تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر
#1
دشمن عزیز

Dear Enemy


[عکس: 20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg]


نویسنده: جین وبستر

برگردان به فارسی : مهرداد مهدویان

تعداد صفحات : 343

رمان دشمن عزیز کتابی نوشته جین وبستر نویسنده کتاب مشهور بابا لنگ دراز می‌باشد. کتاب بابا لنگ دراز به نوعی جلد اول کتاب دشمن عزیز می‌باشد. این کتاب در ایران با ترجمه مهرداد مهدویان توسط انتشارات قدیانی به چاپ رسیده.


[عکس: 20131011002351_9660eaf56cdb85e66cb3b2fe637638e1.jpg]




درباره نویسنده:

خانم آلیس جین چندلر وبستر معروف به جین وبستر در بیست و چهارم ماه ژوئیه سال ۱۸۷۶ در نیویورک و در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. او دوران مدرسه را با شور و اشتیاق ویژه ای در مدرسه «والسا» گذراند. جین در همان سالها داستان های زیادی نوشت که تحت عنوان « آثار جین» در انتشاراتی پدرش به چاپ رساند. پدر جین یکی از ناشران معتبر آن روزگار نیویورک بود و دایی اش « مارک تواین» نویسنده معروف آثار ارزشمندی چون « هاکلبری فین»، «شاهزاده و گدا» و « تام سایر» بود. از این رو، جین کمک های بسیاری از پدر و دایی اش برای رشد و پرورش فکر و ذهن و تخیلا تش گرفت. « جین» از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان ها و نوشته های مارک تو این، قرار داشت و علا قه و استعداد بسیار زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد.




خلاصه داستان:

پس از ازدواج جود ابوت با جرویس پندلتن، مادام لیپت، مدیر نوانخانه ژان گریر از کار اخراج و سالی مک براید، صمیمی ترین دوست جودی ابوت برای این سمت انتخاب می‌شود. این کتاب نامه‌های سالی مک براید به جودی ابوت است که از اتفاقات و اندرحواشی نوانخانه برای او می‌گوید. منظور از دشمن عزیز دکتر رابین مک‌ری پزشک نوانخانه‌است که دوشیزه مک براید برای لج و لجبازی این نام را روی او نهاده‌است.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
استون گیت , وورسستر , ماساچوست

27 دسامبر

جودی عزیز :

نامه ات رسید و من با حیرت تمام آن را دو بار خواندم . درست فهمیده ام که جرویس برای هدیه ی کریسمس , بودجه ای در اختیارت گذاشته تا نوانخانه ی جان گریر را به یک موسسه ی نمونه تبدیل کنی ؟ و تو مرا برای خرج کردن این پول انتخاب کرده ای ؟ درست فهمیدم من ؟ سالی مک براید مدیر یک نوانخانه ؟!

طفلک ها مغزتان عیب کرده یا به تریاکی , چیزی اعتیاد پیدا کرده اید , نکند این تراوش های فکری دو مغز تب دار است ؟ من همان قدر برای اداره کردن صد کودک مناسبم که بگویید بیا مدیر یک باغ وحش شو !

تازه هدیه هم که می دهید و یک دکتر اسکاتلندی جالب را تعارف می کنید ؟
جودی عزیز و همین طور جرویس جان من می توانم فکر شما را بخوانم . دقیقا می دانم که در گردهمایی خانواده ی پندلتون و کنار آتش بخاری دیواری چه بحثی داشته اید . حتما موضوع صحبت ها این بوده :
(( واقعا جای تاسف نیست که سالی از هنگامی که از کالج رفته , چندان پیشرفتی نکرده است ؟ بهتر است به جای وقت تلف کردن و معاشرت در اجتماعات کوچک وورسستر کاری مفیدتر انجام دهد . ]این حرف جرویس بوده [ : (( سالی )) دارد کم کم به آن هالوک جوان و خل و چل که خیلی هم خوش تیپ و جذاب است دل می بندد . من که اصلا از سیاستمدارها خوشم نمی آید . ما باید با کاری جذاب و معنوی سر سالی را گرم کنیم تا این خطر از سرش بگذرد . آها ... فهمیدم . ما او را مدیر نوانخانه ی جان گریر می کنیم . ))
اوه , می توانم صدایش را به روشنی بشنوم , طوری که انگار خودم در آنجا بوده ام . در آخرین دیدارم و در کانون گرم خانوادگی شما , من و جرویس مبحثی جدی درباره ی سه موضوع : (1) ازدواج , (2) هدف های پوچ سیاستمداران , (3) زندگی سبکسرانه و بیهوده ی زنان طبقات بالای جامعه , داشتیم . لطفا به شوهر خردمندت بگو که من حرف هایش را از ته دل قبول دارم و از وقتی که به وورسستر برگشته ام یک بعد از ظهر از هر هفته را با ساکنان نوانخانه ی (( زنان میخواره )) صرف خواندن شعر کرده ام . زندگی من آن قدرها که شما فکر کرده اید , پوچ و بی هدف نیست .
ضمنا باید به شما اطمینان بدهم که خطر این سیاستمدار خیلی هم نزدیک نیست . به هر حال او سیاستمداری دوست داشتنی است هرچند که نقطه نظرهایش درباره تعرفه گمرکی مالیات واحد و اصول تشکیلات اتحادیه های تجارتی با آقای جرویس خیلی هم یکی نیست . شما می خواهید من زندگیم را وقف جامعه ام کنم . خب این خیلی عالی است ولی باید منافع نوانخانه را هم در نظر بگیرید . ببینم , شما هیچ علاقه ای به آن بچه های کوچک یتیم زبان بسته و بیچاره ندارید ؟ ولی من دارم و اگر چنین است من در نهایت صراحت پیشنهاد شما را رد می کنم .
البته با کمال میل دعوت شما را برای دیدار در نیویورک می پذیرم , ولی باید بگویم که از برنامه های تفریحی که برایم تدارک دیده اید , چندان خوشم نمی آید . خواهش می کنم برنامه ی دیدار از نوانخانه ی نیویورک و بیمارستان (( فاندالینک )) را حذف کنید و به جای آن چند برنامه ی تئاتر و اپرا و شام بگذارید . من دو دست لباس شب جدید و یک نیم تنه طلایی و آبی با یقه خز سفید دارم. دلم می خواهد خیلی زود لباس ها را توی چمدان بگذارم . پس اگر دلتان می خواهد مرا نه به خاطر خودم , بلکه به عنوان جانشین خانم لیپت ببینید , سریعا تلگراف بزنید .



دوستدار همیشگی ,

همان بچه ی سر به هوای تمام عیار

که می خواهد همچنان سر به هوا بماند.

سالی مک براید


حاشیه 1 . دعوتتان خیلی به جا بود چون سیاستمداری جذاب که اسمش گوردون هالوک است هفته ی آینده به نیویورک خواهد آمد . بی گمان پس از آنکه او را بشناسید , از او خوشتان خواهد آمد .

حاشیه 2 . این عکس مربوط به برنامه ی یک روز عصر من است . درست همان طوری است که جودی می خواهد .
دوباره می پرسم آیا شما دوتا دیوانه شده اید ؟



[عکس: 20131011004927_07622273054414067943.jpg]
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3



از نوانخانه جان گریر

15 فوریه

جودی جان :

من دیشب ساعت یازده در میان برف و کولاک همراه جین و سنگاپور به اینجا رسیدم . مثل اینکه اینجا رسم نیست که مدیر یک نوانخانه با خودش خدمتکار شخصی و سگ پا کوتاه چینی بیاورد . نگهبان شب و سرخدمتکار که تا دیروقت برای رسیدن من بیدار مانده بودند , حسابی دستپاچه شدند . آنها تا به حال حیوانی مثل سینگ ندیده بودند و با خود فکر می کردند لابد من دارم گرگی را داخل گله ی گوسفندان می کنم . من آنها را قانع کردم که او یک سگ است و نگهبان شب بعد از معاینه ی کامل زبان سینگ جسارت شوخیپیدا کرد . می خواست بداند من به این سگ کلوچه ی زغال اخته می دهم یا نه .
پیدا کردن جای خواب برای همراهانم کار دشواری بود . سگ بیچاره را کشان کشان و زوزه کشان به انبار هیزم عجیبی بردند و به اون یک تکه کرباس دادند .

حال و روز جین هم بهتر از او نبود . نوانخانه به جز یک تختخواب یک متر و نیمی آن هم در اطاق درمانگاه هیچ تخت اضافه ای نداشت و شما خوب می دانید که قد جین یک متر و هشتاد سانت است .

به هر جان کندنی بود جین را در آن , جا دادیم و او شب را مچاله شده و شبیه یک چاقوی تا شو به صبح رساند , جین امروز لنگان لنگان مثل یک s درب و داغان راه می رود و آشکارا برای آخرین جفت پرانی خانم بوالهوسش تاسف می خورد و خدا خدا می کند که من زودتر , عقلم سر جایش بیاید و دوباره کنار آتش گرم بخاری خانگی در وورسستر برگردیم . می دانم که او باعث می شود من شانسم را برای آبروداری در مقابل کارکنان از دست بدهم . آوردن او به اینجا واقعا یک بی عقلی تمام و کمال بود , ولی شما که خانواده ام را می شناسید . من اعتراض های آنها را یکی یکی خنثی کردم ولی تصمیم آخرشان که پای آن ایستادند , این بود که جین با من بیاید . چاره ای نبود باید او را با خودم می آوردم تا ببیند غذای مناسب می خورم و شبها زود به بستر می روم , تا بتوانم موقتا به اینجا بیایم ; ولی اگر او را با خود نمی آوردم ; اوه خدای مهربان هرگز مطمئن نبودم که دوباره پایم به استون گیت می رسد یا نه ! حالا ما اینجا هستیم و گمان می کنم متاسفانه از هیچ کداممان در اینجا استقبال چندانی نشد .

امروز صبح سر ساعت شش با صدای ناقوس از خواب بیدار شدم . تا مدتی سر جایم دراز کشیده بودم و به هیاهویی که بیست و پنج دختر در دستشویی بالای سرم راه انداخته بودند , گوش دادم . مثل اینکه آنها حمام نمی کنند – فقط دست و رویشان را می شویند – اما چنان شلپ و شلوپی راه می اندازند که انگار بیست و پنج توله سگ در استخر , آب بازی می کنند . بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کمی در اطراف به جستجو پرداختم . شما واقعا کار عاقلانه ای کردید که نگذاشتید من قبل از قبول مسئولیت این محل را ببینم .

با خودم فکر کردم بهترین فرصت برای معرفی شدن من به بچه ها موقعی است که آنها مشغول صرف صبحانه اند ; به همین منظور نگاهی به اتاق نهار خوری انداختم . افتضاح در افتضاح . دیوارهای خرمایی رنگ لخت و میزهایی با رومیزی چوب و بشقاب ها و لیوانهای حلبی و نیمکت های چوبی . برای تزئین اتاق , این عبارت روی دیوار به چشم می خورد : (( خدا رزاق است . ))

متولی ای که این اثر آخری را از خود به جا گذاشته بود باید آدم شوخ طبع و بی رحمی بوده باشد .

راستی جودی جان هرگز فکر نمی کردم در دنیا جایی به این زشتی هم پیدا شود. وقتی که من آن بچه های زرد لاجان را با روپوش های آبی دیدم , ملال ناشی از این شغل جدید , ان قدر مرا تکان داد , که نزدیک بود از حال بروم . به نظر می رسد نشاندن لبخند به چهره ی صد بچه , کار مشکلی باشد , در حالی که آنها فقط به مهر مادر نیاز دارند .
علت اینکه پایم به این قضیه کشیده شد آن بود که شماها خیلی مصمم بودید و بعد هم راستش را بخواهی به خاطر خنده ی ناهنجاری بود که گوردون هالوک در برابر این حرف که من می توانم یک نوانخانه را اداره کنم , از خود سر داد . گذشته از اینها تو مرا جادو کردی . به هر حال بعد از مطالعه ی موضوع و دیدن آن هفده نوانخانه , احساسم برای یتیمان برانگیخته شد و خواستم خودم این کار را تجربه کنم . اما حالا از یافتن خودم در این محل کاملا مبهوتم . چه وظیفه ی شگفت انگیزی ! سلامتی , خوشبختی و آینده ی صد موجود زنده به من بستگی دارد . بهتر است از سیصد , چهارصد بچه و هزار نوه شان چیزی نگویم . این موضوع , رشد تصاعدی دارد . چه وحشتناک است. فکر می کنید من کی هستم که بخواهم این مسئولیت را بپذیرم؟ بله ! دنبال سرپرست دیگری بگردید!
جین همین الان گفت که شام حاضر است.چون یکی – دو بار مزه ی غذاهای این موسسه را چشیده ام , اصلا دوست ندارم لب به غذا بزنم.


بعدا:

غذای کارکنان خوراک کوفته ریزه و اسفناج بود . برای دسر هم یخ در بهشت داشتیم.درباره ی غذای بچه ها حتی نمی خواهم اصلا فکر کنم .
می خواهم درباره ی اولین سخنرانی رسمی که امروز سر میز صبحانه ایراد کردم , حرف بزنم . از تغییرات شگفت انگیز و جدیدی که قرار است در نوانخانه جان گریر انجام شود صحبت کردم . این تغییرات از طریق آقای جرویس پندلتون سخاوتمند , رئیس هیئت امنای ما و خانم پندلتون , عمه جودی عزیز برای همه ی دختر ها و پسرهای کوچک اینجا صورت خواهد گرفت. لطفا اعتراض نکن که چرا من خانواده ی پندلتون را این قدر بالا بردم .خب حتما سیاستی داشته ام . در حالی که کلیه ی کارکنان موسسه حضور داشتند,فکر کردم بهتر است بدانند که تمام دستورهای تازه از بالا صادر شده و نه از مغز هیجان زده ی من !

بچه ها دست از خوردن کشیدند و به من خیره شدند .اختمالا رنگ عجیب موها و شکل دماغ سر بالایم از خصوصیات تازه ی یک سرپرست بوده اند . ضمنا می توانستم از قیافه ی همکارانم بخوانم که انگار فکر می کنند من برای رئیس شدن خیلی جوان و بی تجربه هستم . من هنوز پزشک اسکاتلندی شگفت انگیز آقای جرویس را ندیده ام . حتما باید مرد خیلی جالبی باشد تا بتواند جبران بقیه , به خصوص آموزگار کودکستان را بکند . ببین چه زود من و دوشیزه اسنیث سر هوای تازه حرفمان شد ولی هر طور شده من می خواهم از شر این بوی وحشتناک در موسسه خلاص شوم ولو اینکه یک یک بچه ها از سرما یخ بزنند و به مجسمه ی یخی تبدیل شوند .

امروز بعد از ظهر در هوای آفتابی لطیف برفی دستور دادم که در سیاهچال اتاق بازی بسته شود و بچه ها به هوای تازه بروند . در همان حال صدای پسربچه ی کوچولوی شیطانی را شنیدم که داشت با زور پالتویی را که دو سال پیش برایش کوچک شده بود , می پوشید .شنیدم که غر می زد و می گفت : (( تو رو خدا ببین ! داره ما رو بیرون می کنه . ))
آنها فقط در حیاط ایستادند و در حالی که توی پالتوهایشان کز کرده بودند , بی صدا در انتظار دستور بازگشت به ساختمان بودند . نه دویدنی در کار بود نه جیغ کشیدنی.نه آدم برفی ساختن و گلوله برفی پرت کردن.هیچ ! می بینی! این بچه ها حتی نمی دانند چطور بازی کنند.


باز هم بعد :

حالا دیگر کار لذت بخش خرج کردن پولهای شما را شروع کرده ام . امروز عصر یازده عدد کیف آب گرم ( یعنی همه ی موجودی داروخانه دهکده ) و چند پتوی پشمی و لحاف خریدم. پنجره ههای اتاق بچه ها را چهارتاق باز کرده ام . این طفلک های کوچولو حالا دیگر می توانند تنفس شبانه را با تمام وجود احساس کنند و از آن لذت ببرند . خیلی چیزها هست که می خواهم برایت بنویسم ولی ساعت ده و نیم است و جین می گوید که باید همین الان به رختخواب بروم .

آماده ی دستورات شما

سالی مک براید


حاشیه : پیش از خوابیدن پاورچین پاورچین توی راهرو رفتم تا مطمئن شوم همه چیز رو به راه است . حدس می زنی چه دیدم ؟ بله ! دوشیزه ایسنث داشت تمام پنجره های خوابگاه کودکان را می بست . به محض اینکه بتوانم جایی مناسب در خانه سالمندان برایش پیدا کنم , خودم را از شر او خلاص می کنم .

جین قلم را از انگشتانم بیرون می آورد .

شب به خیر
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
از نوانخانه جان گریر

20 فوریه

جودی جان :

دکتر مک ری امروز عصر به اینجا سر زد تا با رئیس جدید نوانخانه بیشتر آشنا شود . لطفا وقتی که برای دیدار بعدی به نیویورک آمد او را به شمام دعوت کن تا خودت با چشمان خودت ببینی شوهرت چه دسته گلی به آب داده است .

آقا جرویس وقتی می خواست به من بقبولاند که مزایای رئیس شدن من مراوده ی روزانه با مرد خوش برخورد , عالم و جذابی چون دکتر مک ری است , اشتباه می کرد .

او بلند قد و لاغر با موهای جوگندمی و چشمانی سرد و خاکستری است . در مدت یک ساعتی که با من بود ( و من خیلی شاد بودم ) حتی سایه ی لبخندی کوچک هم لبانش را روشن نکرد . آیا سایه می تواند روشنی بدهد ؟ احتمالا نمی تواند , اما به هر حال این مرد را چه می شود ؟ نکند جرمی سنگین مرتکب شده و یا کم حرفی اش ناشی از طبیعت اسکاتلندی اوست ؟ او به اندازه ی یک سنگ قبر قابل معاشرت است .

از قضا آقای دکتر , همان قدر از من خوشش می آید که من از او . او فکر می کند من سبک و بی منطق هستم و مرا برای این مقام نالایق می داند . مطمئنم تا الان از طرف او نامه ای به آقا جرویس رسیده که فورا مرا اخراج کند . ما حتی در حین گفتگو نتوانستیم با هم کنار بیاییم . او به طور گسترده و با لحنی فیلسوفانه از مضرات زندگی پرورشگاهی کودکان بی سرپرست سخن می گفت و من با بی خیالی از آرایش تازه ی مو که بین دخترانمان رواج یافته و زیاد هم قشنگ نیست , تاسف می خوردم .
برای ثابت کردن حرفم سدی کیت یکی از دختران یتیم را که نامه رسان مخصوصم بود , صدا کردم . موهایش چنان به عقب کشیده شده که انگار با آچار فرانسه آن را کشیده اند . پشت سرش هم مثل دو تا دم موشی به هم بافته شده است . احتمالا گوش های بعضی از یتیم ها را باید مالید ولی دکتر (( ری )) اصلا به این مساله اهمیت نمی دهد . او فقط می خواهد شکم آن ها را سیر نگه دارد . ضمنا ... ما سر لباس زیر قرمز رنگ بچه ها هم حرفمان شد . من نمی فهمم چطور یک دختر می تواند با پوشیدن زیر پیرهن فلانل که دو سانت و نیم از لباس کتان آبی رنگش بلند تر است , احساس شخصیت کند ولی آقای دکتر فکر می کند که لباس قرمز شادی بخش و راحت و انرژی زاست . از اکنون حکومت پر جنگ و جدالی برای مدیر بعدی پیش بینی می کنم . البته باید بگویم که آقای دکتر یک مورد خوب هم دارد که باید به آن اقرار کرد . او هم مثل من تازه کار است , پس نمی تواند درباره ی رسم و رسوم نوانخانه به من دستور بدهد .

اصلا فکر نمی کنم که می توانستم با دکتر قبلی کار کنم . چون از یادگاری هایش که روی بچه ها باقی مانده , می شود فهمید که او حتی به اندازه ی یک جراح دامپزشک هم درباره ی نوزادان معلومات ندارد .
درباره ی آداب و رسوم نوانخانه باید بگویم که همه ی کارکنان , مشغول آموزش دادن من هستند . حتی امروز صبح آشپزمان صریحا به من گفت که نوانخانه جان گریر , چهارشنبه ها برای شام حریره ی آرد ذرت دارد .
فکر می کنم شماها دارید با عجله دنبال سرپرست جدید می گردید . تا موقع آمدنش صبر می کنم ولی خواهش می کنم زودتر .

احتراما – با عزمی راسخ

سالی مک براید
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5



از دفتر نوانخانه جان گریر

21 فوریه

گوردون عزیز :

گویا به تو بر خورده است که به حرفت گوش نکردم و هنوز ناراحتی . مگر نمی دانی که آدمی مو قرمز با اصل و تبار ایرلندی که رگی هم از اسکاتلندی ها دارد , نمی تواند به زور مجبور به کاری شود ؟ باید او را با آرامی و نرمش جلو برد ؟ اگر به طرزی وحشتناکی مصر نبودی من به آرامی حرف هایت را می پذیرفتم و در امان می ماندم . ولی حالا صادقانه اعتراف می کنم که در طی پنج روز گذشته از دعوایی که با تو کردم , احساس پشیمانی می کردم . تو درست می گفتی و من در اشتباه بودم . می بینی چطور دارم به اشتباهم اقرار می کنم ؟ ببین , اگر بتوانم از شر این حالت بد , خلاص شوم ; در آینده و همیشه با دل و جان به حرف هایت گوش خواهم سپرد . فکر می کنی هیچ زنی بتواند به این راحتی مثل من جا بزند ؟

زیبایی های رویایی که جودی برای این نوانخانه ترسیم کرده , فقط به درد تخیلات شاعرانه ی خودش می خورد . این محل واقعا وحشتناک است . کلمات نمی توانند دلتنگی , ملالت و بوی بد این محل را برسانند , راهروهای بلند , دیوارهای برهنه , روپوش های آبی , کودکان هم منزل با چهره های بی حال که اصلا شباهتی به بچه ی آدم ندارند . وای , وای از این بوی وحشتناک اینجا که آمیخته ای است از بوی کف راهروهای تمیز شده و اتاق هایی با هوای کثیف و بوی غذایی که برای صد نفر همیشه روی گاز در حال قل زدن است .

نوانخانه , نه تنها باید دگرگون شود , بلکه همه ی بچه ها هم احتیاج به تغییر و تحول دارند و این کار برای دختری سر به هوا و مرفه و تنبل مثل سالی مک براید بس دشوار است . به محض اینکه جودی بتواند سرپرست تازه ای برای اینجا پیدا کند , استعفا می دهم ولی متاسفانه باید بگویم که به این زودی ها امکان پذیر نیست . او به جنوب رفته و مرا در اینجا سرگردان و درمانده رها کرده است . البته چون من قول حتمی داده ام , نمی توانم نوانخانه را به حال خودش رها کنم , ولی در حال حاضر مطمئن باش که دلم برای خانه تنگ شده است .

نامه ای برایم بنویس که شادم کند و همچنین دسته گلی بفرست تا اتاق نشیمن خصوصی ام رنگ و بویی تازه بگیرد . این اتاق مبله از خانو لیپت به من ارث رسیده . دیوار ها را کاغذ دیواری قرمز و قهوه ای پوشانده است ; میز وسط اتاق که زر اندود است و مبل ها با مخمل آبی براق درست شده اند . رنگ زمینه ی قالی سبز است و گل های آن برجسته به نظر می رسند . اگر چندتا غنچه ی صورتی گل سرخ به من هدیه می کردی , رنگ های اتاق تکمیل می شدند .

آن روز عصر خیلی زننده رفتار کردم ولی تو هم تلافی کردی .

دوست پشیمان تو

سالی مک براید

حاشیه : تو نباید به خاطر دکتر اسکاتلندی آن قدر قیافه می گرفتی . این مرد به همان اندازه کله شق است که کلمه ی اسکاتلندی آشکار می کند . من از دیدن قیافه ی او متنفرم و او از من . وای ... خدای مهربان عجب جفت جالبی برای کار کردن با یکدیگر هستیم .



[عکس: 20131011005903_39224969465642516922.jpg]
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6



29 فوریه

گوردون عزیزم :

تلگراف مفصل و گران قیمتت به دستم رسید . می دانم که چقدر پول داری ولی دلیلی ندارد که این طور آنها را حرام کنی . وقتی که از حرف هایت مشخص است که داری از عصبانیت منفجر می شوی و فقط یک تلگراف صد جمله ای می تواند تو را راحت کند , اقلا شب آن را ارسال کن که ارزانتر تمام شود . اگر تو به پولت احتیاجی نداری , بچه های یتیم من احتیاج دارند .

ضمنا آقای محترم یک کمی عقلت را به کار بینداز . مطمئن باش که من نمی توانم آن طور که تو می خواهی این نوانخانه را به حال خود رها کنم . بروم . این کار از نظر جودی و جرویس منصفانه نیست . باید به خاطر این حرف مرا ببخشی . آنها سال های زیادی است که با من دوستند . حتی بیشتر از سالهای دوستی من و تو , و من اصلا قصد ندارم رویشان را زمین بیندازم .

من با روحیه ای خوب و ماجراجویانه به اینجا آمدم , پس باید کار نیمه تمامم را تمام کنم و اگر من آدمی دمدمی مزاج بودم , مطمئنا تو از من خوشت نمی آمد . البته این حرف به این معنی نیست که خودم را تا ابد به ماندن در اینجا محکوم کنم . قصد من این است که در اولین فرصت مناسب استعفا دهم , ولی خب , باید کمی هم از اعتمادی که پندلتون ها به من کردند و این مفقام حساس را به من دادند , سپاسگزار باشم . ولی شما , آقای محترم , نباید تردیدی داشته باشید که من توانایی های قابل توجهی برای مدیریت و عقلی بیشتر از آنچه که به نظر می آید , دارم .

اگر بخواهم با تمام وجودم این کار را انجام دهم , بهترین سرپرستی می شوم که تا به حال یتیمان به خود دیده اند . حتما فکر می کنی حرفم مسخره است , نه ؟ ولی این طور نیست . جودی و جرویس هم به همین دلیل مرا به اینجا فرستاده اند . پس ببین , حالا که آنها این قدر به من اطمینان کرده اند , نمی توانم آن طور که تو می گویی حرفشان را رد کنم . تا زمانی که من اینجا هستم , بیست و چهار ساعته کار می کنم . می خواهم این نوانخانه را در حالی به جانشینم تحویل دهم که همه چیز رو به راه باشد .

ولی تا آن موقع خواهش می کنم مرا دور نینداز و فکر نکن که من آن قدر مشغولم که اصلا دلم تنگ نمی شود . نه این طور نیست . من هر روز صبح که بیدار می شوم , با نوعی حیرت به کاغذ دیواری اتاق خانم لیپت خیره می شوم , مثل اینکه دارم خواب بدی می بینم و اینکه من واقعا اینجا نیستم . اصلا روی چه حسابی به خانه ی قشنگ و شادم و تفریحات خوبی که به حق از آن من بود , پشت کردم و به اینجا آمدم ؟ گاهی اوقات با تو موافقم که می گویی کمی خل هستم .

ممکن است بپرسم که تو چرا این قدر ناز می کنی ؟ تو که به هر حال مرا نمی بینی . وورسستر همان قدر از واشنگتون دور است که نوانخانه ی جان گریر ; و برای اینکه خیالت راحت شود , باید اضافه کنم که دور و بر نوانخانه اشخاص زیادی نیستند که از موی قرمز خوششان بیاید در خالی که در وورسستر زیادند ; پس آقای مشکل پسند , خیالت راحت باشد من برای کینه توزی با تو به اینجا نیامدم . فقط می خواستم کمی ماجراجویی کنم و عزیزم دارم همین کار را هم می کنم .

لطفا فوری نامه بفرست و مرا کمی شاد کن

دوست آس و پاس تو

سالی
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7



از نوانخانه جان گریر

24 فوریه

جودی جان :

به آقا جرویس بگو که من با عجله تصمیم نمی گیرم . من طبیعتی شیرین , روشن و آرام تقریبا مثل همه ی مردم دارم , و به همه علاقه مندم ولی مطمئنم هیچ کس از این دکتر اسکاتلندی خوشش نمی آید . او هرگز لبخند نمی زند . امروز عصر دوباره به من سر زد . دعوتش کردم تا روی یکی زا مبل های آبی براق خانم لیپت لم بدهد ; خودم هم مقابلش نشستم تا کمی با هم گپ بزنیم و از هماهنگی رنگ ها لذت ببریم .
لباسش از پارچه ی وطنی بود به رنگ خردلی که خط های سبز و زرد در آن به کار رفته بود . این رنگ آمیزی متنوع به این دلیل کنار هم قرار گرفته بودند تا به روح غم گرفته ی اسکاتلندی اش شادی ببخشند . جوراب های ارغوانی , کراوات قرمز با سنجاق یاقوتی رنگ , این تابلو نقاشی را کامل می کرد . ظاهرا دکتر نمونه ی شما نمی تواند سطح زیبایی شناسی را در این موسسه بالا ببرد !

در حین ملاقات پانزده دقیقه ای , مرتبا درباره ی تغییراتی که دوست داشت در اینجا انجام بگیرد وراجی می کرد . حقا که احمق است . در خاتمه می توانم بپرسم که یک رئیس چه مسئولیتی دارد ؟ آیا صرفا یک رئیس پوشالی است که دستوراتش را از یک پزشک می گیرد ؟

دوست رنجیده خاطرت

سالی
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
از نوانخانه گریر

دوشنبه

آقای دکتر مک ری عزیز :

من این نامه را توسط سدی کیت برایتان می فرستم , چون تماس گرفتن با شما از طریق تلفن امکان پذیر نیست . آیا این زنی که خودش را خانم مک گورک می نامد و پابرهنه وسط حرف مخاطب می پرد و گوشی را قطع می کند خدمتکار شماست ؟ اگر او غالبا به تلفن ها جواب می دهد , نمی دانم ایا بیماران بد حال شما حالی برایشان باقی می ماند یا نه ؟ چون شما امروز صبح طبق قرارمان نیامدید نقاش ها آمدند و من مجبور شدم خودم رنگ ذرتی شادی را برای دیوار های آزمایشگاه انتخاب کنم . فکر نمی کنم رنگ ذرتی غیر بهداشتی باشد .

ضمنا اگر امروز عصر چند دقیقه وقت اضافی داشتید , خواهشمندم سوار اتومبیلتان شوید و خودتان را به مطب دکتر برایس در خیابان واتر برسانید و نگاهی به صندلی دندان پزشکی و سایر لوازم مربوطه که نصف قیمت به فروش می رسد , بیندازید . اگر تمام اثاثیع و لوازم کار مطب دندان پزشکی آقای دکتر برایس در گوشه ای از آزمایشگاه شما باشد , او می تواند سریع تر به یکصد و یازده بیمار خود برسد به جای آن که مجبور شویم بچه ها را جدا جدا به خیابان واتر بفرستیم . فکر نمی کنید این عقیده ی خوبی باشد ؟ من نیمه شب به این فکر افتادم ولی چون تا به حال هرگز صندلی دندان پزشکی نخریده ام , از راهنمایی های حرفه ای شما ممنون می شوم .

دوستدار شما

مک براید
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9



از نوانخانه ی جان گریر

اول مارس

جودی جان :

جودی جان خواهش می کنم تلگراف فرستادن را بس کن .

مطمئن باش من متوجه هستم که تو می خواهی تمام وقایع اینجا را مو به مو بدانی , من هم گزارش روزانه را می فرستم ولی جودی جان , باور کن حتی فرصت سر خاراندن را هم ندارم . شب ها آن قدر خسته ام که اگر به خاطر دستور صریح جین نبود , با لباس هایم می خوابیدم .
ان شاءالله بعد ها که کارها روی غلتک بیفتد و من مطمئن شوم که دستیارانم کارهایشان را خوب انجام می دهند , جواب نامه هایت را آن طور که می خواهی , به طور منظم می دهم . درست پنج روز پیش بود که برایت نامه ای فرستادم این طور نیست ؟ در این پنج روز اتفاقات زیادی افتاده است . من ودکتر ری نقشه ای با هم کشیده ایم و داریم اینجا را مثل آش رشته به هم می ریزیم .

روز به روز علاقه ی من به او کمتر می شود ولی موقتا برای کارهایی که در پیش داریم به هم آتش بس داده ایم . این مرد واقعا کاری است . همیشه فکر می کردم که خودم پر انرژی هستم ولی وقتی کارهای اصلاحی در پیش باشد , من هم نفس نفس زنان , سخت با او کار می کنم . او مثل سایر اسکاتلندی ها لجباز , محکم و کله شق است ولی خب نوزادان را خوب درک می کند .

منظورم این است که او جنبه های فیزیکی نوزادان را می داند ولی شخصا همان اندازه به نوزادان علاقه مند است که به تشریح چند قورباغه .
به یاد می آوری که یک شب آقا جرویس در حدود یک ساعت و نیم درباره ی هدف های ایده آل و بشر دوستانه ی دکتر ری حرف زد ؟ ست اقیق cast a rire , این مرد فکر می کند که این نوانخانه آزمایشگاه شخصی اوست و اینکه او می تواند آزمایشهای علمی را بدون هیچ اعتراضی از طرف خانواده ها روی نوزادان انجام دهد . اصلا اگر روزی ببینم دکتر ری دارد برای کشف سرم جدیدش میکروب مخملک را توی غذای نوزادان کشت می دهد , تعجب نمی کنم .

در میان تمام کارمندان دو نفر هستند که من واقعا جذب آن ها شده ام . اولی معلم دبستان ابتدایی و دیگری مسئول تاسیساتی ماست .
نمی دانی بچه ها چطور به طرف دوشیزه ماتیوس می دوند تا نوازششان کند و چطور در مقابل سایر معلم ها به زحمت ادب به خرج می دهند . بچه ها برای درک اخلاق باطنی مردم خیلی تیزند . اگر روزی برسد که آنها با من خیلی مودب باشند , خجالت زده می شوم .

به محض اینکه جا بیفتم و بدانم دقیقا چه احتیاجاتی داریم , می خواهم بعضی ها را مرخص کنم . دوست دارم با دوشیزه اسنیث شروع کنم , ولی تازگی ها کشف کرده ام که او برادرزاده ی یکی متولیان سخاوتمند ماست , پس نمی شود اخراجش کرد . او آدمی مرموز و کم حرف با چشمانی زرد رنگ است. تودماغی حرف می زند و با دهانش نفس می کشد . نمی تواند صریح حرف بزند و بعد سکوت کند . جملات بی ربطی بر زبان می راند که آخر همه حرف هایش به زمزمه تبدیل می شوند و نامفهوم .

هر وقت این زن را می بینم بی اختیار و از صمیم قلب دلم می خواهد شانه هایش را بگیرم و محکم تکان بدهم تا کمی عقل به کله اش فرو رود . اتفاقا دوشیزه اسنیث مسئولیت کامل هفده بچه از سن دو تا پنج سال را در اختیار دارد ولی با آنکه نتوانستم اخراجش کنم بدون اینکه متوجه شود , مسئولیت او را کم کرده ام .

آقای دکتر یک دختر با نمک برایم پیدا کرده که همین دور و برها و در فاصله ی چند کیلومتری اینجا زندگی می کند و هر روز برای اداره کودکستان به اینجا می اید . او دارای چشمانی گرد و قهوه ای ملایم , درست مانند چشم های گاو مادر است و اخلاقی مادرانه دارد ( نوزده ساله است ) و بچه کوچولو ها واقعا دوستش دارند . سرپرست شیرخوارگاه را زنی سرزنده و مسن و راحت برگزیده ام که پنج بچه ی خودش را از آب و گل گذرانده و واقعا در کارش استاد است . این زن را آقای دکترمان پیدا کرد . پس ملاحظه می کنید که او چندان هم بی خاصیت نیست . عملا این زن زیردست خانم اسنیث کار می کند و کم کم دارد کارها را خودش به دست می گیرد . حالا دیگر می توانم شب ها راحت بخوابم بدون ترس از اینکه اطفالم از بی لیاقتی پرستارشان تلف شوند .

جودی جان در اینجا اصلاحاتی را شروع کرده ام . با وجود اینکه به تمام دستورهای بهداشتی پزشکمان از جان و دل تن در می دهم , ولی باز گاهگاهی ناامید می شوم . مساله ای که مغز مرا می فرساید این است که چگونه اندکی عشق و محبت و گرمای آفتاب را به زندگی این کوچولو های بی پناه وارد کنم .

فکر نمی کنم علم دکتر بتواند در این زمینه کاری از پیش ببرد . یکی از احتیاجاتی که ما را سخت تحت فشار قرار داده است منظم کردن پرونده هاست . دفاتر به صورتی نامنظم نوشته شده اند . خانم لیپت دفتر یادداشت سیاه بزرگی داشته که هرچه به دستش می رسیده از قبیل خانواده کودکان , اخلاق و سلامتی شان در آن یادداشت می کرده ولی هفته ها می گذشته و او زحمت وارد کردن مطالب تازه را به خود نمی داده ; اگر خانواده ای که می خواهد سرپرستی کودکی را به عهده بگیرد , از اصل و نسب او از ما سوالی کند حتی نمی توانیم بگوییم که کودک از کجا آمده است .
- بچه جان از کجا پیدایت شد ؟
- آسمان دهان باز کرد و از آن بالا پایین افتادم .
این است آنچه از گذشته بچه ها می دانیم .

ما به یک نفر احتیاج داریم که به گوشه و کنار دهکده سرک بکشد و تمام آمار اجدادی کودکان ما را بیابد . کار آسانی خواهد بود چون تمام کودکان , اینجا و آنجا اقوامی دارند . فکر می کنی جانت ور به درد این کار بخورد ؟ یادت می آید چقدر در درس اقتصاد تیز بود ؟ خوراک او جدول ها و نقشه ها و فهرست ها بود . ضمنا باید بگویم که در این ماه یک سری آزمایش های پزشکی روی بچه ها انجام دادیم . نتیجه آزمایشها که حقیقتی است تکان دهنده , این بود که از میان بیست و پنج کودک بی پناه شیطان , فقط وضع پنج نفرشان رضایت بخش است و تازه ... این پنج نفر مدت زیادی نیست که به اینجا آمده اند .

جودی جان , آن اتاق پذیرش سبز بدقواره طبقه اول یادت هست ؟ تا جایی که توانستم سبزیهایش را زدودم و آنجا را به عنوان یک آزمایشگاه برای دکتر جان آماده کردم . یک ترازو , مقداری دارو و با برخوردی حرفه ای تر از همه یک صندلی دندان پزشکی و یک دستگاه تراش دندان در آن اتاق قرار دادم . (این ها را به قیمت دست دوم از دکتر براین که در دهکده ساکن است و برای دلخوشی بیمارانش این وسایل را با رنگ لعابی سفید روکش کرده است , خریدم )

بچه ها به دستگاه تراش دندان به چشم یک ماشن دوزخی , و به من که آن را نصب کرده ام به چشم یک هیولای دوزخی می نگرند . ولی هرگاه که یک قربانی با دندانی پر شده از درمانگاه بیرون بیاید می تواند تا یک هفته , هر روز به دفترم بیاید و دوتا شکلات بگیرد . هرچند که بچه های اینجا خیلی شجاع نیستند ولی تا جایی که ما فهمیده ایم خوب می جنگند . توماس کهوی جوان بعد از دوبار لگد زدن به میز ابزار تقریبا شست دکتر را گاز گرفت . مثل اینکه دندان پزشک معالج نوانخانه علاوه بر مهارت در شغلش باید قدرت جسمانی مناسب هم داشته باشد .
من گزارشم را قطع کردم و همراه یک خانم نیکوکار که به بازدید آمده بود , برای نشان دادن موسسه رفتم . او صدتا سوال بی معنی از من کرد و یک ساعت وقتم را گرفت و آخر سر بعد از خشک کردن یک قطره اشک چشمش , یک دلار به یتیم های کوچولو و بی پناه من صدقه داد !


[عکس: 20131011010725_87828284030030476986.jpg]

تا الان که این یتیم های بی پناه کوچک به اصلاحات اینجا خیلی خوش بین نیستند . مثل اینکه آنها به جریان ناگهانی هوای تازه ای که به سر و صورتشان می خورد و یا سیل آب توجهی نشان نمی دهند . من هفته ای دو بار آنها را به حمام می برم و به محض اینکه وانها و شیرهای آب بیشتری برسد , حمام کردنشان به هفت بار در هفته می رسد , ولی خب لااقل یک اصلاح مورد پسند انجام داده ام . می دانی چیست ؟ هزینه ی روزانه ی ما زیاد شده به طوری که آشپزمان از آن به عنوان دردسر سازی و سایر کارمندان به عنوان خرج تراشی بیهوده , با تاسف یاد می کنند . سال های سال است که اقتصاد موسسه به صورت ا-ق-ت-ص-ا-د با حروف بزرگ هجی شده و این روش سرلوحه کارهای اینجا بوده و به صورت یک اصل درآمده است . من هر روز بیست و یک بار به کارمندان ترسویم تذکر می دهم که با وجود رئیس سخاوتمندمان , بودجه ی اهدایی ما دقیقا دو برابر شده و من به علاوه بودجه قابل ملاحظه ای که خانم پندلتون برای خرج کردن در اختیارم گذاشته اند , خودم هم پول زیادی برای هزینه ها , مثلا خریدن بستنی برای بچه ها , کنار گذاشته ام . البته آنها نمی توانند به خود بقبولانند که برای تغذیه بچه ها , این کار یک ولخرجی شرورانه نیست !

من و آقای دکتر فهرست غذاهای بچه ها را با دقت خوانده ایم و من مبهوتم که این برنامه غذایی از مغز چه کسی تراوش کرده است . برای مثال یکی از برنامه های غذایی را که خیلی هم تکرار می شده می نویسم :
سیب زمینی آب پز
کته
لرزانک

تعجب نمی کنم که این صد و یازده کوچولو با خوردن این غذاها چرا کمی بیشتر از صد و یازده گلوله نشاسته ای هستند !
با دیدن این موسسه آدم دلش می خواهد در شعر رابرت براونینگ دست ببرد .
(( بهشت ممکن است وجود داشته باشد , بودن جهنم حتمی است ))
ولی جان گریر صد در صد وجود دارد !

س.مک براید



[عکس: 20131011010833_15922097153307464465.jpg]
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10


از نوانخانه جان گریر

شنبه

جودی جان :

دیروز جنگ دیگری سر مسئله ای ناچیز بین من و دکتر ری اتفاق افتاد ( حق هم با من بود ) و من از آن به بعد برای دکترمان اسمی مستعار پیدا کردم .
(( صبح به خیر دشمن )) این اولین جمله ای بود که امروز صبح به او گفتم و او جدا آزرده خاطر شد . می گوید که دلش نمی خواهد . به نام دشمن شناخته شود و تا زمانی که من سیاست های کاری ام را در قالب خواسته هایش انجام دهم , مخالفتی از خود نشان نمی دهد و کارهایش خصمانه نیست .

ما حالا دوتا بچه جدید داریم ایزادور گوچ نایدر و ماکس بوگ که توسط انجمن خیریه بانوان غسل تعمید , به ما سپرده شده اند . واقعا نمی دانم بچه ها این مذهب را از چه کسی به ارث برده اند . اول نمی خواستم سرپرستی آنها را قبول کنم ولی بعدا که خواهران بیچاره خیلی اصرار کردند , قبول کردم. آنها ضمنا با سخاوت هر چه تمام تر هفته ای چهار دلار و پنجاه سنت برای ار بچه می پردازند !

تعداد بچه ها به رقم 113 می رسد و اینجا خیلی شلوغ شده . چند تایی هم نوزاد داریم که می خواهم آنها را به خانواده ها بدهم . لطفا چند خانواده مطمئن و مهربان برای آنها پیدا کنید .

واقعا باعث خجالت است که آدم نتواند به خاطر آورد که خانواده اش چند نفرند , ولی خانواده من مثل بازار اوراق بهادار هر روز با روز دیگر فرق می کند . ولی من دلم می خواهد همیشه یک جور باشد . وقتی زنی بیشتر از صد بچه دارد , نمی تواند آن محبت و علاقه را به تک تک آنها بدهد .
دو روز است که این نامه روی میزم خاک می خورد و من حتی فرصت چسباندن تمبر را هم روی آن نکرده ام ولی حالا فکر می کنم که عصر وقت آزاد دارم , به همین دلیل می خواهم قبل از اینکه مسافرت لذت بخش به فلوریدا آغاز شود , یکی دو صفحه به آن اضافه کنم .

حالا دیگر کم کم بچه ها را از هم تشخیص می دهم و آنها را می شناسم . قبلا این کار غیر ممکن به نظر می رسید چون با آن روپوش های زشت غیر قابل وصف آبی , انگار همگی از روی یک الگو بریده شده بودند . خواهش می کنم برایم ننویس که فورا روپوش بچه ها باید عوض شود , می دانم که دوست داری این کار را بکنی . قبلا پنج بار به من گفته ای . من تا یک ماه دیگر می توانم مسئله را بررسی کنم , ولی الان باید بگویم که برای من درون بچه ها مهم تر از بیرونشان است .

به طور کلی یتیم ها در جمع جلب توجه مرا نمی کنند . درین باره شکی نکن . کم کم ترسم برداشته که نکند این غریزه مادری که این همه از آن صحبت می شود , در من وجود نداشته باشد . اصولا , بچه ها موجوداتی کوچک و کثیف هستند که همیشه آب دماغشان آویزان است و باید آ« را پاک کرد . هر از گاهی بچه شیطان کوچولویی می بینم که نظرم را جلب می کند ولی در بیشتر مواقع آنها ترکیبی از صورتی و سفید و لباس شطرنجی آبی هستند . در اینجا فقط یک استثنا وجود دارد و آن هم سدی کیت است که روز اول از جمع خارج شد و به نظر می رسد که همیشه همین طور بماند . این دخترک , نامه رسان مخصوص من است که سرگرمی و تفریح روزانه مرا فراهم می کند . در این هشت سال اخیر هیچ شیطنتی انجام نگرفته مگر اینکه از فکر غیر عادی او تراوش کرده باشد. این موجود جوان سرگذشتی بسیار جالب و شنیدنی دارد . البته به نظر من تمام بچه های یتیم سرگذشتشان کم و بیش یکسان است .
یازده سال پیش او را روی آخرین پله ی یک خانه در خیابان سی و نهم پیدا کردند , در حالی که توی یک جعبه مقوایی که علامت (( التمن و شرکاء )) روی آن چاپ شده بود خوابیده بود و روی در جعبه نوشته بود : (( سدی کیت کیلکوین پنج هفته ای . با او مهربان باشید . ))
پاسبانی او را پیدا کرد و به بله وو برد ; جایی که تمام بچه های سر راهی را به آنجا می بردند و به ترتیب ورودشان و با بی طرفی هر چه تمام تر مذهبی مثل کاتولیک و پروتستان به او می دادند .

بچه سر راهی ما سدی کیت بر خلاف اسم و چشمان آبی ایرلندی اش , پروتستان شد و رگ ایرلندی اش روز به روز گل کرد , اما با وفاداری به مذهبش هر روز سر کوچکترین ناهمواری زندگی با صدای بلند اعتراض کرد.

دو گیس بافته شده سیاهش , در دو جهت مختلف به صورت افقی قرار دارند , و در صورت کوچک میمونی اش شیطنت موج می زند . مثل یک سگ کوچک پر جنب و جوش است و باید هر لحظه او را سرگرم کنیم . پرونده اش پر از شیطنت هایی است که از او سر می زند . آخرین موردش این است : (( برای دستپاچه کردن مگی گیر که در نتیجه دستگیره در را به دهانش فرو برده , تنبیه شده و بعد از ظهر را در رختخواب سر کرده و برای شام فقط بیسکویت خورده ,

به نظر می رسد مگی گیر با دهانی که قدرت انبساطی زیادی داشته دستگیره در را به دهان برده و دیگر نتوانسته آن را بیرون بیاورد . بلاخره دکتر را آوردند و از او کمک خواستند. دکتر با روشی عاقلانه و با کمک پاشنه کشی که رویش کره مالیده بود آن را بیرون آورد و بعد از آن به مگی گیر لقب (( دهن گشاد )) را داد .


ببین چطور افکارم مضطربانه , در تمام زوایای زندگی سدی کیت جا خوش کرده اند . هزاران مسئله هست که باید با مدیر عامل در میان بگذارم . اصلا منصفانه نبود که مرا با گرفتاری های این نوانخانه رها کنید و برای تفریح به جنوب بروید . اگر همه چیز را خراب کنم سزاوار آن هستید . شما دوتا که با ماشین خصوصی تان می چرخید و در زیر نور ماه نخلستان های جنوب پرسه می زنید , به یاد من هم باشید که زیر باران مارس باید مواظب 113 بچه که در حقیقت به شما تعلق دارند باشم . قدر مرا بدانید .

ارادتمند شما ( تا مدتی محدود )

س.مک براید
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته) ایران دخت 284 22,519 ۱۷-۰۵-۱۳۹۳, ۰۱:۴۳ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر ایران دخت 47 2,832 ۰۸-۱۱-۱۳۹۲, ۱۰:۱۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "بابالنگ دراز" اثر جین وبستر ایران دخت 59 5,671 ۱۹-۰۷-۱۳۹۲, ۱۲:۴۳ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت