خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر
دشمن عزیز

Dear Enemy


[تصویر:  20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg]


نویسنده: جین وبستر

برگردان به فارسی : مهرداد مهدویان

تعداد صفحات : 343

رمان دشمن عزیز کتابی نوشته جین وبستر نویسنده کتاب مشهور بابا لنگ دراز می‌باشد. کتاب بابا لنگ دراز به نوعی جلد اول کتاب دشمن عزیز می‌باشد. این کتاب در ایران با ترجمه مهرداد مهدویان توسط انتشارات قدیانی به چاپ رسیده.


[تصویر:  20131011002351_9660eaf56cdb85e66cb3b2fe637638e1.jpg]




درباره نویسنده:

خانم آلیس جین چندلر وبستر معروف به جین وبستر در بیست و چهارم ماه ژوئیه سال ۱۸۷۶ در نیویورک و در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. او دوران مدرسه را با شور و اشتیاق ویژه ای در مدرسه «والسا» گذراند. جین در همان سالها داستان های زیادی نوشت که تحت عنوان « آثار جین» در انتشاراتی پدرش به چاپ رساند. پدر جین یکی از ناشران معتبر آن روزگار نیویورک بود و دایی اش « مارک تواین» نویسنده معروف آثار ارزشمندی چون « هاکلبری فین»، «شاهزاده و گدا» و « تام سایر» بود. از این رو، جین کمک های بسیاری از پدر و دایی اش برای رشد و پرورش فکر و ذهن و تخیلا تش گرفت. « جین» از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان ها و نوشته های مارک تو این، قرار داشت و علا قه و استعداد بسیار زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد.




خلاصه داستان:

پس از ازدواج جود ابوت با جرویس پندلتن، مادام لیپت، مدیر نوانخانه ژان گریر از کار اخراج و سالی مک براید، صمیمی ترین دوست جودی ابوت برای این سمت انتخاب می‌شود. این کتاب نامه‌های سالی مک براید به جودی ابوت است که از اتفاقات و اندرحواشی نوانخانه برای او می‌گوید. منظور از دشمن عزیز دکتر رابین مک‌ری پزشک نوانخانه‌است که دوشیزه مک براید برای لج و لجبازی این نام را روی او نهاده‌است.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۷-۱۳۹۲ ۱۲:۳۱ صبح، توسط ایران دخت.)
۱۹-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۲۹ صبح
یافتن
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مهرنوش طلا, mamane kiana, بی هنر
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر
استون گیت , وورسستر , ماساچوست

27 دسامبر

جودی عزیز :

نامه ات رسید و من با حیرت تمام آن را دو بار خواندم . درست فهمیده ام که جرویس برای هدیه ی کریسمس , بودجه ای در اختیارت گذاشته تا نوانخانه ی جان گریر را به یک موسسه ی نمونه تبدیل کنی ؟ و تو مرا برای خرج کردن این پول انتخاب کرده ای ؟ درست فهمیدم من ؟ سالی مک براید مدیر یک نوانخانه ؟!

طفلک ها مغزتان عیب کرده یا به تریاکی , چیزی اعتیاد پیدا کرده اید , نکند این تراوش های فکری دو مغز تب دار است ؟ من همان قدر برای اداره کردن صد کودک مناسبم که بگویید بیا مدیر یک باغ وحش شو !

تازه هدیه هم که می دهید و یک دکتر اسکاتلندی جالب را تعارف می کنید ؟
جودی عزیز و همین طور جرویس جان من می توانم فکر شما را بخوانم . دقیقا می دانم که در گردهمایی خانواده ی پندلتون و کنار آتش بخاری دیواری چه بحثی داشته اید . حتما موضوع صحبت ها این بوده :
(( واقعا جای تاسف نیست که سالی از هنگامی که از کالج رفته , چندان پیشرفتی نکرده است ؟ بهتر است به جای وقت تلف کردن و معاشرت در اجتماعات کوچک وورسستر کاری مفیدتر انجام دهد . ]این حرف جرویس بوده [ : (( سالی )) دارد کم کم به آن هالوک جوان و خل و چل که خیلی هم خوش تیپ و جذاب است دل می بندد . من که اصلا از سیاستمدارها خوشم نمی آید . ما باید با کاری جذاب و معنوی سر سالی را گرم کنیم تا این خطر از سرش بگذرد . آها ... فهمیدم . ما او را مدیر نوانخانه ی جان گریر می کنیم . ))
اوه , می توانم صدایش را به روشنی بشنوم , طوری که انگار خودم در آنجا بوده ام . در آخرین دیدارم و در کانون گرم خانوادگی شما , من و جرویس مبحثی جدی درباره ی سه موضوع : (1) ازدواج , (2) هدف های پوچ سیاستمداران , (3) زندگی سبکسرانه و بیهوده ی زنان طبقات بالای جامعه , داشتیم . لطفا به شوهر خردمندت بگو که من حرف هایش را از ته دل قبول دارم و از وقتی که به وورسستر برگشته ام یک بعد از ظهر از هر هفته را با ساکنان نوانخانه ی (( زنان میخواره )) صرف خواندن شعر کرده ام . زندگی من آن قدرها که شما فکر کرده اید , پوچ و بی هدف نیست .
ضمنا باید به شما اطمینان بدهم که خطر این سیاستمدار خیلی هم نزدیک نیست . به هر حال او سیاستمداری دوست داشتنی است هرچند که نقطه نظرهایش درباره تعرفه گمرکی مالیات واحد و اصول تشکیلات اتحادیه های تجارتی با آقای جرویس خیلی هم یکی نیست . شما می خواهید من زندگیم را وقف جامعه ام کنم . خب این خیلی عالی است ولی باید منافع نوانخانه را هم در نظر بگیرید . ببینم , شما هیچ علاقه ای به آن بچه های کوچک یتیم زبان بسته و بیچاره ندارید ؟ ولی من دارم و اگر چنین است من در نهایت صراحت پیشنهاد شما را رد می کنم .
البته با کمال میل دعوت شما را برای دیدار در نیویورک می پذیرم , ولی باید بگویم که از برنامه های تفریحی که برایم تدارک دیده اید , چندان خوشم نمی آید . خواهش می کنم برنامه ی دیدار از نوانخانه ی نیویورک و بیمارستان (( فاندالینک )) را حذف کنید و به جای آن چند برنامه ی تئاتر و اپرا و شام بگذارید . من دو دست لباس شب جدید و یک نیم تنه طلایی و آبی با یقه خز سفید دارم. دلم می خواهد خیلی زود لباس ها را توی چمدان بگذارم . پس اگر دلتان می خواهد مرا نه به خاطر خودم , بلکه به عنوان جانشین خانم لیپت ببینید , سریعا تلگراف بزنید .



دوستدار همیشگی ,

همان بچه ی سر به هوای تمام عیار

که می خواهد همچنان سر به هوا بماند.

سالی مک براید


حاشیه 1 . دعوتتان خیلی به جا بود چون سیاستمداری جذاب که اسمش گوردون هالوک است هفته ی آینده به نیویورک خواهد آمد . بی گمان پس از آنکه او را بشناسید , از او خوشتان خواهد آمد .

حاشیه 2 . این عکس مربوط به برنامه ی یک روز عصر من است . درست همان طوری است که جودی می خواهد .
دوباره می پرسم آیا شما دوتا دیوانه شده اید ؟



[تصویر:  20131011004927_07622273054414067943.jpg]
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۵۱ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
بی هنر
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر



از نوانخانه جان گریر

15 فوریه

جودی جان :

من دیشب ساعت یازده در میان برف و کولاک همراه جین و سنگاپور به اینجا رسیدم . مثل اینکه اینجا رسم نیست که مدیر یک نوانخانه با خودش خدمتکار شخصی و سگ پا کوتاه چینی بیاورد . نگهبان شب و سرخدمتکار که تا دیروقت برای رسیدن من بیدار مانده بودند , حسابی دستپاچه شدند . آنها تا به حال حیوانی مثل سینگ ندیده بودند و با خود فکر می کردند لابد من دارم گرگی را داخل گله ی گوسفندان می کنم . من آنها را قانع کردم که او یک سگ است و نگهبان شب بعد از معاینه ی کامل زبان سینگ جسارت شوخیپیدا کرد . می خواست بداند من به این سگ کلوچه ی زغال اخته می دهم یا نه .
پیدا کردن جای خواب برای همراهانم کار دشواری بود . سگ بیچاره را کشان کشان و زوزه کشان به انبار هیزم عجیبی بردند و به اون یک تکه کرباس دادند .

حال و روز جین هم بهتر از او نبود . نوانخانه به جز یک تختخواب یک متر و نیمی آن هم در اطاق درمانگاه هیچ تخت اضافه ای نداشت و شما خوب می دانید که قد جین یک متر و هشتاد سانت است .

به هر جان کندنی بود جین را در آن , جا دادیم و او شب را مچاله شده و شبیه یک چاقوی تا شو به صبح رساند , جین امروز لنگان لنگان مثل یک s درب و داغان راه می رود و آشکارا برای آخرین جفت پرانی خانم بوالهوسش تاسف می خورد و خدا خدا می کند که من زودتر , عقلم سر جایش بیاید و دوباره کنار آتش گرم بخاری خانگی در وورسستر برگردیم . می دانم که او باعث می شود من شانسم را برای آبروداری در مقابل کارکنان از دست بدهم . آوردن او به اینجا واقعا یک بی عقلی تمام و کمال بود , ولی شما که خانواده ام را می شناسید . من اعتراض های آنها را یکی یکی خنثی کردم ولی تصمیم آخرشان که پای آن ایستادند , این بود که جین با من بیاید . چاره ای نبود باید او را با خودم می آوردم تا ببیند غذای مناسب می خورم و شبها زود به بستر می روم , تا بتوانم موقتا به اینجا بیایم ; ولی اگر او را با خود نمی آوردم ; اوه خدای مهربان هرگز مطمئن نبودم که دوباره پایم به استون گیت می رسد یا نه ! حالا ما اینجا هستیم و گمان می کنم متاسفانه از هیچ کداممان در اینجا استقبال چندانی نشد .

امروز صبح سر ساعت شش با صدای ناقوس از خواب بیدار شدم . تا مدتی سر جایم دراز کشیده بودم و به هیاهویی که بیست و پنج دختر در دستشویی بالای سرم راه انداخته بودند , گوش دادم . مثل اینکه آنها حمام نمی کنند – فقط دست و رویشان را می شویند – اما چنان شلپ و شلوپی راه می اندازند که انگار بیست و پنج توله سگ در استخر , آب بازی می کنند . بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کمی در اطراف به جستجو پرداختم . شما واقعا کار عاقلانه ای کردید که نگذاشتید من قبل از قبول مسئولیت این محل را ببینم .

با خودم فکر کردم بهترین فرصت برای معرفی شدن من به بچه ها موقعی است که آنها مشغول صرف صبحانه اند ; به همین منظور نگاهی به اتاق نهار خوری انداختم . افتضاح در افتضاح . دیوارهای خرمایی رنگ لخت و میزهایی با رومیزی چوب و بشقاب ها و لیوانهای حلبی و نیمکت های چوبی . برای تزئین اتاق , این عبارت روی دیوار به چشم می خورد : (( خدا رزاق است . ))

متولی ای که این اثر آخری را از خود به جا گذاشته بود باید آدم شوخ طبع و بی رحمی بوده باشد .

راستی جودی جان هرگز فکر نمی کردم در دنیا جایی به این زشتی هم پیدا شود. وقتی که من آن بچه های زرد لاجان را با روپوش های آبی دیدم , ملال ناشی از این شغل جدید , ان قدر مرا تکان داد , که نزدیک بود از حال بروم . به نظر می رسد نشاندن لبخند به چهره ی صد بچه , کار مشکلی باشد , در حالی که آنها فقط به مهر مادر نیاز دارند .
علت اینکه پایم به این قضیه کشیده شد آن بود که شماها خیلی مصمم بودید و بعد هم راستش را بخواهی به خاطر خنده ی ناهنجاری بود که گوردون هالوک در برابر این حرف که من می توانم یک نوانخانه را اداره کنم , از خود سر داد . گذشته از اینها تو مرا جادو کردی . به هر حال بعد از مطالعه ی موضوع و دیدن آن هفده نوانخانه , احساسم برای یتیمان برانگیخته شد و خواستم خودم این کار را تجربه کنم . اما حالا از یافتن خودم در این محل کاملا مبهوتم . چه وظیفه ی شگفت انگیزی ! سلامتی , خوشبختی و آینده ی صد موجود زنده به من بستگی دارد . بهتر است از سیصد , چهارصد بچه و هزار نوه شان چیزی نگویم . این موضوع , رشد تصاعدی دارد . چه وحشتناک است. فکر می کنید من کی هستم که بخواهم این مسئولیت را بپذیرم؟ بله ! دنبال سرپرست دیگری بگردید!
جین همین الان گفت که شام حاضر است.چون یکی – دو بار مزه ی غذاهای این موسسه را چشیده ام , اصلا دوست ندارم لب به غذا بزنم.


بعدا:

غذای کارکنان خوراک کوفته ریزه و اسفناج بود . برای دسر هم یخ در بهشت داشتیم.درباره ی غذای بچه ها حتی نمی خواهم اصلا فکر کنم .
می خواهم درباره ی اولین سخنرانی رسمی که امروز سر میز صبحانه ایراد کردم , حرف بزنم . از تغییرات شگفت انگیز و جدیدی که قرار است در نوانخانه جان گریر انجام شود صحبت کردم . این تغییرات از طریق آقای جرویس پندلتون سخاوتمند , رئیس هیئت امنای ما و خانم پندلتون , عمه جودی عزیز برای همه ی دختر ها و پسرهای کوچک اینجا صورت خواهد گرفت. لطفا اعتراض نکن که چرا من خانواده ی پندلتون را این قدر بالا بردم .خب حتما سیاستی داشته ام . در حالی که کلیه ی کارکنان موسسه حضور داشتند,فکر کردم بهتر است بدانند که تمام دستورهای تازه از بالا صادر شده و نه از مغز هیجان زده ی من !

بچه ها دست از خوردن کشیدند و به من خیره شدند .اختمالا رنگ عجیب موها و شکل دماغ سر بالایم از خصوصیات تازه ی یک سرپرست بوده اند . ضمنا می توانستم از قیافه ی همکارانم بخوانم که انگار فکر می کنند من برای رئیس شدن خیلی جوان و بی تجربه هستم . من هنوز پزشک اسکاتلندی شگفت انگیز آقای جرویس را ندیده ام . حتما باید مرد خیلی جالبی باشد تا بتواند جبران بقیه , به خصوص آموزگار کودکستان را بکند . ببین چه زود من و دوشیزه اسنیث سر هوای تازه حرفمان شد ولی هر طور شده من می خواهم از شر این بوی وحشتناک در موسسه خلاص شوم ولو اینکه یک یک بچه ها از سرما یخ بزنند و به مجسمه ی یخی تبدیل شوند .

امروز بعد از ظهر در هوای آفتابی لطیف برفی دستور دادم که در سیاهچال اتاق بازی بسته شود و بچه ها به هوای تازه بروند . در همان حال صدای پسربچه ی کوچولوی شیطانی را شنیدم که داشت با زور پالتویی را که دو سال پیش برایش کوچک شده بود , می پوشید .شنیدم که غر می زد و می گفت : (( تو رو خدا ببین ! داره ما رو بیرون می کنه . ))
آنها فقط در حیاط ایستادند و در حالی که توی پالتوهایشان کز کرده بودند , بی صدا در انتظار دستور بازگشت به ساختمان بودند . نه دویدنی در کار بود نه جیغ کشیدنی.نه آدم برفی ساختن و گلوله برفی پرت کردن.هیچ ! می بینی! این بچه ها حتی نمی دانند چطور بازی کنند.


باز هم بعد :

حالا دیگر کار لذت بخش خرج کردن پولهای شما را شروع کرده ام . امروز عصر یازده عدد کیف آب گرم ( یعنی همه ی موجودی داروخانه دهکده ) و چند پتوی پشمی و لحاف خریدم. پنجره ههای اتاق بچه ها را چهارتاق باز کرده ام . این طفلک های کوچولو حالا دیگر می توانند تنفس شبانه را با تمام وجود احساس کنند و از آن لذت ببرند . خیلی چیزها هست که می خواهم برایت بنویسم ولی ساعت ده و نیم است و جین می گوید که باید همین الان به رختخواب بروم .

آماده ی دستورات شما

سالی مک براید


حاشیه : پیش از خوابیدن پاورچین پاورچین توی راهرو رفتم تا مطمئن شوم همه چیز رو به راه است . حدس می زنی چه دیدم ؟ بله ! دوشیزه ایسنث داشت تمام پنجره های خوابگاه کودکان را می بست . به محض اینکه بتوانم جایی مناسب در خانه سالمندان برایش پیدا کنم , خودم را از شر او خلاص می کنم .

جین قلم را از انگشتانم بیرون می آورد .

شب به خیر
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۵۳ صبح
یافتن
2 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, بی هنر
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر
از نوانخانه جان گریر

20 فوریه

جودی جان :

دکتر مک ری امروز عصر به اینجا سر زد تا با رئیس جدید نوانخانه بیشتر آشنا شود . لطفا وقتی که برای دیدار بعدی به نیویورک آمد او را به شمام دعوت کن تا خودت با چشمان خودت ببینی شوهرت چه دسته گلی به آب داده است .

آقا جرویس وقتی می خواست به من بقبولاند که مزایای رئیس شدن من مراوده ی روزانه با مرد خوش برخورد , عالم و جذابی چون دکتر مک ری است , اشتباه می کرد .

او بلند قد و لاغر با موهای جوگندمی و چشمانی سرد و خاکستری است . در مدت یک ساعتی که با من بود ( و من خیلی شاد بودم ) حتی سایه ی لبخندی کوچک هم لبانش را روشن نکرد . آیا سایه می تواند روشنی بدهد ؟ احتمالا نمی تواند , اما به هر حال این مرد را چه می شود ؟ نکند جرمی سنگین مرتکب شده و یا کم حرفی اش ناشی از طبیعت اسکاتلندی اوست ؟ او به اندازه ی یک سنگ قبر قابل معاشرت است .

از قضا آقای دکتر , همان قدر از من خوشش می آید که من از او . او فکر می کند من سبک و بی منطق هستم و مرا برای این مقام نالایق می داند . مطمئنم تا الان از طرف او نامه ای به آقا جرویس رسیده که فورا مرا اخراج کند . ما حتی در حین گفتگو نتوانستیم با هم کنار بیاییم . او به طور گسترده و با لحنی فیلسوفانه از مضرات زندگی پرورشگاهی کودکان بی سرپرست سخن می گفت و من با بی خیالی از آرایش تازه ی مو که بین دخترانمان رواج یافته و زیاد هم قشنگ نیست , تاسف می خوردم .
برای ثابت کردن حرفم سدی کیت یکی از دختران یتیم را که نامه رسان مخصوصم بود , صدا کردم . موهایش چنان به عقب کشیده شده که انگار با آچار فرانسه آن را کشیده اند . پشت سرش هم مثل دو تا دم موشی به هم بافته شده است . احتمالا گوش های بعضی از یتیم ها را باید مالید ولی دکتر (( ری )) اصلا به این مساله اهمیت نمی دهد . او فقط می خواهد شکم آن ها را سیر نگه دارد . ضمنا ... ما سر لباس زیر قرمز رنگ بچه ها هم حرفمان شد . من نمی فهمم چطور یک دختر می تواند با پوشیدن زیر پیرهن فلانل که دو سانت و نیم از لباس کتان آبی رنگش بلند تر است , احساس شخصیت کند ولی آقای دکتر فکر می کند که لباس قرمز شادی بخش و راحت و انرژی زاست . از اکنون حکومت پر جنگ و جدالی برای مدیر بعدی پیش بینی می کنم . البته باید بگویم که آقای دکتر یک مورد خوب هم دارد که باید به آن اقرار کرد . او هم مثل من تازه کار است , پس نمی تواند درباره ی رسم و رسوم نوانخانه به من دستور بدهد .

اصلا فکر نمی کنم که می توانستم با دکتر قبلی کار کنم . چون از یادگاری هایش که روی بچه ها باقی مانده , می شود فهمید که او حتی به اندازه ی یک جراح دامپزشک هم درباره ی نوزادان معلومات ندارد .
درباره ی آداب و رسوم نوانخانه باید بگویم که همه ی کارکنان , مشغول آموزش دادن من هستند . حتی امروز صبح آشپزمان صریحا به من گفت که نوانخانه جان گریر , چهارشنبه ها برای شام حریره ی آرد ذرت دارد .
فکر می کنم شماها دارید با عجله دنبال سرپرست جدید می گردید . تا موقع آمدنش صبر می کنم ولی خواهش می کنم زودتر .

احتراما – با عزمی راسخ

سالی مک براید
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۵۶ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
بی هنر
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر



از دفتر نوانخانه جان گریر

21 فوریه

گوردون عزیز :

گویا به تو بر خورده است که به حرفت گوش نکردم و هنوز ناراحتی . مگر نمی دانی که آدمی مو قرمز با اصل و تبار ایرلندی که رگی هم از اسکاتلندی ها دارد , نمی تواند به زور مجبور به کاری شود ؟ باید او را با آرامی و نرمش جلو برد ؟ اگر به طرزی وحشتناکی مصر نبودی من به آرامی حرف هایت را می پذیرفتم و در امان می ماندم . ولی حالا صادقانه اعتراف می کنم که در طی پنج روز گذشته از دعوایی که با تو کردم , احساس پشیمانی می کردم . تو درست می گفتی و من در اشتباه بودم . می بینی چطور دارم به اشتباهم اقرار می کنم ؟ ببین , اگر بتوانم از شر این حالت بد , خلاص شوم ; در آینده و همیشه با دل و جان به حرف هایت گوش خواهم سپرد . فکر می کنی هیچ زنی بتواند به این راحتی مثل من جا بزند ؟

زیبایی های رویایی که جودی برای این نوانخانه ترسیم کرده , فقط به درد تخیلات شاعرانه ی خودش می خورد . این محل واقعا وحشتناک است . کلمات نمی توانند دلتنگی , ملالت و بوی بد این محل را برسانند , راهروهای بلند , دیوارهای برهنه , روپوش های آبی , کودکان هم منزل با چهره های بی حال که اصلا شباهتی به بچه ی آدم ندارند . وای , وای از این بوی وحشتناک اینجا که آمیخته ای است از بوی کف راهروهای تمیز شده و اتاق هایی با هوای کثیف و بوی غذایی که برای صد نفر همیشه روی گاز در حال قل زدن است .

نوانخانه , نه تنها باید دگرگون شود , بلکه همه ی بچه ها هم احتیاج به تغییر و تحول دارند و این کار برای دختری سر به هوا و مرفه و تنبل مثل سالی مک براید بس دشوار است . به محض اینکه جودی بتواند سرپرست تازه ای برای اینجا پیدا کند , استعفا می دهم ولی متاسفانه باید بگویم که به این زودی ها امکان پذیر نیست . او به جنوب رفته و مرا در اینجا سرگردان و درمانده رها کرده است . البته چون من قول حتمی داده ام , نمی توانم نوانخانه را به حال خودش رها کنم , ولی در حال حاضر مطمئن باش که دلم برای خانه تنگ شده است .

نامه ای برایم بنویس که شادم کند و همچنین دسته گلی بفرست تا اتاق نشیمن خصوصی ام رنگ و بویی تازه بگیرد . این اتاق مبله از خانو لیپت به من ارث رسیده . دیوار ها را کاغذ دیواری قرمز و قهوه ای پوشانده است ; میز وسط اتاق که زر اندود است و مبل ها با مخمل آبی براق درست شده اند . رنگ زمینه ی قالی سبز است و گل های آن برجسته به نظر می رسند . اگر چندتا غنچه ی صورتی گل سرخ به من هدیه می کردی , رنگ های اتاق تکمیل می شدند .

آن روز عصر خیلی زننده رفتار کردم ولی تو هم تلافی کردی .

دوست پشیمان تو

سالی مک براید

حاشیه : تو نباید به خاطر دکتر اسکاتلندی آن قدر قیافه می گرفتی . این مرد به همان اندازه کله شق است که کلمه ی اسکاتلندی آشکار می کند . من از دیدن قیافه ی او متنفرم و او از من . وای ... خدای مهربان عجب جفت جالبی برای کار کردن با یکدیگر هستیم .



[تصویر:  20131011005903_39224969465642516922.jpg]
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۵۹ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
بی هنر

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان "دشمن عزیز" (ادامه بابالنگ دراز) اثرجین وبستر



29 فوریه

گوردون عزیزم :

تلگراف مفصل و گران قیمتت به دستم رسید . می دانم که چقدر پول داری ولی دلیلی ندارد که این طور آنها را حرام کنی . وقتی که از حرف هایت مشخص است که داری از عصبانیت منفجر می شوی و فقط یک تلگراف صد جمله ای می تواند تو را راحت کند , اقلا شب آن را ارسال کن که ارزانتر تمام شود . اگر تو به پولت احتیاجی نداری , بچه های یتیم من احتیاج دارند .

ضمنا آقای محترم یک کمی عقلت را به کار بینداز . مطمئن باش که من نمی توانم آن طور که تو می خواهی این نوانخانه را به حال خود رها کنم . بروم . این کار از نظر جودی و جرویس منصفانه نیست . باید به خاطر این حرف مرا ببخشی . آنها سال های زیادی است که با من دوستند . حتی بیشتر از سالهای دوستی من و تو , و من اصلا قصد ندارم رویشان را زمین بیندازم .

من با روحیه ای خوب و ماجراجویانه به اینجا آمدم , پس باید کار نیمه تمامم را تمام کنم و اگر من آدمی دمدمی مزاج بودم , مطمئنا تو از من خوشت نمی آمد . البته این حرف به این معنی نیست که خودم را تا ابد به ماندن در اینجا محکوم کنم . قصد من این است که در اولین فرصت مناسب استعفا دهم , ولی خب , باید کمی هم از اعتمادی که پندلتون ها به من کردند و این مفقام حساس را به من دادند , سپاسگزار باشم . ولی شما , آقای محترم , نباید تردیدی داشته باشید که من توانایی های قابل توجهی برای مدیریت و عقلی بیشتر از آنچه که به نظر می آید , دارم .

اگر بخواهم با تمام وجودم این کار را انجام دهم , بهترین سرپرستی می شوم که تا به حال یتیمان به خود دیده اند . حتما فکر می کنی حرفم مسخره است , نه ؟ ولی این طور نیست . جودی و جرویس هم به همین دلیل مرا به اینجا فرستاده اند . پس ببین , حالا که آنها این قدر به من اطمینان کرده اند , نمی توانم آن طور که تو می گویی حرفشان را رد کنم . تا زمانی که من اینجا هستم , بیست و چهار ساعته کار می کنم . می خواهم این نوانخانه را در حالی به جانشینم تحویل دهم که همه چیز رو به راه باشد .

ولی تا آن موقع خواهش می کنم مرا دور نینداز و فکر نکن که من آن قدر مشغولم که اصلا دلم تنگ نمی شود . نه این طور نیست . من هر روز صبح که بیدار می شوم , با نوعی حیرت به کاغذ دیواری اتاق خانم لیپت خیره می شوم , مثل اینکه دارم خواب بدی می بینم و اینکه من واقعا اینجا نیستم . اصلا روی چه حسابی به خانه ی قشنگ و شادم و تفریحات خوبی که به حق از آن من بود , پشت کردم و به اینجا آمدم ؟ گاهی اوقات با تو موافقم که می گویی کمی خل هستم .

ممکن است بپرسم که تو چرا این قدر ناز می کنی ؟ تو که به هر حال مرا نمی بینی . وورسستر همان قدر از واشنگتون دور است که نوانخانه ی جان گریر ; و برای اینکه خیالت راحت شود , باید اضافه کنم که دور و بر نوانخانه اشخاص زیادی نیستند که از موی قرمز خوششان بیاید در خالی که در وورسستر زیادند ; پس آقای مشکل پسند , خیالت راحت باشد من برای کینه توزی با تو به اینجا نیامدم . فقط می خواستم کمی ماجراجویی کنم و عزیزم دارم همین کار را هم می کنم .

لطفا فوری نامه بفرست و مرا کمی شاد کن

دوست آس و پاس تو

سالی
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۷-۱۳۹۲, ۰۱:۰۰ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
بی هنر
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته) ایران دخت 284 13,253 ۱۷-۵-۱۳۹۳ ۰۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر ایران دخت 47 2,406 ۸-۱۱-۱۳۹۲ ۱۰:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "بابالنگ دراز" اثر جین وبستر ایران دخت 59 4,886 ۱۹-۷-۱۳۹۲ ۱۲:۴۳ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد