خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک
The dream on the hill
By : Lilian Peak

رویای روی تپه
نویسنده : لیلین پیک
مترجم : عطیه رفیعی





از زمانی که نیکولا وارد قطار شده بود مدام از خودش این سوال را می کرد "آیا کار درستی کرده که همکاران و شغل مورد علاقه اش را رها کرده است؟]شغل پر اتیه ای که سالهای زیادی صرف تحصیل در آن زمینه کرده بوده را به خاطر مادرش رها می کرد و به خانه باز می گشت .نیکولا نامه مادرش را از درون کیفش بیرون آورد . از تاریخ نامه دو ماه می گذشت . برای چندمین بار خطوط نامه را از نظر گذراند : "مدتی است که حالم زیاد خوب نیست . نمی خواستم این موضوع را به تو بگویم و نگرانت کنم . اما دکتر من توصیه کرده است که اداره ی فروشگاه را به کس دیگری بسپارم و زندگی را سخت نگیرم . فقط استراحت کنم و بیشتر مراقب خودم باشم . نمی خواستم مزاحم تو شوم اما می دانی که من به جز تو کس دیگری را ندارم تا از او کمک بخواهم و همان طور که خودت می دانی چون تنها منبع درامد من فروشگاه است نمی توانم آن را بفروشم . عزیزم آیا به خانه می آیی تا اداره فروشگاه را به عهده بگیری؟"
حتی اگر این خواهش را یک دوست از او می کرد نیکولا به سختی می توانست پاسخ منفی دهد چه برسد به اینکه این درخواست از طرف مادرش بود . نیکولا نامه را تا کرد و در کیفش گذاشت و همان طور که قطار از میان تپه ها و دره های حاصلخیز به طرف شمال شرق در حرکت بود به مناظر بیرون خیره شد .
مطمئن بود که دلش برای کلاس های سوزن دوزی و شاگردانش تنگ خواهد شد . همکارش ترنس گفته بود که دلش برای او تنگ خواهد شد اما نیکولا نمی دانست که آیا همین احساس متقابل را نسبت به ترنس خواهد داشت یا نه به هر حال این جدایی فرصت مناسبی بود تا از احساس واقعی خود نسبت به ترنس آگاه شود .
چهار سال از زمانی که نیکولا شروع به کار در مدرسه کرده بود می گذشت و این اولین شغل او بود . اما حالا هم شغلش را از دست داده و هم از همکارانش جدا شده بود .
در ایستگاه بیرمنگام نیکولا قطارش را عوض کرد . این کار با وجود داشتن چندین چمدان و کیف کار چندان آسانی نبود . با زحمت بسیار سوار قطاری شد که او را به مقصد نهایی اش می برد . در کوپه قطار بعد از صرف ساندویچ و قهوه با خواندن مجله ای که در آنجا بود خود را سرگرم کرد . سپس کیف لوازم آرایشش را بیرون آورد و آرایش ملایمی کرد و موهایش را مرتب نمود .
رنگ موهای نیکولا قهوا ای مایل به قرمز بود . موهایی چنان سرکش که به سختی مطابق مدلی که زده می شد حالت می گرفت. چهره اش به علت خستگی ناشی از سفر طولانی شادابی و نشاط همیشگی اش را از دست داده بود . به همین دلیل آیینه اش را کنار گذاشت تا دیگر چهره ی خسته خود را نبیند .
با خود فکر کرد از حالا به بعد زندگی خسته کننده و ملال آوری پیش رو خواهد داشت چرا که به نظر نمی رسید کار کردن پشت پیشخوان فروشگاه کار چندان مهیج و جالبی بوده و نیاز به فعالیت ذهنی زیادی داشته باشد .
نیکولا هنگام پیاده شدن از قطار در حال کلنجار رفتن با چمدان هایش بود که مرد میانسال مودب و خوشرویی که متوجه سردرگمی او شده بود به طرفش آمد و به او در بردن چمدان هایش به سکوی قطار کمک کرد . نیکولا هنوز داشت تشکر می کرد که او به درون قطار بازگشت .نیکولا در کنار جمدان هایش ایستاده و در این فکر بود که چطور می تواند آن همه چمدان را با خود حمل کند و چون پیاده شدنش از قطار خیلی طول کشیده بود هیچ باربری برای کمک آنجا نبود . بنابراین کوله پشتی اش را روی شانه اش انداخت و کیسه سفری اش را زیر بغل گذاشت و دو تا از چمدان ها را به دست گرفت اما هنوز یکی از چمدان ها باقی مانده بود . نیکولا با درماندگی به چمدان سوم نگاه می کرد که مرد میانسال دیگری از راه رسید و چمدان سوم را برداشت . او تا ایستگاه تاکسی نیکولا را همراهی کرد و بعد چمدان را روی زمین گذاشت . مرد در پاسخ تشکر های اغراق آمیز نیکولا لبخند زد و به راه خود ادامه داد
پس از چند دقیقه یک تاکسی خالی در چند قدمی نیکولا توقف کرد . نیکولا به سرعت چمدان هایی را که می توانست با خود بردارد از زمین برداشت و یکی از چمدان ها را در پیاده رو رها کرد و به طرف تاکسی دوید . همین که نیکولا به تاکسی رسید و همین که خواست دهانش را باز کند و از راننده تاکسی بخواهد چند دقیقه صبر کند تا او چمدان دیگرش را هم بیاورد مردی با حالت مالکانه دستش را روی دستگیره تاکسی گذاشت و بعد از گفتن مقصدش به راننده سوار ماشین شد .نیکولا نمی توانست آنچه را که می دید باور کند . او چنان به خاطر رفتار بی ادبانه ی آن مرد عصبانی بود که نتوانست خودش را کنترل کند و با چشمانی نیمه گریان نگاه ملامت بار و پر کینه ای به او انداخت .
نیکولا در این فکر بود که چقدر این مرد با دو مرد مهربان و مودب قبلی که در حمل چمدان هایش به او کمک کردند فرق داشت که متوجه شد راننده ی تاکسی دنده عقب گرفته است و بعد تاکسی در مقابلش توقف کرد .
راننده از بالای شیشه ماشین خم شد و گفت : "این آقا میخواهد بداند مسیرتان کجاست اگر هم مسیر با او باشید او مایل است که من شما را هم برسانم . "
نیکولا با شور و شوق گفت : "رایدن کینگزلی "
راننده پاسخ نیکولا را به مسافر منتقل کرد و مسافر هم سرش را به سردی تکان داد راننده گفت : " بپر بالا "
نیکولا متوجه شد که این جمله ی دوستانه نمی تواند از طرف مسافر که چهره ای درهم کشیده و سرد داشت باشد . اما با این وجود چنان پیشنهاد وسوسه انگیزی بود که رد کردن آن برایش بسیار دشوار بود .

راننده از ماشین پیاده شد و چمدان ها را روی صندلی جلو گذاشت و نیکولا هم دوید و رفت چمدانی را که در پیاده رو جا گذاشته بود آورد . بعد آن را همراه کوله پشتی اش روی صندلی عقب ماشین قرار داد .
در تمام آن مدت مسافر با تعجب حرکات و رفتار نیکولا را نظاره می کرد . نیکولا سرش را برگرداند و شروع به تشکر کرد اما وقتی دید آن مرد بدون توجه به او بیرون را می نگرد و در جواب تشکر و قدر دانی او با سردی سر تکان می دهد از ادامه صحبت باز ایستاد و رفتارش همچون مرد سرد شد .
در تاکسی سکوت حکمفرما بود تا اینکه به جاده ای که منتهی به دهکده نیکولا می شد رسیدند . نیکولا گفت : " شما می توانید مرا همین جا پیاده کنید چون من نمی خواهم به خاطر من از مسیرتان دور شوید " مسافر در حالی که رویش به طرف پنجره بود و به پرچین های کنار جاده نگاه میکرد با لحن سرد و خشکی گفت : " شما مرا از مسیرم دور نمی کنید "نیکولا از اینکه این مرد حتی به او نگاه هم نمی کند عصبانی بود . با خودش گفت : امیدوارم پرچین ها بدانند چه افتخاری نصیبشان شده که او نگاهشان می کند !بعد با عصبانیت و آزردگی خاطر به نیمرخ سرسخت و سازش ناپذیر مرد جوان نگاه کرد . اجزای صورت مرد دارای نظم و هماهنگی خاص و موهایش پرپشت و تیره بود . نیکولا پیش خود اعتراف کرد که علیرغم ظاهر خشن و سردش او مردی است که در مواقع نیاز می توان با اطمینان به او تکیه کرد همان طور که نیکولا به نیمرخ مرد خیره شده بود او رویش را برگرداند و لحظه ای نگاهشان با هم تلاقی کرد . نیکولا از خجالت سرخ شد و سرش را پایین انداخت . راننده در حالی که جاده را می نگریست گفت : " خانم کجا می روید ؟ "
نیکولا که انتظار داشت مسافر با شنیدن آدرسش نگاهی تحقیر آمیز به او بیاندازدگفت : " لطفا جلوی فروشگاه دین نگه دارید . آنجا را می شناسید ؟ آنجا یک مغازه ی خوار و بار فروشی است ."]
"بله خانم آنجا را خوب می شناسم . آنجا تنها فروشگاه دهکده است . من صاحب آن را هم که خانم پیری است را می شناسم . "
نیکولا در حالی که حرف راننده را در مورد پیر بودن مادرش را قبول نداشت نفسش را در سینه حبس کرد و منتظر شد تا ببیند راننده چه چیز دیگری درباره ی مادرش می گوید . راننده ادامه داد : " او یک پیرزن خوب و مهربان است . " نیکولا نفسی به راحتی کشید .راننده ماشین را جلوی فروشگاه نگه داشت و گفت : " شما می خواهید آنجا کار کنید خانم ؟ "
نیکولا در حالی که به مسافر خاموش و مغرور نگاه می کرد گفت : "بله من قرار است آنجا کار کنم "
ناگهان مرد مسافر سرش را برگرداند تا دختری را که کنارش نشسته بود بررسی کند . در نگاهش هیچ نشانی از تمجید و تحسین به چشم نمی خورد و بدون تردید مرد او را دختری خام و بی تجربه با ضریب هوشی پائین یافته بود .با این وصف به ارزیابی ویژگی های ظاهری و جسمانی نیکولا پرداخت . ولی نگاهش بسیار تحقیر آمیز بود . چشمان آنها دوباره با هم تلاقی کرد و برای دومین بار نیکولا به شدت سرخ شد . اما این بار نه از خجالت و شرم بلکه از عصبانیت . با وجود این مرد هنوز نیکولا را خیره خیره نگاه می کرد و او برای اینکه دستپاچگی خود را پنهان کند کیف پولش را از کوله پشتی اش در آورد اما مسافر با دیدن کیف پول در دستان نیکولا گفت : "من کرایه را حساب می کنم . "
" نه متشکرم . شما سهم خودتان را بدهید و من هم سهم خودم را می دهم ." بعد به جلو خم شد و از راننده پرسید : "کرایه من چقدر می شود ؟ " راننده مبلغ را گفت و نیکولا کرایه را پرداخت . وقتی می خواست مبلغ بیشتری به عنوان انعام بدهد راننده قبول نکرد و گفت : " کافیه خانم "
نیکولا از ماشین پیاده شد و کوله پشتی اش را روی شانه انداخت و یکی از چمدان ها را برداشت .
راننده چمدان های دیگر را از روی صندلی جلوی ماشین برداشت . نیکولا در حالی که امیدوار بود دیگر هیچ وقت چشمش به آن مسافر خاموش و خشن نیفتد بدون اینکه نگاه دیگری به او کند جلوتر از راننده ی مهربان به طرف فروشگاه رفت راننده هم با چمدانها به دنبالش رفت . بعد در حالی که لبخند می زد دست تکان داد و به طرف ماشین برگشت .

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱-۹-۱۳۹۲, ۰۴:۲۵ عصر
یافتن
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
یاریس, mamane kiana, رها نبوی
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک
زمانی که نیکولا وارد فروشگاه شد مادرش در حال تمیز کردن قفسه ها بود و به تصور اینکه مشتری برای خرید آمده است رویش را برگرداند و وقتی دخترش را دید با بازوان گشوده به طرفش دوید .اشک در چشمان نیکولا حلقه زده بود . چند لحظه در آغوش هم ماندند . نیکولا متوجه شد که در احوالپرسی و بوسیدن مادرش چیزی بیشتر از یک استقبال ساده وجود دارد . او برای چند لحظه مادرش را محکم در آغوش نگه داشت . مادرش زیر لب زمزمه کرد : " تو خیلی خوبی که حاضر شدی به خاطر من کارت را رها کنی . می دانم که تو به خاطر من از خیلی چیزها گذشتی . فکر نکن که ارزش این کارت را نمی دانم . "
نیکولا خود را از آغوش مادرش جدا کرد و گفت : " مادر این شما هستید که من نگرانش هستم چی شده ؟ "
"عزیزم اینجا نمی توانیم راحت صحبت کنیم . هر لحظه امکان دارد یک مشتری بیاید . بیا برویم خانه . "
نیکولا در حالی که دنبال مادرش میرفت پرسید " خانم بیلی کجاست ؟ "
" او چون داشت بچه دار میشد مرخصی گرفته است . حالا جوی اتکینز برای من کار می کند . او فقط هفده سال دارد اما دختر خوبی است . چند دقیقه قبل اینجا بود و داشت یک فنجان چای می خورد . "
جوی در آشبسخانه و در حال شستن فنجانش در ظرفشویی بود . خانم دین جوی را که دختر زیبا و نسبتا چاقی بود به نیکولا معرفی کرد . جوی بعد از چند دقیقه به فروشگاه برگشت .
نیکولا با نگاه کردن به مادرش به خود گفت بی دلیل نبود که راننده تاکسی مادرش را پیر نامیده بود . صورت او رنگ پریده و پر از چین و چروک و موهایش هم خیلی سفید شده بود . و از کریسمس تا به حال به طور نگران کننده ای پیر شده بود .
نیکولا در حالی که صدایش توام با سرزنش و دلسوزی بود گفت : " تو باز از خودت خوب مراقبت نکرده ای این طور نیست ؟ همان بیماری قدیمی ات است ؟ "
مادرش دستش را روی سینه گذاشت و گفت : " آره برونشیت است . طی چهار ماه گذشته دو بار بیماری ام عود کرده و هر دفعه هم شدت آن بیشتر و معالجه اش طولانی تر بوده است . دکتر می گفت که در این مدت کم دو بار برونشیت شدن نگران کننده است . "
" پس در این صورت خوشحالم که به خانه بازگشته ام . "
" واقعا عزیزم ؟ تو اصلا پشیمان نیستی؟ "
نیکولا شانه هایش را بالا انداخت اگرچه مجبور بود با مادرش صادق باشد گفت : " شاید تا حدودی ناراحت و پشیمان باشم اما به زودی همه چیز را فراموش میکنم . "
انید دین مادر نیکولا با خستگی گفت : " خیلی عجیبه ! موقعیت تو و دکتر میشل خیلی شبیه هم است ."
" دکتر میشل؟ چطور شرایط ما شبیه هم است ؟ مگر او بازنشسته نشده ؟ "
" چرا عزیزم . بازنشسته شد اما سه ماه پیش مرد . حالا پسرش کانر جای او را گرفته است . او قبلا در یک بیمارستان بزرگ و معروف کار می کرد اما به خاطر مادرش کارش را رها کرد . می دانی که دکتر میشل پیر پزشک ارشد و مسئول کلینیک بود و چون مادر کانر نمی خواست بعد از مرگ شوهرش شخص دیگری مسئولیتش را به عهده بگیرد کانر مجبور شد مثل تو فداکاری کند و کارش را در شهر رها کرده و به اینجا بیاید . "
" او چه طور آدمی است ؟ "
" اوه ادم خوبیه اما کمی اخلاقش خشن و تند است . اصلا شبیه پدرش نیست و افکار و روش مخصوص به خودش را دارد . البته شما جوان ها افکار و ایده های جدیدی دارید . " او لبخندی زد و ادامه داد " ولی زنان پیری مثل من بیشتر روشهای قدیمی را می پسندند . " نیکولا اعتراض کرد : " شما پیر نیستید " اگرچه قلبا اعتراف می کرد که مادرش پیر شده است . او مطمئنا با داشتن پسری سی و دو ساله و دختری بیست و نه ساله و پنج نوه جوان نبود . نیکولا چهار سال کوچکتر از خواهرش لوسیل بود . آنها به ندرت همدیگر را می دیدند . لوسیل با شوهر و خانواده اش در جنوا و لسلی برادر نیکولا با همسر و فرزندانش در کانادا زندگی می کردنیکولا گفت : " حالا که حرف از خشونت و بداخلاقی شد باید بگویم امروز من هم با مرد بد اخلاق و خشنی برخورد کردم . " بعد برای مادرش تعریف کرد که چطور مردی با زرنگی تاکسی را که به خاطر او توقف کرده بود سوار شده و بعد به خاطر احساس عذاب وجدان پیشنهاد کرده بود که او را هم سر راهش برساند . در آخر نیکولا گفت : " وقتی که تاکسی مرا جلوی فروشگاه پیاده کرد تعجب کردم که چطور مسیر من با او یکی بوده است . " مادرش با خنده گفت : " خوب من درباره ی رفتار او چیزی نمی دانم اما فکر نمی کنم منصفانه باشد که گله و شکایتی بکنی چون آنقدر با وجدان بوده که برگردد و تو را هم سوار کند ." نیکولا با اکراه پذیرفت که شاید حق با مادرش باشد . با وجود اینکه آسمان ابری بود و به نظر می رسید که به زودی باران خواهد بارید نیکولا تنها ژاکت نازکی پوشید و برای قدم زدن بیرون رفت . هر چه از دهکده دورتر می شد به شیب جاده نیز افزوده می شد . او متوجه شد که چقدر دلش برای تپه های شراپشایر تنگ شده است .وقتی به بالای تپه رسید برگشت تا منظره پشت سرش را تماشا کند . ابرهای سیاه آسمان را فراگرفته بود و این امکان می رفت که هر لحظه باران ببارد . در دوردست ها کوههای ولز به سختی دیده می شدند . از زمان کودکی این تپه پاتوق مورد علاقه نیکولا محسوب می شد . بالای تپه جایی بود که او می توانست در سکوت و در آرامش کامل استراحت کند اما گاهی اوقات در تابستان ها این سکوت و آرامش با آمدن گردشگران دیگر به هم می خورد .وقتی وزش باد شدت گرفت نیکولا به ناچار تصمیم گرفت به خانه برگردد . اما وقتی برگشت در کمال تعجب متوجه شد که تنها نیست . مردی در چند قدمی او ایستاده بود . به خاطر ابرهایی تیره که فضا را تاریک کرده بود نیکولا نمی توانست چهره ی آن مرد را به خوبی ببیند . او نیز که انگار حس کرده بود کسی نگاهش می کند سرش را برگرداند . نیکولا وقتی با دقت نگاه کرد متوجه شد او همان مردی است که اجازه داده بود تا همراهش سوار تاکسی شود . مرد بار دیگر نیکولا را در حال نگاه کردن به خود غافلگیر کرد . به نظر می رسید که او از نگاه خیره نیکولا زیاد خوشش نمی آید .نیکولا از حضور بی موقع آن مرد و به هم خوردن خلوتش ناراحت و عصبانی بود . ولی مرد چنان به چشم انداز روبرویش نگاه می کرد که انگار او هم از دیدن آن مناظر زیبا لذت می برد . اگر چه نیکولا باید قبول می کرد که آن مرد هم حق دارد از دیدن مناظر لذت ببرد ولی با وجود این از حضور چنان شخص بد اخلاق و خشنی ناخشنود بود . در حینی که آن دو به هم خیره شده بودند بارش باران شروع شد . نیکولا به زیر نزدیکترین درخت رفت تا در زیر آن پناه بگیرد . ولی چون اوایل فصل بهار بود و برگهای درختان هنوز رشد نکرده بودند آنجا هم پناهگاه مناسبی محسوب نمی شد . او یقه ژاکتش را بالا برد و آرزو کرد که ایکاش برای چنین هوایی خود را بیشتر آماده می کرد و لباس گرمتری می پوشید . در همان لحظه متوجه شد که مرد هم مانند او به زیر همان درخت آمده تا پناه بگیرد . آنها فقط چند قدم از همدیگر فاصله داشتند و در حالی که هر یک وانمود می کرد دیگری را نمی بیند ساکت ایستاده بودند .مرد ژاکت ضخیم و کفشهای مناسب پوشیده بود . نیکولا از اینکه مرد قبلا پیش بینی های لازم را کرده و مجهز به آنجا آمده بود بیشتر عصبانی شد و نسبت به او احساس انزجار می کرد . نیکولا از سرما می لرزید و به نظر می رسید که مرد هم متوجه لرزش او شده است . نیکولا با خود فکر کرد : " آیا این مرد دارای نوعی حس ششم است که می تواند حتی بدون رد و بدل شدن کلامی متوجه همه چیز شود ؟ مرد رویش را برگرداند و پوزخند زنان سر تا پای نیکولا را برانداز کرد انگار با کودکی سر به هوا روبه روست نیکولا چنان از رفتار متکبرانه و تحقیر آمیز او عصبانی شده بود که نتوانست یک دقیقه دیگر هم با او زیر آن درخت بایستد و در حالی که ژاکتش را به خود چسبانده بود به طرف پایین تپه رفت .مرد سکوت را شکست و گفت : " من اگر جای شما بودم این کار را نمی کردم "نیکولا به سردی و با لحنی غیر دوستانه پاسخ داد : " ببخشید ؟ "
مرد در حالی که به کفش های نامناسب و ژاکت نازک نیکولا اشاره می کرد گفت : " اگر من جای شما بودم با آن کفش ها و لباس نازک زیر این باران تند راه نمی رفتم .معلوم است که شما با این منطقه آشنایی ندارید و غریبه اید چون هیچ یک از اهالی اینجا در این هوا با چنین لباس نامناسبی بیرون نمی آیند . این طور لباس پوشیدن برای سلامتی تان مضر است . "نیکولا با عصبانیت فکر کرد : " من اینجا غریبه ام ؟ واقعا که ! منی که اینجا به دنیا آمده ام !! بعد به سردی گفت : " از توجه تان متشکرم . اما سلامتی من به خودم مربوط است "بعد جسورانه زیر باران رفت و سرش را بالا گرفت تا ریزش باران را لمس کند . ولی از شدت سرما نفسش بند آمد . در حالی که احساس حماقت می کرد به طرف جاده خیس و لغزنده پائین تپه حرکت کرد . صدای خنده مرد را از پشت سرش شنید که می گفت : " دفعه دیگر که آمدی یک حوله حمام و صابون همراه خودت بیاور تا بتوانی یک حمام درست و حسابی بکنی ! "
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱-۹-۱۳۹۲, ۰۴:۲۶ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک
صبح روز بعد نیکولا برای کمک به جوی دستیار جوان مادرش پشت پیشخوان رفت . او قبلا هم در طول تعطیلات به مادرش در فروشگاه کمک کرده بود و تا حدودی به این کار وارد بود . فروشگاه به نام خوار و بار فروشی دین نامیده می شد اما مردم به غیر از خوار و بار دیگر احتیاجات خود را هم از آنجا تهیه می کردند . انید دین فروشگاه را توسعه داده بود اما هنوز آرزو داشت مغازه مجاور را هم بخرد . صاحب مغازه مجاور پس از مرگ شوهرش مغازه را بسته و به خارج از کشور رفته بود و در حال حاضر آنجا خالی بود . اما چون انید سرمایه کافی برای خرید آنجا را نداشت قادر به عملی کردن آرزویش نبود و برای این که جای کافی برای اجناس فروشگاه پیدا کند مجبور شده بود تعداد قفسه های فروشگاه را افزایش دهد تا جایی که بعضی از قفسه ها تا سقف هم می رسید . با به صدا در آمدن زنگوله در پسر بچه کوچکی وارد فروشگاه شد . نیکولا پسرک را که فرزند یکی از دوستان قدیمیش در مدرسه بود می شناخت .پسرک شش سال داشت و و نیکولا را به خوبی می شناخت . او از میان مشتریانی که برای خرید صف کشیده بودند رد شد و خود را به جلوی صف رساند . مشتریان هم با خوشرویی کنار رفتند و راه را برای او باز کردند . جوی جلو رفت تا کار او را راه بیندازد اما پسرک گفت که می خواهد نیکولا کمکش کند . مادر نیکولا به او یاد داده بود که همیشه حق با مشتری است حتی اگر مشتری کودکی خردسال باشد بنابراین نیکولا به جوی اشاره کرد که خودش به پسرک می رسد . پسرک که نامش بری بود برای نیکولا توضیح داد که چند روز دیگر تولد مادرش است و می خاهد هدیه ای برای او بخرد . بری از چیزهای مختلفی خوشش می آمد و از نیکولا خواست تا آنها را برایش از قفسه ها پایین بیاورد . نیکولا هم با خوشرویی صبر کرد تا بری یکی از آنها را انتخاب کند . اما وقتی که دید بری در انتخاب مردد است به او گفت : " عزیزم فکر نمی کنی مادرت از چیزی که ممکن است او را خوشبو کند بیشتر خوشش بیاید؟ "بری با آزردگی خاطر گفت : " مادر من همیشه خوشبو است "همه مشتریان حاضر در مغازه خندیدند و نیکولا مجبور شد با عجله توضیح دهد که منظور او چیزی است که مادرش را خوشبوتر کند . او به قفسه ای که نزدیک سقف بود اشاره کرد و گفت : "من چیزی دارم که وقتی آن را در وان حمام بریزی کف می کند و خیلی خوشبو است . اگر آن را به هم بزنی حباب های قشنگ و بزرگی درست می شود فکر می کنی مادرت از آن خوشش بیاید ؟ "
بری پاسخ مثبت داد و پرسید:" آیا پولش برای خرید آن کافی است ؟"
نیکولا سکه هایی را که کف دست مرطوب و کوچک بری قرار داشت شمرد و متوجه شد که پول او کمی کمتر از قیمت شامپو است ولی با وجود این گفت : "بله پولت کافی است . من الان نردبان را می آورم و از آن بالا چند تا از شامپو ها را پایین می آورم و تو می توانی یکی از آنها را انتخاب کنی "
نیکولا نردبان تاشویی را که در گوشه ای قرار داشت آورد و از آن بالا رفت بعد دستش را دراز کرد تا یکی از بطری هایی را که به نظرش زیباتر می رسید بردارد اما همان طور که به یک طرف خم شده بود نردبان از زیر پایش لغزید و چون هیچ چیز ثابت و محکمی وجود نداشت که جلوی لیز خوردن نردبان را بگیرد به طرف عقب برگشت . نفس مشتریان بند آمده بود اما مردی به سرعت دوید و خود را به نیکولا رساند . دو بازوی قوی و نیرومند او را محکم گرفت و مانع از افتادن او بر زمین شد .
صدایی آشنایی گفت : " انگار تو تصمیم گرفته ای هر طور شده به خودت صدمه بزنی ؟! آن از دیروز که با یک لباس نازک زیر باران قدم می زدی و این از امروز که یک لقمه بزرگتر از دهانت برداشته ای و مثل کوهنوردی بی تجربه و ناشی عمل کردی "
صورت نیکولا مقابل صورت مرد قرار داشت و بدنش در میان بازوان او بود . اگر دور از ادب و نزاکت نبود فریاد می کشید و به مرد می گفت که او را زمین بگذارد . ولی در عوض سرخ شدو عظلاتش را منقبض کرد تا این که مرد جوان او را بر روی زمین گذاشت نیکولا لباس کارش را صاف و مرتب کردو خشمناک به مرد نگاه کرد سپس برگشت تا دوباره از نردبان بالا رود اما جوی گفت:"دوشیزه دین صبر کنید تا حالتان جا بیاید . من کار بری را راه می اندازم ."
جوی نردبان را در وضع متعادل تری قرار داد . کاملا مشخص بود که این عمل مورد تایید مرد جوان است . جوی از نردبان بالا رفت تا چیزهایی را که بری می خواست برایش بیاورد .
نیکولا با چهره ای برافروخته و حالتی جسورانه رویش را به طرف نجات دهنده اش برگرداند و به سردی از او پرسید : " می توانم کمکتان کنم ؟ "
" امیدوارم . خیلی خوب می شود که برای یک بار هم که شده این شما باشید که به من کمک می کنید . من چند تا پاکت می خواهم . " نیکولا گفت : " اوه پاکت " و با حالت پرسشگرانه به جوی نگاه کرد جوی که در حال شمردن پولهای بری بود و متوجه کم بودن آن شده بود . نیکولا به آرامی گفت : " ا .... جوی خودم می دانم اما اشکالی ندارد ."
جوی در حالی که متوجه منظور نیکولا شده بود سرش را تکان داد و هدیه پسرک را در کاغذ کادو پیچید . نیکولا در حالی که به بری لبخند می زد پرسید :"خوبه بری؟" بری سرش را محکم تکان داد و از فروشگاه بیرون دوید . مرد بلند قد و نیرومند که شاهد این ماجرا بود در حالی که آرنجش را روی پیشخوان تکیه داده بود زیر لب با خودش گفت : " بری چقدر خوش شانسی ! او چی دارد که من ندارم ؟ "نیکولا به سردی گفت :" ببخشید چه گفتید؟"مرد دوباره گفت :" پاکت " نیکولا هم دوباره تکرار کرد :" اوه بله پاکت " او آرزو می کرد که ای کاش مرد با او طوری رفتار نمی کرد که انگار با فردی احمق و بی کفایت مواجه است ." جوی؟ "جوی که کار مشتری دیگری را راه می انداخت به قفسه های نزدیک پنجره اشاره کرد . مرد با لبخند سردی گفت :" شما باید دستیارانتان را بیشتر کنید دوشیزه دین "نیکولا ابهایش را جمع کرد و با خود گفت :" عجب آدم زرنگی ! او از کجا اسم مرا می داند؟"در عوض با اشاره به قفسه ها گفت :" پاکت ها آن طرف هستند "مرد با صبر و شکیبایی مبالغه آمیزی پاسخ داد :" خودم این را می دانم "نیکولا چشمانش را بست و دوباره با خود گفت همیشه حق با مشتری است . وقتی چشمانش را باز کرد دید که مرد روبرویش ایستاده است . :" متاسفانه پاکتهایتان آن اندازه ای که من می خواستم . من یک پاکت بزرگ می خواهم تا بتوانم گزارشی مفصل را در آن جا بدهم " نیکولا از اینکه مرد آنچه را که می خواست نیافته بود خشنود شد و به سردی گفت :" پس من متاسفم ! ما چنین پاکتی نداریم ."مرد با بی صبری گفت :" نمی توانید آن را برایم سفارش دهید؟ " نیکولا دوباره مجبور شد از جوی سوال کند . جوی جواب داد :" چشم آقا . فقط اندازه های پاکت را به من بدهید و من از خانم دین می خواهم آنها را برای شما سفارش دهد "مرد گفت :" با این کار بر سر من منت می گذاری . جوی هر موقع احتیاج به معرفی نامه داشتی به من مراجعه کن خوشحال می شوم آن را برایت امضا کنم "
بعد رو به نیکولا کرد و یکی از ابروهایش را به حالت انتقاد آمیز بالا برد و لبخند زد . ابعاد پاکت مورد نظرش را در تکه ای کاغذ نوشت و آن را به طرف نیکولا گرفت . نیکولا دستش را دراز کرد تا کاغذ را از او بگیرد ولی مرد نظرش را عوض کرد و کاغذ را به جوی داد. این عمل او باعث عصبانیت بیشتر نیکولا شد . مرد دوباره به خشم و عصبانیت او لبخند زد و در حالی که رویش را از نیکولا برمیگرداند زیر لب گفت :" من همیشه جایی می روم که برای خریدم ارزش قایل شوند "مشتری دیگری نیکولا را صدا کرد و او مجبور شد فورا چشم غره اش را تبدیل به لبخند گرم و صمیمانه ای کند . وقتی که نیکولا در حال به راه انداختن کار آن مشتری بود صدای زن مسنی را که یکی از مشتریان بود شنید : " سلام دکتر ! از این که شما را این موقع روز اینجا می بینم تعجب می کنم . شما معمولا این ساعت سرکارتان هستید " مردی که زن او را دکتر نامیده بود سرش را تکان داد و گفت : " صبح به خیر خانم رولی "
" دکتر من دیدم که چطور آن دختر جوان را گرفتید و مانع افتادن او شدید . خدا را که شکر که سریع عمل کردید "
مرد با لحن سردی گفت : " مجبور بودم عکس العمل نشان دهم چون در غیر این صورت یک مریض دیگر روی دستم می افتاد "
زن خندید و مرد هم از آن جا دور شد . نیکولا از مشتریان پرسید : " آن مرد کی بود؟ او را می شناسید ؟ "مشتری پاسخ داد :" همه او را می شناسند عزیزم " خانم رولی از ته صف گفت :" او دکتر جدید است و جای پدرش آمده است . به اتفاق سه دکتر دیگر در شهر طبابت می کند اما سه روز در هفته هم در دهکده کار می کند "مشتری دیگری گفت :" دکتر میشل را می گویید؟ دکتر خوبی است . من چند بار پیش او رفته ام اما عادت کردن به روش کار او کمی وقت می گیرد " خانم رولی گفت :" او کمی خشن و تند است و اصلا شبیه پدرش نیست . پدرش صبر و شکیبایی یک فرشته را داشت "
"آره خوب پسر او جوان است و به روشهای جدید اعتقاد دارد . وقتی وارد مطبش می شوی مشکلت را می گویی و او بدون هیچ پرسش و سوالی سریع نسخه اش را می نویسد " نیکولا در حالی که غرورش هنوزجریحه دار بود گفت : " اگر تمام دنیا را هم به من بدهند حاضر نیستم پیش او بروم ! حتی اگر در حال مرگ باشم " یکی از مشتریان با صدای بلند گلویش را صاف کرد و خانم رولی انگشتش را به نشانه سکوت روی لبهایش گذاشت . مردی که آنها داشتند درباره اش صحبت می کردند از عقب فروشگاه ظاهر شد . نیکولا فکر کرد احتمالا او در حال نگاه کردن به کارت پستال های عقب فروشگاه بوده که آنها متوجه حضورش نشده اند .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱-۹-۱۳۹۲, ۰۴:۳۶ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
رها نبوی
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک
دکتر داشت نیکولا را نگاه میکرد و با دقت همانند زیست شناسی که در حال بررسی نمونه ای ناخوشایند باشد و او را مورد ارزیابی قرار بدهد و به موهای سرکش و چشمان بهت زده و لبان نیمه باز و قیافه حیرت زده ی نیکولا خیره شد . به نظر می رسید از آنچه می بیند خشنود نیست!
نیکولا با لکنت گفت :"متا...سفم " اما مرد انگار که چیزی نشنیده باشد رویش را برگرداند و فروشگاه را ترک کرد . نیکولا احساس کرد که خوار و حقیر شده است . تازه به یاد آورد که آن مرد او را از یک آسیب جدی نجات داده ولی او حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرده است .

چند روزی طول کشید تا نیکولا به محیط کار جدیدش عادت کند زیرا او به غیر از تعطیلات دانشگاه و مدرسه سالها بود که مدت طولانی در خانه نمانده بود . حال با دیدن وضع مادرش از نزدیک برای او مسلم و آشکار شده بود که حال مادرش چندان خوب نیست . او ماهی یک بار برای معاینه نزد پزشک می رفت . روزی انید گفت : " درمان بیماری من در تخصص دکتر میشل است . او تخصص خود را در زمینه بیماری های تنفسی گرفته است و دکتر خیلی خوبی است نیکولا "اما علیرغم تعریف و تمجید های مادرش چیزی مانع از این می شد که نیکولا در لیست بیماران دکتر میشل قرار بگیرد . چیزی در وجود آن مرد بود که آزارش می داد و نیکولا هرگز نمی توانست تصورش را بکند که در هنگام بیماری به او مراجعه کند . بنابراین نیکولا پیش یکی از همکاران او دکتر مریسن پیرمردی مهربان و دلسوز که با روشهای قدیمی کار می کرد می رفت . بار دیگر نیکولا برای فدم زدن به بالای تپه رفت . وقتی خورشید را تماشا می کرد فکر کرد انگار خورشید دوست ندارد برود و راه را برای تاریکی باز کند . اگرچه اوایل ماه آوریل بود هنوز باد سردی می وزید . این بار نیکولا لباس مناسبی پوشیده بود . او با خود فکر کرد : " اگر از بدشانسی آن دکتر متکبر و از خودراضی را دوباره ملاقات کند هیچ بهانه ای به دستش نخواهد داد تا بتواند با ردیگر او را مورد سرزنش و نکوهش قرار دهد . "
ژاکت پشمی و آبی رنگش کلاه داشت و شلوار قرمز روشنش گرم بود . احساس شعف و شادی باعث شد که به راحتی از شیب تپه بالا برود . روی کنده ی درختی که قطع شده بود نشست . به منظره ی پایین تپه خیره شد اما حواسش جای دیگری بود . نه منظره ی روبرو را می دید و نه صدای پرندگان و تراکتوری را که در دوردستها مشغول کار بود را می شنید .
داشت با خود فکر می کرد که مجبور است به این زندگی و به این که به جای یک معلم زنی کاسب و فروشنده باشد عادت کند . اما نمی توانست به راحتی این شرایط را بپذیرد . او آموخته بود که از مغزش استفاده کند اما اکنون نمی توانست این کار را بکند . آیا او برای سالهای نامعلوم آینده مجبور بود کناری بایستد و شاهد آن باشد که چطور مغزش همانند قطعه ای از کار افتاده ای به دور انداخته می شود کارایی خود را از دست بدهد ؟
نیکولا در این فکر بود که اوقات فراغتش را چگونه بگذراند . او به ندرت تلویزیون تماشا می کرد و آدم چندان اجتماعی هم نبود و به شرکت در مهمانی ها علاقه ی چندانی نداشت . به دستانش نگاه کرد او باید کاری پیدا می کرد تا با دستانش آن را انجام دهد . یک پیراهن برای مادرش و بعد شاید یک لباس برای خودش می دوخت ؟ و بعد ؟ از خودش پرسید آیا نمی توانم لباس بچه بدوزم و آنها را در فروشگاه بفروشم ؟ لباس های بچه برای پسر بچه ها کت و شلوار و برای دختر بچه ها پیراهن ؟ با تجسم این افکار غم و اندوهش از بین رفت و با شادی و توجه بیشتری به اطرافش نگاه کرد . اولین صدایی که شنید صدای پای کسی بود . با نزدیک شدن هر قدم ترس عجیبی بر او چیره می شد . ترس از اینکه این صدای پا متعلق به مردی باشد که از زمان بازگشتنش به خانه فکرش را تسخیر کرده بود .
بله ! همان مرد بود . او فقط چند قدم دورتر از نیکولا ایستاده بود . حالت چهره اش نشان می داد که او نیز از اینکه شخص بیگانه ای خلوتش را به هم زده ناراحت و عصبانی است و از آن بدتر چهره ی عبوس و ابروان در هم کشیده ی او بود که انگار به زبان بی زبانی می گفت : " همان دختر مزاحم دفعه قبل است ."چشمان آنان برای لحظه ای با هم تلاقی کرد . دکتر سرش را تکان داد و پشتش را به نیکولا کرد و دستانش را در جیبش فرو برد و به منظره ی روبرویش خیره شد . میل و اشتیاق او برای تنها ماندن از تمام وجودش حس می شد . نیکولا با عصبانیت با خود گفت :" خوب من هم می خواهم تنها باشم . بنابراین من اینجا را ترک می کنم و او را تنها می گذارم " . چرا که با آمدن آن مرد آنجا جذابیت خود را برایش از دست داده بود نیکولا بلند شد و ایستاد و مرد هم رویش را برگرداند . انگار همیشه در حالت آماده باش بود و هر حرکت غیرمنتظره ای را پیش بینی می کرد درست همانند زمانی که در فروشگاه با سرعت غیر قابل باوری خود را به او رسانده و مانع افتادنش شده بود .همان طور که نیکولا به طرف پایین تپه می رفت به ذهنش رسید که فرصت مناسبی است تا از دکتر برای این که مانع از افتادنش شده بود تشکر کند . به همین دلیل دوباره برگشت و به بالای تپه رفت و در فاصله ی کمی از او ایستاد . دکتر به او خیره شده بود . گرچه با دیدن حالت چهره ی او نیکولا به سختی می توانست صحبت کند . با این حال گفت : " من باید از شما عذرخواهی کنم دکتر میشل به خاطر اینکه فراموش کردم از شما برای نجات دادنم تشکر کنم . "
دکتر شانه هایش را با بی اعتنایی بالا انداخت و معذرت خواهی او را نشنیده گرفت و گفت : " بخشی از وظیفه من جلوگیری از بروز حوادث است تا مجبور نشوم با عواقب آن روبرو شوم . فکر می کنم نظر من به نوعی با این مثل قدیمی که می گوید یک دکتر تنبل می تواند یک دکتر خوب باشد متفاوت است ."
نیکولا فکر کرد اگر او این حرف را جدی زده باشد در این صورت بیان چنین مطلبی توسط پزشکی وظیفه شناس کمی عجیب به نظر می رسید .نیکولا گفت : " اما همیشه تصور می شود که پیشگیری بهتر از درمان است . این همان چبزی نیست که شما درباره اش صحبت می کردید ؟ "
دکتر طوری به او خیره شد که انگار نیمی از حرفهایش را نشنیده است . او گفت : " شاید این طور باشد ." نیکولا احساس ناراحتی می کرد . چرا حماقت به خرج داده و برگشته بود تا با او صحبت کند ؟ معلوم بود که دکتر دلش می خواست هر چه زودتر از شر او خلاص شود . باد موهای نیکولا را آشفته و پریشان می کرد برای همین او کلاهش را روی سرش کشید .نیکولا با اینکه عقلش حکم می کرد سکوت کند باز ادامه داد :" ببخشید من چند روز پیش هم از شما به خاطر اینکه اجازه دادید همراهتان سوار تاکسی شوم تشکر نکردم "
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱-۹-۱۳۹۲, ۰۴:۵۰ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک
نیکولا با خود استدلال کرد که شاید این عذرخواهی باعث شود همه چیز پایان پذیرد . دکتر برای لحظه ای سرش را برگرداند و درحالی که به چهره ی او خیره شده بود گفت : " من هم یک عذرخواهی به شما بدهکارم "
]نیکولا با تعجب از خودش پرسید : " این مرد دارد از من عذرخواهی می کند ؟"
دکتر ادامه داد : " آن روز بعد از ظهر من دیرم شده بود چون صبح در یک کنفرانس در بیرمنگام شرکت کرده و ناچار بودم هر چه زودتر خودم را به یک عمل جراحی مهم برسانم . می دانم که در نظر شما رفتار آن روزم کمی بی ادبانه بود "
نیکولا پاسخ داد : " بله همین طور است "اما با اضافه کردن اینکه " به هر حال از توضیحتان متشکرم" کمی از تندی حرفش کاست .سپس برگشت و دوان دوان از تپه پایین رفت .
نیکولا ایده های جدیدش را با مادرش در میان گذاشت . انید هم از پیشنهاد دخترش به گرمی استقبال کرد و سپس آنها نشستند و در مورد چگونگی تغییر دکوراسیون فروشگاه و ایجاد فضایی در پشت ویترین برای نمایش لباس بچه نقشه کشیدند .
صبح روز بعد نیکولا مغازه را به مادرش سپرد و به شهر رفت . چند ساعت بعد با دستانی پر از پارچه و ذهنی مملو از ایده های جدید بازگشت . مادرش به او گفت که باربارا میشل مادر کانر میشل که یکی از دوستانش بود صبح به دیدنش آمده بود .
انید به دخترش که پارچه های ابریشم گلدوزی شده و کاغذ های الگو و دیگر وسایلی را که از شهر خریده بود را روی میز غذاخوری قرار می داد نگاهی کرد و ادامه داد : " من ایده های تو رت به باربارا گفتم و او از اینکه فهمید تو یک خیاط ماهر و ورزیده هستی خیلی خوشحال شد " سپس با کمی تردید ادامه داد : " باربارا از تو یک خواهشی داشت عزیزم "نیکولا لبخندی زد و گفت : " از من نپرس که آیا برای او یک لباس می دوزم یا نه ؟ "
انید از اینکه دخترش با خوش خلقی با خواهش او برخورد کرده بود نفس راحتی کشید و ادامه داد : " امیدوارم از اینکه ایده های جدیدت را با باربارا در میان گذاشتم ناراحت نشده باشی . او گفت که حاضر است در ازای کارت پول خوبی بپردازد . امشب هم از تو دعوت کرده به خانه اش بروی و او را ببینی ."
نیکولا سرش را تکان داد و گفت : " خوب البته من برای گرفتن اندازه های او و دانستن جزئیات لازم باید با او صحبت کنم . چه موقع باید بروم ؟ "
" حدود ساعت هشت . کار پسرش در شهرحدود ساعت هفت و ربع تمام میشود و قبل از آن باربارا غذای او را حاضر می کند . معمولا بعد از غذا کانر بیرون می رود و شما دو تا می توانید به راحتی و به تنهایی با هم صحبت کنید "
نیکولا از شنیدن این حرف خوشحال شد . هیچ علاقه ای بع اینکه حتی مدت کوتاهی از شب را با دکتر میشل بگذراند نداشت . پاکتهای سفارشی دکتر رسیده بود بنابراین نیکولا تصمیم گرفت آنها را هم به مادر دکتر تحویل دهد .
با نزدیک شدن نیکولا به خانه دکتر میشل صدای بحث و گفتگوی آنها به گوش رسید . پنجره ی جلوی خانه باز بود و صدای آنها به خوبی شنیده می شد .
صدای کانر را شنید که می گفت : " چرا او می خواهد به اینجا بیاید ؟ "
" چون من امیدوارم او لطف کرده و قبول کند که برای من یک لباس جدید بدوزد " لحن صدای مادر او مهربان و خردمندانه بود و خشونت و تندی لحن پسرش را کاملا نمایان می ساخت .
" چرا به جای انتخاب یک دختر روستایی آموزش ندیده و تحصیل نکرده نمی روی از یکی از فروشگاه های بزرگ شهر لباس بخری یا اینکه اگر اصرار داری یک خیاط شخصی داشته باشی از یک خیاط ماهر و با تجربه نمی خواهی که لباسهایت را بدوزد ؟ "
نیکولا از شنیدن این حرفها به شدت عصبانی شد . دختر روستایی؟ دستش را بالا برد تا زنگ را به صدا درآورد که صدای متعجب و شگفت زده ی مادر دکتر را شنید : " او نه بی تجربه است و نه بدون تحصیلات . او معلم خیاطی است با بهتر بگویم معلم خیاطی بود ولی شغلش را رها کرد تا به خانه بیاید و به مادرش کمک کند ."
سکوت کوتاهی برقرار شد سپس دکتر با لحن متفکرانه ای پرسید : " جدی؟ " بعد با صدای بلندتری انگار که عصبانی شده باشد ادامه داد : " اگر شما یک معلم سابق را استخدام کنید تا برایتان لباس بدوزد دچار دردسر خواهید شد . بدون شک تنها تجربه ی او این بوده که به بچه ها یاد دهد چطور دستمال رومبلی و چیزهای بی ارزش را گلدوزی کنند . شما پولتان را هدر خواهید داد . احتمالا او به جای لباس در نهایت چیزی شبیه کیسه تحویل شما خواهد داد که داخلش صورتحساب هنگفتی نهفته شده است "
نیکولا نفس عمیقی کشید . کانر ادامه داد : " شاید او یک معلم باشد اما تا آنجایی که من با آن دختر برخورد داشتم به من این حس را القا کرده که تنها چیزی که ندارد یک ذره هوش و ذکاوت است از شانس بد من هر جا که می روم سر و کله اش پیدا می شود . پس به خاطر خدا نصیحت مرا قبول کن و این دختره را بفرست بره پی کارش قبل از اینکه ما را گرفتار کند .... قبل از اینکه خیلی دیر شود ." نیکولا به اندازه کافی حرفهای او را شنیده بود . چنان با شدت زنگ را فشار داد که فکر کرد احتمالا از صدای زنگش بچه های همه ی همسایه ها از خواب پریده اند . قبل از باز شدن در با وجود اینکه سخت عصبانی بود سعی کرد چهره ی خونسردی به خود بگیرد .
نیکولا تبسم کرد اما وقتی در باز شد و چهره ی کسی که در را به رویش باز کرد مشاهده نمود لبخند از روی لبانش محو شد و به جایش اخم کرد .نیکولا سرش را بالا نگه داشت و گفت : " فکر می کنم باید بدانید که من همه ی آنچه را که درباره ام می گفتید شنیدم "
کانر میشل در را پشت سرش بست و گفت :" بله میدانم . من شما را وقتی که از بالای خیابان می آمدید دیدم . راستش را بخواهید می خواستم بدانم قبل از این که از فال گوش ایستادن خسته شوید چقدر به من اجازه می دهید پشت سرتان بدگویی کنم .او واقعا غیرقابل تحمل بود ! بدون شک دکتر داشت به خاطر بدگویی نیکولا در مغازه انتقام می گرفت . نیکولا پاکت ها را به سوی او دراز کرد و گفت : "پاکت هایتان امروز رسید. فکر کردم شاید به آنها احتیاج داشته باشید ." دکتر بدون هیچ قدردانی و تعارفی آنها را گرفت . گفت :" درسته من به آنها احتیاج داشتم . چقدر می شود؟"
" مهم نیست "
دکتر مشکوکانه به او نگریست :" منظورتان از اینکه مهم نیست چیست؟"اوه خدایا! او حتی دست و دلبازی و سخاوت نیکولا را به دیده ی شک می نگریست ." آن ها فقط چند پنس ناقابل می شود "
" پس پرداختن پول آن ها من را ورشکست نمی کند مگر نه؟ این یک معامله ی تجاری است نه یک لطف ."
نیکولا از لحن تند او مات و مبهوت شد . اما مگر مادرش در مورد رفتار رک و خشن دکتر به او هشدار نداده بود ؟ دکتر ادامه داد:" تا جایی که متوجه شده ام شما به پرداخت بدهی تان اهمیت می دهید و دوست ندارید مدیون کسی باشید . ماجرای تاکسی را به یاد می آورید؟ خوب چقدر باید به شما بدهم؟"
نیکولا قیمت پاکت ها را گفت و دکتر هم اسکناسی درآورد و به او داد:" متاسفم که پول خرد ندارم "
نیکولا کیف دستی اش را باز کرد و کیف پولش را درآورد در حالی که هر لحظه انتظار داشت دکتر با گفتن " بقیه پول مال خودت !" به او توهین کند . همان طور که نیکولا بقیه پولش را می داد دکتر لبخند زد . انگار حدس زده بود چه در ذهن نیکولا می گذرد . نیکولا رویش را برگرداند و با چهره ی متبسم و مهربان مادر دکتر که از اتاق جلویی بیرون آمده بود روبرو شد . " دوشیزه دین؟" او با نیکولا دست داد . " خدای من چقدر شبیه مادرت هستی !" آنها با هم خندیدند و نیکولا احساس کرد که از دوست مادرش خوشش می آید .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱-۹-۱۳۹۲, ۰۴:۵۱ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نگارم

تبلیغات

کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " رویای روی تپه " نوشته لیلین پیک
باربارا میشل قد متوسطی داشت و کمی درشت هیکل و چاق بود . موهایش را که جا به جا رگه های خاکستری رنگ داشت با دقت پشت سرش بسته بود . اگر چه او تقریبا هم سن مادرش بود ولی به دلیل داشتن زندگی مرفه جوانتر و شادابتر از او به نظر می رسید .
خانم میشل گفت :" چقدر لطف کردی که آمدی . پسرم می گفت که شما دو تا قبلا با هم ملاقات کرده اید "
پسرش با لبخند خشکی گفت:" از بدشانسی مان بوده که همدیگر را قبلا ملاقات کرده ایم ."
نیکولا هم آشکارا پشتش را به او کرد و به دنبال خانم میشل به اتاق نشیمن رفت . خانم میشل از نیکولا خواهش کرد که روی یکی از مبل ها بنشیند . کانر هم طرف دیگر شومینه روی مبل دیگری نشست .
نیکولا متوجه شد که دکتر هنوز به او خیره مانده است . او طوری به نیکولا نگاه می کرد که انگار وجودش معمای پزشکی منحصر به فرد و مجذوب کننده ای است که قبلا هرگز با آن مواجه نشده است . اما نیکولا نگاهش را به خانم میشل دوخت که می گفت :" من تعریف تو را خیلی شنیده ام . مادرت به من گفته که تو در دوختن لباس و گلدوزی مهارت داری."
پسرش که با بی توجهی داشت انتهای کراواتش را تکان می داد نگاهی کرد و گفت:" معمولا همه ی مادران دنیا نسبت به فرزندانشان بسیار متعصب هستند."
مادرش با لحن هشدار دهنده ای جواب داد :" ساکت باش کانر" سپس رو به نیکولا کرده و گفت :" دوشیزه دین وانمود کنید که او اصلا اینجا نیست ."
نیکولا با خود گفت :" مگر می شود کسی را با آن هیکل درشت و قد نزدیک به دو متر که نمونه ی ناخوشایندی از جامعه بشریت است نادیده گرفت و تصور کرد وجود ندارد!" اما نصیحت مادر کانر را گوش کرد و مصمم رویش را از او برگرداند و مدتی با خانم میشل در مورد دوختن لباس و گلدوزی صحبت کرد . در همین حین دکتر کتابی بدست گرفت . این طور وانمود می کرد که غرق خواندن است .خانم میشل به نیکولا گفت که مدل لباسی را در یک مجلا دیده و از آن خوشش آمده است بعد پرسید آیا او می تواند بدون الگو آن را بدوزد؟ نیکولا هم گفت که نیازی به الگو ندارد. " من تنها با نگاه کردن به مدلها لباس های زیادی دوخته ام "
خانم میشل گفت :" پس تو باید خیلی با استعداد باشی " نیکولا شانه هایش را با بی اعتنایی بالا انداخت و گفت:" به محض این که فهمیدی چگونه باید کاری را انجام دهی دیگر انجام دادنش بسیار راحت و آسان است ."
" عزیزم فکر می کنم تو خیلی فروتن و متواضع هستی ." خانم میشل بلند شد و بین مجله ها جستجو کرد و وقتی مجله ای را که می خواست پیدا نکرد گفت :" احتمالا در طبقه بالا است . یک لحظه هم طول نمی کشد دوشیزه دین ." بعد رو به پسرش کرد و ادامه داد :" وقتی من نیستم کانر شما را سرگرم میکند ."
کانر در مبلش بیشتر فرو رفت و پاهای بلندش را دراز کرد و با تنبلی گفت :" این بستگی به این دارد که منظورتان از سرگرم کردن چه باشد . من که هنرپیشه نیستم که بتوانم کسی را سرگرم کنم ."
وقتی مادر کانر به دنبال مجله رفت نیکولا با خود گفت :" در این مورد حق با اوست . مسلما او به خودش زحمت نمی دهد که نفرت و بیزاریش را نسبت به کسی از او خوشش نمی آید پنهان کند ."
دکتر در حالی که سرش را به مبل تکیه داده بود چشمانش را به طرف نیکولا چرخاند و گفت :" پس آن طور که چند شب پیش فکر می کردم شما با این منطقه ناآشنا نیستی . به همین خاطر هم آن طرز لباس پوشیدن از کسی مثل شما بعید بود " نیکولا با دانستن این که منظور او از مطرح کردن این حرفها چیست ساکت و خاموش ماند . کانر دوباره تکرار کرد :" پس شما دوشیزه دین دختر صاحب مغازه ی روستا هستید ."
نیکولا در حالی که از عصبانیت به خود می پیچید گفت:" فکر کنم افراد فامیل و آشنایان شما را به اسم دیگری صدا می کنند ."
" بله البته. نیکولا "
" اوه . بله نیکو ...لا" بعد انگار چیزی در دهانش مزه مزه می کند زبانش را چرخاند و اسم او را بار دیگر تکرار کرد و ادامه داد :" دوشیزه دین عجیبه که من و شما اینقدر در مقابل همدیگر عکس العمل نشان می دهیم . فرقی هم نمی کند در چه وضع یا شرایطی باشد انگار ما دو ماده شیمیایی خطرناک هستیم که اگر ترکیب شویم نتایج فاجعه آمیزی به بار خواهد آمد ." کانر پس از جا به جا شدن در مبل ادامه داد:" هر وقت من با شما صحبت می کنم درست مثل همین حالا در مقابل من واکنش نشان می دهید . مثل این می ماند که گربه ای بر خلاف خواب موهایش نوازش کنند ."
نیکولا به خشکی گفت " متاسفم "
" شما متاسف نیستید دوشیزه دین پس دروغ نگویید . این کار به دور از شخصیت و خلق و خوی شما است "
نیکولا با بد خلقی گزنده ای گفت :" شما در مورد شخصیت و خلق و خوی من چه می دانید؟ شما هیچی درباره ی من نمی دانید ."
" اینجاست که شما اشتباه می کنید ! من چیزهای زیادی در مورد شخصیت و خلق و خوی شما می دانم برای مثال می دانم که شما عجول هستید . از کجا این را می دانم ؟ " او کمی به جلو خم شد و دستانش را به هم گره زد و گفت :" چند شب قبل اولین باری که شمات را بالای تپه دیدم مطمئن هستم با عجله از خانه خارج شده بودید که لباس مناسبی به تن نداشتید درست می گویم؟ آن روز هم وقتی که در بالای نردبان بودی خیلی تکان خوردی و عجله کردی همان وقت افتادی و من گرفتمت درسته؟ "
نیکولا امیدوار بود با تکان دادن سر سخنرانی او را به پایان رساند اما در عوض این کارش باعث شد که دکتر ترغیب شود توضیح بیشتری بدهد . " همچنین شما مهربان و فداکار هستید و مشتاقید تا دیگران را خشنود سازید." تعریف و تمجید از او؟ منظورش از این تعریف ها چه بود؟ او ادامه داد :" و همین خصوصیت شما باعث شد که از دست من ناراحت شوید چرا که من از شما راضی و خشنود نبودم ."
نیکولا با خود گفت : " حالا می فهمم چرا آن همه از من تعریف کرد . می خواست به شیوه ی ظریف و زیرکانه ای به من بفهماند که از من خوشش نمی آید ."
" شما دوست دارید که دیگران از شما راضی و خشنود باشند و برایتان مهم نیست که این موضوع به چه قیمتی بوده باشد ."
این حرف او هم درست بود . آیا او شغلی که دوست داشت را به خاطر مادرش رها نکرده بود ؟ نیکولا صدای پای مادر کانر را از طبقه بالا شنید و آرزو کرد که او هر چه زودتر مجله اش را پیدا کند و به آنها بپیوندد چون در غیر این صورت طولی نمی کشید که پسر او از پزشکی تغییر شغل داده و تبدیل به یک روانکاو می شد و او را وادار می کرد که روی کاناپه دراز بکشد تا بتواند به تجزیه و تحلیل روانکاوانه شخصیت او بپردازد .
کانر بی وقفه ادامه داد : " و شما از بچه ها خوشتان می آید و صبر و شکیبایی خاصی در برخورد با آنها دارید . چطور این را می دانم ؟ از برخورد شما با آن پسر کوچک در فروشگاه! این را هم فهمیدم که شما در برابر مشکلات و سختی های زندگی دست از تلاش برنمی دارید برای مثال حمل چمدان با دو دست! شما یا خیلی دست و دلباز و سخاوتمند هستید یا اینکه نمی توانید پول را درست بشمارید . باز هم همان پسر بچه دلیل این ادعا است !"
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱-۹-۱۳۹۲, ۰۵:۱۷ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,751 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,251 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,301 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,238 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,023 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,500 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 6,009 ۲۵-۳-۱۳۹۴ ۰۸:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,400 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد