خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #1
رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی
نام کتاب : زخم خوردگان تقدیر
نویسنده: فهیمه رحیمی


توضیح :این کتاب از سه داستان بسیار زیبا تشکیل شده که بعدها نویسنده ادامه یکی ازداستانهابه نام هنگامه را در کتابی مجزا نوشته است

قسمت اول : فاخته

قسمت دوم : هنگامه

قسمت سوم : بی بی





فاخته :
دختر جوان در گوشه اتاق کوچک و محقر نشسته بود و به شيطنت خواهر خردسالش نگاه ميکرد خواهر کوچکش
تلاش مينمود تا تکه اسفنجي را که بزور در سوراخ گردن عروسکش فرو کند و از آن بجاي سر عروسک افتاده
استفاده
کند.دختر جوان با نگاه خود تلاش خواهر کوچک را ميکاويد و از اينکه او نميتوانست عروسکي سالم داشته باشد
بحالش دل سوزاند.کودکي و طراوت دختر خردسال نگاه دختر جوان را متوجه گلهاي سرخ و درشت پرده کرد که
ميرفتند در اثر تابش خورشيد به زردي گرايند. سه خواهر ديگرش هنوز از مدرسه بازنگشته بودند و مادر نيز تا
غروب
بخانه باز نميگشت .دختر بلند شد و چروك لباس سياه رنگش را صاف نمود اين لباس بهترين لباسي بود که د
راختيار
داشت .قدمت لباس به 4سال پيش و بزمان فوت پدرش ميرسيد.قد لباس کمي کوتاه شده اما نه آنقدر که نتواند از
آن
استفاده کند.او پرده اتاق را کنار کشيد تا آفتاب اتاقشان را گرم و روشن سازد .حياط قديمي و کهنه با حوضي سيماني
و
شکسته شده که فاقد آب بود دل او را ازرد و با خود گفت که در دنيا از هيچ کجا مثل اين اتاق و اين حياط تنفر ندارد
خانه شان که توسط طلبکاران مصادره شده بود هم بزرگ بود و هم روشن 4 اتاق اثاث داشت .از يادآوري دوران
خوش
گذشته لبخند کمرنگي بر لبش نقش بست و بيشتر دل به خواهرش سوزاند او حتي پدر را نيز بخاطر نمي آورد.چقدر
دوست داشت براي خواهر کوچکش از پدر صحبت کند و به او بگويد که پدر خوب و مهرباني را از دست داده
است.به
او بگويد که پدرشان هميشه سعي اش بر اين بود که زندگي راحت و اسوده اي براي 5 فرزندش آماده نمايد اما
بخت
با او يار نبود و خيانت يک دوست باعث شد او از هستي ساقط گردد و خودکشي کند.دختر جوان خم شد و عروسک
را
گرفت و با قطعه نخي که بدور افسنج پيچيد چيزي شبيه سر عروسک درست کرد و در سوراخ گردن عروسک فرو
کرد و به دست خواهرش داد.چشمان درشت و سياه او از خوشحالي درخشيدند و از اينکه صاحب عروسکي با سرگشته بود خوشحال آنرا بر سينه فشرد.فيروزه کوچک عروسک را روي بالشتي خواباند و چادر مادر با به سختي بر سر کرد
و
عروسک را که محکم بر آغوش کشيده بود با خود به مهماني حياط برد.دو گنجشکي که براي خوردن خرده هاي نان دور سيني زنگ زده جمع شده بودند با ورود فيروزه به حياط پر کشيدند و روي شاخه درخت انجير نشستند .
دختر جوان به فرار گنجشکها نگريست و در دل ارزو کرد که اي کاش ميتوانست همچون آنها به پرواز در آيد و خود را از حصار غم گرفته اين خانه نجات دهد.
با صداي کوبيده شدن در حياط فيروزه آنرا گشود و با شوق به خواهرانش که از مدرسه بازگشته بودند سلام
کرد.آنها از محيطي شاد و زنده بخانه بازگشته بودند و در صورتشان نشاني از غم و اندوه ديده نميشد.هر سه به محض ورود طلب غذا کردند و فريبا که بزرگتر بود در ظرف را بلند نمود و از خلال بخار به درون آن نگريست و با دلخوري در آنرا
گذاشت و گفت اينهم شد غذا؟منکه نميخورم آيا سماور روشن است؟دو خواهر ديگر نيز از او تبعيت کردند و با
گفتن اينکه ما هم نان و چاي شيرين ميخوريم انصراف خود را از خوردن غذا اعلام نمودند فيروزه دامان خواهر بزرگش را گرفت و گفت فاخته من سيب زميني ميخواهم.
فاخته در سکوت سفره را انداخت و محتويات قابلمه را در بشقاب ريخت و بر سر سفره گذاشت.فيروزه دست پيش برد تا سهم خود را بردارد اما گرمي سيب زميني دستش را سوزاند و سيب زميني در ميان سفره رها گرديد.او راگريه انگشتش را به خواهرانش نشان داد و گفت دستم سوخت.فاخته به پوست کردن سيب زميني پرداخت که فيروزه را
سوزانده بود.بياد نمي آورد که بعد از فوت پدر يک غذاي کامل خورده باشد و در دل به خواهرانش حق ميداد که از
خوردن ابا کنند اما چاره اي هم جز تحمل نداشت.مادرشان که در طول زندگي اش خارج از خانه کار نکرده بود براي
امرار معاش دخترانش در خارج از خانه در کارخانه اي مشغول بکار بود و حقوق فقط ميتوانست چرخ خانه را به
کنديبچرخاند.
فاخته بعد از فوت پدر تصميم گرفته بود در خارج از خانه کار کند اما با مخالفت مادرش روبرو گشت و به نگهداري
و
مراقبت از فيروزه گماشته شد.فاخته آنقدر بزرگ بود که بفهمد ناراحتي خواهرهايش از کجا ريشه ميگيرد و د
رسکوت به اعتراض آنها گوش ميکرد و اجازه ميداد تا ناراحتي درون خود را بر سر او خالي کنند.
تا هنگام رسيدن مادر فاخته جو ناآرامي را تحمل ميکرد اما با ورود مادر همه چيز دگرگون ميشد و دخترها مهرسکوت
بر لب مينهادند تنها فيروزه بود که از مادر شکوه و شکايت ميکرد و اگر مادر مطابق ميلش خريد نکرده بود از او گله ميکرد.چشمان فيروزه هميشه به دست و چادر مادر بود تا او از زير چادرش پاکت ميوه يا بسته اي پفک خارج کند وبه
او تقديم کند مادر در سن چهل و چهار سالگي پنجاه وپنج ساله مينمود و کار طاقت فرساي محيط کارخانه جسم و روح او را خسته کرده بود.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۳-۳-۱۳۹۴, ۱۰:۵۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
vidia, گلسان
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی
مادر از پس ماسکي که دخترانش به چهره ميزدند ميتوانست بخوبي آنطرف نقاب را بنگرد و بفهمد که دخترانش
از
کمبودها رنج ميکشند اما بروي خود نمي آورند او ميديد که فاخته با بدوش کشيدن مسئوليت خانه و نگهداري و
مراقبت از خواهرانش خسته و کسل شده است.دختر بزرگش تا چند روز آينده پا به بیست و چهار سالگي ميگذاشت سني که
بايد
با ازدواج تحول پيدا کند غالب دوستان دخترش ازدواج کرده و به خانه بخت رفته بودند .از يادآوري گذشته و اينکه
چه نقشه هايي خود و شوهرش براي آينده فاخته کشيده بودند و همه نقش بر آب گشته بود غمي عظيم بر روي قلبش
احساس نمود و تمام اندوهش را با کشيدن آهي بلند سوزناك از سينه بيرون ريخت.
آههاي مادر فاخته او را وا ميداشت تا با تعريف از کار روزانه مادر را مشغول سازد و با خنده هايش اتاق کوچک را به
نشاط آورد.شادي او به ديگران نيز سرايت ميکرد و تا پايان شب غم و اندوه بدست فراموشي سپرده ميشد.غذاي
ساده
با اشتها خورده ميشد و بعد با آرامش به رختخواب ميرفتند.
آن دو صبر مينمودند تا ديگران بخواب بروند و آنگاه بدون آنکه به صورت يکديگر نگاه کنند حرفهاي ناگفته را براي
يکديگر باز ميگفتند مادر از کار سنگين حرف ميزد و به اين وسيله خود را از زير بار خستگي ميرهانيد.گاهي هم از
دوستان و ياران گذشته ياد ميکرد ياراني که همه بجز يک تن آنها را فراموش کرده بودند مادر از بيوفايي دنيا شکوه
ميکرد و از بي مهري دوستانش ميگفت او دوستانش را به باران بهاري تشبيه مينمود و خانم جواهري را که هنوز به او
وفادار مانده بود به باران زمستاني مثل ميزد و ميگفت دوست اگر دوست باشد در خوشي و ناخوشي شريک ميشود و
ملوك خانم ثابت کرده که دوست واقعي است منهم او را چون خواهر دوست دارم.مادر گاهي هم از خوشيهاي
گذشته
نام ميبرد و با حسرت از آن روزها ياد ميکرد.براي فاخته غالب اين حکايتها تکراري و تازگي و شور خود را از دست
داده بود و غالبا وقتي مادر از گذشته ياد ميکرد او به خميازه مي افتاد و احساس خواب آلودگي ميکرد.او دلش
نميخواست مادرش با يادآوري گذشته خود را زجر بدهد و احساس شکست و ناکامي کند بهمين خاطر با لحني
خواب
آلود در جواب مادر ميگفت گذشته ها گذشته و بايد به فکر اينده بود.سخن او مادر را به سکوت و تفکر واميداشت و
با
گفتن حق با توست و بايد به فکر آينده باشيم چشم برهم مينهاد و بخواب ميرفت.
فاخته ميديد زندگي بر وفق مرادشان نميچرخد اما چيزي که او را دلگرم ميساخت اين بود که همه با هم بودند و جز
فقر ناراحتي ديگري نداشتند.با تعطيل شدن مدارس و شروع تابستان خانه خلوت آنها دستخوش تحول گشت و
فريبا
ميتوانست به جاي فاخته مديريت خانه را بر عهده بگيرد و فاخته به فعاليتي خارج از خانه بپردازد .او علي رغم ميل
مادر تصميم گرفته بود دوشادوش او زحمت بکشد و قسمتي از مخارج خانه را عهده دار گردد .او از تصميم خود خانم
جواهري دوست صميمي خانواده را مطلع ساخته بود و از او براي يافتن شغلي مناسب کمک خواسته بود و او با کمال
ميل
راضي به انجام اينکار شد .او ميدانست که بايد براي اولين گام در اين راه مادر فاخته را قانع و مجاب نمايد روزي به
هنگام غروب بخانه آنها آمد و د رحاليکه به چشمان خسته دوستش با محبت مينگريست گفت:چرا راضي نميشوي تا
فاخته خارج از خانه کار کند؟
مادر چيني بر پيشاني انداخت و گفت:چون ميترسم او خيلي جوان است و تجربه کافي ندارد.ميدانم که زندگي شان
بسختي ميگذرد اما اين بهتر از آن است که بلايي بر سر دخترم بيايد من بعد از فوت قديري سعي کرده ام آنها با
آبرومندي بزرگ شوند و تو بهتر از هر کس ميداني که تمام تلاشم را در اين باره کرده ام اما زندگي سخت است و
تعداد بچه ها هم زياد هر چقدر بيشتر تلاش ميکنم باز هم کافي نيست.
خانم جواهري دست دوستش را گرفت و گفت:بهمين خاطر است که ميگويم اجازه بده فاخته هم تلاش کند .
مادر آه حسرتي کشيد و گفت:اگر پدرشان زنده بود مسئله فرق ميکرد شايد او رضايت ميداد که فاخته کار کند اما من از
جامعه ميترسم.من از آدمهاي گرگ صفت ميترسم دلم رضايت نميدهد که دختر جوانم را ميان گرگها رها کنم نه نميتوانم!
خانم جواهري سري به علامت تاييد تکان داد و گفت:حرفت را ميفهمم اما عزيزم همه مردم که بد نيستند خيلي از
دخترهاي به سن و سال فاخته در خارج از خانه کار ميکنند و بقول تو گرفتار گرگ هم نشده اند به عقيده من دختر
بايد خودش حواسش جمع باشد و با احتياط کار کند و اجازه ندهد که گرگ به او نزديک شود من از بچگي فاخته را
بزرگ
کرده ام و ميدانم دختري نيست که گول ظاهر افراد را بخورد مطمئن باش!
مادر آه عميق ديگري کشيد و گفت:نميدانم شايد حق با تو باشد.
خانم جواهري که پيروزي خود را نزديک ميديد لبخند رضايتي بر لب آورد و گفت:من مطمئنم و بتو اطمينان ميدهم.
مادر ادامه داد باشد از فردا پيگيري ميکنم و کاري مناسب او پيدا ميکنم.
خانم جواهري دست او را فشرد و گفت:من هم در اينکار کمکت ميکنم.من دوستاني دارم که به آنها سفارش ميکنم که
کاري خوب وابرومند براي فاخته بيابند شايد اين فرجي باشد و زندگي تان را تکاني دهد.
مادر نگاهش را به نقطه دوري ثابت کرد و سکوت نمود.
فاخته به اميد آنکه مادر براي او کار بيابد شبها چشم به دهان او ميدوخت و به انتظار کلامي از جانب مادر مينشست
اما
روز تبديل به هفته و ماه شد و گويي مادر همه چيز را فراموش کرده بود.
فاخته ميديد که روزها ميگذرند و او بي هدف ساعتها را از دست ميدهد طاقتش به سر آمد و يک شب گرم تابستان
قرارها را بياد مادر آورد و پرسيد مادر کار برايم پيدا کرديد؟
مادر لب به لبخند تمسخر گشود و گفت:بله پيدا کردم.
فاخته خوشحال در مقابل مادر زانو بر زمين زد و پرسيد خوب چکاري است؟و از چه زمان بايد شروع کنم؟
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۳-۳-۱۳۹۴, ۱۰:۵۶ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57, گلسان
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی
مادر نگاه غمگينش را بر صورت فاخته دوخت و گفت:همه جا گشتم اما همه بدنبال متخصص ميگردند و کارهاي
پيش
پا افتاده هم که به درد تو نميخورد من راضي نيستم بعد از 24 سال تحصيل تو بروي موزاييک شويي کني
ميفهمي.کاري
که بدرد تو بخورد پيدا نميشود .تو نه ماشين نويسي بلدي و نه زبان فرنگي ميداني.کارهاي پادويي و ويزيتوري هم
که براي مردان مناسب است و به دختران جوان نياز ندارند.
فاخته گفت:ميتوانم فروشنده شوم و يا بسته بندي کنم خلاصه مادر کاري که من بتوانم انجام بدهم پيدا ميشود.
مادر همان لبخند را تکرار کرد و گفت:ملوك خانم کاري برايت يافته است .البته کار که چه عرض کنم!او خواهر
پولداري دارد که مدتي است بيمار شده و به مراقبت احتياج دارد ملوك خانم ميگفت که مشخصات تو را به خواهرش
گفته و آنها قبول کرده اند که تو پرستاري او را به عهده بگيري ملوك خانم امروز آمده کارخانه نظر تو را بپرسد.
فاخته با هيجان پرسيد:خب شما به او چه گفتيد؟
مادر شانه اش را بالا انداخت و گفت:معلوم است قبول نکردم.
فاخته آه بلندي کشيد و پرسيد :چرا قبول نکرديد مگر شما نميگوييد که او خواهر خانم جواهري است چه جايي بهتر
از آنجا؟من ميتوانم از او مراقبت کنم خواهش ميکنم قبول کنيد .درست است که فريبا درسش تمام شده اما هنوز سه
دختر
ديگر داريد که بايد خرج تحصيلشان را فراهم کني من ميتوانم با حقوقي که ميگيرم لااقل پول کتاب و روپوش آنها را
بپردازم و شايد هم آنها از کار کردن من راضي بودند و مرا براي هميشه استخدام کردند من فکر ميکنم که اين يک
شانس بود که شما از دست داديد.
مادر پايش را دراز کرد و در حاليکه با دست ساق پايش را ماساژ ميداد گفت:موضوع به اين راحتي نيست آنها پسر
خل و ديوانه اي دارند که ميترسم بتو آسيب برساند.
بدن فاخته از شنيدن اين سخن يخ کرد و مادر ادامه داد وقتي ميگويم نه آن ديوانه اي که عقل از سرش پريده باشد
بر عکس او از عقل زياد خل شده است.
خواهرزاده خانم جواهري از بس که درس خوانده به اين حال و روز در آمده.
فاخته پرسيد:شما آنها را ميشناسيد؟
مادر به علامت آري سر تکان داد و گفت:چند سال پيش وقتي پدرت زنده بود و ما کيا بياي داشتيم يکبار خانم
پرتوي
را ديدم.او مرا به خانه اش سر سفره دعوت کرده بود که فکر ميکنم آن سفره هم براي شفا يافتن پسرش انداخته
بود
اما خواست خدا نبود که او خوب شود و پسره همانطور مجنون باقي مانده.آن وقتها آنها شمال شهر تهران زندگي
ميکردند و نميداني چه خانه و زندگي مجللي داشتند خانه شان بقدري بزرگ بود که نه سرش معلوم بود و نه
تهش.اما
ميداني پسرك خل چکار کرده بود؟او رفته بود ته باغ براي خودش آلونکي ساخته بود و توي اون زندگي ميکرد
.راستش را بخواهي من هرگز او را نديدم اما ملوك خانم ميگفت هيچکس حق ندارن به ته باغ نزديک شود جز
باغبون پير خانه و هم اوست که کارهاي پسرك را انجام ميدهد.حالا پس از اينهمه سال نه تنها بهتر نشده بدان که بدتر هم
شده!من چطورجرات ميکنم ترا بفرستم بخانه اي که يک ديوانه آنجا زندگي ميکند.اگر يک وقت شب يا نصفه شب
او
آمد بالاي سرت چه کسي به فريادت ميرسد؟خانم پرتوي که مريض است و بستري است و آقاي پرتوي هم پيرمرد
است و قدرت جواني را ندارد.تو ميماني و يک ديوانه زنجيري مگر من عقلم را از دست داده ام که بگذارم دخترم
پايش
را در آن خانه بگذارد .من به ملوك خانم گفتم دستت درد نکند با کاري که براي دخترم پيدا کردي اما او قسم خورد
که بها الدين جوان بي آزاري است و تا امروز به کسي اسيب نرسانده .او ميخواست به من بقبولاند که تو در آنجا
آسيبي نميبيني و حتي از من خواست که اگر حرفش را باور ندارم بروم آنجا و خودم همه چيز را از نزديک ببينم و بعد که
اطمينان يافتم تو را بفرستم اما من گفتم چرا عاقل کند کاري که باز ارد پشيماني.نه ميروم و نه اجازه ميدهم که فاخته
برود.
اما ملوك خانم قانع نشد و گفت باز هم فکرهايت را بکن و بعد جواب بده.
فاخته به صورت مادر نگريست و گفت:چه اشکالي دارد برويد و ببينيد شايد براستي بي آزار باشد؟
مادر چشمش را بر صورت دخترش گرداند و گفت:اگر بي آزار هم باشد من از بخت بد خود ميترسم ميترسم از
بخت بد ما او جنونش عود کند و کاري را که تا بحال نکرده انجام دهد.

فاخته خنديد و گفت:چقدر شما بدبين هستيد شايد بخت اينبار بما روي خوش نشان دهد و ميخواهد ما از بدبختي
نجات پيدا کنيم.
گفته فاخته مادر را به فکر فرو برد و دقايقي در سکوت گذشت.
فاخته براي مادرش استکاني چاي ريخت و هنگاميکه آنرا مقابل او ميگذاشت گفت:ملوك خانم زني نيست که بد ما را
بخواهد او حسن نيتش را تابحال ثابت کرده است او اگر ميدانست خطري مرا در آن خانه تهديد خواهد کرد هرگز
اين
پيشنهاد را نميکرد مگر غير از اين است؟
مادر گفت:نه او هميشه خير ما را خواسته است اما نميدانم چرا دلم راضي به اين کار نيست.
فاخته دست او را در دست گرفت و گفت:مادر نگراني شما بيهوده است .لطفا به او اعتماد کنيد و بگذاريد بروم.من
ميتوانم يکماه بطور آزمايشي براي انها کار کنم اگر ديدم کار کردن کنار آنها دشوار است تعهدي که نداده ام باز
ميگردم .شايد هم آنها از کار من ناراضي بودند و عذر مرا خواستند تا نروم که چيزي مشخص نميشود يادم مي آيد
که
پدر ميگفت زندگي مثل بازي شطرنج است يا ماتت ميکند يا اينکه تو برنده ميشوي .پدرم در بازي زندگي مات شد و
هستي اش را از دست داد و خودش را هم نابود کرد اما من ميخواهم زندگي را مغلوب کنم و چون شما برنده شوم.
مادر پوزخندي زد و گفت:اما منهم مات شدم.
فاخته فشاري بدست او آورد و ادامه داد نه شما مات نشديد در شما روح مبارزه وجود دارد روحي که در پدرم وجود
نداشت او ميتوانست همه چيز را از صفر شروع کند او بجاي آن خود را نابود کرد و ما را بي پشت و پناه ساخت.اگر
شما
چون پدر بوديد زانوي غم بغل ميگرفتيد و خود را ميکشتيد آنوقت معلوم نبود چه سرنوشتي در انتظار من و
خواهرانم
بود اما شما مردانه مقاومت کرديد و تا بدينجا يک تنه با مشکلات مبارزه کرديد و حالا منهم ميخواهم خود را براي
مبارزه آماده کنم و اگر شما اجازه بدهيد بخت خود را آزمايش کنم.
مادر آه ديگري کشيد و اينبار تسليم گفته هاي فاخته گشته بود پس گفت:بسيار خوب قبول ميکنم و به گفته هاي
خانم
جواهري اطمينان ميکنم اما تو هم بايد قول بدهي که از خوت مواظبت کني و اگر ديدي زندگي کردن در کنار آن
مشکل است برگردي.
فاخته با نواختن بوسه اي بر گونه مادرش موافقت خود را اعلام نمود.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۳-۳-۱۳۹۴, ۱۱:۰۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57, Atefe joon
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی
او با تاخيري دو روزه خود را براي رفتن آماده نمود .صبح زود ساك کوچک لباسش را آماده کرد و به انتظار
نشست.خانم جواهري شب پيش به او خبر داده بود که راننده آقاي پرتوي براي بردنش مي آيد تا او را بهمراه
ببرد.
نسيم صبحگاهي صورتش را نوازش کرد و براي اولين بار احساس نمود که همراه با نسيم بوي خوش گل مي
آيد.به صورت خواهر کوچکش که هنوز در خواب بود نگريست و از فکر اينکه ميتواند با اولين حقوقش براي او
عروسکي با سر بخر دلش را شادي فرا گرفت.خم شد و صورت او را بوسيد و در گوش فريبا زمزمه کرد مواظب بچه
ها
باش من سعي ميکنم هر 25 روز يکبار به ديدن شما بيايم و با هم باشيم.
فريبا يقه بلوز سپيد رنگ او را صاف نمود و گفت:خيالت راحت باشد من از آنها خوب مراقبت ميکنم اما تو هم
مواظب
خودت باش و شبها در اتاقت را قفل کن تا آسيبي نبيني و بهنگام راه رفتن هم مواظب پشت سرت باش تا از پشت
غافلگير نشوي.
فاخته خنديد و گفت:بسيار خوب مواظب خواهم بود اما خواهر منکه با ديوانه اي زنجيري روبرو نميشوم خودت که
حرفهاي خانم جواهري را شنيدي پسر آقاي پرتوي از بس در فکر است و با کسي صحبت نميکند لقب ديوانه
گرفته.شنيدي که حتي خانم جواهري قسم ميخورد آزار بهاالدين به مورچه اي هم نرسيده انسان که جاي خود
دارد.فريبا
ميخواست بگويد با اينحال مراقب باش که زنگ در بصدا در آمد و مجبور شد براي باز کردن در برود.زمانيکه در را
گشود با مردي مسن و موي سپيد روبرو گشت .مرد با گفتن سلام و صبح بخير پرسيد اينجا منزل آقاي قديري
است؟
فريبا با گفتن بله رو به جانب فاخته نمود و گفت:فاخته با تو کار دارند و آمده اند دنبال تو/
فاخته ساکش رابرداشت و بطرف در رفت و در حاليکه فريبا را در آغوش ميکشيد بار ديگر سفارش خواهرانش را
نمود
و همراه با بغضي که در گلو داشت از خانه خارج شد.مقابلش مرد ميانه سالي را ديد که با خوشرويي به انتظارش
ايستاده
بود.مرد در مقابل او سلام کرد و گفت:من نعمتي هستم راننده آقاي پرتوي.
فاخته نير خود را معرفي نمود و کوچه تنگ و باريک خانه را به قصد خانه اي دور و ناشناخته ترك کردند.اتومبيل
خيابانهاي شلوغ و پرترافيک جنوب شهر را ترك ميکرد و راه خود را بسوي شمال شهر ميپيمود مسافتي از راه را هر
دو
در سکوت گذراندند.
آقاي نعمتي که از گرما و شلوغي خيابان کلافه شده بود از آينه نگاهي به فاخته انداخت و گفت:عجب روز گرمي
است با
اينکه هنوز صبح است اما نفس کشيدن مشکل است.
فاخته گفت:هواي جنوب شهر چنين است آلودگي هوا در اين منطقه زياد است و چون به بازار نزديک است بار
ترافيکي
سنگيني دارد.
آقاي نعمتي تاييد کرد و پرسيد شما چند سال داريد؟
فخته گفت: بیست وچهار سال.
اقاي نعمتي بدنبال سخن خود باز هم پرسيد ايا پدرتان در قيد حيات است؟
جواب خير فاخته آقاي نعمتي را وا داشت تا بپرسد آيا با اقاي پرتوي نسبتي داريد؟
فاخته دريافت که او ميخواهد اطلاعاتي را در مورد دختري که مسئول آوردن او در آن هواي خفقان آور گشته بود
کامل
کند پس گفت:خانواده من با خواهر خانم پرتوي دوستي ديرينه دارند و خانم جواهري معرف من بوده اند و خانم
پرتوي نيز يکبار مادرم را ملاقات کرده اند.
اقاي نعمتي گفت:براي فوت پدرتان متاسفم ايا شما فرزند ارشد خانواده هستيد؟
فاخته گفت:بله ما 5 خواهر هستيم که من بزرگترين آنها هستم دومين خواهرم امسال فارغ التحصيل شد اما بقيه
هنوز
درس ميخوانند.
آقاي نعمتي گفت:شما جاي مناسبي را براي کار کردن انتخاب کرديد خانم و آقاي پرتوي مردماني خوب و مهربان
هستند .آنها همه به خوش نامي مشهور هستند.پسر بزرگ آقاي پرتوي در آمريکا زندگي ميکند و يکي از مهندسين
است که آپولو ميسازد.
فاخته از لحن و شيوه سخن گفتن آقاي نعمتي بخنده افتاد چه او کلام آپولو را طوري بر زبان آورد که گويي آپولو را
در
مقابل خود ميبيند.آقاي نعمتي به دنبال سخنان خود افزود آنها دختر جواني به نام نيلوفر داشتند که در آمريکا
تحصيل
ميکرد و متاسفانه در يک سانحه رانندگي کشته شد.پسر ديگر آقاي پرتوي که در ايران است از لحاظ روحي متعادل
نيست نه اينکه فکر کنيد خدايي نکرده ديوانه است نه ابدا! او ديوانه نيست بلکه درس زياد روي اعصابش اثر گذاشته
و
از مردم فرار ميکند او تا چند سال پيش در ته باغ براي خودش آلونکي ساخته بود و در آنجا زنگي ميکرد اما وقتي
برادرش به ايران آمد و با او حرف زد قبول کرد که بجاي آلونک در خانه زندگي کند.آقاي پرتوي براي بهاالدين
خان
خانه اي در آخر باغ ساخت و او را از آلونک نشيني نجات داد و بعدها خود بهاالدين خان در آن تغيير و تحول داد و
آنجا را بصورت کارگاه درآورد.هيچکس بدرستي نميداند که او در آخر باغ چه ميکند تنها مشهدي است که هم
باغباني
ميکند و هم به کار نظافت خانه آقا بهاء ميپردازد ما هر چه از زندگي آقا بها ميدانيم همانهايي هستند که مشهدي
برايمان تعريف ميکند او ميگويد آقا بها تمام زندگي اش را برقي کرده است و خيلي چيزهاي ديگر که راست و
دروغش را فقط خدا ميداند او گاه گاهي به ديدار پدر و مادرش مي ايد اما زياد نميماند و دو مرتبه بجاي خودش باز
ميگردد.مرد بي ازاري است و بکسي کاري ندارد.همه مستخدمين دوستش دارند و به او احترام ميگذارند.
فاخته از شنيدن نام مستخدمين متعجب گشت و پرسيد:مگر چند نفر در خانه اقاي پرتوي کار ميکنند؟
آقاي نعمتي فرق سرش را خاراند و گفت:رويهم 5 نفر هستيم و با شما 6 نفرميشويم .من هستم و خانمم باغبان و
اشپز
و ربابه خانم که نظافت ميکند ربابه خانم و خانم من مسئوليت نظافت کردن خانه را دارند و خانم من تا پيش از
استخدام
شما از خانم هم پرستاري ميکرد.خانم زن مهرباني است و به همه لطف دارد او از نظر جسمي زياد بيمار نيست خانم
بعد
از مرگ دخترش بيمارشده و به پرستار نياز پيدا کرده کار شما در آنجا زياد نيست فقط بايد مراقب خانم پرتوي
باشيد.
فاخته پرسيد:آيا براي همگي ما در آنجا اتاق وجوددارد؟
از سوال فاخته اقاي نعمتي قهقهه اي سر داد و فاخته را شرمگين ساخت و به او فهماند که سوال بي ربطي را مطرح
کرده
است.
آقاي نعمتي متوجه شرم گونه فاخته گشت و گفت:معذرت ميخواهم من به سوال شما نخنديدم وقتي شما خانه را
ببينيد
متوجه ميشويد که جا بقدر کافي براي همه وجود دارد.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۳-۳-۱۳۹۴, ۱۱:۱۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57, انتظار
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی
فاخته ترجيح داد سکوت کند و سوال ديگري مطرح نکند.بيم آن داشت که با مطرح ساختن پرسشي ديگر باز هم
مورد تمسخر قرار گيرد.زمانيکه به شمال شهر رسيدند از دود و آلودگي هوا خبري نبود و فاخته بوي نسيم پاك را حس
کرد.
آقاي نعمتي نزديک باغ بزرگي ايستاد که ديوار آن از سنگهاي درشت رودخانه ساخته شده بود درب بزرگ آهني
با صداي بوق اتومبيل گشوده شد و زن ميانسالي از آنها استقبال کرد.
آقاي نعمتي رو به فاخته نمود و گفت:اين خانم من است اسمش ليلاست.
فاخته با تکان سر به او سلام کرد و همانگونه نيز جواب شنيد.
آقاي نعمتي اتومبيل را در خيابان آسفالته به حرکت در آورد و به فاصله اي نه چندان دو مقابل ساختماني با نمايي از
سنگ توقف کرد و در را براي خروج فاخته گشود.
فاخته نگاهي به پيرامونش کرد و آنجا را با چشم در نور ديد درختان تنومند سر به فلک کشيده با وزش نسيم شاخه
هاي خود را به رقص در آورده بودند و بوي چمن تازه که به فاصله کمي از درختان به صورت تپه اي تا مسافت
زيادي را پوشانده بود و بر روي چمنها بوته هاي گل رز غنچه هاي نو شکفته خود را در معرض نمايش گذاشته بودند.
اقاي نعمتي ساك فاخته را بدست گرفت و با اشاره دست به او فهماند که داخل خانه شود.
فاخته بدنبال او حرکت نمود و خود را در محيط وسيعي ديد که ده برابر خانه شان طول و عرض داشت و چندين مبل
و صندلي آنجا را پر کرده بودند فاخته خواست تعدا مبلها را بشمارد اما گامهاي سريع اقاي نعمتي چنين مجالي را نداد
و او مجبور گشت براي آنکه با او همگام شود بر سرعت قدمهايش بيفزايد در انتهاي سالن دري بود که آقاي نعمتي آنرا
گشود و فاخته را هم بدنبال خود روانه کرد.
فاخته در آنجا نيز با محيط وسيعي روبرو گشت با اين تفاوت که در آنجا به
تعداد زيادي اتاق که روبروي يکديگر قرار داشتند نماي يک هتل را پيش چشم فاخته مجسم ساخت .ديوارهاي
سالن به فاصله کوتاهي از زمين همه از شيشه بودند و نور خورشيد تمام فضا را روشن کرده بود.مبلمان اين سالن همه
به رنگ سبز بودند و با شاخه هاي درختاني که سايه بر پنجره انداخته بودند هماهنگي داشتند طول سالن بوسيله ديواري
کوتاه و گچ بري شده از اتاقها جدا گشته و بنظر ميرسيد که راهرويي طويل اتاقها را از سالن جدا کرده بود.در انتهاي سالن
دري به رنگ سبز قرار داشت که آقاي نعمتي د رمقابل آن ايستاد و چند ضربه به در نواخت و به فاخته اشاره نمود که
همانجا به انتظار بايستد.
آقاي نعمتي به تنهايي وارد اتاق گشت و گفت:قربان خانم قديري را آورده ام اجازه ميدهيد داخل شوند؟
با موافقت آقاي پرتوي اقاي نعمتي در را بروي فاخته گشود و گفت بفرماييد.
فاخته از ديدن کتابخانه اي وسيع و مجلل لحظه اي بي حرکت بر جاي ايستاد و به تماشا پرداخت.صداي گرم و
مهربان مردي که در پشت ميز سياهرنگ نشسته بود فاخته را بخود آورد و به رسم احترام به او سلام کرد.مرد با گرمي
جوابش را پاسخ گفت و او را به نزديک شدن دعوت نمود.
فاخته خود را به ميز نزديک ساخت آقاي پرتوي خود را معرفي نمود و به فاخته تعارف نمود تا بنشيند و گفت:راه
درازي را آمده اي و خسته هستي بنشين دخترم .فاخته تشکر کرد و نشست.
آقاي پرتوي نگاهي دقيق بر فاخته انداخت و گفت:تو خيلي جواني چند سال داري؟
فاخته براي آقاي پرتوي مجبور گشت همان سوال و جوابها را تکرار کند .وقتي مصاحبه به پايان رسيد آقاي پرتوي
گفت:هر يک از افراد اين خانه مسئوليتي بر عهده دارند و مسئوليت شما مراقبت از خانم من است.شما بايد در تمام
روز مراقب همسرم باشيد.او زن مريض احوالي است ولي نه آنطور که نتواند حرکت و فعاليت کند.او به پرستاري نياز
دارد
که مراقب او باشد و بموقع داروهايش را بدهد فکر نميکنم که کار دشواري باشد.همسرم زن خونگرم و مهرباني
است و چون شما هم جوانترين عضو اين خانه هستيد ميتوانيد به راحتي با همسرم رابطه برقرار کنيد و بقول معروف ميتوانيد
با هم کنار آييد.
ما دختر جواني داشتيم که متاسفانه از دست داديم فکر ميکنم شما بتوانيد از محبت همسرم به عنوان
يک دختر بهره بگيريد.
خانم جواهري از مشکلاتي که شما و خانواده تان با آن دست به گريبانيد براي ما صحبت کرده اند
وما تا اندازه اي با مشکلات شما اشنا هستيم .بگذاريد اقرار کنم که من د راستخدام نمودن شما ترديد داشتم و دلم
ميخواست پرستاري با تجربه استخدام کنم.چندين سال کار مراقبت همسرم را خانم نعمتي بر عهده داشت اما اينک
اوهم پير گشته و خودش به مراقبت نياز دارد اين بود که تصميم گرفتيم پرستاري استخدام کنيم و خانم جواهري شما
راپيشنهاد نمود و هم او مرا متقاعد ساخت که شما ميتوانيد از عده اين مسئوليت بر آييد و ما هم قبول کرديم اما به
يک شرط و آن اينکه شما به مدت چند روز به استخدام در مي آييد و ما کار شمار را امتحان ميکنيم اگر توانستيد لياقت و
شايستگي تان را در اينکار نشان دهيد که با ما خواهيد ماند و من تا آنجا که بتوانم در حق شما کوتاهي نخواهم کرد.در
غير آن شما حقوق چند روزه تان را ميگيريد و آقاي نعمتي شما را به خانه تان بازميگردانند.کار کردن شما مستلزم
اينست که همسرمن از کار شما رضايت داشته باشد حالا اگر با اين تصميم موافقيد با من بياييد تا با همسرم آشنا شويد.

فاخته بدنبال آقاي پرتوي کتابخانه را ترك کرد و در مقابل يکي از اتاقها ايستاد.آقاي پرتوي بدرون رفت و فاخته را
هم وارد نمود.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۴-۳-۱۳۹۴, ۰۸:۵۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی
روي تخت خواب مجللي زني نشسته بودکه موهاي سپيد و سياهش روي شانه هاي استخوانيش ريخته بود او
دستهاي نحيفش را بسوي فاخته دراز نمود و برويش لبخند زد و در جواب سلام فاخته گفت:خوش آمدي دخترم
اميدوارم از اينجا خوشت بيايد و کنار ما بماني.
بيفروغي چشمان زن در پس لبخند گرم و مهربانش محو گرديد و محبت او در دل فاخته جاي گرفت.
آقاي پرتوي آندو را تنها گذاشت و بيرون رفت.خانم پرتوي به صندلي کنار تختش اشاره نمود و گفت:بنشين
.خواهرم از خانواده تو بسيار تعريف نموده و به شما بسيار علاقه دارد او همه چيز را برايم نقل کرده و من براي پدرت
متاسفم.دلم ميخواست پدرت در قيد حيات بود و با او صحبت ميکردم و ميگفتم که از دست دادن مال و مکنت
آسانتر و
بهتر است تا از دست دادن عزيز.مال دنيا را ميشود با کمي تلاش بدست آورد اما عزيز از دست رفته ديگر نمي
آيد.او قدر گوهرهايش را ندانست و خود را براي مال دنيا نابود کرد او اگر زندگي مرا ميديد هرگز به اينکار مبادرت
نميورزيد و خودش و خانواده اش را گرفتار نميکرد.اما هيهات که آدمي به نعمتي که در اختيار دارد واقف نيست و
قدر
نميداند.من نميدانم که تو تا چه اندازه به امور زندگي ما وارد شده اي و نيز اينرا نميدانم که ايا خواهرم برايتان از
پسرمذبهاالدين صحبت کرده است يا خير؟
فاخته گفت:بله گفته اند که پسر شما زندگي و خانه مستقلي دارند و جدا از شما زندگي ميکنند و در ضمن تا حدودي
نيز
به اوضاع زندگي شما واقف گشته ام و ميدانم که مسئوليتم در اين خانه چيست و منهم براي فوت دختر ناکامتان
متاسفم و اميدوارم همدردي مرا بپذيريد و من بتوانم آنطور که شما مايليد در اين خانه خدمت کنم.

خانم پرتوي از همدردي او تشکر کرد و گفت منهم اميدوارم که چنين باشد ولي بگذار قبل از شروع کارت بتو بگويم
که من زن رنجوري هستم و با فوت دخترم سلامتي ام را هم از دست دادم و پزشکان فکر نميکردند که من زنده
بمانم
اما آنقدر جان سخت بودم که زنده ماندم و بدون او روزها را شب ميکنم.پس از نيلوفر تمام اميد من به بهاالدين است
که گاه گاهي به ديدارم مي آيد او جوان ساکت و آرامي است و پس از فوت خواهرش گوشه عزلت گزيد و از همه
مردم بريد.انتظار من از تو اينست که هرگاه او را ديدي با او محترمانه رفتار کني و کاري نکني که او ناراحت و
عصباني
گردد.او جوان زودرنجي است و مجادله را دوست ندارد.از بسيار گويي متنفر است و دوست دارد جواب سوالش را
کوتاه و مختصر بشنود.او ممکن است از برخي کارهاي ما ايراد بگيرد و انتقاد کند وظيفه ما تنها گوش سپردن به
انتقادات است و از اظهار نظر بايد خودداري کنيم منظورم را فهميدي؟اين حرفها براي اينست که بداني چگونه با او
رفتار کني .تو مثل ديگر اعضا خانواده ميتواني از تمام مزاياي اين خانه استفاده کني اتاق مخصوص بخودت خواهي
داشت و در زمان فراغت هم ميتواني از کتابخانه استفاده کني اما از انجام چهار کار تو را منع ميکنم يکي شنا کردن در
استخر و ديگر ي هم قدم گذاشتن به آنطرف خط قرمز .خط قرمز حريم دو خانه را مشخص ميکند تا پيش از اين خط
همه چيز بما تعلق دارد و از آن خط به بعد هر چه هست متعلق به بهاالدين است و هيچ کس حق عبور از آن خط را
ندارد متوجه شدي؟
فاخته گفت:بله متوجه شدم.
خانم پرتوي کشوي ميز کنار تختش را بيرون کشيد و گفت:داروهاي من درون اين کشو است و چون غالبا من
فراموش ميکنم داروهايم را به موقع بخورم وظيفه تو دادن داروهاي من است.من و همسرم راس ساعت 6 صبح صبحانه
ميخوريم
و غذاي نيمروز را ساعت دوازده ظهر و شام را اگر مهمان نداشته باشيم 7 بعدازظهر و اگر مهمان داشته باشيمرنه شب
من صبحها عادت به پياده روي دارم و دلم ميخواهد پس از پياده روي بلافاصله صبحانه ام را بخورم.چيده شدن ميز از
وظايف تو خواهد بود و خانم نعمتي يادت خواهد داد که چگونه ميز را بچيني.اما در مورد لباس من به نظم و ترتيب و
تميزي خيلي اهميت ميدهم و تو از امروز لباسي را بر تن ميکني که ما برايت فراهم کرده ايم.تو روي لباست بايد
پيش
بندي ببندي و کاملا بايد مراقب باشي تا لکه اي روي آن نيفتد.اگرچه تو چند روز بعنوان مهمان نزد ما خواهي بود اما
اين چند روز را هم بايد رعايت کني و من اميدوارم کاري کني که براي هميشه نزد ما بماني.دلم ميخواهد رفتارت
بگونه اي باشد که ديگران ترا بپذيرند و ترا از خودشان بدانند.ما در اينجا همه با هم دوست هستيم و در کمال صلح و
آرامش
با هم زندگي ميکنيم و اگر تو هم به جمعمان اضافه گردي اين صميمت شامل حال تو هم ميگردد.حالا به اتاقت برو و
حمام کن ناهار امروز را خانم نعمتي خواهد چيد اما براي عصرانه و شام اينکار بتو محول ميشود.
خانم پرتوي با فشردن زنگ خبر خانم نعمتي را خبر نمود و رو به او کرد و گفت:اتاق فاخته را نشانش بده و او با
وظايفش آشنا کن.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۴-۳-۱۳۹۴, ۰۹:۰۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  تاوان عشق از فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 38 2,326 ۲۴-۸-۱۳۹۴ ۰۵:۰۲ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر مهرنوش طلا 81 3,298 ۵-۴-۱۳۹۴ ۰۷:۰۱ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان اتوبوس فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 154 5,434 ۲۲-۳-۱۳۹۴ ۰۹:۵۷ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,712 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی best lady 51 29,376 ۵-۷-۱۳۹۲ ۰۳:۲۹ عصر
آخرین ارسال: best lady
  بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 34 5,078 ۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۳۴ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد