تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 6 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
#1
جوزفين غرغركنان گفت: كريسمسي كه بدون هديه باشد، كريسمس نيست.
كريسمس نزديك بود، اما چهار دختر خانوادة مارچ از اينكه فقير بودند و در آن
فصل زمستان و آمدن سال نو نمي توانستند به خاطر حرف مادرشان براي خودشان
هديه بگيرند ناراحت بودند.
چون مادرشان گفته بود وقتي مردها در جبهة جنگ سختي م يكشند درست
نيست براي خوشگذراني پول براي خودشان خرج كنند. جوزفين كه عاشق كتاب
بود گفت: ما الان هر كداممان يك دلار داريم. آخر اين چند دلار فايده اي براي
ارتش ندارد.
براي همين نه جوزفين حاضر بود از خريد يك كتاب براي خودش بگذرد و نه مگ
كه ميخواست يك جعبه مداد رنگي بخرد و نه بت كه ميخواست آن را خرج
موسيقي كند. آنها واقعاً حسرت خانواده هاي پولدار را م يخوردند كه میتوانند يك
عالم چيزهاي مختلف داشته باشند. البته چند سال پيش وضع آنها خوب بود. اما
پدرشان آقاي مارچ براي كمك به يك دوست، همه ثروتش را از دست داده بود. به
علاوه اينك نيز پدر فرسنگ ها دور از آنها به عنوان كشيش ارتش، در جبهه جنگ
بود و فقط گاهگاهي مي توانست به آنها نامة محبت آميز بنويسد.
به همين دليل، مادر آنها خانم مارچ و دو دختر بزرگ تر، مگ( مارگارت ) و جو )
جوزفين )، به ناچار براي گذران زندگي، سخت كار مي كردند و دختر سومي بت هم
مجبور بود بيشتر كارهاي خانه را انجام دهد. مگ و جو از سختي كارشان خيلي
ناراحت بودند و هركدام معتقد بودند كارشان سخت تر از ديگري است. بت نيز معتقد بود كار خانه حتي از كار آنها هم سخت تر است. اما از همه جال بتر حرف
ايمي بود. چون او معتقد بود از همه بيشتر زجر مي كشد چون در مدرسه همه به
خاطر لباس هاي فقيرانه و و بي پول ياش او به او توهين مي كنند.
بين چهار دختر خانوادة مارچ، مگ از همه بزر گتر بود و شانزده سال داشت و
عاشق زندگي مجلل و با شكوه بود. وي كه دختري زيبا و سفيد، با موهايي خرمايي
بود، در خانوادة آقاي كينگ معلم سرخانة چند بچة شيطان بود جوزفين پانزده
سال داشت و لاغراندام و سبزه بود. وي كه دختري عصبي و شلخته حركاتش همه
پسرانه بود، براي كسب درآمد از عمة پير و ثروتمندش پرستاري م يكرد، پيرزني
كه به قول جوزفين عصبي و وسواسي بود و هميشه ناراضي.
جوزفين از اينكه پسر نشده بود ناراحت بود و حتي دوست داشت مثل مردها در
جبهة جنگ باشد تا در خانه، اما از ميان همة اين آرزوها فقط توانسته بود اسمش
را كه جوزفين بود تغيير بدهد و مثل پسرها جو بگذارد. سومين دختر بت (اليزابت)
بود سيزده سال داشت و عاشق موسيقي بود. به علاوه انگار هميشه در دنياي شاد
خودش زندگي م يكرد. ضمناً آنقدر خجالتي بود كه پدر و مادرش در همان ابتدا
مجبور شده بودند او را از مدرسه به خانه بياورند و در خانه به وي درس بدهند.
اينك انجام تمام كارهاي خانه بر عهدة بت و حنا ( خدمتكاري كه از سا لها پيش
با آنها زندگي م يكرد) بود. دختر چهارم ایمي نيز كوچكترين دختر خانواده بود. او
كه چشماني آبي و موهايي طلايي داشت بي اندازه به خود میباليد و هميشه دوست
داشت به بهانة تقويت زبانش كلم ههايي قلنبه سلمبه يا به قول خودش بهتر، به كار
ببرد اگرچه همواره در تلفظ آنها اشتباه مي كرد و دائم خواهرانش غلطهاي زباني او را به وي گوشزد میكردند. ایمي از داشتن دماغي زشت رنج مي برد و با اينكه كسي
به دماغ او اهميتي نميداد، كارهاي زيادي انجام داده بود تا دماغش قلمي شود، اما
فايده اي نكرده بود. ضمناً دائم بر ورق ههايش انواع و اقسام دما غها را نقاشي مي كرد.
اينك تنها دلخوشي اثمي، استعداد او در نقاشي بود. اگر چه معلم هايش گلايه
میکردند كه او به جاي حل مسئله هايش دائم نقاشي و كاريكاتورهاي مضحك
میكشد.
دخترها بالاخره با ديدن دمپايي كهنة مادرشان به فكر افتادند كه به جاي هديه
براي خودشان، هديه اي براي مادرشان بخرند و او را غافلگير كنند. جوزفين
میخواست يك جفت دمپايي، مگ يك جفت دستكش، بت چند تا دستمال و ایمي
يك ادكلن براي مادرش بخرد.
با آمدن مادرشان، آنها همة غمهايشان را فراموش كردند. به علاوه وقتي مادرشان
نامة رسيدة پدرشان را براي آنها خواند همگي با چشماني اشك آلود بار ديگر قول
دادند باز هم سخت كار كنند تا بارهاي معنوي شان را در كوره راه زندگي به مقصد
برسانند.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#2
صبح كريسمس وقتي دخترها از خواب بيدار شدند فهميدند مادرشان زير بالشهاي هر كدام از آنها يك كتاب به عنوان هديه گذاشته است. همگي رفتند تا به مادرشان تبريك بگويند. اما مادرشان نبود. حنا گفت: يك گداي بدبختي آمد و مادرتان فوري رفت تا ببيند به چي احتياج دارد. همه هديه هايشان را براي مادرشان آماده كردند و منتظر شدند تا خانم مارچ بيايد. وقتي خانم مارچ آمد دخترها همه به مادرشان
كريسمس را تبريك گفتند و به طرف ميز صبحانه رفتند. خانم مارچ نيز به آنها تبريك گفت اما بعد گفت: قبل از اينكه بنشينيد سر ميز صبحانه مي خواستم چيزي به شما بگويم.
اين نزديكیها يك زن بيچاره، نوزاد كوچكي به دنيا آورده و شش تا بچهاش در يك تخت به هم چسبيده اند تا از سرما يخ نزنند. حاضريد صبحانهتان را به عنوان هدية كريسمس به آنها بدهيد؟ دخترها با اينكه خودشان بيش از حد گرسنه بودند،
همه قبول كردند به كمك خانوادة هومل بروند. خانم مارچ گفت: مطمئن بودم قبول میكنيد. صبحانه فقط نان و شير مي خوريم. عوضش شام خيلي خوبي میخوريم.
وقتي هومل كه زني آلماني بود آنها را با غذاهايشان ديد هيجان زده شد و به آلماني گفت: آه فرشته هاي مهربان آمدند! آنها نيز پس از اينكه خانة فقيرانة خانوادة هومل را با روشن كردن بخاري، گرم و شكمشان را سير كردند، به خانه برگشتند و بعد هدي ههايشان را به مادرشان دادند. سپس مشغول تدارك جشن كريسمس شدند و
بعداز ظهر نمايش تئاتري را كه آماده كرده بودند در حضور مادرشان و دخترها اجرا كردند. پس از نمايش نيز خانم مارچ از آنها خواست سر ميز شام تشريف ببرند.
وقتي آنها ميز باشكوه شام را ديدند از تعجب جا خوردند.
روي ميز بستني و كيك و گل و غذا بود. اول فكر كردند لابد عمه مارچ
ثروتمندشان آن غذا را فرستاده اما بعد فهميدند اين كار آقاي لارنس همساية ثروتمندشان است. چون همساية ثروتمند آنها آقاي لارنس كه از طريق خدمتكارانش قضية بخشش دخترها را شنيده بود، همان شب، براي آنها شامي شاهانه به عنوان هديه فرستاده بود. دسته گل هاي شام را نيز نوة آقاي لارنس يعني لاري آورده بود. لاري پسرك مودبي بود كه پيش معلمي خصوصي درس مي خواند.
جوزفين خيلي دلش م يخواست با لاري آشنا شود، اما لاري روزهايش را فقط با معلم خصوصي اش جان بروك مي گذراند.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#3
چند روز بعد وقتي همساي هشان خانم گاردينر، مارگارت و جو (جوزفين) را به مراسم جشن سال نو دعوت كرد، جوزفين موفق شد لاري را در آن جشن ببيند. اما قبل از رفتن به آن جشن مگ و جو عزا گرفته بودند چه بپوشند. بدتر از همه اين بود كه يك جاي لباس جوزفين سوخته بود و او بايد كاري م يكرد تا در آن جشن كسي پشت لباسش را نبيند. بالاخره وقتي آنها با پوشيدن بهترين لبا سهايي كه داشتند راهي جشن شدند، جو كه از ترس سوختگي لباسش، نمیتوانست در سالن پرسه بزند و خودش را سرگرم كند از ترس اينكه مبادا كسي متوجه سوختگي لباسش شود، خجلت زده پشت پرده اي، پنهان شد.
اما اتفاقاً نوة آقاي لارنس يعني لاري هم چون بچة خجولي بود و با كسي آشنا نبود و از طرفي آداب و رسوم اين جورجشنها را نميدانست، براي فرار از مهما نها به آنجا پناه آورده بود! جو گفت: خداي من! نميدانستم كه يك نفر ديگر هم اينجاست! و خواست از پشت پرده بيرون بپرد كه لاري از او خواهش كرد نرود. لاري
همسن و سال جوزفين و پسري مودب بود. موهاي مشكي و وزوزي، پوستي سبزه و چشماني مشكي داشت.
جو سر صحبت را با او باز كرد و فهميد كه لاري در مدرسه اي در سوئيس به زبان فرانسه درس خوانده است و حالا هم پيش معلم خصوصياش درس مي خواند تا به دانشگاه برود. اگر چه خود او از دانشگاه رفتن متنفر بود و به جاي آمريكا دوست داشت در ايتاليا زندگي كند.
آنها از پشت پرده مهمان ها را مي ديدند و از آنها ايراد مي گرفتند و ميخنديدند. طوري كه به زودي به خاطر رفتار پسرانة جو با هم خودماني شدند. جوزفين حتي قضية سوختگي پشت لباسش را نيز به او گفت اما براي لاري اين موضوع اصلاً مهم نبود.
جشن تمام شد اما هنگامي كه همه میخواستند براي غذا خوردن بروند، مگ به جوزفين گفت كه كفش تنگش باعث شده تا پايش پيچ بخورد! با اين حساب آنها نميتوانستند پياده به طرف خانه بروند و مجبور بودند كالسكه بگيرند. اما گرفتن كالسكه براي آنها خيلي گران تمام مي شد. اين بود كه به اين نتيجه رسيدند تا منتظر حنا شوند. جوزفين رفت غذايي براي مگ بياورد كه لاري او را ديد و آنها با هم كمي خوردني و تنقلات براي مگ بردند. كمي بعد حنا نيز آمد اما از دست او
كاري برنمي آمد. جو بيرون رفت ولي هر چه تلاش كرد كالسكه اي گير نياورد.
اما لاري كه اتفاقي حرفهاي آنها را شنيده بود پيشنهاد كرد با كالسكة خودشان آنها را به خانه برساند و آنها هم بناچار قبول كردند. در راه وقتي آنها در كالسكه مجلل پدربزرگ لاري بودند و به خانه مي رفتند مگ به جو گفت: قبل از اينكه پايم پيچ بخورد به من خيلي خوش گذشت. حتي دوست سالي، آني موفت از من دعوت كرد كه فصل بهار با سالي، يك هفته اي بروم پيششان. اگر مادر اجازه بدهد خيلي
عالي مي شود! آنها وارد خانه شان شدند كه ناگهان خواهرهاي كوچكشان با ش بكلا ههايشان جلوي آن دو ظاهر شدند و گفتند: يالا تعريف كنيد! يالا تعريف كنيد!
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#4
روز بعد، روز كار بود و همه بدعنق بودند. جو گفت: آه كاش هميشه كريسمس بود!
مگ گفت: به نظر من خيلي خوب است آدم مثل ديگران كار نكند و همه اش مهماني برود و استراحت كند. آه، هميشه به دخترهايي كه زندگي با شكوه دارند حسوديم مي شود. اما مگ مجبور بود به خانة آقاي كينگ برود و با ديدن زندگي با شكوه آنها و سر و كله زدن با چهار تا بچة لوس شان، به قول خودش بيشتر حسرت بخورد و ناراحت بشود. جو هم بايد به پرستاري عمة وسواسي و غرغرويش مي رفت.
اما تنها دلخوشي او، كتابخانة بزرگ عمه اش بود كه در آن م يتوانست انواع و اقسام كتابهايي را كه دوست داشت بخواند. بت نيز كه همدم و همراز جو بود، بايد به كارهاي خانه میرسيد، و كمي پيانو تمرين ميكرد. ایمي هم كه مگ از او مراقبت میكرد غر ميزد چون در سهايش را ياد نگرفته بود و بايد دوباره به مدرسه ميرفت. خانم مارچ داشت نامه اي فوري مینوشت و حنا كه دير بلند شده بود غرمیزد
وقتي آنها از خانه بيرون مي رفتند جوزفين گفت: تا حالا من يك همچين خانوادة بد اخمي نديده بودم. حقش بود مادر به جاي بوسه از پشت پنجره براي ما بچه هاي ناسپاس مشت هايش را تكان ميداد. مگ گفت: جو اين قدر كلمات زشت به كار نبر! جو كه آرزو داشت يك روز دست به كاري بزرگ بزند و كسي بشود گفت: تو چون نمي تواني دائم در ناز و نعمت باشي امروز بدعنق شده اي. حيوونكي! فقط صبر
كن من پولدار بشوم آن وقت فقط در كالسكه م ينشيني و بستني ميخوري و دمپاي يهاي پاشنه بلند پايت مي كني و دسته گل دستت ميگيري!
آن روز عصر وقتي دخترها به خانه برگشتند همه كسل بودند اما جو كه عاشق داستان تعريف كردن بود يكي ديگر از ماجراهاي بامزة خودش و عمه اش را در آن روز تعريف كرد و همه قاه قاه خنديدند.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
جو چون مي خواست هر طور شده با نوة همساية ثروتمندشان: لاري آشنا شود، و از
ماجراجويي در هواي سرد لذت میبرد، با جارويي دسته بلند، از بين برف هاي دور
تا دور باغ، راهي درست كرد و نگاهي به پنجرة خانة همسايه شان انداخت. خانة آنها
و خانة آقاي لارنس در حومة شهر قرار داشت و بين دو خانه يك پرچين بود. اما در
يك طرف، خان هاي فقيرانه و در طرف ديگر خان هاي با شكوه بود و در آن كالسكه
خانه و گلخانه، و در داخل خانه هم انواع و اقسام وسايل گرانقيمت بود. با وجود اين
در اين خانه فقط آقاي لارنس و نوه اش لاري زندگي مي كردند و آن خانة باشكوه
سوت و كور و دلمرده بود.
جوزفين مدت ها بود كه مي خواست اين شكوه و جلال مخفي خانة همسايه شان را
ببيند و سر از كار نوة آقاي لارنس درآورد. با خود فكر مي كرد حتماً دل لاري براي تفريح لك زده اما پدربزرگش او را در خانه حبس كرده است.
براي همين آن روز خانه را زير نظر گرفت و به محض اينكه آقاي لارنس سوار بر كالسكه از خانه بيرون رفت، جوزفين گولة برفي به طرف پنجرة طبقة بالاي خانه كه لاري پشت آن نشسته بود، و سرش را به دست لاغرش تكيه داده بود پرت كرد.
لاري پنجره را باز كرد و جو حالش را پرسيد. لاري با صدايي گرفته گفت: خوبم. ممنون. اما سرماي سختي خورد هام و يك هفته است در خانه حبس شد ه ام.
جوزفين پرسيد: با چي خودت را سرگرم میكني؟ لاري گفت: هيچ چيز! جو پيشنهاد كرد برود و براي او كتابي بخواند. لاري قبول كرد و جوزفين پس از اينكه از مادرش اجازه گرفت، با يك ظرف راحت الحلقوم كه هدية مگ بود و سه تا بچه گربه كه هدية بت بود، رفت تا لاري را سرگرم كند. با اينكه خانة آقاي لارنس پنج، شش خدمتكار داشت اتاق لاري به همه چيز شباهت داشت غير از اتاقي تميز و منظم. جو اتاق لاري را مرتب كرد و وضع اتاق كاملاً عوض شد. لاري كه خيلي دوست داشت با خانوادة مارچ آشنا شود.
گفت: من اغلب از اين بالا، با عرض معذرت خانة شما را میبينم، البته گاهي كه يادتان میرود پرد ههاي پشت پنجره تان را بكشيد. انگار شما هميشه خوش هستيد.
همه با مادرتان دور ميز مینشينيد. مي دانيد كه، من مادر ندارم. جو گفت: خوب
میتواني به جاي يواشكي نگاه كردن بيايي به خانة ما. البته اگر پدر بزرگت اجازه دهد. لاري گفت: اجازه مي دهد. پدر بزرگم با كتا بهايش زندگي م يكند. معلمم آقاي بروك هم اينجا نمي ماند. به همين دليل من هم بايد هميشه در خانه بمانم.
وقتي صحبتشان گل انداخت، جو بعضي از ماجراهايش را هنگام پرستاري در خانة
عمه اش براي لاري تعريف كرد و لاري از خنده روده بر شد. بعد، لاري او را به ديدن كتابخانة بزرگشان به طبقة پايين برد و عكس ها، مجسمه ها و قفسه هاي پر از
سكه و اشياي قديمي را نشانش داد. جو با ديدن زندگي آنها احساس كرد كه لاري
خوشبخت ترين پسر روي زمين است. چند دقيقه بعد آقاي لارنس هم از راه رسيد.
آقاي لارنس از همساي ههاي قديمي آنها بود و حتي پدربزرگ جوزفين را هم مي شناخت.
جو به او علت آمدنش را به آنجا گفت و اضافه كرد كه لاري تنهاست و به تفريح احتياج دارد. بعد صحبت هدية آقاي لارنس و خانوادة هومل بينوا شد. آقاي لارنس
گفت: مادرتان در نيكوكاري مثل پدرش است. يك روز كه هوا خوب شد می آيم ببينمشان.
اگر خانوادة لارنس خشك و رسمي بودند جو خجلت زده و دستپاچه میشد. اما هم
پدربزرگ لاري و هم خود او آدم هايي گرم و صميمي بودند به همين دليل جو به
زودي با آنها گرم و صميمي شد. بعد از عصرانه لاري و جو به ديدن گلخانه رفتند و
هنگامي كه دوباره به خانه برگشتند، جو كه چشمش به پيانو افتاده بود، از لاري
خواهش كرد كمي پيانو بزند. لاري خيلي خوب پيانو مي زد و جو از او خيلي تعريف
كرد. اما پدر بزرگ لاري كه ناراحت شده بود، گفت: كافي است بانوي جوان، البته
پيانو را بد نمي زند اما اميدوارم در كارهاي مه متر موفق شود. جو آن موقع علت
ناراحتي پدر بزرگ را نفهميد لاري هم توضيح درستي در اين باره به او نداد.
شب كه از راه رسيد، جو تمام ماجراي آن روزش را در خانة آقاي لارنس تعريف
كرد. همه خواهرانش م يخواستند به ديدن لاري بروند، اگرچه هر كدام آنها از يك
چيز خانة آقاي لارنس خوششان م يآمد. جو از مادرش پرسيد: مادر! چرا آقاي
لارنس دوست ندارد لاري پيانو بزند؟ خانم مارچ گفت: چون پدرِ لاري برخلاف ميل
آقاي لارنس با يك خانم موسيقيدان ايتاليايي ازدواج كرد. بعد از ازدواج، آقاي
لارنس هرگز حاضر به ديدن پسر و عروسش نشد. اما وقتي لاري كوچك بود هر
دوي آنها مردند و بعد پدر بزرگ لاري، او را به خانة خودش آورد. حالا هم م يترسد
كه مبادا نوه اش را هم از دست بدهد. آخر لاري هم مثل مادرش عاشق موسيقي
است اما پيرمرد دوست ندارد او موسيقيدان بشود.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#6
از آن به بعد دوستي دو خانواده مثل چمن هاي بهاري، به سرعت قد كشيد. يك روز هم آقاي لارنس نيز به خانوادة مارچ سر زد. با وجودي كه فقر آنها و ثروت آقاي لارنس دو خانواده را از هم جدا ميكرد همة دخترها با آقاي لارنس و لاري خودماني شده بودند، البته غير از بت خجالتي كه از آقاي لارنس مي ترسيد. به علاوه دخترها نيز به زودي غرورشان را كنار گذاشتند و كم كم پايشان به خانة آقاي لارنس باز شد.
رفت و آمد لاري با خانوادة مارچ باعث غفلت لاري از درس و مشق شد. اما آقاي لارنس در جواب معلم لاري آقاي بروك گفت: مهم نيست. مدتي درس را تعطيل كنيد. اما بعداً درس هاي عقب مانده اش را جبران كنيد. خانمي در همسايگي ما مي گويد او بيش از حد مطالعه میكند و لازم است ورزش و تفريح هم بكند! ظاهراً من به جاي پدربزرگ براي او مادربزرگ بوده ام. بگذاريد لاري شاد و خوشحال باشد چون امكان ندارد او در صومعة آن خانوادة كوچك، بچة شروري بشود.
از آن به بعد لاري نيز هميشه به خانة خانوادة مارچ مي آمد و مدتي را به بازي و تفريح ميگذراند. مگ نيز متقابلاً هر وقت دلش ميخواست مي توانست به گلخانة آقاي لارنس برود. جوزفين هم كتابهاي كتابخانة آقاي لارنس را با ولع مي خواند و ايمي از روي تصاوير تابلوهاي آنها نقاشي مي كرد. با وجود اين بت از خجالت و ترس جرات نداشت به پيانوي بزرگ آنها نزديك شود. يك بار وقتي بت به پيانو نزديك شد، پيرمرد كه نقطه ضعف بت را نمي دانست چنان نگاه تندي به بت كرد كه بت بعد از آن ديگر حاضر نبود حتي براي پيانو پا به خانة آقاي لارنس بگذارد.
اما اين خبر از طريق نامعلومي به گوش پيرمرد رسيد، و او سعي كرد خودش اين قضيه را رفع و رجوع كند. براي همين يك بار كه به خانوادة مارچ سر زده بود به شكل ماهرانه اي صحبت را به موسيقي كشاند و چنان دربارة آهنگها و خوانندگان بزرگ حرف زد و لطيفه هاي با مزه گفت كه بت بي اختيار از گوشة اتاق مثل افسو نزد ه ها به پيرمرد نزديك و نزدي كتر شد. اما آقاي لارنس بی توجه به او دربارة درس و معلم لاري حرف زد و بعد انگار كه فكري به ذهنش رسيده گفت: لاري
موسيقي را فراموش كرده و من از اين بابت خوشحال هستم. اما اگر كسي از پيانو استفاده نكند خراب مي شود. ميشود يكي از دخترها بيايد و گاهگاهي كمي با آن تمرين كند خانم؟ و بعد كه متوجه وشحالي بت شد دوباره گفت: البته لزومي ندارد كسي او را ببيند و از كسي اجازه بگيرد. چون من دائم در آن طرف خانه سرگرم مطالعه هستم.
ازآن به بعد بت هر روز از پرچين رد مي شد و به تالار پذيرايي خانة آقاي لارنس ميرفت و با پيانوي آنها تمرين مي كرد، بدون آنكه بداند آقاي لارنس اغلب در اين جور مواقع در اتاق مطالعه اش را باز مي گذارد تا آهنگ هاي قديمي كه دوست داشت بشنود. چند هفته بعد، بت براي قدرداني از آقاي لارنس يك جفت دمپايي قشنگ براي او بافت و همراه با يادداشت كوتاه و ساده اي صبح زود قبل از اينكه پيرمرد بيدار شود با كمك لاري آن را روي ميز مطالعة آقاي لارنس گذاشت. و بعد دو روز منتظر شد تا ببيند آيا دوست اخمويش از هدية او ناراحت مي شود يا خوشحال.
دو روز بعد دنبال كاري بيرون رفته بود اما وقتي برگشت ديد سه تا خواهرش از پنجره اشاره م يكنند تا زود بيايد و نامة پيرمرد را بخواند. بت هيجان زده به خانه دويد و با ديدن يك پيانوي مبلي در وسط اتاق نفسش نزديك بود بند بيايد. آقاي لارنس با فرستادن يك پيانوي مبلي براي بت، او را غافلگير كرده بود! روي پيانو نيز نام هاي بود. آقاي لارنس نوشته بود: من در عمرم دمپايي هاي زيادي به پا كرده ام اما هيچ كدام تا اين اندازه برازندة پايم نبوده است. اما من نيز دوست دارم محبت شما را جبران كنم. براي همين مطمئناً به اين پيرمرد اجازه میدهيد كه چيزي را كه متعلق به فرزند از دست رفته اش بوده به شما هديه كند.
بت خجالتي با خواندن نامه از هيجان مي لرزيد. آنقدر ذوق زده شده بود كه وقتي جو به شوخي گفت بايد از آقاي لارنس تشكر كني، همه با كمال تعجب ديدند كه به طرف خانة آقاي لارنس رفت تا شخصاً از او تشكر كند. بعد يكراست به اتاق مطالعة آقاي لارنس رفت و با دستهاي كوچكش صورت پيرمرد را در دست گرفت و بوسيد. آقاي لارنس نيز چنان خوشحال بود كه احساس م يكرد فرزند كوچك از دست رفته اش دوباره پيش او بازگشته است. براي همين بعد از مدتي صحبت با او،
طوري با احترام و به طور رسمي او را تا خانه شان بدرقه كرد كه مگ به خواهرانش گفت: واقعاً ديگر باورم شده دنيا دارد به آخر میرسد
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#7
ايمي در حالي كه از پنجره اسب سواري لاري را مي ديد گفت كه كاش او هم كمي از پول هايي را داشت كه لاري خرج اسبش مي كند. مگ پرسيد: چرا اين حرف را ميزني؟ ايمي گفت: خوب من حداقل دوازده ليمو ترش به دوستانم بدهكارم. اما پول ندارم ليمو بخرم. مادر هم نسيه خريدن از مغاز هها را قدغن كرده. آخر ميداني دخترها دائم ليموترش ميخرند و مي خورند. آنها به نوبت همديگر را مهمان ميكنند و بارها مرا مهمان كرده اند اما من نتوانسته ام مهماني شان را پس بدهم.
مگ كيف پولش را باز كرد و براي حفظ آبرو و اعتبار ايمي، 25 سنت به او داد تا ليمو ترش بخرد. روز بعد ايمي دير اما با بيست و چهار ليمو ترش به مدرسه رفت.
اما نتوانست آوردن ليموها را به رخ همه نكشد. يكي از همشاگردي هاي ايمي به نام جني اسنو كه قبلاً ايمي را به خاطر خساستش دست مي انداخت اين بار براي به دست آوردن ليموترش خواست با ايمي دوست شود اما ايمي كه متلكهايش را فراموش نكرده بود به او گفت لزومي ندارد خيلي مودب شود چون به او ليمو ترش نخواهد داد !
جني اسنو هم عصباني شد و به معلمشان آقاي ديويس خبر داد كه ايمي با خود ليمو سر كلاس آورده است و در جا ميزي اش گذاشته است. آقاي ديويس معلمي مستبد بود و با درايت توانسته بود پنجاه دختر ياغي را با كارهايش سر به راه كند. از جمله توانسته بود عادت آدامس جويدن، شكلك درآوردن، كاريكاتور كشيدن و رد و بدل كردن نامه را از سر بچه ها بيندازد. به علاوه موفق شده بود با رما نهاي
مصادره شده، جشن كتابسوزان در مدرسه راه بيندازد.
وي ليمو آوردن به مدرسه را اكيداً قدغن كرده بود و آن روز هم چون خلقش تنگ بود، كلمة ليموترش برايش مثل جرقه اي در انبار مواد منفجره بود. براي همين ايمي را مجبور كرد تمام ليموتر ش هايش را از جاميزي درآورد و بعد آن ها را دو تا دو تا از پنجره بيرون بيندازد. همة بچه ها از اين كار خشمگين بودند حتي يكي از عاشقان پرشور ليموترش بغضش تركيد و گريه كرد. از اين بدتر اينكه آقاي ديويس
با زدن چوب به دستهايش او را تنبيه كرد و در تكميل تنبيهش او را وادار كرد كه تا زنگ تفريح جلوي بچه هاي كلاس، روي سكو بايستد. ايمي كه تا آن موقع آن همه تحقير نشده بود بعد از زنگ تفريح وسايلش را برداشت و براي هميشه مدرسه را ترك كرد.
عصر در خانه فوري جلسه اي تشكيل شد تا تصميم بگيرند چه بكنند. مگ دستان تنبيه شدة ايمي را با گليسيرين و اشك چشم نرم و شاداب كرد. جوزفين پيشنهاد كرد فوري آقاي ديويس را دستگير كنند! اما خانم مارچ حرف زيادي نزد. با وجود اين غروب آن روز به ايمي گفت: من با تنبيه بدني دخترها موافق نيستم، اما فكر نمي كنم دوستانت در مدرسه خير و صلاح تو را ميخواستند ايمي. تو تا حدودي مغرور شده اي عزيزم! تو استعدادهاي زيادي داري، اما لزومي ندارد آنها را به رخ ديگران بكشي. حالا ديگر موقعش شده كه رفتارت را درست كني. با اين حال قبل از اينكه تو را به مدرسة ديگري بفرستم بايد با پدرت مشورت كنم.
ايمي در حالي كه احساس میكرد قهرمان است گفت: كاشكي همة دخترهاي ديگر هم مدرسه را ترك مي كردند. آدم وقتي به آن ليموهاي نازنين فكر مي كند ديوانه مي شود! اما خانم مارچ گفت: البته من ناراحت تلف شدن ليموهاي تو نيستم.
برعكس تو بايد به خاطر اينكه از قانون سرپيچي كردي به نحوي مجازات مي شدي عزيزم.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#8
روز يكشنبه مگ و جو مي خواستند به دعوت لاري، يواشكي به تئاتر بروند. اما ايمي از رفتار و حركات آنها متوجه شد. و با اينكه جو به او جواب هاي سر بالا میداد تا او را دك كند، بالاخره فهميد قضيه چيست. براي همين هم اصرار كرد كه او را هم با خود به تئاتر ببرند. گفت: خودم هم پول دارم. شما هم خيلي بدجنس هستيد كه به من نگفتيد. اما مگ با ترديد گفت: مامان گفت كه نمي خواهد تو اين هفته بروي.
هفتة بعد میتواني با بت و حنا بروي. اما ايمي اصرار داشت با آنها و لاري برود. مگ گفت: جو، به نظرم اگر خوب او را بپوشانيم و ببريمش مادر چيزي نگويد، هان؟
جوزفين كه از دردسر مواظبت از ايمي خوشش نمی آمد گفت: اگر او بيايد من نمیآيم. تازه لاري فقط ما را دعوت كرده و صندليها هم رزرو شده. ايمي روي زمين نشست و گريه كرد، اما دو خواهر بي توجه به او پايين رفتند تا با لاري بروند.
ايمي نيز از بالاي پلكان تهديد كنان گفت: جو مارچ! از كارت پشيمان ميشوي.
جوزفين گفت: شر و ور نگو! و در خانه را به هم زد و رفت. با وجود اين آن شب در تماشاخانه اصلاً به جو خوش نگذشت، چون دائم به تهديد ايمي فكر ميكرد. چون ايمي هم مثل جو آدمي جوشي بود و ممكن بود به تهديدش عمل كند. به همين دليل وقتي پاي جو به خانه رسيد، فوري به سراغ كشو و وسايلش رفت. اما انگار همه چيز سرجايش بود و ايمي تهديدش را عملي نكرده بود. فكر كرد حتماً ايمي او را بخشيده است. اما اشتباه مي كرد.
چون روز بعد چيز ناجوري را كشف كرد و جنجال عجيبي به پا شد. كتاب
دستنويس پنج افسانه اي كه او بازنويسي كرده بود نبود. جو نفس نفس زنان پيش خواهرانش رفت و فهميد مگ و بت از كتابش خبر ندارند. در حالي كه از عصبانيت سرخ شده بود يقة ايمي را چسبيد و از او پرسيد كتابش كجاست.
ايمي اولش گفت نمي داند و او آن را برنداشته است ولي بعد كه جو به او گفت اگر نگويد مجبورش ميكند به حرف بيايد، با عصبانيت گفت: هر چقدر دلت ميخواهد داد و بيداد كن! اما ديگر رنگ آن كتاب مزخرف را نم يبيني. چون من سوزاندمش!
رنگ جو پريد. در حالي كه هنوز يقة ايمي را گرفته بود و او را تكان تكان مي داد گفت: چي؟ من روي آن كتاب كار كرده بودم. بعد سيلي محكمي به ايمي زد و گفت: احمق! ديگر هيچ وقت نمي توانم آن را بنويسم. تا عمر دارم ازت نمي گذرم. و فوري از اتاق بيرون پريد و به اتاق زير شيرواني كه محل تنهايی اش بود رفت. ايمي حاصل چند سال كارش را از بين برده بود!
عصر كه همه دور هم جمع شدند جوزفين آنقدر عصباني و اخمو بود كه نمي شد طرفش رفت. ايمي باز از جو معذرت خواست اما جو گفت: نه هرگز تو را نميبخشم! خانم مارچ چيزي نگفت. چون همه به تجربه فهميده بودند وقتي جوزفين در آن حالت است بهتر است صبر كنند. اما آن شب براي خانوادة آنها شب غم انگيزي بود حتي وقتي بت پيانو مي زد ايمي به گريه افتاد. شب خانم مارچ در گوش جوزفين كه در حال رفتن به رختخواب بود گفت: عزيزم! نگذار تا آفتاب فردا عصباني باشي. همديگر را ببخشيد. جو ميخواست گريه كند اما چون نمي خواست
خودش را جلوي همه ضعيف نشان دهد گريه نكرد. فقط گفت: كارش خيلي بد بود. او لايق بخشيده شدن نيست. و رفت كه بخوابد.
جو روز بعد هم مثل ابر سياه، عبوس بود. تازه صبح هم روز بدي بود چون هوا خيلي سرد بود. به علاوه شيريني خوشمزة جو در جوي آب افتاد، و مگ هم افسرده بود. اين بود كه جو با خود گفت: همه نفرت انگيز شد هاند. بهتر است بروم با لاري اسكي تبازي تا حالم بهتر شود.
ايمي صداي كفش هاي او را شنيد و به مگ گفت: من هم دلم مي خواهد با جو بروم اسكيت بازي. جو گفت: دفعة ديگر مي برمت . ايمي گفت: اما اگر باز هم صبر كنم كه ديگر يخي باقي نمي ماند. مگ گفت: فكر نمي كنم جو الآن تو را ببخشد. اما كفشهايت را پا كن و برو دنبالش، و يك كم صبر كن تا روحية جو عوض شود. بعد از او معذرت بخواه شايد تو را ببخشد. ايمي كفشهايش را پايش كرد و دوان دوان
دنبال جوزفين كه در حال اسكيت بازي در كنار رودخانه بود رفت.
جوزفين، ايمي را ديد كه به زور كفشهاي اسكيتش را پايش ميكند اما به او اعتنايي نكرد و در طول ساحل شروع به اسكيت بازي كرد. در آن لحظه اتفاقاً سر و كلة لاري هم پيدا شد. گفت: وسط رودخانه نرويد. يخهاي آنجا خطرناك است. اما ايمي كه سرگرم پوشيدن كفشهاي اسكيتش بود نشنيد. جو متوجه شد ايمي نشنيده است. اما زير چشمي به ايمي نگاه كرد و با خود گفت: نشنيد كه نشنيد.
بگذار خودش مواظب خودش باشد.
لاري به زودي سر پيچي غيبش زد. جو به طرف لاري رفت اما ايمي كه خيلي عقب بود با سرعت به طرف يخهاي صاف وسط رودخانه رفت. جو يك لحظه ايستاد، مردد بود چه كند اما بعد به راهش ادامه داد. با وجود اين كمي كه رفت چيزي او را نگه داشت و برگشت. در همان موقع ايمي را ديد كه دستانش را بالا آورد و ناگهان يخهاي زير پايش شكست وفرياد زنان در آب افتاد. جوزفين دست و پايش را گم كرد. نمي دانست براي نجات ايمي چه بكند. سعي كرد لاري را صدا بزند اما صدايش در نمي آمد.
سعي كرد بدود اما انگار پاهايش قدرت نداشت. براي يك لحظه فقط توانست از ترس به كلاه آبي ايمي كه روي آب سياه ايستاده بود زل بزند. در اين موقع چيزي به سرعت از كنارش گذشت و صداي لاري را شنيد كه گفت: زودباش برو يك تكه نرده بياور. عجله كن! جو نيز مثل جنزده ها فوري رفت و يك تكه از نرده هاي پرچين را كشان كشان پيش لاري كه با خونسردي روي يخ ها دراز كشيده بود و دست ايمي را گرفته بود برد. بعد با كمك او و استفاده از چوب هاي پرچين، ايمي را
بيرون كشيدند.
سپس او را در كت لاري پيچيدند و كفشهايش را كه انگار يك عالم گره كور داشت از پايش درآوردند و فوري او را به خانه بردند. ايمي مي لرزيد و گريه مي كرد.
به زودي شور و هيجان تمام شد و ايمي جلوي آتش بخاري ديواري خوابش برد. در تمام اين مدت جو خيلي كم حرف مي زد. هنوز رنگش پريده بود.
دستانش را يخ و چوب نرده كبود و زخمي كرده بود. آن شب وقتي خانم مارچ دست هاي جو را باندپيچي م يكرد جو در حالي كه اشك مي ريخت به مادرش گفت: مادر اگر ايمي میمرد تقصير من بود. بعد پيش مادرش اعتراف كرد كه او عمداً گذاشته ايمي روي يخ هاي رودخانه برود. گفت: همه اش هم به خاطر اخلاق گَند من است. وقتي خشمگين مي شوم از اذيت كردن ديگران لذت مي برم.
آه مادر! چه كار كنم كه اخلاقم خوب شود؟ كمكم ميكني؟ خانم مارچ در حالي كه سر ژوليدة جو را به شانه هايش ميچسباند، گفت: همة ما در معرض وسوسه ايم عزيزم. تو فكر مي كني بدترين اخلاق را داري اما من هم يك روز مثل تو بودم. جو تعجب كرد. پرسيد: اخلاق شما مادر؟ اما شما كه هيچ وقت عصباني نمي شويد.
خانم مارچ گفت: اما چهل سال طول كشيد تا ياد گرفتم چطور عصبانيتم را مخفي كنم.
حالا هم هر وقت عصباني مي شوم، لبهايم را گاز مي گيرم و چند دقيقه اي از اتاق بيرون ميروم. البته پدرت خيلي به من كمك كرد تا اخلاقم عوض شود. به هر حال اين اتفاق براي تو يك هشدار بود جو. سعي كن قبل از اينكه عصبانيت برايت غصه و پشيماني به بار بياورد بر آن غلبه كني.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
يكي دو ماه بعد در يكي از روزهاي بهاري مگ به خاطر دعوت آني موفت، هر چه
لباس خوب داشت جمع كرد. چيزهايي هم مثل روبان، كلاه، چتر، جوراب و بادبزن
پرنقش و نگار و غيره را از خواهرانش قرض گرفت تا با دوستش سالي چند روزي به
سفر برود و دو هفته اي تفريح كند. اگر چه مادرش با اكراه قبول كرده بود كه او به
اين سفر برود. روز سفر هوا آفتابي بود و آنها به خانة آني موفت، دوست سالي
رفتند.
خانوادة موفت بسيار امروزي بودند. مگ با ديدن خانة باشكوه و آراستگي آدم هاي
آنجا مرعوب شد و به زودي سعي كرد اَداي آنها را درآورد. از جملات فرانسوي
استفاده و هميشه راجع به مد صحبت مي كرد. آنها زندگي سطح بالا و كالسكه هاي
زيبا داشتند و هر روز بهترين لبا سها را ميپوشيدند. مگ هر چه بيشتر آني موفت
را ميديد، بيشتر به او حسودی اش مي شد. آنها به خريد میرفتند، قدم ميزدند،
كالسكه سواري ميكردند، تمام روز به مهمانيهاي مختلف دعوت مي شدند، به تئاتر
و اپرا مي رفتند و شب ها در خانه تفريح ميكردند.
خواهر بزرگ آني، بل نامزد داشت و مگ فكر مي كرد چقدر جالب و رمانتيك است.
در آن حال او از وضع لباس هايش كه مد روز نبود، و دستكش ها و جورا بهايي
فقيرانه داشت خجالت ميكشيد و افسوس مي خورد كه چرا ثروتمند نشده است.
آخر لباس هايش در مقايسه با لبا سهاي سالي به نظر كهنه، بيرنگ و رو و پست
می آمد. مگ ميديد كه دخترها به لباسش و بعد به همديگر نگاه ميكنند. البته
هيچ كس راجع به لباسش چيزي نگفت اما به غرور او برخورد. حتي وقتي سالي به او پيشنهاد كرد فرم موهايش را عوض كند و خواهر سالي از پوست او تعريف كرد
احساس كرد آنها دارند به خاطر فقرش برايش دلسوزي میكنند. با وجود اين وقتي
دسته گلي براي او آمد و خدمتكار جلوي همه گفت اين را براي خانم مگ مارچ
فرستاده اند، تا حدودي حالش بهتر شد.
دسته گل را لاري همراه با يادداشتي از طرف مادرش فرستاده بود كه خيلي به
موقع بود. براي همين آن شب خيلي به او خوش گذشت. با اين حال كمي بعد وقتي تصادفاً در گلخانه منتظر بود، از آن طرف ديوارِ گل شنيد كه مادر آني به زني گفت كه خانم مارچ نقشة ماهرانه اي كشيده تا دخترش مگ، با لاري نوة آقاي لارنس ازدواج كند. زن ديگر نيز گفت: وقتي گل هايي كه نوة آقاي لارنس فرستاده بود به آن طرز جالب آمد دختره سرخ شد و طوري چاخان كرد كه انگار خودش هيچ چيز نمي داند. طفلك اگر به سر و وضعش خوب ميرسيد دختر خيلي قشنگي مي شد. مگ دختري معصوم بود براي همين معني غيبت ز نها را نميفهميد اما به خاطر غرورش احساس سرافكندگي مي كرد. چون دنياي معصوميت نوجواني او با اين حرف ها به هم ريخته بود.
آن شب مگ از ناراحتي در رختخواب آنقدر فكر و گريه كرد كه سرش درد گرفت و صبح با چشماني پف كرده از خواب بيدار شد. با اين حال آن روز، خواهران آني طوري با مگ خوشرفتاري كردند كه مگ ساده دل تحت تأثير قرار گرفت. حتي گفتند مي خواهند لاري را نيز به جشن روز پنج شنبه دعوت كنند! بل نيز پيشنهاد كرد كه مگ براي روز جشن يكي از لبا سهاي او را كه برايش تنگ شده بود،
بپوشد.
البته از او خواهش كرد و مگ كه مثل تمام دخترها زيبايي را دوست داشت همة ناراحتيش را از خانوادة موفت، فراموش و قبول كرد. به علاوه آنها با چربزباني او را
راضي كردند كه روز پنجشنبه اجازه دهد آرايشش كنند. روز پنجشنبه آنها مگ را
مثل زن ها آراستند و لباسي چسبان تنش كردند و جواهرات مختلف به او آويختند
و از زيبايي اش آنقدر تعريف كردند كه مگ احساس كرد واقعاً زيبا شده است. آن روز در مهماني حتي رفتار برخي با او به خاطر سر و لباس هايش عوض شده بود.
به علاوه خانم موفت وقتي مگ را به برخي از مهمان هاي كنجكاو معرفي مي كرد
گفت: ديزي مارچ است! پدرش سرهنگ ارتش است. يكي از خانواد ههاي اصيل
هستند كه بدبياري آوردند. از دوستان صميمي خانواده لارنس هستند. پسرم ند،
شيفته اش است! مگ با اينكه از دروغ هاي او يكه خورد اما از اينكه احساس مي كرد
زني زيبا شده است خيلي لذت ميبرد. با وجود اين وقتي در مجلس با اداي خاصي
راه ميرفت چشمش به لاري افتاد و خشكش زد. لاري كه به همان مهماني دعوت
داشت سري براي او خم كرد اما با تعجب و ناراحتي به او نگاه مي كرد. براي همين
مگ سرخ شد.
به لاري گفت: راحت آمديد؟گفتم شايد نياييد؟ لاري گفت: جو خواست بيايم و به او بگويم شما چه شكلي شديد. اما من اولش شما را نشناختم. مثل آد مبزر گها شده
ايد. من از اين جور آرايشها اصلاً خوشم نم يآيد. از لباس هاي قرضي شما هم همين طور. راستش كمي از شما ميترسم. مگ از حرف او خيلي ناراحت شد.
گفت: تو بي ادبترين پسري هستي كه تا به حال ديدم و از او دور شد و به كنار پنجره رفت و پيشاني اش را به شيشة خنك پنجره چسباند و خودش را پشت پرده ها مخفي كرد. اما كمي بعد حس كرد كسي كنارش ايستاده. لاري بود. لاري از
او معذرت خواست.
و مگ نيز از لاري خواهش كرد در اين باره چيزي به خواهرهايش نگويد. در همين
موقع ند پسر خانم موفت، به طرف آنها آمد و مگ با بي حالي گفت: آه چه ملال
آور! اما بعد رفتار مگ دوباره تغيير كرد و طوري جلف شد كه لاري به او گفت كه
اگر مادرش بشنود مسلماً از كارهاي او خوشش نخواهد آمد. مگ گفت: اما من
امشب عروسكم، فردا دوباره دختر خيلي خوبي مي شوم!
مگ بعد از دو هفته لذت بردن از زندگي با شكوه و تجملات، به خانة خودشان
برگشت. اما يكشنبه شب وقتي با مادرش و جو تنها بود به سر و وضع زننده و رفتار
زشتش در خانة خانوادة موفت اعتراف كرد و ضمناً گفت كه مادر آني موفت، پشت
سر آنها چه گفته است. جو گفت: بگذار من فقط آني موفت را ببينم. نشانش
ميدهم كه چطوري جواب اين مزخرفات مسخره شان را مي دهم. خانم مارچ گفت:
مگ تو بايد ياد بگيري چطور براي ستايش هاي واقعي ارزش و اهميت قائل بشوي.
البته من هم حماقت كردم كه گذاشتم به خانة كساني كه كم مي شناختمشان
بروي. آنها ذهنشان پر از افكار زشت است.
مگ پرسيد: مادر! آيا شما به قول خانم موفت نقشة ازدواج براي ما كشيديد ؟ خانم
مارچ گفت: بله عزيزم. همة مادرها نقشه میكشند اما نقشه هاي من با تصورات خانم
موفت فرق دارد. من ترجيح مي دهم شما با يك مرد فقير ازدواج كنيد و راضي
باشيد تا اينكه با يك شاهزاده ازدواج كنيد. اما بي عزت شويد. من میخواهم
دخترانم صاحب كمالات شوند و عاقلانه ازدواج كنند. و البته كمترين غم و غصه را
هم در زندگيشان داشته باشند.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#10
بهار كه شد دخترها سرگرمي هاي تازه اي پيدا كردند. هر كدام يك در يك قسمت
از باغ گل رز، گل هميشه بهار، آفتابگردان، ميخك، بنفشة فرنگي و گل هاي ديگر
كاشتند. آنها علاوه بر باغباني و پياده روي و قايقراني در رودخانه، باشگاهي به نام
پيك ويك نيز به راه انداختند. در اين باشگاه كه در اتاق زير شيرواني تشكيل
مي شد، خواهرها اسامي مردانه داشتند و هفته نام هاي منتشر م يكردند كه جو يا
آقاي اسناد گراس !سردبير آن بود.
در اين هفته نامه اشعار جديد، اخبار محلي، آگهی هاي بامزه و نكاتي دربارة خطاها
و عيوب اعضاي باشگاه درج مي شد. دخترها در يكي از جلسات باشگاه، لاري را نيز
بعد از بحث هاي زياد به عضويت پذيرفتند. لاري نيز براي حقشناسي از باشگاه،
باجة پستي را در گوشة باغ و كنار پرچين به باشگاه اهدا كرد. اين باجة پست كه در
گذشته لانة كبوتران بود، محلي براي دستنوشته ها، كتا بها و چيزهاي ديگري بود
كه اعضا ميخواستند غيرمستقيم به دست يكديگر برسانند.
...........................................

به زودي تابستان از راه رسيد و سه ماه تعطيلي مگ و جوزفين نيز شروع شد. چون
خانوادة كينگ به كنار دريا سفر كردند و عمة مارچ هم به سفر رفت. البته موقع
رفتن سرش را از كالسكه بيرون آورد تا چيزي به جو بگويد. اما جو كه ترسيده بود
عمه اش او را با خود به سفر ملال آورش ببرد، در كمال گستاخي فرار كرده بود!
دخترها تصميم گرفتند در آن سه ماه بخورند و بخوابند و تفريح كنند. جو هم
میخواست يك خروار كتاب بخواند. خانم مارچ كه در گوشه اي از خانه دوخت و
دوز ميكرد وبه حرفهاي دخترانش گوش میكرد مخصوصاً گفت: بله مي توانيد
يك هفته اين كار را تجربه كنيد و ببينيد كه آيا اين جور زندگي را دوست داريد
يانه.
روز بعد مگ ساعت ده از خواب بيدار شد و تنهايي صبحانه خورد. اتاق پذيرايي
نامرتب بود. جو به گلدان ها آب نداده بود و بت گردگيري نكرده بود و كتا بهاي
ايمي پخش و پلا بود. مگ نيز نشست و استراحت كرد و كتاب خواند و اشك
ريخت! بت سراغ تمرين موسيقي رفت و ظرف ها نشسته ماند.
ايمي نيز در زير آلاچيق نشست و نقاشي كرد. كار آنها يك هفته در خانه همين
بود و كسي كار نميكرد. خانم مارچ نيز معمولاً وقتي به خانه ميآمد، با كمك حنا
كارهاي خانه را انجام ميداد. اما در طول هفته روزها بلند و بلندتر ميشد، هوا هم
به نحو عجيبي متغير بود و اخلاق ها هم.
جو آنقدر كتاب خوانده بود كه از هر چه كتاب بود بيزار شده بود. بت با اينكه همه
اش به عروسک بازي مشغول بود گاهي يادش ميرفت بايد تفريح كند وكمي از
كارهاي خانه را هم انجام ميداد. ايمي پس از چند روز تفريح عصبي شد و كم كم
احساس پوچي كرد. اما با اينكه همه در پايان هفته از آن وضع خسته شده بودند
هيچ كس شكايتي نكرد. خانم مارچ براي اينكه آزمايش خود را تكميل كند روز
شنبه حنا را به مرخصي فرستاد و به دخترها گفت كه روز بعد خسته است و
ميخواهد استراحت كند !
صبح كه دخترها از خواب بيدار شدند صبحانه حاضر نبود. براي همين صبحانة آن
روز را مگ با كمك جوزفين درست كرد. چون جو معتقد بود اين كار خيلي راحت
است و يك سرگرمي جديد است! بت و ايمي هم ميز را چيدند. جوزفين براي مادر
هم كمي صبحانه برد اما چاي خيلي تلخ بود، املت سوخته بود و بيسكويتها از
زيادي جوش شيرين، سفيدك زده بود. خانم مارچ بعد از رفتن جو لبخندي زد و
صبحانه اي را كه خودش درست كرده بود خورد و صبحانة بچه ها را يواشكي دور
ريخت.
در طبقة پايين همه غر زدند و صبحانه را خوردند. با همه اين ها جو كه از مگ هم
كمتر از آشپزي سر در مي آورد به بقيه گفت ناهار ظهر را هم او درست خواهد كرد!
بعد هم به قول مگ شلوغش كرد و لاري را نيز به ناهار دعوت كرد. خانم مارچ
گفت ناهار را بيرون ميخورد چون از خانه داري خسته شده است! جو كه از همه
جا مايوس شده بود دست به كار شد و از مواد غذايي كه در خانه بود هر جوري بود
غذا را درست كرد. اما متأسفانه ناهار آن روز براي يك عمر ماية خنده و مسخرة
همه شد, چون غذاها نپخته و بدمزه بود.
مارچوبه ها سرشان پخته و ساق ههايشان سفت بود. نان هم سوخته بود. سيب
زمينيها هم نپخته بود و ژله ها قلنبه قلنبه شده بود! براي همين تقريباً هيچكس
چيزي نخورد. با وجود اين جو فكر كرد تنها برگ برنده اش دسر ميوه است. چون به
دسر ميوه اي شكر فراواني زده بود و يك عالمه خامه روي آن ريخته بود. فكر كرد
همه دسر را با ولع خواهند خورد. اما اولين نفري كه آن را خورد، لب هايش را جمع
كرد و آب خواست. ايمي هم يك قاشق خورد و بعد عق زد. مگ با ناراحتي گفت:
جو! به جاي شكر، به دسر نمك زده اي! خامه هم ترش است!
جو ميخواست بزند زير گريه. اما وقتي چشمش به چهرة شاد لاري افتاد، به فكر
جنبة خنده دار قضيه افتاد و قاه قاه خنديد و بقيه هم خنده شان گرفت. پس از
شستن ظر فها و مرتب كردن خانه، آنها خيلي خسته بودند و شام فقط چاي و نان
سوخاري خوردند. غروب جو كه هميشه اول حرف مي زد گفت: چه روز مزخرفي!
مگ گفت: انگار از روزهاي ديگر كوتا ه تر بود ولي خيلي سخت گذشت.
خانم مارچ كه تازه به خانه آمده بود بين آنها نشست و پرسيد: از اين يك هفته
تجربه راضي هستيد؟ مي خواهيد يك هفتة ديگر هم اين نوع زندگي را تجربه كنيد؟
دخترها با ناراحتي گفتند: نه!نمي خواهيم. نمي خواهيم! و بعد وقتي بچه ها
فهميدند كه مادرشان چطوري عمداً گذاشته تا آنها زندگي توام با بيكاري را تجربه
كنند تعجب كردند. جو گفت: مادر، ما از اين به بعد همه مثل زنبور كار مي كنيم.
من آشپزي را هم ياد میگيرم. مگ گفت: من هم خياطي مي كنم و چند پيراهن
براي پدرم يدوزم. خانم مارچ گفت: عالي است! اما فقط مثل برده ها در كار كردن
افراط نكنيد. مثل هميشه،هم كار كنيد و هم تفريح.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}