خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)

مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
692
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 824


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
جوزفين غرغركنان گفت: كريسمسي كه بدون هديه باشد، كريسمس نيست.
كريسمس نزديك بود، اما چهار دختر خانوادة مارچ از اينكه فقير بودند و در آن
فصل زمستان و آمدن سال نو نمي توانستند به خاطر حرف مادرشان براي خودشان
هديه بگيرند ناراحت بودند.
چون مادرشان گفته بود وقتي مردها در جبهة جنگ سختي م يكشند درست
نيست براي خوشگذراني پول براي خودشان خرج كنند. جوزفين كه عاشق كتاب
بود گفت: ما الان هر كداممان يك دلار داريم. آخر اين چند دلار فايده اي براي
ارتش ندارد.
براي همين نه جوزفين حاضر بود از خريد يك كتاب براي خودش بگذرد و نه مگ
كه ميخواست يك جعبه مداد رنگي بخرد و نه بت كه ميخواست آن را خرج
موسيقي كند. آنها واقعاً حسرت خانواده هاي پولدار را م يخوردند كه میتوانند يك
عالم چيزهاي مختلف داشته باشند. البته چند سال پيش وضع آنها خوب بود. اما
پدرشان آقاي مارچ براي كمك به يك دوست، همه ثروتش را از دست داده بود. به
علاوه اينك نيز پدر فرسنگ ها دور از آنها به عنوان كشيش ارتش، در جبهه جنگ
بود و فقط گاهگاهي مي توانست به آنها نامة محبت آميز بنويسد.
به همين دليل، مادر آنها خانم مارچ و دو دختر بزرگ تر، مگ( مارگارت ) و جو )
جوزفين )، به ناچار براي گذران زندگي، سخت كار مي كردند و دختر سومي بت هم
مجبور بود بيشتر كارهاي خانه را انجام دهد. مگ و جو از سختي كارشان خيلي
ناراحت بودند و هركدام معتقد بودند كارشان سخت تر از ديگري است. بت نيز معتقد بود كار خانه حتي از كار آنها هم سخت تر است. اما از همه جال بتر حرف
ايمي بود. چون او معتقد بود از همه بيشتر زجر مي كشد چون در مدرسه همه به
خاطر لباس هاي فقيرانه و و بي پول ياش او به او توهين مي كنند.
بين چهار دختر خانوادة مارچ، مگ از همه بزر گتر بود و شانزده سال داشت و
عاشق زندگي مجلل و با شكوه بود. وي كه دختري زيبا و سفيد، با موهايي خرمايي
بود، در خانوادة آقاي كينگ معلم سرخانة چند بچة شيطان بود جوزفين پانزده
سال داشت و لاغراندام و سبزه بود. وي كه دختري عصبي و شلخته حركاتش همه
پسرانه بود، براي كسب درآمد از عمة پير و ثروتمندش پرستاري م يكرد، پيرزني
كه به قول جوزفين عصبي و وسواسي بود و هميشه ناراضي.
جوزفين از اينكه پسر نشده بود ناراحت بود و حتي دوست داشت مثل مردها در
جبهة جنگ باشد تا در خانه، اما از ميان همة اين آرزوها فقط توانسته بود اسمش
را كه جوزفين بود تغيير بدهد و مثل پسرها جو بگذارد. سومين دختر بت (اليزابت)
بود سيزده سال داشت و عاشق موسيقي بود. به علاوه انگار هميشه در دنياي شاد
خودش زندگي م يكرد. ضمناً آنقدر خجالتي بود كه پدر و مادرش در همان ابتدا
مجبور شده بودند او را از مدرسه به خانه بياورند و در خانه به وي درس بدهند.
اينك انجام تمام كارهاي خانه بر عهدة بت و حنا ( خدمتكاري كه از سا لها پيش
با آنها زندگي م يكرد) بود. دختر چهارم ایمي نيز كوچكترين دختر خانواده بود. او
كه چشماني آبي و موهايي طلايي داشت بي اندازه به خود میباليد و هميشه دوست
داشت به بهانة تقويت زبانش كلم ههايي قلنبه سلمبه يا به قول خودش بهتر، به كار
ببرد اگرچه همواره در تلفظ آنها اشتباه مي كرد و دائم خواهرانش غلطهاي زباني او را به وي گوشزد میكردند. ایمي از داشتن دماغي زشت رنج مي برد و با اينكه كسي
به دماغ او اهميتي نميداد، كارهاي زيادي انجام داده بود تا دماغش قلمي شود، اما
فايده اي نكرده بود. ضمناً دائم بر ورق ههايش انواع و اقسام دما غها را نقاشي مي كرد.
اينك تنها دلخوشي اثمي، استعداد او در نقاشي بود. اگر چه معلم هايش گلايه
میکردند كه او به جاي حل مسئله هايش دائم نقاشي و كاريكاتورهاي مضحك
میكشد.
دخترها بالاخره با ديدن دمپايي كهنة مادرشان به فكر افتادند كه به جاي هديه
براي خودشان، هديه اي براي مادرشان بخرند و او را غافلگير كنند. جوزفين
میخواست يك جفت دمپايي، مگ يك جفت دستكش، بت چند تا دستمال و ایمي
يك ادكلن براي مادرش بخرد.
با آمدن مادرشان، آنها همة غمهايشان را فراموش كردند. به علاوه وقتي مادرشان
نامة رسيدة پدرشان را براي آنها خواند همگي با چشماني اشك آلود بار ديگر قول
دادند باز هم سخت كار كنند تا بارهاي معنوي شان را در كوره راه زندگي به مقصد
برسانند.
امضای noonoosh
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۱:۴۷ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
692
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 824


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
صبح كريسمس وقتي دخترها از خواب بيدار شدند فهميدند مادرشان زير بالشهاي هر كدام از آنها يك كتاب به عنوان هديه گذاشته است. همگي رفتند تا به مادرشان تبريك بگويند. اما مادرشان نبود. حنا گفت: يك گداي بدبختي آمد و مادرتان فوري رفت تا ببيند به چي احتياج دارد. همه هديه هايشان را براي مادرشان آماده كردند و منتظر شدند تا خانم مارچ بيايد. وقتي خانم مارچ آمد دخترها همه به مادرشان
كريسمس را تبريك گفتند و به طرف ميز صبحانه رفتند. خانم مارچ نيز به آنها تبريك گفت اما بعد گفت: قبل از اينكه بنشينيد سر ميز صبحانه مي خواستم چيزي به شما بگويم.
اين نزديكیها يك زن بيچاره، نوزاد كوچكي به دنيا آورده و شش تا بچهاش در يك تخت به هم چسبيده اند تا از سرما يخ نزنند. حاضريد صبحانهتان را به عنوان هدية كريسمس به آنها بدهيد؟ دخترها با اينكه خودشان بيش از حد گرسنه بودند،
همه قبول كردند به كمك خانوادة هومل بروند. خانم مارچ گفت: مطمئن بودم قبول میكنيد. صبحانه فقط نان و شير مي خوريم. عوضش شام خيلي خوبي میخوريم.
وقتي هومل كه زني آلماني بود آنها را با غذاهايشان ديد هيجان زده شد و به آلماني گفت: آه فرشته هاي مهربان آمدند! آنها نيز پس از اينكه خانة فقيرانة خانوادة هومل را با روشن كردن بخاري، گرم و شكمشان را سير كردند، به خانه برگشتند و بعد هدي ههايشان را به مادرشان دادند. سپس مشغول تدارك جشن كريسمس شدند و
بعداز ظهر نمايش تئاتري را كه آماده كرده بودند در حضور مادرشان و دخترها اجرا كردند. پس از نمايش نيز خانم مارچ از آنها خواست سر ميز شام تشريف ببرند.
وقتي آنها ميز باشكوه شام را ديدند از تعجب جا خوردند.
روي ميز بستني و كيك و گل و غذا بود. اول فكر كردند لابد عمه مارچ
ثروتمندشان آن غذا را فرستاده اما بعد فهميدند اين كار آقاي لارنس همساية ثروتمندشان است. چون همساية ثروتمند آنها آقاي لارنس كه از طريق خدمتكارانش قضية بخشش دخترها را شنيده بود، همان شب، براي آنها شامي شاهانه به عنوان هديه فرستاده بود. دسته گل هاي شام را نيز نوة آقاي لارنس يعني لاري آورده بود. لاري پسرك مودبي بود كه پيش معلمي خصوصي درس مي خواند.
جوزفين خيلي دلش م يخواست با لاري آشنا شود، اما لاري روزهايش را فقط با معلم خصوصي اش جان بروك مي گذراند.
امضای noonoosh
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۱:۵۱ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
692
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 824


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
چند روز بعد وقتي همساي هشان خانم گاردينر، مارگارت و جو (جوزفين) را به مراسم جشن سال نو دعوت كرد، جوزفين موفق شد لاري را در آن جشن ببيند. اما قبل از رفتن به آن جشن مگ و جو عزا گرفته بودند چه بپوشند. بدتر از همه اين بود كه يك جاي لباس جوزفين سوخته بود و او بايد كاري م يكرد تا در آن جشن كسي پشت لباسش را نبيند. بالاخره وقتي آنها با پوشيدن بهترين لبا سهايي كه داشتند راهي جشن شدند، جو كه از ترس سوختگي لباسش، نمیتوانست در سالن پرسه بزند و خودش را سرگرم كند از ترس اينكه مبادا كسي متوجه سوختگي لباسش شود، خجلت زده پشت پرده اي، پنهان شد.
اما اتفاقاً نوة آقاي لارنس يعني لاري هم چون بچة خجولي بود و با كسي آشنا نبود و از طرفي آداب و رسوم اين جورجشنها را نميدانست، براي فرار از مهما نها به آنجا پناه آورده بود! جو گفت: خداي من! نميدانستم كه يك نفر ديگر هم اينجاست! و خواست از پشت پرده بيرون بپرد كه لاري از او خواهش كرد نرود. لاري
همسن و سال جوزفين و پسري مودب بود. موهاي مشكي و وزوزي، پوستي سبزه و چشماني مشكي داشت.
جو سر صحبت را با او باز كرد و فهميد كه لاري در مدرسه اي در سوئيس به زبان فرانسه درس خوانده است و حالا هم پيش معلم خصوصياش درس مي خواند تا به دانشگاه برود. اگر چه خود او از دانشگاه رفتن متنفر بود و به جاي آمريكا دوست داشت در ايتاليا زندگي كند.
آنها از پشت پرده مهمان ها را مي ديدند و از آنها ايراد مي گرفتند و ميخنديدند. طوري كه به زودي به خاطر رفتار پسرانة جو با هم خودماني شدند. جوزفين حتي قضية سوختگي پشت لباسش را نيز به او گفت اما براي لاري اين موضوع اصلاً مهم نبود.
جشن تمام شد اما هنگامي كه همه میخواستند براي غذا خوردن بروند، مگ به جوزفين گفت كه كفش تنگش باعث شده تا پايش پيچ بخورد! با اين حساب آنها نميتوانستند پياده به طرف خانه بروند و مجبور بودند كالسكه بگيرند. اما گرفتن كالسكه براي آنها خيلي گران تمام مي شد. اين بود كه به اين نتيجه رسيدند تا منتظر حنا شوند. جوزفين رفت غذايي براي مگ بياورد كه لاري او را ديد و آنها با هم كمي خوردني و تنقلات براي مگ بردند. كمي بعد حنا نيز آمد اما از دست او
كاري برنمي آمد. جو بيرون رفت ولي هر چه تلاش كرد كالسكه اي گير نياورد.
اما لاري كه اتفاقي حرفهاي آنها را شنيده بود پيشنهاد كرد با كالسكة خودشان آنها را به خانه برساند و آنها هم بناچار قبول كردند. در راه وقتي آنها در كالسكه مجلل پدربزرگ لاري بودند و به خانه مي رفتند مگ به جو گفت: قبل از اينكه پايم پيچ بخورد به من خيلي خوش گذشت. حتي دوست سالي، آني موفت از من دعوت كرد كه فصل بهار با سالي، يك هفته اي بروم پيششان. اگر مادر اجازه بدهد خيلي
عالي مي شود! آنها وارد خانه شان شدند كه ناگهان خواهرهاي كوچكشان با ش بكلا ههايشان جلوي آن دو ظاهر شدند و گفتند: يالا تعريف كنيد! يالا تعريف كنيد!
امضای noonoosh
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
692
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 824


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
روز بعد، روز كار بود و همه بدعنق بودند. جو گفت: آه كاش هميشه كريسمس بود!
مگ گفت: به نظر من خيلي خوب است آدم مثل ديگران كار نكند و همه اش مهماني برود و استراحت كند. آه، هميشه به دخترهايي كه زندگي با شكوه دارند حسوديم مي شود. اما مگ مجبور بود به خانة آقاي كينگ برود و با ديدن زندگي با شكوه آنها و سر و كله زدن با چهار تا بچة لوس شان، به قول خودش بيشتر حسرت بخورد و ناراحت بشود. جو هم بايد به پرستاري عمة وسواسي و غرغرويش مي رفت.
اما تنها دلخوشي او، كتابخانة بزرگ عمه اش بود كه در آن م يتوانست انواع و اقسام كتابهايي را كه دوست داشت بخواند. بت نيز كه همدم و همراز جو بود، بايد به كارهاي خانه میرسيد، و كمي پيانو تمرين ميكرد. ایمي هم كه مگ از او مراقبت میكرد غر ميزد چون در سهايش را ياد نگرفته بود و بايد دوباره به مدرسه ميرفت. خانم مارچ داشت نامه اي فوري مینوشت و حنا كه دير بلند شده بود غرمیزد
وقتي آنها از خانه بيرون مي رفتند جوزفين گفت: تا حالا من يك همچين خانوادة بد اخمي نديده بودم. حقش بود مادر به جاي بوسه از پشت پنجره براي ما بچه هاي ناسپاس مشت هايش را تكان ميداد. مگ گفت: جو اين قدر كلمات زشت به كار نبر! جو كه آرزو داشت يك روز دست به كاري بزرگ بزند و كسي بشود گفت: تو چون نمي تواني دائم در ناز و نعمت باشي امروز بدعنق شده اي. حيوونكي! فقط صبر
كن من پولدار بشوم آن وقت فقط در كالسكه م ينشيني و بستني ميخوري و دمپاي يهاي پاشنه بلند پايت مي كني و دسته گل دستت ميگيري!
آن روز عصر وقتي دخترها به خانه برگشتند همه كسل بودند اما جو كه عاشق داستان تعريف كردن بود يكي ديگر از ماجراهاي بامزة خودش و عمه اش را در آن روز تعريف كرد و همه قاه قاه خنديدند.
امضای noonoosh
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۰۱ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
692
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 824


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
جو چون مي خواست هر طور شده با نوة همساية ثروتمندشان: لاري آشنا شود، و از
ماجراجويي در هواي سرد لذت میبرد، با جارويي دسته بلند، از بين برف هاي دور
تا دور باغ، راهي درست كرد و نگاهي به پنجرة خانة همسايه شان انداخت. خانة آنها
و خانة آقاي لارنس در حومة شهر قرار داشت و بين دو خانه يك پرچين بود. اما در
يك طرف، خان هاي فقيرانه و در طرف ديگر خان هاي با شكوه بود و در آن كالسكه
خانه و گلخانه، و در داخل خانه هم انواع و اقسام وسايل گرانقيمت بود. با وجود اين
در اين خانه فقط آقاي لارنس و نوه اش لاري زندگي مي كردند و آن خانة باشكوه
سوت و كور و دلمرده بود.
جوزفين مدت ها بود كه مي خواست اين شكوه و جلال مخفي خانة همسايه شان را
ببيند و سر از كار نوة آقاي لارنس درآورد. با خود فكر مي كرد حتماً دل لاري براي تفريح لك زده اما پدربزرگش او را در خانه حبس كرده است.
براي همين آن روز خانه را زير نظر گرفت و به محض اينكه آقاي لارنس سوار بر كالسكه از خانه بيرون رفت، جوزفين گولة برفي به طرف پنجرة طبقة بالاي خانه كه لاري پشت آن نشسته بود، و سرش را به دست لاغرش تكيه داده بود پرت كرد.
لاري پنجره را باز كرد و جو حالش را پرسيد. لاري با صدايي گرفته گفت: خوبم. ممنون. اما سرماي سختي خورد هام و يك هفته است در خانه حبس شد ه ام.
جوزفين پرسيد: با چي خودت را سرگرم میكني؟ لاري گفت: هيچ چيز! جو پيشنهاد كرد برود و براي او كتابي بخواند. لاري قبول كرد و جوزفين پس از اينكه از مادرش اجازه گرفت، با يك ظرف راحت الحلقوم كه هدية مگ بود و سه تا بچه گربه كه هدية بت بود، رفت تا لاري را سرگرم كند. با اينكه خانة آقاي لارنس پنج، شش خدمتكار داشت اتاق لاري به همه چيز شباهت داشت غير از اتاقي تميز و منظم. جو اتاق لاري را مرتب كرد و وضع اتاق كاملاً عوض شد. لاري كه خيلي دوست داشت با خانوادة مارچ آشنا شود.
گفت: من اغلب از اين بالا، با عرض معذرت خانة شما را میبينم، البته گاهي كه يادتان میرود پرد ههاي پشت پنجره تان را بكشيد. انگار شما هميشه خوش هستيد.
همه با مادرتان دور ميز مینشينيد. مي دانيد كه، من مادر ندارم. جو گفت: خوب
میتواني به جاي يواشكي نگاه كردن بيايي به خانة ما. البته اگر پدر بزرگت اجازه دهد. لاري گفت: اجازه مي دهد. پدر بزرگم با كتا بهايش زندگي م يكند. معلمم آقاي بروك هم اينجا نمي ماند. به همين دليل من هم بايد هميشه در خانه بمانم.
وقتي صحبتشان گل انداخت، جو بعضي از ماجراهايش را هنگام پرستاري در خانة
عمه اش براي لاري تعريف كرد و لاري از خنده روده بر شد. بعد، لاري او را به ديدن كتابخانة بزرگشان به طبقة پايين برد و عكس ها، مجسمه ها و قفسه هاي پر از
سكه و اشياي قديمي را نشانش داد. جو با ديدن زندگي آنها احساس كرد كه لاري
خوشبخت ترين پسر روي زمين است. چند دقيقه بعد آقاي لارنس هم از راه رسيد.
آقاي لارنس از همساي ههاي قديمي آنها بود و حتي پدربزرگ جوزفين را هم مي شناخت.
جو به او علت آمدنش را به آنجا گفت و اضافه كرد كه لاري تنهاست و به تفريح احتياج دارد. بعد صحبت هدية آقاي لارنس و خانوادة هومل بينوا شد. آقاي لارنس
گفت: مادرتان در نيكوكاري مثل پدرش است. يك روز كه هوا خوب شد می آيم ببينمشان.
اگر خانوادة لارنس خشك و رسمي بودند جو خجلت زده و دستپاچه میشد. اما هم
پدربزرگ لاري و هم خود او آدم هايي گرم و صميمي بودند به همين دليل جو به
زودي با آنها گرم و صميمي شد. بعد از عصرانه لاري و جو به ديدن گلخانه رفتند و
هنگامي كه دوباره به خانه برگشتند، جو كه چشمش به پيانو افتاده بود، از لاري
خواهش كرد كمي پيانو بزند. لاري خيلي خوب پيانو مي زد و جو از او خيلي تعريف
كرد. اما پدر بزرگ لاري كه ناراحت شده بود، گفت: كافي است بانوي جوان، البته
پيانو را بد نمي زند اما اميدوارم در كارهاي مه متر موفق شود. جو آن موقع علت
ناراحتي پدر بزرگ را نفهميد لاري هم توضيح درستي در اين باره به او نداد.
شب كه از راه رسيد، جو تمام ماجراي آن روزش را در خانة آقاي لارنس تعريف
كرد. همه خواهرانش م يخواستند به ديدن لاري بروند، اگرچه هر كدام آنها از يك
چيز خانة آقاي لارنس خوششان م يآمد. جو از مادرش پرسيد: مادر! چرا آقاي
لارنس دوست ندارد لاري پيانو بزند؟ خانم مارچ گفت: چون پدرِ لاري برخلاف ميل
آقاي لارنس با يك خانم موسيقيدان ايتاليايي ازدواج كرد. بعد از ازدواج، آقاي
لارنس هرگز حاضر به ديدن پسر و عروسش نشد. اما وقتي لاري كوچك بود هر
دوي آنها مردند و بعد پدر بزرگ لاري، او را به خانة خودش آورد. حالا هم م يترسد
كه مبادا نوه اش را هم از دست بدهد. آخر لاري هم مثل مادرش عاشق موسيقي
است اما پيرمرد دوست ندارد او موسيقيدان بشود.
امضای noonoosh
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۴-۱۳۹۱ ۰۸:۰۴ عصر، توسط noonoosh.)
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۷:۵۸ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
692
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 824


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان زنان کوچک (لوئيزا مي الکت)
از آن به بعد دوستي دو خانواده مثل چمن هاي بهاري، به سرعت قد كشيد. يك روز هم آقاي لارنس نيز به خانوادة مارچ سر زد. با وجودي كه فقر آنها و ثروت آقاي لارنس دو خانواده را از هم جدا ميكرد همة دخترها با آقاي لارنس و لاري خودماني شده بودند، البته غير از بت خجالتي كه از آقاي لارنس مي ترسيد. به علاوه دخترها نيز به زودي غرورشان را كنار گذاشتند و كم كم پايشان به خانة آقاي لارنس باز شد.
رفت و آمد لاري با خانوادة مارچ باعث غفلت لاري از درس و مشق شد. اما آقاي لارنس در جواب معلم لاري آقاي بروك گفت: مهم نيست. مدتي درس را تعطيل كنيد. اما بعداً درس هاي عقب مانده اش را جبران كنيد. خانمي در همسايگي ما مي گويد او بيش از حد مطالعه میكند و لازم است ورزش و تفريح هم بكند! ظاهراً من به جاي پدربزرگ براي او مادربزرگ بوده ام. بگذاريد لاري شاد و خوشحال باشد چون امكان ندارد او در صومعة آن خانوادة كوچك، بچة شروري بشود.
از آن به بعد لاري نيز هميشه به خانة خانوادة مارچ مي آمد و مدتي را به بازي و تفريح ميگذراند. مگ نيز متقابلاً هر وقت دلش ميخواست مي توانست به گلخانة آقاي لارنس برود. جوزفين هم كتابهاي كتابخانة آقاي لارنس را با ولع مي خواند و ايمي از روي تصاوير تابلوهاي آنها نقاشي مي كرد. با وجود اين بت از خجالت و ترس جرات نداشت به پيانوي بزرگ آنها نزديك شود. يك بار وقتي بت به پيانو نزديك شد، پيرمرد كه نقطه ضعف بت را نمي دانست چنان نگاه تندي به بت كرد كه بت بعد از آن ديگر حاضر نبود حتي براي پيانو پا به خانة آقاي لارنس بگذارد.
اما اين خبر از طريق نامعلومي به گوش پيرمرد رسيد، و او سعي كرد خودش اين قضيه را رفع و رجوع كند. براي همين يك بار كه به خانوادة مارچ سر زده بود به شكل ماهرانه اي صحبت را به موسيقي كشاند و چنان دربارة آهنگها و خوانندگان بزرگ حرف زد و لطيفه هاي با مزه گفت كه بت بي اختيار از گوشة اتاق مثل افسو نزد ه ها به پيرمرد نزديك و نزدي كتر شد. اما آقاي لارنس بی توجه به او دربارة درس و معلم لاري حرف زد و بعد انگار كه فكري به ذهنش رسيده گفت: لاري
موسيقي را فراموش كرده و من از اين بابت خوشحال هستم. اما اگر كسي از پيانو استفاده نكند خراب مي شود. ميشود يكي از دخترها بيايد و گاهگاهي كمي با آن تمرين كند خانم؟ و بعد كه متوجه وشحالي بت شد دوباره گفت: البته لزومي ندارد كسي او را ببيند و از كسي اجازه بگيرد. چون من دائم در آن طرف خانه سرگرم مطالعه هستم.
ازآن به بعد بت هر روز از پرچين رد مي شد و به تالار پذيرايي خانة آقاي لارنس ميرفت و با پيانوي آنها تمرين مي كرد، بدون آنكه بداند آقاي لارنس اغلب در اين جور مواقع در اتاق مطالعه اش را باز مي گذارد تا آهنگ هاي قديمي كه دوست داشت بشنود. چند هفته بعد، بت براي قدرداني از آقاي لارنس يك جفت دمپايي قشنگ براي او بافت و همراه با يادداشت كوتاه و ساده اي صبح زود قبل از اينكه پيرمرد بيدار شود با كمك لاري آن را روي ميز مطالعة آقاي لارنس گذاشت. و بعد دو روز منتظر شد تا ببيند آيا دوست اخمويش از هدية او ناراحت مي شود يا خوشحال.
دو روز بعد دنبال كاري بيرون رفته بود اما وقتي برگشت ديد سه تا خواهرش از پنجره اشاره م يكنند تا زود بيايد و نامة پيرمرد را بخواند. بت هيجان زده به خانه دويد و با ديدن يك پيانوي مبلي در وسط اتاق نفسش نزديك بود بند بيايد. آقاي لارنس با فرستادن يك پيانوي مبلي براي بت، او را غافلگير كرده بود! روي پيانو نيز نام هاي بود. آقاي لارنس نوشته بود: من در عمرم دمپايي هاي زيادي به پا كرده ام اما هيچ كدام تا اين اندازه برازندة پايم نبوده است. اما من نيز دوست دارم محبت شما را جبران كنم. براي همين مطمئناً به اين پيرمرد اجازه میدهيد كه چيزي را كه متعلق به فرزند از دست رفته اش بوده به شما هديه كند.
بت خجالتي با خواندن نامه از هيجان مي لرزيد. آنقدر ذوق زده شده بود كه وقتي جو به شوخي گفت بايد از آقاي لارنس تشكر كني، همه با كمال تعجب ديدند كه به طرف خانة آقاي لارنس رفت تا شخصاً از او تشكر كند. بعد يكراست به اتاق مطالعة آقاي لارنس رفت و با دستهاي كوچكش صورت پيرمرد را در دست گرفت و بوسيد. آقاي لارنس نيز چنان خوشحال بود كه احساس م يكرد فرزند كوچك از دست رفته اش دوباره پيش او بازگشته است. براي همين بعد از مدتي صحبت با او،
طوري با احترام و به طور رسمي او را تا خانه شان بدرقه كرد كه مگ به خواهرانش گفت: واقعاً ديگر باورم شده دنيا دارد به آخر میرسد
امضای noonoosh
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۸:۱۱ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد