تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر
#1
زندگی غیر مشترک.
نویسنده: خورشید.ر
sun daughter
منبع انجمن 98ia



مقدمه:
من و تو اجتماع هم نبودیم ... چه رسد به اشتراک!
فرد هم نبودیم ... چه رسد به زوج!
هیچ بودیم... نه جفت.
اما...
پشت ستون اجبار تو را دیدم
در پرتوی نفس بریده ی عادت
زیر سایه ی ارزوی تکامل
در اغوش بی عشقی
در پناه سقفی از جنس عهدی مقدس که نمیشد شکست...
پیوند خوردیم.
اشتراک من و تو تنها زندگی است ... زندگی!!!
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#2
فصل اول :
صدای همهمه که جلوی خانه باغ اقا بزرگ به گوش می رسید باعث شد گام ها سریعتر به دنبال هم روان شوند. با تعجب نگاهش را میان پرده های سیاهی که روی دیوار اویخته شده بودند می گرداند.
در باورش هم نمی گنجید پدر بزرگ داشته باشد... ؟!
بد تر از همه اینکه در طی بیست و چهار ساعت فهمیده بود پدر بزرگ داشته است اما اینک او مرده است.
نفسش را فوت کرد. با نگاه به برادرش برنا که ارام اشک می ریخت وچهره ی خیس مادر و چهره ی مغموم پدر سعی داشت بفهمد چقدر واقعی است که یک پدر بزرگ داشتن ... پدر بزرگی که حالا مرده است... و حالا که نیست باید باورش کند که هست یا لا اقل بود.

برنا چنان میگریست که انگار او این مرد را می شناخت.

اهسته زیرگوشش پرسید: تو میدونستی؟

برنا اشکهایش را پاک کرد وگفت : اره... تو یادت نیست.... خیلی کوچیک بودی که ما از تهران رفتیم...

بلوط اهی کشید. همیشه شناسنامه اش که صادره از تهران بود برایش یک افتخار بین همکلاسی هایش محسوب میشد. و اینکه هیچ وقت لهجه ی شیرازی نداشت هم یکی دیگر از امتیاز هایش بود...

با این حال بی توجه به خستگی اش که از ظهر دیروز که از شیراز به تهران امده بودند

و در تنش مانده بود وارد خانه باغ شد.

یقه ی پالتویش را بالا داد و هم پای برنا راه می امد و به باغ مینگریست. پاییز، بودنش را زیادی فریاد میزد. درختان لخت بودند. فضا هم بی روح و سیاه و سرد بود.

مسیر طویلی طی شد تا به یک ساختمان دو طبقه ی قدیمی کلنگی رسیدند. جلوی در یک مرد قد بلند با موهای جو گندمی ایستاده بود. سر تا پا سیاه پوشیده بود. ابروهای کلفت و بهم پیوسته ای داشت. فاصله ی ابرو با چشمهایش کم بود وخشونت را در چهره اش به رخ میکشید. اما انقدر شکسته و گرفته به نظر می امد که خیلی روی چهره ی عبوسش تمرکز نکرد.

مرد به سمتشان چرخید. با تماشای برنا که تقریبا هم قامت خودش بود او را محکم به اغوش کشید.

مرد زیر گوش برنا گفت: چه قدر بزرگ شدی پسرم...

برنا با صدای خفه ای گفت: تسلیت میگم عمو جان...

عمو؟! عجب واژه ی غریبی بود؟ عمو... یعنی او عمو داشت؟ نفسش را مثل پوف خارج کرد. بیست و دو سال از پدرش هیچ چیز نمی دانست حالا فهمیده بود یک پدر بزرگ دارد که فوت شده یک عمو... خدا اخر و عاقبت این سفر را به خیر بگذراند.

مرد رو به پدرش می نگریست. انگار زمان ایستاده بود. هیچ شباهت فاخری با هم نداشتند.

چهره ی پدرش با چشمان درشت قهوه ای و پر چین شکن بود ... موهای لخت قهوه ای که ریختنش کمی به وسعت پیشانی اش افزوده بود.

دو مرد تنها به دست دادن ساده ای اکتفا کردند. مرد رو به مادرش گفت: خوش اومدید ریحان خانم....

ریحان خانم اهسته گفت: تسلیت میگم اقا بهادر... غم اخرتون باشه...

بهادر؟ یعنی نام عمویش بهادر بود؟!

بهادر به بلوط خیره شد. دختر بلند قامت و کشیده ای که اندام ظریفش در حجم پالتوی سیاهی گم شده بود. صورتش ازسرما به سرخی زده بود.

چشمهای ابی ساده اما کشیده اش در حصار مژه های قهوه ای تیره ... زیر ابروهای خرمایی می درخشیدند.

بینی تازه عمل شده ی سربالا ... با پوست روشن و مهتابی و موهایی که ترکیبی از سه رنگ مشکی و قهوه ای روشن وتیره بود که کمی از زیر کلاه مشکی اش بیرون زده بودند هارمونی داشت... در انتها لبهای برجسته و چانه ای متوسط که ختم صورتش بود... چکمه های مشکی ساق بلندش قاب ساق پاهایش بود... دستش را برای اغوش گرفتن او گشود.

بلوط تنها دستش را دراز کرد و اهسته گفت: تسلیت میگم...

بهادر ماتش برد. چشمان بی حالتش مثل یخ بودند.فهمیدن اینکه بلوط مانند برادرش است اصلا سخت نبود. دستش را گرم فشرد وگفت: خوش اومدی عمو جان....

بلوط در دل پوزخندی زد. با عمویش مشکل داشت. وای به حال جانش!!!

بهادر از جلوی در کنار رفت و هر چهار نفر وارد خانه شدند. بوی حلوا و گلاب کل خانه را فرا گرفته بود. چند زن در خانه می چرخیدند. مشخص بود که مراسم هنوز به طور جدی اغاز نشده است.

بهادر رو به دخترش ویدا گفت: ویدا جان... سودی کجاست؟

ویدا به بلوط نگاه میکرد ... در همان حال صدای مادرش امد که گفت:اینجام بها...

و او هم نگاهش روی ریحان توقف کرد. بعد از بیست سال... به سمت ریحان قدم برداشت وریحان با هق هق خودش را در اغوش سودی انداخت.

دو جاری که یک زمان رابطه ی خواهرانه شان زبانزد خاص و عام بود بعد از بیست سال این چنین دیدار می کردند.

ریحان مشغول احوالپرسی با ویدا شد و سودی به برنا نگریست.... لبخندی زد وگفت: حالت چطوره پسرم؟

برنا مودبانه و سر به زیر پاسخ داد. همانی بود که وقتی هشت ساله هم بود همین ترتیب را در عرض ادب اجرا می کرد.

رو به بلوط مات شد. با نگاهی محبت امیز گفت: حالت خوبه عزیز دلم؟

بلوط سرد گفت:ممنونم...

سودی به او حق میداد ... او تنها دوسال داشت که از این باغ و خانه رفتند. مشخص بود که چیزی به خاطر نداشت.

جمع را به سالن پذیرایی راهنمایی کردند. بلوط کلاهش را از سرش دراورد. موهایش را یک بار باز کرد و از نو بست.

پسر جوانی از پله ها پایین می امد.

بهادر صدا کرد: وحید جان... ببین کی اومده...

وحید ناچارا ایستاد و به جمعی چهار نفره ای که در پذیرایی نشسته بودند خیره شد. اولین شخصی که از دیدش گذشت دوست و یار غار دیرینش بود. یعنی میگفتند که هست... هرچند خودش هم باورد داشت...

برنا با لبخند نگاهش میکرد.

وحید پیش رفت و قبل از برنا با عمویش بهرام سلام وعلیک کرد. بهرام انقدر اورا محکم به خود می فشرد که انگار جواهری است که تازه بدان دست پیدا کرده است و از ترس از دست دادنش این چنین محکم او را به اغوش کشیده بود.

دقایقی گذشت. وحید کنار برنا نشسته بود. بلوط با یکی از دوستانش پیامک بازی میکرد. جو ساکت وسنگین بود.

ویدا با سینی چای جلو امد وگفت: بفرمایید...

بهرام در رویش خندید و گفت: پیر شی عمو جون...

ویدا تنها لبخندی زد.

کنار بلوط نشست وگفت: خوبی بلوط جون؟

بلوط به او نگاه کرد وگفت: ممنون...

ویدا برای اینکه سر حرف را باز کند گفت: چند سالته دختر عمو...

دختر عمو؟!

به نظرش انقدر مسخره امد که پوزخندی زد.

اما با چپ چپی که از سوی برنا به او روان شد ناچارا لبهایش را جمع کرد وگفت: بیست و دو...

ویدا سری تکون داد وگفت: دانشجویی؟

بلوط از سوالهای او کلافه جواب داد: تموم کردم... شیمی محض خوندم...

ویدا سری تکان داد.

بلوط اهسته گفت: ببخشید من کجا میتونم دست ورومو بشورم؟

ویدا از جا بلند شد و او را راهنمایی کرد.

مراسم اصلی ساعت یازده شروع میشد. سوم حاج اقاهوشنگ وارسته بود...

پیرمرد عمری تلاش کرد دو پسرش اشتی کنند... بیست سال تلاش حاصلی نداشت ... انگار باید خود را به اغوش خاک تقدیم میکرد تا انها حد اقل بعد از اندی سال یک نظر در چشم هم بیندازند... مرد بیچاره وقتی به خاک سپرده میشد پسر کوچکش حضور نداشت .بهادر بزرگی کرد وتماس گرفت لاا قل برای سومش حتما بیاید.... حالا با تمام اختلافات خانوادگی که میان دو برادر بود برای ابرو داری و مردم داری اجبارا کنار هم جلوی در ایستاده بودند و به مهمانان خیر مقدم می گفتند.

بلوط کنار ویدا ایستاده بود و ادم هایی که اصلا نمی شناخت را از نظر می گذراند. با اینکه ادم دیر جوش و سردی بود اما از ویدا خوشش امده بود.

مراسم بیشتر سکوت مطلق بود. گاه گاهی صدای وز وز زنانه ای می امد... اما در هر صورت کسی نبود که برای پیرمرد نود ساله ای زار بزند وبه خود و در ودیوار چنگ بیندازد.

بلوط به عکسی که در قاب چوبی و یک نوار سیاه محصور بود مینگریست. چهره اش بیشتر شبیه عموی دو سه ساعته اش بود تا پدر خودش...

البته از چهار روز پیش که تماسی با خانه شان گرفته شد و اطلاع رسانی شد که پدر پدرش فوت شده فهمیده بود که کلی فامیل دارد. با این حال... هنوز در ذهنش نمی گنجید صمیمیتی که با دختر خاله هایش دارد با ویدا هم داشته باشد. ده سالی از او بزرگتر بود. یک پسر سه ساله داشت که در خانه ی مادر شوهرش سر میکرد تا این مراسم باعث خمودگی روحیه ی کودکانه اش نباشد.

ویدا می رفت ومی امد. مادرش با سودی خیلی عیاق شده بودند... معلوم بود که از ابتدا هم روابط خوبی داشتند. چه بسا حرفهای بیست سال را برای هم می گفتند.

بلوط حوصله اش سر رفته بود. نمی دانست چه کار کند. دوست داشت در باغ پاییزی پیاده روی کند. سر جمع ده بار بیشتر تهران نیامده بود. هرچند تیپ و ظاهرش متمدنانه و مدرنیزه بود...

ساعت از هشت شب گذشته بود. اکثر مهمانان رفته بودند. خودی ها بودند... از جمله خواهری های سودی و شوهرهایشان و فرزندانشان...

وحید وبرنا با هم مشغول بودند.

الناز کنار ویدا امد وگفت: دختر عموی خوشگلتو بهم معرفی نمیکنی؟

ویدا لبخندی زد وگفت: تو کجا بودی؟

الناز کنار بلوط نشست وگفت: هیچی بابا خاله سهیلا مخم کار گرفته بود... و رو به بلوط گفت :خوبی بلوط خانم؟

بلوط لبخندی زد وگفت:ممنون...

الناز دستش را جلو اورد گفت: کاش زمان بهتری باهاتون اشنامیشدم...من الناز هستم همسر و دختر خاله ی وحید خان.... تسلیت میگم فوت پدربزرگتونو...

بلوط داشت از خنده می مرد. به چه زبانی می فهماند که او اصلا این مرد را نمی شناخت. تنها سری تکان داد.

پدرش او وبرنا ومادرش را صدا کرد.

واقعا اگر دنیا را به او می دادند اینقدر ذوق نمیکرد... انقدر مجلس خشکی بود وانقدر دیگران را نمی شناخت که میلی نداشت حتی یک ثانیه ی دیگر هم انجا بماند.

بهادر خان جلوی در ایستاد وگفت: شب اینجا نمیمونید؟

بهرام سرد پاسخ داد: میریم هتل...

بهادر با حرص جواب داد: خوش اومدید...

بهرام با غیظ به اوخیره شده بود که وحید تند خودش را به انها رساند وگفت: بابا... خواهش میکنم...

بهادر سیبیل هایش را میجوید.

بهرام تند رو به خانواده اش گفت:بریم...

بلوط زیر لب از جمع خداحافظی کرد. ریحان و سودی چشمهایشان پر از اشک بود. برنا شماره اش را به وحید داده بود. از عمو وزن عمویش خداحافظی کرد.

بهرام رو به بهادر گفت: برای هفتم نمیایم... صورت حساب خرج کفن ودفن وحواله کن به شیراز... نمیخوام دینی به تو داشته باشم...

بهادر که کاملا بهم ریخته بود به تندی گفت: تو نمیخوای دینی به من داشته باشی؟ تو یک عمره که به من مدیونی...

سودی تند گفت: بهادر جان...

بهرام چند پله ای که پایین رفته بود را بالا امد و از لا به لای دندان هایی که بهم می سایید گفت: من؟ دستت درد نکنه... خوب مزد برادری و گذاشتی کف دستم....

بهادر دستهایش را در جیبش فرو کرد وگفت: من یا تو؟ تو که رفتی و پشت سرت هم نگاه نکردی... یه عمر نگهدار پدر بودم ... صدام درنیومد....

بهرام میان کلامش پرید وگفت: پس همینه... منت هم سرم میذاری... خدا رحم کرده بود عزیز کرده ی پدر بودی.. اون موقع که دم از فرزند ارشد بودن میزدی فکر این روزاتم میکردی خان داداش.....

بهادر در حالی که نبض شقیقه اش میزد تند گفت: من و خانواده ام هر کاری از دستمون برمیومد برای اقاجون کردیم... حالا تو ... سری از روی تاسف تکان داد وگفت: برات خرج کفن ودفنشو حواله کنم؟ تو خجالت نمیکشی؟ فکر کردی معطل یه قرون دوزار توییم؟

بهرام خواست حرفی بزند که ریحان استینش را کشید وگفت: تو رو خدا ابروریزی نکنید... بزرگتره .... و رو به بهادر گفت: شما ببخشین... زحمت دادیم....

بهرام سری از روی تاسف تکان داد و با گام هایی تند به سمت در باغ حرکت کرد.

بلوط در لحظات اخر به چهره ی منقبض عموی تازه یافته اش نگاهی انداخت ودنبال برنا و مادرش حرکت کرد.

بهرام در را با تندی باز کرد.

پسر جوانی در حالی که دستش بالا بود انگار که میخواست زنگ را فشار دهد امادر زود باز شده بود ایستاده بود .

بهرام هم به او نگاه میکرد.

در نظر اول یک لحظه فکر کرد جوانی خودش است... بلند قامت و اندامی ورزیده ... هوا تاریک بود اما نور چراغ جلوی در به موهایش خورده بود.

موهای خرمایی که در زیر پرتوی چراغ قهوه ای روشن بود. چشمهای درشت قهوه ای روشن... بینی قلمی کوچک ... لبهای نسبتا برجسته و چانه ای کوچک که در صورت گردش توازن خاصی برقرار کرده بود.

بهرام اهسته گفت: ونداد...

ونداد اهمی کرد وگفت: سلام...

بهرام بی اراده او را به اغوش کشید. ونداد واکنشی نشان نداد دستهایش از دو طرف پایین انداخته بود. اما بهرام با تمام وجود به اغوشش کشید. از قدیم همه شباهتش را به او نسبت میدادند. حالا توقع نداشت اینقدر شبیه خودش باشد.

ونداد اهسته گفت: شّ شّ شّ شما باید اقا بهرام باشید درسته؟

یک لحظه دلش گرفت که چرا پسرک نگفت عمو.... اما نتوانست خیلی واکنش دهد.

ونداد : تسلیت میگم...

بهرام چیزی نگفت. داشت به او نگاه میکرد.

ونداد ادامه داد و شمرده شمرده گفت: قدم ما بد بود که تشریف می برید؟

بهرام لبخندی زد وگفت: اره داشتیم می رفتیم...

ونداد بی تعارف دیگری از جلوی در کنار رفت وگفت: خوشحال شّ شّ شّ شدم ... دیدمتون...

بهرام اهی کشید.چیزی نگفت. لابد انقدر درگوشش خوانده بودند که از او متنفر بود. حتی در نگاهش این همه نفرت را میدید... سرش را پایین انداخت و از خانه خارج شدند.

ونداد با ریحان خانم و برنا هم سلام علیک کوتاهی کرد ورو به بلوط هم به تک سلامی افاقه کرد.

بلوط جواب داد: خداحافظ...

ونداد هم سریعا خداحافظی کرد و در را بست. بهرام یک لحظه دلش گرفت. شاید حق داشت... شاید هم... اهی کشید و به سمت اتومبیلشان حرکت کردند.

برنا پشت فرمان نشست تا پدرش استراحت کند و بعد باهم جایشان را عوض کنند. اصرار داشتند همان دم به شهرشان باز گردند.
بلوط خسته بود. اما برنا وریحان وبهرام خاطرات زیادی را در ذهن مرور میکردند.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#3
با رخوت از تختش پایین امد... با اینکه دوازده ساعت خوابیده بود اما همچنان میل داشت بخوابد. خستگی راه به تنش مانده بود... به سمت حمام رفت واب داغ را تا انتها باز کرد.
بعد از یک دوش اب گرم تا پ و شلوارکی پوشید واز اتاقش خارج شد.
برنا مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن او تند گفت: بلوط سرما میخوریا؟
بلوط بی توجه به حرف او گفت: مامان کجاست؟
برنا لیوان چایش را برداشت وگفت: با بابا رفتن خرید... شب خاله اینا میان اینجا...
بلوط سری تکان داد و به اشپزخانه رفت. دلش غذا میخواست... از گرسنگی در حال غش کردن بود.
حینی که برای خودش سوسیس سرخ می کرد سر و کله ی برنا پیدا شد وگفت: این چیه؟ خوب بندری درست میکردی با هم بخوریم؟
بلوط با ارنج به پهلویش زد وگفت: برو گمشو خودت برای خودت درست کن..
برنا سر گاز ایستاده بود و محتویات تابه را هم میزد... در همان حال گفت: یه کم گوجه و خیار شور خرد کن من حواسم به این هست...
بلوط ابروهایش را بالا داد. برنا چقدر پر رو بود.
سری تکان داد و مشغول شد... در حین خرد کردن گوجه بود که پرسید:اختلاف بابا و برادرش سر چی بود؟
خودش هم یک لحظه از اینکه نگفت عمو شوک شد. اما به هرحال بیست سال زمان کمی نبود... اصلا نمی دانست که ممکن است عمو داشته باشد.
یادش می امد همیشه وقتی از مادرش می پرسیدخانواده ی پدری کجا هستند او جواب درستی نمیداد... یک بار می گفت فوت شدند... یک بار میگفت پدرت تک فرزند است... هیچ کس حرفی به او نمیزد. یعنی اصلا حرفی در این مورد پیش نمی امد که بخواهند راجع به ان بحث کنند.
انقدر غرق بود که نفهمید برنا تابه ی سوسیس را اماده کرده است و جلوی خودش گذاشته است و مشغول به خوردن است.
بلوط بی توجه به او که با دهان پر گفت: گوجه ها رو بده این ور...
گفت:چرا جواب منو ندادی؟
برنا : جواب دادم نشنیدی....
بلوط دستهایش را زیر چانه برد وگفت: خوب سر چی دعواشون شد؟
برنا با اشتها مشغول بود همانطور که میخور گفت: هیچی و همه چی... منم اونم موقع بچه بودم... هفت هشت سالم بود...
بلوط: خوب بالاخره...
برنا لقمه اش را فر و دادو گفت: تو دوسالت بود که با ونداد داشتین دور استخر بازی میکردین.... نمیدونم چی میشه که ونداد تو رو هل میده و پرت میشی تو استخر...
بلوط مشتاقانه گوش میکرد. انقدر که اصلا گرسنگی را از یاد برده بود. هرچند اینقدر مهربان نبود که اجازه بدهد برنا همه ی محتویات تابه را نوش جان کند... با چنگال سوسیس خالی میخورد.
برنا ادامه داد: وقتی که از اب میارنت بیرون بابا ونداد و کتک میزنه... عمو بهادرم که اینو میبینه میاد جلو و خلاصه درگیر میشن باهم....
بلوط هووومی کشید وگفت: چقدر مسخره... همین؟
برنا نفسش را از سیری فوت کرد وگفت: تقریبا... بعد از اون روز خیلی اتفاقای دیگه میفته... بابا سهامشو از شرکت بیرون میکشه... اخه میدونی بابا و عمو مثل اینکه باهم یه شرکتی اداره میکردن... وقتی بابا اینکار و میکنه عمو بهادر میره زیر قرض و خلاصه اقا بزرگ هم میاد طرف عمو بها رو میگیره که پسر ارشدش بوده... بعد از اونم ما میایم اینجا... بچه بودم ولی یادمه که بابا قسم خورد اسم خانوادشو نمیاره... دیدی هم که بیست سال گذشته اما هنوزم چشم دیدن برادرشو نداره...
بلوط در حالی که انگشتش را که سسی شده بود لیس میزد گفت: سر یه چیز کوچیک ...
برنا کش وقوسی امد وگفت: خیلی کوچیکم نبود....
تا بلوط بخواهد بپرسد چطور در باز شد و پدر ومادرش وارد خانه شدند. بلوط اجبارا ادامه ی سوالاتش را به بعد موکول کرد. گوشی اش در جیب شلوارکش لرزید...
شروین بود... بعد از دو ماه... چه عجب؟!!!
در حالی که سعی داشت خیلی تلخ و تند صحبت کند گفت: بفرمایید...
شروین: علیک سلام...
بلوط نگاهی به برنا و پدرش انداخت و از هال خارج شد وبه اتاقش پناه برد.
با دلخوری گفت: امرتون....
شروین با حرص گفت: باز چته؟
بلوط با عصبانیت گفت: من یا تو؟
شروین بی حوصله زمزمه کرد: فکر کردم ارزش داری ازت عذرخواهی کنم...
بلوط داشت نرم میشد که شروین گفت: اما اشتباه فکر میکردم...
بلوط تند گفت: تو راجع به من اشتباه فکرکردی... من مقصر نبودم...
شروین سکوت کرده بود.
بلوط در ادامه ی دفاع از خودش گفت: کوروش دوست توه ... ولی من و اون هیچ رابطه ای با هم نداریم.... من حتی زورم میاد بهش سلام کنم.... تو بد برداشت کردی...
شروین مغروضانه گفت: شمارتو از کجا داشت؟
بلوط : مثل اینکه از تو گوشی خودت برش داشته...
شروین زیر لب گفت: کثافت ... ... ...
بلوط لبهایش را جمع کرد وگفت: زنگ زدی به کوروش فحش بدی....
شروین نفس تندی کشید وگفت: زنگ زدم تکلیفمو روشن کنی...
بلوط : چه تکلیفی؟
شروین با حرص گفت: خودتو به اون راه نزن...
بلوط با شیطنت گفت: کدوم راه...؟
شروین با ملایمت گفت: اون دفعه که هیچی بابات یه لگد زد در کون ما و شوتمون کرد بیرون....
بلوط اهی کشید وگفت: الان که دیگه عمرا نمیشه...
شروین عبو س گفت: چرا؟
بلوط توضیح داد پدربزرگش فوت شده است و صحیح نیست که او در این شرایط حرفی از خواستگاری و علاقه و غیره بزند. خوشبختانه شروین خیلی از مسائل خانوادگی او نمی دانست و او هم مجبور نبود توضیح دهد بعد از بیست سال فهمیده است پدر بزرگ و عمو و غیره دارد!
شروین با بی میلی گفت: حالا پیرمرد 90 ساله که دیگه غصه خوردن نداره....
بلوط چیزی نگفت... شروین بعد ازمکالمه ی کوتاهی تماس را قطع کرد. بلوط روی تخت دراز کشید. به سقف نگاه میکرد. حسی به افراد جدیدی که فقط چند ساعت انها را دیده بود نداشت.
حسی هم به کسی که زیر خاک بود وبرایش پرده ی سیاه به در و دیوار کوچه زده بودند نداشت. فکر میکرد پدربزرگ داشت.... و یادش می افتاد چقدر حسرت داشتن یک پدربزرگ و مادربزرگ را داشت اما... نفسش را فوت کرد از اقوا م مادری دو خاله و یک دایی داشت... وپدر و مادر مادرش از دنیا رفته بودند.
شروین پسر یکی از همسایگانشان بود... به جز برادر و پدرش تنها جنس ذکوری بود که نسبتا برایش مهم بود. انسان بی احساسی بود ... ادم ها برایش مهم نبودند. دیپلمه بود ودر بوتیک فروش لوازم ارایشی کار میکرد.انقدر ازاو رژ لب و خط چشم خریده بود که پسرک هم کم کم رسم شماره دادن را به جا اورد و حالا دو سالی بود که اور ا می شناخت... وقتی دوماه گذشته شروین به او پیشنهاد ازدواج داد و او هم با خانواده اش مطرح کرد و امیدوار بود همه چیز خوب پیش برود انگار درابرها پرواز میکرد.
فقط گمان اینکه پدرش مخالف صد در صد این ازدواج باشد ستون رویاهایش را درهم ریخت... وقتی به شروین گفت.... و درست مدت کمی بعد از ان وقتی که شروین فکر کرد که او با کوروش دوست صمیمی شروین رابطه دارد همه چیز باهم زیر و رو شد. انتهایش به یک تماس از تهران ختم شد. پیغامی مبنی بر فوت مردی که او نمیشناخت اما پدر ومادر وبرادرش برای او غمگین بودند.
اهی کشید و از اتاق خارج شد تا به مادرش کمک کند. شب خاله ها ودایی اش برای تسلیت به پدرش می امدند. همه ی بزرگان فامیل می دانستند اما او... هرچند خیلی هم مهم نبود.
خیلی اهل فکر کردن به مسائل نبود... سیاه نپوشیده بود... موزیک گوش میکرد و در یاهو برای خودش چرخ میزد. چطور میتوانست برای کسی که نمی شناسد عزادار باشد؟!
فکر این که یک ماه دیگر ارشد دارد هم اصلا برایش عذاب اور و تلخ و استرس زا نبود.
هنوز داشت شعر بی شعری تتلو را زیر لب زمزمه میکرد که در باز شد و ساره دختر خاله اش وارد اتاق شد وگفت: یه ذره شعورم خوب چیزیه ها...
با هیجان برخاست وگفت: تو از کجا پیدا ت شد؟
ساره شالش را روی تخت او پرت کرد وگفت: از خونمون... نباید بیای یه فرش قرمز جلو پامون پهن کنی؟ و دستش را کشید وگفت: بشین تعریف کن چی به چی شد؟
بلوط : بریم اول با خاله اینا یه سلام علیک کنم...
ساره: ول کن... اینو بگو... پسر مسر خوشگلم توشون پیدا میشد...
بلوط خندید و گفت: با وجود شروین چشممو به روی همه ذکور بستم...
ساره مسخره خندید وگفت: اه اه اون بوزینه رو هنوز ول نکردی؟
بلوط انگشت اشاره اش را تهدید امیز بالا اورد وگفت: درست صحبت کن راجع بهش... و از اتاق خارج شد.
خاله گیتی اش و شوهرش منصور خان و پسرشان هاتف که در بدو ورودش به سالن به احترام او بلند شدند.
حین روبوسی با هاتف اوزیر گوشش اهسته گفت:اب و هوای تهران بهت ساخته...
بلوط خواست بگوید تا باشد از این سفرها.... اما با وجود غم و داغ پدربزرگی که نمی شناخت زبان در کام گرفت.
بعد از انها با دایی مسعودش و همسرش ندا و دراخر با خاله ی کوچکش مینا مادر ساره یک سالی بود همسرش را در اثر بیماری از دست داده بود. سلام علیک کرد. دو قولوهای دایی مسعودش از سرو کول برنا بالا و پایین می رفتند. دو پسر بچه ی شیطان هفت هشت ساله که بلوط عشق میکرد انها را جز میداد.
بعد از چند دقیقه ای با سینی چای وظرف میوه که برای خودش وساره اماده کرده بود وارد اتاقش شد... ساره مشغول جواب دادن به پی ام هایش در یاهو بود.
بلوط چیزی نگفت....
ساره کامیپوتر را خاموش کرد وگفت: با چهار نفر درست وحسابی چت کن... اینا که بخاری ازشون بلند نمیشه....
بلوط ابرویش را بالا داد وگفت: مگه نمیخواستی تعریف کنم؟
ساره با هیجان گفت: خوب عمو داشتن چه حسی داره؟
بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: خیلی مسخره است... هنوزم با بابا اشتی نکردن.... حتی نمیدونم دعوای اصلیشون سر چی بوده...
ساره با هیجان گفت: خووووب...
بلوط تند تند از همه چیز تعریف کرد. از وحید و همسرش فرناز که دختر خاله پسر خاله بودند... از پسری که جلوی در او را دیده بود اما اسمش را فراموش کرده بود. از ویدا... از زن عمویش سودابه که او را سودی صدا میکردند. از بحث اخری که میان پدرش و عموی تازه یافته اش صورت گرفته بود... همه را با جزییات تعریف کرد.
ساره نفس عمیقی کشید وگفت : وحید که هیچی ... اون پسر دومیه رو بچسب...
بلوط با شوق وافری گفت: ظهر شروین بهم زنگ زد.... گفت که بازم بابابا حرف بزنم...
ساره اخم کرد وگفت:واقعا حاضری باهاش ازدواج کنی؟
بلوط: معلومه... کی بهتر از اون...
ساره با حرص گفت: احمق جون.... یه لات خیابونی که به زور دیپلم گرفته اصلا ارزش فکر کردن داره؟ چه برسه به اینکه تو بخوای حتی به پیشنهادش جواب مثبت بدی .... و دستش را روی پیشانی بلوط گذاشت وگفت:باور کن تب داری....
بلوط لبخندی زد وگفت: امامن ازش خوشم میاد....پولداره... خوش تیپه....
ساره با تاسف سری تکان داد وگفت: یه نگاهی به خودت بنداز... یه نگاهم به شروین... هیچ تناسب و سنخیتی باهم ندارین.... نه از نظر خانوادگی نه از نظر تحصیلات... نه از نظر قیافه....
بلوط تند گفت: ولی اون خیلی خوش تیپه...
ساره خواست حرفی بزند که هاتف وبرنا وارد اتاق شدند.... هاتف با لبخند گفت: خوب با هم خلوت میکنید ها.... مردیم از گرسنگی... تشریف بیارید شام...
بلوط از جا برخاست دلش نمیخواست حرفهای ساره را بی جوا ب بگذارد اما جلوی برنا درست نبود از دوست پسرش دفاع کند.
انقدر از دست ساره کفری و کلافه بود که بعد از شام تمام مدت را در اشپزخانه به کمک مادرش این سو و ان سو میرفت. او از شروین خوشش می امد و هیچ کس نمیتوانست او را از این تصمیم منصرف کند.
ساره حسودی اش میشد... یعنی غیر از این نبود. حتی چند باری که او را با خود به مغازه برده بود و خرید کرده بودند نگاه های ساره به شروین معنی دار بود. حالا درک میکرد که ساره چرا اینقدر ساز مخالف میزند... با احساس حسودی نیم نگاهی هم به ساره نمی انداخت. درست بود که سه چهار سال از او بزرگتر بود اما حق نداشت در زندگی اش دخالت کند. حتی وقتی او به اشپزخانه امد تا کمکش کند ظروف را خشک کند انقدر بد عنق جوابش را داد که ساره سکوت کرد و بی هیچ حرفی از اشپزخانه خارج شد.
حین خداحافظی ساره صورت بلوط را بوسید. بلوط زود میرنجید و زود هم می بخشید... مهربانانه از او خداحافظی کرد.
در تختش دراز کشیده بود...
وفکر میکرد زودتر باید مسئله ی خودش و شروین را حل کند. باید حتما بار دیگر با پدرش صحبت میکرد. او تنها یکبار شروین را غیر رسمی در محل کارش دیده بود ... نه خانواده اش را دیده بود نه اقوامش را... هرچند خودش هم اطلاع دقیقی نداشت اما پدرش زود قضاوت کرده بود.
هرچند حالا خیلی نمیتوانست رویای سفید تور دار رادر ذهنش پرورش دهد اما همین که پدرش موافقت کند انها یک شیرینی مختصر صرف کنند برایش کافی بود.
پلکهایش را بست. تصویر شروین جلوی نگاهش پدیدار شد... با لبخند کم کم به خواب فرو رفت.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#4
غلتی زد و دستش را از روی چشمانش برداشت... قامت برادرش که بالای سرش ایستاده بود و سعی داشت با ارامش بیدارش کند اولین چیزی بود که درمسیر دیدش قرار داشت.

خمیازه ی بلند بالایی کشید وگفت: ساعت چنده؟

وحید: یه ربع به هشت....

مثل سیخ روی تخت نشست وگفت: چ ّ چّ چّ چند؟؟؟

وحید شانه ای بالا انداخت و گوشی موبایل او را بالا اورد وگفت: میدونی چند دفعه زنگ زده منو بیدار کرده؟

ونداد با کف دست به پیشانی اش کوبید. اخرش هم این پنج دقیقه پنج دقیقه کردن ها کار دستش داد. در حالی که ازتخت پایین می پرید گفت: لباسمو اتو میکنی...؟

تا وحید بیاید حرفی بزند چانه ی خودش را در دست گفت: مرگ ونداد نگو نه...

وحید خواست چیزی بگوید که ونداد با چشمک و نگاه ملتمس در نهایت اورا مجاب کرد خواسته اش را اجرا کند.

خودش هم به حمام رفت تا برای ساعت 9 که قرار مصاحبه ی کاری اش بود اماده باشد. هرچند میل داشت زودتر بیدار شود تا دستی هم به سرو روی اتومبیلش بکشد.

از حمام بیرون امد...

در حالی که پیراهن و شلواری که به چوب رختی در گوشه ای ا ز اتاقش اویخته شده بود نگاه میکرد و روی کار وحید در اتو کردن ایراد می گذاشت... با تن خیس همان ها را پوشید. خوشبختانه دو روز دیگر چهل اقابزرگ بودو او برایش خیلی واجب نبود سیاه بپوشید. هر چند پیراهن ابی نفتی و شلوارمشکی وکت مشکی هم خیلی رنگ و روی شادی نبود.

کاش وقت برای سشوار کردن هم داشت.

با کلافگی به دنبال جورابهایش می چرخید. اولین بار بود که میخواست مصاحبه برای استخدام داشته باشد.

بالاخره هدفش را زیر تخت پیدا کرد. کیف چرم مشکی اش را در حالی که چند پرونده در ان میچپاند را روی دوش انداخت واز اتاق خارج شد.

با دیدن چهره ی مادرش گفت: سودی دیرمه.... یه چایی بم میدی؟

سودی با تحسین نگاهی به قد وبالایش انداخت اما با طلبکاری گفت: علیک سلام...

ونداد لبخندی زد وگفت: سلام.... یه چایی میخواما....

سودی سری تکان داد و برایش یک لیوان چای ریخت وگفت: بشین صبحونتو بخور هنوز وقت هست...

ونداد با هول چایش را مز مزه کرد که اخش در امد... زبانش از داغی سوخت. حین له له کردن برای سوزش پدرش وارد اشپزخانه شد وگفت: چه خبرته؟

ونداد سلامی کرد و همراه با لیوانش به سمت یخچال فریزر رفت. از فریزر جایخی را دراورد ویک قالب یخ به اندازه ی یک بند انگشت داخل لیوان چایش انداخت.

سودی با حرص گفت: خدایا ... پسر یه دقیقه صبر کن خنک بشه....

بهادر خان هم با غیظ ادامه ی حرف همسرش گفت: پنج دقیقه زودتر بلند شو به کارات برس....

ونداد درحالی که بیسکوییت راد ر لیوان چایش فرو میکرد وتند تند نجویده مشغول بود درهمان حال گفت: اون ... پ ّ پّ پّ پنج دقیقه رو .... میخواابم پدر من...

بهادر سری تکان داد و وحید مشابه اعلام کننده های ساعت گفت: ساعت هشت و بیست دقیقه ... ساعت هشت وبیست دقیقه....

ونداد به سرعت خودش را از اشپزخانه بیرون انداخت... حین پوشیدن کفشهایش خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. تا رسیدن به ماشین لی لی کنان سعی داشت کفشش را که مثل کارگرها انتهایش تا خورده بود را به پا میکرد بالاخره به ماشین رسید.

از هولش حواسش نبود ترمز دستی را پایین نکشیده است... الکی گاز میداد.

وحید ازروی ایوان بلند گفت: ترمز دستی وبخوابون...

با دیدن ساختمان شرکت محصولات دارویی و تماشای ساعت که ده دقیقه به 9 رااعلام میکردند . نفس راحتی کشید .چقدر به موقع رسیده بود وچقدر خوب بود که شرکت به انجانزدیک بود.

اگر میتوانست رضایت همین جا را جلب کند عالی میشد. رفت و امدش اسان بود... ساعات کاری هم عالی بود.

در حالی که با نفسهای عمیق سعی داشت به خودش مسلط باشد وارد مجتمع شد. در اسانسور به موهایش که خشک شده بودند و حالت خوبی گرفته بودند کمی دست زد و در اخر هم یقه ی پیراهنش را مرتب کرد.

اسانسور در طبقه ی مورد نظر ایستاد.

با دیدن سیل جمعیت ماتش برد. این همه ادم برای مصاحبه امده بودند؟!

درحالی که به سمت میزی میرفت که احتمال میداد متعلق به منشی باشد زمزمه وار کلماتی که میخواست ادا کند را برای خودش مرور میکرد.

دخترک با طنازی در گوشی تلفن زمزمه میکرد.

ونداد اهمی کرد وگفت: برای مصاحبه اومدم...

دخترک با عشوه در تلفن گفت: گوشی... و نگاهی به سرتاپای او انداخت وگفت: جمعیت وکه می بینید... منتظر باشیدتا صدا تون کنم...

ونداد فکر کرد مگر بانک است. چه بسا نگاهش را به اطراف چرخاند شاید باجه ای باشد برای شماره گرفتن....

دخترک دوباره در گوشی تلفن فرو کرد .

ونداد با تک سرفه گفت: منو اقای اردشیری معرفی کردن...

دخترک این بار حرصی گفت: گفتم که ... منتظر باشید....

ونداد زیر لب نفس عمیقی کشید و گوشه ای را برای ایستادن انتخاب کرد. عقربه های ساعت به تندی پشت سر هم حرکت میکردند.

و هرکس از اتاق بیرون می امد. انقدر نادم و افسرده و گوشه گیر با سری افکنده به زیر راه خروج را پیش می گرفت که هر لحظه یأس وناامیدی بیشتر از قبل بر او چیره میشدند.
در حالی که پرونده ی شخصی اش را مدام در دست لوله میکرد و سعی داشت از سرعت ضرب نوک پنجه اش به زمین بکاهد فکر میکرد اگر خراب کند جلوی اقای اردشیری شوهرخاله اش خیلی خیط میشود.
از بیست وخرده ای نفری که برای مصاحبه امده بودند تنها شش هفت نفر باقی مانده بودند.
روی صندلی نشسته بود و فکرمیکرد چقدر لحظات به کندی میگذرند... در همان اثنای فکرش بود که منشی صدا کرد: اقای وارسته...
مثل سیخ ایستاد...
مشی به در اتاق معاون مدیر عامل اشاره کرد وگفت: بفرمایید....
ونداد خشکش زده بود. یک لحظه حس کرد زمان ایستاده است. به سختی پاهایش را به حرکت دراورد و همزمان با نفس عمیقی که کشید در را باز کرد.
مرد میانسالی در حالی که وسط سرش خالی از مو بود و نور مهتابی در سرش انعکاس پیدا کرده بود به پرونده ای که مقابلش بود نگاه میکرد.
ونداد اهسته تک سرفه ای کرد.
مرد انگار منتظر بود که او سلام کند تا بعد توجه اش را به او جلب کند.
ونداد در حالی که دهانش خشک شده بود زمزمه وار گفت: س ّ سّ سّ سلا... م...
مرد سرش را بالا گرفت. سری تکان داد وگفت: بفرمایید بشینید...
ونداد روی صندلی مقابل او نشست ... سخت نفس میکشید در وهله ی اول خراب کرده بود. زبانش را گاز میگرفت که اینقدر ... !
مرد اهمی کرد وگفت: خوب از سابقه ی کاری تون بفرمایید...
ونداد اهسته وشمرده میخواست صحبت کند اما به سختی گفت: م ّ مّ مّ ... من.... س ّ س ّ س ّ سا ب... بقه ی ...
چشمهایش را بست و یک لحظه بعد باز کرد.
مرد چشمهایش را ریز کرده بود و دقیق و با نکته سنجی به او خیره شده بود.
ونداد نفسش را بیرون فرستاد.
مرد به صندلی اش تکیه داد وگفت: خوب سابقه داشتی؟
ونداد سرش را به علامت منفی تکان داد.
مرد سری تکان داد وگفت: خوب دانشجوی چه رشته ای هستید؟
ونداد کم کم داشت به نفس نفس می افتاد.
مرد هم هنوز به او خیره بود. بیشتر جنبه ی تفریح برایش داشت.
ونداد لبهایش را خیس کرد و گفت: اَر...اَر...اَر..
با پوزخند بزرگی که روی لبهای مرد قرار گرفته بود سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.
مرد دستش را به روی سبیل هایش کشید ... انگار که داشت بازی میکرد و لذت این بازی هم یک طرفه نصیب خودش میشد.
با تمسخر بارزی گفت: خوب ارشد چه رشته ای؟
ونداد کاملا خودش را باخته بود. در دبیرستان و راهنمایی و دبستان و هر مکان دیگری که ادم های غریبه حضور داشتند همیشه همین روند بود. با این حال تماشای این لبخند ها باز هم انقدر گزنده بود که اعتماد به نفسش را تا نقطه ی زیر صفر پایین بکشید و انقدر از تمسخر شدن بیزار بود که ترجیح میداد بمیرد وسکوت کند.
مرد سوالش را تکرار کرد.
ونداد اهسته گفت: ش ّ شّ شّ شیمی...
مرد پشت میزی باز لبخندی به پهنای لب زد.
باز حس تحقیر شدن زیر ان نگاه وان لبخند تنها چیزی بود که عایدش میشد.
از او در لحظه متنفر شد. و از خودش یک عمر بود که تنفر داشت. هر وقت استرس داشت یا اضطراب بر او تسلط می یافت بیشتر از همیشه ضعف روحیه ای و لوکنت زبانی اش در وجودش خود را به رخ میکشیدند. ایرادش را همین نگاه های طعنه الود و لبخند های مضحک بیشتر از پیش به رخش می اوردند.
همیشه دیگران قادر بودند او را کنترل کنند... اگر بی تفاوت از این مشکل می گذشتند.... اگر او اینقدر نگران کلماتش نبود .... اگر اگر ها نبودند ... او هم راحت حرف میزد هم راحت به کارهایش می رسید .... اما ... !
دیگر جایز نبود انجا بماند...
پرونده اش را برداشت وبه سرعت از اتاق خارج شد.
حس میکرد اکسیژن را خارج از اتاق تنفس میکند. با اینکه حوصله ی رانندگی نداشت اما ناچارا پشت فرمان نشست.
تا رسیدن به خانه زیر لب به خودش بد و بیراه می گفت.
ماشین را در کوچه پارک کرد. حوصله ای اینکه ان را به حیاط ببرد هم نداشت... وارد خانه شد. سودی ووحید در پذیرایی مشغول تماشای تلویزیون بودند.
بی سلام وارد اتاقش شد... شاید دوست داشت سلام کند اما از نگرانی وترس اینکه نتواند یک کلمه را در صدم ثانیه ادا کند ... یا ترس اینکه همین چهار حرف در یک مدت طولانی ادا شوند .... ترجیح داد چیزی نگوید. وارد اتاقش شد در را هم محکم بست.
روی صندلی کامپیوترش نشسته بود و به فایلهای موزیکش نگاه میکرد.
صدای مادرش را شنید که گفت: وحید برو ببین چش شده؟!
و جواب وحید را هم شنید که گفت: الان قاطیه... نیم ساعت دیگه میرم...
خوب بود که وحید انقدر اورا خوب می شناخت. هرچند برادرش انقدر باهوش بود که بفهمد خرابکاری کرده است یا همه چیز انطور که باید پیش نرفته است و علت ناراحتی اش همین است!!!
وارد اتاقش شد در را هم محکم بست.
روی صندلی کامپیوترش نشسته بود و به فایلهای موزیکش نگاه میکرد.
صدای مادرش را شنید که گفت: وحید برو ببین چش شده؟!
و جواب وحید را هم شنید که گفت: الان قاطیه... نیم ساعت دیگه میرم...
خوب بود که وحید انقدر اورا خوب می شناخت. هرچند برادرش انقدر باهوش بود که بفهمد خرابکاری کرده است یا همه چیز انطور که باید پیش نرفته است و علت ناراحتی اش همین است!!!
ساعت از دوازده ظهر گذشته بود.... در با تقه ای باز شد.
بی اهمیت به داخل شدن وحید ، توپ تنیس سبزش را به دیوار پرت میکرد و دوباره ان را میگرفت. به جز صدای برخورد توپ با دیوار صدای دیگر شنیده نمیشید.
وحید لبه ی تختش نشست و بی مقدمه گفت: مصاحبه چطور بود؟
ونداد هم بی حاشیه و صریح گفت: اف ّ فّ فتضاح...
وحید به پشتی تخت او تکیه داد وگفت: خوب؟
ونداد کمی روی تخت جا به جاشد وگفت: خوب به جمالت...
وحید: نمیخوای تعریف کنی؟
ونداد نفسش را فوت کرد وگفت: تعریف کردنی نیست... مث ّ ث ّ ثّ ل همیشه...
و با پوزخند تلخ و صدای مرتعشی گفت: ح ّ حّ حّ ت ّ ت ّ ت ّ ت ی (حتی).... ... مث ّ ث ّ ثّ ل ... ال الان...
وحید به او نگاه میکرد.
تقریبا مثل همیشه لبهایش را جمع میکرد وزور میزد کلامت را بدون تشدید و رگباری مثل بقیه ادا کند. هرچه بیشتر تلاش میکرد کمتر موفق میشد...
گاهی عادی بود اما وقتی بیش از حد حواسش را به خودش جمع میکرد یا استرس میگرفت یا برنامه ی مهمی در پیش رو بود از ترس خندیدن دیگران تمام تلاش و تمرکزش را روی حرف زدنش می گذاشت اما همیشه هم به بن بست می خورد.
شاید هنوز یاد نگرفته بود که باید در این مواقع ارامش خودش را حفظ کند و راحت باشد.
وحید با لحنی که سعی داشت مزاح انگیز باشد گفت: هیچ فهمیدی عمو کریم اصلا با مدیر شرکت صحبت نکرده بود؟ الان از طرف شرکت زنگ زدن گفتن که استخدامی ....
ونداد به وحید نگاه میکرد. سعی داشت بفهمد ایا صداقتی در کلامش هست یا نه؟
وحید ادامه داد: قرار بود دیشب صحبت کنه که یادش رفته... خلاصه الان زنگ زدن گفتن که اقای وارسته استخدام رسمی شرکت هستند و از اول هفته باید به طور مستمر روزهای زوج در شرکت حضور داشته باشن...
ونداد درحالی که توپش زیر تخت افتاده بود و خم شده بود ان را بردارد گفت: من دیگه ... پامو تو اون شرکت نمی ذارم...
وحید یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: جان؟ میدونی اقای اردشیری به چند نفر رو زده که این کار و برات جور کنه؟
ونداد تند گفت: شنیدی چی گفتم...
وحید متعجب گفت: چته؟ تو که از خدات بود تو این شرکته کارت جور بشه؟ پشیمون شدی؟
ونداد : اره...
وحید مرموزانه پرسید: چرا...
ونداد حرصی گفت: چ ّ چّ چّ چرا نداره...
وحید : ونداد...
ونداد او را بی پاسخ گذا شت واز اتاق خارج شد.
حدس زدن درباره ی اینکه چه اتفاقی ممکن است رخ داده باشد چندان کار سختی نبود.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
ساعت از هشت شب گذشته بود. ونداد مثل برج زهرمار جلوی تلویزیون نشسته بود و مثلا فوتبال تماشا میکرد.
اقای فرهمند وکیل اقابزرگ به همراه پدرش مشغول صحبت بودند.
ونداد نفسش رافوت کرد. وحید با تلفن ویز ویز میکرد. مشخص بود که الناز پشت خط است از کی مشغول بودند. تلفن سوخت.
با اینکه الناز دخترخاله ی خاله ی ناتنی اش بود اما باز هم به نظرش وحید به او سر تر بود. در حالی که گهگاهی به چرت وپرت های وحید لبخند میزد فکر کرد باید بجای دخالت در زندگی دیگران به فکر زندگی واینده ی خودش باشد.
هرچند بیست وچهار هم سنی نبود که به افکار زندگی و مسئولیت خانواده پر وبال دهد.
سودی درست جلوی تلویزیون ایستاده بود و سعی داشت ظروف کثیف را از روی میز بردارد. ونداد با غر غر گفت: سودی برو کنار...
سودی سری تکان داد وگفت: همینجور میخورین ومیریزین ... عین خیالتونم نیست کی جمع وجور میکنه...
ونداد حرصی گفت: باز سه پیچ شدیا ؟
سودی با تشر وصدای اهسته ای گفت: باز اینطوری حرف زدی؟
ونداد پوفی کشید وگفت: سودی برو کنار.... کل تصویر و گرفتی...
سودی هنوز داشت با شماتت اورا نگاه میکرد.
ونداد مهربانانه گفت: برو دیگه... افرین... مرسی...
سودی زیر لب رگباری او را به باد سرزنش گرفته بود.به ارامی از جلوی تلویزیون رد شد.
از همان غرولند های همیشگی بود. خیلی حوصله ی فکر کردن نداشت. همان لحظه بارسلونا یک گل صد در صد را از دست داد.
مسی لعنتی صد موقعیت را خراب میکرد تا یکی را به گل تبدیل کند. آنقدر بلند وای گفت که جمع یک لحظه به او نگاه کردند.
وحید فکر کرد اگر این بلبل زبانی ها را صبح در شرکت اجرا می کرد الان عین شکست خورده ها جلوی تلویزیون ننشسته بود .
از داد و فریاد های گهگاه او کلافه به اتاقش رفت در هال نمیتوانست به گفتگوهای الناز گوش بدهد.
اقای فرهمند لیوان چایش را بالا اورد وگفت: به هر حال تا مادامی که برادرتون حضور نداشته باشند وصیت نامه رو نمیتونم باز کنم.... حاج اقا وارسته به گردن من حق بزرگی دارن.... نمیتونم زیر حرفشون بزنم یا ادای دین نکنم....
بهادر هم سیگاری روشن کرد وگفت: خودتون دیدید که حتی حاضر نشد برای مراسم ختم بیاد؟ نکنه توقع دارید که باز هم بهش زنگ بزنم؟
فرهمند نفسی کشید وپایش را روی پایش انداخت وگفت: به هر حال این خواست خدابیامرز بود... یک عمر ارزوش بود که شما دو برادر و بار دیگه کنار هم ببینه.... و اه تاسف باری کشید وگفت: خدا رحمتش کنه... حسرت به دل از دنیا رفت.....
بهادر نفسش را فوت کرد وگفت: میتونم ازتون خواهش کنم شما باهاش تماس بگیرید؟
فرهمند در حالیکه چند کاغذی را که مربوط به کارهای انحصار وراثت بود را در کیف چرمش جا به جا میکرد گفت: شاید این کار و کردم... اما بهتره شما وبرادرتون با هم اشتی کنید.... در دین وشرع هم این کار جایز نیست.... و با لحنی نصیحت گرایانه افزود: دوبرادر اگه گوشت همو بخورن استخون همو دور نمیندازن....
بهادر چیزی نگفت.
صدای فریاد گــــــل ونداد کل پذیرایی را پر کرد.
کسی اهمیتی نداد.
ونداد موزی پوست کند ومشغول شد. قیافه اش رضایت را دربر داشت.
اقای فرهمند به چهره ی ونداد خیره شد و در ادامه حرفش گفت: به هر حال ممکنه با خوندن وصیت نامه روابط شما از اینی که هست بهتر بشه....
بهادر همچنان مسکوت به او خیره شده بود. با پنجاه سال سن یک سوم حرفهای فرهمند را نفهمیده بود. وصیت نامه و پول واملاک برایش چندان مهم نبود... حتی قهر برادر هم خیلی برایش اهمیتی نداشت.
مسیر نگاه فرهمند را تعقیب کرد. ونداد مشغول تماشای تلویزیون بود. ناخوداگاه اهی کشید. ازجریان صبح خبردار شده بود. باجناقش اردشیری با او تماس گرفته بود وگفته بود که ونداد انگارنپذیرفته... وقتی به خانه امد فکر نمیکرد این خبر صحت داشته باشد ... ونداد از شوق وذوق بال بال میزد و حالا خودش کارجور شده راپس زد. وحید جسته گریخته حرفهایی زده بود.... بی اراده اهی کشید.
اقای فرهمند ته مانده ی چایش را نوشید و لبخندی زد نگاهش را از ونداد به صورت بهادر دوخت وگفت: حتم دارم بهتر میشه....
بعد از دقایقی خداحافظی کردند....
بهادر کنار ونداد نشست و به همراه او مشغول تماشای فوتبال شد.
ونداد با هیجان میگفت که چه کسی گل را خراب کرده اما همان فرد پاس گل را داده و از داور ناشایست بازی گفت که یک پنالتی حتم را نگرفته است.
در تمام طول سخنرانی یک بار هم دچار لوکنت نشد. اما بهادر بی اراده نفسش را مثل اه خارج کرد.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#6
فصل دوم:

ریحان در اشپزخانه دور خودش می چرخید. بلوط به جای کمک پشت اپن نشسته بود و با رومیزی بازی میکرد.

ریحان نگاهی به چهره ی متفکر او انداخت وگفت: چی شده؟

بلوط مانند ادم هایی که حین خطا دستگیر شده اند با ترس گفت: هیچی؟

ریحان مچ گیرانه نگاهش کرد.

بلوط اب دهانش را قورت داد وگفت: هان؟

ریحان چشمهایش را ریز کر د وگفت: پاشو یه دستمال بردار روی میز و گردگیری کن... پاشو بیکار نشین... وبا چشم غره رویش را از او برگرداند.

معلوم نبود چه میخواست که اینطور چهره ی مظلومانه به خودش گرفته بود.

بر خلاف انتظارش بلوط دستمال و شیشه پاک کنی برداشت و به سالن رفت تا گردگیری کند.

ریحان سری تکان داد و به کارهایش رسید.

ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود که بهرا م به همراه برنا به خانه برگشتند. بساط نهار اماده بود. بلوط ساکت بود. در افکارش چرخ میخورد.

بهرام هم متوجه حالتش شد وگفت: بلوط چرا غذا تو نمیخوری؟

بلوط به پدرش نگاه کرد وگفت: خوب دارم میخورم دیگه... و مشغول شد. البته جز زیر و رو کردن برنجش کار دیگری نمیکرد.

بعد از صرف نهار برنا از خانه بیرون رفت و بهرام هم رفت تا کمی استراحت کند.

بلوط مشغول تماشای تلویزیون بود که ریحان کنارش نشست.

بهترین فرصت بود تا از شروین بگوید .

در حالی که حرف هایش را مزه مزه میکرد گفت: مامان ... پنج شنبه که برنامه ای نداریم؟

ریحان در حالیکه چشمش به تلویزیون بود گفت: نه چطور؟

بلوط تک سرفه ای کرد وگفت: میشه من یکیو دعوت کنم؟

ریحان به او خیره شد وگفت: کی؟

بلوط لبهایش را خیس کرد وگفت: یه خانواده رو...

ریحان کاملا به سمتش چرخید ونشان داد چقدر مشتاق است که بداند این خانواده کیست؟!

بلوط با کمی مکث گفت: بگم پنج شنبه بیان؟

ریحان یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: کیا؟ ما میشناسیمشون؟

بلوط انگشتانش را در هم پیچ میداد و در همان حال گفت: هم اره... هم نه....

ریحان سکوت کرد.

بلوط در ادامه گفت: با بابا حرف میزنی؟

ریحان سری تکان داد وگفت: نکنه همون لات بی سرو پا رو میگی؟

بلوط مستقیم به مادرش خیره شد وگفت: کی؟

ریحان با اخم گفت: همون که مغازه داره... اره؟ اسمش چی بود؟ شروین؟ اون؟

بلوط سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

ریحان منطقی بود مادرانه گفت: اون در شأن تو نیست بلوط... دنبال بهترش باش....

بلوط به چهره ی گیرای مادرش خیره شد وگفت: اخه ندیده ونشناخته که نمیشه قضاوت کرد....

ریحان لبخندی زد وگفت: هم دیدم... هم شناختم.... نکنه تو فکر کردی من سرم مثل کبک زیر برفه...

بلوط چشمهایش هشت تا شد.

ریحان در ادامه گفت: اون مناسب تو نیست دخترم... اصلا به درد تو نمیخوره...

بلوط حرصی گفت: تو حتی حاضر نیستی اجازه بدی اون با خانواده اش یه بار بیان اینجا...

ریحان با لحنی کنترل شده گفت: همون یه باری که رفت شرکت پیش بابات بس بود... هر ادمی جز اینکه شخصیت خودشو داره نشون دهنده ی شخصیت خانواده اش هم هست...

بلوط عصبی گفت: اما مامان تو که ندیدیش....

ریحان با غیظ گفت: بابات سلیقه اتو برام شرح داده... لازمم نکرده دیگه با این پسره ی لات و بی سر پا در ارتباط باشی... اون اصلا در حد تو نیست...یکی در حد خودت پیدا کن.... به نظر من وپدرت اون اصلا مناسب تو نیست...

بلوط تند از جابرخاست وگفت: پس نظر من اصلا مهم نیست دیگه؟

ریحان انتظار این واکنش را داشت. کاش بلوط کمی منطقی رفتار میکرد.

دستش را گرفت واورا کنار خودش نشاند و گفت: عزیزم... تو تحصیلکرده ای... 22 سالته... خوب وبد و تشخیص میدی... خودت بگو یه پسر دیپلم ردی که زیر دست باباش شاگردی میکنه.... اصلا قابل فکر کردن هست؟ اصلا ارزش داره که خودتو به خاطر اون حرص بدی؟

هرچند همه ی اینها را می دانست اما مرغش یک پا داشت.

با عصبانیت گفت: مگه شعور به تحصیلاته؟

ریحان چشمهایش را بست ویک لحظه ی دیگر باز کرد وگفت: نه... اما اون و خانواده اش با فرهنگ ما جور نیستن بلوط... برنا رفته تحقیق کرده... اونا یه خونواده ی سنتی هستن ... همه ی عروسای پدر شروین چادرین....

بلوط از حرف مادرش بل گرفت وگفت: مگه بده؟

ریحان اهی کشید وگفت: نه... خیلی هم خوبه... اما هر چیزی هم حدی داره... تو بری عروس اونا بشی باید چادر سرت کنی... بعدشم مذهب هم حدی داره... اونافکر و طرز عقیده اشون قدیمیه... میتونی کنار بیای؟ میتونی صبح تا شب تو خونه باشی و فقط کارای خونه رو بکنی؟

بلوط میان کلام مادرش امد وگفت: اینا که خیلی کوچیکن....

ریحان:اگه پس فردا به خاطر همین چیزای کوچیک به مشکل بخوری چی؟ شروین سابقه اش خرابه... اهل محلشون نه از خودش نه از بر ادراش هیچ دل خوشی ندارن... پدرش دو بار طلاق گرفته... این خانواده لایق یک ساعت فکر هم نیستن بلوط... تو چرا اصرار داری من نمیدونم...

بلوط نمیدانست چگونه از او دفاع کند. بگوید خیلی دوستش دارد. دروغ واضحی بود! خودش هم اینقدر اورا دوست نداشت. شاید برایش مهم بود. اما عشق نبود. یا اگر هم عشق بود انقدر درجه اش ضعیف بود که خیلی نمیشد روی ان حسابی باز کرد. اما دوست داشت زودتر ازدواج کند و از خرده فرمایش های ریز و درشت خانواده اش نجات پیدا کند.

بی هیچ حرفی به اتاقش رفت. گوشی اش حاوی دو پیام ویک میس کال بود. شماره را می شناخت. از جانب کوروش بود.

هنوز در پاسخ به پیام ها مردد بود که کوروش تماس گرفت. با حس شیطنتی که در وجودش بود تلفن را جواب داد. کوروش از شروین خوش قیافه تر بود!
ساعت از هشت شب گذشته بود. بلوط هنوز با کوروش اس بازی میکرد. از او خوشش می امد. شاید کوروش را به شروین ترجیح میداد.

شروین اولین فرد زندگی اش بو د. خودش هم کم کم مجاب میشد که بهتر از شروین هم هست و پیدا میشود.

با صدای تلفن ریحان به سمتش رفت وباغر غر گفت: این تلفن خودشو کشت...

و درگوشی زمزمه کرد: سلام سودی جان... خوبی؟

چهره ی متعجب بهرام روی همسرش قفل شد. واقعا این تماس از سوی خانه ی بهادر بود؟ سنش بالا رفته بود اینقدر عوض شده بود؟ بعد از بیست سال چطور ممکن بود؟ یعنی باید باور میکرد؟

از سویی خوشحال بود و از سوی دیگر...فرصتی به سرانجام فکرش داده نشد. ریحان تماس را قطع کرد. با کنجکاوی پرسید : چی شده؟

ریحان با خوشحالی گفت: برای چهلم اقا بزرگ باید بریم تهران... پس فرداست.

بهرام اهی کشید . نمی دانست مخالفت کند یانه... بیست سال زمان زیادی بود. باید تمام میشد... بالاخره که باید تمام میشد. تمام چشم و امیدشان به پدرش بود. حالا که ان پیرمرد دستش از دنیا کوتاه بود وبرادر بزرگش با ان سن و سال هنوز برای بار دوم پیش قدم میشد. شاید باید دیگر لجبازی را کنار میگذاشت.

بهرام سری تکان داد و به اتاق کار ش رفت.

برنا به بلوط که بی حوصله داشت با گوشی پیغام پسغام می فرستاد نگاه میکرد. از کی بود که ان ماسماسک دستش بود و تند تند کلید هایش را به منظور گفتن جملات فشار میداد.

ریحان گفت: پنجشنبه صبح میریم... برنا یه هتل رزرو کن...

برنا اهسته گفت: خوب بریم خونه ی عمو اینا....

ریحان که از خدایش بود.

بهرام از اتاق گفت: لازم نکرده... برنا برو برای هتل جا رزرو کن...

برنا چیزی نگفت. اماترجیح میداد این بحثها اتمام بخشد.

بلوط بلند گفت: من نمیام....

ریحان مات گفت: یعنی چه نمیای؟

بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: من جمعه ازمون کارشناسی ارشد دارما؟

بهرام از اتاق خارج شد وگفت:خوب باشه... برو خونه ی خالت ...

ریحان در حالی که با نگرانی به دخترش نگاه میکرد گفت: حالا مطمئنی میخوای کنکور بدی؟

بلوط پوزخندی زد وگفت: من این همه درس خوندما...

برنا مسخره گفت:اره جون خودت....

بلوط هم حرصی گفت : حالا می بینی ...

برنا شانه ای بالا انداخت وگفت : می بینیم....

ریحان کلافه از بحث انها به اتاق رفت تا با شوهرش حرف بزند. باید این جنجال بیست ساله بالاخره خاتمه می یافت. شاید مرگ پیرمرد دو پسررا بیشتر بهم نزدیک میکرد.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#7
************************
نفس اسوده ای کشید. خیلی نباید نگران میشد که دیر به خانه نرود یا برود. صبح به مقصد تهران حرکت کرده بودند. قرار بود در خانه ی خاله مینایش بماند.
با اینکه با ساره کلی برنامه ریزی برای خوش گذرانی داشتند اما نتوانست درخواست کوروش مبنی بر دعوت به یک عصرانه را رد کند.
در حالی که به کوروش نگاه میکرد .لبخندی زد وفنجان چایش را بالا اورد وگفت: من هیچی از حرف هات نفهمیدم....
کوروش دستش را به ارامی روی دست بلوط که روی میز بود گذاشت و حین نوازش گفت: گاهی وقتا فکر میکنم چرا ادما باید اینقدر خوش شانس باشن ... شروین هم از این دست ادم هاست....
بلوط یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: بعضی ادم ها هم خودشون فرصتشون رو از دست میدن...
کوروش لبخندی زد وگفت: اما من از اونا نیستم که شانسمو از دست بدم.
بلوط هم متقابلاخندید وگفت: من نمیدونم از من چی میخوای؟ توقع نداری که به دوستت خیانت کنم....
کوروش: خیانت؟ چرا خیانت... تو میتونی باهاش تموم کنی...
میتوانست... هرچند سخت بود اولین پسری بود که با او حتی حرف زده بود کلمات عاشقانه را اولین بار از زبان او شنیده بود. قبل از ان هیچ کس در زندگی اش نبود.کنار کشیدن از شروین با توجه به موج های منفی دیگران خیلی اسان نبود. ته دلش هنوز خواستن او را که اولین بود می توانست حس کند اما به همان اندازه هم می توانست از او به راحتی چشم پوشی کند. ویژگی های کوروش نسبت به شروین برتری داشت.به خاطر کوروش از شروین دست بکشد و بخاطر یک نفر دیگر هم از کوروش... خودش از افکارش لبخندی زدو به فنجان چایش خیره شد.
دمدمه مزاج بودنش و حس تنوع طلبی را از کودکی در وجود خودش شناخته بود. حتی وقتی درخواست ازدواج شروین را خودش به شخصه بدون در نظر گرفتن نظر خانواده اش پذیرفته بود فکر میکرد اگر روزی نخواهد ونتواند ادامه دهد از او طلاق خواهد گرفت.
مسائل خیلی راحت در ذهنش حل می شدند. بدون راه حل ، حل می شدند.
به کوروش خیره شد.
قد بلند تر و چهار شانه تر بود... تر صفت برتری از قیاس با شروین ناخود اگاه به ذهنش می امد. نمی دانست چرا باید شروین را با کوروش مقایسه کند.
به هر حال پسرک چشم ابرو مشکی که از موهای سرش ژل و کتیرا می چکید نسبت به شروین بهتر بود.
کوروش کمی خودش را جلو کشید وگفت: دوست داری الان با هم کجا بریم؟
بلوط لبخندی زد وگفت: فعلا منو برسون خونه..... تا تکلیف شروین معلوم نشده دلم نمیخواد زیاد بهت نزدیک بشم....
کوروش هومی کشید وگفت: پس از هر لحاظ به ادم نزدیک میشی... خوبه... دخترا ی جسور و دوست دارم...
بلوط از تعریف جسور خوشش امد. اما نزدیکی از هر لحاظ را نفهمید!
کوروش او را تا اطراف خانه ی خاله اش رساند و قبل از اینکه پیاده شود خودش را به بلوط نزدیک کرد و خواست او را ببوسد.
خودش را جمع و جور کرد وگفت: داری چیکارمیکنی؟
کوروش با لحن بچگانه و مضحکی گفت: یه بوس کوچیکم بهم نمیدی؟
بلوط با حرص در را باز کرد وگفت: فکر کردی من کیم؟
کوروش با شیطنت گفت: خوب قراره دوست دخترم بشی... بعدشم زنم...
بلوط مسخره خندید و از اتومبیل پیاده شد و گفت: پس صبر کن هر وقت زنت شدم... فعلا بای.
و در ماشین را بست و رفت.
لحظاتی بعد روبه روی ساره نشسته بود واز کوروش می گفت و دو دلی اش که میان دو نفر گیر کرده بود!
ساره کلافه گفت: روانیم کردی... حالا تو چه اصراری داری ازدواج کنی....
بلوط شانه ای بالا انداخت و گفت: بده میخوام تکلیف زندگیم و روشن کنم؟
ساره روی تختش دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت وگفت: تو عمرا بتونی یه نفر و زیر یه سقف تحمل کنی....
بلوط خندید وگفت: عزیزم طلاق و برای همین وقتا گذاشتن دیگه...
ساره سری از روی تاسف تکان داد و گفت: واقعا متاسفم که طرز فکرت اینه....
بلوط بعد از مکثی گفت: تو چه خبر؟
ساره : یه خبر جدید دارم ولی مطمئن نیستم دهنت چفت و بست داره یا نه...
بلوط با هول پایین تخت نشست وگفت: چی شده؟
ساره چشمهایش را ریز کرد وگفت: بعدا حرفهامو از زبون یکی دیگه بشنوم لهت میکنما....
بلوط تند گفت: اینقدر دهن لقم؟
ساره دستهایش را تا انجا که میتوانست باز کرد وگفت: اینقدر دهن لقی....
بلوط اهی کشید وگفت: خوب حواسمو جمع میکنم... بگو چی شده...
ساره لبهایش را تر کرد وگفت: هفته ی پیش دوستم نازنین و میشناسی؟
بلوط موهایش را از روی چشمهایش کنار زد وگفت: همون که لبهاش پروتزه؟
ساره : نه بابا... اون تیناست.... نازنین همون که موهاش و چتری میریزه تو صورتش....
بلوط: همون چتری توله سگیه... فهمیدم...
ساره مسخره گفت: خاک برسرت... خیلی هم قشنگه.... میخوام موهامو اونطوری بزنم....
بلوط خندید وگفت: خر نشیا.. تو پیشونیت کوتاهه .... اصلا بهت نمیاد...
ساره: واقعا؟ نازی میگفت خوب میشم...
بلوط : حالا ولش کن بگو چی شده... نازنین چی؟
ساره: هاتفم اون روز مامان و برده بود خرید.... بعدش که باهم برمیگردن خونه.... بگو خوب...
بلوط حرصی گفت: خوب؟ بعدش چی شد؟ اخرشو بگو من حوصله ندارم شیش ساعت صبر کنم...
ساره خندید وگفت: هیچی....نازنینم پیش من بود بعد توپذیرایی نشسته بودیم که اینا اومدن خونه... هاتف میخواست برگرده خونه که مامان نذاشت وگفت: بمون ناهارو... خلاصه هیچی هاتف کفش هاشو در میاره ومیاد تو... اصلا هم حواسش به ما نبود. بگو خوب....
بلوط صدایش را کلفت کرد وبا غیظ گفت: خووووب....
ساره هم گفت: هاتف اومد تو ... من ونازی هم بلند شدیم باهاش سلام علیک کنیم.... هاتف که اصلا منو ندید تمام مدت چشمش رو نازی بود...
بلوط میان کلامش امد وتند گفت: لابد هاتف خان نازنین و دیدن و در نگاه اول یک دل نه صد دل عاشقشون شدن....
ساره هم بلند خندید وگفت: دقیقا....
بلوط: ای ول..... پس یه عروسی افتادیم...
ساره نفس عمیقی کشید وگفت: حالا این یه دیدار بود. نازنین برای ناهار نموند.... میخواست بره خونشون که هاتف با التماس و اصرار میگه من برسونمش....
حالا نمیدونم تو ماشین بینشون چی گذشته اما هاتف که برگشت خونه کلی من و سین جیم کرده که نازی چه جور دختریه و فلانه و بهمانه... شمارش هم از خود نازی گرفته... صبح هم نازی بهم زنگ زد وگفت: که میخواد به هاتف زنگ بزنه... از قرار اونم بله... خوشش اومده...
بلوط: پس همه چی تمومه...
ساره : نمیدونم... نازنین دختر خوبیه... شیش ساله که میشناسمش.... من که از خدامه... خیلی با حال میشه....
بلوط خندید وگفت: راستی قرار شد بابا اینا که از تهران برگشتن مامان یه شب شروین اینا رو دعوت کنه.....
ساره چشمهایش چهار تاشد... با حرص گفت: بالاخره شروین یا کوروش؟
بلوط موهایش را از روی صورتش کنار زد وگفت: خوب به نظرم شروین یه کم بهتره.... حدااقل اخلاقش.... با کوروش همینجوری هستم... اما اگه بخوام زندگی کنم شروین وترجیح میدم...
ساره اهی کشید وگفت: داری خودتو سیاه بخت میکنی ها... شروین اصلا در حد تو نیست...
بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: خیلی دوستم داره ... منم ازش بدم نمیاد... حالا که هیچی معلوم نیست... مامان مخالفه بابا هم همینطور... ولی دوست دارم ببینم خانواده اشو... شایدم نخواستم...
ساره نفس اسوده ای کشید و خیالش راحت شد که دختر خاله اش انقدر که ادعا میکند عاشق پیشه و وابسته نیست.
خوبی بلوط همین بود ... انقدر بی احساس و یخ بود که بی توجه به خیلی ها از رویشان رد شود نگاهی هم به انها نیندازد.
با صدای مینا که انها را به صرف شام دعو ت میکرد هر دو از اتاق ساره خارج شدند.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#8
با رفتن اخرین گروه مهمانان سودی وریحان مشغول جمع و جور کردن خانه شدند.
وحید وبرنا با هم مشغول صحبت بودند.
بهادر رو به روی بهرام نشسته بود و به میز نگاه میکرد که از هدایای مهمانان پر شده بود. احتمالا همگی خواسته بودند تا آنها طبق رسم و اداب لباس سیاه را از تن دراورند.
بهرام میخواست سر حرف را باز کند. شاید وقت مناسبی بود تا دلگیری ها را کامل از ذهن پاک کند.
لبهایش را تر کرد کمی هم به جلو خم شد تا برای حرف زدن راحت ترباشد.
هنوز یک کلمه هم به زبانش نیامده بود که صدای زنگ ایفون بلند شد.
ونداد از اشپزخانه بیرون امد و جواب داد و دگمه ی بازکردن در را نیز فشار داد.
بهادر پرسید: کی بود؟
ونداد: اقای فرهمند...
بهادر به بهرام خیره شده بود ... حتما بعد از خواندن وصیت نامه راهش را میگرفت و میرفت.
با امدن اقای فرهمند همه به احترامش بلند شدند.
بعد از صرف چای کیف چرمی اش را باز کرد و یک پاکت را بیرون اورد. با نگاه به جمع گفت: دختر شما نیومدن اقا بهرام؟
بهرام سر جایش جا به جا شد وگفت: ازمون ارشد داشت نمیتونست بیاد...
فرهمند سری تکان داد و گفت: ترجیح میدادم ایشون هم باشن...
ونداد با خمیازه ی بلند بالایی که کشید گفت: اگه اجازه بدید من برم ...
نرسید جمله اش را کامل کند فرهمند گفت: شما حتما باید باشید ...
ونداد به پشتی مبلش تکیه داد.
فرهمند در ادامه گفت: خوب طبق رسم و خواسته ی جناب وارسته وصیت نامه رو میخونم....
فرهمند پاکت را باز کرد وگفت: طبق خواسته ی ایشون عمل میکنم ... و تای کاغذ را هم باز کرد.
با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد وشروع به خواندن کرد:
بسمه تعالی
انا لله انا الیه راجعون
اینجانب هوشنگ وارسته بدین وسیله با جوهره ی ناچیز قلم میخواهم با فرزندانم حرف بزنم... شاید این اخرین فرصت باشد که سخنانم خریدار داشته باشد.
شاید دست روزگار این چنین یک خانواده را از هم جدا کرد... شاید تقدیر ... شاید سرنوشت ...
نمیدانم این ایام را چگونه گذراندم... نمی دانم چقدر خطا وزیان داشته ام... حتی نمیدانم چقدر خیر بودم وچقدر شر... بیست سال فکرم گروی یک اتفاق ساده بودو هرگز خود را نخواهم بخشید که اگر شایسته ی پدری بودم چگونه نتوانستم پسر هایم را درست بار بیاورم میانه را بگیرم و انطور که سزاوار است انها را با امور زندگی اشنا کنم... شاید فقدان همسرم آفاق مزید بر علت بود. هنوز نمیدانم چگونه تفرقه انداختم و تساوی را به جا نیاورده ام.
...
...
...
در انتها از همه کسانم خواستارم حلالم کنند و وصیت میکنم تا دو نوه ی عزیزم ونداد و بلوط به عقد و ازدواج هم باشند.
از قدیم گفته اند که عقد دختر عمو و پسر عمو را در اسمان ها بسته اند... شاید به پاس این وصلت بهادر وبهرام هم لجبازی را کنارگذاشته و رسم برادری را به جا اورند.
شاید مصلحت دان خوبی نبودم ... اما در خواب دیدم که این وصلت حلال همه ی مشکلات خواهد بود. و این تنها خواسته ی قلبی ام است و اگر مایل اند تا ملک و املاکم میانشان تقسیم شود خواسته ام را اجابت کنند در غیر این صورت از دوست عزیزم مجتبی فرهمند میخواهم تا اموالم را به موسسه ی خیریه ی ... تقدیم کند. شاید این تنها راه چاره باشد ... کینه ها را دور بریزید ... خانواده ستون پابرجایی است ... با کینه و قهر ستونش را نلرزانید.
عزیزانم این تنها خواسته و اخرین خواهشم از شماست... شاید نپذیرید شاید پشت گوش بیندازید ... اما از شما خواستارم که اجابت کنید تا ارام باشم.
از فرزند ارشدم میخواهم تا یک گوسفند در مشهد قربانی کند و یک ماه نمازی که به علت بیماری نتوانستم ادا کنم را به جا اورد.
در اخر از شما فرزندانم میخواهم خواب خوش قبر را بر من حرام نکنید و تا زمانی که این خانواده روز اشتی و خوشی به خود نبیند دست من نیز از قبر بیرون خواهد بود... می دانم که توقع نداشتید اما راه دیگری برای من نگذاشتید.
فرزندانم من را ببخشید پدر خوبی نبودم ... اما همواره دعای خیرم بدرقه ی راهتان بوده و هست ... مرا حلال کنید واز دیگران بخواهید تا این پدر پیر را که عمرش عزتی نداشت را در اغوش عذاب رها نکنند.
تمام امور را به دست وکیلم فرهمند سپرده ام . امیدوارم راه خیر وشر را صلاح تشخیص دهید.
ببخشید و ببخشید شاید این سرشت پسندیده ی زندگی این ایام باشد.
...
والسلام.
جمع خانواده مثل چوب خشک سر جایشان نشسته بودند و به چهره ی ارام فرهمند که کاغذ را دوباره به پاکت بر می گرداند. می نگریستند.
ونداد با حرص وصدای بلندی گفت: این یعنی چی؟
فرهمند لبخندی زد وگفت: فکر میکنم بعد از عید فرصت خوبی باشه ...
ونداد سیخ ایستاد وگفت: چی؟
فرهمند رو به بهادر گفت: منم فکر میکنم زوج ایده الی باشن...
ونداد در حالی که تند نفس میکشید گفت: نمیذارّ رّ رّ رّ م... کسی تو زّ زّ زّ زندگیم ... دخالت کنه و ب ّ بّ برام تصمیم بگیره...
بهادر گفت: ونداد اروم باش.....
ونداد بی هیچ حرفی از خانه خارج شد. در ر انقدر محکم کوبید که شیشه ها به لرزه در امدند. در واقع اولین کسی بود که سالن را ترک کرد.
واکنش سریعش بهرام را به فکر فرو برد. قطعا بلوط اگر میفهمید زمین وزمان را به اتش می کشید.فرهمند توضیحاتی داد و با ارامش گفت: زمین های نیاوران ارزش میلیاردی دارن ... کارخونه ی رنگ سازی هم اگه دوباره راه اندازی بشه از ارزش سهامی بالایی برخورداره... فکر میکنم دونستنش ضرری نداشته باشه...
اقای وارسته خساست داشتند اما مقتصد کار بلدی بودند ... شمارش املاکشون قابل تأمله...
و ازبعد از خداحافظی از خانه خارج شد.
یک ساعتی از رفتن فرهمند گذشته بود.
کسی لام تا کام چیزی نمیگفت. انقدر شوکه شده بودند که کلمه در دهانشان ماسیده بود. از یک طرف زندگی دو جوان مطرح بود که انگار از همین الان موضعشان مشخص بود. و از سوی دیگر ثروتی هنگفتی بود که نمیشد به راحتی از ان چشم پوشی کرد.
بهادر به باغ رفت... به نظرش هوای خانه خفه بود.
نفسش را سنگین بیرون فرستاد و با خستگی به استخر تاریک وخالی خیره شده بود.
جلوی چشمش دو بچه ی بازیگوش دور تا دور استخر می دویدند...
بلوط با لحن بچگانه جیغ میکشید و عروسکش را می خواست ... ونداد هم میدوید و مخالفت میکرد.
بلوط گریه میکرد و ونداد می خندید... کنار بهرام ایستاده بود و کباب ها را به سیخ می کشید و به بازی بچه ها نگاه میکرد ... به برنا و وحید و ویدا که فوتبال بازی میکردند و صدای خنده های ریحان و سودی که مدام در رفت امد به باغ و اشپزخانه بودند.
اقا بزرگ چانه اش را به عصایش تکیه داده بود در ایوان روی صندلی گهواره ای اش شاهنامه میخواند. هوای بهاری وشکوفه ی گل ها باغ را رنگین کرده بود.
با صدای جیغ ویدا سرها به سمت او چرخید.... ونداد کنار استخر ایستاده بود و عروسک بلوط در اب افتاده بود. از بلوط خبری نبود.
به سمت استخر دویدند... بلوط روی اب بی حرکت مانده بود. بهرام نفهمید چگونه او را از اب بیرون کشید... کمی بعد نفسش بالا امد ...
ریحان گریه میکرد و سودی ماتش برده بود. بهادر و اقابزرگ خدا را شکر کردند .... صدای فریاد بهرام که سرونداد داد کشید نگاه ها را به ان سمت کشاند.
بهرام مدام داد وفریاد میکرد. ونداد چشمهایش پر از اشک بود. در اخر صدای سیلی محکمی از یک دست مردانه به صورت بچگانه ی او فرود امد ... بهادر از جا بلند شود ... تند به سمت بهرام رفت و با عصبانیت گفت: حالا مگه چی شده؟
دعوایشان بالا گرفت...
گفت : دخترم نزدیک بود غرق بشه...
گفت: حالا که غرق نشد ...
ناسزاها بالاتر رفت ... دست به یقه شدند ... یکی مدعی بود که دخترش تا مرگ رفت و امد ... دیگری ادعا داشت که چرا پسرش را به باد کتک گرفت...
انقدر صدایشان بلند بود که همه ساکت و مثل مجسمه خشک شده بودند.
ونداد ایستاده بود . چهارسال بیشتر نداشت... از لاله ی گوشش خون غلیظی می امد ...یقه ی تی شرت لیمویی اش خونی بود کمی بعد جلوی دید همه نقش زمین شد.
با صدای خرش خرش برگها سرش را به عقب گرداند. سایه ی بهرام را دید ...

نفس عمیقی کشید وگفت: بیست سال گذشت...

بهرام جلوتر امد وگفت: مثل برق وباد ...

بهادر اهی کشید وگفت: همه چیز از همین جا شروع شد....

بهرام درست شانه به شانه اش ایستاد وگفت: همین جا... نه یه قدم عقب تر... نه یه قدم جلوتر...

بهادر سیگاری اتش زد وگفت: وقتی مرد بالای سرش بودم... ته چشماش میخوندم که دلش میخواست تو هم کنار ش باشی...

بهرام نفسش را رها کرد و به بخار دهانش خیره شد وگفت: نخواستین که باشم...

بهادر سکوت کرد. در ارامش سیگارش را می کشید و بهرام به استخر خالی که در تاریکی فرو رفته بود نگاه میکرد و خاطرات باز تداعی میشدند.

بهادر ته سیگارش را به زمین انداخت و با پنجه رویش را فشار داد وگفت: من احتیاجی به مال و املاک ندارم... پسرم اگه نخواد ...

بهرام میان کلامش امد وگفت: میتونی بگذری؟

بهادر: چرک کف دسته...

بهرام: یه قرون دوزار نیست...

بهادر پوزخندی زد وگفت: پس تو راضی ای؟

بهرام به نیم رخ برادرش خیره شد وگفت: تو هم ناراضی نیستی... میدونم که بدت نمیاد یه شعبه ی دیگه به شرکتت بزنی... یه سامونی به زندگیت بدی...

بهادر: اما نه به قیمت ...

بهرام: به قیمت چی؟ خواست بچه ها؟

بهادر نمی دانست چه جوابی بدهد. بهرام راست میگفت... مبلغ ناچیزی نبود که بتوان به راحتی از ان گذشت .

بهرام در ادامه گفت: هرچند دخترم ارزشش بیشتر از این حرفهاست...

بهادر تند به سمتش چرخید وگفت: اگه فکر میکنی پسر منه که لایق دختر تو نیست کاملا در اشتباهی... پسر من وقتی پونزده سالش بود نفر دوم المپیاد شیمی شد... از شخصیت و ادب هیچ چیزی کم نداره... تو هفده سالگی وارد دانشگاه شد ... بدون هیچ تاخیری ...همین الانم دانشجوی سال اخر ارشده ...توی بهترین دانشگاه تهران... توی ارکست سمفونی یه گروه موسیقی پیانو میزنه ... اگه فکر میکنی به خاطر نوع حرف زدنش ادم بی ارزشیه ... بدون که مسبب بی ارزشی پسر من تویی . .. اینو هیچ وقت یادت نره...

بهرام کاملا به سمتش چرخید وگفت: هیچ وقت نمیخواستم طوریش بشه.... هیچ وقت...

بهادر با صدایی که تحت کنترل خودش نبود گفت: چطور تونستی روی یه بچه ی 4 ساله اونطوری دست بلند کنی...

بالاخره سر درد و دلشان باز شد...

بهرام سرش را پایین انداخت وگفت: فکر کردم دخترم مرد... جای من بودی همین کار و میکردی...

بهادر با صدای عصبی ای گفت: اره جای تو بودم یه بچه ی چهار ساله رو طوری میزدم که صد درصد شنوایی گوش چپش و کامل از دست بده... راست میگی... منم بودم همین کار و میکردم...

بهرام لبهایش را گزید وگفت: من نمیخواستم ...

بهادر: اره ... نمیخواستی... اونقدر شوکه شده بود که تا چند وقت حرف نمیزد ... به زور هزار تا گفتار درمانی وشنوایی سنجی و کوفت وزهرمار وقتی هشت سالش بود تونست چهار کلمه رو به زبون بیاره... یک سال عقب افتاد.... عقب افتادنش به جهنم... موقع حرف زدن ... حرف زدنشو شنیدی نه؟ الان بیست و چهار سالشه... نگاش کن... ببین چه به روزش اوردی... با مکث زیر لب گفت: نمیخواستی ... و با لحن تاسف باری باز تکرار کرد: نمیخواستی...

بهرام چشمهایش پر از اشک بود . با صدای گرفته ای گفت: هزار با عذرخواهی کردم....

بهادر: به چه دردم میخورد وقتی زندگی بچم از این رو به اون رو شد؟

بهرام : تو هم کم جبران نکردی... بابا هم طرف تو روگرفت... یادتون رفت منوبا چه فضاحتی از خونه ی خودم بیرون انداختین؟

بهادر: تو هم کم نذاشتی... تو اوج بی پولی و ورشکستگی سهامتو از شرکت بیرون کشیدی. .. از سر لجبازی و خود خواهی...

بهرام با عصبانیت دادزد: من خودخواهم؟ وسط زمستون چیکار میکردم؟ رفتم یه شهر غریب ...بیست سال تمام تک وتنها خودم جون کندم.... حالا من خود خواهم؟

بهادر سرش را به سمت دیگری چرخاند وگفت: اره خودخواهی... همه عصبی بودیم... همه ناراحت بودیم.... مشکل ونداد و شرکت و هزار درد دیگه با هم سرمون اوار شد... تو میدون وخالی کردی... پدر و برادرتو تنها گذاشتی.... حالا ببین کی خودخواهه....

بهرام خواست حرفی بزند که صدای سودی بلند شد واز انها خواست برای صرف شام به داخل بیایند.

بهادر خواست برود که بهرام دستش را روی شانه ی برادرش گذاشت وگفت: توقع نداشتم منو با دست خالی تنها بذارید ... نه از تو... نه از بابا....

بهادر از سر شانه به او نگاه کرد وگفت: بیست سال گذشته ...

بهرام تلخ گفت: گذشته ها گذشته...

بهادر: دلم نمیخواد بابا اون دنیا هم نگران الان ما باشه... شاید بشه بچه ها رو راضی کرد...

بهرام ارام گفت: مهم اینده ی اون هاست...

بهادر: من از پسرخودم اطمینان دارم...

بهرام حرفی نزد. بلوط تند بود... سرخود بود ... گستاخ بود... او اطمینانی نداشت.

بهادر نا امید از جواب بهرام نفسش را مثل اه از سینه خارج کرد و به سمت خانه راه افتاد.

بهرام حس کرد شاید حرف زدن حلال مشکلات باشد اما زمان التیام بخش است... دیگر دو مرد جوان لجوج نبودند که از سر خودخواهی و لجبازی برای هم سینه سپر کنند. حالا هر دو پنجا ه و خرده ای سن داشتند ... دیگر موهای سرشان بیشتر سفید بود ... حالا دیگر وقت و حوصله ی بحث را نداشتند.

پشت سرش وارد خانه شد... کاش میشد زمان را به عقب کشید.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
در را با کلید باز کرد ... از سرو صدایی که در خانه پیچیده بود فهمید که بعد از چهار روز بالاخره پدر ومادرش بازگشتند.
با صدای بلندی گفت: سلام....
ریحان از اشپزخانه بیرون امد وگفت: سلام به روی ماهت....
خواست بلوط را به اغوش بگیرد که بلوط با غر گفت: اووو... انگار شصت ساله منو ندیده... و از مادرش فاصله گرفت وگفت: چه خبر؟
بابا وبرنا کوشن؟
ریحان روی مبلی نشست وگفت: سلامتی... صبح ساعت چهار رسیدیم... کجا بودی؟ هرچی موبایلتو گرفتم در دسترس نبود.
بلوط: هیچی با دوستام نهار بیرون بودیم...
ریحان لبهایش را تر کرد وگفت: ازمونت چطور بود؟
بلوط گردنش را به علامت معمولی بود چپ وراست کرد وگفت: تو تعریف کن؟ چقدر دستتون میاد؟
ریحان شوکه گفت: چی؟
بلوط از ظرف میوه سیبی برداشت وگفت: چقدر گیرتون میاد.... فک کنم این بابابزرگه خیلی خرمایه بوده نه؟ لابد یه مایه ی تپل افتاده دست بابا نه؟؟؟
ببینم بالاخره میزنی تو گوش یه دویست وشیش ؟ و روی مبل لم داد وگفت: یه دویست شیش سفید رینگ اسپورت عروسکی... عاشششششششقشممم... باشه مامان... به بابا بگو ... هرچی بهش ماسید اندازه ی یه دویست شیش مال منه ... جز اونم دیگه هیچی نمیخوام... خوب؟
ریحان حرفش نوک زبانش بود. اما بهرام گفته بود که تا شب خودش به نوعی به بلوط همه چیز را می گوید اما دریک فرصت مناسب.
با صدای چرخش در برنا و بهرام با هم وارد خانه شدند ...
بلوط سلامی کرد و بهرا م رفت به اتاقش تا کمی استراحت کند.
برنا از مادرش چای خواست وروبه روی بلوط نشست وگفت: خوبه.... پیشرفت کردی... نبودیم خونه رو به اتیش نکشیدی....
بلوط با سرو صدا سیب دومش را تمام کرد وگفت: ببینم چقدر کاسب شدیم؟
برنا دهانش را باز کرد بگویدهیچی که با اشاره ی مادرش ساکت شد وگفت: فعلا مشخص نیست...
بلوط با حرص گفت: دکی.... یعنی از این بابابزرگه هیچی دشت نکردید؟ مگه میشه؟
ریحان تند گفت: بلوط.... این چه طرز حرف زدنه؟
بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: مگه چشه؟ ریحان جون گیر نده... بوس بوس...
ریحان چشم غره ای به او رفت وبلوط به اتاقش رفت تا با کامپیوتر خودش را سرگرم کند.
ریحان کنار برنا نشست وگفت: یعنی چی میشه....
برنا : فکر کنم اگر راضی بشن بزنن همدیگرو بکشن....
ریحان به برنا خیره شد وگفت: اینقدر دل منو به اشوب نکش...
برنا: بچگیشون اون بودن ... وای به حال الان...
ریحان اهی کشید وگفت: طفلک دخترم...
برنا به مادرش خیره شد وگفت: طفلک اون ونداد بدبخت که مجبور این فتنه رو تحمل کنه...
ریحان ناراحت گفت: به مردم چی بگم...
و ارام به گریه افتاد.
در میان بغضش گفت: این خدا امرزیده وصیت بود که کرد.... دختر طفل معصومم به پای کی بسوزه؟ بگم دختره رو دستم مونده بود که دادمش به یه پسر که زبونش جوته.... میگیره...
برنا ابروهایش را بالا داد وگفت: چی ؟ جوت یعنی چی؟ باز تو به اصالت شیرین رشتی برگشتی مر جان...(مادر جان)... تی بلا می سر ول آکن این حرافرو....(بلات توی سرم ول کن این حرفا رو....)
ریحان از نوع حرف زدن برنا لبخندی زد وگفت: ادای مادرتو درمیاری؟
برنا نفس عمیقی کشید وگفت: مادر من... از الان نشستی زانوی غم بغل گرفتی... ونداد که پسر بدی به نظر نمیاد....
ریحان مستاصل گفت: ما چه میشناسیمش مادر... تازه من از چشماش میخونم که کینه ی باباتو به دل گرفته.... اگه بلایی سر دخترم بیاره من چه خاکی به سرم بریزم...
برنا بلند خندید وگفت: اون مادر فولاد زره بلایی به سر کسی نیاره .... نه مامان جون... من از وحید پرسیدم.... بازم میرم سوال میکنم... ونداد به نظر من اروم وسر به زیر بود ... هرچند نمیشه الان قضاوت کرد... شاید بابا این شرط ورد کنه....
ریحان دماغش را بالا کشید وگفت: من شوهرمو خوب میشناسم.... تیرو طایفه ی وارسته همشون عشق پول وثروتن.... همه هم از باباشون این رگ خساست وگرفتن.... خیالت راحت... بابات از همه ی زندگیش بگذره از ارث واموال باباش نمیگذره....
برنا لبخندی زد وریحان گفت: خدا شب و به خیر کنه... خدا کنه تو روی بابات در نیاد...
برنا چیزی نگفت. هرچند ته دلش هم کم وبیش حرفهای مادرش را قبول داشت.
بلوط در اتاقش نشسته بود و حین گوش داده به موزیک با کوروش حرف میزد. درو اقع توجیه می اورد.
کوروش توپید :اگر بین تو واون هیچی نیست پس چرا قراره بیاد خواستگاریت؟ چرا به من گفت که تو موافقی؟
بلوط کلافه گفت: خوب برای هر دختری خواستگار میاد...
کوروش نفس بلندی کشید وگفت: میدونم... میدونم... اما اگه بین تو و اون رفیق شفیقم هیچی نیست چرا اصرار داره که تو موافقی...
بلوط نمی دانست چه بگوید. حرفهای کوروش کلافه اش کرده بود.
دست اخر از سین جین های او عصبی گفت: اصلا حرف حساب تو چیه؟
کوروش پشت تلفن فریاد زد: برای چی شروین قراره بیاد خواستگاریت؟
بلوط لبه ی تختش نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت وگفت: خوب برای هر دختری خواستگار میاد...
کوروش با حرص گفت: پس تو راضی نیستی؟
بلوط موزیانه گفت: هنوز قطعی فکر نکردم...
کوروش با حرص و مسخره گفت: پس ممکنه قطعی فکر کنی؟
بلوط: اولا که اینقدر سر من داد نکش... ثانیا زندگی من به خودم مربوطه... ثالثا لزومی نمی بینم که برات توضیح بدم...
کوروش باصدای بلندی گفت: من احمق و بگو وقتمو با یه ادم بی ارزش تلف کردم...
بلوط با این حرف جوش اورد... با صدای بلندی که تحت اراده اش نبود گفت: منم برات متاسفم... فکر کردی کی هستی..... منو بگو که میخواستم بهت فکر کنم ... اصلا تو یکی ارزش یک دقیقه حرف زدن هم نداشتی... بی لیاقت ... حالم ازت بهم میخوره... و با جیغ افزود: عوضی کثافت ... در نهایت بی انکه برای پاسخ های کوروش لحظه ای صبر کند گوشی اش را به کل خاموش کرد.
برنا در اتاق را باز کرد و گفت : چرا جیغ میکشی؟
بلوط کاملا سرخ شده بود و تند نفس میکشید... هنوز فکرش در گیر ان بود که چطور کوروش بی خاصیت توانسته بود به خودش چنین اجازه ای دهد که چنین حرفی را به او بزند.... پسرک بیشعور ... اصلا در حدی نبود که او بخواهد را جع به حرفهایش ناراحت شود... تن لش .... !
برنا باز پرسید: چی شده؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟
بلوط به او نگاه کرد... کی وارد اتاقش شده بود که نفهمیده بود؟
به برنا هم توپید وگفت: تو چرا در نزدی؟ این اتاق مگه در نداره؟
برنا یک قدم عقب رفت وگفت: چته بابا ... چرا الکی پاچه میگیری؟
بلوط سیخ ایستاد و در حالی که دستهایش دو طرف بدنش اویزان بودند و انها را مشت کرده بود سرش را جلو تر از نیم تنه اش داد وبا غیظ گفت: بروووو بیروووون... به تو هیچ ربطی نداره....
برنا با غیظ گفت: به درک.... و از اتاق خارج شد ودر را محکم بست.
صدای کوبیده شدن در و نفس های تند بلوط با هم یکی بود.
بلوط حرصی با خودش حرف میزد: مرتیکه ی احمق... همتون عین همید....فکر کرده کیه ... پسره ی نفهم... فکر کرده برام مهمه... مینازم به شروین .... احمق روانی... اه ه ه ه.... وروی تختش ولو شد وبه سقف خیره شد. بلایی به سر کوروش بیاورد که ان سرش نا پیدا... نشانش میداد بی ارزش کیست!
*****************
*****************
ریحان در حالی که ظرف محتوی سالاد را روی میز میگذاشت گفت: برنا برو بلوط وصدا کن بیاد شام....
برنا محل مادرش نگذاشت وگفت: به من هیچ ربطی نداره....
ریحان ابروهایش را بالا داد وگفت: باز چه خبر شده؟
برنا کنترل را روی میز گذاشت و به سمت میز امد وگفت: اگه بیشتر رو ادب اون دختر هارت وقت میذاشتی اینطوری نمیشد... رفتم تو اتاقش پاچه میگیره
...
ریحان لبش را گزید وگفت: این چه طرز حرف زدنه...
برنا با غر ولند گفت.... بدبخت ونداد....
ریحان با تشر گفت :یه وقت جلوش نگی ها... الان وقتش نیست بدونه ....
هنوز حرفش تمام نشده بود که بهرام گفت: اتفاقا الان بهترین فرصته... بهتره زودتر بهش بگیم..
ریحان با اخم گفت: یعنی تو تصمیمت جدیه؟
بهرام اهی کشید وگفت: نمیتونم منکر این بشم که ته دلم راضی نیست...
ریحان با پوزخندی گفت: اما سر دلت خیلی هم راضیه...
بهرام با اخم گفت:ریحان ... کار درست همینه... این خواست یه پیرمرده ... من نمیتونم حالا که دستش از دنیا کوتاهه پا روی حرفش بذارم...
ریحان با ناراحتی گفت: بگو نمیتونی از ثروت بابات چشم برداری... نگو نه که باور نمیکنم... اگه به تو باشه حاضری زن وبچه اتو فدای یه قرون دوزار بابات کنی... مفت باشه کوفت باشه ... مگه برای تو اینده وزندگی دخترت مهمه؟
بهرام با تندی گفت:ریحان....
ریحان بغض کرده بود ... از پله ها بالا رفت تا دخترش را برای صرف شام صدا کند.
شام در جو سنگین و ساکتی صرف شد.
بلوط بشقابش را به اشپزخانه برد ... برای اولین بار از حرفهای نصیحت وارانه ی مادرش در امان ماند... اصولا ریحان این مواقع حس شرح موازین شوهر داری اش گل میکرد و اینقدر اینچنان و انچنان خانه ی همسر را میگفت که بلوط کلافه مجبور میشد حداقل یکی دو تا از وسایل سفره را به اشپزخانه ببرد.
خواست به اتاقش برود که بهرام اهمی کرد وگفت: بلوط بشین باید باهات حرف بزنم...
بلوط به پدرش خیره شدو با بی حوصلگی گفت: من خستم... خوابم میاد... باشه بعد....
بهرام با تحکم گفت: بلوط....
بلوط به پدرش نگاهی کرد وگفت: چیـــه؟ خوب خوابم میاد... واسه خوابم باید اجازه بگیرم؟ و دو پله ی دیگر بالا رفت .
بهرام باز گفت: مگه با تو نیستم؟ راجع به وصیت نامه است... فکر کردم دوست داری بدونی.....
بلوط نفسی کشید و حینی که ریز بینانه به پدرش خیره شده بود گفت: وصیت نامه؟ اگه چیزی بهم میماسه میام...
ریحان با غر گفت: این چه طرز حرف زدنه یه دختره اخه...
بلوط بی اهمیت به غر غر مادرش پله ها را پایین امد ورو به روی پدرش نشست و با چشمان سرحالی که در ان شور وشوق از تماشای ذهنی یک رویای ماشین رینگ اسپورت سفید بود روبه روی پدرش نشست.
بهرام خم شد تا از سینی یک لیوان چای بردارد.
بلوط با لبخند مکارانه ای گفت: خوب چه قدر گیرت اومده؟ ماشین من کی اماده میشه؟
بهرام قندی در دهانش گذاشت واهسته گفت: هنوز هیچی...
باد هیجان بلوط یکباره خالی شد. پس چه؟
بهرام در ادامه گفت: البته همه چیز به تصمیم تو برمیگرده... و با من من گفت: راستش شرطیه که اجراش به گردن توه....
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت:شرط؟ چه شرطیه؟ اگه منظورت قبولی تو ارشده... من بهت قول میدم تهران قبولم... ازمون عالی بود....
هرچند در صداقت کلامش شک داشت اما دویست وشش مهمتر از یک دروغ مصلحتی بود.
بهرام به چشمهای ابی دخترش خیره شد وگفت: تو قصد ازدواج داری؟
بلوط چشمهایش را گرد کرد. پس یعنی شروین را باید رد میکرد تا صاحب یک دویست وشش شود. خوب میتوانست شروین را به یک اتومبیل صفر بفروشد. چندان مهم نبود... او هم یکی بود مثل کوروش....!
با ارامش گفت: خوب نه...
بهرام متعجب گفت: نه؟
بلوط: اره دیگه... شما که مخالف هستین ... نه...
بهرام هومی کشید وگفت: اگه یه ادم درست وحسابی پیدا بشه چی؟
ریحان اهی کشید وبهرام با اخم به او خیره شد.
بلوط در فکر بود. از یک طرف پدرش با پا پیش میکشید از یک طرف هم پس میزد... خوب اگر شروین مقبول بود... !فکرش همینجا کات شد. یعنی باید ازدواج میکرد تا یک ماشین داشته باشد؟این دیگر چه منطق مزخرفی بود؟
بلوط با گیجی گفت: من نمیفهمم یعنی چی؟
بهرام سنگین نفسش را بیرون داد و چایش را تا انتها سر کشید و کمی روی مبل جا به جا شد وگفت: من یه مورد خیلی خوب و سراغ دارم....
بلوط چشمهایش را ریز کرد و بهرام به ان نگاه سرد و کنجکاو خیره شده بود.
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت: حالا کی هست؟
برنا ماتش برد خواهرش چه ریلکس و راحت بود... شاید هر دختر دیگری این مواقع از سرخ وسفید شدن و اب شدن غش میکرد... بلوط تازه شق ورق تر هم نشسته بود.

[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#10
بهرام با مکثی طولانی پاسخ داد :... ونداد...
بلوط بی هیچ حالتی در صورتش گفت: چــــی؟
بهرام نفسش را بیرون داد وگفت: ونداد... پسر عموت...
بلوط تا انجا که به یاد داشت یک پسر عمو بیشتر نداشت ان هم وحید ... هان ان پسرکی که جلوی در در لحظات اخر زیارتش کرده بودند .
چه اسم عجیبی داشت.
به هر حال چهره اش را به یاد نمی اورد. خمیازه ی بلندی کشید و گفت: حالا واسه ی چی میخواین واسه ی من شوهر انتخاب کنین ... مگه خودم چلاغم؟
بهرام با حرص که از رفتارهای بلوط منشا می گرفت گفت: وصیت پدرم این بوده....
بلوط بی اهمیت به پدرش سیبی از روی ظرف میوه برداشت وگفت: خوب چرا؟ اون که منو نمیشناخته ... منم که اونا رو نمیشناسم واسه ی چی باید قبول کنم...؟
بهرام با نگاه چپ چپی گفت: ثروتش میلیاردیه ... نمیشه به همین راحتی سپردش دست خیریه....
بلوط با لبخند موزیانه ای گفت: خوب من اگه راضی نباشم چی؟
بهرام با عصبانیت گفت: تو خیلی بیجا میکنی....
بلوط خندید وگفت: از این پولای میلیاردی به من نرسه من هیچ کاری واست نمیکنم ... بعدشم اصلا به من چه گور بابای ماشین .... و از جا بلند شد و بی توجه به چهره ی سرخ شده ی پدرش ونگاه متعجب برنا ومادرش به اتاقش رفت.
بهرام با صدای بلندی فریاد زد : اخر هفته میریم تهران تا تو و ونداد همدیگرو ببینین... عید هم مراسم ازدواجتونه... شنیدی چی گفتم؟
بلوط در عوض جواب صدای ضبط را بلند کرد.
بهرام دیگر از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود. کاش این دختر کمی عقل در کله اش داشت... معلوم نبود به چه کسی رفته است با این همه اخلاق ورفتار غیر قابل توجیه و بچگانه ... انگار نه انگار یک دختر بیست و دو ساله است ... !
******************
**************************
********************************
با صدای زنگ تلفن خوابش به کل پرید... دقایقی بعد به سختی از جایش بلند شد ... خمیازه ای کشید و حوله اش را برداشت و از اتاق خارج شد و به حمام رفت.
هنوز شیر اب گرم را باز نکرده بود که صدای مادرش را که با وحید صحبت میکرد را شنید.
سودی با ناراحتی میگفت: الان ریحان زنگ زده بود....
وحید: خوب؟
سودی: مثل اینکه بلوطم راضی نیست....
وحید انگار خیلی عصبانی شد و با حرص گفت: بیخود... اینا هم دیگه شورشو در اوردن .... این از ونداد... اونم از اون دختره... نکنه میخواین هممون به خاک سیاه بشینیم؟
سودی: خدا نکنه... اما وقتی دلشون راضی نیست که نمیتونیم مجبورشون کنیم....
وحید باز با داد وفریاد گفت: مامان میفهمین چی میگین؟ این درسته که تو این بدبختی و بی پولی به خاطر دو تا بچه پشت کنیم به ثروت اقا جون؟ ببین مامان من و الناز تصمیم گرفتی با سهممون از ایران بریم... اگه این دو تا هم بخوان به خاطر رفتار احمقانه اشون زندگی بقیه رو نابود کنن من یکی از همین الان میگم که برادری به اسم ونداد ندارم.... و صدای قدم هایش را روی پارکت شنید...
ونداد با حرص شیر اب داغ را تا انتها باز کرد ویکباره زیر دوش رفت ... از داغی خودش و داغی اب تنش می سوخت ... اما حرفهای برادرش سوزاننده تر بود.
هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی رفت...!
زود از حمام بیرون امد... صورت وچشمانش به کل سرخ بود. در اتاق کمی عطر وادکلون به خودش پاشید وکیفش را برداشت و به سالن رفت.
پدرش و وحید وسودی در اشپزخانه مشغول صرف صبحانه بودند.
بی تو جه به انها حتی سلامی هم نکرد و ازخانه خارج شد. سوار اتومبیلش شد و ماشین را روشن کرد.... الکی گاز میداد این لعنتی چرا حرکت نمیکرد....
چشمش به ترمز دستی افتاد که بالا بود... با حرص پایین فرستادش و با یک حرکت پایش را روی پدال گاز فشار داد و ماشین به جلو پرتاب شد ... بی اهمیت به در باز پارکینگ وارد خیابان اصلی شد.
ماشین را دوبل پارک کرد و به سمت کافی شاپ رفت.
ارسلان حینی که مشغول طراحی با کف یک کاپوچینو بود نفس عمیقی کشید وگفت: به به احوالات مهندس ... چطوری پسر؟
ونداد روی یکی از صندلی های بلند جلوی پیشخوا ن نشست وگفت: اف ّ فّ فّ افتضاح...
ارسلان سرش را بالا گرفت وگفت: چیزی شده؟
ونداد شانه ای بالا انداخت وگفت: سّ سرت خیلی شلوغه؟
ارسلان: واسه تو نه...
ونداد به چشمهایش خیره شد و ارسلا ن با نگرانی گفت: چی شده؟
ونداد اهی کشید وگفت: دارم میفتم تو چ ّ چّ چّ چاله...
ارسلان چشمهایش گشاد شد وگفت: عین ادم حرف بزن...
ونداد: دارم زّ زّ زّ زن میگیرم...
ارسلان با خنده گفت: تا باشه از این چاله ها... و با مکث گفت: صبر کن ببینم... تازه چهلت پدربزرگت گذشته که ... به این زودی؟
ونداد موهایش رابا هم دو دست کشید وگفت: ب ّ بّ بّ بد بختی منم همینه...
ارسلان: بابا اسکولمون کردیا... صاف وپوست کنده بنال ببینم چه مرگته؟
ونداد با حرص گفت: وصیت نامه اشه...
ارسلان گیج گفت: نمی فهممت ونداد... چرا لقمه رودور سرت می پیچونی...
ونداد پاکت سیگارش را بیرون اورد وگفت: بیخیال...
ارسلان نفسش را فوت کرد وگفت: والله تو زمان قدیم دخترشو وزوری شوهر میدادن ... الان که جدیده... صبر کن ببینم جدی جدی میخوان زوری زنت بدن؟
ونداد کلافه گفت: بیخیال دّ دّ داداش.... من اومدم اینجا حالم عوض بشه ...
خواست بلند شود که ارسلان دستش را گرفت وگفت: کجا حالا؟
ونداد: برم به بدبختیم برسم...
ارسلان به زور او را نشاند وگفت: خیلی خوب بابا جوش نیار... شب خونه ی جهان شب شعره... میای؟
ونداد: تا شب...
ارسلان باز گفت:حالا دختره کی هست؟
ونداد نفسش رافوت کرد وگفت: نمیدونم... یعنی ولش کن.
ارسلان میدانست اگرنخواهد چیزی را بگوید حرف از دهانش بیرون نمی اید. بیشتر ازاین هم کنجکاوی نکرد.
فنجان قهوه ای جلویش گذاشت وگفت: راستی کارت چی شد؟
ونداد به یاد ان روز صورتش درهم رفت و با کسلی گفت: هیچی... به هیچی...
ارسلان کمی کیک خورد وگفت: علیرضا رو میشناسی؟
ونداد: همون که ترم یک باهم بودیم؟
ارسلان:اره اون...
ونداد:خوب؟
ارسلان:بهم پیشنهاد کار داده...
ونداد فنجانش را به لبهایش چسباند وگفت: چی؟
ارسلان:پدرش عضو هیئت علمی دانشگاه ازاده ...
ونداد:کدوم واحد؟
ارسلان: شهر ری...
ونداد:خوب؟
ارسلان: بهم پیشنهاد داده که برم استاد یار بشم...
ونداد:خیلی خوبه که....
ارسلان: پس کافی شاپ و کی بگردونه؟
ونداد پوکی به سیگارش زدوگفت:خوب تو چرا این همه سال درس خوندی ؟ که اخرش بشی یه قهو ّ وّ وّه چی... وخندید.
ارسلان با حرص گفت: من از این کار بیشتر خوشم میاد تا اینکه محلولا رو قاطی کنم....
ونداد:اینقدر قهوه ها رو قاطی کردی کجا رو گرفتی؟
ارسلان لبخندی زد وگفت:حداقل یه پژو که ازتوش دراومد...
ونداد: خوب خدا رو ش ّ شّ شّکر...
ارسلان : حالا نظرت چیه؟
ونداد:راجع به چی؟
ارسلان:تدریس... اینکه بشی استاد یار... علیرضا میگفت دانشگاه ازادیا بخصوص ترم یکی ها استادای لیسانسه براشون میذارن تو که ارشدی...
الانم که کارچندانی نداری.... مونده پایان نامه ات ... اوه گفتم پایان نامه یادم باشه با هم صحبت کنیم...
ونداد پوزخندی زد وگفت: منو گیراوردی ارسلان؟
ارسلان:واسه چی؟
ونداد خندید وگفت: من چطوری برم بهشون تدریس کنم؟
ارسلان: بقیه چه طوری میرن؟
ونداد: تو سرت به جایی نخورده؟
ارسلان ته مانده ی فنجانش را سر کشید وگفت:نه.... مگه شغل بدیه؟
ونداد با حرص گفت: م ّ مّ مّ من به دّ دّ دّ دردش میخورم؟
ارسلان به حرص صورت سرخش نگاه میکرد. با کلافگی از یک لحظه فراموشی از شرایط دوستش با من من گفت : چرا که نه... مهم سواده ادمه...
ونداد پوزخندی زد و محلش نگذاشت.
ارسلان باز گفت: حالا مگه چه اشکالی داره؟
پول قهوه وکیک را روی پیش خوان گذاشت و بدون خداحافظی از کافی شاپ خارج شد.
ارسلان تا جلوی درامد اما ونداد سوار ماشینش شد و گازش را گرفت و رفت.
**********************
بها در خان حینی که روزنامه اش را روی میز می گذاشت رو به ونداد که مشغول تماشای فوتبال بود گفت: فکراتو کردی؟
ونداد: راجع به چی؟
بهادر خان پیپش را روشن کرد وگفت: راجع به بلوط و ازدواجتون...
ونداد: جوابمو گفتم...
بهادر:فرداشب بهرام و خانواده اش میان تهران... تا عید یه مدتی با هم هستید و بعدشم که ای شالا خوشبخت بشید...
ونداد: بّ بّ بّ به همین راحتی؟
بهادر: این اخرین خواسته ی یه متوفی است... اگه میتونی بگذری بگو منم بتونم...
ونداد: زّ زّ زّ زندگیم و به خّ خّ خّ اّ اّ اّ اّ ط ّ ط ّط ّ ط ّ ط ّ ...
وحید از سوی دیگر گفت: خاطر...
ونداد نفسش را فوت کرد وگفت: بخاطر یکی دیگه خراب کنم؟
سودی سینی چای را روی میز گذاشت وکنار ونداد نشست وگفت: اخه تو که هنوز ندیدیش... دختر خوبیه.... خوشگله... چی از این بهتر؟
ونداد مستاصل گفت: از کجا میدونی خوبه؟
سودی ماند چه بگوید... بهادر از جایش بلند شد وگفت: کس دیگه ای تو فکرته؟
ونداد هم از جایش بلند شد وگفت: ش ّ شّ شّ شّما فکر کنید اره...
بهادر با تعجب به اونگاه میکرد.
وحید با خنده گفت: راست میگی؟ اون بی عقل کی هست؟
سودی با تندی گفت: وحید ... و رو به ونداد با لبخند گفت: راست میگی مادر؟
ونداد اشفته فکرکرد چرا باید این کارها اینقدر تعجب بر انگیز باشد.
با حرص گفت: بله سودی...
وحید ریز ریز میخندید در همان حال گفت: اسمش چی هست حالا؟
ونداد باید به دروغی که گفته بود بیشتر پر وبال میداد.انگار مورد پذیرش واقع شده بود.
نفسش را با ارامش بیرون فرستاد وگفت: سّ سّ سّپ پّ پّیده.... سپیده...
وحید مسخره گفت: تافردا صبح طول میکشه که اسمشو بگی...
بهادر پسرش را میشناخت. دروغ گفتن بلد نبود. درعمرش هم با یک دختر حرف نزده بود... خجالتی بود... شاید به خاطر وجود مشکلش شاید هم به خاطر ذات پاکش... با این حال نفس راحتی کشید و با قاطعیت گفت: دروشو خط بکش... فعلا تو عملا نامزد داری....
ونداد به پدرش نگاه میکرد. با عصبانیت گفت: نّ ن ّ نمیتو تو تو تو ... نمیتونید م ّ مّ مّ مجبورم کنید...
بهادر نفسش را سنگین بیرون فرستاد وگفت: به هر حال این خواست پدرمه... چه بخوای چه نخوای گردن تو وبلوطه...
ونداد پوزخندی زد وگفت: تا بود که باهاش م ّ مّ مّ مثل یه ادم اضافی رفتار میکردید...
بهادر با عصبانیت گفت: ونداد....
ونداد سرشو با حرص تکان داد وگفت: من مّ مّ مّ مجبور نیستم...ت ّ تّ تاوان عذاب وجدانتونو بدم...
بهادر یک قدم به سمتش رفت وگفت: عید مراسم ازدواج تو وبلوطه.... دیگه هم تمومش کن... حرف اخرم وزدم...
ونداد: باشه ... اما کاری مّی مّی مّی میکنم که ... به پّ پّ پّ پام بیفتید ازش جدا شم...
بهادر خشکش زد.
ونداد بی هیچ حرف دیگری سالن را ترک کرد و به اتاقش رفت. در را محکم کوبید. صدای برخورد توپ تنیسش با دیوار شنیده میشد.
داشت فکرمیکرد چرا باید زیر بار حرف زوری برود که هیچ تمایلی درانجامش ندارد.
حتی چهره ی بلوط را هم به یاد نمی اورد. چگونه میتوانست با کسی که حتی یک بار هم او را از نزدیک ندیده و از علایق و حرفهایش و خواسته هایش اگاهی ندارد تا اخر عمر سر کند. مگر چنین کارهایی شوخی بردار بود؟مگر بچه بازی بود؟ مگر به خواست دیگری باید اجرا میشد؟
کلافه روی تختش دراز کشیده بود...
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 8,204 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,149 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,724 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 9,036 ۱۴-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,557 ۲۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 9,687 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 8,805 ۱۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان چشم هایی به رنگ عسل-نویسنده:زهره کلهر sepideh.h 75 12,970 ۲۱-۰۲-۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sepideh.h