خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
خلاصه:
ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهی تهران میشهد درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است .. او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکند ولی هیچ کدوم به بدی مزاحمت های گاه و بیگاه خسرو یکی از پسرهای شرور دانشگاه و همچنین پسرعموی تازه از خارج برگشته اش نیست.. در پی این مسائل ترمه باهمفکری دخترعمو و دوستانش تصمیم میگیره یه نامزد قرضی برای رفع مزاحمت این دو نفر پیدا کنه تا اینکه سرانجام ازپارسا دانشجوی ترم آخر دندانپزشکی پسری که ۲ بار ناجی ترمه در مقابل مزاحمت های خسرو بوده کمک میگیرند و بعد از گذاشتن قرار و مدار باهم پارسا تک پسرخوش تیپ و پولدار آقای انصاری نقش خود را آغاز میکند ولی زمان زیادی نمی گذرد که…





فصل 1-1

صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم :وای سودی جون سفر قندهار که نمی خوام برم این طوری میکنی ؟ هر وقت چند روز تعطيلي گیرم بیاد بدوبدو می ام بهت سر می زنم ,خودتم میدونی که من یکی رو بدجوری بچه ننه بار اوردی وطاقت نمی آرم زیاد ازت دور بمونم.
مامانم میخواست لبخند بزنه ولی نتونست .با گوشه روسری اشک چشمش رو پاک کرد. بابام با خنده از جیبش یه دستمال در آورد:بگیر عزیزم ,روسریت میکروب داره,نکنه می خوای تراخم بگیری وبدبختم کنی,داری و نداری دو تا چشم شهلا داری,می خوای همونم ازم بگیری؟
مامانم طبق معمول غم وغصه هاش یادش ر فت,با ناز وکرشمه دستمالو گرفت ونم چشم هاش رو خشک کرد:باشه هاتف باشه,فقط چشمام قشنگه دیگه؟
بابا یواشکی در گوش مامان یه چیزی گفت که اولش سرخ شد وبعد شم غش کرد از خنده .ترنج آستین مانتوی مامانم و کشید:بابا چی گفت این قدر خوش به حالت شد؟
مامانم یه اخم قشنگ تحویلش داد:اوا!؟!بچه هم بچه های قدیم .
ترنج لب ور چید:زشته توی جمع دو نفر در گوشی حرف بزنن
تورنگ لپش رو کشید:ای دختر فضول!
ترنج دستشو انداخت دور کمرم:ترمه جون وقتی بری من حوصله ام سر می ره.دلم واست خیلی تنگ میشه
دستمو انداختم دور کمر باریکش :حسابی درس بخون که دو سال دیگه بیای پیشم .
منم اونجا تنهام,اگه تو کنارم باشی دلم کمتر میگره,فقط فول بده خوب درس بخونی,مثل بچه آدم!
موقع گفتن این حرفها بغض کردم,چقدر خواهرمو دوست داشتم ,کاش از هم جدا نمی شدیم, صدای کمک راننده منو از افکارم پرت کرد بیرون:مسافرای تهران ....جا نمونین
مامانم دوباره منو چلوند:قربونت برم ترمه جون خیلی مواظب خودت باش.رسیدی زنگ بزن .
خیالشو راحت کردم:حتما سودی جون نگران نباش .
بابا بغلم کرد :ترمه جون شرمنده ام که...
نذاشتم حرفشو تموم کنه :زمستون می ره رو سیاهی به زغال می مونه,فکرشو نکن .
ترنج بغل گوشم چنان جیغی زد که نیم متر پریدم هوا:اونم شاداب.
کفرمدر اومد!دندونامو رو هم فشار دادم که صدام در نیاد!
یعنی اپه یه وقت دیگه بود ویه جای دیگه ای غیر از ترمینال بودیم درسی بهش می دادم تا عمر داره یادش نره
.پرده گوشم هنوز سوت میکشید .منتها نخواستم دم اخری پاچه اشو بگیرم که خودم عذاب وجدان بگیرم,هم اشک دم مشک ترج خانوم ته تغاری رو در بیارم .
با اومدن شاب که واقعا اسمش برازنده اش بود ,تورنگ دست و پاشو گم کرده و شروع کرد الکی خندیدن.رفتم نزدیکش و گفتم:زهر مار تابلوی بی جنبه,دست وپاتو جمع کن.
خنده رو لبش ماسید,دلم خنک شد.فکر کرده یادم رفته چه جوری من بیچاره رو رصد کرده و مواظب بود دست از پا خطا نکنم .فکر کرده نفهمیدم گلوش پیش شاداب گیر کرده .طفلی رفته بود تو لک!دیدم خدا رو خوش نم آد موقع رفتن خاطره بدی از خودم جا بذارم ,یواش بهش گفتم:اگه برادر خوبی باشی شاید یه فکری به حالت بکنم,البته شرط وشروطی سختی داره ها....
نیشش تا بنا گوش باز شد.باز صدای کمک راننده در اومد.بابا وتورنگ رفتن چمدون وساک منو تحویل بدن.
سودی جون ول کن معامله نبود.سفارش پشت سفارش ,انگار من یه دختر دست پا چلفتی خاک بر سر بی عرضه ام که حتی نمی تونه دماغشو بالا بکشه.با این که بهم برخورده بود سعی کردم خود دار باشم وبا خوش روی بگم ((چشم))شاداب بیچاره هم دست کمی از من نداشت .
مامنش با لهجه غلیظ شیرازیش داشت نصیحت ها وبه قول خودش وصیت های آخر رو می کرد.شاداب پاک بهم ریخته وکم مونده بود پرمرده بشه که به دادش رسیدم:شاداب جون مامانو ببوس واز بابا خداحافظی کن که الان اتوبوس راه می افته ومن وتوی گردن شکسته باید دنباش بدویم بلکه دلش رحم بیاد ویه نیش ترمز بزنه وسوارمون کنه.
هرد وخندیدن و مامانش دست از نصیحت برداشت.
هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه.بغض که چه عرض کنم,خودم بترکم.تا اون لحظه بیست وچهار ساعت پشت هم از خونواده ام دور نمونده بودم وحالا می بایست برای حداقل چند هفته ازشون خداحافظی کنم.مگه دست ودلم به خداحافظی می رفت؟!می بایست زودتر سر وته قضیه رو هم می اوردم والا اشک ریزانی میشید که اون سرش ناپیدا.
اول از تورنگ خداحافظی کردم.صورت زبرش رو بوسیدم:شد یه مرتبه تورو ببوسم واصلاح کرده باشی؟!شلخته

با دست موهای پرپشت وخوش حالتش رو بهم ریختم,برای اولین بار اعتراض نکرد.چقدر بلوز سرمه ای بهش می اومد,شونه های مردونه اش رو کاملا نمای می داد.
بهش دقیق شدم:مواظب باش دخترها قرت نزنن ...تازگی ها خیلی خوش تیپ شدی!
دهنشو آورد دم گوشم :شکم اونی که به خواهر خوش چشم وابروی من چپ نگاه کنه سفره می کنم .
گوششو محکم کشیدم :غلطای زیاد ی!غیرتی بازی در نیار که هیچ خوشم نمی اد.
دستشو زد به کمرش:خلاصه گفته باشم,حواسم اونجام بهت هست فکر نکنی رفتی حاجی حاجی مکه!
چقدردلم براش تنگ می شد....بعد از اون نوبت ترنج خواهر کوچلوی دبیرستانیم شد.چشمای درشت وقشنگش پر اشک بود:ترنج جون قول بده نری تو اتاقم که دخل وسیله هامو بیاری .
ترنج خندید وتورنگ دخالت کرد:طفلی قولی نمی ده که نتونه عمل کنه.
هیچی نگفتم و ترنج رو بوسیدم.هم قد وقواره خودم بود ولی شباهتی بهم نداشتیم صورت ظریف ودوست داشتنی ای داشت ,بدون هیچ ایراده ای ,ترکه ای ولاغر بود.خوشگل ودلنشین ویه عالمه لوس از خود راضی!هم شکلش هم اخلاق و رفتارش کپی برابر اصل عمه ام بود... خدا به فریاد دل مامانم برسه شونزده سال خواهر شوهرش بیست وچهار ساعت جلوی چشمش بوده وبازم معلوم نیست تا کی مثل اینه دق جلوی چشمش باشه.
نوبت به بابام رسید,معلوم بود خودشو خیلی کنترل می کنه:کاش میتونستم باهات بیام وسر سامونی بهت بدم تا خیالم راحت بشه.اما خودت می دونی چقدر گرفتارم.
خیلی خوب می دونستم,پریدم تو حرفش:بچه که نیستم ,خودم میتونم کلیممو از اب بیرون بکشم .تازه اونجا داداش تارخ هست ,پس غصه چی رو میخورید؟
بابا اصلا هنر پیشه خوبی نیست ,وقتی فیلم بازی میکنه اصلا ابروریزیه .معلوم بود اگه دو دقیقه دیگه باهاش حرف بزنم اشکش سرازیر میشه ,سریع بوسیدمش ورفتم سراغ سودی جون :سودی جون گریه کنی نه من نه تو.
لحن تهدید آمیزم کارساز بود,جذبه هم چیز خوبیه ها .بادی به غبغب انداختم:دخترتون داره میره دندونپزشک مملکت بشه واون وقت جنابعالی میخوای با ابغوره گرفتن منصرفش کنی؟حالا خوبه فصل ابغوره گذشته.
مامانم خندید ,بوسیدمش. اونم از ماچای ابدارش چسپوند رو لبم .اگه به خودم بود دوست داشتم بشینم رو زمین و زار زار گریه کنم . صدای کمک راننده رو که دیگه خشن شده بود بهون کردم ودویدم طرف اتوبوس .یادم اومد از خانواده شاداب خداحافظی نکردم.با سرعت رفتم طرفشون ودر عرض سی ثانیه یه عالمه حرفای تعارف آمیز رد وبدل کردیم.روی صندلی اتوبوس که نشستم تازه فهمیدم که چقدر خسته ام . سودی جون اومد دم شیشه وشروع کرد با گریه حرف زدن .صداشو نمشنیدم واصلا متوجه نمی شدم چی میگه ولی الکی هی سر تکون می دادم که یعنی چشم .چقدر دلم میخواست بغلش کنم وببوسمش .
باب اومد وبا ملایمت اونو دور کرد.اتوبوس راه افتاد.براشون دست تکون دادم ,دست نمی تونستم ببینموشون چون یه پرده اشک دیدمو مختل کرده بود چند لحظه بعد اونا رو ندیدم ,سرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشمامو بستم :یه برگ جدید از زندگیمون شروع شد!
شاداب دست گذاشت رو دستم:پیش به سوی سرنوشت !
صدای پیرمردی از ردیف جلو بلند شد:بر محمد(ص) وال محمد(ص) صلوات.
همه با صدای بلند صلوات فرستادن.منم زیر لب چند بار صلوات فرستادم.بعد رو به شاداب گفتم:نمی دونی چقدر خسته ام انگار کوه گنده ام اگه ولم کنن یه کله چند ساعت می خوابم.
خوب یه چرت بزن ,منم بدم نمی آد استراحت کنم.
چشمامو بستم وچون آدم خوش خوابی هستم در عرض پنچ دقیقه خوابم برد. تکونای یکنواخت وصدای ماشین هم مزید بر علت شد.
چشمامو که باز کردم هوا حسابی تاریک شده بود,سر شاداب رو شونه ام و دهنش باز مونده بود. چند دقیقه تحمل کردم, اما بعدش صدام در اومد:خودتو جمع کن شاداب.
یه ناله کرد وتکونی خورد, دستشو گرفتم :شاداب بیدار شو؟
چشماشو باز کرد:مگه مرض داری؟تازه خوابم برده بود.من که مثل تو نیستم ,رو کیسه گردو هم خوابم ببره.
چیه حسودیت میشه ؟
ادامو در اورد.خمیازه کشید و بدنش رو کش و قوس داد :یه چیزی میخوام بخورم نمی دونم چیه...تو بند وبساطت خوردنی پیدا میشه؟
-تخمه دارم و لواشک وساندویچ کالباس.
ساندویچ بمونه واسه شام ولی تخمه رو رد کن.
با هم شروع کردیم خوردن وگفتن وخندیدن .یه صدای اعتراض امیز خده رو لبهامون خشکوند:چه خبره؟مردم میخوان استراحت کنن ,ملاحظه هم خوب چیزیه ها!
یه ذره بلندتر ادامه دادم :از بوی گند جورابش داریم خفه می شیم صدامونو در نمی اریم . حالا انگار واجبه کفشاشو دراره ....انگار لاشه ای گربه تو کفشش بوده.
شاداب دیگه نتونست خودشو کنترل کنه به صدای بلند خندید.منم باهاش خندیدم .سر وصدا تو اتوبوس زیاد شده بود.هر کس یه چیزی می گفت و اعتراضی می کرد,شاداب گفت:راحت شدی بلوا راه دادی؟
- واقعا دلم خنک شد.
یکی گفت : اقای راننده نگهدار , نمازمون دیر شد.
اون یکی داد کشید:مردیم از گرسنگی ,لابد می خوای یه کله تا تهران بری...
یه نفر خجالت زئه گفت:بچه ام دیگه نمی تونه خودشو نگه داره...الان جاشو خیس میکنه.
بمب تو اتوبوس منفر شده بود ,صدای پیرمرد از جلوی اتوبوس بلند شد :محمدی (ص) هاش صلوات!
بعد از صلوات یه آرامش نسبی بر قرار شد.چند دقیقه بعد جلوی رستوران بین راهی پیاده شدیم . جاش بد نبود,به نسبت خوب وتر وتمیز بود,یه ابی به دست و رومون زدیم وساندویچ خوردیم,شاداب چنان به ساندیچ گاز میزد که انگار از قحطی فرار کرده.خندیدم :مواظب باش لپت رگ به رگ نشه.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۳۵ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
لقمه پرید گلوش,داشت خفه میشد.محکم زدم پشتش :نترس همش ماله خودته هیچکس نمیخواد ازت بگیره.یواشتر دختر جون ,هنوز جونی وهزار ارزو داری,نمی خوای ارزو به دل بمیری که؟؟خودمونو کشتیم که با هم قبول شیم می خوای رفیق نیمه راه بشی؟
یه دفعه اشک تو جشمش جمع شد:ولی حق تو این نبود...تو می بایست همین رشته رو تو دانشگاه سراسری قبول شی.من که می دونم چقدر زحمت کشیده بودی....
بد شانسی آوردی.,
اندازه ترنج دوستش داشتم ,از کلاس اول دبستان پشت یه نیمکت نشسته بودیم,بهترین دوستم بود.دستمو انداختم دور بازوش :باز شروع نکن شاداب جون !این طوری که بهتر شد.با ز هم واحد بر می داریم وپیش همیم.من دوستی تورو با هیچ چیز عوض نمی کنم,دانشگاه سراسری که جای خود داره!حالا جلوی مردم نمی خواد زاز زار کنی.
خندیدم .دستی به دلم کشیدم :این قدر گرسنه بودم که نماز نخوندم.بیا بریم نمازمونو بخونیم که خدا هوامونو توی اون تهرون داشته باشه .
اعتقاد عجیبی به نماز خوندن داشتم,در بند خیلی از مسایل نبودم اما نمازم ترک نمی شد.بعدش با شاداب چای خوردیم نگاش کردم ,جشمای خوش فر م و درشتی داشت که زیر ابروهای ظهن خودش و نشون می داد:پوست سبزه ,بینی ودهن قشنگ !روی هم رفته دختر خوشگل وجذابی بودلاغر نبود میانه اندام وتوپر ...بهش گفتم :فردا که رسیدم تهران می ریم آرایشگاه و یه دستی تو این ابروهای پاچه بزیت ببر.
سبیل هاتم بدجوری و ذوق می زنه...
رنگش پرید:وای ترمه می خوای مامانم سکته کنه؟

با بدجنسی گفتم :از کجا میخواد بفهمه ,مگه این خودت دهن لقی کنی ,من که بروز نمی دم . تا دفعه بعد که تورو ببینه ابروهات در می اد هم سبیلات !چندشم می شه سبیلات رو می بینم ,از پسرا بدتری!
خیلی جدی بود هوس کردم یه ذره سر به سرش بذارم :خنگ خدا تو الان دانشجوی مملکتی ,هم کلاسهامون توی مدرسه ابرو و موی صورتو به باد داده بودن ...
موهاشونو که رنگ کرده !اون وقت تو برای یه ابرو اونم تو فپقرن بیست ویکم ببین چه جنجالی به پا میکنی ؟ خیلی املی . می خوای پسرا با دیدنت رم کنن.
دستشو زد به کمرش: اگه قراره با این چیزا رم کننبذار رم کنن.تازه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیره ؟خودت چرا ابروهاتو بر نمی داری؟
با ناز وکرشمه گفتم:خدا خودش ابروهای منو بر داشته ,نمی بینی چه قیطونی وبلنده!
یه ذره نگام کرد:راست میگی ها!
قری به گردنم دادم :مگه دروغ می گم ....
دوباره با سر سختی گفت:من که دست به صورتم نمی برم ,هر چیزی به وقت خودش خوبه .
خندیدم :باشه خانوم ....شب درازه می دونی که منظورم چیه!چند وقت دیگه می بینمت .
اخم کرد :چقدر بی ادبی ترمه ....
- وا مگه امروز به من رسیدی ؟!تو که بهتر از همه منو میشناسی...
- اره حکایت تو حکایت علیمرادخان ...یادم نرفته تو مدرسه چه اتیشی می سوزوندی . همه از دستت دله وشاکی بودن,تنها شانست این بود که درست عالی بود والا ده باره از مدرسه اخراجت کرده بودن...
دستشو کشیدم :چه چه میزنی بلبل خوش اواز !برای تو یکی که بد نبود همیشه بهت خوش میگذشت .حالا بیا بریم تو اتوبوس که درش باز شده .
با اکراه گفت:تا فردا صبح که برسیم کمرم خرد میشه.از مسافرت با اتوبوس حالم بهم میخوره.
رزیم بگیر که کمرت نشکنه.
من خیلی خوبم ,بیچاره یه نگاه به خودت بکنی می فهمی ,انگار تب نوبه داری...به باتر ی قلمی گفتی زکی!
رومو ازش برگردوندم :بیچاره من رو فرمم :مثل مانکن ها می مونم .
مگه خودت تعریف کنی ,دست که بهت بزنم شمشیرات میره تو تنم ,فقط استخوانی ...
گربه دستش به گوشت نمیرسه می گه پیف پیف....
همیشه با هم همینطوری بودیم ویکی به دو می کردیم. ولی دلخوری ابدا ...نفسمون بهم وصل بود.نشستیم تو اتوبوس.
بقیه مسافرام کم کم سوار شدن وپنج دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد.
نیم ساعت بعد تو ترمینال بودیم .ساعت هفت ونیم صبح بود پیاده شدیم و وسایلمونو تحویل گرفتیم .طبق قرار می بایست تارخ بیاد دنبالم .اما هرچه چشم چرخوندم اثری ازش ندیدم .می دونست زود می رسم ,شاید خواب مونده بود .یه ربع دیگر صبر کردیم ودر نهایت مجبور شدیم از اون محییط الوده و پر سر و صدا وپر افراد مزاحم فرار کنیم.
هر کس میومد یه متلکی بارمون می کرد . برخلاغف همیشه دل ودماغ جواب دادنم نداشتم . تازه اگرم داشتم ,ترجیح می دادم با این افرا د دهن به دهن نشم.
اگه دستم به تارخ میرسید میدونستم چی کارش کنم؟!
با غصه وحرص از ترمینال اومدیم بیرون و ماشین دربست گرفتیم . اول شاداب پیاده شد و بعدشم من تا خونه تارخ رفتم چقدر ماشین ودود....
چشمام از دود میسوخت...چقدر هوا کثیف بود ,دلم واسه هوای پاک شیراز خودم تنگ شد.
توی یه محله خلوت و خوش اب وهوا روبروی یه آپارتمان بیست واحدی پیاده شدم . کرایه رو دادم
وچمدون وساک رو گذاشتم جلوی در...زنگ اپارتمان تارخ رو زدم . بعد از چند ثانیه ای طولانی صدای خوابالوی گلپر از اف اف اومد :بله
دهنمو به ایفون نزدیک کردم:سلام گلپر جون منم ترمه.
بدونهیچ حرفی درو باز کرد.شونهع بالا انداختم وبه زحمت وسایلمو تا جلوی اسانسور بردم.از اسانسور پیاده شدم .گلپر هنوز در واحو رو باز نکرده بود ,دلم گرفت ولی به خودم گفتم :لابد لباسش مناسب نبوده...
زنگ زدم,چند لحظه بعد درو باز کرد.هنوز لباس خواب تنش بود موهاش با بی قیدی رو شونه هاش ول بود ,تو چشمای سبز خوشرنگش وروی لبای قرمز خوش حالتش هیچ اثر ی از شادمانی نبود.
خودمو از تنگ وتا ننداختم,یه لبخند پت وپهن نشوندمن روی لبم وذوق زده گفتم :سلام گلپر جون . نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
سر تا پاشو نگاه کردم :بزنم به تخته ... هر دفعه می بینمت خوشگل تر شدی.
یه لبخند سرد وبی نمک زد,به روی خود نیاوردم:تعارفم نمی کنی بیام تو.
از جلوی در رفت کنار,با هن وهن ساک وچمدونو کشیدم تو اپارتمان شلوغ ودرهم وبرهم .تعجب کردم گلپر خیلی با سلیقه و مرتب بود .
نشستم روی مبل ,برای اینکه یه حرفی زده باشم گفتم:چی می کشین از این شلوغی وترافیک ؟
روبروم نشست وپا روی پا انداخت و دستاشو گذاشت رو دسته های مبل وبهم زل زد . هنوز جواب سلاممو نداده بود .دکمه های مانتوی خاکستری رنگموو باز کردم و گره روسریمو شل:تارخ کجاست؟
زورش می اومد جواب بده:سر کار.
تو ترمینال خیلی منتظرش بودم گفته بود میاد دنبالم.
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد:اگه میخواست بیاد دنبالت و بعد بره سر کار تا ساعت ده نمی رسید در ضمن ازانس مال این موقع هاس دیگه! دوره ای نیست کسی از کسی توقع داشته باشه.
یه پارچ اب یخ خالی کردن روم ,من زبون دراز زبونم بند اومد. دنبال یه جمله مناسب میگشتم ,شروع کردم با بند کیف ور رفتن ,خوش امد گوی جالبی نبود باورم نمشد این همون گلپر باشه !چقدر عوض شده به زحمت گفتم:نه گلپر جون من که از تارخ نخواستم بودم بیاد دنبالم :خودش گفت میاد.
بلند شد:حالا که نتونست .کارای مهمتری هم داره .
چه پررو وبد رفتار!با این حال به خود گفتم:سر صبح اومدم از خواب بیدارش کردم وتوقع دارم بشکن وبالا بنداز راه بندازه . طفلکم اول صبح حوصله خودشم نداره چه برسه به من که مثل خروس بی محل می مونم.
با این خیال لبخندی زدم .مانتومو انداختم و مبل وبلند شدم ودنبالش رفتم آشپزخونه که چه عرض کنم بازار شام!بغلش کردم.با بی محبتی گفت:این قدر به من نچسپ ترمه.
وا رفتم خودشم فهمید رفتارش زشت و زننده بوده,با لحن ارومتری ادامه داد:اخه این روزا حالم زیاد خوب نیست.
مزدهامو بهم زدم وزمینو نگاه کردم از فرق سرش شروع کردم ونگام روی شکمش ثابت شدگل از گلم شکفت.هیجان زده دستامو زدم بهم :خبریه گلپر؟!
لپاش گل انداخت:هنوز مگمن نیستم ,امروز جواب ازمایشمومیگیرم.
چ= وراست بوسیدمش :وای گلپر خیلی خوشحالم :یعنی دارم عمه می شم؟
دست مالیدم روی شکم صافش:عمه قربونت بره جوجو !
بازشو گرفتم وبردم نشوندمش روی مبل :تو دیگه بار شیشه ای داری وباید استراحت کنی .بشین ودستور بده.
انگار بدش نیومد,با تنبلی گفت :خوابم زیاد شده ,زود خسته میشم ونمی تونم به کارام برسم .
یه انگشت رو تلفزیون کشیدم .معلوم بود مدهاست تمیز نشده ,با خوشروی گفتم :امروز همه جا رو تمیز می کنم .
بی رودرواسی گفت:اخه تازه از راه رسیده ای وخسته ای .
مثل اینکه بدش نیومد بود سر سامونی به زندگیش بدم ,یه ذره بهم برخورد ,ولی به خاطر برادرزاده کوچولوی که تو راه داشتم وبه خاطر تارخ .
گفتم :نه دیشب خوب خوابیدم .فقط یه چای دم کنم وبخوریم ,اون وقت شروع می کنم.
بلند شدم ورفتم تو اشپرخونه . کتری رو اب کردم و گذاشتم رو گاز ,چه گازی ؟!چرب وچیلی !کند از سر و روی زندگیش می بارید . اولین بار بود می دیدم خونه اش این قدر کثیف و اشفته اس !گذاشتم به پای حاملگی.
صداش از هال اومد:چای تو کابینت سمت راسته گازه !!
تا اب به جوش بیاد ظرفها ی نشسته رو جمع وجور کردم,خواستم بشورم که چشمم افتاد به ماشین ظرفشویی همه رو چیدم توش و روشنش کردم . ابم جوش اومد وچایی رو دم کردم . از یخچال کره و پنیر رو در اوردم .میز اشپزخونه رو دستمال کشیدم و همه چی رو چیدم .از گلپر توقع همچین زندگی رو نداشتم ,مگه تمیز کردن خونه چه وقت می بره؟؟؟
با وجود ماشین ظرفشوی یه عالمه ظرف این ور واون ور بود . یه مشت لباس چرک هم تو سبد بغل ماشین لباسشویی بود ,همه رو ریختم تو ماشین .گفتم:هر وقت کار ظرفها تموم شد ,رخشویی رو روشن می کنم.
حتی به خودش زحمت نداد تا اشپزخونه بیاد ببینه من گردن شکسته دارم چی کار می کنم. چایی ریختم وصداش گردم:گلپر جون بیا عزیزم صبحون حاضره..
هنوز نه به بار ونه به دار ,دستش رو گرفته بود به کمرش,خنده ام گرفت .با این حال صندلی رو عقب کشیدم تا بشینه .
هوس تخم مرغ نیمرو کردم.
فورا دست به کار شدم وبراش دوتا تخم مرغ نیم رو کردم . با ولع ولذت خورد:مرسی ترمه جون !چقدر چسپید.
نوش جونت عزیزم .
بدون اینکه حتی بشقابشو بذاره توی ظرفشویی رفت بیرون ,با این که حسابی بهم برخورد بود ظرفها رو شستم ورفتم تو هال ,نشسته بود و کنترل به دست تلویزیون نگاه می کرد :لجم گرفت ::گلپر ج.ن لااقل مو هاتو شون بزن ولباس عوض کن .
چشماشو خمار کرد:حال ندارم از جام جم بخورم .
تو دلم گفتم :اره خوب ,کلفت هم برات رسید.
چاییمو خوردم.از تو ساک سوغاتی هاشو در اوردم:یه ظرف مسقطی ,یه حعبه شیرینی یه روسری و یه صندل واسه گلپر ,یه تی شرت واسه تارخ ,یه ظرف کریستال واسه خونه .
گفت:مرسی ترمه جون خیلی زحمت کشیدی.
قابل تورو نداره.
روسری رو انداخت سرش,چقدر بهش میومد,با خنده گفتم:می بینی چه سلیقه ای دارم؟؟ اناگار فقط برای تو درست شده.
با غمزه گفت :خودم خوشگلم همه چیز بهم میاد..
نخیر گلپر اون گلپر سابق نبود,خدا به داد من برسه که تا روبه راه شدن اوضاع این جا بمونم.به زور لبخند زدم وو سایلمو بردم گذاشتم توی اتاق خواب!اونقدر بهم ریخته بود که اول مجبور شدم یه ساعت مرتبش کنم. اومدم بیرون تلفن زنگ زد,صدای تنبل گلپر اومد ترمه جون ببین کیه !
جواب دادم :بفرمایین.
صداب نگران سودی جون تو گوشی پیچید:ترمه جون رسیدی ؟!الهی قربونت برم من که مردم و زنده شدم ,پس چرا زنگ نزدی؟؟
میخواستم بگم از لطف و محبت برادرزاده ای جناب عالی . از وقتی که رسیدم دارم مثل خر کار می کنم . اما اون بیچاره که گناهی نداشت .راه دوربود واونم از همه جا بی خبر !نمی خواستم فکرش خراب بشه .
با مهربونی گفتم:من قربون تو برم سودی جون .از وقتی رسیدم با این گلپر گفتم و خندیدم .ببخشین که یادم رفت.
اذیت نشدی؟راحت رسیدی؟
اره مثل خرس تو اتوبوس خوابیده بودم,ولی شاداب خیلی خسته بود,چون نتونسته بود بخوابه .
بابا چطوره؟تورنگ ,ترنج؟؟
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۳۷ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
همه خوبیم عزیزم جات خیلی خالیه .حال گلپر چطوره ؟تارخ کجاست؟
خودش جوابشو داد:لابد بچه ام صبح زود پاشده اومده دنبال تو وبعدشم رفته سر کار.
پوزخندی زدم وتو دلم گفتم :اره جون خودش.
ولی اینو نگفتم که ,به جاش گفتم:اره طفلک .
خوب برو استراحت کن .هرچی باشه خسته ای ,ببین گلپر کاری نداره؟
تو دلم گفتم : کار که زیاد داره ولی شانس بیشتر!
رو به گلپر گفتم:سودی جون می پرسه کاری نداری؟
بدون اینکه نگام کنه گفت:سلام برسون.
سودی جون گلپر سلام می رسونه .
تو هم سلام برسون .مزاحمت تمی شم عزیزم برو خوب استراحت کن .
چشم مامان ,می بوسمت . تو هم تورنگ وترنج رو از طرف من ببوس .بابا رو هم از طرف خودت.
صدای خنده شادش تو گوشی پیچید:خفه نشی ترمه !برو دختر خجالت بکش!
خداحافظی وگوشی رو قطع کردم یه نگاه به اگراف کردم نمی دونستم از کجا شروع کنم؟معلوم بود مدهاست خونه جمه و جور نشده. تصمیمی گرفتم از اشپزخونه شروع کنم .مرتب کردن تا ظهر طول کشید.پدرم در اومد ,به عمرم این قدر جون نکنده بودم .
گلپر مثل کارفرما اومد یه چرخی تو اشپزخونه زد سر تکون داد:عجب تمیز شده ها ....دستت درد نکنه.
اومدم بگم :دست من نه!!دست عمه ات درد نکنه با این عروس اوردنش!
به شیطون لعنت فرستادم ولبمو گزیدم ,دوباره صداش :نهار چی بخوریم؟
لابد توقع داشت نهار واشس بپزم.اما این قدرام متوقع نبود:با پیتزا چطوری؟
یه نفس یلنئ کشیدم:بدم نمی اد.
رفت کنار تلفنش نشست ,یه شماره گرفت واشتراک داد.
دوباره مشغول تلویزیون دیدن شد.منم معطل نکردم وشروع به مرتب کردن هال و اتاق خواب مشترک گلپر وتارخ کردم.
پیتزا که رسید ظاهر خونه قابل تحمل تر بود .بعد از نهار یه چای خوردم و دوباره دست به کار شدم .بالاخره تا ساعت چهار همه جا تمیز و مرتب شد!دیگه نای واسم نمانده بود...

گلپر گفت:ترمه جون برو یه دوش بگیر تا خستگی ات در بره.
جوابشو ندادم چپیدم تو حمو م تا اب گرم خستگیمو در ببره یه نیم ساعتی اونجا بودم .اومدم بیرون ,لباس پوشیدم .یه تی شر ت کرم با شلوار پار چه ای قهوه ای ...حوله امو پیچیدم دور سرم تا مو هام خشک بشه. بعد رفتم تو اتاقی که وسایلم بود روی زمین دراز کشیدم . از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد .
با صدای تارخ بیدار شدم ,داشت از گلپر سراغ منو می گرفت.یکی نگی از دستش ناراحت بودم ,توقع نداشتم توی شهر به این سر وتهی منو تو ترمینال بکاره .میدونست اولین باره بدون بابا وسودی جون اومدم ,ممکن بود تو این شهر درندشت نتونم از پس خودم بربیام.اومد تو اتاق ,خودمو زدم به خواب .رفت بیرون :گلپر چرا چیزی رو ترمه نکشیدی ؟یه بالشم زیر سرش نیست.
صدای شل و وارفته اشو شنیدم :غریبه که نیست خودش بر می داشت دیگه .تو که حال منو میبینی حوصله خودمم ندارم.
صدای تارخ پر از تعجب بود :راستی این جا چقدر تمیز شده .صبح که می رفتم مدام زیر پامو نگاه می کردم چیزی رو له نکنم .کارگر داشتی؟
نه ترمه تمیز کرد.
صدای تارخ رو دیگه نشنیدم ,چند لحظه بعد گلپر گفت:شق القمرکه نکرده ،اونم از این ببعد قراره با ما زندگی کنه ,حالا مگه چی میشه یه گوشه از کار و بگیره.
بله حق با توئه !ولی دلیل نمیشه هنوز از راه نرسیده کارای دو هفته تورو انجام بده.
صداش گرفته بود,گلپر بندتر از قبل گفت:من تو وضغیتی نیستم از خواهر جنابعالی پذیرای کنم.
حالا اون از تو پذیرای کرده.
دستش درد نکنه ,جور برادر تنبلشو کشیده...جواب ازمایشمو گرفتی؟
صدای تارخ پر از شادمانی شد:اره مثبته.
گلپر چقدر بهونه گیر ونق نقو شده بود :همینه که با جعبه شیرینی ودسته گل اومدی تو.
چشم عزیزم ,الان میگیرم ,شیرینی چی دوست داری؟
ناپلئونی بگیر,ترمه ام دوست داره.
چه عجب با لحن محبت آمیز ازم یاد کرد .همه ناراحتی هامو فراموش کردم .منتظر شدم تارخ بره و مثلا من از خواب بیدار شم .صدای در رو که شنیدم .پاشدم حوله هنوز دور سرم بود .بازش کردم موهام هنوزنم داشت ,شونه اش کردم.فرهای خوش حالت موهام منظم شد.جلوی اینه وایستادم . به خودم زبون در اوردم :خوشگلی بد دردیه ها! چقدر مغرور بودم .امام دروع نمی گفتم لگف خدا شامل حالم شده ومن از زیبای بهره دارم.پوست سفید وصاف ,چشم ابروی مشکی وخوش حالت !بینی ظریف و سر بالا,چونه ام گرد!
به قول سودی جون همه چی تموم بوده...اره خوب اینم نمی گفت چی می گفت؟چون درست شکل خودش بودم .فقط می گفت:تو زبون درازی !من بیچاره کی مثل تو صدتا حرف کت و کلفت تو استینم دارم؟
دروغ نمی گفت .دوباره به خودم نگاه کردم ,کیف کردم از اتاق اومدم بیرون ,گلپر لباس عوض کرده بود .موهای خرمایی رنگش مرتب بسته بود و از اون شلختگی خبری نبود,ارایش ملایمی داشت که جذابترش کرده بود .با لبخند گفت:سلام خوش خواب خانم.
جوابشو دادم ,رفتم اشپزخونه :نه از چای خیر بود نه از قابلمه ای که توش غذا باشه!زیر کتری رو روشن کردم اومدم بیرون,گلپر با لبخند گفت:تارخ اومد.
با تعجب ساختگی پرسدم :پس کو؟
رفته شیرینی بخره ....به خاطر جواب ازمایش!
پریدم وگونه اشو بوسیدم :تبریک می گم گلپر جون.. خوب بگو شام چی دلت می خواد درست کنم؟
امشب شام مهمون تارخیم :بالاخره باید سور بده دیگه!
حق با توئه ...اجازه هست یه تلفن بزنم؟
با دست به تلفن اشاره کرد :خواهش مینم .
رفتم سراغ تلفن ,یادم اومد شماره جدید شادابو حفظ نیستم . دفتر تلفن رو ازکیفم در اوردم وشماره گرفتم |,بعد از چند تا بوق خود شاداب گوشی رو برداشت ,صداش خوابالود بود:بله؟
ای خرس قطبی ,وقت کردی یه خورده بخواب .
صدای خمیازه بلند و کشداره شو شنیدم :مگه همه مثل تو اند؟ من که دیشب تا صبح تو اتوبوس مثل جغد نشسته بودم.
بلند خندیدم :پس شومی تو دامن گیر من بیچاره شد.
مگه چی شده؟
دستمو گذاشتم جلوی گوشی :الان نمیتونم بگم سر فرصت واست تعریف می کنم . خوب بگو ببینم تو چه کار می کنی ؟
فعلا تنهام از همخونه ایام خبری نیست .بهتر!کیف می کنی ؟
تا دوسه روز دیگه سر و کله اشون پیدا می شه .تو بیا اینجا که خیلی غریبم !
یه خورد هفکر کردم :حالا ببینم .
بیا دیگه منم تنها ,یه این خونه هم عادت ندارم خوف برم می داره .
خاک تو سرت کنن .نا امیدم کردی دختر .ناامیدم کردی.
خودتو لوس نکن :پاشو بیا دیگه .
حالا ببینم چی می شه !
دوباره گفت:از قدیم وندیم گفتن به گربه گفتن فلانت درمونه خاک داد روش .
حالا توام واسم ادا اصول در بیار.
خندیدم :به تارخ وگلپر می گم بهت خبر می دم.
واسه خواب بیا پیشم :رختخواب تمیز اضافه دارم نترس شپش نمی گیری.
هنوز سیر خواب نشدی شر ور می گی .کاری نداری؟
پس می بینمت.
گوشی رو گذاشتم تارخ اومد تو,چند ماهی بود ندیده بودمش.چند تا ر موی نقره ای روی شقیقه هاش بود,دلم لرزید.
همدیگه رو بوسیدم ,هنوز ته لهجه شیرازی داشت :چند سال چه زندگی تو تهرون فقط تونسته بود لهجه شو کمرنگ کنه.
بعد از خوردن چای وشیرینی بهشون گفتم:شاداب تنهاس وبدم نمیاد برم پیشش .مخالفتی نکردن ,تارخ می خواست منو برسونه .می دونستم گلپر خیلی خوشش نمیاد, از طرفی دوست داشتم تنها برم ویه کم با خیابونا اشنا شم .ولی این بار با مخالفت تارخ روبرو شدم/:هوا تاریکه .درست نیست.
خواستم بهش توضیح بدم که از غردا با شروع کلاسا باید خود تنها بیام و بالاخره باید از یه جایی شروع کنم اما صلاح ندیدم .حاضر شدم و زنگ زدم به تاکسی تلفنی.
ترافیک سرسام اور بود:خونه شاداب نزدیک دانشگاه بود وتا خونه تارخ فاصله زیادی داشت .وقتی رسیدم از دود وصدای بوق وسر صدا کلافه بودم .
پایان فصل 1

شاداب تلافی گلپر رو در اورد,ازم با چای ,میوه وروی خودش پذیرای کرد.
خونه اش رو قبلا دیده بودم .یه آپارتمان هفتاد متری ئو خوابه ,وسایلش کم ودانشجوی بود .تانصف شب
حرف زدیم .از پذیرایی کلپر تعریف کردم و اشک چشمامون در اومد.
صبح زود از هال سر وصدا شنیدیم.پاشدیم و اومدیم بیرون. یکی از همخونه ای های بود یه دختر قد بلند لاغر اخمو !به زور سلام وعلیک کرد و رفت تو اون یکی اتاق خواب ودر رو بست ,روبه شاداب گفتم:
خدا به فریاد دلت برسه که با این ملکه اخلاق و وجاهت همخونه ای.
ندیده بودمش ,من فقط هم اتاقی خودمو میشناسم.
با اه بلندی گفتم:این قدر کرایه سنگینه که نمیشه یکی – دو نفری از پسش بر اومده.
دوباره کلید به در انداخته شد واین مرتبه دو نفر با سر و صدا وارد شدن ,شاداب یکیشونو می شناخت دختر سفیدرو و تپل و خنده رویی بود,دستشو اورد جلو:سلام ساغرم دانشجوی ترم اول دندونپزشکی!
با هم همکلاسی بودیم :نفر دوم رو ساغر معرفی کرد...
دو سال از ما بالاتر بود ویه رشته دیگه می خوند,دختر بدی به نظر نمی اومد ,یه عینک گرد داشت وبا نگاه ذره بینی ار من به شاداب واز شاداب به من نگاه می کرد.
دوست وهم رشته ملکه اخلاق بود.
نهار رو من ساغر وشاداب درست کردیم و ودور هم خوردیم .ساغربه دلم نشست .دختر دل به نشاط وخون گرمی بود .بعد از اون راجع به درس ورشته امون حرف زدیم ,عصر رفتیم بیرون ویه دوری زدیم ومن برگشتم خونه تارخ.
خونه دو مرتبه اشفته ودرهم بود.اما به لطف خدا کثیف نه!در عرض نیم ساعت همه چی رو سر جای خود گذاشتم .بازم از غذا خبری نبود .گلپر روب کناپه دراز کشیده آه وناله می کرد .کاش منم می تونستم توی خونه دانشجوی شاداب زندگی کنم!
باری شام یه غذای سبک که خیلی ام وقت گیر نباشه درست کردم ,یه سالاد هم کنارش!گلپر جون هم یه کاری مهم داشت :سوهان کسیدن ناخنهاش .
بعد از شام ظرفا رو شستم ورفتم خوابیدم . می بایست صبح زود بیدار شم .هشت صبح کلاس شروع می شد . وسط روز بی کار بودم و دوباره دوی بعد از ظهر تاهفت عصر کلاس!
صبخونه نخورده از خونه اومدم بیرون ,گلپر خواب بود.براش یادداشت گذاشتم که تا شب بر نمی گردم .سر موقع رسیدم دانشکده ,حال عجیبی داشتم وانجارو خونه دوم خودم دیدم.
با شوق والتهاب کلاسمو پیدا کردم .کلاس تقریبا پر بود ,اکثر دخترا وپسرا هم سن وسال خودم بودن ,شاداب واسم دست تکون داد,ساغر هم کنارش بود.برام جا نگه داشته بودن ونشستم وشروع به خوش وبش کردیم.یه ذره که گذشت سنگینی یه نگاهو حس کردم ,روم رو برگردوندم با لبخند پسر مو خرمایی درشت هیکلی مواجه شدم .فورا روم رو برگردوندم .سعس کردم بی توجه باشم .اما تا اخر ساعت سنگینی نگاهشو حس می کردم .
اولین استاد اومد ,یه تار مو تو سرش نبود,کله اش بدجوری برق میزد نور لامپ روش منعکس می شد خیلی خوش اخلاق بود .بهمون ورود به دانشگله رو تبریک گفت.از از بچه ها خواست پول جمع کنن واونوقت یکی از پسرها رو فرستاده بره شیرینی و ساندیس بخره .
راجع به رشتمون صحبت می کرد جالب وبا مزه حرف میزد .رفتارش پدرانه بود,ازش خیلی خوشم اومد وشکر خدا هر ترم با اون کار داشتیم.
سر کلاسی بعدی بازم متوجه اون نگاه شدم.نگاهی که به نظرم گستاخ وخیره رسید.
دلم نمی خواست همون اول بسم ا...با همچین مسائلی درگیر بشم.تموم هدفم درس خوندن وپیشرفت بود.
کلاس که تموم شد هوا حسابی تاریک بود .شاداب وساغر خونه اشون تا دانشکده ده دقیقه پیاده فاصله داشت.از هم جدا شدیم .دو سری اتوبوس سوار شدم وخسته و کوفته رسیدم خونه زنگ نزدم چون کلید داشتمرفتم تو...چه خونه زندگی ای !گلپر فقط خورده وظرفا رو چیده دورش.باحرص رفتم ومانتومو در اوردم و شروع به جمع و جور کردم.نمی دونم پیش خودش چه فکری کرده بود؟لابد فکر کرده ترمه خانوم قراره بیاد کلفتی اش رو بکنه.
احساس حقارت می کردم...چشمام از اشک میسوخت.در حالی که به خودم غر می زدم ظرفا رو شستم .
گلپر بی خیال نشسته و تخمه می خورئ,انگار نه انگار که زن این خونه اس وبد نیست هر از گاهی دستدستی به سر وروش بکشه .ظرفا که تموم شد تارخ خسته و کوفته اومد.با اومدنش ناز وعشوه گلپر شروع شد:از صبح حالم بد بود!مثل این که قراره این بچه جون منو بگیره ... وای تارخ همش حالت تهوع دارم وهیچی از گلوم پایین نمی ره!
تارخ با مهربونی کنارش نشست:عزیزم تو نباید همش یه گوشه بشینی باید بری پیاده روی ,یه کمن تحرک داشته باش.
گلپر به حلقه پر نگین وگرانقیمت عروسیش دست کشید:سرم گیج می ره!دو دقیقه تمی تونم سرپا بمونم.
چشماشو خمار کرد:حوصله ام سر رفته ,بس که در ودیوار این قوطی کبریت رو نگاه کردم .
تارخ دستشو گزفت:خوب اینو از اول بگو عزیزم .برو حاضر شو که یه دوری بزنیم وتو هم از این حال وهوا در بیای.
گلپر با ناز وکرشمه گفت:می ترسم هوا ی ماشین منو بگیره.
نترس عزیزم ,من کنارتم
هوس میگو کردم.
تارخ دست گذاشت رو چشمش:اونم به چشم .
گلپر چنان از جا پا شد که هر کی شکمش رو نمی دید فکر می کرد ,هشت ماهه حامله اس .با ناله دست گذاشت روی کمر ظریف وباریکش :وای چه دردی می کنه !
گلپر رفت تو اتاق .تارخ رو به من گفت:تو هم برو حاضر شو دیگه .
خنده ای زورکی کردم :من تازه نیم ساعته اومدم .خیلی خسته ام باید جزوه هامو پاکنویس بکنم تا یه مروری هم بشه ,شما برین بهتون خوش بگذره.
تارخ با مهربونی گفت:بذار یه روز ازر کلاسات بگذره بعدا .پاشو ذختر خوب
صدای گلپر از تو اتاق اومد:تارخ جون یه دقیقه بیا.
تارخ بلند شد:برو حاضر شو.
صدای گلپر دوباره اومد :تارخ جون.
می خواستم بگم :گلپر جون عزیزم خیالت راحت من دنبالتون راه نمی افتم بیام این قدر به گلوی نازنینت فشار نیار.
استغفراللهی زیر لب گفتم:تارخ رفت وتو اتاق چند ثانیه بعد بر افروخته وسرخ اومد بیرون,خمیازه ای الکی کشیدم :جقدر خسته ام ,جزوه هامو پاکنویس کنم وبخوابم .
گره ابروهای تارخ باز شد:که هر جور صلاح می دونیی .
از خداش بود من بتمرگم خونه. می دونستم چقدر گلپر رو دوست داره!منم دوستش داشتم. ولی هیچ وقت ای طوری نشناخته بودمش . تارخ یه نگاه رو گاز انداخت ,دستی به سبیل هاشو کشید:معلومه از شام خبری نیست . اومدم بگم :مگه اتفاق جدیدی افتاده ؟مگه قبلا ازشام خبری بوده؟
به جاش لبخند زدم,تارخ ادامه داد :اشتراک چند ساندویچی و پیتزای وکبابی تو تلفن هست زنگ بزن واست غذا بیارن.
گلپر پوشیده در مانتوی سبز وروسری و شلوار کرم پدیدار شد.
تارخ گفت :به به خانوم گل !
لپابی گلپر به خند های پر ناز باز شد .خرامان به طرف در رفت :کاری نداری ترمه جون؟
نه عزیزم خوش بگذره.
دوتای رفتن بیرون .می بایست مدتها این برخورد ور فتار رو تحمل کنم؟
گلپر دختر داییم بود ,چهارسال بود که با تارخ ازدواج کرده بودند .موقع ازدواج تارخسرباز وگلپر دانشجو .باب این خونه رو براشون خرید وهزینه تحصیل گلپر رو تقبل کرد....تموم هزینه هاتا اخر سربازی تارخ داد براشون ماشین خرید .تارخ که رفت سر کار گلپر درسش تموم شد.بابا هنوز به پسرش کمک می کرد((ولش کن چرا اعصاب خودمو خرد کنم؟؟باید سوخت وساخت))
گلپر همه چی یادش رفته .اون وقت دو سه روزه اومدم وداره مثل یابو ازم کار می کشه وتازه پشت چشمم واسم نازک می کنه!چشمام سوخت!به اشکام اجازه ریختن دادمقرار نیست همیشه این جا بمونم فعلا به یه اسکان موقت احتیاج دارم...با غصه رقتم ودوش گرفتم .حوصله نداشتم جزوهامو پاکنویس کنم.بدون یه لقمه نون رفتم تو اتاق و خوابیدم ..نمی دونم چقدر گذشت ه بود که تلفن زنگ زد. با چشمان نیمه باز رفتم جواب دادم:بفرمایین.
صدای سودی جون بهم گرما داد:سلام عزیزم ترمه نازنینم...عزیز دل مادر.
دوست داشتم کنارش بودم و سرمو می ذاشتم روی شونه اش .((یعنی ادامه تحصیل ارزش دوری از اغوش گرم سودی جونو داره؟))دوباره صداش گوشمو نوازش کرد .خوبی دختر گلم؟
اره سودی جون,تو خوبی ؟بابا تورنگ ترنج؟
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۳۸ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
همه خوبن ...چی کار می کنی؟خانوم دکتر؟
بلند خندیدم :تازه امروز کلاسام شروع شده ,تا دکتر بشم چند سال طول مش کشه
از همون روزی که اسمتو تو روزنامه دیدم واسم خانوم دکتر ی .تارخ وگلپر چطورن؟
خوبن مامان.
راستی خبر داری دارم مامان بزرگ میشم ؟
صداس از خوشی می لرزید ,جواب دادم :اره چه جورم !
ترمه جون ,عزیزم بهش تو کارای خونه کمک کن:نذاری یه دفعه بهش فشار بیاد ها!طفلک گناه داره .مخصوصا که شیکم اولشه و باید خیلی مواظب خودش باشه
پوزخندی تمسخر ی روی لبم نشست :باشه سودی جون خیالت راحت.
گوشی رو بده با هاش حرف بزنم و بهش تبریک بگم .
یه دفعه صدام یخ شد":نیست.
حیرت زده پرسید :نیست ؟کجاست؟
خونسرد جواب دادم:دلش گرفته بود با تارخ رفتن بیرون , هوایی عوض کنه.
بعد از چند لحظه مکث گفت:خوب تو هم میخواستی بری.
فهمیدم ناراحت شده,توقع نداشته همین اول کار منو بزارن تو خونه وبرن گردش,
با لحن دلداری دهنده گفتم:سودی جون من اومدم که درس بخونم از صبح سر کلاس بوده ام وخسته ام .
خودم نرفتم.مشکوک پرسید:حتما ؟!
با سر خوشی جواب دادم:هنوز ترمه اتو ؟نمی شناسی؟
صداش غمگین بود:کاش واست خونه اجاره میکردیم,اینطوری خیلی بهتر بود...
یه روز دو روز که نیست منم که نمی خواهم همیشه اینجا بمونم.نهایتش یه ترم تا ترم بعدی یه فکری میکنم.
تو لازم نیست فکر بکنی..تا اون موقع ایشاا... از این مخمصه خلاص میشویم.
نمی خواستم با به زبون آوردن مشکلات ناراحت بشه, گفتم سودی جون میشه یه مهلت به بقیه بدی؟دلم واسه بابا و تورنگ و ترنج هم تنگ شده می خوام باهاشون حرف بزنم.
گوشی رو اول بابا گرفت, بعد ترنج جیغ جیغو وپر سر صدا ,بعدش هم تورنگ !با شنیدن صداشون دو پینگ کردم و رفتم سراغ جزوه ها ودر حین مرور کردنشون همه رو پاکنویس کردم.
نصف شب بود که تارخ وگلپر اومدن ,صئای خنده و شوخی اشون رو شنیدم اما ترجیح دادم خودمو به خواب بزنم واز اتاق بیرون نیام. تادیر وقت چشم به سقف دوختم وتو گذشته غرق شدم .خاطرات خوش وشیرین روزای مدرسه,عجب بچه شلیری بودم ,مدیر وناظم باهام کنار می اومدن به دو دلیل :دلیل اول ومهمتر کمک های درست وحسابی بابا به مدرسه بود ودلیل دوم درس خوب خودم

فصل 2
اما هميشه كه نمي تونستن چشم روی کارام ببندن. یه بار آلبوم عکس برده بودم مدرسه . عکسای عروسی دختر خاله ام بود که خودمون تو عروسی انداخته بودیم. داشتیم نگاه می کردیم که ناظم اومد تو کلاس.خودمو به اون راه زدم و کتابمو گذاشتم روی آلبوم.
ولی نگین دوستم هول شد و آلبومو از زیر کتاب کشید و گذاشت زیر میز. ناظم که شیش دنگ حواسش به ما بود اومد جلو و با بد اخلاقی پرسید: چی بود؟
نگین دست و پا جلفتی به تپه پته افتاد.من فورا از زیر میز یه دفتر آوردم بیرون: این بود...
چشماشو تنگ کرد و زل زد بهم: پیش خودت چی فکر کردی؟ یعنی اینقدر منو هالو فرض میکنی؟ یعنی تو رو نمیشناسم؟من باید تو رو ادب کنم.
خندم گرفت:این چه حرفیه خانوم!
صداشو برد بالا:بیارش بیرون دختره ی از خود راضی پررو.
با پوزخند نگاش کردم. دلم میخواست تلافی تحقیرهاشو دربیارم مخصوصا اینکه بی دلیل فحش داد. روز قبلیش تورنگ یه سوسک گرفته و انداخته بود تو قوطی کبریت.
میخواست ببینه اون چقدر زنده میمونه. از جیب کوله پشتی ام قوطی رو آوردم بیرون.
دوباره داد کشید:بهت گفتم اونو بیار بیرون ببینم چیه؟
خندیدم و با لودگی گفتم: آخه به درد شما نمی خوره.
در قوطی رو باز کردم با احتیاط سوسک و گذاشتم رو آلبوم... سوسکه هنوز زنده بود و تکون می خورد. ناظم با عصبانیت سرم داد کشید: دختره بی تربیت... با پول بابات هار شدی و فکر میکنی هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی؟
اولین بار بود که این طوری زشت برخورد میکرد معلوم بود دلش از دستم خیلی پره با بی ادبی گفت: گمشو اون طرف.
حالااز کاری که کرده بودم یه مثقالم احساس شرمندگی نداشتم.
نیمکت خالی شد دستش رو کردتوی جا میز. دست به سینه وایساده بودم و چپ چپ نگاش میکردم به ثانیه نرسید که صدای جیغش بلند شد سوسکه م انگار یه جون تازه گرفته بود رو آستین مانتوش داشت راه می رفت.
اون قدر سرو صدا زیاد شد که مدیر و چند تا از دبیرا اومدن سر کلاس و نتیجه اش مرگ سوسک بیچاره شد... یکی از بچه ها چنان با کتاب کوبید رو سوسک بی گناه که له شد یه ذره پاش لرزید و بعدش...
چه ولوله ای به پا شده بود خانم ناظم گوشه کلاس نشسته و پاهاش رو زمین دراز بود... رنگش مثل مرده قبرستون شده و چونه اش می لرزید یا تمسخر رو به بچه ها گفتم:انگار ازدها دیده!
انگشت اشاره اشو طرفم دراز کرد: می دونم چیکارت کنم مهرتاش!
با پررویی گفتم: مدرسه اتون سوسک داره من چی کار کنم؟! مگه تقصیر منه! خب سمپاشی کنین.
رو به مدیر گفت: معلوم نیست چی تو جا میزش قایم کرده.
-شما که گشتین.
- حالابرای سوسک می آری...
خندیدم:سوسکم کجا بود؟! حرفا می زنید خانوم ناظم.
براش آب قند آوردن با دست لرزون همه اشو خورد. طوری که بشنوه به نگین گفتم:ببین چه فیلمی هم بازی می کنه. حالا مگه چی شده؟ یه سوسک نافابل که این همه جارو جنجال نداره بیچاره با یه ضربت کتاب هم از پا دراومد!
همچین به طرف میز هجوم آورد که یه متر پریدم عقب دستشو کرد تو جا میز و آلبومو آورد بیرون با رضایت لبخندی زد: اینو قایم گرده بود.
بهش پوزخند زدم: تبریک میگم بزرگترین محموله قاچاقو کشف کردین! کمر قاچاقچی بین المللی شکست!
خانوم مدیر دخالت کرد: مهرتاش آلبوم چیه؟!
- عکسای شنیع و غیراخلاقی!
خانوم ناظم مثل اینکه بد جوری میخواست عقده هاشو رو سرم خالی کنه: زبون درازی میکنی؟! این جا دیگه چشم و ابرویقشنگت به کارت نمی آد. پولای بابا جونتم همینطور.
در گوش شاداب گفتم: به همینا حسودیش میشه.
شاداب خندید. خانوم ناظم با حرص و عصبانیت آلبومو باز کرد: خانوم مدیر تحویل بگیرین. چه عکسایی!
خانوم ناظم گفت: بریم تو دفتر...
بعد دستش رو گرفت و کشید ناظم گفت: تکلیف تورم روشن میکنم.
بهش پشت چشم نازک کردم و رومو برگردوندم داشت آتیش میگرفت: یه الف بچه چه رفتاری می کنه.
اومد طرفم که خانوم مدیر باز دستشو گرفت و با لحن عتاب آمیزی گفت: خانوم خودتونو کنترول کنید.
با عصبانیت و پاکوبان رفت بیرون. پشت سرش کلاس از خنده منفجر شد هر کس یه چیزی میگفت. دل همه بچه ها از دست خانوم ناظم خون بود بس که بد عنق و بد اخلاق بود. طاقت دیدن دو دقیقه خوشی بچه ها رو نداشت . بدجوری بهمون گیر می داد همیشه م سگرمه هاش تو هم بود. یه با روی خوش ازش ندیده بودیم.
زنگ تفریح یکی از بچه ها اومد و صدام کرد دفتر مدرسه. می دونستم می خواد منو جلوی معلم ها ضایع کنه. منم که از کم آوردن بیزار! سرمو بالاگرفتم و رفتم تو دفتر.
با لبخند ملیحی سلام کردم و جواب گرفتم. خانوم ناظم آلبوم و باز کرد و گرفت جاوی چشمم رومو برگردوندم: اینارو که دیدم . فکر کردم عکس جدید دارین.
- دختره بی تربیت بی شعور!
خانوم مدیر تذکر کرد: خانوم!
خانوم ناظم می لرزید: این چه عکسائيه؟! خجالتم خوب چیزیه. یه مشت لخت و عور.
با خونسردی گفتم:من چیز بدی تو این عکسا نمیبینم چند تا عکس خانوادگی توی یه مجاس زنونه اس! از نظر شما ایرادی داره؟ تو یه مجلس که یه مرد هم نیست باید واسه کی چادر چاقچور کنم؟ چیزی که اسلام آزاد کرده رو شما می خوای حروم کنی؟ در ثانی مگه این عکسا رو غیراز چارتا دختر کس دیگه ای دیده؟ حالا اگه ما تو مدرسه امون نامحرم داریم بگین تکلیف خودمونو بدونیم .
خانوم ناظم سینه به سینه اش ایستاد: اینجا مدرس اس قانون و مقررات داره.
- اگه داره شما چرا رعایت نمی کنین؟ شما به چه اجازه ای جلوی همشاگردیام به من توهین کردین؟
- رفتار خودت باعث شد.
- چه رفتار زشتی ازم سرزد که همون اول کار به من فحش دادین؟
معلم ها سر تکون دادن. اونام از دستش دلخور بودن اصلا این آدم با همه مشکل داشت . جواب منو نداد در عوض گفت:تو نظم مدرسه رو بهم میزنی. الگوی خوبی نیستی.
مظلنومانه گفتم: آخه درسم بدهمدام زیر ده میگیرم.
با صدای بلندگفت: اول اخلاق بعد درس! تو اخلاق خوبی نداری گستاخ و بی ادبی!
- شما تشخیص دادین؟!
با عصبانیت رو به بقیه گفت: می بینین چه جوری جواب منو میده؟! بزرگتر کوچکتر سرش نمیشه.
بد جوری زده بودمبه سیم آخر: بزرگتر باید احترامشو دست خودش نگهداره.
خانوم مدیر دخالت کرد: بسه دیگه مهرتاش! رفتارت اصلا صحیح نیست. از خانوم ناظم معذرت بخواه.
شونه بالا انداختم: متاسفم.
خانوم ناظم که از حمایت مدیر شیر شده بود گفت: میری با ولی ات برای گرفتن پرونده ات می آی . وقتی مهر اخراج خورد تو پرونده ات حسابی حالت جا می آد.
بیدی نبودم که بااین بادا بلرزم: اتفاقا همین کارم میکنم. دلم خوشه دارم میام مدرسه غیر انتقاعی! اونم بهترین غیر انتفاعی! خدا تومن پول میدم اینم ازبرخورد پرسنل مدرسه. برخوردتون که هیچی...دم به دقیقهباید مواظب باشم سوسکی مارمولکی موشی از دست و پام بالا نره... پول گرفتنو خوب بلدین ولی بقیه چیزا هیچی... شهریه بدون تاخیر باید پرداخت بشهولی تعمیرات ضروری هر وقت که شد! چند تیکه از گچ سقف ریختهروسرمون بقیه اش کی هوار میشه با خداست!
از سخنرانی شیوا و غرای خودم حظ کردم دو تا نفس بلند کشیدم: ممنون خانوم ناظم کار منو راحت کردین. به خاطر دوستام و چند تایی از معلم ها دلم نمیخواست از این دخمه برم ولی اینطوری که مجبورم کردین حتما میرم یه مردسه بهتر ... مهر اخراجتونم بزنین پای پرونده خیلی مهم نیست اسم مدرسه خودتون بد در می ره.
خانوم ناظم که مثل لبو سرخ شده بود داد کشید: تهدید می کنی؟!
از دفتر اومدم بیرون و خونسرد گفتم: هر جور که دوست دارین حساب کنین.
اومدم تو حیاط سعی کردم ماسک بی تفاوتی به صورتم بزنم ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید <<اگه اخراجم می کردن جواب خونواده امو چی می دادم؟>>
بچه ها دوره ام کردن واسشون همه چی رو گفتم یه عده تشویقم می کردن که خوب روش رو کم کردم... یه عده دیگه هم نگران بودن.
ترسم از این بود ساعت آخر سر کلاس رام ندن که خوشبختانه بخیر گذشت. اما آخرای ساعت یه برگه رسید دست معلم که اسم من توش بود. ازم خواسته بودن فردا با پدر یا مادرم برم مدرسه. جلوی بقیه به روی خود نیاوردم اما حسابی دلم شور افتاده بود...اگه اخراجم می کردن تموم آینده درسم به خطر می افتاد.
رفتم خونه سودی جون رو که دیدم شهامت پیدا کردم نمی گم کارم درست بود ولی اگه خانوم ناظم حرف زشت بهم نمیزد منم سوسک رو نمیذاشتم روی آلبوم تا تلافی کنم. یادآوری صحنه های صبح خنده رو مهمون لبام کرد. همه چیروواسه سودی جون و بابا گفتم البته به استثناء این که سوسک مال خودم بود. تورنگ با بدجنسی نگام می کرد می دونست کار خودمه بلند گفت:خودتی! خودتی!
اومدم بگم << عمه اته >> که دیدم بابا نشسته صلاح نیست حسابی گند بالا آورده بودم . بابا گفت: عیبی نداره صبح خودم باهات می آم مدرسه.
تورنگ خندید: حلال مشکلات یادت نره تروالی پول نقدی چک نزدیکی!
تا صبح از نگرانی چشم رو هم نذاشتم. تو حیاط مدرسه هم حالم زیاد تعریف نداشت. یه ربعی بابا تو دفتر بود و بعد اومد بیرون دست گذاشت رو شونه ام: همیشه احترام بزرگتر از خودتو نگهدار مخصوصا این که حق آموزش به گزدنت داشته باشه تو ه فرصت از ناظمت عذر خواهی کن.
اومدم یه چیری بگم که انگشت گذاشت روی بینی اش: هیس. حالا برو سر کلاست.
صورتشو بوسیدم: بابا خیلی خوبی.
- خانوم ناظم کوتاه نمی اومد. برو دعا به حون مدیر و درس خوبت بکن... برو سر کلاست که دیر شد.
بالاخره غائله ختم به خیر شد. سعی می کردم زیاد دم پر خانوم ناظم نرم. یه ماه بعدش زنگ تفریح وسط حیاط جلوی همه بچه ها آلبوم به دست اومد و با لحن تحقیر آمیزی گفت: بیا این شوی لباس و آرایشو بگیر.
عکسها رو همون وقت دوباره ظاهر کرده بودم لبخند ملیحی تحولیش دادم: مال خودتون.
یه دفعه پرده گوشم لرزید: عکسای لخت مامان و فک و فامیلتو می خوام چی کار کنم؟! همتون مایه فسادین.
خیلی بهم بر خورده بود دندونامو رو هم فشار دادم خواستم ج.ابشو بدم که شاداب آستین مانتومو کشید: بیا بریم ترمه جون همه دیدن که چیز بدی تو عکسا نبود. بزرگای دین خودشون سفارش به آرایش و لباس خوب پوشیدن کردن. تو اون مجلس حتی پدر و برادرتم نیستن چه برسه مردم نامحرم... برای جشن عروسی جدا که تو نباید جواب پس بدی. تهمت خیلی زشته!
خانوم ناظم آلبومو طوری تو دستش گرفتهبود که انگار میخواست بزندش توی صورتم. منم از رو نرفتم با اجازه ای گفتم و خودمو تو جمع بچه ها گم کردم.
نمی دونم چرا خانوم ناظم این قدر با بچه ها بد تا می کرد مگه ما چه هیزم تری بهش فروخته بودیم که این معامله رو باهامون می کرد؟!
هیچ کدوم از بچه ها ازش راضی نبودن تند و بد اخلاق و بد دهن بود. من از این تعجب کی کردم که این مدرسه با این اسم و رسم چرا یه ناظم دیگه نمی آره.
چند ماه بعدش جواب سوالمو گرفتم.یه بعد از ظهری که دلم گرفته بود شال و کلاه کردم برم زیارت. چادر گذاشتم توی کیفم که تو آستان مقدس شاه چراغ سرم کنم. مامانم سفارش کرده بود قبل از تاریکی هوا خونه باشم.
مقابل در امامزاده ایستادم دست روی سینه گذاشتم و تعظیم کردم و سلام دادم. چادر سر کردم و رفتم تو. حیاط اول رو رد کردم به دومی که رسیدم متوجه دختری شدم که روی صندلی چرخدار نشسته چقدر چهره اش واسم آشنا بود.<< یعنی کجا دیدمش؟>>
هر قدر فکر کردم یادم نیومد. البته تو صورتش حالت خاصی موج میزد نگاهش می چرخید ظاهرا مشکل ذهنی داشت.دلم خیلی گرفت اشک تو چشمم جمع شد و براش دعا کردم. از طرفی از خدا بابت نعمت سلامتیم شکر کردم و هزار بار شکر گفتم.
خواستم داخل حرم شم که یه صدای آشنا شنیدم: الان می آم عزیزم.
رومو برگردوندم با دیدن ناظم مدرسه امون وارفتم. پس بگو چرا صورت دخترک این قدر واسم آشنا بود. درست شکل ملدرش بود. چادر و کشیدم رو صورتم که منو نبینه. غم عالم ریخت توی دلم.<< پس دلیل این همه تلخب اینه! >>
رو به زن همراهش گفت: روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم. این از دختر معصوم و بیچاره ام که مثل یه تیکه گوشت جلوب چشممه و هیچ کاریم از دستم بر نمیاد و فقط غصه اش میخورم. اونم از اون مرتیکه بی مسئویت عیاش که بست و چهار ساعت پی رفیق بازی و عرق خوریه. جگرم میسوزه! یه نگاه بهاین طفلک نمیکنه انگار نه انگار که بچه اشه از پوست و گوشت و استخونشه. تازه سر من غر غر میکنه که چرا نمیبری بذاریش بهزیستی؟ آخه مگه میتونم؟ پاره جپرمه همه چی رو میفهمه نمیدونی چه لبی ور میچینه وقتی بابای بی عاطفه اش این حرفا رو جلوی روش میزنه... با زبون بی زبونی میخواد یه چیزی حالیم کنه... چشماش خیس اشک میشه و چونه اش میلرزه و از دهنش صدا بیرون میاد. نمیدونی تو این زندگی چه میکشم اون یکی دختره هم که پونزده سالگی عاشق شد و پا کرد توی یه کفش که الا ولا باید زن این پسره بشم . آخرش حرفشو به کرسی نشوند. حالا یه روز زیر چشمش کبوده یه روز بازوهاش. غصه و بدبختی ام کم بودباید درد این یکی روهم به حون بخرم... طفلک الان باید پشت نیمکت های مدرسه باشه...
آهی کشید و با گوشه چادر سرمه ایش کهگلای ریز صورتی و آبی داشت چشمش رو پاک کرد: چی کار کنم؟ لابد قسمت منم این بوده...راضیم به رضای خدا!
دیگه طاقت نیاوردم از خودم حلام به هم میخورد... نباید همچین رفتاری باهاش می کردم. خودش به اندازه کافی استرس و بدبختی داشت.
حقش بود من و بقیه بچه ها یه درد دیگه رو دلش بذاریم.
زیارت اون روزم شور و حال خاصی داشت. از ته دل برای همه دعا کردم مخصوصا برای حل مشکلات خانوم ناظم.
روز بعد قبل از رفتن مدرسه رفتم گلفروشی و بزرگترین و قشنگترین سبد گل آماده اشو خریدم. تصمیم داشتم هر جور که شده از دل خانوم ناظم در بیارم دوست نداشتم ازم دلگیر باشه. یه پارچه هم تابستون از مشهد واسه خودم خریده بودم که هنوزندوخته بودمش ساده بود و به درد خانوم ناظم میخورد.
وقت خوبی بود روز اول هفته معلم! پس یه بهونهحسابی داشتم. بچه ها همه تو حیاط بودن صبر نکردم تا با کسی سلام و احوال پرسی کنم یه راست رفتم دفتر. خانوم ناظم جلوی دفتر با یکی از بچه ها حرف میزد. رفتم جلو و همین که تنها شد و خواست برگرده تو دفتر صداش کردم: معذرت میخوام خانوم!
چشماش گرد شد با هزار تا علامت سوال توش مات داشت نگام میکرد. یه قدم رفتم جلو سبد گل رو به طرفش دراز کردم نگرفت. با لبخندی از ته دل گفتم: اومدم ازتون معذرت بخوام.
باورش نمیشد ادامه دادم: امروز هفته معلمه... خیلی وقت بود می خواستم ازتون عذر بخوام ولی روم نمیشد اما حالا دیدم فرصت مناسبیه و میتونم از بابت زحمتا و اذیتا از شما تشکر و عذر خواهی کنم.
تا عصر روزقبل این آخرین چیزی بود که تو زندگیم می خواستم. ولی اون حرفا رو از صمیم دل میگفتم.نگاش شفاف شد پر از مهربونی.
لبخندی روی لبش نشست که تا اون روز ندیده بودم. سبد گل و از دستم گرفت: خیلی خوشگله زحمت کشیدی. اینم نمی آوردی کارت به قدر کافی قشنگ و دلنشین بود و خوشحالم کرد.
دستپاچه دست کردم تو کیفم و بسته کادو شده رو در آوردم: روزتون مبارک.
رنگ صورتش گلگون شد: منو شرمنده کردی.
- خواهش می کنم. قابل شما رو نداره.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۳۹ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
نگاه خجالت زدمو دوختم به زمین: قصد اذیت و آزار شما رو نداشتم... همه اش از روی بچگی و خامی و شیطنت بود.
- می دونم دخترم. میدونم.
ازش دور شدم که صدام کرد: مهرتاش بیا.
بهش نزدیک شدم گونه امو گرفت و کشید: منم به تو یه معذرت خواهی بدهکارم.
بلند خندیدم: ولی من هزار تا... خیلی اذیتتون کردم.
از راهرو اومدم بیرون. نمیدونم چه عاملی باعث شد رفتار خانوم ناظم تغییر کنه.دیگه از اون گره دائمی ابروهاش خبری نبود بچه هام راحتر و دست از لجاجت باهاش برداشتند.
با یادآوری روزای خوش مدرسه سبک و بدون فکر وخیال ناجور تا صبح خوابیدم. اون قدر دیر خوابیده بودم که صبح به زور از خواب پاشدم. وقتی رسیدم دانشکده کلاس شروع شده بود. پامو که گذاشتم داخل کلاس متلک اون پسرک گستاخ که دیگه می دونستم اسمش خسروست تو گوشم نشست: بعضی ها این جا رو با خونه خاله عوضی گرفتن!
نوچه هاش خندیدن نگاه چپی بهش انداختم و سرمو بالا گرفتم و نشستم سر جام. برای استاد به علامت معذرت سری تکون دادم اونم با دست اشاره کرد که مهم نیست. این حرکن از چشم خسرو دور نموند صداش روشنیدم: با یه چشم و ابروی خوشگل استادم خر میشه.
دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد برگشتم جواب دندون شکنی بدم که ساغر گفت: ولش کن تومه. سگ محلش کن. از جای دیگه داره می سوزه...آخه تو نخته و تو تحویلش نمی گیری.
زیر لب گفتم: حالیش می کنم.

یه ماهی از شروع کلاسام گذشته بود ، تقریبا به وضعیت موجود عادت کرده بودم . چهار روز در هفته کلاس داشتم و سه روز بقیه رو بی کار بودم . بی کار که چه عرض کنم ؟! کارای خونه رو انجام می دارم و ناز و نوز گلپر خانومو جمع می کردم . دانشکده هم خوب بود ، همه همدیگه رو خوب می شناختیم . بچه ها گرم و صمیمی بودن ، تنها کسی که حضورش ارامش منو بهم می زد خسرو بود ، تنها جایی که به دردش نمی خورد دانشکده بود ، نمی دونم چه جوری تونسته بود بیاد دانشگاه ! نگاهش معذبم می کرد ، گاهی م مثل سایه دنبالم می افتاد . همیشه هم سبیلاشو می جویید و حال من بهم می خورد . سعی می کردم ندیده اش بگیرم ، هیچ ازش خوشم نمیومد . راستش یه خورده بفهمی نفهمی ام ازش می ترسیدم . تو صورتش و حالت نگاهش یه چیزی بود که تنمو می لرزوند .
من و ساغر و شاداب حکم مثلث رو پیدا کرده بودیم . کم کم ساغر خودشو به عنوان یه دوست خوب نشون داد و من و شاداب از وجود شاد و بی الایشش لذت می بردیم . یه دختر خون گرم یزدی که یه لب داشت و هزار خنده .
یه روز هر سه خوش و بش کنان از دانشکده اومدیم بیرون . خسرو به درختی تکیه داده و همین طور که گوشه سبیلشو می جوید با اون نگاه بی پرواش به من زل زده بود ، حتی حرمت هم کلاس بودنمون رو نگه نمی داشت .... « یعنی قراره چند سال این رفتارشو تحمل کنم ؟!»
یه قدم اومد جلو ، طوری نگام می کرد که به خودم شک کردم ، فکر کردم لابد مانتوم پاره شده یا ریخت و قیافیه ام عیب و علتی پیدا کرده ؛ صدای کلفت و زنگ دارش گوشمو خراشید : می خواستم چند دقیقه با شماصحبت کنم .
دست گذاشت تو جیبش و با تاکید گفت : تنها .
رنگم پرید : هر امری دارین بفرمائین غریبه بین ما نیست .
_ حرفم خصوصیه .
یه دفعه از کوره در رفتم : ولی من هیچ حرف خصوصی ای با شما ندارم .
پوزخند معنی داری زد : پس تا بعد .
وقتی که رفت به نفس نفس افتادم ، حالم هیچ خوب نبود ، رفتار پسره حسابی منو بهم ریخته بود . شاداب نگران گفت: ترمه جون الهی بمیرم این طوری نکن .
ساغر گفت : زیاد بخواد موی دماغت بشه ، می دیمش دست انتظامات دانشگاه ؛ پسره ی خر فکر کرده شهر هرته .
شاداب خیلی نگران بود ، سعی کردم ارومش کنم : نگران نباش دختر ، طوری نشده که .
یه ذره بعد به خودم مسلط شدم : این رشته سر دراز دارد . پسره ول کن معامله نیست . باشه منم دماغشو به خاک می مالم.
« باید سعی کنم زیاد باهاش رو برو نشم ، ترم بعد طوری واحد بردارم که با اون هم کلاس نباشم .»
چند متری که از دانشگاه دور شدیم از ساغر و شاداب خداحافظی کردم و رفتم طرف ایستگاه اتوبوس ، شانس باهام یار بود . یه اتوبوس اومد که جای نشستن داشت . اتوبوس بعدیم همین طور . به خاطر همین به نسبت روزای قبل یه مقدار زودتر رسیدم خونه . پشت در اپارتمان صدای گلپر رو شنیدم که داشت با کسی حرف می زد : اذیت که نداره ولی از بودنش هم خوشم نمی اد ، یه جوری دست و پام بسته اس .
فهمیدم راجع به من داره حرف می زنه ، گوشامو تیز کردم . مخاطبش که مامانش بود گفت : بی خود اومده این جا مونده ، تو که للش نیستی . دختر جوونه و هزار و یک مسئولیت داره . دو روز دیگه اتفاقی بیفته از چشم تو می بینن . باید زودتر دست به سرش کنی بره .
_ کجا بره مامان ؟ این جا خونه برادرشه . تازه این وضعیت موقتیه ... کارشون که درست بشه بهترین خونه رو واسه ترمه می گیرن ؛ اونوقت منم می تونم به تارخ بگم از باباش پول بگیره و این جا و این جا رو عوض کنیم .
_ اوف ! بزک نمیر بهار می اد . تو چه خوش خیالی دختر ! باباش اگه می خواست همون اولش واستون یه خونه بزرگتر می خرید .
_ اون موقع ما دو نفر بودیم ولی از چند ماه دیگه سه نفر می شیم . اولین نفر خانواده که به دنیا بیاد همه کاری می کنن .
_ بی خود صابون به دلت نمال ، مشکل اونا حالا حالاها حل بشو نیست . تا اون وقت هم یه فکری می کنی . اما حالا باید هر جور شده این دختره رو از سرت وا کنی ؛ دو روز دیگه اون یکی دور دونه اشونو هم می فرصتن سرت بدبخت .
_ ترمه با من کاری نداره ... چهار روز که نیست . وقتی هم هست نمی ذاره دست به سیاه و سفید بزنم . از اون روز که اومده عملا تو استراحت مطلق هستم .
_ خبه خبه ! اینا رو جلوش نگی که دم در می اره ؛ وظیفشه ؛ مفت می خوره و می خوابه بایدم کار بکنه .
زندایی با بی رحمی ادامه داد : اون موقع هایی گه پول داشتن و به زمین و زمان فخر می فروختن و طاقچه بالا می ذاشتن فکر همچین روزایی رو نمی کردن ، اون سودابه خانوم که همش درحال ناز و غمزه بود...
گلپر حرفشو قطعکرد : کجا این طوری بود مامان ؟ اون بی جاره ها که پی این چیزا نبودن .
_ لازم نکرده از عمه ات و بچه هاش طرفداری کنی .
دوست داشتم بیشتر از اینا بشنوم ، دلم واسه خودمون سوخت . یعنی همه منتظر نشسته بودن زمین خوردن بابا رو ببینن و دلشون خنک شه ؟! یعنی زندایی یادش رفته چقدر بابا و سودی جون دستشونو تو زندگی گرفتن ؟
« تف به این روزگار ! »
کلیدو از کیفم در اوردم ؛اول زنگ کوتاهی زدم که ابراز وجود کنم . باکلید درو باز کردم و رفتم تو ... یه لبخند حسابی زدم : سلام زندایی جون . مشتاق دیدار . چقدر دلم واستون تنگ شده بود .
لبشو چسبوند به صورتم ، مثلا منو بوسید . به سردی جواب داد : از احوالپرسی های شما . یه ماهه اومدی سراغی از دائیت نگرفتی . نمی گی مرده ان یا زنده ان ؟
_ این حرفا چیه زندایی جون ؟ ایشاءالله صد و بیست سال زنده باشین و سایه اتون بالا سر همه . چشم حق با شماست . راست می گین کوتاهی از من بوده ؛ با گلپر جون تو یه فرصت مناسب مزاحم می شیم .
ازجا بلند شد و با همون حالت گفت : مزاحم نیستی خونه خودته .
منظورشاین بودکه قلم پاتو می شکنم اگه بیای خونه امون . بعد رو به گلپر گفت :
دیگه باید یرم الان بابات میاد و باید یه استکان چایی بذارم جلوش .
دستمو انداختمدور کمرش ، اونقدر چاق بود که نگو : زندایی چشم من شور بود ؟!
چشمای سبزشو واسم خمار کرد : نه دیگه باید برم . بیچاره مرده صبح تا شب دنبال یه لقمه نون حلال واسه زن و بچه اش . جون می کنه مال کسی رو نخوره که آهش پا سوزمون کنه.
انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم . منظورش به بابای بیچاره من بود . اومدم بگم : حتما مال و اموال نامرئی شما رو خورده . ملک و اموال نداشته پدری شما رو از دستتون در اورده که آه شما دامن ما رو گرفته .
سوزش اشک رو حس کردم ، سرمو بالا گرفتم : به دائی جون سلام برسونین . خوش حال شدم از زیارتتون .
بعد رفتم طرف اتاق : باید لباس عوض کنم .
صدای آرومشو شنیدم که با لحن تحقیر آمیزی گفت : با این وضعیتم پر افاده اس ! مثل ننه اش می مونه .
برگشتم و با لبخند گفتم : زندایی جون ازاسب افتادیم از نسل که نیفتادیم .
محکم زد پشت دستش ، ادامه دادم : سودی جون اهل فیس وافاده نیست . خودتون بهتر می دونین .
حقش بود ، خجالتم نمی کسید ، شنیدم داره به گلپر غر غر می کنه : دختره ی بی ادب تو روم وامیسته و جواب می ده ، شرم و حیام چیز خوبیه .
صدای نا راحت گلپر رو شنیدم : مامان بی خودی بهش پیله می کنی . طفلک چیکار به تو داشت ؟! از لحظه ای که اومد باهاش بد حرف زدی ، گناه داره. دختر خوبیه .
_ همین رو جلوش می گی که این طوری زبون درازی می کنه . انگار نه انگار من جای مادرشم ! تو چشمام زل می زنه و جواب می ده ، اصل و نسبش رو به رخم می کشه .
_ بد حرفی زدی مامان .
صدای پر از کینه از کینه اش دلم رو خراشید : حالا شکر خدا دارن به روز سیاه می شینن .
صدای گلپر ناراحت بود : مامان چه هیزم تری به شما فروختن که ارزوی بدبختی اشونو دارین ؟! تازه اگه اونا به روز سیاه بشینن دودش تو چشم منم می ره .
بعد اهی کشید : اینجوری م نمی مونه . بالاخره حق به حق دار می رسه . دوندگی و برو بیا زیاد داره ولی در نهایت مشکل حل میشه .
یواشتر ادامه داد : همین طوریش م زندگی بدی ندارن . کلی ملک و زندگی و باغ دارن . هر کدومو بفروشن مدتها زندگی میکنن . اینا که یه شبه به پول و پله نرسیدن .
زندایی با طعنه گفت : یکی از اون زمین ها و باغاشونو بفروشن واسه دخترشون خونه بگیرن تا سربار دختر حامله من نباشه .
چه حال بدی پیدا کردم ، گوشه اتاق نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و های های گریه کردم. زندایی چه زود همه چی رو فراموش کرد ؟! چند سال پیش که دایی بد اورد و یکی سرشو کلاه گذاشت رو یادش رفته ؟! حسابی بهم ریخته بود و از طرفی هم پسرش می بایست عمل بشه و هیچ پولی در بساط نبود . بی چاره بابا یه ماه کار و زندگیشو ول کرد و اومد و اومد سر وقت مشکلات دایی .پسرش با هزینه اون عمل شد و بقیه کارا رو هم سر و سامون داد ...
اون وقت اینم دستت درد نکنه زندایی خانوم !
کاش یه ذره بهشون بدی و بی احترامی کرده بودن ، اون وقت این همه دلم نمی سوخت . متوجه اومدن زندایی نشدم اما دست گلپر رو حس کردم که روی موهام کشیده میشد : من ازت معذرت می خوام ترمه جون . اخلاق مامانم یه کم تنده . هر چی هست تو زبونشه . باور کن هیچی تو دلش نیست . این روزا یه کم عصبیه .
هیچی نگفتم ، با مهربونی گفت : پاشو برو یه آبی به دست و روت بزن . پاشو دختر جون ! چرا خودتو ناراحت می کنی ؟
دست گذاشت رو شونه امو و فشار داد : پاشو دیگه !
بعد رفت . اون قدر گریه کردم تا دلم سبک شد . از غصه و خستگی خوابم برد . چشم که باز کردم ، خونه تو تاریکی مطلق بود . نمی دونستم چقدر خوابیدم ، بلند شدم و چراغ اتاقو روشن کردم . نه و نیم شب بود . از اتاق رفتم بیرون هیچ کس خونه نبود ، یه یادداشت به صفحه تلویزیون چسبونده شده بود : ترمه جون من و تارخ رفتیم خونه دوستش . دیر برمی گردیم نگران نباش .
دلم از گرسنگی ضعف می رفت رفتم تو آشپزخانه ، از غذا مذا که خبری نبود . به جاش ظرفشویی پر از ظرف نشسته بود زهرخندی زدم ، گلپر خودشم می دونست که تو استراحت مطلقه . رفتم سراغ یخچال لااقل تخم مرغ نیمرو کنم که دریغ از یه دونه اش .
کتری رو گذاشتم رو گاز. بعد ظرفا رو چیدم تو ماشین ظرفشویی . یه کم که به کارا رسیدم آب چوش اومد چایی دم کردم و از تو یخچال پنیر برداشتم و شام نون و پنیر و چای شیرین خوردم .
اونشب به جای درس خوندن نشستم پای فیلم سینمایی . حوصله درس نداشتم اتفاقات روزانه حال و حس درس خوندن واسم نذاشته بود .
ساعت از دو گذشته بود که تارخ و گلپر اومدن .ولی من از اتاق بیرون نیومدم . تا دیر وقت بیدار بودم و به بازی سرنوشت فکر می کردم اما هرچقدر بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه می گرفتم .
یه ماه دیگه هم گذشت . کم کم حرفا و رفتارای زندایی روی گلپر اثر گذاشت . برخوردش با من برخوردش سرد و غیردوستانه شده بود ومن از این وضعیت خیلی عذاب می کشیدم.
چند مرتبه خواستم قید ادامه تحصیل روبزنم و برگردم شیراز وشانسموبرای سال دیگه امتحان کنم ، اما میترسیدم مرتبه دیگه این رشته رو قبول نشم . پس باید هر جورشده با این وضعیت کنار می اومدم . روزایی که کلاس نداشتم می رفتم دانشگاه و می نشستم تو کتابخونه و درس میخوندم . اینا همه یه طرف خسرو هم یه طرف . از دستش کلافه بودم . هر قدر من بهش بی محلی می کردم ، بیشتر می خواست نزدیکم بشه . خیلی سر نترسی داشت فکر کنم بیش از اندازه به پول پدرش متکی بود . هر روز با ماشین اخرین سیستمش می اومد دانشگاه ، لباسای گرون قیمت مارک دار و رنگارنگ می پوشید ، مدل موها و ریشاشو اجق وجق درست می کرد و واقعا بهش نمی اومد دانشجو باشه ! اونم رشته دندونپزشکی .
« ولش کن حتی فکر کردن به این پسره اعصابمو خرد میکنه .»
یه روز که از دانشگاه می اومدیم بیرون متوجه چهره اشنایی شدم ، یه دختر خوش تیپ ، عینک آفتابی بزرگی که به صورتش داشت نمی ذاشت درست ببینمش . یه ذره که رفتم جلوتر شناختمش ، بهنوش بود دختر عموم . منتظر شاداب و ساغر نشدم . رفتم جلو : بهی جون عزیزم این جا چی کار می کنی ؟
عینکشو برداشت و محکم بغلم کرد ، عطر تندی زده بود ، به بوش حساسیت داشتم ، ولی اون لحظه اون قدر از دیدنش ذوق زده بودم که به این مسئله اهمیت ندادم . محکم نیشگونم گرفت : خجالت نمی کشی ؟! دو ماهه اومدی و نکردی یه سری به ما بزنی ، دلم می خواد کله اتو بکنم ، تو که این قدر بی وفا نبودی ! نمی دونی وقتی شنیدم این جایی چه حالی شدم ، پر در اوردم . الان نیم ساعته جلوی در منتظرتم.
بازوهاشو گرفتم و نگاش کردم : چه خوشگل و شیک شدی .
قری به گردنش داد : چه کنیم دیگه ؟! خوش تیپی هم بد دردیه .
بهنوشو بردم طرف ساغر و شاداب و به همدیگه معرفی اشون کردم ، هر سه ابراز خوشحالی کردن . بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم . داشتم می بردمش طرف ایستگاه اتوبوس که با حالت خاصی پرسید : کجا ؟
به چشمای خندونش زل زدم : خوب ایستگاه اتوبوس دیگه .
یه سوئیچ گرفت جلوی چشمام و تکونش داد : اتوبوس چیه دختر ؟ با ماشین من می ریم .
خوشحال شدم : مبارکه . حالا کجاس ؟
لباشو جمع کرد » اون رنوی مدل پائین که اونجا پارکه مال منه .
_ کجا مدل پائینه ؟ به این خوشگلی .
زد پشت کتفم : همه اش تقصیر عموی خسیس جنابعالیه . کشتیارش شدم تا واسم پراید بخره ، نخرید که نخرید .
_ نا شکری نکن دختر جون ، همینم خوبه ! حداقل اینکه حاجت دستته و لازم نیست تو سرما و گرما تو خیابون منتظر تاکسی و اتوبوس وایسی . برو دختر جون . خیلی ام خوش رنگ و زنونه اس .
خوشحال شد : راست می گی ؟!
_ آره دروغم چیه . بریم سوارشیم که می خوام دست فرمونتو ببینم .
_ زیاد تعریف نداره .
یه قدم به عقب ورداشتم : قربونت پس من با اتوبوس میام ، هنوز جوونم و هزار تا ارزو دارم .
آستین مانتومو کشید : بیا خودتو لوس نکن .
توماشین که نشستیم ، پخش رو روشن کرد ، یه اهنگ خارجی پر سر و صدا گوشمو ازرد صداشو کم کردم : بهی خجالت بکش . یه موزیک معنی دار گوش کن . سرت درد نمی گیره ؟!
خندید : عادت دارم اما به خاطر تو عوضش می کنم . هر چی دوست داری از تو داشبورد بردار .
میون نواراش یه نوار درست و حسابی نبود ، آخرین لحظه چشمم به یه کریس در برگ افتاد . برش داشتم و نوار رو عوض کردم . بهنوش با مهربونی گفت : وسایلتو جمع کن بریم خونه ما ، هم اتاقی خودم شو .
به صورت گرد و با مزه اش نگاه کردم ، سبزه بود . چیز جالبی که تو صورتش جلب نظر می کرد چشمای خاکستریش بود . اصلا با رنگ پوستش هماهنگ نبود . قد بلند ، کشیده و روی هم رفته دختر جذاب و تو دل برویی بود ، خیلی هم مهربون بود . از اظهار لطفش خیلی خوشحال شدم : مرسی بهی جون . همین که حرفشو زدی برام یه دنیا ارزش داره ... قربونت برم .
_ باهات تعارف ندارم که ! منم تنهام . این طوری حوصله ام سر نمی ره .
_ مرسی عزیزم وقت بسیاره ، دنیا رو چه دیدی شاید بیام و پیش تو بمونم . اصلا فعلا خونه تارخ می مونم . خوب تعریف کن ببینم چه خبرا ؟ عمو هادی چطوره ؟ زن عمو جون ! بهنام و بهرود چطورن ؟ با دانشگاه چی کار می کنی ؟!
دنده عوض کرد و پا گذاشت رو گاز : لامصب راه نمی ره ... تو هم یکی یکی بپرس . همه رو با هم که نمی تونم جواب بدم .

خیلی حاضر جواب و شوخ بود، از این خصلتش خوشم می اومد، بعد از اینکه جواب سوالامو داد گفت: فردا تعطیلیه از خونه تارخ هرچی می خوای بردار شب بریم خونه ما.
- مزاحم....
نذاشت حرفمو تموم کنم: آدم شدی ترمه. قبلا مزاحمت سرت نمی شد. بی خودم نمی خواد ادای ادم حسابیارو دربیاری، هنوز خیلی مونده تا دندونپزشک بشی.
- بهی، بهی خفه شی ایشاا... دویست و پنجاه و نه متر زبون داری.
موهاشو که ریخته بود رو پیشونیش کرد زیر روسری: سیصد و چهل و هفت مترشو حساب نکردی... عموت تهدیدم کرده اگر بدون تو برم، شب تو خونه رام نمی ده و باید زیر کنتور بخوابم.
مرموزانه ادامه داد: کلی تعریف دارم واست؛ یه عالمه چیز اتفاق افتاده که تو خبر نداری... کمربندتو ببند ه الان جریمه می شیم. زود باش، زود باش.
چقدر هیاهو و هیجان داشت، کمربند رو بستم وبا خنده گفتم: رفتی تو خط عشق و عاشقی؟
سرخ شد، پرسیدم: هم دانشگاهیته؟
سرشو به علامت تایید تکان داد، گفتم: فقط خدا کنه سرش به تنش بیارزه.
- هنوز زبانت تلخه.
شونه بالا انداختم: به خاطر خودت میگم. حیفی عزیزم باید یکی رو پیدا کنی که قدر تو رو بدونه.
با تاکید ادامه داد: واسه کسی بمیر که واست تب کنه.
لبخند زد : می بینی اش. پسر بدی نیست تا الان که امتحانشو خوب پس داده.
با صدای بلند ادامه داد: می میره برام.
- کی می ره این همه راهو؟
- من عزیزم. من.... چند روز دیگه یه نمایش دانشجویی می بریم روی صحنه. اونجا می تونی ببینی اش. اون کارگردانه؛ منم که خودت می دونی طراح دکور و صحنه.
- آره عزیزم. خبر موفقیت هات به گوشم رسیده، خیلی خوشحال شدم.
- تو جشنواره دانشجویی مقام آوردم.
- این یعنی پله های ترقی رو یکی یکی بالا رفتن. اینده ات روشنه.
- تو به من لطف داری ترمه.
سرمو تکون دادم: لطف نیست واقعیته.
حوالی خونه تارخ بودیم، بهنوش گفت: راهنمایی کن. از این جا به بعدش با تو.
پنج دقیقه بعد توی خونه بودیم. گلپر طبق معمول جلوی تلویزیون بود. یه ظرف ذرت بو داده گذاشته بود جلوش. ما رو که دید با هزار عشوه بلند شد و از وقتی من لباس برمی داشتم تا وقتی پامو از خونه گذاشتیم بیرون نق زد و ناله کرد: نمی تونم از جا بلند شم، خیلی بد ویارم، خواب و خوراکم بهم ریخته.
من نمی دونم اون گلپر شاد و سرحال بجوش این قدر بد اخلاق بهونه گیز و نچسب شده بود؟! می دونم حرفا و بدگویی های زن دایی که اساس درست و حسابی هم نداره روش بی تاثیر نبوده.
بهنوش که نشست پشت فرمون، نفسشو با صدا داد بیرون: مغزمو جوید این زنداداش تو، یه سره دهنش می جنبید. کاش یه کلمه حرف حسابی بزنه. فقط مثل هند جگر خور خون به دل ادم می کنه.
پوزخند زدم و چیزی نگفتم؛ ادامه داد: سرکار می ره؟
- نه فعلا که خونه نشینه... تا چند ماه دیگه هم بچه اش به دنیا می آد و برای همیشه قید کار کردنو می زنه.
- به سلامتی حامله اس؟
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۴۱ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
- اره. دیگه می خوام عمه بشم. قربونش برم ناز نازی رو....
بهنوش سوت کشید: اوه، چه عمه مهربونی.
- پس چی؟ فداشم می شم. دارم روز شماری می کنم زودتر به دنیا بیاد و بغلش کنمن جیگر طلا رو.
- این گلپری که من دیدم تومنی دو زار با اون گلپری که می شناختی فرق می کنه. بی خود به دلت وعده و وعید الکی نده بذار برای بچه اش یه عمه تمام و کمال باشی.
آهی کشیدم ، راست می گفت چند روزی می شد درست تحویلم نمی گرفت. هر چند قبلش هم فقط نقش یه خدمتکار محترم و با ارج و قرب رو داشتم، بهنوش پرسید: روزا چی کار می کنه؟
خیلی از دست گلپر شاکی بودم، دیگه حرمت هیچی رو نگه نداشته بود، زهر خندی زدم: کارش چیه؟ بوق می زنه، بخیه به آبدوغ می زنه.
بهنوش چنان قهقهه زد که نیم متر هوا پریدم: زهرمار بهی! این چه وضعه خندیدنه. ترسیدم.
اون قدر خندید که اشکش دراومد: راست میگی.... از وضع خونه اش معلوم بود.
با غصه گفتم: باورت نمی شه بهی. از دانگشاه که می آم اول همه جا رو مرتب می کنم. صبح که از خونه می رم بیرون از تمیزی حظ می کنم ولی وقتی برمی گردم می بینم هیچ اثری از تمیزی نیست... هرچند الان حامله اس و احتمالا حال و حس نداره. قبلا خیلی تمیز و با سلیقه بود.
- اره یادمه.
- بهی جون سر راه بریم قنادی می خوام شیرینی بگیرم!
- شیرینی برای چی؟ آدم که هم گل نمی بره هم شیرینی!
- منظورت اینه که تو گلی؟
- نخیر جنابعالی گلی که دارم می برمت برای عمو جونت. اخه برادرزاده ام اینقدر بی معرفت می شه؟ دوماهه اومدی تهران و نکردی یه سر بزنی.
- می دونم ولی تو که وضعیت ما رو می بینی... دل و دماغ درست و حسابی ندارم.
پشت چراغ قرمز گیر افتادیم، بهنوش با چشمای خاسکتری خوش رنگ و خوش حالتش تو چشمهام نگاه کرد: بابا داره خیلی غصه می خوره... کاراتون به کجا رسید؟
- به هیچ جا! دوندگی زیاده، باید صبر کرد.
بهنوش حرف و عوض کرد. می دونست از حرف زدن در این رابطه دل خوشی ندارم. پرسید: درسها چطوره؟ سخته؟
- ای بدک نیست؛ الان راحته بعدا پدر درمی آره.
هر چقدر اصرار کردم جلوی قنادی نگه نداشت. حتی از مقابل قنادی هم رد نشدیم. مدام می گفت: بابا و مامان که قند دارن، منم که رژیم لاغری دائم العمر دارم. شیرینی واسه کی می خوای بگیری؟
- آخه زشته دست خالی.
- چه زشتی عزیز من؟ مگه داری خونه غریبه می ری؟ تازه اولین بارتم نیست. قبلاها که ادم بودی و می اومدی هفته هفته چتر پهن می کردی.... یادت رفته؟
- نه ولی اونوقت با خانواده بودم.
- اونام مهرتاش بودن مام مهرتاشیم دیگه... رسیدیم.
- بهی زشته ها!
- باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم.
زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم، بوی بابامو می داد و چقدر دلم براش تنگ شده بود. زن عمو با مهربونی صورتم را بوسید و احوالپرسی کرد.
بهنام چه قدی کشیده بود، بهش گفتم: واسه خودت مردی شدی ها! دفعه قبل این قدری بودی.
بعد با دست تا کمرمو نشون دادم.
صورتش سرخ شد، صداش دو رگه بود. شونزده ساله بود، درست هم سن و سال ترنج! زن عمو خیلی زبر و زرنگ بود، یه زن ریز میزه فلفلی. برای من و بهنوش چایی با بیسکویت آورد: ترمه چه خبرا؟ بابا چطوره؟ سودابه جون! تورنگ و ترنج! همه خوبن؟
- سلام دارن خدمتتون.
- وای عزیزم هر دفعه که می بینمت از دفعه پیش خوشگلتری. بزنم به تخته چشم نخوری.
بهنوش دخالت کرد: بذار چشم بخوره؛ چه معنی داره دختر این قدر خوشگل باشه. تو هر مهمونی پا بذاره کار و کاسبی بقیه دخترا کساد می شه.
یه نگاه دقیق به من کرد : خدا ترمه رو سر حوصله و با دقت افریده. هیچ عیب و ایرادی نداره. نه تو صورت نه تو اندام.... حالا رفتارش رو یگی یه ذره! بد که نه! گنده! زبو تلخ و پر رو!
زن عمو اخم کرد: بهنوش!
با خنده گفتم: بذار بگه زن عمو، من که بدم نمی اد؛ اخلاقش درست به خودم رفته.
- اخلاق تو به من رفته، مثل اینکه بیست ماه از تو بزرگترم.
یواش در گوشش زمزمه کردم: شتر از همه بزرگتره!
ناخن هاشو فرو کرد تو بازوم: وقتی می گم پر رویی، نگو نیستم.... دختر یه ذره غذا بخور. به هر جات دست می زنم پوست و استخوانه! لاجون مردنی.
عمو هادی ادمد روبه روم و شروع کرد با من حرف زدن. اولش حال همه رو پرسید، دومش یه عالمه گله که چرا بهشون سر نزدم و سومش از کار و بار بابا سوال کرد. با حوصله جوابشو دادم. می دونستم خیلی نگران وضعیت اقتصادی کارخونه باباس.
پاشو انداخته بود رو پاش و پشت هم سیگار می کشید. از لحاظ ظاهری اصلا به بابام شباهت نداشت ولی روحیه و رفتارشون با هم مو نمی زد.

شام رو تو محیطی گرم و دوستانه ای خوردیم،بعد با بهنوش ظرفها رو شستیم.رفتیم تو اتاقش،تو که رفتم سوت بلندی کشیدم:اینجا اتقه یا دیوونه خونه!
خودشو پرت کرد روی تخت:ظاهرا اولی،ولی به دومی بیشتر شباهت داره.
-مثل اینکه امسال شلختگی مد شده.هیچ کس به اطرافش و تمیزیش توجه نمیکنه.
بهنوش شرمنده شد:باور کن وقتشو ندارم.واحدای عملی درسشام وقتمو میگیره.درضمن زیاد خونه نیسیتم.
-من تحمل بهم ریختگی رو ندارم.کمکت میکن جمع شه.
-ول کن ترمه؛میخوایم دو دقیقه کنار هم باشیم.
-نه نمیشه اینجا خیلی شلوغه.
از جا پا شد:الان درستش میکنم.
در کمد دیواری رو باز کرد،خندیدم:مثل کمد اقای وویی میمونه.
تموم لباسهایی که روی صندلی ،تخت و کف اتاق بود ریخت تو کمد،گفتم:
بهی خجالت بکش!
با بیخیالی گفت:برو بابا حال نداریم...
کتاباشو جمع کرد زیر تخت و بقیه خرده ریزا رو ریخت تو سبد،دستاشو بهم مالید:دیدی چه تمیز شد.
یواش گفتم:اره جون عمت.
به قهقه خندید:ترمه حوصله ای داری ها
-من عادت کردم.اگه نامرتب بود مامانم پدرمو در می اورد.
شروع به سوهان کشیدن ناخنهایش کرد:میدونی که مامان من هم خیلی رو تمیزی حساسیت داره.اوایل دائما با هم میجنگیدیم.بعدا دیدی زورش به من نمیرسه.بهش گفتم فک کن این یه اتاق تو این خونه نیست.منم صبح به صبح درشو قفل میکنم که حتی وسوسه نشی بری توش...حالا یه مدته به توافق رسیدیم از اتاق بنده صرفه نظر کنیم.
-خودت کلافه نمیشی؟
-نه عادت کردم.این چیزا رو ول کن....بیا به زندگی برسیم عزیزم.
اومد کنارمو دست انداخت دور شونم:ترمه خیلی دلم برات تنگ شده بود
صورتشو بوسیدم:فدات شم عزیزم.منم همینطور
-اره جون عمت.دیدم چقدر اومدی بهم سر بزنی
اهی کشیدم:راستش زیاد دل و دماغ نداشتم...والا از خدام بود با تو باشم.
-غم دنیا رو نخور...دو روزه میگذره.پس بذار بهت خوش بگذره.
-تعریف کن ببینم!از عاشق عزیزت بگو.
از جا پا شد:بذار اول عکسشو نشونت بدم.
از میون یه کتاب یه عکس دسته جمعی بزرگ اورد بیرون.گرفتم دستم،توضیح داد.یادگاریه.اولین کاری که من طراحی صحنشو دادم.کارگردانشم کیوان بود.
-پس اسمش کیوانه؟!حالا کدومشونه.
-حدس بزن.
یه کم فکر کردم:با توجه به سلیقه ی عجیب غریب تو قائدتا باید این پسره که موهاشو بسته و ریش سبیل داره باشه.
هیجان زده گفت:افرین ترمه.خوب حدس زدی،خودشه!به نظرت چجور ادمی میرسه؟
-از روی عکس که نمیشه قضاوت کرد اما ظاهرش بد نیست.به نظر جدی میرسه.
بهنوش بشکنی زد:دقیقا!باید ببینیش...از این بچه سوسولا نیست.پسر خود ساخته و متکی به خودیه!
-اگه این طوری باشه عالیه...دوستش داری؟!
-چه سوالی؟معلومه عاشقشم!...این جوری چشماتو ریز نکن؛اونم دوستم داره.
ظاهر کیوان چیزه بدی نشون نمیداد ولی من هیچ وقت از رو ظاهر دیگران قضاوت نمیکردم؛پسر لاغر و قد بلندی بود،موهای خیلی روشنی داشت و پوستی سفید!ولی رنگ چشماش معلوم نبود،از بهنوش پرسیدم،جواب داد:چشماش قهوه ای تیرست.
-رفتی گشتی یه نفر رو پیدا کردی از لحاظ ظاهری بر عکس خودته ها!
-همینش خوبه دیگه.
با شرم و خجالت گفت:قراره همین روزا بیاد خواستگاری.
عکسشو برگردوندم:پس موضوع جدیه...بهت تبریک میگم.
-قراره نامزد کنیم و صبر کنیم تا درس من تموم شه.اون وقت بریم سر خونه زندگیمون.
خوشحال شدم:این طوری خیلی عالیه.
-اخه دو تا خواستگار سمج پر و پا قرص دارم که پاشنه در خونه رو از جا کندن.منم از هیچ کدومشون خوشم نمی اد.کیوان که جریانو فهمید گفت"باید به رابطه امون رسمیت بدیم"
-به جای تعریف از همسر ایندت پاشو برو دو تا چایی دیشلمه بریز.
قبل از اینکه از در پاشو بذاره بیرون پرسید:تو چی؟واسه خودت کسی رو دست و پا نکردی؟
-نه تو فکرشم نیستم
-دروغ نگو.مگه میشه با این ریخت و قیافه پسرا تو رو راحت بزارن.یه چیزی بگو که باورم بشه.
یاد خسرو افتادم،البته اون بیشتر واسم حکم مزاحم رو داشت.نه کسی که ارزش داشته باشه فکرمو مشغولش کنم:بهی قرار شد بری یه چای بیاری ها!اگه نمیری این قدر دنبال بهونه نگرد.خودم میرم میریزم.
پاشو اورد جلوی صورتم:دو تا گاز بگیری بد نیست!
رفت:عجب پاچه ای میگیری.
سه دقیقه بعد با دو تا چایی اومد تو:چایی جوشیده بود،مجبور شدم کیسه ای بندازم،میخوری که!
-اره،چرا نخورم....از قدیم و ندیم گفتن مهمون خر صابخونست
با دقت نگام کرد:عجب خر خوشگلی هم هستی.
دماغشو کشیدم:
توهین به اصل و نسب خانوادگی؟!باید تو رو اعدام کرد.
فصل 4
خسرو روبه روم وایساده و راهمو بسته بود.با اون چشمای وقیح و هیزش خیره نگام میکرد و گوشه سیبیلشو میجوید،به طرف راست رفتم ولی باز مقابلم بود،ترس رو گذاشتم کنار،تموم نفرتمو جمع کردم تو چشماشو نگاش کردم:اقای محترم،لطفا برین کنار میخوام رد شم.
سرشو انداخت بالا:نوچ
دیگه حسابی عصبانی شده بودم:یعنی چی اقا؟این چه طرزه رفتاره؟
با لحن زشتی پرسید:کجاش بده؟من که عیبی نمیبینم.
به طرف چپ رفتم ولی بازم سد راهم شد:زشته اقا،قباحت داره
سرم پایین بود،شنیدم که گفت:کی گفته عاشقی زشته؟
نفسم بند اومد:حرفتو نشنیده میگیرم.
صداش گرفت:خوش ندارم نشنیده گرفته بشه.عادت ندارم هیچ کس رو حرفم حرف بزنه.روشن شد؟
-عجب گیری افتادم.اقا بزارین رد شم
-چرا اینقدر سرسختی؟مگه من چی کم دارم؟مثل خودت داشجوام...خوش تیپ هم که هستم،پول و پله هم که فراوون؛از همه مهمتر دوست دارمو عاشقتم...پس چرا دست رد به سینم میزنی؟

هر قدر بیشترحرف میزد بیشتر منزجر میشدم.از لحن حرف زدنش خیلی بدم اومده بود با اینحال خواستم از در دوستی و معرفت وارد شوم.ما با هم دیگه توی یک دانشکده درس میخوندیم همه حکم اعضای خونواده رو داریم.من به تموم هم کلاسیام به چشم خواهر و برادرم نگاه میکنم...
اجازه نداد حرفمو تموم کنم :نچ نشد اومدی نسازی من بخودم به تعداد کافی خواهر و برادر دارم برای همین هم دنبالش نیستم.ببین دختر خوب من از تو خوشم اومده راحت بگم دلم پیشت گیر کرده پس توام انقدر واسه من ناز نکن چون اول و آخرش مال خودمی.
اصلا حد و حدوده خودشو رعایت نمیکرد دلم میخواست چنان میزدم توی دهنش که پر خون بشه.اما به ملاحظه این که چشمم توی دانشکده به چشمش میافته و ممکنه برام دردسر درست کنه منصرف شدم.صدام میلرزید و من از این وضعیت خوشم نمیاومد.میخواستم قوی ظاهر شم اما واقعا از این هم کلاس بی شرم و بی نزاکت میترسیدم بذارین برم.
بر خلاف تصورم خودشو کشید کنار :برو عزیزم دوباره میبینمت.
پاهام نای رفتن نداشت بند کیفمو محکم گرفتم و تا جایی که میتونستم سریع از کنارش رد شدم صداشو شنیدم:حیف دختر خوشگلی مثل تو نیست که اینطوری اخم کنه!
پشت سرم راه افتاد :قشنگ خانم بذار برسونمت خوش ندارم این موقع غروب تک و تنها بری خونه ماشین هست قابل بدون برسونمت ...حالا چرا پا تند میکنی؟ماشینم خوبه یه ماشین مدل بالا بیا امتحان کن.
چه حس بدی داشتم پسره نفهم هیچی سرش نمیشد.مستاصل مونده بودم با این وضعیت درس خوندن برام سخت شده بود این قدر عصبی و بهم ریخته بودم که منتظر اتوبوس نشدم برای اولین تاکسی خالی دست تکون دادم و سوار شدم.
کاش میتوانستم از تارخ بخوام چند باری بیاد دنبالم تا این بیشعور ببیندش و بعدا که مزاحم شد به وسیله تارخ تهدیدش کنم.اما حیف که نمیشد!شاید بهتر باشه به انتظامات دانشگاه متوسل بشم ولی اینطوری ممکن بود خودمم برم زیر سوال.
چه شرایط بدی داشتم این از دانشگاه اونم از خونه!طوری شده بود که اصلا دلم نمیخواست پامو تو خونه تارخ بذارم .گلپر در برابرم جبهه گرفته بود و به هر نوعی که شد بهم حمله میکرد.
اون گلپر مهربون و دوست داشتنی که یه عمه میگفت و صد تا عمه از کنارش میپرید دیگه چشم دیدن سودی جونو نداشت اینطوری تکلیف منم روشن بود اونقدر سرد برخورد میکرد که نگو.دائم فکر میکرد تارخ بمن کمک مالی میکنه در حالیکه خدای بالای سر شاهد بود که تو این سه ماهه حتی یه قرونم ازش نگرفته بودم عرصه بهم تنگ شده و دنبال راه فرار میگشتم.میدونستم بیشتر از این نمیتونم روی موندن توی خونه تارخ حساب کنم و میبایست یک فکر اساسی بکنم.منکه از دستم بر می اومد چرا تا اون لحظه فکر تدریس نیفتاده بودم؟
آره بهترین راه همینه به یه آموزشگاه سر میزنم و خودمو معرفی میکنم.اگه دستم بره توی جیبم میتونم واسه خودم خونه اجاره کنم.خدا رو چه دیدی!شایدم مشکل کاری بابا حل شد و از این گرفتاری خلاص شم.
تو همین فکر و خیالا بودم که رسیدم خونه...رفتم تو بازم خونه مثل پلو بود گلپر دست به سیاه و سفید نمیزد و توقع داشت همه کارا رو من انجام بدم یه استکان جابجا نمیکرد.
با خستگی رفتم تو اتاق نه میل به شام داشتم نه حال و حوصله کار کردن !نیم ساعت که گذشت تارخ اومد صدای پرناز و قمیش زن داداش عزیزمو شنیدم که منو صدا میکرد:ترمه جون چای دم میکنی؟
یعنی اینکه بیا چای دم کن و خونه رو جمع و جور کن و یه شامی چیزی ام بذار جلومون...بخدا خیلی رو داشت درسته که من همون یکی دو روز اونجا نبودم ولی حقم این نبود باهام این رفتار بشه.
در حالیکه دندونامو درهم فشار میدادم از اتاق اومدم بیرون گلپر خانم مثل عروس شده بود آرایش کرده و مرتب!خدا رو شکر هنوز یادش نرفته موقع اومدن تارخ به سر و صورتش برسه.البته فقط همین یه کار بیادش مونده بود.
به تارخ سلام و خسته نباشید گفتم و رفتم تو آشپزخونه ...تا چای حاضر بشه یه دستی به سر و روی آشپزخونه کشیدم چای رو که آوردم و نشستم گلپر گفت:امشب بدجوری دلم ماهی میخواد.
تارخ همونطور که چایی اش را بی ملاحظه هورت کشید گفت:تو خونه نداریم؟
گلپر تابی به گردنش داد و با اخم پر نازی گفت:اولال که نداریم ثانیا که داشته باشم تو که حال و روز منو میبینی بوی زهم ماهی حالمو بهم میزنه!
تارخ خندید:آهان خوب یه دفعه بگو بریم رستوران ماهی بخوریم دیگه.
گلپر خندید:خوشم میاد خوب میگیری.
باشه خانم هر چی شما بفرمایید یه دوش بگیرم و بریم.
تو دلم یه نفس راحت کشیدم آخیش پس امشب آشپزی نمی افته گردنم.
تارخ فنجون خالی رو گذاشت تو سینی:دستت ددر نکنه ترمه.
نوشه جان.
سینی رو برداشتم و رفتم آشپزخونه تارخ هم رفت حموم.گلپر دست به کمر و پا کلی آه و ناله از جاش بلند شد:دیگه این کمر واسه من کمر نمیشه.
با احتیاط بطرف اتاق خوابش رفت.استکانارو آب زدم و اومدم نشستم روبروی تلویزیون و شروع به تماشا کردم.در واقع هیچی نمیدیدم فکرم بدجوری مشغول بود تارخ و گلپر حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدن.تارخ با تعجب گفت:تو چرا حاضر نیستی؟
صورت گلپر درهم شد جواب دادم:خسته ام ترجیح میدم استراحت کنم.
ولی شام نداریم که!نمیشه گرسنه بمونی.
بالاخره یه چیزی واسه خوردن پیدا میکنم.
تارخ رو به گلپر با لحن خاصی گفت:تو بهش بگو عزیزم شاید حرف تو را گوش کنه.
گلپر با لبخند زورکی که بیشتر شبیه دهن کجی بود گفت:هر جور راحته!نمیشه که بزور ببریمش لابد خودش صلاح میدونه تنها باشه.بچه که نیست دستشو بگیریم و دنبال خودمون بکشیمش.
نگاه تارخ کدر و تیره شد رو بمن گفت:هنوز وقت داریم اگه دوست داری سریع حاضر شو.
نه شما برین بهتون خوش بگذره.
گلرخ بازی تارخ را گرفت و گفت:بریم دیگه!از گرسنگی ضعف کردم.
تارخ با بی میلی رفت بعد از رفتن اونا پریشون و ناراحت به دیوار کوب روبرو خیره شدم آه تلخی کشیدم:دیگه موندنم توی این خونه صلاح نیست باید جل و پلاسمو جمع و گورمو گم کنم نباید بذارم این دو زار حرمت و احترامی که مونده از بین بره...میرم پیش شاداب.
رفتم سروقت تلفن شماره گرفتم اشغال بود نیم ساعتی پشت خط موندم تا بالاخره ارتباط برقرار شد شاداب گوشی را جواب داد :بله.
بله و زهرمار این فک آخر سر سرطان میگیره.
جنابعالی مواظب فک خودت باش.
من بیچاره کسی رو ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم.
صداشو آورد پایین:بنده هم مثل جنابعالی ملکه اخلاق بود.
تعجب کردم:ا...از کی تاحالا؟
چند روزی هست گوشی تلفن ازش کنده نمیشه البته برای ما که بد نشد تازگی ها خوش اخلاق شده.
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
چه خبر؟چه کاری میکنی؟
چیکار دارم بکنم؟هیچی؟کلفتی!تازه یه دستت درد نکنه هم نمیشنوم...وظیفه مه.
صدای شاداب لرزید:از قدیم و نیدم گفتن لطف مدام حق مسلم میشود تقصیر خودته عزیزم از روز اول کاری کردم فکر کنه وظیفه ته همه کاراشو بکنی واقعا که!ببینم این آقا داداشت بهش چیزی نمیگه.
من طوری رفتار نمیکنم بفهمه ناراحتم.نمیخوام تو زندگیشون مشکلی پیش باید.
ملاحظه ام حدی داره دختر کجا رفت اون زبون تلخ و درازت؟
سرجاشه ولی حال و نا واسش نمونده.
چند لحظه سکوت برقرار شد روم نمیشد بخوام چند روزی مهمونش باشم.انگار فکر منو خوند چون با مهربونی گفت:ترمه جون ساک و وسیله هاتو جمع کن بیا اینجا دیگه تا امتحانات آخر ترم چیزی نمونده با این وضعیت اونجا نمیتونی درس بخونی از کارخونه زیاد نمیاری.
کارخونه یه طرف ناز و ادای خانم یه طرف.
پس معطل چی هستی جمع کن بیا.
من من کردم :هم خونه ایات چی؟
ساغر که از خودمونه اون دو تا هم فکر نکنم حرفی داشته باشن نهایتش اینکه چند وقت دیگه یه خونه جدید میگیریم ...ول کن این حرفارو کی می آی؟
فکر کنم فردا...
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۴۲ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,373 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زیبای " می گل 1 " الهه زیبایی 22 8,883 ۲۴-۵-۱۳۹۲ ۰۱:۳۸ عصر
آخرین ارسال: الهه زیبایی
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 11,968 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۰۶ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,399 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان قصه ی عشق من نویسنده:مریم حسینی sepideh.h 17 14,600 ۵-۲-۱۳۹۱ ۱۲:۰۳ عصر
آخرین ارسال: sepideh.h
  رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی sepideh.h 96 16,752 ۱۵-۱۱-۱۳۹۰ ۰۸:۵۲ عصر
آخرین ارسال: sepideh.h
  رمان بی تا -نویسنده:مریم جعفری Galaxy 82 11,699 ۱۸-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۱۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان الهه ناز -نویسنده : مریم اولیایی(جلد دوم) Galaxy 74 10,383 ۱۳-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۵۴ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد