تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده
#1
خلاصه:
ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهی تهران میشهد درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است .. او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکند ولی هیچ کدوم به بدی مزاحمت های گاه و بیگاه خسرو یکی از پسرهای شرور دانشگاه و همچنین پسرعموی تازه از خارج برگشته اش نیست.. در پی این مسائل ترمه باهمفکری دخترعمو و دوستانش تصمیم میگیره یه نامزد قرضی برای رفع مزاحمت این دو نفر پیدا کنه تا اینکه سرانجام ازپارسا دانشجوی ترم آخر دندانپزشکی پسری که ۲ بار ناجی ترمه در مقابل مزاحمت های خسرو بوده کمک میگیرند و بعد از گذاشتن قرار و مدار باهم پارسا تک پسرخوش تیپ و پولدار آقای انصاری نقش خود را آغاز میکند ولی زمان زیادی نمی گذرد که…





فصل 1-1

صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم :وای سودی جون سفر قندهار که نمی خوام برم این طوری میکنی ؟ هر وقت چند روز تعطيلي گیرم بیاد بدوبدو می ام بهت سر می زنم ,خودتم میدونی که من یکی رو بدجوری بچه ننه بار اوردی وطاقت نمی آرم زیاد ازت دور بمونم.
مامانم میخواست لبخند بزنه ولی نتونست .با گوشه روسری اشک چشمش رو پاک کرد. بابام با خنده از جیبش یه دستمال در آورد:بگیر عزیزم ,روسریت میکروب داره,نکنه می خوای تراخم بگیری وبدبختم کنی,داری و نداری دو تا چشم شهلا داری,می خوای همونم ازم بگیری؟
مامانم طبق معمول غم وغصه هاش یادش ر فت,با ناز وکرشمه دستمالو گرفت ونم چشم هاش رو خشک کرد:باشه هاتف باشه,فقط چشمام قشنگه دیگه؟
بابا یواشکی در گوش مامان یه چیزی گفت که اولش سرخ شد وبعد شم غش کرد از خنده .ترنج آستین مانتوی مامانم و کشید:بابا چی گفت این قدر خوش به حالت شد؟
مامانم یه اخم قشنگ تحویلش داد:اوا!؟!بچه هم بچه های قدیم .
ترنج لب ور چید:زشته توی جمع دو نفر در گوشی حرف بزنن
تورنگ لپش رو کشید:ای دختر فضول!
ترنج دستشو انداخت دور کمرم:ترمه جون وقتی بری من حوصله ام سر می ره.دلم واست خیلی تنگ میشه
دستمو انداختم دور کمر باریکش :حسابی درس بخون که دو سال دیگه بیای پیشم .
منم اونجا تنهام,اگه تو کنارم باشی دلم کمتر میگره,فقط فول بده خوب درس بخونی,مثل بچه آدم!
موقع گفتن این حرفها بغض کردم,چقدر خواهرمو دوست داشتم ,کاش از هم جدا نمی شدیم, صدای کمک راننده منو از افکارم پرت کرد بیرون:مسافرای تهران ....جا نمونین
مامانم دوباره منو چلوند:قربونت برم ترمه جون خیلی مواظب خودت باش.رسیدی زنگ بزن .
خیالشو راحت کردم:حتما سودی جون نگران نباش .
بابا بغلم کرد :ترمه جون شرمنده ام که...
نذاشتم حرفشو تموم کنه :زمستون می ره رو سیاهی به زغال می مونه,فکرشو نکن .
ترنج بغل گوشم چنان جیغی زد که نیم متر پریدم هوا:اونم شاداب.
کفرمدر اومد!دندونامو رو هم فشار دادم که صدام در نیاد!
یعنی اپه یه وقت دیگه بود ویه جای دیگه ای غیر از ترمینال بودیم درسی بهش می دادم تا عمر داره یادش نره
.پرده گوشم هنوز سوت میکشید .منتها نخواستم دم اخری پاچه اشو بگیرم که خودم عذاب وجدان بگیرم,هم اشک دم مشک ترج خانوم ته تغاری رو در بیارم .
با اومدن شاب که واقعا اسمش برازنده اش بود ,تورنگ دست و پاشو گم کرده و شروع کرد الکی خندیدن.رفتم نزدیکش و گفتم:زهر مار تابلوی بی جنبه,دست وپاتو جمع کن.
خنده رو لبش ماسید,دلم خنک شد.فکر کرده یادم رفته چه جوری من بیچاره رو رصد کرده و مواظب بود دست از پا خطا نکنم .فکر کرده نفهمیدم گلوش پیش شاداب گیر کرده .طفلی رفته بود تو لک!دیدم خدا رو خوش نم آد موقع رفتن خاطره بدی از خودم جا بذارم ,یواش بهش گفتم:اگه برادر خوبی باشی شاید یه فکری به حالت بکنم,البته شرط وشروطی سختی داره ها....
نیشش تا بنا گوش باز شد.باز صدای کمک راننده در اومد.بابا وتورنگ رفتن چمدون وساک منو تحویل بدن.
سودی جون ول کن معامله نبود.سفارش پشت سفارش ,انگار من یه دختر دست پا چلفتی خاک بر سر بی عرضه ام که حتی نمی تونه دماغشو بالا بکشه.با این که بهم برخورده بود سعی کردم خود دار باشم وبا خوش روی بگم ((چشم))شاداب بیچاره هم دست کمی از من نداشت .
مامنش با لهجه غلیظ شیرازیش داشت نصیحت ها وبه قول خودش وصیت های آخر رو می کرد.شاداب پاک بهم ریخته وکم مونده بود پرمرده بشه که به دادش رسیدم:شاداب جون مامانو ببوس واز بابا خداحافظی کن که الان اتوبوس راه می افته ومن وتوی گردن شکسته باید دنباش بدویم بلکه دلش رحم بیاد ویه نیش ترمز بزنه وسوارمون کنه.
هرد وخندیدن و مامانش دست از نصیحت برداشت.
هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه.بغض که چه عرض کنم,خودم بترکم.تا اون لحظه بیست وچهار ساعت پشت هم از خونواده ام دور نمونده بودم وحالا می بایست برای حداقل چند هفته ازشون خداحافظی کنم.مگه دست ودلم به خداحافظی می رفت؟!می بایست زودتر سر وته قضیه رو هم می اوردم والا اشک ریزانی میشید که اون سرش ناپیدا.
اول از تورنگ خداحافظی کردم.صورت زبرش رو بوسیدم:شد یه مرتبه تورو ببوسم واصلاح کرده باشی؟!شلخته

با دست موهای پرپشت وخوش حالتش رو بهم ریختم,برای اولین بار اعتراض نکرد.چقدر بلوز سرمه ای بهش می اومد,شونه های مردونه اش رو کاملا نمای می داد.
بهش دقیق شدم:مواظب باش دخترها قرت نزنن ...تازگی ها خیلی خوش تیپ شدی!
دهنشو آورد دم گوشم :شکم اونی که به خواهر خوش چشم وابروی من چپ نگاه کنه سفره می کنم .
گوششو محکم کشیدم :غلطای زیاد ی!غیرتی بازی در نیار که هیچ خوشم نمی اد.
دستشو زد به کمرش:خلاصه گفته باشم,حواسم اونجام بهت هست فکر نکنی رفتی حاجی حاجی مکه!
چقدردلم براش تنگ می شد....بعد از اون نوبت ترنج خواهر کوچلوی دبیرستانیم شد.چشمای درشت وقشنگش پر اشک بود:ترنج جون قول بده نری تو اتاقم که دخل وسیله هامو بیاری .
ترنج خندید وتورنگ دخالت کرد:طفلی قولی نمی ده که نتونه عمل کنه.
هیچی نگفتم و ترنج رو بوسیدم.هم قد وقواره خودم بود ولی شباهتی بهم نداشتیم صورت ظریف ودوست داشتنی ای داشت ,بدون هیچ ایراده ای ,ترکه ای ولاغر بود.خوشگل ودلنشین ویه عالمه لوس از خود راضی!هم شکلش هم اخلاق و رفتارش کپی برابر اصل عمه ام بود... خدا به فریاد دل مامانم برسه شونزده سال خواهر شوهرش بیست وچهار ساعت جلوی چشمش بوده وبازم معلوم نیست تا کی مثل اینه دق جلوی چشمش باشه.
نوبت به بابام رسید,معلوم بود خودشو خیلی کنترل می کنه:کاش میتونستم باهات بیام وسر سامونی بهت بدم تا خیالم راحت بشه.اما خودت می دونی چقدر گرفتارم.
خیلی خوب می دونستم,پریدم تو حرفش:بچه که نیستم ,خودم میتونم کلیممو از اب بیرون بکشم .تازه اونجا داداش تارخ هست ,پس غصه چی رو میخورید؟
بابا اصلا هنر پیشه خوبی نیست ,وقتی فیلم بازی میکنه اصلا ابروریزیه .معلوم بود اگه دو دقیقه دیگه باهاش حرف بزنم اشکش سرازیر میشه ,سریع بوسیدمش ورفتم سراغ سودی جون :سودی جون گریه کنی نه من نه تو.
لحن تهدید آمیزم کارساز بود,جذبه هم چیز خوبیه ها .بادی به غبغب انداختم:دخترتون داره میره دندونپزشک مملکت بشه واون وقت جنابعالی میخوای با ابغوره گرفتن منصرفش کنی؟حالا خوبه فصل ابغوره گذشته.
مامانم خندید ,بوسیدمش. اونم از ماچای ابدارش چسپوند رو لبم .اگه به خودم بود دوست داشتم بشینم رو زمین و زار زار گریه کنم . صدای کمک راننده رو که دیگه خشن شده بود بهون کردم ودویدم طرف اتوبوس .یادم اومد از خانواده شاداب خداحافظی نکردم.با سرعت رفتم طرفشون ودر عرض سی ثانیه یه عالمه حرفای تعارف آمیز رد وبدل کردیم.روی صندلی اتوبوس که نشستم تازه فهمیدم که چقدر خسته ام . سودی جون اومد دم شیشه وشروع کرد با گریه حرف زدن .صداشو نمشنیدم واصلا متوجه نمی شدم چی میگه ولی الکی هی سر تکون می دادم که یعنی چشم .چقدر دلم میخواست بغلش کنم وببوسمش .
باب اومد وبا ملایمت اونو دور کرد.اتوبوس راه افتاد.براشون دست تکون دادم ,دست نمی تونستم ببینموشون چون یه پرده اشک دیدمو مختل کرده بود چند لحظه بعد اونا رو ندیدم ,سرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشمامو بستم :یه برگ جدید از زندگیمون شروع شد!
شاداب دست گذاشت رو دستم:پیش به سوی سرنوشت !
صدای پیرمردی از ردیف جلو بلند شد:بر محمد(ص) وال محمد(ص) صلوات.
همه با صدای بلند صلوات فرستادن.منم زیر لب چند بار صلوات فرستادم.بعد رو به شاداب گفتم:نمی دونی چقدر خسته ام انگار کوه گنده ام اگه ولم کنن یه کله چند ساعت می خوابم.
خوب یه چرت بزن ,منم بدم نمی آد استراحت کنم.
چشمامو بستم وچون آدم خوش خوابی هستم در عرض پنچ دقیقه خوابم برد. تکونای یکنواخت وصدای ماشین هم مزید بر علت شد.
چشمامو که باز کردم هوا حسابی تاریک شده بود,سر شاداب رو شونه ام و دهنش باز مونده بود. چند دقیقه تحمل کردم, اما بعدش صدام در اومد:خودتو جمع کن شاداب.
یه ناله کرد وتکونی خورد, دستشو گرفتم :شاداب بیدار شو؟
چشماشو باز کرد:مگه مرض داری؟تازه خوابم برده بود.من که مثل تو نیستم ,رو کیسه گردو هم خوابم ببره.
چیه حسودیت میشه ؟
ادامو در اورد.خمیازه کشید و بدنش رو کش و قوس داد :یه چیزی میخوام بخورم نمی دونم چیه...تو بند وبساطت خوردنی پیدا میشه؟
-تخمه دارم و لواشک وساندویچ کالباس.
ساندویچ بمونه واسه شام ولی تخمه رو رد کن.
با هم شروع کردیم خوردن وگفتن وخندیدن .یه صدای اعتراض امیز خده رو لبهامون خشکوند:چه خبره؟مردم میخوان استراحت کنن ,ملاحظه هم خوب چیزیه ها!
یه ذره بلندتر ادامه دادم :از بوی گند جورابش داریم خفه می شیم صدامونو در نمی اریم . حالا انگار واجبه کفشاشو دراره ....انگار لاشه ای گربه تو کفشش بوده.
شاداب دیگه نتونست خودشو کنترل کنه به صدای بلند خندید.منم باهاش خندیدم .سر وصدا تو اتوبوس زیاد شده بود.هر کس یه چیزی می گفت و اعتراضی می کرد,شاداب گفت:راحت شدی بلوا راه دادی؟
- واقعا دلم خنک شد.
یکی گفت : اقای راننده نگهدار , نمازمون دیر شد.
اون یکی داد کشید:مردیم از گرسنگی ,لابد می خوای یه کله تا تهران بری...
یه نفر خجالت زئه گفت:بچه ام دیگه نمی تونه خودشو نگه داره...الان جاشو خیس میکنه.
بمب تو اتوبوس منفر شده بود ,صدای پیرمرد از جلوی اتوبوس بلند شد :محمدی (ص) هاش صلوات!
بعد از صلوات یه آرامش نسبی بر قرار شد.چند دقیقه بعد جلوی رستوران بین راهی پیاده شدیم . جاش بد نبود,به نسبت خوب وتر وتمیز بود,یه ابی به دست و رومون زدیم وساندویچ خوردیم,شاداب چنان به ساندیچ گاز میزد که انگار از قحطی فرار کرده.خندیدم :مواظب باش لپت رگ به رگ نشه.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#2
لقمه پرید گلوش,داشت خفه میشد.محکم زدم پشتش :نترس همش ماله خودته هیچکس نمیخواد ازت بگیره.یواشتر دختر جون ,هنوز جونی وهزار ارزو داری,نمی خوای ارزو به دل بمیری که؟؟خودمونو کشتیم که با هم قبول شیم می خوای رفیق نیمه راه بشی؟
یه دفعه اشک تو جشمش جمع شد:ولی حق تو این نبود...تو می بایست همین رشته رو تو دانشگاه سراسری قبول شی.من که می دونم چقدر زحمت کشیده بودی....
بد شانسی آوردی.,
اندازه ترنج دوستش داشتم ,از کلاس اول دبستان پشت یه نیمکت نشسته بودیم,بهترین دوستم بود.دستمو انداختم دور بازوش :باز شروع نکن شاداب جون !این طوری که بهتر شد.با ز هم واحد بر می داریم وپیش همیم.من دوستی تورو با هیچ چیز عوض نمی کنم,دانشگاه سراسری که جای خود داره!حالا جلوی مردم نمی خواد زاز زار کنی.
خندیدم .دستی به دلم کشیدم :این قدر گرسنه بودم که نماز نخوندم.بیا بریم نمازمونو بخونیم که خدا هوامونو توی اون تهرون داشته باشه .
اعتقاد عجیبی به نماز خوندن داشتم,در بند خیلی از مسایل نبودم اما نمازم ترک نمی شد.بعدش با شاداب چای خوردیم نگاش کردم ,جشمای خوش فر م و درشتی داشت که زیر ابروهای ظهن خودش و نشون می داد:پوست سبزه ,بینی ودهن قشنگ !روی هم رفته دختر خوشگل وجذابی بودلاغر نبود میانه اندام وتوپر ...بهش گفتم :فردا که رسیدم تهران می ریم آرایشگاه و یه دستی تو این ابروهای پاچه بزیت ببر.
سبیل هاتم بدجوری و ذوق می زنه...
رنگش پرید:وای ترمه می خوای مامانم سکته کنه؟

با بدجنسی گفتم :از کجا میخواد بفهمه ,مگه این خودت دهن لقی کنی ,من که بروز نمی دم . تا دفعه بعد که تورو ببینه ابروهات در می اد هم سبیلات !چندشم می شه سبیلات رو می بینم ,از پسرا بدتری!
خیلی جدی بود هوس کردم یه ذره سر به سرش بذارم :خنگ خدا تو الان دانشجوی مملکتی ,هم کلاسهامون توی مدرسه ابرو و موی صورتو به باد داده بودن ...
موهاشونو که رنگ کرده !اون وقت تو برای یه ابرو اونم تو فپقرن بیست ویکم ببین چه جنجالی به پا میکنی ؟ خیلی املی . می خوای پسرا با دیدنت رم کنن.
دستشو زد به کمرش: اگه قراره با این چیزا رم کننبذار رم کنن.تازه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیره ؟خودت چرا ابروهاتو بر نمی داری؟
با ناز وکرشمه گفتم:خدا خودش ابروهای منو بر داشته ,نمی بینی چه قیطونی وبلنده!
یه ذره نگام کرد:راست میگی ها!
قری به گردنم دادم :مگه دروغ می گم ....
دوباره با سر سختی گفت:من که دست به صورتم نمی برم ,هر چیزی به وقت خودش خوبه .
خندیدم :باشه خانوم ....شب درازه می دونی که منظورم چیه!چند وقت دیگه می بینمت .
اخم کرد :چقدر بی ادبی ترمه ....
- وا مگه امروز به من رسیدی ؟!تو که بهتر از همه منو میشناسی...
- اره حکایت تو حکایت علیمرادخان ...یادم نرفته تو مدرسه چه اتیشی می سوزوندی . همه از دستت دله وشاکی بودن,تنها شانست این بود که درست عالی بود والا ده باره از مدرسه اخراجت کرده بودن...
دستشو کشیدم :چه چه میزنی بلبل خوش اواز !برای تو یکی که بد نبود همیشه بهت خوش میگذشت .حالا بیا بریم تو اتوبوس که درش باز شده .
با اکراه گفت:تا فردا صبح که برسیم کمرم خرد میشه.از مسافرت با اتوبوس حالم بهم میخوره.
رزیم بگیر که کمرت نشکنه.
من خیلی خوبم ,بیچاره یه نگاه به خودت بکنی می فهمی ,انگار تب نوبه داری...به باتر ی قلمی گفتی زکی!
رومو ازش برگردوندم :بیچاره من رو فرمم :مثل مانکن ها می مونم .
مگه خودت تعریف کنی ,دست که بهت بزنم شمشیرات میره تو تنم ,فقط استخوانی ...
گربه دستش به گوشت نمیرسه می گه پیف پیف....
همیشه با هم همینطوری بودیم ویکی به دو می کردیم. ولی دلخوری ابدا ...نفسمون بهم وصل بود.نشستیم تو اتوبوس.
بقیه مسافرام کم کم سوار شدن وپنج دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد.
نیم ساعت بعد تو ترمینال بودیم .ساعت هفت ونیم صبح بود پیاده شدیم و وسایلمونو تحویل گرفتیم .طبق قرار می بایست تارخ بیاد دنبالم .اما هرچه چشم چرخوندم اثری ازش ندیدم .می دونست زود می رسم ,شاید خواب مونده بود .یه ربع دیگر صبر کردیم ودر نهایت مجبور شدیم از اون محییط الوده و پر سر و صدا وپر افراد مزاحم فرار کنیم.
هر کس میومد یه متلکی بارمون می کرد . برخلاغف همیشه دل ودماغ جواب دادنم نداشتم . تازه اگرم داشتم ,ترجیح می دادم با این افرا د دهن به دهن نشم.
اگه دستم به تارخ میرسید میدونستم چی کارش کنم؟!
با غصه وحرص از ترمینال اومدیم بیرون و ماشین دربست گرفتیم . اول شاداب پیاده شد و بعدشم من تا خونه تارخ رفتم چقدر ماشین ودود....
چشمام از دود میسوخت...چقدر هوا کثیف بود ,دلم واسه هوای پاک شیراز خودم تنگ شد.
توی یه محله خلوت و خوش اب وهوا روبروی یه آپارتمان بیست واحدی پیاده شدم . کرایه رو دادم
وچمدون وساک رو گذاشتم جلوی در...زنگ اپارتمان تارخ رو زدم . بعد از چند ثانیه ای طولانی صدای خوابالوی گلپر از اف اف اومد :بله
دهنمو به ایفون نزدیک کردم:سلام گلپر جون منم ترمه.
بدونهیچ حرفی درو باز کرد.شونهع بالا انداختم وبه زحمت وسایلمو تا جلوی اسانسور بردم.از اسانسور پیاده شدم .گلپر هنوز در واحو رو باز نکرده بود ,دلم گرفت ولی به خودم گفتم :لابد لباسش مناسب نبوده...
زنگ زدم,چند لحظه بعد درو باز کرد.هنوز لباس خواب تنش بود موهاش با بی قیدی رو شونه هاش ول بود ,تو چشمای سبز خوشرنگش وروی لبای قرمز خوش حالتش هیچ اثر ی از شادمانی نبود.
خودمو از تنگ وتا ننداختم,یه لبخند پت وپهن نشوندمن روی لبم وذوق زده گفتم :سلام گلپر جون . نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
سر تا پاشو نگاه کردم :بزنم به تخته ... هر دفعه می بینمت خوشگل تر شدی.
یه لبخند سرد وبی نمک زد,به روی خود نیاوردم:تعارفم نمی کنی بیام تو.
از جلوی در رفت کنار,با هن وهن ساک وچمدونو کشیدم تو اپارتمان شلوغ ودرهم وبرهم .تعجب کردم گلپر خیلی با سلیقه و مرتب بود .
نشستم روی مبل ,برای اینکه یه حرفی زده باشم گفتم:چی می کشین از این شلوغی وترافیک ؟
روبروم نشست وپا روی پا انداخت و دستاشو گذاشت رو دسته های مبل وبهم زل زد . هنوز جواب سلاممو نداده بود .دکمه های مانتوی خاکستری رنگموو باز کردم و گره روسریمو شل:تارخ کجاست؟
زورش می اومد جواب بده:سر کار.
تو ترمینال خیلی منتظرش بودم گفته بود میاد دنبالم.
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد:اگه میخواست بیاد دنبالت و بعد بره سر کار تا ساعت ده نمی رسید در ضمن ازانس مال این موقع هاس دیگه! دوره ای نیست کسی از کسی توقع داشته باشه.
یه پارچ اب یخ خالی کردن روم ,من زبون دراز زبونم بند اومد. دنبال یه جمله مناسب میگشتم ,شروع کردم با بند کیف ور رفتن ,خوش امد گوی جالبی نبود باورم نمشد این همون گلپر باشه !چقدر عوض شده به زحمت گفتم:نه گلپر جون من که از تارخ نخواستم بودم بیاد دنبالم :خودش گفت میاد.
بلند شد:حالا که نتونست .کارای مهمتری هم داره .
چه پررو وبد رفتار!با این حال به خود گفتم:سر صبح اومدم از خواب بیدارش کردم وتوقع دارم بشکن وبالا بنداز راه بندازه . طفلکم اول صبح حوصله خودشم نداره چه برسه به من که مثل خروس بی محل می مونم.
با این خیال لبخندی زدم .مانتومو انداختم و مبل وبلند شدم ودنبالش رفتم آشپزخونه که چه عرض کنم بازار شام!بغلش کردم.با بی محبتی گفت:این قدر به من نچسپ ترمه.
وا رفتم خودشم فهمید رفتارش زشت و زننده بوده,با لحن ارومتری ادامه داد:اخه این روزا حالم زیاد خوب نیست.
مزدهامو بهم زدم وزمینو نگاه کردم از فرق سرش شروع کردم ونگام روی شکمش ثابت شدگل از گلم شکفت.هیجان زده دستامو زدم بهم :خبریه گلپر؟!
لپاش گل انداخت:هنوز مگمن نیستم ,امروز جواب ازمایشمومیگیرم.
چ= وراست بوسیدمش :وای گلپر خیلی خوشحالم :یعنی دارم عمه می شم؟
دست مالیدم روی شکم صافش:عمه قربونت بره جوجو !
بازشو گرفتم وبردم نشوندمش روی مبل :تو دیگه بار شیشه ای داری وباید استراحت کنی .بشین ودستور بده.
انگار بدش نیومد,با تنبلی گفت :خوابم زیاد شده ,زود خسته میشم ونمی تونم به کارام برسم .
یه انگشت رو تلفزیون کشیدم .معلوم بود مدهاست تمیز نشده ,با خوشروی گفتم :امروز همه جا رو تمیز می کنم .
بی رودرواسی گفت:اخه تازه از راه رسیده ای وخسته ای .
مثل اینکه بدش نیومد بود سر سامونی به زندگیش بدم ,یه ذره بهم برخورد ,ولی به خاطر برادرزاده کوچولوی که تو راه داشتم وبه خاطر تارخ .
گفتم :نه دیشب خوب خوابیدم .فقط یه چای دم کنم وبخوریم ,اون وقت شروع می کنم.
بلند شدم ورفتم تو اشپرخونه . کتری رو اب کردم و گذاشتم رو گاز ,چه گازی ؟!چرب وچیلی !کند از سر و روی زندگیش می بارید . اولین بار بود می دیدم خونه اش این قدر کثیف و اشفته اس !گذاشتم به پای حاملگی.
صداش از هال اومد:چای تو کابینت سمت راسته گازه !!
تا اب به جوش بیاد ظرفها ی نشسته رو جمع وجور کردم,خواستم بشورم که چشمم افتاد به ماشین ظرفشویی همه رو چیدم توش و روشنش کردم . ابم جوش اومد وچایی رو دم کردم . از یخچال کره و پنیر رو در اوردم .میز اشپزخونه رو دستمال کشیدم و همه چی رو چیدم .از گلپر توقع همچین زندگی رو نداشتم ,مگه تمیز کردن خونه چه وقت می بره؟؟؟
با وجود ماشین ظرفشوی یه عالمه ظرف این ور واون ور بود . یه مشت لباس چرک هم تو سبد بغل ماشین لباسشویی بود ,همه رو ریختم تو ماشین .گفتم:هر وقت کار ظرفها تموم شد ,رخشویی رو روشن می کنم.
حتی به خودش زحمت نداد تا اشپزخونه بیاد ببینه من گردن شکسته دارم چی کار می کنم. چایی ریختم وصداش گردم:گلپر جون بیا عزیزم صبحون حاضره..
هنوز نه به بار ونه به دار ,دستش رو گرفته بود به کمرش,خنده ام گرفت .با این حال صندلی رو عقب کشیدم تا بشینه .
هوس تخم مرغ نیمرو کردم.
فورا دست به کار شدم وبراش دوتا تخم مرغ نیم رو کردم . با ولع ولذت خورد:مرسی ترمه جون !چقدر چسپید.
نوش جونت عزیزم .
بدون اینکه حتی بشقابشو بذاره توی ظرفشویی رفت بیرون ,با این که حسابی بهم برخورد بود ظرفها رو شستم ورفتم تو هال ,نشسته بود و کنترل به دست تلویزیون نگاه می کرد :لجم گرفت ::گلپر ج.ن لااقل مو هاتو شون بزن ولباس عوض کن .
چشماشو خمار کرد:حال ندارم از جام جم بخورم .
تو دلم گفتم :اره خوب ,کلفت هم برات رسید.
چاییمو خوردم.از تو ساک سوغاتی هاشو در اوردم:یه ظرف مسقطی ,یه حعبه شیرینی یه روسری و یه صندل واسه گلپر ,یه تی شرت واسه تارخ ,یه ظرف کریستال واسه خونه .
گفت:مرسی ترمه جون خیلی زحمت کشیدی.
قابل تورو نداره.
روسری رو انداخت سرش,چقدر بهش میومد,با خنده گفتم:می بینی چه سلیقه ای دارم؟؟ اناگار فقط برای تو درست شده.
با غمزه گفت :خودم خوشگلم همه چیز بهم میاد..
نخیر گلپر اون گلپر سابق نبود,خدا به داد من برسه که تا روبه راه شدن اوضاع این جا بمونم.به زور لبخند زدم وو سایلمو بردم گذاشتم توی اتاق خواب!اونقدر بهم ریخته بود که اول مجبور شدم یه ساعت مرتبش کنم. اومدم بیرون تلفن زنگ زد,صدای تنبل گلپر اومد ترمه جون ببین کیه !
جواب دادم :بفرمایین.
صداب نگران سودی جون تو گوشی پیچید:ترمه جون رسیدی ؟!الهی قربونت برم من که مردم و زنده شدم ,پس چرا زنگ نزدی؟؟
میخواستم بگم از لطف و محبت برادرزاده ای جناب عالی . از وقتی که رسیدم دارم مثل خر کار می کنم . اما اون بیچاره که گناهی نداشت .راه دوربود واونم از همه جا بی خبر !نمی خواستم فکرش خراب بشه .
با مهربونی گفتم:من قربون تو برم سودی جون .از وقتی رسیدم با این گلپر گفتم و خندیدم .ببخشین که یادم رفت.
اذیت نشدی؟راحت رسیدی؟
اره مثل خرس تو اتوبوس خوابیده بودم,ولی شاداب خیلی خسته بود,چون نتونسته بود بخوابه .
بابا چطوره؟تورنگ ,ترنج؟؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#3
همه خوبیم عزیزم جات خیلی خالیه .حال گلپر چطوره ؟تارخ کجاست؟
خودش جوابشو داد:لابد بچه ام صبح زود پاشده اومده دنبال تو وبعدشم رفته سر کار.
پوزخندی زدم وتو دلم گفتم :اره جون خودش.
ولی اینو نگفتم که ,به جاش گفتم:اره طفلک .
خوب برو استراحت کن .هرچی باشه خسته ای ,ببین گلپر کاری نداره؟
تو دلم گفتم : کار که زیاد داره ولی شانس بیشتر!
رو به گلپر گفتم:سودی جون می پرسه کاری نداری؟
بدون اینکه نگام کنه گفت:سلام برسون.
سودی جون گلپر سلام می رسونه .
تو هم سلام برسون .مزاحمت تمی شم عزیزم برو خوب استراحت کن .
چشم مامان ,می بوسمت . تو هم تورنگ وترنج رو از طرف من ببوس .بابا رو هم از طرف خودت.
صدای خنده شادش تو گوشی پیچید:خفه نشی ترمه !برو دختر خجالت بکش!
خداحافظی وگوشی رو قطع کردم یه نگاه به اگراف کردم نمی دونستم از کجا شروع کنم؟معلوم بود مدهاست خونه جمه و جور نشده. تصمیمی گرفتم از اشپزخونه شروع کنم .مرتب کردن تا ظهر طول کشید.پدرم در اومد ,به عمرم این قدر جون نکنده بودم .
گلپر مثل کارفرما اومد یه چرخی تو اشپزخونه زد سر تکون داد:عجب تمیز شده ها ....دستت درد نکنه.
اومدم بگم :دست من نه!!دست عمه ات درد نکنه با این عروس اوردنش!
به شیطون لعنت فرستادم ولبمو گزیدم ,دوباره صداش :نهار چی بخوریم؟
لابد توقع داشت نهار واشس بپزم.اما این قدرام متوقع نبود:با پیتزا چطوری؟
یه نفس یلنئ کشیدم:بدم نمی اد.
رفت کنار تلفنش نشست ,یه شماره گرفت واشتراک داد.
دوباره مشغول تلویزیون دیدن شد.منم معطل نکردم وشروع به مرتب کردن هال و اتاق خواب مشترک گلپر وتارخ کردم.
پیتزا که رسید ظاهر خونه قابل تحمل تر بود .بعد از نهار یه چای خوردم و دوباره دست به کار شدم .بالاخره تا ساعت چهار همه جا تمیز و مرتب شد!دیگه نای واسم نمانده بود...

گلپر گفت:ترمه جون برو یه دوش بگیر تا خستگی ات در بره.
جوابشو ندادم چپیدم تو حمو م تا اب گرم خستگیمو در ببره یه نیم ساعتی اونجا بودم .اومدم بیرون ,لباس پوشیدم .یه تی شر ت کرم با شلوار پار چه ای قهوه ای ...حوله امو پیچیدم دور سرم تا مو هام خشک بشه. بعد رفتم تو اتاقی که وسایلم بود روی زمین دراز کشیدم . از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد .
با صدای تارخ بیدار شدم ,داشت از گلپر سراغ منو می گرفت.یکی نگی از دستش ناراحت بودم ,توقع نداشتم توی شهر به این سر وتهی منو تو ترمینال بکاره .میدونست اولین باره بدون بابا وسودی جون اومدم ,ممکن بود تو این شهر درندشت نتونم از پس خودم بربیام.اومد تو اتاق ,خودمو زدم به خواب .رفت بیرون :گلپر چرا چیزی رو ترمه نکشیدی ؟یه بالشم زیر سرش نیست.
صدای شل و وارفته اشو شنیدم :غریبه که نیست خودش بر می داشت دیگه .تو که حال منو میبینی حوصله خودمم ندارم.
صدای تارخ پر از تعجب بود :راستی این جا چقدر تمیز شده .صبح که می رفتم مدام زیر پامو نگاه می کردم چیزی رو له نکنم .کارگر داشتی؟
نه ترمه تمیز کرد.
صدای تارخ رو دیگه نشنیدم ,چند لحظه بعد گلپر گفت:شق القمرکه نکرده ،اونم از این ببعد قراره با ما زندگی کنه ,حالا مگه چی میشه یه گوشه از کار و بگیره.
بله حق با توئه !ولی دلیل نمیشه هنوز از راه نرسیده کارای دو هفته تورو انجام بده.
صداش گرفته بود,گلپر بندتر از قبل گفت:من تو وضغیتی نیستم از خواهر جنابعالی پذیرای کنم.
حالا اون از تو پذیرای کرده.
دستش درد نکنه ,جور برادر تنبلشو کشیده...جواب ازمایشمو گرفتی؟
صدای تارخ پر از شادمانی شد:اره مثبته.
گلپر چقدر بهونه گیر ونق نقو شده بود :همینه که با جعبه شیرینی ودسته گل اومدی تو.
چشم عزیزم ,الان میگیرم ,شیرینی چی دوست داری؟
ناپلئونی بگیر,ترمه ام دوست داره.
چه عجب با لحن محبت آمیز ازم یاد کرد .همه ناراحتی هامو فراموش کردم .منتظر شدم تارخ بره و مثلا من از خواب بیدار شم .صدای در رو که شنیدم .پاشدم حوله هنوز دور سرم بود .بازش کردم موهام هنوزنم داشت ,شونه اش کردم.فرهای خوش حالت موهام منظم شد.جلوی اینه وایستادم . به خودم زبون در اوردم :خوشگلی بد دردیه ها! چقدر مغرور بودم .امام دروع نمی گفتم لگف خدا شامل حالم شده ومن از زیبای بهره دارم.پوست سفید وصاف ,چشم ابروی مشکی وخوش حالت !بینی ظریف و سر بالا,چونه ام گرد!
به قول سودی جون همه چی تموم بوده...اره خوب اینم نمی گفت چی می گفت؟چون درست شکل خودش بودم .فقط می گفت:تو زبون درازی !من بیچاره کی مثل تو صدتا حرف کت و کلفت تو استینم دارم؟
دروغ نمی گفت .دوباره به خودم نگاه کردم ,کیف کردم از اتاق اومدم بیرون ,گلپر لباس عوض کرده بود .موهای خرمایی رنگش مرتب بسته بود و از اون شلختگی خبری نبود,ارایش ملایمی داشت که جذابترش کرده بود .با لبخند گفت:سلام خوش خواب خانم.
جوابشو دادم ,رفتم اشپزخونه :نه از چای خیر بود نه از قابلمه ای که توش غذا باشه!زیر کتری رو روشن کردم اومدم بیرون,گلپر با لبخند گفت:تارخ اومد.
با تعجب ساختگی پرسدم :پس کو؟
رفته شیرینی بخره ....به خاطر جواب ازمایش!
پریدم وگونه اشو بوسیدم :تبریک می گم گلپر جون.. خوب بگو شام چی دلت می خواد درست کنم؟
امشب شام مهمون تارخیم :بالاخره باید سور بده دیگه!
حق با توئه ...اجازه هست یه تلفن بزنم؟
با دست به تلفن اشاره کرد :خواهش مینم .
رفتم سراغ تلفن ,یادم اومد شماره جدید شادابو حفظ نیستم . دفتر تلفن رو ازکیفم در اوردم وشماره گرفتم |,بعد از چند تا بوق خود شاداب گوشی رو برداشت ,صداش خوابالود بود:بله؟
ای خرس قطبی ,وقت کردی یه خورده بخواب .
صدای خمیازه بلند و کشداره شو شنیدم :مگه همه مثل تو اند؟ من که دیشب تا صبح تو اتوبوس مثل جغد نشسته بودم.
بلند خندیدم :پس شومی تو دامن گیر من بیچاره شد.
مگه چی شده؟
دستمو گذاشتم جلوی گوشی :الان نمیتونم بگم سر فرصت واست تعریف می کنم . خوب بگو ببینم تو چه کار می کنی ؟
فعلا تنهام از همخونه ایام خبری نیست .بهتر!کیف می کنی ؟
تا دوسه روز دیگه سر و کله اشون پیدا می شه .تو بیا اینجا که خیلی غریبم !
یه خورد هفکر کردم :حالا ببینم .
بیا دیگه منم تنها ,یه این خونه هم عادت ندارم خوف برم می داره .
خاک تو سرت کنن .نا امیدم کردی دختر .ناامیدم کردی.
خودتو لوس نکن :پاشو بیا دیگه .
حالا ببینم چی می شه !
دوباره گفت:از قدیم وندیم گفتن به گربه گفتن فلانت درمونه خاک داد روش .
حالا توام واسم ادا اصول در بیار.
خندیدم :به تارخ وگلپر می گم بهت خبر می دم.
واسه خواب بیا پیشم :رختخواب تمیز اضافه دارم نترس شپش نمی گیری.
هنوز سیر خواب نشدی شر ور می گی .کاری نداری؟
پس می بینمت.
گوشی رو گذاشتم تارخ اومد تو,چند ماهی بود ندیده بودمش.چند تا ر موی نقره ای روی شقیقه هاش بود,دلم لرزید.
همدیگه رو بوسیدم ,هنوز ته لهجه شیرازی داشت :چند سال چه زندگی تو تهرون فقط تونسته بود لهجه شو کمرنگ کنه.
بعد از خوردن چای وشیرینی بهشون گفتم:شاداب تنهاس وبدم نمیاد برم پیشش .مخالفتی نکردن ,تارخ می خواست منو برسونه .می دونستم گلپر خیلی خوشش نمیاد, از طرفی دوست داشتم تنها برم ویه کم با خیابونا اشنا شم .ولی این بار با مخالفت تارخ روبرو شدم/:هوا تاریکه .درست نیست.
خواستم بهش توضیح بدم که از غردا با شروع کلاسا باید خود تنها بیام و بالاخره باید از یه جایی شروع کنم اما صلاح ندیدم .حاضر شدم و زنگ زدم به تاکسی تلفنی.
ترافیک سرسام اور بود:خونه شاداب نزدیک دانشگاه بود وتا خونه تارخ فاصله زیادی داشت .وقتی رسیدم از دود وصدای بوق وسر صدا کلافه بودم .
پایان فصل 1

شاداب تلافی گلپر رو در اورد,ازم با چای ,میوه وروی خودش پذیرای کرد.
خونه اش رو قبلا دیده بودم .یه آپارتمان هفتاد متری ئو خوابه ,وسایلش کم ودانشجوی بود .تانصف شب
حرف زدیم .از پذیرایی کلپر تعریف کردم و اشک چشمامون در اومد.
صبح زود از هال سر وصدا شنیدیم.پاشدیم و اومدیم بیرون. یکی از همخونه ای های بود یه دختر قد بلند لاغر اخمو !به زور سلام وعلیک کرد و رفت تو اون یکی اتاق خواب ودر رو بست ,روبه شاداب گفتم:
خدا به فریاد دلت برسه که با این ملکه اخلاق و وجاهت همخونه ای.
ندیده بودمش ,من فقط هم اتاقی خودمو میشناسم.
با اه بلندی گفتم:این قدر کرایه سنگینه که نمیشه یکی – دو نفری از پسش بر اومده.
دوباره کلید به در انداخته شد واین مرتبه دو نفر با سر و صدا وارد شدن ,شاداب یکیشونو می شناخت دختر سفیدرو و تپل و خنده رویی بود,دستشو اورد جلو:سلام ساغرم دانشجوی ترم اول دندونپزشکی!
با هم همکلاسی بودیم :نفر دوم رو ساغر معرفی کرد...
دو سال از ما بالاتر بود ویه رشته دیگه می خوند,دختر بدی به نظر نمی اومد ,یه عینک گرد داشت وبا نگاه ذره بینی ار من به شاداب واز شاداب به من نگاه می کرد.
دوست وهم رشته ملکه اخلاق بود.
نهار رو من ساغر وشاداب درست کردیم و ودور هم خوردیم .ساغربه دلم نشست .دختر دل به نشاط وخون گرمی بود .بعد از اون راجع به درس ورشته امون حرف زدیم ,عصر رفتیم بیرون ویه دوری زدیم ومن برگشتم خونه تارخ.
خونه دو مرتبه اشفته ودرهم بود.اما به لطف خدا کثیف نه!در عرض نیم ساعت همه چی رو سر جای خود گذاشتم .بازم از غذا خبری نبود .گلپر روب کناپه دراز کشیده آه وناله می کرد .کاش منم می تونستم توی خونه دانشجوی شاداب زندگی کنم!
باری شام یه غذای سبک که خیلی ام وقت گیر نباشه درست کردم ,یه سالاد هم کنارش!گلپر جون هم یه کاری مهم داشت :سوهان کسیدن ناخنهاش .
بعد از شام ظرفا رو شستم ورفتم خوابیدم . می بایست صبح زود بیدار شم .هشت صبح کلاس شروع می شد . وسط روز بی کار بودم و دوباره دوی بعد از ظهر تاهفت عصر کلاس!
صبخونه نخورده از خونه اومدم بیرون ,گلپر خواب بود.براش یادداشت گذاشتم که تا شب بر نمی گردم .سر موقع رسیدم دانشکده ,حال عجیبی داشتم وانجارو خونه دوم خودم دیدم.
با شوق والتهاب کلاسمو پیدا کردم .کلاس تقریبا پر بود ,اکثر دخترا وپسرا هم سن وسال خودم بودن ,شاداب واسم دست تکون داد,ساغر هم کنارش بود.برام جا نگه داشته بودن ونشستم وشروع به خوش وبش کردیم.یه ذره که گذشت سنگینی یه نگاهو حس کردم ,روم رو برگردوندم با لبخند پسر مو خرمایی درشت هیکلی مواجه شدم .فورا روم رو برگردوندم .سعس کردم بی توجه باشم .اما تا اخر ساعت سنگینی نگاهشو حس می کردم .
اولین استاد اومد ,یه تار مو تو سرش نبود,کله اش بدجوری برق میزد نور لامپ روش منعکس می شد خیلی خوش اخلاق بود .بهمون ورود به دانشگله رو تبریک گفت.از از بچه ها خواست پول جمع کنن واونوقت یکی از پسرها رو فرستاده بره شیرینی و ساندیس بخره .
راجع به رشتمون صحبت می کرد جالب وبا مزه حرف میزد .رفتارش پدرانه بود,ازش خیلی خوشم اومد وشکر خدا هر ترم با اون کار داشتیم.
سر کلاسی بعدی بازم متوجه اون نگاه شدم.نگاهی که به نظرم گستاخ وخیره رسید.
دلم نمی خواست همون اول بسم ا...با همچین مسائلی درگیر بشم.تموم هدفم درس خوندن وپیشرفت بود.
کلاس که تموم شد هوا حسابی تاریک بود .شاداب وساغر خونه اشون تا دانشکده ده دقیقه پیاده فاصله داشت.از هم جدا شدیم .دو سری اتوبوس سوار شدم وخسته و کوفته رسیدم خونه زنگ نزدم چون کلید داشتمرفتم تو...چه خونه زندگی ای !گلپر فقط خورده وظرفا رو چیده دورش.باحرص رفتم ومانتومو در اوردم و شروع به جمع و جور کردم.نمی دونم پیش خودش چه فکری کرده بود؟لابد فکر کرده ترمه خانوم قراره بیاد کلفتی اش رو بکنه.
احساس حقارت می کردم...چشمام از اشک میسوخت.در حالی که به خودم غر می زدم ظرفا رو شستم .
گلپر بی خیال نشسته و تخمه می خورئ,انگار نه انگار که زن این خونه اس وبد نیست هر از گاهی دستدستی به سر وروش بکشه .ظرفا که تموم شد تارخ خسته و کوفته اومد.با اومدنش ناز وعشوه گلپر شروع شد:از صبح حالم بد بود!مثل این که قراره این بچه جون منو بگیره ... وای تارخ همش حالت تهوع دارم وهیچی از گلوم پایین نمی ره!
تارخ با مهربونی کنارش نشست:عزیزم تو نباید همش یه گوشه بشینی باید بری پیاده روی ,یه کمن تحرک داشته باش.
گلپر به حلقه پر نگین وگرانقیمت عروسیش دست کشید:سرم گیج می ره!دو دقیقه تمی تونم سرپا بمونم.
چشماشو خمار کرد:حوصله ام سر رفته ,بس که در ودیوار این قوطی کبریت رو نگاه کردم .
تارخ دستشو گزفت:خوب اینو از اول بگو عزیزم .برو حاضر شو که یه دوری بزنیم وتو هم از این حال وهوا در بیای.
گلپر با ناز وکرشمه گفت:می ترسم هوا ی ماشین منو بگیره.
نترس عزیزم ,من کنارتم
هوس میگو کردم.
تارخ دست گذاشت رو چشمش:اونم به چشم .
گلپر چنان از جا پا شد که هر کی شکمش رو نمی دید فکر می کرد ,هشت ماهه حامله اس .با ناله دست گذاشت روی کمر ظریف وباریکش :وای چه دردی می کنه !
گلپر رفت تو اتاق .تارخ رو به من گفت:تو هم برو حاضر شو دیگه .
خنده ای زورکی کردم :من تازه نیم ساعته اومدم .خیلی خسته ام باید جزوه هامو پاکنویس بکنم تا یه مروری هم بشه ,شما برین بهتون خوش بگذره.
تارخ با مهربونی گفت:بذار یه روز ازر کلاسات بگذره بعدا .پاشو ذختر خوب
صدای گلپر از تو اتاق اومد:تارخ جون یه دقیقه بیا.
تارخ بلند شد:برو حاضر شو.
صدای گلپر دوباره اومد :تارخ جون.
می خواستم بگم :گلپر جون عزیزم خیالت راحت من دنبالتون راه نمی افتم بیام این قدر به گلوی نازنینت فشار نیار.
استغفراللهی زیر لب گفتم:تارخ رفت وتو اتاق چند ثانیه بعد بر افروخته وسرخ اومد بیرون,خمیازه ای الکی کشیدم :جقدر خسته ام ,جزوه هامو پاکنویس کنم وبخوابم .
گره ابروهای تارخ باز شد:که هر جور صلاح می دونیی .
از خداش بود من بتمرگم خونه. می دونستم چقدر گلپر رو دوست داره!منم دوستش داشتم. ولی هیچ وقت ای طوری نشناخته بودمش . تارخ یه نگاه رو گاز انداخت ,دستی به سبیل هاشو کشید:معلومه از شام خبری نیست . اومدم بگم :مگه اتفاق جدیدی افتاده ؟مگه قبلا ازشام خبری بوده؟
به جاش لبخند زدم,تارخ ادامه داد :اشتراک چند ساندویچی و پیتزای وکبابی تو تلفن هست زنگ بزن واست غذا بیارن.
گلپر پوشیده در مانتوی سبز وروسری و شلوار کرم پدیدار شد.
تارخ گفت :به به خانوم گل !
لپابی گلپر به خند های پر ناز باز شد .خرامان به طرف در رفت :کاری نداری ترمه جون؟
نه عزیزم خوش بگذره.
دوتای رفتن بیرون .می بایست مدتها این برخورد ور فتار رو تحمل کنم؟
گلپر دختر داییم بود ,چهارسال بود که با تارخ ازدواج کرده بودند .موقع ازدواج تارخسرباز وگلپر دانشجو .باب این خونه رو براشون خرید وهزینه تحصیل گلپر رو تقبل کرد....تموم هزینه هاتا اخر سربازی تارخ داد براشون ماشین خرید .تارخ که رفت سر کار گلپر درسش تموم شد.بابا هنوز به پسرش کمک می کرد((ولش کن چرا اعصاب خودمو خرد کنم؟؟باید سوخت وساخت))
گلپر همه چی یادش رفته .اون وقت دو سه روزه اومدم وداره مثل یابو ازم کار می کشه وتازه پشت چشمم واسم نازک می کنه!چشمام سوخت!به اشکام اجازه ریختن دادمقرار نیست همیشه این جا بمونم فعلا به یه اسکان موقت احتیاج دارم...با غصه رقتم ودوش گرفتم .حوصله نداشتم جزوهامو پاکنویس کنم.بدون یه لقمه نون رفتم تو اتاق و خوابیدم ..نمی دونم چقدر گذشت ه بود که تلفن زنگ زد. با چشمان نیمه باز رفتم جواب دادم:بفرمایین.
صدای سودی جون بهم گرما داد:سلام عزیزم ترمه نازنینم...عزیز دل مادر.
دوست داشتم کنارش بودم و سرمو می ذاشتم روی شونه اش .((یعنی ادامه تحصیل ارزش دوری از اغوش گرم سودی جونو داره؟))دوباره صداش گوشمو نوازش کرد .خوبی دختر گلم؟
اره سودی جون,تو خوبی ؟بابا تورنگ ترنج؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#4
همه خوبن ...چی کار می کنی؟خانوم دکتر؟
بلند خندیدم :تازه امروز کلاسام شروع شده ,تا دکتر بشم چند سال طول مش کشه
از همون روزی که اسمتو تو روزنامه دیدم واسم خانوم دکتر ی .تارخ وگلپر چطورن؟
خوبن مامان.
راستی خبر داری دارم مامان بزرگ میشم ؟
صداس از خوشی می لرزید ,جواب دادم :اره چه جورم !
ترمه جون ,عزیزم بهش تو کارای خونه کمک کن:نذاری یه دفعه بهش فشار بیاد ها!طفلک گناه داره .مخصوصا که شیکم اولشه و باید خیلی مواظب خودش باشه
پوزخندی تمسخر ی روی لبم نشست :باشه سودی جون خیالت راحت.
گوشی رو بده با هاش حرف بزنم و بهش تبریک بگم .
یه دفعه صدام یخ شد":نیست.
حیرت زده پرسید :نیست ؟کجاست؟
خونسرد جواب دادم:دلش گرفته بود با تارخ رفتن بیرون , هوایی عوض کنه.
بعد از چند لحظه مکث گفت:خوب تو هم میخواستی بری.
فهمیدم ناراحت شده,توقع نداشته همین اول کار منو بزارن تو خونه وبرن گردش,
با لحن دلداری دهنده گفتم:سودی جون من اومدم که درس بخونم از صبح سر کلاس بوده ام وخسته ام .
خودم نرفتم.مشکوک پرسید:حتما ؟!
با سر خوشی جواب دادم:هنوز ترمه اتو ؟نمی شناسی؟
صداش غمگین بود:کاش واست خونه اجاره میکردیم,اینطوری خیلی بهتر بود...
یه روز دو روز که نیست منم که نمی خواهم همیشه اینجا بمونم.نهایتش یه ترم تا ترم بعدی یه فکری میکنم.
تو لازم نیست فکر بکنی..تا اون موقع ایشاا... از این مخمصه خلاص میشویم.
نمی خواستم با به زبون آوردن مشکلات ناراحت بشه, گفتم سودی جون میشه یه مهلت به بقیه بدی؟دلم واسه بابا و تورنگ و ترنج هم تنگ شده می خوام باهاشون حرف بزنم.
گوشی رو اول بابا گرفت, بعد ترنج جیغ جیغو وپر سر صدا ,بعدش هم تورنگ !با شنیدن صداشون دو پینگ کردم و رفتم سراغ جزوه ها ودر حین مرور کردنشون همه رو پاکنویس کردم.
نصف شب بود که تارخ وگلپر اومدن ,صئای خنده و شوخی اشون رو شنیدم اما ترجیح دادم خودمو به خواب بزنم واز اتاق بیرون نیام. تادیر وقت چشم به سقف دوختم وتو گذشته غرق شدم .خاطرات خوش وشیرین روزای مدرسه,عجب بچه شلیری بودم ,مدیر وناظم باهام کنار می اومدن به دو دلیل :دلیل اول ومهمتر کمک های درست وحسابی بابا به مدرسه بود ودلیل دوم درس خوب خودم

فصل 2
اما هميشه كه نمي تونستن چشم روی کارام ببندن. یه بار آلبوم عکس برده بودم مدرسه . عکسای عروسی دختر خاله ام بود که خودمون تو عروسی انداخته بودیم. داشتیم نگاه می کردیم که ناظم اومد تو کلاس.خودمو به اون راه زدم و کتابمو گذاشتم روی آلبوم.
ولی نگین دوستم هول شد و آلبومو از زیر کتاب کشید و گذاشت زیر میز. ناظم که شیش دنگ حواسش به ما بود اومد جلو و با بد اخلاقی پرسید: چی بود؟
نگین دست و پا جلفتی به تپه پته افتاد.من فورا از زیر میز یه دفتر آوردم بیرون: این بود...
چشماشو تنگ کرد و زل زد بهم: پیش خودت چی فکر کردی؟ یعنی اینقدر منو هالو فرض میکنی؟ یعنی تو رو نمیشناسم؟من باید تو رو ادب کنم.
خندم گرفت:این چه حرفیه خانوم!
صداشو برد بالا:بیارش بیرون دختره ی از خود راضی پررو.
با پوزخند نگاش کردم. دلم میخواست تلافی تحقیرهاشو دربیارم مخصوصا اینکه بی دلیل فحش داد. روز قبلیش تورنگ یه سوسک گرفته و انداخته بود تو قوطی کبریت.
میخواست ببینه اون چقدر زنده میمونه. از جیب کوله پشتی ام قوطی رو آوردم بیرون.
دوباره داد کشید:بهت گفتم اونو بیار بیرون ببینم چیه؟
خندیدم و با لودگی گفتم: آخه به درد شما نمی خوره.
در قوطی رو باز کردم با احتیاط سوسک و گذاشتم رو آلبوم... سوسکه هنوز زنده بود و تکون می خورد. ناظم با عصبانیت سرم داد کشید: دختره بی تربیت... با پول بابات هار شدی و فکر میکنی هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی؟
اولین بار بود که این طوری زشت برخورد میکرد معلوم بود دلش از دستم خیلی پره با بی ادبی گفت: گمشو اون طرف.
حالااز کاری که کرده بودم یه مثقالم احساس شرمندگی نداشتم.
نیمکت خالی شد دستش رو کردتوی جا میز. دست به سینه وایساده بودم و چپ چپ نگاش میکردم به ثانیه نرسید که صدای جیغش بلند شد سوسکه م انگار یه جون تازه گرفته بود رو آستین مانتوش داشت راه می رفت.
اون قدر سرو صدا زیاد شد که مدیر و چند تا از دبیرا اومدن سر کلاس و نتیجه اش مرگ سوسک بیچاره شد... یکی از بچه ها چنان با کتاب کوبید رو سوسک بی گناه که له شد یه ذره پاش لرزید و بعدش...
چه ولوله ای به پا شده بود خانم ناظم گوشه کلاس نشسته و پاهاش رو زمین دراز بود... رنگش مثل مرده قبرستون شده و چونه اش می لرزید یا تمسخر رو به بچه ها گفتم:انگار ازدها دیده!
انگشت اشاره اشو طرفم دراز کرد: می دونم چیکارت کنم مهرتاش!
با پررویی گفتم: مدرسه اتون سوسک داره من چی کار کنم؟! مگه تقصیر منه! خب سمپاشی کنین.
رو به مدیر گفت: معلوم نیست چی تو جا میزش قایم کرده.
-شما که گشتین.
- حالابرای سوسک می آری...
خندیدم:سوسکم کجا بود؟! حرفا می زنید خانوم ناظم.
براش آب قند آوردن با دست لرزون همه اشو خورد. طوری که بشنوه به نگین گفتم:ببین چه فیلمی هم بازی می کنه. حالا مگه چی شده؟ یه سوسک نافابل که این همه جارو جنجال نداره بیچاره با یه ضربت کتاب هم از پا دراومد!
همچین به طرف میز هجوم آورد که یه متر پریدم عقب دستشو کرد تو جا میز و آلبومو آورد بیرون با رضایت لبخندی زد: اینو قایم گرده بود.
بهش پوزخند زدم: تبریک میگم بزرگترین محموله قاچاقو کشف کردین! کمر قاچاقچی بین المللی شکست!
خانوم مدیر دخالت کرد: مهرتاش آلبوم چیه؟!
- عکسای شنیع و غیراخلاقی!
خانوم ناظم مثل اینکه بد جوری میخواست عقده هاشو رو سرم خالی کنه: زبون درازی میکنی؟! این جا دیگه چشم و ابرویقشنگت به کارت نمی آد. پولای بابا جونتم همینطور.
در گوش شاداب گفتم: به همینا حسودیش میشه.
شاداب خندید. خانوم ناظم با حرص و عصبانیت آلبومو باز کرد: خانوم مدیر تحویل بگیرین. چه عکسایی!
خانوم ناظم گفت: بریم تو دفتر...
بعد دستش رو گرفت و کشید ناظم گفت: تکلیف تورم روشن میکنم.
بهش پشت چشم نازک کردم و رومو برگردوندم داشت آتیش میگرفت: یه الف بچه چه رفتاری می کنه.
اومد طرفم که خانوم مدیر باز دستشو گرفت و با لحن عتاب آمیزی گفت: خانوم خودتونو کنترول کنید.
با عصبانیت و پاکوبان رفت بیرون. پشت سرش کلاس از خنده منفجر شد هر کس یه چیزی میگفت. دل همه بچه ها از دست خانوم ناظم خون بود بس که بد عنق و بد اخلاق بود. طاقت دیدن دو دقیقه خوشی بچه ها رو نداشت . بدجوری بهمون گیر می داد همیشه م سگرمه هاش تو هم بود. یه با روی خوش ازش ندیده بودیم.
زنگ تفریح یکی از بچه ها اومد و صدام کرد دفتر مدرسه. می دونستم می خواد منو جلوی معلم ها ضایع کنه. منم که از کم آوردن بیزار! سرمو بالاگرفتم و رفتم تو دفتر.
با لبخند ملیحی سلام کردم و جواب گرفتم. خانوم ناظم آلبوم و باز کرد و گرفت جاوی چشمم رومو برگردوندم: اینارو که دیدم . فکر کردم عکس جدید دارین.
- دختره بی تربیت بی شعور!
خانوم مدیر تذکر کرد: خانوم!
خانوم ناظم می لرزید: این چه عکسائيه؟! خجالتم خوب چیزیه. یه مشت لخت و عور.
با خونسردی گفتم:من چیز بدی تو این عکسا نمیبینم چند تا عکس خانوادگی توی یه مجاس زنونه اس! از نظر شما ایرادی داره؟ تو یه مجلس که یه مرد هم نیست باید واسه کی چادر چاقچور کنم؟ چیزی که اسلام آزاد کرده رو شما می خوای حروم کنی؟ در ثانی مگه این عکسا رو غیراز چارتا دختر کس دیگه ای دیده؟ حالا اگه ما تو مدرسه امون نامحرم داریم بگین تکلیف خودمونو بدونیم .
خانوم ناظم سینه به سینه اش ایستاد: اینجا مدرس اس قانون و مقررات داره.
- اگه داره شما چرا رعایت نمی کنین؟ شما به چه اجازه ای جلوی همشاگردیام به من توهین کردین؟
- رفتار خودت باعث شد.
- چه رفتار زشتی ازم سرزد که همون اول کار به من فحش دادین؟
معلم ها سر تکون دادن. اونام از دستش دلخور بودن اصلا این آدم با همه مشکل داشت . جواب منو نداد در عوض گفت:تو نظم مدرسه رو بهم میزنی. الگوی خوبی نیستی.
مظلنومانه گفتم: آخه درسم بدهمدام زیر ده میگیرم.
با صدای بلندگفت: اول اخلاق بعد درس! تو اخلاق خوبی نداری گستاخ و بی ادبی!
- شما تشخیص دادین؟!
با عصبانیت رو به بقیه گفت: می بینین چه جوری جواب منو میده؟! بزرگتر کوچکتر سرش نمیشه.
بد جوری زده بودمبه سیم آخر: بزرگتر باید احترامشو دست خودش نگهداره.
خانوم مدیر دخالت کرد: بسه دیگه مهرتاش! رفتارت اصلا صحیح نیست. از خانوم ناظم معذرت بخواه.
شونه بالا انداختم: متاسفم.
خانوم ناظم که از حمایت مدیر شیر شده بود گفت: میری با ولی ات برای گرفتن پرونده ات می آی . وقتی مهر اخراج خورد تو پرونده ات حسابی حالت جا می آد.
بیدی نبودم که بااین بادا بلرزم: اتفاقا همین کارم میکنم. دلم خوشه دارم میام مدرسه غیر انتقاعی! اونم بهترین غیر انتفاعی! خدا تومن پول میدم اینم ازبرخورد پرسنل مدرسه. برخوردتون که هیچی...دم به دقیقهباید مواظب باشم سوسکی مارمولکی موشی از دست و پام بالا نره... پول گرفتنو خوب بلدین ولی بقیه چیزا هیچی... شهریه بدون تاخیر باید پرداخت بشهولی تعمیرات ضروری هر وقت که شد! چند تیکه از گچ سقف ریختهروسرمون بقیه اش کی هوار میشه با خداست!
از سخنرانی شیوا و غرای خودم حظ کردم دو تا نفس بلند کشیدم: ممنون خانوم ناظم کار منو راحت کردین. به خاطر دوستام و چند تایی از معلم ها دلم نمیخواست از این دخمه برم ولی اینطوری که مجبورم کردین حتما میرم یه مردسه بهتر ... مهر اخراجتونم بزنین پای پرونده خیلی مهم نیست اسم مدرسه خودتون بد در می ره.
خانوم ناظم که مثل لبو سرخ شده بود داد کشید: تهدید می کنی؟!
از دفتر اومدم بیرون و خونسرد گفتم: هر جور که دوست دارین حساب کنین.
اومدم تو حیاط سعی کردم ماسک بی تفاوتی به صورتم بزنم ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید <<اگه اخراجم می کردن جواب خونواده امو چی می دادم؟>>
بچه ها دوره ام کردن واسشون همه چی رو گفتم یه عده تشویقم می کردن که خوب روش رو کم کردم... یه عده دیگه هم نگران بودن.
ترسم از این بود ساعت آخر سر کلاس رام ندن که خوشبختانه بخیر گذشت. اما آخرای ساعت یه برگه رسید دست معلم که اسم من توش بود. ازم خواسته بودن فردا با پدر یا مادرم برم مدرسه. جلوی بقیه به روی خود نیاوردم اما حسابی دلم شور افتاده بود...اگه اخراجم می کردن تموم آینده درسم به خطر می افتاد.
رفتم خونه سودی جون رو که دیدم شهامت پیدا کردم نمی گم کارم درست بود ولی اگه خانوم ناظم حرف زشت بهم نمیزد منم سوسک رو نمیذاشتم روی آلبوم تا تلافی کنم. یادآوری صحنه های صبح خنده رو مهمون لبام کرد. همه چیروواسه سودی جون و بابا گفتم البته به استثناء این که سوسک مال خودم بود. تورنگ با بدجنسی نگام می کرد می دونست کار خودمه بلند گفت:خودتی! خودتی!
اومدم بگم << عمه اته >> که دیدم بابا نشسته صلاح نیست حسابی گند بالا آورده بودم . بابا گفت: عیبی نداره صبح خودم باهات می آم مدرسه.
تورنگ خندید: حلال مشکلات یادت نره تروالی پول نقدی چک نزدیکی!
تا صبح از نگرانی چشم رو هم نذاشتم. تو حیاط مدرسه هم حالم زیاد تعریف نداشت. یه ربعی بابا تو دفتر بود و بعد اومد بیرون دست گذاشت رو شونه ام: همیشه احترام بزرگتر از خودتو نگهدار مخصوصا این که حق آموزش به گزدنت داشته باشه تو ه فرصت از ناظمت عذر خواهی کن.
اومدم یه چیری بگم که انگشت گذاشت روی بینی اش: هیس. حالا برو سر کلاست.
صورتشو بوسیدم: بابا خیلی خوبی.
- خانوم ناظم کوتاه نمی اومد. برو دعا به حون مدیر و درس خوبت بکن... برو سر کلاست که دیر شد.
بالاخره غائله ختم به خیر شد. سعی می کردم زیاد دم پر خانوم ناظم نرم. یه ماه بعدش زنگ تفریح وسط حیاط جلوی همه بچه ها آلبوم به دست اومد و با لحن تحقیر آمیزی گفت: بیا این شوی لباس و آرایشو بگیر.
عکسها رو همون وقت دوباره ظاهر کرده بودم لبخند ملیحی تحولیش دادم: مال خودتون.
یه دفعه پرده گوشم لرزید: عکسای لخت مامان و فک و فامیلتو می خوام چی کار کنم؟! همتون مایه فسادین.
خیلی بهم بر خورده بود دندونامو رو هم فشار دادم خواستم ج.ابشو بدم که شاداب آستین مانتومو کشید: بیا بریم ترمه جون همه دیدن که چیز بدی تو عکسا نبود. بزرگای دین خودشون سفارش به آرایش و لباس خوب پوشیدن کردن. تو اون مجلس حتی پدر و برادرتم نیستن چه برسه مردم نامحرم... برای جشن عروسی جدا که تو نباید جواب پس بدی. تهمت خیلی زشته!
خانوم ناظم آلبومو طوری تو دستش گرفتهبود که انگار میخواست بزندش توی صورتم. منم از رو نرفتم با اجازه ای گفتم و خودمو تو جمع بچه ها گم کردم.
نمی دونم چرا خانوم ناظم این قدر با بچه ها بد تا می کرد مگه ما چه هیزم تری بهش فروخته بودیم که این معامله رو باهامون می کرد؟!
هیچ کدوم از بچه ها ازش راضی نبودن تند و بد اخلاق و بد دهن بود. من از این تعجب کی کردم که این مدرسه با این اسم و رسم چرا یه ناظم دیگه نمی آره.
چند ماه بعدش جواب سوالمو گرفتم.یه بعد از ظهری که دلم گرفته بود شال و کلاه کردم برم زیارت. چادر گذاشتم توی کیفم که تو آستان مقدس شاه چراغ سرم کنم. مامانم سفارش کرده بود قبل از تاریکی هوا خونه باشم.
مقابل در امامزاده ایستادم دست روی سینه گذاشتم و تعظیم کردم و سلام دادم. چادر سر کردم و رفتم تو. حیاط اول رو رد کردم به دومی که رسیدم متوجه دختری شدم که روی صندلی چرخدار نشسته چقدر چهره اش واسم آشنا بود.<< یعنی کجا دیدمش؟>>
هر قدر فکر کردم یادم نیومد. البته تو صورتش حالت خاصی موج میزد نگاهش می چرخید ظاهرا مشکل ذهنی داشت.دلم خیلی گرفت اشک تو چشمم جمع شد و براش دعا کردم. از طرفی از خدا بابت نعمت سلامتیم شکر کردم و هزار بار شکر گفتم.
خواستم داخل حرم شم که یه صدای آشنا شنیدم: الان می آم عزیزم.
رومو برگردوندم با دیدن ناظم مدرسه امون وارفتم. پس بگو چرا صورت دخترک این قدر واسم آشنا بود. درست شکل ملدرش بود. چادر و کشیدم رو صورتم که منو نبینه. غم عالم ریخت توی دلم.<< پس دلیل این همه تلخب اینه! >>
رو به زن همراهش گفت: روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم. این از دختر معصوم و بیچاره ام که مثل یه تیکه گوشت جلوب چشممه و هیچ کاریم از دستم بر نمیاد و فقط غصه اش میخورم. اونم از اون مرتیکه بی مسئویت عیاش که بست و چهار ساعت پی رفیق بازی و عرق خوریه. جگرم میسوزه! یه نگاه بهاین طفلک نمیکنه انگار نه انگار که بچه اشه از پوست و گوشت و استخونشه. تازه سر من غر غر میکنه که چرا نمیبری بذاریش بهزیستی؟ آخه مگه میتونم؟ پاره جپرمه همه چی رو میفهمه نمیدونی چه لبی ور میچینه وقتی بابای بی عاطفه اش این حرفا رو جلوی روش میزنه... با زبون بی زبونی میخواد یه چیزی حالیم کنه... چشماش خیس اشک میشه و چونه اش میلرزه و از دهنش صدا بیرون میاد. نمیدونی تو این زندگی چه میکشم اون یکی دختره هم که پونزده سالگی عاشق شد و پا کرد توی یه کفش که الا ولا باید زن این پسره بشم . آخرش حرفشو به کرسی نشوند. حالا یه روز زیر چشمش کبوده یه روز بازوهاش. غصه و بدبختی ام کم بودباید درد این یکی روهم به حون بخرم... طفلک الان باید پشت نیمکت های مدرسه باشه...
آهی کشید و با گوشه چادر سرمه ایش کهگلای ریز صورتی و آبی داشت چشمش رو پاک کرد: چی کار کنم؟ لابد قسمت منم این بوده...راضیم به رضای خدا!
دیگه طاقت نیاوردم از خودم حلام به هم میخورد... نباید همچین رفتاری باهاش می کردم. خودش به اندازه کافی استرس و بدبختی داشت.
حقش بود من و بقیه بچه ها یه درد دیگه رو دلش بذاریم.
زیارت اون روزم شور و حال خاصی داشت. از ته دل برای همه دعا کردم مخصوصا برای حل مشکلات خانوم ناظم.
روز بعد قبل از رفتن مدرسه رفتم گلفروشی و بزرگترین و قشنگترین سبد گل آماده اشو خریدم. تصمیم داشتم هر جور که شده از دل خانوم ناظم در بیارم دوست نداشتم ازم دلگیر باشه. یه پارچه هم تابستون از مشهد واسه خودم خریده بودم که هنوزندوخته بودمش ساده بود و به درد خانوم ناظم میخورد.
وقت خوبی بود روز اول هفته معلم! پس یه بهونهحسابی داشتم. بچه ها همه تو حیاط بودن صبر نکردم تا با کسی سلام و احوال پرسی کنم یه راست رفتم دفتر. خانوم ناظم جلوی دفتر با یکی از بچه ها حرف میزد. رفتم جلو و همین که تنها شد و خواست برگرده تو دفتر صداش کردم: معذرت میخوام خانوم!
چشماش گرد شد با هزار تا علامت سوال توش مات داشت نگام میکرد. یه قدم رفتم جلو سبد گل رو به طرفش دراز کردم نگرفت. با لبخندی از ته دل گفتم: اومدم ازتون معذرت بخوام.
باورش نمیشد ادامه دادم: امروز هفته معلمه... خیلی وقت بود می خواستم ازتون عذر بخوام ولی روم نمیشد اما حالا دیدم فرصت مناسبیه و میتونم از بابت زحمتا و اذیتا از شما تشکر و عذر خواهی کنم.
تا عصر روزقبل این آخرین چیزی بود که تو زندگیم می خواستم. ولی اون حرفا رو از صمیم دل میگفتم.نگاش شفاف شد پر از مهربونی.
لبخندی روی لبش نشست که تا اون روز ندیده بودم. سبد گل و از دستم گرفت: خیلی خوشگله زحمت کشیدی. اینم نمی آوردی کارت به قدر کافی قشنگ و دلنشین بود و خوشحالم کرد.
دستپاچه دست کردم تو کیفم و بسته کادو شده رو در آوردم: روزتون مبارک.
رنگ صورتش گلگون شد: منو شرمنده کردی.
- خواهش می کنم. قابل شما رو نداره.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
گوناگون از وب
loading...
#5
نگاه خجالت زدمو دوختم به زمین: قصد اذیت و آزار شما رو نداشتم... همه اش از روی بچگی و خامی و شیطنت بود.
- می دونم دخترم. میدونم.
ازش دور شدم که صدام کرد: مهرتاش بیا.
بهش نزدیک شدم گونه امو گرفت و کشید: منم به تو یه معذرت خواهی بدهکارم.
بلند خندیدم: ولی من هزار تا... خیلی اذیتتون کردم.
از راهرو اومدم بیرون. نمیدونم چه عاملی باعث شد رفتار خانوم ناظم تغییر کنه.دیگه از اون گره دائمی ابروهاش خبری نبود بچه هام راحتر و دست از لجاجت باهاش برداشتند.
با یادآوری روزای خوش مدرسه سبک و بدون فکر وخیال ناجور تا صبح خوابیدم. اون قدر دیر خوابیده بودم که صبح به زور از خواب پاشدم. وقتی رسیدم دانشکده کلاس شروع شده بود. پامو که گذاشتم داخل کلاس متلک اون پسرک گستاخ که دیگه می دونستم اسمش خسروست تو گوشم نشست: بعضی ها این جا رو با خونه خاله عوضی گرفتن!
نوچه هاش خندیدن نگاه چپی بهش انداختم و سرمو بالا گرفتم و نشستم سر جام. برای استاد به علامت معذرت سری تکون دادم اونم با دست اشاره کرد که مهم نیست. این حرکن از چشم خسرو دور نموند صداش روشنیدم: با یه چشم و ابروی خوشگل استادم خر میشه.
دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد برگشتم جواب دندون شکنی بدم که ساغر گفت: ولش کن تومه. سگ محلش کن. از جای دیگه داره می سوزه...آخه تو نخته و تو تحویلش نمی گیری.
زیر لب گفتم: حالیش می کنم.

یه ماهی از شروع کلاسام گذشته بود ، تقریبا به وضعیت موجود عادت کرده بودم . چهار روز در هفته کلاس داشتم و سه روز بقیه رو بی کار بودم . بی کار که چه عرض کنم ؟! کارای خونه رو انجام می دارم و ناز و نوز گلپر خانومو جمع می کردم . دانشکده هم خوب بود ، همه همدیگه رو خوب می شناختیم . بچه ها گرم و صمیمی بودن ، تنها کسی که حضورش ارامش منو بهم می زد خسرو بود ، تنها جایی که به دردش نمی خورد دانشکده بود ، نمی دونم چه جوری تونسته بود بیاد دانشگاه ! نگاهش معذبم می کرد ، گاهی م مثل سایه دنبالم می افتاد . همیشه هم سبیلاشو می جویید و حال من بهم می خورد . سعی می کردم ندیده اش بگیرم ، هیچ ازش خوشم نمیومد . راستش یه خورده بفهمی نفهمی ام ازش می ترسیدم . تو صورتش و حالت نگاهش یه چیزی بود که تنمو می لرزوند .
من و ساغر و شاداب حکم مثلث رو پیدا کرده بودیم . کم کم ساغر خودشو به عنوان یه دوست خوب نشون داد و من و شاداب از وجود شاد و بی الایشش لذت می بردیم . یه دختر خون گرم یزدی که یه لب داشت و هزار خنده .
یه روز هر سه خوش و بش کنان از دانشکده اومدیم بیرون . خسرو به درختی تکیه داده و همین طور که گوشه سبیلشو می جوید با اون نگاه بی پرواش به من زل زده بود ، حتی حرمت هم کلاس بودنمون رو نگه نمی داشت .... « یعنی قراره چند سال این رفتارشو تحمل کنم ؟!»
یه قدم اومد جلو ، طوری نگام می کرد که به خودم شک کردم ، فکر کردم لابد مانتوم پاره شده یا ریخت و قیافیه ام عیب و علتی پیدا کرده ؛ صدای کلفت و زنگ دارش گوشمو خراشید : می خواستم چند دقیقه با شماصحبت کنم .
دست گذاشت تو جیبش و با تاکید گفت : تنها .
رنگم پرید : هر امری دارین بفرمائین غریبه بین ما نیست .
_ حرفم خصوصیه .
یه دفعه از کوره در رفتم : ولی من هیچ حرف خصوصی ای با شما ندارم .
پوزخند معنی داری زد : پس تا بعد .
وقتی که رفت به نفس نفس افتادم ، حالم هیچ خوب نبود ، رفتار پسره حسابی منو بهم ریخته بود . شاداب نگران گفت: ترمه جون الهی بمیرم این طوری نکن .
ساغر گفت : زیاد بخواد موی دماغت بشه ، می دیمش دست انتظامات دانشگاه ؛ پسره ی خر فکر کرده شهر هرته .
شاداب خیلی نگران بود ، سعی کردم ارومش کنم : نگران نباش دختر ، طوری نشده که .
یه ذره بعد به خودم مسلط شدم : این رشته سر دراز دارد . پسره ول کن معامله نیست . باشه منم دماغشو به خاک می مالم.
« باید سعی کنم زیاد باهاش رو برو نشم ، ترم بعد طوری واحد بردارم که با اون هم کلاس نباشم .»
چند متری که از دانشگاه دور شدیم از ساغر و شاداب خداحافظی کردم و رفتم طرف ایستگاه اتوبوس ، شانس باهام یار بود . یه اتوبوس اومد که جای نشستن داشت . اتوبوس بعدیم همین طور . به خاطر همین به نسبت روزای قبل یه مقدار زودتر رسیدم خونه . پشت در اپارتمان صدای گلپر رو شنیدم که داشت با کسی حرف می زد : اذیت که نداره ولی از بودنش هم خوشم نمی اد ، یه جوری دست و پام بسته اس .
فهمیدم راجع به من داره حرف می زنه ، گوشامو تیز کردم . مخاطبش که مامانش بود گفت : بی خود اومده این جا مونده ، تو که للش نیستی . دختر جوونه و هزار و یک مسئولیت داره . دو روز دیگه اتفاقی بیفته از چشم تو می بینن . باید زودتر دست به سرش کنی بره .
_ کجا بره مامان ؟ این جا خونه برادرشه . تازه این وضعیت موقتیه ... کارشون که درست بشه بهترین خونه رو واسه ترمه می گیرن ؛ اونوقت منم می تونم به تارخ بگم از باباش پول بگیره و این جا و این جا رو عوض کنیم .
_ اوف ! بزک نمیر بهار می اد . تو چه خوش خیالی دختر ! باباش اگه می خواست همون اولش واستون یه خونه بزرگتر می خرید .
_ اون موقع ما دو نفر بودیم ولی از چند ماه دیگه سه نفر می شیم . اولین نفر خانواده که به دنیا بیاد همه کاری می کنن .
_ بی خود صابون به دلت نمال ، مشکل اونا حالا حالاها حل بشو نیست . تا اون وقت هم یه فکری می کنی . اما حالا باید هر جور شده این دختره رو از سرت وا کنی ؛ دو روز دیگه اون یکی دور دونه اشونو هم می فرصتن سرت بدبخت .
_ ترمه با من کاری نداره ... چهار روز که نیست . وقتی هم هست نمی ذاره دست به سیاه و سفید بزنم . از اون روز که اومده عملا تو استراحت مطلق هستم .
_ خبه خبه ! اینا رو جلوش نگی که دم در می اره ؛ وظیفشه ؛ مفت می خوره و می خوابه بایدم کار بکنه .
زندایی با بی رحمی ادامه داد : اون موقع هایی گه پول داشتن و به زمین و زمان فخر می فروختن و طاقچه بالا می ذاشتن فکر همچین روزایی رو نمی کردن ، اون سودابه خانوم که همش درحال ناز و غمزه بود...
گلپر حرفشو قطعکرد : کجا این طوری بود مامان ؟ اون بی جاره ها که پی این چیزا نبودن .
_ لازم نکرده از عمه ات و بچه هاش طرفداری کنی .
دوست داشتم بیشتر از اینا بشنوم ، دلم واسه خودمون سوخت . یعنی همه منتظر نشسته بودن زمین خوردن بابا رو ببینن و دلشون خنک شه ؟! یعنی زندایی یادش رفته چقدر بابا و سودی جون دستشونو تو زندگی گرفتن ؟
« تف به این روزگار ! »
کلیدو از کیفم در اوردم ؛اول زنگ کوتاهی زدم که ابراز وجود کنم . باکلید درو باز کردم و رفتم تو ... یه لبخند حسابی زدم : سلام زندایی جون . مشتاق دیدار . چقدر دلم واستون تنگ شده بود .
لبشو چسبوند به صورتم ، مثلا منو بوسید . به سردی جواب داد : از احوالپرسی های شما . یه ماهه اومدی سراغی از دائیت نگرفتی . نمی گی مرده ان یا زنده ان ؟
_ این حرفا چیه زندایی جون ؟ ایشاءالله صد و بیست سال زنده باشین و سایه اتون بالا سر همه . چشم حق با شماست . راست می گین کوتاهی از من بوده ؛ با گلپر جون تو یه فرصت مناسب مزاحم می شیم .
ازجا بلند شد و با همون حالت گفت : مزاحم نیستی خونه خودته .
منظورشاین بودکه قلم پاتو می شکنم اگه بیای خونه امون . بعد رو به گلپر گفت :
دیگه باید یرم الان بابات میاد و باید یه استکان چایی بذارم جلوش .
دستمو انداختمدور کمرش ، اونقدر چاق بود که نگو : زندایی چشم من شور بود ؟!
چشمای سبزشو واسم خمار کرد : نه دیگه باید برم . بیچاره مرده صبح تا شب دنبال یه لقمه نون حلال واسه زن و بچه اش . جون می کنه مال کسی رو نخوره که آهش پا سوزمون کنه.
انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم . منظورش به بابای بیچاره من بود . اومدم بگم : حتما مال و اموال نامرئی شما رو خورده . ملک و اموال نداشته پدری شما رو از دستتون در اورده که آه شما دامن ما رو گرفته .
سوزش اشک رو حس کردم ، سرمو بالا گرفتم : به دائی جون سلام برسونین . خوش حال شدم از زیارتتون .
بعد رفتم طرف اتاق : باید لباس عوض کنم .
صدای آرومشو شنیدم که با لحن تحقیر آمیزی گفت : با این وضعیتم پر افاده اس ! مثل ننه اش می مونه .
برگشتم و با لبخند گفتم : زندایی جون ازاسب افتادیم از نسل که نیفتادیم .
محکم زد پشت دستش ، ادامه دادم : سودی جون اهل فیس وافاده نیست . خودتون بهتر می دونین .
حقش بود ، خجالتم نمی کسید ، شنیدم داره به گلپر غر غر می کنه : دختره ی بی ادب تو روم وامیسته و جواب می ده ، شرم و حیام چیز خوبیه .
صدای نا راحت گلپر رو شنیدم : مامان بی خودی بهش پیله می کنی . طفلک چیکار به تو داشت ؟! از لحظه ای که اومد باهاش بد حرف زدی ، گناه داره. دختر خوبیه .
_ همین رو جلوش می گی که این طوری زبون درازی می کنه . انگار نه انگار من جای مادرشم ! تو چشمام زل می زنه و جواب می ده ، اصل و نسبش رو به رخم می کشه .
_ بد حرفی زدی مامان .
صدای پر از کینه از کینه اش دلم رو خراشید : حالا شکر خدا دارن به روز سیاه می شینن .
صدای گلپر ناراحت بود : مامان چه هیزم تری به شما فروختن که ارزوی بدبختی اشونو دارین ؟! تازه اگه اونا به روز سیاه بشینن دودش تو چشم منم می ره .
بعد اهی کشید : اینجوری م نمی مونه . بالاخره حق به حق دار می رسه . دوندگی و برو بیا زیاد داره ولی در نهایت مشکل حل میشه .
یواشتر ادامه داد : همین طوریش م زندگی بدی ندارن . کلی ملک و زندگی و باغ دارن . هر کدومو بفروشن مدتها زندگی میکنن . اینا که یه شبه به پول و پله نرسیدن .
زندایی با طعنه گفت : یکی از اون زمین ها و باغاشونو بفروشن واسه دخترشون خونه بگیرن تا سربار دختر حامله من نباشه .
چه حال بدی پیدا کردم ، گوشه اتاق نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و های های گریه کردم. زندایی چه زود همه چی رو فراموش کرد ؟! چند سال پیش که دایی بد اورد و یکی سرشو کلاه گذاشت رو یادش رفته ؟! حسابی بهم ریخته بود و از طرفی هم پسرش می بایست عمل بشه و هیچ پولی در بساط نبود . بی چاره بابا یه ماه کار و زندگیشو ول کرد و اومد و اومد سر وقت مشکلات دایی .پسرش با هزینه اون عمل شد و بقیه کارا رو هم سر و سامون داد ...
اون وقت اینم دستت درد نکنه زندایی خانوم !
کاش یه ذره بهشون بدی و بی احترامی کرده بودن ، اون وقت این همه دلم نمی سوخت . متوجه اومدن زندایی نشدم اما دست گلپر رو حس کردم که روی موهام کشیده میشد : من ازت معذرت می خوام ترمه جون . اخلاق مامانم یه کم تنده . هر چی هست تو زبونشه . باور کن هیچی تو دلش نیست . این روزا یه کم عصبیه .
هیچی نگفتم ، با مهربونی گفت : پاشو برو یه آبی به دست و روت بزن . پاشو دختر جون ! چرا خودتو ناراحت می کنی ؟
دست گذاشت رو شونه امو و فشار داد : پاشو دیگه !
بعد رفت . اون قدر گریه کردم تا دلم سبک شد . از غصه و خستگی خوابم برد . چشم که باز کردم ، خونه تو تاریکی مطلق بود . نمی دونستم چقدر خوابیدم ، بلند شدم و چراغ اتاقو روشن کردم . نه و نیم شب بود . از اتاق رفتم بیرون هیچ کس خونه نبود ، یه یادداشت به صفحه تلویزیون چسبونده شده بود : ترمه جون من و تارخ رفتیم خونه دوستش . دیر برمی گردیم نگران نباش .
دلم از گرسنگی ضعف می رفت رفتم تو آشپزخانه ، از غذا مذا که خبری نبود . به جاش ظرفشویی پر از ظرف نشسته بود زهرخندی زدم ، گلپر خودشم می دونست که تو استراحت مطلقه . رفتم سراغ یخچال لااقل تخم مرغ نیمرو کنم که دریغ از یه دونه اش .
کتری رو گذاشتم رو گاز. بعد ظرفا رو چیدم تو ماشین ظرفشویی . یه کم که به کارا رسیدم آب چوش اومد چایی دم کردم و از تو یخچال پنیر برداشتم و شام نون و پنیر و چای شیرین خوردم .
اونشب به جای درس خوندن نشستم پای فیلم سینمایی . حوصله درس نداشتم اتفاقات روزانه حال و حس درس خوندن واسم نذاشته بود .
ساعت از دو گذشته بود که تارخ و گلپر اومدن .ولی من از اتاق بیرون نیومدم . تا دیر وقت بیدار بودم و به بازی سرنوشت فکر می کردم اما هرچقدر بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه می گرفتم .
یه ماه دیگه هم گذشت . کم کم حرفا و رفتارای زندایی روی گلپر اثر گذاشت . برخوردش با من برخوردش سرد و غیردوستانه شده بود ومن از این وضعیت خیلی عذاب می کشیدم.
چند مرتبه خواستم قید ادامه تحصیل روبزنم و برگردم شیراز وشانسموبرای سال دیگه امتحان کنم ، اما میترسیدم مرتبه دیگه این رشته رو قبول نشم . پس باید هر جورشده با این وضعیت کنار می اومدم . روزایی که کلاس نداشتم می رفتم دانشگاه و می نشستم تو کتابخونه و درس میخوندم . اینا همه یه طرف خسرو هم یه طرف . از دستش کلافه بودم . هر قدر من بهش بی محلی می کردم ، بیشتر می خواست نزدیکم بشه . خیلی سر نترسی داشت فکر کنم بیش از اندازه به پول پدرش متکی بود . هر روز با ماشین اخرین سیستمش می اومد دانشگاه ، لباسای گرون قیمت مارک دار و رنگارنگ می پوشید ، مدل موها و ریشاشو اجق وجق درست می کرد و واقعا بهش نمی اومد دانشجو باشه ! اونم رشته دندونپزشکی .
« ولش کن حتی فکر کردن به این پسره اعصابمو خرد میکنه .»
یه روز که از دانشگاه می اومدیم بیرون متوجه چهره اشنایی شدم ، یه دختر خوش تیپ ، عینک آفتابی بزرگی که به صورتش داشت نمی ذاشت درست ببینمش . یه ذره که رفتم جلوتر شناختمش ، بهنوش بود دختر عموم . منتظر شاداب و ساغر نشدم . رفتم جلو : بهی جون عزیزم این جا چی کار می کنی ؟
عینکشو برداشت و محکم بغلم کرد ، عطر تندی زده بود ، به بوش حساسیت داشتم ، ولی اون لحظه اون قدر از دیدنش ذوق زده بودم که به این مسئله اهمیت ندادم . محکم نیشگونم گرفت : خجالت نمی کشی ؟! دو ماهه اومدی و نکردی یه سری به ما بزنی ، دلم می خواد کله اتو بکنم ، تو که این قدر بی وفا نبودی ! نمی دونی وقتی شنیدم این جایی چه حالی شدم ، پر در اوردم . الان نیم ساعته جلوی در منتظرتم.
بازوهاشو گرفتم و نگاش کردم : چه خوشگل و شیک شدی .
قری به گردنش داد : چه کنیم دیگه ؟! خوش تیپی هم بد دردیه .
بهنوشو بردم طرف ساغر و شاداب و به همدیگه معرفی اشون کردم ، هر سه ابراز خوشحالی کردن . بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم . داشتم می بردمش طرف ایستگاه اتوبوس که با حالت خاصی پرسید : کجا ؟
به چشمای خندونش زل زدم : خوب ایستگاه اتوبوس دیگه .
یه سوئیچ گرفت جلوی چشمام و تکونش داد : اتوبوس چیه دختر ؟ با ماشین من می ریم .
خوشحال شدم : مبارکه . حالا کجاس ؟
لباشو جمع کرد » اون رنوی مدل پائین که اونجا پارکه مال منه .
_ کجا مدل پائینه ؟ به این خوشگلی .
زد پشت کتفم : همه اش تقصیر عموی خسیس جنابعالیه . کشتیارش شدم تا واسم پراید بخره ، نخرید که نخرید .
_ نا شکری نکن دختر جون ، همینم خوبه ! حداقل اینکه حاجت دستته و لازم نیست تو سرما و گرما تو خیابون منتظر تاکسی و اتوبوس وایسی . برو دختر جون . خیلی ام خوش رنگ و زنونه اس .
خوشحال شد : راست می گی ؟!
_ آره دروغم چیه . بریم سوارشیم که می خوام دست فرمونتو ببینم .
_ زیاد تعریف نداره .
یه قدم به عقب ورداشتم : قربونت پس من با اتوبوس میام ، هنوز جوونم و هزار تا ارزو دارم .
آستین مانتومو کشید : بیا خودتو لوس نکن .
توماشین که نشستیم ، پخش رو روشن کرد ، یه اهنگ خارجی پر سر و صدا گوشمو ازرد صداشو کم کردم : بهی خجالت بکش . یه موزیک معنی دار گوش کن . سرت درد نمی گیره ؟!
خندید : عادت دارم اما به خاطر تو عوضش می کنم . هر چی دوست داری از تو داشبورد بردار .
میون نواراش یه نوار درست و حسابی نبود ، آخرین لحظه چشمم به یه کریس در برگ افتاد . برش داشتم و نوار رو عوض کردم . بهنوش با مهربونی گفت : وسایلتو جمع کن بریم خونه ما ، هم اتاقی خودم شو .
به صورت گرد و با مزه اش نگاه کردم ، سبزه بود . چیز جالبی که تو صورتش جلب نظر می کرد چشمای خاکستریش بود . اصلا با رنگ پوستش هماهنگ نبود . قد بلند ، کشیده و روی هم رفته دختر جذاب و تو دل برویی بود ، خیلی هم مهربون بود . از اظهار لطفش خیلی خوشحال شدم : مرسی بهی جون . همین که حرفشو زدی برام یه دنیا ارزش داره ... قربونت برم .
_ باهات تعارف ندارم که ! منم تنهام . این طوری حوصله ام سر نمی ره .
_ مرسی عزیزم وقت بسیاره ، دنیا رو چه دیدی شاید بیام و پیش تو بمونم . اصلا فعلا خونه تارخ می مونم . خوب تعریف کن ببینم چه خبرا ؟ عمو هادی چطوره ؟ زن عمو جون ! بهنام و بهرود چطورن ؟ با دانشگاه چی کار می کنی ؟!
دنده عوض کرد و پا گذاشت رو گاز : لامصب راه نمی ره ... تو هم یکی یکی بپرس . همه رو با هم که نمی تونم جواب بدم .

خیلی حاضر جواب و شوخ بود، از این خصلتش خوشم می اومد، بعد از اینکه جواب سوالامو داد گفت: فردا تعطیلیه از خونه تارخ هرچی می خوای بردار شب بریم خونه ما.
- مزاحم....
نذاشت حرفمو تموم کنم: آدم شدی ترمه. قبلا مزاحمت سرت نمی شد. بی خودم نمی خواد ادای ادم حسابیارو دربیاری، هنوز خیلی مونده تا دندونپزشک بشی.
- بهی، بهی خفه شی ایشاا... دویست و پنجاه و نه متر زبون داری.
موهاشو که ریخته بود رو پیشونیش کرد زیر روسری: سیصد و چهل و هفت مترشو حساب نکردی... عموت تهدیدم کرده اگر بدون تو برم، شب تو خونه رام نمی ده و باید زیر کنتور بخوابم.
مرموزانه ادامه داد: کلی تعریف دارم واست؛ یه عالمه چیز اتفاق افتاده که تو خبر نداری... کمربندتو ببند ه الان جریمه می شیم. زود باش، زود باش.
چقدر هیاهو و هیجان داشت، کمربند رو بستم وبا خنده گفتم: رفتی تو خط عشق و عاشقی؟
سرخ شد، پرسیدم: هم دانشگاهیته؟
سرشو به علامت تایید تکان داد، گفتم: فقط خدا کنه سرش به تنش بیارزه.
- هنوز زبانت تلخه.
شونه بالا انداختم: به خاطر خودت میگم. حیفی عزیزم باید یکی رو پیدا کنی که قدر تو رو بدونه.
با تاکید ادامه داد: واسه کسی بمیر که واست تب کنه.
لبخند زد : می بینی اش. پسر بدی نیست تا الان که امتحانشو خوب پس داده.
با صدای بلند ادامه داد: می میره برام.
- کی می ره این همه راهو؟
- من عزیزم. من.... چند روز دیگه یه نمایش دانشجویی می بریم روی صحنه. اونجا می تونی ببینی اش. اون کارگردانه؛ منم که خودت می دونی طراح دکور و صحنه.
- آره عزیزم. خبر موفقیت هات به گوشم رسیده، خیلی خوشحال شدم.
- تو جشنواره دانشجویی مقام آوردم.
- این یعنی پله های ترقی رو یکی یکی بالا رفتن. اینده ات روشنه.
- تو به من لطف داری ترمه.
سرمو تکون دادم: لطف نیست واقعیته.
حوالی خونه تارخ بودیم، بهنوش گفت: راهنمایی کن. از این جا به بعدش با تو.
پنج دقیقه بعد توی خونه بودیم. گلپر طبق معمول جلوی تلویزیون بود. یه ظرف ذرت بو داده گذاشته بود جلوش. ما رو که دید با هزار عشوه بلند شد و از وقتی من لباس برمی داشتم تا وقتی پامو از خونه گذاشتیم بیرون نق زد و ناله کرد: نمی تونم از جا بلند شم، خیلی بد ویارم، خواب و خوراکم بهم ریخته.
من نمی دونم اون گلپر شاد و سرحال بجوش این قدر بد اخلاق بهونه گیز و نچسب شده بود؟! می دونم حرفا و بدگویی های زن دایی که اساس درست و حسابی هم نداره روش بی تاثیر نبوده.
بهنوش که نشست پشت فرمون، نفسشو با صدا داد بیرون: مغزمو جوید این زنداداش تو، یه سره دهنش می جنبید. کاش یه کلمه حرف حسابی بزنه. فقط مثل هند جگر خور خون به دل ادم می کنه.
پوزخند زدم و چیزی نگفتم؛ ادامه داد: سرکار می ره؟
- نه فعلا که خونه نشینه... تا چند ماه دیگه هم بچه اش به دنیا می آد و برای همیشه قید کار کردنو می زنه.
- به سلامتی حامله اس؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#6
- اره. دیگه می خوام عمه بشم. قربونش برم ناز نازی رو....
بهنوش سوت کشید: اوه، چه عمه مهربونی.
- پس چی؟ فداشم می شم. دارم روز شماری می کنم زودتر به دنیا بیاد و بغلش کنمن جیگر طلا رو.
- این گلپری که من دیدم تومنی دو زار با اون گلپری که می شناختی فرق می کنه. بی خود به دلت وعده و وعید الکی نده بذار برای بچه اش یه عمه تمام و کمال باشی.
آهی کشیدم ، راست می گفت چند روزی می شد درست تحویلم نمی گرفت. هر چند قبلش هم فقط نقش یه خدمتکار محترم و با ارج و قرب رو داشتم، بهنوش پرسید: روزا چی کار می کنه؟
خیلی از دست گلپر شاکی بودم، دیگه حرمت هیچی رو نگه نداشته بود، زهر خندی زدم: کارش چیه؟ بوق می زنه، بخیه به آبدوغ می زنه.
بهنوش چنان قهقهه زد که نیم متر هوا پریدم: زهرمار بهی! این چه وضعه خندیدنه. ترسیدم.
اون قدر خندید که اشکش دراومد: راست میگی.... از وضع خونه اش معلوم بود.
با غصه گفتم: باورت نمی شه بهی. از دانگشاه که می آم اول همه جا رو مرتب می کنم. صبح که از خونه می رم بیرون از تمیزی حظ می کنم ولی وقتی برمی گردم می بینم هیچ اثری از تمیزی نیست... هرچند الان حامله اس و احتمالا حال و حس نداره. قبلا خیلی تمیز و با سلیقه بود.
- اره یادمه.
- بهی جون سر راه بریم قنادی می خوام شیرینی بگیرم!
- شیرینی برای چی؟ آدم که هم گل نمی بره هم شیرینی!
- منظورت اینه که تو گلی؟
- نخیر جنابعالی گلی که دارم می برمت برای عمو جونت. اخه برادرزاده ام اینقدر بی معرفت می شه؟ دوماهه اومدی تهران و نکردی یه سر بزنی.
- می دونم ولی تو که وضعیت ما رو می بینی... دل و دماغ درست و حسابی ندارم.
پشت چراغ قرمز گیر افتادیم، بهنوش با چشمای خاسکتری خوش رنگ و خوش حالتش تو چشمهام نگاه کرد: بابا داره خیلی غصه می خوره... کاراتون به کجا رسید؟
- به هیچ جا! دوندگی زیاده، باید صبر کرد.
بهنوش حرف و عوض کرد. می دونست از حرف زدن در این رابطه دل خوشی ندارم. پرسید: درسها چطوره؟ سخته؟
- ای بدک نیست؛ الان راحته بعدا پدر درمی آره.
هر چقدر اصرار کردم جلوی قنادی نگه نداشت. حتی از مقابل قنادی هم رد نشدیم. مدام می گفت: بابا و مامان که قند دارن، منم که رژیم لاغری دائم العمر دارم. شیرینی واسه کی می خوای بگیری؟
- آخه زشته دست خالی.
- چه زشتی عزیز من؟ مگه داری خونه غریبه می ری؟ تازه اولین بارتم نیست. قبلاها که ادم بودی و می اومدی هفته هفته چتر پهن می کردی.... یادت رفته؟
- نه ولی اونوقت با خانواده بودم.
- اونام مهرتاش بودن مام مهرتاشیم دیگه... رسیدیم.
- بهی زشته ها!
- باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم.
زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم، بوی بابامو می داد و چقدر دلم براش تنگ شده بود. زن عمو با مهربونی صورتم را بوسید و احوالپرسی کرد.
بهنام چه قدی کشیده بود، بهش گفتم: واسه خودت مردی شدی ها! دفعه قبل این قدری بودی.
بعد با دست تا کمرمو نشون دادم.
صورتش سرخ شد، صداش دو رگه بود. شونزده ساله بود، درست هم سن و سال ترنج! زن عمو خیلی زبر و زرنگ بود، یه زن ریز میزه فلفلی. برای من و بهنوش چایی با بیسکویت آورد: ترمه چه خبرا؟ بابا چطوره؟ سودابه جون! تورنگ و ترنج! همه خوبن؟
- سلام دارن خدمتتون.
- وای عزیزم هر دفعه که می بینمت از دفعه پیش خوشگلتری. بزنم به تخته چشم نخوری.
بهنوش دخالت کرد: بذار چشم بخوره؛ چه معنی داره دختر این قدر خوشگل باشه. تو هر مهمونی پا بذاره کار و کاسبی بقیه دخترا کساد می شه.
یه نگاه دقیق به من کرد : خدا ترمه رو سر حوصله و با دقت افریده. هیچ عیب و ایرادی نداره. نه تو صورت نه تو اندام.... حالا رفتارش رو یگی یه ذره! بد که نه! گنده! زبو تلخ و پر رو!
زن عمو اخم کرد: بهنوش!
با خنده گفتم: بذار بگه زن عمو، من که بدم نمی اد؛ اخلاقش درست به خودم رفته.
- اخلاق تو به من رفته، مثل اینکه بیست ماه از تو بزرگترم.
یواش در گوشش زمزمه کردم: شتر از همه بزرگتره!
ناخن هاشو فرو کرد تو بازوم: وقتی می گم پر رویی، نگو نیستم.... دختر یه ذره غذا بخور. به هر جات دست می زنم پوست و استخوانه! لاجون مردنی.
عمو هادی ادمد روبه روم و شروع کرد با من حرف زدن. اولش حال همه رو پرسید، دومش یه عالمه گله که چرا بهشون سر نزدم و سومش از کار و بار بابا سوال کرد. با حوصله جوابشو دادم. می دونستم خیلی نگران وضعیت اقتصادی کارخونه باباس.
پاشو انداخته بود رو پاش و پشت هم سیگار می کشید. از لحاظ ظاهری اصلا به بابام شباهت نداشت ولی روحیه و رفتارشون با هم مو نمی زد.

شام رو تو محیطی گرم و دوستانه ای خوردیم،بعد با بهنوش ظرفها رو شستیم.رفتیم تو اتاقش،تو که رفتم سوت بلندی کشیدم:اینجا اتقه یا دیوونه خونه!
خودشو پرت کرد روی تخت:ظاهرا اولی،ولی به دومی بیشتر شباهت داره.
-مثل اینکه امسال شلختگی مد شده.هیچ کس به اطرافش و تمیزیش توجه نمیکنه.
بهنوش شرمنده شد:باور کن وقتشو ندارم.واحدای عملی درسشام وقتمو میگیره.درضمن زیاد خونه نیسیتم.
-من تحمل بهم ریختگی رو ندارم.کمکت میکن جمع شه.
-ول کن ترمه؛میخوایم دو دقیقه کنار هم باشیم.
-نه نمیشه اینجا خیلی شلوغه.
از جا پا شد:الان درستش میکنم.
در کمد دیواری رو باز کرد،خندیدم:مثل کمد اقای وویی میمونه.
تموم لباسهایی که روی صندلی ،تخت و کف اتاق بود ریخت تو کمد،گفتم:
بهی خجالت بکش!
با بیخیالی گفت:برو بابا حال نداریم...
کتاباشو جمع کرد زیر تخت و بقیه خرده ریزا رو ریخت تو سبد،دستاشو بهم مالید:دیدی چه تمیز شد.
یواش گفتم:اره جون عمت.
به قهقه خندید:ترمه حوصله ای داری ها
-من عادت کردم.اگه نامرتب بود مامانم پدرمو در می اورد.
شروع به سوهان کشیدن ناخنهایش کرد:میدونی که مامان من هم خیلی رو تمیزی حساسیت داره.اوایل دائما با هم میجنگیدیم.بعدا دیدی زورش به من نمیرسه.بهش گفتم فک کن این یه اتاق تو این خونه نیست.منم صبح به صبح درشو قفل میکنم که حتی وسوسه نشی بری توش...حالا یه مدته به توافق رسیدیم از اتاق بنده صرفه نظر کنیم.
-خودت کلافه نمیشی؟
-نه عادت کردم.این چیزا رو ول کن....بیا به زندگی برسیم عزیزم.
اومد کنارمو دست انداخت دور شونم:ترمه خیلی دلم برات تنگ شده بود
صورتشو بوسیدم:فدات شم عزیزم.منم همینطور
-اره جون عمت.دیدم چقدر اومدی بهم سر بزنی
اهی کشیدم:راستش زیاد دل و دماغ نداشتم...والا از خدام بود با تو باشم.
-غم دنیا رو نخور...دو روزه میگذره.پس بذار بهت خوش بگذره.
-تعریف کن ببینم!از عاشق عزیزت بگو.
از جا پا شد:بذار اول عکسشو نشونت بدم.
از میون یه کتاب یه عکس دسته جمعی بزرگ اورد بیرون.گرفتم دستم،توضیح داد.یادگاریه.اولین کاری که من طراحی صحنشو دادم.کارگردانشم کیوان بود.
-پس اسمش کیوانه؟!حالا کدومشونه.
-حدس بزن.
یه کم فکر کردم:با توجه به سلیقه ی عجیب غریب تو قائدتا باید این پسره که موهاشو بسته و ریش سبیل داره باشه.
هیجان زده گفت:افرین ترمه.خوب حدس زدی،خودشه!به نظرت چجور ادمی میرسه؟
-از روی عکس که نمیشه قضاوت کرد اما ظاهرش بد نیست.به نظر جدی میرسه.
بهنوش بشکنی زد:دقیقا!باید ببینیش...از این بچه سوسولا نیست.پسر خود ساخته و متکی به خودیه!
-اگه این طوری باشه عالیه...دوستش داری؟!
-چه سوالی؟معلومه عاشقشم!...این جوری چشماتو ریز نکن؛اونم دوستم داره.
ظاهر کیوان چیزه بدی نشون نمیداد ولی من هیچ وقت از رو ظاهر دیگران قضاوت نمیکردم؛پسر لاغر و قد بلندی بود،موهای خیلی روشنی داشت و پوستی سفید!ولی رنگ چشماش معلوم نبود،از بهنوش پرسیدم،جواب داد:چشماش قهوه ای تیرست.
-رفتی گشتی یه نفر رو پیدا کردی از لحاظ ظاهری بر عکس خودته ها!
-همینش خوبه دیگه.
با شرم و خجالت گفت:قراره همین روزا بیاد خواستگاری.
عکسشو برگردوندم:پس موضوع جدیه...بهت تبریک میگم.
-قراره نامزد کنیم و صبر کنیم تا درس من تموم شه.اون وقت بریم سر خونه زندگیمون.
خوشحال شدم:این طوری خیلی عالیه.
-اخه دو تا خواستگار سمج پر و پا قرص دارم که پاشنه در خونه رو از جا کندن.منم از هیچ کدومشون خوشم نمی اد.کیوان که جریانو فهمید گفت"باید به رابطه امون رسمیت بدیم"
-به جای تعریف از همسر ایندت پاشو برو دو تا چایی دیشلمه بریز.
قبل از اینکه از در پاشو بذاره بیرون پرسید:تو چی؟واسه خودت کسی رو دست و پا نکردی؟
-نه تو فکرشم نیستم
-دروغ نگو.مگه میشه با این ریخت و قیافه پسرا تو رو راحت بزارن.یه چیزی بگو که باورم بشه.
یاد خسرو افتادم،البته اون بیشتر واسم حکم مزاحم رو داشت.نه کسی که ارزش داشته باشه فکرمو مشغولش کنم:بهی قرار شد بری یه چای بیاری ها!اگه نمیری این قدر دنبال بهونه نگرد.خودم میرم میریزم.
پاشو اورد جلوی صورتم:دو تا گاز بگیری بد نیست!
رفت:عجب پاچه ای میگیری.
سه دقیقه بعد با دو تا چایی اومد تو:چایی جوشیده بود،مجبور شدم کیسه ای بندازم،میخوری که!
-اره،چرا نخورم....از قدیم و ندیم گفتن مهمون خر صابخونست
با دقت نگام کرد:عجب خر خوشگلی هم هستی.
دماغشو کشیدم:
توهین به اصل و نسب خانوادگی؟!باید تو رو اعدام کرد.
فصل 4
خسرو روبه روم وایساده و راهمو بسته بود.با اون چشمای وقیح و هیزش خیره نگام میکرد و گوشه سیبیلشو میجوید،به طرف راست رفتم ولی باز مقابلم بود،ترس رو گذاشتم کنار،تموم نفرتمو جمع کردم تو چشماشو نگاش کردم:اقای محترم،لطفا برین کنار میخوام رد شم.
سرشو انداخت بالا:نوچ
دیگه حسابی عصبانی شده بودم:یعنی چی اقا؟این چه طرزه رفتاره؟
با لحن زشتی پرسید:کجاش بده؟من که عیبی نمیبینم.
به طرف چپ رفتم ولی بازم سد راهم شد:زشته اقا،قباحت داره
سرم پایین بود،شنیدم که گفت:کی گفته عاشقی زشته؟
نفسم بند اومد:حرفتو نشنیده میگیرم.
صداش گرفت:خوش ندارم نشنیده گرفته بشه.عادت ندارم هیچ کس رو حرفم حرف بزنه.روشن شد؟
-عجب گیری افتادم.اقا بزارین رد شم
-چرا اینقدر سرسختی؟مگه من چی کم دارم؟مثل خودت داشجوام...خوش تیپ هم که هستم،پول و پله هم که فراوون؛از همه مهمتر دوست دارمو عاشقتم...پس چرا دست رد به سینم میزنی؟

هر قدر بیشترحرف میزد بیشتر منزجر میشدم.از لحن حرف زدنش خیلی بدم اومده بود با اینحال خواستم از در دوستی و معرفت وارد شوم.ما با هم دیگه توی یک دانشکده درس میخوندیم همه حکم اعضای خونواده رو داریم.من به تموم هم کلاسیام به چشم خواهر و برادرم نگاه میکنم...
اجازه نداد حرفمو تموم کنم :نچ نشد اومدی نسازی من بخودم به تعداد کافی خواهر و برادر دارم برای همین هم دنبالش نیستم.ببین دختر خوب من از تو خوشم اومده راحت بگم دلم پیشت گیر کرده پس توام انقدر واسه من ناز نکن چون اول و آخرش مال خودمی.
اصلا حد و حدوده خودشو رعایت نمیکرد دلم میخواست چنان میزدم توی دهنش که پر خون بشه.اما به ملاحظه این که چشمم توی دانشکده به چشمش میافته و ممکنه برام دردسر درست کنه منصرف شدم.صدام میلرزید و من از این وضعیت خوشم نمیاومد.میخواستم قوی ظاهر شم اما واقعا از این هم کلاس بی شرم و بی نزاکت میترسیدم بذارین برم.
بر خلاف تصورم خودشو کشید کنار :برو عزیزم دوباره میبینمت.
پاهام نای رفتن نداشت بند کیفمو محکم گرفتم و تا جایی که میتونستم سریع از کنارش رد شدم صداشو شنیدم:حیف دختر خوشگلی مثل تو نیست که اینطوری اخم کنه!
پشت سرم راه افتاد :قشنگ خانم بذار برسونمت خوش ندارم این موقع غروب تک و تنها بری خونه ماشین هست قابل بدون برسونمت ...حالا چرا پا تند میکنی؟ماشینم خوبه یه ماشین مدل بالا بیا امتحان کن.
چه حس بدی داشتم پسره نفهم هیچی سرش نمیشد.مستاصل مونده بودم با این وضعیت درس خوندن برام سخت شده بود این قدر عصبی و بهم ریخته بودم که منتظر اتوبوس نشدم برای اولین تاکسی خالی دست تکون دادم و سوار شدم.
کاش میتوانستم از تارخ بخوام چند باری بیاد دنبالم تا این بیشعور ببیندش و بعدا که مزاحم شد به وسیله تارخ تهدیدش کنم.اما حیف که نمیشد!شاید بهتر باشه به انتظامات دانشگاه متوسل بشم ولی اینطوری ممکن بود خودمم برم زیر سوال.
چه شرایط بدی داشتم این از دانشگاه اونم از خونه!طوری شده بود که اصلا دلم نمیخواست پامو تو خونه تارخ بذارم .گلپر در برابرم جبهه گرفته بود و به هر نوعی که شد بهم حمله میکرد.
اون گلپر مهربون و دوست داشتنی که یه عمه میگفت و صد تا عمه از کنارش میپرید دیگه چشم دیدن سودی جونو نداشت اینطوری تکلیف منم روشن بود اونقدر سرد برخورد میکرد که نگو.دائم فکر میکرد تارخ بمن کمک مالی میکنه در حالیکه خدای بالای سر شاهد بود که تو این سه ماهه حتی یه قرونم ازش نگرفته بودم عرصه بهم تنگ شده و دنبال راه فرار میگشتم.میدونستم بیشتر از این نمیتونم روی موندن توی خونه تارخ حساب کنم و میبایست یک فکر اساسی بکنم.منکه از دستم بر می اومد چرا تا اون لحظه فکر تدریس نیفتاده بودم؟
آره بهترین راه همینه به یه آموزشگاه سر میزنم و خودمو معرفی میکنم.اگه دستم بره توی جیبم میتونم واسه خودم خونه اجاره کنم.خدا رو چه دیدی!شایدم مشکل کاری بابا حل شد و از این گرفتاری خلاص شم.
تو همین فکر و خیالا بودم که رسیدم خونه...رفتم تو بازم خونه مثل پلو بود گلپر دست به سیاه و سفید نمیزد و توقع داشت همه کارا رو من انجام بدم یه استکان جابجا نمیکرد.
با خستگی رفتم تو اتاق نه میل به شام داشتم نه حال و حوصله کار کردن !نیم ساعت که گذشت تارخ اومد صدای پرناز و قمیش زن داداش عزیزمو شنیدم که منو صدا میکرد:ترمه جون چای دم میکنی؟
یعنی اینکه بیا چای دم کن و خونه رو جمع و جور کن و یه شامی چیزی ام بذار جلومون...بخدا خیلی رو داشت درسته که من همون یکی دو روز اونجا نبودم ولی حقم این نبود باهام این رفتار بشه.
در حالیکه دندونامو درهم فشار میدادم از اتاق اومدم بیرون گلپر خانم مثل عروس شده بود آرایش کرده و مرتب!خدا رو شکر هنوز یادش نرفته موقع اومدن تارخ به سر و صورتش برسه.البته فقط همین یه کار بیادش مونده بود.
به تارخ سلام و خسته نباشید گفتم و رفتم تو آشپزخونه ...تا چای حاضر بشه یه دستی به سر و روی آشپزخونه کشیدم چای رو که آوردم و نشستم گلپر گفت:امشب بدجوری دلم ماهی میخواد.
تارخ همونطور که چایی اش را بی ملاحظه هورت کشید گفت:تو خونه نداریم؟
گلپر تابی به گردنش داد و با اخم پر نازی گفت:اولال که نداریم ثانیا که داشته باشم تو که حال و روز منو میبینی بوی زهم ماهی حالمو بهم میزنه!
تارخ خندید:آهان خوب یه دفعه بگو بریم رستوران ماهی بخوریم دیگه.
گلپر خندید:خوشم میاد خوب میگیری.
باشه خانم هر چی شما بفرمایید یه دوش بگیرم و بریم.
تو دلم یه نفس راحت کشیدم آخیش پس امشب آشپزی نمی افته گردنم.
تارخ فنجون خالی رو گذاشت تو سینی:دستت ددر نکنه ترمه.
نوشه جان.
سینی رو برداشتم و رفتم آشپزخونه تارخ هم رفت حموم.گلپر دست به کمر و پا کلی آه و ناله از جاش بلند شد:دیگه این کمر واسه من کمر نمیشه.
با احتیاط بطرف اتاق خوابش رفت.استکانارو آب زدم و اومدم نشستم روبروی تلویزیون و شروع به تماشا کردم.در واقع هیچی نمیدیدم فکرم بدجوری مشغول بود تارخ و گلپر حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدن.تارخ با تعجب گفت:تو چرا حاضر نیستی؟
صورت گلپر درهم شد جواب دادم:خسته ام ترجیح میدم استراحت کنم.
ولی شام نداریم که!نمیشه گرسنه بمونی.
بالاخره یه چیزی واسه خوردن پیدا میکنم.
تارخ رو به گلپر با لحن خاصی گفت:تو بهش بگو عزیزم شاید حرف تو را گوش کنه.
گلپر با لبخند زورکی که بیشتر شبیه دهن کجی بود گفت:هر جور راحته!نمیشه که بزور ببریمش لابد خودش صلاح میدونه تنها باشه.بچه که نیست دستشو بگیریم و دنبال خودمون بکشیمش.
نگاه تارخ کدر و تیره شد رو بمن گفت:هنوز وقت داریم اگه دوست داری سریع حاضر شو.
نه شما برین بهتون خوش بگذره.
گلرخ بازی تارخ را گرفت و گفت:بریم دیگه!از گرسنگی ضعف کردم.
تارخ با بی میلی رفت بعد از رفتن اونا پریشون و ناراحت به دیوار کوب روبرو خیره شدم آه تلخی کشیدم:دیگه موندنم توی این خونه صلاح نیست باید جل و پلاسمو جمع و گورمو گم کنم نباید بذارم این دو زار حرمت و احترامی که مونده از بین بره...میرم پیش شاداب.
رفتم سروقت تلفن شماره گرفتم اشغال بود نیم ساعتی پشت خط موندم تا بالاخره ارتباط برقرار شد شاداب گوشی را جواب داد :بله.
بله و زهرمار این فک آخر سر سرطان میگیره.
جنابعالی مواظب فک خودت باش.
من بیچاره کسی رو ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم.
صداشو آورد پایین:بنده هم مثل جنابعالی ملکه اخلاق بود.
تعجب کردم:ا...از کی تاحالا؟
چند روزی هست گوشی تلفن ازش کنده نمیشه البته برای ما که بد نشد تازگی ها خوش اخلاق شده.
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
چه خبر؟چه کاری میکنی؟
چیکار دارم بکنم؟هیچی؟کلفتی!تازه یه دستت درد نکنه هم نمیشنوم...وظیفه مه.
صدای شاداب لرزید:از قدیم و نیدم گفتن لطف مدام حق مسلم میشود تقصیر خودته عزیزم از روز اول کاری کردم فکر کنه وظیفه ته همه کاراشو بکنی واقعا که!ببینم این آقا داداشت بهش چیزی نمیگه.
من طوری رفتار نمیکنم بفهمه ناراحتم.نمیخوام تو زندگیشون مشکلی پیش باید.
ملاحظه ام حدی داره دختر کجا رفت اون زبون تلخ و درازت؟
سرجاشه ولی حال و نا واسش نمونده.
چند لحظه سکوت برقرار شد روم نمیشد بخوام چند روزی مهمونش باشم.انگار فکر منو خوند چون با مهربونی گفت:ترمه جون ساک و وسیله هاتو جمع کن بیا اینجا دیگه تا امتحانات آخر ترم چیزی نمونده با این وضعیت اونجا نمیتونی درس بخونی از کارخونه زیاد نمیاری.
کارخونه یه طرف ناز و ادای خانم یه طرف.
پس معطل چی هستی جمع کن بیا.
من من کردم :هم خونه ایات چی؟
ساغر که از خودمونه اون دو تا هم فکر نکنم حرفی داشته باشن نهایتش اینکه چند وقت دیگه یه خونه جدید میگیریم ...ول کن این حرفارو کی می آی؟
فکر کنم فردا...
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#7
-باشه قدمت رو چشم عزيزم.منتظرتم. با خوشحالي تلفنو قطع کردم!واسه خودم يه چايي ريختم و شروع به محاسبه کردم؛اگر چند تا شاگرد خصوصي برام جور شه ميتونم تو اجاره و خورد و خوراک کمک کنتم،پولي که بابام مي فرسته هست! جون تازه گرفتم،رفتم توي اتاق و شروع به جمع و جور کردن اتاقم کردم....چيزي نبود هوون يه ساک و چمدون!فقط چندتايي کتاب بهشون اضافه شده بود؛نيم ساعت بيشتر وقتمو نگرفت. فکر رفتن از خونه تارخ سبک بالم ميکرد.با خيال راحت رخت خوابمو پهن کردمو و درزا کشيدم،هنوز خوابم نبرده بود که در با شدت باز شد،صداي عصبي و لرزان تارخ بود،خجالت بکش گلپر.هر چي من هيچي نميگم تو بدتر مي کني،اگه حرفي نمي زنم دليل اين نيست که نمي فهمم تو خونه چه خبره،فقط نميخوام مايه سر و صدا بشم! خوبه همه ي کارا رو ترمه ميکنه،جنابعالي مگه دست به سياه و سفيد مي زني؟ صداي گلپر بلند و بدون ملاحظه بود،نه تورو خدا،ميخواي با اين وعضم واسه ترمه خانوم دولا و راست بشم و ديگ بالا پايين کنم؟من الان احتياج به ارامش و استرات دارم،مي فهمي؟ارامش و استراحت...... ارامش و استراحت رو با تاکيد بيشتري گفت.تارخ اروم جوابشو داد،مگه نداري؟! صبح تا ظهر که ارامش و استراحت رو باهم داري،از بعد از ظهر به بعدم که استراحت مطلق داري،عملا کاراي خونه رو ترمه ميکنه....بابا اين دختره اومده اينجا درس بخونه،نه اينکه کاراي شخصي تورو بکنه که! گلپر با عصبانيت گفت:يادم نبود من بايد کاراي اونو انجام بدم. -عزيزه من،من نميگم کاراي اونو انجام بده!ميگم انصاف چيزه خوبيه.اين دختره چيکار به کاره تو داره؟تو اين وضعيت اين همه پر و بالتو ميگيره و نميذاره اب تو دلت تکون بخوره.... گلپر شير شد:من استقلال ميخوام!دلم ميخواد هر وقت ميخوام از خواب پا شم،هرجا دوست دارم برم،هرچي هوس ميکنم بخورم،اينطوري دست و پاکم بستس! -بميرم واست که الان غير از اين رفتار ميکني؟ -معذب که هستم. -حالا چي ميگي؟ميدوني که ترمه بايد تا روبه راه شدت اوضاع کار بابام اينجا بمونه. -اومديم و کاره بابا جونت حالا حالا ها جور نشد،دودش بايد بره تو چشم من؟! -يادت باشه اين خونه رو هم از صدقه سري بابا جونم داريم،اگه همينم برامون نخريده بود بايد الان مستاجر بوديم و اثاثمون روي دوشمون بود و مجبور بوديم هر سال جابه جا شيم. هه!کاش اون موقع که بابا جونت کرور کرور پول در میورد دلش میومد خرج کنه! -چشمتو بگیره گلپر!خوبه تا مدتها خرج زندیگمونم بابام میداد. -کار شاقی نمیکرد،وظیفشو انجام میداد،جور پسر جونشو میکشید. -به هرحال ترمه جایی نداره بره،این حرف اخرمه! -اره خوب،این جا این نون کجا بره بعض از اینجا! -برای تو که بد نشده،جز خوردن و خوابیدن و گشتن و ارایش کردنم مگه کاره دیگه ای داری؟ -حرص خوردنم بهش اضافه کن. -اون دیگه مشکل توئه!به من مربوط نیست! کار داشت به جاهای باریک میکشد،کاش زود تر از این حرفا رفته بودم و باعث اختلاف تو زندگی برادرم نمی شدم.صدای جیغ گلپر اومد:مشکل منهدیگه!باشه اقا تارخ!خوب بلدی واسه زن حاملت ارامش و امنیت فراهم کنی.تن منو هی بلرزون خب؟چند وقت دیگه که بچت به دنیا اومد می فهمی این استرسا چیکار میکنه! زد زیر گریه،تارخ شروع کرد به منت کشی.اخه عزیزه من،جان من چرا به خودت حرص بیخودی میدی؟میدونی که چجقدر دوستت دارم..... گلپر حرفشو قطع کرد:اگه دوستم نداشتی لابد پرتم میکردی وسط کوچه! -این حرفا جیه؟جات رو تخم چشم منه!این شرایط موقت خودتم میدوین،چند وقتی دندون رو جیگر بذار و صبر کن.ترمه که کاری با تو نداره.شده یه مرتبه مزاحم استراحتت یا بیرون رفتنت بشه؟خودتو بزار جای اون!به هزار امید تازه اومده تخصیل کنه.... بازم گلپر پرید وسط حرفش: -ترمه خانوم میخواد دندون پزشک شه،من باید جورشو بکشم؟ -اون طفلک که ازاری نداره با حرص پرسید: -جامو که تنگ کرده،نکرده؟ -اون اتاق خالی و بدون استفاده بود. -بود،ولی بعد از این لازمش دارم!ببین تارخ من نمیدونم تو واقعا نمی فهمی یا خودتو زدی به نفهمی؟مورچه چیه که کله پاچش چی باشه؟تو این یه غربیل خونه که انتظار نداری چهار نفر زندگی کنن،داری؟دو روز دیگه میخوام سیسمونی بیارم اتاق رو لازم دارم. همینم داشته باشن و چند نفری برن توش زندگی کنن. -زندگی هرکس به خودش مربوطه تارخ،هشتاد متر خونه که دیگه منت گذاشتن نداره!ماش بابا جونت دستش به دهنش می رسید و یکم بیشتر واسه پسر جونش خرج میکرد -دیکه چی کار برامون نکرد؟مگه من چی داشتم؟شپش تو جیبم نبود.اون وقت اومدم دست تورو گرفتم،یه جشن عروسی انچنانی واست را انداختم،هرچی دوست داشتی خریدی،چند سال جور زندگیمونو کشید!دیگه داری شورشو در میاری -پدر بود و وظیفش!اما من وظیفه ندارم دخترشو نگه دارم -ولی من وظیفه دارم هوای خواهرمو داشته باشم. -نگفته به جز تو باید با خواهرتم زندگی کنم.اگه روز اول میگفتی تکلیفم روشن میشد. دیگه دلم نمیخواست بیشتر از این خرد شم.مانتومو پوشیدم و ساک و چمدونمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.خوشبختانه ساعت ده بود و میتوانستم قبل از خوابیدن شاداب و دوستانش برسم اونجا!چشمام از اشک می سوخت ولی تصمیم داشتم نذارم یه قطره اشکم از چشمام بریزه.سرمو بالا گرفتم و با غرور خاصی گفتم: -حق با گلپره،من از اول اشتباه کردم،نباید اینجا میومدم و مزاحم میشدم تارخ دستپاچه گفت: -مزاحم چیه،خونه خودته! -مرسی،به دقر کافی اینجا موندم و زحمت دادم؛دیگه رفع زحمت میکنم. رنگ صورت تارخ سفید شد و چونه اش می لریزد!این موقع شب میخوای کجا بری؟ گلپر بی تفاوت گفت: -هرجا میخوای بری بذار واسه صبح. به روش لبخند زدم و گفتم: -نه عزیزم،یه ثانیه ام بیشتر نمیتونم بمونم،هواش مسمومهدارم خفه میشم،تو این خونه اکسیژن فقط برای خودتون هست!با اجازه! رفتم جلوی در،تارخ گفت:واستا منم بیام..لااقل بدونم داری کجا میری! دستمو گذاشتم روی دستگیره،زن حامله هزار و یک مسولیت داره،باید هوای اونو داشته باشی. اومدم بیرون و صبر نکردم اسانسور بیاد و با شتاب از پله ها اومدم پایین.تارخ سرشو اورد بیرون و گفت: -صبر کن ترمه. تعادلم رو موقع اومدن پایین از پله ها از دست دادم،وسایلمو گذاشتم جلوی خونه و نفسی تازه کردم تارخ سر رسید: -زشته این وقته شب ترمه،برگرد بالا،به خاطر من! تو صورتش عجز و التماس موج میزد،دلم براش سوخت!اصلا دوست نداشتم جای اون بودم که توی چنین وضعیتی بود! از یه طرف زنش و از طرف دیگر خواهرشوبا لبخند گفتم: -اتفاقا فقط دارم به خاطر تو میرم،دوست ندارم تو زندگیت مشکلی پیش بیاد،در ثانی،نمیخوام تحقیر بشم. -صبح هر کجا بخوای می رسونمت،الان وقتش نیست. -تارخ جان نگران نباش،تو این مدت فهمیدم تو تهران باید چه جوری گلیممو از اب بکشم بیرون..تو برو پیشه گلپر. تارخ عرق پیشونیشو پاک کرد،طفلک تو این سرما چه عرقی می ریخت.با مهربونی گفتم: -خودتو ناراحت نکن.همه چی رو بسپر دسته زمان..همه جی حل میشه.. لبخند تلخی زدم: -گلپرم بی ربط نمیکه،اونم حق داره.ولی متاسفانه روش خوبی برای حرف زدن رو انتخاب نکرد.من اگه جای اون بودم یه طور دیگه رفتار میکردم...حالا دیگه برو تارخ -این موقع شب که نمیشه تک و تنها را بیفتی بری،اصلا کجا رو داری بری؟ شونه بالا انداختم؛گلپر اگه چند ساعت دیگه طاقت میورد من خودم می رفتم.چون از شاداب خواهش کرده بودم یه مدت منو تو خونش تحمل کنه و اونم قبول کرد.قرار بود فردا صبح برم اونجا....اما خب مثله اینکه قسمت نبود تا فردا صبح طول بکشه... تارخ کلافه دست توی موهاش فرو برد...من...نمی دونم چی بگم.؟!ازت معذرت میخوام.نمیدونم گلپر چرا اینقدر عوض شده!؟پیشنهاد خودش بود که تو بیای..اما یه مدتیه بد قلقی میکنه،نمیدونم چش شده!شایدم از اثرات بارداری باشه؛حساس و زودرنج و عصبی شده!دائم بهونه گیری میکنه. زدم به دنده شوخی.نسبت به من ویار داره،ول کن این حرفا رو.بالاخره هر اومدنی یه رفتنی داره.دیرو زودشم خیلی مهم نیست.حالائم دیرم شده،بهتره زودتر برم تا بچه ها نخوابیدن. تارخ دست کرد تو جیبش: -جواب مامان و بابارو چی بدم؟ -غصه اونارو نخور،خودم بلدم بهشون بگم... چشمامو هم گذاشتم:خیالت تخت نمیذارم چیزی بفهمن. -لطف میکنی تارخ با پاش قلوه سنگ رو پرت کرد اونور:بازم معذرت میخوام ترمه.هرچند که بی فایدست. -بی خیال داداش جون!حالا تا نصف شب نشده یه تاکسی برام بگیر،چون ممکنه دیر بشه و کسی در رو روم وا نکنه و اون وقت مجبور بشم تا صبح روی چمدون بشینم و چریک و چریک بلرزم. دست گذاشتم رو بازوش:منو که میشناسی:چیزی به دل نمیگیرم. لبخندی از سر تفاهم زد!کاری داشتی حتما به من زنگ بزنو -حتما -قول بده -قول میدم. اه کشید،اصلا دلم نمیخواست این طوری از خونم بری. -زود باش تارخ.من میخوام برم یه خونه دانشجویی...اونا شبا زود می خوابنا!یه ماشین بگیر دیگه. تارخ قراضه ترین ماشین را با پیر ترین راننده ای که پیدا میشد را نگه داشت،بعد از کلی سفارش وسایلمو گذاشتن تو ماشین و خدافظی کردیم.تا به خونه برسم مغزم از کار افتاد...ماشین دربه داغون بود و بد جوری تق تق میکرد،این به کنار:صدای ملچ ملوچ دهن پیر مردهم از اون بدتر.... مصیبت بزرگتر این بود که با سرعت بیشتر از پنج کیلومتر در ساعت حرکت نمیکرد..البته هنوز فاجعه اتفاق نیفتاده بود..چند دقیقه بعد ماشین خاموش شد و دیگه هم روشن نشد!کم مونده بود جیغ بکشم اونم از نوع بنفش!!!! فصل 5 وسايلمو كه گذاشتم تو آپارتمان ديگه نتونستم سر پا بمونم.درست مثل گربه اي شده بودم كه سيبلاشو بريدن. افتادم روي كاناپه و گره روسريمو شل كردم. بچه ها روبروم نشستن رو زمين.شاداب با يه ليوان آب وايساد جلوي چشمم و با نگراني پرسيد: -چي شده ترمه؟ با تكون دستم بهش فهموندم طوريم نشده ،آب وگرفتم لاجرعه سر كشيدم. چشمامو بستم و چند تا نفس عميق كشيدم تا اعصابم آروم بشه. چند دقيق گذشت . رو به شاداب كه هنوز نگران بود گفتم:فقط خسته ام روحي و جسمي! با يادآوري حرفا و حركات گلپر دندونامو رو هم فشار دادم.با لبخند گفتم :با لاك پشت مي اومدم زودتر مي رسيدم، گير يه راننده اي افتاده بودم كه نگو و نپرس ... من نمي دونم تو اين سن وسال و با اين وضعيت چرا رانندگي مي كرد؟ بيچاره فسيل شده بود. ساغر با خنده گفت: تقصير خود بي عرضه اته! خنگ خدا مگه ماشين قحط بود؟خوب سوار يه ماشين مدل بالا با يه راننده جوون وخوش تيپ مي شدي كه اقلا تو طول راه يه بهره اي هم ببري... به شوخي جوابشو دادم :اين جور مواقع داداشم مي خواد برادري كنه... اون واسم ماشين گرفت اتفاقا خيليم منتظر شدم تا اين آقا به تورمون بخوره،مواظب بود زير شصت سال نباشه. شاداب شونه بالا انداخت:هوم ! ترسيد خواهر خوشگلش رو بدزدن! نگاش هزار تا سؤال داشت، بهش زبون درازي كردم. خنديد: خيلي رو داري ترمه... -آره وا...، وسط راه ماشين مشتي مملي خراب شد، حالا مگه مي ذاشت من با يه ماشين ديگه بيام؟! سه چهار مرتبه ساك وچمدونم رو گذاشتم كنار خيابون تا يه ماشين ديگه بگيرم ولي راننده با مسئوليت نذاشت، هي نصيحتم مي كرد كه اين موقع شب تك و تنها خوبيت نداره و هزار تا گرگ ريخته تو خيابون ... اونقدر حرف زد و حرف زد كه مخم سوت كشيد... ساغر پريد وسط حرفم:مگه مخم داري؟ -يه ذره رو كه ديگه دارم... بعد با اخم گفتم:قاشق نشسته !رشته كلام ازدستم رفت خودتون رو از شنيدن يه قصه شيرين محروم كردين. -مال شصت سال پيش نيست كه بخواد يادت بره، هنوز نيم ساعتي از روش نگذشته نبود، مي خواي بگي اين قدر خنگي؟! با خونسردي جواب دادم: نه به خنگي تو ساغر جون. ساغر بلند خنديد:خوب اون كه آره، من به خنگ بودن اعتراف مي كنم. ملكه اخلاق رو ترش كرد :شام امشب خودش گواه اين ادعاست. ساغر دستي به موهاش كشيد و شرمزده گفت:چي كار كنم عزيزم؟! به جاي يه مرتبه،چند مرتبه نمك زدم،هر دفعه مي رفتم به غذا سرمي زدم شك مي كردم كه نمك زدم يانه؟! بعد يه كم نمك مي ريختم تو قابلمه. ملكه اخلاق با بدخلقي گفت: يه كم نمك؟! اون خورشت از درياچه قم شورتر بو... شاداب دخالت كرد:حالا مگه چي شده؟يه شب شام خوش نمك خورديم و كلي هم خنديديم... به جايي كه برنخورد. من دست رو دلم كشيدم:من همين شام شور رو مي ذارم رو چشمم،چقدر ناشكرين شماها! تلفن زنگ زد، ملكه اخلاق مثل فنر از جا پريد ،شاداب با چشم و ابرو گفت: ديدي گفتم! ساغر پاشد:برم از دست پخت بي نظيرم واسه ترمه خانم بيارم. -برو بيار، نذاشتي قصه امو بگم، لااقل دو قاشق غذا مي خورم... ساغر رفت و دو سه دقيقه ديگه پيداش شد. خورشت باميه خيلي خوش آب و رنگ بود ولي امان از مزه اش ! قاشق اولو با يه قاشق ماست خوردم كه مزه اشوببره، ساغر با خنده گفت: مثل زهر ماره! خنديدم : صد رحمت به زهر مار از شوري به تلخي ميزنه. به ملكه اخلاق اشاره كردم :بي چاره حق داشت! شاداب گفت:مي خواي دوتا تخم مرغ واست نيمرو كنم؟ دستامو تكون دادم :نه قربونت،حالم از هر چي تخم مرغه بهم مي خوره. حداقل به مدت يه ماه!بس كه خونه تارخ تخم مرغ خوردم كبدم از كار افتاده... هي اونا شام رفتن بيرون و من نيمرو خوردم، من همين خورشت شور رو مي خورم، چشمم كور و دندم نرم!اگه يه وعده ديگه تخم مرغ بخورم حسابي به قدقد مي افتم. ساغر پشت چشمي نازك كرد:الانم كاري جز اين نمي كني؟! -نمي خواد حرص آشپزي كردنتو سرمن خالي كني...
اين دفعه رو يه كاغذ بنويس«نمك زدم»و بچسبون بالاي گاز حيف اين خورشت كه نمي شه خوردش! ساغربشقاب از جلوي دستم برداشت:خاك تو سر بي لياقتت كنن، حقت همينه كه هي تخم مرغ ببندي به خيكت، بي چشم و رو!گربه كوره! خنديدم و بشقابو از دستش گرفتم. تو رو خدا تو يكي ديگه واسه من سوسه نيا،همون يه دونه گلپر واسه خودم و هفت پشتم كافيه. ساغر خنديد:معلومه خيلي دلت پره! سرمو تكون دادم:چون فوران كرد مجبور شدم بيام اين جا،كار از پري گذشته ديگه! اشك تو چشمم جمع شد،اشتهام كور شد و بشقابو گذاشتم رو زمين،ساغر گفت:خيلي شوره! به زور لبخند زدم :شوري بهتر از تلخيه! شاداب گفت:پس بخور. -كاش مي تونستم،ديگه يه لقمه م از گلوم پايين نمي ره. شاداب با همدردي دستشو گذاشت روي شونه ام :فكرشم نكن. دستمو گذاشتم رو دستش :سعي مي كنم. ساغر دستاشو محكم كوبيد به هم :اين جا ناراحتي و غصه خوردن ممنوعه .فقط بايد خنديد. بعد بشكني زد و با سرخوشي شروع به خوندن كرد:امروز اگه نخندي فردا دلت مي سوزه،آخ مي سوزه ،واي مي سوزه،بپا زياد نسوزه... خنديد و گفت :برم چايي بيارم كه خيلي مي چسبه!يه چايي بسوز! شاداب با نگاه مهربونش زل زد تو چشمام :نمي خواي بگي چي شد كه امشب اومدي؟ نخواستم خيلي ناراحتش كنم با خنده دست چپم روآوردم بالا تا زير دماغم:به اينجام رسيده بود! لبخند زدم ودستم و آوردم پايين تر نه اون جا نه! ديگه اين قدرام نبود،آره همين جا!به همين جا رسيده بود... دستمو آوردم روي سينه ام:خيلي غصه نخور ،همين جا تقريبا!آره به همين جا رسيده بود شاداب محكم زد زير دستم:خوبه من تورو مي شناسم، مطمئنا از سرتم رد شده بود كه اينطوري بهم ريختي !معلوم نيست اين گلپر ورپريده چي كار كرده؟ -هيچي بابا!حامله اس ديگه !آدم حامله هم بد ادا و اصوله! -خيلي بيچشم و روئه،هيچ ازش توقع نداشتم. آه كشداري با صدا از دهنم بيرون اومد: سودي جون و بابا خبر ندارن!نمي خوام واقعيته و بفهمن ،چون غصه مي خورن! شاداب سرتكون داد:خوب حق دارن،هر كي ندونه من يكي كه شاهد بودم واسه داداش و زن داداش عزيزيت چه كارا كه نكردن، بابات دستشو عسل كرد گذاشت تو دهنشون،بيا اينم نتيجه اش!حالا خوبه عروس خانم غريبه نيست و دختر دايي خودته! -صد رحمت به هفت پشت غريبه! ساغر سيني رو با سرو صدا گذاشت وسط :اينم چايي ...به به! فوري تنها ليوان سيني رو برداشتم :اين يكي به من مي رسه. ساغر زد رو پام:ليوان منو برداشتي! جوابشو دادم: براي يه ليوان اين قدر خودتو نكش زشته! با دهن كجي گفت:جهنم!سگ خورد! يه قند برداشتم:خيلي بي تربيتي ساغر. شاداب گفت :حالا كجاشو ديدي! چايي رو خوردم:چه مزه اي داره يه نفر براي آدم چايي بياره. ساغر پريد وسط حرفم :فقط امشب اينطوريه! از فردا آستين بالا مي زني و كار مي كني... فكر نكني برا هميشه از اين خبراس ها؟!نه، اين جا قانون داره همه چي نوبتيه... حتي رفتن به خلا!مواظب خوردو خوراكتم باشي كه تندتند مجبور نشي بري خلا، چون چاهش پر ميشه ... شاداب محكم زد پشتش:أه ساغر، حالمو بهم زدي، يه دقيقه خفه شو لطفا!
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#8
-وا مگه چيه؟! ديگه خلا رفتن جز عادي ترين امور زندگيه ها! چنان قيافه معصوم و حق به جانبي به خودش گرفته بود كه من و شاداب با هم زديم زير خنده،ساغر بدون اين كه بخنده گفت:هر كي ندونه فكر مي كنه شاداب خانم عمرا خلا نمي ره... پس اين چيزا كه مي خوره چي ميشه، هيچ كس نمي دونه. ليوان خالي رو گذاشتم تو سيني :خيلي چسبيد، حالا بياين موضوع صحبت رو عوض كنيم. ساغر چهار زانو نشست و گفت: اه راست مي گي بياين راجع به انواع خلا حرف بزنيم! شاداب با اخم گفت:ساغر! ساغر طلب كارانه جواب داد: مرگ وساغر! كوفت و ساغر! زهر مارو ساغر!... خب اينم يه موضوع صحبته ديگه پس بايد در مورد چي حرف بزنيم پسراي دانشگاه؟! درسامون؟!تفريحامون؟!... راجع به چي؟! بعد از يه لحظه مكث بلند گفت :فهميدم... بياين غيبت كنيم، از همه چي بهتر و شيرين تره... خوب ازكجا شروع كنيم ؟! معلومه از زن برادر ترمه بهتر ؟ اسمش چي بود؟... گلپر! خوب من استارت كار رو زدم حالا نوبت توئه ترمه جون، بگو.... ببينم اين شمر ذالجوشن چه به روز تو آورده كه شبونه زدي به چاك! با لحن جاهل مأبانه اضافه كرد: مي گم آبجي اگه اذيتت كرده ،حالشو بگيريم. آستيناشو زد بالا :سه سوته نفله اش مي كنيم... با پشت دست به دماغش كشيد :خوش ندارم ببينم كسي رفيق منو ناراحت كنه! خنديدم:اين دفعه رو كوتاه بيا. رو زمين جابه جا شد و دامن بلندش رو مرتب كرد:باشه فقط به خاطر گل روي شما... شاداب با مهربوني گفت:تعريف كن ببينم ترمه جون! دلم خيلي پربود شروع كردم به گفته،هيچي رو جا ننداختم از سير تا پياز ماجرا رو گفتم، هر چي روحمو آزرده بود به زبون آوردم و نتيجه اش اشكام بود كه ناخواسته سرازير شدن. ساغر هول هولكي جعبه دستمال كاغذي رو گرفت جلوي روم: قرار نشد آبغوره بگيري! صداش بغض داشت. شاداب زانوهاشو بغل كرده بود ومغموم و گرفته نگام مي كرد،سعي كردم بخندم:چيه؟!هنوز نمردم كه اين طوري زانوي غم به بغل گرفتي! ساغر و شاداب همزمان گفتن: خدا نكنه ،زبونتو گاز بگير. چند لحظه به سكوت گذشت،تنها صدايي كه مي اومد پچ پچ ملكه اخلاق پشت تلفن بود، هنوز داشت حرف مي زد. شاداب به شوخي گفت: الان تو هپروته. ساغر گفت: تا همين چند روز پيش ما جرأت نداشتيم ده دقيقه بيشتر با تلفن حرف بزنيم، همين خانم بلايي سرمون مي آورد كه بيا و ببين. شاداب گفت: ولش كن،اين طوري كه بد نشد اقلا كمتر به پر و پاي ما مي پيچه. يه كم فكر كردم و بعد من من كنون گفتم: از اين به بعد هزينه ها رو تقسيم به پنج كنيم،كرايه خونه رو هم... شاداب پريد وسط حرفم : بذار يه هفته بموني ! حالا مهموني! -نه عزيزم حساب حساب كاكا برادر، اگه قراره اين جا بمونم مي خوام مثل بقيه هزينه ها بدم. ساغر با محبت گفت: دير نمي شه... -آخه... شاداب طبق معمول نذاشت حرفمو ادامه بدم: آخه نداره. الان كه آخر برجه؛ سه چهار روز ديگه كه اول ماهه و موقع حساب و كتاب تو رو هم مي آريم. قبوله؟ چشمامو رو هم گذاشتم:آره قبوله! ساغر پرسيد:با يه چايي ديگه چطورين؟ يه نگاه به ساعت مچي بند چرميم كه هديه تولدم ازطرف تورنگ بود ،كردم: با اين كه دوازده شبه ولي موافقم. ملكه اخلاق گوشي رو گذاشت رو دستگاه :منم يكي مي خورم. ساغر در حاليكه به طرف آشپزخونه مي رفت،گفت:تو كه حتما يكي لازم داري، بيچاره گلوت خشكيد. ملكه اخلاق لبخند دلنشيني زد كه اصلا به صورتش نمي اومد،شايد مي اومد بس كه عبوس و اخمو ديده بودمش برام عجيب بود. برگشتن ساغر خيلي طول نكشيد . موقعيكه داشتم چايي مي خوردم شاداب گفت:ترمه جون،تو كه استاد شست و شو بودي چطور نتونستي جلوي زن برادرت در بياي؟ -به هزار دليل،اول به خاطر خودش، دوم به خاطر تارخ، سوم به خاطر نون و نمك خونه اشونو.... يه عالمه دليل ديگه كه نمي شه گفت: نمي خواستم ازشون ببرم كه! بالاخره چشممون تو چشم هم مي افته ، دل نمي خواد اون روز من شرمنده اشم. در ثاني شايد اگه من جاي گلپربودم تحمل نمي كردم آدمه ديگه تا تو شرايط قرار نگيره نمي تونه حال بقيه رو درك كنه. شاداب گفت: عجب دختر با ملاحظه اي ! رو به ساغر ادامه داد: اين ترمه لاغر مردني رو اينطوري نگاه نكن به موقعش يه پلنگ وحشي مي شه! يه قند پرت كردم طرفش: آدم اگه يه دوست مثل تو داشته باشه ديگه به دشمن احتياج نداره. با خونسردي گفت: تو باوجودمن به هيچي احتياج نداري،من خودم واست يه دنيام... داشتم چي مي گفتم؟ رو به من اخم كرد:لطفا خودتو قاطي حرفايم نكن. اگه يه بار ديگه بپري وسط حرفم مي شه دو مرتبه ها! خلاصه اين باتري قلمي وقتي بچه بود يه گرد و قلنبه اي بود كه دومي نداشت،برعكس من كه اونموقع دماغمو مي گرفتي جونم در مي اومد... بماند! اينا رو نمي خواستم بگم ... يه روز كه از مدرسه بر مي گشتيم دوتا پسر بچه ده يازده ساله مزاحممون شدن! ساغر بلند خنديد: همه رو برق مي گيره شما دو تا رو كبريت سوخته! دوتا بچه ده ساله ... واي خدا! شاداب با تشر گفت: خنگ خدا اون خوب موقع ما خودمون هفت سالمون بود،كلاس اول دبستان بوديم. لابد توقع داشتي پسر دانشجو دنبالمون بيفته... ساغر وارفت ولي خودشو از تنگ و تا ننداخت: راست مي گه هر كسي هر چي داره از پر قندانش داره، از همون يه ذره بچهگياتونه... شاداب بي حوصله حرفشو قطع كرد: ساغر زبون به دهن بگير ديگه ! دارم حرف مي زنم گل كه لگد نمي كنم... ساغر دهنشو باز كرد كه شاداب گفت:يه كلمه ديگه حرف بزني مي زنم توي دهنت. -از همون روز اول فهميدم بيشتر يه درد تيمارستان مي خوري تا دانشگاه. شاداب رو به ملكه اخلاق گفت: تو گوش كن، اين يكي كه از مخ آزاده . خلاصه پسر بچه ها اومدن طرف ما ... من رفتم پشت ترمه قايم شدم ، يكي از اونا اومد جلو گفت: «پفكتو بده به من».... ترمه جواب داد:«مال خودمه برو واسه خودت بخر». پسره خيلي پررو بود صداشو كلفت كرد و گفت:«گفتم پفكتو بده به من».... شاداب با هيجان ادامه داد: من داشتم از ترس شلوارمو خيس مي كردم. دخالت كردم:تازه صداي فين فين كردنتم داشت اعصابمو خورد مي كرد. شاداب پاچو شلوارشو تا زد و خنديد:ترمه برو بر يه نگاه به يارو كرد. پسره دستشو آورد جلو و گفت:«بده به من». چشمتون روز بد نبينه ترمه يهو با كيفش كوبيد تو سره پسره! بدبخت گيج و ويج مونده بود. منم از ترس جيغ كشيدم . پسره گوشه لباس ترمه رو كشيد.... من با خنده گفتم:تو زدي به چاك! شاداب غش غش كنون گفتم :دو تا پا داشتم ،شيش تا ديگه قرض كردم و رفتم، اشكريزون خودو رسوندم دم خونه ترمه، شانس آوردم مامانش دم در بود، منو كه ديد رنگش پريد و با نگراني پرسيد:«چي شده؟»اما مگه من مي تونستم حرف بزنم... بيچاره سودابه خانم دويد طرف مدرسه منم مثل بز پشت سرش ! وقتي رسيديم با صحنه اي روبرو شديم كه من يكي تا آخرين لحظه عمرم فراموش نمي كنم. توقع داشتم ترمه رو خونين و مالين ببينم كه داره به پسره التماس مي كنه دست از سرش برداره. اما زهي خيال باطل! شاداب سكوت كرد،ساغر با هجان گفت:بنال ديگه! شاداب ابرو بالا انداخت: خرج داره! -برو گمشو! -گرون نيست، مايه اش يه چايي ديگه اس ! -تعريف كه تموم شد ، مي رم واست مي آرم. -پسره بيچاره افتاده بود رو زمين و مي گفت:«نزن تو رو خدا، غلط كردم ، ببخشين» اما مگه اين ترمه دست بردار بود ،بيچاره مامانش رفت اونو گرفت ولي تقلايي ميكرد بيا وببين ... پسره حداقل ده كيلو از ترمه چاق تر بودقدشم لااقل بيست سانت بلندتر وقتي از دست ترمه نجات پيدا كرد با لباساي پاره پا گذاشت به فرار... چه خاطره شيريني بود ،عجب جرأتي داشتم ها! صداي شاداب منو از اون دوران بيرون آورد: بنده خدا سودابه خانم رنگش مثل زردچوبه شده بود، نمي دونست چي بگه! البته صحنه اي كه ديده بود رو باور نداشت ، فكر مي كرد ترمه داره زير دست وپاي پسره لت وپار مي شه ، نگو دختر پهلوونش بچه مردم رو چپ و راست كرده.بيچاره پسره چنان مي دويد كه هيچ كس به گرد پاش نمي رسيد ، مثل تيري بود كه از چله كمون جهيده باشه......... ترمه مثل اين جنگ جوهاي حرفه اي مانتوشو تكوند و با لبخند گفت:پسره از خود راضي خوب به خدمتش رسيدم . بيچاره سودابه خانم همون كنار خيابان نشست و گفت:اخه دختر اين كارا چيه مي كني؟اگه بلايي سر خودت يا بچه مردم مي امد چه خاكي به سرم مي ريختم؟ ترمه توضيح داد كه پسره زورگو مي خواسته پفكش رو بگيره ...خلاصه سودابه خانم كلي دخترش رو نصيحت كرد و اخر سر دست زد روي شونه ترمه گفت:مثل اينكه مي خواي دست شعبون استخوني رو از پشت ببندي. ساغر و ملكه اخلاق با هم تكرار كردن:شعبون استخوني؟ شاذاب با خنده گفت:اره ديگه همون شعبون بي مخ... قرمز شدم:بسه ديگه شاداب حالا از فردا تا تقي به توقي بخورد اينا مي خوان به من بگن شعبون ساغر انگشت اشاره شو گرفت طرفمو گفت:شعبون نه شعبون بي مخ.. بعدشم خنديد رو بهش گفتم :مرض. شاداب گفت:بعد از اون من شدم نوچه ترمه..چسبيدن بهش و ازش جدا نشدم هيچ كس جرات نداشت از گل نازك تر بهش بگه والا... با اخم گفتم:بسه ديگه شاداب هر كي ندونه فكر ميكنم يه بزن بهادر حسابي بودم... شاداب با ژست موهايش را عقب برد:مگه نبودي؟ اه سردي كشيدم و به ساك و چمدون اشاره كردم:اره خوب اينم از وضعيتم ..حالا اين مسئله اي نيست از قديم و نديم گفتن فاميل گوشت همو بخوره استخونش رو دور نميندازه.بالاخره گلپرم متوجه رفتارش ميشه و مي فهمه رفتارش درست نبوده و از طرفي نبايد اين قدر اختيار زندگيشو بده دست مادرش مشكل من اون پسر نفهم و بي شعوره نمي دونم بايد باهاش چي كار كنم؟ ساغر خيلي جدي گفت:واسه اونم يه فكري مي كنيم بد جوري گوش مالي مي خواد. ملكه اخلاق كنجكاوانه پرسيد:راجع به كي حرف مي زنين؟ پنهان كارلازم نبود راحت گفتم:يه پسره بي كار و بي تربيت كه نمي دونم چه جوري سر و كله اش تو دانشكده دندان پزشكي پيدا شده. ملكه اخلاق سر جاش تكون خورد:اسمش چيه؟ -اسمش خسرو فاميلش فصاحت البته بيشتر اوقات صداش مي كنم كثافت چه جالب بر وزن فصاحت. كاش حرفشو پيش نمي كشيدم دلشوره عجيبي افتاد به دلم. -كم بدبختي دارم اين يكي هم رو بقيه اش. ملكه اخلاق پرسيد: مزاحمته؟ شاداب به جاي من جواب داد: چه جورم. ملكه اخلاق خيلي ساده گفت:خوب به برادرت بگو... همه زديم زير خنده يعني اگه تارخ مي فهميد چي كار مي كرد؟قبلا فكر مي كردم شايد عكس العمل نشان بده اما حالا بهتره فكرشو نكنم... شاداب با خنده رو به ملكه اخلاق گفت:خود شعبون خان از پسش بر مي اد دست كم نگيرش. ملكه اخلاق خميازه كشيد پشت سرش ساغر و بعدم من و شاداب خيلي دير بود شانسي كه اورديم ساعت اول كلاس نداشتيم و مي تونستيم خستگي شب زنده داري رو در كنيم.از امشب منم رفتم تو اتاق ده متري ساغر و شاداب. فصل6 پاهام افتاد بسكه از اين اموزشگاه رفتم اون اموزشگاه مگه كسي به يه دانشجو ترم اول احتياج داشت؟اگرم مي گفتن باهاتون تماس مي گيريم فرماليته بود.اون قدر دانشجوي ترم بالا و ليسانس تو دست و بالشون بود كه من اين وسط عددي به حساب نمي اومدم.اما خوب بعضي وقتا خدا با بد شانسا مهربونه بعد از يه هفته از دو تا اموزشگاه زنگ زدن و دو تا ادرس براي تدريس خصوصي دادن داشتم از خوشحالي پر در مي اوردم با اين كه ساغر و شاداب لب و لوچه هاشون اويزون شد كه:اين صنار سي شاهي فقط اندازه كرايه ماشينته. اما من به كمتر از اين راضي بودم بالاخره مي بايست از يه جايي شروع كنم ديگه. امتحاناي پايان ترم نزديك بود و مي بايست حسابي برنامه ريزي كنم كه هم به شاگردام برسم هم به درساي خودم. شاگرد اولي رو كه نگو وقتي ديدمش جا خوردم .از خوشگلي روي همه عروسك سراميكي ها رو كم كرده بودموهاي طلايي لخت چشم هاي تيله اي درشت با مژه هاي دونه دونه و برگشته از لباشم خون مي چكيد پوست شيري و صورت گردي هم داشت حركاتشم با ناز و عشوه بود چند لحظه ازش چشم بر نداشتم بد جوري قشنگ تو دل برو بود ولي وقتي شروع كردم به درس دادن ارزو كردم كاش هيچ وقت نمي ديدمش .يه دختر لوس و ننر و بي تربيت كه تو زندگيش فقط به لاك و مد لباس و تيپ فلان هنر پيشه و بهمان خواننده فكر كرده بود...اينا يه طرف كودن بودنش يه طرف ديگه هر چيزي رو ميبايست ده مرتبه تكرار كنم زبونم مو در اورد بسكه پيش پا افتاده ترين قواعد انگليسي رو براش گفتم ته دلم از خدا خواستم كاش به جاي اين همه زيبايي و لوندي يه جو عقل و هوش به اين دختر بده. همه اين كمالات به كنار سليقه انچنانش منو كشته بود لباس پوشيدنش دست كمي از مانكن نداشت بوي عطرش فضا رو پر كرده بود.ولي جه اتاقي؟شتر با بارش گم مي شد باز جاي شكرش باقي بود روي ميز و صندلي رو خاموش كرده بود بتونيم بشينيم.شاگرد بعديم يه پسر بچه تخس و شيطون و بي نهايت باهوش بود اگه شيطنتش گل نمي كرد همه چيزرو مرتبه اول ياد مي گرفت.با هر كدوم از اين شاگردام هفته اي دو مرتبه قرار گذاشتم. امیدم این بود بعد از چند جلسه ای که اموزشگاه با انان قرارداد بسته خودم بتونم باهاشون قرارداد ببندم این طوری دیگه همه حق التدریس می رفت تو جیب خودم هفته دیگه تو تا شاگرد دیگه اضافه شد خوشبختانه از طرف اموزشگاه نبودند از فامیلای پسر بچه تخس بودن تصمیم گرفتم فعلا به همین چهار تا شاگرد بسنده کنم تا امتحانای اخر ترم رو بگذرونم قرار نبود مشروط بشم. خیالم از بابت درامد کمی راحت شد حالابا دل اسوده می تونستم پیش بچه ها بمونم یه مقداری فکر و ذهنم اروم شده بود که دوباره سر و کله خسرو پیدا شد نمی دونستم از دستش چی کار کنم ؟پاک کلافه ام کرده بود تو دانشگاه چشم ازم بر نمی داشت و سایه به سایه تعقیبم می کرد مستاصل و درمونده بودم ولی کاری ازم بر نمی اومد البته تا زمانی که حرفی نمی زد قابل تحمل بود اما امان از وقتی که دهنشو باز می کرد و اونوقت به جای حرف درست و حسابی چرند تحویل می داد. برای اینکه کمتر مزاحم بچه ها باشم سعی می کردم اغلب تو دانشگاه یا محل تدریسم بگذرونماگه کلاس نداشتم می رفتم کتابخونه دانشگاه و درس می خوندم خداروشکر اونجا تنها محلی بود که گذر اقا خسرو بهش نمی افتاد اصولا اعتقادی به درس خوندن نداشت و هر چی من فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم اشتباهی وارد این محیط شده . یه روز نشسته بودم و حسابی تو مبحث اناتومی غرق بودم که صدای زمخت خسرو منو از جا پروند:سلام خانوم درسخون. بی توجه مشغول خوندن قیه مطلب شدم همون جور که الای سرم وایساده بود دست چپش رو گذاشت پشت کمرش و بادست راست ضرب گرفت رو میز:سلام عرض کردم خانوم . بازم محلش نذاشتم ولی خیلی رو داشت سرش رو اورد پایین تر:فکر می کردم ادب و تربیت داری و بلدی جواب سلام بدی. نمی دونستم چی کار کنم اصلا دلم نمی خواست جری بشه چون از اخر و عاقبتش می ترسیدم به نظرم ادم نرمال و طبیعی نمی رسید در ثانی دلم نمی خواست تو محیط دانشگاه برام مشکلی پیش بیاد وقتی دید جوابم سکوته گفت:با ما به از این باش که با خلق جهانی بد میبینی خانوم خوشگل بد میبینی ..بهتره یه ذره با من راه بیای. از حرف زدنش چندشم شد حیف دیگه یه دختر بچه کلاس اولی نبودم که مثل شعبون استخونی بیفتم به جونش البته اونم بیدی نبود که با این بادا بلرزه سرمو گرفتم بالا و به اون چشمای بی حیاش نگاه کردم داشت گوشه سبیلش رو می جوید دلم بهم خورد.چشامو تنگ کردم و گفتم:دست از سر من بردار خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه برو که عوضی گرفتی. پوزخند زد:برعکس درست گرفتم. جدی و خشک گفتم:اگه از این بیشتر برام مزاحمت ایجاد کنین مجبورم به حراست دانشگاه اطلاع بدم. با تمسخر یقه بلوز سبزش رو که لصلا برازنده دانشگاه نبود مرتب کرد:ترسیدم. کتابمو ورق زدم:اگه اجازه بدین می خوام درس بخونم با یه حرکت تند کتابو بست زهر نگاهشو ریخت تو نگام:نخیر اجازه نیست من دو کلوم حرف دارم. با اینکه خیلی جا خورده بودم اما عقب ننشستم:من با شما حرفی ندارم. نفس هاش تند شده بود:ولی من حرف دارم و تو باید به حرفامو بشنوی. حسابی لجم گرفت:بایدی در کار نیست. دوتا دستش رو گذاشت رو میز و خم شد طرفم صورتش نزدیک صورتم بود با تنفر و اکراه رومو برگردوندم:اقای محترم اینجا دانشگاس. با همون پوزخند زشت و مسخره اش ادامه داد:خوب شد گفتی چون نمی دونستم. با حرص از جام بلند شدم پاهام می لرزید:متاسفانه بله نمی دونین اینجا دانشگاس والا در شان یک دانشجو رفتار میکردین و این طوری مزاحم بقیه نمی شدین. کمرشو صاف کرد و با نگاه وقیحش زل زد تو صورتم:واسه من لفظ قلم حرف نزن که حوصله اش رو ندارم. اصلا براش مهم نبود که چند جفت چشم کنجکاوانه دارن نگامون می کنند و چند جفت گوش برای شنیدن حرفامون تیز شدن، معلوم بود حواس اکثر دانشجوها به ما دوتاس، از انگشت نما شدن بیزار بودم... پسره ی نفهم فکر موقعیت و آبروی من نبود، خودش که توی سرش بخوره! فکر نکنم به این چیزا اهمیت میداد. کلاسور وکیف و کتابمو برداشتم و راه افتادم که در کمال بی شرمی بند کیفمو گرفت: هی خانوم! فکر نکن برام ناز کنی عزیز میشی... دندونامو روی هم فشار دادم و بند کیفمو به شدت از دستش کشیدم، گلوم از بغض درد گرفته و اشکام حاضر وآماده برای چکیدن بود،اما نمیخواستم در برابرش کوتاه بیام و ضعف نشون بدمو سرم و بالا گرفتم و محکم و مطئن به راه افتادم، در حالی که هنوز سنگینی نگاه کثیف و هرزه اش رو حس می کردم. تو اینهمه مشکل و گرفتاری فقط رفتار زشت و زننده ی این آدم عوضی رو کم داشتم :اینطوری نمیشه می بایست یه فکر اساسی واسش بکنم. خوشبختانه به شروع کلاس چیزی نمونده بود، در حالی که از عصبانیت گر گرفته بودم رفتم کنج کلاس نشستم و سرمو گذاشتم روی میز... مغزم ازکار افتاده و فلج شده بود، سرم داشت از درد می ترکید، بزور چشمامو باز کردم و سرمو بالا گرفتم. تو کیفم دنبال مُسکِن می گشتم، خوشبختانه یکی داشتم. حس و حال رفتن به آبخوری توی وجودم نبود، قرص رو گذاشتم توی دهنم، تلخیش غیرقابل تحمل ود و ناخودآگاه از نوک پام تا فرق سرم لرزید، با این حال تحمل کردم و هی آب دهنم رو جمع کردم و قورت دادم تا تلخی قرص از بین بره. با اینکه دهنم مثل زهرمار شده بود ولی حسو حالی که بتونم تا شیر آب خودمو برسونم نداشتم :خدا لعنتت کنه پسر! توی دلم داشتم به خسرو بد و بیراه می گفتم که شاداب اومد تو :سلام ترمه، اینجایی؟توی کتابخونه دنبالت می گشتم، مگه قرار نبود منتظرم بمونی؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
گوناگون از وب
loading...
#9
سرمو با بی حالی تکون دادم، طفلکی شاداب نگران شد، روی صندلی کنار دستم نشست و نگاه خواهرانه و نگرانشو هم دوخت: نمیخوای بگی چی شده؟ مثل یه بادکنک پرباد شده بودم که بهش سوزن زدند، یه دفعه ترکیدم و های های گریه کردم، طفلک شاداب دست و پاشو گم کرده بود و در حالی که سرمو می ذاشت روی شونه اش مرتب می پرسید: چی شده عزیزم؟! چرا انقدر ناراحتی؟! کسی حرفی بهت زده؟! بعد از این سوال سرمو از روی شونه اش برداشتم و در حالیکه رنگ به صورت نداشت، گفت: حتما بازم اون پسره آشغال بهت حرفی زده، آره؟ آب بینی ام رو بالا کشیدم و سر تکون دادم. از کیفش یک دستمال مچاله سفید در آورد و داد دستم: تمیزه ها، از بس تو کیفم مونده له لورده شده! دستمالو گرفتم و اشکامو پاک کردم، شاداب با دلسوزی گفت: برو یه آب به دست و روت بزن، از ده فرسخی معلومه گریه کردی. لبه ی مقنعه ام خراب شده بود، همینطور که درستش می کردم، گفتم: نمیخواد، دو دقیقه دیگه قرمزیش میره، حال ندارم. شاداب گفت: پاشو دختر، پاشو! تنبلی نکن، بذار اگه اون پسره ی کثافت دیدت نفهمه که تونسته اشکت رو دربیاره، پاشو دختر! راست می گفت، وسایلم رو گذاشتم روی صندلی و رفتم دم روشویی، با یه نگاه از چشمای قرمز و ملتهب خودم بیزار شدم. چند مرتبه آب به صورتم زدم، خنکی آب حالمو بهتر کرد، تو دلم به جون شاداب دعا کردم، بعد رفتم سر کلاس، شاداب با دیدنم خندید: شعبون بی کله، کجا رفت اون اقتدار و صلابت؟ خندیدم: هرقدر می گردم پیداش نمی کنم. دستای شادابو گرفتمو و فشار دادم: نمیدونم با این پسره چیکار کنم؟ یه زبون نفهمیه که دومی نداره، پاک آبرومو برده، هرقدر بی محلیش می کنم فایده نداره که نداره! -بهترین راه همینه، از این به بعد بازم باید سگ محلش کنی، حتی یه کلمه هم جوابشو نده، بالاخره خسته میشه میره پی کارش! با تردید گفتم: امیدوارم. شاداب اومد چیزی بگه که یه گروه از همشاگردی های پسر با سرو صدا وارد شدن و با هیاهو راجع به مبحث جلسه قبل صحبت کردن. من و شادابم دیگه حرفی راجع ه این مسئله نزدیم. داشتیم جزوه هامونو مرور می کردیم که باز سنگینی نگاه خسو بدنمو لرزوند. سرمو كه بلند كردم ديدم بهم خيره شده با ناراحتي سرم رو پايين انداختم و به شاداب گفتم:نگاش كن حيا رو خورده ابرو رو سر كشيده شاداب بدون اينكه سر بلند كند گفت:بهش توجه نكن. سرمو به نشونه تاييد تكان دادم و دوباره مشغول مرور جزوه هام شدم ساغر پيش پاي استاد نفس زنون وارد شد روي صندلي كنار شاداب نشست و هن هن كنون سلام كرد. در برابر چشمان كنجكنو و پر از سوال ما گفت:تعريف مي كنم. بعد چشمكي چاشني لبخند بانمكش كرد از اول تا اخر كلاس با نگاه معناداري شاداب رو برانداز مي كرد و سر تكون مي داد.از كنجكاوي داشتم خفه مي شدم ولي با وجود اين استاد سختگير محال بود بتونم چيزي بپرسم كلاس كه تموم شد استاد خسته نباشيدي گفت و رفت كم كم بچه ها از كلاس بيرون مي رفتند كه متوجه شدم كسي بالاي سرم ايستاده بدون اينكه نگاش كنم فهميدم خسروست نخير اين پسر دست بردار نبود كه نبود. گفت:جزوه هاتو مي خواستم. چقدر طلبكارانه حرف مي زد در حاليكه كاغذامو مي ذاشت تو كلاسور گفتم:امروز جزوه بر نداشتم. تكيه اش رو داد به ديوار دستش رو كرد تو جيبش:پولشو ميدم. خون به صورتم دويد مثل فنر از جام پريدم:پولتونو بذارين توي جيبتون اقاي محترم اگه كارگشا بود كه تشريف مي بردين مغازه و يه كم ادب و تربيت مي خريدين رو به ساغر و شاداب گفتم:درست نميگم؟ خسرو مشت هاش رو گره كرد و يه قدم گذاشت جلو:پشيمون ميشي از اين كه دست زد به سينم زدي پشيمون ميشي. بي تفاوت و تحقير اميز نگاهش كردم:اخرين چيزي كه ممكنه تو دنيا اتفاق بيفته. به طرف در كلاس راه افتادم سد راهم شد:دختر بلبل زبون كاري ميكنم كه .. نذاشتم حرفشو ادامه بده:برو كنار مي خوام رد شم. با پرويي گفت:اگه نرم چي ميشه؟ عجب وقيح و بي شرم بود دو تا از هم پالگي هاش اون طرف وايساده بودن و ريز ريز مي خنديدن ساغر و شاداب هم با چشاي گشاد شده از ترس ما رو نگاه مي كردن دلم مي خواست با دست بكوبم تو دهنش اما به جاي اين كار به ارومي از كنارش رد شدم صداي تهديداميزشو شنيدم:خيلي خودتو دست بالا گرفتي فكر كردي خبريه؟نه بابا اونقدرام اش دهن سوزي نيستي ... بلندتر گفت:ولي من روي تو رو كم ميكنم. ساغر و شاداب پشت سر من خودشونو از كلاس پرت كردن بيرون هيكدوممون حال درستي نداشتيم ساغر بازومو كشيد:بريم الان سر و كله نحسش پيدا ميشه نكبت اين جا رو با چاله ميدون عوضي گرفته . شاداب دندوناشو رو هم فشار داد:دلم مي خواد يه درس حسابي بهش بدم. ساغر اعتراض كرد:اون ادم ان قدر بي لياقت و بي شخصيته كه اصلا ارزش نداره باهاش دهن به دهن بذاري ان قدر بي تربيته كه ممكنه حرفي بزنه كه ادم از خجالت اب بشه. حق با ساغر بود ادامه داد:اگه مزاحمتاش ادامه دار شد به مسئولاي دانشگاه اطلاع مي ديم هر چند بهتره زودتر اين كارو بكنيم چون اين كله خرابي كه من ديدم حالا حالا ها دست بردار نيست بعدبا نفرت صورتش رو جمع كرد:پسره ي بي همه چيز از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت با هم اومديم حياط دانشكده مي بايست تا نيم ساعت ديگه خودمو برسونم محل تدريس براي همين هول هولكي از بچه ها خداحافظي كردم تا به موقه برسم.موقع تدریس دایم حواسم پرت می شد، فکر پسره ی اعصاب خرد کن حسابی مشغولم کرده بود، نمی دونستم باید باهاش چه رفتاری کنم ولی بالاخره باید به این وضعیت ناهنجار خاتمه می دادم، این طوری دانشکده برام مثل جهنم بود، بیشتر از این حوصله استرس و دلشوره ناشتم! از اون جا که اومدم برون وقت زیادی نداشتم، شاگرد بعدی منتظرم بود. سواراولین اتوبوس شدم، سوار ککه چه عرض کنم؟! خودمو به زور چپوندم! حالا مگه دربسته می شد، سه مرتبه در باز وبسته شد و خانما یه کم جابجا شدن تا بالاخره درچفت شد و اتوبوس حرکت کرد، داشتم خفه می شدم. بیشتر از اتوبوس به کارخونه کنسروسازی شباهت داشت، فشار که به حد کافی وجود داشت اگه دما رو یه کم بیشتر می کردن دیگه کنسرو شدنمون روی شاخ بود! بالاخره بعد از چهار ایستگاه از اتوبوس پیاده شدم و یه نفس راحت کشیدم. باز جای شکرش باقیه به موقع به محل تدریسم رسیدم، اون روز از صبح به قدر کافی جنگ اعصاب داشتم، دیگه خنگ بازیای اون دختر خوشکل از خود راضی رو نمی تونستم تحمل کنم. یه دونه از سوالا رو درست جواب نداد. درنهایت بهش اخطار دادم که اگه جلسه بعدم وضع به همین منوال باشه از ادامه تدریس منصرف می شم و اون باید دنبال یه معلم دیگه بگرده، لب ورچید و با نگاه پوچ و خالیش تنمو لرزوند. با مادرش صحبت کردم اون بنده خدام دل خوشی از بچه اش نداشت. ولی اعتراف کرد که زبان انگلیسی دخترش از پایه خرابه… برای همین قرار شد هفته ای یه مرتبه به جلساتش اضافه بشه و من از مقدمات شروع کنم. موقعی رسیدم خونه که شام حاضربود و بچه ها منتظر من بودن، شرمنده ازشون عذرخواهی کردم و فوراً یه بلوز و شلوار راحت پوشیدم وآبی به دست و روم زدم و نشستم کنارسفره: خوب امشب دست پخت کیو باید بخوریم؟ ملکه اخلاق به تندی جوابمو داد: هر شب دست پخت یه نفر غیر از جنابعالی! رنگ از روم پرید، قاشق از دست لرزونم افتاد زمین، ساغر بهش براق شد: ولی به تو هیچ فشاری نمی آد، همون پنج شب یه بار آشپزی می کنی. اگه نوبت آشپزی ترمه می افتاد گردنت حق اعتراض داشتی پس درنتیجه شما باید سکوت کنی. لحنش محکم و قاطع بود و این مرتبه رنگ از روی ملکه اخلاق پرید. دیگه میلی به غذا نداشتم دلمه های فلفل سبز براق به نظرم وارفته رسیدن و دیگه از چشمک هاشون خبری نبود، شاداب یه دلمه گذاشت تو بشقابم: بخور دست پخت خودمه! با بی میلی یه کم خوردم، طعم خوشمزه غذا به نظرم بی مزه رسید، تو دلم به ملکه اخلاق لعنت فرستادم که روز خرابمو خرابتر کرد! بعد از شام ظرفا رو شستم. هرقدر ساغر وشاداب مانعم شدن قبول نکردم. آخر سر شاداب با حرص گفت: من یکی که حریف توی سرتق نمی شم. بعد دست راستشو کوبید رو دست چپش: بیچاره زیر چشمات یه بند انگشت رفته تو، داری از خستگی هلاک میشی، از صبح درس و دانشکده و بعدشم چهار ساعت تدریس! خوب معلومه جونت گرفته می شه، نترس ظرف شستن منو نمی کشه. بغض کرده بودم، ازهمه چیز و همه کس شاکی بودم، از وضعیتم حالم بهم می خورد. دق دلم رو سر ظرفا خالی کردم، کاسه رو به بشقاب می کوبیدم و قاشقو می نداختم تو ظرفشویی! اما هیچی نمی گفتم. ساغر رو به شاداب گفت: این قدر یاسین نخون، بیا بریم. بذار جونش دربیاد، ماکه دشمنش نیستیم. رفتن بیرون. با حرص ظرفا رو شستم، همون جام وضو گرفتم و رفتم اتاق نماز بخونم… بعد از نماز تا جایی که می تونستم به درگاه خدا شکوه و شکایت کردم وازش خواستم مشکلاتمو حل کنه، بعد شروع به ذکر گفتن با تسبیح کردم. یه کم سبک شدم. همون طور که دعا می کردم جانمازمو جمع کردم. حوصله نداشتم از اتاق بیام بیرون. یه بالش گذاشتم و دراز کشیدم و درس خوندم. یه ربع بیست دقیقه ای که گذشت درباز شد وساغر با یه سینی چایی اومد تو، پشت سرشم شاداب با یه سبد میوه و دوتا بشقاب! ساغر یه لیوان چایی که عکس الاغ روش بود گذاشت جلوم: بخور که تو و عکس لیوان از یه جنسین! خندیدم: دستت درد نکنه! جواب داد: لیاقتته. آه کشیدم: از دوست هر چه رسد نیکوست! شاداب محکم زد پس گردنم: تو رو محکمتر از اینا می دونستم. دستمو گذاشتم جای ضربه، بدجوری می سوخت: دستت بشکنه شاداب، مگه مرض داری؟ رفت به دیوار تکیه داد: می خوام حالیت کنم کی هستی و موقعیتت چیه! تو از دست یه آدم ناراحت شدی که از نیش زبونش هیچ کس درامان نیست، بی خود بهت برخورد، نباید اهمیت بدی. نیم خیز شدم و نشستم: جای من نیستی که بفهمی! ساغر گفت: حرف مردم مثل باد هواست، بخوای اهمیت بدی کلات پس معرکه اس. بابا بی خیال! حالا این چایی الاغ نشونو بخور حالت جا بیاد. دست به دلیوان زدم، خیلی داغ بود: هنوز نمی شه خوردش! ساغر با شیطنت به شاداب نگاه کرد و ازم پرسید: نمی خوای بدونی امروز تو دانشگاه چی می خواستم بگم؟ یادم اومد که ساغر می خواست خبرای دست اول بده، گفتم: پس چرا نمی گی؟! ساغر با ناز و اطوار گردنشو به چپ وراست تکون داد: نه دیگه! نشد. این طوری نه. با این شکل و قیافه تو مگه آدم رغبت می کنه چیزی تعریف کنه: آدم می بیندت از زندگی سیر می شه با یه من عسلم نمی شه خوردت. لااقل اون سگرمه هاتو باز کن تا بتونم بگم. لبخند زدم، ساغر گفت: حالا شد. رو به شاداب که گونه هاش قرمز شده بود، ادامه داد: راجع به این خانوم خانوماس! کنجکاو شدم، چهار زانو نشستم وخیره شدم به دهن ساغر که حالا زبون به دهن گرفته بود وهیچی نمی گفت، با حرص گفتم: لال مونی گرفتی؟ خوب بنال دیگه. ساغر پشت چشم نازک کرد: واسه شاداب خواستگار پیدا شده. ناخودآگاه گفتم: نه! ساغر با تأیید گفت: آره! با دهن باز به شاداب که با خجالت داشت پایین بلوزشو می شکافت نگاه کردم. یه لحظه یاد تورنگ افتادم، نگاه پر از عشق و حسرتش به شاداب تو نظرم جون گرفت، اگه می فهمید بدجوری ضربه می خورد.می دونستم شادابو دوست داره، این دوست داشتن مال امسال و پارسال نبود... خیلی وقت بود که چشمانش از دیدن شاداب برق می زد، تا حدی ام احساس می کردم شادابم نسبت بهش توجه داره! دلم نمی خواست تورنگ تو عشق سرخورده وناکام بشه. از طرفی هم وضعیت زندگیمون درشرایط بدی قرار داشت و ما نمی تونستیم رسماً از شاداب خواستگاری کنیم.نمی دونم چه مدت به شاداب زل زده بودم که ساغر گفت: هی کجایی؟ تکون خوردم و نگام از شاداب به ساغر افتاد: همین جا، داشتم فکر می کردم. خندید: گفتم شاید حسودیت شده؟ بلند بلند خندیدم: دیوونه! ساغرم خندید و با سرخوشی گفت: خدا از ته دلت بشنوه، ولی راستشو بخوای من یکی حسودیم شد. شاداب گفت: پیشکش.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#10
ساغر چائیش رو هورت کشید: اگه می شد که عالی بود ولی چی کار کنم گلوی طرف پیش تو گیرکرده. رو به من گفت: چائیتو بخور که سرد شد، حالا بذار واست از اول تعریف کنم. با بهت و ناباوری چاییمو برداشتم، هنوز تو تصورم نمی گنجید برای شاداب خواستگار پیدا شده، ساغر با اخم گفت: دیدی گفتم حسودیت شده! با عشق وعلاقه یه خواهر بهش نگاه کردم: هنوز فکر می کردم شاداب اون بچه لاغر و مردنی دبستانیه! باورم نمی شه این قدر بزرگ شده که واسش خواستگار بیاد! ساغر با دست زد روی پام: آره جون عمه ات، گفتی و منم باور کردم. بی چاره تو داری از حسودی می ترکی، ولی عیبی نداره چون تنها نیستی منم این احساسو دارم... حالا می خوام تعریف کنم، از الان می گم پریدین وسط حرفم نپریدین ها! خلاصه! امروز از خواب بیدار شدم و خودمو تو آینه دیدم گفتم یه جورایی انگار رنگ آسمون آبی تر بود و دود وآلودگی کمتر، هوام مثل دیروز سرد نبود. بعد گفتم امروز باید خوش تیپ تر باشم، به جای اون مانتو شلوار مشکی رنگ ورو رفته با اون مقنعه زهوار در رفته، مانتوی سورمه ای و شلوار جین و مقنعه سورمه ای پوشیدم، یه حسی بهم می گفت باید شیک و مرتب باشم، راستش یه دستی م تو صورتم بردم، نه خیلی زیاد فقط یه ذره ریمل زدم و یه رژ کمرنگ، همونم دل تو دلم نبود که اگه بهم گیر بدن چه خاکی تو سرم بریزم. جونم براتون بگه اومدم تو دانشگاه، چه روز قشنگی، به به! به جای صدای بوق کرکننده ماشینا، صدای جیک جیک نرم و قشنگ گنجشک ها رو می شنیدم، داشتم وارد ساختمون می شدم که یه صدای گرم ومردونه منو میخکوب کرد: عذر می خوام خانوم! با تردید و دودلی برگشتم، چشمم به جوون خوش قد و بالایی افتاد که محترمانه و مودب ایستاده و نگاشو دوخته بود به زمین، یه دفعه فکر کردم لابد یه تیکه از وسایلم افتاده روی زمین، منم با چشم زمینو نگاه کردم ولی چیزی نبود. آقای شیک پوش وموقر که خوشبختانه شکل و شمایل خوبیم داشت و خیلی هم مبادی آداب بود، گفت: اگه از نظر شما اشکالی نداره می خواستم چند لحظه وقت عزیزتونو بگیرم. ساغر دستاشو برد بالا و چشماشو درشت کرد: چه حرفی؟! معلومه که از نظر من اشکالی نداشت، می خواستم داد بزنم و بگم دل توی دلم نبود. از اینکه همچین پسر شایسته ای می خواد وقتمو بگیره می خواستم پرواز کنم، قند بود که تو دلم آب می شد اونم نه حبه حبه! کله کله! دردسرتون ندم. ازم خواست چند قدم از در ورودی فاصله بگیرم که اولاً سد معبر نکنیم، ثا نیاً خیلی تو چشم نباشیم. می خواستم بگم نه عزیز من! از این که با شما دیده بشم ناراحت نیستم چه افتخاری بالاتر از این؟ به هر حال دو قدم رفتیم اون طرفتر، نمی دونستم چه جوری برم با سر یا پا! پسره اون قدر محجوب و متین بود که تو صورتم نگاه نمی کرد، اما به جاش من از فرصت استفاده کردم و حسابی براندازش کردم. چند لحظه سکوت کرد وهیچی نگفت،دیگه داشت حوصله امو سر می برد، آروم گفتم: در خدمتم بفرمایین! من من کرد: راستش نمی دونم چه جوری بگم؟! دلم نمی خواست داد بزنم و بگم اما فقط سکوت کردم. شروع کرد با انگشت های دستش بازی کردن، تا گوشاش از خجالت سرخ شده بود! کم کم به نظرم محجوب نیومد و تو دلم گفتم ولی اون قدر قیافه و حرکاتش معصومانه بود که دلم نیومد حرفی بهش بزنم. به آرومی گفتم: من منتظر شنیدنم. منتظر بودم هزار تا جمله عاشقانه برام ردیف کنه و از عشق و دلدادگی بگه، اعتراف کنه به خاطرم شب و روز نداشته و بیست و چهار ساعت صورتم جلوی نظرش بوده... تو این افکار غوطه می خوردم و کیف می کردم، گفتم تو این حال و هوا بودم که لب باز کرد: من سال چهارم رشته دارو سازیم. تو دلم گفتم همون طور ادامه داد: برای شروع زندگی مشترک به لطف خدا مشکلی ندارم. دلم غرق شادی شد: خوب پسره همه چی تموم بود، آنچه خوبان دارن یه جا داشت مونده بودم چه جوری جوابشو بدم که مثلاً دارم خجالت می کشم ولی تو قلبم برو بیایی بود نگفتنی! ذوق مرگ شده بودم. خلاصه تو ذهن خودم هزار تا نقشه نصفه نیمه داشتم می کشیدم که آقا همه نقشه هامو نقش برآب کرد، صداش مثل پتک خورد برفرق سرم: می خواستم خواهش کنم، به دوستتون بگین اجازه بدن با خونواده خدمتشون برسیم. اولش فکر کردم شوخی می کنه ولی چند ثانیه که گذشت کلماتش تو ذهنم معنی پیدا کرد و انگار یه پارچ آب سرد که نه، آب یخ روم خالی کردن... نمی دونین چه حالی شدم، وارفتم.... به دیوار تکیه دادم، تموم رویاهام به باد رفته بود و می دونین که این اصلاً خوب نیست! یه ذره که گذشت به خودم گفتم این طوری خودمو راضی کردم یه لبخند تفاهم آمیز نثارش کردم و پرسیدم حالم از سلیقه اش بهم خورد من به این خوشکلی و جیگری رو ول کرده رفته چسبیده به این شاداب سیاه سوختخ! تو رو خدا می بینی مردم چه سلیقه ی گندی دارن؟! آخه یکی نیست به این پسر بگه چرا چشماتو درست وا نمی کنی؟! مگه این ذغال اخته دربرابر من اصلاً به چشم می آد؟! ساغر شونه بالا انداخت: ولی خوب کاریش نمی شه کرد، سلیقه اس دیگه! یکی م مثل این آقا پسر بی سلقه از آب درمی آد و جواهر و از شیشه تشخیص نمی ده! لحن حرف زدنش به قدری شیرین و جذاب بود که من و شاداب از دهنش چشم برنمی داشتیم... طوری ماجرا رو با آب و تاب تعریف می کرد که صدای خنده هامون اتاقو برداشته بود. چند لحظه ای به خندیدن ما نگاه کرد و بعد یه دفعه داد زد: زهر مار، خفه شین! خنده رو لبمون خشکید، ساغر با همون لحن ادامه داد: امروز واسه من یه روز تلخ بود و شما این طوری دارین می خندین، آرزوهام به باد فنا رفت، پسره من وبرد تا اون بالا و یه دفعه کوبید زمین، خیلی حال بدی پیدا کردم. مات و مبهوت مونده بودیم که ساغر زانوهاشو جمع کرد و سرشو گذاشت روش و شونه هاش لرزید. منو و شاداب با دهن باز همدیگه رو نگاه می کردیم، من یکی که دست وپامو گم کرده بودم و حیرون ساغرو نگاه می کردم، رفتم جلو دلداریش بدم، دستمو گذاشتم روی شونه اش. با یه حرکت ناگهانی دستمو پرت کرد: سر به سرم نذار. شاداب طفلک رنگ به رو نداشت: ساغر جون چیزی نشده که، تو همین مدت من متوجه شدم خیلی ها حواسشون به توئه... الحمدا... همه چی تمومی پس واسه چی ناراحتی... لبشو گزید و ادامه داد: تازه ما اول کاریم الان فقط باید درس بخونیم این مسائل باعث می شه ذهنمون منحرف بشه و اون طور که باید و شاید از پس درسامون که روز به روزم سخت تر می شه برنیایم. صدای گرفته ساغر اوند: من از پسره خوشم اومده! باورم نمی شد این ساغر باشه که این حرفا رو می زنه، چشمای من و شاداب چارتا شده بود، ادامه داد: یه طوری باید راضیش کنی بیاد خواستگاری من، اگه واقعاً دوستمی باید این کارو درحقم بکنی. چه خواسته نابجا و غیر معقولی! دهن باز کردم بگم: اما شاداب که فکرمو خونده بود با دست منعم کرد و با مهربونی گفت: باشه عزیزم، هر وقت دیدمش و باهاش روبرو شدم حتماً بهش می گم. اولاً من قصد ازدواج ندارم. ثانیاً دوستی بالاتر از این حرفاست. ساغر سرشو از رو پاش بلند کرد: راست می گی؟! روی صورتش هیچ اثری از اشک نبود، یه دفعه زد زیر خنده: خوب حالتونو گرفتم ها! دهنشو به وری کرد: منم همین و می خواستم. شاداب نیشخند زد: خیلی بدجنسی! ساغر خیلی جدی گفت: باید پای حرفت وایسی، آقای داروساز رو دیدی بهش همین حرفا رو می زنی. گفتم: ساغر! بهم تشر زد: ساغر وکوفت! خوب منم دخترم و دلم می خواد یکی ازم خواستگاری کنه. - مگه من دختر نیستم؟! پس چرا از خواستگاری نکردن هم دانشگاهی هام ناراحت نیستم! ساغر چشماشو تنگ کرد: تو یه عاشق سوخته دل داری. با حرص رومو ازش برگردوندم: می خوام صد سال سیاه نداشته باشم، باور کن حاضرم بذارمش تو سینی و دودستس تقدیمش کنم ب هرکس که می خواد، اصلاً مال تو! ساغر چهره وحشت زده ای به خودش گرفت: نه قربونت! عاشق، ماشق نخواستیم. - پس خفه شو! ساغر انگشتشو به علامت تأیید تکون داد: این یکی رو خوب اومدی! رو به شاداب گفت: راستی کی باید وقت خواستگاری بدم؟ فردا ازم جواب می خواد. صورتش و لحنش جدی بود، بازم معلوم نبود تو سرش چی می گذره! نگاه مات و مبهوت ما رو که دید، گفت: به جون کی قسم بخورم بفهمین شوخی موخی تو کار نیست و جدی می گم؟ به جون دختر خاله ملکه اخلاق قسم بخورم، خوبه؟ هرسه با هم خندیدیم و ساغر ادامه داد: جدی می گم شاداب، فردا مجنون ازم جواب می خواد. شاداب هنوز داشت پایین بلوزش رو می شکافت، دستشو کشیدم: هنوز تا بهار خیلی مونده ها! بذاراین پلیورت سالم بمونه، مطوئن باش به دردت می خوره! شاداب خیلی جدی گفت: نمی دونم، من که هنوز آقا رو ندیدم. نه انگار الکی الکی داشت جدی می شد، غم عالم ریخت تو دلم، اگه تورنگ می شنید حالش خراب می شد، صدای ساغر منو متوجه کرد: حتماً دیدیش، منتها حواست بهش نبوده... پسر مرتبیه، قدبلتد و لاغر.. یه عینک پنسی ام می زنه خیلی م تند راه می ره آدمو یاد مارمولک می ندازه! شاداب خندید: کوفت. ساغر با تغیر زد روی صورتش: عجب دوره زمونه ای شده ها! دخترم بود دخترای قدیم! اسم شوهر که می اومد شوراخ موشو می خریدن و می رفتن اما حالا... ای داد بیداد خواهر! دوره آخر الزمون شده... چشماتو بنداز پایین دختره ورپریده، پاشو پاشو، به جای این که بشینی زیر چونه دو تا بزرگتر تا چشم و گوشت واشه، سه تا چایی بریز بیار.... با همون حالت دست گذاشت روی زانوش و خودشو به جلو و عقب تکون داد: ....عجب، عجب! صدای زنگ تلفن ما رو از جا پروند ولی قبل از این که بتونیم از تو اتاق بیاییم بیرون ماکه اخلاق مثل قهرمان پرش، شیرجه زد روی گوشی و قاپیدش: بله؟! حالش گرفته شد، دمغ گوشی روی رو گرفت طرف من: با تو کار دارن. رفتم گوشی رو گرفتم سودی جون بود، کلی حال و احوال کردیم و بعد ازش خواستم گوشی رو بده تورنگ، بالاخره باید بهش می گفتم و اونم می بایست تکلیفشو حداقل با دلش و شاداب روشن می کرد. خیلی اروم موضوع رو براش گفتم، بس که یواش حرف می زدم طفلک درست نمی شنید و هی می گفت: زهرمار بلند بگو ببینم چی میگی... این قدر پچ پچ نکن. بالاخره با هزار مصیبت براش همه چی رو گفتم، سکوتش نشون می داد از این مسئله راضی نیست، اروم گفتم: داداشی فقط بگو تو دلت چیه؟ من من کرد، معلوم بود خجالت کشیده: خودت که بهتر می دونی! بلند خندید: یعنی سر طرفو بکوبم به طاق دیگه. صداش بلند شد: لات شدی. بازم خندیدم: بودم ولی تو پررو شدی... ببین پسرجون از این به بعد باید بهم باج بدی والا سر ضرب کاری می کنم که..... نذاشت حرفمو تموم کنم: خیلی خوب، روزی افتاده دست قوزی! هر چی شما بفرمایین... فقط حواست باشه که... منم پریدم وسط حرفش: حواسم هست، خوب دیگه دیر وقته برو بخواب که وقتش گذشته. - سلام برسون. به طعنه جواب دادم: سلامت باشی، بزرگیت رو می رسونم، مسواک یادت نره. قبل از اینکه جوابمو بده گوشی رو گذاشت. فصل 7 نمی دونتسم موضوع رو چه جوری با شاداب در میون بذارم، مسئله یه عمر زندگی بود، بچه بازی و لوس بازی برنمی داشت. تا الانم از این کارا نکرده بودم و بلد نبودم خوب حرف بزنم، با این که با شاداب بزرگ شده بودم مطرح کردن این مسئله برام مشکل بود. دست به دامن ساغر شدم، اونم مسخره بازیش گل کرده بود و هی وسط حرفم می پرید و سر به سرم می ذاشت، بالاخره با بدبهتی ازش خواستم با شاداب حرف بزنه، آخرین چک و چونه ها رو زدیم که ملکه اخلاق در اتاقشو باز کرد و با اخم و تخم گفت: بابا موقع خوابه، نصفه شبی هم دست از سر و صدا برنمی دارین؟ یه ذره ملاحظه ام خوب چیزیه مام اسایش می خوایم... به داخل اتاقش اشاره کرد: این بدبخت بیچاره می خواد بخوابه. ساغر گفت: اون بدبخت بیچاره خودش زنده اس، وکیل وصی نمی خواد. ملکه اخلاق در رو محکم بست. من و ساغر ریز ریز خندیدیم. بعد پاورچین رفتیم اتاق خواب خودمون، شاداب کنج اتاق کز کرده بود و با پایین بلوزش ور می رفت، دست گذاشتم رو شونه اش: پاشو لباستو عوض کن که اگه بخوای همین طوری پیش بری تا صبح فقط چند کلاف کاموا ازش می مونه. ساغر نشست روبروش : مخصوصا این که یه خواستگار دیگه ام پیدا شده! چشمهای شاداب گرد شده بود و ناخواسته بلند گفت: نه! ساغر لبخند زد:آره! بعد با خنده گفت: حالا نمی خواد اینطوری قیافه بگیری. محکم زد رو پیشونیش: پیشونی منو کجا می شونی؟! نه به این جزغاله که تو یه روز دوتا خواستگار اونم از نوع پرو پا قرصش پیدا می کنه نه به من که.... ولش کن، شوهر کیلو چنده؟ چیه؟ این طوری نگام نکن، مثلا می خوای بگی تعجب کردی، نه؟ بایدم تعجب کنی، تازه باید از خوشحالی پشتک وارو بزنی، خدا زده پس کله دو تا جوون خام و پا شدن اومدن خواستگاری تو... ببین واسه من فیلم بازی نکن، من که می دونم تو دلت چه خبره، می دونم که باورت نمی شه اما خب.... شاداب با حیرت نگام کرد: تو یه چیزی بگو ترمه.... شونه بالا انداختم: من اگه بلد بودم که خودم می گفتم و به این ورور جادو نمی گفتم. شاداب آهانی گفت و ابرویی بالا انداخت، ساغر می خواست حرف بزنه که با دست اشاره کرد: نه، خودم فهمیدم جریان چیه. ساغر مشتاق پرسید: خوب جوابت چیه؟ شاداب قرمز شد: همین طوری که نمی تونم چیزی بگم، خوب باید فکر کنم. ساغر پرسید: جواب اقای دکتر رو چی بدم، فردا می خواد سریش شه کی بیاد خواستگاری. شاداب نگاه شرمنده اشو دزدید و همون طور که با پنجه پا زیر ریشه های قالیچه ماشینی کف اتاق می زد، گفت: بهش بگو قصد ازدواج ندارم یا هرچی به ذهن خودت می رسه به شرط این که دوباره حرفشو پیش نکشه. ساغر جیغ کشید: وای مبارکه! بعد با ترس دست روی دهانش گذاشت و با چشمای گشاد شده اش به در نگاه کرد، بعد از چند ثانیه کوتاه یه نفس راحت کشید: آخیش! گفتم الانه که ملکه بیاد و پدرمو در بیاره... بعد یواشتر گفت: ای کلک! حالا دیگه واسه خودت یکی رو زیر سر داری؟ شاداب از جا پرید: نه به خدا! صورتش رو که سرخ و ملتهب بود بوسیدم و به ساغر گفتم: زن داداش منو اذیت نکن. شاداب شرمگین خندید، منم همین طور: اگر تو نامزد می کردی تورنگ بیچاره درجا سکته می کرد، پررو نشی ها خیلی وقته دلش گیر کرده اما خوب تو این شرایط نمی خواست مطرح کنه. محکم به بازویش زد: از کی تا حالا این قدر خجالتی شدی؟ ساغر به جاش جواب داد: از وقتی که قراره زن داداشت باشه، ببین ترمه جای تو بودم همین اول کاری گربه رو دم حجله می کشتم تا این یکی ام مثل اون گلپر دم بریده واست سوسه می آد.... آه کشیدم: اگه شانس منه، این یکی گلپر رو می کنه تو جیب بغلش. شاداب بغلم کرد: این چه حرفیه ترمه جون! - به رابطه عروس و خواهر شوهر اصلا نمی شه اطمینان کردف هر قدرم دوست جون جونی و صمیمی باشن بعد از عروسی چشم دیدن همدیگه رو ندارن و سایه هم و با تیر می زنن. شاداب منو از خودش جدا کرد و با چشمهای مهربونش تو چشمهام حیره شد و انگشت روی بینی و لبش گذاشت وک هیس! حرف مفت نزن! بوسیدمش: باشه دیگه حرف مفت نمی زنم. ساغر گفتک من شیرینی می خوام، آهای خواهر شوهر با توام. یه نگاه به ساعت مچیم کردم: متاسفم واست، الان دوازده شبه و هیچ کدوم از قنادی ها باز نیستن. خیلی رو داشت: حداقل برو قندی، نباتی، نقلی چیزی بیار. خبر مرگت تو که قرار بود خواستگاری کنی از قبل یه چیزی می خریدی، آخه دختر تو به چه درد می خوری؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,715 ۲۸-۰۵-۱۳۹۳, ۱۰:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زیبای " می گل 1 " الهه زیبایی 22 10,199 ۲۴-۰۵-۱۳۹۲, ۰۱:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه زیبایی
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 12,993 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 28,568 ۱۴-۰۲-۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان قصه ی عشق من نویسنده:مریم حسینی sepideh.h 17 16,942 ۰۵-۰۲-۱۳۹۱, ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sepideh.h
  رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی sepideh.h 96 18,057 ۱۵-۱۱-۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sepideh.h
  رمان بی تا -نویسنده:مریم جعفری Galaxy 82 14,136 ۱۸-۰۹-۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان الهه ناز -نویسنده : مریم اولیایی(جلد دوم) Galaxy 74 11,272 ۱۳-۰۹-۱۳۹۰, ۱۲:۵۴ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy