تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زیبای " می گل 1 "
#1
وقتی در تاکسی و باز کرد و ازش پیاده شد صدای جیغ جیغ 2 تا دختر که ظاهرا پشت شمشادها داشتن دعوا میکرد توجهش رو جلب کرد...نگاهی به نگهبانی انداخت و از اینکه مش قاسم با این سر و صدا بیرون نیومده تعجب کرد سریع به سمت چمدونش که راننده اون و بیرون گذاشته بود رفت.پول ماشین و حساب کرد و به راننده که تلاش میکرد بفهمه چه خبر گفت که میتونه بره! چمدون و برداشت و به سمت نگهبانی رفت...وقتی رسید تو پیاده رو دیگه میتونست اون 2 تا رو ببینه که یکیشون به زور قصد داشت اون یکی و با خودش ببره....به در نگهبانی زد...اما کسی نبود..در هم قفل بود..چمدون رو گذاشت کنار در و به سمت اون 2 تا رفت! دختری رو که تلاش میکرد اون یکی و با خودش ببره پرت کرد اونور...هر دو شوک زده بهش نگاه کردن! اما دختر کوچکتر که حسابی ترسیده بود پرید تو بغلش و گفت:آقا تورو خدا..توروخدا...نذارید من و ببره!اقا تورو خدا! شهروز در حالی که نا خواسته دختر و تو بازوهاش گرفته بود رو به دختر بزرگتر گفت:چیکارش داری؟برای چی جلو در خونه من اومدی؟ ترگل که از دیدن شهروز جا خورده بود شالش و رو سرش کشید و گفت:برگشتی؟ با اخم همیشگیش و صدای سرد و بی روحش گفت:ازت پرسیدم چیکار داریش؟چرا جلو در خونه من جیغ و داد راه انداختید؟ در حالی که دست دختری که تو بغلش بود و گرفت رو به ترگل گفت:پاشید بریم تو خونه!اینجا درست نیست! دختر کوچکتر کمی ترسید...اما یه حس درونی بهش میگفت پیش این مرد غریبه امنیتت بشتر هست تا پیش خواهرت! وقتی به نگهبانی رسیدن مش قاسم اومده بود..اومد بیرون و با شهروز سلام و احوالپرسی کرد! -مش قاسم چمون من و بیار! -چشم آقا شهروز دست دختر و رها کرده بود اما اون هم قدم باهاش راه میرفت..انگار میترسید ازش عقب بیافته و خواهرش ببرتش. با اسانسور شیشه ای بالا رفتن تا آخرین طبقه....مش قاسم چمدون و گذاشت پشت در و گفت:امری نیست آقا؟ -نه مش قاسم دستت درد نکنه! کارت و گذاشت تو در و در با صدای بوق و سبز شدن چراغ روی دستگیره باز شد! ایستاد کنار در رو به اون دو تا گفت:برید تو! ترگل که انگار 100 ساله داره اونجا زندگی میکنه رفت تو شالش و پرت کرد رو یکی از مبلها و در حالی که دکمه مانتوش و باز میکرد گفت:فکر نمیکردم دیگه تو این قصر پا بزارم! شهروز دست اون یکی دختر و گرفت و کشید تو خونه و در و بست. رفت سمت یخچال و در حالی که مخاطبش ترگل بود گفت:بار آخرته, خیالت راحت!این خواهرته؟ ترگل نشست رو یکی از صندلیهای بار کنار اپن و گفت:خوب یادته!!آره میگل! شهروز 2 تا لیوان گذاشت رو اپن و به میگل که هنوز دم در ایستاده بود و با وحشت نگاهشون میکرد رو کرد و گفت:بشین! و به کاناپه بزرگ صدری رنگ مخملی نزدیک به می گل اشاره کرد! چنان تحکمی تو صداش بود که می گل بدون هیچ اعتراضی نشست و خیره شد به اونها! شهروز کنترل سینما خانواده رو برداشت و پلی کرد..آهنگ ملایم فرانسوی شروع کرد به خوندن! مقداری اب البالو ریخت تو لیوانها! ترگل:تو هنوزم تو خوردن اون دسترنج زکریای رازی خسیسی؟ -چیکارش داری این و؟(با چشم به می گل اشاره کرد)مگه اونبار بهت نگفتم تا خودش نخواسته حق نداری دنبال خودت راش بندازی؟ کلا همیشه اینجوری بود.....همیشه سوال میپرسید! چیزی و جواب نمیداد..مخصوصا با دخترهایی که پیشش میومدن.اینطوری رفتار میکرد...در واقع با اون همه دختری که دور و برش بود اگر میخواست به سوالهاشون جواب بده زندگیش و باید لو میداد....اینقدر کلاس و شخصیت و پول هم داشت که با همین اخلاق گندش باز همه خواهانش باشن.! ترگل کلافه دست هاش و تکون داد و با تحکم گفت:من نمیتونم خرجش و بدم...خودش باید بره در بیاره...به من چه؟؟؟من خودم ذلیل این پسر اون پسر کنم که خــــــــــــــانوم. خانومی کنه درس بخونه دکتر و مهندس و کوفت و زهرمار بشه؟؟به من چه؟ -این همه پول در میاری مگه این چقدر خرج داره؟ -کودوم همه پول؟همش خرج میشه! -کمتر عیاشی کن...خرج نمیشه...بعدم...این همه جا باید در خونه من دعوا کنید؟ -خودمم نفهمیدم کجاییم .در رفت دویدم دنبالش. تورو دیدم تازه فهمیدم اینجاییم! -ترگل...این دختر دلش نمیخواد این کارو بکنه...بزار درس بخونه.... یهو بلند شد و داد زد:من ندارم پول مدرسه و کتاب و دفتر و کوفت و زهرمار بدم!نصف اجاره خونه ای که توشه رو باید جور کنه بده...من حالیم نیست...نمیتونه..هری! جمله اش که تموم شد صورتش سوخت...شهروز چنان کوبید تو صورتش که تا چند ثانیه نفهمید چه اتفاقی افتاده...بعد با صدای داد شهروز به خودش اومد! -دفعه دیگه تو خونه من صدات و بندازی سرت من میدونم و تو...عوضی آشغال!خودت که شرافت نداری....نمیتونی یه کم غیرت و جمع و جور کنی بزاری خواهرت با شرافت زندگی کنه؟ ترگل به سمت مانتوش که کنار می گل افتاده بود رفت...برش داشت و روی تاپ دکلته ای که تنش بود تنش کرد...دست می گل و گرفت و گفت:بریم! -کودوم قبرستون میخوای ببریش؟ -واسه این خوب پول میدن! بغض می گل سر باز کرد..احساس کرد شکست! -منم پول میدم..چقدر میفروشیش؟ برق از چشمهای ترگل رد شد! -میدونستم خوش سلیقه ای! -گفتم چند میفروشیش؟ ترگل در حالی که دکمه هاش و باز میکرد اومد و دوباره روی صندلی بار شست و گفت:تو رامش کن هر چقدر باهاش حال کردی همونقدر بده! -نه!!!من اینطوری نمیخوامش...من همیشگی میخوامش! خنده ی مستانه ای کرد و گفت:اگر پا نداد چی؟ -هنوز یاد نگرفتی از من سوال نپرسی؟ ترگل لبهاش و رو هم فشرد و صاف نشست..احساس کرد جلو خواهرش خیلی ضایع شد. اب دهنش و قورت داد و گفت:بعد که ازش خسته شدی؟ اینبار نگاه غضبناک شهروز باعث شد سریع بگه:خب...خب...یه 206! -اینطوری اجاره خونت در میاد؟ -حالااا!!! -باشه!اما شرط داره! از اونجایی که دلش نمیخواست سوالی رو جواب بده سریع ادامه داد:شناسنامه,کارت ملی,هر چی مدارک داره,به علاوه یه وکالت نامه محضری بهم میدی...هیچ وقتم دیگه سراغی ازش نمیگیری! تر گل که جا خورده بود گفت:برای چی؟ -همین که گفتم....یا میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی.....یا میدمت دست پلیس!خبر دارم تازه گیها چیکار میکنی! -پس یه 206 اتومات سفارشی ماتیکی! -هر چی دوست داری انتخاب کن من چکش و میدم... -معلومه چشت و خیلی گرفته! نگاه خیره و بی روح شهروز وادارش کرد از جاش بلند بشه...در حالی که دکمه هاش و میبست گفت باشه!قبوله! -فردا مدارکش و بیار بده مش قاسم! پس فردا هم وقت محضر میگیرم.....ادرسش و میدم مش قاسم بهت بده!اگر نیومدی همه چیز تمومه! -یعنی معامله فسخه! این و با ناز گفت و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی میگشت گفت:خب شماره ات و بده باهات هماهنگ باشم! -شمارم همونه! -کسی جواب نمیده! -چون تو لیست سیاهی... باز نگاهش پر استرس و دلخور شد....پیش خودش گفت:چقدر خودخواه و سردی...بی احساس....!! شهروز در و باز کرد و در حالی که یه دستش و تکیه داده بود به در با دست دیگه به بیرون از خونه اشاره کرد و گفت:یادت باشه...میری پشت سرتم نگاه نمیکنی,نه تو کوچه حق دارید هم و ببینید نه تو خونه..نه هیچ جای دیگه...بفهمم من میدونم و جفتتون! هنوز ترگل پای دیگه اش و از در بیرون نذاشته بود که می گل بلند شد و اومد سمتش...با اینکه به شهروز پناه اورده بود اما احساس کرد تو خطره -ترگل!!!! ترگل به سمتش برگشت.پوزخندی زد و گفت:سپردمت دست آقا گربه هه!خوش باشی! اومد دنبالش بدوهه که شهروز در و بست! -پیش من جات امن تره خوشگله! -مثل موشی که اسیر دست گربه شده باشه با مظلومیت تمام تو چشمهاش نگاه کرد...بغض داشت...همین الان خواهرش به یه 206 فروخته بودتش...دلش میخواست گریه کنه...اما گریه نکرد..محکم ایستاد..نباید سر خم میکرد...نمیخواست پیش مالکش ضعیف جلوه کنه...میخواست به این راه کشیده نشه اما افتاده بود وسط معرکه!با یه پسر..پسر نه! مرد...یه مرد 30 ساله!اب دهنش و قورت داد...دندونهاش و رو هم فشار داد! شهروز نگاهش و ازش گرفت و رفت سمت آشپزخونه! -شیشه اب و از تو یخچال در اورد و سر کشید...میخواست آروم بشه....از این معامله هم راضی بود هم ناراحت!هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی ادم بخره...اما اینبار ضرر نکرده بود...یعنی هیچ باری ضرر نکرده بود..از خریدش راضی بود..از این کلمه بدش اومد....مگه من کیم که ادم خرید و فروش کنم؟ رفت سمت میگل.دستش و دراز کرد تا دستش و بگیره...اما اون دستش و کشید...با اینکه رفتارش و با ترگل دیده بود و میدونست ممکنه اون هم کتک بخوره..اما پای همه چیش وایستاده بود.فکر کرد:باید پاک بمونم! شهروز به سمت راهرویی راه افتاد و همونطور که میرفت گفت:اینجا اتاق تو هستش! بعد برگشت پشتش و نگاه کرد..وقتی دید میگل حرکت نکرده گفت:من کاریت ندارم!اگر میخواستم کاری بکنم این معامله رو نمیکردم که الان خودم با خودم درگیر بشم.من از منجلاب نجاتت دادم..وگرنه اون عوضی بالاخره میکشوندتت تو بازی!با دست به جایی که میگل نمیدید اشاره کرد:اینجا اتاقته!تو پیش من زندگی میکنی.....اما به کار من کار نداری!منم سعی میکنم به کار تو کار نداشته باشم....ترگل یه زمانی به من گفته بود دختر درس خون و باهوشی هستی...و گفته بود میخواد بیارتت پیش من تا.....!!! دستش و گذاشت جلو دهنش و چند بار بالا پایین کرد...این کار رو هر وقت عصبی میشد انجام میداد...جمله اش و تموم نکرد ولی ادامه داد:دلم میخواد درس بخونی!چون میدونم هم دوست داری هم استعداد داری!قول میدم اینجا در امنیت کامل باشی!بعد دستش و برد بالا و کف دستش و به سمت میگل گرفت و گفت:قول! حرفهاش میگل و آروم کرد!یه صداقتی لا به لای کلماتش موج میزد. میگل به سمتش رفت...با احتیاط دولا شد و دری رو که باز شهروز دستش و به سمتش دراز کرده بود و در واقع داشت نشون میگل میداد نگاه کرد. -بیا!!! در اتاق و باز کرد! -اینجا مال تو!همه چی توش هست...اما اگر وسایلت و از خونتون میخوای بگو فردا که برای ترگل یادداشت میزارم بنویسم وسایلت رو هم بیاره محضر! میگل اب دهنش و قورت داد و با ترسی که هنوز تو وجودش بود گفت:کتابهام و میخوام...با لباسهام! -خیلی خب! کارتی و از کنار در برداشت و گرفت سمت میگل -این کلید اتاقته....میدونم دوست داری قفلش کنی!ولی در هر صورت مطمئن باش کسی بی اجازه وارد نمیشه! بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت هال...هنوز لباسهاش تنش بود....قهوه جوش و اماده کرد و روشن کرد...تا قهوه اماده بشه رفت تو اتاقش و شلوار راحتی پوشید و بدون بلوز اومد بیرون..حتی اگر میگل هم میومد بیرون براش مهم نبود! در حالی که قهوه میریخت شماره وکیلش و گرفت.جریان و براش توضیح داد و گفت میخواد بره محضر و اون وکالت نامه بلا عزل رو بگیره -تو چیکار میخوای بکنی شهروز؟ چنان تعجب کرده بود که انگار ازش خواسته بودن یه کوه و جابجا کنه!هر چند که کمتر از اون هم نبود. -یه بار گفتم.اینقدر تعجب داشت؟ -مگه شهر هرته؟؟مگه الکیه؟؟؟فکر میکنی محضر این کار و میکنه؟ -خب به تو زنگ زدم که اینکار و بکنی دیگه! -من وکیلم...جادو گر که نیستم!ببینم خواهره برگه حضانت داره؟ -چمیدونم من! -ببین شهروز بزار برات توضیح بدم.این کار مراحل دادگاهی و قانونی داره..اول باید خواهر بزرگه برگه حضانت داشته باشه...تو بری درخواست حضانت بکنی و ادعا کنی خواهره عدم صلاحیت داره!بعد عدم صلاحیت اون تایید بشه.. -میشه...میدونم! -خب!!!گیرم که شد...بعد باید صلاحیت تو تایید بشه!میشه؟به نظرت یه پسر مجرد صلاحیت نگهداری یه دختر 15-16 ساله رو داره؟قانون اسلامی این و قبول میکنه؟؟؟با اون مهمونیها و رفت و امد های خونه تو؟؟؟ -خب اگر عدم صلاحیت اون تایید بشه منم رد صلاحیت بشم تکلیف می گل چی میشه؟ -میره بهزیستی....اگر خانواده ای پیدا بشه حضانتش و قبول کنه که شده..پیدا نشه هم همونجا میمونه! -یعنی راهی نداره؟ -قانونی نه!مگر اینکه همینجوری بمونه تو خونه ات..اون هم اگر خواهره بره به جرم ادم دزدی و ادم ربایی و خرید و فروش ادم ازت شکایت کنه کارت زاره! -نمیکنه...جراتش و نداره!اما باید یه راهی باشه! این و گفت و رفت تو فکر! -من میتونم یه کاری برات بکنم....هر چند موقعیت خودم و به خطر میندازم...اما اگر فکر میکنی خواهره شکایت مکایت نمیکنه...میتونم بکشونمش دفتر یه چند تا ماده قانون سر هم کنم..یه وکالت سوری و الکی ازش بگیرم....فقط برای اینکه فکر کنه وکالت داده! -آفرین خوبه! -اگر رفت و شکایت کرد؟؟؟شهروز من به درک تو جرمت سنگین میشه هااا!!! -هیچی نمیشه...کاری نداری؟؟ فردا ساعت 2 خوبه بیاد دفتر؟راستی یه چیزی....برای ازدواجش چی؟باید خواهره رو پیدا کنیم؟ -اگر بعد 18 سال ازدواج کنه میتونه بره دادگاه اعلام کنه کسی و نداره خود دادگاه اجازه میده بهش! زیر 18 سال باز باید قیمش مشخص بشه! -ok پس فردا ساعت 2 خوبه ؟ -تو دیوونه ای! -bye! گوشی و پرت کرد رو زمین و فنجون قهوه اش و که تموم شده بود گذاشت رو نعلبکی روی میز و دستش و گذاشت رو سرش و دراز کشید رو کاناپه! میدونست داره کار خطرناکی میکنه...وقتی آرمان میگفت خطرناکه یعنی خطر ناکه...اما از طرفی خیالش راحت بود که ترگل جرات شکایت نداره...خودش پاش گیره اساسی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#2
نشست روی تخت نرمی که تو اتاق بود....کمی به طراف نگاه کرد...بغضش و رها کرد..فکر نمیکرد هیچ وقت مثل یه برده خرید و فروش بشه....اون هم به این قیمت کم!اما گذشته از این موضوع احساس میکرد این پسر و یه جا دیده...قیافه اش براش اشنا بود!میدونست یه روزی دوست پسر خواهرش بوده...اما اون با دوست پسرهای ترگل معمولا جایی نمیرفت چون همشون یه جورایی....!!! بی خیال...باید فکر میکرد تا بفهمه این و کجا دیده و کی؟؟؟چشمهاش و بست و فکر کرد....یهو یادش اومد با یاد آوریش از جاش پرید...آره...خودش بود...همون پسری که یه بار ترگل با ترفند اینکه میریم یه مهمونی دخترونه برده بودش یه مهمونی...پر از پسر و دخترهای....!!!از در که رفته بودن تو ...یه راست رفته بودن سمت شهروز که اصلا متوجه اونها نبود و در حالی که سیگار برگی تو دستش بود داشت با یه پسر دیگه صحبت میکرد! -سلام عزیزم... سرش و بلند کرد و به ترگل نگاه کرد..بدون اینکه جواب سلام بده برگشت و به می گل که با وحشت به اطرافش نگاه میکرد و از ترس اویزون ترگل شده بود نگاهی انداخت.... -می گله؟ ترگل در حالی که مانتوش و در اورد گفت آره....داشته باشش برم لباس در بیارم و می گل و به سمت شهروز هل داد! اما می گل قبل از اینکه تعادلش و از دست بده دوباره صاف ایستاد و گفت:باهات میام! و دنبال تر گل که داشت به سمتی میرفت راه افتاد! توی اتاقی که چند تا دختر داشتن ارایش تن زننده اشون و تند تر میکردن به سمتشون برگشتن... -سلام ترگل....اومدی؟ بعد به می گل که وحشت از صورتش میبارید نگاه کردن و گفتن:بابا خیلی جیگره به خدا!اند دافه! می گل خودش و بیشتر چسبود به ترگل! یکی از دخترها-زیادی صفر کیلومتره هاااا!!! ترگل با حرص می گل و هول داد اون طرف و مانتو روسریش و در اورد...یه تاپ سفید یقه شل که از پشت و جلو باز باز بود تنش بود....یه جین چسب هم پاش بود..قد متوسطش و با پوشیدن یه کفش پاشنه بلند سفید بلند کرده بود...دستی تو موهای لختش که دیگه رنگ طبیعیش با اون همه رنگی که روش گذاشته بود معلوم نبود کشید...در حالی که ارایشش و مثل بقیه پر رنگ تر میکرد از تو ایینه نگاهی به می گل که از نظر اون مثل یولا ایستاده بود کرد و گفت"بکن دیگه اونهارو...نکنه با اونها میخوای بشینی؟ -تو به من گفتی دخترونس! با غیض برگشت سمتش:همه دخترن..شهروز و یکی دو تا دیگه هستن....بعد بهش نزدیک شد و گفت:ابرو من و نبر...لباسهات و در ار..وگرنه من میدونم و تو! میدونست این من میدونم و تو یعنی کتک!یعنی بیگاری کشیدن به قصد اینکه به غلط کردن بندازتش میدونست یعنی ازار دادن برای اینکه نتونه در س بخونه!همه اینهارو میدونست...اما کوتاه نیومد! -نمیخوام...من میرم...این و گفت و دوید بیرون...اما قبل از اینکه ترگل بهش برسه پسری محکم گرفتتش:کجا؟ -به تو چه؟ -به من چه؟ پوزخندی زد و از جا بلندش کرد!قبل از اینکه بتونه داد بزنه دسش و گذاشت رو دهنش! ترگل و دخترها اومدن بیرون..ترگل دوید سمتشون! -نکن سجاد...با منه! -از خونه در رفتن نداریم! ترگل با نگرانی دست می گل و گرفت و از تو بغل سجاد کشیدش بیرون و رو به سجاد گفت:در نمیرفت.... و می گل و به سمت اتاق کشوند...دخترها دیگه بر نگشن...ترگل بهش گفت:یکی دو ساعت آروم بشین...میریم...آبرو ریزی نکن..نمیتونی در بری بیرون...چهار چشمی مراقبن مهمونیشون لو نره! انگار راست میگفت...اصلا گیرم میرفت بیرون...بعدش کجا میرفت تو این شب تاریک...ساعت 10 شب...باز هم از یه جا مثل همینجا سر در میاورد! با حرص با همون لباسها رفت نشست رو یه کاناپه که کسی ننشسته بود..از مهمونها و مهمونی بدش میومد...همه زننده و جلف....انگار اتاق خوابشون همین وسطه!کثیفها...کثافتها!!! گرمی نگاه کسی توجهش و جلب کرد!شهروز بود...ترگل نشسته بود کنارش رو دسته مبل و تند تند بهش چیزی میگفت و اون هم با اخم و عصانیت نگاه میکرد و حرف میزد...خیره نگاهشون کرد..میدونست بحث سر اونه..وگرنه اورده بودش چیکار..چند وقتی بد زمزمه میکرد بیا مهمونی...خوش میگذره...باحاله و وقتی دیده بود راضی نمیشه از در ندارم و خودت باید کار کنی به من چه خرجت و بدم در اومده بود!و بعدم تهدید و دعوا و حالا هم که دروغ و کلک!!! وقتی به خودش اومد شهروز جلوش ایستاده بود و با اخم خیره نگاهش میکرد..وقتی فهمید از فکر بیرون اومده گفت:سلام...خوبی؟ حتی دستش رو هم دراز نکرد...مغرور تر از این بود که کسی باهاش دست نده و میدونست این دختر تو این موقعیت این کار و میکنه.... می گل بدون اینکه جواب بده خیره نگاهش کرد! کنار می گل نشست...قبل از اینکه می گل بلند بشه دستش و محکم گرفت و در گوشش گفت:خیلی خوشگلی...اما بیشتر از اون خانومی...تو مال این حرفها نیستی..خام خواهرت نشو!اولین و آخرین بارت باشه از این مهمونیا میری....الانم مثل بچه ادم بلند شو...میفرستمت بری.... این و گفت و از جاش بلند شد و رفت سمت مردی که دم در ایستاده بود بهش چیزی گفت...می گل بعد از حرفهای اون پاشده بود ایستاده بود...به سمت مرد رفت.......شهروز هنوز کنار مرد ایستاده بود وقتی می گل بهشون رسید...رو به میگل گفت..ادرس و بده میرسونتت!و رو به مرد گفت:تا نرفته تو خونه حرکت نکن....با رفتن شهروز به سمت بقیه ....اون مرد حرکت کرد و می گل نگاهش و از نگاه پر از نفرت و کینه خواهرش گرفت و با عجله از اونجا خارج شد...بماند که شب خواهر مستش با داد وهوار اومد خونه و کلی بد و بیراه بهش گفت .اما الان چیزی که براش مهم بود رفتار خواهرش نبود این بود که این یه نقشه بود..اون با نقشه اونجا کشونده شده بود...با این فکر از جا پرید و به سمت در دوید...در اتاق و باز کرد و مستقیم به سمت در خروج دوان شد....شهروز که تازه دراز کشیده بود با صدای گرمپ کرمپ پای می گل روی پارکتها پاشد نشست...کجا؟؟؟ اما می گل در و باز کرده بود و رفته بود بیرون..نگاهی به اطرافش کرد نتونست پله ها رو پیدا کنه رفت سمت اسانسور اما طبقه 3 کجا و پنت هاوس کجا؟دستهای قوی شهروز که دور بازوش حلقه شد مجال فکر کردن به راه فرار بهش نداد! -کجا میری؟ صدای محکم و عصبانیش...اخمهای در همش...فشار دست قویش...و نفسهای از روی عصبانیتش باعث نشد می گل بترسه...مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد و خیلی حق به جانب گفت:همش نقشه بود.اره؟از همون مهمونی نقشه کشیدی من و بخری؟ولی کور خوندی!من حاضرم بمیرم اما تن فروشی نکنم! دستش و به آرومی گرفت و به سمت خونه کشید اما اون با شدت دستش و کشید. شهروز عصبانی شد..اما داد نزد...فقط چون تو راهرو بودن..نمیخواست 1%کسی صداش و بشنوه! دندونهاش و به هم فشر د اینبار دستش و محکم تر گرفت و به سمت خونه کشوند!مسلم بود که می گل به هیچ عنوان نمیتونست از بین دستهای قوی و ورزشکار شهروز فرار کنه! وقتی رفتن تو خونه در و با پا کوبید به هم و می گل و پرت کرد رو مبل..بعد در حالی که انگشت اشاره اش و به نشونه تهدید رو بهش تکون میداد تقریبا داد زد! -حیف که هدفم از اوردنت تو این خونه فقط پاک موندنته وگرنه کسی که با قهر از خونه من رفت بیرون دیگه اینجا جایی نداره! بعد از کمی مکث قبل از اینکه می گل بتونه حرفی بزنه گفت:ببین خانوم خوشگله..من اگر تورو میخواستم اولا 1 سال و نیم صبر نمیکردم..همون شب کار و تموم میکردم...در ضمن این همه هم دردسر نمیکشیدم که به اون خواهر......سری تکون داد و لبش و گزید و ادامه داد...باج نمیدادم....من فقط و فقط تورو اینجا اوردم برای اینکه اون ترگل بی همه چیز تو منجلاب نکشونتت که میدونم بالاخره این کار و میکنه...مگر همینجا باشی...من شاید خیلی کارها بکنم..اما مردونگی و شرفم هنوز برای خودش حرف اول میزنه...تا این لحظه که جلوت وایستام....با 1000 تا دختر بودم اما با یکیشون به زور نبودم...اینقدر مرد هستم شخصیت طرفم برام مهم باشه ....اونی که میاد تو بغل من خودش خودش و بی شخصیت کرده....اما من به شعور و شخصیت کسی توهین نمیکنم....تو هم اگر اینجایی برای اینکه به شخصیتت توهین نشه...یه بار دستم و اوردم بالا قسم خوردم در امانی....لطف کن تو هم به شخصیت من احترام بزار ...ولی باز هم میل خودته....دوست داری اخرم بیافتی تو کثافت کاریای خواهرت راه بازه!....دوست نداری هم...میتونی بمونی....گفتم که تو اینجا زندگی میکنی....خیلی عادی...منم همینطور...به کار هم کار نداریم .... می گل که مثل شهروز کمی اروم شده بود اومد بگه اگر خیلی میخواستی کمک کنی برام خونه میگرفتی چرا من و اوردی پیش خودت؟اما احساس کرد زیادی پررو میشه...در همین حد هم لطف کرده بود! با چشم تعقیبش کرد که رفت و باز خودش و انداخت رو مبل...حالا دیگه نه روش میشد بمونه نه دلش میخواست بره....با خودش فکر کرد اینطوری حداقل با یکی میخوابم..اونجوری مجبورم با 10 نفر....با این فکر به خودش لرزید...چه فکر چندش اوری!بهتر دید خجالت و کنار بزاره و بره تو اتاقش...حالا که تو این جریان قرار گرفته بود!باید باهاش کنار میومد...باید بازی میکرد و برنده میشد...
رفت تو اتاقش و در بست....باز نشست رو تخت و خیره اطرافش و نگاه کرد....یادش افتاد ماه دیگه مدارس شروع میشه...حالا چی میشد؟؟؟این پسری که ادعا میکرد میخواد بزاره این درس بخونه کجا میخواست ثبت نامش کنه؟؟؟با چه مدارکی؟؟؟همینطوری وقتی ترگل میرفت برای ثبت نامش هزار و یک سوال و جواب میکردن که مادرش کو و تو چیکارشی و؟مدرک و هزار کوفت و زهرمار میخواستن..اما حالا چی؟؟؟اون خواهرش بود این چیکارشه؟؟؟دلش گرفت...نکنه نزاره درس بخونم؟؟؟اما گریه نکرد...خیلی وقت بود یاد گرفته بود زود گریه نکنه..اینقدر از دست ترگل کتک خورده بود و گریه کرده بود انگار چشمه اشکش خشک شده بود...اما نمیدونست همون موقع که داره فکر میکنه باز شهروز در حالی که داشت خوابش میرد یاد یه چیزی افتاد..بلند شد و باز شماره آرمان(وکیلش ) رو گرفت! -بله شهروز؟ -شماره ترگل و داری؟ -نه پاکش کردم ج...خانوم و! -شمارش و میدم زنگ بزن بگو فردا میاد پیشت علاوه بر شناسنامه و مدارک می گل بره مدارکش و از مدرسه اش هم بگیره! -شهروز میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟ -میشه تو خفه شی کاری که میگم و بکنی؟ -باشه من خفه میشم اما امیدوارم یه روزی بتونی به قانونم همین حرف و بزنی و اونها هم خفه بشن! -امیدوار باش تو نا امیدی نمیری!فردا بعد از ظهر میاد پیشت...دفتر باش! گوشی و قطع کرد و اینبار جدی تصمیم گرفت بخوابه... وقتی چشمهاش و باز کرد هنوز هوا تاریک و روشن بود...کمی فکر کرد...احساس میکرد خیلی خوابیده...اما هوا هنوز همونطور بود که خوابیده بود..بلند شد و نگاهی به بیرون انداخت...ساعتش و نگاه کرد....6 و نیم بود....یادشه حول و حوش 8 بود خوابیده بود..تازه متوجه شد از دیشب خوابیده تا همین الان...به سمت آشپزخونه رفت....در یخچال و باز کرد دنبال چیزی برای خوردن گشت....روزی که داشت میرفت سفر به بی بی(زن مش قاسم)گفته بود هر چی تو یخچال هست و ببرن بخورن...برای همین یخچال تقریبا خالی بود....با خودش فکر کرد کاش دیروز زنگ میزدم به مش قاسم میگفتم یخچال و پر کنه..در یخچال و محکم کوبید به هم و گفت:حالا که نگفتم. دکمه کتری برقی و زد و رفت تو حموم تو اتاقش و دوش گرفت!بعد اومد و باز دکمه کتری و فشار داد...نسکافه ای درست کرد و با یکی دو تا بیسکوییت خورد...رفت تو اتاقش...چمدونش هنوز باز نشده بود...فکر کرد از استودیو برمیگردم بازش میکنم...بین لباسهاش گشت.پیراهن مشکی که دور استین و یقه اش خط سفید داشت و پوشید...شلوار مشکی تنگی هم پاش کرد...کفش مشکی ورنی براقش رو هم پاش کرد ...موهاش و با کرم مو برق انداخت و کمی بهش حالت داد...یادش افتاد مسواک نزده...دورباره پیراهنش و در اورد و این کار رو هم انجام داد و باز اون و پوشید!کیف پول چرمش و با سوییچ و گوشی ای فونش رو گرفت تو دستش و رفت به سمت در...اما یهو یه چیزی یادش افتاد!!! می گل!!!از دیشب بیرون نیومده؟؟؟چیزی خورده؟؟؟نکنه رفته باشه!...نگاهی به ساعت رولکس بند فلزیش انداخت!ساعت 8 بود...چند قدم به سمت اتاق برداشت...اما پشیمون شد..کی تا حالا سراغ دختری رفته بود که بار دومش باشه؟؟؟دوباره برگشت و قبل از اینکه دوباره به سرش بزنه بره و ازش خبری بگیره از خونه زد بیرون. -به من چه...من خواستم کمکش کنم...نخواسته باشه و رفته باشه لیاقتش همون بوده...اگر هست که هست دیگه!!!بیسکوییتم که رو اپن موند...میاد بر میداره میخوره...نکنه روش نشه گرسنه بمونه؟ضعف نکنه؟...اه...به من چه اصلا؟؟رسیده بود به پارکینگ با اینکه برج امکان این و داشت که ماشین بره پشت در خونه اما ترجیح میداد این کار و نکنه....فکر میکرد اینطوری گاهی 4 تا همسایه رو میبینم میفهمم دورو برم کیا زندگی میکنن....سوار BMWکروکش شد و به سمت در رفت...وقتی رسید به در روی برگه برای ترگل یادداشت نوشت و تاکید کرد مدارک تحصیلی و لباسهاو کتابهای می گل و بیاره...شماره و ادرس سامان و داد و نوشت 2 بعد از ظهر اونجا باشه...به سامان اعتماد نداشت..اون گیج تر از این حرفها بود که به ترگل زنگ بزنه...برگه رو داد به مش قاسم و گفت یه خانومی میاد و باید این برگه رو به دست اون برسونه! -چشم آقا خیالتون راحت! نیش گازی به ماشین داد و باز انگار چیزی یادش افتاده باشه بلند مش قاسم و که به سمت دکه نگهبانی میرفت صدا زد. -بله آقا؟ -من یه مهمون خونم دارم...اگر خواست بره به من خبر بده...تونستی نگهش دار تا خودم و برسونم.. -چشم آقا اطاعت امر! وقتی ماشینش دور شد مش قاسم زیر لب گفت:آخر شر این کارها گردنت و میگیره پسر... بعد بین انگشت شصت و اشاره اش و گاز گرفت و گفت:استغفرالله خدا نکنه..به ما که آزاری نداشته..خدا کنه توبه کنه و درست بشه!!!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#3
صدای در که اومد می گل که تمام شب و راه رفته بود و از پنجره اتاقش بیرون و نگاه کرده بود و گریه کرده بود توجهش جلب شد!اومد پشت در و گوشش چسبوند به در وقتی دید صدایی نمیاد...آروم در و باز کرد..هر چه باد آباد...یا بود یا نبود دیگه..بالاخره چی؟؟؟اگر قرار بود با هم زندگی کنن پس باید با این شرایط کنار می اومد...از گرسنگی دلش مالش میرفت...از دیروز صبح هیچی نخورده بود...شهروزم که انگار نه انگار....اومد بیرون انگار کسی تو خونه نبود!هنوز مانتو روسریش تنش بود...وقتی خودش و تو اینه قدی تو راهرو دید تعجب کرد که چرا لباسهاش و در نیاورده اما بعد خودش و قانع کرد که طبیعیه....هنوز شرایط و امن نمیبینه...کمی دور خونه گشت..یه راست رفت سراغ آشپزخونه...بیسکوییتی که رو اپن بود و دید....لیوان نسکافه نیم خورده هم کنارش بود....فکر کرد ظاهرا منم باید همین و بخورم....دکمه کتری و فشرد..کمی دنبال لیوان گشت اما بعد از گشتن چند تا کابینت چشمش افتاد به لیوانهایی که روی استند رو کابینت بود یکی از همونها رو برداشت و اب جوشیده رو ریخت توش نسکافه و شیر همون کنار کتری بود اونهارو هم اضافه کرد و با همون بیسکوییت روی اپن خورد....با خودش گفت:خوشمزه است...حتی اگه نباید میخوردمش و قراره داد و بیداد تحمل کنم ارزشش و داره!گشنگی 1 روزه اش و با خودن 3-4 تا بیسکوییت و یه لیوان نسکافه شیرین رفع کرد....بعد لیوانش و شست و گذاشت تو جا ظرفی..خواست برای شهروزم بشوره...اما پشیمون شد...به من چه...کارگر که نگرفته!!! تصمیم گرفت گشتی تو خونه بزنه...همه جارو سرک کشید...رو پیانو سفید وسط خونه با احتیاط دست کشید...از صداش خوشش اومد...سیمهای گیتار و دونه دونه صداش و در اورد...براش جالب بود..یک بار دیگه این کارو تکرار کرد...اما بعد بی خیال شد...میدونست از کوک در میره...این و از یکی از دوستهاش شنیده بود! گیتار برقی کنارش و دست زد..اما از صداش هم ترسید هم خوشش نیومد..بی خیالش شد......ویالونی که به دیوار بود و نگاه کرد..اما ترسید برش داره...احتمال افتادنش بود...پس به همون نگاه کردنش راضی شد.یه جاز کوچیک هم اونطرف تر بود...روی یکی از طبلهاش یه ضربه زد...با شنیدن صداش لبخند زد...جالب بود...به جای خونه اومده بود فروشگاه الات موسیقی!قبلا وصف این خونه رو زیاد از ترگل شنیده بود...میدونست ترگل یه روز سوگلی این خونه بوده! رفت و ولو شد رو یکی از کاناپه های نرم تو خونه...روبروش یه عکس بود..عکس بزرگ شهروز رو دیوار....به صورت جذاب و مردونه اش و هیکل قشنگش نگاهی انداخت و گفت:ترگل حق داشت از این بشر این قدر تعریف کنه...اما فقط قیافه داره اخلاق صفر....کاش میشد با عکسش ازدواج کرد...به این فکرش بلند خندید...و بعد به خاطر این خنده قطره ای اشک ریخت.....چقدر یه ادم باید بی کس و تنها باشه که فردای روزی که فروخته شده بخنده!...بعد فکر کرد...خنده تلخ من از گزیه غم انگیز تر است...کارم از گریه گذشته است به آن میخندم....لبخند تلخی رو لباش نشست اما با شنیدن صدای در هول شد..اول روسریش و رو سرش درست کرد و اومد بره تو اتاقش اما کار از کار گذشته بود..... ------------------ رادیو داشت اخبار پخش میکرد و مش قاسم محو صحبتهای گوینده بود....با اینکه تو نگهبانی تلوزیون داشت اما طبق عادت قدیمیش رادیو رو ترجیح میداد...صدای زنگ تلفن که بلند شد غر غری کرد و گوشی و برداشت -بله؟ -سلام مش قاسم...شرمنده ..امروز زیادی خورده فرمایش داشتم! کلا مش قاسم و خانومش از معدود کسایی بودن که شهروز با احترام باهاشون برخورد میکرد! -این چه حرفیه آقا..... جانم؟؟؟به گوشم! -مش قاسم .حیدر بیدار شد بفرستش خرید کنه...یخچال و پر کن! -چشم آقا... -راستی...خودش نره بالا...بی بی رو بفرست!کسی تو خونست! -به روی چشم!!! -خدا نگهدار -خدا حافظت پسرم! گوشی و گذاشت و باز متوجه رادیو شد..اما اخبار تموم شده بود!باز غر زد! معمولا شبها از حدود 10-11 حیدر پسر مش قاسم نگهبانی میداد تا اذان صبح از اون به بعدم مش قاسم نگهبانی میداد..حیدر میخوابید و بعد از اینکه بیدار میشد به کارهای اهالی ساختمون میرسید! همه اهالی هم پول گذاشته بودن و یه 206 براشن خریده بودن تا هم وسیله ای باشه برای رفتن به خونه اقوام نداشته اشون...هم برای کارهای برج و خرید راحت باشن! هنوز چند دقیقه ای از تماس شهروز نگذشته بود که حیدر به شیشه نگهبانی کوبید و با دست به باباش سلام کرد! مش قاسم پنجره رو باز کرد و گفت:چقدر زود بیدار شدی بابا!! -خوابم نمیبرد..از دست این مامان....حتما باید جارو بکشه...نمیبینه من خوابم... -بسه بابا غر نزن...احتمالا باید بره خونه اقا شهروز و تمیز کنه...که داره اول خونه خودمون و میروبه....بی خبر از سفر برشته...باید بری براش خریدم بکنی.....! -بعد از ظهر برم؟ -نه بابا...میاد یهو یه چیزی میگه...برو اول خرید کن بعد به کارای خودت برس! 1 ساعت بعد حیدر با کلی خرید برگشت...قبل از اینکه بره تو پارکینگ باباش از توی نگهبانی بهش گفت:خودت نبر بالا...بده بی بی بره...انگار کسی تو خونشه....تاکید کرده کسی تو خونه نره به غیر بی بی! با دست علامت داد که فهمیدم و رفت تو پارکینگ.... ------------------------------ در خونه رو باز کرد... -بی بی؟!بی بی؟! -بله مادر؟ -خریدهای اقا شهروز و کردم بابا گفت شما باید ببریش بالا... -دستت درد نکنه...تا بالا بیا ببریمشون..بعد تو برو! بعد از اینکه خریدهارو از اسانسور خارج کردن حیدر رفت و بی بی طبق عادت با کلید خودش در و باز کرد! وقتی می گل و با مانتو روسری وسط اتاق دید با تعجب و ترس و کمی شرمندگی گفت:وای ببخشید...یادم نبود کسی تو خونه است! می گل لبخندی زد و با رضایت اینکه این شهروز نیست که برگشته گفت:خواهش میکنم..این چه حرفیه..؟ حتی نمیتونست حدس بزنه این زن کیه..فکر کرد شاید مادر شهروزه...ما فقط شاید!وقتی دید پیرزن بیچاره داره خریدهارو با زحمت میزاره تو خونه!رفت جلو گفت:بزارید کمکتون کنم. -نه مادر...خودم میارم..شما برو بشین! اما می گل مسرانه و با اصرار چند تا کیسه رو برداشت و اورد تو آشپزخونه و به حرفهای بی بی که میگفت:اقا شهروز بفهمه ناراحت میشه...این وظیفه منه! توجهی نکرد. -برای چی ناراحت بشه؟دارم کمک میکنم! حالا دیگه همه کیسه ها رو اورده بودن تو!وقتی میگل اخرین کیسه رو گذاشت زمین برگشت و به بی بی که خیره نگاهش میکرد نگاه کرد و لبخند زد! بی بی سری تکون داد و با خودش گفت:استغفرالله....لا الله الا الله. بعد مشغول چیدن وسایل تو کابینتها و یخچال شد! -ببخشید نمیتونم کمک کنم...جای چیزی و بلد نیستم! -خواهش میکنم دخترم.... -شما مادر اقا شهروزید؟ -خدا نکنه..اگر من مادرش بودم که.... یهو حرفش و خورد...می گل فهمید اون هم مثل خیلیای دیگه از شهروز حساب میبره....میدونست دلیل سکوتش اینه که به گوش شهروز نرسه پشتش چیا گفته..... -اما شما خیلی مثل مامانها میمونید..مهربونید! -خب چون مامان هستم...اما مامان اقا نیستم! لیوان و بشقاب صبحانه شهروز و از جلوی می گل برداشت و گذاشت تو ظرفشویی , یه دستمال نم دار کرد و رفت تا گردگیری کنه! می گل هم از روی صندلی بلند شد و دنبالش رفت...با فاصله ازش ایستاد و گفت:کاش مامان من بودید.این ارزو رو از ته دل کرد...واقعا حس میکرد به مادر نیاز داره به یه همدم..یه همراه! -اگر تو دختر من بودی و اینجا پیدات میکردم پوست به سرت نمیزاشتم! اما زود از این حرفش پشیمون شد و مشغول کارش شد و سعی کرد چیزی دیگه ای نگه! خیره به دستهای چروکش که دستمال و روی هر جا میکشید و ماهرانه تمیزشون میکرد گفت:چرا شما زحمت میکشید؟بدید من خودم تمیز میکنم... بدون اینکه نگاهش کنه گفت:نه عزیزم..شما به کار خودت برس.... از همونجا که ایستاده بود کمی دیگه نگاهش کرد و گفت:شما هر روز میاید اینجا؟ -نه مادر..هر قت آقا بگه میام... -با اینکه دلم میخواد بگم دیگه نیاید خودم خونه رو تمیز میکنم اما نمیگم..اینطوری حد اقل چند روز یه بار یه هم صحبت دارم. بی بی که از این حرفش تعجب کرده بود گفت:تو عروسشی؟ می گل با تعجبی بیشتر از بی بی گفت:مگه پسر بزرگ داره؟ -کی؟ -اقا شهروز؟ بی بی خندید و گفت:نه مادر...منظورم اینه که خانومشی؟ -آهااا..نه بابا....مهمونشم! بی بی باز اخمهاش رفت تو هم و در سکوت کارش و انجام داد....بعد از 2 ساعت کارش کاملا تموم شد...می گل نذاشت اتاقش و مرتب کنه....بقیه اتاقها هم به هم ریخته نبود...یشتر وقتش و غذا پختن گرفت و بعدم به می گل تاکید کرد ساعت 1 زیر غذا رو خاموش کنه و رفت. با اینکه می گل غذا درست کردن و خوب بلد بود اما مانع بی بی نشد...احساس میکرد امنیت داره وقتی اون هست! با رفتن بی بی باز تنها شد و هزار فکر و خیال به سرش اومد...به سرش زد به ترگل زنگ بزنه اما پشیمون شد....اون وقتها که پیش هم بودن چه خیری بهش رسونده بود که حالا بهش زنگ بزنه؟بی خبر از اینکه همون موقع خواهر نازنینش داره از نگهبانی نوشته ی شهروز و میگیره و لباسها و کتابهاش و تحویل میده ...و به ذوق به دست اوردن یه ماشین به سمت دفتر سامان میره! ساعت یک و نیم بود که بالاخره ترگل نوبتش شد تا بره تو دفتر...وقتی رفت تو بدون سلام گفت:این شهروز مارو گیر اورده ها....خب تو که زنگ زدی همینایی که این تو این یادداشت نوشته گفتی...خب میگفتی من دیگه نرم تا خونه...چرا اذیت میکنه؟؟؟دیروز میگه بیا مدارک و بده نگهبانی بعد به تو میگه زنگ بزنی.... -اوووووووووووو....چته یه ریز حرف میزنی؟؟؟تو یه سره تو خیابونها ولی...این یه روزم روش! ترگل کمی رو صندلی جابجا شد و گفت:مدارک و اوردم... و مدارک و گذاشت رو میز....بعد ادامه داد:حالا چک! -اول وکالت نامه! -اون و که باید بریم محضر -نخیر لازم نیست...همینجا تنظیم میکنی یه وکالت به من میدی خودم میبرمش محضر.... چنان با اطمینان حرف میزد که اگر قاضی هم جلوش نشسته بود باور میکرد این کار شدنیه...کاغذی رو که از قبل چیزهایی روش نوشته بود گذاشت جلوی ترگل...اون هم نگاهی بهش انداخت و همون چیزی بود که شهروز خواسته بود..حضانت می گل در ازای یه ماشین 206 در حالی که بعدا ترگل نمیتونه هیچ ادعایی داشته باشه...با رضایت کامل امضا کرد و سامان کپی شناسنامه و کارت ملیشم برای خالی نبودن عریضه گرفت و گفت میتونه بره! -پس چک؟ -برو ماشین و بگیر میام چک میدم... -الان بده خب. -چقدر بنویسم..؟؟ -نمیدونم؟ماشین چنده؟ -من از کجا بدونم؟مگه من بنگاه دارم؟ -اگر زدی زیرش چی؟ -تو با شهروز طرفی...تا حالا شده حرفی بزنه بعد بزنه زیرش؟ -نکنه زنگ بزنم بپیچونیم؟ سامان از جاش بلند شد . در ورودی و نشونش داد و گفت:ماشین پیدا کردی زنگ بزن! این یعنی هری!!! از در که بیرون رفت سامان شماره شهروز و گرفت! -بله؟ -سلام..این اورد! -کی چی اورد؟ -همین دختره دیگه!!! "صبر کن...صبر کن"این جمله رو با یه سوم شخص بود -چی میگی تو؟ -استودیویی؟ -کری؟؟؟صدارو نمیشنیدی؟ -بابا این دختره مدارک خواهرش و اورد داد...این برگه رو امضا کرد قرار شد ماشین گرفت زنگ بزنه برم چک بدم! -دختره؟؟؟؟...هاااااااااااا... ..می گل!(کلمه اخر و زمزمه کرد!) -نه بابا ترگل... -میدونم..میدونم....باشه نیم ساعت دیگه راه میافتم میام ازت میگیرم..مدارکش تکمیله؟؟؟ -چمیدونم والله....شناسنامه و کارت ملی....و مدارک دبیرستانش و...همیناس... -خیلی خب...میام ازت میگیرم....هستی که؟ -آره فعلا هستم! 1 ساعت بعد ماشین شهروز جلوی دفتر سامان پارک کرد...با همون وقار همیشگی...در حالی که خیلی صاف و محکم قدم برمیداشت اومد تو! منشی-سلام اقای ملک! -تشریف دارن؟ منشی-بله بفرمایید! بدون اینکه در بزنه در و باز کرد و رفت تو...سامان که داشت با تلفن حرف میزد یهو از جا پرید..با پشت خط خداحافظی کرد و گفت:یه در بزن حد اقل...یا یه کم این پا اون پا کن این مثلا منشی گیج من یه ندا به من بده! -مدارک کو؟ ایناهاش...و یه پوشه رو به سمتش گرفت! شهروز پوشه رو گرفت و سر سری نگاهی کرد..مدارک دبیرستانش بود....باید به زودی برای ثبت نامش اقدام میکرد..همینطوری هم دیر شده بود... سرش و بلند کرد و از سامان تشکر کرد..اما قبل از اینکه از جاش بلند بشه سامان گفت:جدی تصمیمت و گرفتی؟؟عواقبش زیاده ها!!! -خدانگهدار....بهت زنگ میزنم.. دستی به نشونه خدا حافظی تکون داد و از در بیرون رفت!وتا رسید به خونه مش قاسم جلوی ماشین و قبل از اینکه وارد پارکینگ بشه گرفت و گفت یه خانومی یه چمدون اورده..! -بله بله...اگر زحمتی نیست بیارش بالا..ممنون میشم! -خواهش میکنم اقا...چشم...میگم حیدر بیارتش... ساعت 3 بعد از ظهر بود...بوی لوبیا پلو خونه رو برداشته بود..چقدر دلش هوای غذای وطنی کرده بود..رفت سمت آشپزخونه...زیر گاز خاموش بود..اما قابلمه هنوز گرم بود..خبر از می گل نبود!ترجیح میداد سراغی هم ازش نگیره...اما برای یه لحظه شک کرد..نکنه رفته باشه...صبحم ندیدمش...با این فکر به سمت اتاقش رفت که در زدن...در و باز کرد..حیدر بود با یه چمدون...با یه مرسی خشک و خالی چمدون و گرفت و اومد تو..این بهترین بهانه بود برای زدن در اتاقش! در زد...می گل بلافاصله جواب داد..استرس تمام وجودش و گرفته بود... شهروز بدون اینکه نشون بده نگران بودن یا نبودنش بوده گفت:ترگل لباسها و کتابهات و اورده...بیا بر دار ببر! حتی به خودش زحمت نداد چمدون و از کنار در جابجا کنه!می گل باز روسری و مانتوش و که هنوزم از تنش در نیاورده بود مرتب کرد...با اینکه حجاب نداشت اما از اینکه جلوی شهروز بی حجاب بیاد میترسید...به هر حال از تعریفهای خواهرش خوب میدنست پسر دختر بازیه...درسته همیشه ترگل میگفت هیز و دله نیست...اما به هر حال....با همین فکرها یه لحظه خودش و وسط اتاق دید....صدای قاشق چنگال از تو آشپزخونه میومد..پس تو آشپزخونه بود و داشت غذا میخورد!چقدر دلش میخواست میپرسید تکلیفش چی شد؟؟؟با اینکه دلش نمیخواست با ترگل زندگی کنه اما ته دلش دوست داشت ترگل زده باشه زیر همه چیز...اینطوری حداقل فکر میکرد برای یکی تو این دنیا مهمه!نمیدونست برای همین شهروز از همه مهمتره! کمی چشم چرخوند و چمدون و کنار در دید!..رفت سمتش و بلندش کرد...میدونست همه وزنش مال کتابهاشه....لباسی نداشت که براش فرستاده باشه!کلا ترگل بیشتر به سر و وضع خودش میرسید تا می گل! چمدون کشید تو اتاق و بازش کرد...با دیدن وسایل توش باز اشک تو چشمهاش نشست...کاش پدر مادرش درست زندگی میکردن...تا اونها هم بتونن یه زندگی عادی داشته باشن!کاش پدرش معتاد نمیشد...کاش مادرش ازش نمیخواست که معتاد بشه...به افکار مادرش با تلخی خندید!با همه سن کمش تو ذهنش مونده بود که مادرش عقیده داشت کشیدن تریاک کلاس داره!و اون با خودش فکر میکرد اگر کلاس داره چرا میگن معتادها ادمهای بدین؟کاش حد اقل پدرش وقتی کشید واقعا با کلاس میکشید و زندگی رو به نکبت نمیکشید..کاش دوستهاش و خونه نمیاورد که مامانش عاشق یکیشون بشه....کاش طلاق نمیگرفتن...که یه روز خبر بیارن باباش گوشه خیابون مرده....که هر روز مامانش با یه عموی جدید بیاد خونه....که یه روز با یه عمو بره و دیگه نیاد خونه!بعد بیان بگن همون عموها مامانش و تیکه تیکه کردن!که تر گل بشه دنباله رو مامانش....که بخواد ثابت کنه مامانشون بی کلاس بود...این کار کلاس خودش و داره...باید بلد باشی با کی بپری!که حالا اون با همه عشقی که به درس خوندن و با سواد شدن و مهندس شدن داره تو خونه یه مردی باشه از قماش همون عموها! با خودش فکر کرد..خدایی شهروز از قماش اونها نیست...کلاس داره..اونها کجا و این کجا؟اما زود به خودش نهیب زد... -هووووش...می گل خانوم..کلاس کلاس نکناااا!!!همشون سر و ته یه کرباسن...بخوای مثل مامانت و تر گل دم از کلاس بزنی فردا شب تو اتاق خوابشی! کتابهاش و در اورد و چید تو یه طبقه از طبقات کمد دیواری اتاقش....هر چند که بیشترش کتابهای درسی سال پیشش بود...اما چون تکلیف خودش و برای مدرسه رفتن نمیدونست....تصمیم گرفت نگهشون داره بلکه مرور کنه...این بهتر از عاطل و باطل گشتن بود! غذاش که تموم شد گوشی و برداشت و شماره حمید و گرفت...بعد از 7-8 تا بوق یه صدای گرفته جواب داد! -بله؟ -زهر مار باز کجایی؟؟؟بعد مامانت میگه تو پسرم از راه به در کردی....الان که تو خونه من نیستی!! -جایی نیستم! -تو بیجا کردی که گفتی...مامانت کجاس؟ -نمیدونم... -خونه نیستی مگه؟ -نه...ولی صبح داشتم از خونه میومدم بیرون رفته بود...فکر کنم اداره باشه! -بعدش میره مدرسه؟ -نه...دوشبه ها و چهارشنبه ها مدرسه است!میخوای بگم بهت زنگ بزنه کارش داری؟ -لازم نکرده خودم بلدم بهش زنگ بزنم..چیزی بهش نگو که کارش داشتم. ..این و گفت و بدون خدا حافظی قطع کرد! با خودش فکر کرد پس فردا میرم مدرسه..تو عمل انجام شده قرار بگیره بهتر از تلفنی حرف زدنه!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#4
-می گل...می گل!!! می گل در و باز کرد و اومد بیرون....بله؟ -حاضر شو بریم مدرسه! -کودوم مدرسه؟ میدونست شهروز سوالی جواب نمیده...اما از اینکه 2 روز از اتاقش بیرون نیومده بود و شهروزم ازش خبری نگرفته بود خییلیی شاکی بود...با خودش فکر کرد..برده اش که نیستم...مرتیکه نمیاد یه کلمه بگه زنده ای یا مرده؟ شهروز برگشت و چپ چپ نگاهش کرد . گفت:کاری که میگم و بکن! با مدرسه نمیشد شوخی کرد...از اینکه یه دفعه بگه اصلا نمیخواد بری مدرسه ترسید...با حرص در و بست و مانتو شال ساده ای تنش کرد! وقتی رفت بیرون شهروز داشت با تلفن حرف میزد چشمش که به می گل افتاد..با دست اشاره کرد دنبالش بره و خودش رفت بیرون...می گل کفشهاش و که بر عکس شهروز که همیشه کفشش و تو اتاقش میپوشید جلوی در در اورده بود پوشید و دنبالش راه افتاد...با اسانسور رفتن پایین...به ماشین که رسیدن یه لحظه می گل فک کرد بره عقب بشینه اما خیلی زود پشیمون شد..این کار علاوه بر اینکه شخصیت اون و خورد میکرد و عصبانیش میکرد بچه گانه بود و بی ادبی خودش رو هم نشون میداد...برای همین خیلی مودبانه رفت و نشست کنار شهروز....سوار ماشین با کلاس شدنم عالمی داشت!!! شهروز همچنان داشت با تلفن حرف میزد..ظاهرا طرف خیلی هم خودمنی بود...چون گاهی شهروز با حرفهاش لبخند میزد و در کمال ناباوری از طرف می گل ,طرف رو عزیزم خطابش میکرد! چند دقیقه نگذشته بود که جلوی در یه مجتمع آموزشی بزرگ پیاده شدن....می گل سر از پا نمیشناخت...برای اون تو دنیا درس خوندن از هر چیزی مهمتر بود....هر دو در که بسته شد شهروز گوشیش و قطع کرد و در حالی که مدارک تحصیلی می گل تو دستش بود جلو جلو حرکت کرد..می گل هم پشتت راه افتاد..تو راهرو و پشت دفتر که رسیدن شهروز رو به می گل گفت:وایسا همین جا.! تقه ای به در زد و بدون منتظر اجازه موندن رفت تو -سلام خاله! خانومی که مانتو گشاد و مقنعه بلندی سرش بود سرش و اورد بالا..با دیدن شهروز در حینی که تعجب کرده بود گفت:فقط مونده بود پات به مدرسه من باز بشه!!اینجا چیکار داری؟ -اومدم ثبت نام! پرونده رو گذاشت رو میز.. -ثبت نام کی؟ -این پرونده اشه! خانوم موحد که در واقع خاله شهروز میشد از روی کنجکاوی پرونده رو باز کرد..نمره ها 20..انضباط بیست..دانش اموزی که باید تو مقطع دوم دبیرستان ثبت نام میشد! -پدر مادرش چرا نیومدن؟ -پدر مادر نداره! -با کی زندگی میکنه؟ این جمله اش خیلی خصمانه و مغرضانه بود! شهروز که از جواب دادن بدش میومد دستی تو موهاش کشید و ولو شد روی یکی از مبلهای تو اتاق و نفسش و با صدا بیرون داد...نباید با خاله اش کل کل میکرد...اگر اینجا نمیتونست ثبت نامش کنه جای دیگه کارش سخت تر بود! -چقدر سوال میپرسی خاله...با هر کی..مهم اینه که میخواد درس بخونه! -قربونت سرنوشت و اینده 250 تا دختر دست منه..نمیتونم یدونه نخاله بیارم بینشون گند بزنه به اسم و رسم مدرسه! شهروز نگاهی به در کرد...یه لحظه از اینکه می گل چیزی بشنوه دلش شور زد..اروم طوری که به خاله اش بفهمونه باید اروم حرف بزنه گفت:قول میدم از خیلی از دخترهایی که با پدر مادرشون اومدن ثبت نام کردن پاک تر باشه...اونها این و از راه به در نکنن این کاری نمیکنه! -اگر اینقدر پاکه پیش تو چیکار میکنه؟ -ببین خاله اگر دوست داری یه نفر و از فساد و فلاکت نجات بدی ثبت نامش کن..من قول میدم پاک تر از اون چیزیه که فکر میکنی! -وقت ثبت نام گذشته! این و برای اینکه از سر خودش باز کنه گفت...اما شهروز با حرص از جاش بلند شد و گفت:باشه...اما از همین لحظه تا اخر عمرش هر گناهی کرد که عاملش بی سوادی و طرد شدن از جامعه بود پای شما نوشته میشه! این بهترین سلاح بود...ترسوندنش از گناه ! -باید ازش امتحان ورودی بگیرم! -خب بگیر...هر کاری دوست داری بکن...اما ثبت نامش کن..من قول میدم پشیمون نشی! -بگو بیاد تو! شهروز در و باز کرد و به می گل که روبرو در ایستاده بود گفت:بیا تو! می گل همونطور که سرش پایین بود وارد شد! -سلام خانوم موحد کاملا شوکه شد..انتظار دیدن یه دختر با همون تیپهای عجق وجق و داشت..اما با یه دختر کاملا ساده روبرو شد -سلام...سرت و بگیر بالا ببینم! وقتی زیبایی صورتش و دید نگاه معنی داری به شهروز انداخت..اما شهروز قبل از اینکه خاله اش حرفی بزنه برای اینکه شخصیت و غرورش لکه دار نشه گفت:من میرم...کارش تموم شد براش آژانس بگیرید بفرستیدش خونه! حتی می گل رو هم مخاطب قرار نداد... -چند وقته باهاش دوستی؟ می گل که هنوز تو فکر این بود که چقدر مغروره که حاضر نشد مخاطب قرارش بده و از طرفی انتظار هر سوالی و داشت غیر از این با گیجی گفت:با کی؟ -شهروز!!! -من...من....من با ایشون دوست نیستم! -پس چی؟ می گل جوابی نداشت...چی باید میگفت؟میگفت شهروز من و خریده..وقتی خانم موحد دید می گل مستاصل نگاهش میکنه بی خیال شد و تصمیم گرفت ته و توش و از زیر زبون علی بکشه بیرون! -با اینکه مهلت ثبت نام تموم شده اما ازت ازمون میگیرم...اگر عالی بشی ثبت نامت میکنم..کاری به نمره قبولی ندارم..چون ظرفیتمون تکمیله.... از منتی که سرش گذاشت خوشش نیومد...مدرسه خودشون 100%از رفتنش کلی ناراحت بوده....اما چاره ای نداشت... -باشه...قبوله! بردنش تو یه اتاق و برگه های سوالات و گذاشتن جلوش...مسلما نمره عالی می اورد...غیر از این تعجب داشت! وقتی آزمونش و صحیح کردن خیلی تعجب کردن..همون موقع فهمیدن این میتونه یه نابغه باشه...خانوم موحد بدون اینکه حرفی از دلیل ثبت نام و موقعیتش به بقیه بزنه اون و ثبت نام کرد و ازش خواست تا هیچ وقت هیچ کس چیزی در این مورد ندونه...مخصوصا بچه های مدرسه!

اون روز طبق قرار خانوم موحد براش اژانس گرفت و فرستادش خونه....قرار شد هفته دیگه برای گرفتن لباس فرمش بره مدرسه...از خوشحالی سر از پا نمیشناخت!حتی نفهمید چطور رسیده خونه...اسم این مدرسه رو زیاد شنیده بود....میدونست هزینه اش سنگینه...اما به اون ربطی نداشت...خود شهروز برده بودتش اونجا..اون به یه مدرسه دولتی در پیت هم راضی بود! وقتی رسید به برج یادش افتاد کلید نداره.....باید چیکار میکرد؟سرش و بلند کرد و به طبقه اخر یعنی پنت هاوس همونجایی که فقط چند روز بود شده بود خونه اش نگاه کرد...فکر کرد شاید شهروز خونه باشه...رفت جلو نگاهی به دکمه هایی که رو یه صفحه بود و ظاهرا نقش زنگ رو بازی میکرد نگاه کرد...باید چیکار میکرد؟ تو فکر بود که گرمی نگاهی توجهش و جلب کرد!به سمتش برگشت..حیدر بود که محو صورت ساده و جذابش شده بود! با تغیر و اخم گفت:چیه؟نگاه میکنی؟ پسر کمی خودش و جمع و جور کرد و گفت:با کی کار دارید؟ -با....با...با آقا شهروز....کلید ندارم..زنگ و بلد نیستم... حیدر عصبانی شد...چند تا نفس عمیق کشید و گفت:حیف تو نیست؟بیخیال شو..برو خونتون... -یعنی چی آقا؟ -یعنی چی نداره....نمیخواد بری پیشش...تو حیفی! بعد یهو مکث کرد و پرسید:کلید و داده بدم به تو؟ بعد با عصبانیت رفت سمت نگهبانی و زیر لب گفت:لعنتی! کارت خونه رو اورد و با حرص گرفت جلو می گل! می گل هم با حرص از دستش کشید و رفت سمت اسانسور...مرتیکه یه وری...فکر کرده کیه چشم در اومده!ولی بعد با خودش فکر کرد...خدایی نگاهش بد نبود...بیچاره ...!!! تا اول مهر اتفاق خاصی نیافتاد....همچنان می گل مثل یه سایه بود تو خونه....شهروز حتی ازش نمیپرسید غذا خورده یا نه؟زنده است یا نه..گاهی می گل فکر میکرد شاید یادش رفته من تو خونه ام!تو این چند وقت بی بی 2 بار اومده بود خونه رو تمیز کرده بود...می گل با اینکه میتونست اما اینکار و نمیکرد با خودش گفته بود به من چه؟اتاق خودم و تمیز میکنم بسه..کارگر که نیاورده!رفته بود فرمش و خودش گرفته بود..اینقدر باهوش بود که با یه بار راه مدرسه رو یاد گرفته باشه..میدونست هزینه های این فرم و ثبت نام و...همه پای شهروزه و همه پرداخت شده یا بالاخره میشه...پس ترجیح میداد در این مورد هم با شهروز هم کلام نشه...مبادا اون فکر کنه می گل دنبال پولشه! مدرسه زودتر از روال معمول شروع شد...از اون سال حسابی باید درس میخوند برای کنکور..و مدرسه اشون هم چون جزو مدارس نمونه بود کلاسهارو زودتر شروع کرده بودن....روزی که رفته بود فرم گرفته بود برنامه هم بهشون داد بودن....اواسط شهریور بود صبح با ذوق و شوق بلند شد...چند روز قبل شهروز کتابهاش و گرفته بود و گذاشته بود رو میز...کلا همدیگه رو نمیدیدن.....می گل هم این رویه رو دوست داشت...بهتر میدید از هم دور باشن تا به هم نزدیک بشن...میدونست کارش زیاده..گهگاه تا نیمه های شب بیرون بود....وقتی هم خونه بود میشنید که یا داره پیانو میزنه یا گیتار یا ویالون.....البته وقتی در اتاق می گل بسته بود صدا زیاد تو اتاق نمیومد..اما می گل از صدای ساز خوشش میومد..این جور موقع ها لای در و باز میذاشت... ...میدونست یه حموم تو راهرو هستش...یه حموم تو اتاق شهروز یه حموم هم تو هال...اول رفت تو حموم توی راهرو که همیشه ازش استفاده میکرد دوش گرفت...امیدوار بود شهروز بیدار نشه و بیرون نیاد...که خوشبختانه همونطور هم شد!موهاش و بست و لباسهاش و تنش کرد...کیف کوله ای که باز هم شهروز بدون نظر اون خریده بود و دستش گرفت و خودکار و دفتر و طبق برنامه کتابهاش و گذاشت تو کیفش و رفت بیرون...کفش های قدیمیش که خیلی هم کهنه نبودن و پاش کرد...در و باز کرد اما صدای شهروز میخ کوبش کرد...برگشت سمت صدا! -داری میری؟ کمی رو نوک پنجه ایستاد..ای بابا این خونه چرا اینقدر بزرگه...این کجاس که نمیبینتش؟ دستش و اورد بالا و تکون داد..من اینجام!!رو یکی از مبلهای ته سالن خوابیده بود. -خب چرا اونجا خوابیدی؟ادم میترسه! شهروز که میدونست دیده نمیشه لبخند زد...اما بذون اینکه اجازه بده لبخندش رو لحنش تاثیر بزاره گفت:این وقت صبح تنها میری..مراقب باش! می گل بدون اینکه جواب بده رفت بیرون و در و بست..بعد دهنش و کج کرد و ادای شهروز و در اورد!تنها میری مواظب باش! خودش 2 هفته است نمیگه این تو اون اتاق زنده است یا مرده! می گل که در و بست شهروز از جاش پرید...تمام این مدت منتظر همین لحظه بود مبایلش و برداشت شماره کیانارو گرفت. -بله؟ -خواب بودی؟ -تویی؟اره...ساعت 7 شهروز! -پاش و بیا بقیه خوابت و اینجا بکن! -چی شد؟تنها شدی؟ -منتظرم..بای! بلند شد و چای دم کرد.....با خودش فکر کرد..بدبختیه...ادم تو خونه خودشم نمیتونه راحت باشه!دوش گرفت و از فرق سر تا نوک پاش رو عطر زد! یک ساعت بعد وقتی زنگ خونه شهروز به صدا در اومد می گل سر کلاس منتظر معلم نشسته بود! -تازه اومدید این محل؟ لبخندی به روی دختری که نمیشناخت زد و گفت:بله! -کودوم مدرسه بودی؟ -ما شهرستان بودیم! دروغ گفت..برای اینکه بعدش میخواست بپرسه کجاس و اون چی باید میگفت یا اگر مدرسه رو میشناخت چی؟؟؟خیلی براش مهم نبود که بدونن کجا زندگی میکرده اما براش مهم بود که 2-3 سال همه با تمسخر بهش نگاه نکنن! با ضربه دستی که محکم رو شونه بغل دستیش خورد توجهش به عقب جلب شد! -دوست جدید پیدا کردی صفا! -تا چشمهای تو در بیاد! چشمهاش و گرد کرد و گفت بگیر داره در میاد! لبخند می گل پررنگ شد .دختری که عقب نشسته بود دستش و اورد جلو گفت من اسمم سما ! -خوشبختم..منم می گلم! -منم گلاره ام! -خوشبختم.... سما-گلاره شرط میبندی؟ گلاره-برای چی؟ سما-میاد یا نمیاد؟ گلاره-نه بابا مثل هر سال علافیم ,براشون تجربه هم نمیشه خب از اول بگن از 23-24 بیاید دیگه! همون موقع خانم ستاری ناظم مدرسه اومد تو..بچه ها استاداتون این هفته رو نمیتونن بیان...از هفته دیگه کلاسهاتون شروع میشه! همه با همهمه بلند شدن و رفتن. گلاره رو به می گل گفت:دیدی گفتم..کار هر سالشونه!مسیرت کودوم وره؟با هم بریم؟ -ما 2-3 تا کوچه بالاتر تو برج...میشینیم! سما-بابا مایه دار..بابا پولدار! همه با هم از در مدرسه اومدن بیرون..هر دو اولین کاری که کردن مبایلهاشون و روشن کردن! سما-تو مبایل نداری؟ اول اومد بگه دارم ولی خونه است اما پشیمون شد ..اگر میگفتن شمارت و بده چی؟ -نه....فعلا ندارم....اینطوری راحت ترم... حالا دیگه همه با هم همراه شده بودن....از هر دری حرف زدن و دوستهاش بهش گفتن کلاس خوبی دارن و دوستهای بهتری....خدا رو شکر میکرد که امسال سال خوبی خواهد داشت....از همکلاسیهاش راضی بود...بر عکس اون چیزی که فکر میکرد که باید از خود راضی باشن..اما نبودن... اول می گل بود که رسید به خونه...از در نگهبانی وارد شد و رفت بالا..دیگه مش قاسم و حیدر میشناختنش....دست کرد تو کیفش و کلیدی رو که شهروز براش درست کرده بود و در اورد و در و باز کرد...همونطور که سرش پایین بود رفت تو اما با صداهایی که اومد سریع سرش و اورد بالا...شهروز در حالی که نیم تنه لختش معلوم بود سرش و اورد بالا .... -تو خونه چیکار میکنی؟ -می گل که اون چیزی که میدید و نمیتونست هضم کنه اب دهنش و قورت داد! -معلمهامون نیومدن! شهروز در حالی که چشم میچرخوند ببینه میتونه چیزی پیدا کنه بپوشه یا نه گفت:برو تو اتاقت! خودشم همین تصمیم و داشت اما چرا پاهاش قفل شد بودن نمیدونست...عزمش و جزم رد و به سمت اتاقش دوید! کیانا –اه میزاشتی پاشم ببینمش این سوگلی رو! -تو هم برو تو اتاق من تا بیام! بعد بلند شد و شلوارکش و پیدا کرد...پوشید و رفت سمت اتاق می گل...اما نیمه های راه باز پشیمون شد..خونه خودش بود برای چی باید برای کسی چیزی و توضیح میداد؟ هنوز مانتو و مقنعه اش تنش بود...دستهاش و با حرص به هم میمالید و تند تند طول اتاق و قدم میزد..احساس میکرد دهنش خشک شده اما از ترس دیدن صحنه های بدتر جرات نمیکرد بره اب بخوره... -احمق بی شعور...این چه کاریه...کثیف...کثافت! به تو چه می گل...خونه خودشه...دلش میخواد تو که اخلاقش و میدونستی...فکر کردی خواهر تو برای چی میومد تو این خونه؟؟؟برای همین کثافت کاریا دیگه!!!تا الان هم صبر کرده و جلو تو کاری نکرده خیلی هنر کرده....امروزم میدونست تو نیستی مهمون دعوت کرده! با این فکر لبخند زد..نا خود اگاه حس کرد باید برای شهروز مهم باشه که تا امروز بهش احترام گذاشته و جلوی اون کاری نکرده...اصلا همین که به خودش نظر نداشته کلی حرف بود! لباسهاش و در اورد و نشست پشت میز تحریر تو اتاقش....به امروزش و دیروزش و فرداهاش فکر کرد....لبخند رضایت بخشی زد...خدارو شکر کرد که امسال رو هم تونست مدرسه بره....برای ترگل ارزوی خوشبختی کرد....ولی باز هم نتونست از پدر مادرش بگذره.. هنوز گلوش خشک بود اما جرات بیرون رفتن نداشت با اینکه دیگه تاریک شده بود و خیلی از وقتی که رسیده بود گذشته بود...نهارم نخورده بود...شهروز هم بعد از رفتن کیانا یعنی در واقع بیرون کردن کیانا خوابیده بود و هنوز بیدار نشده بود....می گل که دیگه حوصله اش سر رفت و گرسنگی و تشنگی هم بهش فشار اورده بود وقتی دید شهروز سراغی ازش نمیگیره رفت بیرون..چراغها همه خاموش بود به غیر از چند تا آباژوری که گوشه کنار خونه روشن بود...با وجود مجسمه های بزرگ فضای ترسناکی درست شده بود..سعی کرد جو نده و نترسه رفت سمت آشپزخونه اما صدای زنگ در از جا پروندش!به سمت در رفت و در و باز کرد...پسری که پشت در بود لبخند پر معنی زد و گفت:چه عجب....چشممون به جمال تو رو شن شد!!می گلی دیگه!!! می گل با تعجب همراه با ترس گفت:بله! پسر دستش و دراز کرد -علی هستم! می گل دستش که به دستگیره بود و برداشت و تو دست دیگه اش قفل کرد و برگشت سمت اتاق شهروز و نگه کرد...نا خودآگاه ترسیده بود. -نترس عزیزم...لولو که نیستم....مطمئن باش با یه دست دادن شهروز ناراحت نمیشه... این و گفت و بدون تعارف اومد تو! -ش...ش...شهروز .. -خوابه میدونم..از اوضاع خونه معلومه!تو همیشه با روسری تو خونه میگردی؟ -مگه چیه؟ علی که داشت به سمت آشپزخونه میرفت برگشت با تعجب و در عین حال همون لبخند معنی دارش نگاهی به می گل انداخت و گفت:چه جالب...مثل خود شهروز سوال و با سوال جواب میدی!!! می گل نگاه عصبانیش و ازش گرفت و با قدمهای تند تری خودش و به آشپزخونه رسوند..گرسنه تر و تشنه تر از اون بود که بخواد بی خیال غذا و اب بشه...با حرص در یخچال و باز کرد از توش چند تا تیکه کالباس در اورد و یه تیکه نون برداشت ...دست برد خیار شور برداره که یکی از پشت دستش و گرفت علی در حالی که سرش کنار گوشش بود گفت:کالباس نخور دهنت بو میگیره!بعد یه ادامس گرفت جلوش و گفت:بیا...این و بخور تا بهت بگم! می گل که هنگ کرده بود سعی کرد به خودش بیاد!با ارنجش به شکم علی که چسبیده بود بهش ضربه ای زد اما علی بدون اینکه ولش کنه فقط کمی شکمش و داد عقب! -تو خیلی خوشگلی...بی خود نیست شهروز قایمت کرده...مارو هم نسق کرده اینجا نیایم!فکر نمیکردم همین امروز تیرم به هدف بخوره خودت در و باز کنی! حرفش که تموم شد قبل از اینکه می گل عکس العملی نشون بده صدای اونطرف اپن جفتشون و پروند! -علی اقا لاس زدنتون تموم شد اجازه بدید منم اظهار نظر کنم! علی صاف ایستاد..با صدایی که ترس توش موج میزد گفت:بیدار شدی؟ -نه هنوز خوابم! در حالی که هنوز ترس داشت اما برای اینکه مثلا شهروز و اروم کنه گفت:پس داشتی خواب میدیدی!!! نگاه عصبانی شهروز از روی علی به روی می گل چرخید -برو تو اتاقت! می گل که بنا به عادت همیشگیش گرسنه که میشد گریه میکرد بغض کرد...و با بغض گفت:گشنمه خب! شهروز احساس کرد اب یخ ریختن روش...فکر کرد این جمله چقدر عاجزانه بیان شد!علی سرش و انداخت پایین و اومد بیرون شهروز که بر خلاف انتظار خودش دلش برای می گل سوخت...اما این احساس رو قیافه اش هیچ تاثیری نذاشت...با همون اخم گفت:پس غذا بخور..لاس نزن! می گل در حالی که دوباره دستش رفت سمت یخچال که چیزی برداره زیر لب گفت:دیگ به دیگ میگه روت سیاه! یکدفعه یکی با شدت برش گردوند سمت دیگه طوری که شیشه خیار شور افتاد و شکست. شهروز در حالی که دندونهاش و به هم فشار میداد گفت:چی گفتی؟ -چرا اینجوری میکنی؟ -سوال من و با سوال جواب نده...گفتم چی گفتی! خواست بگه خودت شنفتی اما ترسید..مستعد کتک خوردن بود! -هییچی! گوشش و اورد جلو و گفت:چی؟؟؟تکرارش کن! -گفتم دیگ به دیگ میگه روت سیاه! بعد از این جمله بازوش و که محکم گرفته بود ول کرد و گفت:بار آخرت باشه...!!! می گل که قصد داشت تو اشپزخونه غذا بخوره...پشیمون شد...بشقاب کالباس و نون و سس و گذاشت تو سینی و رفت تو اتاقش! شهروز با عصبانیت رفت کنار علی که داشت به شیشه اکواریوم میزد! -بار آخرت باشه ... علی-کاری نکردم که! -گفته بودم اینکاره نیست..فقط یه همخونه است... -کاری نکردم که!!!!! -غلط کردی...عوضی اون هم ادمه احساس داره...نمیخوام وسوسه بشه! -خب اگر ادمه چرا نباید حال کنه؟ -علی بار آخرت بود!اون دست من امانته...فکر کن نیست...! -اخه هست...خیلی هم خوشگله بیشرف! شهروز در حالی که با عصبانیت علی و که مثلا حواسش به اکواریوم بود نگاه میکرد گفت:علی....با هر کس دوست داشتی تا حالا خوابیدی!هر بار مکان خواستی اومدی اینجا بدون سر خر!هر کاری خواستی کردی..کلی از مامانت حرف شنیدم....هیچ کودوم مهم نیست...اما این یکی و نمیزارم دست بزنی... -سوگلی خودته؟ -پاش و برو بیرون! -باشه بابا باشه...غلط کردم...مال خودت...تقصیر مامانه از بس هی گفت این دختره کیه پیش شهروز؟از کجا اومده؟با شهروز چه رابطه ای داره؟تو هم که هی میگفتیم بیایم اونجا سر میدووندی..وسوسه شدم بیام ببینمش..که دیدم.... بعد سرش و به حالتی که داره گیج میره چرخوند! -بزار درس بخونه بره دانشگاه...به سن قانونی برسه...بعد هر کاری میخوای بکن....البته اگر خودش خواست...الان باید درس بخونه! علی با تعجب به شهروز که به سمت اشپزخونه میرفت نگاه کرد و در جواب سوالش که پرسید چای یا قهوه گفت:چای! شهروز تو آشپزخونه که رسید با دیدن شیشه ها و خیارشورها کف آشپزخونه غر زد:بی بی لازم شد که اینجا...دختره ی احمق! وقتی لیوانهای چای رو گذاشت رو میز علی همچنان داشت به حرفهای شهروز فکر میکرد!منظورش چی بود که بعد از اینکه رفت دانشگاه هر کاری میخوای بکن؟یعنی خودش نمیخوادتش؟یعنی خودشم بهش دست نمیزنه؟پس برای چی اوردتش؟نمیتونم باور کنم فقط برای رضای خدا باشه! -بخور سرد نشه...اومده بودی فقط فضولی؟ -نه...خب هم فضولی..هم اینکه خبری ازت نبود....از وقتی اومدی یه مهمونی یه عشق و حالی... -یه کار گرفتم باید تحویلش بدم سریع...دیر شده!خیلی سرم شلوغه...هفته دیگه تحویلش میدم..کارم سبک بشه یه مهمونی میگیرم! -اینم هست؟ و با چشم به مسیر اتاق می گل اشاره کرد! -چه گیری دادی به این....نه...نمیزارم از اتاق بیاد بیرون..نمیخوام تو این محیطها بیاد ذهنش مشغول بشه! با باز شدن مدارس زندگی هردوشون نظم پیدا کرد...دیگه شهروز میدونست صبحها می گل خونه نیست و میتونه اون موقع با دوست دخترهاش تنها باشه....می گل هم کم کم دستش اومده بود چه روزهایی شهروز تا کی بیرونه!روز اول مدرسه وقتی میخواست از در بره بیرون یه کارت عابر بانک با یه یادداشت رو در چسبونده شده بود!که روش نوشته بود هر ماه تو این کارت پول میریزم! -دیوونه انگار خودش لال !ولی زود پشیمون شد از این فکر, تو دلش ازش تشکر کرد....احساس کرد شهروز بهش شخصیت داده...درسته باهاش حرف نمیزد..اما همینقدر که به فکر این بود که باید بهش پول بده یعنی اهمیت دادن...یعنی شخصیت دادن...احساس زنده بودن میکرد..احساس استقلال...احساس انسانیت...! اما پاش که به مدرسه رسید خانوم موحد حسابی حالش و گرفت...تا رسید تو حیاط از بلندگو صداش کردن..انگار کشیکش و میکشیدن! -بله خانوم؟ -بیا تو درم ببند! همون کاری که گفت و کرد و سر به زیر ایستاد!


_ببین خانوم ضیایی....من به امید داشتن یه شاگرد نمونه ثبت نامت کردم..امیدوارم پشیمون نشم....پس سعی کن از لحاظ درسی که نمونه بشی هیچ, از لحاظ اخلاقی هم مشکلی نداشته باشی...با اینکه انضباط سالهای قبلت همه 20 بوده اما لازمه تذکر بدم..چون میدونم پیش چه ادمی زندگی میکنی...من بچه خواهرم و خوب میشناسم...اون پسری نیست که دختر خوشگلی مثل تورو الکی تو خونه اش راه داده باشه!هدفش چیه نمیدونم....اما ازمونی که دادی وسوسه ام کرد ثبت نامت کنم....حالا خوب گوش کن..هر کس تو مدرسه من احیانا احیانا مورد انضباطی داشته بشه بار اول تعهد میگیریم بار دم 1 هفته اخراج و بار سوم کلا بیرونش میکنیم..اما تو بار اولت بار اخرت میشه...فهمیدی؟ -بله خانوم.... -از زندگیتم برای دوستات چیزی نمیگی...به همه میگی با برادرت تنها زندگی میکنی...هیچ توضیحی هم نمیدی...پای پسر من و شهروزم نمیخوام به مدرسه باز بشه...به هیچ عنوان!!! -چشم خانوم! -میتونی بری! از در اومد بیرون نفس عمیقی کشید و با این کار بغضش و فرو داد...بالای پله ها که رسید گلاره و سما از تو حیاط براش دست تکون دادن...لبخند پهنی زد و دوید سمتشون! یک هفته بود که مدرسه ها باز شده بود و اون روز اولین اخر هفته مدرسه ای بود...هنوز مهر نیومده بود..اما وقتی مدرسه رسمی شروع به کار کرده بود فضا فضای مهرماه شده بود...جلوی ساختمون از بچه ها جدا شد از در نگهبانی رفت تو و به مش قاسم که دیگه میدونستن می گل جزوی از این برج سلام کرد و با کلیدی که شهروز براش درست کرده بود در و باز کرد و رفت تو...در کمال تعجب شهروز دید که تو خونه است و داره راه میره و با تلفن صحبت میکنه...تا جایی که فهمیده بود شهروز پنج شنبه ها خونه نمیموند...بی توجه به حضور شهروز ,با یه سلام زیر لبی رفت تو اتاقش....چقدر بد بود اینکه حس سربار بودن داشت...حس احساس نشدن...اون حتی نمیتونست به خودش اجازه بده از همخونه اش اطلاعات داشته باشه...اینقدر بد اخلاق و مغرور بود که نمیتونست 2 تا سوال ازش بپرسه!خودشم مغرور بود..از اینکه چیزی بپرسه و جواب نگیره بدش میومد...احساس سرخورگی میکرد..همیشه سعی کرده بود غرور و شخصیتش و حفظ کنه و نزاره کسی بهش توهین کنه اصلا یکی از دلایلی که با کارهای خواهرش مخالف بود همین بود..فکر میکرد ادم باید خیلی پست و بی شخصیت باشه که برای لباس تنش ,تنش و بفروشه!اما وقتی این حرفهارو برای ترگل میزد جوابش این بود:برو به بقال سر کوچه هم اینهارو بگو ببینم چی بهت میده؟ با ناراحتی از یاداوری کارهای خواهرش سری تکون داد و مانتو مقنعه اش و در اورد!و اویزون کرد...چشمش و دور اتاق چرخوند...فردا جمعه بود و میتونست امروز کمی استراحت کنه ...نشست رو تختش....اتاق خوشگلی داشت....یه اتاق کرم صورتی....با پرده های کرم و گلهای صورتیو برگهای صدری...تخت فلزی کرم رنگ...دیوارهای صدری روشن....میز تحریر کرم با یه قاب پارچه ای صورتی و صدری که حالا به جای عکس فابریکی که توش بود یکی از عکسهای خودش و ترگل و گذاشته بود...دستی رو صورت ترگل کشید... -دیوونه....تو ارزوی یه همچین اتاقی داشتی...تو دنبال این زندگی بودی...اما حالا من توشم...شاید اگر تو هم پاک زندگی میکردی الان اینجا بودی...یا یه جایی مثل اینجا...شاید نه به شیکی اینجا...ولی یه زندگی برای خودت.... صدای قار و قور شکمش اجازه فکر کردن بیشتر بهش نداد...صبح دیر بیدار شده بود و صبحانه نخورده بود..توی مدرسه هم به هوای اینکه پنجشنبه ها زودتر تعطیل میشن و زود میره خونه چیزی نخورده بود..حالا هم که اومده شهروز خونه بود!!!اما گرسنگی این حرفها حالیش نبود..شلوار جین و تی شرت استین کوتاهی پوشید...کمی فکر کرد و باز تصمیم گرفت شالش و سرش کنه...اینطوری خیال خودش راحت تر بود!رفت بیرون و اول تو دستشویی ابی به سر و صورتش زد..بعد رفت سمت آشپزخونه...کلا تو این چند وقت این مسیر بیشترین مسیری بود که رفته بود! -چی میخوای؟ برگشت سمت صدا! -من میتونم با شما صحبت کنم؟ شهروز که جا خورده بود با قیافه حق به جانب گفت:در چه مورد؟ -در مورد وجود من تو این خونه! شهروز سر تا پای می گل و نگاه مغرورانه ای کرد و با دست به مبل اشاره کرد و گفت:بشین! می گل هم نشست!فکر کرد باید اول تکلیفم و تو این خونه مشخص کنم بعد غذا بخورم..این مهمتره! -اول میخواستم ازتون تشکر کنم!بابت عابر بانک!دوم میخواستم تشکر کنم..بابت امنیتی که تا الان داشتم..هر چند برای قضاوت در این مورد زوده...اما تا همینجاش هم برای من کلیه! وقتی دید صدایی از شهروز نمیاد سرش و بلند کرد...چشمهای میشی رنگش داشت خیره نگاهش میکرد....از تو صورتش نمیشد هیچ چی فهمید...بی روح و بی حالت بود.......فقط داشت خیره می گل و نگاه میکرد...می گل برای اینکه رشته کلام و از دست نده لبخندی زد و باز نگاهش و از نگاهش گرفت -ولی چیزی که هست اینه که...من نمیدونم جایگاهم تو این خونه چیه؟من حتی برای غذا خوردنم میام بیرون شما میپرسی چی میخوای؟خب یه وقتها شما خونه اید من گرسنه امه...تشنه امه...میدونم اینجا خونه شماست...اما منم یه موجود زنده ام....من تا جایی که بتونم تو اتاقم میمونم!از اتاقم بیرون نمیام که مزاحم شما نباشم.....اما یک وقتها هم.... صدای علی که از پشتش اومد باعث شد کمی از جاش بپره...فکر نمیکرد کس دیگه ای هم تو خونه باشه! علی-به...خانوم خوشگله! می گل سرش و گردوند سمت شهروز...پوزخندی رو لباش بود و وقتی دید می گل داره نگاهش میکنه یه ابروشم داد بالا! شهروز:پاش و برو غذا بخور برو تو اتاقت...شب مهمون دارم...از اتاقت بیرون نیا.... می گل تقریبا به سمت آشپزخونه دوید...به نظرش علی خطر ناک تر از شهروز بود...در واقع شهروزم نمیخواست علی, می گل و ببینه...میدونست بالاخره یه کرمی میریزه!تمام مدتی که می گل سر میز غذا خورد شهروز دور و بر آشپزخونه بود....نمیخواست علی دم پر می گل بشه!با خودش میگفت:.اوردمش اینجا از کثافت نجاتش بدم..نمیتونم زندگی خودم و مختل کنم و هیچ کار نکنم که...ولی میتونم مراقبش باشم...!تو همین حین علی هم منتظر فرصت بود بره و به قول خودش مخ می گل و بزنه...از نظر اون خییلیی عجیب بود شهروز به می گل نظری نداره و این نهایت بی سلیقه گی شهروز و میرسوند...و با خودش فکر میکرد نباید بزارم مال کس دیگه ای بشه!اما شهروز اینقدر باهوش بود که همه فکرهای علی رو بخونه! با صدای زنگ در رو به علی گفت:ببین کیه؟ علی :تو نزدک تری که! -بهت میگم ببین کیه! بعد بلند شد و رفت سمت می گل -بقیه اش و ببر تو اتاقت بخور! -تموم شد. این گفت و بلند شد بشقابش و برداشت! -پس برو تو اتاقت! -این و بشورم! با حرص بشقاب و از دستش قاپید و گفت:میگم برو تو اتاقت! می گل هم در حالی که با حرص قدم بر میداشت با خودش فکر کرد معلوم نیست باز چه جور مهمونی داره که من نباید ببینمشون! تازه با حرص نشسته بود رو تختش که در زدن..از ترس اینکه علی باشه پرید پشت در و گفت بله؟ شهروز بود با صدای محکم و با لحنی دستوری گفت:در اتاقت و قفل کن! بدون اینکه چیزی بگه کارت و گذاشت رو در و دکمه قرمز رنگ و زد. تمام تنش گوش شده بود ببینه مهمونشون کیه...با وجود فاصله از پذیرایی و در بسته سخت میشد فهمید اما متوجه این شد که بینشون هم خانوم هست هم آقا...تازه از گوش ایستادن فارغ شده بود که باز صدای زنگ بلند شد ...و این زنگها ادامه داشت -پس مهمون نداره...مهمونی داره! برای اینکه سرش و گرم کنه یکی از کتابهاش و برداشت و پرید رو تخت...چیزی درس نداده بودن که بخواد درس بخونه...الکی نگاهی بهشون انداخت....اما همه حواسش بیرون بود..پیش موزیکی که ملایم بود و صدای خنده های مستانه و لیوانهایی که به هم میخورد!کم کم موزیک تند تر و صداها بیشتر شد....گاهی میشد حس کرد مهمونها پشت در اتاق اون هم میان و میرن..شاید از دستشویی راهرو استفاده میکردن!تمام حواسش بیرون بود..میدونست این مهمونی یکی از همون مهمونیهاییه که ترگل اسرار داشت اون و با خودش ببره..حالا تو همون خونه است..اما تو مهمونی نیست!با خودش فکر کرد اگر دستشویی داشته باشم باید چیکار کنم؟با این فکر خودشم خنده اش گرفت...ساعت و نگاه کرد...تقریبا 8 شب بود...پاشد کمی از پنجره بزرگ اتاقش بیرون و نگاه کرد..چقدر از این بالا همه چی کوچیک بود....با خودش فکر کرد...یعنی خدا هم از اون بالا مارو اینقدر کوچیک میبینه؟شاید...شاید اصلا خیلیهارو نمیبینه!!!مثلا من..ترگل....مامان و بابام....خدایا دارم کفر میگم؟؟؟اما نه...اگر مارو میدید من الان تو خونه خودمون پیش مامان و بابام بودم...پیش ترگل....من که همیشه قانع بودم به یه خونه کوچیک اما با صفا...چرا بعضی وقتها خواسته های بزرگ دیگران و میبینی اما خواسته من به این کمی رو ندیدی؟شایدم چون کوچیک بود ندیدی..تو همیشه بزرگهارو میبینی شاید خیلی از ما دوری....مثل من که الان اینقدر از اون پایینیها دورم که فقط اثری ازشون و میبینم....انگشتش و رو شیشه کشید....و خواست جواب خودش و بده که تقه ای به در خورد.از جا پرید رفت سمت در اما هیچی نگفت .میترسید..بایدم میترسید...از همه هم که مطمئن باشه نمیتونست از علی مطمئن باشه! باز تقه ای به در خورد با خودش فکر کرد...هر کی هست بالاخره صداش در میاد..!بعد از اینکه بار دیگه به در زد صداش کرد! -می گل! خودش بود...علی بود!بیشرف! -می گل درو باز کن...برات شام اوردم.. می گل هیچی نگفت...با خودش فکر کرد بزار فکر کنه خوابم...مطمئنا اگر شهروز بود در و باز میکرد! -می گل!شهروز گفت برات شام بیارم! می گل رفت رو تخت دراز کشید..گرسنگی هم میمرد در و رو علی باز نمیکرد..معلوم نبود الان تو چه حالی هست!!! چند دقیقه بعد صدای شهروز اومد! -می گل...می گل! از جا پرید رفت پشت در -بله؟ -در و باز کن ببینم! حتی تو این موقعیتم دستور میداد...خواهش نمیکرد. می گل در و باز کرد...یادش رفته بود چیزی رو سرش بندازه...چند ثانیه نگاه شهروز روش ثابت شد بوی الکلی که خورده بود با دود سیگاری که تو دستش بود و عطر معرکه و خوش بویی که رو تنش بود قاطی شده بود...یه لحظه احساس کرد از این بو خوشش اومد...سیگاری که شهروز میکشید بوش 180 درجه با بوی سیگار تر گل فرق داشت.... -چرا در و باز نمیکنی؟بیا یه چیزی بخور! بشقاب و گرفت و گفت:ممنون!آخه قبل شما علی اومده بود پشت در...شما فرستاده بودیدش؟؟؟ شهروز اخمهاش و کمی تو هم کرد و گفت:خیلی خب خودم باهاش حرف میزنم...در و رو کسی باز نکن -چشم داشت در و میبست که صدای شهروز و شنید! -درو قفل کن... این و گفت و رفت.. .با خودش فکر کرد به زندانی هم اینطوری غذا نمیدن! بشقاب غذاش و دست نخورده گذاشت رو میز و رفت زیر پتوش....کم کم چشمهاش گرم شد! -ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ چشمهاش و که باز کرد کیانارو دید که تو بغلش خوابیده..بازوش و با سر انگشتهاش نوازش کرد!کیانا کش و قوسی به بدنش داد و روش و به سمت شهروز چرخوند!شهروز نگاهی تو صورت برنزه اش انداخت و لبهاش و بوسید! -شهروز بزار بخوابم!!! -ساعت 10...الان بیدار میشه! -اه...به من چه!!!اصلا به اون چه!!!خونته !!یعنی تو خونه خودتم نمیتونی راحت باشی؟ -من یه مسئولیتی قبول کردم باید پاش وایسم....دلم نمیخواد ذهنش درگیر این مسائل بشه! -بزار بخوابم دیگه!!! -پاش و بریم یه چیزی بخور...ضعف میکنیااا!!! -چه عجب به منم فکر کردی! یه ابروش و داد بالا و گفت:من به تو فکر نمیکنم؟؟؟ -شهروووووز!!!تو دیشب فکر کنم هر بار هوشیار شدی یه دور کار من و ساختی...تا میومد خوابم ببره باز بیدارم میکردی! این جمله ها لحن اعتراض همراه با رضایت داشت....شهروز لبخند کجی زد و گفت:بدت اومد؟ -نههه!!! این کلمه رو با کلی ناز و ادا گفت و روش و کرد اونور! شهروز بلند شد و رفت سمت حمام تو اتاقش و گفت:خوشحال میشم همراهیم کنی!!! کیانا چشمکی براش زد و بیشتر رفت زیر پتو..این هم از سیاستش بود..تا شهروز رفت تو حموم از زیر لحاف اومد بیرون دوید تو اشپزخونه چند تا پرتقال از تو یخچال در اورد و ابش و گرفت...کمی شکر بهش زد و دوید سمت اتاق...وسط راه می گل و دید که داشت میرفت سمت اشپزخونه...کیانا که لباس خواب خوشگلی هم تنش بود ایستاد تو چشمهای می گل زل زد و گفت:برای شهروز میبرم...تو حمومه! می گل بی تفاوت شونه بالا انداخت و گفت:خب به من چه؟ کیانا که بی تفاوتی می گل بیشتر عصبانیش کرد با حرص رفت سمت اتاق شهروز و در و کوبید به هم...در حموم و باز کرد در حالی که خون خونش و میخورد سعی کرد اروم باشه با ناز گفت:بفرمایید عزیزم! شهروز دستش و گرفت و کشیدش تو حموم!اب پرتقال بخورم یا خجالت؟اما کیانا همه فکر و ذکرش چشمهای زیبا و صورت جذاب می گل بود....حسودی تمام جونش و گرفته بود...نمیتونست قبول کنه شهروز در برابر اون عکس العملی نداشته باشه... و از اونجایی که تو خیال خودش خانوم این خونه بود ,دلش میخواست این دختر رو یه جوری دک کنه! تو فکر بود که صدای داد شهروز در اومد!کجایی؟؟حواست به من نیست...حوصله نداری برو بیرون....در حالی که کیانارو از خودش جدا کرد شامپو رو برداشت و کمی رو سرش ریخت و شروع کرد سرش و شستن. کیانا در حالی که خودش و چسبوند بهش گفت:نه عزیز.... اما هنوز حرفش تموم نشده بود که شهروز دستش و گرفت و به سمت در هول داد و گفت:برو بیرون... -چت شد؟ -بهت میگم برو بیرون... -من حواسم به تو بود! -نمیخوام اینجا باشی برو بیرون... کیانا با ناراحتی اومد بیرون..میدونست وقتی شهروز عصبانی بشه اروم شدنش کار حضرت فیله....میدونست این دلخوری و قهر حد اقل 2-3 هفته ادامه داره!میدونست رابطه ی جنسی برای شهروز چقدر مهمه و اینکه حواس کسی که باهاشه باید شیش دنگ پیش اون باشه... حالا حواس کیانا پیش می گل بود و شهروز کار کشته تر از این بود که این موضوع رو متوجه نشه! کیانا رفت بیرون و لباس پوشید...با این کار شهروز بیشتر از می گل کینه به دل گرفت.... تصمیم گرفت یه صبحانه مفصل بچینه..میدونست بعد از یه شب پر تلاش فقط یه صبحانه حسابیه که شهروز و میتونه راضی کنه!به آشپزخونه که رسید می گل و دید که داره صبحانه میخوره...وقتی دید می گل حتی بر نگشت نگاهش کنه با حرص از توی یخچال تخم مرغ در اورد و نیمرو کرد..با گوجه و خیار شور دور تخم مرغها رو تزیین کرد...پنیر و کره از تو یخچال در اورد و تو طرف چید..نون هارو تو تستر گرم کرد و پیچید لای سفره که داغ بمونه....می گل گاهی زیر چشمی نگاهش میکرد و با خودش میگفت:مگسانند گرد شیرینی! با ورود شهروز می گل از جاش بلند شد که بره..لبخند پهن کیانا با جمله شهروز که گفت بشین صبحانه ات و بخور محو شد! اخمهای شهروز تو هم بود صندلی و کشید بیرون و در حین نشستن رو به کیانا پرسید:صبحانه خوردی؟ -منتظر تو بودم! -بشین بخور برو! کیانا نگاهی به می گل انداخت تا عکس العملش و ببینه وقتی دید همچنان بی تفاوته گفت:نه من میرم...نمیخورم! مثلا خواست دلخوریش و نشون بده اما عکس العمل شهروز دور از ذهن نبود که با بی تفاوتی گفت:به سلامت! با این حرف کیانا به سمت اتاق رفت تا لباس بپوشه و می گل با چشمهای گرد شده به شهروز نگاه کرد! اما تعجبش وقتی بیشتر شد که کیانا اومد و خواست لب شهروز و ببوسه و خدا حافظی کنه اما شهروز سرش و عقب کشید و کبانا بدون اینکه ناراحت بشه گونه اش و بوسید و گفت..بای عزیزم...خوش باشی! -به چی نگاه میکنی ؟بخور! -ممنون سیر شدم. قبل از اینکه از جاش بلند بشه شهروز گفت:به حرفهای دیروزت خیلی فکر کردم! -شما با اون مهمونی دیشب و مهمونی که همین الان از در رفت بیرون وقت فکر کردن هم داشتید؟ شهروز لقمه ای که سمت دهنش برده بود و همونجا نگه داشت یه ابروش و داد بالا و گفت:تو خیلی زبون درازیااا!!!!مراقب باش تصمیم نگیرم زبونت و کوتاه کنم! -منظوری نداشتم! پشت چشمی هم براش نازک کرد و با اجازه ای گفت و رفت. شهروز رفتنش و نگاه کرد...لقمه اش و اروم تو دهنش گذاشت و با خودش فکر کرد...اون فقط یه مهمونه....احترام به مهمون هم واجبه! می گل وقتی به اتاقش رسید فکر کرد تند رفتم...من تو خونه اون مهمونم...به من چه چیکار میکنه چیکار نمیکنه؟اصلا دلش میخواد مهمونی بگیره....من که میدونستم دختر بازه...باید انتظار اینجور مهمونهاشم داشته باشم...اون به من خیلی هم لطف کرده ..من تو خونه اش در امانم...پس نباید اینجوری میگفتم...اما خودشم نمیدونست چرا دیدن کیانا و حرفهاش اینقدر تندش کرده بود!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
#5
2-3 ماه از باز شدن مدارس میگذشت...هوا کم کم سرد شده بود...اون روز هم بارونی بود...وقتی زنگ خورد و از کلاس اومدن بیرون متوجه شدن نم نم بارون گرفته...تو این 3 ماه اوضاع خونه می گل اروم بود از کیانا خبری نبود...هر چند هفته یه بار شهروز پنجشنبه هارو دیر میومد خونه!می گل میدونست احتمالا مهمونی میره....برخوردشون با هم کم بود!جفتشون این رویه رو میپسندیدن...می گل حسابی گرم درس بود....مخصوصا وقتهایی که علی میومد خونشون خودش و حسابی تو اتاق حبس میکرد....به اون خونه عادت کرده بود به صدای ساز های شهروز عادت کرده بود!طبق خواسته خانوم موحد به دوستاش گفته بود که با برادرش زندگی میکنه و مادر پدر نداره... گه گاهی توجه میشد دوستاش به خاطر این موضوع رعایتش و میکنن از پدر مادرهاشون زیاد حرف نمیزنن..اما ناراحت نمیشد...شاید اگر خودشم بود همین کار رو میکرد! از در که رفتن بیرون گلاره گفت:می گل!؟ -بله؟ -تو دوست پسر نداری؟ -نه!!!درد سر میخوام؟ -درد سر چیه؟من با سعید دوستم درد سره؟ -خب اره دیگه یه روز میای ناراحتی میگی محلم نذاشت..یه روز میای ناراحتی میگی بهش گیر دادم ناراحتش کردم...یه روز یه جور دیگه..این میشه درد سر دیگه...من ترجیح میدم درسم و بخونم... گلاره با دلخوری گفت:درسته درس تو از همه بهتره...اما منم درسم بد نیست! می گل با دستپاچگی گفت:نه به خدا منظورم این نبود....تو خیلی هم درست خوبه..من تو خودم یه همچین چیزی و نمیبینم. سما که تا اون موقع فقط شنونده بود زد تو پهلوی گلاره و گفت:هوی....حلال زاده است...اوناهاش اونجا وایستاده! هر سه به سمت پرشیا مشکی سعید برگشتن...می گل چند بار دیگه سعید و دیده بود و گهگاه میدید یکی از دوستهاشم باهاشه...چند بار هم دوست پسر سما رو دیده بود...اما اون چون با پسر خاله اش دوست بود...تو مهمونیا بیشتر میدیدش و کمتر میومد دم مدرسه دنبالش! گلاره به سمت سما و می گل برگشت و گفت:بیاید بریم برسونیمتون! سما:میدونی که..راستین بفهمه... بعد با دست علامت سر بریدن و نشون داد! رو به می گل کرد:تو بیا... -نه عزیزم..ممنون...برو خوش باشید! -بیا دیگه....داداشتم که میگی میره استودیو نیست...یه دور میزنیم بر میگردیم! -نه عزیزم..مزاحم نمیشم! سما خدا حافظی کرد و تندی رفت...گلاره دست می گل و کشید و گفت:بیا بابا ناز نکن..اون سر خر و نمیبینی تو ماشین نشسته؟ در حالی که دنیال گلاره کشیده میشد گفت:گلاره درست نیست...یهو داداشم زنگ میزنه میبینه نیستم شاکی میشه! دیگه رسیده بودن به ماشین در و باز کرد و در حالی که می گل و هول میداد تو ماشین سلام کرد! می گل هم که دید دیگه درست نیست چیزی بگه سلام کوتاهی کرد و معذب نشست! وقتی دید مسیر, مسیر خونه نیست گفت:کجا داریم میریم؟ پسری که کنار سعید نشسته بود گفت:یه چیزی با هم بخوریم بعد میرسونمتون خونه! باهوشتر از این بود که نفهمه این اسرار گلاره و این قرار و مدارها از پیش تعیین شده است....با اینکه راضی نبود اما چیزی نگفت....به نظرش سعید و دوستش اینقدر با شخصیت و با وقار بودن که ارزش یکی دو ساعت همنشینی و داشته باشن...با خودش گفت یکی دو ساعت تحمل میکنم بعد خیلی محترمانه میگم که اهلش نیستم!تنها نگرانیش از مدرسه بود..اگر کسی گزارش میداد اخراج بود میدونست خانم موحد رو حرفش وامیسته و منتظر یه اشاره است...هر چند تا اون روز همچین درس خونده بود که همه معلمها و حتی کادر انضباطی ازش راضی بودن! گلاره:می گل...می گل...پیاده شو دیگه! می گل متوجه شد همه پیاده شدن و منتظر اون هستن...از در کناریش پیاده شد و زیر لب طوری که فقط گلاره بشنوه گفت:با این لباسها آخه؟ -خیلی هم خوبه بیا بریم. دستش و گرفت و با تعارف سعید و دوستش جلوتر از همه وارد کافی شاپ شدن!می گل که حسابی ترسیده بود سرش و پایین انداخت و سریع رویکی از صندلی های میزی که گلاره انتخاب کرده بود نشست!بعد از سفارش نسکافه نشستن و با هم صحبت کردن...دوست سعید که حالا فهمیده بودن اسمش اراد هست رو به می گل گفت:انگار خیلی معذبی...!!! -نه اینطوری نییست..میترسم کسی ببینتمون! -میخوای بری خونه؟ -اگر اجازه بدید من برم؟ گلاره:ااا...لوس نشو دیگه..میریم حالا! با نگرانی شدیدی که تو دلش بود گفت:گلاره باشه برای یه وقت دیگه! اراد:من میبرمتون... قبل از اینکه می گل حرفی بزنه رو به سعید گفت:سوییچ ماشن و بده... سعید هم بدون هیچ اعتراضی سوییچ و گفت طرفش و گفت..دیر نکنی...گلاره رو باید زود ببرم خونه! -باشه زود میام! بعد رو به می گل که شوکه شده بود گفت:بریم؟ -مزاحمتون نمیشم... -چه مزاحمتی تا در خونه میرسونمتون! -آخه..... میخواست بگه درست نیست بیاد جلو در خونه اما بهتر دید این موضوع رو تو ماشین بگه و جایی کمی دور تر از خونه پیاده بشه! بعد از خدا حافظی از سعید و گلاره به سمت ماشین رفتن...آراد در ماشین و برای می گل باز کرد و اون نشست..وقتی حرکت کردن آراد خیلی سریع سر صحبت رو باز کرد! -میتونم یه سوال بپرسم؟ -بفرمایید. -دوست پسر داری؟ می گل با تعجب برگشت سمتش و گفت:نه!!!چطور؟ -میترسی کی ببینتت؟؟ -بالاخره دوست و آشنا.... -میتونم ازت خواهش کنم به من زنگ بزنی؟من خیلی وقته از گلاره خواستم من و تورو با هم آشنا کنه..اما همش میگفت تو اهلش نیستی...من ازت چیز زیادی نمیخوام....یه هم صحبتی ساده! -من موقعیتش و ندارم! -موقعیت چی و؟؟؟من چیزی ازت نمیخوام..تلفنی با هم صحبت میکنیم..گاهی هم مثل امروز میریم بیرون..همین!اصلا الان نمیشه بحث کرد..این شماره من و داشته باش...بهم زنگ بزن..با هم صحبت کنیم..اگر به توافق رسیدیم رابطه رو جدی میکنیم. -آخه...من تو خونه اصلا شرایطش و ندارم... -تا اونجا که من شنیدیم برادرتون اکثرا خونه نیست..پس چرا شرایط ندارید؟؟مبایل نداری نه؟؟؟ -نه... -خواهش میکنم...1 بار..فقط 1 بار..اگر فکر کردی به درد هم نمیخوریم قول میدم تمومش کنم! -اصلا بحث این چیزا نیست...من نمیخوام درگیر اینجور رابطه ها بشم... -چه رابطه ای؟فکر کن با گلاره دوستی...بهش زنگ نمیزنی؟؟؟حرف نمیزنی؟؟؟ به ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت:واقعا همونجوریه رابطه امون؟ -قبول دارم بیشتر از اون میشه..اما قول میدم زیاد درگیرت نکنم... -من میترسم درسم لطمه بخوره! -مگه چقدر قراره با هم باشیم؟ -میشه جلوتر نرید؟؟؟من همینجا پیاده میشم.... -آراد با بی میلی ایستاد و گفت:باشه...هر طور راحتی..اما من ازت خواهش کردم بهم زنگ بزنی...حتی اگر واقعا 1 درصد خدایی نکرده جوابت منفیه بهم زنگ بزن بگو...باشه؟؟؟ -آخه... -خواهش کردم!!! -قول نمیدم..... -من ولت نمیکنم..باید یه بارم که شده با هم صحبت کنیم بعدش بهم جواب بدی!!! -باشه...میتونم برم؟ -منتظرتم... می گل لبخند پر استرسی زد و در و باز کرد...با قدمهای تند و سریع به سمت خونه که یک کوچه پایین تر بود حرکت کرد...متوجه شد که آراد داره اروم دنبالش میاد...میدونست برای پیدا کردن خونه اش نیست که دنبالش میره...ساعت 3 بعد از ظهر بود و خیابونها خلوت....از این کار آراد نه تنها ناراحت نشد بلکه راضی هم بود...خودشم میترسید..به خونه که رسید برگشت نیم نگاهی به ماشینش انداخت لبخندی برای قدردانی زد..نمیدونست از این فاصله تونست ببینه یا نه؟ تا آخر شب به این فکر کرد که بهش زنگ بزنه یا نه؟با خودش فکر کرد همین یه دیدار کوچیک یه روز فکرش و مشغول کرد اگر بخواد ادامه دار بشه از درس میافته...باید فردا بهش زنگ میزد....باید میگفت تا بعد از کنکور نمیخواد درگیر این ماجراها بشه...با اینکه از صبح بارها درسهای فرداش و مرور کرده بود اما راضی نبود ...فکر میکرد با حواس جمع درس نخونده!! ساعت 9 بود که گرسنه اش شد..حتی نهار هم نخورده بود!رفت بیرون هنوز از شهروز خبری نبود...تو این چند وقت خودش غذا میپخت...گهگاه وقتی میومد خونه میفهمید بی بی اومده و خونه رو جمع کرده غذا پخته...اما ماشالله شهروز یه ذره دو ذره نمیخورد که..غذاهای بی بی مال یکی 2 وعده اشون بود. وقت برای درست کردن غذای حسابی نبود....با دیدن گوجه های تو یخچال هوس املت کرد...گوجه ها سرخ شدن و با شکستن اولین تخم مرغ شهروز در و باز کرد و اومد تو....کمی بو کشید و قبل از اینکه بره تو اتاقش رفت سمت آشپزخونه -اااووووممممم!!!چه بویی...2 تا تخم مرغ بیشتر بزن!

می گل برگشت و به شهروز که یه شلوار گرمکن سبز با یه تیشرت سه دکمه سفید که سر استین و دور یقه اش خط سبز داشت و ماهیچه های بازوش و بیشتر جلوه میداد و گرمکنی که دور کمرش بسته بود نگاه کرد! -سلام یه ابروش و داد بالا و گفت:علیک سلام خانوم خوشگله! می گل که توقع این جواب و نداشت با شرم سرش و انداخت پایین و گفت:باشه بیشتر میزنم. -میرم دوش بگیرم زود میام...پیاز یادت نره.... با رفتنش می گل تند تند 1 پیاز پوست کند...مقداری سبزی خوردن که هر 2 روز یه بار بی بی براشون میاورد تو بشقاب گذاشت و کمی ماست ریخت و یه میز خوشگل چید....غذا که اماده شد شهروز در حالی که موهاش هنوز خیس بود و حوله اش رو دوشش بود و یه شلوارک تا زیر زانو و یه تیشرت استین حلقه ای تنگ که تمام برجستگیهای تنش نشون میداد پوشیده بود اومد و نشست سر میز! -به به!!!زرده هاش به ادم چشمک میزنه! -من میرم تو اتاقم! -مگه نمیخوری؟ -میرم تو اتاقم میخورم! -چرا؟اینجا مگه چشه؟ -نمیخوام مزاحم باشم! اخمهاش و کرد تو هم و گفت:اگر مزاحم بودی اصلا نمیومدی تو این خونه! تحکم تو صداش باعث شد می گل یکی از صندلیهارو بکشه و بشینه...کمی غذا کشید شروع کرد به خوردن..هرچقدر اون معذب بود شهروز تند تند و با اشتها و بدون رو دربایستی غذا میخورد...می گل خنده اش گرفت...همیشه فکر میکرد شهروز از این ادمهای عصا قورت داده است که فقط با چاقو چنگال غذا میخورن! -چیه؟بد نگاه میکنی؟ می گل که تازه متوجه شده بود به شهروز خیره شده دوباره شروع کرد به غذا خورد و گفت:هیچی! -نری تعریف کنی...تو اولین دختری هستی من جلوش اینطوری غذا میخورم. می گل با تعجب نگاهش کرد...این شهروز بود یه همچین اعترافی میکرد ؟ -باز چی شد؟ -هیچی؟ شهروز در حالی که بلند شد و یه دلستر باز کرد گفت:قیافه ات هزار حرف میزنه اما هی میگی هیچی!خوب شد رفتی مدرسه و گرنه تو خونه حرف زدن یادت میرفت! می گل لبخند زد...پس شهروز متوجه بود می گل زیاد حرف نمیزنه و بیرون نمیاد...گاهی فکر میکرد اون و یادش رفته! شهروز هم به کابینت تکیه داده بود و خیره نگاهش میکرد...بعد از 3-4 ماه اینطوری نگاهش میکرد..تازه داشت کشف میکرد می گل چقدر زیباست...چشمهای کشیده ابی....بینی کوچیک قلمی...لبهای گوشتی و برجسته....گونه های استخوانی....موهای لخت و بلند!که خیلی کم میدیدشون! می گل که حس کرد نگاه شهروز داره سنگین میشه از جاش بلند شد و گفت:با اجازه...تموم شد صدام کنید جمع میکنم! -مگه تو کارگری؟ -نه...ولی بالاخره که یکی باید جمعشون کنه! -میگم فردا بی بی بیاد...تو بشین سر درست. صبح تو مدرسه توقع داشت گلاره وقتی میبینتش از ش دلخور باشه یا اینکه تمام مدت از آراد حرف بزنه اما اینطور نبود.....تنها حرفی که از دیروز توسط گلاره گفته شد این بود که آراد به گلاره هم تاکید کرده بود , شده یک بار می گل بهش زنگ بزنه و گلاره هم گفته بود که من موافق این رابطه ام اما تصمیم نهایی رو خودت بگیر من هیچ دخالتی نمیکنم.... می گل هم تصمیم گرفت همون روز باهاش تماس بگیره و به قول معروف سنگ هاش و باهاش وا بکنه! از در مدرسه که اومدند بیرون گلاره به پهلوی می گل زد و گفت:ماشین آراده! می گل برگشت و به 206 مشکی رنگی که اون سمت خیابون ایستاده بود نگاه کرد..همون موقع اراد براش چراغ زد...روش و برگردوند و همونطور که همراه سما و گلاره قدم برمیداشت گفت:مگه کار و زندگی نداره؟ گلاره:دیوونه شده دیگه....تا بهش زنگ نزنی کار هر روزش میشه همین! بحث در مورد رابطه ی پسر دخترها و واقعی بودن و نبودنش بالا گرفته بود که می گل متوجه شد یکی بعد از چند بوق صداش زد! با خیال اینکه آراده روش برگردوند اما در کمال نا باوری علی و دید که تو یه آزارا سفید نشسته و صداش میزنه...نا خودآگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...ماشین آراد کمی دور تر ایستاده بود...میدونست آراد شاهد این صحنه است اما قیافه اش و نمیدید.به سمت ماشین علی رفت و گفت بله؟ -سوار شو کارت دارم. -باید برم خونه! -مثل دیروز که یه راست رفتی خونه؟ استرس و ترس تو چشمهاش خونه کرد ...میدونست این دست بردار نیست...برای اینکه تو خیابون زیاد دیده نشه و جلب توجه نکنه خدا حافظی سرسری از سما و گلاره کرد و در برابر چشمهای حیرت زده اون دو تا و البته چشمهای به اشک نشسته آراد سوار ماشین علی شد و علی هم پاش و گذاشت رو گاز و ماشین و از جا کند! -کارتون درست نبود....خانم موحد شرط کرده اگر مورد اخلاقی ازم ببینه اخراجم میکنه! -پس واجب شد برم گزارش دیروزت و بهش بدم! -مگه دیروز چی شده؟ -چی نشده؟؟؟تو فقط واسه من و شهروز جا نماز اب میکشی؟ -این چه حرفیه؟دوست پسر دوستم اومد دنبالش از من خواستن برسوننم خونه!تازه باز هم راضی نبودم....اما بی احترامی بود اگر سوار نمیشدم.رادآراد -آهااااا!کافی شاپم نمیرفتی بد بود نه؟ می گل که جا خورده بود گفت:شما من و تعقیب میکنید؟شهروز گفته آره؟ -نخیر من بیکار نیستم تورو تعقیب کنم....من تو کافی شاپ بودم شما اومدید دیدمتون! -پس محض اطلاعتون عرض کنم هیچ چیزی بین ما نبوده...اگر خوب میدید میفهمیدید زود هم برگشتم خونه! -آره!!!اقا زحمت کشیدن رسوندتون! -من و بزارید دم خونه لطفا! -میریم با هم یه چیزی میخوریم بعد! -من با شما هیچ جا نمیام! -شهروز میدونه دیروز کجا بودی؟یا باید بهش بگم؟ -لازم نیست من و تهدید کنی...لازم بدونم خودم میگم..در ضمن من و شهروز قراره زندگی خودمون و داشته باشیم...به کسی ربط نداره من دارم چیکار میکنم! -ااا؟؟؟؟!!!اینطوریه؟شهروز میگفت میخوای درس بخونی نباید گرفتار این جور روابط بشی...پس اگر بدت نمیاد چرا بیافتی دست غریبه ها؟ -خفه شو....فکر نکن چون پسر خانوم موحدی و پسر خاله شهروز هیچی بهت نمیگم....من ادمم...انسانم..میفهمی؟؟کاش یه کم ادب داشتی...کاش با ادمها مثل یه جنس رفتار نمیکردی... -مگه من چی گفتم؟ -معمولا این جنس و کالا و اشیاء هستن که دست کسی میافتن! -خیلی خب بابا...منظوری نداشتم.... -پس لطف کن بی منظور من و برسون خونه! -بریم یه چیزی بخوریم بعد! -من کوفتم با تو نمیخورم! -خیلی زبون درازیاااا!!! -دوست دارم...همینه که هست.... -درستت میکنم.... -تو کی هستی که بخوای من و درست کنی؟ -من به شهروز میگم دیروز کجا بودی! -زود تر از تو خودم میگم...خیالت راحت!هر چند که به اون هم ربطی نداره!حالا نگه دار پیاده بشم. -نگه دارم که آقا سوارت کنه؟ وقتی می گل رد نگاه علی و که از تو اینه به عقب نگاه میکرد دنبال کرد نا خوآگاه برگشت و ماشین آراد و دید که پشتشون داره میاد.... صاف نشست رو صندلی و گفت:اه!!!لعنتی...من و برسون خونه! علی هم مسیر و کج کرد و می گل و جلوی خونه پیاده کرد...تا وقتی بره تو خونه ایستاد...فکر میکرد اگر قراره می گل رابطه ای داشته باشه اون منم که باهاش این رابطه رو ایجاد میکنم! با صدای گاز ماشین آراد که از بغل ماشینش رد شد به خودش اومد..می گل رفته بود اون هم ماشین و به حرکت در اورد و به سمت شرکت پدرش حرکت کرد!
می گل بعد از وارد شدن تو خونه...اولین کاری که کرد رفت سراغ شماره آراد...از لای یکی از کتابهاش پیداش کرد و گرفت. وقتی گوشی اراد زنگ خورد با بی حوصلگی اون و در اورد و نگاهی بهش انداخت...شماره براش نا اشنا بود پرتش کرد روی صندلی کناریش اما یهو با فکر اینکه احتمال داره می گل باشه برش داشت! -بله؟ -سلام. آراد لحظه ای مکث کرد عصبانی بود باید اروم میشد و باهاش حرف میزد..به هر حال هنوز تعهدی بهش نداشت!....هر چند این علاقه خودش تعهد بود! -سلام...خوبی؟؟؟چه عجب! -زنگ زدم بگم..... -بگی چی؟بگی دوست پسر داری؟کاش دیروز بهم میگفتی!!! -نه!!نه!!!دوست پسر کودومه؟ -پس این کی بود امروز؟ -جریان داره...این...این پسر خاله امه ! -خب؟ -خب نداره...دیروز تو کافی شاپ دیده بودمون اومده بود باج گیری! -خب چی میخواست بابت حق السکوت؟ -بی خیال....حرف خودمون و بزنیم... -چی میخواست؟؟ حالا دیگه عصبانیتش تو صداش مشخص بود! -من تعهدی ندارم به شما جواب پس بدم پس خواهشا چیزی نپرسید! بخش اول جمله اش و با حرص و اخرش و اروم گفت.برای یه لحظه احساس کرد چقدر بی کسه که هر کسی براش تعیین تکلیف میکنه! -من منظوری نداشتم عزیزم! با شنیدن کلمه اخر یه جوری شد..اما زود به خودش نهیب زد...باید درس بخونی...همین الان تمومش کن! -ببینید اقا اراد...من میخوام درس بخونم....شما خیلی پسر خوب و با وقار و با شخصیتی هستید...اصلا شکی توش نیست...اما من اصلا قصد انجام یه همچین رابطه ای و ندارم... -میشه یه سوالی بپرسم؟ -البته! -راستش و میگی؟ -بله! -به پسر خالتون که ربط نداره؟ -نه!!!نه!!!اصلا! -پس چی؟ -خواهش میکنم...من کلی براتون توضیح دادم....به من فرصت بدید...شایدم تا کنکور صبر نکردم...اما فعلا اصلا نمیخوام درگیر بشم..در ضمت من شرایطش رو هم ندارم...همین الان یه گوشم به درکه داداشم نیاد تو! -حتی روزی یه زنگ کوچولو؟با یه دیدار کوچولو بعد مدرسه؟ -خواهش میکنم اصرار نکنید.... -باشه....اصرار نمیکنم...اما این و بدون هر وقت دوست داشتی بهم زنگ بزن....به ساعت و وقتشم کاری نداشته باش! -ممنون....باشه...! -میخوای قطع کنی؟؟هیچی نمیخوای از من بدونی؟ -دونستن بیشتر وابستگی میاره! -من ,من دلم میخواد از تو بدونم! -خواهش میکنم.....بزار زمان بخوره بهش....شاید منم پشیمون شدم...قول میدم اگر اینطوری شد حتما بهت بگم! -باشه...اما یه چیزی و میگم فقط برای اینکه دوست ندارم حتی تو فکرم بهت خیانت کنم! -میشنوم! -من تورو یه طرفه دوست دارم...اجازه میدی؟ -یعنی چی؟ -یعنی من تو رویاهام به تو عشق میورزم...کاری هم به تو ندارم! -این بچه بازیا چیه؟ -باشه تو فکر کن بچه بازیه..هر چند گفتنش اصلا درست نبود و یا شاید بی دلیل...فقط نخواستم هیچ مدلی بهت خیانت کرده باشم... -شما نزدیک 25 سالتونه بچه نیستید...این حرف و من میزدم جای تعجب نداشت اما شما!!! -باشه..هر طور دوست داری فکر کن.....اما این و بدون شبانه روز منتظر تلفنت هستم! می گل سری تکون داد و خدا حافظی کرد! پسره ی دیوونه!خل شده...من که اصلا نمیخوام درگیر این روابط بشم..کافیه موحد ببینتم...جلو شهروز خیلی بد میشه! همون موقع یکی کوبید به در اتاقش...چنان صدایی داد که 2 متر پرید هوا....تلفن و گذاشت رو میز و در و باز کرد! بله؟ -زهر مار!!! می گل که توقع این برخورد و از شهروز نداشت با تتعجب و کمی ترس گفت:چیزی شده؟ -چیزی شده؟؟؟نه...اصلا چیزی نشده...تو دیروز بعد از مدرسه کجا بودی؟ -آها...پس علی گزارش کار داده! انگشت اشاره اش و به نشونه تهدید جلوی صورت می گل برد و گفت:بار آخرت باشه سوال درست جواب نمیدی! -با دوستم و دوست پسرش رفته بودیم بیرون! لحنش آروم شد و گفت:بیا بیرون بشین کارت دارم! می گل هم رفت و نشست -زندگی تو به خودت ربط داره....من نمیتونم تورو محدود کنم...اگر دلت میخواد رابطه ای و شروع کنی...میل خودته...اما این روابط مانع درس خوندنت میشه! -من رابطه ای و قرار نیست شروع کنم....اون پسر خاله محترمتون که اومده گزارش داده گزارش امروز رو هم داده؟ وقتی دید قیافه اش مثل علامت سوال شد ادامه داد! -امروز آقا تشریف اوردن جلو در مدرسه دستشون و گذاشتن رو بوق....بنده رو سوار کردن. که چی؟؟بیا بریم یه چیزی بخوریم...چون دیروز با اونها رفتی باید با منم بیای....خواهشا بهش بگید دیگه این کارو تکرار نکنه....خانوم موحد شرط کرده اولین مورد انبضباطی مساوی با اخراجمه...!!! شهروز دستش و دراز کرد و گوشی مبایلی و گرفت جلوش... -این چیه؟ -یه گوشی مبایل...از فردا از مدرسه اومدی بیرون روشنش میکنی به من زنگ میزنی میگی کجایی!...بعدم رسیدی خونه همین کارو میکنی! -تو داری من و محدود میکنی... -نه...من نگفتم جایی نمیری..گفتم هر جا میخوای بری بهم بگو..همین!دلم نمیخواد علی دور و برت باشه....یه بار دیگه هم گفتم...اگر میخوای با کسی دوست بشی...با اینکه رو درست تاثیر میزاره باز میل خودته!اما با علی هرگز....!!!از فردا علی و جلو مدرسه دیدی به من میگی...خودم میدونم باهاش چیکار کنم. لبخند رضایت آمیز رو لبهای می گل برای شهروز از هر تشکری بهتر بود....احساس کرد بهش امنیت داده...و این دقیقا همون حسی بود که می گل با تمام وجود حس کرد! شهروز که اون روز تنها به خاطر حرفهای علی زود برگشته بود خونه رفت و دوش گرفت تا عصبانیتش و تخلیه کنه.....نمیدونست چرا دلش نمیخواست حداقل علی یا یکی از دوستای خودش با می گل رابطه داشته باشه....یه جورایی احساس مسئولیت بهش میکرد...فکر میکرد اگر یکی از خودشون باهاش دوست بشه نتونسته خوب از می گل مراقبت کنه! چند وقتی بود با کیانا رابطه نداشت...روز آخر بهانه بود..دلیل اصلی تاریخ انقضای کیانا بود...معمولا 1 سال بیشتر با دختری نمیموند....چون از همون حدودا دخترا میخواستن همه چیز و صاحب بشن..و این اون چیزی نبود که شهروز میخواست.کیانا هم از این قائده مستثنی نبود....با اینکه چند باری بهش زنگ زده بود...اما جواب نگرفته بود هنوز از رو نمیرفت....اما شهروز مقاوم تر از این حرفها بود با اینکه هنوز نتونسته بود دختری و جایگزین کیانا کنه...اما به کیانا هم رو نمیداد...با خودش میگفت من رابطه ی جنسی و دوست دارم...اینقدری که بدون اون نمیتونم زندگی کنم...اما بنده ی سکس نیستم که بخوام با هر جک و جونوری بخوابم.بعد اط دوش موهاش و کرم زد...شلوارک و پیراهن نخی پوشید و اومد بیرون....قهوه ای دم کرد و نشست پشت پیانوش...باید یه اهنگ میساخت....این روزها بیشتر وقتش و با سازهاش میگذروند تا کمتر کمبود یه دختر و تو زندگیش حس کنه!همون موقع که در حال نواختن پیانو بود...نمیدونست می گل در اتاقش و نیمه باز گذاشته تا صدای سازش و بشنوه....چند تا نت و که در اورد دست از ساز کشید و قهوه اش و خورد...با صدای زنگ تلفن از جاش بلند شد به شماره نگاهی انداخت کیانا بود...خواست گوشی تلفن و پرت کنه رو مبل که تلفن قطع شد..با خوش فکر کرد زودتر از اون چیزی که انتظار داشت تلفن و قطع کرد...یهو به فکرش رسید اون یکی گوشی تو اتاق می گله...اروم رفت سمت راهرو و گوش ایستاد..بله خود می گل گوشی و جواب داده بود!با اینکه یه لحظه عصبانی شد و فکر کرد می گل اجازه برداشت تلفن و نداره اما بعد اروم شد... -بهتر..اینطوری کیانا فکر میکنه من با می گل رابطه دارم..خودش کم کم سرد میشه! مکالمه اشون واضح نمیشنید....اما متوجه شد که خیلی کوتاه بود..این بود که سریع به سمت اتاق حرکت کرد...چند دقیقه بعد می گل روبروش ایستاد...چند روزی بود دیگه می گل روسری سرش نمیکرد..انگار یه جورایی به شهروز اعتماد پیدا کرده بود! -تلفن تو اتاقم بود! شهروز در حالی که چشم از چشمهای می گل برنداشت تلفن و ازش گرفت.... می گل خجالت کشید....با اینکه میخواست بگه کیانا بود...و میخواست بهش بگه چقدر صدای سازش و دوست داره اما پشیمون شد...نگاه شهروز براش عجیب بود..از همون نگاههایی که دلش و میلرزوند...و دلش نمیخواست اون دل شهروز و بلرزونه...چون میدونست شهروز با هوس نگاهش میکنه...سریع به سمت اتاقش دوید و در و بست و سعی کرد با درس خودش و مشغول کنه! 2-3 روز بعد وقتی می گل رسید خونه نیم ساعت بعد زنگ زدن....از تو ایفن کیانارو دید که با قیافه ای عصبی اینور و اونور میره....اول تصمیم گرفت زنگ بزنه به شهروز...اما بعد پشیمون شد..اف اف و برداشت -بله؟ -در و باز کن... برای اینکه حرصش و در بیاره گفت:شما؟ -یعنی نشناختی؟؟در باز کن کارت دارم! -من تمیتونم در و باز کنم...اجازه ندارم.... -میخوام باهات صحبت کنم..... -گفتم که نمیتونم در و باز کنم.. -پس بیا پایین چند دقیقه! -متاسفم نمیتونم.... این و گفت و اف اف و گذاشت..اما چند دقیقه بعد زنگ در ورودی به صدا در اومد...مطمئن بود کیاناس..از چشمی نگاه کرد...وقتی مطمئن شد خودشه, رفت و گوشی و برداشت و شماره شهروز و گرفت اما هنوز بوق نخورده بود که صدای داد و بیداد کیانا بلند شد!

باز کن در و عوضی...تو کی هستی که در و رو من باز نمیکنی؟ صدای شهروز نذاشت بقیه حرفهاش و بشنوه -بله؟ -سلام -سلام -شهروز کیانا اینجاس -کیانا کیه؟ معلوم بود کاملا حواسش جای دیگه است! -دوستت دیگه! -اونجا چیکار میکنه؟؟ -نمیدونم داره داد و بیداد میکنه حالا دیگه حواسش کاملا پیش می گل بود! -تو راهرو؟ -بله! در و باز کن بیاد تو..بهش نگو به من زنگ زدی...الان میام! می گل در و باز کرد...کیانا با عصبانیت اومد تو گفت:تو چی از جون شهروز میخوای؟ -هیچی.... -پس برای چی چتر شدی اینجا؟؟؟ -من؟؟؟خود شهروز من و اورده اینجا! -د همین دیگه....تو اگر بدت میومد نمیموندی... -چه دلیلی داره من به تو جواب پس بدم؟؟ -مار خوش خط و خالی هستی...رنگ و بوت خوبه...اما خیلی لاش خوری! -لاش خور تویی و هفت جد و ابادت عوضی...من لاش خورم یا تو؟ -تو..عوضی...من 1 سال با شهروزم..تو 2-3 ماهه اومدی همه چیز و صاحب شدی...از وقتی تو اومدی کلا شهروز تغییر کرده!هی میگه می گل هست..نمیشه..می گل نیست میشه...می گل...می گل....می گل...پاش و وسایلت و جمع کن برو... -من به خواسته تو نیومدم که به خواسته تو برم.... -معلوم نیست چطوری لوندی کردی دل شهروز و بردی! -من از این عشوه خرکیها بلد نیستم....نیازی هم ندارم برای کسی لوندی کنم...اونم برای.... همون موقع در باز شد و شهروز با اخم و قیافه جدی با قدمهای محکم اومد تو.....بدون اینکه در و ببنده به سمت میز نهار خوری تو هال رفت مبایل اپل و کیف پول چرمش و پرت کرد رو میز....چنان با اخم میومد جلو که می گل عقب عقب رفت و افتاد رو مبل....اما هدف شهروز می گل نبود...اومد و روبروی کیانا ایستاد! کیانا:س...س...سلام...خوبی؟؟؟ اما جواب شهروز یه چیز بود خیره شدن تو چشمهاش با عصبانیت در حالی که زبونش رو روی دندونهای اسیاش میکشید! کیانا:من..اومده بودم..... اینقدر نگاه شهروز با غیض و سنگین بود که کیانا حتی نمیتونست جمله هاش و تموم کنه..اصلا نمیدونست چی باید بگه! کم کم نگاهش داشت از اون حالت بی تفاوت در میومد رنگ عصبانیت به خودش میگرفت...کیانا از جاش بلند شد و به سمت در رفت و گفت:من میرم..اما یادت باشه... اما نعره ی شهروز نذاشت حرفش و تموم کنه.... -گفته بودم دیگه نبینمت.....برای من خط و نشون نکش...یک بار دیگه دم در خونم پیدات بشه..یا سر راه می گل سبز بشی من میدونم و تو...فهمیدی؟؟؟ کیانا که با دادهای شهروز قدمهاش و تند کرده بود و رسیده بود بیرون..با صدای لرزون گفت بله..خدا حافظ! شهروز هم در و پشتش کوبید به هم! برگشت رو به می گل و گفت:اذیتت کرد؟ -نه! شهروز لبخندی زد و گفت:تو چرا بغض کردی؟؟؟من که با تو نبودم. -میشه برم تو اتاقم؟ -برو... می گل رفت تو اتاقش و در و بست...چقدر شهروز ترسناک میشد وقتی عصبانی میشد.....از ابهتش هم ترسید...هم خوشش اومد...اینقدر جذبه داشت که کیانا حتی نتوست یه کلمه حرف بزنه!!! اواخر اسفند بود...تو این مدت اتفاقات خاص کم افتاده بود...آراد هر روز یا یه روز در میون دم مدرسه میومد بدون هیچ حرفی می گل و تا دم خونه اسکورت میکرد و میرفت....شهروز هنوز با دختر جدیدی رابطه بر قرار نکرده بود....و این برای می گل خیلی عجیب بود..البته عجیب بود چون نمیدونست انتخاب کردن دختر از طرف شهروز مراحلی دارد بس پیچیده! می گل رابطه اش با شهروز صمیمی تر شده بود..حد اقل در حد 2 تا همکار...که گاهی با هم چای میخورن...یا سر یه میز غذا میخورن...اما شهروز هنوز تو اون لاک غرورش بود!می گل سخت مشغول درس بود....علی همچنان در تلاش برای به دست اوردن می گل بود و می گل به شدت ازش بدش میومد! اون روز می گل تو مدرسه سخت در گیر یه مسئله ریاضی بود..شب پیش تو یه کتاب تست پیداش کرده بود و حسابی باهاش درگیر شده بود....سما از در اومد تو زد پشتش... -ااا...سما دیوونه ایاا..ترسیدم خب.... -باز که تو تا کمر تو کتابی... -این مسئله خیلی مشغولم کرده! -بی خیال بابا..داره عید میشه...همه بی خیال درس شدن....تو هنوز فکر درسی؟ -چه فرقی داره عید با روزهای دیگه؟؟؟ واقعا احساس میکرد هیچ فرقی نداره...چرا باید فرق میداشت؟؟نه پدر مادری؟؟؟نه خانواده ای...به چه ذوقی منتظر سال جدید میبود؟؟؟اصلا بیشتر دلش میخواست عید نیاد...تعطیلات عید و باید چیکار میکرد؟یعنی باید با شهروز تو خونه میموند؟؟؟خب نه...کار شهروز تعطیلی نداشت...شاید اون میرفت سر کار.... -سما:کجا رفتی؟؟؟؟ -هیچی....یاد پدر مادرم افتادم! -خدا بیامرزتشون! تو دلش گفت...فکر نکنم...اما به زبون اورد:ممنون! -می گل هفته دیگه تولدمه...میای که؟؟؟ کمی فکر کرد...بعد گفت:فکر نکنم!! -چرا؟؟؟ -نمیتونم... -آخه چرا؟؟؟با داداشت بیا.... -نه!!نه!!!.. سما با حالت قهر گفت:من دوست دارم بیای! -حالا بزار..تا هفته دیگه... -چی چی تا هفته دیگه؟؟؟باید بیای!!! همون موقع زنگ به صدا در اومد.. سما-پاش و بریم.. -گلاره چرا نیومد؟؟ -نمیاد امروز...مگه دیروز بهت اس نداد؟؟؟ -نمیدونم..نگاه نکردم. -..تو گوشیت و بزار جا گوشت کوب ازش استفاده کن!چرا هیچوقت جواب نمیدی؟؟ -حالا چرا نمیاد؟؟؟ -رفتن کرج باغشون....خاله اش اینا از امریکا اومدن....گفت یه پنجشنبه نیام هیچی نمیشه! هر دو به سمت کلاس راه افتادن..تا زنگ آخر سما 1000 بار یاد اوری مهمونیش و کرد و هر بار می گل جواب سر بالا داد...علاوه بر اینکه واقعا نمیدونست عکس العمل شهروز در برابر این دعوت چیه لباس هم نداشت....پولهایی که شهروز بهش میداد و جمع میکرد...با خودش فکر میکرد این امدن یه رفتنی داره...پس باید پشتوانه داشته باشم!حساب مال خودش و با شناسنامه خودش باز شده بود...پس میتونست همش مال خودش باشه...مبلغی هم که شهروز براش میریخت قابل توجه بود...ترجیح میداد اینده نگر باشه تا مثل خواهرش خوش گذرون!البته اگر قرار به رفتن بود خریدن یه لباس خیلی مهم نبود.... بعد از ظهر باز آراد با ماشینش دم در بود. سما-باز که عاشق خسته اومده! -وای سما..تورو خدا بسه...نمیدونم چیکارش کنم؟ -گلاره میگه خیلی دوستت داره! -بی خیال...باور میکنی؟؟؟آخه چرا باید من و دوست داشته باشه؟؟؟نه شناختی نه هیچی؟ -خوشگل که هستی.. پشت چشمی نازک کرد و با دلخوری گفت:دوست ندارم به خاطر قیافه ام دوست داشته بشم.. -خب فقط قیافه ات نیست!خانومم هستی! لبهاش و کج کرد و گفت:خبه تو هم....خانومم هستی!!!حالا تو با من دوستی مثلا این و فهمیدی..اون از کجا فهمیده؟ -از اونجایی که تو این 6 ماه این همه پسر تو راه مدرسه سر راهت سبز شدن اما تو نیم نگاهم بهشون نکردی... -من از این دوستیای خیابونی بدم میاد! -منم خوشم نمیاد...ولی تو خوب همه رو با غرورت دک میکنی... دیگه رسیده بودن به خونه می گل... -برو دیگه....زیادی ازم تعریف کردی....برم هندونه هارو بزارم بالا دستم خسته شد! -هفته دیگه پینجشنبه.... -مگه نمیای مدرسه دیگه؟؟؟ -چرا اما از امروز تکرار میکنم یادت نره! -قول نمیدم... -بی خود..اگر مشکل داداشته خودم میام ازش اجازه میگیرم... -نه!!!نه!!!خودم بهش میگم... با هم بای بای کردن و می گل قبل از اینکه بره تو نیم نگاهی به ماشیت آراد انداخت..اون هم براش جراغ زد...می گل سری تکون داد و رفت تو... هفته بعد آخرین هفته مدارس قبل از عید بود..تا دو شنبه بچه ها رفتن مدرسه اما وقتی دیدن معلمها هم یکی بود یکی نبود میان سر کلاس تصمیم گرفتن رسما مدرسه رو تعطیل کنن...روز آخر از آراد خبری نبود...طبق معمول هر روز سما باز برای تولد به گلاره و می گل تاکید کرد و باز هم می گل گفت قول نمیدم... -تو غلط میکنی...نیای میام دنبالت...گفته باشم.... -خیلی خب حالا برو تا پنجشنبه ببینم اصلا زنده هستم یا نه.... -اگرم مردی بگو داداشت جنازه ات و بفرسته... این جمله رو تقریبا داد زد...چون از هم دور شده بودن... رفت بالا...در و که باز کرد متوجه صدا از توی هال شد...فکر کرد نکنه باز مهمون داشته باشه؟؟؟با این فکر در و دوباره بست... -میرم پایین تو حیاط میشینم....خودش ببینه نیومدم زنگ میزنه...نزدم 1-2 ساعت دیگه میام بالا!دیگه تا اون موقع کارشون تموم شده...به سمت اسانسور رفت...رفته بود پایین...ایشی گفت و دکمه رو زد و منتظر شد...اما هنوز اسانسور شروع به بالا اومدنم نکرده بود که در خونه باز شد...شهروز با شلوارک و بدون بلوز نصفه از در اومد بیرون و نگاهی به می گل انداخت. -کجا میری؟پشیمون شدی؟

-کجا میری؟پشیمون شدی؟ -گفتم مهمون دارید برم یکی دو ساعت دیگه بیام! -مهمونم کیه؟ -نمیدونم! -بیا تو بابا دلت خوشه.... بعد از این جمله رفت تو و در و باز گذاشت... می گل با اعتماد به حرفش رفت تو خونه..هیچ کس غیر از شهروز خونه نبود!ناخود آگاه با تعجب پرسید..پس چرا خونه اید؟ شهروز برگشت سمتش...نگاهی تو صورت ساده و خسته و در عین حال زیباش انداخت و گفت:فردا میرم سفر اومدم وسایلم و اماده کنم! -به سلامتی....با اجازه! -ناراحت شدی؟ می گل با تعجب و بی تفاوتی گفت:نه!چرا باید ناراحت بشم؟ شهروز شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم....همینجوری...گفت م شاید باید تا اخر عید تنها بمونی ناراحت بشی... اینبار می گل شوکه شد! -تا آخر عید؟ -آره... -خوش بگذره! به سمت اتاقش حرکت کرد...اما باز صدای شهروز باعث شد بایسته -نهار نمیخوری؟ -برم دست و صورتم و بشورم بعد میام...فعلا. شهروز دست به سینه ایستاد و رفتنش و نگاه کرد!وقتی از دیدش محو شد به خودش نهیب زد...اون فقط یه مهمونه...یه مهمونه محترم...چپ بهش نگاه کنی من میدونم و تو! رفت تو آشپزخونه و غذاش و کشید...اون روز بی بی براشون غذا درست کرده بود...منتظر مونده بود با می گل بخوره...اما پشیمون شده بود....نباید برخورد درست میکرد....با اینکه عادت نداشت تند تند غذا بخوره اما تند تند قاشقهارو پر و خالی میکرد!هر جند دقیقه یا بار هم با خوش میگفت...فقط یه هوسه...درگیرش نکن...!!! دست برد کاسه ماست و بکشه جلو که متوجه می گل شد که روبروش ایستاده!سرش و بلند کرد..می گل و که این اواخر به خاطر اعتمادی که به شهروز کرده بود دیگه روسری سرش نمیکرد دید که داره با خنده نگاهش میکنه! می گل:دل درد نگیری! شهروز که شوکه شده بود برنج پرید تو گلوش و شروع کرد به شدت سرفه کردن! می گل با ترس گفت:چی شد؟؟؟ترسوندمتون؟؟؟ببخشید.. .. کمی اب ریخت تو لیوان و گذاشت جلوش...شهروزم دست برد و برش داشت ولی در اثر سرفه همش داشت میریخت...میگل چند بار خواست بزنه پشتش اما اینکار و نکرد...لخت بود..از تماس دستش با بدن شهروز احساس شرم میکرد...اما وقتی دید واقعا شهروز داره خفه میشه اینکار و کرد...اول اروم زد...اما این ضربه ها جوابگوی اون هیکل نبود!به خاطر همین محکم تر کوبید پشتش!خود شهروزم با مشت میکوبید تو قفسه سینه اش...بعد از کمی تلاش بالاخره دونه برنج پرید بیرون...شهروز نفس عمیقی کشید و سرش و برگردوند و به می گل که همچنان داشت میزد پشتش نگاه کرد!اروم دستش و گرفت و گفت بسه! می گل که حسابی ترسیده بود و از طرفی گرسنه هم بود زد زیر گریه...شهروز بلند شد و جلوش ایستاد و گفت:چته؟؟؟چی شد؟؟ وقتی دید می گل همچنان گریه میکنه دستش و گرفت اما می گل که از تماس با بدن شهروزم شرمزده بود دستش و با شدت کشید و داد زد بهم دست نزن! -خیلی خب...چته؟؟؟ خواست بره تو اتاقش اما خودشم نمیدونست چرا دلش نیمود...یه لیوان اب ریخت و داد دستش... -بیا بخور ترسیدی....!!! لیوان و از شهروز گرفته و یه نفس خورد..کمی اروم شدو بشقاب تمیزی برداشت و بدون توجه یه شهروز برای خودش غذا کشید! شهروز تا وقتی می گل بشینه چشم ازش برنداشت...اما بعد از اینکه نشست سریع رفت تو اتاقش...می گل که حسابی ترسیده بود اصلا متوجه نگاه شهروز نشد. تو اتاق که رسید خودش و پرت کرد رو تخت دو نفره سفید رنگش...دستهاش و گذاشت زیر سرش و فکر کرد...این هوسه...به خاطر این مدتیه که تنهایی!یکی بیاد تو زندگیت درست میشه...تو همین مسافرت...دوست زیبا...باید دختر باحالی باشه! 20 روز عشق و حال حتما حال و هوای می گل و از سرم میپرونه...تنها دلیلش تنهاییه!با اینکه خوابش نمیومد خودش و تو اتاق حبس کرد...نمیخواست با می گل برخوردی داشته باشه... بلند شد و ساکش و بست....لباسهاش مرتب چید تو چمدون چرمش....کمی خودش و با این کار سرگرم کرد...دیگه تو اتاق طاقت نیاورد...رفت بیرون....می گل نبود..احتمالا تو اتاقش بود! چای درست کرد و نشست پای پیانوش...شروع کرد به نواختن یکی از آهنگهای بتهون....و غرق شد تو افکارش...با خودش گفت:من تو این سالها با دخترهای زیادی رابطه داشتم...اما هیچ وقت حس عشق و تجربه نکردم پس این حسی هم که دارم به می گل پیدا میکنم فقط یه احساس مسئولیت...نه چیز دیگه...اما این حرف نتونست قانعش کنه!اگر فقط احساس مسئولیته پس چرا میخوای تنهاش بزاری و بری؟؟؟ -برای اینکه قرار بوده کاری به کار هم نداشته باشم..نمیتونم اسیرش بشم که... -پس چرا دل دل میکنی؟؟؟برو دیگه!!! -کاش تو هم فک داشتی یه بار میزدم تو فکت.... بی خبر از می گل که پشت دیوار گوش ایستاده بود و صدای سازش و گوش میکرد دست از نواختن کشید و رفت و برای خودش چای ریخت...دلش میخواست می گل و هم صدا کنه با هم چای بخورن...اما اول به خاطر غرورش بعد هم برای مقابله با احساسش این کار و نکرد! چایی ریخت یکی از فیلمهاش و گذاشت تو سینما خانواده و ولو شد رو کاناپه! می گل هم برگشت تو اتاقش....با خودش فکر کرد چقدر تنهام...این عید و تنها تر از عیدهای دیگه میگذرونم..باز سالهای قبل چند روز یه بار تر گل میومد خونه.....یادش اومد که یه سال با همین شهروز عید و رفته بود شمال و اون و تنها گذاشته بود...اون موقع خیلی بچه بود....چقدر تو خونه ترسیده بود...یادشه تر گل بهش گفته بود بیا تو هم بریم...و اون حسابی جیغ و داد کرده بود تر گل مخصوصا برای اینکه یه کاری کنه می گل باهاش همراه بشه چند روزی تنهاش گذاشته بود! حالا امسال احتمالا کل عید و تنها بود...خودشم نمیدونست چرا به شهروز دل خوش کرده بود!سعی کرد فکر نکنه ...این سرنوشتش بود..تنهایی براش رقم خورده بود...نمیتونست که بجنگه! وقتی چشمهاش و باز کرد تاریک شده بود...غلتی زد و با خودش فکر کرد بهتره فکری برای شام بکنه...از تخت بیرون اومد و رفت بیرون...تلوزیون روشن بود دود سیگار شهروز از زیر نور اپاژور کنار اتاق تاریک بیشتر از تلوزیونی که هیچی نشون نمیداد توجه جلب میکرد! برای اینکه مزاحم شهروز نشه پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه رفت.در فریزر و باز کرد ...با دیدن لوبیاها تصمیم گرفت لوبیا پلو درست کنه!دیگه صدای خش خش پلاستیک و کاری نمیتونست بکنه... شهروز از صدای توی آشپزخونه فهمیده بود می گل از اتاقش اومده بیرون...اما ترجیح داد از جاش تکون نخوره..اینطوری هم می گل راحت تر بود هم خودش....داشت از خودش بدش میومد...اون می گل و اورده بود تو خونه تا به خودش ثابت کنه هرزه نیست...اورده بود تا شاید خدا به خاطر این کار خوب گناههاش و ببخشه...تا وجدانش شاید از بابت اون همه دلی که شکسته با به دست اوردن دل یه نفر اروم بشه! اما هنوز از این فکرها چند دقیقه هم نگذشته بود که از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه...سیگار برگش هنوز تو دستش بود....ارنجش و گذاشت رو اپن و خیره شد به می گل...می گل که همه حواسش به این بود ببینه شهروز چیکار میکنه متوجه حضورش شده بود.... -داشتم فکر میکردم تو نبودی من چی میخوردم؟ اما دروغ گفت...داشت فکر میکرد کاش میشد تو این سفر می گل باهاش باشه...بدجور هوایی این دختر شده بود... می گل که متوجه حضورش شده بود بدون اینکه عکس العملی نشون بده با توجه به اعتمادی که تو این چند وقت به شهروز پیدا کرده بود خیلی صمیمانه گفت:خب چی میخوردی؟ شهروز خیره نگاهش کرد...پک محکمی به سیگارش زد و با قدمهای محکم بدون اینکه جوابی بده به سمت اتاقش رفت....به خودش نهیب زد.:آوردیش از کثافت نجاتش بدی...به کثافت نکشونش...میدونی بخوای همین امشب تو بغلت خوابیده!!!اما نخواه.....بزار پاک بمونه...نه برای اون..برای خودت...برای شخصیتت...بزار باور کنی ادمی... سیگارش و تو جا سیگاری کنار تختش خاموش کرد...با لگد کوبید به دیوار... -لعنتیییی! می گل با صدای داد شهروز پرید.... -دیوونه.....سوال میپرسی جواب نمیده...یه دقیقه خوبه باز قاط میزنه ناراحتی روحی روانی داره....بیچاره دوست دخترهاش!برنج و دم کرد و رفت نشست تو هال....حالا که شهروز تو اتاقش بود میتونست یه کم بیرون از اتاقش باشه....تلوزیون و روشن کرد و نشست جلوش...چند تا کانال و اینور اونور کرد و رسید به کانال موزیک...آهنگی که داشت پخش میکرد و دوست داشت...روی مبل ال دراز کشید...دیده بود شهروز بارها این کارو میکنه!پس میدونست ممنوعیتی نداره...البته اگر اخلاق شهروز سرجاش بود و یهو نمیومد بگه تو حق نداری این کار و بکنی... نگاهی به ساعت انداخت....ساعت 9 بود..بوی غذا خونه رو برداشته بود رفت میز و چید و شهروز و بلند صدا کرد...خیلی وقت بود دیگه بهش آقا شهروز نمیگفت....وقتی دید جواب نمیده رفت در اتاقش و زد.. -شهروز.. شهروز در و با عصبانیت باز کرد و گفت:از این به بعد به من میگی اقا شهروز! می گل یه قدم به عقب برداشت!با ترس گفت:چشم!!غذا حاضره! -نمیخورم و در و کوبید به هم... -به درک....روانییی این و بلند گفت...براش مهم نبود که بشنوه..و شهروزم شنید...اما تنها کاری که کرد این بود که با دست چند بار روی لبهاش کشید.... -اگر از اول بهم شهروز نمیگفت هوایی نمیشدم... -بس کن بابا....باز دلت لرزیده میندازی تقصیر اون؟؟؟یه کم مرد باش...بگو نمیتونم خودم و کنترل کنم صبح زود باید راه میافتادن...خوابش نمیومد...کمی غلت زد..وقتی دید خوابش نمیبره تصمیم گرفت کمی مشروب بخوره..میدونست اینطوری خوابش میگیره...رفت بیرون ساعت 11 بود..چراغها خاموش بود...رفت سمت میز بار گوشه هال...به مبل که رسید در کمال تعجب می گل و دید که گوشه کاناپه خودش و جمع کرده و در حالی که موهاش از مبل پایین ریخته خوابش برده...بدون اینکه ازش چشم برداره یه گیلاس برداشت و کمی ویسکی توش ریخت....براش جالب بود که مثل اولین باری که رابطه جنسی داشت بدنش میلرزید...نزدیک می گل شد...تو دلش گفت..خدایا بیدار نشه فقط...دو زانو نشست کنار مبل...کمی از گیلاسش خورد....صورتش و اورد پایین موهاش و بو کرد....چنان عمیق نفس کشید که انگار آخرین نفس زندگیش و میکشه..کمی دیگه از گیلاسش خورد....دستش و برد زیر موهاش...می گل کمی جابجا شد...شهروز خودش و کشید پشت مبل وقتی مطمئن شد بیدار نشد همونطور تکیه زد به مبل و با موهای می گل بازی کرد..اینقدر بلند بود که می گل متوجه نشه کسی داره به موهاش دست میزنه!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#6
گیلاسش و تا ته سر کشید و با عجله رفت تو اتاقش....شهروز...این هوسه...تمومش کن... دراز کشید رو تخت و چشمهاش و محکم بهم فشرد...فکر میکرد اینطوری زودتر خوابش میبره! _________________________________________- می گل با شنیدن صدای زنگ از خواب پرید و وسط اتاق مات و مبهوت مونده بود ...شهروز هم با عجله از تو اتاقش اومد بیرون و با قیافه می گل که هنوز خواب الود بود مواجه شد..هر دو یاد دیشب کردن...می گل یاد دادی که شهروز سرش زده بود و شهروز یاد موها و بوی می گل...شهروز با یاد اوری اون موضوع مهربون شد گفت..سلام...خوب خوابیدی؟ اما می گل دقیقا حسش بر عکس بود خشمش رو خورد ولی تو صداش عصبانیت موج میزد -خیلی ممنون آقا شهروز! با شنیدن اقا کنار شهروز تازه یادش اومد دیشب با چه لحنی باهاش حرف زده.....اومد چیزی بگه اما پشیمون شد...اون و چه به عذر خواهی؟؟؟ می گل رفت تو اتاقش...شهروز در و زد تا علی بیاد بالا...به سمت اتاقش رفت گرمکن سرمه ای و تیشرت سفیدش و پوشید...ادیداسهای سفیدش و پاش کرد...گرمکنش و بست دور گردنش و چمدونش و برداشت اومد بیرون...علی وسط اتاق ایستاده بود! شهروز-بریم؟ -نمیاد؟ شهروز در حالی که دنبال مبایلش میگشت گفت :کی؟ -این خوشگله! با غضب نگاهش کرد:یه بار دیگه اینطوری در موردش حرف بزنی من میدونم و تو..اسم داره ! -ببخشید...می گل!!! -بریم..دیر شد.... علی از در رفت بیرون و شهروز قبل از اینکه از در بره بیرون مکث کرد...ولی باز پشیمون شد...باید دندون این حس و میکند....می گل مثل بقیه نبود! در حالی که چمدونش و انداخت رو صندلی عقب و سقف ماشین و میزد کنار علی گفت:تنهاش میزاری؟؟؟ -به تو ربطی نداره...تو چرا اینقدر این برات مهمه؟فکر کن نیست! علی سری تکون داد و بدون اینکه در ماشین و باز کنه پرید رو صندلی نشست... دم در نگهبانی شهروز به مش قاسم گفت که تا آخر عید نمیاد و هیچ کس به جز میگل حق نداره تو خونش رفت و امد داشته باشه حتی آشناها... -چشم آقا به روی چشم... دستش و به نشونه خدا حافظی بلند کرد و زیر لب گفت:در پناه حق! -چرا اینجوری رانندگی میکنی؟ -چطوری؟ -عصبی....چته؟؟؟ -هیچی...درواقع چیزیش بود....تمام هوش و حواسش مونده بود خونه پیش می گل.....تو این 35 سالی که از خدا عمر گرفته بود یک بار هم نشده بود پیش خودش به خاطر رفتاری که با دیگران مخصوصا جنس مخالف داشت عذاب وجدان بگیره!اما حالا...فقط دلش میخواست بدونه می گل از دستش ناراحته یا نه؟...هر چی به خودش نهیب میزد که حالا باشه یا نباشه...به تو چه !!!راضی نمیشد...تو فکر بود که گوشیش زنگ خورد..عکس نیمه برهنه کیانا رو مانیتور بزرگ جلو ماشین ظاهر شد!نگاهش و از مانیتور گرفت و در حالی که ارنجش روز لبه پنجره بود و انگشت اشاره اش تو دهنش به روبرو خیره شد. کیاناس!!! -دارم میبینم.... -چرا جواب نمیدی؟ -علی اینقدر فضولی نکن...خسته ام کردی... -ای بابا...تو چته؟؟؟با بچه ها که همراه نمیشی لا اقل یه چیزی بگو دلمون باز بشه..دختر به اون ترگلی و ول کردم اومدم پیش این اخمهاش دم نافشه! -میخوای وایسم منتظرشون بمونی؟ همون موقع فرمونشم به نشونه اینکه میخواد وایسه به سمت شونه خاکی گردوند! -نه بابا..دیوونه شدی؟؟؟فقط کاش میزاشتی همه با هم باشیم... -علی میفهمی؟؟؟من نمیخوام سوژه بشم...اونها با خودشون مشروب دارن دختر دارن...حوصله دردسر ندارم....بی دردسر داریم میریم دیگه...اصلا کی میگه تو با من بیای هر سال هم میای و غر میزنی؟ -تو امروز یه چیزیت هست...هی.... میخواست بگه پاچه میگیری اما ترسید....با این حرف عصبانی ترش میکرد! علی در کوله اش باز کرد و یه شیشه کوچیک در اورد -علی خاک بر سرت.... شیشه رو از دستش قاپید و پرت کرد بیرون -بابا..میخوردمش تموم میشد.... -دهنت بوو میگره..نمیدونی هر بار پلیس راه نگهمون میداره؟؟؟ -اونها که بالاخره پولشون و میگیرن... -تو ادم نمیشی....نمیمیری که !صبر کن چند ساعت... علی مثل بچه ها صاف و دست به سینه نشست و گفت:برو بابا...هوای شماله و می و مستیش! شهروز جوابش و نداد...با خودش گفت این بزرگ نمیشه....!!! رسیدن به ویلای بزرگشون...سرایدار اب پاشی کرده بود و همه چیز مرتب بود...تا اومدن بقیه 1-2 ساعتی فرصت استراحت داشتن...تو ویلای شهروز هم یه پیانو بود...کلا ویلا سفید و ابی بود....شهروز بعد از اینکه وسایلش و گذاشت تو اتاقش اومد و روی صندلی راک جلو پنجره شیشه ای بزرگ که نمای جنگل داشت نشست...خودشم نمیدونست چرا همه فکرش پیش می گل....سری تکون داد و با خودش گفت:الان این دختره بیاد حواسم میره پیش اون...یه دختر بیاد تو زندگیم می گل و فراموش میکنم..مطمئنم!! چشمهاش و بست...صدای تق و توق علی اذیتش میکرد اما هیچی نگفت...با خودش گفت:برده ام که نیست...اونم اومد سفر و خوش گذرونی...همین که از دوست دخترش دل کنده و با من همراه شده خیلیه...تا دوست دخترش برسه بزار راحت باشه...چون میدونم بیاد یه سره اویزونشه!اینم احمقه...ادم با یه دختر این همه مدت نمیمونه که بعد نتونه دکش کنه! با سر و صدای بیرون متوجه شد بچه ها اومدن..از جاش بلند شد و رفت پشت پنجره ایستاد....زیبا اویزون گردن علی بود...سهراب احتمالا باز با ترانه قهر بود..اخمهای جفتشون تو هم بود....کیا و شبنم هم داشتن چمدونهاشون و از پشت بنز کیا در میاوردن...اون دختر تنها هم احتمالا مینا بود....قد و هیکلش که بد نبود.....به خودش پوزخند زد...35 سالته به جز جذابیت جنسی هیچی نمیبینی...دخترها غیر از این مورد احساس هم دارن.... اما اینبار وجدانش به جای اینکه سرش داد بزنه گفت:آره مثلا می گل..... -سرش و محکم تکون داد و به سلام سهراب جواب داد. سهراب...چیه؟؟؟تو فکری رفیق؟؟؟اوردیمش بابا...خماری؟؟؟ جواب قهقهه ی سهراب و با پوزخند داد...و در ادامه با ترانه دست داد...کیا و شبنم هم همراه مینا اومدن تو . سلام کردن و دست دادن...با برخورد اول ,شهروز فهمید مینا اینکاره نیست....خیلی خجول و اروم دست داد و سلام کرد..با اینکه میدونست بهش گفتن برای چی همراهشون شده...شهروز از دخترهای شر و شیطون بیشتر خوشش میومد..چون خودش اروم و مغرور بود....هنوز نرسیده شروع کردن به می زدن و شوخی و خنده...شهروز که زیاد با شلوغی حال نمیکرد رفت تو اتاقش...مایوش رو پوشید و حوله و مبایلش و برداشت و در برابر سوال بچه ها که پرسیدن کجا؟گفت:میرم استخر... سهراب با تعجب گفت:سرده هاااا!!!!! نگاه عاقل اندر سفیه شهروز ساکتش کرد....میدونستن شهروز تو سرما هم شنا میکنه....البته که اب استخر گرم بود کلا استخر سیستم گرمایی داشت...فقط موضوع این بود که هنوز کله اشون خوب گرم نشده بود که بپرن تو استخر! حوله و مبایلش و گذاشت رو میز و پرید تو اب...طول استخر بزرگ و پروانه رفت و برگشت....وقتی به سرش و از اب بیرون اورد مینارو دید... -گفتن این و براتون بیارم! لیوان مشروب و از دستش گرفت و گفت ممنون! وقتی دید ایستاده و مستاصل نگاهش میکنه به تخت استخر اشاره کرد و گفت بشین! مینا هم نشست -تو همیشه اینقدر ارومی؟ -تقریبا... -.مشروب؟؟؟ و لیوانش و به سمتش گرفت... -میخورم حالا... -چند سالته؟ -22 شهروز مقداری از لیوانش خورد.....خودشم نمیدونست از این دختره خوشش نیومده یا فکرش مشغول می گله که اینطوری شده؟؟فکرش که مشغول بود...با خودش فکر کرد به خاطر تعهدیه که بهش دارم...نباید ولش میکردم و میومدم! بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه لیوانش و گذاشت لب استخر و شروع کرد به شنا کردن!...وقتی برگشت مینا نبود...با خودش گفت این و چیکارش کنم این چند وقت؟؟؟ کمی بعد بقیه هم بهش ملحق شدن..دیگه جای اون نبود..رفت تو اتاق و لباس عوض کرد...در واقع کسی و نداشت مثل بقیه باهاش شنا کنه و تو سرو کله اش بزنه!
می گل صدای تقه های در و میشنید...ولی اینقدر دیشب فکر کرده بود و دیر خوابش برده بود که فکر میکرد داره خواب میبینه!.... -می گل...می گل..بیدار شو دیگه..دیر شد.... چشمهاش و باز کرد....سریع از زیر پتو اومد بیرون...در و نگاه کرد...اما بسته بود نفس راحتی کشید...باز صدای شهروز و شنید:می گل...دیر میشه هاا... -اومدم.... شهروز با شنیدن صدای می گل وقتی مطمئن شد بیداره رفت تا چیزی برای صبحانه اماده کنه!می گل تند تند لباس پوشید...یه شلوار گرمکن سرمه ای...مانتو کوتاه سرمه ای...شال سفید..کوله اش و برداشت و رفت بیرون...کتونیش جلوی در بود...هنوز مثل شهروز تو خونه با کفش نمیومد! شهروز-بیا چای بیشکوییت بخور...حالت بد نشه تا بین راه وایسیم چیزی بخوریم!می گل لبخندی از روی قدر شناسی زد و رفت سمت دیگه اپن ایستاد و با شهروز همراه شد! یک ساعت بعد می گل کنار شهروز توی بی او و کروک شهروز نشسته بود و در سکوت کامل داشتن مسیر و طی میکردن! -نگفتی دوست داری پیانو یاد بگیری یا نه؟ می گل به سمتش برگشت...نیم رخ شهروز و نگاهی انداخت...پیش خودش فکر کرد:چقدر جذابه بیشرف! از این حرفش شرمزده شد...می گل بی خیال...درگیر نشو... -آخه..... بعد از چند ثانیه سکوت باز شهروز به حرفش کشید -آخه؟؟؟؟!!! ظاهرا این اصطلاحی بود برای وادار کردن طرف مقابل به حرف زدن! می گل-یادمه یه بار ترگل گفت ازتون خواسته بهش ساز زدن یاد بدید..اما شما گفتید که حال آموزش ندارید! شهروز برگشت و با عصبانیت نگاهی به می گل انداخت و گفت:میشه دیگه اسم ترگل و نیاری؟؟؟تو خودت و با اون مقایسه میکنی؟؟؟مطمئن باش تو هم اگر مثل ترگل بودی هیچ وقت این پیشنهاد و بهت نمیدادم...تو هوشش و داری...مطمئن باش شروع کنم ببینم دیر میگیری خودم ادامه اش نمیدم....چون همونطور که بهت گفتن حوصله سر و کله زدن ندارم!حالا نظرت چیه؟ -نمیدونم...راستش شما که ساز میزنید من خیلی خوشم میاد..اما نمیدونم بتونم یاد بگیرم یا نه شنیدم پیانو ساز سختیه! -شروع میکنیم....سخت بود ادامه نده...!!!
می گل ترجیح داد به یه لبخند ساده موافقتش و اعلام کنه...اما حقیقت چیز دیگه ای بود..اینکه اینقدر خوشحال بود که دلش میخواست داد بزنه!!! تو رویا غرق شده بود و خودش و پشت پیانو میدید در حالی که با مهارت مثل شهروز داره ساز میزنه!!! اما صدای شهروز اجازه نداد بیشتر توی این رویا غرق بشه.. -با املت موافقی؟ می گل نگاهی به اطرافش کرد...جلوی یه قهوه خونه بین راهی ایستاده بودن..با تعجب گفت»اینجا بخوریم؟؟؟ شهروز نگاهی به قهوه خونه ی قدیمی انداخت و گفت:مگه چشه؟؟؟اینقدر املتهای خوبی داره!!!دوست نداری بریم جای دیگه!!! -نه....برای من که فرقی نداره...فقط من فکر میکردم شما همیشه تو رستورانهای باا کلاس غذا بخورید!!! در ماشین و باز کرد و اومد پایین اینقدر ناراحت بود که این ناراحتی از حرکاتش هم معلوم بود...اما ناراحتی که به خاطر تنهایی بود...به خاطر اینکه حتی خواهرش یکی دو بار با خودش رستوران نبرده بود...اینکه ...اینکه....نه اینها بهانه بود...خودشم نمیدونست از چی دلش گرفت....شاید از تفاوت طبقاتی...یا از فکر اشتباهی که در مورد شهروز کرده بود...اما با جمله ی شهروز که در حین پیاده شدن از ماشین گفت...ناراحتی و دلخوریش رنگ ثابتی گرفت! -آره...شاید اکثر اوقات تو رستورانهای شیک غذا بخورم...اما تو فرق میکنی...!!! حالا می گل احساس حقارت کرد...یعنی من ارزش رستوران خوب رفتن ندارم؟؟؟چقدر بیشعوره که اینجوری به شخصیت ادم توهین میکنه....اصلا قصدش از این مسافرت همین بود...میخواست بهم بفهمونه پام و از گلیمم درازتر نکنم.....با دلخوری بدون اینکه منتظر شهروز باشه سرش و انداخت پایین و رفت تو رستوران...یکی از تختها همون جلوی در و انتخاب کرد و نشست!شهروز که در واقع منظورش از این حرف این بود که با تو اینقدر صمیمیم و تورو از خودم میدونم که مهم نیست با رستورانهای آنچنانی سرت و گرم کنم و گولت بزنم...بعد از عکس العمل می گل متوجه شد که سوتی بزرگی داده...در ماشین و بست و کمی بعد از می گل داخل رستوران شد...با جدیت رو به می گل گفت...بیا بشین اینجا و راهش و به سمت ته رستوران پیش گرفت....می گل از جاش بلند شد و زیر لب گفت:برده تو ام دیگه...!!!!تا به تخت برسن صدای شهروز و شنید که بلند بلند به صفر نامی سلام کرد و سفارش دوتا املت با مخلفات داد! در واقع عصبانیت شهروز از خودش بود نه از می گل...به همین خاطرم تو لاک خودش رفته بود....دائم فکر میکرد چطوری این سوء تفاهم و برطرف کنه!!!می گل لبه تختی که شهروز انتخاب کرده بود بدون اینکه کفشهاش و در بیاره و در واقع پشت به شهروز که کفشهاش و در اورده بود و خیلی خودمونی پریده بود بالای تخت ,نشست!پاهاش و تاب میداد و به تفاوت کفشهای کهنه خودش با کفشهای شهروز که تقریبا کنار پاش بود و از بهترین مارک و جدیدترین مدل بود فکر میکرد! -افتخار میدادید تشریف میاوردید بالا میشستید!!!! لحن شهروز نرم شده بود...میخواست از ترفند کوچه علی چپ استفاده کنه.... می گل:ممنون...راحتم. لحن سرد و خشک و پر از دلخوری می گل باز احساساتش و قلقلک داد! پوزخند زد...میدونست پوزخندش و شهروز نمیبینه...فارق از اینکه شهروز با وجود اگاهی از گندی که زده میتونه حرکات می گل و پیش بینی کنه! شهروز وقتی سکوت می گل و دید ادامه داد! دوست دارم وقتی سوال میپرسم جواب بگیرم.... با وجود علاقه ای که به می گل داشت...به خاطر عصبانیتی که حالا نمیدونست از دست خودشه یا می گل...باز لحنش شده بود همون شهروز سابق...شهروزی که یکدنده و لجبازه و حرف حرف خودشه! -نه از چیزی ناراحت نیستم! -خب حرفم و تصحیح میکنم..دوست دارم وقتی سوال میپرسم حقیقت و بشنوم! می گل با عصبانیت به سمتش برگشت و با همون کفشها چهار زانو نشست رو تخت و تو چشمهاش زل زد و گفت:آره ناراحتم.... لحن پر از دلخوری و عصبانیت می گل شهروز و بر خلاف تصور خودش و البته می گل که فکر میکرد الان میشنوه :به جهنم! آروم کرد....قبل از اینکه شهروز حرفی بزنه می گل سرش و پایین انداخت و با شرم گفت:ببخشید...بد حرف زدم! -از چی ناراحتی؟؟؟ می گل سرش و بالا نیاورد...با خودش گفت احمق جون..اوردتت مسافرت...چیزی که تو خوابم نمیدید...اونم با ماشین مدل بالا...بدون منت...با پیشنهاد خودش...چه فرقی میکنه کجا داره بهت غذا میده...همین که گرسنه ات نمیزاره خیلیه!!! با مکثی طولانی گفت:هیچی! -بعید میدونم این لحن تند به خاطر عصبانیت از هیچی باشه! -من که معذرت خواهی کردم....لحنم بد بود!!! -من معذرت خواهی نخواستم...دلیل عصبانیتت و دلخوریت و خواستم! -چیز مهمی نیست! -می گل!!!..... می گل!!!! وقتی نه تنها جوابی از سمت می گل نیومد بلکه حتی سرشم بلند نکرد .باز شهروز با لحن مهربونی گفت! -میگل!!!وقتی صدات میکنم حد اقل اگر جواب نمیدی , نگاهم کن!!! این جمله پر از حرف و معنی بود...شاید برای می گل چشم و گوش بسته, فهمیدن و درکش کمی زود بود.....و حکم یه دستور همراه با مهربونی داشت...اما شاید ...شاید اگر برای یه دختر کارکشته تر و به قول معروف گرگ تر زده میشد رو هوا مطلب و میگرفت!!! می گل پیرو حرف شهروز سرش و اورد بالا و تو چشمهای شهروز نگاه کرد! -منظور من از اینکه گفتم تو فرق میکنی... مکث کرد...چرا باید براش توضیح میداد؟؟؟به جهن.....نه...واژه جهنم شایسته می گل نیست....چیکارش کنم که ناراحت شده؟؟؟کی تا حالا برای کسی کاری و توجیه کردم که بار دومم باشه؟؟؟ -اما می گل فرق داره.... -آره...فرق داره.... -این بود که....احتیاج ندارم گولت بزنم.... می گل دلخورانه و با غیض گفت:آره خب...من همینطوری هم تو دامت هستم! شهروز که از ظرف املت خودش لقمه ای گرفته بود و قصد داشت به می گل بده لقمه رو پرت کرد تو ظرف و گفت:خیلی بچه ای....از جاش بلند شد و در حالی که پول غذا رو گذاشت کنار ظرفها و بدون اینکه می گل و نگاه کنه گفت:بریم...کوفت بخورم بهتر از املته!!! با قدمهای تند به سمت در رفت و در بین راه با صدای بلند از صفر تشکر کرد...می گل هم بلند شد و تقریبا دنبالش دوید...فکر کرد اینقدر کله خراب هست که بزارتش و بره....غافل از اینکه عزیز تر از اینه که شهروز یه همچین کاری و باهاش بکنه! وقتی شهروز و تو ماشین منتظر دید...اروم شد...در و باز کرد و نشست...توقع داشت شهروز دور بزنه و برگرده...اما همچنان به مسیر ادامه داد....احساس بدی داشت...فکر میکرد به شهروز توهین کرده....در حالی که به خودشم حق میداد....واقعا بین یه دوراهی گیر کرده بود...گاهی احساس میکرد شهروز بهش علاقه داره...گاهی حس میکرد علاقه نیست و شهوته...گاهی خودش و با کیانا و امثال ترگل مقایسه میکرد....اما واقعا نمیدونست تکلیفش چیه؟؟؟با خودش فکر کرد..هر چی که هست...تا الان دست درازی بهم نکرده...پس باید قدردان باشم...نه بی چشم و رو!!! -من منظ.....! -منظور داشتی یا نداشتی مهم نیست...هیچی نگو..چون خیلی عصبانیتم...دلم نمیخواد بهت چیزی بگم!!!! لحن تند شهروز می گل رو از صرافت عذر خواهی انداخت...با خودش فکر کرد... -جهنم..لیاقت نداری...همیشه شعبون یه بارم رمضون..همیشه تو دخترهارو میچزونی یه بارم من تورو بچزونم... اما از فکرش هم شرمزده شد....!!! -نمک نشناس!!! این جمله رو به خودش گفت.
هنوز 1 ربع راه نرفته بودن که رسید به پلیس راه...می گل برگشت و با استرس به شهروز نگاه کرد...وقتی دید شهروز بی تفاوت به سمت پلیس راه میره گفت:چی بهشون میگی؟؟؟ -لازم نیست چیزی بگم...فقط تو هیچی نگو... وقتی بعد از چند تا ماشین نوبتشون شد...یکی از پلیسها سرش و اورد جلو...نگاهی به دوتاشون کرد و گفت:چه نسبتی با هم دارید؟ می گل که از همین میترسید اومد چیزی بگه که شهروز زودتر گفت:دوستیم! پلیس:ااا...دوستید؟؟بزن کنار ببینم چجور دوستی هستید؟؟؟ -چشم!!! شهروز خیلی ریلکس فرمون و به سمت شونه خاکی چرخوند! می گل:چرا گفتی دوستیم؟الان میبرنمون!!
باز شهروز خونسردانه گفت:تو حرص نخور درستش میکنم..کیف پول من و از تو داشبورد بده! می گل خم شد و کیف پول و داد دستش...شهروز درش و باز کرد و چند تا تراول از توش در اورد و تا کرد تو دستش...کمربندش و باز کرد و از ماشین رفت پایین.... دستش و به سمت پلیسی که به سمتش میومد دراز کرد و پولهارو گذاشت کف دست پلیس!و با لبخند گفت:سال نوتون مبارک!!! پلیسه نگاهی به مبلغ چشمگیری که کف دستش بود کرد و لبخند رضایت امیزی زد و گفت:صندوقت و بزن.... شهروز صندوق و زد...پلیس نگاه سرسری تو صندوق انداخت و گفت:با این ماشین زیاد تو خیابونها پرسه نزنید..برید یه جای دنج!!! شهروز:چشم!! پلیسه رفت و شهروز سوار ماشین شد...سری به نشونه تاسف تکون داد!!! می گل.:..داشتم سکته میکردم... شهروز لبخندی زد و گفت:تا من و داری غم نداشته باش...!!! -آره یادم نبود دیگه تو این کارها ماهر شدی!!! شهروز با غیض نگاهش کرد:کودوم کارها؟؟ -اینکه با دختری بگیرنت و راحت با پول بیخیالتون بشن! شهروز با عصبانیت گفت:هر چند احتیاجی ندارم برات چیزی و توضیح بدم...اما خدمتتون بگم من تا به حال با هیچ دختری تو جاده و خیابون نبودم که بخوام بلد باشم باید چیکار کنم..اگرم این اتفاق میافتاد مطمئن باش فقط خودم و از معرکه به در میبردم حوصله دردسر نداشتم بخوام یکی دیگه رو هم با خودم همراه کنم... جواب سوالی که تو سر می گل شکل گرفت مشخص بود... -پس می گل خانوم دوستت داره!!! می گل از برخورد خودش خجالت زده شد و تا مقصد حرفی نزد!
نفهمید چقدر گذشت که پیچیدن تو یه فرعی و حدود 10-12 کیلومتر هم تو جاده ی فرعی رفتن..می گل ناخودآگاه ترس برش داشت....با اینکه میدید ماشینهای دیگه ای هم در امد و رفتن اما ترسیده بود.. -حدایا چه کاری کردم..اگر اونجا خلوت باشه و.... -چقدر خنگی از خونه خلوت تره؟؟؟ به فکر خودش خندید....برگشت به شهروز نگاه کرد..همچنان اخمهاش تو هم بود...شونه ای بالا انداخت... -چیکارت کنم؟؟اصلا با تو کاری ندارم..نمیزارم مسافرت و بهم زهر کنی...خودم خوش میگذرونم!!! وقتی رسیدن می گل دست برد در و باز کنه...شهروز هم همینکار و کرد و در همین حین گفت...یه چیزی بپوش...می گل توی ساکش دست کرد و یکی از لباسهای بافتش و در اورد...اما نمیشد روی کاپشنش بپوشه....کاپشنش و در اورد و انداخت رو صندلی ماشین و پلیورش و پوشید و باز کاپشن و تنش کرد...هوا خیلی سرد بود...شهروز 2 تا کاپشن رو هم پوشیده بود..در صندوق و زد و از توش یه کاپشن دیگه هم در اورد و اومد سمت می گل... -باز هم لباست کمه..این و هم بپوش! -نمیخواد خوبه..این و گفت و به سمت جایی که باید میرفتن راه افتاد...شهروز کاپشن و بست به کمرش...کوله اش و انداخت و در ماشین و قفل کرد و با قدمهای بلند خودش و به می گل رسوند! -اینقدر رو اشتباهت اصرار و پا فشاری نکن..خودتم میدونی منظور من اون چیزی نبود که تو بیانش کردی.....پس نذار این مسافرت زهر مارمون بشه!
می گل که فضای قشنگ و هوای خوب اونجا احساسات دخترونش و قلقلک داده بود اروم شد و گفت:من دختر نمک نشناسی نیستم!!!نمیدونم چرا یه وقتها یهو.....هیچی بی خیال شهروز کاملا می گل و درک میکرد....میفهمید گاهی می گل خودش و با دخترهایی که همیشه در اطراف شهروز بودن مقایسه میکنه...شاید از بین اونها فقط ترگل و کیانارو میشناخت...اما همین کافی بود تا بتونه حدس بزنه چه جور دخترهایی در اطرافش بودن!!!ولی شهروز اصلا این و دوست نداشت...می گل از نظر اون اصلا با اون دخترها قابل مقایسه نبود...اما ترجیح داد فعلا این عقیده رو به زبون نیاره...تا همینجاش می گل حساس شده بود! بعد از مدتی پیاده روی در سکوت کامل رسیدن به رودخونه...رودخونه پر از اب بود و با سرعت در حرکت...می گل با شوق پرید بالا و گفت:اینجاروووو.. بعد رو کرد به شهروز و گفت:بریم تو اب؟ شهروز اروم اومد کنارش نگاهش و از روی چشمهای پر از شوق میگل سوق داد روی رودخونه و گفت:باید ازش رد بشیم بریم اونور...ولی ظاهرا نمیشه...خیلی پر اب ...میبینی که همه همینجاها فرش پهن کردن و نشستن... -خب ما که فرش نداریم... -میشینیم رو یکی از تخته سنگهای کنار رودخونه....بعد بر میگردیم.... -اما من نمیخوام برگردم...من تنها برم اونور و بیام؟؟ -نه...تنها؟؟؟میدونی چقدر راهه...اصلا تو سردت نیست؟؟؟ -جرا سردم هست..اما دلم نمیاد تا اینجا اومدم نرم اونور و ببینم -تابستون باز میایم... -کو تا تابستون؟؟؟ شهروز بدون هیچ حرفی دست می گل و کشید و دنبال خودش به سمت تخته سنگی کنار رودخونه برد.... -بهانه نگیر...بشین اینجا از طبیعت لذت ببر...من برم دو تا چایی بگیرم...میدونستم اینقدر سرده اصلا نمیومدم!!!
هنوز چند قدم دور نشده بود که برگشت و کاپشنی که دور کمرش بسته بود و گرفت سمت می گل..بگیر بپوش...سرما میخوری!!! می گل کاپشن و گرفت و با چشم دور شدنش و دنبال کرد!!!داشت به این بشر علاقه پیدا میکرد...اما ایا درست بود؟؟؟شهروز یه پسر خوش گذرون بود...پسری که جدا از تعریفهایی که یه زمانی ترگل کرده بود تو همین مدت هم میشد فهمید هیچ دختری و غیر از برای س/ک/س برای چیز دیگه ای نمیخواد...حالا این رفتارها...آیا فقط یه دام نبود؟؟؟در باغ سبز نبود برای فریب می گل؟اینها چیزهایی بود که می گل بهش فکر میکرد....و به خودش جواب داد! -عاشق نشو...دوست نداشته باش..چون بعدش دردسر داره...اون هم یه همچین کسی...آراد به اون آقایی و چشم بسته رد کردی...چرا داری به کسی فکر میکنی که جلوی چشمهات با کس دیگه ای بوده؟؟؟کسی که از خودت 17-18 سال بزرگتره.....از این دلیل اخر خوشش نیومد...خودشم نمیدونست چش شده.....شده بود حکایت مثل با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه!دروغ چرا شهروز و دوست داشت...اما خودشم نمیدونست دلیل این دوست داشتن چیه...و خودش قانع کرده بود که دلیلش حمایتیه که شهروز داره ازش میکنه...دوباره فکر کرد....اصلا دلیلش هر چی میخواد باشه باشه.مهم اینه که این رابطه درست نیست....چرا شهروز در برابر تو کوتاه اومده و اینقدر مهربون شده مهم نیست...مهم اینه که ذاتش عوض بشو نیست...پس بهش فکر هم نکن! -یخ نکردی؟؟؟؟ می گل از فکر بیرون اومد...شهروز با دو تا چایی و 3-4 تا کیک جلوش ایستاده بود! می گل با این لحنی که شهروز باهاش حرف زد دلش ریخت.....شاید اگر پیشینه شهروز و نمیدونست میپرید و بغلش میکرد....دستش و دراز کرد یعنی چایی بده!!! شهروز یه ابروش و بالا انداخت و در حالی که چایی رو به سمتش دراز کرد گفت:بفرمایید..... در حالی که داشتن چای و کیک با ولع میخوردن...می گل گفت:چقدر دلم میخواست برم اونور رودخونه!! -اب خیلی زیاده...خطر داره!!! همه دارن میرن! -اولا همه نیستن و یه عده ان...در ثانی اونها احتمالا بار اولشون نیست...و دیگه اینکه مثل تو پر وزن نیستن!! نگاه حسرت باری که می گل به رودخونه انداخت دل شهروز و نرم کرد....سری تکون داد و تو دلش گفت از دست رفتی پسر!!! -پاش و بریم از این چکمه پلاستیکیا بگیرم بپوشیم بریم ببینیم میشه رد شد... می گل از روی صخره پرید پایین و با هیجان تو چشمهای شهروز خیره شد و گفت:جدی میگی؟ شهروز پشتش و کرد بهش و رو به پیرمردی که داشت چکمه میفروخت رفت و گفت:آره... جدی میگم!!! بعد از پوشیدن چکمه ها به سمت رودخونه راه افتادن می گل:این برام بزرگه.... شهروز کمی قدمهاش و کند کرد در جوابش گفت:دیدی که دو سایز بیشتر نداشت!!!اگر فکر میکنی باهاش راحت نیستی نریم!!! -نه!!نه!!!راحتم.... لب رودخونه که رسیدن شهروز نگاهی با تردید به چکمه های می گل انداخت و گفت:دستت و بده من. و دستش و دراز کرد...می گل نا خودآگاه دستش و جمع کرد و گفت...خودم میام!!! شهروز کلافه از این دوریهای می گل دستی تو موهاش کشید و گفت...پس محکم قدم بردار...کفشتم که بزرگه پات پیچ میخوره.... -باشه!! شهروز در حالی که از خودش عصبانی بود به خودش غر میزد که اینقدر اعتبار نداری که دختره دستش و تو دستات بزاره جلوتر از می گل راه افتاد...اما هنوز چند قدم تو اون رودخونه پر اب نرفته بود که صدای جیغ می گل و شنید!!!
سریع برگشت...میگل و در حالی افتاده بود و یک دستش و به تخته سنگی گرفته بود و سعی داشت خودش و نگه داره دید...به سمتش دوید چند نفر دیگه هم دویدن....وقتی بهش رسید صورت می گل یک دست سفید بود...چنان رنگش پریده بود که رنگ لبش با رنگ صورتش یکی شده بود....شهروز زیر بغلش و گرفت و خواست بلندش کنه که می گل از ته دل نالید:پــــــــــام!!! -3تا مرد دیگه ای که اونجا بودن کمک شهروز کردن و می گل و در حالی که مدام مینالید و از درد پا شکایت میکرد از توی اون رودخونه پر اب بیرون کشیدن!!! وقتی به خشکی رسیدن شهروز اولین کاری که کرد خواست چکمه می گل و در بیاره...اما می گل چنان جیغی زد که شهروز نا خودآگاه دستش و کشید! غریبه1:شاید شکسته باشه...نکش اینجوری!!! شهروز:چیکار کنم پس؟؟؟ غریبه2-بیا این چاقو رو بگیر چکمه رو پاره کن..اگر شکسته یا در رفته باشه خطرداره!!! شهروز چاقو رو گرفت و بدون توجه به اشکهای می گل که بی صدا پایین میومد چکمه رو پاره کرد...دیدن اون پا با اون ورم کافی بود تا مطمئن بشه این پا شکسته......از جاش بلند شد کوله می گل و از رو دوشش برداشت...و یه ور انداخت رو دوش خودش...خواست می گل و بلند کنه..این کار و کرد اما جیغ می گل بلند شد....با یه حرکت از روی زمین بلندش کرد و چسبوندش به خودش.....هیچ شهوتی تو این کار نبود....یعنی اگر بود میشد بهش لقب حیوون داد....تنها حسی که داشت حس ترس و عذاب وجدان بود...اینقدر عصبانی بود که افکارش و زیر لب زمزمه میکرد -بهت میگم دستت و بده به من...میترسه بخورمش....تقصیر خودمه.....نباید جلو جلو میرفتم....برگشت تو صورت می گل که فقط ناله میکرد نگاه کرد..عرقی که رو پیشونیش بود نشون از درد داشت....لبهاش سفید بود...ترسید...تازه رسیده بود به پارکینگ رو به یه نفر گفت:این خراب شده امداد نداره؟؟؟ -مرد بی تفاوت شونه بالا انداخت...چمیدونم!!! نمیدونست در و چطوری باز کنه... -می گل...می گل....خانومی..چشمات و باز کن!!!این چند کلمه اخر و داد زد..می گل چشمهاش و باز کرد... -چند لحظه باید بزارمت زمین... شهروز می گل و اروم گذاشت روی زمین...سوییچ و در اورد در ماشین و باز کرد...کمک کرد و می گل و با همون لباسهای خیس نشوند رو صندلی ماشینش...همین کار میتونست عمق عشق به می گل و نشون بده....چون یک بار که با اکیپشون رفته بودن شمال و برای تنوع بساط کباب و برداشته بودن و رفته بودن تو جنگل.....شهروز دوست دخترش و برداشته بود و برده بود کنار رودخونه....به هر حال شهروز بود و عشق تنوع و هیجان....تمام لباسهای دختره گلی شده بود...و موقع برگشت شهروز بی رو دربایستی گفته بود تو ماشین من نشین...با یکی دیگه بیا....و حالا میگل و با همون لباسهای خیس و گلی در کمال رضایت که هیچ...با عشق نشوند رو صندلی ماشینش!!!. بخاری ماشین و تا اخرین درجه روشن کرد..میدونست می گل نه تنها به خاطر خیس بودن بلکه به خاطر فشار پایینش الان خیلی سردشه...و همینطور هم بود.... -می گل...صبر کن برسیم تهران...من نمیخوام بریم بیمارستانهای اینجا..... اما می گل چشمهاش بسته بود داد زد:می گل!!!! نالید:هووووم؟ -میتونی صبر کنی؟؟؟ -اااااره!!!! -شهروز پاش و با تمام قدرت رو پدال گاز فشار میداد...پلیس راه براش ایست داد..تصمیم گرفت نایسته اما بعد فکر کرد به دردسرش نمیارزه...به اندازه کافی تابلو هست... زد کنار...پلیس دوید کنارش.... شهروز-مریض دارم..و می گل و نشون داد!!! دولا شد و کیف پولش و از تو داشبورد در اورد... پلیس-اینجوری که هیچکودومتون سالم نمیرسید!!! باز دسته ای تراول در اورد.... -برو فقط چون حالش خوب نیست...اما سرعتت زیاده...خطرناکه..اروم تر برو....پانچت میکننا.... -در حینی که حرکت کرد دستی تکون داد و گفت:چشم.... چنان با سرعت اومد که خودشم نفهمید چند ساعته رسید تهران....نه تنها عشق به می گل بلکه احساس مسئولیت هم دلیل این تعجیلش بود....اولین بیمارستانی رو که قبول داشت و نزدیک بود انتخاب کرد..دم در ایستاد و بدون اینکه منتظر ویلچر بشه باز می گل و بغل کرد و دوید تو اورژانس... -چی شده آقا؟ -پاش!!! -پرستارها در حالی که می گل و خوابوندن رو تخت گفتند:پاش چی شده؟؟؟ -نمیدونم فکر کنم شکسته!!! دکتر و خبر کردن...می گل بی حال روی تخت افتاده بود دیگه جونی برای ناله و گریه نداشت...شهروز به دیوار تکیه زده بود و رفت و امدهای پرستارهارو نگاه میکرد!! دکتر اومد نگاهی به پای می گل انداخت!!!به محض اینکه مچ پای می گل و تو دستش گرفت می گل با تمام وجود داد زد!!! دکتر:ببریدش رادیو لوژی!!!
شهروز دنبال تخت راه افتاد...می گل سرش از درد تکون میداد....تو درد خیلی صبور بود..اما دیگه طاقت نداشت....پشت رادیولوژی شهروز و که سرش و پایین انداخته بود و اصلا متوجه موقعیت نبود نگه داشتن و میگل و بردن...موقعی که میخواستن فیلم رادیولوژی و زیر پای می گل بزارن باز صدای دادش در اومد...شهروز دستی تو موهاش کشید.... -لعنت به من...برای یه همسفر شدن یه روزه چه بلایی سرش اوردم!! وقتی شهروز شنید که پاش عمل میخواد یخ کرد!!! شهروز:اقای دکتر یعنی چی شده؟؟؟ -چیز مهمی نیست....در اثر جابجا کردن غیر اصولی ,استخونها از روی هم کمی جابجا شده...دردش زیاده و تحمل این خانوم کم....یه بیهوشی کوچیک میدیم..اینطوری مطمئن تر هم هست!!! -پاش کج نشه!!! دکتر با اعتماد به نفس دستی به پشت شهروز کشید و گفت:نگران نباش عزیزم...میبریمش اتاق عمل که این اتفاق نیافته دیگه!!!فقط برو پذیرشش کن.... شهروز تند تند کارهای پذیرشش و انجام داد...شناسنامه می گل همراهش بود..کلا عادت داشت مسافرت که میرفت همیشه مدارک شناساییش همراهش بود و اینبار این عادت رو برای می گل هم پیاده کرده بود!!!....برای می گل که گفته بودن حداقل یک شب باید بمونه اتاق خصوصی گرفت تا بتونه خودش کنارش باشه!!!عمل چیزی حدود 1 ساعت طول کشید و تو این 1 ساعت شهروز مدام مسیر اتاق عمل و حیاط و طی میکرد ...میرفت بیرون سیگار میکشید و باز مثل یه رباط برمیگشت پشت در اتاق عمل!!! با دیدن دکتر که از اتاق عمل بیرون اومد به سمتش رفت...قبل از سوال کلیشه ایه حالش چطوره خود دکتر جواب داد!! -خوبه...عمل هم خوب بود...یه قسمت از استخوان خورد شده بود..پلاتین گذاشتیم...یکی دو روز درد داره...اما با مسکن ارومش میکینم...در حالی که اصلا هم بهش نمیگیم باید درد داشته باشه!!!این و برای تذکر به شهروز گفت.بعد از ظهر میام ویزیتش میکنم..نگران نباش... -مرسی اقای دکتر... با باز شدن در و دیدن تختی که میگل روش بود به سمتش دوید...می گل بیهوش رو تخت بود... -می گل!!!می گل!!! می گل چشمهاش و برای لحظه ای باز کرد...ولی توان باز نگه داشتنش و نداشت!! پرستار:هنوز منگه...زیاد باهاش حرف نزنید..کلافه میشه!!!تر گل کیه؟؟؟ شهروز نگاهی سرسری به پرستار ریز نقش و خوش پوش کرد و گفت:خواهرش چطور؟؟؟ اسم و اون و صدا کرد و به هوش اومد!!! شهروز خودشم نفهمید چرا حسودیش شد....چقدر دلش میخواست اسم شهروز و صدا میکرد و به هوش میومد...اما به خودش پوزخند زد..آخه تو کی هستی؟؟؟یه پسری که تو همون روزهای اول یه بار همین می گل در حال ل/ا/س زدن با کیانا اون هم وسط خونه دیدتت...به عشق چی صدات بزنه؟؟؟!!! نفهمید کی رسیدن به اتاق می گل....وقتی می گل و جابجا کردن ناله خفیفی کرد... پرستار:براش مرفین زدیم..فعلا بی حاله و درد نداره..کاری داشتید صدام کنید! لحن لوند و قیافه جذاب پرستار باعث شد شهروز برای لحظه ای یادش بره کجاست و برای چی اومده؟؟با چشم تعقیبش کرد ولی وقتی از دید شهروز پنهان شد دوباره برگشت تو حال و هوای خودش...برگشت کنار تخت می گل!!!دستش و گرفت...سرد بود..پتورو کشید روش...به سرمی که قطره قطره میرفت نگاه کرد..آهی کشید و ولو شد رو صندلی... -چی میخواستم و چی شد؟ چند دقیقه نگذشته بود که می گل همراه با نفسهای عمیق گفت::حالم.....حالم بده.... شهروز از جاش بلند شد -چی شده؟؟؟ -دستش و جلو دهنش چند بار تکون داد...اما شهروز متوجه نشد که میگه حالت تهوع داره به سمت در دوید و پرستار و با صدای بلند صدا کرد...ولی تا پرستار برسه می گل نتونسته بود خودش و کنترل کنه.... پرستار که رسید جلو رفت..با دستمال صورت می گل و که دوباره خوابیده بود پاک کرد شهروز:چی شده؟؟حالش بده؟؟ -اثرات دارو بیهوشیه!!چیزی نیست..الان میگم بیان اینجارو تمیز کنن...!!! با رفتن پرستار شهروز نفس عمیقی کشید...به می گل خیره شد....از ته دل ارزو کرد هر چه زودتر خوب بشه!!! خودش و تو این اتفاق مقصر میدونست......با صدای می گل که ترگل و صدا میکرد به سمتش برگشت...کنارش ایستاد و دستش و گرفت!با همه عشقش...میدونست الان می گل دنبال کمی محبت میگرده...وگرنه چرا باید خواهری و که به یه ماشین فروختتش و صدا کنه!
می گل که گرمی دستهای شهروز حس کرد دوباره یه صدای گنگی تو سرش پیچید...حالا که به هوش تر شده بود بهتر میتونست فکر کنه...این صدا براش اشنا بود...و چه رابطه ای با این دستها داشت...سعی کرد چشمهاش و باز کنه...از لای چشمهاش تونست شهروز و ببینه! دوباره چشمهاش و بست و فکر کرد....صدای قلب شهروز...اره این صدای گنگ صدای قلب شهروز بود وقتی میگل و به خودش چسبونده بود و به سمت ماشین میدوید!!!چرا اینقدر تو ذهنش مونده بود؟؟؟می گل نمیدونست صدای قلبی که برای ادم میتپه همیشه به یاد ادم میمونه.... شهروز:میخوای زنگ بزنم ترگل بیاد؟؟؟ -مگه نگفتی اسمش و جلوت نیارم؟؟؟ -ادم وقتی مریضه احتیاج به محبت داره....یه همدم...تو بیهوشی همش می گل و صدا میکردی...اگر دوست داری پیشت باشه بهش زنگ بزنم....من میدونم باهاش چطوری برخورد کنم...مهم تویی که دوست داری خواهرت کنارت باشه!!! می گل قطره اشک محبوس شده تو قاب اسمونی چشمهاش و رها کرد.....دست شهروز و فشار داد و گفت:محبت یه غریبه رو به محبت یه خواهر بی معرفت ترجیح میدم!!! شهروز لبخند تلخی زد و فشار کوچیکی به دستهای یخ کره می گل داد!!!!دلش میخواست با صدای بلند میگفت این محبت قابل تورو نداره...هرچند که این ذره ی کوچیکی از عشق منم نیست!!! سرش و انداخت پایین...از خودش خجالت کشید....شهروز خاک بر سرت...میدونی دختره چند سالشه؟؟؟میدونی چقدر پاکه؟؟؟ به صورت رنگ پریده می گل نگاه کرد...زیر لب زمزمه کرد...فقط دوستش دارم..همین...!!شب و تا صبح بالا سر می گل بیدار موند...می گل درد داشت اما فقط یه بار که اونم دیگه واقعا تحملش براش غیر ممکن بود شکایت کرد...و در اثر مورفینی که براش زدن تا صبح خوابید...صبح بعد از اینکه دکتر ویزیتش کرد گفت به شرط استراحت کامل و راه نرفتن روی پاش میتونه مرخص بشه!!! شهروز قول داد نزاره راه بره و دکتر هم برگه مرخصی رو امضا کرد....می گل هم خوشحال بود هم ناراحت....خوشحال برای اینکه محیط بیمارستان خسته اش میکرد و ناراحت چون احساس میکرد روزهای سختی و در پیش داره...با وجود این پا و محدودیتش در کنار شهروز بهش سخت میگذشت...اما چاره ای نداشت!! ساعت مرخصیش 5 بعد از ظهر بود دکتر معتقد بود تا 5 باید بمونه تا اگر مشکلی داشت رفع بشه...ساعت 5 با کلی دارو در حالی که می گل و روی ویلچر نشونده بودن تا دم ماشین رفتن...پرستار و یکی از خدمه با کمک شهروز می گل و روی صندلی گذاشتن و شهروز خسته و خواب الود پشت فرمون نشست!!! شهروز بر خلاف همیشه ماشین و تا پشت در خونه با اسانسور مخصوص برد...این کارش پیش می گل ارزش خاصی داشت!!!در ماشین و باز کرد و سمت می گل که در و باز کرده بود و سعی میکرد بیاد پایین اومد... -دستت و بده به من می گل دستش و کنار کشید و گفت:میتونم خودم! اما شهروز عصبانی با صدای بلند گفت:بده به من..اونبارم همین و گفتی...نترس نمیخورمت!!! می گل اب دهنش و قورت داد و سریع دستش و گذاشت تو دست شهروز...شهروز چوب دستی هایی که براش خریده بود و داد دستش و در حالی که حمایتش میکرد تا مبادا بیافته تا اولین مبل همراهیش کرد! داروهاش و برد تو اشپزخونه...همه رو مرتب چید تو سینی و برد گذاشت تو اتاقش.... -دستت درد نکنه...باعث زحمت شدم!!! شهروز لبخند خسته ای زد و گفت...پاش و برو بخواب....دیشب تا صبح نخوابیدی.... می گل که خودشم واقعا خسته بود با کمک عصا از جاش بلند شد...شهروز اومد سمتش و بازوش و گرفت....می گل تو چشمهاش نگاه کرد و لبخند قدر شناسانه ای زد...اما شهروز نگاهش و دزدید...می گل هم نگاهش و به روبرو دوخت و سعی کرد بیشتر به عصا تکیه بزنه....وقتی کاملا رو تخت جا گیر شد از شهروز تشکر کرد! -میخوای لباس بهت بدم؟؟؟با این لباسها راحتی؟؟؟ -نه ممنون!!!خوبه!!! شهروز سرش تکون داد و رفت بیرون....
می گل فکر کرد:داره فریبم میده...نه!!فریب نمیده داره عاشقم میکنه!!!نه عشق هم نیست...وابستگی...؟؟؟دوست داشتن؟؟اعتماد؟؟؟الهی بمیری تر گل....ببین من و تو چه مخمصه ای انداختی...یه بلایی سرم اوردی که حتی کسی نیست ازش بخوام کمکم کنه لباس عوض کنم...بغضش ترکید...نگاهی به کشو لباسهاش کرد...با همه منگی که هنوز به خاطر دارو بیهوشی تو سرش بود سعی کرد از جاش بلند بشه....کاش شماره بی بی و داشت و ازش میخواست بیاد و کمکش کنه....به کشوش رسید...یه دامن داشت...اما تا زیر زانوش بود..کوتاه میشد..بقیه شلواراش تنگ بود..پاش نمیرفت....از این لباس بیمارستان بدش میومد...اما چاره ای نبود...بر گشت رو تختش...پاش در اثر جرکت درد گرفته بود یه مسکن همراه با ابی که شهروز تو سینی گذاشته بود خورد و خوابش برد! وقتی چشمهاش و باز کرد باز زمان و گم کرده بود...ساعت مچیش و نگاهی انداخت..7 و نیم بود..ساعت دیواری روبرو تختش رو هم نگاه کرد..همون ساعت و نشون میداد.. 7 و نیم یعنی 7 و نیم کی؟؟؟ از روی تخت بلند شد دستی به صورتش کشید و تو سرویس اتاقش دست و صورتش و شست...حوله اش و انداخت رو دوشش و اومد بیرون..با دیدن اتاق می گل تازه یاد موقعیتش افتاد! -وای خدا....از دیروز بعد از ظهر می گل چیکار کرده؟؟؟!!! به سمت اتاقش رفت.... پشت در مکث کرد و چند تقه به در زد....صدایی نشنید...ساعت 7 و نیم صبح بود...احتمالا خواب بود در و باز کرد...می گل روی تخت اروم خوابیده بود...جلوتر رفت...هنوز لباسهای بیمارستان تنش بود....صدای زنگ مبایلش و از بیرون شنید.....از اتاق بیرون رفت و گوشیش و جواب داد! -سلام پسر! -سلام ارمان...چطوری؟؟؟ -شنیدم ترک دوستان کردی کنج ازلت گزیدی رفتی تعطیلات و تهران!!! -خب...علی فضول دیگه چی گفته؟ -گفته بی خودی بر نشتی !!!! -گه خورده گفته!!!دیگه؟؟؟ساعت 7 صبح زنگ زدی که چی؟ -مگه هفته؟نمیخوای بگی که خواب بودی...صدات به خواب الودا نمیخوره...!!! -آرمان بنال!!! -چته تو؟؟؟خماری؟؟؟؟ -الهی گل بگیرن دهن علی و که هیچی تو اون دل وامونده اش نمیمونه.... -ببین...دوست ستایش و یادته؟؟؟ -کودوم؟؟؟ -نیکی! شهروز طبق عادت همیشه که فکر میکرد یا عصبانی میشد با زبونش دندونهای اسیاش و لمس میکرد کمی فکر کرد و گفت:آهااا..همون دهن گشاده؟؟؟ -آره آره....اون که گفتی صورت لوندی داره...موهاش بلند و فر بود!!! -خب؟؟همون که گفتی رفیق فاب داره پا نمیده؟ -آره..آره.. -.خب؟ -پنجشنبه میاد مهمونی...2-3 ماهی هست با رفیقش کات کرده....میای که؟ -آره....میام....نباشه من میدونم و تو!!! -به جون شهروز هست..خل شدی؟؟؟اصلا برای همین بهت زنگ زدم!!! میبینمت... گوشی و گذاشت و به سمت اتاق می گل نگاه کرد!!!شونه ای بالا انداخت!هنوز که تعهدی ندارم.

پایان قسمت 7
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#7
می گل به ساعتش نگاه کرد...با خودش گفت...الان باید رسیده باشه!دلش گرفت...روز قبل شهروز بهش گفته بود فردا میره شمال و یکی دو روز بعد بر میگرده...با اینکه دلیل رفتنش و نگفته بود اما می گل مطمئن بود هیچ چیز غیر از یه دختر نمیتونه اینطوری بکشونتش شمال....دلش گرفت....با اینکه خودش به خودش گفته بود نباید این رابطه شروع بشه اما از بودن شهروز با کس دیگه هم راضی نبود!!! یاد یه ضرب المثل افتاد:نه خود خورم..نه کس دهم..گنده کنم به سگ دهم!!! برای خودش چشم و ابرویی اومد و گفت:کوفتم خورد...عوضی....لیاقت نداره!!! چشمش افتاد به عکس شهروز روی دیوار...براش پشت چشم نازک کرد و در حالی که شماره گلاره رو میگرفت با تکه ای از موهای خیسش که ظهر بی بی ظاهرا به دستور شهروز اومده بود و تو حموم شسته بود باز ی کرد! -چه عجببببب....تو دستت به این تلفن رفت!! -برو بی معرفت....رفتی دور ایران و میگردی یه زنگ نمیزنی؟؟؟ -بابا زدم..یکی دو بار خاموش بودی... -دروغ نگو...من اصلا خاموش نبودم... -به جان سعید میگفت می گل دیوونه گوشیش و خاموش کرده!!! -گوشیتم مثل خودت چاخانه....کجایی؟؟ -ما الان کردستانیم... -چه خوب...خوش بگذره... -تو کجایی؟جایی نرفتید؟؟؟ -نه بابا...2-3 روز پیش شهروز یه وقت خالی داشت گفت بریم تنگه واشی رفتیم پام شکست برگشتیم!!! -چی؟؟؟ -چی چی؟پام شکست!!! -جدی میگی؟؟؟الان چطوری؟؟ -به لطف احوال پرسیای شما خوبم!! -می گل داری اذیت میکنی!!!! -واااا...گلاره.دیوونه شدی؟؟مگه پای ادم بشکنه اینقدر تعجب داره؟؟؟ -الان بهتری؟؟؟درد نداری؟؟؟ -نه بابا هیچیم نیست...خوبم....اصلا نمیخواستم بهت بگمااا...خودت و ناراحت نکن...سعی کن بهت خوش بگذره... -مراقب خودت باش...برسم تهران میام میبینمت! -قربونت برم....خداحافظ! فکر کرد کاش لا اقل پام سالم بود میرفتم یه گشتی بیرون میزدم...اصلا بیرون چیه..تو همین خونه یه کم قدم میزدم!!! داشت به تنهاییش فکر میکرد که مبایلش زنگ زد....صداش و از تو اتاقش شنید....به کمک عصاش بلند شد...تا برسه تلفن قطع شد..اما فکر کرد برم بیارم بزارمش کنارم... گوشیش و گذاشت تو جیب شلوار گشادی که شهروز بهش داده بود و پاچه هاش و کلی تا زده بود تا قدش اندازه بشه و داشت میرفت سمت مبل که باز زنگ خورد...اینبار تونست خودش و به موقع به مبل برسونه و گوشی و بدون اینکه شماره روش و نگاه کنه برداشت! بله؟؟!!! -سلام... صدا اشنا بود ولی نتونست تشخیص بده کیه؟ -شما؟ -آرادم!!! می گل نفس عمیقی کشید!!! -سلام!!! -خوبی؟؟؟ -ممنون!!! -شنیدم پات شکسته!! -واااااا!!!من همین الان به گلاره گفتم...چقدر فضوله!!! -قبل از شما داشت با سعید حرف میزد .سعید و گذاشت پشت خط...بعد که دوباره تلفن و وصل کرد صداش گرفته بود...سعید ازش پرسید چی شده اون هم گفت...منم فهمیدم!!! -ممنون که زنگ زدید...من خوبم! -مطمئنی؟چیزی احتیاج نداری؟ -نه...ممنون...داداشم هست!!! و چه حسرتی خورد!!!که تنهاست و هیچ کس نیست! -میشه بیام ببینمت؟؟؟دلم برات تنگ شده!!! -ما مگه تو مهمونی با هم صحبت نکردیم؟؟مگه قرار نشد همه چیز تموم بشه؟؟؟اصلا به داداشم چی بگم؟؟؟بگم کی میخواد بیاد من و ببینه؟ -داداش؟! لحنش سرد و پر از ابهام بود.... می گل سعی کرد این فرضیه که یه چیزهایی از زندگیش میدونه رو رد کنه! -به هر حال اقا آراد لطف کنید دیگه زنگ نزنید...من خوبم!!! -باشه....موفق باشی... -ممنون..خدا حافظ.. باز ساعت و نگاه کرد..ساعت 7 شب بود...چرا شهروز زنگ نزد؟؟؟ تمام طول راه رو به این فکر کرد که آیا کار درستی کرد می گل و تنها گذاشت؟؟؟میدونست کارش اشتباه بود اما با سپردن می گل به بی بی خودش و اروم میکرد.....دختری رو که آرمان بهش پیشنهاد داده بود قبلا دیده بود و حسابی هم به قول خودشون تو نخش بود...اما وقتی فهمید رفیق فاب داره بی خیالش شده بود...اصولا ادم نامردی نبود...از اینکه رابطه ای و به هم بزنه تا خودش وارد رابطه ای بشه خوشش نمیومد..اینکار و نامردی میدونست!حالا همون دختر بهش پیشنهاد شده بود....سعی میکرد به می گل فکر نکنه که عذاب وجدان نگیره.....! -تو که رابطه ای باهاش نداری...بهشم که ابراز احساسات نکردی از سمت اونم که چراغ سبز نگرفتی پس دیگه چه مرگته؟ -فکر میکنم همین که دوستش داری کافیه تا بهش خیانت نکنی....!!! برای فرار از فکر کردن صدای ضبطش و زیاد کرد و تا رسیدن به ویلا سعی کرد به هیچ چیز جز امشب که بعد از مدتها یه شب به یاد موندنی میشد فکر نکنه! اولین پنجشنبه هر سال ارمان تو ویلاش مهمونی میگرفت...مگر اینکه مسافرت خارجی میرفت که اون هم سعی میکرد یه جوری تنظیم کنه یا قبل از اون روز برگرده یا بعد از مهمونی میرفت سفر.... ساعت 4 بود که رسید ویلای خودش....صدایی نمیومد...یا بچه ها رفته بودن جنگل...یا خواب بودن..آروم رفت تو...از دیدن ویلا برق ازش پرید...انگار بمب منفجر شده بود...میدونست اگر خودش بود کسی جرات نداشت یه همچین بلایی سر این ویلای بیچاره بیاره!به سمت اتاقش رفت....از توی یکی از اتاقها صدای علی و زیبا میومد. قدمهاش و تند تر کرد و رفت تو اتاقش...خدارو شکر اتاقش از دست این وحشیا در امان مونده بود!!!چمدونش و گوشه ای گذاشت و لباسهاش و اویزون کرد تو کمد....سیگار برگش و در اورد و روشن کرد و رفت پشت پنجره ایستاد....چقدر دلش برای می گل تنگ شد....آخرین بار تو همین اتاق تصمیم گرفت شبونه برگرده تا در کنار می گل باشه...فکر کرد یعنی اگر می گل مطلب و گرفته بود و پا داده بود بازم من اینجا بودم؟؟؟ -البته که نبودم....کی بهتر از می گل؟؟؟ سرش و تکون داد:اما اگر می گل پا میداد دیگه اینطوری دلتنگش نمیشدم....پنجره قدی رو باز کرد و رفت بیرون...دستش و گذاشت لبه نرده و دولا شد..اما با دیدن سهراب و ترانه که کنار استخر لخت بودن..خودش و کشید عقب!!!زیر لب گفت:ای بابا!!!اون دوتای دیگه کجان؟خدا میدونه!!! خودش و انداخت رو تخت....چشمهاش و بست و ترجیح داد برای شب تجدید قوا کنه!!! میون دود و نور و لیزر دنبال چهره آشنای نیکی میگشت...دولا شد پیکش رو برداره که صدای جذاب دخترونه ای به اسم صداش کرد!سرش و بلند کرد و هیکل باریک و ظریف نیکی و تو اون لباس اسپرت و شیک دکلته ی سفید سرمه ای دید...نیکی وقتی دید شهروز متوجهش شده دستش و دراز کرد و گفت:پارسال دوست امسال آشنا! شهروز بدون اینکه از جاش بلند بشه دستش و دراز کرد و دستهای کشیده نیکی و تو دستش گرفت و گفت:مشتاق دیدار...!! نیکی نشست کنار شهروز و پاش و انداخت رو پاش و گفت:همچنین...!تنهایی!!! شهروز نگاهش و انداخت رو جمعیت در حال رقص و گفت:من که خیلی وقته تنهام...تو رفیق جینگت کوش؟! -رفت به درک! شهروز یه ابروش و انداخت بالا و گفت:به درک؟عاشق معشوق بودید که!!! -یهو گفت مامانم فلان میگه...بابام بیسار میگه...آخرم فهمیدم با دختر خاله اش ریختن رو هم!!! شهروز لبی تر کرد و گفت:آها!!! -تعارف نمیکنی؟ -چرا نداری خودت؟ -تنها حال نمیده...دوست دارم با یکی بخورم! -خوردن با من عوارض داره! با عشوه گفت:میدونم!!! -منم موندنی نیستما....میدونی که؟ -آره بابا شنیدم دوست دخترات تاریخ انقضا دارن! شهروز پوزخندی زد از این رابطه هم خوشحال بود هم...هم شرمزده...از خودش از می گل...خجالت میکشید! برای فرار از فکر کردن به می گل جرعه ای از لیوانش و خورد!از خجالتش حتی جرات نکرده بود به می گل زنگ بزنه و حالش و بپرسه! آرمان و صدا کرد و ازش خواست برای نیکی پیک بیاره!وقتی لیوان و داد دست نیکی گفت:هر چند که خوابیدن با من مراحل داره!!!اما نوش!!! نیکی لیوانش و ازش گرفت و پشت چشمی نازک کرد و با ناز گفت:حالا این وقت شب آزمایشگاه از کجا بیاریم؟ -تو نگران نباش من خودم بلدم چطوری خوش بگذرونم! لیوانش و کوبید به لیوان نیکی و ادامه داد:دیگه چی از من برات گفتن! -گفتن یه سوگلی تو خونت داری! شهروز باز با یادآوری ناخواسته یا شاید هم از رو قصد و غرض نیکی سری از روی تاسف تکون داد! شب نیکی مهمون اتاق شهروز بود...بعد از مدتها به لذت دلخواهش رسیده بود!خرسند از این لذت نیکی و تو آغوش کشید و خوابید...صبح با نوازشهای دستی چشم باز کرد...با فاصله کمی از صورتش نیکی و دید که با اون چشمهای کشیده و مشکی رنگش داره نگاهش میکنه!وقتی دید شهروز بیداره لبخند لوندی زد و گفت:ساعت 11 خواب الو...تو گشنه ات نیست من دلم داره برای یه ذره شیرینی ضعف میره! شهروز چشمهاش و بست و نیکی و کشید تو بغلش و گفت:بخواب شیکمو...نیم ساعت دیگه بخوابم.. نیکی ماهرانه خزید تو بغلش و سرش و گذاشت رو سینه شهروز و گفت:گوشیت سایلنته؟ -اوهوم.... -فکر کنم داره زنگ میخوره! شهروز از جا پرید و گوشیش و نگاه کرد با دیدن اسم میگل از زیر پتو اومد بیرون و با همون لباس زیر لخت جلو پنجره ایستاد و دکمه سبز رنگ و فشرد! -جانم؟ -سلام....خوبید؟ -صدای نگران و پر از دلخوری می گل باز دلش و لرزوند! -مرسی...تو خوبی؟ -ممنون....دیدم از دیروز که رفتید زنگ نزدید نگران شدم....الان زدم اخبار دیدم داره از یه سانحه رانندگی تو جاده چالوس گزارش میده...دلم شور زد!!! دروغ میگفت..اصلا یه همچین گزارشی پخش نشده بود...ولی واقعا دلش شور زده بود....فکر کرد یعنی شهروز یادش رفته دکتر گفت باید مراقبش باشه و راه نره؟؟؟حالا مراقبت پیشکش...یعنی چیزی شده که حتی یه زنگم نزده؟؟ -نه...من سالمم..چیزی نشده...فقط نشد بهت زنگ بزنم... دستی توی موهاش کشید و دندوناش رو روهم فشرد...فکر کرد:به جای اینکه من زنگ بزنم حال اون و بپرسم اون زنگ زده!!!بی معرفت!!! -باشه...خوش بگذره..خدا حافظ! قبل از اینکه شهروز خداحافظی کنه می گل قطع کرده بود اما شهروز زمزمه کرد:خداحافظ عزیزم! برگشت...نیکی در حالی که زیر پتو بود با چشمهایی که برق خاصی داشت نگاهش میکرد. -پاشو دیگه...مگه گرسنه نیستی؟؟؟ -خوب بود؟ خیلی جدی در حالی که به سمت حموم میرفت گفت:فضولی نکن....!!! نیم ساعت بعد هر دو به جمع بچه ها که دور استخر مشغول خوردن صبحانه بودن و تو سر و کله هم میزدن پیوستن. علی:به!!به!!شاه داماد....خوش گذشت....مگر اینکه از ما بهترون تورو بکشونن اینجا! شهروز نگاه بی تفاوتش و از روی علی گرفت و سلام بلندی کرد و یه صندلی برای نیکی بیرون کشید و خودشم نشست روی صندلی کناریش! بعد از صبحانه نیکی با گذاشتن لبش روی لبهای شهروز ازش تشکر کرد...بعد از جمع شدن میز...نیکی کنار شهروز که روی مبل نشسته بود و مشغول نوشتن چند تا نت بود ولو شد...یک دست شهروز و بلند کرد و دور گردنش انداخت روی سینه اش خوابید و پاهاش و گذاشت بالای مبل. -بریم استخخخررر!!!! -سرده! -نیست...خواهش میکنم..خیلی استخره وسوسه بر انگیز!!! -پاش و با بچه ها برو! نیکی دست به سینه سر خورد پایین و روی پای شهروز خوابید و چشمهاش و بست و گفت:نمیخوام...جام خوبه! -دارم نت مینویسم نیکی....پاشو حواسم و پرت نکن! نیکی از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت...جایی که بقیه داشتن بساط نهار درست میکردن! 2-3 روز بعد وقتی شهروز چند ماه بدون دوست دختر بودنش و جبران کرد همراه بقیه قصد برگشتن کرد...طبق معمول همیشه که هیچ دختری نباید تو ماشینش میشست تنها برگشت..اینبار علی هم با ماشین سام همراه زیبا برگشت...و البته نیکی خودش ماشین داشت و چه شهروز میخواست و چه نه با انها همراه نمیشد! می گل با شنیدن صدای زنگ از جاش بلند شد . لنگان لنگان به سمت اف اف رفت با دیدن سما و گلاره که تو سر کله هم میزدن دکمه رو فشرد و به سمت در ورودی رفت و در و باز کرد و منتظرشون شد! در اسانسور که باز شد می گل با دیدن گلاره و سما به وجد اومد 3-4 روز تنهایی با این پای به قول خودش چلاق خیلی کسلش کرده بود!اما با دیدن آراد که پشت سرشون از اسانسور بیرون اومد وا رفت! گلاره به سمت می گل اومد و با چشم به پشت سرش اشاره کرد و گفت:تحویل بگیر! سما و گلاره رفتن و تو نشستن... آراد:سلام...بچه ها گفتن داداشتون نیست...گفتم بیام ببینمت...! -تورو خداا...این چه کاریه؟و شاخه گلی رو که دست آراد بود گرفت.مگه نگفتم.. -چرا گفتی نیام...اما دلم تنگ شده بود! -این دلتنگیها یه طرفه است! -میدونم...مهم نیست...مهم اینه که رفع بشه! -اما..... با باز شدن در اسانسور حرفش نیمه کاره موند...می گل با دیدن شهروز و علی و اون دو تا با دیدن می گل و اراد که در حال صحبت بودن خشک شدن! می گل:س....س....سلام!!! با دست به آراد اشاره کرد و گفت:آراد دوست گلاره! علی:دوست گلاره یا دوست دوست پسرش؟ شهروز:برو تو علی به تو ربطی نداره!!! علی و به سمت داخل خونه هول داد! علی چشم غره ای به می گل رفت و وارد خونه شد.آراد که ترسیده بود البته نه از شهروز از اینکه برای می گل دردسری درست کرده باشه دستش و به سمت شهروز دراز کرد و گفت:خوشبختم..! شهروز دستش و دراز کرد و خیلی کوتاه باهاش دست داد..نگاه خیره اش و از روی آراد گرفت و در حالی که خودشم نمیدونست چرا بغض داشت به می گل نگاه کرد و گفت:زود بیا تو! توی خونه با گلاره و سما سلام و احوال پرسی خشک و کوتاهی کرد و علی و که توی آشپزخونه مشغول ریختن ابمیوه بود و نگاهش و از روی گلاره بر نمیداشت صدا زد و ازش خواست بره تو اتاقش! می گل بعد از خداحافظی با آراد که کلی ازش بابت این اتفاق عذر خواهی کرده بود در و بست و از همونجا از بچه ها خواست تا برن تو اتاقش! وقتی رفتن تو اتاق...گلاره در و بست و گفت:وااااای!می گل داداشت و کارد میزدی خونش در نمیومد!!! سما:داداشش کودوم بود؟ این سوال و با تمسخر پرسید یعنی تو که نمیدونی چرا حرف میزنی؟ می گل که از ترس فشارش هم افتاده بود گفت:اشکال نداره درستش میکنم! گلاره:همونی بود که رفت تو آشپزخونه دیگه! می گل:نخیر....اون پسر خاله امه!!! گلاره:آهااااا..آره یادم اومد...او روز تو خیابون دیدمش...گفتم چقدر قیافه اش آشناس!!! سما:پس چرا اون اینقدر عصبانی بود؟ گلاره:برای اینکه دوستش داره دیگه...خره...مگه یادت نیست اومده بود دم مدرسه دنبالش؟ می گل:غلط کرده دوستم داره..عوضی آشغال!!! صدای شهروز می گل و از جا کند! شهروز:می گل...بیا کارت دارم! گلاره:فااااتحه!!! بعد دستش و گذاشت رو بدن می گل و شروع کرد فاتحه خوندن! می گل دستش و زد کنار و به کمک چوب دستیاش از جاش بلند شد و گفت:گمشو...بدتر استرس میدی به ادم! رفت و در و باز کرد....شهروز با یه سینی شربت پشت در بود....می گل تو چشمهاش نگاه کرد..میخواست از توش حال درونش و بفهمه..اما هنوز زود بود تا می گل بتونه درک کنه شهروز هیچی رو تو صورتش بروز نمیده! -مهمونات تازه رسیدن...گفتم یه چیزی بخورن! می گل هم زرنگ تر از این بود که فکر کنه واقعیت موضوع همینه!!!شهروز ادمی نبود که به این چیزا فکر کنه.....در واقع این اعلام حضور یه نوع خط و نشون بود...و البته می گل امیدوار بود مثل دفعه قبل ارامش قبل از طوفان نباشه! -دستش و دراز کرد و گفت:ممنون... -میتونی با یه دست ببری؟ بدون هیچ حرفی باز تو چشمهاش نگاه کرد! خواست بگه نه....فکر کرد باید کوتاه بیام تا مواخذه نشم...اما دق و دلی این 4-5 روز تنهایی رو با نیشی که تو جوابش بود خالی کرد! -این چند روز با یه دست همه کار کردم...الانم میکنم! شهروز تو چشمهاش خیره شد و سینی رو ول کرد و گفت:پس بیا ببر!!! با صدای شکستن لیوانها گلاره و سما که منتظر صدای داد شهروز بودن از جا پریدن....می گل شوکه شد خواست دولا بشه لیوانهارو جمع کنه اما نمیتونست....بی خیالشون شد با چشمهای به اشک نشسته رفت تو اتاق و در و بست و تکیه داد به در! گلاره رفت کنارش و دستش و گرفت و گفت:ببخشید...نباید میزاشتم بیاد بالا!!! می گل گریه کرد و گفت:مهم نیست!!!تقصیر خودمه...جوابش و دادم ....باید حداقل یه مدت در برابرش کوتاه میومدم تا آروم بشه! ولی پیش خودش فکر کرد...هیچوقت این کار و نمیکنم..بی معرفت....خوبه دکتر گفت باید مراقبش باشی تا رو پاش فشار نیاره...هنوز 1 روز نگذشته بلند شد رفت پی الواتیش! لبخند مصنوعی زد و گفت:برم یه چیزی بیارم بخورید... سما:از رو شیشه شکسته ها میخوای رد بشی؟؟؟بگیر بشین بابا کوفتم خوردیم!!! می گل سعی کرد گریه نکنه اما با بغض گفت:ببخشید بچه ها...این هم از اولین باری که اومدید پیشم! گلاره:بشین بینیم بابا..حالا گریه نکنی پذیراییت کامل بشه....!!! بعد برای اینکه حواس می گل و پرت کنه عکس می گل و ترگل و که کنار تختش بود برداشت گفت:این کیه؟ می گل شوکه از این سوال بی مقدمه کمی من من کرد و بعد گفت:این خواهرمه! گلاره:حدس زدم شبیه همید...ولی نگفته بودی خواهر داری!!! -آره...آخه شوهر کرده رفته خارج...با ما هم قطع رابطه کرده... و قبل از اینکه ازش سوالی بپرسن ادامه داد:آخه داداشم با ازدواجش مخالف بود! صدای تقه هایی که به در خورد هر سه شون و از جا پروند...قبل از اینکه می گل دوباره با کمک اون عصا ها از جاش بلند بشه سما رفت و شجاعانه در و باز کرد و با چهره بی بی مواجه شد که ظرف پر از میوه دستش بود! بی بی به دنبال می گل سرکی داخل اتاق کشید. می گل:سلام بی بی دستت درد نکنه..زحمت کشیدی! -چه زحمتی دخترم؟ ظرف میوه رو به دست سما داد و گفت:الان بشقابم میارم! وقتی رفت سما گفت:کارگرتونه؟ -ایی...یه وقتها میاد کارامون و میکنه.. گلاره:فکر کنم داداشت کوتاه اومده....که این و صدا کرده... با اومدن بی بی و دادن بشقابها حرفشون رو قطع کردن یکی دو ساعتی که کنار هم بودن سعی کردن اتفاقات بدو ورود و فراموش کنن...اما با رفتن اونها باز یه ترسی تو وجود می گل افتاد....خودش میدونست کار بدی نکرده....اما پیش خودش فکر میکرد اینجا خونه شهروز اون اجازه نداشت حتی دوستهاش و دعوت کنه چه برسه یه پسر غریبه بیاد بایسته جلو در و باهاش صحبت کنه! با صدای تقه هایی که به در خورد به خودش اومد...فکر کرد شاید بی بی که اومده اتاق و جمع کنه با این جال با صدای لرزوان از ترس گفت:بفرمایید! شهروز در و باز کرد و می گل غافلگیر شد!فکر نمیکرد شهروز بیاد...توقع داشت شهروز صبر کنه تا بالاخره با هم روبرو بشن! -بیام تو؟ -بفرمایید! روی صندلی میز تحریر می گل نشست. -خب؟ -خب چی؟ -کی بود؟ -من متاسفم....میدونم حتی دعوت کردن دوستهامم به اینجا اشتباه بود..باید اول با شما هماهنگ میکردم. -من از دوستات حرف نمیزنم! -میدونم از چی حرف میزنید! سکوت معنی دار شهروز مجبورش کرد ادامه بده! -همون پسری بود که یه بار علی من و باهاشون تو کافی شاپ دیده بود! -پس بینتون چیزی هست! می گل تو چشمهای شهروز شتابزده نگاه کرد و گفت:نه!!! نه به خدا...هیچی.... کمی سکوت کرد و باز ادامه داد:.....از گلاره شنیده بود پام شکسته اومده بود عیادت!!! وقتی دید شهروز هیچی نمیگه سرش و بلند کرد شهروز در حالی که سرش خم بود داشت نگاهش میکرد. -همین دیگه!!! -تو این رابطه رو نمیخوای بعد اون اومده بود عیادت؟بعد دم در وایستاده بودید گپ میزدید؟ -گپ نمیزدیم....داشتم قانعش میکردم که کار درستی نکرده!!! -باز هم میگم....روابط تو به خودت مربوطه...اما.....اگر قراره این روابط به خونه کشیده بشه... می گل که باقی حرفش و میدونست وسط حرفش پرید نه از ترس اینکه از خونه بیرونش کنه...از ترس اینکه در موردش فکر بد کرده باشه! بلند شد رو پاش ایستاد و گفت:به خدا نه....اصلا هیچ رابطه ای نیست...برید پرینت مبایلم و بگیرید...ببینید ما چقدر با هم تماس داشتیم به خدا...به قران... شهروز با عجله اومد سمتش...شونه اش و گرفت و نشوندش رو تخت و گفت:خیلی خب....چرا رو پات وایمیستی؟ -برای اینکه دوست ندارم کسی در موردم فکر بد بکنه! -من در موردت فکر بد نکردم! بدون هیچ حرف دیگه ای رفت بیرون و سوال می گل و که پرسید پس این فکری که کردید چی بود و بی جواب گذاشت! بی جواب گذاشت چون نمیدونست باید چه جوابی بده...آیا باید میگفت من حسودیم شد؟ تا شب چند بار بچه ها بهش زنگ زدن تا حالش و بپرسن...گلاره هر بار از قول آراد ازش عذر خواهی میکرد و میگفت آراد گفته موقعیت داشتی بهش زنگ بزنی...اما می گل هر بار جوابش یکی بود... شب شهروز برای شام اومد دنبال می گل...ازش خواست کمکش کنه و ببرتش سر میز...اما می گل گفت که خودش میره...با وجود اتفاقی که بعد از ظهر افتاده بود هنوز شهروز و مقصر میدونست و قصد داشت بهش بفهمونه کار اشتباهی کرده...اون کار خودش و توضیح داده بود..پس شهروزم باید توضیح میداد...فکر کرد وقتی مسئولیتم و قبول کرده باید پاش وامیستاد!!!درسته هر کس زندگی خودش و داره...اما من شرایط متفاوتی برام پیش اومده بود...باید بهش میفهمون بی مسئولیتی کرده...!!! سر میز شامی که بی بی درست کرده بود بدون هیچ حرفی نشست و مقداری غذا کشید و شروع کرد به خوردن....از علی خبری نبود...همون بهتر که خبری نبود....کاسه داغ تر از آش!!! -گل و چیکار میکنی؟ می گل گیج و منگ به شهروز نگاهی انداخت و گفت:گل؟؟؟ -شاخه گلی که برات اورده! می گل اطرافش و به دنبال شاخه گل چشم چرخوند و گفت:آها!!!کوش راستی؟ -رو میز ناهارخوری پرتش کردی! -میزارمش تو گلدون...چیکارش کنم.؟ لحنش به اندازه ای بی تفاوت بود که خیال شهروز راحت بشه...شاید اگر ابراز احساساتهاش بیشتر شده بود و می گل عشقش و باور کرده بود و بعد شهروز به این مسافرت رفته بود...می گی اذیتش میکرد و حرصش و در میاورد...اما این مسافرت اون هم تو شرایط می گل باعث شده بود می گل باور کنه همه اون فکرها توهمی بیش نبوده! بقیه غذا در سکوت کامل خورده شد...روز بعد سیزده به در بود....می گل با خودش عهد کرده بود شده تا جلوی در بره و برگرده....تقریبا 1 هفته ای میشد خونه نشین شده بود! ساعت 11 بود که می گل لباس پوشید...یه دست گرمکن و یه شال...عصاش و برداشت و رفت پایین...حیاطشون اینقدر بزرگ و با صفا بود که بشه توش سیزده رو به در کرد.اومد بیرون به اتاق شهروز نگاهی انداخت...تا به حال توی اتاق نرفته بود..هیچ وقت هم هیچ حسی اونجا نکشونده بودش...با خودش فکر کرد کاش شهروز بیدار میشد یه جا میبردتش...اما زود پشیمون شد..همون یه بار بس بود زد پامون و شکست..اینبار کلا میکشتمون خیالش راحت میشه!.با خودش فکر کرد..این تنهایی هم نحسی سیزده است...اشکال نداره...میگذره!!! با کمک عصاهاش که دیگه به راه رفتن باهاشون عادت کرده بود رفت پایین..توی حیاط خانواده خانواده مش قاسم یعنی بی بی و مش قاسم و حیدر فرش پهن کرده بودن وسط چمنها و داشتن سیزده رو در میکردن! با دیدن این صحنه لبخند پهنی زد...احساس کرد چقدر خوشبختن!بی بی که متوجه می گل شده بود دست از بریدن هندونه دست کشید و از جاش بلند شد و اومد سمت می گل! -ای خانوم جان...خوبی؟؟؟با این پا اومدی پایین چیکار؟؟؟ -اومدم سیزده به در! -اگر قابل میدونی بیا بشین پیش ما!هیچکس تو برج نیست...همه رفتن هر سال به ما اجازه میدن سیزده رو تو باغچه در کنیم که ساختمون تنها نمونه...امسال فقط شما و آقا شهروز تو ساختمونید! می گل با کمک بی بی به سمت بقیه رفت بی بی:حیدر مادربلند شو برو یه صندلی بیار برای می گل ! -نمیخواد بی بی میشینم رو زمین... ولی دیگه حیدر رفته بود دنبال صندلی! بی بی:فکر نمیکردم قبول کنی پیش ما بشینی! -چرا بی بی؟مگه چیه؟دوست نداری نشینم... -این چه حرفیه دخترم...گفتم شاید کلاست به ما نگیره!!! -بی بی این حرفها چیه؟؟کلاس کودومه؟؟؟همه از یه جنسیم دیگه!!! و واقعیت هم برای می گل همین بود...از این جمع صمیمی دوستانه بیشتر لذت میبرد تا بودن با اون شهروز فیس و افاده ای بد عنق با کلاس! و البته بی بی هم که از این ور اونور..مخصوصا از علی فهمیده بود می گل چرا تو خونه شهروزه و خودش هم رفتار خانومانه و ساده می گل و میدید به خودش این اجازه رو داده بود تا می گل و به جمعشون دعوت کنه.. بعد از خوردن هندونه و کمی آجیل دیگه می گل باهاشون صمیمیتر شده بود...گاهی به حرفهاشون میخندید...گاهی براشون حرف میزد و اونهارو میخندوند! وقتی خانواده مش قاسم تصمیم گرفتن نهار بخورن می گل از جاش بلند شد و گفت:من دیگه میرم! حیدر عجولانه گفت:کجا؟؟؟ می گل متعجبانه نگاهش کرد :میرم خونه! بی بی چشم غره ای به حیدر رفت و رو به می گل کرد و گفت:اگر تنهایی بمون نهارو با ما بخور....می گل خواست مخالفتش و اعلام کنه که مبایلش زنگ خورد..با دیدن شماره خونه نا خودآگاه بالا رو نگاه کرد...و بعد دکمه رو فشرد:بله؟ -کجایی؟ لحن حق به جانب و سرد شهروز نا خودآگاه ترسوندش! -تو حیاط.... -بیا بالا!! وقتی می گل متوجه شد شهروز گوشی قطع کرده بلند شد و گفت:ببخشید..باید برم...خیلی خوش گذشت...دستتون درد نکنه..ایشالله جبران میکنم.. در برابر چشمان پر حسرت هر سه نفر اعضای خانواده رفت بالا! در و که باز کرد شهروز که داشت به سمت آشپزخونه میرفت...ایستاد..نگاهش کرد و پرسید:با کی تو حیاط بودی؟ -پیش مش قاسم و بی بی و حیدر نشسته بودم! -حاضر شو بریم بیرون! -نمیام! در واقع شاید اگر با لحن اروم و مهربونی گفته بود با کله میرفت...اما از لحن خشک و خشن و دستورانه ی شهروز خوشش نیومد! -چرا نمیای؟ می گل که پشتش و کرده بود و داشت میرفت تو اتاقش از کوره در رفت و تقریبا با داد گفت:چرا نداره...چون دلم نمیخواد...مگه من برده تو ام؟هر جا بخوای بیام؟هر جا بخوای نیام؟؟؟یه بار گفتم بازم میگم تا آخر عمرم هم میگم..من زندگیم و مدیون تو هستم...اما این دلیل نمیشه تمام طول زندگیم و بردگی کنم!هر وقت دلت میخواد من و میزاری میری...هر وقت دوست داری میای...هر وقت عشقت بکشه من باید باهات همراه بشم..اما نه..اگر قرار بر زود شنیدن بود از خواهرم میشنیدم..نیومدم اینجا اسیر دست تو بشم..من به خودم مطمئنم کاری نمیکنم...فقط هدفم درس خوندن ساختن اینده امه...اما انگار تو هم یه جور دیگه داری مانع پیشرفتم میشی...با خورد کردن اعصابم...با خورد کردن خودم!!! بعد با عصاش تند تند رفت تو اتاقش....هنوز چند دقیقه نبود رسیده بود تو اتاقش که شهروز در زد و زود هم وارد شد..میدونست ممکنه می گل اجازه ورود بهش نده! اخمهاش و مصنوعی کرد تو هم و در حالی که لبهاش میخندید گفت:قهری؟ شهروز اومد و کنارش رو تخت نشست.می گل خودش و کشید کنار...شهروز دستش و دراز کرد تا دست می گل و بگیره....می گل دستش و کشید و گفت:هر چی هوس بازی کردی بسه....با من کاری نداشته باش! شهروز ناراحت نشد...خودش هم تعجب کرد اما جواب داد:من هوس بازی رو با ادم هوس باز میکنم...نه با تو! -پس بهم دست نزن! شهروز دستش و کشید -پاش و بریم بیرون...حوصله ام سر رفته نا سلامتی سیزده به دره...نزار نحسی سیزده بگیرتمون! -با همونایی برید که به خاطرشون رفتید شمال. لحنش دلخور و پر از خجالت شد....چرا در برابر می گل اینقدر کوتاه میومد؟ -من از بیست و سه چهار سالگی با هیچ ختری تو کوچه خیابون دیده نشدم...مخصوصا با امسال کسایی که به خاطرشون رفتم شمال. -پس با منم دیده نشید بهتره! -می گل....خواهش میکنم! چنان این کلمه رو سنگین گفت که می گل با تموم وجود حس کرد چقدر براش گفتنش سنگین بود! -چرا .... -هیییییسسسس....خواهش کردم دیگه...بلند شو...مردم گرسنگی! می گل بلند شد...فکر کرد تو ماشین باهاش صحبت میکنه! شهروز رفته بود...رفت و دم کمدش ایستاد و غر زد..چی بپوشم با این پام آخه؟؟؟ -همین که تنته خوبه! بر گشت و با عصبانیت گفت:یه بار دیگه بی اجازه بیای تو اتاقم من میدونم و تو..نمیگی یهو لختم؟ -لخت باشی که در و باز نمیزاری خب!!!عصبیییییی!!!! با همون لباسها رفت بیرون و به سمت در جایی که شهروز منتظرش بود رفت.با هم رفتن پایین...شهروز کمکش کرد نشست تو ماشین و عصاش و ازش گرفت و گذاشت پشت...در برابر چشمهای حسرت بار حیدر از در پارکینگ رفتن بیرون. -حالا میریم کجام بشکنه؟ -شهروز با این طعنه خندید! -خدا نکنه جاییت بشکنه -چقدرم شما ناراحت میشی من جاییم بشکنه! شهروز برگشت با دلخوری نگاهش کرد و گفت:نمیشم؟ می گل خیلی مطمئن گفت:نه نمیشی...اگر میشدی نمیرفتی شمال! شهروز بدون اینکه می گل و نگاه کنه شرمزده گفت:اینم یه بدبختیه دیگه.... -چی؟؟؟اینکه هوس بازی؟ شهروز برگشت نگاهش کرد و لبخند تلخی زد و گفت:هر کس دیگه غیر از تو این حرف و میزد بدون معطلی میزدم تو دهنش! می گل روش و به سمت شهروز برگردوند و گفت بزن!!!این عادت بالا نشیناس به خاطر حرف حق ضیعف تر از خودشون و بزنن و له کنن!
شهروز دستش و برد سمت دست میگل ...اما با اولین تماس می گل دستش و کشید...شهروز بی توجه گفت:من غلط بکنم بزنمت! تا مقصد هر دو سکوت کردن!می گل باز داشت نسبت به حس شهروز مشکوک میشد....چون خودش فکر میکرد اگر روزی کسی و دوست داشته باشم به هیچ کس دیگه فکر نمیکنم .نمیتونست باور کنه شهروز اون و دوست داره...اما خیلی راحت با کس دیگه هم باشه و از طرفی حرفها و رفتارهای شهروز دچار تردیدش میکرد!آخر با خودش تصمیم گرفت تا مستقیم و واضح ابراز علاقه نکرده اصلا بهش فکر هم نمیکنم!این حرفها و رفتارهاشم جدی نمیگیرم! بعد از مدتی ماشین سواری به یه باشگاه سواری رسیدن. شهروز در حالی که یکی از کارگرها داشت در و براشون باز میکرد و برای اون دست تکون میداد گفت:تو که با این پات جایی نمیتونی بری و کاری نمیتونی بکنی...اینجا هم دنجه هم خلوته...مخصوصا تو یه همچین روزی که همه جا شلوغه.. -یعنی هیچ کس اینجا نیست؟ قهقهه ای زد و گفت:دیوونه!!!اولا که چرا باید باشن.....بعید میدونم هیچ کس هیچ کس نباشه....اما گیرم نباشه...تو از من میترسی؟ -می گل شونه بالا انداخت! -اگر بترسی خیلی خنگی...چون من و تو شب و روز با هم تنهاییم!! با این فکر و ترس مسخره ای که از خودش بروز داده بود خنده اش گرفت...تا شهروز ماشین و پارک کنه هیچی نگفت با کمک شهروز از ماشین پیاده شد و تا اسطبل اسبها پیاده روی کردن... می گل با دیدن اسبها کلی سر ذوق اومد...بهشون دست میزد از اینکه ازش فرار نمیکردن و اروم بودن مثل بچه ها شادی میکرد....شهروز چند قدم دور تر طوری که بتونه قشنگ ببینتش راه میرفت...وقتی شوق می گل و دید دست کرد تو جیبش و کمی قند در اورد و گفت می گل بیا اینجا...و جلوی یه اسب مشکی زیبا ایستاد... می گل:واااای...چقدر خوشگله....چقدر بلندههه.. شهروز:بزن به تخته بابا... می گل زد به در اسطبل و گفت واقعا ماشالله!!! شهروز قندهار و ریخت کف دست می گل و گفت بهش بده بخوره... می گل یکی از قندهارو گرفت بین دو تا انگشتش و به سمت اسب گرفت و گفت:بیا! اسب بیچاره هم دهنش و باز کرد داشت انگشتهای می گل و گاز میگرفت که می گل قند و رها کرد و اون یکی عصاش رو هم ول کرد قبل از اینکه جیغ بکشه و رو زمین ولو بشه شهروز دستش و رو دهنش گذاشت و از پشت بغلش کرد! -هییییسسس...میترسن رم میکنن!!! -داشت انگشتم و میخورد!!! شهروز خنده ای کرد و گفت:آخه دختر خوب اینجوری به حیوون قند میدن؟؟؟ببین اینجوری باید بهش بدی! قندهارو ریخت کف دستش و گرفت جلوی حیوون اون هم همه رو خورد و اخرش هم کف دست شهروز و لیس زد! -اااااییییییییییی!!!! -د!!!ای چیه؟؟؟حیوون به این تمیزی!! -امتحان کنم؟؟؟ شهروز مقداری دیگه قند ریخت کف دست می گل...از پشت بغلش کرد و دست میگل و تو دستش گرفت و در حالی که مچ دستش و ول نکرده بود دستش و برد به سمت اسب...می گل تلاش میکرد دستش و بکشه اما شهروز اجازه نمیداد....وقتی دهن اسب با دستش تماس پیدا کرد می گل چشمهاش و بست نا خواسته سرش و تو سینه شهروز که پشتش ایستاده بود و در واقع حمایتش میکرد فرو برد.....وقتی از تماس دهان اسب با دستش خبری نبود چشمهاش و باز کرد...سرش و گرفت بالا...شهروز عاشقانه نگاهش میکرد....همچنان دست می گل تو دستش بود و همونطور به سمت اسب دراز نگهش داشته بود!می گل با دیدن برق نگاه شهروز از کارش پشیمون شد..اما خب نا خواسته بود.برای اینکه عکس العملی نشون نده که اوضاع بدتر بشه گفت:چقدر زبونش نرمه! و در این حال تکیه اش و از روی شهروز بر روی عصاش منتقل کرد! شهروز که انگار از تو بهت در اومده بود گفت:آره...زبونش نرمه!خوشت اومد؟ می گل شوکه از حال شهروز کلافه و سر درگم گفت:بریم! شهروز دنبالش راه افتاد و ترجیح داد کمی سکوت کنه تا از اون حال و هوا در بیاد....خودشم تعجب کرده بود.....فقط با خودش تکرار کرد..فقط دوستش دارم همین! می گل و کنار مانژ نشوند و گفت:زود بر میگردم..باشه؟ می گل راضی از اینکه شهروز ازش دور میشه لبخند زد و گفت:باشه!
با رفتن شهروز می گل نفس عمیقی کشید.... *این چش شد یهو؟؟؟چقدر شل که با یه تماس کوتاه اینقدر منقلب شد!اما با یادآوری صدای قلبش باز لبخند زد....خودشم نمیدونست چرا آغوش شهروز براش احساس امنیت میاورد! -حیف که پات شکسته....وگرنه سواری میکردی....ولی قول میدم یه بار وقتی پات خوب شد بیارمت! می گل سرش و بلند کرد و با قامت بلند و ورزیده شهروز و بعد اسب بلندی که کنارش بود نگاه کرد!با خودش فکر کرد خوش تیپ بود تو این لباسهای سواری خوش تیپ ترم شده! شهروز کلاهش و گذاشت سرش و اندازه اش کرد و با یه حرکت پرید رو اسب...همون اسبی که بهش قند داده بودن! -جایی نریا....بشین همینجا...یکی دو دور سواری کنم میام!! می گل با لبخند رضایتش و اعلام کرد...شهروز وارد مانژ شد و با ابهت و مهارت شروع کرد به سواری... -بفرمایید! برگشت سمت صدا .آقایی که معلوم بود از کارکنان اونجاس یه لیوان چای با کیک براش اورده بود..سینی رو گرفت و تشکرکرد....برگشت سمت شهروز..درحالی که روی اسب یک دو میکرد براش دست تکون داد.....می گل هم جوابش و داد....شهروز چند باری از روی موانع پرید و حدود نیم ساعت بعد در حالی که اسبش و کس دیگه ای با خودش برد اومد و کنار می گل نشست! -چقدر خوبه...فکر کنم ارتباط با یه حیوون باید خیلی جالب باشه! شهروز تکیه داد به پشتی صندلی دستشهاش و از هم باز کرد و روی پشتی صندلی و البته پشت می گل گذاشت و در حالی که چشمهاش و بست زمزمه کرد: من نمیدانم که چرا میگویند اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را بیاد شست واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد. چترها را باید شست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست شعر که تموم شد قطره بارونی چکید رو دستش...بلند شد در حالی که دور خودش میچرخید قهقهه زد و گفت:آخر جواب بود...ایولل!!! عشق را زیر باران باید جست! بعد بر گشت به می گل که با حالت خاصی مخلوط از محبت تعجب و پرسش نگاهش میکر نگاه کرد و گفت:چیه؟؟؟بد نگام میکنی؟ -بد نگاه نمیکنم.... -اما تو سرت پر سواله! میگل سر ش و تکون داد و گفت:آره...خیلی سوال تو سرمه! -خب چرا نمیپرسی؟ حالا شهروز روبروش ایستاده بود و دستش و دراز کرده بود یعنی بلند شو! می گل دستش و گذاشت تو دست شهروز و از جاش بلند شد!عصاش و زد زیر بغلش و بدون اینکه بدونه کجا میره همراهش شد. -چون میدونم سوالی و جواب نمیدی... -اینها حرفهای ترگله! -خب حرفهای هر کی...فقط اون نه خودمم تو این چند وقت متوجه شدم.... -.آره من سوال جواب نمیدم...اما بستگی به طرفم داره...کسی و که باهاش تو قهوه خونه املت میزنم..جواب سوالهاشم میدم! این حرف برای می گل هزار تا معنی داشت..اما باز به خودش نهیب زد...فردا یهو دیدی یکی و اورد خونه ها..این تعادل نداره....
رسیده بودن به یه رستوران که وسطش یه ساختمون گرد بود و دور تا دورش درختهای بید مجنون و زیر هر درخت هم تخت زده بودن. کمی اونورتر یه دریاچه بزرگ پر از مرغابی بود...شهروز به می گل کمک کرد تا بشینه روی تخت!خودش رفت دست و صورتش و شست و اومد نشست کنار می گل.
-خب؟؟؟بپرس...!!! -هیچی بی خیال! شهروز منو رو از دست گارسون گرفت و گفت:دلم میخواد بدونم در موردم چه فکری میکنی! بعد نگاهی به منو کرد و و گرفتتش سمت می گل:چی میخوری؟ -فرقی نداره! -من از این جواب متنفرم...مگه میشه فرقی نداشته باشه یه نگاه بکن یه چیزی انتخاب کن! می گل نگاه کرد و گفت:من نمیدونم اینجا چیش خوبه! -همه چیش خوبه...تو انتخاب کن. -من میگو میخورم... منو رو بست و گذاشت کنار و گفت:خب؟بپرس! -فکر میکنی در موردت چه فکری میکنم؟ -یه روز از اینکه سوال و با سوال جواب بدی خسته میشی...ولی اشکال نداره...قراره من جواب بدم..من فکر میکنم تو فکر میکنی من یه ادم عیاش خوش گذرون خانوم باز...بی مسئولیتم! -می گل لبخند پهنی زد و گفت:تو که همه اینهارو میدونی چرا خودت و درست نمیکنی؟ گارسون:سفارش میدید اقا شهروز؟ -2 تا میگو با مخلفات همیشگی! -چشم! -چون هیچ کودوم از اینها نیستم! -جدی فکر میکنی نیستی؟ -نه نیستم...تو تعریفت از این صفات چیه؟ -همین کارایی که تو میکنی... -اما من تعریفم فرق میکنه..من تعریف خودم و میگم بعد قضاوت کن! من عیاش نیستم...ادم عیاش روز و شب و وقت و بی وقت پی خوشگذرونیشه...اگر اهل مشروب باشه همیشه مسته اگر معتاد باشه همیشه نئشه است..قمار باز باشه همیشه پای میز...خلاصه کار نمیکنه....اما من نه...من تفریحم خلاصه شدس به شبهای جمعه.....همین...همیشه مست نیستم...حتی تو مهمونیها هم به اندازه میخورم خوش گذرون هستم...یعنی سعی میکنم تو همه شرایطی خوش بگذرونم..دوست دارم از لحظات زندگیم لذت ببرم!اما زندگی و کارم و فدای عشق و حال و خوش گذرونی نمیکنم!خانوم باز نیستم..ادم خانوم باز چشمش دنبال هر زنی میره....براش مهم نیست طرفش چیکاره است شوهر داره؟نداره؟ در آن واحد با چند نفر میپره و..... اما من نه من یکی و دارم تا مدتها باهاش هستم تا وقتی هم که باهاشم به کس دیگه فکرم نمیکنم!بی مسئولیتم...(مکث کر)د....هستم....نباید تنهات میذاشتم!ا -نه!!!نه!!!من اصلا منظورم خودم نبودم...کلی گفتم. -اما من خودم ....بی خیال...چرا غذا رو نمیاره! عزم رفتن کرد که گارسون از در رستوران بیرون اومد -خب...اورد!!! شروع کردن به خوردن.. می گل:از کی شروع میکنیم به پیانو زدن؟ -از وقتی پات خوب بشه! -من با دستم قراره پیانو بزنم...به پام چه ربطی داره! شهروز لبخندی به می گل زد و مثل پدری که با بچه اش حرف میزنه بینیش و گرفت و کمی تکون داد و گفت:اینقدر خوشمزه نباش...میخورمتااا!!! می گل که با این حرف جواب نگرفته بود گفت:جدی گفتم! -منم جدی گفتم...دختر خوب با پات باید پدال بگیری... -آهاااا...خب نمیدونستم!!! -خب؟؟؟دیگه؟؟ -دیگه چی؟ -سوال؟ -حالا میپرسم!..میترسم یه چیزی بگم نحسی سیزده دامن گیرمون بشه! -من یه سوال بپرسم؟ -بپرسید! -میتونم بپرسم چه حسی نسبت به من..نسبت به زندگی با من داری؟ می گل بی خبر از انقلاب درونی شهروز برای دونستن جواب این سوال گفت:حس یه حامی...یه مردی که میتونه مثل یه پدر تکیه گاهم باشه!از همه لحاظ حمایتم کنه! با شنیدن کلمه پدر اب یخ و ریختن رو شهروز....زیر لب واژه پدر رو زمزمه کرد!دل و زد به دریا و پرسید:چرا پدر؟ -می گل شوک زده از این سوال گفت:خب؟؟؟پس مثل چی؟به نظر من یه پدر میتونه بدون چشم داشت به دخترش کمک کنه....حتی یه دوست خوب نمیتونه همه جوانب و رعایت کنه!
در واقع با این حرف یکی به نعل زد یکی به میخ...هم از شهروز تعریف کرد هم بهش فهموند که پاش و از گلیمش دراز تر نکنه...اما از اونطرف شهروز خوشحال از این حس امنیتی که تو می گل بوجود اورده و ناراحت از تعبیر نسبتش حال خوبی نداشت....با خودش گفت:درستش میکنم....حست و تغییر میدم! به آقا شهروز گل....این طرفا؟؟؟ شهروز سرش و بلند کرد و با مردی که روبروش بود دست داد و تعارف کرد بشینه..مرد نگاه متعجبی به می گل کرد..اما چیزی نپرسید... -نمیومدی؟؟؟ -به پام استراحت دادم..بعد از عمل نه اسکی رفتم نه سواری....امروز یه کوچولو سوار شدم.. دلم برای کادیلاک تنگ شده بود!البته میومدم بهش سر میزدم!!! -پس دیگه میبینیمت... -ایشالله... با هم دست دادن و مرد رفت... -ماشینت و گذاشتی اینجا؟ -ماشینم و؟؟؟آره دیگه گذاشتم تو پارکینگ! -نه!!!منظورم کادیلاکه!! شهروز قهقهه زد...طوری که نمیتونست جلوی خنده اش و بگیره...می گل لیوان نوشابه رو گرفت طرفش...اما شهروز پسش زد...بعد از اینکه خوب خندید اروم شد...دستش و دراز کرد تا دست می گل و بگیره اما می گل ناخواسته دستش و کشید...شهروز گفت:کادیلاک اسبمه عزیزم...همون که دیدیش! -آها!!! -در ضمن...ادم وقتی باباش میخواد دستش و بگیره مانع نمیشه! می گل پوزخند زد.. *.کاش یه قدرتی داشتم میتونستم ذهنش و بخونم...این هوسه یا عشق؟ -هر چی که هست...به تو چه؟ -پات و عمل کردی؟ -اوهوم...2-3 سال پیش تو اسکی پام پیچ خورد رباط صلیبیش پاره شد....عمل کردم... -پس تو هم این درد و کشیدی! صدای مرد دیگه ای که مثل قبلی شکایت از کم پیدا بودن شهروز میکرد به شهروز اجازه ی جواب دادن نداد.و باز هم نگاههای متعجبانه به می گل!!! وقتی رفت می گل پرسید:چرا من و این شکلی نگاه میکنن؟ چون تا حالا من و با دختری ندیده بودن! متعجب گفت:ندیده بودن؟ -نه...ندیده بودن..چرا اینقدر تعجب کردی؟ -آخه تو.... شهروز در حالی که سرش و تکون میداد و یه جوری حرف میزد که انگار داره از زبون می گل میگه گفت:آخه تو هر روز با یکی هستی..چطور اینها تا حالا با کسی ندیدنت؟ می گل به حالت قهر دست به سینه نشست و گفت:لوس...ادای من و در میاری؟؟؟ کارگری که اومد تا بشقابهار و ببره صحبتشون و قطع کرد. شهروز:مراد یه قلیون میاری؟ -به چشم آقا...الان میارم خدمتتون!!! -مگه نمیخواستی همین و بگی؟ نگاه خیره می گل جواب مثبتش بود! شهروز:نه...من گفتم بهت...من با هیچ کودوم از دخترهایی که باهاشون بودم تو کوچه خیابون نبودم...همشون رفیق تخت خوابم بودن!! برای این اعتراف شرمزده بود...اما چیزی بود که می گل با چشمهای خودش دیده بود...پس پنهانکاری دلیلی نداشت. می گل هم تیز تر از اونی بود که نفهمه این اعترافات برای چیه؟دقیقا مخالف چیزی که شهروز فکر میکرد..اون فکر میکرد می گل دوزاریش کجه و هنوز مطلب و نگرفته...به خاطر همین بی پروا به خیلی چیزها اعتراف میکرد....درواقع بدش نمیومد ذهن می گل و درگیر کنه تا بعد از کنکور علنا ابراز علاقه کنه!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#8
بی توجه به زمان در حالی که نگاهش همچنان روی کتاب بود دست برد و تلفن و برداشت!
-بله؟
-سلام خانوم!
صدای زنی که معلوم بود سن داره توجهش و جلب کرد!
-سلام!
-ببخشید میتونم با میگل خانوم صحبت کنم؟
-خودم هستم...بفرمایید!
-من میتونم حضورا با شما صحبت کنم؟
-با من؟؟؟ببخشید شما؟
-آشنا میشیم حالا...!!!
-ببخشید من نمیتونم اینکار و بکنم..من باید بدونم قراره با کی صحبت کنم....
-من مادر اراد هستم!
می گل متعجبانه گفت:آراد؟
و زیر لب زمزمه کرد:خدای من!!!
-بله...آراد....حالا میتونیم حضوری هم و ببینیم.؟
لحن مودبانه و پر از احترام زن باعث شد جوابش مثبت باشه...قرارشون شد برای بعد از ظهر تو یه کافی شاپ همون حول و هوش!!!
وقتی می گل رفت توی کافی شاپ خیلی سریع تونست مادر اراد و بشناسه یه زن تنها....تقریبا 60 ساله...شیک پوش...رفت جلو و خودش و معرفی کرد...خانوم سلطانی از جاش بلند شد و با هم دست دادن
-بفرمایید خواهش میکنم...
-مرسی دخترم!
هر دو نشستن..
-تو خیلی خوشگلی!
-ممنون خانوم....
-سلطانی هستم.
می گل لبخند زد..لبخندی پر از استرس!
-پسر من بدجور عاشق تو شده....اما هر چی از شما و خانواده ات میپرسم جواب سربالا میده...فقط میگه بریم خواستگاری....من دوست دارم بدونم کجا دارم میرم....میخواستم اول با برادرت صحبت کنم....وقتی فهمیدم مادر پدرت از دنیا رفتن ناراحت شدم..اما خدارو شکر یه برادر داری...اما بعد تصمیم گرفتم اول با خودت صحبت کنم...نظر خودت و بدونم تا بعد موضوع رو به برادرت منتقل کنم.
ببینم برادرت از رابطه شما خبر داره؟
-برادرم؟خود آراد به شما گفته با برادرم زندگی میکنم؟
-بله...چطور؟؟؟
-دروغ گفته...واقعیت اینه که.....
بعد از تموم شدن صحبتهاش احساس کرد گلوش از درد داره میترکه..درد نگه داشتن بغض سنگینی بود که از اول صحبتهاش نگهش داشته بود...فکر نمیکرد اعتراف به یه همچین حقیقتی اینقدر سخت باشه....همونجا فهمید زندگیش با زندگی امثال خودش خیلی تفاوت خواهد داشت....فکر کرد هیچ وقت نمیتونه زندگی عادی داشته باشه...برای هر کس این داستان و میگفت جا میزد..کودوم پسری کودوم خانواده ای قبول میکنه با دختری وصلت کنن که پیشینه پدر و مادر و خواهرش اون بوده و با یه پسری زندگی کرده که تمام زندگیش دختر بازی کرده و.......
سرش و بلند کرد و به خانم سلطانی که خیره و تقریبا با نفرت بهش نگاه میکرد نگاه کرد و گفت:من و اینطوری نگاه نکنید...همه اینهارو پسرتون میدونست...در حالی که من و پسرتون هیچ چیزی بینمون نیست...من بارها به پسرتون گفتم قصد ایجاد این رابطه رو ندارم....بارها تلفنی... حضوری...این پسر شما بود که دست بردار نبود...من بهتون قول میدم هیچ تماسی از طرف من نه با پسر شما بوده نه از این به بعد خواهد بود... !
-من از شنیدن این داستان خیلی متاثر شدم....این نمیتونه دلیل بر بد بودن شما باشه....اما خب میدونی کبوتر با کبوتر...باز با باز....
می گل خنده تلخی کرد و گفت:این داستان نبود خانوم..این زندگی من بود....اجازه هست؟
هر دو از جا بلند شدن...با هم دست دادن....می گل تمام مسیر خونه رو بی صدا اشک ریخت...نه برای اینکه مادر آراد خواسته یا ناخواسته بهش توهین کرد...نه برای اینکه اراد و از دست داده بود.....برای خودش که اینطور دنیا بی رحمانه باهاش رفتار کرده...که بازیچه دست خانوادش شده که یه تنه داره تقاص کارهای خانواده اش و پس میده!
وقتی رسید خونه سرش از درد داشت میترکید...ابی به صورتش زد و قرص خورد...اول خواست به اراد زنگ بزنه...اما زنگ میزد چی میگفت؟؟؟میدونست اراد روحشم از این قرار خبر نداره....باید با واقعیت کنار میومد...واقعیتی تلخ اما حقیقتی محض!
بالشتش و از روی تختش برداشت و اومد جلو تلوزیون دراز کشید...پنجشنبه بود و احتمالا شهروز طبق عادت پی عیش و نوش.....
با افتادن چیزی روی تنش چشم باز کرد...شهروز بود...پتوی تخت خودش و اورده بود و انداخته بود رو می گل....
-اومدی؟
-قرار بود نیام؟
-گفتم شاید مهمونی باشی!
-گریه کردی؟
-نه!
-چشمات چقدر قرمزه!!!
-چیزی نیست....
-می گل....
-بله؟؟؟
-چیزی شده؟
سوالش و دوباره و با تاکید تکرار کرد..این یعنی من فهمیدم که چیزی هست!
-نه...یاد گذشته ها افتادم.
حالا دیگه می گل در حالی که بالشتش دستش بود پشت دیوار راهرو گم شد...هوا تاریک شده بود...طبق عادت مبایلش و برداشت تا ساعت و ببینه..با سیل میس کالها و اس ام اس ها روبرو شد....همه از طرف آراد!
اس ام اس هارو باز کرد...چندتای اول حاکی از عصبانیت اراد داشت که چرا همه چیز و به مامانم گفتی؟؟؟چرا نگفتی با مامانم قرار داری و از این دست اس ام اسها...اما تا به اخر برسه اروم شده بود و خواهش کرده بود بهش زنگ بزنه و گفته بود خانواده ام مهم نیستن...مهم من و تو هستیم و ....سری تکون داد و گوشی و پرت کرد رو تختش..زیر لب زمزمه کرد..کبوتر با کبوتر.
صدای تقه های در و صدای شهروز که صداش میکرد از جاش بلندش کرد و رفت سمت در و بازش کرد!
-بله؟
شهروز به چشمهای قرمز و پر از غصه می گل نگاه کرد و گفت:با آراد دعوات شده؟
-آراد دیگه کودوم خریه؟
-اوووو...خب...چرا دعوا میکنی؟؟؟فردا شب ارمان تولدشه...دعوتمون کرده رستوران!
می گل بی حوصله رفت سمت تختش و گفت:من نمیام!
-چرا؟؟؟اما من و با تو دعوت کرده!
-شهروز من حوصله ندارم....
-اما میای....باشه؟؟؟
برگشت و به لحن شهروز لبخند زد....این شهروزه؟؟؟اینطوری ازم درخواست میکنه؟؟پوزخندی زد و با خودش گفت:من باید با امثال همین شهروز ازدواج کنم..یکی مثل خودم که کسی و نداره!
شهروز نشست کنار می گل رو تخت و دولا شد رو زانوهاش و در حالی که به زمین نگاه میکرد گفت:چی شده می گل؟؟میشه بهم بگی؟؟خیلی تو فکری....چشمهات..خنده هات...پوزخندهات..همه حرف داره....تو با کی درد دل میکنی وقتی دلت پره؟
-تو با کی درد دل میکنی؟منم با همون.
شهروز ارنجش و گذاشت رو زانوش و دستش و کرد تو موهاش و گفت:با هیچ کس....اما دوست داشتم یکی بود براش حرف میزدم!
می گل دلش خواست شهروز و بغل کنه...خودشم نفهمید چرا...حس کرد این اعتراف برای یه مرد اون هم شهروز باید خیلی سخت باشه...دلش خواست بره تو بغلش...مثل همون وقتی که پاش شکسته بود...مثل وقتی داشت به کادیلاک قند میداد...اما اینبار با میل و اراده و آگاهانه!چقدر دلش یه تکیه گاه...یه مامن میخواست....
-فردا میای..باشه؟
لحن محکم و همراه با مهربونی شهروز نرمش کرد.
-باشه...میام..
شب تا دیروقت با افکار در هم برهمش مشغول بود..آراد چند بار دیگه زنگ زده بود اما می گل جواب نداده بود هیچ...مبایلش رو هم خاموش کرده بود.صبح ساعت 10 و نیم بود که بیدار شد....بعد از پوشیدن لباس مناسب و شستن دست و صورت بیرون رفت..میز صبحانه چیده شده بود اما خبری از شهروز نبود..معلوم بود خودش صبحانه خورده و رفته....می گل با خودش گفت:دیشب که خونه بود امشبم که قراره با هم بریم تولد...حتما رفته پیش دوست دخترش دیگه...بیچاره از خونه خودشم بیرون کردم....
بعد از خوردن صبحانه مرتب کردن آشپزخونه تصمیم گرفت بره مانتو بخره...حتما ستورانی که دعوت شده بودت باید با کلاس باشه..این مانتوهای کهنه به در د اونجا نمیخورد...
یک ساعتی بود دنبال یه مانتو مناسب میگشت...خودشم نمیدونست چرا دلش میخواست به بهترین نحو ظاهر بشه....فکر میکرد وقتی شهروز با هیچ دختری تو کوچه خیابون نرفته...حالا که قراره بره باید یه جوری برم که خجالت نکشه...مثل همه زنها و دخترها دوست داشت نسبت به تمام دخترهایی که تا اون موقع با شهروز بودن خوشگل تر و خوش پوش تر جلوه کنه...بعد از کلی گشتن یه مانتو زرد رنگ چشمش و گرفت...از این مانتو جلو باز و گشادها که مد شده بود...دور کمرش ما مونجوقهای سرمه ای کار شده بود...خیلی هم بهش میومد...خانوم فروشنده بهش پیشنهاد داد با یه ساق سرمه ای و یه بلوز بلند سرمه ای تنگ زیرش بپوشه و سعی کنه تقریبا جلوش و باز بزاره...و واقعا هم اونجوری خیلی خوشگل شد..روسری حریر بزرگ سرمه ای و زردی هم بهش داد و براش خیلی شل بست دور گردنش...
-فقط یه کفش پاشنه بلند سرمه ای کم داره....
می گل لبخندی بهش زد و ازش تشکر کرد....اینطوری خوب بود..امروزی و شیک....هر چند خیلی گرون شد..اما براش مهم نبود...این طبیعی بود که بخواد خیلی خوب ظاهر بشه....بعد از خرید مانتو و روسری به دنبال کفش سرمه ای چند تا مغازه دیگه رو سر زد..و بالاخره کفش پاشنه دار سرمه ای با یه سگک کوچک طلای نظرش و جلب کرد..اون رو هم خرید و البته کیف ستش رو...ساعت 3 بود که هلاک برگشت خونه...از خریدش راضی بود..هر چند مقدار زیادی از پس اندازش و خرج کرد..اما اصلا ناراحت نبود...شهروز هنوز خونه نیومده بود..حتی زنگ هم نزده بود...اما این موضوع که امروز میتونه با شهروز باشه..اون هم پیش دوستهاش راضیش میکرد...تو دلش به دخترهای دیگه فخر میفروخت که میتونه تو ماشین شهروز و در کنارش دیده بشه...اما چرا؟؟؟مگه شهروز کی بود؟؟؟خودشم نمیدونست جوابش چیه...فقط امیدوار بود درگیری احساسی باهاش پیدا نکرده باشه!
بعد از خوردن یه نهار مختصر خوابید..باید برای شب سر حال میشد...ساعت 5 بیدار شد...دوش گرفت...موهای لختش و خشک کرد...با اینکه همونجوری هم خوب بود اما باز اتو کشید بهش...یه آرایش ملایم کرد...قبل از اینکه لباس بپوشه رفت بیرون....هنوز شهروز نیومده بود...حتی یه زنگم نزده بود..نکنه فراموش کرده؟....برگشت تو اتاقش ساعت 6 و نیم بود....ساقش و پوشید..بلوز بلند چسب هم رنگ ساقشم تنش کرد یه کمر طلایی روی بلوزش بست که کمر ظریفش و بیشتر نشون میداد...هنوز برای پوشیدن مانتو زود بود..فکر کرد چرا شهروز نمیاد؟؟یعنی نمیخواد دوش بگیره؟؟مگه میشه شهروز روزی 3-4 بار دوش میگرفت...حالا...با صدای زنگ تلفن خیز برداشت!شماره شهروز بود..
-سلام...
-سلام....خوبی؟؟
-شما کجایی؟مگه نمیریم؟
-من نمیتونم بیام خونه...یه راننده میفرستم دنبالت بیارتت..خودمم از اینور میام...
انگار اب یخ و ریختن رو می گل....فکر کرد دیدی با تو هم تو خیابون نمیره...کلا این ادم همه رو میخواد برای عشق و حال و عیاشی...حالا چرا من و اینبار وارد بازی کرده خدا میدونه!
دلخور گفت:میخواید نمیام اصلا...
-نه!!!نه!!!من کاری برام پیش اومده نمیتونم تا خونه بیام و برگردم...من از همینجا میام...تو هم با راننده بیا...نیم ساعت دیگه جلو دره...آماده ای که؟
-بله..
و با حرص گوشی و گذاشت...
سعی کرد اروم باشه....نباید میزاشت شهروز بفهمه از این کار ناراحت شده....احتمالا شهروز میخواست بازیش بده....
مانتوش و پوشید کفشهاش و پاش کرد و روسریش و همونطور که فروشنده براش بست سرش کرد...تو ایینه قدی نگاهی به خودش کرد....با دیدن تیپش لبخند زد...زمین تا آسمون با اون می گل قبل فرق کرده بود..یه می گل امروزی شده بود...با خودشیفتگی گفت:از همه ی دخترهایی که باهاش بودن خوشگل ترم...با صدای زنگ به سمت اف اف رفت..یه مرد میان سال بود...
-بله؟
-خانوم تقوایی؟
با خودش فکر کرد تقوای؟؟چقدر آشناس...یهو یادش اومد فامیلی شهروزه..
-بله!اومدم.
رفت پایین..یه بنز مشکی خوشگل جلو در بود...مرد در و براش باز کرد...نشست قبل از اینکه مرد سوار بشه کمی دیگه عطر زد...خودشم نفهمید چرا....
مسیر خیلی طولانی شد...کمی ترسید....از شهر هم خارج شد...خدای من...کجا داره میره؟نخواست از راننده بپرسه به تنها پناهش متوصل شد.....گوشیش و در اورد و به شهروز اس ام اس داد...
-شهروز من نمیدونم این داره من و کجا میبره...از شهر خارج شد....من میترسم!
اما جوابی نیومد.....زیر لب زمزمه کرد...بی معرفت....نکنه نقشه باشه...خواست بگه بر گردیم یا پیاده ام کن که باز پیچید تو یه جاده خاکی...دل و زد به دریا و با بغض گفت:میشه بپرسم کجا میریم؟
-میریم باغ...
-باغ؟؟؟باغ کی؟
مرد با تعجب نگاهی به می گل از توی ایینه انداخت و گفت:باغ آقا دیگه...
_آقا کیه؟
مرد نگاه متعجب دیگه ای به می گل انداخت و گفت:آقا شهروز!
می گل بغض کرد....نکنه من و بفروشه به عربها...شنیدم پارتی میگرن عربهارو دعوت میکنن میان دختر انتخاب میکنن!!نه!!!خدایا نه!!!
با از حرکت ایستادن ماشین متوجه اطرافش شد....روبروش یه در بزرگ فرفورژه بود که داشت باز میشد...بالای در از روی دیوار شاخه های بید مجنون اویزون بود...چراغای سر در روشن بود...مثل چراغهای توی محوطه بیرون...
-میشه ضبط و خاموش کنید؟
راننده دست برد و ضبط و خاموش کرد...
می گل گوش داد....صدای آهنگ نمیومد...یا شروع نشده بود...یا دیوارهای ویلا یه جوری بود صدا ازش بیرون نمیومد...باغ خلوت بود..هیچ کس نبود...
-بفرمایید خانوم...
حالا می گل متوجه شد مسیر طولانی رو تو باغ طی کرده بودن و جلو یه ویلای شیک ایستاده بودن...با دیدن شهروز بالای پله ها ...در حالی که کت و شلوار شیکی پوشیده بود و دستش و کرده بود تو جیبش و با لبخند به ماشین نگاه میکرد...نا خودآگاه با عجله در و باز کرد و پیاده شد...کمی بهت زده نگاهش کرد...با اینکه میدونست اگر همه حدسیاتش درست باشه مسببش همین شهروزه ,اما نمیدونست چرا احساس کرد یه ناجی پیدا کرده به سمتش دوید...در حالی که اشکش سرازیر شد و چند بار به خاطر پاشنه بلند کفشش پاش پیچید .خودش و رسوند به شهروز ...شهروز که تا قبل از دویدن می گل با لبخند بالای پله ها ایستاده بود هراسون از پله ها پایین اومد و رو پله آخر می گل و که خودش و تو بغلش پرت کرد تو آغوش گرفت.
-عزیزم!!!!چته؟؟؟چی شده؟؟؟نگاه گذرایی به راننده که بیچاره هاج و واج مونده بود کرد و گفت:راننده اذیتت کرد؟
-نه!!!!نه!!!
-پس چی شده؟؟؟...
سر می گل و از رو ی شونه اش جدا کرد و گرفت بین دو تا دستش...با ترس گفت:چی شده؟؟؟بگو دیگه!!!
-هیچی...هیچی...
-اگر اذیتت کرده بگو می گل...
-نه!!!نه به خدا...به اون ربطی نداره!!!
شهروز می گل و تو بغلش گرفت و کمکش کرد بایسته...خودشم ایستاد و رو به راننده گفت:چیزی شد بین راه؟
-نه آقا!!!
بیچاره راننده برق ازش پریده بود...
-برو.....مرسی...
-خواهش میکنم..با اجازه...
شهروز دست می گل و گرفت و با هم رفتن تو...می گل قبل از ورود با شک نگاهی به داخل انداخت...هیچ کس نبود...چقدر احمق بود که فکر میکرد شهروز اون و به کس دیگه ای میده...خودش خوش سلیقه تر از این حرفها بود...چرا باید خودش از من بگذره و من بده به کس دیگه؟؟؟
خب شاید پول بیشتری بابت دست نخورده بودنم میدن!
-فکر کردنت تموم شد مانتوت و در بیار!
و دست برد تا مانتو می گل و در بیاره!
-دست به من بزنی خودم و میکشم!
این جمله رو در حالی گفت که کیفش و تو دستش فشار میداد و یه قدم به عقب برگشت و اون یکی دستش و به نشونه تهدید جلو شهروز گرفته بود!
-می گل؟؟؟!!!خوبی؟
-من و برای چی اوردی اینجا؟کوشن بقیه؟؟؟مگه نگفتی تولده...
-می گل....بس کن...میفهمی چرا اومدی...کیفت و بده من!
-نمیدم...
-چیه؟؟؟توش چاقو گذاشتی؟؟؟یا با کیفت میخوای من و بزنی و منم در برم؟؟آخه کوچولو من که بخوام تورو به دست بیارم احتیاج به این کارها ندارم!!!
این و گفت و با یه حرکت خودش و رسوند به می گل و گرفتتش تو بغلش....خونسردانه می گل و که تلاش میکرد از دستش در بره نگاه میکرد!
-تلاش نکن نمیتونی در بری!!!
-ولم کن!!!!
شهروز ولش کرد....
-عوضی آشغال....
شهروز لبخند زد..روش و برگردوند و سری تکون داد
-هر وقت اروم شدی بیا بشین...این و گفت و رفت سمت مبلهای ته سالن و ضبط و روشن کرد...مثل همیشه موسیقی فرانسوی پخش شد....
می گل نگاهی به اطراف انداخت...گلدانها پر از گلهای رز بود...تمام خونه پر از شمع بود!!!چقدر همه چیز رمانتیک و شاعرانه بود..همونجوری که تو فیلمها بود....باید اروم میشد....اگر قرار بود اتفاقی بیافته میافتاد...اگرم نه که هیچی...اون نمیتونست از دست شهروز فرار کنه!رفت سمت شهروز که گیلاس مشروب تو دستش بود
شهروز که متوجه می گل شد گفت:حالا میگی چته؟؟؟چرا اینطوری میکنی؟کسی که با تو کاری نداره!نمیخوای مانتوت رو در بیاری..نیار..مبلی و نشون داد و گفت:بشین عزیزم!
می گل نشست و همچنان کیفش محکم تو بغلش بود!
شهروز کلافه گیلاسش و گذاشت رو میز و گفت:یه بار گفتم...باز هم میگم..من اگر میخواستم کاری کنم تو همون خونم میکردم...به این کارها احتیاجی ندارم....
بعد تو صورت می گل نگاه کرد...لبخندی زد و سری تکون داد و گفت:نگاش کن...صورت خوشگلش و چیکار کرد...پاش و برو دست و صورتت و اب بزن....انگار یه فس کتکت زدن!
می گل کیفش و گذاشت رو مبل...در حالی که روسریش دور گردنش افتاده بود رفت تو دستشویی چشمهاش پف کرده بود...کمی اب پاشید تو صورتش سعی کرد آرایشش پاک نشه هرچند اینقدر کم آرایش کرده بود که چیزی مشخص نبود.توی موهاشم دست کشید و مرتبشون کرد..اومد بیرون....شهروز کنار پنجره داشت سیگار میکشید!
با شنیدن صدای در بر گشت.لبخندی به می گل زد و رفت سمتش!
-میشه دیگه به من اعتماد داشته باشی؟؟؟من هیچ وقت نه به خودم نه به هیچ کس دیگه اجازه نمیدم به تو اسیبی بزنه...قول میدم... .پس دیگه هیچ وقت از من نترس...
می گل لبخند زد...لحنش امنیت کافی رو بهش منتقل کرد!
شهروز دست برد و مانتو می گل و از تنش در اورد....اینبار دیگه می گل روش نشد مانع بشه..هر چند لباسش بد هم نبود...اما خیلی تنگ بود....یه بلوز ساده سرمه ای...با ساق سرمه ای..با یه زنجیر طلایی...اگر میدونست قراره مانتوش و در بیاره یه فکری میکرد...هیکل ظریفش تو اون لباس جلوه بیشتری پیدا کرده بود!
متوجه شهروز شد...نگاهش از روی صورت می گل سر خورد رو پاهاش دوباره اومد بالا...وقتی دید می گل داره نگاهش میکنه لبخند زد..با شرم سرش پایین انداخت و رفت سمت جا لباسی و مانتو می گل و اویزون کرد...بر گشت و گفت:بریم بشینیم...می گل پشتش و کرد به شهروز و رفت سمت مبل اما صدای پای شهروز که میدوید توجهش و جلب کرد..شهروز دو 3 قدمی و که به سمت می گل اومده بود و با قدمهای بلند و تند به سمت جا لباسی برگشت....مانتو می گل و برداشت و با عجله اومد سمتش و گفت:مانتوت و بپوش!
از دیدن هیکل می گل حالش عوض شد....دلش نمیخواست شبش و با هوس همراه کنه....میدونست بیشتر از این حرفها رو خودش کنترل داره...اما این فرق میکرد ....حسی که به می گل داشت فرق میکرد...
می گل بهت زده مانتو رو گرفت و پوشید!
شهروز دستش و دراز کرد و گفت...حالا بیا بریم...
-کجا؟
-یه امشب به من اعتماد کن...بیا بریم...!!
می گل در حالی که دستش تو دستهای شهروز بود دنبالش راه افتاد....
-شهروز یواش تر....میافتم الان!!!
شهروز برگشت نگاهش کرد...اما می گل سرش پایین بود و فقط جلو پاش و میدید....
همونطور که حرکت میکردن شهروز گفت:میخوای بغلت کنم؟و قبل از اینکه می گل چیزی بگه برگشت و می گل و رو هوا بلند کرد!با همون پوزیشنی که وقتی پاش شکست بغلش کرده بود....می گل نا خود آگاه دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد و جیغ زد!!!
-میافتم...بزارم زمین...دیوونه!!!
-نمیافتی.....مگه من میزارم بیافتی؟
-شهروز..دیوونه شدی؟؟؟این چه کاریه؟؟؟
می گل نگاهی به اطرافش کرد....
-وااااییییی..اینجا چقدر خوشگله!!!!!
شهروز یکی از صندلیهای کنار...میز غذا خوری و بیرون کشید و گفت:قابل شمارو نداره!
می گل برگشت و با تعجب شهروز و نگاه کرد...انگار تازه دوزاریش افتاده بود...
-این کارها برای چیه شهروز؟
شهروز که متوجه شد می گل دوزاریش افتاده گفت:برای شما عزیزم!!!
می گل از جاش به نشونه اعتراض بلند شد و گفت:اما قرار بود...
شهروز دستش و گذاشت رو شونه اش و نشوندتش....خودش هم نشست روبروش...
-چرا شاکی میشی؟؟دلم خواست شب آخری که ایرانم همخونه ام و سوپرایز کنم!
-شب آخر؟؟؟
ترسی که تو دل می گل افتاد لبخند پیروزمندانه رو رو لبهای شهروز نشوند.شهروز همین و میخواست..نه ترس می گل و بلکه یه عکس العمل از طرف می گل که بتونه احتمال مثبت بودن نظر می گل و زیاد کنه!
فردا صبح باید برم ....هر سال این موقع میرم...امسال یه موضوع کاری هم پیش اومده...
-چقدر طول میکشه....
قبل از اینکه شهروز جواب بده چند نفر با چند ظرف غذا اومدن و غذاهارو چیدن...الحق که میز زیبا و شاعرانه ای بود...تمام مدت شهروز نگاهش روی می گل بود که متعجب به میز و ادمها نگاه میکرد....تو دلش خدا خدا کرد تحت تاثیر قرار بگیره...این مسافرت خیلی کارش و خراب میکرد...باید قبل از رفتن می گل و خوب تحت تاثیر قرار میداد...باید این نفوذ اینقدر عمیق میبود که تا یکی دو ماه دیگه می گل تحت تاثیرش بمونه!
بعد از اینکه خدمتکارها رفتن شهروز دست برد و چاقو چنگالش و برداشت و گفت:یکی دو ماه...تا آخر تابستون..زود میام...
می گل زیر لب گفت:یکی دو ماه زوده؟؟؟
حالا دیگه میفهمید چرا ناراحته....احساس کرد ناخواسته تو دام افتاده....هر چند این براش یه اصطلاح بودو خودش فکر میکرد این دام نبوده و خودش ناخواسته وارد بازی شده
-اخمهات و باز کن دیگه!!!اون از در که وارد شدی زدی زیر گریه..اون از بعدش که عصبانی بودی و میخواستی بری...اینم از حالا ....چته؟؟؟
-هیچی...
.-دلت برام تنگ میشه؟
لحن شوخ شهروز می گل و خندوند اما اون هم با زرنگی گفت:اصلا....تازه فکرمم راحته....
-میشه بپرسم فکرت چرا مشغوله وقتی من هستم؟؟؟
-آره میشه!بپرس!
شهروز نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کرد....خنده ی کجی کرد ...وگفت:عزیزم...چرا فکرت مشغوله وقتی من هستم؟
اینقدر با احساس و عاشقانه این سوال و پرسید که می گل از کرده ی خودش که میخواست حرص شهروز و در بیاره پشیمون شد....
دستپاچه تکه ای گوشت گذاشت تو بشقابش و گفت:خب به هر حال ...شما....خب...به هر حال دو تا غریبه ایم دیگه....احساس میکنم تو خونه مزاحمم.....فکر میکنم به خاطر من زندگیتون به هم ریخته..اینطوری خیالم راحته یه مدت راحت زندگی میکنید....
سکوت شهروز توجه می گل و جلب کرد و سرش و بالا اورد.نگاه خیره و عاشقانه شهروز داغش کرد...سریع سرش و انداخت پایین و با غذاش بازی کرد...
-اما من دلم برات تنگ میشه!
می گل ترجیح داد نشنیده بگیره....اما فقط ترجیح داد...احساس میکرد لحن و تن صدای شهروز تو خونش نفوذ میکنه....
گرمای دست شهروز که روی دستاش اومد دلیلی شد تا تو چشمهای شهروز نگاه کنه...حس عشق گرفت...و به همون اندازه یا شاید بیشتر حس عشق داد...گرمی این دستها تنها براش گرمی دستهای یه پسر غریبه نبود....گرمی و محبت دستهای پدری بود که خاطره ای محو ازش مونده بود...آغوش گرم مادری بود که ازش یه تصویر با انواع لباسها و آرایشهای رنگ و وارنگ ثبت شده بود و گرمی صدای خواهری که گاهی وقتی مست میومد خونه و از شبش راضی بود براش اهنگ زمزمه میکرد...و موهاش و نوازش میکرد......
قطره اشک محبوس تو چشمهای اسمونیش که سرازیر شد...شهروز با محبت با دست دیگه اش اجازه نداد رو زمین بریزه...
-گریه نکن اسمونی!!!چی شد؟؟؟باز چی ناراحتت کرد؟
شهروز دستش و فشرد و از جا بلندش کرد...
-پاش و بریم تو....سرما میخوری....
بی هدف دنبال شهروز کشیده شد...اما شهروز نذاشت به این لختی و سستی ادامه بده کشیدتش تو بغلش و بازوهای ستبرش و حلقه کرد دور بازوهای نحیفش و در حالی که سعی میکرد...با تمام وجود سعی میکرد از هوس خالی باشه بدون هیچ حرفی وارد ساختمون شد!
ناخودآگاه با یاداوری شب قبل خجالت کشید...از کی؟؟از خودش...از این موجود بی پناه و پاکی که تو بغلش بود...شب قبل وقتی مطمئن شد می گل خوابیده زنگ زد و از نیکی خواست بیاد پیشش...یواشکی مثل دخترای 16-17 ساله که یواشکی تلفن و میبرن تو اتاقشون تا با دوست پسرشون حرف بزنن برده بودتش تو اتاق و.....حتی از یاد اوریش مشمئز شد.....سر خودش داد زد:عوضی آشغال.....عشقت بغل گوشت بود...بهش خیانت کردی....!
-شب اینجا میمونیم؟
به می گل که رو کاناپه نشسته بود و نگاهش میکرد نگاه کرد...کی از بغلش ااومده بود بیرون؟؟؟
-نه عزیزم...باید برم خونه چمدونهام خونه است...البته دوست داری بمونیم!!
-نه!!!نه...برام فرقی نمیکنه....
شهروز لبخندی زد....بریم!!بریم خونه یه درس پیانو پس بده با خیال راحت برم...
می گل لبخند تلخی زد...به سمت کیفش و روسریش رفت..برشون داشت . همراه شهروز بیرون رفت.
-شمعهارو خاموش نمیکنی؟؟؟
-خاموش میکنن...بیا بریم...!!!
تا خونه هر دو فقط فکر کردن....شهروز به اینکه نکنه تو این مدت آراد پیروز بشه...و می گل به همه چیز...به تفاوت زندگی خودش و شهروز...اینکه یه شب با شهروز چقدر خرج برداشته بود؟؟؟ایا این یه شب نمیتونست حداقل یک ماه زندگی اونهارو تامین میکرد...طوری که خانوادش از هم نمیپاشیدن؟؟.نمیتونست...همه چیز پول نیست....افکار خانوادش مسموم بود....اینکه آیا این رابطه درسته؟؟؟آره درسته....نه شهروز کسی و داره نه من....پس به در دهم میخوریم...بی خیال تفاوت سنی...شهروز به اندازه کافی خوش تیپ و با کلاس هست...ظاهرش به سنش نمیخوره....بعدم پیری و جوونی به دل!!!!
این هوس نیست؟؟؟نه نیست...شایدم باشه...ولی تا وقتی رنگ عشق داره خوشاینده...چرا باید خودم و تا آخر عمر از لذت محبت کردن و مورد محبت قرار گرفتن محروم کنم....دستای شهروز عشق کافی و داره....
ناخودآگاه به دستهای شهروز نگاه کرد...که روی دنده اتومات ماشین با ضرب آهنگی که پخش میشد ریتم گرفته بود!
نگاهش و روی صورتش سر داد...تو دلش گفت:دلم برات تنگ میشه!
توی خونه شهروز تو دلش غوغایی بود از این رفتن...اما وقتی دید می گل حسابی پکره تصمیم گرفت اذیتش نکنه...به قول معروف تیرش و زده بود و به هدفم خورده بود..دیگه ازار دادنش کم لطفی بود!
کتش و که قبل از رانندگی در اورده بود پرت کرد رو مبل و گفت:بشین ببینم چه میکنی؟
-الان؟؟؟این وقت شب؟؟؟
-پیانو زدن وقت نداره که...من نصف شبم شده ساز زدم...
-آخه!!!
شهروز جلو رفت...روسریش و از رو دوشش برداشت و پرت کرد روی کتش مانتوش و در اورد و گفت:بشین بزن دیگه!!!چه نازی داره...!!!
می گل خیلی سنگین پشت پیانو نشست...دفتر نتش و باز کرد و شروع کرد به نواختن...شهروز هیچ کودوم از ایرادهاش و نگرفت..گذاشت کارش تموم بشه....بعد براش دست زد و گفت:خوب بود....
-اما ایراد زیاد داشتم..تو معلم بدی هستی...تشویق الکی باعث میشه چیزی یاد نگیرم...نمیخوای یادم بدی یاد نده چرا دروغ میگی!!!؟؟؟
این و گفت و با قهر رفت تو اتاقش....شهروز میدونست این رفتار بهانه بود برای تنها شدن....دلش میخواست میرفت و بغلش میکرد...حقیقتش این بود که میخواست در ادامه بگه ایراد داشته و خواسته ایرادهاش و اخرش بگه و هی وسط اهنگ اون و قطع نکنه...اما می گل مثل پوکه باروت منفجر شد و نذاشت...این رفتار می گل هم خوشحالش کرد هم ناراحت...ناراحت از ناراحتیش...و خوش حال از اینکه یه اتفاقاتی داشت میافتاد!!!
نشست پشت پیانو و شروع کرد به نواختن....و برای اولین بار..جلوی کسی خوند...
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردا
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تورو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

.
می گل که سکوت خونه باعث شده بود از تو اتاقش صدای شهروز و بشنوه بغضش و رها کرد...با همون لباسها تا صبح بدون پتو رو تخت خوابید!
شهروز سیگارش و توی زیر سیگاری کنار تختش خاموش کرد....سرش و که درد میکرد فشرد....نگاهی به ساعت انداخت...هر چند بدون نگاه کردن به ساعت از روی روشن شدن هوا هم میتونست بفهمه دیگه صبح شده...از جاش بلند شد...شلوار جین و پیراهن سفیدنخیش رو پوشید..استینهاش و تا زد و بندش و بست...سعی کرد خط چهارخونه قرمز و سفید ش مرتب بیرون بمونه یقه پیراهنش رو هم مرتب کرد...ال استار قرمزش و پوشید و بندهای سفیدش و بست....جلوی اینه دستی به صورتش که اکثر اوقات ته ریش داشت کشید...طبق عادت همیشه با عطرش دوش گرفت...چمدونش و برداشت و اومد بیرون...قبل از اینکه از راهرو خارج بشه چمدون و گذاشت کنار دیوار...رفت سمت اتاق می گل...تقه ای به در زد...اما خیلی منتظر نموند...زود در و باز کرد...می گل پاهاش و توی بغلش جمع کرده بود و خوابیده بود..رفت جلو...صورتش گرفته بود....به خودش این اجازه رو داد که دولا بشه و گونه اش و ببوسه...وقتی دید می گل حتی تکونم نخورد خیالش راحت شد خوابش سنگینه....دوباره به قصد بوسیدن لبهاش دولا شد...اما زود پشیمون شد....دلیل اولش این بود که بوسه اول بوسه عشق بود احساس کرد دومی رنگ هوس گرفته...دلیل دومش هم دلتنگی بود..میدونست اولین بار آخرین بار نخواهد بود و اگر بخواد تکرار کنه خودش اذیت میشه!!!رفت و مانتو می گل و اورد و کشید روش....با اینکه خیلی دوست داشت می گل بیدار بشه...اما بیدارش نکرد.....میدونست اگر... اگر..حسی به وجود اومده باشه که حتما اومده این ندیدن اذیتش میکنه...اما صورت گرفته و خواب ارومی که می گل توش بود باعث شد دلش نیاد بیدارش کنه....از اتاق بیرون رفت و تصمیم گرفت براش نامه بنویسه!
سلام عزیزم...
وقتت بخیر....
دلم نیومد بدون خداحافظی برم....اومدم تو اتاقت اما خواب بودی..دلم نیومد بیدارت کنم....این مدت که نیستم فرصت خوبی داری تنهایی درس بخونی..بدون دردسر....ازت خواهش میکنم هیچ کس و غیر از دوستهای دخترت و بی بی تو خونه راه نده..حتی علی....من کلید خونه رو از علی گرفتم...باهاشم قهرم...پس هیچ بهونه ای برای اینکه توی خونه بیاد نداره....کاری داشتی با این شماره تماس بگیر0912.....شماره وکیلمه....هر کاری داشتی بهش بگو..پسر خوبیه..اما گفتم..توی خونه هیچ کس و راه نمیدی.....درسهای پیانوت و تمرین کن...دلم میخواد وقتی بر میگردم اون درسهایی که گرفتی و ماهرانه برام بزنی....شمارم و اخر نامه برات مینویسم..کار داشتی با اون شماره تماس بگیر....به بی بی میسپرم هفته ای 2 روز بیاد خونه رو مرتب کنه....
راستی...یادت نره...بهم قول دادی تا بعد از کنکور به هیچ پسری فکر نکنی....نرم بیام ببینم از دست رفتیا!!!
دوستدار تو
شهروز
شمارش و نوشت و نامه رو چسبوند روی در یخچال...
چمدونش و برداشت و قبل از اینکه آژانس بیاد و زنگ بزنه رفت پایین...تمام طول راه و فکر کرد اشتباه کردم...نباید درگیرش میکردم..مخصوصا حالا که مجبور بودم تنهاش بزارم و بیام...خودخواهی بود...این تنهایی براش سخت میگذره.......اما کاری بود که کرده بود...جبران نمیشد...فقط امیدوار بود حداقل به اون هدفی که میخواست یعنی دور کردن ذهن میگل نسبت به آراد برسه!
می گل که از خواب بیدار شد...با عجله از اتاق اومد بیرون..شهروز گفته بود فردا صبح پرواز داره...صبح یعنی چه ساعتی؟؟؟به ساعتش نگاه کرد..10 و نیم بود.....با حسرت سر تکون داد...حتما رفته....بی اختیار به سمت اتاق شهروز حرکت کرد...درش نیمه باز بود
*اگر تو اتاقش باشه با دیدن من چه فکری میکنه؟؟؟ولی مهم نیست...با این فکر در و باز کرد....خودشم نفهمید از نبودن شهروز تو اتاقش خوشحال شد یا ناراحت...اما دیدن اتاقش براش جالب بود...خیلی کلاسیک و شیک....همیشه فکر میکرد اتاق شهروز یه اتاق اسپرت و پسرونه است...اما بر عکس تصورش با یه اتاق کاملا کلاسیک روبرو شد...قبل از اینکه وسوسه بشه و تو اتاق بره به سمت تلفن رفت...اما از تماس با شهروز پشیمون شد....شاید پیش دوست دخترش باشه....با این فکر عصبانی شد...اما باید باور میکرد...اصلا خودش دیشب گفت...میخواست همخونه شو سوپرایز کنه....من یه همخونه ام براش....
با این فکر تلفن و کوبید رو مبل و گفت:به درک....
تو آشپزخونه که رسید چشمش به نامه شهروز افتاد....چند بار خوندتش...نمیدونست چرا اینجوری شده....خیلی با خودش کلنجار میرفت که درگیر احساسات نشه...اما انگار شهروز به خوبی احساساتش و انتقال داده بود!و می گل و تحت تاثیر...!!!
تا فردا شب از شهروز خبری نشد...همونطور که تلفنها و اس ام اسهای آراد هم قطع شده بود....می گل سرش و با درس خوندن و پیانو زدن گرم میکرد....گهگاهی با سما گلاره در رابطه بود...بهشون گفته بود برادرش رفته مسافرت کاری و امیدوار بود آراد به گلاره نگفته باشه جریان زندگیش چی بوده و چی هست!
می گل با شنیدن صدای تلفن سریع نگاهش و از تلوزیون گرفت و پرید رو تلفن..همونطور که شیرجه رفته بود رو کاناپه ولو شد و گفت:بله؟
-سلام خوشگله!
می گل در حالی که تو دلش قند اب کردن و لبخند به لب داشت...لحن بی تفاوت و دلخوری به خودش گرفت و گفت:سلام!
-چطوری خوشگله؟
-خوبم!
-چته خوشگله؟
-اه...چقدر این کلمه رو تکرار میکنی؟
-چی و؟؟؟خوشگله؟
-بله..همین و!!!
-خب وقتی ادم با یه خانم خوشگل صحبت میکنه باید بهش چی بگه؟
-هیچی!!
-چته؟؟؟نگو ناراحتی .دارم میبینم..لبهات داره میخنده...
می گل بی اختیار شوکه شد و لبخندش و خورد...صدای قهقهه شهروز به خودش اوردتش...باور کردی؟؟؟بخند اشکال نداره!!!
-لوسسسس!!!
-حالم و نمیپرسی؟؟؟
-معلومه خیلی خوبی....سرحالی!
-خواب بودی گلم...نخواستم بیدارت کنم!!!ازم دلگیر نباش دیگه!!!
-نه...اشکال نداره....
-مشکلی نداری؟؟خوبی؟؟؟چیزی لازم نداری؟؟؟
-نه..همه چیز خوبه..
-مراقب خودت باش...کارم تموم بشه بر میگردم...
-تو هم مراقب خودت باش....
بعد از خدا حافظی شهروز حسرت خورد و می گل دلتنگ شد....باورش نمیشد برای شهروز دل تنگ بشه....!!!
برای رفع دلتنگیش کاری و کرد که شهروز اون سر دنیا کرد...می گل پشت پیانو نشست و شهروز هم با گیتاری که تو استودیو بود خودش و اروم کرد!
2-3 روز بعد وقتی می گل کلاسش تموم شد..خانوم موحد صداش زد...زیر لب غر زد..باز چی شده؟؟؟دیگه شهروز که نیست....کسی هم که نیومده دم مدرسه....وقتی رسید تو دفتر سلام کرد
-سلام دخترم...خوبی؟!
می گل متعجب از لحن مهربون خانوم موحد گفت:ممنون..مرسی...
-می گل جان...من شب منتظرتم...!!!
-شب؟؟؟برای چی؟؟؟
-برای شام...مگه شهروز نرفته سفر؟
-چرا...اما!!
-اما نداره...تنهایی بیا پیش ما....
-نه...ممنون...من خونه راحتم....
-دعوت من و رد میکنی؟؟؟1 شب که هزار شب نمیشه....تنها هم هستی....من منتظرتم...علی و میفرستم دنبالت...
با شنیدن اسم علی می گل به خودش لرزید.....
-آخه شهروز...
-شهروز چی؟؟؟اون که نیست...تو هم که برده اون نیستی...هستی؟؟
-نه....
-پس بهونه نیار...
-پس خودم میام....کسی و دنبالم نفرستید!!!
-چرا؟؟؟خب علی بیکاره میاد دنبالت دیگه!!!
-شما خودتون میگید از این روابط نداشته باش بعد...
-الانم نگفتم داشته باش.....من از علی مطمئنم...ولی باشه دوست نداری خودت بیا...ادرس رو تکه ای کاغذ نوشت و داد دستش....
می گل تشکر کرد و رفت بیرون..
*جون خودت....ازش مطمئنی؟؟؟آشغال تر از پسر تو خودشه....!!!از همون روز اول حالم و به هم زد...عوضی آشغال!!!
اصلا از رفتن به این مهمونی راضی نبود...اما میترسید...از این میترسید که دعوتش و رد کنه و سال دیگه اجازه نده تو مدرسه درس بخونه!!!
پوشیده ترین و ساده ترین لباسی و که ممکن بود پوشید....نمیخواست خیلی خوب به نظر بیاد....بعد به شبی فکر کرد که قرار بود با شهروز بره مثلا تولد آرمان...چقدر دوست داشت بی نقص باشه و حالا چقدر دوست داشت اصلا به چشم نیاد....و بعد فکر کرد...این یعنی من شهروز و دوست دارم....
ساعت 8 و نیم بود تازه زنگ زد آژانس اینطوری بهتر بود کمتر پیش اونها میموند....تا خونشون دل تو دلش نبود...همش دعا کرد علی نباشه حد اقل...وقتی رسید دلش شور میزد...خدا کنه شهروز نفهمه...گفته بود با علی قهره...بفهمه فکرای بد میکنه...با شنیدن صدای خانوم موحد که با خشرویی ..صد البته خوشرویی همراه با تظاهر بهش خوش امد میگفت به خودش اومد...با اکراه پله های آپارتمان قدیمی رو بالا رفت و وارد شد....یه آپارتمان قدیمی 150 متری... تمیز و نسبتا شیک....با صدای علی از جا پرید..
-سلام...خانوم خانوما.....چطوری تو؟
یه طوری حرف مزد که انگار 100 سال همدیگه رو میشناسن....اگر خانوم موحد نبود محال بود جوابش و بده...اما بر حسب ادب و احترام گفت:
-سلام...ممنون...
خانوم موحد:بیا بشین عزیزم....
می گل معذب رفت و روی مبل نشست...
خانوم موحد:برم براتون شربت بیارم....چقدر دیر اومدی؟؟؟جمله آخرش و تقریبا تو آشپزخونه داد زد!
علی نشست روبروی می گل..پاش و انداخت رو پاش و خیره نگاهش کرد.حتی اومدن خانوم موحد هم باعث نشد نگاه کثیفش و از روی می گل برداره!!
خانوم موحد لیوانهارو تعارف کرد و گفت:در بیار لباسهات و عزیزم!!!
علی...زوده مامان...در میاره حالا و بعد خنده ی چندش آوری کرد...
خانوم موحد چشم غره ای بهش رفت و گفت:پاش و می گل جان...مانتو روسریت و در بیار...
.در واقع میخواست ببینه می گل این کار و میکنه یا نه!!!
-نه ممنون..راحتم...
-ای بابا اینجوری که نمیشه...پدر علی نیست ماموریته..راحت باش..
-خیلی ممنون..راحتم...تعارف نمیکنم...
-باشه...پس من برم غذا رو آماده کنم....اینقدر دیر اومدی وقت به میوه نمیرسه..ایشالله بعد از شام میوه میخوریم....
با رفتنش علی کمی روی مبل جابجا شد و گفت:توقع نداری باور کنم جلو شهروز هم با این تیپ میگردی که!!!
و دستش چند بار رو به می گل بالا پایین برد و در واقع تیپ می گل و نشون داد!!!
می گل پوزخندی بهش زد و روش ازش برگردوند..حتی اون و لایق همصحبت شدن نمیدونست!!!
-شهروز میدونه اینجایی؟
می گل اصلا نگاهشم نکرد چه برسه بخواد جوابش و بده!!!
با شنیدن صدای خانوم موحد که صداشون کرد سر میز...می گل از خدا خواسته بلند شد و رفت...هم از نگاههای خیره علی راحت میشد...هم زودتر این شب کذایی تموم میشد....
تقه ای به در آشپزخونه زد ..اما قبل از اینکه خانوم موحد جواب بده...علی خودش و از پشت جسبوند بهش و زیر گوشش گفت برو تو دیگه!!!!
می گل ناخواسته برگشت و در حلی که دستش و گذاشت رو سینه علی و هولش داد گفت:گمشو ....
دوباره به سرعت به سمت خانوم موحد برگشت و با ترس و شرمندگی نگاهش کرد!
نگاه خیره و عصبانی خانوم موحد روی علی مونده بود اما علی خیلی خونسردانه رفت سمت میز و گفت:دم در وایستاده بود گفتم برو کنار..اعصاب نداره به من چه؟
خانوم موحد که میدونست علی یه کاری کرده چشم غره ای بهش رفت و رو به می گل گفت:بیا بشین عزیزم....
می گل با اکراه سمت میز رفت در حالی که صندلی رو انتخاب کرد که روبروی علی نباشه زیر لب گفت:کوفت بخورم از این غذا بهتره!!!
خانوم موحد:کاش مانتو روسریت و در میاوردی...اینطوری راحت نیستی!!!
می گل با خودش فکر کرد...نه یه اینکه اینقدر تو مدرسه سخت گیره نه به حالا...
اما صدای زنگ مبایلش نذاشت بیشتر فکر کنه...از جاش بلند شد و با یه با اجازه به سمت کیفش تو اتاق رفت...با دیدن شماره شهروز ترس برش داشت...اما چاره ای نبود..اگر جواب نمیداد بدتر میشد...با ترس گوشی و برداشت.
-بله؟
-سلام گلی....کجایی ؟؟؟خونه زنگ زدم بر نداشتی!!!
-من...!!!!من...چیزه..
با این تته پته افتادن می گل شهروز جدی و خشن شد...احساس ترس کرد.....
-چی شده؟؟کجایی؟؟؟
-من خونه خانوم موحدم!!!
-خانوم موحد؟؟؟منظورت خاله بنده مادر علی دیگه؟
-بله...
-می گل همین الان خداحافظی کن برو خونه!!!
-من سر میز شامم...
-برو خونه زنگ بزن برات غذا بیارن...
-داد نزن شهروز....بحث غذا نیست زشته...
-میگم همین الان که گوشی دستت به خاله بگو برات یه ماشین بگیره بری خونه!
شمرده شمرده بیان کردن کلماتش نشون از عصبانیت شدیدش داشت!
-بزار شام بخوریم زود میرم.....
-نمیری خونه؟؟؟
-چرا اما...
شهروز نذاشت حرف می گل تموم بشه و گوشی و قطع کرد!!!
علی:مجنون دعوات کرد؟؟؟
می گل بدون هیچ حرفی براش چشم غره ای رفت و به سمت آشپزخونه رفت...
علی لبخند بدجنسانه ای کرد و دنبالش برگشت تو اشپزخونه!!!
نیم ساعت بعد وقتی می گل داشت با بشقاب غذاش بازی میکرد و زیر نگاههای هیز علی خورد میشد زنگ در ورودی و زدن..می گل از جاش پرید
-فکر کنم شوهرتون اومدن!!!
-نه عزیزم...تازه امروز رفته به این زودی بر نمیگرده....
علی که از جاش بلند شده بود و رسیده بود دم در آشپزخونه گفت:الان میفهمیم بحث نکنید...
با دیدن کسی که پشت در بود علی جا خورد...اما با لبخند تظاهری گفت:به!!سلام آقا ارمان..خوبی؟؟
-ممنون..تو خوبی؟؟؟میگل اینجاس؟
علی از حرص دندونهاش و رو هم سایید...نمیتونست انکار کنه!!! میدونست شهروز بهش گفته.
-بله اینجاس!
-میشه صداش کنید؟
-داره غذا میخوره!
-باشه...منتظرش میمونم....
علی که میدونست آرمان کوتاه بیا نیست بعد از اینکه در جواب مادرش که از تو آشپزخونه پرسید کیه؟گفت:آرمان...
رو به ارمان گفت:صبر کن الان میگم بیاد!
توی آشپزخونه رفت و به می گل گفت:وکیلش دم در....کارت داره...
می گل که انگار دو تا بال بهش داده بودن به سمت در دوید.
-سلام
-سلام می گل...خوبی؟؟؟
می گل که تا به حال آرمان و ندیده بود..به چهره جوون و با کلاس و قد کوتاهش نگاهی انداخت و گفت:ممنون!!
-اماده شو برسونمت خونه....
علی که پشت می گل ایستاده بود و شاهد گفتگوشون بود گفت:خودم میرسوندمش...چرا شهروز مزاحم شما شده؟
آرمان نگاه عاقل اندر سفیهی به علی کرد و گفت:لازم نکرده.....خودم میبرمش...
می گل از ذوقش حتی نایستاده بود ببینه اونها به هم چی میگن..چند دقیقه بعد در حالی که تند تند از خانم موحد تشکر میکرد و از اینکه مزاحمشون شده بود عذر خواهی میکرد به سمت در رفت و رو به آرمان گفت:من آماده ام!
علی نگاه عصبانیش و به می گل انداخت و از جلو در کنار رفت...می گل رفت بیرون..همون موقع خانوم موحد در حالی که چادر نمازی رو سرش بود و روش و گرفته بود اومد و بعد از سلام و احوال پرسی با آرمان گله مندانه گفت:نمیخوردیمش که...به شهروز بگو ادم به خاله اش اعتماد نکنه به کی اعتماد کنه؟
-چشم میگم خدمتشون...با اجازه!!!
بعد دستش و پشت می گل اما با فاصله از تنش نگه داشت و گفت:بریم!!
بعد از رفتن اونها علی در و محکم کوبید به هم و گفت:عوضی...آشغال....
بعد رو به مادرش گفت:تو باور میکنی این کنار شهروز نخوابیده باشه؟؟؟این هم پاک و مقدس باشه شهروز از این نمیگذره...دیدی چطوری تا شهروز زنگ زد حالش عوض شد؟؟؟
-بس کن....حتی اگر با شهروزم خوابیده باشه خیلی بهتر از اون دخترایی که تو باهاشون میگردی....یه کم خودت و جمع و جور کنی و از این دله بازیا در نیاری میتونی به دستش بیاری...من قول میدم این با شهروز هیچ صنمی نداره...فقط خودش و مدیون اون میدونه.....!
گوشی علی زنگ خورد...به شماره نگاه کرد...زیبا بود
-جانم؟؟؟
در برابر نگاه پر از غیض مادرش تو اتاقش رفت و در و بست!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
#9
ارمان در جلو رو برای می گل باز کرد و بعد از اینکه می گل نشست در و بست و خودش نشست پشت فرمون....بعد از مدتی سکوت آرمان سکوت و شکست
-من نمیدونم تو اینجا چیکار داشتی و چرا اینجا بودی؟؟شهروز زنگ زد و عصبانی ازم خواست بیام دنبالت و هر طور شده با خودم ببرمت.....اما یه چیزی میگم بین خودمون باشه!!!تا حالا 2-3 بار این علی با دوست دخترهای شهروز رو هم ریخته...شهروز دل خوشی ازش نداره...خواهر خودت یکی از اون دخترها بود....هر بار شهروز بی تفاوت از این موضوع میگذشت...چون دخترهایی که باهاش بودن ارزش حرص خوردن نداشتن...اما انگار تو براش فرق میکنی....از من گفتن بود....سر غیضش نیار....نمیخوام تهدیدت کنم که از خونه بیرونت میکنه!!!چون بعید میدونم اینکار و بکنه وقتی اینقدر عصبانی شده!!!اما طلافیش و بد سرت در میاره...
-من با علی چیکار دارم؟؟؟؟
-نمیدونم کار داری یا نه؟؟؟فقط دور و بر علی نپلک.....شهروز خودش با علی میونه اش شکر ابه!!!علی پسر خطرناکیه....
می گل زیر لب زمزمه کرد:میدونم!!!
دیگه رسیده بودن در خونه...هر دو پیاده شدن...می گل وقتی دید ارمان داره همراهش میاد گفت:خودم میرم....زحمت نکشید...
-تا بالا باهات میام...شهروز گفته تا جلو در برسونمت...
سرش و پایین انداخت و مخالفت نکرد..توی اسانسور طاقت نیاورد و گفت:یعنی شهروز به من شک داره؟؟
-نه...به علی شک داره!!!
پشت در از هم خداحافظی کردن و می گل نفس راحتی کشید...گوشی و برداشت تا به شهروز زنگ بزنه و بگه رسیده خونه..اما شهروز جواب نداد!!!
آرمان به محض اینکه از اسانسور اومد بیرون شماره شهروز و گرفت
-الو سلام
-رسوندیش؟؟؟
-آره...همین الان رفت تو...خیالت راحت...انگار خودشم معذب بود...تا گفتم بریم لباس پوشیده اومد جلو در!!
-نمیدونی اونجا چیکار داشت؟
-نه...فقط گفت من با علی کاری ندارم...
-مرسی آرمان...لطف کردی...
-باریکالا...چه حرفها...
-بس کن بابا...باید اماده بشم الان کنسرت شروع میشه!!!
بعد از قطع تماس به شماره ای که پشت خطی بود نگاه کرد...می گل بود..اما حتی اگر پشت خطی هم نبود جواب نمیداد...باید ادبش میکرد...یا به عبارتی زهر چشم ازش میگرفت.
با اینکه لباسهاش و پوشیده بود که بره اما باز لخت شد و دوش گرفت...باید آروم میشد...اگر ایران بود حتما یه حالی از علی میگرفت...اما اگر ایران بود که این اتفاق نمیافتاد...باید میفهمید چرا می گل رفته بود اونجا!
2-3 روز نه شهروز بهش زنگ زد نه جواب تلفنهاش و میداد.....شهروز تمام حواسش پیش می گل بود...دلش حسابی تنگ شده بود.از طرفی هم از دستش ناراحت بود...بهش گفته بود با علی قهره...این کارش و توهین میدونست!جدا از این این اتفاق و یه تهدید میدونست...تهدید برای خودش و از دست دادن می گل!
تو این 2-3 روز می گل کلافه از بیخبری. سعی میکرد درس بخونه.....همزمان پیانو هم تمرین میکرد تا اینکه یه جا به مشکل خورد...یه تیکه از یه نت و هر کاری میکرد نمیتونست در بیاره...همین بهترین بهانه بود تا باز به شهروز زنگ بزنه گوشی و برداشت اما قبل از اینکه شماره بگیره تلفن زنگ خورد...شماره آشنا نبود..گوشی و برداشت...صدای زنی که پشت خط بود آشنا بود...اما نه اینقدری که می گل سریع بشناستش...
-سلام...ببخشید شما؟
-من مادر ارادم....
صدای گرفته و پر از استرس خانوم سلطانی استرس و به می گل هم منتقل کرد
-چیزی شده؟؟؟
-من یه خواهش ازت دارم....میدونم شاید از ما ناراحت باشی اما به کمکت احتیاج دارم....
-خواهش میکنم..من چه کمکی میتونم بکنم؟
-راستش مدتی بود میخواستیم اراد و بفرستیم المان...پدرش یه شرکت زده بود گفتیم آراد بره هم توی شرکت باشه هم درسش و ادامه بده....اما قبول نمیکرد...الان باز باباش بهش میگه دیگه شرکت داره شروع به کار میکنه باید بری بالا سر کار باشی..میگه یا با می گل میرم یا نمیرم.....البته به این واضحی نمیگه..اما از حرفهاش متوجه شدیم حرفش شمایی...ازت میخوام شما ازش بخوای به حرف پدرش گوش بده...شاید شما بگی قبول کنه...
می گل پوزخند زد و تو دلش گفت:چه شما شمایی میکنه...یادش رفته من بازم و اونها کبوتر...خواست بگه نمیتونم..اما اینجوری متهم میشد...اونها فکر میکردن پس این می گل که مانع پسرشون شده....
-باشه...اما فقط یک بار صحبت میکنم...خواهش میکنم یشتر از این .این رابطه ادامه پیدا نکنه...من اصلا این موضوع رو فراموش کرده بودم خانوم سلطانی!!
-مرسی دختر خوب....اگر بتونی راضیش کنی هر چی بخوای بهت میدم....
-من چیزی نمیخوام خانوم..من فقط کمی آرامش میخوام که امیدوارم با رفتن پسرتون به دست بیارم....
خانم سلطانی با اینکه متوجه لحن تند و پر کینه می گل شد اما چون کارش گیر می گل بود خیلی اروم گفت:ایشالله دخترم...فقط ببینم از چه ترفندی استفاده میکنی...
-باشه...هر کاری بتونم میکنم!
این آخر مکالمه اشون بود...بلافاصله بعد از قطع تماس با حرص شماره آراد و گرفت..اما سعی کرد اروم باشه...نمیخواست با حرص حرف بزنه که آراد سر لج بیافته!
-الو.....
صدای آراد متعجب بود...طوری که انگار اصلا توقع نداشته شماره می گل رو روی صفحه مبایلش ببینه!
-سلام.
-عزیزم.....خوبی؟؟؟
-ممنون...شما خوبی؟
-مرسی...چه عجب....وقتی دیدم جواب اس ام اسها و تلفنهام و نمیدی گفتم شاید دارم اذیتت میکنم...دیگه تماس نگرفتم تا اذیت نشی عزیزم.....چیزی شده؟
-میخوام باهاتون صحبت کنم....
-کی؟؟؟کجا؟؟هر وقت بگی من اماده ام
-همین الان...
-کجا بیام؟؟؟
-جایی نمیخواد بیاید...همین پای تلفن میگم...!!!
-هر طور راحتی...اما دلم میخواد ببینمت...خسته شدم بسکه از دور نگاهت کردم.
-تو هنوز این عادت زشت و ترک نکردی؟
تا اون موقع سعی کرده بود لفظ قلم حرف بزنه تا سوء تفاهمی پیش نیاد..اما این حرکت آراد از کوره درش برد!
-من که اذیتت نمیکنم....اصلا خودتم متوجه نشده بودی...چرا ناراحت میشی؟؟؟
-خواهش میکنم..تا کی میخوای ادامه بدی؟؟؟
-تا هر وقت ازت نا امید بشم....
-پس بشو....
-وقتش بزار خودم تعیین کنم...حالا چیکار داشتی که افتخار دادی و شماره من و گرفتی؟
-میخواستم بگم من با شهروز نامزد کردم...دیگه دم مدرسه نیا....فکر میکنی من نفهمیدم..من خوب میفهمم فقط به روی خودم نمیارم....شهروزم بفهمه کار جفتمون تمومه....
سکوت اونور خط نگرانش کرد.....خواست گوشی و بزاره اما دلش نیومد...خیلی اروم گفت:آراد!!!خوبی؟؟؟
-شوخی میکنی؟؟؟؟
-نه...
-می گل این دروغ و برای چی میگی؟؟؟اینقدر از من بدت میاد که میخوای با این دروغ دکم کنی؟؟؟
-من دروغ نمیگم....
صدای کسی اونور خط که رو به اراد میگفت:آقای سلطانی....آقای سلطانی...حالتون خوبه؟؟؟اب بیارم براتون؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟
-برید بیرون...!!!
می گل که خیالش راحت شد آراد کسی پیشش هست گوشی و قطع کرد....قبل از درگیری احساسی با شهروز همیشه فکر میکرد بعد از قبولی دانشگاه اگر آراد هنوزم پایه دوستی باشه اولین گزینه آراده...بعد از صحبتهای مادرش 2 دل شد و حالا....حالا اصلا بهش فکر هم نمیکرد...الان همه فکرش شهروز بود....با توجه به مخالفتهای خانواده آراد...100%انتخابش شهروز بود.....دیگه هیچ احساسی به آراد نداشت.
بعد از قطع کردن تلفن لباسهاش و در اورد و رفت تو حموم..اب سرد و باز کرد و رفت زیرش....باید آروم میشد.....دروغ گفت...نامزد نکرده بود یه حس بود..حسی که نمیدونست ایا دو طرفه است...میدونست شهروز هم تو سرش چیزایی میگذره..اما هنوزم نمیتونست باور کنه عشق باشه و نه هوس!
اومد بیرون لباس پوشید نشست پای پیانوش..با دیدن تکست رو استند یاد ایرادش افتاد...گوشی و برداشت و شماره شهروز و گرفت....اما باز جواب نداد..اینبار نگران شد...خواست گوشی قطع کنه که صدای خواب الود شهروز تو گوشی پیچید!
-جانم؟؟؟
صدای شهروز توی گلوش بغض نشوند...خودشم نفهمید چرا!!!دلش تنگ شده بود..آره دلش تنگ شده بود.....نمیتونست این انکار کنه..
-سلام....
-به روی ماهت گلی...
-چرا جواب تلفنهام و نمیدادی؟؟؟چرا زنگ نمیزدی؟؟؟
-چون از دستت ناراحت بودم...
-حالا نیستی...چرا هستم....اما داشتم خوابت و میدیدم...دلم برات تنگ شده بود..دلم نیومد صدای خوشگلت و نشنوم!!!
می گل که نزده میرقصید...حالا شهروزم داشت براش میزد...فقط یکی دو تا کلمه دیگه کافی بود تا بغضش بترکه....
-از خواب بیدارت کردم؟؟؟
-ادم تو خواب خواب میبینه دیگه....چیزی شده گلم؟
-حالا بخواب...بعدا...
-بگو دیگه....حالا که زنگ زدی...چی بهتر از صدای تو که از خواب بیدارم کنه؟
-داشتم پیانو تمرین میکردم یه جاش و نمیتونم بزنم...خواستم ازتو...ازت بپرسم.
شهروز که متوجه شد می گل تحت تاثیر قرار گرفته برای اینکه بیشتر از این اذیت نشه خیلی جدی و اینبار با احساسات کمتر گفت:چه مشکلی عزیزم؟
یادم نیست آئولین از گام مدال از چه نتی شروع میشه.!
- از نت لا .این گام مثل گام دو ماژور بر اساس نت های طبیعی شکل گرفته و روی شستی های سفید پیانو قابل اجراست!متوجه شدی؟
-تقریبا....
-نتونستی در بیاری زنگ بزن بفرستمت پیش یکی از دوستام برات توضیح بده!
-نه...فکر کنم بتونم در بیارمش...متوجه شدم ایرادم کجا بود!
هر دو بر خلاف میلشون خدا حافظی کردن...شهروز با خودش فکر کرد..این منم؟؟منی که مکالمه ام با دخترها همه کوتاه بود و اگر طولانی میشد بیشتر برای مخ زدن...حالا دلم میخواد فقط به بهانه ای صدای می گل و بشنوم...؟؟؟
1 ماه دیگه از سفرش مونده بود هر سال باید یه سفر به امریکا میرفت...خانواده پدریش اونجا بودن و خودش هم برای اینکه بحث اقامت و سیتی زنیش مشکل دار نشه مجبور بود هر سال یه بار مهر ورود و خروج بخوره....زندگی اونجا رو دوست نداشت..با اینکه آزادی بیشتر بود اما خودشم نمیدونست چرا اونجا حال نمیکنه....ولی با خودش فکر کرده بود اگر می گل راضی به ازدواج بشه دیگه ایران نمیمونه..میخواست از همه خاطرات دوران جاهلیتش فاصله بگیره....اما این تصمیم اون بود میدونست باید می گل هم راضی باشه...که اگر نباشه محال بود مجبور به کاری بکنتش!
به فکرهای خودش پوزخند زد...هنوز معلوم نیست بهت بله بگه اونوقت تو به محل زندگیت فکر میکنی؟؟؟
2-3 هفته با دلتنگی گذشت...کم کم امتحانات می گل شروع میشد...هر بار از شهروز میپرسید کی برمیگرده جواب سربالا میگرفت...اونشب خودشم نمیدونست چرا سخت دلتنگ شهروزه...تقریبا 1 سال از اقامتش تو این خونه میگذشت...1 سالی که خیلی چیزها ازش یاد گرفته بود...خیلی چیزها دیده بود و خیلی اتفاقها افتاده بود...بی اختیار به سمت نامه ای رفت که هنوز روی در یخچال بود...یکبار دیگه کلماتش و خوند دستی روش کشید و بوش کرد...بوی عطر شهروز مستش کرد...فردا آخرین امتحانش بود....فکر کرد کاش زودتر بیاد....هر چند میدونست بیاد هم اولین کاری که میکنه قرار با دوست دخترشه...شایدم نه..بالاخره اونجا اینقدر از این جور دخترها هست که شاید اصلا یاد دوست دخترهاشم نکنه....
امتحان آخر و داد...میدونست این نمره هاش مثل قبل عالی نمیش...طبیعی بود...خودش باور داشت اگر رابطه ای شروع بشه درسش افت میکنه..فقط امیدوار بود خیییلییی افتضاح نباشه...تو راه سرش پایین بود و فکر میکرد که صدای گرفته زنی توجهش و جلب کرد که به اسم صداش میکرد.
-می گل...می گل!!!
سرش و بالا اورد...چیزی رو که میدید باور نمیکرد...
-خدای من....تویی؟؟؟
-می گل....من غلط کردم بیا بریم با هم زندگی کنیم...
-چی میگی؟؟؟تو چرا اینجوری شدی؟؟؟این چه سر و وضعیه؟؟
-می گل.....من و میبخشی؟؟؟
-ترگل...بلند شو از رو زمین..این چه وضعیه؟؟؟تو با خودت چیکار کردی؟بیا بریم تو این پارک...وسط خیابون درست نیست..
ترگل رو کشوند سمت پارک و بعد از اینکه کمک کرد روی صندلی بشینه گفت:ترگل چه به روز خودت آوردی؟؟؟ماشینت کو؟؟؟کوش اون دک و پز و قر و فر؟
-می گل...می گل....از شهروز پول بگیر بریم یه جارو بگیریم..با هم زندگی کنیم..من قول میدم دیگه کارای قبل و نکنم
-نمیشه ترگل....اون هم این کار و بکنه من روم نمیشه بهش بگم...
-بدبخت چند وقت دیگه تاریخ انقضات تمومه..شد 1 سال که باهاشی...بیشتر از 1 سال نگهت نمیداره...این قانونشه....ازش بکن تا میتونی!
-بس کن ترگل...خجالت بکش...درست حرف بزن...چه به روز خودت اوردی؟؟؟دیگه برای چی معتاد شدی؟؟؟ماشینت کو؟؟
--ماشینم و فروختم باهاش کار کنم..کارم نگرفت.... می گل....می گل...از شهروز پول میگیری؟
-یادته که گفت اصلا نباید هم و ببینیم..الانم بفهمه ناراحت میشه....
-من که دارم بهت میگم..بگی نگی همین روزها بیرونت میکنه.....بیا قبل از اینکه اینکار و بکنه یه چیزی ازش بکنیم
-بس کن ترگل...من...
با صدای عده ای که داد میزدن فرار کنید فرار کنید...تر گل به زور از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن...می گل هم که ترسیده بود ناخودآگاه بلند شد و دوید...وقتی دید ترگل جا مونده ایستاد..چند تا پسر از کنارش رد شدن و یکی دو تا تنه هم بهش زدن...می گل که دید ترگل رو زمین افتاده و نمیتونه از جاش بلند بشه برگشت و گفت:دستت و بده به من...
-تو برو...برو می گل الان گیر میافتیم....
-دستت و بده به من..اصلا چرا باید فرار کنیم؟؟
دست تر گل و گرفت و کشید و اما هنوز یکی دو قدم ندویده بودن که دو تا از پلیسها دستشون و انداختن رو یقه اشون و گرفتنشون.
تر گل:ولم کنید...عوضیااا...من کاری نکردم..ولم کنید....
می گل که حسابی ترسیده بود...در حالی که سعی میکرد از دست پلیس بیرون بیاد میگفت:من کاری نکردم به خدا...اصلا نمیدونم چرا باید در بریم..
-خفه شید...همتون همین و میگید...عوضیا!!!راه بیافتید...
توی ون می گل در حالی که به پهنای صورت اشک میریخت التماس میکرد.تورو خدا بزارید من برم...من کاری نکردم به خدا...
تر گل مانتوش و کشید...اما می گل دستش و پرت کرد اونور...باز تر گل کارش و پشت هم تکرار کرد
-چته ترگل؟؟؟بیچارم کردی..
-پول داری؟؟؟
می گل با همون هق هق در عین حال متعجب گفت:پول میخوای چیکار؟
-یه کم پول به من بده...تورو خدا!!!
-وقت گیر اوردی دیوونه....میفهمی دارن کجا میبرنمون.؟؟؟
صدای مردی که بهشون دستور میداد بیان پایین بحثشون و نا تموم گذاشت...چندتاشون که معلوم بود بار اولشون نیست خیلی عادی پایین رفتن..ترگل هم با حال نزارش رفت پایین و مدام در گوش می گل بیچاره که همه ی فکرش این بود که شهروز بفهمه چی میشه ویز ویز میکرد.
توی کلانتری همه رو به صف کردن و بعد از کلی قلمبه سلمبه که بارشون کردن گفتن بندازیدشون بازداشتگاه...آخرین نفر می گل بود که همچنان به پهنای صورت اشک میریخت...قبل از اینکه از در بیرون بره رو به سرهنگی که پشت میز بود گفت:من میخوام وکیلم بیاد اینجا...تورو خدا!!!
سرهنگ نگاه معنی داری بهش انداخت و به سربازی که ایستاده بود گفت:ببرش!توی بازداشتگاه همه نشسته بودن یه گوشه و یا با هم حرف میزدن یا چرت میزدن...اما می گل پشت در بازداشتگاه ایستاده بود و التماس میکرد بزارن وکیلش بیاد..میدونست آرمان از اونجا نجاتش میده....هر چند اینطوری شهروز با خبر میشد...اما در غیر این صورت هم شهروز میفهمید فقط وقتی که شاید می گل کارش به زندان هم کشیده باشه!
تر گل:اینقدر زجه موره نزن بابا...اون اگر هنوز ازت سیر نشده باشه میکشتت بیرون....اگرم تاریخت سر اومده باشه محال حتی آشنایی بده.....بگیر بشن...!!!
می گل به سمتش برگشت خواست چیزی بهش بگه که در باز شد و سربازی که نگهبانی میداد رو به می گل گفت:بیا بیرون!
می گل با عجله پرید بیرون..سرباز دستبدش و در اورد.
-من خودم میام..تورو خدا دستبند نزن!!!
سرباز که این جزو وظایفش بود بی توجه به می گل کار خودش و کرد و جلوتر از می گل حرکت کرد...می گل صدای تر گل و شنید که داد زد...یه فکری هم برای من بکن توروخدا!!!
توی اتاق سرهنگ دستهای می گل و باز کردن.
سرهنگ:تو توی پارک چیکار میکردی؟؟؟
-اقا به خدا من هیچ کاره ام...خواهرم 1 سال ولم کرده رفته...امروز یهو جلو در مدرسه سبز شد...تازه فهمیدم معتاد شده....دیدم وسط خیابون نمیشه باهاش حرف بزنم خیلی تابلوهه...گفتم بیا بریم تو این پارکه..که یهو....
آقا به خدا من به عمرم با این جور ادمها برخورد نداشتم....آقا به خدا من از این کارا نمیکنم....
-خیلی خب...بسه... ؟؟؟خانوادت کجان؟
-مادر پدرم من و به این روز کشوندن....من تنها زندگی میکنم....حتی حاضر نیستم با خواهرم زندگی کنم....آقا به خدا من فقط فکرم درسمه....
-بسه...گفتی وکیل داری؟
-بله...بله.....
-شماره اش و بگو....
می گل که به خاطر هوش بالاش شماره رو حفظ بود شماره رو به سرهنگ داد...
-الو...آقای عظیمی؟
-بفرمایید
-من از کلانتری...مزاحمتون میشم....
-اتفاقی افتاده؟
-..یه خانومی اینجا هستن با نام...می گل..
-می گل ضیایی؟
-بله...میشناسیدشون؟؟؟
-چی شده آقا؟؟اتفاقی براش افتاده؟؟؟
-لطف میکنید تشریف بیارید اینجا؟
-همین الان.....
سرهنگ رو به سرباز گفت:ببرش بازداشتگاه.
اما می گل مثل برق گرفته ها پرید..
-آقا تورو خدا من و اونجا نبرید..من قول میدم لام تا کام حرف نزنم...اصلا روم و میکنم به دیوار شما من و نبینید..اما اون تو نه..تورو خدا....!!!
سرهنگ که از می گل هیچ چیز مشکوکی هم نگرفته بود و نه دیده بود گفت:باشه...بمون تا وکیلت بیاد ببینم چی میشه!
اومدن آرمان 1 ساعت طول کشید...1 ساعتی که برای می گل 1 قرن گذشت....در که باز شد و آرمان توی چهارچوب پیدا شد..می گل از جا پرید..
-سلام...
و دوباره اشکش سرازیر شد.
آرمان نگاه شماتت باری به می گل کرد و بعد از کلی گفتگو با سرهنگ و دلیل و برهان و مدرک...سرهنگ هم که چیزی از می گل ندیده بود و طبق تجربه از اولم فهمیده بود این دختر نمیتونه جزو اون دار و دسته باشه..با گرفتن یه تعهد آزادش کرد.
توی ماشین اینبار می گل بود که سکوت و شکست:به شهروز میگید؟
-شک نکن!
-چرا؟؟؟شهروز بفهمه من با ترگل بودم...
-تو که میدونی چرا با اون بودی؟؟؟
-به خدا اومد جلو مدرسه...اینقدر سر و وضعش بد بود خجالت میکشیدم کسی ببینمتمون....گفتم بریم تو پارک حداقل جلو دید نباشیم...
-اصلا نباید باهاش هم کلام میشدی!
-دنبالم میومد..بدم میومد باهام هم قدم بشه!!!میشه به شهروز نگید!
-اصلا یه همچین چیزی از من نخواه....زندگی شهروز دست منه....اگر از جای دیگه بفهمه و بفهمه من بهش نگفتم فکرهای دیگه ای میکنه....
-پس بزار اومد ایران بهش بگو!!!اصلا خودم میگم.....
-خیلی خب...باشه..
اما دروغ گفت...یه دروغ مصلحتی...اگر شهروز از دهن هر کس غیر از آرمان این موضوع رو میشنید حتما به آرمان شک میکرد..
جلو در خونه که رسیدن آرمان قبل از اینکه می گل پیاده بشه گفت:امتحاناتت تموم شد؟ -بله
-میتونم یه خواهش ازت بکنم؟؟؟این خواهش از طرف خودمه نه شهروز.
-البته!! این چه حرفیه؟
-میشه خواهش کنم هر جا خواستی بری....حتی اینکه تو خیابون قدم بزنی...با من تماس بگیری تا همراهیت کنم؟؟
می گل که فکر کرد این هم براش خواب دیده عصبانی گفت:چرا باید اینکار و بکنم؟؟؟؟این پیشنهاد رو هم به شهروز انتقال میدید با فقط چیزایی که به نفعتون رو براش تعریف میکنید؟آرمان خونسردانه از تو ایینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:
-چرا عصبانی میشی؟؟؟علی داره کشیکت و میکشه.....دلم میخواد سالم تحویل شهروز بدمت!!!می گل یکباره به عقب برگشت..راست میگفت ماشین علی کمی دور تر پارک بود.
-یعنی فهمیده چی شده؟؟؟
آرمان به چشمهای گشاد شده و پر از ترس می گل نگاه کرد و گفت:نه....بعید میدونم..پیچیدم تو کوچه همینجا پارک کرده بود...فقط اگر فردا شنیدی پشت سرمون میگن این 2 تا با هم سر و سر دارن ناراحت نشو...کار علی...خودم الان زنگ میزنم به شهروزم میگم.....-کلانتری و هم میگید؟؟؟آرمان دلسوزانه نگاهش کرد...-بالاخره باید بفهمه....یه کم دعوات میکنه آروم میشه....-اگر میزاشتید خودم میگفتم بهتر بود..ولی باز هم هر جور صلاحه...از اینکه به فکرمم هستید ممنون...سعی میکنم از خونه بیرون نرنم....اما اگر مجبور شدم مزاحمتون میشم.آرمان باز تا جلوی در همراهیش کرد....وقتی اومد پایین به سمت ماشین علی رفت و تقه ای به شیشه زد..علی که خودش زده بود به کوچه علی چپ سر بلند کرد و شیشه روکشید پایین..-سلام...چشم شهروز روشن...هر روز هر روز گشت و گزارید با هم!!!-اتفاقا همین الان داشتم بهش میگفتم اگر فردا دیدی شایعه درست شده می گل و آرمان با هم ریختن رو هم زیاد توجه نکن..کار بعضیاس....-دست پیش و میگیری پس نیافتی؟؟-نه....پیشگو شدم.....!!!با اجازه!!بعد از رفتن آرمان علی هم که3-4 ساعتی جلو در خونه منتظر بود می گل از مدرسه بیاد ..با حال گیری آرمان دست از پا دراز تر به سمت خونه حرکت کرد.آرمان تو اتاقش بی توجه به صدای مادرش که ازش میخواست بره شام بخوره با خودش درگیر بود که چطوری این موضوع رو برای شهروز بگه که خیلی عصبانی نشه...؟؟؟میدونست باید هر چه زودتر قبل از اینکه علی خرابکاری کنه این موضوع رو بهش بگه...اما نمیخواست شهروز زیادعصبانی بشه و با می گل دعوا کنه..هر چند میدونست این ناراحتی و دعوا مدتش کوتاهه...چون از عشق شهروز به می گل خبر داشت...اما میدونست یکی دو روز شهروز حسابی به می گل میتوپه..و چون حال می گل و دیده بود نمیخواست بیشتر از این ناراحت بشه!-مادر مگه با تو نیستم؟؟؟-مامان نمیخورم...-باز تو پرونده جدید گرفتی؟؟؟-نه قربونت برم من....میل ندارم...میشه تنها باشم؟؟؟؟خواهش میکنم...حالا دیگه به مادرش رسیده بود..دولا شد و صورتش و بوسید....-باشه...نخور...-مامان.. و بازوی مامانش و گرفت.ولی مامانش دلخور بود و نگاهشم نکرد..فقط ایستاد..-یه کاری و انجام بدم میام...شما بخور....بچه که نیستم....گرسنه نمیمونم!-باشه...موفق باشی...دیگه فکر نکرد..کاری بود که باید میکرد...گوشی و برداشت و شماره شهروز و گرفت.-بله آرمان؟-سلام-علیک...خوبی؟؟چیزی شده؟-مگه تو به تر گل نگفته بودی دور بر می گل نپلکه؟سکوت شهروز یعنی ادامه بده!-امروز رفته جلو در مدرسه می گل....به پر و پاش پیچیده..همون موقع پلیس ریخته گرفتتشون.-می گل و؟؟؟-یواش...چرا داد میزنی؟؟-گفتم می گل الان کجاس؟-خونه است بابا...رفتم کلانتری به قید تعهد آزاد شد!-تعهد؟؟؟مگه چیکار کرده بود؟؟؟-هیچی بابا...ولی وقتی گرفتنش نمیتونن بگن ببخشید اشتباه کردیم که!!!-آرمان وای به حالت اگر دروغ بگی!-شهروز...گوش بده...می گل خیلییی...خیلییی...خیلییی خانوم...خیلییی...خواهشا حتی در موردش فکر بد هم نکن...اشتباهی گرفته بودنش...کلی هم نگران بود که تو نفهمی...-آرمان....آرمان....-چته شهروز...می گل خوبه...هیچی نشده...من دارم میگم هیچی نشده....-مرسی خبر دادی...کاری نداری؟؟؟-شهروز...اذیتش نکنیا....خودش خیلی ناراحت بود. اما شهروز گوشی و قطع کرده بود صدای زنگ تلفن می گل و که منتظر این زنگ بود از جا پروند...با دیدن شماره سرعت ضربان قلبش 2 برابر شد.-بیام ایران من میدونم و تو...مگه نگفته بودم حق نداری تر گل و ببینی؟-اون اومده بود...-بی خود کرده بود اومده بود..تو بیخود کردی که باهاش هم کلام شدی....تو رو چه به کلانتری...جمله آخر و چنان دادی زد که می گل حس کرد گوشش کر شد.چشمهاش که تازه خشک شده بودن باز نم دار شدن...-هیچی نمیتونم بگم جز ببخشید.معصومیت تو صدای می گل شهروز و اروم کرد....نفس عمیقی کشید و گفت:وقتی شنیدم تو بازداشتگاه بودی دلم میخواست همونجا بمیرم می گل....اگر چاره داشتم تو خونه زندانیت میکردم....خواهش میکنم دیگه با ترگل حتی حرف هم نزن...خواهش میکنم...-باشه...قول میدم...قول....تو کی میای؟-میام....میام..زود میام....کاری نداری؟-نه...تماس بدون خداحافظی قطع شد....اما می گل دل تنگ تر شد....تو این مدت باقی مونده می گل همه وقتش و یا پیانو زد...یا با دوستاش حرف زد...یا دوستاش اومدن خونشون...هر بار هم دعوت اونها رو رد میکرد و بهانه میاورد و سعی میکرد از خونه بیرون نره تا مجبور نشه به آرمان زنگ بزنه....خیلی دلش میخواست وقتی شهروز از مسافرت میاد بره فرودگاه استقبالش..اما احساس میکرد شهروز با جواب سربالا به این سوال که کی میای نمیخواد اون بره فرودگاه...برای همین رو دلش پا گذاشت و به دیدن شهروز توی خونه بسنده کرد.بعد از اون اتفاق شهروز تا مدتی سرسنگین بود اما باز درست شده بود....اواخر مرداد بود نمره هاش و رفته بود با اسکورت آرمان گرفته بود و برگشته بود..خدا رو شکر اونقدری که فکر میکرد بد نشده بود..اما عالی هم نبود...تصمیم گرفت این سال آخر و بیشتر درس بخونه اون باید بهترین رشته رو قبول میشد....احساس میکرد کم کم داره نبود شهروز براش عادی میشه...این اتفاق باعث شده بود به اینکه واقعا شهروز و دوست داره شک کنه....
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#10
روزی که رفته بود کارنامه بگیره خانوم موحد کشیده بودتش کنار و وقیهانه ازش خواستگاری کرده بود...بهش گفته بود تو با شهروز و کارایی که میکنه به هیچ جا نمیرسی...شاید علی هم مثل شهروز باشه اما حداقل یه مادر پدر بالا سرش هست که هی گوشش و بپیچونه...اما شهروز چی؟؟از هیچ چیزی ترسی نداره....یه روز ولت میکنه و میره....اما می گل جوابش و اینطوری داد:من با شهروز هیچ رابطه ای ندارم که بخوام فکر کنم یه روز ولم میکنه یا نمیکنه...من تا همینجا هم زندگیم و مدیون شهروزم با تمام بدیهاش...اما خانوم موحد من 1 سال تو خونه شهروزم..تا به حال 1 بار هم دست هرزه به من نزده...اما با پسر شما شاید 2-3 تا برخورد داشتم تو این 3 تا برخورد 2 بارش و با چندش اورترین راه ممکن ازم سو استفاده کرده....ببخشید این حرف و زدم..اما خواستم بدونید مهم نیست ادم پدر مادر داشته باشه یا نه...مهم ذات ادمهاس....تا به خونه برسه یه این فکر کرد که فاتحه درس خوندن امسالش و باید بخونه...با این حرفهایی که به خانوم موحد زد امسال اخراج میشه.*********************** در خونه رو باز کرد و اومد تو...خونه تاریک بود...بایدم تاریک میبود....ساعت 3 نیمه شب بود....به می گل نگفته بود کی میاد نه برای اینکه سورپرایزش کنه برای اینکه ببینه تو خونه چه خبره وقتی نیست...هر چند از این شکی که کرده بود ناراحت بود..اما دست خودش نبود..نمیدونست چرا فکر میکرد علی و می گل با هم سر و سری دارن.چمدانهارو همونجا گذاشت کنار در و مستقیم به سمت اتاق می گل رفت....در و آروم باز کرد..زیر نور مهتابی که از پنجره میتاپید تخت می گل و دید که دست نخورده و مرتب بود..مثل برق گرفته ها چراغ و روشن کرد...زیر لب گفت:عوضی...دلم میخواد برگردی خونه..حالی ازت بگیرم اسمتم یادت بره....به سمت هال رفت...عصبانی خودش و پرت کرد رو کاناپه ....چند نفس عمیق کشید....کمی اب خورد...گور باباش...میگیرم تخت میخوابم..هر گورستونی میخواد باشه...لیاقت نداره که...!در حالی که دکمه های پیراهنش و باز میکرد به سمت اتاقش رفت...پیراهن و از تنش در اورد و وارد اتاق شد...بدون اینکه چراغ و روشن کنه پیراهنش وپرتش کرد رو کاناپه گوشه اتاقش!داشت کمر بندش و باز میکرد که یهو حس کرد چیزی دیده...برای مطمئن شدن از اینکه آیا درست دیده یا نه سریع برگشت... می گل روی تختش خوابیده بود در حالی که بالشت شهروز تو بغلش بود....رفت جلو....موهاش روی تخت پخش بود...شونه های لختش از زیر پتو بیرون بود...شهروز خوب نگاهش کرد..عصبانیتش فروکش که کرده بود هیچ..جاش و حس عشق گرفته بود...دولا شد و آروم موهاش و نوازش کرد...می گل تکون خفیفی خورد..اماخوابش سنگین تر از این بود که با این تماسها بیدار بشه! -از ترس اینکه گرمای نگاهش بیدارش نکنه روش و ازش گرفت....شلوارش و عوض کرد...رفت اون سمت تخت...نشست لبه تخت و خزید زیر پتویی که اون سمتش هنوز صاف و دست نخورده بود.به سمت می گل برگشت...دستهاش و دراز کرد تا تو بغلش بگیرتش....********************* صبح با گرمی نگاهی چشم باز کرد.می گل تکیه داده بود به دیوار و خیره نگاهش میکرد.چشمهاش و دوباره بست و گفت:خوابم میاد هنوز!-جای دیگه نبود بخوابی؟؟همونطور که چشمهاش بسته بود گفت:چرا...جای خودم بود یه خانوم خوشگل توش خوابیده بود!می گل زیر لب گفت:بوی تنت تا مدتها دیوونم میکنه!!!-بلند تر بگو...نشنیدم..-با شما نبودم...بیدارم میکردی میومدم تو اتاقم....چرا شما اومدی تو تختم خوابیدی؟وقتی دید شهروز سکوت کرد رفت و نشست لبه تخت....خوابی؟شهروز بدجنسانه و البته ماهرانه خودش و زد به خواب.-اذیت نکن..میدونم به این سرعت نخوابیدی!اما شهروز باز هیچی نگفت.خم شد روی نیمرخش و گفت:نمیخوای بیدار بشی؟؟؟-نوچ!صورتش و به صورت شهروز نزدیک تر کرد در کمال شرم و خجالت زیر لب زمزمه کرد:دلم برات تنگ شده بود.اما عکس العمل شهروز غافلگیرش کرد...شهروز به یکباره برگشت و گرفتتش تو بغلش و در حالی که تو چشمهاش زل زده بود گفت:منم همینطور عروسک!می گل با وجود خجالتی که کشید هیچ ممناعتی نکرد....دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد و مثل بچه ای که بعد از چند وقت به مادرش رسیده باشه سرش و روی شونه شهروز گذاشت و اجازه داد قطره اشکش پایین بیاد.و الحق که شهروزهم کم نذاشت...تا وقتی می گل از جاش بلند نشد...عاشقانه سرش و نوازش کرد و بهش عشق ورزید...وقتی می گل از عشق سیراب شد بلند شد..اشکهاش و پاک کرد و سرش و پایین انداخت و گفت:میرم صبحانه درست کنم. با رفتن می گل شهروز غلتی زد و یاد دیشب افتاد...با وجود اینکه با تمام وجود می گل و طلب میکرد اما نتونست اذیتش کنه...فکر اینکه اگر بیدار بشه و ببینه کنار شهروز خوابیده چقدر ناراحت میشه و خجالت میکشه باعث شد بیخیال این لذت بشه و بیاد تو اتاق می گل و رو تختش بخوابه...این هم راضیش میکرد...بوی تن می گل رو بالشتش لذتی داشت که شاید با هیچ دختری تجربه اش نکرده بود......و حالا حسی که سرشار از عشق بود....احساسات ناب و دست نخورده می گل..تن پاکش و ابراز علاقه بی ریاش دیوونه اش کرد....سرش و بالا گرفت و گقت:خدایا شکرت...این همون چیزیه که میخواستم.....از جاش بلند شد و رفت بیرون..می گل داشت میز صبحانه رو میچید....-اووووووووووووووووووم...چه کردی!!!صبحانه بخوریم یا خجالت؟؟؟-تو که عادت داری به اینجور صبحانه ها.شهروز مثل یه علامت سوال نگاهش کرد و گفت:عادت دارم؟؟؟من صبحانه ام نسکافه است و بیسکوییت...کی به این جور صبحانه ها عادت دارم؟-کیانا که خوب برات میز میچید.شهروز کمی خیره و با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:منظورت چی بود از این حال گیری؟؟چه وقت یادآوری یه همچین موضوعی بود؟؟؟دیوونه ای خوشی ادم و از ادم میگیری؟-من منظوری نداشتم!-لطف کن از این به بعد بی منظور حال ادم و نگیر...بلند شد از کتری برقی که ابش جوش بود توی لیوان اب جوش ریخت..نسکافه درست کرد..توی کابینت دنبال بیسکوییت گشت و یکی پیدا کرد و رفت نشست جلوی تلوزیون!می گل که از کار خودش پشیمون بود اون هم از نوع سگیش....کلافه میز و کامل کرد...بعد شهروز و صدا کرد-میز و چیدم!طوری حرف زد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده.ولی شهروز بی توجه در حالی که دندونهاش و رو هم فشار میداد به تلوزیون که یه برنامه مسخره پخش میکرد خیره شده بود...با گرمی دستهای می گل به سمتش برگشت...می گل به خودش این جرات و داده بود تا دستهای شهروز و تو دستش بگیره...-ببخشید...منظوری نداشتم!شهروز نگاه شوکه شده اش و از روی صورت می گل گرفت و باز عصبانی گفت:من دارم سعی میکنم یه چیزایی رو فراموش کنم..دلیلش هم تویی....اما تو دقیقا همون ها رو یادم میاری...!مطمئنا صبحانه ای که تو چیدی با همه اونهایی که اونها برام چیدن فرق داره!می گل فشاری به دست شهروز داد و گفت:میدونم... لحن لوندش شهروز منقلب کرد...دست می گل و فشرد و در حالی که بلند شد می گل رو هم از جاش بلند کرد.... شهروز دوباره به خودش این اجازه رو داد تا می گل و تو بغلش بگیره...کنار میز که رسیدن بوسه ای روی موهاش زد و نشست....می گل هم همینطور...!!! شهروز ترجیح داد سوالهاش رو در مورد ترگل و اتفاقاتی که افتاد و دلیل رفتنش به خونه علی بعدا بپرسه..دوست نداشت لذت این هم غذا شدن و از خودشون بگیره.بعد از صبحانه وقتی با کمک هم میز و جمع کردن به سمت هال رفتن...حالا دیگه می گل این اجازه رو به خودش میداد که در کنار شهروز تو یه اتاق بشینه ...و باهاش گپ بزنه..شهروز که روی کاناپه ولو شده بود به می گل که به سمت مبل تکی میرفت گفت:میشه خواهش کنم کنار من بشینی؟و بدون اینکه منتظر عکس العمل می گل بشه بلند شد و دست می گل و گرفت و نشوند کنار خودش!می گل معذب کنارش نشست.....درسته صبح حتی از در آغوش کشیده شدنش توسط شهروز ممانعت نکرد.....اما اون حس دلتنگی برای صبح بود...برای یه دوره دوری بعد از یه سفر طولانی...حالا دوباره به واقعیت برگشته بود شاید خیلی سریع این اتفاق افتاده بود اما عقلش ناخودآگاه بهش این هشدار و میداد.....قبل از اینکه این فکرها تموم بشه دست شهروز دور شونه اش بود...چرا رفتی خونه خاله؟-خاله ازم خواست...روم نشد بگم نه...ترسیدم دیگه ثبت نامم نکنه!بعد برگشت تو چشمهای شهروز که ازش خیلی فاصله نداشت نگاه کرد...شهروز قبل از اینکه وسوسه بشه لبهای می گل و ببوسه کمی ازش فاصله گرفت و گفت:بی خود کرده...هر چند خودم دیگه نمیزارم بری مدرسه!می گل صاف نشست با ترس تو صورت شهروز که سیگارش و در اورده بود و میخواست روشن کنه نگاه کرد و گفت:چرا؟؟؟چیزی شده؟اگر به خاطر خاله است خودم جوابش و دادم!-چه جوابی دادی؟-آخه.....یه چیزی بگم...ناراحت نمیشی؟؟؟شهروز نگاهش با ترس همراه شد و گفت:بگو!-قول بده عصبانی نشی!-بگو می گل....-روزی که رفتم کارنامه بگیرم خالت...ازم....شرم دخترانه نمیزاشت راحت حرفش و بزنه...مثل دختری شده بود که میخواست به باباش بگه براش خواستگار اومده...اما نه...این فرق داشت...اینبار دختری که میخواست به کسی که دوستش داره این خبر و بده..-می گل جونم و به لبم رسوندی بگو دیگه!-خالت ازم خواست با علی....تو چشمهای شهروز نگاه کرد...اما از برقشون ترسید...سرش و انداخت پایین و تند تند گفت:ازم خواست با علی ازدواج کنم....بعدش هم نفس عمیقی کشید...انگار باری از رو شونه هاش برداشته شد.-تو چی گفتی؟؟؟-آخه میگفت شهروز یه روز از خونه میندازتت بیرون و.....یه سری حرفهای دیگه در موردت زد...اما من گفتم من شهروز و با همه این کارهاش ترجیح میدم به پسر دله ی شما...گفتم شهروز هر کاری هم میکنه اینقدر مرد هست که به من که حکم امانت دارم چپ نگاه نکنه.....اما پسر شما......آخه شهروز...روزی که رفتم خونشون باز همون کاری و که اون روز تو اشپزخونه کرد و باهام کرد....چقدر ساده لوحانه این موضوع رو باز گو کرد....و چقدر کودکانه از عکس العمل شهروز ترسید-چیکار کرد؟؟؟می گل با ترس به شهروز که مثل برق گرفته ها روبروش ایستاده بود و اخم کرده بود نگاه کرد و گفت:-من خودم سرش داد زدم....-بی خود کرده عوضی اشغال!می گل به شهروز که به سمت اتاقش میرفت نگاه کرد و گفت:کجا میری؟؟؟اما جوابی نشنید..خواست بره تو اتاق اما ترسید یه چیزی بهش بگه....هنوز تو کش مکش رفتن و نرفتن بود که شهروز لباس پوشیده و آماده از در بیرون رفت و در و کوبید به هم...تا دم شرکت علی مثل دیوونه ها رانندگی کرد....از فکر اینکه می گل با کسی تماس بدنی داشته داشت دیوونه میشد...فکر کرد اون روز چرا اینقدر عصبانی نشدم؟؟؟اگر همون روز زده بودم لت و پارش کرده بودم غلط میکرد باز دست بزنه بهش.....تماسهای پی در پی می گل و پشت هم رد میکرد.... می گل که دید شهروز جواب تلفنهاش و نمیده به آرمان متوسل شد -بله؟-سلام...-سلام می گل جان...چشمت روشن...شهروز و دیدی؟-بلهچیزی شده؟؟چرا صدات میلرزه؟؟--فکر کنم شهروز رفت با علی دعوا کنه!-چرا؟؟؟؟چی شده باز؟؟؟-هیچی...فقط من براش تعریف کردم اونشب رفتم خونه علی چی شد!-مگه چی شد؟؟؟؟اما منتظر جواب نموند و گفت:الان باهاش تماس میگیرم..-قبل از اینکه شهروز شماره علی و بگیره مبایلش زنگ خورد اینبار شماره ارمان بود...اون رو هم رد کرد و شماره علی و گرفت -hello..how are you?-لودگی بسه عوضی بیا پایین کارت دارم.-چته؟؟؟نیکی ...-خفه شو...میگم بیا پایین!!!علی گوشی قطع کرد از اتاقش امد بیرون و به منشی گفت:میرم پایین زود بر میگردم...تا علی برسه جلوی در آرمان یکی دو بار دیگه زنگ زد که بار آخر شهروز جواب داد-چیه؟-کجایی؟-جایی کار دارم.فقط مونده بود به تو جواب پس بدم.-دیوونگی نکنی..دعوا نکنی با علی..-کی به تو خبر داد؟-شهروز بیا دفتر من آروم میشی...اما شهروز با دیدن علی گوشی و پرت کرد رو زمین و قبل از هر حرف و عکسل العملی با مشت گذاشت پای چشم علی.-چیکار میکنی؟دیوونه؟-گفته بودم دوستش دارم..نگفته بودم؟و مشت دوم و نثار صورت علی کرد!-به من چه...میخوای دوست داشته باش...میخوای نداشته باش...-اینبار یقه اش و گرفت و چسبوندش به ماشین...-گه خوردی تن کثیفت و مالیدی به تنش...این جملات و آروم و از بین دو تا دندونش که روهم فشار میداد گفت.دلش نمیخواست مردمی که اونجا جمع شده بودن بشنون چی میگه.-ای بچه ننه...اومده برات گفته...حقا که خیلی بچه استشهروز بی توجه به مردی که دستش و گرفته بود دعوتش میکرد به آرامش به علی گفت:آره خیلی بچه است...و خیلی پاک...لطف کن با خودت تو لجن نبرش.-فعلا که تو خونه تو!!!-1 سال تو خونه من بود نگاه چپ بهش نکردم...1 ساعت تو خونتون بود آزارش دادی.علی دستهای شهروز گرفت و به سمت عقب هول داد و گفت:کاریش نکردم بابا...شلوغش میکینی.شهروز باز سمت علی حمله ور شد ولی اینبار علی به لطف کسایی که شهروز و گرفتن تا دعوارو شروع نکنه رفت تو شرکت...از پله ها بالا رفت و از پنجره طبقه اول سرش و بیرون کرد و داد زد:میترسم ترش کنی!!!شهروز باز به سمت در شرکت رفت و گفت:خفه شو....اما باز جمعیت گرفتنش و نذاشتن جلو برهمرد ناشناس1-چی شه آقا چرا خونت و کثیف میکنی بی خیال!مرد2-صلوات بفرست آقا...شهروز دستش و با عصبانیت از بین دستهاشون کشید بیرون و برگشت به سمت ماشین که ماشین آرمان و دید که ترمز کرد و آرمان ازش پیاده شد..با همون عصبانیت به سمت آرمان رفت و گفت:برای چی اومدی؟-سوار شو...بیا بریم دفتر کارت دارم...شهروز کلافه روی زمین و نگاه کرد و گفت:مبایلم کوش؟-کجا گذاشتیش؟؟؟و آرمان هم به طبعیت از شهروز رو زمین و نگاه کرد.-نمیدونم پرتش کردم.....-فکر میکنی اون گوشی و پیدا میکنی؟؟بردنش...قیدش و بزن....-فدای سرش....در حالی که دستهاش میلرزید نشست تو ماشین...ارمان اومد کنار ماشین کروکش ایستاد و گفت:میای دفتر؟-نه....میرم خونه.!-باشه برو..اما نه اینجوری..اول آروم بشو...-آرومم!-من نمیدونم چی شنیدی که از کوره در رفتی....اما برای خودت دردسر نخر...علی ارزش نداره...-می گل که داره!!!-آها....پس موضوع ناموسی بوده!-بعدا میبینمت.... دستی براش تکون داد و به سمت خونه حرکت کرد. در و که باز کرد با چهره نگران می گل روبرو شد که دستهاش و به هم میمالید و راه میرفت...برای اینکه آرومش کنه بهش لبخند زد و سلام کرد.می گل که با دیدن شهروز خیالش راحت شد سلام کوتاهی گفت و به سمت اتاقش حرکت کرد-کجا میری؟-تو اتاقم!-بیا بشین...باهات کار دارم..بعدش برو!می گل مطیعانه اومد و نشست رو مبل...شهروز هم روبروش نشست ...کمی خیره می گل و نگاه کرد و بعد گفت:میدونم مثل خیلی دخترهای دیگه دلت میخواد با پسری ازدواج کنی که خانواده داره...مادر داره...پدر داره....دوست داری بیان خواستگاریت و.....اما باید بگم علی اون چیزی نیست که تو فکر میکنی...علی پدر داره...مادر داره...و اگر یه اشاره کنی با سر میان خواستگاریت...اما موضوع اینه که هر مادری مادر نیست....به نظر من یه مادر باید برای همه بچه ها مادر باشه ....به خاطر علاقه ی که به مادرم داشتم...و به خاطر عشق مادرم به ایران تصمیم گرفتم اینجا زندگی کنم...بعد از فوت اونها خاله ام اومد و گفت بیا پیش ما زندگی کن و من مثل مادرتم و...منم قبول کردم....چی بهتر از یه خانواده....اما از همون وقتی که رفتم پیششون شروع شد...که تو داری به بچه امون چیزای بد یاد میدی...داری منحرفش میکنی..از امریکا حرف نزن...در مورد دخترها حرف نزن...در صورتی که علی خودش خدای این کارها بود.....درسته من ازش بزرگتر بودم..اما دلیلی نداشت من بهش چیزی یاد بدم...تا اینکه یه بار...وقتی هیچکس خونه نبود حوصله ام سر رفت و یکی از فیلمهایی که از امریکا اورده بودم گذاشتم و داشتم نگاه میکردم.....از شانس خوبم سر صحنه اش خاله رسید.....می گل!من و چنان از خونه پرت کرد بیرون که انگار داشتم از خونشون دزدی میکردم....باور میکنی اون صحنه ها ی توی فیلم برای من هیچی نبود...من اصلا نفهمیدم خاله چرا عصبانی شد...اون موقع جوون بودم و سرشار از غرور...همون شد که رفتم خونه دریم....یعنی همینجا...البته قبلا یه خونه ویلایی بزرگ بود..اما خب الان تبدیلش کردم به یه برج .دیگه به خونشون برنگشتم...بعده ها از علی شنیدم که خاله داشته به پدر علی میگفته داشته فیلم بد نگاه میکرده...هر چند چند وقت بعد وقتی خاله دید علی یه سره میاد خونه ما باز برای از دست ندادن پسرش به تکاپو افتاد که من باز پیش اونها زندگی کنم....اما من دیگه راضی نشدم....انگار بعد از اون عکس العمل تازه توجهم به روابط بین دختر پسر بیشتر هم شد و......بعد از چند بار هم که حسابی از دخترها ضربه خوردم..تصمیم گرفتم دخترها فقط بشن یه وسیله برای ارضای نیازهای جنسیم....به هیچ دختری دل نبستم..هیچ دختری و دوست نداشتم....سرش و بالا اورد و به می گل که با صورتی بی روح و غمگین نگاهش میکرد نگاه کرد و گفت:اینهارو گفتم تا بدونی بعضیها فقط برای منافع خودشون دست به هر کاری میزنن....خاله منم داره از اب گل الود ماهی میگیره...من تورو به اراده خودم اینجا اوردم..منتی سرت نیست...وظیفه ام بوده...وظیفه انسانیم....اما اجبارت نمیکنم اینجا بمونی....تو آزادی هر وقت دوست داری میتونی بری...فقط یه چیزی رو بدون...به خاطر کسی برو که ارزش داشته باشه...-اما من اصلا با علی هیچ....-میدونم....فقط خواستم بهت هشدار بدم....یه وقت با اون زبون چربش خامت نکنه...دیگه هم لازم نیست بری مدرسه!می گل از جاش پرید:چرا؟؟چیزی شده؟؟؟اخراجم کردن؟ -نه....فقط دیگه نمیخوام تو اون مدرسه درس بخونی...دلش نیومد بیشتر از این اذیتش کنه..ادامه داد....نزدیک استودیو یه آموزشگاه کنکور هست...هم میتونی برای کنکور بخونی هم واحدهای سال آخر و پاس کنی...یه سریشم که تو تابستون پاس کردی....اینطوری برای کنکور هم آماده میشی...منت کسی هم سرت نیست..!!!می گل اینقدر ذوق زده شد که به سختی خودش و کنترل کرد تا شهروز و نبوسه...به جاش هیجانش و با به هوا پریدن نشون داد.-آخ جون...راست میگی؟شهروز دود سیگارش و به سمت می گل فوت کرد و گفت:مگه تا حالا دروغم گفتم؟میگل تحت تاثیر کاری که کرد .طوری که شهروز بشنوه زمزمه کرد:دوستت دارم.شهروز با شنیدن این اعتراف لبخندش محو شد و به می گل نگاه کرد...یه لحظه ترسید...شهروز چه کردی؟؟؟این دختر گرفتار شد...حالا میتونی پاش وایسی؟؟؟میتونی وفادار بمونی؟؟؟میتونی خیانت نکنی؟؟؟سراسیمه مبایلش قدیمیش و که دوباره دست گرفته بود برداشت...کمی به مغزش فشار اورد تا شماره نیکی و یادش بیاد...تو این گوشی و با این خط شماره نیکی و نداشت...هر چند ارمان رفته بود و خطش و سوزونده بود و براش سیم کارت جدید گرفته بود...اما هنوز به دستش نرسیده بود!...در حالی که می گل با نگاه پرسشگرانه دنبالش میکرد همونطور ایستاده به نیکی اس ام اس زد:برنامه امشب کنسله!چند دقیقه بعد صدای زنگ اس ام شهروز بلند شد...زیر لب گفت:لعنتی...امیدوارم شماره رو اشتباه نزده باشماس ام اس و خوند...شما؟جواب داد شهروزم! می گل از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.با خودش گفت:جون به جونت کنن اونهارو به من ترجیح میدی...حیف احساساتی که برات به خرج دادم. -کجا میری؟-غذا بپزم...-مگه تو آشپزی؟باز صدای زنگ اس ام اس اومد...نمیشناسم فکر کنم اشتباه شده.شهروز لبخند زد...بهتر...بزار بمونه تو خماری....یه شب خونه تنها بمونه براش بد نیست! -بالاخره نهار میخوایم....شهروز که حواسش به مبایلش بود سرش و بالا اورد و به می گل نگاه کرد! -فکر کن من تنهام..چی میخوردم؟؟-چمیدونم...-بیا بشین پشت پیانو...درست و پس بده...الانم همون چمیدونم و میخوریم...می گل لبخند بی روحی زد و اومد کنار پیانو نشست...با مهارت درسهاش و پس داد...هر چند که شهروز محو می گل شده بود و چیزی ازش نفهمید....البته بی نقص میزد که توجه شهروز جلب نشده بود....بعد از تموم شدن شهروز براش دست زد....میگل سرش و کج کرد و لبخند زنان با لحن بچه گانه ای گفت:میسی!
با فرا رسیدن فصل مدارس می گل و شهروز خواه نا خواه از هم فاصله گرفتن....شهروز ترجیح داد اجازه بده می گل درس بخونه و می گل سعی کرد تمام تمرکزش رو درسش باشه....پرونده اش و بر خلاف اصرار های بیش از حد خانوم موحد از مدرسه گرفتن و توی یه آموزشگاه خصوصی ثبت نام کردن...برای ثبت نام می گل تنها رفته بود و متوجه شده بود آموزشگاه مختلط...اما براش مهم نبود..مهم این بود که تضمین میکردن با رتبه عالی تو بهترین دانشگاهها قبول بشن!و اینکه خودشم نمیدونست چرا این موضوع رو به شهروز نگفت...انگار یه حسی میگفت شهروز بفهمه نمیزاره تو اون آموزشگاه درس بخونه..پیانو هم شده بود تفریح اوقات استراحتش...شهروز هم سرش و با آهنگ سازی گرم کرده بود....این روزها می گل همش سرش تو کتاب بود..حتی پیانو هم زیاد تمرین نمیکرد...این دوری شهروز و اذیت میکرد...چون می گل ناخواسته از شهروز دور شده بود و دلیلش درسش بود..اما شهروز همون برنامه قبل و داشت منهای دختر بازیاش....همه عشقش می گل بود...می گلی که دیگه بهش توجهی نداشت....چند بار خواسته بود از درجا زدنش تو پیانو شکایت کنه اما خودشم میدونست این بهانه است و درسش واجب تر از پیانو هستش!اما اتفاق اون روز بهانه ای شد برای شکایت و عصبانی شدن خالی کردن عقده ی بی توجهی ای اخیرش....بر خلاف عقیده و اخلاقش اون روز از سر دلتنگی تصمیم گرفت بره دنبال می گل تا با هم نهار بخورن ....کار استودیو رو زود تموم کرد و رفت جلوی در آموزشگاه ایستاد!اما با دیدن می گل که همراه پسری هم سن و سال خودش از در آموزشگاه بیرون اومدن اون هم در حالی که دو تایی میخندیدن خشکش زد...در ماشین و باز کرد..خواست بره جلو و یه چیزی به می گل بگه..اما نه...این راهش نبود..حد اقل برای سن و سالش مناسب نبود..گوشیش و در اورد و اس ام اس داد.-گپ زدنتون تموم شد خبرم کن.بعد از چند دقیقه می گل بعد از خوندن اس ام اس سرش و بلند کرد و دور و برش و نگاه کرد....با اینکه از ماشین شهروز خیلی فاصله گرفته بود اما از همون فاصله هم تونست ماشین و بشناسه....کسری که از ایستادن ناگهانی می گل تعجب کرد پرسید:چیزی شده؟-هیچی...تو برو...من اومدن دنبالم...کسری رد نگاه می گل و دنبال کرد و گفت:کی؟؟؟می گل لبخند مصنوعی زد و گفت:برادرم....خودشم نفهمید چرا باز هم شهروز و برادرش معرفی کرد...شاید این عادتش شده بود.بعد با قدمهای بلند به سمت ماشین شهروز رفت....هنوز 3-4 قدم مونده بود به ماشین برسه که شهروز ماشین و از جا کند و از کنار می گل رد شد!می گل متعجب ماشین شهروز و که حالا به یه نقطه تبدیل شده بود نگاه کرد و بعد متوجه کسری شد که هنوز ایستاده بود و نگاهش میکرد.حالا دیگه حتی روش نمیشد پیش اون هم بره...اما کسری کارش و راحت کرد....با قدمهای بلند اومد پیشش و گفت:مطمئنی برادرته؟رفتارش رفتار یه برادر نبودا!!!می گل دستپاچه گفت:نه....چیزی نیست....-با من دیدت عصبانی شد؟-آره فکر کنم....-حالا چیکار میکنی؟؟؟میای بریم کتابخونه یا نه؟-نه تو برو...من برم خونه ببینم اوضاع چطوره....-باشه خداحافظ!قبل از اینکه بره بالا رفت تو پارکینگ...ماشین شهروز نبود...نفس راحتی کشید و رفت بالا..اما با دیدن شهروز توی خونه شوکه شد!شهروز که داشت از توی اتاقش میرفت سمت تلوزیون با باز شدن در نگاه گذرایی به می گل انداخت و جواب سلام و سرسری داد و مسیر و ادامه داد..می گل از این برخورد بیشتر از اینکه شهروز باهاش دعوا کنه ترسید....میدونست آرامش قبل از طوفان!!!رفت توی اتاقش لباسش و عوض کرد و اومد بیرون...روی مبلی تقریبا روبروی شهروز نشست...اما شهروز حتی نیم نگاهی هم بهش نکرد.-شهروز از دستم ناراحتی؟-نه!!!می گل بعد از این جواب کوتاه کمی سکوت کرد اما طاقت نیاورد دوباره گفت:پس چرا اینطوری شدی؟-چطوری شدم؟-رفتارت میگه ازم ناراحتی...اون یکی از هم کلاسیهام بود!شهروز برگشت نگاه شماتت باری به می گل کرد و گفت:من از تو توضیح نخواستم.-اما من توضیح میدم چون دوست ندارم سوء تفاهم بشه!-تو مگه آموزشگاهتون مختلطه؟-اوهوم.شهروز باز با عصبانیت نگاهش کرد.-چرا بهم نگفته بودی؟-الان گفتم دیگه!!!-الان؟؟؟میزاشتی وقتی دانشگاه قبول شدی میگفتی!-اگر میگفتم میزاشتی بازم برم اونجا درس بخونم؟-معلومه که میزاشتم....الانم از مختلط بودن اونجا ناراحت نیستم..از این پنهان کاری بیجا و بی دلیلت ناراحتم.-ببخشید.....حالا مگه چی شده؟؟؟خب همکلاسیم بود داشتیم میرفتیم کتابخونه... -میدونی چیه می گل؟؟؟؟من فکر میکنم این رابطه ی هر چند کوتاه و با احتیاط ما اشتباهه!می گل با شنیدن این حرف اون هم با لحن آروم و خونسرد که البته ساختگی بود عصبانی از جاش بلند شد حرصش گرفته بود...پس باید حرص در میاورد...-رابطه؟کودوم رابطه؟شهروز خیره نگاهش کرد...جوابی نداد خوب میدونست می گل میدونه از کودوم رابطه حرف میزنه...می گل که سکوت شهروز و دید گفت:رابطه ای بین ما نبوده....اگرم حرفی زده شده دلیلش احترام و قدر دانی بوده...یعنی از طرف من اینطوری بوده...پس بیخود خیال باطل نکن...شهروز در حالی که چونه اش و با حرص میخاروند رفتن می گل و نگاه کرد...به همین راحتی همه چیز و خراب کرد....باید میدونست می گل مثل بقیه دخترها نیست که تو سرش بزنه باز هم دور و برش بپلکه فقط به خاطر پولش و پز دادن با شهرت و ثروت و تیپ و هیکلش....می گل دختر بود...خانوم بود....حالا باید چیکار میکرد؟؟هیچی باید دوباره از اول شروع میکرد....!همه چیز و با چهار تا کلمه خراب کرده بود...البته حرفی که زد بخشی حقیقتی بود که بهش فکر کرد..فکر کرد می گل احتیاج داره با هم سنهای خودش بره و بیاد ....اما دلش این و نمیگفت...دلش این و نمیخواست!!! اون روز بارونی می گل تمام طول مسیر خونه رو دوید تا خیس نشه...دعوت یکی از استادهاشون و برای اینکه برسونتش رد کرد...با اینکه تو این مدت با شهروز مثل همون اوایل 2 تا غریبه شده بودن اما دوست نداشت آتو دست شهروز بده....به خودش که نمیتونست دروغ بگه هنوز شهروز و دوست داشت!وقتی رسید به خونه خیس خیس بود...با خودش فکر کرد..احمق جون آژانس و برای اینجور وقتها گذاشتن دیگه!حیف این بارون نیست ازش فرار کنی؟اما وقتی دنبال کلیدش کشت و پیداش نکرد از عصبانیت میخواست منفجر بشه...یادش اومد صبح کیفش و عوض کرده و کلیدش که تو یکی از زیپهای اون کیفش بوده رو یادش رفته بر داره....کمی توی راه پله پشت در نشست.....اما سرمای ناشی از خیسی لباسهاش طاقتش و طاق کرد....باید چیکار میکرد؟؟؟چرا شهروز نمیومد...یادش افتا د امروز پنجشنبه است...نکنه بره مهمونی و نیاد خونه...یخ میزنم...ناچار بعد از 1 ماه دوباره شماره شهروز و گرفت....بعد از 2-3 تا بوق صدای شهروز دلش و لرزوند.-جانم ؟!به خودش نهیب زد.....وا نده...بزار یه کم دنبالت بدوهه...فکر کرده کیه....اما حقیقتش این نبود که فکر کرد....دوستش داشت با تمام وجود....-سلام...-سلام به روی ماهت....چی شده خانوم خانوما افتخار دادن شماره مارو گرفتن؟-مستی؟-نه!!!چرا فکر میکنی مستم؟-آخه رمانتیک حرف میزنی....گفتم شاید مستی...شایدم با کسی اشتباهم گرفتی!-مگه میشه من می گلم و با کس دیگه اشتباه بگیرم///؟-زبون نریز...کی میای خونه؟-چطور مگه؟-من کلیدم و جا گذاشتم..موندم پشت در!-ااا....الان کجایی؟-تو راهرو...-یه آژانس بگیر بیا استودیو...من یه قرار دارم..میترسم بیام طرف بیاد ..من نباشم زشته...همون موقع خواننده ای که برای قرارداد قرار بود بیاد از در وارد شد..شهروز گوشی و گرفت پایین و بعد از سلام و احوالپرسی دوباره به می گل گفت:زنگ میزنم مش قاسم برات آژانس بگیره بیا اینجامی گل که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:آها...برم پیش بی بی؟؟؟-نخیر...هیچ جا نمیری...آژانس میگیری یه راست میای اینجا!!!!!قبل از اینکه اعتراض کنه شهروز گوشی و قطع کرده بود*عادت داره بی خداحافظی قطع کنه....مسخره.....جنیه...یه روز خوبه یه روز نمیشه با ده من عسل خوردش....شدم برده ی اون میگه بیا اینجا باید برم...حالا دیگه رسیده بود تو لابی....در و باز کرد و به سمت نگهبانی رفت...همون موقع حیدر و دید که با ماشین از پارکینگ اومد بیرون....مش قاسم از تو کابینش بیرون اومد و به سمت می گل دوید.-دخترم...زنگ زدم آژانس ماشین نداشت...حیدر میرسونتت...بدو تا بیشتر از این خیس نشدی!می گل با عجله به سمت ماشین حیدر رفت و در عقب و باز کرد و نشست-سلامحیدر از تو ایینه نگاهی به می گل کرد و زیر لب سلام کرد.چند دقیقه که رفتن به خودش جراتی داد و پرسید:شما و آقای تقوایی نامزدید؟می گل همینطور که منظره بارونی بیرون و تماشا میکرد گفت:نه!شاید اگر حواسش به حیدر بود میتونست برق چشمهاش و ببینه.حیدر با شنیدن این جواب جراتی پیدا کرد و گفت:از روز اولی که دیدمتون احساس کردم با دخترهایی که با آقا شهروز رابطه دارن فرق میکنید.می گل باز هم خیلی ساده لوحانه بدون اینکه از منظره بیرون چشم بگیره گفت:نظر لطفتونه.-بی بی گفته در این مورد با شما صحبت نکنم.-در چه موردی؟؟؟اینکه من با بقیه فرق دارم؟-نه!!!نه!!!اینکه..اینکه...راستش و بخواید بی بی تا الان خیلی اصرار داشت من ازدواج کنم....همین کافی بود تا می گل خیلی سریع دوزاریش بیافته....چشمش و از منظره بیرون به ارومی برداشت و به ایینه نگاه کرد....چشمهای درشت و مشکی حیدر که سایه بون بلندی به اسم مژه روش و پوشونده بود به جلو خیره بود....و لبهای قلوه ای و سرخش برای گفتن کلمات مناسب باز و بسته میشد...کلماتی که می گل هیچی ازشون نفهمید.....منتظر بود حرفهاش تموم بشه تا جوابش و بده...اما قبل از اون قطره های اشک پایین ریختن...نه برای اینکه حیدر پسر سرایدار خونه بود...نه برای اینکه پدر متمولی نداشت...نه برای اینکه بی بی کارهای خونشون و میکرد و این پسر همون مادر بود..برای اینکه اینقدر بی کس بود که هر کسی به خودش اجازه میداد در موردش فکر کنه و اون و برای خودش بدونه....تنفر از خانواده اش کم بود!!!تنفر از علی و مادرش هم اضافه شده بود...و حالا از شهروز بدش اومد....فکر کرد همش تقصیر اونه....فکر کرد این شهروزه که حمایت درستی ازش نداشته....شاید...شاید اگر رفتار بهتری باهاش داشت الان هر ی سر و پایی به خودش اجازه نمیداد ازش خواستگاری کنه!بعد پوزخند زد...بدبخت...خیلی دلت میخواست مثلا الان زن شهروز بودی؟؟؟
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده best lady 63 9,392 ۱۶-۰۷-۱۳۹۲, ۰۳:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: best lady