خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 3.17
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ستاره - شيوا نظري

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان ستاره - شيوا نظري
درست صحبت كن اين هزار دفعه.
مگه من چي گفتم من فقط به اون گفتم مهرداد.نه پسوند داره نه پيشوندتمام شد.
دختر تو بايد به اون بگي عمو فهميدي؟ چطور تا حالا بهش ميگفتي ولي حالا نمي گي؟
چون از خودش پرسيدم اونم گفت : عيبي نداره.
اين بي احتراميه اون جاي پدرته.. اون به گردن تو خيلي حق داره با آبروي من بازي نكن . چه ابرويي من به مهرداد گفتم دوستام ......
عمو. باشه به عمو گفتم دوستام بهم مي گن اصلا" به اون نمياد پدر تو باشه . براي همين خودش گفت : بهم بگي مهرداد بهتره .
مسخره بازي در نيار همه ميدونن كه اون پدر تو نيست . همه ي اين اتيشا زير سره اين نازنينه از وقتي تو با اين دختره ميري اين قدر بي ادب شدي .حالا بهت بگم امشب آقا مهرداد داره شام مياد اينجا اونم با خانم جان فهميدي ؟ هي جلوي اونها نگي مهرداد ؛
-آخه مامان منو مهرداد ، با هم قرار گذاشتيم.
خفه شو برو توي اتاقت اعصابمو نريز بهم.
اصلا" نمي فهمم چرا مامان آن قدر روي اين موضوع حساسه . حالا نمي دونم چي بپوشم كه باز با مامانم جروبحث نداشته باشم . همين شلوار ليم خوبه..چقدر خوبه كه خانم جان مياد والا اصلا" حوصله ي مامان با اون خيط كردناشو ندارم..مامان با خانم جان رودربايستي داره. مهرداد هم وقتي خانم جان هست راحت تره چون از بس مامان اعصاب همه رو با اين تعصبات الكي خورد كرده مهرداد هم كمتر مياد وميره.
ستاره اومدي ؟ بيا يه كمكي به من بكن ؛ الان ميان .
- اومدم . خودتون گفتيد توي اتاقم برم.
خودتو لوس نكن سالاد را درست كن . من براي خودت مي گم با وضعيتي كه ما داريم همينجوري همه پشت سر ما حرف مي زنن .
-باشه مامان جون دوباره گريه راه نندازي ، بده تا سالاد برات درست كنم .
قربون دختر قشنگم برم . گوجه هم توي يخجاله ، من برم لباسم را عوض كنم و بيام در ضمن بلوزت تنگه يه چيزه ديگه بپوش.
- اه مامان !
برو تا نيومدن .
تا مامان اينو گفت صداي زنگ خانه بلند شد من دويدم تا درو باز كنم كه مامان گفت تو برو لباستو عوض كن من مي رم.
-آخه مامان جون شما كه لباستون را عوض نكردين
واي خدا مرگم بده.
تا درو باز كردم خانم جان دم در بود .
به به دخترم چه بزرگ شدي .
من عاشق خانم جان بودم از وقتي چشم باز كردم اونو ديدم. مامان هميشه سر كار بود ؛ اون از من نگهداري مي كرده تو اين چند ماهي كه نديده بودمش دلم براش يه ذره شده بود آخر هم نفهميدم چرا ما را چند ماهي بدون هيچ كدورتي از هم جدا بوديم ؛ فقط مهرداد هر ماه سري به ما مي زد ولي هيچ وقت از چند ساعت بيشتر تجاوز نمي كرد ولي رفتارش با مامان سنگين تر بود ولي با من مثل گذشته بود .
سلام ستاره خانم ، نمي خاي از بغل مامانم بياي بيرون و به ما هم سلام كني .
از توي بغل خانم جان اومدم بيرون .
-سلام عمو مهرداد .....
مهرداد اخماشو كرد توي هم، هر وقت از كارم خوشش نياد همين كارو مي كنه يواش گفت : پس قرار گذاشته بوديم؟ خانم جان كه داشت مي رفت داخل ، با اشاره گفتم : بعد مي گم چون اگه الان مي گفتم زودي به مامان مي گفت چرا منو راحت نمي ذاره.
نسرين ، نسرين دخترم كجايي ؟
سلام خانم جان .
سلام عزيزم چطوري ؟
بفرماييد اينجا چرا دم در نشستين ؟
واي ديگه نمي تونم را ه برم
بهتر نشديد خانم جان؟
چرا ولي ديگه ما آفتاب لبه بوميم تو به اين پس بگو كه منو حسرت به دل گذاشته .
إ إ مادر باز كه شروع كرديد حالا چه وقت اين حرفاست ؟
پس كي وقتشه مادر تو الان 40 سالته .
وا خانم جان عمو مهرداد تازه 36 سالشه .
باشه مادر الان اگه اون مثل پدر خدا بيامرزت 20 ساله ازدواج كرده بود يه نوه داشتم مثل تو دسته گل .
خب مادر همين ستاره نوه ات مگه بده .
اصلا" خانم جان خودم براش دست و استين بالا مي زنم خب شما ديگه غصه نخوريد .
ديگه نداشتيم نسرين خانم پس امروز ناهار نقشه بوده . شما خواهري كنيد از من پيرمرد دست بكشيد .
- مهرداد!
ستاره خانم عموش جا افتاد!!
_ ببخشيد ..... ديگه دلم نمي خاست حرف بزنم چرا مامان كنفم كرده بود . از خجالت سرم را بلند نكردم اومدم برم تو اشپزخانه كه مهرداد گفت پس بقيه حرفت را بزن .
_ خب يادم رفت مي خاستم چي بگم . من مي رم چايي بيارم. يه راست رفتم توي اشپزخانه ولي صداي مهرداد را مي شنيدم ....چرا اذيتش مي كني آخه مگه اين طفل معصوم چي گفت ؟
آخه اقا مهرداد اگه الان تو روش در نيام ؛ ديگه نمي تونم. از وقتي هم كه با اين دختره ، نازنين ، افتاده دم دراورده .
خب من باهاش حرف مي زنم ولي تو هم ديگه دعواش نكن .
من دلم خنك شده بود كه مهرداد جواب مامان را داده بود و طرف من را گرفته بود يه ليوان متفاوت برداشتم و يه چاي خوش رنگ براي مهرداد ريختم و با سرو صدا رفتم توي هال كه يعني من اومدم .
- خب اينم چاي لبسوز ، لبريز ..... بفرماييد خانم جان .
خيلي ممنون دخترم .
خب عمو جان شما هم بفرماييد مهرداد خواست ليوان ديگه را برداره كه گفتم : نه عمو اين مخصوص شماست .
به به باز يكي هواي مار ا داره.
عمو يه طوري نگاهم كرد هم خجالت كشيدم هم خوشحال شدم، نمي دونم چرا، شايد مي خاد روم بيشتر دقيق بشه ببينه گفته هاي مامان صحت داره يا نه . مامان هم با عصبانيت چاي خودش را براداشت و با نگاهش فهماند بعد تلافي مي كنه .آخه مامان مي گه براي يه دختره اين كارا سبكه . بعد عمو رو به مامان كرد و طبق معمول از صاحب خانه و وضع كاراش پرسيد . عمو اين همه خونه ما مياد و براي ما بخصوص من كار انجام ميده ولي هميشه مثل يك مهمان رفتار مي كنه .
نمي شه از اين شركت بياي بيرون و جاي ديگه مشغول كار بشي .
آخه حيفه اقا مهرداد مي دونيد چند سال سابقه است 16 سال كم كه نيست ، به حرف آسونه
مامان نسرين از وقتي بابا مرده رفته سر كار و توي شركت تبليغاتي كار مي كرده ولي چون اون موقع خيلي احتياج داشته مجبور مي شه با حقوق پايين استخدام بشه ولي حالا هر چقدر هم روش بذاره كفاف زندگي مارو نمي ده ؛ البته من زياد متوجه نمي شم چون يه جورايي مهرداد همه ي خرج منو مي ده ، هميشه هم مي گه مديون بابات بودم .
نسرين ، مادر انگار بوي برنجت مياد .
واي خدا مرگم بده حواسم نبود . ديگه ناهار را بكشم.
اره مادر ما پيرا زود دلمون ضعف ميره ؛ پاشو دخترم تو هم كمك مادرت كن.
- رو چشم مادر جون شما جون بخاين..
جونت سلامت .
رفتم توي اشپزخانه و تا سفره را انداختم ديدم مهرداد و خانم جان با هم يواشكي حرف مي زنن ولي متوجه نشدم درباره چي حرف مي زنن سفره اماده شد گفتم بفرمائيد . مامان هنوز باهام سرو سنگين بود ولي من به روي خودم نمي آوردم چون نمي خاستم امروزم خراب بشه مخصوصا" كه فردا امتحان فيزيك داشتم و مي دونستم امتحانم را خوب نمي دم چون هميشه همينطور بود . سر ناهار همه ساكت بودن تا خانم جان شروع به تعريف از مامان كرد و مامان هم تشكر مي كرد . ناهار كه تمام شد مامان رفت چاي بياره چون خانم جان عادت داشت بعد از غذا چايي بخوره من روي مبل ساكت نشسته بودم كه مهرداد اومد پيشم نشست گفت: خب ستاره خانم ساكتي از درس و مدرسه بگو ببينم.
- از چيش بگم، از نازنين كه مامان براتون گفت . مهرداد كمي جا خورد . تو هنوز عادت گوش دادن به حرف ديگران رو داري ؟
-خب ترك عادت موجب مرض است
نه انگار يه جورايي حق با مامانت است تو ديگه اون دختر خجالتي نيستي .
خب عمو جون من ديگه 18 سالمه ، سال ديگه بايد براي دانشگاه اماده بشم.
عمر چقدر زود مي گذره انگار همين پارسال بود اسمتو نوشتم مدرسه.
- شما هم مثل مامان قبول نداريد من بزرگ شدم
چرا ولي قبول نمي كنم خودم پير شدم .
إ عمو تكليف مارو روشن كنيد همين دو دقيقه پيش گفتيد من پيرم .
ولش كن عمو جان از درست بگو توي درسي ضعيف نيستي ؟
همين موقع مامان اومد و به جاي من گفت : چرا فيزيك.
ولي بعد انگار ناراحت شد كه چرا اين را گفته .
خب چرا زودتر نگفتي من كه خودم توي دوران دبيرستان و دانشگاه خوره ي فيزيك بودم .
آخه نمي خاستم مزاحم شما بشم ميخاستم براش معلم بگيرم .
باشه حالا ديگه ما رو قبول ندارين يادت نيست به شما دونا چه جوري فيزيك ياد دادم كه از تك يه دفعه 14 اوردين.
- كدوم دو نفر عمو ؟
خب... خب بابا و مامانت .
إ مگه شما دو سال از بابا م كوچيكتر نبودين؟
إ دختر تو چقدر فضولي؟
بعد ديد خانم جان اشكاشو با چادرش پاك كرد. عمو هم ساكت شد . من كه ديدم اوضاع خرابه هيچي نگفتم . همه تو سكوت چاي خوردن تا اينكه مهرداد گفت هفته اي يك بار ميام تا بهت درس بدم .
آخه تو زحمت مي افتين .
نه چه زحمتي . اگه ميخاي از همين امروز شروع مي كنيم
- اتفاقا" فردا امتحان دارم
ستاره راست مي گي پس چرا قبلا" نگفتي ؟
- خب چه فرقي مي كرد در هر صورت نمره نمي گيرم .
پاشو پاشو ، تا از نمره ي تك اين دفعه نجاتت بدم برو كتاب فيزيكت رو بيار .
باشه تا خاستم برم خانم جان خانم جان گفت : برو مادر تو اتاق درسش بده حالا هي ميخاي به ما بگي حرف نزنيد . ما هم مي خايم با هم يه كمي دردو دل كنيم .
مهرداد خنديد و بلند شد . دنبال من اومد ولي طرف اتاق مامان داشت مي رفت .
- عمو از اين طرف .
إ اتاقت رو عوض كردي .
- بله خيلي وقته ، اين از كم لطفي شماست كه از من خبر ندارين .
نه بايد اين نازنين خانم راببينم كيه كه آنقدر ستاره خانم ما رو رو دار كرده ..
- مگه حرف بدي زدم .
نه قبلا" همينم نمي گفتي.
- خب بفرماييد.
به به چقدر با سليقه اتاقت رو چيدي اصلا" به بابا ت نرفتي .
عمو شما مگه خيلي خونه بابام مي رفتين .
آره من با خانم جان مستاجر بابات اينا بوديم هميشه مادر بزرگت از دست بابات مي ناليد .
خب چي شد كه مامان نسرين را گرفت اونم به اون زودي .
پاشو من شاگردهاي تنبل رو خوب مي شناسم كه با چه ترفندهايي از زير درس در مي رن.
مهرداد خيلي جدي درس مي داد و من هم تقريبا" ياد مي گرفتم ولي كمك خوبي بود چون بعضي چيزها رو اصلا" انگار توي كلاس نبودم
با صداي مامان به خود آمديم .
ديگه براي امروز بسه الان دوساعته كه درس مي خونين .
ديدم حق با مامانه و من اصلا" متوجه نشده بودم .
خب براي امروز بسه ولي فردا ازت توقع نمره ي بالا ندارم ولي تك هم نيار، باشه؟
- چشم
چشمت بي بلا تا جلسه يديگه برات مسئله هم ميارم حالا برو از اون چايي خوشمزه هات بيار تا ديگه ما هم زحمتو كم كنيم
- وا چرا به اين زودي .
آخه چن جا كار دارم با يد انجام بدم .
- هر جور راحتين . بعد با هم از اتاق بيرون امديم بيرون من براي مهرداد و بقيه چاي ريختم و اونا بعد از خوردن چاي رفتن . مامان سرگرم جمع و جور كردن بود منم داشتم بقيه درس را مي خوندم كه مامان اومد پيشم و گفت : ستاره به حرفام گوش مي كني؟
بله مامان جون . هر وقت مامان اين طوري حرف ميزد مي فهميدم سر دوراهي گير كرده .
مي دوني خانم جان امروز چي گفت .
- نه ولي متوجه شدم با عمو مهرداد هم يواشكي حرف مي زد.
يعني مهرداد هم مي دونه ؟
- مامان دفعه ي اولي بود كه مهرداد را بدون آقا مي گفت .
- نمي دونم حالا چي گفته؟
از من خاستگاري كرده ميگه بده كه تا حالا هم مجرد موندم .
مامان يعني تو ميخاي با عمو مهرداد ازدواج كني؟
نه، براي يه مرد ديگه نه مهرداد .
نمي دونم چرا مامان مثل گنگا حرف مي زد. مامان حواست به من هست تو ميخاي ازدواج كني؟
نه دخترم نه امكان نداره اين همه سال به پات نشستم .
- مامان خودم برات جبران ميكنم .تورو خدا. يواش توي بغل مامان رفتم ولي مامان اصلا" حواسش نبود همش مي گفت اين همه سال و يك دفعه بلند شد و رفت توي اتاقش و درو بست .مي دونستم مي خاد گريه كنه ولي لين بار با صداي بلند گريه مي كرد . خداي من چي شد . ديگه حوصله يدرس خوندن نداشتم. رفتم توي اتاقم و دراز كشيدم.

----
دخترم بلند شو مگه تو امروز امتحان نداري؟ پاشو من ميخام برم سر كار.
به زور از جام بلند شدم صداي در را شنيدم يعني مامان رفت ولي هميشه با من خداحافظي مي كرد ، شايد ديرش شده بود . دست وصورتمو كه شستم ديدم مثل هميشه صبحانه آماده است بي حو صله خوردم و آماده شدم كه برم . دلم شور مي زد نكنه باز اين پسره بيكار سر راهم سبز بشه . اي كاش به مهرداد گفته بودم. ولي با اين تعريفايي كه مامان از من پيش عمو مهرداد كرد حتما" ميگه تقصير خودمه . نمي دونم چرا به نازنين نگفتم كه بياد دنبالم تا با هم بريم در را كه باز كردم نفس عميقي كشيدم خيالم كه راحت شد راه افتادم . تمام راه به مامان و حرفاي خانم جان فكر مي كردم نمي دونم چي پيش مياد .
هي دختر حواست كجاست؟
اصلا" متوجه نشدك كي به مدرسه رسيدم
- سلام نازي جون خوبي؟
انگار تو خوب نيستي چي شده باز اين پسره گير داده؟
- نه امروز حوصله ندارم
تو كه مي دوني من اونقدر سوال مي كنم تا بگي، پس خودت قشنگ بگو ببينم . به مهموني ديروز ربط داره؟
وقتي براي نازنين همه چيز را تعريف كردم سبك شدم.سر جلسه ي امتحان خيلي دلهره داشتم . تو را ه برگشت با نازي گرم صحبت بوديم كه صداي مزاحم هميشگي را شنيدم از ترس تمام تنم لرزيد .
خوب فكراتو كردي كه جواب منو بدي . حاضري با هم يه قرار بزاريم يا نه؟ حداقل يه چيزي بگو.
آنقدر ترسيده بودم كه كم مونده گريه كنم .
چيه چرا اينقدر ترسيدي ؟ خودم جوابش را مي دم . مي ري دنبال كارت يا وسط خيابون سروصدا راه بيندازم ؟
كسي با تو حرف نزد فضول مگه تو زبون اوني؟
آره من زبون اين دخترم ميخواي بخواه نميخواي برو گمشو.
پس از اين خانم سنگدل بپرس كه من چكار كنم دوستش دارم چند ماهه براش از كار و زندگيم زدم جواب منو بده تا هر وقت بخواد منتظرش ميمونم، حداقل بگو يه نگاه به من بكنه بهش بگو من چكار كنم ؟
من مي گم ، برو به جهنم آشغال اسمون جل ؛ اون محل تو كه نمي ذاره هيچي نگاهتم نمي كنه حالا برو گمشو...
من از جواب نازي خيلي ترسيده بودم فكر مي كردم الان نازي رو مي كشه.
پس جوابت اينه پس بچرخ تا بچرخيم بهت نشون مي دم. آن قدر عصباني شده بودم كه شروع به دويدن كردم نازي هم پشت سره من اومد تا نزديكي هاي خونه مي دويديم سر كوچه ايستادم ديگه نفسم بند اومده بود .
پس چت شد ، حالا فهميده تو ازش مي ترسي .
- يعني ميخاد چيكار كنه ؟
نمي دونم چرا يه دفعه با هاش حرف نمي زني ببيني حرف حسابش چيه ؟
- مگه ديونه شدي من از اون متنفرم وقتي مي بينمش مي خام بميرم بعد مي گي برم با ها حرف بزنم .
من گفتم شايد اينجور دست از سرت برداره .
- بالاخره يه كاريش مي كنم .
آخه چه جوري ، تو كه مامانت حتي روي مهرداد هم حساسه چه برسه به غريبه . بهتره به مهرداد بگي شايد يه كاري بكنه .
- نه از اون خجالت مي گشم مخصوصا" حالا كه مامان آنقدر جلوي اونها منو خرد مي كنه . اونم متوجه ي رفتار مامان شده . اگه بهش بگم فكر مي كنه حساسيت مامان درسته و من بچه بازي در ميارم . تو كه منو مي شناسي چقدر از اين بي مزه بازي ها بدم مياد .
برو خونه ان قدر حرص نخور . خداحافظ.
- خداحافظ.
آنقدر عصباني بودم كه تا رسيدم خونه كيفم رو پرت كردم وسط حال از بس حرصم گرفته بود كه نمي تونستم كاري كنم هي پا مي كوبيدم تو در و ديوار اعصابم حسابي خرد بود . دلم مي خاست گريه كنم كه صداي تلفن بلند شد.
- بله؟
مامانت خونه است ؟
- سلام آقاي صابري . نه خير نيستن . وقتي اومدن مي گم با شما تماس بگيرن .
نمي خاد فقط بگو من فردا دارم مستاجر ميارم .شما بايد تا فردا بلند شده باشيد . مگه من چه گناهي كردم كه هي بايد با شما راه بيام سه ماهه كه نه كرايه داديد و نه مامانت خودشو نشون مي ده تازه از يكسال پيش ، قراراه بذارين روي كرايه يا پول پيش .
آنقدر آقاي صابري بد حرف زد كه من بي صدا گريه كردم اون بدون خداحافظي گوشيي رو گذاشت ، خدايا مامان سه ماهه كرايه خونه رو نداده .. پس چي شده اون كه هميشه سر موقع كرايه رو مي داد دلم ميخاست بلند بلند گريه كنم براي بي كسي و تنهاييمون . خدايا هيچ كسي را نداريم حتي يه فاميل دور يا نزديك آخه مگه عشق اونقدر بده كه مامان وقتي با بابا ازدواج كرده همشون تنهاشون گذاشتن . ت.ي همين فكرا بودم و يواش گريه مي كردم كه صداي تلفن بلند شد . چقدر خوبه كه هر وقت نياز به درد و دل دارم ناري زنگ مي زنه همين جور با بغض گفتم : سلام
سلام ستاره چته ؟ چي شده ؟
تا صدا رو شنيدم گريه ام بلند شد.، ديگه ناراحتيم يادم رفته بود از بد شانسي گريه مي كردم چون مهرداد بود و اگه مامان مي فهميد منو مي كشت . هر چي مي پرسيد فقط گريه مي كردم نمي دونستم چي بگم فقط شنيدم گفت من الان ميام اونجا و گوشي را گذاشت من كه ديگه ديدم كار از كار گذشته با صداي بلند گريه كردم تا حسابي سبك شدم تازه نفسم جا اومده بود كه در باز شد باز زدم زير گريه چون فقط منو مامان كليد داشتيم . در هال كه باز شد نزديك بود سكته كنم؛چون مهرداد يه راست با كفش اومد پيشم
چي شده براي مامانت اتفاقي افتاده ؟
-با سر گفتم نه
صداش را اروم تر كرد
ديگه گريه نكن و قشنگ بگو چي شده
من كمي مكث كردم - آقاي صابري زنگ زد .
با صداي بلند گفت فقط همين !
- نه راستشو بخاي مامان سه ماهه كرايه نداده ....
وقتي تمام ماجرا را براي مهرداد تعريف كردم يك لحظه از من چشم بر نداشت و با دقت به حرفهايم گوش مي داد .
پاشو برو صورت قشنگتو بشور من خودم همه ي كارا رو درست مي كنم .
بلند كه شدم مهرداد زير لب گفت نسرين از دست تو .
تا حالا نشينيده بودم اون در مورد مامان اينطوري حرف بزنه . وقتي برگشتم اون سرشو بين دو تا دستاش گرفته بود و تا من اومدم گفت : قبلا"هم از اين اتفاق افتاده بود كه به من نگفتين /.
- راستش من نميدونم . مامان نمي ذاره من از اين كارا خبردار بشم الان هم مامان خونه نبود كه من گوشي رو برداشتم و متوجه شدم .
راستي مامانت كجاست؟
- سركار . تو اين چند ماهي كه شما كمتر به ما سر مي زنيد مامان بيشتر كا رمي كنه .
چرا تا به حال هر چي از مامانت پرسيدم حرفي نزده و هميشه مي گه همه چيز خوبه؟
- آخه مامان مي گه مشكلاتمون برا خودمون بسه ديگه مردم رو توي درد سر نيندازيم
از اين به بعد اگه مشكلي پيش اومد به من بگو فهميدي ؛ كه ديگه كار به اينجا نكشه در مورد اين موضوع هم شب خودم ميام با مادرت صحبت مي كنم .
- خدا عمرتون بده .
راستي امتحانت را چيكار كردي ؟
بد ندادم ؛ فكر كنم نمرم از دفعات قبل بهتر بشه . مهرداد ....، ببخشيد عمو .
نه را حت باش.
راستي از شركت اومدين .
آره آخه تو همچين گريه كردي فكر كردم كسي مزاحمت شده .
تا مهرداد اينرا گفت فكر كردم بد نيست براي اينكه از شر اون پسره راحت بشم بهش بگم ولي اون در موردم چي فكر مي كنه ؟
پاشو اينقدر فكر نكن اصلا " امشب بياين خونه ي ما ، تو هم حالا با خودم بيا بريم
- آخه من از مامان اجازه نگرفتم ، اون عصباني مي شه .
اونش با كم ؛ در ضمن يادت رفته من قيم تو هستم ، نه مامانت
- باشه ولي .....
ولي نداره من خودم به شركت مامانت زنگ مي زنم مي گم به زور تو رو اوردم اونم بايد بياد برو حاضر شو من تو ماشين منتظرت هستم .
من سريع آماده شدم مي دونستم اگه اين مانتو و روسري رو بپوشم مامان از دستم عصباني مي شه ولي الان كه او نبود ؛ خودم مي دونستم رنگ آبي به پوست سفيدم خيلي مياد روسري ابي مامان هم باهاش ست كردم ، در را قفل كردم و رفتم سوار ماشين شدم مهرداد اينه را روي من تنظيم كرد و گفت : فكر نمي كردم ستاره خانم ما هم بزرگ شده اونم به اين قشنگي ؛ بايد بيشتر مواظبت باشم . مامانت حق داره روي تو حساس بشه . پاشو بيا جلو عقب نشين كه مردم اگه يه همچين فرشته اي رو توي ماشين من ببينن فكراي ناجور مي كنن

براي اولين بار بود كه مهرداد در مورد من اينطوري صحبت مي كرد حالا فهميدم كه اون روز با نازي رفته بوديم خريد كتاب اون گفت حق با مزاحم هميشگيه ، تو با اين مانتو ابي مثل فرشته ها ميشي باباي پير منم وادار به تعريف كردي چه برسه به جوانهاي بيچاره .......
وقتي جلو نشستم نمي دونم چرا خجالت كشيدم و سرم را پايين انداختم مهرداد راه افتاد و تا منزلشون هر از چند گاهي نيم نگاهي به من مي كرد كه دو دفعه نگاهمون با هم تلاقي شد و من از شرم گرمم شد و پنجره ي طرف خودمم را پايين كشيدم . دم در خانه مهرداد پياده نشد .
تو برو من جايي كار دارم . بر مي گردم ، خانم جان خونه است .
وقتي زنگ را زدم و صداي گرم خانم جان را شنيدم تمام اتفاقها يادم رفت ؛ من عاشق اين پيرزن مهربونم . تمام كودكي من يعني خانم جان يعني خونه ي انها . در كه باز شد همه يخاطرات كودكيم جلو چشمم رد مي شد چقدر دور اين درخت مي دويدم هيچ چيز عوض نشده بود من هر وقت ميام اينجا ساعت ها توي حياط مي شينم و به گذشته فكر مي كنم به يه معماي پيچيده كه هيچ وقت براي من حل نشد .
إ مادر چرا نمياي تو ؟
سلام خانم جان ، داشتم حياط را نگاه مي كردم هنوز قشنگ مونده .
آره مادر حالا آفتاب از كدوم طرف در اومده كه تو بعد از چند ماه اومدي خونه ي فقير فقرا .
- اه خانم جان اين چه حرفيه !
حالا بيا تو
هميشه بوي خونه ي خانم جان را دوست داشتم هنوز هم همان بو را مي داد . نمي دونم چي شده بود كه اين اواخر كمتر خونه ي مهرداد اينا مي رفتيم .
مامانت هم مياد دختر ؟
- بله عصر مياد .
تو ناهار خورد؟
- نخير
تا تو لباس هات رو در بياري من ناهارت رو مي كشم . با مهرداد اومدي ؟
- بله خانم جان ، لباسم رو جاي هميشگي بذارم ؟
آره مادر توي خونه ي ما هيچي عوض نمي شه.
وقتي به طرف اتاق رفتم دلم مي خاست يه سركي تو ي اتاق مهرداد بكشم اون هيچ وقت نمي ذاشت كسي توي اتاقش بره . وقتي لباسهايم را در اوردم از اين كه شلوار لي پوشيده بودم معذب بودم چون يادم رفته بود بلوز بلندم را بپوشم موهايم را شانه زدم و با كش سرم ساده پشت سرم بستم . وقتي رفتم براي ناهار خانم جان تا منو ديد گفت: بيچاره مامانت كه بايد از حالا به بعد روزي هزار تا خواستگار رو جواب كنه .
إ خانم جان بگذاريد غذاي به اين خوشمزه گي به دلم بچسبه .
باشه مادر بخور . مهرداد نگفت كي مياد ؟
نه خانم جان گفتن چن جا كار دارن بعد هم ميرن دنبال مامان ، دستتون درد نكنه خيلي خوشمزه بود .
نوش جونت حالا برو دو تا چايي بيار مادر كه من ديگه پاك درد مي كنه .
به روي چشم . توي اشپزخانه بودم كه از صداي در خونه فهميدم مهرداد اومد ، مامان هم باهاش بود از حركت مامان فهميدم كه عصبيه براي همين يواش سلام كردم و رفتم براي اونها هم چاي بيارم . توي اشپزخانه بودم كه صداي خانم جان را شنيدم كه مي گفت : باز چي شده مادر انگار با هم قهريد .
خداي من مامان و عمو مهرداد با هم قهرند ؛ يعني چه ؟ اخه اونا خيلي به هم احترام مي گذارن و البته مامان اين چن وقته خيلي اخلاقش بد شده بخصوص از وقتي كه مهرداد كمتر مياد خونه ي ما البته مامان خودش به اون گفت كمتر بياد چون گفت مردم ديگه حرف در ميارن . ولي صداي مامان رو شنيدم .
آخه خانم جان آقا مهرداد امروز اومدن دم شركت و پاشونو توي يه كفش كردن كه ما با شما زندگي كنيم آخه اينطوري كه نمي شه .
چرا مادر نشه من هم از تنهايي در ميام تازه اين خونه ي به اين بزرگي . من نمي دونم مسئوليت اين بچه با منم هست ، پس شما مياين اينجا ، هم خيال من راحت مي شه هم از حرف مردم راحت مي شين ، قبوله؟
نسرين مادر قبول؟
آخه ستاره هم بايد راضي باشه وگرنه من كه حرفي ندارم تازه از خدام هم هست كه از بابت ستاره خيالم راحت باشه .
پس قبول كردي . قربونت برم مادر . مهرداد اگه بد اخلاقي مي كنه به خاطر خودتونه
من كه ديدم انگار من را فراموش كردن با سيني چاي تو حال رفتم .
چاي را به طرف خانم جان كه گرفتم گفت :
دخترم دوست داري با ما زندگي كني ؟
من كه خودم را به اون راه زدم
- براي هميشه ؟
اره دخترم ديگه از دست اقاي صابري هم راحت مي شيم
- اخه من راهم از مدرسه دور مي شه
من خودم مي رسونمت ديگه چي مي گي ؟
- من كه از خدام بود پيش خانم جان و اين خونه و حياط باشم بالا پايين پريدم
-قبول من حاضرم
إ ستاره ديگه دست ا زاين كارات بردار زشته جلوي بقيه
بذار راحت باشه
مهرداد فقط سرش را تكون داد .
خب مادر اينجا خونه ي خودته حالا براي شام هر چي دلت م يخاد بگو تا برات درست كنم
- خانم جان از اون ته چين هاي خوشمزه درست كنيد .
ستاره......
بذار راحت باشه مادر ؛ با مرغ
- بله
من از خدام بود دورم شلوغ باشه ديگه هوش و حواس نداشتم مهرداد كه متوجه خوشحاليم شده بود صدام زد .
ستاره دوست داري اتاقت رو از حالا معلوم كني؟
از خوشحالي داشتم بال در مي اوردم مامان كه داشت با خانم جان صحبت مي كرد يه نيم نگاهي به من كرد بعد نگاهش روي لباسم افتاد من كه اوضاع را خراب ديدم بلند شدم و به همراه مهرداد رفتم.مهرداد ا زاتاق هاي مهمان گذشت و به اتاق آخر راهرو رسيد گفت : ببين اينو دوست داري ؟
خونه خيل يبزرگ بود تازه اگه ما زندگي ميكرديم باز هم جا داشت چرا تا حالا اينجا زندگي نكرده بوديم ؟ توي اتاق كه رفتم خيلي بزرگ نبود ولي دنج بود و پنجره ها رو به حياط باز مي شد دقيقا" كنار پنجره درخت بيد مجنون با شا خه هاش ؛ ديد مستقيم روي اتاقم رو گر فته بود .
از بس به وجد اومده بودم طبق عادتم شروع كردم به فكر وخيال
- خيلي قشنگه فكرش رو بكن مهرداد يه تخت با يه ميز ارايش اينجا ميذارم يه ميز تحرير هم ميذارم اينجا.
به خودم اومدم ديدم مهرداد داره نگاهم مي كنه خجالت كشيدم حتي از دست رفتار مهرداد ناراحت شدم چون يه دفعه رفت بيرون .....
آخه مگه من چي گفتم خيلي پكر شدم اصلا" دلم نمي خاست برم بيرون از كار مهرداد خيلي دلخور بودم . من فقط احساساتمو را گفته بودم . وقتي رفتم مامان داشت براي شام به خانم جان كمك مي كرد انگار خيلي ناراحت نبود يه جورايي خوشحالتر از من بود . من يواش رفتم توي حياط دلم مي خاست تنهايي قدم بزنم از اين كار لذت مي بردم ولي حياط خونه ي خودمون اونقدر كوچيك بود كه تا دو قدم بر مي داشتي به اخرش مي رسيدي ولي حالا توي اين حياط بزرگ دلم مي خاست ساعت ها قدم بزنم و از درختهاي اون لذت ببرم اصلا" نفهميدم چقدر بيرون بودم ولي با صداي مامان به خودم اومدم..
كجايي دختر ترسيدم؟
- براي چي؟
خيلي صدات زديم . ديگه همه نگران شده بوديم . اتفاقي افتاده چرا يه دفعه آنقدر ناراحت شدي ، راضي نيستي بيايم اينجا؟
- خب چرا
پس چي شده مهرداد حرفي زده؟
- نه فقط برام يه كمي سخنه .
خب بعدا" در موردش حرف مي زنيم حالا زشته بيا بريم تو .
من چيزي نگفتم چون مامان همينطوري حساس هست . توي حال ديدم مهرداد نيست سر سفره شام هم اصلا" بهم نگاه نكرد انگار توي يه عالم ديگه بود . بعد از شام مهرداد مارا به خونه رسوند ولي تو را حرفي زده نشد . وقتي داشتيم پياده مي شديم ديدم كه مهرداد از مامان پرسيد كي وسايلتون رو جمع مي كنيد ..
خبرتون مي كنم . براي چي پرسيدين ؟
همين جوري . مي خاستم تا اون موقع يه دستي به خونه بكشم واي نه خودتون را تو ي زحمت نندازيد.
باشه خداحافظ . خداحافظ ستاره .
خداحافظ . من بي حوصله داخل شدم و يك راست توي اتاقم رفتم .
ستاره...ستاره.
بله
بيا كارت دارم
با اكراه بلند شدم و رفتم پيش مامان روي مبل نشستم و بهش نگاه كردم .

خب ببين دخترم شايد از جهاتي سخت باشه ولي از نظر مالي ما مجبوريم بريم اونجا چون من تا حالا بهت نگفته بودم ولي من سر كارم مشكل پيدا كردم و ديگه نمي تونم از پس اجاره خونه بر بيام ؛ من دست تنها نمي تونم همه ي كارها رو انجام بدم تو هم ديگه بزرگ شدي و بايد با مسائل كنار بياي . تا كوچيك بودي ما پيش هم زندگي مي كرديم و اينجوري از پس خرج خونه بر مي اومدم و الان تو براي خودت خانمي شدي و ديگه بايد بري دانشگاه و تا حالا هم اگه كمك اقا مهرداد اقا مهرداد نبود ما با مشكل برخورد مي كرديم و لي اون روي قولي كه به پدرت داده به ما كمك كرده .
- خب چرا همونجا نمونديم؟
خب اخه عموت تصميم داشت زن بگيره خوب صلاح نبود ما اونجا باشيم
- چرا يه مدت رفت و امد ما با عم اينا كم شده بود ؟
إ اگه مي خاي همش سوال كني برو ، اصلا" نمي خام باهات مشورت كنم .
- باشه چرا هر وقت اين سوال رو مي كنم ناراحت مي شيد ؟
خب بسه ديگه ، حالا راضي هستي يا نه ؟
خب معلومه
پس چرا يه دفعه ناراحت شدي؟
- هيچي فكر كردم ديگه نمي تونم به نازي بگم بياد خونمون
خوب اينا ناراحتي نداره ولي بايد به خاطر خانم جان و اقا مهردادرعايت بعضي مسائل رو بكني . فعلا" مجبوريم . اگه دوباره همه چيز روب راه شد مي ريم يه خونه ي جدا مي گيريم
من كه از اول هم راضي بودم گفتم : قبول مامان بغلم كرد و بوسيدم و گفت: ما تا عيد از اقاي صابري وقت مي گيريم و تا اون موقع توي خونه ي جديد جايگير مي شيم قبول؟
- باشه ما تا دو هفته ي ديگه بيشتر مدرسه نمي ريم..
باز خودتون رو تعطيل كردين
. خب ديگه .......
پاشو دخترم خوب استراحت بكن چون من اين بار كمتر مي تونم كمكت كنم خودت بايد كم كم اسباب رو جمع كني .
- باشه شما غصه نخوريد من خودم كارها رو مي كنم . فقط بايد زود كارها را تمام كنيم چون من بعد از تعتيلات عيد بايد درس بخونم .
موقع خواب تمام فكرم توي بر خورد مهرداد بود چرا اون جوري نگاهم مي كنه ؟ چرا بام اين طوري برخورد كرد ... ان قدر فكرم اشفته بودد كه نفهميدم كي خابم برد....
صبح با سردرد بيدار شدم و براي مدرسه آماده شدم نمي دونستم چطوري براي نازي مسئله رو تعريف كنم چون دلم نمي خاست بفهمه از نظر مالي دچار مشكل شديم .
سلام باز كه پكري از بابت ديروز مي ترسي ؟
- سلام . خب با اون كاري كه تو كردي ترس هم داره .
ديشب هرچي زنگ زدم كسي خونه نبود
- نبوديم خونه ي مهرداد اينا بوديم
خب چه خبر گفتي به من هم فيزيك درس بده ؟
- نه راستش يادم رفت
چته تو چقدر امروز شلي ؟
- هيچي اگه راستش رو بخاي ماتا عيد خونمون را عوض مي كنيم بايد از اينجا بريم .
واي خداي من راست مي گي كجا؟
- اره خونه ي مهرداد اونجا خيلي بزرگه و من راحت تر مي تونم درس بخونم و مهرداد هم توي درس بخونم و مهرداد هم توي درس ها بهم كمك كنه .
خب بد نيست .
خب بد نيست . خيلي از مدرسه دور مي شي ؟
- آره ولي مهرداد مي رسونتم
با صداي زنگ به طرف كلاس رفتيم ولي نازي پكر بود چون من و نازي توي اين يه سالي كه با هم دوست بوديم خيلي به هم وابسته شده بوديم . نازي اخرين بچه است يه خواهر داره كه در شهر ديگه اي ساكنه و شوهرش سخت گيره و بهش اجازه نمي ده تنهايي بياد و به اونها سر بزنه و يه برادر داره كه ميونشون با هم خوب نيست فقط به اونها سر مي زنه . هم صحبت نداره و پدر مادره پيرش هم زياد دركش نمي كنه براي همين تنها هم صحبتش منم .
- نازي چيزي عوض نمي شه شايد از هم دور شده باشيم ولي توي مدرسه يش هميم .
براي تو راحته كه همه ناز خانم رو مي كشن ، يه عمو داري كه برات همه كار مي كنه مادرت هم كه ....
-نازي براي چي گريه مي كني ؟ من كه نمي خام بميرم . تازه كي گفته همه ناز من را مي كشن مامان من هم مثل همهي مادر هميشه من رو دعوا مي كنه تازه من به جز اين مادر و عمو ناتني كسي رو ندار همه ما را ترد كردن من كه برات همه چيز رو تعريف كردم .
چون ميدونستم نازي هميشه كنجكاوه ؛ بحث را عوض كردم و جريان مهرداد را تعريف كردم و گفتم از دستش ناراحتم .
خب ناراحتي نداره ازش بپرس چرا اين كارو كرده .
- ول كن مادر و مهرداد هر وقت سوال پيش بياد از زيرش د ر مي رن تازه من روم نمي شه .
باخيال راحت اومديم خونه از مزاحم هميشگي هم خبري نبود . وقتي خونه رسيدم براي خودم ناهار كشيدم و در سكوت و تنهايي خوردم . فكرم مشغول بود و هنوز بهكار مهرداد فكر مي كردمم براي همين ميلي به غذام نداشتم . بلند شدم و دست به كار شدم تا يه ساماني به كارام بدم كه تلفن زنگ زد .
- بله
سلام ستاره
- سلام شماييد !
اره چي شده انگار ناراحتي؟
- نخير. خانم جون خوبن؟
دروغ نگو ديگه مطمئن شدم ناراحتي راست بگو چي شده ؟
وقتي ديدم دست بردار نيست گفتم : ناراحتم كه از نازي جدا مي شم .
اين كه ناراحتي نداره هر وقت خاستي بگو بياد پيشت .
- راست مي گين ؟
خب اره .
من كه اصلا" يادم رفته بودد كه از دسته خودش ناراحت بودم با خوشحالي گفتم : خوب خودتون خوبيد؟
بله ، انگار بايد باج بدم كه شما يه محلي هم به اين عموي بيچاره بذاريد /
- چه حرفيه عمو جون خب حالا امرتون ؟
مي خاستم بددونم از چه رنگي خوشت مياد ؟
من كه از اين سوال جا خورده بودم هيچ جوابي ندادم
الو ستاره شنيدي؟
- بله ولي اخه براي چي ميخايد بدونيد ؟
همين طوري
- خب من ابي روشن رو دوست دارم
فكرش را مي كردم مثل هم هستين.
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۲۵-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۳۴ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان ستاره - شيوا نظري
- چي مثل كيم عمو ؟
هيچي من گفتم مثل كسي هستي؟
- بله خودتون گفتيد
نه اشتباه شنيدي من گفتم حدس مي زدم.
خب از كجا حدس مي زديد؟
خب دختر تو هميشه اي نقدر سوال مي كني ؟ مزاحمت نباشم به مامانت چيزي نگو كه من زنگ زدم و هر چه زودتر اسباباتونو جمع كنيد كه زودتر بياين اينجت . مواظب خودت باش خداحافظ.
- خداحافظ
من كاملا " گيج شده بودم مهرداد رفتارش عوض شده شايد حساسيت مامان براي همينه . با صداي در به خودم امدم . مامان اومده بود خونه و من هيچ كاري نكرده بودم از بس تو ي فكرو خيال بودم تا اومدم به خودم بيام مامان در اتاق بود !
ستاره تو امروز هيچ كاري نكردي؟
- ببخشيد چون داشتم درس مس خوندم.
مامان يه سري توي اتاق كشيد
كاملا" پيداست و از اتاق بيرون رفت . همين طور غر مي زد كه من كمكش نمي كنم . من كه حوصله نداشتم يواش يواش به كاراي خودم رسيدم كه مامان صدام زد
تلفن كارت داره نازي پشت خطه.
- سلام
سلام تو كه هنوز ناراحتي . خبري از مهرداد نشد ؟
- چرا ولي ... همين موقع مامان رد شد .و من چون متوجه نشه گفتم : خب چرا ولي هنوز نمره ي هيچ كسي رو نداده .
خل شدي چرا چرند مي گي ، هان مامانت اونجاست مي خاي فردا صحبت كنيم
مامان كه تو اشپز خانه بود يواش گفتم : چرا مهرداد زنگ زد ولي نتونستم چيزي بپرسم
اون گفت تو مي توني هر وقت خاستي بياي خونه اونا..اينجوري فكر كنم به بهانه ي فيزيك هم كه شده بيشتر همديگر رو ببينيم .
باز مامان از اشپز خانه بيرون اومد براي همين حرف رو عوض كردم
- خب فعلا" خداحافظ
بميري با اين حرف زدنت . فردا برام همه چي رو تعريف كن خداحافظ تا فردا .
گوشي را گذاشتم . خدا خدا مي كردم مامان حرفهاي ما را نشنيده باشه .
ستاره كسي زنگ نزده ؟
- نه
خب اگه بخاي اينجوري كار كني فايده نداره .
- باشه امروز خسته بودم از فردا بيشتر كار مي كنم .
حالا بيا شامتو بخور . تا بعد از شام چند كارتون از انباري در بيارم ببر توي اتاقت و وسايلت رو توش بذار.
بعد از شام يكراست رفتم توي اتاقم و با يك دنيا فكرو خيال مشغول جمع كردن وسايلم شدم ! اصلا" از ساعت غافل شده بودم . با صداي مامان به خودم اومدم .
دختر تو مي خاي همه ي اسباباتو امشب جكع كني ؟ حالا من يه چيزي گفتم مي دوني ساعت چنده.....
يه نگاهي به ساعت انداختم باورم نمي شد 12 باشه .
پاشو بگير بخاب فردا نمي توني بري سر كلاس .....
فكرو خيال حتي موقع خواب هم دست از سرم بر نمي داشت....... مهرداد
صبح با عجله آماده شدم ان قدر ديرم شده بود كه نمي دونستم چي كار كنم فقط توي حال مي دويدم ، آخه مامان كي رفته بود كه من نفهميده بودم . تمام مسير را مي دويدم مطمئن بودم دم در جلوم را مي گيرن و نمي ذارن سر كلاس برم . بالاخره هر جوري بود رسيدم ديدم نازي دم در داره با باباي مدرسه صحبت مي كنه تا منو ديد گفت : ايناها اومد . رفتم تو . داشتم خفه مي شدم نفسم بند اومده بود .
خدا بگم چي كارت كنه چرا اينقدر دير اومدي نمي دوني چقدر التماس كردم تا درو نبنده مي دوني چقدر بد اخلاقه . حالا بدو تا دبير نيومده بريم سر كلاس .
توي راه خونه براي نازنين جريان مهرداد رو تعريف كردم .
خب فكر مي كني منظورش از اين مارا چيه ؟
- نمي دونم . اگه مي دونستم كه از تو نمي پرسيدم.
خب صبر كن تا قصدشو از رفتاري كه مي كنه بفهمي.
- من امروز بايد زود برم خونه چون بايد اين دو روز تعطيلي حسابي كار كنم .
كدوم دو روز تعطيلي رو . بگو مي خام دو ساعت كلاس پنجشنبه رو نيام چرا تعطيل رسمي اعلام مي كني ؟
- خب حالا . آخه مي خايم زودتر جاگير شيم .
انگار خيلي دلت مي خاد زودتر پيش مهرداد بري . انگار دليل اصلي تغيير رفتار مهرداد پيش توست .
- نخير . حرف در نيار ..من فقط دلم مي خاد زودتر ..... من فقط دلم مي خاد بدونم اون چرا اين رفتار رو مي كنه .
خب باشه هول نشو من كه بخيل نيستم ولي من هم روي اين موضوع حساس شدم . راستي اگه كمك خاستي من جمعه مي تونم براي كمك بيام .
- خيلي ممنون راستي از مزاحم هميشگي چه خبر من ديروز نديدمش !
منم خبر ندارم .... اي درد بگيري با اين سق سياهت . بيا تحويل بگير اومد.
- واي چيكار كنم مستقيم داره طرف ما مياد .
سلام ... جواب سلام واجبه ... امروز بايد تكليف منو روشن كني وگرنه جلو همه داد مي زنم مي گم دوستت دارم و آبروريزي مي شه . مي دوني اين كارو مي كنم .
من كه حسابي هول شده بودم گفتم باشه قبول باهات حرف مي زنم ولي الان برو .
به به . بالاخره به حرف افتادي . خب ساعت 6 توي پارك همينجا قبوله؟
من كه ترسيده بودم بدون فكر گفتم : نه بهم زنگ بزن .
باشه چه بهتر ، بي دردسر هم هست . قبول تلفن خونتون را بده من بهت زنگ مي زنم .
من تند تلفن را روي كاغذي كه تو ي جيبم بود نوشتم و به اون دادم . - خوب حالا برو تا كسي نديده .
همينجور كه لبخند مي زد رفت . شايد اگه كسي ديگه اي جاي من بود با اون لبخند ازش خوشش ميومد ولي من انقدر از دست خودم ناراحت و عصباني بودم كه از همه يدنيا بدم ميومد .
ستاره اين چه كاري بود كردي؟
- خب چيكار بايد مي كردم . مي ذاشتم داد بزنه . اگه خوده تو بودي چي كار مي كردي ؟ تازه ما كه تا دو سه هفته ي ديگه از اينجا ميريم بعد هم مهرداد منو مي رسونه و من از دست اون خلاص مي شم .
انگار بد فكري هم نبود ولي ممكنه موي دماغت بشه .
- خب ... نمي دونم ... بالاخره يه كاري مي كنم شايد به مهرداد بگم حالا ديگه در مورد ش حرف نزن .
ولي يه چيزي قيافش بد هم نيستا..
- بس كن نازي .
بقيه راه كمتر حرفي بينمون رد و بدل شد من بيشتر تو فكر بودم كه چرا اين كار را كردم . وقتي از هم جدا شديم نازي گفت : ستاره سخت نگير بيشتر بهش فكر كن به نظر مياد واقعا" دوست داره .
- ممنون نازي خداحافظ.
به خونه كه رسيدم از ترش داشتم مي لرزيدم ، نكنه زنگ بزنه ، اگه زنگ زد چيكار كنم ، واي خدا چه كاري كردم . ميلي به ناهار نداشتم براي همين خودم را به كار مشغول كردم براي وسايلم كارتون كم اوردم . هميشه از اينكه توي اتباري برم بدم مياد براي همين با اكراه بلند شدم و توي انباري رفتم . چراغ را كه روشن كردم ، مثل هميشه شلوغ و كثيف بود از بوي ناي كه مي امد نمي توانستم درست نفس بكشم . اولين كارتوني كه نزديك دستم بود برداشتم خواستم برم بيرون كه چشمم به يك چمدان نيمه باز افتاد كه تا حالا نديده بودم . كنجكاوي داشت كلافم مي كرد هر جوري بود وسايل را كنار زدم و در چمدان را باز كردم . پر از وسايلي بود كه مربوط به جووني ها ي مامان بود يه البوم روي همهي انها بود كه برداشتم عكس ها مربوط بود به دوراني كه مامان هم سن بوده . يكي از عكس ها مامان با خانم جان كه خيلي هم با الان فرق نمي كرد . بود . فكر كنم اين مهرداد بود . چرا تا حالا مامان اين عكس ها را به من نشون نداده ؟ يكي از عكس ها مامان با دو تا خانم ديگه بودن كه نصفه ي ديگه ي عكس پاره شده ولي معلوم بود اون فرد يك مرد جوون بوده چون چون دستش دور گردن يكي از خانم هايي ست كه لبخند قشنگي داره . توي يكي از عكس ها مامان و بابا پيش هم هستن ولي خيلي با فاصله . شايد هنوز ازدواج نكرده بودن .من اصلا" شبيه بابا نيستم . مامان و بابا هردو برنزه ان ولي من سفيدم . مامان مي گه شكل يكي از خاله هامم كه تا حالا نديدمش . چقدر مهرداد و بابا تو اين عكس با هم صميمي ان . مهرداد خيلي فرق كرده به نظرم قشنگتر شده . فكر كنم اين خالمه چون خيلي شبيه منه . قيافه اش بد هم نيست ولي به نظرم از من قشنگ تره چون اون موهاش روشنه بر عكس من كه با اين پوست سفيد ، موهاي كاملا" تيره دارم . با صداي تلفن بند دلم پاره شد آلبوم را سر جاش گذاشتم دلم مي خاست تا اخرش رو ببينم بعد از تلفن دوباره ميام . با كارتون بيرون بيرون رفتم
- بله بفرمائئيد
سلام صدات از پشت تلفن هم دلنشينه .
واي خدايا اصلا" يادم نبود كه مممكنه اين باشه . هيچ حرفي نزدم .
پس تو عادت داري جواب سلام ندي ؛ درسته . تو خودت قبول كردي كه باباهام حرف بزني ... داري بازم ناز مي كني ؟ باشه من حرفي ندارم صبر مي كنم تا به حرف بياي ... ولي بايد بدوني صبر هم يه حدي داره .
بازم نمي خاي حرف بزني يا نمي توني ؟.... ديگه داري عصبانيم مي كني جوابم رو بده وگرنه بازم مجبورم بيام دم مدرسه .
- نمي خاد به خودت زحمت بدي. سلام.
عليك سلام . خيلي مردم ازاري .... دلت نمي خاد اسمم رو بدوني
- راغب نيستم
ولي مي گم . سياوش عاشق و ديوونه ي تو
- من از اين حرفا خوشم نمياد
پس براي چي تلفنت را بهم دادي ؟
- مي خاستم بدونم چه جوري مي تونم از دست تو راحت بشم .
با من اينجوري صحبت نكن . تا حالا هيچ دختري جرات نكرده دست رد به سينه ي من بزنه . ول يتو خيلي بد قلقي ولي من بدتر از تو رو هم رام كردم
- پس شما كارتون عاشق شدنه نه؟
هرجوري ميخاي فكر كن . ولي تو هم مثل اكثر اونا از من خوشت مياد و عاشق من مي شي . اينو روزي دو بار به خودت بگو
- از كجا انقدر مطمئن هستي ؟
انگار پشت تلفن خيلي حاضر جوابي؟
- ببين من ديگه نمي تونم صحبت كنم كار دارم
باشه ولي بدون تلافي اين حرفا رو سرت در ميارم خداحافظ ستاره قشنگ
- اسم منو كي به تو داده ؟
پس اسمت ستاره است ؟
از اينكه اسم خودم رو اينقد راحمقانه لو داده بودم عصباني بودم و در حالي كه سياوش از ته دل مي خنديد گوشي رو گذاشتم .
ديوونه فكر كرده بود من مثل بقيه دخترا كشته مردشم . واي خدايا چقدر من كم عقلم حالا اسمم رو ياد گرفته ، چي كار كنم ؟ نازي ، بايد به نازي زنگ بزنم . شماره نازي رو گرفتم ولي كسي جواب نداد . يادم نبود نازي امروز به اتفاق خانوادشون رفتن خونه ي برادرش . اصلا" ولش كن . ديگه زنگ نمي زنه ، فكر كنم فهميده من ازش بدم مياد . بذار به كارام برسم .
خودم رو نشغول كار كردم ولي چشمم به ساعت بود تا مامان بياد . خيلي دلم مي خاست ازش اجازه بگيرم و البوم رو با خيال راحت ببينم . چون همينم كه بي اجازه اونو پيدا كردم عصباني ميشه ولي بعد راضي ميشه و بهم ميد ه مثل دفعه اي قبل . به ساعت نگاه كردم ديگه موقع اومدن مامان بود و منم خسته شده بودم ؛ بلند شدم تا چايي دم كنم . هنوز پامو از تو اشپزخونه بيرون نذاشته بودم كه صداي در اومد . در هال را باز كردم .
- سلام
سلام دخترم چه عجب شما دوباره به استقبال ما اومدين نكنه خبر تازه اي داريد؟
من جواب مامان رو با لبخند دادم و با هم داخل شديم . تا مامان لباسهايش رو عوض كرد من براي هر دو تاييمون چايي ريختم .
واي خدايا دخترم امروز يه چيزيش شده
من كه دلم مي خاست زودتر جريان البوم رو به مامان بگم تا اونو بهم بده و من با خيال راحت ببينم و برايم همه رو معرفي كنه ، خودم را برايش لوس كردم و با ادا و اطوار گفتم : إ مامان من كه قبلا" هم اين كارا رو ميكردم .
بله قبلا" ولي يه چن وقتي بود ديگه مامان را تحويل نمي گرفتي .
من كه موقعيت را خوب ديدم دستم رو دور گردنش انداختم و بوسيدمش .
بسه بسه خودت رو لوس نكن بگو چيكار كردي ؛ باز رفتي سر وسايلم يا چيزي ميخاي ؟
چقدر زود لو رفتم
حالا مي گي چي كار كردي يا خودم بايد بفهمم ؟
- هيچي فقط البوم قديما رو ميخام . مامان كه داشت چاي را مي خورد محكم استكان را روي ميز گذاشت و گفت : تو چي مي خاي ؟ تو از كجا مي دوني البومي هم وجود داره ؟ كي به تو گفته ..... جواب مي دي يا زير كتك له ات كنم ؟
من كه ترسيده بودم يواش گفتم : كسي نگفته خودم ديدم . همين موقع مامان سيلي محكمي زد توي گوشم . من از شدت درد نا خود اگاه اشكم سرازير شد . مامان كه انگار ديوونه شده بود باز هم دست از كتك زدن بر نداشت و با فرياد ازم سوال مي كرد كدوم عكسا رو ديدم ؟ من با گريه جواب دادم فقط دو صفحه ي اول رو ديدم و از زير دست مامان فرار كردم . رفتم توي اتاق و در از پشت قفل كردم . با صداي بلند گريه مي كردم . اصلا" مامان را تا حالا اينجوري نديده بودم .خيلي ناراحت بودم اينقدر گريه كردم كه از حال رفتم . با صداي مامان چشم باز كردم .
ستاره... عزيزم.... دختر قشنگم درو باز كن . من معذرت مي خام .به خدا خيلي امروز خسته بودم .... گوش مي دي ....
من كه ناي حرف زدن نداشتم با چشامو بستم .
دخترم ساعت 10 شبه . حداقل بيا شامتو بخور
من كه باورم نمي شد ساعت 10 باشه يه چشمم رو باز كردم و ساعت رو ديدم . درسته ؛ يعني من اين همه وقت توي اتاقم بودم . اصلا" متوجه نبودم . دلم نمي خاست برم بيرون از دستش خيلي ناراحت بودم از مامان تا حال چنين رفتاري رو نديده بودم . مگه من چي گفتم . براي همين جوابش را نمي دادم هنوز جاي دستهاش روي بدنم درد مي كنه . مامان كم كم خسته شد و رفت . دلم مي خاست با يكي حرف بزنم . از مهرداد هم امروز خبري نبودد نازي هم كه نيست اي كاش حد اقل مزاحمه زنگ بزنه . فقط دلم مي خاست با يكي حرف بزنم . چقدر تنهايم خدايا . باز زدم زير گريه حالا براي تنهاييم گريه مي كردم براي اينكه من بجز مامان كسي رو ندارم اونم باهام اينجوري رفتار ميكنه چرا بعضي وقتا اين قدر عصباني مي شه . ول يلين بار ..... نمي تونستمم جلوي گريه ام رو بگيرم .


ستاره..... عمو جون درو باز كن.
اومدم چشم باز كنم ولي از بس ديشب گريه كرده بودم چشام باز نمي شد . بالاخره به زور بازشون كردم . يواش بلند شدم وقتي قيافه ي خودمو توي اينه ديدم ترسيدم . جاي سيلي مامان كبد شده بود . چشام هم از گريه ي زياد باد كرده بود . دست چپم از مشت هايي كه مامان زده بود كبود بود . يواش استينم را پايين زدم ولي باز استينم كوتا ه بود و كبودي ان كمي پيدا بود . اشك هام دوباره سرازير شد .با اين قيافه روم نمي شد به مهرداد نگاه بكنم ريال مثل بچه ها كتك خورده بودم . اونم اومده از مامان طرفداري كنه . براي همين از باز كردن در منصرف شدم .
ستاره ببين اگه در را باز نكني مجبورم در را بشكنم .
منم از ديشب هر چي بهش مي گم جواب نمي ده . بهتره در را بشكني .
من كه ديدم مصمم اند در را بشكنن رفتم قفل در را باز كردم . پشت به در و رو به پنجره ايستادم . مهرداد در را باز كرد و داخل شد .
ستاره عمو جان خوبي چرا جواب نمي دادي ، مارو حسابي ترسوندي مامانت حسابي نگران شده بود . براي همين منو خبر كرد . گفت با هم بحثتون شده تو رفتي توي اتاق و در بستي .
من كه دلم از دست مامان پر بود با صداي بلند داد زدم :
- فقط همين
خب گفت يه سيلي هم بهت زده ولي اونم اعصابش خورده تو نبايد ناراحت بشي .
من كه از دست مامان با اين دروغي كه گفته بود بيشتر اعصابم داغون شده بود به طرف مهرداد برگشتم وقتي ديدم مامان نيست با خيال راحت فرياد زدم . فقط يه سيلي ؟ اون داشت منو مي كشت اونم براي چن تا عكس بي ارزش ، مگه من چي مي خاستم فقط ميخاستم عكساي پدرم رو بيشتر ببينم . مي خاستم بدونم قديما چه شكلي بوده من كه حتي يك دقيقه هم اونو نديدم . از مامان هم هر وقت سوال مي كنم از زيرش در ميره فقط يه عكس بهم داده . اخه اين شد پدر ؟ نه حرفي ؟ نه تعريفي ؟ آخه مگه اون چي بوده كه هيچي ازش بهم نمي گيد ؟ اين ظلمه به خدا ظلمه......
ديگه نمي تونستم جلوي اشكهايم رو بگيرم و با صداي بلند گريه مي كردم . مهرداد به طرفم امد و دستش را زير چا نه ام گذاشت و سرم را بالا اورد من اشك را توي چشمهاي اون ديدم . دستم را گرفت كه بهم چيزي بگه ، من اه از نهادم بلند شد سريع دستش را برداشت ، استينم را بالا زد . تماس دست اون با بدنم لرزشي در اندامم انداخت .
مهرداد مثل ادم تب دار داغ بود ، وقتي كبودي دستم را ديد گفت: مانتوت را بپوش تو با من مياي و با سرعت از اتاق بيرون رفت.
من به وضوح صداي انها را نمي شنيدم براي همين مانتوم رو برداشتم و رفتم توي هال بپوشم كه صدا ها رو بهتر بشنوم .
تو ديگه از امروز نسبت به اين دختر هيچ حقي نداري.
إ كي تعيين مي كنه ؟ شما تمام زحمتشو من كشيدم حالاكه به ثمر رسيده مي خاي ببريش . مي خاستي اون موقع كه شب تا صبح بالاي سرش بيداري مي كشيدم به جاي اينكه زانوي غم بغل كني و ماتم بگيري بياي ببريش ؛ حال يادت افتاده ؟
تو خودت قبول كردي و در ضمن قول دادي ، يادت رفته؟
نخير . يادم نرفته ولي تو به جز پول چي كار براش كردي ؟
بس كن نسرين اون مي شنوه ؛ تمومش كن .
تو حق نداري ببريش فهميدي؟
ولي حالا براي هر دو تاتون خوبه مدتي پيش هم نباشيد فكر كن ستاره زودتر جاگير شده . باور كن به صلاح هر دوي شماست .
باشه فقط زودتر بريد نمي خم هيچ كدومتون رو ببينم .
داشتم مي مردم خدايا اونا چي دارن مي گن مگه من جنسم كه سرم معامله مي كنن . پاهام ديگه جون نداشتن روي اولين مبل افتادم حالم داشت بهم مي خورد .مهرداد از اشپزخانه بيرون اومد منو كه ديد جا خورد .
پاشو ستاره عمو جون عزيزم ....
من فقط نگاهش مي كردم هزار تا سوال داشتم كه نمي دونستم كدومشو بپرسم مهرداد كه متوجه حالم شد دستم را گرفت و كمك كرد تا راه برم انگار راه رفتن يادم رفته بود . در ماشين رو برايم باز كرد و منو داخل ماشين نشوند . در را بست و سريع داخل شد و حركت كرديم . توي را ه هيچ حرفي با هم نمي زديم . اصلا" نمي دونستم چي بپرسم .
ستاره .... خوبي ؟
من دلم نمي خاست جواب بدم
مهرداد كه معلوم بود نگران است ، دستم را توي دستش گرفت اون هنوز مثل كوره داغ بود ولي دست من يه تيكه يخ بود . فشا ر خفيفي به دستم اورد .
دختر فشارت افتاده . مي خاي يه چيزي بخرم تا بخوري ؟
من به هيچ كدوم از حرفاش جواب نمي دادم .
به خونه رسيديم مهرداد جلوتر رفت در را باز كرد و بعد كمك كرد تا من پياده شوم . من كه اصلا" توي اين دنيا نبودم فقط دنبالش ره مي رفتم .
حالا شانس اورديم خانم جان رفته خونه ي يكي از همسايه ها وگرنه تو رو با اين حال و روز مي ديد حتما" غش مي كرد . دراز بكش عمو جان تا برات پتو بيارم
مهرداد كه دو شد نگاهش كردم . چقدر با عجله و دستپاچه كار مي كرد انگار از حرفهاي مامان احساس گناه مي كرد . خدايا چه خبره كه من اطلاع ندارم . توي فكر بودم كه مهرداد برام ملحفه اورد .
روي مبل راحتي ؟ نمي خاي توي اتاق بري؟
پس بذار كمكت كنم مانتوت رو در بياري
خودم مانتوم رو در اوردم وروي مبل انداختم . مهرداد يه نگاهي بهم انداخت . اگه اعصابم خورد نبود معني نگاهش را مي فهميدم . خودم را روي مبل انداختم . مهرداد با دقت رويم را انداخت ولي من پشت به اون كردم و چشمهايم را بستم.
با صداي اهسته اي كه بيشتر به پچ پچ مي ماند بيدار شدم . من كي خابم برده بود كه خودم هم متوجه نشده بودم . صداي خانم جان را شنيدم براي همين خودم را به خاب زدم .
براي چي با اين بچه لج مي كنيد شما دو نفر خيلي بچه و كله شقيد .
بايد اين مادر و دختر رو با هم اشتي مي داديد بدتر بينشون رو بهم زدي
خانم جان من كاري نكردم اون اين قدر ستاره رو زده بود كه من دلم براي اون سوخت و با خودم اوردمش .
تو بيجا كردي .
إ خانم جان
همين كه مي گم اين دختر به جز اين مادر كي رو داره . تازه يادت رفته نسرين به خاطر ستاره قيد خونوادش رو تو اين 17 سال زد من خودم با ستاره صحبت مي كنم .
يه جوري بهش نگيد كه دلخور بشه اون خيلي حساسه
من اونو بزرگ كردم
ولي من باهاش زندگي كردم
چي گفتي مهرداد نشنيدم
چيز مهمي نگفتم . ستاره چيزي نخورده . من تا شما نبوديد صورتش رو كمپرس كردم . كاري نداريد من دارم مي رم بيرون چن جا كار دارم .
نه مادر برو به سلامت . ولي من اين دو نفر رو تا فردا اشتي مي دم تو هم خيالت راحت باشه .
خداامهرداد منظورش چي بود با من زندگي كرده . اخه اون كه فقط منو خريد مي برد اونم همه با هم مي رفتيم . چطور من متوجه ي اين نشده بودم كه روي صورتم دستمال سرد گذاشته ؟ هنوزم جاي دست مامان مي سوزه چرا اين جوري شدم ..واي خانم جان داشت مي اومد طرفم براي همين چشمامو بستم .
ستاره دختر قشنگم
خانم جان عادت داشت با موهاي من بازي مي كرد تا من از خاب بيدار شم
پاشو ستاره خانم
يواش چشمامو باز كردم . سلام خانم جان . معلوم بود اونم از اثر سيلي مامان ناراحت شده روشو برگردوند تا من اشكاشو نبينم
پاشو مادر تا منم برات يه چيزي بيارم بخوري .
بلند شد ويك راست توي اشپزخانه رفت . من نشستم سرم خيلي درد مي كرد . سرم را با دو دستم گرفتم .
پاشو عزيزم صورتت رو بشور
من با لبخن جواب مثبت دادم صورتم را شستم و سوپي كه خانم جان برايم اورده بود خوردم . خانمجان فقط فقط نگاهم مي كرد انگار مي خاست چيزي بگويد
- خانم جان مي خايد چيزي بگيد ؟
نه ماد ر حالا سوپت رو بخور بعد باهات حرف مي زنم . مي دونم روي منه پيرزن رو زمين نمي اندازي
خيلي خوشمزه بود ممنونم
نوش جونت .ببين دخترم مامانت خيلي خسته است تو بايد دركش كني . من اونو بيشتر از هر كس ديگه اي مي شناسم . تو نبايد به دل بگيري . مهرداد هم تو رو دوست داره مثل يه پدر براي همين اوردت اينجا كه تو بتوني بهتر فكر مني ولي اگه از من مي پرسي بهتره بري و با مامانت اشتي كني .
خانم جان من با كسي قهر نيستم فقط مي خام يكي جواب سوالهاي منو بده .
چه سوالي مادر؟
اين چه قراريه كه مامان و عمو در موردش حرف مي زنن؟
تو اينو از كجا شنيدي؟
خودم شنيدم
ببين دخترم وقتي پدرت فوت كرد
- چرا فوت كرد
اون مريض بود
مهرداد و بابات خيلي با هم جور بودن . من توي خونه ي مادر بزرگت كار مي كردم مهرداد هم همونجا بزرگ شد با پدرت خيلي جور شد و مثل دو برادر بودن موقعي كه پدرت مرد از مهرداد خاست كه از تو مواظبت كنه و چون مادر بزرگت از ازدواج مادر و پدرت ناراضي بودن . و پدر بزرگ مادرت هم به مادرت گفته بودن بچه رو پرورشگاه بذارن و مادرت موافقت نكرد براي همين هم مادرت پيش ما اومد تا اينكه مهرداد هم درسش روتموم كرد و مادرت اون موقع پاشو توي يه كفش كرد كه از اينجا بره . خودت ديگه بزرگ شده بودي نمي دونم يادت هست يا نه ؟
- نه خانم جان من از خونه يشما زياد يادم نيست بيشتر يادمه روزهايي كه مامان منو پيش شما ميذاشت تا بره سر كار
وتو هميشه نمي خاستي بري
چه روزايي بود اون موقع شما اين خونه رو نداشتين
نه مادر خب تا كجاش گفتم ؟
ما از خونه شما رفتيم
آره دخترم ولي باز هم همديگه را هروز مي ديديم و پيش هم بوديم تا اينكه مهرداد فهميد مادر بزرگن داره اون خون رو مي فروشه ..از اونجا كه پدرت خيلي به اون خونه علاقه داشت مهرداد وكيل گرفت و اون خونه رو از ماد ربزرگت خريد . چون اگه مادر بزرگت مي فهميد خريدار مهرداد خونه رو به مهردادنم يداد . اون خونه همينه كه الان توش تشستي
- راست مي گين مادر بزرك ؟
بله ولي با خيلي تغيير . چون خيلي بزرگتر بود . يه كميش توي طرح بود و دولت اونو گرفت و مهرداد خم كمي بهش رسيد تا از حلت قديمي بودن درش بياره و بعد ا زمادرت خاست بياد پيش ما زندگي كنه و لي اون بازم قبول نكرد
- آخه مادر گفت عمو مي خاست زن بگيره
مادرت اينو گفت
بله
نه مادر جون اون هيچ زني رو جايگزين پروانه نمي كنه
- پروانه كيه؟
عموت همون موقع مه پدرت زن گرفت عاشق دختر ي بود ولي چون وضع مالي خوبي نداشت بهم نرسيدن
حالا اون دختره كجاست؟
اون خود كشي كرد ولي دليلش رو كسي نمي دونست
واي خداي من !
آره دخترم مادرت و مهرداد روزاي سختي رو گذراندن باهاشون بيشتر مدارا كن
- باشه خانم جان ول يتا فردا بهم فرصت بدين فكر كنم
باشه عزيزم . تا تو فكراتو بكني من هم شام درست مي كنم .
بلند شدم و رفتم توي حياط هوا تاريك شده بود ول يدلم نمي خاست چراغو روشن كنم . خدايا يعني ماجرا همين بود كه خانم جان تعريف مي كرد ؟ آخه خانم جان براي چي دروغ بگه . چرا مادر بزرگم منو دوست نداشته ؟
تمام گذشته ي پدر و مادرم مثل فيلم جلوي چشمم رد شدن براي همه ي اونا گريه مي كردم ديگه خودمو با اون كبودي روي صورتم فراموش كرده بودم . چقدر دلم براي مهرداد مي سوخت . نمي دونم يه حسي بهش پيدا كرده بودم .تا حالا اين جوري نشده بودم دلم مي خاست بيشتر بهش نزديك بشم .
ستاره مادر ... هوا سوز داره . سرما ميخوري بيا تو . شامم ديگه اماده است
- اومدم خانم جان صبر نمي كنيد تا عمو بياد ؟
نه مادر زنگ زد گفت دير مياد شام بخوريم
شام را تو سكوت خورديم .
ممنون خانم جان
همين . ضعيف مي شي ها؟
- ميل ندارم . بلند شدم و كمك خانم جان ضرف ها رو شستم دلم نمي امد كار كنه خيلي دوستش داشتم
دير وقت بود ولي هنوز مهرداد نيومده بود نمي دونم چرا منتظرش بودم خانم جان ديگه چرت مي زد .
- خانم جان شما بخابيد من خابم نمياد
آخه مادر منتظر اين پسرم هيچ وقت اينقدر دير نمي كرد . ميخام براش شام بكشم . آخه بيرون شام نمي خوره .
- من برشون ميارم شما بخابيد
دستت درد نكنه مادر پس من توي اتاقم اگه كاريم داشتي يا ترسيدي بيا پيشم
- خانم جان من ديگه نمي ترسم
آخه مادر بچه كه بودي هميشه مي ترسيدي . شب بخير
- شب شما هم بخير . بلند شدم و خانم جان را بوسيدم . اونم صورتم رو بوسيد و با لبخند رفت. من ديگه خسته شده بودم براي همين بلند شدم و توي حياط رفتم خاستم چراغ را روسن كنم ولي يادم افتاد خانم جان پنجره اتاقش رو به حياط باز مي شه .راي همين توي تاريكي شروع به قدم زدن كردم نمي دونم چرا يه دفعه ترسيدم . اومدم برم كه يه سايه اي را دم درخت بيد مجنون ديديم خاستم برم تو كه يه مقدار كه جلو رفتم ديدم مهرداد اونجاست.
-سلام كي اومدين ؟
سلام تو هنوز نخابيدي؟
منتظر شما بودم
چرا؟
آخه ... آخه خانم جان خسته بود گفت من شام شما را بكشم
من شام نمي خورم برو تو
- ولي شما عدت نداريد بيرون چيزي بخوريد
اينو خانم جان گفته؟
- بله حالا بيا بريم تو
تو برو من نميام
- داريد تلافي بد اخلاقي ظهر رو مي كنيد . ولي بايد بهم حق بديد اونم با اين حرفايي كه از شما و مامان شنيدم
پس تو شنيدي
- بله ولي حالا ديگه ناراحت نيستم خانم جان همه چيز را برام تعريف كرد .مهرداد يك دفعه بلند شد و گفت همه چيز را ؟
- بله مگه چيه من حق داشتم بدونم
اون چي تعريف كرد ؟
از مامان و بابا برام گفت ، از مريضيش ، از مادر بزرگم از فداكاري مامان نسرين و.... از شما و پروانه .....
مهرداد يك دفعه روي زمين نشست
از اون چي گفت؟
- فقط اين كه شما خيلي دوستش داشتيد و به خاطر اون تا حالا ازدواج نكرديد و اون .... رفتم جلوتر مهرداد داشت گريه مي كرد . - شما گريه مي كنيد ؟
چرا ؟ بهم نمي ياد گريه كنم ؟
آخه من تا حالا نديده بودم شما گريه كنيد
خب حالا بشين و خوب نگاه كن
- مهرداد با من مثل بچه ها رفتار نكن . شما به خاطر اون گريه مي كنيد .
نه ايندفعه به خاط خودم گريه مي كنم من خيلي وقته كه اونو فر .....
مهرداد جمله اش رو تموم نكرد
- ميشه گريه نكنيد
چرا ؟
- آخه منم داره گريه ام مي گيره . اصلا" تقصير منه كه در موردش حرف زدم ببخشيد .بياين در مورد چيز ديگه اي صحبت كنيم، قبول
اشك هاشو پاك كرد و گفت: قبول
خب ميخاي چيكار كني ؟ خانم جان باهات حرف كه زده
- بله و من ميخام برم و از مامان معذرت بخام ولي نمي دونم جوري
مي خاي بري؟
بله شما نظرتون اين نيست ؟
خب چرا ، خب بيا ديگه بريم تو سرده.
با هم داخل شديم مهرداد سرش را بلند نكرد . چشمهايش سرخ شده بود . من مي خاستم شام بكشم كه مهرداد روي ميز اشپزخانه نشست و گفت باور كن ميل ندارم سيرم تو هم برو بخاب بچه ي خوب
- اولا" من بچه نيستم و تا شما شام نخوريد نمي خابم چون به خانم جان گفتم حتما" به شما شام ميدم .
باشه ولي خيلي كم بيار و در ضمن خودت هم بايد بخوري چون متطمئنم تو هم شام درست نخوردي
اون از كجا انقدر منو خوب مي شناخت من قبول كردم چون احساس گرسنگي مي كردم . مهرداد فقط با غذا بازي مي كرد يا منو نگاه مي كرد
-ببينيد اگه نخوريد منم نمي خورم
هنوز درد مي كنه؟
- چي درد مي كنه ؟
صورتت ؟
- خب تقريبا" . شما براي صورت من ناراحتين؟
ستاره در مورد من چي فكر مي كني؟
من به چهره ي مهرداد خيره شدم . چشم هاي معصوم و اخمي كه هميشه بر چهره داشت چهره ي اونو مردونه و دلنشين مي كرد و من تا حالا به اين فكر نكرده بودم كه چقدر اين صورت رو مي پسندم . نمي دونم چند لحظه به همان صورت گذشت .
ستاره به چي نگاه مي كني من كه منظورم چهره ام نيست
-از اينكه مهرداد فهميده بود من به چهره ي او خيره شدم و فكرم را حدس زده بود خجالت كشيدم . به خصوص با اون لبخندي كه به لب داشتم . مهرداد صورتش سرخ شده بود و من نمي دونستم چي كار كنم براي همين تا بلند شدم كه برم مهرداد گفت: در مورد حرفم فكر كن بعدا" جواب بده . من از اشپزخانه اومدم بيرون و يك راست روي مبل دراز كشيدم . مهرداد با كمي تاخيير اومد بيرون و چراغ را خاموش كرد من كه فكر كردم رفته ؛ روم رو برگردوندم ديدم نزديك من ايستاده براي همين سريع نشستم .
راحت باش مي خاستم ملحفه را رويت بيندازم شب سردت مي شه
چند لحظه ايستاد و نگاهم كرد
شب بخير ستاره . خوب بخابي
خدايا چه اتفاقي داره م ياغته ؟ چرا مثل قبل با مهرداد راحت نيستم ؟ تمام شب به مهرداد فكر ميكردم . يعني من .... خدايا گفتنش هم سخته حتي نمي تونم بهش فكر كنم . اصلا" ناراحتي كه با مامان داشتم يادم رفته بود ميگفتن وقتي عا....... خدايا نمي تونم در موردش فكر كنم اخه من خيلي كوچيكتر اونم . اون تمام سعيش اينه كه پدر خوبي باشه ..... خدايا چرا فكرش از سرم بيرون نمي ره اگه مامان متوجه بشه چي فكر مي كنه واي خانم جان ......در موردم چي فكر مي كنن واي.... اي كاش نازي اين جا بود............

ستاره دخترم بيدار شو.
- صبح بخير خانم جان
ظهر بخير عزيزم
- واي مگه ساعت چنده؟
ساعت 10، مادر جان . مهرداد ديشب اومد خونه؟
- بله خانم جان من شام بهشون دادم .
دستت درد نكنه مادر . ولي الان خونه نيست . آخه جمعه ها جايي نمي ره . به تو چيزي نگفت ؟
- نه خانم جان . با صداي در مثل فنر از جا پريدم
چي شده مادر حتما" مهرداده
مي دونم گفتم نكنه مامان باهاشون اومده باشه . از اينكه داشتم خودم رو لو مي دادم بدنم لرزيد
- من برم صورتمو بشورم
سلام خانم جان
كجا بودي پسرم؟
گفتم مهمان داريم رفتم خريد . نگران شديد؟
آره مادر ديشب هم دير امدي
بميرم براتون مادر ولي به خدا كار داشتم
خدايا مهرداد چقدر قشنگ تظاهر مي كنه . من كه داشتم خودمو لو مي دادم . ولي شايد اصلا" ديشب را فراموش كرده از دستشويي اومدم بيرون و با سلام اعلام كردم كه من توي هال اومدم .
سلام خانم خوش خواب . خب مراسم اشتي كنون كي شد؟
نمي دونم مادر هر وقت ستاره جون خودش بگه .ول يهر چي بگذره بدتره . براي شام خوبه مادر بگم بياد؟
من كه منگ بودم فقط بقيه رو نگاه مي كردم ، ديدم مهرداد داره با دقت نگاهم مي كنه براي همين گفتم : نمي دونم هر چي خودتون مي دونيد و توي اشپز خونه رفتم .چون نمي دونستم با مامان چه جوري برخورد كنم . صداي خانم جان را شنيدم .
مادر انگار از حرفت ناراحت شد . فكركنم زوده ، هنوز دلخوره . ولي اگه بيشتر طول بكشه هم اشتي سخت تره
خودم باهاش صحبت مي كنم . شما بنشينيد الان ميام .
متوجه شدم كه مهرداد داره مياد توي اشپزخونه براي همين خودم رو مشغول چاي ريختن كردم . از پشت احساس كردم بهم نزديك شد ه
ستاره ..... از دست من دلخوري؟
بدون اينكه رويم را برگردانم جواب دادم نه .
بهم نگاه كن و جواب بده
به طرفش چرخيدم نگراني تو ي چشمهايش به وضوح ديده مي شد . من از دست شما دلخور نيستم
پس چرا اين جوري جوابم رو دادي/
- فقط سر دوراهي گير كردم
در چه موردي؟
نمي دونم از دست مامان ناراحت باشم يا اونو ببخشم دلم براش تنگ شده ولي كاري كه كرد برام سنگين بود . آخه اين حق من بود كه از پدرم بدونم در ضمن من دختر بزرگيم اون حق نداره منو گتك بزنه .
خب حالا كه خانم جان بهت گفت و منم قول مي دم ديگه اين اتفاق نيفته . پس ديگه دلخور نباش . مامانت ديروز بهم توي شركت زنگ زد . اونم دلش برات تنگ شده . از كار خودش پشيمونه . حالا بگم خانم جان شام ديگه بياد .
نمي دونم
روي منو زمين ننداز . ا ين جوري بهتره .
من با چشم موافقتم رو اعلام كردم
ديگه به كسي اين جوري جواب نده .
- براي چي؟
خب ديگه
من متوجه حرف مهرداد نشدم . فقط دلهره شب را داشتم با اين كه يك شب مامان را نديده بودم دلم براش تنگ شده بود . مي ترسيدم مامان از رفتارم بفهمه به مهرداد علاقمند شدم .
خانم جان به مامان زنگ زد و انم قبول كرد بياد
تمام ظهر و عصر چشمم به ساعت بود تا مامان بياد و نگران بودم. كبودي صورتم بهتر شده بود ولي دستم هنوز درد مي كرد . مهرداد اماده شده بود تا بره دنبال مامان .تا دم در بدرقش كردم مهرداد سرك كشيد تا از نبود خانم جان متمئن بشه و بعد دستم را گرفت و گفت نگران نباش بهت قول مي دم تا چند وقت ديگه همه چيز درست بشه . تا وقتي من زندم مي توني روي من حساب كني . و بعد يه لبخن زد و رفت . خدايا چقدر با اين كاراش منو ديوانه مي كنه شايد مامان براي همين بود كه نمي ذاشت بيام اينجا ، ارتباطمون رو كم كرده بود و به قول نازي دليل اصلي تغيير رفتار مهرداد خود منم . تمام وقت توي هال قدم مي زدم . ديگه صداي خانم جان در اومد . مادر چرا اي قدر دلهره داري .
- خانم جان من هميشه فكرم مشغول باشه را هميرم .
خب مادر بشين و فكر كن
من هم روي اولين مبل نشستم . با صداي زنگ خونه از جام بلند شدم و رفتم توي اشپزخونه
وا مادر ببين كي پشت دره مهرداد كه كليد داره
من از كاري كه كرده بودم خجالت زده اومدم بيرون و رفتم ايفون رو جواب دادم همسايه با خانم جان كار داشت . من روي مبلي كه پشتس به در بود نشستم و سرم را بين دوتا دستام گرفتم ......
الهي مادر بات بميره كه تو را توي اين وضع نبينه
چون خانم جان دم در بود اومدن مامان و مهرداد رو نفهميده بودم
تا مامان را ديدم همه چيز يادم رفت . بلند شدم و مامان به طرفم اومد و با تمام نيروش بغلم كرد ومي بو سيدم . من فكرش رو نمي كردم انقدر دلم براش تنگ شده باشه . مامان ازم معذرت خاست و من با گريه گفتم عيبي نداره تقصير خودم بود .
بيا دخترم مثل قبل روي پام بشين و روي مبل نشست . من هم روي پاش نشستم و سرم را روي سينه اش گذاشتم و گريه كردم . مامان قربون صدقه ام مي رفت و موهام رو مي بوسيد .
الهي دستم بشكنه كه ديگه اين صورت قشنگ رو اينجوري نكنم
بسه نسرين جون .اين دختر گريه هاشو كرده الهي شكر كه همه چيز به خوبي تموم شد .
منو مامان كه تازه متوجه خانم جان و مهرداد شده بوديم خودمون رو جمع جور كرديم . خانم جان داشت گريه مي كرد ولي مهرداد داشت منو نگاه ميكرد تا ديد من متوجه اون شدم سرش را زير انداخت و رفت . من از بغل مامان بيرون اومدم
بعد از شام هر كي به كار خودش مشغول بود و اصلا" انگار اتفاقي نيفتاده . ولي من تمام فكرم پيش مهرداد بود كه خانم جان گفت خب نسرين جون كي مياين اينجا و موندگار مي شين .
نمي دونم . توي شركت خيلي كار دارم و نمي تونم مرخصي بگيرم
خب مادر اين كه كاري نداره تو كاراي واجبتو انجام بده . بقيه اش هم مهرداد كارگر مي گيره
بله اينطوري بهتره در ضمن جون ستاره هم در امانه.
وا! مهرداد .مادر تو ديگه چرا اينجوري حرف مي زني . ناراحت نشي دخترم
راست مي گه خانم جان من اين چند وقته اعصابم بهم ريخته ولي ستاره منو درك مي كنه
آره مادر ناراحت نباش
مامان در حالي كه بلند مي شد گفت : دير وقته ما ديگه زحمتو كم مي كنيم .
شما اگه مي خايد ميرسونمتون ولي ستاره اينجا مي مونه
مهرداد مادر چرا نمك به زخم اين مادر و دختر مي ريزي<xml><o></o>
من كاري ندارم گفتم شايد اين جوري بهتر باشه چون ستاره به زندگي در اينجا زودتر عادت مي كنه <o></o>
اخه ستاره بايد فردا بره مدرسه <o></o>
خب من الان كه شمار رو مي رسونم وسايل فرداشو ميارم<o></o>
اقا مهرداد اگه ما زياديم مزاحمتان نمي شيم انگار شما زياد راضي نيستين ما بيام اينجا<o></o>
نسرين جون اين چه حرفيه . مهرداد خودش پاشو تو يه كفش كرد گفت بياين اينجا براي هممون خوبه <o></o>
ولي الان كه نظرشون چيزه ديگه ايه . من از اقاي صابري مهلت مي گيرم تا يه جايي رو پيدا كنم و مزاحم شما نمي شيم<o></o>
من كه دلم مي خاست همين جا زندگي كنيم حسابي هول شده بودم . براي همين ديدم بهتره منم چيزي بگم تا بحث بالا نگيره <o></o>
خب مامان عمو هم حق داره اخه شما اون روز با عمو هم بد صحبت كرديد بايد يه جور از دلشون در بياريد<o></o>
اره مادر اين بچه را ست مي گه روي هم رو ببوسيد تا همه چيز تموم بشه<o></o>
مهرداد چپ چپ منو نگاه مي كرد معلوم بو د از اين كار من حسابي عصبي شده بود . مامان يه قدم جلو اومده بود تا به قول خانم جان اشتي كنه . مهرداد روش رو برگردوند گفت . همين جوري قبول كردم . مادر به خانم جان نگاه كرد . خانم جان متوجه ي ناراحتي مامان شد . گفت : خجالت مي كشه مادر . من كه فهميدم مهرداد از كار من ناراحت شده براي اينكه از دل اونم در بيارم گفتم من هم با شما ميام تا وسايلم رو بردارم چون عمو هم بايد عادت كنه كه منو برسونه . همه خنديدن مهرداد هم برگشت يه لبخند زد . خيلي خوشحال بودم بخصوص وقتي اون حركت رو از مهرداد ديدم . نمي دونم چرا احساس خوبي داشتم.
واي مادر من ديگه پا ندارم ببخشيد من مي شينم
واي خدا مرگم بده خانم جان شما بفرمائيد
تا خانم جان و مامان سرگرم تعارف بودن من سريع رفتم لباس تا اماده بشم توي راهرو به مهرداد برخوردم با شيطنت گفتم ازدستم ناراحتي . فقط نگاهم كرد سرشو تكون داد و رفت . برگشتم توي هال همه ايستاده بودن من با عجله رفتم خانم جان رو بوسيدم وگفتم
من الان باز مزاحمتون مي شم اگه دير شد شما بخابيد
باشه مادر الهي قربونت برم
مامان به تلافي كار مهرداد دم در تعارف نكرد و رفت تو
- مگه شما نمياين تو ؟
صاحب خونه كه تعارف نكرد
خب من كه گفتم
تو برو ولي زود بيا 11 شبه زود بايد برگرديم
رفتم تو مامان روي مبل نشسته بود و با ديدن من گفت ستاره
بله
توي اين چن وقت اتفاقي افتاده؟
كدوم چند وقت؟
همون چن روزي كه خونه ي مهرداد اينا بودي
- مامان من فقط يك شب اونجا بودم . ولي اتفاق خاصي نيفتاد بجز اينكه خانم جان برام از قديما تعريف كرد ار شما و فداكاريتون از پدر و از مهرداد و پروانه
پروانه؟ خود مهرداد هم مي دونه كه خانم جان اينا رو بهت گفته؟
بله مي دونه
پس دوباره فيلش ياد هندستون كرده كه اخلاقش تغير كرده
مامان چي مي گي؟
هيچي . تو صلاح مي دوني بريم اونجا؟
آخه مامان هر جور صلاح مي دوني وليخانم جان خيلي خوشحال ميشه ما بريم اونجا . چطوره يه مدت رو بريم بعد اگه خوب نبود خودم يه بهونه جور مي كنم كه بريم
چرا انقدر اصرار داري كه بريم
من ....من.... خب دلم براي خانم جان مي سوزه
مامان خيلي زيركه نزديك بود خودمو لو بدم چون اوضاع رو خراب ديدم گفتم ؟ پس من برم دم در به مهرداد بگم بره
واي اصلا" يادم رفته بود نه حالا برو چون مي فهمه من ازت خاستم تغغير عقيده بدي .
من سريع رفتم و وسايلم رو جمع كردم كارتون خيلي سنگين بود روپوش مدرسه ام رو گذاشتم توي كاروتن و كيفم رو انداختم رو كولم مامان كه منو ديد گفت چه خبره اينا رو همه واسه فردا نياز داري من گفتم ديدم ماشين هست گفتم يه مقدار بيشتر ببرم
وسريع اومدم بيرون
مهرداد از ماشين اومده بيرون و تا منو ديد شروع كرد به غر زدن كه الان ساعت ده دقيقه به د وازده است
- به جاي غر زدن اينا رو از دستم بگير
ببخشيد حواسم نبود . دختر چرا صدام نزدي . و كارتون رو ازم گرفت وروي صندلي عقب گذاشت . من سوار شدم . همين كه مهردا سوار شد مامان در روباز كرد و يك نگاه به من كرد من براش لبخند زدم ولي مامان جواب لبخند منو نداد ودر بست
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۲۵-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۳۷ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان ستاره - شيوا نظري
تو خونه باز بحثتون شد؟
- نه
پس .....
- نميدونم مامان اخلاقش عوض شده. نمي دونم چرا اين كارا رو مي كنه.
چند وقت كاريش نداشته باشي درست مي شه
- مهرداد .....نمي تونم اون مادر منه نمي تونم در موردش بي تفاوت باشم.
هر جور مي دوني من منظور بدي نداشتم از روي شناختي كه از قبل داشتم اينو گفتم.
من ديگه صحبت نكردم
ستاره ازم دلخور شدي؟
من جواب ندادم
خب پس معلوم شد از دستم ناراحتي
دلم نمي خاد با مامانم اون طوري رفتار كنيد/
من هر كاري مي كنم براي توست دلم نمي خاد دوباره اون اتفاق بيفته ولي اگه تو بخاي ديگه حرفي نمي زنم . حالا ديگه از دستم دلخور نيستي؟
من از روي شيطنت جواب ندادم . از اينكه مهرداد به ناراحتي من اهميت مي داد خوشم مي امد .
خب چي كار كنم از دلت در بياد؟
من باز جواب ندادم مهرداد هم متوجه شد كه دارم بازيش مي دم
خب پس جواب نمي دي منم مي خاستم امشب يه چيزي بهت نشون بدم . ولي تو كه جوابم رو نمي دي پس ولش كن
مهرداد درست دست روي نقطه ي ضعفم گذاشته بود چون من خيلي كنجكاو بودم . براي هميين سريع گفتم : نه ديگه دلخور نيستم
خب پس حرف زدي
خب چي مي خاي نشونم بدي
حالا تا خونه صبر كن
- تا به خونه نزديك شديم رو به مهرداد كردم
-خب به خونه رسيديم چي ميخاي نشونم بدي ؟
حالا تا توي خونه صبر كن
مهرداد مي خاست تلافي كنه براي همين ديگه به روي خودم نياودردم
كارتون را مهرداد برداشت .منم كيفم را براداشتم و با هم رفتيم داخل . همه جا تاريك بود معلوم بود خانم جان خوابيده
- انگار خانم جان خوابه
بله از بس خانم معطل كردن
كيفم را گذاشتم زمين مهرداد هم كارتون را بغلش گذاشت. در را بست طرف اتاقش داشت مي رفت كه ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم
- شما گفتين بريم خونه نشونت مي دم
خب اين تلافي اين كه جوابم نمي دادي
- خيلي بدي . گولم زدي . چيزي تو ي كار نبود درسته.
نه واقعا" مي خاستم نشونت بدم ولي حالا نه ؛ چون دختر خوبي بودي نشونت مي دم بيا دنبالم
من از دلهره داشتم مي مردم .. دم اتاقي كه قبلا" برام در نظر گرفته بود ايستاد
- قبلا" اينجا را ديدم . حالا مطمئنم گولم زديد .
چشمهايت را ببند و در ضمن يواش حرف بزن خانم جان خوابه .
آخه اگه چشمهام ر و ببندم توي تاريكي جلوم رو ببينم
خودم كمكت مي كنم حالا چشم هات رو ببند
چشمهايم را بستم . نزديك شدن مهرداد را احساس كردم . دستم را گرفت.
يواش بيا تو
- منو اينجوري مي كشي
مهرداد كليد چراغ را زد
حالا باز كن.
يواش چشمهايم را باز كردم . جا خوردم تمام چيزهايي كه اون روز به مهرداد گفته بودم كم و بيش اونجا بود . كاغذ ديواري هاي ابي روشن با گل مليح .
- واي خداي من پس اونروز براي اين رنگ دلخواهم را مي خاستيد . چقدر اون شب از رفتار شما ناراحت شدم .
تا تو باشي روي من عجولانه قضاوت نكني . اون شب متوجه شدم ناراحت شدي ولي گفتم بعدا" خوت پشيمون مي شي . مي خاستم اينجا تمام بشه بعد نشونت بدم .ولي ديدم امشب بهتره . براي همين اصرار داشتم امشب بياي اينجا ولي به كسي نگو من اين كار را كردم . بگو خودت خاستي ، براي خودت مي گم
- باشه نمي دونم چه جوري ازت تشكر كنم
اگه بازم چيزي كمه بگو برات مي خرم
- واي همين الان روم نمي شه نگاهتون كنم
از اين حرفت ناراحت شدم . يعني من غريبه ام
- نه به خدا . اخه شما تمام خرج منو مي ديد حتي خريدهاي شب عيدمم شما ميديد
ديگه خيلي دلخور شدم تا باهات قهر نكردم از دلم در بيار وگرنه باهات قهر مي كنم
- معذرت مي خام
اين جوري فبول نيست بايد اشتي كنيم
- اخه چه جوري؟
همون جوري كه مامانت رو مي خاستي وادار به اشتي يا من بكني
من داشتم از خجالت مي مردم اخه من از وقتي راهنمايي رفته بودم مهرداد رو نبوسيده بودم بجز عيدها اونم از وقتي دبيرستان رفته بودم مامانم نذاشته بود. براي همين نم يدونستم چي كار كنم شايد اگه قبلا" ازم مي خاست برام راحت بود ول يالان من مهرداد را به چشمي ديگر نگاه مي كردم .
بسه دختر نمي خاد زياد تشكر كني . بايد قبول كنم كه ديگه بزرگ شدي . من هنوز تو رو همون ستاره كوچولو مي بينم .
نمي دونم چرا از حرف مهرداد ناراحت شدم چون توي اين دوروز فهميم اونم منو دوست داره ولي نه به اين چشم . مهرداد رفت و برام كارتونم رو اورد و گوشه ي اتاق گذاشت
ديگه فردا وسايلت رو بچين چون الان ساعت نزديك به 1 برو بخواب تا فردا بتوني سر كلاس بري . شب هب خير.
مهرداد رفت ولي من چون از حرفش دلخور بودم ديگه اين اتاق برام قشنگي نداشت .روي لبه تختم نشستم . همه چيز قشنگ بود چه جوري تو دوروز اين كارا رو كرده بود هنوز ميز نداشتم . سليقه اش براي تخت و كاغذ ديواري خيلي خوبه . اماهنوز اتاق خيلي كار داره چون پنجره هاش پرده هم نداره . با همون لبلسهايم دراز كشيدم فكرم پيش مهرداد بود. خدايا نمي تونم احساسش رو نسبت به خودم بدونم . دوستم داره ولي نه مثل من . چشمهام مي سوخت........
ستاره خانم بلند شو مگه نبايد بري...... ستاره عمو جان
واي خداي من كجام ...مثل فنر بلند شدم . صداي مهرداد از پشت در مياد . فكرم را متمركز كردم . فراموش كردم خونه ي خانم جانم . بلند شدم
بيدار شدم الان ميام .
سر ميز منتظرتم
در را باز كردم رفتم دستشويي . صورتم را با اب سر شستم هنوز چشمهام مي سوخت اين چند روز درست نخابيدم . برگشتم توي اتاقم موهامو شونه زدم و با كش بستم . فرمم را پوشيدم كيفم را تا برداشتم فهميدم ديشب يادم رفته . خاليش كنم . كتابهاي اونروز را برداشتم واي خدايا امروز فيزيك داشتم نمره ها رو مياره . به ساعت مچيم نگاه كردم داشت ديرم مي شد . مقنعه ام را برداشتم و توي اشپزخخونه رفتم .
صبح بخير
صبح شما هم بخير . ديشب خوب خوابيدي
بله خيلي خوب بود
بلند شدم تا مقنعه ام را سر كنم
بشين تا صبحونه نخوري نمي توني بري.
آخه ديرم شده
خانم جان دم در توي دهانت را نگاه مي كنه تا مطمئن بشه چيزي خورده اي يا نه . حالا اگه دلت مي خاد نخور . در ضمن راننده شخصيت هنوز صبحانه اش را تمام نكرده .
به اجبار نشستم و چايم را شيين كردم ولي از عمد معطل مي كردم تا مهرداد از اشپزخونه بيرون بره . نمي دونم چرا زياد ميل به خوردن نداشتم
اگه فكر كردي من بيرون مي رم تا بتوني از زير صبحانه در بري كور خوندي
مهرداد يه لقمه برام گرفت
بيا اينو بخور
چه جوري فكر منو مي خوني؟
چون خودم بزرگت كردم
يه جوري حرف مي زني انگار پدر بزرگم هستي.
مگه نيستم
چرا اول صبحي منو اذيت مي كني ؟
كه ياد بگيري صبح وقتي پپا ميشي خوش اخلاق باشي
فهميدم باز مهرداد دستم انداخته .
پاشو دختر تا برسونمت .
از اينكه مهرداد روي اين موضوع تاكيد مي كرد ناراحت شدم
از پشت ميز بلند شدم
سلام خانم جان سرما نخوريد بيرون سرده .
سلام عزيزم . نه مادر من عادت دارم . صبحانه خوردي؟
بله
مهرداد همون موقع رسيد
اول صبحي دروغ مي گي ؟ نه خانم جان فقط يه لقمه
براي چي مادر ضعيف مي شي صبر كن مادر الان بر مي گردم
اخه براي چي گفتيد الان اين پيرزن با ان پاش مي ره لقمه مي گيره
اولا " پيرزن تويي كه انقدر غر مي زني . دوما" تا تو باشي اينقدر دروغ نگي .و صبحانه بخوري
از سر صبح با من شوخي مي كني . نمي دونيد من امروز نمره ي فيزيكم را مي گيرم غمگينم
پس بگو تنيل . اگه تك اوردي تنبيه ات مي كنم . من معلم بد اخلاقي ام
در حين صحبت از دستم فرار مي كرد
خانم جان اومد تو حيات . من تا خانم جان را ديدم ايستادم . مهرداد تند تند نفس مي كشيد
الهي مادر فدات بشم كه باز خوشي اوردي توي اين خونه . الان چند ساله كه مهرداد رو اينطور شاد نديده بودم .
ستاره فكر كرده كه من هنوز همون مهرداد چند سال پيشم كه بتونم بدوم . نمي دونه كه من ديگه پيرم . از نفس افتادم
بيا مادر اين لقمه را بگير توي راه بخور.
ممنون خانم جان
توي راه مهرداد حرفي نمي زد . وقتي داشتم از ماشين پياده مي شدم صدام زد .
ستاره موظب خودت باش . چه ساعتي دنبال بيام
خودم بر مي گردم
تا كار نداشته باشم و بتونم خودم دنبالت بيام
ده دقيق به دو .
خداحافظ
همش دعا مي كردم كسي منو نديده باشه . چون حوصله سوال و جواب نداشتم . نازي توي حياط منتظرم بود.
سلام
كوفت و سلام . معلومه دو روزه كجايي ؟ هر چي بهت زنگ مي زدم مامانت مي گفت خونه نيستي كجا بود؟
حالا هم كه با اين صورتت اومدي چي شده .؟
هيچي كتك خوردم . اين دوروزه هم خونه مهرداد بودم .
راست مي گي چي شده؟
براي نازي همه چي رو تعريف كردم . اونم نفهميد چرا مامان منو كتك زده و از حمايت مهرداد بل گرفته بود و منو اذيت مي كرد
پس بگو چرا مزاحم هميشگي باز برات خط و نشون مي كشيد
راست مي گي ؟
اره تازه به اسم صدات مي زد . مي گفت اگه دستش بهت نرسه . چرا اسمتو بهش گفتي ؟
به خدا نمي دونم اون يه دستي زد . حالا راست مي گي ؟
به خدا پنجشنبه اومده بود دم در و براي تو هي پيغام مي داد من گفتم اگه مردي به خودش بگو . معلوم بود حسابي خرابش كردي .
اخه همون روز كه زنگ زد . من حسابي حالش رو گرفتم ولي فكر مي كردم ديگه اين طرفا پيداش نشه .حالا خوبه از اين به بعد مهرداد منو مي بره و مياره .
خدا شانس بده
خانم مرادي دفتر
ستاره تو رو صدا مي زنن
براي چي؟
نمي دونم
سلام خانم رضايي
سلام پنجشنبه كجا بوديد ؟ صورتت چي شده ؟ غيبت هاتم كه موجه نيست . امروز سر كلاس نمي تونيد بريد .
زمين خوردم مامانم فرصت نمي كنه بياد . اخه اسباب كشي داريم
نمي شه خانم اينجا قانون داره زنگ بزن عصر بيان
شماره مامان را گرفتم
سلام مامان نمي تونيد براي غيبتم بيايد
نه تو كه خودت مي دوني بده تلفني مجاز كنم
خانم رضايي تلفني قبول نداره
من نمي دونم خودت يه چيزي بگو چون اصلا" نمي تونم بيام
باشه كاري نداريد . خداحافظ.
شرمنده مامام نمي تونن بيان
ببين دختر بايد يكي بياد و غيبتهاي تو رو مجاز كنه . حالا مامانت دستش بنده كس ديگه بياد و گرنه فردا جدا" نمي ذارم كلاس بري.
چشم حتما" فردا ميان
از دفتر اومدم بيرون
چي شده ستاره ؟
چي ميخاستي بششه غيبتام مجاز نشده .
چقدر اين خانم رضايي مسخره است
سر كلا س فيزيك دبير گفت كمي ديگر تلاش كنم نمره ام از اين بالاتر مي ره خودم هم تعجب كرده بودم . مني كه هميشه 10 مي اوردم حالا15.25 اوردم
خوش بحالت من كه باز تك اوردم
زنگ تا خورد با سرعت بلند شدم تا برم كه پام گرفت به نيمكت و نزديك بود زمين بخورم كه نازي دستم را گرفت با اين حال پام پيچ خورد و به شدت درد گرفت .
نه انگار فقط اقا مهرداد خاطر شما رو نمي خاد بعضي ها نزديك بود از هيجان با مخ زمين بخورن
مسخره اون اصلا" به اين چشم نگاهم نمي كنه كه تو مي گي
پس جنابعالي گوتون گير كرده .
نازي بس كن جاي اين بي مزه بازي ها بيا كمكم كن نمي تونم درست راه برم فكر كنم پام پيچ خورده .
تا نگي كمكت نمي كنم تو كه منو مي شناسي
باشه ... باشه... اره بابا من دوستش دارم
راست مي گي ستاره ؟
خودت گفتي بگم منم گفتم
واقعا" دوسش داري ؟
بدبختانه بله . نميدونم اين درد را كجا ي دلم بذارم و زدم زير گريه . حالا راضي شدي؟
ستاره براي پات گريه مي كني يا نه........
بچه ها زود برين بيرون
باشه نيلوفر ستاره پاش پيچ خورده تو برو ما هم ميايم .
خب بذار كمكت كنم ... بيا زير بغلش رو بگير با هم مي بريمش پايين.
نه اين جوري شماها اذيت مي شين
نه بابا . بلندش كن نازي.
ماشاله نيلوفر تو چقدر زور داري.
بچه ها ديگه دم در اينجوري نبرينك . ممنون نيلوفر جون
خواهش مي كنم . اگه مي دوني نمي توني راه بري من برادرم مياد دنبالم ميخاي توام برسونيم .
نه خيلي ممنون
تا خاستم با اون پاي شلم برم بيرون يه پسر بور قد بلند اومد تو
ببخشيد خانم شما ، إ نيلوفر تو اينجايي ؟ ديگه مي خاستم برم
اره ببخشيد اينا دوستامن . ستاره نازنين . برادرم نيما .
خوشبختم
نيما در حين گفتن با سر تعظيمي كرد
تقصير من بود آخه پام پيچ خورده بود . خيلي ممنون نيلوفر جون حالا اگه مي دونيد كه ما مي رسونيمتون
خاستم جوا بدم كه مهرداد اومد تو
ستاره دلواپس شدم
سلام شما نازي خانميد ؟
خير من نيلوفرم دوست ستاره ايشونم برادرم نيما با مهرداد دست داد
خوشبختم من حاتمي هستم ، اتفاقي افتاده
نخير ستاره خانم از غرور نمره ي خوب فيزيكي كه گرفته بود مي خاستن ما تا دم در بياريمشون كه پاي مبارك زمين نخوره
همه از اين حرف نازي خنديدن
شما ديكه نازي خانميد
بله
حالا واقعا" چي شده ؟
هيچجي من كمي پام درد مي كرد بچه ها هم لطف كردن منو تا دم در اوردن
الان كه مشكلي نداري مي توني راه بري؟
نه خوبم خودم مي تونم راه برم .
خب با اجازه از زيارتتون خوشحال شدم
به هم چنين
نيلوفر با برادرش رفت .خب نازي خانم شما اگه وسيله نداريد با ما بياين
خيلي ممنون
تعارف نكن نازي جون بيا ديگه
همين جا بمونيد تا من ماشين رو بيارم
ستاره يه قولي مي دي
چي؟
بعدا" در مورد خودت و مهرداد بيشتر برام بگي
براي چي؟
چون منم مي خام عشق رو بشناسم
بچه ها سوار بشين
من و نازي عقب نشستيم
ببخشيد اقاي حاتمي مزاحمتون شدم
خواهش مي كنم همه يدوستاي ستاره مثل خودش برام عزيز ن.
نازي يك نيشگون از پام گرفتو با چشم ابرو برام ادا در اورد
شما لطف دارين ستاره جون خيلي از شما تعريف مي كنه
إ خوب حالا بد مي گه يا خوب
شما منو نشناختين اقاي حاتمي من باج مي گيرم تاحرف بزنم
نخير ستاره در باره شما خيلي كم حرف زده . سمت راست بپيچم؟
بله حالا ستاره در مورد من چي گفته؟
خب حالا بي حساب مي شيم شما بگيد تا منم بگم
اي بابا ستاره چرا به من نگفتي عموت حر فه ايه تا از يه راه ديگه وارد بشم؟
مهرداد خنديد و من فقط لبخند مي زدم چون مي ترسيدم نازي يه چيزي بگه و مهرداد ناراحت بشه
حالا نازي خانم باج چي مي خايد؟
هيچي من چون خيلي بچه مثبتم ميخاستم فيزيك درسم بديد .شايد ما هم به يه جايي رسيديم
راستي چند اورديد؟
من كه جزو تكاورام ولي ستاره خانم از ناپلئون خداحافظي كرد و 15 اورد
اره ستاره پس تاثير داشته
بله
خب باشه . شما هم باستاره هماهنگ كنيد و بيايد براي فيزيك . البته به شرطي كه وقتي شما مياين ستاره انقدر ساكت نشه . درسته ستاره خانم
مهرداد از توي اينه منو نگاه مي كرد ولي از چهره اش معلوم بود نمي فهمه من چمه؟
همين جا نگهداريد ديگه توي كوچه نريد چون جاي دور زدن نداره.
مهرداد نگه داشت نازي منو بوسيد و خداحافظي كرد . مهرداد راه افتاد ولي باز صحبت نمي كردم . مهرداد دم يه بيمارستان ايستاد
براي چي ايستاديد؟
چون بايد مطمئن بشم پات نشكسته
ولي....
ولي نداره .
تا اومدم حر في بزنم مهرداد بغلم كرد و در ماشين را با پا بست
دستتو بنداز دور گردنم تا نيفتي. من دستم را دور گردنش قلاب كردم براي همين به گردنش نزديك تر شدم . بوي تند ادكلنش داشت ديوونم مي كرد . هميشه عاشق اين بو بودم ول يانگار حالا تمام وجودم به اين بو احتياج داشت . چشمهايم را بستم و نفس عميقي كشيدم . مهرداد روي يك صندلي نشاندم . تكون نخور تا بيام و بعد با پرستار صحبت كرد . پرستار داخل مطب شد و بعد در را باز كرد و گفت : بفرمائيد . مهرداد دوباره بلندك كرد و با سلام داخل مطب دكتر شديم و منو روي تخت گذاشت
سلام فرموده بودين دختر خانمتو ن زمين خوردن
بله اقاي دكتر
دكتر بعد از چن معاينه گفت كه چيزي نيست فقط به پام زياد فشار نيارم و اگه خيلي اذيت كرد يه پماد نوشت كه بمالم
خيلي ممنون
مهرداد خاست كه بلندم كنه كه گفتم خودم راه مي رم . مهرداد يه نگاهي كرد ولي چيزي نگفت . از مطب خارج شديم
ستاره اگه اذيت مي شي بذار بغلت كنم لج نكن .خوبه الان دكتر گفت به پات فشار نيار.
ولي من كه از دستش ناراحت بودم قبول نكردم . نمي دونم چرا اصرار داره همه جا خودش رو پدر من معرفي كنه . به سختي سوار ماشين شدم . بقيه مسير را هم حرفي نزدم تا اين كه مهرداد ديگه خسته شد .
ببين ستاره من متوجه رفتار تو نمي شم بعضي وقتا يك دفعه ناراحت مي شي ولي من دليلشو نمي دونم
چيزيم نيست
ولي من فكر مي كنم از موضوعي ناراحتي
من كه مي خاستم از سوال هاي مهرداد راحت بشم موضوع خانم ناظم را گفتم .
ستاره تو براي موضوع به اين كوچيكي ناراحتي . از تو انتظار نداشتم . خب فردا ميام و غيبتتو مجاز مي كنم .
من كه حسابي عصباني بودم با صداي بلند گفتم : حتما" اونجا هم مي گيد پدر من هستيد .. ولي به عرضتون برسونم اونجا همه مي دونن من پدر ندارم.
وقتي مي گم يه چيزيتهنگو نه . اولا" من به دوستت نگفتم كه پدرتم ديدي كه بهش گفتم حاتميم ، دكترم روي حساب سنم فكر كرد من پدر توام
ولي من نذاشتم حرفش تمام بشه . ستاره چرا گريه مي كني؟
مهرداد ماشين را نگه داشت
اگه پدر داشتم انقدر شما رو اذيت نمي كردم
اولا" اذيت نمي كني در ثاني فكر كن من پدرتم
واي خدايا من به چه زبوني بگم نمي خام تو پدرم باشي
مهرداد از دستم ناراحت شد و بدون هيچ حرفي راه افتاد . منم ديگه حرفي نزدم فقط يواش گريه م يكردم. اي كاش مي فهميد چقدر دوستش دارم . و با اين كاراش داره منو ديونه مي كنه . چقدر دلم مي خاست بهش بگم چقدر دوستش دارم ولي نمي تونستم مي ترسيدم براي هميشه از دستش بدم بخصوص كه خانم جان مي گفت به خاطر پروانه ديگه ازدواج نكرده
ديگه گريه نكن خانم جان مي فهمه گريه كردي.
دم در ايستاد
شما نميياد داخل ؟
نه بايد برم شركت . به خانم جان بگو شب دير ميام . در ضمن پماد را خانم جان داره ازش بگير و پاتو ماساژ بده .
خداحافظ .
از رفتارم خيلي پشسمون بودم زنگ زدم خانم جان درو باز كرد
خدا مرگم مادر چرا مي شلي؟
سلام چيزي نيست با عمو رفتم دكتر گفت فقط ضرب ديده . بيا تا برات ناهار بيارم لباستو همون جا بذار .
خوبم خانم جان مي رم توي اتاق عمو ديشب بهم كليد اتاقمو داده
هر جور ميلته عزيزم
توي اتاقم لبه تخت نشستم رفتارم خيلي ناشايست بود بايد هر جوري هست ازش معذرت خواهي كنم
ستاره مادر غذات سرد شد.
اومدم خانم جان سرد شد .
اومدم خانم جان . ميلي به غذا نداشتم ولي مجبور بودم بخورم ؛ چون خانم جان تو اشپزخانه بود . نصفه كار ه بلند شدم
وا مادر تو كه چيزي نخوردي
ممنون سير شدم مي خام با اجازتون استراحت كنم
برو بخاب مادر
راستي خانم جان عمو گفت شب دير مياد براش صبر نكنيد . من با اجازتون يه تلفن به مامان بزنم
اينجا خونه ي خودته مادر . ديگه اجازه نگيري ها .
با تلفن رفتم توي اتاقم مامان بهونه بود مي خاستم به نازي زنگ بزنم . اول زنگ زدم به مامان تا دروغ نگفته باشم .
سلام مامان خسته نباشيد
سلامت باشي چه خبر مهرداد كجاست؟
نمي دونم .. چرا مامان به جاي اينكه در مورد من سوال كنه در مورد مهرداد سوال مي كنه – شركته ؛ شما صددرصد نمي تونين فردا بياين
نه مادر نمي تونم . امشب اونجا هم نمي تونم بيام.
من امروز پام توي مدرسه پيچ خورده .
شکسته ؟
نه ولي درد مي كنه . نمي تونين امشب بياين؟
اگه حالت بده بيام وگرنه نمي تونم بيام . مهرداد شب كي مياد
نمي دونم كاري نداريد ؟
نه خداحافظ
مامان به من و مهرداد شك كرده . همش مي خاد ببينه اون كجاست . اصلا" براش ديگه مهم نيستم بهش مي گم پام پيچ خورده مي گه مهرداد كجاست . اخه اين دوتا چه ربطي بهم دارن . دلم گرفته بود .اشكم سرازير شد . صبر كردم تا اروم تر بشم بعد به نازي زنگ زدم .
سلام
سلام چه خبره ؟ منو تو يك ساعت نيست از هم جدا شديم
نازي نمي دونم چرا حالم خوب نيست .... جريان را براي نازي تعريف كردم
واقعا" كه اگه من جاي مهرداد بودم از ماشين پرتت مي كردم بيرون.
نازي اگه مسخره بازي در بياري قطع مي كنم
خب قطع كن دختر لوس.. خب بجاي اينكه خودتو تو دلش جاي كني اين كارها رو مي كني ؟
راست مي گي
خب معلومه .با كارات بهش بفهمون دوسش داريولي نه به طور مستقيم بعد كه مطمئن شدي اونم عاشقت شده بهش اعتراف كن .تمام شد به همين راحتي .راستي ستاره وقتي داشتي سوار ماشين مي شدي مزاحمه رو ديدي؟
نه اونجا بود؟
اره همين طور داشت نگاهت مي كرد يادم رفت تو ماشين بهت بگم از بس عموت بامزه است . چه جوري دلت مياد اذيتش كني؟
بسه ديگه تو هم . چه خاكي تو سرم كنم اگه جلوي مهرداد يه كاري كنه
تا دير نشده خودت بگو.
اخه روم نمي شه مي ترسم در موردم طور ديگه اي فكر بكنه
ستاره جون مامانم صدام مي كنه شمارت رو بده بعد بهت زنگ مي زنم تا ببينم چه جوري..... اومدم مامان .......اشتي كردي.
بنويس .....
خداحافظ.
گوشي رو قطع كردم . نازي راست مي گفت . اول بايد يه امتحاني بكنم ببينم پروانه را فراموش كرده كرده يا نه ، بعد بهش بفهمونم دوسش دارم . چقدر خوب بود خانم جان عادت داشت بعد از ناهار بخابه .من راحت تر بودم . چند بار وسوسه شدم توي اتاق مهرداد برم ولي با خودم مي گفتم اگه بفهمه از دستش ناراحت مي شم. نمي دونستم چي كار كنم توي هال رفتم . صداي در خونه اومد . پرده را كنار زدم مهرداد بود با يه جعبه كادو ،تا منو ديد دست تكون داد . من جا خوردم قرار بود شبم دير بياد ول يخالا اومده اونم با يه كادو . اون كه از دست من ناراحت بود پس چطور حالا
سلام ستاره خانم
سلام چه زود برگشتين ؟
اگه بخاي برم
نه منظورم اين نبود
ول كن بيا اون مال تو ومن ازت معذرت مي خام
بابت چي ؟ داريد اذيتم ميكنيد
نه عزيزم بيا اول بريم بشينيم من كه خيلي خسته ام
پس تا شما پالتوتون را در ميارن من براتون چايي ميارم . ناهار كه خورديد
اگه راستش رو بخاي نه ولي ميلي هم ندارم
اخه اين جوري كه نميشه
چرا خوبم مي شه . حالا كادوتو بگير و فقط براي من يه چايي بريز ببر توي اتاقت اونجا ميام
باشه
كادو رو گرفتم و با سيني چاي توي اتاقم منتظر شدم دلم مي خاست كادو رو باز كنم ببينم چي برام خريده . ولي چرا اون معذرت م يخاد توي فكر بودم كه در زد
بفرمائيد در بازه
هنوز كادوت را باز نكردي؟
اخه من بايد از شما معذرت بخام بعد شما رفتين كادو خريدين
ببين ستاره من فكر كردم ديدم حق با توست ، هر چي سعي كردم ديدم نمي تونم كار كنم براي همين اومدم تا ازت معذرت بخوام . من اگه دنيايي از محبت را نثار تو كنم بازم جاي خالي 1درت را نمي تونم پر كنم . پس نبايد اين موضوع رو هي مطرح كنم.
من ديگه نمي تونستم جلوي خود رو بگيرم . نمي دونم براي خودم گريه مي كردم يا مهرداد .
ستاره من اينو نگفتم كه ناراحتت بكنم
مهرداد اينو گفت و نزديك من روي تخت نشست . ولي من كه نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم سرم را روي شانه ي اون گذاشتم . البته به شانه ي اون نمي رسيدم فقط بهش تكيه كردم .مهرداد مردد و با احتياط دستش را دور شانه ام حلقه كردو من اينجوري بهش نزديكتر شدم . حتي از روي لباس هم گرماي بدنش رو احساس مي كردم .
ستاره ببين من نمي دونم براي تو چي كار كنم . اگه تو بخاي من...... من جاي برادر را براي تو مي گيرم.
مهرداد تا اينو گفت گريه ام بيشتر شد . اخه چرا نمي تونم بگم دوستش دارم
ستاره خواهش مي كنم . مگه حرف بدي زدم .......يواش تر خانم جان بيدار مي شه . اصلا" هر چي تو خاستي مي شم . همين عمو بمونم خوبه ؟
من با سر جواب منفي دادم
اخه ستاره جون چي كار كنم خودتو بگو.
من سرم را بلند كردم نمي دونستم چي بگم براي همين گفتم يه دوست
چي دوست تو بشم؟
اره مگه چيه؟
ببين ستاره جون ....قبول. ولي نه مثل اين دوستاي امروزي قبول؟
خب حالا كادوتو باز كن
من كادو رو باز كردم يه عطر بود. بوي دلنشيني داشت . گونه ي مهرداد را بوسيدم . ولي مهرداد از اين كارم جا خورد و ختي جواب بوسه ي منم نداد . اول ناراحت شدم چون احساس مي كردم خودم را خرد كردم. ولي يد حرف نازي افتادم بايد بفهمه دوستش دارم.مهرداد بلند شد تا بره.
مهرداد
بله
تن صداي مهرداد غم داشت
معذرت ميخام ناراحت شدي؟
مسئله اي نداره فقط ديگه اين كارو نكن
من با چشم گفتم باشه
اين كارم گفته بودم نكني
شما گفتيد براي كسي ، شما كه كسي نيستيد .
مهرداد نگاهم كرد ولي نگاهش پر غم بود شايد ياد پروانه افتاده . من به روي خودم نياوردم براي همين جو را عوض كردم.
چايتون را عوض كنم يخ كرد.
انگار كه مهرداد خودش هم منتظر همين موقعيت بود گفت توي هال مي خورم .
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۲۵-۴-۱۳۹۱, ۰۴:۱۶ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان ستاره - شيوا نظري
از اتاق بيرون رفت . من از كاري كه كردم خوشحال بودم . چايي را عوض كردم . و خودم هم روي مبل نشستم . مهرداد پاي تلوزيون نشسته بود . ولي معلوم بود اصلا نگاه نمي كنه من شبكه رو عوض كردم ولي هيچ اعتراضي نمي كرد
مهرداد
مهرداد با يه تكون كه انگار اصلا" متوجه من نبود بهم نگاه كرد بخوريد تا سرد نشده و گرنه من با اين پاي شلم ديگه نمي رم كه عوضش كنم
راستي بهتري ؟
بد نيستم دردش كمتره . راستي حالا واقعا" ناز ي واسه فيزيك بياد اينجا
اره مگه عيبي داره ؟ بعدا" يادم بنداز بركه ات رو ببينم و اشكالاتتو رفع كنم .
باشه
ستاره براي كنكور نمي خاي براي كلاس
نه خودم از پارسال كم وبيش م يخوندم و بعد از عيد بكوب مي شينم پاي تست
اگه اشكال داري بهم بگو چون دانشگاه سرنوشت سازه .
ولي خيلي علاقه ندارم
اينو الان مي گي ول بعدا" نظرت عوض مي شه . راستي مامانت امروز نمياد اينجا؟
نه بهش كه زنگ زدم گفت كار داره و شب مي خاد وسايلش رو جمع كنه كه كارا زودتر تمام بشه .
پس بيا شب بريم براي اتاقت وسيله بگيريم . مي توني روي پات را ه بري ؟
بله مي تونم فقط كمي لنگ مي زنم
عيب نداره زياد راه نمي ريم . پيش دوستم مي برمت . حالا برو سر درسهايت تا عصر صدات بزنم .
من بلند شدم توي اتاقم رفتم ول يدرسي به اون صورت نخوندم و فقط روي تخت دراز كشيدم و به مهرداد فكر كردم . ساعت نزديك 6 بود . بيرون كه اومدم هيچ صدايي نمي اومد ولي از صداي قل قل سماور فهميدم خانم جان بيداره . ولي از مهرداد خبري نبود .
عصر بخير
بيدار شدي مادر
بله
مهرداد خوابيده ول يگفت تا تو بيدار شدي ،بيدارش كنم . من پا ندارم تا اتاقش برم ، تو برو صداش كن تا من براتون چايي بريزم . دم اتاق ايستادم نم دونم چرا دلهره داشتم . يه ضربه ي كوتاه به در زدم ولي جواب ينشيندم براي همين خاستم در را باز كنم . صداي مهرداد را شنيدم .
بيدارم الان ميام ....
من كه تيرم به سنگ خورده بدون اينكه حرفي بزنم رفتم پيش خانم جان
بيدارش كردي؟
بله گفتن الان ميان
عصر همه به خير . نمي دونيد چه خاب خوبي رفتم . تو كه باز اخمات تو همه . انگار هر وقت مي خابي با خودت قهر مي كني
من خنديدم .
حالا شد
مادر اين قدر اين بچه رو اذيت نكن .
نه مادر اين خانم كه بچه نيست .
من از ترسي كه مهرداد چيزي بگه داشتم مي مردم
حالا يه بار ما زود اومديم . ظهري منو گير كشيده ......
ديگه قلبم توي دهنم مي زد . سرم را انداختم پايين . خدايا مهرداد كه اينطوري نبود .
گوش مي ديد ستاره خانم ، بله ظهري بنده رو گير كشيدن كه من ميز ارايش مي خام ، ميز تحرير مي خام . ديگه نمي دونم يه طومار داده كه بخرم.
من از خوشحالي بلند زدم زير خنده چون فكرشو نمي كردم مهرداد بخاد اينو بگه .
از شيرين كاريتون مي خنديد يا از بد بخت يبنده .
الهي مادر قربون خنديدنت بره . وظيفته . بايد براش بخري.
اي خدا به دادم برسه ، همه دستشون با هم يكيه ، من بايد يكي رو براي خودم پيدا كنم .
مادر امشب مي ريد ؟
بله شما كاري داريد؟
نه عزيز دلواپس پاشم
نه خانم جان دلواپس اين نباشيد فقط يه كولي مي خاست كه بنده بهشون دادم
اونم وظيفته .
إ خانم جان يدفعه بگيد بنده غلام ايشو.نم .
اونم بد نيست مادر
من ديگه از خنده نمي تونستم خودم رو نگهدارم سرم را روي ميز گذاشتم
پاشو بريم تا خانم جان دستور نداده با تخت روان ببرمت .
حاضر شدم و روي مبل نشستم
مادر سردت نشه
نه خانم جان زياد سرد نيست
از بوي ادكلن فهميدم مهرداد اومد . با شلوار راسته سرمه اي و پليور همرنگ كه يقه بلوز ابي كمرنگي را روش برگردونده بود . قيافه ي خواستني پيدا كرده بود. من محو تماشاي مهرداد بودم
ستاره بلند شو تا بريم
من كه تازه به خودم اومدم گفتم: من حاضرم
مي دونم ،بلند شو بريم
مادر زياد راهش نبري
باشه خانم جان منتظر ما نباشيد اين غلام امشب شامم بيرون مي ده
باشه مادر مواظب خودتون باشيد.
جلو نشستم ولي نمي دونم احساس خوبي نداشتم .
چيه باز پكري . مي خاي كل راه را حرف نزني؟
هيچيم نيست
مگه قرارمون يادت رفته ادم به يه دوست دروغ نمي گه .
ولي همه چيزم بهش نمي گه
چرا من از دوستاييم كه دلم ميخاد همه چيزو بدونم .
نمي دونم چرا احساس خوبي ندارم
امشب يه كاري مي كنم همه چيز يادت بره اگه نديدي. خب رسيديم
مغازه ي شيك و بزرگي بود
خب ستاره ايشون اقاي غلامي هستن ؛ ايشونم ستاره خانم
خوشبختم ،خب دخترم برو تا ما با هم صحبت مي كنيم . تو بپسند ، من در خدمتم .
لطف داريد
من تنهايي مشغول ديدن شدم ولي با اين همه تنوع جنس نمي تونستم انتخاب كنم . چون اصلا" نمي دونستم چي و تا چه قيمتي بپسندم .ولي يك مدل ميز ارايش بود كه خيلي خوشم اومد قيمتش هم مناسب بود . اينه نيم دايره با تعدادي كشو داشت كه به نظرم براي من بس بود . فقط رنگش به تختم نمي خورد .براي همين مجبور شدم پيش مهرداد برگردم .
چيزي پسنديدي؟
راستش ميخام نظر عموم را بپرسم
باشه بريد منم الان ميام
ممنون ستاره
براي چي؟
براي اينكه منو عمو خطاب كردي
اخه فكر كردم شما اينطور مي خايد
حالا كدوم رو پسنديدي؟
نمي دونم فكر كنم اين هم از نظر قيمت و هم مدل مناسبه ولي رنگش به تختم نمي خوره
فكر كنم رنگ تخت رو داشته باشه . چون اون روز ديدم .اقاي غلامي اينو رنگ ابي داريد؟
توي انباري دارم اگه ميخاين تا پس فردا بايد صبر كنيد تا بگم بچه ها دربيارن
باشه پس ادرس رو كه بلدين خودتون زحمتشو بكشين.فقط قبلش يه زنگ بزنيد كه خودم حتما" باشم
به روي چشم .
لطف دارين ، من ميز تحرير ميخام
براي اون طبقه ي بالا تشريف بيارين
عمو من نمي تونم پله ها رو بال بيام مي شه زحمت اينو شما بكشين
باشه تو بشين تا من بيام
روي مبل راحتي كه اونجا بود نشستم . صداي مردي مي اومد كه خيلي به گوشم اشنا بود .رومو برگردوندم نزديك بود غش كنم اين اينجا چه مي كرد . نفهميدم چه جوري خودم رو به طبقه ي بالا رسوندم . واي اگه نازي بفهمه من سياوش را ديدم ؛ اونم اينجا.
ستاره پس اومدي بالا .
آخه پايين تنها بودم
اين خوبه؟
بله
مهرداد با اشاره پرسيد چي شده ولي من با سر جواب دادم هيچي. موقع پايين اومدن دعا مي كردم رفته باشه ولي از بخت بدم پشت ميز نشسته بود پس با اقاي غلامي نسبت داره .الهي بميري.
به اقا سياوش
سلام دايي انگار بد موقع مزاحم شدم ؛مهمان داريد
نه از دوستان قديم هستن ؛اقاي حاتمي
بي شرف چشم از من بر نمي داشت
مهرداد يه قدرم جلو امد طوري كه جلوي من قرار بگيره و دستش را دراز كرد
خوشبختم
به همچنين بنده
با خم كردن سرش از بالاي شانه ي مهرداد به من گفت : از زيارت شما هم خوشبختم
نزديك بود غش كنم . فقط تونستم به زور يه لبخند بزنم
مهرداد كه متوجه شده بود من معذبم گفت: ما ديگه زحمتو كم مي كنيم شما هر دوتاشو برام بفرستين
مهرداد دو تا چك كشيد . تا پام به بيرون رسيد يه نفس عميق كشيدم داشتم خفه مي شدم .
سوار ماشين كه شديم مهرداد ساكت بود. من براي اينكه ببينم از چيزي بو برده يا نه شروع به صحبت كردم.
دستتون درد نكنه افتادين تو زحمت . ديگه ميز تحرير نمي خريدين . به نظرتون قشنگ بود .
تو هر چي بپسندي قشنگه
چيزي شده
نه براي چي اين سوال رو مي كني
از اين كه داشتم باز خودم رو لو مي دادم هول شدم
هيچي فقط ديدم ساكتين
نه دارم فكر مي كنم كجا بريم شام بخوريم . تو جايي مد نظرت نيست؟
نه هر جا شما بگيد خوبه.
با مهردادبه يه رستوران شيك و دنج رفتيم.
اينجا خيلي قشنگه
تا حالا اومده بودي؟
نه دفعه ي اولمه
از اين به بعد اينجا پاتوق ما مي شه
پاتوق
اره ديگه دوتا دوست هميشه يه پاتوق دارن كه برن اونجا و هر چي مي خان به هم بگن ولي فقط راست .
چقدر جالب
نمي دونم چرا مهرداد اين قدر روي راستي حرف تاكيد مي كنه فكر كنم يه بويي برده
سلام اقاي حاتمي چي ميل داريد؟
مثل هميشه
خانم كوچولو؟
از جمله اون مرد دلم مي خاست بلند شم بزنم توي دهنش براي همين با عصبانيت جواب دادم كوچولوخودتي
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۲۵-۴-۱۳۹۱, ۰۴:۲۵ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان ستاره - شيوا نظري
مهرداد از برخورد من جا خورد.
بيچاره گارسون هول شده بود
من معذرت م يخام شما سرتون پايين بود من متوجه ي چهره ي شما نشدم. نمي دونم با چه زبوني معذرت بخوام
عيب نداره اقاي ملكي
ايشون چي ميل دارن
مثل خودم براش بيار
من كه حسابي دلخور شده بودم به مهرداد هم نگاه نمي كردم
ستاره تقصير اون نبود تو سرت پايين بود و چون خيلي ظريفي فكر نمي كرد بزرگ باشي . امشبو خراب نكن.
من نيم نگاهي به مهرداد انداختم معلوم بود مسخره ام نمي كنه براي همين قبول كردم
خيلي بد برخورد كردم،نه؟
عيب نداره فكرشو نكن.
شام را برايمان اورد ولي ديگر با من خيلي رسمي و با ادب حرف مي زد
مهرداد خندش گرفته بود تا گارسون رفت زد زير خنده .
حسابي ترسونديش . بيچاره شوهرت . جوجه كه دوست داري؟
بله حسابي
شام را در سكوت خورديم . مهرداد زودتر از من تمام كرد و خوردن منو نگاه مي كرد . من متوجه شدم براي همين دست از خوردن برداشتم.
راحت باش ؛ هنوز هم مثل قبل يواش غذا مي خوري .هميشه مامانت وقتي عجله داشت از دست تو حرص مي خورد . مي گفت من تو رو اينجوري كردم چون وقتي بهت غذا مي دادم صبر مي كردم تا هر وقت خودت خاستي لقمه ي بعدي را بهت بدم . براي همين عادت كرده بودي يواش غذا بخوري
نمي دونم چقدر بهم خيره مونديم فقط با صداي گارسون به خود اومديم .
دسر چي ميل داريد؟
مثل هميشه
خانم
ژله مي خوردم
مشغول خوردن دسر بودم كه مهرداد صدام زد
ستاره
بله
ازت سوال كنم بهم راستشو مي گي؟
خب شما سوالتون را بپرسيدی
چيزي هست كه به من نگفته باشي؟
نه براي چي اين سوال رو مي پرسيد. دلم شور مي زد اي كاش گفته بودم بله.....
خب همينطوري ؛ اگه خوردي تا بريم.
بله ممنون
توي ماشين باز مهرداد توي فكر بود براي همين سر صحبت را باز كردم
مهرداد هيچ وقت نوار توي ماشين گوش نمي دي؟
زياد نوار گوش نمي دم . البته جوون كه بودم خيلي به اين كار علاقه داشتم ولي حالا ديگه از من گذشته.
يه جوري حرف مي زنيد هر ك يندونه فكر مي كنه بالا ي پنجاه داريد
مهرداد خنديد و گفت : دير وقته ديگه بريم خونه
مهرداد راستي تو هيچ وقت ريشاتو از ته نمي زني ؟
مهرداد دستي به ريشش كشيد
بعضي وقتا چرا. براي چي اينو مي گي ؟
هيچي فكر كردم اونجوري قشنگتري.
مهرداد نگاهم كرد و لبخند زد
از سكوت خونه معلوم بود خانم جان خوابه . من از مهرداد تشكر كردم و هر كدوم توي اتاق خودمون رفتيم . من انقدر خسته بودم كه خيلي زود پلكام خسته شد...
ستاره خانم عجب زنگ زدي
به خدا يادم رفت . واي اول صبحي اين باز اومد گير بده .
براي چي
يادم رفت حداقل به مهرداد ياداوري كنم كه بياد
راست مي گي
خانم مراد ي شما نمي تونيد بريد سر كلاس
به خدا مادرم فردا مياد
نمي شه خانم هي مي گيد فردا
اخه الان رياضي دارم
در عوض ياد مي گيري كه به قانون مدرسه احترام بذاري
خانم رضايي بذارين بره سر كلاس مرادي شاگرد منه . دختر خوبيه
مي دونم خانم كرامتي ولي محصل بايد به نظم و انظباط احترام بذاره .
اين دفعه را به من ببخشيد.
برو دختر سر كلاس.
خيلي ممنون با اجازه . با سر از خانم كرامتي تشكر كردم اونم لبخند زد
چي شد زود اومدي؟
الهي قربون خانم كرامتي برم اون پادرميوني كرد.
زنگ تفريح با نازي غرق صحبت بوديم . تمام ماجراي بيرون رفتنمون وسياوش رو تعريف كردم .به جز اتفاق اتاقم.
ستاره
چيه؟
مطمئني يادت رفته به مهرداد ياداوري كني بياد مدرسه؟
اره چون فقط ديروز توي ماشين گفتم ولي شب يادم رفت دوباره بگم.
خب يادش بوده . چون فكر كنم اون اقا خوش تيپه مهرداده
سرم رو برگردوندم . نازي راست مي گفت مهرداد بود ولي يه تغييري كرده بود . جلوتر كه رفتم ديدم سه تيغه كرده و لباسهايش مثل هميشه شيك و بوي ادكلنش از خودش جلوتر بود.
سلام
سلام ستاره خانم بهت گير كه ندادن ؟
چرا اول صبح . شمايادتون بود؟
اره تا حالا شده بهت قول بدم بعد يادم بره؟
نه
پس چي مي گي؟
سلام اقاي حاتمي
سلام نازي خانم
ستاره ميشه بريم توي دفتر اينجا من با اين سنم معذبم.
اره اقاي حاتمي تا دو دقيقه ديگه اينجا بايستين جيپتون پره شماره است
مهرداد خنديد.
ستاره جون من توي كلاس منتظرتم.
من با سر جواب دادم . از اين طرف. همه داشتن نگاهم مي كردن خودم هم معذب بودم چه برسه به مهرداد . چرا ريشاتو زدي
خب تو دوست نداشتي من زدم ؛ خوب شده
من با ادا گفتم : ماه شدي
مهرداد كه چشم هاشو به اطراف برگردوند گفت: ستاره يه وقت يكي مي بينه
ايشون خانم رضايي هستن
از اشناييتون خوشوقتم من حاتمي قيم ستاره هستم.
بله اسمتون را توي پرونده ستاره جون ديده بودم
من معذرت مي خام چون مشغله ي زيادي داشتم نمي تونستم زودتر از اينا بيام بايد ببخشيد
خواهش مي كنم شما تماس مي گرفتين مسئله حل بود .
دلم مي خاست بزنم توي سر خانم رضايي صبح انقدر بهش خواهش و تمنا كردم تا برم سر كلاس حالا براي مهرداد ناز مي كنه .دختر ترشيده ، نمي دونم چرا لجم گرفته بود با مهرداد صحبت مي كنه . من گفتم خدمت برسم يه سوالي هم در مورد درس ايشون كرده باشم
خواهش مي كنم دبيرها اينجا هستن .
مهرداد با تمام دبيرهايم صحبت كرد . انقدر احساس غرور مي كردم كه مهرداد با متانت با همه صحبت مي كنه .
خب ستاره جون كاري نداري . تا دم در با مهرداد رفتم دلم نمي خاست توي حياط تنها باشه . حس حسادتم گل كرده بود
ظهر نمي تونم بيام دنبالت خودت مي توني بياي؟
بله مي تونم .
چون ديگه صداي شركاي شركت در اومده . عصر مي بينمت . خداحافظ.
خداحافظ در ضمن ديگه با ايت تيپ بيرون نريد اينو دوستتون مي گه
مهرداد خنديد و با يه تعظيم موافقت كرد .
حسابي سر حال بودم وقتي براي نازي تعريف كردم كه خانم ر ضايي چيكار كرد اونم نظر منو داشت .
نازي من تنها برمي گردم خونه مهرداد دنبالم نمي اد .
بچه ها اگه وسيله ندارين با ما بيان.
تو نرفتي نيلوفر.
هنوز نه ؛ نيما ديگه الان مياد .
نه مزاحم نمي شيم
چه مزاحمتي؟
ستاره ..... مزاحمه
محلش نذار
بچه ها نيما اومد بياين
اگه زحمتي نيست
نازي
بهتر از اينه كه تا خونه با اين مزاحمه همراه باشيم .
راست مي گي
من ونازي عقب نشستيم
سلام خانم ها
سلام ببخشيد مزاحم شديم
نيما بعد از اين حرف نازي آينه را روي او تنظيم كرد من تمام حواسم به نيما و نازي بود كه چطور توي اينه بهم نگاه مي گنند . براي همين به پاي نازي زدم . نازي براي اولين بار خجالت كشيد . . چون خونه ي نازي بد مسير بود اول منو پياده كردن . موقع پياده شدن تشكر كردم و با علامت دست به نازي فهموندم زنگ بزنه .
خانم جان كه فكر مي كرد من با مهرداد ميام. رفته بود بيرون براي همين پشت در موندم . نمي دونستم چي كار كنم شماره مهرداد را هم نداشتم ولي اسم شركت يادم بود براي همين از باجه ي سر خيابون زنگ زدم 118 و شماره ر اگرفتم . ولي يادم نبود يه سكه دارم براي همين برگشتم و به پشت سريم گفتم : ببخشيد سكه داريد ؟
هر چي بخاي دارم
باز مزاحمه بود
تو اينجا چيكار مي كني؟
هيچي ؛ من وتو با هم يه تسويه حساب داشتيم . حالا از دست من در ميري
ادرسو از كجا اوردي؟
از توي دفتر داييم اين كه كاري نداشت .
از اينجا برو
اول بگو اون اقا كيه كه هروز دنبالت مياد؟
به تو ربطي نداره
بابات كه نيست . چون خيلي اي لاو ويو بهش نگاه مي كني
اونم به تو مربوط نيست
ببين اذيت كني پدرتو در ميارم چون تلفن اينجا رو دارم
دست از سرم بردار . چه جوري بگم اذت بدم مياد
ببين من سر تو با دوستام شرط بستم وگرنه دختر به اين لجبازي فقط به درد همون پيرمرد م يخوره كه حوصله داره
حرف دهنتو بفهم وگرنه مي زنم توي دهنت
افرين . دست بزنم كه داري پس روش حساسي.
برو گم شو
ولي اون يه قدم بيشتر بهم نزديك شد. من كه فهميدم قصد اذيت داره محكم زدم توي صورتش و شروع به دويدن كردم . ولي جايي رو نداشتم كه برم اونم پشت سرم ميومد . نزديك خونه تا خانم جانو ديدم زدم زير گريه . بيچاره پيرزن حسابي هول شده بود .
چيه ستاره ؟ چت شده مادر ؟ كسي اذيتت كرده ؟
سياوش تا ديد خانم جان در را باز كرد ديگه جلو نيامد .
دختر مگه با مهرداد نيامدي؟
نه خانم جان عمو كار داشت من پشت در موندم .
پس چرا گريه م يكردي
هيچي خانم جان.
الهي بميرم برات . تقصير من بود . رفته بودم خريد مادر . فكر كردم با مهرداد مياي
عيبي نداره
حالا خوبي؟
بله خانم جان ميرم لباس عوض كنم .
مامان امشب هم نيومد . شب سر شام خانم جان جريان ظهر را تعريف كرد.
اخه خانم جان مگه شما نمي دونستيد ستاره اون ساعت مياد
اخه مادر فكر كردم با تو
حالا كسي اذيتش كرده بود؟
من به بهونه ي چايي رفتم توي اشپزخونه .
مي گه نه . ولي مادر يه پسر عصباني را ديدم دنبالش مي دويد
خانم جان قيافش هم ديدي؟ از بچه هاي محله نبود؟
با سيني اومدم توي هال . چايي خودم را برداشتم كه توي اتاقم برم.
ستاره بشين كارت دارم
اخه براي فردا درس دارم
حالا چند دقيقه بشين
من نزديك خانم جان نشستم
اينجا بشين
و با دست نزديك خودش را نشون داد
من كه حسابي ترسيده بودم گفتم راحتم.
مهرداد با عصبانيت نگاه كرد.
مادر ولش كن بچه را ، حالا هر چي بوده تمام شده .
خانم جان راست مي گه كسي دنبالت كرده بود؟
نمي تونستم بگم خانم جان دروغ مي گه براي همين چيزي نگفتم
صداي مهرداد بلندتر شدو من زدم زير گريه چون نمي تونستم حداقل جلوي خانم چيزي بگم .
ديگه بسه ، برو مادرتو اتاقت
من با سرعت توي اتاقم رفتم . خيلي از كار مهرداد ناراحت شدم . روي تختم دراز كشيدم و بي صدا گريه كردم
ستاره بيداري . دلم نمي خاست جواب مهرداد را بدم ولي از طرفي حق با اون بود
بله بيدارم.
تلفن كارت داره نازيه
در را باز كردم تا تلفن را از مهرداد بگيرم .
ستاره گريه كردي؟
من جواب ندادم
من براي خودت ناراحتم
حالا بيا با نازي صحبت كن.
سلام . اوه خانم كلاسشون رفته بالا دوساته پشت خط منتظرتم.
توي اتاقم بودم
اوه تو كه باز پكري.
چيزي نيست .
راست بگو
جريان ظهر را تعريف كردم
ستاره تو احمقي ببين تا كار به جاي باريك نكشيده خودت به مهرداد بگو . اونم حساسه . يه وقت يه چيزي ميشه ديگه كار از كار گذشته
ولم كن نازي و از خودت بگو يه كم سرحال شم.
از چي؟
برو خودتو رنگ كن . من خودك اين كارم . تو از نيما خوشت اومده
اون از من خوشش اومده
راست مي گي ؟
اره دروغم چيه
تازه ازم دعوت كرده يه روز با نيلوفر و اون بريم سينما
تو قبول كردي؟
خب معلومه البته با تو
اخه من اون وسط اضافيم
اگه تو نياي منم نمي رم
حالا براي كي قرار گذاشتين؟
قرار نيلوفر خبر كنه
خب مباركه
زهر مار چي مباركه ما كه هنوز بيرونم نرفتيم
خب مي ريد
ستاره ببين كيه بهت مي گم خودت به مهرداد بگو.
ول كن نازي من ادم خوش شانسي نيستم و زدم زير گريه .
اخه براي چي گريه مي كني؟
براي بي كسيم . اون از مامان كه دوروزه اصلا" بهم زنگ نزده فقط من بهش زنگ زدم اينم مهرداد .
ستاره خيلي بي انصافي هركس ديگه اي بود همين كار را مي كرد به اون حق بده او خودشو نسبت به تو مسئول مي دونه
همه فقط به فكر مسئوليتشونن نه من..
ستاره....
كاري نداري نازي؟
نه ولي بيشتر فكر كن
خداحافظ.
گوشي را گذاشتم . ولي اصلا" فكرم متمركز نمي شه كه فكر كنم.
ستاره مي تونم بيام تو؟
من جواب ندادم براي همين مهرداد در را باز كرد و داخل شد.
ستاره . رفتارت درست نيست . تو براي هر چيزي قهر مي كني . من اگه چيزي ميگم فقط صلاحت رو ميخام
راحتم بذار مهرداد . همه چيز را مي دونم . شما مامان خانم جان تمام سعي خودتون رو مي كنيد كه به قولي كه دادين عمل كنيد اونم به نحو احسنت و از پس اين كار هم بر اومدين و براي خوب بودن از هم سبقت گرفتين فعلا" هم كه شما اولين . ولي من دوست دارم هر كس منو براي خودم بخاد نه براي قولي كه داده . مي فهميد ، نه درك نمي كنيد ، چرا درك كنيد شما كه جاي من نيستين.
ستاره منم سخت بزرگ شدم ، منم پدر نداشتم و تو رو خوب درك ميكنم . و مي خام تمام اون چيزهايي كه خودم مي خاستم براي تو انجام بدم . من دلم براي تو مي سوزه
پس ديگه بدتر . گنا ه شما از همه بيشتره چون هم از روي ترحم بهم محبت مي كنيد هم به خاطر كمبودهاي دوران كودكي خودتون . پس من اين وسط چي كارم . من احمق رو بگو دل به ادمي بستم كه فقط به من ترحم مي كنه ........ خدايا چقدر من بدبختم.
ستاره تو چي داري ميگي؟ تو به ..... ستاره منظور تو اينه كه به من........... ستاره خواهش ميكنم .......
من كه انگار ديوونه شده بودم داد زدم . اره من به تو دلبستم . من عاشق تو شدم . حالا كه به اينجا رسيدم خواهش مي كني . مي خاستي همون موقع كه منو ديونه ي خودت م يكردي به فكر حالا باشي.
ستاره تو اشتباه فكر كردي من قصد اين كار رو نداشتم.
مهرداد اينها رو مي گفت و هي عقب مي رفت تا جايي كه به ديوار برخورد كرد و روي زمين نشست
ستاره با من اين كارو نكن
من .......؟ تو با من اين كارو نكردي ؟ با منه ساده كه توي زندگيم همه چيزم تو هستي و هيچ دلبستگي جز تو ندارم . مهرداد ديگه دير شده
ستاره خواهش مي كنم من ديگه اون مهرداد قبل نيستم كه بتونم اين بازي رو تكرار كنم .
مهرداد گريه مي كرد . من به طرف اون رفتم ولي منو پس مي زد
مهداد خواهش مي كنم اين جوري گريه نكن .
مهرداد از شدت گريه شونه هاش تكون مي خورد . اون به طرف زمين داشت خم مي شد من بغلش كردم ولي اون سنگين تر از توانم بود براي همين سرش را روي پام گذاشت.
مهرداد خواهش مي كنم خانم جان بيدار مي شه . من كه ديگه نمي تونستم مهرداد رو توي اين وضعيت ببينم گفتم: باشه هر چي تو بخاي مي دونم برات فراموش كردن پروانه سخته ولي ازم نخواه عاشقت نباشم چون نمي تونم مهرداد . من به تو احتياج دارم ، خواهش مي كنم اين جوري گريه نكن ، باشه ؛ من خودمو كنار مي كشم . مهرداد جوابم را بده . مهرداد سرش را از روي پام بلند كرد
ستاره ازت ميخام عاشق من نباشي.
نمي تونم ، مي فهمي نمي تونم .
ستاره
مهرداد انقدر معصوم نگاهم م يكرد كه نمي دونستم چي جوابش رو بدم
ستاره دل بستن به من مثل يه بازي ميمونه
من حاظرم وارد اين بازي بشم
ولي من دلم نمي خاد بلايي سرتو بياد
ولي من هر بلايي رو به خاطر تو مي پذيرم . مهرداد من عاشق توام ، تو كه معني عشق رو مي دوني .اگه فكر مي كني عشق به من براي تو خيانت به پروانه است من حاظرم تو عاشقم نباشي ، ولي بذار من عاشق تو باشم&
ستاره......
مي خاست چيزي بگه ولي من نذاشتم و دستاشو گرفتم . از هميشه داغ تر بود . مهرداد به من نزديك تر شد.
ولي ستاره.....
من كه نمي خاستم مهرداد حرف بزنه پيشونيم را به لب هاش گذاشتم
مهرداد صورتم را بين دو تا دستاش گرفت............
من گرمي لب هاش را روي لبم احساس كردم ولي چيزي نگفتم چون فكر كردم اين جوري مهرداد اروم تر مي شه . نميدونم چقدر گذشت ولي دلم مي خاست زمان بايسته و ديگه حركت نكنه . از تماس دستهاي مهرداد با گردنم ؛ تنم داشت مي سوخت . ولي مهرداد كه يك دفعه متوجه شد چي كار ميكنه منو از خودش دور كرد
ستاره براي چي گذاشتي اين اتفاق بيفته ؟
ولي من چيزي نگفتم چون فهميدم مهرداد از كار خودش پشيمونه
منو ببخش ستاره من منظوري نداشتم ، فراموش كن . اين كارو مي كني اره؟
ولي من جواب نمي دادم و نمي تونستم امشب رو فراموش كنم
ستاره به حرف من گوش مي دي . يه كاري بكن. اصلا" من براتون يه جايي رو كرايه مي كنم بعد خودم براي يه مدت مي رم مسافرت
مهرداد همين جور را ه مي رفت و با خودش حرف مي زد . نمي دونم از چي مي ترسيد . بايد يه كاري مي كردم انگاري ديوونه شده بود
مهرداد.... مهرداد.....
منو صدا زدي؟
اره تو از چي مي ترسي
همين طوري كه مي نشست گفت: ستاره تو نمي توني بفهمي
خب بگو شايد بفهمم
ستاره ..... من يه زماني پروانه را خيلي دوست داشتم ولي هيچ وقت نفهميدم چي شد كه خود كشي كرد . حالا ميترسم براي تو هم اتفاقي بيفته
مطمئن باش من هيچ وقت خودم رو نمي كشم .
ستاره از كارم ناراحت شدي؟
مهرداد سرش را پايين انداخت . من از اين كه مهرداد مثل پسر بچه ها خجالت مي كشيد خندم گرفته بود.
نه ناراحت نيستم
مهرداد پاهاشو بغل كرد و سرشو به ديوار تكيه داد
ستاره واقعا" ددوستم داري؟
اره من عاشقتم
مهرداد لبخند غمگيني زد.
ولي بعد پشيمون مي شي .
تو شايد ولي من هرگز
سرم رو به بازوش تكيه دادم
ستاره يه قولي بهم مي دي ؟
اره
هيچ كس از عشق منو تو هيچي نفهمه
چرا ؟
بهم قول مي دي؟
اره
يه قول ديگه هم مي دي؟
هر چه تو بخاي قبول دارم
هر وقت پشيمون شدي فقط بهم بگو . قول ميدم بدون هيچ اعتراضي برم
مهرداد اين چه حرفيه ؟
حالا قول بده كه خيالم راحت بشه
باشه قول ميدم
سرشو روي سرم گذاشت
دوستت دارم . خيلي وقته گرفتارت شدم
از اينكه مهرداد هم دوسم داره خوشحال بودم براي همين دستش رو محكم فشار دادم
موقع رفتن مهرداد دستم رو بوسيد و شب بخير گفت .
تمام شب خواب به چشمم نمي اومد . يك لحظه از فكر مهرداد و كاراش بيرون نمي رفتم . هنوز لبم مي سوخت حتي با فكرشم تنم داغ مي شد. &
صبح روم نمي شد توي چشمهاي مهرداد نگاه كنم.
صبح به خير
سلام صبح توام بخير مادر
ستاره امروز دو ساعت كلاس داري؟
بله
خب من خودم ميام دنبالت . چون امروز وسايلت رو مي فرستن . در ضمن يادم رفت بگم پرده اي كه سفارش داده بودي اماده است اونم تا عصر مياد وصل مي كنه .
من فهميدم مهرداد داره فيلم مياد چون من اصلا" پرده اي سفارش نداده بودم
خيلي ممنون چقدر زود اماده كرد
مهرداد يه لبخند كم رنگ زد. پاشو براي امروز كلي كار داريم.
تا مدرسه مهرداد حرفي نزد ولي معلوم بود فكرش مشغوله .
ده ميام دنبالت .
خداحافظ
به نازي در مورد شب قبل فقط گفتم ازش معذرت خاستم .نمي دونستم چي بهش بگم .
مهرداد دير كرده ستاره ميخاي پيشت بمونم
نه تو برو گفت مياد دنبالم
اوناهاش اومد ميخاي برسونيمت ؟
نه با نيلوفر ميرم
من با لبخند از نازي خداحافي كردم . فكر نمي كردم انقدر مسئله مهم باشه
سلام
ببخشيد دير كردم . خيلي معطل شدي؟
نه زياد اتفاقي افتاده
نمي دونم . مامانت به شركت زنگ زد . گفت كه وسايلش رو جمع كرده و تا عصر براش كارگر بفرستم . ولي نمي دونستم بهش چي بگم
شما نمي خاهيد ما ديگه اينجا باشيم
ستاره همه چيز به تو بستگي داره ..... تو هنوز پشيمون نشدي؟
اين چه حرفيه . شما فكر مي كنيد من بچه ام و همين جوري يه حرفي زدم . انگار هنوز باورم نداريد
ستاره بهم حق بده . هر كس ديگه اي هم جاي من بود تو رو قبول نمي كرد
باشه مهرداد منت سرم بذار. ولي بدون من پا عقب نمي كشم براي با ر هزارم مي گم من ...... تورو ..... دوست دارم......
ستاره باور كن منم دوست دارم و نمي خام منت سرت بذارم
خودمن وقتي اون مانتو و روسري ابي را سرت كردي ديگه از فكرم بيرون بيرون نمي رفتي. من تا اون موقع دوستت داشتم ولي نه اين جوري . خيلي به خودم قبولوندم كه من جاي پدرتم براي همين روي اين موضوع تاكيد مي كردم . ولي تو با اين كارات منو هم ديونه كردي .
مهرداد ديگه در موردش حرف نزن من تورو دوست دارم توام منو دوست داري پس همه چيز تمومه .
ولي ستاره مشكل اصلي داره مياد.
دم دره خونه داشتن ميزها رو مياوردن پايين . مهرداد ماشين را جلوتر پارك كرد . پياده شديم
من مستقيم توي اتاقم رفتم تا جا را براي وسايل باز كنم .
مهرداد با مردي داشت احوال پرسي مي كرد از توي راهرو سرك كشيدم . كثافت اون براي چي با اينا اومده بود . خانم جان با دقت داشت سياوش رو نگاه مي كرد . فكر كنم شناخته بودش .
خانم ببخشيد بريد كنار .كدو اتاق ببرم.
اوه ببخشيد بفرمائيد ؛ اتاق اخري
ستاره مادر بيا اينجا كارت دارم .
من بدون اين كه سرم را بلند كنم رد شدم هنوز به اشپزخانه نرسيده بودم كه سياوش سلام كرد و من مجبور شدم جواب بدم . ويك راست رفتم پيش خانم جان.
ستاره مادر به نظرم اين همون پسر مزاحمه
نمي دونم خانم جان
وا مادر من كه چشو چارم نمي بينه شناختمش تو يادت نيست .
اخه من نگاش نكردم.
خانم جان وسايل ستاره قشنگه؟
اره مادر رفتن؟
بله رفتن.
مهرداد مادر اون پسره كه باهاش حرف مي زدي كي بود؟
پسر خواهر دوستمه واسه چي؟
آخه مادر من مي گم همون پسره مزاحمه كه دنبال ستاره بود
اره ستاره؟
من نمي دونم عمو اخه اونروز درست نگاهش نكردم . مهرداد خواست باز سوال كنه كه از شانسم زنگ خونه رو زدن .
امروز اينجا چه خبره اينا ديگه كين ؟
اومدن براي پرده
من و خانم جان توي اشپزخونه نشستيم
مهرداد مي گه امروز مادرتم به سلامتي مياد اينجا
بله خانم جان
يه نيم ساعتي تنها توي اشپز خونه بودم و فكر ميكردم اگه به مهرداد بگم چه عكس العملي نشون مي ده .
ستاره بيا پرده ها رو ببين . خانم جان كجاست
توي حياط . واي خدايا چقدر قشنگه . چقدر سليقتون خوبه .
براي همين تورو انتخاب كردم .
اين كارو كه من به زور كردم به نفع خودتون نگيريد
ستاره بهم راست مي گي
در مورد چي؟
تو براي چي از سياوش مي ترسي .
من از اون نمي ترسم
نمي ترسي ولي هر وقت مي بينيش رنگت مثل گچ سفيد مي شه حالا راست بگو .
نه چيزي نيست
باشه من قبول مي كنم
من از مهرداد خجالت كشيدم و سرم راپايين انداختم
من بايد برم كمك مامانت تو هم مياي ؟
بله چون هنوز وسيله دارم بايد بيارم
پس بپوش تا بريم
من سريع آماده شدم . يه هيجان خاصي داشتم .
انگار خيلي خوشحالي ؟
اره ولي دليلشو خودم هم نمي دونم
ولي من مي دونم
چي؟
روي صندلي كنارت نشسته .
مهرداد با صداي بلند مي خنديد . منم م يخنديدم . مهرداد شادتر از گذشته بود ولي با يه غم تو چشماش
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۲۵-۴-۱۳۹۱, ۰۶:۵۹ عصر
یافتن

تبلیغات

کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان ستاره - شيوا نظري
مامان در خونه رو باز گذاشته بود وكارگر ها داشتن وسايل رو جمع مي كردن .
سلام.
سلام تو براي چي اومدي؟
خب مي خواستم كمكتون كنم
تو فقط تو دست وپايي .
سلام اقا مهرداد افتاديد تو زحمت
خواهش مي كنم چه زحمتي ؟ مي خاستين وسايلي كه قراره تو انباري بذارن رو مشخص كنيد تا دوباره كاري نشه .
بله مشخص كردم . دخترم برو مادر توي اتاقت ببين چيزي از قلم نيفتاده باشه.
نمي دونم چرا مامان فقط جلوي بقيه با من خوب بود .توي اتاقم كه رفتم اشك توي چشام جمع شد . دلم براي اتاقم تنگ مي شد . وسط اتق روي زمين نشستم . ياد اخرين روزي كه توي اتاقم بودم اشكم را سرازير كرد .
با خاطره ي بد ياز اينجا مي رفتم
ستاره عمو جون گريه مي كني؟
سرم را بلند كردم مامان و مهرداد دم در اتاق بودن . مهرداد دستو پاشو گم كرده بود ديدم اگه كاري نكنم خودشو لو ميده .
چيزيم نيست دلم براي اتاقم تنگ مي شه . و با خنده بلند شدم .
مامان چشماشو خمار كرده بود و نگاهم مي كرد ولي برايم مهم نبود براي همين به روم نياوردم . مهرداد وسايلم را بلند كرد و توي ماشين خودش گذاشت .
نسرين خانم تخت ستاره جون را نياريد ديگه خيلي كهنه شده
خب اونجا چي كار كنه ؟
براش يه نو خريدم .
مامان حتي تشكر هم نكرد . بيشتر وسايل را توي ماشين گذاشتيم فقط تعداد كمي موند كه با يه وانت كارش تمام مي شد . دم خونه مامان با خانم جان احوالپرسي مي كرد مهرداد برگشت تا بقيه ي وسايل رو بياره
حسابي هال شلوغ شده بود . براي همين رفتم تا لباسم رو در بيارم و مشغول كار بشم
نه انگار از يه تخت به رد بوده
ديدم مامان دم در اتاق ايستاده .
من به مهرداد گفتم اينا رو بخره .
تو گفتي منم باور كردم .ادم فكر مي كنه اتاق عروسه .
از حرف مامان خيلي ناراحت شدم اون هميشه خيلي تيزه . بهش اعتنا نكردم . خواستم از اتاق برم بيرون كه جلومو گرفت و گفت : مواظب رفتارت باش . من بازم چيزي نگفتم . دستشو توي سينه ام گذاشت
تا من نبودم اينجا خبري شده ؟
نه هيچي؛ دنبال چي مي گردي؟
هيچي برو
رفتم تا وسايل را توي هال بيارم . حالا مي فهمم كه چرا مهرداد م يگفت تازه مشكل اصلي مياد .
بقيه وسايل هم رسيد . همه به جز خانم جان كمك كردن تا بالاخره خونه سروسامان بگيره . مامان براي انتخاب اتاقش پاشو توي يه كفش كرده بود كه اتق نزديك اتاق منو ورداره . ولي اونجا پر وسيله بود و حالت انباري داشت . ولي اخر خانم جان گفت نزديك اون باشه تا به اونم كمك كنه و مامان قبول كرد ولي از اتق منو مهرداد دور شد .. من خيالم راحت شد .
شب همه خسته و كوفته بعد شام حوابيديم و بقيه كارها موند براي فردا.
ز سروصدا معلوم بود همه بيدار شدن.
ولش كن مادر . بچه خسته شده خيلي كار كرده .
باشه خانم جان . ديگه بايد بيدار بشه . ستاره بيدار شو .
بيدارم الان ميام . از روي تخت كه بلند شدم تمام بدنم درد مي كرد كمي كش و قوس اومدم و جلوي ميز ارايشم نشستم . موهايم را شانه زدم و از اتاق خارج شدم .دست وصورتم رو شستم و به اشپز خانه رفتم .
صبح بخير
صبح تو. هم بخير . زود صبحانه ات رو بخور تا بقيه كارها رو انجام بديم امروز بايد تمام اسباب را جاگير كنيم .
مادر بذار بچه بيدار بشه اون هنوز گيجه .بيا مادر بشين تا برات چاي بريزم .
ممنون خانم جان
اقا مهرداد را بيدار نمي كنيد؟
چرا مادر برو صداش كن
خانم جان روش به من بود و اين را گفت ؛ تا خواستم بلند شم مامان بلند شد و گفت : خودم ميرم . من هنوز ننشسته بودم كه صداي مهرداد اومد.
من اومدم هيچ كس زحمت بيدار كردنم را نكشه . صبح همه بخير .
صبح شما هم بخير اقا مهرداد بشينيد براتون چايي بيارم .
ممنون خودم مي ريزم .
و به طرف سماور رفت از اين كه مامان كنف شده بود خوشحال شد م ولي پيش خودم گفتم : دختر مامانته . مامان طوري نشسته بود كه مهرداد روي هر صندلي مي نشست پيش اون بود . مهردادد يه نگاهي كرد و با چايي از اشپز خانه بيرون رفت .
مادر صبحتنه نمي خوري ؟
نه خانم جان ديگه ظهر ناهار مي خورم
باشه مادر هر جور راحتي.
من كه سير شده بودم بلند شدم تا خواستم برم مامان صدام زد.
ستاره ظرف ها را بشور من كار دارم
نه مادر برو من خودم مي شورم
وا خانم جان نخوايد بي عارش كنيد .
من رفتم واستكان ها رو شستم و رفتم توي هال . بقيه اسباب را بايد توي زير زمين مي گذاشتم براي همين با كمك هم برديم توي حياط و مهرداد توي زير زمين جاگير مي كرد .
بچه ها بياين تو ناهار اماده است
مگه ساعت چنده؟
من روي ساعت مچيم نگاه كردم ، چه زود ساعت دو شده بود .
ساعت دو عمو.
راست مي گي ؟ براي همين دارم از گرسنگي مي ميرم .
واي خدا مرگم بده آقا مهرداد چرا زودتر نگفتين تا براتون يه چيزي بيارم .
خيلي ممنون نسرين خانم . حالا بريم داخل ديگه بجز اين يه كارتون ديگه چيزي نمونده منم اينو مي ذارم و ميام .
من و مامان رفتيم داخل و به خانم جان كمك كرديم . بعد از ناهار ظرف ها رو شستم و مامان چايي ريخت و با هم رفتيم توي هال . روي مبل بغل خانم جان نشستم . مامان به همه چاي تعارف كرد ولي چايي من را روي ميز گذاشت و روي مبل نزديك مهرداد نشست و شروع به صحبت كرد.
خب اقا مهرداد حسابي توي زحمت افتادين.
خواهش مي كنم من كه كاري نكردم.
مهرداد به من نگاه كرد كه سرم را به مبل تكيه داده بودم و بلند شد و گفت : بيشتر زحمتو اين دختر كشيده . در حين صحبت جاشو عوض كرد و چاي من را هم اورد .
خيلي ممنون خودم بر مي داشتم
مگه نه ستاره؟
چي حواسم نبود.
تو بيشتر از همه خسته شدي
نمي دونستم چي بگم براي همين ساكت شدم و به جاي من مهرداد گفت: براي همين من به ستاره خانم جايزه مي دم .
چه خوب مادر مثل اون دفعه
مامان سريع پرسيد : كدوم دفعه خانم جان؟
مهرداد كه ديد خانم جان داره جريان بيرون رفتن ما رو لو مي ده زود جواب داد
خب با شام بيرون چطوريد؟
من قبول دارم
اخه توي زحمت مي افتين
نه نسرين جون بريد خوبه
نه خانم جان بدونه شما نمي ريم
مامان از اين حرف من انگار خوشحال نشده باشه بهم نگاه كرد ولي چيزي نگفت . قرار شد عصر همه با هم بريم بيرون. تا عصر چند ساعتي بيشتر نمونده بود براي همين همه توي هال دور هم نشستيم و صحبت مي كرديم . به جز خانم جان كه يه چرتي هم زد .
موقع اماده شدن چون مهرداد مانتو ابيم رو دوست داشت اونو پوشيدم و يه دستي به صورتم كشيدم ول يخيلي ملايم چون مامان گير مي داد . روسري مامان پيشم نبود براي همين پيش مامان رفتم . اون و خانم جان زودتر اماده شده بودن و با هم گرم صحبت بودن .
مامان روسري ابيه رو بهم مي دين سرم كنم .
مامان سرش رو بلند كرد و تا منو ديد تعجب كرد انگار دفعه ي اولشه منو مي بينه . خانم جان هي قربون صدقه ام مي رفت . مامان كه عصباني شده بود گفت: مانتوت رو عوض كن اون مشكيه رو بپوش . اون روسري هم براي سن تو مناسب نيست .
آخه چرا ؟بهم مياد
نمي شه برو صورتت رو هم بشور.
من ناراحت شدم . خواستم برگردم كه رودر روي مهرداد شدم . اون دوباره سه تيغه كرده بود و كت شلوار سبز تيره با بلوز سبز روشن پوشيده بود من ناخوداگاه لبخند زدم چون خيلي قشنگ شده بود مهرداد جواب لبخنم را داده و بلند گفت : اينم جايره ي ستاره خانم كه گفته بودم و يه كادو بهم داد . من شوكه شده بودم براي همين گفتم : مهرداد . مهرداد با ابرو علامت داد ومن زود متوجه شدم .
خيلي ممنون عمو چرا زحمت كشيدين . من برم لباسها م رو عوض كنم زود بيام .
احتياجي نيست ، شما كادوتون رو باز كنيد .
من به مهرداد نگاه مي كردم . چشمم به مامان افتاد كه باز با چشمهاي باريك منو نگاه مي كرد .
باز كن مادر ببين مهرداد برات چي خريده ؟
كادو رو باز كردم يه حرير ابي روشن بود . كه خيلي از روسري ابيه يه مامان قشنگ تر بود من از خوشحالي نمي دونستم چي كار كنم براي همين زود سرم كردم و به همه گفتم بهم مياد ؟ مهرداد لبخند م يزد .
مثل ماه شدي مادر ، پاشم برات اسفند دود كنم .
خانم جان اينو گفت و توي اشپز خانه رفت . مامان بلند شد و به طرف مامان اومد .
خيلي ممنون اقا مهرداد ولي به نظرتون براي ستاره زود نيست مثل خانم ها لباس بپوشه و ارايش كنه . اون فقط يه بچه است.
مامان از عمد منو بچه خطااب كرد و مي خاست به مهرداد بفهمون من ارايش كردم .
ولي به نظر من ستاره براي خودش خانميه . چون يه خانم بايد متانت و نجابت داشته باشه كه ستاره اينها رو داره و ارايشش انقدر كم وملايم هست كه من از اين جلو متوجه نشدم ت ااينكه شما گفتين .
مامان ديگه جواب نداد خانم جان با اسفند اومد بيرون و صلوات مي فرستاد ودور سر من مي گردوند . مامان رفت توي حياط و منتظر بقيه شد . خانم جان توي اشپز خانه برگشت . من از موقعيت استفاده كردم .
مهرداد از كجا ميدونستي روسري مال من نيست
خب چون سر مامانتم ديده بودم .
چرا جواب مامان را دادي حالا يه وقت بو مي بره .
فكر نمي كنم . فقط دلم مي خاست بشينه سر جاش و تو رو خيط نكنه .
مهرداد اون مادرمه اين قصد را نداره اون يه مقدار حساسه .
ولش كن . مهرداد دستم را گرفت و گفت : ستاره..... خيلي قشنگ شدي ، فكرشو نمي كردم با ارايش اينقدر قشنگ بشي .
بريم مادر
مهرداد هول شد و دستم را ول كرد و گفت: بله من درو قفل مي كنم
نمي دونم خانم جان حرفامون رو شنيده بود يا نه ، ولي توي خودش بود .
من زود بيرون رفتم . من ومامانم عقب نشستيم . توي را كسي حرف نمي زد . مهرداد ظبط را روشن كرد و از توي اينه منو نگاه كرد فهميدم اين كارو به خاطر من كرده چون اون توي ماشين نوار گوش نمي داد
وا! مادر تو هيچ وقت موار گوش نمي دادي
خب خانم جان مگه بده؟ ديدم كسي حرف نمي زنه
قربون پسرم برم كه اينقدر از اومدن نسرين خوشحاله
من از اين حرف خانم جان ناراحت شدم ولي پاي اين گذاشتم كه خانم جان به خاطر مامان كه توي خودشه اين كارو كرده . خانم جان دوباره حرفش رو تكرار كرد و اين بار از مادرم پرسيد :درست نيست نسرين جون پسرم خيلي تغيير كرده .
خانم جان اقا مهرداد خيلي وقتهعوض شدن . اين تغيير روي ظاهرشونم تاثير گذاشته .
خانم جان انگار تازه متوجه ي منظور مامان شده بود به مهرداد نگاه كرد .
نمي دونستم چي بگم براي همين ساكت شدم و به جاي من مهرداد گفت: براي همين من به ستاره خانم جايزه مي دم .
چه خوب مادر مثل اون دفعه
مامان سريع پرسيد : كدوم دفعه خانم جان؟
مهرداد كه ديد خانم جان داره جريان بيرون رفتن ما رو لو مي ده زود جواب داد
خب با شام بيرون چطوريد؟
من قبول دارم
اخه توي زحمت مي افتين
نه نسرين جون بريد خوبه
نه خانم جان بدونه شما نمي ريم
مامان از اين حرف من انگار خوشحال نشده باشه بهم نگاه كرد ولي چيزي نگفت . قرار شد عصر همه با هم بريم بيرون. تا عصر چند ساعتي بيشتر نمونده بود براي همين همه توي هال دور هم نشستيم و صحبت مي كرديم . به جز خانم جان كه يه چرتي هم زد .
موقع اماده شدن چون مهرداد مانتو ابيم رو دوست داشت اونو پوشيدم و يه دستي به صورتم كشيدم ول يخيلي ملايم چون مامان گير مي داد . روسري مامان پيشم نبود براي همين پيش مامان رفتم . اون و خانم جان زودتر اماده شده بودن و با هم گرم صحبت بودن .
مامان روسري ابيه رو بهم مي دين سرم كنم .
مامان سرش رو بلند كرد و تا منو ديد تعجب كرد انگار دفعه ي اولشه منو مي بينه . خانم جان هي قربون صدقه ام مي رفت . مامان كه عصباني شده بود گفت: مانتوت رو عوض كن اون مشكيه رو بپوش . اون روسري هم براي سن تو مناسب نيست .
آخه چرا ؟بهم مياد
نمي شه برو صورتت رو هم بشور.
من ناراحت شدم . خواستم برگردم كه رودر روي مهرداد شدم . اون دوباره سه تيغه كرده بود و كت شلوار سبز تيره با بلوز سبز روشن پوشيده بود من ناخوداگاه لبخند زدم چون خيلي قشنگ شده بود مهرداد جواب لبخنم را داده و بلند گفت : اينم جايره ي ستاره خانم كه گفته بودم و يه كادو بهم داد . من شوكه شده بودم براي همين گفتم : مهرداد . مهرداد با ابرو علامت داد ومن زود متوجه شدم .
خيلي ممنون عمو چرا زحمت كشيدين . من برم لباسها م رو عوض كنم زود بيام .
احتياجي نيست ، شما كادوتون رو باز كنيد .
من به مهرداد نگاه مي كردم . چشمم به مامان افتاد كه باز با چشمهاي باريك منو نگاه مي كرد .
باز كن مادر ببين مهرداد برات چي خريده ؟
كادو رو باز كردم يه حرير ابي روشن بود . كه خيلي از روسري ابيه يه مامان قشنگ تر بود من از خوشحالي نمي دونستم چي كار كنم براي همين زود سرم كردم و به همه گفتم بهم مياد ؟ مهرداد لبخند م يزد .
مثل ماه شدي مادر ، پاشم برات اسفند دود كنم .
خانم جان اينو گفت و توي اشپز خانه رفت . مامان بلند شد و به طرف مامان اومد .
خيلي ممنون اقا مهرداد ولي به نظرتون براي ستاره زود نيست مثل خانم ها لباس بپوشه و ارايش كنه . اون فقط يه بچه است.
مامان از عمد منو بچه خطااب كرد و مي خاست به مهرداد بفهمون من ارايش كردم .
ولي به نظر من ستاره براي خودش خانميه . چون يه خانم بايد متانت و نجابت داشته باشه كه ستاره اينها رو داره و ارايشش انقدر كم وملايم هست كه من از اين جلو متوجه نشدم ت ااينكه شما گفتين .
مامان ديگه جواب نداد خانم جان با اسفند اومد بيرون و صلوات مي فرستاد ودور سر من مي گردوند . مامان رفت توي حياط و منتظر بقيه شد . خانم جان توي اشپز خانه برگشت . من از موقعيت استفاده كردم .
مهرداد از كجا ميدونستي روسري مال من نيست
خب چون سر مامانتم ديده بودم .
چرا جواب مامان را دادي حالا يه وقت بو مي بره .
فكر نمي كنم . فقط دلم مي خاست بشينه سر جاش و تو رو خيط نكنه .
مهرداد اون مادرمه اين قصد را نداره اون يه مقدار حساسه .
ولش كن . مهرداد دستم را گرفت و گفت : ستاره..... خيلي قشنگ شدي ، فكرشو نمي كردم با ارايش اينقدر قشنگ بشي .
بريم مادر
مهرداد هول شد و دستم را ول كرد و گفت: بله من درو قفل مي كنم
نمي دونم خانم جان حرفامون رو شنيده بود يا نه ، ولي توي خودش بود .
من زود بيرون رفتم . من ومامانم عقب نشستيم . توي را كسي حرف نمي زد . مهرداد ظبط را روشن كرد و از توي اينه منو نگاه كرد فهميدم اين كارو به خاطر من كرده چون اون توي ماشين نوار گوش نمي داد
وا! مادر تو هيچ وقت موار گوش نمي دادي
خب خانم جان مگه بده؟ ديدم كسي حرف نمي زنه
قربون پسرم برم كه اينقدر از اومدن نسرين خوشحاله
من از اين حرف خانم جان ناراحت شدم ولي پاي اين گذاشتم كه خانم جان به خاطر مامان كه توي خودشه اين كارو كرده . خانم جان دوباره حرفش رو تكرار كرد و اين بار از مادرم پرسيد :درست نيست نسرين جون پسرم خيلي تغيير كرده .
خانم جان اقا مهرداد خيلي وقتهعوض شدن . اين تغيير روي ظاهرشونم تاثير گذاشته .
خانم جان انگار تازه متوجه ي منظور مامان شده بود به مهرداد نگاه كرد .
مادر تو ريشت رو زدي؟
مگه عيبي داره مادر تازه قشنگ ترم شدم مگه نه؟
اره مادر جون
خانم جان انگار همه ي عالم رو دوست داشت . ولي نمي دونم مامان از اين متلك گفتن چي عايدش مي شد .مهرداد انگار ميخاست جو را عوض كنه گفت: خب ديگه از توي تيپ من بياين بيرون من همه جوري قشنگم . كجا دوست داريد بريم ؛ نسرين خانم ؟
من متوجه شدم مهرداد اين كارو براي اين كرد كه خيال خانم جان راحت بشه .
مامان با يه لبخن گفت : هر جا خودتون دوست داريد
پس اول مي ريم بازار چون اكثر خانمها دوست دارن همش خريد كنن و بعد هم يه رستوران حسابي. قبول؟
همه قبول كردن . مامان همه انگار ديگه ناراحت نبود . با خانم حان شروع به حرف زدن كرد .ولي منو مهرداد ساكت بوديم و به اهنگ گوش مي داديم . مهرداد كه متوجه ي حالم شده بود اولين پاساژ نگه داشت
خب رسيديم همه پياده شين
داخل پاساژ خيلي چيز پسنديدم ولي از ترس مامان چيزي نگفتم . همه از من جلوتر بودن . دم جواهر فروشي ايستادم . يه قلب زيبا و كوچك كه زنجير ظريفي از داخل اون رد شده بود نظر منو جلب كرد نمي تونستم ازش چشم بردارم
كدومش چشمتو گرفته؟
مهرداد تويي؟
اره بگو كدومشو دوست داري؟
اون زنجير با قلبش رو نگاه كن . و با انگشت بهش نشون دادم . مهرداد مثل هميشه خنديد
بريم همه منتظر تو هستن
من دنبالش را افتادم . خيلي ازشون عقب بودم
چرا انقدر نعطل م يكني
معذرت مي خام مامان .
حالا عيب نداره بهتره ديگه براي شام بريم.
شام را در سكوت و ارامش خورديم و همه خسته ولي سرحال برگشتيم خونه . ديگه دير وقت بود براي همين با تشكر از مهرداد براي خواب به اتاقاي خودمون رفتيم . در را بستم و بعد از تعويض لباس خودم را روي تخت انداختم ولي توي فكر اون قلب و رنجير بودم . چراغ را خاموش كردم كه بخابم چون خيلي خسته بودم .
صبح با صداي مامان بيدار شدم و براي مدرسه اماده شدم . موقع رفتن ديدم مامان صبر كرده و نرفته .
اقا مهرداد مي شه منم بيام . بعد از ستاره جون منو يه جايي پياده كنيد .
شرمنده نسرين خانم ستاره بايد امروز خودش بره چون من جايي كار دارم و مسيرم بهش نمي خوره
من حسابي پكر شدم چون اصلا" حوصله نداشتم پياده برم
مامان ديگه صبر نگرد چون ديرش مي شد و مهرداد براي من به تاكسي تلفني زنگ زد .
اين جوري بهتره امروز خودت برو تا ديگه عادت كنه خودش بره وگرنه بايد هرروز با خودمون ببريمش اون موقع صبح ها هم نمي تونيم تنها باشيم .
------ به ستاره خانم ديگه يه زنگي به ما نمي زنيد .
حالا نه شما مي زنيد . از وقتي دوست جديد پيدا كرديد مارو فراموش كرديد
چي ميگي ستاره خل شدي ؟
راستي چه خبر از نيما ؟
هيچي خبر خاصي ندارم . ولي تقريبا" هرروز با هم تماس داريم
افرين
ازم اجازه گرفت كه بهم زنگ بزنه و منم قبول كردم . خيلي محترمه .نيلوفر از همه چي خبر داره . انگار مامانشون هم خبر داره .
راست مي گي؟
اره خودش اينجور گفت
پس يه قصدي داره
نازي خجالت كشيد و سرش را انداخت پايين و حرف توي حرف اورد .
راستي به مهرداد جريان سياوش رو گفتي؟
نه هنوز وقتش نيست .
پس كي وقتشه؟ حتما" كار كه ا زكار كذشت
برو تو هم وقت گير اوردي تا مي خاد حر ف توي حرف بياره سياوش را وسط مي كشه . تو خودت اگه جاي من بودي روت مي شد به نيما بگي؟
خب چون عاقلم اول از هر چيزي اين موضوع را بهش مي گفتم كه راحت بشم .
ديگه از خوندن فيزيك منصرف شدي؟
حالا معلوم شد كي حرف تو حرف مياره .
من خنديدم .
نميري كه مي خندي انقدر خاستني مي شي . بيچاره مهرداد . نه نيما گفته برم خونهشون بهم درس مي ده .
چه خوب . سينما نرفتين؟
هنوز نه چون صلاح نديدم .
اخر وقت دم در از هم جدا شديم . چون نازي با نيما و نيلوفر مي رفت . نازي معذرت خواست و ازم خاست تادير نشده روي اين موضوع فكر كنم و به مهرداد بگم . من بوسيدمش و گفتم در موردش فكر مي كنم .
مهرداد دنبالم نيومده بود و كلاس هم تا چها رونيم طول كشيده بود . من پياده راه افتادم تا به ايستگاه برسم توي را تمام مدت توي اين فكربودم كه چه جوري به مهرداد بگم اخه حالا با وجود مامان .....بايد به بهونه اشكال فيزيك بكشمش توي اتاق و همه چيزو بگم تا خيالم راحت بشه و با خودم عهد بستم امشب هر جوري شده به مهرداد بگم.خيلي طول كشيد ولي اتوبوس نيامد براي همين سوار تاكسي شدم . همزمان با من يه اقاي ديگه هم سوار تاكسي شد ولي من رويم به بيرون بود و اون رو نديدم .
اقا كس ديگه اي رو سوار نكنيد
تا اين را گفت برگشتم ديدم سياوشه ؛ دلم مي خاست خودم رو پرت كنم بيرون .
سلام
اقا مزاحم خانم نشيد
به تو ربطي نداره . نامزدمه باهم قهر بوديم حالا اومدم اشتي . تازه تو كرايه ات را دو برابر بگير.
ببخشيد
خب خانم ديگه جوابم رو نمي دي؟
نمي تونستم حرف بزنم .جلوي راننده بد بود بفهمه منو اون غريبه ايم براي همين هيچ جوابي ندادم .تا خونه ؛ يك ريز حرف زد ولي من جواب ندادم . براي اينكه از دستش راحت شم كمي مونده به خونه . خاستم پياده شم.
اقا نگه داريد پياده مي شيم
حساب مي كنم .
من پول را محكم توي صورتش انداختم و سريع را ه افتادم خدا، خدا مي كردم كه ديگهه پياده نشده باشه ولي بد پيله باز داشت دنبالم ميومد.
صبر كن . يه جواب درست و حسابي بهم بده . اصلا" قرار بذار تا با هم بيشتر حرف بزنيم .
هي صبر كن ببينم تو چي چي كار داري دنبال اين دختر راه افتادي. تمام بدنم لرزيد چون صدا برام اشنا بود مي ترسيدم برگردم پاهام سست شده بود
به تو چه ، اون رفيقمه
با عجله برگشتم
به خدا دروغ مي گه. ولي سيلي مامان انقدر محكم بود كه به زمين خوردم . سياوش پاشو به فرار گذاشت .همون موقع صداي ترمز ماشين رو شنيدم . سرم رو بلند كردم . با ديدن مهرداد ديگه هيچي نفهميدم و دنيا جلوي چشمام سياه شد . فقط صداي مهرداد را شنيدم كه به مامان مي گفت در ماشين رو باز كن و منو بغل كرد . ديگه هيچي نفهميدم
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۲۵-۴-۱۳۹۱, ۰۷:۰۱ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 11,922 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۰۶ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان ستاره قجری بغض کوچولو 33 4,953 ۱۳-۴-۱۳۹۱ ۰۹:۲۱ صبح
آخرین ارسال: بغض کوچولو


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد