تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 9 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ستاره قجری
#1
فصل اول
قسمت 1


در سال 1305 ه.ش درست یک سال پس از انقراض سلسله قاجار و به تخت نشستن رضا شاه پهلوی، در آن زمان که هنوز جاه و جلال شازده های قجری به پایان نرسیده بود، در حیاط خانه ای مجلل سور و ساتی برپا بود.

در خانه باز است و آمد و شد میهمان ها هیاهوی زیادی به راه انداخته است. زنان و مردان با درشکه های زیبا یکی پس از دیگری وارد می شوند و پس از سلام و تعارف یکی یکی به اندرونی می روند. در انتهای حیاط پشتی، زغال های گداخته زیر اجاق های هیزمی، به ارامی می سوزند و از دیگ های بزرگ غذا بخارهای مطبوعی به هوا بر می خیزد، درکنار هر اجاقی آشپزی کارکشته با لباس مرتب ایستاده و ‏کلفت ها و نوکرها دستپاچه به این سو و آن سو می دوند و از میهما نان جشن حمام زایمان عیال دوم شازده میرزا باشی خلعتبری پزیرایی می کنند. شازده پس از مدت ها انتظار و تحمل فریاد های درد آلود زایمان های جنین نارس دختر ازامتحان مجدد بخت خود دست کشیده و زوجه دیگری از دختران رعایایش اختیار کرده بود. شانس هم به این دخر رعیت زاده روی خوش نشان داد و در شکم اول پسری به دنیا آورد.

‏نرگس که مدت ها پس از ازدواج همچان رعیت زاده و بی نام و نشان بود پس از به دنیا آمدن این نوزاد پسر ملقب به "خاتون کوچک" خانه شد. زنی با چهره ای دوست داشتی و معصوم که زبان شیرین گیلکی و مهربانی های ساده اش به او کمک کرد تا در این مدت کوتاه بتواند دل شازده را حسابی به دست آورد.

‏نازنین ملوک همسر اول شازده، زنی زیبا اما پرافاده و سنتی بود. دختر دوم حاج باقر زعفرانچی یکی از تاجران بزرگ زعفران که افتخار خویش و قومی با احمد شاه قاجار را داشت بر تختی نشسته بود و قلیان به دست حرکات میهما نان را از نظر می گذراند. او براساس وظیفه قومی خود پس از مدت ها رضایت داد شازده دختری از رعیت ها را به عقد خود درآورد تا بلکه برایش فرزند پسری به دیا آورده و بدین ترتیب نسلش تداوم یابد. حالا که آرزوی شازده به حقیقت پیوسته بود و از خوشحالی و غرور در پوست خود نمی گنجید. واقعیت تلخ دیگری باعث آزارش می شد و در ته چشمان سیا هش، غصه غریبی را ته نشین می کرد و این باور که دیگر نمی تواند برای شازده فرزندی بزاید مح‏زون ترش می ساخت.
‏به نرگس و نوزادنش با حسرت نگاهی اند اخت و نوزا دان مرده و ‏سال های سختی را که پشت سر گذاشته بود را به خاطر آورد. پنج بار حاملگی با رنج و عذاب و زایمان های زودرس و سخت و فرزند اخر ‏که دقایقی پس از تولد مرد. در آن شب هولناک. خونریزی پس از زایمان قطع نمی شد و از دست قابله هم کاری برنمی آمد، ناچار مجبور ‏شدند او را نزد طبیب انگلیسی ببرند و پس از دو روز دست وپنجه نرم
‏کردن با مرگ و زندگی، طبیب آب پاکی را روی دستش ریخته بود که دیگر نمی تواند فرزندی به دنیا آورد.

‏در پی یکسری جادو و جمبل و باطل سحر که توسط مادر و دیگر زنان فامیل به خورد او و شازده داده شد تا بلکه همزاد نازنین ملوک جنی شده را بتوانند از میان ببرند و در نهایت آن هم افاته نکرد و هیچ ‏ثمری جز مسمومیت شدید بر ایشان به جای نگذاشت، به شازده قول ‏داد تا دیگر در این مورد اصراری به خرج ندهد.
‏او که هم اکنون مجبور بود با تمام این اوضاع و احوال و برخلاف میل باطنی اش خود را ظاهرأ خوشحال نشان دهد و مرتب لبخندهای سرد به میهما نان حواله کند، در دلش غوغا یی به پا بود و از آتش حسادت چنان می سوخت که هر آن احتمال داشت شعله های خشمش بر سر یکی فرود آ ید و این مهم که بالاجبار و باوجود این حال و هوای اشفته می باید دستور هر چه مجلل تر بودن میهمانی را به خدمه بدهد تا شاید با مدیریت هایش بتواند جای خود را در دل شوهرش همچنان حفظ کند و برای همیشه خانم اول خانه باقی بماند، او را بیشتر می چزاند.
‏ستاره تنها دختر عزیزدردانه این زن و شازده که هم اکنون هفت سال ‏داشت کودکی بسیار بازیگوش، زیبا، شیرین زبان و باهوشی سرشار ‏بود که برخلاف میل پدر و مادر دوست داشت مرتبأ در امور مطبخ، رختشویخانه، ظرفشو یی و... دخالت کند و با وجود نارضایتی مادر با ‏هووی او گرم بگیرد و با شیطنت هایش مکررا موجبات دردسر این
‏خانواده را فراهم سازد.
‏شازده خلعتبری از بزرگان شهر به حساب می آمد. او مردی جذاب، ‏بلندقد، چشم و ابرو مشکی و گندمگون با ظاهری اراسته و بسیار ‏مباای آداب بود که سبیل های به سبک ناصرالدین شاهیش جذبه او را صد چندان می کرد. پسر بزرگ خانواده ای معروف و اصیل و از پدری معتبر و متقول تجری و مادری روسی الاصل _صاحب منصب و بسیار زیبا البته طرد شده از خانواده آن هم به خاطر عشق افسانه ایش با پدر شازده. همچنین گرویدنش به دین اسلام که همین امر هم او را مجبور به ترک دیار تا آخر عمر کرده بود _ پا به عرصه وجود گذاشت و پس از پدر جانشین او شد و به خاطر برپایی میهمانی های مجلل و ریخت وپاش های فراوان به عنا وین مختلف در عمارت کاخ مانندنش زبانزد خاص و عام بود.
‏در ان روز شلوغ و پر رفت وامد، ستاره طبق عادت همیشگی
‏فرصت را غنیمت شمرد و پا ورچین نزد جوان ترین خدمه خانه که مشغول شست وشوی ظروف بود رفت و سرگرم بازی و سرک کشیدن درکار او شد.
‏هیاهو و همهه «وبه وجود أمده و صدای التماس های مکرر ستاره و جواب های محترم السادات، کنیز خانه هم طبق معمول به گوش ‏می رسید.
ستاره: تورو خدا... تورو خدا محترم السادات همین یه دونه بشقابو بشورم.
‏محترم السادات: نه.... نمی شه خانم!
‏- اگه بذاری بشورم اون وقت، منم از اون آب نبات رنگی هاکه دوست دادی می دم بخوری!
-نمی حوام خانم.
‏اما ستاره که با درخواست های مکروش نتوانسته بود به مقصود برسد دست به حربه همیشگیش زد و گریه و زاری و جیغ ودادی راه اند اخت که یبا و ببین.
‏محترم السادات هم که مانده بود چه کار کند، ملتمسانه گفت: ‏هیس... چه خبرتونه ستاره خانم، مگه یاد تون رفته همین هفته پیش چی به سر من آوردین... تورو خدا ولم کنین... به خدا حوصله شازده و ‏خانم بزرگو ندارم.
ستاره با پشت دست های کوچکش اشک هایتی را پاک کرد: به خدا قول می دم، قول می دم مواظب باشم، یه ذره. یه ذره فقط اون دو تا بشقابو بشورم به جون آقا جونم می رم.
‏محترم السادات که دیگر از دست این دست بازیگوش کاملأ کلافه به نظر می رسید به دو طرف خود نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی در آن حوا لی نیست، خیلی آرام گفت: فقط همین دوتا، پس بیا ‏این ور حوض.
‏ستاره خوشحال از این موفقیت کودکانه طبق عادت شروع کرد به راه رفتن از لبه حوض که صدای هراسان خدمه به هوا برخاست: ‏نه، ستاره خانم از لبه حوض نه، از پایین بیایید.
‏که ناگاه ستاره در آب کله پا شد و صدای چالاب چالاب دست و پا زدنش در حوض بلند گشت. محترم السادات دو دستی بر سرش کویبد و از وحشت جیغ کشید. میهما نان با شنیدن صدای او سراسیمه به طرف حیاط دویدند، شازده هم، چنان هراسان دوید و به طرف حوض خیز برداشت که نزدیک بود نقش زمین شنود، اما زود تر از او مستخدم ها دخترک را مانند موش آب کشیده از حوض بیرون کشیدند وکف حیاط دراز کردند و بر شکمش فشار می آوردند تا آب های خورده را استفراغ کند.
شازه با خشم به محترم السادات که در حال اشک ریختن بود و ‏مدام چارقدش را به دور انگشتش می بیچید و با پشت دست دما غش را ‏پاک می کرد نگاهی اند اخت و فریاد کرد:‏ای دختره بی خاصیت چشم ‏سفید، صددفعه بهت نگفتیم با ستاره... لااله الاا...
‏خدمه جوان که حسابی ترسیده بود من من کنان گفت:‏آقا به خدا من... آقا من ... ‏بعد هم زد زیر گریه.
‏شازده: ‏چه غلطا، تو روی ما می ایسته و آقا آقا هم می کنه. زود بدو بساطت رو جمع کن و برو تا عصبانی تر نشدیم.
‏محترم السادات اشک ریزان از آنجا دور شد. اندکی بعد ستاره پس از استفراغ های پیاپی لب به سخن بازکرد:آقا چون، به خدا تقصیر خودم بود. و دوباره آب حوض بالا آورد.
‏شازده با دیدن سلامتی عزیز دردانه اش از عصبانیتش کاسته شد. ‏دخترک را در اغوش گرفت وگفت: خب بس است دیگر... حالا ‏زود تر بروید و لباس هایتان را عوض کنید تا خدایی ناکرده سرما ‏نخورید.
‏ستاره که دیگر عق نمی زد سکسکه کنان زد زیر گریه و مکررا از ‏پدرش خواست تا محترم السادات را بیرون نکند. زیرا این دختر بیچاره که فقط پنج، شش سال از خودش بزرگ تر بود، تنها همبازیش در این خانه به حساب می آمد. ‏در این میان، خانم ها که تازه در جریان امر قرار گرفته بودند از پشت پنجره های چوبی پرده های سفید را به کناری زدند و از هر دریچه ای با ‏سرهای پوشیده در چارقد های رنگی به تماشای شیطنت های این دختر
‏کوچک نشستند. تپل هایی که با نقش بستن هر لبخندی بر لبانشان صورت های گرد و چاقالویشان گرد تر می شد.
‏پس از دقایقی ستاره با لباس های جدید، خود را آرام آرام به شازده نزدیک کرد و در آغوشش نشست و پس از زدن چند بوسه پیاپی بر سر و صورتش و با شیرین زبانی های کودکانه بار دگر توانست لبخند را بر لبإن او بنشاند. سپس ازگوشه چشمان سیاه خود نگاهی به پدر اند اخت گفت: 0آقاجون می شه اجازه بدین محترم السادات نره و بازم خونمون بمونه
شازده: ای پدر سوخته پس بگو همه این شیرین زبانی ها برای چه بوده... نه خیر نمی شود.
ستاره: تورو خدا آقا جون توروخدا ببخشید.
‏شازده کمی اخم هاش را در هم گفتیم که خیر...تازه خود شما هم باید تنبیه می شدید.
ستاره نگاه شیریتی به پدر کرد و با لبخندی که باعث نمایان شدن چال های گونه اش شد با لبان کوچک و سرخش گفت: آقا جون چندتا از اون آب نبات ها به من می دین؟
شازده لبخندی زد: البته..شما بگویید چند تا آب نبات می خواهید تا ما هم به دختر گلمان بدهیم.
ستاره با انگشت تعدادش را به پدر نشان داد: هشت تا می خوام...از همه رنگش بدین.
گوشه ابروان شازده کمی بالا رفت: این همه زیاد است دخترم.
سپس از داخل بلور مسی روی میز چهار عدد آبنبات برداشت و به او داد.
ستاره نگاهی به دستان پدر کرد و اخم هایش را در هم کشید : اینا کمه..من بازم میخوام..چهارتا هم برای محترم السادت بدین.
شازده سرش را تکانی داد و دوباره لبخندی زد و چهار آب نبات رنگی دیرگ در دستان کوچکش گذاشت: بهش بگویید این بار دفعه آخرش بود که بخشیدمش.
ستاره جستی زد و خوشحال وارد اتاق نوزاد شد. بالای سرش نشست و شروع کرد به بازی با دستان کوچک برادرش که نام "سالار" را بر او نهاده بودند. سپس به طرف محترم السادت دوید. او را پشت درخت قطور چناری کز کرده دید که آرام اشک می ریخت.
‏صبح روز بعد طبق معمول گریان و نالان از خواب بیدار فئمد و التماس کنان خواست که به مدرسه نرود. دیروز معلم به اوگفته بود: تو که باز هم تکالیفت را انجام ندادی، این بار باید فلکت کنم.
‏غرغر می کرد و زیر لب با خود حرف می زد: آخه چقدر بنیبسم الف، ب، الف، ب، الف، ب اصلأ برای چی باید درس بخونم و هی مقش بنیبسم؟
‏ضجه زدن هایش فایده ای نکرد. به طرف پنجره رفت و پرده را عقب زد. سپس رو کرد به مادر که پشت سرش ایستاده بود: ‏عزیز، تا اسد درشکه رو حاضر می کنه برم پیش نرگس، به خدا راستشو می گم این دفعه زود برمی گردم.
‏نازنین ملوک که نگاه پر از حسرتش را به اتاق های روبه رو دوخته ‏بود، از دیدن شازده که پر نوزادش را آن هم در آغوش نرگس، ناز می کرد چشمانش پر از اشک شد و با عصبانیت پرده را کشید و رو کرد به ستاره: نه خیر مگه صد دفعه نگفتم خوشم نمی اد بری اونجا.
‏ستاره اخم هایش را در هم کشید: آخه برا چی عزیز، من می خوام برم پیش نرگس و سالار، تازه آقاجونم اونجاست.
- ‏کفتم که نمی شه، مگه اون چی داره که هی می ری ببینیش.
‏ستاره کمی فکرکرد:بهم کلوچه های خوشمزه می ده، تازه خیلی هم مهربونه. منم دوسش دارم... و با اصرار وگریه خواست که به آنجا برود.
نازنین ملوک با اندوه تمام دخترش را در آغوش کشید، بوسید و آرام عزیز چون، اینا همش ادا و ادفارشه.



پایان صفحه 9
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#2
10 تا 49
سپس رفت و از جعبه چند آب نبات رنگی در آورد و کف دستش گذاشت.
ستاره آب نبات ها را گرفت و فورا یکی از آن ها را گوشه لپش جای داد و گفت:« اما من بازم دوستش دارمو می خوام برم پیشش.»
به سختی خود را از آغوش مادر رها ساخت و به طرف اتاق نرگس دوید. با این کارش حس حسادت نازنین ملوک را بیشتر از پیش تحریک کرد.
دقایقی نگذشته بود که نازنین ملوک دخترش را بلند صدا زد:« ستاره ستاره خاتون زود باش بدو که مدرست دیر شده.»
اما وقتی جوابی از طرف او نگرفت به طرف اندرونی نرگس روانه شد. نرگس تا او را دید از جای خود برخاست و گفت:« آوو، بفرمایید داخل خانم چرا دم در؟»
نازنین ملوک بدون توجه به شازده نگاهی از روی تحقیر به او و کودکش انداخت سپس دست ستاره را گرفت و سریع از آنجا دور شد. شازده که نظاره گر ماجرا بود از دیدن چهره مبهوت نرگس بر اثر حرکت نازنین ملوک به شدت ناراضی به نظر می رسید. پس از اندکی سکوت در پی همسرش روانه گشت و در موقعیتی مناسب او را مورد خطاب قرار داد:« شما از این به بعد باید منشتان با نرگس خانم خیلی بهتر از این ها باشد. خوش نداریم که رفتار کسی باعث بی منزلت شدن او در میان خدمه شود حتی شما که برایمان بسیار عزیزید.»
نازنین ملوک نگاهی به شازده انداخت، لب ورچید و پس از لحظه ای بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورد سرش را به زیر انداخت و رفت.
بالاخره ستاره با روپوش خاکستری و یقه سپید رنگ روانه کلاس درس شد. در راه نگاه کنجکاوش که طبق معمول در حال دور چرخیدن بود متوجه پسر بچه ای چشم و ابرو مشکی با موهای سیاه، خیلی مودب و شسته رفته و با نمک شد. کمی خیره به چشمانش زل زد. سپس دو انگشت خود را به دهان برد و لبانش را به طرفین کشید و زبانش را بیرون آورد و کاملا بدنش را به بیرون از درشکه خم کرد تا آنجا که نزدیک بود هر آن به پایین بیفتد و هیچ ابایی هم از این بابت نداشت زیرا مرتب می خندید و پسرک را مورد تمسخر قرار می داد. پسر بچه حسابی اخم هایش را در هم کشید و تا آخرین لحظه درشکه را نگاه کرد تا از دیده اش پنهان شد.
او امین نام داشت و پسر طبیب عماد بود که به تازگی به نزدیکی های این محل نقل مکان کرده بودند و تقریبا چند خیابان پایین تر زندگی می کردند. پدر امین از شازده های خاندان قاجار بود اما به خاطر مهارتش درطب محبوبیت خاصی در میان مردم کوچه و بازار به دست آورده بود و از دوستان نزدیک دکتر نصرت ا... پزشک خانوادگی شازده خلعتبری به حساب می آمد.
ساعت تقریبا هشت صبح بود که آقای امامی معلم کلاس وارد شد و شازده ها یکی پس از دیگری برخاستند. نگاه ستاره چرخید و چرخید تا به یکی از شاگردان کلاس که دو سه سالی از او بزرگ تر بود افتاد. انگار امروز نوبت او بود که مورد آزارش قرار بگیرد. پسر بچه که خیلی هم دستپاچه به نظر می رسید، با تعجب نگاهی به او انداخت و بر جای خود نشست. ستاره طبق معمول حواسش به روپوش های بلند و کمر چین دار به سبک مردان قجری و کلاه گردی که پسران بر سر داشتند بود. به همه چیز توجه نشان می داد الا گفته های معلم!
آقای امامی با صدای بلند گفت:« کتاب های فارسی رو باز کنید. صفحه پنج. کامران میرزا، سطر اول تا سوم را بخوان.»
او هم شروع کرد به خواندن. اما ستاره به تنها چیزی که دقت نداشت خطوط منظم کتاب بود، زیرا تمام مدت حواسش به اسدا... معطوف بود و به این می اندیشید که چطور می تواند یکی از این روزها این پسربچه ننر را دست بیندازد و بیازارد. در این گیرودار آقای امامی نگاهی به او انداخت. اخمی کرد و چوب دستیش را به علامت هشدار بالا برد. ماهرخ با آرنج چند ضربه به پهلویش زد و او را متوجه ساخت. ستاره سرش را پایین انداخت و نگاهش را به کتاب دوخت، اما آقای امامی فریاد کشید:« بس است، از این به بعد را ستاره بخواند.»
او هم طبق معمول به خاطر گم کردن خطوط من من کنان از دو سطر قبل شروع به خواندن کرد و باعث خنده ای بچه های کلاس و در نهایت عصبانیت خود شد.
ستاره که هیچ علاقه ای به بازی های دخترانه نداشت، بیشتر اوقات همبازی پسران کلاس بود. همراه آنان از بالای درختان گردو می چید، دنبال موش و سوسک می دوید یا بر لب جوی ها راه می رفت و تمرین تعادل می کرد. بعضی اوقات هم با پسرها کتک کاری می کرد به حدی که بیشتر اوقات با زانوان زخمی به خانه باز می گشت.
آن روز موقع رفتن به خانه درشکه چی کمی دیر کرده بود، ستاره هم به خاطر خنده بچه ها موقع درس جواب دادن حوصله اینکه به این ور و آن ور سرک بکشد را نداشت. زیر یک درخت بزرگ بی حوصله ایستاده بود و یک پایش را به جلو و عقب تکان می داد. به آرامی لقمه ای که برایش در خانه تهیه کرده بودند را گاز می زد و برگ های زرد شاخه بالای سرش را می شمرد که ناگهان امین را با چهره ای عصبانی جلوی روی خود دید. امین با اخم های در هم کشیده رو کرد به ستاره و گفت:« دختر لوس، چرا امروز صبح به من دهن کجی کردی؟»
ستاره سرش را در کمال پررویی بالا گرفت و گفت:« چون که دلم می خواس.»
امین که در برابر او احساس بزرگی و مردانگی می کرد ادامه داد:« حیف، حیف...»
ستاره دست هایش را به کمرش زد و چشم هایش را تنگ کرد:« حیف که چی؟»
امین نگاهی جدی به دخترک انداخت. او که از بلبل زبانی های این دختر کوچک خیلی عصبانی به نظر می رسید گفت:« هیچی، فقط حیف که زیادی کوچولویی... البته خیلی هم لوس و ننر و بی ادبی!»
ستاره که اصلا از این جملات خوشش نیامده بود با حرص جواب داد:« به آقا جونم می گم بهم چی گفتی ها. تازشم بزرگ شدن به به...» کمی انگشت به دهان به او خیره شد اما هر چه فکر کرد بقیه اش را به یاد نیاورد. من من کنان ادامه داد:« حالا هر چی... بعدشم هر چی گفتی خودتی.» با خشم به لقمه اش گاز زد و شروع کرد به جویدن و گستاخانه به چشم های امین زل زد. انگار که می خواست او را از رو ببرد. نگاهی گستاخانه که بویی از تربیت خاندان پدر و مادرش را به همراه نداشت.
امین اول با خشم به او نگریست اما اندکی بعد چهره اش رنگ دیگری گرفت و خندید. ستاره چشمانش را تنگ کرد:« به چی می خندی؟»
امین با دیدن قیافه دخترک خنده اش اوج گرفت:« هیچی داشتم فکر می کردم تو فسقلی بلبل زبون چند سالته؟»
ستاره وقیحانه جواب داد:« فضولی!»
سپس چشمانش برقی از شیطنت زد و به دروغ گفت:« ده سالمه.» و با حرص گاز دیگری به لقمه اش زد.
امین نگاه عاقل اند سفیهی به او انداخت:« دروغگو هم که هستی، من که فکر نمی کنم بیشتر از چهار، پنج سال داشته باشی.»
ستاره که لقمه ها را به دلیل آنکه از جواب دادن جا نمانده باشد با عجله فرو داده بود، سکسکه کنان جواب داد:« هه هه... آهای پسر پررو... هه هه... کی گفته من پنج سالمه هه هه» و برای اینکه قدش بلندتر به نظربرسد سعی کرد روی پنجه اش بایستد تا جایی که نزدیک بود بر زمین بیفتد و ادامه داد:« من شش...هه... نه ده سالمه.» در پی آن سرفه های ناشی از پریدن لقمه در گلویش شروع شد.
امین که دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد رو کرد به او:« خانم کوچولو! لقمه غازیت و درست قورت بده. بپا نپره تو گلوت خفه شی. نمی خواد با تقلب قدتو بلندتر نشون بدی.» و چند ضربه پیاپی هم به پشتش زد تا لقمه ها راحت تر پایین برود. سپس گفت:« خداحافظ شازده کوچولو.» کمی به جلو رفت مکثی کرد و ایستاد. اخم هایش را در هم کشید به طرفش برگشت:« راستی یادت باشه که دیگه دروغ نگی، دروغگو جاش توی جهنمه.» و نوک دماغش را کمی چلاند. انگار می خواست کودکیش را به رخش بکشد.
ستاره که از عصبانیت در حال انفجار بود لقمه اش را به طرفی پرتاب کرد و لنگه کفش خود را در آورد و همراه چند لیچار نثارش کرد. امین جا خالی داد و خنده کنان دور شد. در همان موقع درشکه رسید و ستاره مجبور شد با یک لنگه کفش به خانه بازگردد.
وقتی که نازنین ملوک چشمش به او افتاد کمی براندازش کرد و نگاهی به پای برهنه اش انداخت:« این چه وضعیه که تو داری، دیگه شورشو در آوردی. خدایا اینکه شیطونیاش مثل پسرا می مونه، قربون مصلحتت برم پس اون یه تیکه گوشتو چرا ازش دریغ کردی، خب اونم بهش می دادی، بلکه سر منم هوو نمی اومد!»
ستاره بدون توجه به گفته های مادرش دوان دوان به طرف اتاق نامادریش روانه گشت و به نرگس سلام کرد. نرگس با خوشرویی کلوچه ای داغ تعارفش کرد، سپس نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت:« دوباره چی کار کردی آتیش پاره؟... دتی بلا می سر، یک کم هم فکر آبروی آقا جانت رو بکن... دختر جان مردم آخه تو رو با این قیافه ببینن چی می گن، بهت می خندن ها.»
ستاره بدون آنکه به او نگاهی بیندازد جواب داد:« خب بخندن. مگه چیه! تازشم اومدم با سالار بازی کنم.»
نرگس که می دانست ستاره به این سرزنش ها هیچ توجهی نشان نمی دهد لبخندی زد:« برادرت توی ننوی خودش خوابیده، اونجا.» و با انگشت به گوشه اتاق اشاره کرد.
ستاره پس از کمی بازی با سالار دوباره نزد نرگس بازگشت و چشمان سیاهش را به او دوخت:« نرگس راسته هر کی دروغ بگه می افته تو آتیش جهنم؟»
نرگس با لحن کودکانه ای جواب داد:« تا دروغش چقدر بزرگ باشه تی جان قربان.»
ستاره خیلی جدی ادامه داد:« خیلی گنده، من امروز یه دروغ بزرگ بزرگ گفتم.»
نرگس هم به تبعیت از او قیافه جدی تری به خود گرفت:« آوو، مثلا چقدر بزرگ؟»
ستاره با دست های کوچکش اندازه اش را به او نشان داد:« این قدر، نه این قدر، نه خیلی بزرگ تر.»
نرگس حیرت زده گفت:« وا بسم ا... مگه چی گفتی دختر جان؟»
ستاره با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت:« به یکی گفتم ده سالمه، آخه می دونی نرگس! پسره خیلی پررو بود، فکر می کرد من ازش می ترسم.»
نرگس که حسابی ترسیده بود با دست ضربه ای به صورتش زد و گفت:« وا خاک عالم، با کدوم پسره حرف زدی، نکنه باز دوباره از مدرسه در رفتی و همبازی پسرها شدی؟! آوو مگه تو اون دفعه به آقا جانت قول ندادی! به همین زودی فراموشت شد؟!»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:« نه بابا، صبح که سوار درشکه بودم تو خیابون دیدمش، جلوی همون مغازه ای که آقا جون ازش برام آب نبات می خره، منم بهش دهن کجی کردم، اونم ظهر موقعی که اسد هنوز نیومده بود دنبالم منو دید و ازم پرسید چند سالمه. منم دروغکی گفتم ده سال!»
دوباره شانه هایش را بالا انداخت:« ولی نمی دونم از کجا فهمید که الکی گفتم!... آخه من پامو برده بودم بالا، نگاه کن نرگس اینجوری.» و شروع کرد روی پنجه ایستادن. پس از اندکی اخم هایش را در هم کشید و ادای امین را در آورد:« آقا به من می گه هر کی دروغ بگه می ره جهنم... حالا راستی منم می افتم تو جهنم؟»
نرگس که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد جواب داد:« آخه تی بلا می سر، آدم مگه با هر کس و ناکسی صحبت می کنه، بعد هم اگه قول بدی و دیگه دختر خوبی باشی و با هیچ غریبه ای حرفی نزنی تو جهنم نمیفتی، آ قربان دخترم برم من.»
ستاره یک لنگه ابرویش را کمی بالا داد:« خب پسر خیلی بدی نبود اصلا مثل اسدا... نبود فقط یه کم پررو بود. منم حقشو کف دستش گذاشتم، کفشمو طرفش پرت کردم.» بعد آهسته طوری که کسی نشنود ادامه داد:«به آقا جون چیزی نگی ها، چند تا حرف بد هم بهش زدم.»
نرگس خندید و دستی به سر ستاره کشید و به او اطمینان داد:« باشه من به آقا جانت نمی گم به شرط اینکه دفعه آخرت باشه ها خب؟ آباریکلا دختر.»
ستاره چشمان مرموزش مانند همیشه برقی زد و در پی آن از نرگس خواست که تا صبح در کنارش بماند. زیرا آن شب نوبت نازنین ملوک بود که از شازده پذیرایی کند.
ستاره بالاخره با گریه و زاری الکی توانست از مادر اجازه ماندن در اتاق هوویش را بگیرد. نازنین ملوک هم که دیگر چشم دیدن نرگس را نداشت مجبور شد وانمود کند که به احترام شازده مخالفتی به رفتن دخترش نزد نرگس ندارد اما در کنج دلش، بدش هم نمی آمد که بدون حضور ستاره آتش پاره با شوهرش خلوتی داشته باشد به رضایت دل!
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#3
فصل دو.
سرسبزی و شکوفایی تابستانی جای خود را به سپیدی و سرمای زمستانی بخشید. زمان در گذر بود و سالار چهار ماهه روز به روز خوشگل تر می شد و علاقه ستاره به او بیشتر و بیشتر می گشت. اواسط دی ماه بود و هوا کاملا سرد. برف همه جا را پوشانده بود. هنگامی که ستاره از مدرسه بازگشت اهالی خانه را مشغول چرت پس از ناهار دید. او که حوصله اش حسابی سرر فته بود و دلش برای یک برف بازی غنج می رفت، تصمیم گرفت سری به باغ پشت عمارت بزند. کیفش را به ستون پای ایوان تکیه داد و پاورچین وآهسته راهی حیاط پشتی شد و در لذت برف بازی و درست کردن گلوله های برفی غرق گشت. در همان حین کلاغی که بر بلندای دودکش اجاقی نشسته بود به هوا برخاست و شره برف بر سر و رویش نشست. از سردی برف های یخ زده، چندشش شد. سنگی برداشت و به دنبال کلاغی که حالا بر شاخ درخت دیگری نشسته بود دوید اما به ناگاه پایش لغزید و به درون حوض یخ زده خانه سرنگون شد. پس از کلی دست و پا زدن در یخ های شکسته شده ترسان و هراسان و به هر زحمتی که بود خود را از آن بیرون کشید و لرز لرزان به طرف عمارت روانه شد. وقتی که رسید از سرما دیگر رمقی در او نبود. با دست های کوچک و کرخ شده اش ضرباتی را به در وارد آورد. محترم السادات صدای ضعیف دق الباب را شنید. چشم های خواب آلودش را باز کزد و پس از مکثی نه چندان طولانی با گام هایی آرام به طرف در رفت و آن را گشود. تا چشمش به دخترک که آن طور بی جان نقش زمین گشته بود افتاد از ترس فریادی کشید و بر سرش زد:« یا امام غریب، یا ابوالفضل ستاره خانم چی به سر خودتون آوردین!»
او را در آغوش کشید و به داخل برد. هنوز به بالای پلکان نرسیده بود که حسن نوکر آقا را دید، ستاره را به او داد تا به اتاقش ببرد و خودش فورا رفت تا نرگس خانم را صدا کند. حسن که از وحشت نمی دانست چه باید بکند همچنان بچه بغل خانم را پشت سر هم صدا می زد:« خانم بزرگ، خانم بزرگ!»
نازنین ملوک باشنیدن صدای مضطرب نوکر خانه،نگران و سراسیمه به طرفش دوید. تا چشمش به بدن نیمه جان دخترش افتاد جیغی کشید و غش کرد. چیزی نگذشت که تمامی خدمه به طرف اتاق خانم دویدند. نرگس هم کودک خود را رها کرد و به کمک آنان شتافت و با بدن یخ زده و بیهوش ستاره در میان اتاق مواجه شد. سریع همه را از اطرافش بیرون راند و فقط خدمتکار کم سن و سال را در کنار خود نگه داشت تا مشغول به هوش آوردن خانم شود. او هم به سفارش نرگس آب قند به او می خوراند و آرام به صورتش می زد.
نرگس با سرعت لباس های خیس و یخ زده دخترک را از تنش بیرون آورد و فورا او را در پتویی پیچید و زیر کرسی خواباند، سپس دستور چای گرم همراه نبات داد و آرام آرام مایع را به حلقش سرازیر ساخت. کودک کمی گرم شد و پس از اندکی چشمانش را گشود و به گریه افتاد و مکررا مادرش را صدا زد.
نازنین ملوک با حالت ضعف ناشی از این شوک به کنار تنها فرزند دلبندش آمد و گریان او را در آغوش کشید. اول شروع کرد به قربان صدقه رفتن و سپس هم سرزنش کنان گفت:« آخر من از دست کارهای تو دق می کنم.»
مرتب او را می بوسید و به خود می فشرد. حال ستاره کمی بهتر شد. در آغوش گرم مادر به خواب عمیقی فرو رفت و این لحظات که برایش به اندازه یک شبانه روز به طول انجامیده بود را به دست فراموشی سپرد.
محترم السادات به دستور نرگس به سراغ کارهای خود رفت و خودش بدون شنیدن حتی یک تشکر کوچک، مادر و دختر را تنها گذاشت و سریع به طرف نوزاد گرسنه و گریانش شتافت.
نزدیکی های غروب بود که ستاره تب شدیدی کرد. مدام هذیان می گفت و کررا تشنج می کرد. از وخیم تر شدن وضعیت جسمانی ستاره ترس و وحشت به اهالی خانه مستولی گشت. شازده هم که از این قاعده مستثنی نبود سریعا حسن، نوکر شخصی اش را در پی دکتر نصرت ا... خان فرستاد، اما به او خبر دادند که برای انجام کاری خارج از تهران به سر می برند. مجبور بود به طبیبی که تازگی به این محل نقل مکان کرده بود و از دوستان نزدیک دکتر نصرت ا... به حساب می آمد اطمینان کند.. پس خود شخصا همراه اسد به سراغش رفت.
دق الباب را به صدا در آورد. امین در را به رویش گشود. شازده با دیدن پسرک لبخندی زد:« سلام پسرم، طبیب منزل تشریف دارند؟»
امین مودبانه جواب داد:« سلام آقا... خیر! پدرم برای عیادت بیماری بیرون رفتن.»
شازده سراسیمه پرسید:« شما می دانید کی باز می گردند؟»
امین:« خیر، ولی اگر کار واجبی دارید می رم دنبالشون.»
شازده:« آه، بله! بله، متشکرم پسرم، مگر شما می دانید کجا رفته اند؟»
امین:« بله رفتن به عیادت شازده عزیزالدوله، آخه پیش پای شما فرستاده بود دنبالشون.»
شازده خوشحال شده بود و دستی به سر پسرک کشید:« با درشکه می رویم، زیرا می بایست هر چه زودتر به آنجا برسیم.»
امین لباس هایش را پوشید و پس از مدتی که برای شازده بسیار طولانی می نمود بیرون آمد و با شازده رهسپار خانه ی شازده عزیزالدوله شد.
پسرک از درشکه پایین پرید و در خانه را زد. نوکر خانه در را گشود و پس از یکسری سوال و جواب او را به داخل راه داد. وقتی امین داخل رفت کمی به باغ و عمارت کاخ مانند وسط آن نگاه کرد. شازده از لای درخانه را برانداز کرد. ملکی بزرگ و پر از درخت های سر به فلک کشیده. آن قدر بزرگ که نمی توانست انتهایش را ببیند. خانه ای پر از حشم و خدم اما بی روح و مرده و مناسب برای یک انتظار برفی و یخ زده.
پس از سپری شدن دقایقی، دکتر به همراه پسرش خارج شد و به طرف درشکه آمدند. شازده پیاده شد و سریع دکتر را از اوضاع دخترش با خبر ساخت. طبیب همراه پسرش سوار شدند و درشکه با سرعت به طرف بالای خیابان علاء الدوله به راه افتاد. وقتی رسیدند امین متعجب از آنچه می دید به آنجا نظر انداخت. گویی زیباترین خانه ای است که تا به حال دیده باشد. حتی از باف شازده عزیزالدوله هم عظیم تر می نمود. باغی پر از بوته های بی برگ و بار گل سرخ، نسترن و محمدی در هم تپیده که الان در برف کاملا سفید پوش شده بودند و در خواب زمستانی به سر می بردند. درختانی سر به فلک کشیده با شاخه های قطور و نازک همه پیچیده در لفافی از پنبه سپید.
ساختمانی بزرگ با پنجره های بلند چوبی رنگ و گرمای دلچسبی که در پشت آن موج می زد. بنایی شبیه کارت پستال های فرنگی و الهام گرفته از هنر معماری بومی آن زمان ایران. ساختمانی عظیم، دو اشکوبه و بسیار اعیانی که با آجرهای سرخ و سنگ های مرمر سپید تزئین شده بود و دو ایوان با ستون های بسیار عظیم که در هر طبقه چشم اندازی رویایی را به نظر می رساند؛ افسانه ای ترش می ساخت اما درست مقابل و آن طرف حوض بسیار بزرگ که نهر آبی جاری به داخل آن می ریخت. ساختمانی با بنایی ساده و کوچک تر اما زیبا دیده ها را نوازش می کرد.
از باغ گذشتند و وارد عمارت شدند. امین با خود اندیشید " عجب صاحبخانه پولداری! چه قصر زیبایی؟! "
سرسرایی پر از فرش های نفیس و اتاق های تو در تویی که پر بود از اشیای گرانبها و تابلوهایی با چهره های شاهان سلسله قاجار و پلکانی عظیم با نرده های چوبی و قرمز و مفروش شده ای که باعث اتصال دو طبقه می شد.
پسرک به هر طرف که چشم می چرخاند توجهش به اشیای گران قیمت جدیدی در این خانه جلب می گشت تا اینکه به انتهای پلکان رسید و نگاهش به تابلوی قلمکاری شده ای افتاد به بلندای دیوار که بسیار قیمتی و ارزشمند می نمود. این تابلو شجره خانوادگی شازده را به نمایش می گذاشت که شاخه آخرش به خود شازده خاتم می شد. مدتی ایستاد و به آن نظر دوخت. اسامی آن را یکی یکی مرور کرد سپس قدم به اتاق گرم و زیبای دیگری گذاشت که دختر بچه ای بیمار در آن خفته بود. به طرفش رفت و در همان لحظه اول او را شناخت. کمی دلش به تلافی آن روز خنک شد، اما دیری نپایید که این احساس جای خود را به یک حس ترحم داد، زیرا پدرش بارها نام بیماری ذات الریه را بر زبان آورد و از پدر و مادر دختر خواست که فقط برایش دعا کنند.
دکتر عماد گوشی خود را روی قلب دخترک گذاشته بود و با نگرانی به ضربان ضعیفش گوش می داد. صدای خس خس شدیدی در موقع تنفس از ریه اش شنیده می شد و سراپایش در تب می سوخت و مدام از درد پهلو می نالید. دکتر سریعا بچه را با آب ولرم و نمک پاشویه کرد و مرتبا از امین می خواست او را همراهی کند و دستمال خیس و خنک روی پیشانی دختر کوچک بگذارد و خودش هم وضعیت جسمانی اش را تحت کنترل داشت.
امین برای لحظه ای نگاهش متوجه لرزشی خفیف در پلک های ستاره شد. دخترک که به سختی مژگان بلندش را کمی گشوده بود تا چشمش به این پسر آشنا افتاد نگاهی پر از درد و شیطنت به او انداخت و لبخند کوچکی بر لبانش نقش بست اما دیری نپایید که این لبخند محو گشت و چشمان سیاهش بسته شد. لب های برجسته و غنچه اش چنان از تب سرخ شده بود که گویی اناری از وسط قاچ خورده باشد. گونه هایش گل انداخته بود و رنگ رخش مهتابی به نظر می رسید. گیسوان بلند مجعد و خرمایی رنگش خیس عرق روی سر و گردنش پریشان بود. دخترک در ذهن تب دار و هذیانی خویش، یکبار دیگر تصویر مات و بهت زده این پسر را به همان شکلی که در لحظه دهن کجی کردن دیده بود تداعی کرد و دوباره لبخندی به لبش نشست و در همان حال به خواب عمیقی فرو رفت.
نیمه های شب بود که با تلاش دکتر تب ستاره پایین آمد. او همراه پسر خواب آلودش تا پاسی از شب را به علت حال وخیم ستاره بر بالینش حضور داشت و امین با چشمانی خمار او را می نگریست.
تمام ساکنان خانه آن شب را به نماز و دعا پرداختند و شازده هم قراربود فردا صبح اول وقت چند گوسفند بابت نذری که همسرش کرده بود قربانی کند تا بالاخره پس از سپری شدن ساعاتی سخت و طاقت فرسا، بیماری ستاره رو به بهبودی نهاد.
وقتی دکتر عماد کاملا اطمینان یافت که کودک از خطر رهایی یافته و رو به بهبودی است از جای خود برخاست و دستوات لازم را با آنان داد. در کاغذی داروهایی که در این مدت باید به او بدهند را تجویز کرد و همراه درشکه مخصوص شازده راهی منزل شد.
امین که از بابت نجات دخترک به وجد آمده بود و سر از پا نمی شناخت، لبریز از حس شیرین افتخار، رو به پدر کرد و گفت:« پدر، من چطور می تونم یه پزشک ماهر مثل شما بشم؟ آخه منم تصمیم خودمو گرفتم. یعنی می خوام وقتی که بزرگ شدم دکتر بشم.»
پدرش لبخندی زد و دستی بر سرش کشید:« باید خیلی درس بخونی پسرم و با پشتکار و جدیت اونو دنبال کنی و از سختی هاش هم هراسی به دلت راه ندی و از همه مهم تر همیشه به یاد خدا باشی تا کمکت کنه. در ضمن به خودت قول بدی هر وقت انشاا... یه پزشک ماهر شدی به فکر مردم فقیر و تنگدست هم باشی و وقتی هم برای اونا بذاری و فقیر و غنی یکسان توجه نشون بدی.»
امین با شنیدن این حرف ها از پدر، در اندیشه ای عمیق فرو رفت و به چشم انداز آینده نه چندان دور خود توجه نشان داد.
یک ماه از بستری شدن ستاره می گذشت. پدر برای آنکه دختر عزیز کرده اش از درس و تکلیف عقب نماند، بالاجبار برایش معلم سرخانه گرفت. در این مدت هم طی چند عیادتی که دکتر عماد از ستاره داشت دوباره امین را همراه خود به آنجا برد و در هر دیدار دخترک را خیلی بهتر و سرحال تر از دفعه قبل مشاهده کرد. رفتار ستاره که در این دو دیدار مورد توجه این پسر نوجوان قرار گرفته بود و مرتب او را به خنده وا می داشت باعث شد تا دخترک درصدد تلافی از او بر آید.
یک روز که ستاره نزد نرگس رفته بود و با سالار مشغول بازی کردن بود گفت:« نرگس می دونی اون پسره که من لنگه کفشمو بهش پرت کردم همین امین بود که دو دفعه همراه طبیب عماد اینجا اومده! نمی دونم چرا هر دفعه که منو می بینه می خنده. بذار حالم خوب بشه می دونم چی کارش کنم. تازشم دیگه نمی ذارم آقا جونم بهش آب نبات رنگی بده تا دلش بسوزه... پسره پررو.»
سپس کمی فکر کرد و چشمانش برقی از شیطنت زد. معلوم بود که در حال طرح نقشه ای برای آزار و اذیت پسرک است. نرگس که متوجه این امر شده بود پرسید:« ای شیطون به چی فکر می کنی تی بلا می سر؟»
ستاره: « هیچی.»
نامادری لبخندی زد:« آوو، نکنه بلایی سر این پسر بخت برگشته باری ها، راستشو بگو.»
ستاره دوباره تکرار کرد:« نه خیر، گفتم که... هیچی.»
سپس بلند شد و سریع از اتاق بیرون رفت.
در آخرین عیادت دکتر عماد که امین هم با او همراه بود، هنگامی که همه مشغول گفتگو درباره بیماریش بودند دخترک خود را آرام به کیف دکتر رساند و پس از کمی تامل، نگاهی به امین که غرق در گفتگوهای پدرش و شازده به سر می برد انداخت و سریع از آنجا دور شد.
شازده:« شنیده ایم شما مدرک طبابت خود را از فرنگ گرفته اید؟»
دکتر لبخندی زد و سری تکان داد:« با اجازه شما، به خاطر به پایان رسوندن دروس با نمرات عالی بورسیه شدم. البته تقریبا شانزده سالی می شه که به مملکت خودمون برگشتم.»
شازده کمی فکر کرد:« باید همان سال گشایش مجلس دوم به مملکت بازگشته باشید.»
دکتر در تایید حرف شازده گفت:« بله، دقیقا همون سالی که شما می فرمایید بنده به ایران برگشتم.»
شازده با افسوس آهی کشید:« عجب سال شومی، سال متزلزل شدن ریشه سلسله قاجار.» اندکی به فکر فرو رفت. سپس لبخندی زد و پرسید:« یادمون می آد گفتید آقا زاده اولین فرزند شما هستند.»
دکتر:« بله، فرزند دیگه ام یه دختره که اسمش زیباست و یک پسر کوچک تر هم دارم به نام محمد.»
شازده:« به به، زنده باشند انشاا... خدا برایتان حفظشان کند.»
سپس ظرف آب نبات های رنگی را برداشت و به امین تعارف کرد:« پسر مقبولی به نظر می رسند ماشاا... خب شما به ما بگویید تصمیم دارید در آینده چه کاره شوید؟»
امین که مدت ها عکسی بر لبه طاقچه توجهش را به خود جلب کرده بود گفت:« پزشک.» سپس یک آب نبات برداشت و پس از تشکر با تعجب پرسید:« این آقا احمد شاه آخرین پادشاه سلسه ی قاجاره؟»
شازده لبخندی زد و با غرور گفت:« ها... بله! اون نفر دست چپی ردیف دوم هم ما هستیم، آخر ما خویشان نزدیک ایشان بودیم و این عکس در یکی از میهمانی های تابستان حدودا چهار سال پیش گرفته شده است، البته برادرمان هم در آنجا حضور دارند، آن مردی که کنار ما ایستاده اند را می گوییم.»
امین عکس را با اجازه شازده در دست گرفت و با دقت به آن نگریست.
دکتر عماد لبخندی زد و از شازده خواست تا ستاره را نزد او بیاورند. وقتی ستاره آمد دکتر نگاهی از سر رضایت به او کرد و گفت:« ماشاا... دختر زیبا و قوی بنیه ای دارید.»
شازده با غرور لبخندی زد:« بله ستاره خانون بسیار شبیه مادر خدابیامرزمان هستند. ایشان زن بسیار زیبا و موقری بودند.»
دکتر با سر گفته ای شازده را تایید کرد. سپس از امین خواست که کیف طبابتش را به نزدش بیاورد و گوشی را به او بدهد.
امین از جای خود برخاست و به طرف کیف رفت، آن را نزد پدر آورد و برای بیرون آوردن گوشی درش را گشود که یکباره موش سیاه چاق و چله ای بر سر و رویش پرید و او را حسابی ترساند. به حدی که با کلی خجالت و پس از مدتی نسبتا طولانی توانست خود را جمع و جور کند و حیوان را بگیرد و به بیرون از اتاق پرتاب کند. پس از آن هم به طرف دختر بچه بازیگوش آمد و با چشمان سیاه نافذش به او خیره نگریست.
ستاره که از خنده روده بر شده بود با شیطنت لجوجانه ای پاهای خود را مکررا به زمین می کوبید، به حدی که دیگر مورد غضب پدرقرار گرفت و باعث شرم او گشت.
شازده با چهره ای از خشم سرخ شده از دکتر عذرخواهی کرد و ستاره را با عصبانیت نزد مادرش روانه ساخت و آرام به او گفت:« به موقعش تکلیفت را روشن خواهم کرد.»
دخترک که به سختی جلوی خنده اش را می گرفت به طرف اندرونی دوید.
پس از کمی سکوت طبیب عماد لبخندی زد:« معلومه، الحمدا... دخترتون حالش کاملا بهبود یافته و احتیاج به معاینه نداره.»
سپس رو کرد به امین و با خنده پرسید:« پسرم این تلافی چه کاری بود؟»
امین با خجالت سرش را به زیر انداخت:« هیچی پدر، منم نمی دونم.»
دکتر برای دلجویی از پسرش لبخند معنی داری به او زد. در همان گیرودار نازنین ملوک دوباره ستاره را نزد طبیب بازگرداند.
ستاره هم مستقیم به طرف امین آمد، دست هایش را به کمرش زد، یک لنگه ابرویش را بالا داد و با ادا و اطوار مخصوص خود گفت:« دیگه نبینم به من بخندی، دلم خنک شد. تازشم دیگه نمی ذارم آقا جونم بهت آب نبات بده!» سپس برای اینکه دیگران متوجه نشوند، دستش را دور دهانش گرفت و زبانش را بیرون آورد.
امین نگاهی به او کرد و از خشم و خجالت فقط توانست سرخ و سفید شود.
سپس ستاره دو زانو مقابل دکتر نشست. امین، سرخ و سر به زیر گوشی را به پدر داد و یواشکی در گوش ستاره گفت:« حقش بود که می مردی، به موقعش بهت می گم. آب نبات هم مال خودت، خودم از اون بهتر و خوشمزه ترشو دارم.»
سکوت برقرار شد. دکتر او را معاینه کرد و توضیحات کوتاهی را به شازده داد و آنان را از سلامتی کامل دخترشان مطمئن ساخت. سپس وسایلش را جمع کرد و به عزم خداحافظی برخاست.
در این میان ستاره چرخی زد و مقابل امین قرار گرفت:« آب تباتات چه شکلین؟ یکی شم به من می دی؟»
امین:« نه خیر، نصفشو هم بهت نمی دم، دختره لوس و ننر!»
ستاره:« لوس و ننر خودتی، تازشم به آقا جونم می گم از اونا که تو داری برام بخره.» و از جای خود بلند شد و بدون توجه به امین از اتاق بیرون رفت و دیگر هم بازنگشت.
شازده بابت شیطنت دخترش از دکتر عذرخواهی کرد و با حالتی شرمنده، دکتر عماد و پسرش را بدرقه کرد.
وقتی به اتاق بازگشت غرولند کنان رو کرد به نازنین ملوک و گفت:« شما نتوانستید این دختر را خوب تربیت کنید. حیف که تازه خدا او را به ما بازگردانده وگرنه می دادیم فلکش کنند. آخر دختر جان، دو سه سال بزرگ تر از شما می روند خانه بخت، اون وقت شما خجالت نمی کشید و دست به این شیطنت ها می زنید؟»
ستاره یواشکی از پشت مادر سر بیرون آورد و گفت:« حقش بود، به من گفت ننر، این دفعه می زنمش.»
نازنین ملوک که خشم پدر را بیشتر از پیش می دید او را دستپاچه پشت خود پنهان کرد و التماس کنان گفت:« آقا شما حق دارید، تقصیر از منه، باید قبل از این ها تنبیهش می کردم. چشم، خودم خدمتش می رسم.»
اما ستاره که برای اولین بار پدر را این گونه عصبانی و خشمگین از کار خودش می دید، کمی حساب دستش آمد و متوجه شد که بعد از این باید بیشتر حواسش را جمع کند.
فصل سه.
گوشه پرده مخمل سرخ را به کناری زد. باران بهاری به شدت می بارید. شرشر ناودان و ترنم قطرات بر برگ های پهن چنار آهنگی دلنشین داشت. ستاره خاتون خلعتبری دختر یکی از معروف ترین شازده های شهر به زودی در ماه سرطان هفده ساله می شد. تا به امروز کسی جرئت نکرده بود قرار ازدواج با اقوام و نزدیکان بگذارد زیرا او طبق معمول با به راه انداختن بلوایی و در نهایت یک فصل گریه حسابی دل پدرش را به دست می آورد و باعث می شد شازده جواب رد به پیشنهاد خواستگاری آنان بدهد.
ستاره همچنان به تحصیلش در یکی از بهترین دبیرستان های دخترانه پایتخت که پس از سرکار آمدن رضا شاه تاسیس شده بود ادامه می داد و به همین دلیل فامیل او را تقریبا دختر عجیب و غریبی می دیدند، زیرا بر این باور بودند که تحصیل زیادی موجب بی پروا شدن و زیر بار ازدواج نرفتنش شده است.
این باور، واقعیتی غیر قابل انکار نزد همگان بود. زیرا ستاره، عزیز دردانه خانه پدری به حساب می آمد و شازده هم به اندازه جان دوستش داشت. حتی می توان گفت از سالار هم بیشتر. این موضوع به لجباز شدن بیش از حد او و پیش بردن خواسته هایش بسیار کمک می کرد.
هم اکنون سالار به نه سالگی رسیده بود. غیر از او یک دوقلوی پسر دیگر هم به خانواده اضافه شده بودند. یکی به نام محمد میرزا به یاد برادر مرحوم شازده و دیگری احمد میرزا به یاد پدرش. با آمدن این دو طفل که روح زندگی بیشتر در این خانه دمیده شد، علاقه و احترام شازده به نرگس خاتون بیشتر از پیش گشت و نازنین ملوک را بیش از گذشته در لاک انزوای خود فرو برد.
در آن روز بارانی و روح انگیز که عطر مرطوب کاه گل ها فضا را پر کرده بود، ستاره از سر بی حوصلگی به کنار آینه بزرگ دیواری گچ بری شده رفت و به دقت خود را برانداز کرد. اول دستی به گیسوان مجعد و بلند و خرمایی رنگش کشید. چقدر زیبا، و براق به نظر می رسیدند، سپس به چشمان بادامی شکل با مژگانی بلند و تاب دار پر از رمز و رازی که در زیر چتری از ابروان نسبتا پهن و صاف که در انتها کمی خمیده شده بود نظر دوخت و پس از آن خط نگاهش را یکی پس از دیگری به پایین آورد. بینی کوچک و خوش تراش، لب هایی گوشت آلود و هوس انگیز و گونه هایی برجسته که با هر خنده ای بند انگشتی فرو می رفت و باعث جذابیت بیشترش می شد را زیر نظر گرفت و در پس آن همه زیبایی به چانه گرد و خوشگلی که چاه زنخندان کوچکی را در میان داشت و گردن خوش تراش و در آخر اندامی بی عیب و نقصش نگاهی انداخت و پس از اندکی نگریستن به خود، آهی از ته دل کشید و روی مخده ای نشست و زانوی غم بغل گرفت.
بنداندازون رعنا تقریبا یک هفته دیگر بود و او باید این چند روز را همراه خانواده اش با یک چمدان لباس برای انجام رسومات رایج به خانه دایی جان رفت و آمد می کرد. ستاره این بار بر خلاف همیشه حوصله رفتن به این میهمانی را نداشت و به بهانه های مختلف می خواست به طریقی از رفتن سر باز زند، زیرا می دانست که مادرش برای او خواب و خیالاتی در سر می پروراند و این خواب و خیالات برای دختران امری اجباری بود و باید روزی به حقیقت می پیوست. اما نه خدای من پس ان مرد سیه چشمی که در خواب و رویاهایش عاشقش شده بود و او را با خود به سرزمین آرزوها و خوشبختی می برد چه می شود؟ پس چرا نمی آمد؟ آه، اگر اوضاع و احوال به همین منوال پیش برود دیر یا زود خواسته یا ناخواسته باید به همسری مردی که به زور به او تحمیل خواهد شد در آید.
ستاره هنوز پارچه مورد نظرش را برای به پایان رساندن دوخت پیراهنی که می بایست در شب عروسی دختر داییش می پوشید، تهیه نکرده بود و هیچ علاقه ای هم نسبت به آن نشان نمی داد و چنان در افکار پریشان خود غرق بود که متوجه حضور مادر در کنارش نشد.
نازنین ملوک آرام صدایش زد:« ستاره!»
اما جوابی نشنید. کمی به او نگریست. سپس لبخندی به لب آورد و دوباره و بلند تر نامش را خواند:« ستاره! چرا غمبرک زدی و زانوی غم بغل گرفتی و هر چی صدات می کنم جوابمو نمی دی؟ نبینم دختر قشنگم غصه دار باشه!»
ستاره نگاهی به مادر کرد:« هیچی... عزیز نمی شه من این مهمونی رو همراهتون نیام، آخه حوصله ندارم چند روز پشت سر هم بیام و برگردم.»
نازنین ملوک متعجب شد. اخم هایش را در هم کشید:« پاشو پاشو به اسد گفتم درشکه رو آماده کنه و محترم السادات هم دم در منتظرته. چند روز دیگه مراسم خنچه برون عروسه. داداشم اصرار داشتن که حتی از چند روز جلوترش بریم اونجا حالا تو می گی اصلا نیای!» سپس او را در آغوش گرفت، بوسید و گفت:« انشاا... تو هم همین روزها عروس می شی و می ری خونه بخت،اون وقت خودم هفت شبانه روز چنان جشنی راه بندازم که همه مات و حیرون بمونن!»
ستاره با عصبانیت از جای خود برخاست. نگاه تلخی به مادر کرد:« خیله خب! مثل اینکه برم پارچه بخرم بهتر از اینه که به این حرفا گوش بدم. بعد هم صد دفعه بهتون گفتم که من دوست ندارم به این زودی ها عروسی کنم. اصلا می دونید چیه؟ می خوام تا آخر عمر پیش آقا جونم بمونم.» سپس چادر بر سر کشید و از در خانه خارج شد.
پا به بیرون از مغازه گذاشت. کمی اسیتاد و به اطرافش نگریست. نگاهش متوجه دفتر روزنامه ای در آن طرف خیابان شد. تعدادی مرد جوان در مقابلش ایستاده و در حال گپ و گفتگو بودند. چند کارگر به سختی مشغول برافراشتن پرچم کشور برفراز دکل بلند فلزی بر سر در دفتر آن روزنامه بودند.
باد بهاری به شدت در حال وزیدن بود و همین امر باعث می شد که ابرهای بارانزا آرام آرام آسمان نیلگون را تیره و تار کنند. چشم هایش را برای لحظاتی بست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بوی خاک نم زده و برگ درختان نوشکفته و همچنین عطر کوچه باغ ها را بیشتر استنشاق کند، اما درست در آن طرف خیابان و در میان همان جمع، مرد جوان و برازنده ای مدت ها بود که حرکاتش را زیر نظر داشت و با نگاه او را تعقیب می کرد. او که شناسایی این دختر زیبا حس کنجکاویش را حسابی تحریک کرده بود چند قدم به جلو آمد. کمی با خود اندیشید، چقدر این دختر جوان به نظرش آشنا می نمود. انگار او را قبلا جایی دیده باشد و همچنان به او خیره نگریست.
اما ستاره بدون توجه به نگاه های کنجکاوانه این مرد جوان روبنده را بر صورت کشید و قدم بر پله درشکه نهاد. در یک آن باد تندی وزیدن گرفت و باعث شد گوشه چادرش لای پره های چرخ گیر کند به طوری که دیگر نمی توانست قدم از قدم بردارد، چون با یک تکان دیگر امکان داشت چادر از سرش بیفتد. در همین حین سورچی تازیانه ای بر پشت اسب زد و اسب هم یورتمه کنان شروع به حرکت کرد. ستاره تکان شدیدی خورد و مجبور شد محکم به درشکه بچسبد و بلند فریاد کند:« اسد! چه کار می کنی من که هنوز سوار نشدم.»
اسد نگاهش را متوجه او ساخت. ناگاه صدای مهیبی به هوا برخاست و فریادهای مکرر کارگران که مردم را به عقب فرا می خواندند در فضا طنین انداخت. دکل فلزی با سرعت هر چه تمام تر به زمین اصابت کرد. حیوان بیچاره با شنیدن صدای گوش خراش برخورد آهن با خیابان ترسید و از ترس شیهه ای کشید و سم بر زمین کوبید. دختر جوان که تعادلش را از دست داده بود آویخته بر دستگیره سعی می کرد تا خود را بالا بکشد.
به سختی چنگ بر سقف خوابیده درشکه زد و میان زمین و هوا خود را نگه داشت. خدمتکار جوان هم مدام جیغ می زد و بازوی ستاره را محکم چسبیده بود و به داخل کالسکه می کشید اما با هر تکان، ستاره عقب می رفت و فاصله اش با خدمتکار بیشتر می شد. مرد جوان با دین آنان کلاه و کت خود را بر زمین پرتاب کرد و به سرعت به طرفشان دوید. مردم که از ترس پا به فرار گذاشته بودند با چشم های گشاد شده صحنه را از دور زیر نظر داشتند. انگار می ترسیدند که هر آن به زیر اسب ها و احیانا چرخ های درشکه بروند.
اسب رم کرده بود و نفس در سینه ستاره حبس شده بود. قلبش در حال ایستادن بود. آه خدای من این دیگر چه بلایی است که به سراغش آمده. دستانش در حال کرخ شدن بود و احساس می کرد بند بند انگشتانش در حال جدا شدن از لبه درشکه است. انگار خدمتکار جوان هم دیگر توان نگه داشتن او را نداشت. برای لحظه ای چشمانش را بست و رها شدن دستان خدمتکار را از کمند بازوانش حس کرد، صدای جیغ و فریاد زنان و مردان برای فرار از خطر در فضا طنین انداخته بود و مانند پتکی بر سرش فرود می آمد.
ستاره هراسان مدام به درشکه چنگ می انداخت تا مانع از سقوطش شود. مرد جوان هم با سرعت در پس آنان می دوید و می خواست هر طور شده خود را از درشکه بالا بکشد. اما او هم مجبور بود هر از گاهی از آنان فاصله بگیرد و فقط با فریادهای مکررش به اسد که کنترل اسب از دستانش خارج شده بود دستور می داد که برای مهار اسب چه کار کند. با شنیدن فریادهای پیاپی مرد جوان، ستاره برای لحظه ای چشمانش را گشود و دید که او بی محابا به درشکه آویزان شده است و می خواهد به سختی خود را بالا بکشد و در این میان هم پاهای بلندش مدام با زمین برخورد می کند. اما او که به این آسانی ها دست بردار نبود آن قدر به تلاشش ادامه داد تا بالاخره با یک جهش موفق شد خود را به داخل بکشد.
سریع افسار حیوان را از دستان پیرمرد گرفت، نگاهی به خدمتکار کرد و فریاد زد:« فقط کاری کن که دستشو دور کمرت حلقه کنه.»
محترم السادات فورا اطاعت کرد. جستی به جلو زد تا حلقه کردن دستان ستاره به کمرش آسان تر شود که ناگهان برای بار دوم اسب روی دوپا به هوا بلند شد و شیهه ای کشید و اتاقک درشکه هم به عقب برگشت و چند بار با ضربه شدید به زمین برخورد کرد. مرد جوان با چنان قدرتی مهار اسب را به عقب کشید که حیوان با گردنی برگشته مجبور به توقف شد.
نفس در سینه مردم کوچه و خیابان حبس شد و برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت. ستاره هم به دلیل ضربات شدید وارد بر شکم و قفسه سینه اش درد آن چنان وجودش را فرا گرفت که برای لحظاتی نفس کشیدن برایش بسیار مشکل می نمود.
دختر جوان پس از کمی تامل به اطراف نگریست و دستانش را از کمر خدمتکار رها ساخت و با تردید قامتش را راست کرد. بدنش از شدت ضربات حسابی در می کرد و به خاطر کشیده شدن چادر بر سرش دانه دانه موهایش از ریشه می سوخت. نفس عمیقی کشید. سپس سعی بر آن داشت تا از درشکه به پایین بپرد و وقتی پایش با زمین تماس پیدا کرد خیالش به کلی آرام گشت. انگار تمام دردها یکباره از جانش رخت بر بست و آغوش گرم زمین امنیت غریب و دلچسبی را به او هدیه نمود.سرش را بالا گرفت و دوباره نفس راحتی کشید. روبنده را کمی عقب زد و سعی کرد چادر را از لای چرخ بیرون بکشد، اما پس از مدتی کلنجار رفتن خسته شد و در ذهنش به جستجوی راه حلی برای باز کردن این گره کور پرداخت و ناامید اسد را صدا زد که به کمکش بیاید که ناگاه صدای مردانه ای توجهش را به خود جلب کرد.
« ببخشید اگر اجازه بدید کمکتون کنم.»
ستاره روبند را به کناری زد و نگاهی به او انداخت و بدون توجه مشغول باز کردن گره شد.
مرد جوان که از لحظاتی قبل آرام و ساکت به تماشایش ایستاده بود لبخندی زد:« این جوری نمی شه دوشیزه خانم، چادر حسابی در چرخ پیچیده.»
سورچی پیر دستی بر سر و گردن اسب از نفس افتاده کشید و سریع به طرف خانم خانه اش شتافت. سرش را به زیر انداخت و هراسان گفت:« خانم شما رو به خدا ببخشید، نمی دونم چرا این طور شد، شما رو به خدا منو عفو کنید و راجع به این مسئله هم چیزی به ارباب نگید. خدا شاهده من اول فکر کردم که شما سوار شدید وگرنه غلط می کردم راه بیفتم، ای کاش اون میله آهنی تو فرق سر من می خورد و این بلا سر شما نمی اومد.»
به دنبالش خدمتکار جوان که تازه از این شوک بیرون آمده بود ناله کنان شروع کرد به قربان صدقه رفتن واین قدر به این پرگویی ادامه داد تا ستاره کفری شد و چشم غره ای به او رفت:« بس می کنی یانه!»
مرد جوان لبخندی به لب آورد و برای همدردی دستی بر شانه پیرمرد کشید، سپس نگاهش را به ستاره معطوف کرد و گفت:« نترس بیا کمک کن تا چادر را بیرون بکشیم، حتما همین طوره که می گی. فکر نمی کنم خانم هم غیر از این تصور کنن. من مطمئنم که ایشون بابت این موضوع حرفی به اربابتون نمی زنن. بعد هم تو که مقصر نبودی، اون دکل فلزی سرنگون شد و این ماجرا بوجود اومد، حالا هم که به خیر گذشت. پس تا بارون شدیدتر نشده زود بیا و کمک کن چون در غیر این صورت به حتم خانم سرما می خورن.»
پیرمرد که با شنیدن کلام گرم این مرد جوان کمی آرام شده بود فورا به کمکش شتافت. اما هر چه تلاش کردند گره باز نشد. باران هم تقریبا شدتش زیاد شده بود. مرد جوان پس از کمی تامل رو کرد به پیرمرد:« چاقو داری؟»
اسد فورا دست به جیب برد و یک چاقوی کوچک در آورد. مرد جوان بی درنگ چادر را از قسمت گره خورده اش برید تا به این ترتیب ستاره را کمند چرخ رها شود و پس از آن لبخندی زد و مستقیم به چشمان ستاره نگریست:« متاسفم که راه بهتری به نظرم نرسید.»
ستاره در جواب تبسم و کوچکی کرد و نگاهش را به زمین دوخت و بسیار آرام گفت:« مهم نیست، چاره دیگه ای نبود، راستشو بخواین من...» کمی مکث کرد. از خجالت سرخ شده بود زیرا این اولین باری بود که با مرد غریبه ای این چنین سخن می گفت.« من جونمو مدیون شما هستم.حتما اگر پدرم بفهمند که شما چه شجاعتی به خرج دادید به نوعی از خجالتتون در می آن.»
مرد جوان خندید، اما این بار بلندتر طوری که ستاره لبش را گزید و نگاهش را از او گرداند تا ببیند آیا کسی در آن حوالی هست یا نه.خنده ای پی در پی و بی پروای این مرد باعث شد که او احساس ناراحتی زیادی کند و برای لحظه ای با خود بیندیشد که وای خدای من اگر پدرم سر برسد و مرا در حال گفتگو و خنده با مرد جوانی ببیند چه بلایی سرم خواهد آرود حتی اگر ناجی ام باشد.
مرد جوان میان خنده های بلندش گفت:« آه خدای بزرگ، من احنیاجی به ادای دین ندارم دوشیزه خانم، چون اگر هر کس دیگه ای هم جای شما بود مطمئن باشید همین کارو می کردم. شما فقط یه لطفی بکنید، این پیرمرد و نزد پدر بزرگوارتون مقصر نشون ندید، یعنی یه جورایی سرقولتون بایستید فقط همین.»
برای یک لحظه ستاره از نوع خنده و کلام پر از طعنه این مرد رنجیده خاطر شد و نگاه تندی به او کرد:« هر طور میل شماست آقای محترم لطفا از سر راهم برید کنار!»
باران مانند سیل می بارید. مرد جوان کاملا خیس شده بود. دستی در موهای مشکی و آشفته اش کشید، آن ها را کمی به عقب زد سپس چشمان سیاه و نافذش را به او دوخت. اندکی از سر راهش کنار کشید و گفت:« به امید دیدار دوشیزه خانم.»
ستاره سوار درشکه شد. مرد جوان پس از کمی مکث دوباره خندید و گفت:« راستی داشت یادم می رفت، شما خانم بسیار شجاعی هستسد چون هر زن دیگه ای جای شما بود یا نقش زمین می شد یا اینکه از ترس نمی تونست قدم از قدم برداره، شما نه تنها خوب خودتون و کنترل کردید، بلکه...»
بعد نگاه افسونگرش را طوری به ستاره دوخت که انگار می خواست به این وسیله مطلبی را به او بفهماند.
ستاره ترجیح داد کلامی بر زبان نیاورد. روبنده را بر صورت کشید و به سورچی دستور حرکت داد. مرد جوان آن قدر ایستاد تا درشکه از جلوی دیدگانش دور گشت. لبخندی زد، سرش را تکانی داد و تکه چادری که در دستش به جای مانده بود را در جیب خود گذاشت و به طرف دفتر روزنامه به حرکت در آمد.
اما ستاره تمام مدت و در مسیر خانه به این می اندیشید که این مرد با آن نگاه گرم و صمیمی چه کسی می توانست باشد. این چشم ها چقدر برایش آشنا می نمود. آیا همان مردی نبود که بارها و بارها در رویاهایش دیده بود؟ اما فورا به خود گفت: " نه، نه... چطور این مرد وقیح می توانست همان مرد رویاهایم باشد." سپس در این فکر فرو رفت که اگر یکبار دیگر او را ببیند چگونه این رفتار جسورانه و نگاه های وقیحانه را تحمل و تلافی نماید.
بالاخره دوخت و دوز لباسش به پایان رسید. لباسی بسیار زیبا که هماهنگی خاصی با کفش های گران قیمتی که شازده به تازگی از فرنگ برایش آورده بود داشت. در نگاه اول لذت زیادی از دیدنشان برد، اما لحظه ای بعد وقتی یاد مراسم امروز عصر افتاد آن ها را به کناری گذاشت و نشست و به مخده تکیه داد و زانو هایش را در بغل گرفت.در این یکی دو سال اخیر تقریبا تمام دختر های فامیل یکی پس از دیگری به خانه بخت رفته بودند و امروز هم مراسم خنچه برون رعنا، دختر دایی میرزا فتاح زعفرانچی که دو سه سالی از ستاره کوچکتر است.
در حال وهوای خود به سر می برد که با شنیدن صدای نازنین ملوک حواسش سر جا آمد:« ستاره، ستاره خاتون!»
ستاره:« بله عزیز!»
مادر با تعجب نگاهی به او انداخت و پرسید:« چرا آماده نشدی دخترم؟ کم کم باید به مهمونی بریم، درشکه دم در ایستاده بلند شو، زود باش الانه خنچه رو می آرن... تازه اونجا خبرهای دیگه ای هم هست. یواش یواش انشاا... و به امید خدا باید بنداندازون تورو بگیریم، وای ستاره، فکرش رو بکن، شازده برای عروسی تو چی کار می کنن!»
ستاره دستش را روی گوش های خود گذاشت:« عزیز بسه تو رو خدا.»
مادر اخم هایش را در هم کشید:« یعنی چی؟ بلند شو این طوری نصف شب هم نمی رسیم... راستی ستاره بهت گفتم داماد، تو فرنگ درس خونده و رعنا رو با خودش می خواد ببره اونجا، بیچاره فخرالزمان زن داداشم، مجبور شده مراسم خنچه برون و بنداندازونو تو یه روز بگیره و بقیه مراسمو هم تو همین چند روز آخر هفته برگزار کنه. آخه داماد پسر خواهر خودشه. نمی دونم پسر داداشم میرزاعلی چش بود که دختره رو داد راه به این دوری، فقط برای اینکه بدتش تو خونواده خودش، حالا هم می گن پسره باید هر چی زودتر برگرده فرنگ. برای همین هم وقت کافی برای گرفتن مراسم مفصل و طولانی نداره، می گن اونجا حقوق خونده و چند سالی می شه که مدرکشو گرفته... شنیدنش هم برام غیر قابل تحمله، چه برسه به اینکه ببینم یه روزی تو بخوای ازم دور بشی، من که دق می کنم.»
ستاره که بی تفاوت به گفته های مادر در افکار خود غرق بود، پس از مکث کوتاهی گفت:« بیچاره رعنا چون باید با مردی عروسی کنه که ازش خیلی بزرگ تره و اصلا هم بهش علاقه ای نداره. فکرشو بکن، یه نفر از فرنگ پاشه بیاد و بخواد آدمو با خودش ببره. اونم کسی که خیلی وقته ندیدیش و نمی دونی چه ریختیه. من اگه جای رعنا بودم زیر بار نمی رفتم.»
نازنین ملوک نگاه تند و معنی داری به ستاره انداخت:« یعنی چی؟ خب معلومه یه دختر اصل و نصب دار باید همین کارو بکنه. تازه از قدیم گفتن مرد هر چی بزرگ تر باشه قدر زنشو بیشتر می دونه. اینم بدون که پدر و مادر هیچی غیر از خیر و صلاح دخترشون نمی خوان.»
ستاره که می دانست مادرش لیستی از خواستگاران پروپا قرص را جلوی دیدگانش قطار خواهد کرد، با طرح سوالی مسیر گفتگو را عوض کرد:« راستی عزیز! نرگس هم می آد؟»
نازنین ملوک گوشه ابرویش را کمی بالا داد:« نه خیر!»
ستاره اخم هایش را درهم کشید:« چرا هیچ وقت نرگسو با خودمون نمی بریم؟
نازنین ملوک روی ترش کرد:« با اون سه تا بچه قد و نیم قد که نمی تونه بیاد مهمونی، در ضمن...» کمی صدایش را پایین آورد:« اون رعیت زاده است و جاش میون ما خاندان قاجاریه نیست، تازه بیاد اونجا چی بگه؟ از سرزمین هایی که کار کرده؟ اصلا می دونی چیه این بخت شوم منه که نباید پس از تو یه پسر به دنیا بیارم، اون وقت اون بشه هووم و مثل گربه هم سه تا پسر پشت هم بزاد. لااقل آقات نکرد بره یه دختر قجری بگیره از ایل و طایفه خودمون، این مرد هم انگاری...» بقیه حرفش را خورد و دوباره تاکید کرد:« پاشو، پاشو کارهاتو بکن که خیلی دیر شده، داداشم ناراحت می شه اگه دیر بریم.»
ستاره غرغر کنان زیر لب گفت:« نرگس هم که نمی آد، اه عزیز من دوست ندارم برم اونجا و خواستگارای رنگارنگ برام پیدا بشه و شما هم هی پیله کنید.»
مادر با ناراحتی به او نهیبی زد:« خیلی دلت بخواد که برات این همه خواستگار پیدا بشه وا... دختر! دیگه داری هفده ساله می شی! حتما می خوای عوض مهمونی اومدن مثل بچه کوچولوها بری زیر بارون و خودتو خیس کنی و دوباره سرما بخوری بعدش هم بیفتی رو دستم! آره؟ نه خیر نمی شه! باید این بار همرام بیای، برات دارن حرف در می آرن، می گن معلوم نیست دختره چه عیبی داره که همش دست رد به سینه خانواده های به این محترمی می زنن، وگرنه همه از خداشونه که داماد خونه شازده خلعتبری بشن.»
ستاره با تلخی جواب داد:« به چهنم!» و با بی حوصلگی بلند شد لباس بر تن کرد، چادر و روبنده به سر کشید و همراه مادر راهی شد.
از شدت باران کاسته شده بود، هوای بسیار لطیف و مطبوع اردیبهشت و گل های شکفته در کوچه باغ ها که عطرشا فضا را پر کرده بود سر وجد آوردش و با خود اندیشید: " ای کاش می توانستم ساعت ها در خیابان قدم بزنم تا تلخی رفتن به این میهمانی و قیافه دیدن خواستگاران را نچشم. " نفس عمیقی کشید و روبنده را کنار زد. درشکه به آرامی مسیر را می پیمود. صدای سم اسب ها مانند نوای موسیقی در گوشش طنین می انداخت. مردم را در کوچه و خیابان نظاره می کرد، زنان کمی دیده می شدند زیرا تازگی ها یعنی پس از بازگشت رضا شاه از سفر ترکیه به خاطر محدودیت عبور و مرور با چادر، کمتر پا به خیابان می گذاشتند. مردها، همه کت و شلوار پوشیده بودند و کلاه پهلوی به سر داشتند. در همین گیرودار بود که ناگاه نگاهش با نگاه همان مرد جوان چند روز پیش که شاید بیست و پنج، شش سال بیشتر نداشت، تلاقی کرد. مدتی خیره نگاهش کرد، تا حدی که دیگر نمی توانست او را ببیند. نیم خیز و تا کمر خم گشت و با شک به پشت درشکه نگریست. مرد جوان لبخندی زد و سپس به کلاهش دست برد و به علامت احترام با دو انگشت لبه آن را کمی عقب داد.
آه درست است خودش بود. همان مردی که آن روز صبح دیده بود. مردی که نوع پوشش او با مردهای دیگر خیلی فرق می کرد. کت و شلوار پوشیده بود، کلاه سفید رنگی به سر داشت و کراواتی قرمز رنگ به گردن آویخته بود. چنان محو او شد که نفهمید مادرش تمام مدت و در سکوت با چه دقتی حرکات و نگاه او را زیر نظر دارد.
نازنین ملوک ستاره را به داخل کشید و با تعجب پرسید:« دوباره چشمت چی رو گرفته آتیش پاره؟» روبنده تو بنداز، آقات اگه بفهمن که این قدر راحت اونو کنار می زنی قیامت می کنن.»
ستاره بدون توجه به مرافعه مادر دوباره در ذهنش به کندوکاو پرداخت؛ این مرد جوانی که برای بار دوم او را می دید که بود؟ خدایا این چشمان سیاه چقدر برایش آشناست، گویی سالیان درازی با آن ها اخت بوده است. همین طور که در فکر بود، نه سال پیش مانند برق از جلوی دیدگانش گذشت، ناگهان با دست خود چنگی به دامنش زد و زیر لب نامی را بر زبان آورد:« ای وای... امین.»
مادرش نگاهی به او کرد:« چی گفتی دختر؟»
ستاره فورا خودش را جمع و جور کرد:« هیچی عزیز.»
و دیگر حرفی به میان نیاورد.
دم در عمارت دایی زعفرانچی شور و حال و هیاهوی زیادی بر پا بود. مردان طبق کش هر کدام مجمع بزرگی بر سر داشتند و به ردیف و همراه ساز و ضرب یکی یکی وارد خانه می شدند.طبق کش اول قرآن و جانماز پیچیده در مخمل و ترمه مروارید دوزی شده را دور چرخاند و به داخل آمد. نفر دوم که آینه و شمعدان و وسایل پای سفره عقد را همراه داشت، هم چرخرید و به داخل رفت و همچنان طبق کش ها که تعدادشون به پانزده الی بیست نفر می رسید مجمع هایی پر از قند، نقل، میوه، شیرینی های جورواجور و وسایل عروس، پیچیده در ترمه را یکی پس از دیگری به داخل عمارت خان دایی می بردند.
وقتی نازنین ملوک و ستاره وارد شدند، فخرالزمان زن برادرش به طرفشان آمد و پس از سلام و احوالپرسی آنان را نزدیک عروس جای داد. نازنین ملوک که همچنان طبق ها را برانداز می کرد در گوش ستاره گفت:آ همش همین! طبق کشونی برات راه بندازم که همه مات و حیرون بشن.»
ستاره نگاه تلخی به مادر کرد:« حالا بیست تا نه، صد تا طبق، مهم اینه که رعنا شوهرشو دوست داشته باشه که نداره.»
در این میان صدای هلهله و شادی به هوا برخاست. زنان شروع کردند به خواندن و نقل پاشیدن بر سر عروس. رعنا که پیراهن صورتی رنگ بسیار زیبا و گرانبهایی پوشیده بود به داخل آمد. آن دختر ریزه اندام و با نمک تبدیل شده بود به عروسی زیبا و دوست داشتنی. پشت سرش هم زینت خانم بندانداز و چند زن مطرب و رقاص دیگر که همیشه برای گرم کردن این چنین مراسمی به خانه های اشراف دعوت می شدند وارد شدند.
وقتی زینت خانم که زن فربه و چاقی بود به نزدیک نازنین ملوک رسید، نگاهی به ستاره انداخت و با همان صدای کلفت و خشن گفت:« دخترتون دارن روز به روز خوشگل تر می شن ماشا...، انشاا... همین روزها برای جشن بنداندازون ستاره خانم خدمت برسیم.»
نازنین ملوک خنده ای کرد و با غرور گفت:« انشاا... اما باید شاه بیاد با لشکرش، شاهزاده ها پشت سرش، واسه پسر کوچک ترش آیا شازده بدن آیا ندن!»
زینت خانم ابرویی بالا انداخت:« خب حق هم دارن. دختر به این خوشگلی ماشاا...، منم بودم به کس کسونش نمی دادم.»
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#4
صفحه 50
ستاره که از این گفتگو عصبی به نظر می رسید٬ مرتباً لبخند های سرد تحویل زنانی که با چشم خریدارانه براندازش می کردند می داد. مدام با آرنج به پهلوی مادرش فشار می آورد و از او می خواست که اینقدر وعده و وعید به خواستگاری از او را به این و آن ندهد و هر بار با چشم غره مادر روبه رو می شد.
پس از پذیرایی میهمانان با میوه و شیرینی های رنگارنگ نوبت بند و ابرو رسید که باعث شد حواس این دختر جوان به آن معطوف شود و کمی از نق زدنش بکاهد.
رینت خانم شروع کرد. بند اول و دوم را با صلوات های پشت سرهم انداخت. بیچاره رعنا از درد٬ مرتب صورت خود را عقب می کشید و در این میان مطربها می زدند و یکسری شعرهای بی سر و ته می خواندند و زن رقاصه ای هم می رقصید. بند انداختن که تمام شد نوبت به برو رسید. زینت خانم موی اول و دوم ابرو را با سکه های طلایی که مادرشوهر تقدیم عروس کرده بود کند و سپس هم بقیه موهای ابرو را یکی پس از دیگری برداشت. درد حسابی طاقت رعنا را بریده بود و نزدیک بود از حال برود که یک زرده تخم مرغ خام به حلقش ریختند٬ او هم مجبور شد آن را به سختی فرو دهد.
ستاره که به جای او حالش در حال بهم خوردن بود به این فکر می کرد که اگر روزی یک نفر این کار را با او بکند٬ چه بلایی به سرش خواهد آورد.
ناگاه سکه های طلا همراه نقل به هوا خاست. دود اسپند فضا را پر کرد و ستاره به سختی توانست چهره رعنا را پس از بند و ابرو ببیند. چقدر عوض شده بود و زیباتر از قبل به نظر می رسید. اما انگار ستاره در همان نگاه اول توانست غم پنهانی را در پس آن چشمان زیبا ببیند و لمس کند. ساکت و آرام مشغول برانداز کردن این عروس محزون بود که شازده احترام کنار نازنین ملوک نشست و بی مقدمه گفت:«نازنین جان٬ اگه اجازه بدید خدمت شازده برسیم برای خواستگاری ستاره خاتون. ماشاءالله دخترت با این همه کمالات دل همه رو برده٬ اما ما میخواهیم زودتر از بقیه پیش دستی کنیم و خدمت برسیم. البته برای کامران میرزا٬ همون ته تغاریه رو میگم نازنین جان.»
نازنین ملوک لبخندی زد:«اجازه بدید با شازده در میون بزارم٬ جوابشو همین روزها خدمتتون عرض می کنیم. شما خودتون خوب می دونید برای شازده٬ همه یک طرف٬ ستاره هم یکطرف. البته آقازاده شما جوان مقبولی هستن و حتماً شازده نظر مساعدی بهشون نشون می دن.»
شازده احترام خانم که با بادبزن مشغول باد زدن خود بود گفت:« اینکه البته٬ کامران میرزای ما از هر لحاظ جوان مقبولیه و خودت هم که می دونی خب ماشاءالله هزار ماشاءالله هم بر و روش مثل قرص ماه می مونه و هم خانواده دار و اصیله. دست رو هر دختری بذاره دست رد به سینه اش نمی زنه٬ اما دختر تو امروز خیلی چشم منو گرفته٬ خب سلیقه منم یعنی سلیقه کامران جان. راستشو بخوای نازنین جون من که دلم به این وصلت خیلی روشنه٬ به نظرت همین شب جمعه خوبه قرارشو بذاریم؟»
نازنین ملوک نگاه معنی داری به او انداخت:«گفتم که باید شازده اجازه بدن.»
شازده احترام پس از کمی مکث همچنان که به تندی خود را باد می زد گفت:«راستی شنیدم ستاره جان هنوز مشغول تحصیلن. من که فکر می کنم دختر نباید این همه اکابر بره٬ چون چشم و گوشش زیادی باز می شه.»
نازنین ملوک با دل چرکینی گفت:«بله٬ ستاره علاقه زیادی به ادامه تحصیل داره و شازده هم فعلاً هیچ مخالفتی با این امر ندارن.»
سپس برای اینکه از شر این زن افاده ای خلاص شود مشغول صحبت کردن با بقیه میهمان ها شد.
یکی دیگر از خواستگارانی که موضوع را بسیار جدی گرفته بود کسی نبود جز خانم والده اسدالله میرزای وزیری. نازنین ملوک هم رغبت بیشتری نسبت به این وصلت نشان می داد٬ زیرا آنان از اقوام نزدیک پدری خودش به حساب می آمدند و عقیده داشت او جوانی بسیار مقبول و در خور این خانواده است. میهمانی چند ساعتی به طول انجامید و بلاخره ستاره با پافشاری فراوان توانست مادر را راضی کند تا زودتر از وقت مقرر به خانه بازگردند. در راه مدام با نگاهش٬ این طرف و آن طرف خیابان را می کاوید٬ اما هر چه جست اثری از غریبه آشنای خود نیافت. پس از آن بیماری کذایی که در کودکی گرفتارش شده بود٬ مدت ها معلم سرخانه برای تعلیم او به خانه می آمد٬ پس از آن هم اسد موظف بود سرساعت و بدون تاخیر به دنبالش برود. در آن اوایل بارها امین را در مسیر مدرسه به خانه می دید و هر بار با در آوردن شکلک های عجیب و غریب باعث آزارش می شد. اما چندی بعد دیگر از او خبری نبود. می گفتند طبیب عماد در امیریه مطبی خردیده و همراه خانواده اش به همان خیابان نقل مکان کرده است. در این بین هم اگر کسالتی برای افراد خانواده شازده پیش می آمد طبق معمول دکتر نصرت پزشک خانواده گیشان بود که برای معالجه به خانه آنان رفت و آمد می کرد.
حالا پس از نه سال٬ همان مکان و همان نگاه٬ قلبش به تبش افتاد. دلش میخواست دوباره او را ببیند اما پیاده رو ها پر از افراد غریبه بود و هیچ نشانی از امین را با خود نداشت. آیا آن مرد واقعاً امین بود؟

چهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــار
شازده سراسیمه وارد خانه شد و نازنین ملوک را از بیماری ناگهانی که گریبان برادرش را گرفته بود با خبر ساخت و از او خواست تا هرچه سریعتر همراه ستاره و نرگس آماده رفتن به خانه شازده عبدالله شوند. نازنین ملوک از جای برخاست و با دستپاچگی پرسید:«حتماً واجبه که اونم همرامون بیاد؟»
شازده سرش را بالا گرفت و با تعجب به او نگریست و پس از مکثی نسبتاً کوتاه پرسید:«منظور شما از او کیست؟»
«همون٬ همون٬ نرگسو می گم شازده.»
شازده کمی به فکر فرو رفت٬ دستی بر پیشانیش کشید:«لا اله الا الله ٬ نمیدانم او چه هیزم تری به شما فروخته که از بردن نامش هم اکراه دارید! این را لطفاً توی گوشتان خوب فرو کنید٬ از این به بعد هرجا که ما می رویم او هم همراهمان می آید. حالا هر که ناراحت است خود داند.»
این اولین باری بود که شازده به خاطر این زن با نازنین ملوک به تندی صحبت می کرد. پس نازنین ملوک بسیار آرام در جواب گفت:«هر طور میل شماست.»
آنگاه با چشمانی پر از اشک به طرف اتاق دخترش روانه گشت. وقتی که وارد شد ستاره را دید که پنجره را گشوده٬ در درگاهی آن نشسته و خیره به شر شر باران نگاه می کند. اما نه مانند همیشه٬ زیرا نگاهش از یک راز درونی خبر می داد. صدایش زد. هیچ واکنشی از او ندید. به طرفش رقت٬ کنارش ایستاد و کمی به دختر زیبارویش نگریست. نام او را خواند:« ستاره... نمیدونم این بارون چی داره که تو رو اینطور خیره کرده... هی ستاره با توام چرا جوابمو نمیدی؟! »
ستاره که تازه به خود آمده بود٬ نگاهی به مادر کرد و سریع جواب داد:«باز دوباره چی شده عزیز. شما به بارون نگاه کردن منم کار دارید؟»
«پاشو زودتر کارهاتو بکن باید بریم عیادت٬ مثل اینکه شازده عبدالله کمی ناخوش احوال شدن.»
«من نمی آم٬ خودتون برین. اصلاً حوصله دیدن ریخت اون پسرعمومو ندارم.»
«تو حوصله دیدن ریخت هیچ کسی رو نداری٬ زود باش آماده شو٬ الان آقات عصبانی میشن.»
سپس به طرف در روانه گشت٬ ایستاد و کمی مکث کرد و با لحنی آکنده از نفرت گفت:«برو اون خانمو هم صدا کن آماده بشه٬ شازده گفتن باید همرامون بیاد.»
ستاره با تعجب پرسید:«عزیز! منظورتون نرگسه؟! »
نازنین ملوک به تندی جواب داد:«پس کی رو می گم؟ محترم الساداتو می گم؟! فعلاً که ایشون شدن خانم این خونه و مادر ولیعهد شازده! کار آقات به جایی رسیده که منو... منو به خاطر اون رعیت زاده سرزنش می کنن.»
سپس گریان از اتاق خارج شد. ستاره کمی دلش به حال مادرش سوخت. اما پس از اندکی از اینکه نرگس همراهشان به خانه عمو می آید لبخند زد و به طرف اندرونی نامادریش دوید تا او را از این امر مهم آگاه سازد. هنگامی که به پیچ اول خیابان رسیدند چشمشان به عده ای از پاسبان ها که مشغول گشت بودند افتاد. یکی از پاسبان ها جلوی درشکه را گرفت و به طرف شازده آمد و گفت:«مگه نمی دونید عبور زنان با چادر و چاقچور غدغنه!»
شازده نگاهی غضبناک به آژان کرد :«برو پی کارت تا نزدیم تو دهانت٬ حتماً می خواهی ناموسمان را ... لا اله الا الله»
آزان شانه هایش را بالا انداخت:«به من چه! دستور اعلی حضرته٬ منم مامورم و معذور.»
شازده زیر لب غرغر کرد:«پس غیرتتون کجا رفته؟»
آژان با عصبانیت گفت:«غرغر نکن می دم ببرنت ها.»
ستاره که از مرد آزان به دلیل بی احترامی به پدرش خشمگین شده بود روبنده را کناری زد و ایستاد:«آهای آقا٬ می دونی با کی داری صحبت می کنی؟ این آقا که افتخار حرف زدند باهاشونو داری شازده خلعتبرین٬ در ضمن نظمیه باید بیاد تورو برای بی ادبیت بگیره و ببره نه آقاجون منو.»
همچنان که ستاره بدون توجه به چشم غره های پدر مستقیم و با خشم به آژان نظر دوخته بود نازنین ملوک چادرش را کشید و او را سرجایش نشاند:«رو بنده ات رو بنداز٬ من از کار خدا در عجبم که تو به کی رفتی که اینقدر فضول و جسور شدی! آخه دختر این فضولی ها به تو نیومده.»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:«بیخود کرده به آقاجونم توهین می کنه.»
شازده که دیگر رنگ چه اش به سرخی می زد چشم غره ای به دخترش رفت:«هر وقت ما مردیم شما جواب بدهید٬ دفعه آخرتون باشد.»
آژان اخم هایش را در هم کشید:«شازده و غیر شازده نداره٬ قانو قانونه و باید اجرا بشه. این دفعه حاضر جوابی دخترتونو ندید می گیرم. حالا برگرید.»
شازده که حسابی از بحث با آژان و زبان درازی های ستاره از کوره در رفته بود فریاد زد:«به خدا قسم اگر قرار نبود به عیادت برادر بیمارمان برویم٬ حلیت می کردم مردیکه...»
نازنین ملوک آرام شازده را صدا زد و در گوشش پچ پچی کرد. شازده هم پس از کیمی تامل یک اسکناس پنچ تومانی ناصرالدین شاهی از جیبش در آورده و به طرف آژان گرفت و گفت:«ببین چطوری اعصاب خردمان را خردتر می کنی. بیا بگیر. فکر نمیکنیم اگر سه ماه دیگر هم اینجا بایستی و جلوی مردم را بگیری این همه مواجب بهت بدهند.»
آژان اول دستش را به طرف شازده دراز کرد٬ اما سریع عقب کشید و خیلی جدی گفت:«می خوای سرم بره بالای دار. هیچ می دونی اگه اعلی حضرت بفهمند به جرم رشوه خواری می فرستنمون اون دنیا. مگه نشنیدی با اون خباز بدبختی که آرد احتکار کرده بود چی کار کردن٬ میگن انداختنش تو تنور نونوایی٬ اونم روشن!! »
شازده نگاهی به او کرد و آرام گفت:«بگیر٬ کسی چیزی به شاه شما نمی گوید. بعد هم برو کنار دیرمان شده. »
آژان سرش را به علامت نه تکان داد:«نه٬ گفتم که نمیشه.»
شازده با عصبانیت و تاکید بیشتر ادامه داد:«می گوییم بگیر٬ گفتم که خیالت راحت باشد٬ ما که نمی آییم راپورت خودمان را به اعلی حضرت شما بدهیم.»
آژان که مقدار زیاد پول وسوسه اش کرده بود نگاهی به اطراف خود انداخت تا مطمئن شود کسی در آن حوالی نیست٬ سپس پول را گرفت:«چی کار کنیم یه آدممو هفت سر عائله. خرج هم که می دونید بالاست.» به آسمان نگاهی کرد و ادامه داد:« خدا بده برکت... اما این بار آخرت باشه ها.» و با دست اشاره به رفتنشان کرد.
پس از یک ساعت تاخیر به منزل خان عمو رسیدند. بر تختی خوابیده بود و رنگ به چهره نداشت. کله بی مویش از عرق خیس شده بود. وقتی چشمش به شازده افتاد زد زیر گریه:« می بینید خان داداش به چه روزی افتادیم؟ هیچ وقت فکر نمی کردیم این طور ناغافل در بستر بیماری بیفتیم.»
شازده دست خود را بر شانه خان عمو گذاشت و سرش را بوسید:«خبرش که به ما رسید نفهمیدیم چطور کارهایمان را رها کردیم تا خودمان را به شما برسانیم. خدا شاهده تا اینجا دل تو دلمان نبود. خب الحمدالله می بینم که اوضاع و احوالتان بهتر است.»
زن عمو پروین پشت حرف شازده را گرفت:«صبح که آوردنشون منزل نمی دونید چه حالی داشتند. زبونم لال عینهو میت! اما ماشاءالله هزار الله اکبر٬ به خاطر بنیه قوی شونه که اینطور زود بهبود پیدا کردن.»
شازده با سر حرف های پروین خانم را تایید کرد و رو کرد به برادرش:« راستی طبیب نصرت الله خان تشخیصشان چه بود؟»
شازده عبدالله نفس زنان پاسخ برادرش را داد:« دکتر نصرت الله خان نیامدند. فرستادیم دنبالشان اما ایشان باید سریع به بیمارستان مراجعت می کردند. طبیب جوانی را برای معاینه فرستادند. اول نمی توانستیم بهش اطمینان حاصل کنیم٬ اما الحق که به کارش خیلی وارد بود. شاید اگر او به دادمان نمی رسید معلوم نبود الان کجا بودیم. میگن درس طب و تو پاریس خونده و می خواد تخصص جراحی بگیره.»
«حالا چه گفتند؟ »
«احتمالاً یک حمله قلبی خفیف دادند که رد شده.» سپس با دست به سینی پر از داروی کنارش اشاره ای کرد:« با این حال این ها را باید بخوریم و دستور طبخ یکسری غذاهای ساده و آب پز را هم به پروین
پایان صفحه 59
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5
60– 69


خانم داده اند.»
شازده گفت: شما باید بیشتر از این مواظب خودتان باشید، این قدر هم حرص بی مورد نخورید.»
«مگر می شه خان داداش. دیروز از طرف وزارت مالیه آمده بودند برای صورت برداری اموالمان و بستن یکسری مالیات های کلان.»
صدایش را کم پایین آورد و نفس زنان ادامه داد: «شنیده ام که اموال خیلی از رجال قاجار را مصادره کرده اند.»
نازنین ملوک رو کرد به خان عمو و گفت: «غلط کردن، مگه شهر بی در و پیکره، مگه قانون نداره، این اموال پشت اند پشت به شما و شازده رسیده، اینو همه می دونن.»
پروین خانم گفت: «انگار این مملکت دیگه هیچ کاری نداره که هر روز سرک می کشن و مردمو تهدید می کنن.» بعد هم قطره اشک به دنبالش ریخت. «الهی بمیرم برای شازده، اگه بدونین با چه وضعی به خونه آوردنشون.»
شازده که خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسید سرش را تکان داد: «لا اله ا...، لعنت خدا بر شیطون، همه این کاراشون یک طرف، چادر از سر ناموس مردم، اونم در انظار عمومی کشیدنشان در کوچه و بازار، یک طرف. انگار یادشون رفته پارسال نوزدهم تیر در مسجد گوهرشاد حرم آقا اما رضا سر همین بساطی که به وجود آوردند و کلاه پهلوی سر گذاشتن چه اتفاقی افتاد و چه بلایی سر مردم بی پناه آمد. یادتان هست که چند زن و کودک بیخود و بی جهت کشته شدند و چقدر آدم بی گناه هم زخمی ؟!»
نازنین ملوک کمی چادرش را مرتب کرد و دنباله حرف شازده را گرفت: «چرا اون دو سرباز بدبختو نمی گید که خاطر تیراندازی نکردن به مردم بی پناه اعدام شدن!»
شازده عبدا... که ساکت به حرف های آنان گوش می داد رو کرد به برادر بزرگ ترش و گفت: «می دونی خان داداش، از وقتی حالمان یک کم روبراه تر شده، در این فکریم که باید یک جوری با این حکومت راه بیاییم وگرنه دخلمان آمده.»
شازده گفت: «خیر، بهتون قول می دهیم که هیچ غلطی نمی توانند انجام بدهند، یعنی جرئتش رو ندارند.»
ستاره که تمام مدت بی حوصله نشسته بود و به حرف های اطرافیان گوش می کرد از جای خود برخاست و گفت: «اگه اجازه بدین من می رم کمی تو باغ قدم بزنم.» و پیش از اینکه اجازه ای صادر شود به بیرون از عمارت باشکوه خان عمو رفت.
همچنان مشغول قدم زدن در میان گل های زیبای سرخ و محمدی بود که نادر پسر عمویش به طرفش آمد و نامش را خواند: «ستاره خاتون!»
ستاره برگشت، اخم هایش را درهم کشید و جواب نداد.
نادر دست برد و گل سرخی را از شاخه چید و طرفش گرفت و با دستپاچگی گفت : «حالا که دیگه شما نمی تونید به درس خونتون به درس خوندنتون ادامه بدید، اگر اجازه بفرمایید ما... یعنی من و آقا جونم و مادرم... بیایم خواستگاری شما. آخه می دونید آقا جونم یه چیزهایی در مورد علاقه من به شما خدمت خان عمو جان گفتن!»
ستاره با خشم به چشمان پسر بیچاره خیره شد. گل را از دستش قاپید پرپر کرد، به هوا پاشید و با حرص گفت: «ببینم ، مگه تو کار و زندگی نداری که هروقت منو می بینی به یه بهونه ای جلوی راهم سبز می شی، بعدشم کی گفته من دیگه نمی خوام درس بخونم؟!»
«آخه چرا با من این قدر ترشرویی می کنی ستاره خاتون، من...من...»
سرش را به زیر انداخت و با خجالت ادامه داد: « من شما رو دوست دارم.»
ستاره که با شنیدن این جملات از عصبانیت سرخ شده بود به تندی پاسخ داد: «بیخود، چون من به شما علاقه ای ندارم.» چشم غره ای رفت و زیر لب زمزمه کرد: «این آرزو رو با خودت به گور ببر، حتی اگه پیر دخترم بشم زن تو یکی نمی شم.»
با عصبانیت به طرف در رفت و مانند ماده شیری خشمگین که از تله دشمن در حال فرار باشد روبنده برصورت کشید و در را گشود و از خانه خارج شد که ناگاه رو در روی خود مردی را دید. سرش را بالا گرفت. چشمانش گرد شد. نمی دانست چه کار کند. روبنده را به کناری زد و با تعجب او را نگریست.
مرد جوان که بسیار شیک و برازنده لباس پوشیده بود ستاره را کمی برانداز کرد، سپس راه را برایش باز نمود و با تعجب پرسید: مشکلی پیش اومده؟!»
ستاره خود را کمی عقب کشید: «نه، ببخشید.»
مرد جوان لبخندی زد، کلاه از سر برداشت و دوباره رشته کلام را به دست گرفت: «از دیدار مجددتان بسیار خوشحال شدم، متأسفانه در ملاقات قبل مفتخر به آشنایی بیشتر با شما نبودم، ببخشید شما دوشیزه خانم؟»
ستاره که همچنان هاج و واج به او می نگریست بی اختیار و به آرامی گفت: «ستاره، ستاره خلعتبری.»
مرد جوان ابرویش را کمی بالا داد و لبخندی به لب آورد، موهای سیاهش را که روی پیشانیش ریخته بود عقب زد، تعظیم کوچکی کرد و خیره به چشمان ستاره نگریست. در همین حین خدمتکار به در رسید و تا چشمش به مرد جوان افتاد گفت: «شازده خیلی وقته که منتظر شما هستند، لطفاً بفرمایید داخل.» با صدای بلند به اهل خانه خبر داد که طبیب تشریف آوردند.
مرد جوان نگاه مرموزی به ستاره انداخت: «با اجازه شما دوشیزه خلعتبری.» و وارد عمارت شد.
ستاره مات و مبهوت به طرف درشکه رفت و در همان حین شازده همراه همسرانش پا به بیرون از خانه گذاشتند.
چقدر دلش می خواست یک جوری او را دوباره ببیند. شاید به دلیل خاطرات کودکی و یا به دلیل آنکه او بسیار جذاب و خوش تیپ بود و با تمام مردان جوانی که دیده بود فرق داشت. اما هنوز در شک و دودلی به سر می برد که آیا او همان امین عماد است یا نه؟ با اینکه تمام مدت سعی می کرد فراموشش کند اما کنجکاوی و اشتیاق هر لحظه دیوانه ترش می ساخت. انگار این افکار از او دست بردار نبود و هر از گاهی مانند یک شهاب سنگ از ذهنش عبور می کرد و این موضوع، دختر جوان را گیج و مبهوت بر جای خود می نشاند.
چند روزی می شد که به دستور پدر از خانه بیرون نرفته بود و مدام افکارش حول این موضوع دور می زد و همین موجب شده بود تا کمتر با دیگران صحبت کند به طوری که همه متعجب و نگران از این قضیه به او نظر می دوختند. اما یکی از روزها که در اندرونی نرگس به سر می برد فکر بکری به سرش زد و در عالم خود غرقش ساخت. نرگس چند دفعه ای صدایش زد، اما جوابی نگرفت، چس این بار با صدای بلند نامش را خواند: «ستاره چی شده تی بلا می سر؟»
ناگاه ستاره به خود آمد: «ها، چی، هیچی...»
نرگس همان برق شیطنت را که از کودکیش با او عجین بود در چشمانش مشاهده کرد.
ستاره از گوشه چشمان بادمی اش نگاهی به نامادری خود انداخت. وقتی مطمئن شد برادرانش در آن اطراف نیستند گفت: «نرگس می دونی، من چند دفعه است که یه جوون خوش برو قیافه رو می بینم که به نظرم آشنا می آد. همون طبیبی رو می گم که تو خونه خان عمو دیدی. شک دارم ولی فکر می کنم امین پسر دکتر عماد، طبیب محله مون باشه... خاطرت هست من ذات الریه شده بودم. دکتر نصرت ا... خان هم نبود، به جاش دکتر عماد منو مداوا کرد؟ همون روزی که من تو کیفش موش گذاشتم، یادته؟ »
نرگس بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت: «خب که چی؟»
«هیچی، فقط ... فقط می خوام کمکم کنی.»
نرگس که از آن برق نگاهش فهمیده بود کاسه ای زیر نیم کاسه است گفت: «نه، نه، به من مربوطی نیست، پای منو وسط نکش که از شازده می ترسم به خدا.»
ستاره التماس کرد: «تورو خدا، فقط همین یه بارو.»
نرگس با ترس گفت: «خب اگه آقا بفهمه چی؟»
ستاره کمی فکر کرد و گفت: «نه، قول می دم، نمی ذارم بفهمه.»
نرگس دوباره شاکی شد و رو کرد به ستاره: «آوو! تو از این قول ها زیاد دادی!»
ستاره باز التماس کرد و با گریه های الکی بالاخره توانست دل نرگس را به دست آورد. نرگس هم که دیگر مجبور شده بود قبول کند، پرسید: «خب حالا او بگو من بای چی کار کنم بعد آبغوره بگیر!»
ستاره فرصت را غنیمت شمرد و تند تند مشغول توضیح دادن شد: «تو کشیک بده، من یواشکی از خونه می رم بیرون. قول می دم یه ساعت دیگه برگردم.»
نرگس که تازه متوجه جریان شده بود هراسان گفت: «نه خیر، اصلاً و ابداً، نمی شه.!»
ستاره با عجز و ناله گفت: «چرا؟ تو که یه دقیقه پیش قبول کرده بودی!»
نرگس: «آوو دختر جان، با این بلبشویی که توی شهر راه افتاده و چادر از سر کشیدن ها، نمی شه. مگه نمی بینی دوره رضا شاه پهلویه! زن ها نباید با چادر و چاقچور بیرون برن. اون روز یادت رفته که آژان ها چطور جلوی مارو گرفتن، تازه خوبه که شازده همراهمون بود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون بیارن. وای خاک عالم به سرم. آوو، فکرشو بکن اگه آقات بفهمه... نه، نه تی جان قربان، دور منو این بار خط بکش. یعنی به خدا، من اصلاً فکرشم نمی کردم و بخوای بری خیابون!»
« ولی من و مادر دیروز رفتیم بیرونو اتفاقی نیفتاد.»
نرگس که سعی داشت او را از این نقشه شوم منصرف کند، گفت: «خب شانس آوردید که هیچ کس شمارو ندید. بعدشم فقط دو تا خیابون اون طرف تر رفتید. تازه شازده هم می دانست.م
« خب الان من می خوام برم دو تا خیابون اون طرف تر فقط پیاده. قول می دم کاری نکنم که کسی بهم توجه کنه.»
نرگش اخم هاش را در هم کشید: «آخه دختر جان! قربانت برم من! چطور با پاسبان ها طرف می شی؟!»
ستاره باز هم التماس کرد: «تورو خدا، کاریت نباشه، نرگس من که تو رو اندازه عزیزم دوست دارم.» سپس بوسه ای برگونه اش زد.
نرگس هم از روزی ناچاری و با دلچرکینی گفت: «باشه، اما دفعه آخرت باشه ها، اونم به خاطر اینکه برام عزیزی.م
ستاره خوشحال شد و خندید به طوری که چال های گونه اش نمایان گشت. به طرف در خیز برداشت. مقابل آینه قدی مکث کرد. نگاهی به چهره زیبایش انداخت. چادر و روبنده را بر سر کشید و پاورچین پاورچین به کمک نامادری مهربانش از در خانه خارج شد.
دوان دوان خود را سر خیابان رساند؛ به محلی که مرد جوان را طی این چند روز دیده بود. محتاطانه به هر طرف نگاه کرد ولی اثری از او ندید و پس از نیم ساعت پرسه زدن از همان مسیری که آمده بود بازگشت. ناگهان صدای هیاهوی عجیبی توجهش را جلب کرد. روبنده را کنار زد تا بهتر ببیند.
چشمانش از دیدن بلوایی که برپا شده بود گرد شد. گرد و خاک فراوانی در خیابان به پا بود. آژان ها به دنبال زنان می دویدند و چادر از سرشان می کشیدند. از ترس، گیج و مبهوت بر جای ماند. نمی دانست به کجا باید پناه ببرد.
در آن طرف خیابان و از دفتر روزنامه ای، همان مرد شیک پوش به همراه یکی دیگر برای لحظه ای بیرون آمد. مرد پرسید: «این دیگه چه ماجراییه؟:
« هیچی، طبق معمول همون ماجرای همیشگی، فرمان کشف حجاب.» کمی مکث کرد. نگاهی به خیابان شلوغ انداخت و ادامه داد: « فرمان همایونیه. می دونی که زن ها حق ندارند با چادر و روبنده به خیابون بیان. این مملکت همه چیزش اجباریه. تو تازه اومدی، برای همینم برات یه کم غیر عادیه... بیا بریم تو.»
مرد جوان که همچنان خیره به این گرد و خاک به پا شده نگاه می کرد ناگهان در میان آن بلوا چشمش به ستاره افتاد! مات و وحشت زده در میان آن شلوغی گیر کرده بود. زیر لب زمزمه کرد: «این دختر اینجا چی کار می کنه؟ »
در این بین توجه پاسبانی به ستاره جلب شد و به طرفش آمد. ستاره که از وحشت نمی دانست چه کار کند روبنده را برصورتش کشید و پا به فرار گذاشت و در کوچه پس کوچه ها متواری شد. اژان هم به تعقیبش پرداخت و به دنبالش دوید.
مرد شیک پوش هراسان یک دسته برگه را که روی آن شعری نوشته شده بود را به دست بهرام سپرد و رو کرد به او: «اینارو بگیر ببر تو دفتر تا خودم بیام.» سپس به سرعت از آنجا دور شد.
بهرام که هاج و واج او را می نگریست روی یکی از برگه ها را خواند:


شه شبهه نمود در حق من


من دانایی ضعیفم و وی بردانا کینه خواه باشد
گر زان که سر من است این سر بگذار که بی کلاه باشد
بگذار به زیر تیغ جلاد آویز قتلگاه باشد
دشمن به گناه مهر ایران از کین به منش نگاه باشد
بر سفله فرو نیاورم سر هر چند که پادشاه باشد
(ملک الشعرای بهار)


ستاره به کوچه پس کوچه های خلوت گریخت که ناگهان پایش به تکه سنگی گیر کرد و نقش زمین گشت. قوزک پایش حسابی درد گرفت. نفس زنان خود را عقب کشید تا در گوشه ای پناه گیرد. کمی مچ پایش را مالش داد. آژان که دیگر به نزدیکیش رسیده بود درست مقابل رویش ایستاد و نگاهی به او انداخت. با باتونی که در دست داشت گوشه روبنده را بالا زد، وقتی چشمش به صورت زیبای دخترک افتاد برای بار دوم دست برد و چنان چادر از سرش کشید که صدای پاره شدنش در فضا پیچید. ستاره هراسان و کشان کشان خود را عقب تر کشید. مرد شکم گنده زشت که آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود ناگهان به طرفش خیز برداشت و گفت: «تا به حال دختر به این خوشگلی ندیده بودم! نترس ضعیفه! کاریت ندارم فقط کمی با ما راه بیا و نا اهلی نکن!»
دخترک از ترس، رنگ به چهره نداشت و زبانش بند آمده بود و همین طور با چشمان وحشت زده به او نگاه می کرد. دستش به تکه آجر نسبتاً بزرگی برخورد کرد. آژان که هردم وقیح تر او را برانداز می کرد، ناگاه دست برد تا چارقد را هم از سرش بکشد.
ستاره ، نفسش بند آمده بود. خود را به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بود مدام سرزنش می کرد و لعنت می فرستاد. درختان بلند چنار از دو طرف کوچه قد کشیده بودند و وقاحت این آبروریزی را به تماشا بودند. هیچ موجود زنده ای از آنجا رد نمی شد. گویی گنجشک ها هم از هول و هراس سکوت کرده بودند. نفس های مشمئز کننده مرد هر دم به صورتش نزدیک تر می شد. حالا بوی گند دهانش را نیز احساس می کرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد. صورتش را به طرف دیگر چرخاند. پاره آجر را محکم به سر آژان کوبید. با چشمانی وحشت زده به خونی که از سروکله آژان سرازیر شد نگریست. آژان دستانش را روی صورتش گرفت و پس از مکثی کوتاه، خشمگین به طرفش حمله ور شد: «بی همه کس! الان با دستام خفه ات می کنم.» و دستان بزرگ کبره بسته اش را حلقه وار از هم گشود که ناگهان مردی از راه رسید و با چند لگد محکم آژان رابه کناری انداخت. سپس دستان لرزان دخترک را گرفت و تا سر خیابان به دنبال خود کشید. آژان با سر و کله خون آلود و باتون به دست در پی آنان می دوند. مرد جوان ستاره را به درشکه ای که در همان نزدیکی ایستاده بود سوار کرد و خودش در مقابل او نشست و به سورچی دستور داد تا با سرعت از آنجا دور شود. ستاره از ترس زبانش بند آمده بود و همچنان به فرشته نجاتش خیره
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#6
و 71
نگاه می کرد که ناگاه تکان شدید کالسکه آنان را به شدت جابجا کرد.درشکه به تاخت می رفت و سایه
درختان به سرعت از سرشان عبور می کرد.
ستاره که دیگر نفسش جا آمده بود،فریاد کرد:"وای چادرم!اگه آقا جون منو اینجوری ببینه حتما می کشتم"
مرد جوان رو کرد به ستاره و با عصبانیت گفت:"یعنی اگه آقاتون..."
جمله اش را ادامه نداد و سکوت کرد.فقط دخترک را غضبناک نگاه کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
"هیچ فرقی با بچگیت نکردی،همون دختر سرکش و فضول و از خودراضی."نگاهی به چشمان متعجب
ستاره انداخت:"نگو که نیستی!هنوز خاطره موشی که تو کیف پدرم گذاشتی و از یاد نبردم"
با شنیدن این خاطره،حدس ستاره به یقین تبدیل شد و کاملا مطمئن گشت که این مرد همان پسر بچه ای
است که بارها و بارها در کودکی اذیت و آزارش کرده بود،سرش را به زیر انداخت.لبش را گزید.هیچ
نگفت.سرخی گونه هایش از نوعی هیجان و خجالت،حکایت می کرد.
امین رو کرد به او و گفت:"سرتو بالا بگیر و لطفا این قیافه مظلومو هم به خودت نگیر.آخه دختر جون
اگه من تو رو نمی دیدم و دنبالت نمی اومدم چی کار می کردی؟!مخصوصا با اون پاره آجری که کوبیدی
تو سر اون وحشی!راستشو بگو امروز توی اون بلوا چه کار می کردی...لطفا نگو که اومده بودی سرکشی
امور مملکتی که باور نمی کنم"
ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهش را به چشمان امین دوخت و گفت:"به خاطر کمکتون متشکرم"سپس
کمی سر و ریختش را مرتب کرد و ادامه داد:"نه،بلکه...بلکه...کار داشتم"
امین نیشخندی زد:"طبق تحقیقات به عمل اومده شما مدت هاست که به دستور شازده پا به بیرون از اندرونی
نگذاشتید.مگر در بعضی مهمونی ها و همراه مادر و به اذن پدر.حالا توی این بلوا چه می کردی نمی دونم"
ستاره که احساس خوشایندی از اطلاعات این مرد جوان در مورد خودش پیدا کرده بود نگاهی از گوشه
چشمان سیاهش به او کرد:"ببخشید،نمی دونستم شما در مورد بنده تحقیق به عمل آوردید،ولی فکر می کنم
اطلاعاتتون ناقصه"
امین با لحن سرزنش آمیز جواب داد:"فکر می کنم یک بار در کودکی این نکته رو به شما متذکر شده باشم
شازده خانم قجری!که دروغگو جاش تو جهنمه!ام انگار پاک از خاطرتون رفته"
ستاره نگاه تندی به امین انداخت و با خود اندیشید:"عجب مرد پر رویی."زیرا این بار دومی بود که این
چنین گستاخانه با او سخن می گفت.اما،پس چرا از او بدش نمی آید و در فکر تلافی برنمی آمد؟شاید همین
جسارتش در عنوان کردن مطالب باعث جذابیت بیشترش شده و یا شاید...ام نه،نه،او هر چه بود ترجیح داد
فعلا فاصله بگیرد.
در میان راه امین مرتبا با گوشه و کنایه تحقیرش می کرد و انگار فقط آمده بود تا کارهای کودکی اش را
تلافی کند.ستاره هم در جواب این مرد زبان تلخ جواب های بی سر و تهی را پشت سر هم بلغور می کرد
تا در برابرش کم نیاورد و در آخر که دیگر خیلی عصبانی به نظر می رسید با
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#7
72 و 73
حرص گفت: " ببینم مگه تو کی هستی که به خودت جرئت میدی این ط.ر با من صحبت کنی و هی گوشه کنایه بزنی؟ حیف ، حیف که الان کارم گیره وگرنه حقتو کف دستت میذاشتم! خوبه جریان آقا موشه رو یادت نرفته و بهش هم اعتراف میکنی." سپس لبخند پیروزی بر لبانش نشست طوری که چال گونه هایش نمایان شد.
امین اخم هایش را در هم کشید: " حیف ، حیف که خیلی خوشگل شدی خانم کوچولو." سپس چهره اش تغییری کرد و کمی خندان شد و گوشه کلاهش را عقب زد ، نگاهی به ستاره انداخت و ادامه داد: " میدونی ستاره تو منو به یاد دختران بختیاری میندازی. شجاع ، جسور ، قوی و بسیار زیبا. من راجع به این منطقه کتاب های زیادی خوندم و طی سفری کوتاه همراه یکی از دوستام که از همون طایفه بود ، از نزدیک باهاشون آشنا شدم. اونا به روش های خاصی تعلیم و تربیت میشن. راستشو بخوای انسانهای غیور و جنگجویی هستن و زن و مردشون هم فرقی نمیکنن. اما تو که یه اشراف زاده ای ، برام خیلی عجیبه که این قدر با دل و جرئت باشی."
ستاره لنگه ابرویش را بالا داد: " دل و جرئت چی کار به شازده بودنم داره؟! "
امین خندید: " اوه اوه اوه ، خدا به داد شوهرت برسه. ببینم اون پاره آجرو تو سر اونم میکوبی؟! "
ستاره که دیگر از کوره در رفته بود جواب داد: " اگه لازم باشه خفش هم میکنم." سپس ر.یش را به طرف دیگری چرخاند و تا خانه حرفی نزد. امین هم فقط لبخند میزد
نزدیکی های خانه بودند که نرگس را با چادر و روبنده هراسان جلوی در خانه دید. ستاره که چادری بر سر نداشت جلوی دیدگان هاج و واج او سریع از درشکه پیاده شد و بدون خداحافظی به طرف خانه دوید.
فردای آن روز درست سر همان ساعت حس عجیبی قلقلکش میداد. دلش برای این جوان چشم و ابرو مشکی تنگ شده بود ، ولی از ترس نمیتونست پا بیرون بگذارد. هنوز قوزک پایش کمی درد میکرد. پس چرا هیچ خبری از او به دستش نمیرسید؟ از همان ناجیش ، کسی که او را از دست آن مرد وحشی شکم گنده نجات داده بود. آخر چرا باید وضع این طور میشد. اصلا این شاه را به چادر زنان چه کار؟ مگر این مملکت مشکل دیگری ندارد؟ از وقتی احمد شاه بی خاصیت از کشور رفته و رضا شاه بر سر حکومت آمده است اوضاع و احوال خانواده های قجری هم فرق کرده ، مثل اینکه او زیاد میانه خوبی با این سلسله نداره. آقا جون هم این روزها کمتر به بیرون از خانه میرفت و بیشتر اوقاتش را در منزل به سر میبرد. با خود زمزمه کرد: " آه از این شانس من." و با بی حوصلگی به اتاقی که پدر و مادرش در آنجا مشغول گفتگو بودند رفت و نزدیک پدر نشست. حسن هم همان موقع قلیان به دست اجازه دخول خواست.
شازده مشغول شد. در این سکوت که فقط صدای قل قل قلیان پدر به گوش میرسید ستاره خود را با ریشه های فرق سرگرم کرد. پس از دقایقی شازده و نازنین ملوک از هر دری شروع به صحبت کردند. از مسائل مهم سیاسی گرفته تا دعوای دیشب میراب بر سر تقسیم آب و
74 تا 79


اینکه مردم برای آب تو سر و کله هم می زدند و جای شکرش باقی است که قنات از وسط باغشان می گذرد و اینکه شاه، خیابان سنگلج که ستاره اصلا نمی دانست کجا هست را خراب کرده و یک پارک بزرگ به جایش ساخته است به نام پارک شهر و از این قبیل مسائل بین آنان ردوبدل شد، اما در لا به لای این صحبت ها، ناگهان نام آشنایی به گوش ستاره خورد. خودش را کمی جمع و جور کرد. سعی داشت تا در برابر این نام واکنشی از خود نشان ندهد، اما چشمان گرد شده اش چیز دیگری را بیان می نمود. آری پدر در میان حرف هایش نام پسر درس خوانده ای در خارجه را به زبان می آورد که آن روز در منزل برادر خود دیده و هم اکنون طبیب معالج شازده عبدا... است. پسری جوان به نام طبیب عماد، پسر همان طبیبی که ستاره را در آن شب سرد و برفی و در نبود دکتر نصرت نجات داده بود.
نازنین ملوک با تعجب پرسید: «همون پسر سیزده چهارده ساله که همراه دکتر بود رو می گین؟!»
«بله، برادرمان می گویند طبیب حاذقی است.»
«از همان موقع هم پسر مقبولی به نظر می رسید. معلوم بود که آخر، عاقبتش به خیر می شه.»
شازده یکی به قلیانش زد و ادامه داد: «می گویند تحصیلاتش در فرنگ تمام شده استو با نمرات عالی توانسته مدرک پزشکی خود را بگیرد. فقط دو سال دیگر برای گرفتن تخصص در فرنگ می ماند. می گویند در جراحی تبحر خاصی دارد.» کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد: «اما شنیده ایم که در این مدت کوتاه که به مملکت خودمان آمده به خاطر مسائل سیاسی به نظمیه احضار شده، مثل اینکه کله اش کمی بوی قرمه سبزی می دهد.»
نازنین ملوک قیافه حق به جانبی به خود گرفنت و گفت: «وقتی می گن نذارین به فرنگ برن همینه دیگه، چشمو گوشش هاشون باز می شه.»
شازده یکی به قلیان زد: «اینکه دلیل نمی شود. البته ما هم انشاا... در آینده فکرهایی برای سالار خودمان داریم.»
نازنین ملوک آهی از حسرت کشید و نگاهی به ستاره انداخت و حرف را عوض کرد: «راستی شازده با اجازه شما خواستگار پروپا قرصی برای ستاره پیدا شده، همین امروز و فردا و به اذن شما می خوان بیان برای صحبت. راستشو بخواین از بس پیغام و پسغام فرستادن دیگه خسته شدم.»
شازده با غرور لبخندی زد و سپس نگاهی به دختر زیبا رویش انداخت و گفت: «اینکه صحبت دیروز و امروز نیست. ستاره ما مدت هاسا که خواستگارانش بیچاره مان کردند. یکیش همین پسر برادرمان. خب حالا این شازده کیست؟»
نازنین ملوک با آب و تاب شروع کرد به تعریف: «پسر شازده میرزای وزیری است. پسر دومش را می گم. اینقدر زینت الزمان از ستاره براش تعریف کرده که طفلک یه دل نه صد دل خاطرخواه این وروجک شده و گفته من هیچ دختری رو نمی خوام الا صبیه شازده خلعتبری.»
ستاره با عصبانیت پرید وسط کلام مادر: «غلط کرده، پسره دست و پا چلفتی، من که اگه سرمم بزنن، زن این آقا نمی شم. حتماً بعد از منم می خواد مثل اون داداشش بره یه زن دیگه بگیره!»
مادر نگاه تندی به دخترش کرد، لبش را گزید و با سر اشاره ای به شازده رفت: «عزیز جون! چه حرف ها، تو که هنوز اونو ندیدی. می گن جوون مقبولی شده و کار و بارش هم سکه است. تاجر فرشه و صاحب چند تا حجره تو بازاره. از همه مهمتر اینه که یه نسبتی هم پدرش با پدر خدا بیامرز من داره. بعدش هم اون چون زنش بچه اش نمی شد رفت زن دیگه گرفت.»
ستاره که دیگر نمی خواست کلمه ای از این پسر بشنود رو کرد به نازنین ملوک و گفت: «خوبه همه می دونن عیب از خودش بود. مادرش باعث شد این کار رو بکنه بعد هم اصلاً موضوع یه چیز دیگه است. شما به خاطر اینکه فامیلتونه اصرار دارید من زنش بشم، اما من با هر کی عروسی کنم زن این پسره ننر نمی شم.»
«خبه خبه، مثلاً می شه بگید با کی عروسی می کنید؟!»
«هر کی غیر از این شازده از خود راضی و دست و پا چلفتی!»
شازده نگاهی با غضب به ستاره انداخت و نی قلیان را به داخل مجمع پرت کرد: «چشممان روشن، به به! حرف های جدیدی می شنویم. دفعه آخرتان باشد که جلوی روی ما از این الفاظ به کار می برید، ما آخر نفهمیدیم که این دختر به کی رفته. اصلاً شما با هر شخصی که من و مادرتان صلاح دانستیم وصلت می کنید، همین که گفتیم. دیگر هم نمی خواهیم راجع به این مطلب سخنی بشنویم.»

ستاه سرش را به زیر انداخت و سکوت کرد. پس از دقایقی صدای در به گوش رسید. محترم السادات بود و اجازه دخول می خواست.
پس از اینکه شازده اجازه ورود داد، خدمه جوان داخل شد و مِن مِن کنان گفت: «ببخشید آقا با اجازه شما و خانم بزرگ...»
کمی مکث کرد. چشم های ستاره به او دوخته شده بود و قلبش به تندی می زد. یعنی این دختر با این رنگ و روی پریده چه می خواهد بگوید؟!

نازنین ملوک به تندی گفت: «چی می خوای بگی؟ دِ بگو جونمونو گرفتی!»
محترم السادات نگاهی به ستاره، سپس به شازده انداخت: «با اجازه آقا. خانم کوچیک، یعنی نرگس خاتون پیغام دادند که بازم با اجازه خانم بزرگ، ستاره خانم یه توک پا تشریف ببرن اتاقشون.»
نازنین ملوک نگاه معنی داری به ستاره انداخت: «چی کارت داره؟»
«چه می دونم عزیز! چه سؤال هایی می کنید ها؟!»
سپس از جایش برخاست و به طرف در دوید که ناگاه شازده بلند گفت: «ستاره خاتون! اینو که می گم خوب تو گوش هاتون فرو کنید. این روزها هیچ جایی نمی روید. نه عروسی، نه عزا، نه حنابندان، نه حتی خرید وسایل شخصی. وضع خیلی خراب شده.» نگاهی از زیر چشم به ستاره انداخت و ادامه داد: «همین یک کارمان مانده که چادر از سر ناموسمان در کوچه و محل بکشند، آن وقت دیگر باید یا اصلاً پا بیرون نگذاریم و یا مانند ضعیفه ها عبا بر سر بکشیم تا کسی ما را نشناسد. تا اطلاع ثانوی هم پا به کلاس درس نمی گذارید. اگر لازم باشد معلم سرخانه می گیریم با اینکه فکر می کنیم در این شرایط تا همین اندازه هم کافیست!»
ستاره که زیر چشمی پدر را می نگریست و به حرف هایش گوش می داد برای لحظه ای پیش خود فکر کرد که ای وای اگه آقاجون از جریان دیروز بویی ببرد من چکار باید بکنم. ناگاه از تصورش هم پشتش به لرزه درآمد و با این افکار از اتاق خارج شد.

شازده نگاهی به همسرش کرد و پک آخر را به قلیان زد و سکوت کرد. سکوتی که نشان از نارضایتی از وضع حاکم را سر می داد و انگار منتظر وقایع بسیار بدتری بود. آینده ای مبهم برای پسرانش و از همه بدتر این دختر زیبارو و ورپریده!
ستاره دوان دوان به طرف اندرونی نرگس رفت و قدم به اتاق های تمیز و ساده ای گذاشت که از وسایل دست ساز خودش مثل گلیم و سبدهای حصیری و ... پر بود. روح زندگی همیشه در آن جریان داشت و بوی عشق آمیخته با کلوچه داغ و شیرین خانه های روستایی گیلان در آن می پیچید و مشام را نوازش می کرد. آه که ستاره چقدر دلبسته سادگی و زیبایی این اتاق ها بود و در آن ها احساس راحت و خوشایندی داشت.
سالار بی صدا تکالیف مدرسه اش را انجام می داد. محمد میرزا و احمد میرزا مشغول بازی و جدل بودند. ناگاه دو کودک با دیدن ستاره قدری ساکت شدند و نگاهی به او انداختند، اما پس از اندکی شروع کردند به چغولی از یکدیگر. ستاره انگشت سکوت بر لب نهاد و چند شکر پنیر از ظرف روی میز برداشت و در کف دستانشان گذاشت و بدین ترتیب قائله را ختم کرد. دوقلوها خنده کنان به دنبال ادامه شیطنت و بازی خود رفتند. سپس به طرف اتاق سالار روانه شد و با دیدنش لبخندی بر لبانش نشست و یک کلوچه داغ از بشقاب روی میزش برداشت و پرسید: «سالار! نرگس کجاست؟»
«نمی دونم... راستی ستاره ببین نمره هام چقدر خوب شده!»
ستاره نگاهی به برگه ای که در دست سالار بود انداخت و دستی بر سرش کشید: «یادم بنداز یه جایزه خوب برات بگیرم.» سپس او را بوسید و در پی نرگس به همه جا سرک کشید و صدایش زد.
اما اندکی بعد او را هراسان کنج صندوقخانه، نشسته روی صندوقچه قدیمی یافت.
ستاره که همچنان کلوچه را گاز می زد با تعجب پرسید: «نرگس تو اینجا چکار می کنی؟ پس چرا هر چی صدات می زنم جوابمو نمی دی؟ محترم السادات گفت که با من کار داشتی؟»
نرگس کاغذ مچاله را ترسان و لرزان به طرفش گرفت: «دخترجان مگه از جونت سیر شدی؟»
سپس به طرفش آمد و با صدای آرام و نفس زنان دادامه داد: «تو آخر من و خودت و این دختره بیچاره محترم السادات رو به کشتن می دی به خدا.»
ستاره کاغذ را به سرعت از دستش قاپید و خواند:

لطفاً چهارشنبه همین هفته ساعت ده صبح بیا باغ اناری.
مشتاقانه منتظر دیدارت هستم.
از هیجان کلوچه در گلوی ستاره گیر کرد. سکسکه کنان به کاغذ خیره شد.
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#8
80تا84
نرگس که هنوز از ترس می لرزید نگاهی به او انداخت:((این همون...همون پسره ست که گفتی توی این چند روزه چند دفعه دیدیشو دیروز هم نجاتت داده؟ستاره من از آخر و عاقبت این ماجرا می ترسم.آوو خدای من،خدا اون روز رو نیاره،اگه شازده بفهمه تکه بزرگت گوشته.آخی تی جان قربان،یه جوری حالیش کن که اینجا فرنگ نیست که راه و بیراه،راحت بیاد دمه در خانه.وای بسم ا...،خدا مرگم بده.خوب شد محترم السادات درو به روش باز کرد.
ستاره که هنوز مدهوش این کاغذ بود،سکسکه کنان آن را به صورتش نزدیک کرد.بوی امین را می داد.همان عطر خوش دیروز.هیچ نگفت و از خوشحالی نرگس را بوسید و به نزد مادرش بازگشت.مادر مات و مبهوت او بود.در سکوت او را با دقت می نگریست.ستاره شروع کرد:((هه...عزیز قربونت برم!))
مادر:((باز دوباره چی شده که قربون صدقه من می ری.))
سپس یک لیوان آب به دستش داد:((بخور سکسکه ات بند بیاد.))
ستاره:((هیچی...هه...با محترم السادات می خوام برم بیرون هوا خوری،وای نمی دونی چقدر...هه...))لیوان آب را سر کشید و سکسکه اش پس از اندکی بند آمد و ادامه داد:((دلم برای باغ اناری لک زده.می خوام برم به درختم سری بزنم.در ضمن این دختره هم دستی به سر و روی ساختمان داخل باغ بکشه.))
مادر اخم هایش را در هم کشید و با تاکید گفت:((نمی شه.))
ستاره با اوقات تلخی پرسید:(( آخه چرا؟))
مادر دلیلش را بیان کرد:((مگه نشنیدی آقا جونت چی گفتن،دستوردادن به خاطر وضعیت حاکم بر شهر،حق بیرون رفتن نداریم.خودت که چند روز پیش شنیدی.))

اما ستاره طبق معمول در مواقعی که کاری را می خواست انجام دهد و با کلمه نه مواجه می شد التماسش شروع شد:((عزیز تو رو خدا.))
مادر دوباره با تحکم بیشتری گفت:((گفتم نه،بیخود اصرار نکن ،چون اصلا حوصله باز خواست آقات،اونم درباره ی کارهای تو یکی رو ندارم.))
ستاره قیافه ی مظلومانه ای به خود گرفت :((عزیز،من دارم تو این خونه می پوسم.آخه مگه کجا می خوام برم.))و در پس آن هم زد زیر گریه های الکی!

مادر که حسابی از سر و صدا و گریه های سیل آسای دخترش کلافه شده بود با تعجب پرسید:((آخه دختر جون کجا می خوای بری؟اگه بهانه ات باغه...))با دست به حیاط پر از گل خانه اشاره کرد:((بیا اینم باغ به این قشنگی!د بگو دردت چیز دیگه ایه!من که می دونم فضولیت گل کرده و این بهونه ها هم بیخودیه.))اما پس از کمی سکوت لحنش را عوض کرد و خیلی ملایم ادامه داد:((فردا شب مهمون داریم.منم هزار تا کار دارم،اگه بالا سر این نوکرها و کلفت ها نباشم معلوم نیست که مجلس چی از آب در بیاد.))
ستاره چشمانش از خوشحالی برقی زد و با خود گفت:پس آقا جون و عزیز درگیر مجلس فردا هستند.اما احساس شادیش دیری نپایید.مادر با ترس به او گفت:((شازده میرزای وزیری،زینت الزمان،پسر بزرگ و عروسش ماه منیر،اسداله میرزا پسر دوم و خواهراش ملک خاتون و مریم خاتون همراه شوهراشون میان اینجا.آخه می دونی که تو رو برای شازده اسداله...))
ناگاه ستاره جیغی کشید:((چند بار بگم من زن این شازده لوس بچه ننه نمی شم.عزیز تو رو روح آقات دور منو خط بکش،اصلا من نمی خوام عروسی کنم .بابا جون چند دفعه بگم از این پسره دست و پا چلفتی بدم می آد.))
مادر که می خواست یک جوری او را از خر شیطان پایین بیاورد شروع کرد به قربان صدقه رفتنش:((قربونت برم،عزیز دل مادر،آخه تا آخر عمر که نمی تونی این طور سر کنی .من و آقاتم همیشه بالای سرت نیستیم،پسره که غریبه نیست.تو بچگی اونو دیدی الانم ماشاءا...برای خودش جوان رعنایی شده.))
ستاره با عصبانیت گفت:((من زن این شازده نمی دونم چی چی نمی شم.))
مادر خشمگین پرسید:((پس لطفا می شه بگید زن کی می خواین بشین تا ما هم بدونیم؟))
ستاره:((نمی دونم.))
چادرش را بر سر کشید و رو بنده به صورت انداخت و گفت:((من با محترم السادات رفتم باغ،درشکه هم آماده است.اسماعیل ما رو می بره و قبل از اومدن آقا جون خودش می آد دنبالمون...بیخود هم خودتونو زحمت نندازین و به این مفت خورها هم مهمونی ندید!))
مادر غر غر کنان گفت:((آقا جونت راست می گن.من تو رو خیلی ننر بار آوردم.بارها به خودم گفتم اگه توی بچگیت،گاهی با ترکه آلبالو چند ضربه به کف پات می زدم،حالا این قدر وقیح تو روم وا نمی ایستادی.))
ستاره توجهی به گفته های مادر نشان نداد و راهش را گرفت و رفت.نازنین ملوک هم که دید نتوانسته مانع رفتن این دختر سرکش شود التماس کنان از او خواست که تا شازده به خانه نیامده باز گردد.سپس با استیصال،بروبالای فرزندش را از پشت سر تماشا کرد.
ستاره که از موفقیت به دست آمده خوشحال بود،شاد و شنگول پا به بیرون از خانه گذاشت و همراه خدمتکار خود و اسماعیل،سورچی جدید که یک ماهی می شد جای اسد را به علت کهولت سن گرفته بود سوار درشکه شد.هنوز مقداری از مسیر را طی نکرده بودند که از دور عده ای از مردم را دید که گرد هم جمع شده و شعارهایی سر می دادند.
با تعجب پرسید:((اینجا چه خبره؟))
اسماعیل:((چیزی نیست خانم یه تظاهرات خیابونیه.باید تا وضع از این بدتر نشده از اینجا بریم.))
ستاره:((تظاهرات!تظاهرات برای چی؟))
اسماعیل:((هیچی خانم،نمی خوان کلاه پهلوی سرشون بذارن و با کشف حجاب هم مخالفن.بعضی هاشون هم کارگرهایی هستن که بیکار شدن.گرونی بهشون فشار آورده ریختن تو خیابون.))
((تو از کجا می دونی که دلیلش همینه؟))
((از شعارهایی که می دن،یه کم گوش کنید خانم.))و ادامه داد:((تازه خانم این بار اولشون نیست که شلوغ می کنن.))
ستاره همچنان خیره به این شلوغی ها که هر دم به آن نزدیک تر می شدند نگاه می کرد.اما ناگهان توجهش به گروهی از ماموران سواره نظام افتاد.ترسید و به اسماعیل دستور داد که با سرعت بیشتری براند تا زودتر ازاین مخمصه رهایی یابند.وقتی کمی دور شدند،دیگر اثری از آن شلوغی به چشم نمی خورد.در عوض زنانی که دیگر چادر بر سر نداشتند و با لباس های مد روز اروپا به خیابان ها آمده بودند حواسش را به خود جلب کردند.آری کشف حجابی که برای او و یکسری از زنان دیگر بسیار گران تمام شده بود،برای بعضی دیگر خوشایند می نمود.
او هم بنا به همین اصل در این چند روز اخیر اجازه ی رفتن به دبیرستان را نداشت.در افکار خود غرق بود که چشمش به یکسری از دختران پیش آهنگ دبیرستانی افتاد که سوار بر تراموای اسبی در حال رفتن به اردو بودند.آهی کشید و دلتنگیش برای مدرسه و دوستانش به شدت بالا گرفت.چقدر دلش می خواست او هم روزی مانند مردان به دانشگاه برود.زیرا به تازگی شایع شده بود که زنان هم می توانند در مقاطع بالاتر به تحصیل ادامه دهند.
وقتی به باغ رسیدند به محترم السادات دستور داد که به سر و وضع داخل ساختمان رسیدگی کند.اسماعیل را مرخص کرد و یاد آور شد که پیش از ساعت یک بعدازظهر به دنبالشان بیاید.سپس به ندیمه خود هشدار داد مبادا کلمه ای راجع به این قضیه از دهانش خارج شود.
مقابل آینه ایستاد،کمی خود را آراست و به انتهای باغ رفت و مشغول چیدن گل سرخ شد و زیباترینشان را به گوشه چارقد و کنار صورتش سنجاق کرد.ساعت تقریبا از ده گذشته بود و صفحه 85 تا 95
هیچ خبری از امین نشد. دلش شور افتاد وبه فکر فرو رفت که نکند این پسره او را به اینجا کشانده و آن وقت خودش نیاید. با یادآوری این مطلب زیر لب زمزمه کرد اگر این کار را کرده باشد با دستانم خفه اش خواهم کرد. در همین حال واحوال بود که صدای بم مردانه ای او راه به خود آورد.
از ترس نزدیک بود سکته کند. نیم چرخی زد و با چشمان از حدقه در آمده امین را با یک شاخه گل سرخ و کلاه از سر برداشته و در حال تعظیم پیش روی خود دید. خودش را کمی جمع و جور کرد و پرسید:«تو از کجا آمدی؟»
امین خندید:«بنژوق مادمازل! یعنی سلام به به ستاره شب های بی فروغم! با اجازه شما از سوراخ دیوار پشتی باغ.»
لحنش طوری بود که ستاره ناخواسته خنده اش گرفت و برای یک آن از ذهنش گذشت که برای آزار دادنش بگوید:"آه بله! درست عین یک شغال. " اما جلوی خود را به سختی گرفت و خیلی جدی سلام کرد وگفت:«آخه تو نگفتی با اون کار چند روزه پیشت اگه آقاجونم می فهمید هر دومونو به دار آویزون می کرد؟»
امین خندید:«من بدبختو شاید، ولی فکر نکنم هیچ کس بتونه تو رو دار بزنه!»
ستاره چشمانش را تنگ کرد و نگاهی پر از معنی به او انداخت:«تو چرا در مورد من این طور قضاوت می کنی؟»
امین نگاه نافذ و غرق شیطنتش را متوجه او ساخت:«آخه اون دختری که من دیدم اونم با این همه جسارت، منظورم پاره آجریه که زدی تو سر اون آژان بیچاره ... خب وقتی هم گذشته رو ورق می زنمو یادم می آد در بچگی برخلاف دختر های همسن وسالت با پسرها بازی می کردی و گاهی اونارو کتک می زدی یا به جای عروسک همیشه یه مشت گردو یا دم موش تو دستت بود باید به من حق بدی که این طور قضاوت کنم.»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:«این همه راه اومدی خودتو لوس کنی و این حرف ها رو تحویلم بدی؟»
امین روی تنه قطع شده درختی نشست و نگاهی به ستاره انداخت:«تو به طور حتم تنها دختربسیار زیبا و دلربای جهان نیستی.»
سپس انگشت اشاره را به طرفش گرفت:«اما یه جورایی با بقیه شون فرق می کنی، یه دختر فضول وجذاب و اعتراف می کنم که هیچ دختری نتونسته دل منو به این سرعت به دست بیاره، نه اینجا و نه در پاریس و نه حتی جاهای دیگه اروپا.»
ستاره با تردید نگاهی به او انداخت و دستش را به کمرش زد و با عصبانیت گفت:«تو برای گفتن اینکه من چقدر خوشگل و جذاب هستم هم به اینجا نیومدی؟»
امین با تمسخر رو کرد به او:«پس اون گلو برای چی به سرت زدی؟»
ستاره دست به سر برد و گل را لمس کرد و با خشم آن را کند و به زمین انداخت:«اگه اومدی سر به سرم بذاری یا اینکه فکر کنی به خاطر اون روز ازت تشکر می کنم برات متأسفم، تازه به خاطر کنجکاوی بی موردی هم که کردم پشیمونم.»
امین بلند شد، روبه روش ایستاد، چانه اش را در دست گرفت و در چشمانش نگاه عمیقی کرد و با ابروانی گره خورده و خیلی جدی متذکر شد:«این فضولی تو نزدیک بود دست منم کار بده شازده کوچولو.»
سپس لبخندی به لب آورد:«ولی عیبی نداره چون به دیدن دوباره ات می ارزید. می دونی ستاره خیلی دلم می خواست بدونم با گذشت این چند سال چه تغییراتی در رفتارت پیدا شده. من از همون دفعه اول وقتی به چشمات نگاه کردم فهمیدم خودتی اما ترجیح دادم قدم اولو تو برداری شاهزاده خانم قجری!»
ستاره دستش را پس زد. او که تا به این حد نزدیک هیچ مردی غیر از پدرش نایستاده بود خود را کمی عقب کشید:«من باید پیش از ساعت یک خونه باشم بعدشم مثل اینکه تو از شازده بودن من خیلی ناراحتی آقای دکتر عماد. در ضمن دیگه هم دوست ندارم راجع به قیافم کلمه ای بشنوم. پس زودتر حرفتونو بزنید و تشریفتونو ببرید.»
امین بی تفاوت کلاهش را به طرفی پرتاب کرد:«دختر تیر ماه هنگامی که مرد مورد علاقه اش را می بیند خود را عقب می کشد و به او بی اعتنایی می کند. راستی امروز چندم ماهه؟ آه ستاره مثل اینکه بازم من شانس نیاوردم. می بینی، انگار هیچ وقت بخت با من بیچاره یار نیست. امشب چهاردهم ماهه و از شانس بد من ... پس چرا تو اخلاق نداری؟!.... اما قبول! با اینکه استعداد زیادی در ناز کشیدن ندارم این بارو اشکالی نداره البته چون شمایید.»
ستاره اندکی خیره به او نگریست، زیرا تا به حال مردی به شیک پوشی و جذابیت و بامزگی که بوی ادوکلنش این طور فضا را پر کرده باشد و از طرفی با این همه وقاحت یک جا ندیده بود. آیا او به این مرد با زبان عقرب گونه اش علاقه مند شده بود؟ ناگاه فکر عجیبی از ذهنش گذشت، آه خدای من نکند که این مرد می خواهد به این هوا از او کامجویی کند ودیگر به سراغش نیاید. از یادآوری این مطلب لبش را گزید زیرا او داستان هایی از این قبیل را از زبان زنان فامیل بارها شنیده بود که چطور دختری آبروی خانواده اش را برده و از آنان طرد شده است. کمی ترسید و تصمیم گرفت، فعلاً با این مرد محتاطانه رفتار کند. پس با قیافه ای جدی رو کرد به امین:«مثل اینکه در مورد همه خصوصیاتم خیلی خوب تحقیق کردید آقای دکتر عماد! ولی می خوام اینو بدونید که از آدم های فضول زیاد خوشم نمی آد.»
«پس چرا خودت اون روز مشغول فضولی کردن بودی؟ حالا بیا راستشو بگو، چشمت منو گرفته بود؟!» چشمکی زد:«نه؟»
ستاره که از عصبانیت سرخ شده بود جواب داد:«دیگه حوصلمو داری سر می بری آقای دکتر عماد! نمی خوام یه کلمه دیگه از دهنت بیرون بیاد، زود پاشو از اینجا برو که اصلاً حوصله شنیدن این مزخرفاتو ندارم. در ضمن نمی خوام دردسری هم برام درست بشه، اونم به خاطر آدمی مثل تو که زبونش این قدر تلخه. تازه، کفر به قول خودت قجریم رو حسابی داری در می آری!!»
امین لبخندی زد :«اینو جدی نمی گی، فقط یه کم لجت در اومده، آخه فکر نمی کردی یه روزی یکی جلوت وایسه و واقعیتو این قدر صریح عنوان کنه. اگه این قدر از شنیدن به قول تو مزخرفات من بدت می آد چرا این همه خودتو به زخمت انداختی و اومدی اینجا تا کفر قجریت در بیاد؟ راستشو بگو! تو هم دوست داشتی منو ببینی؟ همچین بدت هم نمی آد که ازت تعریف بشه!»
ستاره که دیگه حسابی از کوره در رفته بود، دستش را بالا برد و تا امین به خود بجنبد سیلی آبداری نثارش کرد.
برای لحظه ای خشم وجود امین را فرا گرفت، به طرفش رفت و چنان به چشمان ستاره خیره شد که فکر کرد هر آن برای تلافی ضربه ای به او خواهد زد، اما برخلاف تصور ستاره، چهره اش رنگ دیگری به خود گرفت. روی صورتش که جای انگشتان او مانده بود دستی کشید. انگار در اعماق ذهنش به کندوکاو روحیه این دختر پرداخته باشد.
دستانش را گرفت و نزدیکش شد، به طوری که ستاره نفس هایش را می توانست به خوبی احساس کند و به آرامی ادامه داد:«من عازم پاریس هستم،دو سالی طول می کشه تا برگردم، می خوام تخصصمو برای جراحی عمومی بگیرم.»
ستاره خودش را جمع وجور کرد، دستانش را کشید و با سردی جواب داد:«ادامه تحصیل تو چه ربطی به من داره.»و از او روی گرداند و با گل های سرخ و مخملی کنارش مشغول بازی شد. امین که از این جواب سرد ستاره بیشتر از سیلی، خرد شده و عصبی به نظر می رسید با کمی خشم او را به طرف خود چرخاند:«ای کاش هیچ وقت تو رو نمی دیدم. تو در همون بچگی تیرتو به قلبم نشونه رفتی و ذهنمو مشغول کردی. حالا پس از چند سال که دوباره سر راهم قرار گرفتی این قدر بی منطق رفتار می کنی.»دستش را رها کرد و با لحنی سردتر ادامه داد:«در هر صورت من بیشتر از دو ماه دیگه ایران نیستم، دوست دارم که تو این مدت هر چند کوتاه بیشتر ببینمت و می دونم تو هم این کارو می کنی.»
ستاره اخم هایش را در هم کشید و در جواب گفت:«نه خیر آقا، حرفشم نزن، مثل اینکه خیلی دلت می خواد منو انگشت نمای شهر کنی و بعدم بذاری و بری، اون وقت علی بمونه و حوضش آقای دکتر عماد.»
امین از این اظهار کودکانه خنده اش گرفت، طوری که دندان های سفیدش نمایان شد. سپس گفت:«میل خودته، ولی بهت گفته باشم دیگه شوهری به خوش تیپی من پیدا نمی کنی.» و دوباره زد زیره خنده.
ستاره که از وقاحت این مرد به تنگ آمده بود دستانش را به کمر زد و چشمانش را تنگ کرد:«به چی می خندی؟»
امین که در حال ریسه رفتن بود گفت:«نترس و مطمئن باش که من با دیدن یه دختر به این زودی ها خودمو نمی بازم و منظورم از دیدن تو اون افکار پلید و کودکانه ات نبود. گرچه به اندازه کافی به خلق وخوت آشنایی دارم، اما اگه راستشو بخوای از هم کلام شدن با دختری مثل تو لذت می برم.»
ستاره که در برابر این مرد که به سرعت اندیشه اش را خوانده بود مغموم و در مانده به نظر می رسید به طرفش حمله ور شد و فریاد کرد:«تو... تو... یکی از بی ادب ترین مرد هایی هستی که تا حالا دیدم! زود از جلوی چشمم دور شو وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!»
امین که مدام می خندید، دستانش را برای دفاع از خود جلوی صورتش قرار داد:«خب،خب باشه، ببخشید شازده خانم! شوخی کردم هنوز جای سیلی قبلی خشک نشده. قبول! هر چی تو بگی، من تسلیمم.»
ستاره همچنان مشت هایش را حواله سر و سینه او می کرد و در آخر عصبانی از او رو برگرداند و به طرف ساختمان روانه شد. اما امین با صدای بلند گفت:«راستی ستاره فکرشو بکن میون اون همه دختر های خوشگل پاریسی من عاشق دختری مثل تو شدم، می دونی چرا؟ چون تو جسورترین و کله شق ترین دختری هستی که به عمرم دیدم.»
ستاره خم شد، تکه سنگی از روی زمین برداشت و به طرفش پرتاب کرد. امین جا خالی داد و خنده کنان ادامه داد:«اما من برای خواستگاریت شرفیاب می شم. البته خدمت شازده میرزا باشیِ... چی بود؟ آهان خلعتبری. فکر می کنم درست گفتم، آخ ستاره اگه بدونی چقدراین القاب منو آزار می ده!»
اما ستاره رفته بود.
هنگامی که امین تصمیم به رفتن گرفت چشمش به دستمال کوچکی که دقایقی پیش در دستان ستاره و حالا روی زمین بود افتاد. خم شد، آن را برداشت و سپس از همان جایی که به داخل باغ آمده بود خارج گشت.
از شدت عصبانیت سینه اش بالا و پایین می رفت که ناگاه با شنیدن صدای پچ پچ و خنده های محترم السادات قدم هایش آهسته گشت و از حرکت باز ایستاد. آه خدای بزرگ او با اسماعیل روی پلکان نشسته بود و گل می گفت و گل می شنفت. کمی به هردویشان نظر دوخت. چقدر ساده و بی آلایش حرف دلشان را به یکدیگر می زدند. نگاهش را متوجه اسماعیل کرد که چگونه آرام و سر به زیر در کنار این دختره وروره جادونشسته و به او عاشقانه می نگریست. کمی با خود اندیشید و در دل گفت:"ای کاش یه کم از این شرم و حیای اسماعیل در امین بود." زیرا او خجالت سرش نمی شد هیچ بلکه دیگر شورش را هم در آورده بود و بدون هیچ شرمی، هر چه بر زبانش می آمد می گفت. اما نه، انگار او امین را همان طور که بود می خواست. مردی متفاوت با تمام مردان عالم. آه خدای من چقدر دوست داشت بداند که این دو به یکدیگر چه می گویند؟ با اینکه خلق خوشی از دست امین نداشت اما شنیدن این مکالمه برایش بسیار جالب به نظر می رسید پس گوش هایش را کمی تیز کرد. اسماعیل شاخه گلی را به طرف محترم السادات گرفت و همچنان که از شرم گونه هایش به سرخی می گرایید نگاه آرامش را به او دوخت:«یکی از همین روزا می خوام برم با آقا راجع به تو حرف بزنم. یعنی خواستگاریت کنم.»
محترم السادات لبش را گزید و سرش را به زیر انداخت:«تو رو خدا آقا اسماعیل! یه کم آرومتر آخه الانه است خانم سر برسن.»
اسماعیل نگاهی به اطراف انداخت:«باشه هرچی توبخوای، ولی آخه تو هنوز نظرتو به من نگفتی!»
محترم السادات خنده ریزی کرد و همچنان که از هیجان گلبرگ های گل سرخ در دستانش را دانه دانه پرپر می کرد گفت:«هر چی شما بگین آقا اسماعیل!»
اسماعیل لبخندی بر لبانش نشاند:«راستی بهت گفتم قول اون دو تا اتاق پشت باغو ازشون گرفتم!»
محترم السادات که دهنش از تعجب باز مانده بود پرسید:«ببینم ذلیل مرده تو که همین یه دقیقه پیش گفتی تازه می خوای با آقا حرف بزنی؟»
اسماعیل سرشو زیر انداخت:«من اسمی از تو نبردم. فقط ... فقط گفتم می خوام زن بگیرم.»
محترم السادات نگاه تلخی به او کرد:«ایش کوفت نگیری اسماعیل! تو نگفتی من از این به بعد چه جوری تو چشم آقا نگاه کنم؟»
اسماعیل با تعجب پرسید:«حالا تو چرا این قدر زود به خودت می گیری؟ آقا از کجا می فهمن تو رو گفتم؟»
محترم السادات دستی به کمرش زد:«چشمم روشن آقا اسماعیل، یعنی چی؟»
اسماعیل لبخندی زد و زیر چشمی کمی او را برانداز کرد:«حالا نمی خوای بدونی آقا چی گفتن؟»
محترم السادات با دیدن نگاه او به خودش خنده ای سر داد:«آقا اسماعیل! بذار خودم بگم چی گفتن.» سپس شروع کرد ادای شازده را در آوردن که ستاره با دیدن این وقاحت خدمتکارش کمی اخم هایش را در هم کشید و با چند سرفه پیاپی حضور خود را اعلام کرد.
اسماعیل در حال ریسه رفتن به اداهای محترم السادات بود که با دیدن ستاره رنگ باخت و با اشاره سعی بر آن داشت تا او را از حضور خانم خانه، باخبر سازد، اما محترم السادات هیچ توجهی به اسماعیل نکرد و در حال تاب دادن سبیل هایش بود که با یک نیم چرخ به سبک شازده چشمش به ستاره افتاد.
اسماعیل که خنده به لبانش خشک شده بود سرش را به زیر انداخت و گفت:«خانم با اجازه تون من می رم دم درشکه تا شما بیایین.»
محترم السادات از ترس لبش را گزید و زیر چشمی نگاهش کرد و من من کنان گفت:«وای خانم!خدا مرگم بده، چقدر دیر کردین. اگه آقا پاشون برسه خونه و شما نباشین واویلاست!»
ستاره که از وقاحت خدمتکار خود به تنگ آمده بود چشم غره ای به او رفت:«برای تو که بد نشد. شد؟ واقعاً روت خیلی زیاده، دفعه آخرت باشه که ادای ... حتی حرف زدن در موردش هم شرم آوره!»
محترم السادات زد زیر گریه:«خانم تو رو خدا ببخشید! به خدا قصد بدی نداشتم.»
ستاره با عصبانیت چادر بر سر کشید و گفت:«خیله خب! بدو که اصلاً حوصله گریه زاریتو ندارم! این بلبل زبونی هارو هم بذار برای همون اسماعیل!»
فصل پنج
از امین دیگر خبری نشد. دلش شور می زد. هیجانی وصف ناپذیر در سینه اش سر به طغیان می زد. انگار بالاخره عاشق شده بود. آن هم عاشق مردی که هیج نسبتی با اشراف زاده های قجری نداشت. آه، چقدردلش می خواست او را ببیند و دوباره با او هم کلام شود. آشفته و پریشان کنار حوض بزرگ خانه رفت و بر لبه آن نشست وبه نهر آبی که به داخلش می ریخت نظر دوخت. درونش مانند این نهر غوغایی به پا بود. با خود می اندیشید:"نکند به دلیل برخورد آن روزم امین از عشق من ناامید شده باشد و بنا به گفته اش من را از آن به بعد به چشم یک دختر کوچولو ببیند." ناگاه دلش لرزید و خواست تا در اولین دیدارشان از او عذر خواهی کند، اما چیزی نگذشت که احساسش به او نهیبی زد و زیر لب زمزمه کرد: "نه حقش بود. چون این مرد نمی بایست این چنین
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#9
مرا به باد انتقاد و تمسخر ميگرفت." پس تمام لحظه هاي آن روز را به دقت مرور کرد و به حلاجي تمام اتفاقات و سخناني که بين امين و خودش رد و بدل شده بود، پرداخت و از عالم بيرون فارغ شد و لبخند بر لب به گل هاي داخل باغ خيره ماند، بي آنکه بداند نگاه هاي پر از شک و ترديد مادرش از پشت پنجره با يک دنيا نگراني چطور او را زير نظر داشت.
پس از دقايقي نازنين ملوک به سراغش آمد: «تو چت شده ستاره؟ چند روزه پريشون حالي. اگه چيزي شده به من بگو، قربونت بره مادر.»
ستاره نگاهي به مادر کرد: «مگه چي کار کردم که شما اين طور فکر ميکنيد؟!»
«مادر از چشم هاي بچه اش ميفهمه که چشه. تو فکر ميکني با اين رفتار عجيب و غريب، من نميفهمم يه چيزايي تو دلت ميگذره.»
«از کجا مطمئنيد من يه چيزيمه؟»
«صورتت داد ميزنه. تو هر وقت توي فکري، هر کسي ميتونه بفهمه يه چيزايي تو دلت ميگذره.»
«مثلا چي ميگذره؟»
«نميدونم ولي خدا به خير بگذرونه.»
ستاره لبخندي زد، از جا برخاست، بوسه اي به گونه مادرش زد و سپس از او دور شد و آرام محترم السادات را صدا زد. يواشکي به او دستور داد تا آماده شود زيرا براي کار مهمي به بيرون خواهند رفت. پس از يکسري منت کشي از نرگس براي کمک در اين امر، همراه خدمتکار ترسو و جوان خود بدون اطلاع پدر و مادر پا به بيرون از خانه گذاشت. سراسيمه به همان خياباني که امين را بارها در آنجا ديده بود، رفت. پس از مدتي گشت و گذار به هر گوشه اي از خيابان چشم گرداند ولي اثري از آنکه ميجست نبود. تا اينکه دوباره همان هياهوي هميشگي به پا شد و طبق معمول آژان ها را ديد که به دنبال زنان چادري ميدوند. همزمان و در يکي از خيابان ها هم عده اي دست به تظاهرات زده بودند که ظاهرا کارگر به نظر مي رسيدند. غوغا و بلبشويي به پا شده بود و همين امر باعث ترس در وجودش گشت که نکند بار دگر در مخمصه اي گير بيفتد. چشمانش فورا دور چرخيد و نگاهش متوجه دفتر روزنامه شد. هراسان و شتابان، همين طور که خدمتکار را به دنبال خود ميکشيد قدم به آنجا گذاشت.
محترم السادات که از ترس در حال سکته کردن بود، التماس کنان و با عجز و ناله رو کرد به ستاره: «خانم تو رو خدا بياييد برگرديم، يک وقت خدايي نکرده بلايي سرتون مي آدها! خانم تو رو خدا ... آخه من ميترسم، تو رو جون آقا تون بياييد برگرديم ... به خدا اگه آقا اسماعيل بفهمه با من قيامت ميکنه.»
ستاره عصباني ميان کلامش آمد: «مگه نميبيني چه خبره؟ صبر کن آب ها که از آسياب افتاد برميگرديم، ديگه هم بس کن چون حوصله شنيدن ناله ها تو ندارم. اگه آقا اسماعيل بفهمه! بيچاره اسماعيل!!»
در ميان جر و بحث با خدمتکار خود بود که مرد جواني جلوي ديدگانش سبز شد. روبنده را به کناري زد و پوزش خواهانه گفت: «ببخشيد.» و سپس نگاهش را متوجه بيرون ساخت. مرد جوان چشمانش را به زير انداخت و گفت: «آه بله، بله، متوجه شدم! سريع بفرماييد داخل.»
سپس در را بست و پس از کمي مکث پرسيد: «شما در اين هياهو چه کار ميکنيد؟ مگه نميدونيد رفت و آمد با چادر ممنوعه؟»
«کار واجبي داشتم، وگرنه محال بود تو اين بلوا، پا به بيرون بذارم.»
مرد روي صندلي پشت ميزش نشست و او را کمي با تعجب برانداز کرد: «جسارتا حمل بر بي ادبي نباشه اما شما رو به جا نمي آرم!»
«آه بله، من صبيه حاج آقا معتمد هستم. منزلمون چندتا خيابون بالاتر از اينجاست.» خدمتکار که از ترس همچنان به چادر ستاره چسبيده بود ناگاه با شنيدن اين نام هاج و واج به او نگريست.
مرد جوان هم سرش را کمي تکان داد اما هرچه به مغزش فشار آورد کسي را به اين نام نشناخت، پس دوباره پرسيد: «امکان داره بدونم کارتون چيه؟ شايد بتونم کمکتون کنم.»
ستاره سريع جواب داد: «بله، من بايد دکتر عماد، البته دکتر امين عماد رو ببينم.»
مرد با شنيدن اين نام سريع از جاي خود برخاست و نگاهي پر از تعجب به ستاره انداخت: «اتفاقي افتاده؟ شما با اون چي کار داريد؟»
ستاره که از واکنش مرد به محض شنيدن نام امين حيرت کرده بود کمي ترسيد. سپس يک قدم به عقب رفت: «هيچي؛ ايشون فقط از اقوام ما هستن ... » که ناگهان صداي آشنايي از پشت سر توجهش را به خود جلب کرد.
«بهرام جان متشکرم. ترجيح ميدم که خودم به اين مشکل فاميلي رسيدگي کنم.»
ستاره که از ديدن امين کاملا شوکه به نظر ميرسيد نگاهي از سر حيرت به او انداخت و طبق معمول سکسکه اش شروع شد.
امين رو کرد به ستاره و با احترام گفت: «بعدازظهرتان بخير. حالتون چطوره؟»
سپس صندلي را عقب کشيد تا ستاره هاج و واج روي آن بنشيند.
ستاره همچنان که مات و مبهوت به او خيره شده بود سري به نشانه پاسخ سلامش تکان داد.
بهرام هم وقتي ديد در اين ديدار فاميلي مزاحم است عذرخواهي کرد و از آنجا خارج شد.
امين نگاهي به ستاره انداخت و گفت: «خب ميشه بپرسم با اين قوم و خويشتون چه کار داريد؟ چون بنده ياد ندارم از اصل و نسب شما بويي برده باشم! البته ببخشيد ستاره خانوم که من يه کم به قوم شما حساسيت دارم.»
ستاره که همين طور ساکت به گفته هاي او گوش ميداد، فقط هراز گاهي صداي سکسکه اي از او شنيده ميشد و ذهنش کاملا از اين برخورد مغشوش بود. مي انديشيد: "چرا اين مرد هميشه مانند اجل معلق سر ميرسد؟ "
امين که از سکوت او ناراضي به نظر ميرسيد بي حوصله دست هايش را روي سينه جمع کرد و روي لبه ميز نشست و پس از مکثي طولاني و زدن ته قلمي روي ميز، با عصبانيت ادامه داد: «دِ بگو ببينم براي چي اينجا اومدي؟ فکر نميکنم اين همه خطرو به جون خريده باشي که بياي فقط منو نگاه کني. شايد هم بنده امروز اين قدر خوش تیپ شدم که شما رو این چنین مسحور خودم کرده ام؟! »
ستاره پس از شنیدن گفته های امین بالاخره لب به سخن گشود:« نه خیر آقا، هه... فکر می کردم تو چرا... هه... همیشه مثل جن بوداده... هه... تا موتو آتیش می زنن... هه... سر می رسی؟! »
امین که از قیافه ستاره خنده اش گرفته بود لبخندی زد:« آه بله، متوجه شدم، دوشیزه خانم! » کمی با دقت او را برانداز کرد:« مثل اینکه شنیدم گفتی معتمد درسته؟راستشو بگو این اسمو ازکجا اوردی؟»
ستاره که سکسکه کاملا عرصه را به او تنگ کرده بود رویش را به طرف دیگری چرخاند:« پس می خواستید بگم چی؟... هه... باید می گفتم دختر شازده... هه... خلعتبریم و بعد هم به گوش آقاجونم ... هه... می رسید؟ حالا به جای این سئوالهای... هه... بی سروته، یک لیوان آب بیار بده من... هه... »
امین خنده کنان رفت و لیوان ابی آورد و به او داد. ستاره هم یک نفس آن را سرکشید. کمی سکوت کرد، وقتی که مطمئن شد سکسکه اش بند آمده ادامه داد:« نکنه توقع داشتی راستشو بگم که برای سرک کشیدن اوضاع و احوال مملکت بیرون اومدم. »
امین با خونسردی جواب داد:« نه خیر خانم می خواستید بگید برای فضولی کردن بیرون اومدم. گاهی اوقات عیبی نداره انسان به واقعیات اعتراف کنه. خب چه اشکالی داره بگی برای سرک کشیدن بیرون اومدی اونم به خاطر اینکه بدونی چرا چند روزیه که خبری از من به تو نرسیده؟ » سپس نگاهی به خدمتکار انداخت که سراپاگوش ایستاده بود و انگار از مشاجره آن دو لذت می برد و گفت:« اتاق بغلی خالیه.
شما می تونید برای استراحت به اونجا برید. »
محترم السادات که متوجه منظور امین شده بود چشمش را به زمین دوخت:« نه آقا اگه اجازه بدید همین جا پیش خانم می مونم. »
ستاره که نمی خواست محترم السادات بیش از این در جریان گفتگوهای خودش و امین قرار گیرد گوشه ی چادرش را تکان داد و با تحکم به او گفت:« بلند شو برو تا خودم صدات کنم. »
خدمتکار ناچار به اطاعت شد و روانه اتاق بغلی گشت. امین هم درپی او رفت و در را پشت سرش بست و نزد ستاره بازگشت.
ستاره مانند همیشه نگاه کنجکاوش را به اطراف انداخت، چشمش به عکسی روی میز افتاد. چهره ای کشیده و پوستی سبزه، بینی بلند و کله ای بی مو. سرانگشت ظریف، کشیده و حنابسته اش را دقیقا روی نوک بینی عکس گذاشت و پرسید:« عکس کیه؟ »
امین لبخندی زد، سپس با روزنامه ای روی آن را پوشاند و با شیفتگی خاصی گفت:« دکتر محمد مصدق! »
« من که اسمشو نشنیدم... از اقوامتونه؟ »
که ناگاه امین بلند خندید:« نه دخترجان، اون یه سیاستمداره، یه مشروطه خواه. این مرد یکی از افرادیه که با سلطنت شاه مخالف بوده... ستاره گاهی اوقات باعث تعجب من میشی. تو چطور اسم این مردو نشنیدی؟ »
ستاره نگاهی به امین انداخت:« خب نشنیدم. مگه آدم همه چیزو باید بشنوه! »
« خب نه، ولی این مسئله فکر نمی کنم در مورد تو صدق کنه. منظورم نشنیدنه! »
ستاره نگاهی از گوشه چشم به امین انداخت و در ذهن خود به کنکاش پرداخت و برای یک آن به یاد آورد نام این مرد را چند بار از زبان پدرش شنیده است. در دل گفت وای خدای من. چرا بدون اینکه فکر کنم این حرف از دهانم بیرون پرید. پس برای اینکه خود را از تک و تا نیانداخته باشد گفت:« آه، بله، درسته تازه یادم افتاد من اسمشو چند بار شنیدم، اما اصلا برام مهم نیست که چی کاره س. »
امین خندید و زیر لب گفت:« آخ که از دست تو ستاره. »
ستاره با تعجب پرسید:« حالا افکار این آقا چه ربطی به تو داره؟ » و بعد هم برای لحظه ای نگاهش به او خیره ماند و دوباره پرسید:« نکنه این حرفهایی که در موردت شنیدم درسته؟ یعنی تو... » سکوت کرد انگار دیگر جرأت نداشت کلامش را ادامه دهد.
خنده به لبان امین خشک شد و نگاهی عمیق که توانست تا عمق وجود ستاره نفوذ کند به او انداخت. نگاهی عاری از هر نوع شیطنت و بسیار جدی:« نترس حرفتو ادامه بده... سیاسی... آره؟ »
با شنیدن این واژه نفس در سینه ستاره حبس شد، زیرا او بارها و بارها شنیده بود که سرانجام افراد اهل سیاست در این مملکت چه می شود.نگاه معنی داری به او کرد:« پس برای همین ازاین حکومت شکایت داری و مرتب به قوم من توهین می کنی؟ »
امین لبخندی زد:« من توهین نکردم، بلکه واقعیت هایی رو که تو ازشون دور بودی، بازگو کردم. باور کن ستاره هر چی می کشیم از ندونم کاری های همین آدم های بی خاصیته. » سیگاری در آورد، روشن کرد و گوشه لبش گذاشت و لحظاتی را به فکر فرو رفت. پس از مدتی آن را
زیر پایش له کرد.« همین ها بودن که کشورو غارت کردن و هر وقت هم دستشون رسید مملکتو بذل و بخشش کردن و با قراردادهای مختلف یه تیکه از آب و خاک رو به خاطر منافع شخصیشون باج دادن. هرکی هم حرف زد کشتنش، هرچی هم ثروت تو این مملکت بود به باد تریاک و زن و مال اندوزی دادن و از بی کفایتی شون اون همه خونی که برای داشتن یه حکومت مشروطه ریخته شد پایمال شد. اونا حتی عرضه دادن کمترین امکانات به مردم که همون کشیدن لوله آب و فاضلاب و درست کردن یه بیمارستان درست و حسابی بود رو هم نداشتن. می دونی ستاره این همه فقر که گریبان مردمو گرفته همش تقصیر خودخواهی این همه شازده و شازده بازی هاست... وقتی به زندگی فقرا نگاه می کنم، به اون خونه های گلی و تاریک و بی روزنه که هیچ نور امیدی به داخلشون نفوذ نمی کنه خونم به جوش می آد و دلم می خواد فریاد بکشم و بگم... »
ستاره که تصوراتش بیشتر از اجتماع کوچک خود دور نمی زد میان حرفش پرید:« من معنی این حرف هایی که تو می زنی رو نمی دونم. بعدشم چرا این حرفها رو به من می گی؟ چیه، چون پدرم یه شازده قجریه؟ اینو هم خوب تو گوش هات فرو کن آقای عماد، دیگه جلوی من از اقوامم به بدی یاد نکن. شاهان قاجار هر چی کردن به من و خانواده ام ربطی نداره که مثل یه چماق هی تو سر من می کوبیشون... تازه اگه آقامحمدخان قاجار نبود، همین چار تا ولایت هم وجود نداشتن. اون بود که کشورو از هرج و مرج نجات داد. »
امین که دوباره همان برق شیطنت از چشمانش ساطع می شد خندید:
« آه بله، بله پاک قرابت خونی شما رو فراموش کرده بودم. امیدوارم که حضرت عالی عذرخواهی منو بپذیرید، حالا راستشو بگو برای چی اینجا اومدی؟ »
ستاره یک لنگه ابرویش را بالا انداخت:« خب... اومده بودم... » اما آنچه را که در دل داشت بر زبان نیاورد. پس از مکثی طولانی به تندی گفت:« اصلا تو برای چی این همه منو سئوال پیچ می کنی؟ حتما کاری داشتم که بیرون اومدم. »
سپس رویش را به طرف دیگری چرخاند و امین را از حوزه دید چشم سیاهش خارج کرد و با ناز ملیح خود تمام شخصیت و مردانگی او را به یکباره فرو ریخت. امین مات و مبهوت در گوشه ای ایستاد و کمی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. به آرامی نزدیکش آمد، چانه اش را در دست گرفت و به طرف خود چرخاند. مستقیم به چشمانش خیره شد و با تردید گفت:« امیدوارم که... » پس از کمی سکوت، لبخند ملتمسانه ای بر لب نشاند و ادامه داد:« می دونی خیلی دلم می خواد روزی رو ببینم که تو عاشقم باشی، فکرشو بکن... آه! اما یک چیزی تو دلم می گه که بیشتر راهو طی کردم، چون اگه عاشقم نبودی دست به این ماجراجویی ها نمی زدی! »
ستاره نگاه تلخی به او انداخت:« کی گفته من به خاطر شما دست به ماجراجویی می زنم. واقعا که خیلی ازخودمتشکری آقای دکتر عماد! »
امین مستقیم به چشمانش نگریست:« یعنی نیستی؟! »
ستاره از جای خود برخاست و چشمانش را تنگ کرد:« تو غیر از سربه سر من گذاشتن و زدن این حرف های بی معنی، چیز دیگه ای بلد
نیستی که بگی؟ واقعا که شورشو درآوردی! »
امین خندید و نگاه پر از شیطنتش را به او دوخت:« چرا خانم کوچولو حرفهای دیگه ای هم بلدم بزنم، البته به موقعش. مثلا می تونم بگم که چقدر خوشگلی! اما وقتی می خندی به مراتب زیباتر می شی. بعد هم خدارو چه دیدی شاید قبول کردم شریک زندگیم بشی... الان هم می دونم مثل یه گربه ملوس چنگالهاتو تیز کردی تا بپری به سروروم. اما اینو قبول کن که همیشه نمی شه از این حرفها زد. من دوست دارم دختر مورد علاقه ام خیلی واقع بین تر از این ها باشه و فقط نوک دماغشو نبینه، بلکه به اون دوردستها، به افق زیبا هم چشمی بندازه. » و دوباره زد زیر خنده.
ستاره، حسابی خونش به جوش آمده بود. احساسش او را به امین می خواند و عقل و غرور قجریش او را به استقامت دعوت می کرد. مانده بود چه بکند و چگونه جواب این مرد گستاخ را بدهد. زیرا باید هرطور شده رفتار و گفتارش را به نحوی تلافی می نمود. کمی به اطرافش نگریست. زیر چشمی دست نوشته های روی میز را مرور کرد. یک بیت شعر قدیمی و آشنا که از کودکی در ذهنش نقش بسته بود، به چشمش خورد:
« دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود »
و در چند جای برگه هم اسمی از دکتر مصدق آمده بود. باخشم آنها را برداشت و به طرف امین پرت کرد و گفت:« حالا بلندتر بخند دکتر عماد! نوبت خنده های منم می رسه! »
امین جاخالی داد و فریاد زد:« چی کار می کنی؟! »
اما کار از کار گذشته بود. تمامی اوراق روی زمین پخش شد و ستاره با خشمی لذتبخش رو کرد به او:« لعنت به تو و این زبون تلخت. » سپس به طرف اتاقی که محترم السادات آنجا بود حرکت کرد که ناگاه پایش پیچ خورد و پاشنه کفشش شکست. در همین حین بهرام ورود خود را با تک سرفه ای اعلام کرد.
امین که مشغول جمع کردن برگه ها بود به طرفش چرخید:« بیا بهرام اوضاع و احوال بیرون چطوره؟ » بهرام که از وضعیت آنجا هاج و واج مانده بود با کمی مکث گفت:« خوشبختانه آروم شده و اثری از آژان ها نیست. »
امین رو کرد به ستاره:« من خودم شما رو می رسونم. »
بهرام در حال جمع کردن اوراق گفت:«راستی درشکه ای هم بیرون ایستاده می خوای صداش کنم؟»
ستاره با عصبانیت رو کرد به امین:« لازم نکرده خودم می رم. » و لنگان لنگان شروع به حرکت کرد و خدمتکار را فراخواند.
امین دقایقی به دقت او را نگریست و لبخندی زد:« بیا زود باش! خودتو این قدر لوس نکن. البته میل خودته، اگه می تونی با یه لنگه کفش بری من اصراری ندارم چون می دونم تو به این امر یعنی پرتاب لنگه کفش و سر کردن با آن لنگه تکی عادت داری. » و خاطره پرتاب لنگه کفش در کودکی را برای آشتی به کمک طلبید.
بهرام با شنیدن این بگومگوی عاشقانه رویش را چرخاند تا دختر جوان متوجه لبخندش نشود. اما ستاره تیزتر از آن بود که حرکتی از
دیدگانش دور بماند.
ستاره همراه محترم السادات و امین رهسپار خانه گشت. امین که عصبانیت ستاره را می دید ترجیح داد حرفی نزند و فقط مرتب لبخند می زد و ناخواسته باعث می شد حرص ستاره بیشتر از پیش در آید. به سر کوچه که رسیدند ستاره دستور توقف داد. امین به سورچی اشاره کرد و درشکه ایستاد.
ستاره رو کرد به خدمتکار:« زود باش سریع تر پیاده شو تا آقاجون نیومده. » او به پایین پرید و با سرعت به طرف خانه روانه شد. ستاره هم به دنبالش از درشکه پیاده شد که امین دست برد و گوشه چادرش را آرام کشید. ستاره برگشت، روبنده اش را عقب زد، نگاهی مرموز و عصبانی به او انداخت و گفت:« چادرمو ول کن! نکنه توقع داری به خاطر چرت و پرت هایی که به زبون میاری ازت تشکر کنم! »
امین خندید:« نه خیر مادمازل! فقط می خوام خواهش کنم باز هم افتخار دیدارتونو به من بدید. خدارو چه دیدی شاید اومدم خواستگاریت. »
ستاره چادرش را محکم از دستش کشید:« این آرزو رو با خودت به... »
بقیه حرفش را خورد و سریع به طرف خانه دوید.
داخل خانه سکوت غریبی حاکم بود. صدای کلاغی در فضا پیچید و او از لا به لای تنه قطور چنار خدمتکاران صف کشیده بر لبه ایوان را دید و به وضوح صدای چکمه های پدرش را شنید و فهمید وضع بدتر از آن است که بتوان تصور کرد. راهش را به طرف اتاقش کج کرد و ترجیح داد
در این اوضاع خود را آفتابی نکند. اما در میان راه بود که شازده صدایش کرد.
ستاره سر به زیر نزد پدر رفت. شازده دستش را بالا برد که نازنین ملوک به طرفش دوید:« خواهش می کنم شازده، تمنا می کنم. این دفعه رو به خاطر من ببخشیدشو خبط کرده، اشتباه کرده. »
شازده دستش را پایین آورد و ضربه ای به دیوار کوبید و فریاد برآورد:« این دخترک خیلی سرکش شده، مگه صد دفعه نگفتیم تا وقتی که اجازه ندادیم زنانمان حق ندارند بیرون از خانه بروند. »
سپس نگاه غضب آلودش را متوجه ستاره کرد و گفت:« کجا رفته بودی؟ آن هم بدون مادرت؟ »
شراره های آتش از چشمانش شعله می کشید. گونه هایش به شدت سرخ و برافروخته شده بود و نوک برگشته سبیلش از خشم می لرزید.
ستاره که نمی دانست چه دلیلی برای بیرون رفتنش بیاورد همچنان مات و مبهوت پدر را نگریست. ناگاه ترس و لرز و خشم... همه یک جا بر سرش هوار شدند و او را چون کودکی مانده در میان چند سگ درنده در میان گرفتند. پس با نهایت وحشت زد زیر گریه و به طرف اندرونی نرگس یعنی تنها پناهش دوید.
شازده دوباره فریاد زد:« اگر یکبار، فقط یکبار دیگر بدون اجازه ما و بدون مادرت پا از خانه بیرون بذاری، بلایی بر سرت می آوریم که... که... » دستش را روی قلب خود گذاشت. عرق سرد بر پیشانیش نمایان گشت و به آرامی در کنار دیوار بر زمین نشست.
در چشم برهم زدنی خیل خدم و حشم دورش را گرفتند. یکی
دلسوزی کرد، یکی پشت دستش زد، یکی نصیحت کرد و دیگری پچ پچ.
به ناچار و به دلیل احوال آشفته شازده، اسماعیل را فورا به دنبال دکتر نصرت ا... فرستادند.
ستاره همچنان از اتاق نرگس و از پشت پرده ای از اشک و آه نظاره گر ماجرا بود و مرتب از نامادریش سراغ احوال پدر را می گرفت. اما جرأت بیرون رفتن را نداشت و در پس این تنهایی با خود می اندیشید که ای کاش شاهزاده و اشرافزاده نبود و ای کاش می توانست خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.

[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }
#10
6
شازده خلعتری دیگر مانند سابق سرحال و قبراق به نظر نمی رسید و رفته رفته غرور و ابهتش رو به زوال گذاشته بود.سرک کشیدن های حکومت و پاپیچ شدن های وقت و بی وقت و مکرر اداره مالیات و ...در اموالش او را کاملا به ستوه آورده بود تا جایی که این مرد خسته از روزگار را به آن وا می داشت که نارضایتش از وضع حاکم را مدارا در کوچه و بازار ابراز نماید و این حرکت خود سبب می شد تا مانند یکسری دیگر از شازده های قجری مورد قهر و تهدید به مصادره کلیه داراییش قرار بگیرد و در نتیجه دورنمای تلخی را برای خود و خانواده اش رقم زند.
مدتی از آن بلوای به وجود آمده بر سر بیرون رفتن بی اجازه ستاره می گذشت و خانه به ظاهر آرامش قدیم را به دست آورده و شازده پس از چند روز سپری کردن دوران نقاهت عزم رفتن و سرزدن به برادر را کرد و باتحکم به ستاره دستور داد تا با او همراه شود.ستاره برخلاف میلش و با دلچرکینی اما بدون مرافعه حکم پدر را پذیرفت.
هنوز مقداری از راه نپیموده بودند که از دور چشمش به جوان آشنایی افتاد.روبنده را کنار زد و خیره به او نگریست.آن قدر که دیگر در چند قدمی یکدیگر قرار داشتند.آری او امین بود،جوانی که به تازگی با دیدنش قلبش به تپش می افتاد و هیجان شیرین وصف ناپذیری را در او به وجود می آورد.امین با دیدن این پدر و دختر کلاه از سر بداشت و نگاه شوخ و لبخند شیرینش را هرچند کوتاه متوجه ستاره کرد و سرش را به احترام در مقابل شازده کمی خم نمود.شازده هم که در حال و هوای خود به سر می برد برای لحظه ای توجهش به این مرد جوان و برازنده جلب شد و درمقابل سری تکان داد و با حرکت دست به ستاره اشاره ای کرد،یعنی که روبنده ات را بینداز.
درشکه همچنان مسیر را به آرامی می پیمود.پس از مدت ها سکوت شازده لب به سخن باز کرد و ستاره را مورد خطاب قرار داد:«خوب نگاه کنید ستاره خاتون!چون این آرامش دیری نمی پاید و به آخر می رسد و تاریخ طور دیگری رقم خواهد خورد.روزگاری که نام و یادش را در کتاب ها خواهند خواند.شکوه و جلالی از دست رفته که فقط به خاطره ها سپرده می شود.عظمت بزرگ قجری که با روی کار آمدن یک قزاق به باد رفت و حکومتی به نام پهلوی را به پا داشت.»آهی کشید و ادامه داد:«به این مردم کوچه و خیابان خوب نگاه کنید و
ببینید آیا در چهره هایشان خوشبختی نمایان است؟ آیا با سقوط این سلسله عظیم به آنچه می خواستند رسیدند؟ پهلوی ها در آینده برایشان چه خواهند کرد؟ رضا میرپنج بازیچه دست انگلیس هاست که با روی کار آمدنش فقط می خواهدعقده های دوران جوانی خود را خالی نماید و با به دست آوردن قدرت و تشکیل دادن یک حکومت دیکتاتوری، خط بطلان روی این سلسله با شکوه بکشد، آن هم با نام بنا کردن تمدنی جدید و از بین بردن سنت های دیرین این مرز و بوم. شما می بایست تمامی این دوران را خوب به خاطر بسپارید و انشاا... در آینده ای نزدیک برای فرزندانتان و بعدها حتی نوادگانتان که در رگ هایشان خون سرخ و ناب قجری در جریان خواهد بود بازگو نمایید و به آنان یاد بدهید که مانند اجداد بزرگوارشان به شازده بودنشان ببالند.» آنگاه دوباره به اندیشه ای عمیق فرو رفت.
ستاره به چهره خسته و شکسته پدر نگریست و به آنچه شنیده بود فکر کد. اما هر چه سعی کرد نتوانست افکارش را روی هیچ یک از این اتفاقاتی که پدر از آن ها سخن می گفت متمرکز کند زیرا ذهن پریشانش به تازگی فقط و فقط روی امین دور می زد. آری کسی که کاملاً فکر و اندیشه اش را ربوده بود و تمام تعریف های دنیا را در او خلاصه می کرد. انگار همه این افتخاراتی که پدر از آن ها دم می زد و خوبی ها و بدی های روزگار حتی خیلی پیش از این ها و بلکه از ازل و پیدایش آفرینش، گذشته و حال و آینده در یک نام و یک نفر آن هم امین جمع می گشت و طعم خوش زندگی را به او می چشاند.
آشفته و سرگردان بود. کم غذا می خورد و دلتنگی اش روز به روز بیشتر از پیش می گشت. روزها همچنان از پس هم می گذشت و او دیگر حق نداشت پا به بیرون از خانه بگذارد. تنها ارتباطش با امین نامه هایی بود که به صورت مخفیانه با او رد و بدل می کرد. از آن طرف هم امین که نمی توانست ستاره را ببیند بسیار بی قرار و عصبی به نظر می رسید . تا اینکه یک روز صبح زود در خانه با چند ضربه پیاپی زده شد. پس از لحظاتی نه چندان طولانی حسن دوان دوان و مضطرب خود رابه شازده رساند و گفت: «وهاب است قربان، اما می گه فقط باید با خودتون حرف بزنه، می گه حامل پیغام مهمیه قربان.»
شازده با تعجب پرسید: «وهاب، او اینجا چه می کند؟»
وهاب پسر بزرگ مباشر ــ معتمد شازده ـــ در گیلان بود که به دلیل سرکشی و چند فقره خرده دزدی هایش از وی بازخواست شدیدی به عمل آمد تا حدی که شازده قصد اخراجش را کرد و علی رغم وساطت و سبیل گرو گذاشتن های مکرر پدرش مراد او را از املاکش طرد کرد. اما پس چرا وهاب به جای پدر حامل پیغام است؟ کسی که شازده این قدر کینه از او به دل دارد و این چنین مورد نفرتش قرار گرفته است. وهاب با قدم های محکم و آرامش نزد شازده آمد و بدون برداشتن کلاه از سر و عرض ادب مستقیماً به چشمان وی زل زد و سلام کرد.
شازده نگاه معنی داری به او انداخت و دستی بر سبیل هایش کشید:
«خب بگو برای چه به دیدار ما آمدی، از تو آدم تر نبود که پیغام بیاورد؟!»
وهاب تمامی فضای عمارت را از زیر نظر گذراند و لبخند سردی بر
[عکس: d8965e8965.png]
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ستاره - شيوا نظري elinia 8 5,231 ۲۵-۰۴-۱۳۹۱, ۰۷:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 12,980 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia