خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ستاره قجری

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان ستاره قجری
فصل اول
قسمت 1


در سال 1305 ه.ش درست یک سال پس از انقراض سلسله قاجار و به تخت نشستن رضا شاه پهلوی، در آن زمان که هنوز جاه و جلال شازده های قجری به پایان نرسیده بود، در حیاط خانه ای مجلل سور و ساتی برپا بود.

در خانه باز است و آمد و شد میهمان ها هیاهوی زیادی به راه انداخته است. زنان و مردان با درشکه های زیبا یکی پس از دیگری وارد می شوند و پس از سلام و تعارف یکی یکی به اندرونی می روند. در انتهای حیاط پشتی، زغال های گداخته زیر اجاق های هیزمی، به ارامی می سوزند و از دیگ های بزرگ غذا بخارهای مطبوعی به هوا بر می خیزد، درکنار هر اجاقی آشپزی کارکشته با لباس مرتب ایستاده و ‏کلفت ها و نوکرها دستپاچه به این سو و آن سو می دوند و از میهما نان جشن حمام زایمان عیال دوم شازده میرزا باشی خلعتبری پزیرایی می کنند. شازده پس از مدت ها انتظار و تحمل فریاد های درد آلود زایمان های جنین نارس دختر ازامتحان مجدد بخت خود دست کشیده و زوجه دیگری از دختران رعایایش اختیار کرده بود. شانس هم به این دخر رعیت زاده روی خوش نشان داد و در شکم اول پسری به دنیا آورد.

‏نرگس که مدت ها پس از ازدواج همچان رعیت زاده و بی نام و نشان بود پس از به دنیا آمدن این نوزاد پسر ملقب به "خاتون کوچک" خانه شد. زنی با چهره ای دوست داشتی و معصوم که زبان شیرین گیلکی و مهربانی های ساده اش به او کمک کرد تا در این مدت کوتاه بتواند دل شازده را حسابی به دست آورد.

‏نازنین ملوک همسر اول شازده، زنی زیبا اما پرافاده و سنتی بود. دختر دوم حاج باقر زعفرانچی یکی از تاجران بزرگ زعفران که افتخار خویش و قومی با احمد شاه قاجار را داشت بر تختی نشسته بود و قلیان به دست حرکات میهما نان را از نظر می گذراند. او براساس وظیفه قومی خود پس از مدت ها رضایت داد شازده دختری از رعیت ها را به عقد خود درآورد تا بلکه برایش فرزند پسری به دیا آورده و بدین ترتیب نسلش تداوم یابد. حالا که آرزوی شازده به حقیقت پیوسته بود و از خوشحالی و غرور در پوست خود نمی گنجید. واقعیت تلخ دیگری باعث آزارش می شد و در ته چشمان سیا هش، غصه غریبی را ته نشین می کرد و این باور که دیگر نمی تواند برای شازده فرزندی بزاید مح‏زون ترش می ساخت.
‏به نرگس و نوزادنش با حسرت نگاهی اند اخت و نوزا دان مرده و ‏سال های سختی را که پشت سر گذاشته بود را به خاطر آورد. پنج بار حاملگی با رنج و عذاب و زایمان های زودرس و سخت و فرزند اخر ‏که دقایقی پس از تولد مرد. در آن شب هولناک. خونریزی پس از زایمان قطع نمی شد و از دست قابله هم کاری برنمی آمد، ناچار مجبور ‏شدند او را نزد طبیب انگلیسی ببرند و پس از دو روز دست وپنجه نرم
‏کردن با مرگ و زندگی، طبیب آب پاکی را روی دستش ریخته بود که دیگر نمی تواند فرزندی به دنیا آورد.

‏در پی یکسری جادو و جمبل و باطل سحر که توسط مادر و دیگر زنان فامیل به خورد او و شازده داده شد تا بلکه همزاد نازنین ملوک جنی شده را بتوانند از میان ببرند و در نهایت آن هم افاته نکرد و هیچ ‏ثمری جز مسمومیت شدید بر ایشان به جای نگذاشت، به شازده قول ‏داد تا دیگر در این مورد اصراری به خرج ندهد.
‏او که هم اکنون مجبور بود با تمام این اوضاع و احوال و برخلاف میل باطنی اش خود را ظاهرأ خوشحال نشان دهد و مرتب لبخندهای سرد به میهما نان حواله کند، در دلش غوغا یی به پا بود و از آتش حسادت چنان می سوخت که هر آن احتمال داشت شعله های خشمش بر سر یکی فرود آ ید و این مهم که بالاجبار و باوجود این حال و هوای اشفته می باید دستور هر چه مجلل تر بودن میهمانی را به خدمه بدهد تا شاید با مدیریت هایش بتواند جای خود را در دل شوهرش همچنان حفظ کند و برای همیشه خانم اول خانه باقی بماند، او را بیشتر می چزاند.
‏ستاره تنها دختر عزیزدردانه این زن و شازده که هم اکنون هفت سال ‏داشت کودکی بسیار بازیگوش، زیبا، شیرین زبان و باهوشی سرشار ‏بود که برخلاف میل پدر و مادر دوست داشت مرتبأ در امور مطبخ، رختشویخانه، ظرفشو یی و... دخالت کند و با وجود نارضایتی مادر با ‏هووی او گرم بگیرد و با شیطنت هایش مکررا موجبات دردسر این
‏خانواده را فراهم سازد.
‏شازده خلعتبری از بزرگان شهر به حساب می آمد. او مردی جذاب، ‏بلندقد، چشم و ابرو مشکی و گندمگون با ظاهری اراسته و بسیار ‏مباای آداب بود که سبیل های به سبک ناصرالدین شاهیش جذبه او را صد چندان می کرد. پسر بزرگ خانواده ای معروف و اصیل و از پدری معتبر و متقول تجری و مادری روسی الاصل _صاحب منصب و بسیار زیبا البته طرد شده از خانواده آن هم به خاطر عشق افسانه ایش با پدر شازده. همچنین گرویدنش به دین اسلام که همین امر هم او را مجبور به ترک دیار تا آخر عمر کرده بود _ پا به عرصه وجود گذاشت و پس از پدر جانشین او شد و به خاطر برپایی میهمانی های مجلل و ریخت وپاش های فراوان به عنا وین مختلف در عمارت کاخ مانندنش زبانزد خاص و عام بود.
‏در ان روز شلوغ و پر رفت وامد، ستاره طبق عادت همیشگی
‏فرصت را غنیمت شمرد و پا ورچین نزد جوان ترین خدمه خانه که مشغول شست وشوی ظروف بود رفت و سرگرم بازی و سرک کشیدن درکار او شد.
‏هیاهو و همهه «وبه وجود أمده و صدای التماس های مکرر ستاره و جواب های محترم السادات، کنیز خانه هم طبق معمول به گوش ‏می رسید.
ستاره: تورو خدا... تورو خدا محترم السادات همین یه دونه بشقابو بشورم.
‏محترم السادات: نه.... نمی شه خانم!
‏- اگه بذاری بشورم اون وقت، منم از اون آب نبات رنگی هاکه دوست دادی می دم بخوری!
-نمی حوام خانم.
‏اما ستاره که با درخواست های مکروش نتوانسته بود به مقصود برسد دست به حربه همیشگیش زد و گریه و زاری و جیغ ودادی راه اند اخت که یبا و ببین.
‏محترم السادات هم که مانده بود چه کار کند، ملتمسانه گفت: ‏هیس... چه خبرتونه ستاره خانم، مگه یاد تون رفته همین هفته پیش چی به سر من آوردین... تورو خدا ولم کنین... به خدا حوصله شازده و ‏خانم بزرگو ندارم.
ستاره با پشت دست های کوچکش اشک هایتی را پاک کرد: به خدا قول می دم، قول می دم مواظب باشم، یه ذره. یه ذره فقط اون دو تا بشقابو بشورم به جون آقا جونم می رم.
‏محترم السادات که دیگر از دست این دست بازیگوش کاملأ کلافه به نظر می رسید به دو طرف خود نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی در آن حوا لی نیست، خیلی آرام گفت: فقط همین دوتا، پس بیا ‏این ور حوض.
‏ستاره خوشحال از این موفقیت کودکانه طبق عادت شروع کرد به راه رفتن از لبه حوض که صدای هراسان خدمه به هوا برخاست: ‏نه، ستاره خانم از لبه حوض نه، از پایین بیایید.
‏که ناگاه ستاره در آب کله پا شد و صدای چالاب چالاب دست و پا زدنش در حوض بلند گشت. محترم السادات دو دستی بر سرش کویبد و از وحشت جیغ کشید. میهما نان با شنیدن صدای او سراسیمه به طرف حیاط دویدند، شازده هم، چنان هراسان دوید و به طرف حوض خیز برداشت که نزدیک بود نقش زمین شنود، اما زود تر از او مستخدم ها دخترک را مانند موش آب کشیده از حوض بیرون کشیدند وکف حیاط دراز کردند و بر شکمش فشار می آوردند تا آب های خورده را استفراغ کند.
شازه با خشم به محترم السادات که در حال اشک ریختن بود و ‏مدام چارقدش را به دور انگشتش می بیچید و با پشت دست دما غش را ‏پاک می کرد نگاهی اند اخت و فریاد کرد:‏ای دختره بی خاصیت چشم ‏سفید، صددفعه بهت نگفتیم با ستاره... لااله الاا...
‏خدمه جوان که حسابی ترسیده بود من من کنان گفت:‏آقا به خدا من... آقا من ... ‏بعد هم زد زیر گریه.
‏شازده: ‏چه غلطا، تو روی ما می ایسته و آقا آقا هم می کنه. زود بدو بساطت رو جمع کن و برو تا عصبانی تر نشدیم.
‏محترم السادات اشک ریزان از آنجا دور شد. اندکی بعد ستاره پس از استفراغ های پیاپی لب به سخن بازکرد:آقا چون، به خدا تقصیر خودم بود. و دوباره آب حوض بالا آورد.
‏شازده با دیدن سلامتی عزیز دردانه اش از عصبانیتش کاسته شد. ‏دخترک را در اغوش گرفت وگفت: خب بس است دیگر... حالا ‏زود تر بروید و لباس هایتان را عوض کنید تا خدایی ناکرده سرما ‏نخورید.
‏ستاره که دیگر عق نمی زد سکسکه کنان زد زیر گریه و مکررا از ‏پدرش خواست تا محترم السادات را بیرون نکند. زیرا این دختر بیچاره که فقط پنج، شش سال از خودش بزرگ تر بود، تنها همبازیش در این خانه به حساب می آمد. ‏در این میان، خانم ها که تازه در جریان امر قرار گرفته بودند از پشت پنجره های چوبی پرده های سفید را به کناری زدند و از هر دریچه ای با ‏سرهای پوشیده در چارقد های رنگی به تماشای شیطنت های این دختر
‏کوچک نشستند. تپل هایی که با نقش بستن هر لبخندی بر لبانشان صورت های گرد و چاقالویشان گرد تر می شد.
‏پس از دقایقی ستاره با لباس های جدید، خود را آرام آرام به شازده نزدیک کرد و در آغوشش نشست و پس از زدن چند بوسه پیاپی بر سر و صورتش و با شیرین زبانی های کودکانه بار دگر توانست لبخند را بر لبإن او بنشاند. سپس ازگوشه چشمان سیاه خود نگاهی به پدر اند اخت گفت: 0آقاجون می شه اجازه بدین محترم السادات نره و بازم خونمون بمونه
شازده: ای پدر سوخته پس بگو همه این شیرین زبانی ها برای چه بوده... نه خیر نمی شود.
ستاره: تورو خدا آقا جون توروخدا ببخشید.
‏شازده کمی اخم هاش را در هم گفتیم که خیر...تازه خود شما هم باید تنبیه می شدید.
ستاره نگاه شیریتی به پدر کرد و با لبخندی که باعث نمایان شدن چال های گونه اش شد با لبان کوچک و سرخش گفت: آقا جون چندتا از اون آب نبات ها به من می دین؟
شازده لبخندی زد: البته..شما بگویید چند تا آب نبات می خواهید تا ما هم به دختر گلمان بدهیم.
ستاره با انگشت تعدادش را به پدر نشان داد: هشت تا می خوام...از همه رنگش بدین.
گوشه ابروان شازده کمی بالا رفت: این همه زیاد است دخترم.
سپس از داخل بلور مسی روی میز چهار عدد آبنبات برداشت و به او داد.
ستاره نگاهی به دستان پدر کرد و اخم هایش را در هم کشید : اینا کمه..من بازم میخوام..چهارتا هم برای محترم السادت بدین.
شازده سرش را تکانی داد و دوباره لبخندی زد و چهار آب نبات رنگی دیرگ در دستان کوچکش گذاشت: بهش بگویید این بار دفعه آخرش بود که بخشیدمش.
ستاره جستی زد و خوشحال وارد اتاق نوزاد شد. بالای سرش نشست و شروع کرد به بازی با دستان کوچک برادرش که نام "سالار" را بر او نهاده بودند. سپس به طرف محترم السادت دوید. او را پشت درخت قطور چناری کز کرده دید که آرام اشک می ریخت.
‏صبح روز بعد طبق معمول گریان و نالان از خواب بیدار فئمد و التماس کنان خواست که به مدرسه نرود. دیروز معلم به اوگفته بود: تو که باز هم تکالیفت را انجام ندادی، این بار باید فلکت کنم.
‏غرغر می کرد و زیر لب با خود حرف می زد: آخه چقدر بنیبسم الف، ب، الف، ب، الف، ب اصلأ برای چی باید درس بخونم و هی مقش بنیبسم؟
‏ضجه زدن هایش فایده ای نکرد. به طرف پنجره رفت و پرده را عقب زد. سپس رو کرد به مادر که پشت سرش ایستاده بود: ‏عزیز، تا اسد درشکه رو حاضر می کنه برم پیش نرگس، به خدا راستشو می گم این دفعه زود برمی گردم.
‏نازنین ملوک که نگاه پر از حسرتش را به اتاق های روبه رو دوخته ‏بود، از دیدن شازده که پر نوزادش را آن هم در آغوش نرگس، ناز می کرد چشمانش پر از اشک شد و با عصبانیت پرده را کشید و رو کرد به ستاره: نه خیر مگه صد دفعه نگفتم خوشم نمی اد بری اونجا.
‏ستاره اخم هایش را در هم کشید: آخه برا چی عزیز، من می خوام برم پیش نرگس و سالار، تازه آقاجونم اونجاست.
- ‏کفتم که نمی شه، مگه اون چی داره که هی می ری ببینیش.
‏ستاره کمی فکرکرد:بهم کلوچه های خوشمزه می ده، تازه خیلی هم مهربونه. منم دوسش دارم... و با اصرار وگریه خواست که به آنجا برود.
نازنین ملوک با اندوه تمام دخترش را در آغوش کشید، بوسید و آرام عزیز چون، اینا همش ادا و ادفارشه.



پایان صفحه 9
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۳ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان ستاره قجری
10 تا 49
سپس رفت و از جعبه چند آب نبات رنگی در آورد و کف دستش گذاشت.
ستاره آب نبات ها را گرفت و فورا یکی از آن ها را گوشه لپش جای داد و گفت:« اما من بازم دوستش دارمو می خوام برم پیشش.»
به سختی خود را از آغوش مادر رها ساخت و به طرف اتاق نرگس دوید. با این کارش حس حسادت نازنین ملوک را بیشتر از پیش تحریک کرد.
دقایقی نگذشته بود که نازنین ملوک دخترش را بلند صدا زد:« ستاره ستاره خاتون زود باش بدو که مدرست دیر شده.»
اما وقتی جوابی از طرف او نگرفت به طرف اندرونی نرگس روانه شد. نرگس تا او را دید از جای خود برخاست و گفت:« آوو، بفرمایید داخل خانم چرا دم در؟»
نازنین ملوک بدون توجه به شازده نگاهی از روی تحقیر به او و کودکش انداخت سپس دست ستاره را گرفت و سریع از آنجا دور شد. شازده که نظاره گر ماجرا بود از دیدن چهره مبهوت نرگس بر اثر حرکت نازنین ملوک به شدت ناراضی به نظر می رسید. پس از اندکی سکوت در پی همسرش روانه گشت و در موقعیتی مناسب او را مورد خطاب قرار داد:« شما از این به بعد باید منشتان با نرگس خانم خیلی بهتر از این ها باشد. خوش نداریم که رفتار کسی باعث بی منزلت شدن او در میان خدمه شود حتی شما که برایمان بسیار عزیزید.»
نازنین ملوک نگاهی به شازده انداخت، لب ورچید و پس از لحظه ای بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورد سرش را به زیر انداخت و رفت.
بالاخره ستاره با روپوش خاکستری و یقه سپید رنگ روانه کلاس درس شد. در راه نگاه کنجکاوش که طبق معمول در حال دور چرخیدن بود متوجه پسر بچه ای چشم و ابرو مشکی با موهای سیاه، خیلی مودب و شسته رفته و با نمک شد. کمی خیره به چشمانش زل زد. سپس دو انگشت خود را به دهان برد و لبانش را به طرفین کشید و زبانش را بیرون آورد و کاملا بدنش را به بیرون از درشکه خم کرد تا آنجا که نزدیک بود هر آن به پایین بیفتد و هیچ ابایی هم از این بابت نداشت زیرا مرتب می خندید و پسرک را مورد تمسخر قرار می داد. پسر بچه حسابی اخم هایش را در هم کشید و تا آخرین لحظه درشکه را نگاه کرد تا از دیده اش پنهان شد.
او امین نام داشت و پسر طبیب عماد بود که به تازگی به نزدیکی های این محل نقل مکان کرده بودند و تقریبا چند خیابان پایین تر زندگی می کردند. پدر امین از شازده های خاندان قاجار بود اما به خاطر مهارتش درطب محبوبیت خاصی در میان مردم کوچه و بازار به دست آورده بود و از دوستان نزدیک دکتر نصرت ا... پزشک خانوادگی شازده خلعتبری به حساب می آمد.
ساعت تقریبا هشت صبح بود که آقای امامی معلم کلاس وارد شد و شازده ها یکی پس از دیگری برخاستند. نگاه ستاره چرخید و چرخید تا به یکی از شاگردان کلاس که دو سه سالی از او بزرگ تر بود افتاد. انگار امروز نوبت او بود که مورد آزارش قرار بگیرد. پسر بچه که خیلی هم دستپاچه به نظر می رسید، با تعجب نگاهی به او انداخت و بر جای خود نشست. ستاره طبق معمول حواسش به روپوش های بلند و کمر چین دار به سبک مردان قجری و کلاه گردی که پسران بر سر داشتند بود. به همه چیز توجه نشان می داد الا گفته های معلم!
آقای امامی با صدای بلند گفت:« کتاب های فارسی رو باز کنید. صفحه پنج. کامران میرزا، سطر اول تا سوم را بخوان.»
او هم شروع کرد به خواندن. اما ستاره به تنها چیزی که دقت نداشت خطوط منظم کتاب بود، زیرا تمام مدت حواسش به اسدا... معطوف بود و به این می اندیشید که چطور می تواند یکی از این روزها این پسربچه ننر را دست بیندازد و بیازارد. در این گیرودار آقای امامی نگاهی به او انداخت. اخمی کرد و چوب دستیش را به علامت هشدار بالا برد. ماهرخ با آرنج چند ضربه به پهلویش زد و او را متوجه ساخت. ستاره سرش را پایین انداخت و نگاهش را به کتاب دوخت، اما آقای امامی فریاد کشید:« بس است، از این به بعد را ستاره بخواند.»
او هم طبق معمول به خاطر گم کردن خطوط من من کنان از دو سطر قبل شروع به خواندن کرد و باعث خنده ای بچه های کلاس و در نهایت عصبانیت خود شد.
ستاره که هیچ علاقه ای به بازی های دخترانه نداشت، بیشتر اوقات همبازی پسران کلاس بود. همراه آنان از بالای درختان گردو می چید، دنبال موش و سوسک می دوید یا بر لب جوی ها راه می رفت و تمرین تعادل می کرد. بعضی اوقات هم با پسرها کتک کاری می کرد به حدی که بیشتر اوقات با زانوان زخمی به خانه باز می گشت.
آن روز موقع رفتن به خانه درشکه چی کمی دیر کرده بود، ستاره هم به خاطر خنده بچه ها موقع درس جواب دادن حوصله اینکه به این ور و آن ور سرک بکشد را نداشت. زیر یک درخت بزرگ بی حوصله ایستاده بود و یک پایش را به جلو و عقب تکان می داد. به آرامی لقمه ای که برایش در خانه تهیه کرده بودند را گاز می زد و برگ های زرد شاخه بالای سرش را می شمرد که ناگهان امین را با چهره ای عصبانی جلوی روی خود دید. امین با اخم های در هم کشیده رو کرد به ستاره و گفت:« دختر لوس، چرا امروز صبح به من دهن کجی کردی؟»
ستاره سرش را در کمال پررویی بالا گرفت و گفت:« چون که دلم می خواس.»
امین که در برابر او احساس بزرگی و مردانگی می کرد ادامه داد:« حیف، حیف...»
ستاره دست هایش را به کمرش زد و چشم هایش را تنگ کرد:« حیف که چی؟»
امین نگاهی جدی به دخترک انداخت. او که از بلبل زبانی های این دختر کوچک خیلی عصبانی به نظر می رسید گفت:« هیچی، فقط حیف که زیادی کوچولویی... البته خیلی هم لوس و ننر و بی ادبی!»
ستاره که اصلا از این جملات خوشش نیامده بود با حرص جواب داد:« به آقا جونم می گم بهم چی گفتی ها. تازشم بزرگ شدن به به...» کمی انگشت به دهان به او خیره شد اما هر چه فکر کرد بقیه اش را به یاد نیاورد. من من کنان ادامه داد:« حالا هر چی... بعدشم هر چی گفتی خودتی.» با خشم به لقمه اش گاز زد و شروع کرد به جویدن و گستاخانه به چشم های امین زل زد. انگار که می خواست او را از رو ببرد. نگاهی گستاخانه که بویی از تربیت خاندان پدر و مادرش را به همراه نداشت.
امین اول با خشم به او نگریست اما اندکی بعد چهره اش رنگ دیگری گرفت و خندید. ستاره چشمانش را تنگ کرد:« به چی می خندی؟»
امین با دیدن قیافه دخترک خنده اش اوج گرفت:« هیچی داشتم فکر می کردم تو فسقلی بلبل زبون چند سالته؟»
ستاره وقیحانه جواب داد:« فضولی!»
سپس چشمانش برقی از شیطنت زد و به دروغ گفت:« ده سالمه.» و با حرص گاز دیگری به لقمه اش زد.
امین نگاه عاقل اند سفیهی به او انداخت:« دروغگو هم که هستی، من که فکر نمی کنم بیشتر از چهار، پنج سال داشته باشی.»
ستاره که لقمه ها را به دلیل آنکه از جواب دادن جا نمانده باشد با عجله فرو داده بود، سکسکه کنان جواب داد:« هه هه... آهای پسر پررو... هه هه... کی گفته من پنج سالمه هه هه» و برای اینکه قدش بلندتر به نظربرسد سعی کرد روی پنجه اش بایستد تا جایی که نزدیک بود بر زمین بیفتد و ادامه داد:« من شش...هه... نه ده سالمه.» در پی آن سرفه های ناشی از پریدن لقمه در گلویش شروع شد.
امین که دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد رو کرد به او:« خانم کوچولو! لقمه غازیت و درست قورت بده. بپا نپره تو گلوت خفه شی. نمی خواد با تقلب قدتو بلندتر نشون بدی.» و چند ضربه پیاپی هم به پشتش زد تا لقمه ها راحت تر پایین برود. سپس گفت:« خداحافظ شازده کوچولو.» کمی به جلو رفت مکثی کرد و ایستاد. اخم هایش را در هم کشید به طرفش برگشت:« راستی یادت باشه که دیگه دروغ نگی، دروغگو جاش توی جهنمه.» و نوک دماغش را کمی چلاند. انگار می خواست کودکیش را به رخش بکشد.
ستاره که از عصبانیت در حال انفجار بود لقمه اش را به طرفی پرتاب کرد و لنگه کفش خود را در آورد و همراه چند لیچار نثارش کرد. امین جا خالی داد و خنده کنان دور شد. در همان موقع درشکه رسید و ستاره مجبور شد با یک لنگه کفش به خانه بازگردد.
وقتی که نازنین ملوک چشمش به او افتاد کمی براندازش کرد و نگاهی به پای برهنه اش انداخت:« این چه وضعیه که تو داری، دیگه شورشو در آوردی. خدایا اینکه شیطونیاش مثل پسرا می مونه، قربون مصلحتت برم پس اون یه تیکه گوشتو چرا ازش دریغ کردی، خب اونم بهش می دادی، بلکه سر منم هوو نمی اومد!»
ستاره بدون توجه به گفته های مادرش دوان دوان به طرف اتاق نامادریش روانه گشت و به نرگس سلام کرد. نرگس با خوشرویی کلوچه ای داغ تعارفش کرد، سپس نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت:« دوباره چی کار کردی آتیش پاره؟... دتی بلا می سر، یک کم هم فکر آبروی آقا جانت رو بکن... دختر جان مردم آخه تو رو با این قیافه ببینن چی می گن، بهت می خندن ها.»
ستاره بدون آنکه به او نگاهی بیندازد جواب داد:« خب بخندن. مگه چیه! تازشم اومدم با سالار بازی کنم.»
نرگس که می دانست ستاره به این سرزنش ها هیچ توجهی نشان نمی دهد لبخندی زد:« برادرت توی ننوی خودش خوابیده، اونجا.» و با انگشت به گوشه اتاق اشاره کرد.
ستاره پس از کمی بازی با سالار دوباره نزد نرگس بازگشت و چشمان سیاهش را به او دوخت:« نرگس راسته هر کی دروغ بگه می افته تو آتیش جهنم؟»
نرگس با لحن کودکانه ای جواب داد:« تا دروغش چقدر بزرگ باشه تی جان قربان.»
ستاره خیلی جدی ادامه داد:« خیلی گنده، من امروز یه دروغ بزرگ بزرگ گفتم.»
نرگس هم به تبعیت از او قیافه جدی تری به خود گرفت:« آوو، مثلا چقدر بزرگ؟»
ستاره با دست های کوچکش اندازه اش را به او نشان داد:« این قدر، نه این قدر، نه خیلی بزرگ تر.»
نرگس حیرت زده گفت:« وا بسم ا... مگه چی گفتی دختر جان؟»
ستاره با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت:« به یکی گفتم ده سالمه، آخه می دونی نرگس! پسره خیلی پررو بود، فکر می کرد من ازش می ترسم.»
نرگس که حسابی ترسیده بود با دست ضربه ای به صورتش زد و گفت:« وا خاک عالم، با کدوم پسره حرف زدی، نکنه باز دوباره از مدرسه در رفتی و همبازی پسرها شدی؟! آوو مگه تو اون دفعه به آقا جانت قول ندادی! به همین زودی فراموشت شد؟!»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:« نه بابا، صبح که سوار درشکه بودم تو خیابون دیدمش، جلوی همون مغازه ای که آقا جون ازش برام آب نبات می خره، منم بهش دهن کجی کردم، اونم ظهر موقعی که اسد هنوز نیومده بود دنبالم منو دید و ازم پرسید چند سالمه. منم دروغکی گفتم ده سال!»
دوباره شانه هایش را بالا انداخت:« ولی نمی دونم از کجا فهمید که الکی گفتم!... آخه من پامو برده بودم بالا، نگاه کن نرگس اینجوری.» و شروع کرد روی پنجه ایستادن. پس از اندکی اخم هایش را در هم کشید و ادای امین را در آورد:« آقا به من می گه هر کی دروغ بگه می ره جهنم... حالا راستی منم می افتم تو جهنم؟»
نرگس که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد جواب داد:« آخه تی بلا می سر، آدم مگه با هر کس و ناکسی صحبت می کنه، بعد هم اگه قول بدی و دیگه دختر خوبی باشی و با هیچ غریبه ای حرفی نزنی تو جهنم نمیفتی، آ قربان دخترم برم من.»
ستاره یک لنگه ابرویش را کمی بالا داد:« خب پسر خیلی بدی نبود اصلا مثل اسدا... نبود فقط یه کم پررو بود. منم حقشو کف دستش گذاشتم، کفشمو طرفش پرت کردم.» بعد آهسته طوری که کسی نشنود ادامه داد:«به آقا جون چیزی نگی ها، چند تا حرف بد هم بهش زدم.»
نرگس خندید و دستی به سر ستاره کشید و به او اطمینان داد:« باشه من به آقا جانت نمی گم به شرط اینکه دفعه آخرت باشه ها خب؟ آباریکلا دختر.»
ستاره چشمان مرموزش مانند همیشه برقی زد و در پی آن از نرگس خواست که تا صبح در کنارش بماند. زیرا آن شب نوبت نازنین ملوک بود که از شازده پذیرایی کند.
ستاره بالاخره با گریه و زاری الکی توانست از مادر اجازه ماندن در اتاق هوویش را بگیرد. نازنین ملوک هم که دیگر چشم دیدن نرگس را نداشت مجبور شد وانمود کند که به احترام شازده مخالفتی به رفتن دخترش نزد نرگس ندارد اما در کنج دلش، بدش هم نمی آمد که بدون حضور ستاره آتش پاره با شوهرش خلوتی داشته باشد به رضایت دل!
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان ستاره قجری
فصل دو.
سرسبزی و شکوفایی تابستانی جای خود را به سپیدی و سرمای زمستانی بخشید. زمان در گذر بود و سالار چهار ماهه روز به روز خوشگل تر می شد و علاقه ستاره به او بیشتر و بیشتر می گشت. اواسط دی ماه بود و هوا کاملا سرد. برف همه جا را پوشانده بود. هنگامی که ستاره از مدرسه بازگشت اهالی خانه را مشغول چرت پس از ناهار دید. او که حوصله اش حسابی سرر فته بود و دلش برای یک برف بازی غنج می رفت، تصمیم گرفت سری به باغ پشت عمارت بزند. کیفش را به ستون پای ایوان تکیه داد و پاورچین وآهسته راهی حیاط پشتی شد و در لذت برف بازی و درست کردن گلوله های برفی غرق گشت. در همان حین کلاغی که بر بلندای دودکش اجاقی نشسته بود به هوا برخاست و شره برف بر سر و رویش نشست. از سردی برف های یخ زده، چندشش شد. سنگی برداشت و به دنبال کلاغی که حالا بر شاخ درخت دیگری نشسته بود دوید اما به ناگاه پایش لغزید و به درون حوض یخ زده خانه سرنگون شد. پس از کلی دست و پا زدن در یخ های شکسته شده ترسان و هراسان و به هر زحمتی که بود خود را از آن بیرون کشید و لرز لرزان به طرف عمارت روانه شد. وقتی که رسید از سرما دیگر رمقی در او نبود. با دست های کوچک و کرخ شده اش ضرباتی را به در وارد آورد. محترم السادات صدای ضعیف دق الباب را شنید. چشم های خواب آلودش را باز کزد و پس از مکثی نه چندان طولانی با گام هایی آرام به طرف در رفت و آن را گشود. تا چشمش به دخترک که آن طور بی جان نقش زمین گشته بود افتاد از ترس فریادی کشید و بر سرش زد:« یا امام غریب، یا ابوالفضل ستاره خانم چی به سر خودتون آوردین!»
او را در آغوش کشید و به داخل برد. هنوز به بالای پلکان نرسیده بود که حسن نوکر آقا را دید، ستاره را به او داد تا به اتاقش ببرد و خودش فورا رفت تا نرگس خانم را صدا کند. حسن که از وحشت نمی دانست چه باید بکند همچنان بچه بغل خانم را پشت سر هم صدا می زد:« خانم بزرگ، خانم بزرگ!»
نازنین ملوک باشنیدن صدای مضطرب نوکر خانه،نگران و سراسیمه به طرفش دوید. تا چشمش به بدن نیمه جان دخترش افتاد جیغی کشید و غش کرد. چیزی نگذشت که تمامی خدمه به طرف اتاق خانم دویدند. نرگس هم کودک خود را رها کرد و به کمک آنان شتافت و با بدن یخ زده و بیهوش ستاره در میان اتاق مواجه شد. سریع همه را از اطرافش بیرون راند و فقط خدمتکار کم سن و سال را در کنار خود نگه داشت تا مشغول به هوش آوردن خانم شود. او هم به سفارش نرگس آب قند به او می خوراند و آرام به صورتش می زد.
نرگس با سرعت لباس های خیس و یخ زده دخترک را از تنش بیرون آورد و فورا او را در پتویی پیچید و زیر کرسی خواباند، سپس دستور چای گرم همراه نبات داد و آرام آرام مایع را به حلقش سرازیر ساخت. کودک کمی گرم شد و پس از اندکی چشمانش را گشود و به گریه افتاد و مکررا مادرش را صدا زد.
نازنین ملوک با حالت ضعف ناشی از این شوک به کنار تنها فرزند دلبندش آمد و گریان او را در آغوش کشید. اول شروع کرد به قربان صدقه رفتن و سپس هم سرزنش کنان گفت:« آخر من از دست کارهای تو دق می کنم.»
مرتب او را می بوسید و به خود می فشرد. حال ستاره کمی بهتر شد. در آغوش گرم مادر به خواب عمیقی فرو رفت و این لحظات که برایش به اندازه یک شبانه روز به طول انجامیده بود را به دست فراموشی سپرد.
محترم السادات به دستور نرگس به سراغ کارهای خود رفت و خودش بدون شنیدن حتی یک تشکر کوچک، مادر و دختر را تنها گذاشت و سریع به طرف نوزاد گرسنه و گریانش شتافت.
نزدیکی های غروب بود که ستاره تب شدیدی کرد. مدام هذیان می گفت و کررا تشنج می کرد. از وخیم تر شدن وضعیت جسمانی ستاره ترس و وحشت به اهالی خانه مستولی گشت. شازده هم که از این قاعده مستثنی نبود سریعا حسن، نوکر شخصی اش را در پی دکتر نصرت ا... خان فرستاد، اما به او خبر دادند که برای انجام کاری خارج از تهران به سر می برند. مجبور بود به طبیبی که تازگی به این محل نقل مکان کرده بود و از دوستان نزدیک دکتر نصرت ا... به حساب می آمد اطمینان کند.. پس خود شخصا همراه اسد به سراغش رفت.
دق الباب را به صدا در آورد. امین در را به رویش گشود. شازده با دیدن پسرک لبخندی زد:« سلام پسرم، طبیب منزل تشریف دارند؟»
امین مودبانه جواب داد:« سلام آقا... خیر! پدرم برای عیادت بیماری بیرون رفتن.»
شازده سراسیمه پرسید:« شما می دانید کی باز می گردند؟»
امین:« خیر، ولی اگر کار واجبی دارید می رم دنبالشون.»
شازده:« آه، بله! بله، متشکرم پسرم، مگر شما می دانید کجا رفته اند؟»
امین:« بله رفتن به عیادت شازده عزیزالدوله، آخه پیش پای شما فرستاده بود دنبالشون.»
شازده خوشحال شده بود و دستی به سر پسرک کشید:« با درشکه می رویم، زیرا می بایست هر چه زودتر به آنجا برسیم.»
امین لباس هایش را پوشید و پس از مدتی که برای شازده بسیار طولانی می نمود بیرون آمد و با شازده رهسپار خانه ی شازده عزیزالدوله شد.
پسرک از درشکه پایین پرید و در خانه را زد. نوکر خانه در را گشود و پس از یکسری سوال و جواب او را به داخل راه داد. وقتی امین داخل رفت کمی به باغ و عمارت کاخ مانند وسط آن نگاه کرد. شازده از لای درخانه را برانداز کرد. ملکی بزرگ و پر از درخت های سر به فلک کشیده. آن قدر بزرگ که نمی توانست انتهایش را ببیند. خانه ای پر از حشم و خدم اما بی روح و مرده و مناسب برای یک انتظار برفی و یخ زده.
پس از سپری شدن دقایقی، دکتر به همراه پسرش خارج شد و به طرف درشکه آمدند. شازده پیاده شد و سریع دکتر را از اوضاع دخترش با خبر ساخت. طبیب همراه پسرش سوار شدند و درشکه با سرعت به طرف بالای خیابان علاء الدوله به راه افتاد. وقتی رسیدند امین متعجب از آنچه می دید به آنجا نظر انداخت. گویی زیباترین خانه ای است که تا به حال دیده باشد. حتی از باف شازده عزیزالدوله هم عظیم تر می نمود. باغی پر از بوته های بی برگ و بار گل سرخ، نسترن و محمدی در هم تپیده که الان در برف کاملا سفید پوش شده بودند و در خواب زمستانی به سر می بردند. درختانی سر به فلک کشیده با شاخه های قطور و نازک همه پیچیده در لفافی از پنبه سپید.
ساختمانی بزرگ با پنجره های بلند چوبی رنگ و گرمای دلچسبی که در پشت آن موج می زد. بنایی شبیه کارت پستال های فرنگی و الهام گرفته از هنر معماری بومی آن زمان ایران. ساختمانی عظیم، دو اشکوبه و بسیار اعیانی که با آجرهای سرخ و سنگ های مرمر سپید تزئین شده بود و دو ایوان با ستون های بسیار عظیم که در هر طبقه چشم اندازی رویایی را به نظر می رساند؛ افسانه ای ترش می ساخت اما درست مقابل و آن طرف حوض بسیار بزرگ که نهر آبی جاری به داخل آن می ریخت. ساختمانی با بنایی ساده و کوچک تر اما زیبا دیده ها را نوازش می کرد.
از باغ گذشتند و وارد عمارت شدند. امین با خود اندیشید " عجب صاحبخانه پولداری! چه قصر زیبایی؟! "
سرسرایی پر از فرش های نفیس و اتاق های تو در تویی که پر بود از اشیای گرانبها و تابلوهایی با چهره های شاهان سلسله قاجار و پلکانی عظیم با نرده های چوبی و قرمز و مفروش شده ای که باعث اتصال دو طبقه می شد.
پسرک به هر طرف که چشم می چرخاند توجهش به اشیای گران قیمت جدیدی در این خانه جلب می گشت تا اینکه به انتهای پلکان رسید و نگاهش به تابلوی قلمکاری شده ای افتاد به بلندای دیوار که بسیار قیمتی و ارزشمند می نمود. این تابلو شجره خانوادگی شازده را به نمایش می گذاشت که شاخه آخرش به خود شازده خاتم می شد. مدتی ایستاد و به آن نظر دوخت. اسامی آن را یکی یکی مرور کرد سپس قدم به اتاق گرم و زیبای دیگری گذاشت که دختر بچه ای بیمار در آن خفته بود. به طرفش رفت و در همان لحظه اول او را شناخت. کمی دلش به تلافی آن روز خنک شد، اما دیری نپایید که این احساس جای خود را به یک حس ترحم داد، زیرا پدرش بارها نام بیماری ذات الریه را بر زبان آورد و از پدر و مادر دختر خواست که فقط برایش دعا کنند.
دکتر عماد گوشی خود را روی قلب دخترک گذاشته بود و با نگرانی به ضربان ضعیفش گوش می داد. صدای خس خس شدیدی در موقع تنفس از ریه اش شنیده می شد و سراپایش در تب می سوخت و مدام از درد پهلو می نالید. دکتر سریعا بچه را با آب ولرم و نمک پاشویه کرد و مرتبا از امین می خواست او را همراهی کند و دستمال خیس و خنک روی پیشانی دختر کوچک بگذارد و خودش هم وضعیت جسمانی اش را تحت کنترل داشت.
امین برای لحظه ای نگاهش متوجه لرزشی خفیف در پلک های ستاره شد. دخترک که به سختی مژگان بلندش را کمی گشوده بود تا چشمش به این پسر آشنا افتاد نگاهی پر از درد و شیطنت به او انداخت و لبخند کوچکی بر لبانش نقش بست اما دیری نپایید که این لبخند محو گشت و چشمان سیاهش بسته شد. لب های برجسته و غنچه اش چنان از تب سرخ شده بود که گویی اناری از وسط قاچ خورده باشد. گونه هایش گل انداخته بود و رنگ رخش مهتابی به نظر می رسید. گیسوان بلند مجعد و خرمایی رنگش خیس عرق روی سر و گردنش پریشان بود. دخترک در ذهن تب دار و هذیانی خویش، یکبار دیگر تصویر مات و بهت زده این پسر را به همان شکلی که در لحظه دهن کجی کردن دیده بود تداعی کرد و دوباره لبخندی به لبش نشست و در همان حال به خواب عمیقی فرو رفت.
نیمه های شب بود که با تلاش دکتر تب ستاره پایین آمد. او همراه پسر خواب آلودش تا پاسی از شب را به علت حال وخیم ستاره بر بالینش حضور داشت و امین با چشمانی خمار او را می نگریست.
تمام ساکنان خانه آن شب را به نماز و دعا پرداختند و شازده هم قراربود فردا صبح اول وقت چند گوسفند بابت نذری که همسرش کرده بود قربانی کند تا بالاخره پس از سپری شدن ساعاتی سخت و طاقت فرسا، بیماری ستاره رو به بهبودی نهاد.
وقتی دکتر عماد کاملا اطمینان یافت که کودک از خطر رهایی یافته و رو به بهبودی است از جای خود برخاست و دستوات لازم را با آنان داد. در کاغذی داروهایی که در این مدت باید به او بدهند را تجویز کرد و همراه درشکه مخصوص شازده راهی منزل شد.
امین که از بابت نجات دخترک به وجد آمده بود و سر از پا نمی شناخت، لبریز از حس شیرین افتخار، رو به پدر کرد و گفت:« پدر، من چطور می تونم یه پزشک ماهر مثل شما بشم؟ آخه منم تصمیم خودمو گرفتم. یعنی می خوام وقتی که بزرگ شدم دکتر بشم.»
پدرش لبخندی زد و دستی بر سرش کشید:« باید خیلی درس بخونی پسرم و با پشتکار و جدیت اونو دنبال کنی و از سختی هاش هم هراسی به دلت راه ندی و از همه مهم تر همیشه به یاد خدا باشی تا کمکت کنه. در ضمن به خودت قول بدی هر وقت انشاا... یه پزشک ماهر شدی به فکر مردم فقیر و تنگدست هم باشی و وقتی هم برای اونا بذاری و فقیر و غنی یکسان توجه نشون بدی.»
امین با شنیدن این حرف ها از پدر، در اندیشه ای عمیق فرو رفت و به چشم انداز آینده نه چندان دور خود توجه نشان داد.
یک ماه از بستری شدن ستاره می گذشت. پدر برای آنکه دختر عزیز کرده اش از درس و تکلیف عقب نماند، بالاجبار برایش معلم سرخانه گرفت. در این مدت هم طی چند عیادتی که دکتر عماد از ستاره داشت دوباره امین را همراه خود به آنجا برد و در هر دیدار دخترک را خیلی بهتر و سرحال تر از دفعه قبل مشاهده کرد. رفتار ستاره که در این دو دیدار مورد توجه این پسر نوجوان قرار گرفته بود و مرتب او را به خنده وا می داشت باعث شد تا دخترک درصدد تلافی از او بر آید.
یک روز که ستاره نزد نرگس رفته بود و با سالار مشغول بازی کردن بود گفت:« نرگس می دونی اون پسره که من لنگه کفشمو بهش پرت کردم همین امین بود که دو دفعه همراه طبیب عماد اینجا اومده! نمی دونم چرا هر دفعه که منو می بینه می خنده. بذار حالم خوب بشه می دونم چی کارش کنم. تازشم دیگه نمی ذارم آقا جونم بهش آب نبات رنگی بده تا دلش بسوزه... پسره پررو.»
سپس کمی فکر کرد و چشمانش برقی از شیطنت زد. معلوم بود که در حال طرح نقشه ای برای آزار و اذیت پسرک است. نرگس که متوجه این امر شده بود پرسید:« ای شیطون به چی فکر می کنی تی بلا می سر؟»
ستاره: « هیچی.»
نامادری لبخندی زد:« آوو، نکنه بلایی سر این پسر بخت برگشته باری ها، راستشو بگو.»
ستاره دوباره تکرار کرد:« نه خیر، گفتم که... هیچی.»
سپس بلند شد و سریع از اتاق بیرون رفت.
در آخرین عیادت دکتر عماد که امین هم با او همراه بود، هنگامی که همه مشغول گفتگو درباره بیماریش بودند دخترک خود را آرام به کیف دکتر رساند و پس از کمی تامل، نگاهی به امین که غرق در گفتگوهای پدرش و شازده به سر می برد انداخت و سریع از آنجا دور شد.
شازده:« شنیده ایم شما مدرک طبابت خود را از فرنگ گرفته اید؟»
دکتر لبخندی زد و سری تکان داد:« با اجازه شما، به خاطر به پایان رسوندن دروس با نمرات عالی بورسیه شدم. البته تقریبا شانزده سالی می شه که به مملکت خودمون برگشتم.»
شازده کمی فکر کرد:« باید همان سال گشایش مجلس دوم به مملکت بازگشته باشید.»
دکتر در تایید حرف شازده گفت:« بله، دقیقا همون سالی که شما می فرمایید بنده به ایران برگشتم.»
شازده با افسوس آهی کشید:« عجب سال شومی، سال متزلزل شدن ریشه سلسله قاجار.» اندکی به فکر فرو رفت. سپس لبخندی زد و پرسید:« یادمون می آد گفتید آقا زاده اولین فرزند شما هستند.»
دکتر:« بله، فرزند دیگه ام یه دختره که اسمش زیباست و یک پسر کوچک تر هم دارم به نام محمد.»
شازده:« به به، زنده باشند انشاا... خدا برایتان حفظشان کند.»
سپس ظرف آب نبات های رنگی را برداشت و به امین تعارف کرد:« پسر مقبولی به نظر می رسند ماشاا... خب شما به ما بگویید تصمیم دارید در آینده چه کاره شوید؟»
امین که مدت ها عکسی بر لبه طاقچه توجهش را به خود جلب کرده بود گفت:« پزشک.» سپس یک آب نبات برداشت و پس از تشکر با تعجب پرسید:« این آقا احمد شاه آخرین پادشاه سلسه ی قاجاره؟»
شازده لبخندی زد و با غرور گفت:« ها... بله! اون نفر دست چپی ردیف دوم هم ما هستیم، آخر ما خویشان نزدیک ایشان بودیم و این عکس در یکی از میهمانی های تابستان حدودا چهار سال پیش گرفته شده است، البته برادرمان هم در آنجا حضور دارند، آن مردی که کنار ما ایستاده اند را می گوییم.»
امین عکس را با اجازه شازده در دست گرفت و با دقت به آن نگریست.
دکتر عماد لبخندی زد و از شازده خواست تا ستاره را نزد او بیاورند. وقتی ستاره آمد دکتر نگاهی از سر رضایت به او کرد و گفت:« ماشاا... دختر زیبا و قوی بنیه ای دارید.»
شازده با غرور لبخندی زد:« بله ستاره خانون بسیار شبیه مادر خدابیامرزمان هستند. ایشان زن بسیار زیبا و موقری بودند.»
دکتر با سر گفته ای شازده را تایید کرد. سپس از امین خواست که کیف طبابتش را به نزدش بیاورد و گوشی را به او بدهد.
امین از جای خود برخاست و به طرف کیف رفت، آن را نزد پدر آورد و برای بیرون آوردن گوشی درش را گشود که یکباره موش سیاه چاق و چله ای بر سر و رویش پرید و او را حسابی ترساند. به حدی که با کلی خجالت و پس از مدتی نسبتا طولانی توانست خود را جمع و جور کند و حیوان را بگیرد و به بیرون از اتاق پرتاب کند. پس از آن هم به طرف دختر بچه بازیگوش آمد و با چشمان سیاه نافذش به او خیره نگریست.
ستاره که از خنده روده بر شده بود با شیطنت لجوجانه ای پاهای خود را مکررا به زمین می کوبید، به حدی که دیگر مورد غضب پدرقرار گرفت و باعث شرم او گشت.
شازده با چهره ای از خشم سرخ شده از دکتر عذرخواهی کرد و ستاره را با عصبانیت نزد مادرش روانه ساخت و آرام به او گفت:« به موقعش تکلیفت را روشن خواهم کرد.»
دخترک که به سختی جلوی خنده اش را می گرفت به طرف اندرونی دوید.
پس از کمی سکوت طبیب عماد لبخندی زد:« معلومه، الحمدا... دخترتون حالش کاملا بهبود یافته و احتیاج به معاینه نداره.»
سپس رو کرد به امین و با خنده پرسید:« پسرم این تلافی چه کاری بود؟»
امین با خجالت سرش را به زیر انداخت:« هیچی پدر، منم نمی دونم.»
دکتر برای دلجویی از پسرش لبخند معنی داری به او زد. در همان گیرودار نازنین ملوک دوباره ستاره را نزد طبیب بازگرداند.
ستاره هم مستقیم به طرف امین آمد، دست هایش را به کمرش زد، یک لنگه ابرویش را بالا داد و با ادا و اطوار مخصوص خود گفت:« دیگه نبینم به من بخندی، دلم خنک شد. تازشم دیگه نمی ذارم آقا جونم بهت آب نبات بده!» سپس برای اینکه دیگران متوجه نشوند، دستش را دور دهانش گرفت و زبانش را بیرون آورد.
امین نگاهی به او کرد و از خشم و خجالت فقط توانست سرخ و سفید شود.
سپس ستاره دو زانو مقابل دکتر نشست. امین، سرخ و سر به زیر گوشی را به پدر داد و یواشکی در گوش ستاره گفت:« حقش بود که می مردی، به موقعش بهت می گم. آب نبات هم مال خودت، خودم از اون بهتر و خوشمزه ترشو دارم.»
سکوت برقرار شد. دکتر او را معاینه کرد و توضیحات کوتاهی را به شازده داد و آنان را از سلامتی کامل دخترشان مطمئن ساخت. سپس وسایلش را جمع کرد و به عزم خداحافظی برخاست.
در این میان ستاره چرخی زد و مقابل امین قرار گرفت:« آب تباتات چه شکلین؟ یکی شم به من می دی؟»
امین:« نه خیر، نصفشو هم بهت نمی دم، دختره لوس و ننر!»
ستاره:« لوس و ننر خودتی، تازشم به آقا جونم می گم از اونا که تو داری برام بخره.» و از جای خود بلند شد و بدون توجه به امین از اتاق بیرون رفت و دیگر هم بازنگشت.
شازده بابت شیطنت دخترش از دکتر عذرخواهی کرد و با حالتی شرمنده، دکتر عماد و پسرش را بدرقه کرد.
وقتی به اتاق بازگشت غرولند کنان رو کرد به نازنین ملوک و گفت:« شما نتوانستید این دختر را خوب تربیت کنید. حیف که تازه خدا او را به ما بازگردانده وگرنه می دادیم فلکش کنند. آخر دختر جان، دو سه سال بزرگ تر از شما می روند خانه بخت، اون وقت شما خجالت نمی کشید و دست به این شیطنت ها می زنید؟»
ستاره یواشکی از پشت مادر سر بیرون آورد و گفت:« حقش بود، به من گفت ننر، این دفعه می زنمش.»
نازنین ملوک که خشم پدر را بیشتر از پیش می دید او را دستپاچه پشت خود پنهان کرد و التماس کنان گفت:« آقا شما حق دارید، تقصیر از منه، باید قبل از این ها تنبیهش می کردم. چشم، خودم خدمتش می رسم.»
اما ستاره که برای اولین بار پدر را این گونه عصبانی و خشمگین از کار خودش می دید، کمی حساب دستش آمد و متوجه شد که بعد از این باید بیشتر حواسش را جمع کند.
فصل سه.
گوشه پرده مخمل سرخ را به کناری زد. باران بهاری به شدت می بارید. شرشر ناودان و ترنم قطرات بر برگ های پهن چنار آهنگی دلنشین داشت. ستاره خاتون خلعتبری دختر یکی از معروف ترین شازده های شهر به زودی در ماه سرطان هفده ساله می شد. تا به امروز کسی جرئت نکرده بود قرار ازدواج با اقوام و نزدیکان بگذارد زیرا او طبق معمول با به راه انداختن بلوایی و در نهایت یک فصل گریه حسابی دل پدرش را به دست می آورد و باعث می شد شازده جواب رد به پیشنهاد خواستگاری آنان بدهد.
ستاره همچنان به تحصیلش در یکی از بهترین دبیرستان های دخترانه پایتخت که پس از سرکار آمدن رضا شاه تاسیس شده بود ادامه می داد و به همین دلیل فامیل او را تقریبا دختر عجیب و غریبی می دیدند، زیرا بر این باور بودند که تحصیل زیادی موجب بی پروا شدن و زیر بار ازدواج نرفتنش شده است.
این باور، واقعیتی غیر قابل انکار نزد همگان بود. زیرا ستاره، عزیز دردانه خانه پدری به حساب می آمد و شازده هم به اندازه جان دوستش داشت. حتی می توان گفت از سالار هم بیشتر. این موضوع به لجباز شدن بیش از حد او و پیش بردن خواسته هایش بسیار کمک می کرد.
هم اکنون سالار به نه سالگی رسیده بود. غیر از او یک دوقلوی پسر دیگر هم به خانواده اضافه شده بودند. یکی به نام محمد میرزا به یاد برادر مرحوم شازده و دیگری احمد میرزا به یاد پدرش. با آمدن این دو طفل که روح زندگی بیشتر در این خانه دمیده شد، علاقه و احترام شازده به نرگس خاتون بیشتر از پیش گشت و نازنین ملوک را بیش از گذشته در لاک انزوای خود فرو برد.
در آن روز بارانی و روح انگیز که عطر مرطوب کاه گل ها فضا را پر کرده بود، ستاره از سر بی حوصلگی به کنار آینه بزرگ دیواری گچ بری شده رفت و به دقت خود را برانداز کرد. اول دستی به گیسوان مجعد و بلند و خرمایی رنگش کشید. چقدر زیبا، و براق به نظر می رسیدند، سپس به چشمان بادامی شکل با مژگانی بلند و تاب دار پر از رمز و رازی که در زیر چتری از ابروان نسبتا پهن و صاف که در انتها کمی خمیده شده بود نظر دوخت و پس از آن خط نگاهش را یکی پس از دیگری به پایین آورد. بینی کوچک و خوش تراش، لب هایی گوشت آلود و هوس انگیز و گونه هایی برجسته که با هر خنده ای بند انگشتی فرو می رفت و باعث جذابیت بیشترش می شد را زیر نظر گرفت و در پس آن همه زیبایی به چانه گرد و خوشگلی که چاه زنخندان کوچکی را در میان داشت و گردن خوش تراش و در آخر اندامی بی عیب و نقصش نگاهی انداخت و پس از اندکی نگریستن به خود، آهی از ته دل کشید و روی مخده ای نشست و زانوی غم بغل گرفت.
بنداندازون رعنا تقریبا یک هفته دیگر بود و او باید این چند روز را همراه خانواده اش با یک چمدان لباس برای انجام رسومات رایج به خانه دایی جان رفت و آمد می کرد. ستاره این بار بر خلاف همیشه حوصله رفتن به این میهمانی را نداشت و به بهانه های مختلف می خواست به طریقی از رفتن سر باز زند، زیرا می دانست که مادرش برای او خواب و خیالاتی در سر می پروراند و این خواب و خیالات برای دختران امری اجباری بود و باید روزی به حقیقت می پیوست. اما نه خدای من پس ان مرد سیه چشمی که در خواب و رویاهایش عاشقش شده بود و او را با خود به سرزمین آرزوها و خوشبختی می برد چه می شود؟ پس چرا نمی آمد؟ آه، اگر اوضاع و احوال به همین منوال پیش برود دیر یا زود خواسته یا ناخواسته باید به همسری مردی که به زور به او تحمیل خواهد شد در آید.
ستاره هنوز پارچه مورد نظرش را برای به پایان رساندن دوخت پیراهنی که می بایست در شب عروسی دختر داییش می پوشید، تهیه نکرده بود و هیچ علاقه ای هم نسبت به آن نشان نمی داد و چنان در افکار پریشان خود غرق بود که متوجه حضور مادر در کنارش نشد.
نازنین ملوک آرام صدایش زد:« ستاره!»
اما جوابی نشنید. کمی به او نگریست. سپس لبخندی به لب آورد و دوباره و بلند تر نامش را خواند:« ستاره! چرا غمبرک زدی و زانوی غم بغل گرفتی و هر چی صدات می کنم جوابمو نمی دی؟ نبینم دختر قشنگم غصه دار باشه!»
ستاره نگاهی به مادر کرد:« هیچی... عزیز نمی شه من این مهمونی رو همراهتون نیام، آخه حوصله ندارم چند روز پشت سر هم بیام و برگردم.»
نازنین ملوک متعجب شد. اخم هایش را در هم کشید:« پاشو پاشو به اسد گفتم درشکه رو آماده کنه و محترم السادات هم دم در منتظرته. چند روز دیگه مراسم خنچه برون عروسه. داداشم اصرار داشتن که حتی از چند روز جلوترش بریم اونجا حالا تو می گی اصلا نیای!» سپس او را در آغوش گرفت، بوسید و گفت:« انشاا... تو هم همین روزها عروس می شی و می ری خونه بخت،اون وقت خودم هفت شبانه روز چنان جشنی راه بندازم که همه مات و حیرون بمونن!»
ستاره با عصبانیت از جای خود برخاست. نگاه تلخی به مادر کرد:« خیله خب! مثل اینکه برم پارچه بخرم بهتر از اینه که به این حرفا گوش بدم. بعد هم صد دفعه بهتون گفتم که من دوست ندارم به این زودی ها عروسی کنم. اصلا می دونید چیه؟ می خوام تا آخر عمر پیش آقا جونم بمونم.» سپس چادر بر سر کشید و از در خانه خارج شد.
پا به بیرون از مغازه گذاشت. کمی اسیتاد و به اطرافش نگریست. نگاهش متوجه دفتر روزنامه ای در آن طرف خیابان شد. تعدادی مرد جوان در مقابلش ایستاده و در حال گپ و گفتگو بودند. چند کارگر به سختی مشغول برافراشتن پرچم کشور برفراز دکل بلند فلزی بر سر در دفتر آن روزنامه بودند.
باد بهاری به شدت در حال وزیدن بود و همین امر باعث می شد که ابرهای بارانزا آرام آرام آسمان نیلگون را تیره و تار کنند. چشم هایش را برای لحظاتی بست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بوی خاک نم زده و برگ درختان نوشکفته و همچنین عطر کوچه باغ ها را بیشتر استنشاق کند، اما درست در آن طرف خیابان و در میان همان جمع، مرد جوان و برازنده ای مدت ها بود که حرکاتش را زیر نظر داشت و با نگاه او را تعقیب می کرد. او که شناسایی این دختر زیبا حس کنجکاویش را حسابی تحریک کرده بود چند قدم به جلو آمد. کمی با خود اندیشید، چقدر این دختر جوان به نظرش آشنا می نمود. انگار او را قبلا جایی دیده باشد و همچنان به او خیره نگریست.
اما ستاره بدون توجه به نگاه های کنجکاوانه این مرد جوان روبنده را بر صورت کشید و قدم بر پله درشکه نهاد. در یک آن باد تندی وزیدن گرفت و باعث شد گوشه چادرش لای پره های چرخ گیر کند به طوری که دیگر نمی توانست قدم از قدم بردارد، چون با یک تکان دیگر امکان داشت چادر از سرش بیفتد. در همین حین سورچی تازیانه ای بر پشت اسب زد و اسب هم یورتمه کنان شروع به حرکت کرد. ستاره تکان شدیدی خورد و مجبور شد محکم به درشکه بچسبد و بلند فریاد کند:« اسد! چه کار می کنی من که هنوز سوار نشدم.»
اسد نگاهش را متوجه او ساخت. ناگاه صدای مهیبی به هوا برخاست و فریادهای مکرر کارگران که مردم را به عقب فرا می خواندند در فضا طنین انداخت. دکل فلزی با سرعت هر چه تمام تر به زمین اصابت کرد. حیوان بیچاره با شنیدن صدای گوش خراش برخورد آهن با خیابان ترسید و از ترس شیهه ای کشید و سم بر زمین کوبید. دختر جوان که تعادلش را از دست داده بود آویخته بر دستگیره سعی می کرد تا خود را بالا بکشد.
به سختی چنگ بر سقف خوابیده درشکه زد و میان زمین و هوا خود را نگه داشت. خدمتکار جوان هم مدام جیغ می زد و بازوی ستاره را محکم چسبیده بود و به داخل کالسکه می کشید اما با هر تکان، ستاره عقب می رفت و فاصله اش با خدمتکار بیشتر می شد. مرد جوان با دین آنان کلاه و کت خود را بر زمین پرتاب کرد و به سرعت به طرفشان دوید. مردم که از ترس پا به فرار گذاشته بودند با چشم های گشاد شده صحنه را از دور زیر نظر داشتند. انگار می ترسیدند که هر آن به زیر اسب ها و احیانا چرخ های درشکه بروند.
اسب رم کرده بود و نفس در سینه ستاره حبس شده بود. قلبش در حال ایستادن بود. آه خدای من این دیگر چه بلایی است که به سراغش آمده. دستانش در حال کرخ شدن بود و احساس می کرد بند بند انگشتانش در حال جدا شدن از لبه درشکه است. انگار خدمتکار جوان هم دیگر توان نگه داشتن او را نداشت. برای لحظه ای چشمانش را بست و رها شدن دستان خدمتکار را از کمند بازوانش حس کرد، صدای جیغ و فریاد زنان و مردان برای فرار از خطر در فضا طنین انداخته بود و مانند پتکی بر سرش فرود می آمد.
ستاره هراسان مدام به درشکه چنگ می انداخت تا مانع از سقوطش شود. مرد جوان هم با سرعت در پس آنان می دوید و می خواست هر طور شده خود را از درشکه بالا بکشد. اما او هم مجبور بود هر از گاهی از آنان فاصله بگیرد و فقط با فریادهای مکررش به اسد که کنترل اسب از دستانش خارج شده بود دستور می داد که برای مهار اسب چه کار کند. با شنیدن فریادهای پیاپی مرد جوان، ستاره برای لحظه ای چشمانش را گشود و دید که او بی محابا به درشکه آویزان شده است و می خواهد به سختی خود را بالا بکشد و در این میان هم پاهای بلندش مدام با زمین برخورد می کند. اما او که به این آسانی ها دست بردار نبود آن قدر به تلاشش ادامه داد تا بالاخره با یک جهش موفق شد خود را به داخل بکشد.
سریع افسار حیوان را از دستان پیرمرد گرفت، نگاهی به خدمتکار کرد و فریاد زد:« فقط کاری کن که دستشو دور کمرت حلقه کنه.»
محترم السادات فورا اطاعت کرد. جستی به جلو زد تا حلقه کردن دستان ستاره به کمرش آسان تر شود که ناگهان برای بار دوم اسب روی دوپا به هوا بلند شد و شیهه ای کشید و اتاقک درشکه هم به عقب برگشت و چند بار با ضربه شدید به زمین برخورد کرد. مرد جوان با چنان قدرتی مهار اسب را به عقب کشید که حیوان با گردنی برگشته مجبور به توقف شد.
نفس در سینه مردم کوچه و خیابان حبس شد و برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت. ستاره هم به دلیل ضربات شدید وارد بر شکم و قفسه سینه اش درد آن چنان وجودش را فرا گرفت که برای لحظاتی نفس کشیدن برایش بسیار مشکل می نمود.
دختر جوان پس از کمی تامل به اطراف نگریست و دستانش را از کمر خدمتکار رها ساخت و با تردید قامتش را راست کرد. بدنش از شدت ضربات حسابی در می کرد و به خاطر کشیده شدن چادر بر سرش دانه دانه موهایش از ریشه می سوخت. نفس عمیقی کشید. سپس سعی بر آن داشت تا از درشکه به پایین بپرد و وقتی پایش با زمین تماس پیدا کرد خیالش به کلی آرام گشت. انگار تمام دردها یکباره از جانش رخت بر بست و آغوش گرم زمین امنیت غریب و دلچسبی را به او هدیه نمود.سرش را بالا گرفت و دوباره نفس راحتی کشید. روبنده را کمی عقب زد و سعی کرد چادر را از لای چرخ بیرون بکشد، اما پس از مدتی کلنجار رفتن خسته شد و در ذهنش به جستجوی راه حلی برای باز کردن این گره کور پرداخت و ناامید اسد را صدا زد که به کمکش بیاید که ناگاه صدای مردانه ای توجهش را به خود جلب کرد.
« ببخشید اگر اجازه بدید کمکتون کنم.»
ستاره روبند را به کناری زد و نگاهی به او انداخت و بدون توجه مشغول باز کردن گره شد.
مرد جوان که از لحظاتی قبل آرام و ساکت به تماشایش ایستاده بود لبخندی زد:« این جوری نمی شه دوشیزه خانم، چادر حسابی در چرخ پیچیده.»
سورچی پیر دستی بر سر و گردن اسب از نفس افتاده کشید و سریع به طرف خانم خانه اش شتافت. سرش را به زیر انداخت و هراسان گفت:« خانم شما رو به خدا ببخشید، نمی دونم چرا این طور شد، شما رو به خدا منو عفو کنید و راجع به این مسئله هم چیزی به ارباب نگید. خدا شاهده من اول فکر کردم که شما سوار شدید وگرنه غلط می کردم راه بیفتم، ای کاش اون میله آهنی تو فرق سر من می خورد و این بلا سر شما نمی اومد.»
به دنبالش خدمتکار جوان که تازه از این شوک بیرون آمده بود ناله کنان شروع کرد به قربان صدقه رفتن واین قدر به این پرگویی ادامه داد تا ستاره کفری شد و چشم غره ای به او رفت:« بس می کنی یانه!»
مرد جوان لبخندی به لب آورد و برای همدردی دستی بر شانه پیرمرد کشید، سپس نگاهش را به ستاره معطوف کرد و گفت:« نترس بیا کمک کن تا چادر را بیرون بکشیم، حتما همین طوره که می گی. فکر نمی کنم خانم هم غیر از این تصور کنن. من مطمئنم که ایشون بابت این موضوع حرفی به اربابتون نمی زنن. بعد هم تو که مقصر نبودی، اون دکل فلزی سرنگون شد و این ماجرا بوجود اومد، حالا هم که به خیر گذشت. پس تا بارون شدیدتر نشده زود بیا و کمک کن چون در غیر این صورت به حتم خانم سرما می خورن.»
پیرمرد که با شنیدن کلام گرم این مرد جوان کمی آرام شده بود فورا به کمکش شتافت. اما هر چه تلاش کردند گره باز نشد. باران هم تقریبا شدتش زیاد شده بود. مرد جوان پس از کمی تامل رو کرد به پیرمرد:« چاقو داری؟»
اسد فورا دست به جیب برد و یک چاقوی کوچک در آورد. مرد جوان بی درنگ چادر را از قسمت گره خورده اش برید تا به این ترتیب ستاره را کمند چرخ رها شود و پس از آن لبخندی زد و مستقیم به چشمان ستاره نگریست:« متاسفم که راه بهتری به نظرم نرسید.»
ستاره در جواب تبسم و کوچکی کرد و نگاهش را به زمین دوخت و بسیار آرام گفت:« مهم نیست، چاره دیگه ای نبود، راستشو بخواین من...» کمی مکث کرد. از خجالت سرخ شده بود زیرا این اولین باری بود که با مرد غریبه ای این چنین سخن می گفت.« من جونمو مدیون شما هستم.حتما اگر پدرم بفهمند که شما چه شجاعتی به خرج دادید به نوعی از خجالتتون در می آن.»
مرد جوان خندید، اما این بار بلندتر طوری که ستاره لبش را گزید و نگاهش را از او گرداند تا ببیند آیا کسی در آن حوالی هست یا نه.خنده ای پی در پی و بی پروای این مرد باعث شد که او احساس ناراحتی زیادی کند و برای لحظه ای با خود بیندیشد که وای خدای من اگر پدرم سر برسد و مرا در حال گفتگو و خنده با مرد جوانی ببیند چه بلایی سرم خواهد آرود حتی اگر ناجی ام باشد.
مرد جوان میان خنده های بلندش گفت:« آه خدای بزرگ، من احنیاجی به ادای دین ندارم دوشیزه خانم، چون اگر هر کس دیگه ای هم جای شما بود مطمئن باشید همین کارو می کردم. شما فقط یه لطفی بکنید، این پیرمرد و نزد پدر بزرگوارتون مقصر نشون ندید، یعنی یه جورایی سرقولتون بایستید فقط همین.»
برای یک لحظه ستاره از نوع خنده و کلام پر از طعنه این مرد رنجیده خاطر شد و نگاه تندی به او کرد:« هر طور میل شماست آقای محترم لطفا از سر راهم برید کنار!»
باران مانند سیل می بارید. مرد جوان کاملا خیس شده بود. دستی در موهای مشکی و آشفته اش کشید، آن ها را کمی به عقب زد سپس چشمان سیاه و نافذش را به او دوخت. اندکی از سر راهش کنار کشید و گفت:« به امید دیدار دوشیزه خانم.»
ستاره سوار درشکه شد. مرد جوان پس از کمی مکث دوباره خندید و گفت:« راستی داشت یادم می رفت، شما خانم بسیار شجاعی هستسد چون هر زن دیگه ای جای شما بود یا نقش زمین می شد یا اینکه از ترس نمی تونست قدم از قدم برداره، شما نه تنها خوب خودتون و کنترل کردید، بلکه...»
بعد نگاه افسونگرش را طوری به ستاره دوخت که انگار می خواست به این وسیله مطلبی را به او بفهماند.
ستاره ترجیح داد کلامی بر زبان نیاورد. روبنده را بر صورت کشید و به سورچی دستور حرکت داد. مرد جوان آن قدر ایستاد تا درشکه از جلوی دیدگانش دور گشت. لبخندی زد، سرش را تکانی داد و تکه چادری که در دستش به جای مانده بود را در جیب خود گذاشت و به طرف دفتر روزنامه به حرکت در آمد.
اما ستاره تمام مدت و در مسیر خانه به این می اندیشید که این مرد با آن نگاه گرم و صمیمی چه کسی می توانست باشد. این چشم ها چقدر برایش آشنا می نمود. آیا همان مردی نبود که بارها و بارها در رویاهایش دیده بود؟ اما فورا به خود گفت: " نه، نه... چطور این مرد وقیح می توانست همان مرد رویاهایم باشد." سپس در این فکر فرو رفت که اگر یکبار دیگر او را ببیند چگونه این رفتار جسورانه و نگاه های وقیحانه را تحمل و تلافی نماید.
بالاخره دوخت و دوز لباسش به پایان رسید. لباسی بسیار زیبا که هماهنگی خاصی با کفش های گران قیمتی که شازده به تازگی از فرنگ برایش آورده بود داشت. در نگاه اول لذت زیادی از دیدنشان برد، اما لحظه ای بعد وقتی یاد مراسم امروز عصر افتاد آن ها را به کناری گذاشت و نشست و به مخده تکیه داد و زانو هایش را در بغل گرفت.در این یکی دو سال اخیر تقریبا تمام دختر های فامیل یکی پس از دیگری به خانه بخت رفته بودند و امروز هم مراسم خنچه برون رعنا، دختر دایی میرزا فتاح زعفرانچی که دو سه سالی از ستاره کوچکتر است.
در حال وهوای خود به سر می برد که با شنیدن صدای نازنین ملوک حواسش سر جا آمد:« ستاره، ستاره خاتون!»
ستاره:« بله عزیز!»
مادر با تعجب نگاهی به او انداخت و پرسید:« چرا آماده نشدی دخترم؟ کم کم باید به مهمونی بریم، درشکه دم در ایستاده بلند شو، زود باش الانه خنچه رو می آرن... تازه اونجا خبرهای دیگه ای هم هست. یواش یواش انشاا... و به امید خدا باید بنداندازون تورو بگیریم، وای ستاره، فکرش رو بکن، شازده برای عروسی تو چی کار می کنن!»
ستاره دستش را روی گوش های خود گذاشت:« عزیز بسه تو رو خدا.»
مادر اخم هایش را در هم کشید:« یعنی چی؟ بلند شو این طوری نصف شب هم نمی رسیم... راستی ستاره بهت گفتم داماد، تو فرنگ درس خونده و رعنا رو با خودش می خواد ببره اونجا، بیچاره فخرالزمان زن داداشم، مجبور شده مراسم خنچه برون و بنداندازونو تو یه روز بگیره و بقیه مراسمو هم تو همین چند روز آخر هفته برگزار کنه. آخه داماد پسر خواهر خودشه. نمی دونم پسر داداشم میرزاعلی چش بود که دختره رو داد راه به این دوری، فقط برای اینکه بدتش تو خونواده خودش، حالا هم می گن پسره باید هر چی زودتر برگرده فرنگ. برای همین هم وقت کافی برای گرفتن مراسم مفصل و طولانی نداره، می گن اونجا حقوق خونده و چند سالی می شه که مدرکشو گرفته... شنیدنش هم برام غیر قابل تحمله، چه برسه به اینکه ببینم یه روزی تو بخوای ازم دور بشی، من که دق می کنم.»
ستاره که بی تفاوت به گفته های مادر در افکار خود غرق بود، پس از مکث کوتاهی گفت:« بیچاره رعنا چون باید با مردی عروسی کنه که ازش خیلی بزرگ تره و اصلا هم بهش علاقه ای نداره. فکرشو بکن، یه نفر از فرنگ پاشه بیاد و بخواد آدمو با خودش ببره. اونم کسی که خیلی وقته ندیدیش و نمی دونی چه ریختیه. من اگه جای رعنا بودم زیر بار نمی رفتم.»
نازنین ملوک نگاه تند و معنی داری به ستاره انداخت:« یعنی چی؟ خب معلومه یه دختر اصل و نصب دار باید همین کارو بکنه. تازه از قدیم گفتن مرد هر چی بزرگ تر باشه قدر زنشو بیشتر می دونه. اینم بدون که پدر و مادر هیچی غیر از خیر و صلاح دخترشون نمی خوان.»
ستاره که می دانست مادرش لیستی از خواستگاران پروپا قرص را جلوی دیدگانش قطار خواهد کرد، با طرح سوالی مسیر گفتگو را عوض کرد:« راستی عزیز! نرگس هم می آد؟»
نازنین ملوک گوشه ابرویش را کمی بالا داد:« نه خیر!»
ستاره اخم هایش را درهم کشید:« چرا هیچ وقت نرگسو با خودمون نمی بریم؟
نازنین ملوک روی ترش کرد:« با اون سه تا بچه قد و نیم قد که نمی تونه بیاد مهمونی، در ضمن...» کمی صدایش را پایین آورد:« اون رعیت زاده است و جاش میون ما خاندان قاجاریه نیست، تازه بیاد اونجا چی بگه؟ از سرزمین هایی که کار کرده؟ اصلا می دونی چیه این بخت شوم منه که نباید پس از تو یه پسر به دنیا بیارم، اون وقت اون بشه هووم و مثل گربه هم سه تا پسر پشت هم بزاد. لااقل آقات نکرد بره یه دختر قجری بگیره از ایل و طایفه خودمون، این مرد هم انگاری...» بقیه حرفش را خورد و دوباره تاکید کرد:« پاشو، پاشو کارهاتو بکن که خیلی دیر شده، داداشم ناراحت می شه اگه دیر بریم.»
ستاره غرغر کنان زیر لب گفت:« نرگس هم که نمی آد، اه عزیز من دوست ندارم برم اونجا و خواستگارای رنگارنگ برام پیدا بشه و شما هم هی پیله کنید.»
مادر با ناراحتی به او نهیبی زد:« خیلی دلت بخواد که برات این همه خواستگار پیدا بشه وا... دختر! دیگه داری هفده ساله می شی! حتما می خوای عوض مهمونی اومدن مثل بچه کوچولوها بری زیر بارون و خودتو خیس کنی و دوباره سرما بخوری بعدش هم بیفتی رو دستم! آره؟ نه خیر نمی شه! باید این بار همرام بیای، برات دارن حرف در می آرن، می گن معلوم نیست دختره چه عیبی داره که همش دست رد به سینه خانواده های به این محترمی می زنن، وگرنه همه از خداشونه که داماد خونه شازده خلعتبری بشن.»
ستاره با تلخی جواب داد:« به چهنم!» و با بی حوصلگی بلند شد لباس بر تن کرد، چادر و روبنده به سر کشید و همراه مادر راهی شد.
از شدت باران کاسته شده بود، هوای بسیار لطیف و مطبوع اردیبهشت و گل های شکفته در کوچه باغ ها که عطرشا فضا را پر کرده بود سر وجد آوردش و با خود اندیشید: " ای کاش می توانستم ساعت ها در خیابان قدم بزنم تا تلخی رفتن به این میهمانی و قیافه دیدن خواستگاران را نچشم. " نفس عمیقی کشید و روبنده را کنار زد. درشکه به آرامی مسیر را می پیمود. صدای سم اسب ها مانند نوای موسیقی در گوشش طنین می انداخت. مردم را در کوچه و خیابان نظاره می کرد، زنان کمی دیده می شدند زیرا تازگی ها یعنی پس از بازگشت رضا شاه از سفر ترکیه به خاطر محدودیت عبور و مرور با چادر، کمتر پا به خیابان می گذاشتند. مردها، همه کت و شلوار پوشیده بودند و کلاه پهلوی به سر داشتند. در همین گیرودار بود که ناگاه نگاهش با نگاه همان مرد جوان چند روز پیش که شاید بیست و پنج، شش سال بیشتر نداشت، تلاقی کرد. مدتی خیره نگاهش کرد، تا حدی که دیگر نمی توانست او را ببیند. نیم خیز و تا کمر خم گشت و با شک به پشت درشکه نگریست. مرد جوان لبخندی زد و سپس به کلاهش دست برد و به علامت احترام با دو انگشت لبه آن را کمی عقب داد.
آه درست است خودش بود. همان مردی که آن روز صبح دیده بود. مردی که نوع پوشش او با مردهای دیگر خیلی فرق می کرد. کت و شلوار پوشیده بود، کلاه سفید رنگی به سر داشت و کراواتی قرمز رنگ به گردن آویخته بود. چنان محو او شد که نفهمید مادرش تمام مدت و در سکوت با چه دقتی حرکات و نگاه او را زیر نظر دارد.
نازنین ملوک ستاره را به داخل کشید و با تعجب پرسید:« دوباره چشمت چی رو گرفته آتیش پاره؟» روبنده تو بنداز، آقات اگه بفهمن که این قدر راحت اونو کنار می زنی قیامت می کنن.»
ستاره بدون توجه به مرافعه مادر دوباره در ذهنش به کندوکاو پرداخت؛ این مرد جوانی که برای بار دوم او را می دید که بود؟ خدایا این چشمان سیاه چقدر برایش آشناست، گویی سالیان درازی با آن ها اخت بوده است. همین طور که در فکر بود، نه سال پیش مانند برق از جلوی دیدگانش گذشت، ناگهان با دست خود چنگی به دامنش زد و زیر لب نامی را بر زبان آورد:« ای وای... امین.»
مادرش نگاهی به او کرد:« چی گفتی دختر؟»
ستاره فورا خودش را جمع و جور کرد:« هیچی عزیز.»
و دیگر حرفی به میان نیاورد.
دم در عمارت دایی زعفرانچی شور و حال و هیاهوی زیادی بر پا بود. مردان طبق کش هر کدام مجمع بزرگی بر سر داشتند و به ردیف و همراه ساز و ضرب یکی یکی وارد خانه می شدند.طبق کش اول قرآن و جانماز پیچیده در مخمل و ترمه مروارید دوزی شده را دور چرخاند و به داخل آمد. نفر دوم که آینه و شمعدان و وسایل پای سفره عقد را همراه داشت، هم چرخرید و به داخل رفت و همچنان طبق کش ها که تعدادشون به پانزده الی بیست نفر می رسید مجمع هایی پر از قند، نقل، میوه، شیرینی های جورواجور و وسایل عروس، پیچیده در ترمه را یکی پس از دیگری به داخل عمارت خان دایی می بردند.
وقتی نازنین ملوک و ستاره وارد شدند، فخرالزمان زن برادرش به طرفشان آمد و پس از سلام و احوالپرسی آنان را نزدیک عروس جای داد. نازنین ملوک که همچنان طبق ها را برانداز می کرد در گوش ستاره گفت:آ همش همین! طبق کشونی برات راه بندازم که همه مات و حیرون بشن.»
ستاره نگاه تلخی به مادر کرد:« حالا بیست تا نه، صد تا طبق، مهم اینه که رعنا شوهرشو دوست داشته باشه که نداره.»
در این میان صدای هلهله و شادی به هوا برخاست. زنان شروع کردند به خواندن و نقل پاشیدن بر سر عروس. رعنا که پیراهن صورتی رنگ بسیار زیبا و گرانبهایی پوشیده بود به داخل آمد. آن دختر ریزه اندام و با نمک تبدیل شده بود به عروسی زیبا و دوست داشتنی. پشت سرش هم زینت خانم بندانداز و چند زن مطرب و رقاص دیگر که همیشه برای گرم کردن این چنین مراسمی به خانه های اشراف دعوت می شدند وارد شدند.
وقتی زینت خانم که زن فربه و چاقی بود به نزدیک نازنین ملوک رسید، نگاهی به ستاره انداخت و با همان صدای کلفت و خشن گفت:« دخترتون دارن روز به روز خوشگل تر می شن ماشا...، انشاا... همین روزها برای جشن بنداندازون ستاره خانم خدمت برسیم.»
نازنین ملوک خنده ای کرد و با غرور گفت:« انشاا... اما باید شاه بیاد با لشکرش، شاهزاده ها پشت سرش، واسه پسر کوچک ترش آیا شازده بدن آیا ندن!»
زینت خانم ابرویی بالا انداخت:« خب حق هم دارن. دختر به این خوشگلی ماشاا...، منم بودم به کس کسونش نمی دادم.»
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان ستاره قجری
صفحه 50
ستاره که از این گفتگو عصبی به نظر می رسید٬ مرتباً لبخند های سرد تحویل زنانی که با چشم خریدارانه براندازش می کردند می داد. مدام با آرنج به پهلوی مادرش فشار می آورد و از او می خواست که اینقدر وعده و وعید به خواستگاری از او را به این و آن ندهد و هر بار با چشم غره مادر روبه رو می شد.
پس از پذیرایی میهمانان با میوه و شیرینی های رنگارنگ نوبت بند و ابرو رسید که باعث شد حواس این دختر جوان به آن معطوف شود و کمی از نق زدنش بکاهد.
رینت خانم شروع کرد. بند اول و دوم را با صلوات های پشت سرهم انداخت. بیچاره رعنا از درد٬ مرتب صورت خود را عقب می کشید و در این میان مطربها می زدند و یکسری شعرهای بی سر و ته می خواندند و زن رقاصه ای هم می رقصید. بند انداختن که تمام شد نوبت به برو رسید. زینت خانم موی اول و دوم ابرو را با سکه های طلایی که مادرشوهر تقدیم عروس کرده بود کند و سپس هم بقیه موهای ابرو را یکی پس از دیگری برداشت. درد حسابی طاقت رعنا را بریده بود و نزدیک بود از حال برود که یک زرده تخم مرغ خام به حلقش ریختند٬ او هم مجبور شد آن را به سختی فرو دهد.
ستاره که به جای او حالش در حال بهم خوردن بود به این فکر می کرد که اگر روزی یک نفر این کار را با او بکند٬ چه بلایی به سرش خواهد آورد.
ناگاه سکه های طلا همراه نقل به هوا خاست. دود اسپند فضا را پر کرد و ستاره به سختی توانست چهره رعنا را پس از بند و ابرو ببیند. چقدر عوض شده بود و زیباتر از قبل به نظر می رسید. اما انگار ستاره در همان نگاه اول توانست غم پنهانی را در پس آن چشمان زیبا ببیند و لمس کند. ساکت و آرام مشغول برانداز کردن این عروس محزون بود که شازده احترام کنار نازنین ملوک نشست و بی مقدمه گفت:«نازنین جان٬ اگه اجازه بدید خدمت شازده برسیم برای خواستگاری ستاره خاتون. ماشاءالله دخترت با این همه کمالات دل همه رو برده٬ اما ما میخواهیم زودتر از بقیه پیش دستی کنیم و خدمت برسیم. البته برای کامران میرزا٬ همون ته تغاریه رو میگم نازنین جان.»
نازنین ملوک لبخندی زد:«اجازه بدید با شازده در میون بزارم٬ جوابشو همین روزها خدمتتون عرض می کنیم. شما خودتون خوب می دونید برای شازده٬ همه یک طرف٬ ستاره هم یکطرف. البته آقازاده شما جوان مقبولی هستن و حتماً شازده نظر مساعدی بهشون نشون می دن.»
شازده احترام خانم که با بادبزن مشغول باد زدن خود بود گفت:« اینکه البته٬ کامران میرزای ما از هر لحاظ جوان مقبولیه و خودت هم که می دونی خب ماشاءالله هزار ماشاءالله هم بر و روش مثل قرص ماه می مونه و هم خانواده دار و اصیله. دست رو هر دختری بذاره دست رد به سینه اش نمی زنه٬ اما دختر تو امروز خیلی چشم منو گرفته٬ خب سلیقه منم یعنی سلیقه کامران جان. راستشو بخوای نازنین جون من که دلم به این وصلت خیلی روشنه٬ به نظرت همین شب جمعه خوبه قرارشو بذاریم؟»
نازنین ملوک نگاه معنی داری به او انداخت:«گفتم که باید شازده اجازه بدن.»
شازده احترام پس از کمی مکث همچنان که به تندی خود را باد می زد گفت:«راستی شنیدم ستاره جان هنوز مشغول تحصیلن. من که فکر می کنم دختر نباید این همه اکابر بره٬ چون چشم و گوشش زیادی باز می شه.»
نازنین ملوک با دل چرکینی گفت:«بله٬ ستاره علاقه زیادی به ادامه تحصیل داره و شازده هم فعلاً هیچ مخالفتی با این امر ندارن.»
سپس برای اینکه از شر این زن افاده ای خلاص شود مشغول صحبت کردن با بقیه میهمان ها شد.
یکی دیگر از خواستگارانی که موضوع را بسیار جدی گرفته بود کسی نبود جز خانم والده اسدالله میرزای وزیری. نازنین ملوک هم رغبت بیشتری نسبت به این وصلت نشان می داد٬ زیرا آنان از اقوام نزدیک پدری خودش به حساب می آمدند و عقیده داشت او جوانی بسیار مقبول و در خور این خانواده است. میهمانی چند ساعتی به طول انجامید و بلاخره ستاره با پافشاری فراوان توانست مادر را راضی کند تا زودتر از وقت مقرر به خانه بازگردند. در راه مدام با نگاهش٬ این طرف و آن طرف خیابان را می کاوید٬ اما هر چه جست اثری از غریبه آشنای خود نیافت. پس از آن بیماری کذایی که در کودکی گرفتارش شده بود٬ مدت ها معلم سرخانه برای تعلیم او به خانه می آمد٬ پس از آن هم اسد موظف بود سرساعت و بدون تاخیر به دنبالش برود. در آن اوایل بارها امین را در مسیر مدرسه به خانه می دید و هر بار با در آوردن شکلک های عجیب و غریب باعث آزارش می شد. اما چندی بعد دیگر از او خبری نبود. می گفتند طبیب عماد در امیریه مطبی خردیده و همراه خانواده اش به همان خیابان نقل مکان کرده است. در این بین هم اگر کسالتی برای افراد خانواده شازده پیش می آمد طبق معمول دکتر نصرت پزشک خانواده گیشان بود که برای معالجه به خانه آنان رفت و آمد می کرد.
حالا پس از نه سال٬ همان مکان و همان نگاه٬ قلبش به تبش افتاد. دلش میخواست دوباره او را ببیند اما پیاده رو ها پر از افراد غریبه بود و هیچ نشانی از امین را با خود نداشت. آیا آن مرد واقعاً امین بود؟

چهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــار
شازده سراسیمه وارد خانه شد و نازنین ملوک را از بیماری ناگهانی که گریبان برادرش را گرفته بود با خبر ساخت و از او خواست تا هرچه سریعتر همراه ستاره و نرگس آماده رفتن به خانه شازده عبدالله شوند. نازنین ملوک از جای برخاست و با دستپاچگی پرسید:«حتماً واجبه که اونم همرامون بیاد؟»
شازده سرش را بالا گرفت و با تعجب به او نگریست و پس از مکثی نسبتاً کوتاه پرسید:«منظور شما از او کیست؟»
«همون٬ همون٬ نرگسو می گم شازده.»
شازده کمی به فکر فرو رفت٬ دستی بر پیشانیش کشید:«لا اله الا الله ٬ نمیدانم او چه هیزم تری به شما فروخته که از بردن نامش هم اکراه دارید! این را لطفاً توی گوشتان خوب فرو کنید٬ از این به بعد هرجا که ما می رویم او هم همراهمان می آید. حالا هر که ناراحت است خود داند.»
این اولین باری بود که شازده به خاطر این زن با نازنین ملوک به تندی صحبت می کرد. پس نازنین ملوک بسیار آرام در جواب گفت:«هر طور میل شماست.»
آنگاه با چشمانی پر از اشک به طرف اتاق دخترش روانه گشت. وقتی که وارد شد ستاره را دید که پنجره را گشوده٬ در درگاهی آن نشسته و خیره به شر شر باران نگاه می کند. اما نه مانند همیشه٬ زیرا نگاهش از یک راز درونی خبر می داد. صدایش زد. هیچ واکنشی از او ندید. به طرفش رقت٬ کنارش ایستاد و کمی به دختر زیبارویش نگریست. نام او را خواند:« ستاره... نمیدونم این بارون چی داره که تو رو اینطور خیره کرده... هی ستاره با توام چرا جوابمو نمیدی؟! »
ستاره که تازه به خود آمده بود٬ نگاهی به مادر کرد و سریع جواب داد:«باز دوباره چی شده عزیز. شما به بارون نگاه کردن منم کار دارید؟»
«پاشو زودتر کارهاتو بکن باید بریم عیادت٬ مثل اینکه شازده عبدالله کمی ناخوش احوال شدن.»
«من نمی آم٬ خودتون برین. اصلاً حوصله دیدن ریخت اون پسرعمومو ندارم.»
«تو حوصله دیدن ریخت هیچ کسی رو نداری٬ زود باش آماده شو٬ الان آقات عصبانی میشن.»
سپس به طرف در روانه گشت٬ ایستاد و کمی مکث کرد و با لحنی آکنده از نفرت گفت:«برو اون خانمو هم صدا کن آماده بشه٬ شازده گفتن باید همرامون بیاد.»
ستاره با تعجب پرسید:«عزیز! منظورتون نرگسه؟! »
نازنین ملوک به تندی جواب داد:«پس کی رو می گم؟ محترم الساداتو می گم؟! فعلاً که ایشون شدن خانم این خونه و مادر ولیعهد شازده! کار آقات به جایی رسیده که منو... منو به خاطر اون رعیت زاده سرزنش می کنن.»
سپس گریان از اتاق خارج شد. ستاره کمی دلش به حال مادرش سوخت. اما پس از اندکی از اینکه نرگس همراهشان به خانه عمو می آید لبخند زد و به طرف اندرونی نامادریش دوید تا او را از این امر مهم آگاه سازد. هنگامی که به پیچ اول خیابان رسیدند چشمشان به عده ای از پاسبان ها که مشغول گشت بودند افتاد. یکی از پاسبان ها جلوی درشکه را گرفت و به طرف شازده آمد و گفت:«مگه نمی دونید عبور زنان با چادر و چاقچور غدغنه!»
شازده نگاهی غضبناک به آژان کرد :«برو پی کارت تا نزدیم تو دهانت٬ حتماً می خواهی ناموسمان را ... لا اله الا الله»
آزان شانه هایش را بالا انداخت:«به من چه! دستور اعلی حضرته٬ منم مامورم و معذور.»
شازده زیر لب غرغر کرد:«پس غیرتتون کجا رفته؟»
آژان با عصبانیت گفت:«غرغر نکن می دم ببرنت ها.»
ستاره که از مرد آزان به دلیل بی احترامی به پدرش خشمگین شده بود روبنده را کناری زد و ایستاد:«آهای آقا٬ می دونی با کی داری صحبت می کنی؟ این آقا که افتخار حرف زدند باهاشونو داری شازده خلعتبرین٬ در ضمن نظمیه باید بیاد تورو برای بی ادبیت بگیره و ببره نه آقاجون منو.»
همچنان که ستاره بدون توجه به چشم غره های پدر مستقیم و با خشم به آژان نظر دوخته بود نازنین ملوک چادرش را کشید و او را سرجایش نشاند:«رو بنده ات رو بنداز٬ من از کار خدا در عجبم که تو به کی رفتی که اینقدر فضول و جسور شدی! آخه دختر این فضولی ها به تو نیومده.»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:«بیخود کرده به آقاجونم توهین می کنه.»
شازده که دیگر رنگ چه اش به سرخی می زد چشم غره ای به دخترش رفت:«هر وقت ما مردیم شما جواب بدهید٬ دفعه آخرتون باشد.»
آژان اخم هایش را در هم کشید:«شازده و غیر شازده نداره٬ قانو قانونه و باید اجرا بشه. این دفعه حاضر جوابی دخترتونو ندید می گیرم. حالا برگرید.»
شازده که حسابی از بحث با آژان و زبان درازی های ستاره از کوره در رفته بود فریاد زد:«به خدا قسم اگر قرار نبود به عیادت برادر بیمارمان برویم٬ حلیت می کردم مردیکه...»
نازنین ملوک آرام شازده را صدا زد و در گوشش پچ پچی کرد. شازده هم پس از کیمی تامل یک اسکناس پنچ تومانی ناصرالدین شاهی از جیبش در آورده و به طرف آژان گرفت و گفت:«ببین چطوری اعصاب خردمان را خردتر می کنی. بیا بگیر. فکر نمیکنیم اگر سه ماه دیگر هم اینجا بایستی و جلوی مردم را بگیری این همه مواجب بهت بدهند.»
آژان اول دستش را به طرف شازده دراز کرد٬ اما سریع عقب کشید و خیلی جدی گفت:«می خوای سرم بره بالای دار. هیچ می دونی اگه اعلی حضرت بفهمند به جرم رشوه خواری می فرستنمون اون دنیا. مگه نشنیدی با اون خباز بدبختی که آرد احتکار کرده بود چی کار کردن٬ میگن انداختنش تو تنور نونوایی٬ اونم روشن!! »
شازده نگاهی به او کرد و آرام گفت:«بگیر٬ کسی چیزی به شاه شما نمی گوید. بعد هم برو کنار دیرمان شده. »
آژان سرش را به علامت نه تکان داد:«نه٬ گفتم که نمیشه.»
شازده با عصبانیت و تاکید بیشتر ادامه داد:«می گوییم بگیر٬ گفتم که خیالت راحت باشد٬ ما که نمی آییم راپورت خودمان را به اعلی حضرت شما بدهیم.»
آژان که مقدار زیاد پول وسوسه اش کرده بود نگاهی به اطراف خود انداخت تا مطمئن شود کسی در آن حوالی نیست٬ سپس پول را گرفت:«چی کار کنیم یه آدممو هفت سر عائله. خرج هم که می دونید بالاست.» به آسمان نگاهی کرد و ادامه داد:« خدا بده برکت... اما این بار آخرت باشه ها.» و با دست اشاره به رفتنشان کرد.
پس از یک ساعت تاخیر به منزل خان عمو رسیدند. بر تختی خوابیده بود و رنگ به چهره نداشت. کله بی مویش از عرق خیس شده بود. وقتی چشمش به شازده افتاد زد زیر گریه:« می بینید خان داداش به چه روزی افتادیم؟ هیچ وقت فکر نمی کردیم این طور ناغافل در بستر بیماری بیفتیم.»
شازده دست خود را بر شانه خان عمو گذاشت و سرش را بوسید:«خبرش که به ما رسید نفهمیدیم چطور کارهایمان را رها کردیم تا خودمان را به شما برسانیم. خدا شاهده تا اینجا دل تو دلمان نبود. خب الحمدالله می بینم که اوضاع و احوالتان بهتر است.»
زن عمو پروین پشت حرف شازده را گرفت:«صبح که آوردنشون منزل نمی دونید چه حالی داشتند. زبونم لال عینهو میت! اما ماشاءالله هزار الله اکبر٬ به خاطر بنیه قوی شونه که اینطور زود بهبود پیدا کردن.»
شازده با سر حرف های پروین خانم را تایید کرد و رو کرد به برادرش:« راستی طبیب نصرت الله خان تشخیصشان چه بود؟»
شازده عبدالله نفس زنان پاسخ برادرش را داد:« دکتر نصرت الله خان نیامدند. فرستادیم دنبالشان اما ایشان باید سریع به بیمارستان مراجعت می کردند. طبیب جوانی را برای معاینه فرستادند. اول نمی توانستیم بهش اطمینان حاصل کنیم٬ اما الحق که به کارش خیلی وارد بود. شاید اگر او به دادمان نمی رسید معلوم نبود الان کجا بودیم. میگن درس طب و تو پاریس خونده و می خواد تخصص جراحی بگیره.»
«حالا چه گفتند؟ »
«احتمالاً یک حمله قلبی خفیف دادند که رد شده.» سپس با دست به سینی پر از داروی کنارش اشاره ای کرد:« با این حال این ها را باید بخوریم و دستور طبخ یکسری غذاهای ساده و آب پز را هم به پروین
پایان صفحه 59
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان ستاره قجری
60– 69


خانم داده اند.»
شازده گفت: شما باید بیشتر از این مواظب خودتان باشید، این قدر هم حرص بی مورد نخورید.»
«مگر می شه خان داداش. دیروز از طرف وزارت مالیه آمده بودند برای صورت برداری اموالمان و بستن یکسری مالیات های کلان.»
صدایش را کم پایین آورد و نفس زنان ادامه داد: «شنیده ام که اموال خیلی از رجال قاجار را مصادره کرده اند.»
نازنین ملوک رو کرد به خان عمو و گفت: «غلط کردن، مگه شهر بی در و پیکره، مگه قانون نداره، این اموال پشت اند پشت به شما و شازده رسیده، اینو همه می دونن.»
پروین خانم گفت: «انگار این مملکت دیگه هیچ کاری نداره که هر روز سرک می کشن و مردمو تهدید می کنن.» بعد هم قطره اشک به دنبالش ریخت. «الهی بمیرم برای شازده، اگه بدونین با چه وضعی به خونه آوردنشون.»
شازده که خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسید سرش را تکان داد: «لا اله ا...، لعنت خدا بر شیطون، همه این کاراشون یک طرف، چادر از سر ناموس مردم، اونم در انظار عمومی کشیدنشان در کوچه و بازار، یک طرف. انگار یادشون رفته پارسال نوزدهم تیر در مسجد گوهرشاد حرم آقا اما رضا سر همین بساطی که به وجود آوردند و کلاه پهلوی سر گذاشتن چه اتفاقی افتاد و چه بلایی سر مردم بی پناه آمد. یادتان هست که چند زن و کودک بیخود و بی جهت کشته شدند و چقدر آدم بی گناه هم زخمی ؟!»
نازنین ملوک کمی چادرش را مرتب کرد و دنباله حرف شازده را گرفت: «چرا اون دو سرباز بدبختو نمی گید که خاطر تیراندازی نکردن به مردم بی پناه اعدام شدن!»
شازده عبدا... که ساکت به حرف های آنان گوش می داد رو کرد به برادر بزرگ ترش و گفت: «می دونی خان داداش، از وقتی حالمان یک کم روبراه تر شده، در این فکریم که باید یک جوری با این حکومت راه بیاییم وگرنه دخلمان آمده.»
شازده گفت: «خیر، بهتون قول می دهیم که هیچ غلطی نمی توانند انجام بدهند، یعنی جرئتش رو ندارند.»
ستاره که تمام مدت بی حوصله نشسته بود و به حرف های اطرافیان گوش می کرد از جای خود برخاست و گفت: «اگه اجازه بدین من می رم کمی تو باغ قدم بزنم.» و پیش از اینکه اجازه ای صادر شود به بیرون از عمارت باشکوه خان عمو رفت.
همچنان مشغول قدم زدن در میان گل های زیبای سرخ و محمدی بود که نادر پسر عمویش به طرفش آمد و نامش را خواند: «ستاره خاتون!»
ستاره برگشت، اخم هایش را درهم کشید و جواب نداد.
نادر دست برد و گل سرخی را از شاخه چید و طرفش گرفت و با دستپاچگی گفت : «حالا که دیگه شما نمی تونید به درس خونتون به درس خوندنتون ادامه بدید، اگر اجازه بفرمایید ما... یعنی من و آقا جونم و مادرم... بیایم خواستگاری شما. آخه می دونید آقا جونم یه چیزهایی در مورد علاقه من به شما خدمت خان عمو جان گفتن!»
ستاره با خشم به چشمان پسر بیچاره خیره شد. گل را از دستش قاپید پرپر کرد، به هوا پاشید و با حرص گفت: «ببینم ، مگه تو کار و زندگی نداری که هروقت منو می بینی به یه بهونه ای جلوی راهم سبز می شی، بعدشم کی گفته من دیگه نمی خوام درس بخونم؟!»
«آخه چرا با من این قدر ترشرویی می کنی ستاره خاتون، من...من...»
سرش را به زیر انداخت و با خجالت ادامه داد: « من شما رو دوست دارم.»
ستاره که با شنیدن این جملات از عصبانیت سرخ شده بود به تندی پاسخ داد: «بیخود، چون من به شما علاقه ای ندارم.» چشم غره ای رفت و زیر لب زمزمه کرد: «این آرزو رو با خودت به گور ببر، حتی اگه پیر دخترم بشم زن تو یکی نمی شم.»
با عصبانیت به طرف در رفت و مانند ماده شیری خشمگین که از تله دشمن در حال فرار باشد روبنده برصورت کشید و در را گشود و از خانه خارج شد که ناگاه رو در روی خود مردی را دید. سرش را بالا گرفت. چشمانش گرد شد. نمی دانست چه کار کند. روبنده را به کناری زد و با تعجب او را نگریست.
مرد جوان که بسیار شیک و برازنده لباس پوشیده بود ستاره را کمی برانداز کرد، سپس راه را برایش باز نمود و با تعجب پرسید: مشکلی پیش اومده؟!»
ستاره خود را کمی عقب کشید: «نه، ببخشید.»
مرد جوان لبخندی زد، کلاه از سر برداشت و دوباره رشته کلام را به دست گرفت: «از دیدار مجددتان بسیار خوشحال شدم، متأسفانه در ملاقات قبل مفتخر به آشنایی بیشتر با شما نبودم، ببخشید شما دوشیزه خانم؟»
ستاره که همچنان هاج و واج به او می نگریست بی اختیار و به آرامی گفت: «ستاره، ستاره خلعتبری.»
مرد جوان ابرویش را کمی بالا داد و لبخندی به لب آورد، موهای سیاهش را که روی پیشانیش ریخته بود عقب زد، تعظیم کوچکی کرد و خیره به چشمان ستاره نگریست. در همین حین خدمتکار به در رسید و تا چشمش به مرد جوان افتاد گفت: «شازده خیلی وقته که منتظر شما هستند، لطفاً بفرمایید داخل.» با صدای بلند به اهل خانه خبر داد که طبیب تشریف آوردند.
مرد جوان نگاه مرموزی به ستاره انداخت: «با اجازه شما دوشیزه خلعتبری.» و وارد عمارت شد.
ستاره مات و مبهوت به طرف درشکه رفت و در همان حین شازده همراه همسرانش پا به بیرون از خانه گذاشتند.
چقدر دلش می خواست یک جوری او را دوباره ببیند. شاید به دلیل خاطرات کودکی و یا به دلیل آنکه او بسیار جذاب و خوش تیپ بود و با تمام مردان جوانی که دیده بود فرق داشت. اما هنوز در شک و دودلی به سر می برد که آیا او همان امین عماد است یا نه؟ با اینکه تمام مدت سعی می کرد فراموشش کند اما کنجکاوی و اشتیاق هر لحظه دیوانه ترش می ساخت. انگار این افکار از او دست بردار نبود و هر از گاهی مانند یک شهاب سنگ از ذهنش عبور می کرد و این موضوع، دختر جوان را گیج و مبهوت بر جای خود می نشاند.
چند روزی می شد که به دستور پدر از خانه بیرون نرفته بود و مدام افکارش حول این موضوع دور می زد و همین موجب شده بود تا کمتر با دیگران صحبت کند به طوری که همه متعجب و نگران از این قضیه به او نظر می دوختند. اما یکی از روزها که در اندرونی نرگس به سر می برد فکر بکری به سرش زد و در عالم خود غرقش ساخت. نرگس چند دفعه ای صدایش زد، اما جوابی نگرفت، چس این بار با صدای بلند نامش را خواند: «ستاره چی شده تی بلا می سر؟»
ناگاه ستاره به خود آمد: «ها، چی، هیچی...»
نرگس همان برق شیطنت را که از کودکیش با او عجین بود در چشمانش مشاهده کرد.
ستاره از گوشه چشمان بادمی اش نگاهی به نامادری خود انداخت. وقتی مطمئن شد برادرانش در آن اطراف نیستند گفت: «نرگس می دونی، من چند دفعه است که یه جوون خوش برو قیافه رو می بینم که به نظرم آشنا می آد. همون طبیبی رو می گم که تو خونه خان عمو دیدی. شک دارم ولی فکر می کنم امین پسر دکتر عماد، طبیب محله مون باشه... خاطرت هست من ذات الریه شده بودم. دکتر نصرت ا... خان هم نبود، به جاش دکتر عماد منو مداوا کرد؟ همون روزی که من تو کیفش موش گذاشتم، یادته؟ »
نرگس بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت: «خب که چی؟»
«هیچی، فقط ... فقط می خوام کمکم کنی.»
نرگس که از آن برق نگاهش فهمیده بود کاسه ای زیر نیم کاسه است گفت: «نه، نه، به من مربوطی نیست، پای منو وسط نکش که از شازده می ترسم به خدا.»
ستاره التماس کرد: «تورو خدا، فقط همین یه بارو.»
نرگس با ترس گفت: «خب اگه آقا بفهمه چی؟»
ستاره کمی فکر کرد و گفت: «نه، قول می دم، نمی ذارم بفهمه.»
نرگس دوباره شاکی شد و رو کرد به ستاره: «آوو! تو از این قول ها زیاد دادی!»
ستاره باز التماس کرد و با گریه های الکی بالاخره توانست دل نرگس را به دست آورد. نرگس هم که دیگر مجبور شده بود قبول کند، پرسید: «خب حالا او بگو من بای چی کار کنم بعد آبغوره بگیر!»
ستاره فرصت را غنیمت شمرد و تند تند مشغول توضیح دادن شد: «تو کشیک بده، من یواشکی از خونه می رم بیرون. قول می دم یه ساعت دیگه برگردم.»
نرگس که تازه متوجه جریان شده بود هراسان گفت: «نه خیر، اصلاً و ابداً، نمی شه.!»
ستاره با عجز و ناله گفت: «چرا؟ تو که یه دقیقه پیش قبول کرده بودی!»
نرگس: «آوو دختر جان، با این بلبشویی که توی شهر راه افتاده و چادر از سر کشیدن ها، نمی شه. مگه نمی بینی دوره رضا شاه پهلویه! زن ها نباید با چادر و چاقچور بیرون برن. اون روز یادت رفته که آژان ها چطور جلوی مارو گرفتن، تازه خوبه که شازده همراهمون بود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون بیارن. وای خاک عالم به سرم. آوو، فکرشو بکن اگه آقات بفهمه... نه، نه تی جان قربان، دور منو این بار خط بکش. یعنی به خدا، من اصلاً فکرشم نمی کردم و بخوای بری خیابون!»
« ولی من و مادر دیروز رفتیم بیرونو اتفاقی نیفتاد.»
نرگس که سعی داشت او را از این نقشه شوم منصرف کند، گفت: «خب شانس آوردید که هیچ کس شمارو ندید. بعدشم فقط دو تا خیابون اون طرف تر رفتید. تازه شازده هم می دانست.م
« خب الان من می خوام برم دو تا خیابون اون طرف تر فقط پیاده. قول می دم کاری نکنم که کسی بهم توجه کنه.»
نرگش اخم هاش را در هم کشید: «آخه دختر جان! قربانت برم من! چطور با پاسبان ها طرف می شی؟!»
ستاره باز هم التماس کرد: «تورو خدا، کاریت نباشه، نرگس من که تو رو اندازه عزیزم دوست دارم.» سپس بوسه ای برگونه اش زد.
نرگس هم از روزی ناچاری و با دلچرکینی گفت: «باشه، اما دفعه آخرت باشه ها، اونم به خاطر اینکه برام عزیزی.م
ستاره خوشحال شد و خندید به طوری که چال های گونه اش نمایان گشت. به طرف در خیز برداشت. مقابل آینه قدی مکث کرد. نگاهی به چهره زیبایش انداخت. چادر و روبنده را بر سر کشید و پاورچین پاورچین به کمک نامادری مهربانش از در خانه خارج شد.
دوان دوان خود را سر خیابان رساند؛ به محلی که مرد جوان را طی این چند روز دیده بود. محتاطانه به هر طرف نگاه کرد ولی اثری از او ندید و پس از نیم ساعت پرسه زدن از همان مسیری که آمده بود بازگشت. ناگهان صدای هیاهوی عجیبی توجهش را جلب کرد. روبنده را کنار زد تا بهتر ببیند.
چشمانش از دیدن بلوایی که برپا شده بود گرد شد. گرد و خاک فراوانی در خیابان به پا بود. آژان ها به دنبال زنان می دویدند و چادر از سرشان می کشیدند. از ترس، گیج و مبهوت بر جای ماند. نمی دانست به کجا باید پناه ببرد.
در آن طرف خیابان و از دفتر روزنامه ای، همان مرد شیک پوش به همراه یکی دیگر برای لحظه ای بیرون آمد. مرد پرسید: «این دیگه چه ماجراییه؟:
« هیچی، طبق معمول همون ماجرای همیشگی، فرمان کشف حجاب.» کمی مکث کرد. نگاهی به خیابان شلوغ انداخت و ادامه داد: « فرمان همایونیه. می دونی که زن ها حق ندارند با چادر و روبنده به خیابون بیان. این مملکت همه چیزش اجباریه. تو تازه اومدی، برای همینم برات یه کم غیر عادیه... بیا بریم تو.»
مرد جوان که همچنان خیره به این گرد و خاک به پا شده نگاه می کرد ناگهان در میان آن بلوا چشمش به ستاره افتاد! مات و وحشت زده در میان آن شلوغی گیر کرده بود. زیر لب زمزمه کرد: «این دختر اینجا چی کار می کنه؟ »
در این بین توجه پاسبانی به ستاره جلب شد و به طرفش آمد. ستاره که از وحشت نمی دانست چه کار کند روبنده را برصورتش کشید و پا به فرار گذاشت و در کوچه پس کوچه ها متواری شد. اژان هم به تعقیبش پرداخت و به دنبالش دوید.
مرد شیک پوش هراسان یک دسته برگه را که روی آن شعری نوشته شده بود را به دست بهرام سپرد و رو کرد به او: «اینارو بگیر ببر تو دفتر تا خودم بیام.» سپس به سرعت از آنجا دور شد.
بهرام که هاج و واج او را می نگریست روی یکی از برگه ها را خواند:


شه شبهه نمود در حق من


من دانایی ضعیفم و وی بردانا کینه خواه باشد
گر زان که سر من است این سر بگذار که بی کلاه باشد
بگذار به زیر تیغ جلاد آویز قتلگاه باشد
دشمن به گناه مهر ایران از کین به منش نگاه باشد
بر سفله فرو نیاورم سر هر چند که پادشاه باشد
(ملک الشعرای بهار)


ستاره به کوچه پس کوچه های خلوت گریخت که ناگهان پایش به تکه سنگی گیر کرد و نقش زمین گشت. قوزک پایش حسابی درد گرفت. نفس زنان خود را عقب کشید تا در گوشه ای پناه گیرد. کمی مچ پایش را مالش داد. آژان که دیگر به نزدیکیش رسیده بود درست مقابل رویش ایستاد و نگاهی به او انداخت. با باتونی که در دست داشت گوشه روبنده را بالا زد، وقتی چشمش به صورت زیبای دخترک افتاد برای بار دوم دست برد و چنان چادر از سرش کشید که صدای پاره شدنش در فضا پیچید. ستاره هراسان و کشان کشان خود را عقب تر کشید. مرد شکم گنده زشت که آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود ناگهان به طرفش خیز برداشت و گفت: «تا به حال دختر به این خوشگلی ندیده بودم! نترس ضعیفه! کاریت ندارم فقط کمی با ما راه بیا و نا اهلی نکن!»
دخترک از ترس، رنگ به چهره نداشت و زبانش بند آمده بود و همین طور با چشمان وحشت زده به او نگاه می کرد. دستش به تکه آجر نسبتاً بزرگی برخورد کرد. آژان که هردم وقیح تر او را برانداز می کرد، ناگاه دست برد تا چارقد را هم از سرش بکشد.
ستاره ، نفسش بند آمده بود. خود را به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بود مدام سرزنش می کرد و لعنت می فرستاد. درختان بلند چنار از دو طرف کوچه قد کشیده بودند و وقاحت این آبروریزی را به تماشا بودند. هیچ موجود زنده ای از آنجا رد نمی شد. گویی گنجشک ها هم از هول و هراس سکوت کرده بودند. نفس های مشمئز کننده مرد هر دم به صورتش نزدیک تر می شد. حالا بوی گند دهانش را نیز احساس می کرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد. صورتش را به طرف دیگر چرخاند. پاره آجر را محکم به سر آژان کوبید. با چشمانی وحشت زده به خونی که از سروکله آژان سرازیر شد نگریست. آژان دستانش را روی صورتش گرفت و پس از مکثی کوتاه، خشمگین به طرفش حمله ور شد: «بی همه کس! الان با دستام خفه ات می کنم.» و دستان بزرگ کبره بسته اش را حلقه وار از هم گشود که ناگهان مردی از راه رسید و با چند لگد محکم آژان رابه کناری انداخت. سپس دستان لرزان دخترک را گرفت و تا سر خیابان به دنبال خود کشید. آژان با سر و کله خون آلود و باتون به دست در پی آنان می دوند. مرد جوان ستاره را به درشکه ای که در همان نزدیکی ایستاده بود سوار کرد و خودش در مقابل او نشست و به سورچی دستور داد تا با سرعت از آنجا دور شود. ستاره از ترس زبانش بند آمده بود و همچنان به فرشته نجاتش خیره
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۴۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان ستاره قجری
و 71
نگاه می کرد که ناگاه تکان شدید کالسکه آنان را به شدت جابجا کرد.درشکه به تاخت می رفت و سایه
درختان به سرعت از سرشان عبور می کرد.
ستاره که دیگر نفسش جا آمده بود،فریاد کرد:"وای چادرم!اگه آقا جون منو اینجوری ببینه حتما می کشتم"
مرد جوان رو کرد به ستاره و با عصبانیت گفت:"یعنی اگه آقاتون..."
جمله اش را ادامه نداد و سکوت کرد.فقط دخترک را غضبناک نگاه کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
"هیچ فرقی با بچگیت نکردی،همون دختر سرکش و فضول و از خودراضی."نگاهی به چشمان متعجب
ستاره انداخت:"نگو که نیستی!هنوز خاطره موشی که تو کیف پدرم گذاشتی و از یاد نبردم"
با شنیدن این خاطره،حدس ستاره به یقین تبدیل شد و کاملا مطمئن گشت که این مرد همان پسر بچه ای
است که بارها و بارها در کودکی اذیت و آزارش کرده بود،سرش را به زیر انداخت.لبش را گزید.هیچ
نگفت.سرخی گونه هایش از نوعی هیجان و خجالت،حکایت می کرد.
امین رو کرد به او و گفت:"سرتو بالا بگیر و لطفا این قیافه مظلومو هم به خودت نگیر.آخه دختر جون
اگه من تو رو نمی دیدم و دنبالت نمی اومدم چی کار می کردی؟!مخصوصا با اون پاره آجری که کوبیدی
تو سر اون وحشی!راستشو بگو امروز توی اون بلوا چه کار می کردی...لطفا نگو که اومده بودی سرکشی
امور مملکتی که باور نمی کنم"
ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهش را به چشمان امین دوخت و گفت:"به خاطر کمکتون متشکرم"سپس
کمی سر و ریختش را مرتب کرد و ادامه داد:"نه،بلکه...بلکه...کار داشتم"
امین نیشخندی زد:"طبق تحقیقات به عمل اومده شما مدت هاست که به دستور شازده پا به بیرون از اندرونی
نگذاشتید.مگر در بعضی مهمونی ها و همراه مادر و به اذن پدر.حالا توی این بلوا چه می کردی نمی دونم"
ستاره که احساس خوشایندی از اطلاعات این مرد جوان در مورد خودش پیدا کرده بود نگاهی از گوشه
چشمان سیاهش به او کرد:"ببخشید،نمی دونستم شما در مورد بنده تحقیق به عمل آوردید،ولی فکر می کنم
اطلاعاتتون ناقصه"
امین با لحن سرزنش آمیز جواب داد:"فکر می کنم یک بار در کودکی این نکته رو به شما متذکر شده باشم
شازده خانم قجری!که دروغگو جاش تو جهنمه!ام انگار پاک از خاطرتون رفته"
ستاره نگاه تندی به امین انداخت و با خود اندیشید:"عجب مرد پر رویی."زیرا این بار دومی بود که این
چنین گستاخانه با او سخن می گفت.اما،پس چرا از او بدش نمی آید و در فکر تلافی برنمی آمد؟شاید همین
جسارتش در عنوان کردن مطالب باعث جذابیت بیشترش شده و یا شاید...ام نه،نه،او هر چه بود ترجیح داد
فعلا فاصله بگیرد.
در میان راه امین مرتبا با گوشه و کنایه تحقیرش می کرد و انگار فقط آمده بود تا کارهای کودکی اش را
تلافی کند.ستاره هم در جواب این مرد زبان تلخ جواب های بی سر و تهی را پشت سر هم بلغور می کرد
تا در برابرش کم نیاورد و در آخر که دیگر خیلی عصبانی به نظر می رسید با
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان ستاره - شيوا نظري elinia 8 4,280 ۲۵-۴-۱۳۹۱ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: elinia
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 11,956 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۰۶ صبح
آخرین ارسال: elinia


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد