ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک


خوش آمدید ورود یا ثبت نام


موضوع بسته شده است 

رمان سفربه دیارعشق

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
685
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 46


محل سکونت : تهران
ارسال: #163
RE: رمان سفربه دیارعشق
عمو: لازم نکرده تو به ما درس اخلاق و ادب بدی... ما خوب میدونیم چه طور با بچه هامون رفتار کنیم
سروش با لحن تندی میگه: بعله... کاملا متوجه ام که چقدر توی این زمینه تبحر دارین
طاهر: سروش
عمو با قیافه ای که از شدت عصبانیت سرخ شده میگه: دیگه داری بزرگتر از دهنت حرف میزنی
طاهر: عموجان خواهش میکنم تمومش کنید
بدون توجه به بحثاشون روی صندلی میشینم و بی تفاوت به اطراف نگاه میکنم
سروش: من فقط دارم حقیقتو میگم ولی مثله اینکه حرف حقیقت.............
پدربزرگ با عصبانیت مشتی به میز میکوبه و میگه:بسه دیگه... تمومش کنید
نگاه چند نفر به سمت میز ما برمیگرده
عمو: اما بابا...
پدربزرگ: تمومش کن.. ما نیومدیم دعوا کنیم ما فقط اومدیم با ترنم حرف بزنیم
تو همین موقع صدای خاله رو از پشت سرم میشنوم که میگه: طاهر.. خاله کجایی؟... امشب کم پیدا شدی؟
طاهر زیر لب چیزی میگه که من متوجه نمیشم
سروش که میبینه نشستم اون هم کنارم میشینه آروم میگه: ترنم حالت خوبه؟
با خونسردی میگم: آره.. چرا باید بد باشم؟
سروش: اگه عصبیت میکنند بریم
-اگه بخوام برم مهران هست... به کمک جنابعالی احتیاجی ندارم
سروش با اخم میگه: ترنم
خاله: طاهرجان... خاله.. بیا یه چند تا کار دارم که دست تو رو میبوسن
طاهر: متاسفم خاله.. امشب دربست در اختیار خواهرم هستم
خاله: خواهرت؟
طاهر با اشاره من رو نشون میده.. خاله دقیقا رو به روی من میاد و سعی میکنه لبخند بزنه
خاله:اِ... ترنم جون تو هم که اینجایی عزیزم.. فکر کردم پیش مامان و بابایی
به نشونه ی احترام به ناچار نیم خیز میشم و یه سلام زیرلبی تحویلش میدم
خاله یه طرفم میاد و مجبورم میکنه بشینم.. بوسه ای سرد سر گونه ام میذاره و میگه: بشین خاله.. میدونم خسته ای... بالاخره با اون هنرمایی خوشگلت دهن خیلیا رو باز گذاشتی
اخمام تو هم میره میخوام جوابش رو بدم که سروش پوزخندی میزنه و میگه: اختیار دارین.. ما هر کار کنیم انگشت کوچیکه ی مهسا خانوم و آقاسامان نمیشیم
با این حرف سروش صورت خاله مثل گچ سفید میشه
یه لبخند تصنعی میزنه و میگه: سروش جان تو هم خیلی شوخ شدیا
سروش با تمسخر نگاش میکنه و میگه: بالاخره همنشینی با دوستان شوخ طبعی مثل شماها ناخواسته رو ما هم تاثیر میذاره
خاله با خنده ای عصبی میگه: چی بگم والا... راستی ترنم جان؟
سرد نگاش میکنم
-بله؟
خاله: نمیخوای به مامان و بابا سر بزنی؟
زهرخندی میزنم و میگم: نمیدونستم اینقدر به ترمیم رابطه ی من و خونوادم علاقه دارین؟
خاله:واه.. این چه حرفیه گلم.. بالاخره خاله اتم؟
-جدا؟
اخم ریزی میکنه و میگه: منظورت چیه خاله؟.. امشب همگیتون خیلی شوخ طبع شدینا
سروش: شاید هم شما هستین که همه چیز رو به شوخی میگیرید
پدربزرگ: مریم جان
خاله: آقاجون شرمنده... از بس از دیدن دخترم خوشحال شدم یادم رفت بهتون سلام کنم... شما هم مثله اینکه امشب اومدین سبب خیر بشین
پدربزرگ: آره دیگه.. بالاخره یه اشتباهی بود که گذشت و تموم شد
سروش انگشتاش رو تو انگشتام فرومیکنه و آروم فشار میده... نگاهی بهش میندازم
خاله: آره بابا
بعد خطاب به من ادامه میده: ترنم جان بالاخره اونا پدر و مادرت هستن
طاهر با خشم میگه: خاله
خاله: واه.. چیه طاهر.. ترسیدم
طاهر: شما بهتر نیست برین به مهمونا سر بزنید
خاله: خب چه عجله ایه... دلم واسه ی ترنم تنگ شده بذار یه خورده ببینمش
نفس عمیقی میکشم تا بتونم خشمم رو کنترل کنم
خاله: عزیزم بهتره دیگه این قهر طولانی مدت رو تموم کنی و برگردی پیش پدر و مادرت
فشار دست سروش هر لحظه بیشتر از قبل میشه
عمو: آره عموجون... خودت که میدونی بابات چقدر دوستت داره
خاله بازوم رو میگیره و میخواد بلندم کنه
خاله: پاشو خانمی... آفرین... مامان و بابات منتظرت هستن
دیگه صبرم تموم میشه... همه ی سعیم رو میکنم که صدام بلند نباشه و توجه کسی به این طرف جلب نشه
چشمام رو میبندم و از بین دندونای کلید شده میگم:خاله جان
خاله: چیه قربونت برم؟
-بهتره بازوم رو ول کنید
خاله: چی؟
بازوم رو به شدت از دستش میکشم بیرون و میگم: بهتره تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید
خاله: ترنم؟
با نفرت نگاش میکنم... بعد از پدرم بیشتر از هر کسی از این خونواده متنفرم...
-اگه میبینید اینجا آروم نشستم و هیچی نمیگم فکر نکنید جواب تو آستینم ندارم فقط حرمت نون و نمکتون رو نگه میدارم
آقاجون: ترنم
خاله: خیلی بی ادب شدی ترنم... رفتارت در برابر منی که خالتم خیلی گستاخانه و بی ادبانه ست
-من با شما نسبتی ندارم... اگه میبنید اینجا نشستم فقط و فقط به اصرار طاهره... مهسا دخترخاله ی طاهر هستش و من هم به اصرار طاهر اومدم.. من با شما و دختر شما هیچ نسبتی ندارم.. مادر من الیکاست کسی که به خاطر من و خواهرم آوا از زندگیه خودش گذشت و با پدرم ازدواج کرد و تا اونجایی که من یادمه شما خواهر مادر من نبودین و نیستین...پس بهتره دایه ی بهتر از مادر نشین و برید به دخترتون برسین که امشب بیشتر از هر وقت دیگه ای بهتون احتیاج داره
خاله: من رو بگو که میخواستم بهت لطف کنم
پوزخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرم
-من ممنونم بابت لطفی که به من دارین... از شما به بنده زیاد رسیده بهتره یه خورده از این لطف و محبتاتون رو برای دیگران نگه دارین
خاله: خیلی نمک نشناسی
-پس کاری به من نمک نشناس نداشته باشین... خواهشا از امروز تا آخر عمرم حتی رو به موت هم بودم هیچ لطفی در حق من نکنید
خاله: طاهر تو هیچی نمیخوای بگی؟
طاهر: متاسفم خاله.. من گفتم ترنم رو آزاد بذارین تا خودش تصمیم بگیره.. ما همه مون اشتباه کردیم الان خیلی ظلمه که شماها بخواین اون رو مجبور به بخشیدن کنید
خاله با حرص نگاش رو از ما میگیره و میگه: واقعا که
با زدن این حرف به سرعت از میز ما دور میشه
عمو: ترنم رفتارت خیلی زشت بود
تو چشمای عموم نگاه میکنم... تصمیمم رو گرفتم...تصمیم دیروز و امروزم نیست.. خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم.. شک داشتم.. با خودم کلنجار میرفتم ولی امشب مطمئن شدم... مطمئنم که نمیتونم این افراد رو ببخشم... کسایی رو که حتی همین الان هم بخاطر آبروشون دنبالم اومدن... کسایی که حتی برای یه بار هم درست و حسابی ازم عذرخواهی نکردن و ادعای مرد بودن میکنند
پدربزرگ: ترنم شنیدی عموت چی گفت...
سروش آروم دستم رو نوازش میکنه.. میخوام دستام رو از دستاش بیرون بیارم که اجازه نمیده... از دست این پسر که آخر دیوونم میکنه
بدون لحظه ای درنگ میگم: بعله.. شنیدم.. نه تنها حرفای عمو رو بلکه خیلی چیزای دیگه رو امشب شنیدم
اخمام رو تو هم میکنم و میگم: ببخشید عموجان میتونم بپرسم کجای رفتارم زشت بود؟
عمو: اون زن خالته... نباید بهش بی احترامی کنی... تمام این سالها احترام همه مون رو حفظ کردی به نظرت درسته الان اینجور شخصیت خودت رو زیر سوال ببری
-از کدوم احترام حرف میزنید عمو؟... نکنه نگاه های پر از حرف من رو که با زور کتک تو دلم نگه میداشتم و نمیگفتم رو احترام میدونید
عمو: ترنم این حرفا چیه؟
-شما همون کسی نیستین که به اون شخصی که ادعای پدریه من رو داره
پدربزرگ با صدای بلند میگه: ترنم
-آقای مهرپرور داد نزنید.. شمایی که الان جلوم نشستین و دارین از پسر گناهکارتون دفاع میکنید حق دارین ادعای پدر بودن کنید نه پدر من که جلوی جمع نشست و من بیگناه رو از تمام حمایتهاش محروم کرد
پدربزرگ ساکت میشه... لبخند تلخی میزنم و خطاب به عموم ادامه میدم: داشتم میگفتم شما همون کسی نیستین که به اون مرد میگفتین زودتر این دختر رو شوهر بده چون ممکنه دفعه ی بعد با شکم بالا اومده وارد خونت بشه و بدبختت کنه
صورت عموم سرخ میشه
-میبینید... اون موفع به فکر آبروتون بودین الان هم به فکر آبروتون هستین... اون روزا شما میگفتین و من می سوختم... ناچار بودم که سکوت میکردم ولی دلیلش این نبود که واقعا دلم خواستار اون سکوت تلخ بود... اون چیزی که شما ازش به عنوان احترام یاد میکنید من اون رو خاری و ذلت میدونم... چون من با کوچیکترین حرفی در جواب شماها زیر دست و پای بابام باید کتک نوش جان میکردم... من به خاطر حفظ غرورم جواب شماها رو نمیدادم... پس فکر نکنید براتون ارزشی قائلم.. شماهایی که من رو خرد کردین همون روزا برای من مردین...تمام این سالها جلوی فامیل سکه ی یه پولم کردین و من به خاطر تظاهر به سرپاواستادن هیچی نگفتم... الان از من انتظار احترام دارین؟... فکر نمیکنید توقع زیادیه... تو کدوم قانونی گفته شده که به بزرگترت به هر قیمتی باید احترم بذاری هر چند من یادم نمیاد که بهتون بی احترامی کرده باشم.. من فقط دارم حرف میزنم... حرفایی که نمیخواستم بزنم ولی شماها با حضور دوباره تون مجبورم کردین که بگم.. که سکوت نکنم... که بهتون بفهمونم با من چیکارا کردین
طاهر: ترنم میدونم عصبانی هستی
-هیس.. طاهر... هیچی نگو... امشب باید حرفام رو بزنم تا این آقایون بدونند که چه به سر من آوردن... تا اینقدر راحت از اشتباهی که زندگی من رو نابود کرد حرف نزنند... اشتباه ناچیزیه؟... خیلی کوچیک به نظر میرسه؟... باورم نمیشه که الان هم شرمنده نیستین... حتی دنبال جبران هم نیستین.. فقط به حفظ آبروتون فکر میکنید
طاهر با ناراحتی سکوت میکنه و من ادامه میدم: حرف از شخصیت میزنین غموجان؟.. کدوم شخصیت؟.. مگه برام شخصیت و غروری هم گذاشتین؟
پدربزرگم روی صندلی میشینه و میگه: دخترم....
-نگین آقای مهرپرور..اینجوری صدام نکنید... نگین دخترم که اگه دخترتون بودم.. اگه عزیزتون بودم.. اگه ذره ای براتون اهمیت داشتم تنهام نمیذاشتین... من نمیخوام بی احترامی کنم ولی شماها با ظاهر شدن مداومتون جلوی من بیشتر از قبل وادارم میکنید که بعضی از حرمتا رو بشکنم.. بعضی از حرفا رو بزنم.. آقای راستین چرا دروغ؟... نمیتونم ببخشم... فکر نکنید نمیخوام واقعا نمیتونم...
پدربزرگ: ترنم تو که اینجوری نبودی؟
-آره شماها اینجوریم کردین.. تمام این سالها.. اون روز که اومدین جلوی در خونه ی مهران بهتون گفتم که دیگه نمیکشم... گفتم که دیگه ادامه ندین.. گفتمجلوم ظاهر نشین.. گفتم که بذارین زندگیم رو کنم.. من هنوز شماها رو نبخشیدم بعد شماها حرف از بخشیدن پدرم میزنید
عمو: عموجون حال بابات زیاد خوب نیست
طاهر:عم......
-مسئله ای نیست طاهر... حداقل میدونم توی این جمع هنوز هستن کسانی که نگران من هستن.. میدونم سعیت رو کردی که امشب اذیت نشم پس حرص نخور
طاهر: ترنم
-نگران نباش داداش من حالم خوبه... ازت ممنونم که به فکرمی ولی بذار امشب یه چیزایی رو روشن کنم تا شاید بتونم از این به بعد سرم رو با خیال راحت سر بالیش بذارم.. بدون فکر به اینکه دوباره جلوی در خونه یه عده منتظر من هستن که به زور من رو با خودشون همراه بسازند
خطاب به عموم میگم: ببینید عمو
عمو: بگو دخترم
لبخند تلخی رو لبم میشینه
-عمو گفتنام رو به پای همخون بودنمون نذارین فقط یه عادته... پس من رو دختر خودتون ندونید که از این کلمه به شدت متنفرم
پدربزرگ: ترنم فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی؟
-شما چی آقای مهرپرور.. شما فکر نمیکنید دارین بهم توهین میکنید.. اون هم جلوی خودم
پدربزرگ سرش رو با دستاش میگیره و من تلخ تر از قبل ادامه میدم نمیخوام تلخ باشم ولی تک تک کلمه هام تلخ بیان میشین
-داشتم میگفتم ببینید آقایون مهرپرور من دلم نمیخواد دیگه اینجور ادامه بدم... اگه به من بود اسم فامیلم رو عوض میکردم تا این همه از کارای پدرم احساس شرمندگی نکنم
پدربزرگ: حق با خالته.. خیلی گتاخ شدی
-اگه شما هم یه شبه میفهمیدین یه حروم زاده هستین گستاخ میشدین
رنگ از رخ طاهر و پدربزرگ و عموم میپره... دستای سروش تو دستام یخ میزنه
حق دارن که ندونند.. تو دادگاه حرفی از مسئله ی تجاوز نزده بودم
با پوزخند فقط نگاشون میکنم تا اول اونا این سکوت رو بشکونند
پدربزرگم با صدایی که به شدت میلرزه میگه: ترنم بازیه خوبی رو شروع نکردی؟
-من؟
عمو: ترنم با این چرت و پرتا حال پدر رو بد نکن.. خودت هم میدونی که غیرممکنه
-چرا از جانب من حرف میزنید؟... من به هیچ عنوان قبول ندارم که یه حلال زاده ام
پدربزرگ: سروش میشه چند لحظه ما رو تنها بذاری؟
قبل از اینکه سروش حرفی بزنه میگم: لابد برای حفظ آبروتون؟... درسته؟
پدربزرگ: ترنم
-این مرد باید اینجا بمونه... بالاخره زیادی مدعی به نظر میرسه باید دید با شنیدن این حرفا باز هم ادعای عشق و عاشقی میکنه
سروش: ترنم؟!
-چیه؟... یه بار ترکم کردی از کجا معلوم بعدها با فهمیدن این موضوع ترکم نکنی؟
سروش: ترنم من میخوامت... هیچ کدوم از اینا برام مهم نیست... هر چی که بشه تا آخر پات واستادم
پوزخندی میزنم و میگم: زیاد از این حرفا شنیدم ولی وقت عمل مرد عملش رو پیدا نکردم
سروش: ترنم
-آدما حرف زیاد میزنند باید دید تو شرایط سخت چقدر مرد عملند
سروش آروم میگه: من میمونم و به همه چیز گوش میدم اصلا هم برام مهم نیست تو کی بودی و چه اتفاقایی برات افتاده... چیزی که برام ارزش داره فقط و فقط خودتی
هی روزگار... چی میشد این حرفا رو چهار سال پیش میشنیدم... واقعا چی میشد؟
عمو: اگه حرفای عاشقانه تون تموم شد بهتره یه خورده هم به حرف پدر گوش کنید
-چه حرفی؟... مگه حرفی هم مونده؟... چشم و گوش بسته فقط و فقط انکار میکنید
پدربزرگ: ترنم هیچ موضوعی در کار نیست.. پدرت عاشق شد و مخفیانه ازدواج کرد.. فقط همین بعد هم تو و خواهرت به دنیا اومدین
-کاملا درسته... فقط به خاطر راضی کردن مامان به ازدواج بهش تجاوز کرد که این هم اصلا مسئله ی مهمی نیست
عمو: ترنم تمومش کن... پدر بهتره بقیه حرفا رو بذاریم واسه ی یه وقت دیگه
پدربزرگ هم سری تکون میده و میگه: الان عصبانی هستی متوجه نیستی چی داری میگی؟... بهتره یه وقت دیگه واسه ی حرف زدن بیایم
لبم رو به دندون میگیرمو دست سرش رو به شدت فشار میدم... دلم میخواد جیغ بزنم و کلی داد و فریاد راه بندازم
با حرص میگم: من خوب میدونم چی دارم میگم شما هم خوب میدونید حرفام حقیقته واسه همینه که راه فرار رو در پیش گرفتین ولی واقعا خوشم میاد.. خوب بلدین خودتون رو به اون راه بزنید.. تا وقتی به نفعتون بود میخواستین حرف بزنید و حرف بشنوید حالا که به نفعتون نیست راه رفتن رو در پیش گرفتین... وقتی جنبه ی شنیدن حقیقت رو ندارین پس چرا جلوم ظاهر میشین... اگه رفتین دیگه هیچوقت برنگردین.. چون من از گفتن حقیقت ابایی ندارم... هر وقت به طرفم بیاین همینا رو میشنوین
عمو: آقاجون بریم... این دختر عقده ی تمام این سالهاش رو جمع کرده و الان داره با این حرفای بی سر و ته عقده هاش رو خالی میکنه
بعد خطاب به من ادامه میده: اما دخترجون این رو بدون که با این چرندیات قبل از ما آبروی خودت رو میبری
من واقعا نمیدونم چی باید بگم... حتی نمیدونم باید عصبانی باشم یا نه...
فقط سرم رو با تاسف تکون میدم و میگم: چقدر برای خودم متاسفم که دارم وقتم رو با حرف زدن با کسایی صرف میکنم که حتی ارزش بخشیده شدن رو هم ندارن
پدربزرگ میخواد بره و من هنوز مات و مبهوتم از اینکه مگه میشه اینقدر راحت با موضوع برخورد بکنند
سروش پوزخندی میزنه و خونسرد میگه: ترنم تعجب نکن
متعجب به سروش نگاه میکنم
سروش: این آقایون از همه چیز با خبر بودن
-چی؟
سروش: خیلی سادست دختر... فقطباید تو چشمای طرف نگاه کنی تا فرق تعجب و ترس رو بفهمی... تو چشمای این دو نفر فقط ترس وجود داره...
عمو با اخم میگه: حرف دهنت رو بفهم..
سروش با خشم به عموم میگه: من حرف دهنم رو میفهمم... من مثل ترنم ساده نیستم که با چند حرف شماها گول بخورم... سالهاست با آدمای جورواجور در ارتباطم با یه نگاه به طرف تا آخرش رو میرم
چشمام از شدت تعجب گرد شده
عموم با خشم به یقه ی سروش چنگ میزنه
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۲۲-۱۲-۱۳۹۲, ۱۲:۲۳ عصر
یافتن
1 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
685
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 46


محل سکونت : تهران
ارسال: #164
RE: رمان سفربه دیارعشق
عمو: بهتره دهنت رو ببندی تا خودم نبستم
سروش دستم رو ول میکنه و با نفرت عموم رو به عقب هل میده و وایمیسته
سروش: هر چقدر تمام این سالها دهنم رو بسته نگه داشتم کافیه
عمو: تو کیه ترنم هستی که اینقدر تو مسائل خونوادگیش دخالت میکنی؟
سروش: اون نامزدمه و من به زودی باهاش ازدواج میکنم... پس بیشتر از هر کسی بهش نزدیک هستم
عمو: خوشم میاد که خوب برای خودت بریدی و دوختی... مگه ترنم بزرگتر نداره
سروش: اگه یه بزرگتر درست و حسابی داشت که وضعش این نبود
عمو: طوری حرف میزنی انگار خوت هیچ اشتباهی مرتکب نشدی
سروش: من چنین ادعایی ندارم ولی حداقل مثله شماها به خاطر حفظ آبروم ترنم رو مجبور به کاری نمیکنم.. اگه دارم کاری هم انجام میدم به خاطر دل خودم و ترنمه
پدربزرگ: تمومش کنید..
صدای خاله رو میشنوم
خاله: خدا مرگم بده... اینجا چه خبره؟
مهمونا دورمون جمع شدن و این منو معذب میکنه
طاهر بالاخره زبون باز میکنه و میگه: آقاجون این حرفا چه معنی ای میده؟
پدربزرگ با ابرو اشاره به اطراف میکنه و میگه: طاهر تو بهتره به مهمونا برسی من خودم با ترنم حرف میزنم... بالاخره بعد از این همه مدت یه خورده دلخوری وجود داره
طاهر با کلافگی نگاهی به مهمونا میکنه و سعی میکنه اونا رو متفرق کنه
خاله: ترنم داری چیکار میکنی؟... شر درست نکن دختر...
سروش: کسی که شر درست کرده ترنم نیست.. این آقایون هستن.. شما هم بهتره به جای اینکه یقه ی ترنم رو بگیرین برین سراغ کسایی که جلوی ترنم رو گرفتن و این شر رو درست کردن
خاله: پسرم امشب عروسیه دخترمه.......
سروش با حرص وسط حرفش میپره و میگه: نترسین... عروسیه یکی یه دونتون بهم نمیخوره
مادر سروش: سروش... عزیزم آروم باش
سروش: چه آرومی مادر من... دوباره دارن اتفاقای چهار سال پیش رو تکرار میکنند؟... هر کسی هر اشتباهی میکنه میندازن گردن ترنم... معلومه ساده تر از این دختر گیر نیاوردن
به خاله ام نگاه میکنه و میگه: شما اصلا میدونید موضوع از چه قراره که میگید ترنم شر به پا نکن
سروش دوباره کنارم میشینه... دستم رو از زیر میز تو دستش میگیره و رو پاش میذاره
تو این شرایط هم دست از این حرص دادنام بر نمیداره
پدر سروش: آقای مهرپرور بهتر بود یه وقت دیگه رو واسه ی حرف زدن انتخاب میکردین... امشب زمان مناسبی واسه ی اینجور بحثا نبود
آقاجون: والا چی بگم آقای راستین... من قصدم خیر بود نمیخواستم اینجوری بشه ولی انگار حق با شماست
سروش پوزخندی میزنه و هیچی نمیگه...صدای نفس های عصبیه سروش رو میشنوم و چرا دروغ؟... خوشحال میشم.. مثل همه ی دخترای دنیا وقتی میبینم عشقم به خاطر من عصبی میشه تا از من دفاع کنه خوشحا میشم... یه جورایی کم کم داره باورم میشه که فقط من عشق زندگیه سروش بودم.. حرفای طاهر.. حرفای مهران.. ابراز علاقه هاش.. نترسیدناش در برابر حرفای مردم.. دفاع کردناش منو بهش وابسته تر از همیشه میکنه ولی با تمام این خوشحالیها یه چیزایی بدجور من رو عصبی میکنند و بدبختی اینجاست که نمیدونم اون چیزا چی هستن... سروش سرش رو نزدیک میاره و میگه: اونا میدونستن.. بیخود خودت رو خسته نکن
خونواده ی سروش و خاله و عمو در میز جمع شدن و من و سروش و پدربزرگ نشستیم
دهنم رو باز میکنم و با ناله میگم: یعنی حفظ آبروتون اینقدر مهمه
سروش: لابد مهم بود دیگه
پدربزرگ: ترنم الان وقت این حرفا نیست
آروم زمزمه میکنم: چرا؟... چون آبروتون بین این آدما میره؟.. مگه روزی که داشتین من رو جلوی تک تک این آدما خرد میکردین به فکر آبروب من لودین که الان انتظار دارین من به فکر آبروتون باشم؟
حرفام رو آروم زدم ولی میدونم تک تک شون شنیدن...
-شماها میدونستین؟
پدربزرگ: پسر بهتره شر به پا نکنی
طاهر بعد از پراکنده کردن مهمونا میاد کنارم میشینه میگه: آقاجون ترنم چی میگه؟
پدربزرگ با حرص میگه: یه مشت چرت و پرت
-نشد دیگه پدربزرگ گرامی... الان که حرفام به نفعتون نیست شده چرت و پرت
پدربزرگ: ترنم این حرفای بیخود رو ادامه نده... من نمیدونم کی این خزعبلات رو بهت گفته دلمم نمیخواد که بدونم ولی برای اینکه خیالت راحت باشه میگم که همه ی اینا دروغه... پس این بازی مسخره رو تموم کن
-آقای مهرپرور شروع کننده ی این بازی من نبودم... پسر شما سالها پیش این بازیه به ظاهر مسخره رو شروع کرد... اون باعث مرگ دو تا از دختراش و تباهیه زندگیه من شد
پدربزرگ: ترنم کم کم داری عصبیم میکنی؟
عصبی میخندم و دستم رو به شدت از دست سروش بیرون میکشم... همونجور که سرم رو تکون میدم مشتی به میز میکوبم و میگم: خیلی جالبه.. واقعا برام خیلی جالبه.. من دارم عصبیتون میکنم؟... منی که خودم وقتی موضوع رو فهمیدم تا مرز سکته رفتم و برگشتم... الان به جای اینکه برین یه سیلی به گوش پسرتون بزنید جلوی من واستادین ترنم ترنم راه انداختین
مادر سروش بالای سرم میاد و آروم شونه هام رو میماله
مادر سروش: عزیزم آروم باش
من میخوام آروم باشم.. میخوام کاری به کار هیچکس نداشته باشم ولی خودتون که میبینید با اینکه یه گوشه نشستم باز هم دست از سر من برنمیدارن
خاله: خیلی پررو شدی ترنم... باورم نمیشه که همون دختر مظلومی باشی که تو نامزدیه مهسا اومده بودی
سروش: تا وقتی از حقش دفاع نمیکنه دختره خوبیه وقتی حقیقت رو میگه میشه پررو
جو بدی به وجود اومده... سرم رو بین دستام میگیرم و آروم با نوک انگشتام شقیقه ام رو میمالم
طاهر: آقاجون چرا چیزی نمگین تا این ماجرا تموم بشه؟
پدربزرگ نگاهی به سروش مبندازه و با عصبانیت میگه: ببین چیکار کردی جوون؟
-به من نگاه کنید و یه کلمه به من بگین
پدربزرگ: چی میخوای بدونی؟
-دونستنی ها رو میدونم... تنها چیزی که میخوام بفهمم اینه که واقعا نمیدونید یا دارین من رو به بازی میگیرین؟
عمو: صدات رو پایین بیار دختر
-اوه.. شرمنده عموجان یادم رفته بود که آبرو براتون مهمتر از هر چیز دیگه ایه
پدربزرگ: فکر میکردم عاقل تر از این حرفا باشین
زهرخندی تحویلش میدم و میگم: شرمنده.. اشتباه فکر میکردین
پدربزرگ: گذشته ها رو فراموش کن... ما همه آماده ی جبران هستیم
-حرف از کدوم گذشته میزنید... این چهار سال؟... یا بیست و شش، هفت سال پیش؟
پدربزرگ: ترنم اونقدر اون موضوع مزخرف رو پیش نکش... اون حرفا همش دروغه
-مدرک رو کنید.. باور میکنید
همه ساکت واستادن... خاله و خونواده ی سروش هم با تعجب به بحث من و پدربزرگم نگاه میکنند
پدربزرگ: مدرکم کجا بود
-پس چرا اینقدر با اطمینان حرف میزنید؟
پدربزرگ از بین دندونای کلید شده میگه: ترنم نمیخوای تمومش کنی؟
-شما یه دلیل قانع کننده بیارین من همینجا تمام این حرفا رو چال میکنم
پدربزرگ: دلیل از این قانع کننده تر که پدربزرگت داره میگه اینا همش دروغه
چشمام رو میبندم و چند تا نفس عمیق میکشم...
-باشه آقای مهرپرور... خودتون خواستین... پس من دفعه ی بعد با مدرک میام... مطمئن باشین کسی که میخواست با اون حرفا داغونم کنه با دلایل و مدارک زیادی همه چیز رو برام ثابت کرده
رنگ از روی پدربزرگم میپره
پدربزرگ: منظورت چیه؟
-منظورم روشنه... تاریخ تولد من و خواهرم.. تاریخ ازدواج پدر و مادرم... نمیخواین بگین که من و خواهرم در ماهگی به دنیا اومدیم
پدربزرگت: اونا از قبل صیغه بودن... حرف بیخود نزن
-یعنی میخواین بگین شما از جزئیات ازدواج پدر و مادرم با خبر بودین و اجازه ازدواج دوباره رو به پدرم دادین
پدربزرگ: ترنم بدجور داری رو اعصابم میری... پدرت خودش بعدها برام تعریف کرد
-پس این همه ترس و لرزتون برای چیه؟
پدربزرگ: ببین ترنم من نمیدونم با این حرفا میخوای به چی برسی تنها چیزی که میدونم اینه که اون عوضیا مغزت رو شست و شو دادن
-باشه... فقط وقتی با خونواده ی مادریم برگشتم امیدوارم باز هم همین حرفا رو بزنید
پدربزرگ: کافیه بشنوم دنبال اون زنیکه ی هرزه و.........
با دهن باز به پدربزرگم نگاه میکنم
دستی به صورتش میکشه و میگه: نمیذاری که آروم باشم... خودت عصبیم میکنی
-شما به مادر من چی گفتین؟
پدر سروش: ترنم.. دخترم
دستام از شدت خشم میلرزه
-مادر من هرزه ست؟... مادره من که به خاطر من و آوا مجبور به ازدواج با یه مرد پست فطرت شد
پدربزرگ: در مورد پدرت درست حرف بزن
-مگه شما در مورد مادرم درست حرف میزنید
رگ گردنش از شدت عصبانیت متورم شده
پدربزرگ: حرف آخر رو میزنم و میرم ببین ترنم اگه بخوای به همین رفتارت ادامه بدی برای همیشه از خونواده طردت میکنم... اصلا هم برام مهم نیست که پسرم از دوریه تو چی میکشه
-شما گوش کنید آقای مهرپرور.. من رو از چیزی که چهار سال از عمرم رو باهاش سپری کردم نترسونین.. من دنبال مادرم میرم و پیداش میکنم.......
پدربزرگ: تو خیلی بیجا میکنی... مادر تو موناست کسی که پا به پای تو سوخت و هیچ حرفی نزد
-مونا در حق من مادری کرد درست ولی در سخت ترین شرایط زندگیم تنهام گذاشت هر چند ازش انتظاری ندارم ولی فکر نکنم یه مادر در هیچ شرایطی از جگر گوشه اش بگذره
پدربزرگ: دیدی که مادر تو گذشت دختره ی احمق
-پدر حقه باز من چیزی بهش نگفت
پدربزرگ: خیلی نمک نشناسی... خیلی... همون سالها باید پدرت رو مجبور میکردم توی حروم زاده رو تو پرورشگاه ول بکنه
نفس تو سینه ام حبس میشه... خودش هم شوکه از حرفی که زده با کلافگی نگام میکنه
پدربزرگ: منظورم...
نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: ترنم... من.......
نفسم بالا نمیاد.. پس میدونست.. حق با سروش بود اون میدونست
طاهر: ترنم... عزیزم...
...
سروش: ترنم... حالت خوبه؟
گنگ به همه نگاه میکنم... یه دست جلو میاد و یه لیوان آب به سمتم گرفته میشه
سیاوش: ترنم یه خورده بخور
سروش با خشونت آب رو از دست سیاوش میگیره و میگه: اگه میخواین به کشتنش یه دفعه این کارو کنید.. این ذره ذره نابود کردنتون رو اصللا درک نمیکنم
با تموم شدن حرفش آب رو به لبم نزدیک میکنه و میگه: ترنم یه جرعه بخور
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... آب رو از دست سروش میگیرم و یه قلپ میخورم...
پدربزرگ: ترنم من منظورم این نبود که........
با خشم لیوان رو روی میز میکوبم به طوری که مقداری آب روی میز میریزه.. حتی خاله هم با تعجب به ماها نگاه میکنه
-نمیخوام چیزی بشنوم آقای مهرپرور... منظورتون رو خوب رسوندین.. دیگه انکار فایده ای نداره
با پوزخند ادامه میدم: تمام این سالها خوب کارای پسرتون رو ماست مالی کردین... از پسرتون اونقدر راحت گذشتین ولی منه بدبخت رو تا میتونستین چزوندین... به جرات میتونم بگم انتقام رفتارای پدرم رو هم از من گرفتین
عمو: ترنم خجالت بکش... این مرد پدربزرگته
با خشم به عموم نگام میکنم: عموجان من هیچ دلیلی برای هجالت کشیدن نمیبینم.. اون کسایی که باید خجالت بکشه شماها هستین... نه من؟
پدربزرگ: ترنم من عصبانی بودم یه چیزی گفتم
-حرف حقیقت رو باید تو این جور مواقع شنید
پدربزرگم دستاش رو مشت میکنه و میگه: که چی؟... اصلا پدرت تو گذشته یه گندی زد و رفت.. الان انتظار داری چیکار کنم؟.. میخوای شیپور دستم بگیرم و همه رو مطلع کنم
-من همچین انتظاری ازتون نداشتم و ندارم
پدربزرگ: فعلا که رفتارت همین رو نشون میده
-شما اصلا میدوند حرف حساب من چیه که مدام حرف دروغ تحویل من میدین
پدربزرگ نفسش رو با حرص بیرون میده
عمو: دخترجان چنابعالی حرف حساب نداری فقط قصد کردی آبروی چندین و چند ساله ی نا ر با این چرندیات ببری
با تمسخر نگاشون میکنم
-من حرف حساب دارم ولی آدم حسابی نمیبینم
عمو: حداقل حرمت منو نداری حرمت موی سفید پدربزرگت رو داشته باش
طاهر: عموجان دیگه دارین بی انصافی میکنید
عمو: طاهر تو حرف نزن... همین طرفداریهای تو باعث شده این خانوم دم در بیاره
سروش: بعله همه ی ما باید خفه بشیم تا شماها هر بلایی خواستین سرش بیارین آخر هم بگین ما بزرگترش بودیم
پدر سروش خطاب به عموم میگه: آقای مهرپرور بهتره بیشتر از باعث به وجود اومدن ناراحتیه این دختر نشیم.. ما همه مون در گذشته اشتباه کردیم.. من دقیق نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی اینجور که از حرفای شماها معلومه ترنم باز هم بیگناهه و شماها دارین با بی انصافیتون داغونش میکنید... فکر نمیکنید باید مراعات حال خرابش رو بکنید
عمو: آخه آقای راستین شما که نمیدونید ما چی داریم میکشیم... ما اومدیم واسه جبران
سروش با خشم میگه: دِ... نیومدین... شماها فقط اومدین تا تظاهر به خوب بودن کنید
عمو: آقای راستین من به احترام شما چیزی به پسرتون نمیگما
سروش: مگه جوابی در برابر حرفای منطقیه من داری
پدربزرگ: ترنم وضع رو از این خرابتر نکن... ببین داری چیکار میکنی.. داری دو تا خونواده رو به جون هم میندازی... برو وسایلت رو از خونه ی اون آقا پسر جمع کن... بیا تو خونه ی خودم با هم اونجا صحبت میکنیم و مسئله رو حل میکنیم... میدونم این سالها عذاب کشیدی... میدونم ما هم اشتباهات زیادی کردیم ولی الان همه مون پشیمونیم و دنبال راهی هستیم که کمکت کنیم
چشمام رو ریز میکنم و میگم: واقعا؟
پدربزرگ خوشحال از نرم شدنم میگه: البته دخترم... تو فقط یه فرصت به ما بده
-من که بهتون فرصت دادم خودتون نادیده گرفتین.. همین الان حقیقت رو در مورد گذشته گفتم و فکر میکردم از من حمایت میکنید اما به جای حمایت از من همه چیز رو انکار کردین.. من با چه پشتوانه ای بیام تو خونه تون زندگی کنم.. از کجا معلوم در آینده باز هم به خاطر حرف مردم و حفظ آبروتون من رو از خونه تون بیرون نکنید
پدربزرگ: تو واقعا نمیخوای کوتاه بیای؟
-نه... دلیلی نمیبینم.. کسایی رو که واقعا از ته دلشون از من طلب بخشش کردن رو میتونم یه جوری تحمل کنم اما کسایی که هنوز هم از کاراشون پشیمون نیستن رو محاله ببخشم
عمو: با این کارات داری حمایت خونوادت رو واسه همیشه از دست میدی؟
-کدوم حمایت اقای مهرپرور... من خیلی وقته از این خونواده طرد شدم... خرجم و مخارجم رو خودم تامین میکنم... در برابر مشکلاتم خودم قد علم میکنم... تو زندگیم خودم تنهای تنها به جو پیش میرم... یادم نمیاد حمایتی از شماها دیده باشم که الان بخوام از از دست دادنش بترسم
عمو: مطمئن باش پشیمون میشی ترنم
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۲۲-۱۲-۱۳۹۲, ۱۲:۲۵ عصر
یافتن
1 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
685
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 46


محل سکونت : تهران
ارسال: #165
RE: رمان سفربه دیارعشق
پوزخندی میزنم که باعث میشه عموم خشمگین تر از قبل ادامه بده:فکر کردی بدون ما و حمایت ما تا کی میتونی دووم بیاری؟... درسته این سالها کمکت نکردیم اما خیلی جاها هوات رو داشتیم
از این حرف عموم خندم میگیره... با حرص پا روی پام میندازم
-خوبه نمردم و معنیه واقعی حمایت رو فهمیدم.. اگه حمایت اینه که تو جمع طرف رو خرد کنید و تو مشکلات رهاش کنید من خیلی خوشحال میشم که من رو از داشتن چچنین حمایتهایی محروم کنید
عمو: هیچوقت فکر نمیکردم اینجور جواب زحمتای ما رو بدی
-کدوم زحمت... درسته من دختر الیکا هستم و مادرم مونا نیست اما این چه فرقی به حال شما داره.
با دست به پدربزرگ اشاره میکنم
-این مرد پدربزرگ پدریه منه.. چه فرقی میکنه من دختر الیکا باشم یا مونا... مهم اینه که دختر پسرشم... پس چرا باید با من این طور رفتار بشه
به خودش اشاره میکنم
-خود شما عموم هستید ولی طوری با من رفتار میکنید که انگار من رو از تو خیابون آوردین و بزرگ کردین.. اگه من امروز زنده هستم و نفس میکشم به خاطر اشتباه برادر شماست.. بماند که باید خیلی از گندایی که پدرم زد رو من تا آخر عمر مثله یه آدمه بدبخت به دوش بکشم
پدربزرگ: ترنم خودت خواستی... از این به بعد حق نداری رو کمک هیچ کدوم از ماها حساب کنی
پدر سروش: آقای مهرپرور چی دارین میگین؟
پدربزرگ: جبران اشتباهات گذشته که زوری نمیشه... وقتی محبت ما رو نمیبینه... فقط حرف خودش رو میزنه
-کدوم محبت؟... رفتارتون فقط تظاهر و ریاست... از وقتی من رو دیدین یه عذرخواهی از من نکردین؟
عمو: تو واقعا توقع داری پدر با این سنش بیاد دست بوس تو و ازت عذرخواهی کنه
-من از ایل و تباره شما آدمای خودخواه و ریاکار هیچ انتظاری ندارم
عمو: غرور کورت کرده دخترولی این رو همیشه یادت باشه که هیچکس به اندازه ی خونوادت برات دل نمیسوزونه.. میخوای بری برو وی به فکر برگشت نباش
سروش: تهدید نکنید آقای مهرپرور.. بهتره شما هم این رو آویزه ی گوشتون کنید که هر کسی کوچیکترین بی احترامی به ترنم بکنه با من طرفه... برام واقعا جالبه وقتی میبینم اینطور شمشیراتون رو از رو بستین و خودتون رو بیگناه نشون میدین که حتی منی که از اول بحث اینجا حضور داشتم کم کم داره باور میشه که چه ظلمی در حق شماها شده که این طور حق به جانب حرف میزنید
پدربزرگ: پسر احترام خودت رو نگه دار.. من هر چی هیچی نمیگم تو گستاخ تر میشی
سروش: من گستاخ تر میشم؟ یا شماها؟... بذارین یه چیز رو روشن کنم.. اگه من الان اینجا آروم نشستم دلیل بر آروم بودنم نیست... خیلی دارم احترامتون رو نگه میدارم که سرجام نشستم و به زحمت خودم رو کنترل میکنم
پدر سروش: سروش....
سروش یه دستش رو بالا میاره و میگه: اجازه بدین پدر... اینجا دیگه حرف این نیست که ترنم من رو قبول کنه یا نه... من ترنم رو نامزدم میدونم و تا آخر هم پای همه چیز واستادم.. برام اصلا مهم نیست چی میشه و آدمای اطراف چی میگن ولی میخوام یه چیز رو امشب برای تک تکه این آدما روشن کنم.. چه ترنم من رو قبول کنه چه قبول نکنه واسه ی همیشه ازش حمایت میکنم... من میخواستم بعد از یه مدت به خونواده ی ترنم کمک کنم تا همگی با هم برای به دست آوردن دل این دختر کاری کنیم ولی الان میبینم که این آدما به همه چیز فکر میکنند به جز ترنم... بی شرمی تا چه حد؟
پدربزرگ: پسرجون داری پات رو بیشتر از گلیمت دراز میکنی.. بهتره حواست به حرفات باشه.. داری ما رو متهم به بی شرمی میکنی؟
سروش با خونسردی تو چشمای پدربزرگم نگاه میکنه و میگه: من حواسم به همه چیز هست... من شما رو متهم نمیکنم دارم صفتای شماها رو بازگو میکنم... بهتره شما حواستون رو جمع کنید تا گند زدنای فک و فامیلتون رو به یه بیگناه نسبت ندین
زهرخندی میزنه و غمگین نگام میکنه و آروم زمزمه میکنه: الان معنی حرفات رو میفهمم ترنم... من حتی تو همین چند ساعت هم نتونستم در برابر این حرفا دووم بیارم
دستم رو آروم فشار میده
سروش: تو چه جوری موندی و این همه سال دووم آوردی
آهی میکشم و با درد میگم
-«حكايت موندن و رفتن نيست
حكايت قصه غريبي دليه كه نرفت و غريبه شد
از همهچيزش گذشت و همه ازش گذشتن
گفتن بري غم غربت مي گيرت
سادگي كردونرفت!
نرفت كه نكنه ترك بخوره
غافل از اينكه اينجا پر از سنگ برايشكستن..»
سروش: شرمنده ام ترنم.. الان که میبینم بین چه آدمایی تنهات گذاشتم بیشتر از قبل شرمنده میشم ولی ترنم دیگه نمیذارم تنها بجنگی
با سرفه ی مصلحتی و نگاه پر از تمسخر عموم سروش پوزخندی میزنه
نگاش رو از من میگیره و با خشم ادامه میده: تا همینجا هم این دختر به اندازه ی کافی داغون شده.. اجازه نمیدم همین قدریم که برام مونده ازم بگیرین... نمیذارم ترنم داغون تر از قبل بشه... بهتره دست از این تهدیدای توخالی تون بردارین... ترنم به حمایتهای هیچکدومتون احتیاج نداره... تا آخر عمر از جونم براش مایه میذارم... هم از لحاظ مالی هم از لحاظ احساسی پای همه چیزش هستم.. پس با این حرفای بیخود و بیهوده خستش نکنید
نگاه عصبی سروش مدام بین عمو و پدربزرگم میپرچه.. سکوتی بین جمع حکم فرما میشه.. سنگینی نگاه های کنجکاو مهمونا رو روی خودمون احساس میکنم ولی کسی از جاش بلند نمیشه
بالاخره عموم سکوت رو میشکونه و خطاب به طاهر میگه:میبینم که خواهرت وکیل وصی پیدا کرده و توی بی غیرت هم انگار نه انگار که برادرشی
طاهر که اخماش تو هم بود با شنیدن حرف عموم زهرخندی میزنه و میگه: اگه قبول حمایت کسی که عاشق خواهرمه و خواهرم هم دوسش داره اسمش بی غیرتیه من حاضرم انگ بی غیرتی رو به دوش بکشم ولی خواهرم رو از این حمایتهای صادقانه محروم نکنم
پدربزرگ: طاهر هیچ معلومه چی داری میگی؟
طاهر:آره آقاجون.. حرفای من واضح و معلومه... هم من هم شما خوب میدونیم که حق با ترنمه و من چقدر متاسفم که این همه سال پشت پا زدم به حرفای کسی که بیشتر از جونم دوستش دارم.. من این دفعه نیومدم آبروی خونوادگیمون رو حفظ کنم این دفعه ترنم برای من در اولویته
عمو: طاهر
طاهر با اخم میگه: عموجان احترام شما واجبه اما من برای بار دوم پشت خواهرم رو خالی نمیکنم... من اگه میدونستم ترنم بیگناهه همون چهار سال پیش هم تنهاش نمیذاشتم
عمو: طاهر داری چی میگی؟
طاهر بی تفاوت ادامه میده: خیالتون از جانب ترنم هم راحت باشه عمو.. من خودم پشتش هستم.. تا آخرش... هر چی که بشه.. هر اتفاقی که بیفته
چند لحظه ای مکث میکنه و بعد با طعنه میگه: مطمئن باشین در بدترین شرایط هم محتاج شماها نمیشه چون برادرش رو داره.. ترنم هنوز همه ی خونوادش رو از دست نداده
پدربزرگ با عصبانیت از جاش بلند میشه و میگه: واقعا برای خودم متاسفم بخاطر داشتن چنین نوه هایی
بعد هم به سرعت از ما دور میشه
عمو: طاهر اصلا ازت انتظار نداشتم
طاهر: چرا عمو؟.. چون دارم طرف حق رو میگیرم
عمو: پدر و پدربزرگت رو زمین میزنی و به خاطر این دختر حرف رو حرف من میاری
طاهر با خشم بلند میشه و میگه: عمو این دختر برادرزاده ی خودته.. درسته از مادر یکی نیستیم ولی خواهر من هم محسوب میشه... به دختر برادرت توهین میکنی و انتظار داری من ساکت بشینم
صدای پدربزرگم رو میشنوم که عموم رو صدا میکنه.. عموم با عصبانیت نگاه آخر رو به ماها میندازه
و میگه: طاهر از تو یکی خیلی بیشتر از اینا انتظار داشتم
طاهر: اشتباه میکردین عمو.. هنوز اونقدر پست نشدم که خواهرم رو قدای آبروی چندین و چند ساه ی خودم کنم
عمو به من نگاه میکنه و میگه: ترنم گند زدی... به همه چیز گند زدی
سرد نگاش میکنم و هیچی نمیگم
دهنش رو باز میکنه که چیزی بگه ولی بعد پشیمون میشه و به سمت پدربزرگ حرت میکنه
با ناامیدی به مسیر رفتن عمو و پدربزرگم نگاه میکنم
با بغض زمزمه میکنم: واقعا رفتن؟
صدای سروش رو میشنوم که میگه: بعضی وقتا بهتره با رفتن آدما کنار بیای چون با موندنشون فقط سختی و عذابه که نصیبت میشه
-ولی فکر میکردم میمونند... هنوز امید داشتم
مادر سروش: امیدت به خدا باشه گلم
-اما اونا خونوادم بودن.. واقعا همه شون ولم کردن.. با اینکه میدونند من بیگناهم
طاهر: عزیزم تو من رو داری
آهی میکشم و میگم: طاهر
طاهر: جانم
-چرا اینجوری شد؟
طاهر هم متقابلا آهی میکشه و میگه: نمیدونم ترنم.. امشب شب عجیبی بود
خاله با ناراحتی جلوم میشینه و برای اولین بار با ملایمت میگه: ببین ترنم من و مونا نمیدونیم موضوع از چه قراره... من واقعا با حرفایی که امروز شنیدم شوکه شدم... پدرت یه روز اومد خونه و یه بچه رو داد دست مونا گفت باید بزرگش کنی.. همین و بس.. نمیگم حال و روز خواهرم اون روزا چه طوری بود و چی کشید.. نمیگم پدرت چه حرفایی به مونا زد و چطور خردش کرد فقط اینو میگم تا این مسائل برات یه خورده قابل هضم بشه... خونواده ی پدریت هیچوقت اجازه ندادن این موضوع فاش بشه چون برای آبروشون خیلی ارزش قائل بود... اونقدر زیاد که حتی مونا هم هیچوقت نفهمید که تو کی هستی و از کجا اومدی.. اون فقط یه چیزای مختصری در مورد ازدواج دوم بابات میدونست... حالا بعد از اون همه سال تو اومدی داری حرف از چیزایی میزنی که خونواده ی پدریت ترس از رو شدنش داشتن و هنوز هم دارن
طاهر: خاله منظورتون از این حرفا چیه؟
خاله: منظور خاصی ندارم فقط میخوام بگم این تندخویی ها دلیل بر این نیست که دوستت ندارن
از پشت میز بلند میشه و ادامه میده: چرا دروغ هیچوقت ازت خوشم نمیومد.. خواهرم اون اوایل با وجود تو خیلی عذاب کشید اما یه لحظه دلم برات سوخت.. خواستم بدونی که اونقدرا هم که به نظر میاد اونا بد نیستن... یادمه پدربزرگت تا سالهای سال با پدرت حرف نمیزد... به جز تو مهمونی ها و مجالس که اون هم تو چند تا کلام خلاصه میشد دلیلش هم فقط این بود که مردم چیزی از موضوع نفهمن... بالاخره یه چیزایی تو این جامعه جا افتاده دیگه نمیشه درستش کرد... پدربزرگت هم مثه خیلیا ترجیح میده طوری رفتار کنه که هم آبروش حفظ بشه
طاهر: ولی به چه قیمتی؟
سروش با تمسخر میگه: به قیمت دوباره طرد کردنش
خاله: بالاخره اون مرد برای خودش کسیه... شاید اگه موضوع تو هم اونقدر دهن به دهن نمیچرخید پدربزرگت اون طور طردت نمیکرد
غمگین نگاش میکنم و میگم: پدر گناهکارم به خاطر آبروی خونوادگی از خونواده طرد نشد چون هیچکس از موضوع مطلع نشد ولی منه بیگناه از خونوادم طرد شدم به خاطر اینکه خیلی زود موضوع گناهکار بودنم دهن به دهن چرخید... پدربزرگم با طرد کردن من چه چیزی رو به دست آورد؟.. آبرو؟... واقعا ارزش داشت؟
خاله: مرگ ترانه کم چیزی نبود
-اگه ترانه دختر پدرم بود من هم دختر همین پدر بودم
خاله ام آهی میکشه و فقط میگه: مرگ ترانه همه مون رو پیر کرد ترنم... درکمون کن
بعد از این حرف از میز دور میشه
زیرلب میگم: پس کی منو درک کنه؟
پدر سروش: ماها هستیم دخترم... چه عروسم باشی چه نباشی برای همیشه میتونی رو حمایت خنواده ی راستین حساب کنی
لبخندی میزنم
صدای مهران رو میشنوم که با شیطنت میگه : این شام چی شد ترنم؟
خندم میگیره
-تو کجا بودی تا الان؟
مهران: همین اطراف داشتم از دست این دخترای پسرندیده فرار میکردم
با این حرفش خنده ی جمع بلند میشه
سیاوش: حالا چرا فرار؟
مهران با خونسردی یه صندلی عقب میکشه و میشینه.. یه تک سرفه ای میکنه و انگار که میخواد حرف مهمی بزنه میگه: مگه خلم خودم رو اسیر دست این باهای آسمونی کنم
-دستت درد نکنه دیگه حالا ما دخترا شدیم بلای آسمونی؟
پدر و مادر سروش با خنده سری تکون میدن و ما جوونا رو با هم تنها میذارن
مهران: شما که عزیز دل مایی ترنم خانوم
طاهر متعجب به مهران نگاه میکنه اما مهران با خونسردی میگه: همیشه بخند خانوم خانوما.. اخم کردن اصلا بهت نمیاد
سیاوش هم متعجب به مهران خیره میشه
سروش با حرص میکنه و میگه: راستی ترنم؟
همونجور که نگام به مهرانه میگم: هوم؟
سروش با فشاری که به دستم میاره مجبورم میکنه نگاش کنم
-چیه؟
سروش: ازت خیلی خیلی ممنونم
با تعجب میگم: بابت چب؟
سروش: بابت رقصت
احساس میکنم گونه هام از شدت خجالت قرمز میشن
مهران با خنده میگه: خانوم خانوما نمیدونستم که اینقدر قشنگ و حرفه ای میرقصی... این هنرت رو رو نکرده بودیا
با خجالت میگم: مهران
سروش با بدجنسی میگه: بعد از این همه سال هنوز هم باهام هماهنگی
متعجب به سروش نگاه میکنم
مهران میخنده و میگه: آره.. خیلی هماهنگ بودین
لبخندی میزنم و خجالت زده میگم: مرسی
سروش با غرور میگه: بالاخره بعد از چند ماه تمرین اجباری این همه هماهنگ بودن جای تعجب نداره
بعد از حرفش هم ابرویی بالا میندازه و لیوان آب نیم خورده ی من رو برمیداره و به لبش نزدیک میکنه
مهران: ترنم این طور نمیشه... واجب شد به من هم یاد بدی
سروش که داشت آ رو مخورد با این حرف مهران آب تو گلوش میپره و به سرفه میفته
مهران هم با بدجنسی میگه: چی شد سروش خان؟
امان از دست این دو نفر
سیاوش میخنده و چند مرتبه به پشت سروش میزنه
سروش دستش رو بالا میاره و میگه: بسه سیاوش.. خوبم
مهران با شیطنت میگه: مطمئنی؟
سروش اخمی میکنه و میخواد حرفی بزنه که اعلام میکنند وقت شامه
مهران: ترنم بلند شو بریم شام
سروش: مگه خودت دست و پا نداری برو شام بخور دیگه.. به ترنم چیکار داری؟
مهران: آخه بدون ترنم نمیچسبه
سروش: ترنم با این همه دغدغه ای که امروز داشت خسته هست بهتره اینجا بشینه خودم شامش رو براش میارم
ملتمسانه به طاهر نگاه میکنم تا این بحث رو تموم کنه
طاهر سری به نشونه ی تاسف برای دونفشون تون میده و میگه: دوباره شما دو تا شروع کردین؟... بس کنید دیگه.. چرا مثل بچه های دو ساله به جون هم میفتین.. خیرسرتون مهندس مملکتین
سیاوش همینجور که میخنده از جاش بلند میشه و میگه: ترنم پاشو بریم یه چیز بخوریم که آخرش ممکنه از دست این آقا مهران و داداش بنده گرسنه راهیه خونه میشیم
به زحمت لبخندی میزنم.. یه خورده احساس ضعف میکنم... اصلا دلم نمیخواد با کسی رو به رو بشم
آروم زمزمه میکنم: دلم نمیخواد امشب دیگه با کسی رو به رو بشم
سروش: لازم نیست نگران باشی ترنم.. همین جا بشین من میرم برات غذا میارم
بعد از حرفش بدون اینکه به کسی فرصت بده از میز دور میشه... کسی چیزی نمیگه
طاهر چشمکی بهم میزنه و با سر به مسیر رفتن سروش اشاره میکنه
لبخند کمرنگی رو لبام میشینه.. خب کارای سروش بی نهایت برام لذت بخشه... طاهر ابرویی بالا میندازه با مهربونی تو چشام خیره میشه.. حرف نگاش رو میخونم.. میدونم دوست داره با سروش باشم
لبخند رو لبام خشک میشه و کم کم غم به قلبم سرازیر میشه
طاهر: ترنم
-هوم؟
طاهر: خیلی اذیت شدی؟
-نه طاهر... نمیخواد نگران من باشی
سیاوش: ترنم گذشته ی تو ربطی به حالت نداره... تاوان اشتباهات پدرت رو تو نباید بدی؟... هیچکس به تو به چشم بد نگاه نمیکنه؟
زهرخندی میزنم و میگم: واقعا؟
سروش: این هم غذا
با دیدن غذا چشمام گرد میشه
-چه خبره.. من این همه غذا رو که نمیتونم بخورم
مهران: نگران نباش خانمی.. من هستم
سروش: بیخود... همه رو خودت میخوری ترنم.. این چند قاشق برنج چیه که بخوای با بقیه هم شریک بشی
بعد از کلی مسخره بازی و حرف و خنده بالاخره غذا رو میخوریم.. هر چند سروش حریفم نشد و نتونستم تا آخر غذام رو تموم کنم
طاهر: مراسم بریدن کیک هم شروع شد.. ترنم نمیخوای............
سرم عجیب درد میکنه... وسط حرف طاهر میپرم: نه طاهر.. ترجیح میدم همین گوشه کنارا بشینم
انگشتام رو روی شقیقه هام میذارم و فشار میدم
مهران: ترنم حالت خوبه؟
سروش نگاه نگرانش رو به من میدوزه و میگه: ترنم چی شده؟
-چیزی نیست... فقط یه خورده سرم درد میکنه
مهران: امشب زیادی بهت فشار اومد
سرم رو تکون میدم و میگم: آره خیلی خسته شدم... بهتره زودتر بریم خونه
با تموم شدن حرفم به مهران نگاه میکنم
مهران با مهربونی وایمیسته و میگه: باشه
طاهر: ترنم حالت بده یه سر بریم درمونگاه
سیاوش: آره
سروش فقط با نگرانی نگام میکنه و دستام رو فشار میده
مهران: احتیاجی نیست.. با یه خورده استراحت خوب میشه
دستام رو به آرومی از دست سروش بیرون میارم و بی توجه به قلب بی قرارم سعی میکنم بلند شم.. سرم یه خورده منگه و گیج میره.. حس میکنم فشارم دوباره یه خورده پایین اومده
مهران: ترنم اگه حالت بده کمکت کنم
-نه.. خوبم
طاهر و سیاوش هم از جاشون بلند میشن.. سروش با بی میلی بلند میشه و نگام میکنه
سروش: میخوای من برسونمت؟
خندم میگیره
-سروش
خودش هم از این پیشنهاد مسخره اش به خنده میفته
سروش: ببین باهام چیکار ردی
-خب دیگه... باید برم
سروش: فردا تو شرکت منتظرتم
سری تکون میدم و میگم: باشه
چند قدم ازش فاصله میگیرم تا ازش دور شم که سرم گیج میره و دستای سروش دور کمرم حلقه میشه
سروش: وقتی غذای درست و حسابی نمیخوری آخر و عاقبتت همین میشه
سیاوش: سروش حاا وقت این حرفاست؟
مهران کنارم میاد و میگه: آقا سروش بقیه راه من حواسم به ترنم هست.. بهتره شماها به بقیه عروسی برسین
سروش با خشونت میگه: ترجیح میدم تا نزدیک ماشین همراهیتون کنم
طاهر: اره.. اینجوری بهتره
طاهر میخواد به سمت من بیاد که سروش سریع شروع به حرکت میکنه و میگه: بهتره بیشتر از این ترنم رو سرپا نمونه
-آخ سروش چه خبرته.. آرومتر
سروش یه خورده سرعتش رو کمتر میکنه وی باز قدمهاش زیادیبند به نظر میرسن
ز.دتر از بقیه کنار ماشین مهران میرسیم
سروش: ترنم؟
-هوم؟
سروش: مراقب خودت باش
غمگین نگاش میکنم و میگم: هستم
سروش: نسبت به سلامتیت اینقدر بی تفاوت نباش
-نیستم
پوزخندی میزنه و میگه: کاملا معلومه
نگام رو ازش میگیرم
سروش: ترنم من پشتتم
-لابد مثل گذشته
سروش: ترنم
-چیه؟.. مگه دروغ میگم؟
وقتی سکوتش رو میبینم ادامه میدم: ترجیح میبندم به این حمایتها و مهربونیات دل نبندم چون تحمل یه شکست دوباره و ندارم
مهران: ترنم بریم؟
با صدای مهران پشتم رو به سروش میکنم و زیرلب میگم: خدانگهدارت باشه
آرومتر از من زمزمه میکنه: به امید دیدار خانمی
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۲۲-۱۲-۱۳۹۲, ۱۲:۳۰ عصر
یافتن
1 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
685
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 46


محل سکونت : تهران
ارسال: #166
RE: رمان سفربه دیارعشق
******
آهی میکشه و با افسوس به ترنم نگاه میکنه
طاهر: ترنم
ترنم متعجب به طاهر نگاه میکنه
طاهر: یه لحظه آقا مهران
مهران: راحت باش داداش.. ترنم تو ماشین منتظرتم
ترنم سری تکون میده
متعجب به رفتار طاهر نگاه میکنه.. طاهر بعد از چند لحظه مکث دست تو جیبش میکنه و چند تا تراول از جیبش در میاره... تازه متوجه ی منظور طاهر میشه
لبخندی رو لبش میشینه... اصلا دوست نداشت مهران برای ترنم خرج کنه
طاهر: اینا پیشت باشه ترنم... احتیاجت میشه
لبخند تلخی رو لبای ترنم میشینه که آتیشش میزنه
ترنم: لازم نیست طاهر... من احتیاجی به این پولا ندارم
اخماش تو هم میره... با چند قدم خودش رو به ترنم میرسونه و میگه: چرا لازمه... جنابعالی هم احتیاج پیدا میکنی
ترنم متعجب میگه: چی میگی؟
دست ترنم رو بالا میاره و به تراولای طاهر چنگ میزنه... اونا رو تو دست ترنم میذاره و میگه: این پولا حق توهه.. لازم نیست یه پسر غریبه خرجت رو بکشه
طاهر: آره ترنم.. وظیفه ی منه که خرج و مخارجت رو تامین کنم
ترنم نگاهی به تراولا میندازه و میگه: ولی این تراولا دیگه به کار من نمیان
خیلی آروم تراولا رو تو دست طاهر میذاره
ترنم: الان دیگه خودم یاد گرفتم که چه جوری خرج کنم که توی یه ماه پول کم نیارم.. من با بدتر از ایناش ساختم
متعجب به ترنم نگاه میکنه... یعنی چی تو یه ماه پول کم نیاره
ترنم: حقوق من کایت خرج و مخارجم رو میکنه وقتی حقوقم رو گرفتم پول مهران رو هم بهش میگردونم
طاهر: ترنم میدونم بهت سخت گذشته ولی من دوست دارم جبران کنم.. همه چیز رو
ترنم: جبران کن
چشماش رو میبنده و لبخندی میزنه و میگه: داداش.. جبران کن.. از امروز تا آخرین روز عمرم فرصت جبران داری.. ولی نه با پول.. برو و با دلت بیا
رو لبای طاهر لبخندی میشینه
سروش: ترنم؟
-هوم؟
سروش: این پولا حق توهه
طاهر: آره خواهر کوچولو.. خیلی چیزا حق توهه که تا امروز ازش محروم بودی
ترنم: نه طاهر... این پولا حق من نیستن... پولایی که از کار کردن و زحمت خودم به دست میان حق من هستن.. ترجیح میدم تو این جور مسائل مستقل باشم
طاهر: میخوای عذابمون بدی؟
ترنم: نه... فقط دیگه نمیخوام وابسته ی کسی باشم
طاهر شرمنده به ترنم نگاه میکنه
طاهر: ترنم یعنی نمیخوای حمایت داداشت رو قبول کنی؟
ترنم لبخندی میزنه و میگه: چرا داداش.. اما هر حمایتی به جز حمایتهای مالی
طاهر: یعنی چی ترنم... یعنی باز میخوای صبح به صبح با اتوبوس بری سرکار و با هزار تا بدبختی و اضافه کاری پول در بیاری... تازه چی تا آخر ماه هم به خودت گرسنگی بدی تا پول کم نیاری... خب من خرجت رو میکشم.. نه از روی منت بلکه وظیفمه
براش شنیدن این حرفا سخته... وقتی میبینه که ترنم این همه تو مضیغه بوده و طاهر کمکش نکرده یه جورایی حالش از طاهر بهم میخوره ولی وقتی میبینه خودش هم یه خطاکاره دیگه این حق رو به خودش نمیده که طاهر رو سرزنش کنه
طاهر: تو الان بهترین امکانات رو میتونی داشته باشی؟.. من دوست دارم همه ی نیازات رو برطرف کنم
ترنم: میدونم
طاهر: پس چرا جلوم رو میگیری
ترنم: نیازای من تو امکانات و پول و ماشین و این حرفا خلاصه نمیشه داداش.. این مشکلاتی ه تو ازش حرف میزنی فقط مشکلات یه ساله اول طرد شدن من بود... تو سه سال بعد من به این نداشتنا عادت کرده بودم.. من الان به تنها چیزی که احتیاج دارم محبت توهه طاهر
طاهر: ترنم من هیچ چیزی رو ازت دریغ نمیکنم اما دوست ندارم دیگه زجر بکشی
ترنم: میدونم داداش ولی تو شرکت مهرآسا دیگه خیلی از مشکلات گذشته رو ندارم... من ترجیح میدم از پول اهالیه اون خونه استفاده نکنم.. برام خیلی سخته از چیزی که محروم شدم بخوام بهره ببرم
طاهر: ترنم این حرفا چیه که میزنی... اصلا من از پول خودم خرجت رو میدم
-اولا که تو خودت تو شرکت بابا کار میکنی و اون پولی هم که در میاری جز پولای بابا حساب میشه... دوما من خرج چندانی ندارم اگه روزی به پول احتیاج داشتم حتما خبرت میکنم
با ناراحتی شاهد گفت و گوی طاهر و ترنمه... اصلا از این بحث راضی نیست... با خودش میگه باید حقوقش رو زیادتر کنم
-ترنم؟
طاهر ناامید بهش چشم میدوزه و اون آروم با ابرو اشاره میکنه که دیگه بحث رو ادامه نده... از طریق زیاد کردن حقوق ترنم میتونه خیلی از مشکلات رو حل نه
ترنم: چیه؟
-تو شرکت قبلی چقدر حقوق میگرفتی؟
ترنم ابرویی بالا میندازه و میگه: چطور؟
- میخوام بدونم
ترنم: اونقدری بود که زندگیم بگذره
-یعنی چقدر؟
ترنم: فکر کنم جوابت رو دادم
-اگه اونقدر بود که دیگه احتیاجی به اضافه کاری ندشتی
ترنم: سروش تمومش کن مهم الانه که دیگه همه چیز خوبه... من دیگه باید برم مهران منتظرمه
- ترنم هنوز حرفم تموم نشده
ترنم: وای سروش... این حرفا رو تمومش کن.. به ساعت نگاه کردی؟... دیروقته... من هم خیلی خسته ام ترجیح میدم به جای این حرفا برم استراحت کنم
از جواب ندادنای ترنم حرصش میگیره
ترنم: طاهر کاری نداری؟
طاهر لبخند تلخی میزنه و زمزمه میکنه: قول میدی هر وقت به پول احتیاج داشتی خبرم کنی؟
ترنم: آره
طاهر با تردید میگه: یه چیز دیگه ترنم
ترنم منتظر نگاش میکنه
طاهر: میدونم قبول منمیکنی ولی ترجیح میدم بگم.. بابا تصمیم گرفته نیمی از سهام شرکت رو به نام تو بزنه و هر ماه............
ترنم دستش رو بالا میاره و میگه بسه طاهر... جوابت رو قبلا دادم... من به پول هیچکس احتیاجی ندارم... خودم کار میکنم و خودم هم خرج خودم رو در میارم... دیگه باید برم
طاهر با ناراحتی سری تکون میده : به سلامت.. مواظب خودت لتس
ترنم: خداحافظ
زیر لب یه خداحافظ آروم به ترنم میگه با ناراحتی نگاهش رو از ترنم میگیره.. براش عذاب آوره که ترنم رو راهیه ماشینی کنه که پسر دیگه ای توش نشسته
طاهر: قبول نکرد
-عیبی نداره
طاهر: با مهران صحبت کردم و گفتم تمام خرجایی که برای ترنم کردی و رو برام لیست کن اون هم قبول نکرد
آهی میکشه و هیچی نمیگه
طاهر: چیکار کنم سروش؟... دلم نمیخواد اینجور سخت زندگی کنه
-نمیذارم... حقوقش رو زیاد میکنم
طاهر: دیگه مثله گذشته ها باهام احساس راحتی نمیکنه.. یه جورایی دوست داره ازم دور باشه
-بهش حق بده.. خودم هم دارم همین درد رو میکشم
طاهر یهو به سمت برمیگرده و با اخم میگه: به اون که حق میدم ولی به تو یکی اصلا حق نمیدم
با تعجب میگه: منظورت چیه؟
طاهر چنگی به لباسش میزنه و میگه: مرد حسابی آخه اون چه کاری بود اون وسط کردی؟
-کدوم کار؟
طاهر: بوسیدن خواهر من اون هم جلوی چشم خودم
از یادآوری این موضوع به یاد قیافه ی مظلوم ترنم میفته و خندش میگیره.. همین طاهر رو عصبی میکنه و باعث میشه یه مشت حواله ی صورتش کنه
طاهر: خیلی پرروی؟
خنده اش بیشتر میشه
صورتش رو با دستش ماساژ میده
طاهر: میخندی؟... شانش بیاری ترنم باهات بمونه وگرنه بیشتر از اینا میخوری
خنده رو لباش خشک میشه اما طاهر با ابروهای بالا رفته نگاش میکنه
-اه.. طاهر.. میشه امشبو بهم زهر نکنی
طاهر با حرص میگه: نه اینکه امشب به جنابعالی خیلی بد گذشت؟.. روتو برم سروش
-آها.. الان اگه بگم خوش گذشته باید دوباره مشت نوش جان کنم دیگه؟
طاهر: لازم به گفتن نیست.. خودم میدونم ت آسمونا سیر میکردی
با شیطنت میگه: تو که میدونی دیگه چرا کوفتم میکنی مرد حسابی.. باور کن همه ی مزه اش به همون بوسه ی آخرش بود که اگه نبود...........
طاهر به سمتش هجوم میاره و اون هم حرف تو دهنش میمونه و با شیطنت به سمت ماشینش فرار میکنه
طاهر: دستم بهت برسه میکشمت.. خواهر بیچاره ی من رو مظلوم گیر آوردی... درسته جلوی خودش هیچی نگفتم ولی دلیل نمیشه که سواستفاده کنی
میخواد سوار ماشین بشه که طاهر میگیرتش و مچسبونتش به کاپوت ماشین
طاهر با خشم میگه: چرا اذیتش میکنی سروش؟
دست طاهر رو از یقه اش جدا میکنه و با تعجب میگه: دیوونه شدی طاهر.. مشتتم که زدی دیگه چته؟
طاهر: آره.. از دست تو.. دلم واسه ی ترنم میسوزه وقتی میبینم اینجور بهش زور میگی و آزارش میدی
-طاهر این حرفا چیه؟... ترنم زن من بوده... الان هم عشقمه.. همه ی دنیامه... خودت هم خوب میدونی که خودش هم هنوز دوستم داره
بدون اینکه به طاهر اجازه حرف زدن بده دستی به صورتش میکشه و با حرص میگه: انگار نه انگار که ترنم یه روزی زنم بوده
طاهر: اذیتش نکن سروش
-من دوستش دارم... نمیخوام اذیتش کنم
طاهر: حتی اگه شوهرشم باشی باز حق نداری آزارش بدی اون به اندازه ی کافی سختی کشیده... برخلاف میلش مجبورش نکن که کاری رو انجام بده
زمزمه وار میگه: باشه
طاهر دستش رو روی شونه ی سروش میذاره و میگه: خودت هم خوب میدونی که دلم میخواد تو شوهر ترنم باشی
لبخندی میزنه و میگه: میدونم طاهر و ممنونت هم هستم که خیلی جاها میذاری خودم رو به ترنم نشون بدم.. میدونم امشب راه رو برای من باز گذاشتی تا بتونم از ترنم دفاع کنم
طاهر فقط مهربون نگاش میکنه
-راحت میتونستی جلوی عمو و پدربزرگت واستی اما وقتی نگاهت رو متوجه ی خودم دیدم فهمیدم که میخوای راه رو برام باز کنی
طاهر: فکر نمیکردم اینجوری بشه؟
-یعنی ترنم واقعا یه بچه ی نامشروعه
طاهر چنان بد نگاش میکنه که سرش رو پایین میندازه
طاهر: مگه مهمه؟
بدون مکث میگه: معلومه که نه.. فقط خودش رو میخوام
طاهر: پس دیگه در این مورد حرفی نشنوم
-آخه از بابات انتظار نداشتم
طاهر زمزمه میکنه: من هم همینطور... بیشتر از بابام از عمو و پدربزرگم هم انتظار نداشتم
-معذرت میخوام که این حرف رو میزنم ولی خیلی آدمای پستی هستن
طاهر: سروش
واقعیت رو گفتم... نباید با ترنم اون طور برخورد میکردن
طاهر: خیلی برام سخت بود که بخوام ساکت بشینم ولی از یه طرف دلم میخواست تو یه خورده حرف بزنی تا ترنم بفهمه که باورش داری از یه طرف هم بالاخره اونا بزرگترم بودن و در حق من بد نکرده بودن نمیتونستم بهشون بی احترامی کنم... اگه تو نبودی صد در صد خیلی از کارا خرابتر میشد.. نزدیک بود همون اول مهمونی خرابکاری کنم و برم با اون حاج خانمای خاله زن یه دعوای حسابی راه بندازم
-بیخیال رفیق.. امشب هم گذشت و همه مون خلاص شدیم.. هر لحظه میترسیدم که مونا و پدرت و طاها بیان
طاهر: به روح ترانه قسمشون داده بودم که نزدیک ترنم نشن... از این عمو و پدربزرگم غافل شده بودم.. راستی موضوع اون پسره سامان چی بود؟
خنده اش میگیره
-هیچی بابا.. قبل از مراسم نامزدی و این حرفا مهسا رو تو خیابون با یه پسری دیده بودم.. مهسا هم چون منو دیده بود مجبور ش واسته و سلام علیک کنه اما پسره کار رو خراب میکنه و خودش رو نامزد مهسا معرفی میکنه.. با اینکه میدونستم همه چی دروغه ولی بی تفاوت از کنار موضوع گذشتم برای من که مهم نبود ولی بعدها وقتی مهسا با یه نفر دیگه نامزد کرد همه چی دستم اومد
طاهر: این هم از دخترخاله ی بنده
-هه.. حالا بگو پسره رو واسه چی قال گذاشته بود؟
طاهر: واسه چی؟
-بخاطر پول... پسره یه بار من رو تو خیابون دید و گفت به اون دختره ی احمق بگو حداقل گوشیش رو روشن کنه و مثل بچه ی آدم بهم بزنه... من که نمیخواستم به زور باهاش بمونم که گوشیش رو روی من خاموش میکنه و جواب اس ام اسام رو نمیده... حداقل به حرمت این رابطه چندین و چند ساله و قول ازدواجش باید جواب رفتن بدون دلیلش رو بگه ... وقتی بهش گفتم مهسا نامزد هم کرده بدبخت نزدیک بود از حال بره... اینجور که من فهمیدم مهسا به خاطر این خواستگار پولدار قید اون پسره رو زد
طاهر: ترنم بیگناه اونجور مجازات شد و امثال مهسا راست راست میگردن و هیچ چیزشون نمیشه
پوزخندی میزنه و میگه: بهتره من برم خیلی خسته ام.. فقط به خاطر ترنم اومده بودم
طاهر: باشه.. برو
-تو هم زیاد نمون... حال و روزت بهتره...
طاهر: بد نیستم... خیلی بهترم
-در روزای نبود ترنم وقتی خبر مرگت به گوشم رسید داغون شدم.. وقتی طاها اونجور پشت تلفن گریه و زاری راه انداخت از ترس سکته کردم.. برگشتنت واقعا معجزه بود
طاهر: دکترا میگن کلا ازم ناامید شده بودن و میخواستن دستگاه ها رو جدا کنند که برگشتم
-خوشحالم که هستی
طاهر: اگه اون طور میرفتم اون دنیا هیچوقت نمیتونستم بار گناهانم رو سبک کنم.. مرگم قبل از حلالیت طلبیدن از ترنم خیلی شکنجه آور بود.. خوشحالم که همه چیز خوبه
-خدا رو شکر... که راضی هستی... من برم خیلی خسته ام طاهر.. حتی نا ندارم رو پام واستم
طاهر: باشه.. خداحافظ
-فقط به سیاوش بگو امشب خونه خودمون هستم.. حوصله ی تنهایی و سکوت خونه ی خودم رو ندارم
طاهر:باشه... خیالت راحت
خمیازه ای میکشه و دستش رو به نشنه ی خداحافظی بالا میاره
طاهر: حواست به رانندگی باشه
-حواسم هست
سوار ماشین میشه و ماشینو روشن میکنه... دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۲۲-۱۲-۱۳۹۲, ۱۲:۳۲ عصر
یافتن
2 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت, گل انار
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
685
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 46


محل سکونت : تهران
ارسال: #167
RE: رمان سفربه دیارعشق
سوار ماشین میشه و روشن میکنه... دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه
همینکه یه خورده از طاهر دور میشه دوباره یاد ترنم میفته و کم کم لبخندی رو لباش میشینه
زیر لب زمزمه میکنه: درسته آخرش این طاهر ضدحال زد و یه مشت خوابوند تو صورتم ولی می ارزید... اصلا یه بوسه از لبای ترنم به تمام مشتهای عالم می ارزه
لبخندش پررنگ تر میشه.. همونجور که با آرامش ماشینو میرونه میگه: بالاخره بعد از 4 سال باز هم میتونم با خیال راحت عاشق باشم... بدون نگاه های سرزنشگر سیاوش.. بدون عذاب وجدان از مرگ ترانه.. بدون نفرتهای تلقینی... بدون خوددرگیریهای روزانه.. بدون کابوسهای شبانه... چه حس خوبیه بعد از سالها میتونم به داشتن ترنم فکر کنم
آهی میکشه و ادامه میده: هر چند معوم نیست کی قبوم میکنه... چیکار کنم خدایا؟.. چیکار کنم که ترنم بتونه همه چیز رو فراموش کنه... اون عذابها و خاطرات تلخ گذشته رو چطوری میتونم از قلب و ذهنش پاک کنم...
وقتی به عذابهایی که ترنم کشیده فکر میکنه با همه ی وجود داغون میشه
-با تمام این خوشحایها ولی از همیشه داغونترم...تنها چیزی که بهم امید میده اینه که ترنم جز من عاشق هیچکس نشد... همینه که باعث میشه نفس راحتی بکشم... خدایا شکرت که بهم یه فرصت دیگه دادی... واقعا نمیدونم که بدون ترنم چیکار باید میکردم... بعد از چهار سال بالاخره تونستم طعم لباش رو بچشم.. اون هم با خیال راحت
اونقدر با خودش حرف میزنه که بااخره ببه مقصد میرسه...وقتی به خونه ی پدریش میرسه ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه ولی همه ی فکر و ذکرش پیشه ترنمه
-ایکاش میشد با خودم بیارمش...
خوب میدونه که تو این شرایط سخت، ترنم نمیتونه تو خونه ی پدریش زندگی کنه.. خودش هم با اینکه اوایل دوست داشت ترنم به خونه ی پدریش برگرده ولی به خاطر اینکه پدر و مادر ترنم بیمارستان بودن برای برگشت ترنم اصراری نکرد... امشب هم با دیدن رفتار اعضای خونوادش به این نتیجه رسید که برگشتن ترنم به خونه ی پدریش بیشتر باعث آزار ترنم میشه
-چیکار کنم خدایا؟.. باز خوبه طاهر دنبال خونه هست
یکی تو ذهنش میگه: این هفته رو میخوای چه جوری دووم بیاری؟.. اصلا از کجا معلوم طاهر به این زودی خونه ی موردنظرش رو پیدا کنه
با اخمایی در هم جواب خودش رو میده: پیدا میکنه... در نهایت اگه نشد خودم میام اینجا زندگی میکنم و آپارتمانم رو به طاهر میدم ولی نمیذارم ترنم با یه پسر زندگی کنه
با بی حالی به سمت اتاقش میره و خودش رو به تخت میرسونه
لبخندی میزنه و میگه: باز خوبه طاهر هست وگرنه معلوم نبود چه جوری باید به ترنم کمک میکردم.. بدون طاهر اینقدر راحت به ترنم دسترسی نداشتم
خودش رو ری تخت پرت میکنه.. از فکر اینکه اگه اون روز بعد از چند لحظه که طاهر از دست رفته بود برنمیگشت دیوونه میشه
-پسره ی دیوونه سکتم داد
پهلو به پهلو میشه و سعی میکنه به اون چیزی که ذهنش رو مشغول کرده فکر نکنه... خودش رو مدام با حرفای دیگه سرگرم میکنه
-ترنم ناچاره تو خونه ی اون پسره بمونه... پس فکر بیخود نکن
آخرین باری که جلوی امیر رو گرفت مجبورش کرد تا دلیل موندن ترنم توی خونه ی مهران رو براش توضیح بده.. امیر هم در آخر تسلیم شد و گفت که چون خونواده ی اون و ماندانا زیاد تو خونشون رفت و آمد میکنند بهتره ترنم تو خونه ی مهران بمونه... امیر میگفت دوست نداره خونواده ی خودش و ماندانا در مورد ترنم بد فکر کنند
-آره سروش.. بیخودی حرص نخور.. رفتار ترنم با مهران مثل تمام پسرای اطرافشه... دیدی که حتی یه بار هم با مهران مثل تو حرف نزد...
با خشم ر تختش میشینه و مشتی به تخت میکوبه
-اه.. لعنتی
خودش هم میدونه که نگرانیش از جانب ترنم نیست.. بیشتر از جانب مهران احساس خطر میکنه
-نکنه ترنم رو به سمت خودش بکشه؟
...
سرش رو بین دستاس میگیره و میگه: نه.. نه.. نه.. سروش اینقدر از این فکرای بیخود نکن... مهران هم خوب میدونه که ترنم فقط به یه نفر دل بسته
...
سرش رو به نشونه ی مثبت بودن حرفش تکون میده و دوباره خیلی آروم دراز میکشه.. همونجور که نگاهش به سقفه زمزمه میکنه: ترنم فقط من رو دوست داره.. همیشه من رو دوست داشت... مطمئنم برای این نه گفتناش هم یه دلیل داره
هنوز صدای تپش قلب ترنم رو احساس میکنه.. اشکای ترنم که از حرفاش سرازیر شده بودن دلش رو به درد میاره و در عین حال از اینکه دست ترنم توسط همون اشکا رو شدن خوشحاله
با ناله میگه: ترنم چرا مدام بهم جواب رد میدی؟.. من که میدونم دوستم داری.. نگاهت.. حرکاتت.. رفتارات همه نشونه ی عشقته... فقط نمیدونم چرا مقاومت میکنی
با کلافگی دوباره پهلو به پهلو میشه
-از زبون این پسره مهران هم نمیتونم چیزی بیرون بکشم... میدونم یه چیزی میدونه و بهم نمیگه
ترنم رو خوب میشناسه.. نقطه ضعفای ترنم رو میدونه و دست رو همونا میذاره.. میدونه یه خورده داره بی انصافی میکنه اما ترس از دست دادن ترنم بهش این اجازه رو نمیده که عقب بکشه
-تقصیر خودته کوچولو
همیشه ترنم در برابرش ضعیف بود...
-این ضعفت رو خیلی دوست دارم خانومی... چه خوب که خیلی از دخترا نمیتونی تظاهر به دوست نداشتن بکنی
خوب میدونه به ضرر ترنمه.. حتی وقتی که هر دوتاشون تو دست منصور اسیر بودن باز هم ترنم نتونسته بود در برابر آغوشش مقاومت کنه.. یادش نمیاد که ترنم هیچوقت در برابر اون مقاومت کرده باشه به جز زمانایی که قصد آزارش رو داشت و بهش طعنه میزد..در بقیه موارد همیشه موفق میشد که مقاومت ترنم رو بشکنه.. رگ خواب ترنم تو دستش بود و اون هم به بهترین شکل ممکن ازش استفاده میکرد.. پیشنهاد اومدن ترنم به عروسیه مهسا رو هم خودش به طاهر داده بود که با مخالفت صد در صد طاهر مواجه شده بود اما مثل همیشه تونست حرفش رو به کرسی بنشونه.. میخواست به ترنم نشون بده که هنوز دوستش داره.. هر چند از شنیدن حرفای ترنم خیلی شوکه شد
-باورم نمیشه پدر ترنم چنین مردی بوده باشه...
یاد خودش میفته که ته باغ داشت به ترنم تجاوز میکرد
عرق سردی روی پیشونیش میشینه
-چه خوب شد که اون لحظه سیاوش و طاهر سر رسیدن وگرنه تا آخر عمر خودم رو نمیبخشیدم
براش مهم نیست گذشته ی ترنم چیه... فقط نگران وضعیت روحیه ترنمه
-باز خوبه داد و بیداد راه نیفتاد.. ترنم مثل همیشه خیلی خانمی کرد و آروم نشست
پوزخندی میزنه
-بدبخت مجبور بود... مثل همیشه در حقش ظلم شد.. گناه رو پدر میکنه و مجازات رو دختر میشه.. چقدر بی انصاف بودن
خوب میدونه کسی متوجه ی موضوع نشده چون تمام مدت رنم آروم حرف میزد و خونواده ی ترنم هم از ترس ترنم آروم زمزمه میکردن اون داد و بیدادا هم اونقدر گنگ بود که کسایی که اطراف میز نشسته بودن نمیتونستن چیزی از ماجرا سر در بیارن.. مخصوصا که تو اون لحظه های آخر اونقدر جوونا مشغول رقص و آهنگ بودن که سر و صدای ایجاد شده اجازه نمیداد که اون صداهای ضعیف به اطراف برسه.. دوست نداشت کسی از مشکلات جدید ترنم بدونه
با حسرت میگه: امشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود.. هر چند خیلی سخت گذشت اما در کنار ترنم همه چیز برام ذت بخش بود... ایکاش میشد هر شبم رو با ترنم بگذرونم
با فکر کردن به این موضوع دوباره داغ دلش تازه میشه که مهران زیر همون سقفی شبش رو به صبح میرسونه که ترنم اونجا زندگی میکنه
-دستش به ترنم بخوره میکشمش.. پسره ی بیشعور میخواست با ترنم من بره غذا کوفت کنه
خودش هم باورش نمیشه که مثه این پسربچه ها مدام با مهران در حال سر و کله زدن و بحث کردنه.. یهو یاد حرفای مهران میفته که از ترنم خواسته بود بهش رقص یاد بده
با شتاب رو تخت میشینه و محکم به پیشونیه خودش میکوبه
-وای... چرا یادم نبود در این زمینه به مهران تذکر بدم
با ناراحتی وایمیسته و از این طرف اتاق به اون طرف اتاق میره
-دیوونه شدی... مهران اونقدرا هم پسره بدی نیست.. محاله این کارا رو بکنه
...
-آره بابا.. پسره داشت مثه همیشه دلقک بازی در میاورد
چنگی به موهاش میزنه و به دیوار تکیه میده
-ایکاش نمیذاشتم با مهران بره
همینجور به رو به رو ز زده و به این فکر میکنه که چیکار باید بکنه که در اتاق به شدت باز میشه و سها وارد میشه
سها: سلام به داداش زن ذلیل خودم
با اخم به سها نگاه میکنه
سها: واه.. واه.. اون اخما چیه روی پیشونیت
-به تو یاد ندادن قبلاز ورود به اتاق کسی او در بزنی
سها همونجور که به سمت تخت میره میگه: برو بابا.. آدم وقتی که میخواد به اتاق داداشیش بره که دیگه در نمیزنه
بعد با شیطنت ادامه میده: هر وقت زن گرفتی اون موقع یه فکری به حالت میکنم... البته تو باز حواست رو جمع کن
خنده اش میگیره
-ســـها
سها رو تخت دراز میکشه
سها: آخ که چقدر خسته ام.. چی داشتم میگفتم؟
میخواد دهنش رو باز کنه که سها میگه: آها داشتم میگفتم هر وقت با ترنم جونت اومدی تو این اتاق یه فکری به حالت میکنم اما از همین الان بهت نصیحت میکنم در رو از پشت قفل کنی چون تا من عادت کنم با در زدن وارد بشم تو و ترنم پیر شدین و نوه و نتیجه هاتون هم به چشم دیدین
-خوبه خودت هم میدونی آدم بشو نیستی
سها دستاش رو از هم باز میکنه و نفس عمیقی میکشه
سها: آخ دارم از خستگی میمیرم
-سها میشنوی چی میگم
سها: از من آدم تر تو عمرت ندیدی داداشی.. پس الکی این حرفا رو نزن که کفری میشما
-سها برو تو اتاقت تا گرد و خاک راه ننداختم
سها پتو رو روی خودش میکشه و میگه: نمیخوام
به سمت تختش میره و بازوی سها رو میگیره و میگه:بچه پررو... بلند شو از رو تختم... بدم میاد کسی رو تختم بخوابه
سها با خنده بازوش رو آزاد میکنه و بهش پشت میکنه... در آخر هم با لحن خبیثی میگه: حتی ترنم
به زور جلوی خندش رو میگیره... صدای خنده سیاوش رو میشنوه
-داشتیم سها؟
سها: اوهوم..
سیاوش: بچه راس میگه دیگه
-این نردبون کجاش بچه ست؟
سها: راستی داداشی
رو صندلیه پشت میزش میشینه و میگه: هان؟
سها: بی ادب... این چه طرز جواب دادنه.. با یه خانوم متشخصه که نباید اینجوری حرف زد.. حتما با ترنم هم همین طور حرف میزنی که محلت نمیکنه
-سها دیگه داری رو اعصابم پیاده روی میکنیا.. اصلا شما دو نفر اینجا چیکار میکنید.. اینجا هم دست از سر من برنمیدارین
سها: چه پررو
سیاوش: حوصله ی اون جمع رو نداشتم وقتی طاهر گفت تو رفتی من هم راه افتادم
سها: من هم که تک و تنها و غریب تو اون جمع ممکن بود خورده بشم
-آره ارواح عمت.. از اول تا آخر خانوم اون وسط داشت قر میداد
سها به طرفش برمیگرده و میگه: چه جالب
-چی جالبه؟
سها: اینکه به جز ترنم کس دیگه ای رو هم دیدی
سیاوش ریز ریز میخنده
-کوفت... به سمت سها خیز برمیداره که سها از تخت میپره پایین و همونجور که داره فرار میکنه میگه: داداشی زن زلیلی خیلی بهت میادا
-جرات داری واستا
سها پشت سیاوش قایم میشه و میگه: بفرما واستادم
همینکه به پشت سیاوش میره سها میاد جویس سیاوش وایمیسته
-خوبه نمردیم و معنیه جرات رو هم فهمیدیم
سها بی توجه به حرفش میگه: داداشی نگفتی اون پشت مشتا داشتی با ترنم چیکار میکردیا؟
با عصبانیت ساختگی سیاوش رو به کنار هل میده که باعث میشه سها جیغ بزنه و پا به فرار بذاره
-این فوضولیا به تو نیومده بچه
میخواد دنبالش بره که با صدای سیاوش سرجاش وایمیسته
سیاوش: ولش کن... از ترنم بگو.. تونستی راضیش کنی؟
نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: دلت خوشه ها... اصلا به حرفام گوش نمیده.. یعنی گوش میده ها ولی انگار هیچی نمیشنوه
سیاوش: ایکاش این پیشنهاد رو به طاهر نمیدادی
-بالاخره که چی؟... بالاخره که باید با فامیل رو در رو میشد
سیاوش: حس میکنم اذیت شد
-دیگه نمیدونم چیکار کنم... اصا فکر نمیکردم خونوادش این جور برخورد کنند
سیاوش: همه مون شوکه شدیم.. بابا خیلی ناراحت بود
-کسی چیزی فهمید
سیاوش: نه بابا.. خیلیا دور و بر ما چرخیدن تا چیزی از زیر زبونمون بکشن
-آخه به بقیه چه ربطی داره
سیاوش: شاید بهتر بود ترنم بعضی از مسائل رو تو جمع بازگو نمیکرد
-مگه براش اعصاب گذاشتن.. تو اون لحظه که نبودی چنان به رگبارش گرفته بودن و نقش بازی میکردن که من خشکم زده بود
سیاوش: میتونست با سیاست تر رفتار کنه
-من خودم کنترلم رو از دست داده بودم بعد تو از ترنم انتظار داری
سیاوش: شاید بهتره یه مدت آزادش بذاریم تا بتونه فکر کنه... از همه طرف ریختین سرش دارین براش تصمیم میگیرین... اصلا نمیذارین یه خورده آرامش داشته باشه
-نمیتونم ولش کنم
سیاوش: نمیگم ولش کن.. میگم زور نگو... سروش با این همه دور ترنم چرخیدن به جایی نمیرسی.. همه مون میدونیم ترنم تو رو دوست داره پس چرا مثل پسرای 18 ساله رفتار میکنی؟
-میترسم دست رو دست بذارم و دوباره از دستش بدم
سیاوش: اینجوری هم داری از دستش میدی.. اون الان باید دور از همه چیز و همه کس یه خورده فکر کنه.. به خودش به آیندش به زندگیش... از بس آزارش میدین اصلا نمیدونه داره چیکار میکنه... بین یه ایل آدم گیر کرده همه از همه طرف میریم بهش میگیم ما رو ببخش ما رو حلال کن
پدر: سیاوش درست میگه
با ناراحتیبه طرف پدرش میچرخه و میگه: بابا شما کی اومدین؟
پدر: همین الان رسیدیم
-مامان کجاست؟
پدر: الان میاد.. رفت لباسش رو عوض کنه
سری تکون میده و با کلافگی میگه: این پسره مهران بدجور رو اعصابمه... اگه ترنم یه جای دیگه زندگی میکرد این همه بهش گیر نمیدادم و یه مدت از دور مراقبش میبودم ولی الان همه برنامه هام بهم ریخته.. ترنم دوستی نداره که بخواد اونجا بمونه.. کمکهای ما رو هم قبول نمیکنه.. تو این سالها هم همه از دورش پراکنده شدن و تنهاش گذاشتن من میدونم از روی اجبار اونجا موندگار شده ولی از رفتارای مهران میترسم
پدر: مهران پسر بدی به نظر نمیرسه تو این شرایط با این زورگویی بیشتر ترنم رو از خودت دور میکنی
-نمیدونم چرا احساس میکنم رفتار این پسر با ترنم عادی نیست... رنگ نگاهش حس و بوی برادری نداره.. وقتی هم این موضوع رو بهش گفتم حرفمو انکار نکرد
کسی چیزی نمیگه
پوزخندی میزنه و ادامه میده: پس شماها هم فهمیدین
پدر: مهم ترنمه که دوستت داره.. مهران هم از اون آدما نیست که پاش رو از گلیمش درازتر کنه... شاید یه احساسی به ترنم داشته باشه ولی.....
بدون اینکه بخواد بلندتر از حد معمول میگه: غلط میکنه به ترنم احساسی داشته باشه
سها: چه خبرته سروش.. خونه رو گذاشتی رو سرت
با اعصابی داغون مشتی به دیوار میکوبه و میگه: نمیتونم ترنم رو تو خونه ی یه پسر غریبه ببینم.. تازه میخواست پیش مهران کار کنه با زور و تهدید نگهش داشتم
سیاوش: شاید اصلا اینجور که ما فکر میکنیم نباشه
-من نمیتونم با این اما و اگرها و شاید و بایدها منتظر بشینم تا ترنم رو از دست بدم
پدر سروش: سروش اون دختر دوستت داره اینقدر خودت رو آزار نده یه خورده بهش فرصت بده...
-اینو میدونم بابا ولی این رو هم خوب میدونم که الان تحت فشاره... میترسم با یه فرصت دوباره ی من باعث بشم که بیشتر از همیشه ازم دور بشه... اگه مثله من یه تصمیم عجولانه بگیره و هم خودش و هم منو بدبخت کنه کی جوابگوهه؟
سیاوش: پس میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم.. عینه این دیوونه ها فقط دور خودم میچرخم.. همش با خودم میگن نکنه واقعا قبولم نکنه.. اگه میگفت دوستم نداره حداقل میدونستم باید یه تلاشی کنم تا بهش بفهمونم که داره به خودش تلقین میکنه اما وقتی خودش هم این دوست داشتنا رو انکار نمیکنه من واقعا میمونم چیکار باید کنم؟
مادر: خب عزیزم ازت دلگیره.. باهاش حرف بزن
-شما هم که اومدین مادر من
با زهرخند میگه: جلسه ی خونوادگی تشکیل دادیم
مادر: عزیزم تو پسر مایی وقتی تو مشکلی داری ما باید بهت کمک کنیم
نگاهی به خونوادش میندازه... بغض تو گلوش میشینه.. سیاوش.. سها.. پدرش.. مادرش.. همیشه پشتش بودن اما ترنمش توی این چهار سال هیچکس رو نداشت
پدرش لبخند تلخی میزنه و میگه: بهش فکر نکن
-شما از کجا میدونید به چی فکر میکنم؟
پدر: به جز ترنم چی میتونه این طور تو رو به فکر فرو ببره
-تو این سالها هم منو از دست داد هم خونوادش رو
مادر: امشب دلم خیلی براش سوخت.. اصلا باورم نمیشد آقای مهرپرور این طور آدمی باشه
-دلم نمیخواد در مورد قضیه امشب کسی خبردار بشه
مادر: مگه دیوونه ایم... فقط همین مونده این حرفا به زبون این فامیلای دهن لق بیفته.. دیگه دست از سر دختر بیچاره برنمیدارن
-ترنم من بیچاره نیست.. خودم همه ی کمبوداش رو جبران میکنم.. دلم نمیخواد با ترحم نگاش کنید
مادرش آهی میکشه و میگه: همه مون خیلی جاها اشتباه کردیم.. حالا که همه چیز رو فهمیدم دلم میخواد براش مادری کنم
سها: لابد مثل سابق
سیاوش: سها
سها: هر وقت حقیقت رو میگم با سها سها گفتن خفم میکنید... آخه دلم از این میسوزه که همه تون تا وقتی همه چیز خوبه دلسوز و مهربون میشین ولی وقتی یه چیز برعلیه ترنم پیش میاد پشت پا به تمام ارزشهای گذشته میزنید.. از کجا معلوم در آینده کسی از موضوع ترنم باخبر نشه... فردا اگه توی مهمونی ها از عروستون بد گفتن حاضرین جلوشون
مادر: وایمیستم سها.. حتی اگه ترنم سروش رو هم قبول نکنه باز هم به هر کسی از ترنم بد بگه تودهنی میزنم.. این دفعه میخوام واقعا یه مادر باشم.. میخوام همه چیز رو جبران کنم.. خیلی در حقش بد کردم
سروش لبخندی میزنه.. از حمایت خونوادش لذت میبره.. حمایتی که برای ترنم باشه براش لذت بخشه
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۲۸-۱۲-۱۳۹۲, ۰۷:۵۹ عصر
یافتن
2 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shapol, belteza
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
685
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 46


محل سکونت : تهران
ارسال: #168
RE: رمان سفربه دیارعشق
پدرش رو میبینه که دستاش رو دور شونه های زنش حلقه کرده و آروم تو گوشش چیزی رو زمزمه میکنه.. مادرش هم سریبه نشونه مثبت تکون میده
سها با فوضولی میگه: حرفای تو گوشی نداشتیما
مادر: یه دقیقه آروم بگیر بچه
سها: وای نگو مامان.. اونجوری که دق میکنم
مادرش چشم غره ای به سها میره که باعث خنده ی جمع میشه
سیاوش: بچه جون برو بخواب از وقت خوابت گذشته
سها: بچه پررو... مظلوم گیر آوردین
پدر: یه لحظه ساکت باشین
با صدای پرتحکم پدرش سکوت تو اتاق حکم فرما میشه
پدر: ببین سروش تنها چاره ی کار اینه که با ترنم حرف بزنی و مجابش کنی که همه چیز با گذشته فرق کرده.. وقتی بهت جواب منفی میده ولی از یه طرف نمیتونه در برابرت مقاومت کنه خودش یه نشونه ی خوبه برات
-فکر میکنید حرف نزدم... خسته شدم از بس حرف زدم.. حس میکنم یه چیزی رو داره از من پنهون میکنه.. حتی مهران هم با تموم آزار و اذیتش به طور غیر مستقیم بهم اشاره کرد
سیاوش: مهران میدونه؟
-بدبختی همینجاست.. میبینی سیاوش.. مهران میدونه و من نمیدونم.. همیناست که آزارم میده
سیاوش: شاید مهران میخواست اذیتت کنه یا چه میدونم تحریکت کنه تا به خودت بیای
-نه.. امشب که از ترنم پرسیدم نه انکار کرد نه حرفی در این مورد زد.. البته یه چیزایی گفت که من ازش سر در نیاوردم
سیاوش: مثلا چی؟
-نمیدونم.. یادم نیست
سیاوش: خب از اون دو تا پسره بپرس.. اسمشون چی بود؟
-کیا؟
سیاوش: همون پلیسا که نجاتش دادن
-نریمان و پیمان رو میگی؟
سیاوش سری تکون میده
پدر: بد فکری هم نیست.. اونا تمام مدت با ترنم بودن و از همه چیز مطلع هستن
مادر: من که میگم هیچ چیز نیست و ترنم فقط از ترنم دلگیره
-خدا کنه
مادر: به دلت بد راه نده مادر.. همه چیز درست میشه.. ترنم هم حق داره که فعلا تو انتخابش مردد باشه.. بالاخره کم اذیت نشد
سها: خب هر کس بود دلگیر میشد.. من که اگه جای ترنم بودم محال بود سروش رو قبول کنم
مادر سروش: سها
سها: چیه مادر من... یادتون نیست چه جوری با خفت و خواری عروسی رو بهم زدین... دقیقا چند ماه دیگه مونده بود به عروسی همه چیز رو بهم ریختین... خب هر کسی باشه دلش نمیخواد به اون خونواده ای که ولش کردن برگرده
آهی میکشه و میگه: سها درست میگه... هر کسی جای ترنم بود حتی دیگه نگام هم نمیکرد
با ناراحتی نگاهش رو از بقیه میگیره و روی زمین میشینه
همه چپ چپ به سها نگاه میکنند
سها پشیمون از برخورد تندش میگه: حالا اینقدر حرص نخور... مهم اینه که ترنم مثله خیلیا نیست
-میترسم بشه.. میترسم یه روزی برسه که اونو دست تو دست یکی دیگه ببینم
پدرش بازوش رو میگیره و مجبورش میکنه که واسته
پدر: من چنین پسر ضعیفی تربیت نکردم.. اشتباه کردی.. الان هم باید پای اشتباهت بمونی... جبران کن همه چیز رو
-اگه موفق نشم
پدر: مگه خودت رو باور نداری؟
-دیگه هیچکس رو باور ندارم
پدرش تکونش میده و با اخم میگه: سروش
به ناچار میگه: باشه بابا... باز هم همه ی سعیم رو میکنم ولی بعضی وقتا فکر میکنم که نکنه دارم به خودم امید واهی میدم
پدر: زود تسلیم شدن برابره با شکسته
از این حرف پدرش دلس خالی میشه
-نه... محاله تسلیم بشم
پدر: پس از خودت ضعف نشون نده
چشماش رو میبنده و نفس عمیقی میکشه.. با چشمای بسته میگه: نمیدم
پدرش محکم به پشتش میکوبه و میگه: همین درسته
بعد خطاب به بقیه ادامه میده: بهتره اتاق رو خلوت کنیم تا سروش هم یه خورده استراحت کنه
حس میکنه آرومتر از قبله.. با خودش فکر میکنه اگه ترنم هم چنین پدری داشت محال بود به این وضع دچار بشه
سها: پخ
با ترس چشماش رو باز میکنه و خشن به سها نگاه میکنه
سها با چشمای شیطون نگاش میکنه
-تو خجالت نمیکشی؟
سها: اصلا
مادر: سها کجایی؟.. بیا بذار داداشت بخوابه
سها: ایش.. چقدر هم هواش رو دارنا
-خودت محترمانه برو بیرون تا پرتت نکردم
سها: جراتشو نداری
چشماش رو ریز میکنه و میگه: چی گفتی؟
سها با دو به سمت در میره و میگه: گفتم جراتشو نداری
-از دویدنت معلومه که اصا نمیترسی
سها: معلومه که نمیترسم.. فقط مراعات حالتت رو میکنم
پشت سرش هم در رو سریع میبنده
با لبخند زیر لب زمزمه میکنه: ای شیطون


&&ترنم&&
خمیازه ای میکشم و به ساعت نگاه میکنم.. هنوز برای رفتن به شرکت زوده.. چشمام رو میبندم و سعی میکنم دوباره بخوابم هر کاری میکنم خوابم نمیبره... دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم.. میدونم الان چشمام سرخه سرخه.. چون دیروقت خوابیدم و زود هم بیدار شدم.. پلکام رو فشار میدم و سعی میکنم به هیچ چیز به جز خواب کر نکنم ولی مدام اتفاقات دیشب رو جلوی چشمام میبینم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم بخواب... امروز باید بری سر کار کلی کار عقب افتاده داری اگه استراحت نکنی نمیتونی به کارات برسی
اونقدر تو جام جا به جا میشم که یه ربع میگذره.. با ناامیدی چشمام رو باز میکنم
-فایده ای نداره
سرم رو با تاسف تکون میدمو به سقف زل میزنم... با اینکه دارم از خستگی میمیرم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره... شاید هم میدونم چرا ولی مدام خودم رو به اون راه میزنم؟... خوب میدونم که روی هم سه ساعت هم نخوابیدم.. دست خودم هم نیست از دیشب تا الان مدام حرکات و رفتارای سروش جلو چشمم میاد
-از دست تو سروش... اون موقعی که باید میبودی نبودی الان که میخوام فراموشت کنم مدام جلوی چشممی
ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه
-چقدر تغییر کرده؟
«خاک تو سرت... اصلا تعادل نداری... نه به اون حرفات که میگی نمیخوام باهاش باشم نه به این حرفات... حداقل تکلیفت رو با خودت روشن کن»
سرم رو به شدت تکون میدم و میگم: من نمیخوام باهاش باشم...آره... من نمیخوام باهاش باشم... اصلا از کجا معلوم دوباره تنهام نذاره.. الان که همه چیزخوبه اون هم یه حرفی میزنه ولی فردا که همه چیز خراب شد دوباره ولم میکنه و تنهام میذاره
یاد حمایتهاش میفتم.. یاد رقص دو نفرمون.. یاد بوسه اش.. یاد مهربونیاش.. یاد زورگویی هاش.. یاد نگرانیهاش.. یاد زمزمه هاش
حس میکنم همه ی اون حرفا دوباره تو گوشم زمزمه میشن... دستم رو روی گوشم میذارمو با ناه میگم:نه.. نه.. دوستم نداره.. بازیه جدیدشه
...
-میخوام فراموشش کنم... میدونم که میتونم
«برو بدبخت... اگه میتونستی فراموشش کنی که با هر حرفش تو بغش ولو نمیشدی.. داری کی رو گول میزنی؟»
صدای درونم بیشتر از همه آزارم میده
آهی میکشم
- تو فکر کن خودمو
«خوبه خودت هم میدونی»
-ایکاش نمیدونستم.. اونوقت راحت تر میتونستم با خودم کنار بیام
روی تخت میشینم و پتو رو تو مشتم میگیرم.. با کلافگی به این طرف و اون طرف نگاه میکنم
-با همه ی این حرفا اونقدرا هم که به نظر میاد دوستم نداره
یکی از تو وجودم بهم پوزخند میزنه و میگه:باز که داری خودت رو گول میزنی
-خودمو گول نمیزنم
«چرا داری دقیقا همین کار رو میکنی.. اون دوستت داره»
-نداره
«داره»
-اه.. کافیه دیگه
«چون میدونی حقیقت ماجرا همینه نمیخوای بشنوی وگرنه خوب میدونی که هر مرد دیگه ای هم جای سروش بود ترکت میکرد.. همینکه ازدواج نکرد خودش خیلیه»
-اگه بیگناهیم ثابت نمیشد همین یه قلم کار رو هم میکرد
«ولی نه از روی عشق بلکه از روی لج و لجبازی... دیدی که آخرش هم نامزدی رو بهم زد»
-حتما باید میمردم تا سر عقل بیاد
«حالا که اون سر عقل اومده تو عقلت رو ازدست دادی»
حرفای طاهر و مهران مدام تو ذهنم تکرار میشن... حتی امیر هم قبل از رفتن به جشن عروسی من رو کشید یه گوشه و در مورد سروش بهم گفت.. گفت که بعد از خبر مرگم سروش داغون شد... گفت که سروش هم تیر خورده بود و وسط بیابون رها شده بود.. گفت که اون هم مثل من با مرگ دست و پتجه نرم کرد و بعد از بهوش اومدنش فقط دنبال مسبب تمام این بلاها گشت.. گفت که بیشتر از طاهر، سروش در تکاپو بود.. گفت که با چشمای خودش شکسته شدن یه مرد رو بالای قبر عشقشش دید... خیلی چیزا گفت که باعث شد مقاومت رو برام سخت تر کنه... امیر نفهمید چور با حرفاش اتیشم زد... حتی برای یه للحظه هم نمیتونم خودم رو جای سروش بذارم.. من با همه ی این رنج ها باز هم نمیتونم در برابر خبر مرگ عشقم دووم بیارم
از رو تخت بلند میشم و مدام توی اتاق راه میرم.. دلم میخواد هیچکس اطرافم نباشه تا بتونم برای یه مدت درست و حسابی فکر کنم... حس میکنم خودم هم نمیدونم چی میخوام
-چیکار باید کنم؟
«دوستت داره.. فقط انکار نکن»
اشک تو چشمام جمع میشه
به دیوار تکیه میدم و با بغض میگم: خب من هم دوستش دارم
«پس یه دل شو»
-ولی نمیخوام دوستش داشته باشم
«از بس احمقی»
پوزخندی میزنم و زمزمه میکنم: وقتی خودم هم نمیتونم با خودم کنا بیام چطور از بقیه انتظار دارم که درکم کنند
...
-ایکاش میشد که دوستش نداشته باشم... دلم میخواد همه چیز تموم بشه اما نمیدونم چرا روز به روز دل کندن از سروش سخت تر میشه... هیچوقت اینقدر خواستنی نبود... دلم میخواد مال من بشه
«خوب بذار بشه.. اون بدبخت هم که همین رو میخواد»
ضربان قلبم بالا میره.. دستام میلرزن
-آخه چطوری؟
«فقط کافیه بخوای»
اخمام تو هم میره
این جنگیدنا و کوتاه اومدنا رو دوست ندارم
-من نباید تسلیم بشم
«آره.. مثله احمقا بشین و دوباره از دستش بده»
-اه.. خفه شو
«چیه به غرورت برخورد... مثلا میخوای انتقام اون روزا رو ازش بگیری»
پوزخندی میزنم.. هم میدونم چمه.. هم نمیدونم
-منو چه به انتقام
«آره.. تو فقط بلدی گند بزنی به همه چیز... از این غلطای اضافی که نمیتونی کنی»
روی زمین میشینم و به دیوار تکیه میدم.. دستام رو دور دور پاهام حلقه میکنم و برای چند لحظه سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم
اما نمیشه... این درگیری ها، کلافگی ها و حرص خوردنا برام در حد مرگ سخته... تو این روزا مدام با خودم میگم نمیخوامش و بعد از چند لحظه به خودم پوزخند میزنم.. بعضی وقتا هم میگم میخوامش اما نمیتونم داشته باشمش... بعضی وقتا هم میگم دوستم نداره ولی یه چیزی ته دلم میگه تا کی انکار.. تا کی دروغ.. تا کی بازی با خودت و سروش.. همین فکراست که باعث میشه کم بیارم
«برو مثل بچه ی آدم باهاش حرف بزن»
-که با ترحم با من بمونه
«چقدر هم که بدت میاد؟»
-من از ترحم متنفرم
«فقط ترحم دیگران.. وقتی پای سروش وسطه دل و دینت رو میبازی.. دیگه ترحم و دلسوزی حالیت نیست»
کلی حرف ضد و نقیض تو مغزم تکرار میشن و بیشتر اعصابم رو خورد میکنند.. حس میکنم سرم داره منفجر میشه
«دوستت داره دیوونه... اون دوستت داره... با انکار هم چیزی درست نمیشه بفهم... دوستت داره و تو هم نمیتونی فراموشش کنی»
سرم رو بین دستام میگیرم
با زهرخند میگم: آره دوستم داره و بدبختی اینجاست تمام این احساسات دو طرفه هست
دیگه صدایی نمیشنوم.. انگار صدای درونم فقط میخواست تسلیمم کنه که اعتراف کنم
-اما نمیخوام.. به خدا دیگه نمیکشم... من این دوست داشتنو نمیخوام... دلم میخواد بگم دوستش ندارم ولی نمیدونم چرا زبونم نمچرخه این حرف رو بهش بزنم
چشمام رو میبندم و برای چند لحظه سعی میکنم با خودم روراست باشم... دوستش دارم.. دوستم داره.. نتونستم از یادش ببرم.. نتونست از یادم ببره... بعد از سالها بالاخره باورم کرد.. کم کم دارم باورش میکنم... تمام حرکات و رفتاراش نشون از عشق عمیقش داره.. از تمام حرکات و رفتارام میشه عشق به سروش رو دید اما با همه ی اینا میترسم... یه ترس بدی تو دلمه که نکنه وسط زندگی تنهام بذاره و بره... نکنه دوباره بهم شک کنه... این ترس دست خودم نیست
دوباره صدایی رو از درونم میشنوم
«و بچه......»
چشمام رو باز میکنم
-آره... نمیتونم از نعمت پدر شدن محرومش کنم.. بیشتر از اینکه بترسم از این ناراحتم که نمیتونم هیچوقت اون رو به آرزوش برسونم
«ولی اون میگه دوستت داره»
-قبلنا هم میگفت
...
-اگه باهاش ازدواج کنم شاید هیچوقت نتونم اون رو به آرزوهای قشنگش برسونم.. اون من رو ترنم سابق میبینه.. شاید هم نمیبینه ولی ص در صد نمیدونه تو چه دنیایی سیر میکنم... اون نمیدونه که حتی با ازدواج با اون هم دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بشم.. کابوس های گاه و بیگاه.. خاطرات بد گذشته.. ترس ازدست دادن دوباره ی سروش.. یادآوری روزهای اسیر بودنم در دست خلافکارا... مرگ خواهرام.. توهین و تحقیر اطرافیانم.. فهمیدن حقایق.. همه و همه اجازه نمیدن که مثل سابق بشم.. بماند که معلوم نیست میتونم مادر بشم یا نه؟
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۲۸-۱۲-۱۳۹۲, ۰۸:۰۰ عصر
یافتن
2 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
belteza, زرزريجون
موضوع بسته شده است 



کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد