خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 46 رأی - میانگین امتیازات: 2.48
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
فصل اول:
به ساعتم نگاه کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود .آخراي شهریور بود و هی همچین هوا خنک شده بود .رفتم تو حیاط شیر آب رو باز
کردم و مشغول آب پاشی حیاط شدم .
حیاطمون مثل خونمون کوچیک بود اما دلباز بود .یه حوض کنار دیوار داشت که چند تا گلدون شمعدونی دورش بود .یه طرف
حیاط هم یه باغچه کوچولو بود که مامان هر چی سبزي بود اونجا کاشته بود .هر روز بعد از غروب آفتاب میومدم حیاط رو جارو
میزدم و آب پاشی میکردم .جز این کاري نداشتم .پشت کنکوري بودم و کنکور رد شده بودم .قرار بود چند روز دیگه برم کلاس
کنکور ...اه که از هر چی درس بود بدم میومد .اگه اصرارهاي صمیم برادرم نبود عمرا دانشگاه میرفتم
صمیم 6 سال از من بزرگتر بود .هم دانشگاه میرفت هم کار میکرد .با این که برادرم بود اما باهاش صمیمی نبودم .یه جورایی
تعصب داشت .یه جوري که چه عرض کنم.الکی به آدم گیر میداد .خدا رو شکر خیلی مراعات مامان رو میکرد وگرنه هر روز یه
کتک مفصل ازش میخوردم .
مامانم هم پدر بود براي ما هم مادر .از پدرم زیاد چیزي یادم نمیاد .وقتی 4 سالم بود توي یه تصادف کشته شد .از پول دیه اش
تونستیم این خونه نقلی رو بخریم .
از فامیل هم کسی دور و برمون نبود . فقط هر سال عید همدیگر رو میدیدیم .فامیلهاي درجه یکمون یه خاله بود و یه عمو که
شهرستان بودن و سرشون به زندگی خودشون گرم بود .
مامانم بعضی وقتها کار خیاطی همسایه ها رو قبول میکرد اما نمیزاشت صمیم بفهمه .یعنی اگه میفهمید همون موقع پارچه ها رو
قیچی قیچی میکرد .آخه مامانم قلبش مریض بود و نباید کار میکرد .اما با کار نیمه وقتی که صمیم داشت زندگی به همین سادگیها
هم نمیچرخد .
خیلی دلم میخواست من هم برم سر کار اما صمیم نمیزاشت .اول از همه که دم از غیرت و این چرت وپرت ها میزد بعد هم اینکه
میگفت تو همون درست رو ادامه بدي خیلی هنر کردي .
اما من دوست نداشتم درس بخونم .هر سال با نمره لب مرز قبول میشدم .
چه برسه به دانشگاه که اول باید از غول کنکور رد میشدم!
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۱۸-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۳ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
شیر آب رو بستم و یه نفس تازه کشیدم ..واي که من چقدر بوي موزایکها و آجر هاي خیس شده رو دوست داشتم.
با صداي چرخیدن کلید روي در به طرف در کوچیک حیاط رفتم و در رو باز کردم.
-سلام مامان
-سلام صنم جان .بیا اینها رو از دستم بگیر مادر هلاك شدم.
کیسه هاي خرید رو ازش گرفتم و گفتم : شما که میخواستید خرید کنید چرا به من نگفتید همراهتون بیام.
در حالیکه چادرش رو از سرش بر میداشت گفت : سر کوچه دیدم حسن آقا میوه تازه آورده یه کم خریدم ...صمیم نیومده؟
به طرف چند پله اي که سطح خونه رو از کف حیاط جدا میکرد رفتم و گفتم :نه هنوز نیومده
دمپایی هام رو در آوردم و داخل شدم و کیسه هاي میوه رو به آشپزخونه بردم .خونمون زیاد بزرگ نبود .پایین دو تا اتاق تو در تو
بود با یه اتاق نقلی کنار آشپزخونه که اتاق صمیم بود .
روبروي راهرو پله ها بودن که به طبقه بالا و پشت بوم راه داشت .طبقه دوم دو تا اتاق تو در تو بود که چند تا مبل قدیمی توش بود
.در اصل پذیرایی بود .پاگرد وسط هم که درست روبروي راه رو پایین بود حمام بود و اما مهمترین قسمت خونه ,گلاب به روتون
دستشویی بود که مثل خیلی از خونه هاي قدیمی گوشه حیاط بود .
و اما اصل کاري اتاق من .اتاق من یه سوییت خوشگل براي خودش بود ...زیر زمین !!
البته من خیلی روش کار کرده بودم .با پس انداز هاي خودم و کمک مامان و در نهایت التماسهاي من ،کف اونجا رو سرامیک سفید
کرده بودیم
اندازه کل زیر زمین 20 متر هم نبود که با یه پرده سفید حریرکه از دو طرف جمعش کرده بودم آشپزخونه رو از اتاقم جدا میکرد
.البته منظورم از آشپز خونه یه سینک کوچیک بود که یه کابینت کوچولو بالاش بود همین .
وسط اتاقم یه فرش پشمالو به رنگ بنفش بود که با دیوارهاي یاسی رنگ اونجا همخونی داشت .یه تخت چوبی هم داشتم که با
پاچه سفید و بالشهاي کوچیک بنفش و یاسی تزیین کرده بودم در کل همه چیز به رنگ سفید و بنفش و یاسی بود .
من عاشق اونجا بودم .فقط و فقط به خودم اختصاص داشت حتی صمیم هم زیاد اونجا نمیومد .بجز موقع غذا و خواب من بالا پیدام
نمیشد .حتی اگه جرات داشتم شبها هم اونجا میخوابیدم .
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۱۸-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
-صنم گوشهات رو باز کن .تو خیابون هرهر کر کر نمیکنی ها ...صاف از خونه میري ،صاف بر میگردي!
-صمیم یه جوري حرف میزنی که انگار من بچه کلاس اولی هستم.
یه چشم غره از اونهاي که آدم خودش رو خیس میکرد بهم انداخت ,بعد هم بلند شد و رفت تو اتاقش تا حاضر شه بره دانشگاه
.چایم رو نصفه گذاشتم تو سفره و بلند شدم.
-چرا صبحانه ات رو نمیخوري مادر؟
-مگه صمیم اعصاب براي آدم میزاره.
-حرف بدي نزد که مادر.
-ا ...مامان شما هم که هی طرفداریش رو بکند ....حالا نه این که من همیشه تو خیابونا ولو هستم باید اینجوري هم بگه..
مادرم لبش رو گاز گرفت و به اتاق صمیم اشاره کرد .شونه هم رو بالا انداختم ..اما یه نگاه به در اتاقش انداختم تا مطمئن بشم در
اتاقش بسته اس و صداي من رو نشنیده .وقتی مطمئن شدم در بسته اس خیلی آروم گفتم :کی میشه این زن بگیره من از دستش
خالص بشم؟!
مامانم سري تکون داد و بقیه چایش رو سر کشید .
****
هنوز مقنعه ام رو روي سرم تنظیم نکرده بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. هول هولکی مقنعه ام رو درست کردم و رفتم بیرون
و در رو باز کردم.
-سلام مینا خانوم
-سلام خانوم خانوما ..خوبی؟
یه روبوسی باهاش کردم و در حالیکه در رو میبستم گفتم : من خوبم
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۱۸-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۵ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
Package_favorite RE: رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
مینا تنها دوست صمیمی بود که من داشتم .یه دختر شاد و سر زنده و بر عکس من آزاد .تک فرزند بود که با پدر و نامادریش
زندگی میکرد .مادرش وقتی مینا 6 سالش بود از پدرش جدا شده بود و با خانواده اش به اروپا رفته بود .
بعضی وقتا بهش حسودي میکردم هر کاري میکرد کسی نبود بهش گیر بده ..البته از خیلی اخلاقش خوشم نمیومد .مثلا این که
توي خیابون زیادي میخندید .یا این که با متلک هر پسري یه جوابی تو آستین داشت .صمیم هم که یه بار اون رو دیده بود بهم
گفته بود که حق ندارم با مینا برم و بیام .اما من دوستش داشتم ..در کل مهربون و خاکی بود و حاضر نبودم به خاطر حرف یا نظر
صمیم از دوستی با مینا دست بکشم .
داشتم چایی میریختم براي خودم ببرم پایین که صداي صمیم رو شنیدم که با مامان حرف میزد .دو تا استکان دیگه هم چایی
ریختم و براي مامان و صمیم بردم .
صمیم : مامان من میشناسمش پسر خوبیه ..فقط این که الان به طور موقت به یه جایی احتیاج داره .مثل اینکه با خانواده اش مشکل
پیدا کرده .وقتی گفت براي مدتی یه جایی میخواد که مستقل باشه فکر کردم با همون حسن آقا صحبت کنم یه جایی رو براش پیدا
کنه .اما وقتی گفت در ماه چه قدر میخواد پرداخت کنه سرم سوت کشید .
من که همونطور وایساده بودم سینی رو جلوي صمیم گذاشتم و گفتم : اینجا چه خبره به من هم بگید؟
بعد هم کنار مامان روبروي صمیم نشستم .صمیم اخمهاش رو تو هم کرد و گفت : اینجا نشستی که چی ؟
-وا ..نشینم؟
همونطور که اخم کرده بود یه ابروش رو انداخت بالا و گفت :حالا که نشستی ساکت باش و حرف نزن.
حیف که ازش میترسیدم وگرنه یه جواب درست و حسابی بهش میدادم تا عقده این همه سال بر طرف بشه..
لبهام رو جمع کردم و نگاهم رو ازش گرفتم .
صمیم رو به مامان گفت : خب چی میگی مامان ؟
-والا نمیدونم چی بگم مادر .تو که خودت میدونی (به من اشاره کرد )هر کسی رو نمیشه آورد خونه.
-مامان جان من که الکی حرفی نمیزنم .میشناسمش که میگم .خودم حواسم هست.تازه قرار نیست که بیاد بالا با ما زندگی کنه
.اون خودش پزشکی میخونه .یا دانشگاه هستش یا بیمارستان .فقط براي خواب میاد . بعضی وقتها هم که خونه هستش یا من
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۱۸-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۶ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
Package_favorite RE: رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
هستم یا شما ...مامان کرایه خوبی میده .حتی از حقوق من هم بیشتر میده .
من که داشتم از فضولی میمردم طاقت نیاوردم و گفتم: به من هم بگید چه خبره .ناسلامتی من هم جزیی از این خانواده هستم ها .
صمیم چاییش رو از تو سینی برداشت و بدون توجه به من رو به مامان گفت : چی میگید مامان؟
مامان یه نفس بلند کشید و گفت: اگه بهش اعتماد داري من هم حرفی ندارم.
صمیم چاییش رو تو سینی گذاشت و گفت : اعتماد بهش دارم که میگم بیاد دیگه .الان بهش زنگ میزنم میگم هر وقت تونست
بیاد .
بعد رو به من گفت : صنم هر چی خرت و پرت داري از زیر زمین جمع کن بیار بالا !
با تعجب گفتم : براي چی ؟
-براي اینکه من میگم .
بعد هم موبایلش رو برداشت و در حالیکه شماره میگرفت رفت حیاط..
رو به مامان گفتم : مامان صمیم چی میگه ؟اصلا اینجا چه خبره ؟!
- قراره یکی از دوستاش بیاد اینجا.
با تعجب گفتم :دوستش پسره !!
مامان یه نگاه به من انداخت و گفت : نه پس دختره ...چه حرفهایی میزنی تو صنم !
-والا تعجب کردم !...حالا قراره براي شام بیاد.
یه استکان از توي سینی بر داشت و گفت : نه .قراره بیاد مستاجر بشه.
دیگه داشتم شاخ در میاوردم .اول اینکه صمیم چه طور پا روي غیرتش گذاشته بود که یه پسر پاش رو تو اون خونه بزاره و دوم
اینکه این خونه فسقلی جایی براي مستاجر نداشت !!!
گفتم : مامان من دارم گیج میزنم ! مستاجر بشه !اونوقت کجا ؟
-قراره همون زیر زمین رو کرایه کنه.
مثل فنر از جام پریدم و گفته : چی ؟اتاق من !
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۱۸-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۸ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
Package_favorite RE: رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
مامان خیلی خونسرد گفت : وا صنم ..چرا داد میزنی ؟
-مامان اصلا از فکر اینکه من اون اتاقم رو دو دستی تقدیم صمیم و دوستش کنم بیاین بیرون .من به هیچ وجه کوتاه نمیام .
صداي صمیم از پشت سرم اومد: تو غلط میکنی .هر چی هیچی نمیگم پرروتر میشه .
به سمتش چرخیدم و گفتم : آقا صمیم از فکر اون زیر زمین بیا بیرون .
حالت صورتش رو طوري کرد که یعنی خفه .بعد هم نشست و رو به مامان گفت : بهش زنگ زدم قراره تا شب جواب بده.
من دیگه داشتم قاطی میکردم .با صداي بلند گفتم : آقا صمیم ما که تاحالا مستاجر نداشتیم ،حالا چی شده شما یاد مستاجر افتادید.
یه حبه قند گوشه لپش گذاشت و گفت : با این که مجبور نیستم بهت بگم اما میگم چون تا خود شب یه ریز ور میزنی . رامین
قراره یه مدت اینجا مستقل بشه تا اختلافی که با خانواده اش داره حل بشه .
-مگه هر کی قهر میکنه باید پاشه بیاد اینجا ...
-دیگه داري زیادي حرف میزنی ها.
- اصلا تو چرا اتاق خودت رو اجاره نمیدي؟
-یه ذره عقل تو اون کله بی مغزت نیست .
مامان گفت : بس کنید دیگه شما هم..
پیش مامان نشستم و رو به مامان گفتم : به هر صورت از فکر اون زیرزمین بیاین بیرون.مگه اینجا گدا خونه یا خانه خیریه اس ....
یه دفعه صمیم به طرفم براق شد و با صداي بلند گفت : دهنت رو ببیند .
من هم پرو از موقیعت این که مامان اونجاس و صمیم نمیتونه بیشتر از این پاش رو از گلیمش
دراز تر کنه گفتم :
-مگه دروغ میگم ؟اگه گدا نبود که چشم به اون فسقل زیر زمین نداشت؟!
صمیم با همون حالت عصبی جواب داد :
-رامین با پول تو جیبش میتونه کل این خونه رو بخره ،اگر هم میخواد بیاد اینجا براي اینکه ما به پولش احتیاج داریم .تازه امیدوار
هم نباش اون گ.. دونی رو براي زندگی قبول کنه .
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۱۸-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,710 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,359 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,146 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,550 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,771 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 11,731 ۲۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۱۸ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 8,325 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 6,957 ۱۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد