تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 46 رای - 2.48 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سوار بر بال سرنوشت نویسنده: مهرنوش و سیاوش
#1
فصل اول:
به ساعتم نگاه کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود .آخراي شهریور بود و هی همچین هوا خنک شده بود .رفتم تو حیاط شیر آب رو باز
کردم و مشغول آب پاشی حیاط شدم .
حیاطمون مثل خونمون کوچیک بود اما دلباز بود .یه حوض کنار دیوار داشت که چند تا گلدون شمعدونی دورش بود .یه طرف
حیاط هم یه باغچه کوچولو بود که مامان هر چی سبزي بود اونجا کاشته بود .هر روز بعد از غروب آفتاب میومدم حیاط رو جارو
میزدم و آب پاشی میکردم .جز این کاري نداشتم .پشت کنکوري بودم و کنکور رد شده بودم .قرار بود چند روز دیگه برم کلاس
کنکور ...اه که از هر چی درس بود بدم میومد .اگه اصرارهاي صمیم برادرم نبود عمرا دانشگاه میرفتم
صمیم 6 سال از من بزرگتر بود .هم دانشگاه میرفت هم کار میکرد .با این که برادرم بود اما باهاش صمیمی نبودم .یه جورایی
تعصب داشت .یه جوري که چه عرض کنم.الکی به آدم گیر میداد .خدا رو شکر خیلی مراعات مامان رو میکرد وگرنه هر روز یه
کتک مفصل ازش میخوردم .
مامانم هم پدر بود براي ما هم مادر .از پدرم زیاد چیزي یادم نمیاد .وقتی 4 سالم بود توي یه تصادف کشته شد .از پول دیه اش
تونستیم این خونه نقلی رو بخریم .
از فامیل هم کسی دور و برمون نبود . فقط هر سال عید همدیگر رو میدیدیم .فامیلهاي درجه یکمون یه خاله بود و یه عمو که
شهرستان بودن و سرشون به زندگی خودشون گرم بود .
مامانم بعضی وقتها کار خیاطی همسایه ها رو قبول میکرد اما نمیزاشت صمیم بفهمه .یعنی اگه میفهمید همون موقع پارچه ها رو
قیچی قیچی میکرد .آخه مامانم قلبش مریض بود و نباید کار میکرد .اما با کار نیمه وقتی که صمیم داشت زندگی به همین سادگیها
هم نمیچرخد .
خیلی دلم میخواست من هم برم سر کار اما صمیم نمیزاشت .اول از همه که دم از غیرت و این چرت وپرت ها میزد بعد هم اینکه
میگفت تو همون درست رو ادامه بدي خیلی هنر کردي .
اما من دوست نداشتم درس بخونم .هر سال با نمره لب مرز قبول میشدم .
چه برسه به دانشگاه که اول باید از غول کنکور رد میشدم!
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#2
شیر آب رو بستم و یه نفس تازه کشیدم ..واي که من چقدر بوي موزایکها و آجر هاي خیس شده رو دوست داشتم.
با صداي چرخیدن کلید روي در به طرف در کوچیک حیاط رفتم و در رو باز کردم.
-سلام مامان
-سلام صنم جان .بیا اینها رو از دستم بگیر مادر هلاك شدم.
کیسه هاي خرید رو ازش گرفتم و گفتم : شما که میخواستید خرید کنید چرا به من نگفتید همراهتون بیام.
در حالیکه چادرش رو از سرش بر میداشت گفت : سر کوچه دیدم حسن آقا میوه تازه آورده یه کم خریدم ...صمیم نیومده؟
به طرف چند پله اي که سطح خونه رو از کف حیاط جدا میکرد رفتم و گفتم :نه هنوز نیومده
دمپایی هام رو در آوردم و داخل شدم و کیسه هاي میوه رو به آشپزخونه بردم .خونمون زیاد بزرگ نبود .پایین دو تا اتاق تو در تو
بود با یه اتاق نقلی کنار آشپزخونه که اتاق صمیم بود .
روبروي راهرو پله ها بودن که به طبقه بالا و پشت بوم راه داشت .طبقه دوم دو تا اتاق تو در تو بود که چند تا مبل قدیمی توش بود
.در اصل پذیرایی بود .پاگرد وسط هم که درست روبروي راه رو پایین بود حمام بود و اما مهمترین قسمت خونه ,گلاب به روتون
دستشویی بود که مثل خیلی از خونه هاي قدیمی گوشه حیاط بود .
و اما اصل کاري اتاق من .اتاق من یه سوییت خوشگل براي خودش بود ...زیر زمین !!
البته من خیلی روش کار کرده بودم .با پس انداز هاي خودم و کمک مامان و در نهایت التماسهاي من ،کف اونجا رو سرامیک سفید
کرده بودیم
اندازه کل زیر زمین 20 متر هم نبود که با یه پرده سفید حریرکه از دو طرف جمعش کرده بودم آشپزخونه رو از اتاقم جدا میکرد
.البته منظورم از آشپز خونه یه سینک کوچیک بود که یه کابینت کوچولو بالاش بود همین .
وسط اتاقم یه فرش پشمالو به رنگ بنفش بود که با دیوارهاي یاسی رنگ اونجا همخونی داشت .یه تخت چوبی هم داشتم که با
پاچه سفید و بالشهاي کوچیک بنفش و یاسی تزیین کرده بودم در کل همه چیز به رنگ سفید و بنفش و یاسی بود .
من عاشق اونجا بودم .فقط و فقط به خودم اختصاص داشت حتی صمیم هم زیاد اونجا نمیومد .بجز موقع غذا و خواب من بالا پیدام
نمیشد .حتی اگه جرات داشتم شبها هم اونجا میخوابیدم .
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#3
-صنم گوشهات رو باز کن .تو خیابون هرهر کر کر نمیکنی ها ...صاف از خونه میري ،صاف بر میگردي!
-صمیم یه جوري حرف میزنی که انگار من بچه کلاس اولی هستم.
یه چشم غره از اونهاي که آدم خودش رو خیس میکرد بهم انداخت ,بعد هم بلند شد و رفت تو اتاقش تا حاضر شه بره دانشگاه
.چایم رو نصفه گذاشتم تو سفره و بلند شدم.
-چرا صبحانه ات رو نمیخوري مادر؟
-مگه صمیم اعصاب براي آدم میزاره.
-حرف بدي نزد که مادر.
-ا ...مامان شما هم که هی طرفداریش رو بکند ....حالا نه این که من همیشه تو خیابونا ولو هستم باید اینجوري هم بگه..
مادرم لبش رو گاز گرفت و به اتاق صمیم اشاره کرد .شونه هم رو بالا انداختم ..اما یه نگاه به در اتاقش انداختم تا مطمئن بشم در
اتاقش بسته اس و صداي من رو نشنیده .وقتی مطمئن شدم در بسته اس خیلی آروم گفتم :کی میشه این زن بگیره من از دستش
خالص بشم؟!
مامانم سري تکون داد و بقیه چایش رو سر کشید .
****
هنوز مقنعه ام رو روي سرم تنظیم نکرده بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. هول هولکی مقنعه ام رو درست کردم و رفتم بیرون
و در رو باز کردم.
-سلام مینا خانوم
-سلام خانوم خانوما ..خوبی؟
یه روبوسی باهاش کردم و در حالیکه در رو میبستم گفتم : من خوبم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#4
Package_favorite 
مینا تنها دوست صمیمی بود که من داشتم .یه دختر شاد و سر زنده و بر عکس من آزاد .تک فرزند بود که با پدر و نامادریش
زندگی میکرد .مادرش وقتی مینا 6 سالش بود از پدرش جدا شده بود و با خانواده اش به اروپا رفته بود .
بعضی وقتا بهش حسودي میکردم هر کاري میکرد کسی نبود بهش گیر بده ..البته از خیلی اخلاقش خوشم نمیومد .مثلا این که
توي خیابون زیادي میخندید .یا این که با متلک هر پسري یه جوابی تو آستین داشت .صمیم هم که یه بار اون رو دیده بود بهم
گفته بود که حق ندارم با مینا برم و بیام .اما من دوستش داشتم ..در کل مهربون و خاکی بود و حاضر نبودم به خاطر حرف یا نظر
صمیم از دوستی با مینا دست بکشم .
داشتم چایی میریختم براي خودم ببرم پایین که صداي صمیم رو شنیدم که با مامان حرف میزد .دو تا استکان دیگه هم چایی
ریختم و براي مامان و صمیم بردم .
صمیم : مامان من میشناسمش پسر خوبیه ..فقط این که الان به طور موقت به یه جایی احتیاج داره .مثل اینکه با خانواده اش مشکل
پیدا کرده .وقتی گفت براي مدتی یه جایی میخواد که مستقل باشه فکر کردم با همون حسن آقا صحبت کنم یه جایی رو براش پیدا
کنه .اما وقتی گفت در ماه چه قدر میخواد پرداخت کنه سرم سوت کشید .
من که همونطور وایساده بودم سینی رو جلوي صمیم گذاشتم و گفتم : اینجا چه خبره به من هم بگید؟
بعد هم کنار مامان روبروي صمیم نشستم .صمیم اخمهاش رو تو هم کرد و گفت : اینجا نشستی که چی ؟
-وا ..نشینم؟
همونطور که اخم کرده بود یه ابروش رو انداخت بالا و گفت :حالا که نشستی ساکت باش و حرف نزن.
حیف که ازش میترسیدم وگرنه یه جواب درست و حسابی بهش میدادم تا عقده این همه سال بر طرف بشه..
لبهام رو جمع کردم و نگاهم رو ازش گرفتم .
صمیم رو به مامان گفت : خب چی میگی مامان ؟
-والا نمیدونم چی بگم مادر .تو که خودت میدونی (به من اشاره کرد )هر کسی رو نمیشه آورد خونه.
-مامان جان من که الکی حرفی نمیزنم .میشناسمش که میگم .خودم حواسم هست.تازه قرار نیست که بیاد بالا با ما زندگی کنه
.اون خودش پزشکی میخونه .یا دانشگاه هستش یا بیمارستان .فقط براي خواب میاد . بعضی وقتها هم که خونه هستش یا من
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
گوناگون از وب
loading...
#5
Package_favorite 
هستم یا شما ...مامان کرایه خوبی میده .حتی از حقوق من هم بیشتر میده .
من که داشتم از فضولی میمردم طاقت نیاوردم و گفتم: به من هم بگید چه خبره .ناسلامتی من هم جزیی از این خانواده هستم ها .
صمیم چاییش رو از تو سینی برداشت و بدون توجه به من رو به مامان گفت : چی میگید مامان؟
مامان یه نفس بلند کشید و گفت: اگه بهش اعتماد داري من هم حرفی ندارم.
صمیم چاییش رو تو سینی گذاشت و گفت : اعتماد بهش دارم که میگم بیاد دیگه .الان بهش زنگ میزنم میگم هر وقت تونست
بیاد .
بعد رو به من گفت : صنم هر چی خرت و پرت داري از زیر زمین جمع کن بیار بالا !
با تعجب گفتم : براي چی ؟
-براي اینکه من میگم .
بعد هم موبایلش رو برداشت و در حالیکه شماره میگرفت رفت حیاط..
رو به مامان گفتم : مامان صمیم چی میگه ؟اصلا اینجا چه خبره ؟!
- قراره یکی از دوستاش بیاد اینجا.
با تعجب گفتم :دوستش پسره !!
مامان یه نگاه به من انداخت و گفت : نه پس دختره ...چه حرفهایی میزنی تو صنم !
-والا تعجب کردم !...حالا قراره براي شام بیاد.
یه استکان از توي سینی بر داشت و گفت : نه .قراره بیاد مستاجر بشه.
دیگه داشتم شاخ در میاوردم .اول اینکه صمیم چه طور پا روي غیرتش گذاشته بود که یه پسر پاش رو تو اون خونه بزاره و دوم
اینکه این خونه فسقلی جایی براي مستاجر نداشت !!!
گفتم : مامان من دارم گیج میزنم ! مستاجر بشه !اونوقت کجا ؟
-قراره همون زیر زمین رو کرایه کنه.
مثل فنر از جام پریدم و گفته : چی ؟اتاق من !
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#6
Package_favorite 
مامان خیلی خونسرد گفت : وا صنم ..چرا داد میزنی ؟
-مامان اصلا از فکر اینکه من اون اتاقم رو دو دستی تقدیم صمیم و دوستش کنم بیاین بیرون .من به هیچ وجه کوتاه نمیام .
صداي صمیم از پشت سرم اومد: تو غلط میکنی .هر چی هیچی نمیگم پرروتر میشه .
به سمتش چرخیدم و گفتم : آقا صمیم از فکر اون زیر زمین بیا بیرون .
حالت صورتش رو طوري کرد که یعنی خفه .بعد هم نشست و رو به مامان گفت : بهش زنگ زدم قراره تا شب جواب بده.
من دیگه داشتم قاطی میکردم .با صداي بلند گفتم : آقا صمیم ما که تاحالا مستاجر نداشتیم ،حالا چی شده شما یاد مستاجر افتادید.
یه حبه قند گوشه لپش گذاشت و گفت : با این که مجبور نیستم بهت بگم اما میگم چون تا خود شب یه ریز ور میزنی . رامین
قراره یه مدت اینجا مستقل بشه تا اختلافی که با خانواده اش داره حل بشه .
-مگه هر کی قهر میکنه باید پاشه بیاد اینجا ...
-دیگه داري زیادي حرف میزنی ها.
- اصلا تو چرا اتاق خودت رو اجاره نمیدي؟
-یه ذره عقل تو اون کله بی مغزت نیست .
مامان گفت : بس کنید دیگه شما هم..
پیش مامان نشستم و رو به مامان گفتم : به هر صورت از فکر اون زیرزمین بیاین بیرون.مگه اینجا گدا خونه یا خانه خیریه اس ....
یه دفعه صمیم به طرفم براق شد و با صداي بلند گفت : دهنت رو ببیند .
من هم پرو از موقیعت این که مامان اونجاس و صمیم نمیتونه بیشتر از این پاش رو از گلیمش
دراز تر کنه گفتم :
-مگه دروغ میگم ؟اگه گدا نبود که چشم به اون فسقل زیر زمین نداشت؟!
صمیم با همون حالت عصبی جواب داد :
-رامین با پول تو جیبش میتونه کل این خونه رو بخره ،اگر هم میخواد بیاد اینجا براي اینکه ما به پولش احتیاج داریم .تازه امیدوار
هم نباش اون گ.. دونی رو براي زندگی قبول کنه .
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#7
-حالا خوبه گ.. دونیه اونطوري دندونت رو براش تیز کردي .
یه دفعه یه حبه قند به طرفم پرت کرد و گفت : خفه میشی یا خودم خفه ات کنم؟
مامان یه لا اله الا الله گفت و به من چشم غره رفت .من هم که بغض کرده بودم بلند شدم و با حالت دو رفتم پناهگاه خودم .
از همون لحظه از رامین بدم اومد و با خودم شر ط کردم اگه اومد و اون زیر زمین رو از چنگم در آورد تلافی کنم و نذارم یه آب
خوش از گلوش پایین بره ...پسره عوضی ..
-نه مینا، محاله بزارم یه آب خوش از گلوش پایین بره .حالا ببین .
-والا تو خولی .من از خدام بود یه پسر میشد مستاجر ما .میگم حالا خدا کنه سرش به تنش بیارزه!
-برو بابا تو هم .من تو چه فکریم تو تو چه فکري؟ !
-تو یه تختت کمه .با این قیافه همه رو اسیر خودت کردي اما تو اصلا توي این خطها نیستی..
-حالا همچی میگی همه رو اسیر خودت کردي که والا خودم هم باورم شد..
یکی آروم زد تو سرم و گفت : پس هومن چی بود ؟!
با این حرفش یاد اونروز افتادم که مینا با دوست پسرش سامان قرار داشت و به من نگفته بود .وقتی به هواي خرید یه بلوز وارد یه
مغازه شد یه راست رفت طرف یکی از پسرهایی که انجا بود و باهاش گرم احوال پرسی کرد .اول فکر کردم شاید یکی از اقوامش
هستش ,اما وقتی دیدم حسابی گرم گرفته دوزاریم افتاد .
از دستش خیلی عصبانی شدم میدونست من از این کارها خوشم نمیاد .اخمهام رو تو هم کردم و بهش نگاه کردم .خودش فهمید
اومد طرفم و گفت :
-صنم اگه میگفتم کجا میام که باهم نمی اومدي....می اومدي ؟
چشمهام رو ریز کردم و گفتم : رو تو برم مینا ...
سامان گفت : مینا جان معرفی نمیکنی؟
مینا به طرف اونها برگشت و گفت : دوستم ..
قبل از این که اسم من رو بگه یه نیشکون ازش گرفتم که دادش هوا رفت .سامان با دوستش خندیدن و دوستش گفت: سخت
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#8
Package_favorite 
نگیرید..من هومن هستم و ایشون هم که سامان دوست مینا ...حالا میشه یه خورده اون اخماتون رو باز کنید .دوست ندارم اولین
برخوردمون اینطوري باشه .حیف این صورت خوشگل نیست !
این دیگه چقدر پررو بود .اخمهام رو بیشتر در هم کردم و گفتم : اشتباه گرفتید آقا !
بعد هم رو به مینا کردم و گفتم :من رفتم تو هم تا هر موقع میخواي اینجا بمون .
مینا : کجایی تو ؟
-چی گفتی ؟
-میگم کجایی ..اصلا فهمیدي چی گفتم؟!
به دم در خونمون رسیدیم کلید انداختم و گفتم : حواسم نبود.
-معلومه ..حالا به کی فکر میکردي؟
-به تو که چقدر خري.
طبق عادتش خواست بزنه تو سرم که در رو سریع باز کردم و پریدم تو و در رو محکم بستم.
صداش اومد که گفت : فردا که میبینمت ..اون موقع حسابت رو میرسم.
دستم و بالا بردم و همونطور که بشکن میزدم یه قر از اونهایی که زنهاي شکم گنده میکنن براش اومدم و با آهنگ گفتم : یه قرون
بده آش به همین خیال باش!
اون هم یه تقه به در زد و رفت .داشتم از خنده روده بر میشدم .برگشتم برم تو که با دیدن یه پسر غریبه رو پله ها خشکم زد .
خاك تو سرت صنم .یعنی الان برو بمیر .واي چه قر پسر کشی اومدم براش .
با لبخندي که گوشه لبش بود و صورتش رو جذاب تر میکرد بیشتر معذب شدم .
خودمونیمها این صمیم هم عجب دوستهاي دختر کشی داشت و رو نکرده بود .
با باز شدن در راهرو نگاهم رو ازش گرفتم .صمیم یه نگاه به من انداخت و با یه اخم نامحسوس گفت: اومدي ؟
صدام که در نمیومد اما گفتم :سلام
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
گوناگون از وب
loading...
#9
Package_favorite 
و بعد به طرف زیرزمین رفتم .آخه همیشه اول به اونجا میرفتم تا لباسهایم رو عوض کنم .
صمیم گفت : کجا میري ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : خب میرم وسایلم رو اونجا بزارم و...
وسط حرفم اومد و گفت : همه وسایلت رو بردم بالا ..دیگه هیچی اونجا نداري!
با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم : یعنی چی ؟!
به اون دوستش که داشت من رو نگاه میکرد اشاره کرد و گفت :از امروز رامین اونجا مستقر میشه
پس این رامین بود ..همونی که من به خونش تشنه بودم . باورم نمیشد به این مفتی اون سویت خوشگلم از چنگم در اومده باشه .
بعد هم رو به رامین گفت : رامین جان خودت که اونجا رو دیدي .احتیاج نیست هیچ اساسی با خودت بیاري .اونجا همه چیز هست
تخت، رختخواب ،مامان هم گفت ،وسایل مورد احتیاج دیگه هم که خواستی بگو خودش بهت میده..
رامین گفت : خیلی چاکرم صمیم ،انشاالله بتونم جبران کنم.
صمیم آروم رو شونه اش زد .نگاه رامین به من افتاد با یه حالت نفرت نگاهش کردم .انگاري خودش فهمید چون گفت :
-شما هم باید ببخشید که من سبب شدم اونجا رو از دست بدید..
ببخشم ! کاري میکنم از اینجا اومدن پشیمون بشی ...
صمیم گفت : نه رامین جان ..اونجا بدون استفاده بود .حالا هم بریم تا با کمک هم کتابها و بقیه وسایلت رو بچینیم .
از پله ها اومدن پایین و به طرف زیر زمین رفتن که همون موقع صمیم یه چشم قره بهم رفت و اشاره کرد برم بالا .
اون لحظه فقط از خدا خواستم اي کاش قدرتی داشتم که با یه مشت میتونستم تو دهن صمیم بزنم و دو تا مشت محکم تر به رامین
بزنم که یادش بره کی هست و کی بوده .
با نگاهم رفتنشون رو دنبال کردم .وقتی در توسط رامین باز شد و داخل شدن .بغضم ترکید و همونطور که مثل بچه ها گریه
میکردم دویدم رفتم بالا .
مامان با دیدن من هول کردو به طرفم اومد : چی شده صنم؟
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#10
من همینطور گریه میکردم و نمیتونستم جوابش رو بدم..
-صنم مامان ,کسی اذیتت کرده؟
با سر جواب دادم آره!
مامانم دستم رو گرفت و گفت : کی ؟...
با همون حالت گریه گفتم این پسره خر.
مامان با حالت نگرانی گفت : کدوم پسر ؟!
-همین دوست صمیم ..
-کدوم دوستش
-همین رامین بیشعور دیگه
مامانم لبش رو گاز گرفته و گفت : حرفی بهت زده؟
با سر گفتم نه!
مامان کلافه گفت : یه دقیقه آروم بگیر ببینم چی میگی تو .
همونطور که از گریه سکسکه ام گرفته بود گفتم :دیدي مامان چه راحت اتاقم رو صاحب شد اون هم با تمام وسایلم!
مامان آروم زد رو دستم و گفت : صنم دلم هزار راه رفت .این بچه بازي ها چیه !!!
-مامان من اتاقم رو میخوام .
مامانم سرش رو تکون دادو گفت : هنوز خیلی بچه اي صنم ..حالا خودت مشکلات زندگی رو میدونی ..اون زیر زمین که تو الان
داري براش آبغوره میگیري میتونه کمک خرجمون باشه..
-من اون زیر زمین رو میخوام به جاش میرم سر کار .
مامانم یه پوفی کرد و گفت : هم اخلاق صمیم رو میشناسی که اجازه این کار رو به تو نمیده هم اینکه الان دیگه وقت این حرفها
نیست . از امروز دیگه آقا رامین اونجا زندگی میکنه .الان هم پاشو لباست رو عوض کن و یه آبی به سر و صورتت بزن که میخوام
سفره رو بندازم بعدش هم برو پایین صداشون کن بیان براي نهار
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,975 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,045 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 25,968 ۲۲-۰۸-۱۳۹۱, ۰۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,536 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 8,826 ۱۴-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,301 ۲۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 9,491 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 8,489 ۱۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه