خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 12 رای - 1.92 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سپیده عشق ( رویا خسرونجدی)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #1
رمان سپیده عشق ( رویا خسرونجدی)
[عکس: 20120709070114_jpg.jpg]

مانی جان آگهی تسلیت به رئیس روخوندی؟


- نه کجاست؟


- روزنامه روگذاشتم روی میزت.بخوون ببین خوبه.


- باشه حتماً.


مانی به طرف میزش رفت وروزنامه رابرداشت،همان طورایستاده صفحه آگهی های ترحیم رابازکرد ومتن مربوط به تسلیت فوت پدررئیس شرکت راخواند وروزنامه راتاکرد.درآخرین لحظه کلمه ای ازمتن زیرآگهی توجه اش رابه خود جلب کرد.روزنامه رابالاترگرفت وآهسته زمزمه کرد:


گرچه بیست سال ازپروازبی بازگشتت می گذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است.بیست سال پیش درسحرگاه یک روزپاییزی ازپشت یک تنهایی غمناک وبارانی درشهرغریبه هامنصورعزیزبرای همیشه به سفررفت.اگرچه زندگی کوتاهش بال وپری داشت باوسعت اندیش ژرف،پرشی داشت به اندازه عشق وصفایی داشت به پهنای دریاولی هنگامم رفتن تمام بالهای خسته اش غرق دراندوه بود،گلهای عشق وامید وآرزوهایش همه نشکفته،پرپربود ودستان پرمهرش هنوزمحبت راجستجومی کرد.اومی رفت وجای انگشتان،گرمی نفسهاوسوزانی نگاهش درقلب من جاودانه می ماند.


روانش شاد خوابش آرامترین خوابهای جهان،نام نیکش طلوع بی غروب ویاد یادهایش وعشق زیبایش جاودانه.


درحسرت آخرین نگاهت


افسون همیشه داغدارتو


بغض بی ارداه راه گلویش رابست واحساس اندوه سینه اش راپرکرد.بی اختیاردستش راداخل کشوی میزش کرد،قیچی رابیرون کشید وآگهی ترحیم راازروزنامه جداکردوزیرشیشه میزش قرارداد.درهمان حال مهندس اقبال ازکنارمیزش رد شد وبادیدن قیچی دردست اوگفت:


- درش آوردی مانی جان؟دستت دردنکنه.منم همین تصمیم روداشتم.


مانی خنده اش گرفت وبه ناچارباردیگرقیچی رابرداشت وآگهی مربوط به شرکت راهم ازروزنامه جداکرد وآن رابه مهندس اقبال داد.بعد جلوی پنجره اتاقش ایستادو به آسمان ابری وباران آرام ودلگیری که می بارید نگاه کرد وبه آگهی روزنامه فکرکرد.چقدردلش می خواست بداند زنی که پس از20 سال برای عشق ازدست رفته اش اینگونه صادقانه می نویسد،چگونه زنی است؟!


*****


همین که درورودی راباز کرد مادرومادربزرگش راپشت دردید.باتعجب نگاهی به آن دوکرد وگفت:


- سلام.چه خبره؟


مادرپاسخ داد:


- سلام،دیرکردی.


رفته بودم ختم پدرآقای سعیدی.


- دوساعته من ومادربزرگ منتظرتیم.


- برای چی؟


- مادرزرگ دلش هوای داییت روکرده بود،گفتیم یه سربزیم خاک.


مانی دستش رادرموهایش فروبرد ومتفکرانه گفت:


- چطور؟


مادربزرگ نگاه پردردی به مانی کرد وگفت:


- مارد،سال داییته.یک کم خرماوحلواآماده کردم گفتم بریم سرخاک خیرات کنیم.


مانی لحظه ای مکث کرد وبعد گفت:


- خیلی خب.من الان دست وصورتم روآبی می زنم ومیام خدمت سرکارخانمهاهرجاخواستید می برمتون.


دست ورویش راکه شست،داخل اتاق شد.جلوی آینه ایستاد ودرحالیکه باحوله صورتش راخشک می کرد چشمش به قاب عکس دایی جلوی آینه افتاد،ناگهان برجاخشکش زد.چراتاحالانفهمیده بود امروز سالگرد دایی منصوربود وآن آگهی روزنامه...حسابی گیج شده بود.دلش می خواست هرچه زودترموضوع راکشف کند تاآنجاکه اومی دانست دایی منصورهیچ وقت زن نداشته ووقتی مرحوم شد هنوزمجرد بود.احساس می کرد افکارش حسابی به هم گره خوده،بااین حال خیلی زود آماده شد وازاتاق خارج گردید.


ساعتی بعد هرسه درگورستان ازماشین پیاده شدند.مانی جلوتربه راه افتاد تاقبردایی راپیداکند.باحضورذهنی که داتش مکان تقریبی مدفن دایی راپیداکرد ونزدیک رفت.هنوزچندقدمی باسنگ قبرفاصله داشت که دید تمام دورسنگ وروی آن باگلهای رنگارنگپوشانده شده است.نزدیکترآمد ودر وسط داوودی های زرد وسفید روی قبر،دسته گل سرخی رادید.باتعجب به مادرومادربزرگش که آرام آرام به سوی اومی آمدند،نگاه کرد.آنهانزدیک ترآمدند.مانی بلافاصله گفت:


- اینجارونگاه کنید.مثل این که قبل ازماکسی اینجابوده.


مادرومادربزرگش نگاه معنی داری به هم کردند که ازچشمان تیزبین مانی دورنماند.بعد مادربابی تفاوتی شانه بالا انداخت وگفت:


- شاید فامیلابودن.


مانی باحالتی که نشان می داد پاسخ مادرقانعش نکرده است گفت:


- کدوم فامیل؟بعد از20 سال اینطورعاشقانه وشاعرانه!


مادربی حوصله پاسخ داد:


- چه می دونم مادرفمگه من اینجابودم؟


ومادربزرگ برای آنکه به بحث خاتمه دهد گفت:


- بشین مادرفاتحه بخون.


مانی بانارضایتی روی پاهایش نشست وانگشتش راازلابه لای گلهابه سنگ قبررساند وآهسته زمزمه کرد:


«من که میدونم دایی،محبوب تواینجابوده.»


مادرومادرزرگش باتعجب به اونگاه کردند.مادرپرسید:


- چیزی گفتی مانی؟


مانی لبخندی زد وگفت:


- مردونه بود،به داییم گفتم.


چشمان مادربزرگ راحاله ای ازاشک درخود گرفت وآهسته گفت:


- من وجود منصور رودروجود تومی بینم.توبرای من منصور روزنده کردی.شباهت توبامنصوربرای من یه نعمته.


مانی لبخندی زد وگفت:


- به نظرمن این یه امرطبیعیه.مگه نه این که ازقدیم گفتن حلال زاده به داییش می بره.


مادرومادربزرگ هردوخندیدند وبعد سکوت برجمع حاکم گردید.مانی درسکوت خود ودرمیان اندیشه هایی که ازمغزش کی گذشت به دنبال وجود نامعلوم زنی می گشت که شاید روزی درزندگی داییش نقشی مهم ایفانموده است وازهمه مهمتردلش می خواست آیامادرومادربزرگش واقعاًازوجود این زن بی اطلاع هستند؟


درراه بازگشت به خانه،مانی آنهارابه یک رستوران دعوت کرد وقوتی هرسه سرمیزقرارگرفتند فرصت رابرای رسیدن به پاسخ سؤالاتش مناسب دید وگفت:


- مادریه سؤالی ازتون داشتم ولی دلم می خواد جون من راستش روبگین.


- چراقسم می دی؟من کی به تودروغ گفتم؟


- نگفتم دروغ گفتی،ولی اصرار دارم راستش روبگی.


- خب بپرس.


مانی لحظه ای مکث کرد وبعد باتردید پرسید:


- دایی منصورروچقدرمی شناختی؟


مادرومادربزرگ باتعجب ه یکدیگر نگاه کردند مادربزرگ گفت:


- چرااین سؤال رو می پرسی؟


- همینطوری.مگه سؤال بدیه؟
- نه ولی برام جالبه که بدونم چرابعد ازاین همه سال امشب به یاد دایی ات افتادی؟
(آخرین تغییر در ارسال: 27-07-2012, 02:36 AM توسط sara jon joni.)
09-07-2012, 08:32 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #2
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
خب اولاًبه این علت که به قول شما امشب سالگرد داییه،بعد هم مثل اینکه همین الان ازسرقبرش اومدیم ها!


- فقط همین؟


- آره...خوب حالاجوابم روبده.


- خب من ودایی منصورت خیلی باهم صمیمی بودیم،البته این مال زمانی بود که ماهنوزبه خاطرپدرت به انگلستان نرفته بودیم.اون وقتامن وداییت هیچ چیزازهم پنهون نداشتیم ولی وقتی بابات دانشگاه پذیرفته شد وبناشد مابریم انگلستان تقریباًبینمون فاصله افتاد ومن چهار،پنج سال آخرفرصت خیلی کمی برای بودن باداییت داشتم.


مانی وقتی سکوت مادررادید وبه اونگاه کرد وقطرات شفاف اشک رادید که ازگوشه چشمانش برروی گونه اش سرمی خورد.گویاداغ ازدست دادن برادر دوباره برایش تازه شده بود.گرچه این مسأله مانی راناراحت می کرد واو دلش نمی خواست مادر راناراحت ببیند،اماحس کنجکاویش چنان تحریک شده بود که نمی توانست بحثش رابی نتیجه رهاکند.بنابراین بازباسماجت پرسید:


- اینطورکه شماومامان بزرگ می گید دایی زمانی که فوت کرد یابهتربگم توی اون تصادف کشته شد هنوززن نداشت،درسته؟


به جای مادر، مادربزرگ که تازه گوشه های چشمش راپاک کرده بود گفت:


- آره مادر.خیلی آرزوها براش داشتیم ولی اجل مهلت نداد.


مانی بازپرسید:


- خب همسرنداشت ولی ممکن بود که یه دختری توی زندگیش باشه...ها؟


مادربزرگ باسرعت وعصبانیت پاسخ داد:


- نه توی زندگی منصورمن هیچ زنی پانگذاشته بود.پسرمن مثل یک گل پاک بود.


مانی که ازعصبانیت بی مورد مادربزرگ تعجب کرده بود به مادرنگاه کرد ولی مادرهم سرش راپایین انداخته بود ومانی فهمید که اوهم قصد ندارد اطلاعاتی راکه حتماًازآن مطلع بود دراختیارش قراردهد.بنابراین دیگرسؤالی نکرد



*******************



- ببینم رضااگرتوبخوای نویسنده یه مطلبی روتوی روزنامه بشناسی چکارمی کنی؟


- خب به اسم نویسنده نگاه می کنم.


- خب فرض کن اسم رودیدی ولی نتیجه ای نگرفتی.من می خوام بدونم نویسنده کیه،چکاره است،کجازندگی میکنه؟


- خب من فکرمی کنم دراین صورت بهتره به دفترروزنامه مراجعه کنی.اوناحتماًاطلاعاتی راجع به نویسنده هاشون دارن یاشاید اصلاًبتونی توی دفترتحریریه نویسنده روملاقات کنی.


- بد هم نمی گی به امتحانش می ارزه.


- حالا این نوشته چی هست؟اجتماعیه،علمیه،سیاسیه ؟


مانی لبخندی زد وگفت:


- اگه بهم نخندی می گم.


- نه نمی خندم بگو.


- راستش یه آگهی ترحیمه.


رضابا آنکه قوا داده بود نخندد،امانتوانست خود راکنترل کند وباصدای بلند شروع به خندیدن کرد.مانی عصبانی شد وگفت :


- مگه قرارنبود نخندی؟


- آخه خیلی مسخره است.پسر،توبانویسنده آگهی ترحیم چه کارداری؟


مانی لحظه ای سکوت کرد.رضاکه فکرمی کرد اودلخورشده کمی نزدیکتررفت،دستش راپشت اوزد وگفت:


- خب توضیح بده ببینم موضوع چیه؟


مانی تمام آنچه راکه اتفاق افتاده بود برای رضاتعریف کرد درپایان آگهی ترحیم زیرشیشه راهم به اونشان داد.رضابادقت شروع به خواندن متن آگهی کرد وبعد چندبارسرتکان داد ومتفکرانه گفت:


- اصلاًباورکردنی نیست مانی!یه نفر...اونم بعد ازبیست سال...چه چیزایی آدم می بینه.


- من می خوام بدونم این زن کیه؟


- چطورخودت نمی شناسیش؟


- ببین رضاجان،من وقتی ازایران رفتم دوسالم بود.اون وقت دایی منصور شانزده هفده ساله بود بعد هفت،هشت سالی که ازرفتن مامی گذشت یک دفعه خبررسید که دایی توی یه تصادف اتومبیل کشته شده.بعد مادرتنهایی اومد ایران وبعد ازمراسم ختم هم برگشت.من گرچه زیاد ازدایی منصوریادم نمیاد ولی تاجایی که یادمه خیلی خیلی دوستش داشتم.یه وقتایی که بهم تلفن می کرد یابرای تولدم هدیه می فرستاد هیچ وقت یادم نمی ره که چقدرخوشحال می شدم.


مانی لحظه ای سکوت کرد وبعد ناگهان گفت:


- صبرکن.یامه اون اواخرکه من پنج،شش ساله بودم قبل ازاینکه بمیره یک سره تلفن می کرد خونه ی ماخیلی بیشترازوقتای دیگه.وقتی دایی زنگ می زد برعکس همیشه مامان من روزاتاق بیرون می کرد ومی گفت که بادایی حرفای خصوصی داره ولی من هیچوقت موضوع بحثشون رونفهمیدم.بعد هم که یکدفعه خبرمرگ دایی روبهمون دادن.


رضالحظه ای مکث کرد وبعد گفت :


- یه فکری به ذهنم رسیده...ببین مانی من یه دوستی توی دفترروزنامه دارم.اون روزآگهی پدرآقای سعیدی روهم اون برامون چاپ کرد.اونجافکرمی کنم رسم اینه که ازکسی که آگهی ای روبرای چاپ براش صورتحساب ارسال می کنن.ممکنه ازاین خانم هم آدرسی داشته باشه،اونوقت توخیلی راحت می تونی پیداش کنی.


مانی لبخند رضایتمندی برلب راند وگفت:


- خوشم اومد مهندس.کله ات کارمیکنه...حالاکی بریم پیش این رفقیت؟


- هروقت توبخوای.


- هرچه زودتر،بهتر.


- پس امروزبعد ازظهر موافقی؟


- چه جورم.
09-07-2012, 09:45 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #3
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
مانی که روی صندلی قرارگرفت رضا احساس کرد کمی عصبی است.بنابراین گفت:

- جالاکه چیزی نشده چرا اخم کردی؟


- مگه ندیدی دوستت چی گفت؟آدرسی ازاون خانم نداشتن.


- خب این بعضی چیزهارومشخص می کنه.


- مثلاً؟


- یکی اینکه به احتمال زیاد این خانم آدرس مشخصی نداشته،منظورم اینه که مثلاًجای خاصی کارنمی کرده که آدرس محل کارش روبده البته یه احتمال دیگه هم هست اونم اینکه نمی خواسته کسی ردّش روبگیره.


مانی متفکرانه سرتکان داد وگفت:


- شاید حق باتوباشه...حالافکرمی کنی چطوری می تونیم پیداش کنیم؟


رضاچند لحظه مکث کرد وبعد گفت :


- اون آگهی همراهته؟بده یه باردیگه بخونمش.


مانی باتعجب به اونگاه کرد وبریده ی روزنامه رابدستش داد.رضابعد ازلحظاتی سکوت گفت:


- گفتی وقتی رفتی سرخاک داییت یه نفرقبل ازشمااونجا بوده؟


- آره وبه اعتقاد من صد در صد همین خانم بوده.


- خب اگه اون روزاونجابوده امکان داره روزهای دیگه هم اونجابره،مثلاًشب جمعه ها.این یه رسمه که مردم شبهای جمعه برن سرخاک عزیزاشون.


- ولی آخه بعد از20سال اون خانم حتماًتاحالاازدواج کرده وبچه داره.


- تواین طورفکرمی کنی مانی،ولی به اعتقاد من اون نباید همسرداشته باشه.


- چطور؟


- ببین وقتی یه زن ازدواج بکنه دیگه برای مردی که یه روزی دوستش داشته اینطورعاشقانه نمی نویسه.


مانی شانه هایش رابالا انداخت وگفت:


- ببین فیلسوف!بجای این همه حاشیه رفتن بروسراصل مطلب بگوچطورمی شه این خانم روپیداکرد؟


- فقط یه راه داره این عاشق روباید سرقراربا معشوق پیداکرد.


- یعنی سرخاک؟


- آره دیگه،من جای توباشم شب جمعه بعد ازظهرمی رم اونجا کمین می ایستم.من مطمئنم که میاد.


- خداکنه.

جلوی آینه ایستاد وکمی ظاهرش رامرتب کرد.گرچه مطمئن نبود که بتواند شخص مورد نظرش راملاقات کند ولی بیشترازآن به این فکرمی کرد که اگرواقعاًاوبیاید چه باید بکند.این فکری بود که تمام دیروزوامروزش رابه خود مشغول کرده بود ولی هنوزهم نتیجه ای نیافته بود گرچه نمی دانست چرامی رود وچه باید بکند،ولی حسی دردرون اورابه رفتن تشویق می کرد وهیجانی ناشناخته وجودش رادرخود می گرفت،گویابامعشوق خود وعده ی قرارداشت.درطی راه تاگورستان این حالت عجیب باشوق بیشتری ادمه یافت وزمانی که داخل ماشین کنارخیابان درنزدیکی قبردرانتظارآمدن افسون نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهارکردنی نیست.لحظات به کندی وکشدار می گذشتند واولحظه به لحظه مضطرب ترمی شد.باصدای پای هرزنی که ازآن نزدیکی عبورمی کرد قلبش به تپش می افتاد.ولی وقتی عبوربی تفاوت اوراازکنارسنگ قبرمی دید آرامترمی شد.کم کم خورشید درآسمان آبی درافق مغرب پنهان می شد ولی هنوزنشانی اززن افسانه ای نبود.وزش باد کمی تند ترشده بود وصدای زوزه آن درگورستان می پیچید ومنظره غروب گورستان راخوفناک ترمی کرد.تقریباًتردد عابرین ووسایل نقلیه متوقف گردیده بود وتنهاماشین اوهنوزدرکنارجاده پارک بود.اضطراب وهیجان وخستگی ناشی ازانتظاربه شدت کلافه اش کرده بود.


باخود فکرمی کرد شاید اوهرگزنیاید ودردل به رضاکه این برنامه رابرایش طرح ریزی کرده بود ناسزامی گفت.به ساعتش نگاه کرد.ازوقت مغرب گذشته بود.دیگرآنجاماندن عاقلانه نبود.اگربنابود افسون بیاید تابه حال آمده بود.باید می رفت ماندن بی نتیجه بود.ماشین راروشن کرد وآهسته به راه افتاد.حتی درطی مسیرنیزبادقت به گذرخیابانهانگاه می کرد واحساس می کرد حتی اگراورادرمسیرهم ببیند خواهد شناخت.اماهیچ کس راتادراصلی گورستان ندید.پایش راروی پدال گازفشرد وبه سرعت راهی خانه شد.


وقتی به خانه رسید احساس عجیب سرخوردگی وخستگی می کرد.حوصله حرف زدن باهیچکس رانداشت حتی مادرش.یک راست به اتاقش رفت وروی تخت درازکشید،اماهنوزچند لحظه ای نگذشته بود که مادردراتاقش رازد واوراصداکرد وگفت :


- مانی جان تلفن.


- کیه؟


ومادرپاسخ داد:


- مهندس اقبال...رضا.


درحال برخاستن ازروی تخت گفت:


- صحبت می کنم.ممنون.


گوشی راکه برداشت بلافاصله رضاگفت:


- سلام چطوری؟...اومد؟


- گمشوبا این برنامه هات،نخیرنیومد.


- به من چه،چراازدست من عصبانی هستی؟


- توگفتی میاد دیگه.


- اولاًچه خبرته؟مگه کسی قالت گذاشته یاقرارقبلی داشتی که این قدرعصبانی شدی،بعدش هم گیریم نمی رفتی راه حل بهتری سراغ داشتی؟مثلاًمی خواستی چه کارکنی؟


مانی چند لحظه ای مکث کرد وبعد گفت:


- هرکاری که می کردم لااقل خودم روتوگورستون علاف نمی کردم.


رضاخنده بلندی کرد وپاسخ داد:


- نکنه ترسیدی؟


مانی بی حوصله پاسخ داد:


- حرف بیخودنزن.ترس چیه؟فقط خسته شدم.


رضا با تعجب پرسید:


- ببینم مانی،هیچ معلوم هست توچه مرگته؟پاشوبیاخونه ی ما.


- به جون رضاحوصله اش راندارم.


- یعنی چی؟نکنه اصل قضیه چیزدیگه ایه به مانمی گی؟


- مثل اینکه مخت عیب کرده ها،این حرفهاچیه؟گفتم که فقط خسته شدم.


- ولی من بجزخستگی چیزای دیگه ای هم دارم می بینم.


- ببخشید حواسم نبود چشمای جنابعالی روی گوشیه وگرنه خودم رومی پوشوندم.


- مانی بلندشوبیااینجایه خورده باهم صحبت کنیم؛ببینم چه کارباید بکنیم.البته اگرهنوزهم قصدداری اون خانم روپیداکنی؟


- معلومه که قصد دارم...توچی فکرمی کنی رضا،می شه پیداش کرد؟


- ببین مانی می خوای بخند می خوای نخند ولی من فکرمی کنم همون جایی که امروز رفتی می شه پیداش کرد.


- امادیدی که نیومد.


- خب امروزروشاید اتفاقاًنرسیده که بیادیاکاری داشته...به هرحال دیگه...ولی بالاخره میاد.گیریم خیلی طول بکشه.


- مثلاًچقد؟


- رضاکمی مکث کرد وبعد باتردید گفت:


- مثلاًتاسالگرد بعدی داییت.


- دیوونه می فهمی چی می گی؟میشه یه سال دیگه.


- خوب بشه.توکه 20 سال برات ناشناس بوده یه سال دیگه هم روش.


- آخه من این 20 سال روبی خبربودم.


- بهرحال...حالااگه بازم فکربهتری داری بنده درخدمتم.


- نمی دونم شاید حق باتو باشه.


- ولی درهرصورت عجله مشکلی روحل نمی کنه.


- درسته ولی من...


- می دونم کک افتاده به تنت که سرازاین رازدربیاری.


- آفرین.


- درهرصورت بازم شانست راامتحان کن.یکی،دوهفته دیگه هم سری به گورستون بزن.خداروچه دیدی؟یه وقت دیدی هفته های بعد اومد.


- اینکه آره،حتماًمیرم.


- حالاچکارمی کنی؟میای اینجایانه؟


- من که حالش روندارم توپاشوبیا.


- شام دارید یاشامم روبردارم بیارم.


- یه چیزایی برای خوردن پیدامی شه ولی اگه توعادت به نون وبوقلمون داری،بوقلمون سرخ کرده ات روباخودت بیار.


- اون که باشه ولی می ترسم توکه به این چیزاعادت نداری یه وقت بخوری ودل درد بگیری.


- توبیاراون بامن.قبل ازاینکه توبیای زنگ می زنم اورژانس ماشین بفرسته.


- پس زنگ بزن که اومدم.


- فعلاًخداحافظ.


مانی گوشی راروی دستگاه قرارداد وبه قاب عکس دایی منصورروی میزآینه نگاه کرد.کمی نزدیک شد،قاب عکس رابرداشت ونزدیک صورتش گرفت وبا دقت به آن نگاه کرد.دایی باآن چشمان درشت ومژه های بلند وگونه های استخوانی وآن لبخند جذاب وجادویی ازدرون قاب به اوخیره شده بود.مانی بازدرچشمان عکس خیره ماند.دردل سیاهی عمیق چشمان عکس گویی رازی نهفته بود که درنگاه ثابت آن نی نی می زدومانی رابه خود می خواند.نگاهی به عکس داخل قاب ونگاهی به عکس داخل آینه انداخت.گویاهردویکی بودند.اوواقعاًشبیه دایی بود!

*********************



وقتی دایره دیگری روی تقویم دیواری کشید زیرلب گفت:«خب شد چهارتاپنج شنبه هرچهارتاهم بی نتیجه.»
بعد به سرمیزکارش بازگشت.مسلماًاین معمایی نبود که اوبه تنهایی ازپس حل آن برآید وظاهراًمادرومادربزرگش هم قصدنداشتند کمکی به حل این مسأله نمایند که هیچ،حتی حاضرنبودند بپذیرند کسی درزندگی منصورنقشی داشته است.البته این احتمال نیزوجود داشت که آنهاازاین مسأله بی خبربوده باشند ولی تاآنجاکه اوفهمیده بود نفی این مسأله
09-07-2012, 09:46 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #4
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
ولی تاآنجاکه اوفهمیده بود نفی این مسأله ازسوی آنهاکاملاًمغرضانه بود نه عادی.به هرحال اومصمم بود تا به هرقیمتی که شده پرده ازاین راز بردارد.


برای هزارمین بارآگهی زیرشیشه میزش راخواند وناگهان ازجابرخاست وازاتاق خارج شد.احساس کردکسی اورابه نام می خواند.وقتی ازاتاق خارج می شد بارضابرخورد کرد.اوباتعجب به مانی نگاه کرد وگفت:


- کجاتشریف می برید مهندس بهنود؟


به تندی پاسخ داد:


- مفتّش تشریف دارید مهندس اقبال؟


وبعدباسرعت به طرف درخروجی رفت.درهمان حال صدای رضاراشنید که گفت:


- مانی اگه سعیدی سراغت روگرفت چی بگم؟


- بگورفته قبرستون.


بعدصدای خنده بچه هابه گوشش خورد ولی رضاخیلی جدی دوباره گفت:


- صبرکن ببینم امروز که پنج شنبه نیست.


مانی کاملاًبه طرف اوبرگشت وگفت:


- می دونم ولی باید برم.


رضاشانه هایش رابابی تفاوتی بالاانداخت وگفت:


- موفق باشی.


مانی لبخندی زدوباحرکت سرتشکرکرد وبعد باسرعت ازشرکت خارج شد و بسوی گورستان حرکت کرد.


وقتی به خیابان فرعی محل دفن دایی رسید درجای همیشگی پارک کرد وسرش رابه صندلی ماشین تکیه داد ولمید.ساعت 4 بعدازظهربود وآفتاب نیم گرم وزرد پاییزی هنوزدامن خود راازروی مزارهاجمع نکرده بود.سکوت سرد وسنگین گورستان راگاه گاه صدای گوشخراش کلاغهادرهم می شکست.سوزسردی که ازلای پنجره بازماشین به داخل سرک می کشید مجبورش کرد شیشه رابالابکشد.چشمهایش راآرام برهم نهاد وبازبه فکرفرورفت.وقتی صدای توقف ماشینی اورابه خود آورد فوراًبه ساعت نگاه کرد 45 بود واین نشان می داد که خوابش برده.دردل به خودچند ناسزاگفت وازداخل آینه به ماشین تازه ازراه رسیده که بافاصله ازاوپارک کرده بود خیرهشد.درعقب ماشین بازشد وزنی ازان خارج گردید.بی اختیاردستش به سوی آینه حرکت کرد وبرای دیدن زن،جهت آن راتغییرداد،ولی زن خیلی سریع ازماشین پیاده شد وبه سوی قبرهارفت.ازان فاصله مانی اورابین شمشادهای کنارجدول گورستان می دید که سرتاپاسیاه پوشیده ودسته گلی که به زیبایی آراسته شده بود دردست دارد وروی صورتش راهم باتورنازک سیاهی پوشانده بود.گرچه نتوانست چهره اش رابه خوبی رؤیت کند،اماحدس زد ه اوزنی تازه داغداراست.بعد صورتش رادوباره به سمت گوردایی منصورگرداند ومنتظرشد.چند لحظه بعد دراوج ناباوری مشاهده کرد زن سیاه پوش آرام آرام به سوی قبرمنصورمی آید.حالاتورروی صورتش رابالازده بود،اماعینک سیاه وگرد بزرگی روی صورتش خودنمایی می کرد که صورت ظریفش رابقریباًپوشانده بود.


حالازن روبروی قبر قرارگرفته بود.آهسته اهسته قدم برداشت وپایین قبرایستاد.لحظات به کندی می گذشت ومانی اندام ظریف وکشیده زن سیاهپوش راازپشت می دید که به آرامی روی سنگ مزارخم می شد ومی شکست وبعد صدای هق هق گریه اش راشنید که درسکوت غروب دلگیروپاییزی گورستان می پیچید وانعکاس می یافت.دستش راروی دستگیره درگذاشت تاپیاده شود ولی پشیمان شد.دلش نمی خواست مزاحم حالات زیبای زن شود.تصمیم گرفت صبرکند تازن برخیزد بنابراین ساعتی درهمان حال گذشت تازن ازجابرخاست.هواکم کم تاریک می شد.اودسته گل رادردست گرفت وازمیان آن دوشاخه گل سرخ رابییرون کشید وبعد دوباره دسته گل رابادقت روی سنگ قبرقرارداد وراست ایستاد.گلهارالحظه ای مقابل روی خود گرفت وبعد گلبرگهای آن راجداکرد وروی قبرپاشید.بادگلبرگهای نرم وسرخ راروی قبربه رقص درآورد وبه هرسوپاشید.بعدخم شد،گوشه سنگ قبررابوسید وبه طرف ماشین برگشت.مانی ناگهان به خودآمد وباسرعت ازماشین پیاده شد ولی پیاده شدن اوباسوارشدن زن همزمان گردید.ماشین دریک لحظه به حرکت درآمد ومانی راهمانطورحیرت زده برجانهاد.


غروب یکشنبه پاییزی گورستان تفاوتی بایکشنبه گذشته نداشت.همان سکوت خوفناک،همان زوزه وحشی باد وهمان آفتاب نیم گرم.تنهاتفاوت محسوس دراحساس مانی بود زیرااوامروزاحساس می کرد زن سیاهپوش حتماًخواهد آمد وهمان هم شد.دقیقاًرأس ساعت 4 و45 دقیقه یک باردیگر یک اتنومبیل کرایه کنارجاده توقف کرد وزن سیاهپوش بازهم درهمان هیبت ازآن خارج شد.گرچه فاصله دواتومبیل این بارکمتربود ولی باز هم مانی نتوانست چهره زیرتورزن رابه خوبی ببیند.اونیزبابی تفاوتی به سوی مقصد معلوم خود خرامان خرامان می رفت.مانی که می ترسید به اونزدیک شود ازهمان فاصله بازبه کارهای زن خیره ماند واوچون بارگذشته دسته گل همراه خود رابادقت روی قبرگذاشت ودوشاخه گل سرخ رازمان رفتن پرپر کرد وگلبرگهای آن رابه دست باد سپرد وباردیگربه سوی ماشین برگشت.مانی نیزبلافاصله درون ماشین جای گرفت وبه دنبال اتومبیل حامل زن سیاهپوش حرکت کرد.


به زودی به مرکزشهررسیدند ومانی ازترس آنکه درازدحام خیابانهاآنهاراگم نکند تمام حواس خود رادرچشمهایش متمرکزساخته بود ودرعین حال سعی می کرد حتی الامکان فاصله خودراباماشین حفظ نماید.بالاخره ماشین داخل کوچه ای پیچید ودرمقابل خانه ای توقف کرد.مانی نیزبلافاصله درگوشه ای پارک کرد وبه تماشاایستاد.زن سیاهپوش ازماشین پیاده شد.و مقابل درخانه ایستاد،دستش راروی زنگ طبقه دوم فشرد.چند لحظه ای طول کشیدتادربازشد وزن بی آنکه به پشت سرخود نگاه کند داخل خانه گردید ودررابست.مانی آهسته آهسته به سوی خانه زن رفت ولحظه ای توقف کرد.ازداخل ماشین به بیرون سرک کشید.خانه زن یک ساختمان آجری قدیمی بود که سرنبش کوچه ای قرارداشت.زن ازدرجنوبی داخل شده بود وخانه مسلماًدردیگری هم درکوچه مجاورداشت.


مانی سربلند کرد. پنجره های طبقه دوم خانه که به احتمال زیاد زن به آن طبقه رفته بود چوبی وفرسوده به نظرمی رسید ولی پشت شیشه هاازانبوه گلدانهای پیچک سبزبود وبعد ازآن ملافه های سفیذ پوشش کاملی به روشنایی پنجره داده بود.مانی بازهم چند لحظه مکث کرد وچون نتوانست برتردید خود برداخل شدن به خانه زن ناشناس فائق آید بازهم به حرکت درآمد.


می دانست که مادرامشب درخانه مادربزرگ است،بنابراین اونیزباید به آنجامی رفت.دردل آرزومی کدر که فرصتی پیش آید تاپرده ازاین رازسربه مهربایاری مادرومادربزرگ بردارد ولی آن طورکه ظواهرنشان می داد آن دوخود راکاملاًبه نارانی زده بودند.


جلوی خانه مادربزرگ لحظه ای ایستاد وزنگ زد.درکه بازشدماشین رابه داخل حیاط هدایت کرد وبلافاصله پیاده شد.لحظه ای درحیاط بزرگ خانه مادربزرگ ایستاد.این همانجایی بود که روزی دایی منصور روزگارکودکی ونوجوانی خود رادرآ« گذرانده بود.این دیوارهاوباغچه هاو مخصوصاًبید مجنون وسط باغچه که گیسوان زریسته پاییزی خود رابدست باد سپرده بود همه وهمه شاهد شیطنتهای کودکی بودند که داستان زندگیش بیش ازبیست وچهارفصل بهاری نداشت.وقتی مادردرساختمان راگشود وپابه ایوان خانه گذاشت،مانی ازافکاردرهم ریخته اش جداشد.صدای مادرراشنید که می پرسید:


- تویی مانی؟


- بله بله منم.


- پس چراتو نمیای؟


- دارم میام.


بلافاصله به طرف مادررفت.سه چهارتاپله ایوان رادوتایکی کرد ودرمقابل مادرایستاد وگفت:


- سلام خانم،شب سرکارعالی بخیر.


- سلام مادر،دیرکردی عزیزم.


- جایی کارداشتم...کی اینجاست؟


- هیچکس،من مادربزرگ.


- جدی؟من فکرکردم مهمونیه.


- نه عزیزم مهمونافردامیان،بیاتوتاسرم انخوردی.


همراه مادرداخل ساختمان شد وازمقابل درراهروباصدای بلند گفت:


- سلام مادربزرگ عزیز.


مادربزرگ که ازآشپزخانه خارج می شد بایک لیوان شیرکاکائوبه استقبالش آمد وگفت:


- سلام عزیزم،کاپشنت رودرآربرات یه لیوان شیرآوردم گرمت می کنه.


مانی مقابل رخت آویزکنارراهروایستاد وشروع به عوض کردن لباسهایش نمود وبعد وارد هال شد وکنارمادربزرگ روی مبل راحتی جای گرفت ودرحالیکه لیوان شیرکاکائو راازدست اومی گرفت پرسید:


- چه خبر؟


- سلامتی،توچه خبر؟


- منم سلامتی..شام چی داریم؟


- قورمه سبزی مادرجون.


- من می میرم برای قورمه سبزی های مادربزرگ.


درچشمان مادربزرگ درخشش اشک خودنمایی کرد وباصدایی لرزان گفت:


- خدانکنه مادر...می بینی ملوک اعظم همه کارهاش به خدابیامرزمنصورشبیه شده.


ملوک بروهای نازکش رادرهم کشید وگفت:


- مادربعد از 20 سال توروخدا دوباره شروع نکن.آخه چقدرخودت روعذاب می دی؟


مادربزرگ به زحمت ازروی کاناپه بلند شد ودرحالیکه به طرف آشپزخانه می رفت زیرلب نالید:«من باید عذاب بکشم،تمام عذابهای دنیابرای من کمه.»


مانی باتعجب به مادربزرگ نگاه کرد.اوهمیشه هروقت صحبت ازپسرش می کرد،این جملات رابکارمی برد،گرچه مانی تابه حال اهمیت چندانی برای این مسأله قائل نشده بود،زیرامی اندیشید اینهاتنهاجملاتی هستند که ازدل سوخته مادری داغدیده بر می خیزند ولی امشب فکرمی کرد این جمله سرنخی است برای کشف رازعشق نافرجام دایی.


بی اختیارازجابلند شد.مادرپرسید:


- کجا؟


- جای خاصی نمی رم.کی شام می خوریم؟


- نیم ساعت،سه ربع دیگه.


- پس من یه سرمی رم طبقه بالا.


مادرباتعجب به پسرش نگاه کرد وگفت:


- چرا؟


مانی لحظه ای مکث کرد وبعد پاسخ داد:


- راستش احتیاج به چند تاکتاب قدیمی دارم،فکرمی کنم اوناروتوی کتابخونه دایی دیدم.می خوام برم اگه بشه نیم ساعتی اونجامطالعه کنم.


- تواتاق دایی؟


- آره مگه عیبی داره؟


- عیبی که نداره.ولی می دونی که مادربزرگ دوست نداره کسی بره توی اون اتاق...بیست ساله دکوراون اتاق دست نخورده.کسی به اون کتابها،به اون گلهای خشکیده وبه اون لباسهادست نزده.مادربزرگ عاشق منصورویادگارهاشه.


- خب منم که نمی خوام بخورمشون.تازه مادربزرگ ازمن دلگیرنمی شه.


- به دلت وعده نده پسرم.اگه مادربزرگ توروازهمه نوه هاش بیشتردوست داره بخاطراینه که به منصورشبیه تری،ولی وقتی پای منصور واتاقش ولوازمش وسط باشه دیگه مانی نمی شناسه.


- ولی مادرهرکی ندونه من که می دونم که شماسرکارخانم ملوک اعظم آذرتاش می تونید کلید اتاق دایی منصورروبرای من بگیرید.درضمن مطئمن باشید که من دست به چیزی نمی زنم،چیزی هم جابجانمی کنم فقط چند دقیقه می رم توی اتاق.


قبل ازآنکه مادرجوابی بدهد مادربزرگ وارد هال شد وپرسید:


- ببینم بحث مادروپسرسرچیه؟


مادربلافاصله پاسخ داد:


- چیزمهمی نیست مامان...


اما مانی حرف مادرراقطع کرد وگفت:


- مادرجون،من می خواستم چند دقیقه ای برم تواتاق دایی منصور ولی مادرمی گه شما اجازه نمی دین منم گفتم قول می دم بچه خوبی باشم واتاق دایی روبه هم نزنم.


مادربزرگ بی آنکه پاسخی دهد ازآن دو روی گرداند ویکراست پشت پنجره اتاق پذیرایی رفت.دراتاق نیمه تاریک روبه حیاط ایستاد وبه ماه خیره شد.مانی ازآنچه گفته بود پشیمان شد وخواست حرفش راپس بگیرد که صدای مادربزرگ راشنید که وهم آلوده می گفت:


- درست مثل اون وقتها...وقتی پنج شش ساله بودی هروقت می اومدی اینجادوست داشتی بری به اتاق دایی.منصور ازاین که توبری توی اتاقش ناراحت نمی شه.یعنی اونوقتهاهم ناراحت نمی شد،گرچه اصلاًدوست نداشت کسی بره توی اتاقش ولی تو و ملوک استثناء بودین...برومادر...کلید روی چارچوب دره...بروسری به منصوربزن.حتماًالان پشت میزش نشسته شعرمی خونه یاشعرمی نویسه اونم زیرنورشب...


مادربزرگ که برگشت مانی صورتش راغرق دراشک دید وازخودش بدش آمد.لحظه ای مکث کرد اما بعد بلافاصله به سوی پله هادوید.پشت دراتاق دستش رابه بالای چارچوب درکشید وکلید رازیر انگشتانش حس کرد. آن رابرداشت وبه سرعت دراتاق رابازکرد وداخل شد.دستش که برای پیداکردن کلید برق روی دیواربه حرکت درآمد،باچند قاب عکس برخورد کرد. بالاخره کلید برق راپیداکرد وآن راروشن نمود.لوسترتک لامپ وسط اتاق روشنی اندکی رابرسر و رویش پاشید.نگاهش دورتادوراتاق به حرکت درآمد.سالهابود که قدم به این اتاق نگذاشته بود وحالاهیجانی عجیب فلبش رابه تپشی نامنظم و تند وادار می کرد.اتاق بزرگی بود که یک سوی آن پنجره های روبه حیاط قرار داشت،درسمت بالای اتاق روی تاقچه یک آینه گردگرفته بزرگ قدیمی ویک جفت لاله قرمز رنگ به چشم می خورد.سمت چپ تاقچه یک میزکارقدیمی ویک صندلی کهنه قرارداشت وکنارآن یک کتابخانه قفسه ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره پرازکتاب.زیرتاقچه یک تخت فنری قدیمی باروتختی یزدی طرح ترنجی قرارگرفته بود.درگوشه پایین اتاق کناریک کمد لباس زهواردر رفته رخت آویزگرد چوبی قرارداشت که هنوزکت وشلوارمنصور درلفاف مشمایی به شاخه ای ازآن آویزان بود.به شاخه دیگرش یک بارانی سبزرنگ قدیمی ویک چترسیاه درکناریک شال گردن آویزان بود.مانی به دیوار های اتاق نگاه کرد که پربود ازقابهای قدیمی ودسته های گل خشکیده که ازآنها تنها شاخه های خشک وبدون برگ وگلهای روبانی روی آن،باقی مانده بود.درمیان قابهای خطاطی روی دیوارمی شد زیباترین ابیات وغزلیات عاشقانه حافظ،سعدی وشاعرانی راکه مانی نمی شناخت دید.چند تابلوی نقاشی نیزروی دیوارها ومیزتحریر وجود داشت.مانی نزدیکترآمد وبادقت درمیان اثاثیه اتاق دایی دنبال ردپایی اززن ناشناس گشت،اماهرچه بیشترتلاش کرد کمترنتیجه گرفت.نه نامی،نه عکسی ونه حتی نشانی اززنی که مانی مطمئن بود روزی دایی اورادوست داشته دراتاق نبود واین به نظرمانی عجیب می نمود.


به طرف میزتحریررفت.عکس سیاه وسفیدی ازمنصوردرحالی که یک کلاه شابگاه رابه صورت مورب روی سرش قرارداده بود وصورت اصلاح شده اش راسیبیلی آنکادرشده ومرتب زینت می داد؛به چشم می خورد.مانی کشوی میزتحریر رابه سمت خود کشید ولی درکشوقفل بود.بعد سعی کرد کمد میزرابازکند اماآنهم قفل بود.چند مرتبه طول وعرض اتاق راقدم زد وهرکجارا که فکرمی کرد بتواند کلید رابیابد جستجوکرد امابی نتیجه بود.به طرف تختخواب رفت و آرام روی آن نشست،پشت سرش درمقابل آینه هنوزشانه های دایی قرارداشت.ناگهان دلش گرفت.احساس بدی داشت.اواکنون دراتاق کسی بود که 20 سال پیش جسمش باخاک هم آغوش گردیده بود وتمام لوازمی که اواکنون به آنها نگاه می کرد روزی درمیان دستهای منصورجای داشت.سرش راروی زانویش گذاشت،بعد به طوراتفاقی لبه های آویزان روتختی راکنارزد.درزیرتخت درکناریک جفت کفش نوک تیز چرمی مشکی ودمپایی های روفرشی منصور یک چمدان متوسط قرار داشت. به سرعت ازروی تخت پایین پرید وچمدان رابیرون کشید.باهیجان بسیاردستش راروی قفل های چمدان فشار داد ،امادرآن بازنشد.به جای کوچک کلید های چمدان نگاه کرد وبعد دستش رادرجستجوی کلید به زیر تخت برد وبه جای کلید دستش به چند جعبه مقوایی برخورد کرد. حس کنجکاویش باعث شد تابه سرعت جعبه هارابیرون آورد ودرآنها رایک به یک بازکند.ازآنچه داخل جعبه می دید غرق درحیرت شد.یعنی منصوربچه داشت؟- آن هم به احتمال زیاد یک دختر – داخل جعبه هاعروسکهای بسیارزیبا دررنگهاومدلهای مختلف آرام خفته بودند.مانی باخود اندیشید شاید طول خوابهای این عروسکهابه اندازه خواب ابدی منصورباشد.بغض راه گلویش راگرفته بود.جعبه هارابه زیرتخت برگرداند وبعد چمدان رادرجای اول خود قرارداد وازجابلند شد ،وقتی که میخواست ازاتاق خارج شود یکباردیگر چشمش به کت وشلوار وبارانی منصور روی جالباسی افتاد.فکری چون برق ازمخیله اش گذشت.آرام دستش راپیش برد وکت وشلوار وبارانی را از روی جالباسی برداشت وازاتاق خارج شد،در راقفل کرد وکلید رادرجایش گذاشت.بعد پاورچین پاورچین ازپله هاپایین رفت وبه داخل هال سرک کشید.ظاهراً مادرومادربزرگ هردو درآشپزخانه بودند واومی توانست به راحتی نقشه اش راعملی سازد. باسرعت ازراهرو خارج شد وبه طرف حیاط دوید، درصندوق عقب ماشین راباز کرد ولباسها را درآن پنهان نمود. وقتی کارش تمام شد،بازبه بید مجنون وسط باغچه خیره ماند.احساس می کرد درخت کهنسال با تعجب به اونگاه می کند. رو به درخت کرد وگفت:


- باورکن خودم هم نمی دونم چه غلطی می خوام بکنم.
09-07-2012, 09:47 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #5
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
ان روز با پيرزن وعده ملاقات داشت. مي دانست كه او از اين ديدارها چيزي به دخترش نمي گويد زيرا در اوبين ملاقات به او گفته بود دخترش تصور كرده مادرش ديوانه شده. به همين خاطر ماني اطمينان داشت كه افسون مطلع نخواهد شد.
باران تندي مي باريد و برف پاك كن ماشين پيوسته در حركت بود. وقتي جلوي خانه رسيد با سرعت پياده شد و زنگ زد. بلافاصله در باز شد وماني دانست پيرزن در انتظار او بوده.با سرت از پله ها بالا رفت و اورد هال شد. ضمن صحبت و احوال پرسي با پيرزن لباس هاي خيسش را از تن در اورد وبه گيره هاي رخت اويز انداخت. بعد چرخ پيرزن را به سوي اتاق نشيمن و نزديك بخاري هل داد. انگاه كنار چرخ زانو زد و چون هميشه با پيرزن مشغول صحبت شد. ماني از او ساعت صرف داروهايش را سوال مي كرد و او با دست خود اناري را كه قبل از امدن ماني برايش دانه كرده بود در دهانش مي گذاشت و با ذوق مي خنديد.ماني غرق در هيجانات پيرزن و خشنود از رضايت او با صداي بلند مي خنديد كه ناگهان صداي جيغ زني به گوشش رسيدو بعد گويا جسمي بر زمين افتاد. با سرعت به جانب صدا دويد. جلوي در ورودي زني روي زمين افتاده بود. تمام تن ماني شروع به لرزيدن كرد. اهسته اهسته جلو امد. صورت زن روي زمين بود ولي او كه بارها افسون را در قبرستان ديده بود دانست كه او افسون است. اهسته روي زمين نشست. دستان لرزانش را پيش برد و زن را برگرداند و با تعجب صورت ظريف و مهتابي زن جواني را با مژگاني بلند، بيني كشيده و ظريف و دهاني به ظرافت دهان يك كودك ديد كه از هوش رفته است.
صداي پيرزن را از پشت سرش شنيد كه گفت:
_منصور من ميدونم چشه. بوي تو رو حس كرده و از خوشحالي از حال رفته، بهش گفته بودم تو مياي اينجا ولي باور نمي كرد فكر مي كرد من ديوونه ام.
ماني صداي پيرزن را مي شنيد ولي احساس مي كرد مغزش از كار افتاده.زير لب زمزمه كرد:«خدايا من چطور به خودم اجازه دادم با موجود ظريف و شكننده اي مثل اين فرشته بازي كنم؟ حالا بايد چكار كنم؟»
ماني سعي كرد هر طور شده بر خود مسلط شود.رو به پيرزن كرد و گفت:
_مادر جون شما اصلا نترسيد. چيزي نيست. فشارش پايين اومده. همين الان مي برمش دكتر...اصلا نگران نباشيد.
پيرزن لبخند زيبا و روشني بر لب نشاند و گفت:
_تا وقتي تو باهاش باشي من من نگران نيستم منصور...هيچ كس به اندازه تو افسون رو دوست نداره.
ماني احساس كرد از خودش متنفر است و به سرعت افسون را اماده منتقل به بيمارستان كرد.
داخل بخش اورژانس بيمارستان در ميان ازدحام بيماران و همراهان انها افسون چون عروسكي ارام روي تخت خفته بود در حالي كه سرم اهسته اهسته در رگش جاري مي شد. ماني نگاه ديگري به چهره او كرد. اكنون ديگر سرخي لب هايش برگشته بود و گونه هايش رنگ زندگي گرفته بودند.
يك بار ديگر به سوي پرستار رفت و گفت:
_شما مطمئنيد خطري مريض ما رو تهديد نمي كنه؟
_شما هم مطمئن باشيد.
_مي تونم يه خواهشي بكنم؟
_بفرماييد.
_اين يه مقدار پول پيش شما باشه. صورتحساب بيمارستان رو هم پرداخت كردم. لطفا اگر مريض به هوش امد براش اورژانس بگيريد كه راحت بتونه بره خونه...لازمه شب اينجا بمونه؟
_نه گمون نكنم ولي شما خودتون چرا اين كار رو نمي كنيد؟
_عرض كردم كه خانم من داشتم تو خيابون راه مي رفتم ديدم اين خانم يهو غش كرد و افتاد.خدارو خوش نديدم تو خيابون ولش كنم. اوردمش اينجا. الان هم كه شما و اقاي دكتر فرموديد خطر برطرف شده،پس لزومي نداره من بمونم...يعني...من يه قرار ضروري دارم. اين پول رو از اين جهت گذاشتم كه فكر كردم شايد به اندازه كافي پول همراهشون نباشه.
پرستار نگاهي از سر قدرشناسي به ماني كرد و گفت:
_خدا خيرتون بده اقا... زحمت كشيديد. لااقل يه شماره تلفن بذاريد شايد اين خانم بخوان از شما تشكر كنن.
ماني كمي دست و پاچه شد و با من من گفت:
_نيازي به تشكر نيست...يعني من كاري نكردم. وظيفه ام بوده. با اجازه تون ...خداحافظ.
وقتي از بخش اورژانس خارج شد، تا پاركينگ بيمارستان يك نفس دويد. قطرات درشت باران بر سرو رويش تازيانه مي زدند و سرما تا مغز استخوانش نفوذ مي كرد. زير باران كنار ماشين ايستاد و فرياد زد:«لعنت به تو ماني، لعنت به تو و اين بچه بازي هات.»
ناگهان بغضش تركيد و در حالي كه اشك به سرعت از گوشه چشانش بيرون مي زد و با قطرات باران يكي مي شد، سرش را رو به اسمان گرفت و فرياد كشيد:«دايي منصور تو رو به جون اون كسي كه دوستش داري من رو ببخش...من نمي خواستم اينطوري بشه، من فقط دلم براي اون پيرزن سوخت.»
بعد مشت هاي گره كرده اش رو چند بار به سقف ماشين كوبيد، پيشاني اش را به سقف ماشين تكيه داد و با صداي بلند شروع به گريه كرد. هاي هاي گريه هايش در ميان هاي هاي گريه اسمان گم مي شد و اشك هايش با اشك هاي اسمان بر زمين مي ريخت.

************

هنوز چشمهايش را كاملا باز نكرده بود كه مادرش پرسيد:
_بهتري مامان؟
به زحمت اب دهانش را فرو برد و اهسته پاسخ داد:
_بد نيستم.
مادر دستش را روي پيشانيش قرار داد و گفت:
_خب الحمدلله... تبت هم پايين اومده ... پاشو يه ليوان اب پرتقال برات اوردم.
دستانش را ستون بدن كرد و خود را بالا كشيد. مادر به سرعت بالش را به طور ايستاده پشت سرش قرار داد و گفت:
_تكيه بده.
روي بالش لميد و پرسيد:
_امروز چند شنبه اس؟
_يك شنبه.
لحظه اي در فكر فرو رفت. "يكشنبه" امروز حتما افسون به گورستان مي رفت و ماني هر طور شده بايد او را مي ديد. مي خواست لااقل بفهمد حال او انقدر خوب شده كه بتواند سر قرار هر يكشنبه خود حاضر شود؟ صداي مادرش رشته افكارش را از هم گسيخت.
_چيه تو فكري.
_براي امروز بعداز ظهر يه قرار قبلي ضروري دارم.
_حرفش رو هم نزن، امكان نداره بتوني بري... يه تماس بگير قرارت رو به هم بزن.
_نميشه تلفن تماس ندارم.
_خب ادرس رو بده من خودم ميرم ميگم حال تو خوب نيست.
_نميشه.
اِ... باز گفت نمشه. پسر سقّت رو با نه برداشتن؟
_ساعت چنده؟
_نزديك سه.
_واي دير شد بايد زودتر برم.
_يعني هيچ راه ديگه اي نداره؟
_نه مامان باور كن. حتما بايد برم.
_خب اگه اينطوره منم ميرم حاضر شم.
_جايي مي ريد؟
_نخير مي خوام همراه تو بيام.
_نيازي نيست.
_تو با اين حالت نمي توني رانندگي كني. احتياج به كمك داري.
در حالي كه به زحمت از جا برمي خاست گفت:
_مطمئن باشيد هيچ مشكلي پيش نمياد.
_خواهش مي كنم ماني، اينطوري تا برگردي من ديوونه ميشم.
_باور كنيد من حالم خوبه، حالا لطفا لباس هاي من رو اماده كنيد.
مادر با نارضايتي به ياريش شتافت و او به زحمت لباس پوشيد.همانطور كه به زحمت از بستر برخاسته بود. سر درد بيش از همه عذابش مي داد و سرفه هاي پياپي در پهلوهايش را تشديد مي كرد، ولي هيچ يك از اينها نمي توانست مانع رفتنش شود. او بايد مي رفت. امروز بايد سكوتش را مي شكست و پرده از رازها برميداشت.
وقتي به گورستان رسيد ماشين كرايه كنار جاده پارك بود و اين نشان مي داد كه افسون زودتر از او رسيده است. تمام نيرويش را در پاهايش جمع كرد و مصمم از ماشين خارج شد. يكراست به سوي قبر دايي پيش رفت و كنار ان ايستاد. حس كرد افسون وجودافسون ستاد. حس دايي پيش رفت و از ماشين خارج شد.ش را حس نموده است اما هيچ عكس العملي نشان نداد. گويا اين زن سياهپوش حتي حس كنجكاوي هم نداشت.لحظاتي در سكوت گذشت. ماني به سرفه افتاد و زن بي انكه سرش را بلند كند پرسيد:
_شما كي هستيد اقا؟؟؟.... از جون من و مادرم چي مي خواهيد؟
ماني با اندكي فاصله كنار زن جوان نشست و گفت:
_سلام خانم... يه چيزايي هست كه من بايد توضيح بدم.

هيچ نيازي به توضيح نيست اقا...فقط لطفا من رو تنها بگذاريد.
ماني دوباره به سرفه افتاد وناليد:
_ببينيد من امروز اصلا حالم خوب نيست ولي با اين حال اين همه راه را از خونه تا اينجا امدم تا با شما حرف بزنم.
_من با شما حرفي ندارم فقط لطفا بريد.
_ولي من حرف دارم و شما بايد به حرف هاي من گوش كنيد.
زن بي انكه سرش را بالا بياورد تور مشكي را روي صورتش كشيد و پاسخي نداد.
ماني با اصرار دوباره گفت:
_خواهش ميكنم يك لحظه به من نگاه كنيد.
زن خنده اي از روي تمسخر كرد و گفت:
_قصد داريد با شباهتتون من رو هم مثل مادرم اغفال كنيد؟
_نه به خدا قسم قصد من اغفال نبود. من اومدم توي اون خونه تا شما رو ببينم اما مادر شما من رو اشتباهي گرفت و چنان با اطمينان صحبت كرد كه دلم نيومد ناراحتش كنم.
_به چه قيمتي اقا؟
_من نمي دونستم اينطوري ميشه، قسم مي خورم. دلتون مي خواد بدونيد من كي هستم؟
_اگه بگم نه بازم حرفي داريد؟
_بله مطمئن باشيد من تا حرفام رو نزنم از اينجا نميرم و دست از سر شما برنميدارم. حتي اگه من رو به دست پليس بسپاريد.
_ظاهرا چاره اي نيست. بفرماييد ولي سريع تر. ميدونيد كه مادرم خونه تنهاست.
ماني با ترديد قدمي به سوي زن برداشت و گفت:
_خواهش ميكنم راننده اژانس رو مرخص كنيد.من شما رو مي رسونم. در راه مفصلا با هم صحبت مي كنيم.
زن هنوز ترديد داشت ولي ماني از سرعت استفاده كرد و با سرعت به سوي ماشين رفت. بلافاصله كرايه راننده را پرداخت كرد و گفت:
_خواهش مي كنم از اين طرف بفرماييد سركار خانم.
صداي پاي زن در گورستان پيچيد و اهسته اهسته به سوي ماشين رفت. در همان حال يك بار ديگر رويش را به سوي قبر برگرداند، لحظه اي مكث كرد و دوباره به راه افتاد و ماني تصور كرد او با منصور خداحافظي نمود.
به سرعت در ماشين را براي زن باز كرد و خود نيز پس از او سوار شد، در حالي كه متوجه شد زن جوان حتي يك بار هم به او نگاه نكرده بود.
وقتي حركت كردند شروع به صحبت كرد و گفت:
_اسم من مانيه...
افسون صحبت ماني را قطع كرد و گفت:
_پس شما بايد خواهرزاده منصور باشيد، اينطور نيست؟... پسر...صبر كن ببينم اسم مادرت چي بود؟گمونم ملوك بود، نه؟بله درسته ملوك، ملوك اعظم ... بله يادمه پدرت انگلستان درس مي خواند. پزشكي نه؟
ماني با تعجب به زن نگاه كرد و گفت:
_ظاهرا اطلاعات شما خيلي كامله!
_تعجبي نداره من تمام خانواده شما رو مي شناسم. مادر بزرگت بدريف مادرت ملوك اعظم،خاله ت اذر دخت و دايي ت تيمور...درست گفتم؟
_كاملا خانم، كاملا.
_راستي حال مادر و پدرت خوبه؟
_مادرم خوبه ولي پدرم چند ساليه كه عمرش رو داده به شما...
_واقعا متاسفم...چطور اين اتفاق افتاد؟
_سكته كرد.
_قلبي؟
_بله.
_جالبه،متخصص قلب خودش سكته قلبي كرد.
ماني سر تكان داد و گفت:
_ديگه قسمت اين بود.
باز لحظه اي سكوت برقرار شد.ماني كه هر لحظه بي تاب تر ميشد سكوت را شكست و گفت:
_من و شما قبلا هم همديگه رو ديده بوديم؟
_نه من عكس هاي تو رو ديده بودم.منصور هميشه از تو تعريف مي كرد.هم از تو هم از ملوك، هر دوتون رو خيلي دوست داشت.
ماني با ترديد و من من كنان پرسيد:
_ببخشيد ... شما ... شما..
_چي مي خوايد بدونيد؟ بپرسيد.
_شما با دايي منصور چه نسبتي داشتيد؟
زن لحظه اي سكوت كرد و ماني متوجه شد كه ناخن هايش را به شدت در كف دستهايش فرو مي كند.سرش را كمي خم كرد و ماني از زير تور صورتش را ديدو لبانش را كه به سختي به هم مي فشرد. بعد با صدايي لرزان اهسته گفت:
_من همسر منصور بودم و هستم.
ماني به شدت ترمز كرد و با تعجب پرسيد:
_همسر دايي؟ اين امكان نداره. تا اون جايي كه من مي دونم دايي منصور هيچ وقت زن نداشته... حتي مادربزرگ هم در اين مورد هيچ وقت چيزي نگفته.
زن پوزخندي زد و گفت:
_من همسر داييت بودم نه عروس مادربزرگت .... اون هيچ وقت منو قبول نداشت ... اون مي خواست منصور رو از من بگيره ولي از هر دومون گرفت.
ماني چند لحظه به فكر فرو رفت. شايد حق با زن بود. خودش هم مي دانست كه مادر و مادربزرگش چيزهايي را در مورد دايي منصور پنهان مي كنند. پس ان راز ممكن بود همسر دايي باشد.
باز به همسر دايي نگاه كرد، چقدر ظريف و شكننده به نظر مي رسيد. با لحني دلجويانه سوال كرد:
_شما اون اگهي ترحيم رو براي دايي توي روزنامه چاپ كرديد، نه؟
_بله من هر سال اين كار رو ميك نم. حرف هاي دلم رو اينطوري بيرون مي ريزم.
_خيلي گشتم تا پيداتون كردم.
_متاسفم.
يك ماه تموم شب هاي جمعه توي گورستان منتظر بودم ولي نيومديد. اما اون روز يك شنبه كه من بر حسب تصادف به گورستان اومده بودم شما رو ديدم و واقعا تعجب كردم.
_من و داييت در يك روز يك شنبه ساعت 45 بعدازظهر براي اولين بار همديگه رو توي تهران ديديم.بعد از اون هر يك شنبه ساعت 45 با هم قرار داشتيم. هنوز هم قرار ما سر جاشه. ساعت 45 يكشنبه هر هفته.
_باورم نميشه بعد از بعد از 20 سال.
افسون پاسخي نداد.
ماني دوباره گفت:
_راستي حال مادر خوبه؟
_اره از وقتي شما رو ديده خيلي خوبه. همه ش از شما حرف ميزنه.
_بابت اون اتفاق...واقعا... واقعا متاسفم.

09-07-2012, 09:48 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #6
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
اشكالي نداره، تقصير خودم بود. يعني راستش رو بخواهيد امادگيش رو نداشتم. قبلا از مادر شنيده بودم كه منصور برگشته ولي من مي دونستم كه اون 20 سال پيش مرده... مادرم اختلال حواس داره من كه ندارم. اولش حرفش رو باور نكردم اما بعدا وقتي ظرفهاي ميوه يا فنجون هاي چاي رو مي ديدم يا چيزهايي رو كه شما با خودتون مي اورديد، مطمئن شدم كه كسي به مادر سر ميزنه ولي مطمئن بودم اون شخص هر كس كه هست منصور نيست. اما اون روز وقتي بارونيو كت منصور رو روي جالباسي ديدم يك مرتبه كنترلم رو از دست دادم ... راستي اون لباسا رو از كجا اورده بوديد؟
ماني سر به زير انداخت و خجالت زده گفت:
_از توي اتاق دايي منصور.
_اتاق منصور ... هنوز سر جاشه؟
_بله هيچ تغييري هم نكرده.
_اون عكس منصور ... همون عكس جاهلي رو ميگم با اون ژست قشنگش،هنوز روي ميز تحريره؟
_بله هست.
_اون لاله ها هنوز روي تاقچه است؟لاله هاي قرمز...
_بله اونا هم سر جاشون هستند.
_قابهاي روي ديوار، تخت فنري، كمد لباس هاش ، اينه روي كمد، خطاطي هاي روي ديوار...
افسون ناگهان ساكت شدو بعد ماني صداي هق هق پر دردش را شنيد و با شرمندگي گفت:
_مي دونم براتون خاطرات درد اوري رو زنده كردم ولي خواهش مي كنم اينطوري گريه نكنيد.
زن جوان لحظه اي ساكت شد بعد سرش را بالا گرفت، تور روي صورتش را كنار زد و ماني يك بار ديگر ان نقاشي ظريف طبيعت را اينبار با چشماني باز و سرخ و شفاف از اشك مشاهده كرد. افسون لبهاي ظريفش را تكان داد و بغض الود گفت:
_خاطراتم رو برام زنده كردي؟ تو فكر ميكني حتي براي يك لحظه اون خاطرات براي من مردن كه بخوان زنده بشن؟ من تمام بيست سال گذشته رو لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه با منصور زندگي كردم. خيال كردي از عمر و جووني من چي مونده جز همون خاطراتي كه تو ازشون حرف مي زني؟
ماني اهسته زير لب زمزمه كرد:
_بله حدس ميزدم و واقعا متاسفم. اون تصادف همه رو داغدار كرد مخصصوا شما و مادربزرگ رو.
افسون پوزخندي تمسخر اميز زد و گفت:
_مادربزرگت رو؟ اون هيچ وقت مادر منصور نبوده كه بخواد عزادارش باشه. اون پيرزن اشراف زاده خودخواه به هيچ كس جز خودش فكر نمي كنه.
ماني ابروانش را در هم كشيد و لحظه اي سكوت كرد. افسون كه احساس او را دانسته بود دوباره گفت:
_حرفاي من واقعيت محضه و تو مي توني هر قدر كه دلت ميخواد بابت حقايقي كه بهت گفتم از من عصبي و ناراحت باشي.
_گرچه ميدونم براتون چندان مهم نيست ولي بايد بگم شما اشتباه مي كنيد . مادربزرگ دايي منصور رو بي نهايت دوست داره ولي اون تصادف...
افسون سخن ماني رو قطع كرد و به سرعت گفت:
_لطفا اسم تصادف رو روي اين قضيه نگذاريد... بگيد طرح... بگيد برنامه يا بهتر بگم، بگيد اين حقه كثيف...
ماني با تعجب به او چشم دوخت و حيرتزده گفت:
_منظورتون چيه؟
_منظورم؟ شما كه نمي خوايد بگيد كه از قضاياي زندگي من و منصور بي اطلاع هستيد؟
_راستش اگر واقعيت رو بخوايد چرا.
افسون با تعجب به ماني نگاه كرد و گفت:
_كي از لندن برگشتيد؟
_والله 2،3 سالي مي شه.
_و مي خوايد كه من باور كنم شما هيچ چيز نمي دانيد؟ نه در مورد من نه در مورد داييتون و يا حتي در مورد ماجراي كشته شدنش؟
ماني كه حالا تعجبش صد چندان شده بود با تعجب گفت:
_باور كنيد كه همين طوره. نه من، فكر نمي كنم هيچ كدوم از بچه هاي فاميل راجع به شما چيزي بدونند.
افسون لحظه اي سكوت كرد و بعد متفكرانه گفت:
_پس كه اينطور... گربه اشرافي حتي بعد از مرگ پسرش هم دست از اين بازي برنداشته... احمقانه است.
ماني با تعجب به او خيره شد و گفت:
_شما رو به خدا واضح تر بگيد تا من هم بفهمم از چي حرف مي زنيد.
افسون صاف روي صندلي نشست و گفت:
_چرا من بگم؟ برو از مادر و مادربزرگت بپرس. اونا همه چيز رو خيلي بهتر از من مي دونن.
ماني وقتي به چهره مصمم افسون نگاه كرد اصرار بيش از اين را جايز ندانست و ديگر در اين مورد سوالي نكرد و به جاي ان حرف را به سوي ديگري كشاند و گفت:
_ميتونم به ديدن مادر بيام؟
_گرچه نمي دونم منظورتون از اين كار چيه ولي مي تونيد تشريف بياريد. اما لطف كنيد و به اجراي نقشه تون ادامه بديد، چون مطمئنم مادر تحمل اين رو كه يكبار ديگه منصور رو از دست بده نداره. راستش رو بخوايد اين روزها انقدر شادو سرحاله كه دلم نمياد اخر عمري اين شادي رو ازش دريغ كنم. فقط ازتون خواهش مي كنم مراقب حالش باشيد.
ماني شادمانه خنديد و گفت:
_مطمئن باشيد. مثل مادربزرگ خودم ازشون مراقبت مي كنم.
افسون دقايقي را در سكوت گذراند و بعد گفت:
_گفتيد اون لباسا مال منصوره؟
_كدوم لباسا؟
_همون لباسايي كه تنت كرده بودي.
_بله و به خاطر اونا بازم معذرت مي خوام خودم هم نفهميدم كه چطور شد دست به اون كار احمقانه زدم ، خواهش مي كنم من رو ببخشيد.
افسون خونسرد شانه بالا انداخت و گفت:
_ديگه مهم نيست اقا.اصلا مهم نيست ولي اگه ممكنه يكبار ديگه وقتي به خونه ما اومدين اون لباس ها رو همراهتون بياريد. امكانش هست؟
_البته.
_ممنون ميشم اگه لطف كنيد.
_راستي مي تونم يه سوالي بكنم؟ البته مي ترسم شما رو ناراحت كنه.
_نه بپرسيد.
_مطمئنيد از من دلخور نمي شيد؟
_بله.
_شما... بچه هم داريد؟
افسون پاسخي نداد وماني دوباره گفت:
_البته من قصد فضولي ندارم ولي راستش رو بخوايد توي اتاق دايي يك چيزي ديدم كه باعث شد فكر كنم شما بچه داريد.
_مي تونم بپرسم چي؟
_چندتا عروسك، عروسك هاي خوشگل.
ماني به جاي هر پاسخي از افسون صداي زار زار گريه پردرد او را شنيد. گوشه خيابان پارك كرد و دستمالي به دست زن جوان داد و گفت:
_چي شد خانم؟ خواهش مي كنم گريه نكنيد. من حرف بدي زدم؟
افسون در ميان گريه بريده بريده گفت:
_نه ... نه اقا شما حرف بدي نزديد. اون عروسكا رو منصور براي من از بندر اورده بود. يعني بهم قولش رو داده بود.من نمي دونستم كه عروسكا رو اورده.
ماني ناگهان متوجه شد كه قطرات اشك از روي گونه هاي او نيز اهسته اهسته سر مي خورد، در حالي كه به عشق پاك و صادقانه دايي و افسون فكر مي كرد، صداي او را شنيد كه مي گفت:
_اخه اون وقتا من شانزده، هفده ساله بودم و به نظر منصور يك دختر بچه.


ماني به دنبال مادر از اشپزخانه به هال امد و گفت:
_چرا نمي خواي قبول كني؟ من نمي فهمم، خودت بهتر از من مي دوني كه دايي منصور زن داشته.
_حالا چرا داد مي كشي؟ زن داشته كه داشته ، به تو چه؟
_بالاخره داشته يا نداشته؟
_اگه زبون ادم سرت بشه، نداشته.
_اين همه دروغ، اين همه پنهان كاري، اخه براي چي؟ چرا نمي خوايد باور كنيد كه دايي منصور زن داشته؟ هر كي ندونه تو يكي مي دوني مادر، تو محرم راز دايي منصور بودي، غير ممكنه كه ندوني.
_من محرم رازش بودم و مي دونم كه زن نداشته، تو هم اين چرت و پرت ها رو سر زبون ها ننداز.
-مادر مي خواهي برم همين فردا دست زنش رو بگيرم و بردارم بيارم توي اين خونه تا همه ببينند؟
_خيلي بي جا كردي، هر بي سرو پايي رو برداري بياري توي اين خونه.اون زن هر كجا كه هست يه كلاشه و مي خواد با اين كلك از ماها پول بگيره.
ماني پوزخندي زد و جواب داد:
_خيالت راحت باشه سركار خانم ملوك اعظم. اون زن از طبقه شماها نيست. حق هم نداري در مورد زندايي من اينطوري حرف بزني.
ملوك لحظه اي به چشمان ماني خيره شد و بعد گفت:
_جون مادرت بيا دست از اين بازي بردار.
_بازي كدومه زن حسابي؟ شما اون دختر بيچاره رو از تمام حق و حقوقش محروم كرديد. توي تمام اين سال ها داغونش كرديد، طردش كرديد. حالا هم اسمش رو ميذاريد بازي؟ تو خودت يه زني، يه مادر، يه زن شوهر از دست داده، مي دوني اون دختر بيچاره چي كشيده و چي مي كشه. چطور دلت مياد مادر؟... من لااقل روي تو يكي يه جور ديگه حساب مي كردم ولي پاك نااميدم كردي.
ملوك ناگهان به گريه افتاد و گفت:
_نمك روي زخمم نپاش ماني. اين زخم كهنه رو دوباره باز نكن. بذار همين طور بسته بمونه. ما به اندازه كافي مشكل داريم، اين رو هم بهش اضافه نكن. اين اتيش زير خاكستر رو دوباره شعله ور نكن.
_براي شما اين اتيش زير خاكستر پنهون شده ولي براي اون زن بيچاره هنوز هم داغ و سوزنده است. هيچ كاري توي دنيا نمي تونستيد براش بكنيد، يه دلجويي كه از دستتون بر مي اومد. اون زن بيچاره عروس اين خانواده است، به خدا مادر اين ظلمه، خدا نمي گذره.
ملوك اهسته اشك هايش را پاك كرد و گفت:
_چه كار كنم پسرم؟ از دست من كاري ساخته نيست.مادربزرگ و بقيه افسون رو نمي پذيرند.
ماني با تعجب به مادرش نگاه كرد و گفت:
_چي؟ شما اون رو مي شناسيد؟ حتي اسمش رو هم مي دونيد؟
ملوك نگاه پردردي به پسرش كرد و گفت:
_بله به قول خودت من محرم راز منصور بودم و اولين كسي كه از قصه عشق منصور اگاه شد. ولي چكار مي تونستم بكنم؟ من اون سر دنيا بودم و برادرم اين سر دنيا، تا اومدم به خودم بجنبم و يه چاره اي پيدا كنم خبر مرگش رو بهم دادند.
_مادر تو مي دوني دايي منصور چطور مرد؟
_خب معلومه تصادف كرد.
_فقط همين؟
_بله مگه قرار بود چيز ديگه اي هم باشه؟
_نه همين طوري پرسيدم ... مادر شما دلتون مي خواد به ديدن زن داداشتون بريد؟
_دلم مي خواد ولي امكان پذير نيست. ميدوني كه اگه مادربزرگ بفهمه دق مي كنه؟ تازه جواب دايي وخاله ت رو هم بايد بديم.
_به اونا چه ربطي داره؟
_خب ديگه خوششون نمياد...ماني عزيزم بهتره اين بحث رو همين جا تموم كني. من واقعيت رو به تو گفتم .حالا ديگه تو همه چيز رو مي دوني ولي خواهش مي كنم ديگه حرفش رو نزن.
_باشه ولي يادتون باشه من همه چيز رو نمي دونم.
_چيز مهم ديگه اي وجود نداره.
ماني در حالي كه به سمت اتاقش مي رفت گفت:
_سعي مي كنم باور كنم.
مادر لبخند مهربانانه اي زد و گفت:
_متشكرم.
ماني جلوي در اتاقش يك بار ديگر ايستاد و به طرف مادرش برگشت و گفت:
_مادر، دايي منصور افسون رو خيلي دوست داشت؟
_بله عزيزم، خيلي زياد.
_شما مي دونستيد اونا با هم ازدواج كردند؟
_مي دونستيم ولي داييت پنهان از ما اين كار رو كرد.به خاطر مخالفت هاي مامان بزرگ، بابابزرگ، دايي و بقيه.
ماني غمگين سر تكان داد و گفت:
_حتما دايي خيلي عذاب مي كشيده.
09-07-2012, 11:00 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #7
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
دو قطره اشك چشمان ملوك را نمناك كرد و با بغض اشكاري در صدا اهسته گفت:
_بله عزيزم خيلي.
_يه سوال ديگه و اخري ... شما هيچ وقت افسون رو ديديد؟
_خودش رو نه ولي داييت عكسش رو برام فرستاده بود.
_اون عكس رو هنوزم داريد؟
_بله دارمش.
_مي تونم ببينم؟
_چند لحظه صبر كن.
ماني دوباره به هال برگشت و مادر به سرعت به اتاق خوابش رفت و وقتي برگشت يك قطعه عكس سياه و سفيد قديمي كه گوشه ان نام عكاسي هنر با جوهر قرمز نوشته شده بود در دست داشت.
ماني دستش را پيش برد و عكس را گرفت و با دقت به دختر معصوم داخل عكس خيره شد. موهاي بلند دختر جوان روي شانه هايش موج ميزد و صورت ظريفش با اجزا كوچك و تركيب دلنشين، دل فريب و افسون گر به نظر مي امد.چشم هاي روشنش در زير انبوهي از مژگان سياه چون دو ستاره در اسمان تيره مي درخشيد. كمان ابروانش كه با پيوندي زيبا و متناسب تا روي بيني اش كشيده شده بودف چهره اش را معصومانه تر نشان مي داد. ماني از اولين باري كه افسورا ديده بود تصور كرده بود او بيست سال پيش دختر سه چهار ساله اي بيش نبوده ولي اكنون كه عكس شانزده سالگي او را مي ديد، تازه مي فهميد چقدر پير و خسته شده. ماني باز به عكس خيره شدو سنگيني غم نهفته در چشمان او را بر روي سينه اش احساس كرد. بعد عكس را بوييد. عكس هنوز بوي اتاق منصور و لباس هايش را ميداد، بوي عشق!
وقتي خواست عكس را به مادر برگرداند چشمش به كلمات پشت ان خورد و دباره ان را عقب كشيد. پشت ان نوشته بود" تقديم به غم انگيزترين شادي زندگيم به پاس تمام مهرباني هايش"
ماني زير نوشته افسون خط دايي منصور را ديد كه تاريخ روز دريافت عكس را حك كرده بود و صادقانه زير ان نوشته بود"اگر بخواي برات مي ميرم."
ماني براي انكه مادر اشك هايش را نبيند به سرعت به اتاقش رفت و عكس را هم با خود برد.

***********
ماني چند مرتبه دستش را در موهايش فرو برد و بيرون كشيد. مادربزرگ با تعجب نگاهش كرد و گفت:
_حالا چرا انقدر كلافه اي؟
ماني پاسخي نداد و جاي او مادرش گفت:
_مادر جون مثل اينكه عقل اين بچه كم شده، من رو هم كلافه كرده.
_اخه چرا؟
_من فكر نمي كنم خودش هم بدونه چشه.
ماني به مادر چشم غره رفت و زير لب ناليد:
_شما نمي دونيد نه؟ من هم خبر ندارم... اينه؟
مادر لبش را گزيد و با سر به مادربزرگ اشاره كرد ولي ماني بي تفاوت ادامه داد:
_من مي دونم چمه، شماها هم مي دونيد فقط همه ترجيح مي ديم چيزي رو كه به نفعمون نيست نفهميم.
مادربزرگ نگاه غضبناكي به ماني كرد و گفت:
_يه جوري حرف بزن من هم بفهمم.
_ماني پوزخندي زد و پاسخ داد:
_جالبه! معما سخت تر شد. يك نفر ديگه هم اضافه شد... مادربزرگ شما رو به خدا من رو به بازي نگيريد.
_كدوم بازي؟ همون اراجيفي كه پيش دايي تيمورت گفتي؟ پسر! چرا انقدر تو ساده اي كه اجازه مي دي هر كس و ناكسي سرت كلاه بگذاره؟
_خيلي خب مادربزرگ ادامه نديد. من نمي دونم شما تا كي مي خوايد به اين بازي ادامه بديد ولي فكر مي كنم بهتره تا دير نشده خطاهاي گذشته رو جبران كنيد.
مادر كلام ماني را قطع كرد و گفت:
_بهتره در اين مورد ديگه بحث نكنيد. كي چي كه شماها يكسره اعصاب همديگه رو خر مي كنيد؟
مادربزرگ كمي به ماني نزديك شد و گفت:
_خيالت راحت باشه. تيمور و نادر و مي فرستم سراغ اين دختره. مثل اينكه نمي خواد دست برداره.
ماني يكباره از جا جهيد و فرياد زد:
_كسي غلط مي كنه پا در خونه زندايي من بگذاره.
مادر با صداي بلند گفت:
_درست حرف بزن ماني.تو راجع به دايي و پسرداييت حرف مي زني. واقعا كه خجالت داره.
_چي خجالت داره مادر؟ نامردي شماها در حق اون زن بيچاره و بي پناه يا طرفداري من از يك زن بي تكيه گاه كه تازه زنداييم هم محسوب ميشه؟
مادربزرگ با عصبانيت فرياد كشيد:
_دايي تو هيچ وقت زن نداشته و نداره، فهميدي؟
ماني صورتش را نزديك مادربزرگ برد و گفت:
_متاسفانه انكار شما هيچ چيزي رو تغيير نمي ده سركار خانم.
و بعد بلافاصله از ساختمان خارج شد.مادر دنبالش دويد و گفت:
_صبر كن ماني، كجا داري مي ري؟
ماني از داخل حياط فرياد كشيد:
_مي رم هوا بخورم. اشكالي داره؟
_زود برگرد مي خوايم شام بخوريم.
_منتظر من نمونيد.
صداي مادر را اميخته با صداي روشن شدن موتور ماشين شنيد:
_زود بيا منتظريم.


ولي بي انكه پاسخي بدهد با سرعت به طرف كوچه پيش راند، در حاليكه بي هدف در خيابان هاي شهر حركت مي كرد و به غروب دلگير و سرخ رنگ زمستاني خيره خيره نگاه مي كرد،هزاران سوال ي جواب به مغزش هجوم مي اورد و احساس كسالتش تشديد شده بود.نمي دانست به كجا پناه ببرد كه ساعتي ارامش يابد. ناگهان به ذهنش رسيد كه به منزل رضا برود شايد با او مي توانست راحت سخن بگويد.
بنابراين پايش را روي پدال گاز فشرد تا به سوي مقصد جديدش رهسپار شود. بي انكه بخواهد از كوچه پس كوچه هاي شهر مي گذشت و وقتي به خود امدم مقابل منزل افسون توقف كرده بود. خودش هم نمي دانست كه چطور شد به جاي منزل رضا پشت در خانه زندايي بود. از بعد از ان روز كه او را در گورستان ديده بود، ديگر او را نديده بود و غالبا زماني به ديدار مادربزرگ مي امد كه او سر كار بود. چون احساس مي كرد افسون از ديدنش خوشحال نمي شود اما در اين بعدازظهر جمعه كه پشت در منزل او ايستاده بود، حتما افسون درخانه بود. بالاخره بر ترديد خود غلبه كرد و زنگ در را فشرد.چند لحظه بعد صداي نرم زندايي را شنيد كه پرسيد:
_كيه؟
_منم، ماني.
لحظه اي سكوت برقرار شد و پس از ان صدا دوباره گفت:
_بفرماييد.
و ماني احساس كرد او با نارضايتي در را باز كرده است.از پله ها كه بالا رفت مثل هميشه مادربزرگ در استانه در روي صندلي چرخدار انتظارش را مي كشيد. به محض اينكه او را ديد شادمانه خنديد و گفت:
_خوش اومدي منصور مادر،دل من و افسون خيلي گرفته بود ... واي از اين غروباي جمعه.
ماني نزديك امدو كنار چرخ مادربزرگ روي پا نشست و گفت:
_سلام مادر احوال شما؟...دل من هم خيلي گرفته بود گفتم بزنم بيرون كه هوايي بخورم، يكمرتبه ديدم پشت در خونه شمام، نسخه شما رو هم پيچيده بودم گفتم بيارم خدمتتون.
پيرزن لبخندزيبا و مادرانه اي به لب نشاند و گفت:
_خيلي خوش اومدي عزيزم. بيا بريم تو شام پيش ما بمون.افسون هم خونه است.
ماني از جا بلند شد و كنترل چرخ را در دست گرفت و مادربزرگ را به طرف هال برد.چرخ را كنار ميز گذاشت و خودش هم در صندلي كنار ان نشست و مشتاقانه چشم به در اشپزخانه دوخت.
مادربزرگ با صداي بلند گفت:
_افسون مادر يه چايي براي منصور خان بيار بخوره حالش جا بياد.
افسون پاسخي ندادو ماني همچنان در انتظارش چشم به در دوخت. چند لحظه بعد افسون در حالي كه سيني چاي در دست داشت پا از اشپزخانه بيرون گذاشت.
ماني بلافاصله از جا برخاست و گفت:
_سلام خانم عصرتان بخير.
افسون با بي حوصلگي پاسخ داد:
_سلام،متشكرم.
و بعد در حالي كه مي نشست سيني چاي را روي ميز گذاشت. مادربزرگ گفت:
_بخور منصور جان سرد ميشه.
ماني يك فنجان چاي جلوي مادر بزرگ گذاشت، فنجان دوم را هم كنار دست افسون قرار داد و سومي را براي خود برداشت و اهسته گفت:
_معذرت مي خوام كه مزاحمتون شدم. مي دونم ديدن من شما رو خوشحال نمي كنه.
_اين چه حرفيه؟ شما خيلي لطف مي كنيد كه مادر رو انقدر خوشحال مي كنيد...راستي بابت داروها هم ممنون، خيلي زحمت كشيديد.
_اختيار داريد.
_خب چه خبر ؟ خانواده خوبند؟
_خوبن سلام دارن خدمتتون.
افسون لبخند زيبا و دلنشيني بر لب راند و گفت:
_مطمئني؟
ماني هم بي اختيار خنديد و گفت:
_چطور مگه؟
_اگر مي گفتيد چوبي، چماقي، فحشي شايد باور كردني بود ولي سلام خيلي زياده...هر چند فكر نمي كنم مادربرگت انقدر من رو به حساب بياره كه بخواد فحشم بده.
_شما نبايد از مادربزرگ دلگير باشيد. هر چي باشه اون يك پيرزنه و شمام ي دونيد كه ادما وقتي پير ميشن بچه مي شن.
افسون با نارضايتي سري تكان داد و گفت:
_حق با شماست ولي خيلي دلم مي خواست ميدونستم مادربزرگت سخت تر از انتقامي كه من دارم پس ميدم چه انتقام ديگه اي ميخواد از من بگيره؟ مگه من توي دنيا به غير از منصور كس ديگه اي هم داشتم؟
ماني با تاسف سر تكان داد و گفت:
_باور كنيد من هر كاري مي تونستم كردم ولي اين جماعت به هيچ صراطي مستقيم نمي شن.
_شما براي چي خودتون رو با اونا درگير كرديد؟
_بعه خاطر شما. به خاطر پس گرفتن حقوقي كه از شما ضايع شده.
افسون لبخند پر تمسخري زد و گفت:
_ولي من هيچي نمي خوام. من هنوز منصور رو دارم و با اون خوشبختم و اين چيزيه كه مادربزرگت هيچ وقت نتونسته تحمل كنه. حالا هم براي همين از من متنفره چون فكر ميكنه منصور هنوز هم مال منه.
ماني گفت:
_باورتون نميشه از وقتي ماجراي زندگي شما و دايي رو شنيدم از همه شون بدم مياد.
_خواهش مي كنم زندگيتون رو به خاطر من تلخ نكنيد... راستي شما زن و بچه داريد؟
_نه
09-07-2012, 11:09 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #8
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
يعني هنوز ازدواج نكرديد؟
_نه فرصتش پيش نيومده.
_فكر ميكنم بايد عجله كنيد چون داره دير ميشه.
ماني خنده اي كرد و گفت:
_به فكرش هستم. نگران نباشيد.
به جاي افسون مادرش كه هنوز مشغول وررفتن با قرص ها و داروهايش بود پاسخ داد:
_نه مادر نگران نيستم. حالا كه تو اينجايي ديگه خيالم از بابت افسون راحته.
مانيو افسون هر دو خنديدند و ماني چون مادربزرگ را دوباره مشغول ديد آهسته گفت:
_زندايي؟
افسون كه مشغول جمع كردن استكان هاي روي ميز بود با سرعت سرگرداند و نگاه محسور كننده اش روي ماني خيره ماند. ماني با تعجب پرسيد:
_طوري شده؟
_نه... فقط شما منو چي صدا كرديد؟
_خب معلومه زندايي. مگه شما زندايي من نيستيد؟ اگر دوست نداريد افسون خانم صداتون مي كنم.
-نه مساله اين نيست. فكر ميكنم براي اولين باره كه يك نفر از خانواده منصور منو به عنوان همسر منصور به رسميت مي شناسه.
ماني خنده اي كرد و به شوخي گفت:
_نظر همين يك نفر تو كل فاميل از همه مهم تره، بقيه رو ول كنيد.
افسون در راه رفتن به اشپزخانه با صداي بلند پرسيد:
_شام پيش ما ميموني؟
_به جاي ماني مادربرگ پاسخ داد:
_اره مادر ميمونه يه چيزي دور هم مي خوريم.
ماني به مادربزرگ لبخند زدو دنبال افسون وارد اشپزخانه شد. اشپزخانه مثل هميشه تميز و مرتب بود و لوازم ارزان قيمت ان چنان با سليقه چيده شده بودند كه بيننده ره به تحسين وامي داشت. ماني در حالي كه به حركات فرز افسون در اشپزخانه نگاه مي كرد گفت:
_زندايي كجا كار ميكني؟
افسون لبخند زد و گفت:
_توي يك شركت پيمان كاري.
ماني هم لبخند معني داري بر لب راند و دوباره گفت:
_از اين شركت هاي پيمان كاري متنفرم، اكثرشون حقوق كارمنداشون رو ميخورن.
_افرين! دقيقا مثل مدير ما. ميدوني تا حالا پدرش شركت رو مي چرخوند ولي بنده خدا مرجوم شد. از وقتي اين پسره اومده سركار همه رو بيچاره كرده.
_تو چه قسمتي كار ميكني؟
_كارمند بايگاني هستم.كار بيخوديه. خودم كم فسيلم، با سنگواره ها هم كار ميكنم.
_اگه اينطور هم باشه شما از نوع فسيل هاي خيلي باارزشيد.
_ولي فشار كار از من يك فسيل شكسته ساخته.
_توي خونه هم كه مجبوريد از مادرتون مراقبت كنيد.
افسون با صداي بلند خنديد و گفت:
-مادرم... پسر خوب اين مادربزرگ منه.
_پس مادرتون؟
_وقتي من بچه بودم پدر و مادرم توي يك سانحه اتومبيل كشته شدند و من به ناچار رفتم شمال پيش مادربزرگم... ولي اي كاش هيچ وقت نمي رفتم.
ماني كنجكاوانه پرسيد:
_چرا زندايي؟
_چون اون وقت با منصور اشنا نمي شدم.
_چه ارتباطي داره؟
_اون وقتا مادربزرگ يه ويلاي كوچيك پيش ويلاي قشنگ مامان بزرگ تو داشت و منصور پاتوقش اون ويلا بود. از وقتي يادمه منصور هميسشه پشت اون پنجره ايستاده بود و به اسمون و جنگل نگاه مي كرد و گاهي براي من از اون پنجره شكلات و ادامس و اينجور چيزا پرت مي كرد. گاهي اوقات هم وقتي مامان بزرگت اينا مهمون داشتن مادربزرگم براي كمك مي رفت اونجا، منو با خودش مي برد. كم كم پسر پادشاه عاشق دختر فقير شد و مصيبت از همونجا شروع شد.
_پس رفاقت شما و دايي ريشه اش عميق تر از اين حرفهاست.
_منصور توي تك تك روزاي بچگي من، روزاي سخت جوونيم و حالا كه كم كم دارم پير ميشم ريشه داره.ماني تو هيچ وقت نمي توني بفهمي وقتي من از منصور براي تو حرف ميزنم چه حالي دارم.
_ولي زندايي... بيست سال عزاداري بس نيست؟ وقتش نرسيده كه يه سرو ساموني به اين زندگي بديد؟
لبخند پر دردي لبان كماني افسون را از هم گشود و او بغض الود پاسخ داد:
_نه ... ماني نه! اين سرگردوني ، تين زندگي بي سرو سامان، اين غصه اين درد هجرانف همه يادگاري هاي منصوره و من حاضر نيستم با دنيايي از خوشبختي عوضش كنم.
ماني سر به زير انداخت و با سر انگشت اشك هاي گونه چشمش را پاك كرد. افسون نيز با پشت دست اشك هاي روي گونه هايش را پاك كرد. لبخند زيبايي زد و گفت:
_خيلي خوب بگذريم. امشب از بوقلمون خونه خودتون خبري نيست. با بچه بوقلمون كه هنوز متولد نشده چطوري؟
ماني خنده اي كرد و پاسخ داد:
_منظورتون تخم مرغه ديگه؟
خب اون هم يه روزي مرغ ميشه ديگه ... منظورم مرغ اينده س.
_شما اگه سنگ هم جلوي ما بذاريد ما ميخوريم و مي گيم عاليه.
_افرين. ميگن حلال زاده هميشه به داييش ميره. مثل اينكه تو هم معرفت منصور رو داري... ولي نترس پسر، يه چيزي سر هم ميك نيم و امشب استثنائا تو رو از خوردن مرغ اينده معاف مي كنم.
صداي مادربزرگ از داخل هال برخاست كه مي گفت:
_منصور، افسون يه ليوان اب براي من بياريد قرصم رو بخورم.
ماني به سرعت از روي سبد ظرف ها ليواني برداشت به سمت يخچال رفت و ان را از شيشه اب داخل يخچال پر كرد و وقتي به طرف هال مي رفت با خنده به افسون گفت:
_ببخشيد من خيلي زود خودموني شدم. هر چي باشه اينجا خونه زنداييمه، غريبه كه نيستم.
افسون نگاهي به صورت خندان ماني كرد و گفت:
_تو رو خدا نخند. وقتي مي خندي منصور زنده ميشه.
ولي ماني كه چيزي نشنيده بود با دقت در هال قرص ها را به مادربزرگ مي خوراند و با او دلسوازانه همدردي مي كرد. مادربزرگ چشمانش را بر هم نهاد تا كمي استراحت كند. ماني با سرعت از جا برخاست و داخل اتاق خواب شد. از روي تخت پتويي برداشت و خواست از اتاق خارج شود كه تابلوي نقاشي بالاي تخت توجه اش را جلب كرد. در ميان قاب زيباي عكس، چهره منصور در حالي كه دستهايش را به دور شانه هاي افسون حلقه كنده بود به رويش مي خنديد. داخل اتاق چرخي زد. روي تمام ديوارهاي اتاق عكس هايي از منصور در حالت هايي مختلف به چشم ميخورد. روي عسلي هاي كنار تخت دو قاب قديميف عكس هاي سياه و سفيد منصور و افسون را در خود نگه داشته بودند. روي ميز ارايش هم باز عكسي از منصور خودنمايي مي كرد و ماني هيچ وسيله ارايشي روي ميز نديد مگر يك شانه چوبي قديمي . اهسته از اتاق خارج شد و به طرف مادربزرگ رفت و پتو را روي او كشيد و دوباره به اشپزخانه رفت.
لحظه اي روي صندلي نشست و در سكوت به افسون كه مشغول سرخ كردن سيب زميني بود نگاه كرد. سپس اهسته گفت:
_زندايي مي خوام يه چيزي بگم ولي مي ترسم.
افسون چند قدم به سويش برداشت و با خنده گفت:
_من انقدر ترسناكم كه مردي مثل شما از من بترسه؟
__نه خانم. قصدم چنين جسارتي نبود.
_پس چي؟
_مي ترسم از حرفي كه ميزنم ناراحت بشيد.
_نه شجاع باش پسر، حرفت رو بزن.
_زندايي ... كاري هست كه من بتونم براتون انجام بدم؟ براي شما يا مادربزرگ...
_براي چي ميخواهي به من كمك كني؟ ... دلت براي يه زن بي پناه مي سوزه؟
_فكر ميكنيد شخصيت شما اجازه ترحم به كسي بده؟ من اگه اين حرف رو زدم فقط به يه علت بود. اونم اينه كه شما زندايي من هستيد و من وظيفه دارم به شما كمك كنم.
_واقعا هر كاري بخوام شما برام مي كنيد؟
_مطمئن باشيد.
_اگر كار سختي باشه چي؟
_بازم سعي ام رو مي كنم.
_خب من ازت يه كارهايي رو مي خوام. اگه غير ممكن بود خودت رو به دردسر ننداز.
_قول ميدم حالا بفرماييد.
_مي دوني من توي خونه مادربزرگت اينا... يعني يه چيزايي اونجا هست كه متعلق به منه... به من و منصور... من فقط اونا رو مي خوام.
_مثلا عروسكا؟
_اونا هم هست...ولي از اونا بيشتر هم هست.
_ولي من چيز خاص ديگه اي توي اون اتاق نديدم.
_مگه نگفتي كه ميز تحريرش هنوز توي همون اتاقه يا اون چمدون قديمي هنوز زير تخته؟
_چرا اونا هست ولي دراشون قفله.
_يه لحظه صبر كن.
افسون به سرعت از اشپزخانه خارج شد. ماني براي هم زدن تابه روي گاز از جا بلند شد و كنار گاز ايستاد. چند لحظه بعد افسون با سرعت وارد اشپزخانه شد. مقابل ماني ايستاد و گفت:
_اينجا رو ببين.
ماني كف دست افسون چند كليد قديمي ديد. افسون گفت:
_ببين اين كليد ميز تحريره، كليد كمدش ... اين كليد كشو و اينم كليد اون چمدون زير تخت...
_خب توي اينا چي هست؟
_البوم عكسامون، دفتر خاطرات منصور، نامه هامون... خلاصه از اين چيزا ديگه... ماني خواهش مي كنم اونا رو به من برگردون. خودت بهتر ميدوني كه هيچ كس به اندازه من به اون كاغذا احتياج نداره.
ماني چند لحظه اي سكوت كرد. افسون بي صبرانه پرسيد:
_مي توني؟
ماني لحظه اي به چشمان افسون نگاه كرد كه تشويش در ان موج ميزد و چهره اش در سردي نگراني رنگ پريده به نظر مي رسيد. لبخندي زد واهسته گفت:
_معلومه كه مي تونم. همه رو براتون ميارم.
افسون نتوانست احساسات خود را كنترل كند. همچون كودكان شادمانه به هوا پريد و گفت:
_عاليه ماني، عاليه.
ماني با رضايت خنديد. ناگهان فرياد افسون در گوشش پيچيد:
_واي برو كنار سيب زميني ها سوخت.
ماني با صداي بلند خنديد و گفت:
_خانم ما نخوايم شما غذا درست كنيد كي رو ببينيم؟ همين الان مي رم از سر كوچه شام مي گيرم ، شما هم زحمت نكشيد.
افسون با تعجب به ماني نگاه كرد ولي لحظه اي بعد حالت عادي به خود گرفت و گفت:
_نترس شبانه روزي نزديكه. تو هم كه عادت داري مريض ها رو ببري اونجا ول كني و در بري.
ماني سر به زير انداخت و گفت:
_شرمنده زندايي.
_خودت رو لوس نكن.... كاهو تو يخچاله بردار سالاد درست كن.
ماني به طرف يخچال رفت و با صداي بلند گفت:
_چشم خانم. نوكر شما هم هستيم.

09-07-2012, 11:10 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #9
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
بدري خانم جلوي اينه حلقه روسري ابريشمي اش را محكم كرد.دستي به پوست گونه هايش كشيد و از داخل اينه به دخترانش نگاه كرد و با تحكم گفت:
_همين مادر، نذار پسرت بره پيش اون عفريته خانم.
_ اخه مادر جون، ماني كه از من اجازه نمي گيره. مگه بچه س كه دعواش كنم بگم كجا برو كجا نرو؟
_اگه پاي اون دختره توي فاميل باز بشه ميدوني چه ابرويي از ما مي بره؟ ... چه حرف ها كه مردم پشت سرمون نمي زنن؟
اذر دخت به زحمت هيكل چاقش را روي صندلي جا به جا كرد و جاي ملوك پاسخ داد:
_فعلا كه ديگه ماني حرفي نميزنه، شماهام به روي خودتون نياريد، انگار نه انگار.
_من موندم اين ورپريده، بعد اين همه سال ماني رو از كجا گير اورده.
_تعجبي نداره مادر، از شباهت ماني به منصور.
_ نه ار اون ماني رو پيدا نكرده، ماني رفته دنبال اون.
_وا... مامان كه مي گفت اون...
بدري خانم كلام اذر را نيمه كاره گذاشت و گفت:
_چه فرقي داره مادر؟ مهم اينه كه پاي اين دختره اينجا وا نشه. چون علاوه بر ابروريزي اونقت قضيه وصيت نامه منصور هم پيش مياد. حالا خر بيارو باقالي بار كن.
_وا مامان وصيت نامه كه باز نشده. شما از كجا مي دوني توش چيه؟
_اولا وقتي دختره پيداش بشه وصيت نامه هم باز ميشه. مگه نديد دكتر كرامت گفت بنا بر وصيت منصور تا وقتي خانمش نباشه نميشه وصيت نامه رو باز كرد؟ ثانيا من مي دونم اين دختره با منصور چه كرده بود. حتما همه دارو ندارش رو به اون و مادربزرگ افليجش بخشيده. من روي سرم شرط مي بندم.
ملوك و اذر به يكديگر نگاه كردند و پاسخي ندادند. مادربزرگ دوباره گفت:
_فقط همين را مي دانم كه بايد حواسمون جمع باشه.
ملوك متفكرانه سري تكان داد و گفت:
_مامان اگه افسون سهم الارثش رو مي خواست توي اين چندباري كه دكتر تو روزنامه اگهي كرده بود سرو كله ش پيدا مي شد.
_از كجا معلوم كه اگهي ها رو ديده باشه؟
ملوك عامرانه گفت:
_به هر حال مامان جان بايد حقش رو بديم.
مادربزرگ براشفت و فرياد زد:
_كدوم حق؟ بچه ام رو ازم گرفت كمه، حالا مال و منالم رو هم بدم دست خوش؟
صداي زنگ در فرصت پاسخ به دختران نداد. ملوك گفت:
_گمونم ماني باشه. مامان ديگه بحث رو تموم كن. جلوي ماني هيچ حرفي نزنيد.
_باشه... ملوك در رو بزن.
چند لحظه بعد ماني وارد ساختمان شد و از جلوي در با صداي بلند سلام كرد. وقتي به داخل هال رسيد نگاهي به مادربزرگ و دخترانش انداخت و گفت:
_به به ! چه جمع قشنگي! ببينم بناست سر كدوم بدبختي رو زير اب كنيد كه جلسه تشكيل دادين؟
_سلام، خاله فدات شه. بيا جلو ببينم. دلم برات شده بود يه ارزن.
ماني به طرف خاله آذر رفت. خم شد و اجازه داد خاله پيشاني اش را ببوسد و در همان حال با خنده گفت:
_شما ماشالله خيلي سنگين وزن شدي خاله. من خم بشم خيلي به صرفه تره.
خاله با صداي بلند خنديد و گفت:
_به جون ماني اب هم مي خورم چاق مي شم.
_بله در اينكه اين گوشت ها فقط تاثير ابه شكي نيست.
_وا ملوك پسرت باور نمي كنه.
ملوك خانم لبخند پر معنايي زد و گفت:
_چكار كنم خواهر؟ دير باوره.
در همان حال ماني نگاهي به مادربزرگ كرد و گفت:
_خب حال شما چطوره؟ رياست محترم هيئت مديره؟
_خوبم مادر. از احوال پرسي هاي تو.
_گرفتاريه مادربزرگ نه كم لطفي.
_خب كمتر براي خودت گرفتاري و دردسر درست كن.
ماني بي تفاوت شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
_بي خيال... خب نگفتيد اعضاي محترم هيات مديره نقشه قتل كدوم بخت برگشته رو تدوين مي كردند؟
ملوك فورا پاسخ داد:
_ما چند بار تا حالا ادم كشتيم كه تو اينطوري فكر ميكني؟
_هزار مرتبه، البته با پنبه.
خاله باز به جاي خنده يكي از ان شيهه هاي مسخره و مستانه اش را سر داد و گفت:
_خيلي بدجنسي بلا نمرده... ملوك اين پير پسر رو زنش بده تا روش كم شه.گرچه كدوم فلك زده ايه كه زن تو بشه؟
_مسلما تا وقتي سايه خاله ي مهرباني مثل شما روي سرمنه هيچ كس.
اين بار ملوك مادربزرگ هم با صداي بلند خنديدند.بعد ملوك گفت:
_ماني جان ما مي خواستيم يه سر بريم خريد. يه نيم ساعتي خونه باشي ما برگشتيم.
_ببخشيد سركار خانم، اوني كه ميذارن خونه و ميرن بيرون هاپوئه نه بنده.
خاله باز به شيوه خود خنديد و ماني را هم به خنده واداشت.در ميان خنده بريده بريده گفت:
_ذليل نشي الهي...اين حرف ها چيه ميزني؟ پهلو درد گرفتم بس كه خنديدم ... اصلا تو هم بايد بياي بريم.
_نه بابا بريد. فقط همينمون كمه كه با جي جي باجي خانم ها بريم خريد.
اذر با سرعتي كه از هيكل چاقش بعيد بود با سرعت از روي صندلي جستي زدو دمپايي به دست دنبال ماني كرد و در همان حال فرياد كشيد:
_پدرسوخته داشتيم؟
ماني در حالي كه ضربات خاله به پشتش مي خورد خندان پاسخ داد:
_بابا غلط كردم رو با كدوم"غ" مي نويسن؟
_بيخود كردي. صبر كن مي خوام سيات كنم.
ماني به طرف پله ها دويد و فرياد زد:
_خاله جون مادرت از اونا كه به فريودن خان ميزني نزن، خيلي درد داره.
خاله پايين پله ها متوقف شد و گفت:
_ديوونه فريدون رو با دمپايي ابري مي زنم؟اونو بايد با چماق كتك زد. بدتر از تو انقدر رو داره.
_خدا به دادش برسه چي مي كشه؟
_خيلي دلش بخواد.
مادربزرگ مجادله ماني و اذر را فيصله داد و گفت:
_اذر بسه ... بيا بريم شب شد ... مادرجون تو هم سرت رو با تلويزيوني چيزي گرم كن ما زود برمي گرديم.
_زياد عجله نكنيد. به كارتون برسيد.
_ملوك پسرت كتك مي خواد ها.
_خواهر جون بيا بريم، وقتي برگشتيم به حسابش برس.
ماني همان جا روي پله ها نشست.خانم ها نيز اماده رفتن شدند.مادر جلوي در ماني را صدا زد و گفت:
_ميوه شسته توي يخچال هست، بخور.
ماني همان طور نشسته فرياد زد:
_چشم، حالا بفرماييد.
وقتي انها از در حياط خارج شدند و ماني صداي بسته شدن در را پشت سرشان شنيد، بلافاصله برخاست و بسوي اتاق منصور رفت. در دل ارزو مي كرد كه كليد اتاق در جاي هميشگي اش باشد و خوشبختانه همين طور هم بود. او بلافاصله در اتاق را باز كرد و داخل شد. باز همان بوي خاص اتاق مشامش را پر كرد و ماني احساس كرد با عبور از در اتاق از تونل زمان گذشته و اكنون به بيش از 20 سال قبل قدم نهاده. كليدهايي را كه افسون داده بود با سرعت در قفل ها امتحان كرد و درهاي بسته را يكي پس از ديگري گشود. ابتدا به سراغ ميز تحرير رفت و كاغذهاي زرد شده و دفترچه هاي كهنه داخل ان را بيرون كشيد. زير انها يك البوم قديمي با جلد پارچه اي ### نمايان شد. البوم را دراوردو باز كردو البوم قديمي صفحه سياهي بود كه عكس ها بر روي ان با استفاده از كاغذهاي شب رنگ سه گوش قرار گرفته بودند.ماني با دقت به تماشاي عكس هاي منصورو افسون نشست. گاهي در كنار بعضي از عكس ها با مداد سفيد بيتي از يك شعر و يا تاريخ گرفتن عكس نوشته شده بود. در تمام عكس ها بدون استثنا ماني نوعي اشتياقو عشق را مي ديد كه از چشمان سياه رنگ منصور تراوش مي كرد. ماني با همان دقت البوم را بست و كنار گذاردو شروع به جستجو در ميان كاغذهايي نمود كه گذشت زمان انها را زرد و شكننده كرده بود و مركب سياه رنگ قلم در بعضي قسمت ها پخش شده بود. گاهي وقتي كاغذي را ورق ميزد دور ان خرد مي شدو به زمين مي ريخت. منصور روي اين كاغذها به بيان احساسات خود به شيوه اي ادبي و زيبا پرداخته بود. طوري كه باعث حيرت ماني گرديده بود.
سرآغاز اكثر نوشته ها يكي دو بيت شعر بودو بعد ترسيمي رنگين از احساسي عاشقانه.
در ميان كاغذها پاكتي توجه ماني را به خود جلب كرد. وقتي در پاكت مقوايي را گشود تعدادي پاكت نامه نمايان شد. ماني مشتاقانه مي خواست نوشته هاي داخل ان پاكت ها را بخواند اما نمي دانست اين اجازه را دارد يا نه.با اين حال يكي از اين پاكت ها را بيرون كشيد و در ان را باز كرد. ناگهان مشتي گلبرگ خشكيده بر زمين ريخت.
بعضي از گلبرگ ها خشك شده بودند و روي تعدادي از انها كه هنوز سالم بود، اثاري از خطوط در هم به چشم مي خورد كه ماني به سختي توانست چندتايي از ان را بخواند. مثلا روي گلبرگ سرخي نگاشته شده بود:
"منصور تا ابد دوستت دارم"
ماني اهسته نامه را باز كرد. خط نامه نشان ميداد كه نگارنده دختر بسيار جواني ست كه بسيار هم ساده مي نويسد. ماني بي اختيار به اولين سطر نامه چشم دوخت و چنين خواند:
منصور عزيزم سلام
بهار من نمي دانم از كجا اغاز كنم. تنها ميدانم كه در اين فرصت كوتاه بايد خيلي از غصه هايم را برايت بگويم. براي همين هم بي انكه فرصت را از دست بدهم بر سر اصل مطلب خواهم رفت. منصور جان مادرت مي خواهد ويلاي شمال را بفروشد. فكرش را بكن، ميعادگاه عشق ما براي هميشه از دست ميرود. انجا كه براي اولين بار در بعدازظهر يك شنبه بهاري شاهزاده اي به دخترك گدا ابراز علاقه نمود. منصورم، ميدانم كه تنها قصد مادرت از اين كار دور كردن تو از من است ولي چه جاي ترس كه تو در قلبو روح من مسكن داري. انجا را كه ديگر مادرت نمي تواند بفروشد، مي تواند؟ گرچه شايد خريد و فروش نمودن قلب ما بيچاره ها براي شما ثروتمندان كاري شدني باشد.
منصور مادرت تهديد كرده كه اگردست از سر تو برندارم ، دماراز روزگار من و مادربزرگ در مي اورد ولي من نمي ترسم يعني راستش خيلي نمي ترسم، اما مادربزرگ خيلي ترسيده و مي گويد اگر راز ازدواج من و تو برملا شود مادرت همه ما را به اتش خواهد كشيد.
راستي يك خبر ديگر، مادرت به اقاي جعفري گفت بايد براي پس گرفتن طلبش از مادربزرگ اقدام كند و اگر لازم شد به جاي طلبش خانه مادربزرگ را بردارد و اگر اينكار را نكند امسال باغ مركبات شما را به او اجاره نخواهد داد.
منصور من مي ترسم، از مادرت، از تيمور خان، حتي از درختاي ويلاي شما و ان استخر ترسناك كه تيمور خان گفته من را در اب ان خفه خواهد كرد. شب هاي خواب هاي وحشتناك مي بينم. خواب مي بينم كه مرا در مقابل چشمان تو در استخر خفه مي كنند يا با هيزم ها به اتش مي كشند و تو هيچ كاري نمي تواني بكني چون ان ها دست هايت را گرفته اند. راستي منصور، مي توان به اين سادگي كه خانم بزرگ مي گويد ادم كشت؟
پس اين درس تو كي تمام مي شود؟ تو رو خدا زودتربيا.من و مادربزرگ خيلي به تو احتياج داريم. منصور من از خانم بزرگ مي ترسم.

اين اخرين جمله افسون بود و زير ان امضا كودكانه دختري با جمله"افسون چشم به راه تو" به چشم ميخورد. ماني با احتياط نامه را تا كرد و در پاكت گذاشت. هر چه داخل كمد بود بيرون اورد. از داخل كشو نيز يك دفتر شعر ، دو سه جلد كتاب با امضا افسون در صفحات اول ان بيرون كشيد و به سراغ چمدان رفت. داخل چمدان يك لباس ساتن سفيد كوتاه پولك دوزي شده روي همه قرار داشت.ماني ان را باز كرد و به نظرش امد لباس عروسي است. يك لباس عروسي قديمي به سايز دختركي سيزده چهارده ساله. پس افسون مي بايست در ان زمان جثه اي به ظرافت اين پيراهن كوچك داشته باشد. زير پيراهن داخل چمدان يك تور بلند و يك جفت كفش سفيد پاشنه بلند قرار داشت. بعد چند شيشه عطر مردانه، يكي دو عدد خودنويس قديمي و يك پيراهن مردانه زرد رنگ به چشم ميخورد كه ماني حدس مي زد همه هداياي افسون به منصور بوده باشد.
ماني همانطور كه وسايل داخل چمدان را بيرون مي اورد ، چشمش به جعله مستطيل شكل كوچكي افتاد كه در ته چمدان قرار گرفته بود. با احتياط در ان را گشود و داخل ان يك سرويس ظريف طلا ديد و كاغذي كه بر ديواره جعبه چسبانده شده بود و روي ان نوشته شده بود:
"هديه اي ناقابل براي عروسك زيبايم، همسر مهربانم، افسون."
ماني در جعبه را بست و پلك هايش را محكم روي هم فشرد. اين مسلما اخرين هديه منصور به افسون بود كه مرگ فرصت نداده بود ان را به او تقديم كند

مانی با عصبانیت گفت:آخه این چه وضعیه؟چه به روز خودتون آوردید؟عجب غطلی کردم به حرفتون گوش کردم.
افسون بسختی از روی تخت بلند شد و گفت:باور کنید چیزیم نیست فقط یک کم سردرد دارم.
اول خودتون رو توی آینه نگاه کنید بعد بگید اگر جای من بودید این حرف رو باور میکردید؟زیر چشماتون یک بند انگشت گود رفته رنگ و روتون اینقدر پریده که آدم میترسه پلکاتون هم که اینقدر باد کرده که به زحمت باز میشه.بازم میگید چیزی نیست؟اگه طوریتون نیست چرا سرم به دستتون وصله؟
فقط یه کم فشارم پایینه میدونید فشار من عصبیه زیاد نوسان پیدا میکنه.
خب چرا عصبی شدید؟بخاطر اون چیزایی که من آوردم؟
نه توی محل کارم مشکل دارم.
خب مشکل چیه؟شاید من بتونم کمکی بکنم.
چیز مهمی نیست حل میشه.
لااقل نمیشد زودتر بمن زنگ بزنید؟
زنگ بزنم بگم چی؟...یکم سر درد دارم بیا منو ببر دکتر؟مگه من بچه ام پسر خوب؟
مگه فقط بچه ها احتیاج به کمک دارن؟
خواهش میکنم بس کن بلند شو برو اشپزخونه هم برای خودت و هم برای مادربزرک چای بریز.
مانی با نارضاتی از جا بلند شد .افسون یکبار دیگر او را صدا کرد و گفت:راستی داروهای مادر رو هم ندادم زحمتش رو بکش.
حتما.
وقتی به آشپزخانه رفت با تعجب مشاهده کرد که بر عکس همیشه آشپزخانه بشدت درهم و برهم است و این نشان میداد که بی تردید مدت زیادی است که افسون از رختخواب بلند نشده.باز دردل خود را به خاطر آنکه باعث شده بود یکبار دیگر خاطرات دردناک افسون زنده شوند نفرین نمود.آستینهاش بالا زد و با سرعت شروع به مرتب کردن آشپزخانه نمود.هنوز کارش تمام نشده بود که صدای افسون را از پشت سر شنید با تعجب به عقب برگشت و گفت:شما اینجا چیکار میکنی؟سرمتون کو؟
افسون لبخندی زد و گفت:سرمم تموم شده کشیدمش شما داری چکار میکنی؟
هیچی داشتم به سر و سامونی به وضع آشپزخونه میدادم.
افسون خنده ای کرد و وارد اشپزخانه شد و به صندلی تکیه داد.بعد گفت:خیلی بهم ریخته است نه؟
مانی کمی نزدیکتر آمد روبروی افسون ایستاد و گفت:راست بگو بدونم دختر چند روزه مریضی؟
گفتم که من اصلا مریض نیستم...
بخاطر خدا دوباره شروع نکن زندایی..مادربزرگ بیدار شده؟
نه.
شام چی میخورین؟
یه چیزی درست میکنم.نگران نباش گرسنه که نمیمونیم.
لازم نیست.میرم از بیرون غذا میگیرم.
مانی خواهش میکنم انقدر منو لوس نکن.
این حرفا چیه؟شما مریضی و باید استراحت کنی.فردا هم نمیخواد برید سرکار.
افسون پوزخندی تاسف بار زد و گفت:فردا...من اخراج شدم پسر.فعلا هم بیکارم.
مانی صندلی را برای افسون عقب کشید و گفت:بنشینید...در مورد کارم ناراحت نباشید .بهتر.
افسون فقط به مانی نگاه کرد و چیزی نگفت ولی مانی فهمید که او بشدت ناراحت و نگران است با لحنی دلجویانه دوباره گفت:مگه قحطی کار اومده؟
افسون نگاهش را به گلهای رومیزی مقابلش ثابت کرد و زیر لب پرسید:مانی چرا بعضی از مردها بخودشون اجازه میدن هر حرفی رو به یک زن بیوه بزنن؟
مانی روی صندلی کنار افسون قرار گرفت و گفت:اتفاقی افتاده؟
افسون چند مرتبه سرتکان داد و سعی کرد لبخند بزند.بعد گفت:نه...نه اتفاق که نه.
بمن دروغ نگید.چی شده؟
چیز مهمی نیست فقط با صاحبکارم دعوام شد.
سر چی؟
افسون پاسخی نداد و مانی مصرانه پرسید:زندایی من رو که میشناسی تا نگید چی شده دست از سرتون بر نمیدارم.زود بگید چی شده هم خیال خودتون رو راحت کنید هم خیال من رو.
افسون لبخند تلخی زد و گفت:مرتیکه بمن پیشنهاد ازدواج میده.
مانی خنده ای کرد و گفت:همین؟اینکه عصبانی شدن نداره راست میگه...حق داره شما هنوز جوونید...
افسون کلام مانی را قطع کرد و گفت:چون من جوونم وبیوه باید زندگی یه زن بیچاره رو ازش بگیرم؟
زن داره؟
پس چی؟سه چهار تا هم بچه داره.
مانی از جا بلند شد سری با تاسف تکان داد و آهسته گفت:عجب!
لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت:آدرس محل کارتون رو بدید.
برای چی؟
میخوام برم این عیتقه رو ببینم.
ولش کن بابا.
آدرس رو بده برم روی این مرتیکه رو کم کنم تا فکر نکنه مردم بی صاحبند و هر غلطی که بخواد میتونه بکنه.
افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و حرفی نزد.مانی باز با عصبانیت گفت:اصلا دیگه لازم نیست برید سر اونکار حتی اگه التماستون کنه.
مگر میشه پسر؟من اونجا 12 13 ساله سابقه کار دارم .از اون گذشته من اگر یه ماه کار نکنم ماه دوم برای نون شبم معطل میمونم.
این حرفها هیچ کدوم خیالی نیست شما نباید بری اونجا حتی اگر بجای دستمزد ماهی یک کیلو طلا بهتون بده.
ولی مانی...
دیگه ولی نداره.من خودم یه جای خوب یه کار مناسب براتون پیدا میکنم قول میدم.
رنگی از ارامش چشمان زیبا و خمار افسون را جلا بخشید و او آهسته گفت:ولی وضع بازار کار خیلی خرابه فکر میکنی موفق بشی؟
شک نکن.
خیلی خوبه...عالیه!
صدای مادربزرگ صبحتهای آندو را قطع کرد.مانی ارام گفت:مادربزرگ رو بیدار کردیم.
افسون لبخندی زد و گفت:عیبی نداره باید داروهاش رو بخوره.
اول شام.
قبوله چرا عصبانی میشی؟
مانی خنده بلندی کرد و مادربزرگ گفت:منصور مادر تویی؟
مانی داخل هال رفت و گفت:بله مادربزرگ با اجازه شما میخوام شام اینجا بمونم.
قدمت رو چشمهام مادر.
مانی د رحالیکه کاپشن میپوشید با خنده گفت:زندایی کاش شما هم ما رو به اندازه مادربزرگتون تحویل میگرفتید.
افسون هم لبخندی زد و پاسخ داد:بالاخره میری یا نه؟از گرسنگی مردم.یه شب میخوای بما شام بدی ها.
مانی لحظه ای ایستاد و به افسون چشم دوخت بعد آهسته گفت:چشم خانم دارم میرم.ما که نوکر شما هستیم اگر بما افتخار بدهید هر شب میزبانتون باشیم.
برو دیگه شیطون.
افسون پشت پنجره آشپزخانه ایستاد و خروج مانی را از داخل ساختمان نگاه کرد.مانی لحظه ای از کوچه به پنجره نگاه کرد.افسون سعی کرد خود را پنهان کند اما دیر شده بود بنابراین همانجا ایستاد.مانی لبخندی به روشنی مهتاب روی لب راند و چند بار دستش را در هوا تکان داد .افسون هم آرام دستش را بالا برد و خود را از مقابل پنجره کنار کشید.
09-07-2012, 11:11 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,535
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 10,145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #10
RE: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
وقتی مانی بطرف سر کوچه میرفت افسون دوباره پشت شیشه ایستاد و دور شدن او را تماشا کرد و آهسته گفت خواهش میکنم منصور من تحمل این بازی وحشتناک را ندارم.کمکم کن.
مانی خواب آلود در اتاق خوابش را باز کرد و خمیازه کشان پرسید:چه خبره مامان؟
چه میدونم کدوم مردم آزاریه پنج دقیقه ده دقیقه یکبار زنگ میزنه نصفه شبی خجالت نمیکشه.
خب اینکه چیزی نیست دو شاخه تلفن را از پریز بکش.
باشه تو برو بخواب منم تلفن رو قطع میکنم.
به محض آنکه مانی وارد اتاق شد یکبار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد.بطرف گوشی تلفن رفت و آنرا برداشت.خواب آلوده و خسته گفت:بله.
صدای مضطرب و هیجان زده زنی از آنسوی خط بگوشش خورد وخواب را از سرش پراند.
مانی خودتی؟خدا رو شکر که بالاخره تو گوشی رو برداشتی ...مانی تو رو خدا بیا...من نمیدونم باید چیکا رکنم.
مانی مضطربانه پرسید:چیه زندایی چی شده؟
مانی...مادربزرگ...حالش خوب نیست فکر میکنم سکته کرده...تو رو خدا کمکم کن.
چرا اینقدر ترسیدی؟آروم باش من همین الان خودم رو میرسونم کجا هستی؟
همون بیمارستانی که اون شب منو بردی یادت میاد؟
آره آره اومدم فقط تو رو خدا اینقدر خودتو ناراحت نکن.همه چیز درست میشه.
عجله کن خواهش میکنم.
قبل از آنکه مانی پاسخی بدهد ارتباط قطع شد.لحظه ای متفکرانه ایستاد و به افسون فکرکرد.بعد ناگهان بخود آمد به سرعت لباس پوشید و آهسته از اتاق خارج شد با آنکه سعی کرد هیچ صدایی بلند نکند ولی وقتی سوییچ را گرداند و ماشین را روشن کرد مادر را کنار در ماشین دید که نگران و مضطرب به او نگاه میکرد.شیشه را پایین کشید با عجله گفت:شما چرا اومدید بیرون؟سرما میخورید.
تو کجا داری میری این وقت شب؟کی بود تلفن کرد؟
مانی لحظه ای مکث کرد و بعد دستپاچه گفت:رضا بود...یعنی خواهر رضا بود.حال مادربزرگش بهم خورده بردنش بیمارستان از من خواست برم پیش رضا.
حالش خیلی بده؟
گمون کنم سکته کرده.حالا شما برو تو من عجله دارم باید برم.
خیلی خوب برو ولی ترو خدا آروم برو تصادف نکنی ها.
نترسید اتفاقی نمیفته تا سرما نخوردید برید تو.
مانی شیشه را بالا کشید و ملوک کمی عقب رفت و اجازه داد تا ماشین به حرکت در آید.بعد پشت سر او در پارکینگ را بست.برای پسرش دست تکان داد مانی چراغ زد و به سرعت به حرکت در آمد.
ملوک در حالیکه در پارکینگ را میبست ناگهان بخاطر آورد که مادربزرگ رضا سال قبل فوت کرده پس مسلما مانی جایی میرفت که نمیخواست مادر از آن اطلاع پیدا کند.
وقتی مانی سراسیمه وارد بخش اورژانس شد افسون را دید که در گوشه راهرو کناری ایستاده و سرش را به دیوار تکیه داده.آهسته آهسته جلو رفت و به او نگاه کرد.دانه های اشک با سرعت از چشمانش سرازیر و روی گونه هایش سر میخوردند.افسون غریبانه سر بر سینه دیوار تکیه داده بود و آهسته اهسته اشک میریخت و چنان تنها مینمود که دل مانی را به درد آورد.مانی لحظه ای با خود فکر کرد اگر منصور افسون را در چنین حالتی میدید چه میکرد؟دلش میخواست همان کارها را برای همسر جوان و همیش داغدار دایی انجام میداد ولی افسوس هیچکاری از دست او ساخته نبود.غم تنهایی و غربت افسون را هیچ چیز در دنیا جز وجود عاشق منصور رفع نمیکرد.آهسته آهسته بسوی افسون رفت و در مقابلش ایستاد.افسون ناگهان بخود آمد با دستان ظریفش دو سوی یقه مانی را در دست گرفت و در مشت مچاله کرد و مظلومانه درمیان گریه نالید:تو رو بخدا یه کاری بکن مانی نذار بمیره.
مانی نگاه پر محبتی به چشمان اشک آلود زن جوان انداخت و گفت:بخدا قسم حاضرم جون خودم رو بهش بدم تا خواسته شما رو برآورده کنم...نگران نباشید.بهتون قول میدم خودم مادربزرگ رو بیارم خونه.
افسون نگاه پردردی به در بسته اتاق انداخت و گفت:یه کاری بکن مانی خواهش میکنم.
و بعد دستان ظریفش را از کاپشن جدا کرد و سست و بیحال به پهلوهایش آویزان گردید.
مانی بطرف اتاق رفت و داخل شد.لحظاتی بعد دوباره در اتاق باز شد و مانی از آن خارج شد.افسون بیتابانه بسویش دوید و گفت:چی شد؟زنده میمونه؟
مانی د رحالیکه سعی کرد بر خود مسلط باشد با اطمینانی ساختگی گفت:آره گفتم که دکتر گفت خطر رفع شده.
گرچه مانی نهایت سعی اش را کرده بود تا ماهرانه دروغ بگوید ولی گویا افسون از نگاه او به رازی دردناک پی برده بود بنابراین حرف مانی نتوانست آرامش کند.او بیصبرانه طول و عرض راهروی ساکت بیمارستان را میپمود و زیر لب دعا میخواند.مانی گهگاه داخل اتاق میشد و برمگشت ولی افسون حتی از نگاه کردن به او هراس داشت.لحظات کند و کشدار طی میشدند تا آنکه بالاخره دکتر از اتاق خارج شد.مانی به سرعت بسوی او دوید ولی افسون در جای خود میخکوب شد.مانی با عجله پرسید:خب دکتر چه خبر؟
دکتر نگاه خسته ولی خندانش را به مانی دوخت و گفت:خوشبختانه خطر رفع شد ولی ایشون باید چند روز در بخش ccu تحت درمان باشند.
مانی چند قدم بسوی افسون برداشت و گفت:میشنوی؟دکتر داره میگه خطر رفع شد.
افسون ناگهان احساس ضعف کرد و اندامهایش شل و بی حس شدند.همانجا کنار دیوار روی زمین نشست .در میان گریه خندید و گفت:مامان بزرگ زنده میمونه...وای خدای من او زنده است....نفس میکشه.
دکتر نگاهی به افسون کرد و گفت:فکر میکنم بهتره به خانم یه نوشیدنی گرم بخورانید.بنظر نمیاد حالشون خوب باشه.
مانی نگاهی به صورت مهتابی و چشمان بی رمق افسون کرد و گفت:چیزی نیست دکتر فقط هیجانه.
بعد کنار افسون روی زمین زانو زد و به اکه چون جوجه گنجشگی بی پناه میلرزید نگاه کرد.کاپشن خود را از تن در آورد و روی شانه های نحیف او انداخت.افسون سرش را بالا آورد و نگاهی از روی قدرشناسی به مانی انداخت.
مانی ناگهان بیاد دکتر افتاد.سرش را بلند کرد و دکتر را دید که در انتهای راهرو بسوی اتاقش میرفت.با صدای بلند گفت:خیلی ممنون دکتر زحمت کشیدید.
دکتر به طرف او برگشت لبخندی زد و سر تکان داد.بعد انگشتش را به نشانه سکوت روی بینی قرار داد.
مانی خنده ای کرد و گفت:یادم رفت اینجا بیمارستانه فکر کردم استادیوم ورزشیه.
افسون لبخند آرام و زیبایی زد و آهسته گفت:مانی خیلی خوب شد که تو امشب اینجا بودی.
بعد محجوبانه سرش را بزیر انداخت.

مانی لبخندی زد از سر رضایت و شادی.این اولین باری بود که کلامی محبت آمیز از دهان افسون میشنید.این اولین بار بود که افسون نسبت به برقراری ارتباط با او ابراز تمایل میکرد و این برای مانی بسیار ارزنده بود.
افسون یکبار دیگر چهره پر اشتیاق و هیجان زده مانی را نگاه کرد و گفت:مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟
چه مشکلی زندایی جان؟داری غریبی میکنی ها.
نه بابا....مسئله این حرفا نیست ولی اگر مادربزرگت یا دایی ات بفهمند پوست از سر همه مون میکنن.
اولا که نمیفهمن ثانیا بفهمند اختیار خونه مون رو داریم هر کس رو بخوایم مهمون میکنیم.
من مطمئنم که تو مادرت رو مجبور کردی منو دعوت کنه.
باور کنید من فقط پیشنهاد کردم همین.او خودش علاقه مند بود شمارو ببینه.
افسون شانه هایش را بالا انداخت و با ناباوری گفت:خدا کنه همینطور باشه که تو میگی.
مانی داخل کوچه پهنی پیچید و گفت:خوب دیگه رسیدیم.
وقتی جلوی در توقف کرد لحظاتی به چهره معصوم و رنگ پریده افسون خیره شد بعد با لحنی آرامش دهنده گفت:حالت خوب نیست؟....ببین هیچ اصراری در کار نیست اگر پشیمون شدی برمیگردیم.
افسون دو سه بار سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:نه...خوبم...پشیمونم نیستم.
خیلی خب پس حاضری دیگه؟
اوهوم.
مانی احساس کرد چهره افسون با آن رنگ پریده و چشمان نگران از همیشه زیباتر شده است.با سرعت پیاده شد و در را باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد و دو مرتبه پیاپی بوق زد.وقتی در ماشین را برای افسون باز میکرد مادر را دید که در ایوان منتظر آنها ایستاده .از همان فاصله در نگاه مادر نوعی بیقراری و اشتیاق را دید.بعد یک قدم جلوتر از افسون حرکت کرد:بفرمایید ببخشید.
افسون آهسته آهسته گام برمیداشت و بیشتر قدمهایش را بر برگهای خشک روی سنگفرش حیاط میگذاشت و صدای خش خش آنها را بلند میکرد.مانی کمی زودتر خود را به مادر رساند و گفت:سلام.
اومد؟
آره مگه نمیبینید؟چیه مادر؟مثل اینکه حال شما هم خوب نیست.
نه خوبم ولی احساس عجیبی دارم.
چه احساسی؟
خودم هم نمیدونم ولی احساس میکنم منصور در چند قدمی من ایستاده و این همون ملاقاتیه که بنا بود بیش از 20 سال پیش انجام بشه.
خیلی خوب مادر.حالا وقت این حرفها نیست.نمیخوای به مهمونت خوشامد بگی؟
ملوک سعی کرد خود را از خلسه ای که بدان دچار شده بود رها کند.قدمی به جلو برداشت و بالای پله های ایوان ایستاد.در همان حال افسون به زیر پله ها رسید و همانجا ایستاد و با صدایی لرزان سلام کرد.ملوک با تمام نیرو کوشید تا با لحنی عادی پاسخ دهد اما وقتی دهان باز کرد حتی مانی نیز از ارتعاش صدای او به تعجب در آمد.
ملوک چشم به حرکات ظریف زن جوان دوخته بود و افسون نگاه از روی زمین بر نمیگرفت.بنظر ملوک او بطرز عجیبی محبجوب و خجالتی مینمود.مانی که شگفت زده به برخورد دو زن خیره مانده بود بالاخره پا پیش نهاد و گفت:خوب بفرمایید بالا زندایی.
این کلمه تکانی عجیب در قلب ملوک ایجاد کرد و او ناباورانه به مانی نگریست و بعد حیرت زده به زن جوان خیره شد که آرام آرام سرش را بالا می آورد.وقتی نگاه دو زن با هم تلاقی کرد ملوک ناباورانه چشمهایش را تا آخرین حد گشود و پرسید:افسون خانم شمایید؟
افسون به آهستگی سر تکان داد و تایید کرد.ملوک رو به مانی کرد و گفت:مانی تو که با من شوخی نمیکنی؟این خانم کیه؟
افسون و مانی هر دو شگفت زده به ملوک خیره شدند.مانی با عصبانیت پاسخ داد:خوب معلومه ایشون خانم دایی منصور هستند افسون خانم.
ملوک کم کم بخود آمد و گفت:معذرت میخوام آخه شما خیلی جوونتر از اونچه هستید که من فکر میکردم.
لبخند تلخی لبان افسون را از هم گشود و ملوک باز گفت:خوب بفرمایید تو سرما میخورید.
افسون آهسته آهسته از پله ها بالا آمد و دنبال ملوک وارد ساختمان شد.مانی او را بداخل پذیرایی راهنمایی کرد و روبرویش نشست و گفت:شنلتون رو در بیارید گرمتون میشه.
افسون بدون آنکه حرفی بزند از جا برخاست و شال شنلش را از تن د رآورد و بدست او داد.مانی گرفت و از پذیرایی خارج شد.به آشپزخانه رفت و سینی چای را از دست مادر گرفت.ملوک نگاهی به چهره گرفته مانی کرد و گفت:چیه ناراحتی؟
خیلی ممنون از حسن استقبالتون خوب شد دو ساعت سفارش کرده بودم.
باور نکن دست خودم نبود.از تعجب داشتم شاخ د رمی آوردم .پیش خودم گفتم وقتی منصور فوت کرد این دختر 3 4 سال بیشتر نداشته چطور ممکنه زن منصور بوده باشه؟
نمیشد صبر کنی بعدا از خودم بپرسی؟حتما باید آبروریزی میکردی؟
خیلی خوب حق با توئه معذرت میخوام.
مانی با نارضایتی نگاهی به مادر کرد و گفت:باشه...حالا چای سرد میشه زود بیا.
و بعد به پذیرایی بازگشت و افسون را دید که به قاب عکس منصور روی دیوار پذیرایی خیره مانده بود.نزدیکتر رفت و گفت:بفرمایید یه چای گرم حالتون رو جا میاره.
افسون بطرف او برگشت و گفت:من این عکس رو ندیده بودم...چقدر قشنگه.
مانی لبخندی زد و پاسخ داد:اگه بخواین میتونم بدم از روش براتون چاپ کنن.
مگه میشه؟
آره مشکلی نیست.
افسون برگشت و سرجایش نشست ولی قبل از آنکه حرفی بزند ملوک با ظرف شیرینی وارد شد و همان جلوی در گفت:خب خیلی خوش اومدید.
افسون لبخند شیرینی بر لب راند و پاسخ داد:خیلی ممنون ببخشید که مزاحم شدم...باور کنید مقصر آقا مانی بود.
مزاحمت چیه؟منزل خودتونه...مادربزرگ چطوره؟
خوبه خیلی بهتره ولی دکرت گفت چند روی باید در بیمارستان بمونه.
ناراحت نباشید.خوب میشن.حالا خدا را شکر که خطر برطرف شده.
افسون سری به نشانه تایید تکان داد و مانی گفت:چاییتون سرد شد زندایی
09-07-2012, 11:12 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 12,358 05-10-2012, 04:25 PM
آخرین ارسال: sara jon joni
  رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور بغض کوچولو 30 9,193 06-07-2012, 07:03 PM
آخرین ارسال: بغض کوچولو
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 29,385 01-11-2011, 05:39 PM
آخرین ارسال: admin


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد