خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شب ايراني / ر اعتمادي

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2,428
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1630


محل سکونت : یه جایی تو دنیا
ارسال: #1
Package_favorite رمان شب ايراني / ر اعتمادي
داستان اين كتاب يه سرگذشت واقعيه
سال چاپ:1353


----------------------------------------------------------------------------------------------------

پرواز با هواپيما هميشه براي ايراني ها با يك نوع پيچيدگي و اسرار همراه است...تا وقتي سوار هواپيما نشده ايم هرگز به آن فكر نمي كنيم اما همين كه در روي صندلي نشستيم و كمر بند را محكم كرديم و مهماندار هواپيما سفر به خير معمولي خود را كه از تكرار مثل صفحات قديمي گرامافون خط خط افتاده است برايمان خواند به ناگهان انديشه هاي هزاران ساله نسل هاي پي در پي در باره مرگ و سفر به جهان ديگر در اعماق خاكستري مغزمان جان مي گيرد، و هزار و يك سوال تكراري كه مثل سفر به خير مهماندار هواپيما تكراري و خط خطي است در برابرمان قد مي افرازد كه ... اگر هواپيما سقوط كند چه ميشود ؟مرگ ،بله مرگ..من چگونه با مرگ روبرو مي شوم ؟پس سهم من از اين دنيا چه بوده ؟مرا براي چه آفريدند ؟هدف نهايي از آفرينش من بر روي زمين چه بوده است؟...اما هر قدر هواپيما از زمين فاصله ميگيرد،ما ايراني ها ، خود را بيشتر به خدا نزديك احساس ميكنيم، ديگر از ترس يا به دليل پنهاني ديگربه روي زمين نگاه نمي كنيم،از آن لحظه،چشمان ما در ميان توده هاي سرگردان ابر و بر فراز همه ابرهاو كوه ها، به سوي آسمان است ،...انديشه هاي پخته در كارگاه تفكر نسل ها، در باره زندگي ، مرگ و پس از مرگ ما را چنان به خود مشغول مي دارد كه متوجه دلبر هاي كاملا زميني مهمانداران هواپيما نمي شويم ... به جرات ميتوانم بگويم كه انديشه مرگ بيش از هر عامل ديگر ما ملت تاريخي رامي آزارد زيرا بيش از هر ملتي در دنيا ،زير پنجه هاي قهار مرگ ، مرگ هاي دسته جمعي كه به وسيله غارتگران و محاجمان به ما تحميل شده و يا بلاياي طبيعي ، دست و پا زده ايم ، به همين خاطر وقتي زير پايمان از زمين خالي ميشود همه ترس ها، اوهام و پيچيدگي مرگ ، ما را چنان در خود ميفشارد كه تا بيست و چهار ساعت پس از پرواز هم ما را رها نميكند ...
به همين دليل من قرار ملاقاتم را در هامبورگ ، بندر مشهور آلمان با شهرزاد ،به بيست و چهار ساعت بعد از ورود موكول كرده بودم ... بايد اعتراف كنم كه عطش اطلاع از ماجراهاي زندگي شهرزاد كمتر از هيجان پرواز مرا آزار نمي داد.من به وسيله يكي از همكارانم كه مقيم آلمان است تا حدودي از ماجراي زندگي اين دختر ايراني در آلمان اطلاعاتي بدست آورده بودم، اما وقتي همان حدود اطلاعات پراكنده را پيش هم مي گذاشتم و به هم وصل ميكردم اغلب جاي خالي زيادي در متن سرگذشت ميديدم درست مثل نقشه كره زمين كه تا مي آييد روي نقشه زمين پا بگيريد، به اقيانوس هاي بزرگ سرنگون ميشويد. در متن سرگذشت شهرزاد، اقيانوس هاي بزرگ و دور از دسترس فراوان بودند كه من بايد با خود او اين گودالهاي عميق و پرت را جستجو و به هم وصل ميكردم ...
قرار ما براي ساعت پنج بعد از ظهر در "اشتات پارك "هامبورگ بود هامبورگي ها به اين پارك وسيع و بسيار سرسبز خود مفتخر هستند، اما من مطمئن بودم كه شهرزاد اين پارك را به خاطر خاطراتي كه از آن دارد براي ملاقات با يك نويسنده انتجاب كرده است تا بتواند مرا در متن يكي از گذر هاي زندگي خود قرار دهد و بيشتر فضاي شاعرانه ماجرا را به من القا كند.يك راننده تاكسي كه پير مرد مهرباني بود مرا تا قلب پارك پيش برد و وقتي فهميد من يك ايراني غربه هستم به سفارش شوراي شهرداري، محبت بيشتري به خرج داد، و دقيقا مرا در محل ملاقاتم پياده كرد، تا خاطره خوبي از مسافرتم به آلمان و هامبورگ داشته باشم .
در آن روز كه سومين روز نوروز باستاني خودمان و بيست و سوم "مارچ"مردم آن سوي دريا ها بود، هواي هامبورگ ابري و اندكي سرد بود و من مجبور بودم باراني تازه اي كه بلافاصله بعد از ورود به هامبورگ و از ترس سرما خريده بودم بيشتر به خود بپيچم، مخصوصا كه دانه هاي ريز و پودر مانند باران به تدريج زمين و مردم را خيس ميكرد پارك بيشتر از آنچه انتظار ميرفت، در آن ساعت پنج بعد از ظهر خلوت بود ....گاه عابري سر در گريبان و آرام از گوشه اي به گوشه ديگر ميرفت، بوي علف تازه ،بوي مخصوص شيره درختان تناور ،بوي جنگلي كه كاملا با جنگل هاي سرزمينم متفاوت بود ،در دماغم پيچيده بود.پيش خودم ميگفتم اگر جنگل هاي ما و اين ها بوي متفاوتي با هم داشته باشند آدم هاي ما و اين ها پر از تفاوت هاي آشكاري ُبايد باشند ...بيش از ده دقيقه از از قرار ملاقاتمان كه بوسيله همكارم در هامبورگ ترتيب داده شده بود ميگذشت و هنوز از شهرزاد اثري نبود، اما من از اين تاخير چندان هم ناراضي نبودم ،فضاي گرفته باراني ،درختان سبز پارك و ساقه هاي كبود و خاكستريشان،زمين كه هنوز از برگ هاي خشكيده پاييز و زمستان آثاري داشت، و منظره ساختمان هاي دور دست كه در دست هاي نرم مه رقيقي پوشيده بود برايم دلچسب تر از آن بود كه هيچ نگراني به خود راه بدهم روي يكي از نيمكت هاي پارك نشستم و گذاشتم پودر نرم باران هيجان مرا از تماشاي تازگي ها تسكين بدهد كه صداي گرم و دخترانه يك هموطن مرا به خود آورد.
- ببخشيد دير كردم،من قبلا عكستون رو در آلبوم "كامران"ديده بودم و هيچ نگراني نداشتم اما باور كنيد براي يافتن كتابچه به دردسر افتادم...
من سرم را بر گرداندم تا مخاطبم را تماشا كنم ....بله او شهرزاد بود، دختري نه چندان بلند بالا اما چيزي بين متوسط تا بلند ....چشمانش سياه مثل چشمان هموطنانش ولي كشيده و درشت با نگاهي بسيار شيرين ....نمي دانم شما صفتي را كه من به چشمان او دادم را مي پسنديد يا نه ؟نگاه شيرين....اما بگذاريد من روي اين توصيفم بيشتر پافشاري كنم،....از چشمان درشت و سياه و كشيده اش كه به گمانم حتي مقداري از فضاي شقيقه ها را هم گرفته بود،آنچنان نگاهي شيرين و خندان بر ميخواست كه دل را در سينه ميلرزاند و انسان در اولين لحظه برخورد با او حس ميكرد وظيفه دار است بايستد و آ» نگاه را كه مثل يك اشع مرموز و جادويي از دو چشمان او ميتابد را لمس كند، بنوشدو بعد به نوازشش بنشيند ولي هر قدر به آن چشم ها و آن نگاه شيرين بيشتر خيره ميشد حس ميكرد آن نگاه با همه لطف و زيبايي او را وسوسه ميكند تا با لبهايش ببوسد و حتا با دندان پلكهايش راكبود كند ....بله نگاهش آنقدر شيرين بود كه وسوسه ي عجيب وشوري خطرناك در آدمي مي آفريد و من در تمامي عمرم چنان چشماني و چنان نگاهي كه هر لحظه احساسي تازه و رنگارنگ بيافريند نديده بودم .....

ادامه...
امضای shamiiim
[تصویر:  07460133686962957316.jpg]
۳-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۰ صبح
یافتن
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2,428
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1630


محل سکونت : یه جایی تو دنیا
ارسال: #2
RE: رمان شب ايراني / ر اعتمادي
چهره اش مثل اغلب دختران هموطنش گندمگون بود بيني متناسب و كشيده، لب هاي گوشتالود به رنگ گيلاس تازه رسيده، گونه هايي گشوده با شيب بسيار ملايم،گردني بلند و صاف اندامي كاملا متناسب با الگوي روز كه معمولا در مجلات مانكني فراوان مي بينيم كلكسيون زيبايي او را تكميل مي كرد مخصوصا موهايش كه بلند و تا پشت كمر ميرسيد تصويري بسيار شيرين از افسانه هاي شرق راز آلود در بيننده مي آفريد ...
شهرزاد همينطور كه مرا دوستانه مي پاييد گفت:
_من" كفش هاي غمگين عشق "شما را خواندم نمي دانيد چقدر براي "نوري"بيچاره گريه كردم...
او از سرگذشت نوري حرف ميزد و من همچنان در او خيره بودم تا هرچه بيشتر تصوير او را در ذهنم جاودانه سازم ...
تصوير او يك جور مخصوصي گرم بود،...وقتي به او نگاه مي كردي انگار كه در زير پوستش صدها خورشيد كوچولو روشن كرده بودند تو از نگاهش از تصوير كلي چهره اش از پوست لطيف و گندمگونش يك اشعه و گرم و دلپذير حس ميكردي...اشعه اي داغ و شيرين موهاي سياهش را از سمت چپ فرق باز كرده بود و يكدسته از موها پيشانيش را پوشانده بودو اين پوشيدگي پيشاني او را مثل هر دختر مشرقي اندكي مرموز جلوه ميداد،گاهي طوري نگاه مي كرد كه انگار همه چيز در دنياي ما برايش بيتفاوت است و حتي يك بار احساس كردم او براي تعريف سرگذشتش دچار بي تفاوتي است، و دنبال بهانه اي مي گردد تا سر و ته صحبت را به هم بياورد اما وقتي خواستم رنجش خودم را از طرز رفتارش نشان بدهم با هوشياري خاصي متوجه رنجيدگي من شد و گفت:
-نگران نباشيد... من گاهي در خودم غرق مي شوم ...
تازه نگراني شما بيهوده است من دفترچه هاي خودم و" پيتر" را همراه آوردم همه چيز در اين دفترچه ها روشن است،و خيال نمي كنم شما به كوچكترين سوال اضافي مجبور باشيد...
من از جا بلند شدم و او هم از روي نيمكت برخاست و من اين احساس را يافتم كه از دسترس جادوي چشمانش فرار كنم و به اندام متناسب و سليقه او در لباس پوشيدن برسم .بايد اعتراف كنم كه لباسش بسيار ساده و معمولي بود،لباسش به نظرم كمي پسرانه آمد،اما پيكرش چنان با خطوط متناسبي فراز و نشيب مي گرفت كه لباس و آرايشش را تحت تاثير قرار مي داد،راه رفتنش هم خالي از هر نوع لوندي معمول دخترانه بود و هر قدر چشمانش آلوده و وسوسه انگيز بود ،هر چقدر چهره اش داغ و خواستني بود ،حركاتش،حرف زدنش،چرخش دست هايش به هنگام حرف زدن و راه رفتنش خالي از هر نوع تكلف مي نمود و اوسادگي و فروتني و درويشي خاصي داشت،طوري بامن حرف ميزد كه انگار من از جنس مخالفش نيستم،آزاد و بدون قيد و بند و خيلي راحت...حتي وقتي از اندوهش سخن ميگفت براحتي اشك هايش به روي گونه اش ميپاشيد،همچنان كه وقتي از يك خاطره خوش سخن مي گفت مثل دختر بچه هاي شاد و شيطان سيزده چهارده ساله،سر و صدا مي كرد ...در وراي اين خصوصيات خاص حس مي كردم بيش از آنچه شايسته يك دختر جوان بيست و يكي دو ساله است در انزواي روحي خاصي دست و پا مي زند و براي ادامه زندگي به دنبال بهانه اي مي گردد،دفترچه ها را به دستم داد و "گفت:
من عازم برلين هستم ... مي دانيد من از برلين خيلي خوشم مي آيد، انگار كه در "جزيره قيامت "زندگي ميكنم.
من پرسيدم :
منظورتان از جزيره قيامت چيست؟...تا كنون چنين اصطلاحي نشنيدم...شايد اين صفت را به اين جهت به برلين داده ايدكه اين شهر جزيره ايست در قلب يك كشور كمونيستي ...(در اين سال ها آلمان كشوري تجذيه شده بود آلمان شرقي كمونيستي و آلمان غربي سرمايه داري. )
لبخندي زد و گفت :خير اين اصطلاح مخصوص پدر جانمه ...او هميشه وقتي تمام راه ها به رويش بسته مي شد مي گفت :بچه ها اين روز ها من در جزيره "قيامت " ساكن شده ام...
-آه بله ...پس ما همديگر را نمي بينيم .
متاسفم ..اما هرچه بخواهيد توي اين دفترچه ها پيدا ميكنيد،...آدم ها وقتي مي نويسند بيشتر خودشانند...
دستم را جلو بردم ...
پس خدا نگه دار ...
- شهرزاد در برابرم ايستاد ،آن نگاه شيرين را كه با لبخندي شيرين تر همراهي ميشد به رويم دوخت و گفت :
اشتات پارك،يكي از خانه هاي قشنگ عشق من بود،كمي در اين پارك قدم بزنيد بد نيست ...سرم به نشانه تاييد تكان دادم :
- من توصيه شما را خوب حس ميكنم ...همين كار را هم ميكنم ...
شهرزاد سرش را به سرعت از من برگردانيد،...من حس كردم بايد قطره اشكي در چشمانش جوشيده باشدولي ديگر هرگز آن چهره زيبا وآن نگاه شيرين را نديدم.
بيش از يك ساعت من در "اشتات پارك"قدم مي زدم باران پودر گونه اي كه از ظهر بر هامبورگ مي باريد، پا هاي نرمش را بر سر شهر مي گذاشت و من زير باران قدم مي زدم و صفحات دفتر چه پر ورق شهرزاد را مي خواندم... هر قدر در صفحات دفترچه پيشتر مي رفتم حس مي كردم من به چيزي بالاتر از يك سرگذشت دسترسي پيدا كرده ام ،...شهرزاد در ميان دختران هموطنش و با همه خصوصيات خوب و قابل تحملشان،چيزي بالاتر داشت،پدري با استادي خاص انديشه هاي عارفانه اش را در جان دخترش تزريق كرده بودو برادري كه درست نقطه مقابل روح آزادگي پدر بود، و مادري كه خصوصيات يك مادر امل و ساده ولي مهربان را داشت، و با صبر و حوصله اين تضاد ها را به هم مي دوخت تا خانواده را با رنگ هاي زندگي به هم مربوط سازد ....
و زماني كه در زندگي شهرزاد به نقطه روشن يك عشق رسيدم باز هم چيزي بالاتر از يك عشق ياقتم و همه اين خصوصيات جالب توجه مرا به خانه دوستم راند تا هر چه زودتر به كمك او يادداشت هاي آلماني"پيتر"را كه گهگاه جمله اي ايراني چاشني آن شده بود ترجمه كنم ...همه اين كار ها را با چنان اشتياقي انجام دادم كه خودم هم باورم نمي شد و هنگامي كه موفق شدم همه چيز را تنظيم كنم و در كنار هم قرار دهم با رضايت خاطر عميقي آلمان را به سوي وطنم ترك كردم.......
باز هم در همان اتاق كوچك دو متري ام كه خلوتگاه خصوصي خودم به شمار ميرود و هيچ كس را در اين قلمرو با من كاري نيست به نوشتن بنشينم ...
من اميدوارم شهرزاد در هر جا كه هست مرا ببخشايد.

ادامه...
امضای shamiiim
[تصویر:  07460133686962957316.jpg]
۳-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۱ صبح
یافتن
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2,428
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1630


محل سکونت : یه جایی تو دنیا
ارسال: #3
RE: رمان شب ايراني / ر اعتمادي
دوشنبه بيست وپنج شهريور 1350:
چند لحظه پيش بلاخره همه تشويش ها و نگراني ها و اشك ها و زاري ها را پشت سر گذاشتم ساك دستي ام را در مشت گرفتم ،پس از عبور از سالن ترانزيت و تشريفات معمولي و خسته كننده خودم را به داخل هواپيما انداختم و روي صندلي شماره ب،14درست كنار پنجره نشستم، و از آنجا دوباره با نگاه خداحافظي به پدر و مادر و برادر و خواهرانم كه با شوهرانشان به فرودگاه آمده بودند و عده اي از دوستان تحصيلي كه به مشايعتم آمده بودند خيره شدم. هواپيما آماده پرواز بود و من آنها را ميديدم كه دست هايشان را مثل پرچم در فضاي بالكن عمارت فرودگاه به چپ و راست مي چرخانند،و در اين ميان پدرم، مادرم، برادر بزرگ ترم و مسعود مثل مات زده ها ايستاده و به هواپيماي من خيره شده بودند،پدرم در سالن فرودگاه مثل هميشه با آرامش و تسليم در برابر آنچه پيش مي آيد،دستم را گرفت و گفت :
دخترم ،....من به تو اطمينان دارم...مطمئنا هيچ گرفتاري مخصوصي براي خودت درست نمي كني چون تو را خوب مي شناسم . در تماس با آدم هاي تازه اي كه از اين لحظه ميبيني و ميشناسي اسلحه تو انسانيت توست من اميدوارم زحماتي كه براي كشت و پرورش اين نهال كشيده ام هدر نرفته باشد...
آنوقت پدرم سرم را روي سينه اش گذاشت و بوسه اي نرم و ملايم از روي موهايم برداشت و در آن لحظه من از شدت شوق و غرور به خاطر اينكه خداوند چنان پدر عاقل و فهيمي نسيبم كرده است آرام آرام ميگريستم ...
بعد نوبت مادرم شد ، او از سه روز پيش كه من مشغول بستن چمدانم شدم يكريز گريه ميكرد ، فقط كافي بود كه يكي از وسايل ضروري مرا پيدا كند و آنرا بدست بگيرد وبه طرف چمدان ببرد، از همان لحظه تا وقتي آن شئ را در چمدان مي گذاشت قربان صدقه ام ميرفت و به صداي بلند گريه ميكرد... او در سنين پنجاه و چند سالگي حق داشت كه براي سفر تنهاي دخترش به يك دنياي ناشناخته آن همه پريشان و آشفته زار بزند،هيچ كدام از سه دختر و يك پسر بزرگش هرگز از او جدا نشده بودند و او مدام مثل مرغي پنج فرزندش را سال ها و سال ها زير بال هاي گرم و بلندش پنهان كرده بود و حالا هرگز نمي توانست قبول كند كه دختر ته تغاري كوچولو و عزيز كرده اش از آسمان هاي پي در پي كشور هاي بيگانه بگذرد
و در سرزميني دور دست غريبانه زندگي كند،درس بخواند،و هيچ خطري هم او را تهديد نكند،...در تمام مدت سه شبانه روز به من سفارش مي كرد...
مادر اگر ظهر تخم مرغ خوردي ...شب غذاي سنگين نخور،اگر با غذايت ماست مي خوري پشت سرش يك تكه شيريني يا نبات بخور ...وقتي از آپارتمانت بيرون ميروي مواظب باش چراغ گاز را خاموش كرده باشي ...تنهايي به پارك ها و اينجا و آنجا نرو...
و من با حوصله اي فراوان حرف هاي مادر را مي شنيدم كه لااقل مطمئن شده باشد كه تمام دستوراتش را شنيده ام، و پدرم گاهي با اشاره چشم از من تشكر ميكرد كه كاري نمي كنم تا مادر بيش از آنچه مستحق نگراني باشد آشفته و ناراحت پشت سر گذارم ... برادرم "منصور" از سه چهار روز پيش مدام در اطرافم مي چرخيد،حتي كمتر به خانه و زندگي خودش مي رسيد و مي خواست با من حرف بزند،اما دو روز تمام فقط در اطرافم مي چرخيد و نمي توانست سر صحبت را باز كند ، و من خوب مي دانستم كه او چه مي خواهد بگويد ...منصور به قول پدرم يك "خروس"كله شق و متعصب است كه دلش مي خواهد حرم سرايش را از گزند شغال ها مصون بدارد ...با اين كه تجارتش رونق دارد و طرف معاملاتش اغلب شركت هاي صنعتي بيگانه هستند، و چندين بار به كشور هاي مختلف از جمله آلمان سفر كرده ولي دنياي محدود و تنگي دارد و هميشه سعي ميكند دنياي خودش را در حصاري آهنين از چشم دنياي خارج پوشيده دارد،او مدام از من و خواهرانم ايراد مي گيرد ...چرا بلند مي خنديد،چرا آرايش غليظ مي كنيد ؟چرا به تما شاي اينجور فيلم ها مي رويد؟...و مخصوصا او در باره من سخت ترين سختگيري ها را مي كند ...بيش از آنچه لازم بود به حساب پس اندازم پول مي گذاشت،مرتبا اسكناس هاي يكصد توماني به داخل كيفم سر ميداد (نكته: شنيده ام در آن زمان متوسط حقوق يك معلم 1200تومان بوده )و دليلش هم اين بود كه بسياري از دختران به علت كمبود هاي مالي فريب پسران را مي خورند...او از همان روز هاي اول كه من و پدرم برنامه سفر به آلمان و ادامه تحصيل را در آن كشور پيش كشيديم با همه احترامي كه براي پدر قائل بود يك تنه نغمه مخالفت مي زد، و همه ترس و نگراني او هم از "پسرها " بود هر وقت غير مستقيم به اين ماجرا گوشه اي مي زد رگ هاي گردنش متورم مي شد و دندان هايش را روي هم مي فشرد...
پدرم گاهي به طعنه مي گفت :شهرزاد ، خروس متعصب اين روز ها خيلي غصه ميخورد نمي خواهي كمي راحتش كني ...
من دست پدرم را مي گرفتم و بر آن بوسه مي زدم و مي پرسيدم :
پدر جان شما نگران نيستي؟
پدرم سرم را روي سينه اش مي فشرد و مي گفت:من تو را به دست" او"مي سپارم ...من تسليم" او" هستم ...
پدرم نه تنها خودش را به "او"عادت داده بود بلكه آن قدر صميمانه از "او"سخن مي گفت كه به تدريج مرا نيز چنان به "او"عادت داده بودكه ترس از آينده به اتكاي دوستي "او" هرگز در من اثري نداشت و حتي گاهي دلم براي برادرم مي سوخت كه آن همه نگران و آشفته بود ... سرانجام ديروز، منصور مثل يك نارنجك دستي منفجر شد ....

ادامه...
امضای shamiiim
[تصویر:  07460133686962957316.jpg]
۳-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۳ صبح
یافتن
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2,428
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1630


محل سکونت : یه جایی تو دنیا
ارسال: #4
RE: رمان شب ايراني / ر اعتمادي
... ومرا تنهايي در داخل اتو مبيلش به دام انداخت و با كلمات جويده ،به رگبار نصيحت و دستور بست،و چنان تصوير فجيعي از پسران آلماني و ايراني مقيم آن كشور ساخت كه اگر اطمينان به خود نبود شايد پاسپورتم را همان جا ريز ريز مي كردم و از رفتن به سرزمين "ديوان"عذر مي خواستم ... منصور وقتي فهميد كه من با اراده اي محكم عازم اين سفر هستم و تابلو هاي هراس انگيز او هم كوچكترين ترس و وحشتي در دلم ايجاد نمي كند با لحن التماس آلودي مصرا از من خواست كه هرگز فريب رنگ و روغن ها و كلمات فريب كارانه پسران را نخورم و آبرو و حيثيت او و خانواده را حفظ كنم ...من هم به او قول دادم كه هرگز كاري نخواهم كرد تا او و پدر و مادر و ساير اعضاي فاميل سرافكنده و شرمسار بشوند ...وقتي اين حرف ها را مي زدم منصور از شدت شوق گريست و چند اسكناس صد ماركي كه در كيفش پنهان كرده بود بيرون كشيد و آن را به درون كيف من سر داد ،:
خوب من هر چه بخواهي برايت پول مي فرستم ،اين ها را هم داشته باش ، تو نبايد به هيچ كس محتاج بشي...تو نبايد از هيچ كس قرض كني...
در هنگام خدا حافظي، منصور همان طور كه مرا ميبوسيد يك بار ديگر از من قول گرفت كه هرگز كاري نكنم كه او و خانواده سر افكنده و خوار بشوند و من هم براي اين كه او را راحت كرده باشم مطمئنش كردم كه هرگز كاري نخواهم كرد كه سبب خواري و خفت او بشود ،در اين ميان من موقعيت مسعود را از همه سخت تر مي ديدم ، مسعود پسر عموي من است ، اكنون دانشجوي پزشكي دانشگاه تهران است مادرم مي گويد :
از آنجا كه عقد پسر عمو دختر عمو را در آسمان هفتم بسته اند ما هم ناف تو را به اسم مسعود بريديم و تو زن شرعي مسعود هستي ...مسعود پسر مهربان و خوبيست ،ظاهر آرام و ساكتي دارد ، درسش مرتب است و همه او را به عنوان يك پسر درس خوان در فاميل نشانه مي گيرند و به رخ ميكشند ،ظاهرش هم بد نيست مثل اغلب پسرها هفته اي يك بار به سينما ميرود ،هفته اي يك شب با دوستانش دوره دارد، به خوانواده و پدر و مادرش احترام مي گذارد اما در طي سال هاي طولاني هرگز ما از عشق و ازدواج با هم حرف نزده ايم و هر وقت مادر هايمان با زرنگي و شيطنت جلو ما حرفي از عقد دختر عمو و پسر عمو مي زنند ، هر دو از شرم سرخ مي شويم و نگاهمان را از هم مي دزديم و سعي مي كنيم بلا فاصله مصير حرف را تغيير بدهيم ...راستي من حتي تا چند روز پيش كه سفر به آلمان به طور جدي مطرح شد رنگ دوست داشتن را هم در چشم هايش نديده بودم اما در اين روز آشكارا حس كردم كه مسعود از مسافرت من به آلمان به هيچ وجه راضي نيست ،عصبي و نا آرام شده اما تا آخرين لحظه و هنگام خداحافظي هم چيزي از مخالفت به زبان نياورد و ما بسيار دوستانه از هم جدا شديم ...در اين لحظه كه در هواپيما به نوشتن خاطراتم مشغولم تنها به يك چيز فكر مي كنم ... دنياي بيگانه ها ... هر چه باشد من دختري تنها و از سرزميني هستم كه دخترها عادت كرده ا ند كولبار زندگي را به تنهايي بر دوش بكشند و اگر من به اتكاي نيروي معنوي پدرم بتوانم بر ترس از تنهايي غلبه كنم تازه نمي دانم چگونه با مشكلات زندگي بجنگم .

دوشنبه شب _سرانجام من قدم به خاك يك سرزمين بيگانه گذاشتم ....
,وقتي هواپيماي من در فرودگاه هامبورگ به زمين نشست و من از هواپيما سرازير شدم لحظه اي روي زمين فرودگاه و به اطراف خيره شدم .قلبم تند تند مي زد ويك نوع دلهره و تشويش سراپايم را مي سوزاند ،من پايم را بي اختيار روي زمين فشردم ... انگار انتظار داشتم زمين آلمان غير از زمين خودم باشد ...نمي دانم چرا من اينطور فكر مي كردم كه كشور ها هر كدام كامل جداگانه از ديگر كشور ها هستند اما ، چنين نبود ،زمين آلمان و حتي ستاره هايي كه من در فرودگاه هامبورگ مي ديدم درست همان ستاره هايي بود كه من در تراس خانه مان مي ديدم ..."هفت برادران "جنازه پدرشان را بر دوش ميكشيدند و زهره كه روشن ترين ستاره آسمان ها بود همچنان مي درخشيد ...همه چيز با مختصر تفاوتي در لطافتي در شكل ظاهري ،همان بود كه در تهران هم مي ديدم ،...بي اختيار به ياد پدرم افتادم كه هميشه مي گفت
انسان در هيچ نقطه اي از زمين غريبه نيست ، و هيچ انساني حق ندارد از درد غريبي و تنهايي بنالد چون همه ما در اين كهنه خراب غريبه و بيگانه ايم ...تشريفات گمركي را به سرعت انجام دادم و هنگامي كه از در مخصوص خارج شدم ، يكي از بازرگانان طرف معامله با برادرم كه براي من از دانشگاه هامبورگ پذيرش گرفته بود، طبق نشانه هايي كه از من داشت جلو آمد و با لحن دوستانه اي به زبان آلماني پرسيد : شما شهرزاد هستيد؟
بله و شما هم آقاي "مارتين "هستيد .
مارتين مردي پنجاه و چند ساله و بسيار آرام بود ،و ظاهري مهربان داشت ،به من كمك كرد تا چمدانم را در صندوق عقب اتو مبيلش بگذارم ، و از اينكه نتوانسته است به اتفاق همسرش به استقبالم بيايد عذر خواهي كرد چون زنش مبتلا به آمفولانزا شده بود و بعد هم از اين كه زبان آلماني من آنقدر خوب و بي نقص است سخت خوشحالي كرد و گفت
شما مطمئنادچار هيچ اشكالي نخواهيد شد ،.او برايم توضيح داد كه در خوابگاه دانشجويي "گراندوك"اتاقي گرفته است ،جاي كاملا مطمئني است و من از هم اكنون كه دو هفته اي به افتتاح دانشكده مانده مي توانم با محيط تحصيلي و دانشجوئي المان آشنا شوم،او برايم گفت : كه در اين خانه دانشجويي يكصد نفر دانشجو زندگي مي كنند كه 55 نفر پسر و 45 نفر دختر هستند و من چهل و ششمين دختر اين خانه خواهم بود. اما تشريفات استقرار در خانه دانشجويي بيش از يك ساعت طول نكشيد ، و مارتين شماره تلفنش را به من داد و خدا حافظي كرد و رفت و من هم قبل از آنكه به وضع اتاقم برسم به رستوران دانشجويي كه در طبقه دوم بود رفتم تا شام بخورم ، ظاهرا هنوز همه دانشجويان از تعطيلات تابستاني به خانه بر نگشته بودند ، چون فقط چند نفري را در راهرو بيشتر نديدم ، در داخل رستوران هم فقط چند نفري مشغول صرف شام بودند و من ميزي را كنار پنجره انتخاب كردم و نشستم و به خودم گفتم : شهرزاد،خوب همه جا را تماشا كن ...اين جا خانه تو ناهارخوري تو و زندگي آينده توست و اين ها همخانه تو هستند ...درست مثل برادران و خواهرانت ...سرم را بالا گرفتم و به تماشاي در و ديوار رستوران پرداختم...روي ديوار شعارهاي متعددي به چشم مي خورد ...شعارهاي هيپي گونه اي كه معني و مفهوم درستي نمي توانست داشته باشد، چند جاي ديوار با نقش پا و دست رنگ گرفته بود و من بي اختيار به ياد برادر متعصبم افتادم كه اگر اين جا پيش من بود و اين نقش هاي عجيب را بر در و ديوار ميديد وحشتزده ميشد،دستم را مي گرفت و از اينجا بيرون ميكشيد و مي گفت:خواهرم اين جا جاي دختران نجيب نيست ...
در همين لحظه ناگهان صدايي از پشت سرم شنيدم ...
ببخشيد شما مثل اين كه تازه وارد هستيد ؟
من به طرف صدا برگشتم...جواني بيست و سه چهار ساله،بلند قد،نسبتا زيبا،و مثل اغلب دانشجويان آلماني با چشمان آبي ريش كوتاه طلايي و موهاي بلند به طرفم آمد،خيلي خودماني صندلي را پيش كشيد و كنارم نشست...


پايان بخش اول

ادامه...
امضای shamiiim
[تصویر:  07460133686962957316.jpg]
۳-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۴ صبح
یافتن
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2,428
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1630


محل سکونت : یه جایی تو دنیا
ارسال: #5
RE: رمان شب ايراني / ر اعتمادي
پسري كه روبرويم نشسته بود يك نوع خشونت و جذابيت توام داشت. او در حقيقت اولين پسر آلماني بود كه از نزديك با من سخن مي گفت، درست همان موجودي كه برادرم منصور به شدت مرا از او مي ترسانيد،و مسعود با نگراني در سكوت "او"را در ذهن ساده و خوش باورانه اش تجزيه و تحليل مي كرد تا بداند چگونه ممكن است من اسير عشق يا فريب يك پسر آلماني شوم و من بايد اعتراف كنم ناگهان شيطنت خاص دخترانه تمام ذهنم را پر كرد ...

من بايد اين پسر را بشناسم،اين پسر آلماني ...او چگونه موجوديست؟آيا مثل پسران ما احساساتي و خيال باف است و ناگهان از هر حركت دختري هزاران فكر و خيال به سرش مي زند يا اصولا به اين موضوعات اهميتي نمي دهد ؟... در مدرسه ما دختران زيادي بودند كه از قول برادران خود در فرنگ از روابط دختر و پسرها حرف مي زدن،... آن ها مي گفتند ارتباط بين دختران و پسران فرنگي مثل آب خوردن سهل و ساده است،تا به هم مي رسند يك سلام و بعد يك گردش و يك سينما و شب وقتي از هم جدا مي شوند تمام كار هايي كه دو عاشق و معشوق ايراني پس از چند ماه و يا شايد چند سال با هم مي كنند،آن ها به پايان رسانده اند ،آه چه مسخره ...چقدر شتابزده و كثيف...مگر انسان دستمال كاغذيست كه در يك چشم به هم زدن كثيف و آلوده به داخل سطل فراموشي بيفتد...
اين پسر و هر پسر فرنگي ديگر بخواهد با من چنين كاري بكند،پوزه اش را به خاك مي مالم ...
در اين افكار بودم كه صداي پسر آلماني در گوشم پيچيد كه با لحني بي تفاوت مثل اين كه با پسري طرف صحبت است گفت:
شما در دانشگاه ما چه رشته اي مي خواهيد بخوانيد .
او مخصوصا روي "دانشگاه ما "تكيهء مخصوصي داشت و من بي اختيار به ياد پدرم افتادم كه هميشه به آدم هايي كه صحبت از خانه من، اتومبيل من، ويلاي من ، مي كردند لبخندي مي زد و مي گفت :
خانه خدا، اتومبيل خدا ، ويلاي خدا ... ما صاحب چيزي نيستيم ...ما در اين كهنه رباط يك شب مهمانيم ...تو چه خيال ميكني آقا ...و حالا اين آلماني مغرور و كله شق، سرش را مثل يك خروس متكبر بالا گرفته بود و ميگفت دانشگاه ما ...خيلي ساده و راحت پرسيدم :
مگر در دانشگاه شما شهريه نمي گيرند؟ پسر مغرور آلماني چيني به پيشاني انداخت و پرسيد: _اين سوال را براي چي از من مي كني؟ _مي خواستم بدانم ...
-خب دانشگاه شهريه ميگيرد. من لبخندي زدم و گفتم: پس ذكر كلمه دانشگاه ما بي جاست ، اينطور نيست ؟ پسر آلماني كه تازه متوجه شده بود در اولين برخورد، با گستاخي حرفي زده است ، كمي خودش را در برابر من جمع كرد اما بلا فاصله با لحن تحقير آميزي گفت :_مگر شما دانشگاه نداريد؟ -چرا داريم ..._پس چرا در دانشگاه خودتان تحصيل نمي كنيد، شايد استاد فهميده و تحصيل كرده نداريد ؟
من حالا اين پسر آلماني را با آن چشمان آبي و براقش به مقابله خوانده به قول بر و بچه هاي فوتباليست خانه مان يك "ضد حمله "تمام عيار در ذهنم ريختم ، و به جاي جواب گويي به سوال معني دارش، پرسيدم :-شما مي دانيد محققين آلماني در مملكت من چه مي كنند؟
ظاهرا اينطور معلوم شد كه مخاطب با همه غرور نژاد ژرمن ،جواني تيز هوش و زيرك هم بود ،و بلافاصله گفت:-پس شما مي خواهيد بگوييد هدف از تحصيلتان در دانشگاه ما تحقيق در باره ماست .بلا فاصله جمله اش را اصلاح كردم و گفتم : _در دانشگاه آلمان... نه دانشگاه شما...
جوان آلماني كه به هيچ وجه انتظار چنان جواب هايي آن هم از يك دختر تنهاي شرقي را در اولين روز ورود به عمارت دانشجويان را نداشت از جا بلند شد و گفت:_ما باز هم با هم بحث مي كنيم .و هنگامي كه داشت به سر ميز خود باز مي گشت گفت :_راستي اسم من "پيتر"در رشته تعليم و تربيت درس مي خوانم . من با شيطنت مخصوص گفتم:_پيداست...
و او بدون اين كه اهميتي به من و نيش زهر آگيني كه در كلامم نهفته بود بدهد،دور شد و به سر ميز خود كه در حدود ده متري از من دورتر بود برگشت و طوري نشست كه نيم رخش را من آشكارا مي ديدم...
او پسري تقريبابلند قد ،مثل همه جوان هاي آلماني كشيده و اندكي لاغر و استخواني،با گونه اي پهن و چشماني آبي و مو هايي طلائي مايل به خاكستري بود...چهره اي مطلوب دختران ...وبيني متناسبي داشت و روي هم رفته من هر چه در سالن نگاه كردم چهره اي جذاب تر و مطلوب تر از او نديدم.
وقتي به اتاقم برگشتم لحظه اي در وسط اتاقم ايستادم و به تماشا پرداختم.خوب اين اتاقي است كه من بايد سه سال تمام در آن زندگي كنم ... روز ها و شب هاي پياپي...و اين اتاق در فاصله اي كمتر از يك ماه با من و با همه زندگي من آشنا خواهد شد ، حتي از صداي پاي من،از نفس من،از راه رفتنم مي تواند به غم ها و شادي هايم پي ببرد او تنها كسي است كه مرا برهنه خواهد ديد ...برهنه و بي پروا ...من جلوي چشمان سفيد او لباس از تن ميكنم،و بدون ترس از گوش هاي سفيدش نجوا و زمزمه هاي پنهاني خود را بلند به زبان خواهم آورد ...او شاهد گريه هاي غريبانه من خواهد بود ، شايد اين حرف ها را كه در دفترچه ام مي نويسم كمي احمقانه به نظر بيايد،من از كودكي همه چيز را صاحب چشم و حس و دل مي دانستم حالا هم همين طور ...چه روز ها كه وقتي مي خواستيم از خانه اي به خانه ديگر برويم براي اتاق خواب خودم اشگ ها ميريختم ،با گچ رنگي لبي روي ديوار اتاق خوابم مي كشيدم،و آنرا دوستانه به علامت خدا حافظي مي بوسيدم،و ديوار اتاق خوابم را با كلمات كودكانه دلداري ميدادم...
عزيزم ...از من ناراحت نشو ...بابا ميگه ما مجبوريم از اين خانه بريم، نمي دونم چرا ولي چون بابا ميخواد ما از اين خونه بريم من هم مجبورم ...نمي دوني از اين كه دارم از پيشت مي رم چقدر ناراحت و غمگينم برات دلم ضعف مي ره ...كاش تو هم زبون داشتي و با من حرف مي زدي ...اگر چه مي دونم تو هم ناراحتي...آخه بابا ميگه عادت بد چيزيه ،عيب آدم ها همينه كه به همه چيز عادت مي كنن،...لابد تو هم به من عادت كردي...خواهش مي كنم هميشه بياد من باش و بدون كه تا آخر عمر به ياد تو هستم ...

ادامه...
امضای shamiiim
[تصویر:  07460133686962957316.jpg]
۳-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۵ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2,428
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1630


محل سکونت : یه جایی تو دنیا
ارسال: #6
RE: رمان شب ايراني / ر اعتمادي
آن وقت ها كه اين حرف ها را به در و ديوار مي زدم شايد همه آن را يك نوع ماليخولياي كودكي به حساب مي آوردند ولي راستش من هنوز هم به خاطره هاي كودكي خودم وفادارم ...باور كنيد هر وقت مي خواهم مثلا يك سنجاق سرم را دور بياندازم مدتي دزدانه آن را مي بوسيدم و با سنجاق حرف مي زدم ...دلم براي تنهايي هاي سنجاق مي سوزد...و بعد در حالي كه چشمانم از رطوبت اشك خيس شده سنجاق را به داخل سطل آشغال مياندازم ...نمي دانم تا چه موقع دست ها را به كمر زده بودم و در لطافت محض يك روياي شيرين، حوادث دوران كودكي را مرور مي كردم
...و نمي دانم براي من كه نيمي از زندگاني ام را در خيال مي گذرانم اينطور است يا همه اينطورند،كه در شب اولي كه از خانه و خانواده دور مي شوند تمامي زندگي كوتاه و يا بلند خود را مرور مي كنند ...من ساعت ها در وسط اتاق ايستاده بودم و در فضاي زندگي گذشته ام جام هاي خاطره را از روي طاقچه برميداشتم و يكي يكي گرد و خاكشان را مي گرفتم و بعد...سر جايشان ميگذاشتم و به سراغ جام ديگري ميرفتم...
من در خانواده متوسطي به دنيا آمده ام... همه چيز در زندگي ما از خورد و خوراك تا لباس و تفريح متوسط بوده است... به قول سعدي نه از بس مي خورديم از دهانمان بيرون مي آمد و نه از ضعف جانمان ...پدرم كارمندي متوسط ولي محترم بود ،من هيچ وقت نديدم كه هيچ كس صدايش را در حضور پدرم بلند كند ...مردم به من مي گويند پدرت از سلسله دراويش است ولي اول بار كه از پدرم با لحن بچه گانه اي پرسيدم :پدر بچه ها در مدرسه به من ميگن بابات درويشه مقصودشون چيه ؟اگر بابا شما درويش هستين پس چرا موهاي سرتون و سبيلتون بلند نيست ؟پدرم مرا در آغوش كشيد و مثل هميشه مرا بوسيد و گفت:
دخترم اولا تو مثل هميشه بوي گل وگلاب مي دي،بوي گل سرخ،ثانيا پدر به قربانت...ثالثا درويشي بابا جان به ريش و سبيل نيست ...وقتي بزرگ شدي آن وقت مي نشينيم و با هم در اين باره حرف مي زنيم ...من كه تازه در كلاس اول دبيرستان نشسته بودم (معادل دوم راهنمايي امروز)با سماجت بزرگ منشانه اي در حالي كه بغض گلويم را مي فشرد گفتم:
بابا جان... من ديگه بزرگ شدم...همين حالا بايد به من بگي براي چي به شما ميگن درويش؟درويش يعني چه؟
پدرم كه از سماجت من خوشش آمده بود،موهاي بلندم راكه از دو طرف بافته بودم به دو دست گرفت به طرف خودش كشيد و گفت:
دختر نازم... تو راست ميگي .تو حالا بزرگ شدي و بايد حرف هاي بزرگ تر ها را هم بفهمي شايد به همين زودي خيلي چيز ها به تو بگم ...ولي فقط به عنوان پيش قسط به دختري كه هميشه تن و بدنش بوي گل محمدي ميده مي گم اگر كسي از تو پرسيد درويش يعني چه بگو درويش هم مثل همه مردم بنده خداست.
آه پدرم...پدرم...به خاطر همين يك روز دوري چقدر دلم برايت تنگ شده ...باور كن اي دفترچه نازم من همين حالا حاضرم خودم را قرباني پدرم بكنم اي كاش او اينجا بود و اتاق مرا ميديد،و بو مي كشيد و ميگفت:
دخترم،اتاقت هم از تن و بدن تو بوي گل گرفته است... اتاقي كه به من داده اند همه وسايل ضروري زندگي را دارد،اگر مادرم با آن همه وسواس چمدانم را پر از خرت و پرت كرده اينجا بود ،دلش به حال خودش مي سوخت كه چرا آن همه وقت براي بستن چمدان هدر داده است ، آه مادرم .مادر زحمتكشم...چه زن نازنيني...انگار خدا او را آفريده است كه پاسبان و فرشته رحمت فرزندانش باشد... او از همه تفريحات زندگي يك جا و با ميل و رضاي عميقانه اي بريده و به فرزندانش پيوسته است،...من نمي دانم مادران فرنگي در اينجا چه مي كنند ...به زودي با آن ها آشنا خواهم شد ولي دوستان و آشنايان مي گفتند كه مادر فرنگي غير از مادر ايراني است...او خيلي ساده و معمولي اول به زندگي خود مي انديشد و بعد به زندگي فرزندانش...خودش را سال به سال به خاطر نگه داري بچه ها در خانه حبس نمي كند .
...ما بچه هاي خانه هميشه مثل پروانه در اطراف مادر حلقه مي زديم و سرا پايش را غرق بوسه مي كرديم و او معمولا در اين گونه مواقع به زحمت خودش را از حلقه محاصره ما بيرون مي كشيد و عاجزانه تقاضا مي كرد،...دختر هاي شيطون بلا ،شما را به خدا مادرتان را اذيت نكنين،من كه كاري براي شما نميكنم ،...ما دسته جمعي فرياد مي زديم مامان فدات بشيم تو همه كار مي كني...آن وقت مادر خسته از سر و صداي محبت آميز ما مي ايستاد يكي يكي ما را مي بوسيد و قربان صدقه مان مي رفت و مي گفت:پدرتون همين حالا مي آد...بايد سفره را بچينم...بگذاريد برم...
خواهر بزرگترم به شوخي مي گفت:
خوب خواهران گرامي، دست از سر مامان گرامي برداريد چون باباي گرامي همين الان از راه ميرسد... آن وقت ما به افتخار مامان سه بار هورا مي كشيديم و او را رها مي كرديم و او مثل تيري كه از كمان رها شده باشد، از حلقه ما مي گريخت و به آشپزخانه فرار مي كرد...يك روز با كنجكاوي مادرم را تعقيب كردم و دزدانه خودم را مثل سايه اي به داخل آشپز خانه انداختم و مادرم را ديدم كه به صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت:
بچه هايم ...بچه هايم...خدايا آن ها را به تو مي سپارم من تحمل ندارم كه ببينم يكي از آن ها مريض شده يا مورد ظلم و آزار واقع شده...خدايا بچه هايم را به تو مي سپارم... اين صحنه چنان مرا منقلب كرد كه بي اختيار و گريه كنان خودم را به دامان مادر آويختم ... مادر ... مادر...
خواهران ديگرم كه متوجه فرياد هاي من شده بودند،به داخل آشپزخانه دويدند،آن ها گريه كنان خودشان را در آغوش مادر انداختند.آه كه چه صحنه اي بود ...ما سه خواهر در آغوش مادر و مادر در آغوش ما سه نفر زار مي زديم .از به ياد آوري اين خاطرات اشك هايم را آهسته گرفتم و يك بار ديگر به فضاي اتاقم خيزه شدم ...اتاق كوچك سه در دويي است.در يك سمت آن كاناپه ايست كه شب ها به سادگي تبديل به رختخواب مي شود ، دو صندلي راحتي در دو سمت اين كاناپه به چشم مي خورد، يك كتاب خانه كوچك در سمت شرقي اتاق به ديوار نصب شده است يك ميز كوچولو كه يك چراغ مطالعه رويش نصب شده، درست زير كتاب خانه آماده است تا دانشجو سرش را روي آن خم كند و بخواند و بخواند. اين اتاق يك هال كوچولو دارد كه در دستشويي به آن باز مي شود...ودر هال يك كمد كوچك لباس گذاشته اند كه من تا ساعت يك بعد از نيمه شب مشغول مرتب كردنش بودم ...حالا من يك كمد با هفت هشت دست لباس، مقداري لباس زير و جوراب و چند جفت كفش دارم كه بدون شك اگر تا يك سال هم لباس نخرم مي توانم به راحتي از آن لباس ها استفاده كنم فقط پالتو درست و حسابي نداشتم كه پدر قبل از حركت آهسته در گوشم گفت: -پدر جان پالتو ات كهنه است ، ان را با خودت ببر، سعي مي كنم در ماه دوم پاييز برايت پولي براي خريد پالتو حواله كنم .
پدرم از محل حقوق اندك بازنشستگي زندگي ما را مي چرخاند و براي تنها در آمدش دقيقا حساب دارد و وقتي مي گويد من در فلان ماه فلان چيز را برايت مي خرم دقيقا همه حساب هايش را كرده و از عهده انجام چنين وعده اي برمي آيد...
فكر مي كنم براي نخستين شب اين همه وراجي كمي زيادي باشد...شب به خير دفترچه عزيزم...

امروز سومين روزيست كه من در يك سرزمين بيگانه نفس ميكشم، در يك فضاي بيگانه راه مي روم، بر گرده يك زمين بيگانه قدم مي زنم و از خوراكي هاي يك كشور بيگانه به ادامه زندگي مشغولم... وقتي فكرش را مي كنم مي بينم اين ما هستيم كه با هم بيگانه ايم و در اين بيگانه گي زمين و فضا، يا خوراكي ها هرگز مقصر نيستند ...اگر ما آدم ها بيگانگي را از دل هاي خود بكنيم و دور بياندازيم ،بيگانه اي ديگر در روي زمين نيست ...من به اين موضوع اعتقاد دارم و به همين خاطر من اين جا فقط با آدم ها بيگانه ام نه با درخت ها، گل ها،زمين ها و چمن ها و پارك هاي قشنگ و درياچه هايي كه از شدت زيبايي آدم دلش مي خواهد در كف دست بگذارد و يك جا تمام آب هاي زلالش را بنوشد...
اين سه روز را من بيشتر به آشنايي با محيط تن در داده ام سري به عمارت دانشكده ام زده ام ...انستيتو گياه شناسي در قلب شهر هامبورگ و زير برج معروف تلوزيون شهر است و درست مشرف به نمايشگاه گل...انسان به راحتي مي تواند از فراز برج تلوزيون و در پشت ميز رستوراني كه درست در مغز سر برج كار گذاشته اند و مدام در كاسه سر برج مي چرخد تمامي شهر هامبورگ را تماشا كند .
نمي دانم شما هم از آن دسته آدم هايي هستيد كه براي شهر ها هم مثل آدم ها خوي و خصلت مخصوصي قائل مي شوند يا نه ؟...ولي من همان طور كه اتاق ها و ميز ها و صندلي ها و حتي سنجاق سرم را صاحب جان و شخصيت مي دانم، براي شهر ها هم همين خصوصيات را قائل هستم ... مثلا من معتقدم شهر شيراز دختريست كه بيش از حد لوند و پر سر و صداست ...شهر اصفهان يك هنر مند عبوس و متكبر است،كه به خودش خيلي مي بالد.تهران از ديد من يك مرد صميمي ولي شلوغ و پر حرف و گاهي هم قالتاق و حقه باز است، و چالوس يك دختر طناز كه مدام دلش مي خواهد از جنگل به دريا و از ساحل به آغوش جنگل بدود و تفريح كند...هامبورگ در اين دو سه روز به نظر من يك زن اشرافي و شسته رفته آمده كه اغلب بي تفاوت و گاهي هم اندكي با مهرباني به آدم نگاه مي كند و انسان مي تواند بدون ترس از خشونت و نا مهرباني، بي سر و صدا از خيابان هايش كه مثل دامن هاي مجلل زنان اشرافي معطر و شفاف است بگذرد .
من در اين سه روز به تنهايي نيمي از اين شهر را زير پا گذاشته ام ...از خيابان "يونك فرن اشتيك"با بوتيك ها و فروشگاه هاي بزرگ و دلربايش گذشته ام،و سوار بر كشتي هاي كوچك سفيد رنگ كه از دور بر درياچه وسط شهر هامبورگ مثل قوي سپيدي به نظر مي آيد،به آسمان و مرغابي ها لبخند زده ام و خلاصه تا آنجا كه زمان به من فرصت داده است، تلاش كرده ام تا خود را به هامبورگ معرفي كنم، و با زبان اشراف منشانه اين شهر آشنا شوم ، و حالا حس ميكنم هامبورگ اين زن اشرافي و زيبا مرا نيز به خود پذيرفته است و اجازه داده است روي دامن چين دار و بلندش راه بروم، بي آن كه او بر سر خشم آيد...
راستي خوابگاه دانشجويان هم به تدريج پر سر و صدا مي شود دانشجويان خارجي خوابگاه كه به كشور هاي خود يا كشور هاي اطراف سفر كرده بودند اغلب برگشته اند، چند دانشجوي عرب و يك دانشجوي دختر ايراني كه هنوز با او حرف نزده ام و خيال مي كند من اسپانيولي هستم ،در بين دانشجويان غريبه مشخص و معلوم هستند، بقيه آلماني هستند كه هر روز سر و كله يكي دو تا از آن ها پيدا مي شود ، و هنوز آن طور كه فهميده ام همه شان به خوابگاه برنگشته اند...ديروز وقتي مي خواستم از خوابگاه براي گردش به شهر بروم و دنباله آشنايي هايم را با هامبورگ بگيرم يك اتومبيل فولكس واگن جلوي پايم ايستاد و راننده به زبان آلماني گفت:
-به شهر مي رويد؟....

ادامه...
امضای shamiiim
[تصویر:  07460133686962957316.jpg]
۳-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۷ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي) sima 44 14,052 ۳-۱۰-۱۳۹۰ ۱۱:۰۹ صبح
آخرین ارسال: sima


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد