تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شب ايراني / ر اعتمادي
#1
Package_favorite 
داستان اين كتاب يه سرگذشت واقعيه
سال چاپ:1353


----------------------------------------------------------------------------------------------------

پرواز با هواپيما هميشه براي ايراني ها با يك نوع پيچيدگي و اسرار همراه است...تا وقتي سوار هواپيما نشده ايم هرگز به آن فكر نمي كنيم اما همين كه در روي صندلي نشستيم و كمر بند را محكم كرديم و مهماندار هواپيما سفر به خير معمولي خود را كه از تكرار مثل صفحات قديمي گرامافون خط خط افتاده است برايمان خواند به ناگهان انديشه هاي هزاران ساله نسل هاي پي در پي در باره مرگ و سفر به جهان ديگر در اعماق خاكستري مغزمان جان مي گيرد، و هزار و يك سوال تكراري كه مثل سفر به خير مهماندار هواپيما تكراري و خط خطي است در برابرمان قد مي افرازد كه ... اگر هواپيما سقوط كند چه ميشود ؟مرگ ،بله مرگ..من چگونه با مرگ روبرو مي شوم ؟پس سهم من از اين دنيا چه بوده ؟مرا براي چه آفريدند ؟هدف نهايي از آفرينش من بر روي زمين چه بوده است؟...اما هر قدر هواپيما از زمين فاصله ميگيرد،ما ايراني ها ، خود را بيشتر به خدا نزديك احساس ميكنيم، ديگر از ترس يا به دليل پنهاني ديگربه روي زمين نگاه نمي كنيم،از آن لحظه،چشمان ما در ميان توده هاي سرگردان ابر و بر فراز همه ابرهاو كوه ها، به سوي آسمان است ،...انديشه هاي پخته در كارگاه تفكر نسل ها، در باره زندگي ، مرگ و پس از مرگ ما را چنان به خود مشغول مي دارد كه متوجه دلبر هاي كاملا زميني مهمانداران هواپيما نمي شويم ... به جرات ميتوانم بگويم كه انديشه مرگ بيش از هر عامل ديگر ما ملت تاريخي رامي آزارد زيرا بيش از هر ملتي در دنيا ،زير پنجه هاي قهار مرگ ، مرگ هاي دسته جمعي كه به وسيله غارتگران و محاجمان به ما تحميل شده و يا بلاياي طبيعي ، دست و پا زده ايم ، به همين خاطر وقتي زير پايمان از زمين خالي ميشود همه ترس ها، اوهام و پيچيدگي مرگ ، ما را چنان در خود ميفشارد كه تا بيست و چهار ساعت پس از پرواز هم ما را رها نميكند ...
به همين دليل من قرار ملاقاتم را در هامبورگ ، بندر مشهور آلمان با شهرزاد ،به بيست و چهار ساعت بعد از ورود موكول كرده بودم ... بايد اعتراف كنم كه عطش اطلاع از ماجراهاي زندگي شهرزاد كمتر از هيجان پرواز مرا آزار نمي داد.من به وسيله يكي از همكارانم كه مقيم آلمان است تا حدودي از ماجراي زندگي اين دختر ايراني در آلمان اطلاعاتي بدست آورده بودم، اما وقتي همان حدود اطلاعات پراكنده را پيش هم مي گذاشتم و به هم وصل ميكردم اغلب جاي خالي زيادي در متن سرگذشت ميديدم درست مثل نقشه كره زمين كه تا مي آييد روي نقشه زمين پا بگيريد، به اقيانوس هاي بزرگ سرنگون ميشويد. در متن سرگذشت شهرزاد، اقيانوس هاي بزرگ و دور از دسترس فراوان بودند كه من بايد با خود او اين گودالهاي عميق و پرت را جستجو و به هم وصل ميكردم ...
قرار ما براي ساعت پنج بعد از ظهر در "اشتات پارك "هامبورگ بود هامبورگي ها به اين پارك وسيع و بسيار سرسبز خود مفتخر هستند، اما من مطمئن بودم كه شهرزاد اين پارك را به خاطر خاطراتي كه از آن دارد براي ملاقات با يك نويسنده انتجاب كرده است تا بتواند مرا در متن يكي از گذر هاي زندگي خود قرار دهد و بيشتر فضاي شاعرانه ماجرا را به من القا كند.يك راننده تاكسي كه پير مرد مهرباني بود مرا تا قلب پارك پيش برد و وقتي فهميد من يك ايراني غربه هستم به سفارش شوراي شهرداري، محبت بيشتري به خرج داد، و دقيقا مرا در محل ملاقاتم پياده كرد، تا خاطره خوبي از مسافرتم به آلمان و هامبورگ داشته باشم .
در آن روز كه سومين روز نوروز باستاني خودمان و بيست و سوم "مارچ"مردم آن سوي دريا ها بود، هواي هامبورگ ابري و اندكي سرد بود و من مجبور بودم باراني تازه اي كه بلافاصله بعد از ورود به هامبورگ و از ترس سرما خريده بودم بيشتر به خود بپيچم، مخصوصا كه دانه هاي ريز و پودر مانند باران به تدريج زمين و مردم را خيس ميكرد پارك بيشتر از آنچه انتظار ميرفت، در آن ساعت پنج بعد از ظهر خلوت بود ....گاه عابري سر در گريبان و آرام از گوشه اي به گوشه ديگر ميرفت، بوي علف تازه ،بوي مخصوص شيره درختان تناور ،بوي جنگلي كه كاملا با جنگل هاي سرزمينم متفاوت بود ،در دماغم پيچيده بود.پيش خودم ميگفتم اگر جنگل هاي ما و اين ها بوي متفاوتي با هم داشته باشند آدم هاي ما و اين ها پر از تفاوت هاي آشكاري ُبايد باشند ...بيش از ده دقيقه از از قرار ملاقاتمان كه بوسيله همكارم در هامبورگ ترتيب داده شده بود ميگذشت و هنوز از شهرزاد اثري نبود، اما من از اين تاخير چندان هم ناراضي نبودم ،فضاي گرفته باراني ،درختان سبز پارك و ساقه هاي كبود و خاكستريشان،زمين كه هنوز از برگ هاي خشكيده پاييز و زمستان آثاري داشت، و منظره ساختمان هاي دور دست كه در دست هاي نرم مه رقيقي پوشيده بود برايم دلچسب تر از آن بود كه هيچ نگراني به خود راه بدهم روي يكي از نيمكت هاي پارك نشستم و گذاشتم پودر نرم باران هيجان مرا از تماشاي تازگي ها تسكين بدهد كه صداي گرم و دخترانه يك هموطن مرا به خود آورد.
- ببخشيد دير كردم،من قبلا عكستون رو در آلبوم "كامران"ديده بودم و هيچ نگراني نداشتم اما باور كنيد براي يافتن كتابچه به دردسر افتادم...
من سرم را بر گرداندم تا مخاطبم را تماشا كنم ....بله او شهرزاد بود، دختري نه چندان بلند بالا اما چيزي بين متوسط تا بلند ....چشمانش سياه مثل چشمان هموطنانش ولي كشيده و درشت با نگاهي بسيار شيرين ....نمي دانم شما صفتي را كه من به چشمان او دادم را مي پسنديد يا نه ؟نگاه شيرين....اما بگذاريد من روي اين توصيفم بيشتر پافشاري كنم،....از چشمان درشت و سياه و كشيده اش كه به گمانم حتي مقداري از فضاي شقيقه ها را هم گرفته بود،آنچنان نگاهي شيرين و خندان بر ميخواست كه دل را در سينه ميلرزاند و انسان در اولين لحظه برخورد با او حس ميكرد وظيفه دار است بايستد و آ» نگاه را كه مثل يك اشع مرموز و جادويي از دو چشمان او ميتابد را لمس كند، بنوشدو بعد به نوازشش بنشيند ولي هر قدر به آن چشم ها و آن نگاه شيرين بيشتر خيره ميشد حس ميكرد آن نگاه با همه لطف و زيبايي او را وسوسه ميكند تا با لبهايش ببوسد و حتا با دندان پلكهايش راكبود كند ....بله نگاهش آنقدر شيرين بود كه وسوسه ي عجيب وشوري خطرناك در آدمي مي آفريد و من در تمامي عمرم چنان چشماني و چنان نگاهي كه هر لحظه احساسي تازه و رنگارنگ بيافريند نديده بودم .....

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#2
چهره اش مثل اغلب دختران هموطنش گندمگون بود بيني متناسب و كشيده، لب هاي گوشتالود به رنگ گيلاس تازه رسيده، گونه هايي گشوده با شيب بسيار ملايم،گردني بلند و صاف اندامي كاملا متناسب با الگوي روز كه معمولا در مجلات مانكني فراوان مي بينيم كلكسيون زيبايي او را تكميل مي كرد مخصوصا موهايش كه بلند و تا پشت كمر ميرسيد تصويري بسيار شيرين از افسانه هاي شرق راز آلود در بيننده مي آفريد ...
شهرزاد همينطور كه مرا دوستانه مي پاييد گفت:
_من" كفش هاي غمگين عشق "شما را خواندم نمي دانيد چقدر براي "نوري"بيچاره گريه كردم...
او از سرگذشت نوري حرف ميزد و من همچنان در او خيره بودم تا هرچه بيشتر تصوير او را در ذهنم جاودانه سازم ...
تصوير او يك جور مخصوصي گرم بود،...وقتي به او نگاه مي كردي انگار كه در زير پوستش صدها خورشيد كوچولو روشن كرده بودند تو از نگاهش از تصوير كلي چهره اش از پوست لطيف و گندمگونش يك اشعه و گرم و دلپذير حس ميكردي...اشعه اي داغ و شيرين موهاي سياهش را از سمت چپ فرق باز كرده بود و يكدسته از موها پيشانيش را پوشانده بودو اين پوشيدگي پيشاني او را مثل هر دختر مشرقي اندكي مرموز جلوه ميداد،گاهي طوري نگاه مي كرد كه انگار همه چيز در دنياي ما برايش بيتفاوت است و حتي يك بار احساس كردم او براي تعريف سرگذشتش دچار بي تفاوتي است، و دنبال بهانه اي مي گردد تا سر و ته صحبت را به هم بياورد اما وقتي خواستم رنجش خودم را از طرز رفتارش نشان بدهم با هوشياري خاصي متوجه رنجيدگي من شد و گفت:
-نگران نباشيد... من گاهي در خودم غرق مي شوم ...
تازه نگراني شما بيهوده است من دفترچه هاي خودم و" پيتر" را همراه آوردم همه چيز در اين دفترچه ها روشن است،و خيال نمي كنم شما به كوچكترين سوال اضافي مجبور باشيد...
من از جا بلند شدم و او هم از روي نيمكت برخاست و من اين احساس را يافتم كه از دسترس جادوي چشمانش فرار كنم و به اندام متناسب و سليقه او در لباس پوشيدن برسم .بايد اعتراف كنم كه لباسش بسيار ساده و معمولي بود،لباسش به نظرم كمي پسرانه آمد،اما پيكرش چنان با خطوط متناسبي فراز و نشيب مي گرفت كه لباس و آرايشش را تحت تاثير قرار مي داد،راه رفتنش هم خالي از هر نوع لوندي معمول دخترانه بود و هر قدر چشمانش آلوده و وسوسه انگيز بود ،هر چقدر چهره اش داغ و خواستني بود ،حركاتش،حرف زدنش،چرخش دست هايش به هنگام حرف زدن و راه رفتنش خالي از هر نوع تكلف مي نمود و اوسادگي و فروتني و درويشي خاصي داشت،طوري بامن حرف ميزد كه انگار من از جنس مخالفش نيستم،آزاد و بدون قيد و بند و خيلي راحت...حتي وقتي از اندوهش سخن ميگفت براحتي اشك هايش به روي گونه اش ميپاشيد،همچنان كه وقتي از يك خاطره خوش سخن مي گفت مثل دختر بچه هاي شاد و شيطان سيزده چهارده ساله،سر و صدا مي كرد ...در وراي اين خصوصيات خاص حس مي كردم بيش از آنچه شايسته يك دختر جوان بيست و يكي دو ساله است در انزواي روحي خاصي دست و پا مي زند و براي ادامه زندگي به دنبال بهانه اي مي گردد،دفترچه ها را به دستم داد و "گفت:
من عازم برلين هستم ... مي دانيد من از برلين خيلي خوشم مي آيد، انگار كه در "جزيره قيامت "زندگي ميكنم.
من پرسيدم :
منظورتان از جزيره قيامت چيست؟...تا كنون چنين اصطلاحي نشنيدم...شايد اين صفت را به اين جهت به برلين داده ايدكه اين شهر جزيره ايست در قلب يك كشور كمونيستي ...(در اين سال ها آلمان كشوري تجذيه شده بود آلمان شرقي كمونيستي و آلمان غربي سرمايه داري. )
لبخندي زد و گفت :خير اين اصطلاح مخصوص پدر جانمه ...او هميشه وقتي تمام راه ها به رويش بسته مي شد مي گفت :بچه ها اين روز ها من در جزيره "قيامت " ساكن شده ام...
-آه بله ...پس ما همديگر را نمي بينيم .
متاسفم ..اما هرچه بخواهيد توي اين دفترچه ها پيدا ميكنيد،...آدم ها وقتي مي نويسند بيشتر خودشانند...
دستم را جلو بردم ...
پس خدا نگه دار ...
- شهرزاد در برابرم ايستاد ،آن نگاه شيرين را كه با لبخندي شيرين تر همراهي ميشد به رويم دوخت و گفت :
اشتات پارك،يكي از خانه هاي قشنگ عشق من بود،كمي در اين پارك قدم بزنيد بد نيست ...سرم به نشانه تاييد تكان دادم :
- من توصيه شما را خوب حس ميكنم ...همين كار را هم ميكنم ...
شهرزاد سرش را به سرعت از من برگردانيد،...من حس كردم بايد قطره اشكي در چشمانش جوشيده باشدولي ديگر هرگز آن چهره زيبا وآن نگاه شيرين را نديدم.
بيش از يك ساعت من در "اشتات پارك"قدم مي زدم باران پودر گونه اي كه از ظهر بر هامبورگ مي باريد، پا هاي نرمش را بر سر شهر مي گذاشت و من زير باران قدم مي زدم و صفحات دفتر چه پر ورق شهرزاد را مي خواندم... هر قدر در صفحات دفترچه پيشتر مي رفتم حس مي كردم من به چيزي بالاتر از يك سرگذشت دسترسي پيدا كرده ام ،...شهرزاد در ميان دختران هموطنش و با همه خصوصيات خوب و قابل تحملشان،چيزي بالاتر داشت،پدري با استادي خاص انديشه هاي عارفانه اش را در جان دخترش تزريق كرده بودو برادري كه درست نقطه مقابل روح آزادگي پدر بود، و مادري كه خصوصيات يك مادر امل و ساده ولي مهربان را داشت، و با صبر و حوصله اين تضاد ها را به هم مي دوخت تا خانواده را با رنگ هاي زندگي به هم مربوط سازد ....
و زماني كه در زندگي شهرزاد به نقطه روشن يك عشق رسيدم باز هم چيزي بالاتر از يك عشق ياقتم و همه اين خصوصيات جالب توجه مرا به خانه دوستم راند تا هر چه زودتر به كمك او يادداشت هاي آلماني"پيتر"را كه گهگاه جمله اي ايراني چاشني آن شده بود ترجمه كنم ...همه اين كار ها را با چنان اشتياقي انجام دادم كه خودم هم باورم نمي شد و هنگامي كه موفق شدم همه چيز را تنظيم كنم و در كنار هم قرار دهم با رضايت خاطر عميقي آلمان را به سوي وطنم ترك كردم.......
باز هم در همان اتاق كوچك دو متري ام كه خلوتگاه خصوصي خودم به شمار ميرود و هيچ كس را در اين قلمرو با من كاري نيست به نوشتن بنشينم ...
من اميدوارم شهرزاد در هر جا كه هست مرا ببخشايد.

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#3
دوشنبه بيست وپنج شهريور 1350:
چند لحظه پيش بلاخره همه تشويش ها و نگراني ها و اشك ها و زاري ها را پشت سر گذاشتم ساك دستي ام را در مشت گرفتم ،پس از عبور از سالن ترانزيت و تشريفات معمولي و خسته كننده خودم را به داخل هواپيما انداختم و روي صندلي شماره ب،14درست كنار پنجره نشستم، و از آنجا دوباره با نگاه خداحافظي به پدر و مادر و برادر و خواهرانم كه با شوهرانشان به فرودگاه آمده بودند و عده اي از دوستان تحصيلي كه به مشايعتم آمده بودند خيره شدم. هواپيما آماده پرواز بود و من آنها را ميديدم كه دست هايشان را مثل پرچم در فضاي بالكن عمارت فرودگاه به چپ و راست مي چرخانند،و در اين ميان پدرم، مادرم، برادر بزرگ ترم و مسعود مثل مات زده ها ايستاده و به هواپيماي من خيره شده بودند،پدرم در سالن فرودگاه مثل هميشه با آرامش و تسليم در برابر آنچه پيش مي آيد،دستم را گرفت و گفت :
دخترم ،....من به تو اطمينان دارم...مطمئنا هيچ گرفتاري مخصوصي براي خودت درست نمي كني چون تو را خوب مي شناسم . در تماس با آدم هاي تازه اي كه از اين لحظه ميبيني و ميشناسي اسلحه تو انسانيت توست من اميدوارم زحماتي كه براي كشت و پرورش اين نهال كشيده ام هدر نرفته باشد...
آنوقت پدرم سرم را روي سينه اش گذاشت و بوسه اي نرم و ملايم از روي موهايم برداشت و در آن لحظه من از شدت شوق و غرور به خاطر اينكه خداوند چنان پدر عاقل و فهيمي نسيبم كرده است آرام آرام ميگريستم ...
بعد نوبت مادرم شد ، او از سه روز پيش كه من مشغول بستن چمدانم شدم يكريز گريه ميكرد ، فقط كافي بود كه يكي از وسايل ضروري مرا پيدا كند و آنرا بدست بگيرد وبه طرف چمدان ببرد، از همان لحظه تا وقتي آن شئ را در چمدان مي گذاشت قربان صدقه ام ميرفت و به صداي بلند گريه ميكرد... او در سنين پنجاه و چند سالگي حق داشت كه براي سفر تنهاي دخترش به يك دنياي ناشناخته آن همه پريشان و آشفته زار بزند،هيچ كدام از سه دختر و يك پسر بزرگش هرگز از او جدا نشده بودند و او مدام مثل مرغي پنج فرزندش را سال ها و سال ها زير بال هاي گرم و بلندش پنهان كرده بود و حالا هرگز نمي توانست قبول كند كه دختر ته تغاري كوچولو و عزيز كرده اش از آسمان هاي پي در پي كشور هاي بيگانه بگذرد
و در سرزميني دور دست غريبانه زندگي كند،درس بخواند،و هيچ خطري هم او را تهديد نكند،...در تمام مدت سه شبانه روز به من سفارش مي كرد...
مادر اگر ظهر تخم مرغ خوردي ...شب غذاي سنگين نخور،اگر با غذايت ماست مي خوري پشت سرش يك تكه شيريني يا نبات بخور ...وقتي از آپارتمانت بيرون ميروي مواظب باش چراغ گاز را خاموش كرده باشي ...تنهايي به پارك ها و اينجا و آنجا نرو...
و من با حوصله اي فراوان حرف هاي مادر را مي شنيدم كه لااقل مطمئن شده باشد كه تمام دستوراتش را شنيده ام، و پدرم گاهي با اشاره چشم از من تشكر ميكرد كه كاري نمي كنم تا مادر بيش از آنچه مستحق نگراني باشد آشفته و ناراحت پشت سر گذارم ... برادرم "منصور" از سه چهار روز پيش مدام در اطرافم مي چرخيد،حتي كمتر به خانه و زندگي خودش مي رسيد و مي خواست با من حرف بزند،اما دو روز تمام فقط در اطرافم مي چرخيد و نمي توانست سر صحبت را باز كند ، و من خوب مي دانستم كه او چه مي خواهد بگويد ...منصور به قول پدرم يك "خروس"كله شق و متعصب است كه دلش مي خواهد حرم سرايش را از گزند شغال ها مصون بدارد ...با اين كه تجارتش رونق دارد و طرف معاملاتش اغلب شركت هاي صنعتي بيگانه هستند، و چندين بار به كشور هاي مختلف از جمله آلمان سفر كرده ولي دنياي محدود و تنگي دارد و هميشه سعي ميكند دنياي خودش را در حصاري آهنين از چشم دنياي خارج پوشيده دارد،او مدام از من و خواهرانم ايراد مي گيرد ...چرا بلند مي خنديد،چرا آرايش غليظ مي كنيد ؟چرا به تما شاي اينجور فيلم ها مي رويد؟...و مخصوصا او در باره من سخت ترين سختگيري ها را مي كند ...بيش از آنچه لازم بود به حساب پس اندازم پول مي گذاشت،مرتبا اسكناس هاي يكصد توماني به داخل كيفم سر ميداد (نكته: شنيده ام در آن زمان متوسط حقوق يك معلم 1200تومان بوده )و دليلش هم اين بود كه بسياري از دختران به علت كمبود هاي مالي فريب پسران را مي خورند...او از همان روز هاي اول كه من و پدرم برنامه سفر به آلمان و ادامه تحصيل را در آن كشور پيش كشيديم با همه احترامي كه براي پدر قائل بود يك تنه نغمه مخالفت مي زد، و همه ترس و نگراني او هم از "پسرها " بود هر وقت غير مستقيم به اين ماجرا گوشه اي مي زد رگ هاي گردنش متورم مي شد و دندان هايش را روي هم مي فشرد...
پدرم گاهي به طعنه مي گفت :شهرزاد ، خروس متعصب اين روز ها خيلي غصه ميخورد نمي خواهي كمي راحتش كني ...
من دست پدرم را مي گرفتم و بر آن بوسه مي زدم و مي پرسيدم :
پدر جان شما نگران نيستي؟
پدرم سرم را روي سينه اش مي فشرد و مي گفت:من تو را به دست" او"مي سپارم ...من تسليم" او" هستم ...
پدرم نه تنها خودش را به "او"عادت داده بود بلكه آن قدر صميمانه از "او"سخن مي گفت كه به تدريج مرا نيز چنان به "او"عادت داده بودكه ترس از آينده به اتكاي دوستي "او" هرگز در من اثري نداشت و حتي گاهي دلم براي برادرم مي سوخت كه آن همه نگران و آشفته بود ... سرانجام ديروز، منصور مثل يك نارنجك دستي منفجر شد ....

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#4
... ومرا تنهايي در داخل اتو مبيلش به دام انداخت و با كلمات جويده ،به رگبار نصيحت و دستور بست،و چنان تصوير فجيعي از پسران آلماني و ايراني مقيم آن كشور ساخت كه اگر اطمينان به خود نبود شايد پاسپورتم را همان جا ريز ريز مي كردم و از رفتن به سرزمين "ديوان"عذر مي خواستم ... منصور وقتي فهميد كه من با اراده اي محكم عازم اين سفر هستم و تابلو هاي هراس انگيز او هم كوچكترين ترس و وحشتي در دلم ايجاد نمي كند با لحن التماس آلودي مصرا از من خواست كه هرگز فريب رنگ و روغن ها و كلمات فريب كارانه پسران را نخورم و آبرو و حيثيت او و خانواده را حفظ كنم ...من هم به او قول دادم كه هرگز كاري نخواهم كرد تا او و پدر و مادر و ساير اعضاي فاميل سرافكنده و شرمسار بشوند ...وقتي اين حرف ها را مي زدم منصور از شدت شوق گريست و چند اسكناس صد ماركي كه در كيفش پنهان كرده بود بيرون كشيد و آن را به درون كيف من سر داد ،:
خوب من هر چه بخواهي برايت پول مي فرستم ،اين ها را هم داشته باش ، تو نبايد به هيچ كس محتاج بشي...تو نبايد از هيچ كس قرض كني...
در هنگام خدا حافظي، منصور همان طور كه مرا ميبوسيد يك بار ديگر از من قول گرفت كه هرگز كاري نكنم كه او و خانواده سر افكنده و خوار بشوند و من هم براي اين كه او را راحت كرده باشم مطمئنش كردم كه هرگز كاري نخواهم كرد كه سبب خواري و خفت او بشود ،در اين ميان من موقعيت مسعود را از همه سخت تر مي ديدم ، مسعود پسر عموي من است ، اكنون دانشجوي پزشكي دانشگاه تهران است مادرم مي گويد :
از آنجا كه عقد پسر عمو دختر عمو را در آسمان هفتم بسته اند ما هم ناف تو را به اسم مسعود بريديم و تو زن شرعي مسعود هستي ...مسعود پسر مهربان و خوبيست ،ظاهر آرام و ساكتي دارد ، درسش مرتب است و همه او را به عنوان يك پسر درس خوان در فاميل نشانه مي گيرند و به رخ ميكشند ،ظاهرش هم بد نيست مثل اغلب پسرها هفته اي يك بار به سينما ميرود ،هفته اي يك شب با دوستانش دوره دارد، به خوانواده و پدر و مادرش احترام مي گذارد اما در طي سال هاي طولاني هرگز ما از عشق و ازدواج با هم حرف نزده ايم و هر وقت مادر هايمان با زرنگي و شيطنت جلو ما حرفي از عقد دختر عمو و پسر عمو مي زنند ، هر دو از شرم سرخ مي شويم و نگاهمان را از هم مي دزديم و سعي مي كنيم بلا فاصله مصير حرف را تغيير بدهيم ...راستي من حتي تا چند روز پيش كه سفر به آلمان به طور جدي مطرح شد رنگ دوست داشتن را هم در چشم هايش نديده بودم اما در اين روز آشكارا حس كردم كه مسعود از مسافرت من به آلمان به هيچ وجه راضي نيست ،عصبي و نا آرام شده اما تا آخرين لحظه و هنگام خداحافظي هم چيزي از مخالفت به زبان نياورد و ما بسيار دوستانه از هم جدا شديم ...در اين لحظه كه در هواپيما به نوشتن خاطراتم مشغولم تنها به يك چيز فكر مي كنم ... دنياي بيگانه ها ... هر چه باشد من دختري تنها و از سرزميني هستم كه دخترها عادت كرده ا ند كولبار زندگي را به تنهايي بر دوش بكشند و اگر من به اتكاي نيروي معنوي پدرم بتوانم بر ترس از تنهايي غلبه كنم تازه نمي دانم چگونه با مشكلات زندگي بجنگم .

دوشنبه شب _سرانجام من قدم به خاك يك سرزمين بيگانه گذاشتم ....
,وقتي هواپيماي من در فرودگاه هامبورگ به زمين نشست و من از هواپيما سرازير شدم لحظه اي روي زمين فرودگاه و به اطراف خيره شدم .قلبم تند تند مي زد ويك نوع دلهره و تشويش سراپايم را مي سوزاند ،من پايم را بي اختيار روي زمين فشردم ... انگار انتظار داشتم زمين آلمان غير از زمين خودم باشد ...نمي دانم چرا من اينطور فكر مي كردم كه كشور ها هر كدام كامل جداگانه از ديگر كشور ها هستند اما ، چنين نبود ،زمين آلمان و حتي ستاره هايي كه من در فرودگاه هامبورگ مي ديدم درست همان ستاره هايي بود كه من در تراس خانه مان مي ديدم ..."هفت برادران "جنازه پدرشان را بر دوش ميكشيدند و زهره كه روشن ترين ستاره آسمان ها بود همچنان مي درخشيد ...همه چيز با مختصر تفاوتي در لطافتي در شكل ظاهري ،همان بود كه در تهران هم مي ديدم ،...بي اختيار به ياد پدرم افتادم كه هميشه مي گفت
انسان در هيچ نقطه اي از زمين غريبه نيست ، و هيچ انساني حق ندارد از درد غريبي و تنهايي بنالد چون همه ما در اين كهنه خراب غريبه و بيگانه ايم ...تشريفات گمركي را به سرعت انجام دادم و هنگامي كه از در مخصوص خارج شدم ، يكي از بازرگانان طرف معامله با برادرم كه براي من از دانشگاه هامبورگ پذيرش گرفته بود، طبق نشانه هايي كه از من داشت جلو آمد و با لحن دوستانه اي به زبان آلماني پرسيد : شما شهرزاد هستيد؟
بله و شما هم آقاي "مارتين "هستيد .
مارتين مردي پنجاه و چند ساله و بسيار آرام بود ،و ظاهري مهربان داشت ،به من كمك كرد تا چمدانم را در صندوق عقب اتو مبيلش بگذارم ، و از اينكه نتوانسته است به اتفاق همسرش به استقبالم بيايد عذر خواهي كرد چون زنش مبتلا به آمفولانزا شده بود و بعد هم از اين كه زبان آلماني من آنقدر خوب و بي نقص است سخت خوشحالي كرد و گفت
شما مطمئنادچار هيچ اشكالي نخواهيد شد ،.او برايم توضيح داد كه در خوابگاه دانشجويي "گراندوك"اتاقي گرفته است ،جاي كاملا مطمئني است و من از هم اكنون كه دو هفته اي به افتتاح دانشكده مانده مي توانم با محيط تحصيلي و دانشجوئي المان آشنا شوم،او برايم گفت : كه در اين خانه دانشجويي يكصد نفر دانشجو زندگي مي كنند كه 55 نفر پسر و 45 نفر دختر هستند و من چهل و ششمين دختر اين خانه خواهم بود. اما تشريفات استقرار در خانه دانشجويي بيش از يك ساعت طول نكشيد ، و مارتين شماره تلفنش را به من داد و خدا حافظي كرد و رفت و من هم قبل از آنكه به وضع اتاقم برسم به رستوران دانشجويي كه در طبقه دوم بود رفتم تا شام بخورم ، ظاهرا هنوز همه دانشجويان از تعطيلات تابستاني به خانه بر نگشته بودند ، چون فقط چند نفري را در راهرو بيشتر نديدم ، در داخل رستوران هم فقط چند نفري مشغول صرف شام بودند و من ميزي را كنار پنجره انتخاب كردم و نشستم و به خودم گفتم : شهرزاد،خوب همه جا را تماشا كن ...اين جا خانه تو ناهارخوري تو و زندگي آينده توست و اين ها همخانه تو هستند ...درست مثل برادران و خواهرانت ...سرم را بالا گرفتم و به تماشاي در و ديوار رستوران پرداختم...روي ديوار شعارهاي متعددي به چشم مي خورد ...شعارهاي هيپي گونه اي كه معني و مفهوم درستي نمي توانست داشته باشد، چند جاي ديوار با نقش پا و دست رنگ گرفته بود و من بي اختيار به ياد برادر متعصبم افتادم كه اگر اين جا پيش من بود و اين نقش هاي عجيب را بر در و ديوار ميديد وحشتزده ميشد،دستم را مي گرفت و از اينجا بيرون ميكشيد و مي گفت:خواهرم اين جا جاي دختران نجيب نيست ...
در همين لحظه ناگهان صدايي از پشت سرم شنيدم ...
ببخشيد شما مثل اين كه تازه وارد هستيد ؟
من به طرف صدا برگشتم...جواني بيست و سه چهار ساله،بلند قد،نسبتا زيبا،و مثل اغلب دانشجويان آلماني با چشمان آبي ريش كوتاه طلايي و موهاي بلند به طرفم آمد،خيلي خودماني صندلي را پيش كشيد و كنارم نشست...


پايان بخش اول

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
پسري كه روبرويم نشسته بود يك نوع خشونت و جذابيت توام داشت. او در حقيقت اولين پسر آلماني بود كه از نزديك با من سخن مي گفت، درست همان موجودي كه برادرم منصور به شدت مرا از او مي ترسانيد،و مسعود با نگراني در سكوت "او"را در ذهن ساده و خوش باورانه اش تجزيه و تحليل مي كرد تا بداند چگونه ممكن است من اسير عشق يا فريب يك پسر آلماني شوم و من بايد اعتراف كنم ناگهان شيطنت خاص دخترانه تمام ذهنم را پر كرد ...

من بايد اين پسر را بشناسم،اين پسر آلماني ...او چگونه موجوديست؟آيا مثل پسران ما احساساتي و خيال باف است و ناگهان از هر حركت دختري هزاران فكر و خيال به سرش مي زند يا اصولا به اين موضوعات اهميتي نمي دهد ؟... در مدرسه ما دختران زيادي بودند كه از قول برادران خود در فرنگ از روابط دختر و پسرها حرف مي زدن،... آن ها مي گفتند ارتباط بين دختران و پسران فرنگي مثل آب خوردن سهل و ساده است،تا به هم مي رسند يك سلام و بعد يك گردش و يك سينما و شب وقتي از هم جدا مي شوند تمام كار هايي كه دو عاشق و معشوق ايراني پس از چند ماه و يا شايد چند سال با هم مي كنند،آن ها به پايان رسانده اند ،آه چه مسخره ...چقدر شتابزده و كثيف...مگر انسان دستمال كاغذيست كه در يك چشم به هم زدن كثيف و آلوده به داخل سطل فراموشي بيفتد...
اين پسر و هر پسر فرنگي ديگر بخواهد با من چنين كاري بكند،پوزه اش را به خاك مي مالم ...
در اين افكار بودم كه صداي پسر آلماني در گوشم پيچيد كه با لحني بي تفاوت مثل اين كه با پسري طرف صحبت است گفت:
شما در دانشگاه ما چه رشته اي مي خواهيد بخوانيد .
او مخصوصا روي "دانشگاه ما "تكيهء مخصوصي داشت و من بي اختيار به ياد پدرم افتادم كه هميشه به آدم هايي كه صحبت از خانه من، اتومبيل من، ويلاي من ، مي كردند لبخندي مي زد و مي گفت :
خانه خدا، اتومبيل خدا ، ويلاي خدا ... ما صاحب چيزي نيستيم ...ما در اين كهنه رباط يك شب مهمانيم ...تو چه خيال ميكني آقا ...و حالا اين آلماني مغرور و كله شق، سرش را مثل يك خروس متكبر بالا گرفته بود و ميگفت دانشگاه ما ...خيلي ساده و راحت پرسيدم :
مگر در دانشگاه شما شهريه نمي گيرند؟ پسر مغرور آلماني چيني به پيشاني انداخت و پرسيد: _اين سوال را براي چي از من مي كني؟ _مي خواستم بدانم ...
-خب دانشگاه شهريه ميگيرد. من لبخندي زدم و گفتم: پس ذكر كلمه دانشگاه ما بي جاست ، اينطور نيست ؟ پسر آلماني كه تازه متوجه شده بود در اولين برخورد، با گستاخي حرفي زده است ، كمي خودش را در برابر من جمع كرد اما بلا فاصله با لحن تحقير آميزي گفت :_مگر شما دانشگاه نداريد؟ -چرا داريم ..._پس چرا در دانشگاه خودتان تحصيل نمي كنيد، شايد استاد فهميده و تحصيل كرده نداريد ؟
من حالا اين پسر آلماني را با آن چشمان آبي و براقش به مقابله خوانده به قول بر و بچه هاي فوتباليست خانه مان يك "ضد حمله "تمام عيار در ذهنم ريختم ، و به جاي جواب گويي به سوال معني دارش، پرسيدم :-شما مي دانيد محققين آلماني در مملكت من چه مي كنند؟
ظاهرا اينطور معلوم شد كه مخاطب با همه غرور نژاد ژرمن ،جواني تيز هوش و زيرك هم بود ،و بلافاصله گفت:-پس شما مي خواهيد بگوييد هدف از تحصيلتان در دانشگاه ما تحقيق در باره ماست .بلا فاصله جمله اش را اصلاح كردم و گفتم : _در دانشگاه آلمان... نه دانشگاه شما...
جوان آلماني كه به هيچ وجه انتظار چنان جواب هايي آن هم از يك دختر تنهاي شرقي را در اولين روز ورود به عمارت دانشجويان را نداشت از جا بلند شد و گفت:_ما باز هم با هم بحث مي كنيم .و هنگامي كه داشت به سر ميز خود باز مي گشت گفت :_راستي اسم من "پيتر"در رشته تعليم و تربيت درس مي خوانم . من با شيطنت مخصوص گفتم:_پيداست...
و او بدون اين كه اهميتي به من و نيش زهر آگيني كه در كلامم نهفته بود بدهد،دور شد و به سر ميز خود كه در حدود ده متري از من دورتر بود برگشت و طوري نشست كه نيم رخش را من آشكارا مي ديدم...
او پسري تقريبابلند قد ،مثل همه جوان هاي آلماني كشيده و اندكي لاغر و استخواني،با گونه اي پهن و چشماني آبي و مو هايي طلائي مايل به خاكستري بود...چهره اي مطلوب دختران ...وبيني متناسبي داشت و روي هم رفته من هر چه در سالن نگاه كردم چهره اي جذاب تر و مطلوب تر از او نديدم.
وقتي به اتاقم برگشتم لحظه اي در وسط اتاقم ايستادم و به تماشا پرداختم.خوب اين اتاقي است كه من بايد سه سال تمام در آن زندگي كنم ... روز ها و شب هاي پياپي...و اين اتاق در فاصله اي كمتر از يك ماه با من و با همه زندگي من آشنا خواهد شد ، حتي از صداي پاي من،از نفس من،از راه رفتنم مي تواند به غم ها و شادي هايم پي ببرد او تنها كسي است كه مرا برهنه خواهد ديد ...برهنه و بي پروا ...من جلوي چشمان سفيد او لباس از تن ميكنم،و بدون ترس از گوش هاي سفيدش نجوا و زمزمه هاي پنهاني خود را بلند به زبان خواهم آورد ...او شاهد گريه هاي غريبانه من خواهد بود ، شايد اين حرف ها را كه در دفترچه ام مي نويسم كمي احمقانه به نظر بيايد،من از كودكي همه چيز را صاحب چشم و حس و دل مي دانستم حالا هم همين طور ...چه روز ها كه وقتي مي خواستيم از خانه اي به خانه ديگر برويم براي اتاق خواب خودم اشگ ها ميريختم ،با گچ رنگي لبي روي ديوار اتاق خوابم مي كشيدم،و آنرا دوستانه به علامت خدا حافظي مي بوسيدم،و ديوار اتاق خوابم را با كلمات كودكانه دلداري ميدادم...
عزيزم ...از من ناراحت نشو ...بابا ميگه ما مجبوريم از اين خانه بريم، نمي دونم چرا ولي چون بابا ميخواد ما از اين خونه بريم من هم مجبورم ...نمي دوني از اين كه دارم از پيشت مي رم چقدر ناراحت و غمگينم برات دلم ضعف مي ره ...كاش تو هم زبون داشتي و با من حرف مي زدي ...اگر چه مي دونم تو هم ناراحتي...آخه بابا ميگه عادت بد چيزيه ،عيب آدم ها همينه كه به همه چيز عادت مي كنن،...لابد تو هم به من عادت كردي...خواهش مي كنم هميشه بياد من باش و بدون كه تا آخر عمر به ياد تو هستم ...

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#6
آن وقت ها كه اين حرف ها را به در و ديوار مي زدم شايد همه آن را يك نوع ماليخولياي كودكي به حساب مي آوردند ولي راستش من هنوز هم به خاطره هاي كودكي خودم وفادارم ...باور كنيد هر وقت مي خواهم مثلا يك سنجاق سرم را دور بياندازم مدتي دزدانه آن را مي بوسيدم و با سنجاق حرف مي زدم ...دلم براي تنهايي هاي سنجاق مي سوزد...و بعد در حالي كه چشمانم از رطوبت اشك خيس شده سنجاق را به داخل سطل آشغال مياندازم ...نمي دانم تا چه موقع دست ها را به كمر زده بودم و در لطافت محض يك روياي شيرين، حوادث دوران كودكي را مرور مي كردم
...و نمي دانم براي من كه نيمي از زندگاني ام را در خيال مي گذرانم اينطور است يا همه اينطورند،كه در شب اولي كه از خانه و خانواده دور مي شوند تمامي زندگي كوتاه و يا بلند خود را مرور مي كنند ...من ساعت ها در وسط اتاق ايستاده بودم و در فضاي زندگي گذشته ام جام هاي خاطره را از روي طاقچه برميداشتم و يكي يكي گرد و خاكشان را مي گرفتم و بعد...سر جايشان ميگذاشتم و به سراغ جام ديگري ميرفتم...
من در خانواده متوسطي به دنيا آمده ام... همه چيز در زندگي ما از خورد و خوراك تا لباس و تفريح متوسط بوده است... به قول سعدي نه از بس مي خورديم از دهانمان بيرون مي آمد و نه از ضعف جانمان ...پدرم كارمندي متوسط ولي محترم بود ،من هيچ وقت نديدم كه هيچ كس صدايش را در حضور پدرم بلند كند ...مردم به من مي گويند پدرت از سلسله دراويش است ولي اول بار كه از پدرم با لحن بچه گانه اي پرسيدم :پدر بچه ها در مدرسه به من ميگن بابات درويشه مقصودشون چيه ؟اگر بابا شما درويش هستين پس چرا موهاي سرتون و سبيلتون بلند نيست ؟پدرم مرا در آغوش كشيد و مثل هميشه مرا بوسيد و گفت:
دخترم اولا تو مثل هميشه بوي گل وگلاب مي دي،بوي گل سرخ،ثانيا پدر به قربانت...ثالثا درويشي بابا جان به ريش و سبيل نيست ...وقتي بزرگ شدي آن وقت مي نشينيم و با هم در اين باره حرف مي زنيم ...من كه تازه در كلاس اول دبيرستان نشسته بودم (معادل دوم راهنمايي امروز)با سماجت بزرگ منشانه اي در حالي كه بغض گلويم را مي فشرد گفتم:
بابا جان... من ديگه بزرگ شدم...همين حالا بايد به من بگي براي چي به شما ميگن درويش؟درويش يعني چه؟
پدرم كه از سماجت من خوشش آمده بود،موهاي بلندم راكه از دو طرف بافته بودم به دو دست گرفت به طرف خودش كشيد و گفت:
دختر نازم... تو راست ميگي .تو حالا بزرگ شدي و بايد حرف هاي بزرگ تر ها را هم بفهمي شايد به همين زودي خيلي چيز ها به تو بگم ...ولي فقط به عنوان پيش قسط به دختري كه هميشه تن و بدنش بوي گل محمدي ميده مي گم اگر كسي از تو پرسيد درويش يعني چه بگو درويش هم مثل همه مردم بنده خداست.
آه پدرم...پدرم...به خاطر همين يك روز دوري چقدر دلم برايت تنگ شده ...باور كن اي دفترچه نازم من همين حالا حاضرم خودم را قرباني پدرم بكنم اي كاش او اينجا بود و اتاق مرا ميديد،و بو مي كشيد و ميگفت:
دخترم،اتاقت هم از تن و بدن تو بوي گل گرفته است... اتاقي كه به من داده اند همه وسايل ضروري زندگي را دارد،اگر مادرم با آن همه وسواس چمدانم را پر از خرت و پرت كرده اينجا بود ،دلش به حال خودش مي سوخت كه چرا آن همه وقت براي بستن چمدان هدر داده است ، آه مادرم .مادر زحمتكشم...چه زن نازنيني...انگار خدا او را آفريده است كه پاسبان و فرشته رحمت فرزندانش باشد... او از همه تفريحات زندگي يك جا و با ميل و رضاي عميقانه اي بريده و به فرزندانش پيوسته است،...من نمي دانم مادران فرنگي در اينجا چه مي كنند ...به زودي با آن ها آشنا خواهم شد ولي دوستان و آشنايان مي گفتند كه مادر فرنگي غير از مادر ايراني است...او خيلي ساده و معمولي اول به زندگي خود مي انديشد و بعد به زندگي فرزندانش...خودش را سال به سال به خاطر نگه داري بچه ها در خانه حبس نمي كند .
...ما بچه هاي خانه هميشه مثل پروانه در اطراف مادر حلقه مي زديم و سرا پايش را غرق بوسه مي كرديم و او معمولا در اين گونه مواقع به زحمت خودش را از حلقه محاصره ما بيرون مي كشيد و عاجزانه تقاضا مي كرد،...دختر هاي شيطون بلا ،شما را به خدا مادرتان را اذيت نكنين،من كه كاري براي شما نميكنم ،...ما دسته جمعي فرياد مي زديم مامان فدات بشيم تو همه كار مي كني...آن وقت مادر خسته از سر و صداي محبت آميز ما مي ايستاد يكي يكي ما را مي بوسيد و قربان صدقه مان مي رفت و مي گفت:پدرتون همين حالا مي آد...بايد سفره را بچينم...بگذاريد برم...
خواهر بزرگترم به شوخي مي گفت:
خوب خواهران گرامي، دست از سر مامان گرامي برداريد چون باباي گرامي همين الان از راه ميرسد... آن وقت ما به افتخار مامان سه بار هورا مي كشيديم و او را رها مي كرديم و او مثل تيري كه از كمان رها شده باشد، از حلقه ما مي گريخت و به آشپزخانه فرار مي كرد...يك روز با كنجكاوي مادرم را تعقيب كردم و دزدانه خودم را مثل سايه اي به داخل آشپز خانه انداختم و مادرم را ديدم كه به صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت:
بچه هايم ...بچه هايم...خدايا آن ها را به تو مي سپارم من تحمل ندارم كه ببينم يكي از آن ها مريض شده يا مورد ظلم و آزار واقع شده...خدايا بچه هايم را به تو مي سپارم... اين صحنه چنان مرا منقلب كرد كه بي اختيار و گريه كنان خودم را به دامان مادر آويختم ... مادر ... مادر...
خواهران ديگرم كه متوجه فرياد هاي من شده بودند،به داخل آشپزخانه دويدند،آن ها گريه كنان خودشان را در آغوش مادر انداختند.آه كه چه صحنه اي بود ...ما سه خواهر در آغوش مادر و مادر در آغوش ما سه نفر زار مي زديم .از به ياد آوري اين خاطرات اشك هايم را آهسته گرفتم و يك بار ديگر به فضاي اتاقم خيزه شدم ...اتاق كوچك سه در دويي است.در يك سمت آن كاناپه ايست كه شب ها به سادگي تبديل به رختخواب مي شود ، دو صندلي راحتي در دو سمت اين كاناپه به چشم مي خورد، يك كتاب خانه كوچك در سمت شرقي اتاق به ديوار نصب شده است يك ميز كوچولو كه يك چراغ مطالعه رويش نصب شده، درست زير كتاب خانه آماده است تا دانشجو سرش را روي آن خم كند و بخواند و بخواند. اين اتاق يك هال كوچولو دارد كه در دستشويي به آن باز مي شود...ودر هال يك كمد كوچك لباس گذاشته اند كه من تا ساعت يك بعد از نيمه شب مشغول مرتب كردنش بودم ...حالا من يك كمد با هفت هشت دست لباس، مقداري لباس زير و جوراب و چند جفت كفش دارم كه بدون شك اگر تا يك سال هم لباس نخرم مي توانم به راحتي از آن لباس ها استفاده كنم فقط پالتو درست و حسابي نداشتم كه پدر قبل از حركت آهسته در گوشم گفت: -پدر جان پالتو ات كهنه است ، ان را با خودت ببر، سعي مي كنم در ماه دوم پاييز برايت پولي براي خريد پالتو حواله كنم .
پدرم از محل حقوق اندك بازنشستگي زندگي ما را مي چرخاند و براي تنها در آمدش دقيقا حساب دارد و وقتي مي گويد من در فلان ماه فلان چيز را برايت مي خرم دقيقا همه حساب هايش را كرده و از عهده انجام چنين وعده اي برمي آيد...
فكر مي كنم براي نخستين شب اين همه وراجي كمي زيادي باشد...شب به خير دفترچه عزيزم...

امروز سومين روزيست كه من در يك سرزمين بيگانه نفس ميكشم، در يك فضاي بيگانه راه مي روم، بر گرده يك زمين بيگانه قدم مي زنم و از خوراكي هاي يك كشور بيگانه به ادامه زندگي مشغولم... وقتي فكرش را مي كنم مي بينم اين ما هستيم كه با هم بيگانه ايم و در اين بيگانه گي زمين و فضا، يا خوراكي ها هرگز مقصر نيستند ...اگر ما آدم ها بيگانگي را از دل هاي خود بكنيم و دور بياندازيم ،بيگانه اي ديگر در روي زمين نيست ...من به اين موضوع اعتقاد دارم و به همين خاطر من اين جا فقط با آدم ها بيگانه ام نه با درخت ها، گل ها،زمين ها و چمن ها و پارك هاي قشنگ و درياچه هايي كه از شدت زيبايي آدم دلش مي خواهد در كف دست بگذارد و يك جا تمام آب هاي زلالش را بنوشد...
اين سه روز را من بيشتر به آشنايي با محيط تن در داده ام سري به عمارت دانشكده ام زده ام ...انستيتو گياه شناسي در قلب شهر هامبورگ و زير برج معروف تلوزيون شهر است و درست مشرف به نمايشگاه گل...انسان به راحتي مي تواند از فراز برج تلوزيون و در پشت ميز رستوراني كه درست در مغز سر برج كار گذاشته اند و مدام در كاسه سر برج مي چرخد تمامي شهر هامبورگ را تماشا كند .
نمي دانم شما هم از آن دسته آدم هايي هستيد كه براي شهر ها هم مثل آدم ها خوي و خصلت مخصوصي قائل مي شوند يا نه ؟...ولي من همان طور كه اتاق ها و ميز ها و صندلي ها و حتي سنجاق سرم را صاحب جان و شخصيت مي دانم، براي شهر ها هم همين خصوصيات را قائل هستم ... مثلا من معتقدم شهر شيراز دختريست كه بيش از حد لوند و پر سر و صداست ...شهر اصفهان يك هنر مند عبوس و متكبر است،كه به خودش خيلي مي بالد.تهران از ديد من يك مرد صميمي ولي شلوغ و پر حرف و گاهي هم قالتاق و حقه باز است، و چالوس يك دختر طناز كه مدام دلش مي خواهد از جنگل به دريا و از ساحل به آغوش جنگل بدود و تفريح كند...هامبورگ در اين دو سه روز به نظر من يك زن اشرافي و شسته رفته آمده كه اغلب بي تفاوت و گاهي هم اندكي با مهرباني به آدم نگاه مي كند و انسان مي تواند بدون ترس از خشونت و نا مهرباني، بي سر و صدا از خيابان هايش كه مثل دامن هاي مجلل زنان اشرافي معطر و شفاف است بگذرد .
من در اين سه روز به تنهايي نيمي از اين شهر را زير پا گذاشته ام ...از خيابان "يونك فرن اشتيك"با بوتيك ها و فروشگاه هاي بزرگ و دلربايش گذشته ام،و سوار بر كشتي هاي كوچك سفيد رنگ كه از دور بر درياچه وسط شهر هامبورگ مثل قوي سپيدي به نظر مي آيد،به آسمان و مرغابي ها لبخند زده ام و خلاصه تا آنجا كه زمان به من فرصت داده است، تلاش كرده ام تا خود را به هامبورگ معرفي كنم، و با زبان اشراف منشانه اين شهر آشنا شوم ، و حالا حس ميكنم هامبورگ اين زن اشرافي و زيبا مرا نيز به خود پذيرفته است و اجازه داده است روي دامن چين دار و بلندش راه بروم، بي آن كه او بر سر خشم آيد...
راستي خوابگاه دانشجويان هم به تدريج پر سر و صدا مي شود دانشجويان خارجي خوابگاه كه به كشور هاي خود يا كشور هاي اطراف سفر كرده بودند اغلب برگشته اند، چند دانشجوي عرب و يك دانشجوي دختر ايراني كه هنوز با او حرف نزده ام و خيال مي كند من اسپانيولي هستم ،در بين دانشجويان غريبه مشخص و معلوم هستند، بقيه آلماني هستند كه هر روز سر و كله يكي دو تا از آن ها پيدا مي شود ، و هنوز آن طور كه فهميده ام همه شان به خوابگاه برنگشته اند...ديروز وقتي مي خواستم از خوابگاه براي گردش به شهر بروم و دنباله آشنايي هايم را با هامبورگ بگيرم يك اتومبيل فولكس واگن جلوي پايم ايستاد و راننده به زبان آلماني گفت:
-به شهر مي رويد؟....

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#7
من به داخل اتومبيل نگاه كردم، راننده را فوري شناختم دوبار او را در رستوران دانشجويان ديده بودم ... اول ناخود آگاه عقب زدم چون در تهران هرگز پدرم اجازه نمي داد كه سوار اتومبيل يك مرد غريبه بشوم، اما چون او را شناختم، سرم را خم كردم و گفتم:
- متشكرم...
و بعد سوار اتومبيلش شدم ...وقتي روي صندلي نشستم بدون اينكه نگاهي به من بياندازد گفت:
اسم من "هانس"
و من هم گفتم:
شهرزاد...
عجيب بود كه او با موسيقي آشنا بود ، و بلافاصله گفت :
آهنگ " رميسكي كورساكف"
گفتم :درسته ...
و بعد وقتي كه از اتومبيلش پياده شدم نه او بامن حرف زد و نه من با او...بي اختيار به ياد تهران افتادم كه اگر دختري اينطور بي پروا سوار اتومبيل پسري مي شد،پسر به هر ترتيب و با هزار جور تعارف و چرب زباني مي خواست از او وعده ملاقات بگيرد... نمي دانم كدام يك درست است ...آن شور و هيجان و كشش دو انسان به يكديگر ، اين بي تفاوتي خشك و سنگين ... به هر حال من فرصت انديشيدن به اينگونه مسائل را ندارم...هنوز خيلي چيز هاست كه من بايد به آن انس بگيرم ، خيلي حرف هاست كه بايد به زبان آْماني بدانم ...ُظاهرا زبان آلماني من قابل توجه است اما من درست مثل راننده نوآموزي هستم كه فقط مي تواند در جاده مستقيم رانندگي كند...من اگر بخواهم اندكي از جاده اصلي منحرف شوم به دردسر مي افتم... و بايد هر چه زود تر قبل از آنكه كلاس هاي دانشكده افتتاح شود، زبانم را تقويت كنم، به همين خاطر بايد در يك كلاس تقويتي زبان ثبت نام كنم...
يك ساعت قبل از آن كه به اتاق خودم برگردم"پيتر"را ديدم همان دانشجويي كه شب اول با من بگومگوي غير دوستانه اي داشت ...او همانطور ساكت و تنها در گوشه اي از رستوران نشسته بود، به آرامي غذايش را ميجويد،وقتي من وارد رستوران شدم و نگاهي به اطراف انداختم او را هم ديدم كه خيلي معمولي مرا برانداز كردو بعد هم با چنگالش مشغول به هم زدن بشقابش شد،من غذايم را گرفتم و رفتم گوشه اي نشستم...سالن غذا خوري اخيرا شلوغ تر شده و مثلا امشب حدود بيست و دو سه نفردر رستوران بودند، اغلبشان سر و صدا مي كردند،يبعضي ها پايشان را روي ميز گذاشته بودند و غذا مي خوردند،به نظر خوابيده غذا مي خوردند، تقريبا تمام دختر ها و پسرها، با لباس خانه، با يك شلوار كابوئي و يك پيراهن يقه بازو سر و رويي ژوليده مثل هپي ها، در رستوران حاضر مي شوند دو دختر آلماني كه هر دو از اندام فوق العاده متناسب و زيبا هستند اما چهره شان چنگي به دل نميزند در سالن غذا خوري به چشم مي خوردند كه اولين بار بود آن ها را مي ديدم ... غذايم تقريبا تمام شده بود كه پيتر از جا بلند شد، و مستقيما به طرف ميزم آمد، و بدون اين كه از من اجازه بگيرد، صندلي پيش كشيد و نشست، و بي مقدمه گفت:
دوست داريد امشب بريم رقص؟
من خيلي ساده و معمولي گفتم:
نه متاسفم...
انگار پيتر انتظار چنين جوابي را نداشت، شايد هم او كه همچنان با وجود از راه رسيدن دانشجويان تازه باز هم خوش قيافه ترين و خوش اندام ترين مرد خوابگاه بود، انتظار چنين جوابي را از جانب هيچ دختري نداشت،چون به شدت برافروخته شد چشمانش را به هم كشيد و كوچك كرد و گفت :
شايد رقص بلد نيستيد...
من آشكارا لحن توهين آميز او را حس كردم اما با خونسردي مخصوصي پرسيدم :
كدام رقص،مگر رقص هاي شما قاعده و قانوني دارد كه آدم بايد ياد بگيرد؟
پيتر با ناباوري خاصي مرا برانداز مي كرد، دستش را در خرمن موهاي طلاييش فرو برد و با لحن نيش داريو تند و تيزش گفت:
آه نمي دانستم شما از جايي مياييد كه قاعده و قانوني ندارد...
من به آرامي از جا بلند شدم و در همان حال كه به طرف اتاقم ميرفتم گفتم:
آقاي عزيز...ما قاعده و قانون داريم ام نه براي شكلك در آوردن و ورجه ورجه زدن،ما براي معاشرت ها و روابطمان با يكديگر و از جمله چگونگي رفتار با يك تازه وارد خيلي قرار و قاعده داريم كه خيال نمي كنم هرگز به گوش شما رسيده باشد...

وقتي خودم را به داخل اتاق انداختم، خودم هم نمي دانم چرا گريه مي كردم،ولي اشك مجالم نمي داد ... درست مثل باران هاي موسمي گرم و تند از چشمانم فرو مي باريد و من در وسط اتاق ايستاده بودم ، و نمي دانستم چه بايد بكنم ... نمي دانم شما هرگز در شهر و يا محلي تنها و غريب مانده ايد يا نه ...؟غريبي و تنهايي اندوه بار است،...و اگر شما غريب و اندوه زده مورد حمله يك بيگانه هم قرار بگيريد،آنوقت حال مرا بهتر مي توانيد حدس بزنيد،...مدتي مثل تك درختي كه در سينه كوهستاني خشك روييده باشد، در وسط اتاق ايستادم و بعد وقتي طوفان خوابيد ،روي لبه تختم نشستم و به فكر فرو رفتم ... من در شهر خودم تهران، هرگز با پسرها روابط مخصوصي نداشتم، يكي از دوستانم معتقد بود كه شهرزاد، در يك "زاويه بيروح"از كره زمين ايستاده و هيچ پسري او را در اين زاويه ناپيدا نمي بيند و گرنه چطور ممكن است كه دختري به اين زيبايي آزادانه در اين شهر بيايد و برود و هيچ شماره تلفن يا نامه عاشقانه اي نگيرد... شايد هم آن دوست من مبالغه مي كرد اما زندگي من با زندگي پر سرو صدا و پر ماجراي دختراني كه مي شناختم فاصله زيادي داشت . من در خلوت انديشه هاي خود عالمي داشتم كه با عوالم زندگي آن دختران اصلا سازگار نبود،...تنها پسري كه سايه اش را در زندگي ، آن هم به سبكي و كوتاهي يك مترسك در يك مزرعه بزرگ حس ميكردم مسعود پسر عمويم بود او هفته اي يكي دو بار گاهي به تنهايي و گاهي همراه با پدرش به خانه مان مي آمد. اغلب اوقات ساكت مي نشست و مرا تماشا ميكرد،و گاهي هم در باره درس ها و مباحث مختلفي كه پيش مي آمد، به قول خودش گپي ميزديم و از هم جدا مي شديم بنابراين من در روابط با پسر ها صرف نظر از فضاي ذهني خودم اصلا دختر بي تجربه اي بودم .درست برعكس دختراني كه در اين چند روزه در اين سرزمين بيگانه ديده ام كه هر چه خوشگل ترند پر تجربه ترند!
من عادت دارم كه هر وقت دچار گرفتاري تازه اي مي شوم بنشينم و نيم ساعتي در سكوت غوطه بزنم ،... پدرم هميشه به من ميگفت:
شهرزاد هر وقت دچار حادثه سختي شدي در اتاقت را ببند و در گوش هايت پنبه بگذار و در سكوت فرو برو...
درست مثل يك غواص كه در زير آب هيچ صدايي را نمي شنود و مستقيما در سكوت به سوي صدف مي رود، آن را از بوته اش ميچيند و در كيسه مي گذارد، و با خودش به ساحل مي آورد آن وقت اگر مرواريدي در صدف بود جنجال و سر و صدا مي كند، مي زند و مي رقصد ...ولي فقط در سكوت مي توان صيد مرواريد كرد...
نيم ساعتي را در سكوت محض به سر بردم،و بعد تنها دست ها را از روي گوش هايم برداشتم،زندگي را مطبوع تر و آرام تر از پيش حس كردم و بي هيچ نوع شتاب زدگي عصبي لباس خوابم را پوشيدم، دفترچه خاطراتم را برداشتم و به ذكر حوادثي كه در اين چند روزه برمن گذشته است پرداختم... و حالا كه همه حرف هايم را تا اين ساعت شب نوشته ام خودم را در وضعي بسيار مطبوع و دلچسب حس مي كنم ...حتي مي توانم به عادت هر شب چند دقيقه اي هم موسيقي بشنوم و همراه با اين صداي سحر انگيز و خدايي، پله پله در جهان هاي ديگر كه محرمانه ترين هستي هر بشري است،بالا بروم ... آه كه وقتي در اين سفر رويايي ابرهاي مرطوب آسمانها مثل پرهاي نرم پرنده گان به گونه ام مي خورد چقدر لذت مي برم ...
امروز دانشگاه هاي سراسر آلمان و از جمله دانشكده من سال تحصيلي را شروع كردند، نيم ساعت زودتر از معمول از خواب برخاستم تا بتوانم به كمك اين وقت زيادي، بر وسوسه انتخاب نوع لباسم پيروز شوم،سر انجام يك بلوز نارنجي با آستين بلند و يقه اسپورت، يك دامن اسپورت خاكستري و يك جفت كفش صندل نوع حصيري پوشيدم و در حالي كه فقط آرايش مختصري كرده بودم و موهايم را طبق معمول از روي شانه و پشتم فرو ريخته بود وارد دانشكده شدم .دانشكده من در كنار برج تلوزيون و باغ گل قرار دارد و قرار است من در اين دانشكده از رشته بيولوژي فارغ التحصيل شوم.
فضاي دانشكده چيزي نا مانوس نبود، بچه ها هم به ظاهر تفاوتي با همنوعان خود در سرزمين من نداشتند اما در درونشان چه خبر است خدا مي داند ؟!...نكته جالبي كه در دفترچه ام بايد يادداشت كنم اين بود كه ظاهرا من از نقطه توقفم در زاويه بيروح بيرون آمده ام چون در اولين لحظات ورودم به عمارت دانشكده اغلب بازي ملموس نگاه هاي پسران را روي چهره و اندام خود حس مي كردم.

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#8
دلم نمي خواست من هم در رديف دختراني قرار گيرم كه هر نگاه تحسين آميزي آن ها را به شدت خوشحال و وسوسه مي كند، اما امشب بايد اعتراف كنم كه امواج نگاه هاي مشتاق پسرها هنوز هم مرا در خود گرفته است و يك نوع غرور دلچسب و شيرين به من داده است . پدرم هميشه مي گفت:
_شهرزاد
، من در رسيدن نوع بشر به سوي حق و كمال هميشه در يك نقطه به زن ها مشكوك و نا اميد مي شوم و آن لحظه ايست كه مردان با چرب زباني و نگاه هاي مشتاقانه، حس خودخواهي زن را تحريك مي كنند. امشب بايد براي پدرم بنويسم كه او چه مرد روشن دل و عميقي است، و چقدر در تحليل روحي انسان ها آگاه... راستي ديروز من سه نامه كوتاه از پدر، منصور برادرم و مسعود نامزد اسمي خودم داشتم كه بايد حتما در اين دفترچه ثبت كنم... پدرم نوشته بود:
دختر خوبم شهرزاد، اگر بداني كه جاي تو در پيش پدر چقدر خالي است مدرسه و كتاب را به زمين مي گذاري و يك سره به نزد پدر باز مي گردي، اما اين را هم خوب مي فهمم كه تو رضاي پدر را بر احساس او ترجيح مي دهي و خوب مي داني كه من داوطلبانه اين شكنجه را به خود پذيرفته ام، تا در اين روز ها چون يعقوب كه پيراهن يوسف را هزار بار مي بوسيد و مي بوييد و برچشمان نابيناي خود ميگذاشت، به ياد تو اشك ها بريزم، و هر روز از روز پيش رنجورتر و بيمارتر شوم. ما به رنج بردن عادت كرده ايم،.چرا كه از تنبلي و بيخيالي هرگز نديده ام كه انساني به خداي خود نزديك شود، و به قول شاعر، "تا دلي آتش نگيرد حرف جان سوزي نگويد..." تو نمي داني اين درد كشنده دوري و هجران چقدر زندگي خالي و تهي مرا پربار و پر ثمر كرده است، چقدر اين قلب فربه و پي گرفته من را كه در كنج سينه بي مصرف افتاده بود،زنده و بيدار كرده است...او مدام در سينه به ياد تو مي زند، درد مي كشد در غم، مثل انگور در پنجه "خم"ميفشرد و به من حالي و سوزي تازه مي بخشد كه هدف نهايي هر زندگي عارفانه است،شايد كه اين حرف ها براي دختر نازم سنگين و گران جلوه كند، امااگر دخترم بداند كه چگونه فراق او به زندگي من هدف و اميد بخشيده است به اين زودي و آساني به من طعم وصال را نخواهد بخشيد...آخر عشقي كه سوز وصال به خود نديده باشد روز وصال كي خواهد.
در خاتمه براي دختر از جان عزيزترم موهبت هاي بيشتري خواستارم. پدرت مراد
وقتي نامه پدر را تمام كردم مدت ها من هم نامه را بوييدم و بوسيدم و مشتاقانه به دنياي سكوت پيوستم تا آن چه را كه نوشته و گفته بود با اتكا به شور و شوق عارفانه اش جستجو و درك كنم ... شايد اگر اين نامه به دست دختر ديگري ميرسيد پدرش را به تازيانه بي محبتي و يا جنون مي بست ... اين كدام پدريست كه آرزو كند زمان هجران، به طول انجامد تا او فرصتي براي ناليدن و سوختن پيدا كند، اما من كه مي دانستم پدر چگونه از رنج دوري من ، آئينه قلبش را سيقل ميزند و غم پرستانه اندوه د,ري فرزند را چون جام شوكران سقراط، داوطلبانه مي نوشد، از دريا دريا محبت و شيفتگي جسورانه اش سيراب ميشوم، و او را در تحمل رنجهاي گرانبار زندگي معنوي اش دعا مي كنم ... حالا دفترجه عزيزم به من حق ميدهي كه نامه پر از عجايب افكار پدرم را در سينه تو ثبت و نقل كنم...
نامه دومي را كه گشودم نامه منصور برادرم بود ، منصور نوشته بود :
خواهر گرامي ام شهرزاد:
اميد است در اين لحظه كه نامه مرا مي خواني بدون دردسر و با كمك آقاي مارتين سر و سامان گرفته باشي و هيچ چيز خواهر عزيزم را پريشان و مكدر نكند.يك روز بعد از سفر آن خواهر گرامي دلم طاقت نياورد و به آقاي مارتين تلفن زدم و او خوشبختانه به من خبر داد كه در خوابگاه دانشجويان اتاق مناسبي برايت گرفته و تو از هر حيث در اماني!
خواهر عزيزم، من اميدوارم كه تو تمام حرف هاي مرا مثل يك سرمشق در حافظه ات حفظ كرده و هر شب آن را پيش رو بگذاري و تكرار كني... خواهرم، دنياي ما دنياي بسيار بدي است مخصوصا كه در كشوري زندگي مي كني كه بي بند و باري و ولنگاري سرا پايش را خورده و من نمي دانم چگونه اين مردم بر سر پا بند هستند، اما متاسفانه ما به تكنيك آن ها محتاجيم و بايد فقط و فقط همين قسمت را بگيريم و به سرعت از بقيه مظاهر زندگيشان فرار كنيم!همين چند روز پيش يكي از دوستانم كه از شهر فرانكفورت به تهران آمده است مي گفت: اين شهر تبديل به يك عشرتكده ء بزرگ شده و زن و مرد، حتي در داخل خانواده به هم خيانت ميورزند و فساداخلاق از هيچ خانواده اي نگذشته و همه سرگردان و پريشان نمي دانند چگونه شب و روز را در اين گنداب به سر آورند. من اين حرف ها را مي نويسم كه تو بيشتر و بيشتر به مراقبت از خود بيافزايي، مخصوصا اميدوارم كه ريخت هپي هاي چندش اور را به خود نگيري، و من سعي مي كنم تا يك ماه ديگر به هر ترتيب سفري به شهر تو بكنم ... و از نزديك به وضع درس و تحصيل و اخلاق تو برسم ... مطمئن هستم خواهر نازنينم كاملا به حيثيت خانوادگي ما پايبند مي ماند ، مخصوصا كه من در هامبورگ چند همكار ايراني دارم، كه خداي ناكرده اگر از تو كوچكترين خلافي ببينند فورا به من گزارش مي دهند، امروز باز هم برايت دوهزار تومان حواله كردم، تا كوچك ترين نياز مالي نداشته باشي...خواهرم را ميبوسم و به دست خدا مي سپارم.
برادرت منصور
خوب دفتر نازنينم در باره نامه برادرم چه مي گويي...لابد خواهي گفت كه اين نامه ديگر ارزش ثبت كردن نداشت كه آن را با فشار نوك قلم در سينه من فرو كردي. اما اگر از من ميپرسي نقل اين نامه هم واجب بود، بيچاره برادرم با زبان بي زباني و براي اينكه من آبرو حيثيت خانوادگي را بر باد ندهم در اين نامه چه وعده ها و تهديد ها كه نكرده است، وعده پول، تهديد به جاسوسي و تازه با اين وسايل هم رضايت نداده مي خواهد به زودي مثل عقاب بر سر من فرود آيد،... من نمي دانم بين اين دو انسان آن هم از يك خانواده چگونه اين همه تفاوت فكري ميتواند وجود داشته باشد ، پدرم مرد دريا دليست كه مرا به خود وا مي گذارد، و برادرم مدام مثل يك جاسوس زير نظرم مي گيرد و به انواع حيله ها و دست آويزها مي آويزد، تا مرا آنطور كه دلش مي خواهد در اين سرزمين بچرخاند و بگرداند...
و تو خودت شاهدي كه من چگونه هستم.
اما سومين نامه از مسعود پسر عمويم بود، دفترچه خوبم به من اجازه بده كه اين نامه را هم نقل كنم، چون پسرعمويم تازه از تاريكي بيرون آمده و چيزهايي مي گويد كه برايم كاملا تازگي دارد، بگذار اول نامه پسر عمو جان را نقل كنم بعد در اين باره با هم بحث خواهيم كرد.
شهرزاد عزيزم..
نميداني جايت در تهران ما چقدر خالي است.. ديروز جمعه با بچه هاي فاميل به اوشان رفته بوديم، باغ مش حسن را مثل هميشه اجاره كرده بوديم، همه جمع بودند، منيژه مثل هميشه آكاردئونش را آورده بود و برايمان تصنيف هاي روز مي خواندو "شهره "آتش پاره هم از اول صبح رقصيد و لوندي كرد،و همه را دست انداخت، با اين كه همه جمع بودند ،و رقص و بازي و شور و نشاط جوانانه همه جا برقرار بود ،من دلتنگ بودم،از شلوغ بازيه بچه ها خوشم كه نمي آمد سهل است كه در يك فرصت متناسب از جمع آن ها فرار كردم ، و در حاشيه رودخانه تا دوردست رفتم و بلاخره روي يك تخته سنگ نشستم و به آب هاي زلال رودخانه خيره شدم..شايد مرا مسخره بكني، اما من توي زلال آب رودخانه تصوير تو را ديدم، تازه فهميدم چرا اين قدر بي تاب شده ام ،لوندي هاي شهره ، و موسيقي ،خوش منيژه رانمي فهمم و دلم مي خواهد تنها باشم، يادم هست وقتي كلاس نهم دبيرستان بودم يك روز از معلم انشا پرسيدم :-آقا عشق يعني چي؟ و او جواب داد :عشق كشش ميان دو نفر است،پرسيدم چه موقع آدم متوجه مي شه كه عاشق شده ؟و او خنديد و گفت: هر وقت ديدي كه در يك سمت اين كشش ايستاده اي،... در آن لحظه من هر چه در آب نگاه مي كردم ، بيشتر و بيشتر تصويرهاي تو را مي ديدم حس كردم كه عاشق شده ام چون در يك سمت اين كشش ايستاده بودم،اما همان وقت از خود مي پرسيدم آيا در اين سمت هم تو ايستاده اي؟!...
دختر عمو جان، مي بخشي كه اين طور گستاخانه با تو حرف مي زنم... با اين كه هميشه مادر هاي ما جلوي همه و جلوي خودمان ما را نامزد هم معرفي مي كردند ،و ما را از شرم سرخ و سفيد مي كردند ، اما من هيچ وقت جرات اين كه تو را به چشم نامزد نگاه كنم نداشتم . هر وقت هم تصادفا با هم تنها مي شديم از تنها چيزي كه حرف نمي زديم از نامزدي و از خودمان بود..درست روزي كه تو از فرودگاه مهرآباد پرواز كردي ناگهان حس كردم كه دلم مي خواهد خودم را جلوي چرخ هاي هواپيما بيندازم و بگويم از زير اين چرخ ها بلند نمي شوم، مگر اين كه شهرزاد را به من پس بدهيد، او نامزد منست، او حق ندارد مرا تنها بگذارد و برود..افسوس كه اين ها فقط خيال بود.من تنها و دلتنگ بر جا مانده بودم،و تو در آسمان ها پرواز ميكردي...و حالا كه اين نامه را برايت مي نويسم، تو در شهر ديگر در سرزمين ديگر و با مردمان ديگري زندگي مي كني و هرگز به تنهايي من نمي انديشي... چيزي كه مرا بيشتر رنج مي دهد حظور آدم هايي است كه در آن جا به تو نزديك مي شوند،پسر هاي دانشجويي كه شانه به شانه تو قدم خواهند زد،به هنگام مطالعه نفس گرم و معطر تو بر چهره شان ميدود و افكار شومي در مغزشان زنده ميكند، نمي دانم چه توصيه اي مي توانم بكنم، اصلا نمي دانم تو به اين توصيه ها كوچكترين اهميتي مي دهي يا نه اگر دلت براي پسرعمويت و زخم هايي كه در سينه اش از دوري تو عميق تو گسترده تر مي شود،مي سوزد،خواهش مي كنم هر وقت در كلاس درس يا در محوطه دانشگاه يا در يك رستوران يا در يك دانسينگ شانه به شانه يك پسر ايستادي فراموش مكن كه در تهران قلب من از جا كنده مي شودو از حسادت غصه مي خورم، و دق مي كنم.
نمي دانم اين تقاضا تا چه حد مورد قبول قرار مي گيرد، ولي من حق دارم از دختر عمويم، از نامزد قشنگم تقاضا كنم با نوشتن چند خطي دل مرا به نور عشق خود روشن كند،مرا مي بخشي كه هنوز بلد نيستم نامه هاي عاشقانه بنويسم چون اين اولين نامه عاشقانه من است كه به سوي دختري پرواز مي دهم و نمي دانم تا چه اندازه آن را احمقانه نوشته ام ،به هر صورت مرا ببخش و برايم دعا كن كه اين جدايي را تحمل كنم.
در انتظار بازگشت تو_مسعود
خوب دفترچه عزيزم، تو در باره نامه پسرعمو مسعود چه مي گويي؟عقيده ات چيست؟ مثل اين كه من واقعا از زاويه بي روح خارج شده ام، بيست سال از عمرم را بدون يك نامه عاشقانه، يك نگاه گرم و داغ گذرانيده ام، اما وقتي در روي زمين جابجا ميشوم ناگهان، از زاويه بيروح هم خارج ميشوم حضورم را به رخ همه مي كشم،و آنوقت برايم نامه عاشقانه ميرسد. نمي دانم تو چه فكر مي كني دفترچه عزيزم ولي نامه عاشقانه پسر عمو هيچ چنگي به دلم نزد، آن چيزهايي كه من در كتاب ها در باره هيجان هاي اولين عشق خوانده ام.آن احساس منقلب كننده اي كه يك دختر از دريافت اولين نامه عاشقانه در خود تماشا مي كند، هرگز هنگام دريافت و خواندن نامه عاشقانه پسر عمو به من دست نداد. پسرعمو بيشتر از اين كه يك نامه عاشقانه بنويسد يك نامه حسودانه نوشته است...نه اين همان عشقي كه پدرم از آن سخن مي گفت نيست، اين يك نوع طلب جفت است... خوب بگذار پسر عمو نامه بنويسد.ابراز عشق كند، شايد هم يك روز موفق شد، اين احساس را در من بيدار كند... كسي چه مي داند...؟

پايان بخش دو

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
امروز هفدهمين روزيست كه من در انستيتو گياه شناسي هامبورگ مشغول تحصيل هستم ، حالا تقريبا با تمام زواياي اين دانشكده آشنا شده ام ، با ديوارهاي سپيد،كلاس هاي باز و روشن پله هاي سنگي و سقف هاي يكدست و صافش آرام آرام دوستي برقرار مي كنم ،از حالا مي دانم كه اگر روزي از اين دانشكده بروم ، دلم برايش تنگ خواهد شد ، اما هنوز من با آدم هاي دانشكده با پسران و دختران دانشجو چندان آشنايي به هم نزده ام آن ها بيش از اندازه خشك،آرام و كم حرف هستند ،تنها آشنايان من دو دختر به اسامي "مونيكا"و "برگيت" هستند كه در خوابگاه من زندگي مي كنند و به تدريج چه در دانشكده و چه در خوابگاه آشنايي ما بيشتر رنگ گرفت و حالا تقريبا اغلب روزها با هم مي آييم و ميرويم، مخصوصا كه مونيكا يك اتو مبيل فورد آلماني هم دارد ، و مرا با خود مي برد و مي آورد. مونيكا نمونه كامل دختران ژرمن ،سفيد، با موهاي طلايي صاف و بدون چين ،چشمان آبيِ تر از رنگ دريا هاي ما ،قد بلند ، صاف و بدون شكم، پاهاي بلند و كشيده با عضلات يك نواخت و پيچيده ، لب هاي كشيده و خوشرنگ دندان هاي بسيار سفيد و صدايي كمي كلفت تر از صداي ريز ما زنان شرقي... عاشق تنيس است...به تماشاي مسابقه فوتبال شديدا عشق مي ورزد ، به تنهايي زندگي ميكند ، پدرش ار افسران نازي بوده كه پس از جنگ تا چند سالي هم زنده مي ماند ، اما زخم هاي متعددي كه از گلوله هاي دشمن برتنش جا باز كرده بود سرانجام مرگ او را زودتر از حد نصاب زندگي معمولي يك انسان در ميربايد ، و مونيكا را با مادرش تنها مي گذارد ، با اين كه قرار بود ، مادر مونيكا چند بار ازدواج كند اما هميشه دست آخر به نوعي عروسي به هم خورده و بيوه مانده است ، و حالا ديگر آن قدر پير است كه هوس ازدواج به سرش نزند. مونيكا بيست و يك ساله و بسيار پر شور است و در " تراور مونده "يك بوي فرند دارد كه در توصيف او هميشه مي گويد : او مثل يك اسب قوي است ، اما بسيار بد خلق و ترش رو است و عاشق والس است. "بوي فرند او در " هامبورگ " يك جوان فوتباليست و مو بلند است كه تحصيلاتش در دانشگاه نيمه تمام مانده و حالا در يك تيم حرفه اي فونبال توپ مي زند..."مونيكا " در باره بوي فرند فوتباليستش مي گويد ، او در برابر دختران شرورترين بنده خداست... و به همين خاطر دوستش دارم. وقتي من اين حرف را از دهانش شنيدم مدتي گيج و گنگ او را نگاه كردم ، آخر چطور مي توان يك انسان شرور را به خاطر شرارتش دوست داشت... مونيكا كه متوجه حيرت من شده بود با صداي بلند خنديد و گفت :
شهرزاد ... اميدوارم مرا دختر بي تربيتي نداني، تو در تجربه زندگي با پسران صفره صفري! پسرها هر كدام جصلت مخصوصي دارند ، بعضي ها نرم خو و آرام هستند ، بعضي ها آدم هاي متوسطي هستند كه در هر چيز رعايت اعتدال را مي كنند، عده اي از پسرها پر شور و تنوع طلب هستند ، بعضي ها مثل جيرجيرك فقط سر و صدا مي كنند ، عده اي زن ها را اصلا جدي نمي گيرند ، همانطور كه براي رفع خستگي سفارش قهوه مي دهند ، سفارش يك زن را مي دهند بعضي ها هم مثل" والتر " فوتباليست من در روابط با دختر ها بسيار شرورند. حالا عزيزم متوجه شدي؟
من سرم را تكان دادم ، چون نمي خواستم خود را دختري خنگ و عقب مانده جلوه بدهم ، اما من دختر ساده دلي هستم و بايد صادقانه اعتراف كنم كه من تقسيم بندي مونيكا را از پسران دقيقا نفهميدم.
مادرم هميشه فقط دو نوع تقسيم بندي مردان داشت مردان خوب ، مردان بد، مردان خوب براي زندگي با زنان شايستگي دارند و بايد آن ها را به عنوان شوهر ، و " مرد "قبول كرد و وظيفه زنان است كه اين گونه مردان را خوب تر و خشك كنند، وسايل آسايش انان را فراهم نمايند ، و در جلب رضايتشان بكوشند ، مردان بد ، از نسل شيطان هستند و زن ها بايد خود را از گزند اين موجودات شرير و خطرناك برحذر دارند و اگر روزگار و بخت بد يكي از اين شياطين را نصيب كرد بايد تلاش كنند تا با آوردن بچه هاي متعدد او را سرگرم و آرام كنند چون هر بچه اي كه در خانواده متولد شود يك حلقه آهنين تازه است كه بر دست و پاي مرد مي خورد ...
اما حالا اين جا با صد ها نوع تقسيم بندي از مردان روبرو هستيم و انتخاب يكي از اين تقسيم بندي هاي وحشتناك كاريست مشكل ، و من در قلب خودم تقسيم بندي مادرم را بيشتر مي پسندم...وقتي من عقيده ام را در اين زمينه با مونيكا در ميان گذاشتم ، قاه قاه خنديد و گفت :
چشم و گوش بسته شرقي...شما از مردها چه مي دانيد هيچ؟...و من راستش طبق تربيت خانوادگي خاصي كه هنوز در خلق و خوي من است بحث مردان را ختم كردم و يك موضوع درسي را پيش كشيدم ،ولي مونيكا به هيچ وجه حاضر به خاتمه بخشيدن به بحث مردان نبود ، بايد اعتراف كنم كه او كلمه مرد را درست ، مثل يك تكه " قره قروت " توي دهانش مزه مزه مي كرد،ُو هر چه بيشتر اين ماده ترش را در دهان مي چرخانيد ، بيشتر بزاغش تحريك مي شد...
_ببين شهرزاد ، تو آن قدر از دنياي مردان پرت افتاده اي كه كريستف كلمب هنگام كشف قاره آمريكا... بيچاره او قاره جديدي كشف كرده بود اما تا هنگام مرگ هم خيال مي كرد به هندوستان رسيده است...تو در آلمان فرصتي يافته اي تا قاره هاي جديدي را كشف كني و اين فرصت را از دست نده ...
من نمي دانستم به او چه جوابي بدهم ، من ظاهرا مغلوب شده بودم ،ولي مطمئن هستم اگر پدرم اينجا بود جواب قانع كننده اي داشت كه با او بدهد.خوب به خاطرم هست كه يك روز منيژه دختر بلاي فاميل را ديدم كه شاد و سرحال ،دست در دست پسري غريبه و ژوليده كه رخت معتادان را داشت انداخته بود و با صداي بلند مي خنديد و مي رفت ، در يك لحظه متوجه او شديم ، پدرم نگاهي به منيژه و آن پسر انداخت ، بعد به طرف من بر گشت ، و نگاه نافذش را به چشمانم دوخت و گفت:
_دلم فقط براي اين دختر مي سوزد ،
من به پدرم گفتم :
_ولي منيژه كار بدي نكرده است . او بالاخره مردي را براي خودش دست و پا ميكند.
ُپدرم خنديد و گفت:
_ولي بدبختانه او خريدار بدي است... هر انساني حق دارد از بازار زندگي خريد كند ، اما بعضي ها مرواريد اصل و بعضي ها بدلي آن را انتخاب مي كنند. منيژه بدبختانه بدلي آن را پيدا كرده است . من گستاخي را بيشتر كردم و گفتم :
خوب پدرم مهم نيست اگر بدلي بود پس مي دهد و يكي ديگر را مي گيرد...
پدرم به عادت هميشگي دستي به پشت موهايش كشيد و كفت :
_اگر قرار باشد هر چيز را چند بار تكرار وآزماش كنيم هم ذائقه مان خراب مي شود و هم ديگر طعم چيزهاي تازه را نمي فهميم و هم ذائقه مان گمراه ميشود و طعم خوب را ل ز بد تشخيص نمي دهد...آن وقت مي داني دخترم چه اتفاقي مي افتد؟ ذائقه ما كه يكي از نعمات بزرگ خداوندي است بر اثر تكرار فراوان منحرف مي شود .
براي يك لحظه فكر كردم كه جواب استدلال هاي مونيكا را يافته ام ...او آن قدر پسران متعدد را آزمايش كرده است كه ذائقه اش منحرف شده ، و همان طور كه معتادان بايد هر دفعه نوع تندتري از ماده اعتياد را به داخل بدن بكشند، تا بدن جواب بدهد مونيكا نيز ناچار هر بار براي تحريك ذائقه اش ناچار است چيزي تندتر به دهان بگذارد ، تا ذائقه اش جواب بدهد...چنان كه امروز او يك پسر شرور را انتخاب كرده تا ذائقه اش كه ديگر در برابر پسرهاي معمولي از كار افتاده به "شرارت" غير عادي و تند و تيز آن پسر جواب بدهد...
مونيكا كه مرا در افكار خود فرو رفته ديد با دست به پشتم كوبيد و گفت:
_آهاي كجايي...ما شنيديم كه شرقي ها خيلي خيالاتي هستند لابد تو هم غرق در خيالات خودت شده اي...عزيزم به جلو نگاه كن ...خيابان ها ، چراغ هاي نئون ،ويترين هاي قشنگ مانكن هاي لخت پشت شيشه ها ،مردان رنگارنگ كه زنده و حقيقي و گرم هستند ... اين ها حقيقي هستند! اما شاهزاده خيال تو هرگز حقيقي نيست...
او هيچ وقت سوار كالسكه از ميان ابرها بيرون نخواهد آمد، هيچ وقت...
شايد هم مونيكا راست مي گفت ،شايد هيچ وقت كالسكه شاهزاده آرزوهاي دختران شرقي از ميان ابرها بيرون نيايد اما خيالش را كه از ما نمي گيرند...او مثل خدا هميشه در پرده رمز و راز جاوداني خود زندگي ميكند ، اما همان گونه كه ظهور خدا در لحظه هاي سپيده دم ،در تنهايي يا آن جا كه قلبمان از اندوهي تيره پوشيده باشد و اشگ از راه گونه ها فرو مي غلتد ،حتمي است ظهور شاهزاده خيال در تيره ترين روز هاي زندگي تسكين بخش است ... مونيكا لبخند مسخره اي زد و گفت :
-بسيار خوب حوصله بحث ندارم ...ما دو تا از دو سرزمين جداگانه هستيم ،شايد روزي كه دانه هاي زندگي را در روي زمين ميكاشتند جنس دانه ها در هر قاره اي از كره زمين متفاوت بوده است... مثلا دانه اي كه در آفريقا ميكاشتند سياه بوده ، دانه كه در آسيا به زمين ريختند گندمگون و دانه حيات انسان هاي اروپايي هم سفيد بوده است ...
من بلا فاصله گفتم :
_مونيكا اگر مجبور باشم عقيده ات را قبول كنم مي گويم تو در عقيده ات مرتكب يك اشتباه بزرگ شده اي ...انسان ها همه از يك دانه بودند فقط پوست دانه ها رنگ هاي متفاوت داشت...
مونيكا با چشمان گشاد پرسيد:
_چي گفتي؟
-گفتم كه :رنگ دانه ها فقط تفاوت داشته ...مصالح ساختمان هاي هامبورگ شما از سيمان و گچ و آهك است ولي در رنگ هايشان متفاوت است ، چون نقاش ، دوستدار تنوع است و نماي هر ساختماني را رنگي تازه ميزند ، اما همين كه با يك تكه پارچه رنگ ها را پاك كني زير آن رنگ ها هميشه يك چيز است...
مونيكا غش غش خنديد و گفت :
_شهرزاد تو چرا بيولوژي ميخواني تو بايد فلسفه مي خواندي...من شنيده ام شرقي ها خيلي فلسفي هستنداما نه تا اين اندازه ...خوب در باره پيتر چه ميگويي؟
من حيرت زده پرسيدم:
مقصود؟
مونيكا همان طور كه اتومبيلش را در خيابان هاي هامبورگ مي راند گفت :
_او دلش مي خواهد با تو باشد...
من با عصبانيت گفتم :
_او دلش بخواهد مگر دنيا روي دل او مي گردد؟!
_چرا عصباني شدي؟... مگر گناه كرده است كه دلش مي خواهد با تو باشد...
_او گناه نكرده ...فكرش گناه بوده است... مي داني مونيكا من گيج مانده ام كه شما غربي ها با چه منطقي زندگي مي كنيد ، يك جا مي گوييد زن كالاي خريد و فروش نيست ، و يك جا به هر پسري حق مي دهيد كه هر وقت دلش خواست با دختري باشد... و هر وقت هم كه خسته شد او را بگدارد و برود ... پس عادات انساني چه مي شود ؟...من وقتي از اتاقي كه چند روزي در آن زندگي كرده ام جدا مي شوم برايش دل مي سوزانم چطور ممكن است تمام هستي ام را به دست پسري بدهم ، به عشق او بپيوندم و شب و روزم را به ياد او بگذرانم ولي ناگهان يك روز چشمانم را باز كنم و او را ديگر در كنار خود نبينم ؟!
پس يكتا پرستي عشق چه مي شود ...پيتر اگر دلش مي خواهد با دختري باشد ، جرا مرا انتخاب كرده است يكي از هموطنانش را انتخاب كند كه به اين جور زندگي عادت كرده است...
مونيكا لحظه اي سكوت كرد ، نمي دانم شايد استدلال من پتكي بود كه بر سرش خورد ، و شايد هم پيش خود فكر مي كرد كه اين شرقي ها چقدر از خود راضي و مغرور هستند ، شايد هم مرا در قلب خود تحقير مي كرد ، اما بعد از چند دقيقه اي گفت :
_شهرزاد اميدوارم مرا ببخشي ...من مقصود بدي نداشتم .پيتر چند روز پيش به من گفت كه يك بار از تو به رقص دعوت كرده ولي تو دعوتش را رد كرده اي ...
_و لابد حيرت كرده بود كه چطور ممكن است دختري به خوشگل ترين پسر خوابگاه جواب نه بدهد،...
_بله همين طور بود...و به همين دليل عقيده داشت كه شايد تو مفهوم دعوتش را درست درك نكرده اي و...
_نه خيلي هم خوب درك كردم ...من حوصله اينطور پسرها را ندارم ...بيا و اصلا پيتر را فراموش كن...
مونيكا لبخندي زد و گفت :
_بسيار خوب ... راستي مي داني كه بچه ها براي يكشنبه آينده در خوابگاه يك پارتي به راه انداخته اند.
_نه من خبر نداشتم...
_خوب فردا آكهي جشن را مي زنند ، هر نفر با پرداخت پنج مارك مي تواند در اين پارتي شركت كند... من مي خواهم والتر را دعوت كنم ،وقتي والتر شرور مرا ببيني به من حق مي دهي كه دوستش داشته باشم.
_آه بسيار خوب ...
نمي دانم طرز حرف زدنم با مونيكا درست بود يانه پدرم هميشه به من سفارش مي كرد هر شب موقع خواب خاطرات و كار هاي روزانه ات را بنويس و از خودت سووال كن آن روز تا چه اندازه انسان و تا چه اندازه شيطان بوده اي ... پدرم مي گفت :
_انسان و شيطان جدا از هم نيستند، هر دو يكي هستند و هر موجودي مي تواند تمام انسان و يا تمام شيطان باشد...
پدرم براي اين كه مرا روشن كند هميشه برايم يك مثال ساده مي زد ... او مي گفت:
فكر كن كه نيمي از تن تو را رنگ سفيد و نيمي ديگر را رنگ سياه بزنند،
اين دو رنگ قابل پاك كردن هستند مي تواني قلم مو سياه را بگيري و نيم ديگر بدنت را هم سياه كني و بعكس مي تواني قلم موي سفيد را به دست بگيري و تمام تنت را سفيد بزني ... حالا اگر تو هر شب در دفترچه خاطراتت بنويسي تا چه اندازه شيطان و تا چه اندازه انسان بوده اي ، مي تواني هر شب قلم موي سفيد را برداري و رنگ سياه را از حاشيه سفيدي ها پاك بكني ...آه كه من چقدر از پدرم حرف مي زنم... ظاهرا او توانسته است تمام افكار خودش را به من تزريق كند ، و همانطور كه ميكروب وبا نمي تواند به آدمي كه واكسن وبا را تلقيح كرده باشد اثر كند ظاهرا من هم بر ضد افكار مونيكا و پيتر و دوستانش تلقيح سفت و سختي شده ام ...
ولي حس مي كنم در برابر مونيكا خشونت زيادي نشان داده ام ، و بايد حتما از او معذرت بخواهم ... من امروز در سخن گفتن و استدلال كردن آدم بي گذشتي بوده ام و قابل سرزنش.

خوب سرانجام امشب پارتي دانشجويي خوابگاه ما برگذار شد ، و من چند دقيقه پيش ، وقتي ساعت روي عدد دو افتاد خودم را به اتاقم رسانيدم ، در را از پشت بستم تا بچه ها دنبالم نيايند ، چراغ را خاموش كرده ام و چراغ كوچك مطالعه را به داخل بستر برده ام تا بتوانم خاطرات امروز را كه خيال مي كنم بسيار هيجان انگيز باشد ، بنويسم ... در اين لحظه فوق العاده هيجان زده و ناراحت هستم و حس مي كنم جمع كردن افكار و نظم و ترتيب دادن به آن ها ، و سري كردن خاطراتم ، كار دشواري باشد ، اما با وجود اين سعي مي كنم تا آنجا كه ممكن است همه چيز را بنويسم ،... اصلا احتياج زيادي به نوشتن دارم و اگر ننويسم با اين كه خيلي خسته هستم ،نمي توانم بخوابم... من حالا ديگر به نوشتن خاطراتم معتاد شده ام .


پايان بخش سه

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}
#10
در راهرويي كه اتاق من در آن قرار دارد، پنج اتاق ديگر هم هست كه در يكي از آن ها " مونيكا " ، در دومي يك پسر عرب به نام " عبدالحميد "، در سومي يك آلماني اخموو عصبي به نام " ميشائيل "، در چهارمي " برگيت " ودر پنجمي هم "پيتر"زندگي ميكند.
من معمولا سعي ميكنم خيلي بي سرو صدا از جلوي اتاق هايشان عبور كنم مونيكا مي گويد شهرزاد مثل ارواح در راهرو حركت مي كند ، اما دلم نمي خواهد آرامش ديگران را به هم بزنم اگر چه بيرون از اين خانه در دنياي ما هرگز آرامشي در كار نيست ، بيشتر وقت خود را در اتاق كوچكم سر مي كنم ، اتاقم را كاملا به سبك ايراني تزئين كرده ام .
يك قاليچه قشنگ با نقش هاي صميمي كه هميشه بوي خوب وطنم را مي دهد،. يك پرده قلمكار اصفهان با آن دختر و پسر عاشق كمر باريك و پياله به دست كه زير يك درخت نشسته و در چشمان درشت و خمار هم خيره مانده اند... يك كشكول و تبرزين سياه با نقش هاي برجسته كه به ديوار كوبيده ام و مقدار ديگري از اين قبيل كه هر چه بيشتر به اتاق كوچكم رنگ وطن و خانه اي كه در آن رشد كرده و باليده ام، بدهد. تنها چيزهايي كه از اينجا خريده ام يك گرام و يك تلوزيون كوچولوست ، ولي از گرام من بيشتر آوازهاي سوزناك وطنم بيرون مي زند ...اوازهاي دختران و پسراني كه غم پرستانه از خورشيد از قلب هاي ستارگان ،و از آرزوهاي شيرين جواني و ناكامي هاي آن سخن مي گويند ... گاهي يك مرتبه حس مي كنم كه آهنگي بيش از ده مرتبه تكرار شده و من هرگز متوجه اين تكرار نبوده ام ، بلكه بر بال هاي رنگين كماني موسيقي به سفر رويايي سرزمين خوب خودم رفته ام ... مادرم را ديده ام كه با آن چهره نسبتا چاق گرد ، موهاي كوتاه و لبخند متواضعانه اش در آشپزخانه مشغول تهيه نهار بروبچه هاست دستش را مثل هميشه گرفته ام و مي گويم ...مادر...مادر .... تو چقدر زحمت مي كشي، بگذار اين انگشتان نازك و لطيف تو را عاشقانه ببوسم.و مادر چشمانش را مي بندد و مي گويد :
خداوند همه شما را برايم سالم نگه دارد ...پدرم را ديده ام كه در كتابخانه اش نشسته و دست ها را زير چانه و غرق در انديشه هاي عارفانه اش از پنجره به نقطه اي از آسمان خيره شده است ، مثل هميشه مي پرسم:
_پدر به چه چيز خيره شده اي ؟ در جستجوي چه چيز هستي...
پدر دست هاي پر محبتش را به سرم مي كشد ، مرا روي زانوانش مي نشاند و مي گويد :
_در جستجوي خودم هستم .
من از جواب پدر كودكانه به قهقهه مي افتم ، سبيلش را نوازش مي كنم و مي گويم :
_ پدر خودت كه تو اتاق هستي !
او هم نگاهم ميكند ، مرا مثل هميشه بو ميكشد و مي گويد :
_ من همه جا هستم ...
من هنوز كه دختر بزرگي شده ام و ناسلامتي برچسب دانشجو به پيشانيم خورده است نمي دانم آن طعنه هاي عارفانه پدر چگونه چيزي است ... اما هرگز از باز شكافتن و تكرار جمله هاي پدر نمي مانم... هميشه به نظرم مي آيد كه حقيقتي در آن حرف هاست كه يك روز بايد آن را دريابم .
آه كه من چقدر حاشيه مي روم بيشتر از نيم ساعت گذشته و من به جاي اين كه از پارتي دانشجويي خودمان حرف بزنم هزار جور حاشيه رفته ام "مونيكا "حق دارد كه بچه هاي شرقي را خيال پرداز و خيال باف بداند .

هنوز صداي غوغاگر موسيقي جوانانه امروزي از سالن بزرگ خوابگاه به گوش مي رسدو نشان مي دهد كه سمج ترين آن ها همچنان در آغوش هم مي رقصند و در گوش هم زمزمه ها دارند ، رقصيدن بچه ها در حقيقت از غروب شروع شده بود ، بلند گوي سالون رستوران كه براي رقص و پارتي شب آماده شده بود ، مرتبا آهنگ پخش مي كرد ، و بچه ها در اتاق ها ، يا راهرو ها رقص كنان حرف مي زدند ، حركت مي كردند و به شوخي و شيطنت مي پرداختند .مونيكا بيشتر از همه سر حال بود ، دو بار در اتاقم را زد و هر بار با يك لباس تازه مقابلم ايستاد و پرسيد :
_مي پسندي ... فكر مي كني والتر خوشش بيايد ...؟
هر دو لباس بسيار سكسي بود، از آن لباس هايي كه اگر در وطن من هر دختري بپوشد مردم هرگز با نظر خوش آيندي به او نگاه نمي كنند . من نمي دانستم چگونه در باره اين لباس قضاوت كنم ...
_ببين مونيكا .. اگر من چنين لباسي بپوشم ، مادرم از شدت ناراحتي دق مي كند .
_ببين مونيكا... پشت لباست خيلي بازه ...
من هنوز هم از به ياد آوردن لباس پشت بازي كه مونيكا پوشيده بود احساس شرم مي كنم اين لباس كه از پارچه قرمز آتشين دوخته شده بود ، درست تا خط باسن باز بود و رنگ سپيد پوست تن مونيكا و سرخي پيراهن ، منظره اي اغواگرانه آفريده بود كه نمي دانستم پسرها در برابر چنان تابلو هوس انگيزي چه خواهند كرد و چه خواهند گفت ، ولي ظاهرا پسرها ، مخصوصا آلماني ها كه اكثريت كامل را داشتند هيچ گونه توجهي به اين تابلو رسوايي برانگيز نداشتند ، و آنقدر طبيعي از كنار مونيكا مي گذشتند كه انگار مونيكا يك تابلو معمولي وسط مجله هاي سكسي است كه به فراواني در اين كشور همه جا در دسترس است .
از ساعت هشت پچه ها يكي يكي به سالن پارتي مي رفتند من تنها لباس شبي كه در چمدانم داشتم بيرون كشيدم ، اين لباس را خواهر بزرگترم برايم خريده بود ، يك پيراهن بلند كه سراپايم را خيلي تنگ در هم مي فشرد و با اينكه جز بازوانم تمام تنم در پنجه هاي نرم و خاكستري براق اين لباس پوشيده مي شد ،اما همان روز كه براي آزمايش جلوي خواهرم آن را پوشيدم او فرياد زنان گفت :
واي خداي من ،... كدام مردي است كه اين برجستگي ها را ببيند و بيهوش نشود ،
_ انگار كه مجسمه چي چي ميگن ...ونوسه ... خوش به حال شوهرت ...
ما خواهران ايراني عادت داريم از يكديگر در نهايت زشتي تعريف كنيم . اما وقتي به اتفاق مونيكا و برگيت وارد سالن شدم حس كردم كه پسران خونسرد آلماني هم متوجه ام شدند و همين مرا شرم زده و دست پاچه ام كرده بود مونيكا از سر بدجنسي مرا ، من دختر مشكي و گندم گون شرقي را در وسط و خودش و برگيت با موهاي طلايي ، قد بلند و پوست بسيار سفيد در طرفين قرار داد و از اين تضاد و تنوع دلنشين همه را متوجه خود ساخت ، پيتر جلو آمد و گفت :_ امشب مثل اين كه از هاليوود ميهمانان افتخاري داريم !!
او همان طور كه اين جمله تهنيت انگيز را كه كمتر به زبان جوانان آلماني مي آيد، بر زبان مي راند چشمانش را با گستاخي در چشمان من دوخته بود ....

ادامه...
[عکس: 07460133686962957316.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي) sima 44 15,742 ۰۳-۱۰-۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ ق.ظ
آخرین ارسال: sima