خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 20 رأی - میانگین امتیازات: 2.65
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #1
رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)
[تصویر:  20120630172045_FunSara_Com-98588fd4a14d5...abdbf9.jpg]


این کتاب با اقتباس از کتاب بامداد خمار توسط مولف به جهت اینکه احساس مینمود حرفهایی از رحیم ناگفته مانده و محبوبه تنها به قاضی رفته نگاشته شده
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱۰-۴-۱۳۹۱, ۰۶:۵۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #2
RE: رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)
قسمت اول
- سلام
- به به سلااام پسر گلم چطوري؟
- بيست گرفتم حاج آقا
خط كشم كه ورقه ام را مثل پرچم بر بالاي آن چسبانده بودم پايين آوردم و جلوي چشم حاج آقا محسن گرفتم.
- بارك الله پسر خوب، چه درسي را بيست گرفتي؟ املا را؟
- نه حاج آقا.
- حساب را؟
- نه حاج آقا.
- چي را بيست گرفتي؟ بگذار عينكم را روي چشمم بگذارم ببينم پسر گلم چه كرده؟
حاجي آقا دست توي جيب جليقه اش كرد و عينكي را كه به جاي دسته؟زنجير داشت از جيب در آورده روي دماغش گذاشت و به ورقه ام زل زد.
"جور استاد ز مهر پدر"
- اين چيه؟
- مشق است حاج آقا خوشنويسي است.
قيافه حاج آقا در هم رفت يك كمي هم لب ورچيد.
و دل كوچك من شكست.
اين پرده اولين تويري است كه از دوران كودكيم بياد دارم، زندگي من از همانجا شروع شده، قبل از آن را اصلاً بياد ندارم اوستا اجازه داده بود هر وقت فرصت داشتم توي اتاقش بروم، صاحبخانه مان بود، آذري بود با من با تركي حرف مي زد فارسي را مثل اين كه فقط خوب مي خواند، صحبت كردنش خنده دار بود، مادر من فارس زبان بود براي همان من قبل از اين كه مدرسه بروم فارسي را هم بلد بودم. وقتي كنار دست اوستاي خطاط مي نشستم و به حركت دستش خيره مي شدم صداي قلم كه روي كاغذ كشيده مي شد تمام تار و پودم را مي لرزاند، دوست داشتم كلمه اي بنويسد كه قلم از روي كاغذ بلند نشود، عاشق سين و شين بودم، يكبار وقتي اوستا داشت مي نوشت:"من مست و تو ديوانه" نوانستم صدايي را كه در درونم پيچيده بود ببلعم و يكدفعه ناله اي از دهانم بيرون جهيد كه اوستا را ترساند.
- چته؟
وقتي حالت عجيب مرا ديد و متوجه شد كه صداي قلم حالي بحاليم مي كند با لبخند گفت:
- پسر سه تا نقطه بگذارم حالت جا مي ياد.
روي كاغذ نوشت مست و رويش سه تا نقطه گذاشت شد مُشت و با محبت مُشتي بر پس گردن من زد.
بعد ها وقتي بزرگ شدم، شانزده هفده ساله بودم و بياد آنروز ها مي افتادم دلم از حركات اوستاي خطاط چركين شد. ايكاش ما، در همان عالم ناداني دوران بچگي، كه هيچ از گناه و آلودگي خبر نداريم بمانيم و يا بميريم. فكر مي كردم نكند اوستا مرا ناز ناصري مي داد...
دوران خوش كودكيم خيلي كوتاه بود.
عزيز دردانه آقا بودم، مثل بچه هاي خوشبخت مدرسه مي رفتم، كتاب داشتم، قلم و دوات داشتم، نصاب الصبين مي خواندم همه شعر بود، نه آقا سواد داشت نه ننه ام، اما تا بزرگ شوم نفهميده بودم كه چه جوري در يادگيري به من كمك مي كردند هر چند كه در خانه از درس خواندنم راضي بودند اما در مكتب خانه هيچوقت جزو شاگردان خوب نبودم.
ببحر تقارب تقرب نماي بدين وزن ميزان طبع آزماي
فعول فعول فعول فعول چو گفتي بگو اي مه دلرباي
بقيه بادم مي رفت، آقام نگاه بدي به صورتم مي كرد و ننه ام با تعجب مي گفت:
- همين بود؟
- نه بقيه دارد.
- خب بگو
يادم نمي آمد پدرم سرم داد مي كشيد و مادر پادرمياني مي كرد:
- بدو برو توي حياط يكدور ديگر بخوان بيا جواب بده.
مي دويدم كتاب را بر مي داشتم و تند تند راه مي رفتم و بقيه را از روي كتاب چندين بار مي خواندم.
- بيا ببينم پسر دارد دير مي شود مادرت رفته مطبخ شام بياورد.
مي دويدم توي اتاق،بخوانم؟
- آهان.
- آن دو سطر اول را هم بخوانم؟
- كدام دو سطر؟
- همانكه قبلاً خواندم.
- نه بقيه را بگو آن دو را كه بلدي مگر نه؟
مادر از مطبخ صدا مي كرد.
- به جاي اين همه بگو مگو بان بكن از اول بخوان ديگه.
و من نفس عميقي مي كشيدم و شروع مي كردم:
ببحر تقارب تقرب نماي بدين وزن ميزان طبع آزماي
فعول فعول فعول فعول چو گفتي بگو اي مه دلرباي
الهت، الله و رحمن خداي دليلت و هادي تو گو رهنماي
محمد ستوده امين استوار بقرآن ثنا گفت ويرا خداي
صحابه است ياران و آن اهل بيت كه اسلام دينست از ايسان بپاي
- تمام شد آقا و فاتحانه كتابهايم را جمع كردم و روي طاقچه گذاشتم.
- درس تان تا اينجا بود؟
- بلي مشق هم داريم.
- تو كه عاشق مشقي، نوشتي؟ احساس كردم لحن پدر آزرده بود.
- آره پدر اول اول مشق ام را مي نويسم.
- بارك الله پسرم، درس بخوان، ما كه نخوانديم ضرر كرديم، هر جا مي رويم كلاهمان پس معركه است، آدم بيسواد بدتر از كور است، ديگر دنيا دنياي ددرس و سواد است. انشاءالله خودم روزي را كه وارد دارالفنون مي شوي به چشم خواهم ديد و همانجا جلوي درب دارالفنون به خاك مي افتم و خدا را شكر مي كنم.
مادر با سيني اي كه بشقاب ها و سفره و سبزي خوردن را تويش گذاشته بود وارد اتاق شد و دنبال حرف پدر را گرفت كه:
- انشاءالله وضعمان خوب مي شود منهم يك ديگ بزرگ آش رشته درست مي كنم و دم در، كاسه كاسه به محصلين مي دم كه تو را دعا كنند.
آن سال زمستان بسيار سختي بود و ما سه تايي زير كرسي مي خوابيديم و من هميشه فكر مي كردم اگر برادر ها و خواهر هايي كه قبل از من به دنيا آمده بودند، زنده بودند كجا مي خوابيدند؟ و رضايتي شيطاني از مرگشان در دلم احساس مي كردم. من هفتمين بچه خانواده بودم مادرم قبل از من شش تا بچه ديگر به دنيا آورده بود اما هر كدام به درد و مرضي مرده بودند.
آقام مي گفت حتما خدا مصلحت نمي دانست آنها زنده بمانند. ننه ام مي گفت همه از نداري بود، بدبختي بود كه بچه هايم پر پر شدند. حالا هم به نظر من، چيزي نداشتيم ولي من چرا نمرده بودم؟ حق با آقام بود كه هميشه خواست خدا را علت همه چيز مي دانست.
گويا خدا خواسته بود مرا خيلي عزيز كند آنها را برده بود، گاهي از اين كه عزت من به بهاي مرگ شش بچه تمام شده بود ناراحت مي شدم وقتي مادرم نازم مي داد به ياد آن هايي مي افتادم كه نديده بودمشان.
مادر مي گفت اصغر شكل تو بود اما چشم هاي تو خوشگل تر است.
وقتي مي خنديدم مي گفت صداي طفلي كبري به گوشم مي آيد و گاه گاهي شيطنت مي كردم فرياد مي زد:
پسر اداي عباس را در نيار اونم شلوغي كرد افتاد توي چاه.
حالا كه فكر مي كنم از آن كتاب گنده نصاب الصبيان دو بيت ديگر بيادم مانده :
رجل مرد و مر ته زن و زوج جفت غني مالدار است و مسكين گداي
هدي راستي كاذب و فريه دروغ عفيف و حصور و ورع و پارساي
اگر پدر و مادر سواد داشتند آيا بيت هاي بيشتري يادم مي ماند؟
هر وقت شعر را مي خواندم و مكث مي كردم يا منّ و منّ مي كردم اگر پدر بود نگاه بد به من مي كرد كه زهره ام آب مي شد اگر مادرم بود يكي ميزد روي دستم و من آن زمان نمي فهميدم كه اين ها فقط از تند تند نخواندن من مي فهمند كه من درسم را ياد نگرفته ام اگر عقل داشتم مي توانستم فقط بيت هايي را كه بلد بودم پشت سر هم بخوانم بدون اين كه مكث كنم و آن ها راضي باشند، بعد خانه ملايي اسباب كشي كرديم، ملا با سواد بود خيلي كمكم كرد اما روزگار حتي نگذاشت كتاب فرائد الادب را شروع كنم، اين كتاب را پدرم برايم خريد اما كلامي از آن را از من نشنيد.
حالا ها فكر مي كنم گريه و زاري مادر و من، بعد از مرگ پدر، از حماقت و ناداني مان بود مادر روزي كه زن مردي شد كه بيست و پنج سال با او تفاوت سني داشت مي بايست از همان لحظه مي فهميد كه بيست و پنج سال لااقل زودتر بيوه خواهد شد و من وقتي قيافه پدرم را كه در پنجاه سالگي، من يك ساله را بغل مي كرده و سر كوچه و خيابان مي رفته تجسم مي كنم از پدرم بدم مي آيد، آخه او نفهميده بود كه من بايد يتيم شوم ؟
مرداني كه در سن پيري بجه دار مي شوند به نظر من به بچه هاي خودشان خيانت مي كنند، چگونه راضي مي شوند كه در اين دنياي وانفسا جگر گوشه شان را تنها رها كنند و بي كس و كار و سرگردان بمانند.
تا وقتي پدر بود من و مادر زندگي بدي نداشتيم خانه كوچكي داشتيم حياط خانه مان به اندازه دو تا جفتك چارپش بود اما مادر چه تميز نگهش مي داشت گوشه حياط چسبيده به ديوار حوض آبي داشتيم كه به اندازه يك كر بود، پنج شش سطل بيشتر آب نمي گرفت و مادر يك روز در ميان از چاه آب مي كشيد و آب حوض را عوض مي كرد، كنار حوض باغچه اي اندازه همان حوض بود كه عشق مادر بود، انواع و اقسام سبزي ها را توي آن كاشته بود كه هر سه چهار روز يكبار مي شد به اندازه يك بشقاب سبزي خوردن چيد، آب حوض را با كاسه بر مي داشت و توي باغچه روي سبزي ها مي ريخت. ظرف هار ا كنار حوض مي شست و با كاسه از آب حوض بر مي داشت و ظرف ها را يكي يكي آب مي كشيد. فقط آقام مي توانست دستها را توي حوض بشويد و وضو بگيرد. براي من منظره كاسه گلي هاي فيروزه اي و ديگ آلومينيومي كه مادر با چوبك مثل نقره اش مي سابيد تصوير زيبايي بود كه از زير پارچه گل گلدار چيتي كه مادر بعد از شستن روي آن ها پهن مي كرد مفهوم ياز زندگي و محيط گرم خانواده به وجود آورده بود.
هنوز هم ياد آن مجموعه، محيط آن زمان كه دوران خوش زندگي مان بود را برايم تداعي مي كند. سر سفره ما خبر از زعفران و بوقلمون و مرغ سالاري نبود اما همان آبگوشت بزباشي كه مادر مي پخت با چاشن يمهر و محبت و صميميت و صداقت چنان لذيذ بود كه چلو مرغ خالي از عشق هرگز به پاي آن نمي رسيد.
كف اتاق ما نه پاركت داشت نه قاليچه هاي ابريشمي، يادم مي آيد مادر سالي يكبار دمادم عيد كف تنها اتاقمان را با روزنامه هاي كهنه كه از بقال سر كوچه كيلويي مي خريد فرش مي كرد و براي اين كه روزنامه ها جابه جا نشوند يك كاسه سريش درست مي كرد و گوشه گوشه هاي روزنامه را به زمين مي چسباند و چه لذتي بعد از تمام كردن كارش مي برد. روي روزنامه گليمي پهن مي كرده بوديم كه واقعا مثل گل تميز بود، سالي دو بار مادر گليم را مي شست و روي ديوار پهن مي كرد هي زير و رو مي كرد تا خشك شود و گاهي كه خشك نمي شد شب را روي حصيري كه در مطبخ مي انداختيم مي خوابيديم. مطبخ مان زير زميني بود كه چهار پله پاين مي رفتيم،‌به اندازه اتاق بالا بود منتها نمور، و مادر كه مجبور بود آن جا روي زمين بنشيند يك تكه حصير آن جا پهن كرده بود كه بعضي وقت ها مي آورد اتاق و زير تشك هايمان مي انداخت.

قسمت دوم
تابستان ها اتاق خيلي گرم مي شد و ما نردباني از حياط به پشت بام مي گذاشتيم و شب ها روي پشت بام مي خوابيديم آخ كه چه لذتي داشت خنكي تشك هايمان، روزهاي آخر زندگي پدرم من به حدي رسيده بودم كه متكاها را دوش مي گرفتم و از نردبان بالا مي رفتمآقام پاي نردبان مي ايستاد و هر پله را كه من بال مي رفتم نظاره مي كرد و برايم دست مي زد. يادم مي آيد يك شب به زور مي خواستم تشك آقام را كول بگيرم و بالا ببرم پدرم نمي گذاشت اما بسكه اصرار كردم با چادر شبي كه رختخوابها را روز درون آن مي پيچيديم تشك را به پشت من بست و دستم را گرفت كه بالا بروم.
مادر كه پنجره اتاق را مي بست تا ما را ديد با فرياد گفت:
- اي بابا پدر و پسر عقل كل هستيد اين چادر شب به تنهايي سنگين تر از تشك است. پدر كمي حيرت زده نگاه كرد و بعد زد زير خنده:
- راست مي گي زن، پس چي چي مي گويند زنها به اندازه مرغ سياه عقل ندارند؟ بيا پايين پسر بيا چادر شب را باز كنم ببينم چه مي توانم بكنم.
و بالاخره با تمام تفاصيل من موفق نشدم تشك را بالا ببرم.
تاااا...
دو سال بعد كه ديگر پدر نبود.
اولين عيدي كه بي پدر برايمان گذشت تلخ تر از زهر بود. قبل از عيد شب چهارشنبه سوري در محله مان غوغايي به پا مي شد، محله اعيان نشين نبود، اما همان همسايه هايمان كه مثل خودمان زندگي بخور و نميري داشتند دنيايي صفا و صميميت در دلهايشان خانه داشت. همه اهل محل همديگر را مي شناختيم و د رغم و شادي هم،‌هميشه نزديكت را زخويش و فاميل شريك و غمخوار هم بوديم.
شب چهارشنبه سوري همه زنها خانه تكاني كرده و هر چه ريختني داشتند روي بته ها تلمبار مي كردندو آتش مي زديم و ما بچه ها از روي آتش مي پريديم و بزرگها دور و بر آتش جمع مي شدند و هلهله مي كردند. هر خانه اي نيم كيلو گندم خيس مي كرد كه مقداري براي سبزه بر مي داشتند و بقيه را روي هم ريخته و ديگ سمنو را در آتش فرو نشسته بته ها ي چهارشنبه سوري بار مي كردند و تا صبح زن ها دور آتش مي چرخيدند و يك به يك با پارو سمنو را به هم مي زدند. رسم بر اين بود كه روز قبل از سمنو پزان همه اهل محل به حمام محل رفته و سراپايشان را از آلودگي پاك مي كردند چون اعتقاد داشتند كه سمنو متبرك است و نبايد پليدي به آن نزديك شود و الا از مزه مي افتد.
از افتخارات اهل محل كه مردها وقتي در قهوه خانه جمع مي شدند با هم نجوا مي كردند اين بود كه:
"سمنوي محله ما هميشه شيرين است"
و همين جمله گوياي پاكي و راستگويي و صداقت و سلامت همگان بود.
اما بعد از پدر ما ديگر در مراسم شركت نكرديم.
همه همسايه ها يكي يكي در خانه مان را زدند و اصرار كردند اما مادر با آه و گريه آخرين جواب را داد:
- بي او هرگز.
من هم به خاطر مادر نرفتم، پدر آخرين كلامي كه از زبانش در آمد اين بود: «پسر جان مادرت را تنها مگذار»
شب عيد وضعمان بدتر بود نه سفره هفت سين چيديم نه سبزه سبز كرديم و نه ديگر پدر بود كه از لاي قرآن پنج ريالي تا نخورده را در آورد و به من و مادر عيد يبدهد. شب عيد آن سال در خانه ما شام غريبان بود.
سرد است خانه اي كه پدر نيست.
همه آرزو هايم كه در لاي عباي پدر پيچيده بودم يكباره گم شدند و روزي كه عباي پدر را دم در به دوازده ريال فروختيم آرزوهاي من هم بر باد رفت.
مهمترين مشكلي كه بعد از مرگ پدر گريبانگير من شد مساله پول و خرجي نبود كه مادر يواش يواش از لوازم خانه مي فروخت و مي خورديم و بالاخره تصميم گرفت كه خانه را هم بفروشيم و جايي دورتر اتاقي اجاره كنيم. مشكل اصلي من مساله حمام رفتنم بود.
تا پدر بود هميشه همره او مي رفتم اما از وقتي كه پدر مرد گرفتاري من شروع شد. حمام عمومي زنانه راهم نمي دادند و به حمام مردانه هم مادر تنهايي نمي گذاشت كه بروم و اطمينان به هيچكس هم نداشت كه مرا همراهش بفرستد، تا هوا گرم بود كنار حوض ليف و صابون را مي آورد سر و بدنم را مي شست بعد مي رفت توي اتاق و خودم كمر به پايين را مي شستم. از حوض آب بر مي داشتم و خودم را آب مي كشيدم و بدو بدو مي رفتم توي اتاق.
وقتي هوا ملايم بود زير زمين، آب گرم مي كرد و توي سردابه تن و بدنم را مي شست اما زمستان واويلا بود.
مادر يكروز گفت:
- مشهدي جواد مرد مؤمن و خوبي است دو تا پسر هم، اندازه تو دارد. مي خواهي همره آنها بفرستم بروي حمام؟
من عجيب كمرو و خجالتي بودم حتي با آن ها هم كه همجنس خودم بودند حاضر نمي شدم كه بروم و لخت شوم . زماني كه همراه پدر مي رفتم امكان نداشت بدون پيژامه در انظار ظاهر شوم و پدرو سربسرم مي گذاشت و مي خنديد.
- نه مادر از مشدي جواد خجالت مي كشم.
- آخ پس چه بكنم؟
- خب حمام نمي روم مگر زمستان چند ماه است؟
- وااي خدا بدور سه ماه مي خواهي حمام نروي؟
- تو آب ريز سرم را توي تشك مي شويم پاهايم را هم مي شويم بقيه را هم مي روم توي مستراح ميشويم.
هرچه مادر اصرار كرد من زير بار نرفتم و بالاخره سوراخ سنبه هاي در مستراح را با پارچه و كاغذ گرفتم و با يك مشربه آب گرم به قول خودم مسأله حمام را حل كردم. چند سالي اين جوري گذشت تا به سني رسيدم كه مادر ديگر نگرانم نماند و به تنهايي به حمامم فرستاد.
اما مشدي جواد كه بقال محله بود قبول كرد كه مدتي شاگرديش را بكنم. صبح تا غروب جلوي دكان را جارو مي كردم، آب مي پاشيدم، تغار هاي خالي ماست را مي شستم، پيت هاي خالي پنير را روي هم مي چيدم و پادويي مي كردم غروب به غروب دو ريال به من مزد مي داد كه معمولا از خودش سيب زميني و پياز و بادمجان و گاهگاهي هم پنير مي خريدم.
فكر مي كنم بعد از مرگ پدر، شايد دو سالي، ما هميشه و هميشه شام سيب زميني پخته مي خورديم و اين غذاي غير قابل تغيير ما شده بود و عجيب است كه نه دلمان را مي زد و نه آن طوري كه امروزه مي گويند به كمبود ويتامين و فلان بهمان هم مبتلا نشديم. البته ناهار چيز ديگري مي خورديم. بوراني كدو – بادمجان، خيلي كه وضعمان خوب بود كوكوي سبزي مي خورديم كه بوي خوش آن تا سر كوچه مي پيچيد و آن روز براي ما ضيافتي بود.
گوشت فكر مي كنم هر ماه يكبار هم نمي توانستيم بخوريم چون اين بلا گرفته هميشه ايام گران بود و هست، اما چون نمي خورديم دلمان هم نمي خواست يا شايد مناعت طبعمان ابراز نمي كرد.
مادر،‌هميشه قسمت خوب هرچه را كه داشتيم براي من مي گذاشت و خودش گاهي به بهانه بي ميلي گاهي به بهانه كم اشتهايي و زماني به خاطر سردرد از خوردن آنچه من دوست داشتم ابا مي كردو متأسفانه چيزي نبود كه من دوست نداشته باشم!!!.
وقتي يكسال از مرگ پدر گذشت رفتار همسايه ها با ما جور ديگر گشت، زنها كم كم با مادرم قطع رابطه كردند و برعكس مرد ها ، مدام يا از من حال مادر را مي پرسيدند يا هرازگاه كه او را توي كوچه مي ديدند به حرفش مي كشيدند. مخصوصاً مشدي جواد كه گاهگاهي توي دستمال پنج تا تخم مرغ مي گذاشت و موقع غروب به من مي داد و به مادرم سلام مي رساند.
زن بند اندازي بود كه از زمان حيات پدر، ماهي يكبار به خانه ما مي آمد و سرو صورت مادر را صفا مي داد و سمه و سرمه مي كشيد سرخاب و سفيدآب مي فروخت،‌اما بعد از مرگ پدر،‌مادر جوابش كرده بود، ديگر نمي آمد.
يكروز كه براي ناهار به خانه آمدم خاله رقيه خانه ما بود.
فكر كردم يكسال گذشته و مادر مي خواهد بازهم سر و رويي صفا بدهد، نمي توانم بگويم دلگير يا خوشحال شدم، حالتي گس داشتم، يكدل دوست داشتم كه مادر غم پدر را فراموش كند،‌يكدل مي گفتم: نه.
اما مادر با خاله رقيه سرسنگين بود.
- بالاخره كي جوابم را مي دهي؟
- جوابت را دادم رقيه خانوم.
- اينكه جواب نبود جواب حسابي مي خواهم.
- همان بود كه گفتم.
- پس بلند شوم بروم، امروز ما را از كار و زندگي انداختي آخرش هم هيچي به هيچي.
- بمان لقمه ناني داريم با هم بخوريم.
با سربلندي گفتم: مادر تخم مرغ پخته داريم.
خاله رقيه خنديد و گفت:
- نوش جان خودتان، بچه هايم و آقا مصطفي حتماً حالا دلواپس من هستند.
بلند شد و چادر شبش را به كمر بست روبندش را انداخت و راهي شد.
توي حياط شنيدم كه به مادر مي گفت:
- بالاخره چي؟ جواني، خوشگلي، حيف است.
- تمام شد رقيه خانم،‌مال من تا همين جا بود، تمام شد.
- باز هم فكرهايت را بكن من بر ميگردم.
- خانه خودت هست هر وقت بيايي قدمت بالاي چشم، فقط خواهشم را فراموش نكن ايندفعه حتماً بيار.
وقتي صداي بسته شدن در را شنيدم،‌شلوارم را در آوردم و سفره را از روي طاقچه برداشتم روي زمين گذاشتم، نان را مادر هميشه توي سفره مي پيچيد
- مادر تخم مرغ ها كجاست؟
مادر مثل اينكه به زور آتش درونش را مهار كرده بود، چنان فرياد زد كه من هاج و واج شدم.
- تخم مرغ و كوفت. الهي حناق بگيرد مرديكه الدنگ
- !!؟
- خاك بر سر از ريش سفيدش و موي سياه نوه هايش خجالت نمي كشد.
- كي مادر؟ چي شده؟
- ببين رحيم ديگر از اين مرديكه احمق تخم مرغ نگير فهميدي؟
- سيب زميني و پياز هم نگيرم؟
كمي فكر كرد و گفت:
- نه نگير هرچند پول مي دهي اما نگير ميروم بازار مي خرم.
اما دو روز ديگر مشدي جواد با يك اردنگي مرا از دكانش بيرون كرد.
يك هفته اي در محله اي ديگر اتاق گرفتيم اما نه كاري براي من بود نه براي مادر، بالاخره آخرين خرت و پرت ها را هم فروختيم و بليط اتوبوس خريديم و از آن شهر بيرون آمديم.


قسمت سوم
- رحيم ، رحيم پاشو پسرم دير مي شود راهت دور شده.
چشم باز كردم هنوز آفتاب بيرون نيامده بود.
- پاشو قربان قد و بالا يت بره مادر صبحانه حاضر است.
غلغل سماور و بوي سنگك تازه حسابي خواب را از سرم پراند، از امروز بايد به تيمچه فرش فروشها مي رفتم ، آنجا پادوي دكان شده بودم .
يكماه از روزي كه مشدي جواد بيرونم كرده بود مي گذشت و در اين مدت بيكار مانده بودم اما صبح تا شب پهلوي مادرم مي نشستم ، جايي را هم نمي شناختم تازه به تهران آمده بوديم.
خاله رقيه يك گلوله نخ پنبه اي براي مادر آورده بود و نيم ساعتي هم بند انداختن يادش داد و من هم به دقت نگاه كردم و چون جوانتر بودم باهوش تر بودم زودتر از مادر ياد گرفتم.
اين يكماه را كه خانه ماندم همراه مادر تمرين بند اندازي مي كرديم طفلي مادرم چهارتا انگشتش بسكه نخ رويش ليز خورده بود زخمي شده بود.
- پسر تو چه خوب ياد گرفتي.
- ما اينيم خانم.
- كاش مي شد ترا همراه خودم مي بردم و خنديد.
من اخم كردم از حرفش خوشم نيامد، اصلاً حالت مخصوصي پيدا كرده بودم. از زنها بدم مي آمد. مثل حالت ويار داشتم. بوي زن بدماغم مي خورد چندشم مي شد. توي كوچه و بازار دختر و زن كه مي ديدم فرار مي كردم، اگر پدرم زنده بود حتماً نمي گذاشتم مادرم ببوسدم، اما دلم برايش مي سوخت، او جز من كسي را نداشت و تمام عشق و محبتش در وجود من خلاصه مي شد.
گاهگاهي، شايد هر ماه يكي دو بار سرم را مي بوسيد و من واقعاً دندان روي جگر مي گذاشتم و تحملش مي كردم. اين حالت دو سالي طول كشيد و بعد ..
همه چيز تغيير يافت ..
در تيمچه فرش فروش ها دنياي ديگري به رويم گشاده شد، آنجا ديگر دكان بقالي نبود كه يك سير ماست و نيم كيلو پياز بخرند.
آقاهاي خيلي تر و تميز،‌ فوكول زده،‌ عصا قورت داده،‌ با لباس اطو كرده با كلاه و دستكش مي آمدند. خريد و فروش هاي هزار هزاري مي كردند و بعد از هر معامله يك تومان دو توماني هم به عنوان شاگردانكي كف دست من مي گذاشتند.
حاجي عباس، ‌ارباب من مرد خوبي بود، ‌گدا صفت نبود مال و منال زياد نداشت خانه اش در يكي از محله هاي پاچنار بود هر هفته يكبار چيز ميز مي خريد و من مي بردم در خانه اش،‌ حياط خانه اش سنگ فرش خوشگلي داشت وسط سنگ ها چمن زده بود بيرون، ‌روي تپه هاي كوچكي كه وسط باغچه درست كرده بودند گلهاي شمعداني كاشته بودند. دور گلهاي شمعداني برگ نقره اي بود كه خيلي خوشگل ديده مي شد. دور تا دور حياط درخت هاي ميوه كاشته بودند،‌همه جور ميوه داشتند و گاهي كه پسر حاجي آقا منزل بود و دم در مي آمد و سبد را از من مي گرفت يكدانه سيب يا گلابي از درخت مي چيد و به من مي داد.
- رحيم خانگي است بخور.
- نخورده نيستم آقا صمد.
- اين مزه اش فرق مي كند.
- دستتان درد نكند.
و آن شب سيب يا گلابي را با مادرم مي خورديم.
- راستي رحيم مردم چه زندگي هايي دارند.
- مادر شانس دارند شانس، زن حاجي عباس انگشت دست تو هم نمي شود پسرش آقا را اگر ببيني فكر مي كني دلاك حمام است، اما برو ببين چه خبر است حاجي آقا هر دفعه گوشت مي خرد كم از دو كيلو نيست.
- راستي رحيم من پول دارم فردا از همان جا كه براي حاجي آقا گوشت مي خريد دو سير گوشت بخر آبگوشتي بخوريم.
- سنگك تازه هم بخريم.
- آه رحيم حيف از آن خانۀ مان كه سبزي خوردن داشتيم، آدم وقتي نعمت دارد قدرش را نمي داند، وقتي از دست رفت تازه مي فهمد كه چقدر سعادتمند بود.
- مادر اينجا ناراحتي؟
- نه،‌ نه ناراحت نيستم ولي خب آنجا كجا اينجا كجا؟
حق با مادر بود،‌ ما توي زيرزميني كه پنجره هم نداشت و فقط يك در قراضه داشت كه مادرم چادر كهنه اش را بريده و پرده دوخته جلوي در آويخته بود، زندگي مي كرديم.
روزي كه از خانه قبلي به اين جا اساس كشي كرديم،‌ من گاري دستي اي كرايه كردم و دار و ندارمان را روي آن گذاشتم كه مهم ترين اثاثيه مان رخت خواب مان و گليم مان بود. وقتي از جلوي دكان مشدي جواد رد مي شديم آمد بيرون دكان ايستاد و با تحقير من و مادرم را كه به كمك هم گاري را حل مي داديم نگاه كرد و با صداي بلند گفت:
«گداي كله شق»
خواستم چيزي بگويم ولي مادرم با پايش لگدم زد.
- هيس.
مشدي جواد آن خانه مان را ديده بود آن طوري گفت اگر اين جا را مي ديد چه مي گفت؟
- مادر كمتر از گدا هم داريم؟
با تعجب نگاهم كرد. خنده ام گرفت،‌ من خيلي كم مي خنديدم حالا هم خيلي كم مي خندم، ولي نمي دانم آن شب چرا خنده ام گل كرده بود.
خنديدم و خنديدم و توي خنده بريده بريده گفتم:
- اگر مشدي جواد حالا اين جا بود ... فكر مي كني ... به ما ... چي مي گفت؟
مادرم گويي منفجر شد.
- بگور پدرش مي خنديد،‌غلط زيادي مي كرد،‌من و تو با آبرو زندگي مي كنيم،‌نه مال كسي را مي خوريم نه حق كسي را پامال مي كنيم، مشدي جواد ذليل مرده با آب قاطي كردن توي شير با كم فروشي با بد فروشي با گرانفروشي و كلاه برداري صاحب آلاف الوف شده، مردكه بي همه چيز، فكر كرده بود من هم لنگه زن دومش هستم كه به خاطر يك شكم نان ... استغفرالله، استغفرالله.
و من تازه فهميدم كه خاله رقيه آن روز از طرف مشدي جواد مأموريت داشت كه ننه مرا خواستگاري كند و علت اينكه مشدي مرا از دكان بيرون كرد جواب منفي مادرم بود و آن تخم مرغ هاي گاه بگاه، دون بود كه مي پاشيد.
يكي از روز هايي كه سبد پر از قند و شكر و چاي و گوشت و چيز هاي ديگر را بردم دم در حاج عباس دخترشان در را برويم باز كرد.
من هيچوقت توي صورت زنها و دختر ها نگاه نمي كردم حالا هم نمي كنم اينكه مي گويم توي صورت به خاطر اين است كه زن و دختر هاي حاج عباس هيچوقت مرا نا محرم فرض نكردند. هميشه بي حجاب جلوي من رفت و آمد مي كردند.
حالا من زياد بزرگ نبودم، آن ها حتي حمال هاي گردن كلفتي را كه فرشها را مي بردن توي انبار خانه شان روي هم مي چيدند يا هر روز مي رفتند و از آنجا مي آوردند هم،‌مرد نمي دانستند و محل سگ هم به آنها نمي گذاشتند، گويي مرد ها فقط توي كوچه ها بودند وقتي از در خانه شان وارد مي شدند خواجه مي شدند.
نمي دانم حالا هم زنها همينجورند يا نه.
دختر حاج آقا سبد را از من گرفت من خواستم برگردم گفت:
- رحيم مادرم باهات كار دارد.
تا آن روز زن حاج آقا را بدون چاد نديده بودم. وقتي رفتم توي حياط بالاي پله ها ايستاده بود بدون چادر،‌بدون روسري
- سلام خانم.
- سلام رحيم آقا حالت خوبه؟
- بمرحمت شما.
- رحيم آقا، مادر شما چكار مي كند؟
دلم هري ريخت يك لحظه فكر كردم مي خواهد بگويد بيايد خانه ما رخت بشويد يا آشپزي كند.
خدا را شكر حاجي خانم خودش دنبال حرفش را گرف.
- شنيدم بند انداز است.
گويي بار سنگيني از روي دوشم برداشتند،‌نه تنها ناراحتي ام از بين رفت بلكه خوشحال هم شدم، تصور اين كه مادرم بيايد و اينجا را ببيند خيلي برايم شيرين بود.
- بلي خانم.
- ميشه بياري اين جا؟ آن خانمي كه ما مشتري اش بوديم مريض شده ما مانديم.
- چرا نمي شه خانم كي خدمت برسد؟
با دخترش مصلحت مشورت كرد.
- هفته ديگر همين روز.
- چشم خانم.
سرم را آوردم پايين و برگشتم بطرف در.
- صبر كن رحيم آقا بگذار ببينم حاجي آقا آلبالو فرستاده؟
من مي دانستم كه آلبالو نخريده گفتم نه خانم آلبالوي خوب نداشتند كرمو بود حاجي آقا سپردند فردا بياورند.
- شكر چي به اندازه خريده؟
- چقدر خواسته بوديد يك من شكر آوردم.
- يادت باشد رحيم آقا نيم من آلبالو مي خواهم.
- چشم خانم فردا.
وقتي بر مي گشتم توي كوچه براي خودم آلبالو و شكر را قاطي كردم، توي ذهنم مربا ساختم به به چه مربايي! تصور كردم مزه مربا را زير دندانم احساس مي كنم، سرحال بود شنگول بودم اين اولين بار بود كه مادرم به وسيله من به خانه اي دعوت مي شد.
تا غروب كه وقت خلاصي من از كار بود خيل يعجله داشتم مي خواستم زودتر بروم و اين خبر خوش را به مادرم بهدم.
مادرم خانه كساني مي رفت كه زياد سرشان به تنشان نمي ارزيد، خانه حاجي آقا براي او به معني واقعي كلمه ترقي بود.
شب به محض اينكه در را باز كردم گفتم:
- مادر مژده بده، مژده بده.
- چي شده رحيم؟ خوش خبر باشي پسرم.
- مژده بده تا بگويم.
- مزدت زياد شده؟
- بهتر از اين.
- فرائد الادب ات را پيدا كردي؟
- از كجا؟ توي دكان؟ توي تيمچه؟
موقع اسباب كشي فرائد الادب را كه يادگار پدرم بود گم كرده بودم،‌نه گم كرده «بوديم» و من مدتي به خاطر اين مسأله گيج و منگ بودم،‌ اما يادآوري دوبارۀ آن در اين لحظه سرحاليم را خنثي كرد.
- ننه جان باز هم حالم را گرفتي، نه بابا براي تو مژده دارم زن اربابم گفته بروي به خانه شان براي بند اندازي.
آنطور كه فكر مي كردم مادرم خوشحال نشد.
اما موقعي كه شب رختخواب هايمان را پهن مي كرديم آهي كشيد و گفت:
- خدا كند كارم را قبول كنند.
با تعجب گفتم:
- مادر مگر دست بفرمان نشدي؟ مگر كارت عيب دارد؟
- نه، اما
- اما ديگر ندارد صورت صورت است،‌ صورت تو چه فرقي با صورت زن حاجي آقا دارد؟
خنده غمگيني كرد و گفت:
- شايد به قول تو فرق نداشته باشد اما آنها قر و قميش شان بيشتر است من تا به امروز براي اصلاح صورت خانمي مثل او نرفته ام، هر كه بوده از طبقه خودمان بوده اگر هم يك ذره دردشان آمده تحمل كرده اند.
با تعجب گفتم مگر درد دارد؟
خنديد: آره كه درد دارد موها را بايد از ريشه بكنم.
مادر طفلك آن موقع كه تازه مي خواست ياد بگيرد و من هم يادش مي دادم هميشه روي پاهاي خودش دستهاي خودش و حتي پيشاني خودش كار مي كرد و من هيچوقت نفهميده بودم كه درد مي كشد و دم نمي آورد.
از روي طاقچه نخ پنبه اي را برداشتم شلوارم را تا زانو كشيدم بالا كه امتحان كنم. مادر يكدفعه چشمش به ساق پاي پر از موي من افتاد و با ناباوري گفت:
وااي رحيم تو بزرگ شدي.
*******************************
هزار بار مرا مرگ به از اين سختي است بـراي مــردم بــدبــخت مــرگ خـوشــبـخــتي اســت
گذشت عمر بجان كندن اي خدا مردم ز دست اين همه جان كندن، اين چه جان سختيست
رسيد جان به لبم هرچه دست و پا كردم برون نشد، ‌دگر اين منتهاي بدبختي است

- رحيم
- بلي حاجي آقا
- بدو براي آقا سيد محمد رضا چاي بيار
دلم گرفت، منهم م يخواستم گوش به شعر آقا بدهم ولي حالا بايد بروم دنبال كار. خواهي نخواهي اطاعت كردم.
از پله ها دويدم پايين،‌به طرف قهوه خانه پريدم.
- آقا مرتضي زود زود دو تا چايي
- چه خبره؟ سر آوردي؟ چايي را تازه دم كردم يه خرده دندان روي جگر بگذار.
حالم گرفته شد همانجا روي پله نشستم، تا چايي دم بيايد، هميشه حاجي آقا مي گفت:
- بدون چايي برنگرد صبر كن با چايي بيا.
تيمچه فرش فروش ها صحن بزرگي بود كه وسط حياط حوض گرد بزرگي وجود داشت كه آب آن را نمي دانم از كجا مي آوردند و پر مي كردند،‌ تميز نبود اما هميشه پر بود. دور تا دور، اتاق هاي كوچكي بود كه با يك دهليز دو متري و چهار تا پله همه به صحن حياط راه داشتند در هر يك از اين اتاق ها يك حاجي آقاي فرش فروش نشسته بود، چهار طرف حوض فرش هاي كهنه و نو روي هم چيده شده بودند، از اول اذان صبح تا غروب آفتاب مدام عده اي حمال و بنكدار و خريدار و فروشنده وسط اين فرش ها در هم مي لوليدند، گاهي معامله جور مي شد و با خوشي از هم جدا مي شدند و گاهي سر قيمت چنان با هم دعوا و مرافعه را مي انداختند كه گويي ارث و ميراث پدرانشان را دارند قسمت مي كنند. از همه جالبتر دعواي حمال ها بود! حمال ها ي پير هميشه غرغر مي كردند و از اين كه جوانتر ها مدام آماده فرمان بودند لج شان مي گرفت و الحق و الانصاف هم حق داشتند تا حاجي آقايي سر از حجره بيرون مي كرد صدا ميزد:
- حمال
تا پير ها از جا بجنبند جوانها فرش ها را به دوش گرفته بودند و بالاخره غروب كه براي گرفتن مزد جمع مي شدند هميشه جوان ها چند قراني بيشتر از پيرمرد ها دريافت مي كردند و اين مسأله هميشه باعث دلخوري بين گروه جوان و پير بود.
و من و رفقايم كه همگي پادوي تيمچه بوديم هميشه خودمان را يك سروگردن بالاتر از حمال ها مي دانستيم و از اينكه مزد مقرري داريم به خودمان مي باليديم.
- بيا رحيم بيا چايي قند پهلوي دبش.
از جا بلند شدم چايي ها را گرفتم.
- مهمان حاجي كيه؟
- همان جوانك فكلي كه شعر مي خواند.
آقا مرتضي ابروها را بالا كشيد و سرش را تكان داد وقتي برگشتيم آقا سيد محمد رضا شعر ديگري مي خواند:
خلقت من در جــــــهان يك خــــــــلقت ناجور بود منكه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود
خلق از من در عذاب و من خــود از اخلاق خويش از عذاب خلق و من ، يارب چه ات منظور بود
حاصلي اي دهر ، از من ، غير شرّ و شور نيست مقصدت از خـــــلق من ، غير شرّ و شور بود
ذات من معلوم بودت نيســــــت مرغوب از چه ام آفـــــــــــــريدستي؟ زبــــــــــــــانم لال .....
آقا محمد رضا كلامش را تمام كرد و نگاه كنجكاوي به طرف من انداخت. حاجي آقا مثل اينكه معني نگاه او را فهميد:
- پسر با معرفتي است، مورد ثقات است.
- سواد داري پسر؟
- يك كمي آقا.
- يك كمي يعني چقدر؟
حاجي آقا گفتند: مي تواند بخواند و بنويسد.
- پدر داري؟
- نه آقا.
- با كي زندگي مي كني ؟
- با مادرم.
حاجي آقا گفتند: مادرش به جاي خواهر من زن بسيار خوبي است، مشير و مشاور مادر صمد شده ، زن زحمتكشي است ، حلال اند ، محرم اسرارند.
- كجا زندگي مي كنيد؟
- زرگنده آقا.
- اوووه ، از آنجا چه جوري مياي ؟
- ميام ديگه آقا چاره ندارم.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱۰-۴-۱۳۹۱, ۰۷:۰۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #3
RE: رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)
قسمت چهارم
آقا سيد محمد رضا آه سردي كشيد و گفت: تا كي بايد شاهد بدبختي مردم باشيم و درماني هم برايشان نداشته باشيم؟ مادرت جوان است؟ چند سال دارد؟
كمي فكر كردم، نمي دانستم چند سال دارد؟ اصلاً توجه نكرده بودم، براي من چشم و ابرو يو رنگ و موي او معني نداشت، تمام وجود او براي من مادر بود و من تمام وجود او را بدون توجه به هيچ چيز دوست مي داشتم، تنها كسم بود، تنها يارم بود، بعد از پدر در اين دنياي وانفسا فقط او را داشتم او هم جز من كسي را نداشت، يك خواهري داشت كه در اطراف ورامين زندگي مي كرد ولي آن زمان ورامين هم جاي دوري بود و من به ياد نداشتم كه خاله ام را كي ديده بودم، مثل اينكه حاجي آقا و مهمانش از من فارغ شده بودند، من نمي دانستم مادرم چند سال دارد و جوابشان را نداده بودم. تو فكر بودم كه صداي شعر خواندن مهمان حاجي آقا از عالم خيال بدرم كرد:
ز اظهار درد، درد مداوا نمي شود شيرين دهان بگفتن حلوا نمي شود
درمان نما، نه غيظ كه با پا زمين زدن اين بستري ز بستر خود پا نمي شود
ضايع مساز رنج و دواي خود اي طبيب درديست درد ما كه مداوا نمي شود
بي ادبي كردم وسط حرفش دويدم
- آقا چايتان سرد مي شود
- اسمت چيه پسر؟
- رحيم، آقا.
- رحيم آقا هنري هم داري؟ به اين جواني حيف است فقط پادوي حاجي آقا باشي.
حاجي آقا جابجا شد. از اين حرف خوشش نيامد ولي مهمانش زبان ركي داشت.
- چي بلدي پسر جان.
- چيزي بلد نيستم آقا، پدرم مرد نان آور خانه شدم علاقه به درس و مشق داشتم ولي نشد، خدا نخواست.
پوزخندي زد.
- برو پهلوي يك صنعتگر شاگردي بكن، پادويي هم مي كني آنجا ها بكن كه يواش يواش چيزي هم ياد گرفته باشي، اينجا تا آخر عمرت پادو مي ماني.
حاجي آقا دوباره جابجا شد.
- اينجا جز ارزان خريدن و گران فروختن، هنري نمي آموزي، اما حتي دكان حلبي سازي پادو باشي بالاخره خودت حلبي ساز مي شوي. حيف است جواني بخوبي و پاكي تو عمرش اينجا ها هدر رود، اين مملكت صنعت مي خواهد و هنر مي خواهد كار و پستكار مي خواهد، چانه زدن و قيمت را بالا پايين كردن كه هنر نيست.
- كار مادرت چيست؟
- بند اندازه آقا.
سرش را تكان داد، خوبه، باز هم كار او بهتر از كار توست، هنري دارد كاري مي كند مزدي كه مي گيرد حاصل كار خودش است، توي اين مملكت ارج و مقامي ندارد، در فرنگستان اين ها را كوافوز Coiffeuse مي گويند بروبيايي دارند، محل كار تر و تميزي در سر هر خيابان دارند، شغل خيلي پر درآمدي هم هست، اصلاً درش اش را مي خوانند دختر پسر ها در كالج درس آرايشگري مي خوانند ديپلم مي گيرند پروانه كار مي گيرند، اين هم براي خودش حرفه اي است، اما خب اينجا هنوز جا نيفتاده، مثل خيلي چيزهاي ديگر منتظريم ببينيم فرنگي ها چه مي كنند ما هم تقليد مي كنيم، اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد، هميشه دست دوم هستيم، هميشه دنباله رو هستيم. رو كرد به حاجي آقا و گفت:
- بنظر شما اميدي به آينده هست؟

چند روزي حرف هاي آقا سيد محمدرضا، افكارم را مشغول و مغشوش كرده بود. زندگي حاجي آقاي خودمان را با آن كيا و بيا، با آن خانه بزرگ و آن رفت و آمد ها، با آن سبد هاي سنگين كه گاهي مجبور مي شدم زمين بگذارم و خستگي در كنم، در ذهنم زير و بالا مي كردم. از وقتي كه مادر پا به خانه آن ها گذاشته بود زندگي ما هم رنگ تازه اي يافته بود، خاله و عمو و زن داي و دختر عمو و فلان و بهمانشان مشتري مادرم شده بودند، اين سيد جوان چه مي گفت كه كار حاجي آقا هنر نيست. اگر هنر نيست پس اين زندگي عالي از كجاست؟ رفاه خود و خانواده اش، آسايش بچه هايش، تازه كلي هم نانخور جانبي داشت. كدام حلبي ساز زندگي فرش فروش را دارد؟ چه فرمايش هايي آقا فرمودند. به قول آقا، مادر من هنري داشت زن حاجي آقا نداشت، مادر من از اينجا تا خانه آنها با پاي پياده مي رود زن حاج آقا جز با درشكه جايي نمي رود، كو؟ پس كجاست آن قدر و منزلت كه حضرت آقا سيد فرمودند؟
پدر صلواتي بدجوري حواسم را پرت كرده بود، آن جوري كه هميشه با ميل و رغبت به سوي تيمچه مي رفتم،‌ پايم ديگر جلو نمي رفت، كششي در خودم احساس نمي كردم، هرچند كه گفته هاي او را قبول نكرده بودم اما چيزي در درونم شكسته بود كه نمي دانستم چي بود. يك روز حاجي آقا كاغذي كه رويش يك خط نوشته بود به من داد.
رحيم با خط درشت اين را روي يك مقوا بنويس مي خواهم بزنم بالاي سرم.
كاسب حبيب خداست
فهميدم كه حرف هاي آقا سيد، افكار اين پيرمرد را هم به هم زده، حالا با كي درد و دل كرده بود كه بهش اطمينان داده بودند كه حضرت پيغمبر خودش فرموده كاسب حبيب خداست كاري هم كه حاجي آقا و همه ساكنان آن تيمچه و جاهاي مشابه مي كردند جز كسب نام ديگري نداشت.
******************************
- رحيم بنويس يادت نره.
- نه مادر يادم مي ماند.
- بگو چي بايد بخري؟
- يك چارك حنا، نيم چارك گل بابونه، نصف گل بابونه زردچوبه، اندازه زردچوبه قهوه، همينقدر هم سماق
- يه خرده سماق بيشتر بخر چلوكبابي بزنيم.
هر دو خنديديم.
چلوكباب ما عبارت بود از كته و پياز و سماق كه قاطي مي كرديم ولي خيلي خوشمزه مي شد، تابستانها كه گوجه فرنگي و فلفل سبز هم ارزان بود، ضيافت مان حسابي شاهانه بود مادر گوجه فرنگي و فلفل ها را كباب مي كرد و قاطي بقيه مي خورديم.
- تمام شد مادر؟
- ننه قربونت برود سفيدآب و سرخاب يادت نره،‌ وازلين هم بخر و ...
- چه خبره عروسي است؟
- آره قربان قد و بالايت برم انشاءالله يك روزي عروسي خودت باشد.- ننه ولمان كن اول صبحي
- بالاخره چي ؟
- بالاخره هيچي، مگر همه بايد زن بگيرند؟
- معلومه پسرم، معلومه، من كه هميشه زنده نيستم، تو همدم مي خواهي، همسر مي خواهي. هم زن مي خواهي هم مادر كه بعد از من مواظبت باشه غمخوارت باشد يار دلارامت باشد.
- ننه ترا خدا اول صبح برزخم نكن، آقا ما رفتيم.
- ببين رحيم همين امروز اين ها را بخري ها.
- مي خرم مادر، وقتي اثاث منزل حاجي آقا را مي برم آن وسط ها ميدانم كجا بايد بروم، مي خرم نگران نباش.
- برو بسلامت خدا به همراهت، پيرشي پسرم،‌مواظب خودت باش،‌كاري بكار هيچ كس نداشته باش،‌ قاطي هيچ دسته اي نشو، منه سنه نه.
كفش هايم را پوشيدم و راه افتادم. مادر تازگي چيزهايي درست مي كرد و با خودش خانه مردم مي برد، البته از روزيكه آقاسيد گفته بود مادر من هنرمند است من بيشتر در كارهايش كمكش مي كردم. وازلين را مي گذاشتيم زير آفتاب نرم ميشد سفيدآب را از پارچه نازك الك مي كرديم روي وازلين حسابي قاطي مي كرديم يه خرده گلاب هم مي ريختيم، توي كاغذ مومي به اندازه يك قاشق مي گذاشتيم مي بستيم توي قوطي كبريت مي گذاشتيم يك مقدار را هم با سرخاب قاطي مي كرديم و بسته بندي مي كرديم، زنها خيلي از اين چيز ها خوششان آمده بود مادر مي گفت از سفيدآب به سر و صورتشان مي مالند و از سرخاب به گونه هايشان بوي گلاب هم مي داد خوشبو مي شدند.
گل بابونه را حسابي توي هاون من مي كوبيدم و مادر از پارچه الك مي كرد، زردچوبه را هم مي كوبيديم و الك مي كرديم با حنا قاطي مي كرديم نصف مي كرديم توي نصفي قهوه الك مي كرديم توي نصفي سماق. قهوه اي مال موهاي سفيد شده بود سماقي براي زن هاي جوانتر كه گويا رنگ خوشي به موهايشان ميداد.
دو سه روزي صداي هاون از خانه ما به گوش همسايه ها مي رسيد و ما با خنده و شوخي به همديگر مي گفتيم كه ادويه مي كوبيد ...
- راستي مادر ادويه پلو چه جوريست؟
- چه مي دانم رحيم، براي يك لقمه غذا اين همه دنگ و فنگ لازم نيست، چلو كباب خودمان خوشمزه تر از همه غذا هاي عالم است.
با همين افكار سوي تيمچه رهسپار شدم،‌وسط راه رفت و آمد غريبي بود،‌ مثل اين كه خبرهايي شده بود، سكوت مرگ باري بر كوچه سايه افكنده بود، همه با عجله مي رفتند اما هيچكس با هيچكس حرف نميزد. معمولاً صبح ها من قبل از باز شدم دكان ها سر كارم مي رفتم، امروز هم دكاني باز نديدم و اين از نظر من هيچ معنايي نداشت. اما هوا به نظرم سنگين بود، مثل هر روز سبك نبود يا من خودم حال خوشي نداشتم باز هم صبح اول وقت ننه ام پيله كرده بود كه زن بگيرم آخه چگونه؟ ما كه خودمان به زور سيلي صورتمان را سرخ مي كرديم،‌زن بگيرم چه بكنم؟ يكي ديگر را هم بدبخت كنم؟ البته با بدبخت نبوديم،‌ اما خوشبخت هم نبوديم.
نه اين كه چون پول نداشتيم خوشبخت نبوديم نه، بي كس و كار بوديم،‌ پدر مرده بود مادر هم با مرگ پدر ترك شور و جواني كرده بود،‌ در جواني پير شده بود،‌ به پاي من نشسته بود،‌ به خاطر من تنهايي و بي شوهري را پذيرفته بود، بعد از مشدي جواد، كسان ديگري هم خواستارش بودند اما فقط يك كلمه مي گفت:نه.



قسمت پنجم
توي تيمچه فرش فروش ها حاجي آقا هايي بودند كه بارها به من مي گفتند رحيم اگر مادرت شكل خودت هست ما حاظريم و من با هر كدام كه همچو حرفي زده بودند قطع سلام و عليك كرده بودم، مادرم مي گفت: خدا يكي، يار يكي، دل يكي، دلدار يكي
يار خودش كه در گور پوسيده بود و از مرداني كه يارشان در خانه بود و بدنبال ديگري مي رفتند با تمام وجود متنفر بود.
- رحيم هرگز، چه زنده باشم چه مرده نفرين ات مي كنم اگر بر سر زنت هوو بياوري. رحيم خير نبيني اگر به زنب وفادار نماني. رحيم جوانمرگ بشوي اگر بروي زن ديگري نگاه كني، اگر زنده باشم عاقت مي كنم و اگر مرده باشم روحم راحتت نمي گذارد.
- ننه جان قربون شكل و شمايلت كو اولي؟
- نه، هر وقت زن گرفتي.
- كي زن مي گيرد؟
- همه دختر و پسر ها اولش ناز مي كنند.
- مادر كار ديگه اي نداري؟ ادويه ها آماده است؟
و هميشه با همچون مفري سخن مادر را عوض مي كردم.
مادر آنچه مي گفت از صميم دل بود، او بعد از مرگ پدرم، توي صورت مرد بيگانه اي نگاه نكرده بود. او با تمام وجود نسبت به پدر وفادار مانده بود. پدر جسمش در كنار او نبود اما روحش مدام همراه او بود و مادر با اين تجربه، مطمئن بود كه بعد از مرگش همراه من خواهد بود.
به بازار فرش فروش ها رسيدم تيمچه خودمان. در طول اين همه سال هيچوقت در بزرگ تيمچه را بسته نديده بودم دري شايد به طول چهار متر و به عرض سه متر، وقتي لنگه هاي در را باز مي كردند به اندازه اي بزرگ بود كه گاري به راحتي وسط آن رفت و آمد مي كرد و امروز اين در بسته بود.
حيران و سرگردان در كنار در ايستادم.
- چي شده؟
دور و برم را نگاه كردم كسي توي كوچه نبود. خسته بودم روي سكويي پهلوي در نشستم و منتظر ماندم، چقدر آنجا بودم نمي دانم فقط صداي سم چند تا اسب را كه از سر كوچه رد مي شدند شنيدم، بلند شدم دويدم اول كوچه، اسب سوار ها دور شده بودند. دوباره برگشتم سرجايم نشستم، پس چرا هيچ كس نمي آيد؟ كو حسن؟ كو محسن؟ نقي سبيل چرا پيدايش نيست؟ حاجي آقا كو؟ حمال ها كجايند؟
دوباره بلند شدم رفتم سر كوچه،‌ آفتاب در آمده بود. زير آفتاب چمپاتمه زدم، اضطرابي در دلم افتاده بود. اضطراب براي چه؟ من براي چه نگران بودم؟ من يك لاقبا.
ولي عادت چندين ساله ام به هم خورده بود، چندين سال بود كه هر روز بي خيال آمده و بي خيال رفته بودم، تصور تعطيلي تيمچه را هرگز نكرده بودم، فكر مي كردم تا زنده ام همين برنامه هر روز و هر روز بي وقفه انجام خواهد شد. امروز روز خريد حاجي آقا بود، امروز بايد سبد سنگين را به كول مي كشيدم، امروز مثلاً مي خواستم براي مادرم خريد كنم.
نمي دانم چند ساعت آنجا نشسته بودم ولي از گرم شدن آفتاب فهميدم كه يا ظهر شده يا نزديك ظهر است، خدايا هيچكس نيست كه خبري به من بدهد؟ نمي دانستم برگردم خانه يا نه؟ مي ترسيدم من از اين ور بروم از آن طرف حاجي آقا سر برسد خيلي بدش مي آمد كه يك روز سركار نروم.
يكدفعه ديدم عده زيادي دارند فرار مي كنند و گروهي ژاندارم دنبالشان كرده اند. ترسيدم، قبل از آنكه آنها جلوي من برسند دويدم توي كوچه، خودم را زير هشتي خانه اي پنهان كردم جمعيت مي رفت و دنبالشان چند تن ژاندارم كه اسلحه داشتند و گاهي صداي تير هم به گوش مي رسيد. من هيچ از اين چيز ها نديده بودم، من اساساً هيچ اهل جنگ و دعوا نبودم، از جمعيت مي ترسيدم از شلوغي فرار مي كردم در طول تمام زندگيم با كسي گلاويز نشده بودم. نه دست بزن داشتم نه كتك خورده بودم. تنها آلت دفاعي من قهر بود، خيلي زود مي رنجيدم و قهر مي كردم با تلنگري مي شكستم و با احساس توهيني اشكم سرازير مي شد. مادرم تاب ديدن اشكم را نداشت، از همان دوران كودكي ام و حالا كه پسر جواني بودم، هيچوقت.
بالاخره بي آنكه بفهمم چرا تيمچه باز نشد، چرا خاك مرده سر شهر پاشيده اند چرا ساير دكان ها هم تا صلوة ظهر بسته ماند و آنها چرا فرار مي كردند و ژاندارم ها دنبال كي ها بودند سلانه سلانه به خانه برگشتم.
- خدا مرگم بده رحيم چه شده مريضي؟
- نه مادر، همه جا بسته است.
- چرا؟
- نفهميدم.
- نپرسيدي هم؟
- نه، از كي بپرسم؟ آنهايي را كه مي شناختم نديدم.
- خدا عمرت بده پسر، از يكي مي پرسيدي، حالا آشنا نبود كه نبود.
چادرش را انداخت سرش.
- تو باش من برم سر و گوشي آب بدهم.
نيمساعتي طول كشيد تا در زد پريدم باز كردم.
- فهميدي چه خبره؟
- مي گويند جوان شاعري را توي خانه اش كشته اند.
- شاعر؟! جوان؟
***********************************
مثل مرغ سرگشته هر روز صبح و عصر دم تيمچه رفتم، روي پله ها نشستم حاجي آقا نيامد. يكروز آقا مرتضي قهوه چي گفت:
- رحيم چر ا نمي روي خانه حاجي؟ برو شايد مريض شده باشد ...
نمي دانم هيچوقت نه من نه مادرم عادت نداشتيم بدون اينكه حاجي آقا يا زنش احضارمان كند به خانه شان برويم، فكر مي كرديم بي ادبي است، قابلشان نيستيم.
ولي اين بار فرق مي كرد سه روز بود از حاجي آقا خبري نبود. باز هم سر خورده و افسرده برگشتم خانه.
- مادر، قهوه چي امروز مي گفت بروم خنه حاجي سر و گوشي آب بدهم، شايد مريض است، زبانم لال، زبانم لال شايد اتفاقي افتاده؟
- خودش مريض است بقيه اهل خانه هم مريض اند؟ خب صمد آقا را مي فرستاد خبر مي داد.
- اگر كسي مرده باشد چي؟
- مرده؟ نه خيال بد نكن خبر مرگ زودتر از عروسي پخش مي شود، اگر مرده بود همه اهل تيمچه خبردار بودند.
- تعجب مي كنم جز من هيچكس هم سراغش را نمي گيرد.
- پسر بيچاره ام فقط تو چشمت بدست اونه، ديگران سرشان به كار خودشان مشغول است، آنقدر دارند كه غم ديگري را نخورند.
- پس تو مي گويي فردا بروم سري به خانه شان بزنم؟
- برو، حتماً برو.
- تو كي قرار است بروي؟
- خيلي مانده.
فردا صبح منقلب و نگران راهي منزل حاجي آقا شدم. راه برايم خيلي طولاني شد، پاي رفتن نداشتم، راهي كه هميشه با سبدي سنگين خيلي تند و قبراق مي رفتم، حالا بدون بار، به سنگيني طي مي كردم. هزار فكر نا بجا كرده بودم، اگر بروم ببينم حاجي آقا مرده؟ كمي منظره مرگ او را مجسم مي كردم بعد به خودم دلداري ميدادم كه مگر پدرت مرد چه شد؟ اگر پسرش مرده باشد چي؟ گويي شيطان در درون من مي گفت، با مرگ اين يكي هم عزت تو بيشتر مي شود. دلم از همين ها مي گرفت، چرا سرنوشت من چنين رقم خورده بود كه هر مردۀ جواني مرا به جلو مي راند، نه خدا نكند آقا صمد هرچند كه تنبل است و دل به كار نمي دهد اما پسر با ادبي است مهربان است به چشم پادوي حجرۀ پدرش به من نگاه نمي كند،‌ خيلي با محبت است. حاجي خانم چي؟ آنوقت مادرم از نان مي افتاد، حاجي خانم كلي دست مادرم را گرفته، خويش و آشنايان زيادي دارد كه مادرم را معرفي كرده، نه خدا نكند. هيچ حب و بغضي نسبت به دخترشان نداشتم، مرگ و زندگي اش مسأله اي نه براي من نه براي مادرم بوجود نمي آورد هرچند كه مادر يكبار گفته بود:
- رحيم زمانه بدجوري عوض شده من تا مادر شوهرم زنده بود جرأت نداشتم خاله رقيه را بگويم بيايد اصلاحم كند، اما حالا دختر ها جلوي سر و همسر همه كار مي كنند. و من از همان موقع دلم نسبت يه اين دختر و شايد دختر هاي مثل او چركين شده بود مثل اينكه يكي از درون نهيب زد:
- جون بكن رحيم، بدو بقيه راه را تند تند برو، كمتر مُس مُس كن.
نيروي تازه اي پيدا كردم كلمات براي من آهنگ مخصوصي داشتند مُس مُس دو تا سين داشت كه صداي كشيده شدن قلم ني روي كاغذ را برايم تداعي مي كرد، جان گرفتم پا تند كردم نمي دويدم ولي مثل دويدن مي رفتم. وقتي جلوي در حاجي آقا رسيدم نفس نفس مي زدم. بسم الله الرحمن الرحيم و با دستگيره در را دو بار كوبيدم. صبر كردم فاصلۀ اتاق تا در را پيش خودم حساب كردم، هميشه در را مي زدم مي ايستادم تا برسند عجله نكنند، همه اهل خانه حاجي آقا در زدن مرا مي شناختند.
رحيم فقط دو بار در مي زند
طول كشيد كسي نيامد، صداي پايي روي سنگفرش هاي حياط بلند نشد، صداي باز شدن در اتاق شنيده نشد، صداي پايين آمدن از پله ها شنيده نشد.
دوباره دستگيره را بلند كردم و دو ضربه ديگر زدم. نع، نمي شنوند، مگر درون خانه چه خبر است؟ مگر مي شود همگي با هم بميرند؟ چرا نمي شود؟ چرا نمي شود؟
ممكن است غذاي مسمومي خورده باشند و همه مرده باشند، ممكن است از بوي زغال همگي خفه شده باشند، ممكن است ...
روي در هاي قديمي معمولاً دو تا دستگيره بود يكي دراز و يكي گرد حلقه اي، مردم عادت داشتند كه يك قانون نانوشته را اجرا كنند و آن قانون اين بود كه اگر مردي در را مي زد دستگيره چكشي دراز را به صدا در مي آورد و اگر زني بود از صداي چكش دستگيره حلقه اي استفاده مي كرد. كساني كه توي خانه بودند از صداي چكش مي فهميدند كه پشت در زن است يا مرد. فكر كردم نكند حاجي آقا و صمد آقا خانه نيستند و دو تا زن نمي خواهند در را به روي مردي باز كنند، چه كنم؟
دل به دريا زدم و چكش حلقه اي را تكان دادم. يكبار دوبار ، سه بار. كسي نبود، همه رفته بودند، شايد خبر مرگ فك و فاميلشان را از شهر ديگري شنيده بودند و همگي رفته بودند. سلانه سلانه برگشتم، ننه ام بيشتر از من دلواپس بود، برايش تعريف كردم كه هم اينطرف در را زدم و هم آنطرف در را، ولي كسي خانه نبود.
چند روزي گذشت و من بدون تعطيلي هر روز و هر روز سر به تيمچه مي زدم، از اين كه حاجي آقاي محسن و حسن مي آمدند و آنها مثل هميشه چايي مي بردند و جارو مي كردند و آماده خدمت بودند دلم يكجوري مي شد، چه مي دانم شايد حسوديم مي شد بالاخره روزي كه نوبت مادر بود كه خانه حاجي آقا برود رسيد، صبح مادر گفت: تو امروز مي خواهي نرو، الكي اينهمه راه ميروي ميايي كه چه؟ بمان خانه من بروم، بالاخره ته و توي قضيه را در مي آورم مثل تو دست خالي بر نمي گردم.
يه خرده به من برخورد، بعد از مدت ها قلم و دواتم را آوردم و بعد از رفتن مادر كمي مشق خط كردم .
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت
*************************************
دو سال از آن روز مي گذرد. در طول اين دو سال هيچكس بالاخره نفهميد كه چه بر سر حاجي آقا و اهل و عيالش آمد اما آنچه مسلم بود اين بود كه قتل و مرگي اتفاق نيافتاده بود كه اگر بود حتماً پاي نظميه و قانون به خانه شان باز مي شد ولي نشد.
من دوباره سرگردان شدم، دوباره بيكار شدم و هر قدر سن ام بالاتر مي رفت احساس ناراحتي ام بيشتر و بيشتر مي شد. وقتي مشدي جواد با تي پا بيرونم كرد حالا مي فهمم كه اصلاً حاليم نشد سهل است كه حالا كه بگذشته نگاه مي كنم ميبينم خوشحال هم شده بودم. اما حالا وضع فرق مي كرد، پسر بزرگي بودم و بيكاري بد جوري آزارم مي داد مخصوصاً كه احساس مي كردم نانخور مادر شده ام، هر چند كه مادرم بود، و مرا به اندازه تمام دنيا دوست مي داشت اما غيرت مردانگي ام راحتم نمي گذاشت.
روزي كه به قصد پرس و جوي، سري به تيمچه فرش فروش ها زدم آقا مرتضي قهوه چي صدايم كرد:
- رحيم، رحيم
بيا يك چايي پيش ما مهمان باش
سلام و عليكي جانانه كرديم، سابقه و چندين و چند ساله آشنايي، عميق تر از آن بود كه به اين زودي محو شود اگر من پيشش نمي رفتم كه چاي بخورم خب براي خودم دليل داشتم.
- رحيم هنوز كار گير نياوردي؟
- نه آقا مرتضي.
- حاجي باقر شاگردش را بيرون كرده ميري پهلوي او؟
- آقا محسن را؟ چرا؟
- حرفشان شد مثل اينكه دست كجي ديده بود.
- محسن؟ امكان ندارد، من اگر به دست خودم شك كنم به محسن محاله، او آنقدر حرام و حلال سرش مي شد كه باوركردني نبود.
- تو بهتر مي داني يا صاحب كارش؟
- من، من بهتر مي دانم، من و محسن خيلي با هم نزديك بوديم من چند بار شاهد بودم كه محسن حتي قند هايي كه تو پهلوي چايي مي گذاشتي و خورده نمي شد دوباره به تو برمي گرداند.
- خب حالا چرا دعواي محسن را با من مي كني؟
- دوستم بود، دلم آتش گرفت، تهمت زدن كار آساني نيست مي گويند خداوند از تهمت نمي گذرد.
- رحيم ميري پهلوي حاجي باقر يا نه؟
- نه
- چرا؟ مثلاً به خاطر چي؟
- به خاطر نان و نمكي كه با محسن خوردم، محسن هم مثل من بي پدر بود تازه وضعش بدتر از من بود من خودم هستم و مادرم طفلي محسن دو تا بچه كوچكتر از خودش را هم اداره مي كرد حاجي باقر برود دنبال محسن، من جاي محسن را نمي گيرم، نكند به پشت گرمي من محسن را جواب كرده؟ هان؟
- نمي دانم رحيم، بيخود قبول كردم كه پيامش را به تو برسانم.
- پس اون پيام داده، آهان؟ بيخود كرده، بره دنبال يكي ديگر.
- رحيم، پشت پا به بختت نزن. تو هم گرفتاري،‌ لجبازي نكن.
- اَه بخت بخت بخت، كدام بخت؟ پادويي هم خوشبختي است؟ من اگر بخت و اقبالي داشتم اينقدر دربدر و آواره نمي شدم،‌پدرم نمي مرد، اربابم گم نمي شد، تا مياد يك ذره كار و بارم روبراه شود درد و بلاي تازه اي به سراغم مي آيد، پير شدم بخدا دارم پير مي شوم بسكه شب و روز غصه مي خورم.
- چرا سربازي نمي روي؟
- مي خواستم بروم، نشد. پدر ندارم كفيل مادرم هستم، تازه من بروم مادرم را چه بكنم؟ مگر مي شود در اين دنيا كه تنها اميدش منم تنهايش بگذارم؟ گرگ هايي هستند كه هنوز چشمشان،‌چشمهاي هيزشان به دنبالش هستند، كجا بروم؟ چه جوري بروم؟ دلم مدام شور مادر را دارد پدرم او را به من سپرده گفته رحيم، جان تو و جان مادرت، نمي توانم ولش كنم نمي توانم تنهايش بگذارم، او تنهايم نگذاشت، مي توانست سر و سامان بگيرد، مي توانست صاحب خانه و زندگي شود، اما به خاطر من بود كه به همه گفت:نه. مي فهمم حالا كه بزرگ شدم بهتر مي فهمم.
- مادرت را شوهر بده خودت برو سربازي و خندۀ‌ زشتي كرد.
قند و چايي كه تعارف كرده بود روي زمين تف كردم چايي را پاشيدم روي زمين.
- تف، زهرمار مي خوردم بهتر از اين چايي زهرماري بود.
- رحيم رحيم
- زهرمار رحيم كوفت رحيم.
از آنجا فرار كردم و ديگر هرگز پا به تيمچه فرش فروش ها نگذاشتم.
فاصله بين تيمچه تا خانه را اصلاً به ياد ندارم چگونه طي كردم، بشدت ناراحت بودم هر كس از راه مي رسيد به مادر من توهين مي كرد همه فكر مي كردند چون آه در بساط نداريم شرافت هم نداريم. وقتي خانه رسيدم مادرم از سر و وضعم فهميد كه ناراحتم.
- چيه پسرم؟ چي شده؟ حاجي آقا باز هم پيدايش نشده؟ خبر مرگش آمده؟
- مي داني مادر دلم مي خواهد سر به تن هيچ كس نباشد، ديگه دارم ديوانه مي شوم آخه چقدر بيكار بمانم؟ چقدر حرف اين و آن را بشنوم بالاخره خودم را مي كشم.
- چي شده رحيم، يك چيزي شده.
- به من بگو ببينم مادر، خدا با آدم حرف مي زند؟ يا اونهم حرف نمي زند و ساكت است؟
- كفر نگو پسر كفر نگو، با خدا چكار داري؟
- تو به من بگو ببينم خدا حرف مي زند يا نه؟
- به حق چيزهاي نشنيده.
- من فكر مي كنم حرف مي زند منتها آدمها شعور شنيدنش را ندارند، چقدر با شما حرف زد چقدر خوب و بدتان را گفت چرا گوش نكرديد؟
- رحيم حالت خوبه؟ به سرت زده؟
- نه ننه جان فعلاً به سرم نزده اما ديگه كم مانده زنجيري شوم كم مانده سر به بيابان بگذارم.
- چي شده نصف جانم كردي؟
- ميداني مادر؟ اصغر را زاييدي مرد، رفتي اكبر را زاييدي، آنهم مرد، عباس را زاييدي، باز هم مرد زور زور مباس را هم زاييدي آن هم مرد از رو نرفتيد كبري را زاييدي آن هم مرد باز ام از رو نرفتيد مبري را درست كرديد، آخه خدا چه جوري بايد با آدم هاي نادان حرف بزند؟ هي به شما گفت شما نبايد بچه دار شويد شما نبايد بچه داشته باشيد باز هم از رو نرفتيد. من بدبخت گردن شكسته را آواره روزگار كرديد،‌ بدبخت كرديد، بيچاره كرديد. زنگوله پاي تابوت پدر شدم. مادرم اشك توي چشم هايش پر شده بود و چانه اش مي لرزيد، اصلاً دلم نسوخت.
- لااقل دختر هم نشدم كه يك گردن شكسته نجاتم بدهد بروم قاتون درست كنم رخت بشويم.
- پسر من كه دختر بودم چه كردم؟ شوهر نكردم؟ بدبخت نشدم؟
- اگر بدبخت بودي چرا هي بچه آوردي هي بچه پس انداختي؟هي خدا گفت نبايد بچه بياوري باور نكردي هي سماجت كردي هي ... هي ...
- پسر خدا داد، بچه را خدا داد.
- خدا، خدا، خدا ... هر اشتباهي مي كنند مي گويند خدا، خدا كجا از كار هاي شما خبر دارد؟
- پسر كفر نگو، بلند شو، سر و صورتت را بشور،‌استغفرالله بگو، انشاءالله كار پيدا مي كني، سفره حضرت ابوالفضل نذر كردم، انشاءالله خود ابوالفضل گره كارت را باز مي كند.
- آي مادر، خدا در كار من وامانده، اينهمه خدا خدا مي كنم گره از كارم باز نمي شود تو خدا را ول كردي حالا سفره حضرت ابوالفضل باز مي كني؟
- رحيم كفر مي گي، بلند شو، استغفرالله بگو برو دست و صورتت را بشور بيا.
لباسم را در آوردم لحافم را انداختم روي زمين و روي آن ولو شدم، هزار تا فكر توي كله ام برو بيا داشت، اما هرچه فكر كردم بالاخره نفهميدم من كه به خاطر مادر عصباني شده بودم بخاطر او از پيش قهوه چي فرار كرده بودم، چرا سر مادر داد زدم چرا با او يكي بدو كردم.

قسمت ششم
عصر پنجشنبه رغايب بود، در محله اي كه بتازگي آنجا اسباب كشي كرده بوديم بروبيايي بود مادر چادر به سر رفته بود بيرون در، مثل اين كه با همسايه هاي تازه اختلاط مي كرد، من چند روز بود با مادر سرسنگين بودم نه فقط با مادر كه با خودم هم، حق با آن آقا بود كه گفت پسر هنري بايد داشته باشي، حق داشت پادوي دم دكان بودن كه هنر نبود، اگر كاري بلد بودم اين همه مدت ول نمي گشتم، لااقل براي كسي هم نمي توانستم كار بكنم براي خودم كار مي كردم، اگر مادر كار نداشت تكليف زندگي ما چه مي شد؟ چي داشتيم بخوريم؟
از جا بلند شدم سفره روي طاقچه بود باز كردم كه ببينم براي شام لااقل نان داريم؟
مادر با سليقه تمام دو تا نان را تا كرده توي سفره گذاشته بود،‌ خدا را شكر كردم لااقل نان داريم، گرسنه نمي مانيم.
صداي بسته شدن در را شنيدم و صداي پاي مادر را، دويدم سرجايم نشستم و خودم را به خواب زدم چشمهايم را بستم، مادر وقتي وارد اتاق شد، طرف قاليچه رفت. بوي مطبوعي تمام اتاق را پر كرد. به به چه بوي خوبي، نتوانستم خودم را نگه دارم بلند شدم سر جايم نشستم.
- رحيم بلند شو، يكي از همسايه ها حلوا آورده.
- حلوا؟ مي بينم بوي خوبي مياد.
سفره را آورد باز كرد. بشقاب حلوا را وسط سفره گذاشت. يكي از نان ها را جلوي من گذاشت و يكي را جلوي خودش.
- شام بخوريم رحيم، من گرسنه ام تو هم حتماً گرسنه هستي.
درحاليكه حلوا را با نان لقمه مي كرد يكريز صحبت مي كرد.
- اين خانم كه حلوا آورده خياط است، خانه آدم هاي ثروتمند مي رود خياطي، كارش گرفته مي گويد اگر من بخواهم مرا هم همراه خودش مي برد براي كوك زدن، براي بعضي كارهاي ساده، خيلي تعريف مي كند.
- ننه جان ترو بخدا، كار خودت را ول نكن، آخرعمري شاگرد خياط نشو.
- رحيم، آخه زندگيمان نمي چرخد، دختر ها يواش يواش فن ما را ياد مي گيرند و به مادرهايشان كمك مي كنند مي بيني من يكي يكي مشتري هايم را از دست مي دهم، سابق بر اين هر هفته سه تا خانه مي رفتم حالا مي بيني كه همه اش خانه هستم گاه گداري مشهدي رقيه خبرم مي كند كه بيا فلان جا عروسي است.
- مادر من نمي دانم هر كاري مي خواهي بكن، آب از سر ما گذشته.
- مي گم با اين خياط كمك كنم عيب كه ندارد؟
فكري كردم گفتم: كمك عيب ندارد اما خانه مردم نرو، توي همين خانه هرچه كار بياره من هم كمك مي كنم.
خنديد، خنده تلخ،
- تو؟ تو خياطي مي كني؟
- چرا نمي كنم بهتر از بيكاري است كه، مگر لباس هاي مرد ها را كي مي دوزه؟ مگر خياط مرد تا حالا نديدي؟
- چرا چرا ديدم، ولي اين لباس زنانه مي دوزد.
- باشد كي مي داند من دوختم؟ تو يادم بده هر كاري باشد مي كنم.
- دلم يكدفعه اي روشن شد، بلند شدم لحافم را تا كردم گذاشتم روي رختخواب مادرم، آمدم نشستم سر سفره.
- عجب حلواي خوشمزه اي هست مادر.
- نوش جانت، خيلي شيرين است دل مرا زد.
فهميدم كه بهانه مي آورد كه نخورد و سهم اش را به من بدهد.
تعارف نكردم، مثل اين كه اشتهايم دو برابر شده بود همه حلوا را تمام كردم، من با يك تكه نان حتي ته بشقاب را هم پاك كردم و خوردم.
- مادر مي داني چقدر خوب مي شود؟ از اول صبح تا موقع خواب من و تو بدوزيم فكر مي كني چقدر مزد بگيريم؟
- آخه پسر من جز كوك كردن و پس دوز كا ديگري بلد نيستم، تو هم كه اصلاً آن را هم بلد نيستي.
- ياد مي گيرم مادر، تو يادم بده ياد مي گيرم، از جا بلند شدم سفره را جمع كردم بشقاب را بر داشتم گذاشتم روي تاقچه، سفره را از پنجره تكان دادم تا كردم گذاشتم سر جايش، چند روز بود دست به سياه و سفيد نزده بودم، انگاري خون گرم توي رگهايم راه افتاده بود.
- مادر نخ و سوزن ات كو؟ بيا از همين امشب يادم بده.
مادر با ناراحتي نگاهم كرد.
- قبلاً مي گذاشتي توي جانماز، كو كجا گذاشتي؟
- رحيم كار شب سنگين مي شود، صبر كن فردا صبح، فردا يادت مي دهم.
- كار شب چرا سنگين مي شود؟ كي گفته؟ اي بابا ول كن مادر، ما همه كارها را از اول صبح شروع كرديم كو؟ پس چرا سبك نشد؟ دكان مشدي جواد صبح نرفتم؟ تيمچه فرش فروش ها صبح نرفتم؟ مدرسه صبح نرفتم؟ پس چرا همه شان نصفه كاره ماندند، بگو نخ و سوزن كجاست، ياالله.
- توي قوطي چايي است بالاي رف گذاشتم.
اين قوطي چايي از زمان پدرم مانده بود، قبلاً كه پدر بود هميشه تويش چايي مي ريختيم، بعد از مرگ پدر كه وضعمان خوب نبود، قند مي ريختيم، حالا مادر جاي نخ و سوزن و دگمه و سنجاق كرده بود. بلند شدم و پيراهنم را آوردم، پشت پيراهنم را روي زمين صاف كردم، سوزن را نخ كردم و خودم شروع كردم به دوختن.
- الهي قربان قد و بالايت بروم تو كه بلدي
- خياطي همينه؟
مادر غش غش خنديد. مدتي بود كه صداي خنده مادر را نشنيده بودم، نه فقط او كه خودم هم نمي خنديدم.
- مادر يك تابلو مي زنيم بالاي درمان خودم با خط خوش مي نويسم مي زنم.
- به اين زودي نمي شه پسر.
- خب به اين زودي نه ولي بالاخره مي تونيم مگر نه؟
- چند سال ديگر رحيم؟
- دير باشد دروغ نيست مادر، بگذار ببينم اسمش را چي بگذاريم؟
حسابي كيف كردم، آينده درخشاني براي خودمان ترسيم مي كردم، وضعمان خوب مي شد، خانه بزرگتري كرايه مي كرديم، شايد هم چند سال بعد موفق مي شديم خانه اي بخريم، من كار توي خانه را دوست دارم، ددري نيشتم، هميشه دلم مي خواهد پهلوي مادر باشم، ديگه بهتر از اين نمي شود، هنر هم هست، من ديگر آقا بالاسر نخواهم داشت، توي خانه كي ميداند من هم با مادرم كمك مي كنم؟ تازه كمك كردن كه عيب ندارد، ولي لباس زنانه دوختن فكر مي كردم براي مرد عيب است، تا حالا مردي كه لباس زنانه بدوزد نديده و نشنيده بودم، از مادرم مطمئن هستم دهنش كيپ است، اسرار خانه را پيش هيچ كس نمي برد، براي همين زياد با زنهاي همسايه اخت نمي شود، نه كاري به كار ديگران دارد نه به هيچكس رو مي دهد كه سر از كار ما در بياورند، مسلماً هيچ كس نمي داند كه من مدتي است بيكارم.
- پيدا كردم، پيدا كردم خياطي شمشير.
- شمشير؟ چرا شمشير؟ تا حالا همچي اسمي نشنيده ام.
مادر راست مي گفت اما من دنبال اسمي بودم كه دو تا سين داشته باشد، اتفاقاً اين دو حرف را بهتر از حروف ديگر مي نويسم.
- خب مي گذاريم شمشاد.
- تا به آنجا برسيم پسر، كار به اسم برسد صد تا اسم پيدا مي شود.
- تو از شمشاد خوشت نيامد؟
- رحيم من كاري به اسم هنوز ندارم من در فكر دوختن هستم، بگذار فردا با اين خانم صحبت كنم ببينم اصلاً قبول مي كند يا نه.
- چي چي را قبول نمي كند، مگر خودش نگفته؟
- گفت ولي منظورش اين بود كه مرا همراه خودش ببرد، اين را هم كه تو نمي پسندي.
حالم گرفته شد، براي چند دقيقه اي آسمان تاريك روزگارم سفيد شده بود روشنايي اميدي سو سو مي زد، آنهم پژمرد.
***********************************
چند روز، باز هم در سكوت گذشت. من و مادر جز به ندرت آنهم حرفهاي ضروري را به زبان نمي آورديم، روزگار باز هم برايم سخت گرفته بود سخت تر از سخت.
مادر زير لب غر غر مي كرد: چهار بار رفتم اين بشقاب حلوا را بدهم اين خانم خانه نبود.
- خوش به حالش مادر سر كار مي رود، مي داني سر كار رفتن چه لذتي دارد؟
- يعني مردم هر روز خدا لباس مي دوزند؟ مگر چه خبرشان است؟
- خب مادر دارندگي برازندگي است دارند مي پوشند ديگه.
مادر آهي كشيد، بشقاب را روي طاقچه گذاشت، رفت توي حياط.
قلم و دواتم را برداشتم، روي مقوايي كه لاي روزنامه كهنه ها پيدا كرده بودم شروع كردم به تمرين خط:
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم
دوباره سه باره همين يك بيت را نوشتم، نوشتم تا اينكه صداي در بلند شد. مادر توي حياط بود در را باز كرد.
- سلام خانم بفرماييد، حتماً دنبال بشقاب تشريف آورديد.
- نه فقط براي بشقاب نه، قابل شما را ندارد آمدم ديدني از همسايه جديد بكنم، والله فرصت نكرده بودم تا حال خدمت برسم.
- خواهش مي كنم خدمت از ماست مشرف فرموديد، صفا آورديد، قدم روي چشم.
و خانم آمد توي اتاق. از جا پريدم.
- سلام.
خانم هيچ انتظار ديدن مرا نداشت.
- وا خدا مرگم بده، تندي چادرش را كيپ كرد.
- سلام آقا حالتان احوالتان، خدا نكرده مريض هستيد اينموقع روز خونه تشريف داريد.
مادرم مداخله كرد.
- نه انيس خانم جان، صاحب كارش مدتي است پيدايش نيست.
- وا مگه مي شه؟
- شده ديگه، طفلك رحيم، بيكار شده نه مي تواند دل از آنجا بكند نه جاي ديگه كاري فراهم شده.
انيس خانم نشست. زن جا افتاده و با تجربه اي به نظر مي آمد، نگاهي به مقوايي كه رويش نوشته بودم انداخت.
- تابلو نويس هستيد؟
خوشم آمد كيف كردم.
- نه براي دل خودش مي نويسد، همينجوري، از بچگي علاقه دارد، هر وقت بيكار است، مشق خط مي كند.
انيس خانم نگاه دقيقي توي صورت من انداخت، از فرق سر تا نوك پايم را ورانداز كرد مثل اينكه خريدارم بود، سرخ شدم، بعد رنگم پريد، روي پاهايم صاف نشستم، اصلاً نمي دانستم چه بايد بكنم.
مادر دويد چايي درست كند. بعد از كمي سكوت، انيس خانم با لحن خيلي مهربان پرسيد:
- چند سال داري پسرم؟
- نوزده سال خانم.
- پير بشي انشاءالله، جواني، جاهلي، سالمي تا برسي به سن ما يك اوستا مي شوي، اين اربابت چه كاره بود؟
- فرش فروش خانم.
- فرش فروش؟ پس چي شده؟ چرا گم و گور شده؟ اسمش چي بود؟
- حاجي ...
- آه آه مي شناسم مي شناسم آنكه خانه شان پاچنار بود؟
دلم تپيد، خوشحال شدم، بالاخره يك كسي پيدا شد كه خبري از ارباب من بدهد.
- بلي بلي در بزرگي داشتند توي هشتي، ته كوچه.
- آهان خودش است مي شناختم، خياط خانمش و دختر خانمش بودم.
- خبر از آنها داريد؟ چي شدند؟ خانه شان هم خالي است؟
انيس خانم آهي كشيد، سرش را پايين انداخت، زير لبش مثل اينكه دعا مي خواند يا چيزهايي مي گفت چه مي دانم شايد هم داشت كسي يا كساني را نفرين مي كرد. جرأت نكردم دوباره سراغ حاجي آقا را بگيرم. او هم ديگر چيزي نگفت.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱۰-۴-۱۳۹۱, ۰۸:۱۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #4
RE: رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)
قسمت هفتم
امروز درست يك ماه و نيم است كه در اين دكان نجاري مشغول كارم، فاميل انيس خانم است اوستاي خوبي است، روز اول كه آمدم صادقانه گفتم كه نجاري اصلاً بلد نيستم. پرسيد:
- دوست داري ياد بگيري؟
- معلومه اوستا.
- نه، اينجوري جواب نده بگو دوست دارم نجاري ياد بگيرم، خنده ام گرفت!
- دوست دارم نجاري ياد بگيرم.
- آهان اين شد، پس از امروز هر چه مي بيني خوب دقت كن به ذهن بسپار، اره و تخته هم مي دهم تمرين كن، آن اره كهنه را هم ببر خانه تان شب ها هم بيكار نمان.
- چشم اوستا.
- گفتي اسمت چيه؟
- رحيم اوستا.
نگاهي توي چشمهايم كرد: خب رحيم آقا فعلاً من كار مي كنم تو فقط نگاه كن.
و اينچنين بود كه من شاگرد نجاري شدم و چونكه مزه بيكاري و سرگرداني را كشيده بودم از هيچ چيز گله نمي كردم، اره دستم را بريد صدايم در نيامد، توي دكان از سرما يخ مي كردم راضي بودم، ناهار توي دكان يك لقمه نان خلي مي خوردم خوشحال بودم و هر روز هزار بار خدا را شكر مي كردم.
اوستا كارش در و پنجره ساختن بود و من يواش يواش مي توانستم تخته ها را اره كنم اما رنده كاري و ميخ كاري را خودش مي كرد.
يكي از روز ها اوستا جلوي در دكان نشسته بود چپق مي كشيد و رفع خستگي مي كرد و من چوب بزرگي را اره مي كردم، صداي چرخ درشكه اي از پيچ كوچه بلند شد، يواش يواش نزديك شد، نزديكتر، و از جلوي دكان گذشت.
اوستا پكي به چپق زد و زير لب گفت:
- پدر صلواتي.
من به كار خودم مشغول بودم، هنوز رويم آنقدر با اوستا باز نشده بود كه همكلامش شوم و اوستا هم شايد هنوز قابلم نمي دانست كه طرف خطابش قرارم ده.
آن روز گذشت، يك هفته بعد من صبح زود مثل هر روز دكان را باز كرده بودم و داشتم جلوي دكان را آب و جارو مي كردم، ديدم اوستا برخلاف هميشه و برخلاف اقتضاي سنش بسرعت وارد دكان شد و جواب سلام مرا وسط دكان داد، آب را كه پاشيدم ديدم همان درشكه باز هم از جلوي دكان ما گذشت و صداي اوستا را شنيدم كه زير لب غريد:
- مردكه الدنگ، افاده اش به نواب مي ماند گدائي اش به عباس.
لباسش را درآورد آستين هايش را با كش بالا كشيد و آماده كار شد.
- رحيم آقا، خدا نكند اول صبحي يك آدم نحس جلوي چشمت و سر راهت ظاهر شود آن روز تا غروب نحسي مي آوري.
با تعجب نگاهش كردم اما چيزي نپرسيدم.
وقتي جلوي دكان را آب و جارو كشيدم روز هاي خوش بچگي ام برايم تداعي مي شد آنروز ها موقع غروب و اول صبح، يعني وقتي پدر مي خواست از در خانه برود يا به خانه برگردد مادر جلوي در كوچه را جارو مي كرد و آب مي پاشيد و بوي تربت بلند مي شد و من آن بو را دوست داشتم. از روزي كه اينجا كار مي كنم بي آنكه اوستا تكليفم كرده باشد به خاطر دل خودم صبح ها به محض اين كه در دكان را باز مي كنم جارو مي كنم آب مي پاشم بعد مي روم توي دكان و تا مدت زيادي بوي خوش تربت به دماغم مي پيچد و سرحالم مي كند. چنان مست بوي تربت بودم كه اصلاً فراموش كردم كه اوستا چه گفت و چه كرد.
آنروز اوستا داستان پادشاهي را برايم تعريف كرد كه گويا از سلطنت خلعش كرده بودند و سر به ديار غربت گذاشته و غريبانه در شهري زندگي مي كرد منتها چون رويگري مي دانسته شاگرد دكان رويگري مي شود و از اين راه ارتزاق مي كند و نمي ميرد و بعد نمي دانم چه مي شود كه دوباره به كشور خودش بر مي گردد و دوباره شاه مي شود و به ملت دستور مي دهد: جانان پدر هنر آموزيد. اوستا منظورش به من بود و نصيحتم مي كرد كه سعي كنم هنر نجاري را حسابي ياد بگيرم چون اگر هنري داشته باشم گرسنه نمي مانم.
حق با اوستا بود اگر من كاري بلد بودم آن چند ماهه بيكار نمي گشتم و آنهمه غم و غصه نه خودم مي خوردم نه مادر بيچاره ام.
اوستا هفته به هفته مزدم را مي داد و قول داده بود وقتي كه حسابي نجاري را ياد گرفتم و توانستم بدون كمك او كار كنم مزدم را اضافه خواهد كرد.
اولين مزدم را كه گرفتم بعد از ماه ها، نيم كيلو گوشت خريدم و دو تا سنگك خشخاشي و يك جفت جوراب براي مادرم خريدم و به منزل رفتم.
هيچوقت قيافه راضي مادرم را فراموش نمي كنم جورابها را گرفت و پيشاني مرا بوسيد. مي خواست دستهايم را هم ببوسد كه خودم را كنار كشيدم و نگذاشتم.
- الهي رحيم پير بشي انشاءالله، الهي يك دختر شير پاك خورده نصيب تو شود انشاءالله.
زندگي انيس خانم بدجوري دل مادرم را برده بود، انيس خان هم يك پسر داشت كه شوهرش طلاقش داده بود و او پاي پسرش پير شده بود و شوهر نكرده بود اما به قول خودش «شوهر گردن شكسته اش» پنج تا هم از دو تا زن بعدي بچه پس انداخته بود.
نه انيس خانم و نه پسرش كاري به كار آن مردك نداشتند، انيس خانم خياط قابلي بود و از همين راه زندگي خود و فرزندانش را تأمين كرده بود. حالا ناصر آقا خودش زن داشت و در كنار مادرش و زنش به نظر من هم، مرد خوشبختي بود، آثار رضايت از زندگي را در چهره همه شان مي شد خواند.
مادر مدام در انديشه زندگي اي مثل آنها براي خودمان بود، در تخيلات و تصورات خودش مرا زن مي داد و همراه عروسش و من زندگي را به خوشي مي گذراند.
- رحيم وقتي مزدت دو برابر شد مي تونيم دست بالا كنيم و دختري را خواستگاري كنيم.
- كو تا آن موقع مادر، من تازه اره كردن را ياد گرفته ام.
- گفته بودي چوب و اره مي آري خانه چرا نياوردي؟
- نه مادر خاك اره تمام زندگيت را كثيف مي كند، همانجا ياد مي گيرم.
- دلواپس من نباش.
- نه، فراموش كن.
اولين بار كه تونستم با مسطره كار كنم اولين چيزي كه اره كردم و دور و برش را صاف كردم يك كدنگ بود كه با اجازه اوستا براي مادرم ساختم.
- رحيم آقا از اينكه هميشه با ياد مادرت هستي خوشم مياد پسرجان، قدر مادرت را بدان مادر تو هم مثل انيس خانم ما، جواني اش را فداي پسرش كرده، اينجور زنها را خدا روز قيامت در كنار عرش خودش جا مي دهد، ناصر پسر حق شناسي است سعي كن تو هم مثل او باشي، اصلاً با ناصر نشست و برخاست بكن، اخلاقش را ياد بگير، پسر ماهي است، من هميشه آرزو داشتم خدا پسري مثل او قسمت من كند.
اوستا آهي كشد و پكي به چپقش زد و ديگر هيچ نگفت.
بطوري كه فهميده بودم اوستا بچه نداشت و اجاقش كور بود و هميشه در آرزوي يك بچه به سر مي برد البته نه حالا، وقتي كه جوان بود، حالا سني از او گذشته بود و ديگر هوس بچه دار شدن را از سر انداخته بود اما گاهگاهي آهي از سر درد از سينه اش بيرون مي آمد و اسرار دلش را پيش آشنا و بيگانه فاش مي كرد.
اما آقا ناصر كه اوستا مي گفت با او دوست شوم مرا زياد محل نمي گذاشت، نمي دانم مرا بچه سال مي ديد و لايق نمي دانست، يا از صبح تا شام كار مي كرد و ديروقت به خانه مي آمد حال و حوصله ديد و بازديد نداشت. اما انيس خانم و مادر من حسابي با هم جور بودند و مي توانستم بگويم كه مادرم، كمتر به ياد پدر مي افتاد و كمتر غصه مي خورد.
چه مي دانم شايد هم علت اصلي، كار پيدا كردن من بود و اينكه انيس خانم اين كار را براي من جور كرده بود و مادر هميشه ما را مديون او مي دانست،به هر صورتي كه بود مادر يك انيس خانم مي گفت و صد دعا مي كرد.
اما راستش را بخواهيد من زياد و به اندازه مادر از اين زن خوشم نمي آمد، خيلي حرف مي زد، به همه چيز كار داشت، مي خواست همه سوراخ سنبه هاي زندگي آدم را سر بزند، مقتي مي آمد خانه ما، من اغلب مي زدم بيرون، مادر مي فهميد چرا جيم مي شوم و الكي بهانه اي پهلوي او مي آورد كه مثلاً رحيم كار دارد، رحيم حمام مي رود، رحيم بازار مي رود، و از اين جور بهانه ها.
*****************************
سه ماه بود كه پهلوي اوستايم كار مي كردم، اوستا خودش اغلب مي رفت توي خانه مردم و آنچه را كه در دكان ساخته بوديم توي خانه ها سر هم مي كرد.
يكي از روزها دمادم ظهر بود، اوستا نبود و من تنهايي توي دكان داشتم چوبهاي در بزرگ خانه حاج ابوالقاسم را اره مي كردم، پشتم به در دكان بود و سرم به كار خودم بود اما صداهاي بيرون را مي شنيدم، هرچند كه توي افكار مخصوص خودم غوطه ور بودم صداي درشكه را مي شنيدم كه از پيچ كوچه اي رد شده بود.
صداي اره، تداوم صداي درشكه را قطع مي كرد، اما باز هم در فاصله هاي معين شنيده مي شد صدا نزديكتر شد، نزديكتر شد و من فكر مي كردم از جلوي دكان رد مي شود، مثل هميشه، اما وقتي توي دكان تاريك شد و صدا قطع شد سر برگرداندم ديدم درشكه كاملاً جلوي دكان ما ايستاده است.
با تعجب نگاه كردم، درشكه چي سرجايش نشسته بود اما زني از طرف چپ درشكه پياده شد، دور زد آمد به طرف دكان ما. خيلي تعجب كردم، هيچوقت زنها با ما كار نداشتند، اگر سفارشي مي گرفتيم هميشه مرد هاي صاحب كار مي آمدند و با اوستا قرار و مدار مي گذاشتند. دستپاچه شدم، اوستا كه نيست من چه جوري قرار بگذارم؟ من كه بلد نيستم. زن چادري دستگيره در را چرخاند و سرش را آورد تو. يادم رفت سلام بكنم، ماتم برده بود.
- اوستا محمود نيست؟
- خير
- آه اونهم كه هميشه خدا پيدايش نيست. يك خرده مكث كرد بعد گفت:
- كارش دارم مجبورم دوباره بيام، نگاهي بي اعتنا به من كرد و گفت:
- خداحافظ
- خداحافظ
وقتي مي رفت ديدم زني كه طرف راست درشكه نشسته بود كله اش را چسبانده به شيششه درشكه و ما را نگاه مي كند.
درشكه راه افتاد و من نفس راحتي كشيدم كه سفارش چيزي را نداد و الا من نمي توانستم معامله را راه بياندازم.
توي اين فكر بودم كه بالاخره بايد ياد بگيرم در نبود اوستا هم بتوانم كار را راست و ريس كنم، ايندفعه كه به خير گذشت، اما امكان دارد مشتري ديگري بيايد و اگر من كاري نكنم حتماً اوستا ناراحت مي شود.
رفتم سراغ چوبي كه داشتم اره مي كردم و كارم را از سر گرفتم. عصري وقتي اوستا آمد برايش تعريف كردم.
- همان درشكه كه هميشه مي آيد و شما دوستش نداريد، جلوي دكان ايستاد و زني پايين آمد و سراغ شما را گرفت.
- نگفت چكارم دارد؟
- نه، گفت باز هم مي آيد.
- بيخود مي كند، من ديگر خانه آنها كار بر نمي دارم، آدم عاقل از يك سوراخ دو بار گزيده نمي شود، مردكه الدنگ.
در حاليكه تراشه ها را از جلوي پاي اوستا جمع مي كردم با تعجب نگاهش كردم.
- رحيم شش ماه تمام روي پنجره ارسي خانه شان كار كردم، كار نگو، نه اين كه فكر كني كار معمولي، نه! با عشق، با تمام وجود، مثل يك نقاش، تكه تكه چوب ها را بريدم و ذره ذره به هم چسباندم و ميخ كوبيدم، مصطفي شيشه بر را صد دفعه بردم آوردم تا آن پنجره پنج متري را تمام كردم، چه ساختم، تا نبيني نمي تواني بفهمي.
اوستا به فكر فرو رفت و من چشم به دهانش جلوي او ايستاده بودم.
مدتي به همان حال گذشت. آهي كشيد و موهايش را عقب زد و گفت:
- اما رحيم حق مرا ندادن، آن طوري كه قرارمان بود حق مرا ندادند، حق مرا خورد اين مردكه دائم الخمر حق مرا خورد، اينها چه مي فهمند كارگر چقدر زحمت مي كشد، چقدر عرق مي ريزد، چه خون دل مي خورد تا كار صاحب كار خوب از آب در بيايد، ميداني چه گفت؟ وقتي گفتم حضرت آقا اين مزد كار به اين خوبي نيست، من بيشتر از اينها كار كرده ام، نه برداشت و نه گذاشت با مسخره گفت:
- اوستا محمود تو كه نصف روز را چپق كشيدي ... رحيم اگر هماني را هم كه داد، نمي داد بهتر از اين بود كه اينجوري مرا خوار كند آتش گرفتم، سوختم، خيلي غصه خوردم، گريه ام گرفت براي خودم فكر ها كرده بودم، شش ماه بود عيالم شب و روز نداشت من همه اش مشغول كار بودم و به او قول داده بودم وقتي مزدم را گرفتم او را ببرم پيش پدر و مادرش، فكر كرده بودم از اينجا سوقاتي خوبي براي آنها مي بريم و موقع برگشتن هم براي برادر زاده هايم كه مثل بچه خودم دوستشان دارم سوقاتي مي آورم اما با بدقولي اين مرد همه نقشه هايم نقش بر آب شد، هر چه رشته بودم پنبه شد.
اوستا ساكت شد، و من تمام حركات او را در روزهايي كه صداي چرخ هاي درشكه از دور شنيده مي شد و بعد درشكه از جلوي دكان ما رد مي شد را در خيال مجسم كردم، پس اين بود علت عداوت اوستا با صاحب آن درشكه و آن درشكه چي.
- رحيم ما مردها آدمهاي خوبي نيستيم، انصاف بايد داد، ما عقلمان به اندازه عقل زنهايمان نيست. من با صاحب كارم دعوايم شد و حق خودم را نتوانستم بگيرم، اما همه كاسه كوزه ها را سر عيال بيچاره ام شكستم. طفل معصوم همه دير رفتن ها و زود برگشتن هاي مرا در خانه تحمل كرده بود به اين اميد كه بعد از سالها مي برمش پدر و مادرش را مي بيند، دلش خوش بود، پر درآورده بود و در آسمان ها پرواز مي كرد، غمم را مي خورد، تر و خشكم مي كرد، دلداريم مي داد، دست ها و پا هايم را مي ماليد كه خستگي كار از تنم بدر آيد ...
اوستا لحظه اي به گوشه دكان خيره شد گويي لحظات خوش گذشته را تجسم مي كرد لبخند گذرايي بر لبش نشست و آهي كشيد.
- صبح روزي كه بايد دستمزدم را مي گرفتم به او گفتم: زن امروز روز عيش است، امروز شوهرت با پا در را باز مي كند، دستهايش پر از سوقاتي هاي سفرمان هست. با خوشحالي تا دم در بدرقه ام كرد، دعايم كرد، پشت سرم يك آفتابه آب پاشيد كه زود برگردم. يك راست رفتم خانه بصيرالملك، صاحب كارم، رحيم نمي داني وقتي آفتاب از توي شيشه هاي رنگي ارسي، توي اتاق مي تابد پنجره چه عظمتي دارد. خانوم خانوما زن بصيرالملك جاي خواهرم خيلي با محبت بود از صبح كه من مشغول كار مي شدم مدام به دايه خانم دستور مي داد:
- براي اوستا محمود چاي ببريد، براي اوستا محمود ناشتايي ببريد. و هرازگاه يكبار مي آمد و به كارم نظاره مي كرد و با محبت مي گفت:
«اوستا محمود دست و پنجه ات درد نكنه محشره»
همين حرفش كلي خستگي را از تن من بيرون مي كرد.
آن روز هم مثل يك مهمان محترم مرا برد توي اتاق پنجدري، جلوي پنجره ساخت خودم نشستم و گويي فتح سومنات كرده بودم، پر از غرور و افتخار بودم، واقعاً رحيم شاهكاري بود كه من ساخته بودم. حتماً تعريف هاي خانم در دل آقا اثر كرده بود و من منتظر بودم علاوه بر دستمزد خوبي كه خواهم گرفت انعامي هم مي دادند.
بصيرالملك در حاليكه رب دشامبري بر تن داشت وارد اتاق شد و من به احترامش از جا پريدم. راستش را بخواهي من با خانم بيشتر اخت بودم تا با آقا. آقا سبح مي رفت و براي ناهار مي آمد و بلافاصله بعد از ناهار مي رفت و شب برمي گشت و من معمولاً صبحها فقط سلام و عليكي با او مي كردم، خيلي وقت ها هم من مشغول كار بودم و او بي اعتنا به من طول حياط را طي ميكرد و مي رفت سوار درشكه مي شد. خانوم خانوما، تا شوهرش وارد اتاق شد بلند شد و بيرون رفت و ما دو تا تنها مانديم و جناب بصيرالملك آب سردي بر سر من ريخت.
مي داني رحيم؟ از قديم نديم گفته اند قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهري. آدم مفتخوري كه معلوم نيست چند تا ده را چه جوري صاحب شده و تمام عمر مفت خورده چه مي فهمد كه كار كردن و عرق ريختن يعني چه؟
بعد از غروب آفتاب مثل كتك خورده ها به خانه برگشتم. تا كليد را توي قفل در چرخاندم عيالم در را باز كرد، شاد و خندان، سرخاب سفيداب ماليده بوي گل و گلاب مي داد، پيراهن چيت خوشگلش را به تن كرده بود و موهايش را روي شانه هايش ريخته بود، خودش را براي سفر آماده كرده بود. قيافه من چنان درهم بود كه يكدفعه وارفت، از جلو راهم كنار كشيد و در را پشت سرم بست. بي آنكه حرفي بزنم لباس كارم را درآوردم و مثل هميشه سر و صورتم را شستم و همانجوري كنار حوض نشستم، همه رشته هايم پنبه شده بود. طفلي جرأت نمي كرد حرفي بزند، صداي قاشق و بشقاب را مي شنيدم، داشت سفره را مي چيد محلش نگذاشتم، مدتي سكوت كرد و بالاخره از پله ها پايين آمد.
- آقا محمود شام حاضر است.
- ميل ندارم.
- قيمه پلو درست كردم.
- بيجا كردي.
مدتي صدايي نشنيدم، فقط گاه گاهي دماغش را پاك مي كرد و بعد صداي قاشق و بشقاب دوباره بلند شد طفلي بي آنكه لب به غذا بزند سفره را جمع كرده بود.

قسمت هشتم
آن شب وقتي سر بر روي بالش گذاشتم دلم مالامال از شادي بود. نميدانم چرا؟
آيا به خاطر اين بود كه بالاخره راز عداوت اوستا را با آن صاحب درشكه فهميده بودم؟ در درون خود به كند و كاو مشغول شدم، مدتي از اين دنده به آن دنده برگشتم، خواب از سرم پريده بود، همه حرف هاي اوستا را دوباره و چند باره مرور كردم. آدم هاي تازه اي در دنياي افكار و تخيلاتم پيدا شده بودند.
از بصيرالملك بدم آمده بود، حق اوستاي مرا تمام و كمال نپرداخته بود، تصويري كه اوستا از او برايم ترسيم كرده بود مرد شكم گنده مفت خوري بود كه كار و كاسبي اي درست و حسابي نداشت مالك بود! آخه مالك بودن هم كار شد؟ همه اولياء و انبياء ما كه نمونه و الگو براي ما هستند هيچكدام مالك نبودند، هيچكدام صاحب مال و مكنت نبودند، شيخ عباس هميشه در مسجد محله مان كه روضه مي خواند تعريف مي كرد كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام از راه كشاورزي زندگي خودش را اداره مي كرد بيل مي زد، شخم مي زد، مي كاشت اصلاً آنها خدا را هميشه مالك دانسته اند اين آدم ها كه خودشان را مسلمان مي دانند چه جوري باور كرده اند ناني كه مي خورند حلال است، آخه مالك فلان ده يعني چه؟ اصلاً مگر مي شود دهي را كه عده اي در آن زندگي مي كنند خريد يا فروخت؟ رعيت مگر گاو و گوسفند است كه مالكي به ديگري بفروشد. حق با اوستاي من است بصيرالملك مفت خور است.
خانوم خانوما زن بصيرالملك را بي آنكه ديده باشم و يا حتي اوستا تصويرش كند برايم عزيز شد، در تخيلاتم سنبل مهر و محبت شد، با احترام به يادش مي آوردم و چون قدر اوستا را فهميده بود دوستش داشتم.
دلم براي عيال اوستا خيلي سوخته بود، نمي دانم چرا وقتي به ياد او بودم زني شبيه مادرم شكل مي گرفت، مظلوم و بي سر و صدا. يواش يواش افكارم به هم ريخت كلمات و افراد قاطي هم شدند، نظم تفكراتم از هم گسيخت و چشمهايم سنگين شد و ... خوابم برد.
صبح صداي غلغل سماور مثل هر روز بيدارم كرد.
- سلام ننه جان.
- عليك السلام، صبحت بخير.
يكباره مثل اينكه جرقه اي در مغزم درخشيد، حرفهاي ديروز اوستا همه شفاف شدند همه آدم ها و حرف ها يكجا درون مغزم جمع شدند. يكدفعه مثل اينكه احساس بزرگي كردم، حس كردم كه من هم مرد شده ام، من هم مرد هستم، از جا بلند شدم با عجله كارهايم را كردم و با علاقه دويدم طرف دكان.
اوستا مدتي بود كه اختيار دكان را به من سپرده بود، صبح ها براي كار توي خانه هاي مردم مي رفت و دمادم غروب مي آمد، كارهاي روز بعد مرا معين مي كرد، گپي مي زديم چپقي مي كشيد و بعد دوتايي دكان را مي بستيم و نصف راه را هم با هم بوديم بعد از هم جدا مي شديم. مثل پدر با من رفتار مي كرد و چون بچه هم نداشت گاهگاهي به من «پسرم رحيم» مي گفت هم خوشم مي آمد هم دلم برايش مي سوخت. آن روز تا غروب كه اوستا بيايد در افكار خودم غوطه ور بودم. و بالاخره نمي دانم چه زماني از روز بود كه بياد روزي افتادم كه با مرتضي قهوه چي سر مادرم حرفم شده بود گفته بود مادرت را شوهر بده برو سربازي و من بدم آمده بود.
جرقه اي كه صبح بين خواب و بيداري در مغزم درخشيده بود دوباره روشن شد. لحظه اي دست از كار كشيدم با انگشتانم موهايم را چنگ زدم چشم هايم را بستم و با دوتا انگشتم به مغزم فشار آوردم، مثل اينكه درون مغزم غوغاي بود، بيچاره مغزم در تلاش بود چيزي را كه فراموش كرده بودم به يادم آورد. چي بود؟ كدام خاطره اي بود كه فراموش كرده بودم؟ از كوزه مقداري آب كف دستم ريختم و بصورتم پاشيدم، از خنكي آب خوشم آمد توي ليوان تا نصفه آب ريختم و جرعه جرعه نوشيدم. دوباره به كارم پرداختم، همينكه ميخ را روي چوب گذاشتم و چكش را بلند كردم كه بر سر ميخ بكوبيم گويي پتكي بر كله خودم كوبيده شد. ذهنم روشن شد، آنچه را كه دنبالش بودم يافتم.
اوستا گفته بود كه ما مرد ها آدم هاي خوبي نيستسم، آه پس همين حرف بود كه به دل من نشسته بود، من هم مرد بودم و از اين بابت خوشحال بودم حتي با باور كردن اين مطلب كه آدم خوبي نيستم!
حق با اوستا بود، من هم چند سال پيش وقتي از پيش مرتضي قهوه چي برگشتم با وجود اينكه به خاطر مادر با او دعوايم شده بود با خود مادر سر سنگين شده بودم، نيمچه دعوايي با او كرده بودم آه پس من مرد شده بودم و خودم حاليم نبود.
وقتي به خانه بر مي گشتم تصميم گرفتم تمام داستاني را كه اوستا راجع به پنجره ارسي تعريف كرده بود براي مادرم بازگو كنم.
البته اين صورت قضيه بود اما منظور اصلي ام اين بود كه به مادرم حالي كنم كه ما مردها موجودات عجيبي هستيم اوستا با وجود اينكه سالهاي سال از آن ماجرا مي گذرد اما طوري نسبت به زنش دل سوزانيد كه گويي هنوز مسئله تر و تازه بود.
مي خواستم با زبان بي زباني از مادرم دلجويي كنم و در حديث عيال اوستا به او حالي كنم كه اگر هم گهگاهي با او سرسنگين مي شوم نه به خاطر اين است كه دوستش ندارم بلكه كاملاً به دليل اين است كه خيلي دوستش دارم!! مادر با علاقه تمام داستان را گوش كرد گاهي با گفتن «بيچاره اوستا محمود» با او همدردي مي كرد وقتي صحبت از شام نخوردن اوستا محمود و گريه زنش كردم آهي كشيد و گفت:
- رحيم ما زنها هميشه سنگ صبور مرد ها بوديم و هستيم، فرقي نمي كند مرد مرد است يا پدرمان است يا شوهرمان يا پسرمان، در هر صورت كارمان سوختن و ساختن است.
- مادر هرگز همچو مسئله اي براي شما پيش آمده؟
- اووه هزار بار
- پدرتان يا پدر من؟ يا ...
- همه، همه،
هيچ انتظار نداشتم بخندد ولي خنديد و گفت:
- بالاخره شماها يك جوري بايد ثابت بكنيد كه مرد هستيد و ما زنها به خاطر اين كه به مردانگي تان كمك كرده باشيم خيلي از مواقع مثل بچه هايمان شما را مي بخشيم.
آه پس زنها خيلي راحت بچه هايشان را مي بخشند،
خوشحال شدم، پس من كه بچه مادرم بودم بخشيده شده بودم.
از آن شب به بعد عادت كردم هر چه در دكن مي گذشت براي مادر تعريف مي كردم و او مثل اينكه همراه من آنجا كار مي كند در جريان همه مسائل قرار داشت.
دورادور محبت اوستا و زنش در خانه ما جا باز كرده بود و مادر خيلي دلش مي خواست يكبار قيمه پلويي درست كند و اوستا و زنش را دعوت كنيم.
- مادر من رويم نمي شود به اوستا بفرما بزنم.
- مي خواهي من بيايم دم دكان.
- نه، نه
- پس خودت بگو.
- آخه به چه مناسبت؟ چرا مهماني مي دهيم؟
- راست مي گي، بماند تا انشاءالله عروسي تو.
راستش را بخواهيد مدتي بود كه ديگر از زن بدم نمي آمد، حتي از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان كه بعضي روزها، ضمن كار پيش خودم مجسم مي كردم كه اگر غروب بعد از كار به خانه اي بروم كه زنم منتظرم باشد چه احساسي خواهم داشت. هميشه زندگي ناصرآقا، الگويم بود و جز به آن صورت، حالت ديگري برايم متصور نبود تصور يك زندگي مشترك با مادرم و با زنم و بچه هايم ايده آل بود و هميشه به آن فكر مي كردم. وقتي به آن آينده خوش مي انديشيدم گذشت روز را اصلاً درك نمي كردم يكدفعه مي ديدم در دكان باز شد و اوستا آمد، مي فهميدم غروب شده و آن روز هم تمام شده و مادر در انتظار من است و برايم چايي گذاشته، شام پخته و لباسهايم را شسته و تا كرده و روي هم چيده و من تمام راه را با عشق و علاقه اي مفرط به پيشواز شيرين و گرم مادرم پرواز مي كردم و با ديدن قيافه راضي او خستگي كار از تنم دور مي شد.
در همين انديشه ها بودم كه باز درشكه چي درست جلوي در دكان ما دهنه اسبها را كشيد و ايستاد يكباركي دلم هري ريخت.
ولي فوراً متوجه شدم كه خود اوستا نيست اگر هم همان زنه كارش داشته باشد لازم نيست من بگويم كه اوستا گفته كارش را قبول نمي كند بمن چه؟ من مي گويم اوستا نيست و او خودش هم مي بيند كه در دكان جز من كسي نيست باز هم برمي گردد.
اما كسي از درشكه پائين نيامد و درشكه چي فرياد زد:
- آهاي جوان
كارم را ول كردم بطرف در دكان رفتم و گفتم:
- بله!
توي درشكه سه تا زن نشسته بودند كه دو تا به نظرم بچه آمدند و يكي زن بزرگي بود و من با تصور اين كه خانوم خانوما است بطرفش جذب شدم و پرتو محبتم از مانع حجاب رد شد و سراپاي وجود او را گرفت.
درشكه چي رو به من گفت:
- انيس خانم را مي شناسي؟
با سر اشاره كردم.
گفت: ميروي خانه شان و به پسر و عروسش مي گويي كه امشب به خانه نمي رود بگو منزل آقاي بصيرالملك است كارش تمام نشد ماند، شايد فردا شب هم نيايد خب؟
- چشم.
آنها رفتند و من غروب قبل از رفتن به خانه مان پيغام انيس خانم را به آقا ناصر رساندم و با عجله به خانه رفتم.
- مادر اين انيس خانوم گرگ بيابان است.
- چي شده؟
- سر از منزل بصيرالملك درآورده.
- اِ؟
- باور كن، همين حالا به آقا ناصر پيغامش را رساندم كه امشب نمي آيد، شايد فردا شب هم نيايد.
- خب پسرم خياط دوره گرد است ديگر، هرجا آش است آنجا باش است.
- مادر براي همين است اينقدر فضول است.
- رحيم!
- من اصلاً ازش خوشم نمي آيد به همه چيز كار دارد.
- رحيم فراموش نكن كه اگر او نبود شايد هنوز هم بيكار بودي.
- هنوز هم؟
- شايد.
يه خورده از فراموشكاري خودم خجالت كشيدم حق با مادر بود اوستا محمود خويشاوند انيس خانم بود و اگر امروز مادر من نفسي به راحتي مي كشيد و ناني در سفره و آبي در كوزه داشتيم از بركت اين خويشاوندي بود.


قسمت نهم
- ننه جان چي داريم؟ مي خواهي بروم به آقا ناصر و زنش بگويم امشب كه انيس خانوم نيست و تنها هستند بيايند پيش ما؟
- نه رحيم، بگذار زن و شوهر يك شب هم كه شده تنها باشند، عيششان را بهم نزن. هيچ چي نگفتم، سابق بر اين مادر از اين جور مطالب پيش من نمي گفت اما مدتي بود كه احساس مي كردم تعمدي در كار است و مي خواهد روي من باز شود.
فردا غروب وقتي اوستا آمد جريان ديروز را برايش تعريف كردم:
- جايتان خالي بود اوستا (خنديدم) درشكه سوگلي شما ديروز باز هم جلوي دكان ايستاد، فكر كردم دايه خانم باز هم كارتان دارد اما ايندفعه سراغ شما را نگرفتند با من كار داشتند.
- با تو؟ نمي گذارم كارشان را قبول كني، حتماً مردكه فهميده كه ديگه كارش را قبول نمي كنم مي خواد تو را گير بياره، غلط كرده
- نه اوستا صحبت كار نبود پيغامي داشت
وقتي مطلب را گفتم راحت شد
- مي بيني رحيم؟ دنيا چقدر كوچك است؟ كوه به كوه نمي رسد، آدم به آدم مي رسد يعني همين
- اوستا فكر مي كنم خانوم خانوما را هم ديدم توي درشكه بود
- زن بيچاره
تعجب كردم، از نظر من، زني كه آنقدر مهربان باشد و اينقدر ثروتمند اصلاً نبايد بيچاره باشد
- چرا اوستا؟
- رحيم از ظاهر مردم نمي شود پي به زندگيشان برد، تو مو مي بيني و من پيچش مو، مادر تو خوشبخت تر از اين زن است.
- مادر من؟ مادر من؟
- آره رحيم، مادر تو، حتي انيس خانوم
- آخه چرا؟
اوستا چپقش را آتش كرد، روي چهار پايه اي كه من تازگي برايش ساخته بودم نشست پك طولاني اي به چپق زد و گفت:
- رحيم زن جماعت، غلام محبت است، زن مرد گدا، شوهرش را چنان دوست مي دارد كه زن يك پادشاه، شايد هم گدا از نظر عاطفه زنش خوشبخت تر از شاه باشد، زن گرسنگي را تحمل مي كند، تشنگي را تحمل مي كند، برهنگي را تحمل مي كند، شوهرش بچه دار نشود علاقه مادري را كه قوي ترين علايق وجودش است از ياد مي برد، كتك بخورد، تحمل مي كند، فحش بدهي تحمل مي كند اما، اما
اوستا پك ديگري به چپق زد:
- اما رحيم بي وفايي شوهرش ديوانه اش مي كند، هوو را تحمل نمي تواند بكند، اينكه زير سر شوهرش بلند شود را تحمل نمي كند، زني كه مثل گل لطيف است زني كه مثل موش در برابر شير است وقتي پاي زني ديگر به زندگي اش باز شود و بفهمد كه جز او زن ديگري در سر راه شوهرش قرار گرفته، مي شود پلنگ، مي شود گرگ، با چنگ و دندان از حق خودش دفاع مي كند، با چنگالهايش هوو و شوهر بي وفا را تكه تكه مي كند.
- مگر بصيرالملك زن ديگري دارد؟
اوستا آهي كشيد و سرش را تكان داد و گفت:
- رحيم جان من به اين سن رسيدم سر از كار خدا در نياوردم، معلوم نيست چرا نان را به يكي مي دهد و اشتها را به ديگري، ما اينهمه سال در آرزوي يك بچه سوختيم، اينهمه دوا و درمان كرديم اينهمه خرج كرديم خدا يك بچه به ما نداد، بعد به اين مردكه الدنگ پشت سر هم سه تا دختر داد، اين نمك نشناس، قدرنشناس قدر نعمت را نفهميد، گويا در همان روزهايي كه زنش هنوز در بستر بود و زائوي حمام نرفته بود مردكه بي غيرت شال و كلاه مي كند و مي رود خانه ميرزا حسن خان تارزن، مي شناسي كه؟
- ميرزا حسن خان تارزن؟
- آره همان كه آندفعه رفته بوديم از پهلوي سقا خانه پنير بخريم با من سلام و عليك كرد و فكر كرد تو پسرم هستي و گفت ماشاالله چه پسر خوشگلي
يادم آمد، مخصوصاً كه تعريفم كرده بود خوشم آمده بود، مردي بود ني قلياني با صورت تيغ زده، فوكول زده، عصا در دست و يك انگشتر عقيق،دستش بود كه هر وقت با دست حرف ميزدانگشترش تق تق صدا مي كرد، مثل اينكه عقيق شُل شده بود،نه فقط انگشترش صدا ميكرد بلكه دندان مصنوعي هايش هم توي دهش تق تق ميكردو من خنده ام گرفته بود.
- آره اوستا يادمه
- گويا مردكهء تارزن بساط مشروب چيده و اين بي غيرت هم تمام شب را نوشيده و به تار ميرزا گوش داده، حالا نمي دانم چي گفته و چي نگفته،يا چي داده كه اين تارزن بي شرف هم شبانه خواهر بيوهء خودش را انداخته توي بغل مردك.
- ايواي
- آره رحيم، تو خانوم خانمها را نديدي كه چه خانمي است يك انگشتش به صد تا زن مي ارزد، تو حالا باور ميكني كه اين زن شوهرش را دوست داشته باشد؟ براي هر زني، حتي گدا زن، شوهر ملك طلق است،و زن تا وقتي مهر و محبت شوهر را در دل دارد كه مطمئن باشد فقط به خودش تعلق دارد، وقتي اين تعلق از بين رفت همه چيز تمام ميشود.
- اوستا ببخشيدها شما يه جوري حرف ميزنيد مثل اينكه توي دل زنها هستيد
- آي آي آي رحيم،من درد كشيده هستم،من هر چه را كه ميگويم ديده ام،پدر من هم سر مادرم هوو آورد، مادر بيچاره ام،مادر سياه بختم،كه كه وقتي جوان بو با دار و ندار پدرم ساخته بود و بسكه زن نجيب و سر به راهي بود حتي به پدر و مادرش هم نگفته بود كه خيلي از شبها بي شام خوابيده و خيلي از روزها به خاطر اينكه صاحبخانه را فريب دهد سماور سرد را كنار بساط گذاشته و قوري بدون چاي را دستمال انداخته
آتـش از خـانـه همسـايهء درويـش مخــواه
كانچه بر روزن او مي گذرد دود دل است
اما وقتي پدرم دستش به دهنش رسيده فيلش ياد هندوستان كرده،رفته زني به سن و سال خواهر كوجيكم گرفته...
واي واي رحيم چه شد؟ چه آتشي به پا شد؟ هيچ وقت ضجه هاي مادرم را فراموش نميكنم، هيچ وقت اشك هاي چشمهايش را روي سرو صورت داداش كوچيكم كه هنوز توي بغلش مي نشست، فراموش نمي كنم.
رحيم يك شبه زندگي مثل بهشت ما تبديل به جهنم شد،ديگر آن صفا و صميميت از بين رفت،ديگر مهر و محبت ما نسبت به پدرمان فروكش كرد.باور كن من يكي،بارها و بارها وقتي شب مي خواستم بخوابم آرزو ميكردم كه صبح بيدار شوم و ببينم پدرم مُرده. مادر هر روز هزار بار مي گفت:الهي خبر مرگش برسد،الهي سكته كند بميرد. اما رحيم،پدر نمرد بلكه مادرمان از غصه دق كرد و مُرد.
- آخه چرا طلاق نگرفت؟
- طلاق؟ طلاق؟ رحيم طلاق مي گرفت كجا مي رفت؟چكار ميكرد؟ بچه ها را چه ميكرد؟زن جماعت بدبخت، مهر مادري است كه مي گويند سگ بشي مادر نشي راست ميگويند، نود درصد زنها همه بدبختيها را مي پذيرند،تحمل ميكنند فقط و فقط به خاطر بچه هايشان، تازه مادر من يا زن هايي مثل مادر من،همين خانوم خانمها طلا ق بگيرند كجا بروند؟زنگي شان را چگونه بگذرانند؟رحيم بيشتر زن هاي دروازه قزوين، زن هاي بيوه هستند،همه زن ها كه فاسد نيستند، نه، از ناچاري و لاعلاجي تن به اين كارها مي دهند، مادر ما ماند و سوخت، اما بعد از مرگش همهء ما را آتش زد، پدر خواست زنش را بياورد سر خانهء مادرم، توي رختخواب مادرم، توي لباسهاي تن مادرم، قيامت كردم، من قيامت كردم، از همه بچه ها بزرگتر بودم،بيشتر مي فهميدم، با مادرم سالهاي بيشتري زندگي كرده بودم، تصور اينكه زني كه آتش به زندگي مادرم زده بيايد سر جايش و خانمي كند ديوانه ام كرد توي صورت پدرم ايستادم، سرش داد كشيدم، رحيم حتي دست رويش بلند كردم، مرگ مادرم عقلم را زايل كرده بود،حسابي قاطي كرده بودم،مي خواستم آنقدر عصباني بشود كه بزنه مرا بكشد و راحت شوم،بروم پيش مادرم.
ولي نزد، حتي يك سيلي هم به من نزد، وقتي صدايم را بلند كردم و وقتي دستو را بلند كردم كه بزنمش،مستقيم نگاه كرد توي صورتم بعد تف كرد روي زمين و الله اكبر گفت، دستهايش را بلند كرد طرف آسمان و زير لب يك چيزهايي گفت بعد رو كرد به من گفت:برو حروم زاده عاق ات كردم.
گفتم به درك بگور پدرت خنديدي، سر پيري معركه گرفتي خانه خرابمان كردي.
رحيم ديگر از آن به بعد نه او مرا ديد نه من او را ديدم،بچه ها را برداشتم آمدم تهران. گفتماز آن شهري كه هوايش قاطي هوايي است كه از دهان پدر عياش من بيرون مي آيد دور شويم.
رحيم من يك چيزي مي گويم تو يك چيزي مي شنوي، اما مصيبتي كه من تا بزرگ شدن سه تا بچه كشيدم نصيب هيچ بنده خدايي نشود، تو خوشبخت بودي كه پدرت مُرد و مادرت كنار تو بود، بدبخت كسي است كه مادرش مُرده باشد،يتيم واقعي مادر مرده است نه پدر مرده، مي بيني كه، پدر تو مُرد و مادرت به پاي تو ماند و حالا به هر طريقي بود زندگي كرديد و به اينجا رسيديد.
پدر ناصر مُرد و انيس ماند و بزرگش كرد و حالا شكر خدا زندكي خوبي دارند، گرسنگي و تشنگي و برهنگي قابل تحمل است، بي عاطفگي و نامهرباني ها پدر آدم را در مي آورد.
اوستا نگاهي به كوچه انداخت.
- هي رحيم، پسر شب شده، زود باش لباس ات را بپوش برويم، فردا صبح زود من بايد بروم منزل بشيرالدوله،پيغام داده كارم دارد.
اوستا راست مي گفت خيلي از غروب آفتاب گذشته بود قصهء تلخ او، شيرين بود و هيچ كدام گذشت زمان را نفهميده بوديم.
- رحيم گاهي به عيالم مي گويم: زن! مادر من بدبخت شد كه تو خوشبخت شوي.
اوستا خندهء تلخي كرد.
تراشه هاي چوب را با جارو زير ميز جمع كردم، در دكان را بستم و با اوستا راه افتادم.
- رحيم سعي كن از زندگي ديگران عبرت بگيري، سعي كن از تجربهء ديگران درس بياموزي، مبادا بخواهي همه چيز را خودت تجربه كني، نه، عمر ما كفاف نمي دهد، هيچ وقت نگو من تافتهء جدا بافته ام، من مي توانم، من ميكنم، نه، نه ما همه مان عاجزيم، كوريم، كريم، چلاقيم، پس با تكيه به تجربيات همديگر بايد آنقدر قوي شويم كه اين پل زندگي را طي كنيم و به درٌه سرنگون نشويم، آري پسر آزموده را آزمون جهل است.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱۰-۴-۱۳۹۱, ۰۸:۱۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #5
RE: رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)
قسمت دهم
مادر با دقت داستان اوستاي مرا گوش كرد، چند بار وسط حرف من گفت:
- خدا پدر تو را بيامرزد، خدا رحمتش كند، خدا بيامرز خيلي پاك بود.
اما بعد از اينكه قصه غصه هاي اوستام تمام شد كمي به فكر فرو رفت و بعد سر بلند كرد و گفت:
- رحيم پس عاق پدر دنبالش است كه اجاقش كور است.
انتظار هر حرفي را داشتم جز اين
- اِ اِ مادر تو ديگه چرا؟
- خب رحيم، نبايد با پدرش درشتي مي كرد، نبايد حرف بد مي گفت
- واي مادر، زور مي گي ها، چطوري پدر مي تواند به خاطر ... استغفرالله، بره سر پيري دختر جواني بگيره بياره و هيچ به فكر آينده و زندگي بچه هايش نباشد، بعد بچه اش نمي تواند يك كلمه هم حرف درشت بزند؟
- نه
- واقعاً زوره، از خدايي خدا دوره كه به يك بچه اي كه مادرش مرده حكم كند كه بسوز و با پدري كه قاتل واقعي مادرت هست درشتي نكن
مادر آهي كشيد و گفت:
- نمي دانم رحيم، نمي دانم، اما از قديم و نديم به ما گفته اند كه احترام پدر و مادر واجب است حالا شما جوانها جور ديگري فكر مي كنيد، من نمي فهمم. ما جلوي پدر و مادرمان جيك نمي زديم،حرف بد چيه؟ اصلاً حرف نمي زديم.
- آره مادر، اگر پدر تو هم سر مادرت هوو آورده بود، اگر پدر من هم مرد عياشي بود آنوقت جز اين مي گفتي، بيچاره اوستاي من از سن 16 سالگي بار سنگين معاش سه بچه را به گردن گرفته پدرش درآمده، آنوقت تو مي گويي عاق پدر بدنبالش است؟
- پدره چي شده؟
- نمي دانم، اوستا هم ديگر خبرش را نداشته، ولش كرده
- پدره نيامده سراغ بچه هايش؟ خبرشان را نگرفته؟
- نه كه نگرفته، حتماً خدا خواسته، روز از نو روزي از نو، دوباره بچه پس انداخته.
- چي بگم رحيم، من نمي فهمم پسرم
- تازه مادر، مگر تو فكر مي كني هر كس كه بچه ندارد بدبخت است؟ برعكس من فكر مي كنم خدا به بنده هاي خوبش رحم مي كند و بچه نمي دهد از قديم گفته اند آدم بي اولاد، پادشاه بي غم است.
مادر خنديد:
- حالا نمي فهمي، انشاءالله وقتي براي بچه هلاك شدي يادت مي آورم، پسر زندگي بدون بچه يعني جهنم، يعني بدبختي، يعني بي حاصلي، درختي كه ميوه ندارد براي سوختن است.
- فرمايش مي كني مادر، شمشاد درخت بدي است؟
صداي كشيده شدن قلم روي كاغذ توي كله ام طنين انداخت، احساس كردم باد مطبوعي به طرفم مي وزد، حالم بهتر شد
- نه مادر، خدا بهتر از من و تو مي داند كه گناهكار واقعي كيست و بي گناه كدام است، اگر عاق والدين داريم عاق ولد هم داريم، حتماً خدا به حساب پدر اوستا هم رسيده، مطمئن باش.
- پس مادرش چرا مرد؟
- مگر مردن بد است؟ مردن خلاص شدن است، از زندان زندگي بيرون رفتن است مادرش در اين ميانه بي گناه بود كه خدا خلاسش كرد گفت تو جا خالي كن تا من پدر هر چه گناهكار است در بياورم آره ننه جان قربان شكلت بروم خدا عادل عادل است.
- خدا به دور صحبت مرگ و مير نكن، تو جواني هزار تا آرزو داري تو نبايد اينقدر مرگ را دوست داشته باشي.
- نگران نباش مادر، مرگ به اين زودي ها به سراغ من نمي آيد.
- خدا مرا پيش مرگ تو بكند، خدا داغ شوهر را به دلم گذاشت، داغ فرزند بدترين داغ هاست ديگر من تاب تحمل ندارم.
- حالا كي مي خواد بميره ننه جان، صحبت عروسي بكنيم.
مادر با تعجب نگاهم كرد، اين اولين بار بود كه من خودم اين خرف را پيش مي كشيدم
- انشاالله، انشاالله يك دختر شير پاك خورده اي برايت پيدا مي كنم، از انيس خانم كمك مي گيريم، اون خيلي دختر دم بخت دم دست داره
- بالاخره اينهمه پيغامش را مي برم مي آورم يك دستي بايد بالا بكند.
مادر باز هم با تعجب نگاهم كرد.
من خودم هم نمي دانستم چي شده كه حتي از صحبت كردن راجع به عروسي هم خوشم مي آمد امسال بهار براي من رنگ و بوي ديگري دارد وقتي به شكوفه هاي درخت بادام نگاه مي كنم گوئي زيباترين منظره ها را نگاه مي كنم، هرگز تا به امروز متوجه اينهمه زيبايي و اين بوي دل انگيز نشده بودم، عصر ها كه پياده از دكان بر مي گردم از جلوي خانه هايي كه شكوفه هاي بادام گل دادند رد مي شوم احساس مي كنم به شب نشيني فرشتگان دعوت دارم و به مهماني خدا مي روم، برگهاي سبز مثل زمرد مي درخشند، باد معطر است، نسيم جان مي بخشد، زمين و آسمان در حال مشاعره اند آخ كه چقدر خدا اين جهان را زيبا آفريده است.
- اصلاً چي شد امروز اوستا داستان زندگيش را براي تو گفت؟
صداي مادرم رشته افكار عطرآلودم را پاره كرد.
- هان؟
- مي گم چي شد اوستا محمود سفره دلش را پيش تو باز كرد؟
- چي شده؟!
يادم رفته بود كه چه شد كه صحبت به زندگي اوستا پيوست.
- هه يادم رفته بگذار ببينم صحبت از كجا شروع شد؟
- تو چي گفتي؟ حتماً تو از زندگي خودت گفتي اونهم از زندگي خودش.
- زندگي من؟ نه، من چيزي نگفته ام، تازه زندگي من هيچ چيزي ندارد كه انيس خانم ندانسته باشد و به اوستا نگفته باشد،‌آهان،آهان، يادم آمد برايش تعريف كردم كه درشكه بصيرالملك جلوي دكان ايستاد و درشكه چي پيغام انيس خانوم را داد و به او گفتم كه فكر مي كنم زن بصيرالملك را ديدم، حرف از اينجا شروع شد.
- كه چي؟
- مادر،‌اوستا مي دانست كا خانوم خانوما هوو دارد.
- خانوم خانوما؟ زن بصيرالملك؟
- آره مادر
- بحق چيزهاي نشنيده، بيرونشان بيگانه ها را مي سوزاند درونشان آشنا هارا، من فكر مي كردم زن آدم هاي پولدار بي غم و غصه اند.
خنديدم
- ننه جان، اوستاي من عقيده دارد كه تو خوشبخت تر از خانوم خانوما هستي
- هه فرمايش مي كند، خبر از بدبختي هاي ما ندارد، اصلاً كي مي داند كه ديگري چه مي كشد؟
- آره مادر همانطوريكه ما ها نمي دانيم توي خانه اعيان اشراف چه خبره
- هيچ خبري نيست رحيم، هر چيزي هم باشد از لاي در، درز پيدا نمي كند. ما فقير فقرا طشت رسوائي مان از بام مي افتد، آنها چنان آرام، كارهايشان را راست و ريست مي كنند كه نان خوران سفره شان هم خبر پيدا نمي كنند.
- كدام خوبه؟
- هر چه صداقت تويش هست خوبه
- ميگم مادر به قول معروف زن راضي مرد راضي گور پدر قاضي
- كه چي؟
- كه خب بصيرالملك زن گرفته خانوم خانوما هم راضيه حرف نزده به ديگران چه؟
- اگر رحيم، راضي باشد كه حتماً نيست حق با تست اما به تو بگويم پسر،‌هيچ زني چه زن اعيان اشراف باشد چه زن گدا گشنه،‌ از هوو راضي نمي شود، دل كه پولدار و فقير ندارد دل دل است، رحيم دل كه شكست ديگر دل نمي شه، منتها اضطرار، ناچاري آدم را وادار به سكوت و سلوك مي كند، چي بكند؟ با داشتن بچه كجا برود؟ هر زني چه دارا چه ندار بالاخره براي زندگي اي كه دارد زحمت كشيده، گوشه گوشه هاي خانه اش را ساخته، خانه اش را دوست دارد، زندگيش را دوست دارد، بچه هايش را دوست دارد چه بكند؟ مردي كه زير سرش بلند شده، مردي كه رفته زن ديگري گرفته، نه تنها زنش را دوست ندارد بلكه بچه هايش را هم دوست ندارد،‌دروغ مي گويد، اگر يك ذره محبت زن و بچه در دلش باشد نمي رود با دست خودش آتش به خوشبختي آنها بزند رحيم چه من مرده چه زنده، چه پيش تو باشم چه نباشم نفرينت مي كنم اگر روزي با داشتا زن و بچه، چشمت به دنبال زن يا دختر ديگري باشد، رحيم شيرم حرامت باشد اگر دل زنت را بشكني، اگر گناه بكني، اگر دست از پا خطا كني،‌رحيم، هيچ گناهي بالاتر از دل شكستن نيست آنهم دل دختري را كه دل از همه كنده و به تو پيوسته، رحيم نگو زن راضي مرد راضي، از من كه مادرت هستم، از من كه عزيزترين كسم در همه عالم تو هستي بشنو و باور كن كه هيچ زني حتي دختر گداي سر كوچه هم اگر در كنارت بخوابد و زنت بشود رضايت نمي دهد كه بر روي بالش تو سر ديگري باشد حتي اگر دختر پادشاه باشد، پس يادت باشد خدا يكي،‌ يار يكي، دل يكي، دلدار يكي
- مي دانم مادر
- فقط دانستن كافي نيست بايد باور داشته باشي، من خوشبختي ترا مي خواهم هيچ مردي با عياشي و كثافتكاري خوشبخت نمي شود سعادت خود مرد هم در پاكي خودش است اصلاً خدا نمي گذارد آب خوش از گلوي مرد زنباره پائين برود.
- زن چي؟
- زن هم همينطور، فرق نمي كند، خدا نگاه به مرد و زن نمي كند، پدر گناهكار را در مي آورد خودت گفتي از عدالت الهي بدور است كه بصيرالملك عرق خور در حالت مستي زن بگيرد و زنش در بستر زايمان باشد، بعد هم از ناچاري يك آقا بگويد صد تعظيم بكند و خدا هم مثل تو فكر كند زن راضي است، نه پسر جان صبر كن تا مكافات الهي به گوش تو هم مي رسد، اوستاي تو اين خبر ها را از كجا مي دانست؟
- نمي دانم

قسمت يازدهم
راست گفته اند: آشنائي روشنايي است.
روزهاي اول كه در دكان را باز مي كردم، در و ديوار فشارم مي دادند خدا خدا مي كردم كه زودتر غروب بشود و برگردم اما از وقتي كه با اهل محل آشنا شده ام و در و همسايه را شناخته ام وضع فرق كرده، گاهي عجله دارم كه زودتر به دكان بيايم و خبرهاي تازه بشنوم.
مخصوصاً كه اوستا مدام با من حرف مي زند، درد و دل مي كند، نصيحتم مي كند، از گردش روزگار هزار قصه مي داند سابق بر اين كه كارم خوب نبود، وقتي مي آمد با اخم و تخم خراب كاري هايم را صاف و صوف مي كرد، من هم ناراحت و نگران آمدنش و اخمهايش بودم، اما حالا كه مي آيد و كارهايم را وارسي مي كند لبخند مي زند دستي به پشتم مي زند و تعريفم مي كند.
حالا ديگر به من «رحيم نجار» مي گويد و معتقد است تا «اوستا رحيم» راهي باقي نمانده است. فكر مي كنم اگر پدرم هم بود بيشتر از اين دلبسته اش نمي شدم، خيلي به هم عادت كرده ايم، مثل پدر و پسر واقعي شده ايم عصرها كه مي آيد، چائي تازه دم برايش فراهم كرده ام، عادت عجيبي دارم تا اوستام گل چائي را نخورده دل ندارم براي خودم چائي بريزم، وقتي اولين چاي را او خورد بعدش من هم مي خورم.
حالا ها كمتر كارهايم را وارسي مي كند، مگر وقتي كه خودم مي خواهم
- تو ديگه ماشاالله داري، ننه ات برايت اسپند دود مي كند؟
مادر از اين كه كارم را دوست دارم راضي است.
- رحيم آن دو تا كار اولت را دوست نداشتي، صبح ها بزور بيدارت مي كردم اما از صبح جلد بلند شدنت و تند تند كار كردنت مي فهمم كه داري به طرف دكان مي پري، خدا را شكر پسرم، اگر كارت را دوست داشته باشي پير نمي شوي، اگر زندگيت را دوست داشته باشي جوان مي ماني.
امروز صبح زود آمدم در دكان را باز كردم ديشب باران مفصلي باريده بود ديگر جارو كردن و آب پاشيدن معنا نداشت، جلوي دكان يك عالمه گل جمع شده بود، خواستم خاك اره ها را بياورم بريزم روي گل ها صاف و صوفش كنم، اما ديدم وقت مي گيرد، قرار بود شش لنگه در خانه سقا باشي را همين امروز تحويل بدهيم، همسايه بود، بيشتر از ديگران چشممان بهم مي خورد، البته اوستا هميشه سعي مي كرد پايان كار را چند روز ديرتر به صاحب كار بگويد كه بدقولي نكرده باشيم، اما سقا باشي يه خورده عجله داشت نوك به نوك شد.
همه كارهاي پنج لنگه تمام شده، امروز فقط يك لنگه در است كه بايد تا آمدن اوستا تمام كنم لباسم را در آوردم شلوار سياه دبيت و پيراهن سفيد چلوارم را كه براي كار بود پوشيدم آستين ها را بالا زدم و در حاليكه آفتاب بهاري همراه عطر شكوفه هاي سيب را كه از ديوار همسايه سرك كشيده و بدرون دكان ما نفوذ كرده بود با تمام قدرت مي بلعيدم شروع به كار كردم.
حال خوشي داشتم، شكر خدا همه چيز روبراه بود، مزد خوبي مي گرفتم، ننه ام راضي بود و مثل زن هاي خوشبخت مي خنديد، اوستام مثل پدرم بود جاي خالي پدرم را پر كرده بود، كار را بالاخره ياد گرفته بودم و از كار كردن لذت مي بردم ، مهمتر اينكه امسال بهار برايم زيباتر جلوه مي كرد. نسيم بهاري بوي خوشي به همراه داشت. مالشي در دلم بود كه لذت بخش بود احساس مي كردم همه را دوست دارم حتي فكر مي كردم انيس خانوم را هم دوست داشتم، و بي اعتنايي آقا ناصر را هم تحمل مي كردم، حق مي دادم آخه فكر مي كرد من هنوز بچه ام كم محلي مي كرد، يواش يواش كه بزرگ شوم با من دوست مي شود، شبها بعد از شام شب چره را مي رويم خانه آنها، منهم زن بگيرم و بساطي جور كنم آنها هم مي آيند پيش ما ، زن هايمان مثل خواهر مي شوند ما هم مثل برادر، مادر هم كه عاشق بي قرار انيس خانوم است، زندگي او منتهاي آرزويش است، اوستا هم با زنش به جمع ما مي پيوندند به به چه مي شود؟ پدر و مادر دار مي شويم ، پدر بزرگ، مادر بزرگ، مادر، خواهر، برادر، بچه، بچه هاي من به آقا ناصر عمو ناصر خواهند گفت بچه هاي اون هم حتماً به من عمو رحيم مي گويند، نه خوبست دائي رحيم بگويند، مرد بيگانه برادر زن بيگانه بشود بهتر است كه برادر شوهرش شود، مگه چه فرقي مي كند؟ دل بايد پاك باشد، چشم بايد پاك باشد، اسم ها چيزي را عوض نمي كنند، چه چيزها كه نديديم و نشنيديم، واي خدا بدور مگر مادر نمي گفت ...
يكدفعه ديدم سايه اي جلوي در دكان را گرفت، گرماي آفتاب قطع شد و بلافاصله صداي بچه گانه اي گفت: اَه
سرم را بلند كردم، رنده را از روي چوب برداشتم دختر بچه اي بود گفتم:
- اَه به من دختر خانم؟
از حرفي كه زده بودم خنده ام گرفت، لبخندي زدم، اما زود لبخند از لبم پريد چه مرگم شده بود؟ من كه اينقدر گستاخ نبودم، اگر پدرش يا مادرش پشت سرش باشند چي! چه غلطي كردم؟ ديوانه شدي رحيم؟ اين چه حرفي بود زدي
اما با كمال تعجب دختره گفت:
- چرا اَه به شما؟ مگر شما اَه هستيد؟
توي دلم گفتم، عجب بچه پررويي هست عجب حاضرجواب است گفتم:
- لابد هستم و خودم نمي دانم.
آمد توي دكان! رنده را روي چوب گذاشتم و كاملاً به طرفش برگشتم، نمي دانستم يك بچه آنهم دختر توي دكان نجاري چه كاري مي تواند داشته باشد؟ از سر و وضعش معلوم بود كه بچه اعيان اشراف است چادر چاقجور گران قيمتي داشت پيچه دست دوز روي صورتش بود، بيرون را نگاه كردم لله اي، نوكري هم بدنبالش نبود، آخه اين بچه تنها اينجا چكار مي كند؟
با صدائي كه احساس كردم مي لرزد گفت:
- برايتان پيغام دارم.
تعجب كردم، يك لحظه فكر كردم اوستا از منزل بشيرالدوله فرستاده ميخي، چكشي، رنده اي، چيزي لازم دارد و پرسيدم: براي من؟
خيلي مؤدبانه پاسخ داد:«بله»
فكر كردم شايد براي اوستا پيغام آورده و مرا به جاي اوستا گرفته گفتم:
- من رحيم نجار هستم ها!!
- مي دانم
مي دانست؟ از كجا مي دانست، من تازگي رحيم نجار شده بودم، از روزي كه اوستا از كارم تعريف كرده بود اين اسم را پيدا كرده بودم جز خودم و ننه ام هيچكس ديگر اين خبر را نمي دانست، اين يك الف بچه چه جوري مي دانست؟ با تعجب پرسيدم:
- شما كي هستيد؟
و با هزار برابر تعجب پاسخ را شنيدم
- دختر بصيرالملك
بطرفش رفتم، خيلي زود موضوع دستگيرم شد، باز هم پاي انيس خانم در ميان بود، راحت شدم، نفس راحتي كشيدم
- سلام دختر خانم ببخشيد نشناختمتان، لابد پيغام براي پسر انيس خانم است.
- بله زحمت است ولي بگوييد شايد كارشان در منزل ما طول بكشد نگران نشوند.
- به روي چشم
- يادتان كه نمي رود؟
- اگر زنده باشم نه
عجب بچه حاضر جوابي بود، اصلاً باور نمي كردم كه با آن قد و قواره اينقدر زبان باز باشد گفت:
- خدا كند هميشه زنده باشيد
خنده ام گرفت، شيطنتم گل كرد گفتم:
- بخاطر پيغام شما؟ كه برسانم؟
جوابي نداشت فقط گفت: خداحافظ و دوان دوان از دكان بيرون رفت.
از پشت سر نگاهش كردم تا از كوچه سقاخانه پيچيد و رفت.
رفتم سر كارم، رنده را برداشتم، شيرازه ها را رنده مي كردم، استغفرالله، امروز كه عجله دارم كارم را تمام كنم، اين بچه هم از راه رسيد و كارم را لنگ كرد، تا دوباره آن سرعت اوليه را پيدا كنم مدتي طول مي كشد، هم كارم گسيخته شد هم افكارم.
آنروز فرصت نكردم دستمال ناهارم را كه هر روز مادر برايم مي بست باز كنم، تا غروب، تا وقتيكه اوستا بيايد كار كردم، دوست نداشتم اوستام از اينكه كار تمام نشده ناراحت و نگران بشود، نمي خواستم بدقولي كرده باشد، وقتي با محبت دست به پشتم مي زد زنده مي شدم، جان مي گرفتم، خستگي از تنم بيرون مي رفت يك «بارك الله» گفتن اوستا يك دنيا برايم لذت داشت.
غروب وقتي اوستا آمد يك نوك پا پهلوي سقا باشي رفته بود و از بخت بد من، سقا باشي گفته بود كه فعلاً كارش را تعطيل كند چون برادر زنش مرده بود و سرشان به روزهاي سوم و هفتم مشغول مي شد و اوستا نمي توانست در آن شلوغي در ها را جا بزند.
ناراحت شدم، غصه ام گرفت، وقتي قرار نبود كار را تحويل بدهيم اوستا ديگر كارم را هم وارسي نمي كرد.
نشست، چائي برايش ريختم، چپق اش را روشن كرد.
- چه خبر آقا رحيم؟
- خبر سلامتي اوستا
- كسي سراغ منو نگرفته؟
- نه اوستا
نگاه مشكوكي توي صورتم كرد.
نفهميدم چرا؟ تابحال سابقه نداشت اينجوري نگاهم كند، دستپاچه شدم و فكر مي كنم او هم فهميد كه خودم را باختم.
- امروز كسي سراغ منو نگرفت؟
- گفتم كه نه، مگر قرار بود كسي بيايد؟
قند را توي دهانش گذاشت و در حاليكه نگاهم مي كرد استكان چائي را وسط دو انگشتش مي چرخاند
- سقا باشي مي گفت يك زن چادري را اينجا ديده ...
آه از نهادم بلند شد، به خداي احد واحد اصلاً فراموش كرده بودم، نه اينكه تعمدي در كار باشد اصلاً كاملاً يادم رفته بود نمي دانم چرا خنده ام گرفت.
- زن چادري؟ اي بابا يك الف بچه بود دختر بصيرالملك بود.
- دختر بصيرالملك؟ نهزت خانم؟
- والله من اسمش را نفهميدم
- چي مي گفت؟ باز دنبال من آمده بودند؟ چرا فيروز درشكه چي را نفرستادند؟
- نه اوستا، صحبت انيس خانم بود، مثل اينكه كنگر خورده لنگر انداخته، باز هم بمن پيغام داده كه به پسرش و عروسش بگويم كه امشب هم مي ماند.
- خب چرا دختر به آن بزرگي را فرستادند.
- اوستا بزرگ نبود كه يك دختر بچه بود.
- تنها بود؟
- آره اوستا
- پياده آمده بود؟
- بلي
اوستا چائي اش را خورد، چپق اش را كشيد.
- رحيم يك چائي ديگر بده ببينم اصلاً اولي حاليم نشد، تازگي اينها خيلي اينجا رفت و آمد مي كنند نمي دانم چه مرگشان است.
- كار كار انيس خانم است.
اوستا كلي فكر كرد و بعد گفت:
- آندفعه كه دايه آمده بود و سراغ مرا مي گرفت انيس خانم پيغام نداشت كه، و الا باز به تو مي گفتند.
- رفت و ديگر خبري نشد، معلوم نشد چه كارتان داشتند.
- گفتم كه كار ديگه قبول نمي كنم، اگر صحبت كار و نجاري شد بگو كه اوستا وقت ندارد.
- راستي راستي هم اوستا وقت نداريد.
- خدا را شكر رحيم، قدم تو براي من ساخت، الحمدلله كار و بارم خوب است، شكر
- آخه اوستا دست تنها بوديد.
- قبلاً كه نبودم، سالها قبل چند تايي شاگرد آوردم اما پدر سگ ها يا دزد از آب در آمدند يا ... استغفرالله، لا اله الا الله، اوستا تفي كف دكان انداخت، سرش را خاراند بعد نگاهم كرد.
- رحيم گفتي چند سال داري؟
- بيست سال اوستا
- بيست سال؟ اما كوچكتر ديده مي شي، بچه سال ديده مي شي، يه خرده بزرگ بشي خيالمان راحت مي شود.
- چرا اوستا؟ هرچي را كه دستور مي دي بر مي دارم، قوت دارم كه، سالَم را چكار داري؟
اوستا آهي كشيد و گفت:
- با كار كردنت كار ندارم بچه سالي، مثل دختر خوشگلي، آن پدرسگ ها بر و روئي نداشتند گند كاشتند ....



قسمت دوازدهم
با تعجب نگاهش كردم، يعني اوستا چه جوري فهميده بود كهد تازگي از زن جماعت خوشم مي آيد؟ توب دلم يكدفعه مثل اينكه چيزي هري ريخت، نگران شدم، امروز كه ناخواسته پنهانكاري كرده بودم اوستا صحبت شاگرد هاي قبلي را پيش كشيد، خاك بر سر سقاباشي اگر سخن چيني نكرده بود اوستا بد دل نمي شد، ولي آخه آن بچه كه زن نبود يكذره قد داشت، پيچه اش هم نگذاشت شكل و شمايلش را ببينم، اوستا چرا نگران شده؟
گفتم اوستا، رحيم پدر سگ نيست، شير پاك خورده، نگران نباشيد.
اوستا مثل اينكه از گفته اش پشيمان شده باشد گفت:
- نه نه رحيم دلم از بابت تو قرص است اممتحانت كرده ام پسر چشم پاكي هستي، پسر خوبي هستي، من اگر خودم پسر داشم بهتر از تو نمي شد، اما رحيم زمانه خراب است، زمانه.
حرصم گرفت فكر مي كنم عصباني شدم وقتي استكان چاي اوستا را از كنارش برمي داشتم نگاهم به نگاهش افتاد، توي مردمك چشمش را ديدم
با تعجب نگاهم كرد
- فتبارك الله احسن الخالقين، ماشاالله ماشاالله، من تا به امروز متوجه نشده بودم كه تو چشم و ابروي به اين خوشگلي داري.
لجم گرفت و با بي اعتنايي گفتم:
- چشم هاي خودتان خوشگله اوستا
- نه رحيم، تعارف نيست، عجب خوشگلي پسر، چشم بد درو، چشم نامحرم دور
با وجود اينكه دلگير بودم خنده ام گرفت.
- نخند رحيم نخند، پسر خوشگل بدتر از دختر است، من نمي دانم چرا نگفته اند پسر هاي خوشگل و كم سال هم حجاب داشته باشند.
دوباره خنديدم
- باور كن رحيم مرد ناپاك، مرد آلوده، برايش فرق نمي كند، كثافت كثافت است هر جا كه برسد و بتواند، گندش دامنگير مي شود.
راجع به اين مسائل كم و بيش يك چيزهايي به گوشم خورده بود اما هيچكس تا به امروز موضوع را برايم شرح نداده بود، اما هرچه بود احساس كردم آن بيرنگي و يكرنگي كه بين من و اوستا به وجود آمده بود ترك برداشت، اوستا فكر كرده كه من دروغ گفتم و سر و سري در كار بوده، تا به امروز از اينجور حرفها نزده بود، آخ لعنت بر بصيرالملك و تخم و تركه اش.
شب وقتي به خانه رسيدم مادر از رنگ و رويم فهميد كه حالم خوب نيست.
- چه خبر ها رحيم؟
- خبر سلامتي
- اوستا محمود خوب است؟
- آره
- كار سقا باشي را تحويل داديد؟
- نه
- چرا؟ تو كه ديشب گفتي امروز كار تمام مي شود.
- زن برادرش مرده، نه، نه، برادرزنش مرده
- كي اوستا؟
- نه بابا سقاباشي
- چته؟ حوصله نداري
- سرم درد مي كند
واقعاً هم سرم درد مي كرد، توي راه كه مي آمدم همه گفت و گوئي را كه با اوستا كرده بودم چندين بار مرور كردم، اما متوجه شدم كه اين من بودم كه صحبت شاگردهاي قبلي را پيش كشيدم، پس اوستا تعمدي در اين كار نداشت و من بي جهت نگرانم
نگران چي بودم؟ كارم؟
ولي اگر خلافي نمي كردم كه اوستا بيرونم نمي كرد، اوستا منو مثل پسرش دوست داشت من هم كه خوب كار مي كردم و راضيش كرده بودم، خب مسأله اي نبود تا بيرونم كند.
توي رختخواب لحافم را روي سرم كشيده بودم و آن زير داشتم فكر مي كردم و همه جريان آنروز را چندين و چندين بار مرور كردم، يكدفعه مثل ترقه از جايم بلند شدم.
مادرم هنوز مثل من بيدار بود.
- چيه رحيم؟ چيه؟ امشب جور ديگري هستي
- مادر يادم رفت موقع آمدن به آقا ناصر بگويم كه مادرش باز هم امشب نمي آيد.
- اي واي رحيم، خاك بر سرم حتماً حالا نگرانند
- چي بكنم؟ بروم بگويم؟
- دير وقته رحيم، شايد خوابيده باشند
- اگر نگران باشند كه نمي خوابند
- نمي دانم والله چه بگويم، خيلي بد شد، چرا فراموش كردي؟ حواست كجا بود؟
- اي بابا تو هم نصف شبي اصول دين نپرس، سرم درد مي كند، چه بكنم بلند شوم بروم خبر بدهم يا كفه مرگم را بگذارم و بخوابم؟
- تو بگير بخواب خودم مي روم يك جوري خبر مي دهم، تو مثل اينكه چيزي هم طلبكار شدي
مادر بلند شد لباسش را پوشيد چادرش را سر كرد و من صداي در كوچه را شنيدم كه آرام باز كرد و آرام بست.
ديگر برگشتن اش را نفهميدم خوابم برده بود.
اما وسط هاي شب مثل اينكه يكي تكانم داد بيدار شدم هنوز سرم درد مي كرد، مادر خوابيده بود صداي نفس هايش را مي شنيدم.
مدتي طول كشيد تا آنچه را كه ديروز گذشته بود ياد بياورم، دوباره از اين كه صميميت بين من و اوستا، اعتماد متقابلمان بهم خورده بود ناراحت شدم، دلم گرفت، بلند شدم رفتم توي حياط، كنار حوض آب به سر و رويم زدم يه خرده نفس كشيدم، سردم شد برگشتم رفتم توي رختخوابم.
مادر خواب آلوده پرسيد:
- چيه رحيم؟ مريضي؟
- نه، چيزيم نيست دست به آب رفتم
غلتي زد و پشت به طرف من كرد و خوابيد، بيچاره نفسش به نفس من بسته بود، ديشب يك كلمه حرف نزده بودم، از صلاي صبح تا اذان شب تنها مي ماند و چشم به راه من است و دلخوشي اش آن چند كلام حرف زدن با من است، عادت كرده در جريان كار هاي روز مره من باشد ديشب دمقش كردم، نگران شد، گله مند شد.
ولي خب خودم هم نگرانم، دلم گرفته، يك دروغ ناخواسته اعتماد اوستا را از من سلب كرد لعنت بر من، لعنت بر بخت بد من، تا مي آيم جان بگيرم اوضاع بهم مي خورد.
مدتي توي رختخوابم بيدار ماندم و بعد ديگر نفهميدم كي خوابم برد.
صبح مادر صدايم كرد:
- رجيم، رحيم حالت خوب نيست؟ نميروي سر كار
از خواب پريدم
- چرا نمي روم؟ مي روم مي روم، واي آفتاب سرزده، ديرم شده
- سرت خوب شد؟
- سرم؟ يه خورده فكر كردم سرم درد نمي كرد، آره خوبه، خوبم، چائي داري؟
- آره كه دارم بلند شو سر و صورتت را بشوي زير چشم هايت پف كرده، نكنه سردي كردي؟
- سردي؟ براي چه؟
- ديروز ماست بوراني خوردي سردي كردي
فكري كردم ماست بوراني؟
- كجا خوردم؟
- ناهارت بود، يادت رفته؟
- آه نه، نه مادر ديروز فرصت نكردم ناهار بخورم همانجوري توي دكان مانده امروز مي خورم.
- خاك عالم، ديروز ناهار نخوردي؟ چرا؟ براي همان است سردرد داشتي، بخارات شكم خالي سردرد مياره، چرا نخوردي؟
- كار داشتم، فرصت نكردم
- پس گفتي كار سقاباشي را تحويل نداديد؟
- تحويل نداديم اما من تا اوستا بياد كار را تمام كردم
- الهي مادر برايت بميرد، چرا اينقدر به خودت ستم مي كني؟ روز به اين بلندي، گرسنگي كشيدي؟ ديدم حالي بر تو نبود، بلند شو، يك صبحانه حسابي بخور
طفلي مادرم مثل بچه كوچولو ها برايم لقمه درست مي كرد و من با خنده و شوخي دهنم را باز مي كردم و لقمه لقمه مي خوردم.
وقتي از خانه بيرون آمدم حالم كلي فرق كرده بود، خنده و شوخي با مادر مثل اينكه اثرات بد جريان ديروز را كمرنگ كرده بود، پيش خودم فكر كردم، چرا بايد اوستا از من دلگير بشود؟من كه كار بدي نكردم، آن دخترك آمد و حرفي گفت كه نه بمن ارتباط داشت نه به اوستا، خب من جواب اوستا را درست دارم، پرسيد كسي سراغش را گرفته من گفتم نه، كجاي حرفم دروغ بود؟ اصلاً موضوع را من بزرگ كردم، اوستا شايد هيچ به اين فكر ها نبود، ولي نگاهش يك جور ديگر شده بود، بعد چي؟ آخر سر چي؟ آهان گفت: چشم هاي من خوشگله و بايد پيچك بزنم، پيچك؟
پيچك؟ همينجوري اين كلمه توي كله ام مي گشت ولي به دلم نمي نشست، وقتي رسيدم جلوي دكان، يكدفعه يادم آمد:«پيچه»
آنروز اوستا خيلي زود آمد، سر حال بود، يك كار خوبي گير آورده بود، قرار مداري گذاشته بود و پولي هم بابت شروع كار گرفته بود.
- رحيم فردا نزديكي هاي ظهر چوب هايي را كه خريده ايم مي آورند، توي دكان جا باز كن كه آنها را بياوري بگذاري توي دكان، شبها شبنم پدر چوب ها را در مي آورد.
- اوستا باران هم مي بارد
- بهاره ديگه رحيم، از قديم نديم گفتند زندگي زن و شوهر مثل هواي بهاره، گاهي مي خنده، گاهي گريه مي كنه، گاهي گرم است گاهي سرد، اما قشنگه، مگر نه؟
- چي اوستا؟
- حواست كجاست اوستا رحيم
حق با اوستا بود من حواسم به جاي اينكه به حرف اوستا باشد دلم مالامال از شادي شده بود مي ديدم كه غم و غصه ديشبم الكي الكي بود، اوستا مثل هر روز با من گرم است با من صحبت مي كند، بمن اوستا رحيم مي گويد، الهي شكرت.
- ميگم بهار قشنگه مگر نه؟
- خيلي اوستا، خيلي قشنگه، نفس بكشيد اوستا، مي بينيد؟ اين بوي گلهاي خانه همسايه است، شكوفه هاي سيب.
- رحيم پس تو را بايد ببرم خانه ما را ببيني، مست مي شوي، آنقدر گل و ريحان هست كه آدم از بويشان كلافه مي شود، رحيم از قديم نديم رسم بود مادر بزرگ هاي ما وقتي مي خواستند مرغ كرچ را روي تخم مرغ بخوابانند مي رفتند سراغ زن هاي بي اولاد، مي گفتند دست اين زنها خوب است هيچ تخمي لق نمي شود، وقتي هم چيزي مي كاشتند تخم ها و دانه ها را از دست آنها رد مي كردند، باز هم اعتقاد داشتند دست آنها شگون دارد و محصول خوب بالا مي آيد، عيال من هم شايد به آن علت است كه محال است يك دانه بكارد و سبز نشود.
رحيم هر ميوه اي كه بخورد تخمش را مي كارد دو سه سال ديگر ميوه همان را مي خوريم، نمي داني در باغچه ما چقدر درخت ميوه، چقدر گل، چقدر سبزي هست، طفلي از صبح تا غروب با آنها ور مي رود، چه بكند؟ سرگرمي ديگر كه ندارد، منهم كه روز ها نيستم، دلش به آنها خوش است، اما صفائي دارد، بهار گوشه اي از باغ بهشت است، يكي از شبها كه هنوز شكوفه ها روي شاخه هستند با مادرت بيائيد خانه ما، حيف است تو نبيني
- اوستا والله مادرم چندين و چندين بار بمن گفته كه قيمه پلوئي درست كنم اوستا و خانمش را دعوت كن اما من جرأت نكردم
- جرأت؟ جرأت براي چه پسر؟ با سر مي آئيم، اما از كجا مادرت فهميده كه من قيمه پلو را دوست دارم؟
- من گفتم
- تو؟ تو از كجا فهميدي؟
- خودتان گفتيد
- يادم نمي آيد
- همان شب كه براي حساب كتاب خانه بصيرالملك رفته بوديد و برگشتيد و ...
آخ باز هم اين بصيرالملك لعنتي حرفش بميان آمد، حرفم را قطع كردم، نمي خواستم ديگر راجع به آنها صحبت بكنم.
يكدفعه مثل اينكه چيزي كشف كرده باشم گفتم:
- اوستا با اين صاحب كار تازه حسابي قرار مدارتان را بگذاريد نوشته بگيريد كه اينهم مثل آن پدر صلواتي آخرش جا نزند.
- نه رحيم، ديگه با تجربه شدم سه قسط كرديم يكي را گرفتم يكي را وسط كار مي گيرم و آخري را تا نگرفتم كار را تحويل نمي دهم.
- خوبه
اوستا خنديد و گفت:
- رحيم مي گويند كلاغ وقتي جوجه اش را پرواز ياد داد، اولين روزي كه بچه كلاغ مي خواست تنهائي بپرد كلاغ آخرين وصيتش را كرد و گفت:
بچه جان گوش كن ببين چه مي گويم، هر وقت آدميزاده اي ديدي كه تو را ديد خم شد روي زمين، فوري پرواز كن و فرار كن، چون خم شده از زمين سنگ بردارد و تو را بزند.
بچه كلاغ نگاهي به مادرش كرد و گفت: مادر اگر سنگ را از توي جيبش در بايورد چه بكنم؟
مادره گفت: بپر فرزندم بپر با عقل و هوشي كه تو داري خودت بهتر از من مي تواني سرت را نگه داري.
حالا رحيم آقا تو هم ماساالله بهتر از من حواست جمع است و مي تواني سرت را نگه داري بارك الله پسرم، سعي كن از اشتباهات ديگران پند بگيري، با دقت به اطرافت نگاه كن كاري را كه آخر عاقبت خوشي ندارد اصلاً نكن، هر كاري را كه خواستي شروع كني آخر عاقبتش را در نظر بگير آبي را كه آبرو ببرد در گلو نريز، در همه كارها توكل به خدا بكن، تو حق كسي را نخور ديگري حق تو را خورد بخورد خدا نگهدار حق تست، تو هواي كار خودت را داشته باش، ديگري را كه توي قبر تو نخواهند گذاشت، هركس در گرو اعمال خودش است.
- رحيم آقا امروز مثل اينكه از چاي خبري نيست.
- آخه اوستا امروز زود آمديد، هنوز چائي نگذاشته ام، همين حالا درست مي كنم.
- نه ديگه ولش كن من دارم مي روم، بروم اصلاحي بكنم حمامي بروم از فردا كه كارمان شروع مي شود فرصت نمي كنيم و خداحافظي كرد و رفت
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۴۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #6
RE: رمان شب سراب (ناهید ا.پژواک)
قسمت سيزدهم
در هاي سقا باشي را كيپ هم كنار ديوار چيدم، چوبهائي كه فعلاً لازم نداشتيم روي هم تلمبار كردم، تراشه ها را جارو كردم توي گوني ريختم، زمستانها اين ها را توي اجاق مي سوزانديم اما حالا حالاها يكي مي آيد دو سه هفته در ميان، همه را بار الاق مي كند مي برد، فكر مي كنم اوستا اينها را به نانواي محله خودشان مي دهد و بجايش نان مي خرد.
دكان را حسابي تميز كردم.
گرسنه ام شده بود ظهر بود يك كمي از غذايم مانده بود، روي نيمكتي كه هميشه براي نا هار خوردن مي نشستم، نشستم دستمالم را باز كردم ضمن اينكه مي خوردم كوچه را نگاه مي كردم، مردمي بي خيال رفت و آمد مي كردند، كسي با كسي كاري نداشت لقمه دوم را برداشته بودم كه صداي كالسكه اي به گوشم رسيد.
گوش ها را تيز كردم، دلم شروع كرد به تاپ تاپ زدن، واي خدا باز مثل اينكه درشكه آن لعنتي است، يكدفعه باز هم پيدايشان نشود.
از همه شان وحشت داشتم از خود درشكه، از درشكه چي، از زن هائي كه تويش بودند از خود مرد كه به تنهايي سوار مي شد و اينطرف و آنطرف مي رفت.
درشكه آمد، آمد، دلم هري ريخت...
ولي نايستاد، رد شد
لقمه اي را كه توي دهانم داشتم قورت دادم يك ليوان آب رويش خوردم كه پائين برود، مثل اينكه در راه گلويم گير كرده بود، الهي شكر، رسيده بود بلائي ولي به خير گذشت.
آن شب به جاي شب قبل از لحظه اي كه رسيدم تا بخوابيم هر چه كه شده بود و آنچه كه اوستا گفته بود و من گفته بودم همه را براي مادرم تعريف كردم گفت:
- ننه جان دكان صاحب دارد، اوستا حق دارد كه انتظار دارد هر چه در نبود او اتفاق مي افتد تو بازگو كني، تو وظيفه داري همه را به او بگوئي، خيلي چيزها هست كه تو جواني حاليت نمي شود اما اون يا من دنيا ديده هستيم مي فهميم كه چي به چيه
- آخر مادر پيغام انيس خانم ارتباطي به اوستا نداشت.
- چرا نداشت؟ انيس خانم ترا چه مي شناخت؟ اوستا خويش اونه
- بابا اين زن هم براي ما، دردسري شده، رفته ديگه دل نداره برگرده
- برگشته، اتفاقاً امروز پيش پاي تو اينجا بود، آمده بود كه بگويد به تو زحمت داده و تشكر بكند، پول خوبي هم گرفته.
- از كجا فهميدي؟
- خودش گفت، شب جمعه هم قول گرفت شام برويم خانه شان
- راستي؟
- آره، مي آيي؟
- چرا كه نه، بسكه تنها مانديم پوسيديم، حالا خدا را شكر مي توانيم هر جا كه خورديم پس هم بدهيم، اوستا هم مثل اينكه مي خواهد دعوتمان بكند.
- اوستا محمود؟ چرا؟
- مي گويد بهار، باغچه خانه اش ديدني است همه گل و ريحان است.
مادر آهي كشيد
- خوشا بسعادتشان
يكدفعه احساس كردم كه نسيمي وزيد و دلم مثل غنچه گلي شكفت، شاد شدم
- مادر منو دوست داري يا هلو را؟
مادر با تعجب نگاهم كرد.
- آهان پس هلو را بيشتر دوست داري؟ باشد قهر قهر تا قيامت
- چي ميگي پسر؟ منظورت چيه؟
- منو بيشتر دوست داري يا هلو را؟
- ترا
- منو بيشتر دوست داري يا بادام را
- چشم هاي بادامي ترا
- منو بيشتر دوست داري يا سيب را
- رحيم چي مي گي؟ نه به ديشب نه به اين شب، چته؟ حالت خوبه؟
- ميگم مادر آنها توي باغچه شان درخت هلو، سيب، گلابي و هزار تا چيز ديگر دارند اما «رحيم» ندارند بعداً تو مي گي خوشا بحالشان؟ حاضري منو بدهي و خانه آنها را بگيري؟
- معلومه كه نه
- پس چي ميگي؟ بگو خوشا بحال خودت كه پسري مثل اوستا رحيم داري، اوستا محمود گفته برايم اسپند دود كني
- چشمش شور است، بلند شوم اسپند دود كنم پاي چشم هايت از ديروز سياه شده، يك خرده هم پف كرده، اوستا چشم كرده
- از بيخوابي است، ديشب خوب نخوابيدم براي همان است، فردا صبح درست مي شود دل نگران نباش.
صبح مثل هميشه زود دكان را باز كردم امروز قرار است چوب ها را بياورند و من منتظر آنها بودم وقتي ديدم از چوب خبري نيست رفتم سر كار خودم.
از اوستا اجازه گرفته بودم يك نردبان داشتم مي ساختم چوبهاي پله هايش را بريده بودم داشتم رنده مي كردم كه صاف بشود.
گرم كار بودم كه صداي سائيده شدن چرخ هائي بگوشم رسيد
- يا حضرت عباس...
اما كالسكه نبود يك گاري بود كه چوب هاي ما را مي آورد، گاريچي پياده بود و دهنه اسب را مي كشيد بيچاره اسب نفس نفس زنان بار سنگين را بزور مي كشيد اما عوضي مي رفت از در دكان بيرون رفتم با صداي بلند فرياد زدم:
- مشدي اينجا، اينجا، برگرد اينطرف
و گاريچي سر اسب را بطرف كوچه ما برگرداند و آرام آرام نزديك شد
چشم به چوب ها دوخته بودم، ماشاالله عجب چوب فراواني اوستا خريده، معلوم بود ديروز خيلي سرحال بود، كار حسابي اي گير آورده، من هم كار گيرم آمده، خدا را شكر
گاريچي نزديكتر كه آمد ديدم جوان است مشدي نيست ... نزديكتر كه شد يكدفعه فرياد زد:
- هي رحيم سلام
نگاهش كردم فوري جواب سلامش را دادم به مغزم فشار آوردم
- آه محسن توئي پسر تو كجا اينجا كجا؟
محكم همديگر را بغل كرديم، اسب با تعجب نگاهمان مي كرد.
- پس اوستا رحيم توئي هان؟ به به، چه بزرگ شدي، چاق شدي، معلومه خوش مي گذره
- تو چطوري؟ خوبي؟ مادرت، بچه ها خوبند؟
- الحمدلله چرا كه خوب نباشند مثل محسن نوكري زبر دست دارند.
- شكسته نفسي نكن تو سرور آنها هستي، آقائي، خوب پسري هستي
- بودم رحيم پسر بودم، پير شدم، كمرم شكسته بسكه كار كردم
- ماشاالله وضعت خوبه اتول هم كه داري، تو كه كار نمي كني، بيچاره اسب.
هر دو خنديديم
- مال خودت هست؟
- نه بابا مال خواهرم است
- خواهرت؟
- آره زن صاحب اين اسب شده، خنديد
- بزرگتر از تو بود؟
- نه بابا يك وجب قد دارد طفلي را زور زوركي شوهر داديم چه بكنيم رحيم نمي توانستم برسانم مادرم گفت يك نان خور كمتر بهتر
- وضع شوهرش خوب است؟
- آره مي بيني كه كارخانه چوب بري داره، من هم گاريچي اش شدم
- باشد بيگانه كه نيست داماد خودت است، خواهرت راضيه؟
- نه بابا تا ولش مي كنه خانه ماست، ميگم دخترك گليم پاره ما نرمتر از فرش هاي كاشانه؟ ميگه آره آقا داداش، اگر نرمتر نيست گرمتره
- خوبه شوهره مي گذاره هي بياد پيش شما
- آن هم مثل اينكه از خدا مي خواد، آخه دو تا زن ديگر هم داره، هر چه اين يك وجبي كمتر به پر و پاي آنها بپيچد جنگ و دعوا كمتره
دلم سوخت ناراحت شدم، الواري كه روي دستم بود سر خورد افتاد روي نوك انگشتم دردم گرفت
- محسن چرا اين كار را كردي؟ خواهرت را بدبخت كردي
- چه مي كرديم رحيم؟ نان شان را نمي توانستم در بياورم، از بيچارگي از گرسنگي، از نداري الهي بسوزد نداري، بگذار يكطرف چوب را بگيرم سنگين است.
- صاحب كارت بود؟ نمي دانستي زن و بچه داره؟
- نه بابا، تازگي پيشش كار مي كنم، من مداخله نكردم، مادرم خخودش داد، مثل اينكه دلاك حمام، خواهرم را ديده بود براي حاجي خواسته بود، بعداً حاجي مرا هم برد سر كار، راستش را بخواهي رحيم، امروز همه مان زير بال حاجي هستيم
- پس بگو خواهرت را فروختي
- هر جور مي خواهي حساب كن، يا بايد خودم را مي فروختم يا خواهرم را، لااقل اين ديگر اشكال ندارد، شوهرش دادم
توي دلم گفتم بي غيرت، نان بي غيرتي مي خورد، چه فرق مي كند دلال محبت هم كارش اينجوري است، لااقل آن دلال بيگانه هاست اين خواهر خودش را ...
- ول كن محسن خودم بر ميدارم تو بنشين پشت فرمان
سرسنگين شدم ديگه حرفي نداشتيم كه بهم بزنيم، از محسن بدم آمد، تند تند چوبها را از روي گاري خالي كردم
- با اوستا محمود بيا پيش ما
- بيكار نيستم دكان روي دست من مي گرده
- بالاخره براي خريد چوب هم كه شده بيا
- تا ببينيم چه پيش مياد
- خداحافظ
- خير پيش
تازيانه را پشت اسب زد و با زحمت سر اسب را برگرداند و رفت، وقتي تنها شدم يادم آمد اكه نه چائي تعارفش كردم نه يك لقمه ناهار، ولي نگران نشدم چون ازش بدم آمده بود چوب ها را وارسي كردم، بنظرم خشك نبودند، بايد اوستا بياد ببينم چه مي گويد، رفتم سر كار قبلي ام، نردبانم.
فكر محسن و خواهرش ولم نمي كرد، آقا محسن به خاطر يك لقمه نان دو تا زن ديگر را هم بدبخت كرده، زن هائي مثل مادر اوستاي خودم، بچه هايشان مثل بچه هاي آن زن ولي نه، زن دومي حقش است بسوزد، زن اولي مثل مادر اوستاي من، محسن بچه هاي اون زن اولي را فدا كرده كه خودشان را نجات دهد، يعني چه كه نان نداشتيم؟ مگر من و مادرم نان داشتيم؟ پس من چرا رضايت ندادم مادرم شوهر بكند، چرا مادرم نخواست شوهر بكند نمي توانست؟ هر كه ديدش مي خواستش، اما گرسنگي كشيديم خانه و كاشانه كسي را خراب نكرديم، مردكه احمق سوار گاري شده خوشحال است اگر بجاي اسب، گاري را مي كشيد اما خواهرش را نمي فروخت بهتر بود، بيچاره دختر هم كه راضي نيست، اصلاً شايد نمي فهمد چه بلائي سرش آمده، وقتي كمي عقلش رسيد آنوقت است كه واويلاست.
اوستا با عجله وارد شد.
- سلام اوستا
- سلام رحيم اقا، مي بينيم كه توي چوب غرق شدي
- خدا را شكر اوستا، نعمت است.
- چطورند؟ خوش جنس اند؟
- شما بهتر مي شناسيد اوستا
اوستا كتش را انداخت روي ميز با عجله رفت طرف چوب ها
- انگاري خوشت نيامده
يكي يكي الوار ها را نگاه كرد، قيافه اش در هم رفت، رنگش اول پريد، بعد سرخ شد،
- پدر سگ بجاي چوب خشك، چوب تر فرستاده، لعنتي، مال مردم خور، مي بينم مثل خيك گنده شده، مال حرام خورده، خاك بر سر قرار بود چوب خشك بفرستد، ديدي چه شد رحيم؟ ميداني چه مي شود؟
حقيقتاً نمي دانستم چه مي شود، متوجه نبودم
- كارمان كلي عقب مي افتد، تا اين چوب ها خشك بشود كلي كارمان عقب مي افتد
- خودمان نمي توانيم خشك كنيم؟
- چه جوري؟ تابستان بود آره مي شد اما يكروز باران مي بارد يكروز آفتابه، ديدي چه شد رحيم؟ ديدي؟ مردكه با شكم گنده اش نشسته پشت بساط فرمان ميده، چنان قربان صدقه آدم ميره كه آدم فكر مي كنه از انبياء و اولياء است تا پول را مي گيرند قول و قرارشان را فراموش مي كنند.
- همه پولش را داديد؟
- معلومه كه دادم، اگر نمي دادم كه تحويل نمي داد، به اين زودي نمي داد.
- بالاخره اوستا مرگ نيست كه چاره نداشته باشد شما بگوئيد چه بايد كرد من بكنم، نميشه برويد پس بدهيد؟ بگوئيد بفرستد ببرد.
- كجا ببرد رحيم؟ توي شهر جز اين بي انصاف كس ديگري نيست كه چوب بفروشد، اينهم كه مي گويد برو دو ماه ديگه بيا، يا لج مي كند مي گويد اصلاً نمي فروشم زور كه نيست.
- آخر مگر مي شه؟ مگر مي تواند بگويد نمي فروشم؟
- چرا نمي تواند؟ مال خودش است مي گويد ميل ندارم بفروشم، يا همين است كه هست مي خواهي بخواه نمي خواهي نخواه
- مگر پول نمي دهيد؟ مفت كه نمي خريد
- رحيم مگر پول بدهي مي تواني همه چيز بخري؟
آه پس اينطور! من فكر مي كردم با پول مي شود هر كاري كرد، مردكه چون پول داشت دختري به اندازه نوه خودش را بغل گرفته، اما ما پول مي دهيم حتي چوب خشك هم نمي توانيم تحويل بگيريم اوستا كتش را پوشيد و بدون خداحافظي بيرون رفت.
فكر مي كردم ميره سروقت مردكه چوب فروش
چوب ها را دست زدم پدر صلواتي خيس خيس داده بود، اين محسن احمق چرا لااقل مداخله نكرده بود كه خشك هايش را بار بكند، يك عده آدم متقلب دست بدست هم داده اند و بكمك هم نان مي خورند و راضي هم هستند، مثل اينكه خدا آن بالا اعمالشان را نميبيند.
چطور شد قيمت زن، دختر، كمتر از چوب هست؟ هر كه مال و منال داره هرچه دلش مي خواد زن مي گيره هر دختري را مي خواد چشم بسته تقديمش مي كنند، يعني زن جماعت كم از چوب خشك است؟ چه جوري مردي مثل خيك مي تونه يك الف بچه را زن خودش بكنه و بقول محسن اشكال هم نداشته باشد؟ مگر ميشه؟ خيانت است، جنايت است، اما چرا صداي هيچ كس هم در نمياد؟ هر روز هر روز در هر گوشه اين دنيا از اين جنايت ها مي شود اما نه قاضي نه محسن نه ژاندارم، هيچوقت ديده نشده كسي در اين معامله مداخله كند، نه تنها كسي به اين كارها بد نمي گويد بلكه با به به و چهچه، مباركباد هم مي گويند، ولي خدايا مردم چرا نمي فهمند، حالا ببين بچه هاي خيكي چه شدند، شايد مثل اوستاي من آواره دشت و بيابان شدند و مردك هم انگار نه انگار، مگر پدر اوستا ككش گزيد كه اين مردك هم حاليش بشود؟
دو طرف نردبان را وسط دكان روي زمين گذاشتم و يكي يكي پله ها را چيدم، تازگي با سانتيمتر كار مي كردم، از ژست خودم خوشم مي آمد، مداد را مي گذاشتم پشت گوشم و متر را مي انداختم دور گردنم، اوستا يكي داشت فلزي، مي گذاشت توي جيبش، مال من از متر هاي خياطي بود، خوشم مي آمد.
يك تكه آئينه شكسته روي ديوار ميخ كرده بودم و گاهگاهي كه كارم فروكش مي كرد ژست خودم را جلوي آئينه نگاه مي كردم ، حسابي اوستا رحيم شده بودم، خدا آن شاعر را رحمت كند خوب حرفي زد كه گفت پسر جان هنر آموز.
****************************
صبح وقتي چشمم را باز كردم مادرم داشت نماز مي خواند.
- مادر آفتاب در مياد؟
- معلومه در مياد
- هوا ابري نيست؟
- نه پر ستاره است صاف صافه
- خدا را شكر
غلتي زدم و لحاف را روي سرم كشيدم هنوز زود بود بلند شود.
وقتي صبحانه مي خورديم مادر سؤال كرد:
- امروز جائي بايد بروي؟ دكان نمي روي؟
- چرا؟ چيه؟ چه شده؟
- آخه احوال آفتاب را گرفتي، فكر كردم حتماً دكان نمي روي
- نه دكان مي روم اما تصميم گرفتم چوب ها را بيرون دكان بچينم زير آفتاب،انشاالله خشك بشود بيچاره اوستا خيلي ناراحت است، مادر دعا كن زود خشك بشوند.
- دعا مي كنم، انشاالله كارتان عقب نمي افتد
وقتي در دكان را باز كردم بوي چوب تر همه دكان را پر كرده بود، در را باز گذاشتم لباسم را عوض كردم و يكي يكي الوار ها را بيرون آوردم و دو طرف دكان چيدم، يك كمي هم به ديوار همسايه تكيه دادم كه هوا به هر دو طرفشان بخورد و زودتر خشك شوند، شكر خدا را آفتاب گرمي هم بود و خيالم راحت شد.
تا غروب اوستا نيامد و من قبل از آنكه بيايد دوباره چوب ها را جمع كردم و سر جايش گذاشتم دمادم غروب ديدم بيحال و متفكر پيدايش شد آمد ايستاد جلوي دكان، سلام كردم، حالش خوب نبود جرأت نكردم حرفي بزنم، همانجا ايستاد، مثل اينكه مي ترسيد وارد دكان بشود، مي ترسيد چشمش به چوب هاي تر بيفتد و داغش تازه شود، كمي آنجا ايستاد تسبيحش را دور انگشتش چرخاند.
- رحيم شب جمعه است در دكان را ببند برويم.
راست مي گفت عصر پنجشنبه بود و معمولاً اين روز ها يه خرده زودتر كار را تعطيل مي كرديم تند تند لباسم را پوشيدم، نردبان هنوز وسط دكان بود، همانجا ماند در دكان را بستم چون فردا تعطيل بود دو قفله كردم و با اوستا راه افتادم.
وسط راه هيچ كلمه اي راجع به چوب ها نگفت، با وجود اينكه چيزي نگفت ولي مي فهميدم كه شش دانگ حواسش پهلوي چوب هاست.


قسمت چهاردهم
اگر خدا كمك مي كرد و يك هفته مثل امروز آفتابي بود من چوب ها را خشك مي كردم، نمي خواستم چيزي به اوستا بگويم دلم مي واست يكدفعه ببيند كه كه چوب ها خشك شده اند، از اينكه راجع به آنها نه گفت و نه پرسيد راضي بودم.
به آن دو راهي كه راهمان را از هم جدا مي كرد رسيديم.
- رحيم مزدت را نمي خواهي؟
پنجشنبه به پنجشنبه مزد يك هفته مرا مي داد، اگر يادش مي رفت، هيچوقت نشد كه من يادش بياورم، گاهي شنبه خودش مي آمد و با كلي گله و نگراني، مزدم را مي داد و با مهرباني سرم داد مي زد.
- پسر آخه چرا يادم نمي آوري
- مهم نيست اوستا
- مزدت است پسر، حقت است، مال من نيست كه، مال خودت است.
اوستا مزدم را داد و خداحافظي كرد و رفت.
امشب شب جمعه بود و يادم بود كه بايد شام برويم منزل آقا ناصر، رفتم سر ميدان ده تا تخم مرغ خريدم، مقداري هم خرما خريدم، دلم هواي خرما كرده بود، مادر خرما را پوست مي كرد خرد مي كرد توي روغن برشته مي كرد تخم مرغ مي زد با نان مي خورديم، خيلي خوشمزه مي شد.
- مادر پنج تا از تخم مرغ ها را بگذار توي دستمال امشب ببريم خانه انيس خانم، پنج تا هم مال خودمان
- پير بشي پسر، خوبيت نداشت دست خالي برويم خوب كردي، ميگم رحيم انيس خانم از اون جا كبريتي خيلي خوشش آمده آن را هم ببريم
- خب ببريم
مادر قوطي هاي خالي كبريت را جمع مي كرد و پارچه هاي رنگي كوچك كوچك را كه خود انيس خانم به اندازه يك بقچه برايش داده بود، روكش مي دوخت بعد مثل برج روي هم سوار مي كرد و از پشت با نخ مي دوخت، چيز خوشگلي مي شد، گذاشته بوديم روي طاقچه پهلوي آينه، توي قوطي كبريت ها هر چه دستمان مي رسيد مي گذاشتيم، نخ و سوزن ميخ و پونز، دگمه و از اين خرت و پرت ها
- رحيم پيراهنت را هم شسته ام اطو هم كرده ام اونها روي متكاست.
مادر پيراهن منو مي شست و آنقدر تكان مي داد تا چين و چروكش باز شود بعد مي انداخت روي طناب نيم خشك كه شد بر مي داشت، چادرش را روي زمين پهن مي كرد و پيراهن را روي چادر با دستش صاف صاف مي كشيد و با دست اطو مي كرد يقه و سر آستين ها را هم روي سماور داغ مي چسباند، بخدا مثل اينكه اطو كرده بود.
ظرف صابون را با شانه و حوله برداشتم رفتم كنار حوض
- رحيم چي داري مي كني؟
- هيچي سرم را مي شويم
- رحيم سرما مي خوري پسر هنوز هوا سوز دارد.
- نگران نباش سرماي زمستان نيست كه سوز بهار است، آدم را جوان مي كند.
موهايم را صابون زدم تا گردنم شستم آب كشيدم دست و صورت و پاهايم را هم شستم و آمدم.
- حيف بود با گردن چرك پيراهن تميز بپوشم.
پيراهن را پوشيدم جلوي آئينه موهايم را شانه كردم، توي آئينه خودم را نگاه كردم، مثل اينكه اوستا حق دارد پسر خوشگلي هستم
- مادر من خوشگلم؟
خنديد
- معلومه كه خوشگلي، چشم و ابرويت، طاقه
مادرم پيراهن چيت اش را پوشيده و آماده رفتن بود
بشكني جلوي مادرم زدم، اين اولين بار بود كه همچو كاري مي كردم، بنظرم همه چيز روبراه بود، حمام كرده بودم لباس تميز پوشيده بودم، مزدم را گرفته بودم، چوبها داشتند خشك مي شدند، براي انيس خانم تخم مرغ خريده بودم، فردا هم بوراني خرما داشتيم، امشب هم حتما، پلو مي خورديم، مادر هم سرحال بود، خودم هم خوشگل بودم، از همه مهمتر براي اولين بار مثل آدمهاي حسابي مهماني دعوت داشتيم، خدا بندگانش را اينجوري نعمت باران مي كند، وقتي از حياط رد مي شديم با تمام قدرت هواي خوش بهاري را وارد ريه هايم كردم و پشت سر مادرم، از خانه خارج شدم.
منزل انيس خانم دو كوچه بالاتر از خانه ما بود، چند بار تا دم درشان رفته بودم اما توي خانه را نديده بودم.
وقتي وارد خانه شان شديم عطر خورش قرمه سبزي همه حياط را پر كرده بود، حياط كوچك اما تر و تميزي بود كف حيات آجري بود وسط حياط يك حوض نقلي آبي رنگ قرار داشت كه چهار طرفش باغچه بود گل و سبزي كاشته بودند چهار تا پله بالا رفتيم توي يك اتاق بزرگ فرش انداخته بودند دو تا پشتي بالاي اتاق به ديوار تكبه داده بودند دو تا لحاف با ملافه سفيد جلوي پشتي ها انداخته بودند.
آقا ناصر برخلاف هميشه خيلي گرم و مهربان بود.
- خانم شما بفرمائيد روي پتو، بفرمائيد خواهش مي كنم
انيس خانم به زور مادرم را برد بالاي اطاق به پشتي تكيه داد.
- رحيم جان تو هم بيا پهلوي مادر
- نه من همينجا مي نشينم، فوري كنار ديوار نشستم.
آقا ناصر آمد پهلويم نشست با دست زد روي ران من
- خب پهلوان چطوري؟
- به مرحمت شما
- كار و بارت خوب شده؟ از خويش ما راضي هستي؟ باهات خوش رفتاري مي كند؟
مادر مداخله كرد
- براي اوستا جانش را فدا مي كند.
- خب خب پس با هم ساختيد، خدا را شكر، كار هم ياد گرفتي؟
- بلي
- به چكش كاري رسيدي؟
- بلي
- براي مادر چه ساختي؟
مادر مداخله كرد
- رحيم دارد يك نردبان براي من مي سازد.
- آفرين، آفرين، معصومه كجائي؟ چائي بيار
راستش را بگم از تعريف هاي آقا ناصر زياد خوشم نيامد، مثل آدم بزرگي بود كه بچه اي را تشويق كند. من ديگه بچه كوچولو نبودم يك پا مرد شده بودم، ولي اين آقا ناصر هنوز مثل روز هاي اول مرا مي ديد.
زني جوان بدون چادر با روسري وارد اطاق شد، توي سيني پنج تا چائي آورده بود.
- سلام معصومه خانم، مادرم كه نيم خيز شد من تمام قد بلند شدم زن آقا ناصر بود، دويدم جلو سيني را از دستش گرفتم.
هر سه نفر با هم گفتند:
- رحيم آقا شما چرا بفرمائيد بنشينيد
- خواهش مي كنم ما كه مهمان نيستيم
چائي را جلوي انيس خانم گرفتم
- قربان دستت پسرم، خدمت از ماست، ماشاالله ماشاالله
بعد جلوي مادر گرفتم و بعد بردم براي معصومه خانم
- آقا رحيم والله خجالتمان مي دهيد آخه شما چرا؟
و دوتاي ديگر را با سيني گذاشتم جلوي ناصر و خودم
نمي دانم چرا يكدفعه اي بدون اينكه تصميم قبلي داشته باشم اين كار را كردم، معصومه خانم خيلي ناز بود دلم نيامد ما همه بنشينيم و اون خدمت بكند.
صداي خيلي قشنگي داشت، يه خرده مثل اين كه صدا توي دماغش مي پيچيد و آهنگ خوشي بيرون مي آمد.
- اينروز ها خانم بزرگ ما را تنها گذاشتند مزاحم شما شديم.
- چه مزاحمتي؟ وظيفه ام بود، پيغام آوردن كه زحمت ندارد.
آقا ناصر گفت:
- آقا رحيم را من به چشم برادرم نگاه مي كنم، اگر تابحال كم لطف بودند پيش ما نيامدند، دورادور خدمتشان ارادت داريم.
احساس كردم لحن بچگانه اي كه قبلاً داشت عوض شده مثل يك مرد با من صحبت مي كند خوشم آمد.
- برادري به محبت است هيچ ارتباطي نه به شكم مادر دارد نه پشت پدر، اگر مهر و محبت باشد بيگانه خويش است اگر نباشد بچه خود آدم هم بيگانه مي شود.
- درست است آقا ناصر، رحيم چنان دلبسته اوستاش شده كه انگاري پدرش است.
انيس خانم گفت:
- اوستا محمود يك پارچه آقاست، جواهر است الهي امثالش بين مرد ها فراوان بشه ببين چقدر نجيب و با محبت است كه آرزوي بچه بدلش ماند اما دست از زن نازايش نكشيد، مرد مي خواهد اينقدر فداكار.
معصومه خانم گفت:
- حيف مردي با اين خصوصيات بايد بيست تا بچه داشت تا آدم خوب زياد شود، عوضش آدم هاي صد تا يك قاز، يك كاروان بچه بدنبالشان است و خنديد.
خنده اش هم دلنشين بود، هنوز جرأت نكرده بودم توي صورتش نگاه كنم، اصلاً عادت نداشتم توي صورت زنها نگاه كنم، اما گفتم كه تازگي مثل اينكه سر و گوشم مي جنبيد، اما معصومه خانم به جاي خواهر من بود، قبل از اين كه اينجا بيايم، قبل از اينكه او را ببينم با خودم قرار گذاشتم كه برادرش باشم و دائي بچه هايش.
بچه؟ راستي اينها بچه ندارند؟ دور و بر اطاق را نگاه كردم، هيچ چيز كه گوياي وجود بچه در اين خانه باشد نبود، نكند بچه دار نمي شوند؟
دلم گرفت، خدا نكند، حيف است زندگي به اين خوبي لنگي داشته باشد.
- خب مادر صفا آوردي لطف كردي مادر من خيلي دوستتان دارد، هميشه بياد شما دو تا است مي گويد مثل ما تنهائيد ولي خب ما هم تنها بوديم اما معصومه خانم (نگاهي با مهرباني به زنش كرد) ما را از تنهائي در آورد انشاءالله آقا رحيم هم عروسي به خانه مي آورند شما هم از تنهائي در مي آئيد و تا سر مي جنبانيد دور و برتان پر از سر و صداي خنده و گريه نوه هايتان مي شود.
خب پس موضوع بچه دار نشدن منتفي است اگر نمي توانستند بچه دار شوند به اين راحتي راجع به اين مسئله صحبت نمي كردند.
شايد تازه عروسي كرده اند چه مي دانم؟
خواستم بلند شوم استكان هاي خالي را جمع كنم آقا ناصر نگذاشت گويا غيرتي شد چون معصومه خانم را هم نگذاشت بلند شود خودش بلند شد و استكان ها را جمع كرد و رفت كه دوباره چائي بياورد.
مادرم به انيس خانم گفت:
- خب خواهر مثل اينكه خانه بصيرالملك خيلي كار داشتيد، يا خيلي خوش گذشت.
- والله از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان كه من اولين بار بود آنجا رفتم،من خياط خواهر آقاي بصيالملك هستم، حاجي كشور خانم، سالهاست آنجا رفت و آمد دارم، لباس همه شان را من مي دوزم، عروسشان، زن بصيرالملك افاده اش طبق طبق است. براي خودش خياط مخصوص داشت فكر كنم ارمني بود، كشور خانم صد سال آزگار هم لباس دوخت اون را نمي پوشيد حتماً بايد آب مي كشيد، حاجي خانم است اهل نماز و دعاست شيك پوش است، اشراف زاده است اما دين و ايمان درستي دارد.
آقا ناصر با چائي ها وارد شد.
- معصوم دنبال خرما گشتم كجاست؟
معصومه خانم با خنده گفت: كجا باشد پيدا مي كني؟ اصلاً تو چيزي را مي تواني پيدا كني؟
- اذيت مان نكن، خانه مال تست خودت مي گذاري خودت بر مي داري
معصومه خانم رفت كه خرما بياورد.
آقا ناصر جلوي هر كس يك چائي گذاشت و نشست: بگذار چائي دوم را با خرما بخوريم مزه دارد، امروز خرماي خوبي گيرم آمد.
من و مادر هيچوقت چائي را با خرما نخورده بوديم، ما از خرما به جاي غذا استفاده مي كرديم يا بوراني مي كرديم يا لاي عدس پلو مي گذاشتيم.
راستي آقا ناصر چكاره است؟ هنوز نمي دانستم.
معصومه خانم با يك ظرف پر خرما آمد آقا ناصر مثل ترقه! از جا بلند شد خرما را از دستش گرفت يكراست آورد طرف من
- رحيم خان شما برداريد ببريم بگذاريم پهلوي مادر ها
يكي برداشتم
- همين؟ سه چهار تا بردار كه چائي حسابي بچسبد، آقا جان حالا تو بايد بخوري كه استخوان مي تركاني، بخور، نوش جان كن
من بيشتر دلم مي خواست بجاي خرما، صحبت هاي انيس خانم را گوش بدهم.
معصومه خانم همانجور سرپابود.
- مادر اجازه مي دهيد سفره شام را بياورم؟
- بگذار چائي مان را بخوريم
- شما بخوريد من بروم غذا را بكشم
نمي دانم چرا از دهنم پريد:
- معصومه خانم كمك نمي خواهيد؟
مادر چشم غره اي كرد كه معني اش را نفهميدم، من كه حرف بدي نگفته بودم
آقا ناصر گفت:
- شما توي خانه هم اينقدر سبك پا هستيد؟ طنز تلخي توي حرفش بود.
صداي انيس خانم به كمكم آمد.
- ميداني ناصر؟ رحيم آقا چون تنها بچه مادرش است و مادرش دختر ندارد هميشه دور و بر مادرش چرخيده مثل دختر ها مهربان و گوش بفرمان است.
- پس من چرا نيستم؟
- وضع تو فرق مي كرد، ما گرفتار بدبختي پدر پدرسگ تو بوديم، توي خانه ما نفرت از پدر حكومت مي كرد توي خانه اين ها حسرت از دست دادن پدر، اين مادر و پسر غم مشتركي داشتند كه محبت سرچشمه آن بود اما تو چه بسا مرا هم به اندازه پدرت تقصير كار مي دانستي و گناه دربدري مان را بپاي من هم مي نوشتي، براي همان تو هميشه از خانه فرار مي كردي و حال آنكه آقا رحيم هميشه توي خانه است، من نديدم رحيم سر كوچه بايستد يا با جوان هاي كوچه و بازار اختلاط كند هر جا كه هست بسوي مادر پر مي كشد بعد خنديد و ادامه داد
- نه فقط مثل دختر ها خوشگل است مثل دختر ها هم خانه دار است.
نمي دانم چرا با وجود اينكه ما مرد ها باور داريم كه كشته مرده زنها هستيم اما از اين كه شبيه آنها باشيم بدمان مي آيد، به مردانگي مان بر مي خورد.
زياد از تعريف آخر انيس خانم خوشم نيامد، اما آقا ناصر بلند شد و رفت به كمك معصومه خانم انيس خانم چشمكي به من زد و گفت:
- مگر تو آدمش كني خيلي تنبل است، پسر من است اما تنبل است چه بكنم؟
مادرم گفت:
- نگو انيس خانم، ماشاالله كارش را بيرون مي كند بيچاره يكساعت شب استراحت نكند؟
- نه خواهر از اولش تنبل بود باور كن تا معصومه بياد رختخوابش را هم جمع مي كردم، ناخن هايش را هم من مي گرفتم، بخودم ستم كردم، گفتم پدر ندارد بگذار لااقل راحت باشد، اما بد كردم، طفلي معصوم از صبح تا شب توي اين خانه كار مي كند، من كه بيرون هستم، ناصر هم كه در راه خدا، دست به سياه و سفيد نمي زند، اين بچه كمري شده، من مي دانم منتها برويم نمي آورم، خواهر زاده خودم است بچشم مادر شوهر به من نگاه نمي كند، اما خدا را خوش نمي آيد از صبح تا غروب تنهاي تنها اينجا باشد و كار كند شب هم ناصر حتي چائي را هم بگويد بريز به دهنم، بگذار آقا رحيم تو، بيشتر با اين نشست و برخاست بكند شايد ياد بگيرد.
صداي آقا ناصر بلند شد.
- هي آقا رحيم داداش بيا پائين، بيا حالا كه كار كردن دوست داري بيا ...
صداي معصومه خانم بگوش رسيد:
- ناصر عيب است خجالت بكش، مهمان است ...
بلند شدم نگاهي به مادر و نگاهي به انيس خانم انداختم، هر دو خندان بودند، پرده در را كنار زدم و بيرون رفتم.
سيني بزرگي روي زمين مطبخ بود كه از سير تا پياز هر چه كه لازم بود معصومه خانم تويش گذاشته بود. ناصر خان يك طرف سيني را گرفته بود معصومه خانم طرف ديگرش را.
- وا خدا مرگم بده آخه ناصر مهماني گفتند صاحبخانه اي گفتند بگذار خودم مي برم.
- اينقدر بشقاب و ليوان چپاندي اين تو، تو مگر حريفش هستي
- تو بردار
- رحيم جانم آمد، جوان است، قوي است ماشاالله بازوهايش را ببين، پهلوان است.
- آي كلك زبان باز
- بزن بكنار، برو خورشت را بكش كار به كار ما مرد ها نداشته باش
معصومه خانم رو كرد به من:
- آقا رحيم ببخشيد شب اول، شايد اخلاق ناصر ناراحتتان بكند ولي بعداً عادت مي كنيد اين اينجوري است، مهمان سرش نمي شود.- من كه مهمان نيستم معصومه خانم
- داداش رحيم خودم است بيا رحيم جان بيا كه من پير مرد زور بلند كردن اين سيني را ندارم خنديد من هم خنديدم، ناصر شايد خيلي خيلي سن داشت سي سالش مي شد اما بسكه تنبل بود حاضر بود پيرمرد خطاب شود اما كار نكند.
سيني را برداشتم و آوردم توي اطاق، ناصر هم دنبال من آمد، سيني را يك گوشه گذاشتم رفتم استكان هاي خالي چائي و ظرف خرما را بردارم ناصر سفره را از توي سيني برداشت كه روي زمين پهن كند.

قسمت پانزدهم


- واي واي ناصر سفره را پشت و رو انداختي، پسر آنورش را بينداز


ناصر برخلاف ظاهر بيروني اش، خيلي ادا اطوار داشت با خنده سفره را برگرداند در حاليكه زير لب مي كفت:


- خدا رحم كرد معصوم نديد والا سفره را مي بايست دوباره آب مي كشيد.


خلاصه با اين تفاصيل شام را كه حلي خوشمزه و خيلي آبرومندانه بود در يك محيط كاملاً صميمي خورديم، آن بفرما و تشريف آورديد و مرحمت كرديد در همان يكساعت اول تمام شد، چقدر زود صميمي شديم، مثل اينكه سالهاي سال بود كه با هم نشست و برخاست كرده بوديم، سالهاي سال بود همدم و همكلام هم بوديم آقا ناصر بمن «رحيم جان» مي گفت و من به او «ناصر خان». انيس خانم هم رحيم جان مي گفت اما معصومه خانم رحيم خان مي گفت.


بعد از شام نزديكتر بهم نشستيم انيس خانم صحبت مي كرد و ما گوش مي داديم.


- حرف توي حرف آمد، جريان سه روز مهماني من ناتمام ماند، مي گفتم كه براي اولين بار رفتم خانه بصيرالملك، كشور خانم فرستادم، گويا زن بصير خواهش، التماس، پيغام پسغام كه من بروم برايشان خياطي بكنم، بالاخره با صلاحديد كشور خانم رفتم، حاجي خانم خيلي با گذشت است دلش بزرگ است با وجود اينكه زن برادرش گويا پشت چشم برايش نازك مي كرد اما بمن گفت فقط بخاطر گل روي برادر زاده ام مي گذارم بروي، مثل اينكه شوهرش مي دهند.


يكدفعه پرسيدم: مگر دختره لخت بود؟


همه خنديدند، معصومه خانم گفت: رحيم خان، اعيان اشراف لباس را براي لختي نمي پوشند هزار تا قر و قميش دارند، لباس را براي فخر مي فروشند.


ناصرخان گفت: براي پول در آوردن عرق كه نمي ريزند قدر پول را بدانند، علف بيابان است.


انيس خانم غريد:


- قر و قميش آنها نباشد من و امثال من چي بايد بخوريم؟


- اي مادر خدا كريم است، خب ببخش كشور خانم ماه است عزيز است لنگه ندارد دلش بزرگ است با گذشت است بس است؟ به مرغ خان گفتيم كيش و خنديد


ناصر خان آنطوريكه من فهميدم آدم بگو بخندي بود و براي همين خصوصيتش بود كه معصومه خانوم تنبلي اش را پذيرفته بود.


مادرم پرسيد: چند تا دختر دارند؟


- سه تا


- به كارمان درآمد پس شما براي هر كدام يك هفته غيبت خواهيد كرد؟


- نه بزرگه را شوهر دادند بچه هم دارد كوچيكه ده يازده سالش است اين دختر وسطي است كه برايش لباس دوختم.


- تمام شد؟


- فقط پس دوز زير دامن ها ماند كه آن را هم خودشان گفتند تمام مي كنند.


مادر نگاهي بمن انداخت، اول معني نگاهش را نفهميدم اما بعد يادم آمد كه انيس خانم پيشنهاد كرده بود مادر را با خودش ببرد كه اين كار ها را بكند و من نگذاشتم، حالا مي بينم اشتباه كردم، چه عيب داشت؟ زندگي اين ها هزار برابر بهتر از زندگي ماست، چرا نگذاشتم؟ نمي دانم


معصومه خانم پرسيد:


- خب شاه داماد كيه؟


- شازده است ... بگذار ببينم اسمش را گفتند ها ... يادم رفت، شازده نمي دانم چي


ناصرخان گفت:


- بابا اينهمه شازده تو اين مملكت از كجا آمده اند؟ يك تا شاه است يك كاروان شازده


- خب بچه هايش هستند ديگر


- آخه چند تا؟ چه جوري؟ و چشمك زد.


- خب مادر هي زن گرفتند هي بچه پس انداختند همه شان شدند شازده


- زن گرفتند يا صيغه كردند؟ لبهايش را جمع كرد


- چه مي دانم چه غلطي كردند بهر صورت شازده درست كردند.


ناصرخان با مسخره خنديد: پرسيدند كاروان سالارتان كدام است؟ يكي جواب داد آن زنجيري كه آن جلو مي رود، حالا افتخار اينها به كي هست؟ به آن مردكه بچه باز گردن كلفت


- ناصر خجالت بكش


- چرا؟ از كي؟ من خجالت بكشم كه شرم دارم بگويم رعيت فلاني ام يا آنهائيكه دور و برش بادمجان دور بشقاب مي چيدند؟ تره برايش خرد مي كردند شاعر دربار شعر مي گفت!!


شپش سر مليجك به چه ماند اي عزيزان


به ميان سنبلستان چرد آهوي ختائي


همه خنديدند اما من يكي از اينهمه سين و شين كه توي شعر بود حال ديگري پيدا كردم معنيش را نفهميدم.


ناصرخان سرش را تكان مي داد.


معصومه خانم زد روي دستش:


- تو چه ميگي هم نام هماني؟


- اينهم گلي است كه آن پدر پدر سوخته ام آب داده، خود كثافتش را ول كرديم اسمش رويمان ماند، چه بكنم؟ اسم را عوض نمي كنند.


- اسم شما اسم قشنگي است، به اسم كه نيست به عمل است يكي آنجور مي شود ديگري بهتر.


ناصر آقا شايد به خاطر اينكه موضوع را عوض كند و كمتر غصه اسمش رو دلش سنگيني كند رو كرد به معصومه خانم و گفت:


- معصومه خانم شام دادي خلاص؟ شب چره اي، نخود كشمشي، دهنمان خشك شد.


- ماشاالله به اين اشتها


- نا سلامتي مهمان داريم، من هيچ، از مهمانهايمان پزيرائي كن.


- كدام مهمان؟ آنهمه كار را تو كردي يا رحيم خان؟


- من و رحيم يك روحيم در دو بدن مگر نه رحيم جان؟


با سر تصديق كردم


معصومه خانم از توي گنجه يك بشقاب پر از كشمش و گردو آورد و از اطاق بيرون رفت. وقتي برگشت توي يك پياله كوچك مقداري گوجه سبز داشت.


- نوبرانه است.


ناصرخان زل زد به گوجه و بعد با شيطنت به معصومه خانم نگاه كرد و گفت:


- چي؟ نوبرانه؟ گوجه؟ برو كلك دوساله هر چه نوبر مياد تو اداي ويار در مي آوري كه ما هم فكر كنيم ويار داري هي نوبرانه مي خري مي زني بالا، از بچه خبري نيست، برو بابا «مسخره»


معصومه خانم مي خنديد، انيس خانم هم غش كرده بود از خنده، نگو اين صحبت ها سابقه طولاني داشت و برخلاف تصور ما معصومه خانم نمي رنجيد، عادت كرده بود، خوب با شوهرش جور بود، حسابي همديگر را شناخته بودند.


- از شوخي گذشته نوبرانه است بفرمائيد


- كي شوخي مي كند؟ من جدي جدي هستم، حتماً يك ماه ديگه هم براي خيار ويار داري هان؟


ايندفعه ما هم خنديديم.


پاسي از شب گذشته بود


- رحيم دير وقت است برويم؟


- كجا؟ به اين زودي؟


- آخه راهتان دور است!


- نه ديگه ديروقت است، ما كه سير نمي شويم، خيلي خوش گذشت، خدا سايه انيس خانم را از سر هيچ كداممان كم نكند.


- كوچكتان هستم، منكه كاري نكردم طفلي معصوم هر چه بود كرده بود.


- چيزي نبود خاله خانم خجالتم مي دهيد يه خرده آبش را زياد كرده بودم.


- كلك گوشت هاي ويارانه شده بود؟


خلاصه شبي فراموش نشدني بود و نزديك نيمه شب بخانه برگشتيم، خواب از سر هر دوتايمان پريده بود و مدتي توي رخت خواب نشستيم و صحبت كرديم.


- مادر چرا بچه ندارند؟


- آخه بعضي از زنها تا بيست سالشان پر نشه نمي زايند، فكر مي كنم معصومه از آنهاست


- چند سالش مي شه؟


- انيس خانم گفت تازه رفته توي بيست سال


- انشاالله بچه بياره، خيلي خوبيند، هردوتايشان


مادر خنديد


***********************************


صبح از گرماي آفتاب كه رويم مي تابيد بيدار شدم.


لحظه اي چشم به آسمان، جريانات ديشب را به ياد آوردم، امروز جمعه است، ديشب دير وقت خوابيديم، مادر كو؟


برگشتم ديدم نشسته دارد خرما پوست مي كند.


- سلام مادر


- سلام رحيم صبحت بخير


- زود پاشدي؟ شب دير خوابيديم


- ديگه عادت كردم رحيم، سر ساعت شش انگاري يكي صدام مي كنه


- صبحانه خوردي؟


- آره مادر، مال تو هم آماده است بلند شو بخور يا دوست داري بخواب، استراحت كن.


- نه، مي خواهم بروم دكان


- دكان؟ جمعه است پسر


- ميدانم، اما آفتاب گرمي است، حيف است چوب ها توي دكان بمانند و بيرون اينقدر گرم باشد، بروم چوب ها را هوا بدهم.


- هر جور دوست داري


گرما تا توي دكان هم نفوذ كرده بود اما همه چوب ها را يكي يكي بيرون آوردم و به ديوار تكيه دادم، خودم هم جلوي دكان نشستم و در بحر تفكرات غوطه خوردم.


قسمت شانزدهم

ديشب خيلي خوش گذشته بود، احساس مي كردم كس و كار پيدا كرده ايم، از غريبي درآمده ايم ناصرخان مهربان بود، من هميشه فكر مي كردم خودش را مي گيرد، اما اصلاً اينطور نبود، انيس خانم هم خوبه، يواش يواش دوستش دارم، اما از همه بهتر معصومه خانم است، چقدر خوبه، چقدر مهربانه، بالاخره تا برگرديم يك نگاه بهش كرده بودم خوشگل نبود ولي بدگل هم نبود. زن بايد مهربان باشد عروسك نيست كه خوشگل باشد، اصلاً زن معمولي بهتر از عروسك فرنگي هاست، مرد كه نمي خواد تماشاش بكنه، تو ذوق نزنه، خوبه.
كاش معصومه خانم خواهر داشته باشد، واي چي مي شه؟ من و ناصرخان باجناق مي شيم، مادر هم از تنهائي در مياد همه مان توي يك خانه زدگي مي كنيم.
خوبه، ناصرخان تنبل است از خدا مي خواد يكي مثل من دور و برش باشد كه كارهايش را بكند راستي بالاخره نفهميديم ناصرخان چكاره است؟
حتماً مادر من مي داند، مي گفت بيرون كار مي كند توي خانه بايد استراحت كند، اما خانه خوبي دارند ها فرش دارند، ظرف و ظروف دارند.
چه مي دانم شايد جهيزيه زنش باشد، دختر خاله اش است آورده ديگه.
خوشا به سعادتشان، خوب با هم جور شدند، خدا مرا هم عاقبت به خير بكند، بقول مادر يك دختر شير پاك خورده اي نصيبم بشود.
خنده ام گرفت.
هول كردم! اطراف كوچه را نگاه كردم اگر كسي مرا مي ديد حتماً فكر مي كرد آدم خلي هستم روز جمعه در دكان را باز كرده ام و نشسته ام براي خودم مي خندم.
اما جنبنده اي در كوچه نبود.
صداي قار و قور شكمم خبرم داد كه وقت ناهاره، ظهر شده، شايد هم از ظهر گذشته تازه متوجه شدم كه براي خودم ناهار نياوردم.
اي دل غافل، امروز مي خواستيم بوراني خرما بخوريم، ديدي نشد!
بيچاره مادر صبح اول وقت در فكر ناهار بود حالا قسمت نشد كه بخوريم.
نگاهي به آسمان كردم، يك ذره ابر هم نبود، آفتاب گرم گرم بود حيف بود به خاطر شكم خودم چوب ها را به اين زودي جمع كنم.
ولش كن، صبر مي كنم تا غروب، ديشب شام حسابي اي خورده ام.
فكر كردم اگر بيكار بنشينم گرسنگي امانم را مي برد، بلند شدم رفتم توي دكان
نردبان وسط دكان ولو افتاده بود.
اينرا درست مي كنم هم وقت مي گذرد، هم اينرا از وسط راه جمع مي كنم
مدتي وسط دكان ايستادم
گرسنه بودم لباسهايم را نياورده بودم، با اين پيراهن نمي توانستم كار بكنم، شايد تا ديروز مي شد اما از ديشب به اينطرف ديگر نمي شود، اين تنها پيراهن خوبي است كه من دارم، طفلي مادرم با چه زحمت اطو مي كند انصاف نيست كثيفش بكنم، ديگه بعد از اين مهماني مي رويم مهمان مي آيد، كو تا وقتي كه من بتوانم پيراهن تازه اي براي خودم بخرم.
پيراهن را در آوردم، لخت شدم، خب توي دكان خودمان هستيم كار مي كنم، براي آنكه كاملاً احتياط كرده باشم رفتم بيرون و دو تا از چوبها را آوردم تكيه دادم بالاي در دكان، ديگه كسي نمي توانست مرا ببيند.
هوا هم گرم بود و تا غروب بي وقفه كار كردم.
كار جلوي همه خواسته هاي بدن را مي گيرد، وقتي كار مي كني هوس هيچ چيز نمي كني.
غروب چوبها خيلي خشك شده بودند، فكر مي كنم دو روز هم زير آفتاب بگذارم حسابي خشك خشك مي شوند.
از تصور قيافه اوستا و رضايتش جان گرفتم، همه چوبها را جابجا كردم در دكان را بستم و بطرف خانه پر كشيدم، انيس خانم خوب فهميده بود براي من خانه پناهگاه بود، محل آرامش و آسايش بود خانه را دوست داشتم، اهل بيرون رفتن نبودم، بدينجهت دوست و آشنائي هم نداشتم، پسرهاي محله مان را نمي شناختم، با هيچكس اختلاط نمي كردم، هيچوقت بيكار نبودم كه سر كوچه بايستم، پاتوقي نداشتم وقتي از سركار بر مي گشتم و مرد هائي را مي ديدم كه حتماً زن و بچه هم داشتند اما جلوي دكان ها عاطل و باطل نشسته و به رهگذر ها تماشا مي كردند تعجب مي كردم، توي قهوه خانه فكر مي كردم چه جورد آدمهائي جمع هستند؟ همه بيكس و كارند؟ مگر مي شود اينهمه آدم تنها باشد؟ اگر زن و بچه دارند كه بايد حالا پهلوي آنها باشند اگر مادر و خواهر دارند خب مثل من بايد كنار عزيزانشان باشند، خلاصه هيچوقت نفهميدم كه مردها چه جوري دل دارند كه عزيرانشان را در خانه تنها مي گذارند.
وقتي رسيدم خانه، در كوچه باز بود!
مادر هرگز عادت نداشت در كوچه را باز بگذارد يا خانه بود كه خودش تنها بود يا خانه نبود كه خانه تنها بود چي شده؟
تا از سر كوچه به كنار در برسم دلم بشدت مي تپيد.
وقتي نزديك شدم صداي انيس خانم را شناختمتوي هشتي داشت با مادر صحبت مي كرد. خوشحال شدم ، چه زود هواي ما را كرده
- سلام انيس خانم
- سلام، عليك السلام، سلام به روي ماهت، رحيم جان امروز فرداست كه بيام از اوستا محمود انعامي بطلبم.
- تشريف مي آوريد، انعام براي چي؟
- براي اينكه واسطه خير شدم، كجا پسري مثل تو پيدا مي كرد كه روز جمعه را هم در دكانش را باز كند.
- آهان، بلي، هوا خوب بود، كار داشتم
- هواي بههاره ديگه رحيم، نمي گذاره آدم يك جا بند بشه، پير بشي پسر، ناصر خيلي از تو خوشش آمده، فهميده كه پسر جدي و كاري هستي
- لطف دارد
- خب خواهر ديگه مي روم، قربان قد و بالات، هر وقت بيكاري، منهم خانه هستم بيا
- انشاالله، خدمت مي رسم
وقتي انيس خانم رفت مادر از نگاهم فهميد كه مي پرسم براي چي آمده بود؟
- آخه ديشب من دستمال تخم مرغ ها و آن برج كبريت را يواشكي گذاشتم كنار پشتي، تا بوديم جلويش نشسته بودم نديدند، بعداً كه ديدند، خوششان آمده، آمده بود تشكر بكند، رحيم آن برج را فكر كردند خيلي چيز مهمي است و خنديد
- خب مادر هنر تويش هست كار دست است توي بازار پيدا نمي شه
مادر دوباره خنديد فكر كرد شوخي مي كنم
- سر به سرم مي گذاري هيچكس نداند تو ميداني كه چي به چيه؟
- آره كه مي دانم براي همان مي فهمم كه زحمت كشيدي، اوستاي من ميگه كاري كه دست آدميزاد مي كنه هيچ ماشيني در هيچ جاي دنيا نمي تونه بكنه، براي همان ارزش داره.
- خب بيا تو، چرا همينجوري ايستادي؟
- مادر روده بزرگم داره روده كوچيكم را مي خورد.
الهي بميرم برايت، فكر كردم ناهار مي آئي، خب پسر يك تكه نان و پنير لااقل بخر بخور قوت بايد داشته باشي كه كار بكني، گرسنه مي ماني مريض مي شوي ها
ولي من هرگز دلم نمي آمد پولي بدهم و چيزي بخورم، هرگز نشده بود، بدون مادر چيزي براي خودم بخرم، صدها بار از جلوي جگركي رد مي شدم بوي جگر مستم مي كرد، مي ديدم مردهايي كه خون از صورتشان مي چكد، شكم گنده، صد كيلو، ايستاده ايد سيخ سيخ جگر مي خورند. اما من هيچوقت دل نداشتم بدون عزيزم، شكم خودم را سير بكنم، گرسنگي مي خوردم ولي بدون مادر آب نمي خوردم
- مادر دست و پنجه ات درد نكند، عجب خوشمزه شده
- نوش جان
- مادر! تو هم وقتي سر سفره خودمان هستي راخت تري؟ من نان و پنير خانه خودمان را بيشتر با لذت مي خورم تا چلو خورش ديشب
- خورششان خيلي خوشمزه بود رحيم
- نگفتم خوشمزه نبود اما من توي خانه خودمان راحت ترم، دست به سفره خودمانكه دراز مي كنم آسوده ترم، ديشب فكر مي كردم همه نگاهم مي كنند.
- خيالات كردي، خيلي آدمهاي خوبي اند، مهمان دوست اند، انيس خانم مي گفت ناصرخان گفته چرا زودتر با هم اختلاط نكرديم.
- راستي كي بايد آنها بيايند خانه ما؟
- خودمان بايد دعوتشان كنيم
- كي؟
مادر يه خرده نگاهم كرد، دور و بر اطاق را نگاه كرد.
- رحيم ما بايد يك چيز هائي داشته باشيم اينجوري كه نمي شود
- چي مي خواهيم مادر؟ گوشت مي خريم، برنج مي خريم، روغن مي خريم، چي درست مي كني؟
- نه رحيم فقط اينها نيست يك مجمع ظرف مي خواهيم، يك سفره بزرگتر مي خواهيم، ديگ بزرگتر مي خواهيم، ما هر چه داريم براي دو نفر است.
حق با مادر بود من فكر ظرف و ظروف را نكرده بودم همه اش در فكر گوشت و نان بودم.
خدا كمك كرده بود سه چهار روز بود كه هوا حسابي گرم و آفتابي بود و من هر روز به محض رسيدن به دكان، چوب ها را مي آوردم زير آفتاب پهن مي كردم، نصف روز يك طرفشان را آفتاب مي دادم نصف روز ديگر طرف ديگرشان را، خوشم مي آمد كه اوستا چوب ها را بيرون دكان نبيند، بدينجهت قبل از آمدنش تند تند چوبها را جمع مي كردم و بهمان حال اول توي دكان مي چيدم.
صبح چوب ها را چيده بودم و نزديكي هاي ظهر بود كه داشتم پشت و رويشان مي كردم و در عالم خيالات غوطه ور بودم، چند روز بود در فكر مهماني خودمان بودم و اينكه چجوري بايد ظرف تهيه كنيم، فكر مي كردم كاش با اوستا آنقدر رويم باز بود كه يك مجمع ظرف از آنها براي يك شب قرض مي گرفتيم و روز بعد پس مي داديم، يا مثلاً ...
- خدا قوت
يه هو پريدم، يه خرده هم ترسيدم، توي عالم خودم بودم، يك صداي بچگانه از خيالات بيرونم آورد.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱۱-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۴۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد