خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 7 رای - 3.14 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شب عروسی من/شهره وکیلی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
فصل 1

صدای جیرینگ شکستن استکان و نعلبکی آمد . قلبم از جا کنده شد.
هر وقت منتظر خواستگاری بودیم مامان همین طور می شد.
حالتش تغییر می کرد. دست هایش می لرزید . عصبی می شد و من می فهمیدم هوا پَس است.
در اتاق را باز کردم و به آشپزخانه دویدم.
- چی شده؟
با حرص نگاهم کرد. بعد دولا شد خرده شیشه ها را جمع کند. دستش را گرفتم.
- با دست؟ صبر کنین جارو و خاک انداز بیارم.
سربلند کرد. از چشم های مهربان عمیقش آتش می باری.
- تو هنوز حاضر نشدی؟
می دانستم چه می خواهد بگوید. نگذاشتم ادامه بدهد.
- باشه این ها رو جمع می کنم. میرم لُپهامو قرمز می کنم که خواستگارها نفرمایند رنگ پریده س و تب ِ لازم داره. لب هامو رُژ می مالم که نفرمایند مثل ماسته.
موهامو باز می کنم دورم میریزم که نفرمایند کچله. کفش پاشنه بلند می پوشم که نفرمایند کوتوله س.
دیگه چیکار کنم که فرمایش نفرمایند حتما عیب و علتی داشته که شوهرش طلاقش داده؟
زُل زد توی چشمهایم :
- تو آخرش منو دق مرگ می کنی.
از ته دل می گفت. آن قدر غصه دار به هم خوردن زندگی زناشویی من بود که زندگی را به بابای بیچاره هم تلخ کرده بود. دلم برایش سوخت.
گفتم :
- من که تو یک ماه گذشته 4 دفعه آرا پیرا کردم و آمده ام جلوی...
حرفم را به حلقومم برگرداند :
- دیگه بس کن.
به سرعت جارو و خاک انداز برداشتم و خرده شیشه ها را جمع کردم و در سطل زباله ریختم و به اتاق برگشتم.
جلوی آینه نشستم . حالم از خودم به هم خورد. یک تپه رُژ گونه مالیدم روی لپ هایم . لب ها را ماتیک زدم. موهارا باز کردم و دورم ریختم. هنوز کفش بندی های پاشنه بلند را از کمد در نیاورده بودم که مثل ابوالهول جلوی در اتاق ظاهر شد.
- حرف حسابت چیه؟
بی اختیار بلند شدم. چرا هر یقنَلی بقالی اجازه داره بیاد منو برانداز کنه و روم نرخ بذاره؟
فریاد زد :
- پسر مهندس بلوری ینقلی بقاله؟
پسر؟ خودتون می دونین چند سالشه. فقط می خواین من ازدواج کنم و هرچه زودتر به همه ثابت کنین دخترتون کَشته مرده زیاد داره!
- تو که روی همه یک عیب و علتی میذاری. چرا با شوهرت نساختی؟
مامان کاوه ازدواج رو با تجاوز اشتباه گرفته بود. میفهمین؟ همون شب عروسی...
پرید وسط حرفم. مردشور این چند کلاس درسو تحصیلاتتو ببره که زنها رو عاصی و پررو کرده.
در برابر اشک هایش که یک دفعه سرازیر شد از خشونتی که بروز داده بودم پشیمان شدم.
آرام گفتم من قبل از زن بودم آدمم مگه نه؟ حق و حقوقی دارم. حق اظهار نظر دارم.
ازدواج با کاوه اشتباهی شتاب زده بود. وای تا کی باید باج بدم؟
- چه باجی؟ به کی؟ به چی؟
از ذهنم گذشت. به وجدان خودم. جواب دادم ( هیچی بابا یک حرفی از دهنم پرید)
- تقصیر از خودت بوده.
کدوم تقصیر؟ کاوه بود که برای ثابت کردن تصلطش هر دعوای مسخره و کوچیکی رو به فاجعه تبدیل می کرد تا از من نَسَق بگیره. دائم مثل جیوه شکل عوض می کرد. وقتی می خواستم زن دلخواهش باشم فقط شخصیتمو از دست دادم.اصلا چرا شما انقدر عجله دارین زود دست به سرم کنین؟
- زمانه خرابه. والا پشت سر یک بیوه ی جوون حرف می زنن.
- باز هم برای حرف مردم ازدواج کنم؟ پس خودم چی؟ چرا فکر می کنین ازدواج فقط حلقه ی ازدواج به من اعتبار می ده؟ مامان من بچه نیستم. نزدیک سی سالمه!
انگار حرف هایم را نشنیده. از پسر مهندس بلوری بهتر کیه؟ می دونی چه اسم و رسمی دارن؟
لحن مامان و بابا بعد از طلاقم کاملا تغییر کرده بود. سعی می کردم لحن جدیدشان را بشناسم.
ولی هروقت می خواستم دفاعی کنم با شنیدن صدای خودم احساس گناه به سراغم می آمد. گفتم باشه شما می تونین از من بخواین ازدواج کنم اما نمی تونین بخواین دوستش داشته باشم!
مامان به خدا تازه دارم متوجه زن بودنم می شم. دست کم صبر کنین تخصص بگیرم. دوباره برام لقمه بگیرین.
با خنده ی نیشداری جواب داد : اولا این اما اماها مال دخترهاس. در ثانی اگه انقدر از سال اول دانشگاه خانم دکتر خانم دکتر به دُمت نمی بستن ، زندگی تو حروم نمی کردی. تو کاوه رو قبول نداشتی همین!
مامان جان مرد اگه شخصیت محکمی داشته باشه لزومی نداره با دست کم گرفتن زن خودشو ثابت کنه . کاوه فکر می کرد اعتبارش در خشونت نشون دادنشه. این بود که دائم با من سر جنگ داشت. وای از دست شما! چرا نمی ذارین آرامش داشته باشم؟
با همان لحن متهمم کننده ی همیشگی جواب داد
- رُک و پوست کنده گفته باشم . تو این دوره زمونه مردها زن بیوه ی جوون بر رو دار رو مثل میوه ی شیرین و بی هسته آماده ی خوردن می دونن هلو. برو تو گلو.
تو الان نه مثل زمان دختری موقعیت خونه ی پدری رو داری ، نه موقعیت اجتماعی رو!
بابا گذشت اون زمانی که زنها به اعتبار شوهرها توی اجتماع پذیرفته می شدن. اون موقع می گفتین دیر میشه. بهار دختر زود میره. حالا هم نگرانین که بیوه ام و زمانه خرابه!
من پیش سر و همسر احساس سرشکستگی می کنم . می فهمی؟
- آخه چرا؟ من طلاق گرفتم. ایدز که نگرفتم. چرا احساس سرشکستگی می کنین؟ شما اگر فرق زن ِ ازدواج محروم مونده یا زنی که علیه اون طغیان کرده بدونین احساسا سرشکستگی نمی دونین
- انقدر قلبمه سلبمه حرف نزن. دلم میخواد دور خواهرت بگردم.
ماندانا چند سال از تو کوچیکتره اما یک دنیا عاقل تر از توئه.
وقتی مهدی رو دید فریدون رو گذاشت کنار و گفت گور پدر عشق و عاشقی مثل یک...
- آره مثل یک قاب دستمال انداختش دور.
- بله عشق که نشد نون و آب!
- این دیگه اسمش ازدواج نیست. یک رابطه ی کاسبکارانه س.
- هر اسمی می خوای براش بذار.
بگو مگو فایده نداشت. من که نمی تونستم حرف دلم را بزنم. من که بذر عشقی محال در دلم سنگ شده بود. برای چه چانه می زدم؟
من که وقتی در آینه به خودم نگاه می کردم در نا امیدی محض فرو می رفتم. چرا باید این روحیه را به او انتقال می دادم.
صدای زنگ در بلند شد. هر دو دستپاچه شدیم.
اما مامان یادش آمد.
مانداناس. گفتم منتظر مهدی نشه. قرار شد شیرینی رو از همون قنادی نزدیکشون بخره و زودتر بیاره.
ماندانا سرحال و شنگول آمد. با دیدن قیافه های ما زد زیر خنده. باز اینجا چه خبره؟
در چشم های مامان یأس و نا امیدی را می دیدیم.
صدایش مثل غِژغِژ گاری شکسته ای ناله داشت.
جعبه شیرینی را از او گرفت و گفت : تو یک چیزی بهش بگو. نزدیک سی سالش شده. خیال می کنه همیشه اینجوری ترگل ورگل می مونه.
برای هر خواستگاری یک عیب و ایرادی می تراشه.
بی خود و بی جهت با کاوه نساخت. مگه من با این اخلاق بابات یک عمر سر نکردم؟
داشتم از کوره در می رفتم. اما خودم را نگه داشتم. آرام و ملایم جواب دادم. در حقیقت جواب خودم را دادم. وقتی شوهر به جای مرد مورد علاقه زن می شینه ، آخرش همین می شه. کاوه رو شما و بابا به من تحمیل کردین..
مثل آب سرد که روی روغن داغ بریزد. به جلز ولز افتاد...ااا تو خودت رضایت ندادی؟
شما رضایت رو از من بیرون کشیدید.
ماندانا هِرهِر خندید.
بابا الان خواستگارها سر می رسن. شما که هنوز حاضر نیستید.
بعد دست مرا گرفت و به هوای لباس عوض کردن به اتاقم برد. فشاری به مچم داد که یعنی کوتاه بیا. با صدای بلند خطاب به مامان
گفت : من بهش یاد می دم که شوهر خوب پیدا کردن هنره ولی نگهداریش حرفه س!
صدای زنگ در بلند شد . 3 بار پشت سر هم . دلم هری ریخت پایین
مامان قبل از آنکه در را باز کند. با همان لحن لجبازانه بلند بلند گفت :
- نمی دونم برای زن بیوه ی سی ساله کی بهتر از پسر مهندس بلوریه! دیگه منتظر کیه؟ پسر امیر تومان؟
از دل دیوانه ام گذشت. نه منتظر کسی است که همیشه سه بار پشت سر هم زنگ می زند.
مامان در را به روی مهدی باز کرد. بوی خوش عشق در فضا پیچید.
عطرش مستم کرد.

فصل 2


دیگر طاقت آن وضع را نداشتم. باید سنگ می شدم تا ادا و اصول های مامان را تحمل کنم. و خونسرد بمانم.
از حرمتی که در آن خانه نداشتم رنج می بردم. برای او یک هدف نهایی وجود داشت.
فقط همان یک هدف . من باید با مردی که اگر از کاوه برتر نبود کمتر هم نباشد ازدواج می کردم و مثلا سر و سامان می گرفتم.
نه دلیل و منظقم مبنی بر اینکه بدون شوهر هم می شود به زندگی ادامه داد برای متقاعد کردنش مؤثر بود نه با تشنجاتی که در خانه برپا میشد فروکش می کرد.
دلیل و برهان که فایده نداشت. بهانه ی تخصص گرفتن هم تا روزی مؤثر بود که نتایج کنکور اعلام نشده بود.
دقیقا فردای روزی که تورج ، پسر مهندس بلوری به خواستگاری آمد نتایج کنکور اعلام شد.
با اعلام نتایج خیال کردم دست کم برای دو سال آرامش خواهم داشت.
اما درست عکس تصورم بود . مامان با دیدن اسمم در روزنامه ، مثل بچه ها از خوشحالی دست هایش را به هم زد و گفت : دیگه چه بهانه ای داری؟ تکلیف ادامۀ درسَت هم که معلوم شد.
البته وقتی دید رشته بیهوشی قبول شدم ، دبه کرد. چون باید از بزرگ ترین آرزویش که دایر کردن مطب برای من و پذیرفتن مجانی قوم و خویش ها و تکمیل شدن پُزش بود صرف نظر می کرد. مامان زن امروزی و درس خوانده ای بود ، اما از بدشانسی من آن قدر که برای نظر مردم ارزش قائل بود ، برای افراد خانواده اش نبود. البته با همۀ سر و صدایی که راه انداخت ، خوشبختانه موفق نشد بابا و ماندانا را با خودش هم عقیده کند که من یک بار دیگر بختم را امتحان کنم و در کنکور تخصص سال بعد شرکت کنم.
بابا وقتی دید به عنوان سومین نفر قبول شدم صورتم را بوسید و تبریک گفت. ماندانا هم تلفن کرد و کلی قربان صدقه ام رفت.. برای آنها همین کافی بود وای مامان عذا گرفت.
برایش خیلی دلیل و برهان آوردم که والله بالله این رشته خیلی سختی است و قبول شدنش کار هرکسی نیست.
اسم چند نفر از بچه ها را آوردم که آرزو داشتند در این رشته قبول شوند و نتوانستند...اما مشت به آهن کوبیدن بود.
یک روز بالاخره سفره دلش را باز کرد که :
- ((ااا...آدم یک عمر شب و روز درس بخونه ، از همه چیزش بزنه ،جوونیشو حروم کنه،دست آخر هم نتونه مطب باز کنه؟ پس این چطور دکتر شدنیه؟ یعنی این همه سال درس بخونی و آخرش هیچی به هیچی؟
تازه بشی وردست جراحها که چی بشه؟))
وقتی عصبانی شدم و داد کشیدم : (( بابا من که بچه نیستم ، یک زن سی ساله و ازدواج کرده و طلاق گرفته ام که احتیاج به قیم ندارم))
بعد هم تهدید کردم اگر عرصه را بر من تنگ کند از آن خانه می روم ، واقعا از هوش رفت و دندانهایش کلید شد.
با این حال دست از مقاومت بر نداشتم. می دانستم با موقعیتی که از نظر خانوادگی و روحی دارم نمی توانم دوباره بختم را برای قبول شدن در یک رشته دیگر امتحان کنم.. باید هرچه زودتر و هرچه بیشتر غرق کار و درس می شدم. و خودم را فراموش می کردم.
کار و درس برایم نوعی دفاع بیمارگونه بود در برابر جذر و مدهای احساس و عشق و اخلاق و هجوم افکار و خیالاتی که خُرد و مسمومم می کرد.
داشتم مثل جزیره در آب فرو می رفتم و خفه می شدم. فکر مهدی به مغزم چسبیده بود و غرقم می کرد.
این تنها راه نجات بود.
مهدی آنجا ، درست در مرکز دایرۀ زندگی ام ایستاده بود و قلبم در دست هایش می تپید.
من که به هیچ وجه قصد ازدواج مجدد نداشتم. تکلیفم هم با خودم روشن بود.
مهدی مال ماندانا بود و بس!
ولی تکلیفم با خانواده روشن نبود!
مامان و بابا و ماندانا هر روز لقمه ای تازه برایم می گرفتند و اعصابم را خُرد می کردند. نه اینکه قدرت نداشته باشم پا به زمین بکوبم و بگویم که می خواهم زندگی مستقل داشته باشم.
یعنی با یکی دو دانشجویی دیگر آپارتمانی اجاره کنم و تا پایان دورۀ تخصص با آن ها زندگی کنم.
اما این چیزی نبود که داوطلبش باشم.
نه طاقت دیدن شکنجه مامان را داشتم و نه اُلدُروم بُلدُرُم بابا. در ضمن نمی خواستم خلوت عزیزم را با حضور هم آپارتمانیها به هم بزنم.
در خانه خودمان نمی توانستم ساعتها را با حضور هم آپارتمانیها بر هم بزنم.
در خانه خودمان می توانستم ساعت ها در اتاقم را ببندم و به هوای درس خواندن سر بی صدایی داشته باشم.
انصافا در این طور مواقع مامان هم جز برای آوردن میوه و غذا با حداکثر صحبتی کاملا ضروری در اتاقم را نمی زد و طبق قراری بر زبان نیامده ساعات سکوتم را به خودم می بخشید.
فقط هر وقت سر و کلۀ خواستگاری پیدا می شد ، این همزیستی مسالمت آمیز به هم می ریخت.
از نظر او من در حکم میوۀ شیرین و رسیده و بی هسته ای بودم که تمام مردها منتظر بلعیدنش بودند!
من این حکم را به صورت کلی قبول نداشتم ، ولی بی آنکه اقرار کنم ، می دانستم یعنی به تجربه ثابت شده بود مامان زیاد هم بیراه نمی گوید.
نگاه های حریص شهریار داماد عمه زری ، یا دکتر رهامنش ، استاد محترم آناتومی ، یا از آنها عجیب تر ، رفتار رضا ، شوهر نزدیک ترین دوستم ، شهناز که بعد از طلاقم کاملا تغییر کرده بود ، شواهدی بودند بر اینکه با تأسف باور کنم نه اعتبار دوران دوشیزگی ام را دارم ، نه جایگاه تر و تمیزم را به عنوان زنی شوهر دار.
این باورها احساساتم را جریحه دار می کرد ، اما با عشق بی شعوری که قلبم را به تاراج برده بود ، همه چیز را از سر می گذراندم.




بالاخره آن روز غروب تورج برخلاف انتظار مامان و بابا و ماندانا بدون دنگ و فنگ و بدون پیش قراول و پس قراول ، یکه و تنها آمد و تمام پیش بینی ها را نقش بر آب کرد.
چند دقیقه قبل از آمدنش مهدی گفت : حالش خوب نیست و می رود خانه و ماشین را می گذارد برای ماندانا .
او تازه آمده بود و مامان دلخور و ناراضی اصرار کرد بماند. چون دست کم برای 15 نفر تدارک دیده بود.
ماندانا هم به شدت اعتراض کرد : ( باز تو...؟)
اما او بی توجه به اعتراض ها رفت. نه چشمش درگیر چیزی آشکار ولی توصیف نشدنی بود.
نگاهش نوعی فراموشی گیج کننده را به من منتقل می کرد. انگار تمام نگاه هایی را که می شناختم از یاد می بردم.





تک و تنها آمدن تورج ، آتش وجود مامان را از التهاب انداخت. چنین آمدنی را انتظار نداشت. فکر می کرد ، مادر و خواهرها و احیانا مادربزرگی ، عمه ای ، خاله ای هم همراهش خواهند آمد. این طور آمدن را نوعی توهین می دانست .
تورج مرد جا افتاده و موقری بود که طرز برخورد و رفتار غرور آمیزش دیگران را از جایگاهشان پایین می کشید و دست کم می گرفت.
احساس کردم اگر زبان باز کند در اولین کلام خواهد گفت یه شما افتخار دادم که به خانه تان قدم گذاشتم. تشخیصم درست بود ، چونوقتی مامان با تواضع سراغ مادر و پدرش را گرفت گفت:کار داشتند.با این جواب ماندانا بیش از مامان و بابا یکه خورد.اون که قبل از آمدن تورج خودش را قهرمان این رویداد میدانست با دیدن رفتار متکبرانه تورج از اینکه بانی تشکیل چنین مجلس سرد و بی روحی شده احساس شکست میکرد.میدانستم ته دلش از اینکه مهدی رفته و چنین صحنه ای را ندیده خوشحال است.
ماندانا د رسالن ورزشی با سوری خواهر تورج آشنا شده بود و وقتی کم کم راجع به خانواده هم سوال و جواب کرده بودند فهمیده بودند سابقه دوستی خانواد گی داریم.بعد پای زن گرفتن تورج پیش آمده بود و سوری گفته بود:از دست برادرم خسته شدیم هیچکس رو نمیپسنده.ماندانا گفته بود:قول میدم خواهر منو ببینه تسلیم بشه.سوری هم او را چسبیده بود که برنامه ای جور کند تا ما همدیگر را ببینیم.او هم به خیال خودش زرنگی کرده و گفته بود:مرجان اهل اینطور دیدارها نیست.اگر میخواین بطور رسمی بیاین خواستگاری.
روزی که ماندانا ماجرای آشنایی با سوری را گفت و از برادر ندیده او تعریف کرد مامان چنان شتابزده حرف زد که محافظه کاری از یادش رفت.فکر میکردم تورج باید بچه های بزرگ داشته باشد.یعنی هنوز ازدواج نکرده یا کرده جدا شده؟
با جواب ماندانا بود که فهمید حرف اشتباهی نزده:سوری از سن و سال برادرش نگفت منم نپرسیدم خیال کردم...
اینجا بود که مامان زیر چشمی نگاهی با بابا رد و بدل کرد و فوری گفت:مرد هر چی جا افتاده تر و سرد و گم چشیده تر باشه بهتر.بیشتر قدر زن رو میدونه.
آنروز که این صحبتها پیش آمد مهدی حضور نداشت.ماندانا سفت و سخت چسبید که باید تا مهدی برای یک دادگاه به بابل نرفته این دیدار انجام شود.
مامان مثل مالکی که حق دارد هر طور میخواهد با اموالش معامله کند بی آنکه نظر مرا بپرسد به به و چه چه کرد.من تصمیم گرفته بودم خونسرد باشم.بالاخره مادر و دختر بریدند و دوختند و قرار و مدار دیدار را گذاشتند.آنروز از ماندانا پرسیدم آیا به آنها گفته من یکبار ازدواج کرده ام یا نه که صدای مامان در آمد:گفتن نداره بذار بیان اگر پسندیدن خودت مطرح میکنی.از اول که آدم دستشو رو نمیکنه.
پرسیدم:برای شما مهم نیست اگر پسندیدن و بعد فهمیدن بیوه هستم و نگاههای واخورده با هم رد و بدل کردن و جا خالی دادن چی به سر من میاد؟
بابا انصاف به خرج داد:مریم جنگ اول بهتر از صلح آخره.
مامان کوتاه نیامد:شنیدن کی بود مانند دیدن؟شاید انقدر چشمشون گرفت که این موضوع رو ندیده گرفتن.
مامان حرفهایش را بی مسئولیت میزد و صدایش مثل سمباده به روحم کشیده میشد.
جلسه سرد و یخ زده خواستگاری را بابا هم نتوانست با خاطراتی که از خانواده بلوری تعریف میکرد گرم کند.تورج وقتی دید او دست از خاطره گویی برنمیدارد رک و بدون خجالت گفت:میخوام چند دقیقه با مرجان خانم خصوصی صحبت کنم.
بابا که انتظار چنین صراحتی را نداشت خود را از تنگ و تا نینداخت.خنده ای بلند کرد و الکی کرد:اگر اینجا راحت نیستین بفرمایید اتاق مرجان صحبت کنید.
-اگر در رو ببندین همینجا خوبه.
مامان و بابا و ماندانا مثل قشون شکست خورده از اتاق بیرون رفتند و در را پشت سرشان بستند.در این فکر بودم که ماندانا این صحنه ها را چه جوری برای مهدی تعریف خواهد کرد که تورج گفت:من نیم ساعت بیشتر فرصت ندارم.
جواب ندادم و حرفی را که بزبانم امد پشت لبهای بسته ام مهار کردم.کاش این نیم ساعت رو هم وقت نداشتی.با سکوتم کیش شد.نگاهم را به دیدن اثاثیه اتاق مشغول کردم از همه شان بوی ماندگی و زنگ زدگی می آمد.انگار همه را جواب کرده بودند.بوی اشیای مرده مشام را آزار میداد.فکر کردم مبلمان جهیزیه ام را که مامان به امید ازدواج بعدی در زیرزمین زندانی کرده آزاد کنم و جای این زهوار در رفته ها بچینیم.مرد آرزوهای من دست نیافتنی بود بنابراین برایم ازدواج بعدی وجود نداشت که به فکر جهیزیه باشم.
چهره تورج در مقابل سکوت و بی اعتنایی من تغییر میکرد.ناچار شد خودش ادامه دهد.این دفعه جمله ای سوالی گفت که مجبور به جواب باشم:شما راجع به ازدواج چطور فکر میکنید؟
سوال خوبی بود.باید تکلفیش را در همان جلسه روشن میکردم.گفتم:با تجربه ای که دارم اینطور فهمیدم که آدم وقتی ازدواج میکنه مثل گرد و غبار توی فضا معلق میمونه.نه خودشه نه میتونه دیگری باشه.
با تعجب پرسید:چه تجربه ای دارین؟
خونسرد جواب دادم:من یکبار ازدواج کردم و جدا شدم.
منتظر شدم دست و پایش را جمع کند و برود.البته چهره اش در هم رفت ولی چشمهایش را تنگ کرد به صورتم خیره شد و گفت:مرد باید خیلی بی هنر باشه که بزاره چنین زنی از دستش بره.
اعتراف میکنم جوابش خیلی غیر منتظره بود ادامه داد:چرا؟
-چی چرا؟
با خنده ای طعنه دار پرسید:چرا جدا شدین؟دنبال چطور مردی بودین که سر از ترکستان در آوردین؟
بجای جواب گفتم:دیرتون نشه.مثل اینکه گفتین نیم ساعت بیشتر وقت ندارین.انگار با این حرف خنده به گلویش چسبید.اصلا حوصله چرا و چراها را نداشتم.با چراها خاطرات پاک شده گذشته در مغزم جان میگرفت و عذابم میداد یاد چراهای کاوه افتادم.
سعی کرد خودمانی تر باشد:قرار ملاقاتی دارم که موکولش میکنم به بعد.
حرفش را بطرف خودش پرتاب کردم:چرا؟
با لحنی متفاوت با چند دقیقه پیش جواب داد:تغییر عقیده دادم!
-شما همیشه انقدر زود تغییر عقیده میدین؟
-هر وقت مصلحت ایجاب کنه.
-مصلحت کی؟
ابروهایش را بالا کشید:شما با تمام مردها اینطور صحبت میکنین؟
جواب آمد سر زبانم:من طرز حرف زدن با مردهای این زمانه رو بلد نیستم.شاید اگر بلد بودم کارم به طلاق نمیکشید.
هر چه بیشتر سمپاشی میکردم نتیجه برعکس میشد.بسته سیگاری از جیب در آورد.کمی به جلو خم شد و تعارف کرد.گفتم نه.پرسید:از دود سیگار ناراحت نمیشین؟؟
بجای جواب اول به ساعت نگاه کردم.بعد گفتم:متاسفانه چرا به دود سیگار حساسیت دارم.



06-07-2012, 09:17 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
بسته را به جیبش برگرداند. طوری به پشتی مبل تکیه داد که فهمیدم می خواهد حالا حالاها بماند. زمان به کندی می گذشت و حوصله ام سر رفته بود. باید ابتکار عمل را به دست می گرفتم و سر و ته قضیه را هم می آوردم. آمدم دهان باز کنم که گفت: "مقصودتو رو از مردهای این زمانه نفهمیدم."
"من حرف ساده ای زدم. چطور نفهمیدین؟"
قیافه اش خنده دار شده بود. دنبال جواب می گشت.
می دانستم بیرون از آن اتاق چه می گذرد. یعنی حدس می زدم. بابا به ظاهر سرش را به روزنامه خواندن گرم کرده بود. مامان و ماندانا هم دلشان مثل سیر و سرکه می جوشید. اما به طور حتم از این که در به روی من و تورج همجنان بسته مانده بود، خوشحال بودند.
بدون این که سوالی کرده باشم، گفت: "من تا حالا ازدواج نکردم."
با تظاهر به تعجب پرسیدم: "پس چرا با یک دوشیزه ازدواج نمی کنین؟"
"خودم همین عقیده رو داشتم."
"داشتین یا دارین؟"
"گاهی اوقات بد نیست آدم در اعتقاداتش تجدید نظر کنه."
"یعنی در اعتقادتون نسبت به ازدواج با یک دوشیزه تجدید نظر کردین؟"
از صراحتم تعجب کرده بود. می دیدم کم آورده. قیافه اش به آدم های گیج شبیه شده بود.
ضربتی پرسیدم: "تا امروز چند بار خواستگاری رفتین؟ یادتون هست؟"
با دهان نیمه باز به چشم هایم خیره شد. ترحم برانگیز شده بود.
کمی آهسته گفتم: "از روی تجربه می گم. ازدواج بدون عشق، زندگی حروم کردنه."
سینه صاف کرد. "من به این نظر معتقد نیستم. به عشق بعد از ازدواج بیشتر اعتقاد دارم."
"تقصیر ندارین. چون تجربه نکردین. من تجربه دارم."
"پس چرا بدون عشق ازدواج کردین؟"
"چون اون اول مثل شما فکر می کردم. بعد تجربه پیدا کردم."
"به همین دلیل طلاق گرفتین؟"
"من طلاق نگرفتم. اون طلاقم داد."
"چشمتون پی کس دیگه ای بود و اون فهمید و طلاقتون داد؟"
"نه. وقتی ازدواج می کردم چشمم پی هیچ کس نبود. مثل خیلی ها فکر می کردم عشق بعد از ازدواج به خودی خود میاد. اما نیومد."
آب پاکی را روی دستش ریخته و آسوده شده بوذم. پرسیدم: "چای میل دارین؟"
فهمید پایان جلسه را اعلام می کنم. لحنش چاپلوسانه شد: " ممنونم، چای رو می ذاریم برای بعد از صحبت ها. به خاطر شما از قرارم صرف نظر کردم."
از ذهنم گذشت: منتش رو سر من نذار. گلوی خودت گیر کرده... گفتم: "ولی من باید برم بیمارستان. شیفت شب دارم."
"حرفی از بیمارستان رفتن نزده بودین."
"لازم نبود. فکر کرده بودم مگه خواستگاری چقدر طول می کشه!"
"اگر با خانواده اومده بودم، به طور حتم بیشتر از اینها طول می کشید."
"چطور؟"
"با علاقه و اشتیاقی که پدر و مادرتون به تعریف خاطرات مشترکی که با خانواده ی من داشته ن نشون می دادن، طبیعی بود خانواده ی من هم خاطراتشون رو تعریف کنن و صحبت ها ادامه پیدا کنه."
"در اون صورت باید عذرخواهی می کردم و بزرگتر ها را به حال خودشون می ذاشتم و می رفتم."
بی مقدمه گفت: "مگه شما قصد ازدواج ندارین؟"
ترسیدم بگویم نه و بعدا ماندانا غوغا راه بیندازد که چرا بی اعتبارش کرده ام. عقل به دادم رسید. "چرا، ولی نه هر ازدواجی!"
واقعا کلافه شده بود. اول که دیدمش خیال کردم سنگ است اما وقتی فرو می ریخت، دیدم سنگ نمک بوده. داشت دلم می سوخت که به خودم نهیب زدم: خدا می دونه تا این سن و سال برای خواستگاری به چند صد خونه رفته و دخترهای مردمو برانداز کرده و قیمت روشون گذاشته و بعد فرموده مقبول نیفتاد... یاد جلسات خرد کننده ی خواستگاری های خودم افتادم. به خصوص خواستگاری های بعد از طلاق.
حوصله ام سر رفته بود. انگار لحظات ابدی شده بودند. از این ابدیت به تنگ آمده بودم. وقتی دید چاره ای جز رفتن ندارد، لحنش طلبکارانه شد. "پیشنهاد این دیدار از طرف خواهر شما بود."
بی معطلی گفتم: "ماندانا بچه س. کارهاش هم بچه گانه س."
می دانستم بالاخره این حرف به گوش ماندانا می رسد و جیغ و ویغ راه می اندازد، آن وقت است که مامان پیراهن عثمان درست کند و روزها و روزها دست از سرم برندارد.
تورج طوری از روی مبل بلند شد که انگار با وزنه ای آهنی بلند می شود. احتمالا هضم آنچه از من شنیده بود برایش سنگین بود. قبل از آنکه در را باز کنم، با صدای بلند، آن طور که اگر احیانا ماندانا گوشش را به در چسبانده است بشنود و دور شود، گفتم: "خدمت خانواده سلام برسونین. خیلی از آشنایی تون خوشحال شدم."
وقتی از اتاق بیرون رفت سبک شدم. مثل پَر. دیگر مشمول قانون ثقل آن اتاق نبودم. اما تا لحظه ای که پایش را از حیاط بیرون بگذارد، سنگینی نگاه مامان و بابا و ماندانا روی صورتم بود. از سر و گوش آویزان او فهمیده بودند بده بستانی صورت نگرفته، به محض این که به ساختمان برگشتند، مامان با احتیاط گفت: "من که نمی تونم عیبی روش بذارم."
بابا هم سر تکان داد که "نقص نداره."
من در حالی که از چهره ی بزک کرده ام عذاب می کشیدم و می خواستم هر چه زودتر آن رنگ و روغن ها را پاک کنم، به طرف اتاقم رفتم. ماندانا دستم را گرفت. "خب، چی شد؟"
در حقیقت این سوال از طرف هر سه مطرح شده بود. باید جواب دلخواهشان را می دادم تا دست از سرم بردارند. "فکر می کنم پسندید."
لبخند کم رنگی از رضایت کنج لب مامن نشست. بابا هم که شق و رق روی مبل نشسته بود جا به جا شد و به پشتی یله داد. طوری که انگار به ماهیچه های منقبض شده اش استراحت می داد.
ماندانا پرسید: "توچی؟"
جوای دادم: "خوب بوذ. مرد جا افتاده ی سنگین رنگین موقری بود. این آخر عمری خیلی خودشو جدی گرفته."
نگاه تیز و چاقو وار مامان می خواست شقه شقه ام کند. "مرد جا افتاده؟"
"آره، فکر نمی کنم چیزی با بابا اختلاف سن داشته باشه."
جیغ ماندانا در آمد. "چرا از خودت حرف می زنی؟ یه موی سفید توی سرش نیست."
گفتم: "خدا پدر مخترع رنگ مو رو بیامرزه."
لبخند از کنج لب مامان محو شد. نگاهش مثل نگاه کسی بود که تب هذیانی دارد. سرش را مثل آونگ ساعت به چپ و راست حرکت داد و جویده جویده گفت: "وقتی از اتاق اومد بیرون انقدر سر و گوشش آویزون بود که فهمیدم چه خبره. غلط نکنم حرفهایی زده ای که... آخ، دارم از دستت دق می کنم."
بابا اعتراض کرد: "مریم، باز هم شروع کردی؟"
ماندانا هم شلوغ کرد. "وای، آبروم جلوی خواهرش رفت. مطمئنم خوب تحویلش نگرفتی." بعد به مامان گفت: "من پشت دستم رو داغ می کنم که دیگه از این غلط ها نکنم."
از جا پاشدم که به اتاق بروم. مامان آتشین مزاج گفت: "این یه کارو خوب بلدی. تا تقی به توقی می خوره، می ری تو اتاق و درو می بندی، یعنی همگی خفه!"
دوباره نشستم. صدای زنگ تلفن بلند شد. دستگاه کنار دستم بود. جواب دادم صدای مهدی در گوشم پیچید. دلم لرزید. صدایش مرا با خود برد. کجا؟ نمی دانم. هر جا او بود، زندگی آنجا بود.
مامان پس از چند روز پر ماجرا كه بالاخره با هیچ ترفندی نتوانست مرا قانع كند یك بار دیگر در كنكور سال بعد شركت كنم، تسلیم شد و با خون دل مهمانی راه انداخت. من كه در طول هفته یا به دانشگاه می رفتم یا در بیمارستان بودم و یكی دو شب هم كشیك داشتم و وقتی به خانه می آمدم آن قدر خسته بودم كه می خوابیدم، متوجه جزئیات برنامه ی مهمانی نشدم. شب جمعه بود كه با ورود دسته دسته مهمانهای جورواجور و سبدهای بزرگ گلی كه می آمد، فهمیدم مهمانی تبدیل به جشن شده و مامان مثل ندیدبدیدها چنان مسئله ی قبولی مرا بزرگ و مهم كرده كه مردم به رودربایستی افتاده و با چنان سبدهای گلی آمده اند. البته می دانم اگر زندگی زناشویی ام به هم نخورده بود و طلاق نگرفته بودم، این كارهای نمایشی را نمی كرد. حداكثر پیش دوست و فامیل و آشنا بادی به غبغب می انداخت و پُزی می داد كه "مرجان تخصص قبول شده." اما حالا وضع فرق داشت. در واقع می خواست با این پیروزی سرشكتگیهایش را بپوشاند. به طور حتم آن چند نفر دوستان مشتركمان با خانواده ی كاوه را هم دعوت كرده بود كه خبر این پیروزی را به گوش آنها برساند. از حضور خانواده ی مژدهی كه همسایه ی ته كوچه بودند و پسرشان هنوز مجرد بود، و خانواده ی ملكوتی، یكی از همكاران بابا كه پسرشان تازه از آمریكا آمده بود، فهمیدم با یك تیر چند هدف را زده. مامان زن عامی و بی سوادی نبود، اما گاهی آن قدر رفتار ها و كارهایش عوامانه می شد كه صدای فریادم در می آمد.
ماندانا از شب قبل برای كمك آمد پیش ما. مهدی در طول روز یكی دو بار تلفن كرد و با او حرف زد. جسته گریخته از صحبتهایش فهمیدم راجع به خرید كادو حرف می زنند. خیلی حرصم گرفت، مامان همه را به دردسر انداخته بود. می خواستم اعتراض كنم كه ماندانا با اشاره ی چشم و ابرو فهماند ملاحظه اش را بكنم. وقتی مامان سرش به تلفن گرم شد و هول هولی به خاله مهین زنگ زد كه شب زودتر بیاید و چند تا لیوان و بشقاب و چیزهای دیگری را كه كم داشتیم بیاورد، از فرصت استفاده كردم و به ماندانا غُر زدم: "چرا این كارها رو می كنین؟"
با صدای آهسته گفت: "خواهش می كنم با مامان سرشاخ نشو. مگه نمی بینی چقدر لاغر شده؟"
بعد از ناهار هنوز خیلی از كارها، از جمله پایین آورده صندلیها از طبقه ی بالا مانده بود كه مامان به من پیله كرد بروم استراحتی بكنم و به سر و وضعم برسم. به ساعت نگاه كردم. هنوز دو نشده بود. گفتم: "چه عجله ای دارین؟ هنوز خیلی كارها مونده."
بی آنكه نگاهم كند غرید: "تو به این كارها كار نداشته باش. برو بخواب كه سرحال باشی. نمی فهمم تو چرا انقدر كشیك شب قبول می كنی كه این طور از هند و بند دربری."
ماندانا هم حرفش را تأیید كرد. "صورتت خیلی خسته س."
از اول شب پشت سر هم زنگ درِ خانه به صدا در آمد و مهمانها گروه گروه وارد شدند. با صداي هر زنگ يا من به استقبال مي رفتم يا بابا. ساعت نه و نيم بود كه يك بار ديگر صداي زنگ بلند شد. بابا جواب داد و من به استقبال رفتم. از طرز زنگ زدن حدس زدم بايد ماماني باشد، مادر مامان. قرار بود با خاله مهين بيايد. اما تورج بلوري با خانمي مُسن ولي جذاب كه موقع معرفي فهميدم خواهرش سوري است، در قاب در ظاهر شد. يكه خوردم. شك نكردم دعوت از آنها كار مشتركي است از مامان و ماندانا. مي دانم قيافه ام در هم رفت، ولي سعي كردم طبيعي برخورد كنم. بلافاصله ماندانا خود را رساند. چنان خوش و بشي با آنها راه انداخت كه تعجب كردم. پيدا بود خيلي با هم صميمي شده اند. سبد گل بزرگي دست تورج بود و بسته اي كادوپيچ هم سوري گذاشت توي بغلم. بابا آمد و خوشامدگويان با آنها دست داد و به سالن پذيرايي راهنمايي شان كرد. فقط زني در موقعيت من مي فهمد آدم با اين كارها چه احساس حقارتي مي كند.
پسر خاله ها و دختر خاله ها، پسر عمه ها و دختر عمه ها صداي موسيقي را بلند كرده بودند و مجلس گرم شده بود. يك لحظه از ذهنم گذشت زندگي با كاوه اگر هيچ چيز نداشت، اين خوبي را داشت كه يا يك نفر طرف بودم. اما حالا يكي و دو تا نبودند كه برايم تصميم مي گرفتند، به جايم حرف مي زدند، و برايم تعيين تكليف مي كردند.
بابا و ماندانا، تورج و سوري را به صدر مجلس بردند و نشاندند. كادوي سوري را كنار ساير كادوها گذاشتم. ماندانا به آشپزخانه دويد. فهميدم رفت مامان را بياورد. اشتباه نكرده بودم. مامان خوشحال و خندان به طرف آنها رفت. غرق تعارف و خوشامدگويي بود كه دوباره صداي زنگ بلند شد. سه بار پشت سر هم. قلبم از جا كنده شد. دكمه ي آيفون را زدم و به استقبال رفتم. مهدي بود، سبدي گل اركيده و يك بسته ي كوچك كادوپيچ. به او كه مي رسيدم لال مي شدم و در حد سلام و تعارف مي ماندم. حرف يادم مي رفت.
ماندانا آمد و با اعتراض پرسيد: "چرا انقدر دير اومدي؟"
"صحبتم با يكي از موكلها طول كشيد."
"حالم از اين موكلهات به هم مي خوره."
مهدي هميشه از طرز حرف زدن ماندانا ناراحت مي شد. چهره اش در هم رفت. با تشكري شتابزده گل و كادو را گرفتم و آنها را به حال خودشان گذاشتم. صدايش را شنيدم كه در جواب ماندانا گفت: "تو كي مي خواي طرز حرف زدن رو ياد بگيري؟"
يكدفعه صداي موسيقي آن قدر بلند شد كه جواب ماندانا را نشنيدم.
دو گارسون آورده بوديم كه از مهمانها پذيرايي كنند. هر دو كارشان را خوب بلد بودند، اما مامان پشت سر هم به آنها تذكر مي داد كه : "شيريني تعارف كنين. بستني بيارين. استكانها رو جمع كنين. شربت بدين."
خانواده ي مژدهي و ملكوتي با هم آمدند. مي خواستم سراغشان نروم و از طراحان اين برنامه ريزي انتقام بگيرم، اما مثل هميشه دلم براي مامان سوخت. با اعصاب خرابي كه داشت، تنِش برايش سم بود. جلو رفتم. با همگي شان دست دادم. پسر آقاي مژدهي نيامده بود، كه بعداً آمد. اما خانواده ي ملكوتي همه شان با هم آمدند. پسرشان خودش را مهيار معرفي كرد، جوان شيم و برازنده اي بود. به نظر من هم سن و سال من مي آمد. شايد هم يكي دو سال كوچك تر.
دعوت از آنها بي برو برگرد پيشنهاد بابا بود. پيش از اين دلم خوش بود پدرم اهل كتاب و مطالعه است و ادعاي روشنفكري دارد و بالطبع از مامان

كه اگرچه تحصيل كرده است ، به زور سالي سه چهار بار كتاب مي خواند و فعلا جز شوهر پيدا كردن براي من درد ديگري ندارد ، آزادانه تر فكر ميكند. ولي انگار با همه فاصا فكري شان در اين در دمشترك بودند .
با آمدن ماماني و خاله مهين و پشت سرشان عمو كمال و خانواده اش ، به ظاهر مهماني تكميل شد و نبايد منتظر كس ديگري مي مانديم. شهنازو رضا هم قبلاً خبر داده بودند نمي آيند.
ماندانا لباس يقه باز چسباني پوشيده و زيبا شده بود. وقتي مي رقصيد مثل برگ گل باز مي شد. يكي دو بار رفت دست مهدي را گرفت كه با هم برقصند اما قبول نكرد. مي دانستم الان است كه ماندانا سر لج بيفتد و يكي از آن سبكسريهايش را نشان دهد. با صداي بلند آن طور كه از صداي موسيقي گذر كند و به گوش او برسد صدايش زدم. به طرفم چرخيد. اشاره كردم بيايد. او را به اتاقم بردم و در را پشت سرم بستم. تعجب كرد. گفتم : تو مگه شوهرت را نمي شناسي؟ چرا اين لباسو پوشيدي؟ چرا....
حرفم را قطع كرد : پس ميخواستي براي مهموني شب شليته تنبون بپوشم؟
" يعني جز اين لباس و شليته تنبون لباس ديگه اي وجود ندارد؟ "
خنديد اما نه از ته دل " مرد رو هر جور عادت بدي ، عادت مي كنه "
" پس چرا هر روز جنگ و دعوا دارين ؟ "
" دعوا سر بچه دار شدنه. حرف بچه كه مي زنم ، رم مي كنه "
" خب مي بينه هنوز با هم تفاهم ندارين. زبون همو نمي فهمين. تو هر كار دت مي خواد مي كني. مي ترسه بچه دار بشين اونوقت... "
" من حوصله شق و رق نشستن و سنگين و رنگين بودن ندارم. دلم مي خواهد برقصم، شادي كنم، من كه پير نشدم. عمو كمال با اون سن وسالش داره بشكن مي زنه و با زري خانوم مي رقصه. اما مهدي ژست گرفته و نشسته. انگار هيچ كس رو آدم نمي دونه. هر ممهموني اي مي ريم همين اداها رو در مياره"
" تو مگه نمي خواي باهاش زندگي كني؟ "
" زندگي چرا ولي بردگي نه "
" ماندانا نذار زندگيت مثل زندگي من حروم بشه "
" اتفاقاً سفت گرفته م كه زندگيم مثل زندگي تو نشه . آنقدر به ساز كاوه رقصيدي تا از نفس افتادي. آخرش م طلات داد."
" اونو با كاوه مقايسه نكن ."
نمي توانستم اسمش را ببرم. هر وقت اسمش به زبانم مي آمد داغ مي شدم و رنگم سرخ مي شد. از ذهنم گذشت : جاي من و تو بايد عوض مي شد.افسوس!
ماندانا جواب داد : " نترس دو روز قهر مي كنه ، يك دست به سر و گوشش مي كشم درست مي شه. مردها مثل بچه ن. زود مي شه خرشون كرد."
" امشبو رعايت كن تا اين مهموني مسخره تموم بشه "
در را باز كرد. چشمكي زد و در حالي كه بيرون مي رفت گفت : " توهواي تورج و مهيار را داشته باش ، غصه مهدي رو نخور . "
خواستم به خاطر حضور آنها اعتراض كنم كه دستم را كشيد و برد.
در سالن پذيرايي كه حداكثر ظرفيت چهل نفر داشت ، پنجاه شصت نفر در هم مي لوليدند. صداي موسيقي سرسام آور بود. ماندانا مرا به طرف تورج كشيد : " آقاي بلوري چرا نشسته ين ؟ "
تورج لبخند زد. نگاهي با خواهرش رد و بدل كرد و از جا بلند شد. لبخندش متكبرانه بود. حتماً فكر كرده از برخورد آن روزم پشيمان شده ام و خواسته ام با اين برنامه معامله را جوش بدهم. سعي كردم بي آنكه دست كم بگيرمش ، متوجهش كنم كه هيچ تجديد نظري در كار نبوده.
دستش را به سويم دراز كرد . گارسون با سيني شربت از كنارم رد شد. ليواني برداشتم و در دستش گذاشتم . مثل همان روز كيش شد. زير چشمي نكاهي به سوي مهدي انداختم. مي خواستم ببينم صحنه را ديده يا نه. با آقاي ملكوتي صحبت مي كرد. دلم مي خواست بدانم راجع به چه چيز حرف مي زند. دلم مي خواست به جاي آقاي ملكوتي بودم.
تورج شربت را سر كشيد. تا ر فت ليوان را روي ميز بگذارد ، جاخالي دادم و به طرف ماماني رفتم. " چطورين؟ چيزي ميل دارين؟ "
" نه مادر. فقط از اين سر و صداها سرسام شدم. هرچه به مامانت گفتم اين طور جاها مال جوون هاس ، دست از سرم بردار ، قسم و آيه خورد كه اگر نيام ديگه نگام نمي كنه. "
" مي خواين بريم اتاق من؟ "
" مي ترسم به مامانت بر بخوره. مي بيني چقدر دل نازكه! "
" پس باشه بعد شام ، خودم مي برمتون خونه. فكر مي كنم خاله مهين و آقاسي حريري تا آخر مهموني باشن. "
" نه مادر ، تو صاحب مجلسي. درست نيست. "
ماندانا مثل شير شرزه به طرفم حمله آورد. " چرا تورج رفته نشسته ؟ "
" پس مي خواستي ايستاده باشه؟ "
" يعني چي؟ "
" يعنب اين از اون دسته گلهاييه كه تو و مامان آب دادين. من آدم نبودم كه دعوت مهمونها نظرمو بپرسين؟ مثلا مهموني به خاطر من برپا شده. "
" اوه ، تو كجا هستي؟ يا دانشكده اي ، يا بيمارستان. هفته اي چند شب هم كشيك داري. وقتي هم خونه اي الحمدلله در اتاقتو مي بندي و مي خوابي. حالا چي بهش گفتي ؟ "
" چيزي نپرسيد كه چيزي گفته باشم. "
" مامان حق داره از دست تو دق كنه. دست كم هواي مهيار و داشته باش ."
مهيار با بنفشه ، دختر خاله مهين ، جور شده بود و رقص كنان از كنارمان گذشتند. سرزنش وار پرسيدم : " خب اين از مهيار. برم دوئل كنم خوبه؟ "
" مرجان تو ديگه گندشو در آوردي. با كاوه بدبخت هم همين كارها رو كردي كه جونش به لب اومد و گذاشت و رفت. زيادي سنگين رنگين و خانوم بزرگي. "
" ديگه فرمايشي ندارين؟ انقدر تعريف نكن. شرمنده م مي كني!"
ماماني صدايش در آمد. " بس كنين ، مردم متوجه مي شن. "
گفتم : " شما نمي دونين من تو اين خونه چند تا وكيل و وصي دارم."
ماندانا چشمهايش را گشاد كرد و غريد. " تقصير من احمق كه دائم فكر تو هستم."
" تو زندگي خودتو حفظ كن ، مال من پيشكشت."
" خيلي تلخي."
"ممنون."
ماماني دوباره گفت : " عيبه! والا به خدا مردم پشت سر آدم حرف مي زنن. خيال مي كنين كسي متوجه نيست ، اما حتما چندتا چشم داره شما رو نگاه مي كنه."
در جوابش گفتم : " ماماني ، هر روز يكي رو برام لقمه مي گيرن. اصلا مگه تخصص قب.ل شدن جشن مهموني داره؟ خيال مي كنن من نمي فهمم. مهموني رو بهانه كرده ن كه براي من شوهر پيدا كنن. "
" نه مادر ، اين حرف ها چيه ؟ ماشاءالله مثل پنجه آفتاب مي موني. خانم دكتر نيستي كه هستي. خانواده دار نيستي كه هستي. مامانت هم تقصير نداره. زمانه خرابه. پشت سر زن جوون بيوه حرف مي زنن. به قول معروف هلو برو تو گلوئه."
بغضم گرفت. دلم مي خواست بزنم زير همه چيز و بروم توي اتاقم و در را ببندم. اما ميدانستم اين كار را نمي كنم.
همان موقع در زدند و غذاها را از رستوران آوردند. ماماني گفت : " الهي شكر. اين يك لقمه غذا را بخورم و برم تو اتاق. سرسام گرفتم."
هنوز ميز آماده نبود كه دوباره زنگ زدند. فريد خان بود ، داماد عمه اقدس. بعد از طلاقم نديده بودمش. البته عمه اقدس به قول معروف كعب الاخبار بود. مطمئن بودم خبر طلاق را تا فرانسه كه دخترش ، شكوفه ، يعني همسر همين فريد خان زندگي ميكرد ، رسانده. فريد خان و شكوفه و دو دخترشان در فرانسه اقامت داشتند و سالي يكي دو بار به ايران مي آمدند. يكي از دخترها آنجا شوهر فرانسوي كرده بود و دختر دومي دانشگاه مي رفت. عمه اقدس به اين دامادش خيلي مي نازيد. حق داشت. تا جايي كه فريد خان را مي شناختم ، آدمي موفق و عاشق زن و بچه بود. يك شكوفه جان مي گفت و صدتا شكوفه جان از دهنش مي ريخت. همگي به استقبال رفتيم. به همه دست داد. اما وقتي دست مرا گرفت ، چند لحظه به چشمهايم نگاه كرد و گفت : " خبر رو شنيدم. خيلي ناراحت شدم. كاوه پسر بدي نبود!"
در جمع مهمانها خيلي ها او را نمي شناختند ، اما دست زدند. صندلي دست چپ مهدي كه جاي يكي از پسرها بود و رفته بود وسط مي رقصيد خالي بود. بابا او را آنجا نشاند. بعد رو كرد به مهدي : " پذيرايي از فريد خان رو به عهده تو مي ذارم."

06-07-2012, 09:20 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
مهدي با او دست داد و به آقاي ملكوتي معرفي اش كرد. وقتي به خود آمدم ديدم مثل آدمهاي گيج كنار ديوار ايستاده ام و به آنها نگاه مي كنم. با ديدن گارسوني كه ديس جوجه كباب را روي ميز گذاشت، به آشپزخانه دويدم. مامان شرشر عرق مي ريخت و خروار خروار حرص مي خورد. «خدا مرگم بده. غذا كمه. واي، آبرومون رفت. صدبار به اين مرد گفتم غذا كم سفارش داديم، هي گفت شب كه آدم اون طور غذا نمي خوره.»
ديدم الان است كه باز دستهايش بلرزد و قلبش بگيرد. دستش را گرفتم از آشپزخانه بردم بيرون و دلداريش دادم. «مامان جان، بيخودي حرص و جوش نخورين. با اين همه آجيل و شيريني و ميوه اي كه خورده شده، مطمئن باشين نصف غذاها زياد مياد. اصلا لازم نيست شما توي آشپزخونه باشين. خودشون غذاها رو مي كشن وميارن. پس آشپز و گارسون براي چي اومدن؟»
مهمانها گرم گفتگو بودند. مامان را به ماماني سپردم و نگاهي به آن طرف سالن كه مهدي نشسته بود انداختم. دوتا چشم ميشي با نگاهي متفاوت به رويم دوخته شده بود. غافلگير شدم. فريدخان به رويم لبخند زد، از آن لبخند ها كه معني جواب خواستن مي دهد. برق چشمهاي ميشي رنگش مرا به ياد نگاه حريصانه قاضي دادگاه طلاقم انداخت.
اين صحنه فقط چند ثانيه طول كشيد. با هشدار مامان صحنه عوض شد. «بگو ديسهاي مرغ رو سرخالي بگيرن كه به همه ديسها برسه»
به آشپزخانه رفتم كه پيغام را برسانم. دلشوره مامان به من هم سرايت كرده بود. اما با ديدن آن همه غدايي كه در قابلمه ها مانده بود، خيالم راحت شد. هروقت مهمان داشتيم، مامان همين طور دلشوره به جان آدم مي انداخت. آن وقت بعد از رفتن مهمانها عزا مي گرفت كه با آن همه غذاي اضافه چه كند.
غذاها كه روي ميز چيده شد ماندانا داد زد: «لطفا بفرماييد سر ميز. شام سرد مي شه.»
ماماني گفت: «فقط يك كاسه سوپ به من بده.»
پشت كوهي از گوشت ايستادم تا راه باز شود و بتوانم به ظرف سوپ دسترسي پيدا كنم. دستي روي شانه ام قرار گرفت. با سرعت برگشتم. فريد خان بود. لبخندش دنباله لبخند چند دقيقه پيش بود.
«چقدر امشب زيبا شدين.»
با يك مرسي كنار كشيدم. يادم آمد سال پيش سي و پنجمين سال ازدواجشان را در ايران جشن گرفتند. ما هم دعوت داشتيم. گردن بندي كه به عنوان هديه به گردن شكوفه انداخت،بنا به گفته عمه اقدس برليان وسطش پرنسس پنج قيراطي بود، با هشت زمرد كوچك. بعد خم شد دست شكوفه را بوسيد و همه دست زدند. چشمم به آن طرف ميز افتاد.مهدي باسرعت نگاهش را برگرداند. فهميدم صحنه را ديده. حالا روي من چه حسابي مي كرد؟ برگشتم و به آشپزخانه رفتم ببينم چيزي از سوپ در قابلمه باقي مانده، كه ديدم نصف قابلمه هنوز هست. ظرف ماماني را پر كردم و با يك قاشق در سيني گذاشتم و برگشتم. سيني را روي ميز كنار دستش گذاشتم. گفت: «از فريد خان بپرس چرا شكوفه نيومده.»
جواب دادم: «سوپتون رو بخورين. بعدا مي پرسم.»
«اصلا شكوفه همراهش اومده ايران يا نه؟»
«نميدونم. حتما ايران نيست كه نيومده. چيز ديگه اي نمي خواين؟»
«نه، ممنونم. راستي اون پسره كيه؟نگاه كن ببين چقدر با بنفشه جوره.»
برگشتم نگاه كردم. مهيار بود كه بشقاب و قاشق و چنگال به بنفشه مي داد. جواب دادم: «پسر يكي از همسايه هاس.»
«وا مگه همسايه ها رو هم دعوت كردين؟ خيال كردم از هم دانشكده ايهاته.»
«بنده غلط كردم. كار مامان و مانداناس.»
«نگاه كن چطور هواي بنفشه رو داره. شايد قسمت بوده امشب مهين داماددار بشه.»
به سراغ ماندانا رفتم. گوشه اتاق بشقاب غذا به دست با مهدي سرشاخ شده بود. «اين اداها چيه؟ چرا درست و حسابي غذا نكشيدي؟»
«ميل ندارم. تو امشب هم اينجا ميموني؟»
«پس چي كار كنم؟ مامانو كه نميشه دست تنها گذاشت. خونه پشت و رو شده.»
«من ميرم.»
«كجا؟ هنوز اول شبه.»
مهدي به ساعتش نكاه كرد. «ساعت يازده و نيمه. مگه نگفتم فردا صبح زود پرواز دارم؟»
«صبر كن شام كه تموم شد، دست كم از مهمونها خداحافظي كن، بعد برو.»
«منتظر خداحافظي بشم، ساعت دو هم به خونه نمي رسم.»
دلم گرفت. نمي خواستم به آن زودي برود. سر جايش برگشت و كيفش را برداشت. خودم را به او رساندم. «چرا به اين زودي؟»
«ساعت نه صبح بايد تبريز باشم. دادگاه دارم.»
ماندانا با حرص گفت: «ولش كن. فقط زنا نيستن كه نزديك پريودشون گه مرغي ميشن. انگار بعضي مردها هم يك جور ديگه پريود دارن. مهدي هم كه الحمدلله هميشه پريوده.»
مهدي راه افتاد. ماندانا غر زد: «از مامان و بابا هم خداحافظي نمي كني؟»
وسط راه دست مامان را گرفتم و جلو كشيدم. «مهدي داره مي ره.»
«كجا؟» با سرعت خود را به او رساند. «مهدي جون، كجا؟»
«فردا صبح زود پرواز دارم.»
«پس شام چي؟»
«مرسي. همه چي خوردم. عوض من از بابا هم خداحافظي كنين.»
بي اختيار پرسيدم: «از چيزي ناراحت شدي؟»
نگاه مجهولي به رويم انداخت كه معني اش را نفهميدم. نفس عميقي كشيد و فقط گفت: «نه.» و از سالن بيرون رفت.
مامان از من پرسيد: «با ماندانا حرفش شده؟»
«فكر مي كنم.»
«سر چي؟»
«شما كه بهتر مي دونين. ماندانا رو نمي شناسين؟»
«اول كه اين لباس رو پوشيد، گفتم لباست جلفه، سبكه. مي دونستم الم شنگه به پا ميشه. چه كنم، حريف هيچ كدومتون نمي شم. خود تو، اون چه كاري بود با تورج كردي؟»
ديدم الان است كه كاسه كوزه ها را سر من بشكند. بي جواب فاصله گرفتم و رفتم.
هيچ كس به هيچ كس نبود. همه سرگرم خوردن بودند. صندلي خالي مهدي صدايم زد. روي آن نشستم. عطر به جا مانده از بوي خودماني بوته هاي ياس به گل نشسته را مي داد. عشق مثل سيلي عظيم و بي رحم جلو مي آمد تا بنيادم را از جا بكند. اين سيل مرا كجا مي برد؟ از اضطرابي ناگفتني تنم سست شد. چشمم به بسته هاي كادو پيچ روي ميز كنار سالن افتاد و روي بسته كوچكي كه او آورده بود ثابت ماند. آن قدر نماند كه كادويش را باز كنم.
بالاخره هياهوي بخور بخور پايان گرفت و بعضي از مهمانها عازم رفتن شدند. مامان كه پاهاي لاغرش از خستگي در حال تا شدن بود، جلوشان را گرفت. «كجا؟ هنوز كادوها رو باز نكرديم.»
يكي دو نفر برگشتند و نشستند، ولي سه چهار نفر با قاطعيت عذر آوردند. دو نفر از كساني كه رفتند تورج و سوزي بودند، كه با رفتنشان آه از نهاد مامان برآمد و با خشم نگاهم كرد.
خواستند باز كردن كادوها را به عهده من بگذارند كه زير بار نرفتم. ماندانا اين وظيفه را به عهده گرفت. من با هر كادويي كه باز مي شد و مجبور مي شدم به طرف صاحبش بروم و روبوسي و تشكر كنم، حالم بد مي شد. طفلك ماماني از همه بيشتر مايه گذاشته بود. برايم دستبند طلا آورده بود. وقتي با ناراحتي بوسيدمش و اعتراض كردم چرا انقدر خودش را به زحمت انداخته، گفت: «اين كه چيزي نيست. ايشالله وقتي با كاوه آشتي كردي»
نگذاشتم صحبتش تمام شود. «حرفشو نزنين.»
رنجيده نگاهم كرد.
آخرين كادويي كه ماندانا باز كرد مال خودش و مهدي بود. اگر تا صبح فكر مي كردم، نمي توانستم حدس بزنم در آن بسته كوچك كه مهدي به دستم داده بود چيست. ماندانا بازي درآورده بود و از همه مي پرسيد: «هركي گفت توي اين بسته چيه، جايزه داره.» هركس حدسي زد. دست آخر از خودم پرسيد: «خانم دكتر خيلي باهوش، خودت حدس بزن.»
از اين لقب واقعا دلخور بودم، چون هميشه از طرف خانواده ام به عنوان حربه اي منفي استفاده مي شد. در هر جر و بحثي مامان يك جور از اين عنوان استفاده مي كرد. مثلا مي گفت: «خانم دكتر، زيادي خودتو قبول داشتي كه اين بلا سرت اومد.» مقصودش از بلا طلاق بود. يا مثلا بابا مي گفت: «خيال مي كني مردم خانم دكتر خانم دكتر صدات مي كنن، عقل كلي؟ تحصيل يك چيزه و تجربه يك چيز ديگه. آنچه جوان در آيينه بيند، پير در خشت خام بيند.»
از اين حرفها زياد مي شنيدم. ماندانا هم وقتي ديد هيچ حدسي نمي توانم بزنم، گفت: «خانم دكتر، تو كه نمي توني حدس بزني توي اين بسته چيه، پس چطور تخصص قبول شدي؟»
همه خنديدند. اشتياق عطشناكم را مهار كردم تا نروم بسته را ازدستش بقاپم و زود باز كنم. خلاصه نمايش به پايان رسيد. بسته را باز كرد و گوشي كوچك و زيباي موبايلي را از آن بيرون آورد. صداي كف زدن بلند شد. دهانم از تعجب باز ماند. اول خيال كردم گوشي خريده اند كه بعدا خودم سيم كارتش را تهيه كنم. اما ماندانا در كوچك روي صفحه را باز كرد و آرام گفت: «منزل» با سرعت آيفون دستگاه را روشن كرد و گوشي را در دستم گذاشت. كلمه «منزل» از گوشي تكرار شد. زنگ مخصوصي خورد و بوق انتظار به صدا درآمد. با دومين زنگ، صداي مهدي در گوشي پيچيد و همه شنيدند. با اولين كلامي كه گفت، فهميدم شماره موبايل روي تلفنش افتاده. «مرجان، تويي يا ماندانا؟»
قلبم از جا كنده شدو باز لال شدم. ترسيدم آن قدر سرخ شوم كه آبرويم برود. گوشي را به گوش ماندانا چسباندم و دستش را روي آن گذاشتم. اعتراض كرد. «چرا حرف نزدي؟»
جواب دادم: «چرا مزاحمش شدي؟ مگه نبايد صبح زود بره فرودگاه؟»
در جواب الو الوي مهدي گفت: «مهدي، هيچ كس نتونست كادوي ما رو حدس بزنه. نه خانم دكتر مرجان باهوش، نه بقيه. حالا گوشي رو مي دم كه تعريف كنه چطور همه غافلگير شدن.» و گوشي را به من برگرداند.
چشمم به بابا افتاد.خندۀ تعجب و تحسین گوشۀ ابش جا مانده بود.مامان هم مثل او.با صدایی که شبیه صدای خودمنبود به مهدی گفتم:«چرا انقدر خجالتم دادین؟حسابی غافلگیر شدم.»
با صدای خواب الود جواب داد:«قابل تو رو نداره».
مامان با صدای بلند،آنطور که او بشنود،گفت:«مهدی جون سلیقه ات حرف نداره.»
پرسیدم:«شنیدی مامان چی گفت؟»
«بله،شنیدم.تلفن رو روی آیفون بذار که صدای منو بشنون.»
«روی آیفون هست.»
«پس تشکر می کنم.شب بخیر.»
«شب بخیر.»
چرا این مرد عبوس را دوست داشتم،نمی دانم.ماندانا به مامان اعتراض کرد.«پیشنهاد موبایل از مهدی بود،ام گوشی به این کوچولویی و قشنگی رو من انتخاب کردم.»
بوسیدمش.«من انتظار کادو نداشتم.اون هم به این گرونی!»
«خانم دکتر، شما بیش از اینها می ارزین.»
چقدر صادق بود و صمیمانه حرف می زد.از خودم خجالت کشیدم.
ساعت یک صبح بود که آخرین مهمانها رفتند.خانه ویران سرا شده بود.هیچ چیز سر جای خودش نبود.ماندانا کفشهایش را در آورد و روی مبلی لم داد.«آخ،خدا،چقدر خسته شدم.»مامان که مثل همیشه چهره ای نا راضی داشت گفت:«خستگی به تنم موند».
دیدم حرفش بودار است و می خواهد شروع کند.اگر چه باید ملاحظه اش را می کردم،زهرم را چکاندم.«عوضش بنفشه یک خواستگار خوب پیدا کرد.گلوی پسر آقای ملکوتی حسابییشش گیر کرده بود.»فکر کردم با این جواب آتش بس می شود. اما حدسم درست از آب در نیامد،چون او با حالتی شبیه آدمهای پاکباخته گفت:«هر چیزی عرضه می خواد.الحمدالله ما نه عرضه داریم،نه شانس.»
بابا سرگرم کنار گذاشتن لیوانهای کریستال محبوبش بود.هر وقت مهمان داشتیم و آن لیوانها وسط می آمد،بعد از رفتن مهمانها اولین کاری که می کرد،آنه را در سینی می چید و خودش با دقت میشست و خشک میکرد و می چید توی بوفه.فکر کردم حواسش پی لیوانهاست،اما وقتی گفت:«جامعه ما هنوز انقدر مدرن نشده که طلاق برای مردم چیزی عادی وبی اهمیت باشه»،فهمیدم حواسش شش دانگ به حرفهای ماست.مقصودش این بود که اگراٌنگ طلاق به پیشانی ام نخورده بود،مهیار به جای بنفشه به سراغ من می آمد.
مامان از ته دل اه کشید.«بدبختی اینجاس که من و تو رو قبول ندارن.خیال می کنن سری توی سرها در آوردن تو مردم ،خانم دکتر به دمشون بسته ان،دیگه همه چیز میدونن.ما شدیم اُمل و قدیمی،اینها شدن عقل کل و امروزی و همه چیز تموم.»
صدایم در آمد.«چرا جمع می بندین.مگه منظورتون به من نیست؟»
«برای اینکه این هم پا جای پای تو گذاشته.»به ماندانا اشاره کرد.«صد بار گفتم ماندانا،زندگی مرجان رو ببین و عبرت بگیر،باز گوشش بدهکارنیست.انقدر می کنه تا زندگیش مثل تو بهم بخوره.نمی دونه هر چی باشه و هر مقامی داشته باشه،باز زنه.»
«یعنی چی که باز زنه؟»
«یعنی اینکه باید مرد بالای سرش باشه.»
بابا اعتراض کرد.«مریم،توی این مدت بس که حرص و جوش خوردی،پوست و استخون شدی.بس کن.برو بگیر بخواب.فردا هم روز خداست.».
ماندانا گفت:«کبرا خانم فردا نمیاد.باید امشب ظرفها رو تا خشک نشده و نچسبیده بشوریم،وگرنه فردا پدرمون در میاد.»رو کرد به مامان.«شما برین بخوابین،ما ظرفها رو می شوریم بعد می خوابیم.»
مامان هنوز گریزش به صحرای کربلا بود.«کسی که بچه نداره یک غصه داره،اما کسی که بچه داره هزارتا.صدبار گفتم ماندانا خانم،وقتی شوهرت دوست نداره لباس چسبون ویقه باز بپوشی،رعایتشو بکن.هر وقت تو هر مهمونی بودیم،مهدی رو همین طور ناراحت وعصبانی دیدم.»
ماندانا با لحنی جواب داد که نفهمیدم شوخی می کند یا جدی می گوید.«شما نگران زندگی من نباشین مهدی بدون من می میره.»
«به همین خیال باش.خواهرت هم فکر می کرد کاوه براش میمیره.»
ماندانا مسخره خندید.«بیچاره مرجان که هیچ وقت لباس چسبون و یقه باز نمی پوشید.»
«خودتو به اون راه نزن.لباس بد نمی پوشید،ولی شوهرشو قبول نداشت.نه حرف زدنشو قبول داشت،نه سلیقه و اخلاقشو،نه فکرو عقیدشو.اون هم لج کرد.»
مامان انصاف را کنار گذاشته بود و یکطرفه قضاوت می کرد. خسته و کلافه گفتم:«از وقتی طلاق گرفتم همین حرفها رو تکرار می کنید.دیگهخسته شدهم.بارها بهتون گفتم،خودتون هم خوب می دونین،کاوه عقدۀ خود کم بینی داشت.پشت سر به همه پز منو میداد و جلوی خودم آدم دیگه ای می شد.پیش هر کس وناکس کوچیکم می کرد.دلقک بازی در می آورد.چند بار جلوی روی خود شما ادای حرف زدن منو در آورد؟ هان؟انصاف داشتین خیلی خوب بود.»
«ادا در نمی آورد.بد بخت شوخی می کرد.»
«این چه شوخی ایه که آدم جلوی دیگران زنش رو دست بندازه تا همه بخندن؟با شوخیهای زمختش بیزارم می کرد.میمون بازیهاشو به حساب نبوغ هنری می ذاشت.بارها دوستانه گفتم کاوه،من از کارهای تو رنج می برم.چرا فکر می کنی مسئولی با دست انداختن من همه رو بخندونی؟کاش این خوشمزگی ها رو تو خونه هم داشت.به من که می رسید عنق می شد.شوخی یادش می رفت.نسق می گرفت.اگر یک ساعت دیر به خونه می رسیدم،غوغا راه مینداخت.قهر می کرد.غذا نمی خورد.درها رو به هم می کوبید.هفته به هفته حرف نمی زد.هر چی بیشتردست پایین می گرفتم،جری تر می شد.وقتی خونه بود،جرئت نمی کردم لای کتابها رو باز کنم.کتاب که دستم می دید،منقلب می شد.من چه گناهی داشتم که نتونسته بود تحصیلاتشو کامل کنه؟آرزوی دکتر مهندسی داشت که موفق نشد.»
«اگر می گذاشتی یک بچه داشته باشین،درست می شد.»
«تا درس من تموم نمی شد چطور می تونستم بچه دار بشیم؟شما با این حال و روزتون بچه رو نگه می داشتین یا مادر اون؟شبهایی که کشیک داشتم چیکارباید می کردم؟از این گذشته،زن وشوهری که در هیچ چیز زندگی شون با هم تفاهم ندارن،بچه می خوان چی کار؟بچه ای که از اول تو محیط نا آروم و پر از بگو مگو بزرگ بشه،روانی میشه.من حاظر نیستم به خاطر یه بچه مجبور به یک زندگی زهرماری باشم.تازه،کاوه هم بچه نمی خواست.»
«مردم شوهرشون اهل هزار فرقه س،باز خودشونو حفظ می کنن و نمی ذارن خونه و زندگی شون ازهم بپاشه.این حرفها که نشد دلیل.»
از ذهنم گذشت:خونۀ واقعی اونجاس که مرد دلخواه آدم باشه.گفتم:«به هر حال فعلاً اینه.می گین چی کار کنم؟»
«یعنی هر حرفی زدم قبول می کنی؟»
«تا چه حرفی باشه!اگر حرف منطقی باشه چرا قبول نمی کنم؟»
«هیچی بابا .برو بگیر بخواب.»
ماندانا کنجکاو شده بود.«خُب مامان،حرفتو نو بزنین.چرا شلوغش می کنین؟»
«من بچۀ خودمو می شناسم.ماشاءالله انقدرغدویک دنده س که کسی رو قبول نداره.»
بابا لیوانها رو دستمال می کشید و خشک می کرد.احساس کردم این دست ان دست می کند که مامان حرفش را بزند.انگار قبلاً با هم به توافق رسیده بودند.چون گفت:«خودش می دونه خیر وصلاحشو می خوایم.دشمنش که نیستیم.»
من هم مثل ماندانا کنجکاو شده بودم.دلم برایش سوخت.دوباره پرسیدم:«چی کار می خواین بکنم؟به دست و پای پسر آقای بلوری بیفتم که منو بگیره؟یا از جناب مهیار ملکوتی خواهش کنم به جای گرم گرفتن با بنفشه بیاد سراغ من؟»
رگهای گردن باریکش بیرون زد.«نه چرا این کارها رو بکنی؟به من و بابات اختیار بده که یک تصمیم عاقلانه بگیریم.»
«بالاخره من نباید از این تصمیم عاقلانه خبر داشته باشم؟»
«خبر داشته باشی که مخالفت کنی؟آره؟»
«اگرراه حل درستس باشه،چرا مخالفت کنم؟مگه ما با هم دشمنی داریم؟»
لحنش یک باره عوض شد.حالت التماس گرفت.«مرجان،بیا و به من و بابات اعتماد کن.بذار خاله مهین و آقای حریری رو واسطۀ آشتی کنیم،با همۀ حرفهای ما مخالفت نکن.آقای حریری هم مثل ما سنی رو پشت سرگذاشته.هم....»
بقیه حرفهایش را نشنیدم.اتاق دور سرم چرخید.نزدیک بود سکته کنم.دستم را جلوی دهنم گرفتم که جیغ نکشم.صدای اعتراض در گلویم گیر کرد وبیرون نیامد.لبهایم مثل سُرب سنگین شده بود.
ماندانا به دادم رسید.«مامان واقعاً که شما و بابا شورشو درآوردین.دختر دسته گل شما رو مثل هسته تف کردند،شما می خواین به دست وپاشون بیفتین.مثل اینکه حرفهای مادر کاوه یادتون رفته.یادتون هست چه جیزهایی بارِمون کرد؟هر وصله ای که خواست،به مرجان چسبوند.فقط خدا رحم کرد که نگفت بدکاره هم هست.اگه قراره آشتی صورت بگیره،این راهش نیست.»
ماندانا همیشه همین طور از من حمایت می کرد و عذاب وجدان مرا می کشت.
مامان بی اختیار جیغ وحشتناکی کشید.«تو دیگه آتیش بیار معرکه نشو»
معلوم نبود آن فریاد از کدام حفرۀ وجودش بیرون آمد.یکمرتبه خودم را کنار کشیدم.نه از روی مقاومت.بلکه از ترس.ترس اینکه بالاخره او و بابا کار خودشان رابکنند.از جا پا شدم.گفتم:«من باید فکر دیگه ای برای خودم بکنم.»
بابا با خشم پرسید:«یعنی چی؟»
«یعنی اینکه اگه همین طور ادامه پیدا کنه،دیوونه میشم.باید چند وقتی برم جایی که....»
«باز حرف حسابی شنیدی ونتونستی تحمل کنی؟چهار روز دیگه
06-07-2012, 09:23 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
پشیمون می شی و چشم باز می کنی می بینی کار از کار گذشته.صد تا دختر بهتر از تو اماده یک اشاره هستند که زن کاوه بشن.اگر تا به حال زن دیگه ای نگرفته،حتما هنوز چشمش پی توئه.منتها روش نمی شه قدم جلو بذاره.خودش طلاق داده،خجالت می کشه جلو بیاد.
از اضطراب لرزیدم.اگر بهمم همچین کاری کردین،تصمیم آخرمو می گیرم.
الحمدلله دست به تهدیدت خیلی خوبه.
اینکه گفتم جدیه.دیگه کاوه برام تموم شده.از همون شب عروسی متنفرم کرد.
بابا روی مبل کنار مامان ولو شد.دستش را روی دست او گذاشت و با لحنی دلسوزانه که بیشتر حالت همدستی داشت گفت:بلند شو برو بخواب.توی قران،خداوند هم گفته و اعلمو انما اموالکم واولادکم فتنه.یعنی بدانید اموال و فرزندان شما فتنه ای بیش نیستند.بعد دست مامان را گرفت و به اتاق خواب برد.
از وقتی کاوه حرف طلاق زد و تمام نیزه ها به سوی من نشانه گرفته شد،ده ها بار این جمله را از بابا شنیده بودم.دیگر نتوانستم انجا بمانم.به اشپزخانه رفتم.تصمیم گرفتم دهانم را ببندم و سکوت کنم و در موقعیتی مناسب به فکر راه حل باشم.این طوری نمی توانستم تحمل کنم.ماندانا دنبالم امد.از پشت بغلم کرد.سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:ناراحت نشو.دست خودشون نیست.ما که جای اونها نیستیم ببینیم چه احساسی دارن.تو برو بخواب.شستن ظرفها با من.
بغض غریبی راه گلویم را بست.دست ماندانا را که دور شانه ام بود نوازش کردم.نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم.اشکم سرازیر شد.به طرفش چرخیدم.شانه هایش را گرفتم و گفتم:ماندانا،تو رو به خدا نذار با مهدی اختلاف پیدا کنین.به مامان وبابا رحم کن.چشمشون ترسیده.دست کم پیش روی اونها با شوهرت درست رفتار کن.شاید من هم اشتباه کرده باشم و خودم نمی دونم.می خواستم کار به مشکلات فلسفی و فرهنگی ادمهای دور و برم نداشته باشم،زیر بار فلسفه بسوز و بساز نرم،اما می بینم در مقابل یک شهر پر از چراها قرار گرفته ام.به هر طرف نگاه می کنم،چراها ولم نمی کنن.
تو به خاطر حرفهای مامان گریه می کنی؟دیوونه!
ماندانا،قدر مهدی رو بدون.اگر کاوه چنین شخصیتی داشت،می پرستیدمش.وقار مردونه و منطقیش ادمو بی اختیار وادار به احترام می کنه.مهدی خیلی متواضعه.متواضع بدون نوکر مابی.
وای که از ادمهای وقار زده و منطق گرفته بیزارم.
نگو.این طوری حرف نزن.زندگیتو سرسری نگیر.اگر زندگی تو هم به هم بخوره،هر دوشون دق می کنن و می میرن.مهدی...
در اوج ناراحتیها از گفتن نام مهدی غرق لذت می شدم.ماندانا جوابی نداد.پیش بند بست و با همان لباس شروع به شستن ظرفها کرد.
گفتم:شستن با تو.من آب می کشم.
اشکهایم را پاک کردم.هنوز چند تکه بیشتر نشسته بود که به طور غیر منتظره برگشت نگاهم کرد.یک جور نگاه مخصوص.نگاهی که انگار آدم را محاکمه می کند.نگاه همیشه سطحی و بی فکرش معنی پیدا کرده بود.این چه نگاهی بود؟نباید ان قدر مهدی مهدی می کردم.به مصداق اینکه چوب را برداری گربه دزده می فهمد،دلم می خواست فرار کنم.همچنان بر و بر نگاهم می کرد.خواستم حرف بزنم،صدایم لرزید.با همان صدای لرزان پرسیدم:چیه؟چرا این طوری نگاه می کنی؟
صورتش را برگرداند.به نظرم یکمرتبه ادم دیگری شده بود.آن ماندانای سبکسر کجا و این کجا؟در عرض همان چند دقیقه انگار چند بار مردم وزنده شدم.کجا اشتباه کرده بودم؟هیچ جا!مگر اینکه او فکرم را خوانده باشد.فکری ناگهانی زلزله به جانم انداخت.شب قبل او در اتاق من خوابیده بود.ایا در خواب حرفی زده بودم؟آه از نهادم بلند شد.از کی شنیده بودم که خواب دیدن غیر مسوولانه ترین کاری است که از ما سر می زند؟دنیا به نظرم خانه شلوغ و سرسام اوری آمد که دلم می خواست از ان فرار کنم.
در سکوت شروع به شستن ظرفها کردیم.چه سکوت سرسام اوری!من با خودم درگیر بودم،و حتما او هم با خودش.حاضر بودم از کنجکاوی بمیرم،ولی دیگر حرفی نزنم.
بخشی از ظرفها شسته شد.یعنی لیوانها و قاشق و چنگالها کنار رفت.کمی جا باز شد.در اتاق صدا کرد.بابا بود.آمد جلوو با صدای آهسته ای گفت:ظرفها رو با احتیاط بشورین که صدا نشه.با دو تا قرص بالاخره خوابید.
رفت دستشویی و چند دقیقه بعد برگشت که بورد بخوابد.پرسید:می خواین ظرفها رو من خشک کنم؟
ماندانا جواب داد:فضا کوچیکه،جا برای ایستادن شما نیست.برین بخوابین.در اتاق رو هم ببندین.
پس شب بخیر.
مثل ماشین،یکنواخت و کم صدا،به شستن ظرفها ادامه دادیم.سکوت ماندانا پریشانم می کرد.خودش را مهار کرده بود تا چیزی را پنهان نگه دارد.کاملا مشخص بود.مغزم بی وقفه دنبال جواب سوال می گشت چطور؟کی؟چه جوری خرابکاری کرده بودم؟ذهنم از هر راه می رفت،با تاریکی بر می خورد.انگار سیاهی به ان چسبیده بود و قصد جدا شدن نداشت.به دنبال چیزی گشتم که در ان لحظات از من گرفته شده بود،ولی اسمش را نمی دانستم.واژه ها پشت سر هم ردیف می شد.اعتماد به نفس؟شهامت؟نه،هیچکدام از اینها نبود.جای چیز دیگری در وجودم خالی مانده بود-امنیت!
به اخرین تکه های ظرف رسیده بود که برگشت و با همان طرز نگاهم کرد.انگار تماشاگر مشتاق شکنجه های من بود و لذت می برد.امدم بگویم حرف اخر را بزن و خلاصم کن که گفت:ما از هم متنفریم.
ان قدر منتظر شنیدن حرف دیگری بودم که باور نکردم درست فهمیدم.وقتی بهتم را دید،ادامه داد:دیر یا زود بالاخره تقش در میاد.
همان طور بهت زده پرسیدم:تق چی؟
زندگی من و مهدی.
بی اختیار روی چهارپایه ای که مامان به خاطر پا دردش روی ان می نشست و غذا درست می کرد نشستم.نگاهم ب هصورتش خیره ماند.
گفت:یک سال اول ازدواج خیلی خوب بودیم.از وقتی تو طلاق گرفتی،همه چیز عوض شد.
از وقتی من طلاق گرفتم؟زندگی شما چه ربطی به من داره؟
بارها گفته کاوه مرد خوبی بود.
یعنی من ناسازگار بودم؟
اره.
به تو سرکوفت می زنه؟
کاش سرکوفت می زد.مثل یخ شده.بی توجه،بی علاقه،کم حرف...
تو که گفتی هر وقت ناراحته یک دست به سر و گوشش می کشی و کار درست میشه.
گفتم که خیال شماها رو راحت کنم.
ماندانا،مسخره بازی درنیار.امشب توی مهمونی بیشتر از همه گفتی و خندیدی و رقصیدی.
آه بلندی کشید.شانه بالا انداخت،با طلاق تو زندگی من خراب شده.به من اعتماد نداره.حرف بچه دار شدن می زنم،رم می کنه.
می خوای باهاش صحبت کنم؟
که چی بگی؟خانواده اونها طلاق رو ننگ می دونن.این موضوع از بچگش تو مخش فرو رفته.تو یک سال گذشته چند بار از مادرش شنیدم که گفته الحمدلله ما یک طلاق تو خانواده مون نداشته ایم.
در جوابش می گفتی ما هم نداشته ایم.
گوششون به این حرفها بدهکار نیست.تو رو جلوی چشمشون می بینن که از مردی مثل کاوه جدا شدی.
چرا حالشون نمی کنی من طلاق نمی خواستم؟کاوه بود که برای طلاق اصرار داشت.
یک بار همین حرف رو زدم.مادرش گفت ببین چقدر جونش به لب رسیده بود که چاره ای جز طلاق ندید.
چطور تا به حال چیزی نگفتی؟
گفتنش چه فایده داشت؟مگه آب ریخته رو می شه جمع کرد؟اویل ازت دفاع می کردم.می گفتم کاوه دو شخصیتیه.جلوی مردم یک جوره،تو خونه یک طور دیگه.خیلی هم سعی می کردم جبران این موضوع رو بکنم،ولی هیچ فرق نمی کرد.اخرش خسته شدم.گفتم به جهنم.من که نمی تونم دائم دستمال ابریشمی دستم بگیرم.
شروع کردی به لج و لجبازی؟
آره.بی محلی کنه،بی محلی می کنم.سرکوفت می زنه،سرکوفت می زنم.
نگو.نگو دارم می میرم.آخه تو چه گناهی داری؟گنه کرد در بلخ آهنگری،به شوشتر زدند گردن مسگری!برادر رو که جای برادر نمی کشن.
کار از این حرفها گذشته.
خب عملا نشون بده از م نفاصله می گیری.
چطوری؟
جز با خودش اینجا نیا.وقتی هم میای از پیشش تکون نخور.دنبال من نیا تو اتاق یا اشپزخونه.هر وقت نخواست بیاد اینجا اصرار نکن.نشون بده با من موافق نیستی.از کاوه هم دفاع کن.کاری کن باور کنه با من فرق داری.
در چشمهای قشنگ و بی گناهش جز صداقت ندیدم.سرش را به چپ و راست تکان داد.یک موی تو رو با صد تا مثل اون عوض نمی کنم.مگه یک خواهر بیشتر دارم؟شوهر پیدا می شه،اما خواهر پیدا نمی شه.من احترام خانواده ی اونو نگه می دارم،اون هم باید به خانواده ی من احترام بذاره.در غیر این صورت تلافی می کنم.
باری از مسوولیت و تعهمد به شانه ام افتاده بود که خردم می کرد.پس تمام خنده هایش،خوشحالی هایش الکی بود؟گفتم بالاخره باید راه حلی پیدا کنیم.این طوری که نمیشه دست روی دست گذاشت تا زندگی تو به هم بریزه.من باهاش حرف می زنم.
نگاهی از گوشه چشم به من انداخت و پوزخند زد.حرف نگاهش را شنیدم.می گفت او تو را صاحب صلاحیت نمی داند که حرفت برایش اهمیت داشته باشد.چنان احساس عجز می کردم که تا ان روز تجربه نکرده بودم.گفتم:پس با دل خون می خندی و خودت رو خوشحال نشون می دی؟
شانه هایش را بالا انداخت.چی کار کنم؟اشک بریزم و غصه بخورم؟
چرا تا به حال چیزی نگفتی؟
الان هم از گفتنش پشیمونم.فقط وقتی هی نصیحتمک ردی،نتونستم نقش بازی کنم.فکر می کنم باید کم کم مامان و بابا هم در جریان قرار بگیرن که یک دفعه از شنیدنش جا نخورن.
از شنید چی؟
طلاق.
دستم بی اختیار به طرف قلبم رفت.نه.حرف از طلاق نزن.همین یک مصیبت براشون کافیه که تا آخر عمر زنگیشون جهنم باشه.تو دیگه روزگارشونو از این سیاه تر نکن.
با یکی از ان نگاه های محکوم کننده براندازم کرد.یادت هست چقدر التماس کردم کاوه رو از طلاق منصرف کن؟یادت هست چی جواب می دادی؟یک روز وقتی کاوه قهر کرده بود،رفته بود خونه مادرش،اومدم پیشت گفتم به خاطر بابا و مامان کوتاه بیا.گفتم بلند شو بریم خونه مامانش برش گردون.جوابت کاملا یادم هست.گفتی اخلاقش زنونه س.مردی که قهر میک نه و می ره خونه مامان جونش،لیاقت منت کشیدن نداره.بعد هم بی سر و صدا،بدون اطلاع بابا و مامان کار رو تموم کردی.
ماندانا،کاوه واقعا غیر قابل تحمل بود.هیچ کس رفتار برده وار اونو نسبت به من نمی دید.به خصوص وقتی می دید سرگرم درسم،بدتر می کرد.صد دفعه خرده فرمایش می داد و از جا بلندم می کرد،اون هم برای کارهایی که هیچ احتیاجی به من نبود.چنان تحقیرم می کرد که از زن بودن خودم بیزار می شدم.تا به حال از رفتارهای جنسیش با هیچ کس حرف نزدم.از همون شب عروسی یک زخم عمیق و کاری روی قلب و روحم گذاشت.کاش همون شب مرده بودم.من قبل از ازدواج یک موجود زنده بودم.کاوه منو تبدیل به شیء کرد.به خدا ازدواج رو با تجاوز اشتباه گرفته بود.احساس می کردم تلافی مخالفتهایی رو که با ازدواج کرده بودم در میاره.ماندانا،نمی خوام از این جلوتر برم.با این حال من نبودم که حرف طلاق زدم.
مخالفت هم نکردی،مگه نه؟در حقیقت برای نگه داشتن زندگی زناشوییت هیچ قدمی بر نداشتی.
برداشتم.اما اون می خواست همه چیزو از من بگیره.تحصیل،شغل،شخصیت.در حقیقت می خواست از تمام حق و حقوق بشریم بگذرم.
اما نگذشتی.چرا؟چون ننتونستی.الان من هم وضع اون وقع تو رو دارم.بذار یک چیز بگم تا باور کنی.از مدتها پیش که پیله کردم بچه می خوام،تختخوابشو جدا کرده.چند ماهه رابطه زناشویی نداریم.
همان جا که نشسته بودم،سرم را روی قفسه اشپزخانه گذاشتم و احساس ضعفی شدید سراپایم را گرفت.تنم سست شد.مثل منقل آتش که کم کم پوک و به خاکستر مبدل شود و با کوچک ترین نسیم از هم بپاشد.مگر می شد مرد رویاهایم،مردی که از بردن نامش روحم بهشتی می شد،اینقدر جهنمی باشد و با خواهر بیگناه من این طور رفتار کند؟ان هم به خاطر زندگی زناشویی ناموفق خواهر زن؟بی رحمانه بود.ظالمانه و ناجوانمردانه بود.
ماندانا با پرده حیا روی همه چیز را پوشانده بود.حتما چیزهای دیگری هم بود که نمی خواست بگوید.من باعث شده بودم زندگی خواهرم ان طور جهنمی شود.هم زندگی او،هم زندگی مادرو پدرم.احساس گناه مجازات سختی بود که به سراغم امده بود.از وقتی از کاوه جدا شده بودم همیشه در معرض عتاب و خطابهای انها بودم،ولی احساس گناه کمتر به سراغم می امد.معتقد بودم انها مرا درک نمی کنند.اما حالا که می دیدم روی زندگی ماندانا هم تاثیر گذاشته،درد گناه تا مغز استخوانم نفوذ می کرد.
ماندانا دستم را گرفت و گفت:رابطه زناشویی وقتی موفقه که زن و شوهر وقتی پیش هم هستن به بن بست سکوت نیفتن،من و مهدی دیگه حرفی برای گفتن نداریم.بیا بریم حیاط،اینها رو نگفتم که غصه بخوری.گفتم تا یک دفعه در مقابل...
دستم را روی لبهایش گذاشتم:نگو.الان سکته می کنم.
هر قدمی از طرف ما برداشته بشه،بیشتر ضرر می کنیم.مطمئن باش من حرف طلاق نمی زنم.چون حتم دارم مهدی منتظر همینه.
ضرر می کنیم چیه؟من می رم سراغش.
تو برای زندگی خودت تصمیم گرفتی،من هم باید خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.مرجان،جدی می گم.تو حق نداری با اون صحبت کنی.مبادا بی خبر از من دست به اقدامی بزنی.
پس همین طور دست روی دست بذاریم؟من که طاقت ندارم بشینم و با چشمهای باز شاهد بدبخت شدن تو باشم.
آه بلند کشداری کشید.دستش را طوری روی شانه ا گذاشت که احساس کردم بار سنگینی روی دوشم افتاده.پرسید:دلت نمی خواد زندگی من بهم بخوره؟
عجب سوال احمقانه ای می کنی!می بینی که دارم دیوونه می شم.
برای اینکه دیوونه نشی،حاضری یک کاری بکنی؟
آره.هر کار بخوای می کنم.به مهدی التماس می کنم.
شل و ناامید گفت:التماس فایده ای نداره.
پس چی؟چی کار کنم؟
برق هشداری در چشمهایش درخشید:با کاوه اشتی کن.
آهسته در راهر و را باز کرد و به حیاط رفتیم.فرش آسمان یکدست و صاف بود.انگار ستاره ها چهار چشمی زل زده بودند و نگاهمان می کردند.
رفتیم گوشه حیاط که میز و صندلی گذاشته بودیم نشستیم.به مسخره گفت:خواهران خوشبخت!
در ان هوای گرم احساس سرما می کردم.دستهایش را محکم چسبیدم.به تنگی نفس افتاده بودم.گفتم:باید یک فکر اساسی بکنیم.
توی این هوای گرم داری می لرزی؟عجب اشتباهی کردم.نمی دونستم اینقدر ناراحت می شی.
ماندانا،خواهش می کنم همه چیزو بگو.من باید بدونم مهدی با تو چه رفتاری می کنه.
غصه منو نخور.کم نمیارم.اوایل خیلی کوتاه می اومدم.هر چی بیشتر بی اعتنایی می کرد،بیشتر نازشو می خریدم.اما کم کم مثل خودش شدم.من هم یخ کردم.الان دیگه برام مهم نیست چی میشه.
بهت توهین می کنه؟
با حرف نه اما با عمل چرا.همین که تختخوابشو جدا کرده و ماه هاست دستش به دستم نخورده،برام توهین نیست؟از ریختش بیزار شدم.
خرده خرافه های موروثی به سراغم اومد:ماندانا،کی ما رو نفرین کرده؟
چه می دونم.
باید یک فکری بکنیم.
با این حرف تکان خوردم.یکدفعه احساس کردم نقشه ای در کار است.نقشه ای با همفکری او ومامان و احتمالا بابا.دستش را با غیظ از روی دوشم کنار زدم و گفتم:کارگردان تویی یا مامان؟
هان؟
هالو گیر آوردین؟
چهره ی هاج و واجش در گرگ و میش سحر پریده رنگ به نظر می رسید.طبق قانون وحشی حیات حالت دفاعی پیدا کرده بودم.ادامه دادم:حالم از همه تون بهم می خوره.
چرا این طوری شدی؟من که چیز نگفتم.
خواهر کوچولوی معصومم،چقدر ساده لوحی!خیال کردی با بچه طرفی؟
از چی حرف می زنی؟نمی فهمم.
واقعا که نمی فهمی.چون خیلی نفهمی!زود بگو چی کار کردین؟تا کجا پیش رفتین؟
مرجان،تو چرا یک دفعه اینجوری شدی؟
با مامان و احتمالا بابا نشسته ین و بریدین و دوخته ین!
درست حرف بزن.به خدا سر در نمیارم.
برو.برای من نقش بازی نکن و ادای آدمهای بیخبر از همه جا رو در نیار.و از جا بلند شدم.
دستم را گرفت:انگار اشتباهی شده.
نه جان شما.هیچ اشتباهی نشده.منو ببو فرض کرده بودین.خیال کردین از راه بازی با احساسات من میشه قضیه رو جفت و جور کرد.
انگار تازه متوجه شد.تو چی خیال کردی؟
خیال کردم تو خیلی ساده ای.اما حالا می بینم ساده من بودم که حرفهاتو باور کردم و داشتم از غصه می مردم.خب،حالا جریانو درست و حسابی بگو ببینم.مهدی هم تو این شاهکار نقش داشته؟مسخره ها!مگه من صغیرم،یا مهجورم که قیم من شدین؟لعنت به شماها!خوب تئاتری راه انداختین.پس فرمودین مهدی به خاطر طلاق من از شما متنفر شده؟
من پشت به مشرق بودم و او رو به رویم ایستاده بود.اولین شعاعهای خورشید بر صورتش نشست.کامل نگاهش کردم.خب،چراساکتی؟
پرسیدم مهدی هم تو این تئاتر نقشی داشته؟پیش اون هم لجن مالم کردین؟
باز آه کشداری کشید.بی انکه حرفی بزند راه افتاد طرف ساختمان.از پشت یقه اش را گرفتم.صبر کن.کجا؟به همین زودی از میدون در رفتی؟
چرخید و رو در روی هم شدیم.نگاه وحشی اش چیزی را به من گوشزد می کرد.از خنده عصبی اش چرتم پاره شد:خیلی خودتو قبول داری خانم دکتر!
چیه؟دستت رو شد و کم آوردی؟مگه همین چند ساعت پیش به پشتیبانی من برای مامان که می گفت خاله مهین و اقای حریری رو واسطه آشتی کنیم،شاخ و شونه نکشیدی؟عین جمله ت یادم هست.گفتی مامان،شما و بابا شورشو دراوردین.دختر دسته گل شما رو مثل هسته تف کردن و شما می خواین به دست و پاشون بیفتین؟یادت هست یا نه؟درست گفته ن دروغگو کم حافظه س.نه به اون داریه تنبک زدنت،نه به این زینت و کلثوم گفتنت.کدومو باور کنم،قسم حضرت عباس یا دم خروسو؟
شانه هایش رااز روی بی قیدی بالا انداخت:نسبت به تو تعصب دارم،اما برای ادامه زندگی من و مهدی همون یک راه حل باقی مونده.این راه حل هم صد در صد نیست.اما بهانه رو ازش می گیره.
تو هنرپیشه خوبی نیستی.مامانو هم چه عرض کنم.
پس تو تماشاگر خوبی باش.
حالا خورشید بالا امده بود و آسمان چنان آبی بود که انگار خرده ابرها روی آب حرکت می کردند.صبح بی حیا پرده از روی همه چیز برداشته بود.لبخند فراموش شده گوشه لبش هنوز همان معنی را داشت.ادامه داد:هر چی گفتم عین واقعیت بود.سراغ مامان نرو.از هیچی خبر نداره.جون به سرش نکن.
نه.یا نقش بازی نمی کرد،یا بر عکس تصورم بازیگر قابلی بود.برگشت به ساختمان برود.چسبیدمش.ماندانا،انقدر با اعصاب من بازی نکن.
بازی ای تو کار نیست.عجله نکن.گفتم که،بالاخره تقش در میاد.
عاجز شده بودم.نمی توانستم فرق بین حقیقت و دروغش را بهمم.اما نگاه بی احساسش،خطوط صورتش،و گره وسط ابروهایش چهره ای از او به نمایش گذاشته بود که کم کم فرق بین حقیقت و دروغ را نشانم می داد.روی پله ورودی ساختمان نشستم.بر و بر نگاهم کرد و گفت:چیزهایی که گفتم رو نشنیده بگیر.در ضمن،مسائل من و مهدی فقط به خودم مربوط میشه،نه هیچ کس دیگه.حتی بابا و مامان،چه برسه به تو.از جلوی در بلند شو.خوابم گرفته.
بگیر بشین.از اینکه دستتون رو شده و نقشه تونو فهمیدم خیلی دلخوری؟
منتظری تصدیقت کنم؟باشه.اگر خوشحالت می کنه حرفی ندارم.تو راست می گی.با این حال به اونها حرفی نزن.چون نقشه مال اونها نبود.کار خودم بود.
ماندانا،انقدر فیلم بازی نکن و عذابم نده.چرا نمی فهمی دیگه طاقت این بامبول بازی ها رو ندارم؟چرا همه تون دشمن جونم شدین؟مگه من چه گناهی کردم که دائم با اعصابم بازی می کنین؟اونها نسبت به من تعصب بی منطق دارن.تو چرا خودتو دست اونها دادی؟من و تو یک نسل بعد از اونهاییم.تحصیل کرده ایم.دانشگاه دیده ایم.نباید پا جای پای اونها بذاریم.عوض اینکه اونها شلوغ می کنن او آرومشون کنی،دست به دستشون دادی برای من نقشه کشیدی؟می دونی اگر با اون غرور احمقانه ای که کاوه داره بریم سراغش،چطور به خودمون کثافت زدیم؟
حرفم را برید و مثل بادکنک ترکید:اگه این طوری راحتی،حرف دیگه ایه.اما من عین حقیقتو گفتم.من و مهدی دیگه حرفی برای هم نداریم.
چنان حقیقت تلخی در اشکها و صدای پریشان و چهره و کلماتش بود که نمی گذاشت تردید کنم.با التاس گفتم:نمی خوام باور کنم. نمی خوام.اخه ما تقاص چه گناهی رو پس می دیم که خودمون خبر نداریم؟دستش را گرفتم و نشاندم.ماندانا،فکر نمی کردم شوهرت،این مرد خوش ظاهر و تحصیلکرده و به ظاهر خوش فکر،انقدر افکار قدیمی و پوسیده داشته باشه.مگه طلاق وبا و طاعونه که مسری باشه و اون بترسه به تو هم سرایت کنه؟چرا قبول نمی کنی باهاش صحبت کنم؟در ثانی،از کجا می دونی زندگی دوباره من و کاوه اونو قانع می کنه؟اجازه بده باهاش حرف بزنم.می خواهم عصاره زندگیم با کاوه رو تو چند جکله بریزم و بگم بر من چی گذشته.چند جمله عمیق که شامل سراسر زندگیم باشه،و بگم این بود زندگی من.بگم زندگی برای هر کس صدای مخصوصی داره.اگر صدای زندگی یک زن و شوهر هم کوک نباشه،صداهای ناهنجار دیوونه شون می کنه.همون طور که من و کاوه شده بودیم.
به رو به رو نگاه می کرد.رد نگاهش را گرفتم.به بوته گل رز صورتی رنگی که سه غنچه نیمه باز درشت و تو در تو داشت نگاه می کرد.از ان رزهای قدیمی که هنوز مامان وبابا به انها می گفتند گل محمدی.برگشتم نگاهش کردم.به طراوت و زیبایی همان غنچه ها بود.منقلب شدم.کینه ای بی دعوت مهمان دلم شد.کینه نسبت به مرد ارزوهایم.به مردی که غریبانه به او عشق می ورزیدم،و حالا دشمن جان خواهرم می دیدمش.هر دو سکوت کردیم.او غرق دنیای خود بود و من غرق آشفته بازار روح زخمی ام.زخمهای کهنه و تازه.زخم کهنه عشق و زخم تازه کینه.چنین ترکیبی را تا آن روز تجربه نکرده بودم.مثل کسی که تازه به خانه ای کوچک تر اسباب کشی کرده و جا کم آروده و نمی داند با انهمه اثاثه چه کند،مستاصل مانده بودم.قلبم خانه کوچکی بود که تمام فضایش متعلق به عشق بود.حالا کینه می خواست آن را پس بزند و برای خودش جا باز کند.فضای تنگ قلبم از فشار به درد امده بود.ماندانا خواهری نبود که بتوان رنج و دردش را به آسانی تحمل کنم.دوستم داشت و دوستش داشتم.وقتی کوچک بود همان طور که به مامان می چسبید،به من هم وابستگی داشت.اگر بابا دعوایش می کرد و مامان در دسترس نبود،به آغوش من پناه می اورد.با چند سال اختلاف سن،احساس حمایتی نسبت به او داشتم.البته وقتی بزرگ شد این احساس رنگ باخت،چون دیگر به حمایت من احتیاج نداشت.اما حالا آن احساس کمرنگ یکمرتبه غلیظ شده بود و حالت دفاعی شدید به من می داد.ولی دفاع از او در برابر کدام دشمن؟دشمنی که عشق من بود؟به کاوه فکر کردم.چندشم شد.چه باید می کردم؟به سویش می رفتم تا زندگی ماندانا را نجات بدهم؟پس زندگی خودم چه می شد؟
صدایی از ساختمان آمد.مامان بود.همیشه صبح زود بیدار می شد.فرق نمی کرد شب چه ساعتی و با چند تا قرص ارام بخش خوابیده باشد.سحر خیزی عادتش بود.برگشتم به ماندانا نگاه کردم.زیر چشمی ارزیابی ام کرد.حرفی نزد،تا من پرسیدم:اگررفتم سراغ کاوه و قبول نکرد چی؟
طوری نگاهم کرد که انگار می گفت اگر تو بخواهی قبول می کند.
یک سوال دیگر کردم.و اگر اشتباه کرده باشی و مشکل مهدی چیز دیگه ای باشه چی؟
آرام جواب داد:خر که نیستم.می فهمم.از همون موقع که خبر طلاق تو به گوشش رسید،رفت توی لک.اون هم طلاقی که هیچ کس رو در جریانش نذاشته بودی و خبرش مثل صاعقه همه رو در جا خشک کرد.
ولی اون همیشه همین طور سنگین و با وقار بود.
نه تو روابط زناشویی.غرور وقار و این حرفها که مال توی رختخواب نیست.بعد از طلاق تو وقار زده شد.
هنوز فکر می کنم مشکل دیگه ای داره و تو نمی دونی.یا نمی فهمی.
چه مشکلی؟چه تغییری در اخلاق و روحیات من پیدا شده که دائم عبوسه؟چی کارش کردم؟چند وقت پیش تصمیم گرفتم کاری بیرون از خونه پیدا کنم و انقدر توی خونه تنها نشینم وفکر و خیال نکنم.مثل تو.اما طوری جبهه گرفت که انگار می خواستم قتل بکنم.
هیچ وقت نشستی دوستانه ازش بپرسی چه مشکلی داره؟
آره که پرسیدم.ولی قابل نمی دونه جواب بده.اگر مادرش اون نیش و کنایه ها رو نمی زد، نمی فهمیدم مشکل از کجاس.انقدر زندگی مون بی روح شده که انگار هر روز از روز گذشته تقلید می کنیم.دارم مثل یک شیءگوشه خونه می پوسم.من هم مثل تو دلم نمی خواد تو یک چهاردیواری برای آرزوهای دور ودراز زمان دختری اه بکشم.چقدر با حسرت بیرون رفتنش از خونه رو ببینم و با حسرت در کانون خانوادگی رو پشت سرم ببندم؟من نمی خواهم زندگی مامانو تکرار کنم.مثل خود تو.آخه خونه که مرکز دنیا نیست.اصلا نمی دونم چرا با کار بیرون داشتن من مخالفت می کنه.
ماندانا مرا الگو قرار داده بود و پشت سر هم مثل تو مثل تو می گفت.
چقدر دستمال به دست بگیرم و اسباب اثاث خونه رو گردگیری کنم؟
انگار سهم من از زندگی فقط رفع کثافت و گرد و غبار خونه س.از بس سرمو با کار خونه گرم کردم،وسواس خانه داری گرفتم.دیگه نمی خوام فقط از برق انداختن ته قابلمه ها و چراغ گازو لگن ظرفشویی یا ظرفهای کریستال توی بوفه ها لذت ببرم.مگه هیچ دلخوشی ای قشنگ تر از این تو دنیا وجود نداره؟اصلا نمی خوام بهار زندگیم پشت درهای بسته خونه زندونی بشه.نمی خوام خودمو فراموش کنم.مرجان،بدون خجالت می گم،من از گرمای ارضا نشده ای می سوزم.به خدا اگر تو زندگی زن مردی وجود نداشته باشه،خودشو فراموش می کنه.من تصمیم ندارم از خودم دست بکشم.
پس برای همین خودتو در معرض نمایش می ذاری؟لباس چسبون و یقه باز می پوشی؟
چه نمایشی؟من که همیشه دلم می خواست با مهدی دو تا مرغ به هم چسبیده باشیم.انقدر دوستش داشتم که حتی اگر کنارم نبود،وجودشو حس می کردم.
باید پای درد دلهای مهدی هم نشست.
هیچ حرفی برای گفتن نداره.چیزی که می فهمم اینه که من تموم زندگیش نیستم.توی خونه مثل شاهی شدم که از مقام افتاده.
فکری را که به مغزم نیش می زد مهار کردم و بر زبان نیاوردم.پای زن دیگه ای در میان نبود؟حرف دیگری زدم:زرنگ باش.کاری کن وجودت براش ضروری بشه.
چرا خودت این کار رو تو زندگی با کاوه نکردی؟
من مشکل دیگه ای داشتم.این حرف از دهنم پرید و باز عذاب وجدان به سراغم آمد.این عشق مبهم مه آلود زندگی ام را به باد می داد.آمدم درستش کنم،خراب تر شد.وقتی دو نفر کنار هم انقدر زجر می کشن،سازش کردن گناهه.من و کاوه...
طوری چشمهایش را تنگ کرد و به چشمم خیره شد کهه انگار از پشت گرو غبار نگاهم میکند.زمزمه وار جواب داد:آفرین.حرف حساب رو خودت زدی.
دستپاچه شدم:تو هم می خوای مثل من زندگی انگل وار این خونه رو داشته باشی؟
آه پر سر و صدایی کشید.وای به وقتی که آدم توی خونه خودش زیادی باشه.نمی دونی چه احساس وحشتناکیه.بعد با حالت تمسخر ادامه داد:می خوام بیام اینجا با تو همدردی کنم.
قلبم به سنگینی سرب شده بود . در قفسه سینه ام سنگینی می کرد.چطور می توانستم مردی را که عزیز ترین کسم را آزار می داد دوست داشته باشم؟اگر تا ان روز فقط عذاب وجدان عرصه را برایم تنگ می کرد،حالا غیرت و تعصب هم به کمک آمده بود تا زندگی ام را خراب تر از پیش کند.
مامان به حیاط آمد.حرفمان را قطع کردیم.با تعجب پرسید:چرابه این زودی بیدار شدین؟
به ماندانا اشاره کردم نگوید اصلا نخوابیده ایم.خودم جوابش را دادم.پشه ها تا صبح پدرمونو دراوردن.
با برو بیای دیشب،درها باز موند و پشه ها اومدن تو.خب حشره کش می زدین.فکر کردم با اون همه ظرفی که شستین،تا ساعت ده یازده می خوابین.
چشمهای مامان بی حال و بی فروغ بود،مثل آدمی که دوران نقاهت بیماری سختی را پشت سر می گذارد.قلبم آتش گرفت.چقدر غصه مرا می خورد و چقدر دلش به ماندانا و زرنگیهایش خوش بود.طاقت دیدن عذابش را نداشتم.یک لحظه به کاوه فکر کردم.اما بازگشت به سوی او خیانت بزرگی بود.من دوستش نداشتم.
مامان رفت لب حوض نشست.به ماندانا گفت:ازش پرسیدی چرا دیشب اون اداها رو برای تورج دراورد؟
ماندانا برگشت نگاهم کرد.نگاهش به من بود و جواب مامان ر اداد.قرار شده تو دو سه روز آینده یک تصمیم عاقلانه بگیره.
هاج و واج نگاهش کردم.
به چشمم خیره شد:مگه نه؟
مامان دهن دره ای طولانی کرد.هنوز دهانش کاملا سر جایش ننشسته بود که بریده بریده پرسید:تو دو سه روز آینده قراره چه اتفاقی بیفته؟
دهن دره اش به ماندانا سرایت کرد.با دهان کش امده جواب داد:باید بشینیمو تماشا کنیم.
پا شدم بروم.تحمل هیچ کدامشان را نداشتم.مامان پرسید:کجا؟
بخوابم.
ماندنا با پوزخند گفت:اگر خواب به سراغت اومد،از طرف من هم سلام برسون.
به اتاقم که رسیدم،بغضی را که توی گلویم سیخ می زد قورت دادم.من که هیچ کاری نکردم.چرا باید انقدر باج بدهم؟این سوال را از کی پرسیدم،نفهمیدم.


06-07-2012, 09:25 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
فصل 4

پس از سه روز خود در گیری سخت و توانفرسا و دست و پنجه نرم کردن با غم و اندوه ناشی از تصمیمی که حتی استخوانهایم را آب می کرد، بالاخره با موبایلی که مهدی برایم خریده بود، شماره را گرفتم .ساعت ده صبح بود.از کلاس بیرون آمده و گوشه خلوتی ایستاده بودم.
ماندانا جواب داد.هیجان داشتم .نفس نفس می زدم. سلام کردم.
سلام کجایی؟ صدا قطع و وصل می شه.
تو دانشکده م. بی مقدمه پرسیدم: ماندانا.مطمئنی رفتار مهدی به دلیل طلاق من عوض شده؟ خوب فکر کن.الان هم جواب نمی خوام.
با تعجب پرسید: چرا نفس نفس می زنی؟
جواب سوالم رو بده.
خب وقتی رفتی خونه تلفن کن .این طوری که نمی شه.
جواب من یک کلمه س .آره یا نه.
بعدش می خوای چی کار کنی؟
می خوام همون کاری که گفتم بکنم.
سکوت کرد.خیال کردم قطع شده .الو ...ماندانا ..ال.
چه فکری به سرت زده؟ می خوای با کاوه...
چرا به جای جواب هی سوال می کنی؟
آره مطمئنم .همین امروز صبح که می رفت، چنان رفتار سردی داشت که پرسیدم داری جونمو به لب می رسونی که خودم تقاضای طلاق کنم؟ می دونی چه جواب داد؟
نه بگو.
گفت شهامتش رو نداری ، وگرنه زودتر از این اقدام می کردی.
داشتم از خشم می ترکیدم.پرسیدم: تو چی جواب دادی؟
هیچی .خفه شدم.صدام در نیومد .اما خودش گفت همه چی هم مال تو.
دنیا دور سرم چرخید.لال شدم .حالا ماندانا بود که خیال کرد ارتباط قطع شده وهی الو الو کرد.جواب دادم: امروزبا کاوه حرف می زنم.
ناباورانه پرسید:خوب فکرهاتو کرده ی ؟
آره .خوب فکر کردم.
باور نمی کنم. پس منتظر باش تا ببینی .خداحافظ.
منقلب و مضطرب با تمام چیزهای دور و برم احساس بیگانگی می کردم.انگار به دنیای ناشناخته ای پرتاب شده بودم.دکتر رهامنش از انتهای سالن می آمد . می خواستم زود بروم که با دست اشاره کرد. گیر افتاذم.نزدیک که شد قیافه ای خیلی جدی گرفت و گفت: چند دقیقه باهات کار دارم.
بفرمایین دکتر .
اینجا مناسب نیست.
چشمهای خمار آلودش نگاه ناآشنایی داشت. پرسیدم: پس کجا؟
تلفنم رو یادداشت کن.
از کیفم خودکار در آوردم و روی جزوه ای که دستم بود شماره را یادداشت کردم. از ذهنم گذشت: باز بیگاری.
گفت ساعت چهار منتظر تلفت هستم.
جدی و خشک خداحافظی کردو به طرف یکی از کلاسها رفت.هجوم افکار فرصت فکر رکدن به او نداد.
پریشان بودم. موقع بیرون رفتن از دانشکده با رضا رخ به رخ شدم.متوجه آشفتگی ام شد .
پرسید : حالت خوب نیست؟
پرسیدم: چطور مگه ؟
طوری جواب سلام دادی که انگار منو نمی شناسی.حواست کجاس؟
همین جا شهناز چطوره؟
بد نیست خیلی ازت گلایه داره.
همه از من گلایه دارن.اصلا گناهکار و مجرم به دنیا اومدم.
چه توپ پری !چه خبر شده ؟
هیچی .به شهناز سلام برسون.
سرزنش بار نگاهم کرد.بهش تلفن کن حامله س!
هیچ انتظار چنین خبری را نداشتم.با خوشحالی گفتم: تبریک .تبریک. خیلی خوشحال شدم.این آرزوی شهناز بود. امشب بهش تلفن می کنم.چه خبر خوبی!
رضا با چند تا لغُز و کنایه که بارم کرد سر تکان داد و رفت.به خودم بدو بیراه گفتم.شهناز از ماندانا به من نزدیک تر بود.حق داشت دلخور باشد.تازه متوجه شدم چرا آن شب مهمانی نیامد.طفلک حتما دردسر ویار داشته .از خودم بدم امد. خیلی در مرودش سهل انگار شده بودم.حق داشت .از خودم بدم آمد.خیلی در موردش سهل انگار شده بودم.حق داشت خبر به این مهمی را به من ندهد.
وقتی به خانه رسیدم نه مامان نه بابا .یادداشتی کنار میز تلفن بودف با خط قشنگ مامان.
مرجان ، سلام
شکوفه از فرانسه آمده .با خاله مهین و مامانی رفتیم دیدنش .اگر خواستی تو هم بیا .غذا روی چراغ گاز است .اگر بابا تلفن کرد بگو ماندانا سفارش کرده برایش از همان برنج های خودمان بخرد
قربانت مامان
به این خلوت و سکوت احتیاج داشتم .روح خسته و افکار درهم وبرهم ذهنم را شلوغ کرده بود .می دانستم مامان بیاید باز برنامه داریم.هر وقت با خاله مهین و مامانی بود.نقل و نباتشان حرف راجع به من بود. نمیدانستم چرا این قدر دقت عزیزشان را صرف زندگی من می کردند.نمی دانستند با این کارشان چه نیروی مقابله عظیمی در من بوجود می آورند و ار من چه فولاد آبداده ای می سازند.باید از آنها ممنون می بودم چون ناخودآگاه در تراشیدن شخصیتم سهم بزرگی داشتند. با این حال برای قضاوتهایشان اعتباری قائل نبودم .آنهایی که مثلا دلسوزم بودند و با حرفهای کنایه دار نصیحتم می کردند.فقط دلم را می آزردند و نیروی مبارزه ام را قوی تر می کردند، و این میل در من بیدار می شد که واژه درشت شیر زن را کنار شیر مرد بنشانم.پس از مدتها به این طرز فکر رسیده و راضی بودم.اما ماندانا و زندگی در حال ویرانی اش به من می فهماند وقتی با خانواده زندگی میکنی باید همیشه منتظر قربانی شدن باشی .آن موقع بود که متوجه شدم هیچ کس با هیچ فضیلتی صاحب اختیار سرنوشت خودش نیست .این شکست طلبی و تسلیم آن هم در فشرده ترین شکلش مرا به یاد جمله ای انداخت که کسی گفته بود: شکوه و جلال وظبفه از سر بریده عشق متولد می شود .باید عشقم را سر می بریدم تا بتوانم به کاوه
تلفن کنم.این توصیه شعله سوزان وجدانم بود.
کمی غذا خوردم و چرتی زدم.وقتی بیدار شدم، سلعت نزدیک چهار بود و باید به دکتر رهامنش تلفن میکردم.تماس با کاوه را به بعد از تلفن دکتر موکول کردم.مطمئن بودم گفتگو با او طولانی خواهد شد.
دکتر رهامنش از بعضی شاگردان بیگاری می گرفت .از جمله من .بخشی از تصحیح ورقه های امتحانی دانشجویان سال اول و دوم را به عهده من گذاشت. از این کاربیزار بودم.اما روی مخالفت و شانه خالی کردن نداشتم.می دانستم باز خواب دیده .شماره را گرفتم .بلافاصله جواب داد.سلام کردم.
سلام مرجان عزیز .
کلمه را غلیظ ادا کرد.پیش خودم گفتم این دفعه حتما ورقه ها بیشتر است که این طور غلیظ سلام می کند.باید زودتر می رفتم سر اصل مطلب و خلاص می شدم.من در خدمتم چند دسته س؟
نفس بلندی کشید:موضوع تصحیص ورقه نیست.
پس؟
مدتی ست می خوام به یک قهوه مهمونت کنم.
یاد نگاه ما آشنایش افتادم. خیلی ممنونم.
کی آمادگی داری؟ امشب خوبه؟
متاسفم ، من خیلی گرفتارم.اگر فرمایشی دارین، پای تلفن بفرمایین.
مدتی ست وقتی می بینمت حس می کنم خیلی گرفته ای. مشکلی پیش اومده؟
نه نه گرفته نیستم.
چرا هستی. به طلاقت مربوط می شه؟
متاسفانه خبر طلاقم به گوش تمام بچه ها رسیده بود و این کار رضا بود.رضا از آن مردهای نابغه ای بود که با همه استعداد و نبوغشان رفتار و گفتار خاله زنکی دارند،برعکس شهناز که شخصیتی ممتاز داشت و همیشه او را به دلیل همین نفطه ضعفش سرزنش می کرد .رضا جراحی عمومی قبول شده بود و در ضمن در مطب دکتر رهامنش با او همکاری می کرد.
جواب دادم: اتفاقا سر حالم.
می خواهم ببینمت.
با هر جمله ای که می گفت معنی نگاه ناآشنایش بیشتر برایم مفهوم می شد.با حرصی فرو خورده پرسیدم: خانم چطورن؟
از سوال کنایه دارم ناراحت شد.چطور سراغ اونو گرفتی ؟
سکوت کردم.
ادامه داد: مرجان باید باهات صحبت کنم.
گوشم با شماس.
تو یک زن جوونی .به خاطر از هم پاشیدن زندگیت خیلی متاسفم.
ممنونم .اما من متاسف نیستم.
نباید هم باشی .اون مرد اگر لیاقت داشت تو رو از دست نمی داد.
از توهین مستقیمی که به کاوه کرد ناراحت شدم.اشتباه از خودم بود .بناید اجازه می دادم.گفتم :تموم تقصیر ها از اون نبود.
این برجستگی اخلاقیت تحسین آمیزه خودت می دونی زنهای ایرانی چقدر پوک وتوخالی هستند.جز ادعا هیچ هنری ندارن. اما تو استثنایی. شما خیلی به من لطف دارین ولی باید زنهای ایرانی رو بهتر بشناسین.
نه نه .عین واقعیته. خب بگذریم.جواب چی شد؟
کدوم جواب؟
دعوت برای امشب .نه نگو .واقعا می رنجم.
اگر اورژانسی نیست .اجازه بفرمایین بعدا تماس بگیرم.
صدایش هیجان بخصوصی داشت. مرجان مدتهاست می خوام همه چیزو با تو در میون بذارم.
دست بردار نبود. باید آن همه چیز را به خودش بر می گردانم.می دانستم چطور مثل دانه تسبیح از دست زنش سوراخ به سوراخ فرار می کند.در دو سه جمعی که نش حضور داشت، دیده بودم چقدر از او حساب می برد.حالا مطمئن شده بودم یا زنش مسافرت رفته یا وضعیتی ایجاد شده که چشم او را دور دیده .دوباره مچ گیری را دور از شأنم دیدم.
گفتم: خیلی خب دعوت رو قبول می کنم.
چهره اش را نیدیم ولی از لحن صدایش توانستم میزان ذوق زدگی اش را حدس بزنم.
امشب ساعت هشت رستوران آبشار .سر محمودیه منتظرتم.
باشه .پس فعلا با اجازه خداحافظی می کنم.
به امید دیدار.
ارتباط را قطع کردم.دهنم تلخ شده بود .با این تلخی نمی دانستم بلافاصله با کاوه هم کلام شوم.شماره تلفن شهناز را گرفتم و تبریک گفتم .سر سنگین جواب داد. تو دیگه شورش رو در آوردی.دریغ از یک تلفن .دیروز به رضا گفتم دیگه بهش تلفن نمی کنم.
آمدم جواب بدهم ،نگذاشت.حتما حالا هم به توصیه رضا تلفن کردی.
دیدم حرف حساب گلایه ندارد.با شرمندگی گفتم: هرچه می خواهد دل تنگت بگو. حق با توئه ،مامان آینده.من اشتباه کردم .خوبه؟
آن قدر دلش پر بود که نمیخواست بگذارد زود سمبلش کنم.همین؟
اون روزها که با کاوه کشمکشی داشتی روزی ده بار تلفن می کردی. اما -
ببین شهتاز اگر همین جور ادامه بدی برات یک کاسه اشک می ریزم.
دیگه چیه؟
هیچی فعلا سر به سرم نذار تا بعدا همه چییز رو برات تعریف کنم.
ماشاءالله خیلی بلدی .یک طوری شروع و تموم می کنی که آدم بدهکار هم می شه.
من و تو بدهکار و طلبکار محبتیم.همین فعلا خداحافظ.
بقیه بمونه برای وقتی دیدمت .مواظب باش حالا دیگه فقط مال خودت و رضا نیستی . یک طلبکار تو شکمت داری.
تو دیگه گندشو در آورده ی .چرا تلگرافی حرف می زنی و می خوای فرار کنی؟
دلم پره . دیگه جا نداره .دست کم تو بفهم . خداحافظ.
گوشی را گذاشتم .رفتم یک لیوان اب خوردم یک لیوان هم آوردم که اگر موقع حرف زدن با کاوه بغض کردم بخورم. اشک پشت سد پلکهایم جمع شده بود .همیشه از گریه بدم می آمد.احساس ضعف می کردم.به خصوص که اسمش حربه زنانه هم بود.
شماره را گرفتم .بعد از سه چهار زنگ مادرش گوشی را برداشت. نمی خواستم موش و گربه بازی در بیارم.می دانستم در تماس با او چه حقارتی را باید تحمل کنم.
سلام خانم زند منم مرجان.
از سکوت چند لحظه ای اش فهمیدم غافلگیر شده . ادامه دادم: می خوام با کاوه صحبت کنم.هست؟
بالاخره از بهت در آمد ما با هم صحبتی نداریم. نگفتم با شما .با کاوه حرف دارم.
نیست.
هست.
گفتم نیست .اصلا چرا من دارم دهن به دهن تو می ذارم؟
باید باهاش حرف بزنم.
بی خداحافظی گوشی را گذاشت. به تلاطم افتادم.شماره را دوباره گرفتم جواب داد : کاوه با تو هیچ کاری نداره.
صدایم را که داشت اوج می گرفت پایین آوردم : هنوز برای حرف زدن از شما اجازه می گیره؟
این ضربه جیغش را در اورد .آره اجازه می گیره .حالا چی می گی؟
می رم دفترش.
حق نداری.
اگر اون برای نفس کشیدن هم از شما اجازه می گیره ،من اجازه م دست خودمه.
اگه اومدی موس موس کنی ،کور خوندی .تصمیم به ازدواج گرفته.
ضربه کاری بود .تنم لرزید.اما شک کردم.نگذاشتم متوجه تغییر حالتم شود.پلتیک خوبی نبود.دست شما برای من رو شده .می رم دفترش.
بی حرف گوشی را گذاشت. دیگر صلاح نبود مجددا شماره بگیرم.دفتر کاو نزدیک خانه خودمان بود.معطل نکردم .کیفم را برداشتم و از خانه بیرون دویدم.سوار تاکسی شدم و پنج شش دقیقه بعد رسیدم.پیاده شدم ویک نفس پله ها را بالا دویدم.مطمئن بودم دیر بجنبم ،خانم زند کار خودش را می کند.حدسم درست بود .پله آخر را طی می کردم که کاوه کیف به دست از دفتر خارج شد.رو در روی هم شدیم سلام کردم.رو برگرداند که برود.بی فکر گفتم: یک طرفه خرابش کردی اومدم یک طرفه درستش کنم.
یکه خورد. انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت.
ادامه دادم: اگر به دستور مادرت داری فرار می کنی ،بکن. اما من تا حرفم نزنم ولت نمی کنم.
تمام حرفها تو دادگاه زده شد و رای هم گرفتیم.هیچ اعتراضی هم به رای دادگاه نکردی مگه نه؟
اعتراض فایده نداشت ،تو و مادرت تصمیمتونو گرفته بودین.
تو ظاهر نمی کردی وگرنه از ته دل منتظر همین رای بودی.
اون موقع طور دیگه ای فکر می کردم ،باید باهات صحبت کنم.از مامانت می ترسی؟
نگاه زهر آلودش تا عمق وجودم فرو رفت.برو کنار .من باتو کاری ندارم.
با من این طور رفتار نکن.
لبخند محو پیروزمندانه ای بر تمام خطوط صورتش نشست .پوزخند زد. دیر اومدی.
فیلمنامه رو کی نوشته داده دستت تا اجرا کنی؟
پس انتظار داشتی باز هم فیلمنامه تو رو اجرا کنم؟برو کنار سر پله ها خوب نیست.
زیاد وقتت رو نمی گیرم برگرد توی دفتر.
چی شده خانم دکتر فیلش یاد هندوستان کرده؟
با دست آرام هلش دادم عقب. کیف دریک دستش بود و کلید در دست دیگرش .کلید را از دستش کشیدم.در را باز کردم.مثل شکارچی خوشحالی که صید با پای خودش به دام افتاده از پیروزی می درخشید.
عقب ایستادم و گفتم: برو تو.
انگار منتظر بقیه ماجرا بود تا خُردم کند. نمی دانست با چه انگیزه ای قدم
06-07-2012, 09:26 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
پيش گذاشته ام و از اقدامي كه كرده ام هيچ احساس حقارت نمي كنم . همان جا ايستاده بود .تو رفتم روي يكي از مبلها نشستم . دكور دفتر را عوض كرده بود . همه چيز نو و اعلا شده بود . مبلها ، ميز و صندليها ، كامپيوترها و چند تابلوي زيبا و نفيس كه به فضا جذابيت خاصي بخشيده بود . كف سالن از سنگ مرغوب فرش شده بود و برق مي زد . حتي پرده ها عوض شده بود و با اثاثه هماهنگي كامل داشت .
با ترديد و تفاخر آمد تو . مي خواست پشت ميز بنشيند . گفتم : ارباب رجوع نيستم كه مي خواي پشت ميز بشيني، امومدم سر زندگيم باهات چونه بزنم.
شانه هايش را بالا انداخت .« جاي چونه نمونده . معامله قطعي شده .»
شده باشه . همون طور كه طلاق توافقي داشتيم ، مي تونيم ازدواج مجدد توافقي هم داشته باشيم .
از سر كيف جواب داد : دير اومدي.
اين هم بخشي از فيلم نامه اس؟
هر طور مي خواي حساب كن . من دارم ازدواج مي كنم.
دروغه.
اصراري براي ثابت كردنش ندارم.
كيه؟
يك بنده خدا.
اسمش چيه؟
چه فرق مي كنه؟
مي خوام بدونم.
خيالت راحت باشه . نه از تو زيباتره ، نه خانم دكتره . من دنبال زيبايي نبودم . دنبال سكس هم نبودم . تو اين شهر تا بخواي زن و دختر ريخته . مي خواستم با كسي ازدواج كنم كه كنارش يك كانون گرم خانوادگي داشته باشم .
مثل گربه اي كه از بازي با موشي كه طعمه اش شده لذت مي برد ، از بازي با من لذت مي برد . داشتم ح رفهايش را باور مي كردم .گفتم : من اين كارو مي كنم.
اگه بلد بودي از اول م كردي.
حالا ياد گرفته م.
ديگه دير شده.
به كجا رسيده؟
چي ؟
تجديد فراش.
تو همه چيز تفاهم داريم.
نمي ذارم.
ابروهاش را با تعجب بالا كشيد . تو چي كاره اي ؟
مي خوام برگردم.
حالا من نمي خوام.
هر شرطي بزاري قبول مي كنم.
هر چه كوتاه مي آمدم ، بيشتر شير مي شد . ما قابل شما نيستيم . رفتم سراغ كسي كه ما رو قابل بدونه.
من همون آدمم.
موفق باشي .خب. من بايد برم.
كاوه ، به من يك فرصت ديگه بده.
پشتش را صاف كرد . گردنش را بالا گرفت و شق و رق نشست . تو فرصت كافي داشتي اما انقدر خودخواه بودي كه استفاده نكردي.
من افسار زندگي رو دست تو سپرده بودم .تو بودي كه نتونستي مهارش كني.
فراموشش كن . هر چي بود گذشت . من هم فراموش كردم.
لب و دهانم از حرفي كه بر زبان داشتم مي سوخت . بيرونش انداختم كه خلاص شوم. من پشيمونم.
نتوانست تعجبش را پنهان كند .انگار خودش را اندازه و قواره اين حرفها نمي ديد .اما من قبل از آمدن به خودم گفته بودم دفاع موفق بهتر از حمله است . با اين استدلال بر اكراه و سعيم غلبه كردم و ادامه دادم : جبران مي كنم.
من فعلاً كار دارم .بايد سر قراري حاضر باشم.
به همش بزن . مايه ش يك تلفنه.
هنوز هم داري رئيس بازي در مياري و دستور مي دي؟
دستور نمي دم .خواهش مي كنم . كاوه ، تو هميشه با من سر لج داشتي. همه جا . پيش همه كس تحقيرم مي كردي .هر اختلاف كوچيكي رو انقدر ادامه مي دادي تا تبديل به فاجعه مي شد . مگه يادت رفته اوايل زندگي چقدر دست پايين مي گرفتم؟ اما هر چي كوتاه مي اومدم ، تو بدتر مي كردي . دست آخر هم جد گرفتي بايد ترك تحصيل كنم .آخه چرا؟
براي اينكه من زن خانه درا مي خوام.
مگه وقتي ازدواج مي كرديم خبر نداشتي دانشجوي رشته پزشكي ام؟ مگه سينه سپر نمي كرديكه پا به پام هستي تا درسمو تموم كنم ؟ تو بودي كه زير تمام قول و قرارهات زدي . تو بودي كه تحت تاثير حرفهاي اين و اون قرار مي گرفتي . يادت هست يك روز جلوي رضا و شهناز گفتي مرد نبايد اجازه بده زن به تخت بشينه؟اين طرز تفكر تو زندگي مونو سياه كرد.
پره هاي بيني اش تكان خورد . با لجبازي اي كه عادت هميشگي اش بود گفت : حالا هم همون طور فكر مي كنم . زن كه به تخت بشينه ، فرمانروا مي شه و مرد برده!
اگه به قول تو فرمانروا بشه و فرمانرواي خوبي باشه ، چه عيب داره؟
زن جماعت جنبه اين حرفها رو نداره.
تو يك مرد تحصيل كرده و دانشگاه رفته اي .چرا مثل مردهاي صد سال پيش فكر مي كني؟
من كه با تو حرفي ندارم ، چرا يك قضيه كهنه شده رو نو مي كني ؟ مي بيني ؟هنوز حاضر نيستي يك قدم به عقب بري.
راست مي گفت.همانچانه هاي گذشته را مي زدم . خوب شد يادآوري كرد . كوتاه آمدم .باشه . زندگي زناشويي تاج و تخت نيست كه سرش بجنگيم . تو فرمانروا باش . خوبه؟
بعداً صحبت مي كنيم.
خواهش مي كنم به حرفم توجه كن.
كدوم حرف؟
مردم و زنده شدم تا جواب دادم .بهت احتياج دارم.
دهنش از تعجب باز ماند . طوري نگاهم مي كرد كه انگار ته و توي وجدانم را بررسي مي كند . باور نمي كرد درست شنيده باشد.
با دست و دل بازي تكرار كردم : بهت احتياج دارم ن باور كن.
دروغ نمي گفتم . اگر احتياج نداشتم به سراغش نمي رفتم . از آن حالت انقباض و شق و رق بيرون آمد . به ديوار تكيه داد . لبخندي موذيانه زد : دير اومدي ، مي خواي زود به نتيجه برسي و بري ، نه؟
كجا برم ؟ اومدم كه بمونم.
از حالت خشك و بي انعطاف اوليه درآمده بود ، و من از احساس نزديك شدن به موفقيتي كه در راه بود بي قرار بودم . حسي دوگانه شقه ام

مي كرد . خواستن و نخواستن . خواستن براي ديگري و نخواستن براي خودم . باز داشتم باج مي دادم . آن هم به وجدانم . وجداني كه عشق خاموش و پنهانم را محكوم مي كرد . از تاواني كه مي پرداختم احساس ورشكستگي مي كردم . ديگر چيزي برايم باقي نمي ماند كه براي به دست آوردنش تلاش كنم . قلبم را به قربان گاه آورده بودم تا ضمانت نامه زندگي ماندانا را گدايي كنم . عشق مهدي بلاي جانم شده بود .هنوز نمي دانستم در تصميم طلاقي كه كاوه گرفت و من بي هيچ تلاشي براي نگه داشتن زندگي مان تسليم شدم و به آن تن دادم ، سهم مهدي چقدر بود ، و اگر مهدي اي در كار نبود به همان آساني تسليم طلاق مي شدم يا نه.
از جا پا شد .رفتم جلوي در ايستادم . تا جواب نگيرم نمي رم.
مصل پلنگ غريد : چي شده؟ تازه فهميدي چه چيزي از دست داده اي ؟
آره . تازه فهميده م .خيلي تازه . بيشتر از اين خردم نكن.
فعلاً كار دارم .چرا خودتو تحميل مي كني؟
تو هنوز دوستم داري.
با صداي بلند خنده اي عصبي كرد . مردها آنقدر ساده هستند كه وقتي به زني علاقه پيدا مي كنن ، قلبشون رو كف دست مي ذارن و تقديم مي كنن . حيف كه خيلي دير مي فهمن زنها چه جونورهايي هستند . وقتي مي فهمن كه ديگه خيلي دير شده و همه چيزو باخته ن . يادت هست وقتي جونم از دستت به لب رسيد و گفتم تنها راه حل ما طلاقه ، چطور با سكوت حرفمو تاييد كردي ؟ انگار منتظر چنين پيشنهادي بودي . چرا اون موقع براي ادامه زندگي چونه نزدي؟
مي دانستم تا خردم نكند سركش مي ماند . از ته مانده شخصيتم مايه گذاشتم . خون رو كه با خون نمي شورن . من اشتباه كردم ، تو گذشت كن .
نگاهي عميق به چشمهايم انداخت و مظلومانه گفت : تو از روي شجاعت اخلاقي سراغ من نيومدي . يك امايي تو كار هست كه من خبر ندارم . درست به هدف زد . ادامه داد : تو كسي نبودي كه از غرورت مايه بذاري . حتماً چيزي شده كه اين طور به دست و پا افتادي . من بايد بفهمم چي شده.
صداي خودم را مي شنيدم . حرفهايي را كه مي زدم باور نداشتم . من بودم كه به گدايي افتاده بودم ؟ گفتم : به دور و برم نگاه كردم . زندگيها رو ديدم . مقايسه كردم . فهميدم انتظاراتم از تو بيجا بوده . ما با عشق ازدواج نكرده بوديم كه انتظار زندگي عاشقانه داشته باشيم .
مثلاً زندگي عاشقانه چه شكليه ؟ اگه شوهر مثل گوسفند هر چيزي رو تحمل كنه و سر تكون بده ، زندگي عاشقانه س؟ من تو زندگي از چي كم گذاشتم؟
هيچي . من چشم باز نداشتم . الان چشمم باز شده . مي خوام جبران كنم .
چه جوري ؟ يادت رفته پدر و مادرت چطور كاميون آوردن و جهيزيه تو بار كردن و بردن ؟
نه ، يادم نرفته . اما همونها چشم و گوشمو باز كردن و گفتن كاوه برات بهترين شوهره . به خصوص مامان ، هميشه از تو دفاع مي كنه . هيچ كس به اندازه اون از جدايي ما رنج نمي بره . اگر يادت باشه ، تو اختلافاتمون هميشه از تو دفاع مي كرد .
بله . مي ديدن من بي تقصيرم . مي ديدن تو كله پر بادي داري . خيال مي كردي چون اطرافيان خانم دكتر خانم دكتر خطابت مي كنن ، بايد براي شوهرت هم خانم دكتر باشي و خودتو بگيري.
عقده هايش سر جايش بود . گفتم : به خدا طرز فكرت اشتباه بود . زني كه خودشو به مردي تفويض و تسليم كرده ، چطور مي تونه براش كله پر باد

داشته باشه؟
تو داشتي ، چون ديگران بادت مي كردن.
چرا به اين موضوع حسايت نشون مي دي ؟
نمي دوني ؟
نه چون هيچ وقت برتري اي نسبت به تو احساس نكردم . اگر به من خانم دكتر مي گفتن ، تو رو هم آقاي مهندس صدا مي زدن . از اين اوهام و خيالات بيا بيرون.
تلفنم زنگ زد . نگاه كردم ديدم مانداناست . جواب ندادم . نمي خواستم در گفتگويمان وقفه ايجاد شود . مي خواستم به كاوه ميدان بدهم عقده هاي قديمي و مزمن را بيرون بريزد . دستگاه را خاموش كردم .
گفت : يادت هست وقتي مي اومدم خونه ، انتظار نداشتم همه ش پاي تلفن باشي؟ ولي تو عمداً چونه مي زدي . مي گفتم اين لعنتي رو از پريز بكش . لج مي كردي.
لج نمي كردم . به خدا لج نمي كردم . در وضعيت عادي كه نبايد تلفن خونه قطع باشه . از اين گذشته ، من هميشه نگران حال مامن و بابا و مامان تو بودم . فكر مي كردم هر آن ممكنه به ما احتياج پيدا كنن . ببين چقدر غير عادلانه قضاوت مي كني!
دست كم از خواهر كوچيكت ياد مي گرفتي . هميشه چنان مهدي مهدي مي كرد كه آدم مي فهميد مردشو از ته قلب دوست داره.
با تاسف سر تكان دادم . نمي دانست زندگي خواهرم به يك مو بند است . نبايد هم مي دانست . گفتم : ماندانا نوع شخصيت خودشو دازه . ما خواهريم ، ولي يك جور نيستيم . ماندانا به ازدواج طور ديگه اي نگاه مي كنه ، من طور ديگه.
او هنوز ايستاده بود و من چسبيده به مبل انتظار نتيجه را مي كشيدم . واقعاً از اين بازي لذت مي برد . با يك جمله تكليف را تعيين كرد .
فكرهامو كه كردم ، تلفن مي كنم.
كي زنگ مي زني؟
هر وقت به نتيجه رسيدم.
موش و گربه بازي در نيار.
من تنها نيستم . خانواده دارم . نظر اونها هم شرطه.
مي دانستم مادرش با دل پري كه از من دارد ، نخواهد گذاشت زندگي من و او دوباره سر بگيرد . بايد كاري مي كردم . از در ديگري وارد مي شدم . تو هميشه دم از استقلال فكر و استقلال عمل مي زدي . هيچ كس رو قبول نداشتي . حالا ترقي معكوس كردي؟ از حالت چهره اش فهميدم نتيجه مناسب است . ادامه دادم : ما بچه نيستيم كه ديگران برامون تصميم بگيرن . الان كه پيش تو هستم ، نه مامان از اين اقدام خبر داره ، نه بابا . شايد اگر بهشون مي گفتم قضيه شكل ديگه اي پيدا مي كرد.
ترفندم بي تاثير نبود . چشمهايش را بست و به ديوار تكيه داد . آهسته زمزمه كرد : مرجان ، تو نمي توني دست از خيلي كارهات برداري . مي شناسمت . باهات زندگي كردم .
از كدوم كارها؟
يكمرتبه مثل كسي كه بخواهد بزند زير همه چيز ، چشمهايش را دراند . با تنفر نگاهم كرد و از در رفت بيرون و از پله ها سرازير شد . از همان كارهاي غير قابل پيش بيني هميشكي.
دنبالش دويدم . كاوه صبر كن . بگو از كدوم كارها حرف مي زني؟چرا نمي خواي مثل دو تا آدم بالغ مذاكره كنيم؟
نگهبان ساختمان با شنيدن سر و صدايمان از اتاقكش بيرون آمد . كاوه سلامش را سرسري جواب داد و از در خارج شد . ماشينش آن طرف خيابان
بود. بي احتياط از لابه لاي ماشينها گذشت و سوار شد . قبل از اينكه به او برسم ، پا روي پدال گاز گذاشت . ماشين از جا كنده شد و رفت.
با صداي بوق كر كننده ي ماشينها به خودم آمدم . نگهبان صدايم زد . خانم زند.
به عقب برگشتم . يادم رفته بود روزي خانم زند بودم . خودش را رساند . در اتاق مهندس باز مونده .
همراهش برگشتم به دفتر . در را بستم و روي مبلي نشستم . مثل آدم تصادف كرده اي كه تا بدنش گرم است احساس درد نمي كند و بعد از چند ساعت تازه مي فهمد چه بلايي سرش آمده ، احساس درد مي كردم . دردي عجيب و نا آشنا از قلبم شروع مي شد . نمي دانستم چرا به دفتر برگشته ام و قصد چه كاري دارم . گيج و منگ به مهدي فكر كردم . ايا تا اين اندازه ارزش داشت ؟جواب مثبت بود . چون به خاطر زندگي ماندانا تلاش مي كردم .
ديگر آنجا كاري نداشتم . بايد مي رفتم . هنوز پا نشده بودم كه زنگ در به صدا در آمد . نگهبان بود . از پشت در گفت : خانم ، آقا تلفن كردن گفتم درو قفل كنم .
جواب دادم : هر وقت رفتم قفل كنين.
چيزي نگفت . صداي پايين رفتنش از پله ها را شنيدم . تلفن زنگ زد . بعد از دو سه زنگ رفت روي پيغامگير . صداي ظريف زنانه اي پخش شد . سلام ، كاوه .چرا موبايلتو خاموش كردي ؟ زود به من تلفن كن .
مثل يخ وا رفتم . اين طرز صحبت ، اين لحن پر عشوه ، نمي توانست متعلق به كسي جز يك معشوقه باشد . آه از نهادم برآمد . دير جنبيده بودم . كسي را كه م زمين زده بودم . ديگري برداشته و روي قلبش گذاشته بود . اين ديگر كي بود ؟همان نبود كه كاوه بايد سر قرارش حاضر مي شد؟
خرد و شكسته از در بيرون رفتم . تعادل درست و حسابي نداشتم . گيج بودم . من با خودم چه كرده بودم و نمي دانستم ؟ نگهبان چپ چپ نگاهم كرد . بي اعتنا گذشتم . به خيابان كه رسيدم ، آدم پاكباخته اي بودم كه از خودش خسته است .
دو نفر انتظارم رامي كشيدند . ماندانا و دكتر رهامنش . به ساعت نگاه كردم . هنوز وقت زياد بود . با پارك فاصله زيادي نداشتم . رفتم و گوشه اي دنج پيدا كردم و روي نيمكتي نشستم . شماره ماندانا را گرفتم . با اولين زنگ جواب داد .
سلام .تو كجايي؟ چرا موبايلتو خاموش كردي؟
بازخواست نكن . حوصله ندارم .
كمي سكوت كرد . بعد با احتياط پرسيد : رفتي پيشش ؟تحويلت نگرفت؟
دير شده .داره ازدواج مي كنه.
چي ؟ازدواج؟بلوف زده . باور نكن.
من هم اول همين خيال رو كردم . اما پيشاپيش اونو از دست داده بوديم و نمي دونستيم .
تمام جريان را برايش گفتم . با جوش و خروش گفت : اولاً تو با اون تسليم بلاشرطتت لذت مبارزه رو از اون گرفتي . نذاشتي دست و پنجه نرم كنه و اون وقت پيروز بشه . فهميده يك امايي هست كه اين طور با دست و دلبازي از همه چيزت گذشته ي و رفته ي التماس مي كني!
حالا تو چي كار مي كني؟
در چه مورد؟
در مورد مهدي.
مرگ يك بار ، شيون يك بار . آخرش مثل تو طلاق مي گيرم.
عصباني شدم . آنقدر مثل تو مثل تو نكن.
چي كار كنم ؟ روز به روز بدتر مي شه . رواني شده .
شايد واقعاً احتياج به دكتر داشته باشه . ببرش پيش روانپزشك . مي خوا ي براش وقت بگيرم ؟
خيلي ازتو خوشش مياد! ولش كن . هرچي لي لي به لالاش مي ذارم بدتر مي شه .
ماندانا ، بهش محبت كن . شوهر تو معني محبتو مي فهمه .
مي فهميد ! حالا عوض شده . خب ، تو مي خواي چه كار كني ؟ نبايد بذاريم كاوه از دست بره.
فايده نداره . كاوه همون طور بچه مونده . با همون لجبازيها ، همون عقده ها.
من مي رم تو نخش.
مسخره س . من و تو كاري از دستمون براي خودمون برنمياد ، مي خوايم به هم كمك كنيم .
امتحانش ضرر نداره . الان كجايي؟
مثل آواره ها گوشه يك پارك نشستم .
ميام پيشت .
نه ، مي خوام برگردم خونه . درسها روي هم انبار شده . فردا كنفرانس دارم . از خودم خجالت مي كشم . مثلاً دكتر اين مملكتم . مردم چه تصوري از شخصيت يك دكتر ، اون هم دكتر زن دارن ! و من ...
آنقدر خودتو سرزنش نكن .
رفتم خونه بهت زنگ مي زنم .
پاي تلفن آهسته حرف بزن كه مامان به چيزي شك نكنه.
مواظبم . خداحافظ.
دلم گرفته بود . ميل خانه رفتن نداشتم . غرق ابهام غريب هستي ، به رهگذرها نگاه مي كردم . نمي دانم من اين طور مي ديم يا واقعاً حتي يكي لبخند و چهره باز نداشت . همه پيچيده در تاروپود روزمرگي ، ملال تكرار در چهره هاشان پيدا بود.
ساعت به هشت نزديك مي شد . دكتر رهامنش منتظر بود به وعده گاه نرفتم . اما در آن دقايق آخر تصميم ديگري گرفتم . به خيابان رفتم و منتظر تاكسي شدم . اولين تاكسي خالي را دربست گرفتم . سوار شدم.
يك ربع از ساعت هشت گذشته بود كه سر محموديه رسيدم . با چشمهاي نگران منتظرم بود . از تاكسي پياده شدم . با آن هيكل چاقش از ماشين پريد . سلام كردم . شوق آلود و ذوق زده جواب داد : سلام . خيلي نگران شدم . چرا دير كردي ؟
ترافيك بود . ببخشين.
سوارشو.
مثل بره سوار شدم . راه افتاد . نگاهم به روبرو بود . كاوه را مي ديدم . فكر كردم تا حالا بايد سر قرار رسيده باشد. به ياد قبل از عروسي مان افتادم . هر چند سخت و به اصرار خانواده تن به ازدواج دادم ، بعد از عقد كم كم انس و علاقه به سراغم آمد . به خودم مي رسيدم و با شوق سر قرارهايمان حاضر مي شدم . و او با چه بي انصافي از همان لحظه اول انتقادهاش را شروع مي كرد .
اين آرايش بهت نمي ياد.
آرايشي نكردم . فقط كمي رژ زدم .
براي كي ؟ اگر براي من زدي پاكش كن.
دستم كه به طرف لبهايم مي رفت ، حالتش عوض مي شد . ناراحت شدي؟
نه . اما آرايش جزو نظافت زنانه اس.
بهانه س براي نظر گير شدن.
در مورد من اين طوري فكر نكن.
وقتي تو كاري مي كني كه همه زنها مي كنن ، جاي استثنا باقي نمي مونه.
نگاهم همچنان به روبرو بود ، اما از گوشه چشم دكتر رهامنش را مي ديدم كه مشتاقانه نگاهم مي كند . يكي دو بار ترمز شديد كرد . اگر كمربند نبسته بوديم ، از آن طرف شيشه سردرمي آورديم . يك بار اعتراض كردم . استاد ، خيلي بي احتياط رانندگي مي كنين.
طوري نگاهم كرد كه انگار تقصير من بود . با دلخوري گفت : به من نگو استاد .
خيلي خب . دكتر ، خيلي بي احتياط رانندگي مي كنين.
دكتر هم نگو . اسم من جهانگيره . از اين به بعد به اسم كوچيك صدان كن .
اين حكم شامل تموم دانشجوهاس؟
با چشمهاي خمارآلود نگاهم كرد . نگاهش تمناي تصاحب داشت . نه ، فقط تو حق داري با اين اسم صدام كني.
تعجب نكردم . مدتها بود حس مي كردم برخوردش با من طور ديگري است .
رستوران خلوت و دنج بود . به محض اينكه مشستيم ، گارسون بالاي سرمان حاضر شد و صورت غذا را به دستمان داد . نگاه نكردم . گفتم : بستني.
دكتر سربلند كرد . غذا چي انتخاب مي كني؟
من بايد زود برگردم.
يعني چي؟
گارسون همان جا ايستاده بود . به ناچار او هم بستني سفارش داد . گارسون كه رفت ، با اعتراض پرسيد : شام نخورده مي خواي برگردي؟
براي شام نيومدم . اومدم حرفهاي شما رو بشنوم . حاضرم.
حالش گرفته شد . دكمه هاي كتش را باز كرد . طوري توي لباسش گير افتاده بود كه انگار هيكل بدقواره اش را با زور توي آن فرو كرده بود . سينه اشاز هيجان بالا و پايين مي رفت . گفت : نمي ذارم بري . من براي امشب برنامه مفصلي چيدم.
به من چيزي نگفته بودين.
امشب مي خوام تموم حرفهامو بزنم.
گوشم با شماس.
آنقدر با من رسمي حرف نزن.
به ساعت نگاه كردم . صداي اعتراضش بلند شد . ا ز حالا بهساعت نگاه نكن . من براي اين ديدار خيلي انتظار كشيده م . چهار سال منتظر اين لحظه بودم .
چهار سال؟ براي چي / چرا زودتر بهمد نگفتين ؟
آخه تو يك زن شوهر دار بودي . بعد هم ...
خودم را به نفهمي زدم . كاوه هميشه به شما ارادت داشت .
ناگهان و بي مقدمه گفت : مرجان ، دوستت دارم . چهار ساله تو آتيش عشقت مي سوزم . ديگه طاقت ندارم . اين طو ر با تعجب نگاهم نكن .
مي دونم از استاد رهامنش انتظار نداري معني عشق رو بفهمه . نه تو ، كه هيچ كس انتظار نداره . ولي دكتر رهامنش هم قلب داره ، احساس داره . مرجان ، مي خوام مال من باشي . همه چيز تو مي خوام . فكرت ، روحت ، قلبت ، جسم عزيزت ، اون چشم هاي قشنگت كه انگار قلاب داره و ادمو به طرف خودش مي كشه .

گارسون بستني آورد . گذاشت روي ميز و پرسيد : امر ديگه اي ندارين؟
دكتر با سر اشاره كرد نه . دوباره شروع كرد . مرجان ، مي خوام بقيه عمرم مال من باشي . يك آپارتمان مي گيرم كه راحت همديگه رو ببينيم .
احساس كردم هواي لطيف رستوران آبشار سنگين شده ، از خودم متنفر شده بودم . من اينجا چه كار مي كردم ؟ او مثل مگس همچنان وزوز مي كرد و من از ديدن چشمهاي خمار و حريصش عقم مي گرفت.
ادامه داد : دستتو بده به من . مي خوام لمست كنم . مي خوام باور كنم خاوب نمي بينم .
حرفي براي گفتن نداشتم . تصميم گرفتم ميز را ترك كنم و بروم ، اما اين كار را نكردم . مي واستم او را عريان تر ببينم .
ادامه داد : يك آپارتمان اجاره مي كنم و با سليقه خودت مبله ش مي كنيم . اون وقت با خيال راحت همديگه رو مي بينيم . خوبه ؟ موافقي؟ حرف بزن . يك چيزي بگو ،مي خوام موقع حرف زدن نگاهت كنم . ببين خدا چي آفريده ، تو چقدر زيبايي! اين گونه ها ... واي عاشق گونه هاتم . مي خوام موهاتو نوازش كنم . از اين روسري لعنتي بيزارم . گره شو شل كن .
ميزهاي اطرافمان خالي بود . دستش را به طرفم دراز كرد . حالا بايد حرفم را مي زدم . ز من چي ديدين كه اين طور روم حساب كردين؟
با تعجب گفت : هيچي ، مقصودت چيه؟
من چي كار كرده م كه خيال كردين چون مطلقه م ، مي تونين چنين انتظاراتي داشته باشين ؟
چه انتظاري مگه من –
حرفش را بريدم . قلبم با تپشي ديوانه وار كم مانده بود بتركد . اگر دعوتتونو قبول كردم ، فقط براي اين بود كه بگم به دليل شوهر داشتن نبود كه به خودم كثافت نمي زدم . من نه اهلش هستم ، نه روي پيكرم سرمايه گذاري مي كنم .
اينها چيه مي گي ؟
دارم از خودم دفاع مي كنم .
در برابر چي ؟ در برابر كي ؟ چه دفاعي؟
شنيده بودم مردها هر چه پيرتر مي شوند ، حريص تر چنگالهايشان را در شكم زندگي فرو مي كنند ، ولي از نزديك نديده بودم . با شنيدن حرفهايم ، مثل كسي كه ليموترش بخورد ، اجزاي صورتش در هم رفته بود .
صبر كن ، صبر كن . تند نرو ، داري اشتباه مي كني . من از اون مردهايي نيستم كه تو فكر كردي.
در پس چهره موجهش واقعيتي وحشيانه وجود داشت . مثل كاوه . ياد شب عروسي مان افتادم و دلم به درد آمد .
از پشت دندانهاي به هم فشرده ام گفتم : من نمي تونم به اين اكتفا كنم كه زن هستم . من پيش از اينكه يك ماده باشم ، يك انسانم . فعلاً هم از هيچ نري خوشم نمياد . در ضمن گفتم كه ، به اون درجه سقوط نكردم كه روي پيكرم سرمايه گذاري كنم .
موضعي دفاعي گرفت . نمي توانست شكست را باور كند . اين حرفها چيه ؟ براي زن تحصيل كرده اي مثل تو اين طرز فكر خيلي امليه . عشق باي اينكه اصانت داشته باشه ، اول بايد آزاد باشه . فقط در اين صورت تا حد صميميت روزمره پايين نمياد . داري اشتباه مي كني ، و از برداشت اشتباهت بيشتر آزار مي بيني تا از خود واقعيت . من عاشقانه دوستت دارم.
من عشق رو جور ديگه اي مي شناسم . اين تقليد كوركورانه س . عشق نيست .
مرجان اين گرد و غبارو از جلوي چشمت كنار بزن .
مي دونين وقتي كنار مي زنم چي مي بينم ؟
نه ، بگو .
زنتونو مي بينم . زني كه شوهر اسم و رسم دارش حقوقش رو زير پا له كرده . حيف كه زنها هنوز از خواب تاريخي شون بيدار نشدن . مي تونم تصور كنم اگر همين الان ما رو با هم ببينه ، شما چه حال و روزي پيدا مي كنين . زير همه چي مي زنين ، خوار وخفيف التماس مي كنين دروغتون رو باور كنه ، چون همه چيزو گردن من ميندازين كه اين از شوهرش جدا شده و از من كمك خواسته و از اين حرفها .
با سرعت ميز را ترك كردم و از رستوران خارج شدم ، گاو پيشاني سفيدي بودم كه از التهاب نگاهها مي سوختم .
وقتي به خانه رسيدم ، ساعت نزديك ده بود . مامان با تعجب نگاهم كرد . مگه امشب كشيك نداري؟
تازه يادم آمد . مثل برق از جا جهيدم . به اژانس زنگ زدم و ماشين خواستم .

06-07-2012, 09:58 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
فصل 5

روحیه ام چنان خرد و خراب و مسموم بود که هر کس می دید، می فهمید رو به راه نیستم. حتی محمود، نظافتچی بیمارستان که آن همه خجول بود و وقتی در برابر آدم قرار می گرفت حیران بود با دستهایش چه کند و همیشه نگاهش را از مخاطب می دزدید، یک روز وقتی اتفاقی با من در آسانسور تنها بود پرسید: "خانم دکتر، چند وقته خیلی توی خودتونین، خدا نکرده گرفتاری ای چیزی دارین؟" یا خانم دکتر میهن دوست که روح انسانی و شخصیت معنوی اش را می شد در عمق چشمهایش دید، چند بار با لطفی مادرانه پرسید: "خیلی وقته سر حال نیستی. اگر کاری از دست من برمیاد بگو. و وقتی دید حاضر نیستم چیزی بگویم و به "نه، چیزی نیست، ممنونم." اکتفا کردم، یک روز بی مقدمه گفت: "فراموش نکن، کار اصلاح دنیا با ما نیست، آسون بگیر."
در چنین وضعیت روحی ای معمولا هر کس به سرگرمی قوی زندگی اش پناه می برد، شاعر شعر می گوید، نقاش تابلو می کشد، من هم دیوانه وار چسبیده بودم به کار. ساعتها در اتاق عمل ماندن، بهترین راه حلی بودکه مرا از خودم دور می کرد. به رشتۀ تخصصی ام علاقه داشتم. با آدمهای زنده ولی خاموش بهتر می توانستم کنا بیایم. داوطلبانه سر جراحیها حاضر می شدم. گاه با یک گروه جراحی هفت هشت ساعت در اتاق عمل می ماندم و وقتی کار تمام می شد یا روز شب شده بود، یا شب جایش را به روز داده بود. خلاصه وقتی به خانه رسیدم طوری خسته بودم که مامان از ظاهرم می فهمید نباید سر به سرم بگذارد. البته ملاحظه کردنش تا زمانی دوام داشت که سر از خواب بلند نکرده بودم. وقتی بیدار می شدم و از اتاق بیرون می آمدم، از حال و هوایش می فهمیدم آرامش قبل از توفان رو به پایان است. اکثرا از اینجا شروع می کرد که "چرا داری خودکشی می کنی؟ چرا انقدر کشیک قبول می کنی؟ از بس بیداری می کشی داری از شکل و قیافه می افتی."
اگر سکوت می کردم، بغض آلود می گفت: "با تو هستم. قابل نمی دونی جواب بدی؟"
و اگر جواب می دادم که مثلا فلانی گرفتاری داشت و از من خواهش کرد به جایش بایستم، ول نمی کرد. "چطور تو از کسی نمی خوای کشیکت رو قبول کنه؟ یعنی چی؟ چرا قبول می کنی؟ از طراوت افتادی. تو هم زرنگ باش. این دفعه هر کدوم خواستن کشیک به گردنت بندازن، بگو جا عوض می کنیم. اصلا چرا بلاعوض کار می کنی؟"
آن وقت گریز می زد به صحرای کربلا. "چند روزه می خوام دوتا کلمه باهات حرف بزنم. یا نیستی، یا خوابی. پس کی می خوای زندگی کنی؟"
اگر می گفتم: "این هم یک جور زندگیه، من که راضی ام."، می رفت سر اصل مطلب "این که نشد زندگی، مثلا خودت دکتری. می دونی سن بچه دار شدن زن تا همین سنهاست. بعدش بچه منگل می شه."
و از من که: "دیگه چه خبره؟ خواستگار جدید پیدا شده؟ حرف دلتونو بزنین. چرا از این شاخه به اون شاخه می پرین؟"
آن شب وقتی بدون هماهنگی با من به خواستگاری که خاله مهین معرفی کرده بود وقت داده بود و من بی خبر از همه جا هم به جای یکی از بچه ها باید در بیمارستان می ماندم، چنان الم شنگه ای راه انداخت که جیغ و داد مرا درآورد و قلب خودش هم گرفت و مثل مرده توی بغلم افتاد. همان شب بود که دروغ شاخ داری ساختم: "مامان چشم من پی کاوه س" و برای اثبات ادعایم جریان ملاقات با او را مو به مو برایش گفتم. آن وقت نتیجه گرفتم که "یا کاوه یا هیچ کس."
البته به عاقبت این مصلحت اندیشی شتاب زده فکر نکرده بودم. اگر عکس العملش را حدس می زدم، هیچ وقت موضوع را برملا نمی کردم. چون مامان دلسوخته و عاصی، بدون اطلاع من با خاله مهین و مامانی در صدد چاره برآمد. آن هم از چه راه اشتباهی. کاس با خود کاوه تماس گرفته بودند و جواب منفی می شنیدند. بدبختانه صاف رفته بودند پیش مادرش، خانم زند هم وقتی دیده بود دشمن با پای خودش به گور آمده، آنها را چنان دست کم گرفته و راه برگشت را مسدود کرده بود که مامان با چشم گریان به خانه برگشت. از ترسش نه تنها من، که ماندانا را هم در جریان نگذاشت. دو سه روز بعد، یعنی وقتی کاوه به بیمارستان تلفن کرد و با لحن بی ادبانه ای گفت: "من که به تو گفته بودم قصد ازدواج دارم. چرا واسطه فرستادی؟ چرا اعصاب مادر مو خرد کردی؟ مادربزرگت حق نداشت به مادرم توهین کنه" تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب داده شده.
هیچ عکس العمل منفی ای نشان ندادم. نه هیاهو راه انداختم، نه اعتراض کردم. فقط تصمیم قطعی گرفتم جدا از خانواده زندگی کنم. هنوز در آمد چشمگیری نداشتم، ولی توقعم را پایین آوردم و به آپارتمانی شصت متری در ده ونک رضایت دادم. برنامۀ اجاره مخفیانه انجام شد. حالا باید زره آهنی می پوشیدم و به جنگ طاقت فرسا با مامان و بابا و مامانی تن می دادم. طفلک ماندانا خیلی از خودش مایه گذاشت و پیششان سینه سپر کرد، اما برای قانع کردنشان به قبول چنین تحولی، که از نظر آنان فاجعه و ننگ بود، نفسی به گرمی نفس مهدی کارگر بود. نمی توانستم باور کنم این معما به دست او حل می شود. نه اینکه از مامان و بابا تعجب کنم از خود مهدی در تعجب بودم. او که آن همه پایبند اخلاقیات بود، او که تاب تحمل لباس چسبان یا یقۀ باز ماندانا را نداشت، او که طلاق مرا ننگ می دانست و جدایی من و کاوه آن قدر برایش سنگین بود که روز زندگی اش با ماندانا اثر گذاشته بود، چطور برای هموار کردن راهی که نتیجه اش اختیار سر خود شدن من بود، قدم پیش گذاشت؟!
خود ماندانا هم در تعجب بود. می گفت: "برای اینکه پیشدستی کرده باشم، قبل از اینکه مهدی از دیگران راجع به جداشدن تو از خانواده چیزی بشنوه و روابطمون بدتر بشه، خودم براش گفتم. توضیح دادم که مامان و بابا خیلی از این موضوع ناراحت هستن. انتظار داشتم منقلب بشه و کارو خراب تر کنه، ولی در کمال تعجب تموم پیش بینیهام اشتباه از آب دراومد..."
البته بعدها متوجه شدم مهدی از این کار هدف داشته، می خواسته با رفتن من از آن خانه، بین من و ماندانا هر چه بیشتر فاصله بیندازد. از نظر او من الگوی خوبی برای همسرش نبودم. بالاخره پس از روزها جار و جنجال و آشوب و توفان، مامان و بابا، خشمگین و توفانی، در انبار را باز کردند تا چیزهایی از جهیزیه ام را که در آنجا خاک می خورد و برای زندگی جمع و جور یکنفره لازم بود، بردارم و ببرم. روزی که مامان همراه بابا آمد ببیند جای دختر سرکش و متمردشان کجاست و در چه وضعیتی می خواهد زندگی کند، از دیدن آن آپارتمان کوچک و به قول مامان دلگیر و به قول من بهشت موعود چنان منقلب شد که از هق هق گریه به سکسکه افتاد. همان جا قسم خورد اگر قبول کنم و به خانه برگردم، دیگر کاری به کارم نخواهد داشت. اما من برای آرامشی که می توانستم دور از او و بقیه
داشته باشم،از خیلی چیزها گذشته بودم و حاضر نبودم کیمیای ازادی را به هیچ قیمتی از دست بدهم.
مامان میان گریه هایش بریده بریده میگفت:خام شدم.خر شدم.با حرفهای مهدی گول خوردم.خیال کردم دلش برای ما سوخته.حالا می فهمم چه اشتباهی کردم.
کار از کار گذشته بود و من به تمام مصائبش تن داده بودم تا استقلال داشته باشم.ازاد ازاد،مثل پرنده ها.چیزی که تا ان روز تجربه نکرده بودم.نه در خانه پدر،نه در خانه شوهر.
اپارتمان انقدر جمع و جور و کوچک بود که تقریبا از اشپزی صرف نظر کردم.ناهار را اغلب در دانشکده یا بیمارستان می خوردم و برای شام هم چیزی اماده مثل ساندویچ یا پیتزا می خریدم و به خانه می اوردم.
البته هر بار به خانه مامان می رفتم،او با چشمان گریان برای چند روز غذای اماده همرام میکرد و با خشم و اندوه تذکر میداد خوب غذا بخورم و از خودم کم نکذارم.
خانه ای که در سمت راست حیاطش اپارتمان من بوده،تازه باز سازی شده بود و ظاهری ابرومند داشت.حیاط پردار و درختش را دوست داشتم.دنج و ارام بود.صاحبخانه بچه نداشت و ان چهار دیواری با سکوت دل انگیزش به رویای من،یعنی رویای ازادی،شکلی واقعی می بخشید.
بدری خانم همسر دوم صاحبخانه بود،با تفاوت سنی زیاد.حدودا چهل سال به نظر می امد و شوهرش،اقای ملایری،دست کم شصت و پنج سال داشت.موقع نوشتن قرداد اجاره فهمیدم باز نشسته ی دادگستری است.هر دو خوب بودند.البته اول یه هیچ وجه حاضر نبودند اپارتمانشان را به زن جوانی مجرد بدهند.اما وقتی گفتم دکتر هستم و از بیمارستان محل کارم تحقیق کردند و مطمئن شدند،رضایت دادند.
از انقلابی که برای به دست اوردن ازادی راه انداخته بودم لذت می بردم.گهگاه مامان و بابا با دستان پر می امدند و هر بار چهره ی هر دوشان با دیدن زندگی کوچک و خیلی خلاصه من در هم میرفت.اما نمیگذاشتم هیچ کدام گریز را به صحرای کربلا بزنند.انقدر از وضعیت وموقعیتی که داشتم تعریف میکردم که طفلکها مجالی برای نصیحت و سرزنش و عتاب و خطاب پیدا نمیکردند.با این حال اه و افسوس مامان تمامی نداشت.مرجان،ما جلوی مردم ابرو داریم.برگرد خونه.به خدا کاری به کارت ندارم.
ماندانا هم گاهی می امد.ساعات کارم را میدانست.قبلا زنگ میزد و اطلاع میداد و هر بار به زندگی ارام و بی دغدغ ی من حسرت میبرد.
به رویش نمی اوردم،ولی میدانستم دیدارهایمان را از مهدی پنهان می کند.اکثرا وقتی مهدی به دنبال پرونده ای مجبور میشد به شهرستانها برود،پیش من می امد.ماندانا دلتنگ کرده بود.بلاخره یک روز فکری را که مدتها قبل به مغزم خطور کرده بود و از ابرازش خودداری میکردم،با شک و دودلی بر زبان ارودم.وقتی ماندانا را انطور گرفته و نسبت به خودش بی علاقه و بی توجه دیدم،نتوانستم ان حدس تلخ را باز هم پنهان کنم.دل به دریا زدم و گفتم:ماندانا تو مطمئنی پای زن دیگه ای وسط نیست؟
حرف سختی بود که اسان بر زبان اوردم،بی انکه به پیامدش فکر کرده باشم.بی انکه بدانم همین جمله ی مختصر و کوتاه باعث چه طغیانی می شود.او اول به صورتم خیره شد.از ان نگاهها به چشمم انداخت که انسان نمیتواند معنی اش را بفهمد.بعد با یک جمله تکانم داد.زن؟می کشمش!هر دورو میکشم.
نمیدانم به خاطر اون تکان خوردم یا مهدی.به خاطر که ناگهان در برابر فاجعه ای احتمالی قرارش داده بودم و ان طور منقلب شده بود،یا خطری که احیانا مهدی را تهدید میکرد.واکنش های بعدی اش حساب نشده و انفجاری بود.انگار سرخوردگیهایش دمل چرکی شده بود روی قلبش،که با نشتر گفته ی من سر باز کرد.مرجان،می کشمش.هر دوشونو نابود میکنم.
بس کن.حالا یک مزخرفی از دهنم پرید.چرا شلوغش میکنی؟
تا امروز نخواستم باور کنم عذابی که به من میده به خاطر...
چرا پیش داوری میکنی؟
از بس موضوع طلاق تورو سخت گرفت و به سرم کوبید،هیچ وقت نتونستم فکر کنم موضوع چیز دیگه ایه.
جوری حرف میزنی که انگار واقعا چیزی از اون دیدی.یعنی تا حالا چنین فکری به ذهنت نرسیده بود؟
چرا،ولی...
ولی منتظر بودی یکی جرقه رو بزنه.
اتشی به پا کرده بودم که دیگر قادر به خاموش کردنش نبودم.از جا پا شد.صبر و ارام و قرار نداشت.پرسیدم:کجا؟تازه اومدی؟
مهدی زندگیمو سیاه کرده.چرا نفهمیدم طلاق تو بهانه است تا اینقدر کوچیکم کنه که فکرم متوجه چیز های دیگه نشه؟تو از کی به این نتیجه رسیدی؟
دستش را گرفتم و نشاندم.بگیر بشین.چرا یک دفعه افسار پاره کردی؟یعنی چه؟می کشم می کشم که نشد راه حل.عجب غلطی کردم ها؟من فقط به عنوان یک احتمال چنین چیزی گفتم.خیالت جمع،اگر شوهری حواسش پی زن دیگه ای باشه،اولین کسی که میفهمه همسرشه.
اگر زنش مثل من خنگ باشه چی؟
بیخود الم شنگه به پا نکن.میدونی اگر اشتباه کرده باشیم چقدر ضایع میشی؟میدونی اون طلبکار میشه و تو بدهکار؟
اشتباه نمی کنم.صدها بار از خودم پرسیدم طلاق تو چه ربطی به زندگی ما داره.ما که با هم مشکلی نداشتیم.اما جوابش همون حرها و کنایه هایی بود که می شنیدم.هیچ وقت به تو نگفتم طلاق که گناه نیست،در جوابم گفت گناه نیست.اما ننگ که هست.گفت...
دستم را روی دهانش گذاشتم.هیچ کس حق نداشت مهدی را کوچک کند،حتی ماندانا.گفتم:دیگه نگو.کافیه.
طاقت شنیدن بقیه توهین هارو نداشتم.ان هم ان هم به مردی که فکرش شاهرگ پنهان وجودم بود وطنین صدایش نمی گذاشت صداهای دیگر را بشنوم.از حرفی که زده بودم با تمام وجود پشیمان بودم.میخواستم درستش کنم،ولی اتش به خرمن افتاده بود و شعله می کشید.گفتم:تو که نسبت به مهدی سرد وبی علاقه شده بودی،حالا چطور انقدر اتیشی شدی؟
از بس خردم کرده بود،از بس فاصله گرفته بود،نا امید شده بودم،نه بی علاقه.
تمام سعی من برای ارام کردنش بی نتیجه بود.حرف میزد،اما دیگر من مخاطبش نبودم.
اهان،حالا می فهمم.اخ،چقدر ساده و خنگ بودم.
از چی حرف میزنی؟
از خواهر بدترکیبش.
کدوم خواهرش؟
افسانه خانم که هر وقت میاد پیش ما،اون دوست اشغالش هم دنبالشه.
مهنوش رو میگی؟
بله تو که چند دفعه دیدیش.میدونی چه معجونیه.
ماندانا،روی بد کسی انگشت گذاشتی.مهنوش اهلش نیست.اشتباه میکنی.
اخ،اخ،اخ.حالا که فکر میکنم،میبینم چقدر احمق بودم و نمی فهمیدم.هر دفعه می اومد،می نشست ساعتها با مهدی تخته بازی میکرد.من هالو هم یا توی اشپز خواه سو رو سات درست میکردم،یا کنار دستشون می نشستم و از بازی مهنوش تعریف میکردم.افسانه هم سرش به بافتنی گرم بود.
دوباره پا شد.
از غوغایی که راه افتاده بود کلافه و پریشان شده بودم.خودم را لعنت میکردم.عجب غلطی کردم!به قول معروف لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.چرا اروم نمیگیری؟با شلوغ بازی که کاری درست نمیشه.بر فرض محال اگر چنین حدسی درست باشه،تو باید خیلی عاقلانه و با احتیاط قدم برداری.نه اینکه بی مدرک و بی دلیل پرده دری کنی و روی مهدی رو به خودت باز کنی.
من دارم میترکم.عجب!چه پیله ای بودم!واقعا گول خوردم.خیال کردم راستی راستی به خاطر طلاق تو این ادا اصول هارو در میاره.نگو کاسه ای زیر نیم کاسه ی خودش هست.داره منو می کوبه که حواسم از اصل موضوع پرت بشه.
ماندانا،تازه اومده بود یک نفس راحت بکشم.چرا شلوغش می کنی؟بر فرض محال که چنین حدسی درست باشه.خب می خوای چیکار کنی؟بچه ندارین که به خاطرش دست پایین بگیره.خیلی که

06-07-2012, 10:00 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
خيلي كه عرصه رو تنگ كني ، پيشنهاد طلاق مي ده. مثل كاوه. خيلي راحت گفت همينم. نمي خواي طلاق بگير."
" به همين راحتي؟ طلاق بگيرم و آقا فارغ بال بشه و هر كار دلش مي خواد بكنه؟ "
" خب آره. براي مامان و بابا كشنده س ، ولي ما مثلا آدميم. تحصيل كرده هم هستيم. حيوون نيستسم كه جنگ تن به تن بكنيم. قانون راه حل جلوي پامون گذاشته."
" مرجان ، من مثل تو نيستم. نامردي رو تحمل نمي كنم. من به قانون كار ندارم. تيكه تيكه ش مي كنم. كاري مي كنم به درد هيچكس نخوره. نه مهنوش نه هيچ كس ديگه"
" و آنوقت بايد پشت ميله هاي زندان آب خنك بخوري."
" مبخورم اما نمي ذارم اون زندگي كنه. من صاف و صادق و يك رو باهاش زندگي كردم. نمي تونم باور كنم از صداقتم سوءاستفاده كرده."
" اگر به مهنوش شك داري . رفت و آمدتو قطع كن."
صداي خنده عصبي اش دلم را لرزاند. " مگه جا قحطيه؟ از كجا معلوم بارها همديگه رو يك جاي خلوت و ساكت نديده باشن؟ از كجا مطمئن باشم وقت تلفن مي كنه كه با موكلش جلسه داره ، با مهنوش خانوم نيست؟ چطوري ثابت كنم؟ "
" بايد عاقلانه رفتار كني. به طور حتم خودت سهل انگاري كردي. من معتقدم اگه مردي منحرف ميشه ، تقصير زنه و اگه زن خطا كار باشه ، تقصير از شوهره ه ماندانا من اشتباه كردم. تو اشتباه منو تكرار نكن. مهدي... مهدي رو از دست نده. بر فرض هم كه خطايي كرده باشه ، نبايد گندشو دربياري. مثل يك آدم بالغ رفتار كن. به خواسته هاش اهميت بده. كاري كن دوباره كانون زندگي تون گرم بشه. شايد كار آسوني نباشه ولي محال هم نيست. بذار پيش تو اعتراف كنم. من خطا كردم. نمي بايست اون طور راحت و سرسري به طلاق رضايت مي دادم. انقدر حواسم جاي ديگه بود كه نمي فهميدم آزادي بعد از طلاق سراب فريبنده اي بيشتر نيست. توهم. از اين گذشته ، وقتي زندگي كه همه چيزه ، هيچ ارزشي نداشته باشه ، پس هيچي انقدر مهم نيست كه به خاطرش دست به پليدي بزنيم."
ماندانا انگشت روي " حواسم جاي ديگه بود " گذاشت. " حواست كجا بود ؟ " تو كه جز درس كار ديگه اي نداشتي كه حواست به زندگيت نباشه. درس خوندن كه گناه نيست. كاوه به تو حسودي مي كرد. چشم نداشت مردم خانوم دكتر صدات كنن."
" اما من هم سعي نكردم حساسيتشو از بين برم. آخه... واي ، ماندانا ، چرا عمر خوشبختي آنقدر كوتاهه؟ تازه داشتم تو اين چهار ديواري احساس آرامش مي كردم. به خدا اگر جار و جنجال راه بندازي ، دورتو خط مي كشم. به حرفم گوش كن، چند روزي برو توي نخش ، ببين با كي رفت و آمد مي كنه. دورادور مراقبش باش. اگر سرنخي پيدا كردي اونوقت بايد خيلي عاقلانه تصميم بگيريم كه چي كار بايد بكنيم."
بالاخره آن قدر گفتم تا كمي آرام شد. بي آنكه متوجه باشم ، حرفهاي مامان را تكرار مي كردم. " جامعه ما هنوز تنهايي و استقلال يك زن جوان رو بر نمي تابه. هنوز در جامعه ما حلقه ازدواج موقعيت زن را تثبيت مي كنه. تا وقتي حلقه به دست نكردي ، يك جور حرمت بخصوص داري . اما وقتي به دست كردي و درآوردي ، همه چيز عوض ميشه. ماندانا ، طلاق رو بايد به عنوان آخرين راه حل استفاده كرد. "
با اينكه اصلاً دلم نمي خواست ، ماجراي دكتر رهامنش را برايش گفتم. با دهان نيمه باز خيره به چشمهايم نگاه كرد." اين چيزها كه گفتي مربوط به دكتر رهامنش بود؟"
" بله راجع به خود جناب استاد رهامنش بود. چيه؟ داري شاخ در مياري؟ حالا به سؤالم جواب بده. اگر بيوه نبودم ، باز هم به خودش اجازه اين جسارتها رو مي داد؟ "
" مرجان خل شدي؟ من كه باور نمي كنم! اون آدم اخمو و عبوس و شق و رق به تو اظهار عشق كرد؟ مگه از زنش جدا شده؟ "
" نه خير نه تنها جدا نشده بلكه مثل سگ از زنش مي ترسه. حالا ببين من چه زجري كشيدم و تحمل كردم و سيلي به صورتش نزدم. آزادي زن تو جامعه نا خيلي تعريف شده و مرزبندي شده س. مردها... "
" مرتيكه خائن."
كلمه خائن مثل تيغ به قلبم رفت. آيا من خائن نبودم؟ اگر خائن نبودم چرا نمي توانستم با خودم روراست باشم؟ و آيا به تعداد هر مرد خائن ، يكي زن خيانت كار وجود ندارد؟ مگر نه اينكه اگر زن خائني وجود نداشته باشد ، خيانت مصداق پيدا نمي كند؟
ماندانا ادامه داد : " پس چرا فكر مي كني مهدي تافته جدابافته س؟ چرا نمي ذاري صدام در بياد؟ "
" براي خانواده كوچيك ما همين يك تجربه تلخ كافيه. خواهش مي كنم عاقلانه عمل كن. از فردا دورادور مواظبش باش. بالاخره اگر ريگي به كفشش باشه ، مي فهمي. در اون صورت يك تصميم منطقي ميگيريم."
خواست دوباره شاخ و شانه بكشد گه نگذاشتم. " مطمئن باش اگر دست به كار اشتباهي بزني ، هيچ قانوني از تو حمايت نمي كنه. اگر با زن شوهر دار رابطه نداشته باشه ، شرع و قانون بهش حق مي ده هر كار دلش مي خواد بكنه. خيلي كه آبروريزي در بياري ، از دستت شكايت مي كنه. اونوقت اگر خرده شرم و ترسي هم داشته باشه ، مي ريزه و تموم مي شه."
" من به شرع و قانون كار ندارم. خودم انتقام مي گيرم. پاي زن ديگه اي وسط باشه و من تحمل كنم؟ محاله."
از خشم و حسادت در حال انفجار بود. گل سرخ گونه هايش شعله مي كشيد و من مي ديدم فقط حسادت است كه ذهن را بيشتر از هر كار ذهني اي اشغال مي كنه. قرباني حسادت تا پاي نابوديها مي ايستد. ماندانا به طور وحشيانه اي حسود بود و من اين را مي دانستم. از اتشي كه به پا كرده بودم سخت احساس پشيماني مي كردم. پرسيدم : " نتيجه؟"
" كه مردها عبرت بگيرن ."
" اگر مردي اهلش باشه . صد نفر و جلوي چشمش اعدام كنن كار خودشو مي كنه. خب ، حالا مثل يك زن فهميده و با شعور قدم اول رو بردار ."
" كدوم قدم اول؟ "
" به مهدي محبت كن."
وقتي جمله آخر رو مي گفتم ، قلبم از عشق و محبت مي لرزيد. " ماندانا مهدي رو دوست داشته باش. حرف از انتقام نزن. از طلاق نگو...."
ديگر نتوانستم ادامه بدهم. اشكم درآمد. ماندانا دستم را گرفت و روي گونه اش گذاشت. " گريه نكن. طاقت ديدن اشكت رو ندارم. نمي دوني چقدر دوستت دارم."
" اگر دوستم داري ، به زندگيت بچسب. نذار مهدي طعمه يك شكارچي ماهر بشه."
آنقدر بي اعتقاد واي محكم حرف زدم و به دروغ تسلي دادم كه به ظاهر قانع شد. وقتي از در بيرون مي رفت هردو ساكت بوديم. سكوتي بدون آرامشو دستي به سرم كشيد گونه ام را بوسيد و رفت. او رفت و آرامش را با خودش برد. آرامشي كه به بهايي سنگين بدست آورده بودم. در آن آپارتمان كوچك به ابن نتيجه رسيده بودم كه زندگي ارزش زيستن دارد ، ولي ماندانا نگذاشت.
به مهنوش فكر كردم. چند بار او را ديده بودم.به رغم ظاهر شلوغش اهل دلبري و طنازي نبود. مي دانستم پاي او در ميان نيست. اما حسي موذي وسوسه ام مي كرد و نمي گذاشت آرام بگيرم.از چند ماه پيش اين حس مزاحم به سراغم آمده بود. حسي كه ميگفت مردها زماني به زنشان سرد مي شوند كه پاي ديگري در ميان باشد. اما تا وقتي به ماندانا نگفته بودم ، اينقدر تحت تاثير نبودم. انگار با گفتن به او باور ضعيفم قوي و محكم شد. ار آن روز به بعد مي پرسيدم چرا و به چه دليل پاي فرد ديگري يه ميان مي آيد. شنيده ها و خوانده ها وديده ها را مرور كردم. به اين نتيجه رسيدم تنها يك عامل نيست كه مرد را از همسرش خسته مي كند ، ولي يكي از مهم ترين هايش ناراضي از بستر برخاستن است. بستر سرد ، مرد را كسل و سرخورده مي كند. به مهدي فكر كردم. به همين دليل نسبت به ماندانا سرد نشده بود؟ ماندانا زني سرد مزاج بود؟ و من؟ از هم بستري روح خراش شب عروسي نبود كه نسبت به كاوه سرد شدم؟
چرا ذهنم مشغول اين فكر شده بود؟ احساس تلخ و متضادي به سراغم امد. نمي دانستم از اين نتيجه گيري در مورد مهدي خوشحالم يا غمگين. هر چه زمان مي گذشت برخلاف تلاشم براي فراموش كردن او ، بيشتر درگيرش مي شدم واز اين درگيري ناموفق بيرون مي آمدم. هشيار كردن او ماندانا نتيجه عدم موفقيتم بود. مي خواستم اين از اين فكر ديوانه وار كه پاي زن ديگري در ميان است يا نه خلاص شوم. اين وسوسه سمباده روحم شده بود. فصل 6

ماندانا خسته و درمانده پس از سه هفته تلاش پیگیر دست خالی پیشم امد"مرجان یا مهدی خیلی زرنگه یا من خیلی دست و پا چلفتی ام هیچ مدرکی پیدا نکردم تمام شبهایی که میگفت موکل داره و دیر میاد روبروی دفتر اون طرف خیابون کشیک کشیدم نه زنی رفت اونجا نه زنی بیرون اومد نه مهرنوش نه هیچ زن دیگه ای هیچ برگه و نشونه ای پیدا نکردم"
گزارشهای او نسیم عطر امیز بهشتی بود ولی ان حس مزاحمی که نمیگذاشت فکرم فقط متوجه درس و دانشکده باشد این سوال تکراری ازارم میداد:پس چرا با ماندانا غریبه شده؟سنگینی درسها از یک طرف و این قلق موذی از طرف دیگر نفسم را میبرید شاید اگر ماندانا به نتیجه ای که حدس زده بودم میرسید تکلیفم روشن میشد مهدی از اوج قله های عشق محالم فرو میافتاد و میشد هم ردیف مردهی معمولی و راحت میشدم اما این طور نشد من که همچنان ناخوداگاه تلاش میکردم به نحوری بت وجودش را در قلبم بشکنم گذشتن از این راه نفس گیر را به عهده ی خواهر نازنینم گذاشته بودم به ماندانا یاد میدادم تلفنهای او را کنترل کند از ان بادتر اخلاقیات را زیر پا گذاشتم و توصیه کردم جیبهایش را بگردد شاید نامه ای شماره تلفنی ادرسی چیزی پیدا کند و ماندانا به تمام توصیه هایم با دقت عمل میکرد ولی در اخر با دست خالی ناچار به اعتراف شد که هیچ موفقیتی نصیبش نشد دیگر خودش را با واؤ های خنگ ببه و هالو سرزنش نمیکرد کم کم به این باور رسیده بود که زن دیگری در زندگی مهدی وجود ندارم و من باز هم نمیدانستم باید خوشحال باشم یا نه گاه از ته دل ارزو میکردم خلاف انچه به دست امده بود ثابت میشد و من میتوانستم به خودم این جواب قانع کننده را بدهم که مردهای معمولی در هر مقامی و منزلتی باشد بار درجه از علم و دانش در چند صفت مشترکند که یکی از انها طبع تنوع طلب و زنبارگی شان است اما با تمام تلاش ها نتوانستم او را در خیل مردان معمولی بگنجانم و نتیجه گرفتم مطلق وجود ندارم مطلق یک توهم است ان وقت برخلاف ارزوهایم او بزرگتر دست نیافتنی تر شد و همان سوال همیشگی سر جایش باقی ماند که ایا واقعا طلاق من روی مهدی اثر گذاشته بود؟
مهدی به اندازه ی دره ای عمیق و هولناک با ماندانا فاصله داشت فاصله ای که خواهر خوش روحیه و شادم را به زنی تنگ حوصله و عبوس مبدل کرده بود او مثل گلدانی که از اب و افتاب محروم مانده باشد میپلاسید و از طراوت میافتاد برای زنی مثل ماندانا بیتوجه بودن شوهر از هر مرضی کشنده تر بود روزی که به من تلفن کرد و گفت هرچه زودتر از یک دکتر اعصاب برایش وقت بگیرم دیدم انچه نباید اتفاق میافتاد افتاده ماندانای شاد و شنگول در دام افسردگی دست و پا میزد ان روز تازه از اتاق عمل بیرون امده بودم و قصد داشتم به خانه ی مامان بروم 5 روز بود او و بابا را ندیده بودم اما تلفن ماندانا برنامه ام را عوض کرد حالا با حال خرابی که ماندانا داشت چطور میتواسنتم به هر دو موضوع برسم؟به مامان از قبل قول داده بودم و نمیشد کاریش کرد فکر کردم فعلا بهتر است ماندانا به بیمارستان بیاید و او را پیش یکی از دکترهای حاضر در کلینیک ببرم تا سر فرصت برایش وقت بگیرم پیشنهادم را گفتم:"ماندانا همین الان بیا بیمارستان خوشبختانه دکتر کندوانی هست"
صدایش میلرزید:"مرجان تموم وجودم میلرزه یه دفعه لرز افتاد به تنم"


"چرا؟باز نشستی و با فکر و خیال خودتو عذاب دادی؟
"فکر و خیال نیست زندگی منه که داره نابودم میکنه دیگه تحمل ندارم امروز اب پاکی رو روی دستش ریختم و گفتم طلاقم بده"
"تو چی کفتی؟"
"مرجان دارم دیوونه میشم مهدی سنگ شده دیگه منو نمیبینه"
"تو رانندگی نکن خودم میام دنبالت"
"نه نیا اژانس میگیرم"
نیم ساعت بعد امد اشفته نا مرتب رنگ پریده با سرعتی پیش دکتر کندوانی رفتیم معایته را با ضربه ی چکش به زانو شروع کرد پای ماندانا بالا پرید و بعد سوالها و معاینات بعدی کار که تمام شد نسخه ای بالا بند به دستم داد صدایم در امد:"دکتر فکر نمیکنین با دز خیلی بالا شروع کردین؟"
همه او را به بداخلاقی میشناختند ابروهایش را بالا برد و جواب داد:"شما بهتره در زمینه تخصص خودتون اظهار نظر کنین"
حق داشت ناراحت شود به اندازه سن من سابقه ی طبابت داشت معذرت خواهی کردم و با ماندانا بیرون رفتم با این حا تصمیم نداشتم تمام دارو ها را به دهان خواهرم سرازیر کنم با مصرف انها دست کم باید یک ماه بی هوش و گوش توی رختخواب میافتاد تا عادت کند باید نجاتش میدادم اما نه با دارو خودم پزشک بودم خوب میدانستم داروهای اعتیاد اور چقدر مخرب خوش و حافظه و مغز هستند
به ساعت نگاه کردم شش و نیم بود اول باید به مامان تلفن میکردم روی نیمکت سالن نشستیم شماره گرفتم مامان جواب داد صدایم را که شنید با اعتراض پرسید:"تو هنوز راه نیافتادی؟"
"مامان جان ببخشین یک عمل اورژانسی پیش اومده"
"بعد از عمل بیا"
"نمیدونم چقدر طول میکشه دوس اعت سه ساعت 5 ساعت"
نفس نفس میزد انگار دویده بود هر وقت عصبی میشد تنفسش مختل میشد گفتم:"فردا صبح میام پیشتون نه دانشکده دارم نه بیمارستان بگین که ناراحت نیستین خواهش میکنم"
از سکوتش فهمیدم ارامش قبل از طوفان است گفتم:"مامان جانم الهی قربونتون برم خواهش میکنم حرص و جوش نخورین دوستتون دارم اما نمیدونم چرا همیشه باعث اذیت و ازارتون میشم"
اه بلندی کشید:"غصه تو داره منو میکشه باشه اگر اینطوری راختی نیا"
ماندانا سرش را روی شانه ام گذاشته بود و میلرزید جواب مامان را دادم:"لعنت بر هرچی بچه ی ناخلفه از جمله خود من"
بدون حرف گوشی را گذاشت دلمسوخت مگر چه گناهی کرده بود که این قدر عذاب میکشید؟
ماندانا را همانجا نشاندم و به طرف داروخانه دویدم داروها را گرفتم و از مسکن تزریقی شروع کردم منتظر شدم دارو تاثیر کند دقایقی بعد لرز ارام گرفت
یک ساعت بعد در اپارتمان من به روی هم نشسته بودیم"ماندانا،



06-07-2012, 10:01 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
حوصله داري حرف بزنيم يا خوابت مياد؟ "
" نمي دونم احساس مي كنم به اندازه يك كوه سنگين شدم."
نگاهش مه آلود و نا اميد بود. بغض گنگ و لبخند زوركي اش نشان مي داد به خودش فشار مي آورد ناگهان اشكهايش موج در موج روي هم لغزيد."مرجان،يا بايد جدا بشم يا بميرم.اين وضع برام قابل تحمل نيست."
گفته هاي او تحليلم مي برد و قدرتم را نابود مي كرد. از ذهنم گذشت : اين مرد هر دوي ما را نابود كرده، گفتم : " ماندانا فعلا نبايد برگردي خونه. تو نيستي كه بايد تكليف زندگي تونو روشن كني. پيش من بمون. انقدر كه به ستوه بياد. اون وقت حرف حسابو مي زنيم. يك هفته مرخصي مي گيرم. ازت مراقبت مي كنم. نمي ذارم اسير دارو بشي. تو خيلي حيفي. مگه چند سالته؟ از حالا... "
اشكها را با پشت دستش پاك كرد. " اينجا ، يا هر جاي ديگه، فرق نمي كنه. من شكست خوردم. از عهده ش بر نميام. قلبش از آهنه. ديشب بدترين شب عمرم بود. هرچي پرسيدم آخه چي شده كه داري منو زجركش مي كني ، جواب نداد. التماس كردم، زار زدم. وقتي ديدم با سنگ طرفم ديگه حال خودمو نفهميدم. جيغ كشيدم.شيشه هارو شكستم. دستگاه تلفنو به طرفش پروندم و از حال رفتم."
"چرا؟چرا گذاشتي كار به اينجا بكشه؟ چرا كنترلت رو از دست دادي؟ مهدي چي كار كرد؟"
" نمي دونم. وقتي چشم باز كردم، ديدم توي تختخوابم و اون بالاي سرم نشسته. يكدفعه بي اراده به صورتش تف انداختم."
"تو؟ تو به صورتش تف انداختي؟ اين چه كاري بود كه كردي؟ چه عكس العملي نشون داد؟"
"هيچي با دستمال صورتش رو پاك كرد . گفتم هم خودمو مي كشم ، هم تورو. پوزخندي زد و گفت من كه خيلي وقته مردم. لباس پوشيد كه بره بيرون. از رختخواب پريدم بيرون.جلوي درو گرفتم. گفتم تكليفمو روشن كن، بعد برو. كتشو درآورد، انداخت روز مبل و نشست. گفتم چه مرگت شده كه داري منو مي كشي.بگو پشت پرده چه خبرهاس كه من نمي دونم. هيچي نگفت. هيچي! مرجان، داره با سكوتش نابودم مي كنه."
" تو انقدر اينجا مي موني تا خودش بياد سراغت. اون وقت مجبور ميشه حرف بزنه. آروم باش،عزيزدلم.نبايد از حالا به دامن افسردگي بيفتي. خيلي حيفي. خيلي قشنگي. خيلي جووني."
از يخچال قدري ميوه برداشتم و برايش پوست كندم و به خوردش دادم. به مژه هاي بلند سياهش نگاه كردم. به لبهاي خوش تركيب و رنگ پريده اش. به گگونه هاي خوش تراش و كم رنگش. دلم آتش گرفت. چطور مي توانستم مردي را دوست بدارم كه خواهرم را به اين روز انداخته بود؟
ساعت 10 شب بود كه مامان تلفن كرد.سراسيمه بود:"مرجان، از ديروز تا حالا از ماندانا خبر ندارم. نه تلفن خونه جواب مي ده نه موبايل مهدي."
دروغ پريد سر زبانم. "نگران نباشين. مهدي رفته شهرستان، ماندانا اومده پيش من."
انگار شاخهاي دروغم پيدا بود كه مامان ديد و گفت :" كدوم دفعه مهدي رفته شهرستان و از من و بابات خداحافظي نكرده كه اين دفعه دومش باشه؟"
"خب اين اولين دفعس. شما انگشت روي چه چيزهايي مي ذارين. حتما سرش شلوغ بوده ، يادش رفته. در ضمن من درست در جريان نيستم. ماندانا اينجاس. با خودش صحبت كنين."
گوشي را كنار گرفتم كه مامان نشنود. به ماندانا توصيه كردم عادي باشد و عادي حرف بزند. لول بود و حوصله حرف زدن نداشت. هنوز اثر دارو نرفته بود. شل و ول سلام و احوالپرسي كرد. پيدا بود مامان استنطاقش مي كند كه جواب داد :" خب بابا ، يادش رفته." بعد هم چشمهايش را روي هم چلاند. مي فهميدم تحت فشار است. مامان دست بردار نبود. حتما پرسيد چرا به خانه آنها نرفته كه ماندانا بي حوصله جواب داد :"مگه فرقي مي كنه؟ خب اومدم پيش مرجان."
هوش زيادي و شامه تيز مامان هميشه باعث دردسر مي شد. قيافه ماندانا چنان از كندوكاو او درهم رفته بود كه مجبور شدم گوشي را بگيرم. " مامان جان ، مگه عيب داره وقتي مهدي نيست ماندانا پيش من باشد؟ "
دلم از جوا صريحش جريحه دار شد : " شايد مهدي خوشش نياد."
آمدم جواب بدهم كه مگر خانه من با خانه شما فرق داد ، كه پريد وسط حرفم :" غلط نكنم يك اتفاقي افتاده. وگرنه يكي از شما به من خبر مي دادين."
طلبكارانه گفتم :" باز شما پيله كردين؟ چرا كارآگاه بازي درميارين؟ خب شما هم بياين. من مرخصي گرفتم. در نتيجه ماندانا ترجيح داد تا اومدن مهدي پيش هم باشيم."
مجبور بودم شارت و شورت كنم تا او جا بزند. هميشه همينطور بود. سر هر موضوعي آن طور پاپي ميشد كه كار به جاي باريك مي كشيد. اما حسنش اين بود كه با هر توپو تشر فروكش مي كرد. در حال عقب نشيني گفت : " آخه سابقه نداشت."
" هر اتفاقي يك دفعه اول داره. اين هم دفعه اول اين قضيه س."
"پس فردا ناهار بياين اينجا."
" ناهار منتظر نباشين. مي خوايم دوتايي بريم الواني."
باز نتوانست نگراني اش را پنهان كند " اگر مهدي بفهمه..."
از اينكه يادآوري مهدي مي كرد مهدي مرا صاحب صلاحيت معاشرت با زنش نمي داند عصبي شدم. گفتم :" اگر شما شورشو در نيارين ، موضوع به اين شوريها نيست."
ديد مي خواهم شاخ و شانه بكشم ، حرف را عوض كرد."انقدر هله هوله هاي بيرونو نخورين.آخرش حصبه ميگيرين."
"چشم اين دفعه رو مي خوريم ، از پس فردا پرهيز ميكنيم."
"مهدي كي مياد؟"
مثل ريگ دروغ مي گفتم." براي يك هفته رفته ولي به ماندانا گفته شايد كارش بيشتر طول بكشه."
"تو به همين خاطر مرخصي گرفتي؟"
"آره ديدم فرصت خوبيه. هم خسته شدم هم ماندانا تنهاس."
"فردا بعد از ناهار بياين."
"قراره بعد ناهار بريم سينما."
مامان طوري جواب داد كه انگار مي گفت من كه مي دانم يك خبري هست. اما از هارت و پورت من ترسيد و با احتياط پرسيد :" مطمئني اتفاقي نيفتاده؟"
خنده اي الكي كردم." مقصود اتفاق بده نه؟ نه ، لطفاً خيالبافي نكنين. چون اگر اتفاق بدي افتاده بود، از سهم شما كم نمي ذاشتيم."
" به قول پدر خدابيامرزم ، سر زلف تو نباشد ، سر زلف دگري/از براي دل ما قحط پريشاني نيست. من كه از عهده زبون تو برنميام."
" ما دوتا سر و مر و گنده اينجا نشسته يم و جوك تعريف ميكنيم. گوش كنين ، يكي هم براي شما تعريف مي كنم. آذريها به نون بربري خيلي علاقه دارن. از فرط علاقه براش شعر گفتن. قدي كه تو داري، سنگك نداره بربري. رنگي كه تو داري ، لواش نداره بربري. طعمي كه تو داري ، تافتون نداري بربري. عيبي كه تو داري،لهجه مياري بربري."
بالاخره خنديد و دلم آرام گرفت." براي بابا هم تعريف كنين. فعلا شب به خير."
"صبر كنين."
" به موبايل زنگ زدين ها! فكر قبض تلفن رو هم بكنين."
"امروز صبح فريد خان زنگ زد."
" چي كار داشت؟"
" سرغ تورو مي گرفت. يك تلفن بهش بزن.انگار مي خواست از يك دكتر خوب براي عمه اقدس وقت بگيري."
"براي عمه اقدس؟ چطور فريد خان انقدر مادرزن دوست شده؟باشه، فردا تلفن مي كنم."
"نه ، همين الان تلفن كن. حالا خيال مي كنه پيغامشو به تو نرسوندم."
"الان كه خوابيده."
" نه بابا، كي الان مي خوابه؟"
دست بردار نبود. با گردن كج به ماندانا نگاه كردم و سر تكان دادم. گفتم :" باشه ، همين الان تلفن مي كنم. راضي شدين؟ پس شب به خير."
"يادت باشه ، هيچ كس نمي دونه تو جاي ديگه زندگي مي كني. مواظب باش بند و آب ندي!"
چنان از مسئله مستقل شدن من حرف مي زد و از ديگران پنهانش مي كرد كه انگار مي خواهد روي جرم و جنايتي را بپوشاند. گفتم :" اي به چشم!"
" فردا منتظرم. زودتر بياين."
" باز هم چشم. خداحافظ."
تلفن را قطع كردم . پلكهاي ماندانا از مسكن قوي اي كه گرفته بود سنگيني مي كرد. پیشنهاد کردم بخوابد و فردا صبح صحبت کنیم. قبول نکرد.« فعلاً تو به فرید خان تلفن کن، تا بعد.»
شماره ی تلفن خانه ی فرید خان را گرفتم. خودش گوشی را برداشت. سلام کردم. با چنان استقبالی روبرو شدم که دهنم از تعجب باز ماند. این طورش را ندیده بودم. با خنده ای شادمانه گفت:« منتظران را به لب امد نفس. فکر کردم یا مامان یادش رفته پیغامم رو برسونه. یا خانم دکتر قابل ندونسته تلفن کنه.»
«اختیار دارین. باور کنین از صبح جراحی داشتیم. تو اتاق عمل هم تلفنها رو خاموش می کنیم. مامان تازه به من خبر داد شما تلفن کردین. به هر حال بابت معذرت می خوام. شکوفه جون چطورن؟»
« پریشب برگشت فرانسه.»
« پس اکروز حال عمه اقدس بد شده؟»
« به که نه. ولی قدری ضعیف شده. شکوفه خودش فرصت نکرد. از من خواست ببرمش دکتر.»
« پس مسئله اورژانسی نیست.»
« نه. ولی شکوفه وسواس داره. فرداس که تلفن بزنه بپرسه دکتر چی گفت.»
« من که از فردا مرخصی ام، و گرنه می گفتم بیارینش کلینیک بیمارستان. مهم نیست، سفارش می کنم دکتر فردین ویزیتش کنه.»
کمی مکث کرد و پرسید:« چرا خودت ویزیتش نمی کنی؟»
« من که... آخه من متخصص بی هوشی ام.»
« اول دکتر عمومی هستی، بعد متخصص بی هوشی . اگر فردا سری بزنی خیلی ممنون می شم.»
« فردا خیلی کار دارم.»
« یعنی یک ساعت هم وقت نداریسری به این پیرزن بزنی؟»
برای اینکه پیراهن عثمان درست نشود و به گوش مامان و بابا نرسدکه گفته ام وقت ندارم، قبول کردم فردا اول عمه اقدس را ببینم، بعد به کارهای دیگر بپردازم.»
گوشی را که قطع کردم گفتم:« لعنت به تلفن.»
ماندانا با چشمهای خمارآلود به نقطه ی هیچ خیره شده بود. دیدن حال و روزش قلبم را آتش می زد. بی آنکه به او بگویم، تصمیم گرفتم درآن یک هفته هر کاری را که برای دوام زندگی زناشویی اش لازم است انجام بدهم.دیگر طاقت نداشتم بنشینم و با چشمهای باز شاهد فناشدنش باشم. از تأسف روزهای بربادرفته، درمورد خودش سهل انگار شده بود. نه آرایشی، نه پیرایشی.
تختخوابم دو نفره بود. اما ترجیح دادم او به تنهایی از آن استفاده کند و راحت باشد. قبول نکرد.
گفت:« اگر قراره یکی از ما روی زمین بخوابه، اون یکی تو نیستی.»
دیدم کل کل کردن بی فایده است. قبول کردم هر دو روی تختخواب بخوابیم. این مسئله که حل شد، گفتم:« شام نون و پنیر و سبزی و ماست و گردو داریم. کدومش؟»
لبهایش را انزجارآلود کج و کوله کرد.« حالم از همه چی به هم می خوره.»
موزی به دستش دادم.« باید بخوری. راه درازی در پیش داری. اگر به خودت نرسی، از پا می افتی. هیچ کس به اندازه ی خودآدم ارزش نداره.»
موز را با بی میلی خورد. من هم با خوردن یک موز سر و ته قضیه ی شام را هم آوردم. دیدم در مقابل لشکر خوابی که هجوم آمورد، مقاومت می کند. به زور وادارش کردم یکی از لباس خوابهای مرابپوشد و تا هر وقت می خواهد بخوابد. چند دقیقه بعد چنان مغلوب خواب شد که فهمیدم از دنای اطراف جدا شده.با همه ی خستگی خواب از چشمم گریخته بود. آن قدر ذهنم شلوغ بود که نمی دانستم چطور به آن آشفته بازار سروسامان بدهم. محوراصلی فکرهایم مهدی بود. مهدی... مردی ساکت و رمزآمیز، به شخصیتی فرورفته بود که راه نفوذ همه را به روی خود بست. و من تصمیم داشتم در این برج و بارو نفوذ کنم.
نزدیک صبح خوابم برد، اما خوابی سبک که بیش از دو سه ساعت دوام پیدا نکرد. ساعت هفت بود که بیدار شدم. باید اول به بیمارستان می رفتم و تقاضای مرخصی را به صورت کتبی اعلام می کردم. بعد هم می رفتم خانه ی عمه اقدس. یادداشتی برای ماندا نوشتم.
ماندانای عزیز، صبح به خیر.
درچنان خواب عمیقی بودی که دلم نیامد بیدارت کنم. اول می روم بیمارستان که مرخصی را قطعی کنم. بعد سری به عمه اقدس می زنم و زود بریم گردم. شیر کاکائو دریخچال هست. بخور تا من با کله پاچه بیایم.
قربان شکل قشنگت، مرجان
هنوز به وسط حیاط نرسیده بود که آقای ملایری درخانه را باز کرد و با یمک نان سنگک برشته ی کنجدی وارد شد. سلام و علیک کردیم. حال خانمش را پرسدم. گفت عمویش فوت کرده، رفته شهرستان. تسلیت گفتم و خداحافظی کردم.
رفتم بیمارستان. تقاضای مرخصی را نوشتم و دادم به رضا که خودش بقیه ی کارهایش را انجام دهد.
رضا سرسنگین بود. گفت:« شهناز خیلی ازت دلخوره. می گه خیلی عوض شدی.»
« نه به خدا. خودت که می بینی، از صبح تا شب یا دانشکده ام، یا بیمارستان. هفته ی گذشته دوبار تلفن کردم و حالشو پرسیدم. سلام برسون، بگو تو هفته ی آینده که مرخصی دارم. می بینمش.»
از پله ها پایین می رفتم که با محمود رخ به رخ شدم. مشغول جارو کردن بود. مثل همیشه با ادب و سربه زیر سلام کرد. او جوان ترین و با محبت ترین مستخدم بیمارستان بود. شبهایی که کشیک داشتم و او هم کشیک داشت، تا صبح چند بار می آمد و می پرسید چیزی لازم ندارم. همه دوستش داشتند.
از آنجا تاکسی گرفتم و یکراست رفتم خانه عمه اقدس. زنگ زدم.با تعجب صدای فرید خان را از آیفون شنیدم. در باز شد و رفتم تو. بوی عطر مردانه فضای ساختمان را پر کرده بود. فریدخان با کت و شلوار شیک و گران قیمتش که به احتمال قوی فرانسوی بود. جوان تر از سنش نشان می داد. با تعجب پرسیدم:« صبح به این زودی شما اینجا چی کار می کنین؟»
منت سنگینی سرعمه اقدس گذاشت.« گفتم اینجا باشم. داروهاشو بخرم و مراقب باشم بخوره.»
عمه را بوسیدم. به ظاهر عیب و علتی نداشت. کیف پزشکی همراهم بود. فشارش را گرفتم. طبیعی بود. قلبش را هم گوشی گذاشتم. مثل قلب جوانی سی ساله کار می کرد. گلو زبان و گوش و چشمش را هم معاینه کردم. گفتم:« عمه اقدس، ما شاءالله همه چی خوبه. شما از چی ناراحتین؟»
« به فرید جون گفتم چیزیم نیست، مزاحم مرجان نشو. اما خب، طفلک محبت داره. می گه خیلی ضعیف شدی.»
فریدخان کمی ناراحت شد و گفت:« ضعف شما ممکنه علتهای زیادی داشته باشه. نمی شه همی طوری موضوع رو سرسری گرفت.
06-07-2012, 10:02 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: رمان شب عروسی من/شهره وکیلی
از روي ادب حرفش را تصديق كردم. براي عمه چند جور آزمايش نوشتم و گفتم كسي را مي فرستم تا خونش را بگيرد و او مجبور نشود به بيمارستان بيايد.
كارم كه تمام شد، وسايلم را جمع كردم و عازم رفتن شدم . اصرار كرد بنشينم و چيزي بخورم . گفتم عجله دارم، بايد بروم. بوسيدمش. خداحافظي كردم و از در ساختمان خارج شدم. فريد خان پشت سرم آمد . پرسيد:" ماشين كه نداري؟"
" نه ،با تاكسي اومدم."
" من مي رسونمت،مي ري خونه؟"
"نه،ممنونم."
عمه اقدس صدايمان را مي شنيد. بلند گفت:"فريد جون،برسونش."
او چشم غليظي گفت. گفتم دو سه جا كار دارم و مزاحم نمي شوم. گفت هر جا باشد در خدمتم.مي خواستم از دستش خلاص شوم. سفارش مامان در گوشم بود كه "هيچ كس نمي دونه تو جاي ديگه زندگي مي كني." از من انكار و از او اصرار.
نگران ماندانا بودم و مي خواستم زود به خانه برسم. بالاخره به دروغ متوسل شدم ."بايد برم پيش يكي از دوست هام." آن وقت نشاني خانه ي خودم را دادم و راه افتاد.
تمام حواسم به نقشه اي بود كه مغزم را به كار گرفته بود. چشم به رو به رو داشتم كه سنگيني نگاه او را روي صورتم حس كردم. بي اختيار به طرفش برگشتم. لبخند محافظه كارانه اي روي لبش بود. معني اش را نفهميدم. من هم لبخند ابلهانه اي زدم. احساس كردم بايد چيزي بگويم. "واقعا به زحمت شما راضي نبودم يك تاكسي مي گرفتم مي رفتم."
نگاهش نگاه فريد خاني كه مي شناختم نبود . جوابش مثل خار به تنم فرو رفت.
"كدوم افتخار بالاتر از اينكه تو كنار دست آدم باشي؟"
خودم را به آن راه زدم."شما لطف دارين. من كه كسي نيستم."
منتظر همين جمله بود. "براي كي كسي نيستي؟ براي من؟"
"نه، براي همه."
"اين حرف رو نزن خودت نمي دوني چقدر براي من باارزشي ."
"ممنونم."
"هميشه از خودم مي پرسيدم مرجان چطور حاضر شد با اون مرتيكه ي هالو ازدواج كنه . از طلاقت همه تعجب كردن، اما من تعجب نكردم. چون اون مرتيكه لايق تو نبود."
حرصم را قورت دادم و گفتم:"راجه به كاوه صحبت مي كنين؟"
"آره. حيف از تو نبود با اون آدم عوضي ازدواج كردي."
شاخكهاي هوشم تكان خورد و ناگهان به اين نتيجه تكان دهنده رسيدم كه تلفن او به مامان و عيادت از عمه اقدس بهانه بوده. خواستم بزنم روي فرمان و بگويم نگه دار، كه غافلگيرم كرد.
"مرجان،اگه اون احمق به ارزش تو پي نبرد، من پي بردم. تو مثل يك جواهر گرونقيمت مي درخشي. تو..."
حرفش را بريدم. "شما از كي به ارزش من پي بردين؟ از وقتي طلاق گرفتم؟"
"نه ، نه . هميشه مي دونستم. اما جرئت ابرازش رو نداشتم. تا وقتي ازدواج نكرده بودي مي ترسيدم مسخره م كني. بعد هم كه ازدواج كردي، ديدم از قفس پريدي. اما حالا مي تونم بهت بگم چقدر عزيز و دوست داشتني هستي."
"پس عمه اقدس بهانه بود؟"
"نه. ولي مي خواستم ببينمت. نمي تونستم حرفهامو پاي تلفن بزنم. مرجان،من مرد زن نديده اي نيستم. خودت مي دوني به تمام دنيا سفر كردم. صدها زن سر راهم قرار گرفته ن. اما هميشه معتقد بودم نبايد به شكوفه خيانت كنم. در حالي كه خودت مي دوني شكوفه چقدر عامي و بي شعوره. . هميشه تحملش كردم. هميشه به خودم گفته م فريد، تو يك مرد پاكباخته اي، زندگيت تموم شده و رفته. ولي حالا اين طور فكر نمي كنم."
حالم به هم خورد. اين داماد سوگلي عمه اقدس و نوكر شكوفه بود كه به من اظهار عشق مي كرد؟ گفتم:"ولي شما هميشه خيلي از اون تعريف مي كردين،دستشو مي بوسيدين؟"
پوزخند زد."من فرانسه تحصيل كردم از روي ادب دست خانم ها رو مي بوسم."
با كمال وقاحت دستش را به طرف دستم دراز كرد كه دستم را بگيرد، و حتما ببوسد. خودم را كنار كشيدم. سراپاي وجودم خشم و نفرت شده بود. گفتم:"لطفا نگه دارين!"
دستش را پس كشيد." مگه نگفتي خونه ي دوستت توي ده ونكه؟"
"چرا،گفتم. اما الآن همين جا بايد نگه دارين."
"مرجان،چي شد؟ چرا عصباني شدي؟ من كه چيزي نگفتم."
"نگه دار. همه تون سر و ته يه كرباسين. اگر شكوفه ايران بود ، باز هم رانندگي منو با افتخار به عهده مي گرفتين؟ اگر شوهر داشتم چي؟ به خودتون چنين اجازه اي مي دادين؟ يا چون بيوه هستم، پا رو از گليم بيرون گذاشته ين؟ "دوباره فرياد زدم:" نگه دار،آقاي بافرهنگ فرانسه تحصيل كرده. دختر كوچيك شما از من بزرگ تره. چرا شما مردها تا چشم زنتونو دور مي بينين..."
"صبر كن، مجال بده جاي ايستادن پيدا كنم. اين عكس العمل از زن تحصيل كرده اي مثل تو بعيده. من از هيچ كس نمي ترسم، چه برسه به زنم!"
راهنما زد و به دست راست مايل شد. كمي جلوتر نگه داشت. در را باز كردم. آستين لباسم را چسبيد. " مرجان ، من از اون مردها كه تو خيال كردي نيستم."
ياد دكتر رهامنش افتادم. او هم همين جمله را گفته بود و همين ادعا را داشت . پياده شدم و با سرعت فاصله گرفتم . تاكسي خالي اي بوق زد.
بلافاصله سوار شدم ونشاني را گفتم. از آينه ي ماشين به عقب نگاه كردم. ايستاده بود. حتما هنوز از بهت حادثه بيرون نيامده بود . به شكوفه فكر كردم. چقدر به اين شوهر مي نازيد. در مهمانيها جواهراتش را به رخ همه مي كشيد كه"با سليقه فريد خريدم . فريد..."
سر راه از راننده خواهش كردم جلوي طباخي نگه دارد . يك ظرف كله پاچه خريدم و دوباه سوار شدم . به خانه كه رسيدم، ماندانا تازه از خواب بيدار شده و يادداشت را خوانده بود. با تعجب نگاهم كرد . پرسيد:" مگه ساعت چنده؟"
"خيلي خوب خوابيدي. ساعت دهه."
"تو رفتي و برگشتي؟"
"بله حالا با هم يك صبحونه ي مفصل مي خوريم."
قابلمه ي كله پاچه را روي چراغ گاز گذاشتم و گفتم:" يك آبي به سر صورتت بزن و بيا . يك هفته مرخصي گرفتم. فكر كن تو هم يك هفته از زندگيت مرخصي گرفتي. يك هفته با هم هستيم و مي خوريم و مي خوابيم و به زندگي دهن كجي مي كنيم."
"بعدش چي؟"
"اون وقت قوي و با روحيه ي خوب مي ريم به جنگ زندگي. غير از امشب كه بايد بريم پيش مامان، از فردا زندگي مي كنيم."
خنده اش گرفت:" خونه ي مامان رفتن جزو زندگي نيست ؟"
"نه اسم ساعت هاي زندان رو كه زندگي نمي ذاريم."
با هم خنديديم.وقتي قابلمه را روي ميز گذاشتم ، فكر كردم به عنوان تفریح ماجرای فرید خان را برایش تعریف کنم،اما زود منصرف شدم،با این منطق که بعضی چیزها باید جزو اسرار بماند.
دست و صورتش را شست و آمد سر میز.چشمهایش پف کرده بود.گفتم:«چهار روز اول اسم مهدی رو نمیاریم،مگه اینکه خودش به تکاپو بیفته و بیاد سراغت.صبر میکنیم ببینیم تو این چهار روز چه عکس العملی نشون میده.اون وقت سه روز آخرو تصمیم میگریم چی کار کنیم.»
سکوت کرد.انگار رمق حرف زدن نداشت.میدانستم زبان خیلی دوست دارد.زبانها را گذاشتم توی ظرفش.صدای اعتراضش درآمد.«مگه من تموم اینها رو میخورم.اصلا اشتها ندارم.»
دوتا از زبانها را به قابلمه برگرداند.اصرار نکردم،فقط گفتم:«اگر به خودت کمک نکنی،از دست میری.برای مقاومت و زنده بودن باید اول جسم رو قوی کرد.جسم قوی مانع حمله های عصبی شدید میشه.یادت باشه،یک دکتر داره با تو حرف میزنه.» صبحانه را در سکوت خوردیم.زیرچشمی می پاییدمش.توی فکر بود.به بشقاب تلنگر زدم.چرتش پاره شد.لبخند زدم.«حواست کجاس؟» زهرخند زد.«تو فکر میکنی بیاد سراغم؟»
«گفتم چهار روز اول حرفشو نمیزنیم.یادت رفت؟» به علامت تأیید سرتکان داد.
گفتم:«با یک تور داخلی چطوری؟» «مثلا کجا؟» «کاشان.یا اصفهان.» «در اون صورت از کجا بفهمم اومده سراغم یا نه؟» «راستی،تو بودی که از طلاق حرف میزدی؟بابا،صبر کن بیست و چهار ساعت بگذره،بعد بی تابی کن.قرار نیست خودمونو تو خونه حبس کنیم و انتظار بکشیم.وقتی نباشی،سراغت رو از مامان میگیره.مامان رو در جریان مسافرت میذاریم.» «خب بعدش؟» «شماره موبایل منو که میدونه.اگه دلش خواست تلفن میکنه.» «اگه دلش نخواست چی؟» «اون وقت سه روز آخر مرخصی رو نقشه میکشیم که چی کار باید بکنیم.ماندانا،یک چیزو دربست از من قبول کن.مهدی ولت نمیکنه.حتی اگر خودت طلاق بخوای.»به این حرف اعتقاد نداشتم.فقط برای دلگرمی او گفتم.
ساعت هشت شب بود که به مقصد خانه مامان از خانه بیرون رفتیم.وادارش کرده بودم حمام کند و به سر و وضعش برسد.ظاهرش خوب و طبیعی بود،اما میدانستم افسردگی صدایش زده.
اول که وارد خانه مامان شدیم گفتم:«من و ماندانا چهار روز برنامه ویژه داریم.میخوایم بالا خونه ها رو اجاره بدیم و بریم کاشان.» مامان طبق معمول با سوءظن به حرفهایم گوش داد.نگاه خیره مشکوکش مثل همیشه از لایه ظاهر میگذشت و به اعماق روان آدم فرو میرفت.و بابا بالحنی دوپهلو و طعنه دار گفت:«کار خیلی خوبی میکنین.مرخصی چی؟» «گرفتیم.دیدم ماندانا تنهاس،گفتم فرصت بهتر از این نمیشه که یک نفسی تازه کنیم.» مامان میز را چیده بود و مثل همیشه همه چیز حاضر و آماده بود.سالاد،سبزی خوردن،ماست چکیده،ترشی.پرسید:«اول شام میخورین یا...» فوری جواب دادم:«با این بوهای مست کننده که نمیشه کار دیگه ای کرد.»
نگاهی مشکوکانه به ماندانا انداخت.«تو هم یک چیزی بگو.» «با شام موافقم.» یک ربع بعد دور میز نشستیم و از دست پخت بی نظیر مامان خوردیم و تعریف کردیم.شام که تمام شد،پاشدم ظرفها را به آشپزخانه ببرم که مامان گفت:«چرا به ما دروغ گفتین؟» یکه خوردم.ماندانا نگاهم کرد.دستِ پیش گرفتم.«مامان جان،نشد یک دفعه دور هم باشیم و شما کارآگاه بازی در نیارین.» نگاهش مثل خنجر توی چشمم فرو رفت.«دیشب مهدی اینجا بود.»
ماندانا نگاه دیگری به سویم انداخت.به نشانه موفقیت چشمک زدم.از مامان پرسیدم:«چی کار داشت؟» «نمیبایست به ما دروغ میگفتین.مهدی شهرستان نرفته.فکر نکردین شاید ما رو در جریان بذاره؟» «در جریان چی؟» بابا گفت:«شما دوتا خوب میدونین من و مادرتون دیگه ظرفیت بچه بازیهای شما رو نداریم.مهدی خیلی ناراحت بود.»
نشستم.کار بیخ پیدا کرده بود.مامان رنگ به رنگ میشد.«اگر شاخ و شونه نمیکشین،حرف بزنیم.» ماندانا بی صبرانه گفت:«چرا با اولتیماتوم حرف میزنین؟خب زودتر بگین برای چی اومده بود؟» «خیال کرده بود تو اینجایی.اومده بود حرف بزنه.» احساس کردم ماندانا فقط همین را میخواست.گل از گلش شکفت.انگار او نبود که از طلاق حرف زده بود.
بابا خطاب به او دنباله حرف مامان را گرفت.«از زندگی خواهرت عبرت نگرفتی؟داری پا جای او میذاری؟»
لحن فرودست بابا التماس آمیز بود،و مامان بدتر.«ما چه گناهی کردیم؟خدا از ما چه خطایی دیده که دائم مجازاتمون میکنه؟بلندشو تا دیرتر از این نشده ببریمت خونه.دیشب تا صبح نه بابات خوابید،نه من.» آنچه نمیخواستیم،پیش آمده بود.ما که سعی کرده بودیم همه چیز را از آنها پنهان نگه داریم و نگذاریم لطمه بخورند،دستمان رو شده بود.
ماندانا با خشم پرسید:«مگه چی گفته که این طوری حرف میزنین؟» «هیچی،گفت تصمیم گرفته از این مملکت بره.طوری حرف میزد که انگار میخواد فرار کنه.» ماندانا داد کشید:«از کی؟از چی؟آخه چه مرگش شده که من خبر ندارم؟» بابا از فرط ناراحتی،در حالی که نفس کم آورده بود،با اُف غلیظی گفت:«نمیدونم کجای تربیتمون غلط بوده که شما دوتا این جوری از آب دراومدین.» ماندانا پرسید:«چرا همون دیشب به من خبر ندادین که اومده اینجا؟یا دست کم چرا امروز منو در جریان نذاشتین؟» «بلندشو یک تلفن بهش بزن،بگو میاییم اونجا.» ماندانا با بلاتکلیفی نگاهم کرد.انگار منتظر اجازه من بود.به علامت منفی سر تکان دادم.یعنی تلفن نکن.همه چیز به هم ریخته بود و هرچه نقشه کشیده بودیم خراب شده بود.با احتیاط گفتم:«من که فعلا پیش شما اعتبار ندارم،ولی حرفمو میزنم.خواستین گوش کنین،نخواستین نکنین.کار شما با این برنامه ریزی درست نیست.هم خودتونو سبک میکنین،هم ماندانا رو.»
مامان با اینکه هیچ قبولم نداشت،به طور تلویحی از پیشنهادم استقبال کرد.«البته فرق نمیکنه،ولی ضرر هم نداره.

06-07-2012, 10:04 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد