خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
شماره تلفنت رادارم


[تصویر:  20140119215507_thumb_2923_2_n94286.jpg]


نویسنده: استفانی باند
مترجم: نفیسه معتکف



این هم خلاصه داستان از جلد پشت کتاب:

دو زن در حال فرار.
کارآگاهی جذاب به دنبال آن دو.
و خطری بزرگ در کمین آنان.
استفانی باند،نویسنده ی خوش ذوق،در این کتاب نیز همچون دیگر آثارش،عشق و طنز و هیجان را یکجا جمع کرده است.
رکسان بیدلمن پیغام شومی را دریافت کرده که یادآور راز بزرگ زندگی اوست،و به اتفاق دختر عمه اش آنگورا که در مراسم ازدواج بشدت مضحکه می شود،راهی سفری می شوند که آبستن حوادثی هیجان انگیز و نامنتظر است.
و سوال این است:آیا عشق واقعی می تواند پایانی برای خانه بدوشی آن دو باشد؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۱۰-۱۳۹۲, ۰۹:۵۹ عصر
یافتن
2 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, soheila banoo
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
فصل اول:

وقتی پوست سر رکسان بیدلمن به جزجز افتاد،ناگهان متوجه شد که هنوز کلاه گیس قرمز روی سرش است.بابت اعتراض به حواس پرتی اش،لپهایش راباد کرد و همین طور که وانت را به پارکینگ رستوران ریگبی هدایت می کرد،کلاه گیس را از روی سرش برداشت.مطمئن بود ریگبی او را اخراج میکند.پیشخدمتی شغل مورد علاقه او نبود،اما مزایای زیادی برای او داشت.برادرزن ریگبی بیمه سلامت می فروخت و این شغل برای رکسان مزایایی داشت،یعنی اومی توانست به کارهای دیگرش هم برسد،مثل برنامه ی نجات همین امروز صبح.
اوسرش را بالا و پایین کرد تا به موهایش حالت بدهد.موهای او کوتاه و سیاهبود،که حالا به پوست کله اش چسبیده بود.بعد به آن برس کشید.شهر بیلوکسی درایالت می سی سی پی به گرمای طاقت فرسا شهرت داشت،اما از آنجا که حالادوازدهم اکتبر بود،رکسان می توانست نفسی راحت بکشد.او در وانت را دو بارمحکم به هم زد تا بالاخره بسته شد.سپس دوان دوان خود را به در ورودی مخصوصکارکنان رساند.رفت و آمد خانواده ی لیندبرگ به ایستگاه اتوبوس از آنچهرکسان انتظار داشت بیشتر طول کشیده بود.بیشتر مواقع دو پسر دوقلوی خانوادهعادت داشتند لباسهایشان را در آورند و فقط با یک زیرپوش بگردند،ولباسهایشان این و آن ور بود.و حالا رکسان با نگاهی به ساعتش،می دید که یکساعت تاخیر ورود دارد.
وقتی رکسان وارد آشپزخانه شد،هلن سرپیشخدمت رستوران گفت:"یه ساعت دیرکردی."
"ماشینم خراب شد"
این اولین بار نبود که رکسان دروغ می گفت و بهانه می آورد.
هلن که مثل مرغ قدقد می کرد،سومین بشقاب را هم در دست گرفت و گفت:"تصورش روبکن،یه وانت بیست و پنج ساله که همه ش دردسر درست می کنه."
هلن زنی شصت ساله و تحصیلکرده بود.
"حالا ریگبی از دستم عصبانیه؟"
"آره،اما من ماستمالی کردم.با این حال بهتره حواست باشه.یکی دو تا ظرف خورش جور کن."
بعدهلن غیبش زد،ولی دوباره سرش را از لای در آشپزخانه تو کرد،بعد با آن مژه های ریمل زده اش چشمکی به رکسان زد و گفت:"داشت یادم می رفت.مردی شبیه استیو مک کوئین سر میز شماره نه منتظرته.نیم ساعتی هست که معطله."
سراپایرکسان را اضطراب فرا گرفت.از آشپزخانه به سالن سرک کشید تا بلکه آن مرد راببیند و بفهمد کیست،ولی جمعیت داخل سالن که بیشتر خانمهایی بودند که آخرهفته آنجا جمع می شدند و کلاههای حصیری به سر داشتند و حالا هم در حال خداحافظی بودند،جلوی دید او را گرفته بودند.رکسان فوری برگشت تا دو ظرف خورش برای هلن بکشد.شکمش از بوی فلفل و صدف به قار و قور افتاد.
رکسان حتی یک سرنخ هم نداشت که بفهمد آن مرد کیست.فقط احتما می داد تلفنی که ملیسا کیپ به تلفن همراه او زده بود،باعث شده کارآگاه خصوصی استخدامی فرانک کیپ،شوهر سابق ملیسا به او خبر داده باشد،که البته هر دوی آنان رابه دردسر می انداخت.حال رکسان از مردهایی ماندد فرانک کیپ به هم می خورد واعصابش خرد می شد.اما در واقع،تمام مردانی که در زندگی رکسان بودند،حالش را به هم می زدند،درست مثل فرانک کیپ.
پدرش؟تنها چیزی که باعث می شدوالت بیدلمن از روی صندلی راحتی اش در آن اتاق نشیمن یک وجبی در خانه فسقلی اش در شهر باتن روژ بلند شود،فقط برای ماهیگری در رودخانه ی می سیسی پی بود.او حتی به ذهنش خطور نمی کرد به شهر بیلوکسی برود و تنها دخترش را ببیند،حتی اگر رکسان در اوج اندوه و ناامیدی به سر می برد.او فقط زمانیبه اعضای خانواده اش سر می زد که کسی مرده باشد.
آخرین دوست پسرش؟آخرینباری که او ریچارد فاندربرک را دیده بود،زمانی بود که شجاعانه بابت افراطدر مشروبخواری با او در افتاده بود و می خواست مرحله ی دوازده گانه ی ترک اعتیاد را در موردش اجرا کند، و بعد از آن بود که ریچارد غیبش زد.آیا یکی از آن مراحل این نبود که باید خلافکاران را بخشید؟ریچارد هنوز پنجاه دلاربه رکسان مقروض بود.
همسایگانش؟آقای نیلی آیارتمان او را زیر نظر داشت و وقتی فهمید رکسان با همخانه و همکارش الیز سروسری دارد-شغل الیز رسیدگی به امور زنانی بود که از شوهرشان کتک می خوردند-رکسان را تحت فشار گذاشت که عذر الیز را بخواهد و او را از آپارتمانش بیرون کند.رکسان از تصوراینکه مردک پیر سگ سمعک به گوش،گوشش را به دیوار آشپزخانه او چسبانده وحرفهای پر از احساس الیز را شنیده است،چندشش شد. و وقتی رکسان آقای نیلیرا جلوی در تخلیه ی زباله دید و نیلی با آب و تاب به او گفت که هیچ دلیلی ندارد هر کسی که مثل پسرها رفتار می کند همجنس باز باشد،یک ذره تردید هم که رکسان نسبت به او داشت،از بین رفت.
به هر حال هیچ یک از این مردان شبیه استیو مک کوئین نبود.
بالاخره زنهای وراج سالن غذاخوری را ترک کردند و او توانست غریبه موسیاهی را که تک و تنها سر میز شماره نه نشسته بود،ببیند.خیالش راحت شد.آن مرد هیچ وجه تشابهی با شوهر سابق ملیسا که به گفته ی او لاغر و موبور بود،نداشت.این مرد حدودا چهل ساله و هیکل دار بود و نیمرخی ورقلمبیده داشت.صورتش را سه تیغه تراشیده بود.موهایش تا سریقه اش می رسید پیراهنی خاکی رنگ و ضخیم به تن داشت که معلوم بود آن را به خشکشویی داده و حسابی به آن آهار زده اند.سیگار خاموش بین لبانش بود و داشت نمکدان و جا دستمالی را جابجا میکرد.احتمالا به دنبال زیر سیگاری می گشت و وقتی پیدا نکرد،اخمهایش در هم رفت و به پشتی نیمکت تکیه داد؛نیمکتی که پسرنوجوان ریگبی آن را در کارگاهتابستانی درست کرده بود.مرد کتابی جیبی را باز کرد؛کتابی جنایی که رکسان قبلا آن را خوانده و از آن خوشش آمده بود.
سر و کله هلن پیدا شد و در حالی که پشت رکسان به او بود،پرسید:"دوست پسر جدیدته؟"
"نه."
"دوست پسر قدیمته؟"
"نه"
اصلا آن مرد با رکسان همخوانی نداشت.
"پس از کجا می شناسیش؟"
رکساندر مورد قیافه آدمها حافظه ای قوی نداشت،اما مطمئن بود قبلا صورت متفکراین مرد را ندیده است.از این گذشته،موسسه همیشه به او خبر می داد که چه موقع باید مشتری را ملاقات کند. و از شواهد این طور برنمی آمد که آن مردبه دکمک احتیاج داشته باشد.در واقع،به نظر می رسید که او مانند سگهای نژاددبرمن است و براحتی می شود او را رام کرد.شاید هم او خبرنگار یکی ازروزنامه هایی بود که ماجراهی پشت پرده را برملا می کردند و یکی از برنامههای رکسان وقتی می خواست زنی آزار دیده را مخفیانه از جایی به جای دیگرببرد،لو رفته بود و حالا مقاله ای در مورد او تغییر قیافه اش در صفحه اولروزنامه چاپ می شد.رکسان چشمانش را تنگ کرد.راستش به قیافه آن مرد نمی آمدخبرنگار هم باشد.رکسان دهانش را کج و کوله کرد.بنابراین آن مرد پلیس بود وکلی سوال در مورد کسی یا چیزی که مربوط به برنامه ی نجات بود،از رکسان داشت.
هلن موشکافانه پرسید:"رکسی؟"
"قبلا هیچ وقت این مرد را ندیده بودم."
"می خواهی بهش بگم امروز نمیای؟"
"نه،چون باز هم برمی گرده.بهتره ببینم چی می خواد."
"اگه احتیاج به کمک داشتی،جیغ بکش."
زن میانسال در حالی که پولها را در صندوق می گذاشت،خیلی راحت و خودمانی با اوحرف می زد.رکسان می دانست که هلن متوجه شده است بسیاری از زنان مضطرب ونگرانی که بچه هایی ترسان و لرزان همراهشان بود،تقاضا می کنند در قسمتی ازرستوران بنشینند که مسئوولیت خدمات دهی آن با رکسان بود.
هلن بی محابا از رکسان پرسیده بود:"تو موسسه ای خیریه رو اداره می کنی؟"
رکساناز پشت پاراوان بین آشپزخانه و سالن بیرون آمد و یکدفعه با مشتریانی مواجه شد که با دهان پر حرف می زدند.صدای برخورد کارد و چنگال به بضقاب ها ولیوانهایی که تالاپی روی میز می خورد،سالن را پر کرده بود و از گوشه ای هم صدای بلند موسیقی به گوش می رسید.
وقتی رکسان به مرد نزدیک شد و او رااز فاصله ای نزدیک تردید،وسوسه شد که به راهش ادامه دهد.حوصله ی جروبحث باپلیس را نداشت.البته او سالهای سال با مردهایی جوراجور برخورد داشت وبخوبی جنس آنان را می شناخت.بنابر تجربه اش،می دانست مردها آن طور که ظاهرشان نشان می دهد،زیرک و باهوش نیستند.به هر حال،دست کم این یکی موقع خواندن کتاب لبهایش را تکان نمی داد.
رکسان پیشقدم شد.
"بعد از ظهر بخیر.چی براتون بیارم؟"
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۱۰-۱۳۹۲, ۱۰:۱۰ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
مردک که هنوز سیگار روشن نشده اش را می جوید،نگاهی به سرتاپای رکسان انداخت.موهایی با مدلی شلم شوربا،بلوز قرمز پلی استر،دامن کوتاه و کفشهای توری مشک.مرد چهره در هم کشید و رکسان کمی جاخورد.موهای مرد قهوه ای تیره متمایل به قرمز بود و به ضخامت چرم دباغی نشده،که در قسمت شقیقه هایش کمی جوگندمی شده بود.پوست او برنزه،چشمانش قهوه ای و مژه هایش هم قهوه ای روشن بود که برای مو قرمزها کمی غیرعادی به نظر می رسید.قیافه ای گیراداشت ولی عبوسی اش ظاهر جذاب او را تحت الشعاع قرار می داد.
او سیگار را از بین لبانش بیرون کشید و گفت:"تو رکسان بیدلمن هستی؟"
ازمدالیوم سنت کریستوفر به دور گردنش خبری نبود و انگشتر دانشگاهی هم به انگشت نداشت.هیچ آثار و علامتی در بین نبود،ولی رکسان روی حقوق یک هفته اش شرط می بست که او یونیفرم پوش است.
"بله .و شما؟"
"زیر سیگاری داری؟"
لهجه او نشان می داد بزرگ شده ای بیلوکسی است.شلوار جین رنگ و رو رفته وپوتین پوشیده بود.تنها سوالی که باقی می ماند،این بود که وانت او فورد استیا شوی؟"
"این قسمت مخصوص غیر سیگاریهاس،آقا."
"یخشکی شانس.به هر حال،سعی می کنم سیگار را ترک کنم .قهوه داری؟"
"فقط قهوه؟"
"قهوه خالی،غلیظ، و سریع هم بیار.
رکسان عصبانی از لحن کلام او،لپ خود را گاز گرفت و به سمتی رفت که دستگاه قهوه جوش قرار داشت.معلوم بود خطری بابت اینکه بخواهند از او حرف بکشند،وجودندارد.
ریگبی خودش را به گوشه سالن رساند.رنگ صورت گنده اش بنفش شده بود.پرسید:"تا حالا کجا بودی،لعنتی؟"
رکسان حالتی پوزش خواهانه به خود گرفت."ماشینم خراب شد.معذرت می خواهم.دیگر تکرار نمی شه."
ریگبی در حالی که انگشت سبابه اش را به سمت او تکان می داد،گفت:"یه لشکر دختر صف کشیدن تا اینجا کار کنن،رکسی.مجبور نیستم تاخیرهای تو را تحمل کنم."
سپس پایین را نگاه کرد و گفت:"واسه چی جوراب شلواری مشکی نپوشیدی؟"
"ریگبی،هوا آنقدر گرمه که مغز آدم جوش میاره!"
اوسرش را تکان داد و گفت:"جوراب شلواری جزئی از یونیفرم اینجاس.مشتریها ازپیشخدمتهای که پای بی جوراب به اونا خدمت کنن،خوششون نمیاد."
رکسان دلش می خواست بخندد،ولی جرات نکرد.گفت:"دیگه تکرار نمی شه."
بهت اخطار می کنم.اگه دفعه بعد..."
رکسان حرف ریگبی را قطع کرد و گفت:"بهتره برم سراغ مشتری."
ریگبی اخمی کرد.سپس با انگشتان چاقالویش بشکنی زد و گفت:"آره.همین طوری اینجا نایست.نمی بینی سرمون شلوغه؟"
تنها چیزی که زنان می توانند تحمل کنند،معاینه پزشکی است.
رکسان سر میز مرد رفت و فنجان سفید جلوی او را پر از قهوه کرد و گفت:"اینم قهوه خالص."
مرد فوری جرعه ای نوشید،آن را قورت داد و گفت:"بدک نیست."
"چیزی دیگه هم می خواین؟"
مرد فنجان را روی میز گذاشت و گفت:"خانم بیدلمن،می خوام چند تا سوال از شما بکنم."
رکسان به دور و بر نگاهی انداخت که پر از مشتریانی گرسنه بود و به نظر می رسیدکه الان است که شکم او را با چاقو بدرند،و گفت:"اگه در مورد فهرست غذاس،آقا،فعلا سرم خیلی شلوغه."
"کارت چه ساعتی تموم می شه."
رکسان اخمی کرد و گفت:"من این کاره نیستم."
مرد ابروها را در هم کشید و گفت:"من به تو نظری ندارم."
"پس کی هستی و چی می خوای؟"
کارآگاه لبخندی طعنه آمیز زد و گفت:"من کارآگاه کپیسترانو هستم،از اداره ی پلیس بیلوکسی.می تونم کارت شناسایی مو نشون بدم،ولی خوش ندارم مردم خیال کنن توی دردسر افتادی."
رکسان با اینکه ضربان قلبش تند شده بود،لبخندی ظاهری زد و گفت:"حالا توی دردسر افتاده م؟"
"ممکنه،من دنبال ملیسا کیپ می گردم."
دو هفته ای می شد که رکسان،ملیسا و دخترش را به فرودگاه برده بود.یکدفعه دلش فرد ریخت،اما توانست خودش را جمع و جور کند.
"رکسی!"
ریگبی بود،و با انگشت به یک مشتری که منتظر بود،اشاره می کرد.
رکسان به کارآگاه نگاه کرد،سرش را تکان داد و گفت:"متاسفم.این اسم به نظرم آشنا نیست و واقعا باید برگردم سرکارم."
قبل از اینکه رکسان بتواند واکنشی نشان دهد،مرد بسرعت مچ دست او را گرفت.واقعیت امر بیشتر از این حرکت رکسان را عصبی می کرد.
کارآگاه گفت:"تا وقتی توضیح ندی چرا آخرین تلفن ملیسا قبل از ناپدید شدن به تو بوده،نمی شه بری."
رکسان لبانش را با زبانش خیس کرد و گفت: خیلی ها اشتباهی به تلفن همره من زنگ میزنن. و حالا کارآگاه،اگه دلت نمی خواد دستت قطع بشه،بهتره دستم رو ول کنی."
کارآگاه لبخندی خودمانی زد،از فشار انگشتان کلفتش کاست و گفت:"تا جواب واضح ندی،ولت نمی کنم."
رکسان که بیشتر عمرش را با زنان قلدر سر و کار داشت،اعتراف می کرد که به طور کلی نسبت به مردان حساس تر است تا نسبت به زنان... و این یکی از نقاط صعف اوبود.رکسان هم لبخندی به روی او زد و قهوه ی"بدک نبود"داخل فنجان را روی زانوی او خالی کرد.
کارآگاه دست او را رها کرد و چنان نعره ای زد که باعث شد تمام حاضران در سالن ساکت شوند.
رکسا ن که در دوران دبیرستان در نمایشنامه ها بازی می کرد،حالتی معصومانه به خود گرفت و گفت:"اوه،متاسفم."
ریگبی بسرعت به طرف میز مرد رفت،نگاه خیره اش را به شلوار خیس او دوخت و در همان حال گفت:"تو اخراجی،خانم جون!"
رکسان گفت:"اما اون مچ دست منو گرفته بود."
و به کارآگاه نگاهی کرد و گفت:"خودت بهش بگو."
اما کارآگاه با حالتی بین نشسته و ایستاده سرجایش میخکوب شده بود و حالت چهره اش نشان می داد که درد می کشد.
ریگبی سر رکسان داد زد و گفت:"از اینجا برو بیرون!به ذهنت هم خطور نکنه که بخوای بابت کار در اینجا از بیمه استفاده کنی."
رکسان نگاهی به هلن انداخت که اشک در چشمانش حلقه بسته بود.سپس روی پاشنه پاچرخید و به راه افتاد،سعی می کرد مانع ریزش اشکهایش شود.سالها بود او به هر کاری تن داده بود تا بتواند به تعهد خود در مورد برنامه نجات عمل کند؛تدریس خصوصی،فروش وسایل امانی از طریق تلفن،تحویل گل در محل،مدل نقاشی برای دانشجویان هنر،اما هرگز کسی او را اخراج نکرده بود.او به عنوان شاگردممتاز از نوتردام فارغ التحصیل شده بود،و حالا این خرس گنده او را اخراج میکرد.
وقتی به پارکینگ قدم گذاشت،یک وانت فورد سیاه نو فوق العاده تمیزنظرش را جلب کرد و پوزخندی زد.شک نداشت آن وانت مال کارآگاه کپیسترانوست.قبل از اینکه غصه دار شود که حالا دیگر نه درآمدی ،نه بیمه ای، و نه آینده ای،برای یک لحظه احساس کرد پیروزی از آن اوست.
خاطرات ناخوشایند به ذهنش آمد؛بیگانگی با پدرش،قهر و دلخوری چند ماه قبلش باریچارد،برخورد عجیب و غریب با همخانه اش الیز.تنها نکته ی مثبتی که فعلادر زندگی اش وجود داشت،کار کردن در برنامه نجات بود،اما بتازگی...
پشت فرمان اتومبیلش نشست و هزاران فکر به ذهنش آمد.سوئیچ را چرخاند و با سلاموصلوات آن را روشن کرد.یکدفعه از محفظه ی جلو باد داغ به صورتش خورد.او یک کولر دست دوم برای اتومبیلش خریده،اما یک هفته بعد از ضمانت دو ساله آن،کولر از کار افتاده بود.بعد هم رکسان دیگر نتوانسته بود یک کولر نوبخرد.
او زیر لب غرولندی کرد:"من دیگه دارم واسه این کار پیر می شم."
تشویش وجودش را فرا گرفت.حالا او سی و دو سال داشت و هنوز مشغول سر و سامان دادن خانواده های از هم پاشیده بود.و عجیب اینکه او خودش این کاره بود و مدتهامی شد اعضای خانواده اش را ندیده بود...بله،خیلی وقت بود.در واقع،اگر کسی متوجه می شد او دست اندرکار برنامه ی نجات است،چه بسا به او برچسب متظاهرمی زد و یا بدتر از آن ،تظاهر به جدال در جنگی بدون برد.
رکسان،بعضی چیزها رو نمی شه تعمیر کرد،حالا هر قدر هم بهش چسب بزنی.
هشت ساله بود که فنجانی را که مادرش به او داده و تکه تکه شده بود،در دست داشت و با چشمانی اشک آلود پیشنهاد پدرش را که چسب نواری و مایع در دست داشت ومی خواست تکه های فنجان را به هم بچسباند،رد می کرد.اما بتازگی به این فکرافتاده بود که آیا با این کارش دارد خودش را فریب می دهد؟او دیگر نتوانسته بود دوباره در آن فنجان چای بنوشد."
سالها پیش،دقیقا وقتی کلاس ششم بود،مشاور مدرسه اش از او پرسیده بود وقتی بزرگ شد،دلش می خواهد چه کاره شود. و رکسان بی درنگ جواب داده بود:"قاضی."
او خود را در شنلی مشکی مجسم کرده بود در حالی که چکشی چوبی به دست دارد و از آدمهای خوب در برابرآدمهای بد حمایت می کند و به نظرش این عالی ترین شغل بود.اما در فاصله بین سن بلوغ و بزرگسالی،تصمیم گرفت از خیر نظام قانونی پر از نقطه ضعف بگذرد وبا نمراتی عالی در رشته علوم سیاسی مدرک گرفته بود،که البته رشته اش آنقدر هم در مناطق جنوبی کارآیی نداشت.در اینجا می توانست زنان و بچه ها رادر چشم برهم زدنی به مقصد برساند.
حالا از شنل قاضی و روبان قرمز و وسایل زمینی خبری نبود و در عوض،او زنی بود با ون و چمدانی پر از کلاه گیس.
رکسان بیدلمن،زندگی تو اینه.
دست بزنید،تشویق کنید.این چیزی نبود که در دوران دبیرستان در ذهن داشت.
پس من اینجا چه کنم؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۱۰-۱۳۹۲, ۱۰:۲۴ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
همه چیز در درون او ساکن و بی حرکت بود،مثل سکوت بعد از هر انعکاسی.هیچ واکنشی صورت نمی گرفت.
او آیینه ی جلوی اتومبیل را کمی کج کرد و نگاهی به خودش انداخت.چشمانی که دو دو می زد،رنگ و روی پریده و موهایی کوتاه وسرکش.آخرین باری که موهایش را بلند دیده بود،سال1975قبل از طلاق پدر ومادرش بود؛قبل از اینکه پدرش با جاروجنجال او را از مادرش بگیرد.و در روزیکه می بایست تحت قیمومت پدرش قرار می گرفت،موهای بلند و پرپشت خود راکوتاه کرده و به مادرش داده بود.پدرش موهای بلند او را خیلی دوست داشت ورکسان با این کار دلش خنک شده بود. و از آن به بعد بود که او همیشه موهایش را کوتاه نگه می داشت،انگار می خواست به نحوی چیزی را ثابت کند.
رکسان لپ خود را گاز گرفت؛کاری که وقتی با مشکلی روبرو می شد،انجام می داد وبرایش در حکم عادت شده بود.فعلا به تنها چیزی که احتیاج داشت،زمانی برای فکر کردن بود. او به طرف باشگاه تفریحات سالم راند.شاید دویدن در زمین مخصوص دو،ذهنش را از مشکلاتش منحرف می کرد.
در دوران کالج،برنامه های او بسیار ساده و درست بود؛وقت خود را صرف کارهای ارزشمند کند،پولی برای ا مرار معاش در بیاورد،مردی به درد بخور به عنوان شریک زندگی پیدا کند... ودوباره به دانشکده برود...جایی که کارل آنجا بود.
دکتر کارل سیگر استادالهیات رکسان بود.از وقتی رکسان فارغ التحصیل شده بود،او را ندیده بود،امادر طول تمام این سالها هنوز چهره ی او را به خاطر داشت و هر وقت احتیاج داشت به یاد بیاورد که هنوز خوبی و احسان وجود دارد،او را در نظر میآورد.دکتر کارل در ذهن رکسان مقامی برجسته داشت.اما چند هفته پیش دکترکارل روی پیام گیر تلفن رکسان پیغامی برای او گذاشته بود که برایش بسیارتکان دهنده بود.
ابتدا قلب رکسان احمقانه به لرزه در آمده ولی بعد که حواسش را جمع کرده بود،متوجه شده بود که کارل با لحنی رئیس مآبانه توضیح می داداعضای هیات مدیره از بین فارغ التحصیلان،او را برای گرفتن جایزه در نظرگرفته اند اما تمایل ندارند این مساله بیش از حد جلب توجه کند،مبادابرنامه نجات یا گمنامی او در بوق و کرنا دمیده شود.سپس لحن کلام کارل تغییر کرده و حالتی خودخواهانه به خود گرفته بود.او می خواست رکسان در طول هفته اجتماع سالیانه ی دانشجویان سابق به دانشگاه برود و جایزه را قبول کند.او...دلش برای رکسان تنگ شده بود.
رکسان تا چند روز نوار پیام گیررا پاک نکرده و دائم به آن گوش داد.شاید بیست و سه چهار دفعه به آن گوشکرد،اما آخرش هم به تلفن کارل جواب نداد.با اینکه دلش غنج می زد او راببیند،راضی نبود به بهانه ی قبول جایزه ای که سزاوارش نبود،حتی با اینکه فقط خودش یکی از دو نفری بود که دلیلش را می دانست،این کار را بکند.
دکترکارل...مردی فرهیخته و خوش قیافه بود؛مردی عاقل و اصیل و برجسته،و همین اصالت او بود که مانع می شد آنان با یکدیگر باشند.رکسان همیشه مردان زندگیش را سبک سنگین می کرد.کارل در محیط دانشگاه مردی نجیب و معنوی بود.و ناگهان رکسان یادش آمد که کارل نمونه دلخواهش بود،و غصه دار شد.
وقتی رکسان وارد محوطه ی ورزش شد،سرش را برای چهره های آشنا تکان داد،امانایستاد تا با کسی صحبت کند.او با آن شیوه زندگی پرتحرکش،آدمی نبود که بسرعت با کسی دوست شود.دخترها را مایه دردسر و گرفتاری می دانست و از طرزخداحافظی کردنشان حالش بهم می خورد.صدای خنده ی زنانی که روش زندگی و عشق معمولی داشتند و از راهروی رختکن شنیده می شد،توجهش را جلب کرد.چقدر...غبطه آور بود.
او در زندگی اش فداکاریهای زیادی کرده بود که خیلی ها از آن بهره برده بودند. و البته تا این اواخر،دلش اصلا برای وابستگیهای دنیوی تنگ نشده بود.رکسان پریشان و آشفته خاطر،لباس ورزشش رابه تن کرد.این ده سال زندگی اش کجا رفته بود؟چه داشت که به مردم ارائه دهد؟یک سوابق کاری بیست صفحه ای؟یک ون که بنزین خوره داشت؟و عده ای آشناکه در این ایالت و آن ایالت پخش و پلا بودند؟
او در مسیر دو مشغول دویدن شد و هوای تازه را بلعید.سپس بالاجبار عمل بازدم را انجام داد.
چهارصد متر اول سریع گذشت و بعد هشتصد متر.صدای تالاپ کفش ورزشی اش روی خاک باعث آرامش اعصاب او می شد و او را به دنیایی آرام می برد؛به دنیایی که زنان و بچه ها از دست شوهران و پدران بداخلاق نجات یافته بودندو پدران و دختران به یکدیگر احترام می گذاشتند و تمام اعضای خانواده خوب وخوش باهم زندگی می کردند.
"خوب،حالا می خوای چی کار کنی؟"
اول خیال کرد با صدای بلند با خودش حرف زده است،اما وقتی سرش را چرخاند،کارآگاه کپیسترانو را دید که به آرامی پشت سر او می دوید و هنوز همان شلوار لکه دار را به پا داشت.
رکسان از شدت خشم غرید.امروز بخت با او یار نبود.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۱۰-۱۳۹۲, ۱۰:۳۱ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
رها نبوی
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
فصل دوم:

رکسان بی آنکه از سرعت قدمهای خود بکاهد،به عقب برگشت،نگاهی به مسیر دو انداخت و گفت:"اومدی اینجا بابت اخراج شدنم ازم عذرخواهی کنی؟"
کارآگاه با دو شلنگ خود را به او رساند و گفت:"عذر بخواهم؟انگار من بودم که قهوه ی داغ روی پایم ریخت."
نگاه او به رکسان زودگذر و لحن کلامش تحقیر کننده بود.
"باید به جرم مجروح کردن مامور پلیس بازداشتت کنم.این یه جرم حقوقیه،می دونی که؟"
"تو که چلاق نشدی!ظاهرا حالت خوبه."
کارآگاه لبخندی زد و گفت:"به هر حال بازم به ات فرصت میدم با جواب دادن به چند تا سوال جبران کنی."
"به ات که گفتم.زنی رو که میگی،نمی شناسم."
"بیشتر فکر کن.ملیسا کیپ.موبور،چهل و خورده ای ساله،دختری هم به اسم رجینا داره."
رکسان بر سرعت قدمهایش افزود و گفت:"نه.متاسفم.حالا این زن چی کار کرده؟"
برای کارآگاه زحمتی نبود که خود را به او برساند،حتی با آن پوتین های مسخره.
"غیبش زده."
"در مس سی سی پی که غیب شدن جرم نیست."
کارآگاه از رکسان جلو زد و در حالی که رو به عقب می دوید و رویش به او بودگفت:"نه،اما طبق قانون،غیب شدن با بچه ای که پدرش رو از دیدن اون محروم میکنه،جرمه."
نفس رکسان بند آمده بود.ایستاد،ساعدش را روی پیشانی عرق کرده اش مالید و گفت:"کارآگاه،تو چرا اینجایی؟"
کارآگاه هم ایستاد.دستش را به درختی بیست ساله تکیه داد و گفت:"من دلیل دارم که تو برای برنامه نجات کار می کنی."
"برنامه نجات؟"
کارآگاه صبورانه خندید و گفت:"می دونی چیه.شبکه ای مخفی که به زنها کمک می کنه از دست شوهر خشن و بداخلاقشون فرار کنن."
رکسان شانه ای بالا انداخت و گفت:"ظاهرا که دلیل خوبیه."
"یعنی می خوای منکر این برنامه بشی؟"
"نه.حالا چون شهروندی مطلع هستم،می خوای برام دردسر درست کنی؟"
کارآگاه لب پایین خود را با دست پایین کشید و گفت:"هر چه زودتر جواب سوالم رو بدی،زودتر از دستم خلاص میشی."
"سوالت چی بود؟"
"تو با عملیات سازمان نجات آشنایی داری؟"
رکسان که می خواست کلمات خود را محتاطانه انتخاب کند،لپ خود را گاز گرفت وگفت:"اسمش را شنیده م.از کارش هم حمایت می کنم.هر آدم عاقلی با چنین برنامه ای موافقه."
"که این طور!ولی تو در ماموریتهای این سازمان نقش فعال هم داری؟"
رکسان دست به سینه شد و گفت:"کارآگاه،اگه با فعالیتهای این سازمان آشنایی داشته باشی،باید بدونی که حتی اگه من در اون دخیل باشم،امکان نداره چیزی بروزبدم."
"طوری حرف می زنی انگار من در سنگر دشمن قرار دارم."
"این طورکه من فهمیدم،این برنامه به زنهایی کمک می کنه که نظام قانونی در کمک به اونا عاجزه.شاید این خانم ملیسا کیپ هم یکی از همون زنها بوده."
کارآگاه سرش را کج کرد و گفت:"
با این حساب،طبق مقاله های سازمان تو،جای این زن،یعنی ملیسا و دخترش ،عوض شده و اونا هویتی تازه پیدا کرده ن."
"اولا،این سازمان من نیست.به علاوه،شنیدم اون مقاله حاوی اطلاعات غلط بوده."
"بایدم این طور باشه،چون ظاهرا شکل زنی که با اون زن حرف زده و مجبورش کرده شوهرش رو ترک کنه،با تو جور در میاد،بجز اینکه موهای او قرمز بوده."
رکسان عصبانی شد.نانسی هارمون زنی مغشوش و سردرگم بود که رکسان سعی کرده بود اورا به حرف بیاورد،چون به نظر نمی رسید دلش بخواهد از شوهر خشن خود دست بردارد.معلوم بود این زن در مورد تغییر جای خود پیمان شکنی کرده و همه چیزرا بروز داده و دوباره نزد شوهرش برگشته بود.بعد هم برنامه نجات رو لوداده و گفته بود این برنامه ضد مرد است.
"تا اونجا که شنیده م،هیچ کس در مورد اسم سازمان چیزی بروز نمیده."
"که این طور!خوب،حالا من چطوری می تونم سرنخی از ملیسا کیپ به دست بیارم؟"
رکسان سرسری خنده ای کرد و گفت:"شوخی می کنی؟"
درچشم برهم زدنی خلق و خوی کارآگاه تغییر کرد و از بد هم بدتر شد.گفت:"خانم بیدلمن،من خیلی هم جدی هستم.من قصد دارم این زن رو پیدا کنم و هدفم اینه که تو کمکم کنی."
رکسان کاملا برآشفته شده بود.این مردی بود که می شدبه او تکیه کرد.پرسید:"اگه ملیسا از دست شوهر روانیش فرار کرده،چرا اصرارداری اونو پیش این مرتیکه برگردونی؟"
کارآگاه در حالی که سرش را تکانمی داد،لبخندی تاسف بار زد و گفت:"به نظر من،افرادی مثل تو خیال می کنن کارشون درسته.منو ببخش،اما من معتقدم پلیس بهتر از یه مشت آدم پاپتی میتونه به این جور افراد کمک کنه."
کفر رکسان در آمد،اما می دانست کارآگاه عمدا این کار را می کند تا او را به اوج خشم برساند و مجبورش کنددهانش را باز کند.گفت:"اگه ملیسا کیپ دست به دامن سازمان نجات شده،حتماطرز فکرش فرق می کرده."
سینه کارآگاه با کشیدن نفسی عمیق مثل بادکنک باد شد.بعد سر شانه اش را مالش داد،انگار قولنج کرده بود.بند انگشت دست راست او متورم بود و رکسان فکر کرد به هر دلیلی که انگشتش ضربه خورده وورم کرده ،حقش بوده است.
کارآگاه با لحنی بی حوصله گفت:"ببین،اسرار تودر مورد سازمان برای افرادی مثل من،جز یه مشت جفنگ چیزی نیست.دیدار پدر وفرزند هم انقدرها برام اهمیت نداره.این زنه،کیپ،از جنایتی خبر داره که بدون شهادت او نمی شه مورد رو پیگیری کرد."
"چه جنایتی؟"
"سرقت مسلحانه که در خلال اون،یه مامور پلیس بشدت زخمی شده و ما مظنونیم که شوهرش ماشه رو کشیده."
"خوب،همین دلیل خوبیه که این مرتیکه رذل حق نداره دخترش رو ببینه.تازه حتما اون دلش می خواد ملیسا یه جوری سر به نیست بشه تا نتونه شهادت بده."
رکسان سرش را تکان داد و اضافه کرد:"نمی تونم کمکت کنم."
کارآگاه اخمی کرد و گفت:"من قهوه م رو تموم نکردم.بنابراین حالم گرفته س."
"من همین الان از کار اخراج شدم و حالم گرفته س."
ماهیچه ی پشت گردن کارآگاه تیرکشید و انگار با تیغ بریده باشد،سوخت.
"دست کم به ام بگو دارودسته ی نجات جای انو تغییر داده؟"
"من فقط تا این حد در مورد سازمان می دونم که کارهاشون محرمانه س."
لبخندی تمسخرآمیز برلبان کارآگاه نقش بست و گفت:"به نظرم فقط باید امیدوار باشم این زنیکه کیپ هم مثل اون یکی که توی روزنامه افشاگری کرد،تغییر عقیده بده و سازمان رو لو بده."
رکسان چانه اش را بالا برد و گفت:"اگه ملیسا کیپ دست به دامن سازمان شده،پس حتما دلیلی داشته که معتقد بوده زندگی خودش ودخترش در خطره.اگه دنبالش بگردین،چه بسا اوضاع رو وخیم تر کنین."
"به هر حال این حقیقت که یه مامور پلیس در اغماس،عوض نمی شه."
"یه مامور در حال اغما باشه بهتره تا اینکه یه مامور دیگه هم بره توی اغما یا شاید هم کشته بشه."
کارآگاه دهان باز کرد تا چیزی بگوید،اما حرفش را خورد.آهی کشید و گفت:"خانم بیدلمن،بهترین راهی که ملیسا کیپ در امان باشه،اینه که شوهرش بیفته پشت میله ها.اما بدون شهادت ملیسا نمی شه این کار را کرد."
"و تو به ملیسا ضمانت میدی که مرتیکه به هیچ طریقی آزاد نشه؟"
ماهیچه ی گردن کارآگاه تیر کشید.
رکسان ادامه داد:"حتی اگر هم یارو به جرم سرقت مسلحانه و اقدام به قتل محکوم بشه،چند سال زندانی می شه؟"
شش تا ده سال."
"خوب،بعدش چی؟اگه به دلیلی ،مثلا افزایش تعداد زندانیها،اون زودتر از موعد مقرر آزاد بشه،چی؟مسلما ملیسا رو میکشه."
"ما از ملیسا حمایت می کنیم."
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۱۰-۱۳۹۲, ۱۰:۴۲ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
رکسان سرش را تکان داد و گفت:"درسته،اما چه چیزی باعث شده خیال کنی من کمکت می کنم،کارآگاه؟"
کارآگاه لبهایش را به هم فشرد.سپس شانه ای بالا انداخت و گفت:"به نظرم،در درجه اول امید من به همون حس وظیفه ایه که باعث می شه تو برای سازمان نجات کار کنی."
بعد سرش را کج کرد و ادامه داد:"مگه اینکه آدم متقلبی باشی."
کارآگاه بی انکه متوجه باشد،به هدف زده بود.بعد از اینک قانون رکسان را از داشتن مادر محروم کرده بود،عقل و درایتی ذاتی در وجود او سر برآورده و از آن پس سعی کرده بود پایه و اساس زندگی اش انجام دادن کارهایی درست و بجاباشد،بجز یکی دو مورد انحراف...
"یا ال له دیگه،خانم بیدلمن.دیگه داری حوصله م رو سر می بری."
رکسان چشمانش را بست و باز کرد.بعد نگاهی به او انداخت؛مردی درشت هیکل با نشان کارآگاهی که وفاداری او را به گروه تحسین می کرد،اما او حاضر نبود برای ترحم به یک مامور زخمی،به ملیسا خیانت کند.جای ملیسا امن بود و او حق داشت تنهایش بگذارند تا زندگی اش را با دخترش از نو شروع کند.
"خداحافظ،کارآگاه.من با بخش نیازمندهای روزنامه قرار ملاقات دارم."
رکسان به کارآگاه پشت کرد و با کفشهای ورزشی آبی قابل اعتمادش شروع به دویدن در مسیر کرد.
کارآگاه داد زد:"دفعه دیگر که ببینمت،شاید به جرم حمله به مامور پلیس و جلوگیری از اجرای قانون بازداشتت کنم."
رکسان برنگشت تا به او نگاه کند،اما نگاه خیره و سوزاننده ی او را احساس کرد.آیاهمان قدر که احساس می کرد و به نظرش می رسید،احساساتش جریحه دار شده بود؟وقتی مسیر چهارصد متری را دور زد،تا حدی انتظار داشت کارآگاه را ببیندکه همان طور به درخت تکیه داده است،اما او رفته بود.آیا کارآگاه در جایی پناه گرفته بود تا او را زیر نظر داشته باشد و بعد تعقیبش کند؟قبلا هم پیش آمده بود پلیس دور و بر سازمان بپلکد و بو بکشد،اما معمولا در جستجوی فردی که گزارش شده بود مفقودالاثر شده است،نه برای اینکه کسی را برای بازجویی تعقیب کنند.
رکسان ریه هایش را پر از هوای تازه ی بیلوکسی کرد و خود راواداشت گامهایش را آهسته کند تا دوهشت کیلومتری خود را با قدمهای معمولی به پایان برساند.بعد حمام کرد و سوار اتومبیل شد و بزرگراه شماره255امبرجکرا در پیش گرفت.گهگاه هم نگاهی به آیینه می انداخت تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند.
عده ی کمی نشانی او را داشتند،زیرا آپارتمان دوبلکس اواز طریق شبکه ی بنگاههای معاملات امکلاک اجاره شده بود.سالها در ثسمت جنوب شرقی زندگی کرده و فقط پنج سال بود که به می سی سی پی ولی کوچ کرده بود.زندگی در منطقه پدرش به او آرامش خاطر می داد.
نامه هایش را ازطریق صندوق پستی دریافت می کرد و نامش هم در دفتر تلفن ثبت نشده بود.هروقت هم کاری واجب با سازمان نجات داشت،اینکه با چه کسی و کجا ملاقات کند واو را به کجا بفرستد و چطور ترتیب انتقالش را بدهد،از تلفن عمومی استفاده می کرد.تنها کسانی که شماره ی تلفن همراه او را داشتند،پدرش و رئیس سازمان نجات بودند.ملیسا کیپ در تلاش نومیدانه توانسته بود از طریق دوستی که درشرکتی مربوط به تلفن همراه کار می کرد،شماره ی او را گیر بیاورد.
رکسان شماره را روی صفحه نمایشگر تلفن دیده و می بایست می دانست که نباید جواب بدهد،ولی دلش شور افتاده بود که مبادا پدرش پشت خط باشد و ...
او آهی کشید.شاید از این فرصت استفاده می کرد و به دیدن پدرش می رفت و سعی می کرددوباره با او ارتباط برقرار کند.تصوری عجیب و دور از ذهن.فکر کرد که دردرجه اول،آنان هرگز باهم ارتباطی نداشتند،حتی زمانی که در کنار هم زیر یک سقف زندگی می کردند و هر دو در اشتیاق زنی مو سیاه بودند که مدتها پیشرفته بود.
شاید بی قراری اخیر رکسان ناشی از رابطه ی بی پایه و اساس اوبا افرادی بود که دلش می خواست به آنان نزدیک تر باشد.شغلهای جوراجور وعملیات مخفیانه مانع می شد که او با کسی دوستی محکمی برقرار کند.رکسان فکرکرد دوستی اش با الیز که او هم برای سازمان نجات کار می کرد،پربار و اساسی بود،که آن هم به گونه ای مصیبت بار از هم پاشیده بود.بقیه همکارانش هم درتشکیلات،معمولا صد و پنجاه-شصت کیلومتری با او فاصله داشتند و ارتباطشان در حد مکاتبه ای ساده بود.زنانی را هم که کمکشان می کرد،دیگر هرگز نمیدید.این شغل راست کار آدمهای گوشه گیر بود.
و غریب و بی کس.
شایداگر چند روزی از شهر بیرون می رفت،از شر کپیسترانو خلاص می شد.و یا شایدوقتش رسیده بود که دوباره نقل مکان کند،اگرچه از بیلوکسی خوشش می آمد ودلش می خواست مدتی دیگر در آنجا زندگی کند،دوستانی پیدا کند و شغلی دائم گیر بیاورد،کاری بهتر از پیشخدمتی و فروشندگی.او حتی دیوارهای اتاق خوابش را رنگ کرده بود.وقتی فکر نقل مکان به ذهنش راه یافت،دلش گرفت.بار زدن تمام اسباب و اثاثیه در کامیون و دنبال خانه گشتن،شاید بین بیست و سی سالگی شاعرانه باشد.او حالا اصلا حوصله اش را نداشت که یک دکتر زنان دیگرپیدا کند یا دغدغه داشته باشد که می تواند شبکه ی خبری سی ان ان را ببیندیا نه.
همان طور که با افکار خود کلنجار می رفت،سری به صندوق پستی اش زد تا نامه های یک هفته اش را بردارد،که شامل قبوض،یک مشت نامه الکی و دوتا بولتن خبری از دانشگاه نوتردام بود. و یکدفعه چشمش به یک پاکت ضخیم کرمرنگ افتاد و آن را زیر نور گرفت.
دعوت به عروسی؟
خیلی کنجکاو شد.خیال می کرد بیشتر زنانی که می شناسد،از ازدواج فرار می کنند.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۹-۱۰-۱۳۹۲ ۱۰:۵۳ عصر، توسط ایران دخت.)
۲۹-۱۰-۱۳۹۲, ۱۰:۵۱ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
رها نبوی
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند ایران دخت 117 5,580 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۳:۵۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " دزیره " (Desiree) نویسنده:آن ماری سلینکو ایران دخت 149 10,412 ۲۱-۷-۱۳۹۲ ۰۹:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین Galaxy 64 5,265 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۱۲:۰۲ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد