تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند
#1
شماره تلفنت رادارم


[عکس: 20140119215507_thumb_2923_2_n94286.jpg]


نویسنده: استفانی باند
مترجم: نفیسه معتکف



این هم خلاصه داستان از جلد پشت کتاب:

دو زن در حال فرار.
کارآگاهی جذاب به دنبال آن دو.
و خطری بزرگ در کمین آنان.
استفانی باند،نویسنده ی خوش ذوق،در این کتاب نیز همچون دیگر آثارش،عشق و طنز و هیجان را یکجا جمع کرده است.
رکسان بیدلمن پیغام شومی را دریافت کرده که یادآور راز بزرگ زندگی اوست،و به اتفاق دختر عمه اش آنگورا که در مراسم ازدواج بشدت مضحکه می شود،راهی سفری می شوند که آبستن حوادثی هیجان انگیز و نامنتظر است.
و سوال این است:آیا عشق واقعی می تواند پایانی برای خانه بدوشی آن دو باشد؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
فصل اول:

وقتی پوست سر رکسان بیدلمن به جزجز افتاد،ناگهان متوجه شد که هنوز کلاه گیس قرمز روی سرش است.بابت اعتراض به حواس پرتی اش،لپهایش راباد کرد و همین طور که وانت را به پارکینگ رستوران ریگبی هدایت می کرد،کلاه گیس را از روی سرش برداشت.مطمئن بود ریگبی او را اخراج میکند.پیشخدمتی شغل مورد علاقه او نبود،اما مزایای زیادی برای او داشت.برادرزن ریگبی بیمه سلامت می فروخت و این شغل برای رکسان مزایایی داشت،یعنی اومی توانست به کارهای دیگرش هم برسد،مثل برنامه ی نجات همین امروز صبح.
اوسرش را بالا و پایین کرد تا به موهایش حالت بدهد.موهای او کوتاه و سیاهبود،که حالا به پوست کله اش چسبیده بود.بعد به آن برس کشید.شهر بیلوکسی درایالت می سی سی پی به گرمای طاقت فرسا شهرت داشت،اما از آنجا که حالادوازدهم اکتبر بود،رکسان می توانست نفسی راحت بکشد.او در وانت را دو بارمحکم به هم زد تا بالاخره بسته شد.سپس دوان دوان خود را به در ورودی مخصوصکارکنان رساند.رفت و آمد خانواده ی لیندبرگ به ایستگاه اتوبوس از آنچهرکسان انتظار داشت بیشتر طول کشیده بود.بیشتر مواقع دو پسر دوقلوی خانوادهعادت داشتند لباسهایشان را در آورند و فقط با یک زیرپوش بگردند،ولباسهایشان این و آن ور بود.و حالا رکسان با نگاهی به ساعتش،می دید که یکساعت تاخیر ورود دارد.
وقتی رکسان وارد آشپزخانه شد،هلن سرپیشخدمت رستوران گفت:"یه ساعت دیرکردی."
"ماشینم خراب شد"
این اولین بار نبود که رکسان دروغ می گفت و بهانه می آورد.
هلن که مثل مرغ قدقد می کرد،سومین بشقاب را هم در دست گرفت و گفت:"تصورش روبکن،یه وانت بیست و پنج ساله که همه ش دردسر درست می کنه."
هلن زنی شصت ساله و تحصیلکرده بود.
"حالا ریگبی از دستم عصبانیه؟"
"آره،اما من ماستمالی کردم.با این حال بهتره حواست باشه.یکی دو تا ظرف خورش جور کن."
بعدهلن غیبش زد،ولی دوباره سرش را از لای در آشپزخانه تو کرد،بعد با آن مژه های ریمل زده اش چشمکی به رکسان زد و گفت:"داشت یادم می رفت.مردی شبیه استیو مک کوئین سر میز شماره نه منتظرته.نیم ساعتی هست که معطله."
سراپایرکسان را اضطراب فرا گرفت.از آشپزخانه به سالن سرک کشید تا بلکه آن مرد راببیند و بفهمد کیست،ولی جمعیت داخل سالن که بیشتر خانمهایی بودند که آخرهفته آنجا جمع می شدند و کلاههای حصیری به سر داشتند و حالا هم در حال خداحافظی بودند،جلوی دید او را گرفته بودند.رکسان فوری برگشت تا دو ظرف خورش برای هلن بکشد.شکمش از بوی فلفل و صدف به قار و قور افتاد.
رکسان حتی یک سرنخ هم نداشت که بفهمد آن مرد کیست.فقط احتما می داد تلفنی که ملیسا کیپ به تلفن همراه او زده بود،باعث شده کارآگاه خصوصی استخدامی فرانک کیپ،شوهر سابق ملیسا به او خبر داده باشد،که البته هر دوی آنان رابه دردسر می انداخت.حال رکسان از مردهایی ماندد فرانک کیپ به هم می خورد واعصابش خرد می شد.اما در واقع،تمام مردانی که در زندگی رکسان بودند،حالش را به هم می زدند،درست مثل فرانک کیپ.
پدرش؟تنها چیزی که باعث می شدوالت بیدلمن از روی صندلی راحتی اش در آن اتاق نشیمن یک وجبی در خانه فسقلی اش در شهر باتن روژ بلند شود،فقط برای ماهیگری در رودخانه ی می سیسی پی بود.او حتی به ذهنش خطور نمی کرد به شهر بیلوکسی برود و تنها دخترش را ببیند،حتی اگر رکسان در اوج اندوه و ناامیدی به سر می برد.او فقط زمانیبه اعضای خانواده اش سر می زد که کسی مرده باشد.
آخرین دوست پسرش؟آخرینباری که او ریچارد فاندربرک را دیده بود،زمانی بود که شجاعانه بابت افراطدر مشروبخواری با او در افتاده بود و می خواست مرحله ی دوازده گانه ی ترک اعتیاد را در موردش اجرا کند، و بعد از آن بود که ریچارد غیبش زد.آیا یکی از آن مراحل این نبود که باید خلافکاران را بخشید؟ریچارد هنوز پنجاه دلاربه رکسان مقروض بود.
همسایگانش؟آقای نیلی آیارتمان او را زیر نظر داشت و وقتی فهمید رکسان با همخانه و همکارش الیز سروسری دارد-شغل الیز رسیدگی به امور زنانی بود که از شوهرشان کتک می خوردند-رکسان را تحت فشار گذاشت که عذر الیز را بخواهد و او را از آپارتمانش بیرون کند.رکسان از تصوراینکه مردک پیر سگ سمعک به گوش،گوشش را به دیوار آشپزخانه او چسبانده وحرفهای پر از احساس الیز را شنیده است،چندشش شد. و وقتی رکسان آقای نیلیرا جلوی در تخلیه ی زباله دید و نیلی با آب و تاب به او گفت که هیچ دلیلی ندارد هر کسی که مثل پسرها رفتار می کند همجنس باز باشد،یک ذره تردید هم که رکسان نسبت به او داشت،از بین رفت.
به هر حال هیچ یک از این مردان شبیه استیو مک کوئین نبود.
بالاخره زنهای وراج سالن غذاخوری را ترک کردند و او توانست غریبه موسیاهی را که تک و تنها سر میز شماره نه نشسته بود،ببیند.خیالش راحت شد.آن مرد هیچ وجه تشابهی با شوهر سابق ملیسا که به گفته ی او لاغر و موبور بود،نداشت.این مرد حدودا چهل ساله و هیکل دار بود و نیمرخی ورقلمبیده داشت.صورتش را سه تیغه تراشیده بود.موهایش تا سریقه اش می رسید پیراهنی خاکی رنگ و ضخیم به تن داشت که معلوم بود آن را به خشکشویی داده و حسابی به آن آهار زده اند.سیگار خاموش بین لبانش بود و داشت نمکدان و جا دستمالی را جابجا میکرد.احتمالا به دنبال زیر سیگاری می گشت و وقتی پیدا نکرد،اخمهایش در هم رفت و به پشتی نیمکت تکیه داد؛نیمکتی که پسرنوجوان ریگبی آن را در کارگاهتابستانی درست کرده بود.مرد کتابی جیبی را باز کرد؛کتابی جنایی که رکسان قبلا آن را خوانده و از آن خوشش آمده بود.
سر و کله هلن پیدا شد و در حالی که پشت رکسان به او بود،پرسید:"دوست پسر جدیدته؟"
"نه."
"دوست پسر قدیمته؟"
"نه"
اصلا آن مرد با رکسان همخوانی نداشت.
"پس از کجا می شناسیش؟"
رکساندر مورد قیافه آدمها حافظه ای قوی نداشت،اما مطمئن بود قبلا صورت متفکراین مرد را ندیده است.از این گذشته،موسسه همیشه به او خبر می داد که چه موقع باید مشتری را ملاقات کند. و از شواهد این طور برنمی آمد که آن مردبه دکمک احتیاج داشته باشد.در واقع،به نظر می رسید که او مانند سگهای نژاددبرمن است و براحتی می شود او را رام کرد.شاید هم او خبرنگار یکی ازروزنامه هایی بود که ماجراهی پشت پرده را برملا می کردند و یکی از برنامههای رکسان وقتی می خواست زنی آزار دیده را مخفیانه از جایی به جای دیگرببرد،لو رفته بود و حالا مقاله ای در مورد او تغییر قیافه اش در صفحه اولروزنامه چاپ می شد.رکسان چشمانش را تنگ کرد.راستش به قیافه آن مرد نمی آمدخبرنگار هم باشد.رکسان دهانش را کج و کوله کرد.بنابراین آن مرد پلیس بود وکلی سوال در مورد کسی یا چیزی که مربوط به برنامه ی نجات بود،از رکسان داشت.
هلن موشکافانه پرسید:"رکسی؟"
"قبلا هیچ وقت این مرد را ندیده بودم."
"می خواهی بهش بگم امروز نمیای؟"
"نه،چون باز هم برمی گرده.بهتره ببینم چی می خواد."
"اگه احتیاج به کمک داشتی،جیغ بکش."
زن میانسال در حالی که پولها را در صندوق می گذاشت،خیلی راحت و خودمانی با اوحرف می زد.رکسان می دانست که هلن متوجه شده است بسیاری از زنان مضطرب ونگرانی که بچه هایی ترسان و لرزان همراهشان بود،تقاضا می کنند در قسمتی ازرستوران بنشینند که مسئوولیت خدمات دهی آن با رکسان بود.
هلن بی محابا از رکسان پرسیده بود:"تو موسسه ای خیریه رو اداره می کنی؟"
رکساناز پشت پاراوان بین آشپزخانه و سالن بیرون آمد و یکدفعه با مشتریانی مواجه شد که با دهان پر حرف می زدند.صدای برخورد کارد و چنگال به بضقاب ها ولیوانهایی که تالاپی روی میز می خورد،سالن را پر کرده بود و از گوشه ای هم صدای بلند موسیقی به گوش می رسید.
وقتی رکسان به مرد نزدیک شد و او رااز فاصله ای نزدیک تردید،وسوسه شد که به راهش ادامه دهد.حوصله ی جروبحث باپلیس را نداشت.البته او سالهای سال با مردهایی جوراجور برخورد داشت وبخوبی جنس آنان را می شناخت.بنابر تجربه اش،می دانست مردها آن طور که ظاهرشان نشان می دهد،زیرک و باهوش نیستند.به هر حال،دست کم این یکی موقع خواندن کتاب لبهایش را تکان نمی داد.
رکسان پیشقدم شد.
"بعد از ظهر بخیر.چی براتون بیارم؟"
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
مردک که هنوز سیگار روشن نشده اش را می جوید،نگاهی به سرتاپای رکسان انداخت.موهایی با مدلی شلم شوربا،بلوز قرمز پلی استر،دامن کوتاه و کفشهای توری مشک.مرد چهره در هم کشید و رکسان کمی جاخورد.موهای مرد قهوه ای تیره متمایل به قرمز بود و به ضخامت چرم دباغی نشده،که در قسمت شقیقه هایش کمی جوگندمی شده بود.پوست او برنزه،چشمانش قهوه ای و مژه هایش هم قهوه ای روشن بود که برای مو قرمزها کمی غیرعادی به نظر می رسید.قیافه ای گیراداشت ولی عبوسی اش ظاهر جذاب او را تحت الشعاع قرار می داد.
او سیگار را از بین لبانش بیرون کشید و گفت:"تو رکسان بیدلمن هستی؟"
ازمدالیوم سنت کریستوفر به دور گردنش خبری نبود و انگشتر دانشگاهی هم به انگشت نداشت.هیچ آثار و علامتی در بین نبود،ولی رکسان روی حقوق یک هفته اش شرط می بست که او یونیفرم پوش است.
"بله .و شما؟"
"زیر سیگاری داری؟"
لهجه او نشان می داد بزرگ شده ای بیلوکسی است.شلوار جین رنگ و رو رفته وپوتین پوشیده بود.تنها سوالی که باقی می ماند،این بود که وانت او فورد استیا شوی؟"
"این قسمت مخصوص غیر سیگاریهاس،آقا."
"یخشکی شانس.به هر حال،سعی می کنم سیگار را ترک کنم .قهوه داری؟"
"فقط قهوه؟"
"قهوه خالی،غلیظ، و سریع هم بیار.
رکسان عصبانی از لحن کلام او،لپ خود را گاز گرفت و به سمتی رفت که دستگاه قهوه جوش قرار داشت.معلوم بود خطری بابت اینکه بخواهند از او حرف بکشند،وجودندارد.
ریگبی خودش را به گوشه سالن رساند.رنگ صورت گنده اش بنفش شده بود.پرسید:"تا حالا کجا بودی،لعنتی؟"
رکسان حالتی پوزش خواهانه به خود گرفت."ماشینم خراب شد.معذرت می خواهم.دیگر تکرار نمی شه."
ریگبی در حالی که انگشت سبابه اش را به سمت او تکان می داد،گفت:"یه لشکر دختر صف کشیدن تا اینجا کار کنن،رکسی.مجبور نیستم تاخیرهای تو را تحمل کنم."
سپس پایین را نگاه کرد و گفت:"واسه چی جوراب شلواری مشکی نپوشیدی؟"
"ریگبی،هوا آنقدر گرمه که مغز آدم جوش میاره!"
اوسرش را تکان داد و گفت:"جوراب شلواری جزئی از یونیفرم اینجاس.مشتریها ازپیشخدمتهای که پای بی جوراب به اونا خدمت کنن،خوششون نمیاد."
رکسان دلش می خواست بخندد،ولی جرات نکرد.گفت:"دیگه تکرار نمی شه."
بهت اخطار می کنم.اگه دفعه بعد..."
رکسان حرف ریگبی را قطع کرد و گفت:"بهتره برم سراغ مشتری."
ریگبی اخمی کرد.سپس با انگشتان چاقالویش بشکنی زد و گفت:"آره.همین طوری اینجا نایست.نمی بینی سرمون شلوغه؟"
تنها چیزی که زنان می توانند تحمل کنند،معاینه پزشکی است.
رکسان سر میز مرد رفت و فنجان سفید جلوی او را پر از قهوه کرد و گفت:"اینم قهوه خالص."
مرد فوری جرعه ای نوشید،آن را قورت داد و گفت:"بدک نیست."
"چیزی دیگه هم می خواین؟"
مرد فنجان را روی میز گذاشت و گفت:"خانم بیدلمن،می خوام چند تا سوال از شما بکنم."
رکسان به دور و بر نگاهی انداخت که پر از مشتریانی گرسنه بود و به نظر می رسیدکه الان است که شکم او را با چاقو بدرند،و گفت:"اگه در مورد فهرست غذاس،آقا،فعلا سرم خیلی شلوغه."
"کارت چه ساعتی تموم می شه."
رکسان اخمی کرد و گفت:"من این کاره نیستم."
مرد ابروها را در هم کشید و گفت:"من به تو نظری ندارم."
"پس کی هستی و چی می خوای؟"
کارآگاه لبخندی طعنه آمیز زد و گفت:"من کارآگاه کپیسترانو هستم،از اداره ی پلیس بیلوکسی.می تونم کارت شناسایی مو نشون بدم،ولی خوش ندارم مردم خیال کنن توی دردسر افتادی."
رکسان با اینکه ضربان قلبش تند شده بود،لبخندی ظاهری زد و گفت:"حالا توی دردسر افتاده م؟"
"ممکنه،من دنبال ملیسا کیپ می گردم."
دو هفته ای می شد که رکسان،ملیسا و دخترش را به فرودگاه برده بود.یکدفعه دلش فرد ریخت،اما توانست خودش را جمع و جور کند.
"رکسی!"
ریگبی بود،و با انگشت به یک مشتری که منتظر بود،اشاره می کرد.
رکسان به کارآگاه نگاه کرد،سرش را تکان داد و گفت:"متاسفم.این اسم به نظرم آشنا نیست و واقعا باید برگردم سرکارم."
قبل از اینکه رکسان بتواند واکنشی نشان دهد،مرد بسرعت مچ دست او را گرفت.واقعیت امر بیشتر از این حرکت رکسان را عصبی می کرد.
کارآگاه گفت:"تا وقتی توضیح ندی چرا آخرین تلفن ملیسا قبل از ناپدید شدن به تو بوده،نمی شه بری."
رکسان لبانش را با زبانش خیس کرد و گفت: خیلی ها اشتباهی به تلفن همره من زنگ میزنن. و حالا کارآگاه،اگه دلت نمی خواد دستت قطع بشه،بهتره دستم رو ول کنی."
کارآگاه لبخندی خودمانی زد،از فشار انگشتان کلفتش کاست و گفت:"تا جواب واضح ندی،ولت نمی کنم."
رکسان که بیشتر عمرش را با زنان قلدر سر و کار داشت،اعتراف می کرد که به طور کلی نسبت به مردان حساس تر است تا نسبت به زنان... و این یکی از نقاط صعف اوبود.رکسان هم لبخندی به روی او زد و قهوه ی"بدک نبود"داخل فنجان را روی زانوی او خالی کرد.
کارآگاه دست او را رها کرد و چنان نعره ای زد که باعث شد تمام حاضران در سالن ساکت شوند.
رکسا ن که در دوران دبیرستان در نمایشنامه ها بازی می کرد،حالتی معصومانه به خود گرفت و گفت:"اوه،متاسفم."
ریگبی بسرعت به طرف میز مرد رفت،نگاه خیره اش را به شلوار خیس او دوخت و در همان حال گفت:"تو اخراجی،خانم جون!"
رکسان گفت:"اما اون مچ دست منو گرفته بود."
و به کارآگاه نگاهی کرد و گفت:"خودت بهش بگو."
اما کارآگاه با حالتی بین نشسته و ایستاده سرجایش میخکوب شده بود و حالت چهره اش نشان می داد که درد می کشد.
ریگبی سر رکسان داد زد و گفت:"از اینجا برو بیرون!به ذهنت هم خطور نکنه که بخوای بابت کار در اینجا از بیمه استفاده کنی."
رکسان نگاهی به هلن انداخت که اشک در چشمانش حلقه بسته بود.سپس روی پاشنه پاچرخید و به راه افتاد،سعی می کرد مانع ریزش اشکهایش شود.سالها بود او به هر کاری تن داده بود تا بتواند به تعهد خود در مورد برنامه نجات عمل کند؛تدریس خصوصی،فروش وسایل امانی از طریق تلفن،تحویل گل در محل،مدل نقاشی برای دانشجویان هنر،اما هرگز کسی او را اخراج نکرده بود.او به عنوان شاگردممتاز از نوتردام فارغ التحصیل شده بود،و حالا این خرس گنده او را اخراج میکرد.
وقتی به پارکینگ قدم گذاشت،یک وانت فورد سیاه نو فوق العاده تمیزنظرش را جلب کرد و پوزخندی زد.شک نداشت آن وانت مال کارآگاه کپیسترانوست.قبل از اینکه غصه دار شود که حالا دیگر نه درآمدی ،نه بیمه ای، و نه آینده ای،برای یک لحظه احساس کرد پیروزی از آن اوست.
خاطرات ناخوشایند به ذهنش آمد؛بیگانگی با پدرش،قهر و دلخوری چند ماه قبلش باریچارد،برخورد عجیب و غریب با همخانه اش الیز.تنها نکته ی مثبتی که فعلادر زندگی اش وجود داشت،کار کردن در برنامه نجات بود،اما بتازگی...
پشت فرمان اتومبیلش نشست و هزاران فکر به ذهنش آمد.سوئیچ را چرخاند و با سلاموصلوات آن را روشن کرد.یکدفعه از محفظه ی جلو باد داغ به صورتش خورد.او یک کولر دست دوم برای اتومبیلش خریده،اما یک هفته بعد از ضمانت دو ساله آن،کولر از کار افتاده بود.بعد هم رکسان دیگر نتوانسته بود یک کولر نوبخرد.
او زیر لب غرولندی کرد:"من دیگه دارم واسه این کار پیر می شم."
تشویش وجودش را فرا گرفت.حالا او سی و دو سال داشت و هنوز مشغول سر و سامان دادن خانواده های از هم پاشیده بود.و عجیب اینکه او خودش این کاره بود و مدتهامی شد اعضای خانواده اش را ندیده بود...بله،خیلی وقت بود.در واقع،اگر کسی متوجه می شد او دست اندرکار برنامه ی نجات است،چه بسا به او برچسب متظاهرمی زد و یا بدتر از آن ،تظاهر به جدال در جنگی بدون برد.
رکسان،بعضی چیزها رو نمی شه تعمیر کرد،حالا هر قدر هم بهش چسب بزنی.
هشت ساله بود که فنجانی را که مادرش به او داده و تکه تکه شده بود،در دست داشت و با چشمانی اشک آلود پیشنهاد پدرش را که چسب نواری و مایع در دست داشت ومی خواست تکه های فنجان را به هم بچسباند،رد می کرد.اما بتازگی به این فکرافتاده بود که آیا با این کارش دارد خودش را فریب می دهد؟او دیگر نتوانسته بود دوباره در آن فنجان چای بنوشد."
سالها پیش،دقیقا وقتی کلاس ششم بود،مشاور مدرسه اش از او پرسیده بود وقتی بزرگ شد،دلش می خواهد چه کاره شود. و رکسان بی درنگ جواب داده بود:"قاضی."
او خود را در شنلی مشکی مجسم کرده بود در حالی که چکشی چوبی به دست دارد و از آدمهای خوب در برابرآدمهای بد حمایت می کند و به نظرش این عالی ترین شغل بود.اما در فاصله بین سن بلوغ و بزرگسالی،تصمیم گرفت از خیر نظام قانونی پر از نقطه ضعف بگذرد وبا نمراتی عالی در رشته علوم سیاسی مدرک گرفته بود،که البته رشته اش آنقدر هم در مناطق جنوبی کارآیی نداشت.در اینجا می توانست زنان و بچه ها رادر چشم برهم زدنی به مقصد برساند.
حالا از شنل قاضی و روبان قرمز و وسایل زمینی خبری نبود و در عوض،او زنی بود با ون و چمدانی پر از کلاه گیس.
رکسان بیدلمن،زندگی تو اینه.
دست بزنید،تشویق کنید.این چیزی نبود که در دوران دبیرستان در ذهن داشت.
پس من اینجا چه کنم؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
همه چیز در درون او ساکن و بی حرکت بود،مثل سکوت بعد از هر انعکاسی.هیچ واکنشی صورت نمی گرفت.
او آیینه ی جلوی اتومبیل را کمی کج کرد و نگاهی به خودش انداخت.چشمانی که دو دو می زد،رنگ و روی پریده و موهایی کوتاه وسرکش.آخرین باری که موهایش را بلند دیده بود،سال1975قبل از طلاق پدر ومادرش بود؛قبل از اینکه پدرش با جاروجنجال او را از مادرش بگیرد.و در روزیکه می بایست تحت قیمومت پدرش قرار می گرفت،موهای بلند و پرپشت خود راکوتاه کرده و به مادرش داده بود.پدرش موهای بلند او را خیلی دوست داشت ورکسان با این کار دلش خنک شده بود. و از آن به بعد بود که او همیشه موهایش را کوتاه نگه می داشت،انگار می خواست به نحوی چیزی را ثابت کند.
رکسان لپ خود را گاز گرفت؛کاری که وقتی با مشکلی روبرو می شد،انجام می داد وبرایش در حکم عادت شده بود.فعلا به تنها چیزی که احتیاج داشت،زمانی برای فکر کردن بود. او به طرف باشگاه تفریحات سالم راند.شاید دویدن در زمین مخصوص دو،ذهنش را از مشکلاتش منحرف می کرد.
در دوران کالج،برنامه های او بسیار ساده و درست بود؛وقت خود را صرف کارهای ارزشمند کند،پولی برای ا مرار معاش در بیاورد،مردی به درد بخور به عنوان شریک زندگی پیدا کند... ودوباره به دانشکده برود...جایی که کارل آنجا بود.
دکتر کارل سیگر استادالهیات رکسان بود.از وقتی رکسان فارغ التحصیل شده بود،او را ندیده بود،امادر طول تمام این سالها هنوز چهره ی او را به خاطر داشت و هر وقت احتیاج داشت به یاد بیاورد که هنوز خوبی و احسان وجود دارد،او را در نظر میآورد.دکتر کارل در ذهن رکسان مقامی برجسته داشت.اما چند هفته پیش دکترکارل روی پیام گیر تلفن رکسان پیغامی برای او گذاشته بود که برایش بسیارتکان دهنده بود.
ابتدا قلب رکسان احمقانه به لرزه در آمده ولی بعد که حواسش را جمع کرده بود،متوجه شده بود که کارل با لحنی رئیس مآبانه توضیح می داداعضای هیات مدیره از بین فارغ التحصیلان،او را برای گرفتن جایزه در نظرگرفته اند اما تمایل ندارند این مساله بیش از حد جلب توجه کند،مبادابرنامه نجات یا گمنامی او در بوق و کرنا دمیده شود.سپس لحن کلام کارل تغییر کرده و حالتی خودخواهانه به خود گرفته بود.او می خواست رکسان در طول هفته اجتماع سالیانه ی دانشجویان سابق به دانشگاه برود و جایزه را قبول کند.او...دلش برای رکسان تنگ شده بود.
رکسان تا چند روز نوار پیام گیررا پاک نکرده و دائم به آن گوش داد.شاید بیست و سه چهار دفعه به آن گوشکرد،اما آخرش هم به تلفن کارل جواب نداد.با اینکه دلش غنج می زد او راببیند،راضی نبود به بهانه ی قبول جایزه ای که سزاوارش نبود،حتی با اینکه فقط خودش یکی از دو نفری بود که دلیلش را می دانست،این کار را بکند.
دکترکارل...مردی فرهیخته و خوش قیافه بود؛مردی عاقل و اصیل و برجسته،و همین اصالت او بود که مانع می شد آنان با یکدیگر باشند.رکسان همیشه مردان زندگیش را سبک سنگین می کرد.کارل در محیط دانشگاه مردی نجیب و معنوی بود.و ناگهان رکسان یادش آمد که کارل نمونه دلخواهش بود،و غصه دار شد.
وقتی رکسان وارد محوطه ی ورزش شد،سرش را برای چهره های آشنا تکان داد،امانایستاد تا با کسی صحبت کند.او با آن شیوه زندگی پرتحرکش،آدمی نبود که بسرعت با کسی دوست شود.دخترها را مایه دردسر و گرفتاری می دانست و از طرزخداحافظی کردنشان حالش بهم می خورد.صدای خنده ی زنانی که روش زندگی و عشق معمولی داشتند و از راهروی رختکن شنیده می شد،توجهش را جلب کرد.چقدر...غبطه آور بود.
او در زندگی اش فداکاریهای زیادی کرده بود که خیلی ها از آن بهره برده بودند. و البته تا این اواخر،دلش اصلا برای وابستگیهای دنیوی تنگ نشده بود.رکسان پریشان و آشفته خاطر،لباس ورزشش رابه تن کرد.این ده سال زندگی اش کجا رفته بود؟چه داشت که به مردم ارائه دهد؟یک سوابق کاری بیست صفحه ای؟یک ون که بنزین خوره داشت؟و عده ای آشناکه در این ایالت و آن ایالت پخش و پلا بودند؟
او در مسیر دو مشغول دویدن شد و هوای تازه را بلعید.سپس بالاجبار عمل بازدم را انجام داد.
چهارصد متر اول سریع گذشت و بعد هشتصد متر.صدای تالاپ کفش ورزشی اش روی خاک باعث آرامش اعصاب او می شد و او را به دنیایی آرام می برد؛به دنیایی که زنان و بچه ها از دست شوهران و پدران بداخلاق نجات یافته بودندو پدران و دختران به یکدیگر احترام می گذاشتند و تمام اعضای خانواده خوب وخوش باهم زندگی می کردند.
"خوب،حالا می خوای چی کار کنی؟"
اول خیال کرد با صدای بلند با خودش حرف زده است،اما وقتی سرش را چرخاند،کارآگاه کپیسترانو را دید که به آرامی پشت سر او می دوید و هنوز همان شلوار لکه دار را به پا داشت.
رکسان از شدت خشم غرید.امروز بخت با او یار نبود.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
فصل دوم:

رکسان بی آنکه از سرعت قدمهای خود بکاهد،به عقب برگشت،نگاهی به مسیر دو انداخت و گفت:"اومدی اینجا بابت اخراج شدنم ازم عذرخواهی کنی؟"
کارآگاه با دو شلنگ خود را به او رساند و گفت:"عذر بخواهم؟انگار من بودم که قهوه ی داغ روی پایم ریخت."
نگاه او به رکسان زودگذر و لحن کلامش تحقیر کننده بود.
"باید به جرم مجروح کردن مامور پلیس بازداشتت کنم.این یه جرم حقوقیه،می دونی که؟"
"تو که چلاق نشدی!ظاهرا حالت خوبه."
کارآگاه لبخندی زد و گفت:"به هر حال بازم به ات فرصت میدم با جواب دادن به چند تا سوال جبران کنی."
"به ات که گفتم.زنی رو که میگی،نمی شناسم."
"بیشتر فکر کن.ملیسا کیپ.موبور،چهل و خورده ای ساله،دختری هم به اسم رجینا داره."
رکسان بر سرعت قدمهایش افزود و گفت:"نه.متاسفم.حالا این زن چی کار کرده؟"
برای کارآگاه زحمتی نبود که خود را به او برساند،حتی با آن پوتین های مسخره.
"غیبش زده."
"در مس سی سی پی که غیب شدن جرم نیست."
کارآگاه از رکسان جلو زد و در حالی که رو به عقب می دوید و رویش به او بودگفت:"نه،اما طبق قانون،غیب شدن با بچه ای که پدرش رو از دیدن اون محروم میکنه،جرمه."
نفس رکسان بند آمده بود.ایستاد،ساعدش را روی پیشانی عرق کرده اش مالید و گفت:"کارآگاه،تو چرا اینجایی؟"
کارآگاه هم ایستاد.دستش را به درختی بیست ساله تکیه داد و گفت:"من دلیل دارم که تو برای برنامه نجات کار می کنی."
"برنامه نجات؟"
کارآگاه صبورانه خندید و گفت:"می دونی چیه.شبکه ای مخفی که به زنها کمک می کنه از دست شوهر خشن و بداخلاقشون فرار کنن."
رکسان شانه ای بالا انداخت و گفت:"ظاهرا که دلیل خوبیه."
"یعنی می خوای منکر این برنامه بشی؟"
"نه.حالا چون شهروندی مطلع هستم،می خوای برام دردسر درست کنی؟"
کارآگاه لب پایین خود را با دست پایین کشید و گفت:"هر چه زودتر جواب سوالم رو بدی،زودتر از دستم خلاص میشی."
"سوالت چی بود؟"
"تو با عملیات سازمان نجات آشنایی داری؟"
رکسان که می خواست کلمات خود را محتاطانه انتخاب کند،لپ خود را گاز گرفت وگفت:"اسمش را شنیده م.از کارش هم حمایت می کنم.هر آدم عاقلی با چنین برنامه ای موافقه."
"که این طور!ولی تو در ماموریتهای این سازمان نقش فعال هم داری؟"
رکسان دست به سینه شد و گفت:"کارآگاه،اگه با فعالیتهای این سازمان آشنایی داشته باشی،باید بدونی که حتی اگه من در اون دخیل باشم،امکان نداره چیزی بروزبدم."
"طوری حرف می زنی انگار من در سنگر دشمن قرار دارم."
"این طورکه من فهمیدم،این برنامه به زنهایی کمک می کنه که نظام قانونی در کمک به اونا عاجزه.شاید این خانم ملیسا کیپ هم یکی از همون زنها بوده."
کارآگاه سرش را کج کرد و گفت:"
با این حساب،طبق مقاله های سازمان تو،جای این زن،یعنی ملیسا و دخترش ،عوض شده و اونا هویتی تازه پیدا کرده ن."
"اولا،این سازمان من نیست.به علاوه،شنیدم اون مقاله حاوی اطلاعات غلط بوده."
"بایدم این طور باشه،چون ظاهرا شکل زنی که با اون زن حرف زده و مجبورش کرده شوهرش رو ترک کنه،با تو جور در میاد،بجز اینکه موهای او قرمز بوده."
رکسان عصبانی شد.نانسی هارمون زنی مغشوش و سردرگم بود که رکسان سعی کرده بود اورا به حرف بیاورد،چون به نظر نمی رسید دلش بخواهد از شوهر خشن خود دست بردارد.معلوم بود این زن در مورد تغییر جای خود پیمان شکنی کرده و همه چیزرا بروز داده و دوباره نزد شوهرش برگشته بود.بعد هم برنامه نجات رو لوداده و گفته بود این برنامه ضد مرد است.
"تا اونجا که شنیده م،هیچ کس در مورد اسم سازمان چیزی بروز نمیده."
"که این طور!خوب،حالا من چطوری می تونم سرنخی از ملیسا کیپ به دست بیارم؟"
رکسان سرسری خنده ای کرد و گفت:"شوخی می کنی؟"
درچشم برهم زدنی خلق و خوی کارآگاه تغییر کرد و از بد هم بدتر شد.گفت:"خانم بیدلمن،من خیلی هم جدی هستم.من قصد دارم این زن رو پیدا کنم و هدفم اینه که تو کمکم کنی."
رکسان کاملا برآشفته شده بود.این مردی بود که می شدبه او تکیه کرد.پرسید:"اگه ملیسا از دست شوهر روانیش فرار کرده،چرا اصرارداری اونو پیش این مرتیکه برگردونی؟"
کارآگاه در حالی که سرش را تکانمی داد،لبخندی تاسف بار زد و گفت:"به نظر من،افرادی مثل تو خیال می کنن کارشون درسته.منو ببخش،اما من معتقدم پلیس بهتر از یه مشت آدم پاپتی میتونه به این جور افراد کمک کنه."
کفر رکسان در آمد،اما می دانست کارآگاه عمدا این کار را می کند تا او را به اوج خشم برساند و مجبورش کنددهانش را باز کند.گفت:"اگه ملیسا کیپ دست به دامن سازمان نجات شده،حتماطرز فکرش فرق می کرده."
سینه کارآگاه با کشیدن نفسی عمیق مثل بادکنک باد شد.بعد سر شانه اش را مالش داد،انگار قولنج کرده بود.بند انگشت دست راست او متورم بود و رکسان فکر کرد به هر دلیلی که انگشتش ضربه خورده وورم کرده ،حقش بوده است.
کارآگاه با لحنی بی حوصله گفت:"ببین،اسرار تودر مورد سازمان برای افرادی مثل من،جز یه مشت جفنگ چیزی نیست.دیدار پدر وفرزند هم انقدرها برام اهمیت نداره.این زنه،کیپ،از جنایتی خبر داره که بدون شهادت او نمی شه مورد رو پیگیری کرد."
"چه جنایتی؟"
"سرقت مسلحانه که در خلال اون،یه مامور پلیس بشدت زخمی شده و ما مظنونیم که شوهرش ماشه رو کشیده."
"خوب،همین دلیل خوبیه که این مرتیکه رذل حق نداره دخترش رو ببینه.تازه حتما اون دلش می خواد ملیسا یه جوری سر به نیست بشه تا نتونه شهادت بده."
رکسان سرش را تکان داد و اضافه کرد:"نمی تونم کمکت کنم."
کارآگاه اخمی کرد و گفت:"من قهوه م رو تموم نکردم.بنابراین حالم گرفته س."
"من همین الان از کار اخراج شدم و حالم گرفته س."
ماهیچه ی پشت گردن کارآگاه تیرکشید و انگار با تیغ بریده باشد،سوخت.
"دست کم به ام بگو دارودسته ی نجات جای انو تغییر داده؟"
"من فقط تا این حد در مورد سازمان می دونم که کارهاشون محرمانه س."
لبخندی تمسخرآمیز برلبان کارآگاه نقش بست و گفت:"به نظرم فقط باید امیدوار باشم این زنیکه کیپ هم مثل اون یکی که توی روزنامه افشاگری کرد،تغییر عقیده بده و سازمان رو لو بده."
رکسان چانه اش را بالا برد و گفت:"اگه ملیسا کیپ دست به دامن سازمان شده،پس حتما دلیلی داشته که معتقد بوده زندگی خودش ودخترش در خطره.اگه دنبالش بگردین،چه بسا اوضاع رو وخیم تر کنین."
"به هر حال این حقیقت که یه مامور پلیس در اغماس،عوض نمی شه."
"یه مامور در حال اغما باشه بهتره تا اینکه یه مامور دیگه هم بره توی اغما یا شاید هم کشته بشه."
کارآگاه دهان باز کرد تا چیزی بگوید،اما حرفش را خورد.آهی کشید و گفت:"خانم بیدلمن،بهترین راهی که ملیسا کیپ در امان باشه،اینه که شوهرش بیفته پشت میله ها.اما بدون شهادت ملیسا نمی شه این کار را کرد."
"و تو به ملیسا ضمانت میدی که مرتیکه به هیچ طریقی آزاد نشه؟"
ماهیچه ی گردن کارآگاه تیر کشید.
رکسان ادامه داد:"حتی اگر هم یارو به جرم سرقت مسلحانه و اقدام به قتل محکوم بشه،چند سال زندانی می شه؟"
شش تا ده سال."
"خوب،بعدش چی؟اگه به دلیلی ،مثلا افزایش تعداد زندانیها،اون زودتر از موعد مقرر آزاد بشه،چی؟مسلما ملیسا رو میکشه."
"ما از ملیسا حمایت می کنیم."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
رکسان سرش را تکان داد و گفت:"درسته،اما چه چیزی باعث شده خیال کنی من کمکت می کنم،کارآگاه؟"
کارآگاه لبهایش را به هم فشرد.سپس شانه ای بالا انداخت و گفت:"به نظرم،در درجه اول امید من به همون حس وظیفه ایه که باعث می شه تو برای سازمان نجات کار کنی."
بعد سرش را کج کرد و ادامه داد:"مگه اینکه آدم متقلبی باشی."
کارآگاه بی انکه متوجه باشد،به هدف زده بود.بعد از اینک قانون رکسان را از داشتن مادر محروم کرده بود،عقل و درایتی ذاتی در وجود او سر برآورده و از آن پس سعی کرده بود پایه و اساس زندگی اش انجام دادن کارهایی درست و بجاباشد،بجز یکی دو مورد انحراف...
"یا ال له دیگه،خانم بیدلمن.دیگه داری حوصله م رو سر می بری."
رکسان چشمانش را بست و باز کرد.بعد نگاهی به او انداخت؛مردی درشت هیکل با نشان کارآگاهی که وفاداری او را به گروه تحسین می کرد،اما او حاضر نبود برای ترحم به یک مامور زخمی،به ملیسا خیانت کند.جای ملیسا امن بود و او حق داشت تنهایش بگذارند تا زندگی اش را با دخترش از نو شروع کند.
"خداحافظ،کارآگاه.من با بخش نیازمندهای روزنامه قرار ملاقات دارم."
رکسان به کارآگاه پشت کرد و با کفشهای ورزشی آبی قابل اعتمادش شروع به دویدن در مسیر کرد.
کارآگاه داد زد:"دفعه دیگر که ببینمت،شاید به جرم حمله به مامور پلیس و جلوگیری از اجرای قانون بازداشتت کنم."
رکسان برنگشت تا به او نگاه کند،اما نگاه خیره و سوزاننده ی او را احساس کرد.آیاهمان قدر که احساس می کرد و به نظرش می رسید،احساساتش جریحه دار شده بود؟وقتی مسیر چهارصد متری را دور زد،تا حدی انتظار داشت کارآگاه را ببیندکه همان طور به درخت تکیه داده است،اما او رفته بود.آیا کارآگاه در جایی پناه گرفته بود تا او را زیر نظر داشته باشد و بعد تعقیبش کند؟قبلا هم پیش آمده بود پلیس دور و بر سازمان بپلکد و بو بکشد،اما معمولا در جستجوی فردی که گزارش شده بود مفقودالاثر شده است،نه برای اینکه کسی را برای بازجویی تعقیب کنند.
رکسان ریه هایش را پر از هوای تازه ی بیلوکسی کرد و خود راواداشت گامهایش را آهسته کند تا دوهشت کیلومتری خود را با قدمهای معمولی به پایان برساند.بعد حمام کرد و سوار اتومبیل شد و بزرگراه شماره255امبرجکرا در پیش گرفت.گهگاه هم نگاهی به آیینه می انداخت تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند.
عده ی کمی نشانی او را داشتند،زیرا آپارتمان دوبلکس اواز طریق شبکه ی بنگاههای معاملات امکلاک اجاره شده بود.سالها در ثسمت جنوب شرقی زندگی کرده و فقط پنج سال بود که به می سی سی پی ولی کوچ کرده بود.زندگی در منطقه پدرش به او آرامش خاطر می داد.
نامه هایش را ازطریق صندوق پستی دریافت می کرد و نامش هم در دفتر تلفن ثبت نشده بود.هروقت هم کاری واجب با سازمان نجات داشت،اینکه با چه کسی و کجا ملاقات کند واو را به کجا بفرستد و چطور ترتیب انتقالش را بدهد،از تلفن عمومی استفاده می کرد.تنها کسانی که شماره ی تلفن همراه او را داشتند،پدرش و رئیس سازمان نجات بودند.ملیسا کیپ در تلاش نومیدانه توانسته بود از طریق دوستی که درشرکتی مربوط به تلفن همراه کار می کرد،شماره ی او را گیر بیاورد.
رکسان شماره را روی صفحه نمایشگر تلفن دیده و می بایست می دانست که نباید جواب بدهد،ولی دلش شور افتاده بود که مبادا پدرش پشت خط باشد و ...
او آهی کشید.شاید از این فرصت استفاده می کرد و به دیدن پدرش می رفت و سعی می کرددوباره با او ارتباط برقرار کند.تصوری عجیب و دور از ذهن.فکر کرد که دردرجه اول،آنان هرگز باهم ارتباطی نداشتند،حتی زمانی که در کنار هم زیر یک سقف زندگی می کردند و هر دو در اشتیاق زنی مو سیاه بودند که مدتها پیشرفته بود.
شاید بی قراری اخیر رکسان ناشی از رابطه ی بی پایه و اساس اوبا افرادی بود که دلش می خواست به آنان نزدیک تر باشد.شغلهای جوراجور وعملیات مخفیانه مانع می شد که او با کسی دوستی محکمی برقرار کند.رکسان فکرکرد دوستی اش با الیز که او هم برای سازمان نجات کار می کرد،پربار و اساسی بود،که آن هم به گونه ای مصیبت بار از هم پاشیده بود.بقیه همکارانش هم درتشکیلات،معمولا صد و پنجاه-شصت کیلومتری با او فاصله داشتند و ارتباطشان در حد مکاتبه ای ساده بود.زنانی را هم که کمکشان می کرد،دیگر هرگز نمیدید.این شغل راست کار آدمهای گوشه گیر بود.
و غریب و بی کس.
شایداگر چند روزی از شهر بیرون می رفت،از شر کپیسترانو خلاص می شد.و یا شایدوقتش رسیده بود که دوباره نقل مکان کند،اگرچه از بیلوکسی خوشش می آمد ودلش می خواست مدتی دیگر در آنجا زندگی کند،دوستانی پیدا کند و شغلی دائم گیر بیاورد،کاری بهتر از پیشخدمتی و فروشندگی.او حتی دیوارهای اتاق خوابش را رنگ کرده بود.وقتی فکر نقل مکان به ذهنش راه یافت،دلش گرفت.بار زدن تمام اسباب و اثاثیه در کامیون و دنبال خانه گشتن،شاید بین بیست و سی سالگی شاعرانه باشد.او حالا اصلا حوصله اش را نداشت که یک دکتر زنان دیگرپیدا کند یا دغدغه داشته باشد که می تواند شبکه ی خبری سی ان ان را ببیندیا نه.
همان طور که با افکار خود کلنجار می رفت،سری به صندوق پستی اش زد تا نامه های یک هفته اش را بردارد،که شامل قبوض،یک مشت نامه الکی و دوتا بولتن خبری از دانشگاه نوتردام بود. و یکدفعه چشمش به یک پاکت ضخیم کرمرنگ افتاد و آن را زیر نور گرفت.
دعوت به عروسی؟
خیلی کنجکاو شد.خیال می کرد بیشتر زنانی که می شناسد،از ازدواج فرار می کنند.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
معمولا اگر کسی برای رکسان کارت دعوتی می فرستاد،کارت اول به صندوق پستی او در آتلانتا می رفت و سپس به مونتگمری و دست آخر به بیلوکسی ارسال می شد.نشانی فرستنده ی این نامه با جوهر سیاه و کلمات اریب و سرهم،به نام خانم و آقای جکسون رایدر،از باتن روژ-لوئیزیانا نوشته شده بود و نشانی خودش با جوهر آبی و خطی متفاوت و نه چندان خوانا،که به نظرش رسید دستخط دوم به گونه ای مبهم برایش آشناست.
رکسان پوزخندی زد.بالاخره دختر عمه آنگورا ازدواج می کرد؟احتمالش می رفت،چون او تنها فرزند جکسون و دیکسی رایدر بیدلمن بود.عمه دیکسی دل جکسون رایدر،وارث امیراتوری هتل رایدر را برده و از آن به بعد اعلام کرده بود او را دی صدا بزنند که رکسان برایش انتخاب کرده بود و نسبت به تمام نامهایی که با دال شروع می شد،راحت تر بود و هم امروزی تر.رکسان چسب پاکت را با ناخنش باز کرد و کارت دعوت گران قیمت و زیبایی را از آن بیرون کشید.
خانم و آقای جکسون رایدر افتخار می کنند که شمادر جشن آغاز زندگی دخترشان آنگورا میشل با دکترترینتن رابرت کولین شرکت کنید و...
آنگورا یک دکتر به تور زده بود.کمی دیر بود،چون او عنقریب سی و دو ساله می شد.اما از قرار معلوم،جناب دکتر هم بشدت درگیر شفلش بود که تا این موقع ازدواج نکرده بود.بر هر حال،آنگورا می بایست تا حالا ازدواج کرده و یک خانم اجتماعی تحصیلکرده و سرشناس شده باشد،چرا که او با این شیوه متولد شده بود و زندگی مرفه و سطح بالایی داشت.
برخلاف عمه دی که مجبور شده بود با زرنگی راه خود را در تیم ورزشی دبیرستان باتن روژ باز کند،آنگورا از همان اول نوپایی طوری تربیت شده بود که در آینده یک دختر دم بخت اصیل و سرشناس شود.وقتی هر دو باهم کالج می رفتند،بچه های تنیس باز دخترانی را ترجیح می دادند که ولنگار باشند.بنابراین هیچ کس به سراغ آنگورا نمی رفت و او را تحویل نمی گرفت.دخترانی که سر و گوششان می جنبید،تا زمان فارغ التحصیلی ازدواج می کردند،ولی آنگورا سفت و سخت به بکارتش چسبیده بود.
رکسان سرش را تکان داد.با اینکه آن دختر تلاش خود را می کرد،هرگز نتوانسته بود پدر و مادرش را از خود راضی کند.او خوشگل مادرزاد بود و با گذاشتن بریس برای زیبایی دندانها و جراحی چانه و بینی،که همگی قبل از چهارده سالگی صورت گرفته بود،زیباتر هم شده بود. با این حال،حتی ذره ای اعتماد به نفس نداشت.هر چند آنگورای واقعی مالی نبود،باز هم بدک نبود.او زود از کوره در می رفت و کمی هم دروغهای مصلحتی می گفت،اما آدم بدی نبود.
والدین آنان،یعنی پدر رکسان و مادر آنگورا،از هم متنفر بودند.شاید به کار بردن کلمه تنفر در مورد خواهر و برادر کمی غلو باشد،اما به هر حال آنان از یکدیگر بیزار بودند.والت بیدلمن اعتقاد داشت خواهرش فیس و افاده می کند و دی معتقد بود برادرش آدمی دست و پا جلفتی است.
اختلاف سطح خانوادگی باعث شده بود دخترها تا سال آخر دبیرستان از هم جدا باشند.رکسان شغلی نیمه وقت در یک فروشگاه لباس سطح بالا داشت و وقتی عمه دی و آنگورا به آنجا رفتند تا برای جشن فارغ التحصیلی آنگورا لباس بخرند،رکسان بود که به آنان خدمت می کرد.دی دائم رکسان را وا می داشت لباسی دیگر را برای آنگورا به اتاق پرو ببرد و بیش از دو ساعت طول کشید تا آنان لباسی را انتخاب کردند که قیمتش معادل یک سال دستمزد رکسان بود.در مدتی که آنگورا لباسهای مختلف را پرو می کرد،هر دو پی بردند که تقاضای ورود به کالج نوتردام را کرده اند.رکسان در دل دعا می کرد که بتواند کمک هزینه ی تحصیلی دریافت کند و آنگورا هم برای او درددل می کرد که می ترسد در امتحان ورودی آنجا قبول نشود.از آن به بعد بود که آنگورا گهگاه به فروشگاه می رفت تا با رکسان گپ بزند.آنگورا کمی خود را می گرفت و رکسان دلش به حال او می سوخت که اسیر دست زنی مثل دی است و زیر سایه ی او بزرگ شده است.
هر دو به کالج نوتردام راه یافتند و بر خلاف میل دی،با یکدیگر هم اتاق شدند.این اولین و آخرین باری بود که آنگورا در برابر مادرش عرض اندام کرد،که البته نتیجه اش خوب بود.دخترها بسرعت باهم صمیمی شدند.آنگورا در تمام امور مبتدی و تازه کار بود و رکسان خوشحال می شد که معلم خصوصی او باشد.وقتی نمره ی آنگورا کم می شد،پدر و مادرش رکسان را مقصر می دانستند،اگرچه او همیشه بالاترین نمره را می آورد.بالاخره آنان شاهزاده خانم جوان خود را به خوابگاه مخصوص دانشجویان سرشناس و اعیان فرستادند.
در نتیجه،دخترها از هم جدا شدند و فقط سر راه دانشکده یکدیگر را می دیدند.اما رکسان احساس می کرد که آنگورا دلش برای جشن شبانه شان با پیژامه تنگ شده است؛خود او هم همین طور.به هر حال،آنگورا بعد از فارغ التحصیل شدن در رسته هنر به باتن روژ برگشت تا در یک موزه ی پرفیس و افاده کار کند.هفت هشت سال می شد که رکسان او را ندیده بود.
به هر حال،او مطمئن بود که دختر عمه اش با دکتر ترینتن خوشبخت می شود.اگر هم این طور نمی شد،دست کم دی خوشحال بود که یک آدم اسم و رسم دار در خانواده دارند.
او حواسش را متوجه خبرنامه های دانشگاه کرد که لذت بخش تر بود.گهگاهی دکتر نل استا داخلاق،که به او توصیه کرده بود به گروه نجات بپیوندد،مقاله هایی می نوشت و گاهی هم درلابلای نوشته ها نامی از کارل سیگجر ذکر می شد،چون او در امور مربوط به گردهمایی فارغ التحصیلان فعالیت می کرد.رکسان شیشه ون را پایین کشید و همچنان که آهسته از پارکینگ اداره ی پست خارج می شد،نگاهی اجمالی به خبرنامه های دانشگاه انداخت.
بزودی هفته گردهمایی دانشجویان سابق از راه می رسید،با کلی فعالیتهای همه جانبه،از جمله جمع آوری پول برای مرکز مشاوره ی دانشجویان تازه،و یکی از چیزهای که به مزایده گذاشته می شد،مردی مجرد بود.وقتی چشم رکسان به عکس سیاه و سفید کاندیدای مرد افتاد،کسی که همین امروز به یادش افتاده بود،یکدفعه ضربان قلبش تند شد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
دکتر کارل سیگر،استاد الهیات و مربی تیم فوتبال دانشگاه هم به عنوان میهمان مجرد در برنامه ی جمع آوری کمکهای مالی به مزایده گذاشته خواهدشد.
این مرد هنوز موهای جوگندمی محشرش را داشت.رکسان انگشتش را روی چهره ی جذاب و خواستنی او با آن لبخند مکش مرگ مایش کشید،و یکدفعه حسرت گذشته بر وجودش مستولی شد.حتما تازه ترین عکس او بود.در این ده سالی که ندیده بودش ،خیلی هم پیر نشده بود.در واقع،این مرد هنوز هم آن قدر حسن داشت که رکسان را غافلگیر کند.اگر هنوز هم هشتاد درصد شاگردان کلاس او را دخترها تشکیل می دادند،به احتمال فراوان در این مزایده پول کلانی گیر مرکز مشاوره می آمد.
رکسان حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود.در سال اول دانشگاه،از همان لحظه ای که به کلاس الهیات پا گذاشته بود،مسحور دکتر سیگر شده بود.او مردی خوش قیافه و مدبر و فصیح بود.در مقایسه با او،بیشتر پسران دانشکده خام و نابالغ بودند.در سال اول،او و آنگورا باهم کلاس او را گرفته بودند و شبها هم در اتاقشان در مورد او خیالبافی می کردند.
اما از آنجا که آنگورا از خوابگاه آنان رفته بود،دیگر از رابطه ای که در سال چهارم بین رکسان و دکتر کارل ایجاد شده بود؛خبر نداشت.
یک بار در راهروهای بین قفسه های کتاب کتابخانه،دکتر کارل به رکسان گفته بود:"وقتی فارغ التحصیل بشی،دیگر لزومی نداره روی احساساتمون سرپوش بذاریم."
کشش جنسی مکتوم بین آنان بشدت آشکار بود و هر شب رکسان با یاد او به خواب می رفت.
اما چند روز قبل از فارغ التحصیلی،نل اونی به رکسان سر زد.هیات امنا کارل را احضار کرده بود تا در برابر اتهام به عملی ناشایست با یکی از دانشجویان،از خودش دفاع کند.رکسان که بخوبی می دانست دانشجوی مزبور خودش است،موافقت کرد تا آرام شدن اوضاع آنجا را ترک کند.
به اصرار نل،رکسان به سازمان نجات ملحق شد و به ممفیس رفت که در آنجا به او نیاز داشتند.اما آماده بود تا بمحض تلفن کارل آنجا را ترک کند.کارل زنگ زد،اما از او خواهش کرد درک کند که کارش برایش مهم تر از رکسان است.کارل با لحنی معذب گفته بود اگر آبرو و حیثیت او برود،دیگر چیزی ندارد تقدیم رکسان کند و برای حفظ آبرو مجبور است خودش را مهار کند.البته رکسان موقعیت او را درک کرد.یک ماه اشک ریخت و بعد،خود را در کار داوطلبانه غرق کرد و تصمیم گرفت چیزی را به کارل ثابت کند،حتی اگر او هرگز متوجه نشود.
دیدن عکس کارل داغ دلش را تازه کرده بود.در گذشته ی هر کسی فردی وجود دارد که او را با خودش به دنیای خاطرات می برد.مردهای دیگر آمده و رفته بودند؛مردهایی که ظاهر و باطنشان خیلی باهم فرق می کرد و نگران اوضاع دنیا بودند،ولی پای عمل که می رسید،بیش از نوشتن یک شعر یا پوشیدن تی شرتی شعاردار،کاری نمی کردند.
ریچارد فاندربرک،عاشق سابق او هم جزو همین دسته بود.او به کوله پشتی و گیتارش سری به باشگاه می زد،ترانه هایی در مورد رفتار مردان می خواند و سپس با نوشیدن آبجوی کانادایی دستمزدش را می گرفت.رکسان بعد از گذراندن شبی با ریچارد،روی تخت دراز می کشید و از خودش می پرسید آیا دوباره کسی مثل کارل پیدا می شود که حتی بی انکه دستی به او بزند،راضی و خشنودش کند؟
رکسان خبرنامه را بست و وقتی در صفحه آخر چشمش به عکس قدیمی خودش افتاد،ناباورانه چشمانش را بست و باز کرد.زیر عکس نوشه شده بود:"ما به یاد می آوریم."در آن عکس،دهان رکسان باز بود.داشت فریاد می زد،و پلاکاردی ناخوانا را هم بالا آورده بود.
در سال1989،رکسان بیدلمن دانشجوی علوم سیاسی،رهبر تظاهرکنندگان ضد تبعیض در دانشکده ی هنر بود که
به تغییر سیاست دانشکده انجامید.
رکسان لبخندی کجکی زد و به یاد تظاهرات افتاد.دانشکده ی هنر نمایشگاهی برپا کرده بود شامل تابلوهایی از مدلهای زنده ی زن و مرد.اندام مدلهای مرد را با تکه پارچه ای پوشانده بودند و تماشگران بی اعتنا از کنار آن می گذشتند.اما در مورد زنان وضع فرق می کرد و تابلوها را به گونه ای ناخوشایند در معرض تماشا گذاشته بودند-رکسان از این تبعیض خشمگین شد و تظاهرات به راه انداخت.
وقتی کاریکاتوریستهای سیاسی در روزنامه های ایالتی شروع به تقلید کردند،مقامات دانشکده تسلیم شدند.اما پیروزی توام با رسوایی رکسان،ملاقات با کارل را از طریقی رندانه ناممکن کرد.سپس هیات امنا بر ضد کارل قد علم کرد.آنان دنباله ی کار را گرفتند و رکسان مجبور شد ساوت بند را ترک کند و بی هدف به راه خود برود.
رکسان غرق در خاطرات تلخ و شیرین،به طرف آپارتمانش راند.سعی می کرد به داغ دلش که تازه شده بود،محل نگذارد.این شیوه زندگی،همه چیزش را از او گرفته بود.از جمله:ازدواج،خانواده،محل اقامتی دائمی و ...شاید تقصیر خودش بود که برای به دست آوردن کارل درست و حسابی نجنگیده بود.او بارها به کارل گفته بود که به ازدواج اعتقاد ندارد.پس نمی بایست تعجب می کرد که کارل شغل و مقامش را در کلیسا در اولویت قرار داده بود.
رکسان حتی یک دلیل هم ارائه نداده بود تا کارل بفهمد او آدمی پایبند است.
و چطور ممکن بود او چنین آدمی باشد؟آن از شکست مفتضحانه زندگی زناشویی پدر و مادرش،این هم از مخفیانه کار کردنش برای سازمان نجات.رکسان بخوبی می دانست ایراد از عملکرد خودش است.
او در حالی که احساس ناراحتی و عذاب وجدان می کرد،در گاراژی چند طبقه پارک کرد و دو تقاطع پیاده رفت.سپس از بین دو ساختمان رد شد،یه سمت راست پیچید و بعد از عبور از لابلای علفهای بلند،به طرف حیاط خلوت آپارتمان دوبلکس خودش رفت.نگاهی به پشت سرش انداخت.هنوز تهدید کپیسترانو در ذهنش بود.از پلکان کوتاه بالا رفت و کلیدش را از کیفش در آورد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
"سلام،رکسان!"
چیزی نمانده بود از ترس سکته کند.اما بعد متوجه آقای نیلی شد که جلوی در عقبی آپارتمانش ایستاده و به جارویی تکیه داده بود.
"سلام،آقای نیلی."
نیلی کلاه پیچازی خود را که اگر همرنگ شلوارش بود با آن جور در می آمد،به نشانه احترام از سرش برداشت.
"زود اومدی خونه."
رکسان سرش را تکان دادو لبخندی زد.حوصله حرف زدن با او را نداشت.
"هم اتاقت هم اومده؟"
رکسان سرش را تکان داد.یک موضوع اعصاب خرد کن دیگر.
نیلی گفت:"من که اصلا ازش خوشم نمیاد."
رکسان نمی دانست چه جوابی به نیلی بدهد که تشویق نشود چرت و پرت بیشتر در مورد الیز بگوید.
"داشتم فکر می کردم حالا که تنهایی،بد نیست امشب باهم شام بخوریم."
رکسان از شوخ و شنگی نیلی فهمید که پیرمرد می خواهد با او حال کند.تازگیها کسانی که به او بند می کردند،یا همجنس باز بودند یا پیرمرد.
با اینکه رکسان به قدری گرسنه بود که حاضر بود سنگ هم بخورد،گفت:"متشکرم آقای نیلی.اما نمی تونم.
آقای نیلی با لحنی مرموز و حسرت بار گفت:"می دونی چیه،رکسان.هر وقت چیزی خواستی،می توانی به من امیدوار باشی."
همسر نیلی یک سال قبل از اینکه رکسان به آنجا نقل مکان کند،در باغچه مرده بود.
"متشکرم،آقای نیلی.شب خوبی داشته باشی."
آقای نیلی چشمکی زد و وارد آپارتمانش شد.رکسان با خیال راحت نفسی کشید و کلید را در قفل فرو برد.و تعجب کرد که بی هیچ مقاومتی باز شد.
کسی آنجا بوده.همه جا زیر و رو شده بود.تمام کشوها باز بود رکسان سرجایش میخکوب شد و گوشهایش را تیز کرد تا ببیند متجاوز هنوز در خانه است یا نه.اما تنها چیزی که به او خوشامد گفت،سکوت بود.از سر احتیاط،دستش را در کیفش کرد و اسپری فلفل را بیرون آورد.برای لحظه ای فکر کرد آقای نیلی را صدا بزند،اما بعد فکری بهتر کرد که شاید باعث می شد هر دویشان جان سالم به در ببرند.با تنی لرزان و فلبی پرتپش و کاملا آماده ی استفاده از سلاحی که به دست داشت،به سمت اتاق تلویزیون رفت.تند تند ماهیچه هایش را حرکت داد تا در صورتی که مجبور شود چند ضربه مشت بزند،به کنده ی زانو و کشاله ی ران و بینی،آمادگی داشته باشد.یکدفعه دلش سوخت که دو هفته پیش کلاس بوکس را از دست داده بود.
به ذهنش رسید:"سرقت؟اگر انگیزه سرقت بود،سارق بیچاره بدجوری مایوس شده بود،چرا که او بفیر از یک گردنبند مروارید پاره و پوره چیز با ارزش دیگری نداشت.در اتاق نشیمن،کوسنها وارو و کتابها در همه جا پخش و پلا بود.تلویزیون هم دمر افتاده بود.احتمالا آقا دزده خیلی عصبانی شده بود که یک تلویزیون نوزده اینچی به درد نخور پیدا کرده که یک کیسه زباله هم دور دستگیره اش بسته شده.
آیا آن فرد دنبال چیزی بخصوص بود؟او محتاطانه به سمت اتاقی رفت که قبلا مال الیز بود و حالا بجز یک جعبه لباس بخشیدنی چیزی در آن نبود.که البته محتویات آن جعبه هم همه جا ولو بود.
رکسان با دیدن منظره ی اتاق خواب خودش،دلش گرفت.در کمد لباسش باز بود و تمام لباسها روی تخت ریخته بود.کشوهای دراور باز بود.قالی هم پشت و رو شده بود.صفحه نمایشگر آبی رنگ کامپیوتر قدیمی اش بر روی میز تحریر،چپ چپ به او نگاه می کرد.خیالش راحت شد که آن را ندزدیده اند.و از همان دم در متوجه شد که روی صفحه ی آن کلماتی تایپ شده است.بعد از اینکه به حمام و دستشویی و زیر تخت هم نگاهی انداخت و خیالش راحت شد ،به سراغ کامپیوتر رفت.
شاره تلفنت را دارم،ای متقلب.
او تلو تلو خورد،عقب عقب رفت و با ماتحت پخش زمین شد.خون گرم از لابلای دندانهایش بیرون زد.زبانش را گاز گرفته بود و دهانش از درد تیر می کشید.بزحمت سراپا ایستاد.همین طور به کامپیوتر زل زده بود.کلمات تایپ شده بر روی آن از روی غرض بود،نه ال له بختکی.
شماره تلفنت را دارم.
آیا این پیام واقعی بود؟یعنی ممکن بود کسی شماره تلفنی را که در مخابرات ثبت نشده بود،داشته باشد؟یا یکدستی زده بود؟سر رکسان گیج می رفت.تعدادی از افرادی را که ممکن بود پنهانی به خانه اش آمده باشند و وقت هم داشتند چنین پیام مبهمی را بگذارند،در ذهن مرور کرد.
فرانک کیپ؟شاید او نشانی او را ردیابی کرده تا او را بترساند که مبادا مخفیاگاه ملیسا را فاش کند.چرا که او در مقاله ی ماجراهای پشت پرده روزنامه،پنج شش بار کلمه ی متقلب را به کار برده بود.
دارو دسته برنامه نجات یک مشت آدم متقلب هستند.
ریچارد فاندربرک؟وقتی ریچارد و چند تن از دوستانش در مورد مشروبخواری با هم بحث می کردند،واکنش ریچارد باعث تعجب رکسان شده بود،چرا که حالتش بشدت تدافعی و زشت و انتقام جویانه بود.
ای جانماز آبکشهای متقلب،تلافی می کنم.
الیز؟وقتی الیز از آنجا می رفت،رکسان از او خواسته بود کلید آپارتمان را پس بدهد،اما شاید او یک کلید یدک داشت.زمانی که بعد از اعلام بهت آور الیز باهم جر و بحث کرده بودند،آیا الیز از کلمه ی متقلب استفاده نکرده بود؟
ای متقلب!تو با اون دوستی مزورانه ت منو فریب دادی.
کارآگاه کپیسترانو؟او حتی به خودش زحمت نداده بود نفرت خود را از رکسان و برنامه اش پنهان کند.مگه اینکه تو آدم متقلبی باشی.شاید او بشدت مستاصل شده و تصمیم گرفته بود در آپارتمان رکسان به دنبال سرنخی در مورد ملیسا کیپ بگردد و کاری کرده بود که سرقت به نظر برسد.
یا...رکسان بزحمت آب دهانش را قورت داد.آیا گذشته ی او بود که حلا گریبانگیرش شده بود؟یک راز کوچک کثیف که حالا او را از خواب غفلت بیدار کرده بود و به او یادآوری می کرد که اساس زندگی محترمانه اش ثمره ی درختی زهرآلود بوده است.اما هیچ کس بجز آنگورا از آن موضوع خبر نداشت و بعید به نظر می رسید آنگورا در آستانه ازدواج بخواهد رکسان را بترساند.به علاوه آنگورا هم به اندازه او از برملا شدن موضوع متضرر می شد...شاید هم بیشتر.
سعی کرد افکار بیهوده را از ذهن بیرون کند و خود را واداشت فعلا به فکر راه چاره باشد.می بایست به پلیس زنگ می زد و گزارش می داد که کسی وارد خانه اش شده است؟اما وسط راه از تلفن زدن منصرف شد.
بهشون چی بگم؟
اینکه مردی به دنبال اوست چون او به همسر سابق آن مرد کمک کرده ناپیدید شود؟و راستی،آن زن شاهد عینی جنایتی بوده که منجر به زخمی شدن پلیس شده؟اما نه.او نمی توانست محل سکونت زن را فاش کند.
یا بگوید هم اتاق سابقش می خواسته انتقام بگیرد چون به رکسان کشش جنسی داشته و رکسان آن را سرکوب کرده است؟
و یا عاشق سابقش او را تهدید کرده درس عبرتی به او خواهد داد چون در ملاء عام تحقیرش کرده است؟
و علاوه بر این ،همین امروز صبح او با کارآگاهی صحبت کرده که شاید خودش خواسته مجری قانون شود تا جوابهایی را که دنبالش بوده،از زیر زبان رکسان بیرون بکشد؟
آن وقت سر و کله پلیس با یک تله ی حسابی پیدا می شد.
او سرسری گشتی زد تا ببیند چه چیزهای مفقود شده،که البته پی بردن به آن کار ساده ای هم نبود.جواهرات ناچیز او به سرقت رفته،ولی گردنبند مروارید پاره اش کامل و دست نخورده در فنجانی قرار داشت که قطعاتش با چسب به هم چسبیده بود،همان طور که سالها در آنجا بود.پرونده های خصوصی اش به هم ریخته بود،اما سیاست رکسان این بود که پرونده ها و مدارک مربوط به سازمان نجات را در خانه نگه ندارد.حتی اسامی و شماره تلفن مربوط به آنها را در دستگاه کاغذ خرد کن می ریخت که حالا محتویاتش همه جا پخش بود و باعث می شد رکسان باور کند که فرد متجاوز دنبال چیز بخصوصی نمی گشته یا صرفا منصرف شده بود و کسی می خواسته او را بترساند و برای همین چنین پیغامی برایش گذاشته است.
با یک نگاه سریع به پنجره ها فهمید که هیچ آثاری وجود ندارد که کسی بزور وارد شده باشد.در خانه هم بزور باز نشده بود.یک نفر کلید یا شاه کلید داشته.رکسان یک ساک توبره ای برداشت و مقداری لوازم شخصی را با هر چه لباس که دم دستش بود،در آن چپاند و وقتی می خواست از در خارج شود،متوجه شد که پیام گیر تلفن چشمک می زند؛اتفاقی نادر.
شماره تلفنت را دارم.
نفس در سینه رکسان حبس شد.دکمه را فشار داد.دو بار دیگر تلفن زنگ خورد،پیام گیر کار افتاد و ارتباط قطع شد.عرق سرد بر پشت رکسان نشست.باز هم زنگی دیگر، و قطع ارتباط.رکسان پیام گیر را خاموش کرد.وقتی دوباره تلفن زنگ خورد تا او توانست تلفن بی سیم را پیدا کند.دکمه ی وصل ارتباط را فشار داد.قلبش داشت می آمد توی حلقش.
"الو؟"
"آخرین فرصته.می خوام یخ گوشت را باز کنم."
رکسان چشمانش را بست و از خودش پرسید که چرا شماره تلفنش را به این مرد داده بود؟
"متشکرم،آقای نیلی.ولی من برای چند روزی از شهر بیرون میرم."
"مشکلی پیش اومده،عزیزم؟مثل همیشه نیستی."
"نه.طوری نشده،آقای نیلی.به طور اتفاقی امروز کسی رو بیرون ندیدین؟"
"نه.چطور مگه؟"
"منتظر یه بسته بودم.فقط همین."
"راستی،تا وقتی برگردی گلدونهات را آب بدم؟"
"نه.احتیاجی نیست."
رکسان گل و گلدان نداشت.
"به هر حال حواسم هست اگه بسته ای آوردن."
"متشکرم.اما در خونه رو روی غریبه ها باز نکنین."
"با...شه"
اگر فرد متجاوز از دار و دسته ی در و همسایه بود،بهتر بود آدم خطر نکند و رکسان قول داد که وقتی برگشت،یک شب شام به خانه ی او برود.
ساک توبره ای را سرشانه اش انداخت و به سمت در رفت.هنوز سرش گیج می رفت.خیال داشت سوار اتومبیلش شود،اول به دفتر مرکزی سازمان خبر بدهد که تهدید شده است،بعد هم به یک طرفی برود و در فکر جایی دیگر برای زندگی باشد.
هنوز نامه هایش کف آشپزخانه پخش بود.همان طور که با عجله خود را آماده و مجهز می کرد،نامه ها را جمع کرد و با دیدن کارت دعوت عروسی که روی نامه ها قرار داشت،فکری بکر به ذهنش رسید.
مراسم عروسی بعد از ظهر روز بعد در پرزرق و برق ترین کلیساهای باتن روژ برگزار می شد.رکسان می توانست در هتل اتاق بگیرد و ظهر روز بعد در شهر خودش باشد،بموقع هم در مراسم باشکوه عروسی شرکت کند و بعد هم کمی با پدرش بگومگو کند.چقدر خوب بود که دوباره آنگورا را می دید و همین طور می فهمید شوهرش کیست و چند مرده حلاج است.او هنوز به دعوت آنان پاسخ مثبت نداده بود،اما ککش هم نمی گزید و تازه بدش نمی آمد سرزده برود و حرص عمه دی را در بیاورد.
از این گذشته،با فرار از واقعیتها می توانست نفسی راحت بکشد و نظری به زندگی جادویی دختر عمه اش بیندازد تا کمی ازفکر و خیال بیرون بیاید.
رکسان شاد و شنگول از در بیرون رفت و در را پشت سر خودش قفل کرد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
فصل چهارم:

"حاضر،خانمها!یک...دو...سه."
آنگورا رایدر سعی کرد پلک نزند،اما از اخم عکاس شک کرد که این کار کرده است.به یادداشت که از اول کودکی همیشه جلوی دوربین حالت گرفته و عکس انداخته است.اما امروز اختیارپلک زدنش دست خودش نبود،و دلیل داشت؛تیک عصبی؟
عکاس با صدای بلند گفت:"دو مرتبه عکس می گیرم.حاضر."
مادرش کنار دوربین ایستاده بود و به گونه ها و لب و دهان خودش اشاره می کرد،یعنی:"حواست به طرز خندیدنت باشه."
حواست به طرز خندیدنت باشه.
این یکی از مانتراهای دی بود و بعد از سی و دو سال،آنگورا متوجه شد که این حرف مادرش یکی از نزدیکترین موارد نصایح مادرانه ای بود که دی به او می کرد.به هر حال امروز اقلا روز عروسی اش بود و می بایست لبخند می زد،البته اگر میتوانست پلک نزند.
عکاس به آنگورا چشم دوخت و نعره زد:"دوباره عکس می گیرم."
بالاخره سیزدهم اکتبر از راه رسید بود و تا چند دقیقه دیگر،او همسر پزشکی سرشناس وخوش قیافه و باهوش می شد.سپس برای ماه عسلی سه هفته ای به هاوایی می رفتندو بعد از بازگشت هم خانم و آقای ترینتن رابرات کولین،که آنگورا عاشق این اسم بود،به شیکاگو نقل مکان می کردند.ترینتن کاری آبرومندانه در زمینه ارتوپدی پیدا کرده و آنگورا هم در یک موسسه ی هنری سطح بالا در شهر ویندیکار گیر آورده بود.صاحب موسسه ی هنری قبول کرده بود این شغل را به آنگورابدهد چون او فارغ التحصیل نوتردام بود.و حالا آنگورا می بایست سعی می کردلیاقت خود را به اثبات برساند.فقط می بایست به او فرصت داده می شد.شاید هم به یک منشی زیر و زرنگ احتیاج داشت.
خداحافظ موزه ی باتن روژ ریور.خداحافظ ای مادر مسلط به من،خداحافظ آنگورا رایدر.سلام زندگی.
عکاس گفت:"به نظرم این یکی رو بموقع گرفتم...بسیار خوب،خانمها.حالا همه تان کنار هم و حتی الامکان نزدیک به هم بایستید تا من بتونم فواره ی پشت سرتونرو هم در کادر بیارم."
بیست و چهار ساقدوش در لباسهای صورتی کمرنگ.وقتی دخترها به هم چسبیدند،آنگورا نفسی راحت کشید.بیست و چهار دختر ازباشگاه،آن هم دخترانی که باردار نباشند یا به علت ازدواج زیادی خیکی نشده باشند،کار آسانی نبود.ولی بالاخره موفق شده بودند.درست است او سه تا ازدخترها را بخوبی نمی شناخت،اما همه ی آنان از خانواده هایی خوب بودند.دوازده نفر در هر طرف او.عکسی با شکوه می شد.
آنگورا دلش میخواست از دختر دایی اش بخواهد ساقدوش او بشود،ولی مادرش بشدت با او مخالفت کرده بود.دی از رکسان نفرت داشت،که این خود باعث شرمندگی بود،چرا که رکسان تنها دختر برادر تنی دی بود.به هر حال این جوری بود و کاریش هم نمی شد کرد.
مادرش گفت:"اخم نکن،آنگورا."
آنگورالبخندی زد و یکدفعه به یاد خطوط دور لبش موقع خندیدن افتاد.بنابراین سعی کرد اخم نکند،لبخند گل و گشاد نزند و حالی بگیرد که مادرش به او دیکته کرده بود.
راستش،دی به این علت از رکسان نفرت داشت که او دختری باهوش بود؛باهوش تر از هر کسی که آنگورا می شناخت و قدر مسلم،باهوش ترین فرد درمیان اقوام،حتی از دی با آن استعدادش در بامبول در آوردن که گاهی تحسینبرانگیز بود.
وقتی آنگورا نظر خود را گفته بود،مادرش اعلام کرده بود:"دختر دایی تو همجنس بازه و من اصلا دلم نمی خواد اون به عروسی تو بیاد."
چیزی نمانده بود آنگورا از خنده روده بر شود.رکسان و همجنس بازی؟چه حرفها!
آنگورا پرسیده بود:"مادر،چی باعث شده خیال کنی رکسان همجنس بازه؟"
"اون آدم عجیب و غریبیه و تازه،شوهرم نکرده."
"خوب،منم تا این سن و سال شوهر نکرده م."
دی صدایی از حلقومش درآورد که یعنی حوصله اش از این سوال و جواب سر رفته وگفت:"اینا با هم فرق داره.رکسان همیشه موهاش رو کوتاه می کنه."
دست آخرآنگورا تصمیم گرفته بود به گفتگویی که می دانست به جایی نخواهد رسید،خاتمه دهد.اما از خطاطی که کارتهای دعوت را می نوشت،تقاضا کرده بود یک کارت دعوت بی نام به نشانی صندوق پستی که در کریسمس قبل با ترفند آن را از دایی گرفته بود،به او بدهد.
او حتی چند ماه پیش یکی دو نامه هم برای رکسان نوشته بود،اما به نظرش می رسید حرفهایش کسل کننده و زورکی است.در عرض ده سال گذشته،بجز مورد نامزدی اش،زندگی او یکنواخت بود.همان آدمها،همان مهمانیها،همان شایعات.در عوض،جزییاتی که در مورد زندگی رکسان از زبان دایی والت بیرون می کشید،مافوق هیجان انگیز بود.دختر دایی خارق العاده ی او درحاشیه قانون زندگی می کرد،مثل یک محافظ مخفی در سطح بالا.دایی والت کمی دوپهلو حرف می زد و دو به شک هم بود،اما معلوم بود به دخترش افتخار میکند.آنگورا حاضر بود گوشواره های الماس مورد علاقه اش را ببخشد،به شرطی که بتواند بگوید پدر و مادرش به او افتخار می کنند.
آنگورا نه تنها انتظارنداشت رکسان به عروسی او بیاید،تا حدودی هم مطمئن بود که نمی آید.شرکت درمراسم باشگهای مخصوص پولدارها برای آدمی دربدر مثل رکسان،آن قدر هم جذابیت نداشت.دایی والت به او گفته بود که رکسان دائم در حرکت است و این ور و آنور می رود، و چه بسا اصلا دعوتنامه به دست رکسان نرسد،به خودشان برمی گرددو دی می فهمید که آنگورا آن را فرستاده است،دستپاچه شد.
"عزیزم،چرا اخم کردی؟"
آنگورا خودش را بشاش نشان داد و چشمانش را جلوی دوربین گشاد کرد.
عکاس گفت:"موفق شدم."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند ایران دخت 117 7,083 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۳:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " دزیره " (Desiree) نویسنده:آن ماری سلینکو ایران دخت 150 13,348 ۲۱-۰۷-۱۳۹۲, ۰۹:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین Galaxy 64 6,332 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۱۲:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy