تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
#1
نویسنده: استفانی باند
مترجم: نفیسه معتکف

[عکس: 20131203153327_thumb_3737_2_n94285.jpg]



خلاصه رمان:

یک فروشنده اندام مصنوعی به نام ریموند، به سه زن در شهرهای مختلف ازدواج کرده است. "بئاتریس" با شخصیت اجتماعی بالا که بیست و یک سال پیش با ریموند ازدواج کرده، "ناتالی" پزشکی در شهر کوچک اسمایلی که او نیز شش سال پیش همسر ریموند شده است و دوستش دارد، ولی فاصله طولانی و بعد مسافت در میانشان نگرانش کرده است و احساس می‌کند مشکلی در ازدواجشان پیش آمده. این شک زمانی مبدل به یقین می‌شود که ناتالی پی می‌برد که ریموند جواهراتش را گرو گذاشته است. سومین همسر او نیز "روبی" است که بیست سال دارد و رقصنده است .

هر سه همسرهای ریموند هستند و از دریافت این موضوع وقتی که ریموند بر اثر تصادف روی تخت بیمارستان افتاده شوکه می‌شوند. چه اتفاقی می‌افتد زمانیکه سه زن درمی‌یابند با یک مرد ازدواج کرده‌اند؟ و چطور با مرگ ناگهانی ریموند آنها مشکوک به قتل می‌شوند؟

داستان پر از لحظات مفرح و بذله‌گویی و حاضر جوابی است که هنر و مهارت استفانی باند است.

در این داستان لذت‌بخش و سرگرم‌کننده لحظاتی پیش می‌آید که خواننده با صدای بلند می‌خندد چرا که اغلب داستان به شرح عکس‌العمل‌های سه همسر ریموند می‌پردازد.

نثری پر جنب و جوش، گفتگوهایی تند و تیز و طنزی بی‌عیب و نقص خواننده را به دنبال خود می‌کشاند و نمی‌گذارد تا دیر وقت چراغ اتاقتان خاموش شود.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
فصل اول :

- شرط می بندم این زلم زیمبو کلی خرج روی دست ریموند گذاشته .
دکتر ناتالی کارمایکل نگاهش را از انگشتر تک نگین الماس برداشت و به پرستارش که خستگی از سر و رویش می بارید و با یک بغل پرونده های زرد رنگ بیماران پاهای خود را روی زمین می کشید و جلو می آمد ، نگاهی انداخت .
ناتالی با به یاد آوردن شغل خسته کننده و تکراری شوهرش که فروش دست و پای مصنوعی بود ، گوشه ی لبش را بالا برد . سپس تلفن را کمی جا به جا کرد تا جا برای پرونده ها باز شود .
- صبر کن ، آهان ، جا باز شد .
هنوز صدای شوهرش در گوشش طنین انداز بود . خدایا ، این هفته چقدر دلش برای او تنگ شده بود .
بعد از این که سارا بار خود را خالی کرد به جلو خم شد و شگفت زده به جواهر درشت نگاه کرد و گفت :
- هر وقت از این مرد دست و دلباز خسته شدی ، او را به من پاس بده .
حرفهای سارا باعث شد که ناتالی احساس شرمندگی کند . بله ، آن جواهر براستی زیبا و نفیس بود . اما یک جای کار ایراد داشت .... چند ماه اخیر یک ، جای کار شوهرش ایراد داشت .
اوه ، دیوانه شدم . مسئله ای ذهنش را مختل کرده بود . احساس تنهایی و خلاء می کرد . روی صندلی چرمی اش به جلو خم شد و با پوزخند گفت :
- سارا بگذار آب پاکی را روی دستت بریزم . ریموند یکه شناس است .
- حیف شد . این مرد مثل یک ظرف پر از عسل گرم است که التماس می کند پخش شود . سالگرد ازدواجتان است ؟
- اوهوم .
- پنج سال ؟
- این هفته می شود شش سال . اما همیشه جلوتر هدیه ام را می دهد .
سارا گفت :
- این مرد یک تکه جواهر است .
سپس لب و لوچه اش را جمع کرد و با لحنی غصه دار ادامه داد :
- برعکس جوئی من .
ناتالی از پر حرفی سارا لذت می برد . برایش در حکم زنگ تفریح بود . او کارش را تمام کرد و زنجیر بلندی را که به گردن داشت ، زیر پلوور نازکش انداخت .
- خیال می کردم به جوئی علاقمند شده ای .
- شده بودم ، الان هم هستم ... او دیشب ناودان خانه ام را تمیز کرد .
- این در شهر های کوچک ایالت میسوری یک رسم است ؟
سارا خندید و گفت :
- نه ، جدی می گویم . او ناودان را تمیز کرد .
- و ؟
- و نردبان تاشوی خودش را در گاراژ خانه من گذاشت .
ناتالی چشمکی زد و گفت :
- و ؟
- نظر به این که مردی مثل جوئی و سایلش را همه جا نمی گذارد ، گمان می کنم می خواهد به من پیشنهاد ازدواج بدهد .
ناتالی از این استدلال خنده اش گرفت . پرستار او در این شش ماهی که با یکدیگر کار می کردند ، توصیفی عجیب از طرز کار مردم را داشت . او عملا می توانست با نگاه کردن به دندان ها و ناخن های بیماران تشخیص دهد که بیماری آنان روانی است یا جسمانی .
ناتالی گفت :
- حالا می خواهی جواب مثبت بدهی ؟
سارا لبه میز نشست و گفت :
- هنوز تصمیمی نگرفته ام. اما جوئی دست به تعمیرش خوب است و قدر مسلم، خانه من به یک شیروانی تازه احتیاج دارد.
ناتالی یک ابروی خود را بالا برد و گفت :
- اما تو که نمی توانی برای خاطر چند تا سفال شیروانی تن به ازدواج بدهی.
- البته که نه. اما تا رسیدن به خانه ای با چشم اندازی زیبا صبر می کنم.
ناتالی انگشتش را رو به او تکان داد و گفت :
- یالا، اعتراف کن. او را دوست داری یا نه ؟
سارا بینی ریزه اش را چروک انداخت و گفت :
- ای، بگویی، نگویی ...
ناتالی دلش هوای شوهرش را کرد. بعد از مدتی دوری، وقتی به هم می رسیدند برایشان تازگی داشت.
ناتالی پرونده ها را به طرف خود کشید و پرسید :
- امروز چند تا مریض داشتیم ؟ تعدادش از دستم در رفته.
- پنجاه و دوتا. فرصت کردی ناهار بخوری ؟
- یک کیسه تخمه آفتابگردان در کشویم پیدا کردم.
- پس بگو چرا این قدر لاغری ! اگر خوراکی می خواهی به خانم رگلان بگویم برایت یک بسته بیسکویت سبوس دار بخرد. پایش بهتر شده و می تواند راه برود.
ناتالی لبخندی مهر امیز زد و گفت :
- احتیاجی نیست.
- او قسم می خورد که تو شفایش داده ای.
- هم من، هم آمپول کورتیزون. متاسفانه تسکینش موقت است.
سارا شانه ای بالا انداخت :
- از نظر کسانی که به این جا می آیند، کارت درست است !
سپس از لبه میز پایین آمد و در حالی که به سوی در می رفت، گفت :
- من و جوئی امشب می خواهیم به تئاتر برویم، تو هم می آیی ؟
ناتالی سرش را تکان داد و گفت :
- مدتهاست کلکسیون کتابهای ریموند را از جعبه ها بیرون نیاورده ام. این جعبه ها دیوانه ام کرده اند. به هر حال متشکرم.
ناتالی مچ دستش را چرخاند، به ساعتش نگاهی انداخت و گفت :
- بهتر است تو بروی. خودم در را قفل می کنم.
- متشکرم، فردا می بینمت.
سارا در حالی که به سمت در می رفت، ناگهان برگشت. چشمانش از شدت کنجکاوی می درخشید :
- راستی، برادرت دو بار زنگ زد.
ناتالی به سادگی لبخندی ساختگی زد و از او تشکر کرد که پیام برادرش را رسانده است .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
او حالا تنها بود. یک مرتبه شقیقه ی راستش تیر کشید. دلش می خواست در خانه مرتبش تنها باشد و کسی به کارش کار نداشته باشد . اما ... برادرش تونی .... دزدی که به قید ضمانت آزاد شده بود ، حالا احتیاج به سرپناه داشت. می بایست تا وقتی بتواند روی پای خود بایستد، جایی می ماند. تونی به او اطمینان داده بود. او ابتدا به یاد خواهر عزیزش افتاده بود. هفته پیش به او زنگ زده و با صدای جذابش این را به خواهرش اعلام کرده بود.
ناتالی حدس می زد افکار برادرش بیشتر دور حساب بانکی خواهر عزیزش می چرخد تا خود خواهرش. اما چون او نزدیک ترین قوم و خویش تونی بود، اخلاقا مجبور بود کمکش کند. به هر حال، خیال او راحت نبود. سرو کله برادرش در زندگی راحت و خصوصی او پیدا شده بود و او دلخور بود که می بایست حواسش را جمع می کرد. مردم ناحیه و جامعه پزشکی به او احترام می گذاشتند. در این فکر بود که بیمارانش چه فکری می کردند وقتی می فهمیدند نه تنها برادر او سابقه دار است، بلکه با او هم زندگی می کند.
ناتالی آشفته و ناراحت بود. سعی کرده بود از پذیرفتن تونی به خانه اش طفره برود تا ریموند برگردد و مسئله را با او درمیان بگذارد . اما حتی امروز که با شوهرش صحبت کرده و فهمیده بود او جمعه به خانه برمی گردد، اسمی از تونی نیاورده بود. ریموند چشم دیدن تونی را نداشت و ناتالی بین این دو مرد، یعنی برادر و شوهرش گیر کرده بود.
او دو قرص اسپرین در دهان انداخت و بدون آب قورتشان داد. در همین موقع دوباره در باز شد و سارا سرش را داخل آورد و گفت :
- ای وای ! یک مریض از قافله عقب مانده دچار سوءهاضمه شده.
ناتالی آهی کشد. او دوست داشت پزشک شهری کوچک باشد اما با شیوع دلدردی ویروسی در ساعت پنج و نیم یک بعد از ظهر چهار شنبه در فصل بهار، شغل پزشکی حالت رمانتیک خود را از دست می داد. به هر حال، به خود تشر زد و رو به سارا گفت :
- البته می بینمش.
سارا گفت :
- اما خیال می کردم مریض نمی بینی .
سپس پرونده ای زرد رنگ را از پشت سرش بیرون آورد و گفت :
- آقای باتلر، چهل و دوساله، سابقه بیماری قلبی ندارد، فشار خونش عادی است، کمبود ویتامین آ دارد.
دست آخر با انگشت ضربه ای به شقیقه اش زد و در پاسخ به پرسش ناگفته ناتالی، شکلکی در آورد.
- خیلی ممنون، سارا، می توانی بروی خانه.
سارا طوری صدایش را پایین آورد که انگار مرد بیرون اتاق گوش ایستاده است و گفت :
- خطرناک به نظر می رسد. بهتر است همین دور و بر باشم.
ناتالی که به اغراق گویی او عادت داشت، لبخندی زد و گفت :
- احتیاجی نیست. کدام اتاق ؟
- اتاق آبی.
- بسیار خوب، شب خوبی داشته باشی.
در اتاق بسته شد. ناتالی بی حرکت نشست تا صدای بسته شدن در جلویی را هم شنید. سپس خسته و بی حوصله پرونده را در دست گرفت و به نام و نشانی بیمار دیده دوخت.
برادرش می خواست وبال گردن او شود و شوهرش هم که فعلا عقب کشیده بود. دست کم این طور به نظر می رسید. بعد از شش سال زندگی زناشویی نصفه و نیمه به دلیل سفرهای شغلی شوهرش، ناتالی آرزو داشت بیشتر به شوهرش نزدیک باشد. او فکر می کرد اگرچه شوهرش از هر دو جهان آزاد است، دست کم متاسف است که نمی تواند اوقات بیشتری را با او بگذراند.
حالا چرا امروز به یاد گریز مبهم ریموند افتاده بود، سر در نمی آورد. صدایش که از پشت تلفن عادی بود و برای برگشتن به خانه هم به شدت اشتیاق داشت. از نظر او، ازدواج اساسا شاد آنها نسبت به قبل هیچ کم وکسری نداشت پس چرا این قدر دلش شور می زد ؟
بعد از چند دقیقه تفکر و بهت زدگی به سختی روی پاهایی که از شدت کار درد می کرد، ایستاد. مردی که دچار سوءهاضمه بود، هیچ اهمیت به مسائل شخصی ناتالی نمی داد. احتمالا دلش می خواست زودتر به خانه برگردد و گوشت خوک کبابی بخورد.
در راهرو لبخندی بر لبانش نشاند و سپس در اتاق آبی را که همیشه جیر جیر می کرد، باز کرد. آقای باتلر مردی درشت هیکل بود، نزدیک در روی یک صندلی کوچک در احاطه دیوارهای آبی رنگ نشسته و دستانش را روی زانوانش گذاشته بود. در نظر اول ممکن بود ورزشکاری حرفه ای به نظر برسد اما سر و وضعش برخلاف آن را ثابت می کرد. گره کراواتش را شل کرده و آستین های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود. کت تا شده ای روی میز معاینه قرار داشت. بفهمی نفهمی جذاب ولی آشکارا ژولیده و نامرتب بود. ناتالی بی درنگ متوجه شد که چرا سارا او را خطرناک توصیف کرد. اثر زخمی قدیمی از محل رستنگاه مو تا بالای ابروی چپش دیده می شد که معلوم بود حاکی از جراحتی چنان شدید است که چه بسا منجر به آسیب مغزی شده باشد.
- عصر بخیر آقای باتلر، من دکتر کارمایکل هستم.
او به پاهای دکتر زل زد. سپس دوستانه سری تکان داد و گفت :
- خوشوقتم، دکتر.
ناتالی نگاه او را نادیده گرفت. از جیبش خودکاری در آورد و در حالی که مراقب بود دامنش بالا نرود روی چهارپایه نشست و پرونده را باز کرد. یک بیمار سرپایی. ذهنش متوجه شام شد. انگار در یخچال سالاد و یک نصفه کیک پنیر داشت.
- خوب، چه مشکلی دارید ؟
مرد با لحنی مودبانه و در عین حال متاسف گفت :
- بخت از شوهرت برگشته.
ناتالی سرش را از روی پرونده بلند کرد و نگاه متعجبش را به او دوخت :
- ببخشید چی گفتید ؟
مرد بلند شد، با یک قدم بلند خود را به در رساند و در را قفل کرد. ناتالی باورش نمی شد. سرش بابت این بی احتیاطی گیج می رفت. با حرکتی سریع، چهارپایه چرخ دار را که روی آن نشسته بود، به دورترین گوشه اتاق سراند، سپس سر پا ایستاد و گفت :
- همین الان برو بیرون. وگرنه جیغ می زنم.
سپس به ذهنش رسید که خودکار را مانند میله یخ شکن بالا بگیرد. اما مرد که خونسرد و کاملا بر خود مسلط بود، انگشتش را تکان داد و واکنشش ملال آور بود.
- مسمومیت در اثر سرب مسئله جدی است، دکتر.آرام باش. من نمی خواهم به تو صدمه بزنم. شوهرت به من بدهکار است. من فقط این جا هستم که طلب هایم را بگیرم .
- من ... من سر در نمی آورم، راجع به چی حرف می زنی ؟
ناتالی متوجه شد که صدایش می لرزد.
مرد خنده ای تلخ کرد. چشمان سیاهش را جمع کرد و گفت :
- متاسفم که حامل خبر بدی برایت هستم. شوهرت قمار باز است. به جز حرفه های دیگری که دارد، از همه بدتر این است که قمار باز است.
مرد آهی کشید و ادامه داد :
- من جواهرات تو را می خواهم.
ناتالی آرام سرش را تکان داد و بی اختیار دستش را روی حلقه ازدواجش گذاشت تا آن را بپوشاند.
- تو جدی نمی گویی.
- متاسفانه خیلی هم جدی می گویم.
سپس مرد دولا شد تا دستش به جیب باد کرده ی کتش برسد. سلاح. او هفت تیر داشت. یا شاید هم چاقو. همه اوباش یک چاقو با خودشان دارند.
ناتالی سرش را بالا برد و جیغی گوش خراش کشید. با این که می دانست در طبقه بالای آن ساختمان قدیمی تک و تنهاست، امیدوار بود مرد از فریاد او وحشت کند. اما مرد فقط جا خورد و انگشتش را در گوشش فرو کرد.
- تو را به خدا جیغ نزن. به اندازه کافی در خانه صدای جیغ و فریاد می شنوم.
سپس به جای سلاح، کاغذی لوله شده از جیبش بیرون آورد و آن را روی میز معاینه انداخت. ناتالی به او زل زده بود و فکر می کرد خود را به جایی امن برساند.
- تو کی هستی ؟
مرد به پرونده ای اشاره کرد که کف اتاق افتاده بود و گفت :
- این جا نوشته برایان باتلر.
- اما ... چرا شوهرم به تو بدهکار است ؟
- چون از من پول قرض کرد و برنگرداند.
ناتالی کمی خیالش راحت شد. «این یارو احمق است . »
- به احتمال زیاد شوهر مرا با یکی عوضی گرفته ای.
- ریموند کارمایکل، چهل و دو ساله، یک ماشین بون ویل مدل 99 دارد و از راه فروش پای پلاستیکی امرار معاش می کند.
ناتالی اصلاح کرد :
- اعضای مصنوعی.
و تصمیم گرفت بر خود مسلط باشد. مرد شانه ای بالا انداخت و گفت :
- چه خواجه علی، چه علی خواجه، چه فرقی می کند ؟
ناتالی به سختی آب دهانش را قورت داد. آیا امکان داشت ریموند با چنین آدم غیر قابل اعتمادی معاشرت داشته باشد ؟
- چرا باید باور کنم که شوهرم به تو مقروض است ؟
- چون دروغ نمی گویم.
سپس مرد سرش را به سمت میز تکان داد و گفت :
- امضایش پای این ورقه هست. اگر باور نمی کنی، خودت نگاه کن.
مرد لبخندی غیر عادی زد. سپس دستش را دراز کرد، کف دستش را جلوی او گرفت و گفت :
- اما اول سلاحت را تحویل بده.
وقتی ناتالی واکنشی نشان نداد، او انگشتانش را حرکت داد و گفت :
- یالا خانم . تا بیست دقیقه ی دیگر باید بروم بچه هایم را از مهد کودک بردارم.
به نظر نمی رسید قصد آسیب رساندن داشته باشد. بنابراین ناتالی خودکارش را به او داد و محتاطانه به سمت میز رفت. صورتهایی متعدد اما ساده بود : مبلغ قرض، میزان نجومی بهره، اسامی وثیقه ها و گرویی ها، و امضا. ارقام مقابل چشمانش رژه می رفت. همچنین امضای واضح و مشخص ریموند، امضایی که مهر تایید بود بر به وثیقه گذاشتن جواهرات ارزیابی شده ی ناتالی و ملک و املاکشان.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
ریموند که نمی توانست بدون داشتن مجوزی از جانب ناتالی سند مالکیت خانه را گرو بگذارد ! سر ناتالی سوت کشید. به یاد آورد که ریموند می توانسته است، چون دو سال پیش که آپارتمانشان را در سنت لوئیس معامله کرده بودند، ناتالی به او وکالت داده بود. ناتالی به مرد غریبه که به ناباوری او می خندید نگاهی انداخت.
- با این حساب بیش از یکصد هزار دلار قرض بالا آورده.
مرد از سر ترحم آهی کشید و گفت :
- متاسفم دکتر. همیشه زن آدم آخرین نفری است که خبردار می شود.
ناتالی ابروانش را در هم کشید و گفت :
- تو چه کاره هستی ؟ نزول خوار ؟
مرد لب و لوچه ای آمد و گفت :
- من بنگاه کارگشایی و گروگیری دارم. به مشتری هایم قرض می دهم. ری از مشتری های خوب من است.
او ماشین حسابی از جیب عقب شلوراش در آورد و خم شد تا اوراق را بررسی کند.
- بسیار خوب، بهتر است اول از این یکی شروع کنیم. دنبال یک انگشتر زمرد قدیمی هستم.
ناتالی که به شدت آشفته بود ، با حرکتی سریع دستانش را به پشتش برد و گفت :
- هیچ چیز به تو نمی دهم .
باتلر با دو انگشت شست و اشاره چشمانش را مالید و گفت :
- همین جا با من کنار بیایی خیلی بهتر است تا بیایم دم در خانه ات ، دکتر .
او بلوف می زد .
ناتالی گفت :
- تو که نمی دانی ما کجا زندگی می کنیم .
- ساختمان آجر سفید با کرکره های سورمه ای و حیاط خلوت درهم و برهم .
ناتالی چانه اش را عقب برد و گفت :
- آن باغچه ای به سبک انگلیسی است .
- حالا هرچی . تازه دارم در حق تو لطف می کنم . چون اگر پای کلانتری به میان کشیده شود ، تمام شهر از کار شما با خبر می شود .
- اوه ، بسیار خوب ، حالا که داری در حق من لطف می کنی ...
باتلر از سر همدردی سرش را تکان داد و گفت :
- داری وقت تلف می کنی .
کل وضعیت موجه و در عین حال وحشت زا به نظر می رسید . بنابراین ناتالی گفت :
- لازم است در این مورد با ریموند حرف بزنم .
باتلر گفت :
- باشد بعدا . وقتی من دارم با بچه هایم همبرگر می خورم .
ناتالی پیشنهاد کرد :
- چطور است برایت چک بنویسم ؟
سپس سعی کرد از خودش شهامت نشان بدهد و گفت :
- چقدر لازم داری ؟
- در حدود پنج هزار دلار . چک هم قبول نمی کنم .
ناتالی آب دهانش را قورت داد و گفت :
- نقد ! ها ؟
و به سمت در اشاره کرد و ادامه داد :
- تا بانک دنبال من بیا تا پول نقد به ات بدهم .
- دکتر کارمایکل ، تازگی ها موجودی ات را چک کرده ای ؟
ناتالی مردد گفت :
- دو روز پیش .
باتلر که به نظر می رسید دلش به حال او سوخته است ، گفت :
- من شاهد بودم که ریموند فقط روی یک مسابقه سگ دوانی ده هزار دلار شرط بندی کرد . با این حساب ، در عرض دو روز می تواند خزانه ملی را هم خالی کند .
او کیف پولش را در آورد ، بازش کرد ، کارت ویزیت خودش را بیرون آورد و به دست ناتالی داد . روی کارت نوشته شده بود :

«بنگاه رهن و وثیقه برایان باتلر ، صاحب و مدیر مغازده ی خرید و فروش طلا . به همه پول قرض می دهیم ، منظورمان به همه است . »

باتلر نگاهی معنی دار به ناتالی کرد و گفت :
- حالا برای آخرین بار می گویم ، دکتر کارمایکل ، انگشتر زمرد قدیمی !
ناتالی مستاصل شده بود .به ناچار انگشتر را از انگشتش در اورد و ان را به طرف صورت باتلر پرتاب کرد .
باتلر ماهرانه آن را در هوا قاپید و گفت :
- متشکرم .
سپس آن را زیر نور گرفت و چند دقیقه ای با ذره بین تک شیشه مخصوص جواهر فروشان آن را ورانداز کرد . سپس دکمه های ماشین حسابش را به کار انداخت . انگشتانش خیلی بزرگتر از دکمه های ماشین حساب بود . وقتی محاسباتش تمام شد ، انگشتر را روی دستمال سفیدی که روی میز پهن کرده بود ، انداخت و گفت :
- و حالا یک جفت گوشواره ی الماس میخی به وزن دو و نیم قیراط .
ناتالی بی اختیار دستش را به سمت نرمه گوشش برد و گفت :
- این ها مال عمه ام بود . نسل اندر نسل در خانواده دست به دست گشته .
- خوش به حال ریموند . عمه ات درمورد جواهر چقدر خوش سلیقه بوده .
ناتالی برای این که مانع گریه اش شود ، لبانش را به هم فشرد . متاسفانه دیر شده بود .
باتلر چهره اش را در هم کشید ، با دست صورتش را پوشاند و گفت :
- اوه ، نه ، نه ، اشک نریز . باشد ؟ من فقط دارم سعی می کنم نان خانواده ام را در بیاورم . تو با یک آدم بی غیرت و بی عرضه ازدواج کرده ای نه با من .
ناتالی با حالتی بر آشفته در حالی که سکسکه می کرد ، اشکهایش را فرو برد و با دستانی لرزان گوشواره را به او داد .
باتلر آن را بر انداز کرد و سوتی کشید . سپس آن را در دستمال گذاشت و گفت :
- و بالاخره یک آویز تک الماس .
ناتالی به یاد آورد که آن را زیر پلوورش انداخته است . گفت :
- همراهم نیست .
باتلر نگاهی به سینه او انداخت . پوست تن ناتالی مور مور شد . باتلر آهسته به راه افتاد و در مقابل او ایستاد برجستگی الماس از زیر پلوور او پیدا بود . ناتالی دستش را روی سینه اش گذاشت . صورتش گر گرفته بود .
- یالا ، دکتر . مجبورم نکن خودم آن را ازت بگیرم .
- ریموند این را به عنوان هدیه سالگرد ازدواج به من داد .
- می دانم . خودم آن را به اش فروختم . راستی سالگرد ازدواجت مبارک .
ناتالی تا به حال در عمرش هرگز از کسی این قدر متنفر نشده بود .
- تو ... تو یک شیاد ناکه بگیر هستی .
باتلر ابرو در هم کشید و جای زخمش مشخص تر شد .
- دکتر ، حالا می خواهم به تو حق انتخاب بدهم . یا گردنبند یا حلقه ازدواجت ...
سپس باتلر مچ دست چپ و را گرفت . ناتالی مقاومت کرد اما انگشتان باتلر بسیار قوی بود . صدایش آرام و در عین حال عذاب آور بود .
او حق انتخاب داده بود اما در واقع ناتالی اصلا حق انتخاب نداشت . در حالی که تمام بدنش می لرزید ، به حلقه طلای پهنی که روی آن برگهایی حک شده و با نگین های زمرد تزیین شده بود ، نظری اجمالی انداخت . ریموند آن را سفارش داده و طرحش را نیز خودش داده بود . ناتالی هرگز از آن حلقه جدا نمی شد و او سراپا خشم و با دندانهای به هم فشرده گفت :
- ولم کن . همان گردنبند را می دهم .
باتلر انگشتانش را باز کرد و ناتالی بی درنگ دستش را عقب کشید . سپس با دستی لرزان گردنبند را از گردنش باز کرد و آن را روی زمین انداخت . که لیز خورد و به سمت در رفت . آه از نهاد ناتالی بر آمده بود . چشمش به نگاه خیره باتلر افتاد و در حالی که سعی می کرد حتی الامکان شجاعت ظاهری خود را در اهنگ صدایش حفظ کند ، گفت :
- حالا برو بیرون .
باتلر لحظه ای به او خیره شد . احساسی شبیه ترحم و دلسوزی در چشمانش دیده می شد . ناتالی متوجه شد که چطور کسی می تواند احساسات آدمی را جریحه دار کند و او را به سرحد جنون برساند . به احتمال زیاد اگر ناتالی سلاح داشت ، برای دفاع از شرف و آبروی خود به او شلیک می کرد .
باتلر با لبخندی ملایم برگشت ، یک ورق کپی صورتی رنگ از فرم اصلی جدا کرد و گفت :
- این هم رسید !
سپس ان را صاف و مرتب تا کرد و روی میز گذاشت . بقیه کاغذ ها را نیز در جیب کتش که روی دسته ی ضخیم صندلی افتاده بود ، گذاشت . آنگاه دستمال را جمع کرد و به طرف در رفت تا گردنبند را بردارد و در کنار بقیه قرار دهد . سپس بسته کوچک را در جیب گذاشت و قفل در را باز کرد . در این موقع ، چهره اش از درد در هم رفت . یک دستش را روی شکمش گذاشت و گفت :
- اوه ، راستی دکتر ، کمی سوءهاضمه دارم .
ناتالی که خونش به جوش آمده بود گفت :
- بهتر است خوردن همبرگر را به بعد موکول کنی .
باتلر چنان قهقهه ای زد که دندانهای سفیدش آشکار شد . با توجه به حرفه اش ، احتمالا همه اش روکش داشت . سپس از سر تمسخر سلامی نظامی داد و از در خارج شد .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
فصل دوم :


یک دقیقه طول کشید تا ناتالی به خود آمد و روی چهار پایه ولو شد . تمام بدنش می لرزید . احساس می کرد به او نارو زده و بی حرمتش کرده اند . آیا به راستی حقیقت داشت ؟ آیا ریموند به این مرد نابکار مقروض بود ؟ آیا تغییری که در چند ماه اخیر در ریموند ایجاد شده بود ، بابت مسائل مادی بود ؟ در حالی که ناتالی بدگمان شده بود که مبادا پای زنی دیگر در میان است .
او تلفن را به طرف خود کشید و با دستانی لرزان شماره تلفن همراه ریموند را گرفت . ریموند جواب نداد . ناتالی شماره دفتر کار او را گرفت و روی پیغام گیر برایش پیغام گذاشت . سپس آهسته به طرف در رفت و آن را قفل کرد . می ترسید مبادا باتلر نفرت انگیز برگردد . باتلر موقع رفتن یک مشت بیسکویت سبوس دار از بشقاب برداشته و ناتالی با دیدن خرده بیسکویت هایی که دور بشقاب ریخته بود ، اخم کرد . روکش روی بشقاب هم نامرتب شده بود .او بی قرار بود که برای شکایت از این آدم رذل به پلیس زنگ بزند . اما دلش می خواست اول با ریموند صحبت کند . حدود بیست - سی دقیقه گذشت و از تلفن ریموند خبری نشد . در طول این مدت ، او وسایل روی میز را مرتب می کرد .
به یاد زندگی زناشویی شش ساله اش افتاد . روزی که ریموند را در یک کنفرانس پزشکی دیده و شیفته جذابیت و چهره زیبای او شده و اختیارش را از دست داده بود . ریموند در خلال سفرهای متعدد و پر جنب و جوشش با ناتالی قرار ملاقات می گذاشت و بلافاصله بعد از سفری به جامائیکا ، عجولانه با او ازدواج کرد . آنان عادت کرده بودند که در طول هفته از هم دور باشند و معمولا آخر هفته را با یکدیگر سپری می کردند . غذای خانگی می خوردند و خوشگذرانی می کردند .
خشم و بی حالی و خلق تنگ بر سینه ناتالی فشار می آورد . زندگی آنان بی عیب و نقص نبود . به عنوان مثال، ریموند برای ترک سنت لوئیس و زندگی در شهری کوچک چندان اشتیاق نشان نداده بود .اما ناتالی دلیلی نمی دید که ریموند طوری پنهانکاری کند که منجر به تباهی زندگی شان شود.
ناتالی که با اشک و احساسات جریحه دار شده اش مبارزه می کرد، وقتی از تلفن ریموند ناامید شد، مطب را به قصد خانه ترک کرد. باد و توفانی که آغاز شده بود ، همچنان که او ناامید و درمانده به طرف اتوموبیلش می رفت ، انگار بر زخمش نمک می پاشید . باد زوزه کشان چترش را وارونه کرد . قطرات باران همچون تازیانه بر اونیفورم سفیدش فرود می آمد . وقتی به جیپ چروکی خود رسید ، سوار شد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد . تمام قوای خود را جمع کرد تا نفرین کند اما زبانش قاصر بود . زیر لب گفت :
- چه روز سگی ای بود .
در شهر اسمایلی ، میسوری ، بهار آغاز شده بود . گزارشگر هواشناسی با آن صدای تودماغی گفته بود که تا صبح از میزان حرارت هوا کاسته یم شود و چند سانتی متری باران می آید . او به زنانی که در صندلی خودروهای دیگر فرو رفته بودند ، نگاهی انداخت . از ذهنش گذشت کدام یک از آنان صبح از خانه بیرون آمده و با ضربه ای روبه رو شده که زندگی اش را دگرگون کرده است ؟ به هر حال ، هرکسی با چالشی روبه روست و مشکلی را تحمل می کند . پیشرفت شغلی ، هم خانه شدن با مادرشوهر ، داشتن فرزندی نوجوان و سرکش . اما ناتالی شرط می بست که هیچ یک از آنان مانند او بابت قرضی که شوهر قماربازش به بار آورده ، به دام مردی رذل نیفتاده و تنش نلرزیده است .
ناتالی تلفن را برداشت و دوباره شماره ریموند را گرفت ، اما او در دسترس نبود . او در ان هوای گرفته و بارانی به قدری عصبانی و دلواپس بود که دلش می خواست یکی را بکشد . به هر حال عازم خانه شد . وقتی به راه ورودی خانه رسید ، در اتومبیل نشست و به خانه شان زل زد . در حقیقت به خانه خودش ، عمه اش وصیت کرده بود آن خانه به ناتالی برسد .بنابراین او برای تنوع از سنت لوئیس شلوغ و پر سر و صدا نقل مکان کرد تا در همان جا طبابت کند . ریموند با بی میلی به این جابه جایی تن داده بود چون باعث می شد از حیطه کاری اش دور شود . ناتالی انتظار داشت به این ترتیب اوقات بیشتری را با هم بگذرانند ، اما در این شش ماه که صاحب این خانه شده بودند ، از تعداد مسافرت های ریموند کم نشده بود .
ناتالی عاشق آن خانه بود . از بچگی عاشق آن خانه بود . هر تابستان چهارده روز به یادماندنی را با خواهر پدرش ، رزمری بلانکن شیپ در آن جا سپری می کرد . رزمری یک قفسه پر از کتابهای ناجور داشت .همیشه یک بسته خمیر شیرینی برای مواقع ضروری در یخچال نگه می داشت و زیبا ترین رزهای منطقه را در خانه اش پرورش می داد . او با ملایمت ناتالی را در دوران کودکی و نوجوانی راهنمایی می کرد و بی توجهی پدر و مادر او را با نامه هایی جادویی و هدایایی خارق العاده جبران می کرد .
وقتی ناتالی از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد ، رزمری آن گوشواره الماس را که مال مادرش بود ، به او هدیه داده و درخواست کرده بود که از ان صرفا برای مواقع بخصوص استفاده نکند . احتمالا حالا هم در قبر با آن ژاکت و شلوار سرهم اتو کشیده ای که ان را در کیسه ای نایلونی در کمد آویزان کرده و یادداشتی روی آن چسبانده بود که :«من را با این دفن کنید . » این ور و آن ور می پلکید .
خانه ی در اندر دشت آجر سفید سبک مستعمره ، قبل از متداول شدن گارژ در خانه ها ساخته شده بود اما رزمری چند سال پیش گاراژی به آن اضافه کرده بود . ناتالی اتومبیلش را در گاراژ پارک کرد . بعد از توصیفی که باتلر رذل از خانه او کرده بود ، دیگر میل نداشت به آن قدم بگذارد اما لزوم صحبت با ریموند بر ترسش چیره شد . بنابراین از در کناری وارد آشپزخانه شد . کفش های خیسش را از پا در آورد و با نوک پنجه به اتاق های طبقه پایین رفت و تک تک چراغ ها را روشن کرد . بعد از روشن کردن چراغ کمابیش توقع داشت باتلر را ببیند . به آشپزخانه برگشت و قهوه جوش را به برق زد . سپس تلویزیون سیاه و سفیدی را که هر وقت عمه رزمری دور و بر اجاق گازش می پلکید سریال های مورد علاقه اش را از آن تماشا می کرد ، روشن کرد . سر و صدای برنامه ی کمدی تلویزیون از دیوارهای زرد آشپزخانه ، آرامش را به او برگرداند .
می دانست احتیاج به غذا دارد . از یخچال ساید بای سایدش مقداری سبزی های مختلف برای درست کردن سالاد بیرون آورد . با بی میلی چند برگ کاهو کند و خسته و کوفته خود را روی چهارپایه ای انداخت که پارچه ای با طرح گل آفتابگردان روی آن کشیده شده بود و مقابل بار بین آشپزخانه و اتاق غذاخوری قرار داشت . در حالی که سعی می کرد با سردردش مبارزه کند ، تلفن را به سمت خود کشید و دوباره شماره ریموند را گرفت . و نتیجه گرفت که باران روی خطوط تلفن همراه تاثیر گذاشته است . سپس به بخش خدمات خارج از ساعات اداری بانک زنگ زد تا موجودی سپرده های خود را از طریق صدای الکترونیکی بررسی کند .
- موجودی ... شما ... بیست و دو .... دلار ... و هفتاد و دو ... سنت ... است .
- موجودی .... شما ... پنجاه و هشت .... دلار ... و و نود و نه ... سنت ... است .
- موجودی .... شما ....یکصد و ... شانزده .... دلار ... است .
ناتالی نفسی کشید و گفت :
- ممکن نیست .
او نمی دانست مشکل مالی ریموند تا چه حد است .اما اگر خانه عمه رزمری هم از دستش می رفت ... او از جا کاردی ، ساطوری برداشت و خیاری را از وسط نصف کرد .
ناگهان از جا جهید و به اتاق مطالعه رفت و لابه لای تعدای سی دی موسیقی محلی را گشت . سپس کامپیوتر را روشن کرد و با فشار دادن چند دکمه به سراغ برنامه مالی شخصی رفت . صفحه ای مربع شکل روی کامپیوتر ظاهر شد که می بایست نام و شماره رمز را در آن وارد می کرد . هر کلمه ای که به ذهنش می رسید ، امتحان کرد : نام ریموند ، نام خودش ، نام خانودادگی ، نشانی خانه ، تاریخ ازدواج و حتی از سر لج چند کلمه ی توهین آمیز خطاب به ریموند . او صفحه کلید را بالای سرش گرفته بود و فکر می کرد آن را به کجا پرت کند که تلفن زنگ زد . صد درصد مطمئن بود که ریموند است . به سرعت به سراغ تلفن رفت . آماده بود به او اعلام کند که دیگر حق ندارد پایش را در ان خانه بگذارد .
- الو .
- منزل کارمایکل ؟
ناتالی که کنف شده بود ، بی مقدمه گفت :
- اگر برای مسابقه تلویزیونی زنگ زده ای ...
- من از پلیس راه کنتاکی زنگ می زنم . ریموند کارمایکل تصادف کرده .
ناتالی نفسی عمیق کشید :
- حالش ... ؟
- حالش خوب است ، اما ماشینش داغون شده . یک دستش هم شکسته . لازم است کسی بیاید دنبالش . او در بیمارستان دِید در پدوکا است .
ناتالی کمی خیالش راحت شد ، اما دوباره خشم بر او مستولی شد . دندان قروچه ای کرد و گفت :
- متشکرم که تلفن کردید ، جناب سروان . اما اگر دلتان بخواهد ، می توانید بعدا به بیمارستان سری بزنید چون خیال دارم به محض این که به بیمارستان رسیدم ، او را بکشم .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
دو ساعتی را که ناتالی در راه بود تا به بیمارستان دِید برسد ، در این فکر بود که ریموند این اواخر چقدر به خودش می رسیده است : یک ساعت طلا ، کفش های ایتالیایی ، کراوات های گران قیمت . او همیشه تا حدی مادی بود ، اما نمی شد از حق گذشت که به شدت کار می کرد . حالا معلوم شده بود که به شدت کار می کرده است تا گندکاری قماربازی هایش را از ناتالی پنهان کند . ناتالی به او اعتماد کرده بود . ریموند می دانست که ثبات مالی چقدر برای او مهم است . ناتالی فرمان اتومبیل را چنان محکم گرفته بود که انگشتانش خواب رفتند . از شدت خشم پرده از اشک جلوی چشمانش را گرفت . با به یاد آوردن حرفها و حرکات ریموند بیشتر غرق ماتم می شد . امیدوار بود ریموند را در حالی ببیند که سرتاپایش را گچ گرفته اند . به شدت خوابیده است و دیگر نمی تواند شرط بندی کند . و باید مدتی بگذرد تا بتواند دوباره سر پا بایستد . در این فکر بود که اگر انگشتان ریموند به نحوی از تصادف جسته و آسیب ندیده باشد ، خود او با چکشی که در کشو دارد ، انگشتان او را خرد خواهد کرد .

زنی عبوس در قسمت اورژانس او را راهنمایی کرد و پس از عبور از دو راهروی کم نور ، به اتاق انتظاری برد که مملو از بیماران و خویشاوندانشان بود . حتی یک جای خالی هم برای نشستن پیدا نمی شد . وقتی چند نفر رویشان را برگرداندند و طوری نگاهش کردند که انگار می خواهند به او بپرند ، تازه متوجه شد که هنوز روپوش پزشکی به تن دارد ، روپوشی کاملا چروک . او نگاهش را از مردم دزدید ، روپوشش را در اورد و روی دستش انداخت . سپس به طرف پرستار رفت :
- ببخشید . من دکتر کارمایکل هستم . ریموند کارمایکل شوهرم است . سرشب او را به این جا آورده اند . تصادف کرده .
پرستار زیرچشمی به او نگاهی کرد و گفت :
- آقای کارمایکل در اتاق ششصد و ده است .
ضربان قلب ناتالی تند شد :
- بستری شده ؟ به من گفتند جراحتش سطحی است .
- بله . اما از درد خفیف قفسه سینه شکایت داشت . چون از خانه اش دور بود ، او را بستری کردیم تا تحت نظر باشد .
خشم ناتالی فروکش کرد . پرسید :
- غیر از دستش که شکسته ، جایی دیگرش هم آسیب دیده ؟
پرستار لبخندی زد و گفت :
- نمی دانم . من که معاینه اش نکرده ام .
- اما با این گونه موارد آشنایی داری .
پرستار دوباره لبخندی وا رفته زد و گفت :
- اوهوم ، بله ، خانم .
- می توانم ببینمش ؟
- البته . آسانسور ته همین راهروست . سمت چپ .
ناتالی که متوجه رفتار عجیب و غریب او شده بود ، تشکری کرد و به راه افتاد . از مقابل توالت زنانه رد شد ،اما دوباره برگشت تا آبی به سر و صورتش بزند و قبل از این که بخواهد چیزی به ریموند بگوید ، کمی فکر کند می بایست از او می پرسید که چرا مدتی است رفتارش عجیب شده است و صبر می کرد تا ببیند ریموند تمام ماجرا و قضیه باتلر رذل را رو می کند یا نه ؟
وقتی در سنگین را بازد کرد و وارد دستشویی رنگ و رو رفته شد ، سرش شروع به تیر کشیدن کرد . دیوارها و کف دستشویی از سرامیک های خاسکتری بود . آنجا سه تا توالت داشت که یکی از آن ها اشغال بود .کیف سرمه ای رنگ خود را روی پیشخوان دستشویی گذاشت و در ان به دنبال قرص آسپرین گشت . وقتی م یخواست در شیشه را باز کند ، ناخنش با این که کوتاه بود ، شکست .
او دستش را زیر شیر آب گرفت و پر از آب کرد تا قرص را با آن فرو ببرد . آیینه دستشویی پر از لکه های آب بود که نشان می داد رفت و امد در ان جا زیاد است . چشمان آبی اش قرمز شده و زیر آنها گود افتاده بود . آرایش نداشت . موهای تیره رنگ صاف و لختش روی شانه هایش ریخته بود . آبی به سر و صورتش زد و حالش کمی جا آمد . با چند ضربه ی محکم برس ، مو هایش را از روی صورتش عقب زد و زیر لب گفت :
- درست می شود ، اوضاع درست می شود .
بوی سیگاری معطر بینی او را غلغلک داد و از آینه دید که دود از داخل یکی از توالت های در بسته می آید . در بیمارستان سیگار کشیدن اکیدا قدغن بود .اما اگر او هم سیگار داشت ، به یار ندیده اش ملحق می شد . شکمش به قار و قور افتاد و یادش آمد شام نخورده است .
سیفون توالت کشیده شد و صدای اسپری خوشبو کننده ی دهان به گوش رسید . ناتالی برس را در کیفش گذاشت . کنجکاو بود بداند آن زن یا دختر شجاعی که قانون را زیر پا گذاشته و در عین حال دلواپس است که روی گناه پیش پا افتاده خود سرپوش بگذارد ، کیست . در توالت باز شد و زن مو بور خوش قیافه ی پنجاه و خرده ای ساله ، که کت و شلواری گران قیمت به تن داشت ، بیرون آمد . قبل از این که به طرف دستشویی برود تا دستانش را با آن ناخن های لاک زده بشوید ، نگاهشان در هم تلاقی کرد . به شدت آشفته و عصبانی به نظر می رسید . رنگ پوستش حاکی از این بود که فشار خونش کمی بالاست .
ناتالی خیلی دلش می خواست بداند علت آمدن او به بیمارستان چیست . از لرزش دستها و سیگار کشیدنش معلوم بود منتظر به دنیا آمدن نوه اش نیست . آیا عزیزی را از دست داده بود ؟ یا عزیزش در شرف مرگ بود ؟ نه ، آن قدر ها مستاصل و داغان به نظر نمی رسید .
ناتالی از اندازه ی الماس حلقه ازدواج او که در انگشت چپش بود ، نتیجه گرفت که ازدواجش خوب و حسابی است . به نسبت سن و سالش ، چانه اش به گونه ای مشکوک سفت و کشیده به نظر می رسید . ناتالی مقالاتی درباره جراحی پلاستیک خوانده و به تازگی به این مسئله علاقمند شده بود . در همان لحظه ، شکم ناتالی مثل گاو نعره ای زد و صدایش ان چنان پیچید که باعث شد زن از سر تعجب لبخندی بزند .
آن زن به ناتالی آب نبات نعنا تعارف کرد . به نظر می رسید لبانش هرگز به خنده باز نشده است . دندانهایش نیز بی نظیر بود . ناتالی خجالت زده آب نبات را از او گرفت و تشکر کرد .
زن به روپوش ناتالی که روی دستش بود ، اشاره کرد و گفت :
- پرستار هستی ؟
- دکترم . اما نه در این بیمارستان .
زن یک رژ لب مارکدار بیست دلاری از کیفش بیرون آورد و به سمت توالت اشاره ای کرد و گفت :
- بابت سیگار کشیدنم معذرت می خواهم .
ناتالی که با او احساس رفاقت می کرد ، لبخندی زد و گفت :
- اشکالی ندارد راستش بویش خیلی خوب بود . بوی میخک می داد ، نه ؟
زن سرش را تکان داد و رژ لب شرابی رنگش را روی لبانش کشید .
- مدتی بود سیگار را ترک کرده بودم . اما انگار باید دوباره روش ترک سیگار را پیش بگیرم .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
پرستاری وارد شد و حرف آنان در مورد سیگار ناتمام ماند . او دستانش را شست و قبل از رفتن ساعت را از ناتالی پرسید . ناتالی متوجه شد ترجیح می دهد به جای رو به رو شدن با ریموند ، در دستشویی با غریبه ای گپ بزند . به هر حال مجبور بود برود . کیفش را سر شانه اش انداخت و قبل از این که از در بیرون برود ، دوباره بابت آب نبات از زن تشکر کرد .
وقتی پایش را در آسانسور گذاشت ، احساس کرد که کمی نیرو گرته است . اما همچنان که آسانسور از طبقات رد می شد ، نبض او تندتر شد و عرقی گرم بر گردنش نشست . از شدت عصبانیت و اضطراب و ترس تمام تنش مور مور می شد . او عاشق ریموند بود ، اما نه عشق بی قید و شرط . از همان آغاز ازدواج ، هر دو عقیده داشتند که اعتماد متقابل امری اساسی در روابط زناشویی است . و ناتالی از این آتش گرفته بود که ریموند سر او را شیره مالیده بود . وقتی در آسانسور در طبقه ششم باز شد ، او سعی کرد اشک های حاکی از تشویش خود را پس بزند .
نزدیک میز پرستاری پر از عیادت کننده و کارکنان آنجا بود . ناتالی به طرف پایین راهرو به راه افتاد . اما از شماره اتاق ها متوجه شد که مسیر را عوضی آمده است . بنابراین برگشت و مسیر مخالف را در پیش گرفت . در اتاق ششصد و ده نیمه باز بود و نور از آن بیرون می زد . نفسی عمیق کشید و در را هل داد . هنوز مطمئن نبود چه پیش روی دارد ، اما برای آن چه دید ، خود را آماده نکرده بود .
ریموند لباس بیمارستان به تن داشت . زیر سر و تنه اش چند بالش قرار داشت و یک دستش هم در گچ بود ... و زنی مو قرمز روی تخت او نشسته بود ،خیره به او نگاه می کرد .
ناباوری باعث شد تمام اعضای بدنش کرخت شود . نفسش بند آمد و بی اراده آب نبات را قورت داد . سپس محکم دستگیره در را گرفت تا نیفتد و به سرفه افتاد . صدای سرفه باعث شد زوج از خود بی خود به خود بیایند . آن دو خود را عقب کشیدند و با حالتی سوالی به او رو کردند . چشمان ریموند ورقلمبید و دست سالمش را به اطراف تکان داد . زن مو قرمز بی درنگ چیزی را که شبیه گونی بود و حاشیه داشت ، به دست گرفت . او به قدری جوان بود که می توانست به جای دختر ریموند باشد . با حالتی دلفریب چینی به ابرو افکند و به ناتالی زل زد .
ریموند در حالی که سیب آدم گردنش تکان می خورد و صورتش سرخ شده بود ، گفت :
- ناتالی !
زن خود را صاف و صوف کرد و گفت :
- ناتالی ؟ ری ! این زن این جا چه می کند ؟
ناتالی که سراپا خشم و پر از حس انتقام جویی شده بود و پایش پیش نمی رفت ، سوال کرد :
- جریان چیه ، ریموند ؟
ناگهان در به شدت باز شد ، به او برخورد کرد ، او را به وسط اتاق هل داد و صدایی زنانه گفت :
- معذرت می خواهم .
ناتالی سرش را برگرداند . زنی که او را در دستشویی دیده بود ، در درگاه ایستاده بود . او با لحنی سوالی و در عین حال دوستانه گفت :
- تو ؟ تو به عیادت شوهر من آمده ای ؟
ناتالی از شدت سردرگمی گنگ شده بود . زن وارد اتاق شد و چشمش به ریموند و زن مو قرمز افتاد که با حالت تملک دستش را دور شانه ریموند انداخته بود . زن مسن تر چنان حیرت کرد که دهانش کج شد و با تشر گفت :
- ریموند ، خبر مرگت بگو ببینم اینجا چه خبر است ؟
ریموند که انگار نفس آخر را می کشید ، فقط گفت :
- بئاتریس !

قدر مسلم ریموند سرگشته بود . او آب دهانش را قورت داد و طوری چرخید که انگار در حال موت است . سپس به سینه اش چنگ انداخت و ضجه زد .
بئاتریس زن اول ریمونده ؟
ناتالی آن قدر فرصت نداشت تا این مسئله را در ذهن حل و فصل کند و بعد اطلاعات پزشکی خود را در آن جا به کار بگیرد . به هر حال ریموند از درد قفسه سینه اش شکایت می کرد . او زنگ اخبار پرستاری را فشار داد . سر ریموند به یک طرف و دست سالمش به طرف دیگر افتاده بود . ناتالی ریموند را صدا زد و در همان حال بالای تخت او را پایین آورد . او می ترسید مبادا ریموند بیهوش شده باشد .
زن مو قرمز مانند بنشی ( در افسانه ای سلت ها روح زنی که جلوی هر خانه ای شیون کند کسی در آن خانه خواهد مرد . )ضجه می زد . ناتالی در حالی که به دنبال نبض ریموند می گشت ، به او گفت آرام بگیرد . ریموند واکنشی نشان نمی داد . نفس هم نمی کشید . پرستاری با عجله وارد شد ، نگاهی به ریموند انداخت و به سرعت از در بیرون رفت و فریاد زد که تخت چرخ دار بیاورند . سپس گفت :
- همگی بروید بیرون .
ناتالی خود را آماده کرد به او تنفس مصنوعی بدهد و به صورتش نگاه نمی کرد تا به یاد نیاورد که این مرد متقلب و دغلباز و خائن شوهر اوست . گفت :
- من دکتر هستم .
پرستار دو زن دیگر را که یکی ساکت بود و دیگری گریه زاری می کرد ، بیرون راند .
طولی نکشید که تیم پزشکی با تخت چرخ دار وارد شد . آنان ناتالی را کنار زدند و سعی کردند قلب بی حرکت ریموند را به کار بیندازند . ناتالی گوشه ای از آن اتاق شلوغ کز کرد . بریده بریده نفس می کشید . انگار عنقریب قلب خودش هم از کار می افتاد . با این چیزهایی که دستگیرش شده بود ، بعید نبود که قلبش از کار بیفتد . زانوانش خم شد . پرستاری او را از اتاق بیرون برد و تشویقش کرد که نفس های عمیق بکشد .
بالاخره بعد از این که ناتالی پرستار را مطمئن کرد که حالش خوب است و او به اتاق ریموند برگشت ، متوجه شد که دو زن دیگر در فاصله چند متری او ایستاده و به دیوار تکیه داده اند . زن مسن تر محکم و استوار و کیف به دست ایستاده بود و زن جوان تر بی اختیار اشک می ریخت . ناتالی از سر نفرت نگاهی تحقیر امیز به زن مو قرمز انداخت . اصلا دلش برای معشوقه ریموند نمی سوخت .
وقتی زنی که ناتالی او را در دستشویی دیده بود ، پرسید :
- حالش چطوره ؟
معشوقه هم خفقان گرفت و با نگاه منتظر به ناتالی زل زد .
ناتالی دستی به چشم خود کشید و گفت :
- دارند به هوشش می آورند .
سپس دستش را به طرف بئاتریس دراز کرد و به ناچار تصمیم گرفت با زن اول ریموند سلام و علیک کند .
- من ناتالی هستم . حتی در این شرایط ، از دیدنت خوشحالم .
اما بئاتریس با او دست نداد . همان طور شق و رق ایستاد و گفت :
- تو از وجود من خبر داشتی ؟
ناتالی به آرامی گفت :
- البته ، ریموند چند بار اسم تو را برده بود .
- خدا بابایش را بیامرزد قبل از این که با هم همبستر شوید یا بعدش ؟
ناتالی سرش را کج کرد و گفت :
- ببخشید ، چی گفتی ؟
- گفتم اسم مرا قبل از همخوابی با تو برده یا بعدش ؟
ناتالی بهت زده جواب داد :
- ق ... قبلش . او وانمود کرده بود زنش را طلاق داده .
دهان بئاتریس از تعجب باز ماند :
- طلاق داده ؟
ناتالی وحشت کرد . اما بعد یادش امد که ریموند گفته بود زن اولش دچار افسردگی و ناهنجاری های دیگر روحی بوده است و به آرامی گفت :
- دو سال قبل از این که با او آشنا شوم ، تو را طلاق داده بود .
- راستی ؟ خوب چه موقع بود ؟
ناتالی خودش هم عصبانی شده بود ، گفت :
- شش سال پیش . بلافاصله بعد از آن ازدواج کردیم .
بئاتریس سرخ شد :
- ازد.. .. ازدواج ؟ غیرممکن است .
زن مو قرمز هم وارد معرکه شد و در حالی که دستش را به سمت ناتالی تکان می داد خطاب به بئاتریس گفت :
- با این حساب ، او را پارسال طلاق داده .
سپس با لحنی خشک گفت :
- در امریکه از هر سه ازواج ، دو ازدواج به طلاق منجر می شود .
ناتالی به طرف معشوقه شوهرش چرخید و گفت :
- طلاق ؟
زن سرش را تکان داد و سکسکه کنان گفت :
- بنابرین من و ری توانستیم با هم ازدواج کنیم .
بئاتریس گفت :
- پس تو هم .... ؟
او موهای قرمز بلندش را که باعث می شد سرگیجه بگیرد ، از روی چانه اش کنار زد و گفت :
- من روبی لین کارمایکل هستم .
ناتالی احساس کرد عنقریب حالش به هم خواهد خورد . دستش را روی سرش گذاشت و سعی کرد از این گفتگو نتیجه بگیرد .
- گفتی ازدواج ؟
روبی لین سرش را تکان داد ، دست چپش را جلو آورد و انگشتش را که یک انگشتر الماس درشت در کنار حلقه ای باریک در آن بود ، نشان داد و گفت :
- شش هفته پیش ازدواج کردیم . این ها قشنگ نیست ؟
بئاتریس حرف او را قطع کرد و گفت :
- با تو هم ازدواج کرده ؟
سپس دهانش را باز کرد ، دوباره بست و گفت :
- خانم ها ، باید به سمع شما برسانم که من و ریموند از هم طلاق نگرفته ایم .
وحشت سراپای ناتالی را فرا گرفت و در علائم حیاتی او اختلال ایجاد شد . نجوا کنان گفت :
- من و ریموند هم از هم طلاق نگرفته ایم .
روبی چشمانش را تنگ کرد ، نگاهش را بین آنان گرداند و گفت :
- منظورتان این است که هرسه ما زن ریموند هستیم ؟
بئاتریس زیر لب گفت :
- آن حرامزاده دروغگو !
ناتالی زمزمه کرد :
- حقه باز پست فطرت سه زنه !
روبی گفت :
- ری به من نگفته بود مورمون ( مورمون ها فرقه ای از مسیحیان اند که بر نصوص آیات و روایات انجیل تکیه می کنند و بر مبنای عبارت «افزایش و تکثیر یابید » رسم تعدد زوجات را معمول داشته اند . ) است .
در اتاق ریموند به شدت باز شد . پزشکی از آن بیرون آمد و گفت :
- خانم کارمایکل ؟
گویی به دقت از روی برنامه طرح ریزی شده بود ، هم زمان سه زن به سوی او برگشتند و گفتند :
- بله ؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
فصل سوم :


بئاتریس که سعی می کرد بر اعصاب خود مسلط شود ، پیش قدم شد و گفت :
- من خانم کارمایکل هستم .
به نظرش می رسید این عنوانی دوپهلوست . حتی از نظر خودش لحن کلامش فاقد اعتماد به نفس بود . او ادامه داد :
- شوهرم خوب می شود ؟
در این فکر بود که اگر ریموند حرامزاده قبل از این که او بتواند حسابش را برسد بمیرد ، هرگز او را نخواهد بخشید .
پزشک دسته عینکش را برداشت ، انتهای دسته آن را در دهانش گذاشت و گفت :
- من دکتر اِوِرلی هستم ، خانم کارمایکل ، شوهر شما فعلا از خطر جسته . اما حمله قلبی شدیدی به او دست داد ، و قبل از آزمایش نمی توانیم پیش بینی کنیم وخامت اوضاع تا چه حد است . فعلا که وضعش وخیم است . داریم ترتیبی می دهیم که به بخش مراقبت های ویژه منتقل شود .
زنی که ناتالی نام داشت ، خودش را وسط انداخت و یک سری جملات نامفهوم پزشکی با دکتر اورلی رد و بدل کرد . زن مو قرمز نیز با صدای بلند شیون می کرد . بئاتریس فکر کرد :«این هم جواب بیست و یک سال وفاداری و عشق . این هم به جای تشکرش است که حالا در بستر مرگش ، باری حال و روزش رقابت و چشم و همچشمی می شود .
خون جلوی چشمان بئاتریس را گرفته بود . دستانش را در هوا تکان داد و گفت :
- بس کنید !
همه تعجب زده چند ثانیه ای سکوت کردند . او زبانش را روی لبان رژ مالیده اش کشید و شمرده گفت :
- من .... می خواهم .... با شوهرم ....حرف بزنم .
دکتر با لحنی ملایم گفت :
- خانم کارمایکل ، شوهر شما بیهوش است .
بئاتریس لبخندی زورکی زد و گفت :
- معمولا هر وقت می خواهم با او حرف بزنم خودش را به خواب می زند ، برو کنار ، دکتر .
ناتالی گفت :
- من هم می خواهم ببینمش .
آن یکی هم گفت :
- من هم همینطور .
بئاتریس دلش می خواست داد بزند . چشمان دکتر اورلی به سرعت از روی این زن روی دومی و سومی حرکت می کرد . پرسید :
- همه شما فامیل درجه یک او هستید ؟
بئاتریس گفت :
- نه .
ناتالی و روبی بلافاصله همصدا گفتند :
- بله .
و با حالتی مبارزه جویانه به او نگاه کردند . دکتر اورلی ابروهایش را بالا برد . در همین لحظه ، در اتاق ریموند باز شد و انتهای تخت چرخدار از اتاق بیرون آمد .
دکتر گفت :
- متاسفم خانم ها ، تاد دم در آسانسور فرصت دارید هرچه دلتان می خواهد بگویید .
وقتی صورت رنگ پریده ی ریموند ظاهر شد ، بئاتریس دیگران را عقب زد . به سرعت در کنار پرستار قرار گرفت و سعی کرد پا به پای تخت در راهرو پیش برود .
- ریموند ، ریموند ، صدایم را می شنوی ؟
آن طرف تخت نیز ناتالی و ان یکی پشت سر هم چیزی بلغور می کردند و هریک می کوشید کاری کند که ریموند واکنشی نشان دهد . ریموند چنان بی حرکت روی تخت افتاده بود که باری لحظه ای بئاتریس تصور کرد نکند او خودش را به غش زده است تا با آنان رو به رو نشود .
ناتالی پشت سر هم می گفت :
- من در کنارت هستم ، ریموند .
و آن یکی هم با گریه و زاری تکرار می کرد :
- دوستت دارم ، ری .
همچنان که آن دار و دسته مانند هزارپایی دراز و پر سرو صدا به طرف آسانسور می رفت ، مردم خودشان را از سر راه کنار می کشیدند . بئاتریس از ریموند متنفر بود که او را مجبور کرده بود در این نمایش شرم آور شرکت کند . در آن بلبشو ، او حتی صدای خودش را نمی شنید ، فریاد زد :
- چشم هایت را باز کن ، ترسو . پاشو و مثل یک مرد با مشکلات رو به رو شو .
او می توانست قسم بخورد که دیده است عضلات ریموند از شدت ترس منقبض شد .
وقتی تخت را داخل آسانسور می بردند ، کسی دست بئاتریس را از میله های تخت جدا کرد . دکتر هاج و واج مانده بود جلوی در ایستاد تا مانع ورود آنان به آسانسور شود .
- با آسانسور بعدی بیایید ، خانم ها . مدتی طول می کشد تا او را مستقر کنیم . اتاق انتظاری در طبقه یازدهم هست .
سپس به نشانه هشدار انگشتش را بالا برد و ادامه داد :
- اما آنجا باید ساکت باشید و خودتان را کنترل کنید .
در آسانسور بسته شد و چیزی نمانده بود نوک کفش مارک گوچی بئاتریس لای در آن گیر کند . در صفحه فولادی و ضد زنگ آسانسور تصویر خودش را دید . از تصور این که برگردد و با آن دو زن دیگر شوهرش رو به رو شود ، وحشت کرد ... تحمل تصورش را هم نداشت . او بیش از هرکسی می دانست که ریموند مردی عیاش است .اما گر آن دو زن حقیقت را گفته باشند ، ریموند چه بلایی که سر او نیاورده بود . بر سر همه آنان ، ریموند نه تنها بی وجدان بلکه جانی و تبهکار بود .
آن یکی جوانتره هنوز زوزه می کشید ، آن هم با صدایی که جلب توجه می کرد . طاقت بئاتریس طاق شد . چرخی زد و فریاد کشید :
- می شود خفقان بگیری ؟
زن جوان با سکسکه ای نگهانی خود را جمع و جور کرد و با دست چپش جلوی دهانش را گرفت . ناتالی دستانش را دور بازوانش حلقه کرده و کمی دورتر ایستاده بود . اعتماد به نفسی را که مختص هر پزشکی است ، از دست داده بود . احساس می کرد به اندازه ی بئاتریس وحشت زده و مضطرب است .
او حیرت زده به بئاتریس چشم دوخت و گفت :
- حالا چه خاکی توی سرمان کنیم ؟
بئاتریس چشمانش را بست و بین دو سوراخ بینی اش را نیشگونی گرفت .
ناتالی آن قدر جوان بود که دختر او به حساب بیاید ، و آن یکی هم نوه دختری اش . ریموند چه خیال کرده بود ؟ خونش به جوش آمد . بعد از تلفن پرستار که خبر می داد ریموند تصادف کرده است ، وقتی او فهمیده بود ریموند حالش خوب است خیالش راحت شده و سه ساعت راه را فقط با لبخند رانندگی کرده بود . ولی حالا در راه بازگشت ، شوهرش مجبور بود صد وهشتاد دقیقه بی وقفه حرف بزند . فرصتی برای این که او از قرص خواب صرف نظر کند . بنابراین برای خاطر این مسئله هم که بود می بایست هوشیاری اش را حفظ می کرد .
بئاتریس چشمانش را باز کرد .از سوال ناتالی حسابی تکان خورده بود . گفت :
- شما ها را نمی دانم .اما من خیال دارم بروم و یک ماشین خودکار قهوه پیدا کنم .
روبی از پشت سر او سوال کرد :
- می دانی که مصرف بیش از سه و نیم فنجان قهوه در روز ضرر دارد ؟
بئاتریس رو به روبی کرد و گفت :
- تو عقلت پاره سنگ بر می دارد . اگر می توانی خوب و بد را تشخیص بدهی ، احترامت دست خود باشد .
خدمتکار بیمارستان راه را به او نشان داد و هر سه به صف به طرف محل دستگاه خودکار فروش قهوه به راه افتادند . صدایشان در نمی آمد . بئاتریس که انگار حفاظی به دورش کشیده شده بود ، چند متر جلوتر از آن دو راه می رفت . از لحاظ روحی نیاز داشت فاصله اش را حفظ کند . او دکمه مخصوص قهوه بدون شیر و شکر را فشار داد و در مدتی که قهوه بیرون می آمد ، با حالتی بهت زده به آن نگاه می کرد . ناتالی قهوه خود را با شیر رقیق کرد . روبی پنجاه سنت از ناتالی گدایی کرد و کرم شکلات خرید .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
چند دقیقه بعد ، سوار آسانسور شدند و هرکدامشان به گوشه ای خزیدند و به طبقه یازدهم رفتند .بئاتریس دست کم در دو سال اخیر اصلا احساس گر گرفتگی نکرده بود ، اما حالا آرایشش به خاطر گفتگویی قریب و الوقوع در حال آب شدن بود . چرا ؟ قرص هایش را نیاورده بود ؟
در قسمت پرستاری ، یک پرستار با صدایی آهسته به انان خبر داد که وضع ریموند وخیم است ، ولی اگر حالش کمی بهتر شود ، می توانند ساعتی یک بار فقط ده دقیقه او را ببینند . بئاتریس در این فکر بود که به دنبال پریز برق برگردد تا دستگاه هایی را که به ریمون وصل است ، از کار بیندازد .
اتاق انتظار طبقه یازدهم تقریبا خالی بود . فقط زوجی جوان روی مبلهایی جداگانه خوابیده بودند . نظافتچی با جاروبرقی خورده چسب ها را از روی موکت بدبو جارو می کرد . بئاتریس پیش قدم شد و صندلی زهوار در رفته ای را که از زیر میز فورمیکای مربع شکلی بیرون کشید ، به زور روی آن نشست و قوه اش را از سوراخی که روی در لیوان بود ، هم زد . ناتالی هم همین کار را کرد و آن یکی نیز در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ، به بقیه پیوست . ان دو قهوه هایشان را هم زدند و جرعه جرعه نوشیدند ، اما روبی شکلاتش را تا ته سر کشید . مغز بئاتریس سوت می کشید . بالاخره ناتلای فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و سکوت را شکست .
- بئاتریس ، چرا از اول تعریف نمی کنی ؟
از اول ! اولش این بود که او برای اولین بار ریموند کارمایکل را در مراسم جمع آوری اعانه در درمانگاه بیمارستانی دیده بود که نام پدر بئاتریس روی آن بود . ریموند در کت و شلوار دودی رسمی اش بسیار خوش قیافه و برازنده بود . ده سال از بئاتریس جوان تر بود و با بلانچ گروگن ، صمیمی ترین دوست او می رقصید . از همان نظر اول ، ریموند چشم او را گرفته بود . بعد از مراسم بالا بردن جام شراب ، ریموند دست او را ول کرده و او را به داخل کمدی برده بود تا در ان جا شراب بخورند و آن قدر همان جا مانده بودند تا همه رفتند .
آن شب حتی به ذهنش خطور نیم کرد که تسلیم جذابیت مقاومت ناپذیر ریموند شدن ، چه عواقبی دارد . حالا بعد از سالها ، به این نحو تاوان غرور کاذبی را که پدر و مادر بی احساس و ثروتمندش در او ایجاد کرده بودند ، پس می داد . او یاد گرفته بود از زندگی خیلی انتظار لذت و شادی نداشته باشد و توقعات او در حد حرف بود .
بئاتریس سرش را از روی فنجان نیمه خالی قهوه اش بلند کرد و متوجه شد دو زن دیگر با حالتی عصبی و بلاتکلیف منتظرند . شانه ای بالا انداخت و گفت :
- راستش ، چیزی برای تعریف ندارم . من و ریموند بیست و یک سال پیش ازدواج کردیم . از ان موقع تا حالا در شهر نورت بند ، در ایالت تنسی زندگی کرده ایم . یا دست کم این طوری بوده . ریموند زیاد سفر می کرد .
و او حالا دلیش را می دانست .
ناتالی با صدایی دو رگه گفت :
- و هرگز طلاق نگرفتی ؟
بئاتریس سعی کرد لبخند بزند :
- نه ، هرگز طلاق نگرفتم .
بیوه بودن باعث می شد تا ابد خوراک شایعه پراکنی مردم نورث بند شود .
ناتالی به جلو خم شد . روی آرنج تکیه داد و انگشتانش را روی شقیقه اش فشار داد و پرسید :
- آیا ریموند دلیلی داشت که خیال کند از هم جدا شده اید ؟
- تا جایی که می دانم ، نه .
البته امکانش وجود داشت . چشمان آبی سرمه ای بئاتریس تیره تر شد . با این که حالا غمگین و فرسوده بود ، همچنان جذاب بود . خاطرات در ذهنش زنده می شد .اما نمی توانست آنها را سر هم کند .
ناگهان دهان ناتالی منقبض شد و گفت :
- آیا ... تو و ریموند بچه هم دارید ؟
بئاتریس رویش را برگرداند و گفت :
- نه ، او بچه دار نمی شود . خوشش هم نمی آمد بچه ای را به فرزند خواندگی قبول کنیم . این یکی هم یکی از بی عدالتی های زندگی است .... تو چطور ؟ بچه داری ؟
ناتالی سرش را تکان داد . بئاتریس رو به روبی کرد که به سختی آب دهانش را قورت می داد . اما بالاخره او هم کله پوکش را تکان داد و نگاهی کرد که دل را به لرزه می انداخت .
بئاتریس آهی عمیق کشید :
- خدا را شکر ، معجزه است .
سپس رو به ناتالی کرد و پرسید :
- تو از کجا فهمیدی او اینجاست ؟
- پلیس راه خبر تصادف را به ام داد . تو چطور ؟
- از بیمارستان به من زنگ زدند تا در مورد بیمه او تایید بگیرند .
سپس به آن یکی نگاهی انداخت و بی آن که تماس چشمی با او برقرار کند پرسید :
- تو چطور ؟
آن یکی هم با چشمان درشت معصومش بالا را نگاه کرد و گفت :
- خودش به ام زنگ زد .
بئاتریس و ناتالی هم زمان یک قلپ از قهوه شان را قورت دادند . معلوم بود ری می خواست چه کسی در کنارش باشد و چقدر غافلگیر شده بود وقتی بئاتریس و ناتالی را دیده بود . بئاتریس از بازی روزگار خنده اش گرفت .
روبی از ناتالی پرسید :
- تو کجا با او آشنا شدی ؟
ریمل زن جوان زیر چشمانش را سیاه کرده بود . ابرو های نازک و لبان قلوه ای اش او را بسیار زیبا جلوه می داد . به هر حال زنی چشمگیر بود و بئاتریس حدس می زد در زیر آن پیراهن گل و گشادش اندامی زیبا دارد .
«ریموند پست فطرت تحمل ناپذیر . »
ظاهرا ناتالی هم در مدتی که برای جواب دادن به سوال روبی فکر می کرد ، مشغول برانداز کردن او بود . ناتالی لبخندی یک بری زد و گفت :
- من هفت سال پیش ریموند را در یک کنفرانس پزشکی دیدم .
روبی با حالتی اغراق آمیز مختص جوانان سرش را تکان داد و گفت :
- از هر سه نفر ، یک نفر همسر آینده اش را سر کار ملاقات می کند .
بئاتریس زیرچشمی به دخترک که چرند می گفت ، نگاه کرد و ترجیح داد اصلا به او محل نگذارد .
ناتالی که فقط حلقه ی طلای ازدواجش را به دست داشت ، در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود ، دستش را بالا برد و گفت :
- اما ریموند به من گفت که دو سال است تو را طلاق داده و من ... هرگز در این مورد سوالی از او نکردم . اصلا تصورش را هم نمی کردم که ... منظورم این است که ... او خیلی سفر می کرد ...
بئاتریس نفسی عمیق کشید . سپس در حالی که گونه های لاغرش را پر از هوا کرده بود ، آهسته نفسش را بیرون داد و گفت :
- ما در اسمایلی زندگی می کنیم . منظورم این است که من در اسمایلی زندگی می کنم . شهری کوچک در سنت لوئیس .
روبی پرسید :
- در تمام این سال ها هیچ کدامتان به هیچ چیز مظنون نشدید ؟
هر دو روی خود را به روبی کردند . بئاتریس با ناتالی احساس صمیمیت کرد . دست کم هر دو با ریموند گذشته ای داشتند . ولی سابقه آن دخترک با ریموند خیلی مختصر بود .
یک مرتبه بئاتریس بی مقدمه از روبی پرسید :
- چند سالت است ؟
روبی فین فین کنان گفت :
- بیست و یک سال .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
بئاتریس تابی به چشمانش داد و پرسید :
- چطوری با او آشنا شدی ؟
روبی اشک چشمانش را پاک کرد و سایه آبی رنگش تا شقیقه اش کشیده شد . گفت :
- چند ماهی به محل کارم رفت و آمد می کرد و بعد ....
با حالتی دلفریب شانه ای بالا انداخت و ادامه داد :
- با هم قاطی شدیم .
بئاتریس لبانش را به هم فشرد و پرسید :
- دقیقا بعد از چه مدت با هم ازدواج کردید ؟
حالت خیال انگیز چشمان روبی ، خط چشمش را ظریف تر کرد و گفت :
- ری پا پیش گذاشت و مرا از دست یک مشتری رذل نجات داد . آخر همان شب با هم رفتیم سینما و در ردیف آخر سالن نشستیم .
ناگهان حرفش را قطع کرد ، گلویش را صاف کرد و گفت :
- بعد از آن ، هر وقت در شهر بود ، با هم بیرون می رفتیم .
بئاتریس پرسید :
- در شهر ؟
روبی توضیح داد :
- بله ، شهر لیندر در ایالت کنتاکی .
سه زن در سه ایالت مختلف . پس ریموند این طوری هر سه را دست به سر کرده بود .
روبی حلقه ی ازدواجش را تکان داد تا زیر نور بدرخشد و گفت :
- روز تولدم در یک استیک فروشی به ام پیشنهاد ازدواج کرد که حسابی غافلگیر شدم .... در عمرم الماس به این درشتی ندیده ام .
بئاتریس از داخل ، گونه هایش را جوید و گفت :
- دوست ندارم اولین نفری باشم که به ات می گوید ... اما تو بزرگترین الماس را نداری .
روبی اخم کرد و گفت :
- ها ؟
- این سیلیکات زیر کونیوم مکعب شکل است .
زن جوان دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت :
- این طور نیست .
بئاتریس که حال و حوصله چانه زدن نداشت ، در کیفش را باز کرد و سیگاری بیرون آورد ، اگرچه نمی توانست آن را روشن کند .
- ممکن است بپرسم شغل تو چیه ؟
روبی با افتخار گفت :
- رقاصه هستم . رقصنده ی اصلی در کاباره شلتوک صورتی .
بئاتریس نگاهی با ناتالی رد و بدل کرد . سپس ناگهان رو به روبی کرد و گفت :
- تو استریپ تیز می کنی ؟
زن جوان به پهنای صورت خندید و گفت :
- البته ریموند این واژه را به کار نمی برد . او می گوید اجرا کننده بی نظیر .
بئاتریس دوباره دچار غضب شده بود . آهسته زبانش را در دهانش می چرخاند و با این حرکت سعی می کرد خشمش را سرکوب کند . گفت :
- به هر جال ریموند در توجیه مسائل استعدادی خارق العاده داشت .
«ای ریموند پست فطرت حرامزاده . »
او سیگار قهوه ای رنگش را در مشت خود له کرد .
روبی حرف او را تصحیح کرد و گفت :
- استعداد دارد .
بئاتریس که از دست این دخترک هالوی معصوم از کوره در رفته بود ، آهی کشید و گفت :
- چی ؟
- حرفت را تصحیح کردم . به جای داشت ، گفتم دارد . ریموند که هنوز نمرده .
- اوه ، که این طور ! پس تو هم رقاصه ی استریپ تیز هستی هم معلم دستور زبان .
روبی اخم کرد و گفت :
- لزومی ندارد بد اخلاقی کنی .
بئاتریس چند لحظه سر تا پای او را برانداز کرد . سپس به جلو خم شد و گفت :
- نه ، لزومی ندارد بداخلاقی کنم . باید خیلی هم خوشحال باشم و شلنگ تخته بیندازم که شوهرم با دو زن دیگر عروسی کرده در حالی که من هنوز زنش هستم .
او در حین صحبت به نشانه رسیده به آخر خط روی میز ضربه می زد .
روبی نظری اجمالی به او انداخت و گفت :
- خوب ، تقصیر ما نیست که ....
طاقت بئاتریس طاق شد . لیوان قهوه اش را برداشت و با حالتی عصبی به طرف دهانش برد . بعد در حالی که لبانش را بر هم می فشرد گفت :
- که چی ؟ حرفت را بزن .
روبی دست و پای خودت را گم کرده بود .
بئاتریس نیم خیز شد و گفت :
- تقصیر تو نیست که چی ؟ هان ؟ تقصیر تو نیست که شوهرم از من راضی نبود ؟
- من .... من ....
- تقصیر تو نیست که من نتوانستم او را راضی و خوشحال نگه دارم ؟
ناتالی چشمانش را بست . روبی هم خود را روی صندلی اش جمع و جور کرد .
- تقصیر تو نیست که شوهر من مردی سه زنه و پست فطرت است ؟
- معذرت می خواهم .
بئاتریس به طرف صدا برگشت . زوجی که پشت سر نظافتچی روی مبل ها خوابیده بودند ، به آنها زل زده بودند .
نظافتچی ادامه داد :
- ممکن است صدایتان را پایین بیاورید . این جا بیمارستان است .
بئاتریس ایستاد و به او پرید :
- تو فضولی نکن !
صندلی روی زمین ولو شد . او از اتاق بیرون رفت و به طرف میز پرستاری به راه افتاد تا بپرسد توالت زنانه کجاست . از بس دندان قروچه کرده بود ، آرواره هایش درد گرفته بود . خدا را شکر که آن جا خلوت بود .
او با غیظ در آخرین توالت را باز کرد ، وارد شد و سیگاری دیگر از کیفش بیرون آورد . به فندک ارزان قیمتی که موقع بنزین زدن از مغازه ای کنار پمپ بنزین خریده بود ، لعنت می فرستاد .بالاخره به هر بدبختی بود ، سیگارش را روشن کرد و با اولین پک ، حدود دو سانت و نیم از سیگار را به خاکستر تبدیل کرد . چشمانش در اثر دود و اشک می سوخت . زیر لب گفت :
- چطور توانستی این بلا را سر من بیاوری ، ریموند ؟ چطور ؟ چطور ؟
در دستشویی باز شد و کسی وارد شد . بئاتریس دستش را دور سیگارش گرفت و نفس را در سینه حبس کرد . تازه وارد به توالت کناری رفت و در را بست . بئاتریس خاکستر سیگارش را در توالت تکاند و حل شدن و فرو رفتن آن را در آب ته توالت تماشا کرد .
- منم بئاتریس ، ناتالی .
دیوار های بی روح صدای زن را ده برابر کرد : بئاتریس خم شد تا کفش جیر ناتالی را که قبلا به آن توجه کرده بود ، ببیند و مطمئن شود . آن زن در انتخاب لباس خوش سلیقه بود . چقدر بد که در انتخاب مردها سلیقه به خرج نمی داد .
- سیگار اضافی داری ؟
بئاتریس تعجب کرد . پکی محکم به سیگار زد ، دودش را به هوا فرستاد و گفت :
- سیگاری هستی ؟
- نه .
بئاتریس لبخندی بی قاعده زد . سپس دستش را به طرف کیفش دراز کرد ، قلاب فلزی کیفش را گرفت و پکی دیگر به سیگار زد . سپس خم شد و از زیر در سیگار و فندکش را به ناتالی داد .
- فندکش بی بخار است .
- متشکرم .
فندک ترق تروقی کرد و سپس دود سیگار ناتالی در توالت پخش شد . بئاتریس به دیوار کاشی کاری تکیه داد و آن را که در دید رس نبود ، به دقت بررسی کرد . شاید اگر یکدیگر را در موقعیتی دیگر ، در مکانی دیگر و زمانی دیگر دیده بودند ، می توانستند با هم دوست شوند . چیزی در او بود که ....
ناگهان بئاتریس یکه خورد . تعجب نداشت که به سوی این زن کشیده می شود . صرف نظر از موهای تیره اش ، از لحاظ قیافه و رفتار شباهتی عجیب به بلانچ داشت . با دوستی که بینشان کدورت ایجاد شده بود و از هم جدا شده بودند ... با زنی که سالها پیش بئاتریس ریموند را از او دزدیده بود .
در دستشویی باز شد و بئاتریس با تشخیص صدای لخ لخ عذاب آور کفش چوبی روبی ، ابرو در هم کشید .
- من روبی هستم .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند ایران دخت 77 5,129 ۰۲-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " دزیره " (Desiree) نویسنده:آن ماری سلینکو ایران دخت 150 12,977 ۲۱-۰۷-۱۳۹۲, ۰۹:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین Galaxy 64 6,165 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۱۲:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy