خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
نویسنده: استفانی باند
مترجم: نفیسه معتکف

[تصویر:  20131203153327_thumb_3737_2_n94285.jpg]



خلاصه رمان:

یک فروشنده اندام مصنوعی به نام ریموند، به سه زن در شهرهای مختلف ازدواج کرده است. "بئاتریس" با شخصیت اجتماعی بالا که بیست و یک سال پیش با ریموند ازدواج کرده، "ناتالی" پزشکی در شهر کوچک اسمایلی که او نیز شش سال پیش همسر ریموند شده است و دوستش دارد، ولی فاصله طولانی و بعد مسافت در میانشان نگرانش کرده است و احساس می‌کند مشکلی در ازدواجشان پیش آمده. این شک زمانی مبدل به یقین می‌شود که ناتالی پی می‌برد که ریموند جواهراتش را گرو گذاشته است. سومین همسر او نیز "روبی" است که بیست سال دارد و رقصنده است .

هر سه همسرهای ریموند هستند و از دریافت این موضوع وقتی که ریموند بر اثر تصادف روی تخت بیمارستان افتاده شوکه می‌شوند. چه اتفاقی می‌افتد زمانیکه سه زن درمی‌یابند با یک مرد ازدواج کرده‌اند؟ و چطور با مرگ ناگهانی ریموند آنها مشکوک به قتل می‌شوند؟

داستان پر از لحظات مفرح و بذله‌گویی و حاضر جوابی است که هنر و مهارت استفانی باند است.

در این داستان لذت‌بخش و سرگرم‌کننده لحظاتی پیش می‌آید که خواننده با صدای بلند می‌خندد چرا که اغلب داستان به شرح عکس‌العمل‌های سه همسر ریموند می‌پردازد.

نثری پر جنب و جوش، گفتگوهایی تند و تیز و طنزی بی‌عیب و نقص خواننده را به دنبال خود می‌کشاند و نمی‌گذارد تا دیر وقت چراغ اتاقتان خاموش شود.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۳۷ عصر
یافتن
2 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, shamim_13
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
فصل اول :

- شرط می بندم این زلم زیمبو کلی خرج روی دست ریموند گذاشته .
دکتر ناتالی کارمایکل نگاهش را از انگشتر تک نگین الماس برداشت و به پرستارش که خستگی از سر و رویش می بارید و با یک بغل پرونده های زرد رنگ بیماران پاهای خود را روی زمین می کشید و جلو می آمد ، نگاهی انداخت .
ناتالی با به یاد آوردن شغل خسته کننده و تکراری شوهرش که فروش دست و پای مصنوعی بود ، گوشه ی لبش را بالا برد . سپس تلفن را کمی جا به جا کرد تا جا برای پرونده ها باز شود .
- صبر کن ، آهان ، جا باز شد .
هنوز صدای شوهرش در گوشش طنین انداز بود . خدایا ، این هفته چقدر دلش برای او تنگ شده بود .
بعد از این که سارا بار خود را خالی کرد به جلو خم شد و شگفت زده به جواهر درشت نگاه کرد و گفت :
- هر وقت از این مرد دست و دلباز خسته شدی ، او را به من پاس بده .
حرفهای سارا باعث شد که ناتالی احساس شرمندگی کند . بله ، آن جواهر براستی زیبا و نفیس بود . اما یک جای کار ایراد داشت .... چند ماه اخیر یک ، جای کار شوهرش ایراد داشت .
اوه ، دیوانه شدم . مسئله ای ذهنش را مختل کرده بود . احساس تنهایی و خلاء می کرد . روی صندلی چرمی اش به جلو خم شد و با پوزخند گفت :
- سارا بگذار آب پاکی را روی دستت بریزم . ریموند یکه شناس است .
- حیف شد . این مرد مثل یک ظرف پر از عسل گرم است که التماس می کند پخش شود . سالگرد ازدواجتان است ؟
- اوهوم .
- پنج سال ؟
- این هفته می شود شش سال . اما همیشه جلوتر هدیه ام را می دهد .
سارا گفت :
- این مرد یک تکه جواهر است .
سپس لب و لوچه اش را جمع کرد و با لحنی غصه دار ادامه داد :
- برعکس جوئی من .
ناتالی از پر حرفی سارا لذت می برد . برایش در حکم زنگ تفریح بود . او کارش را تمام کرد و زنجیر بلندی را که به گردن داشت ، زیر پلوور نازکش انداخت .
- خیال می کردم به جوئی علاقمند شده ای .
- شده بودم ، الان هم هستم ... او دیشب ناودان خانه ام را تمیز کرد .
- این در شهر های کوچک ایالت میسوری یک رسم است ؟
سارا خندید و گفت :
- نه ، جدی می گویم . او ناودان را تمیز کرد .
- و ؟
- و نردبان تاشوی خودش را در گاراژ خانه من گذاشت .
ناتالی چشمکی زد و گفت :
- و ؟
- نظر به این که مردی مثل جوئی و سایلش را همه جا نمی گذارد ، گمان می کنم می خواهد به من پیشنهاد ازدواج بدهد .
ناتالی از این استدلال خنده اش گرفت . پرستار او در این شش ماهی که با یکدیگر کار می کردند ، توصیفی عجیب از طرز کار مردم را داشت . او عملا می توانست با نگاه کردن به دندان ها و ناخن های بیماران تشخیص دهد که بیماری آنان روانی است یا جسمانی .
ناتالی گفت :
- حالا می خواهی جواب مثبت بدهی ؟
سارا لبه میز نشست و گفت :
- هنوز تصمیمی نگرفته ام. اما جوئی دست به تعمیرش خوب است و قدر مسلم، خانه من به یک شیروانی تازه احتیاج دارد.
ناتالی یک ابروی خود را بالا برد و گفت :
- اما تو که نمی توانی برای خاطر چند تا سفال شیروانی تن به ازدواج بدهی.
- البته که نه. اما تا رسیدن به خانه ای با چشم اندازی زیبا صبر می کنم.
ناتالی انگشتش را رو به او تکان داد و گفت :
- یالا، اعتراف کن. او را دوست داری یا نه ؟
سارا بینی ریزه اش را چروک انداخت و گفت :
- ای، بگویی، نگویی ...
ناتالی دلش هوای شوهرش را کرد. بعد از مدتی دوری، وقتی به هم می رسیدند برایشان تازگی داشت.
ناتالی پرونده ها را به طرف خود کشید و پرسید :
- امروز چند تا مریض داشتیم ؟ تعدادش از دستم در رفته.
- پنجاه و دوتا. فرصت کردی ناهار بخوری ؟
- یک کیسه تخمه آفتابگردان در کشویم پیدا کردم.
- پس بگو چرا این قدر لاغری ! اگر خوراکی می خواهی به خانم رگلان بگویم برایت یک بسته بیسکویت سبوس دار بخرد. پایش بهتر شده و می تواند راه برود.
ناتالی لبخندی مهر امیز زد و گفت :
- احتیاجی نیست.
- او قسم می خورد که تو شفایش داده ای.
- هم من، هم آمپول کورتیزون. متاسفانه تسکینش موقت است.
سارا شانه ای بالا انداخت :
- از نظر کسانی که به این جا می آیند، کارت درست است !
سپس از لبه میز پایین آمد و در حالی که به سوی در می رفت، گفت :
- من و جوئی امشب می خواهیم به تئاتر برویم، تو هم می آیی ؟
ناتالی سرش را تکان داد و گفت :
- مدتهاست کلکسیون کتابهای ریموند را از جعبه ها بیرون نیاورده ام. این جعبه ها دیوانه ام کرده اند. به هر حال متشکرم.
ناتالی مچ دستش را چرخاند، به ساعتش نگاهی انداخت و گفت :
- بهتر است تو بروی. خودم در را قفل می کنم.
- متشکرم، فردا می بینمت.
سارا در حالی که به سمت در می رفت، ناگهان برگشت. چشمانش از شدت کنجکاوی می درخشید :
- راستی، برادرت دو بار زنگ زد.
ناتالی به سادگی لبخندی ساختگی زد و از او تشکر کرد که پیام برادرش را رسانده است .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲-۹-۱۳۹۲ ۰۳:۴۳ عصر، توسط ایران دخت.)
۱۲-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۳۸ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
او حالا تنها بود. یک مرتبه شقیقه ی راستش تیر کشید. دلش می خواست در خانه مرتبش تنها باشد و کسی به کارش کار نداشته باشد . اما ... برادرش تونی .... دزدی که به قید ضمانت آزاد شده بود ، حالا احتیاج به سرپناه داشت. می بایست تا وقتی بتواند روی پای خود بایستد، جایی می ماند. تونی به او اطمینان داده بود. او ابتدا به یاد خواهر عزیزش افتاده بود. هفته پیش به او زنگ زده و با صدای جذابش این را به خواهرش اعلام کرده بود.
ناتالی حدس می زد افکار برادرش بیشتر دور حساب بانکی خواهر عزیزش می چرخد تا خود خواهرش. اما چون او نزدیک ترین قوم و خویش تونی بود، اخلاقا مجبور بود کمکش کند. به هر حال، خیال او راحت نبود. سرو کله برادرش در زندگی راحت و خصوصی او پیدا شده بود و او دلخور بود که می بایست حواسش را جمع می کرد. مردم ناحیه و جامعه پزشکی به او احترام می گذاشتند. در این فکر بود که بیمارانش چه فکری می کردند وقتی می فهمیدند نه تنها برادر او سابقه دار است، بلکه با او هم زندگی می کند.
ناتالی آشفته و ناراحت بود. سعی کرده بود از پذیرفتن تونی به خانه اش طفره برود تا ریموند برگردد و مسئله را با او درمیان بگذارد . اما حتی امروز که با شوهرش صحبت کرده و فهمیده بود او جمعه به خانه برمی گردد، اسمی از تونی نیاورده بود. ریموند چشم دیدن تونی را نداشت و ناتالی بین این دو مرد، یعنی برادر و شوهرش گیر کرده بود.
او دو قرص اسپرین در دهان انداخت و بدون آب قورتشان داد. در همین موقع دوباره در باز شد و سارا سرش را داخل آورد و گفت :
- ای وای ! یک مریض از قافله عقب مانده دچار سوءهاضمه شده.
ناتالی آهی کشد. او دوست داشت پزشک شهری کوچک باشد اما با شیوع دلدردی ویروسی در ساعت پنج و نیم یک بعد از ظهر چهار شنبه در فصل بهار، شغل پزشکی حالت رمانتیک خود را از دست می داد. به هر حال، به خود تشر زد و رو به سارا گفت :
- البته می بینمش.
سارا گفت :
- اما خیال می کردم مریض نمی بینی .
سپس پرونده ای زرد رنگ را از پشت سرش بیرون آورد و گفت :
- آقای باتلر، چهل و دوساله، سابقه بیماری قلبی ندارد، فشار خونش عادی است، کمبود ویتامین آ دارد.
دست آخر با انگشت ضربه ای به شقیقه اش زد و در پاسخ به پرسش ناگفته ناتالی، شکلکی در آورد.
- خیلی ممنون، سارا، می توانی بروی خانه.
سارا طوری صدایش را پایین آورد که انگار مرد بیرون اتاق گوش ایستاده است و گفت :
- خطرناک به نظر می رسد. بهتر است همین دور و بر باشم.
ناتالی که به اغراق گویی او عادت داشت، لبخندی زد و گفت :
- احتیاجی نیست. کدام اتاق ؟
- اتاق آبی.
- بسیار خوب، شب خوبی داشته باشی.
در اتاق بسته شد. ناتالی بی حرکت نشست تا صدای بسته شدن در جلویی را هم شنید. سپس خسته و بی حوصله پرونده را در دست گرفت و به نام و نشانی بیمار دیده دوخت.
برادرش می خواست وبال گردن او شود و شوهرش هم که فعلا عقب کشیده بود. دست کم این طور به نظر می رسید. بعد از شش سال زندگی زناشویی نصفه و نیمه به دلیل سفرهای شغلی شوهرش، ناتالی آرزو داشت بیشتر به شوهرش نزدیک باشد. او فکر می کرد اگرچه شوهرش از هر دو جهان آزاد است، دست کم متاسف است که نمی تواند اوقات بیشتری را با او بگذراند.
حالا چرا امروز به یاد گریز مبهم ریموند افتاده بود، سر در نمی آورد. صدایش که از پشت تلفن عادی بود و برای برگشتن به خانه هم به شدت اشتیاق داشت. از نظر او، ازدواج اساسا شاد آنها نسبت به قبل هیچ کم وکسری نداشت پس چرا این قدر دلش شور می زد ؟
بعد از چند دقیقه تفکر و بهت زدگی به سختی روی پاهایی که از شدت کار درد می کرد، ایستاد. مردی که دچار سوءهاضمه بود، هیچ اهمیت به مسائل شخصی ناتالی نمی داد. احتمالا دلش می خواست زودتر به خانه برگردد و گوشت خوک کبابی بخورد.
در راهرو لبخندی بر لبانش نشاند و سپس در اتاق آبی را که همیشه جیر جیر می کرد، باز کرد. آقای باتلر مردی درشت هیکل بود، نزدیک در روی یک صندلی کوچک در احاطه دیوارهای آبی رنگ نشسته و دستانش را روی زانوانش گذاشته بود. در نظر اول ممکن بود ورزشکاری حرفه ای به نظر برسد اما سر و وضعش برخلاف آن را ثابت می کرد. گره کراواتش را شل کرده و آستین های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود. کت تا شده ای روی میز معاینه قرار داشت. بفهمی نفهمی جذاب ولی آشکارا ژولیده و نامرتب بود. ناتالی بی درنگ متوجه شد که چرا سارا او را خطرناک توصیف کرد. اثر زخمی قدیمی از محل رستنگاه مو تا بالای ابروی چپش دیده می شد که معلوم بود حاکی از جراحتی چنان شدید است که چه بسا منجر به آسیب مغزی شده باشد.
- عصر بخیر آقای باتلر، من دکتر کارمایکل هستم.
او به پاهای دکتر زل زد. سپس دوستانه سری تکان داد و گفت :
- خوشوقتم، دکتر.
ناتالی نگاه او را نادیده گرفت. از جیبش خودکاری در آورد و در حالی که مراقب بود دامنش بالا نرود روی چهارپایه نشست و پرونده را باز کرد. یک بیمار سرپایی. ذهنش متوجه شام شد. انگار در یخچال سالاد و یک نصفه کیک پنیر داشت.
- خوب، چه مشکلی دارید ؟
مرد با لحنی مودبانه و در عین حال متاسف گفت :
- بخت از شوهرت برگشته.
ناتالی سرش را از روی پرونده بلند کرد و نگاه متعجبش را به او دوخت :
- ببخشید چی گفتید ؟
مرد بلند شد، با یک قدم بلند خود را به در رساند و در را قفل کرد. ناتالی باورش نمی شد. سرش بابت این بی احتیاطی گیج می رفت. با حرکتی سریع، چهارپایه چرخ دار را که روی آن نشسته بود، به دورترین گوشه اتاق سراند، سپس سر پا ایستاد و گفت :
- همین الان برو بیرون. وگرنه جیغ می زنم.
سپس به ذهنش رسید که خودکار را مانند میله یخ شکن بالا بگیرد. اما مرد که خونسرد و کاملا بر خود مسلط بود، انگشتش را تکان داد و واکنشش ملال آور بود.
- مسمومیت در اثر سرب مسئله جدی است، دکتر.آرام باش. من نمی خواهم به تو صدمه بزنم. شوهرت به من بدهکار است. من فقط این جا هستم که طلب هایم را بگیرم .
- من ... من سر در نمی آورم، راجع به چی حرف می زنی ؟
ناتالی متوجه شد که صدایش می لرزد.
مرد خنده ای تلخ کرد. چشمان سیاهش را جمع کرد و گفت :
- متاسفم که حامل خبر بدی برایت هستم. شوهرت قمار باز است. به جز حرفه های دیگری که دارد، از همه بدتر این است که قمار باز است.
مرد آهی کشید و ادامه داد :
- من جواهرات تو را می خواهم.
ناتالی آرام سرش را تکان داد و بی اختیار دستش را روی حلقه ازدواجش گذاشت تا آن را بپوشاند.
- تو جدی نمی گویی.
- متاسفانه خیلی هم جدی می گویم.
سپس مرد دولا شد تا دستش به جیب باد کرده ی کتش برسد. سلاح. او هفت تیر داشت. یا شاید هم چاقو. همه اوباش یک چاقو با خودشان دارند.
ناتالی سرش را بالا برد و جیغی گوش خراش کشید. با این که می دانست در طبقه بالای آن ساختمان قدیمی تک و تنهاست، امیدوار بود مرد از فریاد او وحشت کند. اما مرد فقط جا خورد و انگشتش را در گوشش فرو کرد.
- تو را به خدا جیغ نزن. به اندازه کافی در خانه صدای جیغ و فریاد می شنوم.
سپس به جای سلاح، کاغذی لوله شده از جیبش بیرون آورد و آن را روی میز معاینه انداخت. ناتالی به او زل زده بود و فکر می کرد خود را به جایی امن برساند.
- تو کی هستی ؟
مرد به پرونده ای اشاره کرد که کف اتاق افتاده بود و گفت :
- این جا نوشته برایان باتلر.
- اما ... چرا شوهرم به تو بدهکار است ؟
- چون از من پول قرض کرد و برنگرداند.
ناتالی کمی خیالش راحت شد. «این یارو احمق است . »
- به احتمال زیاد شوهر مرا با یکی عوضی گرفته ای.
- ریموند کارمایکل، چهل و دو ساله، یک ماشین بون ویل مدل 99 دارد و از راه فروش پای پلاستیکی امرار معاش می کند.
ناتالی اصلاح کرد :
- اعضای مصنوعی.
و تصمیم گرفت بر خود مسلط باشد. مرد شانه ای بالا انداخت و گفت :
- چه خواجه علی، چه علی خواجه، چه فرقی می کند ؟
ناتالی به سختی آب دهانش را قورت داد. آیا امکان داشت ریموند با چنین آدم غیر قابل اعتمادی معاشرت داشته باشد ؟
- چرا باید باور کنم که شوهرم به تو مقروض است ؟
- چون دروغ نمی گویم.
سپس مرد سرش را به سمت میز تکان داد و گفت :
- امضایش پای این ورقه هست. اگر باور نمی کنی، خودت نگاه کن.
مرد لبخندی غیر عادی زد. سپس دستش را دراز کرد، کف دستش را جلوی او گرفت و گفت :
- اما اول سلاحت را تحویل بده.
وقتی ناتالی واکنشی نشان نداد، او انگشتانش را حرکت داد و گفت :
- یالا خانم . تا بیست دقیقه ی دیگر باید بروم بچه هایم را از مهد کودک بردارم.
به نظر نمی رسید قصد آسیب رساندن داشته باشد. بنابراین ناتالی خودکارش را به او داد و محتاطانه به سمت میز رفت. صورتهایی متعدد اما ساده بود : مبلغ قرض، میزان نجومی بهره، اسامی وثیقه ها و گرویی ها، و امضا. ارقام مقابل چشمانش رژه می رفت. همچنین امضای واضح و مشخص ریموند، امضایی که مهر تایید بود بر به وثیقه گذاشتن جواهرات ارزیابی شده ی ناتالی و ملک و املاکشان.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۴۱ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
ریموند که نمی توانست بدون داشتن مجوزی از جانب ناتالی سند مالکیت خانه را گرو بگذارد ! سر ناتالی سوت کشید. به یاد آورد که ریموند می توانسته است، چون دو سال پیش که آپارتمانشان را در سنت لوئیس معامله کرده بودند، ناتالی به او وکالت داده بود. ناتالی به مرد غریبه که به ناباوری او می خندید نگاهی انداخت.
- با این حساب بیش از یکصد هزار دلار قرض بالا آورده.
مرد از سر ترحم آهی کشید و گفت :
- متاسفم دکتر. همیشه زن آدم آخرین نفری است که خبردار می شود.
ناتالی ابروانش را در هم کشید و گفت :
- تو چه کاره هستی ؟ نزول خوار ؟
مرد لب و لوچه ای آمد و گفت :
- من بنگاه کارگشایی و گروگیری دارم. به مشتری هایم قرض می دهم. ری از مشتری های خوب من است.
او ماشین حسابی از جیب عقب شلوراش در آورد و خم شد تا اوراق را بررسی کند.
- بسیار خوب، بهتر است اول از این یکی شروع کنیم. دنبال یک انگشتر زمرد قدیمی هستم.
ناتالی که به شدت آشفته بود ، با حرکتی سریع دستانش را به پشتش برد و گفت :
- هیچ چیز به تو نمی دهم .
باتلر با دو انگشت شست و اشاره چشمانش را مالید و گفت :
- همین جا با من کنار بیایی خیلی بهتر است تا بیایم دم در خانه ات ، دکتر .
او بلوف می زد .
ناتالی گفت :
- تو که نمی دانی ما کجا زندگی می کنیم .
- ساختمان آجر سفید با کرکره های سورمه ای و حیاط خلوت درهم و برهم .
ناتالی چانه اش را عقب برد و گفت :
- آن باغچه ای به سبک انگلیسی است .
- حالا هرچی . تازه دارم در حق تو لطف می کنم . چون اگر پای کلانتری به میان کشیده شود ، تمام شهر از کار شما با خبر می شود .
- اوه ، بسیار خوب ، حالا که داری در حق من لطف می کنی ...
باتلر از سر همدردی سرش را تکان داد و گفت :
- داری وقت تلف می کنی .
کل وضعیت موجه و در عین حال وحشت زا به نظر می رسید . بنابراین ناتالی گفت :
- لازم است در این مورد با ریموند حرف بزنم .
باتلر گفت :
- باشد بعدا . وقتی من دارم با بچه هایم همبرگر می خورم .
ناتالی پیشنهاد کرد :
- چطور است برایت چک بنویسم ؟
سپس سعی کرد از خودش شهامت نشان بدهد و گفت :
- چقدر لازم داری ؟
- در حدود پنج هزار دلار . چک هم قبول نمی کنم .
ناتالی آب دهانش را قورت داد و گفت :
- نقد ! ها ؟
و به سمت در اشاره کرد و ادامه داد :
- تا بانک دنبال من بیا تا پول نقد به ات بدهم .
- دکتر کارمایکل ، تازگی ها موجودی ات را چک کرده ای ؟
ناتالی مردد گفت :
- دو روز پیش .
باتلر که به نظر می رسید دلش به حال او سوخته است ، گفت :
- من شاهد بودم که ریموند فقط روی یک مسابقه سگ دوانی ده هزار دلار شرط بندی کرد . با این حساب ، در عرض دو روز می تواند خزانه ملی را هم خالی کند .
او کیف پولش را در آورد ، بازش کرد ، کارت ویزیت خودش را بیرون آورد و به دست ناتالی داد . روی کارت نوشته شده بود :

«بنگاه رهن و وثیقه برایان باتلر ، صاحب و مدیر مغازده ی خرید و فروش طلا . به همه پول قرض می دهیم ، منظورمان به همه است . »

باتلر نگاهی معنی دار به ناتالی کرد و گفت :
- حالا برای آخرین بار می گویم ، دکتر کارمایکل ، انگشتر زمرد قدیمی !
ناتالی مستاصل شده بود .به ناچار انگشتر را از انگشتش در اورد و ان را به طرف صورت باتلر پرتاب کرد .
باتلر ماهرانه آن را در هوا قاپید و گفت :
- متشکرم .
سپس آن را زیر نور گرفت و چند دقیقه ای با ذره بین تک شیشه مخصوص جواهر فروشان آن را ورانداز کرد . سپس دکمه های ماشین حسابش را به کار انداخت . انگشتانش خیلی بزرگتر از دکمه های ماشین حساب بود . وقتی محاسباتش تمام شد ، انگشتر را روی دستمال سفیدی که روی میز پهن کرده بود ، انداخت و گفت :
- و حالا یک جفت گوشواره ی الماس میخی به وزن دو و نیم قیراط .
ناتالی بی اختیار دستش را به سمت نرمه گوشش برد و گفت :
- این ها مال عمه ام بود . نسل اندر نسل در خانواده دست به دست گشته .
- خوش به حال ریموند . عمه ات درمورد جواهر چقدر خوش سلیقه بوده .
ناتالی برای این که مانع گریه اش شود ، لبانش را به هم فشرد . متاسفانه دیر شده بود .
باتلر چهره اش را در هم کشید ، با دست صورتش را پوشاند و گفت :
- اوه ، نه ، نه ، اشک نریز . باشد ؟ من فقط دارم سعی می کنم نان خانواده ام را در بیاورم . تو با یک آدم بی غیرت و بی عرضه ازدواج کرده ای نه با من .
ناتالی با حالتی بر آشفته در حالی که سکسکه می کرد ، اشکهایش را فرو برد و با دستانی لرزان گوشواره را به او داد .
باتلر آن را بر انداز کرد و سوتی کشید . سپس آن را در دستمال گذاشت و گفت :
- و بالاخره یک آویز تک الماس .
ناتالی به یاد آورد که آن را زیر پلوورش انداخته است . گفت :
- همراهم نیست .
باتلر نگاهی به سینه او انداخت . پوست تن ناتالی مور مور شد . باتلر آهسته به راه افتاد و در مقابل او ایستاد برجستگی الماس از زیر پلوور او پیدا بود . ناتالی دستش را روی سینه اش گذاشت . صورتش گر گرفته بود .
- یالا ، دکتر . مجبورم نکن خودم آن را ازت بگیرم .
- ریموند این را به عنوان هدیه سالگرد ازدواج به من داد .
- می دانم . خودم آن را به اش فروختم . راستی سالگرد ازدواجت مبارک .
ناتالی تا به حال در عمرش هرگز از کسی این قدر متنفر نشده بود .
- تو ... تو یک شیاد ناکه بگیر هستی .
باتلر ابرو در هم کشید و جای زخمش مشخص تر شد .
- دکتر ، حالا می خواهم به تو حق انتخاب بدهم . یا گردنبند یا حلقه ازدواجت ...
سپس باتلر مچ دست چپ و را گرفت . ناتالی مقاومت کرد اما انگشتان باتلر بسیار قوی بود . صدایش آرام و در عین حال عذاب آور بود .
او حق انتخاب داده بود اما در واقع ناتالی اصلا حق انتخاب نداشت . در حالی که تمام بدنش می لرزید ، به حلقه طلای پهنی که روی آن برگهایی حک شده و با نگین های زمرد تزیین شده بود ، نظری اجمالی انداخت . ریموند آن را سفارش داده و طرحش را نیز خودش داده بود . ناتالی هرگز از آن حلقه جدا نمی شد و او سراپا خشم و با دندانهای به هم فشرده گفت :
- ولم کن . همان گردنبند را می دهم .
باتلر انگشتانش را باز کرد و ناتالی بی درنگ دستش را عقب کشید . سپس با دستی لرزان گردنبند را از گردنش باز کرد و آن را روی زمین انداخت . که لیز خورد و به سمت در رفت . آه از نهاد ناتالی بر آمده بود . چشمش به نگاه خیره باتلر افتاد و در حالی که سعی می کرد حتی الامکان شجاعت ظاهری خود را در اهنگ صدایش حفظ کند ، گفت :
- حالا برو بیرون .
باتلر لحظه ای به او خیره شد . احساسی شبیه ترحم و دلسوزی در چشمانش دیده می شد . ناتالی متوجه شد که چطور کسی می تواند احساسات آدمی را جریحه دار کند و او را به سرحد جنون برساند . به احتمال زیاد اگر ناتالی سلاح داشت ، برای دفاع از شرف و آبروی خود به او شلیک می کرد .
باتلر با لبخندی ملایم برگشت ، یک ورق کپی صورتی رنگ از فرم اصلی جدا کرد و گفت :
- این هم رسید !
سپس ان را صاف و مرتب تا کرد و روی میز گذاشت . بقیه کاغذ ها را نیز در جیب کتش که روی دسته ی ضخیم صندلی افتاده بود ، گذاشت . آنگاه دستمال را جمع کرد و به طرف در رفت تا گردنبند را بردارد و در کنار بقیه قرار دهد . سپس بسته کوچک را در جیب گذاشت و قفل در را باز کرد . در این موقع ، چهره اش از درد در هم رفت . یک دستش را روی شکمش گذاشت و گفت :
- اوه ، راستی دکتر ، کمی سوءهاضمه دارم .
ناتالی که خونش به جوش آمده بود گفت :
- بهتر است خوردن همبرگر را به بعد موکول کنی .
باتلر چنان قهقهه ای زد که دندانهای سفیدش آشکار شد . با توجه به حرفه اش ، احتمالا همه اش روکش داشت . سپس از سر تمسخر سلامی نظامی داد و از در خارج شد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۴۲ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
فصل دوم :


یک دقیقه طول کشید تا ناتالی به خود آمد و روی چهار پایه ولو شد . تمام بدنش می لرزید . احساس می کرد به او نارو زده و بی حرمتش کرده اند . آیا به راستی حقیقت داشت ؟ آیا ریموند به این مرد نابکار مقروض بود ؟ آیا تغییری که در چند ماه اخیر در ریموند ایجاد شده بود ، بابت مسائل مادی بود ؟ در حالی که ناتالی بدگمان شده بود که مبادا پای زنی دیگر در میان است .
او تلفن را به طرف خود کشید و با دستانی لرزان شماره تلفن همراه ریموند را گرفت . ریموند جواب نداد . ناتالی شماره دفتر کار او را گرفت و روی پیغام گیر برایش پیغام گذاشت . سپس آهسته به طرف در رفت و آن را قفل کرد . می ترسید مبادا باتلر نفرت انگیز برگردد . باتلر موقع رفتن یک مشت بیسکویت سبوس دار از بشقاب برداشته و ناتالی با دیدن خرده بیسکویت هایی که دور بشقاب ریخته بود ، اخم کرد . روکش روی بشقاب هم نامرتب شده بود .او بی قرار بود که برای شکایت از این آدم رذل به پلیس زنگ بزند . اما دلش می خواست اول با ریموند صحبت کند . حدود بیست - سی دقیقه گذشت و از تلفن ریموند خبری نشد . در طول این مدت ، او وسایل روی میز را مرتب می کرد .
به یاد زندگی زناشویی شش ساله اش افتاد . روزی که ریموند را در یک کنفرانس پزشکی دیده و شیفته جذابیت و چهره زیبای او شده و اختیارش را از دست داده بود . ریموند در خلال سفرهای متعدد و پر جنب و جوشش با ناتالی قرار ملاقات می گذاشت و بلافاصله بعد از سفری به جامائیکا ، عجولانه با او ازدواج کرد . آنان عادت کرده بودند که در طول هفته از هم دور باشند و معمولا آخر هفته را با یکدیگر سپری می کردند . غذای خانگی می خوردند و خوشگذرانی می کردند .
خشم و بی حالی و خلق تنگ بر سینه ناتالی فشار می آورد . زندگی آنان بی عیب و نقص نبود . به عنوان مثال، ریموند برای ترک سنت لوئیس و زندگی در شهری کوچک چندان اشتیاق نشان نداده بود .اما ناتالی دلیلی نمی دید که ریموند طوری پنهانکاری کند که منجر به تباهی زندگی شان شود.
ناتالی که با اشک و احساسات جریحه دار شده اش مبارزه می کرد، وقتی از تلفن ریموند ناامید شد، مطب را به قصد خانه ترک کرد. باد و توفانی که آغاز شده بود ، همچنان که او ناامید و درمانده به طرف اتوموبیلش می رفت ، انگار بر زخمش نمک می پاشید . باد زوزه کشان چترش را وارونه کرد . قطرات باران همچون تازیانه بر اونیفورم سفیدش فرود می آمد . وقتی به جیپ چروکی خود رسید ، سوار شد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد . تمام قوای خود را جمع کرد تا نفرین کند اما زبانش قاصر بود . زیر لب گفت :
- چه روز سگی ای بود .
در شهر اسمایلی ، میسوری ، بهار آغاز شده بود . گزارشگر هواشناسی با آن صدای تودماغی گفته بود که تا صبح از میزان حرارت هوا کاسته یم شود و چند سانتی متری باران می آید . او به زنانی که در صندلی خودروهای دیگر فرو رفته بودند ، نگاهی انداخت . از ذهنش گذشت کدام یک از آنان صبح از خانه بیرون آمده و با ضربه ای روبه رو شده که زندگی اش را دگرگون کرده است ؟ به هر حال ، هرکسی با چالشی روبه روست و مشکلی را تحمل می کند . پیشرفت شغلی ، هم خانه شدن با مادرشوهر ، داشتن فرزندی نوجوان و سرکش . اما ناتالی شرط می بست که هیچ یک از آنان مانند او بابت قرضی که شوهر قماربازش به بار آورده ، به دام مردی رذل نیفتاده و تنش نلرزیده است .
ناتالی تلفن را برداشت و دوباره شماره ریموند را گرفت ، اما او در دسترس نبود . او در ان هوای گرفته و بارانی به قدری عصبانی و دلواپس بود که دلش می خواست یکی را بکشد . به هر حال عازم خانه شد . وقتی به راه ورودی خانه رسید ، در اتومبیل نشست و به خانه شان زل زد . در حقیقت به خانه خودش ، عمه اش وصیت کرده بود آن خانه به ناتالی برسد .بنابراین او برای تنوع از سنت لوئیس شلوغ و پر سر و صدا نقل مکان کرد تا در همان جا طبابت کند . ریموند با بی میلی به این جابه جایی تن داده بود چون باعث می شد از حیطه کاری اش دور شود . ناتالی انتظار داشت به این ترتیب اوقات بیشتری را با هم بگذرانند ، اما در این شش ماه که صاحب این خانه شده بودند ، از تعداد مسافرت های ریموند کم نشده بود .
ناتالی عاشق آن خانه بود . از بچگی عاشق آن خانه بود . هر تابستان چهارده روز به یادماندنی را با خواهر پدرش ، رزمری بلانکن شیپ در آن جا سپری می کرد . رزمری یک قفسه پر از کتابهای ناجور داشت .همیشه یک بسته خمیر شیرینی برای مواقع ضروری در یخچال نگه می داشت و زیبا ترین رزهای منطقه را در خانه اش پرورش می داد . او با ملایمت ناتالی را در دوران کودکی و نوجوانی راهنمایی می کرد و بی توجهی پدر و مادر او را با نامه هایی جادویی و هدایایی خارق العاده جبران می کرد .
وقتی ناتالی از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد ، رزمری آن گوشواره الماس را که مال مادرش بود ، به او هدیه داده و درخواست کرده بود که از ان صرفا برای مواقع بخصوص استفاده نکند . احتمالا حالا هم در قبر با آن ژاکت و شلوار سرهم اتو کشیده ای که ان را در کیسه ای نایلونی در کمد آویزان کرده و یادداشتی روی آن چسبانده بود که :«من را با این دفن کنید . » این ور و آن ور می پلکید .
خانه ی در اندر دشت آجر سفید سبک مستعمره ، قبل از متداول شدن گارژ در خانه ها ساخته شده بود اما رزمری چند سال پیش گاراژی به آن اضافه کرده بود . ناتالی اتومبیلش را در گاراژ پارک کرد . بعد از توصیفی که باتلر رذل از خانه او کرده بود ، دیگر میل نداشت به آن قدم بگذارد اما لزوم صحبت با ریموند بر ترسش چیره شد . بنابراین از در کناری وارد آشپزخانه شد . کفش های خیسش را از پا در آورد و با نوک پنجه به اتاق های طبقه پایین رفت و تک تک چراغ ها را روشن کرد . بعد از روشن کردن چراغ کمابیش توقع داشت باتلر را ببیند . به آشپزخانه برگشت و قهوه جوش را به برق زد . سپس تلویزیون سیاه و سفیدی را که هر وقت عمه رزمری دور و بر اجاق گازش می پلکید سریال های مورد علاقه اش را از آن تماشا می کرد ، روشن کرد . سر و صدای برنامه ی کمدی تلویزیون از دیوارهای زرد آشپزخانه ، آرامش را به او برگرداند .
می دانست احتیاج به غذا دارد . از یخچال ساید بای سایدش مقداری سبزی های مختلف برای درست کردن سالاد بیرون آورد . با بی میلی چند برگ کاهو کند و خسته و کوفته خود را روی چهارپایه ای انداخت که پارچه ای با طرح گل آفتابگردان روی آن کشیده شده بود و مقابل بار بین آشپزخانه و اتاق غذاخوری قرار داشت . در حالی که سعی می کرد با سردردش مبارزه کند ، تلفن را به سمت خود کشید و دوباره شماره ریموند را گرفت . و نتیجه گرفت که باران روی خطوط تلفن همراه تاثیر گذاشته است . سپس به بخش خدمات خارج از ساعات اداری بانک زنگ زد تا موجودی سپرده های خود را از طریق صدای الکترونیکی بررسی کند .
- موجودی ... شما ... بیست و دو .... دلار ... و هفتاد و دو ... سنت ... است .
- موجودی .... شما ... پنجاه و هشت .... دلار ... و و نود و نه ... سنت ... است .
- موجودی .... شما ....یکصد و ... شانزده .... دلار ... است .
ناتالی نفسی کشید و گفت :
- ممکن نیست .
او نمی دانست مشکل مالی ریموند تا چه حد است .اما اگر خانه عمه رزمری هم از دستش می رفت ... او از جا کاردی ، ساطوری برداشت و خیاری را از وسط نصف کرد .
ناگهان از جا جهید و به اتاق مطالعه رفت و لابه لای تعدای سی دی موسیقی محلی را گشت . سپس کامپیوتر را روشن کرد و با فشار دادن چند دکمه به سراغ برنامه مالی شخصی رفت . صفحه ای مربع شکل روی کامپیوتر ظاهر شد که می بایست نام و شماره رمز را در آن وارد می کرد . هر کلمه ای که به ذهنش می رسید ، امتحان کرد : نام ریموند ، نام خودش ، نام خانودادگی ، نشانی خانه ، تاریخ ازدواج و حتی از سر لج چند کلمه ی توهین آمیز خطاب به ریموند . او صفحه کلید را بالای سرش گرفته بود و فکر می کرد آن را به کجا پرت کند که تلفن زنگ زد . صد درصد مطمئن بود که ریموند است . به سرعت به سراغ تلفن رفت . آماده بود به او اعلام کند که دیگر حق ندارد پایش را در ان خانه بگذارد .
- الو .
- منزل کارمایکل ؟
ناتالی که کنف شده بود ، بی مقدمه گفت :
- اگر برای مسابقه تلویزیونی زنگ زده ای ...
- من از پلیس راه کنتاکی زنگ می زنم . ریموند کارمایکل تصادف کرده .
ناتالی نفسی عمیق کشید :
- حالش ... ؟
- حالش خوب است ، اما ماشینش داغون شده . یک دستش هم شکسته . لازم است کسی بیاید دنبالش . او در بیمارستان دِید در پدوکا است .
ناتالی کمی خیالش راحت شد ، اما دوباره خشم بر او مستولی شد . دندان قروچه ای کرد و گفت :
- متشکرم که تلفن کردید ، جناب سروان . اما اگر دلتان بخواهد ، می توانید بعدا به بیمارستان سری بزنید چون خیال دارم به محض این که به بیمارستان رسیدم ، او را بکشم .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۹-۱۳۹۲, ۰۵:۲۰ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند
دو ساعتی را که ناتالی در راه بود تا به بیمارستان دِید برسد ، در این فکر بود که ریموند این اواخر چقدر به خودش می رسیده است : یک ساعت طلا ، کفش های ایتالیایی ، کراوات های گران قیمت . او همیشه تا حدی مادی بود ، اما نمی شد از حق گذشت که به شدت کار می کرد . حالا معلوم شده بود که به شدت کار می کرده است تا گندکاری قماربازی هایش را از ناتالی پنهان کند . ناتالی به او اعتماد کرده بود . ریموند می دانست که ثبات مالی چقدر برای او مهم است . ناتالی فرمان اتومبیل را چنان محکم گرفته بود که انگشتانش خواب رفتند . از شدت خشم پرده از اشک جلوی چشمانش را گرفت . با به یاد آوردن حرفها و حرکات ریموند بیشتر غرق ماتم می شد . امیدوار بود ریموند را در حالی ببیند که سرتاپایش را گچ گرفته اند . به شدت خوابیده است و دیگر نمی تواند شرط بندی کند . و باید مدتی بگذرد تا بتواند دوباره سر پا بایستد . در این فکر بود که اگر انگشتان ریموند به نحوی از تصادف جسته و آسیب ندیده باشد ، خود او با چکشی که در کشو دارد ، انگشتان او را خرد خواهد کرد .

زنی عبوس در قسمت اورژانس او را راهنمایی کرد و پس از عبور از دو راهروی کم نور ، به اتاق انتظاری برد که مملو از بیماران و خویشاوندانشان بود . حتی یک جای خالی هم برای نشستن پیدا نمی شد . وقتی چند نفر رویشان را برگرداندند و طوری نگاهش کردند که انگار می خواهند به او بپرند ، تازه متوجه شد که هنوز روپوش پزشکی به تن دارد ، روپوشی کاملا چروک . او نگاهش را از مردم دزدید ، روپوشش را در اورد و روی دستش انداخت . سپس به طرف پرستار رفت :
- ببخشید . من دکتر کارمایکل هستم . ریموند کارمایکل شوهرم است . سرشب او را به این جا آورده اند . تصادف کرده .
پرستار زیرچشمی به او نگاهی کرد و گفت :
- آقای کارمایکل در اتاق ششصد و ده است .
ضربان قلب ناتالی تند شد :
- بستری شده ؟ به من گفتند جراحتش سطحی است .
- بله . اما از درد خفیف قفسه سینه شکایت داشت . چون از خانه اش دور بود ، او را بستری کردیم تا تحت نظر باشد .
خشم ناتالی فروکش کرد . پرسید :
- غیر از دستش که شکسته ، جایی دیگرش هم آسیب دیده ؟
پرستار لبخندی زد و گفت :
- نمی دانم . من که معاینه اش نکرده ام .
- اما با این گونه موارد آشنایی داری .
پرستار دوباره لبخندی وا رفته زد و گفت :
- اوهوم ، بله ، خانم .
- می توانم ببینمش ؟
- البته . آسانسور ته همین راهروست . سمت چپ .
ناتالی که متوجه رفتار عجیب و غریب او شده بود ، تشکری کرد و به راه افتاد . از مقابل توالت زنانه رد شد ،اما دوباره برگشت تا آبی به سر و صورتش بزند و قبل از این که بخواهد چیزی به ریموند بگوید ، کمی فکر کند می بایست از او می پرسید که چرا مدتی است رفتارش عجیب شده است و صبر می کرد تا ببیند ریموند تمام ماجرا و قضیه باتلر رذل را رو می کند یا نه ؟
وقتی در سنگین را بازد کرد و وارد دستشویی رنگ و رو رفته شد ، سرش شروع به تیر کشیدن کرد . دیوارها و کف دستشویی از سرامیک های خاسکتری بود . آنجا سه تا توالت داشت که یکی از آن ها اشغال بود .کیف سرمه ای رنگ خود را روی پیشخوان دستشویی گذاشت و در ان به دنبال قرص آسپرین گشت . وقتی م یخواست در شیشه را باز کند ، ناخنش با این که کوتاه بود ، شکست .
او دستش را زیر شیر آب گرفت و پر از آب کرد تا قرص را با آن فرو ببرد . آیینه دستشویی پر از لکه های آب بود که نشان می داد رفت و امد در ان جا زیاد است . چشمان آبی اش قرمز شده و زیر آنها گود افتاده بود . آرایش نداشت . موهای تیره رنگ صاف و لختش روی شانه هایش ریخته بود . آبی به سر و صورتش زد و حالش کمی جا آمد . با چند ضربه ی محکم برس ، مو هایش را از روی صورتش عقب زد و زیر لب گفت :
- درست می شود ، اوضاع درست می شود .
بوی سیگاری معطر بینی او را غلغلک داد و از آینه دید که دود از داخل یکی از توالت های در بسته می آید . در بیمارستان سیگار کشیدن اکیدا قدغن بود .اما اگر او هم سیگار داشت ، به یار ندیده اش ملحق می شد . شکمش به قار و قور افتاد و یادش آمد شام نخورده است .
سیفون توالت کشیده شد و صدای اسپری خوشبو کننده ی دهان به گوش رسید . ناتالی برس را در کیفش گذاشت . کنجکاو بود بداند آن زن یا دختر شجاعی که قانون را زیر پا گذاشته و در عین حال دلواپس است که روی گناه پیش پا افتاده خود سرپوش بگذارد ، کیست . در توالت باز شد و زن مو بور خوش قیافه ی پنجاه و خرده ای ساله ، که کت و شلواری گران قیمت به تن داشت ، بیرون آمد . قبل از این که به طرف دستشویی برود تا دستانش را با آن ناخن های لاک زده بشوید ، نگاهشان در هم تلاقی کرد . به شدت آشفته و عصبانی به نظر می رسید . رنگ پوستش حاکی از این بود که فشار خونش کمی بالاست .
ناتالی خیلی دلش می خواست بداند علت آمدن او به بیمارستان چیست . از لرزش دستها و سیگار کشیدنش معلوم بود منتظر به دنیا آمدن نوه اش نیست . آیا عزیزی را از دست داده بود ؟ یا عزیزش در شرف مرگ بود ؟ نه ، آن قدر ها مستاصل و داغان به نظر نمی رسید .
ناتالی از اندازه ی الماس حلقه ازدواج او که در انگشت چپش بود ، نتیجه گرفت که ازدواجش خوب و حسابی است . به نسبت سن و سالش ، چانه اش به گونه ای مشکوک سفت و کشیده به نظر می رسید . ناتالی مقالاتی درباره جراحی پلاستیک خوانده و به تازگی به این مسئله علاقمند شده بود . در همان لحظه ، شکم ناتالی مثل گاو نعره ای زد و صدایش ان چنان پیچید که باعث شد زن از سر تعجب لبخندی بزند .
آن زن به ناتالی آب نبات نعنا تعارف کرد . به نظر می رسید لبانش هرگز به خنده باز نشده است . دندانهایش نیز بی نظیر بود . ناتالی خجالت زده آب نبات را از او گرفت و تشکر کرد .
زن به روپوش ناتالی که روی دستش بود ، اشاره کرد و گفت :
- پرستار هستی ؟
- دکترم . اما نه در این بیمارستان .
زن یک رژ لب مارکدار بیست دلاری از کیفش بیرون آورد و به سمت توالت اشاره ای کرد و گفت :
- بابت سیگار کشیدنم معذرت می خواهم .
ناتالی که با او احساس رفاقت می کرد ، لبخندی زد و گفت :
- اشکالی ندارد راستش بویش خیلی خوب بود . بوی میخک می داد ، نه ؟
زن سرش را تکان داد و رژ لب شرابی رنگش را روی لبانش کشید .
- مدتی بود سیگار را ترک کرده بودم . اما انگار باید دوباره روش ترک سیگار را پیش بگیرم .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۹-۱۳۹۲, ۰۵:۲۲ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند ایران دخت 77 4,352 ۲-۱۱-۱۳۹۲ ۰۱:۳۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " دزیره " (Desiree) نویسنده:آن ماری سلینکو ایران دخت 149 10,505 ۲۱-۷-۱۳۹۲ ۰۹:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین Galaxy 64 5,283 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۱۲:۰۲ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد