خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 28 رأی - میانگین امتیازات: 2.71
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شیرین نویسنده م.مودب پور


وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #1
رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
من ارمین پژوهش ام حدود شش هفت سال پیش همراه پسر خالم بابک ستوده برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اومدیم،تواین مدت دوتایی توی یه اپارتمان شیک زندگی میکنیم،از نظر مادی وضع پدرامون خیلی خوبه.امشب بابک چندتا از دوستاشو دعوت کرده خونمون،اگر چه من اصلا حوصله ندارم.
ارمین اومدی تو اتاق خواب چیکار،بوف کور؟!!!

-بزار نیم ساعت بخوابم بعدش خودم میام.

دوهزارو پونصد ساله خوابی تمام بیت المال و بردند!حداقل این چند وقته رو بیدارباش،پاشو پاشو زشته بچه ها نارا حت میشن.

-باور کن بابک حس تو تنم نیست.

اه،اینو جلوی این دخترا نگی ها!این دخترای خارجی تمام اخبار ایران و تو تلویزیون میبینند،دیدن که تمام خانما تو ایران با حجابن،معنی و مفهوم حجابو درک نمیکنند،اینا فک کردند زنا خودشونو از ترس مردای ایرونی می پوشونند!خیال میکنند هر مرد ایرونی فتوکوپی از رستم دستانه.

-این چرتو پرتا چیه به اینا گفتی؟!!

چرتو پرت!همینارو گفتم همشون عاشق مردای ایرونین.

همین موقع یکی از دخترا در زد و اومد تو اتاق.

رز-ارمین سگ اللاگ!

بابک-ای دختر بی تربیت،ادم به بزرگترش این حرفارو میزنه،بدو برو تا زبونتو با قاشق داغ جیز نکردم!

-بابک خجالت نمیکشی این چیزا رو به اینا یاد میدی؟!

بابک-به جون تو اگه این یکی و من یادش داده باشم!

-پس این خودش یاد گرفته به من بگه سگ اخلاق؟!!

بابک- من چه میدونم،اخه میدونی این پدر سوخته ها خیلی باهوشن!حتما خودش رفته پرس وجو کرده این دوتا کلمه رو از فرهنگ نامه ی دهخدا پیدا کرده،چسبونده به هم و به تو گفته،اتفاقا چقدم بهت میاد!

-زهرمار!

بابک-حالا پاشو بریم،زشته.

شما ها برید من یه نیم ساعت چشم گرم شه میام.

بابک-بابا پاشو بریم الان اینا فک میکنند همه ی مردای ایرونی چرتی اند!

مسئله مسئله ی ملیه،پای ابروی مردای ایرونی وسطه!

رز به انگیلیسی گفت-پاشو ارمین الان که وقته خواب نیست!

بابک-خواب!ما مردای ایرونی اصلا اهل خواب نیستیم رز خانوم!مادر طول شبانه روز فقط نیم ساعت میخوابیم،بیست و سه ساعت و یه ربع یه نفس کار میکنیم!

رز-اینکه میشه بیست و سه ساعت و چهل و پنج دقیقه،بقیشو چیکار میکنید؟!

بابک-اون یه ربع تا وقتی بخواییم بریم سر فعالییتمون یه چرت میزنیم!

رزشروع کرد به خندیدن و گفت:پس چرا الان ارمین خوابیده؟!!

بابک-تو چقدر کنجکاوی دختر،همه ی اسرامون و که نمیتونیم یه شبه بهتون بگیم،این ارمین از او نمردای خطرناکه برای همین از تو ایران براش اجازه گرفتیم که میاد اینجا بیشتر بخوابه!میدونی این اگه زیاد بیدار بمونه محشر به پا میکنه،خلق و خوش درست مثل سهراب یل می مونه!

رز-سهراب یال کیه؟!

بابک-هیس اسمشو نیار،خطرناکه،اسمشم سهرابه یله نه یال!میگن ای سهراب یل چهل و هشتا زن گرفته بوده،سر همین موضوع باباش کشتش!

رز-چهل وهشتا؟!دروغ میگی!

بابک-باور نمیکنی برو تاریخچشو نگا کن تمام عقنامه هاشو چاب کردند!

رز-چون این همه زن داشته باباش کشتتش؟!

فارسی به بابک گفتم-کم دری وری به این بگو باور میکنه می ره به همه میگه ها!

بابک-خب منم همینو میخوام دیگه،تبلیغ از این بهتر نمیشه!

-حالا هی واسه اینا چاخان کن،ماها رو از بس بهمون روغن نباتی دادند اونم کپونی دماغمونو بگیرن جونمون در میاد!حالا هی تو به اینا بگو ما رستم دستانیم!

بابک-این خارجیا یه شعاری دارند،میگن اگه صد تومن پول داری نود تومنشو بزار واسه تبلیغ،بقیشو بزار واسه کار!

-تو که صد تومنشو گذاشتی واسه تبلیغ!

رز که با تعجب به ما نگاه میکرد،گفت:من از گرمای مردای ایرونی زیاد شنیدم،اما فک نمیکردم دیگه انقدر قدرتمند باشند!

بابک-ممنون رز خانوم جون،اما اینایی رو که گفتم به کسی نگوچشممون میکنند!

بعد روکرد به منو به فارسی گفت:بابا پاشو دیگه اگه یه دقیقه ی دیگه بشینیم تبلیغمون از صد تومنم میگذره ها!
__________________
۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ عصر
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
-تو که صد تومنشو گذاشتی واسه تبلیغ!
رز که با تعجب به ما نگاه میکرد،گفت:من از گرمای مردای ایرونی زیاد شنیدم،اما فک نمیکردم دیگه انقدر قدرتمند باشند!

بابک-ممنون رز خانوم جون،اما اینایی رو که گفتم به کسی نگوچشممون میکنند!

بعد روکرد به منو به فارسی گفت:بابا پاشو دیگه اگه یه دقیقه ی دیگه بشینیم تبلیغمون از صد تومنم میگذره ها،اونوقت یه چیزیم به شبکه ی تبلیغتی بدهکار میشیم ها!اونوقت اگه بفهمن سرمایه ماله خودمون نبوده گندکاردر میاد،پاشو دیگه!

خندم گرفته بود،بلند شدم و با هم رفتیم تو سالن،چندتا از بچه های دانشکده بودند که بابک برای شام دعوتشون کرده بود که تامارو دیدن هورا کشیدن.

بابک-خبه،زیاد ذوق نکنید،سرمون رفت،همه بگید ماشاالله به ایران،ماشاالله به ایران.

همشون گفتند ماشالی به ایران،ماشالی به ایران.

بابک-لاپتیا،ماشی له چیه،بگید ماشالله به ایران.

-بابک ولشون کن.

بابک-باید یاد بگیرن دیگه،شش هفت ساله دارم باهاشون سروکله میزنم هنوز یه ماشالله نمتونن بگن!خیلی خب نخواستیم بابا،بایین میخواییم کلاهبازی کنیم.

-خرسه گنده خجالت نمیکشی،میخوای کلاه بازی کنی!!

بابک-چی کار کنیم پس،گرگم به هوا بازی کنیم؟!!

-حالا که حتما نباید بازی کنی،بیایید باهم حرف بزنیم.

بابک-اگه بشینی یه دقیقه بااینا حرف بزنی،صاف جهت گیری میکنند طرف ازدواج!فقطم با زبون بی زبونی!یکیشون میگه حالا که درست تموم شده برنامت چیه،اون یکی میگه حالا که درست تموم شده نمیخوای اینجا بمونی،اون یکی میگه برای اینده چه تصمیمی گرفتی!حالا روشون نمیشه بیان رک بهت بگن بیا منو بگیر ها!

-صد بار بهت گفتم ازدواج ما با یه دختر خارجی مشکله!

بابک-راست میگی ازدواج با یه دختر خارجی مشکله،اما من خیال دارم با چند تا دختر خارجی ازدواج کنم،اینطوری مشکل ایجاد نمیشه!چیز کم همیشه مکافات داره!حالا انقدم فارسی حرف نزن،زشته بهشون بر میخوره.

سوفی به انگلیسی پرسید-شما شیطونا چی به زبونه خودتون دارید بهم میگید.

بابک-ارمین ببین تا بهشون میخندی شروع میکنند!

-کرم از خود درخته!

بابک-خوب بچه ها جمع شین میخوام بهتون شعر ایرانی یاد بدم!

ژاکلین-شعر ایرانی سخته،ما اشتباه میخوانیم شما بهمون میخندین!

بابک-چارلی چاپلین خودشو کشت تا مردم بهش بخندن.

-بابک صدا میره بیرون همسایه میان در خونه ها.

بابک-بابا بذار سرشونو گرم کنم دیگه!

-یه جور دیگه سرشونو گرم کن،بی صدا سرشونو گرم کن.

بابک-خب بچه ها بیاین پانتومیم براتون اجرا کنم.

-مرده شورتو ببرن بابک!

بابک-خیلی خب بابا،بیایین براتون قصه بگم،قصه ی مردای ایرونی،این مردای ایرونی قد و هیکلشون یه خرده کوتاهه،اما از قدیم گفتم فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه،حقمونو خوردن قدمون کوتاه شده!

-منو تو که قدمون بلنده،کیو میگی ؟!

بابک-میخوام قصه ی هفت کوتوله رو براشون تعریف کنم!

لیزا-کاش شماها اینجا میموندین و ازدواج میکردین!

بابک-اوخ ،باز فیلشون یاد هندستون کرد!یااله همه به هم ماس ماس کنگر ماس ماس !

-خندم گرفته بود به بابک گفتم-اینا که یکی دو تا نیستن،تازه اگرم بخواییم زن بگیرم،همشونو که نمیتونیم بگیریم!

بابک-راست میگی عمل باید عادلانه باشه،بعد روکرد به دخترا و گفت-توجه توجه،یه ارمین داریم عتیقه، ماله سیصد ساله پیشه،خوشگل ،خوش هیکل،خوش چشم و ابرو هیچ نقصی نداره.قیمت پایه سه پوند،سه پوندیک،سه پوند دو...

-غلط کردی،سه پوند؟!!

بابک-پس چی سیصد هزار پوند،تازه قیمتو بردم بالا چون پسر خالمی!یه چشمه از اون اخلاق گلتو رو کنی یه پوندم نمیخرنت،حالا حرف نزن شاید یه سی چهل پوندی فروختمت!زود باشیدکه غفلت موجب پشیمانیست!

رز-من ده پوند میخوامش.

توهمین موقع زنگ زدند وبابک ایفون برداشت...

زود باش جلیقه ی نجاته وت تنت کن که سیل اومد!

-کی بود؟!

بابک-مریمه و مهتاب و پدر مادرش!

-راست میگی؟!چطور این موقع شب؟!!

بابک-چه میدونم!طفلی این دخترا تا حالا صابون عمه خانوم ایرانی به تنشون نخورده!خانم ها!dangerهاپوcom!به محض رسیدنtake andپاره پوره!yourپروپاچه

خندم گرفته بود،دخترا بر وبر بابک و نگاه میکنند.

-بابک نترسونشون!

مهتاب و مریم دختر عمه هام بودند که تو همون شهر با پدر مادرشون زندگی میکردند،مهتاب بزرگتر از مریم بود و به من علاقه داشت،دختر قشنگی بود و عمم خیلی پولدار بود،مریمم تو عالم رویا بابک شوهر خودش می دونست.خلاصه دو دقیقه بعد در اپارتمان و زدند و خودم در و واکردم.
۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ عصر
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #3
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل سوم
-سلام عمه ،سلام فرزاد خان.

عمه-سلام عزیزم،چه طوری؟!هیچ یادی از مانمی کنی،درستم که تموم شده هیچ بهانه ای نداری؟!

مهتاب و مریم هم سلام کردن و جواب دادم و دعوتشون کردم خونه و اومدند تو تا چشمه عمه به مهمونا افتاد غضب کرد و گفت به به انگار بد موقع مزاحم شدیم!

بابک بلند شد وگفت-سلام عمه خانوم تعظیم عرض کردم!

عمه-سلام و ظهر مار...!این چه بساطیه؟!

بابک-حراجی داشتیم عمه خانوم،کم کم داریم وسایلامونو جمع میکنیم!کم کم میخواییم بریم ایران،اینه که یه خرده اثاث مثاث داشتیم میخواستیم بفروشیم، سلام اقا فرزین،سلام مریم خانوم،سلام مهتاب خانوم!

عمه-راست میگی یا چاخان میکنی؟

بابک که خیلی جدی حرف میزد،گفت-دروغم چیه عمه خانوم،این ارمین شاهده، اما اینا بزخرن،یکی از وسایلو میخواستن ده پوند بخرن!

مریم-غلط کردن!

بابک-حالا قیمته پرتیم نگفتم،جنس همین قدر می ارزید!

چپ چپ نگاش کردم!

عمه-پس این شیرینی و میوه ها چیه رو میز؟!

بابک-عمه خانوم دهن خشک که نمیشه معامله کرد،اینا رو گذاشته بودیم که اگه معاملمون شد دهنمون و شیرین کنیم!

عمه-خودتی پدر سوخته،مهمونی گرفتی میگی حراجیه؟!

بابک-به سرتون قسم اگه خلاف عرض کرده باشم،اگه باور نمیکنید از ارمین بپرسید که همین الان داشتین سر قیمت چونه می زدیم!

عمه- راست میگه عمه؟!

-اره راست میگه عمه جون،همین الان داشتیم سر قیمت چونه میزدیم!

عمه دیگه پاپی قضیه نشد،اما مریم و مهتاب چپ چپ به دخترا نگاه میکردند و فرزاد خان هم از اونا بدش نیومده بود و به چشمه خریدار نگاشون میکرد!

بابک-خب خانما حراج به علت وقوع بلایای طبیعی تعطیل شد!شب بخیر.

بعد برگشت وبا یه حالت معصومانه به عمه نگاه کرد و گفت-طفلکیا یه جنسو خیلی چششون گرفته بود،حیف که پول کم داشتن!

مریم-کدوم جنسو؟خب یکم قیمتشو ببر بالا بده بهشون برن!

بابک-خب جنس خیلی نمی ارزید،اگه گرون میخریدند سرشون کلاه میرفت...!

خب خب شب بخیر دخترا ما فعلا از فروختن منصرف شدیم!بعد بردشون بیرون از خونه و بهشون گفت ماس ماس یادتون نره،دخترام خندیدن و رفتن!

بعد برگشت و بایه قیافه ی مظلوم گفت-طفلیا دستو پاشون یه خرده تنگه،خب خیلی خوش اومدید چه عجب از این طرفا!

عمه-همه ی این اتیشا ازگور تو بلند میشه،این عمه مرده که سرش تو درس و مشقشه!

بابک-این عمه مرده ببخشید ننه مرده هر چقدرم درس خون باشه،باید وسایلشو بفروشه یانه؟!!

فرزاد خان-خانم شما خیلی کج خیالید،این طفلیا یه حراج نمتونن ترتیب بدن؟!!

بابک-نه بابا،این دفعه میگیم یه سمساری بیاد همه رو بار بزنه و ببره!

مهتاب-خوبی ارمین؟

-ممنون بد نیستم،شما چطوی؟

مهتاب-منم خوبم.

عمه بلند شدو رفت طرف اشپزخونه و گفت-برم یه چای بیارم هم یه دستی به سر و صورت اشپزخونه بکشم!

بابک-نمیخواد عمه خانوم،شما چرا زحمت بکشید،خودم میارم!

اما دیگه عمه واردشاپزخونه شده بود،بابک گوشاشو گرفت و که صدای عمه بلند شد!

ذلیل مرده شما حراج میگیرید شام به مشتریا میدین؟!!!!

عمه خانوم شما چقدر سخت میگیرید!شما که ماشاالله دست و دلبازید،این طفلیا گشنشون بود گفتم یه لقمه بزارن دهنشون!

عمم که دیگه خندش گرفته بود،گفت-طفلی اون دختری که تو نصیبش بشی!

بابک-د،اینام اومده بودند من و ارمین و بین خودشون تقسیم کنند شماها نزاشتید!

دوباره همه خندیدن و مریم به بابک چشم غره رفت.

عمه هم که با یه سینی چای داشت از اشپز خونه بیرون میومدگفت-چشم در اومده اگه یه بار دیگه بفهمم حراجی راه انداختین وای به حالت!

بابک-چشم عمه خانوم از این به بعد هر وقت خواستیم چیزی بفروشی میبریم مغازه.

همه دوباره خندیدن...

عمه-خب عمه جون حالا که دیگه درست تموم شده میخوای چیکار کنی؟!

درست که تموم شده و مدرکم که داری،خوش تیپو خوش قیافم که هستی،جوونی وسنتم سنه ازدواجه،دیگه نباید دست دست کنی!

بابک که خندش گرفته بود،گفت-نخیر تاحالا شرکتای خارجی و چند ملیتی تو حراجه ما شرکت کرده بودند،حالا کمپانی های بزرگ ایرانی وارد معامله شدن!

اینو گفت و از ترس عمه فرار کرد،مریمم بلند شد و رفت دنبالش.

فرزاد خان-من خیلی این بچه رو دوست دارم،خیلی بانمکه!

عمه-بلاس،زلزله ست،میترسم این بچه رو فاسد کنه!

بابک از تو اشپزخونه-این فاسد خدایی هست،هر چی فساد و مفسده ست زیر سر همینه،به قیافه ی معصومش نگا نکنید،گرگه در لباسه میش!

عمه- نکنه راست میگه عمه؟!

-نه به خدا،من تو اتاقم خوابیده بودم!

عمه-میدونم عمه،این چشا ازش نجابت میباره،توام مثل باباتی،اونم جوون بود نجیب بود.

بابک-اره اره،جوون که بود نجیب بود الان نا نجیب شده،اینا پا به سن که میزارن خراب میشن !

فرزادخان زد زیر خنده،عمم وانمود کرد نشنیده!خلاصه یه ساعتی نشستن و حرف زدن و نصیحت کردن...!

تا اونا پاشون و از در گذاشتن بیرون،بابک به نفس عمیق بلند کشید و گفت-اخیش ،اعلام وضعیت سفید یا عادی،توپولف دشمن به اشیانه برگشت!

-تقصیره تو،سر بسرش نزار.

بابک-مگه کسی میتونه سر به سر عمه ی تو بزارهفیه قشونو حریفه!اصلا من نمیفهمم اینو دختراش از جون ما چی میخوان!

ببینم تو از مهتاب خوشت میاد...
__________________
۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ عصر
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #4
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل چهارم
بابک-ببینم تو از مهتاب خوشت میاد؟!

-بدم نمیاد ،اما فعلا خیال زن گرفتن ندارم.

بابک-بعدشم مگه من میذارم تو با مهتاب عروسی کنی!شماها با هم فامیلین،بچتون منگل در میاد،میشه مثل عمه خانوم!تازه میگن مادر و ببین دخترو ببر،این عمع خانوم اندازه کل کره ی زمین جاذبه و جذبه داره!نمیبینی فرزاد خان جلوش مثه موشه!دخترشم مثه خودش میشه!

-نه ،مهتاب دختر ارومیه ندیدی امشب هیچی نگفت؟!

بابک-لازم نبود مهتاب چیزی بگه،مامانش دست تنها سر و بونه ی مارو جنبوند!دیگه لازم نبود کسی کمکش کنه،اگه کم بیاره اونام میان جلو...!

اصلا تو کاریت نباشه،حالا پاشو یکم اینجا رو تر وتمیز کنیم وقت خواب باهات حرف میزنم!

بیچاره این دخترا وقتی عمه رو دیدن،مثل بید شروع کردن به لرزیدن،چه هیکلی،صدو پنجاه کیلو وزنش هست ،نه؟!فوت میکرد من وتو رو اون دخترا رو باد می برد،کیه این؟!از نوادگان رستمه یا افراسیاب؟!!!!

من میرم ظرفا رو بشورم،تو جارو بزن.

بابک-نمی خواد تو ظرفا رو بشوری همه رو همونجوری چرب وچیلی می زاری تو قفسه!تو جارو بزن خودم ظرفا رو میشورم!

خلاصه کارای خونه که تموم شد،دوتایی مون رفتیم دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم . اومدیم تو سالن.

بابک بلند شد و دو تا چایی ریخت واورد گذاشت رو میز و خودشم نشست.

بابک-هنوزم سرت درد میکنه؟!

- ای یه کمی!

بابک-دوای دردت پیشه منه،خودم با یه نسخه خوبش میکنم!

-چطوری؟!

بابک-تو فقط به حرفه من گوش کن کاریت نباشه،خودم یه دختر نجیب و خوشگل پیدا میکنم!

-تو دست از سر من ورنمیداری؟همون دو دفعه که بد بختم کردی بس نبود؟!این دفعه میخوای بیچارم کنی؟

بابک-من تو رو بدبخت کردم؟کی؟!

-سر قضیه ی فرگل و فرنوش،یادت نیست؟!

بابک-اِ،شوخی خارج از کتاب نکن دیگه!

-دیگه گولتو نمیخورم،تو همیشه خوب و خوشی من همیشه باید بدبختی و بیچارگی بکشم!

بابک-خوبه خوبه،برگردیم تو داستان خودمون!

-چی چی برگردیم تو داستان خودمون،اون دو دفعه هیچی به نگفتم،هنوزم ول نمیکنی؟!

بابک-عجب خری هستی توپسر،ول کن دیگه حالا خواننده ها چی میگن بهمون؟!!حالا یه چیزی بوده و گذشته ،این دفعه قول میدم سر وسامون بگیری!

حالا پاشو برو بخواب!

-تو برو بگیر بخواب،من خوابم نمیاد!

بابک-چرا مگه قرصایی که دکتر بهت میده رو نمیخوری؟!

-چرا،اما فایده نداره بدترم کرده یهو دیدی قرصی شدم!

بابک-چت میشه وقتی میخوابی؟!

-چیزیم نمیشه،تو برو بگیر بخواب،تاحالا صد بار بهت گفتم!

بابک-حالا یه بار دیگه بهم بگو!

-تا چشمم رو هم میره،یکی صدام میزنه بعدشم که بیدار میشم هیچی هیچی یادم نیست!

بابک-این دکتر اخری اسمش چی بود؟اها دکتر هریس،مگه بهت نگفت قرصات تموم شد بری پیشش؟!

-چرا،اما چه فایده،مثله دکترای قبلی دوباره قرص میدن!

بابک-شاید قرصات ضعیفن؟!

-دیگه از اینا قوی تر میخوای؟!فیل و میخوابونه!

بابک-فردا میریم پیشه دکتر میگیم دکتر جون یه قرص میخواییم وسه کرگدن،اینا که دادی واسه فیله، ضعیفه!

-برو بگیر بخواب چرتو پرت نگو!

بابک-امشب میخوام بیام تو اتاقت ببینم چه جوری میخوابی!

-خوابیدن که میخوابم اما فقط تا ساعته چهار صبح!

بابک-تو که قبلا اینطوری نبودی؟!

-چرا تقریبا یک سال ونیمه که اینجوری شدم،اوایل فقط یکی دوبار از خواب میپریدم اما تو این دوماه شاید ده بار اینجوری شدم!

بابک-حالا بریم بخوابیم تا صبح خدا بزرگه،ایناه همه ماله اعصابه فشار درس کلافت کرده!چند وقته دیگه خوب میشه،چقدر بهت گفتم انقدر خر خونی نکن حالا گیریم تو خوندی و گرفتی بیست،من کمتر خوندم و گرفتم هفده،که چی؟!دوتامون مدرکمون و گرفتیم!ولی من سر ومر گندم ولی تو عیب ناک شدی!خوبه حالا گاه گداری برات یه حراجی راه مینداختیم و گرنه الن شده بودی اینه یه دفتر شصت برگ...!

نزدیکیای صبح بود که بابک بیدارم کرد،از خواب پریدم گیج و منگ بودم،چشام و که واکردم دیدم بابک بالا سرم وایستاده و تکونم میده!

-چی شده؟!

بابک-هیچی،انگار خواب بد دیدی!

-بلند شدم نشستم . کمی که گذشت پرسیدم-چیکار میکردم تو خواب؟!

بابک-خودت هیچی نفهمیدی ،هیچی یادت نیست؟!ا

-اصلا ،الان خیلی وقته که دیگه خواب نمیبینم!

بابک-خ.بخ خواب نمیبینی این عربده ها رو میکشی،نکنه جنی شدی،بسم الله..

-مگه چیکار میکردم؟!

بابک-چه میدونم،همش میگفتی من نمیام!تو کی هستی!از یان حرفا وچند تا دادم زدی!

-این چیزایی که میگی اصلا یادم نیست!سرشب چی؟!وقتی خوابم برد؟!

بابک-چهار پنج بار از خواب پریدی،حالام تا خواب از سرت نپریده بگیر بخواب صبح میریم دکتر!

-دیگه خوابم نمیاد!

بابک-باشه ،همینجوری دراز بکش.

-کلافم بابک،وقتی بیدار میشم هیچی یادم نیست، داغونم...!انگار تو خوب کوه کندم،وقتی بیدار میشم دیگه از خوابیدن میترسم!

بابک-بخواب من بالا سرت میشینم تا خوابت ببره!

ساعت 8/5صبح بود که بیدار شدم،بابک کنارم روی مبل خوابش برده بود!

بلند شدم صبحونه رو درست کردم وبعدش بابک و بیدار کردم.

دوتایی رفتیم یه دوش گرفتیم وصبحونمون و خوردیم وبعد بابک به دکتر هریس تلفن کرد وبرای یه ساعتی وقت گرفت.
__________________
۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۴۵ عصر
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #5
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل پنجم...


نیم ساعت بعد از خونه اومدیم بیرون وبا ماشین من به طرف مطب دکتر حرکت کردیم.

بابک-یه وقت به عمت نگی میریم دکتر و خواب میبینی!اون وقت دیگه منو ول نمیکنه میگه برادر زادم و دعایی کردی!الانم رفتیم دکتر هر چی تو خواب میبینی بگو خجالت نکش!

-چیزی نمیبینم که خجالت بکشم!

باب-دور از جون دور از جون فکر کنم اون طوری شدی!

-چه طوری؟!

بابک-نمیدونم!

-زهر مار ترسیدم!

بابک-هیچی نیست .بابام یه چند وقت پیش یه رفیق داشت که همینجوری شده بود،رفت پیش دکتر با یه نسخه خوب شد تازه 6ماهم زندگی کرد!بعد 6ماه مرد!

-چپ چپ نگاش کردم...!

یه خورده بعد رسیدیم و ماشین و یه گوشه پارک کردیم و با هم رفتیم تو مطب دکتر...

یه دختر موبور منشی دکتر بود،تا باک دیدش گفت-سلام خانم منشی خوبین؟مادر خوبن؟پدر خوبن؟اخوی ،همشیره همه خوبن؟!

بابک نصفی رو به انگلیسی میگفت نصفی رو به فارسی!

بیچاره منشیه در حالی که میخندید مات بابک و نگاه میکرد!

-بابک مسخره بازی در نیار اینا که اخوی وهمشیره ندارن!

بابک-با اینا که اینطوری حرف بزنی فکر میکنن واژه های جدید وارد زبانشون شده!

بابک-خانم منشی ما دوتارو یادتون نیست؟ما هفته ی پیش اومدیم و این دوستم خل بود بعد دکتر دیوونش کرد الانم اومدی زنجیریش کنه بفرستیمش تیمارستان!

منشی که از خنده غش کرده بود،گفت-خیالتون راحت،باتجویزای دکتر هریس مریضتون حتما خوب میشه!

بابک-اختیار دارید خانوم چهره ی خندون شما از هر دارویی دارو تره!از شما چه پنهون دفعه ی پیش که اومدیم اینجا خود منم یه کم احساس خلو چلی میکردم تو مغزم،اما وقتی شمارودیدم انگار ابی بود تو اتیش!فکر کنم نصفه مریضایی که میان اینجا رو شما درمون میکنید به اسمه دکتر تموم میشه!

-بابک!

بابک-ببخشید دکتر محکمه تشریف دارن؟ما قبلا تلفن کردیم و ساعت دیدیم اومدیم خدمت شما!

-بابک،محکمه چیه؟!ساعت چیه؟چی میگی تو؟!

بابک-دارم زبون بازی میکنم زود تر بفرستمون تو!

-اینجا که مریض نیست جز ما!

بابک-اِ،دکتر غی ما مریض نداره!فکر کنم تو این شهر فقط تو دیوونه ای ارمین!

خانم منشی همون طور که وایستاده بود و میخندید.

-برو کنار ببینم،خانم من ارمین پژوهش هستم از دکتر وقت گرفته بودم!

منشی-بله خواهش میکنم،دکتر منتظر شما هستن،بفرمایین تو!

روبه بابک کردم وگقتم-نیم ساعه وایستادی یه کلمه ی حسابی از دهنت در نمیاد!

بابک-خب اینام خسته میشن اینجا.خواستم دوکلوم بزنم خستگیشون بره!

خانم منشی که از بابک بدش نیومدهبود گفت-شما خودتون با دکتر کاری ندارید؟

بابک-نه خانوم جون،کار من از قرص و شربت و این حرفا گذشته،من دیگه باید برم خودمو به امین اباد معرفی کنم!

دستشو کشیدم و بردم تو مطب دکتر.بعد از سلام و احوال پرسیوقتی شنید دارو ها روم اثر نکرده خیلی تعجب کرد!مدتی فکر کرد و گفت این فوی ترین دارو هایی بوده که میتونسته برام تجویز کنه!گفت باید یه جلسه با دکترای دیگه ترتیب بده و اگه لازم باشه هیپنوتیزمم کنن!

بابک-اخ اخ،اگه هیپنوتیزمت کنن خیلی ناجور میشه!

-چرا؟!

بابک-اخه وقتی هیپنوتیزمت کننه همه ی کثافت کاریایی که تا حالاکردی میگی ودکتر میفهمه تو این چند سال چه گندایی رو تو کشورش بالا اوردی!

-بیچاره،من که کاری نکردم خیالمم راحته،تورو بگو که اگه بخوان هیپنوزیمت کنن اعدام میشی!

بابک-اگه به خاطر درس خوندن و نجابتو سربزیری قراره تیر بارونم کنن بزار اعدام کنن!

-اره جون خودت پرونده از پرونده ی تو سیاهتر پیدا نمیشه!

دکتر-دارید مشورت میکنید؟!

باب-ببخشید دکتر جون این حرفایی که ما میخواییم بزنیم تو دادگاهم سندیت داره؟!

-خفه شی بابک!

دکتر خندید و چند تا دارو و سیتی اسکن برام نوشت واز مطبش اومدیم بیرون!
__________________
۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل ششم...
دکتر خندید و چند تا دارو و سیتی اسکن برام نوشت واز مطبش اومدیم بیرون!یه راست رفتیم سیتی اسکن و داروهایی که دکتر داده بود و خریدیم.کارامون که تموم شد برگشتیم خو.نه تقریاب ظهر شده بود!

بابک-ناهار نوبته منه درست کنم؟

-اره!

تلفن و ورداشت و پیتزا سفارش داد!

-یعنی چی؟!نوبته من که میشه باید غذای ایرونی درست کنم ولی نوبته تو که میشه زنگ میزنی از بیرون غذا بیارن!

بابک-قربونت برم تو کدبانویی و از هر انگشتتصد تا هنر میریزه،من از این زنیکه شتر شلخته هام!سر ظهر که شوهره پیدا میشه دوتا پیتزا میندازه جلوش!

-بلند شو حداقل یه چایی دم کن!

بابک-چشم اخر سالی اوقات تلخی نکن ،یه غذا ارزشن نداره زندگی زناشویی مون بهم بریزه!

خندم گرفته بود ،یه خورده بعد غذامون واوردند و خوردیم،بعدش به بابک گفتم-من میخوام یه کم بخوابم خیلی خستم شبا که خواب درستی ندارم!

بابک-دندوناتو نشون بده ببینم!

-چرا؟!

بابک-نکنه کم کم داری دراکولا میشی؟!اخه دراکولام روزا میخوابید شبا بیدار میموند!

-گمشو،تاعصر بیدارم نکن!

بابک-اما اگه دراکولا شدی نیایی منو گاز بگیری پدر سوخته ها!اگه گازم بگیری میشم عروس دراکولا!

-مطمئن باش اگه دراکولا بشم تو را گاز نمیگیرم،عروس قحطیه؟!

بابک-ام اگه گازم بگیری چه عروسی میشم برات!نه پخت وپز بلدم نه رفت وروب فقط میشینم ور دلت تا شب بشه بعد شب با هم از خونه میزنیم بیرون!میشم عروس ددری!ولی خوب مادرشوهرم ندارم که ازم ایراد بگیره!

طرفای عصر بود که بابک بیدارم کرد،نشسته بود بالا سرم و با صدایی زنونه می گفت-پاشو پیشی ملوسم،پاشو خون اشام من،دمدمه غروبه پاشو بریم یه چند تا گاز بگیریم جون بیاد تو تنمون!پاشو از گشنگی ضعف کردم!

-تو کی میخوای ادم شی بابک؟!

بابک-خون اشام که ادم نمیشه،پاشو حوصلم سر رفت!

-ساعت چنده؟

بابک-هر چند که هست،دیگه نباید بخوابی دلم گرفته تنگه غروبی،مامانم منو داده به تو بیاری به چپونی تو این دخمه؟!دلم پوسید تو این خونه یه گردشی یه تفرجی!مردم از بس پختم گذاشتم جلوت!مردم از بس گذاشتم و ورداشتم!ذله شدم از این زندگی!

دوتاییمون خندیدیم و بلند شدیم کارامون و میکردیم که بریم یرون که زنگ زدند!ایفون رو خودم جواب دادم،مهتاب بود.

بابک-بیا!انقدر خوابیدی که در لعنت رومون واشد و مغولا حمله کردند!خدا کنه حالا چنگیز خان خودش نیومده باشه!با اونای دیگه میشه کنار اومد خودش خیلی سفاک و بی رحمه!اگه اومده بود که مارو ببره بیروم یه بهانه بیار،اصلا حوصلشونو ندارم اگه خواستی خودت تنها برو،حتما باز میخواد ببرتمون پیش عمه خانوم نصیحتمون کنه!

یه دقیقه بعد مهتاب پشت در بود و درواکردم و بعد از سلام وا حوال پرسی،گفت-داشتین جایی میرفتین؟!

-چطور مگه؟!

مهتاب-اومدم ببرمتون خونمون اخه مامانم دعوتتون کرده.

-مگه چه خبره؟!

مهتاب-هیچی میخواییم دور هم باشیم!

-حالا چه عجلیه؟!باشه برای یه فرصت دیگه هنوز دیشب همدیگر و دیدیم!

مهتاب-نه، نه مامان گفته حتما باید بیاین!

بابکخب پاشو برو ارمین جون یه بادیم به کلت بخوره!

مهتاب-شمام دعوتیم بابک خان،مخصوصا مریم گفته حتما شمام تشریف بیارید!

بابک-من بیام چیکار؟!حراجی دارید؟!

مهتاب خندید.

بابک-شماها برید من هزار تا کار عقب افتاده دارم،تازه یکمم باید درس بخونم!

مهتاب-درس چی؟!مگه تموم نشده؟!

بابک-تموم شده اما باید همش مرور کنم یادم نره!شما ها برید پسر دایی دختر عمه هستین دیگه!من بیام مهمونیتون و خراب میکنم!امروز از صبح که بلند شدم کسلم و روحیم خراب،یاد بابام افتادم . دلم گرفته!باید بشینم یه خورده گریه کنم تا دلم واشه.میگن دلمرده پاتو جمع نزار که همه رو دلمرده میکنی!

اینا رو با قیافه ی افسرده میگفت اگه خودم از صبح باهاش نبودم دلم کباب میشد!

مهتاب که باور کرده بود،گفت-اینجور موقع ها نباید تنها باشین،توی جمع که باشین روحییتون بهتر میشه!

بابک-نه،ارمین روحیه ی منو میدونه اینجور موقع ها تا چند تا قطره گریه نکنم اروم نمیشم!میگه*

در محفل خود راه مده همچو منی را افسرده دل افسرده کند انجمنی را

-مهتاب جان نمیشه برنامه ی امشب و کنسل کنیم،میبینی که بابک حالش خوب نیست منم که نمیتونم تنهاش بزارم!

مهتاب-نه،نه اصلا من چند تا از دوستام و دعوت کردم و مریم چند تا ز دوستای ایرانی وخارجیشو،تمام دخترای فامیل امشب قراره بیان خونه ی ما!

یه دفعه گوشای بابک تیز شد و چشاش گرد،فهمیدم الان اونم میخواد باید!

بابک-وای اگه شماها برید که تمام درو دیوار این خونه میخواد منو بخوره!میترسم اگه شما ها برید و تنها بشم یه بلا ملایی سرخودم چه بیارم!چه خاکی تو سرم بریزم!*نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم*این طفل معصوم ارمینم دلش واسه من شور میزنه میترسم اگه نیام همش دلش پیشه من باشه و بهش خوش نگذره!

مهتاب-خوب شمام پاشید با ما بیایید!

بابک-اره بدم نمیگی،بمونم تو این خونه که چی بدتر غمباد میگیرم.پاشم به خاطر این طفل معصوم ارمینم که شده با شماها بیام!بعد همونطور که ناراحت به طرفه اتاقش میرفت اروم گفت-بترکه این دل من که چقدر غصه توشه!

مهتاب که تحت تاثیر قرار گرفته بودگفت-امروز بابک چشه؟!تاحالا انقدر غمگین ندیده بودمش!

خندم گرفته بود،گفتم-ادمه دیگه یه وقتایی اینجوی میشه!

دودقیقه بعد لباس پوشیده و ادکلن زده دم در حاضر بود!

-من هنوز هیچ کاریمو نکردم!

بابک-بجنب دیگه زشته!مهمونیشون خراب میشه!

مهتاب-تا ارمین حاضر شه من میرم چند تا چیبس بخرم.کارتون که تموم شد بیایین تو ماشین منتظرتونم!

وقتی مهتاب رفت،بابک گفت-پس امشب قرار نیست فقط بریم به صورت تافتونی عمت نگاه کنیم!*شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد سر وچشمه عمه خانوم به مثال غاز باشد،تو بپوش لباس هایت که رویم به سوی عمت،که اگر شود کمی دیر سهمه ما ز شام امشب دوسه تا فحش ناز باشد*

باخنده لباس پوشیدم و رفتیم پایین ،مهتاب هنوز برنگشته بود،بابک دوتا سیگار روشن کرد و یکیشو داد به من و گفت-نکنه امشب بله برون باشه،براچی عمت انقدر مهمون دعوت کرده؟!

-فکر نکنم،اگه بود حتما مهتاب قبلا به من میگفت!فکر کنم تول یکی از اینا باشه،مهتاب که نیس شاید مریم باشه!

بابک-نه بابا تولد مریم چند روز پیش بود که من یادم رفته بود و کلی متلک بارم کرد!

-پس چه خبره امشب؟!

بابک-جشن تولد عمت نیست؟متولد چه ماهی بود؟عقرب،هزار پا،رتیل بود چی بود؟!

-اگه بابام بفهمه در مورد خواهرش اینجوری حرف میزنی پدرت و در میاره!

بابک-اما اگه مامانت بفهمه بهم جایزم میده!

تو همین موقع مهتاب اومد،قرار شد با ماشین اون بریم،سوار شدیم وحرکت کردیم.

مهتاب –چقدر خوب شد شمام تشریف اوردین بابک خان!

بابک-خیلی ممنون،راستش یه خورده دلم برای عمه خانوم تنگ شده بود!خدا خیرش بده این عمع خوانومو که وجودش منبع برکته!اگه اون نبود که تا صبح خونه دق میکردیم!

-بابک،تو بروج فلکی برج بو قلمونم داریم؟!

بابک-برج بوقلمون که نه،اما انگار برج خروس بی محل و داریم!

ده دقیقه بعد رسیدیم و سه تایی رفتیم تو خونه...
__________________
۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,708 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان یلدا - مودب پور SISMONI 46 3,693 ۱۲-۵-۱۳۹۲ ۰۶:۱۱ عصر
آخرین ارسال: shamiiim
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,359 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,130 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,550 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,757 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 11,729 ۲۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۱۸ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 8,322 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: elinia


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد