خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 28 رای - 2.71 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شیرین نویسنده م.مودب پور


وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #1
رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
من ارمین پژوهش ام حدود شش هفت سال پیش همراه پسر خالم بابک ستوده برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اومدیم،تواین مدت دوتایی توی یه اپارتمان شیک زندگی میکنیم،از نظر مادی وضع پدرامون خیلی خوبه.امشب بابک چندتا از دوستاشو دعوت کرده خونمون،اگر چه من اصلا حوصله ندارم.
ارمین اومدی تو اتاق خواب چیکار،بوف کور؟!!!

-بزار نیم ساعت بخوابم بعدش خودم میام.

دوهزارو پونصد ساله خوابی تمام بیت المال و بردند!حداقل این چند وقته رو بیدارباش،پاشو پاشو زشته بچه ها نارا حت میشن.

-باور کن بابک حس تو تنم نیست.

اه،اینو جلوی این دخترا نگی ها!این دخترای خارجی تمام اخبار ایران و تو تلویزیون میبینند،دیدن که تمام خانما تو ایران با حجابن،معنی و مفهوم حجابو درک نمیکنند،اینا فک کردند زنا خودشونو از ترس مردای ایرونی می پوشونند!خیال میکنند هر مرد ایرونی فتوکوپی از رستم دستانه.

-این چرتو پرتا چیه به اینا گفتی؟!!

چرتو پرت!همینارو گفتم همشون عاشق مردای ایرونین.

همین موقع یکی از دخترا در زد و اومد تو اتاق.

رز-ارمین سگ اللاگ!

بابک-ای دختر بی تربیت،ادم به بزرگترش این حرفارو میزنه،بدو برو تا زبونتو با قاشق داغ جیز نکردم!

-بابک خجالت نمیکشی این چیزا رو به اینا یاد میدی؟!

بابک-به جون تو اگه این یکی و من یادش داده باشم!

-پس این خودش یاد گرفته به من بگه سگ اخلاق؟!!

بابک- من چه میدونم،اخه میدونی این پدر سوخته ها خیلی باهوشن!حتما خودش رفته پرس وجو کرده این دوتا کلمه رو از فرهنگ نامه ی دهخدا پیدا کرده،چسبونده به هم و به تو گفته،اتفاقا چقدم بهت میاد!

-زهرمار!

بابک-حالا پاشو بریم،زشته.

شما ها برید من یه نیم ساعت چشم گرم شه میام.

بابک-بابا پاشو بریم الان اینا فک میکنند همه ی مردای ایرونی چرتی اند!

مسئله مسئله ی ملیه،پای ابروی مردای ایرونی وسطه!

رز به انگیلیسی گفت-پاشو ارمین الان که وقته خواب نیست!

بابک-خواب!ما مردای ایرونی اصلا اهل خواب نیستیم رز خانوم!مادر طول شبانه روز فقط نیم ساعت میخوابیم،بیست و سه ساعت و یه ربع یه نفس کار میکنیم!

رز-اینکه میشه بیست و سه ساعت و چهل و پنج دقیقه،بقیشو چیکار میکنید؟!

بابک-اون یه ربع تا وقتی بخواییم بریم سر فعالییتمون یه چرت میزنیم!

رزشروع کرد به خندیدن و گفت:پس چرا الان ارمین خوابیده؟!!

بابک-تو چقدر کنجکاوی دختر،همه ی اسرامون و که نمیتونیم یه شبه بهتون بگیم،این ارمین از او نمردای خطرناکه برای همین از تو ایران براش اجازه گرفتیم که میاد اینجا بیشتر بخوابه!میدونی این اگه زیاد بیدار بمونه محشر به پا میکنه،خلق و خوش درست مثل سهراب یل می مونه!

رز-سهراب یال کیه؟!

بابک-هیس اسمشو نیار،خطرناکه،اسمشم سهرابه یله نه یال!میگن ای سهراب یل چهل و هشتا زن گرفته بوده،سر همین موضوع باباش کشتش!

رز-چهل وهشتا؟!دروغ میگی!

بابک-باور نمیکنی برو تاریخچشو نگا کن تمام عقنامه هاشو چاب کردند!

رز-چون این همه زن داشته باباش کشتتش؟!

فارسی به بابک گفتم-کم دری وری به این بگو باور میکنه می ره به همه میگه ها!

بابک-خب منم همینو میخوام دیگه،تبلیغ از این بهتر نمیشه!

-حالا هی واسه اینا چاخان کن،ماها رو از بس بهمون روغن نباتی دادند اونم کپونی دماغمونو بگیرن جونمون در میاد!حالا هی تو به اینا بگو ما رستم دستانیم!

بابک-این خارجیا یه شعاری دارند،میگن اگه صد تومن پول داری نود تومنشو بزار واسه تبلیغ،بقیشو بزار واسه کار!

-تو که صد تومنشو گذاشتی واسه تبلیغ!

رز که با تعجب به ما نگاه میکرد،گفت:من از گرمای مردای ایرونی زیاد شنیدم،اما فک نمیکردم دیگه انقدر قدرتمند باشند!

بابک-ممنون رز خانوم جون،اما اینایی رو که گفتم به کسی نگوچشممون میکنند!

بعد روکرد به منو به فارسی گفت:بابا پاشو دیگه اگه یه دقیقه ی دیگه بشینیم تبلیغمون از صد تومنم میگذره ها!
__________________
27-03-2012, 11:40 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
-تو که صد تومنشو گذاشتی واسه تبلیغ!
رز که با تعجب به ما نگاه میکرد،گفت:من از گرمای مردای ایرونی زیاد شنیدم،اما فک نمیکردم دیگه انقدر قدرتمند باشند!

بابک-ممنون رز خانوم جون،اما اینایی رو که گفتم به کسی نگوچشممون میکنند!

بعد روکرد به منو به فارسی گفت:بابا پاشو دیگه اگه یه دقیقه ی دیگه بشینیم تبلیغمون از صد تومنم میگذره ها،اونوقت یه چیزیم به شبکه ی تبلیغتی بدهکار میشیم ها!اونوقت اگه بفهمن سرمایه ماله خودمون نبوده گندکاردر میاد،پاشو دیگه!

خندم گرفته بود،بلند شدم و با هم رفتیم تو سالن،چندتا از بچه های دانشکده بودند که بابک برای شام دعوتشون کرده بود که تامارو دیدن هورا کشیدن.

بابک-خبه،زیاد ذوق نکنید،سرمون رفت،همه بگید ماشاالله به ایران،ماشاالله به ایران.

همشون گفتند ماشالی به ایران،ماشالی به ایران.

بابک-لاپتیا،ماشی له چیه،بگید ماشالله به ایران.

-بابک ولشون کن.

بابک-باید یاد بگیرن دیگه،شش هفت ساله دارم باهاشون سروکله میزنم هنوز یه ماشالله نمتونن بگن!خیلی خب نخواستیم بابا،بایین میخواییم کلاهبازی کنیم.

-خرسه گنده خجالت نمیکشی،میخوای کلاه بازی کنی!!

بابک-چی کار کنیم پس،گرگم به هوا بازی کنیم؟!!

-حالا که حتما نباید بازی کنی،بیایید باهم حرف بزنیم.

بابک-اگه بشینی یه دقیقه بااینا حرف بزنی،صاف جهت گیری میکنند طرف ازدواج!فقطم با زبون بی زبونی!یکیشون میگه حالا که درست تموم شده برنامت چیه،اون یکی میگه حالا که درست تموم شده نمیخوای اینجا بمونی،اون یکی میگه برای اینده چه تصمیمی گرفتی!حالا روشون نمیشه بیان رک بهت بگن بیا منو بگیر ها!

-صد بار بهت گفتم ازدواج ما با یه دختر خارجی مشکله!

بابک-راست میگی ازدواج با یه دختر خارجی مشکله،اما من خیال دارم با چند تا دختر خارجی ازدواج کنم،اینطوری مشکل ایجاد نمیشه!چیز کم همیشه مکافات داره!حالا انقدم فارسی حرف نزن،زشته بهشون بر میخوره.

سوفی به انگلیسی پرسید-شما شیطونا چی به زبونه خودتون دارید بهم میگید.

بابک-ارمین ببین تا بهشون میخندی شروع میکنند!

-کرم از خود درخته!

بابک-خوب بچه ها جمع شین میخوام بهتون شعر ایرانی یاد بدم!

ژاکلین-شعر ایرانی سخته،ما اشتباه میخوانیم شما بهمون میخندین!

بابک-چارلی چاپلین خودشو کشت تا مردم بهش بخندن.

-بابک صدا میره بیرون همسایه میان در خونه ها.

بابک-بابا بذار سرشونو گرم کنم دیگه!

-یه جور دیگه سرشونو گرم کن،بی صدا سرشونو گرم کن.

بابک-خب بچه ها بیاین پانتومیم براتون اجرا کنم.

-مرده شورتو ببرن بابک!

بابک-خیلی خب بابا،بیایین براتون قصه بگم،قصه ی مردای ایرونی،این مردای ایرونی قد و هیکلشون یه خرده کوتاهه،اما از قدیم گفتم فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه،حقمونو خوردن قدمون کوتاه شده!

-منو تو که قدمون بلنده،کیو میگی ؟!

بابک-میخوام قصه ی هفت کوتوله رو براشون تعریف کنم!

لیزا-کاش شماها اینجا میموندین و ازدواج میکردین!

بابک-اوخ ،باز فیلشون یاد هندستون کرد!یااله همه به هم ماس ماس کنگر ماس ماس !

-خندم گرفته بود به بابک گفتم-اینا که یکی دو تا نیستن،تازه اگرم بخواییم زن بگیرم،همشونو که نمیتونیم بگیریم!

بابک-راست میگی عمل باید عادلانه باشه،بعد روکرد به دخترا و گفت-توجه توجه،یه ارمین داریم عتیقه، ماله سیصد ساله پیشه،خوشگل ،خوش هیکل،خوش چشم و ابرو هیچ نقصی نداره.قیمت پایه سه پوند،سه پوندیک،سه پوند دو...

-غلط کردی،سه پوند؟!!

بابک-پس چی سیصد هزار پوند،تازه قیمتو بردم بالا چون پسر خالمی!یه چشمه از اون اخلاق گلتو رو کنی یه پوندم نمیخرنت،حالا حرف نزن شاید یه سی چهل پوندی فروختمت!زود باشیدکه غفلت موجب پشیمانیست!

رز-من ده پوند میخوامش.

توهمین موقع زنگ زدند وبابک ایفون برداشت...

زود باش جلیقه ی نجاته وت تنت کن که سیل اومد!

-کی بود؟!

بابک-مریمه و مهتاب و پدر مادرش!

-راست میگی؟!چطور این موقع شب؟!!

بابک-چه میدونم!طفلی این دخترا تا حالا صابون عمه خانوم ایرانی به تنشون نخورده!خانم ها!dangerهاپوcom!به محض رسیدنtake andپاره پوره!yourپروپاچه

خندم گرفته بود،دخترا بر وبر بابک و نگاه میکنند.

-بابک نترسونشون!

مهتاب و مریم دختر عمه هام بودند که تو همون شهر با پدر مادرشون زندگی میکردند،مهتاب بزرگتر از مریم بود و به من علاقه داشت،دختر قشنگی بود و عمم خیلی پولدار بود،مریمم تو عالم رویا بابک شوهر خودش می دونست.خلاصه دو دقیقه بعد در اپارتمان و زدند و خودم در و واکردم.
27-03-2012, 11:41 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #3
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل سوم
-سلام عمه ،سلام فرزاد خان.

عمه-سلام عزیزم،چه طوری؟!هیچ یادی از مانمی کنی،درستم که تموم شده هیچ بهانه ای نداری؟!

مهتاب و مریم هم سلام کردن و جواب دادم و دعوتشون کردم خونه و اومدند تو تا چشمه عمه به مهمونا افتاد غضب کرد و گفت به به انگار بد موقع مزاحم شدیم!

بابک بلند شد وگفت-سلام عمه خانوم تعظیم عرض کردم!

عمه-سلام و ظهر مار...!این چه بساطیه؟!

بابک-حراجی داشتیم عمه خانوم،کم کم داریم وسایلامونو جمع میکنیم!کم کم میخواییم بریم ایران،اینه که یه خرده اثاث مثاث داشتیم میخواستیم بفروشیم، سلام اقا فرزین،سلام مریم خانوم،سلام مهتاب خانوم!

عمه-راست میگی یا چاخان میکنی؟

بابک که خیلی جدی حرف میزد،گفت-دروغم چیه عمه خانوم،این ارمین شاهده، اما اینا بزخرن،یکی از وسایلو میخواستن ده پوند بخرن!

مریم-غلط کردن!

بابک-حالا قیمته پرتیم نگفتم،جنس همین قدر می ارزید!

چپ چپ نگاش کردم!

عمه-پس این شیرینی و میوه ها چیه رو میز؟!

بابک-عمه خانوم دهن خشک که نمیشه معامله کرد،اینا رو گذاشته بودیم که اگه معاملمون شد دهنمون و شیرین کنیم!

عمه-خودتی پدر سوخته،مهمونی گرفتی میگی حراجیه؟!

بابک-به سرتون قسم اگه خلاف عرض کرده باشم،اگه باور نمیکنید از ارمین بپرسید که همین الان داشتین سر قیمت چونه می زدیم!

عمه- راست میگه عمه؟!

-اره راست میگه عمه جون،همین الان داشتیم سر قیمت چونه میزدیم!

عمه دیگه پاپی قضیه نشد،اما مریم و مهتاب چپ چپ به دخترا نگاه میکردند و فرزاد خان هم از اونا بدش نیومده بود و به چشمه خریدار نگاشون میکرد!

بابک-خب خانما حراج به علت وقوع بلایای طبیعی تعطیل شد!شب بخیر.

بعد برگشت وبا یه حالت معصومانه به عمه نگاه کرد و گفت-طفلکیا یه جنسو خیلی چششون گرفته بود،حیف که پول کم داشتن!

مریم-کدوم جنسو؟خب یکم قیمتشو ببر بالا بده بهشون برن!

بابک-خب جنس خیلی نمی ارزید،اگه گرون میخریدند سرشون کلاه میرفت...!

خب خب شب بخیر دخترا ما فعلا از فروختن منصرف شدیم!بعد بردشون بیرون از خونه و بهشون گفت ماس ماس یادتون نره،دخترام خندیدن و رفتن!

بعد برگشت و بایه قیافه ی مظلوم گفت-طفلیا دستو پاشون یه خرده تنگه،خب خیلی خوش اومدید چه عجب از این طرفا!

عمه-همه ی این اتیشا ازگور تو بلند میشه،این عمه مرده که سرش تو درس و مشقشه!

بابک-این عمه مرده ببخشید ننه مرده هر چقدرم درس خون باشه،باید وسایلشو بفروشه یانه؟!!

فرزاد خان-خانم شما خیلی کج خیالید،این طفلیا یه حراج نمتونن ترتیب بدن؟!!

بابک-نه بابا،این دفعه میگیم یه سمساری بیاد همه رو بار بزنه و ببره!

مهتاب-خوبی ارمین؟

-ممنون بد نیستم،شما چطوی؟

مهتاب-منم خوبم.

عمه بلند شدو رفت طرف اشپزخونه و گفت-برم یه چای بیارم هم یه دستی به سر و صورت اشپزخونه بکشم!

بابک-نمیخواد عمه خانوم،شما چرا زحمت بکشید،خودم میارم!

اما دیگه عمه واردشاپزخونه شده بود،بابک گوشاشو گرفت و که صدای عمه بلند شد!

ذلیل مرده شما حراج میگیرید شام به مشتریا میدین؟!!!!

عمه خانوم شما چقدر سخت میگیرید!شما که ماشاالله دست و دلبازید،این طفلیا گشنشون بود گفتم یه لقمه بزارن دهنشون!

عمم که دیگه خندش گرفته بود،گفت-طفلی اون دختری که تو نصیبش بشی!

بابک-د،اینام اومده بودند من و ارمین و بین خودشون تقسیم کنند شماها نزاشتید!

دوباره همه خندیدن و مریم به بابک چشم غره رفت.

عمه هم که با یه سینی چای داشت از اشپز خونه بیرون میومدگفت-چشم در اومده اگه یه بار دیگه بفهمم حراجی راه انداختین وای به حالت!

بابک-چشم عمه خانوم از این به بعد هر وقت خواستیم چیزی بفروشی میبریم مغازه.

همه دوباره خندیدن...

عمه-خب عمه جون حالا که دیگه درست تموم شده میخوای چیکار کنی؟!

درست که تموم شده و مدرکم که داری،خوش تیپو خوش قیافم که هستی،جوونی وسنتم سنه ازدواجه،دیگه نباید دست دست کنی!

بابک که خندش گرفته بود،گفت-نخیر تاحالا شرکتای خارجی و چند ملیتی تو حراجه ما شرکت کرده بودند،حالا کمپانی های بزرگ ایرانی وارد معامله شدن!

اینو گفت و از ترس عمه فرار کرد،مریمم بلند شد و رفت دنبالش.

فرزاد خان-من خیلی این بچه رو دوست دارم،خیلی بانمکه!

عمه-بلاس،زلزله ست،میترسم این بچه رو فاسد کنه!

بابک از تو اشپزخونه-این فاسد خدایی هست،هر چی فساد و مفسده ست زیر سر همینه،به قیافه ی معصومش نگا نکنید،گرگه در لباسه میش!

عمه- نکنه راست میگه عمه؟!

-نه به خدا،من تو اتاقم خوابیده بودم!

عمه-میدونم عمه،این چشا ازش نجابت میباره،توام مثل باباتی،اونم جوون بود نجیب بود.

بابک-اره اره،جوون که بود نجیب بود الان نا نجیب شده،اینا پا به سن که میزارن خراب میشن !

فرزادخان زد زیر خنده،عمم وانمود کرد نشنیده!خلاصه یه ساعتی نشستن و حرف زدن و نصیحت کردن...!

تا اونا پاشون و از در گذاشتن بیرون،بابک به نفس عمیق بلند کشید و گفت-اخیش ،اعلام وضعیت سفید یا عادی،توپولف دشمن به اشیانه برگشت!

-تقصیره تو،سر بسرش نزار.

بابک-مگه کسی میتونه سر به سر عمه ی تو بزارهفیه قشونو حریفه!اصلا من نمیفهمم اینو دختراش از جون ما چی میخوان!

ببینم تو از مهتاب خوشت میاد...
__________________
27-03-2012, 11:43 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #4
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل چهارم
بابک-ببینم تو از مهتاب خوشت میاد؟!

-بدم نمیاد ،اما فعلا خیال زن گرفتن ندارم.

بابک-بعدشم مگه من میذارم تو با مهتاب عروسی کنی!شماها با هم فامیلین،بچتون منگل در میاد،میشه مثل عمه خانوم!تازه میگن مادر و ببین دخترو ببر،این عمع خانوم اندازه کل کره ی زمین جاذبه و جذبه داره!نمیبینی فرزاد خان جلوش مثه موشه!دخترشم مثه خودش میشه!

-نه ،مهتاب دختر ارومیه ندیدی امشب هیچی نگفت؟!

بابک-لازم نبود مهتاب چیزی بگه،مامانش دست تنها سر و بونه ی مارو جنبوند!دیگه لازم نبود کسی کمکش کنه،اگه کم بیاره اونام میان جلو...!

اصلا تو کاریت نباشه،حالا پاشو یکم اینجا رو تر وتمیز کنیم وقت خواب باهات حرف میزنم!

بیچاره این دخترا وقتی عمه رو دیدن،مثل بید شروع کردن به لرزیدن،چه هیکلی،صدو پنجاه کیلو وزنش هست ،نه؟!فوت میکرد من وتو رو اون دخترا رو باد می برد،کیه این؟!از نوادگان رستمه یا افراسیاب؟!!!!

من میرم ظرفا رو بشورم،تو جارو بزن.

بابک-نمی خواد تو ظرفا رو بشوری همه رو همونجوری چرب وچیلی می زاری تو قفسه!تو جارو بزن خودم ظرفا رو میشورم!

خلاصه کارای خونه که تموم شد،دوتایی مون رفتیم دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم . اومدیم تو سالن.

بابک بلند شد و دو تا چایی ریخت واورد گذاشت رو میز و خودشم نشست.

بابک-هنوزم سرت درد میکنه؟!

- ای یه کمی!

بابک-دوای دردت پیشه منه،خودم با یه نسخه خوبش میکنم!

-چطوری؟!

بابک-تو فقط به حرفه من گوش کن کاریت نباشه،خودم یه دختر نجیب و خوشگل پیدا میکنم!

-تو دست از سر من ورنمیداری؟همون دو دفعه که بد بختم کردی بس نبود؟!این دفعه میخوای بیچارم کنی؟

بابک-من تو رو بدبخت کردم؟کی؟!

-سر قضیه ی فرگل و فرنوش،یادت نیست؟!

بابک-اِ،شوخی خارج از کتاب نکن دیگه!

-دیگه گولتو نمیخورم،تو همیشه خوب و خوشی من همیشه باید بدبختی و بیچارگی بکشم!

بابک-خوبه خوبه،برگردیم تو داستان خودمون!

-چی چی برگردیم تو داستان خودمون،اون دو دفعه هیچی به نگفتم،هنوزم ول نمیکنی؟!

بابک-عجب خری هستی توپسر،ول کن دیگه حالا خواننده ها چی میگن بهمون؟!!حالا یه چیزی بوده و گذشته ،این دفعه قول میدم سر وسامون بگیری!

حالا پاشو برو بخواب!

-تو برو بگیر بخواب،من خوابم نمیاد!

بابک-چرا مگه قرصایی که دکتر بهت میده رو نمیخوری؟!

-چرا،اما فایده نداره بدترم کرده یهو دیدی قرصی شدم!

بابک-چت میشه وقتی میخوابی؟!

-چیزیم نمیشه،تو برو بگیر بخواب،تاحالا صد بار بهت گفتم!

بابک-حالا یه بار دیگه بهم بگو!

-تا چشمم رو هم میره،یکی صدام میزنه بعدشم که بیدار میشم هیچی هیچی یادم نیست!

بابک-این دکتر اخری اسمش چی بود؟اها دکتر هریس،مگه بهت نگفت قرصات تموم شد بری پیشش؟!

-چرا،اما چه فایده،مثله دکترای قبلی دوباره قرص میدن!

بابک-شاید قرصات ضعیفن؟!

-دیگه از اینا قوی تر میخوای؟!فیل و میخوابونه!

بابک-فردا میریم پیشه دکتر میگیم دکتر جون یه قرص میخواییم وسه کرگدن،اینا که دادی واسه فیله، ضعیفه!

-برو بگیر بخواب چرتو پرت نگو!

بابک-امشب میخوام بیام تو اتاقت ببینم چه جوری میخوابی!

-خوابیدن که میخوابم اما فقط تا ساعته چهار صبح!

بابک-تو که قبلا اینطوری نبودی؟!

-چرا تقریبا یک سال ونیمه که اینجوری شدم،اوایل فقط یکی دوبار از خواب میپریدم اما تو این دوماه شاید ده بار اینجوری شدم!

بابک-حالا بریم بخوابیم تا صبح خدا بزرگه،ایناه همه ماله اعصابه فشار درس کلافت کرده!چند وقته دیگه خوب میشه،چقدر بهت گفتم انقدر خر خونی نکن حالا گیریم تو خوندی و گرفتی بیست،من کمتر خوندم و گرفتم هفده،که چی؟!دوتامون مدرکمون و گرفتیم!ولی من سر ومر گندم ولی تو عیب ناک شدی!خوبه حالا گاه گداری برات یه حراجی راه مینداختیم و گرنه الن شده بودی اینه یه دفتر شصت برگ...!

نزدیکیای صبح بود که بابک بیدارم کرد،از خواب پریدم گیج و منگ بودم،چشام و که واکردم دیدم بابک بالا سرم وایستاده و تکونم میده!

-چی شده؟!

بابک-هیچی،انگار خواب بد دیدی!

-بلند شدم نشستم . کمی که گذشت پرسیدم-چیکار میکردم تو خواب؟!

بابک-خودت هیچی نفهمیدی ،هیچی یادت نیست؟!ا

-اصلا ،الان خیلی وقته که دیگه خواب نمیبینم!

بابک-خ.بخ خواب نمیبینی این عربده ها رو میکشی،نکنه جنی شدی،بسم الله..

-مگه چیکار میکردم؟!

بابک-چه میدونم،همش میگفتی من نمیام!تو کی هستی!از یان حرفا وچند تا دادم زدی!

-این چیزایی که میگی اصلا یادم نیست!سرشب چی؟!وقتی خوابم برد؟!

بابک-چهار پنج بار از خواب پریدی،حالام تا خواب از سرت نپریده بگیر بخواب صبح میریم دکتر!

-دیگه خوابم نمیاد!

بابک-باشه ،همینجوری دراز بکش.

-کلافم بابک،وقتی بیدار میشم هیچی یادم نیست، داغونم...!انگار تو خوب کوه کندم،وقتی بیدار میشم دیگه از خوابیدن میترسم!

بابک-بخواب من بالا سرت میشینم تا خوابت ببره!

ساعت 8/5صبح بود که بیدار شدم،بابک کنارم روی مبل خوابش برده بود!

بلند شدم صبحونه رو درست کردم وبعدش بابک و بیدار کردم.

دوتایی رفتیم یه دوش گرفتیم وصبحونمون و خوردیم وبعد بابک به دکتر هریس تلفن کرد وبرای یه ساعتی وقت گرفت.
__________________
27-03-2012, 11:45 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #5
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل پنجم...


نیم ساعت بعد از خونه اومدیم بیرون وبا ماشین من به طرف مطب دکتر حرکت کردیم.

بابک-یه وقت به عمت نگی میریم دکتر و خواب میبینی!اون وقت دیگه منو ول نمیکنه میگه برادر زادم و دعایی کردی!الانم رفتیم دکتر هر چی تو خواب میبینی بگو خجالت نکش!

-چیزی نمیبینم که خجالت بکشم!

باب-دور از جون دور از جون فکر کنم اون طوری شدی!

-چه طوری؟!

بابک-نمیدونم!

-زهر مار ترسیدم!

بابک-هیچی نیست .بابام یه چند وقت پیش یه رفیق داشت که همینجوری شده بود،رفت پیش دکتر با یه نسخه خوب شد تازه 6ماهم زندگی کرد!بعد 6ماه مرد!

-چپ چپ نگاش کردم...!

یه خورده بعد رسیدیم و ماشین و یه گوشه پارک کردیم و با هم رفتیم تو مطب دکتر...

یه دختر موبور منشی دکتر بود،تا باک دیدش گفت-سلام خانم منشی خوبین؟مادر خوبن؟پدر خوبن؟اخوی ،همشیره همه خوبن؟!

بابک نصفی رو به انگلیسی میگفت نصفی رو به فارسی!

بیچاره منشیه در حالی که میخندید مات بابک و نگاه میکرد!

-بابک مسخره بازی در نیار اینا که اخوی وهمشیره ندارن!

بابک-با اینا که اینطوری حرف بزنی فکر میکنن واژه های جدید وارد زبانشون شده!

بابک-خانم منشی ما دوتارو یادتون نیست؟ما هفته ی پیش اومدیم و این دوستم خل بود بعد دکتر دیوونش کرد الانم اومدی زنجیریش کنه بفرستیمش تیمارستان!

منشی که از خنده غش کرده بود،گفت-خیالتون راحت،باتجویزای دکتر هریس مریضتون حتما خوب میشه!

بابک-اختیار دارید خانوم چهره ی خندون شما از هر دارویی دارو تره!از شما چه پنهون دفعه ی پیش که اومدیم اینجا خود منم یه کم احساس خلو چلی میکردم تو مغزم،اما وقتی شمارودیدم انگار ابی بود تو اتیش!فکر کنم نصفه مریضایی که میان اینجا رو شما درمون میکنید به اسمه دکتر تموم میشه!

-بابک!

بابک-ببخشید دکتر محکمه تشریف دارن؟ما قبلا تلفن کردیم و ساعت دیدیم اومدیم خدمت شما!

-بابک،محکمه چیه؟!ساعت چیه؟چی میگی تو؟!

بابک-دارم زبون بازی میکنم زود تر بفرستمون تو!

-اینجا که مریض نیست جز ما!

بابک-اِ،دکتر غی ما مریض نداره!فکر کنم تو این شهر فقط تو دیوونه ای ارمین!

خانم منشی همون طور که وایستاده بود و میخندید.

-برو کنار ببینم،خانم من ارمین پژوهش هستم از دکتر وقت گرفته بودم!

منشی-بله خواهش میکنم،دکتر منتظر شما هستن،بفرمایین تو!

روبه بابک کردم وگقتم-نیم ساعه وایستادی یه کلمه ی حسابی از دهنت در نمیاد!

بابک-خب اینام خسته میشن اینجا.خواستم دوکلوم بزنم خستگیشون بره!

خانم منشی که از بابک بدش نیومدهبود گفت-شما خودتون با دکتر کاری ندارید؟

بابک-نه خانوم جون،کار من از قرص و شربت و این حرفا گذشته،من دیگه باید برم خودمو به امین اباد معرفی کنم!

دستشو کشیدم و بردم تو مطب دکتر.بعد از سلام و احوال پرسیوقتی شنید دارو ها روم اثر نکرده خیلی تعجب کرد!مدتی فکر کرد و گفت این فوی ترین دارو هایی بوده که میتونسته برام تجویز کنه!گفت باید یه جلسه با دکترای دیگه ترتیب بده و اگه لازم باشه هیپنوتیزمم کنن!

بابک-اخ اخ،اگه هیپنوتیزمت کنن خیلی ناجور میشه!

-چرا؟!

بابک-اخه وقتی هیپنوتیزمت کننه همه ی کثافت کاریایی که تا حالاکردی میگی ودکتر میفهمه تو این چند سال چه گندایی رو تو کشورش بالا اوردی!

-بیچاره،من که کاری نکردم خیالمم راحته،تورو بگو که اگه بخوان هیپنوزیمت کنن اعدام میشی!

بابک-اگه به خاطر درس خوندن و نجابتو سربزیری قراره تیر بارونم کنن بزار اعدام کنن!

-اره جون خودت پرونده از پرونده ی تو سیاهتر پیدا نمیشه!

دکتر-دارید مشورت میکنید؟!

باب-ببخشید دکتر جون این حرفایی که ما میخواییم بزنیم تو دادگاهم سندیت داره؟!

-خفه شی بابک!

دکتر خندید و چند تا دارو و سیتی اسکن برام نوشت واز مطبش اومدیم بیرون!
__________________
27-03-2012, 11:46 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
فصل ششم...
دکتر خندید و چند تا دارو و سیتی اسکن برام نوشت واز مطبش اومدیم بیرون!یه راست رفتیم سیتی اسکن و داروهایی که دکتر داده بود و خریدیم.کارامون که تموم شد برگشتیم خو.نه تقریاب ظهر شده بود!

بابک-ناهار نوبته منه درست کنم؟

-اره!

تلفن و ورداشت و پیتزا سفارش داد!

-یعنی چی؟!نوبته من که میشه باید غذای ایرونی درست کنم ولی نوبته تو که میشه زنگ میزنی از بیرون غذا بیارن!

بابک-قربونت برم تو کدبانویی و از هر انگشتتصد تا هنر میریزه،من از این زنیکه شتر شلخته هام!سر ظهر که شوهره پیدا میشه دوتا پیتزا میندازه جلوش!

-بلند شو حداقل یه چایی دم کن!

بابک-چشم اخر سالی اوقات تلخی نکن ،یه غذا ارزشن نداره زندگی زناشویی مون بهم بریزه!

خندم گرفته بود ،یه خورده بعد غذامون واوردند و خوردیم،بعدش به بابک گفتم-من میخوام یه کم بخوابم خیلی خستم شبا که خواب درستی ندارم!

بابک-دندوناتو نشون بده ببینم!

-چرا؟!

بابک-نکنه کم کم داری دراکولا میشی؟!اخه دراکولام روزا میخوابید شبا بیدار میموند!

-گمشو،تاعصر بیدارم نکن!

بابک-اما اگه دراکولا شدی نیایی منو گاز بگیری پدر سوخته ها!اگه گازم بگیری میشم عروس دراکولا!

-مطمئن باش اگه دراکولا بشم تو را گاز نمیگیرم،عروس قحطیه؟!

بابک-ام اگه گازم بگیری چه عروسی میشم برات!نه پخت وپز بلدم نه رفت وروب فقط میشینم ور دلت تا شب بشه بعد شب با هم از خونه میزنیم بیرون!میشم عروس ددری!ولی خوب مادرشوهرم ندارم که ازم ایراد بگیره!

طرفای عصر بود که بابک بیدارم کرد،نشسته بود بالا سرم و با صدایی زنونه می گفت-پاشو پیشی ملوسم،پاشو خون اشام من،دمدمه غروبه پاشو بریم یه چند تا گاز بگیریم جون بیاد تو تنمون!پاشو از گشنگی ضعف کردم!

-تو کی میخوای ادم شی بابک؟!

بابک-خون اشام که ادم نمیشه،پاشو حوصلم سر رفت!

-ساعت چنده؟

بابک-هر چند که هست،دیگه نباید بخوابی دلم گرفته تنگه غروبی،مامانم منو داده به تو بیاری به چپونی تو این دخمه؟!دلم پوسید تو این خونه یه گردشی یه تفرجی!مردم از بس پختم گذاشتم جلوت!مردم از بس گذاشتم و ورداشتم!ذله شدم از این زندگی!

دوتاییمون خندیدیم و بلند شدیم کارامون و میکردیم که بریم یرون که زنگ زدند!ایفون رو خودم جواب دادم،مهتاب بود.

بابک-بیا!انقدر خوابیدی که در لعنت رومون واشد و مغولا حمله کردند!خدا کنه حالا چنگیز خان خودش نیومده باشه!با اونای دیگه میشه کنار اومد خودش خیلی سفاک و بی رحمه!اگه اومده بود که مارو ببره بیروم یه بهانه بیار،اصلا حوصلشونو ندارم اگه خواستی خودت تنها برو،حتما باز میخواد ببرتمون پیش عمه خانوم نصیحتمون کنه!

یه دقیقه بعد مهتاب پشت در بود و درواکردم و بعد از سلام وا حوال پرسی،گفت-داشتین جایی میرفتین؟!

-چطور مگه؟!

مهتاب-اومدم ببرمتون خونمون اخه مامانم دعوتتون کرده.

-مگه چه خبره؟!

مهتاب-هیچی میخواییم دور هم باشیم!

-حالا چه عجلیه؟!باشه برای یه فرصت دیگه هنوز دیشب همدیگر و دیدیم!

مهتاب-نه، نه مامان گفته حتما باید بیاین!

بابکخب پاشو برو ارمین جون یه بادیم به کلت بخوره!

مهتاب-شمام دعوتیم بابک خان،مخصوصا مریم گفته حتما شمام تشریف بیارید!

بابک-من بیام چیکار؟!حراجی دارید؟!

مهتاب خندید.

بابک-شماها برید من هزار تا کار عقب افتاده دارم،تازه یکمم باید درس بخونم!

مهتاب-درس چی؟!مگه تموم نشده؟!

بابک-تموم شده اما باید همش مرور کنم یادم نره!شما ها برید پسر دایی دختر عمه هستین دیگه!من بیام مهمونیتون و خراب میکنم!امروز از صبح که بلند شدم کسلم و روحیم خراب،یاد بابام افتادم . دلم گرفته!باید بشینم یه خورده گریه کنم تا دلم واشه.میگن دلمرده پاتو جمع نزار که همه رو دلمرده میکنی!

اینا رو با قیافه ی افسرده میگفت اگه خودم از صبح باهاش نبودم دلم کباب میشد!

مهتاب که باور کرده بود،گفت-اینجور موقع ها نباید تنها باشین،توی جمع که باشین روحییتون بهتر میشه!

بابک-نه،ارمین روحیه ی منو میدونه اینجور موقع ها تا چند تا قطره گریه نکنم اروم نمیشم!میگه*

در محفل خود راه مده همچو منی را افسرده دل افسرده کند انجمنی را

-مهتاب جان نمیشه برنامه ی امشب و کنسل کنیم،میبینی که بابک حالش خوب نیست منم که نمیتونم تنهاش بزارم!

مهتاب-نه،نه اصلا من چند تا از دوستام و دعوت کردم و مریم چند تا ز دوستای ایرانی وخارجیشو،تمام دخترای فامیل امشب قراره بیان خونه ی ما!

یه دفعه گوشای بابک تیز شد و چشاش گرد،فهمیدم الان اونم میخواد باید!

بابک-وای اگه شماها برید که تمام درو دیوار این خونه میخواد منو بخوره!میترسم اگه شما ها برید و تنها بشم یه بلا ملایی سرخودم چه بیارم!چه خاکی تو سرم بریزم!*نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم*این طفل معصوم ارمینم دلش واسه من شور میزنه میترسم اگه نیام همش دلش پیشه من باشه و بهش خوش نگذره!

مهتاب-خوب شمام پاشید با ما بیایید!

بابک-اره بدم نمیگی،بمونم تو این خونه که چی بدتر غمباد میگیرم.پاشم به خاطر این طفل معصوم ارمینم که شده با شماها بیام!بعد همونطور که ناراحت به طرفه اتاقش میرفت اروم گفت-بترکه این دل من که چقدر غصه توشه!

مهتاب که تحت تاثیر قرار گرفته بودگفت-امروز بابک چشه؟!تاحالا انقدر غمگین ندیده بودمش!

خندم گرفته بود،گفتم-ادمه دیگه یه وقتایی اینجوی میشه!

دودقیقه بعد لباس پوشیده و ادکلن زده دم در حاضر بود!

-من هنوز هیچ کاریمو نکردم!

بابک-بجنب دیگه زشته!مهمونیشون خراب میشه!

مهتاب-تا ارمین حاضر شه من میرم چند تا چیبس بخرم.کارتون که تموم شد بیایین تو ماشین منتظرتونم!

وقتی مهتاب رفت،بابک گفت-پس امشب قرار نیست فقط بریم به صورت تافتونی عمت نگاه کنیم!*شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد سر وچشمه عمه خانوم به مثال غاز باشد،تو بپوش لباس هایت که رویم به سوی عمت،که اگر شود کمی دیر سهمه ما ز شام امشب دوسه تا فحش ناز باشد*

باخنده لباس پوشیدم و رفتیم پایین ،مهتاب هنوز برنگشته بود،بابک دوتا سیگار روشن کرد و یکیشو داد به من و گفت-نکنه امشب بله برون باشه،براچی عمت انقدر مهمون دعوت کرده؟!

-فکر نکنم،اگه بود حتما مهتاب قبلا به من میگفت!فکر کنم تول یکی از اینا باشه،مهتاب که نیس شاید مریم باشه!

بابک-نه بابا تولد مریم چند روز پیش بود که من یادم رفته بود و کلی متلک بارم کرد!

-پس چه خبره امشب؟!

بابک-جشن تولد عمت نیست؟متولد چه ماهی بود؟عقرب،هزار پا،رتیل بود چی بود؟!

-اگه بابام بفهمه در مورد خواهرش اینجوری حرف میزنی پدرت و در میاره!

بابک-اما اگه مامانت بفهمه بهم جایزم میده!

تو همین موقع مهتاب اومد،قرار شد با ماشین اون بریم،سوار شدیم وحرکت کردیم.

مهتاب –چقدر خوب شد شمام تشریف اوردین بابک خان!

بابک-خیلی ممنون،راستش یه خورده دلم برای عمه خانوم تنگ شده بود!خدا خیرش بده این عمع خوانومو که وجودش منبع برکته!اگه اون نبود که تا صبح خونه دق میکردیم!

-بابک،تو بروج فلکی برج بو قلمونم داریم؟!

بابک-برج بوقلمون که نه،اما انگار برج خروس بی محل و داریم!

ده دقیقه بعد رسیدیم و سه تایی رفتیم تو خونه...
__________________
27-03-2012, 11:47 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #7
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم و سه تایی رفتیم تو خونه.خونه ي عمه،یه خونه ي ویلایی بزرگ بود با استخر و «سونا و تمام تجهیزات .یه سالن خیلی بزرگ داشت که پر از مهمون بود.دختر و پسر.ایرانی و خارجی.چند تا از اقوام دورهم بودن.به محض ورود ما،همه ساکت شدن و به ما نگاه کردن.از همون دم سالن با همه سلام و علیک کردیم.تا من خواستم برم طرف عمه م،بابک تند جلوتر رفت و به عمه سلام کرد و وقتی عمه دستش رو دراز کرد که باهاش دست بده،این بابک حقه باز مثل تو این فیلمها،دست عمه رو ماچ کرد!
با اینکار بابک،گل از گل عمه خانم شکفت!منم رفتم جلو و عمه م رو ماچ کردم و نشستیم.کمی که گذشت و خوش و بشها تموم شد،آروم به بابک گفتم»؟ تو دیگه چه جونوري هستی!بابک خره،دیگه تا آخر شب واکسینه شدم!هر کاري بکنم،عمه ت باهام کاري نداره!

» چپ چپ نگاهش کردم.مهتاب و مریم اومدن جلوو مریم باهامون سلام کرد و علیک کرد و گفت «پاشین بریم اونطرف سالن بچه ها منتظرن با شماها آشنا بشن.

بابک مریم خانم اگه اجازه بدین ،یه ده دقیقه اي اینجا باشیم.دلمون واسه عمه خانم تنگ شده.یه خرده حداقل ببینمشون!

!» عمه رو نگاه کردم.جلوي بقیه دوستانش از حرف بابک حظ کرد «

عمه برید عزیزم.برید پیش جوونها.ما پا به سن گذشته ها که حرفی واسه گفتن نداریم.

بابک اختیار دارین عمه خانم!این فرمایشا چیه؟دیشب که منزل ما تشریف داشتین،موقع رفتن همسایه مون شما رو

دیده بودن اینجا!اسمش آقاي نفیسی یه،خیلی فوضوله!وقتی بهش گفتم شما عمه ي آرمین هستین،باورش

نمیشد!میگفت دروغ میگی!شما رو جاي همشیره بزرگه ي آرمین اشتباه گرفته بود!چقدر واسه ش قسم خوردم تا باور

کرد!تازه یه چیز دیگه م گفت که روم نمیشه بگم!

» عمه که انگار ده سال جوون تر شده بود با ناز و خنده گفت «

وا!مگه چی گفت بابک جوون؟!

» بابک دور و برش رو نگاه کرد و بعد آروم گفت «

خیال کرده بود فرزادخان پدر شماس!مرتیکه ي پدرسوخته ي هیز از من زیرپاکشی میکرد که اسم شمارو بفهمه چیه!

عمه واي !خاك تو گورش کنن!میخواستی بگی اون شوهرمه!

بابک نه دیگه نگفتم.اینارو که گفت بهش کم محلی کردم و رفتم دنبال کارم!راستی شما چندسالتونه عمه خانوم؟!

عمه سوزمونی به سن و سال من چیکار داري؟

» همه خندیدن و پچ پچ و در گوشی حرف زدن شروع شد و عمه با خنده به ما گفت «

پاشین ،پاشین برین اونطرف خوش باشین.مریم جون،یه میوه اي شیرینی شربتی بیار این طفل معصوما گلو خشک نشستن اینجا!

» دوتایی بلند شدیم و با مهتاب و مریم راه افتادیم بریم اونطرف سالن که بابک آروم به من گفت «

دیگه خیالت راحت باشه.دخترش رو هم نگیري،باهات کاري نداره!بابک تو این چیزا رو از کجات در میآري و میگی؟!

بابک کاریت نباشه.تو فقط گوش بده و یاد بگیر!

تا رسیدیم اونور سالن همه بلند شدن که با ما آشنا بشن و سلام علیک کنن خلاصه همه با نشستیم،یکی از دخترا که «

» اسمش نادره بود گفت

تعریف شماهارو خیلی شنیده بودیم.

بابک ببخشید چیا از ما تعریف کرده بودن؟

نادره چیزاي خیلی خوب!

بابک خب،شکرخدا که همه چیز رو بهتون نگفتن!

شهرزاد حالا براي تولد مریم کادو چی خریدین؟

» بابک یه آن جا خورد اما بلافاصله خودش رو جمع و جور کرد و گفت «

دیروز تمام مغازه رو زیرپا گذاشتم.اما هرچی که فکر کردم،دیدم چیزي که قابل مریم خانم رو داشته باشه وجود

نداره!این بود که فکر کردم به عنوان هدیه تولد،شام دعوتشون کنم بیرون،البته دست خالی یه دست خالی م که نیومدم!

چند بیت شعر با خودم آوردم !اگه اجازه بدین بخونم.

همه براش دست زدن.مونده بودم که شعرش کجا بود؟!شروع کرد جیب هاش روگشتن.اما هر چی گشت چیزي «

پیدا نشد.یه قیافهی خیلی ناراحت بخودش گرفت و دستمال کاغذي ورداشت و مثلا عرق پیشونی ش رو پاك کرد و

» اروم گفت

دیشب تا ساعت سه ،سه و نیم،نشسته بودم و این شعر رو براي مریم خانم گفته بودم!نمی دونم کجا گذاشتمش!تنم

زیر گل بره که اینقدر حواس پرتم!

» بعد از من پرسید «

آرمین یه دفتر کوچولوي قشنگ،با یه جلد طلایی که یه گل سرخ بهش چسبونده بودم،تو ندیدي؟گذاشته بودم

رومیز اتاقم.

» بعد برگشت به مهتاب گفت «

مهتاب خانم،تو ماشین شما چیزي جانمونده؟!

مهتاب نه ،فکر نکنم.

بابک گذاشته بودمش تو اتاقم که گم و گور نشه ها!

دوباره عرق پیشونی اش رو پاك کرد.نشسته بودم و نگاهش میکردم.می دونستم داره دروغ میگه! «

» دوباره به من گفت

آرمین ،اگه تو ورش داشتی،ازت خواهش میکنم بده ش.اصلا شوخی قشنگی نیس!اعصابم خیلی ناراحت شده!

نه بابک جون.من ورنداشتم،احتمالا خونه جا مونده.

مریم حالا خودت رو ناراحت نن.همون دعوت شام براي من خیلی قشنگ بود.وقتی براي شام رفتیم ،بیارش و برام

بخون.

بابک آخه خیلی روش زحمت کشیدم،دلم خیلی سوخت!حیف شد!

.» دخترا که قیافه ي ناراحت بابک رو دیدن،همگی سرتکون می دادن و باور کرده بودن «

شهرزاد چه طبع لطیفی دارن بابک خان!چه هدیه ي جالبی!شام با شعر!

رویا خوش به حالت مریم!کاش این هدیه مال من بود!

!» یه آن بابک اومد یه چیزي بگه که یواشکی پاش رو فشار دادم «

مرجان آرمین خان،چه کادویی براي مریم آوردین؟

» مونده بودم چی بگم «

بابک من و آرمین یه کادو آوردي دیگه!یعنی دیشب تو یه بیت شعر گیر کرده بودم این طفلک آرمین خیلی زود زد

تا قافیه شعر رو برام جور کرد!

از حاضر جوابی یه بابک خنده م گرفته بود.بابکم برگشت و یه چشمک به من زد !تو همین موق ،مریم و مهتاب بلند «

» شدن که پذیرایی کنن .هر کی با بغلی ش شروع کرد به صحبت کردن که بابک به من گفت

به دادت رسیدم ها!نزدیک بود بند رو آب بدي!

یادت نیس دفترچه ي شعر رو با گل سرخ کجا گذاشتی؟!

حالا باید زورکی شام ببرمش بیرون.

حالا چطور به عقلت رسید یه همچین چاخانی بکنی؟

بابک این دخترا،عاشق چیزاي رویایی ن!الان اگه دو کیلو طلا براش خریده بودم،انقدر کیف نمیکرد که فهمید براش شعر گفتم!

میخواستی به رویا چی بگی؟
__________________
27-03-2012, 11:48 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #8
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
بابک نذاشتی بگم که!میخواستم بگم تاریخ تولدتون رو بفرمایین بموقع ش می آم خدمت تون با یه سبد شعر و گل

سرخ!

» کنار ما یه دختر خارجی نشسته بود،یه کم که گذشت به بابک گفت «

پاپیک،اسم من ژانته.میخواستم بگم از او شعرها هیچی یادت نیست که بخونی؟خیلی برام جالب بود.این هدیه هاي

خیلی رویایی و خاطره انگیز!

» بابک به انگلیسی گفت «

چرا یادم هس،البته فقط یه بیت.

ژانت خواهش میکنم برام بخون.

» بابک شروع کرد به فارسی گفتن «

گر بمیرد دختري از قبر او روید گلی گر بمیرن دختران دنیا گلستان میشود!

!» داشتم از خنده می مردم «

ژانت میشه برام ترجمه کنی؟

» بابک به فارسی گفت «

چرا نمیشه؟!شما دستور بده من کل داستان لیلی مجنون و خسرو و شیرین و کلیله و دمنه و هر چی کتاب کتاب شعر

هس واسه شما ترجمه میکنم!

» بعد شروع کرد به ترجمه انگلیسی و گفت «

نسل و نژاد خانما از گله.بسیار حساس و لطیف.گلهایی که با عطرشون،انسان رو به یاد جنگلهاي وحشی

میندازن!حرکاتشون انسان رو به یاد پروانه ها میندازه!حرف زدنشون مثل صداي پرنده هاش!قطره هاي اشک شون

مثل بارون و شبنمه!نگاهشون مثل آدم نگاه آهوهاي بی پناهه!خنده هاشون مثل نسیم بهاره!

قُرقُرهاشون مثل انفجار مین ضد نفره!وقتی سرآدم نعره می زنن و چیزي طرف آدم پرت میکنن مثل شروع جنگ

جهانی دومه!

بترکی بابک!یه بیت شعر این همه معنی داره؟!

بابک شعراي من پرمحتواست!

اگه خانما بفهمن معنی شعري که گفتی چیه،تیکه تیکه ت می کنن!آدم هزار چهره!

بابک بابا شوخی میکنم.خدا اون روز رو نیاره که این منابع طبیعی از بین برن!تازه مگه تو با طبیعت و گل و گیاه

مخالفی؟!

همه دارن سعی میکنن که گل وگیاه ازبین نره،حالا تا من خواستم که دنیا گلستان بشه باید تیکه تیکه م کنن؟!

!» برگشتیم و دیدیم که یه قطره اشک از چشماي ژانت سرازیر شده «

ژانت خیلی عالی بود پاپیک!خیلی پراحساس بود!

بابک فداي اوم طبع لطیفتون بشم،پاپیک نه،بابک،پاپیک که اسم سگه!

ژانت اوه!خیلی عذرمیخوام تلفظ اسم ایرانی کمی براي ما مشکله.

بابک پس اگه اسم من غضنفر بود چی صدام میکردین؟!حتما میشدم گرگ و کفتار و گراز!

ژانت ببخشید،اسم شما غازان فیره؟!

بابک نه نه نه نه،قربونت.همون اسم سگه رو روم بذاري قشنگ تره!غاز و اردك دیگه صدام نکن!

ژانت یه لحظه منو ببخشید .الان برمیگردم.

بابک آخیش!خوب شد رفت،نزدیک بود منو بفرسته جز پرندگان و تخم گذاران!

» مریم که از دور حواسش به ما بود اومد جلو و به بابک گفت

به ژانت چی می گفتی؟خیلی صحبتتون گرم شده بود!

بابک به روح پدرم اگه چیزي می گفتم!این طفل معصوم ژانت داشت مارو طبقه بندي میکرد بین دوزیستان و

پرندگان !البته خودم ترجیح میدم تو همون دسته ي سگه بمونم!حداقل به اسمم نزدیکتره!

مریم معلومه هس چی میگی؟

بابا ،ژانت به بابک میگفت پاپیک !همین.

مریم چه لوس!این خنده داره که دوتایی غش و ریسه رفته بودین؟!

» اینو گفت و رفت «

بابک واخ واخ،چه حسودیه این دختر عمه ت؟!

گاوت زائیده بابک!ژانت با یه دختر دیگه داره میآد طرفت.

بابک حتما این یکی متخصصه خزندگان و حیوانات ما قبل تاریخه!اومده تحقیق!

ژانت پاپیک،با دوستم اشنا شو.اسمش ساندراس.

.» بلند شدیم و آشنا شدیم و نشستیم «

ژانت ساندرا هم شعر میگه.شعراش خیلی قشنگه.

بابک جدا؟چه جالب!سبک شون چیه؟قصیده میگن؟غزل میگن؟رباعی میگن؟

اینا که این چیزا رو ندارن!حالا نمیشد یه کلمه بگی تولد مریم یادم رفته و خلاصمون میکردي؟

بابک بابا چه می دونستم اینجا پونصد تا شاعر و شاعره دعوت دارند!چه بد پیله م هس این ژانت خانم!

ساندرا!شعرتون رو ژانت برام خوند.خیلی قشنگ بود.رشته اصلی من موسیقی یه اما شعر هم میگم.گاهی بر مبناي

شعرم نقاشی هم میکنم.یه دوره اي هم داریم که ماهی یه بار با دوستانم یه جا جمع میشیم و شعرهامون رو می

خونیم.اگه مایل باشین می تونین شما هم بیایین

بابک می ام!هرجا شما بگین می آم!

اما از حالا گفته باشم،من فقط بلدم شعر بگم،کار دیگه بلد نیستم،شما،چشمم کف پاتون هزار تا هنر دارین!من که

ندارم.

» هر دو خندیدن «

ساندرا معنی این حرفتون چیه؟

بابک یعنی چشم بد از شما دور باشه.یعنی بد نبینی دختر.

» ساندرا در حالیکه میخندید گفت «

یعنی شما براي من آرزوي موفقیت میکنین.

بابک من براي تمام دختر خانماي قشنگ آرزوي موفقیت میکنم!

گر بمیرد دختري...

بابک ساکت پسر!دارم با خانما صحبت میکنم آخه!

» تو همین موقع بقیه ي دختر و پسرا هم اومدن پیش ما و دور بابک و من جمع شدن «

بیژن صحبت در مورد چیه؟

بابک شغر،روح،احساس!

بچه ها فارسی صحبت نکنین،بهشون برمیخوره.

بابک راست میگه،همه به زبان بیگانه صحبت کنیم.

ژانت پاپیک،چی شد که براي اولین بار شعر گفتی؟

بابک هیچی!یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم داره شعرم میاد!

» بیژن و من زدیم زیر خنده...
27-03-2012, 11:49 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #9
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
بابک زهرمار!آبروي منو بردین!

ساندرا حتما شعراتون رو بصورت منظم نگه داشتین؟

بابک داشتم!یه کتاب داشتم که حدودا هزار بیت شعر توش بود.دادم به یکی از دوستام که بخونه،دیگه بهم پس

نداد!

بابک این چرت وپرتا چیه میگی؟تو هزار بیت شعرت کجا بود؟!

بابک دورغ نمیگم بخدا!یه کتاب حافظ داشتم داده بودم دست سعید.وقتی رفت ایران،با خودش برد!

» بیژن دوباره زد زیر خنده «

رویا خیلی بانمکه این بابک خان.حالا جدا کتاب شعر دارین؟

بابک دارم اما نه هزار بیت.

رویا یه روز باید تمامش رو برام بخونین!

بابک شما امر بفرمائین!همه رو ،هم براتون میخونم ،هم معنی میکنم،هم فعل و فاعل و صفت و موصوفش رو براتون

جدا میکنم!تجزیه و ترکیب!

» آروم در گوشش گفتم «

مریم بفهمه،ترو با او دیوان اشغارت آتیش میزنه!

بابک بله،البته اون تجزیه ش خوبه اما مرده شور اون ترکیبش رو ببره!یعنی خیلی سخت و مشکله!

ساندرا میونه تون با لافونتن چه جوریه؟

بابک بد نیس.یعنی کاري به کار هم نداریم!

» زدم تو پهلوش و گفتم «

دیوانه!لافونتن یه شاعر خارجیه!

بابک یعنی من بیشتر تو کار شعراي ایرانی هستم!سبک هامون باهم فرق میکنه!

شهرزاد بابا از بس حرف شعر و شاعري شنیدیم خسته شدیم!

مرجان آره ،حرف و عوض کنیم.

بابک دوست دارین از چی براتون صحبت کنم؟میخواین در مورد مقاله هام حرف بزنم؟!

لال بشی بابک!حالا یه ساز دیگه کوك کن تا اینا ولت نکنن!

رویا از خودتون بگین!

بابک از خودم چی بگم که گفتنی زیاده!

» مریم و مهتاب از دور پیداشون شد «

مریم شام حاضره.بفرمائین.

» همه به طرف سالن غذاخوري راه افتادن.مریم اومد پیش بابک و گفت «

خوب معرکه گرفتی!

بابک جان شما داشتیم بحص ادبی می کردیم.بیشتر بحث حول و حوش لافونتن و حکیم فردوسی بود!حالا بریم شام

» سرد میشه.آروم در گوشش گفتم

نیم ساعت دیگه پاشو بریم خونه،منم خسته م،می ترسم آخر شبی یه گندي بالا بیادها!

بابک بریم؟!تازه من اسم اینارو یاد گرفتم!

یه دقیقه بعد خدمتکار چایی و قهوه برامون آورد .همه ورداشتن و همونطور که شروع به خوردن کردیم .مرجان «

» گفت

یه چیزي میخوام براتون بگم بچه ها.میدونم باور نمی کنین اما چند شب پیش تو یه جا با چند تا از دوستام دوره

داشتیم.یکی از بچه ها قدرت عجیبی دارد.آدم رو که می بینه و تو چشماش نگاه میکنه،تمام گذشته ي آدم رو میگه!

خلاصه این شروع کرد به احضار ارواح کردن.چراغ ها رو خاموش کرده بودیم و دور یه میز نشسته بودیم.نیم ساعت

که گذشت،این دوستم رفت تو حالت خلسه!انقدر ترسیده بودیم که نگو!

بابک بمیرم واسه او حالت خلسه!

مرجان یه کم دیگه که گذشت یه صداهایی اومد!

بابک از کی بود اون صداها؟!یعنی از کی اومد؟

مرجان نمیدونم،ولی بعدش روحه ظاهر شد!

بابک گم شه اون روح بی ترتیب!بوهم میداد؟!

» همه زدن زیر خنده.بیژن که دلش رو گرفته بود و اشک از چشماش می اومد «

مرجان مسخره نکنین بابک خان،خیلی وحشتناك بود.

بابک کورشم اگه مسخره کنم.حالا اومد چی کار کرد؟

مرجان کاري نکرد،فقط یه کاغذ و یه مداد گذاشته بودیم رو میز.آخرش که چراغها رو روشن کردیم دیدیم یه نقطه

گذاشته رو کاغذ و رفته!

شهرزاد اینا همه دروغه و خرافات.اگر روح اومده بود چرا چیزي رو کاغذ ننوشته؟!

بابک احتمالا با این چیزهایی که مرجان خانم تعریف کردن،یعنی صدا و بو و این چیزا،روحه سر دلش سنگین بود و

نرسیده چیزي بنویسه!

» دوباره همه خندیدن «

نادره بابا از این چیزا حرف نزنین آدم میترسه!

سعید تمام اینا دروغه و حقه بازي.

بابک هیچ دروغ نیس!من خودم چیزي دیدم که بگم باور نمی کنین!

همه گفتن بگو بگو باور می کنیم «

بابک یه بار یادمه تو ایران بودیم.رفته بودیم ویلامون تو شمال.یادم می آد شب بود.بابام اسمش نصرت الله س.رفت

فلاسک آب جوش رو خالی کرد تو باغ.مامانم بهش گفت نصرت اب جوش می ریزي زمین.یه بسم الله بگو.

رویا مادرتون،پدرتون رو نصرت صدا میکردن؟!

بابک وقتی با هم بگو مگو داشتن بهت میگفت ستوده.وقتی با هم اشتی بودن می گفت نصرت.وقتی با هم خیلی خوب

صداش میکرد! « نصی » بودن

» دوباره همه خندیدن «

مرجان اه...!بذارین تعریف کنه دیگه!

بابک آره،خلاصه بابام اون شب به حرف مامانم خندید.آخر شب که خوابیدیم،یه نیم ساعتی که گذشت فریاد بابام

هوا رفت!

پریدیم بالا سرش.خیلی ترسیده بودم.بابام میگفت انگار یکی تو خواب هی وشگونش می گیره!

خلاصه تا صبح دو سه بار بابام رو وشگون گرفتن و بابام با فریاد از خواب پرید!چه شبی بود اون شب !تا صبح زهره

ترك شدیم.افتاب که زد،انگار خدا دنیارو به ما داد!صبح که بابام بلند شد،معلوم شد یه دونه از این مورچه پردارا رفته

تو شورتش!بابام که غلت میزده،اونم گازش می گرفته!

» همه دوباره زدن زیر خنده «

مرجان خدا بگم چی کارت نکنه بابک!چقدر ترسیدم.

بابک باباي منو مورچه هه گاز می گرفته شماها چرا ترسیدین؟!

سعید اکثر این داستانها رو مردم از خودشون درآوردن.یعنی قدیمی ها یه چیزي می گفتن،بعد بقیه با شاخ و برگ

واسه همدیگه تعریف می کردن.
27-03-2012, 11:51 PM,
یافتن

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
125
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها



محل سکونت :
ارسال: #10
RE: رمان شیرین نویسنده م.مودب پور
مرجان نخیر،هم روح وجود داره و هم اونی که نمیخوام اسمش رو ببرم!

شهرزاد منظورش جنه!

نادره حرف دیگه ندارین بزنین؟دل ضعفه گرفتیم!

ژانت نه دیگه ،کافیه،داریم کم کم همگی می ترسیم.از یه چیز دیگه صحبت کنیم.

بابک گوش بدین براتون یه چیزي تعریف کنم بخندین.

این جریانن رو پدرم تعریف میکرد و می گفت که براي پدربزرگش اتفاق افتاده.تعریف می کرد که گویا برادر

پدربزرگش سکته کرده و مرده بوده.برده بودنش که خاکش کنن.وقتی جنازه رو می شورن و غسل میدن و می آرن

که خاك کنن،گویا طرف زنده میشه!تا مرده هه زنده میشه و بلند میشه و می شینه،همه ي کسایی که اومده بودن واسه

تشییع جنازه از ترسشون فرار می کنن و در می رن!یارو قبرکنه که این جریان رو می بینه،با بیل می زنه تو سر مرده

!» نترسین،برگردین،بابیل زدم کشتمش » بدبخت که زنده شده بوده!بعد داد می زنه

» دوباره همه خندیدن «

ساندرا اونوقت او آقرو محاکمه و زندانیش نکردن؟!

بابک نه که نکردن!تازه بهش جایزه م دادن!

نادره من می دونم.امشب هر چی روح و جن و مرده س می آن سراغمون!

شهرزاد پریشب یه فیلم کانال 12 نشون داد خیلی ترسناك بود.نشون می داد تو یه شهر دور افتاده،تمام مرده ها از

تو قبرهاشون دراومده بودن و راه افتاده بودن تو شهر!

رویا اومده بودن تو شهر چیکار کنن؟

شهرزاد هر کی جلو دستشون می اومد،پاره پاره ش می کردن و می خوردنش.

بابک ت واسه اینکه این خارجیا براي مرده هاشون خیر و خیرات نمی کنن.اون بیچاره مرده هام باید خودشون راه

بیفتن دنبال یه لقمه غذا و شکمشون رو سیر کنن!حواستون باشه من اگه مردم هرشب جمعه برام حلوا وخرما و غدا

خیرات کنین وگرنه گشنه م که بشه خودم می آم در خونه هاتون و یکی یه گاز ازتون می خورم!

خلاصه اونشب با شوخی هاي بابک شب خوبی از آب در اومد. «

آخر شب مهتاب خواست که من و بابک رو برسونه خونه که قبول نکردیم و دوتایی با هم از خونه اومدیم بیرون و

» قدم زنون بطرف خونه ي خودمون حرکت کردیم.همونطور که راه می رفتیم بابک گفت

امشبم شبی بود!یادت باشه فردا صبح کمکم کنی چند بیت شعر واسه اون دختر عمه ي زشتت بگم که دست از سرم

ورداره.

غلط کردي!مریم زشت که نیس هیچی،خیلی م قشنگه!

بابک ت کدوم بقالی گفته ماستم ترشه!

جدي می گی بابک؟یعنی از مریم خوشت نمی آد؟

بابک اگه وکالت بهت دادن که تو عالم رفاقت،دخترعمه ت رو بندازي به من ،بگو تکلیفم رو بدونم.

برو گمشو!مریم ده تا خواستگار داره!حالا راستش رو بگو.نظرت در موردش چیه؟

چی بگم ؟دختر قشنگی یه.یعنی هم قشنگه هم بانمکه.شناخته شده م هس.از خیلی بابت ها خیالم ازش

راحته.راستش رو بخواي ازش خوشم می آد،وگرنه تعارف نداشتم و اب پاکی رو می ریختم رو دستش.

اما اینجا یه مسئله هس،اونم اینه که،من باید،یعنی میخوام با دختري عروسی کنم که بهم امتحانش رو پس داده

باشه!باید برام مایه بره!

من یعنی چی؟چه مایه اي برات بره؟

بابک باید پشتم باشه،باید اونقدر دوستم داشته باشه که حاضر باشه واسه م فداکاري کنه.

اینی که گفتی فقط خاله م برات میکنه.

بابک اتفاقا تصمیم دارم برم ور دل ننه م بنشینم که از هر زنی مطمئن تره!

بیا با تاکسی بریم.صبح باید برم عکس و آزمایشم رو بگیرم ببرم دکتر.

بابک با هم می ریم،منم می آم.

به جون تو تا شب میشه،عزا می گیرم!باز تا سرم رو می ذارم زمین،اون برنامه ها شروع میشه.

بابک نکنه راست راستی جنی شده باشی؟!

شوخی نمی کنم بابک.حالم اصلا خوب نیس.

بابک به جون بابک هیچی نیس.همه ش فشار درسه.یه چندوقت که بگذره،خودش خوب میشه.

فعلا که روز به روز بدتر میشه.بیا تاکسی اومد.صداش کن.

فصل سوم

فردا صبحش،جواب ازمایش و عکس رو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر.

دکتر منتظرم بود.یه راست رفتیم پیشش.بعد ازاینکه آزمایشها و عکسهارو نگاه کرد گفت

همونطور که قبلا بهتون گفتم،شما هیچ مشکلی ندارید.

بابک آقاي دکتر،این مسئله رو تا حالا دو تا پزشک دیگه م بهمون گفتن .تا حالا سه بار انواع و اقسام آزمایشا رو

روي آرمین انجام دادن.همشونم هم گفتن که سالمه و هیچ ایرادي نداره.حالا که سالمه.پس این ناراحتی ش از

چیه؟چرا خوابهاي بد می بینه؟

دکتر هریس تا اونجا که من می دونم خواب خیلی بد نمی بینه.درست می گم؟

من اصلا خواب نمی بینم!فقط به محض خوابیدن،انگار یکی صدام میزنه!تا اون صدا رو می شنوم از خواب می

پرم!جالب اینه که بعدش هیچی یادم نمی آد.

دکتر هریس من دیروز با چند تااز متخصصین دیگه هم جلسه مشاوره داشتم.با هم به یه نتیجه رسیدیم.به نظرما

بهترین کار هیپنوتیزهه.

احتمال داره که در ضمیرناخوداگاه شما مسئله اي وجود داشته باشه که خودتون هم ازش بی خبرید.ولی همون باعث

ناراحتی شما شده.

ولی من به شما گفتم که به هیچ عنوان مشکل خانوادگی ندارم.

دکتر هریس تنها مشکلات خانوادگی نیست که این مسائل رو ایجاد میکنه.

دیدن یه فیلم نامناسب در کودکی!یا حتی دیدن یه صحنه تصادف می تونه در گوشه اي از ذهن شما،تصویر بدي رو

برجا گذاشته باشه!

ممکنه اصلا چیز مهمی نباشه معمولا در این جور مواقع،هیپنوتیزم میتونه کمک موثري باشه.کار سختی هم نیست.

من حرفی ندارم.حاضرم.

دکتر هریس عالیه .لطفا روي اون کاناپه دراز بکشید.کفشهاتون رو هم دربیارید.

» بلند شدم و روي یه کاناپه که گوشه ي اتاقش بود؛دراز کشیدم «

دکتر نور چراغ رو کم کرد و با یه زنجیر که یه چیزي بهش وصل بود اومد و روي یه صندلی،جلوي من نشست و در «

حالیکه زنجیر رو تکون میداد شروع کرد باهام حرف زدن به من گفته بود که به اون چیزي که به زنجیر وصل بود و

» در اثر تابش نور،برق میزد نگاه کنم.چند تا جمله ي اولش رو فهمیدم که می گفت

تو الان آرومی و کاملا احساس راحتی میکنی.اینجا چیزي وجود نداره که ارامش ترو بهم بزنه.چشمهات کم کم داره

سنگین میشه.خوابت می آد.مثل دوران کودکی ت.تو الان جلوي یه پرده ي سینما نشستی و به پرده ي سفید و خالی

نگاه میکنی.تمام افکار و حواست باید متمرکز بشه.چیزي وجود نداره که جلوي تر و بگیره.فکر تو ازاده.جسمت داره

سبک میشه.

تو در زمان ازاد میشی.بیشتر خوابت گرفته.

خسته اي احتیاج داري که بخوابی.اراده اي از خودت نداري.

بدنت در اختیارت نیست.پلکهات سنگین تر شده.دیگه نیروي جاذبه هم روي تو اثري نداره.بهتره بخوابی.

زمان براي تو به عقب برمیگرده،احساس خوبی داري.

دلت میخواد پرواز کنی،دیگه نمی تونی چشمهاتو باز نگه داري...

دیگه چیزي نفهمیدم.یه وقت متوجه شدم که دیگه خودم نیستم همین. «

وقتی دکتر بیدارم کرد،انگار صدسال میشد که خوابیدم!احساس خیلی خوبی داشتم.ازاون خستگی و کسلی دیگه تو

سرم اثري نبود.

وقتی کفشهام رو پوشیدم و روي صندلی جلوي میز دکتر نشستم احساس میکردم که نصفی از ناراحتی م برطرف شده.

بابکم روي اون صندلی نشسته بود.دلم میخواست زودتر دکتر حرف بزنه تا بفهمم مشکلم چیه.

» کمی که گذشت دکتر گفت

همینطور که خودتون هم اشاره کردین،درگذشته مشکلی نداشتید.

الان چه احساسی دارید؟

خیلی عالی دکتر،حالم خیلی بهتره.بابک پس مشکل ارمین چی میتونه باشه؟

» دکتر چیزي نگفت.پیپش رو درآورد و با فندك روشن کرد و گفت «

دود که اذیتتون نمیکنه؟

بهش گفتم نه.چندتا پک به پیپ زد و رفت تو فکر. «

» بعد از کمی فکر کردن گفت

علم بشر کامل نیست.یعنی پرسشهایی هست که علم از جواب دادنش عاجزه!روح و روان و احساسات بشر بسیارپیچیده س!
__________________
27-03-2012, 11:52 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,774 09-12-2013, 09:58 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان یلدا - مودب پور SISMONI 46 4,264 03-08-2013, 06:11 PM
آخرین ارسال: shamiiim
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,882 08-06-2013, 12:54 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 24,965 12-11-2012, 01:43 PM
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,353 05-07-2012, 12:41 AM
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 8,673 04-07-2012, 11:31 AM
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,092 15-06-2012, 06:18 PM
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 9,333 12-06-2012, 05:41 PM
آخرین ارسال: elinia


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد