خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
رمان ديوار شيشه اي
نويسنده : فهيمه سليماني



فصل1

درختان يكي يكي از مقابل ديدگانم عبور ميكنند.نگاهم بر بدن برهنه درختان كشيده ميشود.رنگ سوخته انها غم بر دلم مينشاند.با انكه هنوز برهنه نشده اند اما حس عجيبي بر دل انسان مي نشانند.
حس ترس از تنها شدن!هنوز برگ ها بي رحمانه از شاخه هاي نيمه برهنه درختان جدا شده وبا دست قدرتمندباد تشيع شده و با پيچ و تاپ روي زمين سخت فرود مي امدندو اگر با دقت بيشتري گوش مي سپردي صداي زجه انها به خوبيي به گوش مي نشست.
از ان همه بي رحمي دلم گرفته بود .هميشه هزاران سوال در ذهنم نقش مي بست چرا خيلي ها پاييز را دوست دارند؟چرا پاييز را فصل عشاق ميخوانند؟نه نه پاييز را دوست نداشتم.پاييز ماه غم بود!ماه جدايي و غربت بود!دلم براي برگ هاي تنهايي كه بي پناه زير پاهاي عابرين له ميشدند و صداي ناله هايشان چون موسيقي غم انگيزي فضا را پر مي كرد مي سوخت!دلم براي درختان كه از ترس تنها ماندن بر خود مي لرزيدند و مجبور بودند زير برف و باران برهنه بايستند و قامت بلندشان ساعت ها از سرما بلرزد مي سوخت!من هميشه عاشق بهار بودم.بهار يعني حس زندگي كردن,حس ماندن.اي كاش هميشه بهار بود و تمام دنيا بود از گلهاي رنگارنگ و خوش بويي كه زندگي را نويد مي دهند .اي كاش مي شداز پاييز و تنهايي گريخت.از پشت شيشه اتومبيل كه به سرعت جلو مي رفت هنوز به بيرون مي نگريستم.دلم گرفته بودو صداي زوزه باد غمم را بيشتر مي كرد.
-تو معلومه چت شده؟
به سوي پدر نگريستم او از داخل ايينه ي جلو ي اتومبيل به من مي نگريست و لبخند هميشه ارامش بخشش قلبم را صيقل داد.
-هيچ وقت احساس خوبي به پاييز نداشتم.
-چرا؟
-نمي دونم يه جور حس غريب تو غروباش فرياد مي زنه !يه جور غم...
-بهونه نگير عزيز دلم ,لازم نكرده به پاييز بيچاره پيله كنيخودت ميدوني كه غم دلت به
خاطر رسيدن پاييز نيست.
نگاهم را به سمت مادر چرخاندم او كاملا به سمت من برگشته بود و نگاهش چون هميشه باراني و سرشار از عشق بود.
-دلم براتون تنگ ميشه.
_ما هم براي تو دلتنگ مي شيم اما تيناي من ميتونه اين مدت كوتاه رو به خوبي تحمل كنه.
شانه هايم را بالا انداختم و سرم را به پشتي صندلي تكيه دادم.بغض خفه اي گلويم را مي ازرد.دلم نمي خواست اشك بريزم چون بي گمان دل مادر را به درد مي اوردم و پاي پدر را در رفتن سست مي كردم.پس بايد به خاطر سلامت مادر هم كه شده خود دار مي بودم.
-كاش لاقل بهار مي رفتيد اونوقت....
-باز در اصل قضيه تفاوتي نمي كرد.
مي دانستم حرف پدر درست است.من در هر زمان مجبور بودم به مدت چند ماه از انها جدا شوم همين طور غمگين و اشفته مي شدم به همين خاطر سكوت كردم.پدر كه دلش مي خواست مرا از ان حال و هوا جدا كند با خنده گفت:
-خوشحال نيستي كه قراره عمه مينا رو بعد از اين همه سال ببيني ؟
بي اختيار لبخند بر لبم نشست و به ياد سخنان دختر عمويم افتادم.پدر كه متوجه لبخندمن شده بود پرسيد:
-به چي مي خندي؟
-هيچي.چيز مهمي نيست .به ياد حرف هاي فريبا افتادم.ديشب خيلي تلاش مي كرد با حرف هاش منو بترسونه و از رفتن منصرفم كنه.
پدر باز هم به رويم لبخند زد و گفت:
-حالا چي مي گفت؟
به درختان سر به فلك كشيده كه قامت خود را به رخ مي كشيدند و برگهاي ### كه هنوز با سماجت به شاخه ها چسبيده و قصد جدايينداشتند نگريستم.لبخند هنوز ميهمان لبهايم بود كه به ياد سوال پدر افتادم و بلافاصله گفتم:
-اون مي گفت توي باغ همهي درخت ها سر به فلك كشيده به ادم دهن كجي مي كنند و صداي ناله شون سكوت شب را مي شكنه.
پدر با صدايي بلند خنديد ولي مادر به لبخندي اكتفا كرد.باز هم به بيرون نگريستم و با ياد اوردن سخنان فريبا لبخندي محسوس بر لبم نشست.او هيچ گاه از لودگي دست بر نمي داشت و يه خيال خودش با اين چرنديات مرا مي ترساند اما نمي دانست اين سخنان بيشتر باعث تحريك حس كنجكاوي ام مي شود.ديشب وقتي مي گفت:شب ها يه شبح با لباس سرتاسر سفيد تو باغ راه ميره سر كي تو اتاق هايي كه دختر خوشگلي توش خوابيده مي كشه بجاي اينكه بترسم از قيافه مزحكش خنده ام گرفت و او هم به خنده افتاد.هنوز چشمانم فضاي پشت شيشه را مي كاوويد.در جاده اي باريك در ميان درختان انبوه سر به فلك كشيده به جلو ميرفتيم. در ميان درختات دقيق شدم اما هيچ چيز جز سياهي در چشمانم ننشست.
براي چند ثانيه احساس كردم كه شبح سفيد پوش در بين درختان برايم دست تكان مي دهد.با دقت بيشتري نگريستم اما باز هم سياهي بود و سياهي.لبخندي بر روي لبانم نشست.هذيان گويي هاي فريبا مرا دچار ماليخولياكرده بود.
نگاهم به صورت پدر افتاد هنوز ته چشمانش رنگ خنده موج مي زد.براي لحظه اي باز هم غم به دلم چنگ انداخت و تمام روحم لبريز از اضطراب و وحشت شد.نظري به مادر انداختم وبه سختي جلوي ريزش اشكهايم را گرفتم اگر او ميرفت و ديگر باز نميگشت
من چگونه مي توانستم به زندگي ادامه بدهم؟اصلا چگونه مي توانستم بدون او نفس بكشم و راه بروم؟
اي كاش مادر بيمار نشده بود!اي كاش مجبور نبودم بي او بمانم!اي كاش لا اقل مي توانستم در اين سفر سخت با انها همراه شوم انگاه حتما روز ها اسان تر مي گذشتندو غم كمتر به دريچه ي قلبم فشار مي اورد ومن از نزديك در جريان درمان او قرار مي گرفتم و خواب اسوده تر به چشمانم راه پيدا مي كرد.باز هم بغضي مزاحم به گلويم فشار اورد سعي كردم چشمانم را باز تر كنم تا از سرازير شدن اشكم جلوگيري كنم وبا صدايي دو رگه كه از شدت بغض مي لرزيد پرسيدم:
-نميشه منو هم همراه خودتون ببريد؟
مادر به پدر نگريست از سوال مسخره ام خجالت زده سر به زير انداختم.اينبار پدر به صدا در امد :تو عجب دختر عجيبي شدي!تا دو دقيقه پيش ميخنديدي,حالا اشك تو چشمات جمع شده و سوالي را مي پرسي كه خودت بهتر از ما جوابش را ميدوني.قول و قرار هامون از كه از يادت نرفته؟من دلم ميخواد تو همون تيناي شاد و سرزنده گذشته باشي وعمه ات به خاطر داشتن چنين دختري به من غبطه بخوره....تو خودت مي دوني كه ما ناچار به رفتنيم چون دكتر الهياري معتقده علاج مادرت فقط تو سوئيس وبدست دكتري انجام ميشه كه قبلا چنين غده اي روتواين قسمت سر با موفقيت بيرون اورده.پس ما نمي تونيم صبر كنيم تو هم بايد به من و مادرت كمك كني.
نتا اميد سرم را به پشتي تكيه دادم و قطره اشكي راه گونه ام را پيمود.
-تينا مامان جون اگه انقدر بي قراري كني اصلا نمي رم ها!
به سرعت با پشت دست اشك روي صورتم را پاك كردم و گفتم:
-ببخشيد منظوري نداشتم.
اين بار هم پدر گفت:
-اخه نگراني تو چيه؟ما فقط دو سه ماه مي ريم و زود بر مي گرديم تو هم تو اين مدت خونه عمه مينا مي موني و اين بهونه اي ميشه براي اينكه بيشتر با اونا اشنا بشي .
-نميشه خونه عمو فرهاد بمونم؟اونجا لااقل فريبا بود كه…
پدربه رويم لبخند زد و گفت:
-نگران نباش من مطمئنم از دختر عمه مينو هم به اندازه ي فريبا خوشت مياد.من وقتي اونا ديدم از همون لحظه ي اول به دلم نشست يكم اروم و كم حرف هست اما مهربوني تو چشم هاي قشنگش موج مي زد.
وبعد نظري به مادر انداخت وبراي تصديق گفته هايش پرسيد:
-مگه نه نسترن؟
مادر بار دگربه سمت من نگريست و با نگاه مهربانش صورت نگران مرا كاويد و گفت:
-بابات راست ميگه مينو دختر خيلي خوبيه!عمه خانوم هم مهربون ترين عمه ي دنياست.
با سماجت گفتم:
-پس چرا 25سال با هاشون قهر بوديد؟چرا تو اين مدت حتي خبري ازشون نگرفتين؟
پدر ابرو هايش را در هم كشيد و مادر از من روي برگرداند.بارديگرباسماجت گفتم؟
-چراجوابم را نمي ديد؟
پدربا همان ابرو هاي گره كرده وهمان طور كه به روبه رو خيره بود گفت:
-الان موقع پرسيدن اين سوال ها نيست داريم مي رسيم و درست نيست كه بيش از اين…
-اخه…
-پدر اينبار عصباني گفت:
-اخه نداره بالاخره اختلافي بين بزرگتر ها پيش اومده و حالا هم تموم شده.ديگه فكر نمي كنم كه كوچكتر هاتو اين مسائل دخالت كنند.
-اما اين مسائل پيش پا افتاده باعث شدشما بيست و پنج سال از خواهرتون دور بمونيد و منم تا به حال عمه را نديدم.
پدر كه كاملا عصباني شده بود اتومبيل را به كنار جاده هدايت كرد واينبار كاملا به پشت نگريست.
-تينا تو معلومه چته؟بابايي قصد داري سفر نا را خراب كنييا اين كه…
باز هم از سماجت بي موردم شرمنده شدم و با صداي ارامي گفتم:
-ببخشيد باور كنيد هنوز شما نرفتيد براتون دل تنگ شدم.
پدر با تعجب به مادر نگريست و پرسيد:
-دلتنگ!شوخي مي كني؟
سرم را به زير انداختم ودسستانم را در هم فشردم و گفتم:
-باور كنيد راست ميگم فكر اين كه يك ساعت ديگه شما از من دور مي شيد از همين الان دلم رو به درد اورده وحس مي كنم تا اونروزي كه بر مي گرديد نمي تونم نفس بكشم.
-دست بر دار تو باز هم شروع كردي؟
-باشه ديگه در اين مورد حرفي نمي زنم اما باور كنيد يكم دلهره رئبايد داشته باشم اخه اين طور كه فريبا مي گفتعمه يه پسر ديوونه داره!يه ديوونه زنجيري.
پدر باز هم اخم هايش را در هم كشيد و گفت:
-اين مزخرفات چيه كه فريبا تو گوش تو فرو كرده؟تو فكر مي كني اگه اين حرفي كه تو مي زني صحت داشت من اجازه مي دادم يكدونه دخترم چند ماه تك و تنها اونجا بمونه و خودم فرسنگ ها ازش دور باشم؟
-يعني شما خودتون پپسر عمه را ديديد:اخه فريبا مي گفت….
پدر دست دراز كرد و دستان يخ زده ام را در ميان دستان بزرگ و مردانه اش گرفت.دستان من در ميان دستان بزرگ پدر گم شد و لبخند اطمينان بخشش دلم را گرم كرد.
به حرف هاي فريبا فكر نكن اين حرفش هم مثل همه شوخي هاي بي مزه هميشگيه,چون من خودم با مهريار بر خورد داشتم و اون برخلاف گفته هاي دختر عموتون خيلي پسر مودب و اقايي به نظر مي اومد.
مادر سخن پدر را قطع كرد و گفت:
-دلم مي خواد تو هميشه شاد و سرحال و با نشاط باشي نا من و پدرت تو اين مدت لااقل از بابت تو خيالمون راحت باشه.
به سمت پنجره نگريستم .اسمان كاملا تاريك و غم انگيز شده بود.باز هم به سمت پدر نگريستم او چراغ اتومبيل را روشن كرد و بار ديگر نگاه مهربانش را به صورتم دوخت.
-حالا اگه موافقي بريم كه عمه ات خيلي وقته انتظار ديدن برادرزاده زيباي خودش رو مي كشه در ضمن من و نسترن هم بايد زودتر به سمت تهران برگرديم.فراموش نكردي كه ما ساعت چهار صبح پرواز داريم؟
-كاش لااقل ميذاشتيد بيام فرودگاه.
پدر باز هم نگاه ملايمت بارش را به صورتم انداخت.
-خودت مي دوني اين كار امكان نداره فشار عصبي براي مامانت خوب نيست .در ضمن اگه تو اونجا باشي رفتن ما سخت تر مي شه.
با صداي ارامي كه شك داشتم پدر مي شنود گفتم:
-باشه بريم.
اما او گويا شنيد چون بار ديگر اتومبيل را به حركت در اورد
__________________
17-09-2013, 11:05 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
به اطراف نگريستم با ديدن ان همه درخت چيده شده در كنار هم و تاريكي باز هم سخنان فريبا در ذهنم نقش بست و لبخند بار ديگر لبهايم را تزيين كرد .چشمانم را روي هم گذاشتم وبه لحظه اي كه مادر از سفر باز ميگشت انديشيدم.
تا اينكه اتومبيل متوقف شد چشمانم را به ارامي گشودم.نور چراغهاروي در قهوه اي رنگ بزرگي افتاده بود.به اطراف نگريستم همه جا جز تاريكي چيزي نبود.به در نگاه كردم.پدر دوبار بوق اتو مبيل را به صدا در اورد.به بالاي در نگريستم دوچراغ فانوس مانند زيبا در دو طرف در بر روي در بزرگ خوابيده بودند و سوسوكنان اطراف خودشان را روشن ساخته بودند.لحظه اي بعد در باز شد.خودم را از پشتي صندلي جدا كردم تا بينم چه كسي در را گشوده.پيرمردي در را باز كرد.پدر از كنارش عبور كردو وارد باغ شديم .پيرمرد سرش را به داخل اتومبيل اورد و با لهجه شيرين شمالي گفت:
-سلام اقاي اذين,خانوم مدت هاست منتظرتون هستن.
پدر هم سلام كرد و بعد از احوال پرسي كوتاهي اتومبيل را به حركت دراورد.به پشت سر نگريستم.پيرمرد به سمت در رفت ودر سنگين را به زحمت بست.به روبه رو نگاه كردم در جاده اي تاريك به سمت ساختمان بزرگ مرمري حركت مي كرديم.در اطراف جاده در فاصله هاي ده متري از همان فانوس هاي فانوس مانند به رنگ قهوه اي تيره والبته با پايه هاي بلندي اطراف جاده را روشن ساخته بودو حشره هاي ريزي زير نور كمرنگ انها به رقص وپايكوبي مشغول بودند.
به كمي دور تر نگريستم همه جا تاريك بود و اطراف پر بود از درختان انبوه با تنه هاي كلفت كه سالها از عمرشان مي گذشت.به بالاي درختان نگريستم وبه نظرم امد برايم شكلك در مي اورند.زماني كه چشم از بالاي درختان گرفتم درست در مقابل ساختمان مرمري ايستاده بوديم.حدود بيست پله ساختمان را از كف حياط جدا ساخته بود.به بالاي ساختمان نگريستم اتاق هاي متعددي به چشم مي خورد كه چراغ بيشتر انها خاموش بود. نمي دانم چرا ان خانه با ان همه زيبائيش با خانه خانم هويشام يكي كردم و لحظه اي خون در بدنم منجمد شد.با اشاره مادر از اتومبيل پياده شدم بازويش را فشردم .مادر دستم را در دست گرفت و لحظه اي بعد به سويم نگريست:
-چرا انقدر يخ كردي؟
سعي كردم لبخند بزنم هرچند لبخندم كاملا يخ زده بود .
-هوا ديگه كمكم داره سر ميشه.
-تو بايد خيلي مراقب سلامت خودت باشي دلم نمي خواد وقتي بر مي گردم دخترم رو مريض و بي حال ببينم.
به سختي لبخند زدم و با هم از پله ها بالا رفتيم.به در ورودي كه رسيديم,دختري با اونيفورم سفيد در را به رويمان باز كرد.استين لباس مادر را كشيدم وبا صدايي ارام گفتم:
-مگه اينجا بيمارستانه؟
مادر لبخندي زد و بلا فاصله لبش را گزيد.دختر با لحني ارام و شمرده گفت:
لطفا بفرماييد خانم منتظر ورود شما هستن.
پدركتش را در اورد و به دست مستخدمه خانه داد و با هم وارد شديم.سالن بزرگي روبرويمان بود كه لوستر هاي كريستال بزرگي,نور را به همه جاي ان به طور يكنواخت پخش كرده بودند.به روي اولين مبل خزيدم.پدر و مادر هم در كنار هم نشستند.چشمم را به ظروف نقره اي كه براي پذيرايي روي ميز چيده شده بود دوختم.مادر يه ارامي به پهلويم زد و گفت:
-به چي خيره شدي دختر؟
اب دهانم را فرو دادم و درحالي كه ابرو هايم را بالا مي دادم كمي صاف نشستم و گفتم:
-مثل توي فيلم هاست.
مادر ابرو هاي نازكش رابالا داد و قيافه با نمكي از خود در اورد و گفت:
-چي؟
سرم را به اطراف چرخاندم .ظروف عتيقه در جاي جاي سالن چشم را به خود خيره مي كرد و تابلو هاي گران قيمت ادم را به هيجان مي اورد.ميز هاي شيشه اي كه پايش مجسمه هاي پري دريايي و فرشته هاي بال دار بود و عقاب طلايي رنگي كه با نگين هاي براق و رنگين تزيين شده بود گوي سبز رنگ و زيبايي در زير پا هايش چشم را خيره ي مي كرد .از همه زيباتر تابلوي بزرگي بود كه پر از پروانه هاي رنگارنگ كه بطور دوراني شكل از كوچك به بزرگ چيده شده بودند.دور تا دورسالن تمام پنجره هاي بلندي كه از بيرون ديده بوديم با پرده هاي ضخيم كرم رنگ و يالان هايي به همان رنگ پوشانده شده بود.هنوز چشمانم بر روي پرده ها نشسته بود كه مادر بالبخند ملايمش توجه مرا به خود جلب كرد.
-تينا مادر چرا مثل نديد بديد ها نگاه مي كني؟
چشمانم را كمي از هم باز كردم و در حالي كه به گوي ايستاده طلايي رنگي كه در كنار سرويس مبل استيل سبك فرانسوي خود را به رخ مي كشيد نگاه مي كردم با تمسخر گفتم:
-خوب نديد بديد هستم ديگه!
-خوبه بابات چيزي برات كم وكسر نذاشته
شانه هايم را بالا انداختم و خنديدم.
-ميدونم باور كنيد ...من ادم پولدار زياد ديدم,خونه خيلي از دوستاي بابا هم رفتم اما چنين خونه اي خيلي بي نظيره!
مادر كه گويا از هيجان من خشنود شده بود با خرسندي گفت:
-خب خداروشكر مثل اينكه از اينجا خوشت اومده.
سرم را بالا گرفتم سقف با زمين فاصله زيادي داشت وطبقه بالا به طور دوراني به دور سالن چرخيده بود و حصار هاي چوبي قهوه اي رنگ با نماد فرشته هاي نشسته فاصله بين طبقات را نشان مي داد.لحظه اي بعد با سرفه ي مادر به خودم امدم.در سمت چپ سالن در باز شد و خانمي فربه با يك طبقه غبغب نشسته بر يك صندلي چرخدار از در وارد شد.
پدر ومادر به احترامش برخاستند امامن همچنان برجايم ميخكوب شده بودم. با چشم غره ي پدر از جا پريدم و روبه روي عمه خانم كه همان دخترسفيد پوش صندلي اش را به سمت ما هل ميداد ايستادم و با سر سلام كردم.عمه خانم كه ابهت اوليه اش مرا به وحشت انداخته بود با لبخندي مهربان به من نگريست.
-پس تيناي خوشگلي كه انقدر تعريفش رو شنيده بودم تويي؟بيا جلو عمه جون.دلم ميخواد بغلت كنم.
بااشاره مادر به خود امدم وگامي سنگين برداشتم گويا پاهايم به دوتكه كوه تبديل شده بود وزمين به اينكه من دراغوش عمه ام جا خوش كنم حسادت مي كرد و اجازه نمي داد پيش بروم.بارديگر صداي پدر مرا با افكارم فاصله داد:
-تينا جان عمه با شماست.
قدمي به سوي عمه بر داشتم ولبهايم را به صورتش نزديك كردم و بوسه اي بر روي صورت چاق و گوشتالود گذاشتم و به سرعت خود را عقب كشيدم اما عمه دست جلو اورد و دستم را در ميان دستانش فشرد.دستانش گرم بود و سرماي بدنم را فراري مي داد.
-هميشه ارزو داشتم تو را ببينم اماكم كم مايوس شده بودم گفتم شايد ديگه عمري باقي نباشه و حسرت ديدن دختر چشم و ابرو مشكي وطناز فرشاد به دلم بمونه.
مادر به سمت عمه خانم امد و بوسه اي بر گونه او نواخت و گفت:
-اينطورنفرماييد شما كه سن و سالي نداريد.
عمه خنده تلخي كرد و روبه مادر گفت:
-ديگه مرگ جوون و پير نمي شناسه مگه شوهر خدابيامرزم چندسالش بود كه به رحمت خدا رفت.تازه با اين دردو مرض هاي عجيب و غريب ادم حتي به فرداي خودش هم اميد وار نيست.
-شما بايد بيشتر مواظب خودتون باشيد .
عمه صبورانه به مادر نگريست.
-از وقتي كه محتاج اين چرخ شدم روز به روز وزنم زياد شد و دردو مرض ها به سراغم اومد.
عمه اين را گفت و بار ديگر نگاه مهربانش را كه بي شباهت به نگاه پدر نبود به صورتم دوخت وفشاري به دستم اورد و گفت:
-بشين دخترم روپا خسته ميشي.اينطوركه شنيده بودم تينا دختر سرزنده و شاديه اما گويا امروز زياد حال و حوصله نداري.
پدر به جاي من لبخند زد:
-اون يكم نگران نسترنه وگرنه درست شنيدي تيناي من دختربانشاط و سرزنده ايه درست مثل اون زمان نسترن تو كه مي دوني من عاشق چشمهاي پرشيطنت و رفتار بي غل و غش نسترن شدم و حالا تينا شده يك نسترن ديگه با همه اون زيبايي ها.
پدر با عشق به صورت مادر نگريست و صورت مادر بعد از اين همه سال باز از شرم گلگون شد عمه كه چنين ديد اهي عميق كشيد و گفت:
-نسترن دختر بي نظيري بود!ومنم مثل تو عاشق اون نگاه پر شيطنتش بودم اون هرجا مي رفت هيجان رو هم با خودش مي برد اما حيف كه بين ما اين همه فاصله افتاد.
بعد نگاهش رابه صورت من دوخت.روي همان صندلي نزديكم نشستم اينبار عمه به پدر نگريست .
-ماشاءا..عجب دختري شده!پس تعريف هاي فرهاد و اون فريباي ورپريده بي خود نبود اون كاملا شبيه جووني هاي مادرشه مثل همون روزها زيبا وبا طراوت با همون چشمهاي براق.
-شما لطف داريد دختر خودتونه.
در همان لحظه در باز شد و دختري باريك اندام با مو هاي مجعد و مشكي رنگ با چشماني عسلي وارد سالن شد.در برخورد اول زيبا و غمگين به نظر مي رسيددر همان لحظه حدس زدم كه بايد مينو باشد حدسم هم درست از اب در امد چون عمه به سمت او نگاه كرد و با لبخند گفت:
-مينو جون بيا تو,تينا اومده.
مينو لبخند به لب وارد شد ومستقيم به سمت من امد .با اشاره مادر از روي صندلي برخاستم مينو با متانت دستش را به سمت من دراز كرد و با لبخندي محبت اميز به من نگريست:
-خيلي خوشحالم كه مي بينمت من خيلي تعريف تو را شنيده بودم .
تشكر كوتاهي كردم و مينو با چشمان براقش به پدر و مادر نگريست.
-خيلي خوب شد كه تينا جون رو اينجا اورديد ما دوتا مي تونيم دوستاي خوبي براي هم باشيم .
پدر هم به رويش لبخند زد.از عمه خانم و مينو خوشم امد باورم نمي شد در همان بر خورد اول از عمه خانم و مينو خوشم بياد.اما همچنان دلم شور مهريار را مي زدو در دل ارزو مي كردم كه او هم به مهرباني عمه و مينو باشد.پدر و مادر ساعتي در كنارمان ماندند و بعد عزم رفتن كردند.در كنار در دستان مادر را در دست فشردم.غم در دلم خانه كرده بود و خانه اي به ان زيبايي را در مقابل ديدگانم سياه رنگ نموده بود.به زحمت در زير ان مه غليظ كه چشمانم را فرا گرفته بود مادر را مي ديدم.لحظه اي كه در اغوشش جا خوش كردم اشك پهناي صورتم را پوشاند.مادر چون هميشه مرا سخت در اغوش گرفت ولبهاي نرمش گونه ام را نوازش داد.دستان مردانه پدر روي شانه ام قرار گرفت و خودم را در اغوش او رها كردم و دستان پدر داخل موهايم گم شد.
-نازنين بابا تو كه دختر خوبي صبوري بودي ازت توقع ميره تو اين شرايط براي مادرت قوت قلب باشي.
به سختي خودم را از اغوش پدر بيرون كشيدم و اشكهايم را از روي صورتم پاك كردم .مادر هم با نگراني هميشگي اش پرسيد:
-راستي براي سرويست چيكار كردي؟
همه به دهان من نگريستندبراي اطمينان مادر صدايم را كمي صاف كردم و گفتم:
-قرار شد بيست و پنجم براي حذف و اضافه بريم دانشگاه گفتن همون روز هم براي گرفتن سرويس اقدام كنم.شما به سلامت بريد و نگران من نباشيد.
پدر خم شد و صورت عمه را بوسيد و صداي عمه در گوشم نشست:
-بريد به سلامت خيالتون از بابت تينا راحت باشه اون درست مثل مينوي خودمه و تامادرش با سلامت كامل برنگشته پيش ما ميمونه.
پدر تشكر كوتاهي كرد و بقيه تعارف ها چون زمزمه اي در گوشم رسيد باز هم دلشوره عجيبي به دلم چنگ انداخته بود. تا ان زمان هيچ گاه از خانواده ام جدا نبودم اما انروز ازموني اغاز مي شد هر چند مي دانستم مردود خواهم شد.من بدون انها قادر به تحمل يك روز هم نبودم اما جز اين هم چاره اي براي بهبود مادر نداشتم پس دندان روي جگر گذاشته وسعي كردم مانع ريزش اشك هايم شوم.زماني به خودم امدم كه روي پله ي بالايي ايستاده بودم ومادر و پدر سوار اتومبيل شده وبرايم دست تكان مي دادند.و لحظه اي بعد اتومبيل از مقابل ديدگانم محو شد.
17-09-2013, 11:06 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
قطرات اشك تجمع كرده در مقابل ديدگانم مانع از ديدم مي شد. به سختي پلك هايم را روي هم نهادم و اشكهايم رسوايم كردند.ذربزرگ ساختمان توسط پيرمردي باز شد و اتو مبيل ازدر بيرون رفتودر بلافاصله پشت سر انها بسته شد ودست من ارام ارام پايين امد.نظري به اطراف چرخاندم و تازه متوجه تاريكي محيط اطرافم شدم و ترس براي بحظه اي در دلم جا خوش كرد.صداي پرنده ناشناسي در گوشم پيچيد و من بي اختيار خودم را عقب كشيدم و محكم به مينو كه در كنارم ايستاده بود خوردم.مينوكه از اين حركت من تعجب كرده بود به چشمان گرد شده ام نگريست وبا لبخند گفت:
-اتفاقي افتاده؟
سرم را به ارامي تكان داده و شرمزده از ترس بي موردم سر به زير انداختم.عمه مينا كه اينطور ديد به دختري كه در پشت سرش ايستاده بود اشاره كرد و گفت:
-دريا بگو ميز شام را بچينن تيناي ما احتمالا حسابي خسته و گرسنه است.
به زحمت در پاسخ لبخند عمه لب هايم را از هم گشودم.دختري كه دريا ناميده شده بود صندلي چرخدار عمه را به سمت سالن هدايت كرد و خودش به سمت ديگري رفت...
روبه روي عمه نشسته بودم و زير ذربين او خودم را معذب حس مي كردم كه بالاخره ان سكوت خفقان ار به اتمام رسيد عمه لب به سخن گشود:
-ببين دخترم دلم ميخواد اين مدتي كه اينجا هستي منو مثل مادر خودت بدوني.مي دوني يك زماني من و مادرت دوستاي خوبي براي هم بوديم.دوست دارم تو و مينو هم چنين احساسي بهم پيدا كنيد هر چند اميدوارم دوستي شما مثل دوستي عميق من و نسترن با جدايي طولاني همراه نباشه.
عمه اين را گفت و لحظه اي تامل كرد گويا با اين سخن به ساليان دور سفر كرده بود.دلم مي خواست از گذشته بيشتر مي دانستم هميشه دختر كنجكاوي بودم شايد هم به قول فريبا كمي فضول!اما اين راز كه مدتها سربسته مانده بود و هيچ كس حاضر به گشايش ان نبود كنجكاوي هر كسي غير از مرا هم تحريك مي كرد.سالها بود كه در ارزوي كشف ان سوال هاي گونا گوني پرسيده بودم اما دريغ از يك جواب گويا!همه سعي داشتند كه من از اين موضوع مطلع نشوم و اكنون عمه باز هم مرا در انتظار گذاشته بود.بارديگر صداي عمه سكوت سالن را شكست.
-از ظواهر امر پيداست كه تو دختر ساكت و ارامي هستي البته اميدوار بودم اين طور نباشه تا شايد مينو هم سر شوق بياد.اين دختر من بيشتر اوقات ساكته و زياد حرف نمي زنه.شايد هم اشكال از منه كه براش شنونده خوبي نيستم.دلم ميخواد شما براي هم دوستاي خوبي باشيد تا مينو هم ياد بگيره و چطور از زندگي لذت ببره البته نبايد اونو زيادم دست كم بگيري به وقتش بلبل زبونيه كه رو دست نداره.
نظري به مينو انداختم و او با معصوميت خاصي خنديد و چهره اش با اين لبخند با نمك تر بنظر مي رسيد.من هم در پاسخ لبخندش لبخند زدم و عمه ادامه داد:
-مينو امسال سال اخر نمايشه ,هر چند من زيادبا تحصيل در اين رشته موافق نبودم اما خب خود مينو فكر مي كرد تنها اين رشته مي تونه نياز هاش را بر طرف كنه و من هم پذيرفتم البته حتما مي دوني من يك پسر هم دارم اون سه سال از مينو بزرگتره و مثل مينو يك پسر حرف شنو منظبطه.من فكر ميكنم پسرم كاملترين پسريه كه تو كل دنيا وجود داره.دررشته علوم سياسي درس خونده و تا نزديك دكترا در همين رشته پيش رفته. روي هم رفته پسر خوبيه.فقط يكم گوشه گير و بيشتر تو خودشه.
-مثل جغد.
به سمت مينو نگريستم عمه چشم غره اي به او رفت مينو به اعتراض گفت:
-خب تينا جون كه غريبه نيست!امروز نفهمه فردا ميفهمه كه اين اقا داداش ما...
عمه با تحكم گفت:
-مينــــو!
مينو تسليم شد و گفت:
-باشه ,باشه عصباني نشيد براي قلبتون خوب نيست.ببين تينا جون اينو بدون كه تو اين خونه همه كاره مهرياره اگه مي خواي نور چشمي عمه باشي از پسرش تعريف كن.
عمه باز هم به اعتراض گفت:
-مينـــو!
مينو باز هم دستانش را بالا برد و گفت:
ببخشيد مامان.
عمه اينبار خنديد.
-ببخشيد تينا جون مثل اينكه امروز حال مينو چندان مساعد نيست و هذيون ميگه.
در كنار نام مهريار يك علامت سوال بزرگ در ذهنم نقش بست و با دلهره به اين انديشيدم كه مبادا حرف هاي فريبا درست باشه و من با يك ادم ديونه؟..راستي چرا امروز به ديدن من نيامده بود؟هزار سوال بي جواب در ذهنم نقش بسته بود كه صدايي حواسم را به محيط جمع كرد.
-خانم شام حاضره.
مينو به سرعت از روي صندلي برخاست و دستم را كشيد و گفت:
-پاشو ديگه غريبي نكن از فردا روز هاي جديدي تو زندگيت رقم مي خوره.
از روي صندلي بلند شدم و به سمت سالن غذا خوري رفتم.اتاق بزرگي بود با يك ميز بزرگ معرق كاري شده و 24 صندلي .تمام اتاق پر بود از لوازم عتيقه كه هر كدام بي گمان قيمت گزافي داشتند.تمام ظروف چيده شده روي ميز نقره بود.نظري به در بزرگي كه به ظاهر به سمت باغ بود انداختم.پرده ي بسيار بزرگي باغ را از ديد ما پنهان ساخته بود.غذا در محيطي گرم و صميمي صرف شد.خيلي دلم مي خواست زود تر اتاقم را نشانم بدهند.نياز به سكوت داشتم دلم مي خواست بيشتر به پدر و مادر فكر كنم.هنوز ساعتي نگذشته بود دلتنگ انها شده بودم.عمه كه گويا متوجه حالم شده بود بعد از صرف شام از دريا خواست اتاقم را به من نشان بدهد و او هم مرا با خود به طبقه ي بالا برد.همه جا بوي غريبي مي داد. جاي تعجب داشت هيچ وقت فكر نمي كرئم عمه اي كه از او دورم داراي چنين ثروتي باشد.بالاخره دريا در كنار اتاقي ايستاد و با همان لحن ارامش بخش گفت:
-بفرماييد خانم اين جاست.
ولحظهه اي بعد در اتاق را گشود.اتاق بزرگي بود كه پنجره هايش با پرده هاي مخملي پوشانده شده بود.تخت نسبتا بزرگي هم در زير يكي از همان پنجره هاي بزرگ خوابيده بود.ميز توالت زيبايي در كنار ديوار قرار داشت,كمد لباس كه با اينه هاي خوش فرمي تزيين شده بود داخل ديوار به چشم مي خورد و قاب اينه ها منبت كاري شده و زيباييش چشم را نوازش مي داد.در كنار تخت گبه اي كرم رنگ افتاده بودو بالاي ان گلدان بزرگ و بلندي پر از گلهاي خشك شده زيبايي اتاق را چند برابر كرده بود.هنوز ايستاده بودم و زواياي اتاق را از نظر مي گذراندم كه دريا گفت:
-خانم اگه امري داشتيد صدام كنيد.
به ارارمي گفتم:
-متشكرم.
او هم لبخندي به رويم پاشيد و اتاق را ترك كرد.قدمي به داخل اتاق گذاشتم از اتاق خودم بزرگتر بودو كمي مجلل تر.از انجا خوشم امد بي اختيار به سمت پنجره رفتم و پرده را كنار زدم و به بيرون نگريستم.هنوز چراغ ها سوسوكنان جاده سنگ چين شده را روشن ساخته بودند.كمي دورتر در چند نقطه هم چراغ هايي روشن به چشم مي خورد.چشمانم را ريز كردم و دقيق تر نگريستم.در كمي ان طرف تر الاچيق هايي به چشم مي خورد كه چراغي انها را روشن ساخته بود.پنجره را باز كردم.باد شاخه هاي درختان را تكان مي داد و صداي خش خش سايش برگها را به گوش مي رسيد.نفس عميقي كشيدم.از بوي پاييز مشامم پر شد و باز هم غم دوري بر دلم خيمه زد.برق اتاق را خاموش كردم و اباژور قرمز رنگ تخت را روشن ساختم.اتاق با نور ملايم ان زيبا تر شد!
به سمت پنجره رفتم و به بيرون خيره شدم .انبوه درختان هواي پاك و دل انگيزي را به وجود اورده بودند.باد ملايم پرده اتاق را به رقص در اورده بود.بوي گلهاي ياس كه از پنجره به پايين اويزان شده بود بيني ام را پر كرد.با ولع تمام نفس كشيدم اما صدايي وهم اور باز هم ترس را در وجودم انداخت.از ترس خود به خنده افتادم و دقيق تر نگريستم تا علت صدا را بشنوم اما چشمانم ياري نكرد.با سرعت به سمت تخت رفتم و ملحفه را تا زير چانه ام اوردم.پنجره با صداي بلندي به هم خورد .به سرعت به سمت پنجره نگريستم باد باعث بسته شدن پنجره شده بود.باز هم ياد مهريار در ذهنم جا خوش كرد خيلي دلم مي خواست او را مي ديدم و به همه چراها پاسخ مي دادم.


فصل 2

امروز چهار روز است كه به خانه ي عمه مينا امده ام.روابط انها با من بسيار خوب است اما هنوز نه تنها جوابي براي سوال هايم نيافته ام.بلكه سوال هاي بي جواب ديگري هم به انها افزوده شده . دراين چند روز مهريار را نديده ام.عمه و مينو هم كمتر راجع به او حرف ميزنند,گويا چندان مايل نيستند من اطلاعاتي از او داشته باشم.مينو دختر دوست داشتني است دراين مدت هم خيلي با هم دوست شده ايم او كاملا شبيه فريباست ,فقط كمي ارامتر و محتاط تر! كمي هم خسته به نظر مي رسدومن علت اين خستگي ذاتي او را نمي فهمم.
به هر حال با او احساس ارامش مي كنم وزماني كه در خانه است لبريز از شادي مي شوم اما هر گاه او نيست باز هم به خلوت خودم پناه مي برم .در اين عمارت انقدر اتاق است كه گاهي اوقات در اين مي مانم كه وجود اين همه اتاق چه ضرورتي دارد.پرده هاي سالن هم هميشه كشيده است و من علت انرا نمي فهمم. خيلي دلم ميخواست پرده ها را كنار بزنم تا نور خورشيد زيبايي داخل سالن را ببيند.ان وقت در كتار هم چشم نواز تر مي شدند اما هنوز با عمه راحت نيستم هرچند او همه محبتش را نثار من مي كند اما باز هم به خاطر مادر انقدر غمگينم كه بيشتر ترجيح مي دهم در خلوت اتاقم پنهان شوم.هنوز روبه روي پنجره ايستاده بودم و به اسمان گرفته ي پاييز خيره شده بودم كه ضربه اي به در خورد.به سمت در برگشتم و گفتم:
-بله,بفرماييد.
دختري نازك اندام و باريك در را گشود او مستخدمه مخصوص من در زمان اقامتم در خانه عمه بود.به رويش لبخند زدم او هم لبخند شيريني تحويلم داد.
-خانم صبحانه ميل ندارين؟
سر جنباندم و گفتم:
-مينو رفته دانشگاه؟
-بله,مينو خانم امروز تا ساعت 12 كلاس دارن.
با بي حوصلگي به لبه ي پنجره تكيه دادم و براي اينكه كنجكاويم را ارضاءكنم گفتم:
-راستي پرگل تو چند وقته اينجا كار مي كني؟
پرگل لحظه اي تامل كرد و بعد گفت:
-حدود يكسالي ميشه شايدم يكم بيشتر.
نزديكش رفتم و دستش را گرفتم و روي صندلي نزديك در نشاندمش ودر را بستم ,خودم هم رو به رويش نشستم و پرسيدم:
پس مي توني يك اطلاعاتي به من بدي؟
نمي دانم چرا بلافاصله رنگش پريد و با هيجان گفت:
-خانم خواهش مي كنم من رو...
دستم را دراز كردم ودستش را در ميان دستانم گرفتم و با لحن مهرباني گفتم:
-خواهش مي كنم جوابم رو بده من نمي دونم اين همه سوال رو بايد از كي بپرسم.
-اخه اگه عمه خانم بفهمند...مي دونيد دريا به همه سپرده كه در مسائل خانوادگي دخالت نكنيم وگرنه خانم بزرگ به خشم ميان و اخراجمون مي كنن.
دستش را محكمتر فشردم .با حرف هاي او كنجكاويم بيشتر شد شده بود.
-ببين پرگل جان من به تو قول مي دم هر چي گفتي همين جا دفن بشه,مي فهمي چي ميگم؟
-اخه خانم...
-من از تو خواهش مي كنم يعني ميخواي خواهش منو ناديده بگيري؟
-نه نه خانم,اما باور كنيد مي ترسم.
-از چي؟مگه قراره چي بگي؟
پرگل سر به زير انداخت. خودم را به هدفم نزديكتر مي ديدم و به همين خاطر پرسيدم:
-من فقط ميخوام بدونم اقا مهريار كجاست؟چرا من تا به حال نديدمش؟
پرگل با هراس از جا بر خاست.دستش را كشيدم و روي صندلي نشاندم.او كه دست و پايش را گم كرده بود گفت:
-من نمي دونم!دريا بشتر از من اينجا بوده.
اخم هايم را در هم كشيدم و گفتم:
-من قول ميدم هر چي گفتي بين خودمون بمونه.مگه من از جن و پري حرف زدم كه اين طور رنگ به رنگ شدي؟
پرگل با دست گوشه اونيفورم سفيدش را چنگ زد. از بر خوردش يكه خوردم و مصمم شدم هر چه مي داند را از دهانش بيرون بكشم .صداي ارام و لرزان پرگل توجه ام را به خود جلب كرد :«
-درسته فكر كنم اينجا جن و پري داره.
از تعجب چشمانم كاملا گرد شده بود.پرگل صدايش را ارام تر كرد و گفت:
-فكر كنم اقا از ما بهترون مراوده داره.خانم تروخدا هيچ وقت اون طرف باغ نريد.
با هيجان پرسيدم:
-چرا؟اقا اين مدت كجاست؟
چشمانش را بيش از حد معمول گشود و گفت:
-تو همين خونه.
نمي دانم چرا همه بدنم يخ كرد و لحظه اي لرزه به وجودم افتاد.بلند شدم و به سرعت پنجره را بستم .صداي زوزه باد در گوشم پيچيد و باعث شد به وحشت بيفتنم.نظري به اسمان گرفته انداختم گويا اسمان هم دلش گرفته بود و نياز به گريه داشت.به نظرم امد اسمان ارام ارام تاريك ميشود و لكه هاي تيره ابر در كنار هم چيده مي شوند.به سمت پرگل كه مي لرزيد رفتم او مرا در اغوش كشيد و جيغش بر هوا بر خاست.لحظه اي بعد مهيبي بار ديگر هر دوي ما را به وحشت انداخت .او محكم تر مرا در اغوش گرفت و باز هم جيغش به هوا بر خاست و قطره ي اشكي گوشه ي چشمش نشست .براي لحظه اي چشمانم را بستم و زماني كه بار ديگر انرا گشودم به گمانم رسيد قلبم گوشه تخت افتاده و با ضربان زياد بالا و پايين مي رود . از تصور اين لحظه بار ديگر چشمانم را بستم و دستان يخ زده پرگل را فشردم.اشك صورتش را پوشانده بود .دستان استخواني اش را محكمتر فشردم و گفتم:
-پرگل جان چي شده؟چرا انقدر بي قراري؟
باد زوزه كشان خود را به شيشه كوبيد و لحظه اي بعد پنجره با صداي بلند از هم باز شد و پرده اتاق شروع به پرواز كرد . اينبار صداي هق هق گريه اش بلند تر شد.قطرات تند باران به داخل اتاق مي باريد و من با حيرت به صورت خيس از اشك و وحشت زده پرگل كه به سيلي باد بر پوسته ظريف پرده و تكان خوردن پنجره ها مي نگريست و زار مي زد نگاه كردم كه در باز شد .اينبار به سمت در اتاق نگريستم و جيغ پرگل به هوا لرخاست.دريا با چشماني از حدقه بيرون زده به ما مي نگريست.
-چي شده خانم؟
بهت زده به ان دو نگاه كردم.دريا به سرعت به سمت پنجره رفت و ان را بست و بعد با چشم غره اي كه به پرگل رفت گفت:
-معلومه اينجا چه خبره؟تو خانم را با اين حركات بچگانه ات ترسوندي.
پرگل با گريه بلند شد و به سمت در دويد .دريا در همان حال گفت:
-زود دستمال بيار و زمين را تميز كن,زمين حسابي خيس شده .پرگل بدون اينكه به پشت سر بنگرد از اتاق بيرون رفت .دريا گامي به سمت من برداشت ودستانم را در دست گرفت و از جا بلندم كرد و گفت:
-خانم حالتون خوب نيست؟
-چرا خوبم فقط كمي ترسيدم.
با تعجب به من نگريست و لحظه اي بعد لبخندي بر لبهايش نشست اما سعي كرد من متوجه ان نشوم, بلافاصله لبخندش را خورد و گفت:
-خانم اينجا اين بارون هاي بي موقع عاديه.تقريبا از ابتداي پاييز هوا با ادم سر شوخي باز مي كنه .يك موقع افتاب چتر خودش رو روي زمين پهن مي كنه و لحظه اي بعد همه جا رو اير هاي خاكستري تيره پر مي كنه و بارون شروع به باريدن مي كنه.
ارام گوشه تخت نشستم.هنوز باران مي باريد و قطرات خود را بي رحمانه به شيشه مي كوبيد اما حال من بهتر از دقايق پيش بود.دستي به پيشانيم كه غرق بود كشيدم.دريا به من نزديك شد و كمك كرد روي تخت بخوابم و لحظه اي بعد ملحفه اي روي پاهايم كشيد و گفت:
-شما حالتون خوب نيست رنگتون پريده بهتره كمي استراحت كنين.
بي توجه به او چشم هايم را بستم هنوز ذهنم از سخنان پرگل پر بودكه او از اتاق خارج شد.دقايقي بعد بار ديگر ضربه اي به در خورد و بعد صداي پرگل را شنيدم كه مي گفت:
-ببخشيد خانم من حق نداشتم...
چشمانم را از هم باز كردم او سكوت كرد و به سمت پنجره رفت و دستمال را كف اتاق كشيد بلند شدم و روي تخت نشستم .از شدت باران كم شده بود.اسمان ارام ارام نشان مي داد كه هنوز روز است و تا غروب فاصله ي زيادي است.پرگل چند بار دستمال را روي زمين كشيد و بعد انرا داخل سطل انداخت.با صداي ارامي پرسيدم:
-مهريار كجاي خون اس؟چطور من تا حالا اونو نديدم؟
پرگل سرش را به اطراف تكان داد و با دلواپسي گفت:
-خانم خواهش ميكنم من شغلم را دوست دارم.
از روي تخت بر خاستم و به سمت او رفتم و اينبار لبخندي بي حالت بر لب نشاندم و گفتم:
-من به تو قول دادم اينو فراموش كردي؟
-اخه خانم...
ميان حرفش پريدم:
-اخه خانم نداره حرفي را كه زدي تمومش كن.چطور فكر مي كني اون با جن و پري ارتباط داشته باشه؟
صورت لاغر پرگل در هم فشرده شد و با التماس به من نگريست.
-خانم تروخدا انقدر اصرار نكنيد!
-بگو مي خوام بشنوم.
پرگل مستاصل گوشه ديوار كز كرد و به صورت من نگريست و لحظه اي بعد زبان به سخن گشود:
-من خيلي كم اقا را مي بينم يعني سعي مي كنم تا اونجا كه امكان داره با ايشون روبه رو نشم.اخه بچه ها تو اشپز خونه يه چيز هايي مي گن.مثلا بچه ها ديدن كه ايشون تو كلبه اخر باغ با يه كسي صحبت ميكنه!يه زمان صداي داد و فرياد مياد و يه روزهايي هم صداي خنده!گاهي هم صداي گريه اما هنوز هيچ كس جز اقا ادم ديگه اي را اونجا نديده.تعجب اور اينه كه ايشون بيشتر وقت خودشون رو تو كلبه مي گذرونن.اخه شما بگيد اگه ادم عقل درست و حسابي داشته باشه خونه اي با اين شرايط را ول مي كنه و مي ره...
با تغير نگاهش كردم با حالتي پوزش خواهانه خودش را جمع و جور كرد و گفت:
-ببخشيد منظوري نداشتم.
-خب.
پرگل سرش را پايين انداخت و به طرح هاي گبه وسط اتاق خيره شد و با من و من گفت:
-اخه اقا پشت به دنيا كرده حتي شنيدم با وجود قبولي تو دانشگاه هاي خارجه براي ادامه تحصيل باز هم خودش رو توي اون كلبه حبس كرده و هيچ اهميتي به اصرار خونواده اش نداده.راستش من يك مادر بزرگ دارم كه ميگه ادم هايي كه از ما بهترون تو جلدشون ميره اين طور مي شن و ديگه نمي تونن با انسان ها ارتباط برقرار كنن.اخه تز ما بهترون بهشون اجازه نمي دن و اون ها عملا زنداني اونا مي شن.
از حرف هاي پرگل خون از تمام رگ هايم گريخت اما سعي كردم خونسرد باشم.صداي دريا امد كه او را صدا زد.پرگل سريع از جا پريد و سطلش را برداشت و اتاق را ترك كرد.روبه روي اينه ايستادم و به صورت بي رنگ خودم نگرستم.باران بند امده بود و چون گفته دريا همه چيز دوباره مثل اول شده بودو افتاب نور كمرنگ خود را نثار زمينيان مي كرد.از ماندن در اتاق كسل شده بودم.به همين خاطر تصميم گرفتم به طبقه پايين بروم تا لا اقل با عمه خانم هم كلام بشوم اما او هنوز پايين نيامده بود.
17-09-2013, 11:08 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
بي حوصله به سالن كوچكتري كه پشت سالن اصلي قرار داشت رفتم و روي مبل خزيدم و با چشمانم اطراف را كاويدم هنوز روي مبل نشسته بودم كه دريا وارد شد ومستقيم به سمت من امد و گفت:
-به اتاقتون اومدم نبوديد.
بي توجه به او روي برگرداندم و به در بزرگي كه به باغ باز مي شد نگريستم و گفتم:
-دقايقي ميشه كه به اينجا امدم.
دريا با همان لحن خشك وجدي گفت:
-خانم بزرگ منو فرستادن دنبالتون.
-ايشون كجا هستند؟
-اتاقشون تشريف دارن.ظاهرا كمي كسالت دارند.از من خواستندبه شما بگم كه براي تفريح به باغ بريد تاكمي روحيه از دست رفته تون رو بازيابيد.
بي حوصله گفتم:
-من خوبم متشكرم.
دريا با گفتن«هرطور مايليد»ازمن دور شد.از بودن در سالن هم حوصله ام سر رفت.خيلي دلم مي خواست در باغ قدم بزنم.حقيقتش سخناني كه پرگل بر زبان اورده بود حسابي كنجكاويم را تحريك كرده بود.حالا منظور فريبا را هم به خوبي درك مي كردم اما باز هم حس ناشناخته اي به وجودم چنگ مي انداخت.بي اختيار لبخندي بر لب راندم و با خود زمزمه كردم؛«خب بالاخره منم دختر يه وكيل زبر و زرنگم كه سرش درد مي كنه براي دردسر.فكر مي كنم لااقل همين يه خصلت رو از اون به ارث بردم»
بالاخره بعد از كلنجاري كه با خود داشتم تصميم گرفتم به باغ بروم.به همين خاطر بلند شدم و در را گشودم.خنكاي هوا در بدنم نشست و صورتم را نوازش داد.نفس عميقي كشيدم بوي گلهاي ياس كه از اكثر پنجره هابه پايين اويزان شده بود بيني ام را نوازش دادو مرا در خلسه فرو برد.گامي جلوتر گذاشتم و به باغ نمناك كه هنوز بوي بهار را مي داد نگريستم.دلمردگي ساعتي قبل رهايم ساخته بود و سبزي درختان وسبزه هايي بين انها قايم باشك بازي مي كردند لبخند را بر روي لبم نشاند.از پله ها پايين رفتم و روي جاده سنگ چين شده كه به سمت چپ باغ امتداد داشت حركت كردم اما لحظه اي بعد به سمت درختها چرخيدم وخودم را در ميان انها پنهان ساختم.اين طور راحت تر مي توانستم زيبايي باغ را درك كنم.با اينكه كفشم حسابي گلي شده بود اما ترجيح مي دادم در طبيعت بكر و دست نخورده باغ قدم بزنم.حس يك پرنده اسير را داشتم كه بعد از سالها اسارت چشم صاحب خود را دور ديده و از قفس گريخته.دستانم راچون بال هاي كشيده ي پرندگان از هم گشودم و چرخي در ميان درختان كه بوي نمشان انسان را مدهوش مي ساخت زدم و سرم را بالا گرفتم.درختان چون چرخ فلك سبز رنگ دور سرم مي چرخيدند و خورشيد انوار زرد رنگ و كم سوي خود را با دست و دلبازي به تنه تنومند انها مي تاباند و نورش چشمك زنان ازلابه لاي برگهاي درختان خود را به نمايش گذاشته بود.ارام روي سبزه ها قدم ميزدم شايد نيم ساعتي مي شد كه بين درختان مي گشتم،زماني به خود امدم كه راه بازگشت را گم كرده بودم.
نظري به اطراف انداختم همه ا درخت بودو درخت!!هراسان بار ديگراطراف را از نظرگذراندم كم كم نگراني به سراغم امد و سخنان پرگل در گوشم طنين انداز شد.با اضطراب به تنه ي قهوه اي رنگ درختان نگريستم و به نظرم امد كسي پشت انها سرك مي كشيد.چشمانم را بستم و بدون هدف تاانجايي كه مي توانستم دويدم،بالاخره پايم با جسمي برخورد كرد و نقش بر زمين شدم.پاي چپم به شدت درد مي كرد وبه زحمت از انجا برخاستم .نظري به تكه سنگي كه مانع ادامه راهم شده بود انداختم و بغض در گلويم نشست.تمام لباس و حتي دست و صورتم گلي شده بود.باحرص لگدي به تكه سنگ زدم اما درد پايم شدت گرفت از درد اهي كشيدم و مچ پايم را فشردم اما دردش كاهش نم يافت گوشه شلوارم را بالا زدم زخم عميقي كنار مچ پايم ايجادشده بود! لنگان لنگان به راهم ادامه دادم و بغضم را به سختي فرو دادم و تا توانستم ناسزابار خودم كه تا اين حد از ساختمان دور شده بودم كردم.مايوسانه ولنگان پايم را مي كشيدم ومسير نامعلومي را پيش رو گرفته بودم كه حدود بيست متر ان طرف تر چشمم به كلبه اي چوبي افتاد با مشاهده كلبه قلبم فروريخت.يعني اين كلبه همان كلبه ي جادويي و سحر شده پسرعمه بود؟با وحشت پشت درختي پنهان شدم اما هيچ خبري نبود.با گام هاي نا مطمئن ولرزان به سمت كلبه رفتم همه جا بيشتر شبيه خواب و رويا بود.يك خيال واقعي شايد هم يك خواب واقعي با گام هايي ارام به كلبه نزديك تر مي شدم و كاملا نزديك كلبه شده بودم كه مرد جواني از انجا خارج شد.هرچه دقت كردم نتوانستم درست صورتش را ببينم .جوان بلندقامتي بود با شانه هاي پهن،بلوزسفيدپاييزه به تن داشت و شلوار كرم رنگي به پا كرده بود.از نيم رخ صورتش به نظر مي رسيد حدود 30سالي سن دارد.ازوحشت كم مانده بود غالب تهي كنم.مردجوان كيسه اي را از روي زمين بلند كرد و از كلبه دور شد...
بيش از ده دقيقه بود كه همان جا ارام و بي صدا در پشت درختان پناه گرفته بودم اما خبري از او نبود بي اختيار گام هايم به سوي كلبه مي رفت خيلي دلم مي خواست سركي به داخل كلبه بكشم و به رازي كه ذهن همه را به خود مشغول ساخته بود پي ببرم.ارام با گام هايي كه به سختي به جلو مي رفت به كلبه نزديك شدم.
گوش هايم را تيز كردم تا اگر صداي پايي امداز اجا بگريزم.به كلبه نمناك ازباران كه كاملا شبيه كلبه هاي كوهستاني بود نگريستم .در دو طرف كلبه پنجره هايي به شكل مربع به چشم مي خوردكه چوبي به علاوه شكل شيشه هايش را به چهار قسمت تقسيم كرده بود.دربزرگش هم از كنار هم قرار گرفتم چوب هاي ريزي ساخته شده بود.به نظرم امد ان كلبه بسيار زيبا ساخته شده است.محو تماشاي كلبه بودم و گام هاي سنگينم به سختي پيش مي رفت.گاهي از صداي گام هاي خودم هم به وحشت مي افتادم.به هر سختي بود خودم را به كلبه رساندم.تنه كوچك درختي كه بر رويش تبري خودنمايي مي كرد به من فهماند كه سوخت شومينه داخل كلبه چوب است.گامي به جلو بر داشتم و درست روبه روي كلبه ايستادم وسعي كردم از پشت پنجره به داخل كلبه بنگرم اما نورزياد فضاي بيرون ديدم را مختل ساخته بودو به همين علت دستم را به سمت در كلبه پيش بردم.دربا صداي خاصي باز شد. چشمانم را از وحشت بستم و نفس عميقي كشيدم وبا كمي تامل چشم هايم را گشودم.
-شما اينجا چيكار مي كنيد؟
از شنيدم صداي مردي كه از پشت سربه من نزديك شده بود جيغ خفيفي كشيدم و به پشت سر نگريستم . مرد جوان روبه رويم ايستاده بود.قلبم،به شدت مي تپيد.دستان لرزانم را روي صورتم گذاشتم وگامي به عقب برداشتم.مرد جوان با چشماني گرد شده به صورت من خيره شد.نظري سرد به سر تا پايم انداخت.اخم هايش هنوز در هم بود.قدمي به جلو برداشت و دستش را دراز كرد بي اختيار به ديوار چوبي كلبه چسبيدم و سعي كردم ارام به نظر بيايم به همين علت با صدايي لرزان گفتم:
-س...سلام مي بخشيد من نبايد به اينجا مي اومدم.
-پس چرا اومدي؟
دستم را روي گونه تبدارم گذاشتم و به سختي مشاعر به خواب رفته ام را بيدار كردم و گفتم:
-من فقط راهم را گم كرده بودم.
-دخترسربه هوايي به نظر مي رسي.
لحن صدايش ارام و گيرا بود اما باز هم مرا مي ترساند.شايد هم اثرات سخنان پرگل بود.هرچند سخنان او كاملا خنده اور به نظر مي رسيد اما رفتار عجيب پسر عمه ام و حضورش در اين كلبه باز هم ترس به دلم مي انداخت.نمي دانم چرا از او مي ترسيدم.صورت مردانه اش بسيار گيرا و جذاب بود.اما نگاهش اصلا بويي از اشنايي نمي دادبه همين خاطر زماني كه باز هم گامي به سوي من برداشت دستم را در مقابلش گرفتم و فرياد زدم:
-دست از سرم بردار.
صداي باز و بسته شدن در امد براي لحظه اي گمان بردم كه همه چيز تمام شده و من اسيردست او و شياطيني كه دور و بر خود جمع كرده بود شده ام اين فكر بچه گانه اعصابم را به هم ريخت و نگاه نااشنا و نامهربان مهرياربرتشديد اين افكار افزود.نفهميدم چگونه دويدم.درد پايم را فراموش كرده بودم وبدون اينكه به پشت سرم بنگرم فرار مي كردم و اشك مي ريختم.ديگر چيزي به ياد ندارم تا اينكه روي تختم ازخواب بيدار شدم وملحفه اي تا زير صورتم كشيده شده بود.از صداي صحبت كردن دو نفر بيدار شدم.سر درد عجيبي از پا درم اورده بود و چشمانم به خاطر گريستن حسابي درد مي كرد.
مينو لبخندي زد و از روي صندلي كنارتختم بلند شد.
-سلام خانومي معلومه با خودت چيكار كردي؟
سعي كردم از جايم بلند شوم اما بدنم درد مي كرد.مينو دستش راروي دستم گذاشت گرماي دستش سرماي بدنم رااز بين برد.
-عزيزم بايد استراحت كني.
اينبار صداي عمه امد.
-چرابي هوش شده بودي؟اتفاقي افتاده؟
سرم را كمي بالاتر اوردم عمه كمي ان طرف تر روي صندلي نشسته بود .به سختي گفتم:
-راه رو گم كرده بودم ونفهميدم چطوري بي هوش شدم.
مينوباصداخنديد.عمه اخمي به او كرد و بامهرباني هميشگي خودش گفت:
-ازاين به بعد سعي كن زياد ازساختمون دور نشي.
وبعدبالبخنداضافه كرد:
-اون طرف باغ هيچ تفاوتي بااين اطراف نداره همه جا همين درخت هاست و همين گلها تازه اين نزديك منظره بهتري داره لااقل استخربزرگي داره و يا اون الاچيق هايي كه پيچك ازشون بالا رفته.
باصدايي گرفته گفتم:
-بله درست مي فرماييد.
-پس اگه حالت بهتر شده من برم الان وقت خوردن قرص هامه.
وبعد بع دريا نگريست و ادامه داد:
-بگو سوپ تينا را بيارن.
دريا چشمي گفت وصندلي عمه را به سمت خارج اتاق چرخاند.عمه به پشت سر نگريست و گفت:
-مينو تو هم زياد تينا را اذيت نكن اون نيلز به استراحت داره.وبا گفتن اين حرف اتاق را ترك كرد.مينو با لبخندگرمي صندلي خود را نزديك تر كشيد وباخنده كفت:
-خب ببينم حالا كه تنها شديم راستش رابگو چرا گريه كردي؟
سرم را از خجالت به زير انداختم .بار ديگر باخنده گفت:
-ترسيده بودي؟
سري جنباندم او بار ديگر پرسيد:
-پس حتما براي مادرت دلتنگ شده بودي؟
باصدايي كه به زحمت شنيده مي شد گفتم:
-بله!
باسرفه اي صدايش را صاف كرد و گفت:
-مامان خيلي نگران حالت شده بود.مدام خودش را ملامت مي كردكه چرا مراقب تو نبوده.
-اما عمه مقصر نبود من خودم بي دقتي كردم.
مينو با اشاره به پايم گفت:
-پات خيلي درد مي كنه؟
تازه ياد درد پايم افتادم .اوبار ديگر گفت:
-عجب دختر دست و پا چلفتي هستي!يك ساعت رفتي بيرون و خودت را درب و داغون كردي.
به رويش لبخند زدم وبراي تغيير صحبت پرسيدم:
-عمه جون چه قرصي مي خوره؟
مينو به صندلي اش تكيه داد و بي خيال گفت:
-هرقرصي كه دلت بخوادقرص قندخون،چربي خون،قرص فشار،قرص قلب و غيره...
-چرا؟
مينو اهي كشيدو چشمانش را هاله اي از غم فراگرفت.
-براي اينكه بي رويه چاق مي شه.الان يه بيست سالي هست كه همين طوره و به قول خودش همه اش از اعصابه،چون وقتي نفس هم مي كشه چاق ميشه.
به فكر فرو رفتم.دلم ميخواست بدانم عمه براي چه اسير اين ويلچير شده اما ترسيدم مينو رابا اين سوالم برنجانم به همين خاطر ترجيح دادم سكوت كنم.مينو كه سكوت مرا ديد اهسته پرسيد:
-چرا تو فكر؟
-چيز مهمي نيست.
-ببخشيد كه صبح مجبورشدم تنهات بزارم واقعيتش چاره اي ندارم كلاس هام شروع شده و نمي تونم غيبت كنم.راستي تو چي كار ميكني؟درس مي خوني؟
-اره منم حقوق مي خونم.
مثل دايي.
لبخندي زدم و گفتم:
-اما فكر نمي كنم يه روز مثل بابام يه وكيل معروف بشم.
-توچقدر مايوسي دختر!فكر ميكنم تو حتي مي توني بهتر از دايي هم بشي.
ازتعريفش خوشم اومد و تشكر كردم.مينو ادامه داد:
-سال چندمي؟
-تازه سال دوم را مي خونم.
-كلاس هاتون از كي شروع ميشه؟
-بيستم بايد براي حذف و اضافه بريم تا اون موقع كلاس ها تق و لقه.براي سرويس هم رفتم گفتن بايد بيستم بياي.منم گفتم ديگه تو اين شرايط رفتنم ضرورتي نداره.
-خوب كاري كردي اين مدت كوتاه فرصت مناسبيه براي استراحت.
-درسته اما اين ترم هم زياد واحد نگرفتم چون رفت و امدم يه مقدارسخت شده و مسير هم دوره.
-كاش اين ترم را مرخصي مي گرفتي.
-خودم هم چنين قصدي داشتم اما مامانم مخالفت كرد و گفت كه دلش نمي خواد بيماريش منو از درسم عقب بندازه.
مينو چشمكي زد و گفت:
-تينا جون ببخشيدها اما من فكر كردم تو خودت چندان مايل نبودي يك ترم از دانشگاه دور بموني.
معني سخنش را نفهميدم چيني بر پيشاني انداختم و گفتم:
-اخه چرا؟
-اخه كار دل كه دست ادم نيست گفتم حتما تو اين مدت يكي هست كه...
با صدا خنديدم و گفتم:
-تو خيلي بد بيني!
مينو ابرو هايش را در هم گره زد و دقيق به صورتم نگاه كرد وگفت:
-يعني تو هنوز به كسي دل نباختي؟
با تعجب پرسيدم:
-منظورت چيه؟
باخنده گفت:
-يعني تو هنوز يه پسر خوشگل و خوش تيپ كه اخلاقش مورد توجه ات باشه پيدا نكردي؟
از صراحتش خوشم امد.دختر جالبي به نظر مي رسيد كمي خودم را روي تخت جابه جا كردم و گفتم:
-نه چطور مگه؟
شانه هايش را بي تفاوت بالا انداخت و گفت:
-هيچي همين طوري از روي كنجكاوي.
وبعد بار ديگر متحير پرسيد:
-يعي تا حالا نشده قلبت با ديدن يكي بتپه؟يا حداقل انتظار ديدن يكي رو داشته باشه؟
خنديدم و گفتم:
-نه.
هنوز گيج و سر در گم بود.
-يعني باور كنم كه تو اينقدر دختر خوبي هستي؟
از سوالاتش به خنده افتادم و درد پايم را از ياد بردم.كمي خود را بالا كشيدم و به بالش تكيه دادم و گفتم:
-به اون صورت كه تو ميگي نه.فقط چند تا خواستگاري كه اونم چندان جدي نبود و بابا اصلا نذاشت بيان خونه.
مينو با لخند به من نگريست و انگار فرصت را مناسب ديد با هيجان گفت:
-براي منم يه دو،سه تايي بودن كه دلشون مي خواست براي ازدواج قدم پيش بزارن اما من هميشه دوست داشتم كه شوهرم مثل مهريار خودمون يه مرد كامل و همه چيز تموم باشه به همين خاطر محلشون نزاشتم.من هميشه دلم مي خواست قبل از ازدواج عاشق بشم.
17-09-2013, 11:09 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
چشم هاي مينو رنگ تازه اي به خود گرفت و من اين رنگ را به خوبي مي شناختم.مي دانستم دلش مي خواهد به رازي اعتراف كند اما هنوز در گفتن ان مردد بود.به همين خاطر كمكش كردم و گفتم:
-تو چي؟مهمان دل تو هنوز از راه نرسيده؟
تمام صورتش به يكباره خنديدو بعد از چندثانيه تامل گفت:
-راستش چرا يكي هست كه مدتيه يادش قلبم را مي لرزونه.تو بيمارستان ديدمش اون روز كه پام شكسته بودو مهريار منو برد بيمارستان تا پام را گچ بگيرن اونم به همراه مادرش كه لگنش در رفته بود اومده بود بيمارستان.خلاصه ديدن همان و عاشق شدن همان!
-خب پس تو كارت خيلي اسون شده و مهمون دلت را پيدا كردي!
مينو دستانش را در اغوش كشيد و گفت:
-اره اونم چه جورم!مي دوني تينا شايد باور نكني ولي اين روز ها ذهنم بد جوري درگيره.همش فكرم متوجه اونه،دلم مي خواست يكي باشه كه در مورد مكنونات قلبيم براش حرف بزنم.اخه داشتم از بي همدمي مي مردم.چه خوب شد تو اومدي.
به صورت با نمكش لبخندي پاشيدم و گفتم:
-خوشحالم كه تو مرد ايده ### ذو پيدا كردي.راستي بالاخره اون شبيه مهرياربود؟
مينو با هيجان گفت:
-اره خيلي!
بعد از چندثانيه اضافه كرد:
-البته مثل اون روزهايي كه حالش بهتر بود.
دلم ميخواست بپرسم چه بر سر مهريار امده اما سكوت غمگين مينو سدي مستحكم دربرابر سوال هايم ايجاد كرد.ترجيح دادم سكوت كنم اما اين سكت چندان نپاييد وبار ديگر مينو با هيجان گفت:
-راستي تو مهريار را نديدي؟
سرم را به علامت نفي تكان دادم.از برخورد امروز انقدر خجل بودم كه ترجيح دادم ان را بيان نكنم او كه چنين ديد افزود:
-چيه؟چرااين طوري نگاه مي كني؟
سرم را تكان دادم و سعي كرئم حالت عادي به صداي لرزانم بدهم وپرسيدم:
-مگه اون منو اورد؟
-اره ما خيلي دنبالت گشتيم تا بالاخره مهريار تو را اورد و گفت روي گل ها ميون باغ افتاده بودي،مثل اينكه در حال دويدن به درخت خورده بودي.
دستم را روي سرم كشيدم.پس علت سر درد شديدم اين بود.سكوت كرده بودم.باز هم ياد مهريار وان كلبه درذهنم پر شد.مينو هم اتاق را ترك كرد.همان جا كه نشسته بودم به زواياي صورت مهريار انديشيدم. صورتش و ان چشمان پر جذبه انقدر رومانتيك و رويايي به نظرم مي رسيدند كه براي لحظه اي گمان كردم تمام اتفاق هايي كه افتاده اوهام و خيالات است اما زماني كه به مچ پاي مجروح و بدن كوفته ام نگريستم باور كردم كه ان چهره معصوم در زير نقاب معصوميتش،قلبي به سختي اهن دارد.
از پياده روي طولاني مدت خسته شده بودم به همين خاطر چشم هاي خسته م را روي هم گذاشتم و كمتراز چند دقيقه به خواب عميقي فرورفتم.زماني كه چشم گشودم شب پرده سياه و پولكي اش را بالاي سر زمينيان افراشته بود.به سختي از روي تخت برخاستم و با گام هاي سنگين به سمت پنجره رفتم واز پشت شيشه به اسمان پر ستاره نگريستم.ستاره ها اواز خان در اسمان مي رقصيدند و ماه كرشمه كنان براي انها دلربايي مي كرد.باغ همچنان ساكت و ارام بود و فقط چراغ هاي كمرنگي سوسوكنان نقاطي از باغ را روشن ساخته بود.
ضربه اي به در خورد.بدون اينكه به پشت سر بنگرم گفتم:
-بله.
دراتاق باز شد و از داخل شيشه پنجره اتاقم صورت پرگل را ديدم كه به داخل اتاق سرك مي كشيد.
-خانم پايين تشريف نمي آرين؟
از پنجره فاصله گرفتم و به صورت پرگل لبخند زدم اما جواب لبخندم نگراني چهره او بود.به نزديكش رفتم و دستان سردش را در ميان دستانم فشردم.پرگل نظري به اطراف انداخت و با صدايي پايين گفت :
-خانم من فقط به فكر شما هستم.
ابرو هايم را كمي به هم نزديك كردم و تمام سعي ام را كردم كه لبخند بزنم.
-اما من راحتم،تو هم نگران من نباش.
پرگل لبخندي بر لب نشاند و گفت:
-هر طور شما مايليد.
بلافاصله از پله ها پايين امدم.صداي پرگل ازپشت سرم امد.
-خانم بزرگ تو سالن كوچيكه هستن.
تشكري كوتاه كردم و به سمت سالن رفتم.صداي تلويزيون از داخل سالن مي امد. گوشم را تيز كردم اما صاي ديگري به گوش نمي رسيد.در را به ارامي باز كردم و از لاي در به داخل سالن نگريستم.عمه خانم روي صندلي چرخدارش نشسته بود،شمدي نازك به روي پايش انداخته بودو روي پارچه سفيدي گلدوزي مي كرد.چشمانم را چرخاندمدر همان نزديكي مهريار روي مبلي نشسته بود و مستقيم به تلويزيون نگاه مي كرد و كنترل انرا به زير بيني اش تكيه داه بود.بي اختيار نظرم به چشم هايش خيره شد.بله درست حدس زده بودم نگاه او به تلويزيون نبود و تقريبا مطمئن بودم حواسش هول و هوش مسئله ي ديگري پرواز مي كند.براي لحظه اي همه بدنم لرزيدو خون در رگهايم از جريان افتاد.آرام در را در همان حالت رها كردم و به ديوار چسبيدم.قفسه سيته ام بالا و پايين مي رفت و علت اين همه ترس را نمي فهميدم.نگاه او با نگاه مردهايي كه ديده بودم متفاوت بود.درعين زيبايي ظاهر ان پديدار بود عمق چشمانش انسان را به وحشت مي انداخت حسي غريب و نا اشنا!

صداي عمه باز هم توجه ام را به اطراف جلب كرد:
-تينا جون،تويي عمه جون؟
دستم را از روي قلبم كه هنوز به تندي تپش داشت برداشتم و ارام خودم را به پشت دركشاندم و با دستان لرزان در را گشودم.نمي دانم چرا مي ترسيدم به سمت مهرياربنگرم و خيلي اشكارا نگاهم را از او دزديدم و به عمه نگريستم شايد از برخورد امروز خجل و شرمسار بودم.من نبايد به سخنان پوچ و بي پايه پرگل اهميتي مي دادم اما پس چرا اين نگاه مرا اشفته مي كرد شايد هم از اينكه نگاهم راز دلم را بر ملا سازدوباز هم اشفته ام سازد هراس داشتم.در همان حال گفتم:
-سلام.
-سلام عمه جون بفرم.
مينو به سمت من امد و دستم را دردست گرفت و به سمت يكي از مبل ها هدايت كرد و گفت:
-ديگه كم كم داشتيم نگرانت مي شديم چقدر دير كردي!
بي انكه به مهريار بنگرم روي مبل نشستم.عمه به سمت مهريار نگريست و لحظه اي بعد گفت:
-تينا جون پسرم...
به سمت عمه نگريستم و از بي ادبي خودم شرمنده شدم و با عجله چشمانم را به سمت مهريار چرخاندم.
-بله بله،ببخشيد متوجه ايشون نشدم.
نمي دانم چرا باز هم دلم لرزيد!مهريار با احترام از روي مبل برخاست.نفس حبس شده در سينه ام را بيرون دادم.هيجان تمام وجودم را در برگرفته بود.صداي مهريار ارامش را به دلم بازگرداند.برخلاف رفتارش صدايش گرم و مطمئن بود.
-ازاينكه با شما اشنا شدم خيلي خوشحالم.من تعريف دختر داييم رو زياد شنيده بودم.
مينو اضافه كرد:
-دختر دايي زيبا.
مهريار به سمت او نگريست و لبخند يخ زده اي برلب نشاند و بسيار ارام به اندازه اي كه من به سختي ان را شنيدم گفت:
-بله البته.
عمه پارچه گلدوزي شده اش را روي پايش گذاشت و گفت:
-خب نظرت را در مورد پسر من نگفتي؟
زير چشمي نظري به او كه باز هم روي مبل لميده بود انداختم :
-شبيه شما نيست.
صداي خنده مينو بلند شد و عمه مينا هم لبخندي برلب اورد و گفت:
-بله شبيه پدرشه،درست مثل اونه.
مينو باز هم قهقهه خنديد:
-خوشم اومد خيلي تحويلش گرفتي!
بار ديگر به مهريار زيرچشمي نگريستم.او همچنان در سكوت به تلويزيون نگاه مي كرد.از صحبت هاي عمه فهميدم كه مهريار چيزي از برخورد ان روز نگفته و براي لحظه اي سپاسگزار اين محبتش شدم.دوست نداشتم در همين بدر ورودم عمه مرا دختري خودسر و فضول فرض كند.مهريار رفتار سردي نسبت به من داشت و در طول شب به جز همان كلمات اوليه كلامي بين ما رد و بدل نشد. انقدر از اوخجالت مي كشيدم كه به هر بهانه اي از برابر ديدگانش مي گريختم حتي زماني كه پشت ميزروبهرويم نشسته بود تمام مدت با غذايم بازي مي كردم و سعي مي كردم نگاهم از ظرف غذايم جدا نشود.او هم هيچ توجهي به من نداشت و هر ثانيه كه مي گذشت برتعداد سوال هايي كه ذهنم را مي ازرد افزوده مي شد.ساعت يازده را نشان مي داد كه بار ديگر به سالن بازگشتيم.مهريار چون ساعتي قبل ساكت گوشه اي لميده بود.مينودر كنارم نشسته بودو در مورد اتفاق هاي روز گذشته صحبت مي كرد.براي لحظه اي از او ديده برگرفتم و به سمت مهريار نگريستم او دست چپش را زير چانه اش تكيه داده بود و مستقيم مرا مي نگريست.از نگاه عميقش بدنم گر گرفت و به سرعت چشمانم رابه سمت مينو چرخاندم.ديگر حتي كلمه اي ازسخنان او را نمي شنيدم و تقريبا سالن به دور سرم مي چرخيد.علت اين همه اشفتگي را نمي دانستم وبراي خودم هم عجيب بود!در وجود مهريار چه چيزي يافته بودم كه ناهش تا اين حد قادر بود حالم را دگرگون كند؟هنوز به نگاه خيره او مي انديشيدم كه صداي عمه مرا به محيط اطراف بازگرداند.
-كجا با اين عجله؟
سرم را به سمت عمه چرخاندم مهريار كنار در ايستاده بود.
-خسته ام بايد كمي استراحت كنم.
عمه با چشم و ابرو اشاره اي كرد و مهريار به من نگريست و ارام زمزمه كرد:
-ببخشيد فراموش كردم وضع پاتون چطوره؟
باز هم صداي خنده مينو بلند شد و در همان حال گفت:
-سلام مي رسونه.
لبخند بر لبم نشست اما به سرعت انرا فرو خوردم.چهره ارام و جدي مهريار وادارم كرد به سرعت لب بگشايم.
-بله ممنون خيلي بهترم.
مهريارهمان طور كه به من مي نگريست بار ديگر گفت:
-به هر حال اميد وارم اين بار بيشتر احتياط كنيد اين باغ جاي مناسبي براي ادم هاي سر به هوا نيست.
جمله اخرش چون اواري بر سرم خراب شد.اوبالاخره انتقام خود را گرفته بود.به عمه نگريستم او لب زيرينش را گزيد و اخمي به مهريار كردكه از ديد من پنهان نماند.زبانم بند امده بود.توهينش چون پتكي بر سرم فرود امده بود پس نمي توانستم انرا ناديده بگيرم به همين خاطر سعي كردم ظاهرم را حفظ كنم و گفتم:
-چيزها و ادم هاي عجيب وغريب باعث وحشت و سربه هوايي ميشه.
اين بار پوزخندي بر لب مهريار نشست.
-فكر نمي كنم چيز يا به قول شمااشخاص عجيب و غريبي توي اين باغ باشن مگراينكه مهمانان ما دنبال سوژه اي بار تفريح...
صداي عمه او را از گفتن باز داشت.
-مهريار بهتره ادب را فراموش نكني.
ازسخن عمه بيشتر بغض به گلويم فشار اورد چون مطمئن شدم كه انهاهم منظور طعنه هاي اورا دريافته بودند.مهرياراخمي كرد وبه سمت دراتاق رفت اما لحظه اي بعد ايستاد و در همان حال گفت:
-شب خوشي داشته باشيد.
سعي كردم مژه بر هم نزنم تا از سرازير شدن اشكم جلوگيري كنم.مهريار پسر گستاخي بود و من بي جهت گمان مي كردم او در برابر خانواده اش ازبر ملا شدن خطاي من جلوگيري كرده است.نفرتي عميق در دلم نسبت به او احساس مي كردم.ارزو داشتم بتوانم به همه ثابت كنم كه شايعاتي در مورد او ساخته اند واقعيت داشته وازحدشايعه فراتر است.مينو دستي به شانه ام گذاشت و براي ارام كردن انقلاب دروني ام گفت:
-تينا جون ناراحت نشو اون فقط كمي عصبيه.
سعي كردم بغضم را با فرودادن اب دهانم ببلعم امادر اين كار چندان موفق نبودم.به همين خاطربا صدايي كه از شدت بغض مي لرزيد گفتم:
-من درك مي كنم.
مينو بوسه اي روز گونه ام نواخت و چون خواهري دلسوز گفت:
-فداي دل با گذشت تو بشم.
وبعد از ان روبه عمه گفت :
-مامان بايد يه فكر اساسي بكنيم.اين شازده كم كم داره شورش را در مي ياره.
عمه ميناسرش را از روي تاسف تكان داد:
-طفلكي پسرم!تو كه مي دوني اون روزهاي سختي رو گذرونده ما بايد يكم بيشتر هواش را داشته باشيم.
هنوز منتظر ادامه سخنش بودم اما عمه همان طور مرا به انتظار گذاشت و سكوت كرد و باز هم گلدوزي اش را بر داشت و ادامه داد.با صداي ارامي گفتم:
-اگه اجازه بديد من ديگه برم استراحت كنم.
مينو اخم هايش را در هم كشيد و به اعتراض گفت:
-تو نبايد از دست مهريار ناراحت بشي اون منظور بدي نداره.
سرم را تكان دادم و گفتم:
-نه باور كنيد ناراحت نيستم فقط كمي خسته ام.
عمه سري جنباند و گفت:
-مينو جون،تينا نياز به استراحت داره امروز روز سختي رو گذرونده.
با نگاهم از عمه تشكر كردم و اين بار رو به مينو كردم و گفتم:
-فردا بازم دانشگاه ميري؟
مينو سرش را تكان داد و صدايش را كمي پايين اورد و با خنده گفت:
-اره تا ظهركلاس دارم بعدش ميام پيشت و حسابي برت حرف دارم.
منظورش را درك كردم و لبخندي زدم و او هم چشمكي زد.چند دقيقه بعد به اتاقم بازگشتم.ازصبح انقدر خوابيده بودم كه خواب به چشمم نمي امد.روي تخت نشستم وبه فكرفرورفتم.بايد به طريقي انتقام لحن تند و گزنده ي اورا مي گرفتم.بلند شدم و برق اتاقم را خاموش كردم وبه بيرون نگريستم وسعي كردم كلبه را ببينم اما تلاشم بي فايده بود،فقط نوري كمرنگ ازلابه لاي درختان فضاي كمي را روشن ساخته بود.مايوس از ديدن كلبه از كنار پنجره دور شدم و باز هم روي تخت خوابيدم.ساعتي گذشت اما خواب خيال ربودن چشمانم را نداشت.تصميم گرفتم به اتاق مينو بروم تا از تنهايي درايم به همين انگيزه از اتاق خارج شدم وبه سمت اتاق مينو رفتم اما برق اتاقش خاموش بود.نااميد تصميم داشتم به اتاقم برگردم اما جرقه اي در ذهنم نشست.بازديد از اتاق ها مي توانست سرگرمي چند ساعتم باشد و با سرك كشيدن به اتاق ها براي ساعتي وقت كشي مي كردم.با اين تصور به سمت اولين اتاق رفتم و در ان را گشودم اما جز اتاق خالي چيزي نبود.بي توجه به اتاق هاي ديگر سرك كشيدم اما انها هم خالي بود و يكي،دو تا از اتاق ها دكور ساده اي داشت مانند تمام اتاق خواب ها و چيز قابل توجهي در انها ديده نميشد.نا اميد به سمت اتاق هاي نه راهرو رفتم و در يكي از انها را گشودم اما با كمال تعجب با اتاق زيبايي برخورد كردم با گامهايي ارام وارد اتاق شدم.تمام اتاق سبز رنگ بود.
پرده پنجره،روتختي و حتي پشه بند بلند روي تخت و سرويس ميز توالت.با تعجب سركي به داخل اتاق كشيدم. روي ميز توالت پر از لوازم ارايش بود از مشاهده ان همه لوازم ارايش يكه خوردم.چشمانم را در اتاق چرخاندم همه جاي اتاق زيبا و افسانه اي بود.دربالاي تخت تصوير دخترجواني حدودا 28ساله بود.روي هم رفته زيبابود و چشمان ابي رنگش چون اقيانوس بيكران ودريا،بي انتها بود.قاب عكگس را در دستانم گرفتم و سرم را به اطراف چرخاندم.كنار ديوار بوم هاي نقاشي كنار هم چيده شده بود.اولين بوم را برداشتم وبه ان نگريستم.فكر ميكنم بر روي تمام بوم ها اطراف باغ ترسيم شده بود.در ميان انها نظرم به پرتره صورتي افتاد و با كمل تعجب صورت مهريار را شناختم.بوم نقاشي از دستم افتاد اما نه او مهريار نبود .سن و سالش بيشتر نشان مي داد.باهراس به اطراف نگريستم.اين اتاق بي گمان متعلق به زني بود كه ظرافت و هنر در تمام وجودش به چشم مي خورد.دختر هنرمندي كه تمام هنرش را در تابلوهايش به نمايش گذاشته بود.گوشه تخت نشستم همه جا زيبا بود.از مشاهده ان همه زيبايي شگفت زده شدم.تصوير صورتم را داخل ايينه ي هلالي شكل كه روي كمد چسبيده بود ديدم.چشمانم پر از سوال بي جواب بود.در همان لحظه متوجه كمد روبه رويم شدم.به سرعت از تخت دور شدم و دركمد را گشودم.كمد پر از لباس هاي رنگارنگي كه بيشتر انها از جنس حرير يا ابريبشم اعلاء بودو لطافت انها پوست دست را نوازش مي داد.دربين انها تعدا زيادي لباس سبز هم خودنمايي مي كرد.نظري به كمي پايين تر انداختم.تعدا زيادي جعبه كفش درزير لباس ها قرار داشت.اين سوال در ذهنم چرخيد يعني اين اتاق و اين لباس ها متعلق به چه كسي است؟بارديگر به قاب عكس نگريستم.چشمان دختر به من مي خنديد.باز هم ترسيدم بايد از زير ان نگاه عميق و اسماني فرار مي كردم.به سرعت اتاق را ترك كردم.
قصد داشتم به اتاقم برگردم اما گويا پاهايم توان بازگشتن نداشتند.بايد به داخل بقيه اتاق ها هم سرك مي كشيدم به همين خاطر دستگي دربعدي را فشردم اما انجا هم خبري نبود.به سرعت به سمت سه اتاق ته راهرو رفتم در اتاق اول قفل بود.دستگيره در اتاق دوم را فشردم انجا هم قفل بود.نااميد دستگيره در سوم را فشردم درانجا باز بود.به محض باز شدن در متوجه شدم اين اتاق بي گمان متعلق به دختر كوچكي است.تمام سرويس خواب سرمه اي و زرد رنگ بود.پرده ي عروسكي زيبا و روكش تخت سرمه اي.دوچرخه اي در وسط اتاقرها شده بود و تمام اتاق پربود از عروسك ها و خرس هاي رنگارنگي كه جاي خالي در اتاق نگذاشته بودند.روي قاليچه ي كوچك و سرمه اي رنگ وسط اتاق هم ببر زيباي سفيد رنگي نشسته بود.به سمت ببر رفتم و بدن نرمش را لمس كردم كه چشمم به جعبه موزيكالي كه روي پايه اي شيشه اي دودي رنگي قرار داشت افتاد.
بلند شدم و جعبه موزيكال را در دست گرفتم.عروسك شيشه اي روي ان شروع به رقصيدن كرد.محواهنگ زيباي جعبه شده بودم كه تصويردختر بچه اي مرا محو خود كرد.صورت گرد و معصوم دختر با موهاي لخت قهوه اي رنگش توجه ام را جلب كرد.لبخندناز دختر دلم را گرم كرد.بارديگر به صورت دخترك نگريستم تا انجا كه خبر داشتم عمه نه دختر كوچكي داشت ونه نوه اي،پس اين اتاق متعلق به چه كسي بود؟سعي كردم چهره زن جوان را در كنارچهره كودك بگذارم اما هيچ شباهتي بين انها نيافتم.خسته از افكار درهم خود از اتاق بيرون امدم.بايد هرچه زود تر پرگل را مي يافتم او مي توانست مرا از قيد اين همه سوال جورواجور رهايي دهد.
17-09-2013, 11:11 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
فصل3

صبح با صداي تقه اي كه به در خورد بيدار شدم و به سمت در نگريستم و همراه خميازه اي كوتاه گفتم:
-بله.
درباز شد و قامت مينو راازپشت در مشاهده كردم كه لبخندزنان به سمت من مي امد.
-سلام خانم تنبل،نمي خواي بلند شي؟
بارديگرخميازه اي كشيدم و كمي خودم را بالاتردادم و گفتم:
-ديشب بدخواب شده بودم.
مينو سرش را تكان داد.همچنان كه لبخند مي زد گفت:
-به هر حال اومدم بگم اون طرف خط يكي منتظرته كه صداي قشنگت روبشنوه.ازشدت هيجان از جا پريدم ودرعرض چندثانيه تختم را ترك كردم.نفهميدم چگونه خود را به طبقه پايين رساندم.تلفن در كنار كنسول بزرگ و طلايي رنگ به من چشمك مي زد.به سمت ان دويدم و گوشي را برداشتم.صداي پدر هيجانم را مضاعف ساخت.
-سلام دخترگلم،خواب كه نبودي؟
با صدايي كه از هيجان مي لرزيد گفتم:
-نه،حال مامان چطوره؟چرا انقدر دير تلفن كرديد؟
-صبركن،يكي،يكي بپرس.
نفس عميقي كشيدم تابراعصابم مسلط شوم،سپس شمرده تر پرسيدم:
-حال مامان چطوره؟
-خيالت راحت باشه مامانت سالم و سرحال نشسته و انتظار بازگشت را مي كشه.
باز هم غم بر دلم نشست.
-كي قراره عمل بشه؟
پدر مكث كوتاهي كرد و گفت:
-بعد از انجام يك سري ازمايشات...فكر ميكنم تا اخر هفته ازمايشا هم تموم بشه.مامانت كه هنوز هيچي نشده خسته شده و بهونه تو را ميگيره.
بغضم را فرو دادم و گفتم:
-دل منم بهونه شمارا ميگيره.بابا مواظب مامان باش من اونو به دست شما سپردم.
صداي پدر باز هم پر از غم شد.
-تو مادرت را به خدا بسپاراون از من امانت دار تره.
-اخه بابا...
صداي پدر دلم را مالامال از غم كرد.
-تينا دخترم قولت را كه فراموش نكردي؟
چشمانم را بستم و به زحمت گفتم:
-يادمه،يادمه بايد صبور باشم.بابا مي تونم با مامان صحبت كنم؟
«نه»پدر سخت برسرم كوبيده شد.
-نه دخترم مامان الان تو شرايطي نيست كه بتونه صحبت كنه.
باهراس پرسيدم:
-چرا؟
-خب اين ازمايشات خيلي سنگين بوده ويكم ضعيفش كرده....ولي تو اصلا نگران نباش.
چشمانم پر از اشك شد.صداي غم الود پدربر دلم خيمه زد.دلم مي خواست به اتاقم باز مي گشتم و عقده هاي دلم را باز مي كردم اما حضور دوباره مينو در كنارم مانع مي شد.
-چيه تينا جون ناراحتي؟
سري جنباندم و بغضم را با فرو دادن اب دهانم از بين بردم.
-نگرانم،خيلي نگران.
مينو دستم را به گرمي فشرد.
-همه فكر و خيالاتت بي خودو پوشاليه.يه زماني مي رسه كه به همه اين اوهام وخيالات بخندي اينو مطمئنم.
-خدا از دهنت بشنوه.
مينو خوشحال مرا به سمت سالن غذا خوري كشيد:
-خب بيا برو صبحانه ات را بخوربعدبرات يه فيلم اماده كردم.فيلم تولد خودمه تا من مي رم و بر مي گردم اونو ببين حتما خوشت مياد.
به محض اينكه پشت ميز نشستم مينو صورتم را بوسيدو از سالن خارج شد و من در تنهايي صبحانه ام را خوردم.عمه مينا عادت داشت صبحانه اش را در اتاقش ميل كند و به همين خاطر من غالبا تنها صبحانه مي خوردم.خيلي زود از پشت ميز برخاستم.تصميم داشتم در باغ قدم بزنم اما باياد اوري فيلم تولد مينو به سمت سالن كوچك ساختمان رفتم و دكمه ويدئو را فشردم و دقيقا روي مبلي كه ديشب مهريار نشسته بود نشستم .
در ابتداي فيلم مانند اكثر فيلم هاي تولد بادبادك هاي رنگارنگ خود را به رخ مي كشيدندوصداي موسيقي فضاي شادي را ايجاد كرده بود.دوربين روي صورت مينو نشست و بعد از ان روي صورت تك تك مهمانان چرخيد.سالن پر از مهمانان مختلف بود كه همه گرم گفتگو بودند. چهره ي بيشتر انها برايم نا اشنا بود.چشمانم در ميان جمع مي گشت شايد به دنبال اشنايي،شايد هم...
مهريار مي گشت و بالاخره هم سايه روشن گوشه ي سالن كنار شومينه او را ايستاده ديدم كه ظرف كيكي در دست داشت.دوربين از روي صورت مهريار گذشت اما من ديگر از ادامه فيلم سر در نمي اوردم.تمام حواسم باز هم حول و هوش مهريار به پرواز در امده بود.او پسرعجيبي بود.باتمام پسرهايي كه تا به حال ديده بودم متفاوت بود.ارام و متفكر و كاملا مرموز.هميشه فكر مي كردم قادر نخواهم بود كسي را دوست داشته باشم اماحالا وقتي خوب فكر مي كردم به اين نتيجه مي رسيدم كه اگر او يكي از همكلاسي هايم بود بي گمان به او دل مي باختم چون با همه ي پسر هاي هم كلاسي و تمام پسر هايي كه تا به حال از نزديك با انها اشنا شده بودم متفاوت بود.او يك مرد كامل بود يك مرد ايده ال.باز هم دوربين روي صورت مهريار زوم كرد.او همچنان در سكوت كامل به روبهرو خيره شده بود و لحظه اي لبخند بر لبانش نقش بست.لبخندش انقدر زيبا بود كه لحظه اي بر لب من هم لبخند نشست.هميشه گمان مي كردم صورت مهريار با همان حالت جدي و غير قابل نفوذ زيباست اما اكنون مي ديدم در كنار ان لبخند زيبا تراز سابق به نظر مي رسيد.لحظه اي بعد دختري نازك اندام در كنار او قرار گرفت.به صورتش نگريستم او حقيقتا زيبا بود.مهريار لبخندي به او زد كه قلبم را لرزاند.ان لبخند و ان نگاه ان چنان عاشقانه بود كه لحظه اي حسد تمام وجودم را بر گرفت.از حسي كه در وجودم به وجود امده بود تعجب كردم.معني اين نشانه ها چه بود؟چرا بايد لبخند او براي من اين چنين مهم جلوه كند.با دقت بيشتري نگريستم .مهريار ارام ارام مشغول گفتگو بود.
و دختر به اطراف مي نگريست و هر از گاهي به علامت سلام و خوش امد گويي سري مي جنباند.به صورتش با دقت بيشتري نگريستم نمي دانم چرا دنبال تشابهي بين او و زن جواني كه ديشب عكسش را ديده بودم مي گشتم اما او هيچ شباهتي به ان زن نداشت.باز هم دوربين بر روي انها زم كرد.چند نفر به انها نزديك شدند و مهريار با انها احوال پرسي كرد.درتمام اين مدت لبخندي هر چند ملايم بر روي لبانش نقش بسته بود و صورتش ظاهرا كاملا اراسته و ان لبخند حقيقتا زيبا شده بود.دوربين بار ديگر چرخيد واين بار برروي جواناني كه در حال شادي وخنده بودند نشست.ديگر از فيلم چيزي نفهميدم فقط چشمانم در جست و جوي ديدن مهريار و ان دختر بود.باز هم دوربين به سمت انها رفت مهريار ليواني شربت برداشت و به دست زن جوان داد و او هم با لبخند ان را به لبش نزديك كرد.باز هم دوربين از انها دور شد.ذهنم انقدر اشفته و مشغول بود كه نفهميدم چه زماني فيلم به انتها رسيد.تلويزيون برفك نشان مي داد كه بلند شدم و انرا خاموش كردم.به ياد اتاق هاي مرموزي كه ديشب ديده بودم افتادم و تصميم گرفتم در اولين فرصت توسط پرگل به اطلاعاتي دست يابم.حدود ظهر مينو به منزل بازگشت.ساعتي در كنارم نشست و با هم گفتگو كرديم.هنگام غروب بود كه تصميم گرفتم وارد باغ شوم و داخل الاچيق كتاب شعري را كه از مينو گرفته بودم مطالعه كنم.ساعتي بود كه انجا نشسته بودم و كتاب را ورق ميزدم اما حواسم اصلا به كتاب نبود.صداي گام هاي شخصي كه برگ هاي زرد و خشك شده را زير پاهاي خود له مي كرد توجه ام را جلب كرد.به سمت صدا نگريستم.پرگل فانوس به دست به سمت من مي امد.
17-09-2013, 11:12 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
-خانم چرا اينجا نشستيد؟هواسرده!
دستانم را در اغوشم پنهان ساختم و گفتم:
-اينجا هوا خيلي لطيفه!
پرگل با نگراني گفت:
اما ممكنه سرما بخوريد.
لبخندي به صورتش پاشيدم و گفتم:
-نگران نباش من به اين هوا عادت دارم.حيف اين لطافت و پاكي هوا نيست كه خودم رو تو چهارديواري محبوس كنم؟
-بله خانم،خانم بزرگ نگران شما بودند.
به اعتراض گفتم:
-به من بگو تينا اين طوري راحت ترم.
-بله خانم.
سربهسرش نگذاشتم و گفتم:
-توبرو من خودم مي آم.
پرگل به من پشت كرد و قصدرفتن داشت كه از گفته ام پشيمان شدم.
-پرگل وايسا.
پرگل سر چرخاند.بار ديگر گفتم:
-بيا بشين پيش من.
پرگل خنده اي بر لب راند :
-دوباره چي شده؟
خيلي محو خنديدم:
-هيچي فقط چند تا سوال دارم.
پرگل با گامهايي ارام در كنار من قرار گرفت و روي نيمكت نشست.
-فكر كنم بالاخره تو دردسر بيفتم.
-به تو اطمينان ميدم كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.تو چرا انقدر نگراني؟
پرگل سربهزير انداخت و صدايش گويي از ته چاه برخاست:
-خانم مي ترسم كارم رو از دست بدم.من نون اور خونواده هستم.مادرم مريضه و پدرم زمين گير.خواهر كوچكم درس ميخونه من بايدخرج هر سه نفر را بدم و زندگي روبچرخونم و اگه خداي نكرده خانم منو اخراج كنه نميدونم بايد چيكار كنم؟
باحيرت صورت پرگل را كاويدم او دختر جواني تقريبا هم سن من بود اما دست هاي پينه بسته و نگاه خسته اش سنش را بيشتر نشان مي داد.ازتنهايي و غربت او دلم گرفت و به روبه رو نگريستم .نسيم پاييزي بارديگر ارامش را به دلم بازگرداند و صورتم راغرق شادي كرد.
-سوالتون را نمي پرسيد؟
به صورت با نمك پرگل نگريستم .
-تو دختر بي نظيري هستي و من به تو حسادت مي كنم.
پرگل كه از تعريف من به هيجان امده بود با پشت دست صورتش را پاك كرد و در حالي كه به صورت من خيره شده بود گفت:
-شما هم دختر زيبا و بي نظيري هستيد!من ديشب تا ساعت ها از گيرايي چشمان شما براي خواهرم تعريف كردم اون گفت كه آرزو داره شما را ببينه.
ازثعريف پرگل صورتم داغ شد.
-توبه من لطف داري.
پرگل،باسماجت گفت:
-نه باور كنيد راست ميگم،شما دختر بي نظيري هستيد.زيبا و با وقار موهاي مجعد شما ادم را ياد موج هاي يكنواخت دريا مي اندازه و عمق چشماتون...
باخنده گفتم :
پرگل تو شاعري؟
او هم خنديد.اينبار با صدا خنديد و غم از دل من رخت بربست.
سوز سردي شروع به وزيدن كرد و بدنم مورمور شد.از سرما باز دستانم را در اغوش كشيدم.پرگل ارام زمزمه كرد:
-بايد زودتر برگردم وگرنه دريا مياد دنبالم.
به ياد سوالم افتادم خودم را جمع و جور كردم و گفتم:
-ميدوني پرگل من ديشب سركي تو اتاق هاي بالا كشيدم.
پرگل با اضطراب به من نگريست.
-شما بالاخره خودتون را تو دردسر مي ندازين.
تعجب با نگاهم در اميخت.
-چرا؟مگه اونجا اتاق كيه؟
پرگل سرش را به اطراف چرخاند و گفت:
-نمي دونم تقريبا تموم خدمتكاراي منزل از دو سال پيش استخدام شدندهيچ كس نميدونه اون اتاق سبز رنگ افسانه اي مخصوص كي بوده واون عكس زيباي كدوم زن چشم ابي بوده كه حالا نه خبري ازش هست و نه نشوني!
زبانم را روي لبان خشك شده ام كشيدم و گفتم:
-اون اتاق بچه چي؟
پرگل به روبهرو خيره شد.دستم را روي دست سردش گذاشتم و ازسرماي بدنش تنم را مورمورشد.
-اون اتاق دختر اقا مهرياره.
از حيرت دهانم باز ماند.مگر مهريار دختري داشت؟پس چرا هيچ كس در مورد ازدواجش حرفي نمي زند؟پس همسر و دخترش اكنون كجاهستند؟
صدايم گويا از اعماق چاه بيرون مي امد.
-الان كجاست؟زنش...
پرگل از روي نيمكت بر خاست.دستش را گرفتم و پرسيدم:
-پس كجا ميري؟
-بهتره برم.
-اخه چرا؟
باغيظ نگاهم كرداما باز هم نگاهش مهربان بود.
-چرا اصرار داريد خودتون رو تو دردسر بندازين؟
انقدر گيج شده بودم كه معني سخنانش را درك نمي كردم.
-اخه چه دردسري؟چرا بايد چهارتا سوال باعث دردسر من بشه؟
پرگل چون خواهر دلسوزي به صورتم خيره شد.
-خانم شما بهتره فكرتون را مشغول اين قضايا نكنيد اين جا خيلي ها دوست ندارن در مورد شيما خانم و نغمه كوچولو حرفي بشه.
باسماجتي كه براي خودم هم غير قابل باور بود گفتم:
-اما من اصرار دارم بدونم.
-اخه دونستنش چه سودي براي شما داره؟
باز هم گفتم:
-حداقل سودش اينه كه از اتفاق هايي كه در اطرافم مي افته مطلع مي شم و از اين خواب خرگوشي بيدار ميشم.
-واگر تو دردسر بيفتيد؟
-برام مهم نيست.
پرگل با تاسف سر تكان داد.
-اما من شما را دوست دارم.
صدايم را ارامتر كردم و گفتم:
-پس اگه اين طوره برام همه چيز رو بگو.شيما كيه؟
پرگل بار ديگر روي نيمكت نشست اين بار پاي چپش را به شدت تكان داد:
-شيما خانم همسر اقا مهرياره.فكر مي كنم حدودا 20 يا 21 ساله بود كه خاطر خواه شيما خانم كه عموزاده شوهر عمه تونه ميشه و بعد از كلي عشق و پافشاري ،شيما خانم به عقد اقا مهريار درميان و دو سال بعد هم خانم باردار ميشه و دختر نازي به دنيا مياره.اون اتاق مجاور اتاق نغمه ،اتاق اقا و شيما خانم بوده كه مدت هاست درش قفله و هيچ كس به اونجا قدم نمي ذاره.حتي براي نظافت هم اقا اين اجازه رو به هيچ كس نميده...
خودشون هم مدت هاست به اون اتاق نرفتن.هيچ كدوم از ما نمي دونيم چرا سر و صداي اقا و شيما خانم از دوسال پيش يعني تقريبا چند ماه بعد از مرگ اقا جهان پدر اقا مهريار بلند شده بود.جر و بحث پشت جرو بحث و يك روزديگه خبري از شيما خانم نشد و هيچ كس هم ديگر صدايي از نغمه كوچولو نشنيد.
__________________
17-09-2013, 11:13 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
بدون اينكه مژه بر هم بزنم به صورت پرگل مي نگريستم.
-يعني چه اتفاقي براشون افتاده؟
پرگل اب دهانش را فرو داد و گفت:
-هيچ كس نمي دونه.بعضي ها مي گن اون صداي داد و بيداد و گريه و صحبتي كه از تو كلبه ميادصداي شيما خانم و نغمه است كه اقا مهريارتو كلبه زندونيشون كرده.بعضي ها ميگن...اصلا ولش كن.
باز هم به صورت پرگل خيره شدم.
-حرفت رو تموم كن.
پرگل درمانده گفت:
-چي بگم اخه خانم،گردن اونهايي كه ميگن.
-خب چي؟
مثلا عمو صفدراشپز معتقده اقا،شيما خانم و دخترش را كشته و زيركلبه دفن كرده.اون صداهايي كه هم هر از گاهي به گوش ميرسه صداي روح خانمه كه هنوز در عذابه.
بار ديگر زبانم را روي لبان تبدارم كشيدم.سخنان پرگل مرا به وحشت انداخته بود.پس اين رمز و رازي كه در ته چشمان مهريار مرا مي ترساند همين راز مخوف بود؟سرما بدنم را كرخ كرده بود وازشدت سرما استخوانهاي بدنم درد گرفته بود.به زحمت لب هاي خشكي زده ام را از هم باز كردم و پرسيدم:
-عمه خانم چي؟اون چرا سكوت كرده؟
پرگل ابروهايش را در هم كشيد و گفت:
-گول ظاهر اون ها را نخوريد در زير اون نقاب هاي خونسرد و با محبت يه ديو پنهان شده.
بي انكه كنترلي بر اعصابم داشته باشم با صداي گرفته اي گفتم:
-داري چي ميگي؟
پرگل شرمنده سر به زير انداخت و گفت:
ببخشيد منظوري نداشتم ولي خانم بزرگ هيچ حرفي نه از شيما و نه از نغمه به ميون نميارن.انگار نه انگار كه يه روزي دو نفر تو اين خونه زندگي مي كردن.
خب اين معني اش چيه؟چرا بايد ازدواج اقا مهريار از شما كه دختر داييشون هستيدپنهان مي شد؟ايا اين سنگ دلي نيست كه اوناحتي كلامي در مورد نغمه كوچولويي كه صداي فرياد و بازيش خونه را زنده نگه داشته بود صحبت نميكنن؟سخنان پرگل چون خنجري به قلبم فرود امد.يعني عمه ام هم ان عمه مهربان و دلسوز نبود؟ عمه اي كه هميشه ارزويش را داشتم!حتي در زير محبت هاي مينو هم پرده اي از دو رويي ودورنگي قرار داشت ؟از بودن در ان محيط و در ميان ادم هايي كه تظاهر به انسان بودن و ادميت مي كردند بيزار بودم و ارزو مي كردم هرچه زود تر پدرم بازگرددومرا با خود براي هميشه از اين كاخ پر از سياهي و از ميان اين ادم هاي به ظاهر ادم برهاندوديگر هرگز به ان جا بازنگردم!پرگل بار ديگر از روي نيمكت برخاست.اسمان در ال تاريك شدن بودوخورشيد هم با شنيدن اين سخنان قصد فرار از روي اسمان اين خانه را داشت.پرگل فانوس به دست دور شد.ارام صدايش كردم:
-پرگل ميشه فانوس را همينجا بذاري؟
باتعجب ابرو در هم كشيد.
-مگه شما نمي ايد؟
-ميخوام اينجا بمونم.
مستاصل به صورتم خيره شد.
-بهتره بريم صلاح نيست اينجا تنها بمونيد.
دستم را براي گرفتن فانوس دراز كردم و گفتم:
-نگران نباش مراقب خودم هستم.
پرگل فانوس را به دستم سپرد وبا قدم هاي بلند از من دور شد.بادور شدن پرگل دلم لرزيدواز اينكه در ماندن سماجت كرده بودم ازخودم لجم گرفت.اما حسي در درونم فرياد ميزد كه بمان.به پرگل نگريستم او دور تر و دور تر مي شد.اسمان انقدر تاريك شده بود كه پنج متري خودم را هم نمي ديدم.از داخل الاچيق بيرون امدم و فانوس به دست به ان سوي باغ رفتم.
حركت پا هايم دست خودم نبود ونيرويي عجيب انها را به سمتي كه خود اراده كرده بود مي كشيد.از ترس در حال احتضار بودم اما باز هم گامهايم مرا به سوي كلبه مي كشيد.كمتر از بيست دقيقه بعد از دور كلبه را ديدم.نور ضعيف وزرد رنگي از داخل كلبه بيرون ميتابيد.درپشت درختي خزيدم و به كلبه خيره شدم.صداي زمزمه واري مي امد.قلبم فروريخت درست مي شنيدم صداي زني بود كه ارام صحبت مي كرد.گوشم را تيز كردم اما صدا ها نامفهوم بود.خودم را به نزديك كلبه رساندم .دركلبه بسته بود و شعاعي از نور با سماجت خود را از زير در بيرون مي كشيد.خودم را به پشت پنجره كشيدم و به داخل نگريستم.مهريار دركنار شومينه وپشت به پنجره نشسته بود و صورتكي را مي تراشيد.بيشتر در اتاق دقيق شدم اما به نظرم مهريارتنها بود.در همان حال او دست از كار كشيد و روي صندلي راكي كه نزديكش بود لميد و به فكر فرو رفت.نفسم را در سينه ام حبس كردم.مهريار هنوز در افكار خود غرق بود.باز هم صدايي امد.ازترس به پشت سر نگريستم درتاريكي نوري به نظرم امد.از وحشت عرق تمام بدنتم را در برگرفتو پا به فرار گذاشتم.نفس نفس زنان به در ساختمان رسيده بودم وسينه ام بي محابا بالا و پايين مي رفت.فانوس را گوشه راهرو گذاشتم و وارد سالن شدم.مينو كه كتابي در دست داشت،باورود من سرازروي كتاب برداشت و با نگاهش صورتم را كاويد و لحظه اي بعد بي درنگ از روي صندلي برخاست و به سمت من دويد.
-تينا جون چي شده؟چرا رنگت پريده؟
دستم را روي صورتم كشيدم.از شدت عرق خيس خيس شده بود.مينو دستمالي به دستم داد و چون خواهري مهربان زمزمه كرد:
-درست نيست تا اين موقع شب تو باغ بموني وقتي اسمون تاريك ميشه ازدحام درخت ها ادم را به وحشت مي ندازه.
سخنان محبت اميز مينو به دلم نشست.اگر او حقيقتا نگران من بود پس چرا راز مهم برادرش راوخطري را كه مرا تهديد مي كرد به من گوشزد نمي كرد؟پس چرا صحبتي از ان زن و كودك بي گناه كه به دست ظالمي چون برادرش به كام مرگ فرورفته بودند ويا حداقل دراسارت او به سر مي بردند حرفي به ميان نمي اورد؟
مينو دستم را روي گونه ام گذاشت و چشمانش را كمي ريز كرد و گفت:
-مي خواي بريم دكتر؟
سري جنباندم و او ادامه داد:
-پس چرا حرف نمي زني؟كسي مزاحمت شده؟
دستم را به ديوار تكيه دادم و اهسته گفتم:
-نه،فقط يكمي ضعف دارم.
-ميخواي بري استراحت كني؟
باز هم سرم را تكان دادم.لبخندي بر روي لب مينو نشست ودستم را به سمت ان طرف سالن كشيد و كتابي را كه در دست داشت روبه رويم گشود وگفت:
-بيا ببين قشنگه؟
با تعجب به كتاب نگريستم وجلد بسيار زيباي ان توجه ام را جلب كرد.با شعف گفتم:
-واي مينو اين هديه شهابه؟
صورت غمگين مينو پر از خنده شد.
-به نظرت چطوره؟
-عاليه،معلومه كه خيلي خوش سليقه اس.
مينو كتاب را روي ميز گذاشت و دستانم را در دست گرفت و روي مبل نشست.من هم در كنارش نشستم.
-تينا جون تروخدا برام دعا كن.يه كاري كن كه خدا مهرش روبندازه تو دل مامانم.
باقاطعيت گفتم:
-به نظر پسر خوبي ميادعمه حتما اونو مي پده.
مينو كلافه دستم را رها كرد وسرش را با تاسف تكان داد:
-اخه اين عمه خانم شما انتظار داره پسر وليعهد كويت بياد خواستگاري من!واي تينا مادرم هيچ اعتقادي به علاقه در مسئله ازدواج نداره.
براي دلداري اش گفتم:
-حتما عمه هم همين عقيده رو پيدا مي كنه.
مينو دستش را به پيشاني اش كشيد وبا تاسف گفت:
-اين طور نيست.مامان به پول خيلي اهميت ميده.يه جورايي هر كسي را با پولش مي سنجه.
از سخن مينو يكه خورد و گفتم:
-اما من اين طور فكر نمي كنم.تو اين مدت عمه را خوب شناختم اون دل مهربوني داره.
مينو لب هايش را جمع كرد.
-اما تا به حال در مورد خواستگار هاي من همين طور بوده.اون معتقده عشق يه چيز مسخره اس.درمورد مهريار هم همين نظر روداشت اما...
منتظر ادامه سخنش ماندم اما او ديگر سكوت كرده بود.نميدانم چرا دهانم قفل شد و نتوانستم خواهش كنم كه سخنش را ادامه دهد.شايد از باز شدن پرده ي رازي وهم انگيز هراس داشتم.رازي كه دانستن ان ممكن بود زندگي ام را به مخاطره بيندازد.مينو كه مرا در فكر ديد از روي صندلي بر خاست و با خنده گفت:
-بيا خانم اين قدر فكر نكن،زود پير ميشي ها!
لبخندي زوركي زدم.مينو ادامه داد:
-نظرت با يه اب تني جانانه قبل از شام چيه؟
نگاهي عاقل اندر سفيه به او انداختم.
-تو اين سرما؟مگه زده به سرت؟
مينو چشمكي زد و مرا به دنبال خود كشيد.چند دقيقه بعد دري گوشه چپ سالن غذاخوري باز شد و من استخر سر پوشيده زيبايي را ديدم كه رنگ ابي وزلال ابش چشمم را مي زد.نگاهي به اطراف انداختم.كل سالن پر بود از هالوژن هاي زرد رنگي كه خود را در سقف پنهان كرده بودندوكف مرمرين و تميز انجا چون الماسي زير نور مي درخشيد.مينو اشاره اي به استخر كرد وبا لبخند گفت:
-حالا موافق يه اب تني جانانه هستي؟
سرم را تكان دادم.
-تو برو شنا كن من اينجا ميشينم.
خودم را به صندلي توري ابي رنگي كه كنار استخر قرار داشت رساندم .فضاي زيباي انجا مرا به وجد اورده بود ونگراني هاي ذهني ام را براي دقايقي از ياد بردم.نيم ساعت بعد مينو با حوله ي نارنجي رنگي كه دور سرش پيچيده بود به من نزديك شد و چون هميشه نگاه خندانش را به من دوخت.
-اخيش حال اومدم بعد از يه روز سخت و پركار اب تني خيلي مي چسبه.
با هم ارد سالن شديم.عمه منتظرمان بود.ان شب خيلي زود به اتاقم بازگشتم.نياز به فكر كردن داشتم بايد به اتفاق هايي كه درطول اين مدت افتاده بود مي انديشيدم و سوالهايم را كنار هم مي چيدم.چشمانم را بسته بودم و در ذهنم صورت شيما را ترسيم مي كردم كه پنجره به شدت باز شد.چشمانم را گشودم و به پنجره باز و پرده سفيد رنگ كه در هوا به پرواز در امده بود نگريستم.سوزسرد پاييزي بدنم را مور مور كرد ومجبورم ساخت پتو را تا زير چانه ام بالا بكشم.تصميم داشتم از روي تخت بلند شده و پنجره را ببندم اما پاهايم توان ازكف داد ونفسم به شماره افتاد.زني زيبا و سفيد پوش با تاج گلي سفيد رنگ در كنار پنجره نشسته بود و لبخند مرده اي بر لب داشت.زبانم از ترس بند امده بود.گيسوان لخت و يك دست زن بر اثر باد به رقص در امده بود وموهاي زيبا و ابريشم مانندش شلاق زنان به صورتش كوبيده مي شدند.اما او بي هيچ عكس العملي به من خيره شده بود.لحظه اي چهره اورا با زن جواني كه در فيلم ديده بودم مقايسه كردم.بله خودش بود از نگاه ثابت و خيره اش دندان هايم را به هم فشردم و پتو را تا زير چشمانم بالا كشيدم.زن كه شبيه عروس سفيد پوشي بودقدمي به جلو برداشت.تصميم داشتم فرياد بزنم و كمك بخواهم اما گلويم با من همراهي نمي كرد هر چه فرياد مي كردم صدايم در ته گلويم خفه مي شد گويا فقط لب ميزدم.
انگشت ظريف و شكننده ي زن بر روي لبانش قرار گرفت و به من فهماندكه بايد ساكت باشم.از وحشت دلم ميخواست گريه كنم اما اشكم هم خشك شده بود.به عمق چشمان زن نگريستم چقدر شبيه چشمان نغمه بود.بار ديگر مي خواستم فرياد بكشم اما اين بار نه از ترس بلكه از تعجب.بله درست حدس زده بودم او شيما بود كه به سراغ من امده بود.صدايش انقدر ارام بود كه به سختي ان را شنيدم.
-اروم باش.
با چشماني هراسان به او نگريستم.بارديگر صداي شيما به گوشم رسيد.
-مواظب خودت باش.
دهانم از شدت ترس خشك شده بود و ته گلويم مي سوخت.چشمانم را بستم و بار ديگر با هراس گشودم اما شيما رفته بود.از شدت ترس بدنم فلج شده بود و حتي جرئت نكردم از روي تخت بلند شوم و پنجره را ببندم و تا صبح لرزيدم.
17-09-2013, 11:14 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
فصل4

با سلام دوباره خورشيد چشمانم را گشودم.پنجره هنوز باز بودو بدنم از شدت سرما دردمي كرد.به سختي از روي تخت برخاستم و به سمت پنجره رفتم و انرا بستم.هنوزتصوير ان زن ذهنم را به خود مشغول كرده بود.با وجدانم حسابي درگير بودم.مرتب اين سوال درذهنم تكرار مي شد كه دليل اين خواب اشفته چيست؟لحظه اي با خود انديشيدم كه نگراني هاي ديشب باعث ديدن چنين خواب وحشتناكي شده اما بعد با ياد اوري چهره سرد و زنده شيما برخود لرزيدم.ان خواب انقدر طبيغي بود كه براي لحظه اي گمان بردم همه چيز در بيداري اتفاق
ا فتاده.باز هم هر چه فكر كردم دليل ديدن اين خواب را نفهميدم و با خود انديشيدم؛؟«شايد شيما با اين كاراز من كمك خواسته پس من بايد به هر قيمتي به او و دخترش كمك كنم شايد هنوز راهي براي نجات او و نغمه كوچولو وجود داشته باشه».با اين افكار درهم از اتاقم خارج شدم و بالاجبار براي اينكه توجه كسي را به خودم جلب نكنم صبحانه ام را خوردم و به محض اينكه مينو خانه را ترك كرد به ياغ رفتم و به سمت كلبه دويدم.درخت هاي سر به فلك كشيده دربرابر ديدگانم عبور مي كردند و من بي توجه به انها به رو به رو مي نگريستم تا ايمكه از دور كلبه را ديدم كه خورشيد نورش را روي ان پهن كرده بود و رنگ چوب هايش طلايي به نظر مي رسيد.اهسته خود را به كلبه نزديك كردم.صدايي نمي امد.نظري به اطراف انداختم.همه جا سكوت بود و سكون.نفسم را در سينه ام حبس كردم و به سمت كلبه گام برداشتم.صداي خش خش برگها،زير پاهايم زمزمه وحشتناكي را به وجود مي اورد.هر چه سعي مي كردم ارام تر گام بردارم بي فايده بود.صداي خرد شدن برگها بر اعصابم اثر گذاشته بود.چشمانم را از عصبانيت روي هم فشردم و با دندان لب زيرينم را گزيدم...
مثل اينكه مهريار در كلبه نبود.به نزديك كلبه كه رسيدم خودم را در پشت در پنهان كردم و از پنجره مربع شكل به داخل نگريستم.در تمام ان لحظات صورت رنگ پريده شيمادر برابر ديدگانم رژه مي رفت.داخل كلبه تاريك بود و هر چه تلاش كردم چيزي نديدم.به همين خاطر در را به ارامي گشودم.دربا صداي جير جير گوشخراشي باز شد.با گامهايي لرزان پابه درون كلبه گذاشتم.موجي از گرمابه صورتم خورد.نور اتش شومينه فضاي اطافش را روشن ساخته بود.نظري به اطراف كلبه انداختم كم كم چشمانم به نور كم داخل كلبه عادت كرد.تنديس سنگي صورت پشت به من روي ميز بود.صندلي متحركي هم روبه روي شومينه قرارداشت كه پليورابي رنگ مهريار روي ان افتاده بود.كلبه بسيار ساده بود.تخت چوبي يك نفره اي زير پنجره قرار داشت.
چشمانم را در ديگر نقاط كلبه چرخاندم و بي اختيار نظرم به كف چوبي كلبه افتاد.به ياد سخنان پرگل افتادم كه مي گفت شايعه شده كه مهريار زن و فرزندش را در زير اين كلبه دفن...نه نه اين باور كردني نبود!اما چه دليلي داشت كه ديشب شيما به سراغ من امد؟
صداي بسته شدن در اعصابم را متشنج ساخت بادقت به پشت سرنگريستم و جيغ خفيفياز ته گلويم برخاست.مهريار درست پشت سر من ايستاده بود.
پاهايم ديگر طاقت تحمل وزنم را نداشت و تمام بدنم مي لرزيد.از وحشت چند گام به عقب برداشتم وتنه ام به ميزوسط كلبه خورد ومجسمه ي سنگي ازروي ميز افتادوباصداي گوش
خراش و وحشتناكي شكست.ازوحشت دستم را روي گوش هايم فشردم وچشمانم را بستم و فرياد زدم اما فايده اي نداشت.كسي صدايم را نمي شنيد.اينبار اشك به راحتي راهش را پيدا كرد
و بي انكه كنترلي بر ان داشته باشم سيل وار از چشمانم پايين امد.نگاه و چشمان مهريارغضب الودبه من خيره بود.گويا از اينكه مرا در كلبه مي ديد حسابي عصباني شده بود.بازهم گامي به عقب برداشتم.مهريار به من نزديك شد.باحرص لبهايش را بهم قفل كرده بود.پايم به جسمي خورد.خم شدم و هيزم كنارشومينه را به سرعت برداشتم و دربرابر ديدگانم اورده و فرياد زدم:
-جلو نيا وگرنه ميزنم توصورتت.
صداي خفه ي مهريار در گوشم پيچيد.
-دختره ديوونه.
بارديگرباصداي زنگداري فرياد زدم :
-به خدا ميزنم تو صورتت جلو نيا.
اوباز هم به سمت من امد.فرياد زدم:
-جلو نيا قاتل،من،من ميدونم تو،تو...
اينبار مهريار فرياد زد:
-تو چي ميدوني؟
به سختي نفس مي كشيدم و قطرات اشك تمام صورتم را خيس كرد .مهريار باز هم باصداي دورگه گرفته اش فرياد زد:
-تو دختر فضولي هستي.كي به تو اجازه داده وارد حريم خصوصي من بشي؟هان؟چرا حرف نميزني؟
باوحشت گامي به عقب برداشتم و با صداي گرفته از بغض گفتم:
-من همه چيز را ميدونم.
مهريار عصبي تر نگاهم كرد.
تو چي ميدونيدختره ي احمق،كه به خودت اجازه ميدي...
سخنش را قطع كردم و با صداي لرزاني گفتم:
-تو شيما را كشتي تو حتي به دخترت هم رحم نكردي.من مي دونم تو...
مهريار دستش را بالا برد.گامي به عقب برداشتم و هيزم رامحكم تردرميان انگشتانم فشردم اما از شدت وحشت دستانم هم قدرت از كف داده بودند.صداي قهقهه ي مهريار كه بلند شد هيزم از دستم به زمين افتاد.مهريار با چشمان غضبناكش نزديك من شد و گفت:
-درسته و حالا تو به راز من پي بردي مجبورم كه تو را هم بكشم تا...
مهريار به من نزديك شد.ومن بي اختيار و هراسان چندقدم به عقب برداشتم و حس كردم پاهايم ديگرتوان حركت نداشتن.سرم چند كيلوشده بودو خون ازبدنم گريخته بود.به طوري كه احساس سرما در بدنم جاي گرفت و لحظه اي گمان بردم ديگر زنده نيستم.
وقتي چشمانم را گشودم در اتاقم بودم و هنوز صورتم خيس بود.براي دقايقي گمان كردم كه همه وقايع را در خواب ديده ام...اگر همه چيز واقعيت بودمن اينجا روي تختم چه كار مي كردم؟دستم را روي پوست صورتم كشيدم درست بود هنوز زنده بودم اما اين چطور امكان داشت؟مگر امكان داشت مهرياراز خطاي من در گذرداو كه...
يك لحظه احساس كردم او در نزديكي من است و هنوز تصميم داردمرا از بين ببرد.ازروي تخت برخاستم و قصدكردم از ان عمارت وهم انگيزبگريزم.چمدانم را از داخل كمد بيرون كشيدم و لباس هايم را به سرعت داخل ان ريختم و به سمت در دويدم اما به محض باز كردن در مهريار را در مقابل ديدگانم جان گرفت.
درست ديده بودم مهريار مقابل در اتاقم ايستاده بود و به صورتم مي نگريست.از شدت وحشت در را محكم به هم كوبيدم و به پشت در تكيه دادم و زانو هاي لرزانم را در اغوش كشيدم و شروع به گريه كردم.ديگر همه چيز تمام شده بود ومن دور از خانوواده ام بايدبا زندگي وداع مي كردم.ضربه اي كه به در خورد قلبم از جا كنده شد ،كم مانده بود قالب تهي كنم كه صداي مينو چون خوش ترين سمفوني به گوشم رسيد:
-تينا تو اتاقت هستي؟منم مينو در را باز كن.
نمي دانم چرا به مينو اعتماد داشتم و مطمئن بودم تا زماني كه در كنار او هستم ازجانب مهرياراسيبي به من نخواهد رسيد.دررا به ارامي گشودم.فقط مينو پشت در به انتظارم ايستاده بود.اشك هاي روي صورتم را پاك كردم.مينو چون دفعات قبل با تعجب به من نگاه كرد.
-تو چه دختر عجيبي هستي!
لبخند زوركي بر لب راندم وبراي توجيه رفتار غير طبيعي ام گفتم:
-دل نگران مامانم.
مينو مرا در اغوش گرفت و لب هايش را روي موهايم گذاشت و سرم را بوسيد و بالحني مهربان گفت:
-نگران نباش مامان مي گفت دايي در تماسش گفته حال اون وزندايي خوبه.
-مي دونم اما باز دل نگرانم.
-خبب اين اندازه هم طبيعيه،اما مواظب باش خودت روبيش از اين...مي دوني اگه با اين روش ادامه بدي يواش يواش افسرده ميشي اون وقت ما بايد جواب دايي را چي بديم؟
بابغض لبخند زدم.
-مطمئن باش من بهشون ميگم تو به من خيلي محبت داشتي!
-پس اگه اين طوره بلند شو بريم پايين مامان خيلي نگرانته.
باخواسته اش مخالفت كردم و گفتم:
-نه اگه اجازه بدي دلم ميخواد يك كمي تنها باشم.
-نه،نه اجازه نمي دوم زود پاشو بريم پايين دختر دق كردي انقدرخودت را تو اين اتاق حبس كردي.
تا خواستم باز هم مخالفت كنم مينو دستم را كشيد ومرا به سمت دربرد.نگاهم برروي چمدانم ثابت ماند ونفس راحتي كشيدم.مينو اصلا متوجه چمدان نشده بود به همين علت من هم در رفتن تعجيل كردم و لحظه اي بعد هردو از پله ها سرازير شديم.درسالن كوچك مهريار روي مبل نشسته بود و روزنامه مي خواند.اهسته وارد سالن شدم عمه با لبخند از ما استقبال كرد.
-چه عجب عروسك من تصميم گرفت بياد پيش عمه پيرش!
زوركي لبخند زدم اما وقتي جلوتر امدم لبخند عمه محو شد.نظري به مهريارانداختم.او بي توجه به حضور من روزنامه مي خواند.يعني بايد باور مي كردم كه او در مورد برخوردامروز ماچيزي به عمه ومينو نگفته؟عمه دقيق تر به صورتنم نگريست و گفت:
-تينا چي شده؟
مهريار چشمانش را براي لحظه اي از روي روزنامه برداشت و لحظه اي به چشمان من نگريست .اما خيلي زود باز هم به روزنامه خيره شد.نمي دانم چرا با نگاهش قلبم به تپش افتاد.اين نگاه با نگاه ساعتي پيش چقدر متفاوت بود!اين نگاه يك مرد عاشق پيشه...نه نه اين چشم ها چطور مي توانست در خون غلتيدن زني را ببيند ودم بر نياورد؟اين چشم ها چگونه مي توانست عشق را در خود بكشد؟نه اين امكان نداشت...
ديگر سخناني را كه بين عمه و مينو رد و بدل مي شد را نمي شنيدم تا زماني كه عمه مستقيم به من نگريست و گفت:
-دلم نمي خواد ديگه تو را غمگين ببينم حيف ايم صورت ماه و چشم هاي ديوونه نيست كه با اشك مرطوب بشه و به رنگ خون بشينه؟
روي مبل در كنار عمه نشستم.اوچون شبهاي پيش گلدوزي مي كرد اما من ديگرتيناي روزهاي پيش نبودم.تمام ذهنم پر شده بود از همان نگاه هاي گرم و مسخ كننده و ان دو چشم زيبا كه دنيا را برسرم ويران ساخته بود.چطور مي توانستم چنين مردي قاتل زن و فرزندش باشد؟حالم اصلا خوش نبود واحساس كلافگي وسردرد
به شدت عذابم مي داد.اما مهريار بي تفاوت نسبت به من در روزنامه غرق بود.كلافه و سردرگم در لاك خود فرورفته بودم.مينو باز هم در گوشم پچ پچ مي كردو در مورد شهاب حرف مي زد اما من هيچ يك از سخنانش را نمي شنيدم.دلم ميخواست به اتاقم پناه ببرم و در خلوت اتاقم به ان دو چشم كه براي نخستين بار قلبم را به لرزه در اوردبينديشم.من تا به حال مزه عشق را نچشيده بودم و هيچ مردي تا به حال نتوانسته بود مرا رام عشق خود كند اما به يكباره چه شد؟چه بلايي بر سرم امد؟يعنب معني اين بي قراري عشق بود؟يعني معني اين همه انتظار ان هم انتظار يك نگاه هر چند كوتاه عشق بود؟نه خدايا چرا؟چرا بايد اين نگاه متعلق به مردي چون مهريار باشد؟مردي كه زن و فرزندش را...واي نه،...
يعني روزي اين نگاه متعلق به زن سفيد پوش روياهايم بود؟يعني اوروزهاي عمرش را در كنارمردي سپري كرده بود كه امروز بايك دنيا تنهايي و در سكوت مطلق در كلبه زندگي مي كند؟نه نه خدايا كمكم كن اين عشق نيست!اين فريب شيطان است.شيطاني كه خود را به روح من نزديك مي كنداو مي خواهد مرا به قهقهرا بكشاند.اين مرد لايق عشق نيست.اين مرد سراسر نفرت است!سراسر زشتي وپليدي است و...سراسر...زيبايي!بايد اعتراف مي كردم او سراسر زيبايي بود او يك مرد بود مردي كه مرد هاي ديگر شبيه نبود.او مي توانست مرد رويا هاي هر دختري شود اما نه!!!
خدايا خودت كمكم كن شايد روزي شيما هم رام همين نگاه ارام و پردرد شده بود و اين چنين هستي اش برباد رفت و حالا هيچ كس حتي نامي از او نمي برد و حتي در اتاقش تا مدت ها بسته مانده و روي تخت و لوازمش تلي از گرد وغبار نشسته...
ان شب با اشفتگي تمام خوابيدم .لحظه اي از مهرياربيزار بودم و لحظاتي بعد بي قرار نگاهش مي شدم.بار ها به پشت پنجره رفتم و سعي كردم كلبه را ببينم اما جز نور ضعيفي كه از ان طرف باغ مي امد و دودي كه از كلبه اش بالا مي رفت چيزي ديده نمي شد.كلافه و سردرگم زير پتويم پنهان شدم و خواب چشمانم را ربود.
17-09-2013, 11:16 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی
نزديك صبح بود كه از شدت اضطراب از خواب بيدار شدم.ذل شوره عجيبي به دلم چنگ انداخته بود.ازروي تخت پايين امدم و اتاقم را ترك كردم.راهروخاموش بود.تصميم گرفتم كه به اشپزخانه بروم وليواني اب خنك بنوشم.هنوز چندگامي نرفته بودم كه بارديگر به پشت سر نگريستم .درست حدس زده بودم برق اتاق نغمه روشن بود.يعني چه كسي اين موقع شب به اتاق او رفته؟ارام مسيرحركتم را تغيير دادم و به اتاق نزديك شدم.در نيمه باز بودازلاي در به درون اتاق نگريستم.درست مي ديدم،مهريار بود كه روي زمين نشسته بودو سرش را روي تخت نغمه گذاشته بود و هق هق گريه اش سكوت اتاق را بر هم زده بود.از ديدن اين صحنه اشفته شدم معني اين اشك ها چه بود؟سردرگم به اطراف نگريستم كسي انجا نبود.دستم به در خوردو در صدايي كرد.مي خواستم فرار كنم اما دير شده بود.مهريار با چشماني خيس از اشك خود به من نگريست.باز هم پاهايم از حركت ايستاد.مهريار چندلحظه با همان ارامش به من نگاه كرد اما اين ارامش طولي نكشيد و چون پركاهي از روي زمين جست و به طرف من خيز برداشت و من عقب رفتم.نفهميدم كي به وسط اتاق رسيدم او هنوزباچشماني كه از شدت خشم در حال انفجار بود به من مي نگريست.
-چي از جون من مي خواي؟چرا دست از سرم بر نمي داري؟چرا نميذاري با درد بي درمون خودم بميرم؟هان؟تا كي ميخواي مثل سايه دنبال من بياي و منو عذاب بدي؟
هراسان به اوو خيره شدم،اما او بي توجه به حال من همچنان غضبناك نگاهم مي كرد.
-من،من مي خواستم...
مهريار لحظه اي در چشمان من خيره شد و من در جا خشكم زد وزبانم بند امد.
-مي خواستي چي؟مي خواستي باز هم هر چي از دهنت بيرون مياد به من بگي؟توچته دختر؟مگه نميگي زن و بچه ام رو كشتم؟خب پس چرا بازم تو زندگيم سرك مي كشي؟چرا باز هم ميايي و شب هام روتيره تر از اوني مي كني كه هست؟
چشمان مهريار باز هم پر اشك شد و قلب من لبريز از درد!مهريار از من روي گرداند.
هنوز تصوير ان چشم هاي ابري در برابر ديدگانم مي رقصيدند كه صدايش مرا از رويا بيرون كشيد:
-برو...ازمقابل چشمام دور شو ديگه نمي خوام تو اين مدتي كه اينجا هستي ببينمت مي فهمي؟
از سخنانش دلم شكست و صداي ترك خوردن قلبم را به وضوح شنيدم.سعي كردم ارام گام بردارم اما اين امكان نداشت،با دست صورتم را پوشاندم و دوان دوان اتاق را ترك كردمودلم نيمي خواست او ناظر اشك هايم باشد زيراديگر اين اشكها،اشك ترس نبود اشك عشق بود پس از نشان دادن انها شرم داشتم.او عشق مرا ناديده گرفته بود.عشق چه كلمه ي مسخره اي!كدام عشق؟او خودش هنوز عاشق بود.عاشق شيما و نغمه و اين افكار مسخره كه لحظاتي گمان مي برم او يك پسرمجرد وازاد است كه مي تواند تمام وجودش متعلق به من باشد رويايي بيش نبود.
تا صبح نخوابيدم.ديگر دلم نمي خواست از اتاق خارج شوم او حق داشت كه دوست نداشته باشد مرا ببيند.من احمق بودم انقدر احمق كه فكر مي كردم او زنش را كشته!چطور ممكن بود؟مهريار...نه نه او نمي توانست چنين كاري را انجام دهد پس صداي داخل كلبه چه بود؟ان صداي زمزمه واري كه بار ها شنيده بودم؟به هر حال در اين مطمئن بودم كه اون انقدر پاك است كه...من چطور توانستم به او شك كنم؟با خود تصميم گرفتم ديگر با او روبه رو نشوم او مرد ازادي نبود و من نبايد بيش از اين خودم را گرفتار او و حس تازه جوانه زده در قلبم مي كردم.تا بعد از ظهر از اتاق بيرون نرفتم حتي از پرگل خواستم نهارم را به اتاقم بيارود و كسالت را بهانه كردم.
حدود ساعت پنج بود.وجود شيما مثل خوره اي اعصابم را مي خورد و كلافه ام مي كرد.مينو كه امدسعي كردم با زمينه چيني از او بخواهم در مورد مهريار و شيما برايم صحبت كند اما او چندان تمايلي نداشت.به هر حال كنجكاوي هم دست از سرم بر نمي داشت و منتظر فرصتي بودم كه سوالهايم را يكي پس از ديگري بپرسم تا اينكه بالاخره فرصت به دستم امد.مينو بار ديگر در مورد سختگيري هاي عمه در مورد ازدواج او صحبت كرد.من هم فرصت را مغتنم شمرده و گفتم:
-اگه اين طوره كه تو ميگي پس چطور عمه با ازدواج مهريار و همسرش موافقت كرد؟
مينو ابروهايش را درهم گره كرد و مستقيم به صورتم زل زد و گفت:
-تو از كجا مي دوني؟
با من و من گفتم:
-خب فهميدنش سخت نبود.
-عجب خدمتكاراي فضولي داريم بايد به مامان بگم ادبشون كنه.
بادستپاچگي گفتم:
-نه نه كسي به من چيزي نگفت من اتاق دختركوچولويي را ديدم و حدس زدم بايد ...
با اين سخن غم در چشمان مينو جا خوش كرد.
-اسمش نغمه است.يه دختر خوشگل و با نمك.
-الان كجاست؟
با بي حوصلگي شانه بالا انداخت.
-نمي دونم.
با بي تابي گفتم:
-مينو ازشون برام حرف بزن.
مينو دستش را زير چانه اش تكيه داد.
-اخه چه اصراري داري بدوني؟اين خاطرات تلخ بايد فراموش بشه.
با سماجت گفتم:
-خواهش مي كنم من دوست دارم بدونم.
مينو صدايش را پايين اورد و مستقيم به من نگاه كرد و گفت:
-پس قول بده حرفي جلوي مهريار نزني اون بايد همه چيز رو فراموش كنه.
سرم را تكان دادم و گفتم:
-قول ميدم.
مينو با همان لحن اهسته شروه به تعريف كرد:
-راستش نمي دونم از كجا شروع كنم وقتي مهريار گرفتار نگاه شيماشد همه ناراحت شدن به جز من. من شيمارو دوست داشتم دختر نازي بود!چهره اش كاملا شبيه مهتاب و نگاهش مثل خورشيد داغ و سوزنده بود.
چشم هاي اون مثل چشمهاي اهوي وحشي بود و به همون بي باكي و جسوري،يه دختر مغرور وسركش ودر عين حال جذاب.صداي خنده هاش مثل اواز بلبلي خوش اهنگ بود.شايد باورت نشه اما شيما يه دختر همه چيز تموم بود.يه دختر تك و استثنايي.شايد من هم اگه جاي مهريار بودم عاشقش مي شدم.چند سال پيش وقتي رفته بوديم باغ عموي بابام اونجا بود.سركش و مغرور مثل يه اسب وحشي كه توي جنگل ها بي هدف مي تازيد و زيباييش رو به رخ مي كشه.اونم به اين همه زيبايي فخر مي فروخت.گويا روي ابرها راه مي رفت.اون روز مهريار از هميشه ساكت تر بودما به سكوتش عادت داشتيم اما نگاه هاي مهريار نگاه هميشگي نبود.مامان به بابا گفت زود تر برگرديم خونه،اما بابا مثل هميشه،ساز خودش رو مي زد.ما هم پذيرفتيم واون با سماجت خواست كه چند روزي اونجا بمونيم.مامان مثل هميشه حريف خواسته هاي اون نشد.روز دوم اقامتمون بود كه ديديم از شيما و مهريار خبري نيست.
تزديك ظهر بودكه اومدن هردو خندون و هر دو با اشفتگي كه در رفتارشون مشهود بود.از همون رو شصت من خبردار شد.زماني كه برگشتيم خونه مهريار بهانه گير شده بود وبه هر بهانه ي بود مي خواست از خونه بره بيرون.بعد از يك هفته هم اومد و مستقيم رو به روي مامان بابا نشست و گفت دلش گرفتارشده.مامان گريه مي كرد و مي گفت شيما در حد و اندازه ي خانواده ما نيست اما من با خودم فكر مي كردم مامان نگران باباست.اخه در صورت وصلت اين دو پاي بابا بيشتر تو خانواده شيما باز مي شد.هرچند بيچاره مامان كه غم به اون بزرگي روتحمل كرده بود پس...نمي دونم چي شد كه بالاخره مامان قبول كرد.شايدم ديگه حريف مهريار نمي شد.بالاخره هم تو يه شب باشكوه عروسي كردن.واي تينا نمي دوني اون شب مهريار چه داماد افسانه اي شده بود.عروس هم دست كمي از اون نداشت مثل قرص ماه تو مجلس مي درخشيدند.بعداز اون روز به ظاهر زندگي ارام وسراسر عشقي رو داشتن گاهي اوقات ارزو مي كردم يه مردي مثل مهريار عاشقم بشه.اخه عشقش اونقدر قشنگ بود كه هر زني رو به حسرت مي انداخت.كمتر از دو سال بعد نغمه به دنيا اومد.درست شبيه مادرش بود.با همون چشم ها و همون شيطنت ها اما نميدونم چرا وجود نغمه هم نتونست پايه هاي زندگي شون را محكم كنه؟كم كم رابطه ي شيما با خانواده اش بيشتر شدبه خصوص با خاله ا ش،درست مثل يه خواب و رويا گذشت اما وقتي چشم بازكرديم مهريار افسرده يه گوشه باغ تو اون كلبه خزيده بود و از تمام ثروت ها و خوشي هاي دنياچشم پوشيده بود وغرق تنهايي خودش شده بود.شيما هم نغمه رابرداشته بود و با مردي كه فكر ميكنم از اشناهاي خاله اش بود تو يه شب تاريك وبي سرو صدا گريخته بود.من نميدونم شيما تو زندگيش چي كم داشت كه اينكار را كرد اما به اين موضوع معتقدم كه گاهي خوشبختي زيادي ادم رو سرمست مي كنه اونم گول همين خوشي هاي زودگذر را خورد.مهريارساده دل چقدر به اون اعتماد كرداما چه مي دونست زنش تو ذهنش اسم يه مرد ديگه رو حكاكي كنه!
مهريار از اون روزي كه از خواب بيدار شدو ديد شيما كنارش نيست و تخت نغمه را هم خالي پيدا كردتو خودش فرو رفت!و اون زمان كه كلمات نوشته شده شيما رو روي نامه خوند در خودش پژمرد!تينا جون من اون قدر نامه رو خوندم كه كلمه به كلمه و خط به خطش رو حفظ شدم.نمي دونم چرا اما به هيچ نتيجه اي نرسيدم.
- مي شه بگي تو اون نامه چي نوشته بود؟
-كلمه به كلمه رو برات ميگم تا خودت قضاوت كني.پس خوب گوش كن؛«مهريار منو ببخش،من عاشق شدم! من بدم خيلي بد ولي تو خوب بودي!انقدر خوب كه عاشق من شدي.اما من ازقبل ازازداج با تو عاشق بودم! نمي دونم چي شد؟اما وقتي زن تو شدم ديدم هنوز قلبم پيش اون جا مونده و وقتي بار ديگه پيش اون برگشتم و به عشقم اعتراف كردم اون هم فهميده بود كه زندگي بدون من براش محاله.اي كاش تو بد بودي!اي كاش اين همه با تو و در كنار تو خوشبخت نبودم.مهريار عزيزم دوستت دارم چون حتي يه ثانيه احساس نكردم تو خونه دلت جايي براي من نيست اما من يه زن بدبختم كه اسير عشق يه مردافسونگر شدم.شايد اگه همون زمان ازش خواستم با من ازدواج كنه قبول مي كرد وامروز نبايد شرمنده روي تو مي شدم اما خوب خودت مي دوني كه تقديردست خود ادم نيست.خيلي سعي كردم تو اين چند سال فقط به تو فكر كنم اما نشد!همه ادمها ارزويي دارند كه دلشون مي خواد روزي به حقيقت برسد و من هم از اين قاعده مستثني نبودم.شايد قبول نكني ولي من هم حق داشتم دنبال ارزوهايم برم.تواين مدت هر چه بهانه گيري كردم فايده اي نداشت.خيلي هم سعي كردم تو هم با من سرناسازگاري بگذاري اما من هر چه كردم جوابم سكوت بود!اي كاش سيلي به گوشم مي نواختي اون وقت من راحت تر مي رفتم.از روي تو خجلم چون تو خوبي انقدر خوب كه مي دونم ازگناه من مي گذري.خاطره اين عشق يه طرفه اما زيبا رو هم با خودم مي برم.خودت مي دوني زندگي بي نغمه برام درد اوره پس منو به خاطر اين بي رحميم هم ببخش.»در همون زمان مهرياردر خودش خرد شدو فرو ريخت. درسش راناتموم گذاشت وحتي براي ادامه تحصيل حاضر نشد به اروپا بره.شيما رفته بود كانادا اواز انجا نامه اي نوشت و از مهريار خواست طلاقش رو بده تو اين دو سال ما ديگه صداي خنده هاي مهريار را نشنيديم. حتي ديگه كمتر با ما حرف ميزنه.همش توي خودشه.اينم از اوضاع زندگيش!ميبيني چه خودش را اسير اون كلبه كرده؟
بغض راه نفسم را بسته بود وحتي قدرت نفس كشيدن هم نداشتم.مينو هم اشك به ديده اورده بود.به محض اينكه مينو اتاقم را ترك كرد سرم را در بالش پنهان كردم و صداي گريه ام را زير ان خفه كردم.دلم مي خواست تا فردا صبح براي دل درد كشيده مهرياراشك بريزم.حالا مي توانستم رفتار غير عادي او را درك كنم ومعني ان نگاه هاي خسته اش را دريابم.حالا مي فهميدم چرا او از همه كس و همه چيز گريزان شده.او در بدترين شرايط و كمترين زمان همه چيزش را توسط زني كه روزي عاشقش بودازدست داده بودو او را درتار عنكبوتي كه به دورش تنيده بود زنداني كرده بود.ان شب عمه و مينوهرچه اصرار كردند پايين نرفتم چون مينو مي گفت مهريار هم امده ومن از سخنان بي عقلانه خودم شرمگين بودم و هم با سخناني كه او ديشب برلب رانده بودقلبم زخمي شده بودهرچند دلم به حالش مي سوخت اما حاضر نبودم حتي به قيمت به دست اوردن عشق او غرورم را به لجن بكشم.
19-09-2013, 11:24 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 10,894 18-06-2015, 04:35 PM
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان اتوبوس فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 154 8,753 12-06-2015, 09:57 AM
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,776 09-12-2013, 09:58 AM
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد