تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 18 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عروس خون-نویسنده:مینا گودرزی فر
#1
بچه ها از الان بگم این رمان یه کم با اعصاب آدم بازی میکنه
اگه مشکل عصبی دارین،ناراحتی قلبی دارین خلاصه اعصاب معصاب ندارین بی خیال خوندنش بشینlaf
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#2
فصل اول


دیشب در عالم خواب و رویا میدیدم که بار دیگر دختر جوانی شدم با دنیایی لبریز از امید و آرزو،ارزوهایی که هیچوقت بر آورده نشده است.
در خواب میدیدم که وارد اتاق زیبا و پر از خاطراتم شده ام.طبق معمول میز تحریرم سمت چپ و تخت خوابم سمت راست بود.
دکوری که هروقت عمه میخواست آن را تغییر دهد،میز تحریر را میبرد سمت راست و تخت را میآورد سمت چپ.و پنجره بزرگی که به ایوانی دلبازی باز میشد و چشم انداز آن،کوههای قشنگ شمیران بود.
پدرم سه تا جا گلدانی برایم درست کرده بود و در آن سه تا گلدان شمعدانی گذشته بود که هروقت هوا سرد میشد،آنها را به گلخانه میبردم و کنار گل های پدر میگذاشتم.اول غریبی میکردند ولی بعد عادت میکردند.یک جوری شبیه زندگی خودم بود؛اول غربت و بعد عادت.

در خواب میدیددم که از پله ها پایین میایام.قابهایی را میدیدم که اکثر آنها دست خط پدرم بود.عکس من،عکس پدر و مادرم؛مادری که درست بعد از تولدم او را از دست دادم و همان وقت عمه مرا مثل فرزند خودش بزرگ کرد.بردم تهمورث با عمو علی برای ادامه تحصیل به نروژ رفت و هیچوقت حرف از بازگشت نزد.
آهسته از دو پله مفروش پذیرایی بالا رفتم.آنجا هم دست خطهای پدر بود.هر شعر برای خودش دنیایی داشت.عمه را میدیدم که در آشپزخانه برای ما زحمت میکشد و پدر که طبق معمول یا کتاب میخواند و یا به گلهایش میرسید.
فکر نمیکردم که روزی با دنیای ساده و کوککم تا این اندازه فاصله بگیرم.همیشه سکوت زیبائی در خانه ما برقرار بود.از راهرویی که منتهی به حیاط میشد پایین آمدم و داخل حیاط شدم.آنجا همیشه تمیز بود.اینها به خاطر توجه بیش از حد عمه بود.
میخواستم یک دل سیر همه جا را تماشا کنم.استخر بزرگی رو به روی من بود،تابستانها پدر آن را پر آب میکرد تا شنا کنیم.انگار در عالم خواب دلتنگ عمه و پدر شدم.برگشتم و داخل خانه رفتم،ولی همه جا را سرد و متروک یافتم.همه جا تار عنکبوت بسته بود.
از دیدن این منظره دلم لرزید.به هر طرف که میچرخیدم هیچ آثاری از زندگی نمیدیدم.از همه چی بوی مرگ میآمد.بالای پلهها عمه و پدر را دیدم.خوشحال از پلهها بالا رفتم اما هر چه به طرف آنها میرفتم از من دور و دور تر میشدند تا جایی که هر دو به لب ایوان رسیدند.

میخواستم فریاد بزنم که:عقب تر نرید وگرنه پرت میشید!
ولی صدائی از گلویم خارج نشد و هر دو به پایین پرت شدند.از دیدن این صحنه وحشت زده از خواب پریدم.عرق سردی روی بدنم نشست و گلویم خشک خشک شده بود.دستهایم میلرزید.
ترسیده بودم اما تازه فهمیدم که این فقط یک خواب بوده.از آن روزها ،سالها گذشته و حتی یاد آنها نیز فراموش شده.اینک من زنی فرتوت و پیر هستم که با وزش باد پائیز احساس سرما میکنم.دیگر احساسات عاشقانه در رگهای من جریان ندارد.
دیگر خواب به چشمم نیامد.از جا برخاستم و آهسته به دنبال شیشه قرصام به طرف پنجره رفتم.برای اینکه فراموش نکنم،همیشه آنها را کنار عکس بچهها میگذارم و هربار با برداشتن یک قرص،چشمم به عکس بچهها میافتاد و قلب پیر و خستهام مملو از شادی میشود.

بار دیگر به بسترم برگشتم اما نه برای خواب بلکه برای مرور خطرت گذشته؛گذشتهای که فاصله مرا با زندگی آرام قبل زیاد و زیاد تر میکرد؛فاصلهای که مسیر زندگی مرا آنقدر عوض کرد که فراموش کردم کی بودم،کجا بودم و چه میخواستم و حالا وقتی به آن روزها فکر میکنم میبینم چقدر سریع همه چی عوض شد و از بین رفت.
اکنون اگر سراغ آنها را بگیرم قطعا آثاری ازشان پیدا نمیکنم.آن آدم ها،مهربانی ها،کینهها و دلتنگیهای من و رسم و رسوم ها.راستی گفتم ارسم.بله،من نیز قربانی یک رسم شدم؛رسمی که تا آن زمان،که من دختر هیجده سالهای بودم به آن برخورد نکرده بودم،اما ناگهان در برابرم قد عالم کرد و من به ناچار به خاطر پدر سر تسلیم فرود آوردم.

پدری که برایم هیچوقت از هیچکاری مضایقه نکرد.تا آنجا که از دستش بر میآمد همه چیز را برایم مهیا میکرد و وقتی او را از دست دادم تازه بی کسی خودم را به معنای واقعی حس کردم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#3

من این را میدانم که هیچگاه کسی مثل پدر نمیتواند نازکش دختر باشد.
اصلا دختر با پدر یک جور دیگه هست و شاید این نظر من باشد.
به هر حال من اینطوری بودم.دختری آرام با چهرهای که بیش تر زیبائیاش را از مادرش به ارث برده بود و متانت و تواضع را از پدر.

پدر و عمه مرا مثل گرانبهاترین جواهر دنیا حفظ کردند و هیچوقت پدر نگذاشت کمبود مادر را حس کنم و عمه که بعد از فوت شوهرش به منزل ما آمده بود کاملا جای خالی مادر را برایم پر کرد.به خاطر انتخاب اسم من توسط مادر،پدر مرا ((ترنم))نام گذاشت و هروقت که مرا میبوسید و موهای بلند و مجعدم را برس میزد اشک در چشمان اشنا و عزیزش حلقه میزد.

امروز با این همه سنّ و سالی که از من گذشته باز هم نیاز به پدر را حس میکنم.روزها از پی هم به سرعت میگذاشت و من بزرگ و بزرگ تر میشودم.دوره دبستان و راهنمایی با تمام خاطرات شیریناش خیلی زود سپری شد.من و تهمورث ،برادرم،همیشه شاگرد اول بودیم و در همان زمان تهمورث با نمرات عالی دیپلم گرفت و من وارد دبیرستان شدم.

دوره دبیرستان با تمام شور و حالش آغاز شد.حالا دیگر آنقدر احساس بزرگی و غرور میکردم که روی پاهایم بند نبودام و همه جا در جمع دوستان و آشنایان تعریف ما دو تا بود و درست در همان روزها بود که برادرم بنابر اصرار عمو علی برای ادامه تحصیل راهی نروژ شد.دوری تهمورث مرا از پا انداخت و درست یک هفته دار بستر بیماری بودم.
گویا میدانستم دیگر او را نمیبینم.عمو در نروژ زندگی میکرد و سالها قبل در آنجا با زن عمو نیکو آشنا شده بود و بعد با هم ازدواج کرده بودند و ثمره این ازدواج دو دختر زیبا بود به نامهای نیلوفر و نازنین.

پذیرفته شدن تهمورث در رشته معماری خبر فوق العادهای بود.هر سه از خوشحالی نمیدانستیم چه کار کنیم.پدر جشن کوچکی ترتیب داد تا به افتخار این موفقیت شادی کنیم.
من بر آن شدم تا از برادرم کم نیاورم و به همین خاطر دوران دبیرستان را با موفقیت به پایان بردم ولی راضی به رفتن نبودام چون خلق و خوی من با کشورهای اروپایی سازگار نبود و در ضمن دوری از پدر و عمه مرا میکشت.

در کنکور شرکت کردم و از آنجا که خدا با من یار بود در رشته گرافیک قبول شدم.روزی که اسمم را در لیست قبول شدگان دیدم از خوشحالی در کنار دکه روزنامه فروشی جیغ بلندی کشیدم و تمام راه را تا خانه دویدم.

وقتی رسیدم نفسم بالا نمیآمد.هدیه عمه وسایل کار گرافیکم بود و پدر وسایل اسکی،چیزی که همیشه آرزوی آن را داشتم و بار دیگر با دلی سرشار از امید و آرزو،تلاشم را برای شروعی بهتر آغاز کردم با پشتوانه های محکمی چون عمه و پدر عزیزم که همیشه یار و یاورم بودند.

اشک خشک شدهام سرازیر شد.فکر آن روزها وجودم را به آتیش میکشید،برای یک لحظهاش جان میدادم.
اصلا فکرش را هم نمیکردم که زندگی من فقط برای یک تصادف به کلی عوض شود و با آدمهایی آشنا بشوم که در دورترین زویای فکرم جایی برای آنها نمیدیدم.هر کوششی که کردم به خاطر پدر بود تا آسیبی متوجه او نشود.
همیشه از این کارم راضی هستم ولی پدر خورد شد و از هم پاشید.این را در نگاههای خجالت زده و غمگینش با تمام وجود حس میکردم .بار دیگر بلند شدم و کنار پنجره رفتم،ریزش باران ادامه داشت و این روح خسته مرا آرام میکرد.

شاید پیرتر از آن هستم که بتوانم همه داستان را یک جا نقل کنم،اما نمیدانام چرا دلم میخواهد بار دیگر زندگی سخت خودم را مرور کنم و حالا با اجود گذشت این همه سال باز هم بیقرار آن روز هایم.

آن خانه و ترسی که از رفتن بر وجود ناچیزم حکم فرما شد و لحظه خداحافظی که برای همه چیز دلتنگ بودم.من با این احساس وارد زندگی جدیدی شدم،با روحیهای خراب و داغون،تنها،قریب و بی کس.

ترنمی که همیشه در کنار عمه و پدر بود باید میرفت تا به تنهایی زندگی جدیدش را شروع کند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#4
فصل دوم


زندگی ما ادامها هیچوقت مطابق میلمان نیست.اگر بر حسب اتفاق یک روز آن جور که دوست داریم سپری شود قطعا اتفاقی بوده و بدون برنامه ریزی.
ولی مال من یک روز و دو روز نبود،حساب یک زندگی بود،زندگی که با یک اشتباه پدر آغاز شد؛او در حین رانندگی با سرعت زیاد به پسری زد و او جا به جا مرد.او کی بود؟از کجا آماده بود؟هیچ کس نمیدانست و همه چیز از همین جا شروع شد.

تازه سال اول دانشگاه بودم.یک روز بعد از ظهر بعد از اتمام کلاس به خانه برگشتم.وقتی رسیدم عمه خانه نبود.کمی تعجب کردم ولی بعد با خود گفتم:شاید برای خرید از خانه خارج شده.

بنابر این زیاد نگران نشدم.برای رفع خستگی سراغ چای رفتم ولی سماور سرد سرد بود.
یعنی او کجا رفته؟چای آماده کردم و نشستم.حالا دیگر ساعت نزدیک ۹ شب بود.دلم شور میزد و با نگرانی این طرف و آن طرف میرفتم.
نمیدانستم سراغ آنها را از کی بگیرم و به کجا تلفن کنم که ناگهان صدای کلید را شنیدم.
با خوشحالی به طرف در دویدم،دیدم عمه خسته و رنگ پریده وارد شد و قبل از آنکه توجهی به من بکند به سراغ قوطی قرصهایش رفت.کنارش رفتم و گفتم:سلام عمه کجا بودی؟دلم شور میزد.

اما جوابی نشنیدم.بلند شد و رفت کنار پنجره.داشتم از ناراحتی میمردم چون عمه هیچوقت با من اینطور برخورد نکرده بود.از دستش دلخور شده بودم که صدای گیریهاش تنم را لرزاند.
از پشت بغلش کردم،برگشت و مرا در آغوش گرفت.با ترس گفتم:عمه جون چی شده؟تورو خدا به من بگو چه اتفاقی افتاده؟

او مدام مرا میبوسید و اشک ریخت.سپس آرام گفت:هیچی،هیچی گلم،چیزی نشده.

_چرا میگی هیچی؟اگر چیزی نیست چرا گریه میکنی؟پدرم کجاست؟

_آخه از دست تو چه کاری بر میاد؟

_ولی من باید بدونم چی شده؟

او در حالی که موهای منو نوازش میکرد گفت:ما خیلی تنها شدیم.
ناگهان وحشت عظیمی مرا محاصره کرد گفتم:پدر چیزی شده؟اون کجاست؟

اما عمه مرا بوسید و گفت:نه عزیزم،فکر بد نکن،غروب،هنگام برگشتن به خونه تصادف کرده و زده به یه نفر و اون مرده.واسه همین بازدشته.

_کجا این اتفاق افتاد؟

_اونش مهم نیست؛مهم اینه که به زندون افتاده.نمیدونم.باید خانوادهاش بیان و ببینیم چی میگن.خدایا به برادرم کمک کن.نمیدونی داشت دق میکرد.

_مگه پدر رو دیدی؟

_اره،از کلانتری تلفن زدن،حق گنگو وکیلش بود.مثل اینکه اونجا نگرش داشتن تا ببینن چی میشه؟

_ببینم پیر بوده یا جوون؟

_من اینها رو درست نفهمیدم ولی مثل اینکه جوون بوده.

_حالا با پدر چیکار میکنن؟

نمیدونم عزیزم،نمیدونم.

عمه باصدای بلند به گریه افتاد و من به پدر فکر میکردم. یعنی الان دارد چه کار میکند
؟یکدفعه دستهای عمه را رها کردم و گفتم:میخوام ببینمش.

_نمیذارن،منو هم نذاشتن.اما اونقدر التماس کردم که از پشت در چند دقیقه حرف زادیم.

داشتم از پا میافتادم ولی اتفاقی بود و کاری نمیشد کرد.تا فردا صبح هزار سال به ما گذشت.
هربار که بلند شدم دیدم عمه بیداره است و فکر میکند.صبح زود هر دو به اتفاق رفتیم کلانتری و بعد از هزار جور التماس،عمه و آقای حق گنگو به دیدار پدر رفتند.
فقط مرا نمیخواست ببیند اما بیرون به شنیدن صدایش اکتفا کردم.عمه میگفت:ایرج چطوری؟حالت خوبه؟

_خوبم.ترنم چطوره؟حرفی که بهش نزدی؟

_نمیشد نگم.حال و روز خوبی نداشتم که پنهان کنم.

_حالا کجاست؟

_راضیش کردم که نیاد.با اونها چی کار کردی؟

پدر جوابی نداد و آقای حق گنگو گفت:هیچی مثل اینکه مال تهران نیستن.
خانوادهاش جنازه رو تحویل گرفتنوا فعلا قراره بازداشت شوی تا اونها برای خاکسپاری و انجام مراسم برن شهر خودشون و بعد بیان تا ببینیم چی میگن.

عمه به گریه افتاد و گفت:نه،یعنی چهل روز ایرج اینجا بمونه؟

صدای خسته پدر را شنیدم که گفت:چاره چیه؟من مقصرم.نمیدونم کجا بود و یه دفعه چجوری جلوی ماشین سبز شد،تا اومدم ترمز کنم خورد به ماشین و تا به خودم بجنبم تموم کرده بود.

آقای حق گنگو با ملایمت گفت:خوب ،حالا وقت این حرفها نیست.باید به فکر راه چاره باشیم.

عمه گفت_یعنی چیکار کنیم؟

_فعلا هیچی تا برگردان.بعد از مراسم هفت میان.باید رضایت اونها رو جلب کنیم.

پدر گفت:رضایت اون ادامها رو؟من که چشمم آب نمیخوره.

_به هر حال باید تمام تلاش خودمون رو بکنیم.

_نمیخوام با ترنم اینجا بیایید.نگرانم نباشید،فقط دعا کنید.میترسم این اطراف باشن و آسیبی به شما برسونن.

در همین لحظه ماموری جلو رفت و گفت:خانم وقت تموم شده. بفرمایید.
هوای آنجا برایم سنگین بود.سرم گیج میرفت،بیرون آمدم و کنار ماشین ایستادم.
انگار بیرون هوا بهتر بود.عمه و آقای حق گنگو رسیدند،عمه مرا بغل کرد و گفت:ترنم عزیزم،کجا رفتی؟اونجا دنبالت گشتم.بیا بریم خونه.

به طرف ماشین میرفتیم که صدای مردی از پشت سرمان گفت:پس کس و کار اون نامرد شمایید.میکشمتون که جوونمون رو زیر خاک کردین.

برگشتم.مردی قوی هیکل که لباس کردی پوشیده بود به ما حمله کرد.

ولی قبل از آنکه به ما برسد مأمورها جولویش را گرفتند و آقای حق گنگو گفت:خانم شایان،بهتره که شما برید،ساله نیست که اینجا بمونید.

هر دو وحشت زده سوار ماشین شدیم و آن جا را ترک کردیم.وقتی به خانه رسیدیم بغضم ترکید و به گریه افتادم.وضع خیلی بد تر از انی بود که فکر میکردم..فردا پدر را از کلانتری به زندان منتقل کردند.

عمه هر هفته در یک روز معین به دیدنش میرفت و برایش میوه و لباس و چیزهای دیگر میبرد.او فقط نمیخواست مرا ببیند ولی جویای حالم بود.باید تا موقع تشکیل دادگاه صبر میکردیم.بالاخره بعد از گذشت بیست روز از مرگ آن پسر دادگاه اول تشکیل شد.

من ردیف عقب نشستم و خانواده آن پسر جلو بودند.چشمم به همان مردی افتاد که روز اول به ما حمله کرده بود.سه زن که لباسهای محلی سیاه به تن داشتند در کنارش نشسته بودند.
پدر را از در کوچکی وارد دادگاه کردند.لباس زندان را پوشیده بود،ریشهایش در آماده بود و قیافه گرفتهای داشت.جلسه رسمی شد.هر کس حرفی میزد.آنها میگفتند قصاص.
انگار کلمهای جز این بلد نبودند.گاهی عصبانی میشدند و گاهی آرام.شاید اگر کسی نبود همان لحظه پدر را میکشتند.چون چندین بار به پدر حمله کردند.
هر حرفی بی نتیجه بود،فقط قصاص میخواستند.حق گنگو میگفت:باید دست به کار بشیم.باید رضایت بگیریم،از هر راهی که امکان داره.

بالاخره بعد از چند لحظه تنفس اعلام شد.عمه و حق گنگو صحبت میکردند که همهمه تعدادی زن و مرد را شنیدم.سرم ر که بلند کردم ناگهان زن چاقی که چادر سیاهی به سر داشت به طرفم آمد و در یک لحظه با نفرت موهایم را دور دستش پیچاند و گفت:اون پدر بیشرفت پسرمو کشت،ما هم میکشیمش!

عمه به طرفم برگشت و در حالیکه سعی میکرد مرا از دست او نجات دهد گفت:خانم آروم باشید.چرا این بچه رو اذیت میکنید؟

اما او با دست دیگرش عمه را حول داد و گفت:داغ جوون به دلمون گذشتین،داغ پدرت رو میبینی،همین حالا!

اما من فقط گریه میکردم.ناگهان صدای مرد جوان و رشیدی که پشت سرم بود،شنیدم که گفت:مادر!بیا کنار،ولش کن.

او موهایم را رها کرد و من به طرف عمه رفتم و خودم را در آغوش او پنهان کردم.دادگاه برای بار دوم تشکیل شد و ترجیح دادم بیرون بمانم.

روی نیمکت نشسته بودم و به حال زار خودمان فکر میکردم.در فکر بودم که در باز شد،سرم را بلند کردم و دیدم آن مرد جوان از اتاق خارج شد.

بلوز و شلوار مشکی پوشیده بود و ته ریش داشت؛با چشمهای مشکی.ابروهای کشیده مشکی و بازوانی قدرتمند.نگاهی به من کرد و به طرف پنجره رفت.او مرا از دست مادرش نجات داده بود.
من از ترس سرم را بلند نکردم.آمد روی نیمکت نشست.از گوشه چشم نگاه دقیقی به او انداختم،خیلی رشید و تنومند بود درست مثل جنگ جوهای عرب.

شاید اگر لباس عربی میپوشید و شمشیری به کمر میبست هیچ فرقی با آنها نداشت.ناگهان در باز شد و زن لاغر اندامی بیرون آمد و گفت:فقط باید بمیره.اگر غیر از قصاص حرفی بزنی،مادر جون به سر میشه.ما خودمون میکسیمش.ببینم این دختره کیه؟

من هنوزم سرم پایین بود.او یقهام را گرفت و بلندم کرد و گفت:
_گوشای کرت رو و کن!فکر نکن پدرت رو ولش میکنیم،ما اونو میکشیم.
برای اولین بار با صدای لرزان گفتم:خانون تورو خدا اونو ببخشید،من غیر از پدرم کسی رو ندارم.

_خفه شو!ببند اون دهنت رو!پس برادر من چی؟هان؟

او داشت خفهام میکرد.نفسم بند آماده بود.دو مرتبه مرد جوان به دادم رسید و زن را کنار زد و گفت:با این چیکار داری؟ولش کن!

اما او فریاد زد:ولش کنم؟حالا میبینی!جنازه پدرشو رو دستش میزارم.


[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
بعد چادرش را جمع کرد و داخل اتاق شد و من لرزان بیرون رفتم و آبی به صورتم زدم،وقتی برگشتم آثاری از مرد جوان نبود.
بالاخره بعد از مدتها عمه خسته بیرون آمد.

به طرفش رفتم و گفتم:عمه چی شد؟پدر کجا رفت؟

_چی بگم،رو حرفشون وایسادن و میگن قصاص.از اون در به زندان منتقلش کردن.

_یعنی هیچ راهی وجود نداره که پدرم زجر نکشه؟

یک دفعه آن زن چاق که اول مرا زده بود،به من حمله کرد
.من دستم را جلوی صورتم گرفتم اما او در حالی که موهایم را میکند و توی سر و صورتم میزد گفت:اره بی حیا!یه راه هست،اونم اینه که درش بزنن.
دو زن دیگر هم عمه را میزدند.باز هم آن مرد جوان جلو آمد،دستم را گرفت و مثل پر کاهی عقب کشید و فریاد زد:اینارو ول کنید!چرا به جون اینا افتادین؟

زن چاق گفت:تو چرا دفاع میکنی؟مگه قاتل برادرت،پدرش نبود؟

_برید پایین!میریم خونه.

وقتی برگشت چشمهای سیاهش به طرز خاصی مرا ترساند.دستم را رها کرد و رفت.
به طرف عمه رفتم و هردو مثل آدمهای بدبخت همدیگر را بغل کردیم و گریه سر دادیم.

قرار بعدی دادگاه افتاد بعد اعضا مراسم چهلم آن پسر.ولی دو روز قبل از تشکیل دادگاه قرار شد به منزل آنها برویم و با هم صحبت کنیم.
این قرار را آقای حق گنگو گذشته بود.عمه هر بار که به دیدن پدر میرفت التماس میکرد تا از آنها رضایت بگیریم.عاقبت بعد از ظهر وکیل پدر آمد و بعد از صحبتهای زیاد سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

ابتدا هر سه ساکت بودیم ولی بالاخره آقای حق گو سکوت را شکست و گفت:ببینید خانم شیئا،امکان داره با شما بد برخورد کنن مخصوصاً با ترنم.ولی باید تحمل کنید چون اگر موفق به گرفتن رضایت نشید،معلوم نیست چی میشه.

عمه گفت:من همه تلاشمو میکنم ولی اون آدمهایی که من دیدم،زیاد امیدوار نیستم.

_چارهای ندارید،باید به دست و پاشون بیفتید،التماس کنید،شاید دلشون به رحم بید.

_من که دارم از ترس میمیرم.ترنم تو چطوری؟

_خوبم.

_دخترم سعی کن آروم باشی.

حق گنگو گفت:ببین دخترم،میدونم این کار ساخته ولی پای مرگ و زندگی پدرت در میونه.سعی کن دلشونو به دست بیاری.گریه کن،التماس کن،میفهمی چی میگم؟

_بله میفهمم ،سعی خودمو میکنم.

_اونها راضی نمیشدن،ولی با هر ترفندی بود راضیشون کردم.

عمه گفت:راستی خونه شون کجاست؟ما که از شهر خارج شدیم.

_خونه شون اینجا نیست.فعلا منزل یکی از بستگانشون موندن.مثل اینکه دهات اطراف سنندج زندگی میکنن.

وقتی رسیدیم باغ بزرگی نمایان شد.حتی امروز هم که فکرش را میکنم میبینم که چقدر اینکار سخت بود.جلوی در کسی نبود.
ما زنگ زدیم و وارد حیاط شدیم.خانه بزرگی آنجا قرار داشت و تعدادی زن و مرد ،که اکثر آنا را در دادگاه دیده بودم.بین آنها چشمم به مرد جوان افتاد که به من نگاه میکرد.جواب سلام مرا ندادند و بدون اینکه به ما تعارف کنند وارد اتاق شدند و آن مرد جوان تعارف سردی به ما کرد و خودش وارد شد.به دنبال او وارد اتاقی شدیم که ظاهری قدیمی داشت ،فرشهای متعددی روی هم بان بود و مثل خانه های قدیمی طاقچه داشت و پردههای ضخیم آویزان بود.
بدجوری بوی نفت آزارم میداد.پشتیهای بزرگی گرداگرد اتاق بود و آنها روی پتوهای کهنهای نشسته بودند.آن مردی که رو اول به ما حمله کرد نشسته بود و قلیان میکشید و زن چاق که مرا زده بود با نفرت و حرص به ما نگاه میکرد.

بار دیگر مرد جوان تعارفی برای نشستن کرد.تا مدتی سکوت برقرار بود.چای آوردند اما من برنداشتم.
آقای حق گنگو گفت:ببینید فکر میکنم شما میدونید ما برای چی اومدیم.باید در این مورد باهم بیشتر صحبت کنیم.

مردی که ظااهرا پدرشان بود و قلیان میکشید به من نگاه کرد و فریاد زد:چی بهتر از این که ما رضایت بدیم،ها؟خور خوندین،باید قصاص بشه.بی خودی اومدین اینجا.

_آقای محترم یه کمی فکر کنید.این تصادف که عمدی نبوده.این دختر کسی رو جز پدرش نداره.

_پسر جوونم چی؟اون آدم نبود؟نه؟

_این اتفاق افتاده و همون تور که گفتم از عمد که نبوده...

اما آن مرد با عصبانیت حرف آقای حق گو را قطع کرد و گفت:اره تصادف بوده.همین سی روزه که پسرم رفته زیر خاک.حالام رضایت بدیم که برن به ریش ما بخندن.

_شما یه تجدید نزاری بکنید،به خاطر دخترش.

عمه گریه میکرد.سربلند کردم گویا باید من صحبت میکردم.آن مرد که قلیان میکشید طوری نگاهم میکرد که گویا لذت میبرد و بقیه یکی یکی قوی تر و آماده که مرا بزنند.از نگاهشان ترسیدام و زبانم بند آماده بود.

حق گو گفت:شنیدم شما مهمان نوزید و حالا ما مهمان شما هستیم.
پدرش گفت:این دخترشه و اونم زنشه،اره؟

_خیر آقا ایشون خواهرشون هستن.همسرشون سالها قبل فوت کرده.

عمه گیریه کنان گفت:شما رو به خدا نگذارید این دختر یتیم بشه!هر کاری بگید میکنیم.پول خونشو میدیم.

ناگهان مرد قلیان را به طرفی پرت کرد و فریاد زد:بسه دیگه زنکه بی فکر!یعنی پول خون پسرم رو بگیرم،اره؟

ناگهان آن زن چاق از پس پرده بیرون آمد و به عمه حمله کرد و گفت:پولتون رو بذرید تو جیبتون.از گوشت سگ حرومتره اگه بگیرم.باید قصاص بشه.

یکدفعه صدای خودم رو شنیدم که گفتم:اینقدر نگید قصاص،قصاص!چقدر بی رحمید!
پدرم که از قصد پسرتونو نکشته،مگه شما رحم ندارید!منکه تو این دنیا کسی رو جز این پدر ندارم.اونم میخواین از من بگیرید.همیشه گذشت شیرین تر از انتقامه.ما همه از این پیشامد متاسفیم ولی باور کنید کار شما پیش خدا بدون اجر نمیمونه.

همه به من خیره شدند.کلمات جسته و گریخته از دهانم بیرون ریخت.نمیدانستم که کارم درست بوده یا نه،ولی بالاخره حرفهایم را زدم.

آن زن به طرفم آمد و مرا چسباند به دیوار و گفت:فکر میکردم لالی.خوب حرف میزانی!ولی این حرفهای قشنگت به دردمون نمیخوره.پدرت باید اعدام بشه تا راضی بشم.

با چشمانی پر از التماس گفتم:خانم تورو خدا به من رحم کنید.من غیر از پدرم کسی رو ندارم.شما رو به خاک پسرتون قسم،من مادر ندارم.

اما او طوری در چشمهایم خیره شده بود انگار دنبال چیزی میگشت.آرام گفت:من چی؟پسرم که مرده چی؟حالا یه چیزی نزدیک سی روزه مرده.دیدارم با اون افتاد به قیامت.

او که با حرص گلویم را گرفته بود گفت:بگو،جواب بده!

با ترس گفتم:من...من دارم خفه میشم.

او فشار دستهایش را بیشتر کرد.همه چیز داشت تیره و تار میشد که مرد جوان بار دیگر او را کنار کشید و گفت:مادر!داری اونو میکشی.

_به درک!بمیره.

روی زمین افتادم.آن زن به طرف گلی که آورده بودیم حمله کرد و آن را به طرفمان پرت کرد.مردها حرفی نمیزدند.
او دوباره حمله کرد اما من بیرون دویدم و دنبال راه فرار میگشتم که چند تا زن جوان از در کناری بر سرم ریختند و با مشت و لگد به جانم افتادند.

نمیدانم چه جوری شد که آن مرد جوان بار دیگر من را نجات داد و جسم نیمه جانم را به گوشهای کشید و آنها را داخل اتاق کرد.
با ناتوانی خودم را کنار حوض رساندم تا خوانی که از دهانم میآمد بشویم که پای او را دیدم.
سرم را بلند کردم.آهسته گفت:از اینجا برید.اونها هنوز برای اینکار آماده نیستن.

بلند شدم و گفتم:باشه ما میریم،ولی از اینکه چند بار نجاتم دادید متشکرم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#6
او حرف نزد و فقط نگاهم کرد.
بیرون آمدم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم،اما او دم در ایستاده بود و به من نگاه میکرد.حق گو و عمه رسیدند و ما به سوی تهران حرکت کردیم.حالی برای حرف زدن نداشتیم.همه هر هفته به دیددر پدر میرفت.هم نه امید بودم و هم امیدوار.
نمیدانستم باید چه کار کنم.به هر داری میزدیم آخر سر بون بست،قصاص بود و بس.به دانشگاه هم نمیرفتم،حال و حوصله درس را نداشتم.خوشی من چه کوتاه بود.
عاقبت بعد از گذشت دو روز سیاه،دادگاه تشکیل شد.باز هم حرفهای تکراری قبل.پدر نه امیدانه سعی در تبرئه کردن خود داشت.هر دفعه پدر به جمعیت نگاه میکرد سرم را پایین میانداختم تا مرا نبیند.در حالی که بی قرار چشمها و آغوش گرمش بودم.

علی رغم تلاش حق گو و پدر،آنان همچنان بر حکم قصاص پافشاری میکردند.بلند شدم و آهسته بیرون آمدم،کنار پنجره رفتم و سرم را به سردی شیشه چسباندم.سردی شیشه مرا آرام میکرد.
هنوز مدتی از آمدنم نگذشته بود که همه خارج شدند.آنها با زبان کردی که من نمیفهمیدم با هم صحبت میکردند و نقشه میکشیدند.
در دل زیاد به آنان امیدوار نبودام که برای بار دوم همه وارد سالن شدند و در بسته شد ولی باز هم بی نتیجه بود.این را میدانستم و نه امیدانه در طول راهرو قدم میزدم.
بالاخره بعد از گذشت ساعتهای طولانی و خسته کننده بیرون آمدند.آنها پیروز شدند و ما شکست خوردیم.

وکیل پدر گفت:متاسفانه نمیشه کاری کرد.هر چه تلاش میکنیم آخر سر میگن قصاص.نمیدونم ولی میگم یه بار دیگه بریم خونه شون،اینجا نتیجهای نداره.من با اونها صحبت میکنم و به شما زنگ میزنم.

ما به خانه آمدیم و با نگرانی منتظر تماس حق گو شدیم.بعد از گذشت سه روز تلخ و جان فارسا،روز جمعه بود که حق گو زنگ زد و گفت:بعد از ظهر آماده باشید تا بریم بهاشون حرف بزنیم.

عمه بیرون رفت و مقداری پرهه و پیراهن مردانه خرید.خدا میداند که عمه با چه امیدی آنها را تهیه کرد تا از عزا درشان بیاورد.هوا رو به تاریکی میرفت که ما راه افتادیم و در راه به من سفارش میکردند که باید بیشتر تلاش کنم.

عاقبت رسیدیم و ما مثل دفعه قبل وارد آن اتاق شدیم.همه لباسهای سیاه محلی پوشیده بودند.
مردها بالای اتاق و زنها پایین.
ما هم کنار در نشستیم و حق گو اینطور شروع کرد:من برای شما آرزوی صبر میکنم و امیدوارم بار دیگه در بین شما جشن عروسی برقرار بشه.ولی این اتفاق افتاده و میخوام این خانواده رو هم سیاه پوش نکنید.،به خاطره دخترش.

من سرم رو بلند کردم و به چشمهایشان نگاه کردم.عصبی بودند ولی مهربان تر از قبل به من نگاه میکردند تا خواستم حرف بزنم مدرشان آمد جلوی من نشست و گفت:چند سال داری؟

با وحشت گفتم:بیست سال.

_میدونی چقدر داغ برادر و پسر سخته؟

سرم رو به اعلامت نفی تکان دادم.
او زد زیر هدایا و آنها را به طرف عمه پرت کرد و گفت:اینها رو اورید ما رو بخرید؟کارو زندگیمو گذشتم اینجا موندم تا اونو قصاص کنیم.

برای اولین بار جرات پیدا کردم و دستهایش را گرفتم. دستش مثل تمام زنهای روستای سیاه و خشن بود.

گفتم:خانم،اینها رو آوردیم شما رو از عزا در بیاریم.خوب نیست که لباس سیاه به تان کنید.

_چرا تو باید این کارو بکنی؟برای اینکه رضایت بگیری آره؟

من سکوت کردم و عمه گفت:خانم شما رو به خدا راه کنید!شما دختر دارید؟فکر کنید این دختر بعد از پدرش چی کار کنه؟به جوونیاش راه کنید.شما که پسرتون رو از دست دادید،نذارید ما هم سیاه پوش بشیم.ترنم خیلی به پدرش وابسته است.

_ترنم کیه؟

با خجالت گفتم:من.

سرهنگ رسولی گفت:ببینین آقایان،پسر شما که دیگه زنده نمیشه،فقط با این کار روح اون رو عذاب میدید.به هر حال هر کسی به طریقی از این دنیا میره،اما این راسم جوون مردی نیست که سوما این دختر رو از داشتن پدر محروم کنید.

وقتی سرهنگ حرف میزد،مرد جوان متفکرانه به من خیره شده بود و من با خجالت سرم را پایین انداختم.
صحبتها زیاد شد و عمه التماس میکرد.دوباره آن زن به طرفم آمد،دستم را گرفت و گفت:پدرت رو دوست نداری؟چرا التماس نمیکنی؟میخوای جنازهاش رو ببینی؟

اشک توی چشمانم حلقه زده بود،زانوهایش رو بغل کردم و گفتم:خانم خواهش میکنم،التمستون میکنم،میام کلفتی شما رو میکنم،فقط پدرمو ببخشید.
میترسم عصبانی بشید و منو کتک بزنید.هر کاری بگید حاضرم انجام بدم.من...من...

دیگر نتوانستم حرفی بزنم.اشک مهلتم نداد،بلند شدم و رفتم کنار ماشین ایستادم.دیگر نمیخواستام به آن اتاق بروم و التماس کنم.این کار برایم عذاب آور بود.
مدتی بعد عمه و حق گو و سرهنگ رسولی آمدند.عمه گفت:ترنم،پیاده شو و خداحافظی کن،تو چرا اینجوری کردی؟

پیاده شدم.باز هم آن مرد جوان کنار در ایستاده بود و نگاهم میکرد.جلو رفتم و گفتم:آقا،بابت همه چیز ممنونم و برای این پیشامد تاسفم.ببخشید اگر زحمت دادیم.

دیدم جوابی نمیدهد.گفتم:شب بخیر و خدا نگهدار.

تا آمدم سوار ماشین بشوم با صدای ملایم و گرفتهای گفت:به خاطر پدرت حاضری هر کاری بکنی؟

با خوشحالی به طرفش برگشتم و یک لحظه نفهمیدم چکار کردم،دستهایش را گرفتم و گفتم:بله،بله،البته که حاضرم.هر کاری بگید انجام میدم.

او با قیافه اخم آلودی دستهایش را از دستم بیرون کشید.تازه فهمیدم کار بدی کردم.

گفتم:منو ببخشید،منظوری نداشتم.از حرف شما خیلی خوشحال شدم،نگفتید چکار کنم.

بدون آنکه نگاهم کند گفت:بعدا میفهمی.

و بعد بدون خداحافظی رفت و در را بست.
سوار ماشین شدم.عمه خوشحال بود،گویی امیدور شده بود.چند وقت بی خبر بودیم
.دو هفته ای بی سر و صدا سپری شد.گویا آنها به دیدن پدر در زندان رفته بودند و قرار شده بود برای صحبت و دادن رضایت به خانه ما بیایند.

از شادی روی پاهایم بند نبودم ولی آقای حق گنگو پریشان بود و حرفی نمیزد.
برای شب بی صبرانه منتظر ورودشان شدیم ولی هنگام غروب آقای حق گو آمد و گفت:اونها راضی نیستن بیان خونه ما و گفتن ما بریم اونجا.

بدون لحظه ای درنگ حرکت کردیم.حق گو ابتدا حرفی نمیزد و بعد نگاهی به من انداخت و گفت:ترنم،به خاطر پدرت هر کاری میکنی؟

من با تعجب گفتم:این که معلومه،اونا از خون پدر بگذارن،هر چی بشه اهمیتی نداره.

عمه با تعجب پرسید:ببینم چرا اینو پرسیدی؟

حق گو ساکت شد و ما باز هم همان مسیر قبلی را رفتیم.این بار خیلی آرام و بهتر از قبل با ما برخورد کردند و تا نشستیم برایمان میوه و چای آوردند.
حق گو گفت:خوب حاج آقا طبق خواسته شما حرفی نزدم،حالا اون اینجاست و شما خودتون بگید.

حق گو سربسته صحبت میکرد.آن مرد پوک محکمی به قلینش زد و گفت:دختر میدونی میخوایم رضایت بدیم تا پدرت آزاد بشه؟

لبخندی زدم و گفتم:این نهیات لطف شماست.

_اما این کار یه شرط داره،یا اون اجرا میشه یا پدر تو رو قصاص میکنن.
با تعجب نگاهش کردم.زنها زٔل زده بودند به من.عمه دستم را میفشررد.
نمیدانم چرا حس کردم عمه هم خبر دارد و فقط من بیخبرم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:چه شرطی؟

اون دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:در ازای زادی پدرت و گذاشتن ما از قصاص اون،تو باید خون فصل بشی.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#7
یکه ای خوردم و با حیرت گفتم:خون فصل بشم یعنی چی؟یعنی بمیرم؟

او جوابی نداد و مرد جوان که لب پنجره نشسته بود گفت:مگه نگفتی حاضری برای پدرت هر کاری بکنی؟

_بله گفتم،ولی این که گفتید اصلا چی هست؟

مادرشان بلند شد و رو به رویم نشست واا گفت:کوب گوشاتو وکن!یا میای و با ما زندگی میکنی،اختیار دارت ما میشیم،یا اینکه پدرت رو حلق اویز میکنن.فهمیدی؟

تمام اتاق دور سرم میچرخید و زبانم بند آماده بود.او سرش را جلو آورد و گفت:چیه؟لابد فکر کردی رضایت میدیم و ما هم میریم ها؟کور خوندی.

بالاخره با زحمت گفتم:پس پدر و عمه ام چی؟

_پدر بی پدر!عمه هم همین جور!با ما میای تا بریم؟زود باش جواب بده!

ولی من آمادگی جواب نداشتم؛اصلا نمیدانستم چه بگویم.آهسته گفتم:آخه به چه عنوان؟هم صحبت،هم دم،یا....

او حرفم را قطع کرد و گفت:یا کلفت.مگه نگفتی میای کلفتی منو میکنی؟

حالا اینجوری دبه میکنی،اگر غیر از این عمل کنی...

با گریه گفتم:پدرم رو میکشید ،اره؟

_اره همین که گفتی.بقیهاش با خودته.

به تک تک آنها نگاه کردم.از همه شان میترسیدم.

پدرش گفت:چیه دختر با اون چشات.چرا اونجوری نگاه میکنی؟مگه دیو دیدی؟

صورتم را گرفتم و به گریه افتادم.
عمه گفت:شما یه فرصت بدید تا من همه چیز رو درست کنم.

پدرش در حالی که تسبیح میانداخت گفت:به هر حال شرط ما این بود.سه روز دیگه میریم.اگر توافق کردید ،رضایت میدیم،غیر از این میریم برای قصاص.خودتون خبرمون کنید.

بلند شدیم و از اتاق بیرون آمدیم.داشتم کفش میپوشیدم که مرد جوان را دیدم که نگاهم میکرد.
تازه فهمیدم که منظورش چی بود.گریه امانم نداد و اشکهایم سرازیر شد.آنها خداحافظی کردند.

عمه با اندوه مرا بغل کرد و گفت:ترنم قشنگم،آروم باش!راهی جز این نداریم،تو باید قبول کنی اون قدرها هم بد نیستن.

با گریه گفتم:پس تو هم میدونستی،عمه چرا چیزی نگفتی؟

حق گو گفت:ببین دخترم!فعلا باید قبول کنیم تا ببینیم چی میشه،شاید از نگاه داشتن تو منصرف بشن.

_اگه منصرف نشدن چی؟

_ببین ترنم،غیر از این راهی برای ما نگذاشتن.تو باید به خاطر پدر فداکاری کنی.

به خانه رسیدیم.به اتاقم رفتم و در را بستم.

عمه آمد کنارم و گفت:عزیزم آروم باش.تو هر کاری کنی به خاطر پدرته.تو که راضی به مرگش نیستی؟

_این چه حرفیه!ولی میگید کجا برم؟پیش اونها که میخواستن ما رو بکشن.

_میگی چیکار کنیم؟حاضر به پول گرفتن نیستن،خودت که دیدی.

_ببینم پدر خبر داره؟

_اره مثل اینکه اول با پدرت صحبت کردن و ایرج گفته تو باید بگی چون تو باید انتخاب کنی،تو که میدونی اگر پول میخواستن ما دار و ندار مونو میدادیم ولی اونا تو رو میخوان.این یه رسمه بین اونها.

_ولی ما که مال اونجا نیستیم.

_میگی چیکار کنیم؟همه چی دست اونهاست و ما چارهای جز اطاعت نداریم.

_عمه من میترسم.باور کن همین الان دارم میلرزم.

عمه مرا بغل کرد و نوازشم کرد.فردای آن روز حق گو برای گرفتن جواب آمد.
بعد از سلام و احوالپرسی حق گو گفت:خوب دخترم.بالاخره به چه نتیجه ای رسیدی؟

بدون آنکه نگاهش کنم گفتم:مگه چارهای هم جز قبول کردن دارم؟

_نه!

_خوب منم قبول میکنم ولی پدر کی آزاد میشه؟

او تعدادی ورق در آورد که در یکی از آنها تمام شرایط این رسم نوشته شده بود.طاقت نداشتم بخوانم.

آنها را مرتب کرد و گفت:ببین دخترم،باید چهار تا امضا پایه این ورقه ها بزنی تا اونها هم رضایت بدن و پدر آزاد بشه.این فدکاری تو قابل ستایشه.بیا که وقت نداریم.

امضا کردم و او بعد از خوردن چای رفت تا به آنها بگوید که من شرط را پذیرفتم.

روز بعد در حالیکه پدر چندین سال پیر شده بود به خانه برگشت.تا ساعتها در آغوش پدر بودم و گریه میکردم.
پدر اشک ریخت و مرا میبوسید و از من تالاب بخشش میکرد.با بغض گفتم:پدر از این که سالمی و آزاد شودی خیلی خوشحالم.

پدر صورتم را در دستهایش گرفت و گفت:ولی تو چی؟یکی یه دونهام که باید به خاطر من فدا بشه.نمیدونی ترنم،دلم داره آتیش میگیره.

نمیدانم چرا آن لحظه آرام شدم و گفتم:زیاد هم آدمهای بدی به نظر نمیان.اگه با ما برخورد بدی داشتن چون عزادار بودن.مهم اینه که شما نجات پیدا کردی،فکر کن منو شوهر دادی.

اما پدر دستهایم را بوسید و گفت:ترنم،میدونی که هیچوقت نمیتونی چیزی رو تو چشمای سبزت از پدر قائم کنی.میدونم که فقط به خاطر من میری.

در حالی که سعی میکردم او را آرام کنم گفتم:پدر اینجوری یه امیدی هست.سعی میکنم رضایت اونها رو جلب کنم شاید از نگاه داشتن من گذاشتن.راستی کی میان؟

_اونها فردا عازم شهرشون میشن،اما شش روز وقت دادن تا پیشم باشی و بعد بری.

_فقط شش روز؟

_دخترم،تو پدر خودخواهت رو میبخشی؟

_پدر دیگه حرفی نزن.نمیدونم چرا امیدوارم.شما هم آروم باش.

_میگی چیکار کنم؟دارم منفجر میشم.خدایا!من که به کسی بد نکردم.چرا باید این اتفاق بیفته؟

آن شب تا دیروقت صحبت کردیم و فردای آن روز حق گو کپی ورقهها را برای پدر،که قبلا امضا کرده بود آورد.قرار شد بلیت هواپیما بگیرند.

حق گو گفت:روز جمعه منتظر من هستند.با رفتن او بغضم ترکید و به اتاقم رفتم.
به یاد آن زنها که میافتادم بند بند وجودم میلرزید.یادم میآید که عمه تمام لباسهای تابستانی و زمستانیام را داخل چمدان گذشت.
پس ماندنم طولانی بود.تعددی از نوارهایم،ضبط صوت کوچکم،ورقه های خطّاطی،قلم و مرکب برای زمان تنهاییام و یک پتوی زیبا با ملحفه و متکّا،صابون،شامپو،مقداری کتاب و عکسهای دسته جمعی خانواده را در چمدان گذشتم.

فردای آنروز پدر مرا به اسکی برد تا برای اولین بار از هدایای پدر استفاده کنم ولی اصلا حوصله این کار را نداشتم.
عزمم را جزم کردم تا بتوانم با همه مشکلات مقابله کنم،حالا از هر راهی که ممکن بود.خون فصل قانون آنها بود.

فردا ساعت ۱۱ صبح باید میرفتم.هیچی نمیدانستم فقط این را میدانستم که باید بدون این که مخالفتی کنم،به آنجا بروم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#8
فصل سوم


باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.

نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.
هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.
ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:منو ببخش دخترم!منو ببخش!

_پدر ناراحت نباش!بالاخره اونها هم آدمند،سعی میکنم عادت کنم.

عمه یک ریز اشک ریخت پدر جوری نگاهم میکرد گویی میخواست چهره ام را تا آخرین لحظه با دل سیر تماشا کند.عمه را بوسیدم.او گریه کنان و بدون اینکه حرفی بزند دور شد.وقتی برگشتم پدر هم کنارم نبود.

با چشمانی اشکبار دنبالشان گشتم.وارد سالن شدم غافل از اینکه هر دو در گوشهای پنهان با گیریه و اندوه رفتن مرا نگاه میکردند.کارهای مخصوص بازرسی تمام شد.فکر نمیکردم به این سرعت و سادگی از آنها جدا شوم.

توی هواپیما حالم بدتر شد.چشمهایم از فرط گریه میسوخت،سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم.مرتب از خودم میپرسیدم:کجا میرم؟الان با کی رو به رو میشم؟اونجا چه جور جاییست؟

و همه اینها بی جواب باقی میماند.به مقصد رسیدیم.نزدیک سه بعد از ظهر بود که وارد سالن فرودگاه شدم.دلم ضعف میرفت.
اول رفتم رستوران و ساندویچی خوردم چون آنقدر گرسنه بودم که به هیچ چیز غیر از خوردن فکر نمیکردم و بعد بیرون آمدم،کمی سر و وضعم را مرتب کردم.
یادم می آید اوایل آذر ماه بود و هوا سرد شده بود.تا مدتی در بین مردم به دنبال یکی از آنها میگشتم.دیگر از خستگی روی پا بند نبودم،روی صندلی نشستم و به طرف و آن رفت خیره شدم.
بدبختی من این بود که نمیدانستم باید منتظر چه تیپ آدمی باشم.با خستگی سرم را بین دستهایم گرفتم و چشمهایم را بستم.

ناگهان احساس کردم کسی روبه رویم ایستاده.
چشمهایم را باز کردم و آهسته سر بلند کردم.مرد تنومندی را دیدم با بلوز و شلوار کردی که شال سیاهی دور کمرش بسته بود،آدم بد اخلاقی به نظر میرسید.نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم.با صدای خشنی گفت:دختر خون فصلی،اره؟
با صدای آهستهای گفتم:بله خودم هستم.
_بیا بریم.
نگاهی به چمدانم کرد و آن را برداشت.خواستم بگویم:زحمت نکشید....
ولی او رسیده بود به در خروجی.کیف و ساک رو دوشیام را برداشتم و دنبالش به راه افتادم.بیرون باد سردی میوزید،باران گاهی تند و گاهی کند میشد.تا رسیدم چمدانها را پشت ماشین سیاه رنگی گذاشته بود.
عقب نشستم و او پشت فرمان نشست و حرکت کردیم.از پنجره بیرون را نگاه کردم.شهر دلگیر و بدی به نظر رسید.به تدریج از شهر خارج شدیم.آنها در ده زندگی میکردند.کم کم جاده خاکی و دشتهای وسیع نمایان شد.جاده آنقدر خراب بود که مرد خیلی آهسته رانندگی میکرد و تا مدتها فقط دشت بود و بس.
بعد تک تک خانه ها نمایان شدند و پشت آنها کوههای بلند و پوشیده از برف.سقف خانهها گنبدی شکل و گلی بود و درهای چوبی.بعضیها که اصلا در نداشت.
بعد از گذاشتن از روستا در بالای ده،جلوی خانه بزرگی نگاه دشت و گفت:رسیدیم،پیاده شو.

هوا کاملا تاریک بود.صدای زوزه گرگها و سگها مرا خیلی ترسانده بود؛احساس تنهایی تبدیل به ترس شده بود.دور و برام کسی نبود.او چمدانها را داخل حیاط بزرگی برد و به من اشاره کرد که داخل شوم.داخل شدم.

خانه بزرگی بود با حیاط وسیعی ؛کفّ حیاط پر از شن بود،وسط حیاط درخت توتی قرار دشت و زیر آن چند تا تخت بود و کمی آنطرف تر یک حوض با فواره بزرگی قرار دشت.دور تا دور حیاط اتاق دشت.
چشمم به ایوان بزرگی خورد.باد اذیتم میکرد،خواستم کلاه بارانیام را سرم بگذارم که دیدم همه شان بیرون آمدند و به من خیره شدند.
جلو تر رفتم و چهره اشنا مرد جوان را دیدم که هنوز لباس سیاه به تن دشت ولی صورتش را اصلاح کرده بود و این بر زیبائی مردانهاش میافزود.همه با نگاهشان میخواستند مرا بخورند.با صدای ضعیفی گفتم:سلام،من آمدم.

اما جوابی نشنیدم.گویا میخواستند مطمئن شوند که حضور من در آنجا واقعی است و خیال نیست.تک تک داخل اتاق شدن و مادرشان جلو آمد و گفت:بیا تو.

به دنبالش راه افتادم.با دیدنش به یاد آن روزهای دادگاه و عمه افتادم و چشمانم پر از اشک شد.داخل اتاق دیگری شدیم که بخاری نفتی بزرگی گوشه اتاق میسوخت و دیوار را تا سقف سیاه کرده بود.روی آن کتری و قوری سیاه رنگی قرار دشت و کفّ اتاق فرش بود و گرداگرد آن پشتیهای بزرگ و رنگارنگ.
پردههای گلدری آویزان بود و روی طاقچه پر بود از گلهای رنگی و یک قاب عکس قدیمی؛گویا عکس متعلق به پدرشان در ایام جوانی بود.
پدر گفت:بشین،چرا وایسادی؟
کنار در نشستم.چشمم به آن زن لاغر اندام افتاد که مرا زده بود.سعی کردم به آنها لبخند بزنم ولی امکان نداشت ،چون ازشان متنفر بودم.همان زن بلند شد و یک استکان چای جوشیده ریخت و با اکراه جلویم گذاشت و پیش مادرش رفت.
زیر نگاههای سنگینشان قطره قطره آب میشودم ،انگار که هیچ کس کاری جز نگاه کردن به من نداشت.پدرشان گفت:اینا خونواده من هستن،دو پسر و دو دخترم و داماد هایم.حالا وقت داری تا بشناسیشون.کاراتم بهت میگن.حالا تا بهار تو خونه کار میکنی چون نمیخوام اصلا از خونه خارج بشی،بهار که اومد سر زمین میری،فهمیدی؟
سر بلند کردم و گفتم:بله.
مدرشان رو به رویم نشست و گفت:تهرون خوب حرف میزدی.نکنه لالی؟
به او نگاه کردم و گفتم:نه،لال نیستم.من شرایط زندگیام تا امروز جور دیگهای بوده و نمیدونم شما چه جوری زندگی میکنید،اما امیدوارم که اگه کاری رو بلد نیستم فرصت یاد گرفتن رو به من بدید.قول میدم خیلی زود انجام بدم و اسباب زحمت نباشم.
وقتی حرف میزدم آنها با دقت به من خیره میشدند.
مادرش گفت:هیچ کاری هم بلد نیستی؟حتی تمیز کردن؟
_من تا امروز این کارو نکردم،اما یاد میگیرم.
_هوم!پس بگو یه دختر دست و پا چلفتی گیرمون اومده آره؟
خجالت زده سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.
پدرش گفت:اینارو یاد میگیری،باید زرنگ باشی.مثل ما بخوری؛مثل ما بپوشی.با تنبلی و گریه فقط کار خودت رو خراب میکنی.

مادرش دستهایم را گرفت و گفت:چه دستای نرمی داری!چه ناخنهای بلندی!اما اینجا از این خبرا نیست.باید بشور و بسابی،میفهمی؟
با عجله گفتم:بله فهمیدم،همین کارو میکنم.
_حالا چائیت رو بخور تا اطاقت رو نشونت بدم.
_الان داغه،یه کم سرد بشه.
_اینجا حرف حرف منه.میگم بخور باید بخوری.
_بله الان میخورم.
ولی دستهایم بدجوری میلرزید.مادرش دستی روی موهای بلندم کشید و ناگهان آنها را دور دستش پیچید و فریاد زد:تو باید مثل ما زندگی کنی.واسه یه لقمه نون که میدیم بخوری،باید جون بکنی.فهمیدی یا کری؟
سریع گفتم:نه،نه،فهمیدم که شما چی گفتید.
او موهایم را رها کرد.درد زیادی توی سرم پیچیده بود.آن زن لاغر اندام گفت:پاشو بیا اطاقت رو نشونت بدم.

اتاق کوچک و سادهای در گوشه حیاط دیده میشد.قفل در را باز کرد و چراغ را روشن کرد.
تخت فلزی زنگ زدهای گوشه اتاق قرار داشت و میز شکستهای با سه تا پایه به زور به دیوار تکیه داده شده بود.گلیم پاره کفّ اتاق پهن بود با یک کمد فلزی که آن هم زنگ زده بود.
لامپ کم نوری سؤ سؤ میزد و پنجرهای با پردهای سیاه با گلهای زرد که رو به حیاط باز میشد.چشمم به چمدانم افتاد.یعنی باید بقیه عمرم را اینجا بگذرانم
.نه.دوام نمیآورم و میمیرم.با صدای خفیف اشک ریختم.دلم نمیخواست حتی بنشینم چه برسد به آنکه آنجا سر کنم،ولی گریه دوای دردم نبود.چمدانهایم را باز کردم.
ابتدا پتو و زیر انداز و متکای زیبائی که عمه تهیه کرده بود روی آن تشک خالی و متکای پاره پهن کردم.
کمی قابل تحمل شد.عروسکم را پشت پنجره گذشتم،کتاب و نورهایم را همراه ضبط صوت و وسایل خطاطی روی میز چیدم.عکسهایم را روی طاقچه گذشتم و لباسهایم را داخل کمد آویزان کردم.وقتی کارهایم تمام شد عروسکم را بغل کردم و نشستم.
از همهشان میترسیدم.آنقدر ناگهانی که فرصتی پیدا نکردم تا عروسکم را قائم کنم.او وسط اتاق ایستاد و گفت:داری عروسک بازی میکنی؟مگه این خونه خاله است!باید کار کنی،بجنب!

دستم را گرفت و با خودش بیرون کشید.باران توی صورتم میخورد.به طرف دیگر حیاط برد.در را باز کرد.آنجا آشپزخانه بود.هولم داد تو خوردم به ستون و روی زمین افتادم.فریاد زد :اینجا ،جای کار و تلاش نه بازی،فهمیدی؟
_بله،من داشتم وسایلم رو مرتب میکردم.

_حالا خوب گوشاتو واا کن!

چشمم به دخترهایش افتاد.یکی از آنها را تازه میدیدم.مادرشان با غرور گفت:این شیلان دختر دوم منه و این،تارا آخرین دخترمه.اولی همانی بود که اطاقت رو نشونت داد.
دو تا شون شوهر کردن ولی تارا نشونده هیوا پسر هاج سروانه.بعد از عزا میبرنش.
تو از ساعت شش صبح ایمیی اینجا با زینب مشغول میشی؛اون خیلی وقته که اینجا کار میکنه.اول ناشتائی رو درست میکنی،میبری اتاق میذاری تا ما بخوریم.اگه چیزی خستیم میاری بعدم نظافت و کارای صبح .ظهر که شد،کارای ناهار و بقیه کارها که زینب همه رو یادت میده،فهمیدی؟
_بله.فهمیدم.
_تا ساعت ۹ که کارا تموم میشه.اونوقت میری اطاقت.دیگه کاری بهت نداریم.اینم شأم ات،بخور.
به دستور او بشقاب را برداشتم.هر سه مثل دربانهای جهنم نگاهم میکردند.لقمه به زور از گلویم پایین میرفت.آهسته گفتم:سیر شدم،دست شما درد نکنه._ببر ظرفا رو بشور.وای به حالت اگر دیر بیایی سر کارت.
هر سه خارج شدند.نگاهی به آشپزخانه انداختم.خیلی در هم و بر هم بود.کابینت نداشت.ظرف و ظروف یا آویزان بود یا روی میژای سیاه قرار داشت.آثاری از گاز هم به چشم نمیخورد.
اجاق کوچکی روی زمین بود که نصف دیوار را سیاه کرده بود.من چه جوری از پس این کارها بر میآمدم.ظرفها را شستم.بعد رفتم کنار حوض،خواستم آبی به سر و صورتم بزنم که احساس کردم کسی آنجاست.برگشتم و دیدم مرد جوان با نگاه اشنایش نگاهم میکرد.سریع گفتم:ببخشید.نفهمیدم شما اینجایید.

او حرفی نزد و دولا شد تا دستش را بشوید.یک دفعه مادرش فریاد زد:آب بریز سر دست پسرم،مگه کوری؟
با عجله پارچ قرمزی را پر از آب کردم و روی دستش ریختم.او دستهایش را شست،به من نگاهی کرد و اگفت:سعی کن زرنگ و حرف گوش کن باشی تا اضاع بیش تر از این خراب نشه.
در دلم یک دنیا امید رخنه کرد.آهسته گفتم:چشم.

او رفت.من هم به اتاقم رفتم.عروسکم را بغل کردم و خوابیدم،ولی از بوی چراغ سر درد گرفتم.لایه پنجره را باز کردم.سرما بهتر از بوی چراغ بود.به فکر فرو رفتم،الان حتما عمه و پدر نگرانم بودند.نمیدانام کی خوابم برد اما صبح به موقع بلند شدم و این را مدیون زن جا افتاده و مهربانی به نام زینب خانم بودم.
_دختر جان پاشو.دیر بجنبی میفهمن و اون موقع خدا به دادت برسه.
خواستم لباشایم را بپوشم که او یک دست لباس مشکی که پولکهایی طلایی به آن آویزان بود به من داد و گفت:دخترم،اینارو باید بپوشی.تو باید سیاه به تان کنی.این هم ژاکت تا سرما نخوری.
با نه امیدی گفتم:سلام خانم.به خاطر راهنماییتون متشکرم.
_عجله کن بریم آشپزخانه.
آنها را پوشیدم و بیرون آمدم.هوا گرگ و میش بود.صورتم را شستم اما یخ کردم.داخل آشپزخانه گرم ولی دلگیر بود.
او گفت:راستی این کلید اتاقته،ادو قفل کن و سطل رو پر آب کن.
وقتی برگشتم او داشت برنج پاک میکرد گفت:هلا با پارچ بریز تو سماور و روشنش کن.
کارها را انجام دادم.او بلند شد و فتیله سماور را تنظیم کرد و داخل اتاق دیگری شد که وسط آن یک تنور بود.با مهارت نانها را پخت و به من گفت:نونای داغ رو روی تخت بذار،یه ذره خنک شد لایه اون سفره بپیچ اگه زیاد خشک بهش،طرفه از گناهت نگذره.
_طرفه کیه؟
_مادرشون رو میگم،دختر قریب.
حرفی نزدم.وقتی پختن نانها تمام شد گفت:پاشو سماور داره قل میزنه،چای دم کن.قوری کنار سماوره.
رفتم و طبق دستورش قوری بزرگی را زیر شیر سماور گذشتم و چند پیمانهای چای داخل قوری ریختم_خوشبختانه این کار را بلد بودم_استکانها را مرتب کردم و پنیر و کره و خامه را توی ظرف گذشتم و همه چی آماده شد.
گفتم:شما خیلی به من کمک کردید.خیلی ممنون.
او خندید و گفت:اینها سفارشهای پارسا جانمه.
با تعجب گفتم:پارسا؟پارسا کیه؟
_همون که آب سر دستش ریختی.حالا اینها رو بذار پشت در اتاق و برگرد تا قوری و کتری رو ببری.
برای بردن سفرهه و پنیر و این چژا چند بار رفتم و برگشتم و آخر سر،کتری سیاه رنگ را پر از آب جوش کردم و بردم پشت در گذشتم.وقتی برگشتم زینب خانم گفت:بیا بریم اتاق پهلویی تا جاها رو جمع کنیم.وقتی اونها ناشتائی خوردن،جمع میکنی تا بشوریم.
مدت زیادی طول کشید تا رختخوابها با زحمت زیاد جمع شد.بعد جاروی بزرگی به دستم داد،کفّ اتاق را جارو زدم وقتی تمام شد دیدم پشت در اتاق ظرفهای خالی انبار شده.همه را شستم و سر جایش گذاشتم.وقتی کارم تمام شد دستهایم قرمز شده بود چون از آب داغ خبری نبود.
زینب خانم با مهربانی گفت:میدونم سخت بود.بیا ناشتائی بخور.
هر دو نشستیم.داشتیم صبحانه میخوردیم که مادرشان فریاد زنان از راه رسید و گفت:زینب،زینب کجایی؟
در همان لحظه وارد اتاق شد.هردو از جا بلند شدیم.او به من نگاهی کرد .گفتم:سلام خانم،صبح بخیر.
اما او جوابی نداد.آمد رو به رویم و چرخی دور من زد و گفت:پس لباس پوشیدی اره؟
_بله.
_بهت میاد،انگار صد ساله این جایی.
حرفی نزدم و با زینب مشغول کارهای ناهار شدیم.مادرشان با زینب خانم کردی صحبت میکرد که تارا وارد آشپزخانه شد.تا مرا دید بلند شدم و گفتم:سلام.صبح بخیر خانم.
اما او با اکراه رویش را از من برگردن.چیزی نگفتم و برنج را برای شستن زیر شیر گذاشتم.آمد و گفت:یه عالمه لباس داریم که میشوری.وای به حالت اگه بمونه.
_باشه،میشورم فقط وسایل شست و شو کجاست؟
_زینب میگه کجاست.
او ایستاده بود و نگاهم میکرد و نمیدانام که چه گفت که مادرش جلو آمد و گفت:میدونم امروز زینب هواتو داشت ولی خودت باید یاد بگیری.
_بله.حتما.همه چی رو یاد میگیرم.
_بسه!نمیخوام صدای نهستو بشنوم.مثل جغد شومی.میدونی زینب،مشتی میگفت:مرتب هرچی ابر سیاهه رو خونه ما واساده.
واسه قدم نحسه اینه.خدا زلیلشان کنه!نزاشتن راه خودمونو بریم.
حرفی نزدم.چیزی نمیگفتم این جوری بودند وای به حالم اگر حرف میزدم که دیگر هیچ.بیرون آمدم تا آب ببرم،ناگهان دختر دیگرش که شیلان نام داشت رو به رویم سبز شد.گفتم:سلام،صبح بخیر خانم.
اما او در کمال بی انصافی موهایم را دور دستش پیچاند و گفت:حالم از قیافه ات به هم میخوره.میخوام بکشمت.نه ناخنام تیکه تیکه ات کنم.تو اینجا برای تو جای نیست.
گفتم:خانم من به خسته خودتون اومدم.
اما او در حالی که موهایم را میکشید گفت:فکر میکنی با این ظاهر معصومت میتونی تو دل برادرام جا واا کنی؟
_نه،نه، به خدا نمیخوام این کارو بکنم!
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
اما او توی سر و صورتم میزد و موهایم را میکند.روی زمین افتادم.او با لگد توی کمرم و پاهایم میزد که ناگهان صدای فریاد پارسا حمله او را متوقف کرد که گفت:شیلان ولش کن!چه کارش داری؟

من روی زمین افتاده بوم و لباسن خیس شده بود.خودم را جمع و جور کردم.
شیلان گفت:چیه؟میخوام بزنمش،میخوام بکشمش.
در این لحظه مادرش و تارا از آشپزخانه بیرون آمدند.زینب خانم به طرفم دوید و لباسم را مرتب کرد.
پارسا گفت:تو مگه خونه زندگی نداری؟حتما باید علی بید دنبالت؟راحتش بذار.
_تو برای چی دفاع میکنی؟
_اونش به خودم مربوطه.بیا برو،گلی بیدار شده چای میخواد.
اما او در حالیکه فحش میداد به طرف اتاق رفت.لباس خیسم را عوض کردم و دوباره سر کارم برگشتم.باز هم صحنه بردن صبحانه تکرار شد با این فرق که در اتاق پهلویی همه چیز را چیدم.
قابلمه برنج و خورشت را گذاشتم و بیرون آمدم.آنها رفتند سر سفره تا ناهار بخورند.توی آشپزخانه گریه میکردم.اگر با من این جوری بکنند دوام نمیآورم.
بعد از ظهر به لباس شستن گذشت و شب همان کار ظهر را کردم.خیلی خسته بودم.برای من که تمام کارهایم را عمه انجام میداد این کارها سخت و کشنده بود.وقتی شام میخوردیم زینب خانم گفت:ببین دختر جان،اینا زخمی هستنسعی کن تحمل کنی تا شاید برگردی به شهر خودت.
با امید زیادی گفتم:یعنی میشه یه روز برگردم؟
_هیچ چیز نشد نداره،ولی حالا سعی کن زرنگ و قوی باشی.
بعد از شستن ظرفهای شأم به طرف اطاقم راه افتادم که صدای پدرشان را شنیدم که گفت:آای دختر،کجا داری میری؟
برگشتم و گفتم:سلام آقا،میرم اطاقم.
_بیا آب بریز سر دستم،کاراتو کردی؟
_بله،همه رو انجام دادم.
از ورودم ده روز میگذشت.هرروز کارهای همیشگی را انجام میدادم و تمام دستورهای مادرش و تارا را مو به مو اطاعت میکردم اما آنها انگار بدتر میشدند.بالاخره شب یلدا از راه رسید.ما از صبح مشغول تهیه خوراکیهای آن شب بودیم؛شکستن و مغز کردن گردوها و بو دادن آن ها؛

از نخ در آوردن انجیرهای خشک و خوشمزه؛تکه کردن لواشکها و چیدن آلو و آلبالو خشکه توی ظرف*:دانه کردن انارهای بزرگ و آبدار و قاچ کردن هندوانه ها.بعد از شأم همه را توی اتاق گذاشتم تا هنگامی که میآیاند من آنجا نباشم.کارهای شأم زیاد بود چون شمین_دختر اولشان_با شیلان آماده بود و کارها زیادتر از قبل بود.اما بالاخره همه را انجام دادم.زینب خانم آنجا بود و به آنها میرسید.بیرون آمدم تا به اتاقم بروم.صدای خنده و صحبت آنها به گوش میرسید.دلم برای غریبی خودم سوخت.به اتاقم رفتم.خسته بودم و به فکر عمه و پدر افتادم یعنی بدون من آنها دل و دماغ مراسم شب یلدا را داشتند؟در فکر و خیال بودم که چند ضربه به در خورد.سر و وضعم را مرتب کردم.
زینب خانم بود،گفت:بیا بیبی میخواد بیندت.
_ولی من اینجا راحت ترم.
_چی میگی؟میخوای عصبانیشون کنی،بجنب دختر!
منتظر جواب نشد دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.از پلهها بالا رفتیم.او داخل شد و من در آستانهٔ در ایستادم.پدرشان گفت:بیا تو،بیبی میخواد دختر خون فصلو ببینه.
وقتی وارد شدم دیدم همشان جمعند.پارسا غریبانه نگاهم میکرد.پیرزنی بالای اتاق نشسته بود،لباس محلی به تان داشت و با صورتی خندان و مهربان نگاهم میکرد.
گفتم:سلام خوش اومدید.
به کردی نمیدانام چه گفت که پدرشان گفت:این مادرمه.برو جلو،میخواد از نزدیک ببیندت.
با قدمهای لرزان جلو رفتم و رو به رویش نشستم.او با مهربانی در حالی که لبخند میزد به من نگاه کرد و دستی از نوازش بر سرم کشید و گفت:ما مهمان نوزیم.چرا تنها موندی؟هر کی میخوای باش،اما بین ما تنها نشین.
حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم.
او با مهربانی گفت:به به،چه دختر چشم سبزی.چه موهای قشنگی داری.
من داشتم از خجالت آب میشودم.مادرش و دخترها با نفرت نگاهم میکردند.بی بی برایم مظهر قدرت بود.او گفت:حالا یه چای بعده ببینم.

پدرشان گفت:برای منم بریز.زینب این قلیونو علم کن تا بیبی قصه بگه.
استکانها را جمع کردم و شستم و برای همه چای بردم ولی نماندم گویا جای من آنجا نبود.وقتی به اطاقم برگشتم خیلی خسته و خواب آلود بودم و در تنهایی چند صفحه از دلتنگیهایم را نوشتم و خوابیدم.
صبح روز بعد مشغول کار بودم که دیدم تارا وسایلم را زیر و رو میکند؛دفترها را پاره کرد و عروسکم را بیرون آورد.مثل دیوانهها دستش را تکان میداد،جلو آمد و گفت:نینی کوچولو،عروسک بازی میکنی؟
به وسایلم نگاه کردم؛همه کثیف و گلی شده بودند.پدرش گفت:چرا اینجوری کردی؟چکار با وسایلش داری؟
_خوب کردم.نگاه کن بابا،با عروسک بازی میکنه.
آن را زیر پایش گذاشت و روی صورت عروسک فشار داد.زینب خانم جلو رفت و گفت:تارا جان بسه.چه کارش داری؟اینا مال اونه.
_خوب میکنم.میخوام آزارش بدم.
اما پدرش گفت:بسه!دیگه حق نداری به اتاقش بری!اینجا که بی قانون نیست.
آنها زیر لبی چیزی گفتند و دور شدند.من تمام وسایلم را جمع کردم و عروسکم را شستم؛داخل اتاق گذاشتم و در را بستم.میخواستم بروم آشپزخانه که دیدم بیبی کنار حوض ایستاده و دارد نگاهم میکند.
گفتم:سلام خانم.
او لبخندی زد و گفت:سلام.آزارت دادن؟دلخور نشو.
_نه مهم نیست،پیش میاد.
_بیا مادر،کمک کن میخوام دستامو بشورم.
اما تا خواستم کمکش کنم تارا حمله کرد و پارچ را از من گرفت و دستش را تخت سینهام گذاشت و هولم داد و گفت:برو کنار جغد شوم!خودم به بیبی میرسم.مگه ننه تو هست که اومدی کمک کنی؟
من نگاه غم زدهای به او کردم و حرفی نزدم.بیبی با دلخوری به کردی نمیدانام چه گفت.من به طرف آشپزخانه رفتم که تارا فریاد زد:کدوم جهنمی میری؟بیا سر دست من آب بریز نکبت!
برگشتم پارچ را پر آب کردم،روی دستهایش ریختم اما او به چشمهایم ذول زده بود و گفت:دلم میخواد چشاتو از کاسه در بیارم،ازت بدم میاد.
اما من جوابی ندادم.او بلند شد و انگار که راضی شده باشد رفت بالا و در را بست.من هم به کارهایم رسیدم.آن شب دلم گرفته بود.آخر این چه رسمی بود.چشمم آب نمیخورد که دست از سرم بردارند.چرا اینطور ظالمانه رفتار میکنند؟امیدی به بازگشت نداشتم.کارهای شب هم تمام شد.بیرون آمدم تا به اطاقم بروم که دیدم پارسا کنار حوض ایستاده،جلو رفتم و گفتم:سلام،چیزی میخواهید براتون بیارم؟
_نه،آب بریز سر دستم.
قدح آب را روی دستش ریختم.گفت:یه چای بیار.
_چشم.
برایش چای ریختم و آوردم ،وقتی لیوان را به دستش دادم نگاهم کرد.
گفتم:خوب دیگه کاری ندارید؟
_میونه آات با خواهرام چطوره؟
زیر چشمی نگاهش کردم.او هم مرا نگاه میکرد و گفت:چرا جواب نمیدی؟
_خوبه سعی میکنم با هم خوب باشیم.فعلا اولشه.
_پس امیدواری؟
_من هنوز خیلی جوونم و به آیندهام امیدوار.سعی خودمو میکنم و از شما به خاطر توجهی که به من دارید ممنونم.
دیدم خیره نگاهم میکند.با کنجکاوی گفتم:نباشم؟
_چند سالته؟بیست و دو سال.
او نگاهم میکرد و حرفی نمیزد.گفتم:اگر چیزی نمیخواهید برم؟
بعد از گذشت دقایقی گفت:برو،من کاری ندارم.
از ملاقات با پارسا احساس خشایندی به من دست داد.هر روز به این امید از خواب بر میخواستم که به من بگویند برگردم ولی افسوس که اینها خیالی بود و بس.کم کم به سال نو نزدیک میشودیم.حالا کمابیش کارها را یاد گرفته بودم.خانه تکانی شب عید مرا داغون کرده بود.همه خانه را تمیز کردیم تا بالاخره نوبت به اتاق خودم رسید.سر و سامانی به آن دادم.رو به روی قرآن کوچکی نشستم و رادیو را گرفتم و منتظر تحویل سال نو شدم.در آن لحظات دلتنگی برای پدر و عمه داشت مرا از پای میانداخت.آنها توی اتاق خودشان جمع بودند و مادرشان معتقد بود که من شوم هستم و نباید با آنها دور یک سفره بنشینم.من هم تنهایی راحت تر بودم.لباس سفیدی پوشیدم و ته آرایشی کردم.بالاخره سال نو با تمام زیبائیهایش از راه رسید.این اولی عیدی بود که من تنها بودم اشکهایم آرام روی گونههایم ریخت.ناگهان پدرش وارد اتاق شد و گفت:چرا تنها نشستی؟پاشو.بیا بریم پیش ما،تو هم مثل تارا میمونی.
_سلام،سال نو مبارک.اما من اینجا راحت ترم.
اما او دستم را گرفت و از اتاق بیرون آورد و گفت:بیا غریبی نکن.دختر،سال نو تو هم مبارک.
او مرا به زور به اتاق خودشان برد.نگاه مردها مهربان ولی مادرش و تارا توری نگاهم میکردند گویا به خونم تشنه بودند گفتم:سلام.سال نو همه مبارک.
آنها هم جوابم را دادند.پدرش نشست و گفت:بیا شیرینی بخور.اینارو بیبی برای تو فرستاده،عقب نشین.
_متشکرم،میخورم.
_آره،باید بخوری.بیا جلو.
پارسا پیش دستی کرد و بشقاب مرا پر از شیرینیهای گرد و کوچک کرد و گفت:بخور.غریبی نکن.
_باشه،مرسی.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#10
مادرش با اخم نگاهی کرد و با اشاره پدرش هدیهای جلوی من گذاشت و گفت:بیا این یک دست لباس محلی است.تنت کن.سال نو رخت کهنه شگون نداره.
_متشکرم.راضی به زحمت شما نبودم.
پدرش گفت:خوب،هر چی لازم داری بگو تا تهیه کنم.
میخواستم بگویم که دلم میخواهد بروم و پدرم را ببینم ولی انگار صدائی از درونم مرا منع میکرد.لبخندی زدم و گفتم:چیزی نمیخوام.متشکرم از اینکه به فکرم هستید.
مادرش گفت:چرا نمیگید گل محمد ازش خواستگاری کرده؟
ناگهان جا خوردم.گل محمد دیگه کیه؟خودم را عقب کشیدم ولی مادرش جلو آمد و گفت:چیه؟چرا بدت اومد؟گل محمد برادرمه؛زنش مرده؛پنج تا بچه داره؛خونه و زندگی هم داره.
ناگهان پارسا با ناراحتی گفت:بسه دیگه!این جای دختر اونه.
_خوب باشه،تازه دلش بخواد که تا آبد خونه دار و زندگی دار میشه.
اما پارسا گفت:اگه بار دیگه به این قصد بیاد از خونه بیرونش میکنم.
_پارسا تو چه کار داری؟نمیتونه تا آبد اینجوری بمونه،این باید شوهر کنه.اختیار دارش ما هستیم،چرا شوهرش ندیم؟
_بیخود این حرفها رو ردیف نکن.به برادرت هم بگو وقتی میاد که مرد خونه باشه.او بنا به راسم ما اومد نه برای گل محمد.
_اره ولی...
_ولی بی ولی.دیگه نبینم حرف این مرد رو بزنی وگرنه دلخور میشم.
_حاجی تو چرا چیزی نمیگی؟
_حرف،حرف پارساست؛همونی که پارسا گفت.
آنها بحث میکردند و من با چشم گریان به اطاقم رفتم و در را بستم.صدای داد و فریاد آنها را میشنیدم.پس باید برای همیشه بمانم.حرف مادرش توی سرم میپیچید و زجرم میداد.حرف آن مرد بد جوری توی خونه پیچیده بود و بد بختی من از همان جا شروع شد.آن مرد به بهانههای مختلف به آنجا میآمد و مادرش کاری میکرد تا او مرا ببیند.احساس حقارت مرا تا نیستی میبرد و کسی نبود تا درکم کند.خواهرانش نیز از این کار راضی بودند.مادرش چون توجه پارسا را به من دیده بود پیش خودش حساب کرده بود که مرا به برادرش بدهد تا رسمشان اجرا شود.میدانستم که پارسا خبر ندارد که آن مرد به خانه میآید.چند بار مادرش اصرار کرد که بروم سر زمین ولی پارسا قبول نکرد.دلیل حمایتش را از خود نمیدانستم.دو برادر دیگر پارسا به ترتیب شرکو و شاهو بودند و شووان (پسری که مرده بود)بزرگ تر از آنها بود.بالاخره آن شب پس از خوردن چای صحبت کردند.من دورتر،زیر درخت توت نشسته بودم که مادرش گفت:راستی حاجی،امروز گل محمد اینجا بود.
ناگهان پارسا گفت:برای چی اومده بود؟
_تو چته؟چرا بدت میاد؟ناسلامتی داعی تو هم هست.
_گفتم برای چی اومده بود.
_هدیه برای او آورده بود.
و بعد بستهای را وسط گذاشت و گفت:تا حالا صبر کرده واسه خاطر شووان.ولی حالا نشون میکنه،بعد از سال نو اونو میبره.دیگه بهانه هم نعیارید.
پارسا از کوره در رفت و بستهها را وسط حیاط ریخت و گفت:بی خود کرده!حق نداره اسم روی اون بذاره.برای چی اینارو آورده؟مگه من نگفته بودم...
مادرش با نفرت گفت:تو چرا بدت میاد؟به هر حال اون باید بمونه مگه نه؟چرا شوهرش ندیم؟تا آبد که نمیتونه بی شوهر بمونه.نکنه میخوای برگرده؟
ناگهان به من حمله کرد و یقه لباسم را گرفت و گفت:پس به فکر برگشتنی ها؟کور خوندی.اگه شوهرت هم ندم تا آبد نگاهت میدارم تا گیسات هم رنگ دندونات بشه.
و بعد روی زمین پرتم کرد.
پدرش فریاد زد:زن!ولش کن.چرا میزنیش؟مسول او ماییم،قراره اینجا باشه نه خونه برادرت.انصافت کجا رفته؟
_پیش انصاف تو رفته.نمیبینی پسر چه جوری ازش دفاع میکنه؟برو گم شو اطاقت.اینجا چرا موندی؟
بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم و روی تخت افتادم و با صدای آهسته گریه کردم که زینب خانم وارد شد و گریه کنان مرا بغل کرد.
گفتم:شما رو به خدا کمکم کنید!منم خانواده دارم.
_صبر کن،آروم باش!ببین پارسا داره از تو دفاع میکنه.
صدای فریادش را شنیدم:اگه یه بار دیگه بیاد،یه گلوله حرومش میکنم.
مادرش گفت:برای چی؟تورو چه به کار اون دختر؟میخوام صاحب خونه و زندگی بشه.
_لازم نیست.سرتو بنداز پایین زندگیت رو بکن.فهمیدی؟
_حاجی چرا یه چیزی نمیگی؟پسر وحشی شده.
پدرش با عصبانیت گفت:زن بشین سر جات!برادرت بیاد سر بزنه اما نه برای اون!این دختر جوونه،بره سر پنج تا بچه که چی؟
_پس تو هم از اون دفاع میکنی؟
_میذاری بتمرگم یا نه؟
_نه،تکلیف اون باید همین امشب روشن بهش.دیگه طاقت ندارم.ببین پارسا واسه اون چجوری به من میپره.
تا پاشی از نیمه شب صدای داد و فریاد آنها را میشنیدم ولی بالاخره خوابیدند.فردا صبح همهشان صبحانه خوردند و سر کارشان رفتند.داشتم سفرهها را جمع میکردم که دیدم پارسا وارد اتاق شد.از جا بلند شدم و گفتم:سلام.
_سلام،اینو سرت کن و دیگه نبینم غریبه میاد خونه،توی حیاط باشی.
_چشم.
روسری بلند و ضخیمی بود.روسری خوچکم را کنار گذشتم و آنرا سر کردم ولی وقتی زینب خانم آن را دید برایم آنرا مثل آنها بست.باید بگویم خیلی به من میآمد.برای شناختن پارسا خیلی جوان و بی تجربه بودم،اما حس میکردم که او دارای ه بزرگ و حساسی هست.این را در چشمهای سیاهش میخواندم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,988 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عروس مرده_مژگان زارع best lady 124 9,579 ۱۹-۰۸-۱۳۹۲, ۰۴:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: best lady
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,046 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 26,005 ۲۲-۰۸-۱۳۹۱, ۰۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,548 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 8,834 ۱۴-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,317 ۲۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 9,514 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia