خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عروس مرده_مژگان زارع

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان عروس مرده_مژگان زارع
[عکس: xcw3qeil4xt1uqen46a.jpg]

منبع-سایت 98ia



خلاصه: سارا روز عروسیش تصادف می کند و می میرد. او هیچ وقت زندگی مشترک را تجربه نمی کند اما فرصت پیدا می کند قبل از جدا شدن کامل روحش از دنیا ببیند که چه حوادثی بر سر راه اطرافیانش قرار می گیرد. او می بیند که مرگش چطور باعث تغییر سرنوشت دوربری هایش به خصوص شوهرش می شود و در آخرین لحظه های بودنش میان زمین و جهان دیگر دعا می کند که هیچ وقت خدا هیچ کسی را به حال خودش وانگذارد. این که چرا سارا این دعا را بر زبان می آورد دلیل نوشته شدن این رمان است.

تعداد فصل ها: 4 فصل




فصل اول ناکجاآباد




به نام خدا، به نام او که جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز مینگرد

پوشیدن لباس سپید، آرایشگاه رفتن، شاهزاده رویاها که مقابل آرایشگاه ایستاده است و وقتی تو را می بیند از نگاهش، از لبخندش می فهمی که تو دنیای او هستی. دنیای شاهزاده ات. از پله ها که پایین می آمدم تا دستانم را میان دستانش بگذارم مطمئن بودم که قرار است سال های زیادی را کنارش به خوشی بگذرانم. آرام و سر به زیر، پله ها را پایین می آمدم. همه فکر می کردند از حجب و حیاست که این طور سر به زیر هستم اما بلندی لباسم من را سربه زیر کرده بود.
جز آن هیجان زده بودم. اصلاً قدم برنمی داشتم. میان زمین و هوا در حرکت بودم و برای آنکه هوشیار بمانم و به خاطر بیاورم که چند دقیقه دیگر قرار است گل سرسبد مجلس عروسی ام باشم. پس باید می ترسیدم.
می ترسیدم پاشنه های بلند کفشم پشت دامن حریر گیر کند و میان زمین و هوا معلق بمانم. آنهایی که عروسی کرده اند خوب می دانند چه می گویم. فرق آنها با من این است که دیگر نمی توانم مثل آنها ازتعریف جزء به جزء ماجرای عروسی ام لذت ببرم.
آنها می نشینند و فیلم عروسیشان را ده بار نگاه می کنند. تنها، با خانواده، با دوستان، با دخترخاله ها، با شوهرشان و هربار که یک تکه اش را نگاه کردند یادشان می افتد که در فکرشان چه می گذشت. یادشان می افتد و لبخند بر لب می آورند. بعدها وقتی بچه دار شدند یک بار دیگر هم آن را با بچه هایشان نگاه خواهند کرد. بعد می روند جلو آیینه می ایستند و به خط های کمرنگی که روزگار بر صورتشان نقش انداخته دست می کشند و ابروهایشان را بالا می برند و با خودشان می گویند:
«چقدر جوان بودم، چقدر با طراوت....».
مامان گاهی وقت ها این کار را می کرد. من ولی در فیلم عروسی ام یخ می زنم. منجمد می شوم و شاید هرگز کسی دوباره به سراغم نیاید.
همیشه فکر می کردم خوش بختی خیلی نزدیک است مثل یک سیب در پایین ترین شاخه زندگی کافی است دست دراز کنی و آن را بچینی، دانشگاه رفته بودم، رشته مورد علاقه ام را خوانده بودم و با مردی که دوستش داشتم آشنا شده بودم.
روزی که احسان از من خواستگاری کرد مطمئن شدم که شانس مثل باران روی سر و صورتم می بارد. احسان با آن صورت خواستنی اش. با آن شانه های پهن که قرار بود یک عمر مرا در آغوش بگیرند، با آن رفتار متین و محسور کننده اش. تنها نگرانی ام این بود که مبادا روزی از هم سیر شویم. می شد؟
جوابش را هیچ وقت نخواهم فهمید، چون دیگر زنده نیستم تا زندگی را با او قدم بزنم، نفس بکشم و تجربه کنم.
از پله ها پایین آمدم و دستم را برای آخرین بار در دستش گذاشتم و سوار ماشین شدیم. این آخرین گرمایی بود که دریافتم.
فیلمبردار مدام از پشت دوربینش علامت می داد که آرام بروید، این طور بروید، آن طور بیایید و احسان کلافه شده بود اما چیزی نمی گفت.....
به خاطر من چیزی نمی گفت........ می دانست که چقدر این چیزها برایم مهم است.
این فیلمبرداری ها، این مراسم و این تشریفات. اگر دست خودش بود به یک مسافرت خشک و خالی قانع می شد. او این طور مردی بود. بی قید و بند به تجملات و چشم و هم چشمی ها. برای او فقط خوب بودن مهم بود. همیشه می گفت:
« من دوست دارم آدم خوبی باشم حتی اگه بقیه فکر کنند نیستم».
من می خندیدم و مدام با خودم تکرار می کردم تو خوبی، تو مهربانی و هیچ کسی فکر نمی کند تو مرد بدی باشی.
به چهارراه که رسیدیم، پشت چراغ قرمز که گیر افتادیم احسان خواست دستم را بگیرد و من هیچ منعی برای این کار نداشتم. دست من مال او بود. همه چیز من مال او بود. دست دراز کرد، چراغ سبز شد. انگشتانش میان هوا معلق ماند. آهی کشید که بفهمم دلش می خواهد زود این شب تمام شود. این ها که برای جشن عروسی مان آمده اند بروند و فرصت کند، فرصت کنیم کنار هم باشیم، تنهای تنها. دو نفری کنار هم اما تنها.
نگاهم رفت به گل ابریشمی که با یک رشته حریر ظریف به پشت لباسم وصل می شد. گلی که قرار بود تن پوش شانه هایم باشد آویزان شده بود.
دست بردم لمسش کنم تا بدانم در حال افتادن است؟
در هوا معلق شدیم، صدای انفجاری در گوشم فرو ریخت، حتی فرصت نکردم آن گل را بگیرم. آن گل ابریشمی را که داشت می افتاد.
پیش از آنکه بدانم چه شده است خودم را دیدم ایستاده میان دود و آتش. دور و برم را نگاه کردم. سالم بودم بدون یک خراش، خواب بود؟
ماشینمان داشت می سوخت. مردم جیغ می زدند، فیلمبردار دوان دوان به سمت ماشین آمد و از کنارم گذشت.
چشم گرداندم احسان را ببینم. آنجا بود. توی ماشین گیر افتاده بود.
جیغ زدم و التماس کردم درش بیاورند. کسی انگار صدایم را نمی شنید. ایستادم و برای یک لحظه هوشیاری وجودم را فرا گرفت.
چرا من اینجا بیرون ماشین بودم؟ چرا لباسم تمیز و سپید بود؟ به آن گل حریر نگاه کردم که بر آسفالت خیابان افتاده بود و مردم با عجله از رویش رد می شدند. خم شدم دستم را از میان مچ پای یک نفر رد کردم و برش داشتم.
چند قطره خون رویش پاشیده بود. داخل ماشین را نگاه کردم، من آنجا بودم. احسان را روی دست می بردند و من آنجا میان آتش داشتم می سوختم، سیاه می شدم، خاکستر می شدم.
27-10-2013, 09:22 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
به دامنم نگاه کردم که در میان باد تکان تکان می خورد.....
خاکستر تنم در باد می چرخید و می چرخید و روی بازوهای عریانم می نشست. روی موهای حلقه حلقه ام. روی تاج عروسیم. من مرده بودم و داشتم به مردمی نگاه می کردم که دور جنازه سوخته ام حلقه زده بودند و تکان های پی در پیشان خاکسترم را در هوا پخش می کرد.
احسان کجا بود؟ بعد ترس تمام وجودم را فرا گرفت. هیچ وقت به مردن فکر نکرده بودم. هیچ وقت به این دقت به مردن فکر نکرده بودم. این که کی قرار است بمیرم. یا چطور بمیرم و بغض گلویم را سوزاند. آنجا بود که به شانس خودم لعنت فرستادم.
حالا فیلم عروسیم چه می شد؟
این بود آخرین صحنه ای که از من جاویدان می شد؟
پس مراسم رقص کیک چی؟ مراسم شام خوردن؟ رقص دو نفره که به خاطرش آن همه تمرین کرده بودم؟
به جای آنها قرار بود من را این طور در هم فرو ریخته وسط یک ماشین مچاله شده ببینند؟
احسان کجا بود تا سرش داد بکشم؟ گفته بودم پراید مزخرف ترین ماشین دنیاست. گفته بودم بیا یک ماشین درست و حسابی پیدا کن. مثلاً ماشین شوهرخواهرت. خندید و گفت من ترجیح می دهم وقتی فیلم عروسی مان را می بینم مدام یادم نیفتد ماشینی که زیر پایم است عاریتی است. چقدر التماس کردم؟ گفتم تو که به خاطر من حاضر شدی این مراسم را بگیری، بیا و این یکی را هم قبول کن. گفت حرف مرد یکیست.
احسان؟ احسان من؟ حالا خوب شد؟ ماشینت؛ غرورت من را مچاله کرد. حالا هم ماشینت رفت، هم من رفتم. خوب شد؟ دیدی گفتم دلم را می شکنی؟ دیدی گفتم به دلم بد افتاده، توی حرف من نه نیاور؟ خوشحال هستی حالا؟
هنوز به قاعده این دنیا عادت نکرده ام. اینجا بیست سال فکر می کنی و بعد می بینی یک ثانیه گذشته است.
من داشتم با مرگ خودم کلنجار می رفتم، ساعت ها آنجا ایستاده بودم، میان آن چهارراه و ماشین ها از میان لباس سپیدم رد می شدند. آدم ها از میان غنچه های رزی که در دست داشتم رد می شدند تا زودتر به من برسند. به من مچاله شده میان آن پراید لعنتی.
این همه فکر کرده بودم و حالا می دیدم فقط یک ثانیه گذشته است. حالا احسان داشت می رفت تا زنده بماند. حتماً زنده می ماند. این از خاصیت مرگ است که همه چیز را شفاف تر درک کنی. اگر مرده بود باید همینجا کنار من می ایستاد و با هم به آن جهنمی که برپا شده بود نگاه می کردیم. بعد می خندیدم و می گفتم، حرف مرد یکیست؟
گل رز ابریشمی را به یقه ام چسباندم و دنبال پیکر خونین احسان روان شدم.
بعداً وقت بود که دوباره برگردم و به خودم نگاه کنم. بعداً خیلی وقت داشتم چون اینجا «خیلی» یعنی تا ابد.

فصل اول( ناکجا آباد): بخش دوم

شوهر من مرد شریفی است. او همیشه به این که تنها دارایی اش شرافت است افتخار می کند. هرچند بهتر است بگویم شوهر سابق من. چون من مرده ام.
من یک عروس مرده ام. هر روز باید این را تکرار کنم تا خاطرم بماند. عروس مرده. چه واژه غریبی. عروس یعنی زن سپیدپوش، اما وقتی بشود عروس مرده، رنگ سیاه جلو می افتد.
شوهر شریف من حالا در بیمارستان بی هوش و گوش افتاده است. پزشک ها مدام علایم حیاتی اش را بررسی می کنند تا ببینند بهتر می شود یا نه، من هم مثل آنها منتظر پایان کار هستم.
توی فیلم ها دیده بودم که یک مرده از آینده خبر دارد، همه اش چرت است. دروغ محض. یک مشت خیالبافی چرند که من بیشتر از هرکسی از چرند بودنش مطمئنم.
شوهرم در اتاق آی سی یو خوابیده و نبضش گاهی مرتب می زند، گاهی نامیزان. وقتی کنارش می نشینم و سعی می کنم با انگشت موهایش را نوازش کنم نبضش تندتر می زند. چه فایده؟ من حالا یک حجم بی خاصیت بیشتر نیستم. مثل یک تکه ابر پفکی و سپید اما توخالی.
بچه که بودم خیال می کردم می توانم روی ابرها راه بروم، بدوم یا توی آنها بازی کنم. بزرگ که شدم دانستم ابر فقط یک تکه هوای متراکم است که هواپیما به آن بزرگی می تواند از وسطش رد شود و خراش هم برندارد. من حالا عین همین ابرها هستم، پفکی و ناتوان از گرفتن حتی یک رشته موی شوهرم.
تنها اتفاقی که بعد از تقلای من می افتد این است که نبضش بالا و پایین می شود. تندتر می زند. انگار که خیلی هم بی خاصیت نباشم و بتوانم ضربان قلبش را از مدار نظم خارج کنم. روز اول و دوم همه ی تلاشم تبدیل به خشم می شد.
این که کنارش بودم، در یک قدمی اش ولی نمی توانستم لمسش کنم. این آزارم می داد.
روز سوم فکر کردم به این کار از دریچه ای تازه نگاه کنم. مثل یک سرگرمی تازه. انگشتانم را فرو می کردم توی بدنش، توی قلبش و گرما تا پشت سرم جریان می یافت اما از این کار دست کشیدم چون نبضش را به نوسان وامی داشت. جوری که دکترها سراسیمه می آمدند و به تنش سیم های جور واجور وصل می کردند.
آهان یادم نبود بگویم. من قبل از این که بمیرم پرستار بودم. پرستار یک بیمارستان نظامی.
28-10-2013, 01:48 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
می دانستم دارند چه بر سر شوهرم می آورند. می خواستند به قلبش شوک وارد کنند تا نمیرد. خوب می دانستم که چه کار دردآوریست. رد شدن برق از بدن را می گویم. مثل عبور یک سیخ داغ از پوست است. درست است که بیمار بیهوش است اما هر شوکی که به قلبش وارد می کنند احتمال نزدیک شدنش را به مرگ بیشتر می کند. جالب است نه؟ شوک می دهند تا زنده شود و وقتی زنده شد بدنش چند درجه ضعیف تر از قبل می شود و ممکن است از عمرش کم شود. برای همین بود که دست از سرگرمی ام کشیدم. دلم نمی خواست شوهرم زنده بماند و با فلاکت زندگی کند.
او مرد شریفی است و برای دفاع از شرافتش باید زنده بماند، زنده و قوی.
نبضش دوباره نامنظم شده است چون من دچار وسواس شده ام برای آخرین بار به موهایش دست بکشم.
این آخرین بار است احسان. باور کن. حالا که باید بروم و در تشییع جنازه خودم حاضر شوم قول می دهم فقط در یک متری ات باایستم تا قلبت بتواند در آرامش خون را به تنت فرو بریزد.
حالا من در ماشین کنار مادرم نشسته ام. در چشم برهم زدنی از بیمارستان به خانه رسیدم.

این هم از مزایای مردن است. وقتی سبک بشوی با نسیم بالا و پایین می روی و چشم باز می کنی می بینی توی خانه هستی. مادرم با دست روی پا می کوبد. موهایش را پریشان می کند و هرچه می خواهم آرامش کنم نمی توانم. کار بیفایده ایست. می دانم دلش برایم تنگ خواهد شد. وقتی پیکر درهم کوفته ام را توی قبر بگذارند و دیگر مطمئن شود که دستش به من نمی رسد بی تابی خواهد کرد. می دانم حالا دارد به چه فکر می کند. به مادرشوهرم. دارد حسودی می کند. در دلش می گوید:
« خوش به حالت، خوش به حالت....هنوز پسرت رو داری».
این جور حسادت ها، خیلی کمیابند و خدا هم چشم به رویشان می بندد.
بگذار کمی هم حسادت کند. دخترش در یک چشم بر هم زدن پرپر شده است. گلی که به زحمت از آب و گل در آورد و به خانه بخت فرستاد حالا باید گوشه قبرستان بپوسد. حسادت دارد، ندارد؟
من که مرده ام، به خواهرم حسادت می کنم. او هنوز زنده است. او می تواند عروسی کند و مادر شود ولی من نمی توانم. هرچند ممکن است از هرچه عروسیست بیزار شود. مطمئنم وقتش که رسید به این فکر می کند که عروسی بگیرد یا نه؟ عروسی گرفتن برایش کابوس می شود. عروسی گرفتن یعنی بیرون کشیدن تن من از گور. یعنی این که یادت باشد خواهر تو روز عروسی اش بود که مرد. دلم می خواهد راهی پیدا کنم تا بتوانم نشانش بدهم که من اصلاً از عروسی گرفتن او ناراحت نمی شم. ممکن است حسادت کنم ولی مطمئن باش ناراحت نمی شوم. یک آه کوچک می کشم و همه چیز تمام می شود، همین.
شاید بتوانم راهش را پیدا کنم. شاید به خوابش بروم. مگر نمی گویند مرده ها می توانند به خواب زنده ها بروند؟ باید فقط بگردم و راهش را پیدا کنم. حالا وقت زیاد است. خواهرم قرار نیست به این زودی ها عروسی کند. او فقط بیست سالش است و اگر مثل من باشد هفت سال دیگر وقت دارد. حالا باید دنبال سرشان راه بیفتم و ببینم که تنم را زیر خاک می کنند. لازم نیست سرم را پایین بگیرم و مراقب دنباله لباسم باشم. آنقدر سبک شده ام که مثل نسیم در حرکتم.
احسان جایت اینجا خالیست. اینجا که خانه ابدی من نام دارد. کاش می توانستی بیایی و به چشم ببینی که دارند من را زیر خاک می کنند. بعد باران می آید. برف می آید. دانه های گل از کناره های سنگ قبرم جوانه می زند و بزرگ می شود و باز گرمای تابستان می سوزاندشان و دوباره این چرخه تکرار خواهد شد. دلم می خواهد بدانم چند بهار دیگر برای دیدنم خواهی آمد. خیلی چیزها دلم می خواهد بدانم. یکی از آن چیزها که ذهنم را از همین حالا آزار می دهد نفر بعدیست. این که نفر بعدی که کنار تو می نشیند کیست؟ اصلاً ممکن است تو بعد از من دوباره به فکر زن گرفتن بیفتی؟ یادت است بار اولی که همدیگر را دیدیم؟ افتاده بودی روی تخت و از درد ناله می کردی. آمدم کنارت ایستادم و گفتم:
« خوبه که پلیس هستی»
اخم کردی و صدایت را فرو خوردی. می دانستم که این شوخی صدایت را می برد. همین که بگویم پلیس هستی یعنی که خیلی قوی هستی. خیلی مرد هستی. مرد هم که ناله نمی کند... می کند؟ گریه نمی کند.... می کند؟ آن هم یک پلیس. یک پلیس شریف.
چند روز و چندماه گذشت تا مطمئن شوی که می خواهی ازدواج کنی؟ برای من خیلی گذشت. به اندازه یک قرن. منظورم یک قرن به حساب زنده هاست. اینجا که من ایستاده ام یک قرن به یک فوت می گذرد. مثل فوت کردن به شمعی نیمه جان. بعد یک روز مادرت به سراغم آمد. با یک دنیا لبخند. نمی فهمیدم چرا این طور نگاهم می کند. چادر کرپ سیاهش را گرفته بود جلو دهانش و مدام چشم می گرداند ببیند کجا می روم. کجا می آیم. سر کردم در گوش میترا و پرسیدم:
« این خانمه بدجور نگاهم می کنه یا من خیالاتی شدم؟»
میترا لبخند زد و دانستم که درست متوجه شده ام. بی آن که حرفی بزند رفت. سه ماه بود که مرخص شده بودی و من کم کم داشت یادم می رفت مصدوم مقیم اتاق 203 چه چشم های زیبایی دارد. داشتم به خودم می قبولاندم که هرچه در دل من می گذشته فقط مال من بوده است. آن نگاه هایی که پشت گردنم را می سوزاند همه اش خواب و خیال بوده است. سه ماه دیگر هم گذشت و سال نو شد و تو به خاطره ها پیوستی. میترا اخم هایم را تحمل کرد. غرغرهایم را تحمل کرد و مدام می گفت:
« دیوونه رفت که رفت. حقوقش که مالی نبود، هر روز هم باید دلشوره می گرفتی که زنده برمی گرده خونه یا نه. خدا رو شکر کن».
میترا جان حالا اینجا ایستاده ام کنارت و دلم می خواهد در آغوشت گریه کنم. هی هق هق نکن دلم ریش می شود. سارای عزیز تو در لباس سپید عروسی اش کنارت ایستاده و دلش برای خودش تنگ شده است. یادت است این شعر را می خواندم برایت؟
باید من را ببرم خانه، باید من را بخوابانم و رویش پتویی بکشم. من خسته است.
می گفتم قشنگ است، تو بق می کردی و شانه بالا می انداختی:
« کجاش قشنگه آخه، من خسته است؟ هاهاها خندیدم. دستور زبان بلد نبوده یارو...یک شر و وری گفته».
می بینی یارو خیلی حالیش بوده است. من اینجا ایستاده است. من برای تنش گریه می کند. من دست می گذارد توی دست دوستش و اشک می ریزد. می بینی؟ یارو حتماً عزیزی از دست داده بوده و حال الان من را خوب می فهمیده است.
احسان؟ می شنوی صدای ضجه های مامان و بابا را؟ می شنوی صدای ضجه های سروین را؟ خواهرم هق هق می کند. کسی نیست آرامش کند. احسان پراید ماشین خوبیست؟ غرورت ترک بر می داشت؟ حالا کی کمر خمیده بابای من را راست کند؟ کی روح ترک خورده مامان من را بند بزند؟ اصلاً مگر روح قوری چینی است که بشود بندش زد به هم؟ ها احسان؟ می شود؟ روح خودت را کی قرار است بند بزند؟ نفر بعدی؟
سال نو شده بود و من توی بیمارستان شیفت بودم. سال نو بود و من کنار مامان و بابا نبودم، بعد مامان تو که مثل گردو قل می خورد آمد من را پسندید و رفت. من را برای پسر سی و دو ساله اش پسندید و اردیبهشت باز سر و کله ات پیدا شد. گفتم آمد باز؟ آمد بند دلم را پاره کند و برود؟ این بار کجایش زخم برداشته است؟ نگاهم کردی و توی سیاهی چشم هایت غرق شدم. دلم زخم برداشت دوباره. سرت پایین بود و جوری زمزمه می کردی که نفهمیدم چه می گویی. نه فهمیدم. فقط خواستم دوباره بشنوم تا باورم بشود که داری خواستگاری می کنی.
« برسیم خدمتتون....با خانواده....»
قلبم تند می تپید. درست مثل قلب تو که وقتی دستم را می کنم داخل سینه ات تند می تپد. تاپ تاپ تاپ ..... شنیدی؟ صدای قلبم را شنیدی آن روز؟ حتماً. غیر از این بود که نمی خندیدی.
حالا بگو. چند ماه با خودت کلنجار رفتی تا بفهمی می خواهی عروسی کنی؟ با من! می دانم که خیلی زیاد بوده است. شش ماه؟ صد و هشتاد روز؟ چهار هزار ساعت؟ زیاد است نه؟ حالا بشین و بشمار چند روز دیگر من را فراموش خواهی کرد. به یکی گفتند از وقتی رفته بهش فکر هم کردی؟ گفت توی این سه ماه و یازده روزی که رفته یک بار هم بهش فکر نکرده ام. می بینی چه مردم خوش طبعی داریم؟ برای از دست دادن یار هم جوک می سازند. تو چقدر بعد من را فراموش خواهی کرد؟ یک سال؟ دو سال؟ خب لازم نیست تو حرف بزنی، خودم که هستم. من که ....نمر....نه نه من مرده ام اما هستم. از جایی تقدیر کرده اند هم باشم هم نباشم. اینجا کنار شما هستم اما نیستم. این هم یک جوک دیگر.
آمدی گفتی:
« من از دنیا فقط شرافتم را دارم و به آن می بالم....حاضری کنار من زندگی کنی؟»
دروغ گفتی. تو غیر از شرافت غرور هم داشتی. این جنازه من. بیا خوب تماشایش کن. این گواهی من است برای غرور تو.
مرگ دست خداست؟ بله دست خداست اما نه این طور ظالمانه. چه می شد اگر ما توی زانتیا نشسته بودیم؟ فوقش نهایتش ته ته اش پایمان می شکست. کیسه هوایش باد می شد و می رفت توی صورتم. فوقش آرایشم خراب می شد. موهایم در هم می ریخت. بعد می دیدم خطر از سرمان گذشته است. می گفتم خدا را شکر. همان جور که میترا می گفت «بگو خدا را شکر». می گفتم هنوز که سالم هستیم. هنوز زنده هستیم. می رفتم و صورتم را دوباره مرتب می کردم. نهایتش دیرتر می رسیدیم به عروسی مان. اما می رسیدیم مگر نه؟برای همین است که اگر زود فراموشم کنی نمی بخشمت. اگر دهان باز کنی و بگویی مرگ دست خداست نمی بخشمت. تقصیر تو بود که حالا دارند مشت مشت خاک می ریزند روی تن من، پس بمان و درد بکش مرد شریف من. تنها آرزویم این است که بمانم و ببینم که چند روز طول می کشد تا من را فراموش کنی بعد می روم و آرام توی گور خودم می خوابم. توی کفنی ام که دارد زیر خاک پنهان می شود. می خوابم تا ابد. تا قیامت.
28-10-2013, 01:52 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
بازی شروع شد. تازه از خانه خودمان می آیم. زندگی جریان یافته است. چهارماه گذشت تا مامان کم تر آه بکشد.

اولین باران پاییزی بارید و مامان هراسان از خواب پرید و زار زار گریه کرد. اولین رعد و برق زد و مامان توی تخت نشست. بابا شانه هایش را نوازش می کرد. تا به حال هیچ وقت از نزدیک کنار هم ندیده بودمشان. بچه تر که بودم می خزیدم توی تخت و وسطشان می خوابیدم. هی که بزرگ شدم، کنارشان خوابیدن کم تر شد. سروین هم یکی از علت هایش بود. سروین جای من را گرفته بود. من ده ساله بودم و سروین سه ساله. آسمان ترکید و من ترسیدم، هراسان دویدم توی اتاق و خودم را در دست های گرم بابا قایم کردم. سروین لگد می انداخت تا جا باز کند. منطقه امنش را تصرف کرده بودم. مامان دست دراز کرد و موهایم را میان انگشتانش نوازش کرد. می خواست بدانم هنوز دوستم دارد. می خواست بفهمم سروین جایم را نگرفته است. اما سروین حریص بود. هم مامان را می خواست، هم بابا را. لگد می انداخت تا بابا من را پرت کند پایین و خیالش راحت شود، در عوض بابا دست هایش را دور تن کوچکم حلقه کرد و پرسید
« ترسیدی عزیزم؟»
خزیدم زیر ملافه گرم و نرم و خوابم برد.
اولین رعد و برق بعد از مردن من خیلی بلند بود. مامان از خواب پرید و زار زد. بابا فقط شانه هایش را نوازش کرد. هیچ چیز نگفت. حتماً او هم داشت به این فکر می کرد که دخترک بیچاره اش توی آن قبرستان سوت و کور چقدر تنهاست. چقدر ترسیده است. برای همین بود که می لرزید و مامان را دلداری می داد. صبح که ابرها از هم شکافتند، هر سه نفرشان دور میز جمع شدند. چشم های هرسه شان قرمز و پف کرده بود. سروین هم یادش بود که چقدر از رعد و برق می ترسم. تو هم یادت بود؟ حتماً همین طور است.
برای همین بود که به پنجره اتاقت نگاه کردی و بعد اشک ریختی نه؟ ولی من دیگر از رعد و برق نمی ترسم.
از فراموش شدن می ترسم. صبح هیچ کدامشان به من اشاره نکردند. ترجیح می دهند کمتر جلوی هم اسم من را بیاورند. هرکسی مراعات دیگری را می کند. مامان مراعات سروین را می کند. بابا مراعات مامان و سروین را با هم و سروین نگران مامان و باباست. من تبدیل شده ام به نام قدغن میان این خانه. برای همین بود که آمدم تا کنار تو باشم همسر سابق عزیز.
ببین، میترا هم گریه کرده است. دارد با دکترها آخرین کارهای تو را انجام می دهد تا مرخص شوی.
مامانت بیرون ایستاده است. دیگر زیر چادرش گرد نیست. گوشت تنش تکیده است. کمی به خاطر من و بیشتر به خاطر تو. غصه ات را می خورد. می داند که حرف نمی زنی. می داند که صم بکم زبان بسته ای و فقط آه می کشی. دلش می خواهد زبان باز کنی و با هم درد دل کنید.
خب اشتباه می کند. تو از آنهایی نیستی که پیش این و آن درد دل کنی. محرم اسرار تو شدن کار سختی است. من هم محرم اسرار تو نبودم هنوز. این را از آه های وقت و بی وقتت، از گره اخمی که فاصله میان دو ابروی سیاهت می افتاد می فهمیدم ولی من امیدوار بودم که روزی بشوم محرم اسرارت.
خب بازی شروع شد. بازی فراموش کردن من. حالا باید بنشینم و ببینم چقدر طول می کشد تا تو من را فراموش کنی.
محسن هم آمده است. دوست عزیزت هم اینجاست. سرگرد محسن ضمیریان، مامور ویژه دایره مبارزه با جعل اسناد. بار اولی که دیدمش وقتی بود که به ملاقاتت آمد. پرسید:
« هنوز هم می خوای تو دایره مواد بمونی؟ چندتا تیر و ترکش دیگه لازم داری تا بیایی تو حوزه ما برادر؟»
نیم نگاهی به من انداختی که یعنی ساکت. جلو این دختر شوخی نکن. همین بود که باز سر به سرت می گذاشت نه؟ او هم فهمید که تو داری با خودت کلنجار می روی که با من چکار کنی. حالا دیگر حوصله شوخی ندارد. ایستاده کنار مادرت و منتظر است کارها تمام شود و تو را به خانه ببرند. ماشین هانیه را جلو در دیدم. زانتیای شوهرش را آورده است تا تو را ببرند. عجب محشری. عجب صحنه بکری.
بیا، آرام. یک قدم، دو قدم..... آهان.... خب حالا ببین..... این هم مرکب تو....زانتیای عزیز دامادتان.....چرا ایستادی مرد شریف من؟ چی؟
« من با این ماشین نمییام»
......نکن این کار را با مادرت. قلبش ضعیف است. حالا فکر میکند دیوانه شده ای. خل شده ای. او از کجا بداند که ما با هم سر این ماشین کل کل کردیم؟
« محسن ماشینت کجاست؟»
محسن طفلی.... ماشین نیاورده است. محسن پرایدش را نیاورده است. خیال می کنی اگر سوار ماشین محسن بشوی ممکن است به من برسی؟ نه اشتباه نکن. اتفاق یک بار می افتد. خودت بارها نگفتی حادثه خبر نمی کند؟
«ماشینم رو نیاوردم»
.....چرا این طور با خشم نگاهش می کنی؟ بنده خدا از کجا باید خبر می شد که تو ویار پراید کرده ای؟
«یه تاکسی خبر کن»
......«مادر چرا لج می کنی؟ بیا سوار همین بشیم، ضعف می کنی».
راست می گویند. تو هنوز خسته ای. هنوز تنت از زیر بار حادثه بیرون نیامده است. برو سوار شو احسان جان. برو وقت برای عذاب وجدان زیاد است.
«گفتم یه تاکسی خبر کن»
.... باشد، اشکالی ندارد. من به لجبازی های تو عادت دارم، همسر خوبم. بیا با هم یک قرار بگذاریم. تو همسر خوب من باش تا روزی که نفر بعدی می آید. قبول است؟
« محسن زودباش، خستمه».
بله را نگفتی احسان جان؟ آهان ببخشید، کسی که باید بله می گفت من بودم، اما من مرده است. می دانی؟ چهار ماه است که مرده است. حالا باید یک بازی بکنیم، بازی یادم تو را فراموش. هرکسی زودتر من را فراموش کرد برنده است. جایزه اش چیست؟ جایزه اش من هستم که می روم از زندگیت و دیگر انگشت نمی کشم روی موهایت تا قلبت تند توی سینه ات بکوبد.
(آخرین تغییر در ارسال: 28-10-2013, 01:59 PM توسط best lady.)
28-10-2013, 01:57 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
امروز سروین جلو آتلیه عکاسی این پا و آن پا کرد. هنوز دو دل بود. می ترسید برود و طلب فیلم خواهرش را بکند. طلب فیلم خواهر مرده اش را. فیلمبردار گفته بود نمی خواهد به خاطر فیلم پولی بپردازند. می بینی احسان جان؟ غیر از تو مردهای دیگر هم می توانند شریف باشند. بنده خدا نمی خواست بابت فیلمبرداری از مردن من پول بگیرد. سروین هم می ترسید و هم خجالت می کشید. حتماً پیش خودش فکر می کرد صاحب آتلیه چه فکری درباره اش می کند؟ آخرش دل به دریا زد، در سنگین شیشه ای آتلیه را هل داد و خودش هم هل خورد داخل. جلو پیشخوان ایستاد و منشی احمق با لبخند مشتری کش پرسید:
«چه کمکی از دستم برمیاد؟»
سروین من و من کرد. چه می توانست بگوید؟ منشی پرسید:
« اومدین وقت فیلمبرداری بگیرین؟»
....سروین سرخ شد و مشتری گذاشت به حساب هیجانش:
« مبارکه، کارهای ما رو دیدین؟»
سروین سفید شد....منشی ادامه داد:
« آقا داماد کی میان؟»
....سروین گریه کرد، دست هایش را گرفت جلو صورتش و های های گریه کرد و از آتلیه بیرون رفت. گریه کرد و به خودش لعنت فرستاد. عزیزم گریه چرا؟ خب دلت برایم تنگ شده است، می فهمم. من مرده ام اما می فهمم. دوست داشتی بدانی روز عروسی چه شکلی شده ام. دلت می خواست ..... مدیر آتلیه رفتنش را دید. آمد جلو و به منشی گفت:
«چرت و پرت می گی چرا خانم؟ نفهمیدی کی بود؟»
....منشی لبش را غنچه کرد،لب های صورتی و بی ریختش را غنچه کرد:
« از کجا بدونم آقای برنا؟».
فامیلش برنا بود. چه فامیل برازنده ای. احسان حسودی ات نشود، به چشم برادری مرد زیبایی بود این آقای برنا. دوید سمت در ولی سروین رفته بود. من می دیدمش که در کنج دیواری ایستاده و هق هق می کند ولی برنا که مثل من نمی تواند از بالا همه چیز را ببیند. رفت داخل و گفت:
« اگه برگشت یک راست بفرستش پیش خودم»
....منشی حرص خورد. زیر لب گفت:
« چشم ....».
من این جور حرص خوردن ها را می شناسم احسان. خیالات برش داشته بود دخترک سبک مغز. سروین معصوم من، چندمتر پایین تر داشت زار می زد و منشی حرص می خورد که چرا برنا نگرانش است. بعضی زن ها این قدر کوتاه فکر هستند احسان جان. عمق ماجرا را نمی فهمند. نمی فهمند که همین دختر بیست ساله هشت ماه پیش آمده بود برای ما وقت بگیرد. من خودم فرستادمش. سفارش کردم هرچه هنر دارد روی داریه بریزد تا آتلیه خورشید قبول کند عروسی ما را فیلم کند. آمد خانه و خوشحال گفت:
« نگفتم بسپارش به من؟»
....دانستم کارش را خوب انجام داده است. آتلیه خورشید آمد و سیاه ترین شب زندگی ما را فیلم کرد. حالا سروین من با چشم های خیس خیس داشت بی خیال توی خیابان ها قدم می زد و برنا خوب یادش مانده بود که این دختر تخس و زبان باز چطور مجابش کرده است بشود فیلمبردار عروسی در عزای ما. سروین را به حال خودش ول کردم تا بیایم ببینم در چه حالی تو؟
جلوی در اداره رسیدیم به هم. اینجا هم خاطره داریم یادت است؟ نامزد بودیم هنوز. سه روز می شد که خبری نداشتم از تو. گفتند رفته ای زاهدان. ماموریت داشتی بعد فهمیدم مشهد بوده ای. چقدر حرص خوردم که دروغ گفته ای. آمدم و دیدم خسته و بی حال از اداره زدی بیرون. بوق زدم و تو هوشیار شدی. توقعی غیر از این نداشتم. یک پلیس خوب همیشه هشت چشمی دور و برش را میپاید. دوتا چشم جلو، دو تا عقب. چهارتا دو طرف سرش. زود رد بوق را گرفتی و رسیدی به من.
« اینجا چرا اومدی؟»
اخم کردم و قفل در را زدم، خندیدی :
« حالا که اومدی بگذار بیام داخل».
تیک تاک.... این قدر می خواستمت احسان....تو خواهش کردی و قفل ها باز شدند... تیک تاک. بعد اخم کردم
« اگه می دونستم این قدر کارت برات مهمه پشت دستم رو داغ می کردم که بشم زنت»
....انگشت کردی لای موهایت و گفتی:
« هنوز هم دیر نشده، نامزدیم فقط»
....قلبم مثل یک بادکنک پر باد که چلانده شده، درهم فرو رفت....سرت را تکیه دادی به صندلی و چرخیدی سمت من:
« ولی اگه بگی من نمی خوامت، ممکنه کشته بشی....خودم میام با تیر خلاصت می کنم»
....خندیدم...این قدر می خواستمت احسان که حاضر بودم با تیر خلاصم کنی ولی نگویی نامزدیم فقط.
خب حالا باید بروی داخل. نامزدت رفته است. ببین محسن هم آمده است تو را همراهی کند. او باید الان سر پستش باشد ولی مامانت زنگ زد سفارش کرد تنهایت نگذارد. پس پا بجنبان.
« سلام خوش اومدی. بیا بچه ها منتظر هستند.»
« منتظر چی هستند؟ خوردن حلوای من؟»
....احســـــــان؟ نگو این حرف را. دلم می گیرد. محسن دستپاچه شده طفلک. برو، بگذار دستت را بگیرد. نمی خواهد ادای پلیس های قوی را دربیاوری. همه می دانند پایت هنوز می لنگد.
«هنوز نفهمیدین کی به ماشین ما زده؟»
سرها پایین می افتند. می شود احسان؟ یک لشگر پلیس افتاده دنبال ماشینی که روز عروسی احسان آصفی را عزا کرد و ناکام شد.میشود؟ چرا احسان؟
« نفهمیدین یا براتون مهم نبود؟»
آهان گل گفتی. شاید برایشان مهم نبوده است. فقط چرا داد می زنی همسر خوبم؟ عصبی نباش. نفس بکش. تا یادت بیاید زنده ای.... آرام .... یک .... دو .... یک .... دو .... حالا فهمیدی چرا از کلاس یوگا خوشم می آمد. من هم از دیدن پلیس های تیر خورده و چاقو خورده عصبی می شدم. برای همین می رفتم کلاس یوگا...نفس بکش....یک ....دو ..... تو که جای خود داری. زنت تیر نخورده، زنت مرده.نفس بکش....
28-10-2013, 02:00 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
روز دومی است که برگشته ای سر کار و هنوز هیچ خبری نیست. مامان می گفت امروز قرار است بیایی خانه ما. برای چی؟ تو که هنوز دلیل این عزا ا پیدا نکرده ای. مامان صبح جلو روی سروین گفت می خواهی بیایی خانه ما. بعد بابا گفت سر خاک هم رفته؟ مامان بغض کرد و بابا به غلط کردن افتاد. بابا جان؟ تو چرا این قدر ساده ای؟ مردن من فرمول ریاضی است که حلش کنی و تمام شود؟ مامان تا آخر عمر هم باور نمی کند من رفته ام زیر خاک بعد تو یک راست می روی سراغ این سوال؟ چرخیدم دور مامان « درد و بلات بخوره توی سر نداشتهی من اشک نریز این قدر دلم خون شد». مامان ساکت شد. مادرها صدای بچه هایشان را بعد از مردن می شنوند؟ لابد می شنوند برای همین مامان ساکت شد. سروین دستش را مشت کرد و توی جیب مانتویش فشار داد. می دانم کجا رفت. تو هم خیلی زود می فهمی. حالا برویم سراغ پرونده مان. گفتند هنوز نفهمیده اند ماشینی که به ما زده مال کی بوده است. اما تو باید بفهمی. خیلی سخت نیست. فکرت را جمع کن. گرفتی چی گفتم؟ آفرین.
می دانستم زود می فهمی، ولی کار تو نیست. تو باید بیفتی دنبال قاچاقچیها. پیدا کردن قاتل من مربوط به اداره راهنمایی رانندگی است. چه اسم مسخره ای. راهنمایی و رانندگی. راهنمایی کی؟ راهنمایی دیوانه هایی که مردم را وسط عروسی عزادار می کنند؟ رانندگی، من مطمئنم آن کسی که به ما زد رانندگی نمی کرد. پرواز می کرد. غیر از این بود وقتی من خم شدم گل روی لباسم را مرتب کنم می فهمیدم قرار است بمیرم. کسی که من را کشت با عزراییل کورس سبقت گذاشته بود. گفتند دوربین های سر چهارراه خراب بوده است. خب این که ناراحتی ندارد. خودت بودی که گفتی بودجه ندارید. گفتی پلیس های این خاک خیلی شریف هستند که با این پول ها جانشان را می گیرند کف دستشان می روند دنبال تبهکاران. گفتی مردم خیال می کنند همه پلیس ها رشوه می گیرند اما این طوری نیست. گفتی من پلیس هایی را می شناسم که لب مرز به خاطر جوان های مردم با تفنگ های زنگ زده پاس می دهند. همان هایی که دلشان نمی خواهد بچه های مردم معتاد شوند. گفتی:
«سارا می دونستی پلیس مبارزه با مواد مخدر ایران یکی از قویترین پلیس های دنیاست؟»
چقدر افتخار می کردی به این کار. حالا چرا ناراحتی؟ پلیس ها دارند تلاششان را می کنند ولی از بخت بد ما دوربین کنترل سرعت همان دم خراب شده بود. این را بگذار به حساب بدشانسی من. عروسی که روز عروسیش یک راست برود سینه کش قبرستان که شانس ندارد، دارد عزیزم؟ بلندشو لباست را مرتب کن. برو حمام کن و بیا خانه ما. همه مان منتظرت هستیم.
من باید بروم دنبال سروین. می دانی کجا رفته؟ رفته آتلیه آقای برنا. می دانم که دنبال چی هست. می خواهد فیلم عروسی مان را بیاورد پرت کند توی صورتت. او هم می داند که دلم ماشین خوب می خواست. می خواهد داغ دلت را تازه کند ولی عیبی ندارد. تحمل کن. من همین یک خواهر را که بیشتر ندارم. خاطرش را هم خیلی می خواهم. بگذار حرصش را سر تو خالی کند. فعلاً دیواری کوتاه تر از تو اینجا نیست. بلند شو و قد راست کن همسر شریف من. بیا محسن هم آمده دنبالت.
«کجا می ری؟»
.... بیا تا من بگویم محسن جان. دارد می رود دنبال فیلم عروسی مان. تنها امید باقی مانده برای کشف حقیقت. امیدوار است آقای برنا از صحنه فیلم گرفته باشد.
احسان؟ تو آدم نمی شوی نه؟ این چه بر و روییست برای خودت ساخته ای؟ مثلاً که چی؟ مامان دوباره داغ دلش تازه شده است. حداقل رویش هایت را کوتاه می کردی. این قیافه مجنون وار چیست که برای خودت ساخته ای؟ مامان نگاهت می کند و یادش می آید که تو قرار بود دامادش بشوی. بابا چایی تعارف می کند نمی شنوی؟ حرف بزن. بگو که قول داده ای تا وقتی قاتل من را نگرفته ای سر خاکم نیایی. یک امیدی بده بهشان. بگذار دلخوش باشند به حرف تو. گفته بودم خوبی مردن این است که می توانی در آن واحد چند جا باشی. یادت است؟ همین الان که تو عین آیینه دق نشسته ای رو به روی مامان و بابای من، سروین رفته است آتلیه آقای برنا.
تو چایی ات را بخور. سروین حالا دوباره جلو در است. وارد شد. چرا نشستی؟ چایی سرد شد. آقای برنا خودش پشت میز پذیرش است. منشی مداد را کرده توی دهنش و باز لب های شتری اش را غنچه کرده است. آقای برنا می دود سمت سروین. منشی مداد را می کشد روی کاغذ. محکم می کشد جوری که کاغذ سوراخ می شود.
مامان دارد نگاهت می کند، بردار آن چایی را بریز توی حلقت.
« اجازه می دین برم توی اتاقش؟»
....احسان، نشد دیگر. این چه حرفی بود؟ مراعات حال مامان را بکن. بابا تو را می آورد توی اتاق من. بگذار ببینم سروین چه کار می کند. برمی گردم پیشت.
آقای برنا حالا کنار خواهرم ایستاده است. سروین بغض دارد. آقای برنا ..... آقای برنا.... احسان؟ سروین رفته توی آغوش آقای برنا گریه می کند. خدای من، این ها کی به هم دل باختند؟ احسان می شنوی؟ داری چکار می کنی؟ با لباس های من چکار داری؟ طفلک من. طفلک تنهای من. حتی اندازه آقای برنا هم نیستم که بیایم سرت را توی آغوش بگیرم؟ که تو این طور نروی لباس هایم را بغل کنی؟
منشی دارد حسادتش بالا می زند. حق دارد. سروین جسم دارد. آقای برنا هم جسم دارد. دارند توی تن شکسته هم حل می شوند، آن وقت تو باید اینجا بنشینی و یک مشت لباس خالی از جسم من را بغل کنی. بینداز آن پیرهن مغزپسته ای را. میان این همه لباس خوشگل چسبیدی به این تاپ و شلوارک مغز پسته ای؟ آهان یادم نبود
« عروسک من همیشه از این رنگها بپوش»
....ببخشید، یادم نبود حرف مرد یکیست. یادم نبود هرچی می گفتم من از این سبز بدم می آید تو اصرار می کردی «وقتی می پوشی ماه می شی».
ببین، لباس عروسم بید زده است. گوشه دامنش دارد پاره می شود. نمی دانستم لباس مرده ها هم می پوسد.
«حالا چکار کنم بدون تو».
احسان بلند شو. این حرفها یعنی چه؟ من قرار بود به تو تکیه کنم، می خواهی چکار کنی بدون من؟ خب زندگی ات را بکن. فقط یک گوشه ذهنت باشد که من هم روزی کنار تو بودم، همین.
« حالا چکار کنم مازیار؟»
احسان می شنوی؟ اسم آقای برنا مازیار است. شما چرا این جوری می کنید؟ مگر من کی بودم؟ یک آدم معمولی. روزی هزار نفر مثل من می میرند، قوم و خویش و دور و بری هایشان بدون آنها چکار می کنند؟ معلوم است، زندگی شان را می کنند. شما هم همین کار را بکنید. زندگی کردن اتفاقاً سخت است. هنر اگر داشته باشید زندگی می کنید. آقای برنا، مازیار برنا، دارد سروین را می برد توی اتاق خودش. منشی لبش را می جود. بلند شو احسان، صحنه قشنگیست. بگذار حواسم را بدهم به آنها، بس کن زار زدن را.
سروین نشسته است روی مبل و مازیار برایش آب قند آورده است.
« بخور عمرم»
به به کارشان بیخ دارد احسان. «عمرم؟» از کی خواهر من شده عمر شما! آقای برنا؟ سروین هم بدش نمی آید.
« چکار کنم مازیار؟ احسان اومده بود خونهمون.... من نمی خواستم ببینمش....اومدم فیلم....».
هق هق نکن دختر. حرف بزن، فیلم؟ خب فیلم چی؟ بگو....
« او....اومدم فیلم...»
آخ که چه خنگی است این آقای برنا. خب بفهم حرف طفلک را. آمده فیلم من را بگیرد ببرد. هان؟ همین بود سروین؟
« فیلم رو می خوای واسه چی سروین؟ می خوای خودت رو دق بدی؟»
....اینجایش دیگر به تو ربطی ندارد برنا. بده آن فیلم لعنتی را.
« نه ... می خوام ببرم نیست و نابودش کنم»
...چی؟ سروین دیوانه شدی؟ عقل نداری؟
« خودم همین کار رو کردم».
احسان بلند شو، ول کن آن تخت صاحب مرده را. ببین این مردک دیوانه چه می گوید. چی را نابود کردی؟ مدرک جرم را؟ خدای من. این قدر بدبختم من؟
« همه فیلم رو خراب نکردم...فقط....».
فقط چی؟ هان؟ کجایش را بریدی؟ یک جو عقل توی سر تو نیست؟ بیا این از شوهرم که دیوانه شده دارد ملافه ها را بو می کشد، این از خواهرم که رفته توی بغل مرد غریبه زار می زند، این هم از آقای برنا که فیلم من را نابود کرده.
« اون قسمت رو که ماشین تصادف کرده پاک کردم. حالا بقیه اش رو می خوای؟»
.....بلند شو سروین جان. برو ... خوب امید خواهر مرده ات را ناامید کردی....
« نه پیشت بمونه، هنوز نمی تونم ببینمش». خب اشکالی ندارد. دیگر مهم نیست. من هم نمی خواهم ببینمش.
احسان بس است. بیا. بیا این طرف تر. این شیشه خوش تراش یاسی را می بینی؟ همین که سرش طلایی است. این همان لالیک است. همان که برایم از چابهار آوردی. گفتی اصل است. یادت است چقدر خوشحال شدم؟ گفتم فکر نمی کردم پلیس ها این قدر خوش سلیقه باشند، ادکلن را اسپری کردی میان موهای خرمایی ام و بعد بینی ات را کردی میانش. برش دار. مال خودت. رسم نیست هدیه را پس بدهند، ولی حالا که من مرده ام رسم و رسوم زنده ها خیلی هم برایم مهم نیست. برش دار بگذارش کنار بالشتت و این قدر توی لباس هایم دنبال بوی تنم نگرد.
28-10-2013, 02:01 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
احسان جان، شاید هم قسمت نیست تو بفهمی من چرا مرده ام. هان؟ چه می گویی؟ چرت است؟ به خدا قسم که چرت تر از عشق میان سروین و آقای برنا نیست. می بینی از این دنیا هم حرصش را می خورم. بابا بفهمد کلی غصه می خورد.
یادت است روزی که آمدی خواستگاری ام. برای اولین بار بدون لباس نظامی دیدمت. وای که چقدر برازنده بودی. از دکتر صباحی هم بهتر شده بودی. دکتر صباحی کیست؟ می گویم برایت، صبر کن.
آن روز که نشستی و حرف هایت را شمرده شمرده برای بابا گفتی، دیدم چقدر از حرف زدن با تو لذت می برد. بابای من یک عادت عجیبی دارد. وقتی عصبی می شود مدام پشت گوشش را می خاراند. همه مان این را می دانیم اما وقتی با تو حرف می زد یک بار هم پشت گوشش را نخاراند. خود هم باورم نمی شد. گفتم حالا می گوید جمع کن جل و پلاست را آقای آصفی. به چه رویی آمدی دختر عزیز دردانه من را ببری؟ پول داری؟ شغل درست و حسابی داری؟ بهت برنخورد ولی بابای من از نظامی ها متنفر است. می گوید این ها را شستشوی مغزی می دهند، یک مشت قواعد سخت می چپانند توی سرشان و عقده ای بارشان می آورند. می گوید نظامی ها اصلاً ساخته می شوند که دل نداشته باشند. مطمئن بودم همان بار اول که تو را دید می گوید:
«بفرما، در خانه از آن طرف است».
برای همین بود که نگفتم شغلت چیست. گفتم مادرت توی بیمارستان آمده و خواستگاری کرده است. دروغ نگفته بودم. گفته بودم؟ گفتم شاید مادر یکی از دکترها باشد. شاید هم پرستارها، شاید هم مادر یکی از این حراستی ها باشد. بابا مثل اسفند روی آتش جهید
« حراستی؟ غلط کرده ».
پیش خودم گفتم فاتحه ام خوانده است. حراستی یعنی یک رسته نظامی. البته این نظر بابای من است، بهت برنخورد. همین طور که سبیلش را می جوید کمی نزدیک تر نشستم و گفتم
« نمی دونم همین جوری گفتم حرص نخور بابایی».
پشت گوشش را خاراند. چند بار پشت سر هم بعد گفت
« نپرسیدی فامیلش چیه؟»
از دهانم پرید
« آصفی»
تا فامیلت را گفتم فهمیدم چه گندی زده ام. خودم را آماده کردم برای حمله بعدی
« خب این که کاری نداشت. می رفتی ببینی آصفی فامیل کدوم....»
نگذاشتم ادامه بدهد. آرام گفتم
« پرسیدم ولی نفهمیدم. من که همه ی کارمندای اونجا رو نمی شناسم».
خطر را رفع کرده بودم ولی نمی دانستم با تو چه برخوردی می کند. تا وقتی آمدی نشستی مقابلش و راست و حسینی حرف دلت را زدی. طفلک بابای من. چقدر که دل رحم است. زود فهمید تو از آن ماشین های آدمکشی که فکر می کرد نیستی. اما راجع به سروین. خیال نکن بابای من ساده است. تا ته و توی تو را درنیاورد خیالش راحت نشد. هی می گفت « بچه خوبیه»....«پسر خوبیه»....«تو محل همه احترامش رو دارن»....«مافوقش رو اسمش قسم می خورده»....
اول نمی دانستم چرا مدام این ها را تکرار می کند. تا وقتی که زبانش چرخید
«گفتن خیلی سر نترسی داره»
..... آهان. بابا نگران بود. گیر کرده بود بین دو احساس متضاد. دلش می گفت مرد لایقی آمده خواستگاری دخترش و عقلش می گفت ردش کن برود. فردا اگر رفت و کشته شد چه؟ خودم پا پیش گذاشتم و خیالش را راحت کردم
« بابا جون تو از زندگی با مامان راضی هستی؟»
....عزیزم، مثل بچه ها خندید. فدای خنده هایش بشوم.... گفت:
« معلومه که راضی هستم»
گونه اش را بوسیدم
« خب منم دلم می خواد با کسی زندگی کنم که ازش راضی باشم حتی اگه شده یک روز»
می بینی. انگار دلم گواهی داده بود که حسرت یک روز زندگی کردن کنار تو، زیر یک سقف هم به دلم می ماند. حالا بابا هی یادش به حرف من می افتد و خمیده تر می شود. برای همین است که می گویم اگر ماجرای سروین و آقای برنا را بفهمد خونش به جوش می آید. من بابای خودم را می شناسم. او از این تیپ مردها خوشش نمی آید. از این ها که وقتی خم می شوند لباس زیرشان هم معلوم می شود. بابای من عاشق مردهای متین است. کسانی کپی خودش. برای همین بود که وقتی دکتر صباحی آمد خانه مان و من گفتم نه، روی حرفم حرف نزد. مامان شده بود ترقه... حرص می خورد و منفجر می شد یا... نه ....شده بود زودپز جوش می زد و سر می رفت.
«نشستی طاق آسمون بترکه واست شوهر پایین بیاد؟ سه سال دیگه می ری تو سی سال، خیر سرت پرستاری. می دونی زایمان توی سن بالا یعنی چی؟».
می بینی تا کجایش را خوانده بود؟ مادر است دیگر. دلش به همین خیالات خوش است. من نه به خاطر تو، به خاطر خودم گفتم نه. من هم مثل بابا عاشق مردهای متین بودم. یکی مثل بابای خودم. که جلو بقیه مامان را احترام می کند و توی خلوت نازش را می کشد. دکتر صباحی عصا قورت داده بود. من توی راهرو بیمارستان که رد می شدم جرات نمی کردم توی صورتش نگاه کنم بس که جدی بود. من این جور مردها را دوست نداشتم. او همان چیزی بود که بابا می گفت. یک نظامی با مغز پاک. طفلک بابا، حالا آرزو می کند من را داده بود به آن عصای متحرک عوضش زنده بودم. دلم می خواهد بگویم بابا جان قسمتم نبود. قسمتم این بود که بمیرم. حالا به تو هم می گویم احسان. شاید قسمت نیست بفهمی من چرا کشته شده ام. یا کی من را کشته است. این قدر ناشکری نکن. رفتی آقای برنا را کتک زدی، دستت هم درد نکند. از همین جا دست هایت را می بوسم. همین انگشت های ورم کرده را که نمی توانم لمسشان کنم را تک تک، بند بند دانه دانه می بوسم. شاید هم سروین از صرافت آقای برنا بیفتد با این کاری که تو کردی.... ولی دیگر این قدر حرص و جوش نخور. خوب نیست برایت. خودت را توی آیینه دیده ای؟ آن چشمان سیاه و سرزنده ات رفته اند. پای هرکدامش یک بند انگشت فرو رفته، پوست گندمی ات کدر و بدرنگ شده، بلند شو به خاطر من هم که شده، یک آبی به تنت بزن و یک ساعت بخواب.

مامانت هم دارد از غصه تو آب می شود. بهت برنخوردها، برایش خوب است. لاغر می شود دیگر مثل گردو قل نمی خورد ولی تو راضی می شوی از غصه تو هیکلش میزان بشود؟ آهان این شد....بخند عزیز دلم....کاش می فهمیدی چقدر دلم برای خنده هایت تنگ شده است. حالا وقتش است که خدا را شکر کنم. حالا که من می گویم بخند و تو می خندی. دل به دل راه دارد. حتی اگر آدم مرده باشد. من این را ضمانت می کنم.
امروز سوم فروردین است و این یعنی هفت ماه از مردن من گذشته است. این اولین عید بعد از من است. مامان کم حرف و عصبی شده است. در هم فرو ریخته، مثل یک ساختمان که ستون اصلی اش را شکسته باشند. من که ستون خانه تو نبودم مادرم، من به قول خودت چراغ خانه ات بودم. چراغ بودم نه چلچراغ. من و سروین با هم می شدیم چلچراغ. حالا آن یکی را دریاب. باز هم مثل همیشه، مثل هشت ماه قبل، از تخت خواب بلند شو و برای بابا چایی دم کن. تلوزیون را روشن کن و فیلم دوست داشتنی ات را ببین. همان که به خاطر پارازیت نمی توانستی شب ببینی. چرا مدام توی تخت می خوابی و به مرگ فکر می کنی؟ مرگ می خواهی؟ مرگ، من را به تو نمی رساند باور کن.
من اینجا تنهای تنها هستم. اگر قرار بود مرگ آدم ها را به هم برساند مامان بزرگ را حتماً می دیدم. حداقل من هم از تنهایی در می آمدم. این را از من قبول کن، مرگ آدم ها را از هم جدا می کند برای همیشه، برای ابد. عشق است که همه را به هم می رساند. احسان هنوز عاشق من است و من دلم اینجا توی این زمین خالی گرم می شود. تو عاشق منی و دست هایم داغ می شوند. بابا هنوز دلش به خاطر من می تپد و من پاهایم قوت می گیرد. سروین به یاد من آه می کشد و چشم هایم برق می زند. من دلم قرص است که تو من را هرگز فراموش نخواهی کرد، برای همین از تنهایی نمی ترسم حالا تو هی توی رخت خوابت غلط می زنی و آرزوی مرگ می کنی؟ اگر تو بروی کی به یاد من باشد؟ من از فراموش شدن می ترسم مامان، خیلی زیاد می ترسم. بلندشو، سروین را دریاب که چمباتمه زده توی اتاقش و رنگ دیوار را هم برده است بس که خیره شده به آن. سروین طفلک من. عذاب وجدان خرخره ام را می جود. این که حسودی کردم بهش. کاش می شد یک بار دیگر بمیرم و نبینم از حسادت من میان او و آقای برنا شکرآب شد. بلند شو بابا را دریاب. رفته توی حیاط سیگار دود می کند. مگر نمیدانی سیگار برایش خوب نیست؟ فردا اگر سکته کرد و توی جا افتاد کی حسرتش را می خورد غیر از خودت؟ بلند شو. بلند شو خانه ات را جمع و جور کن. جمعشان کن زیر پر و بال خودت. بس کن حسادت کردن به مادرشوهرم را. او خودش بیشتر از همه داغ دار احسان است. می بیند پسرش زنده است و خدا را شکر می کند. پای جانماز هی برای شادی روح من صلوات می فرستد و دعا می کند بچه اش آدم بشود. بلند شو بگذار من هم فقط نگران شوهرم باشم. خبر نداری مامان، پلیس شریف دایره مواد مخدر خودش توی دایره اسیر شده است. دیروز رفت توی محله ای که اولین بار برای خدمت آنجا رفته بود. رفت و سراغ یکی از موادفروشها را گرفت. فکر می کنی داشت چکار می کرد؟ می خواست خودش را خلاص کند از درد من. غصه او کم است که تو هم این طور آویزان حلقه مرگ شدی؟ دیدمش که رفت داخل، با آن سر و روی نژند و در هم ریخته هیچ کسی نمی شناختش. بسته را گرفت و زود برگشت. چپید توی اتاقش و حبه سیاه تریاک را چسباند روی سیخ داغ. انگار که دل من را داغ کرده باشند. احسان جان غلط کردم، من را فراموش کن. ببین چقدر محو شده ام. لباسم را ببین، پاره پاره شده است. تاجم را انگار موریانه خورده باشد. دارم می روم. باشد قبول، تو بردی. می خواهم بروم بخوابم توی قبرم ولی اول باید قول بدهی که بی خیال من شده ای. نکن این کار را با خودت. ببین چشم هایت شده اند کاسهی خون. صدایت خش برداشته است. من تو را این طوری دوست ندارم. بلند شو دست بکش از این فلاکت، مامانت چی می گفت دیروز؟ برایت یک دختر خوب جسته بود. خودم شنیدم. چرا پا نمی دهی به دنیا؟ نفر بعدی را قبول کن و برگرد به زندگی. ببین، شیشه لالیک هم ته کشیده دیگر بوی من را فراموش کن. اصلاً به خاطر همین عطر صاحب مرده است که تو فراموش نمی کنی نه؟ آنقدر بویش کرده ای که دیگر حسم نمی کنی. شده ام یک خاطره ثابت و منجمد که هی می روم و برمی گردم. برای همین است. خدا را شکر. تمام شد. حالا فراموشم می کنی؟ بگو بله را تا من بگویم خدا را شکر.
میترا دیروز آمده بود سر خاکم. دیگر گریه نکرد فقط یک دسته گل گذاشت روی سنگ قبر مرمری ام و رفت. قبول کن « از دل برود هرآنکه از دیده برفت». پس تو چه مرگت است که دل از من نمی کنی؟
« پیداش می کنم، پیداش می کنم»
داری با خودت حرف می زنی؟ چی را پیدا می کنی؟ کی را پیدا می کنی؟ چرا قبول نمی کنی دست از قاتل من بکشی؟ نگفتم قسمت نیست پیدایش کنی؟ اگر قسمت بود می جستی اش. مرد باش و قبول کن. تو که همیشه می گفتی این هایی که معتادند آدم نیستد. می گفتی
«مرد اگر مرد باشه غصه رو دوام میاره حتی اگه اندازه یک کوه باشه».
غصه من از کوه بزرگ تر که نیست.
ببین، محسن دارد می آید بالا. مامانت دوباره بهش زنگ زده است. الان می آید می بیند دندان هایت رنگ دود گرفته و حالش بد می شود. جمع کن و آبروی خودت را بخر.
«احسان در رو باز کن، وگرنه می شکنمش»
.....بیا از سه فرسخی بوی تریاک را شنیده است.
« برو منو به حال خودم بگذار لعنتی»
....دوست خوبیست، گفته بودم قبلاً؟ اگر شده در را هم می شکند. حالا راحت شدی؟ دید چه غلطی می کردی.
« هـــــــــــــــــــــــا ؟ چیه؟ قلدر شدی؟ راست می گی برو برای اون نامردا قلدری کن.....در ما رو چرا می شکنی؟».
مامان جان می بینی؟ دیوانه شده شوهرم. محسن گرفتش زیر مشت و لگد. طاقت نداشتم ببینم افتاده روی زمین و مشت می خورد. عین کارتن خواب های بی خانه. مامانش همان پایین مویه می کرد. کاش که تو بلند می شدی تا من کمتر غصه بخورم. تو هم از احسان ناامید شدی؟ می دانم. ولی دست او نیست مامان جان. او که مسئول حل همه ی رازهای این شهر نیست. او قرار بود پلیس خوبی باشد. مرد شریفی باشد ولی حالا مرد هم نیست. افتاده روی زمین و نا ندارد از زیر مشت های دوستش هم فرار کند. او می خواست بفهمد قاتل من کیست ولی نشد. دیدی که رفت آن برنای احمق را گرفت زیر مشت و لگد. مثل حالا، که خودش افتاده زیر مشت های محسن. رفت و تمام دوربین هایی را که می توانستند از آن اتفاق فیلم بگیرند زیر و رو کرد. خب یکی هم این طوری در حقش ظلم می شود. وقتی می گفتم کمتر برق مصرف کن برای همین بود. وقتی می گفتم کمتر چراغ روشن کن برای همین بود. خانه را بیخود می کنی عین تالار عروسی، بعد نتیجه اش می شود جیره بندی برق. دوربین ها از کار می افتند و سر دخترت بی کلاه می ماند. به این می گویند تاثیر پروانه ای. یک پروانه آن سر دنیا بال می زند و نتیجه اش می شود طوفان این سر دنیا. تو لامپهای سالن را خاموش نمی کنی و نتیجه اش می شود خاموش شدن چراغ خانه ات. گفتند به خاطر رفتن برق این بلا سرمان آمده است. گفتند چراغ قرمز بود، برق رفت. وقتی روشن شد سبز بود و ماشینی که بی خبر می آمد هم دید که چراغ عبور خودش سبز است. نفهمید چه شده است و کوبید به ما و رفت. خب انصاف این بود که می ایستاد ولی مرد شریفی نبود و فرار کرد. تا دوربین ها بخواهند دوباره راه بیفتند همه چیز تمام شده بود. می دانی افسری که سر چهارراه می ایستاد کجا رفته بود؟ سیگاری است بیچاره. یک لحظه رفته بود سیگار بخرد و برگردد. روحش هم خبر نداشت نبودنش می شود این فاجعه. اگر می ایستاد، حق تقدم با فرمان او بود. رفت سیگار دود کند، زندگی من دود شد رفت هوا. احسان هم اگر به حرف من گوش می داد و زانتیای شوهر خواهرش را گلکاری می کرد حالا تو مجبور نبودی گل پرپر کنی روی قبر من. نمی دانم دردش چیست؟ غصه نبودن من را می خورد یا در آتش انتقام می سوزد. شاید هم عذاب وجدان داشته باشد. نمی دانم. هرچه هست دارد از درون می سوزد و من را هم می سوزاند. من هنوز رشته دلم به دل او بند است. به دل شما که خوابیدی توی تخت و برای بلند شدن استخاره می کنی.
«فکر کردی خودت رو به این روز بندازی زنت زنده می شه؟»
دم تو یکی گرم محسن جان. هیچ وقت از قیافه ات خوشم نمی آمد ولی این یکی را راست گفتی.
« به جای این که من رو لت و پار کنی، یه راه بگذار پیش پام...من تا نفهمم کی روزگارم رو سیاه کرده از پا نمی شینم....».
بگو بهش، بگو بیخیال من بشود محسن....
«باشه قبول، به شرطی که آدم بشی و دست از این کثافت کاری ها هم برداری»
....خب این هم راهیست. دست بده به دست دوستت و بلند شو. من به این هم راضیم. خدا را شکر.
28-10-2013, 02:03 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
امروز، پنجم اردیبهشت است، روزی که من متولد شدم. زمانی را به خاطر می آورم که هنوز بچه بودم. موهای فرفری ام را ریختم روی شانه هایم و بلوز سفید و دامن چین پلیسه بنفش پوشیدم و نشستم جلو کیک و شمع پنج سالگی ام را فوت کردم. خیلی وقت بود که این فیلم را از یاد برده بودم. در آن سال ها خیلی ها دوربین عکاسی هم نداشتند چه رسد به دوربین فیلمبرداری. مامان بزرگم به مکه مشرف شد و به سفارش بابا این دوربین کوچک و سیاه را با دو جین فیلم مخصوص به خودش سوغاتی آورد. اولین فیلمی که گرفتند همین جشن تولد من بود. سروین هنوز به دنیا نیامده بود و من قرار بود سوگلی خانواده باشم. نوه اول بودن چنین مزایایی دارد گاهی. این فیلم که حالا تار و کدر شده و بعید می دانم سروین هم با چشم های اشک آلودش بتواند خوب تصاویرش را ببیند آخرین باری بود که واقعه کودکی من را ثبت کرد. بعد از آن دوربین شکست و تا وقتی دوربین بعدی را بخرند سروین هم به دنیا آمده بود و من فیلمی که تنها خودم در آن حضور داشته باشم نداشتم. عاشق این بودم که فیلم عروسی ام را ببینم. آنجا دوباره دوربین ها فقط متوجه من می شد. من که کنار شوهرم ایستاده بودم اما حالا تنها موجودی این خانه که فقط مخصوص به من باشد همین فیلم است که سروین در غیاب پدر و مادرم نگاه می کند. بابا مامان را برده است سر خاکم، تا کمی سبک شود. هرسال به مناسبت تولدم جشنی، میهمانیای یا شام جمع و جوری کنار هم داشتیم غیر از پارسال که من روز تولدم شیفت بودم و میترا جور خانواده ام را کشید. دوست داشتم روز تولدم را با احسان بگذرانم، حتی سعی کردم شیفتم را با یکی عوض کنم اما او هم جایی دیگر ماموریت داشت این بود که تولدم به خودم و میترا محدود شد. امروز اگر زنده بودم بیست و هشت ساله میشدم. اگرچه حال و هوای خانه هنوز عوض نشده است و از تابستان پارسال تا امروز که من در جمع خانواده حاضر نبوده ام غم به شکل های رنگارنگ وارد تمام منافذ خانه مان شده است ولی امیدوارم روزهای خوب برگردند. احسان حالا بهتر دل به کار داده است و دو بار دیگر هم به خانواده ام سر زد. نمی فهمم منظورش از این کارها چیست. او دیگر قرار نیست عضو جدید خانواده من باشد و می تواند زندگی جدیدی آغاز کند. دیگر دلم نمی خواهد او من را به یاد داشته باشد. همین که مادرم مدام غصه نبودنم را می خورد و موهای بابا در فقدان من یکی یکی سفید می شوند کافیست. حالا دوباره پشت در خانه حاضر شده است. دیشب دوباره کنارش نشستم و با انگشت هایی که محوتر از قبل شده اند موهایش را نوازش کردم. در جایش غلتی زد و خوابید.
زنگ خانه را می زند و سروین دستپاچه تلوزیون را خاموش می کند. در همان حال می بینمش که سعی دارد اشک هایش را پاک کند. احسان کلافه این پا و آن پا می کند و کم کم تصمیم گرفته که برود. حالا چرخید. سروین به آیفون رسیده و گوشی را برداشت. احسان صدای برداشتن آیفون را شنید. خوب است. هنوز هم پلیس خوبی است. میان بوق ماشین ها و موتورهایی که از زیر آپارتمان ما می گذرند، توانست صدا را بشنود. حالا سلام می کند و آن طرف، سروین با صدای گرفته می گوید که کسی خانه نیست. احسان دو دل شده است، سروین دلش نمی خواهد شوهرم وارد خانه شود. او به خاطر کتک کاری آقای برنا ناراحت است. حالا سروین تصمیمش را گرفت. زنگ در را زد و احسان جلو آسانسور ایستاده است.
یک لحظه، تنها یک لحظه طول کشید تا توانست من را درون آیینه داخل آسانسور ببیند. خودم هم از دیدن خودم هراسیدم. احسان همانجا ایستاده و پشت سرش را نگاه می کند. در آسانسور بسته شد. احسان دستی به موهایش کشید و دوباره با عجله کلید آسانسور را زد. دلم نمی خواهد دوباره با این تصویر مواجه شوم. تصویر زنی با لباس عروسی خونین که پشت سر مردی که قرار بود همسرش باشد ایستاده است. از زمین فاصله می گیرم و به خوفی که تمام تنم را در هم ریخته تن می دهم. آیا مرده ها هم از خودشان تصوری دارند؟ آیا آنچه از خودم می دیدم فقط یک خیال ذهنی بوده است؟ من هرگز خودم را به این شمایل ندیده بودم. از وقتی که مردم، تنها چیزی که تغییر می کرد لباسی بود که در حال فروپاشیدن است. گوشه های دامنم ریش ریش شده است. تاجم کدر و بدرنگ شده است اما خون؟ خون روی لباسم بود، سرتاپای لباسم آغشته به خون بود. این چه معنایی دارد؟ احسان حالا توی سالن نشسته است. سروین بی حوصله فنجانی را برمی دارد و زیرفنجانی را که متعلق به آن نیست کنارش می گذارد. حتی متوجه نیست فنجان هایی که توی سینی گذاشته لنگه به لنگه اند. چایی را روی میز می گذارد و با صدای گرفته میپرسد:
« هنوز سر خاکش نرفتی؟»
احسان کلافه است. انگار می خواهد چیزی بگوید؟ احسان جان نکند درباره زنی که توی آیینه اتاقک اسانسور دیدی حرف بزنی. سروین مسخره ات می کند. من نمی توانم برای آنچه دیده ای شهادت بدهم.
«دیشب یه خواب عجیب دیدم»
خواب عجیب؟ مطمئنم عجیب تر از آنچه چند لحظه قبل دیدی نخواهد بود. سروین هم اهمیتی نمی دهد وقتی می پرسد
«چی دیدی؟»
احسان با پایش لبه قالی را که کمی به سمت بالا برگشته سرجایش نگه می دارد، هنوز نمی داند چه بگوید. سروین آه می کشد و بی تفاوت به جوانه های سبز برگ ها بر شاخه های بیرون پنجره خیره می ماند.
« فکر کردم به خاطر این که مدام بهش فکر می کنم این خواب رو دیدم. یادم بود امروز تولدش بوده، ولی حالا مطمئنم که اون خواب با بقیه خواب هام خیلی فرق داشتند.....»
دوباره سکوت. سروین هیچ میلی به شکستن آن ندارد. و احسان بی عجله ادامه می دهد
« خواب دیدم توی همون چهارراهی که تصادف کردیم هستم. وایساده بودم اونجا و دیدم که ماشین تصادف کرد. بعد سارا با لباس خونی از ماشین اومد بیرون و با دست به یک جایی اشاره کرد. به یک جایی پشت سرم. مطمئنم می خواست یه چیزی بگه»
من؟ نمی دانستم که یک روح دیگر درون من وجود دارد. حالا تو آمده ای اینجا و می گویی خوابم را دیده ای؟ مگر آدم چندبخش می شود؟ مگر یک روح می تواند از رفتن بخشی از وجودش به خواب دیگران بی خبر بماند؟ شاید هم بتواند. مگر من خودم را آن طور با لباس های خونین دیده بودم. نمی دانم.
«خب؟»
این را سروین گفت. با آن صورت حق به جانب به چشمان خسته احسان زل زده و منتظر بقیه ماجراست. احسان چشم از نگاه سروین می گیرد
«نمی دونم. شاید رفتم همونجا...باید بفهمم به چی اشاره می کرد».
خوب است احسان جان. از آن روز تا به حال از آن چهارراه رد نشده ای. اگرچه آن چهارراه کوتاه ترین راه از خانه تان به محل کارت بوده است. می فهمم که نمی خواهی از آنجا رد بشوی، چون حالت خراب می شود. چون می ترسی. چون یادت می آید توی همین چهارراه بود که زندگی ات راهش عوض شد. خوب است که بروی.
«حالا که چی؟ اومدی اینا رو می گی که بعدش چی بشه؟»
سروین، سروین جان این طور حرف نزن. حق داری حالش را نفهمی. تو که کنارش نبوده ای. تو که نمی دانی وقتی کلافه است دلش می خواهد حرف بزند، دلش می خواهد تایید شود. این مرد قوی که رازهایش را فقط با خودش قسمت می کند فقط وقتی خیلی کلافه است زبان باز می کند، آن هم پیش نزدیک ترین کسانی که می شناسد. این طور با لحن شماتت بار عذابش نده، شوهرکم تنهاست، دلش می خواهد کسی حرف هایش را بشنود.
«نمی دونم، سلام به بابا و مامان برسونید».
نگفتم سروین جان؟ خردش کردی. با این حرف تحقیرش کردی و حالا با خودش فکر می کند چقدر احمق هستم. حالا دیگر پیش هیچ کسی حرف نمی زند، حالا حتی وسوسه هم نمی شود دوباره از آن چهارراه رد شود.
« می خوای با هم بریم اونجا؟»
آفرین. خوب است. کمی دلسوزی کن برای شوهرم. او به این چیزها بیش از هر حرف دیگری محتاج است.
«روزی که تصادف کردیم، داشتم نگاش می کردم. می خواست گل روی لباسش رو درست کنه. ناخن هاش بلند بودند و سختش شده بود. چراغ که سبز شد یک لحظه متوجه ماشینی که از سمت راست چهارراه می اومد شدم. کافی بود زود فرمون رو بچرخونم اون وقت شاید ته ماشین می رفت. نمی دونم چرا نفهمیدم چکار کنم. تقصیر من بود».
پس به خاطر این است که ناراحتی؟ عذاب وجدانت برای این است که در آن لحظه سرنوشت ساز کار درست را انجام نداده بودی؟ اگر روز اول این را می دانستم عصبانی می شدم ولی حالا، حالا که هشت ماه گذشته است و گوشت و پوستم زیر خاک تجزیه شده دیگر برایم مهم نیست. حالا به تقدیر تن داده ام.
« فردا میام با همدیگه بریم سر اون چهارراه، خوبه؟»
فقط سری تکان می دهد و می رود. حرف دلش این بود. می خواست به کسی بگوید که از اشتباه خودم باخبرم. می خواست بدانند که زجر می کشد و غصه می خورد. گاهی هم البته تریاک می کشد. نه به اندازه قبل ولی گاهی دودی می گیرد تا سرش آرام شود.
باز هم کنار هم نشسته ایم، این بار در زانتیای شوهرخواهرش. فراموشی از اینجاها شروع می شود. این همان ماشینی بود که وقتی می خواست از بیمارستان مرخص شود، عصبی اش کرد. همان ماشینی که حتی اکراه داشت دوباره نگاهش کند ولی حالا توی آن نشسته و از پنجره آن به آپارتمان خیره شده است. سر می گردانم تا ببینم به چی نگاه می کند. قاب پنجره خالی است و نسیم ملایم بهاری پرده را تکان تکان می دهد. می دانم به چه فکر می کنی احسان. وقتی می آمدی دنبالم، زنگ می زدی به موبایلم و خودم را می رساندم لب پنجره، برایت دست تکان می دادم و می گفتم آمدم. می دانی فرقش چه بود؟ تو سوار پرایدت بودی و من آن بالا ایستاده بودم. حالا اما پنجره خالیست و من کنارت نشسته ام. توی زانتیایی که از آن بدت می آمد.فراموشی از همینجاها شروع می شود. خدا را شکر
میترای من امروز، بیست خرداد،اولین روزی است که می توانم بیایم به محل کارم. تا امروز فقط پنج جا می رفتم. سر قبرم توی قبرستان، خانه خودمان، چهارراهی که تویش مردم و پیش احسان یا در اتاق خودش یا در محل کارش و امروز دلم خواست بیایم اینجا ببینم تو در چه حالی؟ خانواده ام خوبند. ظاهراً خوب هستند ولی من می دانم که هنوز غمگین هستند. مامان گریه هایش را به خلوتش برده است و کمتر جلو بابا و سروین اشک می ریزد. بابا گیر داده به گل های باغچه آپارتمان. همسایه ها هم بدشان نمی آید یک نفرمفت و مجانی دستی به سر و روی باغچه بکشد. حیاط خیلی قشنگ شده است. چند بوته گل رز کاشته و چند شاخه شمعدانی. هر وقت می آید سرخاکم یک شاخه برای من می آورد. او هم این طوری خودش را تسکین می دهد. با گل هایی که به یاد من می کارد. سروین دوباره با مازیار برنا آشتی کرده است. درباره اش برایت نگفته بودم ببخشید یادم نبود. اما حالا می گویم. با هم پارک می روند. خرید می روند و سروین با خرید کردن سعی می کند من را فراموش کند. او مثل مامان نیست که مدام حسرت جای خالی ام را می خورد، مثل بابا نیست که برای تسکین دردش یک هدف خوب انتخاب کرده است. او می خواهد خودش را در این چیزهای پیش پا افتاده غرق کند تا کمتر به چیزهای مهم فکر کند. احسان هم خوب است. دوست ندارم بشنوی اما تریاک می کشد. چند وقت پیش با سروین رفتند سر همان چهارراهی که تصادف کردیم. احسان تنش عرق نشسته بود ولی سروین هیچ حسی نداشت. حق هم داشت. او توی تالار بود که خبر تصادفم را شنید. بعد یک راست به بیمارستان رفتند. برای همین است که هیچ حسی نسبت به این چهارراه ندارد. احسان التماس آمیز نگاهی به سروین بی خیال انداخت و با زبان بی زبانی می خواست بگوید دلداری ام بده ولی سروین بی خیال به مغازه ها نگاه کرد و پرسید

«از مغازه دارها هم پرسیدی؟»

احسان انگشت هایش را محکم روی پوست سرش کشید

«از همه شون پرسیدم، هیچ کس یادش نبود شماره ماشین چی بوده، گفتند یه سراتوی مشکی بوده، همین»

سروین چرخی زد و به چراغ راهنمای سر چهارراه نگاه کرد بعد به زیرگذری که در سمت چپ بود.

«ماشین به شما زد بعدش هم رفت توی سراشیبی زیرگذر، اگه می خواستند هم نمی تونستند ببینند».

احسان نگاهی به زیرگذر انداخت و دستش را مشت کرد. بعد کلافه گفت

«سارا چی رو می خواست نشون بده؟»

برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. همان سمتی که من در خواب اشاره کرده بودم. میترا احسان خواب من را دیده است بدون این که خودم خبر داشته باشم. آن روز نفهمیدند منظور من چه بوده است ولی بعد اتفاقی افتاد. حالا می گویم چه اتفاقی. همه اش من حرف زدم تو در چه حالی؟ میترا؟ می دانم نمی شونی، همه این ها را برای خودم می گفتم. ببین دکتر صباحی دارد می آید. همان عصا قورت داده. چه عجب این دفعه لبخند می زند به تو.....

«سلام عزیزم، خوبی؟»

میترا منظورش چیست؟ چرا با این لحن با تو حرف می زند؟ نیشت را ببند. نامزد کردید؟ نه حلقه که توی دستت نیست.

«امشب میای دنبالم؟»

بیاید دنبالت؟ اینجا چه خبر است؟

«آره، همون جای همیشگی، خوشگل کن حسابی»....

جای همیشگی کجاست میترا؟ خوشگل کردن برای چی؟ چرا این قدر چندش حرف می زند؟ میترا؟ باورم نمی شود این صباحی عصا قورت داده هم بلد باشد این طور حرف بزند.

«حواست باشه کسی نفهمه»

چی را نفهمند میترا؟ این دکتر دیوانه چی می گوید؟ تو چرا با غم رفتنش را نگاه می کنی؟ خدایا یک راهی بگذار پیش پایم بفهمم این ها چه کار می کنند.یک راهی بگذار جلو رویم که این قدر سوال بی جواب نداشته باشم. این دختر جوان جایگزین من است؟ چقدر خوشگل است ولی چشم دیدن تو را ندارد میترا، از وقتی مرده ام می توانم این چیزها را بهتر درک کنم. نگاهش مثل منشی آتلیه خورشید است. کجا می روی میترا؟ تو هم فهمیدی که چشم دیدن تو را ندارد؟ ولی راهش این نیست. نباید بروی به امان خدا. باید بمانی و نشان بدهی بود و نبود او برایت فرقی ندارد. خوشگ است که باشد. تو هم خوشگلی. فقط کمی لاغری، چقدر گفتم غذا بخور آب برود زیر پوستت؟

«خیال می کنه ما خریم نمی فهمیم. حراست بفهمه کارش زاره»

دارد با خانم میلادپناه حرف می زند. همان پیرزن اخمو که دوستش نداشتیم. میترا دارند درباره تو حرف می زنند. برگرد جوابشان را بده، بگو من هفت سال سابقه کار دارم اینجا،هیچ کسی نمی تواند پشت سرم حرف بزند.

«به ما مربوط نیست سنایی، این قدر هم سر نکن توی کار اینا»

میترا،خانم میلادپور آنقدرها هم بد نیست. دارد از تو دفاع می کند.

«خیلی احمقه، فکر می کنه نمی فهمم تا دکتر صباحی میاد جلو استیشن نیشش باز می شه فقط خواجه حافظ نمی دونه این دوتا ریختن روی هم».

اینها چی می گویند میترا؟ برگرد جوابشان را بده. دارند می گویند شما با هم ریختید روی هم. منظورش تو و دکتر صباحی است. بگو که حالت ازش به هم می خورد. هان؟ حالت به هم می خورد ازش درست است؟ می گفتی آدم نیست. عین سنگ است. مگر وقتی گفتم آمده خواستگاری ام نگفتی اگر می آمد خواستگاری تو خیطش می کردی؟ مگر هر روز نمی پرسیدی چرا زودتر جواب نه را نمی دهم تا از دست این دکتر از خودمتشکر راحت شوم؟ نکند خودت دوستش داشتی هان؟ میترا ول کن پانسمان این مریض را حرف بزن.....

باشد، اشکالی ندارد. تو دیگر صدای من را نمی شنوی. می خواستم برایت بگویم که دو روز پیش یک نفر آمد با احسان حرف زد. احسان دوباره رفته بود سر چهارراه و یک نفر دوان دوان رفت سراغش و گفت شماره ماشین را برداشته است. گفت همان وقت دیده است که ماشین ها دارند به هم می خورند. دیده که تو به گل روی لباس من نگاه می کردی و راه افتادی، گفت می خواسته داد بزند و تو را خبر کند که ببینی یک ماشین دارد به سمتمان می آید. بعد یک لحظه شماره ماشین را برداشته است. آن مرد توی موسسه قرض الحسنه نبش خیابان کار می کند. حسابدر است و حفظ کردن شماره ها برایش راحت است. برق رفته و کار دیگری نداشته انجام بدهد. می خواسته برود دنبال قولنامه کردن خانه جدیدشان که همه چیز را دیده است. دو روز پیش احسان را می بیند و مثل همه کسانی که دوست دارند ببینند آخر فیلم چه می شود رفته و پرسیده آن کسی را که این بلا را سرمان آورده است گرفته اند یا نه و بعد شماره ماشین را به احسان داده است. احسان حالا می داند ماشین مال کی است. امروز آمده بودم اینجا به تو خبر بدهم که بالاخره احسان می فهمد چه کسی من را کشت و بعد می آید سر خاکم و گریه می کند و تمام می شود. آمده بودم بگویم ممکن است دیگر نتوانم تو را هم ببینم میترا جان. اما تو انگار سرگرم خودت هستی. سرگرم دکتر صباحی که حالا کنارت ایستاده و می خواهد چیزی بگوید

«وقتی میام پیشت نیشت رو باز نکن....همه فهمیدن ما با هم سر و سری داریم».....

این چه طرز حرف زدن است آقای دکتر؟ میترا را با زن های خیابانی اشتباه نگیر. او دختر خوب و مهربانی است. من دوستش دارم حتی اگر به خاطر عشق به تو، سعی کرده باشد من را از ازدواج با تو منصرف کند. اگر میترا هم نبود من به تو بله نمی گفتم. من احسان را می خواستم. مرد شریفی که آن قدر وجدان دارد خودش را برای پیدا کردن قاتل من به زحمت بیندازد. من چنین مردی را دوست داشتم نه تو که زورت آمد روز تشییع جنازه هم سر خاکم بیایی. یادت است با بابام چی گفتی؟ « من خیلی به دخترتون علاقه دارم، هرکاری به خاطرش حاضرم بکنم»....هرکاری، ولی حتی سر خاکم هم نیامدی. پس این طور با میترا حرف نزن.
28-10-2013, 02:05 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
امروز روز سرنوشت ساز است. احسان و محسن رد ماشین را بعد از نه ماه گرفته اند و حالا دارند می روند دنبال قاتل من. البته وظیفه آنها نیست که این کار را بکنند. در واقع دارند همراه همکارانشان در اداره راهنمایی (هه) و رانندگی (ها) می روند قاتل را بگیرند. کسی که من را کشت اسمش هومن خبیری است. البته اسم کاملش هومن خبیری آستانه است ولی پسوند اسمش را برداشته است، چون حالا دیگر دوست ندارد کسی بفهمد او اهل یک شهر کوچک در شمال است. او سومین پسر یک کارخانه دار در تهران است و در ویلایی در نیاوران،خیابان منظریه، نبش بن بست کلهر زندگی می کند. آن سراتوی مشکی که پراید فقیرانه ما را در هم چلاند فقط یکی از چند ماشینی است که هومن دارد. دو برادرش با پدرش کارخانه تولید ظروف یک بار مصرف را می گردانند و قرار است در کنار این کارخانه یک جور محصول دیگر هم تولید کنند. یک جور ظرف یک بار مصرف که از ذرت ساخته می شود. همه شان خبر دارند که هومن با ماشینش چه گندی به بار آورده است. همه این چیزهایی که من می دانم را احسان فهمیده است، جز قسمت آخر ماجرا. این که همه شان می دانند هومن چکار کرده است. این را من دانستم. دیشب آمدم به خانه شان و دیدم که پدر هومن و برادرانش مشغول رایزنی هستند. یکی از داخل اداره خبرشان کرده است که امروز می آیند سراغ هومن. احسان طفلک من می بینی همین پلیس های شریفی که روی اسمشان قسم می خوردی به خاطر چندرغاز پول تو را می فروشند. دیشب نشستند و فکر کردند چکار کنند، خیالشان بابت هومن راحت است. او را فرستاده اند ترکیه، تا بعدش برود کانادا. همان روزی که این بلا را سرم آورد فراری اش دادند ولی این قدر خوش شانس بودند که تا نه ماه بعد، یعنی امروز کسی نفهمد که قاتل من کیست. هومن برگشت ایران چون اینجا خاطر کسی را می خواهد. نتوانست دوری اش را تحمل کند و چون بقیه هم دیدند که کسی سراغشان را نگرفته است مطمئن شدند خطری وجود ندارد. این ها را از حرف های دیشبشان دانستم. حالا دوباره رفته است ترکیه و قرار است برای همیشه از ایران برود. پدرش وکیلیشان را خواست و گفت که به هر قیمتی کارش را زود تمام کند، اما از شانس بدش مجبور است چند وقتی توی ترکیه بماند چون قبلاً وقتی یک بار به کانادا رفته و مست کرده دعوایش شده و یک شهروند کانادایی را زده است. برای همین باید چند وقت بماند تا ببینند اگر نتوانست کانادا برود کجا برود. پدر هومن مرد مستبدی است. او پایش را کرد توی یک کفش که هومن حتماً باید به کانادا برود. چون عمه هومن و خواهرش آنجا هستند و او پسرش را خوب می شناسد. می داند که هومن هرکجا برود، تنهایی ممکن است گند دیگری بالا بیاورد و می خواهد کسی مراقبش باشد. کاش می توانستم این ها را به تو بگویم احسان. کاش می شنیدی حرف هایم را، آن وقت این طور هیجان زده و عصبی پشت در خانه شان قدم نمی زدی. در را گشودند. خبیری بزرگ در خانه است. دارید وارد خانه می شوید و او دارد شما را از پشت پنجره می بیند. قبل از این که شما بیایید همه شیشه های مشروب را فرستاده اند توی انباری خانه شان. نمی خواهند وقتی فهمیدی پسرش ایران نیست بهانه تازه ای پیدا کنید.
خب حالا معرکه شروع می شود. حالا تو و بقیه همکارانت نشسته اید توی سالن پر زرق و برق خانه هومن خبیری و دارید شرح واقعه می دهید. احسان جان این طور خیره نگاهش نکن. او خوب می داند که تو همان کسی هستی که زنت را از دست داده ای.
«باید با خود هومن خبیری حرف بزنیم»
ببین چقدر خوب نقش بازی می کند. انگار که تازه خبر تصادف را به او داده اند. اما تو خوب می فهمی که دارد نقش بازی می کند احسان جان. تو پلیس خوبی هستی. تو کسی هستی که از آنهایی که توی باندهای موادمخدر کار می کنند اعتراف می گیری، پس خوب می فهم این چشم های از حدقه درآمده و این صورت ناراحت فقط یک ماسک است.
«هومن نیست ایران، هومن مسافرته»
احسان خودت را کنترل کن. اینجا تو فقط یک ناظری
«بهش زنگ بزنید بگین بیاد، وگرنه خود شما هم شریک جرم می شید»
داشتم چی می گفتم همین الان احسان؟ ببین همکارت چه با غضب نگاهت می کند. تو کارشان دخالت نکن. بگذار خودشان حرف بزنند. آنها هم به اندازه تو توی کارشان وارد هستند
«چشم من زنگ می زنم، ولی هومن قرار نیست برگرده، برای همیشه رفته»
«رفته یا فراریش دادید؟ شما وجدانت قبول می کنه پسرت از تقاص جنایتی که داده فرار کنه؟»
این حرف ها چیست احسان؟ البته که وجدانش قبول می کند. او پسرش را از زن تو بیشتر دوست دارد. همه همین طورند. کی راضی می شود پسرش را پشت میله های زندان ببیند؟ شاید اگر ادمی معمولی بودی و مچش را می گرفتی سعی می کرد با پول سر و ته ماجرا را هم بیاورد ولی او می داند که تو پلیس هستی و ممکن است به خاطر کشته شدن زنت هر کاری بکنی تا پسرش را بیندازی زندان. حتی شده چند روز. حتی شده چند ماه. پس این طور حرف نزن
«ببینید، هومن به من نگفته بود که چه غلطی کرده، وگرنه خودم کت بسته تحویلش می دادم. حالا هم گردنم از مو باریکتر، هرچی دیه اون خدابیامرز بشه تمام و کمال قبول دارم. می مونه حکم حبس به خاطر قتل عمد که اونم من بهش زنگ می زنم خبرش می کنم....ما هم آدم هستیم جناب سرگرد....آصفی .... ما هم وجدان داریم».
هه! وجدان؟ اگر شما وجدان داشتید پایتان را نمی انداختید روی هم تا شوهر من ذره ذره آب بشود و تریاک بکشد. حداقل به خاطر شادی روح من می آمدید و همین حرف ها را همان وقت می زدید. دم از وجدان نزنید که نه من و نه احسان زیر بارش نمی رویم. درست است احسان جان؟
«وجدان؟ اگر وجدان دارید پسرتون رو بیارید تا توی چشم هاش نگاه کنم و بگم زندگی من رو از هم پاشون کرده بعد باور می کنم که وجدان دارید».
نه احسان جان. این ها وجدان ندارند. تو هم می دانی، ولی عصبانیت هیچ دردی را دوا نمی کند. دیه را قبول کن و همه چیز را فراموش کن.
«پول دیه تون هم بمونه پیش خودتون....من هنوز اون قدر بی شرف نشدم پول خون زنم رو بخورم»
احسان؟ می دانی چرا این قدر تو را می خواهم؟ نه اشتباه گفتم. اینجا فعل ماضی بهتر جواب می دهد. می دانی چرا این قدر تو را می خواستم؟ چون تو واقعاً مرد شریفی هستی. کاش می توانستم بگویم که چوب خدا بی صداست و این طور خودخوری نکن. اگر تو نمی بینی دلیل ندارد که خدا تقاص خون من را نگرفته باشد. می دانی احسان من، همین هومن بیچاره و دائم الخمر که فقط به فکر عیاشی است، خودش یک موجود بدبخت است. خودش خاطرخواه یک دختر است ولی نمی تواند بدون اجازه باباش با او ازدواج کند. چون پدرش آن دختر را در شان خودشان نمی داند. هومن بیچاره حالا باید از ترس این که زندان نرود قید آن دختر را بزند. او خودش جیره خور جیب پدرش است و می داند که او هم از جیبش برای آن دختر خرج نخواهد کرد. دیشب آخرین باری بود که آن دختر را دید. حتی جرات نداشت واقعیت را به او بگوید. او که به اندازه تو شریف نیست. به اندازه تو شجاع نیست که جلو همه همکارانت پولشان را بکوبی توی سرشان، او رفت و برای آخرین بار لذتش را هم با آن دختر برد و مدام اشک می ریخت و دخترک را می بوسید و می گفت دوستت دارم،عاشقت هستم. دختر بیچاره فکر می کرد هومن از فرط لذت زبان باز کرده و دیوانه وار واقعیت ها را می گوید. از خوشحالی توی پوستش نمی گنجید و در جواب آن پسرک دیوانه، بیشتر می بوسیدش. خبر ندارد که هومن برای همیشه رفته است. امروز صبح از خواب بلند شد و تلفن زد به هومن ولی گوشی اش خاموش بود. تا ظهر هزاربار این کار را کرد ولی گوشی خاموش بود. حالا، در این لحظه که تو داری از خانه شان بیرون می روی، دخترک بیچاره دارد زنگ می زند به برادر هومن. می خواهد ببیند هومن کجاست و نگرانش شده است. برادرش اما اهمیتی به ناراحتی های این دختر نمی دهد. گفت هومن برای همیشه رفته است. و حالا دخترک در بهت و ناراحتی هق هق می کند. برادرش اما می خواهد دلش را به دست بیاورد. می بینی احسان جان. این خانه خشت خشتش از فساد و تعفن ساخته شده است. برادر هومن، کسی که ممکن بود روزی بشود برادر شوهر دخترک، که حالا اسمش را می دانم، دارد قربان صدقه اش می رود و می گوید:
«سپیده جون عزیزم، حالا دنیا که تموم نشده، رفت که رفت به درک. اصلاً هومن لیاقت تو رو نداشت.....من همون روزی که دعوتت کرد خونه مون فهمیدم لیاقت تو بیشتر از این چیزاست..... این پسره هنوز داره از کون بابام می خوره تو دلت رو به چی خوش کردی؟ بیام ببرمت یک دوری توی شهر بزنیم حالت عوض بشه؟»
احسان عزیزم، تو که نمی توانی از همچین آدم هایی انتقام بگیری. اینها مثل کثافت توی چاه هستند. بی ارزش و بی فایده، اگر بخواهی ازشان انتقام بگیری فقط دست هایت را به لجن وجودشان مالیده ای. پس بیخیال شو. این قدر سرت را به فرمان ماشین نکوبان.
راستی ماشین نو مبارک. این بار انگار از خر شیطان پایین آمدی و یک ماشین آبرودار خریدی هان؟ پرشیا....مبارک است...نو است نه؟ حتماً ... هنوز روکش صندلی ها را هم عوض نکرده ای....کی خریدی که من ندیدم؟ جداً حواسم به این نبود. به این سوال....کی از تو غافل شدم که تو ماشین خریدی؟ شاید کم کم دارم تمام می شوم. من که در یک لحظه می توانستم چندجا باشم و همه را با هم ببینم، چطور وقت خریدن این ماشین با تو نبودم؟ دارم تمام می شوم احسان یا آن قدر عذاب وجدان داشتی که مانع دانستن من شدی؟ می شود عذاب وجدان یک زنده باعث شود یک مرده از کارهایش بی خبر بماند؟ شاید بشود،نمی دانم.
امروز 28 شهریور است. روزی که من قرار بود ازدواج کنم. روزی که من مردم. اگر زنده بودم حالا با احسان می رفتیم در یک رستوران دنج می نشستیم و سالگرد ازدواجمان را جشن می گرفتیم. یا نه می رفتیم خانه مامان و دور هم و با هم شادی می کردیم. مامان یک لباس سیاه جدید پوشیده است. حالا فقط از طرز برش لباسها و مدل یقه شان می توانم بفهمم که لباس نو خریده است. همه لباس هایش سیاه شده اند. بابا روز تولدش برایش یک لباس گلبهی خرید. پوست گندمی مامان با رنگ گلبهی خیلی زیباتر می شود. می خواست او را سر شوق بیاورد که دست از لباس های سیاه بردارد ولی مامان در زمان منجمد شده است. هر روز صبح بلند می شود و میز صبحانه را می چیند. با همان لباس سیاه، می نشیند پای قرآن و آیه ها را می خواند. می خواند و در دلش به من فکر می کند. ظهر دوباره ناهار را می گذارد و باز می رود توی اتاقش و تسبیح می اندازد. آن قدر زیاد که سر انگشتانش سر می شوند. آخر هفته ها همین کارها را سر خاک من تکرار می کند. آنقدر در این نقش فرو رفته است که دیگر هیچ چیز نمی تواند او را به حال خودش برگرداند. حتی قهرهای سروین، غرغرهای بابا هم رویش تاثیر ندارند. مامان شده است مثل یک ذره معلق میان یک آب سیاه که اسمش زندگیست، چرخ می خورد و فرو می رود،چرخ می خورد و پایین می رود و بالاخره یک روز که دانست همه این کارها هم نمی توانند آرامش کنند به کف ظرف می رسد. به کف زندگی و در قعر فراموشی ته نشین می شود. من می ترسم. من از فراموشی نمی ترسم از این که مامان فراموش شود می ترسم. می دانم یک روز از خواب بلند می شود و دیگر خودش را هم نمی شناسد. یک روز بلند می شود و فراموش می کند کیست و آن روز است که همه می فهمند مامان مهربان و خوشحال من دیوانه شده است. مامان لباس سیاه تازه اش را پوشیده و دارد خرما را توی ظرف می چیند. چندمتر آن طرف تر سروین جلو میز آرایش مردد مانده است. می داند اگر آرایش کند بقیه پشت سرش حرف می زنند، می داند نباید در روزی که قرار است آخرین مراسم یادبود خواهرش را بگیرند، آرایش کند. نباید....این خیلی راحت است اما می تواند به همین راحتی به دلش این چیزها را بفهماند؟ دلش می خواهد وقتی آقای برنا آمد و از دور نگاهش کرد دوستش بدارد. برای همین است که مردد است. بردار خواهرکم. بردار آن رژ لب صورتی ملایم را و دستی به صورت سفید و بی روحت بکش. من اینجا ایستاده ام و به تو می گویم خوب کاری می کنی. من از همه راضی ترم به این که تو را خوشحال ببینم. گور پدر حرف های مردم. تو شاد باشی من هم خوشحال می شوم. بابا توی باغچه اش دارد با وسواس گل انتخاب می کند. دارد به این فکر می کند که زندگی مسخره شان را دوام بیاورد. یک ساقه رز سیاه، یک ساقه رز صورتی، یک ساقه رز سفید، باز از اول. همه ساکنان آپارتمان می دانند امروز سرسال من است. برای همین است که به احترام بابا هیچ نمی گویند. نمی گویند چرا همه گل ها را چیدی آقا....چرا ندارد. او این ها را کاشت برای من و حالا می خواهد همه شان را یک جا برایم بیاورد.
مامان احسان هم لباس سیاه پوشیده است. او هم دارد حاضر می شود تا سرخاکم بیاید اما نمی داند به شوهرم چه بگوید. می ترسد در اتاق را بزند. بینی اش بوی نفرت آور سیگار و تریاک را می شنود اما نمی خواهد باور کند. نمی خواهد باور کند که پسرش دارد خورده می شود. نمی خواهد ببیند که احسانش دارد تمام می شود و تریاک او را تا ته خورده است. اشک هایش را پاک می کند و با هانیه راه می افتد. احسان روی تختش دراز کشیده است. حالا حتی انگشت کشیدن روی موهایش هم قلبش را تکان نمی دهد. احسان جان من کمرنگ شده ام یا تو داری فراموشم می کنی؟ نه! تو من را فراموش نمی کنی. تویی که اینجا دراز کشیده ای روی تختت و مدام به سیگارت پک می زنی من را فراموش نکرده ای. تویی که صدایت از کشیدن تریاک زمخت شده است من را از یاد نبرده ای. می دانم هنوز در غصه من می سوزی. می دانم از این که نتوانستی قاتلم را به سزای عملش برسانی ناامید و افسرده شده ای. برای همین بود که آن روز رفتی راهنمایی و رانندگی و داد کشیدی که همه تان نامرد هستید. گفتی آن نامردی که به قاتل من خبر داده تا فرار کند دستش به خون من آغشته است. برای همین بود که آبروی خودت را این طور جلوی همکارانت بردی. حالا خبرش به گوش بچه های بخش خودتان هم رسیده است. آنها هم کمتر کار به کار تو دارند. آنها هم نمی خواهند پا روی دم تو بگذارند مبادا این شیر غمگین را خشمگین کنند تا اختیارش را از کف ندهد. می دانم احسان جان. این است تقاص آرزویی که کردم. این که مامان به سوی دیوانگی قدم بردارد، که تو بخوابی روی تخت و نئشه بشوی، که بابا با خشم گل ها را از ساقه جدا کند، که سروین مردد جلو آیینه برای برگشتن به زندگی عادی مردد بماند. این است تقاص من اما من را نباید مقصر بدانید. من هم یک آدم بودم، با همه آرزوها و خواهش های یک آدم. نمی خواهم هیچ کدامتان را ببینم. می خواهم بروم سراغ میترا. او من را آرام می کند. او که حالا دارد خیلی شاد زیر لب ترانه ای زمزمه می کند و موهایش را سشوار می کشد تا بیاید سر خاک بهترین دوستش. ببین. این جور کسی را من دوست دارم. برگشته به زندگی اش و احترام من را هم دارد.
میترا جان، چرا لباس های زیر را برانداز می کنی؟ نکند قرار است جای دیگری بروی؟ یادت است امروز چه روزیست که؟ زنگ خانه تان بلند شده است. چه با شوق به سمت در می روی. و آن سوی در .... دکتر صباحی؟ ..... دارد دور و برش را نگاه می کند. « باز کن زنک هرزه».... میترا نخند، خوشحالی برای چی؟ دارد به تو فحش می دهد، بشنو.
آمد داخل. این طور دستپاچه بودی برای دیدن این دکتر احمق؟
«سلام خوشگل خانم، خوبی؟»
میترا مسخ حرف های دکتر صباحی شده است. دستش را حلقه کرده دور گردنش و لبانی را می بوسد که چند دقیقه پیش داشتند فحشش می دادند. چشم هایش را بسته است و غرق در خلسه لب هایی شده است که هیچ میلی به بوسیدن عاشقانه ندارند. میترا جان کاش من بودم تا بگویم کسی که این طور تو را می بوسد، کسی که این طور دنبال عشق میان لب هایش هستی عاشق تو نیست. عاشق این طور دریده نیست. عاشق مثل احسان است، مثل او که لب هایش آرام پیشانی ام را می بوسید، موهایم را می بوسید. چشمانم را با لب های داغش لمس می کرد و مدام زمزمه می کرد « سارای من، سارای عزیز من».....حالا دستانش را میان لباس های میترا برده است. تند و هیجان زده، میترا ناراحت است. ناراحتی میترا؟ می فهمم. دلت می خواست قبل از این وحشی گری کمی آرام نوازشت می کرد. من دست های احسان را تجربه نکردم، او نخواست پیش از عروسی این طور من را کشف کند. اما اگر من هم جای تو بودم حالم از این همه نفهمی به هم می خورد. می فهمم میترا جان...چرا می گذاری این طور تو را بدرّد؟ حالا میترا روی تخت افتاده است. مثل بره ای که بر مسلخ افتاده باشد.
میترا دختر تنهاییست. او از شهری دیگر آمده تا مستقل زندگی کند. میترای محبوب من، آمده چون در شهرش کاری برایش نبوده است. حالا اینجا روی تخت.... تمام شد. حتی نپرسید چرا بغض داری....میترا این کاری که با تو کرد کثافت کاری بود می فهمی؟ ببین چقدر بی تفاوت به تو دارد زیپش را بالا می کشد. چرا موهایش را لمس می کنی؟ این همه گدایی برای چی؟
«پاشو لباست رو بپوش...»
«می دونی امروز چه روزیه؟»
خدا را شکر یادت است میترا.
«نه چه خبره امروز تولدت که نیست»
چرا از او می پرسی؟ چه اهمیتی دارد؟ او برای تویی که زنده ای و این طور مظلوم خواهش عشق داری، یک جو ارزش قائل نیست آن وقت می خواهی یادش بماند که من مرده ام؟
«چرا گریه می کنی؟ چیز بدی گفتم میترا؟»
«امروز، سر سال سارا بود مسعود....یادته اون روز که فهمیدم رفتی خواستگاری سارا چه حالی شدم؟ تو تن من رو گرفتی توی دستت، بعد رفتی خواستگاری دوستم، تو این قدر بی شرف بودی مسعود»
می گویند مرده ها هیچ چیز را حس نمی کنند، من اینجا ایستاده ام و می گویم دروغ می گویند. مرده ها هم تعجب می کنند. حالا چه فرقی می کند. اگر زنده بودم از شنیدن این راز قلبم سخت می زد. تند اما سخت می زد. اگر زنده بودم و می دانستم دکتر صباحی در بستر دوستم خوابیده و بعد به سراغ من آمده نفرت وجودم را لبریز می کرد، اگر می دانستم که دوستم این راز را به من نگفته است، از خشم بر خودم می لرزیدم. حالا اما فقط سکوت می کنم. دردی ندارم، قلبی ندارم که از درد متوقف شود اما در جایم ایستاده ام و هیچ حرفی بر زبانم نمی آید چون تعجب کرده ام.
«اگر بیشرفم چرا هنوز آویزون من هستی هان؟»
« نمی فهمی کثافت؟ نمی فهمی دوستت دارم؟»
«تو آدم نیستی میترا.... آدم نیستی که حالت رو بکنی و تموش کنی....همش داری کثافت کاری خودت رو هم می زنی چون از بوی کثافت خوشت میاد....من بیشرف هستم، من رفتم خواستگاری دوستت...تو چرا بــــــــاز اومدی چسبیدی به من خودت رو تقدیم کردی؟»
میترا با چشم های وق زده، که اشک مثل یک شیشه رویش کشیده شده بدون لباس میان تخت نشسته است و با خشم به دکتر صباحی نگاه می کند. راست می گوید میترا جان. تو اگر امثال این مردها را می شناختی می دانستی که آنها فقط دنبال کسی می روند که دستشان هنوز به تنش نرسیده باشد. برای این ها عشق فقط در تن خلاصه می شود. وقتی بدستش آوردند عشقشان تمام می شود. بلند شو میترا، بیا سر خاکم و با من حرف بزن. من نمی توانم جوابت را بدهم اما می توانم گوش خوبی برایت باشم. می شوم سنگ صبورت.
«کثافت آشغال....سارا خوب می شناختت...»
خوب است میترا، به لجن بکش این کثافت متعفن را.....بگو درباره اش چه گفته ام. ببین چه با تعجب برگشته نگاهت می کند
«می گفت این آدم قلب نداره، راست می گفت. آدمی مثل تو یه حیوونه که فقط به فکر غریزه هاش هست....نه اصلاً آدم نیست...سارا راست می گفت که تو یه حیوون بیشتر نیستی....»
آفرین میترا جان. حالا خودت هم فهمیدی. پس بلند شو و تنت را از چشمان این حیوان درنده بپوشان.
«همون بهتر که مُرد....»
میترا یخ می زند. بعد در یک حرکت شیشه سنگین عطر را پرت می کند سمت صباحی. او سرش را می دزدد اما سر عطر به گوشه ابرویش می خورد و خون از کنارش پایین می آید. حالا برگشته سمت میترا و او را زیر لگد گرفته است « پتیاره اگه یک بار دیگه همچین کاری کنی می فرستمت گوشه قبرستون ور دل همون دوست بدبختت»
نزن این تن معصوم و بیچاره را پست فطرت. میترا چرا گریه می کنی. بلند شو و تف بینداز توی صورتش. خشمت را بریز توی بزاق دهانت و پرتش کن به هیکل کثافتش.
ابرویش را با همان دستمالی که هوسش را توی آن خالی کرده بود پاک می کند و حالا رفت. میترا بغض می شکند و داد می زند
«کجایی ســــــــــــــــــارا؟»
صدایش با صدای مردی غمگین که در اتاق دیگری در این شهر، میان ته سیگارهای مچاله شده مانده یکی می شود. احسان هم مثل تو دلش برای من تنگ شده است میترا. اما او داد نمی کشد. جای او با تو عوض شده است. او ناامیدانه و از سر یاس دنبالم می گردد، نه مثل تو که از خشم فریاد می کشی.کاش که شما کنار هم بودید. می شود من آرزویی بکنم که خدا بشنود و برای همه مان برآورده اش کند؟
28-10-2013, 02:07 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
Aug 2013
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
امروز اتفاق عجیبی برایم افتاد. بیدار شدم و دیدم که پاهایم از مچ به پایین غیب شده اند. کجا رفته اند نمی دانم. وقتی بچه بودم اگر چنین چیزی می دیدم اصلاً تعجب نمی کردم. یک عروس با لباس های پاره پوره که پاهایش از پایین قطع شده اند. وقتی بچه بودم کارتون تام و جری را می دیدم که توی آن تام دنبال جری می دوید و وقتی می خواست از میان یک در رد شود دو نصف می شد. ذوق می کردم و می خندیدم چون تام دستش را دراز می کرد و نصف تنش را برمی گرداند سر جایش و باز می شد یک گربه کامل. بچه ها خیلی چیزها را راحت درک می کنند چون فکر می کنند که دنیا همین شکلی است اما وقتی بزرگ شدند دیگر باورشان نمی شود که یک آدم می تواند مثل گجت گردنش را آنقدر کش بیاورد تا بتواند درون یک اتاق را از طبقه بیستم یک آپارتمان دید بزند. حالا من هم بزرگ شده ام و مرده ام ولی هنوز به اندازه یک آدم زنده برایم عجیب است که یک باره به پایین نگاه کنم و ببینم پاهایم رفته اند. اگرچه من به پاهایم خیلی احتیاج ندارم و روی نسیم جابهجا می شوم اما دوست دارم دلیل غیب شدن پاهایم را بدانم. سروین کفش پاشنه بلند مشکی اش را پوشیده و جلو آیینه خودش را برانداز می کند. قد او از من کوتاه تر است. حالا که پاهایم کنده شده اند اگر کنارش باایستم، کنار سروین که شلوار مخمل چسبان و کفش پاشنه ده سانتی به پا کرده از او کوتاه تر می شوم. همیشه می گفتم اگر می خواهی بلندتر به نظر برسی باید لباس های تنگ بپوشی و کفش های پاشنه بلند، با اخم نگاهم می کرد و می گفت « که بشم عین تو؟ نردبون خانم؟»
حالا دلش می خواهد نردبان بشود. می خواهد برود مازیار برنا را ببیند. می خواهند با هم بروند رستوران و دلش شور می زند. مامان به اصرار خاله ها و عمه هایم لباس سیاهش را درآورده است اما هنوز صبح زود بلند می شود قرآن ختم می کند. حالا دست به بغل ایستاده توی چارچوب در و به سروین که زیر لب ترانه می خواند خیره شده است. سروین حواسش به او نیست، چون آیینه جلو در نیست تا او بتواند پشت سرش را ببیند. مامان آه می کشد و سروین از جا می پرد.
« دارم حاضر می شم برم پیش بیتا»
مامان اهمیتی نمی دهد. می چرخد سمت سالن و بی جواب می رود. او خوب می داند که سروین دروغ می گوید. اگر حالش خوب بود تا ته و توی ماجرا را در نمی آورد ولش نمی کرد. بعد دست به دامن من می شد تا کمی سروین را نصیحت کنم که با این کارها آبرویمان را نبرد. حالا اما مامان از دست سروین دلخور است. توقع دارد در نبود من کمی بیشتر با او وقت بگذراند. دوست دارد سروین جای خالی من را برایش پر کند. سروین زیر لب غر می زند:
«من که آدم نیستم، باید بشینم تو خونه خون گریه کنم تا ازم راضی باشه»
سروین اشتباه می کنی. مامان فقط دنبال یک همدم است. او از خوشحالی تو ناراحت نیست پس عذاب وجدان نداشته باش. گوشی اش را درمیآورد. مازیار زنگ زده است
«الو سلام»
مازیار را هم می توانم ببینم. توی اتاقش، روی تخت دراز کشیده است و از صدای سروین خوشحال لبخند می زند « سلام خوشمل من، کی بیام دنبالت؟»
سروین اخم می کند
«هنوز راه نیفتادی؟»
مازیار، نگاهی به ساعتش می اندازد
«چرا الان توی ماشینم، منظورم این بود که آماده شدی؟»
خدایا، دروغ می گوید. حتماً از غرغرهای سروین می ترسد. حالا بلند شد نشست.
«من آماده هستم، مازی؟»
مازیار پاهایش را به هم فشار می دهد و دمر می خوابد
«جون مازیار؟»
سروین روی تختش می نشیند و جوری اخم می کند انگار همین دم مازیار روبهرویش نشسته است
«مامانم باز باهام قهر کرده، چرا آخه؟ مگه تقصیر من بوده که سارا رفته؟»
مازیار صورتش را توی بالشت فرو می کند و بعد برمی گردد سمت سقف. سروین همان طور منتظر آه می کشد.
«نه قربون چشمای عسلیت بشم، غصه نخور...می خوای نیایی بمونی پیش مامانت؟»
سروین اخمش بیشتر می شود.
«اگه نمی خوای بیای بگو،چرا هی دنبال بهونه هستی؟»
مازیار آرام روی پیشانی اش می کوبید
«نه به خدا، منظورم این نبود. ولی می دونی بهم زنگ زدن گفتن باید یک سری عکس رو روتوش کنم. اگه خودم نباشم کارش نمی شه. مشتری هم فردا میاد.»
سروین بغض می کند و با انگشت روی تختش اسم مازیار را می نویسد
«باشه نیا. عوضش قول بده فردا بریم بیرون»
لبخند حالا روی تمام صورت مازیار پهن شده است. گوشی را می بوسد و سروین خنده نمکینی می کند. حالا دوباره اخم کرده است. کفشش را در می آورد و پرت می کند کنار تخت. مازیار دارد شماره یک نفر را می گیرد. سروین دنبال مامان می گردد. توی اتاقش است سروین جان. تو نمی دانی؟ مازیار حالا مشغول صحبت است.
«عسل جون، کار رو تموم کن بدو بیا دیگه».
بعد از دانستن راز میترا، بعد از غیب شدن پاهایم دیگر مهم نیست بفهمم که مازیار هم دارد سر خواهرم کلاه می گذارد. مردن همین بخشش بد است. این که می توانی رازهایی را بدانی که تلخ هستند. و تلخ تر از آن دانستن این حقیقت است که نمی توانی به نزدیکانت کمک کنی تا کار درست را انجام بدهند. فرق زندگی و مرگ این است. وقتی بمیری می دانی و نمی توانی و وقتی زنده ای می توانی اما نمی دانی.
حالا سروین کنار جانماز مامان نشسته و زانویش را توی بغل گرفته است. مامان بی تفاوت تسبیح می اندازد. سروین می گوید « نمی رم بیرون، خوب شد؟ حالا حرف می زنی باهام؟»
مامان تسبیح را تندتر می گرداند و کمی بلندتر دعا را نجوا می کند
«یا حاجت دهنده حاجت مندان.....»
سروین تسبیح را می کشد و عصبی می گوید
«می شنوی چی می گم مامان؟»
حالا مامان دقیقتر توی صورت سروین نگاه می کند. نه مثل همیشه که نگاه می کرد اما معلوم نبود حواسش کجاست
«برو، من که حرفی نزدم»
«این حرف نزدنت از صدتا فحش هم بدتره»
مامان تسبیح را برمی دارد و دوباره شروع می کند. سروین اما ول کن نیست. دلش می خواهد حرف دلش را پیش مامان بزند
«دروغ گفتم نمی خواستم برم پیش بیتا»
دانه تسبیح میان انگشتان مامان بی حرکت می شود و سروین ادامه می دهد
«با یکی آشنا شدم، می خواستم با اون برم رستوران»
مامان بی اختیار گریه می کند و سروین جا می خورد. اگر بابا بود حتماً به شیوه خودش او را آرام می کرد. ولی بابا رفته بیرون داروهای اعصاب مامان را بگیرد. سروین ملتمسانه خودش را در آغوش مامان می اندازد
«گریه نکن مامانی، تو رو به روح سارا قسم گریه نکن»
خدا را شکر هنوز هم یک فایده برای خواهرم دارم. به روح من قسم می خورد و مامان بغضش را نصفه نیمه باقی می گذارد. موهای سروین را ناز می کند اما حالا سروین دارد آرام اشک می ریزد. مامان خم می شود و موهای سروین را می بوسد
«اگه حرفی می زنم فقط واسه خاطر خودته....من که بدیت رو نمی خوام»
سروین دارد به مازیار فکر می کند. اما مازیار حالا روی تختش دست عسل جان را گرفته و با هم عشقبازی می کنند. عسل جان همان منشی لب شتری اش است. خاک بر سرت که لیاقت خواهر من را نداشتی.
سروین آرام می گوید:
«ولی تو سارا رو بیشتر از من دوست داشتی، می دونم حق داری، سارا عاقل بود. مهربون بود. نه مثل من عصبی و دیوونه»
مامان صدایش می لرزد. تندتند نفس می زند و سروین آستین مامان را با اشک خیس کرده است.
«من هردوتانو رو دوست دارم»
سروین بلند شده و در چشم های مامان نگاه می کند. چشم های اشکی و پر آب مامان. خودش هم چشم هایش خیس است.
«پس چرا دیگه خوشحال نیستی؟ چرا برات مهم نیست من و بابا چکار می کنیم؟ شدی عین آدم آهنی. خونه تمیز می کنی،غذا می پزی ولی یک کلمه حرف نمی زنی. میایی اینجا می شینی پای سجاده هی تند تند دعا می خونی....می دونستی احسان معتاد شده؟ شما چرا براتون مهم نیست که بقیه هم آدم هستن هان؟»
حالا گریه امانش را می برد. مامان با تعجب به حرف سروین فکر می کند.
سروین هقهق کنان می گوید
«مامان کپلش اومده بود دم در دانشگاه منو ببینه. اون بهم گفت.
اومده یک کاره می گه بیا با احسان حرف بزن راضیش کن بیاد سر خاک خواهرت. می خواستم فحشش بدم. زنک دیوونه نمی گه پسرم شما رو از زندگی انداخت. بدبختتون کرد اومده می گه برو دنبالش ببرش سر خاک حالش خوب بشه»
بیچاره مامان احسان. بیچاره مامان من. کاش می توانستم کاری کنم. برای شما. برای زن های خوب زندگیم. مامان اشکش را پاک می کند.
«تو چی گفتی سروین؟»
سروین با پشت دست اشکش را پاک می کند و مازیار دور از خانه ما، در میان تختش به عسل جانش چسبیده است.
«هیچی، فقط نگاش کردم ببینم از رو می ره یا نه»
«حرفی که بهش نزدی؟»
دخترک لب شتری توی چشم های مازیار خیره می شود « دیگه اون دختره رو نمی بینی؟»
منظورش سروین است. مامان به سروین نگاه می کند و سروین و مازیار هر دو با هم همزمان می گویند
«نه».
هردوشان دروغ می گویند. سروین به مادر شوهرم گفت « پسرت اگه آدم بود می رفت دخل اونی رو که ما رو بدبخت کرد می آورد. واسه همه مامور قانونه به ما که رسید شد معتاد کارتن خواب؟»
مازیار هم دروغ می گوید. او به سروین قول داد که با هم از دواج کنند. توی چشم های سروین نگاه کرد و گفت
«نمی خوام از دستت بدم. تو همه چیز من هستی»
مامان و عسل هردو خیالشان راحت می شود. سروین به صورت مامان نگاه می کند
«تا کی باید صبر کنم که دست از غصه خوردن بکشی مامان؟ اگه منم بمیرم حالت خوب می شه؟»
مامان با غیظ رو از سروین برمی گرداند
«مار زبونت رو بزنه، دیگه این حرف رو نزن»
مازیار پشت به عسل می گوید
«دیگه درباره سروین از من سوال نکن».
سروین ناامیدانه از آنجا می رود تا دوباره به مازیار زنگ بزند. ولی او گوشی اش را خاموش کرده است. مامان نگاهی به مهر داخل سجاده می اندازد و آن را جمع می کند. می رود سمت دفتر تلفن و شماره احسان را پیدا می کند. اگر احسان شوهر من بود حالا مامان شماره را حفظ کرده بود اما حالا نام احسان مثل یک اسم ممنوعه میان دفتر تلفن جا خوش کرده است. شماره را می گیرد اما گوشی احسان هم خاموش است.
احسان حالا مشهد است. دارد میان کوچه پس کوچه ها دنبال چند گرم شیشه می گردد. خرج عملش بالا رفته است و محسن دیگر برایش مهم نیست که دوستش را از این کار منع کند. شوهر طفلی من، اگر حالا زنده بودم داشت توی بازار رضا برایم دنبال سوغاتی می گشت. خرجش بالا رفته است. خیلی بالا. چند روز پیش پرشیا را فروخت. همان روزی که مادرش جلو دانشگاه سروین سبز شد. بعد از محسن و دو نفر دیگر پول قرض گرفت. نمی دانم می خواهد همه شیشه های شهر را بخرد تا دیگر مجبور نباشد برای چند گرم مواد خماری بکشد یا قرار است اوردوز کند و خودش را راحت کند.
دارم می بینمش. روی یک کاغذ مچاله دنبال آدرس می گردد. سر و رویش اما مرتب است. ریش گذاشته و موهایش کمی بلندتر از معمول شده اند. حالا آدرس را پیدا کرد. یک در زنگ زده میان یک کوچه باریک. در را می زند و مردی آماده پشت در کلت به دست ایستاده است. احسان آرام می گوید
«بهروز هستم»
حق دارد. این ها نباید بفهمند او مامور مبارزه با مواد مخدر است. او قرار است برای خودش مواد بخرد. مرد در را کمی باز می کند و از درز آن نگاهی به سر و وصورت احسان می اندازد.
«کی اینجا رو بهت یاد داد»
من می دانم. احسان رفته بود دنبال دوستش محسن. همانجا کنار پرونده ها نشسته بود و منتظر بود کارش تمام شود. وقتی محسن بیرون رفت کشوها را زیر و رو کرد و آدرسی را پیدا کرد. بعد از تلفن عمومی به شماره ای که پیدا کرده بود زنگ زد و آدرس کسی دیگر را گرفت. آدرسی که حالا جلو درش ایستاده است. قبلاً هم این کار را کرده بود. وقتی می خواست یک موادفروش خرده پا پیدا کند تا بتواند جنسش را جور کند. دنبال اسمی می گشت که توی دستگیری اش نقشی نداشته است. نمی خواست خبرچین ها خبر بدهند که احسان آصفی، مامور مبارزه با مواد مخدر افتاده است دنبال مواد خریدن. اما توی دفتر محسن دنبال چه می گشت؟
«از بچه های تهرون آدرس شما رو گرفتم. پولم حاضره»
بعد در کیفش را گشود و تراول ها را نشان داد. احسان جان چه می کنی با خودت؟ چرا داری به خودت خیانت می کنی؟ تو که مرد شریفی بودی. برای همین است که پاهای من غیب شده اند؟ پاهای من را تو بردی احسان می دانم.
28-10-2013, 02:09 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عروس خون-نویسنده:مینا گودرزی فر Galaxy 46 22,761 10-01-2012, 12:39 AM
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد