خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عروس مرده_مژگان زارع

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان عروس مرده_مژگان زارع
[تصویر:  xcw3qeil4xt1uqen46a.jpg]

منبع-سایت 98ia



خلاصه: سارا روز عروسیش تصادف می کند و می میرد. او هیچ وقت زندگی مشترک را تجربه نمی کند اما فرصت پیدا می کند قبل از جدا شدن کامل روحش از دنیا ببیند که چه حوادثی بر سر راه اطرافیانش قرار می گیرد. او می بیند که مرگش چطور باعث تغییر سرنوشت دوربری هایش به خصوص شوهرش می شود و در آخرین لحظه های بودنش میان زمین و جهان دیگر دعا می کند که هیچ وقت خدا هیچ کسی را به حال خودش وانگذارد. این که چرا سارا این دعا را بر زبان می آورد دلیل نوشته شدن این رمان است.

تعداد فصل ها: 4 فصل




فصل اول ناکجاآباد




به نام خدا، به نام او که جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز مینگرد

پوشیدن لباس سپید، آرایشگاه رفتن، شاهزاده رویاها که مقابل آرایشگاه ایستاده است و وقتی تو را می بیند از نگاهش، از لبخندش می فهمی که تو دنیای او هستی. دنیای شاهزاده ات. از پله ها که پایین می آمدم تا دستانم را میان دستانش بگذارم مطمئن بودم که قرار است سال های زیادی را کنارش به خوشی بگذرانم. آرام و سر به زیر، پله ها را پایین می آمدم. همه فکر می کردند از حجب و حیاست که این طور سر به زیر هستم اما بلندی لباسم من را سربه زیر کرده بود.
جز آن هیجان زده بودم. اصلاً قدم برنمی داشتم. میان زمین و هوا در حرکت بودم و برای آنکه هوشیار بمانم و به خاطر بیاورم که چند دقیقه دیگر قرار است گل سرسبد مجلس عروسی ام باشم. پس باید می ترسیدم.
می ترسیدم پاشنه های بلند کفشم پشت دامن حریر گیر کند و میان زمین و هوا معلق بمانم. آنهایی که عروسی کرده اند خوب می دانند چه می گویم. فرق آنها با من این است که دیگر نمی توانم مثل آنها ازتعریف جزء به جزء ماجرای عروسی ام لذت ببرم.
آنها می نشینند و فیلم عروسیشان را ده بار نگاه می کنند. تنها، با خانواده، با دوستان، با دخترخاله ها، با شوهرشان و هربار که یک تکه اش را نگاه کردند یادشان می افتد که در فکرشان چه می گذشت. یادشان می افتد و لبخند بر لب می آورند. بعدها وقتی بچه دار شدند یک بار دیگر هم آن را با بچه هایشان نگاه خواهند کرد. بعد می روند جلو آیینه می ایستند و به خط های کمرنگی که روزگار بر صورتشان نقش انداخته دست می کشند و ابروهایشان را بالا می برند و با خودشان می گویند:
«چقدر جوان بودم، چقدر با طراوت....».
مامان گاهی وقت ها این کار را می کرد. من ولی در فیلم عروسی ام یخ می زنم. منجمد می شوم و شاید هرگز کسی دوباره به سراغم نیاید.
همیشه فکر می کردم خوش بختی خیلی نزدیک است مثل یک سیب در پایین ترین شاخه زندگی کافی است دست دراز کنی و آن را بچینی، دانشگاه رفته بودم، رشته مورد علاقه ام را خوانده بودم و با مردی که دوستش داشتم آشنا شده بودم.
روزی که احسان از من خواستگاری کرد مطمئن شدم که شانس مثل باران روی سر و صورتم می بارد. احسان با آن صورت خواستنی اش. با آن شانه های پهن که قرار بود یک عمر مرا در آغوش بگیرند، با آن رفتار متین و محسور کننده اش. تنها نگرانی ام این بود که مبادا روزی از هم سیر شویم. می شد؟
جوابش را هیچ وقت نخواهم فهمید، چون دیگر زنده نیستم تا زندگی را با او قدم بزنم، نفس بکشم و تجربه کنم.
از پله ها پایین آمدم و دستم را برای آخرین بار در دستش گذاشتم و سوار ماشین شدیم. این آخرین گرمایی بود که دریافتم.
فیلمبردار مدام از پشت دوربینش علامت می داد که آرام بروید، این طور بروید، آن طور بیایید و احسان کلافه شده بود اما چیزی نمی گفت.....
به خاطر من چیزی نمی گفت........ می دانست که چقدر این چیزها برایم مهم است.
این فیلمبرداری ها، این مراسم و این تشریفات. اگر دست خودش بود به یک مسافرت خشک و خالی قانع می شد. او این طور مردی بود. بی قید و بند به تجملات و چشم و هم چشمی ها. برای او فقط خوب بودن مهم بود. همیشه می گفت:
« من دوست دارم آدم خوبی باشم حتی اگه بقیه فکر کنند نیستم».
من می خندیدم و مدام با خودم تکرار می کردم تو خوبی، تو مهربانی و هیچ کسی فکر نمی کند تو مرد بدی باشی.
به چهارراه که رسیدیم، پشت چراغ قرمز که گیر افتادیم احسان خواست دستم را بگیرد و من هیچ منعی برای این کار نداشتم. دست من مال او بود. همه چیز من مال او بود. دست دراز کرد، چراغ سبز شد. انگشتانش میان هوا معلق ماند. آهی کشید که بفهمم دلش می خواهد زود این شب تمام شود. این ها که برای جشن عروسی مان آمده اند بروند و فرصت کند، فرصت کنیم کنار هم باشیم، تنهای تنها. دو نفری کنار هم اما تنها.
نگاهم رفت به گل ابریشمی که با یک رشته حریر ظریف به پشت لباسم وصل می شد. گلی که قرار بود تن پوش شانه هایم باشد آویزان شده بود.
دست بردم لمسش کنم تا بدانم در حال افتادن است؟
در هوا معلق شدیم، صدای انفجاری در گوشم فرو ریخت، حتی فرصت نکردم آن گل را بگیرم. آن گل ابریشمی را که داشت می افتاد.
پیش از آنکه بدانم چه شده است خودم را دیدم ایستاده میان دود و آتش. دور و برم را نگاه کردم. سالم بودم بدون یک خراش، خواب بود؟
ماشینمان داشت می سوخت. مردم جیغ می زدند، فیلمبردار دوان دوان به سمت ماشین آمد و از کنارم گذشت.
چشم گرداندم احسان را ببینم. آنجا بود. توی ماشین گیر افتاده بود.
جیغ زدم و التماس کردم درش بیاورند. کسی انگار صدایم را نمی شنید. ایستادم و برای یک لحظه هوشیاری وجودم را فرا گرفت.
چرا من اینجا بیرون ماشین بودم؟ چرا لباسم تمیز و سپید بود؟ به آن گل حریر نگاه کردم که بر آسفالت خیابان افتاده بود و مردم با عجله از رویش رد می شدند. خم شدم دستم را از میان مچ پای یک نفر رد کردم و برش داشتم.
چند قطره خون رویش پاشیده بود. داخل ماشین را نگاه کردم، من آنجا بودم. احسان را روی دست می بردند و من آنجا میان آتش داشتم می سوختم، سیاه می شدم، خاکستر می شدم.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۵-۸-۱۳۹۲, ۰۹:۲۲ عصر
یافتن
2 کاربر از best lady به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon, دبیرزبان
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
به دامنم نگاه کردم که در میان باد تکان تکان می خورد.....
خاکستر تنم در باد می چرخید و می چرخید و روی بازوهای عریانم می نشست. روی موهای حلقه حلقه ام. روی تاج عروسیم. من مرده بودم و داشتم به مردمی نگاه می کردم که دور جنازه سوخته ام حلقه زده بودند و تکان های پی در پیشان خاکسترم را در هوا پخش می کرد.
احسان کجا بود؟ بعد ترس تمام وجودم را فرا گرفت. هیچ وقت به مردن فکر نکرده بودم. هیچ وقت به این دقت به مردن فکر نکرده بودم. این که کی قرار است بمیرم. یا چطور بمیرم و بغض گلویم را سوزاند. آنجا بود که به شانس خودم لعنت فرستادم.
حالا فیلم عروسیم چه می شد؟
این بود آخرین صحنه ای که از من جاویدان می شد؟
پس مراسم رقص کیک چی؟ مراسم شام خوردن؟ رقص دو نفره که به خاطرش آن همه تمرین کرده بودم؟
به جای آنها قرار بود من را این طور در هم فرو ریخته وسط یک ماشین مچاله شده ببینند؟
احسان کجا بود تا سرش داد بکشم؟ گفته بودم پراید مزخرف ترین ماشین دنیاست. گفته بودم بیا یک ماشین درست و حسابی پیدا کن. مثلاً ماشین شوهرخواهرت. خندید و گفت من ترجیح می دهم وقتی فیلم عروسی مان را می بینم مدام یادم نیفتد ماشینی که زیر پایم است عاریتی است. چقدر التماس کردم؟ گفتم تو که به خاطر من حاضر شدی این مراسم را بگیری، بیا و این یکی را هم قبول کن. گفت حرف مرد یکیست.
احسان؟ احسان من؟ حالا خوب شد؟ ماشینت؛ غرورت من را مچاله کرد. حالا هم ماشینت رفت، هم من رفتم. خوب شد؟ دیدی گفتم دلم را می شکنی؟ دیدی گفتم به دلم بد افتاده، توی حرف من نه نیاور؟ خوشحال هستی حالا؟
هنوز به قاعده این دنیا عادت نکرده ام. اینجا بیست سال فکر می کنی و بعد می بینی یک ثانیه گذشته است.
من داشتم با مرگ خودم کلنجار می رفتم، ساعت ها آنجا ایستاده بودم، میان آن چهارراه و ماشین ها از میان لباس سپیدم رد می شدند. آدم ها از میان غنچه های رزی که در دست داشتم رد می شدند تا زودتر به من برسند. به من مچاله شده میان آن پراید لعنتی.
این همه فکر کرده بودم و حالا می دیدم فقط یک ثانیه گذشته است. حالا احسان داشت می رفت تا زنده بماند. حتماً زنده می ماند. این از خاصیت مرگ است که همه چیز را شفاف تر درک کنی. اگر مرده بود باید همینجا کنار من می ایستاد و با هم به آن جهنمی که برپا شده بود نگاه می کردیم. بعد می خندیدم و می گفتم، حرف مرد یکیست؟
گل رز ابریشمی را به یقه ام چسباندم و دنبال پیکر خونین احسان روان شدم.
بعداً وقت بود که دوباره برگردم و به خودم نگاه کنم. بعداً خیلی وقت داشتم چون اینجا «خیلی» یعنی تا ابد.

فصل اول( ناکجا آباد): بخش دوم

شوهر من مرد شریفی است. او همیشه به این که تنها دارایی اش شرافت است افتخار می کند. هرچند بهتر است بگویم شوهر سابق من. چون من مرده ام.
من یک عروس مرده ام. هر روز باید این را تکرار کنم تا خاطرم بماند. عروس مرده. چه واژه غریبی. عروس یعنی زن سپیدپوش، اما وقتی بشود عروس مرده، رنگ سیاه جلو می افتد.
شوهر شریف من حالا در بیمارستان بی هوش و گوش افتاده است. پزشک ها مدام علایم حیاتی اش را بررسی می کنند تا ببینند بهتر می شود یا نه، من هم مثل آنها منتظر پایان کار هستم.
توی فیلم ها دیده بودم که یک مرده از آینده خبر دارد، همه اش چرت است. دروغ محض. یک مشت خیالبافی چرند که من بیشتر از هرکسی از چرند بودنش مطمئنم.
شوهرم در اتاق آی سی یو خوابیده و نبضش گاهی مرتب می زند، گاهی نامیزان. وقتی کنارش می نشینم و سعی می کنم با انگشت موهایش را نوازش کنم نبضش تندتر می زند. چه فایده؟ من حالا یک حجم بی خاصیت بیشتر نیستم. مثل یک تکه ابر پفکی و سپید اما توخالی.
بچه که بودم خیال می کردم می توانم روی ابرها راه بروم، بدوم یا توی آنها بازی کنم. بزرگ که شدم دانستم ابر فقط یک تکه هوای متراکم است که هواپیما به آن بزرگی می تواند از وسطش رد شود و خراش هم برندارد. من حالا عین همین ابرها هستم، پفکی و ناتوان از گرفتن حتی یک رشته موی شوهرم.
تنها اتفاقی که بعد از تقلای من می افتد این است که نبضش بالا و پایین می شود. تندتر می زند. انگار که خیلی هم بی خاصیت نباشم و بتوانم ضربان قلبش را از مدار نظم خارج کنم. روز اول و دوم همه ی تلاشم تبدیل به خشم می شد.
این که کنارش بودم، در یک قدمی اش ولی نمی توانستم لمسش کنم. این آزارم می داد.
روز سوم فکر کردم به این کار از دریچه ای تازه نگاه کنم. مثل یک سرگرمی تازه. انگشتانم را فرو می کردم توی بدنش، توی قلبش و گرما تا پشت سرم جریان می یافت اما از این کار دست کشیدم چون نبضش را به نوسان وامی داشت. جوری که دکترها سراسیمه می آمدند و به تنش سیم های جور واجور وصل می کردند.
آهان یادم نبود بگویم. من قبل از این که بمیرم پرستار بودم. پرستار یک بیمارستان نظامی.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۶-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۴۸ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
می دانستم دارند چه بر سر شوهرم می آورند. می خواستند به قلبش شوک وارد کنند تا نمیرد. خوب می دانستم که چه کار دردآوریست. رد شدن برق از بدن را می گویم. مثل عبور یک سیخ داغ از پوست است. درست است که بیمار بیهوش است اما هر شوکی که به قلبش وارد می کنند احتمال نزدیک شدنش را به مرگ بیشتر می کند. جالب است نه؟ شوک می دهند تا زنده شود و وقتی زنده شد بدنش چند درجه ضعیف تر از قبل می شود و ممکن است از عمرش کم شود. برای همین بود که دست از سرگرمی ام کشیدم. دلم نمی خواست شوهرم زنده بماند و با فلاکت زندگی کند.
او مرد شریفی است و برای دفاع از شرافتش باید زنده بماند، زنده و قوی.
نبضش دوباره نامنظم شده است چون من دچار وسواس شده ام برای آخرین بار به موهایش دست بکشم.
این آخرین بار است احسان. باور کن. حالا که باید بروم و در تشییع جنازه خودم حاضر شوم قول می دهم فقط در یک متری ات باایستم تا قلبت بتواند در آرامش خون را به تنت فرو بریزد.
حالا من در ماشین کنار مادرم نشسته ام. در چشم برهم زدنی از بیمارستان به خانه رسیدم.

این هم از مزایای مردن است. وقتی سبک بشوی با نسیم بالا و پایین می روی و چشم باز می کنی می بینی توی خانه هستی. مادرم با دست روی پا می کوبد. موهایش را پریشان می کند و هرچه می خواهم آرامش کنم نمی توانم. کار بیفایده ایست. می دانم دلش برایم تنگ خواهد شد. وقتی پیکر درهم کوفته ام را توی قبر بگذارند و دیگر مطمئن شود که دستش به من نمی رسد بی تابی خواهد کرد. می دانم حالا دارد به چه فکر می کند. به مادرشوهرم. دارد حسودی می کند. در دلش می گوید:
« خوش به حالت، خوش به حالت....هنوز پسرت رو داری».
این جور حسادت ها، خیلی کمیابند و خدا هم چشم به رویشان می بندد.
بگذار کمی هم حسادت کند. دخترش در یک چشم بر هم زدن پرپر شده است. گلی که به زحمت از آب و گل در آورد و به خانه بخت فرستاد حالا باید گوشه قبرستان بپوسد. حسادت دارد، ندارد؟
من که مرده ام، به خواهرم حسادت می کنم. او هنوز زنده است. او می تواند عروسی کند و مادر شود ولی من نمی توانم. هرچند ممکن است از هرچه عروسیست بیزار شود. مطمئنم وقتش که رسید به این فکر می کند که عروسی بگیرد یا نه؟ عروسی گرفتن برایش کابوس می شود. عروسی گرفتن یعنی بیرون کشیدن تن من از گور. یعنی این که یادت باشد خواهر تو روز عروسی اش بود که مرد. دلم می خواهد راهی پیدا کنم تا بتوانم نشانش بدهم که من اصلاً از عروسی گرفتن او ناراحت نمی شم. ممکن است حسادت کنم ولی مطمئن باش ناراحت نمی شوم. یک آه کوچک می کشم و همه چیز تمام می شود، همین.
شاید بتوانم راهش را پیدا کنم. شاید به خوابش بروم. مگر نمی گویند مرده ها می توانند به خواب زنده ها بروند؟ باید فقط بگردم و راهش را پیدا کنم. حالا وقت زیاد است. خواهرم قرار نیست به این زودی ها عروسی کند. او فقط بیست سالش است و اگر مثل من باشد هفت سال دیگر وقت دارد. حالا باید دنبال سرشان راه بیفتم و ببینم که تنم را زیر خاک می کنند. لازم نیست سرم را پایین بگیرم و مراقب دنباله لباسم باشم. آنقدر سبک شده ام که مثل نسیم در حرکتم.
احسان جایت اینجا خالیست. اینجا که خانه ابدی من نام دارد. کاش می توانستی بیایی و به چشم ببینی که دارند من را زیر خاک می کنند. بعد باران می آید. برف می آید. دانه های گل از کناره های سنگ قبرم جوانه می زند و بزرگ می شود و باز گرمای تابستان می سوزاندشان و دوباره این چرخه تکرار خواهد شد. دلم می خواهد بدانم چند بهار دیگر برای دیدنم خواهی آمد. خیلی چیزها دلم می خواهد بدانم. یکی از آن چیزها که ذهنم را از همین حالا آزار می دهد نفر بعدیست. این که نفر بعدی که کنار تو می نشیند کیست؟ اصلاً ممکن است تو بعد از من دوباره به فکر زن گرفتن بیفتی؟ یادت است بار اولی که همدیگر را دیدیم؟ افتاده بودی روی تخت و از درد ناله می کردی. آمدم کنارت ایستادم و گفتم:
« خوبه که پلیس هستی»
اخم کردی و صدایت را فرو خوردی. می دانستم که این شوخی صدایت را می برد. همین که بگویم پلیس هستی یعنی که خیلی قوی هستی. خیلی مرد هستی. مرد هم که ناله نمی کند... می کند؟ گریه نمی کند.... می کند؟ آن هم یک پلیس. یک پلیس شریف.
چند روز و چندماه گذشت تا مطمئن شوی که می خواهی ازدواج کنی؟ برای من خیلی گذشت. به اندازه یک قرن. منظورم یک قرن به حساب زنده هاست. اینجا که من ایستاده ام یک قرن به یک فوت می گذرد. مثل فوت کردن به شمعی نیمه جان. بعد یک روز مادرت به سراغم آمد. با یک دنیا لبخند. نمی فهمیدم چرا این طور نگاهم می کند. چادر کرپ سیاهش را گرفته بود جلو دهانش و مدام چشم می گرداند ببیند کجا می روم. کجا می آیم. سر کردم در گوش میترا و پرسیدم:
« این خانمه بدجور نگاهم می کنه یا من خیالاتی شدم؟»
میترا لبخند زد و دانستم که درست متوجه شده ام. بی آن که حرفی بزند رفت. سه ماه بود که مرخص شده بودی و من کم کم داشت یادم می رفت مصدوم مقیم اتاق 203 چه چشم های زیبایی دارد. داشتم به خودم می قبولاندم که هرچه در دل من می گذشته فقط مال من بوده است. آن نگاه هایی که پشت گردنم را می سوزاند همه اش خواب و خیال بوده است. سه ماه دیگر هم گذشت و سال نو شد و تو به خاطره ها پیوستی. میترا اخم هایم را تحمل کرد. غرغرهایم را تحمل کرد و مدام می گفت:
« دیوونه رفت که رفت. حقوقش که مالی نبود، هر روز هم باید دلشوره می گرفتی که زنده برمی گرده خونه یا نه. خدا رو شکر کن».
میترا جان حالا اینجا ایستاده ام کنارت و دلم می خواهد در آغوشت گریه کنم. هی هق هق نکن دلم ریش می شود. سارای عزیز تو در لباس سپید عروسی اش کنارت ایستاده و دلش برای خودش تنگ شده است. یادت است این شعر را می خواندم برایت؟
باید من را ببرم خانه، باید من را بخوابانم و رویش پتویی بکشم. من خسته است.
می گفتم قشنگ است، تو بق می کردی و شانه بالا می انداختی:
« کجاش قشنگه آخه، من خسته است؟ هاهاها خندیدم. دستور زبان بلد نبوده یارو...یک شر و وری گفته».
می بینی یارو خیلی حالیش بوده است. من اینجا ایستاده است. من برای تنش گریه می کند. من دست می گذارد توی دست دوستش و اشک می ریزد. می بینی؟ یارو حتماً عزیزی از دست داده بوده و حال الان من را خوب می فهمیده است.
احسان؟ می شنوی صدای ضجه های مامان و بابا را؟ می شنوی صدای ضجه های سروین را؟ خواهرم هق هق می کند. کسی نیست آرامش کند. احسان پراید ماشین خوبیست؟ غرورت ترک بر می داشت؟ حالا کی کمر خمیده بابای من را راست کند؟ کی روح ترک خورده مامان من را بند بزند؟ اصلاً مگر روح قوری چینی است که بشود بندش زد به هم؟ ها احسان؟ می شود؟ روح خودت را کی قرار است بند بزند؟ نفر بعدی؟
سال نو شده بود و من توی بیمارستان شیفت بودم. سال نو بود و من کنار مامان و بابا نبودم، بعد مامان تو که مثل گردو قل می خورد آمد من را پسندید و رفت. من را برای پسر سی و دو ساله اش پسندید و اردیبهشت باز سر و کله ات پیدا شد. گفتم آمد باز؟ آمد بند دلم را پاره کند و برود؟ این بار کجایش زخم برداشته است؟ نگاهم کردی و توی سیاهی چشم هایت غرق شدم. دلم زخم برداشت دوباره. سرت پایین بود و جوری زمزمه می کردی که نفهمیدم چه می گویی. نه فهمیدم. فقط خواستم دوباره بشنوم تا باورم بشود که داری خواستگاری می کنی.
« برسیم خدمتتون....با خانواده....»
قلبم تند می تپید. درست مثل قلب تو که وقتی دستم را می کنم داخل سینه ات تند می تپد. تاپ تاپ تاپ ..... شنیدی؟ صدای قلبم را شنیدی آن روز؟ حتماً. غیر از این بود که نمی خندیدی.
حالا بگو. چند ماه با خودت کلنجار رفتی تا بفهمی می خواهی عروسی کنی؟ با من! می دانم که خیلی زیاد بوده است. شش ماه؟ صد و هشتاد روز؟ چهار هزار ساعت؟ زیاد است نه؟ حالا بشین و بشمار چند روز دیگر من را فراموش خواهی کرد. به یکی گفتند از وقتی رفته بهش فکر هم کردی؟ گفت توی این سه ماه و یازده روزی که رفته یک بار هم بهش فکر نکرده ام. می بینی چه مردم خوش طبعی داریم؟ برای از دست دادن یار هم جوک می سازند. تو چقدر بعد من را فراموش خواهی کرد؟ یک سال؟ دو سال؟ خب لازم نیست تو حرف بزنی، خودم که هستم. من که ....نمر....نه نه من مرده ام اما هستم. از جایی تقدیر کرده اند هم باشم هم نباشم. اینجا کنار شما هستم اما نیستم. این هم یک جوک دیگر.
آمدی گفتی:
« من از دنیا فقط شرافتم را دارم و به آن می بالم....حاضری کنار من زندگی کنی؟»
دروغ گفتی. تو غیر از شرافت غرور هم داشتی. این جنازه من. بیا خوب تماشایش کن. این گواهی من است برای غرور تو.
مرگ دست خداست؟ بله دست خداست اما نه این طور ظالمانه. چه می شد اگر ما توی زانتیا نشسته بودیم؟ فوقش نهایتش ته ته اش پایمان می شکست. کیسه هوایش باد می شد و می رفت توی صورتم. فوقش آرایشم خراب می شد. موهایم در هم می ریخت. بعد می دیدم خطر از سرمان گذشته است. می گفتم خدا را شکر. همان جور که میترا می گفت «بگو خدا را شکر». می گفتم هنوز که سالم هستیم. هنوز زنده هستیم. می رفتم و صورتم را دوباره مرتب می کردم. نهایتش دیرتر می رسیدیم به عروسی مان. اما می رسیدیم مگر نه؟برای همین است که اگر زود فراموشم کنی نمی بخشمت. اگر دهان باز کنی و بگویی مرگ دست خداست نمی بخشمت. تقصیر تو بود که حالا دارند مشت مشت خاک می ریزند روی تن من، پس بمان و درد بکش مرد شریف من. تنها آرزویم این است که بمانم و ببینم که چند روز طول می کشد تا من را فراموش کنی بعد می روم و آرام توی گور خودم می خوابم. توی کفنی ام که دارد زیر خاک پنهان می شود. می خوابم تا ابد. تا قیامت.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۶-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۵۲ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
بازی شروع شد. تازه از خانه خودمان می آیم. زندگی جریان یافته است. چهارماه گذشت تا مامان کم تر آه بکشد.

اولین باران پاییزی بارید و مامان هراسان از خواب پرید و زار زار گریه کرد. اولین رعد و برق زد و مامان توی تخت نشست. بابا شانه هایش را نوازش می کرد. تا به حال هیچ وقت از نزدیک کنار هم ندیده بودمشان. بچه تر که بودم می خزیدم توی تخت و وسطشان می خوابیدم. هی که بزرگ شدم، کنارشان خوابیدن کم تر شد. سروین هم یکی از علت هایش بود. سروین جای من را گرفته بود. من ده ساله بودم و سروین سه ساله. آسمان ترکید و من ترسیدم، هراسان دویدم توی اتاق و خودم را در دست های گرم بابا قایم کردم. سروین لگد می انداخت تا جا باز کند. منطقه امنش را تصرف کرده بودم. مامان دست دراز کرد و موهایم را میان انگشتانش نوازش کرد. می خواست بدانم هنوز دوستم دارد. می خواست بفهمم سروین جایم را نگرفته است. اما سروین حریص بود. هم مامان را می خواست، هم بابا را. لگد می انداخت تا بابا من را پرت کند پایین و خیالش راحت شود، در عوض بابا دست هایش را دور تن کوچکم حلقه کرد و پرسید
« ترسیدی عزیزم؟»
خزیدم زیر ملافه گرم و نرم و خوابم برد.
اولین رعد و برق بعد از مردن من خیلی بلند بود. مامان از خواب پرید و زار زد. بابا فقط شانه هایش را نوازش کرد. هیچ چیز نگفت. حتماً او هم داشت به این فکر می کرد که دخترک بیچاره اش توی آن قبرستان سوت و کور چقدر تنهاست. چقدر ترسیده است. برای همین بود که می لرزید و مامان را دلداری می داد. صبح که ابرها از هم شکافتند، هر سه نفرشان دور میز جمع شدند. چشم های هرسه شان قرمز و پف کرده بود. سروین هم یادش بود که چقدر از رعد و برق می ترسم. تو هم یادت بود؟ حتماً همین طور است.
برای همین بود که به پنجره اتاقت نگاه کردی و بعد اشک ریختی نه؟ ولی من دیگر از رعد و برق نمی ترسم.
از فراموش شدن می ترسم. صبح هیچ کدامشان به من اشاره نکردند. ترجیح می دهند کمتر جلوی هم اسم من را بیاورند. هرکسی مراعات دیگری را می کند. مامان مراعات سروین را می کند. بابا مراعات مامان و سروین را با هم و سروین نگران مامان و باباست. من تبدیل شده ام به نام قدغن میان این خانه. برای همین بود که آمدم تا کنار تو باشم همسر سابق عزیز.
ببین، میترا هم گریه کرده است. دارد با دکترها آخرین کارهای تو را انجام می دهد تا مرخص شوی.
مامانت بیرون ایستاده است. دیگر زیر چادرش گرد نیست. گوشت تنش تکیده است. کمی به خاطر من و بیشتر به خاطر تو. غصه ات را می خورد. می داند که حرف نمی زنی. می داند که صم بکم زبان بسته ای و فقط آه می کشی. دلش می خواهد زبان باز کنی و با هم درد دل کنید.
خب اشتباه می کند. تو از آنهایی نیستی که پیش این و آن درد دل کنی. محرم اسرار تو شدن کار سختی است. من هم محرم اسرار تو نبودم هنوز. این را از آه های وقت و بی وقتت، از گره اخمی که فاصله میان دو ابروی سیاهت می افتاد می فهمیدم ولی من امیدوار بودم که روزی بشوم محرم اسرارت.
خب بازی شروع شد. بازی فراموش کردن من. حالا باید بنشینم و ببینم چقدر طول می کشد تا تو من را فراموش کنی.
محسن هم آمده است. دوست عزیزت هم اینجاست. سرگرد محسن ضمیریان، مامور ویژه دایره مبارزه با جعل اسناد. بار اولی که دیدمش وقتی بود که به ملاقاتت آمد. پرسید:
« هنوز هم می خوای تو دایره مواد بمونی؟ چندتا تیر و ترکش دیگه لازم داری تا بیایی تو حوزه ما برادر؟»
نیم نگاهی به من انداختی که یعنی ساکت. جلو این دختر شوخی نکن. همین بود که باز سر به سرت می گذاشت نه؟ او هم فهمید که تو داری با خودت کلنجار می روی که با من چکار کنی. حالا دیگر حوصله شوخی ندارد. ایستاده کنار مادرت و منتظر است کارها تمام شود و تو را به خانه ببرند. ماشین هانیه را جلو در دیدم. زانتیای شوهرش را آورده است تا تو را ببرند. عجب محشری. عجب صحنه بکری.
بیا، آرام. یک قدم، دو قدم..... آهان.... خب حالا ببین..... این هم مرکب تو....زانتیای عزیز دامادتان.....چرا ایستادی مرد شریف من؟ چی؟
« من با این ماشین نمییام»
......نکن این کار را با مادرت. قلبش ضعیف است. حالا فکر میکند دیوانه شده ای. خل شده ای. او از کجا بداند که ما با هم سر این ماشین کل کل کردیم؟
« محسن ماشینت کجاست؟»
محسن طفلی.... ماشین نیاورده است. محسن پرایدش را نیاورده است. خیال می کنی اگر سوار ماشین محسن بشوی ممکن است به من برسی؟ نه اشتباه نکن. اتفاق یک بار می افتد. خودت بارها نگفتی حادثه خبر نمی کند؟
«ماشینم رو نیاوردم»
.....چرا این طور با خشم نگاهش می کنی؟ بنده خدا از کجا باید خبر می شد که تو ویار پراید کرده ای؟
«یه تاکسی خبر کن»
......«مادر چرا لج می کنی؟ بیا سوار همین بشیم، ضعف می کنی».
راست می گویند. تو هنوز خسته ای. هنوز تنت از زیر بار حادثه بیرون نیامده است. برو سوار شو احسان جان. برو وقت برای عذاب وجدان زیاد است.
«گفتم یه تاکسی خبر کن»
.... باشد، اشکالی ندارد. من به لجبازی های تو عادت دارم، همسر خوبم. بیا با هم یک قرار بگذاریم. تو همسر خوب من باش تا روزی که نفر بعدی می آید. قبول است؟
« محسن زودباش، خستمه».
بله را نگفتی احسان جان؟ آهان ببخشید، کسی که باید بله می گفت من بودم، اما من مرده است. می دانی؟ چهار ماه است که مرده است. حالا باید یک بازی بکنیم، بازی یادم تو را فراموش. هرکسی زودتر من را فراموش کرد برنده است. جایزه اش چیست؟ جایزه اش من هستم که می روم از زندگیت و دیگر انگشت نمی کشم روی موهایت تا قلبت تند توی سینه ات بکوبد.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۵۹ عصر، توسط best lady.)
۶-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۵۷ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
امروز سروین جلو آتلیه عکاسی این پا و آن پا کرد. هنوز دو دل بود. می ترسید برود و طلب فیلم خواهرش را بکند. طلب فیلم خواهر مرده اش را. فیلمبردار گفته بود نمی خواهد به خاطر فیلم پولی بپردازند. می بینی احسان جان؟ غیر از تو مردهای دیگر هم می توانند شریف باشند. بنده خدا نمی خواست بابت فیلمبرداری از مردن من پول بگیرد. سروین هم می ترسید و هم خجالت می کشید. حتماً پیش خودش فکر می کرد صاحب آتلیه چه فکری درباره اش می کند؟ آخرش دل به دریا زد، در سنگین شیشه ای آتلیه را هل داد و خودش هم هل خورد داخل. جلو پیشخوان ایستاد و منشی احمق با لبخند مشتری کش پرسید:
«چه کمکی از دستم برمیاد؟»
سروین من و من کرد. چه می توانست بگوید؟ منشی پرسید:
« اومدین وقت فیلمبرداری بگیرین؟»
....سروین سرخ شد و مشتری گذاشت به حساب هیجانش:
« مبارکه، کارهای ما رو دیدین؟»
سروین سفید شد....منشی ادامه داد:
« آقا داماد کی میان؟»
....سروین گریه کرد، دست هایش را گرفت جلو صورتش و های های گریه کرد و از آتلیه بیرون رفت. گریه کرد و به خودش لعنت فرستاد. عزیزم گریه چرا؟ خب دلت برایم تنگ شده است، می فهمم. من مرده ام اما می فهمم. دوست داشتی بدانی روز عروسی چه شکلی شده ام. دلت می خواست ..... مدیر آتلیه رفتنش را دید. آمد جلو و به منشی گفت:
«چرت و پرت می گی چرا خانم؟ نفهمیدی کی بود؟»
....منشی لبش را غنچه کرد،لب های صورتی و بی ریختش را غنچه کرد:
« از کجا بدونم آقای برنا؟».
فامیلش برنا بود. چه فامیل برازنده ای. احسان حسودی ات نشود، به چشم برادری مرد زیبایی بود این آقای برنا. دوید سمت در ولی سروین رفته بود. من می دیدمش که در کنج دیواری ایستاده و هق هق می کند ولی برنا که مثل من نمی تواند از بالا همه چیز را ببیند. رفت داخل و گفت:
« اگه برگشت یک راست بفرستش پیش خودم»
....منشی حرص خورد. زیر لب گفت:
« چشم ....».
من این جور حرص خوردن ها را می شناسم احسان. خیالات برش داشته بود دخترک سبک مغز. سروین معصوم من، چندمتر پایین تر داشت زار می زد و منشی حرص می خورد که چرا برنا نگرانش است. بعضی زن ها این قدر کوتاه فکر هستند احسان جان. عمق ماجرا را نمی فهمند. نمی فهمند که همین دختر بیست ساله هشت ماه پیش آمده بود برای ما وقت بگیرد. من خودم فرستادمش. سفارش کردم هرچه هنر دارد روی داریه بریزد تا آتلیه خورشید قبول کند عروسی ما را فیلم کند. آمد خانه و خوشحال گفت:
« نگفتم بسپارش به من؟»
....دانستم کارش را خوب انجام داده است. آتلیه خورشید آمد و سیاه ترین شب زندگی ما را فیلم کرد. حالا سروین من با چشم های خیس خیس داشت بی خیال توی خیابان ها قدم می زد و برنا خوب یادش مانده بود که این دختر تخس و زبان باز چطور مجابش کرده است بشود فیلمبردار عروسی در عزای ما. سروین را به حال خودش ول کردم تا بیایم ببینم در چه حالی تو؟
جلوی در اداره رسیدیم به هم. اینجا هم خاطره داریم یادت است؟ نامزد بودیم هنوز. سه روز می شد که خبری نداشتم از تو. گفتند رفته ای زاهدان. ماموریت داشتی بعد فهمیدم مشهد بوده ای. چقدر حرص خوردم که دروغ گفته ای. آمدم و دیدم خسته و بی حال از اداره زدی بیرون. بوق زدم و تو هوشیار شدی. توقعی غیر از این نداشتم. یک پلیس خوب همیشه هشت چشمی دور و برش را میپاید. دوتا چشم جلو، دو تا عقب. چهارتا دو طرف سرش. زود رد بوق را گرفتی و رسیدی به من.
« اینجا چرا اومدی؟»
اخم کردم و قفل در را زدم، خندیدی :
« حالا که اومدی بگذار بیام داخل».
تیک تاک.... این قدر می خواستمت احسان....تو خواهش کردی و قفل ها باز شدند... تیک تاک. بعد اخم کردم
« اگه می دونستم این قدر کارت برات مهمه پشت دستم رو داغ می کردم که بشم زنت»
....انگشت کردی لای موهایت و گفتی:
« هنوز هم دیر نشده، نامزدیم فقط»
....قلبم مثل یک بادکنک پر باد که چلانده شده، درهم فرو رفت....سرت را تکیه دادی به صندلی و چرخیدی سمت من:
« ولی اگه بگی من نمی خوامت، ممکنه کشته بشی....خودم میام با تیر خلاصت می کنم»
....خندیدم...این قدر می خواستمت احسان که حاضر بودم با تیر خلاصم کنی ولی نگویی نامزدیم فقط.
خب حالا باید بروی داخل. نامزدت رفته است. ببین محسن هم آمده است تو را همراهی کند. او باید الان سر پستش باشد ولی مامانت زنگ زد سفارش کرد تنهایت نگذارد. پس پا بجنبان.
« سلام خوش اومدی. بیا بچه ها منتظر هستند.»
« منتظر چی هستند؟ خوردن حلوای من؟»
....احســـــــان؟ نگو این حرف را. دلم می گیرد. محسن دستپاچه شده طفلک. برو، بگذار دستت را بگیرد. نمی خواهد ادای پلیس های قوی را دربیاوری. همه می دانند پایت هنوز می لنگد.
«هنوز نفهمیدین کی به ماشین ما زده؟»
سرها پایین می افتند. می شود احسان؟ یک لشگر پلیس افتاده دنبال ماشینی که روز عروسی احسان آصفی را عزا کرد و ناکام شد.میشود؟ چرا احسان؟
« نفهمیدین یا براتون مهم نبود؟»
آهان گل گفتی. شاید برایشان مهم نبوده است. فقط چرا داد می زنی همسر خوبم؟ عصبی نباش. نفس بکش. تا یادت بیاید زنده ای.... آرام .... یک .... دو .... یک .... دو .... حالا فهمیدی چرا از کلاس یوگا خوشم می آمد. من هم از دیدن پلیس های تیر خورده و چاقو خورده عصبی می شدم. برای همین می رفتم کلاس یوگا...نفس بکش....یک ....دو ..... تو که جای خود داری. زنت تیر نخورده، زنت مرده.نفس بکش....
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۶-۸-۱۳۹۲, ۰۲:۰۰ عصر
یافتن

تبلیغات

کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان عروس مرده_مژگان زارع
روز دومی است که برگشته ای سر کار و هنوز هیچ خبری نیست. مامان می گفت امروز قرار است بیایی خانه ما. برای چی؟ تو که هنوز دلیل این عزا ا پیدا نکرده ای. مامان صبح جلو روی سروین گفت می خواهی بیایی خانه ما. بعد بابا گفت سر خاک هم رفته؟ مامان بغض کرد و بابا به غلط کردن افتاد. بابا جان؟ تو چرا این قدر ساده ای؟ مردن من فرمول ریاضی است که حلش کنی و تمام شود؟ مامان تا آخر عمر هم باور نمی کند من رفته ام زیر خاک بعد تو یک راست می روی سراغ این سوال؟ چرخیدم دور مامان « درد و بلات بخوره توی سر نداشتهی من اشک نریز این قدر دلم خون شد». مامان ساکت شد. مادرها صدای بچه هایشان را بعد از مردن می شنوند؟ لابد می شنوند برای همین مامان ساکت شد. سروین دستش را مشت کرد و توی جیب مانتویش فشار داد. می دانم کجا رفت. تو هم خیلی زود می فهمی. حالا برویم سراغ پرونده مان. گفتند هنوز نفهمیده اند ماشینی که به ما زده مال کی بوده است. اما تو باید بفهمی. خیلی سخت نیست. فکرت را جمع کن. گرفتی چی گفتم؟ آفرین.
می دانستم زود می فهمی، ولی کار تو نیست. تو باید بیفتی دنبال قاچاقچیها. پیدا کردن قاتل من مربوط به اداره راهنمایی رانندگی است. چه اسم مسخره ای. راهنمایی و رانندگی. راهنمایی کی؟ راهنمایی دیوانه هایی که مردم را وسط عروسی عزادار می کنند؟ رانندگی، من مطمئنم آن کسی که به ما زد رانندگی نمی کرد. پرواز می کرد. غیر از این بود وقتی من خم شدم گل روی لباسم را مرتب کنم می فهمیدم قرار است بمیرم. کسی که من را کشت با عزراییل کورس سبقت گذاشته بود. گفتند دوربین های سر چهارراه خراب بوده است. خب این که ناراحتی ندارد. خودت بودی که گفتی بودجه ندارید. گفتی پلیس های این خاک خیلی شریف هستند که با این پول ها جانشان را می گیرند کف دستشان می روند دنبال تبهکاران. گفتی مردم خیال می کنند همه پلیس ها رشوه می گیرند اما این طوری نیست. گفتی من پلیس هایی را می شناسم که لب مرز به خاطر جوان های مردم با تفنگ های زنگ زده پاس می دهند. همان هایی که دلشان نمی خواهد بچه های مردم معتاد شوند. گفتی:
«سارا می دونستی پلیس مبارزه با مواد مخدر ایران یکی از قویترین پلیس های دنیاست؟»
چقدر افتخار می کردی به این کار. حالا چرا ناراحتی؟ پلیس ها دارند تلاششان را می کنند ولی از بخت بد ما دوربین کنترل سرعت همان دم خراب شده بود. این را بگذار به حساب بدشانسی من. عروسی که روز عروسیش یک راست برود سینه کش قبرستان که شانس ندارد، دارد عزیزم؟ بلندشو لباست را مرتب کن. برو حمام کن و بیا خانه ما. همه مان منتظرت هستیم.
من باید بروم دنبال سروین. می دانی کجا رفته؟ رفته آتلیه آقای برنا. می دانم که دنبال چی هست. می خواهد فیلم عروسی مان را بیاورد پرت کند توی صورتت. او هم می داند که دلم ماشین خوب می خواست. می خواهد داغ دلت را تازه کند ولی عیبی ندارد. تحمل کن. من همین یک خواهر را که بیشتر ندارم. خاطرش را هم خیلی می خواهم. بگذار حرصش را سر تو خالی کند. فعلاً دیواری کوتاه تر از تو اینجا نیست. بلند شو و قد راست کن همسر شریف من. بیا محسن هم آمده دنبالت.
«کجا می ری؟»
.... بیا تا من بگویم محسن جان. دارد می رود دنبال فیلم عروسی مان. تنها امید باقی مانده برای کشف حقیقت. امیدوار است آقای برنا از صحنه فیلم گرفته باشد.
احسان؟ تو آدم نمی شوی نه؟ این چه بر و روییست برای خودت ساخته ای؟ مثلاً که چی؟ مامان دوباره داغ دلش تازه شده است. حداقل رویش هایت را کوتاه می کردی. این قیافه مجنون وار چیست که برای خودت ساخته ای؟ مامان نگاهت می کند و یادش می آید که تو قرار بود دامادش بشوی. بابا چایی تعارف می کند نمی شنوی؟ حرف بزن. بگو که قول داده ای تا وقتی قاتل من را نگرفته ای سر خاکم نیایی. یک امیدی بده بهشان. بگذار دلخوش باشند به حرف تو. گفته بودم خوبی مردن این است که می توانی در آن واحد چند جا باشی. یادت است؟ همین الان که تو عین آیینه دق نشسته ای رو به روی مامان و بابای من، سروین رفته است آتلیه آقای برنا.
تو چایی ات را بخور. سروین حالا دوباره جلو در است. وارد شد. چرا نشستی؟ چایی سرد شد. آقای برنا خودش پشت میز پذیرش است. منشی مداد را کرده توی دهنش و باز لب های شتری اش را غنچه کرده است. آقای برنا می دود سمت سروین. منشی مداد را می کشد روی کاغذ. محکم می کشد جوری که کاغذ سوراخ می شود.
مامان دارد نگاهت می کند، بردار آن چایی را بریز توی حلقت.
« اجازه می دین برم توی اتاقش؟»
....احسان، نشد دیگر. این چه حرفی بود؟ مراعات حال مامان را بکن. بابا تو را می آورد توی اتاق من. بگذار ببینم سروین چه کار می کند. برمی گردم پیشت.
آقای برنا حالا کنار خواهرم ایستاده است. سروین بغض دارد. آقای برنا ..... آقای برنا.... احسان؟ سروین رفته توی آغوش آقای برنا گریه می کند. خدای من، این ها کی به هم دل باختند؟ احسان می شنوی؟ داری چکار می کنی؟ با لباس های من چکار داری؟ طفلک من. طفلک تنهای من. حتی اندازه آقای برنا هم نیستم که بیایم سرت را توی آغوش بگیرم؟ که تو این طور نروی لباس هایم را بغل کنی؟
منشی دارد حسادتش بالا می زند. حق دارد. سروین جسم دارد. آقای برنا هم جسم دارد. دارند توی تن شکسته هم حل می شوند، آن وقت تو باید اینجا بنشینی و یک مشت لباس خالی از جسم من را بغل کنی. بینداز آن پیرهن مغزپسته ای را. میان این همه لباس خوشگل چسبیدی به این تاپ و شلوارک مغز پسته ای؟ آهان یادم نبود
« عروسک من همیشه از این رنگها بپوش»
....ببخشید، یادم نبود حرف مرد یکیست. یادم نبود هرچی می گفتم من از این سبز بدم می آید تو اصرار می کردی «وقتی می پوشی ماه می شی».
ببین، لباس عروسم بید زده است. گوشه دامنش دارد پاره می شود. نمی دانستم لباس مرده ها هم می پوسد.
«حالا چکار کنم بدون تو».
احسان بلند شو. این حرفها یعنی چه؟ من قرار بود به تو تکیه کنم، می خواهی چکار کنی بدون من؟ خب زندگی ات را بکن. فقط یک گوشه ذهنت باشد که من هم روزی کنار تو بودم، همین.
« حالا چکار کنم مازیار؟»
احسان می شنوی؟ اسم آقای برنا مازیار است. شما چرا این جوری می کنید؟ مگر من کی بودم؟ یک آدم معمولی. روزی هزار نفر مثل من می میرند، قوم و خویش و دور و بری هایشان بدون آنها چکار می کنند؟ معلوم است، زندگی شان را می کنند. شما هم همین کار را بکنید. زندگی کردن اتفاقاً سخت است. هنر اگر داشته باشید زندگی می کنید. آقای برنا، مازیار برنا، دارد سروین را می برد توی اتاق خودش. منشی لبش را می جود. بلند شو احسان، صحنه قشنگیست. بگذار حواسم را بدهم به آنها، بس کن زار زدن را.
سروین نشسته است روی مبل و مازیار برایش آب قند آورده است.
« بخور عمرم»
به به کارشان بیخ دارد احسان. «عمرم؟» از کی خواهر من شده عمر شما! آقای برنا؟ سروین هم بدش نمی آید.
« چکار کنم مازیار؟ احسان اومده بود خونهمون.... من نمی خواستم ببینمش....اومدم فیلم....».
هق هق نکن دختر. حرف بزن، فیلم؟ خب فیلم چی؟ بگو....
« او....اومدم فیلم...»
آخ که چه خنگی است این آقای برنا. خب بفهم حرف طفلک را. آمده فیلم من را بگیرد ببرد. هان؟ همین بود سروین؟
« فیلم رو می خوای واسه چی سروین؟ می خوای خودت رو دق بدی؟»
....اینجایش دیگر به تو ربطی ندارد برنا. بده آن فیلم لعنتی را.
« نه ... می خوام ببرم نیست و نابودش کنم»
...چی؟ سروین دیوانه شدی؟ عقل نداری؟
« خودم همین کار رو کردم».
احسان بلند شو، ول کن آن تخت صاحب مرده را. ببین این مردک دیوانه چه می گوید. چی را نابود کردی؟ مدرک جرم را؟ خدای من. این قدر بدبختم من؟
« همه فیلم رو خراب نکردم...فقط....».
فقط چی؟ هان؟ کجایش را بریدی؟ یک جو عقل توی سر تو نیست؟ بیا این از شوهرم که دیوانه شده دارد ملافه ها را بو می کشد، این از خواهرم که رفته توی بغل مرد غریبه زار می زند، این هم از آقای برنا که فیلم من را نابود کرده.
« اون قسمت رو که ماشین تصادف کرده پاک کردم. حالا بقیه اش رو می خوای؟»
.....بلند شو سروین جان. برو ... خوب امید خواهر مرده ات را ناامید کردی....
« نه پیشت بمونه، هنوز نمی تونم ببینمش». خب اشکالی ندارد. دیگر مهم نیست. من هم نمی خواهم ببینمش.
احسان بس است. بیا. بیا این طرف تر. این شیشه خوش تراش یاسی را می بینی؟ همین که سرش طلایی است. این همان لالیک است. همان که برایم از چابهار آوردی. گفتی اصل است. یادت است چقدر خوشحال شدم؟ گفتم فکر نمی کردم پلیس ها این قدر خوش سلیقه باشند، ادکلن را اسپری کردی میان موهای خرمایی ام و بعد بینی ات را کردی میانش. برش دار. مال خودت. رسم نیست هدیه را پس بدهند، ولی حالا که من مرده ام رسم و رسوم زنده ها خیلی هم برایم مهم نیست. برش دار بگذارش کنار بالشتت و این قدر توی لباس هایم دنبال بوی تنم نگرد.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۶-۸-۱۳۹۲, ۰۲:۰۱ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان عروس خون-نویسنده:مینا گودرزی فر Galaxy 46 17,921 ۲۰-۱۰-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد