خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 3.38
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عشق ژرفترین مرگ است.غنچه ی عشق شكفته نخواهد شد؛عشق به گل نخواهد نشست؛مادامی كه((تویی))وجود داشته باشد.
-------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتم
بعد از خوردن صبحانه خیلی سریع حاضر شدم...با مامان خداحافظی كردم و از خونه بیرون رفتم.
درست همونجایی كه دیروز نیما گفته بود دیدم تنهایی ایستاده و با دیدن من لبخندی به لب آورد و به سمتم اومد و گفت:سلام...
دیدن نیما در اون وقت صبح اونهم با علم براینكه به خاطر من اونجا منتظر بوده یك حس شیرین و باور نكردنی بهم بخشیده بود...از درون توی دلم مثل این بود كه چیزی فرو میریخت...یك حس قشنگ بود كه تا حالا تجربه نكرده بودم واین اولین بار بود!
پاسخ سلامش رو دادم و بعد در كنار هم به سمت دبیرستانم راهی شدیم.
چند قدمی كه رفتیم نیما گفت:مهسا دیشب به چیزی كه خواسته بودم فكر كردی؟
با توجه به اتفاقاتی كه دیروز افتاده بود به تنها چیزی كه فكر نكرده بودم همون رفتار خودم بود!!!...گرچه میدونستم اگرم فكر میكردم نظرم تغییر نمیكرد...دلم نمی خواست تحت هیچ شرایطی از موضع خودم عقب نشینی كنم...برای همین در جوابش گفتم:آره...
لبخندی زد و گفت:خوب...خوبه.
- ولی من ایرادی در رفتار و گفتار خودم با تو ندیدم...این تو بودی كه...
به میون حرفم اومد و گفت:نخواستم نتیجه ی فكرت رو الان بدونم...اما همین قدر كه میگی بنا به خواستم روی اتفاقی كه دیروز بینمون افتاد فكر كردی برام خیلی مهمه...حالا نتیجه گیری كردن زوده...
حرفی نزدم و شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:به هر حال من همینم كه هستم...
در حالیكه هنوز لبخند به لب داشت سرش رو به علامت تایید تكان داد و دیگه حرفی نزد...وقتی نزدیك دبیرستان رسیدیم كمی قدمهامون رو آهسته كردیم و بعد ایستادیم.
نیما نگاهی به ساعتش و سپس به انتهای خیابان انداخت و بعد رو كرد به من و گفت:خوب دیگه...گمونم اینجا فعلا" باید از هم خداحافظی كنیم...راستی مهسا تو موبایل داری؟
با حركت سر پاسخ مثبت دادم.
نیما گفت:شماره ات رو بده...اینجوری فكر میكنم هر وقت بشه می تونیم همدیگرو پیدا كنیم...
بعد از گفتن این جمله لبخند روی لبهاش عمیق تر شد!
كمی مردد شدم...گفتم:ببین نیما...دادن شماره ام به تو مسئله ایی نیست ولی میخوام این رو بدونی كه اگه بخوام منم مثل لیلا دائم اس.ام.اس بازی و چه میدونم از این مسخره بازیها داشته باشم مطمئن باش كه اهلش نیستم...من با لیلا خیلی فرق دارم...از هر نظر كه...
دوباره میون حرفم اومد و با جدیت گفت:مهسا...پس حالا كه اینو میگی بگذاریه چیزی بگم...تو مطمئن باش اگه مثل لیلا بودی هیچ وقت بهت فكر نمی كردم...الانم شماره ات رو میخوام چون فكر میكنم بعضی روزها كه ممكنه به خاطر درس و امتحان و چه میدونم هزار مشكل دیگه كه ممكنه اصلا" نتونیم همدیگرو ببینیم فقط با یكی دو تا اس.ام.اس كه از حال هم خبردار بشیم كافیه...اگرم نمیخوای بهم شماره ات رو فعلا" بدهی اصرار نمیكنم...اما خودم شماره ام رو بهت میدهم...هر وقت لازم دونستی با من تماس بگیر یا اس.ام.اس بزن...
بعد از داخل سامسونتش كاغذ كوچكی بیرون آورد و روی اون شماره تلفنش رو یادداشت كرد و گرفت به سمت من...
نگاهش كردم و بدون اینكه حرفی بزنم كاغذ رو از دستش گرفتم و در حالیكه نگاهم به روی دست خطش بود به آهستگی گفتم:من دیگه باید برم...الانه كه زنگ رو بزنن...خداحافظ.
وقتی چند قدمی از اون فاصله گرفتم صدای نیما رو از پشت سرم شنیدم كه گفت:مهسا...زیاد منتظرم نگذار...باشه؟
برگشتم و دیدم داره با لبخند نگاهم میكنه...بی اراده لبخندی روی لبهای خودمم نقش بست و بدون اینكه جوابش رو بدهم به سمت مدرسه برگشتم.
كاغذ رو توی جیب كاپشنم گذاشتم و وارد حیاط مدرسه شدم...
به محض ورودم یكباره لیلا از پشت دیوار پرید به طرفم و در حالیكه خودش از خنده غش كرده بود اما من به شدت ترسیدم...
گفت:خاك تو سرت...چقدر ترسویی!!!
در حالیكه هنوز می خندید دو دستش رو دور بازوی من گره كرد و گفت:دیدمتون...نیما چی روی كاغذ نوشت داد دستت؟
در ضمنی كه هر دو به سمت درب ورودی سالن می رفتیم گفتم:تو زاغ سیاه من و نیما رو هم چوب میزنی؟
دوباره خندید و گفت:نه...ولی حال میكنم داری آدم میشی...خوب حالا بگو ببینم چی بود نوشت داد بهت؟
وارد سالن شدیم و طوریكه دیگران صدای من رو متوجه نشن گفتم:هیچی بابا...شماره موبایلش...
لیلا سرجاش ایستاد و گفت:تو هم شماره ات رو بهش دادی؟!!!!
برگشتم و حالا این من بودم كه بازوی اون رو می گرفتم اما با ترس و اضطراب...بعد كشیدمش به سمت كلاس و گفتم:خفه شی الهی لیلا...آرومتر...تو مگه بلندگو قورت دادی؟
- صبر كن ببینم...دادی؟!!!
- نه هنوز...
لیلا جلوی من ایستاد و دیگه اجازه ی ادامه ی راه رفتن رو از من گرفت و در حالیكه چشماش رو ریز كرده و به دقت صورت من رو نگاه میكرد گفت:مهسا؟!!!...تو مگه موبایل داری؟!!!
تازه یادم اومد كه هیچ وقت به هیچكدوم از دوستام كه همگی هم موبایل داشتن نگفته بودم كه منم موبایل دارم...هر وقت هم كه از من شماره ی موبایل خواسته بودن چون میدونستم همشون چقدر با اس.ام.اس بازی اتلاف وقت می كنن برای همین گفته بودم موبایل ندارم تا مبادا خودمم مجبور به این بازی مسخره بشم...چون واقعا" از این كار خوشم نمی اومد!
لب پایینم رو با دندون گزیدم و گفتم:تازه گرفتم...
لیلا كه هنوز با دقت من رو زیر نظر گرفته بود گفت:غلط كردی دروغگو...خیلی موذی هستی مهسا...
لیلا رو كنار زدم و رفتم به طرف نیمكتم و كیف و كلاسورم رو روی صندلی گذاشتم و گفتم:برای تو چه فرقی میكنه؟
لیلا برگشت و سر تا پای من رو نگاه كرد و به سمتم اومد و گفت:یعنی نیما باید شماره ی تو روداشته باشه ولی من كه دوست صمیمی تو هستم نه؟!!!
خندیدم و گفتم:نیما كه هنوز شماره ی من رو نداره...اما برای اینكه زیاد غصه نخوری باشه قبل از اینكه به نیما شماره ام رو بدهم به تو میدم...
لیلا سریع موبایلش رو از جیبش بیرون آورد و همزمان وقتی من شماره رو میگفتم اونهم تند تند شماره رو وارد گوشیش كرد و خیلی سریع دوباره گوشیش رو توی جیب كاپشنش گذاشت چون اگه معاون مدرسه سر می رسید حتما" موبایلش توقیف میشد!...
یكی از قوانین مدرسه نیاوردن موبایل به همراه خودمون بود اما نه تنها لیلا كه به جرات میشه گفت تمام بچه های مدرسه و به خصوص كلاس ما همیشه موبایلهاشون همراهشون بود و شاید من تنها كسی بودم كه هیچ وقت اون رو به مدرسه نمیبردم...بچه هایی هم كه می آوردن خیلی مراقب بودن معاون مدرسه متوجه نشه اما گاهی قضیه لو می رفت و موبایل طرف توقیف میشد كه بعد با حضور اولیا و گرفتن تعهد و هزار تا دردسر دیگه موبایل رو برمیگردوندن اما اگر این كار تكرار میشد دیگه تا آخر سال تحصیلی تحت هیچ شرایطی موبایل رو به صاحبش نمیدادن!!!
وقتی لیلا موبایلش رو در جیبش گذاشت اومد كنارم روی صندلی خودش نشست و گفت:خوب...حالا كی میخوای زنگ بزنی به نیما؟
روی صندلیم نشستم و گفتم:نمیدونم...اما قبل از اینكه فكر كنم كی میخوام به اون زنگ بزنم یه چیز رو باید به تو بگم...لیلا جون مامانت شماره ی من رو به بچه های دیگه نگی ها...باشه؟...خودتم هی مثل این فارغ از هر چیز برنداری دم به دقیقه بهم اس.ام.اس بزنی ها...به خدا من اصلا" از این مسخره بازیها خوشم نمیاد...
لیلا دوباره با صدای بلند خندید و گفت:صبر كن یه مدت دیگه كه مچت رو موقع اس.ام.اس بازی با نیما گرفتم اون موقع حالت رو میگیرم...بعدشم من برات اس.ام.اس میزنم خوب تو جواب نده مگه مجبوری؟
با كلافگی گفتم:لیلا...تو رو قرآن...
در همین موقع صدای زنگ شروع كلاس به گوش رسید...
لیلا چهره ایی جدی به خودش گرفت و گفت:وای كه چقدر تو عقب مونده ایی مهسا...باشه بابا...اه...مرده شور این اخلاق گندت رو ببرن...خیلی خوب فقط روزی5تا اس.ام.اس...خوبه؟
دیگه پاسخ مهسا رو ندادم چرا كه دبیر فیزیك وارد كلاس شد و طبق معمول خیلی سریع همه مشغول درس شدیم.
اون روز تا زنگ آخر هر بار كه دستم رو داخل جیب كاپشنم میبردم و اون كاغذ رو لمس میكردم همون حس و سرخوشی كه صبح با دیدن نیما بهم دست داده بود رو احساس میكردم...
ظهر وقتی به خونه برگشتم مامان چند تا مشتری داشت و توی اتاق مخصوص خیاطیش در حال صحبت و اندازه گیری یكی از مشتریهاش بود...
به اتاقم رفتم و درب رو بستم و بلافاصله موبایلم رو از كشوی میز تحریرم بیرون آوردم و قبل از اینكه حتی كاپشن و مانتو و مقنعه ام رو در بیارم سریع از روی یادداشتی كه نیما بهم داده بود شماره اش رو وارد موبایلم كردم...چشمم به روی شماره ی نیما خیره بود و در ضمنی كه به صبح و دیدن اون فكر میكردم لبخندی هم روی لبهام نقش بسته بود!
درست در همین لحظه گوشیم زنگ خورد!!!
با تردید به شماره ی روی صفحه ی گوشیم چشم دوختم و بعد پاسخ دادم...تازه متوجه شدم لیلا پشت خط هست و از صدای خنده اش سریع شناختمش...یادم اومد توی مدرسه وقتی شماره ی خودم رو بهش داده بودم یادم رفته بود كه خودمم شماره ی لیلا رو بگیرم!
بعد از كلی خنده و مسخره بازی پای تلفن بار دیگه بهش یادآوری كردم كه اگه بخواد با تماس یا اس.ام.اس های مسخره دائم من رو اذیت كنه هر چی دیده از چشم خودش دیده كه در جواب من بازم خندید و قول داد كه خیلی اذیتم نكنه!!!
وقتی تماسم با لیلا قطع شد شماره ی اون رو هم در گوشیم ذخیره كردم.
زمانیكه مشتریهای مامان رفتن لباس مدرسه ام رو عوض كردم و از اتاق بیرون رفتم.
بعد از سلام و احوالپرسی با مامان موقع خوردن ناهار صدای زنگ دریافت پیامك گوشی من بلند شد!!!
مامان كه در حال غذا خوردن بود با تعجب نگاهی به من كرد و گفت:گوشی تو داره زنگ میخوره؟!!!
با كلافگی گفتم:عجب غلطی كردم شماره ام رو دادم به لیلا...
مامان لبخندی زد و گفت:اشكالی نداره مادر...حالا یكی دو بار جوابش رو بده بعد یواش یواش بهش بگو كه از این كارها خوشت نمیاد...
مشغول خوردن بقیه ی غذامون شدیم كه بازم صدای زنگ دریافت پیامك چندین بار دیگه از موبایلم كه در اتاقم بود به گوش رسید...
بعد از ناهار ظرفها رو شستم و مامان رفت به اتاق كارش تا به سفارشهاش رسیدگی كنه...منم به اتاق خودم رفتم تا بشینم و به درسهام برسم...قبلش به موبایلم و پیامهای دریافتی نگاهی انداختم...حدسم درست بود...لیلا چندین مطلب خنده دار برام فرستاده بود ولی از اونجایی كه جدیت من رو در پاسخ ندادن دیده بود پیام آخرش رو همراه با چند فحش و غر غر فرستاده بود كه باعث خنده ی بیشتر من شد اما همچنان بی پاسخ گذاشتمش و نشستم سر درسهام چون میدونستم اگه فقط یك جواب كوتاه براش ارسال كنم دیگه ول كن نیست!
تا غروب حسابی سرگرم درس بودم وقتی مامان درب اتاقم رو باز كرد و گفت خاله ثمین كمی حال نداره و میخواد بره بهش سر بزنه و احوالش رو بپرسه ازش خواستم كه سلام من رو هم برسونه و عذرخواهی كنه كه با وجود درسهای زیادم همراه مامان به دیدنش نرفتم!
مامان وقتی از خونه خارج شد نگاهی به ساعت انداختم و با برنامه ایی كه برای خودم ریخته بودم تقریبا" نیم ساعتی می تونستم استراحت كنم و بعد دوباره باید مشغول درس میشدم.
روی تخت دراز كشیدم و موبایلم رو كه كنار تختم بود برداشتم و نگاهی به اون انداختم...دقایقی به گوشیم خیره بودم...و بعد بی اراده صفحه ی پیامك رو باز كردم و نوشتم((سلام))
بی اراده شماره ی نیما رو آوردم و این یك كلمه رو براش ارسال كردم و درست زمانیكه گزارش تحویل رو دریافت كردم یكدفعه تمام وجودم از پشیمونی پر شد!!!
دلم میخواست اگر واقعا" منتظرم بوده بیش از اینها انتظارش رو طولانی تر میكردم...اما واقعا" نفهمیدم چرا اینقدر بی اراده دست به این كار زده بودم!!!
دقایقی گذشت اما هیچ پاسخی از نیما دریافت نكردم!!!
فكر كردم حتما اشتباه ارسال شده...گوشی رو چك كردم دیدم نه ارسال درست صورت گرفته...
دلم میخواست هر چه زودتر یه جوابی از نیما دریافت كنم...نیم ساعتی گذشت...اما نیما هیچ جوابی نداد!!!
دوباره مشغول درس خوندن شدم...اما نمیدونم چرا درست و حسابی نمی تونستم افكارم رو روی تستهام متمركز كنم!!!
مامان وقتی برگشت ساعت نزدیك9:30بود و خیلی سریع شام رو آماده كرد...زمانیكه داشتیم شام میخوردیم یكدفعه صدای زنگ دریافت پیامك از اتاقم به گوش رسید...
این بار چنان با عجله از روی صندلی بلند شدم كه نزدیك بود با تكانی كه به میز دادم پارچ آب بیفته روی میز!!!
مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت:چه خبرته مهسا؟!!!
با عجله به سمت اتاقم دویدم اما در همون حال مجبور شدم دروغی سر هم كنم تا مامان زیاد موضوع براش عجیب نیاد...بنابراین گفتم:یه سوال درسی بود از مهسا پرسیده بودم گفته بود از باباش می پرسه بعد جوابش رو بهم میگه...آخه منتظر جوابشم...
مامان دیگه حرفی نزد!
وقتی وارد اتاقم شدم بلافاصله گوشی رو نگاه كردم و دیدم بازم لیلا یك مشت حرف چرند برام ارسال كرده!!!
با كلافگی گوشی رو انداختم روی تخت و سرم رو با دو دستم گرفتم!!!
خدایا چرا من اینجوری شده بودم؟!!...چرا ارسال یك سلام برای نیما من رو تا این حد منتظر پاسخش كرده بود؟!!!...بار دیگه بی اراده موبایلم رو برداشتم و خیلی سریع این پیام رو برای نیما ارسال كردم:سلام نیما...منم مهسا.
و بعد گوشی رو روی سكوت تنظیم كردم چون میدونستم اگه بازم لیلا بخواد برام پیامی بفرسته و كارش رو تكرار كنه و من به امید دریافت پیامی از نیما اونجوری از سر شام بلند بشم دیگه نمی دونستم چه دروغی باید به مامان بگم!!!
دوباره برگشتم به آشپزخانه...مامان گفت:جوابت رو گرفتی؟
- نه...گفته باباش دیر وقت میرسه...
- خوب نگران نباش...حتما" تا قبل از خواب جوابت رو میده.
توی دلم به خودم هزار تا فحش دادم كه چرا به مامان دروغ گفتم!!!...اما چاره ایی هم نداشتم!!!
تا موقع خواب هم هر چی انتظار كشیدم نیما جوابی برام نفرستاد!!!
كلافه و عصبی شده بودم...
تا ساعت12شب بیدار بودم و به اصطلاح تست كار كردم اما دائم چشمم به گوشیم بود...ولی هیچ پاسخی از نیما دریافت نكردم!!!
كتابهام رو جمع كردم و بعد از اینكه مسواك زدم به اتاقم رفتم...چراغ رو خاموش كردم و روی تخت دراز كشیدم...گوشی رو زیر بالشتم گذاشتم و همونطور كه یك دستمم روی گوشی بود با افكاری خراب و یك دلشوره ی عجیب از اینكه چرا نیما هیچ جوابی به من نداده دندونهام رو به روی هم فشار میدادم!
مامان همیشه ساعت11میخوابید...برای همین مطمئن بودم در اون لحظه حتما خوابش برده...دیگه از دریافت پاسخ امید كاملا" ناامید شده بودم و چشمهام كم كم سنگین میشدن كه یكدفعه لرزش گوشی موبایلم خواب رو به كلی از سرم پروند!!!
گوشی رو از زیر بالشتم بیرون آوردم...
اول فكر كردم لیلا دوباره خل بازیش گرفته و نصفه شبی بازم برام چرت و پرت داره میفرسته...اما وقتی به صفحه ی گوشیم نگاه كردم دیدم نه...این لیلا نبود كه برام پیامك فرستاده...بلكه...نیما در حال تماس با گوشی من بود!!!
چشمام از تعجب گرد شده بود...با ناباوری به شماره ی نیما كه روی صفحه ی گوشیم همراه با اسمش ظاهر شده بود خیره شدم!!!
بعد از لحظاتی گوشی رو كنار گوشم گذاشتم و با صدایی آروم گفتم:بله؟
صدای گرم و دلنشینش رو از اون طرف خط شنیدم كه گفت:سلام...خواب كه نبودی؟
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۲۸-۱-۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
مردم فكر میكنند عشق وقتی به سراغشان می آید كه یك عاشق پیدا كنند؛یك معشوق.این توهم است.معشوق هم اكنون پیداست.او هر لحظه اینجاست.عاشق در همه جا حاضر است؛ولی تا ((تو)) وجود دارد؛ملاقاتی صورت نخواهد گرفت.چگونه ممكن است نفستان اجازه رو به رو شدن با او را به شما بدهد؟چگونه ممكن است اجازه بدهد كه او را ببینید؟چگونه می گذارد كه او را شناسایی كنید؟
----------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هشتم
چشمام از تعجب گرد شده بود...با ناباوری به شماره ی نیما كه روی صفحه ی گوشیم همراه با اسمش ظاهر شده بود خیره شدم!!!
بعد از لحظاتی گوشی رو كنار گوشم گذاشتم و با صدایی آروم گفتم:بله؟
صدای گرم و دلنشینش رو از اون طرف خط شنیدم كه گفت:سلام...خواب كه نبودی؟
شنیدن صدای نیما برای اولین بار از پشت خط تلفن برام لذت بخش ترین چیزی بود كه تا اون روز در استفاده از موبایلم درك كرده بودم!
سكوت كردم...دلم میخواست بازم حرف بزنه...نیما مكثی كرد و بعد گفت:مهسا؟!..الو؟
سعی كردم به خودم مسلط بشم و تظاهر كردم به عصبانیت و این در حالی بود كه قلبا" از اینكه بهم تلفن كرده بود بی نهایت خوشحال بودم و حس خوبی داشتم...با صدایی آرام طوریكه مامان صدای من رو نشنوه و بیدار نشه و به اتاقم نیاد گفتم:برای چی تلفن كردی؟
نیما مكثی كرد و گفت:امروز عصر كه با علی رفتم بیرون گوشیم رو خونه جا گذاشته بودم...اومدم خونه وقتی دیدم برام اس.ام.اس زدی فكر كردم كارم داری...ولی مثل اینكه نباید تماس می گرفتم...ببخشید اگه مزاحمت شدم...كاری نداری؟
دوباره طبق معمولی كه مواقع كلافگی و هیجان لب پایینم رو با دندون می گرفتم این عمل رو تكرار كردم و در حالیكه تمام قلبم فریاد میزد و ادامه ی مكالمه در پای تلفن با نیما رو می طلبید اما گفتم:نه...كاری ندارم...وقتی اس.ام.اس زدم خوب تو هم با اس.ام.اس جواب بده...این چه كاریه كه این وقت شب تلفن میزنی؟!...نمیگی یه وقت مامانم بیدار بشه و بیاد توی اتاقم؟!
نیما نفس عمیق و صدا داری كشید كه از شنیدن صداش احساس میكردم ضربان قلبم تندتر میشه و بعد گفت:باشه...بازم مثل اینكه از دیدگاه تو خطا كردم...ببخشید...خوب حالا كه كاری نداری پس خداحافظ.
از اینكه خیلی راحت می خواست خداحافظی كنه عصبی شده بودم...قلبا" دلم نمی خواست گوشی رو قطع كنه اما دیدم اگه بخوام به این وضع ادامه بدهم شاید نیما خیلی زود متوجه بشه كه چقدر برام مهمه...بنابراین با عصبانیت و كلافگی گفتم:خداحافظ.
سپس بی معطلی گوشی رو قطع كردم!
موبایل توی دستم بود و اون رو در مشتم می فشردم و صورتم رو توی بالشت فرو برده بودم...از حرص و عصبانیت به جهت رفتار مسخره ی خودم دندونهام رو به روی هم فشار میدادم...اما انگار نیرویی از درون من رو به ادامه ی این رفتار تشویق میكرد.
لحظاتی بعد صدای دریافت پیامك گوشیم بلند شد!
سریع پیام ارسالی رو باز كردم...نیما بود...نوشته بود:هر قدرم بداخلاقی كنی به این راحتی نمی تونی دلخورم كنی...حالا حالاها جا داری...دوستت دارم..فردا می بینمت.
بارها و بارها پیامكش رو خوندم و از اینكه به راحتی دوستت دارم رو عنوان كرده بود غرق لذت میشدم اما غرور بهم اجازه نداد پاسخش رو بدهم!
صبح با صدای زنگ پیامك گوشیم كه زیر بالشتم بود بیدار شدم!
مثل برق از جام بلند شدم و خیلی سریع گوشی رو باز كردم...بازم نیما بود...نوشته بود:خانم بداخلاق بیدار شدی یا نه؟...اگه میتونی زودتر بیا از خونه بیرون...منتظرتم...همون جای دیروز.
سریع بلند شدم و به ساعت كنار تختم نگاه كردم نسبت به روزهای پیش نیم ساعت زودتر بیدار شده بودم!
از اتاقم بیرون رفتم و دیدم مامان سرنماز صبح ایستاده...رفتم به آشپزخانه دیدم چایی رو هم دم كرده...در همون ظرفشویی صورتم رو شستم و خیلی سریع میز صبحانه رو آماده كردم!
مامان نمازش كه تموم شد اومد به آشپزخانه و با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چه سحرخیز شدی امروز!!!
در حالیكه برای خودم و مامان چایی می ریختم و اونها رو روی میز گذاشتم گفتم:امروز با بچه ها قرار گذاشتیم زودتر بریم مدرسه و قبل از اینكه زنگ بخوره یه ذره رفع اشكال كنیم واگه شد تستهایی كه مشكل داریم برای هم توضیح بدهیم...
مامان دیگه حرفی نزد و صندلی رو عقب كشید و مثل من مشغول خوردن صبحانه شد.
تند تند صبحانه ی مختصری خوردم و خیلی سریع حاضر شدم و با مامان خداحافظی كردم و از خونه اومدم بیرون...
نم نم بارون شروع و هوا خیلی دلچسب شده بود.
با قدمهایی سریع به سمت محل قرارمون رفتم و از همون فاصله ی دور نیما رو دیدم...اون هم وقتی من رو دید لبخند توی صورتش عمیق تر شد و به سمتم اومد و بعد از سلام و احوالپرسی سریع و مختصری كه با هم كردیم با اشاره ی نیما مسیر طولانی تری كه نسبت به مسیر اصلی بود انتخاب و در كنار هم توی پیاده رو شروع به راه رفتن نمودیم.
چند قدمی كه رفتیم نیما گفت:مهسا دیشب خیلی ناراحت شدی بهت تلفن زدم؟
- ناراحت؟...نه...ولی خوب راستش رو بخوای توقعش رو نداشتم...
- اگه بخوام از این به بعد همون موقع منتظر تلفنم باشی توقع بی جایی دارم؟
نمیدونستم چی باید بگم!...از طرفی واقعا" دلم می خواست نیما این كار رو بكنه از طرفی نمی خواستم علنا" بگم كه از رفتارش و حرفاش چقدر لذت می برم!
سكوت كرده بودم و نیما هم حین راه رفتن به نیمرخ من بیشتر از خود مسیر نگاه میكرد...دوباره گفت:مهسا؟...خیلی محدودیت ایجاد نكن توی دوستیمون...چیز زیادی كه نمیخوام...یه تلفن كوتاه...هر شب هم زنگ نمیزنم...خوبه؟...فقط بعضی شبها كه خیلی دلم برای صدات تنگ میشه...باشه؟...خوبه؟...قبوله؟
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست كه از دید تیز بین نیما دور نموند و اونهم خنده ی آرومی كرد و گفت:پس اجازه صادر شد...شبها...نه ببخشید بعضی شبها بهت تلفن میزنم تا با هم حرف بزنیم...
حرفی نزدم و در این لحظه نیما از یك سوپرماركت دو تا شیركاكائو خرید...با اینكه سرد بودن اما خوشمزه ترین شیركاكائویی بود كه تا اون روز خورده بودم!
نزدیك مدرسه كه شدیم نیما دیگه خداحافظی كرد و از من جدا شد...منم به طرف مدرسه رفتم.
اون روز تا موقع تعطیل شدن اگه كمی سعیم رو كم میكردم بلافاصله حواسم از درس منحرف میشد و توی خیالم با نیما و حرفاش سیر میكردم...
ظهر وقتی تعطیل شدیم لیلا كه باید به مطب مامانش میرفت خیلی سریع ازمن جدا شد و من به سمت خونه راه افتادم.
كمی از مسیر رو كه رفتم صدای چند تك بوق یك ماشین رو در پشت سرم شنیدم...بدون اینكه برگردم و نگاه كنم از خیابان به پیاده رو رفتم...هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدایی از پشت سر شنیدم كه گفت:مهسا جون؟
برگشتم دیدم عمه ناهید روی صندلی جلوی ماشینی نشسته و راننده هم سعید هست...عمه ناهید سرش رو از شیشه ی كنارش بیرون آورده بود و با لبخند داشت به من نگاه میكرد...
خدایا بازم اینا!!!
سعید در حالیكه پشت فرمان نشسته بود با نگاهی دقیق به من خیره بود...و من چقدر از این نگاههای سعید بدم می اومد!
عمه ناهید گفت:قربونت بشم بیا سوار شو...ما هم داریم میریم خونه ی شما...بیا عمه...سر خیابون دیدیمت ولی تا اینجا نشد بهت نزدیك بشیم بس كه خیابون شلوغه...
بعد برگشت و از همون داخل ماشین درب عقب رو باز كرد...
نمی تونستم مخالفت كنم گرچه قلبا"از اینكه با اونها همراه بشم متنفر بودم!
با اكراه رفتم به طرف ماشین و سوار شدم و سلام زیر لبی به عمه ناهید كردم كه بر خلاف رفتار من با گرمی پاسخم رو داد...اما هر كاری كردم نتونستم به سعید سلام كنم!...اونم حرفی نزد ولی متوجه شدم كه از توی آینه ی جلو دائم من رو نگاه میكنه!
عمه ناهید گفت:سعید می خواست بیاد خونتون چون دو سه تا از كپیها رو مثل اینكه پیش ثریا جون اشتباها" جا گذاشته...میخواست بیاد اونها رو بگیره...منم گفتم باهاش بیام هم ثریا جون رو میبینم هم اینكه بعدش من رو میرسونه خونه ی سمیرا...
پاسخی برای حرفهای عمه ناهید نداشتم چون نه حرفاش برام مهم بود...نه سمیرا رو میشناختم...اما كاملا" متوجه نگاههای سعید از توی آینه به خودم میشدم و این عصبیم میكرد...نگاههایی دقیق و عمیق...نگاههای كه سنگینیش برام قابل تحمل نبود...احساس خوبی از اون نگاهها بهم دست نمیداد!
عمه ناهید كه انگار یادش اومد من كسی از طایفه ی پدریم رو نمیشناسم خنده ی كوتاهی كرد و در حالیكه جوری نشسته بود كه پشتش به شیشه ی كنارش بود ومن رو هم به خوبی می دید گفت:البته تو فعلا" خیلی ها رو نمیشناسی...سمیرا خواهر سعید دختر بزرگمه...تقریبا" یك سالی میشه ازدواج كرده چند وقت دیگه سالگرد ازدواجشه...یه دختر دیگه هم دارم كه اسمش سارا هست...سارا دختر كوچیكمه...سال اول دانشگاهه...تقریبا" با تو همسن و سال میشه...اما اصلا" به خوشگلی تو نیست!
و بعد دوباره خندید و گفت:ماشالله هزار ماشالله تو خوشگلیهای داداش خدابیامرزم و ثریا جون رو به خودت گرفتی...آدم لذت میبره نگات میكنه...
لبخند زوركی روی لبم نشست و بازم زیر لبی تشكر خشك و خالی كردم.
تا جلوی درب خونه عمه ناهید دائم سعی داشت با حرفاش سكوت من رو بشكنه كه البته بیشتر حرفاش در مورد خانواده ی پدریم بود و من در جواب عمه ناهید تنها حرفی كه میتونستم بزنم این بود:شرمنده...من هیچكدوم از اینهایی رو كه میگین نمیشناسم!
و واقعا" هم از اسامی كه عمه ناهید یكی یكی اسم میبرد هیچكدوم رو به درستی نمیشناختم!
بالاخره رسیدیم جلوی درب حیاط و من زودتر از عمه ناهید و سعید از ماشین پیاده شدم و زنگ درب رو زدم...وقتی مامان اف.اف رو برداشت سریع گفتم:مامان عمه ناهید اومده...
مامان كه درب حیاط رو باز كرد دیدم سریع چادرش رو سرش كرده از درب راهرو اومد بیرون و به سمت درب حیاط داره میاد...كمی مضطرب شده بود...با صدایی آروم بهش گفتم:نگران نباش...چیزی نشده...مثل اینكه سعید یه چیزهایی جا گذاشته اومدن اونها رو بگیرن...
عمه ناهید و سعید هم در این لحظه از ماشین پیاده و جلوی درب حیاط رسیدند...
مامان شروع كرد به سلام و تعارف به اونها و من خداحافظی مختصری كردم و به داخل خونه رفتم.
خوشبختانه با تمام اصرار و تعارفی كه مامان كرد اما دیگه داخل نیومدند و مامان وقتی كپی های به جا مونده رو برای سعید برد اونها هم خداحافظی كردن و رفتند.
بعد از خوردن ناهار مامان خودش ظرفها رو شست و من به اتاقم رفتم و قبل از اینكه به وضعیت درسهام رسیدگی كنم گوشی موبایلم رو كه زیر بالشت تختم گذاشته بودم بیرون آوردم و در كمال تعجب دیدم نیما برام پیام فرستاده!!!
وقتی اون رو خوندم خیلی تعجب كردم چرا كه نوشته بود:اونها كی بودن كه سوار ماشینشون شدی؟!
چشمام از تعجب گرد شد!
نیما كجا بوده كه دیده من سوار ماشین سعید شدم؟!..اگه همون اطراف بوده چرا من ندیده بودمش؟!..
همونطور كه با تعجب به صفحه ی گوشیم خیره بودم صدای زنگ درب حیاط بلند شد و بعد شنیدم مامان گفت:مهسا جان؟...مهسا؟...مادربلند شو ببین كیه زنگ میزنه من دستم بنده نمیتونم درب رو باز كنم...
از اتاقم بیرون رفتم و وقتی اف.اف رو پاسخ دادم فهمیدم لیلا اومده!
زمانیكه لیلا به داخل خونه اومد بعد از اینكه به آشپزخانه رفت و به مامان سلام كرد گفت كه برای چند رفع تا اشكال درسی اومده خونه ی ما!
میدونستم داره دروغ میگه چون لیلا اصلا" اهل این حرفها نبود و اگه اصرار من نبود هیچ دلشوره ایی برای درس و كنكور نداشت چه برسه به اینكه بخواد داوطلبانه برای رفع اشكال درسی بیاد خونه ی ما تا با هم بشینیم و درس بخونیم!
وقتی وارد اتاق من شدیم درب رو بست و بعد اینكه كاپشن و مقنعه و مانتوش رو درآورد روی لبه ی پایین تخت نشست و نگاهی به من كه روی زمین نشسته بودم كرد و در حالیكه به كتاب و جزوه هایی كه جلوم بود خیره شد...بعد گوشی موبایلم رو كه توی دستم بود رو با تعجب نگاه كرد و با خنده گفت:چته؟...چرا اینجوری بهم زل زدی؟...مگه آدم ندیدی؟
نگاهی به گوشیم كه هنوز صفحه ی پیامك نیما باز بود انداختم و دوباره به لیلا نگاه كردم و گفتم:من كه میدونم تو برای درس نیومدی...چی شده سر ظهر اومدی اینجا؟...مگه نرفته بودی مطب مامانت؟
خنده ی شیطنت باری كرد و بعد به سرعت موبایلم رو از دستم گرفت و در حالیكه به پیام نیما چشم دوخته بود گفت:از مطب مامان میخواستم برم پیش علی تا با هم بریم بیرون ولی یه كاری براش پیش اومد نشد بریم بیرون...دیدم بیكارم گفتم بیام یكی دو ساعت پیش تو.
سپس با دقت و لبخند دوباره به صفحه ی موبایلم خیره شد و ادامه داد:به به...به به...می بینم كه هنوز هیچی نشده حسابی سرت شلوغ شده...با نیما كه اس.ام.اس بازی میكنی چشم منم كه دور میبینی گویا سوار ماشین مردم هم میشی تا جاییكه حس حسادت و غیرت نیما فوران میكنه!
و شروع كرد با صدای بلند به خندیدن...
گوشی رو از دستش گرفتم و گفتم:خفه شو...صدات رو بیار پایین...الان مامانم میگه دارین درس میخونین یا برای هم جوك تعریف میكنین...
لیلا روی زمین كنار من نشست و دستی لای موهای كوتاه و سشوار كشیده اش كشید و كمی حالت شلوغ به اونها داد و گفت:بروگمشو...تازه از راه رسیدم...به همین سرعت كه مامانت توقع نداره بتمرگیم سر درس...خوب تعریف كن ببینم قضیه ی این اس.ام.اس پر از غیرت چیه كه برات فرستاده؟
از لحن كلام لیلا خنده ام گرفت و بعد ماجرای ظهر رو تعریف كردم و در نهایت اظهار تعجب خودم رو نسبت به این موضوع كه نیما كجا بوده و چطوری من رو دیده به زبون آوردم...
لیلا لبخندی زد و گفت:خوب احتمالا" امروز كلاسش زودتر تموم شده بوده...آخه همه ی روزهای هفته كه كل ساعت دانشگاه نیست...بعضی روزها زود میاد بعضی روزها هم اصلا" كلاس نداره!...
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۱۸-۴-۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
حتی در زندگی روزمره ی یك انسان معمولی؛تنها وقتی توانایی عشق ورزی وجود دارد كه شخص بتواند خودش را به بوته ی فراموشی بسپرد و گم كند.شما حتی در زندگی روزمره قدرت عشق ورزی ندارید؛توانایی نشان دادن عشق را ندارید-آن وقت چطور ممكن است حرفی از عشق الهی زده شود؟عشق الهی از شما بسیار دور است.شما حتی قدرت اینگونه عشق ورزی را كه این همه به شما نزدیك است ندارد؛عشق یومیه بین دو نفر.این عشق معمولی كه این همه به شما نزدیك است؛و شما قادر نیستید وارد آن بشوید.نفس شما نقص شماست.
------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت نهم

از لحن كلام لیلا خنده ام گرفت و بعد ماجرای ظهر رو تعریف كردم و در نهایت اظهار تعجب خودم رو نسبت به این موضوع كه نیما كجا بوده و چطوری من رو دیده به زبون آوردم...
لیلا لبخندی زد و گفت:خوب احتمالا" امروز كلاسش زودتر تموم شده بوده...آخه همه ی روزهای هفته كه كل ساعت دانشگاه نیست...بعضی روزها زود میاد بعضی روزها هم اصلا" كلاس نداره!
در حالیكه هنوز به گوشیم خیره بودم گفتم:خوب اگه اینطوره چرا جلو نیومده و از دور من رو زیر نظر گرفته بوده؟
لیلا خندید و گفت:برو بابا...چقدر طرز فكرت بده...كی گفته كه حالا اون داشته تو رو دید میزده یا زیر نظرت داشته؟...احتمالا" تصادفی تو رو دیده...حالا چرا این سوال رو از خودش نمی پرسی؟
گوشی را انداختم روی تخت و گفتم:باشه بعد...فعلا" بیا بشینیم سر درس...
- بروگمشو...كی حوصله ی درس داره...جمعش كن بابا...وقتی من رفتم بتمرگ خرخونی كن...الاغ تو الان باید جواب نیما رو بدهی وگرنه...
در همین لحظه دوباره صفحه ی موبایلم روشن شد و چون از صبح صدای اون رو قطع كرده بودم بنابراین فقط با روشن شدن صفحه فهمیدم بازم نیما پیامك فرستاده!
نگاه من و لیلا هر دو به موبایل دوخته شد!
لیلا در حالیكه به موبایل اشاره میكرد گفت:جواب بده...نگفتم!!!...ببین اگه جواب بهش ندهی این ول كن نیست...اصولا" پسرها روی این مسائل حساسن...از من میشنوی جوابش رو بده وگرنه قاطی میكنه...
- قاطی میكنه؟!...یعنی چی؟
- یعنی ممكنه شك كنه به اینكه تو غیر از اون با یكی دیگه هم دوستی...
- چرت و پرت نگو...میگم سعید با مامانش بود...كدوم دختری سوار ماشین دوست پسرش میشه در حالیكه مادر پسره هم توی ماشین نشسته؟
لیلا خندید و گفت:نه بابا...خیلی واردی!!!
خنده ام گرفت و در همین لحظه مامان چند ضربه به درب اتاق زد و سپس درب اتاق رو باز كرد و در حالیكه یك ظرف كوچك میوه با دو پیش دستی و كارد میوه خوری در دستش بود وارد اتاق شد و اونها رو به دست من داد و گفت:حالا كه درس می خواین بخونین وسطش اگه خواستین خستگی در كنید میوه بخورید.
لیلا از مامان تشكر كرد و منم ظرف میوه و بشقابها رو روی زمین گذاشتم.
در ضمنی كه مامان با لیلا مشغول صحبت و احوالپرسی از مادر اون شده بود بار دیگه متوجه شدم صفحه ی موبایلم روشن شد!
طوریكه مامان متوجه نشه یكسری از جزوه هام رو به صورتی كه جلب توجه نكنم و حركتم عادی جلوه بده روی موبایلم گذاشتم تا روشن شدن صفحه اش توجه مامان رو جلب نكنه!
وقتی مامان از اتاق بیرون رفت لیلا خیلی سریع جزوه ها رو از روی موبایلم برداشت و گفت:خاك تو سرت خوب ببین چی میگه...زودتر جوابش رو بده گناه داره به خدا...من میدونم اون الان از كنجكاوی داره منفجر میشه...ببینم ماشین اون یارو فامیلتون چی بوده؟
كمی فكر كردم و بعد وقتی مدل ماشین سعید رو به لیلا گفتم با حالت مضحكی سوت كشید و گفت:همون پس بگو این نیما چرا داره خودش رو جر میده...بابا طرف حسای مایه داره پس...ببین به مرگ خودم اگه بخوای همینجوری نیما رو بی جواب بگذاری فكر كنم شب نشده سكته رو زده...
و بعد شروع كرد به خندیدن!
موبایل رو از لیلا گرفتم و هر دو پیام ارسالی نیما رو خوندم.
اولین پیام:چرا جواب نمیدی؟!
دومین پیام:مگه ا زتو یه سوال نپرسیدم؟منتظر جوابتم.
خیلی كوتاه جواب دادم:عمه و پسر عمه ام بودن...چیه مشكلیه؟
لیلا كه خم شده بود و پیام من رو خونده بود وقتی اون رو ارسال كردم دوباره خندید و گفت:اوه اوه...چقدر خشن جواب دادی.
- همین كافیه...چی دیگه باید بگم؟...اون پرسید اونها كی بودن منم جواب دادم...حالا اگه اون مشكلی داره این دیگه به خودش مربوطه.
بعد از ارسال پیام من نیما دیگه پاسخی نداد!
تمام دو ساعتی كه لیلا خونه ی ما بود هر دو نفر ما به نوعی منتظر پیامی از نیما بودیم اما دیگه هیچ خبری نشد!
لیلا وقتی می خواست بره كمی فكر كرد و گفت:مهسا یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟
- نه بگو.
- نیما خیلی دوستت داره...پسر خیلی مهربونی هم هست...من فكر میكنم تو یه ذره اخلاق و رفتارت تنده.
- نه...به نظرت میاد.
- ببین مهسا...پس اگه اخلاقت تند نیست قبول كن كه رفتار با پسرها رو بلد نیستی.
- چرا این حرف رو میزنی؟
- برای اینكه حس میكنم نیما رو ناراحت كردی.
- چرا باید ناراحت بشه؟...چون سوار ماشین پسر عمه ام شدم؟
- نه...به خاطر اون جمله ی آخری كه گفتی...میدونی به هر حال میخواسته بدونه اونها كی بودن چون دوستت داره...اون جوابی كه تو دادی مثل این بود كه در نهایت بخوای به نیما بگی((به تو چه مربوطه)) ...
كمی عصبی شدم و گفتم:اتفاقا" دقیقا" هم همین منظورم بوده...به نیما چه مربوطه؟...اگه قرار باشه من برای هر كارم به اون توضیح بدهم كه نمیشه...مگه من تعهدی به اون دادم؟
- مهسا؟!!...به هر حال شما دو تا تصمیم گرفتین با هم دوست باشین...باید به نیما حق بدهی كه وقتی چیزهایی مشابه این پیش میاد از تو سوال كنه تا حداقل قضیه برای خودش روشن بشه كه تو...
- چرت و پرت نگو لیلا...میخوام ببینم مثلا" اگه من نیما رو توی خیابون ببینم با كسی داره میره و ازش بپرسم فلانی كی بوده؟ تو فكر میكنی اصلا جواب منو میده؟مسلما" نه...حالا چرا من باید به سوال اون جوابگو باشم یا توضیح بدهم تا به اصطلاح ذهن ایشون رو به شفافیت برسونم؟...لیلا من از این مسخره بازیها خوشم نمیاد...
- گیریم كه بر فرض محال نیما به تو جواب نده...باشه قبول...اما ببینم اگه واقعا" یك روز نیما رو توی خیابون با یه دختر ببینی یعنی حتی سوال هم برات توی ذهنت ایجاد نمیشه كه این كیه كه نیما داره باهاش راه میره؟
به نقطه ایی خیره شدم و از تصور دیدن صحنه ایی كه لیلا گفته بود كلافه شدم وگفتم:خوب معلومه كه كنجكاو میشم...
لیلا كه حالا داشت مقنعه اش رو سرش میكرد گفت:قربون آدم چیز فهم...خوب این نشون میده تو نیما رو دوست داری و نسبت بهش حساسی...پس مطمئنا" این حس دوست داشتن سبب میشه از نیما سوال كنی اون كیه...حالا تصور كن نیما به تو جوابی مثل همون جوابی كه خودت دادی بده...چه حسی بهت دست میده؟...غیر از اینه كه فكر میكنی نیما نسبت به تو بی تفاوته و به نوعی داره به تو میگه توی كارش فضولی نكنی؟
پاسخی به لیلا ندادم و اون هم دیگه حرفش رو ادامه نداد اما در اعماق قلبم برای لحظاتی تونسته بودم احساس نیما رو بعد از خوندن جوابم درك كنم!
هر دو از اتاق بیرون رفتیم و لیلا با مامان خداحافظی كرد...تا جلوی درب حیاط باهاش رفتم سپس با هم خداحافظی كردیم.
وقتی به داخل خونه برگشتم به اتاقم رفتم...اصلا" نمی تونستم حواسم رو روی درس متمركز كنم...كتابی كه در دستم بود رو زمین گذاشتم و به تختم تكیه دادم...ورقهای تستم رو برداشتم و به جای اینكه اونها رو نگاه كنم با حرص توی دستم همه رو لوله كردم سپس با عصبانیت كوبیدمشون به دیوار طوریكه تمام ورقها توی اتاق پخش شدن!
سرم رو میون دو دستم گرفتم و با صدایی آروم شروع كردم با خودم حرف زدن:خاك تو سرت مهسا...خاك تو سرت كه بلد نیستی درست حرف بزنی...حالا میخوای چه خاكی توی سرت بریزی؟...اگه واقعا" از دستت دلخور شده باشه حالا مجبوری ازش عذرخواهی كنی...تو وجود این كار رو داری؟...مسلما" نداری...خوب تو كه عرضه ی معذرت خواهی از كسی رو نداری بیجا میكنی حرفی بزنی كه بعدش به غلط كردن بیفتی...خوب شد؟...حالا خوب شد؟
در همین لحظه مامان درب اتاقم رو باز كرد!
سرم رو میون دو دستم كه از آرنج روی زانوهام بود گرفته بودم...با ورود مامان سرم رو بلند كردم و دیدم مامان با تعجب داره به وضعیت بهم ریخته و آشفته ی اتاقم كه از پخش شدن ورقهایی كه به دیوار كوبیده بودم پیش اومده خیره شده!
بعد رو كرد به من و گفت:وا...مهسا!!!...چرا اتاقت رو به این روز انداختی دختر؟!...از وقتی اومدی خونه نشستی توی اتاقت تا الانم كه داشتی با لیلا درس میخوندی خوب مادر خسته شدی...بلند شو یكذره استراحت كن دوباره بشین سر درسهات...معلومه كلافه شدی...اینجوری درس خوندن و فشارآوردن به خودت كه فایده نداره بدتر مریضتم میكنه...
طفلك مامان فكر كرده بود تمام مدت مشغول درس بودیم در حالیكه كمترین زمان رو به درس اختصاص داده بودیم و بیشتر لیلا با حرفها و چرت و پرتاش وقت رو به بطالت كشونده بود وقتی هم كه میخواست بره حرفهایی زده بود كه به كل حس درس خوندن رو از من گرفته بود چرا كه افكارم حسابی بهم ریخته بود!
نمیدونم به چه دلیل اما احساس بغض در گلو كردم و با صدایی آروم گفتم:حوصله ی درس ندارم مامان...حالم داره از هر چی تست و جزوه و درس هست به هم میخوره...
و بعد بی اختیار اشكم سرازیر شد!
مامان اومد لبه ی تختم نشست و سر من رو توی آغوشش گرفت و گفت:نكن اینجوری با خودت عزیزم...اینقدر نگرانی و استرس برای قبولی توی كنكور بدتر نتیجه ی عكس بهت میده...بلند شو عزیزم...بلند شو یه ذره استراحت كن...اصلا" میخوای بلند شو برو توی حیاط یه ذره هوای تازه بهت بخوره...
با گریه گفتم:نه بابا...حیاط چیه...
مامان روی سرم رو بوسید و گفت:میخوای بلند شو لباست رو عوض كن برو بیرون یه سر برو خونه ی خاله ات...هم یه احوالی از اون بپرس هم یه ذره قدم زدی...حالتم بهتر میشه.
پیشنهاد مامان بد نبود...واقعا" نیاز داشتم به اینكه از خونه برم بیرون.
معمولا" تنها جایی هم كه برای رفتن داشتم یا خونه ی خاله ثمین بود یا خونه ی لیلا...اون لحظه خونه ی لیلا كه دلم نمی خواست برم پس بهترین جا برای رفتن فقط خونه ی خاله ثمین می موند!
سرم رو از روی پای مامان بلند كردم و گفتم:باشه...الان حاضر میشم...شما هم میای؟
مامان صورتم رو بوسید و با دستهای مهربونش اشكهام رو پاك كرد و گفت:من یه ذره از كارها و سفارشهای خیاطیم عقب افتاده...نه عزیزم من نمیام...خودت بلند شو برو...هم یه ذره قدم میزنی هم یه سر به خاله ات زدی...بلند شو عزیزم...بلند شو اینجوری با این فكر خراب و اعصاب خسته درس خوندن فایده نداره...بلند شو برو یكی دو ساعت دیگه برگرد خونه با فكر باز بشین سر درسهات...
تقریبا نیم ساعت بعد حاضر شدم و از مامان خداحافظی كردم و از خونه اومدم بیرون.
از درب حیاط كه خارج شدم نگاهی به موبایلم انداختم...دلم میخواست به نیما بگم اگه در مورد من یك در صد هم دچار شك شده داره اشتباه میكنه...شماره ی نیما رو آوردم...با تردید به شماره نگاه میكردم...اما بالاخره تماس گرفتم!
به محض اینكه اولین بوق تماس زده شد نیما پاسخ داد:سلام.
صداش گرفته و ناراحت بود!
كاملا" با همون یك كلمه تونسته بودم این احساس رو در صداش تشخیص بدهم!
- نیما...سلام...من دارم میرم خونه ی خاله ام...میتونی بیای بیرون؟
نیما بلافاصله گفت:الان كجایی؟
- تازه از خونه اومدم بیرون.
- باشه...میتونی سر خیابونتون كمی معطل كنی تا من برسم؟
- مسیر خونه ی خاله ام از سر خیابون لیلا اینا رد میشه...دارم میام اون سمت...
- پس من الان میام از خونه بیرون...سر خیابون منتظرتم.
تا محله ایی كه خونه ی لیلا بود تقریبا"10دقیقه طول می كشید...وقتی رسیدم دیدم نیما سر خیابان ایستاده...با دیدن من لبخند كمرنگی روی لبهاش نقش بست و بعد از سلام كوتاهی كه به هم كردیم راهی سمت خونه ی خاله ام شدیم.
نیما حرف نمیزد...دستهاش رو در جیبش كاپشنش فرو كرده بود و به جلوی پاش نگاه میكرد و فقط گاهی صدای نفسهای عمیقش رو می شنیدم!
گفتم:نیما...امروز كجا بودی كه دیدی من سوار ماشین پسر عمه ام شدم؟
- مهسا نمیخوام راجع به اون موضوع صحبت كنیم.
- تو از من پرسیدی اونها كی بودن كه سوار ماشینشون شدم منم بهت جواب دادم...حالا نوبت توست كه جواب سوال من رو بدهی...
نیما نگاه دقیق و عمیقی به من كرد و گفت:همون موقع كه داشتی سوار اون ماشین میشدی من توی تاكسی نشسته بودم داشتم از دانشگاه برمیگشتم...راستش نمیدونم چرا دیدن اون صحنه یه ذره عصبیم كرد ولی وقتی گفتی پسر عمه ات بوده خیالم راحت شد...خواهشا" دیگه ادامه نده...
- من فكر كردم زیر نظرم گرفته بودی...تعجب كردم چرا خودت رو نشونم نداده بودی...ولی خوب حالا فهمیدم كه تصادفی من رو دیدی...
نیما نیشخندی زد كه معلوم بود هنوز دلخوره و بعد با حالت خاصی گفت:زیر نظر بگیرمت؟!...چه دلیلی داره؟!
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۱۸-۴-۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
مردن و فنا شدن شرط رضا و خشنودی غایی است.عشق مرگ بزرگ است.آنهایی كه با مرگی عادی می میرند؛مجددا" به جهان باز خواهند گشت؛ولی كسی كه با دستیابی به این عشق می میرد هرگز رجعتی نخواهد داشت.چون دیگر چیزی برای دست یافتن باقی نمی ماند.دیگر علتی وجود ندارد؛دلیلی برای بازگشت در كار نیست.او به همه چیز رسیده است.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دهم
نیما نگاه دقیق و عمیقی به من كرد و گفت:همون موقع كه داشتی سوار اون ماشین میشدی من توی تاكسی نشسته بودم داشتم از دانشگاه برمیگشتم...راستش نمیدونم چرا دیدن اون صحنه یه ذره عصبیم كرد ولی وقتی گفتی پسر عمه ات بوده خیالم راحت شد...خواهشا" دیگه ادامه نده...
- من فكر كردم زیر نظرم گرفته بودی...تعجب كردم چرا خودت رو نشونم نداده بودی...ولی خوب حالا فهمیدم كه تصادفی من رو دیدی...
نیما نیشخندی زد كه معلوم بود هنوز دلخوره و بعد با حالت خاصی گفت:زیر نظر بگیرمت؟!...چه دلیلی داره؟!...من خواستم با هم دوست باشیم و مطمئنم در مدتی كه با هم دوست خواهیم بود خود به خود همه چیز هم برای من روشن میشه هم برای تو...پس دیگه لزومی نداره كارآگاه بازی دربیارم و پنهانی زیر نظر بگیرمت...
نیما وقتی صحبت میكرد به مسیر رو به رویش خیره بود...حس میكردم به عمد از نگاه كردن به من اجتناب میكنه و این نشون میداد كه دلخوره!
آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:نیما...تو فكر كردی من سوار ماشین كی شدم؟...یعنی این احتمال رو دادی كه من سوار ماشین هر...
كلافه به میون حرفم اومد و گفت:مهسا خواهش میكنم تمومش كن...من فقط كنجكاو شده بودم و این حقه منه...یعنی حداقل من این رو حق خودم میدونم كه بدونم دختری رو كه واقعا" دوستش دارم سوار ماشین كی شده...فقط همین...هیچ فكر دیگه ایی هم نكردم...
- داری دروغ میگی!
صدای من از حد معمول بالا رفته بود...سر جام ایستادم و در حالیكه احساس میكردم به شخصیتم با اون فكری كه در ذهن نیما حدس میزدم توهین شده با عصبانیت گفتم:داری دروغ میگی...آره...دروغ میگی...تو فكر كردی من سوار ماشین كی شدم هان؟...هی اس.ام.اس پشت سر هم فرستادی این یعنی چی؟...یعنی اینكه پیش خودت فكر كردی من الان در آن واحد هم با تو دوست شدم هم اینكه...
نیما كه حالا ایستاده بود و با دقت به صورت من خیره بود قدم سریعی به سمت من برداشت و خیلی مسلط به خودش در حالیكه به چشمهای من خیره بود با صدایی جدی اما آرام گفت:مهسا گفتم تمومش كن...من فقط كنجكاو شده بودم...همین...تو هم جواب دادی و گفتی اون پسر عمه ات بوده...ما دیگه بحثی با هم در اون مورد نداریم...
بعد به آرومی بازوی چپ من رو گرفت و خواست من رو به راه رفتن مجدد وادار كنه كه با عصبانیت بازوم رو از دستش كمی فاصله دادم و گفتم:پس اینهمه بد اخلاقی و اخمت برای چیه؟...همچین رفتار میكنی كه انگار من گناه كبیره مرتكب شدم...انگار به زور داری با من راه میری یا حرف میزنی...از وقتی با هم داریم راه میریم همه اش سعی داری از نگاه كردن به من فرار كنی...ببین نیما من دختری نیستم كه تو امروز ظهر با دیدن سوار شدن من به یه ماشین فكر كنی هر لحظه با یكی هستم...
این بار نیما كلافه شد و یك دستش رو كرد لای موهای مشكی و خوش حالتش و به انتهای خیابان خیره شد...سپس بار دیگه مستقیم به چشمهای من خیره شد و گفت:مهسا چرا متوجه نمیشی؟...میگم من هیچ فكر بدی در مورد تو نكردم یا حداقل می تونم قسم بخورم كه سعی كردم فكر نامربوطی به ذهنم در مورد تو راه ندم...من فقط كنجكاو شدم بدونم تو سوارماشین كی شده بودی...اما حالا كه اصرار داری ثابت كنی كه من ناراحتم...باشه...پس بدون...آره ناراحتم...دلخورم...كلافه ام...عصبی ام...از ظهر تا الان خون داره خونم رو میخوره...اولا" به خاطر اینكه برای جواب دادن به اس.ام.اسم خیلی معطل كردی...دوما" به خاطر اون پاسخی كه بهم دادی...سوما" و در حال حاضر به خاطر اینكه اینقدر موضوع رو داری كشش میدی...
- مگه من چه حرف بدی توی جواب برات فرستادم؟
- مهسا وقتی توی جوابت میگی((مشكلیه؟))یعنی چی؟...چی رو می خوای به تمسخر بگیری؟...دوست داشتن من رو نسبت به خودت؟...یا تعصب من رو روی خودت؟...یا نه هدفت خورد كردن منه و خواستی بگی برای محبتم و علاقه ام و تعصبم نسبت به خودت هیچی ارزشی قائل نیستی و اصولا" پای بند به تعهدی هم نسبت به روابطمون نیستی؟
با عصبانیت بیشتری گفتم:تعهد؟...ببخشید چه تعهدی؟!...من یادم نمیاد تعهدی به تو داده باشم!
نیما با شنیدن این حرفم یكباره تمام صورتش از حالت عصبانیت به بهت و ناباوری رسید و به من نگاه كرد و سپس با صدایی آرام گفت:بیا به راهمون ادامه بدهیم...درست نیست اینجا توی پیاده رو توی روی هم ایستادیم...
و بعد بازوی من رو دوباره به آرومی گرفت و من رو همراه خودش به ادامه ی راه رفتن واداشت...سپس هر دو دستش رو بار دیگه در جیب كاپشنش فرو برد...لحظاتی بعد با صدایی گرفته و ناراحت گفت:میخوام یه سوالی بپرسم...دوست دارم همین الانم جوابت رو بشنوم مهسا...ببین...من و تو خواستیم با هم دوست باشیم تا در این مدت دوستی همدیگرو بهتر بشناسیم و اگه تونستیم تا50درصد همدیگرو تایید كنیم كم كم خیلی جدی تر به روابطمون فكر كنیم...خوب این خواستن به نظر تو مستلزم یكسری تعهدهای اخلاقی نسبت به هم نمیكنه ما دو تا رو؟...تو فكر نمیكنی اگه من و تو تعهد اخلاقی بهم نداشته باشیم پس چه لزومی داره اصلا" علاقه ایی به وجود بیاد؟...چه لزومی داره كه بگیم دوستی ما یه دوستی هدفداره...هان؟
- یعنی تو فكر میكنی من كار غیر اخلاقی انجام دادم؟!!!
نیما یكدفعه به شدت عصبی شد...سر جایش ایستاد و با صدایی بلند گفت:چرا تو اینقدر با كلمات بازی میكنی مهسا؟!!!...من كی گفتم تو كار غیراخلاقی انجام دادی؟!!...چرا داری طوری رفتار میكنی كه من احساس كنم نمیشه با تو دو كلام حرف زد؟
اصلا" توقع شنیدن صدای نیما رو اونهم با لحن بلند و عصبی نداشتم...بغض گلوم رو گرفت...اما خودم رو كنترل كردم كه مبادا اشكم دربیاد و بعد گفتم:چرا داد میزنی؟!
نیما بلافاصله گویا متوجه لحن گفتار خودش شده باشه در جوابم با صدایی آرام گفت:ببین مهسا از اولی كه راه افتادیم دائم داری با اعصاب من بازی میكنی...هر چی من میگم یا جور دیگه برداشت میكنی یا با كلمات بازی میكنی طوریكه بحث اصلی رو به انحراف میكشونی یا حتی اصلا" نمیخوای یك دقیقه هم روی حرفهای من فكر كنی...همون اولش خواهش كردم این بحث رو ادامه ندهی اما ول كن نشدی...هی كشش دادی هی كشش دادی تا من اعتراف كنم كه ناراحتم...خوب حالا هم كه اعتراف كردم باید روشنت كنم كه از چی دلخورم...مگه نمیخواستی به قول خودت بدونی كه چرا ناراحتم...خوب من دارم دلیل ناراحتیم رو میگم ولی تو از هر كلمه ی من تعبیری كه خودت دوست داری رو برداشت میكنی...به نظر خودت من الان باید چی بگم؟...چی كار كنم؟...نه میتونم شرایط روحی خودم رو بگم نه تو با حرفات اجازه میدی مطلب رو بازش كنم...واقعا" نمیدونم الان باید چیكار كنم!
نزدیك خیابونی كه خاله ام در اون ساكن بود رسیدیم...هر لحظه كلافگیم بیشتر میشد...رو كردم به نیما و گفتم:اصلا" لازم نیست كاری بكنی...فقط این رو بدون من اولا" كار بدی نكردم یعنی تربیت خانوادگیم بهم این اجازه رو نداده و نمیده كه مثل خیلی از دخترهای دیگه باشم كه هر لحظه با یه پسر دارن میچرخن...دوما" آقا نیما هنوزخیلی زوده برای اینكه تو بخوای من رو برای هر مسئله ایی مورد بازجویی قرار بدهی...سوما" یه چیز رو توی همین چند روزخوب از تو فهمیدم اونم این كه دائم سعی داری به من بفهمونی چقدر از نظر رفتاری و اخلاقی و حتی شخصیتی مشكل دارم...این دفعه ی دومه كه صد تا عیب داری روی من میگذاری...نیما یه چیز رو هم خوبه كه تو بدونی...من برای خودم شخصیت دارم و با این حرفات فكر نكن میتونی اعتماد به نفس من رو بیاری پایین یا از بین ببری...همچین حرف میزنی كه انگار تو پیغمبری و من ابلیس...همه ی وجود من پر از عیب و ایراده و نیاز به اصلاح دارم و خودت عاری از هر عیبی هستی...
- مهسا...باز داری تند میری...من نه هدفم اینه نه قصد این رو دارم كه تو رو پر از عیب جلوه بدهم...تو اگه پر از عیب و ایراد بودی مگه دیوانه بودم بخوام با هم دوست بشیم؟...ببین مهسا...
- نه...تو ببین...من امروز سوار ماشین پسر عمه ام شدم و ممكنه فردا سوار ماشین یكی دیگه از فامیلامون بشم...اگه قرار باشه هر روز اینجوری با من رفتار كنی فكر نمیكنم بتونم تحملت كنم...
- مهسا من دوستت دارم...من نمیگم خودم ایرادی ندارم...آره منم ایراد دارم...ولی من و تو با كمك هم می تونیم ایرادها و مشكلاتمون رو بفهمیم و حلشون كنیم...آخه تو چرا اینقدر زود عصبی میشی؟
به میون حرفش رفتم و با عصبانیت بیشتری گفتم:ببین نیما...من شاید به قول لیلا اصلا" حرف زدن و برخورد با پسرها رو بلد نیستم...من امروز از وقتی رسیدم خونه به خاطر مسائلی كه تو پیش آوردی یك كلمه نتونستم درست و حسابی درس بخونم...امسال سال سرنوشت من محسوب میشه ولی اینطور كه داره پیش میاد گمونم كنكور كه هیچی حتی پیش دانشگاهی هم می افتم...من اصلا" ظرفیت ندارم...اصلا"...اصلا" بی خیال من بشو...
و بعد با عجله و ناراحتی از نیما دور شدم و به داخل خیابانی كه منزل خاله ثمین بود وارد شدم...وقتی جلوی درب حیاطشون رسیدم بلافاصله زنگ درب رو فشار دادم...وقتی خاله درب خونه اش رو باز كرد یك لحظه برگشتم دیدم نیما سر خیابان ایستاده و داره نگاهم میكنه!
صورتم رو برگردوندم و داخل حیاط شدم و درب رو بستم!
تمام اون یك ساعتی كه خونه ی خاله ثمین بودم مثل گیجها رفتار میكردم و اصلا" دست خودم نبود...خاله ثمین گاهی مجبور میشد حرفی كه زده رو دوباره برام تكرار كنه چون اصلا" حواسم سر جا نبود...همه اش به حرفهای آخری كه به نیما زده بودم فكر میكردم و اون نگاهی كه آخرین لحظه سر خیابان ازش دیده بودم به طرز عجیبی اعصابم رو بهم ریخته بود...اما حرفی بود كه زده بودم و فكر میكردم دیگه كاری نمی تونم بكنم...
با بی فكری و خیلی سریع تصمیم گرفته بودم كه رابطه ی خودم رو با نیما قطع كنم...اما به شدت از كرده ی خودم احساس پشیمونی داشتم و در عین حال دیگه راه به جایی هم نداشتم!
وقتی از خاله ثمین خداحافظی كردم و داشتم از خونه خارج میشدم خاله لبخندی زد و گفت:مهسا رفتار و حركاتت آدم رو یاد عاشقا میندازه...یه جوری حواست پرته كه انگار جدی جدی عاشق شدی...دختر نكنه كار دست خودت بدهی!
و بعد دوباره خندید و ادامه داد:شوخی كردم خاله...میدونم به خاطر درس و اضطراب كنكور فكرت مشغول شده اما قربونت بشم اینقدر نگران نباش...به خدا توكل كن.
خاله رو بوسیدم و دوباره خداحافظی كردم و راهی منزل شدم.
هوا رو به غروب بود و باد سردی شروع به وزیدن كرده بود...از خیابان كه خارج شدم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم كه صدای نیما رو از پشت سرم شنیدم:دیگه كم كم داشتم فكر میكردم بهتره برگردم خونه...میخواستم برگردم كه دیدم از خیابون اومدی بیرون...
برگشتم و با تعجب به نیما نگاه كردم و گفتم:تو تمام این مدت منتظر من ایستاده بودی؟!
لبخند غمگینی روی لبهاش نقش بست و گفت:آره...ولی داشتم ناامید میشدم...فكر كردم حتما" شام میخوای خونه ی خاله ات بمونی...
از دیدن دوباره ی نیما و اینكه با توجه به حرفهایی كه زده بودم و اون حرفهام رو نشنیده گرفته بود بی نهایت از درون احساس خوشحالی كردم و گفتم:نیما؟
- جونم؟
- به خدا امروز خیلی اعصابم بهم ریخته...
- متوجه هستم...شایدم تقصیر اصلی متوجه ی من بوده...میتونم بفهمم كه تو الان توی شرایط خوبی نیستی...فشار و استرس درس و نگرانی برای كنكور بعدشم حضور من و كنجكاوی كه كردم باعث شده حسابی بهم بریزی...سعی میكنم دیگه اینطوری اعصابت رو خراب نكنم به شرطی كه تو هم یه ذره...فقط یه ذره...صبورتر بشی...باشه؟
نمیدونم از خوشحالی بود یا از خجالت حرفهایی كه زده بودم اما یكدفعه چشمام پر از اشك شد و صورتم رو به سمت مخالف نیما برگردوندم و با انگشتهام اشكهام رو از گوشه ی چشمم جمع كردم.
نیما كه در كنارم راه میرفت دست چپم رو گرفت و در حالیكه با دستهای داغش حالتی از نوازش به دستم داد گفت:الهی قربون اون اشكات بشم...
و بعد دست من رو به همراه دست خودش توی جیب كاپشنش كرد و ادامه داد:تو كه همین الان از خونه اومدی بیرون پس چرا دستات اینقدر یخه؟
پاسخی ندادم و این بار از اینكه نیما به راحتی دستم رو گرفت و حتی همراه دست خودش در جیب كاپشنش كرده بود هیچ ممانعتی نكردم.
در طول مسیر نیما سعی داشت با حرفها و خاطرات خنده دار بین خودش و علی و بعضی از دوستهای دانشگاهیش سكوت بینمون رو بشكنه و همچنان كه دستم رو در دستش نگه داشته بود با نوازش پر از محبتی من رو غرق در عشق میكرد!
وقتی نزدیك محله ی ما رسیدیم هوا دیگه تاریك شده بود و نیما دستم رو رها كرد و با لبخند گفت:از اینجا به بعد وارد منطقه ی ممنوعه میشیم...
و بعد خندید و ادامه داد:تو جلوتر برو منم با فاصله دنبالت میام...هوا تاریكه نمیخوام تنها بری خونه...تا جلوی درب خونتون با حفظ رعایت موازین اسلامی اسكورتت میكنم...
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:خودت رو لوس نكن...از اینجا به بعدش رو دیگه خودم میرم...چیزی تا خونمون نمونده...مرسی كه اینهمه منتظر موندی و تا اینجا هم باهام بودی...دیگه برو لازم به اسكورت نیست...
لبخندی زد و گفت:اختیار داری خانم...مگه میشه؟...شما نگران نباش...راه بیفت...وقتی رسیدی جلوی درب خونتون و زنگ زدی و رفتی توی حیاط و خیال من راحت شد اونوقت برمیگردم...توی این تاریكی مگه میشه تنها بگذارم بری؟
دیگه حرفی نزدم و فقط زیر لب به آرومی خداحافظی كردم كه دوباره نیما خندید و گفت:كاش الان اونقدر آزادی بود كه آدم میتونست كسی رو كه دوست داره حداقل موقع خداحافظی یه كوچولو بوسش كنه...
یكدفعه نگاهم عصبی شد و به صورت نیما نگاه كردم...اما بازم خندید و دو قدم عقب رفت و گفت:ای بابا...من دارم كلی صحبت میكنم...میگم كاش آزادی بود...نخواستم كه همین الان این كار رو بكنم كه اینجوری نگاهم میكنی...
دیگه حرفی نزدم و برگشتم به سمت خیابونمون و نیما هم همانطور كه گفته بود تا وقتی من به جلوی درب حیاطمون برسم و وارد حیاط بشم با حفظ فاصله ایی مشخص من رو همراهی كرد...
زمانیكه وارد خونه شدم احساس خوبی داشتم...انگار سبك شده بودم و روحیه ام كلی تغییر كرده بود!
مامان با دیدن من لبخندی زد و گفت:الهی فدات بشم...دیدی بهت گفتم برو یه سر خونه ی خاله ات...الحمدلله از اون گرفتگی و حال خراب بعد از ظهرت دیگه اثری توی صورتت نیست...حالا بشین راحت سر درس و كارهات...
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۱۸-۴-۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #11
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
تا زمانی كه از مرگ بترسید؛عشق شما متولد نخواهد شد.از دیدگاه كبیر((عشق))كلام غایی است؛هیچ چیز فراتر و فروتر از آن وجود ندارد.عشق نماز؛مراقبه؛دعا؛پرستش و عبادت؛توبه؛یوگا و تنترا است؛عشق ذكر خفی است-همه ی اینها در عشق خلاصه شده اند.
--------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت یازدهم

زمانیكه وارد خونه شدم احساس خوبی داشتم...انگار سبك شده بودم و روحیه ام كلی تغییر كرده بود!
مامان با دیدن من لبخندی زد و گفت:الهی فدات بشم...دیدی بهت گفتم برو یه سر خونه ی خاله ات...الحمدلله از اون گرفتگی و حال خراب بعد از ظهرت دیگه اثری توی صورتت نیست...حالا بشین راحت سر درس و كارهات...
تقریبا" دو هفته از اون شب گذشت و در طول اون دو هفته روابطم با نیما و دیدارمون در هر صبح تكرار شد و هر بار كه اون رو میدیدم حس میكردم وابستگیم به نیما بیشتر میشه...دیگه جوری شده بود كه هر شب حتما" قبل از خواب باید تلفنی با هم صحبت میكردیم واین در شرایطی بود كه مامان هنوز متوجه نشده بود و خیلی با احتیاط این كار رو میكردم!
تمام مدتی هم كه تلفنی صحبت میكردیم بیشتر از اتفاقاتی روزانه ایی كه برامون رخ داده بود حرف میزدیم...با اینكه در طول روز سعی داشتم به درسهام برسم اما خودم كاملا" متوجه شده بودم كه مثل سابق نمی تونم روی جزوات و یا تستهام تمركز كنم و هر بار كه این موضوع رو به نیما می گفتم میخندید و در جواب میگفت:این حالت فعلا" طبیعیه ولی نگران نباش كم كم عادی میشه!
در طول روز هم معمولا" چندین بار برای هم پیامك می فرستادیم و خود این موضوع هم كلی فكر و وقت من رو درگیر میكرد!
اوایل هفته ی جاری بود كه موقع برگشت به خونه نیما هم با من بود چرا كه اون روز كلاس نداشت و در طول مسیر بهم گفت كه آخر همون هفته خانواده اش به تهران اسباب كشی خواهند كرد و باید حسابی به اونها كمك كنه...
آخر اون هفته از چهارشنبه تعطیل بود و تقریبا" یك تعطیلی سه روزه در آخر هفته استراحت حسابی رو در ذهن همه پرورش داده بود...
وقتی از مدرسه به خونه برگشتم و به مامان سلام دادم احساس كردم كمی گرفته و ناراحت به نظر میرسه!
زمانیكه علت رو پرسیدم گفت:نه...به نظرت میاد...ناراحت نیستم...زودتر لباسات رو عوض كن بیا ناهار بخوریم...
به اتاقم رفتم و حینی كه لباسم رو عوض میكردم متوجه شدم مامان تلفنی با خاله ثمین در حال صحبت است و از حرفهایی كه میزد فهمیدم خاله ثمین در مورد من سوال میكنه و مامان هم در پاسخ به خاله بیشتر راجع به من حرف میزد!
سر ناهار مامان رفتارش كاملا" مشخص بود كه اصلا" مثل روزهای پیش نیست و از چیزی نگران و شاید هم دلخوره!
بعد ناهار به اتاقم رفتم تا به اصطلاح مشغول درس بشم اما طبق عادتی كه كرده بودم قبل درس تا دقایقی مشغول فرستادن و دریافت پیامك از نیما شدم!
گوشی موبایلم در دستم بود و تند تند مشغول جواب دادن بودم كه مامان درب اتاق رو باز كرد و اومد داخل!
نگاهش به موبایل من كه توی دستم قرار داشت بود و نشست روی تخت و گفت:مهسا؟...مدتیه حس میكنم چیزی رو داری از من پنهون میكنی...چند وقته سرت با گوشیت گرم شده!...تویی كه باید به زور از خونه می فرستادمت بیرون الان یكی دو هفته میشه كه به هر بهانه ایی میری از خونه بیرون...مثلا" همین دیروز گفتی میخوای بری ورق كلاسور بخری...رفتی و حدود یك ساعت و نیم بعد برگشتی خونه...ببین مهسا اگه چیزی هست دوست دارم خودت بهم بگی قبل از اینكه از یكی دیگه چیزی بشنوم...می فهمی منظورم چیه؟
وقتی مامان این حرفها رو میزد یكباره حس كردم از ناحیه ایی موضوع من و نیما رو بو برده!
اما جرات نداشتم به راحتی و وضوح از قضیه حرفی بزنم!...بنابراین گوشی رو كنار دفترم روی زمین گذاشتم و گفتم:وا...این چه حرفیه؟...یعنی چی؟
- ببین مهسا...من مادرتم و هیچكس توی دنیا به اندازه ی من نه دلش برای تو میسوزه نه نگرانت میشه...درسته كه سرم به كار خونه و خیاطی گرمه اما فكر نكن از رفتار و حركات تو غافلم...حس میكنم مثل سابق دل به درس نمیدی كه هیچ دیگه هیچ اضطراب و تلاشی هم از تو نمی بینم و این در حالیه كه روز به روز داری به كنكور نزدیكتر میشی...نكنه یه وقت موضوعی این وسط پیش بیاد كه از هدفت غافل بشی...مهسا حواست رو جمع كن...ببین دارم خیلی جدی و در عین حال دوستانه ازت می پرسم اگه چیزی هست یا موضوعی پیش اومده كه فكرت رو مشغول كرده میخوام خودت اولین كسی باشی كه بهم میگه نه اینكه یكی دیگه بیاد بهم بگه كه مثلا" خدای نكرده مهسا رو توی خیابون دیدن كه سر و گوشش می جنبه...می فهمی چی میخوام بگم؟
مامان داشت غیر مستقیم از من میخواست تا قضیه رو بگم اما بدون فكر گفتم:مامان چرا بیخودی با این حرفها داری بدتر فكر من رو مشغول میكنی...چیزی نیست كه بخوام براتون بگم.
مامان نگاه دقیقی به من كرد و با جدیت گفت:مطمئنی؟!
تا خواستم پاسخ مامان رو بدهم زنگ دریافت پیامك گوشیم بلند شد!...و بلافاصله نگاه مامان روی گوشی موبایل من خیره و ثابت موند.
جرات نداشتم دست به گوشیم بزنم و این در حالی بود كه مطمئن بودم نیما برام اس.ام.اس فرستاده!
مامان به آرومی خم شد تا گوشی رو برداره كه یكدفعه سریع و زودتر از مامان گوشی رو از روی زمین برداشتم و گفتم:لیلاست...قبل از اینكه شما بیای توی اتاق یه سوال درسی پرسیده بود داشتم جوابش رو می فرستادم كه شما اومدی توی اتاق نشد بفرستم...حتما" دوباره پیامك زده كه چرا جوابش رو نمیدم...
مامان دستش رو به سمت من گرفت و گفت:گوشی رو بده ببینم...
- مامان!!!...یعنی چی گوشی رو بدهم به شما؟...برای چی؟
- مگه نمیگی لیلاس؟...خوب چرا نمی خوای بگذاری ببینم؟...اگه لیلاست كه خوب مشكلی نیست...فقط گوشی رو بده میخوام بهم ثابت بشه...نمی گم تو داری دروغ میگی...اما یكدفعه دلم خواسته گوشیت رو ببینم اصلا" توش چه خبره...از همه ی اینها گذشته از كی تا حالا شما ها رفع اشكال درسی رو با موبایل انجام میدین؟...قبلا" برای این كار خونه ی همدیگه می رفتین...این مدل جدیده؟!
گوشی رو با حركت سریع فرستادم زیر تخت و گفتم:مامان اذیت نكن...بعضی وقتها لیلا جوك هم برام می فرسته...خوب من خجالت می كشم شما اون جوكها رو بخونی...به خدا همینه!
مامان سرش رو به علامت تهدید چند بار تكون داد سپس از روی تخت بلند شد و گفت:باشه...بشین سر درسهات...یك ساعت دیگه كه خاله ات اومد اینجا خیلی چیزها روشن میشه...
از روی زمین بلند شدم و گفتم:مامان چرا اینجوری میكنی؟...خاله ثمین چه ربطی به من و موبایلم و رابطه ام با لیلا داره؟
مامان برگشت به سمت من و دوباره نگاه دقیق و تیز بینش رو به چشمهای من دوخت و گفت:مهسا؟...مطمئنی كه چیزی نیست بخوای بهم بگی؟
نمیدونم از ترس بود یا از درموندگی كه اون لحظه بهم دست داده بود اما دچار بغض شدم و با عصبانیت نشستم روی تختم و گفتم:شما چی میخوای بدونی؟
مامان دوباره برگشت و كنار من روی تخت نشست و گفت:تو رو ارواح خاك بابات فقط با آبروی من بازی نكن مهسا...مهسا ببین چند ساله پدرت فوت كرده با آبرو و عزت توی این محل زندگی كردیم...نگذار انگشت نمای در و همسایه بشم...با زبون خوش دارم بهت میگم اگه چیزی هست خودت بهم بگو ببینم اصلا" موضوعی هست یا چیزی كه شنیدم اشتباه بوده؟
اشكم سرازیر شد و گفتم:من كی با آبروی شما خواستم بازی كنم؟...آبروی شما آبروی خود منه...چرا اینجوری حرف میزنی مامان؟...مگه من چیكار كردم؟
مامان كه به من خیره شده بود نفس عمیق و صدا داری از روی عصبانیت كشید و گفت:امروز ناصرخان وقتی داشته میرفته پادگان تو رو با یه پسره دیده كه داشتی میرفتی...
ناصرخان شوهر خاله ثمین بود...ارتشی بود و هر روز با سرویس می رفت به پادگان محل خدمتش...میدونستم هر روز صبح خیلی زود یعنی وقتی كه هوا هنوز روشن نشده سرویس پادگان می اومد دنبالش و اون رو به محل كار می برد...اما اون روز صبح زمانیكه من و نیما به سمت مدرسه ام می رفتیم چطور ممكن بود ما رو دیده باشه؟!
در حالیكه هم ترسیده بودم هم متعجب به مامان نگاه كردم و گفتم:ناصرخان؟!...ناصر خان؟...چرت گفته...اون وقت صبح كه من داشتم می رفتم مدرسه اون كجا بوده كه من رو با یه پسر دیده باشه؟
مامان عصبی شد و با صدایی بلند گفت:درست حرف بزن...چرت تو داری میگی كه فكر میكنی من بچه ام...كبك شدی آره؟...سرت رو كردی توی برف فكر میكنی هیچكس هم تو رو نمی بینه؟...امروز ناصرخان به سرویس نرسیده با ماشین خودش مجبور شده بره از شانس من بدبخت وقتی داشته می رفته ساعتی بوده كه تو معلوم نیست با كدوم شیر ناپاك خورده ایی در حال خوش و بش بودی...دست توی دستش داده بودی و همچین غرق بودی كه وقتی ناصرخان ماشین رو نگه میداره و حتی صدات میكنه هم متوجه نمیشی...مهسا من چی به تو بگم؟...هان؟...بسه اینقدر نقش بازی نكن...میدونی وقتی خاله ات بهم صبح ساعت10 تلفن كرد و گفت ناصرخان از پادگان بهش زنگ زده و موضوع رو گفته چه حالی بهم دست داد؟...این پسره كیه؟...این از خونه بیرون رفتنهات این دل به درس ندادنهات این اس.ام.اس بازیهاتم همه مربوط میشه به همین پسره...آره؟
جوابی برای حرفهای مامان نداشتم و فقط اشك می ریختم...نه قدرت تایید حرفهای مامان رو داشتم نه قدرت تكذیب...اصلا" انگار لال شده بودم...
مامان لحظه ایی سكوت كرد سپس با عصبانیت ادامه داد:تو فكر نكردی یكی از همسایه ها تو رو ببینه؟...چند وقته با این پسره دوست شدی؟...هان؟...چند وقته؟...خاك تو سر من كه ببین چه راحت این دختره با آبروی من و بابای خدابیامرزش بازی كرده...
با گریه گفتم:مگه چیكار كردم مامان؟
- اگه یكی از همسایه ها به جای ناصرخان دیده بودت چی؟...چه خاكی باید توی سرم می ریختم؟...هان؟...چند وقته میگم با این پسره دوستی؟...چرا جواب نمیدی فقط داری گریه میكنی؟
- مامان به خدا كار بدی نكردم...چرا هی میگی آبروت رو بردم؟!
- مهسا بلبل زبونی نكن برای من...میگم چند وقته؟
- تقریبا" یك ماه میشه...
مامان محكم كوبید روی یكی از دستاش و بعد گفت:خدا من رو مرگ بده...بعید نیست توی این مدت همسایه ها هم دیده باشن تو رو...خدایا چه خاكی به سرم شد...هر روز صبح با همین پسره میری مدرسه؟...آره؟
گریه ام دیگه شدت گرفته بود و درهمون حال گفتم:نه...فقط بعضی روزها...مامان به خدا كار بدی نكردم چرا اینطوری میكنی؟
مامان كه حالا خودشم اشكش سرازیر شده بود با همون عصبانیت قبل گفت:مهسا بس كن...بس كن اینقدر الكی اشك نریز...تو آبرو برای من توی محل گذاشتی اصلا"؟...ببین در و همسایه ایی كه تو رو تا الان دیده چقدر به من و آبروی بر باد رفته ام خندیدن...ای خدا من رو مرگ بده...
- مامان اینجوری نگو...به خدا حواسمون بود كه كسی از همسایه ها ما رو نبینه...به قرآن من بی آبرویی نكردم كه شما داری اینطوری میگی...ما فقط دو تا دوست ساده هستیم...
به محض اینكه این حرف رو زدم یكباره كشیده ی محكمی از مامان خوردم!!!
بعد در حالیكه از شدت عصبانیت تمام بدن مامان می لرزید گفت:تف توی روت بیاد مهسا...دوست ساده هستیم یعنی چی؟...چقدر تو وقیح شدی دختر...مهسا من تو رو اینجوری تربیت نكردم...با پررویی میگی حواستون بوده در و همسایه شما رو نبینه؟...دوست ساده هستین؟...پس یعنی به پسره هم گفتی كه اگه همسایه ها ببیننتون بی آبروییه آره؟...با این همه بازم هر روز صبح كار خودتون رو ادامه میدادین؟...خدایا من چقدر بدبختم...
سوزش كشیده ایی كه از مامان خورده بودم هیچ دلیل موجهی برای اون پیدا نمیكردم و این سوزش تا اعماق قلبم رو درد آورده بود...به مامان خیره شدم و گفتم:الان من برای چی باید كشیده میخوردم؟
مامان با خشم از روی تخت بلند شد و گفت:موبایلت رو بده...
- میخوای چیكار كنی؟
- گفتم موبایلت رو بده...
- مامان تو رو خدا بس كن...موبایلم رو میخوای چیكار آخه؟
- همین الان باید تمومش كنی مهسا...به ارواح خاك بابات خودم با دستام خفه ات میكنم اگه بخوای آبروی چندین و چند ساله ی ما رو توی محل ببری...گفتم موبایلت روبده به من...
مامان چنان فریاد میكشید و عصبی شده بود كه هر لحظه احساس میكردم واقعا" قصد كشتن من رو كرده...
از روی تخت بلند شدم و گوشی رو از زیر تخت آوردم بیرون و به دست مامان دادم و گفتم:مامان تو رو قرآن كاری نكنی كه...
- چیه؟...می ترسی به اون پسره زنگ بزنم اونچه رو كه لیاقت داره نثارش كنم آره؟...نه مهسا...فقط از این لحظه به بعد دیگه میدونم چه رفتاری با تو داشته باشم...
و بعد با عصبانیت از اتاق خارج و درب رو محكم بست!
مثل ماتم زده ها نشستم روی زمین و با صدای بلند و از ته دل شروع كردم به گریه...
خدایا من مگه چه كار بدی كرده بودم كه مامان دائم میگفت آبروی اون رو بردم؟...من و نیما فقط صبحها اونهم یك مسیر كوتاه رو با هم پیاده می رفتیم...خدایا چرا مامان اینجوری میكنه؟...نكنه الان تلفن بزنه به نیما و بهش توهین كنه؟...ولی نه...مامان خیلی خوددار و با شخصیت تر از این حرفهاست...ای خدا حالا چیكار كنم؟...نیما الان منتظر جواب منه...الان نیما پیش خودش چی فكر میكنه وقتی ببینه جوابش رو ندادم؟...
زار زار گریه میكردم و اصلا" نمی دونستم با مامان و تصمیمی كه احیانا" تا چند دقیقه بعد خواهد گرفت چیكار باید بكنم...فقط اشك بود كه تنها همدمم در اون لحظات شده بود!
صدای زنگ درب حیاط بلند شد...
دقایقی بعد صدای خاله ثمین رو شنیدم كه به داخل خانه اومد و بعد از سلام و احوالپرسی كه با مامان كرد شنیدم گفت:.....
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۱۸-۴-۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #12
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عقل همیشه میخواهد چیزها را ساده و آسان كند؛عشق یك معمای كامل است؛برای همین عقل هرگز و به هیچ وجه در ان جاده سفر نمیكند.
------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دوازدهم

زار زار گریه میكردم و اصلا" نمی دونستم با مامان و تصمیمی كه احیانا" تا چند دقیقه بعد خواهد گرفت چیكار باید بكنم...فقط اشك بود كه تنها همدمم در اون لحظات شده بود!
صدای زنگ درب حیاط بلند شد...
دقایقی بعد صدای خاله ثمین رو شنیدم كه به داخل خانه اومد و بعد از سلام و احوالپرسی كه با مامان كرد گفت:چی شده؟...چرا اینقدر گریه كردی؟...مهسا كجاس؟
میدونستم الان خاله به اتاقم میاد بنابراین سعی كردم صورتم رو پاك كنم اما حریف اشكهام نمیشدم!
وقتی خاله درب اتاق رو باز كرد برای لحظاتی خیره به صورتم نگاه كرد سپس به آرومی اومد داخل و درب رو بست...ابتدا به درب اتاق تكیه داد و بعد اومد و روی تختم نشست و گفت:
خاله قربونت بشم آخه این چه وضعشه؟...چرا فكر مامانت رو نمیكنی؟...به خدا از صبح كه ناصر تلفنی بهم گفت مثل گیجها بودم نمیدونستم به مامانت بگم یا نه...اما در نهایت پیش خودم فكر كردم من خاله ی تو هستم و هر قدرم دلم برات بسوزه و بتونم نگرانت باشم و حتی بیام راهنماییت كنم مسلما" به اندازه ی مادرت نمیتونم...
به حرفهای خاله گوش میكردم و در حالیكه زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم به دیوار تكیه زدم و هیچ پاسخی در جواب حرفهای خاله نداشتم!
خاله ادامه داد:به خدا باورم نمیشد...وقتی الان اومدم و حال مامانت رو دیدم فهمیدم ناصر درست دیده...یعنی به جون خودت تا الانم شك داشتم...حتی تا آخرین لحظه هم زیر بار نرفتم و دائم به ناصر میگفتم اشتباه دیده...اما حالا باورم شد...مهسا جان؟...قربونت بشم آخه تو كه اهل این حرفها و كارها نبودی!!!...تو تمام هوش و حواست پی درس و تست و كنكورت بود...چرا یكدفعه اینجوری شد؟...این پسر كی هست؟...چطوری باهاش آشنا شدی؟
به سوالهای خاله جواب نمیدادم و فقط اشك می ریختم!
مامان درب اتاق رو باز كرد و رو به خاله گفت:ثمین جان بلند شو بیا بیرون...
خاله نگاهی به مامان سپس رو به من كرد و گفت:تو هم بلندشو بیا بیرون...به جای گریه كردن حرف بزن...بگو ببینم این پسر از كجا پیداش شده؟...چطوری آخه سر راهت اومده و با هم دوست شدین؟!!!
مامان با عصبانیت نگاهم میكرد بعد رو كرد به خاله ثمین و گفت:بیشتر از این دیگه پرروش نكن...همینم مونده بیاد بشینه برام بگه چطوری با یه پسر دوست شده...اصلا" غلط كرده توی محل این كارها رو میكنه...بیجا كرده كه با یه پسر دوست شده...كاری ندارم كی هست و از كجا اومده و چطوری دوست شدن...حرف من اینه...فقط باید تمومش كنه...همین...بیا بیرون ثمین...بیا ببینم...
خاله از اتاق بیرون رفت و درب اتاق رو هم بستن!
متوجه شدم هر دو به آشپزخانه رفتن اما اونقدر آروم صحبت میكردن كه انگار هیچكس در منزل نیست...
سكوتی در خانه حكمفرما شده بود كه داشت دیوانه ام میكرد!
یك ساعت بعد در حالیكه چشمهام از گریه به شدت سرخ شده بود بلند شدم و رفتم به دستشویی تا صورتم رو آبی بزنم و برگردم ببینم در نهایت باید چیكار كنم؟!
وقتی به سمت دستشویی می رفتم نگاهی به آشپزخانه كردم دیدم مامان و خاله هر دو توی آشپزخانه نشسته اند...مامان سرش رو با یك دست گرفته بود...خاله با دیدن من بهم اشاره كرد كه به آشپزخانه نروم...مامان كه پشتش به درب آشپزخانه بود من رو نمیدید!
وارد دستشویی شدم و آبی به صورتم زده و برگشتم به اتاقم...هنوز روی زمین ننشسته بودم كه صدای زنگ تلفن خونه بلند شد!
لحظه ایی بعد صدای خاله رو شنیدم كه گفت:مهسا جان...بیا پای تلفن دوستت با تو كار داره...
از اتاق خارج و به سمت تلفن رفتم.
هنوز گوشی رو برنداشته بودم كه شنیدم مامان با عصبانیت به خاله گفت:میخواستی به دوستش بگی دیگه زنگ نزنه اینجا...میخواستی بگی از این به بعد مهسا حق نداره كاری غیر درس خوندن بكنه حتی جواب دادن به تلفن هم واسش...
صدای خاله رو شنیدم كه به آرومی حرف مامان رو قطع كرد و گفت:بس كن دیگه تو هم...همكلاسیش زنگ زده كارش داره...به خدا ثریا با این كارها و رفتاری كه تو میكنی دختره لج میكنه بدتر هم میشه ها...
- غلط كرده...اگه بخواد بی آبرویی كنه به ارواح خاك باباش روزگارش رو سیاه میكنم...
- از من گفتن...اما به خدا داری خیلی بد برخورد میكنی...این راهش نیست ولله!
گوشی تلفن رو برداشتم و جواب دادم...یكی از بچه های كلاس بود كه در رابطه با برگزاری امتحان فردا سوال داشت وقتی پاسخش رو دادم مكالمه بیش از این طول نكشید و بعد خداحافظی با اون گوشی رو قطع كردم.
به سمت اتاقم برگشتم كه صدای زنگ درب حیاط بلند شد...وقتی اف.اف رو برداشتم در پاسخ سوالم كه گفتم:كیه؟جواب داده شد:منم عمه جون قربونت بشم...باز كن عزیزم.
وای خدای من....همین رو كم داشتم!!!...توی این شرایط حضور عمه ناهید!!!
دكمه ی اف.اف رو زدم و درب حیاط باز شد...با صدایی كه برای مامان و خاله ثمین قابل شنیدن باشه گفتم:عمه ناهید اومد...
مامان با نگرانی رو به خاله گفت:خاك برسرم...الان ریخت و قیافه ی من رو ببینه چی بگم؟
خاله ثمین گفت:مگه مجبوری دلیل گریه ات رو بگی؟...دلیل نداره توضیح بدهی...فوقش هم سوال كرد هزار تا بهانه میشه آورد...تو رو خدا ثریا یك وقت نكنه موضوع مهسا رو جلوی عمه اش بگی...
- مگه خلم؟...همینم مونده ناهید هم بفهمه...
خاله به همراه مامان از آشپزخانه خارج شدند...مامان با دیدن چشمهای قرمز و پف كرده ی من با اخم گفت:تو برو توی اتاقت...لازم نكرده اصلا بیای بیرون...
از خدام بود...به هیچ وجه دلم نمیخواست با عمه ناهید رو به رو بشم...
وقتی می خواستم به اتاقم برم از پنجره ی هال نگاه سریعی به حیاط انداختم و دیدم عمه ناهید همراه دختر جوان دیگه ایی كه حدس زدم باید سمیرا دخترش باشه وارد حیاط شدند و در حالیكه هر دو لبخند به لب داشتند سمت درب هال حركت كردند...
به اتاقم رفتم و درب رو هم بستم.
صدای سلام و احوالپرسی گرم عمه ناهید و دخترش رو با مامان و خاله می شنیدم اما همه ی حواسم پیش نیما بود!
دلم میخواست به هر طریقی كه هست بهش خبر بدهم كه چه مشكلی پیش اومده...اما هر چی فكر میكردم به جایی نمی رسیدم و نمی دونستم چطور باید این كار رو بكنم!
صداها رو از كه از هال می اومد كاملا" میشنیدم...عمه ناهید سراغ من رو گرفت و مامان در جواب گفت كه توی اتاق مشغول درس هستم!
دقایقی بعد خاله به اتاقم اومد و گفت:مهسا بلند شو بیا بیرون یه سلام و احوالپرسی بكن دوباره برگرد توی اتاقت...اینجوری بهتره...
- با این سر و ریختم بیام؟!
- چاره ایی نیست...گرچه عمه ات با دیدن چشمهای گریه ایی مامانت جا خورده اما خوب اگه تو بیرون نیای بدتره...بلند شو بیا بیرون...یه چیزی سر هم میكنیم میگیم كه شك نكنن...بلند شو...
بلند شدم و جلوی آینه ی اتاقم خیلی سریع دستی به موهام كشیدم و اونها رو با گل سر پشت سرم جمع كردم...اما قیافه ام خیلی بهم ریخته بود...خصوصا"چشمهام!
وقتی از اتاق خارج شدم و با عمه ناهید و دخترش سلام و احوالپرسی میكردم كاملا" متوجه نگاههای كنجكاو اونها شده بودم...
در حین سلام متوجه شدم حدسم در رابطه با دخترعمه ناهید درست بوده و این دخترش همون سمیراست كه قبلا" گفته بود ازدواج كرده...
برخورد سمیرا خیلی صمیمی بود و میشه گفت تا حد كمی با همون برخورد اول رفتارش به دلم نشست!
نمیخواستم زیاد در جمع بمونم برای همین دیگه معطل نكردم و با عذرخواهی كوتاه و آوردن بهانه ی درسهایم به اتاقم برگشتم.
اصلا" حوصله ی درس نداشتم...روی زمین نشستم و به نقطه ایی خیره شده بودم و به صداهایی كه از گفتگوی بقیه در هال می شنیدم گوش كردم.
خیلی طول نكشید كه عمه ناهید دلیل حال و گرفتگی مامان و من رو پرسید!
قبل از اینكه مامان حرفی بزنه خاله ثمین پیش دستی كرد و با سیاست خاصی گفت كه قبل از اومدن اونها حرف از پدرم بوده و همین باعث گریه ی من و مامان شده!
لحظه ایی سكوت همه جا رو گرفت!
مشخص بود كه به احتمال زیاد عمه ناهید هم از این مسئله متاثر شده و یا شاید به گریه افتاده بود...
دقایقی بعد از لا به لای حرفهای عمه ناهید و اصرارهایی كه میكرد فهمیدم داره به مامان پیشنهاد میكنه تا برای تعطیلات چند روزه آخر هفته همراه اونها به ویلاشون در طالقان بریم!
فكر میكردم مامان این پیشنهاد رو رد میكنه اما در ادامه ی اصرارهای عمه ناهید و تشویق خاله ثمین به این قضیه كه همراه اونها به طالقان بریم متوجه شدم مامان پیشنهاد عمه رو پذیرفت!!!
عمه ناهید چند باری هم به خاله ثمین جهت اینكه او و خانواده اش نیز به طالقان بیاید تعارف و اصرار كرد اما خاله رفتن به منزل اقوام شوهرش روبهانه قرار داد و از امدن به همراه ما شانه خالی كرد.
توی اتاق نشسته بودم و با بهت و ناباوری از تصمیمی كه مامان گرفته بود به نقطه ایی خیره شدم اما درعین حال هنوز سعی داشتم حرفهای اونها رو دنبال كنم.
عمه ناهید كه از صداش كاملا" مشخص شده بود بی نهایت خوشحال شده دائم از موقعیت مكانی و مناظر زیبای اطراف ویلاشون صحبت میكرد و سعی داشت مامان رو به این باور برسونه كه این اقامت چند روزه ی ما در طالقان به همراه اونها در تعویض حال روحی هر دوی ما موثر خواهد بود.
مامان میدونست من از اقوام پدریم اصلا" خوشم نمیاد...حس میكردم با قبول پیشنهاد عمه ناهید خواسته من رو در فشار بیشتری بگذاره كه صد البته موفق هم شد...چرا كه حالا نه تنها از موضوع پیش اومده در ساعات پیش عذاب میكشیدم از این لحظه به بعد باید به جهت همراه بودن با اقوام پدرم در چند روز تعطیلی آخر هفته فشار عصبی مضاعفی رو نیز متحمل بشم!
زمانیكه عمه ناهید داشت خداحافظی میكرد مجبور شدم بار دیگه از اتاقم بیرون برم...
سمیرا سعی داشت با لبخند و نگاهی مهربان با من صحبت كنه و موضوع برنامه ریزی تعطیلات آخر هفته رو هم به من گفت و تاكید كرد كه این سه روز استراحت برای منم خیلی لازمه تا با روحیه ایی بهتر و تجدید قوای حسابی پس از بازگشت به سر درس و كتابهام میشینم...
نگاههای پر از حرف مامان كه رویم سنگینی میكرد رو كاملا حس میكردم ولی اونقدر سیاست داشت كه نگذاره عمه ناهید یا سمیرا متوجه حالات و رفتارش نسبت به من بشوند!
زمانیكه عمه ناهید و سمیرا رفتن من خیلی سریع ظرفهای میوه ی روی میز رو جمع كردم و به آشپزخانه بردم اما متوجه بودم كه خاله و مامان هنوز در مورد من و نیما با هم صحبت میكنن!
مامان هنوز عصبی بود و برخلاف تصور من كه فكر میكردم بعد از یكی دو ساعتی كه عمه ناهید اینجا بوده قاعدتا" باید كمی از عصبانیتش كاسته شده باشه اما اصلا" اینطور نبود و هیچ فرقی با چند ساعت قبل نداشت!
مامان پایش رو در یك كفش كرده بود و از خاله ثمین می خواست كه حرف آخر اون رو به من بگه...و این در حالی بود كه خودمم حرفهای مامان رو میشنیدم...اما از اینكه روی سخنش با خاله بود فقط میخواست به من حالی كنه كه به قول خودش از شدت ناراحتی و عصبانیت چشم دیدن من رو نداره و تا حد بسیار زیادی همچنان از دستم عصبانی است و به عبارت دیگه با من قهر كرده بود!
خاله كه می دید مامان به هیچ وجه آروم نمیشه نگاهی از سر كلافگی به من كرد و سپس رو به مامان گفت:خوب تو دائم داری میگی تمومش كنه...تمومش كنه...باشه تمومش میكنه ولی تو گوشی رو بهش برگردون تا بتونه با طرف تماس بگیره بهش بگه كه تمومه دیگه...
مامان با عصبانیت به خاله نگاه كرد وگفت:لااله الاالله...لا اله الا الله...تو هم كار یاد این دختر میدی؟...وقتی تلفنی در كار نباشه و خاموش بمونه اون پسر هم دست برمیداره دیگه...تلفن زدن نداره...
بعد با انگشت به من اشاره كرد و ادامه داد:همین كه این خیر ندیده جواب تلفن و اس.ام.اس اون رو نده تمومه دیگه...
خاله رو كرد به من و گفت:آره؟...تموم میشه اینجوری؟
بغض كرده بودم و در حالیكه سرم پایین بود و به انگشتهای پام خیره شده بودم گفتم:نه...مامان تو رو خدا...گوشیم رو یه لحظه بده...حداقل بهش بگم كه...
مامان با عصبانیت فریاد زد:مهسا اعصاب من رو خورد نكن...خجالت بكش...چیه؟...میترسی چشم انتظار تلفن یا اس.ام.اس تو بمونه؟...نترس بدبخت...پسری كه با تو اینطوری رابطه داره مطمئن باش با صد تا دختر دیگه هم همین رفتار رو داره...خاك بر سرت كه به جای درس ببین با چه مزخرفاتی سر خودت رو گرم كردی...توی محل آبرو برای من نگذاشتی...
خاله با ناراحتی رو كرد به مامان و گفت:ای وای...بس كن دیگه ثریا...تو كه باز داری شروع میكنی!
با گریه گفتم:نخیر...نیما اینطوری نیست...به خدا اون اینجوری نیست كه شما میگی مامان...
وقتی اسم نیما از دهان من خارج شد مامان به قدری عصبی شد كه به قصد زدن كشیده طرف من اومد...مطمئن بودم اگه خاله جلوی مامان رو نگرفته بود كتك مفصلی میخوردم...
خاله با ناراحتی و صدایی بلند رو كرد به من و گفت:مهسا برو توی اتاقت دیگه...برو تا من با مامانت صحبت كنم...
مامان كه حالا از شدت عصبانیت و بغض صورتش كبود شده بود درحالیكه به من خیره بود گفت:تو چرا اینقدر بی حیا شدی؟...چرا؟...آخه چرا؟...مهسا من تو رو اینطوری تربیت نكردم...خدایا...
و بعد با صدای بلند زد زیر گریه!
با اشاره ی دست خاله ثمین به سمت اتاقم رفتم و درب رو پشت سرم بستم...
بار دیگه صدای زنگ تلفن بلند شد و متعاقب اون صدای خاله به گوشم رسید كه خواست پاسخ تلفن رو بدهم چون خودش سعی داشت مامان رو ساكت كنه...
زمانیكه به هال برگشتم و گوشی رو برداشتم فهمیدم لیلا پشت خط تلفنه!!!
از لحن صدای من لیلا بلافاصله فهمید گریه دارم میكنم و گفت:چته؟...چی شده مهسا؟!!
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۱۸-۴-۱۳۹۰, ۱۰:۵۳ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 32,985 ۲۴-۶-۱۳۹۳ ۰۶:۳۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 6,951 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 6,144 ۱۳-۴-۱۳۹۲ ۰۵:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 4,799 ۱۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,419 ۶-۴-۱۳۹۲ ۱۱:۱۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 3,963 ۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,359 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 11,091 ۱۴-۷-۱۳۹۱ ۰۴:۲۵ عصر
آخرین ارسال: sara jon joni


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد