خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 26 رای - 3.38 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی

مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
832
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,735


محل سکونت :
ارسال: #71
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت شصت و دوم
با عجله خواستم به دستشویی برم و به صورتم آبی بزنم اما قبل از ورودم به دستشویی با نگاه مستقیم و دقیق سعید به روی خودم مواجه شدم...با صدای آرومی گفتم:سلام.
سعید قبل اینكه جواب سلام من رو بده با تعجب گفت:باز چه خبره؟...تو كه دوباره گریه كردی!...ایندفعه برای چی اشكت در اومده؟...مطمئنا" از مسومیت غذایی كه دیگه نیست حتما" از گرسنگیه...آره؟
نگاهی به سعید كردم و جوابی بهش ندادم و سمت دستشویی رفتم.در حالیكه درب رو نبسته بودم و به صورتم آب میزدم صدای سعید رو هم میشنیدم كه از مدل خونه و دكوراسیونش تعریف میكرد و دائم به سلیقه ی دوست سمیرا احسنت میگفت.
با اینكه میدونستم دوست سمیرا نامزد داره وقتی سعید از سلیقه ی اون تعریف میكرد عین دیوونه ها شده بودم!
به صورتم تند تند آب میپاشیدم و داشتم از حسادت منفجر میشدم...!
همینجور كه دستم رو زیر شیر آب گرفته و حالا به آبی كه در دستم جمع میشد خیره شده بودم دندانهام رو به هم فشار میدادم...ولی یكباره از واكنش خودم لبخند تمسخرآلودی روی لبم نشست!
حالا اونقدر برام عاشقی نسبت به سعید واضح شده بود كه تحت هیچ شرایطی نمی تونستم انكارش كنم...با علم بر اینكه میدونستم سعید از ماجرای من خبر نداره و چه بسا اگرم خبردار بشه چیزی بین ما تغییر نخواهد كرد اما مثل بچه ها برای لحظاتی تصور كرده بودم سعید متعلق به منه...حتی فكرش رو هم مال خودم میدونستم و چون این باور در درونم به شدت برای لحظاتی تقویت شده بود دلم نمیخواست حتی برای لحظه ایی سعید به دیگری فكر كنه ولو اینكه اون فرد دوست سمیرا باشه!
لبخندی از طرز فكر مسخره ی خودم به لب نشونده بودم و دستم رو كه پرآب شده بود دوباره به صورتم زدم...
صدای سعید رو از پشت سرم شنیدم كه گفت:ببین مهسا...اینجوری نمیشه...بهتره بری كلا" حموم...یا نه اصلا" همه ی كله ات رو بكن زیر شیر آب...اونطوری شاید باورت بشه كه صورتت رو شستی...بسه دختر از وقتی من اومدم هی شرپ شرپ آب میپاشی به صورتت دقیقا این دفعه ی هفدم بود كه آب ریختی به خودت...
از حالت خمیده ایی كه سرم روی شیرآب بودم صاف شدم و در آیینه ی مقابلم سعید رو دیدم كه جلوی درب با خنده پشت سرم ایستاده!
كمی سرش رو كج كرد و من رو توی آیینه نگاه كرد و گفت:ریختش رو ببین...همه ی لباسش خیس شده...به جون خودم حموم رفته بودی بهتر بود.
به لباسم نگاه كردم...سعید درست میگفت!
اونقدر در خودم غرق شده و از شنیدن تعریفهایی كه سعید از دوست سمیرا كرده بود عصبی شده بودم كه نفهمیدم اصلا" چرا اینطوری لباسم رو خیس كردم!
برگشتم از درب دستشویی خارج بشم كه سعید سریع خودش رو عقب كشید تا من بهش نخورم و بعد گفت:اوه...بریم كنار عروس حاجی به ما نخوره وگرنه حاجی ممكنه بگه عروسش گناه كبیره مرتكب شده.
یكدفعه انگار وا رفتم!
سمیرا كه مشغول بیرون آوردن غذاها از داخل كیسه ایی كه سعید آورد شده بود یكباره دستش بی حركت موند و به من و سعید كه حالا هر دو جلوی درب دستشویی ایستاده بودیم نگاه كرد.
از شنیدن حرف سعید و یادآوری رفتار پدرنیما و توهینهایی كه از او شنیده بودم دوباره عصبی شدم ولی سعی كردم خودم رو كنترل كنم و فقط به چشمهای سعید خیره شدم و نمیدونم چرا نتونستم از زدن این حرف خودداری كنم و گفتم:با این حرفها و كنایه ها خوب حرصت رو خالی میكنی نه؟...مهم نیست...اصلا برام مهم نیست هر چی دوست داری بگو.
و بعد از مقابل سعید كه حالا دیگه هیچ خبری از شعف چند لحظه پیش در چهره اش نبود گذشتم و به سمت آشپزخانه رفتم.
سمیرا كه با نگاهش من رو دنبال میكرد به سعید گفت:ول كن دیگه سعید...چه گیری دادی به مهسا...چیكار داری چند بار صورتش رو میشوره...مگه تو مامور آبی؟
متوجه شدم سمیرا با اشاره ایی كه در ادامه صحبتش به سعید كرد از او خواست سر به سر من نگذاره!
سعید هم دیگه حرفی نزد.
برای ناهار دوباره بی اشتها شده بودم و با اینكه غذایی كه سعید گرفته بود فوق العاده عالی به نظر میرسید ولی میلی به خوردن نداشتم!
میدونستم سعید درحین خوردن ناهار من رو هم زیرنظر گرفته اما دلم نمیخواست نگاهم به چشمهاش بیفته شاید به خاطر این بود كه میترسیدم اشكم دربیاد!
خدایا چطوری باید خودم رو راضی به خورد شدن غرورم كنه؟!
من كه میدونم سعید ممكنه بعد حرفهای من چه واكنشی از خودش نشون بده پس چرا باید این اعتراف رو پیشش بكنم؟
نه...نمیتونم...سمیرا هم چون خواهر سعید هست خواسته من این كار رو بكنم مسلما" اگه خواهر سعید نبود راه دیگه ایی رو پیشنهاد میداد...ولی مسلما" این راهش نیست!...چه بسا اگه همه ی حرفها و حقایق رو به سعید بگم با بی تفاوتی شونه اش رو بالا بندازه و بگه:خوب كه چی؟...من كه دیگه به تو فكر نمیكنم.
وای خدایا...نه...اصلا" نمیخوام چنین چیزی پیش بیاد!
بعد از ناهار ساعت تقریبا" شده بود نزدیك2:30و من و سمیرا بار دیگه مشغول چیدن ظروف آخر و باقی مانده در كابینتها شدیم.
سعید دیگه حرف نمیزد و سكوت همه ی فضای خونه رو گرفته بود فقط گاه گاهی صدای برخورد ظرفها به همدیگه بود كه سكوت خونه رو می شكست.
من روی صندلی ایستاده بودم و ظرفهای كابینت بالا رو در اونها قرار میدادم و سمیرا مشغول كابینتهای پایین بود.
از جائیكه ایستاده بودم سعید رو خیلی خوب میدیدم...روی یكی از مبلها نشسته و سرش رو به پشت اون تكیه داده و به سقف خیره بود...خدایا چقدردوست داشتم الان در شرایطی بودم كه میتونستم بدون هیچ مانعی بنشینم و ساعتها نگاهش كنم...جذابیت مردانه ایی كه در صورت سعید بود رو در هیچ چهره ی دیگه ایی ندیده بودم...شباهت زیادی به بابام داشت به خصوص چشم و ابروش...و حالا چقدر حس میكردم نیاز به خیره شدن در چشمهاش دارم...اما این خیره شدن فقط به خاطر شباهتش به بابام نبود بلكه یك نیاز درونی بود...نیازی كه هیچ وقت در طول رابطه ام با نیما در خودم احساس نكرده بودم!
بعد از لحظاتی از روی مبل بلند شد و چون آشپزخانه ی این خونه شرایط اوپن داشت از همونجایی كه ایستاده بود به راحتی میتونست من و سمیرا رو هم ببینه...كمی مكث كرد و گفت:فكر میكنم كمكی از دستم من بر نمیاد...خیلی خسته ام...از صبح پشت فرمون بودم جاده خیلی شلوغ بود...اینجا هم كه حسابی ساكته داره خوابم میگیره...اشكالی نداره من توی هال بخوابم؟
سمیرا از جایی كه نشسته بود بلند شد و در حالیكه چند تكه ظرف دستش بود گفت:حالا چرا توی هال میخوای بخوابی؟...خوب برو توی یكی از اتاق خوابها...اینجا ممكنه من و مهسا حرف بزنیم یا سر و صدای ظرفها نگذاره بخوابی...چرا میخوای خودت رو عذاب بدهی؟!...اینجا نخواب برو توی یكی از اتاقها...
سعید بدون توجه به حرف سمیرا وسط هال دراز كشید و گفت:نه...شما دو تا سر و صدایی ندارین...دوست دارم همین جا بخوابم...اونقدر خسته ام كه اگه هر دوتاتون بیاین بالا سرم جیغ بكشید فكر نكنم بیدار بشم.
سمیرا دوباره مشغول چیدن ظروف در كابینتهای پایین شد و در همون حال گفت:از من گفتن بود...یه دقیقه دیگه بلند نشی غرغر كنی بگی ما سر و صدا كردیم نگذاشتیم بخوابی...
از روی صندلیی كه ایستاده بودم پایین اومدم و به اتاق خواب مامان رفتم و از توی كمد بالشت و پتویی برای سعید آوردم و وقتی كنارش رسیدم حس كردم توی همین چند دقیقه به خواب رفته!
خم شدم تا به آرومی صداش كنم و بالشت رو بهش بدهم كه به آهستگی چشمش رو باز كرد و نگاه هر دومون مستقیم در چشمهامون خلاصه شد!
لحظات كوتاهی به همون حالت مونده بودم...انگار با چشمهاش جادوم كرده بود...دل كندن از اون نگاه...اون چشمها...وای خدایا چقدر سخت بود!
یكدفعه به خودم اومدم و گفتم:بیا سعید...بالشت بگذار زیر سرت...این پتو رو هم بكش روت...فكر كردم به همین سرعت خوابت برده...میخواستم صدات كنم كه اینها رو بهت بدهم...
سعید حرفی نزد و فقط وقتی بالشت رو زیر سرش و پتو رو روی خودش می كشید به صدایی آروم گفت:مرسی.
سمیرا همچنان مشغول كار خودش بود اما میتونستم با اطمینان قسم بخورم كه در اون لحظات سمیرا هم به شدت در فكر فرو رفته...شاید به من و رفتارم...شاید به رابطه ام با سعید...شایدم به شهرام فكر میكرد...نمیدونم...اما هر چی كه بود غرق فكر خودش شده بود.
حدود یك ساعت گذشت و من و سمیرا در سكوت هر كدوم سرگرم كاری بودیم كه صدای زنگ گوشی سمیرا بلند شد.
سمیرا برای اینكه سعید از خواب بیدار نشه با عجله گوشیش رو پاسخ داد و از مكالمه اش فهمیدم سارا پشت خطشه...
- سلام...كجایی سارا؟...هنوز دانشگاهی؟
...
- چه خوب...بیا...من و مهسا و سعید هستیم فقط...
...
- آره كار تا دلت بخواد هست...سهم تو رو كنار گذاشتیم...بدو بیا كمك...
...
- چی؟!!...اون پیش تو چیكار میكنه؟!!
...
- هیس دیوونه...مگه نمیگی پیشه توئه...اینجوری نگو زشته بهش برمیخوره...
...
- جلوی دری؟...توی ماشینته؟...ای مرده شورت رو ببرن خوب میبردیش میرسوندیش خونشون چرا آوردیش اینجا؟
...
- از بس فضوله...خوب مجبوری بیاریش بالا دیگه...اونم نخواسته بره خونشون كه بیاد اینجا...نمیشه كه پایین توی ماشین نگهش داری...باشه بیارش بالا...
و بعد گوشی موبایلش رو قطع كرد و به من نگاه كرد و گفت:گاومون زائید...
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:یعنی چی؟...چی شده مگه؟!
- هیچی...سارا از راه دانشگاه رفته بوده شیرینی بخره بیاد اینجا توی قنادی مونا رو دیده اونم كه كلا" فضوله وقتی فهمیده سارا داره میاد اینجا خواسته كه همراهش بیاد...الان جلوی درب حیاطن!
با اینكه من و سمیرا خیلی آروم صحبت میكردیم تا احیانا" سعید بیدار نشه اما در كمال تعجب دیدیم سعید از توی هال و جاییكه دراز كشیده بود گفت:سمیرا تو و سارا چه مشكلی با مونا دارین؟...از خودتون خوشگلتر نمیتونین ببینین؟...اون كه كاری با شماها نداره...
سمیرا با خنده روی كرد به سعید و گفت:محض اطلاع جنابعالی بگم مونا اصلا" نمیدونسته تو اینجایی...خود سارا هم همین الان فهمید كه تو هم هستی...پس بیخود طرفداری مونا رو نكن كه واسه ی تو نیومده...
سعید لبخندی روی لبش نشست ودر همون حال كه هنوز دراز كشیده بود یك دستش رو از روی ساعد روی پیشونی و چشمهاش گذاشت و گفت:چیكار میشه كرد دیگه...طرفدار زیاد دارم...با دو تا خواهر حسود...
سمیرا خندید و گفت:سعید بدت نیادها ولی اگه طرفدارهات همه مثل مونا باشن كه اوضاعت خیلی خرابه پس...
سعید در جواب سمیرا گفت:چقدر خوبه كه تو خواهرمی اگه خواهرم نبودی حتما از حسودی مونا رو كشته بودی...
...
دیگه حرفهای سمیرا و در ادامه صحبتهای سعید رو متوجه نمیشدم!
فقط از فكر اینكه سمیرا گفته بود سعید در این مدت با كسی دوست نشده و حالا اومدن مونا به منزل ما و بودن سعید توی خونه و از تصور برخورد میان مونا و سعید تمام بدنم داغ شد!
صدای زنگ درب هال بلند شد...به سمت درب هال رفتم تا اون رو باز كنم.
فكر میكردم سعید الان از جا بلند میشه اما دیدم نه!...همونطور كه وسط هال دراز كشیده و یك دستش از ساعد روی پیشونی و چشمهاش بود به همون حالت باقی مونده و گویا قصد داشت سارا و مونا در بدو ورود متوجه ی او كه در وسط هال خوابیده بشوند!
هنوز به درب هال نرسیده بودم كه سمیرا با صدایی آهسته گفت:سعید بلند شو...زشته...دختره داره میاد توی خونه تو همین جور دراز كشیدی وسط هال؟!...بلند شو برو توی یكی از اتاقها بخواب...
مكث كردم و به سعید خیره شدم بلكه بخواد از جا بلند بشه و به یكی از اتاق خوابها بره كه دیدم بازم به همون حالتی كه خوابیده بدون اینكه تغییری در خودش بده گفت:چرا چرند میگی سمیرا؟!...مونا هزار بار خوابیدن من رو هم بیشتر دیده حالا تو میگی زشته بلند شم چون اون اومده...ولم كن بابا...
با شنیدن این حرف سعید تمام وجودم حرص و عصبانیت شد...میدونستم به عمد این حرفها رو میزنه...میدونستم میخواد به من حالی كنه اگه من نیستم در عوض كسی مثل مونا وجود داره كه بارها و بارها در كنارش خوابیده...
ای خداااااا...چرا نمیتونستم خودم رو كنترل كنم؟!...مثل آدمی كه از سعید طلبكاره شده بودم!!!...احساس میكردم اون تحت هیچ شرایطی حق نداره هیچ حرفی از هیچ دختری جلوی من بزنه...اما وقتی خوب در خودم دقیق میشدم میدیدم سعید حق داره كه زندگی خودش رو داشته باشه و این منم كه هیچ حقی نسبت به سعید ندارم...ولی دست خودم نبود...از درون داشتم می سوختم!
به سمت درب هال رفتم و اون رو باز كردم.
سارا با یك سبد گل فوق العاده قشنگ و بزرگ همراه با یك جعبه شیرینی در حالیكه مجبور بود همه ی اونها علاوه بر كیف و كلاسور دانشگاهشم توی دستهاش نگه داره جلوی درب ایستاده و با لبخند به من خیره شده و درست پشت سرش مونا ایستاده بود!
با خوشحالی گل و جعبه ی شیرینی رو از سارا گرفتم وبعد از كلی تشكر صورتش رو بوسیدم و درست زمانیكه می بوسیدمش كنار گوشم با صدایی خیلی آروم گفت:مهسا جون تو رو خدا ببخشید...به جون مامانم این مونای چترباز خودش خودش رو دعوت كرد بیاد...من نمیخواستم بیارمش...اگه به خودم بود كه همین الان از پله ها مینداختمش پایین...
از طرز صحبت سارا خنده ام گرفت ولی موقعیتی نبود كه جوابش رو بدهم چون مونا منتظر بود به او هم خوش آمد بگم!
بالاخره بعد از سلام و علیكی مختصر با مونا او نیز همراه سارا وارد خونه شدند.
سارا كه مشخص بود حسابی در دانشگاه خسته شده روی اولین مبلی كه بهش رسید ولو شد و گفت:وای مردم...خستگی دانشگاه یه طرف این راه بندان مسخره هم یه طرف...آدم با مترو بره بیاد خیلی بهتره...خیرسرم فكر میكردم حالا كه بابا ماشین برام خریده راحت شدم...سگ مترو شرف داره به ماشین شخصی...واااای...سمیرا یه چایی داری بدهی بهم مردم از سردرد...خاك توی سرشون امروز توی دانشگاه یه لیوان چایی هم نداشتن...ای الهی بمیرن با این دانشگاه اداره كردنشون...مردیم از سرما...هر چی میریم میگیم بابا لامذهبها این رادیاتورها رو برای دكور نگذاشتین بمیرین خوب روشنش كنید داریم از سرما یخ میزنیم انگار یاسین داریم به گوش خر میخونیم...به بچه ها گفتم از فردا خودم فلاسك چایی میارم میخوام بین دانشجوها چایی بفروشم...جون خودم درآمدشم خوبه...تصورش رو بكن...سارا قهوه چی...خیلی با حاله نه؟
سارا یكریز و تند تند حرف میزد و از تمام وجودش شادی می بارید.
سمیرا كه خیلی سریع چند فنجان چایی ریخته و به هال آروده و روی میز میگذاشت بعد از سلام و احوالپرسی با مونا به سارا گفت:وای سارا مامان راست میگه تو مثل وروره جادویی...چقدر حرف میزنی...سرم رفت...
مونا كه به سعید خیره شده بود با حالتی حاكی از عشوه گفت:سر تو كه هیچی این طفلك رو بگو كه خوابه...سارا یه ذره آرومتر حرف بزن ممكنه سعید بیدار بشه.
به سعید نگاه كردم...هنوز به همون حالت خوابیده بود...هیچ حركتی نمیكرد...اما من و سمیرا مطمئن بودیم بیداره!
سارا نگاهی به سعید سپس به مونا كرد و گفت:آخی...كاسه ی داغتر از آش مردم برات...نمیدونستم تو دلت برای سعید بیشتر از من و سمیرا میسوزه...خوب شد گفتی...یادم نبود...
مونا لبخند عمیقی روی لبهای خوش فورمش كه با رژ لبی به رنگ بسیار زننده زینتش داده بود نشوند و گفت:خوب پس دیگه یادت نره...
من دندانهام رو به روی هم فشار میدادم و در حالیكه سبد گل رو روی یكی از میزهای عسلی كنار پذیرایی قرار داده و جعبه ی شیرینی رو به آشپزخانه میبردم متوجه شدم رنگ صورت سارا یكدفعه عوض شد و گویا به هیچ وجه تحمل وجود مونا رو نداره گفت:نه یادم می مونه...وای كه چقدر این اظهار لطف تو رمانتیكه دختر...میترسم یه وقت هوس كنی همین جا جلوی روی ما هم به سعید ابراز لطف كنی...میخوای اگه من و سمیرا و مهسا مزاحمیم بریم توی یكی از این اتاقها تا جنابعالی راحت باشی...هان؟
مونا خندید و گفت:من اینجا از كسی خجالت نمیكشم...هر كاری بخوام میكنم.
و بعد از روی مبلی كه نشسته بود بلند شد و رفت بالای سر سعید روی زمین نشست و دستش رو به آرومی لای موهای خوش حالت سعید كرد!!!
سارا با كلافگی گفت:تو كلا" خجالت نمیكشی عزیزم فقط اینجا نیست...تو اساسا" با مقوله ی خجالت كشیدن اصلا" بیگانه ایی.
سمیرا چشم غره ایی به سارا رفت و گفت:سارا...
داشتم از شدت ناراحتی منفجر میشدم...دلم میخواست برم همونجا چند كشیده ایی جانانه توی گوش مونا بزنم و از سعید دورش كنم...اما این كار شدنی نبود!
به محض اینكه دستهای مونا در لا به لای موهای سعید فرو رفت سعید بلافاصله از حالتی كه خوابیده بود بلند شد و نشست و گفت:ماشالله به فكتون...یه ریز حرف میزنیدها...
مونا لبخندی زد و گفت:ساعت خواب آقا...
سعید نگاهی به مونا كرد و در حالیكه از همون لبخندهایی كه من تشنه ی اون شده بودم به لب آورد و گفت:به به...به به...تو هم كه اینجایی.
دیگه داشتم منفجر میشدم...حس میكردم از تمام صورتم داره حرارت بلند میشه!
خودم رو مشغول چیدن شیرینی ها در یك ظرف مخصوص پذیرایی كرده بودم اما از شدت عصبانیت داشتم دیوونه میشدم!
وقتی چیدن شیرینی ها تموم شد اون رو برداشتم و به هال رفتم تا به همه تعارف كنم كه نگاهم به سعید افتاد...با حالتی خاص به من خیره شده بود...از همون نگاههای دقیقی كه زمانی زیر فشارشون حس میكردم دارم خورد میشم...و دوباره همون فشار رو روی تك تك سلولهای وجودم حس كردم!
با عصبانیت نگاهم رو از سعید گرفتم و ظرف شیرینی رو اول جلوی سمیرا و بعد هم سارا و سپس جلوی مونا گرفتم...
مونا كه كنار سعید روی زمین نشسته و تقریبا خودش رو به سعید چسبانده و تكیه داده بود نگاهش روی ظرف ثابت موند...كمرم خم مونده بود تا مونا شیرینی رو انتخاب و از درون ظرف برداره...
سارا یكدفعه از اون طرف هال با صدای بلند به مونا گفت:ای بتركی خوب یه شیرینی بردار دیگه كمرش درد گرفت...چهارساعته خم شده تا تو یه شیرینی برداری...شیرینی میخوای برداری فرمول بمب اتم كه نمیخوای محاسبه كنی...
سعید نگاهی به ظرف و سپس به صورت من انداخت و در حالیكه قبل از تعارف من به او برای خودش شیرینی برداشت گفت:مونا از این شیرینی ها دوست نداره...
سارا در حالیكه به سمت آشپزخانه میرفت زیر لب گفت:مونا بیاد درد و بلای من رو دوست داشته باشه و بخوره.
از حرف سارا هم من هم سمیرا هر دو خندمون گرفت ولی مونا اصلا" به روی خودش نیاورد!
سعید گازی به شیرینی كه برداشته بود زد و میخواست باقی مانده ی اون رو دربشقاب پیش دستی كه جلویش گذاشته بودم بگذاره كه مونا شیرینی گاز زده ی سعید رو گرفت و با حركتی زشت و زننده اون رو به دهان خودش گذاشت!
یكباره لبخند از روی لبهای من محو شد و با حرص و كلافگی ظرف رو به آشپزخانه برگردوندم!...و وقتی جعبه ی شیرینی باقی مونده رو در یخچال گذاشتم و برگشتم متوجه ی نگاه سعید به روی خودم شدم كه با لبخندی خاص و اعصاب خورد كن به من خیره شده بود!
چند دقیقه ایی خودم رو در آشپزخانه و با كارهای نهایی سرگرم كردم كه صدای سعید به گوشم خورد:من باید برم خونه...
سمیرا بلافاصله برگشت و به سعید نگاه كرد و گفت:میری خونه ی مامان؟...مامان خونه نیستا...پیش زندایی ثریاس...قراره كارشون خونه ی قبلی زندایی كه تموم شد بیان اینجا...نمیری دنبالشون اونها رو هم بیاری اینجا؟
سعید كمی مكث كرد و من كه حالا نگاهم روی مونا ثابت شده بود چرا كه او نیز همزمان با سعید بلند شده و در حال مرتب كردن شال روی سرش بود شنیدم سعید میگه:نه میخوام برم خونه ی خودم...مامان و زندایی هم حتما آژانس میگیرن میان...در نهایت هم سارا میتونه بره دنبالشون...من واقعا" خسته ام میخوام برم خونه ی خودم تخت بگیرم بخوابم تا فردا...
مونا كه هر دو دستش رو دور بازوی سمت چپ سعید حلقه كرد با عشوه گفت: منم میام سعید...
احساس میكردم دیگه دود از كله ام داره بلند میشه!!!...تصور اندازه ی وقاحت مونا از یك طرف اعصابم رو خورد كرده بود و از طرفی همون حس حسادت مسخره ی بی نتیجه داشت دیوونه ام میكرد!
سعید نگاهی به مونا كرد و در حالیكه صورتش یكباره جدی شد كمی مكث كرد و سپس گفت:میخوای با من كجا بیای؟!
مونا لبخندی زد و گفت:خونت دیگه...مگه دفعه ی اوله كه میخوام بیام اینجوری داری نگام میكنی؟
سعید كه مستقیم به چشمهای مونا نگاه میكرد گفت:مونا من خسته ام میخوام برم بخوابم...حالیت میشه چی میگم؟
سمیرا خودش رو سرگرم به كاری كرد تا به اونها نگاه نكنه ولی مشخص بود رفتار مونا حتی برای سمیرای صبور هم غیرقابل تحمل شده!
سارا به ورودی راهروی سمت اتاق خوابها تكیه داده بود و در حالیكه هر دو دستش رو به روی سینه گره كرده و با نفرت به مونا خیره شده بود با طعنه روی به سعید كرد و گفت:آخی...این گربه كوچولوی ملوس رو اینجوری دیوونه اش نكن دیگه سعید...با خودت ببرش...طفلكی مدتیه بی صاحب مونده داره دق میكنه...توی مسیر هم ببین اگه گرسنه اس یه چیزی بخر ببر خونه كوفت كنه بلكه سیر بشه و صداش در نیاد وگرنه بعید نیست به بهانه ی گرسنگی خود تو رو بخوره...
مونا برگشت و نگاهی به سارا كرد و گفت:من اگه سیر سیر سیرم باشه بازم سعید رو میبینم اشتهام باز میشه...
سارا تكیه اش رو از دیوار برداشت و به سمت آشپزخونه راهی شد و گفت:الهی...الهی...نازی...چه دختر رمانتیكی هستی تو...ولی خوب هر كی رو میخوای خر كنی بكن من یكی رو نمیتونی خر كنی...مشكل تو اینه كه كلا" پسر جماعت میبینی حالا از هر نوعش كه باشه چه جیگر مثل سعید چه جواد باشه مثل بچه بسیجی های دانشگاه ما دست خودت نیست...یكهو گرسنه میشی و اگه پسرها بهت نرسن دچار سوءهاضمه میشی...
كاملا" میشد حدس زد كه مونا دیگه داره از حرفها و طعنه های سارا عصبی میشه اما من یه جورای خاصی دلم خنك میشد!
البته جوابهایی كه سارا به مونا میداد خیلی تندتر از اونی بود كه من تصورش رو بكنم اما در نهایت چون خودم نمیتونستم هیچ حرفی بزنم كلی با حرفهای سارا حال كرده بودم!
در همین لحظه حس كردم مونا میخواد حرفی در جواب سارا بگه كه سعید زودتر از او به سارا گفت:بسه دیگه سارا...دیگه شورش رو داری در میاری!
با دفاعی كه در پس كلام سعید از مونا احساس كردم یكبار انگار تمام قوا و نیروم رو از دست دادم!
شش لیوانی كه با هر دو دستم گرفته بودم تا در كابینت بگذارم یكبار از دستم افتاد كف آشپزخانه و یكی بعد از دیگری شكست!
صدای شكسته شدن لیوانها و سمیرا با هم همزمان فضای خونه رو پر كرد:ای وای...مراقب باش مهسا...خسته شدی دختر...بسه دیگه تو برو بشین این چند تای آخر رو هم خودم میچینم...وای حیف چه لیوانهای خوشگلی هم بود...حالا زندایی میاد میگه شما دخترها نمیتونین یه كار درست و حسابی هم بكنید...
سارا به سمت جاروی دسته بلندی كه كنار آشپزخانه بود رفت و با خنده گفت:زندایی كه مطمئنا" هیچی نمیگه ولی مامان اگه بفهمه و ندونه مهسا شكسته و فكر كنه من شكستم اون وقت تماشایی میشه...
اومدم به سمت سارا برم و جارو رو از دستش بگیرم كه صدای محكم سعید رو شنیدم گفت:مراقب باش مهسا...شكسته های لیوان بدجور كف آشپزخونه پخش شده...
با عصبانیت نگاهی به سعید كردم و گفتم:لازم نیس تو نگران باشی...بهتره زودتر مونا جونت رو ببری هم گرسنگی ایشون رو برطرف كنی هم به استراحت مورد نیاز خودت برسی...
سكوت عجیبی یكباره تمام فضای خونه رو پر كرد!
سمیرا كه یك جفت دمپایی از كنار یخچال برداشته و با احتیاط به سمت من می اومد بعد از این حرف من كمی مكث و برای لحظاتی به صورت سعید سپس به من نگاه كرد!
سارا جارو به دست نزدیك من و پشت به سعید كه در بیرون آشپزخانه بود قرار داشت...ابتدا با بهت به من خیره شد و سپس ریز ریز شروع كرد خندیدن!
سعید نگاهش به روی من ثابت مونده بود و بعد متوجه ی عصبانیت در چهره اش شدم و حتی به وضوح فشاری كه به روی دندانهاش وارد كرد رو هم فهمیدم!...سپس روی به مونا كرد و گفت:بریم مونا...
و خداحافظی كوتاهی در یك كلمه با هر سه نفر ما كرد و همراه مونا از خانه خارج شدند!
به محض اینكه صدای بسته شدن درب هال به گوش ما سه نفر رسید انگار از حالت یخزدگی رها شده باشیم هر سه حركتی كرده و به هم چشم دوختیم...
یكباره سارا با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:ای جونم مهسا...حال كردم...خوشم اومد...خوب حال مونا رو گرفتی و بهش حالی كردی تو هم میدونی واسه چی داره میره خونه ی سعید...دختره ی مزخرف اینقده ازش بدم میاد.
سمیرا دمپاییی كه در دست داشت رو جلوی پای من گذاشت و گفت:بپوش مهسا...كف اینجا پر از خورده شكسته شده یه وقت میره توی پاهات...
بعد روی كرد به سارا و گفت:هیچم خنده نداره...به نظر من هر دوتاتون كار بدی كردین...
سارا كه در حال جارو كشیدن كف آشپزخانه بود گفت:برو بابا دلت خوشه...این مونا اونقدر رووش زیاده كه اگه یه ذره دیگه اینجا مونده بودن بعید نبود با سعید بره زیر یه پتو و...
سمیرا با عصبانیت برگشت به سمت سارا و گفت:بسه سارا...خجالت بكش...چطور به خودت اجازه میدهی پشت دختر مردم این حرفها رو بگی؟!...
- تو رو خدا باز شروع نكن سمیرا...قصه ی افتضاح كاریهای مونا رو كسی كه نمیدونه خواجه حافظ شیرازیه...مطمئن باش نه مونا از حرفهای من ناراحت شده و نه سعید...سعید الان مونا رو میبره خونه ی خودش و یه...
سمیرا با عصبانیت به سمت سارا رفت و در حالیكه جارو رو از دستش میگرفت گفت:بده به من لازم نكرده تو اینجا رو جارو كنی...با مهسا برین توی اتاق خواب مهسا كتابهای كتابخونه اش كه چهارتا كارتن هست و هنوز نچیدیم رو بچینید...خودم اینجا رو تمیز میكنم...در ثانی این یادت باشه كه روایت شده حضرت علی گفته دیده رو ندیده فرض كنید اگه خوب یادت باشه این حرف رو هم زمانی زده بود كه داشتن به شخصی تهمت هرزگی میزدند و او معتقد بود با این كار حفظ آبرو كنید اون وقت تو فقط یه چیزهایی در مورد مونا شنیدی و اینطوری داری آبروش رو میبری تا جائیكه مهسا رو هم تحریك كردی و باعث شدی اونم دست آخر حرفی مثل حرف تو بگه...زشته سارا واقعا" زشته...به خدا اگه مامان اینجا بود یه توی دهنی بعید نبود ازش خورده باشی تا الان...
سارا بازم خندید و گفت:خوبه...خوبه...اگه یه روز سعید خر بشه و با مونا عروسی كنه تو میشی خواهرشوهر خوبه من میشم خواهر شوهر بدجنسه...حالا چی شده اینقدر مدافع مونا شدی؟!...بیخیال بابا...
و بعد از آشپزخانه بیرون رفت و به سمت راهروی منتهی به اتاقخوابها راهی شد و در حالیكه به یكی از اتاق خوابها وارد میشد با صدای بلند گفت:بیا مهسا...بیا كتابات رو بچینیم.
برگشتم و دیدم سارا وارد اتاق خواب من شد...دوباره به سمیرا نگاه كردم و با صدایی آروم گفتم:تو میگفتی سعید با كسی توی این مدت دوست نشده و نتونسته جایگزینی برای من توی قلبش پیدا كنه...ولی مثل این كه از اولشم جایی برای من نبوده و الانشم مونا و سعید خیلی بیشتر از اونچه كه بشه تصورش رو كرد به هم عادت كردن...چقدر خوشحالم كه با همه ی علاقه ایی كه به سعید در خودم احساس میكنم این موضوع رو فهمیدم...حداقلش اینه كه دیگه كاری نمیكنم كه بعد مثل سگ پشیمون بشم!
خواستم از آشپزخانه خارج بشم كه صدای سمیرا رو شنیدم در ضمن جارو كردن كف آشپزخانه گفت:تو و سارا اونقدر با حرفهاتون اعصاب نه تنها اون مونا و سعید بیچاره رو ریختین به هم كه الان منم دارم دیوونه میشم...اصلا" نمیدونم الان چی باید بگم...برو مهسا جان...برو فكرتم مشغول چیزی نكن...اصلا" هر كاری دوست داری بكن...وای سرم درد گرفت از حرفهایی كه سارا گفت...برو بگذار من اینجا رو جارو كنم تا بعدا" حسابی حال اون سارا رو بگیرم.
كمی اصرار كردم كه جارو كردن آشپزخانه و جمع كردن تكه های شكسته ی لیوانها رو به خودم بسپارد اما به هیچ وجه زیر بار نرفت و كاملا" از رفتارش میتونستم بفهمم كه چقدر از دست سارا شاكی و عصبی شده برای همین در نهایت با اینكه شرمنده ی زحماتش بودم اما ترجیح دادم راحتش بگذارم و به اتاق خواب خودم رفتم تا همراه با سارا كتابها رو در كتابخانه بچینیم.
سارا دائم صحبت میكرد و از هر چیز و هر جایی حرفی برای گفتن و خندیدن داشت...سعی میكردم به حرفهاش گوش بدهم و گاهی هم از خاطراتی كه تعریف میكرد خنده ام میگرفت اما ذهنم شدیدا" مشغول شده بود!
هر لحظه كه میگذشت بیشتر به سعید و رفتارش و رابطه ی مونا و او فكر میكردم...از تصور اینكه الان اون دو تا در خونه ی سعید هستند و ممكنه چه وقایعی بین اونها اتفاق بیفته به قدری عصبی میشدم كه اگر دستم خالی بود حتما" ناخنهام رو در كف دستم فرو كرده بودم و یا دندانهام رو به قدری روی هم فشار میدادم كه شاید بعید نبود هر لحظه فكم به واقع خورد بشه!
هر چی بیشتر میگذشت انگار عمق عشق سعید رو در قلبم بیشتر حس میكردم...اما دیگه چه فایده داشت؟
اون همین امروز در حضور حتی سمیرا و سارا نشون داد كه دوباره با مونا رابطه داره...خدایا چه راحت همه چیز رو خراب و از دست داده بودم...زمانی سعید واقعا" عاشق من بوده و به گفته ی سمیرا حتی جونش برای من در میرفته...ولی حالا چی؟!
با خودم از درون كلنجار میرفتم و هر قدر بیشتر فكر میكردم به همون نسبت هم بیشتر به این نتیجه میرسیدم كه گوش كردن به حرف سمیرا میتونه حماقت محض باشه...نه...نباید دیگه اشتباه كنم...درسته كه سعید زمانی من رو دوست داشته ولی مطمئنا" حالا دیگه نداره...خوب این چه كاریه كه من خودم رو كوچیك كنم و برم بهش احساس واقعی و الانم رو بگم؟...مسلما" با این كار فقط خودم رو مضحكه ی اون كردم!
بالاخره بعد از دو سه ساعت جنگ روانی درونی در خودم به این نتیجه رسیدم كه طرف سعید نرم و وقتی غروب مامان به همراه عمه ناهید اومدن خونه از نظر روحی تسلط بهتری روی خودم پیدا كرده بودم گرچه بحث بین سارا و سمیرا درست نیم ساعت قبل از اومدن عمه و مامان باعث عصبی شدن هر سه نفر ما شده بود ولی در نهایت سارا تشخیص داد كه باید دست از حاضرجوابی برای سمیرا برداره چرا كه سمیرا به شدت تهدیدش كرد حرفهای زشت و زننده ی اون رو به عمه خواهد گفت و از اونجایی كه سارا تقریبا" مطمئن شده بود زیاده روی كرده سكوت رو بر همه چیز ترجیح داد و سمیرا هم كم كم ساكت شد.
ولی از نظر من سارا حرف زننده ایی نزده بود و هر چی گفته بود حق مونا بوده اما در اینكه سمیرا جایی در حرفهاش اشاره كرد كه اگه واقعا" سعید قصد ازدواج با مونا رو بكنه و سارا بخواد به این رفتارش ادامه بده مطمئنا" حالگیری شدیدی از طرف سعید خواهد دید سبب شد من هم از درون احساس شكست عجیبی بكنم!
نمیدونم چرا با اینكه مطمئن بودم سعید چیزی از موضوع من نمیدونه و اگرم بدونه شاید هیچ واكنشی نشون نده اما احساس شدیدی از درون دائم من رو تشویق میكرد به اینكه سعید متعلق به منه...یك حس رقابت...یك حس حسادت و كلا" یك حس عجیب و ناشناخته ایی در درون قلبم بیدار شده بود كه گاهی باعث میشد خودم خودم رو به باد مسخره بگیرم...و در درون محاكمه ی سختی برای حماقتی كه كرده بودم باز از سر گرفته میشد!
برای شام مامان نگذاشت عمه ناهید و بقیه به خونه ی خودشون برگردن و اونها هم با كمال میل قبول كردن شب اونجا باشند.
در حین شام خوردن بودیم كه زنگ منزل به صدا دراومد و وقتی درب رو باز كردم مسعود خان و سعید رو پشت درب دیدم!
مسعود خان قرار نبود بیاد اما گویا قراری كه با دوستانش گذاشته بود كنسل شده برای همین ترجیح داده بود شام به منزل ما بیاد.ولی سعید شامش رو قبل از اومدن به منزل ما خورده بود!
با دیدن سعید دوباره به یاد رفتنش با مونا از خونمون افتادم و بی اراده هر لحظه كه چشمم بهش می افتاد با كلافگی صورتم رو برمیگردوندم!
وقتی در آشپزخانه همراه با سارا مشغول شستن ظرفها شدیم سمیرا هم جمع آوریهای لازم رو انجام داد و برای بقیه چایی ریخت و به هال برگشت و چون خیلی خسته شده بود دیگه به آشپزخانه برنگشت و همونجا در هال روی یكی از كاناپه ها دراز كشید و فقط متوجه شدم كه مامان برایش پتو و بالشت آورد و وقتی شستن ظرفها تموم شد سمیرا در هال خوابش رفته بود.
سارا دستهایش رو با حوله خشك كرد و از همان آشپزخانه نگاهی به سمیرا كرد و به عمه ناهید گفت:سمیرا كه خوابش رفت ما هم شب اینجا بخوابیم دیگه...من فردا كلاس ندارم مهسا هم كلاس نداره...شما هم كه خونه كاری نداری هممون اینجا بخوابیم؟
عمه ناهید با تعجب گفت:وا دختر دیوونه شدی...مگه ثریا گناه كرده خونه ی جدید خریده كه هنوز توش جا نیفتاده ایل و تبار ما رو هم شام بده هم شب نگه داره؟
مامان كه لبخند قشنگی روی لبش بود بعد از كلی تعارف و اصرار بالاخره عمه ناهید رو هم تونست راضی كنه كه شب اونجا بخوابن فقط مسعودخان قبول نكرد و گفت چون صبح ساعت5میخواد به شمال بره اگر بنا باشه اونجا بخوابه صبح باعث زحمت میشه و ترجیح داد برای خوابیدن به خونه ی خودشون برگرده.
مسعودخان میخواست مدتی به شمال بره و كارهای سعید رو دنبال كنه چرا كه سعید گفته بود واقعا" خسته شده و حداقل یك ماهی دلش میخواد تهران استراحت بكنه و بعد دوباره برگرده و حالا او مجبور بود در این مدت یك ماه خودش چندباری به شمال رفته و در كنار شریكش كارها رو دنبال كنه!
بعد از رفتن مسعودخان موقعی كه میخواستیم رختخواب برای خوابیدن پهن كنیم مامان و عمه مشغول صحبت بودند و سارا هم روی تخت من كه از نیم ساعت پیش دراز كشیده بود حالا كاملا" خوابش برده و در نتیجه من بدون اینكه حرفی بزنم یا از سعید كمكی خواسته باشم به اتاق مامان رفتم و شروع كردم به انداختن رختخواب و آماده كردن اونها...
مطمئن بودم مامان و عمه ناهید در اتاق مامان و روی تخت مامان و كنار هم خواهند خوابید...سمیرا هم كه راحت روی كاناپه به خواب رفته بود و سارا هم كه روی تخت من خوابیده بود...پس فقط باید یك دست رختخواب برای خودم پایین تختم آماده میكردم و یك دست رختخواب هم برای سعید در اتاق خوابی كه نه مال من بود و نه مال مامان پهن میكردم.
سعید وقتی دید بالشت و پتویی به دست از اتاق مامان خارج شدم فهمید قصد انداختن رختخوابها رو دارم بلند شد و اومد تا كمك كنه...
در تمام مدتی كه كمك كرد هیچ حرفی بین ما زده نشد!...زمانیكه در حال كشیدن ملحفه ی روی تشك او بودم و اون رو مرتب میكردم وارد اتاق شد و در ضمنی كه درب اتاق رو میبست برگشت نگاهی به من كرد و گفت:مرسی...خوبه...اینقدر وسواس نشون نده حالا یه ذره ملحفه كج و كوله باشه یا چروك مهم نیست...من اونقدر خسته ام كه اگه الان دراز بكشم فكر نكنم به شماره ی سه برسه خوابم میبره...
نفهمیدم...اصلا" نمیدونم چرا یكدفعه تمام حرصم رو در این جمله جمع كردم و بعد از نگاهی به سعید كه چند ثانیه طول كشید گفتم:خسته نباشی...معلومه مونا حسابی خسته ترت كرد...رفته بودی مثلا" خونه ات كه بخوابی تا فردا صبح...ولی گویا مشغولیت و سیر كردن مونا اونقدر سرت رو گرم كرد كه خواب یادت رفت...حالا چی شد خانوم رفت و تو برگشتی اینجا؟...میگذاشتی بمونه تا صبح بلكه سیرمونی میگرفت اینجوری شاید سوءهاضمه بگیره...
چنان با حرص این حرفها رو گفتم كه لرزش صدام برای خودمم به وضوح مشخص بود!
سعید كه در تمام مدت حرفهای من سكوت كرده و نگاه دقیق و نافذش رو به چشمهام دوخته بود كم كم در بین ابروهای خوش حالتش گره ایی افتاد و در حالیكه سرش كمی كج شده و سعی داشت با ریز كردن اندكی از حالت چشمهاش دقتش رو فزونی بیشتری به روی من و حرفهای من ببخشه گویا حسابی بعد از اتمام حرفهای من كلافه شد و بعد صاف ایستاد و قدمی به طرف من برداشت و با صدایی عصبی اما آروم گفت:جالبه..خیلی جالبه...میخوام ببینم اگه من با مونا یا هر كس دیگه بخوام رابطه داشته باشم باید از جنابعالی كسب تكلیف كنم؟...اصلا" میخوام ببینم بر فرض اگه من حالا با مونا رابطه هم داشته باشم چه دلیلی داره كه تو ناراحت باشی؟!
27-10-2011, 09:57 AM,
وب سایت کاربر یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
832
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,735


محل سکونت :
ارسال: #72
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت شصت و سوم
دندانهام رو به روی هم فشار میدادم و تمام سعیم رو روی این موضوع متمركز كرده بودم تا مبادا اشكم دربیاد و به سعید همه چیز رو بگم...سكوتی بین ما حكمفرما شد كه شاید نزدیك به یك دقیقه به طول انجامید...هر دو مستقیم به چشمهای هم خیره شده بودیم!
سعید منتظر جواب من بود و من در دریایی از ندامت و التماس به سعید غرق شده بودم...اما تمام توانم رو به كار گرفته بودم تا مبادا حرفی از دهانم خارج بشه كه بعد تا آخر عمر مجبور باشم عكس العمل تحقیرآمیز سعید رو به روی خودم تحمل كنم!
سعید قدم دیگه ایی به طرف من برداشت...حالا فاصله ی ما به حداقل رسید...نفسهای سعید به صورتم میخورد و نگاه دقیقش رو مستقیم به چشمهام دوخته بود...درست مثل این بود كه بار دیگه میخواد با تمام قدرتش به عمیق ترین نقطه ی قلبم نفوذ و به مكنونات قلبی من بی هیچ سانسوری دسترسی پیدا كنه!
قدمی به عقب برداشتم و سعید باز هم كمی مكث كرد و بار دیگه به من نزدیك شد...حس میكردم زیر نگاهش دارم خورد میشم...خدایا چرا لال شدم؟...چرا هیچ غلطی نمیتونم بكنم؟...خدایا به دادم برس!
سعید خیلی آهسته دست راستش رو به بازوی چپم نزدیك كرد و اون رو گرفت و گفت:تو چته مهسا؟!
وقتی دست سعید به بازوم خورد یكدفعه مثل برق گرفته ها خودم رو عقب كشیدم و در حالیكه لرزش خفیفی در تمام بدنم حس میكردم با عصبانیت گفتم:هیچی...چیزیم نیست...خوب خوبم...اصلا" به من چه ربطی داره...برو با مونا یا برو با هر كی كه دوست داری...راست میگی دلیلی نداره من در این مورد حرفی بزنم...تازه اینم بدون كه هیچم ناراحت نیستم...به منچه...برو با هر كی كه میخوای خوش بگذرون...
و بعد به سرعت پام رو از روی تشك بلند كردم تا مبادا اون رو روی ملحفه ی سفیدی كه پهن كرده بودم بگذارم ولی پام رو درست روی زمین قرار ندادم و تعادلم نزدیك بود به هم بخوره و اگه سعید من رو نگرفته بود حتما روی تشك ولو شده بودم!
سعید با اخمی كه ناشی از نگاه جدی و متعجبش به من بود و حالا تقریبا" در آغوشش بودم به صورتم خیره شده و در همون حال گفت:مهسا تو یه چیزیت هست...احساس میكنم حرفی برای گفتن داری...نگو نه كه باور نمیكنم...حرف بزن ببینم چت شده؟
در حالیكه از بودن در آغوش سعید در اون لحظه حس كردم تمام بدنم به آتش كشیده شده اما خیلی سریع خودم رو از میان بازوانش كشیدم بیرون و با كلافگی گفتم:ولم كن...هیچیم نیست.
و رفتم به سمت درب كه ایندفعه مچ دستم رو گرفت و نگهم داشت و گفت: به من نگاه كن ببینم.
صورتم رو به سمتش برگردوندم و باز هم در زیر نگاه جذاب و دقیقش احساسی جز خورد شدن نداشتم!
كمی مكث كرد و سپس دستم رو به آهستگی رها كرد و گفت:با توجه به حساسیت بی موردی كه از تو نسبت به رابطه ام با مونا دیدم فقط از یه چیز خیلی خوشحالم...میدونی چی؟
قدرت حرف زدن نداشتم...میترسیدم دهن باز كنم و به جای حرف بغضم شكسته بشه!
سعید كه سكوت من رو به معنی انتظار برای ادامه ی حرفش تلقی كرد ادامه داد: فقط از این خوشحالم كه اونقدر به نیما اعتماد داری كه میخوای چند سال دور از اون بمونی تا درسش رو بخونه...اگه این حساسیت بی موردت میخواست روی اون هم خودش رو نشون بده كه بیچاره میشدی...اما خوب خوشحالم كه اونقدر اعتمادت رو جلب كرده كه جای هیچ شك و هراسی توی وجودت باقی نگذاشته...درضمن...از این به بعدم كاری به كار من نداشته باش چون اصلا" از این وضع خوشم نمیاد چه تو چه سارا چه هر كس دیگه بخواد حرف بی مورد درباره ی من و روابطم با دیگران بزنه پاك اعصابم میریزه به هم...گرفتی چی میگم؟
از شنیدن جملات آخر سعید حس كردم تمام خونه روی سرم خراب شد و فشار عجیبی رو در سرم احساس كردم...حرفهایی كه در مورد نیما گفت و در آخر از اینكه خواسته بود كاری به كارش نداشته باشم داغونم كرد!
نتونستم دیگه تحت هیچ شرایطی جلوی اشكم رو بگیرم...ای وای خدااا...
سعید دوباره به طرفم اومد و گفت:آهان...پس اینهمه نق و نوقت به خاطر دلتنگی برای نیما بوده...خواستی یه جوری با خالی كردن حرصت سر یكی دیگه دلتنگیت رو برطرف كرده باشی...باشه حالا فهمیدم...
دیگه معطل نكردم و بدون اینكه حرفی در رد یا تایید گفته های سعید بزنم از اتاق خارج شدم!
سریع به اتاق خودم رفتم و روی تشكی كه كنار تختم پهن كرده بودم خوابیدم و لحاف رو كشیدم روی سرم و دوباره زدم زیر گریه...
جلوی دهانم رو گرفته بودم تا مبادا صدایی از گلوم خارج بشه و احیانا" سارا رو بیدار كنم!
خدایا سعید چه خوب تونست دست رو نقطه ی ضعف اصلی من بگذاره...اعتماد به نیما!!!...خدایا اگه سعید روزی بفهمه كه نیما با من چه كرده چقدر من رو ریشخند خواهد كرد؟!...وای سعید من یه احمق به تمام معنا بودم...چرا با یه لجبازی و غرور مسخره ام كاری رو ادامه دادم كه منجر به از دست دادنت و در نهایت بی تفاوتیت نسبت به خودم شدم...حالا دیگه میدونم در نظرت اونقدر حقیرم كه حاضری مونا رو به من ترجیح بدهی...آره...حقمه...باید بكشم...خودم كردم...وای سعید اگه میتونستم مطمئن باشم كه هنوزم جای امیدواری دارم چقدر حرف برای گفتن به تو داشتم...چقدر میتونستم برات از احساس حقیقی خودم حرف بزنم...واژه كم می آوردم اگه میخواستم بگم چقدر دوستت دارم...چقدر عاشقتم...چقدر محتاج اون نگاههای خاصت هستم...اما...اما...مطمئنا" تو دیگه...
اونقدر اشك ریختم و با خودم حرف زدم كه نفهمیدم از حال رفتم یا خوابم برد!
صبح وقتی بیدار شدم هنوز سرم درد میكرد برای همین دوباره سرم رو كردم زیر پتو تا با استفاده از تاریكی بلكه بار دیگه بتونم بخوابم.
هنوز چشمم گرم نشده بود كه صدای آهسته ی مامان رو شنیدم:مهسا جان قربونت بشم من و عمه ات و سعید داریم میریم خونه قبلی...خورشت رو بار گذاشتم سرگازه...برنجم خیس كردم...خوابت نبره خورشت بسوزه...تا ساعت12اگه برنگشته بودیم برنجم آبكش كن و دم بگذار باشه؟
با بی حوصلگی سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم:دیگه واسه چی داری میری اونجا؟مگه دیروز كارت تموم نشد و لباسها رو تحویل ندادی؟
مامان كه تازه صورت من رو دید با تعجب گفت:مهسا چرا پلكهات اینقدر ورم كرده؟!!...دیشب موقع خواب دوباره گریه كردی؟!
یك دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:آره...سرمم هنوز درد میكنه.
مامان پیشونیم رو بوسید و گفت:بلند شو صبحانه ات رو بخور بعدشم یه قرص مسكن...من نمیفهمم دیگه غصه خوردنت واسه چیه؟!...شرشون از سرت كم شده باید خوشحالم باشی...از نگرانی اونها دراومدم حالا باید دق بخورم از گریه های گاه و بیگاه تو...
با اشاره به مامان خواستم صداش رو بیاره پایین مبادا سارا بیدار بشه و گفتم:ول كن حالا...باشه دیگه گریه نمیكنم...برو دیگه.
در همین موقع سارا روی تخت تكانی خورد و چشمهاش رو باز كرد و به ساعت مچیش نگاهی انداخت و بعد كمی به سقف خیره شد و یكدفعه از جا پرید و گفت:ای وای...خاك توی سرم...دیرم شد...
من و مامان با تعجب به سارا نگاه كردیم و من گفتم:تو كه گفتی امروز كلاس نداری!
سارا در حالیكه با سرعت موهاش رو با گلسرش جمع میكرد گفت:یادم رفته بود...الان یادم اومد كه یه كلاس جبرانی استاد رضایی گذاشته اگه هر كی هم نره امروز گفته دمار از روزگارش درمیاره...
و بعد با عجله از اتاق بیرون رفت.
اونقدر سر و صدا میكرد كه بعد از چند لحظه صدای عمه ناهید رو هم درآورد و دائم ازش میخواست یه ذره آروم بگیره!
مامان از اتاق بیرون رفته بود و از سرو صدای صحبتی كه می اومد فهمیدم همه بیدارن و سارا كه فوق العاده عجله برای بیرون رفتن از خونه داشت حسابی فضای ساكت چند دقیقه پیش رو به هیاهو و شلوغی محض تبدیل كرده بود...با تمام اصراری كه مامان وعمه ناهید و سمیرا بهش كردن تا كمی صبحانه بخوره اما فهمیدم صبحانه نخورده با عجله خداحافظی كرد و راهی دانشگاهش شد!
از روی رختخوابم بلند شدم و تختم رو مرتب و رختخواب روی زمین رو هم جمع كردم و وقتی تشك و پتو و بالشتی كه شب گذشته در اونها خوابیده بودم رو در آغوش گرفتم و از اتاق بیرون بردم كه به اتاق مامان رفته و اونها رو در كمد بگذارم همزمان با خروج من از اتاق سعید هم از درب دستشویی خارج شد و با دیدن من كه رختخوابها رو تا كرده و در آغوش داشتم به طرفم اومد و در ضمنی كه همه رو از من گرفت نگاهش لحظاتی به روی صورتم ثابت موند اما خیلی زود برگشت و به سمت اتاق مامانم رفت و من هم جلوتر از او درب رو برایش باز كردم كه به راحتی وارد اتاق بشه...
وقتی خودم هم وارد اتاق شدم تا رختخوابها رو كه حالا در دستهای سعید بود یكی یكی بردارم و مرتب در كمد بگذارم سعید گفت:مهسا خوب اگه خیلی دلت برای نیما تنگ شده یه تلفن بهش بزن بلكه یه ذره آروم بشی...مثل اینكه یك هفته ی دیگه تلفن خونتون رو میان وصل میكنن میخوای همین امروز ببرمت مخابرات باهاش تماس بگیری؟اصلا" اگه بخوای با گوشی خود من هم میتونی این كار رو بكنی...
در حالیكه پشتم به سعید بود و داشتم پتویی كه در كمد گذاشته بودم مرتب جا سازی میكردم لحظاتی هر دو دستم رو روی پتو گذاشتم و چشمهایم رو بستم...از شنیدن حرفهای سعید كلافه شده بودم...دلم میخواست جیغ بكشم و بگم من دلتنگ نیما نیستم...نیمایی دیگه برای من وجود نداره...من دلتنگ عشق تو هستم...عشقی كه خودم باعث شدم به بی تفاوتی منجر بشه...
همونطور كه چشمهام بسته بود دندانهام رو به روی هم فشار دادم سپس برگشتم به طرف سعید و گفت:ببینم تو علم غیب داری؟...من كی گفتم دلم میخواد با نیما تلفنی حرف بزنم؟!...كی به تو گفتم دلتنگ...
به میون حرفم اومد و گفت:لازم نیست بگی...ریختت داره داد میزنه چه حال زاری داری.
با عصبانیت تشك در دست سعید رو از دستش كشیدم بیرون و روی بقیه ی رختخوابها گذاشتم و خودم رو مشغول مرتب كردن روی رختخوابها كرده و دیگه نگاهش نكردم!
برای لحظاتی كوتاه پشت سرم ایستاد...میدونستم داره نگاهم میكنه...اما بار دیگه نهایت ضعف و ناتوانی خودم رو در مقابلش احساس میكردم...تنها فرقی كه این بار با دفعات قبل داشت این بود كه در گذشته احساس ضعفم رو در اوج عشق و علاقه اش به خودم درك كرده بودم و حالا اوج ناتوانی خودم رو در مقابل حس خالی از عشقش نسبت به خودم!...خدایا چقدر تفاوت بین این دو احساس بود!
صدای درب اتاق رو شنیدم و فهمیدم رفت بیرون...
سرم رو روی رختخوابهای داخل كمد گذاشتم و با دستهام به روی رختخوابها چنگ انداختم و دلم میخواست همه ی اونها رو پاره كنم!
خدایا چقدركلافه ام...چقدراحساس شكست برام غیرقابل تحمل شده...ای خدا...چی كار باید بكنم؟
با هزار بدبختی تونستم به خودم مسلط بشم و دقایقی بعد كه كارم در اتاق تمام شد به هال رفتم و در حین سلام و صبح بخیری كه به جمع گفتم از بین حرفها متوجه شدم سمیرا هم میخواد بره خونه ی خودش چون طبق قرار قبلی برای ظهر یكی از دوستان دوران دانشگاهیش به منزلش میره...
بعد از صرف صبحانه مامان و عمه ناهید به همراه سعید و سپس سمیرا از منزل خارج شدند و من هم بعد از انجام برخی كارهای لازم كتاب و دفتر و جزواتم رو آوردم و در وسط هال كنار شومینه نشستم و شروع كردم به مرور برخی مطالب...اما به علت بدخوابی شب گذشته و گرمای حاصل از شومینه احساس خواب آلودگی عجیبی بهم دست داد و كم كم دراز كشیدم و در حین اینكه جزواتم در دستم بود اصلا" متوجه نشدم چه زمانی به خواب رفتم.
سالها بود كه خواب بابا رو ندیده بودم ولی اون روز بعد از مدتها به خوابم اومد!
زنگ درب به صدا در اومد...از جایم بلند شدم و وقتی درب هال رو باز كردم در كمال تعجب و ناباوری بابا رو دیدم كه با لبخند بهم خیره شده...بغلش كردم و چنان صورتش رو بوسیدم كه انگار میخوام با تمام وجودم در آغوشش حل بشم!...همونطور كه من رو محكم در آغوشش گرفته بود همراه هم وارد خونه شدیم و روی یكی از راحتیها نشست و من هم همچنان در آغوشش و روی پایش نشسته بودم...درست مثل دوران بچگی ام!
در حالیكه شروع كرد با موهای من بازی كردن و اونها رو كه دورم ریخته بود در یك طرف پشت گوشم میزد گفت:مهسا...اینجا رو دوست داری؟
خندیدم و گفتم:آره خیلی...اینجا خیلی بهتر از اون خونمونه مگه نه؟
لبخندی زد و گفت:آره عزیزم...خوبه كه اینجا راحتی...ثریا هم اینجا رو دوست داره خیالم راحت شد...فقط یه ذره هنوز نگران تو هستم...
به صورت مهربان و جذاب بابا خیره شدم و گفتم:نگران من؟!!!...برای چی؟!!!...من كه مشكلی ندارم...تازه از اینجا مسیر رفتن به دانشگاهمم بهتره...
خندید و سرم رو با دستش گرفت و به صورتش نزدیك كرد و گونه ام رو بوسید و گفت:نگرانی من مربوط به چیز دیگه اس...مهسا چرا به سعید راستش رو نمیگی؟بهش بگو...
یكدفعه از خواب پریدم!
تمام تنم خیس عرق شده بود!شعله ی شومینه رو كه قبل از خواب به روی حداكثر تنظیم كرده بودم نگاه كردم...
از روی زمین بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم نزدیك12ظهر شده بود...موهام رو با گلسر دوباره جمع و پشت سرم بستم و به آشپزخانه رفتم تا كارهای مربوط به برنج ناهار رو انجام بدهم...در ضمنی كه كارم رو انجام میدادم دائم خوابی كه دیده بودم هم توی ذهنم تكرار میشد...بابا از من خواسته بود راستش رو به سعید بگم...صد در صد منظور بابا گفتن موضوع خودم و نیما بوده...خوب حالا برفرضم بگم...چی میخواد بشه؟...هیچی...ریشخندم میكنه و میگه حقته...تازه چه بسا دلشم خنك بشه...بعدش چی؟...بازم هیچی...اون وقت منم و یك شخصیت له شده...وای خدایا...
اون روز برای ناهار فقط عمه ناهید همراه مامان اومدن خونه و عمه كه تا اون روز برنج دست پخت من رو ندیده و نخورده بود سر ناهار كلی تعریف كرد و اصلا" باورش نمیشد كه من بتونم اینقدر برنج پلویی رو خوب در بیارم و دائم تعریف و تمجید میكرد...اما من اصلا" حوصله نداشتم و فقط دلم یه تنهایی ناب میخواست...بازم حس گوشه گیری به سراغم اومده بود...شاید به نقطه ایی رسیده بودم كه حس میكردم خلوت و تنهایی تنها درمان و مرهم غصه های نهفته در دلم هستند!
از بعد اون روز زندگی روال عادی و یكنواخت همیشگی خودش رو برام گرفت...با اینكه خونه ی جدید و محله ی جدید تحول خوبی در زندگیم شده بود اما در نهایت غم عمیق درونیم باعث شد این تحول در حاشیه رفته و تمركزم بیشتر روی روح خسته ام كه عاشق و مشتاق سعید شده و هر لحظه بیشتر از گذشته با تمام وجود سعید رو طلب میكرد میسوختم چرا كه میدونستم این عشق راه به جایی نداره!
روزها یكی پس از دیگری سپری میشد و من تمام سرگرمیم شده بود رفتن به دانشگاه و برگشتن به خونه...نه برای گردش به بیرون از منزل میرفتم و نه در مهمانی های فامیل شركت داشتم و تمام بهانه ام هم بالا بودن حجم درسها و سخت بودن مطالب درسیم شده بود و مامان هم زیاد اصرارم نمیكرد چرا كه متوجه بود واقعا" تمایلی به شركت در جمعها ندارم و همیشه در خلوت من رو در آغوش میگرفت و میخواست كه سعی كنم گذشته رو فراموش و به آینده فكر كنم...
اما من حتی به آینده هم نمیخواستم فكر كنم...دلم میخواست اونقدر قدرت داشتم كه گذشته و فكر به آینده رو دور میریختم و فقط در زمان حال میتونستم زندگی كنم...یادآوری گذشته برام زجرآور و تصویر آینده ی بدون سعید برام تلخ و گزنده بود!
میدونستم هنوز سعید تهران است و مدت یك ماهی كه به قصد استراحت اومده هنوز تموم نشده...
تقریبا با حساب من دو سه روز به پایان یك ماه وقت باقی بود...شب موقعی كه خوابیدم بار دیگه همون خوابی كه چند هفته پیش از بابا دیده بودم تكرار شد!
زمانیكه صبح بیدار شدم كاملا" فشار بغض در گلویم برایم قابل درك بود...خدایا حالا چرا بابا دست از سرم برنمیداره؟...چرا اصرار داره من همه چیز رو به سعید بگم؟...
موقع صبحانه مامان متوجه ی بغض در گلویم بود اما هیچی نگفت و منم حرفی نزدم...میدونستم از دیدن چهره ی غمزده ی من چقدر غصه میخوره اما واقعا" دست خودم نبود...من حالا عاشق سعید بودم و این در حالی بود كه حتی دلم نمیخواست مامان این موضوع رو بفهمه و حتی از گفتنش به سمیرا هم پشیمون شده بودم!...حس میكردم در مدت این چند هفته ی گذشته خوب فهمیدم كه سعید چقدر نسبت به من بی تفاوت شده پس لزومی نداره احساس درونیم رو پیش كسی حتی مامان فاش كنم!
بالاخره بعد خوردن كمی صبحانه برای رفتن به دانشگاه از خونه خارج شدم...كمی از مسیر رو كه رفتم بی اختیار اشكهام سرازیر شده بود!
توی ایستگاه تاكسی منتظر رسیدن ماشین بودم كه بی اراده گوشی موبایلم رو درآوردم و یك اس.ام.اس كوتاه برای سمیرا زدم و در اون فقط این سوال رو كردم:آدرس خونه ی سعید رو كم و بیش یادمه اما میشه دقیقش رو برام بفرستی؟
اصلا" حواسم به ساعت نبود!!!...هنوز ساعت6صبح هم نشده بود!
به محض اینكه پیام رسید چند لحظه بعد گوشیم زنگ خورد!
به صفحه ی گوشی نگاه كردم و فهمیدم سمیرا با من تماس گرفته!
صداش خواب آلود و لبریز از تعجب بود كه گفت:مهسا جان قربونت بشم...چیزی شده؟!این وقت صبح آدرس سعید رو برای چی میخوای؟!
هنوز گریه میكردم و سمیرا بلافاصله فهمید...طفلكی با فهمیدن این موضوع خواب به كلی از سرش پرید و با نگرانی گفت:مهسا؟!!!...چی شده؟!!!...این وقت صبح داری گریه میكنی...كجایی تو دختر؟!!
با كلی شرمندگی از كاری كه كرده بودم شروع كردم به عذرخواهی و وقتی خیال سمیرا خوب راحت شد كه مشكل حاد توی تصورش برای من پیش نیومده نفس راحتی كشید و پرسید كجا هستم و وقتی گفتم راهی دانشگاهم كمی مكث كرد و گفت:تو با این حال و وضع خراب روحیت امروز نری دانشگاه بهتره...همونجا بمون توی ایستگاه خودم الان میام دنبالت...
بلافاصله گفتم:ای وای نه سمیرا...همینقدر كه بیشعوری كردم صبح به این زودی باعث شدم از خواب بیدار بشی و اینقدر نگرانت كردم دیگه بسه...
خندید و گفت:قربونت بشم...اشكالی نداره حالا كه بیدار شدم...اتفاقا" به نفع شهرام شد...چون ماشینش رو گذاشته تعمیرگاه میخواست با آژانس بره شركت حالا ثواب شد هم اون رو میرسونم شركت هم توی مسیر تو رو سوار میكنم...منتظر باش دارم میام در ضمن شهرام داره كلی دعا به جونت میكنه...
و بعد خندید و خداحافظی كرد و تماس قطع شد.
تقریبا نزدیك به نیم ساعت گذشت و سمیرا با ماشینش رسید...خیلی سردم شده بود اما وقتی توی ماشین سمیرا نشستم چنان گرمای دلچسبی از بخاری در ماشینش به وجود اومده بود كه لذتش باعث شد سختی در سرما موندن رو خیلی زود از یاد ببرم.
توی مسیر سمیرا سعی كرد كمی سر به سر من بگذاره بلكه من رو از دپرسی خارج كنه اما زیاد موفق نشد و در نهایت حرف رو كشوند به شهرام و اینكه چون در اون روز با چند تا از شركای خارجیش راس ساعت9صبح در هتلی جلسه و قصد بستن قراردادهای جدید داشته مجبور بوده صبح خیلی زود اول به شركت بره تا به برخی از كارهاش برسه و از اینكه تلفن من باعث شده بود شهرام حتی برای ماشین آژانس هم معطل نشه كلی این موضوع رو به فال نیك گرفته بودن و میگفتن مهسا پیك شانس شده و مطمئن بود شهرام در قراردادهای جدید خیلی موفق تر از قبل عمل خواهد كرد!
لبخندی زدم و از این حسن تفكرش نسبت به مزاحمتی كه ایجاد كرده بودم تشكر كردم.
وقتی رسیدیم خونه ی سمیرا تازه برای اولین بار در این مدت بود كه منزلش رو میدیدم!
قبلا" فقط ویلای سمیرا و شهرام رو دیده بودم ولی تا به اون روز خونه ی سمیرا رو ندیده بودم...البته در این چند هفته ی اخیر یك شب همه رو دعوت كرده بود كه اون هم من در مهمانی شركت نكرده و ترجیح داده بودم در خونه بمونم.
حالا با دیدن خونه ی سمیرا برای چند لحظه دهانم از تعجب باز مونده بود...خدایا این دختر در دنیایی از ثروت داره غرق میشه ولی چقدر خاكی و مهربون رفتار میكنه...هیچ غرور و تكبری در رفتارش به چشم نمیاد...چقدر افتاده حال و چقدر فهمیده است...ذره ایی فخرفروشی در رفتارش به چشم نمیخورد...چقدر دوست داشتم مثل سمیرا رفتار كنم...چقدر دوست داشتم بتونم مثل اون با مقوله ی غرور بیگانه باشم و بتونم همواره به اصل انسانیت بیندیشم...اما این كار مثل اینكه بزرگترین مبارزه در زندگیم شده بود...حتی برام غیرممكن جلوه میكرد!
اون روز سمیرا كلی با من صحبت كرد و چون با توجه به اس.ام.اسی كه صبح براش زده بودم و تعریف خوابم از بابا متوجه شده بود دلم میخواد با سعید صحبت كنم دائم سعی داشت راهنمایی لازم رو بهم بكنه كه در مواجهه با سعید چطوری حرفم رو شروع كنم و اصلا" چه مطالبی رو باید بگم و تا چه حد پیش برم...دلسوزیهای سمیرا و راهنمایی هاش گاه باعث میشد فكر كنم كه اون بیشتر از اینكه نشون بده خواهر سعید است احساس مسئولیت خواهرانه برای من میكرد و چقدر از اینكه در دریای محبت خواهرانه اش غرق میشدم لذت میبردم و اعتماد به نفسم بالا میرفت.
ساعت نزدیك ده شده بود كه گفت:حالا بلند شو ببرمت خونه ی سعید به احتمال خیلی زیاد الان خونه اس برای اطمینان یه زنگ قبل رفتن بهش میزنم حالش رو بپرسم بعد تو رو میبرم اونجا ولی خودم نمیام بالا برو حرفات رو بهش بزن البته حرفهایی كه بهت زدم یادت نره بعد خودم برمیگردم خونه...
یكدفعه دلم دوباره سراسر دلشوره شد و تا خواستم حرفی بزنم سمیرا فهمید و گفت:نترس...مهسا سعی كن به خودت مسلط باشی در نهایتشم اگر سعید هر تصمیمی بخواد بگیره فوقش اینه كه تو دیگه تكلیف خودت رو میفهمی و دیگه اینقدر با خودت در جنگ نخواهی بود...بلند شو دیگه...بلند شو...
سمیرا همونطور كه گفته بود قبل رفتن با سعید تماس گرفت و فقط با او احوالپرسی خواهرانه ایی كرد و یكسری حرفهایی زده شد كه معلوم بود سعید در مورد شهرام و كارش پرسیده كه سمیرا هم جوابش رو داد ولی حرفی از اینكه من رو داره میبره اونجا نزد...بعد از قطع تماس راهی منزل سعید شدیم.
نزدیك اونجا كه رسیدیم سمیرا توقف كرد و در ماشین صورت من رو چند بار بوسید و بازم خواست به خودم مسلط باشم و اجازه ندهم ترس از شكستن غرورم مانع انجام كاری كه واقعا" دیگه لازم میدونستم بشه!
بعد از پیاده شدن من از ماشین سمیرا رفت!
با هر قدمی كه به طرف خونه ی سعید در اون ساختمان بود برمیداشتم لرزش بدنم رو بیشتر حس میكردم...خدایا دارم چی كار میكنم؟...خدایا یعنی واقعا" لازمه؟!
وقتی به خودم اومدم كه در حیاط ساختمان بودم...ماشین سعید در پیلوت پاركینگ ساختمان پارك شده بود...پس هنوز خونه اس...
از پله ها بالا رفتم و پشت درب واحدش ایستادم...چند ضربه به درب چوبی خونه اش زدم...هیچ صدایی از داخل به گوش نمیرسید!
بار دیگه چند ضربه زدم و بعد دستم رو روی زنگ گذاشتم...صدای زنگی كه داخل خونه بلند شد در فضای كوریدور هم پیچید!
تمام ساختمان ساكت بود...انگار زمان ایستاده و همه چیز چشم به من دوخته بودند!
باز هم صدایی از داخل خونه به گوش نرسید!
به درب نگاه كردم...دوباره بغض راه گلوم رو بست اما این بار شدتش از همیشه بیشتر بود...خدایا چرا سعید درب رو باز نمیكنه؟!
یكدفعه دوربین چشمی ظریفی كه روی درب بود نظرم رو جلب كرد!
نكنه از راه چشمی دیده من پشت درب هستم و به عمد درب رو باز نمیكنه؟!...نكنه میخواد اینجوری به معنی واقعی لهم كنه؟!
شایدم...شایدم همین الان با یه دختر یا حتی مونا هنوز توی تختخواب و توی اتاق خوابش باشه...وای خدایا...دارم دیوونه میشم...این چه كاری بود من كردم؟...خاك برسرت مهسا...خوبه حقته...خفت و خواری از این بیشتر دیگه چی میخوای؟...لیاقتت همینه...آخه احمق اومدی چی بهش بگی؟...هان؟...اومدی با زبون بی زبونی بهش التماس كنی و عشق گدایی كنی؟...چقدر بیشعوری كه حرف سمیرا رو گوش كردی...سعید الان مسلما" توی خونه اس چرا كه ماشینشم توی پاركینگ دیدی ولی ببین حتی اونقدر براش ارزش نداری كه درب رو به روت باز كنه...اصلا"دنبال چی هستی؟...برگرد برو و بیشتر از این خودت رو خوار نكن...بسه دیگه احمق...
اشكهام سرازیر شد و برای لحظاتی سرم رو به درب خونه اش گذاشتم و زیر لب گفتم:باشه سعید...باشه...خوب نشونم دادی كه چقدر احمقم...چقدر بی ارزشم...حق داری...خوب میكنی درب رو باز نمیكنی...همون بهتر كه باز نكردی...شاید اینجوری بهتر باشه تا بخوای توی چشمم نگاه كنی و بگی برو گمشو...
از درب فاصله گرفتم و اشكهام رو پاك كردم و برگشتم كه از پله ها برم پایین دیدم سعید داره از پله ها بالا میاد!!!
از كیسه ایی كه دستش بود فهمیدم رفته برای صبحانه ی خودش نان خریده...
پس خونه نبوده و رفته بوده خرید!
وقتی پله های آخر رو طی كرد هنوز سرش پایین بود و درست زمانیكه وارد سالن كوریدور شد و كلیدش رو در دست گرفت تا به سمت درب بیاد سرش رو بالا گرفت و من رو دید!
همونجا ایستاد و با نگاهی آكنده از تعجب به من خیره شد و لحظاتی كه انگار برای من یك قرن گذشت گفت:تو اینجا چیكار میكنی؟!!!
حال بدی بهم دست داده بود انگار تمام حافظه ام برای پیدا كردن هر واژه ایی پاك شده بود...هیچ حرفی برای گفتن نداشتم!
سعید به طرف من اومد و مستقیم به چشمهام نگاه كرد و با صدایی آروم گفت:میگم اینجا چیكار میكنی؟!
لب پایینم رو با دندون گرفته بودم و فشار میدادم و نگاهم رو به سرامیكهای كف كوریدور دوختم و با صدایی كه لرزشش رو به خوبی احساس میشد كرد گفتم:اومدم موضوعی رو بهت بگم...
سعید مكثی كرد و گفت:الان؟!...این وقت صبح؟!...ساعت10:30صبحه...این چه موضوعی میتونه باشه كه این وقت صبح تو رو كشونده اینجا؟!
و بعد به سمت درب خونه اش رفت و اون رو باز كرد و گفت:بیا...بیا بریم داخل...
سعید درب رو باز كرد و كنار ایستاد و منتظر شد تا اول من وارد بشم.
دوباره مردد شدم!...خدایا من دارم چیكار میكنم؟!...نكنه كه دوباره...
سعید رشته ی افكارم رو پاره كرد و گفت:بیا برو توو دیگه...وایسادی داری من رو نگاه میكنی!
رفتم داخل و پشت سر من سعید وارد شد...متوجه شدم با عجله به سمت اتاق خوابها رفت و خیلی سریع درب دو تا از اتاقها رو بست!
سپس به طرف آشپزخانه رفت و نونی كه خریده بود رو روی میز گذاشت.
چشمم به نونها بود...
سعید كه گفته بود مدتیه صبحانه نمیخوره!...پس اینها رو برای كی خریده؟!...حدسم درست بوده...كسی توی خونشه...دلیل بستن درب اتاق خوابها هم همینه...حتما كسی توی اون اتاق خوابها هنوز خواب بوده كه نخواسته من متوجه بشم!
سعید به سمت چای سازی كه روی كابینتش بود رفت و دو فنجان روی كابینت گذاشت و گفت:صبحانه خوردی؟
كیف و كلاسوری كه همراهم بود رو روی میز وسط هال گذاشت و روی یكی از مبلها نشستم و گفتم:آره...چیزی نمیخورم.
برای خودش چایی ریخت و اومد توی هال و رو به روی من نشست و گفت:دانشگاه نرفتی؟!
- نه.
- باید موضوع خاصی باشه كه باعث شده دانشگاه نری و بیای اینجا...خوب منتظرم بگو.
نمیدونستم باید از كجا شروع كنم...حس میكردم مغزم هر لحظه ممكنه از كار بیفته!
نگاهم رو به سمت اتاق خوابها امتداد دادم و دوباره به سعید نگاه كردم...تمام رفتارم رو زیر نظر داشت و باز هم همون نگاههای عمیق و دقیقش رو به من دوخته بود.
بی اراده نفس عمیق و پر غصه ایی كشیدم و گفتم:ببخشید...مثل اینكه بد موقع مزاحمت شدم.
لبخندی زد و نگاهش رو به سمت اتاق خوابها امتداد داد و دوباره به من نگاه كرد و گفت:تو حرفت رو بزن...نگران بدموقع بودن یا بی موقع بودن رو نكن...خوب بگو چی میخواستی بگی...راستی از نیما چه خبر؟حالش خوبه؟
انگار منتظر همین حرف بودم چرا كه یكباره سیل اشكهام از چشمم جاری شد!!!
خودمم نمیدونستم اینهمه اشك چطوری یكدفعه از چشمم سرازیر شد!
سعید به مبلی كه در آن نشسته بود تكیه داد و نگاه جدی و عمیقش رو به من دوخت و گفت:پس موضوع مربوط به اون میشه؟!...چیه بیخبری ازش یا دلتنگشی كه اینجوری حالت خراب شده؟
صدام در نمی اومد و فقط اشك ریختم...سعید سكوت كرد و مشغول خوردن چایی كه برای خودش ریخته بود شد...مثل این بود كه داره به من فرصت میده برای ساختن جملاتی كه لازم داشتم كلمه پیدا كنم!
كمی از چایی رو كه خورد گفت:نیما چقدر لذت میبره از این عشقی كه بهش داری...مگه نه؟
با صدایی كه گویا از اعماق چاهی بیرون می اومد گفتم:سعید من چند ماهه كه با نیما به هم زدم...صیغه ی ما فسخ شده و دیگه هیچ رابطه ایی با هم نداریم...اومدم بهت همین رو بگم...و...
سعید سكوت كرد و در تمام مدتی كه من از اتفاق پیش اومده صحبت كردم حتی یك كلمه هم صحبت نكرد و فقط با نگاهی جدی به صورت من خیره شده بود!
وقتی تعریف اتفاقات پیش اومده تموم شد سكوت كردم...انتظار داشتم سعید حرفی بزنه اما هیچی نگفت...فقط بهم خیره شده بود!
خدایا دارم زیر فشار نگاهش خورد میشم...خدایا نجاتم بده...سعید فقط یك كلمه...فقط یك كلمه بهم بگو كه بدونم اشتباه نكردم اومدم اینجا...دلم میخواست فریاد بكشم و بگم سعید حالا میدونم چقدر دوستت دارم حالا فهمیدم چقدر عاشقتم اما انگار دهانم قفل شده بود!
دقایقی گذشت و من به قالیچه ایی كه كف هال بود نگاه كردم و سنگینی نگاه سعید رو به روی خودم حس میكردم...اما هیچ حرفی نمیزد...فقط نگاه بود و نگاه!
خدایا بسه دیگه...داغون شدم...خورد شدم...سكوت سعید از هزار حرف برام بدتر شده...اون داره با سكوتش به من میگه: خوب كه چی؟حالا بلند شدی اومدی اینها رو به من میگی كه چی بشه؟به من چه ربطی داره كه تو با نیما به هم زدی؟
وای خدایا...له شدم...داغون شدم...خورد شدم.
متوجه شدم سعید از روی مبل بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و در حالیكه چایی دیگری برای خودش میریخت گفت:خوب...خوشحالم كه حرفات رو زدی...سعی كن از این به بعد هم توی زندگیت خیلی بیشتر از اینها حواست رو جمع كنی...حرف دیگه ایی هم مونده كه بخوای بگی؟
وای خدایا...
دیدی اشتباه كردم اومدم...
یعنی سعید دیگه چطوری باید بهت بگه برو گمشو تا حالیت بشه؟...هان؟
سعید از آشپزخانه خارج شد و گفت:تجربه ی تلخی توی زندگیت بوده...امیدوارم دیگه هیچ وقت همچین تجربه هایی رو نداشته باشی...صبر كن من برم لباسم رو عوض كنم و این چایی رو بخورم بعد ببرمت خونتون...من باید جایی برم ساعت12:30قرار دارم با كسی...
دیگه بیشتر از این نمیخواستم خورد بشم...شایدم حس كردم چیزی از من باقی نمونده كه منتظر خورد شدنش باشم...از روی مبل بلند شدم و گفتم:سعید؟
به سمت اتاق خوابها راهی بود ایستاد و بدون اینكه به من نگاه كنه گفت:بله؟
- لازم نیست زحمت بكشی من رو برسونی...اگه الانم دیدی اومدم و این موضوع رو بهت گفتم فقط به خاطر این بود كه اگه بازم همدیگرو توی مهمونی یا جایی دیدیم حال نیما رو از من نپرسی...عمواحمد و سمیرا از موضوع خبر داشتن و اینطور كه مامانم میگفت مثل اینكه چند روز دیگه كه قراره همه ناهار خونه ی عمه ناهید باشن میخواد به اونها هم بگه...حالا هم ببخشید كه مزاحمت شدم...خداحافظ.
كیف و كلاسورم رو برداشتم وخواستم به سمت درب برم كه با صدایی محكم گفت:صبر كن گفتم میرسونمت.
- نه ممنونم خودم میرم.
- اینجا مسیرش تاكسی خور یا خط اتوبوس نداره آژانسم این اطراف نیست...بهت گفتم صبر كن الان میام.
در حالیكه حس میكردم به معنی واقعی غرورم رو خورد كردم و ضعف تمام وجودم رو گرفته بود برای اینكه نكنه هر لحظه درب اتاق خوابی باز بشه و دختری از اون بیرون بیاد یا حتی بخواد همراه من اون دختر رو هم از خونه بیرون ببره گفتم:نمیخوام مزاحمت باشم...ممكنه كه بخوای كسی رو با ماشینت...
نگاه جدی و تا حدی عصبی خودش رو به سمت من برگردوند و نگاهم كرد و گفت:بهت گفتم میرسونمت...حالا اگه خیلی عجله داری و میخوای بری از خونه بیرون برو ولی توی پاركینگ منتظر باش تا بیام پایین...
حس كردم واقعا داره با این حرف لهم میكنه اما دیگه حس این رو نداشتم كه مقاومتی بكنم...مثل این بود كه شكست رو به معنی واقعی با ذره ذره ی وجودم باید درك میكردم!
برگشتم و از درب هال بیرون رفتم.
نفهمدیم چطوری دارم از پله ها پایین میرم اما هنوز به پله ی آخر نرسیده بودم كه صدای پای سعید رو پشت سرم شنیدم...نگاهش كردم...كاپشنی كه به تنش كرده بود رو مرتب میكرد و چهره اش به شدت عصبی بود!
حق داشت...حتما" مزاحمت بی موقع من باعث به هم خوردن عیش صبحش با كسی كه توی اتاق خوابش بوده شده...مهسا خیلی احمقی...خیلی...
وقتی سعید سوار ماشینش میشد لحظه ایی ایستادم...او هم ایستاد و به من نگاه كرد.
گفتم:سعید اگه مزاحمم خودم میتونم برم خونمون...
با جدیت گفت:سوار شو گفتم.
حرفی نزدم و با اعصابی خراب و غروری له شده سوار ماشینش شدم و تقریبا 20دقیقه بعد جلوی درب خونمون ماشین رو متوقف كرد و بدون اینكه نگاهم كنه گفت:به زندایی سلام برسون.
از ماشین پیاده شدم و زیر لب تشكر كردم و برگشتم و با كلید درب حیاط ساختمان رو باز كرده و رفتم داخل...وقتی درب رو بستم صدای گاز دادن و حركت ماشین سعید رو شنیدم...مثل این بود كه با رفتن سعید قلبم من بود كه از جا كنده میشد!
حالا دیگه واقعا مطمئن شدم سعید هیچ تمایلی به من نداره...درسته كه من در پایان حرفهام نسبت به عشقی كه از اون در دلم هست اعتراف نكرده بودم اما كار من كم از اعتراف به این موضوع نبود...یعنی سعید نفهمیده بود یا خودش رو به نفهمی زده؟...نه...مهسا چقدر خوش خیالی...بیچاره سعید خوبم فهمید ولی خوب وقتی تحویلت نگرفت یعنی چی؟...یعنی گمشو...یعنی نمیخواد ریختت رو ببینه...این تویی كه خودت رو به نفهمی زدی...
با حالی خراب از پله ها بالا رفتم و وقتی با كلیدم درب هال رو باز كردم مامان با تعجب از آشپزخانه خارج شد و گفت:وا مهسا!!!...تویی؟!!!...چقدر زود برگشتی از دانشگاه!!!
به طرف اتاقم رفتم و گفتم:كلاس تشكیل نشد برگشتم...مامان حالم خوب نیست...سرم خیلی درد میكنه...موبایلمم خاموش میكنم فقط میخوام بخوابم.
مامان هیچ حرفی نزد و بعد كه به اتاقم رفتم دقایقی كه گذشت و لباسم رو عوض كردم رفتم زیر پتوی تختم و حسابی گریه كردم تا بالاخره خوابم رفت.
از فردای اون روز با اینكه یادآوری خورد شدنم در جلوی سعید حسابی كلافه ام میكرد اما احساس سبكی عجیبی میكردم...انگار تمام مشكلات و دردم خلاصه شده بود در نگفتن این موضوع به سعید!
27-10-2011, 09:59 AM,
وب سایت کاربر یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
832
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,735


محل سکونت :
ارسال: #73
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت آخر
درسته كه بعد از اون روز به این باور رسیده بودم كه سعید واقعا" نمیخواد به من فكر كنه و احساس شكست برام خیلی دردناك بود اما نمیدونم چرا حس میكردم در اوج غم خورد شدن شخصیتم ولی سبك شده ام...و این برام خیلی عجیب بود!
روزها یكی پس از دیگری میگذشت و من به علت سنگینی درسهام و از طرفی رسیدن به واقعیتی كه برام خیلی تلخ بود از جمع فامیل خودم رو دور كرده بودم و فقط سمیرا بود كه گاه گاهی به دیدنم می اومد و یا وقتی تلفنی بهم میكرد جوابگو میشدم...ولی با بقیه ارتباطم به حداقل رسیده بود چرا كه در هیچ مهمانی شركت نمیكردم و زمانی هم كه مامان مهمان دعوت میكرد ازش خواسته بودم برای جمعه ها ناهار كه من كلاس داشتم و درمنزل نبودم مهمان دعوت كنه و او هم با تصور اینكه ممكنه حضور مهمانها در زمانهایی به غیر از زمانی كه من گفتم باعث مزاحمت درس خوندن من بشه همین كار رو میكرد و اگر بنا بود مهمان دعوت كنه فقط برای ناهار جمعه دعوت میكرد!
در ارتباطهایی كه با سمیرا داشتم برایش برخورد سعید با خودم رو گفته بودم كه باعث شد خیلی ناراحت بشه و در نهایت این من بودم كه از او میخواستم از دست سعید عصبانی نباشه و باید به اون حق بده و ...
در همین ارتباطها بود كه كم و بیش از سعید هم خبر دار میشدم و اینطور كه سمیرا گاهی حرفی از سعید میزد فهمیدم از وقتی به شمال برگشته دیگه تهران نیومده!
نوروز اون سال برام هیچ شوقی به همراه نداشت و میشه گفت همه چیز برام بی تفاوت شده بود...سرم رو فقط و فقط به درس و دانشگاه گرم كرده بودم.
چند باری هم هما رو در دانشگاه دیدم كه مثل همیشه به خاطر لطفی كه در حقم كرده بود از او و خانواده اش سپاسگزار بودم...او هم سخت مشغول درسهای خودش بود و دیدارم با او نیز به حداقل ممكن رسید.
حالا دیگه ترم چهارم و سال دوم بودم و بیشترین تمركزم رو روی درس و تحقیقهای لازم جمع كرده بودم.دائم سعی داشتم اونقدر خودم رو غرق در موضوعات درسیم بكنم كه فرصت فكر كردن به سعید رو نداشته باشم...اما مگه میشد؟!
كافی بود فقط برای یك لحظه قصد استراحت داشته باشم و از مطالب درسی خودم رو دور كنم...دیدن هر چیزی من رو به یاد سعید می انداخت!!!
چقدر عذاب می كشیدم فقط خدا میدونه...گاهی از فكر كردن به سعید لبخند روی لبم می نشست و زمانی بی اختیار اشكهام سرازیر میشد!
بارها و بارها وقتی گریه میكردم در دل با بابا صحبت میكردم و میگفتم:تو خواستی برم با سعید صحبت كنم...همش تقصیر توئه...اگه باهاش حرف نزده بودم حداقل این بود كه تا این حد شخصیتم خورد نشده بود...
خرداد ماه شده و امتحانات ترم دوم رو پشت سر میگذاشتم و درست روزی كه آخرین امتحان رو رفته بودم كه بدهم توی دانشگاه در حال صحبت با چند تا از دوستانم بودم كه موبایلم زنگ خورد...وقتی نگاه كردم شماره ی سارا رو شناختم!
زمانیكه جوابش رو دادم فهمیدم بار دیگه همه برنامه ی طالقان رو گذاشتن و به مامان هم گفتن كه ما همراهشون باشیم اما چون مامان گفته بوده من تمایلی به رفتن نخواهم داشت برای همین او هم از رفتن به طالقان امتناع كرده بوده...
سارا مهلت نمیداد من حرف بزنم و یكریز پای تلفن جیغ و داد میكرد و میخواست كه با اونها همراه بشیم!
واقعا" از پس اصرار سارا برنمی اومدم و در نهایت حتی وقتی بهانه ی جمع نكردن وسایلم رو عنوان كردم باز هم با كلی سر و صدا و جیغ داد گفت كه همه رو به مامانم بگم تا جمعشون كنه و با خودش كه سمیرا و عمه ناهید به دنبالش خواهند رفت به طالقان ببره!
حالا بهانه ی برگشتنم از دانشگاه رو آوردم كه باز در جواب بهم یادآوری كرد مسیر طالقان جوری هست كه میتونن سر راه بیان جلوی دانشگاه دنبال من و دیگه لازم نیست من به تهران برگردم!
خلاصه كه هر بهانه ایی می آوردم سارا گویا از قبل همه رو میدونست و به سرعت جواب من رو میداد و خلع سلاحم میكرد!
در پایان پرسید چه ساعتی از دانشگاه میام بیرون كه او همان وقت خودش رو جلوی درب دانشگاه رسونده باشه...كمی فكر كردم و با وقوع برخی احتمالات ساعت مشخصی رو به سارا گفتم سپس تماس رو قطع كردم و همراه دوستانم به سالن امتحانات رفتیم.
وقتی از سر جلسه بیرون اومدیم تقریبا یك ساعت و نیم گذشته بود و به قدری خسته و كلافه از نحوه ی سوالهای استاد بودیم كه به كل فراموش كرده بودم سارا در بیرون دانشگاه منتظرمه و با بچه ها سرگرم بحث در مورد سوالهای مسخره و بی منطق استاد شده بودیم و دائم از عقده ایی بودنش در نحوه ی طرح سوالات حرف میزدیم كه صدای هما رو شنیدم:مهسا...ببخشید...میشه چند دقیقه بیای؟
به سمت صدا برگشتم و دیدم هما با چهره ایی رنگ پریده و عصبی منتظرمه!
به طرفش رفتم و بعد از سلام وعلیك گفت:میدونم ممكنه از اینكه ازت بخوام با من بیای بیرون دانشگاه و كسی رو كه منتظرته ببینی حسابی اعصابت به هم بریزه ولی...
یكباره مثل برق گرفته ها شدم!
كاملا" میتونستم مطمئن باشم هما داره از كی صحبت میكنه!
به میون حرفش رفتم و گفتم:نیما؟!!!
سرش رو به علامت تایید حرف من تكان داد و گفت:به خدا من خیلی بهش گفتم اصلا" نیاد جلوی چشمت...ولی دو هفته اس اومده ایران و تقریبا" 10روز دیگه هم اینجا خواهد بود دوباره برمیگرده ولی واقعا" كلافه ام كرده...ناچار شدم قبول كنم بیام بهت بگم...اما میدونم چه حالی داری...میتونی اصلا" قبول نكنی هیچ اصراری ندارم چون میتونم حالت رو درك كنم.
تمام وجودم بار دیگه از نفرت نسبت به نیما پر شد ولی دلم میخواست ببینمش...نه از روی علاقه بلكه همیشه در اوج گریه هام از خدا خواسته بودم یكبار دیگه ببینمش و اونچه رو كه لیاقتشه بهش بگم...بنابراین بی معطلی گفتم:كجاس؟
هما كمی مكث كرد و بعد با تعجب گفت:میخوای ببینیش؟!
- آره...اتفاقا" روزشماری میكردم كه یه روز چشمم بهش بیفته...بریم.
همراه هما از دانشگاه خارج شدم و تقریبا100قدمی از درب دانشگاه دور شده بودیم كه هما گفت:اوناهاش...از ماشین پیاده شد...ما رو دیده...داره میاد طرفمون.
نگاهش كردم...خیلی چاق شده بود...درست مثل مردهای سن و سال داری كه چند تا هم بچه دارن!...واقعا" این همون پسری بود كه زمانی من شیفته ی او بودم؟!...همون آدمی كه در نهایت پستی با روح و روان من بازی كرده بود؟...خیانت كرده بود؟...دروغ گفته بود؟...حالا با چه رویی خواسته بود من رو ببینه؟!
به طرفش رفتم.هنوز بهش نرسیده بودم كه هما گفت:مهسا من باید برگردم داخل دانشگاه...امتحان دارم...مواظب خودت باش...اعصابتم خورد نكن اون اصلا" ارزش هیچی رو نداره.
سرم رو به علامت تایید حرفهاش تكون دادم و برگشتم به طرف نیما.
ایستادم و به سمتم اومد...هر چی نزدیكتر میشد احساس نفرتم از او بیشتر میشد!
به سر تا پاش نگاه كردم...نگاهی لبریز از نفرت...
لبخند كمرنگی روی لبش بود...وقتی نزدیك رسید گفت:سلام...چقدر تغییر كردی!...حتی از اون موقع ها هم خوشگلتر شدی!
دلم میخواست با ناخنهام چشماش رو از كاسه دربیارم...وقتی خوب بهش نگاه میكردم میدیدم آدم پلید و دو رویی جلوی من ایستاده كه بیشتر ناكامی عشق من با سعید تقصیر اوست!
با نفرت گفتم:درست برعكس تو كه فوق العاده كریه المنظر شدی...شایدم چهره ی واقعیت اثر مستقیم گذاشته روی صورتت و من حالا دارم آدمی رو میبینم كه بویی از انسانیت نبرده و سرتاسر وجودش هرزگی و فساداخلاقیه...چیزی كه همه بهم گفتن و من احمق انكارش میكردم.
لبخند روی لبش كمرنگ تر شد و گفت:میتونم حست رو درك كنم...ولی من قصد فریبت رو نداشتم.
نتونستم خودم رو كنترل كنم و با فریاد گفتم:خفه شو كثافت...تو اصلا" آدم نیستی تو یه حیوونی...
- مهسا صدات رو بیار پایین زشته مردم دارن نگاهمون میكنن...
به اطراف نگاه كردم و بعد دوباره صورتم رو به سمت نیما برگردوندم و گفتم:زشته؟...زشته؟...چی زشته؟...تو اصلا" چیزی از كار زشت و درست حالیته؟...تو یه حیوون كثیفی كه حالم ازدیدنت داره به هم میخوره...
نیما عصبی شد و گفت:فقط خواستم ببینمت تا عذرخواهی كرده باشم.
حالتی از مسخره به خودم گرفتم وگفتم:جدی؟!...عذرخواهی كنی؟...برای چی؟!...كار خلاف شرع نكردی كه عذرخواهی كنی...فقط قصد راه انداختن حرمسرای ناصری داشتی...نه؟...در قبای دین میخواستی هر كثافتكاری كه میتونی انجام بدهی...آره؟
عصبی شد و قدمی به طرفم برداشت و یكدفعه بازوم رو با یك دستش گرفت و گفت:حرف دهنت رو بفهم...گفتم صدات رو بیار پایین...
خواستم بازوم رو از دستش بیرون بكشم كه یكدفعه دست كسی رو دیدم كه مچ نیما رو محكم گرفت و بعد صدای جدی سعید رو شنیدم كه گفت:دستش رو ول كن...ول كن تا نشكستم دستت رو...
برگشتم و دیدم سعید با چنان عصبانیتی به نیما چشم دوخته و مچ دستش رو داره فشار میده كه حس كردم هر لحظه ممكنه دست نیما رو بشكنه!
نیما به آرومی پنجه اش رو از بازوی من آزاد كرد ولی مچ دستش هنوز در دست سعید بود.
سعید بدون اینكه به من نگاه كنه گفت:مهسا تو برو توی ماشین...این آقا اگه یادش باشه یه بار قبلا" بهش گفته بودم دستش به تو بخوره زیر مشت و لگدم خوردش میكنم ولی مثل اینكه ول گشتن توی كشور خارجی هر قدر هیكلش رو گنده كرده در عوض عقل و حافظه اش تحلیل رفته...
از نیما فاصله گرفتم و زمانیكه از كنار سعید رد میشدم با صدایی آهسته گفتم:سعید...تو رو خدا...اینجا جلوی دانشگاهمه...
صورتش رو به سمت من برگردوند و با اون چشمهای جذابش مستقیم توی چشمهام خیره شد و با جدیت گفت:بهت گفتم برو توی ماشین...سارا بیا مهسا رو ببر.
تازه متوجه شدم سارا هم در نزدیكی ما ایستاده! سپس سارا دست من رو گرفت گفت:بیا بریم مهسا...
هنوز دو سه قدم بیشتر نرفته بودیم كه دیدم محمد و سهند هم دوان دوان دارن به طرف ما میان!
برگشتم و به نیما و سعید نگاه كردم و درست در همین لحظه متوجه نشدم نیما به سعید چیزی گفت و سعید با مشت كوبید توی صورت نیما و اون كه معلوم بود توقع چنین چیزی رو نداشته پرت شد روی زمین!
سهند و محمد با عجله به سمت اونها رفتن و سهند سعید رو كه قصد داشت به معنی واقعی نیما رو زیر مشت و لگدش خورد كنه نگه داشت و محمد كمك كرد تا نیما از روی زمین بلند بشه...
سارا دستم رو كشید و گفت:بیا بریم دیگه...وایسادی چی رو نگاه میكنی...نوش جونش بگذار همچین بزنتش لهش كنه...
و بعد من رو به سمت ماشینها برد و درب ماشین سعید رو برام باز كرد و هر دو در ماشین نشستیم.
از همون فاصله ی دور میدیدم كه سهند به سختی حریف سعید میشه و سعید به راحتی تونست سهند رو كنار بزنه ولی این بار سهند و محمد هر دو سعید رو نگه داشتن و با فریاد از نیما خواستن گورش رو گم كنه...
دلم خنك شده بود...با تمام وجودم از مشتی كه سعید به صورت نیما زده بود احساس لذت میكردم...
در این لحظه صدای سارا رو شنیدم كه گفت:همین چند دقیقه قبل از اینكه برسیم جلوی درب دانشگاه حرف تو و این نیمای آشغال توی ماشین شده بود و كلی من و محمد و سهند داشتیم بحث میكردیم ولی سعید یك كلمه هم حرف نمیزد...به جون تو فقط وقتیكه رسیدیم جلوی درب دانشگاه سعید گفت دلم میخواد یه بار دیگه چشمم به این پسره بیفته میدونم چیكارش كنم...وقتی تو با اون دختر چادریه از دانشگاه اومدین بیرون دیدیمتون ولی نمیدونم چی باعث شد سعید گفت بشینید توی ماشین پیاده نشین مهسا رو هم صداش نكنید ببینم!...انگار میدونست امروز این عوضی میاد جلوی درب دانشگاه...وای نمیدونی وقتی یكدفعه از ماشین پیاده شد من و محمد و سهند كپ كردیم...سهند كه پرید پشت فرمون ماشین رو از پارك دوبل دربیاره تا پلیس گیر نده...من و محمد سریع پیاده شدیم ولی من به محمد گفتم صبر كنه با سهند دوتایی بیان...فكرشم نمیكردم سعید واقعا" قصد زدن این ایكبیری رو داشته باشه...ولی معلوم بود بدجور كینه ی دیرینه داشته!...من كه اولش اصلا" این پسر رو نشناختم ولی وقتی دستت رو گرفت و سعید بهتون رسیده بود بلافاصله شصتم خبردار شد این باید كدوم عوضی باشه...
سارا یكریز حرف میزد ولی من همه توجهم به سعید بود كه حالا همراه محمد و سهند به سمت ماشین برمیگشت...چهره اش به قدری عصبی بود كه میشد فهمید نیما به معنی واقعی شانس آورد كه سهند و محمد از كتك خوردن بیشترش جلوگیری كرده بودن چون بعید بود سالم از زیر دست و پای سعید بیرون بیاد!
برگشتم به طرف سارا كه همچنان تند تند در حال حرف زدن بود گفتم:راستی تو مگه قرار نبود با ماشین خودت بیای دنبالم؟!...پس چی شد با ماشین سعید همتون اومدین؟!
سارا نگاهی از روی تعجب به من كرد و گفت:پس سه ساعته دارم برات توضیح میدم حواست كجاس؟!...میگم با ماشین سهند بودیم من ماشین نیاورده بودم توی مسیر یكدفعه خاموش كرد و سعید كه پشت سر ما بود وقتی وضع رو اینطوری دید فهمید بنزین تموم كرده و آمپر نمایشگر بنزین خراب بوده گفت همه بیایم دنبال تو بعد از پمپ بنزین چند لیتر بنزین میگیریم و برمیگردیم و...
در این لحظه سعید و سهند و محمد هم سوار ماشین شدند...من روی صندلی عقب و درست پشت سر سعید بودم و سارا كنارم و محمد كنار سارا نشست و سهند هم روی صندلی جلو كنار سعید...
سعید نگاه كوتاهی از توی آینه به من انداخت...هنوز چشمهاش از عصبانیت پر بود برای همین خیلی زود نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و به جای دیگه نگاه كردم.
سعید به شدت عصبی و با سرعت بالایی رانندگی میكرد طوریكه سهند چند بار ازش خواست ماشین رو نگه داره تا كمی اعصابش آروم بشه ولی بار آخر چنان نگاه عصبی به سهند كرد كه باعث شد اونم دیگه حرفی نزنه!
در سكوتی محض مسیری رو برگشتیم و در یك پمپ بنزین بالاخره توقف كرد و با عصبانیت گفت:یكیتون پیاده بشه از توی صندوق عقب اون ظرف مخصوص بنزین رو برداره بره بنزین بگیره...
محمد سریع از ماشین پیاده شد و كاری كه سعید خواسته بود رو انجام داد و دقایقی بعد رسیدیم جائیكه ماشین اونها بنزین تموم كرده بود و بار دیگه سعید ماشین رو متوقف كرد.
وقتی سهند و محمد از ماشین پیاده میشدند با همون عصبانیت گفت:سارا تو هم پیاده شو برو توی ماشین اونها...مهسا پیاده شو بیا جلو بشین.
من و سارا به هم نگاه كردیم و بعد سارا روی كرد به سعید و با صدایی كه معلوم بود از عصبانیت شدید او كمی ترسیده گفت:سعید به مهسا كاری نداشته باشیا...با این دعوا نكنی..
سعید با صدایی كه تقریبا شبیه فریاد بود گفت:پیاده شو حرف نزن.
سارا پیاده شد و من هم كاری كه سعید خواسته بود رو انجام دادم.
وقتی درب ماشین رو بستم سعید با صدایی كه برای سهند قابل شنیدن باشه گفت:بنزین رو كه توی باكت ریختی یادت باشه اولین پمپ بنزین رسیدی بنزین بزنی دوباره گیج بازی درنیاری وسط راه بمونی.
سهند با اشاره ی دستش كه با شوخی سلام نظامی به سعید داد گفت:بله قربان.
سعید بدون اینكه حتی از اخم در چهره اش اندكی كم كنه ماشین رو به حركت درآورد!
كمی از مسیر رو كه رفتیم در حالیكه بند كیفم رو توی دستم مچاله میكردم گفتم:سعید مرسی كه به موقع رسیدی...
با عصبانیت نگاهی بهم كرد كه باعث شد دوباره سرم رو پایین بندازم...بعد گفت:جدی؟!...همین دیگه...مرسی سعید كه به موقع رسیدی...
آب دهانم رو فرو دادم و گفتم:خوب پس چی باید بگم؟
- هیچی نگو...اصلا" حرف نزنی بهتره.
نگاهش كردم...چقدر از دیدن چهره ی جذابش لذت میبردم...حتی حالا كه اینقدر عصبانی بود هم برام دوست داشتنی ترین و جذاب ترین چهره رو داشت...در شرایطی قرار گرفته بودم كه دلم میخواست حرف بزنه...اصلا" باهام دعوا كنه...سرم داد بكشه...ولی اون خواست كه سكوت كنم تا خودشم حرفی نزنه!
نتونستم طاقت بیارم و گفتم:چرا حرف نزنم؟...برای چی اصلا" حرف نزنم؟...تو ناراحتی...عصبی هستی...خوب باش...تو كه زدی لهش كردی...دیگه چته؟
یكدفعه ماشین رو به سمت خاكی جاده هدایتش كرد و ترمز گرفت!
فرمان ماشین رو میدیدم كه چطور در بین مشتهاش فشار میده...انگار میخواست تمام عصبانیتش رو با این كار سر اون خالی كنه...
صورتش رو به سمت من برگردوند و گفت:چیه؟!...هنوزم دلت براش پر میكشه؟!...هنوزم نگرانشی؟!...ناراحتی از اینكه یه مشت خورد توی صورتش؟!
از شنیدن حرفهاش یكه خوردم و گفتم:چی میگی؟!!
- دلت خیلی براش تنگ شده بود...نه؟
- بس كن سعید!
- چی رو بس كنم؟...تو با روح و روانم تا سر حد جنون بازی كردی...فكر میكردم واقعا" به گفته ی خودت دیگه ازش متنفر شدی...بازم شك داشتم...ولی دائم با خودم در جنگ بودم...رفتم شمال این چند ماه مثل دیوونه ها شده بودم...اومدنت به خونه ام برام هزار معنی داشت...ولی هر چی فكر كردم باید چی كار كنم نتونستم تصمیم درست بگیرم...میدونی چرا؟...چون تو اون روز همه چی گفتی غیر از اینكه امیدوارم كنی به عشقت...آخرش میدونی چه نتیجه ایی گرفتم گفتم حتما اومدنت فقط یه اولتیماتوم بوده به من برای اینكه دیگه اسم اون نیما رو جلوت نیارم...تحقیق كردم از طریق یكی از دوستام كه ببینم كی برای تعطیلات میاد ایران...اصلا" میاد یا نه؟و اگه بیاد و تو دوباره ببینیش فیلت یاد هندوستان میكنه یا نه؟...دقیقا" میدونستم كی میاد...از وقتی اومد هر روز صبح بدون اینكه بفهمی تا دانشگاه دنبالت می اومدم...موقع تعطیل شدنتم بازم مثل آدمهای مجنون از دور زیر نظرت داشتم...امیدوار شده بودم كه نه اون دنبالت هست نه تو در فكر دیدنشی...گفته بودی دخترعموش باهات توی یه دانشگاهه..برای همین دلم آروم و قرار نداشت...ولی كم كم امیدوار شده بودم تا امروز...امروز كه دیدم با اون دختره اومدی از دانشگاه بیرون یكدفعه انگار قلبم رو یكی توی مشتش گرفت و فشار داد...آره...من از اقرار عشقم...از اینكه هنوز دوستت دارم ترسی ندارم مهسا...ولی احمقم...چون امروز فهمیدم هنوز هم اگه موقعیتی پیش بیاد تشنه ی دیدنشی...و...
به میون حرفش رفتم و با عصبانیت فریاد كشیدم:چرت و پرت نگو...من اگه رفتم ببینمش برای این نبود كه یاد عشقش روانیم كرده یا هنوز بهش دلبسته ام یا دلتنگش بودم...نه...رفتم تا ببینمش و اونچه كه لیاقتشه بهش بگم...بهش بگم كه حضورش توی زندگیم باعث شد چه چیزی رو از دست بدهم...بهش بگم كه چقدر پست و بی شرفه...بهش بگم كه چطور با حقه و كلك تونست آینده ایی رو كه من میتونستم در بهترین شرایط با تو برای خودم بسازم رو به افتضاح كشونده...بهش بگم كه حضور نحسش چه اثری توی زندگیم توی روحم توی روانم و توی ذره ذره ی وجودم گذاشت كه باعث شد تا آخر عمر حسرت داشتن عشق تو رو بكشم...بهش بگم كه بلایی كه به سرم آورد باعث شده حالا شاهد این باشم پسری كه روزگاری واقعا" عاشقم بوده بره با هر دختری كه سر راهش بیاد شب تا صبحش رو بگذرونه و وقتی من خونه اش میرم كه براش بگم چه افتضاحی در زندگیم به وجود اومده دربهای اتاق خواب خونه اش رو ببنده كه مبادا من ببینم كی توی اون اتاق خوابها روی تختش خوابیده...بهش بگم كه چطوری ذره ذره ی وجودم به خاطر ریخت و حضور ننگ آورش در زندگیم سبب سوختنم تا آخر عمرم شده...
و بعد یكدفعه زدم زیر گریه و سرم رو میون دو دستم گرفتم و گفتم:سعید میدونم از اینكه دارم زجر میكشم خوشحالی...میدونم داری تلافی غروری كه از تو شكستم رو حالا به سرم در میاری...ولی به خدا دیگه بریدم...دیگه خسته شدم...من دلتنگ نیما نبودم...من الان جز نفرت هیچ احساسی نسبت به اون ندارم...سعید چطوری بگم عاشقتم؟ چطوری بگم مثل سگ از كرده ی خودم پشیمونم؟ چطوری بگم با علم بر اینكه تو با دخترهای دیگه رابطه داری و نسبت به من بی تفاوت شدی دارم دق میكنم؟ چطوری حالیت كنم كه برای یك لحظه دیدن همون نگاههای عاشقانه ات دارم بال بال میزنم؟ چطوری بگم كه دارم میمیر...
در این لحظه سعید من رو در آغوش كشید و گفت:بسه دیگه...بسه...بسه مهسا...دیگه كافیه...هیچی نگو...هیچی...
حالا در آغوش سعید به معنی واقعی و با تمام وجودم زدم زیر گریه...آغوشی كه برام امن ترین جای دنیا محسوب میشد...آغوشی كه گرمای عشق و حرارت محبتش من رو در خود ذوب میكرد...آغوشی كه لحظه به لحظه در حسرت غرق شدن در اون سوخته بودم و حالا تمام و كمال من رو در بر گرفته بود...
نفهمیدم چه مدت به همین حالت گذشت كه صدای زنگ موبایل سعید بلند شد!
سرم رو كمی از سینه ی پهن و مردانه اش فاصله دادم و گفتم:چرا جواب تلفنت رو نمیدی؟!
لبخند خاصی كه مدتها بود حسرت دیدنش رو به لبهای سعید داشتم بار دیگه روی لبش نقش بست و گفت:ولش كن...بگذار منتظر بمونن.
اشكهام رو پاك كردم و سعید كه حالا صورتم رو بین هر دو دستش گرفته بود گفت:ای كاش همون روز كه اومدی خونه ام و اون حرفها رو زدی نصفه كاره حرفهات رو رها نمیكردی...
تلفن سعید همچنان زنگ میخورد ولی باز هم نمیخواست بهش جواب بده!
نگاهم رو مستقیم به چشمهای سعید دوختم و گفتم:اون روز با وجود یه دختر كه احتمالا" مونا بوده توی اتاق خوابت من جایی برای گفتن حرف دلم نداشتم...
خندید و بوسه ی سریع به نوك بینی ام گذاشت و گفت:دیوونه...توی اون دو تا اتاق خواب كه درش رو بستم كسی نبود...دلیل اینكه درب اتاقها رو بستم فقط و فقط عكسهای خود تو بود كه سال گذشته توی تولدت در طالقان انداخته بودیم و همه رو دادم بزرگ كردن و توی هر دو اتاق روی دیوار توی قاب گذاشتم...نمیخواستم بفهمی با عكست و خیالت دلخوشم...تازه تو اصلا" متوجه نشدی كه حتی دو تا از قاب عكسهاتم كه روی كابینت آشپزخانه بود خوابوندمشون روی كابینت كه نبینی و حتی یه عكستم جلوی آینه ی دیواری بود كه بعد از رفتنت فهمیدم اون رو یادم رفته بود از جلوی چشمت بردارم ولی مثل اینكه تو اونقدر فكرت مشغول اون اتاق خوابها و تصور اینكه كسی رو اون توو قایم كردم بوده كه متوجه ی اون عكس نشده بودی...مهسا من حتی با مونا هم دیگه نتونستم رابطه ایی داشته باشم...اون روز وقتی از خونه ی شما رفتیم خونه ی خودم با دیدن عكسهای تو مثل روانیها شد و چنان داغ كرد كه تصورشم نمیشد كرد...بعد از اونم تقریبا" یك ماه بعد رفت سوئد پیش یكی از اقوام مادریش و دیگه هم برنگشته تا الان...مهسا حالا با تمام این وقایع و ماجراهایی كه اتفاق افتاده بگو ببینم میتونم امیدوارم باشم كه عاشقم می مونی تا جواب تلفن رو بدهم یا نه؟
كمی از سعید فاصله گرفتم و گفتم:در اینكه من عاشقتم و تا آخر عمرمم عاشقت باقی می مونم شك نكن ولی این چه ربطی به جواب دادن تلفنت داره؟...نكنه یكی از دوست دخترات داره باهات تماس میگیره و میخوای ببینی حرف آخر من چیه تا باهاش بمونی یا ولش كنی؟!
خندید و دوباره من رو درآغوشش كشید و گفت:دیوونه ی من...آخه تو كی میخوای دست از دیوونگی برداری...كسیكه پشت خطه یا مامانه یا سمیرا...میخوان ببینن موضوع خواستگاری من رو از تو امشب با زندایی مطرح كنن بالاخره یا نه؟
یكدفعه از شوق تصور اینكه تمام كابوسهای من به پایان رسیده و ننگ اون عشقی كه در ابتدا توی رویای خودم برام شكل گرفته دیگه پاك شده دوباره خودم رو درآغوش سعید انداختم و گفتم:وای سعید...تو كه من رو كشتی...فكرشم نمیكردم تو روزی دوباره عاشقم بشی...
سعید در حالیكه بوسه ایی به پیشونیم گذاشت گفت:من عشق تو رو كنار نگذاشته بودم كه حالا بخوام دوباره عاشقت بشم...فقط نمیخواستم خودم رو بهت تحمیل كنم...فكر میكردم واقعا" از من متنفری و تحمل دیدنم رو...
دستم رو گذاشتم روی لبهای سعید و نگذاشتم به حرفش ادامه بده و بعد سعید دستم رو گرفت و لحظاتی بعد گرمی اولین بوسه ی یك عشق واقعی رو در لبهای سعید با تمام وجودم احساس كردم.
پایان
27-10-2011, 10:01 AM,
وب سایت کاربر یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
832
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,735


محل سکونت :
ارسال: #74
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
خواهش می کنم . دیدم سوگند نیس ...
01-11-2011, 05:39 PM,
وب سایت کاربر یافتن


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 37,275 15-09-2014, 06:36 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 9,151 14-07-2013, 03:51 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 7,727 04-07-2013, 05:21 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 5,486 03-07-2013, 04:43 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,736 27-06-2013, 11:15 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 4,344 23-06-2013, 04:43 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,885 08-06-2013, 12:54 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 12,367 05-10-2012, 04:25 PM
آخرین ارسال: sara jon joni


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد