خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 3.38
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی

مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
847
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1734


محل سکونت :
ارسال: #73
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت آخر
درسته كه بعد از اون روز به این باور رسیده بودم كه سعید واقعا" نمیخواد به من فكر كنه و احساس شكست برام خیلی دردناك بود اما نمیدونم چرا حس میكردم در اوج غم خورد شدن شخصیتم ولی سبك شده ام...و این برام خیلی عجیب بود!
روزها یكی پس از دیگری میگذشت و من به علت سنگینی درسهام و از طرفی رسیدن به واقعیتی كه برام خیلی تلخ بود از جمع فامیل خودم رو دور كرده بودم و فقط سمیرا بود كه گاه گاهی به دیدنم می اومد و یا وقتی تلفنی بهم میكرد جوابگو میشدم...ولی با بقیه ارتباطم به حداقل رسیده بود چرا كه در هیچ مهمانی شركت نمیكردم و زمانی هم كه مامان مهمان دعوت میكرد ازش خواسته بودم برای جمعه ها ناهار كه من كلاس داشتم و درمنزل نبودم مهمان دعوت كنه و او هم با تصور اینكه ممكنه حضور مهمانها در زمانهایی به غیر از زمانی كه من گفتم باعث مزاحمت درس خوندن من بشه همین كار رو میكرد و اگر بنا بود مهمان دعوت كنه فقط برای ناهار جمعه دعوت میكرد!
در ارتباطهایی كه با سمیرا داشتم برایش برخورد سعید با خودم رو گفته بودم كه باعث شد خیلی ناراحت بشه و در نهایت این من بودم كه از او میخواستم از دست سعید عصبانی نباشه و باید به اون حق بده و ...
در همین ارتباطها بود كه كم و بیش از سعید هم خبر دار میشدم و اینطور كه سمیرا گاهی حرفی از سعید میزد فهمیدم از وقتی به شمال برگشته دیگه تهران نیومده!
نوروز اون سال برام هیچ شوقی به همراه نداشت و میشه گفت همه چیز برام بی تفاوت شده بود...سرم رو فقط و فقط به درس و دانشگاه گرم كرده بودم.
چند باری هم هما رو در دانشگاه دیدم كه مثل همیشه به خاطر لطفی كه در حقم كرده بود از او و خانواده اش سپاسگزار بودم...او هم سخت مشغول درسهای خودش بود و دیدارم با او نیز به حداقل ممكن رسید.
حالا دیگه ترم چهارم و سال دوم بودم و بیشترین تمركزم رو روی درس و تحقیقهای لازم جمع كرده بودم.دائم سعی داشتم اونقدر خودم رو غرق در موضوعات درسیم بكنم كه فرصت فكر كردن به سعید رو نداشته باشم...اما مگه میشد؟!
كافی بود فقط برای یك لحظه قصد استراحت داشته باشم و از مطالب درسی خودم رو دور كنم...دیدن هر چیزی من رو به یاد سعید می انداخت!!!
چقدر عذاب می كشیدم فقط خدا میدونه...گاهی از فكر كردن به سعید لبخند روی لبم می نشست و زمانی بی اختیار اشكهام سرازیر میشد!
بارها و بارها وقتی گریه میكردم در دل با بابا صحبت میكردم و میگفتم:تو خواستی برم با سعید صحبت كنم...همش تقصیر توئه...اگه باهاش حرف نزده بودم حداقل این بود كه تا این حد شخصیتم خورد نشده بود...
خرداد ماه شده و امتحانات ترم دوم رو پشت سر میگذاشتم و درست روزی كه آخرین امتحان رو رفته بودم كه بدهم توی دانشگاه در حال صحبت با چند تا از دوستانم بودم كه موبایلم زنگ خورد...وقتی نگاه كردم شماره ی سارا رو شناختم!
زمانیكه جوابش رو دادم فهمیدم بار دیگه همه برنامه ی طالقان رو گذاشتن و به مامان هم گفتن كه ما همراهشون باشیم اما چون مامان گفته بوده من تمایلی به رفتن نخواهم داشت برای همین او هم از رفتن به طالقان امتناع كرده بوده...
سارا مهلت نمیداد من حرف بزنم و یكریز پای تلفن جیغ و داد میكرد و میخواست كه با اونها همراه بشیم!
واقعا" از پس اصرار سارا برنمی اومدم و در نهایت حتی وقتی بهانه ی جمع نكردن وسایلم رو عنوان كردم باز هم با كلی سر و صدا و جیغ داد گفت كه همه رو به مامانم بگم تا جمعشون كنه و با خودش كه سمیرا و عمه ناهید به دنبالش خواهند رفت به طالقان ببره!
حالا بهانه ی برگشتنم از دانشگاه رو آوردم كه باز در جواب بهم یادآوری كرد مسیر طالقان جوری هست كه میتونن سر راه بیان جلوی دانشگاه دنبال من و دیگه لازم نیست من به تهران برگردم!
خلاصه كه هر بهانه ایی می آوردم سارا گویا از قبل همه رو میدونست و به سرعت جواب من رو میداد و خلع سلاحم میكرد!
در پایان پرسید چه ساعتی از دانشگاه میام بیرون كه او همان وقت خودش رو جلوی درب دانشگاه رسونده باشه...كمی فكر كردم و با وقوع برخی احتمالات ساعت مشخصی رو به سارا گفتم سپس تماس رو قطع كردم و همراه دوستانم به سالن امتحانات رفتیم.
وقتی از سر جلسه بیرون اومدیم تقریبا یك ساعت و نیم گذشته بود و به قدری خسته و كلافه از نحوه ی سوالهای استاد بودیم كه به كل فراموش كرده بودم سارا در بیرون دانشگاه منتظرمه و با بچه ها سرگرم بحث در مورد سوالهای مسخره و بی منطق استاد شده بودیم و دائم از عقده ایی بودنش در نحوه ی طرح سوالات حرف میزدیم كه صدای هما رو شنیدم:مهسا...ببخشید...میشه چند دقیقه بیای؟
به سمت صدا برگشتم و دیدم هما با چهره ایی رنگ پریده و عصبی منتظرمه!
به طرفش رفتم و بعد از سلام وعلیك گفت:میدونم ممكنه از اینكه ازت بخوام با من بیای بیرون دانشگاه و كسی رو كه منتظرته ببینی حسابی اعصابت به هم بریزه ولی...
یكباره مثل برق گرفته ها شدم!
كاملا" میتونستم مطمئن باشم هما داره از كی صحبت میكنه!
به میون حرفش رفتم و گفتم:نیما؟!!!
سرش رو به علامت تایید حرف من تكان داد و گفت:به خدا من خیلی بهش گفتم اصلا" نیاد جلوی چشمت...ولی دو هفته اس اومده ایران و تقریبا" 10روز دیگه هم اینجا خواهد بود دوباره برمیگرده ولی واقعا" كلافه ام كرده...ناچار شدم قبول كنم بیام بهت بگم...اما میدونم چه حالی داری...میتونی اصلا" قبول نكنی هیچ اصراری ندارم چون میتونم حالت رو درك كنم.
تمام وجودم بار دیگه از نفرت نسبت به نیما پر شد ولی دلم میخواست ببینمش...نه از روی علاقه بلكه همیشه در اوج گریه هام از خدا خواسته بودم یكبار دیگه ببینمش و اونچه رو كه لیاقتشه بهش بگم...بنابراین بی معطلی گفتم:كجاس؟
هما كمی مكث كرد و بعد با تعجب گفت:میخوای ببینیش؟!
- آره...اتفاقا" روزشماری میكردم كه یه روز چشمم بهش بیفته...بریم.
همراه هما از دانشگاه خارج شدم و تقریبا100قدمی از درب دانشگاه دور شده بودیم كه هما گفت:اوناهاش...از ماشین پیاده شد...ما رو دیده...داره میاد طرفمون.
نگاهش كردم...خیلی چاق شده بود...درست مثل مردهای سن و سال داری كه چند تا هم بچه دارن!...واقعا" این همون پسری بود كه زمانی من شیفته ی او بودم؟!...همون آدمی كه در نهایت پستی با روح و روان من بازی كرده بود؟...خیانت كرده بود؟...دروغ گفته بود؟...حالا با چه رویی خواسته بود من رو ببینه؟!
به طرفش رفتم.هنوز بهش نرسیده بودم كه هما گفت:مهسا من باید برگردم داخل دانشگاه...امتحان دارم...مواظب خودت باش...اعصابتم خورد نكن اون اصلا" ارزش هیچی رو نداره.
سرم رو به علامت تایید حرفهاش تكون دادم و برگشتم به طرف نیما.
ایستادم و به سمتم اومد...هر چی نزدیكتر میشد احساس نفرتم از او بیشتر میشد!
به سر تا پاش نگاه كردم...نگاهی لبریز از نفرت...
لبخند كمرنگی روی لبش بود...وقتی نزدیك رسید گفت:سلام...چقدر تغییر كردی!...حتی از اون موقع ها هم خوشگلتر شدی!
دلم میخواست با ناخنهام چشماش رو از كاسه دربیارم...وقتی خوب بهش نگاه میكردم میدیدم آدم پلید و دو رویی جلوی من ایستاده كه بیشتر ناكامی عشق من با سعید تقصیر اوست!
با نفرت گفتم:درست برعكس تو كه فوق العاده كریه المنظر شدی...شایدم چهره ی واقعیت اثر مستقیم گذاشته روی صورتت و من حالا دارم آدمی رو میبینم كه بویی از انسانیت نبرده و سرتاسر وجودش هرزگی و فساداخلاقیه...چیزی كه همه بهم گفتن و من احمق انكارش میكردم.
لبخند روی لبش كمرنگ تر شد و گفت:میتونم حست رو درك كنم...ولی من قصد فریبت رو نداشتم.
نتونستم خودم رو كنترل كنم و با فریاد گفتم:خفه شو كثافت...تو اصلا" آدم نیستی تو یه حیوونی...
- مهسا صدات رو بیار پایین زشته مردم دارن نگاهمون میكنن...
به اطراف نگاه كردم و بعد دوباره صورتم رو به سمت نیما برگردوندم و گفتم:زشته؟...زشته؟...چی زشته؟...تو اصلا" چیزی از كار زشت و درست حالیته؟...تو یه حیوون كثیفی كه حالم ازدیدنت داره به هم میخوره...
نیما عصبی شد و گفت:فقط خواستم ببینمت تا عذرخواهی كرده باشم.
حالتی از مسخره به خودم گرفتم وگفتم:جدی؟!...عذرخواهی كنی؟...برای چی؟!...كار خلاف شرع نكردی كه عذرخواهی كنی...فقط قصد راه انداختن حرمسرای ناصری داشتی...نه؟...در قبای دین میخواستی هر كثافتكاری كه میتونی انجام بدهی...آره؟
عصبی شد و قدمی به طرفم برداشت و یكدفعه بازوم رو با یك دستش گرفت و گفت:حرف دهنت رو بفهم...گفتم صدات رو بیار پایین...
خواستم بازوم رو از دستش بیرون بكشم كه یكدفعه دست كسی رو دیدم كه مچ نیما رو محكم گرفت و بعد صدای جدی سعید رو شنیدم كه گفت:دستش رو ول كن...ول كن تا نشكستم دستت رو...
برگشتم و دیدم سعید با چنان عصبانیتی به نیما چشم دوخته و مچ دستش رو داره فشار میده كه حس كردم هر لحظه ممكنه دست نیما رو بشكنه!
نیما به آرومی پنجه اش رو از بازوی من آزاد كرد ولی مچ دستش هنوز در دست سعید بود.
سعید بدون اینكه به من نگاه كنه گفت:مهسا تو برو توی ماشین...این آقا اگه یادش باشه یه بار قبلا" بهش گفته بودم دستش به تو بخوره زیر مشت و لگدم خوردش میكنم ولی مثل اینكه ول گشتن توی كشور خارجی هر قدر هیكلش رو گنده كرده در عوض عقل و حافظه اش تحلیل رفته...
از نیما فاصله گرفتم و زمانیكه از كنار سعید رد میشدم با صدایی آهسته گفتم:سعید...تو رو خدا...اینجا جلوی دانشگاهمه...
صورتش رو به سمت من برگردوند و با اون چشمهای جذابش مستقیم توی چشمهام خیره شد و با جدیت گفت:بهت گفتم برو توی ماشین...سارا بیا مهسا رو ببر.
تازه متوجه شدم سارا هم در نزدیكی ما ایستاده! سپس سارا دست من رو گرفت گفت:بیا بریم مهسا...
هنوز دو سه قدم بیشتر نرفته بودیم كه دیدم محمد و سهند هم دوان دوان دارن به طرف ما میان!
برگشتم و به نیما و سعید نگاه كردم و درست در همین لحظه متوجه نشدم نیما به سعید چیزی گفت و سعید با مشت كوبید توی صورت نیما و اون كه معلوم بود توقع چنین چیزی رو نداشته پرت شد روی زمین!
سهند و محمد با عجله به سمت اونها رفتن و سهند سعید رو كه قصد داشت به معنی واقعی نیما رو زیر مشت و لگدش خورد كنه نگه داشت و محمد كمك كرد تا نیما از روی زمین بلند بشه...
سارا دستم رو كشید و گفت:بیا بریم دیگه...وایسادی چی رو نگاه میكنی...نوش جونش بگذار همچین بزنتش لهش كنه...
و بعد من رو به سمت ماشینها برد و درب ماشین سعید رو برام باز كرد و هر دو در ماشین نشستیم.
از همون فاصله ی دور میدیدم كه سهند به سختی حریف سعید میشه و سعید به راحتی تونست سهند رو كنار بزنه ولی این بار سهند و محمد هر دو سعید رو نگه داشتن و با فریاد از نیما خواستن گورش رو گم كنه...
دلم خنك شده بود...با تمام وجودم از مشتی كه سعید به صورت نیما زده بود احساس لذت میكردم...
در این لحظه صدای سارا رو شنیدم كه گفت:همین چند دقیقه قبل از اینكه برسیم جلوی درب دانشگاه حرف تو و این نیمای آشغال توی ماشین شده بود و كلی من و محمد و سهند داشتیم بحث میكردیم ولی سعید یك كلمه هم حرف نمیزد...به جون تو فقط وقتیكه رسیدیم جلوی درب دانشگاه سعید گفت دلم میخواد یه بار دیگه چشمم به این پسره بیفته میدونم چیكارش كنم...وقتی تو با اون دختر چادریه از دانشگاه اومدین بیرون دیدیمتون ولی نمیدونم چی باعث شد سعید گفت بشینید توی ماشین پیاده نشین مهسا رو هم صداش نكنید ببینم!...انگار میدونست امروز این عوضی میاد جلوی درب دانشگاه...وای نمیدونی وقتی یكدفعه از ماشین پیاده شد من و محمد و سهند كپ كردیم...سهند كه پرید پشت فرمون ماشین رو از پارك دوبل دربیاره تا پلیس گیر نده...من و محمد سریع پیاده شدیم ولی من به محمد گفتم صبر كنه با سهند دوتایی بیان...فكرشم نمیكردم سعید واقعا" قصد زدن این ایكبیری رو داشته باشه...ولی معلوم بود بدجور كینه ی دیرینه داشته!...من كه اولش اصلا" این پسر رو نشناختم ولی وقتی دستت رو گرفت و سعید بهتون رسیده بود بلافاصله شصتم خبردار شد این باید كدوم عوضی باشه...
سارا یكریز حرف میزد ولی من همه توجهم به سعید بود كه حالا همراه محمد و سهند به سمت ماشین برمیگشت...چهره اش به قدری عصبی بود كه میشد فهمید نیما به معنی واقعی شانس آورد كه سهند و محمد از كتك خوردن بیشترش جلوگیری كرده بودن چون بعید بود سالم از زیر دست و پای سعید بیرون بیاد!
برگشتم به طرف سارا كه همچنان تند تند در حال حرف زدن بود گفتم:راستی تو مگه قرار نبود با ماشین خودت بیای دنبالم؟!...پس چی شد با ماشین سعید همتون اومدین؟!
سارا نگاهی از روی تعجب به من كرد و گفت:پس سه ساعته دارم برات توضیح میدم حواست كجاس؟!...میگم با ماشین سهند بودیم من ماشین نیاورده بودم توی مسیر یكدفعه خاموش كرد و سعید كه پشت سر ما بود وقتی وضع رو اینطوری دید فهمید بنزین تموم كرده و آمپر نمایشگر بنزین خراب بوده گفت همه بیایم دنبال تو بعد از پمپ بنزین چند لیتر بنزین میگیریم و برمیگردیم و...
در این لحظه سعید و سهند و محمد هم سوار ماشین شدند...من روی صندلی عقب و درست پشت سر سعید بودم و سارا كنارم و محمد كنار سارا نشست و سهند هم روی صندلی جلو كنار سعید...
سعید نگاه كوتاهی از توی آینه به من انداخت...هنوز چشمهاش از عصبانیت پر بود برای همین خیلی زود نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و به جای دیگه نگاه كردم.
سعید به شدت عصبی و با سرعت بالایی رانندگی میكرد طوریكه سهند چند بار ازش خواست ماشین رو نگه داره تا كمی اعصابش آروم بشه ولی بار آخر چنان نگاه عصبی به سهند كرد كه باعث شد اونم دیگه حرفی نزنه!
در سكوتی محض مسیری رو برگشتیم و در یك پمپ بنزین بالاخره توقف كرد و با عصبانیت گفت:یكیتون پیاده بشه از توی صندوق عقب اون ظرف مخصوص بنزین رو برداره بره بنزین بگیره...
محمد سریع از ماشین پیاده شد و كاری كه سعید خواسته بود رو انجام داد و دقایقی بعد رسیدیم جائیكه ماشین اونها بنزین تموم كرده بود و بار دیگه سعید ماشین رو متوقف كرد.
وقتی سهند و محمد از ماشین پیاده میشدند با همون عصبانیت گفت:سارا تو هم پیاده شو برو توی ماشین اونها...مهسا پیاده شو بیا جلو بشین.
من و سارا به هم نگاه كردیم و بعد سارا روی كرد به سعید و با صدایی كه معلوم بود از عصبانیت شدید او كمی ترسیده گفت:سعید به مهسا كاری نداشته باشیا...با این دعوا نكنی..
سعید با صدایی كه تقریبا شبیه فریاد بود گفت:پیاده شو حرف نزن.
سارا پیاده شد و من هم كاری كه سعید خواسته بود رو انجام دادم.
وقتی درب ماشین رو بستم سعید با صدایی كه برای سهند قابل شنیدن باشه گفت:بنزین رو كه توی باكت ریختی یادت باشه اولین پمپ بنزین رسیدی بنزین بزنی دوباره گیج بازی درنیاری وسط راه بمونی.
سهند با اشاره ی دستش كه با شوخی سلام نظامی به سعید داد گفت:بله قربان.
سعید بدون اینكه حتی از اخم در چهره اش اندكی كم كنه ماشین رو به حركت درآورد!
كمی از مسیر رو كه رفتیم در حالیكه بند كیفم رو توی دستم مچاله میكردم گفتم:سعید مرسی كه به موقع رسیدی...
با عصبانیت نگاهی بهم كرد كه باعث شد دوباره سرم رو پایین بندازم...بعد گفت:جدی؟!...همین دیگه...مرسی سعید كه به موقع رسیدی...
آب دهانم رو فرو دادم و گفتم:خوب پس چی باید بگم؟
- هیچی نگو...اصلا" حرف نزنی بهتره.
نگاهش كردم...چقدر از دیدن چهره ی جذابش لذت میبردم...حتی حالا كه اینقدر عصبانی بود هم برام دوست داشتنی ترین و جذاب ترین چهره رو داشت...در شرایطی قرار گرفته بودم كه دلم میخواست حرف بزنه...اصلا" باهام دعوا كنه...سرم داد بكشه...ولی اون خواست كه سكوت كنم تا خودشم حرفی نزنه!
نتونستم طاقت بیارم و گفتم:چرا حرف نزنم؟...برای چی اصلا" حرف نزنم؟...تو ناراحتی...عصبی هستی...خوب باش...تو كه زدی لهش كردی...دیگه چته؟
یكدفعه ماشین رو به سمت خاكی جاده هدایتش كرد و ترمز گرفت!
فرمان ماشین رو میدیدم كه چطور در بین مشتهاش فشار میده...انگار میخواست تمام عصبانیتش رو با این كار سر اون خالی كنه...
صورتش رو به سمت من برگردوند و گفت:چیه؟!...هنوزم دلت براش پر میكشه؟!...هنوزم نگرانشی؟!...ناراحتی از اینكه یه مشت خورد توی صورتش؟!
از شنیدن حرفهاش یكه خوردم و گفتم:چی میگی؟!!
- دلت خیلی براش تنگ شده بود...نه؟
- بس كن سعید!
- چی رو بس كنم؟...تو با روح و روانم تا سر حد جنون بازی كردی...فكر میكردم واقعا" به گفته ی خودت دیگه ازش متنفر شدی...بازم شك داشتم...ولی دائم با خودم در جنگ بودم...رفتم شمال این چند ماه مثل دیوونه ها شده بودم...اومدنت به خونه ام برام هزار معنی داشت...ولی هر چی فكر كردم باید چی كار كنم نتونستم تصمیم درست بگیرم...میدونی چرا؟...چون تو اون روز همه چی گفتی غیر از اینكه امیدوارم كنی به عشقت...آخرش میدونی چه نتیجه ایی گرفتم گفتم حتما اومدنت فقط یه اولتیماتوم بوده به من برای اینكه دیگه اسم اون نیما رو جلوت نیارم...تحقیق كردم از طریق یكی از دوستام كه ببینم كی برای تعطیلات میاد ایران...اصلا" میاد یا نه؟و اگه بیاد و تو دوباره ببینیش فیلت یاد هندوستان میكنه یا نه؟...دقیقا" میدونستم كی میاد...از وقتی اومد هر روز صبح بدون اینكه بفهمی تا دانشگاه دنبالت می اومدم...موقع تعطیل شدنتم بازم مثل آدمهای مجنون از دور زیر نظرت داشتم...امیدوار شده بودم كه نه اون دنبالت هست نه تو در فكر دیدنشی...گفته بودی دخترعموش باهات توی یه دانشگاهه..برای همین دلم آروم و قرار نداشت...ولی كم كم امیدوار شده بودم تا امروز...امروز كه دیدم با اون دختره اومدی از دانشگاه بیرون یكدفعه انگار قلبم رو یكی توی مشتش گرفت و فشار داد...آره...من از اقرار عشقم...از اینكه هنوز دوستت دارم ترسی ندارم مهسا...ولی احمقم...چون امروز فهمیدم هنوز هم اگه موقعیتی پیش بیاد تشنه ی دیدنشی...و...
به میون حرفش رفتم و با عصبانیت فریاد كشیدم:چرت و پرت نگو...من اگه رفتم ببینمش برای این نبود كه یاد عشقش روانیم كرده یا هنوز بهش دلبسته ام یا دلتنگش بودم...نه...رفتم تا ببینمش و اونچه كه لیاقتشه بهش بگم...بهش بگم كه حضورش توی زندگیم باعث شد چه چیزی رو از دست بدهم...بهش بگم كه چقدر پست و بی شرفه...بهش بگم كه چطور با حقه و كلك تونست آینده ایی رو كه من میتونستم در بهترین شرایط با تو برای خودم بسازم رو به افتضاح كشونده...بهش بگم كه حضور نحسش چه اثری توی زندگیم توی روحم توی روانم و توی ذره ذره ی وجودم گذاشت كه باعث شد تا آخر عمر حسرت داشتن عشق تو رو بكشم...بهش بگم كه بلایی كه به سرم آورد باعث شده حالا شاهد این باشم پسری كه روزگاری واقعا" عاشقم بوده بره با هر دختری كه سر راهش بیاد شب تا صبحش رو بگذرونه و وقتی من خونه اش میرم كه براش بگم چه افتضاحی در زندگیم به وجود اومده دربهای اتاق خواب خونه اش رو ببنده كه مبادا من ببینم كی توی اون اتاق خوابها روی تختش خوابیده...بهش بگم كه چطوری ذره ذره ی وجودم به خاطر ریخت و حضور ننگ آورش در زندگیم سبب سوختنم تا آخر عمرم شده...
و بعد یكدفعه زدم زیر گریه و سرم رو میون دو دستم گرفتم و گفتم:سعید میدونم از اینكه دارم زجر میكشم خوشحالی...میدونم داری تلافی غروری كه از تو شكستم رو حالا به سرم در میاری...ولی به خدا دیگه بریدم...دیگه خسته شدم...من دلتنگ نیما نبودم...من الان جز نفرت هیچ احساسی نسبت به اون ندارم...سعید چطوری بگم عاشقتم؟ چطوری بگم مثل سگ از كرده ی خودم پشیمونم؟ چطوری بگم با علم بر اینكه تو با دخترهای دیگه رابطه داری و نسبت به من بی تفاوت شدی دارم دق میكنم؟ چطوری حالیت كنم كه برای یك لحظه دیدن همون نگاههای عاشقانه ات دارم بال بال میزنم؟ چطوری بگم كه دارم میمیر...
در این لحظه سعید من رو در آغوش كشید و گفت:بسه دیگه...بسه...بسه مهسا...دیگه كافیه...هیچی نگو...هیچی...
حالا در آغوش سعید به معنی واقعی و با تمام وجودم زدم زیر گریه...آغوشی كه برام امن ترین جای دنیا محسوب میشد...آغوشی كه گرمای عشق و حرارت محبتش من رو در خود ذوب میكرد...آغوشی كه لحظه به لحظه در حسرت غرق شدن در اون سوخته بودم و حالا تمام و كمال من رو در بر گرفته بود...
نفهمیدم چه مدت به همین حالت گذشت كه صدای زنگ موبایل سعید بلند شد!
سرم رو كمی از سینه ی پهن و مردانه اش فاصله دادم و گفتم:چرا جواب تلفنت رو نمیدی؟!
لبخند خاصی كه مدتها بود حسرت دیدنش رو به لبهای سعید داشتم بار دیگه روی لبش نقش بست و گفت:ولش كن...بگذار منتظر بمونن.
اشكهام رو پاك كردم و سعید كه حالا صورتم رو بین هر دو دستش گرفته بود گفت:ای كاش همون روز كه اومدی خونه ام و اون حرفها رو زدی نصفه كاره حرفهات رو رها نمیكردی...
تلفن سعید همچنان زنگ میخورد ولی باز هم نمیخواست بهش جواب بده!
نگاهم رو مستقیم به چشمهای سعید دوختم و گفتم:اون روز با وجود یه دختر كه احتمالا" مونا بوده توی اتاق خوابت من جایی برای گفتن حرف دلم نداشتم...
خندید و بوسه ی سریع به نوك بینی ام گذاشت و گفت:دیوونه...توی اون دو تا اتاق خواب كه درش رو بستم كسی نبود...دلیل اینكه درب اتاقها رو بستم فقط و فقط عكسهای خود تو بود كه سال گذشته توی تولدت در طالقان انداخته بودیم و همه رو دادم بزرگ كردن و توی هر دو اتاق روی دیوار توی قاب گذاشتم...نمیخواستم بفهمی با عكست و خیالت دلخوشم...تازه تو اصلا" متوجه نشدی كه حتی دو تا از قاب عكسهاتم كه روی كابینت آشپزخانه بود خوابوندمشون روی كابینت كه نبینی و حتی یه عكستم جلوی آینه ی دیواری بود كه بعد از رفتنت فهمیدم اون رو یادم رفته بود از جلوی چشمت بردارم ولی مثل اینكه تو اونقدر فكرت مشغول اون اتاق خوابها و تصور اینكه كسی رو اون توو قایم كردم بوده كه متوجه ی اون عكس نشده بودی...مهسا من حتی با مونا هم دیگه نتونستم رابطه ایی داشته باشم...اون روز وقتی از خونه ی شما رفتیم خونه ی خودم با دیدن عكسهای تو مثل روانیها شد و چنان داغ كرد كه تصورشم نمیشد كرد...بعد از اونم تقریبا" یك ماه بعد رفت سوئد پیش یكی از اقوام مادریش و دیگه هم برنگشته تا الان...مهسا حالا با تمام این وقایع و ماجراهایی كه اتفاق افتاده بگو ببینم میتونم امیدوارم باشم كه عاشقم می مونی تا جواب تلفن رو بدهم یا نه؟
كمی از سعید فاصله گرفتم و گفتم:در اینكه من عاشقتم و تا آخر عمرمم عاشقت باقی می مونم شك نكن ولی این چه ربطی به جواب دادن تلفنت داره؟...نكنه یكی از دوست دخترات داره باهات تماس میگیره و میخوای ببینی حرف آخر من چیه تا باهاش بمونی یا ولش كنی؟!
خندید و دوباره من رو درآغوشش كشید و گفت:دیوونه ی من...آخه تو كی میخوای دست از دیوونگی برداری...كسیكه پشت خطه یا مامانه یا سمیرا...میخوان ببینن موضوع خواستگاری من رو از تو امشب با زندایی مطرح كنن بالاخره یا نه؟
یكدفعه از شوق تصور اینكه تمام كابوسهای من به پایان رسیده و ننگ اون عشقی كه در ابتدا توی رویای خودم برام شكل گرفته دیگه پاك شده دوباره خودم رو درآغوش سعید انداختم و گفتم:وای سعید...تو كه من رو كشتی...فكرشم نمیكردم تو روزی دوباره عاشقم بشی...
سعید در حالیكه بوسه ایی به پیشونیم گذاشت گفت:من عشق تو رو كنار نگذاشته بودم كه حالا بخوام دوباره عاشقت بشم...فقط نمیخواستم خودم رو بهت تحمیل كنم...فكر میكردم واقعا" از من متنفری و تحمل دیدنم رو...
دستم رو گذاشتم روی لبهای سعید و نگذاشتم به حرفش ادامه بده و بعد سعید دستم رو گرفت و لحظاتی بعد گرمی اولین بوسه ی یك عشق واقعی رو در لبهای سعید با تمام وجودم احساس كردم.
پایان
۵-۸-۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ صبح
وب سایت کاربر یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
847
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1734


محل سکونت :
ارسال: #74
RE: رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
خواهش می کنم . دیدم سوگند نیس ...
۱۰-۸-۱۳۹۰, ۰۵:۳۹ عصر
وب سایت کاربر یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 32,885 ۲۴-۶-۱۳۹۳ ۰۶:۳۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 6,798 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 6,076 ۱۳-۴-۱۳۹۲ ۰۵:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 4,777 ۱۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,403 ۶-۴-۱۳۹۲ ۱۱:۱۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 3,938 ۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,354 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 11,051 ۱۴-۷-۱۳۹۱ ۰۴:۲۵ عصر
آخرین ارسال: sara jon joni


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد