تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق ماندگار(فائزه عطاریان)
#1
فصل اول
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم وبه ساعت نگاه کردم عقربه ها ساعت هفت را نشان میدادند.باعجله از روی تختم بلند شدم ویک راست به حمام رفتم.فشار اب خواب را از سرم پراندچند دقیقه بعد حوله را به موهایم پیچاندم واز حمام بیرون امدم وموهایم را خشک کردم.در حال لباس پوشیدن بودم که صدای سولماز را شنیدم که گفت:
سایه زود باش ساعت هفت ونیم شد.کیفم رابرداشتم واز اتاق بیرون امدم.از پله ها پایین امدم وسولماز را دیدم که شیر می خوردباصدای بلند سلام کردم وگفتم:
-حالا کارت به جایی رسیده که تنهایی شیر می خوری.
-سلام ساعت خواب هنوز هم نمی اومدی.
-میبینی که اومدم حالا چرا مثل پیرزنها غر میزنی؟
-اگه من پیرزنم تو فسیلی حالا این لیوان شیر بخور که بریم.لیوان رو از دستش گرفتم وبا اکراه سر کشیدم.کیفم رو دستم گرفتم وگفتم :
-تشریف نمیارید؟
-سولماز نگاهی به من انداخت وگفت:
-مطمئنی چیزی رو فراموش نکردی؟
-مطمئن باش.در ضمن اگه بخاطر یه لیوان شیر میگی ممنون.
-لیوان شیر چیه؟منظورم جزوه وکتابه,مگه امروز سر کلاس نمیای؟
-وای خوب شد گفتی.
باسرعت از پله ها بالا رفتم جزوه هایم را از روی میز مطالعه برداشتم وبرگشتم.کلید را به طرف سولماز پرت کردم وگفتم:
-تو در رو قفل کن تا من ماشین رو از پارکینگ بیرون بیارم.
واز خانه خارج شدم.ماشین رو بیرون اورده بودم که سولماز هم از خانه خارج شد و به طرفم امد. در حالی که کلید را در داخل کیفم می گذاشت گفت:
-یکم عجله کن اصلا دوست ندارم بعد دکتر امیری به کلاس برم.
-پس کمربندتو ببند وسقت بشین میخوایم پرواز کنیم.
-فقط حواست باشه بجای دانشگاه سر از بیمارستان در نیاریم.
درست یک دقیقه قبل از استاد وارد کلاس شدیم.اخر کلاس جایی برای نشستن پیدا کردیم.با امدن استاد همه به احترامش از جا برخواستیم.موقعی که استاد حضور وغیاب میکرد حواسم را جمع کردم تانکند مثل دفعه قبل با سلماز حرف می زدم متوجه نشوم.
استاد شروع به تدریس کرد ومن وسولماز هم مشغول نکته برداری از گفته های استاد امیری شدیم که واقعا هر مطلبی که عنوان می کرد در خور یادداشت کردن بود.البته من از تمام مطالبی که اساتیدسر کلاس می گفتند نت بر میداشتم ولی به نظر من استاد امیری اطلاعات جالب و مفیدی را سر کلاس عنوان می کردکه همه دانشجویان حتی سولماز هم که علاقه زیادی به یادداشت برداری نداشت در تمام ساعات کلاس مشغول نوشتن بود.
من سر کلاس دکتر امیری اصلا متوجه گذر زمان نمی شدم وهمیشه وقتی استاد کتابش را داخل کیف می گذاشت تازه می فهمیدم کلاس تمام شده است.
این بار هم مثل جلسات قبل خیلی سریع کلاس به پایان رسید.من وسولماز دوساعت دیگر کلاس داشتیم وقرار گذاشتیم بعد کلاس به خرید لباس برویم.موقعی که از دانشگاه بیرون می امدیم ساعت سه بود.به سولماز گفتم:
-کجا بریم؟
-هر جا که توبگی فقط قول بده زیاد وسواس به خرج ندی.
-سعی خودمو می کنم یعنی می دونی دلم می خواد زود لباس بخرم ولی اون لباسی که من می پسندم زود پیدا نمیشه.
همان هم شد ساعت حدود هفت بود ولی من هنوز لباس مورد نظرم را پیدا نکرده بودم شانس با من یار بود چرا که سولماز هم چیزی انتخاب نکرده بود وگرنه به این راحتی دنبال من از این مغازه به ان مغازه نمی امد.داخل پاساژ یک مغازه باقی مانده بود که لباس هایش را ندیده بودیم.از لباس های داخل ویترین خوشم نیامد ولی سولمازیکی را انتخاب کرد و به صاحب مغازه که پسر خوشتیپی بود گفت:
-می تونم این لباس رو پرو کنم؟
فروشنده که فهمیدواقعا قصد خرید داریم گفت:
-میتونید لباس های داخل کمد رو هم ببینید ولی قیمتشون کمی بالاست.
سولماز گفت:
-قیمتش زیاد مهم نیست.
-پس دنبال من بیاید.
ما به دنبال فروشنده به ته مغازه رفتیم واز کمد لباس ها دیدن کردیم وبالا خره همان چیزی که می خواستیم را پیدا کردیم.بعد از اینکه لباس ها را پرو کردیم و قیمت ان را پرداخت کردیم راضی و خوشحال به خانه بر گشتیم.به خانه که رسیدیم اول برای شام پیتزا درست کردیم وبعد رفتیم تا بار دیگر لباس ها را پرو کنیم.لباس من پیراهنی ابی رنگ با یقه هفت و استین کوتاه بود کمر لباس هم کاملا چسبان بود ودامنش با فنر هایی از زیر باز می شد.لباس سولماز صورتی رنگ بودبایقه ایستاده و یک جفت دستکش بلند تا ارنج.لباس هارا در اوردیم و رفتیم که شام بخوریم پیتزایی ه درست کرده بودیم خوب از اب در نیامده بودولی انقدر گرسنه بودیم که بقول سولماز خم به ابرو نیاوردیم ودر حالی که جزوه هایمان را می خوندیم غذا می خوردیم و حرف می زدیم.هنوز دوسه ساعتی نگذشته بود که خوابم گرفت بلند شدمدو لیوان چای ریختم وبه سولماز که داشت تخمه میشکست و درس می خوند گفتم:
-سولماز مگه داری فیلمنامه می خونی که داری تخمه میشکنی؟
-چه کار کنم داره خوابم می بره هنوز پونزده صفحه مونده تا تموم کنم.
-بیا این چایی رو بخور تا خواب از سرت بپره.
وچای را به دستش دادم.با خوردن چای هم خواب دست از سرم بر نمی داشت.به سولماز گفتم:
-بهتره بریم بخوابیم در عوض فردا ساعت هفت بیدار میشیم وتمومش می کنیم.
سولماز هم از خدا خواسته جزوه اش را جمع کرد و گفت:
-بالا خره تو عمرت یه پیشنهاد درست و حسابی دادی.
وبلند شد و رفت.لیوانها را برداشتم و به اشپزخانه رفتم و دو لیوان شیر ریختم ومی خواستم از پله ها بالا بروم که تلفن زنگ زد
ادامه دارد.....
}
#2
از صدای زنگ تلفن ترسیدم با صدای سومین زنگ گوشی را برداشتم و گفتم:
-بله بفرمایید؟
ولی از ان طرف خط صدایی شنیده نمی شد.برای یک لحظه فکر کردم شاید مامان وبابا باشنددوباره گفتم:
-بله؟
از ان طرف صدای فوتی را شنیدم و با بی حوصلگی گفتم:
-خفه شدی؟
می خواستم گوشی را بگذارم که صدای خنده ایبلند شد و بعد صدای اشکان را که می گفت:
-نه هنوز نفس میکشم.
-خیلی بی مزه ای اشکان نگفتی من وسولماز تنهاییم میترسیم.
-اولا علیک سلام ثانیا بی مزه خودتی ثالثاتو چرا گوشی رو برداشتی؟معنی نداره دختر گوشی تلفن رو برداره اونم بعد از ساعت یازده شب
-واه مثل اینکه بدهکارم شدم حالا چیکار داری خروس بی محل؟
-این حرفها رو تو دانشگاه بهت یاد دادن؟
-به تو ربطی نداره....خب حالا چه خبر؟خاله وعمو خوبن؟
-مرسی همه خوبن؟شما خوبی؟همشیره ما خوبه؟
-ای هرچی تورو کمتر ببینیم بهتریم.یعنی تو ساعت یازده شب زنگ زدی حال مارو بپرسی؟
-نه چه حالی دارم از شما بپرسم من هر چقدر از شما دونفر دورتر باشم اعصابم ارومتره.
-خب پس خداحافظ
-اااااا قطع نکنی مجبور میشم دوباره زنگ بزم وکلی پول حروم کنم.غرض از مزاحمت این بود که مامان وبابات زنگ زدن وگفتن یه روز دیرتر برمی گردن.مثل اینکه به شماهم زنگ زده بودن ولی خونه نبودید.به همین خاطر به من گفتن بهتون خبر بدم.اصلا ببینم شما دوتا کجا بودین؟
-مگه مفتشی؟
سولماز از بالا گفت:
-سولماز با کی صحبت می کنی؟
-سولماز بیا اشکان کارت داره
سولماز با عجله از پله ها پایین امداز اشکان خداحافظی کردم وگوشی را به سولماز دادم.نیم ساعت بعد سولماز بالا امد اثار خوشحالی هنوز هم در صورتش هویدا بود.گفتم:
-حالا اگه می خواستی درس بخونی خوابت می اومدولی برای بگو بخند با اشکان خوابت نمیاد؟
سولماز در حالی که می خندید گفت:
-چه کار کنم منمو همین یه دونه داداش
-حالا بیا شیرتو بخور لامپ رو هم خاموش کن دارم از بی خوابی هلاک میشم
صبح ساعت ده بود که از خانه خارج شدیم.خوشبختانه توانسته بودیم تمام جزوه را بخونیم وحالا دیگر مشکلی نداشتیم.
-خوبه استاد سرمدی امروز از ما سوال نکنه اون وقت حسابی خیط میشیم
-مهم نیست حداقل سطح معلوماتمون رو بالا بردیم.من غصه بعداز ظهر رو می خورم که بااقای امیری کلاس داریم واقعا حیف میشه که سر کلاس نباشیم.دعا کن امروز استاد نیاد دانشگاه
-این که از محالاته ولی به یکی از بچه میگم هرچی استاد گفت مو به مو بنویسه
وقتی وارد کلاس شدیم من وسولماز کنار هم ننشستیم اولا برای اینکه دیر رسیده بودیم و جا نبود ثانیا استاد سرمدی از ان استادهایی بودکه اگر کسی سر کلاس صحبت می کرد دیگه درس را ادامه نمی داد برای همین همه سر کلاس ساکت بودندکه مبادا استاد از کوره در برود.
خلاصه دوساعت کلاس تمام شد.من وسولماز سریع به سلف دانشگاه رفتیم که غذا بخوریم ولی باز هم دیر رسیده بودیم و یک صف بیست نفره جلو ما بود
-سایه تو برو یه جا پیدا کن منم غذارو می گیرم میام.
سریع به طرف یکی از میزهای دونفره کوشه سالن رفتم و نشستم چند دقیقه بعد سولماز را دیدم که به اطراف نگاه می کرد بلند شدم و دستم را تکان دادم سولماز متوجه شدبه طرفم امد.در حالی که سینی را روی میز میگذاشت گفت:
-متاسفانه سس تموم شده
-دستت درد نکنه اشکال نداره به قول معروف یه چیزی رای سد جوع باشه بسه.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که خانومی به سمت ما امد و سلام کرد.من وسولماز متعجب جوابش را دادیم.خانوم جوان در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
-می بخشید مزاحم شدم من صبا صابریم از دیدارتون خیلی خوشحالم.
لبخندی زدم و گفتم:
-منم سایه هستم ایشون هم سولماز دوستم از اشنایی با شما خوشبختیم
ودستش را فشردم.صبا پس از چند لحظه گفت:
-غرض از مزاحمت این بود که یکی از دوستان شوهرم که دانشجویرشته دکتراست از شما خوششون اومده ومنو فرستادن که اگه شما موافق باشین با خانوادهخدمتتون برسند.ببینید ایشون همون اقایی هستند کهسه تا میز ان طرفتر نشستن وکنار پاشون یه کیف مشکیه.
بی اختیار به همان طرف نگاه کردم پسر خوش تیپی انجا نشسته بودبه محض این که دید نگاهش می کنمسرش را به علامت سلام تکان داد و لبخند زد.
ادامه دارد........
[/b]
}
#3
سرم را تکان دادم و فورا نگاهم را به طرف سولماز برگرداندم.خیلی غافلگیر شده بودم.صبل همچنان به من خیره شده بود و من مردد بودم که چه بگویم.قیافه آن پسر خیلی معصومانه بود به طوری که نمی توانستم به صورت مستقیم به او جواب رد بدهم.
یک لحظه فکری به ذهنم خطور کرد و گفتم:خیلی متاسفم من نامزد دارم،امیدوارم ایشون همسر دلخواهشونو پیدا کنن.
- منم امیدوارم شما خوشبخت بشید.فقط دلم برای هومن می سوزه که دختری مثل شما رو از دست داد.بعد خداحافظی کرد و رفت.سولماز چنان متحیر شده بود که خنده ام گرفت و گفتم:
- چیه،مگه تا حالا آدم ندیدی؟
- چرا گفتی نامزد داری؟نمی شد بگی قصد ازدواج ندارم یا....
- آخه دلم براش سوخت،این طوری کمتر ناراحت می شه.زودباش بخور تا بریم.
سولماز د رحالیکه با تاسف سرش را تکان می داد گفت:
- ؛آخی،طفلک پسره رفت.بقیه غذاشم نخورد.
حرفی نزدم و مشغول خوردن بقیه همبرگرم شدم،پس از چند دقیقه با سولماز از دانشگاه خارج شدیم تا به آرایشگاه برویم.
آن شب عروسی فرناز دوست مشترک منو سولماز بود و ما هم به جشن دعوت شده بودیم.به آرایشگاه که رسیدیم،مادام با دیدن ما گفت:
- وای،شما دوتا که باز خوشگلتر شدید!
- تقصیر ما چیه؟شما چشماتون خوشگل می بینه.
مادام گونه ام را نیشگون گرفت و گفت:
- اِی شیطون زبون باز.حالا بیاد ببینم چه مدلی بیشتر بهتون میاد.
هر دو روی صندلی نشستیم و او کارش را با مهارت بسیار آغاز کرد بعد از یکی دو ساعتی که از زیر دست مادام بیرون آمدیم با دیدن قیافه هایمان در آینه خستگی از تنمان بیرون رفت.آرایش سولماز صورتی رنگ و آرایش من آبی خیلی ملایم بود.س.لماز گفت:
- سایه خیلی قشنگ شدی.
- مرسی البته به خوشگلی تو نشدم ولی خب بالا خره می شه کنارت راه برم.
- تعارف نکنید ،هردوتاتون خوشگل بودید،خوشگلترم شدید.
بعد یکی از همان لبخند های همیشگی اش را تحویلمان داد.من و سولماز از او تشکر کردیم و بعد از پرداخت قیمت نجومی آرایش مو و صورتمان از آنجا خارج شدیم
}
#4
فصل دوم
به باغ که رسیدیم خدمتکاری مارا به قسمت پارکینگ راهنمایی کرد .جلوی در پارکینگ خدمتکار دیگری ماشین را برد و کارتی به من تحویل داد و ما را به جایی که مهمانان بودند راهنمایی کرد.به سمتی که عروس و داماد ایستاده بودند و به مهمانان خوش آمد می گفتند رفتیم تا به آنها تبریک بگوییم.وقتی فرناز را دیدم به حدی تغییر کرده بود که باورم نمی شد. فرناز که تعجب من را دید خندید و گفت:چیه؟یعنی من اینقدر فرق کردم که همه با دیدنم تعجب کنن؟
- پس خبر نداری خیلی ماه شدی من تا حالا عروسی به زیبایی تو ندیدم.
رو به فرزاد کردم و گفتم:بهتون تبریک می گم چون زیباترین و خانوم ترین دختر کلاسو انتخاب کردید امیدوارم خوشبخت بشید.
- ممنون،از اینکه زحمت کشیدید و اومدید واقعا متشکرم.
- خواهش می کنم.
در کنار فرناز نشستم،سولماز هم در طرف دیگرش نشست و طبق معمول شروع به گفتن و خندیدن کردیم.
سولماز گفت:
- فرناز امروز که استاد سرمدی حضور و غیاب کرد گفت پس چرا خانم افروزی دو جلسهاست سر کلاس تشریف نمیارن؟یکی از بچه ها گفت استاد امروز جشن عروسی خانم افروزی با استاد فرهمنده،استاد اخمی کرد و گفت آقای فرهمند خودشون باید بهتر بدونن که وسط ترم موقع جشن عروسی نیست.
- ولی انصافا این بار استاد سرمدی به حرف درست و حسابی زدها.من که خیلی ناراحتم که سر کلاس استاد امیری نرفتم،حالا موقع عروسی بود فرناز؟
در همین موقع از دور استاد امیری را دیدم که به طرف ما می آمد با تعجب به فرناز گفتم:
- وای فرناز،استاد امیری رو هم دعوت کردید؟
- اگه باهاش مشکل داری بگم بیرونش کنن.
در حالیکه از حرف فرناز خنده ام گرفته بود گفتم:
- حالا می گه سر کلاس من نیومدن عوضش رفتند دنبال قرو فر.
آقای امیری که به ما رسید،هر سه به احترامش از جا بلند شدیم و با او سلام و احوالپرسی کردیم.بعد دکتر امیری رو به من کرد و گفت:
- شما خوبید خانم معتمد؟گفتم شاید مشکلی پیش اومده که شما وخانوم سرمدی سر کلاس نبودید؟
با حالتی شرمنده گفتم:
- متاسفانه فرصت نشد امیدوارم کوتاهی مارو ببخشید.
- خواهش می کنم در هر صورت هردانشجویی چهار جلسه حق غیبت داره این طور نیست خانم سرمدی؟
سولماز که سرش پایین بود گفت:
- ولی ما اینبار مجبور شدیم که غیبت کنیم یه کار ضروری پیش آمده بود.
آقای امیری که لبخند شیطنت آمیزی بر روی لبهایش نقش بسته بود گفت:
- بله مثل اینکه خیلی هم ضروری بوده.
و رو به فرزاد کرد و گفت:
- آخه پسر حالا وقت عروسی گرفتن بود تو باید خیلی از خانمها متشکر باشی که با وجود کار ضروری بازم به عروسی شما اومدن.
من و سولماز از خجالت سرمان را پایین انداختیم فرناز گفت:
- آقای امیری خواهش می کنم اذیت نکنید.
- چشم ،هرچی شما بگید.
و روی یکی از صندلی های کنار ما نشست،بعد از چند دقیقه ای برادر فرناز آمد و عروس و داماد به وسط جمعیت در حال پایکوبی برد.
من و سولماز هم آرام با هم صحبت می کردیم البته سولماز بیشتر شنونده بود .فکر کردم حتما وجود استاد باعث شده که سولماز اینقدر ساکت شود خصوصا هنگام صحبت با آقای امیری مدام سرش را پایین می انداخت و یا جوابهای کوتاه و مختصر میداد.آقای امیری که وضعیت را اینطور دید گفت:
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
- خانم سرمدی چرا اینقدر مظلوم شدید؟سر کلاس که خوب شلوغ می کنید.
سولماز با تعجب گفت:
- استاد،من؟!فکر می کنم اشتباه می کنید من فطرتا ساکت و مظلومم.
آقای امیری در حالی که می خندید گفت:
- جدا ؟پس کی بود سر کلاس من ژورنال لباس نگاه می کرد و وقتی دید دارم ته کلاس میام اونو گذاشت روی صندلی خانم معتمد؟
من خندیدم ولی سولمازکه از خجالت سرخ شده بود گفت:
- ولی اون ژورنال اصلا مال من نبود ،منم به علت دیگه ای گذاشتمش روی صندلی سایه.
- حتما برای تلافی اونباری که کتاب رو گذاشت روی پای شما درسته؟
من که تعجب کرده بودم گفتم:
- استاد شما خیلی دقیق هستید ولی همه اینکارها موقع تدریس شما نبود.
- بله،موقع کنفرانس بچه های بیچاره بود
و از توی جیبش پاکت سیگاری بیرون آورد و به من و سولماز تعارف کرد ،ما فقط تشکر کردیم.خودش سیگاری برداشت و گفت:
- پس با اجازه شما من یه دونه می کشم...نمی دونستم دانشجوهای به این خوبی دارم.
- یعنی فکر کردید ما اهل این کارائیم؟
- نه،ولی می دونید این روز ها سیگار کشیدن بین خانم ها حسابی مد شده گفتم شاید شما هم تابع مد باشید.
سولماز که عصبانی شده بود گفت:
- واقعا متاسفم که حدستون درست از آب در نیومد.
- اما من خیلی خوشحالم که حدسم اشتباه بود.
برای چند دقیقه ای هر سه نفر سکوت کردیم،اتفاقا در همین زمان فرزاد و فرنازبه همراه مرد خوش تیپ و جذابی به طرف ما آمدند.آن مرد با آقای امیری روبوسی کرد و با نگاهی به من و سولماز گفت:
- اردوان نمی خوای این دو خانم زیبا رو به من معرفی کنی؟
آقای امیری به من اشاره کرد و گفت:
- ایشون خانم سایه معتمد
و بعد با اشاره به سولمازادامه داد:
- ایشونم خانم سولماز سرمدی هستند،این آقا هم برادر من اردلان امیری هستند.
برادر استاد اول با سولماز سلام و احوالپرسی کرد و بعد رو به من کرد و گفت:
- از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
}
#6
لبخندی زدم و گفتم:
- منم همین طور.
یکی از ابروهایش را بالا برد و در حالیکه لبخند تمسخر آمیزی روی لبهایش بود گفت:
- باعث خوشحالی منه خانم.
حرفی نزدم و صورتم را به سمت فرناز و سولماز برگرداندم و با آنها مشغول صحبت شدم.گاهگاهی که نگاهم به اردلان می افتاد می دیدم که نگاهم می کند و وقتی مرا متوجه خویش می دید یکی از همان لبخند های کذایی را تحویلم می داد،از لبخند هایش خوشم نمی آمد.حس می کردم مسخره ام می کند به همین خاطر به لبخند هایش پاسخی نمی دادم.
فرناز رو به جمع کرد و گفت:
- ببینید همه دارن شادی می کنن،اون موقع بهترین دوستای ما همین طوری نشستن.بابا پاشید یه دستی تکون بدید بالاخره نوبت شما هم می رسه اون موقع منو فرزاد تلافی می کنیم.
فرزاد هم گفت:
- جدا اگه پا نشید از همه تون دلگیر می شم.
بعد رو کرد به من و سولماز کرد و گفت:
- در ضمن شما دونفرم حواستون باشه اگه همین طوری بشینید از نمره میان ترم خبری نیست.
- و اگه پاشیم کل پنج نمره رو می دید،نه؟
- می دونی خانم سرمدی حرف مرد حرفه،علی الخصوص ,شب عروسیش.خیالتون از بابت پنج نمره راحت باشه.
پس از چند لحظه آقای امیری به سولماز گفت:
- می شه خواهش کنم افتخار بدید و با من ...
سولماز که واقعا تعجب کرده بود نگذاشت استاد جمله اش را تمام کند و گفت:
- با شما؟
- چی باعث شده اینقدر تعجب کنید؟
اردلان با حاضر جوابی گفت:حتما فکر کردن تو به جز درس دادن هنر دیگه ای نداری یا شایدم تورو لایق نمی دونن که چنین افتخاری بهت بدن .این طور نیست سولماز خانم؟
سولماز فورا گفت:
- اصلا این طور نیست.
و بلند شد.اروان در حالیکه بلند می شد پرسید:
- مجبورتون که نکردم؟؟
- نه فقط پیشنهاد شما برام غیر منتظره بود.
بعد از اینکه سولماز و اردوان رفتند فرناز گفت:خوب این از سولماز،خوش به حالش پنج نمره گرفت،سایه خانم تو چی مگه پنج نمره نمی خوای؟
اردلان که تقریبا نزدیک من نشسته بود ،گفت:
- من می تونم به شما کمک کنم تا نمرتونو بگیرید.
. دوباره لبخند زد.حسابی از دستش کلافه شده بودم برای اینکه شرش را از سرم باز کنم گفتم:
- من به یه نفر قول دادم که البته ایشون هنوز تشریف نیارودن در ضمن اگه بیان و ببینن من بد قولی کردم ناراحت می شن.
- چقدر وفادار،توی این دوره و زمونه از این تیپ افراد کم پیدا می شه.
به تلافی لبخندهایش لبخندی تمسخر آمیز زدم،از چهره اش پیدا بود که حسابی عصبانی شده ولی برای اینکه قافیه را نبازد درحالیکه با خشم و غضب نگاهم می کرد گفت:
}
#7
- خیلی دلم می خواد با این مرد خوشبخت آشنا بشم.
بی خیال گفتم:
- وقتی اومد حتما شما رو باهاشون آشنا می کنم.
دیگر داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد در حالیکه بر می خاست گفت:
- ببخشید تنهاتون می ذارم باید سری به دوستانم بزنم.
- خواهش می کنم راحت باشید.
با عصبانیت گفت:
- پس تا بعد.
اردوان و سماز بعد از چند دقیقه ای آمدند ،اردوان در حالیکه می نشست پرسید:
- اردلان کجا رفت؟
- رفتن سری به دوستانشون بزنن.
اردوان با تعجب نگاهم کرد و به فکر فرو رفت،پس از چند لحظه گفت:
- خانما از اینکه شما رو تنها می ذارم معذرت می خوام.
بعد از اینکه اردوان کمی دور شد سولماز با هیجان گفت:
- وای سایه اصلا فکر نمی کردم اینقدر ماهر باشه .
- مگه بنده خدا گناه کرده شده استاد تاریخ،یعنی هرکی استاد دانشگاه شد نباید کار دیگه ای بلد باشه؟
- آخه سرکلاس خیلی جدیه اصلا باورم نمی شه این همون استا امیری باشه.
- نکنه می خواستی الانم درباره تمدن سومریها برات حرف بزنه یا مثلا سر کلاس برقصه و درس بده.
سولماز در حالی که می خندید گفت:
- می شه بگی چی شده؟
- چیزی نشده.
- دروغ نگو از شکل و شمایلت پیداست خبریه؟حالا زود بنال!
سرم را تکان دادم و گفتم:
- یه حرفی زدم حالا توش موندم.
- واضح تر حرف بزن.
- هیچی اردلان امیری بهم پیشنهاد رقص داد،منم گفتم فقط با یک نفر می رقصم ،اونم گفت دلم می خواد باهاش آشنا بشم،سولماز حالا این آدمو از کجا پیدا کنم؟
- آخه این چه حرفی بود که زدی هان؟
- خب چاره ای نداشتم تو که نمی دونی چه لبخند تمسخر آمیزی به من می زد،حالا چکار کنم؟من که نمی دونستم این دنبال حرفو می گیره،فعلا یه فکری کن.وای خدای من اگه بفهمه حسابی مسخره ام می کنه.
}
#8
در همین موقع سر و کله اردوان و اردلان پیدا شد،به او نگاه کردم اثری از آثار خشم و غضب در صورتش پیدا نبود ولی اصلا به من نگاه نکرد.پس از چند دقیقه خدمتکاری به طرف ما آمد و گفت:
- عروس خانم اون قسمت با شما کار دارن.
به سمتی که خدمتکار اشاره می کرد نگاه کردم و فرناز را دیدم که برایمان دست تکان می داد با سولماز به سمت فرناز وبه وسط جمع دخترهایی که پیاکوبی می کردند رفتیم.دستهای همدیگر را گرفتیم و شروع کردیم.بعد از نیم ساعتی که حسابی خسته شدیم از حلقه دخترها بیرون آمدیم که کسی از پشت سر گفت:
- سلام خانما.
هر سه به عقب برگشتیم،فرناز گفت:
- سلام کی اومدی؟
- نیم ساعتی میشه.
و با نگاهی به من و سولماز گفت:
- مارو به هم معرفی نمی کنی عروس خانم؟
- بچه ها ایشون پسر عموی فرزاد،کامیار فرهمند.
و با اشاره به من و سولماز گفت:
- و این خانمها محترم ،سایه معتمد و سولماز سرمدی دوتا از بهترین دوستای من.
فرناز گفت:
- خب کامیار ما خیلی خسته شدیم ببخشید که تنهات می ذاریم.
- خواهش می کنم من هم می خوام سری به اقوام بزنم.
و از ما جدا شد.سولماز با تعجب گفت:
- وا،چرا اینقدر با این طفلک خشک برخورد کردی؟
- آخه فرزاد خوشش نمیاد من زیاد با کامیار صحبت کنم.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- یاد بگیر نصف توئه اون موق ببین چه قدر عقلش می رسه.
سولماز در حالیکه می خوندید گفت:
- خوب چون عقلش می رسید شوهرش دادم ولی تورو تا صد سال دیگه هم نمی تونم به کسی غالب کنم به قول معروف مال بد بیخ ریش صاحابش.
چند دقیقه بعد از اینکه ما نشستیم دوباره سر و کله کامیار پیدا شد.من که کنجکاو شده بودم فرزاد را زیر نظر گرفتم.او به محض اینکه کامیار را دید اخم کرد ولی با اینحال بلند شد و با او روبوسی کرد.کامیار با اردوان و اردلان دست داد و جالب اینکه آنها هم از آمدن کامیار ناراضی به نظر می رسیدند ولی کامیار بی توجه به کم محلی آنها به صندلی کنار من اشاره کرد و گفت:
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
- اجازه هست کنار شما بنشینم؟
خودم را کنار کشیدم و گفتم:
- خواهش می کنم.
وقتی نشست آرام گفت:
- باعث افتخار منه که با خانم محترمی مثل شما آشنا شدم.
نگاهش کردم.پسر خوش تیپی بود البته با نگاهی بی پروا و گستاخ.
لبخندی زد و گفت:
- می شه بپرسم چند سالتونه؟
با خودم گفتم((مثل اینکه فرزاد حق داشت هنوز نیم ساعت نشده که با من آشنا شده.ببین چقد راحساس نزدیکی میکنه!))
با اکراه گفتم:بیست و دو سال.
سرم را به سمت سولماز برگرداندم و به ظاهر به حرفهای اردوان گوش دادم ولی حواسم پیش کامیار بود و اینکه چرا فرزاد اصلا او را تحویل نمی گرفت،هر حرفی می زد فرزاد با جواب های کوتاه یا سربالا به او پاسخ می گفت.ناخود آگاه نگاهم به اردلان افتاد که با عصبانیت نگاهم می کرد،سرم را پایین انداختم و زیر لب غریدم((وای!عجب عروسی اومدیم،نمی دونم این پسره دیگه از جون من چی می خواد،مثل اینکه از من ارث و میراث طلبکاره!))
توی همین فکرها بودم که کامیار پرسید:
- شمام دانشجوئید؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- بله،دانشجوی رشته تاریخم.
آرام گفت:
- چرا موقع صحبت کردن با من به زمین نگاه می کنید؟یعنی من اینقدر غیر قابل تحملم؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه اصلا این طور نیست،ولی من عادت ندارم به چهره طرف صحبتم زل بزنم.
- منم زیاد عادت به نگاه کردن ندارم ،ولی قیافه شما اونقدر جذابه که به سختی می تونم ازتون چشم بردارم.
سرم را پایین انداختم ،از صراحت کلام کامیار خوشم نیامد.
- باید ببخشید من کمی صریحم.
در دل گفتم((آخی،فقط کمی))
و آرام به سولماز گفتم:
- سولماز پاشو بریم کمی قدم بزنیم و دستش را فشار دادم که یعنی بلند شو،سولماز برخاست و با هم از آن محیط خفقان آور دور شدیم.
}
#10
- سایه کامیا چی می گفت؟
- مثل اینکه مفتش بود بهتره در موردش صحبت نکنیم.
نیم ساعتی قدم زدیم که سولماز گفت:
- سایه،بسه،دیگه خسته شدم.بیا بریم یه چیزی بخوریم ضعف کردم از بس را رفتم.
من و سولماز داشتیم غذا می کشیدیم که کامیار آمد،کنار من ایستاد و مشغول غذا کشیدن شد و همین طور که سرش پایین بود گفت:
- از دست من ناراحت شدید،یا عادت ندارید کسی از زیباییتون تعریف کنه؟
جوابش را ندادم،دوباره گفت:پس با من قهر کردید درسته؟
و بدون اینکه منتظر جواب بمانم گفت:
- ببینید،من خیلی مغرورم،توی این بیست و هشت سالی که زندگی کردم تا به حال از هیچ دختری معذرت نخواستم ولی با این حال اگه ناراحتتون کردم،معذرت می خوام.
با اکراه گفتم:خواهش می کنم.
و از سر میز کنار رفتم.همان اطراف روی صندلی نشستم.سولماز هم بلافاصله آمد و کنارم نشست،داشتم غذایم را می خوردم که سولماز گفت:
- نه خیر،مثل اینکه این آقا کامیار دست بردار نیست.
سرم را بلند کردم کامیار را دیدم که آمد و یکراست کنار من نشست و به سولماز گفت:
- شمام ناریخ می خونید؟
- بله شما چی می خونید؟
- من ترم آخر رشته فیزیکم.
- دکترا؟
- آفرین از کجا فهمیدید؟
- خب از روی سن و سالتون.
- به نظر شما من چند ساله میام؟
سولماز سری تکان داد وگفت:
- باید بیست و هفت،هشت سال داشته باشید.
- آفرین تاحالا کسی به شما گفته خیلی با هوشید؟
سولماز که غذایش را تمام کرده بود از جا برخاست ،من هم از خدا خواسته بلند شدم و از کامیار جدا شدیم و به جایی که قبلا نشسته بودیم برگشتیم.اردلان همان جا نشسته بود و سیگار می کشید ولی به محض دیدن من دوباره اخم کرد،من هم نگاهم را برگرداندم و به او توجهی نکردم.
پس از چند دقیقه با عصبانیت گفت:
- ممکنه چند لحظه از وقتتون رو به من بدید.
تا آمدم از خودم عکس العملی نشان بدهم،سولماز از کنارم برخاست و رفت.
اردلان بلند شد و در جای سولماز نشست و گفت:یه توصیه دوستانه بهت میکنم امیدوارم به حرفم گوش بدی.
نگاهش کردم و سرم را تکان دادم.
- از این پسره دوری کن.
با تعجب گفتم:
- کی؟من اصلا متوجه منظورتون نمی شم؟
- همین که یک ساعته مثل کنه به تو چسبیده،همین که داشتی باهاش صحبت می کردی...و حالام اونطرف ایستاده و داره بهت نگاه می کنه،منظورم کامیاره فهمیدی یا بازم توضیح بدم؟
با عصبانیت گفتم:
- اولا من با اون صحبت نکردم ثانیا خودم بهتر از هر کسی می دونم با چه کسایی نشست و برخاست کنم و احتیاجی به نصیحت شما ندارم.
- اولشم گفتم یه توصیه دوستانه است ولی بهتره بدونی کامیار تا به حال دخترای زیادی رو از راه به درکرده.اگر نمی خوای به لیست دخترایی که توسط اون اغوا شدن اضافه بشی بهتره ازش دوری کنی ببین چطوری زیر نظرت گرفته!
سرم را بلند کردم و کامیار را دیدم که گوشه ای ایستاده بود و به من نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد لبخند زد.
- دیدی چطور داره بهت نگاه می کنه،درست مثل یک شکارچی به شکارش.
مکثی کرد و بعد ادامه داد:
- اگر بخوای ازت دورش می کنم.
در حالی که ترسیده بودم گفتم:
- من نمی دونم چکار باید بکنم.
- بهتره بذاریش به عهده من ،می دونم چطوری میشه روی همچین آدمی رو کم کرد که دیگه از حد و حدودش تجاوز نکنه.
نالیدم:آخه چطوری؟
- نگران نباش فقط نگاهش نکنو باهاش حرف نزن.طوری بشین که طرفینت خالی نباشه یه مقدار کم محلی ببینه....
نگذاشتم بقیه حرفش را ادامه دهد و گفتم:
- ولی من از اولم به اون توجهی نکردم که حالا بخوام کم محلی کنم.
- می دونم ولی باید وجودشو به طور کامل ندیده بگیری.
چند دقیقه بعد سولماز و اردوان هم پیش ما آمدند.اردلان طبق برنامه طوری نشست که کنار من خالی نباشه ولی کامیار آمد و درست روبه روی من نشست.
}