خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 2.93
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین

مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #1
رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
فصل 1


صغير و كبير فرض شان اين است كه مرد مجرد پول و پله دار قاعدتا زن مي خواهد .
وقتي چنين مردي وارد محل جديدي مي شود ، هر قدر هم كه احساسات يا عقايدش نشناخته باشد ، چنان اين فرض در ذهن خانواده هاي اطراف جا افتاده است كه او را حق مسلم يكي از دختر هاي خود مي دانند .
روزي خانم بنت به شوهرش گفت : آقاي بنت عزيز ، شنيده اي كه ندرفيلد پارك را بالاخره اجاره داده اند ؟
آقاي بنت در جواب گفت كه نه ، نشنيده است .
خانم بنت گفت : ولي اجاره شده ، همين الان خانم لانگ اين جا بود ، سير تا پيازش را گفت .
آقاي بنت جوابي نداد.
زنش بي طاقت شد و با صداي بلند گفت : نمي خواهي بداني چه كسي اجاره اش كرده ؟
- تو مي خواهي به من بگويي ، باشد ، گوش مي كنم.
همين اجازه كافي بود .
بله عزيزم بايد بداني . خانم لانگ مي گويد كه ندرفيلد را يك جوان پول و پله دار اجاره کرده که مال شمال انگلستان اس. روز دوشنبه با کالسکه ی 4 اسبه آمده بود ملک را ببیند. آنقدر خوشش آمد که درجا با آقای موریس توافق کرد. قرار است قبل از پاییز بیاید بنشیند. چند تا از خدمتکارهایش تا آخر هفته ی بعد می آیند به این خانه.»
«آقا اسمش چیست؟»
«بینگلی»
«متاهل یا مجرد؟»
«اوه!مجرد،عزیزم، این که معلوم است! مجرد و حسابی هم پولدار. عایدی اش سالی چهار پنج هزارتاست. جان می دهد برای دخترهای ما!»
«چه طور؟ چه ربطی به آنها دارد؟»
زنش جواب داد: «آقای بنت , عزیز من ، فکر و حواست کجاست! خب ، باید بفهمی که منظورم ازدواجش با یکی از دخترهای ماست. »
«آقا هم برای همین کار آمده به اینجا؟»
«برای همین کار! چه حرف ها! اصلا می فهمی چه می گویی؟ خب، احتمالش زیاد است که عاشق یکیشان بشود. برای همین تا آمد باید بروی دیدنش.»
«من دلیلی برای این کار نمی بینم . تو و دخترها اگر می خواهید بروید . حتی می توانی خود دخترها را تنها بفرستی بروند. تازه شاید خیلی بهتر هم باشد.، چون تو هم مثل آنها خوشگلی و هیچ بعید نیست آقای بینگلی از تو بیشتر خوشش بیاید.»
«عزیزم،تولطف داری. البته من یک زمانی بدک نبودم، اما حالا که ادعایی ندارم. زنی که پنج دختر گنده دارد دیگر به فکر خوشگلی خودش نیست.»
«چیزی هم از خوشگلی اش نمانده که بخواهد به آن فکر کند.»
«ولی، عزیزم، وقتی آقای بینگلی آمد همسایه ی ما شد تو ختما باید بروی دیدنش.»
«این کار از من ساخته نیست، خیالت راحت باشد.»
«یک کم فکر دخترهایت باش. به این فکر کن که یکی شان حسابی سر و سامان پیدا می کند. سر ویلیام و لیدی لوکاس هم می خواهند بروند دیدنش، فقط هم برای همین کار. خودت که بهتر از من می دانی، آن ها کلا به دیدن تازه واردها نمی روند. تو حتما باید بروی ، چون تو اگر نروی ، ما چطور به دیدنش برویم؟»
«خیلی داری سخت می گیری. تازه مطمئنم آقای بینگلی از دیدنتان خیلی هم خوشححال می شود. من چند خط می نویسم بدهید دست ایشان تا خیالشان راحت باشد که من از ته دل راضی ام ایشان با هر کدام از دخترها که دلشان خواست ازدواج بفرمایند. البته باید ذکر خیری هم از لیزی کوچولوی خودم بکنم.»
«اصلا دلم نمی خواهد اینکار را بکنی . لیزی که سرتر از بقیه نیست. راستش نصف خوشگلی جین را هم ندارد. بگو و بخند لیدیا را هم ندارد. ولی تو همیشه او را سرتر می دانی.»
آقای بنت در جواب گفت: «هیچ کدامشان چنگی به دل نمی زنند. این ها هم مثل بقیه ی دخترها احمق و خرفت اند. اما لیزی تیزهوش تر از خواهرهایش است.»
«آقای بنت، چطور دلت می آید تو سر بچه های خودت بزنی؟ اصلا تو خوشت می آید ناراحتم کنی. هیچ به فکر اعصاب ضعیف من نیستی»
«اشتباه می کنی، عزیزم. من خیلی هوای اعصابت را دارم. اعصابت دوست قدیمی من است. لااقل بیست سال است که شاهدم با احترام از اعصابت حرف می زنی.»
«آه! تو نمی فهمی من چه غم و غصه ای می خورم.»
«امیدوارم غم و غصه ات تمام بشود، سال های سال هم زنده بمانی و ببینی که دسته دسته جوان ها ی چهار هزار پوندی می آیند به این حوالی.»
«ولی اگر بیست تا از این جوان ها هم بیایند اینجا چه فایده ای برای من دارد؟ تو که نمی روی به دیدنشان.»
«خیالت را نارحت نکن، عزیزم. اگر بیست تا باشند حتما به دیدن همه شان می روم.»
آقای بنت معجون عجیبی از حاضر جوابی ، طنز و کنایه ، توداری و دمدمی مزاجی بود، به طوریکه بیست و سه سال زندگی مشترک هم کافی نبود تا همسرش به شخصیت او پی ببرد اما فکر خانم بنت را راحت تر می شد خواند. زنی با درک و شعور نه چندان زیاد ،سواد و معلومات کم و خلق و خوی متغیر. وقتی از چیزی ناراضی بود فکر می کرد عصبانی است. کار و بارش در زندگی این بود که دخترهایش را شوهر بدهد. تفریحش نیز دید و بازدید و کنجکاوی بود.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۹-۱۲-۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #2
RE: رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
فصل 2


آقای بنت از اولین کسانی بود که به دیدن آقای بینگلی رفت. از قبل هم قصد داشت به دیدنش برود، هر چند که تا لحظه ی آخر به زنش می گفت نمی رود . تا شب آن روز هم زنش خبر دار نشد.
تازه، در این موقع هم، زنش به شکلی که خواهیم دید با خبر شد.
آقای بنت دید که دختر دومش دارد لبه ی یک کلاه را می دوزد، یکباره به او گفت:
«امیدوارم آقای بینگلی خوشش بیاید، لیزی.»
مادر با دلخوری گفت: « از کجا بدانیم آقای بینگلی از چه چیزی خوشش می آید، ما که قرار نیست به دیدنش برویم.»
الیزابت گفت: « ولی، مامان، مگر یادت رفته که توی مهمانی او را خواهیم دید؟ خانم لانگ هم قول داده معرفی اش کند.»
«من که باور نمی کنم خانم لانگ از این جور کارها بکند. خودش دو تا خواهرزاده دارد. تازه زن خودخواه و دورویی است . من که نظر خوشی به او ندارم.»
آقای بنت گفت: « من هم نظر خوشی ندارم. خوشحالم که می بینم روی کارهایش حساب نمی کنی.»
خانم بنت اعتنا نکرد و جوابی نداد. اما چون نمی توانست خودش را نگه دارد شروع کرد به اخم و تخم کردن با یکی از دخترها.
ترا به خدا این قدر سرفه نکن، کیتی! کمی هم فکر اعصاب من باش. اعصابم را خرد کردی.
پدرش گفت : کیتی اصلا هوای سرفه هایش را ندارد. وقت مناسبی برای سرفه کردن پیدا نمی کند.
کیتی نق نق کنان گفت: برای تفریح که سرفه نمی کنم.
مهمانی رقص بعدی ات چه وقت است، لیزی؟
از فردا دو هفته.
مادرش بلند گفت: بله ، پس این طور. خانم لانگ تا روز قبلش بر نمی گردد.پس چه طور می خواهد او را به ما معرفی کند؟ خودش هم آن موقع هنوز با او آشنا نشده.
پس عزیزم، تو وضعت از دوستت بهتر است. می توانی خودت آقای بینگلی را به او معرفی کنی.
غیر ممکن است آقای بنت، غیر ممکن است. وقتی خود من با آقای بینگلی آشنا نشده باشم، چه طور می توانم؟ تو چرا این قدر سر به سرم می گذاری؟
از دوراندیشی ات خوشم آمد. واقعا هم دو هفته آشنایی خیلی کم است ظرف دو هفته که نمی شود فهمید یک نفر آدم چند مرده حلاج است. ولی اگر ما قدم پیش نگذاریم یک نفر دیگر می گذارد. تازه، به خانم لانگ و خواهرزاده هایش باید فرصت داد.
به خاطر همین ، چون انتظار لطف و محبت دارد، اگر تو کاری نکنی من خودم این وظیفه را به عهده می گیرم.
دخترها به پدرشان زل زدند. خانم بنت فقط گفت: حرف مفت، مزخرف!
آقای بنت بلند گفت: معنی این قیل و قال چیست؟ تو آداب معارفه و اهمیت آن را حرف مفت می دانی؟ من در این مورد با تو موافق نیستم. مری ، تو چه می گویی؟ تو که خانم جوان خوش فکری هستی، کتابهای درست و حسابی می خوانی، و جمله های خوب از توی آن ها در می آوری.
مری دلش می خواست حرف خیلی بامعنایی بزند، اما نمی دانست چه طور.
آقای بنت ادامه داد: تا مری دارد فکرهایش را سبک و سنگین می کند بهتر است برگردیم سراغ آقای بینگلی.
زنش غر زد و گفت: من که از این حرفها خسته شده ام.
متأسفم که چنین چیزی می شنوم. چرا این را قبلا به من نگفتی؟ اگر امروز صبح از این عقیده ات خبر داشتم امکان نداشت بروم به او سر بزنم. چه بد شد. ولی خب، چه کنم که به دیدنش رفته ام. حالا هم دیگر نمی توانیم از زیر آشنایی اش در برویم.
خانم ها همان قدر تعجب کردند که او دلش می خواست. تعجب خانم بنت شاید بیشتر از بقیه بود. ولی وقتی سر و صدا و خوشحالی و هیجان اولیه خوابید، خانم بنت گفت که این درست همان چیزی بوده که تمام مدت انتظارش را داشته است.
عزیزم ، آقای بنت ، تو چه خوبی! می دانستم که بالاخره قانعت می کنم! مطمئن بودم که آن قدر دخترهایت را دوست داری که از خیر این آشنایی نمی گذری. خب ، چه خوشحالم! شوخی جالبی هم کردی که امروز صبح رفته بودی اما تا این لحظه یک کلمه هم نمی گفتی.
آقای بنت گفت: کیتی ، حالا هر چه دلت می خواهد سرفه کن. این را گفت و خسته از شلوغ کردنهای همسرش از اتاق خارج شد.
وقتی در بسته شد، خانم بنت گفت: دخترها، ببینید چه پدر خوبی دارید. نمی دانم چه طور یک روز محبتها و خوبی هایش را جبران می کنید. همین طور من ، که باعث این کار شدم. توی این سن و سالی که ما هستیم، باید بدانید که خیلی برای ما ساده نیست که هر روز برویم آشنایی تازه ای به هم بزنیم. ولی خب، به خاطر شماها، هر کاری می کنیم. لیدیا، عزیز من، تو از همه کوچک تری ، ولی من مطمئنم که در مجلس رقص آقای بینگلی با تو خواهد رقصید.
لیدیا با اطمینان جواب داد: اوه! عین خیالم نیست. درست است که من کوچک ترم، ولی قدم از همه بلندتر است.
بقیه شب به این حدس و گمانها گذشت که آقای بینگلی چه وقت بازدید آقای بنت را پس می دهد، و چه موقع باید او را به شام دعوت کنند.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۹-۱۲-۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #3
RE: رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
فصل 3


خانم بنت و پنج دخترش هر چه آقای بنت را سوال پیچ کردند فایده ای نداشت، چون آقای بنت هیچ توضیح درست و حسابی درباره آقای بینگلی نمی داد. از چند طرف حمله کردند، با سوالهای سرراست، حدس های زیرکانه ، فرضهای دور از ذهن ، اما آقای بنت از همه این حمله ها در رفت. بالاخره، مجبور شدند به معلومات دست دوم همسایه شان ، لیدی لوکاس، رضایت بدهند.
شرح و توصیف او خیلی مطبوع بود. سر ویلیام خیلی خوشش آمده بود. آقای بینگلی بسیار جوان، فوق العاده خوش قیافه و بی نهایت مطبوع بود ، و بالاتر از همه اینها ، دوست داشت در مهمانی بعدی با عده خیلی زیادی آشنا شود. از این بهتر نمی شد! علاقه داشتن به رقص خودش یک قدم در راه عاشق شدن بود، و به خاطر همین ، امیدواری ها به صاحبدلی آقای بینگلی بیشتر شد.
خانم بنت به شوهرش گفت: اگر روزی یکی از دخترهایم به خیر و خوشی در ندرفیلد سر و سامان بگیرد، و بقیه هم شوهرهای خوبی گیر بیاورند، دیگر هیچ آروزیی نخواهم داشت.
چند روز بعد، آقای بینگلی باز دید آقای بنت را پس داد و ده دقیقه ای در کتابخانه آقای بنت نشست و گپ زد. به دلش صابون زده بود که چشمش به جمال خانم های جوانی روشن می شود که وصف زیبایی شان را زیاد شنیده بود، اما حالا فقط پدر آنها را می دید. خانم ها وضع شان کمی بهتر بود چون لااقل از پنجره بالایی می دیدندند که او کت آبی پوشیده و سوار یکی اسب سیاه است.
خیلی زود به شام دعوت شد. خانم بنت داشت کارها را طوری رتق و فتق می کرد که در شأن کدبانوگری اش باشد، اما در بحبوحه کارها پیغامی رسید و کاسه کوزه ها را به هم زد.
آقای بینگلی مجبور بود روز بعد در شهر باشد، به خاطر همین نمی توانست از مراحم دعوت آنها بهره مند شود، و غیره. خانم بنت پاک به هم ریخت. نمی فهمید او که تازه به هرتفردشر آمده به این زودی در شهر چه کار دارد. بعد هم ترس برش داشت که نکند او مدام از جایی به جای دیگر می رود، و هیچ وقت هم آن طور که باید و شاید در ندرفیلد نمی ماند. لیدی لوکاس کمی ترسش را ریخت، چون گفت آقای بینگلی فقط به خاطر یک ضیافت بزرگ رقص به لندن می رود. بعد هم زود خبر رسید که آقای بینگلی قرار است دوازده خانم و هفت آقا را با خودش به مهمانی بیاورد. دخترها از تعداد خانم ها ناراحت شدند، اما روز قبل از مهمانی خیالشان راحتر شد، چون شنیدند که به جای آن دوازده خانم ، آقای بینگلی فقط شش خانم با خودش آورده است که پنج نفرشان خواهرش هستند و یک نفر دیگرشان هم یک قوم و خویش دیگر است.
وقتی هم که آن عده به سالن رقص وارد شدند روی هم رفته پنج نفر بیشتر نبودند: آقای بینگلی ، دو خواهرش ، شوهر خواهر بزرگترش ، و یک مرد جوان دیگر.
آقای بینگلی خوش قیافه و متشخص بود. سر و وضع مطبوعی داشت و رفتارش بی تکلف و راحت بود. خواهرهایش زنهای نازنینی بودند و حالت مصمم و متکی به نفس داشتند.
شوهر خواهرش ، یعنی آقای هرست، ظاهر و رفتار عادی آدم های متشخص را داشت. اما دوست آقای بینگلی ، یعنی آقای دارسی ، زود توجه همه را به خود جلب کرد، چون بلند قد و خوش اندام بود، چهره قشنگی داشت و آدم واقعا اصل و نسب داری به نظر می رسید. پنچ دقیقه هم از ورودش نگذشته بود که این خبر دهان به دهان گشت که سالی ده هزار پوند عایدی دارد.
آقایان او را نمونه یک مرد تمام عیار می دانستند، و خانم ها هم می گفتند او خیلی خوش قیافه تر از آقای بینگلی است، و نصف مدت آن شب هم با تحسین نگاهش می کردند، تا آن که رفتارش توی ذوق زد و ورق برگشت. معلوم شد که مغرور است، خودش را بالاتر از دیگران می داند و با این چیزهای عادی دلش خوش نمی شود؛ خلاصه طوری شد که با آن همه ملک و املاک که در دربیشر داشت کاملا از چشم افتاد و حتی شد آدم نامطبوعی که به هیچ وجه نمی شد او را با دوستش مقایسه کرد.
آقای بینگلی خیلی زود با همه آدم های مهم توی سالن آشنایی به هم زده بود.
پر تحرک و بی تلکف بود. هر بار که رقص راه می افتاد می رقصید.ناراحت هم شد از این که مهمانی خیلی زود تمام شده است، و گفت که خودش یک مهمانی رقص در ندرفیلد ترتیب می دهد. همین خصوصیات دوست داشتنی اثرش را بر بقیه می گذاشت. چه قدر با دوستش فرق می کرد! آقای دارسی فقط یک بار با خانم هرست رقصید و یک بار هم با دوشیزه بینگلی. نگذاشت او را با هیچ خانم دیگری آشنا کنند. و بقیه مدت را هم توی سالن فقط راه رفت، و گه گاه با آشناهای خودش کلمه ای رد و بدل کرد. شخصیتش رو شده بود. مغرورترین و نامطبوع ترین آدم دنیا بود.
همه دلشان می خواست او دیگر به آن جا نیاید. از همه مخالف تر هم خانم بنت بود که اول به طور کلی از رفتار خوشش نیامد. بعد وقتی او به یکی از دخترهایش بی اعتنایی کرد، خانم بنت به غیظ افتاد و کینه خاصی از او به دل گرفت.
چون تعداد آقایان کم بود، الیزابت بنت مجبور شده بود دو دور نرقصد و بنشیند. یکی از این دوبار، آقای دارسی درست کنار الیزابت ایستاده بود و الیزابت می توانست گفت و گوی او با آقای بینگلی را بشنود که برای چند دقیقه از رقص خارج شده بود تا از دوست خود تقاضا کند که به رقص ملحق شود.
گفت: بیا، دارسی ، باید تو را به رقص بکشانم. خوشم نمی آید همین طوری عاطل و باطل این جا بایستی بهتر است بیایی برقصی.
اصلا . تو می دانی که چه قدر بدم می آید، مگر این که واقعا با هم رقص خودم آشنا باشم. توی جمع هایی مثل این ، غیر قابل تحمل است. خواهرهایت مشغول اند، زن دیگری هم این جا نیست که رقصیدن با او برایم جاذبه ای داشته باشد.
بینگلی بلند گفت: پادشاه هم به اندازه او سخت نمی گیرد! راستش ، من که هیچ وقت توی عمرم مثل امشب این همه دختر آراسته ندیده بودم. چند تا از این دخترها هم که می بینی خیلی قشنگ اند.
آقای دارسی به دوشیزه بنت بزرگ تر نگاه کرد و گفت: تو داری با تنها دختر خوشگل این سالن می رقصی.
او ! قشنگ ترین موجودی که دیده ام! ولی یکی از خواهرهایش درست کنار تو نشسته. خیلی قشنگ است و راستش خیلی هم مطبوع . بگذار از هم رقصم بخواهم تو را با او آشنا کند.
گفت: منظورت کدام شان است؟ و بعد برگشت و لحظه ای به الیزابت نگاه کرد و تا چشم الیزابت به چشمش افتاد نگاه خود را برگرداند و با خونسردی گفت: بدک نیست، ولی آن قدر قشنگ نیست که مرا به وسوسه بیندازد. فعلا هم دل و دماغ ندارم به خانم های جوان توجه کنم که بقیه به آنها اعتنایی نکرده اند تو بهتر است برگردی پیش هم رقصت و از خنده هایش کیف کنی ، چون با من داری وقتت را تلف می کنی.
آقای بینگلی همین کار را کرد. آقای دارسی هم دور شد.
و الیزابت ماند با احساسی نه چندان خوش در مورد آقای دارسی. الیزابت با آب و تاب این ماجرا را برای دوستان خود تعریف کرد، چون دختر پر جنب و جوش و بازیگوشی بود و از هر چیز مضحک و بامزه ای خوشش می آمد.
روی هم رفته آن شب به کل خانواده بد نگذشت.
خانم بنت دیده بود که ندرفیلدی ها از دختر بزرگش خیلی تعریف و تمجید کرده اند. آقای بینلگی دوبار با او رقصیده بود ، و اوضاع او با خواهرهایش فرق می کرد. جین هم به اندازه مادرش از این موضوع خوشحال بود ، اما آرامش بیشتری داشت.
الیزابت خوشحالی جین را درک می کرد. مری شنیده بود که به دوشیزه بینگلی گفته شده مری فاضل ترین دختر در آن حوالی است. کاترین و لیدیا هم وضع بدی نداشتند و هیچ موقع بدون هم رقص نمانده بودند ، و این کل چیزی بود که به نظرشان در مهمانی رقص اهمیت داشت.
به خاطر همین ، خوش و سرحال به لانگبورن ، دهکده ای که در آن زندگی می کردند و خودشان ساکنان اصلی اش بودند ، برگشتند. دیدند آقای بنت هنوز بیدار است. کتاب دستش بود و به گذشت زمان توجه نداشت. این بار خیلی کنجکاو بود و می خواست بداند شبی که آن همه انتظارات عالی از آن می رفت چه گونه سپری شده است.
آقای بنت بدش نمی آمد که تصورات همسرش درباره غریبه نقش برآب شده باشد، اما کمی که گذشته فهمید که می خواهند داستان دیگری برایش تعریف کنند.
خانم بنت به محض این که وارد اتاق شد گفت: او ! آقای بنت عزیز، نمی دانی چه شب خوبی بود ، چه مجلس رقصی ، عالی! کاش بودی. خیلی از جین تعریف و تمجید کردند. از این بهتر نمی شد.
همه می گفتند او چه قدر خوب است. آقای بینگلی جین را خیلی قشنگ می دانست و دوباره هم با او رقصید. عزیزم، فکرش را بکن ، دوبار با او رقصید، جین تنها کسی بود در آن سالن که آقای بینگلی دوبار از او دعوت به رقص کرد.
اول از همه ، از دوشیزه لوکاس تقاضا کرد. دلخور شدم که با او رقصید. اما اصلا از او تعریف و تمجید نکرد. خودت که می دانی، تعریف و تمجید هم ندارد. اما وقتی جین داشت می رقصید معلوم بود که چشمش را گرفته ، پرسید این دختر کیست. بعد با او آشنا شد و دو دور بعدی از جین برای رقص دعوت کرد.
بعد هم دو دور سوم را با دوشیزه کینگ رقصید، دو دور چهارم را با ماریا لوکاس، دو دور پنجم را باز با جین ، دو دور ششم را با لیزی، و همین طور رقص بولانژه(رقص دسته جمعی به شکل دایره)
شوهرش از فرط استیصال داد زد: اگر دلش به حال من می سوخت این قدر نمی رقصید! ترا به خدا، دیگر نگو با چه کسی رقصید. اوه! کاش توی همان رقص اول پایش رگ به رگ میشد!
خانم بنت ادامه داد: اوه! عزیزم، من که خیلی از او خوشم آمد. فوق العاده خوش قیافه است! خواهرهایش هم جذاب اند. تو عمرم شیکتر از لباس آنها ندیده بودم. واقعا تور لباس خانم هرست....
باز هم آقای بنت حرفش را قطع کرد. دادش از شرح و توصیف زرق و زیورها در آمد. خانم بنت مجبور شد به یک شاخ دیگر بپرد، و با لحن تلخ و کمی اغراق شروع کرد به حرف زدن درباره بی نزاکتی حیرت انگیز آقای دارسی.
اضافه کرد: ولی مطمئنم که لیزا اگر به مذاق او خوش نیامده ضرری هم نکرده.
مرد نامطبوع و نفرت انگیزی است. آدم از هیچ چیزش خوشش نمی آید. آن قدر از خودراضی است و خودش را می گیرد که نمی شود تحملش کرد! کمی این طرف راه می رفت، کمی آن طرف راه می رفت، و تمام مدت هم خیال می کرد آدم مهمی است! تازه آن قدرها هم خوش قیافه نبود که کسی دلش بخواهد با او برقصد! کاش تو آن جا بودی ، عزیزم، یکی از آن متلک ها نثارش می کردی. خیلی از او بدم می آید.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۹-۱۲-۱۳۹۰, ۰۱:۱۵ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #4
RE: رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
فصل 4


وقتی جین و الیزابت تنها شدند، جین که قبلا با احتیاط از آقای بینگلی تعریف و تمجید می کرد به خواهرش گفت که چقدر از آقای بینگلی خوشش آمده.
گفت: همان جور است که یک مرد جوان باید باشد. فهمیده ، خوش اخلاق ، پرجنب و جوش. هیچ وقت آدمی به این خوش رفتاری ندیده بودم ! چه بی تکلف، چه باتربیت!
الیزابت جواب داد: خوش قیافه هم هست. همان جور است که یک مرد جوان باید باشد. خلاصه، کم و کسری ندارد.
وقتی بار دوم از من دعوت به رقص کرد خیلی خوشم آمد. انتظار چنین لطف و توجهی را نداشتم.
نداشتی؟ من داشتم. این فرق بزرگ من و توست. تو وقتی تعریف و تمجید می شنوی تعجب می کنی، من نه. چه چیزی طبیعی تر از این که دوباره به رقص دعوتت کرد؟ خواهی نخواهی ، می دید که تو از همه زن های دیگر تو سالن خیلی خوشگل تری. توجه کردنش جای تعجب ندارد. البته خیلی آدم مطبوعی است، و من به تو حق می دهم که از او خوشت بیاید. تو از آدم های پایین تر از او هم خوشت می آمد.
لیزی عزیز!

اوه تو خیلی مستعدی که از آدم ها خوشت بیاید، هیچوقت نقص و ایرادی در کسی نمیبینی از نظر تو همه عالم خوب و قابل قبول است من که تا حالا نشنیده ام تو بد کسی را بگویی.

دلم نمی خواهد زود از دیگران عیب و ایراد بگیرم . ولی همیشه چیزی که در فکرم باشد به زبان می آورم.

می دانم و همین است که با عث تعجب من می شود.تو عقلت کار میکند و در عین حال صاف و ساده چشمت را به بلاهت و کم عقلی بقیه می بندی .صراحت و رک گویی در آدمهای دیگر هم هست همه جا میشود دید و ساده دلی بی شائبه و فارغ از غرض.....دیدن خوبی های آدم ها و حتی بزرگ جلوه دادن این خوبی ها، نگفتن بدی ها ....این ها دیگر فقط مخصوص توست خوب تو خواهر های این مرد را هم دوست داری ؟ رفتارشان مثل خودش نیست.

مسلما ،ولی اولش ،وقتی با آنها صحبت کنی می فهمی زن های مطبوعی هستند . دوشیزه بینگلی قرار است با برادرش زندگی کند و به امور منزل برسد .اگر ندیدیم که دوشیزه بینگلی چه همسایه خوبی از کار در می آید آن وقت میشود گفت که من اشتباه کرده ام.

الیزابت در سکوت گوش داد ، اما متقاعد نشد رفتار آن خانم ها در جمع طوری نبود که به مذاق همه خوش بیاید .الیزابت که هم تیز بین تر از خواهرش بود و هم سخت گیر تر ،در عین حال زیاد تحت تاثیر برخورد و رفتار دیگران قرار نمی گرفت ،روی هم رفته از رفتار آن ها خوشش نیامده بود .البته آن ها خانم های اراسته ای بودند. وقتی راضی بودند در خوش اخلاقی کسی به پایشان نمیرسید. هروقت هم میلشان میکشید خیلی مطبوع میشدند. مغرور بودند و زیاد خودشان را میگرفتند البته خوش قیافه هم بودند .در یکی از مدارس خصوصی شهر درس خوانده بودند ،بیست هزار پوند ثروت داشتند ، خوب خرج می کردند ، وبا آدم های اسم و رسم دار حشر ونشر میکردند. به خاطر همین از هرجهت حق داشتند به خودشان بنازند و دیگران را دست کم بگیرند .از یک خانواده ابرو مند شمال انگلستان بودند و به همین اصل ونصب خانوادگی میبالیدند و بیشتر وقت ها یادشان میرفت ثروت برادر و پول و پله خودشان از راه تجارت به دست آمده است.
آقای بینگلی حدود صد هزار پوند از پدرخود به ارث برده بود پدر میخواست ملکی بخرد که عمرش وفا نکرد .آقای بینگلی هم چنین قصد ی داشت و گاهی هم جاهایی را در ناحیه خودش انتخاب می کرد . اما حالا بهانه خوبی گیر آورده بود و مثل ارباب ها حق شکار هم داشت ،از نظر خیلی ها که می دانستند آدم راحت طلبی است بعید بود که بقیه عمرش را در ندلفید سپری نکند و کار خرید ملک را به عهده نسل بعد نگذارد.
خواهر هایش خیلی دوست داشتند او برای خودش صاحب ملکی املاکی باشد.ولی حالا با این که فقط مستاجر بود دوشیزه بینگلی هیچ بدش نمی آمد ریاست کند و خانم هرست هم ،که شوهرش بیشتر خوش سر و وضع بود تا ثروتمند ، هر جا که به نفعش بود دوست داشت خانه آقای بینگلی را خانه خودش بداند .دو سال بیشتر از به عرصه رسیدن آقای بینگلی نگذشته بود که تصادفا کسی به او توصیه کرده بود نگاهی به خانه ندرفیلد بیندازد و آقای بینگلی هم وسوسه شده بود نیم ساعتی به داخل وخارج خانه نگاه کند ، از موقعیت اتاق ها خوشش آمد، از تعریف و تمجید های صاحب ان خانه هم ذوق کرد ، و در جا اجاره اش کرد.
بین او و اقای دارسی دوستی صمیمانه ای بود هر چند که شخصیتشان خیلی با هم فرق داشت .بینگلی به خاطر صداقت ، بی تکلفی گشاده رویی و خلق و خوی ملایمش برای دارسی عزیز بود.
البته همه این ها نقطه مقابل خصوصیات دارسی بود اما دارسی هم از خصوصیات خودش اصلا بدش نمی آمد .بینگلی به نظریات صائب دارسی خیلی اعتقاد داشت و برای دوستی اش ارزش زیادی قائل بود.از لحاظ درک و فهم دارسی فراتر از بینگلی بود . البته بینگلی به هیچ وجه نقصی نداشت اما به هر حال دارسی با هوش تر بود .اما دارسی متکبر ،نجوش ، سخت گیر و مشکل پسند بودو رفتارش با این که مودبانه بود کمی توی ذوق میزد.از این لحاظ بینگلی خیلی بهتر بود .بینگلی هرجا که می رفت بی برو برگرد همه از او خوششان می آمد، اما دارسی همیشه دیگران را دلخور میکرد.
طرز حرف زدنشان درباره آن مهمانی مریتین کاملا تفاوت این دو مرد را نشان میداد.
بینگلی می گفت که در عمرش آدم های به این خوبی و دختر های به این قشنگی ندیده است : همه مهربان بودند و به او میرسیدند ،تشریفات و قید و بندی در کار نبود مقررات خشکی در کار نبود، و دوشیزه بنت هم فرشته ای بود که قشنگ تر از او پیدا نمی شد .
اما دارسی بر عکس یک مشت آدم دیده بود که نه قشنگ بودند نه شیک پوش .به هیچ کدام آنها علاقه ای پیدا نکرده بود و از هیچ کدامشان هم لطف و مرحمتی ندیده بود .قبول داشت که دوشیزه بنت خوشگل است ، اما میگفت او زیادی می خندد.
خانم هرست و خواهرش می گفتند که بله این طور است ، اما به هر حال از دوشیزه بنت تعریف می کردند و از او خوششان می آمد . می گفتند که دختر شیرین ونازنینی است و بد نیست بیشتر با او آشنا شوند. به این ترتیب دوشیزه بنت دختر شیرین و نازنینی به حساب آمد ، و بینگلی با شنیدن این تعریف و تمجید ها دست خودش را بیشتر باز دید تا به این دختر بیشتر فکر کند.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۹-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۳۱ عصر
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #5
RE: رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
فصل 5


نزدیک لانگبورن خانواده ای زندگی می کردند که خانواده بنت با آن صمیمی بودند .سر ویلیام لوکاس قبلا در مریتین در کار تجارت بود به ثروت قابل توجهی هم رسیده بود و زمانی که شهردار بود به حضورش شرفیاب شده و لقب سر گرفته بود .بعد ازآن خیلی چیزها را طور دیگر می دید . کسب و کار و اقامت در یک شهر کوچک تجارتی دلش را زد.هم تجارت را بوسید و گذاشت کنار و هم آن شهر کوچک را ترک کرد.
با خانواده اش به خانه ای در یک مایلی مریتین کوچ کرد ، بعد اسم آنجا را لوکاس لاج( محل زندگی لوکاس )گذاشت و خیال کرد که با این کار به آن محل تشخص می بخشد . بعد هم فارغ از امور تجاری وقت خود را تماما وقف ادب به خرج دادن به آدم و عالم کرد. با این که مقام بالاتری پیدا کرده بود به هیچ وجه دچار غرور و خودبینی نشد . برعکس ، به همه احترام میگذاشت و خوبی می کرد . ذاتا ملایم و با محبت و مودب بود بعد از شرفیابی در کاخ سنت جیمز(یکی از اقامت گاه های رسمی فرمانروایان انگلستان)مبادی اداب و خوش رفتار تر هم شده بود.
لیدی لوکاس زن خیلی خوبی بود ، اما انقدر زیرک نبود که در عالم در و همسایگی زیاد به درد خانم بنت نخورد...چندین فرزند داشتند که بزرگترینشان خانم جوان و فهمیده و باهوشی بود که حدود بیست و هفت سال سن داشت و دوست صمیمی الیزابت بود . این که دوشیزه لوکاس ها و دوشیزه بنت ها همدیگر را ببینند و درباره مهمانی رقص صحبت کنند بی برو برگرد واجب بود به خاطر همین هم فردای مهمانی ، دوشیزه لوکاس ها به لانگبورن آمدند تا گل بگویند و گل بشنوند.
خانم بنت با نهایت خویشتن داری و نزاکت به دوشیزه لوکاس گفت تو شب را به خوبی شروع کردی شارلوت تو اولین انتخاب آقای بینگلی بودی.
-بلی....ولی ظاهرا انتخاب دومش رابیشتر دوست داشت
-اوه!...حتما منظورت جین است ....دو بار با جین رقصید . راستش همین طور بود . انگار از جین خ,شش آمده بود ....به نظر من که این طور بود.یک چیز هایی هم شنیده ام ....ولی نفهمیدم چه....چیز هایی درباره آقای رابینسن.
-شاید منظورتان حرف های است که بین او و اقای رابینسن رد و بدل شد من هم شنیدم.مگر برای شما نگفته بودم ؟آقای رابینسن پرسیده بود که آیا از مهمانی مریتین ما خوشش می آید یا نه، به نظرش کلی خانم های خوشگل توی سالن هستند یا نه ؟به نظرش کدام شان خوشگل تر است ؟ او هم فوری به این سوال آخر جواب داد ...اوه! بی تردید دوشیزه بنت بزرگ، کسی شک ندارد.
-عجب !....خب، البته غیر از این هم نیست ...انگار....ولی با این حال معلوم نیست به جایی میرسد یا نه.
شارلوت گفت :ولی چیز هایی که من شنیدم به درد بخور تر از چیز هایی بود که الیزای شما شنید . آقای دارسی با این که دوست آقای بینگلی است اصلا حرف هایش ارزش شنیدن ندارد، مگر نه؟....طفلکی الیزا!...فقط قابل قبول.
نقصی است که رواج دارد. با این چیزهایی که من مطالعه کرده ام به این نتیجه رسیده ام که واقعاً رواج دارد. ذات بشر مستعد آن است. بین ما آدم ها کمتر کسی پیدا می شود که به خاطر این یا آن خصوصیت یا کیفیت، چه واقعی چه خیالی، خودش را برتر احساس نکند. خودخواهی و غرور دو چیز متفاوت اند، هرچند که معمولاً مترادف گرفته می شوند. ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد. غرور بیشتر به تصور ما از خودمان بر می گردد، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند."
لوکاس کوچولویی که همراه خواهرهایش آمده بود بلند گفت: "من اگر مثل آقای دارسی پولدار بودم، اهمیتی نمی دادم که چقدر مغرورم. چند تا سگ شکاری می گرفتم و هر روز یک بطر شراب می خوردم."
خانم بنت گفت: "پس خیلی بیشتر از ظرفیتت می خوردی. من اگر تو را در آن حال می دیدم فوری بطری را از دستت می گرفتم."
پسرک اعتراض کرد و گفت که خانم بنت نباید چنین کاری بکند. خانم بنت باز هم گفت که همین کار را می کند، و این بگو مگو تا آخر دیدارشان ادامه پیدا کرد.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۹-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۳۷ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #6
RE: رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
فصل 6


خانم های لانگبورن خیلی زود به حضور خانم های ندرفیلد رسیدند. خانم های ندرفیلد هم بازدیدشان را پس دادند. رفتار مطبوع دوشیره بنت حسن نظر خانم ها هرست و دوشیزه بینگلی را بیشتر کرد. البته مادرش را غیرقابل تحمل می دیدند و خواهران کوچک تر را هم در حد و شأن هم صحبتی نمی دانستند، اما به دو خواهر فهماندند که بدشان نمی آید با آن ها بیشتر آشنا شوند.
جین از این توجه و عنایت خیلی خوشحال شد، اما الیزابت هنوز در رفتار آن ها با دیگران، حتی با خواهرش، نوعی تکبر می دید و به خاطر همین از آن ها خوشش نمی آمد. البته لطف و محبت شان در حق جین فی نفسه ارزش داشت، چون به احتمال خیلی زیاد از تعریف و تمجیدهای برادرشان ناشی می شد. هر وقت که دیداری دست می داد، کاملاً معلوم بود که آقای بینگلی از جین خوشش می آید. از نظر الیزابت هم مثل روز روشن بود که جین دارد تسلیم احساسی می شود که از ابتدا به آقای بینگلی پیدا کرده بود.
بعید نبود که عاشق بی قرار او بشود. اما با خوشحالی فهمید که بعید است همه ی عالم و آدم با خبر شوند، چون جین با تمام احساسی که داشت در عین حال متانت و احتیاط را در رفتار با نشاط همیشگی اش مراعات می کرد و همین باعث می شد که کسی او را گستاخ و بی ادب نداند. این را به دوست خود، دوشیزه لوکاس، هم گفت.
شارلوت جواب داد: "شاید بد هم نباشد که آدم در چنین مواردی خودش را جلو بقیه نگه دارد، اما این قدر احتیاط کردن گاهی به ضرر آدم تمام می شود. اگر زنی با مهارت کامل احساس خود را از طرف مقابل مخفی نگه دارد، شاید فرصت جلب توجه طرف مقابل را از دست بدهد. در این صورت، دیگر فایده ای ندارد که هیچ کس قضیه را نفهمیده باشد. در دلبستگی و علاقه ای هم قدردانی وجود دارد و هم خودبینی، طوری که نمی شود با خیال راحت این چیزها را به حال خود گذاشت. شروع کردنش راحت است... کمی توجه طبعاً کافی است. اما کمتر کسی این قدر دل و جرئت دارد که بدون تشویق و رغبت واقعاً عاشق بشود. در نود درصد موارد، بهتر است زن بیشتر از چیزی که حس می کند مهر و محبت نشان بدهد. بینگی مسماً خواهرت را دوست دارد، اما اگر خواهرت قدمی برندارد و کمکش نکند، شاید بینگلی هیچ وقت از دوست داشتن جلوتر نرود."

"ولی خواهرم به اقتضای طبیعتش قدم بر می دارد. وقتی من علاقه ی خواهرم به بینگلی را تشخیص می دهم، بینگلی هم قاعدتاً باید این را بفهمد، مگر این که خیلی از مرحله پرت باشد."

"ولی الیزا، یادت باشد که بینگلی به اندازه ی تو خلق و خوی خواهرت را نمی شناسد."

"ولی اگر زنی به مردی بی اعتنا نباشد، و برای پنهان نگه داشتن احساساتش کاری هم نکند، مرد خودش باید تشخیص بدهد."

"اگر یک چیزهایی ببیند، خب، باید هم تشخیص بدهد. البته بینگلی و جین همدیگر را کم نمی بینند، اما هیچ وقت پیش نیامده که چند ساعتی با هم باشند. تازه، همیشه توی جمع های بزرگ همدیگر را می بینند، و اصلاً نمی توانند تمام مدت با هم صحبت کنند. جین باید از هر نیم ساعتی که گیرش می آید استفاده کند و محبت او را جلب کند. وقتی خیالش از او راحت شد، آن وقت فرصت دارد تا هر قدر دلش می خواهد عاشق تر بشود."

الیزابت جواب داد: "موقعی که چیزی مطرح نباشد جز این که شوهر درست و حسابی گیر آدم بیاید، فکر تو فکر خوبی است. من اگر می خواستم شوهر پولدار پیدا کنم، یا اصلاً شوهر کنم، همین کاری را می کردم که الآن گفتی. اما جین چنین احساسی ندارد. نقشه و برنامه ای ندارد. در عین حال، خودش هم مطمئن نیست که چه قدر علاقه دارد، و اصلاً عاقلانه است یا نه. دو هفته بیشتر نیست که بینگلی را دیده. چهار دفعه در مریتن با او رقصیده. یک روز هم او را توی منزلش دیده، بعد هم چهار بار در جمع با او غذا خورده. خب، این ها اصلاً کافی نیست تا به شخصیت او پی ببرد."

"این طور هم که تو می گویی نیست. اگر فقط با او غذا خورده بود فوقش می فهمید که اشتهایش خوب است یا نه. یادت نرود که چهار شب با هم بوده اند _ توی چهار شب خیلی چیزها دستگیر آدم می شود."

"بله. توی این چهار شب هر دو فهمیده اند که بیست و یک را بیشتر از فلان پوکر دوست دارند. ولی، در مورد چیزهای مهم دیگر، فکر نمی کنم مطلبی دستگیرشان شده باشد."

شارلوت گفت: "خب، من از ته دل برای جین آرزوی موفقیت می کنم. به نظر من، اگر همین فردا هم با او ازدواج می کرد همان قدر احتمال خوشبخت شدن داشت که یک سال دیگر، آن هم بعد از کلی سبک سنگین کردن اخلاق و شخصیت او. خوشبختی در ازدواج کلاً به بخت و اقبال است. حتی اگر خلق و خوی طرفین کاملاً برای آن ها شناخته شده باشد، یا اصلاً عین هم باشد، هیچ معلوم نیست که به سعادت می رسند یا نمی رسند. تازه بعدش با هم اختلاف پیدا می کنند و هر کدام به نحوی دلخور می شود. از عیب و ایرادهای کسی که قرار است عمرت را با او سر کنی، هر چه کمتر بدانی بهتر است."

"مرا به خنده می اندازی، شارلوت. درست نیست، خودت می دانی که درست نیست، خود تو حاضر نیستی این شکلی عمل کنی."

الیزابت که مدام فکر می کرد آقای بینگلی از خواهرش خوشش آمده هیچ خبر نداشت که خودش رفته رفته مورد توجه دوست آقای بینگلی قرار گرفته است. آقای دارسی اول او را زیاد قشنگ نمی دانست. در مجلس رقص، وقتی به الیزابت نگاه کرده بود چنگی به دلش نزده بود . دفعه بعد هم که الیزابت را دید فقط دنبال عیب و ایراد گشت.اما همین که به خودش و دوستانش گفت که جذابیتی در قیافه ی الیزابت نمی بیند متوجه شد که در حالت زیبای چشم های سیاه الیزابت نوعی هوش و ذکاوت فوق العاده موج می زند . بعد از این، چیزهای دیگری هم در الیزابت کشف کرد که به همان اندازه باعث خجالتش می شد با نگاه عیب جوی خود انواع اقسام عیب و نقص در الیزابت پیدا می کرد ، اما در عین حال مجبور می شد اعتراف کند که اندام و شکل و شمایل الیزابت ظریف و خوشایند است با این که می گفت رفتارهای الیزابت با دنیای باب روز تفاوت دارد ، اما از نشاط و بازیگوشی بی تکلف او خوشش می آمد. الیزابت از این تغییر عقیده پاک بی خبر بود ... از نظر الیزابت ، آقای دارسی همان مردی بود که هیچ جا محبوب نبود و الیزابت آنقدر قشنگ نمی دانست که قابل باشد تا با او برقصد.
آقای دارسی می خواست الیزابت را بیشتر بشناسد ، و برای این که یک قدم جلوتر برود و سر صحبت را با او باز کند ، به حرف های الیزابت با دیگران گوش سپرد . الیزابت متوجه شد . همه در خانه ی سر ویلیام لوکاس بودند که مهمانی بزرگی داده بود.

الیزابت به شارلوت گفت: منظور آقای دارسی چیست که به صحبت های من کلنل فورستر گوش می کند ؟
-این سئوالی است که فقط دارسی می تواند جوابش را بدهد .
-ولی اگر باز هم این را کار را بکند، حتماً به او می فهانم که من می دانم دنبال چه چیزی است . با نگاهش همه چیز را مسخره میکند . باید خودم رودربایستی را کنار بگذارم ، و گرنه ممکن است کم کم از هیبتش بترسم.

کمی بعد آقای دارسی به طرفشان آمد ، بدون آن که ظاهراً قصد صحبت کردن داشته باشد . دوشیزه لوکاس به الیزابت هشدار داد که آن حرف ها را به اقای دارسی نزند ، اما همین باعث شد که الیزابت بیشتر تحریک بشود . این بود که رو کرد به آقای دارسی و گفت:
-آقای دارسی ، به نظر شما، من همین الان که داشتم سر به سر کلنل فورستر می گذاشتم تا یک مهمانی رقص در مریتن بدهد ، خوب از عهده بر نیامدم؟
- با شور و حال تمام .... ولی ، خب ، این موضوعی است که هر خانمی را به شور و حال می اندازد.
-کم لطفی می کنید.

دوشیزه لوکاس گفت:حالا وقتش رسیده که ما از خانم چیزی بخواهیم . من می روم در ساز را باز می کنم، بعدش هم که خودت بهتر می دانی.

-تو هم در عالم دوستی عجب کارهای عجیبی می کنی! ...همیشه از من می خواهی جلو هر کس و ناکس پیانو بزنم و آواز بخوانم! ... اگر دل و دماغ پز دادن با موسیقی را داشتم این تقاضای تو خیلی هم خوب بود ، اما الان دلم نمی خواهد مقابل کسانی پشت پیانو بنشینم که عادت کرده اند هنر نمایی بهترین خواننده ها و نوازنده ها را ببینند.
اما بعد از آنکه دوشیزه لوکاس اصرار کرد ، گفت:بسیار خوب اگر اصرار دارید باشد.بعد نگاه تندی به آقای دارسی انداخت و گفت: یک ضرب المثل جالب قدیمی هست که البته این جا همه با آن آشنایی دارند...نفست را بگیر تا بتوانی آشت را فوت کنی...من هم نفسم را نگه می دارم تا آوازم صدا بدهد.

اجرای الیزابت دلنشین بود هر چند که بی نقص نبود . بعد از یکی دو آواز ، و قبل از اینکه به اصرار چند نفر تن بدهد که می گفتند دوباره و دوباره آواز بخواند ، الیزابت با کمال میل جای خود را پشت پیانو به مری داد که تنها دختر غیر خوشگل خانواده بود و به همین علت هم خیلی زحمت کشیده بود تا فضل و کمالاتی پیدا کند . همیشه هم برای هنر نمایی بی تابی می کرد.
مری نه استعداد داشت و نه ذوق و سلیقه . با این که برای خودنمایی خیلی زحمت کشیده بود ، در عین حال حالت پر تکلف و رفتار متضاهرانه ای داشت که نمی گذاشت به مهارتی بالاتر از حد فعلی اش برسد . الیزابت ، بی تکلف و صمیمی بود، و با این که اصلاً به خوبی مری اجرا نمی کرد همه از هنرنمایی او بیشتر لذت می بردند . مری، بعد از یک اجرای طولانی ، به اصرار خواهرهای کوچک ترش چند آواز اسکاتلندی و ایرلندی را با هم با کمال میل اجرا کرد و تمجید و تشویق خواهرها را برانگیخت که با شوق و ذوق همراه چند تا از لوکاس ها و دو سه تا افسر به عده ای که در انتهای سالن می رقصیدند ملحق شدند.

آقای دارسی ساکت نزدیک آنها ایستاده بود و آزرده بود از اینکه شب به آن ترتیب سپری می شود خودش در هیچ گفت و گویی شرکت نمی کرد ان قدر توی خودش بود که نفهمید سر ویلیام لوکاس آمده کنارش ایستاده، تا این که سر ویلیام سر صحبت را این طور باز کرد:
-چه خوب که به جوان ها این طور خوش می گذرد، آقای دارسی ! ...واقعاً هیچ چیز جای رقص را نمی گیرد ...به نظرم یکی از بهترین تفریحات محافل سطح بالاست.
-بله، آقا ... در عین حال این حسن را هم دارد که در محافل سطح پایین هم رواج دارد... هر کس و ناکسی می تواند برقصد.

سر ویلیام فقط لبخند زد . بعد از مکث ، دید که بینگلی هم به جمع ملحق شده است و ادامه داد:دوست شما قشنگ می رقصد،شک ندارم که شما هم خبره اید، آقای دارسی
-آقا به نظرم شما رقص مرا در مریتن دیده اید .
بله ، البته ، و کلی هم محضوظ شدم. به سنت جیمز هم می روید برقصید؟
-هیچ وقت ، آقا
- فکر نمی کنید که خوب باشد افتخار بدهید و رسم محل را بجا بیاورید؟
- اگر بتوانم، این افتخار را به هیچ محلی نمیدهم.
-شما در شهر خانه دارید، بله؟
آقای دارسی سرش را تکان داد.
من یک وقتی در فکرش بودم که بروم شهر زندگی کنم...آخر من به محافل سطح بالا علاقه دارم. اما مطمئن نبودم که آب و هوای لندن به مزاج لیدی لوکاس بسازد.
مکث کرد که جواب بشنود اما مخاطبش دل و دماغ جواب دادن نداشت.همین موقع الیزابت به طرف آنها آمد ، و سر ویلیام فکر کرد کاری کند که مذاق زنان خوش بیاید . این بود که خطاب به الیزابت با صدای بلند گفت:
-دوشیزه الیزای عزیز، شما چرا نمیرقصید ؟...آقای دارسی، اجازه می خواهم این خانم جوان رابه عنوان یک هم رقص عالی خدمتتان معرفی کنم.... وقتی این همه زیبایی در برابرتان است، مطمئنم که دیگر نمی توانید امتناع کنید.بعد دست الیزابت را گرفت و خواست در دست آقای دارسی بگذارد که البته آقای دارسی اصلاً بدش نیامد اما الیزابت زود دستش را پس کشید و بدون رودر بایستی به سر ویلیام گفت:
آقا اصلاً نمی خواهم برقصم نباید تصور کنید که من به خاطر پیدا کردن هم رقص به این طرف آمده ام.
آقای دارسی در نهایت ادب و نزاکت از الیزابت تقاضا کرد که افتخار بدهد اما بی نتیجه بود.الیزابت تصمیمش را گرفته بود.سر ویلیام هر چه گفت تصمیم الیزابت عوض نشد که نشد.
-شما خیلی عالی می رقصید دوشیزه الیزا و کم لطفی است که از دیدن رقص شما محروم بمانیم. جناب ایشان هم کلاً از این جور وقت گذرانی ها خوش شان نمی آید اما قطعاً مخالفتی ندارند که نیم ساعتی ما را محظوظ کنند.
الیزابت با لبخند گفت : آفای دارسی یکپارچه ادب و نزاکتند.
-البته با چنین مشوقی ، دوشیزه الیزای عزیز تعجبی ندارد که این طور گشاده رو باشند . آخر چه کسی از چنین هم رقصی بدش می آید؟
الیزابت با شیطنت نگاهی انداخت و رفت . امتناع الیزابت به هیچ وجه آقای دارسی را ناراحت نکرده بود و وقتی دوشیزه بینگلی به طرفش آمد تا حرف بزند آقای دارسی داشت با نوعی رضایت به الیزابت فکر می کرد. دوشیزه بینگلی گفت:
-می توانم حدس بزنم که چرا این قدر به فکر فرو رفته اید.
-از کجا می دانید ؟
دارید فکر می کنید چه قدر غیر قابل تحمل است که همه ی شب ها را این طوری می گذرانید ... در چنین محافلی . راستش من هم با شما هم عقیده ام .هیچ وقت این قدر کلافه نشده بودم کسالت بار و در عین حال پر سرو صداست. هیچی نیستند اما همه این آدمها خودشان را مهم می دانند! ...حاضرم همه ی انتقادهای تند و تیز شما را بشنوم!

-مطمئن باشید که اشتباه حدس زده اید . ذهنم متوجه چیزهای بهتری بود.داشتم فکر می کردم یک جفت چشم قشنگ در قیافه ی یک زن زیبا چه لذت خوبی به آدم می دهد.
دوشیزه بینگلی تند نگاهش را به قیافه ی آقای دارسی دوخت و از او خواست بگوید کدام خانم افتخار پیدا کرده تا چنین افکاری را در سر او بیدار کند .آقای دارسی با جسارت تمام جواب داد:
-دوشیزه الیزابت بنت
دوشیزه بینگلی تکرار کرد :دوشیزه الیزابت بنت. و ادامه داد :حیرت انگیز است . چند وقت است که مورد توجه شماست؟ .. بگویید چه وقت باید برای شما آرزوی شادکامی بکنم؟

-دقیقاً همان چیزی را پرسیده اید که انتظار داشتم . فکر خانم ها تند پرواز می کند . از تعریف و تمجید می پرد به عشق و زود از ازدواج سر در می آورد. می دانستم که زود برایم آرزوی شادکامی می کنید.
-بله حالا که اینقدر جدی گرفته اید باید قضیه را تمام شده فرض کنم مادر زن معرکه ای دارید که همیشه به پمبرلی پیش شما خواهد آمد.
دوشیزه بینگلی به همین ترتیب وبا همین حرفها وقت گذراند، اما آقای دارسی خیلی بی اعتنا به حرف های او گوش میداد. چون قیافه ی آقای دارسی کاملاً آرام و خونسرد بود ، دوشیزه بینگلی خیالش راحت شد که همه چیز امن و امان است و همچنان در کلام بارید.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۹-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند ایران دخت 77 4,278 ۲-۱۱-۱۳۹۲ ۰۱:۳۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند ایران دخت 117 5,586 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۳:۵۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " دزیره " (Desiree) نویسنده:آن ماری سلینکو ایران دخت 149 10,416 ۲۱-۷-۱۳۹۲ ۰۹:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد