تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 14 رای - 2.93 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان غرور و تعصب- نویسنده:جین آستین
#1
فصل 1


صغير و كبير فرض شان اين است كه مرد مجرد پول و پله دار قاعدتا زن مي خواهد .
وقتي چنين مردي وارد محل جديدي مي شود ، هر قدر هم كه احساسات يا عقايدش نشناخته باشد ، چنان اين فرض در ذهن خانواده هاي اطراف جا افتاده است كه او را حق مسلم يكي از دختر هاي خود مي دانند .
روزي خانم بنت به شوهرش گفت : آقاي بنت عزيز ، شنيده اي كه ندرفيلد پارك را بالاخره اجاره داده اند ؟
آقاي بنت در جواب گفت كه نه ، نشنيده است .
خانم بنت گفت : ولي اجاره شده ، همين الان خانم لانگ اين جا بود ، سير تا پيازش را گفت .
آقاي بنت جوابي نداد.
زنش بي طاقت شد و با صداي بلند گفت : نمي خواهي بداني چه كسي اجاره اش كرده ؟
- تو مي خواهي به من بگويي ، باشد ، گوش مي كنم.
همين اجازه كافي بود .
بله عزيزم بايد بداني . خانم لانگ مي گويد كه ندرفيلد را يك جوان پول و پله دار اجاره کرده که مال شمال انگلستان اس. روز دوشنبه با کالسکه ی 4 اسبه آمده بود ملک را ببیند. آنقدر خوشش آمد که درجا با آقای موریس توافق کرد. قرار است قبل از پاییز بیاید بنشیند. چند تا از خدمتکارهایش تا آخر هفته ی بعد می آیند به این خانه.»
«آقا اسمش چیست؟»
«بینگلی»
«متاهل یا مجرد؟»
«اوه!مجرد،عزیزم، این که معلوم است! مجرد و حسابی هم پولدار. عایدی اش سالی چهار پنج هزارتاست. جان می دهد برای دخترهای ما!»
«چه طور؟ چه ربطی به آنها دارد؟»
زنش جواب داد: «آقای بنت , عزیز من ، فکر و حواست کجاست! خب ، باید بفهمی که منظورم ازدواجش با یکی از دخترهای ماست. »
«آقا هم برای همین کار آمده به اینجا؟»
«برای همین کار! چه حرف ها! اصلا می فهمی چه می گویی؟ خب، احتمالش زیاد است که عاشق یکیشان بشود. برای همین تا آمد باید بروی دیدنش.»
«من دلیلی برای این کار نمی بینم . تو و دخترها اگر می خواهید بروید . حتی می توانی خود دخترها را تنها بفرستی بروند. تازه شاید خیلی بهتر هم باشد.، چون تو هم مثل آنها خوشگلی و هیچ بعید نیست آقای بینگلی از تو بیشتر خوشش بیاید.»
«عزیزم،تولطف داری. البته من یک زمانی بدک نبودم، اما حالا که ادعایی ندارم. زنی که پنج دختر گنده دارد دیگر به فکر خوشگلی خودش نیست.»
«چیزی هم از خوشگلی اش نمانده که بخواهد به آن فکر کند.»
«ولی، عزیزم، وقتی آقای بینگلی آمد همسایه ی ما شد تو ختما باید بروی دیدنش.»
«این کار از من ساخته نیست، خیالت راحت باشد.»
«یک کم فکر دخترهایت باش. به این فکر کن که یکی شان حسابی سر و سامان پیدا می کند. سر ویلیام و لیدی لوکاس هم می خواهند بروند دیدنش، فقط هم برای همین کار. خودت که بهتر از من می دانی، آن ها کلا به دیدن تازه واردها نمی روند. تو حتما باید بروی ، چون تو اگر نروی ، ما چطور به دیدنش برویم؟»
«خیلی داری سخت می گیری. تازه مطمئنم آقای بینگلی از دیدنتان خیلی هم خوشححال می شود. من چند خط می نویسم بدهید دست ایشان تا خیالشان راحت باشد که من از ته دل راضی ام ایشان با هر کدام از دخترها که دلشان خواست ازدواج بفرمایند. البته باید ذکر خیری هم از لیزی کوچولوی خودم بکنم.»
«اصلا دلم نمی خواهد اینکار را بکنی . لیزی که سرتر از بقیه نیست. راستش نصف خوشگلی جین را هم ندارد. بگو و بخند لیدیا را هم ندارد. ولی تو همیشه او را سرتر می دانی.»
آقای بنت در جواب گفت: «هیچ کدامشان چنگی به دل نمی زنند. این ها هم مثل بقیه ی دخترها احمق و خرفت اند. اما لیزی تیزهوش تر از خواهرهایش است.»
«آقای بنت، چطور دلت می آید تو سر بچه های خودت بزنی؟ اصلا تو خوشت می آید ناراحتم کنی. هیچ به فکر اعصاب ضعیف من نیستی»
«اشتباه می کنی، عزیزم. من خیلی هوای اعصابت را دارم. اعصابت دوست قدیمی من است. لااقل بیست سال است که شاهدم با احترام از اعصابت حرف می زنی.»
«آه! تو نمی فهمی من چه غم و غصه ای می خورم.»
«امیدوارم غم و غصه ات تمام بشود، سال های سال هم زنده بمانی و ببینی که دسته دسته جوان ها ی چهار هزار پوندی می آیند به این حوالی.»
«ولی اگر بیست تا از این جوان ها هم بیایند اینجا چه فایده ای برای من دارد؟ تو که نمی روی به دیدنشان.»
«خیالت را نارحت نکن، عزیزم. اگر بیست تا باشند حتما به دیدن همه شان می روم.»
آقای بنت معجون عجیبی از حاضر جوابی ، طنز و کنایه ، توداری و دمدمی مزاجی بود، به طوریکه بیست و سه سال زندگی مشترک هم کافی نبود تا همسرش به شخصیت او پی ببرد اما فکر خانم بنت را راحت تر می شد خواند. زنی با درک و شعور نه چندان زیاد ،سواد و معلومات کم و خلق و خوی متغیر. وقتی از چیزی ناراضی بود فکر می کرد عصبانی است. کار و بارش در زندگی این بود که دخترهایش را شوهر بدهد. تفریحش نیز دید و بازدید و کنجکاوی بود.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#2
فصل 2


آقای بنت از اولین کسانی بود که به دیدن آقای بینگلی رفت. از قبل هم قصد داشت به دیدنش برود، هر چند که تا لحظه ی آخر به زنش می گفت نمی رود . تا شب آن روز هم زنش خبر دار نشد.
تازه، در این موقع هم، زنش به شکلی که خواهیم دید با خبر شد.
آقای بنت دید که دختر دومش دارد لبه ی یک کلاه را می دوزد، یکباره به او گفت:
«امیدوارم آقای بینگلی خوشش بیاید، لیزی.»
مادر با دلخوری گفت: « از کجا بدانیم آقای بینگلی از چه چیزی خوشش می آید، ما که قرار نیست به دیدنش برویم.»
الیزابت گفت: « ولی، مامان، مگر یادت رفته که توی مهمانی او را خواهیم دید؟ خانم لانگ هم قول داده معرفی اش کند.»
«من که باور نمی کنم خانم لانگ از این جور کارها بکند. خودش دو تا خواهرزاده دارد. تازه زن خودخواه و دورویی است . من که نظر خوشی به او ندارم.»
آقای بنت گفت: « من هم نظر خوشی ندارم. خوشحالم که می بینم روی کارهایش حساب نمی کنی.»
خانم بنت اعتنا نکرد و جوابی نداد. اما چون نمی توانست خودش را نگه دارد شروع کرد به اخم و تخم کردن با یکی از دخترها.
ترا به خدا این قدر سرفه نکن، کیتی! کمی هم فکر اعصاب من باش. اعصابم را خرد کردی.
پدرش گفت : کیتی اصلا هوای سرفه هایش را ندارد. وقت مناسبی برای سرفه کردن پیدا نمی کند.
کیتی نق نق کنان گفت: برای تفریح که سرفه نمی کنم.
مهمانی رقص بعدی ات چه وقت است، لیزی؟
از فردا دو هفته.
مادرش بلند گفت: بله ، پس این طور. خانم لانگ تا روز قبلش بر نمی گردد.پس چه طور می خواهد او را به ما معرفی کند؟ خودش هم آن موقع هنوز با او آشنا نشده.
پس عزیزم، تو وضعت از دوستت بهتر است. می توانی خودت آقای بینگلی را به او معرفی کنی.
غیر ممکن است آقای بنت، غیر ممکن است. وقتی خود من با آقای بینگلی آشنا نشده باشم، چه طور می توانم؟ تو چرا این قدر سر به سرم می گذاری؟
از دوراندیشی ات خوشم آمد. واقعا هم دو هفته آشنایی خیلی کم است ظرف دو هفته که نمی شود فهمید یک نفر آدم چند مرده حلاج است. ولی اگر ما قدم پیش نگذاریم یک نفر دیگر می گذارد. تازه، به خانم لانگ و خواهرزاده هایش باید فرصت داد.
به خاطر همین ، چون انتظار لطف و محبت دارد، اگر تو کاری نکنی من خودم این وظیفه را به عهده می گیرم.
دخترها به پدرشان زل زدند. خانم بنت فقط گفت: حرف مفت، مزخرف!
آقای بنت بلند گفت: معنی این قیل و قال چیست؟ تو آداب معارفه و اهمیت آن را حرف مفت می دانی؟ من در این مورد با تو موافق نیستم. مری ، تو چه می گویی؟ تو که خانم جوان خوش فکری هستی، کتابهای درست و حسابی می خوانی، و جمله های خوب از توی آن ها در می آوری.
مری دلش می خواست حرف خیلی بامعنایی بزند، اما نمی دانست چه طور.
آقای بنت ادامه داد: تا مری دارد فکرهایش را سبک و سنگین می کند بهتر است برگردیم سراغ آقای بینگلی.
زنش غر زد و گفت: من که از این حرفها خسته شده ام.
متأسفم که چنین چیزی می شنوم. چرا این را قبلا به من نگفتی؟ اگر امروز صبح از این عقیده ات خبر داشتم امکان نداشت بروم به او سر بزنم. چه بد شد. ولی خب، چه کنم که به دیدنش رفته ام. حالا هم دیگر نمی توانیم از زیر آشنایی اش در برویم.
خانم ها همان قدر تعجب کردند که او دلش می خواست. تعجب خانم بنت شاید بیشتر از بقیه بود. ولی وقتی سر و صدا و خوشحالی و هیجان اولیه خوابید، خانم بنت گفت که این درست همان چیزی بوده که تمام مدت انتظارش را داشته است.
عزیزم ، آقای بنت ، تو چه خوبی! می دانستم که بالاخره قانعت می کنم! مطمئن بودم که آن قدر دخترهایت را دوست داری که از خیر این آشنایی نمی گذری. خب ، چه خوشحالم! شوخی جالبی هم کردی که امروز صبح رفته بودی اما تا این لحظه یک کلمه هم نمی گفتی.
آقای بنت گفت: کیتی ، حالا هر چه دلت می خواهد سرفه کن. این را گفت و خسته از شلوغ کردنهای همسرش از اتاق خارج شد.
وقتی در بسته شد، خانم بنت گفت: دخترها، ببینید چه پدر خوبی دارید. نمی دانم چه طور یک روز محبتها و خوبی هایش را جبران می کنید. همین طور من ، که باعث این کار شدم. توی این سن و سالی که ما هستیم، باید بدانید که خیلی برای ما ساده نیست که هر روز برویم آشنایی تازه ای به هم بزنیم. ولی خب، به خاطر شماها، هر کاری می کنیم. لیدیا، عزیز من، تو از همه کوچک تری ، ولی من مطمئنم که در مجلس رقص آقای بینگلی با تو خواهد رقصید.
لیدیا با اطمینان جواب داد: اوه! عین خیالم نیست. درست است که من کوچک ترم، ولی قدم از همه بلندتر است.
بقیه شب به این حدس و گمانها گذشت که آقای بینگلی چه وقت بازدید آقای بنت را پس می دهد، و چه موقع باید او را به شام دعوت کنند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#3
فصل 3


خانم بنت و پنج دخترش هر چه آقای بنت را سوال پیچ کردند فایده ای نداشت، چون آقای بنت هیچ توضیح درست و حسابی درباره آقای بینگلی نمی داد. از چند طرف حمله کردند، با سوالهای سرراست، حدس های زیرکانه ، فرضهای دور از ذهن ، اما آقای بنت از همه این حمله ها در رفت. بالاخره، مجبور شدند به معلومات دست دوم همسایه شان ، لیدی لوکاس، رضایت بدهند.
شرح و توصیف او خیلی مطبوع بود. سر ویلیام خیلی خوشش آمده بود. آقای بینگلی بسیار جوان، فوق العاده خوش قیافه و بی نهایت مطبوع بود ، و بالاتر از همه اینها ، دوست داشت در مهمانی بعدی با عده خیلی زیادی آشنا شود. از این بهتر نمی شد! علاقه داشتن به رقص خودش یک قدم در راه عاشق شدن بود، و به خاطر همین ، امیدواری ها به صاحبدلی آقای بینگلی بیشتر شد.
خانم بنت به شوهرش گفت: اگر روزی یکی از دخترهایم به خیر و خوشی در ندرفیلد سر و سامان بگیرد، و بقیه هم شوهرهای خوبی گیر بیاورند، دیگر هیچ آروزیی نخواهم داشت.
چند روز بعد، آقای بینگلی باز دید آقای بنت را پس داد و ده دقیقه ای در کتابخانه آقای بنت نشست و گپ زد. به دلش صابون زده بود که چشمش به جمال خانم های جوانی روشن می شود که وصف زیبایی شان را زیاد شنیده بود، اما حالا فقط پدر آنها را می دید. خانم ها وضع شان کمی بهتر بود چون لااقل از پنجره بالایی می دیدندند که او کت آبی پوشیده و سوار یکی اسب سیاه است.
خیلی زود به شام دعوت شد. خانم بنت داشت کارها را طوری رتق و فتق می کرد که در شأن کدبانوگری اش باشد، اما در بحبوحه کارها پیغامی رسید و کاسه کوزه ها را به هم زد.
آقای بینگلی مجبور بود روز بعد در شهر باشد، به خاطر همین نمی توانست از مراحم دعوت آنها بهره مند شود، و غیره. خانم بنت پاک به هم ریخت. نمی فهمید او که تازه به هرتفردشر آمده به این زودی در شهر چه کار دارد. بعد هم ترس برش داشت که نکند او مدام از جایی به جای دیگر می رود، و هیچ وقت هم آن طور که باید و شاید در ندرفیلد نمی ماند. لیدی لوکاس کمی ترسش را ریخت، چون گفت آقای بینگلی فقط به خاطر یک ضیافت بزرگ رقص به لندن می رود. بعد هم زود خبر رسید که آقای بینگلی قرار است دوازده خانم و هفت آقا را با خودش به مهمانی بیاورد. دخترها از تعداد خانم ها ناراحت شدند، اما روز قبل از مهمانی خیالشان راحتر شد، چون شنیدند که به جای آن دوازده خانم ، آقای بینگلی فقط شش خانم با خودش آورده است که پنج نفرشان خواهرش هستند و یک نفر دیگرشان هم یک قوم و خویش دیگر است.
وقتی هم که آن عده به سالن رقص وارد شدند روی هم رفته پنج نفر بیشتر نبودند: آقای بینگلی ، دو خواهرش ، شوهر خواهر بزرگترش ، و یک مرد جوان دیگر.
آقای بینگلی خوش قیافه و متشخص بود. سر و وضع مطبوعی داشت و رفتارش بی تکلف و راحت بود. خواهرهایش زنهای نازنینی بودند و حالت مصمم و متکی به نفس داشتند.
شوهر خواهرش ، یعنی آقای هرست، ظاهر و رفتار عادی آدم های متشخص را داشت. اما دوست آقای بینگلی ، یعنی آقای دارسی ، زود توجه همه را به خود جلب کرد، چون بلند قد و خوش اندام بود، چهره قشنگی داشت و آدم واقعا اصل و نسب داری به نظر می رسید. پنچ دقیقه هم از ورودش نگذشته بود که این خبر دهان به دهان گشت که سالی ده هزار پوند عایدی دارد.
آقایان او را نمونه یک مرد تمام عیار می دانستند، و خانم ها هم می گفتند او خیلی خوش قیافه تر از آقای بینگلی است، و نصف مدت آن شب هم با تحسین نگاهش می کردند، تا آن که رفتارش توی ذوق زد و ورق برگشت. معلوم شد که مغرور است، خودش را بالاتر از دیگران می داند و با این چیزهای عادی دلش خوش نمی شود؛ خلاصه طوری شد که با آن همه ملک و املاک که در دربیشر داشت کاملا از چشم افتاد و حتی شد آدم نامطبوعی که به هیچ وجه نمی شد او را با دوستش مقایسه کرد.
آقای بینگلی خیلی زود با همه آدم های مهم توی سالن آشنایی به هم زده بود.
پر تحرک و بی تلکف بود. هر بار که رقص راه می افتاد می رقصید.ناراحت هم شد از این که مهمانی خیلی زود تمام شده است، و گفت که خودش یک مهمانی رقص در ندرفیلد ترتیب می دهد. همین خصوصیات دوست داشتنی اثرش را بر بقیه می گذاشت. چه قدر با دوستش فرق می کرد! آقای دارسی فقط یک بار با خانم هرست رقصید و یک بار هم با دوشیزه بینگلی. نگذاشت او را با هیچ خانم دیگری آشنا کنند. و بقیه مدت را هم توی سالن فقط راه رفت، و گه گاه با آشناهای خودش کلمه ای رد و بدل کرد. شخصیتش رو شده بود. مغرورترین و نامطبوع ترین آدم دنیا بود.
همه دلشان می خواست او دیگر به آن جا نیاید. از همه مخالف تر هم خانم بنت بود که اول به طور کلی از رفتار خوشش نیامد. بعد وقتی او به یکی از دخترهایش بی اعتنایی کرد، خانم بنت به غیظ افتاد و کینه خاصی از او به دل گرفت.
چون تعداد آقایان کم بود، الیزابت بنت مجبور شده بود دو دور نرقصد و بنشیند. یکی از این دوبار، آقای دارسی درست کنار الیزابت ایستاده بود و الیزابت می توانست گفت و گوی او با آقای بینگلی را بشنود که برای چند دقیقه از رقص خارج شده بود تا از دوست خود تقاضا کند که به رقص ملحق شود.
گفت: بیا، دارسی ، باید تو را به رقص بکشانم. خوشم نمی آید همین طوری عاطل و باطل این جا بایستی بهتر است بیایی برقصی.
اصلا . تو می دانی که چه قدر بدم می آید، مگر این که واقعا با هم رقص خودم آشنا باشم. توی جمع هایی مثل این ، غیر قابل تحمل است. خواهرهایت مشغول اند، زن دیگری هم این جا نیست که رقصیدن با او برایم جاذبه ای داشته باشد.
بینگلی بلند گفت: پادشاه هم به اندازه او سخت نمی گیرد! راستش ، من که هیچ وقت توی عمرم مثل امشب این همه دختر آراسته ندیده بودم. چند تا از این دخترها هم که می بینی خیلی قشنگ اند.
آقای دارسی به دوشیزه بنت بزرگ تر نگاه کرد و گفت: تو داری با تنها دختر خوشگل این سالن می رقصی.
او ! قشنگ ترین موجودی که دیده ام! ولی یکی از خواهرهایش درست کنار تو نشسته. خیلی قشنگ است و راستش خیلی هم مطبوع . بگذار از هم رقصم بخواهم تو را با او آشنا کند.
گفت: منظورت کدام شان است؟ و بعد برگشت و لحظه ای به الیزابت نگاه کرد و تا چشم الیزابت به چشمش افتاد نگاه خود را برگرداند و با خونسردی گفت: بدک نیست، ولی آن قدر قشنگ نیست که مرا به وسوسه بیندازد. فعلا هم دل و دماغ ندارم به خانم های جوان توجه کنم که بقیه به آنها اعتنایی نکرده اند تو بهتر است برگردی پیش هم رقصت و از خنده هایش کیف کنی ، چون با من داری وقتت را تلف می کنی.
آقای بینگلی همین کار را کرد. آقای دارسی هم دور شد.
و الیزابت ماند با احساسی نه چندان خوش در مورد آقای دارسی. الیزابت با آب و تاب این ماجرا را برای دوستان خود تعریف کرد، چون دختر پر جنب و جوش و بازیگوشی بود و از هر چیز مضحک و بامزه ای خوشش می آمد.
روی هم رفته آن شب به کل خانواده بد نگذشت.
خانم بنت دیده بود که ندرفیلدی ها از دختر بزرگش خیلی تعریف و تمجید کرده اند. آقای بینلگی دوبار با او رقصیده بود ، و اوضاع او با خواهرهایش فرق می کرد. جین هم به اندازه مادرش از این موضوع خوشحال بود ، اما آرامش بیشتری داشت.
الیزابت خوشحالی جین را درک می کرد. مری شنیده بود که به دوشیزه بینگلی گفته شده مری فاضل ترین دختر در آن حوالی است. کاترین و لیدیا هم وضع بدی نداشتند و هیچ موقع بدون هم رقص نمانده بودند ، و این کل چیزی بود که به نظرشان در مهمانی رقص اهمیت داشت.
به خاطر همین ، خوش و سرحال به لانگبورن ، دهکده ای که در آن زندگی می کردند و خودشان ساکنان اصلی اش بودند ، برگشتند. دیدند آقای بنت هنوز بیدار است. کتاب دستش بود و به گذشت زمان توجه نداشت. این بار خیلی کنجکاو بود و می خواست بداند شبی که آن همه انتظارات عالی از آن می رفت چه گونه سپری شده است.
آقای بنت بدش نمی آمد که تصورات همسرش درباره غریبه نقش برآب شده باشد، اما کمی که گذشته فهمید که می خواهند داستان دیگری برایش تعریف کنند.
خانم بنت به محض این که وارد اتاق شد گفت: او ! آقای بنت عزیز، نمی دانی چه شب خوبی بود ، چه مجلس رقصی ، عالی! کاش بودی. خیلی از جین تعریف و تمجید کردند. از این بهتر نمی شد.
همه می گفتند او چه قدر خوب است. آقای بینگلی جین را خیلی قشنگ می دانست و دوباره هم با او رقصید. عزیزم، فکرش را بکن ، دوبار با او رقصید، جین تنها کسی بود در آن سالن که آقای بینگلی دوبار از او دعوت به رقص کرد.
اول از همه ، از دوشیزه لوکاس تقاضا کرد. دلخور شدم که با او رقصید. اما اصلا از او تعریف و تمجید نکرد. خودت که می دانی، تعریف و تمجید هم ندارد. اما وقتی جین داشت می رقصید معلوم بود که چشمش را گرفته ، پرسید این دختر کیست. بعد با او آشنا شد و دو دور بعدی از جین برای رقص دعوت کرد.
بعد هم دو دور سوم را با دوشیزه کینگ رقصید، دو دور چهارم را با ماریا لوکاس، دو دور پنجم را باز با جین ، دو دور ششم را با لیزی، و همین طور رقص بولانژه(رقص دسته جمعی به شکل دایره)
شوهرش از فرط استیصال داد زد: اگر دلش به حال من می سوخت این قدر نمی رقصید! ترا به خدا، دیگر نگو با چه کسی رقصید. اوه! کاش توی همان رقص اول پایش رگ به رگ میشد!
خانم بنت ادامه داد: اوه! عزیزم، من که خیلی از او خوشم آمد. فوق العاده خوش قیافه است! خواهرهایش هم جذاب اند. تو عمرم شیکتر از لباس آنها ندیده بودم. واقعا تور لباس خانم هرست....
باز هم آقای بنت حرفش را قطع کرد. دادش از شرح و توصیف زرق و زیورها در آمد. خانم بنت مجبور شد به یک شاخ دیگر بپرد، و با لحن تلخ و کمی اغراق شروع کرد به حرف زدن درباره بی نزاکتی حیرت انگیز آقای دارسی.
اضافه کرد: ولی مطمئنم که لیزا اگر به مذاق او خوش نیامده ضرری هم نکرده.
مرد نامطبوع و نفرت انگیزی است. آدم از هیچ چیزش خوشش نمی آید. آن قدر از خودراضی است و خودش را می گیرد که نمی شود تحملش کرد! کمی این طرف راه می رفت، کمی آن طرف راه می رفت، و تمام مدت هم خیال می کرد آدم مهمی است! تازه آن قدرها هم خوش قیافه نبود که کسی دلش بخواهد با او برقصد! کاش تو آن جا بودی ، عزیزم، یکی از آن متلک ها نثارش می کردی. خیلی از او بدم می آید.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#4
فصل 4


وقتی جین و الیزابت تنها شدند، جین که قبلا با احتیاط از آقای بینگلی تعریف و تمجید می کرد به خواهرش گفت که چقدر از آقای بینگلی خوشش آمده.
گفت: همان جور است که یک مرد جوان باید باشد. فهمیده ، خوش اخلاق ، پرجنب و جوش. هیچ وقت آدمی به این خوش رفتاری ندیده بودم ! چه بی تکلف، چه باتربیت!
الیزابت جواب داد: خوش قیافه هم هست. همان جور است که یک مرد جوان باید باشد. خلاصه، کم و کسری ندارد.
وقتی بار دوم از من دعوت به رقص کرد خیلی خوشم آمد. انتظار چنین لطف و توجهی را نداشتم.
نداشتی؟ من داشتم. این فرق بزرگ من و توست. تو وقتی تعریف و تمجید می شنوی تعجب می کنی، من نه. چه چیزی طبیعی تر از این که دوباره به رقص دعوتت کرد؟ خواهی نخواهی ، می دید که تو از همه زن های دیگر تو سالن خیلی خوشگل تری. توجه کردنش جای تعجب ندارد. البته خیلی آدم مطبوعی است، و من به تو حق می دهم که از او خوشت بیاید. تو از آدم های پایین تر از او هم خوشت می آمد.
لیزی عزیز!

اوه تو خیلی مستعدی که از آدم ها خوشت بیاید، هیچوقت نقص و ایرادی در کسی نمیبینی از نظر تو همه عالم خوب و قابل قبول است من که تا حالا نشنیده ام تو بد کسی را بگویی.

دلم نمی خواهد زود از دیگران عیب و ایراد بگیرم . ولی همیشه چیزی که در فکرم باشد به زبان می آورم.

می دانم و همین است که با عث تعجب من می شود.تو عقلت کار میکند و در عین حال صاف و ساده چشمت را به بلاهت و کم عقلی بقیه می بندی .صراحت و رک گویی در آدمهای دیگر هم هست همه جا میشود دید و ساده دلی بی شائبه و فارغ از غرض.....دیدن خوبی های آدم ها و حتی بزرگ جلوه دادن این خوبی ها، نگفتن بدی ها ....این ها دیگر فقط مخصوص توست خوب تو خواهر های این مرد را هم دوست داری ؟ رفتارشان مثل خودش نیست.

مسلما ،ولی اولش ،وقتی با آنها صحبت کنی می فهمی زن های مطبوعی هستند . دوشیزه بینگلی قرار است با برادرش زندگی کند و به امور منزل برسد .اگر ندیدیم که دوشیزه بینگلی چه همسایه خوبی از کار در می آید آن وقت میشود گفت که من اشتباه کرده ام.

الیزابت در سکوت گوش داد ، اما متقاعد نشد رفتار آن خانم ها در جمع طوری نبود که به مذاق همه خوش بیاید .الیزابت که هم تیز بین تر از خواهرش بود و هم سخت گیر تر ،در عین حال زیاد تحت تاثیر برخورد و رفتار دیگران قرار نمی گرفت ،روی هم رفته از رفتار آن ها خوشش نیامده بود .البته آن ها خانم های اراسته ای بودند. وقتی راضی بودند در خوش اخلاقی کسی به پایشان نمیرسید. هروقت هم میلشان میکشید خیلی مطبوع میشدند. مغرور بودند و زیاد خودشان را میگرفتند البته خوش قیافه هم بودند .در یکی از مدارس خصوصی شهر درس خوانده بودند ،بیست هزار پوند ثروت داشتند ، خوب خرج می کردند ، وبا آدم های اسم و رسم دار حشر ونشر میکردند. به خاطر همین از هرجهت حق داشتند به خودشان بنازند و دیگران را دست کم بگیرند .از یک خانواده ابرو مند شمال انگلستان بودند و به همین اصل ونصب خانوادگی میبالیدند و بیشتر وقت ها یادشان میرفت ثروت برادر و پول و پله خودشان از راه تجارت به دست آمده است.
آقای بینگلی حدود صد هزار پوند از پدرخود به ارث برده بود پدر میخواست ملکی بخرد که عمرش وفا نکرد .آقای بینگلی هم چنین قصد ی داشت و گاهی هم جاهایی را در ناحیه خودش انتخاب می کرد . اما حالا بهانه خوبی گیر آورده بود و مثل ارباب ها حق شکار هم داشت ،از نظر خیلی ها که می دانستند آدم راحت طلبی است بعید بود که بقیه عمرش را در ندلفید سپری نکند و کار خرید ملک را به عهده نسل بعد نگذارد.
خواهر هایش خیلی دوست داشتند او برای خودش صاحب ملکی املاکی باشد.ولی حالا با این که فقط مستاجر بود دوشیزه بینگلی هیچ بدش نمی آمد ریاست کند و خانم هرست هم ،که شوهرش بیشتر خوش سر و وضع بود تا ثروتمند ، هر جا که به نفعش بود دوست داشت خانه آقای بینگلی را خانه خودش بداند .دو سال بیشتر از به عرصه رسیدن آقای بینگلی نگذشته بود که تصادفا کسی به او توصیه کرده بود نگاهی به خانه ندرفیلد بیندازد و آقای بینگلی هم وسوسه شده بود نیم ساعتی به داخل وخارج خانه نگاه کند ، از موقعیت اتاق ها خوشش آمد، از تعریف و تمجید های صاحب ان خانه هم ذوق کرد ، و در جا اجاره اش کرد.
بین او و اقای دارسی دوستی صمیمانه ای بود هر چند که شخصیتشان خیلی با هم فرق داشت .بینگلی به خاطر صداقت ، بی تکلفی گشاده رویی و خلق و خوی ملایمش برای دارسی عزیز بود.
البته همه این ها نقطه مقابل خصوصیات دارسی بود اما دارسی هم از خصوصیات خودش اصلا بدش نمی آمد .بینگلی به نظریات صائب دارسی خیلی اعتقاد داشت و برای دوستی اش ارزش زیادی قائل بود.از لحاظ درک و فهم دارسی فراتر از بینگلی بود . البته بینگلی به هیچ وجه نقصی نداشت اما به هر حال دارسی با هوش تر بود .اما دارسی متکبر ،نجوش ، سخت گیر و مشکل پسند بودو رفتارش با این که مودبانه بود کمی توی ذوق میزد.از این لحاظ بینگلی خیلی بهتر بود .بینگلی هرجا که می رفت بی برو برگرد همه از او خوششان می آمد، اما دارسی همیشه دیگران را دلخور میکرد.
طرز حرف زدنشان درباره آن مهمانی مریتین کاملا تفاوت این دو مرد را نشان میداد.
بینگلی می گفت که در عمرش آدم های به این خوبی و دختر های به این قشنگی ندیده است : همه مهربان بودند و به او میرسیدند ،تشریفات و قید و بندی در کار نبود مقررات خشکی در کار نبود، و دوشیزه بنت هم فرشته ای بود که قشنگ تر از او پیدا نمی شد .
اما دارسی بر عکس یک مشت آدم دیده بود که نه قشنگ بودند نه شیک پوش .به هیچ کدام آنها علاقه ای پیدا نکرده بود و از هیچ کدامشان هم لطف و مرحمتی ندیده بود .قبول داشت که دوشیزه بنت خوشگل است ، اما میگفت او زیادی می خندد.
خانم هرست و خواهرش می گفتند که بله این طور است ، اما به هر حال از دوشیزه بنت تعریف می کردند و از او خوششان می آمد . می گفتند که دختر شیرین ونازنینی است و بد نیست بیشتر با او آشنا شوند. به این ترتیب دوشیزه بنت دختر شیرین و نازنینی به حساب آمد ، و بینگلی با شنیدن این تعریف و تمجید ها دست خودش را بیشتر باز دید تا به این دختر بیشتر فکر کند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
فصل 5


نزدیک لانگبورن خانواده ای زندگی می کردند که خانواده بنت با آن صمیمی بودند .سر ویلیام لوکاس قبلا در مریتین در کار تجارت بود به ثروت قابل توجهی هم رسیده بود و زمانی که شهردار بود به حضورش شرفیاب شده و لقب سر گرفته بود .بعد ازآن خیلی چیزها را طور دیگر می دید . کسب و کار و اقامت در یک شهر کوچک تجارتی دلش را زد.هم تجارت را بوسید و گذاشت کنار و هم آن شهر کوچک را ترک کرد.
با خانواده اش به خانه ای در یک مایلی مریتین کوچ کرد ، بعد اسم آنجا را لوکاس لاج( محل زندگی لوکاس )گذاشت و خیال کرد که با این کار به آن محل تشخص می بخشد . بعد هم فارغ از امور تجاری وقت خود را تماما وقف ادب به خرج دادن به آدم و عالم کرد. با این که مقام بالاتری پیدا کرده بود به هیچ وجه دچار غرور و خودبینی نشد . برعکس ، به همه احترام میگذاشت و خوبی می کرد . ذاتا ملایم و با محبت و مودب بود بعد از شرفیابی در کاخ سنت جیمز(یکی از اقامت گاه های رسمی فرمانروایان انگلستان)مبادی اداب و خوش رفتار تر هم شده بود.
لیدی لوکاس زن خیلی خوبی بود ، اما انقدر زیرک نبود که در عالم در و همسایگی زیاد به درد خانم بنت نخورد...چندین فرزند داشتند که بزرگترینشان خانم جوان و فهمیده و باهوشی بود که حدود بیست و هفت سال سن داشت و دوست صمیمی الیزابت بود . این که دوشیزه لوکاس ها و دوشیزه بنت ها همدیگر را ببینند و درباره مهمانی رقص صحبت کنند بی برو برگرد واجب بود به خاطر همین هم فردای مهمانی ، دوشیزه لوکاس ها به لانگبورن آمدند تا گل بگویند و گل بشنوند.
خانم بنت با نهایت خویشتن داری و نزاکت به دوشیزه لوکاس گفت تو شب را به خوبی شروع کردی شارلوت تو اولین انتخاب آقای بینگلی بودی.
-بلی....ولی ظاهرا انتخاب دومش رابیشتر دوست داشت
-اوه!...حتما منظورت جین است ....دو بار با جین رقصید . راستش همین طور بود . انگار از جین خ,شش آمده بود ....به نظر من که این طور بود.یک چیز هایی هم شنیده ام ....ولی نفهمیدم چه....چیز هایی درباره آقای رابینسن.
-شاید منظورتان حرف های است که بین او و اقای رابینسن رد و بدل شد من هم شنیدم.مگر برای شما نگفته بودم ؟آقای رابینسن پرسیده بود که آیا از مهمانی مریتین ما خوشش می آید یا نه، به نظرش کلی خانم های خوشگل توی سالن هستند یا نه ؟به نظرش کدام شان خوشگل تر است ؟ او هم فوری به این سوال آخر جواب داد ...اوه! بی تردید دوشیزه بنت بزرگ، کسی شک ندارد.
-عجب !....خب، البته غیر از این هم نیست ...انگار....ولی با این حال معلوم نیست به جایی میرسد یا نه.
شارلوت گفت :ولی چیز هایی که من شنیدم به درد بخور تر از چیز هایی بود که الیزای شما شنید . آقای دارسی با این که دوست آقای بینگلی است اصلا حرف هایش ارزش شنیدن ندارد، مگر نه؟....طفلکی الیزا!...فقط قابل قبول.
نقصی است که رواج دارد. با این چیزهایی که من مطالعه کرده ام به این نتیجه رسیده ام که واقعاً رواج دارد. ذات بشر مستعد آن است. بین ما آدم ها کمتر کسی پیدا می شود که به خاطر این یا آن خصوصیت یا کیفیت، چه واقعی چه خیالی، خودش را برتر احساس نکند. خودخواهی و غرور دو چیز متفاوت اند، هرچند که معمولاً مترادف گرفته می شوند. ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد. غرور بیشتر به تصور ما از خودمان بر می گردد، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند."
لوکاس کوچولویی که همراه خواهرهایش آمده بود بلند گفت: "من اگر مثل آقای دارسی پولدار بودم، اهمیتی نمی دادم که چقدر مغرورم. چند تا سگ شکاری می گرفتم و هر روز یک بطر شراب می خوردم."
خانم بنت گفت: "پس خیلی بیشتر از ظرفیتت می خوردی. من اگر تو را در آن حال می دیدم فوری بطری را از دستت می گرفتم."
پسرک اعتراض کرد و گفت که خانم بنت نباید چنین کاری بکند. خانم بنت باز هم گفت که همین کار را می کند، و این بگو مگو تا آخر دیدارشان ادامه پیدا کرد.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#6
فصل 6


خانم های لانگبورن خیلی زود به حضور خانم های ندرفیلد رسیدند. خانم های ندرفیلد هم بازدیدشان را پس دادند. رفتار مطبوع دوشیره بنت حسن نظر خانم ها هرست و دوشیزه بینگلی را بیشتر کرد. البته مادرش را غیرقابل تحمل می دیدند و خواهران کوچک تر را هم در حد و شأن هم صحبتی نمی دانستند، اما به دو خواهر فهماندند که بدشان نمی آید با آن ها بیشتر آشنا شوند.
جین از این توجه و عنایت خیلی خوشحال شد، اما الیزابت هنوز در رفتار آن ها با دیگران، حتی با خواهرش، نوعی تکبر می دید و به خاطر همین از آن ها خوشش نمی آمد. البته لطف و محبت شان در حق جین فی نفسه ارزش داشت، چون به احتمال خیلی زیاد از تعریف و تمجیدهای برادرشان ناشی می شد. هر وقت که دیداری دست می داد، کاملاً معلوم بود که آقای بینگلی از جین خوشش می آید. از نظر الیزابت هم مثل روز روشن بود که جین دارد تسلیم احساسی می شود که از ابتدا به آقای بینگلی پیدا کرده بود.
بعید نبود که عاشق بی قرار او بشود. اما با خوشحالی فهمید که بعید است همه ی عالم و آدم با خبر شوند، چون جین با تمام احساسی که داشت در عین حال متانت و احتیاط را در رفتار با نشاط همیشگی اش مراعات می کرد و همین باعث می شد که کسی او را گستاخ و بی ادب نداند. این را به دوست خود، دوشیزه لوکاس، هم گفت.
شارلوت جواب داد: "شاید بد هم نباشد که آدم در چنین مواردی خودش را جلو بقیه نگه دارد، اما این قدر احتیاط کردن گاهی به ضرر آدم تمام می شود. اگر زنی با مهارت کامل احساس خود را از طرف مقابل مخفی نگه دارد، شاید فرصت جلب توجه طرف مقابل را از دست بدهد. در این صورت، دیگر فایده ای ندارد که هیچ کس قضیه را نفهمیده باشد. در دلبستگی و علاقه ای هم قدردانی وجود دارد و هم خودبینی، طوری که نمی شود با خیال راحت این چیزها را به حال خود گذاشت. شروع کردنش راحت است... کمی توجه طبعاً کافی است. اما کمتر کسی این قدر دل و جرئت دارد که بدون تشویق و رغبت واقعاً عاشق بشود. در نود درصد موارد، بهتر است زن بیشتر از چیزی که حس می کند مهر و محبت نشان بدهد. بینگی مسماً خواهرت را دوست دارد، اما اگر خواهرت قدمی برندارد و کمکش نکند، شاید بینگلی هیچ وقت از دوست داشتن جلوتر نرود."

"ولی خواهرم به اقتضای طبیعتش قدم بر می دارد. وقتی من علاقه ی خواهرم به بینگلی را تشخیص می دهم، بینگلی هم قاعدتاً باید این را بفهمد، مگر این که خیلی از مرحله پرت باشد."

"ولی الیزا، یادت باشد که بینگلی به اندازه ی تو خلق و خوی خواهرت را نمی شناسد."

"ولی اگر زنی به مردی بی اعتنا نباشد، و برای پنهان نگه داشتن احساساتش کاری هم نکند، مرد خودش باید تشخیص بدهد."

"اگر یک چیزهایی ببیند، خب، باید هم تشخیص بدهد. البته بینگلی و جین همدیگر را کم نمی بینند، اما هیچ وقت پیش نیامده که چند ساعتی با هم باشند. تازه، همیشه توی جمع های بزرگ همدیگر را می بینند، و اصلاً نمی توانند تمام مدت با هم صحبت کنند. جین باید از هر نیم ساعتی که گیرش می آید استفاده کند و محبت او را جلب کند. وقتی خیالش از او راحت شد، آن وقت فرصت دارد تا هر قدر دلش می خواهد عاشق تر بشود."

الیزابت جواب داد: "موقعی که چیزی مطرح نباشد جز این که شوهر درست و حسابی گیر آدم بیاید، فکر تو فکر خوبی است. من اگر می خواستم شوهر پولدار پیدا کنم، یا اصلاً شوهر کنم، همین کاری را می کردم که الآن گفتی. اما جین چنین احساسی ندارد. نقشه و برنامه ای ندارد. در عین حال، خودش هم مطمئن نیست که چه قدر علاقه دارد، و اصلاً عاقلانه است یا نه. دو هفته بیشتر نیست که بینگلی را دیده. چهار دفعه در مریتن با او رقصیده. یک روز هم او را توی منزلش دیده، بعد هم چهار بار در جمع با او غذا خورده. خب، این ها اصلاً کافی نیست تا به شخصیت او پی ببرد."

"این طور هم که تو می گویی نیست. اگر فقط با او غذا خورده بود فوقش می فهمید که اشتهایش خوب است یا نه. یادت نرود که چهار شب با هم بوده اند _ توی چهار شب خیلی چیزها دستگیر آدم می شود."

"بله. توی این چهار شب هر دو فهمیده اند که بیست و یک را بیشتر از فلان پوکر دوست دارند. ولی، در مورد چیزهای مهم دیگر، فکر نمی کنم مطلبی دستگیرشان شده باشد."

شارلوت گفت: "خب، من از ته دل برای جین آرزوی موفقیت می کنم. به نظر من، اگر همین فردا هم با او ازدواج می کرد همان قدر احتمال خوشبخت شدن داشت که یک سال دیگر، آن هم بعد از کلی سبک سنگین کردن اخلاق و شخصیت او. خوشبختی در ازدواج کلاً به بخت و اقبال است. حتی اگر خلق و خوی طرفین کاملاً برای آن ها شناخته شده باشد، یا اصلاً عین هم باشد، هیچ معلوم نیست که به سعادت می رسند یا نمی رسند. تازه بعدش با هم اختلاف پیدا می کنند و هر کدام به نحوی دلخور می شود. از عیب و ایرادهای کسی که قرار است عمرت را با او سر کنی، هر چه کمتر بدانی بهتر است."

"مرا به خنده می اندازی، شارلوت. درست نیست، خودت می دانی که درست نیست، خود تو حاضر نیستی این شکلی عمل کنی."

الیزابت که مدام فکر می کرد آقای بینگلی از خواهرش خوشش آمده هیچ خبر نداشت که خودش رفته رفته مورد توجه دوست آقای بینگلی قرار گرفته است. آقای دارسی اول او را زیاد قشنگ نمی دانست. در مجلس رقص، وقتی به الیزابت نگاه کرده بود چنگی به دلش نزده بود . دفعه بعد هم که الیزابت را دید فقط دنبال عیب و ایراد گشت.اما همین که به خودش و دوستانش گفت که جذابیتی در قیافه ی الیزابت نمی بیند متوجه شد که در حالت زیبای چشم های سیاه الیزابت نوعی هوش و ذکاوت فوق العاده موج می زند . بعد از این، چیزهای دیگری هم در الیزابت کشف کرد که به همان اندازه باعث خجالتش می شد با نگاه عیب جوی خود انواع اقسام عیب و نقص در الیزابت پیدا می کرد ، اما در عین حال مجبور می شد اعتراف کند که اندام و شکل و شمایل الیزابت ظریف و خوشایند است با این که می گفت رفتارهای الیزابت با دنیای باب روز تفاوت دارد ، اما از نشاط و بازیگوشی بی تکلف او خوشش می آمد. الیزابت از این تغییر عقیده پاک بی خبر بود ... از نظر الیزابت ، آقای دارسی همان مردی بود که هیچ جا محبوب نبود و الیزابت آنقدر قشنگ نمی دانست که قابل باشد تا با او برقصد.
آقای دارسی می خواست الیزابت را بیشتر بشناسد ، و برای این که یک قدم جلوتر برود و سر صحبت را با او باز کند ، به حرف های الیزابت با دیگران گوش سپرد . الیزابت متوجه شد . همه در خانه ی سر ویلیام لوکاس بودند که مهمانی بزرگی داده بود.

الیزابت به شارلوت گفت: منظور آقای دارسی چیست که به صحبت های من کلنل فورستر گوش می کند ؟
-این سئوالی است که فقط دارسی می تواند جوابش را بدهد .
-ولی اگر باز هم این را کار را بکند، حتماً به او می فهانم که من می دانم دنبال چه چیزی است . با نگاهش همه چیز را مسخره میکند . باید خودم رودربایستی را کنار بگذارم ، و گرنه ممکن است کم کم از هیبتش بترسم.

کمی بعد آقای دارسی به طرفشان آمد ، بدون آن که ظاهراً قصد صحبت کردن داشته باشد . دوشیزه لوکاس به الیزابت هشدار داد که آن حرف ها را به اقای دارسی نزند ، اما همین باعث شد که الیزابت بیشتر تحریک بشود . این بود که رو کرد به آقای دارسی و گفت:
-آقای دارسی ، به نظر شما، من همین الان که داشتم سر به سر کلنل فورستر می گذاشتم تا یک مهمانی رقص در مریتن بدهد ، خوب از عهده بر نیامدم؟
- با شور و حال تمام .... ولی ، خب ، این موضوعی است که هر خانمی را به شور و حال می اندازد.
-کم لطفی می کنید.

دوشیزه لوکاس گفت:حالا وقتش رسیده که ما از خانم چیزی بخواهیم . من می روم در ساز را باز می کنم، بعدش هم که خودت بهتر می دانی.

-تو هم در عالم دوستی عجب کارهای عجیبی می کنی! ...همیشه از من می خواهی جلو هر کس و ناکس پیانو بزنم و آواز بخوانم! ... اگر دل و دماغ پز دادن با موسیقی را داشتم این تقاضای تو خیلی هم خوب بود ، اما الان دلم نمی خواهد مقابل کسانی پشت پیانو بنشینم که عادت کرده اند هنر نمایی بهترین خواننده ها و نوازنده ها را ببینند.
اما بعد از آنکه دوشیزه لوکاس اصرار کرد ، گفت:بسیار خوب اگر اصرار دارید باشد.بعد نگاه تندی به آقای دارسی انداخت و گفت: یک ضرب المثل جالب قدیمی هست که البته این جا همه با آن آشنایی دارند...نفست را بگیر تا بتوانی آشت را فوت کنی...من هم نفسم را نگه می دارم تا آوازم صدا بدهد.

اجرای الیزابت دلنشین بود هر چند که بی نقص نبود . بعد از یکی دو آواز ، و قبل از اینکه به اصرار چند نفر تن بدهد که می گفتند دوباره و دوباره آواز بخواند ، الیزابت با کمال میل جای خود را پشت پیانو به مری داد که تنها دختر غیر خوشگل خانواده بود و به همین علت هم خیلی زحمت کشیده بود تا فضل و کمالاتی پیدا کند . همیشه هم برای هنر نمایی بی تابی می کرد.
مری نه استعداد داشت و نه ذوق و سلیقه . با این که برای خودنمایی خیلی زحمت کشیده بود ، در عین حال حالت پر تکلف و رفتار متضاهرانه ای داشت که نمی گذاشت به مهارتی بالاتر از حد فعلی اش برسد . الیزابت ، بی تکلف و صمیمی بود، و با این که اصلاً به خوبی مری اجرا نمی کرد همه از هنرنمایی او بیشتر لذت می بردند . مری، بعد از یک اجرای طولانی ، به اصرار خواهرهای کوچک ترش چند آواز اسکاتلندی و ایرلندی را با هم با کمال میل اجرا کرد و تمجید و تشویق خواهرها را برانگیخت که با شوق و ذوق همراه چند تا از لوکاس ها و دو سه تا افسر به عده ای که در انتهای سالن می رقصیدند ملحق شدند.

آقای دارسی ساکت نزدیک آنها ایستاده بود و آزرده بود از اینکه شب به آن ترتیب سپری می شود خودش در هیچ گفت و گویی شرکت نمی کرد ان قدر توی خودش بود که نفهمید سر ویلیام لوکاس آمده کنارش ایستاده، تا این که سر ویلیام سر صحبت را این طور باز کرد:
-چه خوب که به جوان ها این طور خوش می گذرد، آقای دارسی ! ...واقعاً هیچ چیز جای رقص را نمی گیرد ...به نظرم یکی از بهترین تفریحات محافل سطح بالاست.
-بله، آقا ... در عین حال این حسن را هم دارد که در محافل سطح پایین هم رواج دارد... هر کس و ناکسی می تواند برقصد.

سر ویلیام فقط لبخند زد . بعد از مکث ، دید که بینگلی هم به جمع ملحق شده است و ادامه داد:دوست شما قشنگ می رقصد،شک ندارم که شما هم خبره اید، آقای دارسی
-آقا به نظرم شما رقص مرا در مریتن دیده اید .
بله ، البته ، و کلی هم محضوظ شدم. به سنت جیمز هم می روید برقصید؟
-هیچ وقت ، آقا
- فکر نمی کنید که خوب باشد افتخار بدهید و رسم محل را بجا بیاورید؟
- اگر بتوانم، این افتخار را به هیچ محلی نمیدهم.
-شما در شهر خانه دارید، بله؟
آقای دارسی سرش را تکان داد.
من یک وقتی در فکرش بودم که بروم شهر زندگی کنم...آخر من به محافل سطح بالا علاقه دارم. اما مطمئن نبودم که آب و هوای لندن به مزاج لیدی لوکاس بسازد.
مکث کرد که جواب بشنود اما مخاطبش دل و دماغ جواب دادن نداشت.همین موقع الیزابت به طرف آنها آمد ، و سر ویلیام فکر کرد کاری کند که مذاق زنان خوش بیاید . این بود که خطاب به الیزابت با صدای بلند گفت:
-دوشیزه الیزای عزیز، شما چرا نمیرقصید ؟...آقای دارسی، اجازه می خواهم این خانم جوان رابه عنوان یک هم رقص عالی خدمتتان معرفی کنم.... وقتی این همه زیبایی در برابرتان است، مطمئنم که دیگر نمی توانید امتناع کنید.بعد دست الیزابت را گرفت و خواست در دست آقای دارسی بگذارد که البته آقای دارسی اصلاً بدش نیامد اما الیزابت زود دستش را پس کشید و بدون رودر بایستی به سر ویلیام گفت:
آقا اصلاً نمی خواهم برقصم نباید تصور کنید که من به خاطر پیدا کردن هم رقص به این طرف آمده ام.
آقای دارسی در نهایت ادب و نزاکت از الیزابت تقاضا کرد که افتخار بدهد اما بی نتیجه بود.الیزابت تصمیمش را گرفته بود.سر ویلیام هر چه گفت تصمیم الیزابت عوض نشد که نشد.
-شما خیلی عالی می رقصید دوشیزه الیزا و کم لطفی است که از دیدن رقص شما محروم بمانیم. جناب ایشان هم کلاً از این جور وقت گذرانی ها خوش شان نمی آید اما قطعاً مخالفتی ندارند که نیم ساعتی ما را محظوظ کنند.
الیزابت با لبخند گفت : آفای دارسی یکپارچه ادب و نزاکتند.
-البته با چنین مشوقی ، دوشیزه الیزای عزیز تعجبی ندارد که این طور گشاده رو باشند . آخر چه کسی از چنین هم رقصی بدش می آید؟
الیزابت با شیطنت نگاهی انداخت و رفت . امتناع الیزابت به هیچ وجه آقای دارسی را ناراحت نکرده بود و وقتی دوشیزه بینگلی به طرفش آمد تا حرف بزند آقای دارسی داشت با نوعی رضایت به الیزابت فکر می کرد. دوشیزه بینگلی گفت:
-می توانم حدس بزنم که چرا این قدر به فکر فرو رفته اید.
-از کجا می دانید ؟
دارید فکر می کنید چه قدر غیر قابل تحمل است که همه ی شب ها را این طوری می گذرانید ... در چنین محافلی . راستش من هم با شما هم عقیده ام .هیچ وقت این قدر کلافه نشده بودم کسالت بار و در عین حال پر سرو صداست. هیچی نیستند اما همه این آدمها خودشان را مهم می دانند! ...حاضرم همه ی انتقادهای تند و تیز شما را بشنوم!

-مطمئن باشید که اشتباه حدس زده اید . ذهنم متوجه چیزهای بهتری بود.داشتم فکر می کردم یک جفت چشم قشنگ در قیافه ی یک زن زیبا چه لذت خوبی به آدم می دهد.
دوشیزه بینگلی تند نگاهش را به قیافه ی آقای دارسی دوخت و از او خواست بگوید کدام خانم افتخار پیدا کرده تا چنین افکاری را در سر او بیدار کند .آقای دارسی با جسارت تمام جواب داد:
-دوشیزه الیزابت بنت
دوشیزه بینگلی تکرار کرد :دوشیزه الیزابت بنت. و ادامه داد :حیرت انگیز است . چند وقت است که مورد توجه شماست؟ .. بگویید چه وقت باید برای شما آرزوی شادکامی بکنم؟

-دقیقاً همان چیزی را پرسیده اید که انتظار داشتم . فکر خانم ها تند پرواز می کند . از تعریف و تمجید می پرد به عشق و زود از ازدواج سر در می آورد. می دانستم که زود برایم آرزوی شادکامی می کنید.
-بله حالا که اینقدر جدی گرفته اید باید قضیه را تمام شده فرض کنم مادر زن معرکه ای دارید که همیشه به پمبرلی پیش شما خواهد آمد.
دوشیزه بینگلی به همین ترتیب وبا همین حرفها وقت گذراند، اما آقای دارسی خیلی بی اعتنا به حرف های او گوش میداد. چون قیافه ی آقای دارسی کاملاً آرام و خونسرد بود ، دوشیزه بینگلی خیالش راحت شد که همه چیز امن و امان است و همچنان در کلام بارید.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#7
فصل 7


کل دارایی آقای بنت ملکی بود که سالی دو هزار پوند عایدی داشت، اما از بدشانسی دخترهایش ، چون اولاد ذکور نداشت این ملک به یک قوم خویش دور به ارث می رسید . دارایی مادرشان البته برای گذراندن زندگی کفایت می کرد اما کفاف کم و کسری آقای بنت را نمی داد. پدر خانم بنت در مریتن وکیل بود و چهار هزار پوند برای او ارث گذاشته بود.
خانم بنت خواهری داشت که با مردی به نام آقای فیلیپس ازدواج کرده بود که منشی پدرشان بود و کار او را ادامه داده بود . برادری هم داشت که در لندن زندگی می کرد و به کسب و کار آبرومندانه ای مشغول بود.

دهکده لانگبورن فقط یک مایل تا مریتن فاصله داشت ، و همین نزدیکی فرصت مغتنمی بود برای خانمهای جوان ، که معمولاً هفته ای سه چهار بار به سرشان می زد هم وظیفه ی قوم و خویشی را به جا بیاورند و به دیدن خاله ی بزرگشان بروند و هم در سر راه به یک مغازه ی کلاه فروشی سر بزنند .
دو دختر کوچک تر خانواده ، یعنی کاترین و لیدیا ، زیاد به مریتن می رفتند ؛ مشغله اشان از خواهر های دیگر کمتر بود، و وقتی کارو بار مهمی نداشتند به طرف مریتن راه می افتادند تا هم ساعت های روزشان را پر کنند و هم ساعت های شب شان را به گپ زدن درباره ی اتفاقات روز بگذرانند. حتی اگر در آن ناحیه خبری نمی بود، باز هم دست خالی از نزد خاله اشان بر نمی گشتند.
این بار با کمال خوشوقتی می دانستند که قرار است قشونی از داوطلبان غیر نظامی به آن حوالی بیاید و کل زمستان آن جا بماند و مریتن هم ستاد فرماندهی اش باشد.
سرزدن شان به خانم فیلیپس این فایده را داشت که خبرهای جالب تری دستگیری شان می شد . هر بار اطلاعات تازه تری درباره ی اسم و رسم افسرها کسب می کردند . اقامتگاه افسرها را هم دیگر می شناختند . بالاخره خود افسرها را هم شناختند .
آقای فیلیپس همه ی آن ها را دیده بود و همین موضوع خودش شور و ولوله ای را در خواهر زاده های زنش به وجود آورده بود حالا دیگر فقط از افسر ها حرف می زدند . پول و پله ی آقای بینگلی، که قبلاً فکرش خانم بنت را به وجد می آورد ، در مقایسه با اونیفورم و ساز و یراق افسرها اصلا به حساب نمی آمد.
آقای بنت یک روز صبح که داشت صحبت های آن ها را راجع این قضایا می شنید خیلی خونسرد گفت :
-اینطور که من از صحبت های مادرتان می فهمم ، شما دو تا باید از کودن ترین دخترهای این ناحیه باشید . مدتی فکرش را می کردم ، اما حالا مطمئن شده ام.
کاترین ناراحت شد و چیزی نگفت اما لیدیا کاملاً بی تفاوت ، باز هم به تعریف و تمجیدش از کاپیتان کارتر ادامه داد و گفت که دلش می خواهد همان روز او را ببیند ، چون کاپیتان کارتر قرار بود روز بعد به لندن برود.
خانم بنت گفت: عزیزم ، تعجب می کنم که به همین راحتی به بچه های خودت می گویی کودن. من اگر قرار باشد به بچه های کسی توهین کنم مسلماً به بچه های خودم توهین نمی کنم.
-اگر بچه های من کودن باشند ، خوب من هم باید این را بدانم.
-بله ... ولی حالا که همه ی شان خیلی باهوش اند.
-باید به خودم افتخار کنم ، اما این تنها نکته ای است که ما در آن اتفاق نظر نداریم . کاش احساس ما درباره ی همه چیز یکی بود، اما من به هیچ وجه با تو موافق نیستم و به نظرم این دو دختر کوچک تر ما خیلی خیلی خرفت اند.
-آقای بنت عزیز ، نباید انتظار داشته باشی که این دخترها عقل و هوش پدر مادرهایشان را داشته باشند.... وقتی به سن و سال من و تو برسند مسلماً درباره افسرها خلاف من و تو فکر نمی کنند . من خودم یادم هست که یک زمانی از یک نظhمی کت قرمز خیلی خوشم می آمد... راستش هنوز ته دلم افسرهای کت قرمز را دوست دارم.اگر کلنل جوان و آراسته ای سر و کله اش پیدا بشود که سالی پنج شش هزار پوند هم عایدی داشته باشد ، و یکی از دخترهایم را بخواهد، من به هیچ وجه جواب منفی نمی دهم. به نظر من ، چند شب پیش در خانه سر ویلیام، کلنل فورستر با آن اونیفورم خیلی برازنده بود.

لیدیا گفت: مامان خاله می گوید کلنل فورستر و کاپیتان کارتر دیگر مثل سابق زیاد به منزل دوشیزه واتسن نمی روند . دوشیزه واتسن بیشتر در کتابخانه ی کلارک آن ها را می بیند، آن هم سر پایی.
خانم بنت نتوانست جواب بدهد چون پادویی آمد و یادداشتی برای دوشیزه بنت آورد . یادداشت از ندرفیلد بود، و پادو منتظر جواب ماند . چشم های خانم بنت از خوشحالی برق زد، و همین که دخترش مشغول خواندن نامه شد با شوق و ذوق پرسید:
-خب ، جین، نامه ی کیست؟ درباره ی چیست؟ چه می گوید ؟ خب ، جین ، زود باش بگو، زود، عزیزم.
جین گفت : از طرف دوشیزه بینگلی است و با صدای بلند خواند:
-دوست عزیزم،
اگر لطف نکنید و نیایید امروز با من و لوئیزا غذا بخورید، ممکن است ما دو نفر تا آخر عمرمان از همدیگر بدمان بیاید، چون دو تا زن اگر از صبح تا شب مدام با هم گپ بزنند حتماً کارشان به دعوا و مشاجره می کشد . به محض اینکه یادداشت را دریافت کردید هر چه سریعتر بیایید. برادرم و بقیه آقایان قرار است با افسرها غذا بخورند . دوست شما، کارولین بینگلی.

لیدیا بلند گفت: با افسرها چطور خاله به ما نگفت.
خاklبنت گفت: چه بد که بیرون غذا می خورند.
جین گفت: می توانم کالسکه را ببرم؟
-نه، عزیزم، بهتر است با اسب بروی ، چون به احتمال زیاد امشب باران می آید و تو مجبور می شوی شب را آنجا بمانی.
الیزابت گفت :فکر خوبی است، به شرط اینکه آن ها نخواهند جین را به خانه برسانند.
-اوه آقایان با کالسکه ی آقای بینگلی به مریتن می روند.خانواده ی هرست هم که اسب ها را اختصاصی ندارند.
-بهتر است با کالسکه بروم.
-ولی عزیزم، من مطمئنم که پدرت نمی تواند اسب ها را در اختیارت قرار دهد .توی مزرعه لازم اند، مگر نه ، آقای بنت؟
- چه جور هم توی مزرعه نیازشان دارم

الیزابت گفت:اما اگر انها را لازم داشته باشید مادر به مقصودش می رسد.
بالاخره الیزابت این جمله را از دهان پدرش بیرون کشید که اسب ها را در مزرعه لازم اند.جین هم مجبور شد سوار اسب بشود برود.مادرش که با خوشحالی پیش بینی می کرد اوضاع هوا خراب می شود تا دم در همراهش رفت.
پیش بینی اش درست از کار در آمد ، چون مدتی از رفتن جین نگذشته بود که باران شدیدی شروع شد . خواهر ها دلواپسش شدند ، اما مادر خوشحال بود. تمام مدت بی وقفه باران آمد جین هم که معلوم بود نمی تواند برگردد.
خانم بنت چند بار با خود گفت واقعا چه فکر بکری کرده بودم! انگار بارش باران کار خود او بود. اما تا صبح روز بعد از فرجام خوش این کاری که کرده بود باخبر نشد . هنوز صبحانه تمام نشده بود که خدمتکاری از ندرلند آمد و این یادداشت را به الیزابت داد:
لیزی عزیز،
امروز صبح دیدم حالم خوش نیست . به نظرم به خاطر این است که دیروز حسابی خیس شده بودم . دوستان مهربانم نمی گذارند من برگردم، مگر ینکه حالم خوب بشود . اصرار هم دارند که آقای جونز معاینه ام کند ... پس اگر شنیدید که چه بلایی سرم آمده نگران نشوید ... چیزی نیست فقط گلو درد و سردرد دارم.
خواهرت...

بعد از اینکه الیزابت یادداشت را با صدای بلند خواند، آقای بنت گفت : خب عزیزم، اگر دخترت مریضی خطرناکی گرفت ، اگر مرد، لااقل خیالمان راحت است که همه اش به خاطر صید کردن آقای بینگلی بوده و نه به خاطر دستورات تو
-اوه! من اصلاً نگران نیستم. آدم که با یک سرماخوردگی ساده نمی میرد.ازش خوب مراقبت می کنند . تا وقتی آن جاست ، همه چیز روبه راه است.اگر کالسکه دستم باشد می روم می بینمش.

الیزابت که واقعاً دلواپس شده بود تصمیم گرفت برود هر چند که کالسکه در اختیارش نبود . چون اهل اسب سواری هم نبود تنها کاری که می توانست بکند این بود که پیاده برود . تصمیم خود را اعلام کرد.
مادرش گفت:چه قدر کم عقلی که فکر می کنی توی این گل و شل باید بروی وقتی هم به آنجا برسی سرو وضعت اصلاً مناسب این نیست که کسی حتی نگاهت بکند
-برای دیدن جین که سر و وضعم اشکالی نخواهد داشت . من هم فقط می خواهد جین را ببینم.
پدرش گفت: لیزی, داری به زبان بی زبانی به من می گویی که بفرستم دنبال اسب ها؟
-نه , اصلاً. هیچ اشکالی ندارد که پیاده بروم. آدم اگر بخواهد کاری را بکند می کند. تازه راه درازی هم نیست. فقط سه مایل. تا شام برمی گردم.

مری گفت: من محبت و حسن نیت تو را تحسین می کنم , ولی هر احساسی را باید تابع عقل کرد. به نظر من , تلاش و کوشش باید با کاری که می کنیم متناسب باشد
کاترین و لیدیا گفتند:(ما تا مریتن با تو می آییم.
الیزابت قبول کرد و سه نفری به راه افتادند.
در راه لیدیا گفت: بیایید تند تر برویم , شاید کاپیتان کارتر را قبل از رفتنش ببینیم.
به مریتن که رسیدند راه شان جدا شد. دو خواهر کوچکتر به طرف خانه ی یکی از همسران رفتند , و الیزابت به تنهایی به راهش ادامه داد. با گامهای سریع یکی پس از دیگری مزرعه ها را پشت سر می گذاشت. از سنگ چین ها می پرید و تند تند از چاله های آب رد می شد. سر انجام که به مقابل خانه رسید پاهایش خسته شده بود. جورابهایش گل آلود بود و قیافه اش به خاطر جنب و جوشی که کرده بود قرمز قرمز شده بود.
او را به اتاقی که در آن صبحانه می خوردند راهنمایی کردند.
همه به جز جین آنجا بودند و از دیدن سر و وضع الیزابت خیلی هم تعجب کردند...این که صبح به آن زودی سه مایل راه آمده بود , توی این هوای بارانی , وسط گل و شل , آن هم تک و تنها , برای خانم هرست و دوشیزه بینگلی باور کردنی نبود . الیزابت فکر می کرد که آنها به خاطر همین موضوع ته دلشان تحقیرش می کنند. اما خیلی مودبانه از او استقبال کردند , و در رفتار برادرشان هم چیزی بیش از ادب و نزاکت احساس می شد...محبت و مهربانی بود.... آقا آمد اما در عین حال شک داشت که آمدن این همه راه , آن هم یکه و تنها , درست بوده یا نه. آقای هرست هم فکر و ذکرش فقط صبحانه اش بود.
وقتی از حال و روز خواهرش پرسید , جوابهای چندان مساعدی نشنید. دوشیزه بنت نا خوش احوال خوابیده بود , و وقتی هم بیدار شده بود تب داشت و حالش طوری نبود که بتواند از اتاقش بیرون بیاید. خوشبختانه الیزابت را زود به آن اتاق بردند.
جین که همه اش به فکر این بود که مبادا کسی را نگران و ناراحت کند و در نامه اش نیز ننوشته بود که چقدر دوست داشته به عیادتش بروند , از آمدن الیزابت خیلی خوشحال شد. البته حالش طوری نبود که زیاد حرف بزند , و وقتی دوشیزه بینگلی آنها را تنها گذاشت جین فقط گفت که از این همه مهربانی و محبت خیلی ممنون است. الیزابت در سکوت از او مراقبت کرد.
وقتی صبحانه تمام شد خواهر ها هم به اتاق آمدند. الیزابت رفته رفته از آنها خوشش آمد , چون دید که چه دلسوزی و محبتی نشان می دهند. پزشک آمد و بعد از معاینه ی جین گفت که به نظرش این مریض سرمای شدیدی خورده و باید معالجه اش کرد. توصیه کرد که به رخت خوابش برگردد, و دارو هایی هم تجویز کرد.
بلافاصله طبق دستور عمل کردند , چون علائم تب شدیدتر و سردردش هم بیشتر می شد. الیزابت لحظه ای از اتاق خارج نشد , و بقیه ی خانمها هم زیاد به جین سر می زدند. البته آقایان بیرون رفته بودند و خانم ها عملاً کار دیگری نداشتند.
وقتی ساعت سه بار نواخت , الیزابت احساس کرد که باید برود , و این را با اکراه به زبان آورد. دوشیزه بینگلی کالسکه ی خودش را تعارف کرد و الیزابت منتظر ذره ای اصرار بود تا بپذیرد , اما جین چنان از رفتن الیزابت اظهار نگرانی کرد که دوشیزه بینگلی تعارف کردن کالسکه را پس گرفت و به جای آن از الیزابت خواست در ندرفیلد بماند. الیزابت تشکر کرد و پذیرفت.
خدمتکاری به لانگبورن فرستادند تا هم خبر بدهد که الیزابت آنجا می ماند و هم کمی لباس بگیرد و بیاورد.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#8
فصل 8

ساعت پنج که شد هر دو خانم رفتند تا لباس عوض کنند، و ساعت شش و نيم هم اليزابت را براي شام صدا زدند. همه احوال جين را پرسيدند ، در اين حيص و بيص اليزابت با خوشحالي متوجه شد که آقاي بينگلي از بقيه دلواپس تر است. اليزابت حرف تسلي بخشي نداشت که بزند. حال جين اصلا بهتر نشده بود .
خواهر ها ، با شنيدن اين جواب ، سه چهار بار تکرار کردند که چقدر ناراحتند ، چه بد است آدم اين جور سرما بخورد ، و خدا نکند خودشان هم مريض بشوند. بعد هم موضوع از يادشان رفت. وقتي جين جلو چشم شان نبود بي تفاوت بودند. اليزابت باز به اين فکر افتاد که بيخود و بي جهت از اول از آنها بدش نمي آمده.
البته برادرشان فرق مي کرد ، و اليزابت در آن جمع فقط به او نظر خوش داشت. دلشوره اش به چشم مي آمد ، رسيدگي و توجهش به خود اليزابت هم خيلي خوشايند بود. همين ها باعث مي شد اليزابت زياد خودش را مزاحم نبيند ، چون داشته فکر مي کرده بقيه او را مزاحم مي دانند. کسي جز آقاي بينگلي به اليزابت اعتنا نميکرد. دوشيزه بينگلي حواسش پيش آقاي دارسي بود و خواهرش نيز دست کمي از او نداشت.
آقاي هرست هم که اليزابت کنارش نشسته بود آدم تنبلي بود که کارش فقط خوردن و نوشيدن و ورق بازي کردن بود. وقتي ديد اليزابت يک غذاي ساده را به راگو ترجيح مي دهد ديگر حرفي براي گفتن نداشت.
وقتي شام تمام شد ، اليزابت يکراست به نزد جين رفت ، و دوشيزه بينگلي به محض اينکه اليزابت ا اتاق خارج شد شروع کرد به بدگويي کردن. رفتار اليزابت را خيلي خيلي بد دانست، مخلوطي از غرور و بي نزاکتي . گفت که اليزابت نه درست حرف مي زند ، نه شخصيت درست و حسابي دارد، نه ذوق و سليقه ، و نه زيبايي.
خانم هرست هم که موافق بود ، گفت:
خلاصه چيز دندان گيري ندارد. فقط پياده روي اش خوب است.قيافه ي امروزش را فراموش نمي کنم. واقعا مثل وحشي ها شده بود!
-راست ميگويي ، لوئيزا من به زور جلو خودم را گرفتم. اصلا آمدنش بي معني بود! چه معني دارد وسط اين زمين ها بپلکد؟ به خاطر اينکه خواهرش سرما خورده؟ چه موهاي نامرتبي ، پخش و پلا!
-بله تازه زير دامني اش را بگو . لابد خودت ديدي. شش وجب گِل گرفته بود، من مطمئنم. دامنش را کشيده بود پايين تا روي آن را بپوشاند، ولي نمي شد.
بينگلي گفت: حتما اين تابلويي که مي کشي دقيق است ، ولی من اصلا متوجه اين چيز ها نشدم. به نظرم دوشيزه اليزابت بنت امروز که وارد اتاق شد خيلي هم مرتب بود.من اصلا متوجه نشدم که زير دامني اش کثيف است.
دوشيزه بينگلي گفت: ولي آقاي دارسي ، شما که متوجه شديد .به نظر من شما اصلا دوست نداريد خواهرتان اين شکلي در جمع ظاهر شود.
-بله، البته.
سه مايل راه برود ، يا چهار مايل ، يا پنج مايل، يا هر چقدر، تا مچ پا توي گل و شل ، آن هم تک و تنها ، کاملا تنها!
منظورش چي بود؟ مي خواست نشان بدهد که مثلا متکي به نفس است ، يک جور استقلال الکي دارد ، يک نوع بي اعتنايي دهاتي وار به آداب و رسوم.

بينگلي گفت: نشانه محبتش بود به خواهرش ، که خيلي هم مطبوع است.
دوشيزه بينگلي با صداي آهسته گفت: آقاي دارسي، گمان مي کنم اين قضيه باعث شده تا ديگر زياد از چشم ها ي قشنگش خوشتان نيايد.

آقاي دارسي جواب داد: اصلا به خاطر جنب و جوشي که داشت چشم هايش برق پيدا کرده بود....سکوت کوتاهي حاکم شد و خانم هرست ادامه داد:
-من نظر خوبي درباره ي جين بنت دارم،دختر خيلي شيريني است، از ته دل آرزو مي کنم سر و سامان درست و حسابي پيدا مي کرد. اما با چنين پدر و مادري، با اين قوم خويش هاي سطح پايين ، متاسفانه شانس زيادي برايش نمي بينم.
-به نظرم شما بوديد مي گفتيد شوهر خاله ي آن ها درمرتين وکيل است.
- بله يک قوم و خويش ديگر هم دارند که جايي حوالي چيپسايد زندگي ميکند.
خواهرش اضافه کرد: يعني خريد و فروش مي کند. و هر دو قاه قاه خنديدند!
بينگلي گفت: اگر قوم و خويش هاي آن ها کل چيپسايد را هم قرق کرده باشند، از حسن و جمال اين دختر ها که چيزي کم نمي شود.

دارسي جواب داد: ولي عملا شانس ازدواج شان با آدم هاي اسم و رسم دار خيلي کم مي شود.
بينگلي چيزي نگفت، اما خواهر هايش کاملا تصديق کردند و مدتي هم به قوم و خويش هاي عامي دوست عزيزشان خنديدند. اما بعد احساس دلسوزي به سراغشان آمد و پس از خارج شدن از سالن غذا خوري به اتاق جين رفتند و کنارش نشستند ، تا قهوه حاضر شد و باز رفتند.
هنوز حال بيمار ما بد بود، و اليزابت از بالينش دور نمي شد؛ تا بالاخره در وقت شب وقتي ديد خواهرش به خواب رفته ،فکر کرد که هر چند دلش نمي خواهد اما ادب حکم مي کرد که خودش به طبقه پايين برود. وقتي وارد اتاق پذيرايي شد ديد که همه مشغول بازي بريج هستند. فوري از او هم دعوت کردند که به بازي ملحق شود.
اليزابت که فکر مي کرد بازي آن ها کلان است قبول نکرد. کسالت خواهرش را بهانه کرد و گفت که زياد نمي ماند و در اين فاصله کوتاه خودش را با کتابي مشغول مي کند. آقاي هرست با تعجب به او نگاه کرد.
گفت: شما کتاب خواندن را به ورق بازي ترجيح مي دهيد؟ کمي عجيب است.
دوشيزه بينگلي گفت: دوشيزه اليزابت از بازي ورق خوش شان نمي آيد. ايشان کتاب خوان قهاري هستند و از هيچ کار ديگري لذت نمي برند.
اليزابت گفت:من نه مستحق اين همه تعريف و تمجيدم نه مستوجب اين همه ايراد گرفتن. من کتاب خوان قهار نيستم. از خيلي از کار ها خوشم ميايد
بينگلي گفت: از پرستاري خواهرتان که مطمئنم لذت مي بريد . اميدوارم به زودي حالشان خوب شود و شما لذت بيشتري هم ببريد.
اليزابت صميمانه تشکر کرد و بعد به طرف ميزي رفت که چند جلد کتاب روي آن بود. آقاي بينگلي بلافاصله گفت که آيا دوست داريد کتاب هاي ديگري برايش ببريد يا نه. منظورش همه ي کتاب هاي کتابخانه اش بود.
-کاش کتاب خانه ام بزرگ تر بود تا شما هم استفاده ي بيشتري مي کرديد و هم من سربلند تر مي شدم. ولي من آدم عاطل و باطلي ام،و با اين که کتاب زياد ندارم ، به همين هم که دارم کمتر نگاه مي کنم.

اليزابت به او اطمينان داد که با همين کتاب هاي توي اتاق کارش راه مي افتد.
دوشيزه بينگلي گفت: تعجب مي کنم که پدرم انقدر کم کتاب از خودش باقي گذاشته... آقاي دارسي، شما چه کتابخانه محشري در پمبرلي داريد!
آقاي دارسي جواب داد: بدک نيست البته محصول تلاش چند نسل است.
- و شما هم خودتان خيلي کاملترش کرديد .مدام کتاب مي خريد.
-من نميفهمم چرا اين روز ها مردم از کتابخانه ي خانوادگي غفلت مي کنند.
-غفلت؟ من مطمئنم شما از چيز هايي که آن محل قشنگ را قشنگ تر کند غفلت نمي کنيد.چارلز ، تو اگر خانه ي خودت را ساختي دلم مي خواهد لا اقل نصف قشنگي پمبرلي را داشته باشد
-من هم دلم ميخواهد.
- ولي من واقعا توصيه مي کنم مي کنم که در همان حوالي بخري و سعي کني مثل پمبرلي بسازي . توي انگلستان جايي قشنگ تر از دربيشر نيست.
-با کمال ميل. اگردارسي بفروشد، اصلا پمبرلي را مي خرم.
-من دارم از امکان صحبت مي کنم چارلز.
عجب، کارولين ، داشتم فکر ميکردم با خريدن بيشتر امکان دارد به پمبرلي برسم تا با تقليد کردن.
اليزابت آنقدر حواسش پرت شد که همان تمرکز اندکش را هم روي کتاب از دست داد بعد کتاب را کنار گذاشت و نزديک ميز بازي رفت و بين آقاي بينگلي و خواهر بزرگترش نشست تا بازي را تماشا کند.
دوشيزه بينگلي گفت: دوشيزه دارسي از بهار تا به حال خيلی بزرگتر شده؟ آيا قدش به من خواهد رسيد؟
-به نظر من خواهد رسيد.الان تقريبا هم قد دوشيزه اليزابت بنت است، شايد هم کمي بلند تر.
-چقدر دلم ميخواهد باز او را ببينم! در عمرم از هيچ کس انقدر خوشم نيامده . چه قيافه اي، چه رفتاري!...چقدر به نسبت سن و سالش آراسته و با نزاکت است! پيانو زدنش هم حرف ندارد.
بينگلي گفت: جالب است که خانم هاي جوان اين همه راه براي رسيدن به فضل و کمالات مايه مي گذارند، همه شان.
-مگر همه ي خانم هاي جوان فضل و کمالات دارند؟ چارلز عزيز منظورت چيست؟
بله، همه ي آنها دارند. همه سفره گلدوزي مي کنند، تور مي بافند و کيف زنانه درست مي کنند.من که هر کسي را ديدم اين چيز ها را بلد است، تا حالا هم نشنيده ام که زن جواني صاحب اين جور فضل و کمالات نباشد.
دارسي گفت: محدوده ي اين فضل و کمالاتي که تو ميگويي خيلي وسيع نيست.هر زني که کيف ببافد و تور درست بکند، با اين حساب صاحب فضل و .کمالات است. ولي من در حرفي که در مورد همه ي خانم ها زدي زياد با تو موافق نيستم.بين تمام آشناهايي که من مي شناسم فوقش پنج شش نفر هستند که واقعا فضل و کمالات دارند.

دوشيزه بينگلي گفت: من هم موافقم.
اليزابت گفت: پس انتظارتان از زن صاحب فضل و کمالات بايد خيلي زياد باشد
-بله ، خيلي زياد.
دستيار وفادار دارسي گفت: اوه! واقعا کسي را نمي توان شايسته و با کمال دانست، مگر آن که از حد و حدود معمولي بالاتر باشد .زني که ما مي گوييم فضل و کمالات دارد بايد اطلاعات کامل در مورد موسيقي ، آواز ، نقاشي ، رقص و زبان هاي روز داشته باشد وانگهي: در حالت نگاه و طرز راه رفتن، لحن صدا ، نحوه ي حرف زدن و اظهار عقيده، بايد شرايطي داشته باشد وگرنه شايسته ي چنين عنواني نيست.

دارسي اضافه کرد: همه ي اين ها را بايد داشته باشد به علاوه ي چيزي مهم تر،يعني مدام بايد با مطالعه ي زياد ذهن خودش را رشد بدهد.

اليزابت گفت: حالا ديگر تعجب نمي کنم که شما فقط شش زن با اين خصوصيات مي شناسيد. سوال مي کنم که اصلا چنين زني مي شناسيد؟
-اين قدر به هم جنس خودتان بد بينيد که در امکانش شک ميکنيد؟
-من چنين زني نديده ام.تا به حال نديده ام که اين همه استعداد ، ذوق و سليقه ، پشتکار و ادب ئ نزاکتي که شما مي گوييد يک جا جمع شده باشد.
خانم هرست و دوشيزه بينگلي به اين بي انصافي و شک و ترديد اعتراض کردند و هر دو هم گفتند خيلي از زن ها را مي شناسند که همه ي اين شرايط را دارند.
بعد هم آقاي هرست آن هارا به آرامش خواند و از بي توجهي شان به جريان بازي گله کرد. به اين ترتيب گفت و گو ها به پايان رسيد و اليزابت هم اندکي بعد از اتاق خارج شد.
همين که در پشت سر اليزابت بسته شد، دوشيزه بينگلي گفت: اليزابت از آن جور زن هايي است که با کوچک کردن خودشان مي خواهند يک جايي توي دل جنس مخالف باز کنند.البته به نظر من اين روش در مورد خيلي ازمرد ها کارگر مي افتد . ولي خب ، روش حقيري است. دوز و کلک پيش پا افتاده اي است.
دارسي که اين سخن عمدتا خطاب به او بود، جواب داد :البته اين همه ي دوز و کلک هايي که گاهي خانم ها براي دلربايي به کار مي برند يک جوري حقير و بي ارزش است . هر چيزي که بوي حيله و کلک بدهد مشمئز کننده است.
دوشيزه بينگلي زياد از اين جواب خوشش نيامد و صحبت را ادامه نداد.اليزابت باز هم نزد آن ها رفت ، فقط به خاطر اين که بگويد حال خواهرش بد تر شده و نمي تواند تنهايش بگذارد.
بينگلي گفت که بايد فوري دنبال آقاي جونز فرستاد.اما خواهر هايش گفتند که دارو و درمان دکتر هاي دهات فايده اي ندارد و بهتر است خيلي سريع مريض را به شهر و پيش يک پزشک برجسته برد. اليزابت اين پيشنهاد را اصلا نپذيرفت ، اما با پيشنهاد برادرشان مخالفتي نکرد.
قرار شد اگر حال دوشيزه بنت بهتر نشد اول صبح به دنبال آقاي جونز بفرستد .بينگلي خيلي ناراحت بود.خواهر هايش نيز مي گفتند که ناراحت و متاسفند اما بعد از غذاي آخر شب سرشان را به دوئت گرم کردند و ناراحتي و تاسف شان برطرف شد. ولي آقاي بينگلي که خيالش اصلا راحت نبود به کدبانوي خانه دستور داد به هر طريقي که مي تواند به خانم بيمار و خواهرش رسيدگي کند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
فصل 9


اليزابت بيشتر شب را در اتاق خواهرش گذراند، و صبح که شد با کمال ميل به پرس و جو هاي دختر خدمتکاري که آقاي بينگلي فرستاده بود جواب مساعد داد.
کمي بعد هم دو خانم آراسته اي که مهمان خواهر هاي آقا ي بينگلي بودند احوال جين را پرسيدند. با اين که حال بيمار بهتر شده بود ، اليزابت خواهش کرد که ياد داشتي برايش به لانگبورن ببرند، تا شايد مادر به ديدن جين بيايد و وضع جين را از نزديک ببيند. ياد داشت را بلافاصله فرستادند، و خيلي سريع نتيجه داد.
خانم بنت ، همراه دو دختر کوچک ترش ، کمي بعد از صبحانه به ندرفيلد رسيد.
خانم بنت اگر وضع جين را خطرناک ميديد خيلي ناراحت میشد، اما ديد که بيماري جين خيلي جدي نيست، و به خاطر همين هم دلش نخواست حال جين فوري خوب بشود، چون اگر خوب مي شد قاعدتا مي بايست از ندرفيلد برود. اين بود که وقتي دخترش گفت جين را به خانه ببرد اصلا به حرفش گوش نکرد.پزشک دهکده نيز همان موقع از راه رسيد اما توصيه نکرد جين را به خانه ي خودش ببرند.کمي که پيش جين نشست، دوشيزه بينگلي آمد و دعوت شان کرد و خانم بنت و سه دخترش همگي به سالن صبحانه رفتند .
بينگلي وقتي آن ها را ديد گفت اميدوار است خانم بنت حال و روز دوشيزه بنت را بد تر از حد انتظار نديده باشد.
جواب خانم بنت اين بود: راستش چرا ، آقا، وضعش طوري نيس که حرکتش بدهيم. آقاي جونز مي گويد نبايد حرکتش داد.مجبوريم از مراحم شما مدت بيشتري بهره مند شويم.
بينگلي بلند گفت: حرکتش بدهيد؟ نه حتي نبايد فکرش را کرد.مطمئنم که خواهرم اصلا اجازه نمي دهد.
دوشيزه بينگلي با ادب و نزاکت رسمي گفت: خيال تان راحت باشد، خانم ، تا وقتي دوشيزه بنت پيش ما هستند هر جور که لازم باشد از ايشان مراقب خواهد شد.
خانم خيلي خيلي تشکرکرد.
اضافه کرد: نمي دانم اگر چنين دوستان خوبي نبودند چه بر سرش مي آمد چون واقعا حالش بد است. خيلي ناراحتي مي کشد، اما با صبر و آرامش تحمل مي کند. هميشه اين طور است ، هميشه. نميدانيد چه خوش اخلاق است. من هميشه به دختر هايم مي گويم که در مقايسه با او هيچ هستند. اتاق قشنگي داريد، آقاي بينگلي. منظره ي آن گذر گاه شني خيلي جذاب است.من در اين ناحيه جايي مثل ندرفيلد نمي شناسم.اميدوارم زود از اين جا نرويد، هر چند که براي مدت کوتاهي اجاره اش کرديد .
بينگلي جواب داد:من هر کاري که مي کنم زود و با عجله مي کنم. اگر تصميم بگيرم از ندرفيلد بروم ظرف پنج دقيقه مي روم. اما فعلا فکر مي کنم اين جا ماندگارم.
اليزابت گفت:من در مورد شما درست همين تصور را داشتم.
رو کرد به اليزابت و گفت: کم کم داريد مرا مي شناسيد. بله؟
-اوه! بله...کاملا شما را درک مي کنم.
-کاش اين را نوعي تمجيد تلقي مي کردم. ولي ، خب ، اگر فکر آدم به اين سرعت خوانده شود، لطفي ندارد، حتي باعث تاسف است.
-همين است که هست. لزوما نمي شود نتيجه گرفت که آدم تو دار و بغرنج تر بدتر يا بهتر از آدمي مثل شما باشد.
بينگلي بلافاصله ادامه داد : نمي دانستم که شما درباره ي اخلاق و رفتار آدم ها تامل مي کنيد.بايد جالب باشد.
-بله ، اما شخصيت هاي بغرنج تر قابل مطالعه ترند. لا اقل اين يک حسن را دارند.
دارسي گفت: در اين ناحيه زياد فرصت براي چنين تاملي پيش نمي آيد.در اين جور جاها در محافل کاملا محدود و ثابتي رفت و آمد داريد.
-ولي آدم ها خودشان زياد تغيير مي کنند، و هميشه چيز هاي تازه اي مي شود در آن ها ديد.

خانم بنت که از طرز حرف زدن آقاي دارسي درباره ي ((اين جور جاها)) دلخور شده بود گفت: بله ، البته .مطمئن باشيد که در روستا ها هم مثل شهر ها اينطور چيز ها وجود دارد.
همه تعجب کردند.دارسي لحظه اي به خانم بنت نگاه کرد وبعد ساکت سرش را برگرداند.
خانم بنت که خيال مي کرد او را از ميدان به در کرده با لحن فاتحانه اي گفت:
من که نمي فهمم لندن چه مزيت خاصي به اين ناحيه ها دارد ، جز مغازه ها و اماکن عمومي.روستا ها خيلي دلپذير ترند.مگر نه آقاي بينگلي؟

آقاي بينگلي جواب داد: من وقتي ان جور جاها هستم اصلا دلم نمي خواهد بروم.وقتي هم توي شهر هستم همين طور. هر کدام محاسن خودش را دارد.من در هر دو جا مي توانم خوش باشم.
-بله...به خاطر اين که شما خلق و خوي خوشي داريد، اما ايشان ، نگاهي به دارسي انداخت و ادامه داد:: ايشان ظاهرا اين ناحيه ها را اصلا به حساب نمي آوردند.
اليزابت از اين حرف مادرش خجالت کشيد و گفت:البته شما اشتباه مي کنيد، مامان. حرف آقاي دارسي را سوء تعبير کرده ايد.آقاي دارسي فقط منظورشان اين بود که تنوع آدم ها در روستا به اندازه ي شهر نيست، و اين مطلبي است که شما هم قبولش داريد.

حتما عزیزم.کسی نگفته اینجا تنوع بیشتر است.ولی در مورد این که در این منطقه با آدم های زیادی نمی شود دیدار کرد،باید بگویم کمتر منطقه ای به این بزرگی است.ما خودمان با بیست و جهار خانواده رفت و آمد داریم و شام و ناهار می خوریم.
بینگلی فقط به ملاحظه ی الیزابت بود که توانست حفظ ظاهر کند.اما خواهرش انقدر نزاکت به خرج نداد،نگاهش را به آقای دارسی برگرداند و لبخند معناداری زد.الیزابت خواست چیزی بگوید تا فکر مادرش را منحرف کند این بود که از مادرش پرسید آیا وقتی می آمد شارلوت لوکاس در لانگبورن بود یا نه.
بله،دیروز با پدرش آمده بود.سر ویلیام چه مرد نازنینی است،آقای بینگلی...مگرنه؟بسیار مرد آراسته ای است!آقای تمام عیار،بی تکلف!...همیشه با همه حرفی برای گفتن دارد...به این می گویند نزاکت و تربیت.آدم هایی که خودشان را خیلی مهم می دانند و دهانشان به حرف زدن باز نمی شود،اشتباه می کنند.

شارلوت با شما غذا خورد؟
نه،می بایست برود خانه.به نظرم برای پختن شیرینی کریسمس لازمش داشتند.آقای بینگلی،من همیشه خدمتکارهایی دادم که می توانند کارشان را انجام بدهند.دختر های من طور دیگری بار آمده اند.ولی هرکس صلاح کارش را خودش بهتر می داند.دوشیزه لوکاس ها هم واقعا دختر های خیلی خوبی هستند.حیف که خوش قیافه نیستند!فکر نکنید که من شارلوت را زشت می دانم...آخر دوست صمیمی ماست.

بینگلی گفت:خانم مطبوعی به نظر می رسند.

اوه!عزیزم،بله.ولی باید قبول کنید که خیلی معمولی است.لیدی لوکاس خودش بارها گفته که به خاطر زیبایی جین به من غبطه می خورد.من دوست ندارم که پز بچه ام را بدهم،ولی واقعا جین...کمتر کسی به این قشنگی پیدا می شود.همه این را می گویند.فکر نکنید جون مادرش هستم این حرف را می زنم.وقتی تازه پانزده سالش شده بود،در منزل برادرم،گاردینر،توی لندن،آقای جین را دید و عاشقش شد،و زن برادرم مطمئن بود قبل از برگشتن ما آن آقا خواستگاری خواهد کرد.البته خواستگاری نکرد،شاید فکر می کرد جین هنوز خیلی جوان است.با این حال،برایش چند تا شعر گفت،شعر های خیلی قشنگ.

الیزابت کلافه گفت:و احساساتش هم ته کشید.انگار خیلی ها اینطوری خلاص می شوند.نمی دانم چه کسی اولین بار اثر شعر را برای دفع عشق کشف کرد!
دارسی گفت:من همیشه فکر می کردم شعر خوراک عشق است.
برای عشق سالم و درست و حسابی،شاید.چیزی که خودش قوی باشد،خوراکش را از هر چیز ی تواند بگیرد.اگر یک کشش جزئی و معولی باشد،خب،یه غزل خوب کارش را تمام ی کند.
دارسی فقط لبخند زد.سکوت حاکم شد و الیزابت ترسید که مبادا مادرش دوباره لب باز کند.دوست داشت حرفی بزند،اما چیزی به ذهنش نمی رسید.
بعد از کمی سکوت،خانم بنت باز هم از آقای بینگلی به خاطر محبتی که در حق جین کرده بود تشکر کرد، و همینطور به خاطر اینکه لیزی به او زحمت دارده بود عذر خواست.
آقای بینگلی باز هم با نزاکت کامل جواب خانم بنت را داد، خواهر کوچکتر خود را هم وا داشت که ادب را مراعات کند و به مقتصای موقعیت حرف بزند.البته خواهرش نقشش را خوب بازی نکرد، اما خانم بنت راضی شد، و کمی که گذشت کالسکه اش را خواست.با این علامت، کوچکترین دخترش نیز خودش را جلو انداخت.تمام مدت، این دو دختر داشتند با هم پچ پچ می کردند و نتیجه این شده بود که خواهر کوچکتر می بایست به آقای بینگلی یاد آوری کند که در بدو ورود قول داده بود که در ندرفیلد مهمانی رقص بدهد.
لیدیا دختر تندرست پانزده ساله ای بود که خوب رشد کرده بود.قیافه اش قشنگ و اخلاق و رفتارش بی غل و غش بود.عزیز دردانه ی مادرش بود، و مادرش به خاطر محبت خاصی که به او داشت، او را از بچگی با خودش به جاهای مختلف برده بود.روحیه ی سرکشی داشت. و نوعی غرور طبیعی هم داشت که بعد از دقت و توجه افسرها تقویت هم شده بود و اعتماد به نفس بیشتری به او داده بود.چون هم شام هایی که شوهر خاله اش به افسرها داده بود خیلی خوب بود و هم رفتارهای خود لیدیا گرم بود و جلب توجه می کرد.به خاطر همه ی این ها خیلی راحت می توانست موضوع مهمانی رقص را به آقای بینگلی یاد آوری کن و بلافاصله هم این کار را کرد.
حتی اضافه کرد که اگر روی قولش نایستد باعث شرمساری است.
جوابی که آقای بینگلی به این حمله ی ناگهانی لیدیا داد به گوش مادر دخترها خیلی خوش نشست.
مطمئن باشید که من کاملا آمادگی دارم و روی قولم هستم.وقتی حال خواهرتان خوب شد ببینید کدام روز برای مهمانی مناسب تر است.وقتی حال خواهرتان خوب نیست، شما که دلتان نمی آید برقصید.

لیدیا رضایت خود را به زبان آورد:اوه!بله...بهتر است صبر کنیم تا جین حالش خوب شود.تا آن موقع به احتمال زیاد کاپیتان کارتر هم دوباره به مریتن می آید.
بعد اضافه کرد:وقتی شما مهمانیتان را دادید، من از آن ها هم می خواهم که یک مهمانی بدهند.به کلنل فورستر می گویم که اگر مهمانی ندهد خجالت آور است.
بعد،خانم بنت و دخترهایش رفتند.الیزابت فورا نزد جین برگشت.آن دو خانم ماندند و آقای دارسی، تا درباره ی رفتار الیزابت و خانواده اش حرف بزنند.
البته آقای دارسی با ایرادهایی که آن ها از الیزابت می گرفتند موافقت نشان نمی داد. و دوشیزه بینگلی هم مدام درباره ی چشم های قشنگ الیزابت سر به سرش می گذاشت.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#10
فصل10


آن روز هم کم و بیش مانند روز قبل گذشت.خانم هرست و دوشیزه بینگلی چند ساعتی را در کنار بیمار سپر کردند. و بیمار نیز هرچند آرام و آهسته،حالش بهتر می شد.شب که شد الیزابت در اتاق پذیرایی به جمع آن ها پیوست.اما میز بریج نیاوردند.
آقای دارسی داشت چیزی می نوشت و دوشیزه بینگلی کنارش نشسته بود و نامه نوشتن او را نگاه می کرد و گه گاه با پیغام هایی که برای خواهر آقای دارسی می داد، حواس آقای دارسی را پرت می کردد.آقای هرست و آقای بینگلی داشتند پیکت بازی می کردند و خانم هرست هم بازیشان را تماشا می کرد.
الیزابت سرگرم خیاطی شد اما حواسش را جمع کرد تا ببیند بین آقای دارسی و هم صحبت اش چه می گذرد.تعریف و تمجید های دائمی دوشیزه بینگلی از دستخط آقای دارسی، یا از صاف بودن خطوط نامه، یا طول نامه، بی آن که بداند این تعریف و تمجیدها اصلا به گوش آقای دارسی می رود یا نه، نوعی گفت و گوی جالب توجه بود که کاملا با تصورات الیزابت درباره ی هر دو نفر جور در می آمد.
دوشیزه دارسی وقتی این نامه را ببیند چقدر خوشحال می شود.
آقای دارسی جوابی نداد.
خیلی تند می نویسید.
اشتباه می کنید. من کند می نویسم
چه قدر نامه باید ظرف یک سال بنویسید! تازه نامه های مربوط به کاروبار به کنار! چه قدر آزار دهنده است!
پس همین بهتر که نصیب من شده اند، نه شما.
لطفا به خواهرتان بنویسید که خیلی مشتاقم ایشان را ببینم.
این را که یک بار نوشته ام.
مثل این که قلم تان اذیت تان می کند. بگذارید درستش کنم. من خوب قلم درست می کنم.
متشکرم... من همیشه خودم قلمم را درست می کنم.
چه طور می توانید این قدر صاف بنویسید؟
آقای دارسی سکوت کرد.
به خواهرتان بنویسید که خیلی خوشحالم ایشان در نوازندگی هارپ پیشرفت کرده اند. لطفا بنویسید که از نقش های کوچولوی قشنگ ایشان برای رومیزی حظ کرده ام. خیلی بهتر از کار دوشیزه گرانتلی است.
اجازه می دهید حظ کردن تان را به نامه بعدی موکول کنم؟... توی این نامه دیگر جایی نمانده تا حق مطلب را ادا کنم.
اوه! اشکالی ندارد. ژانویه ایشان را می بینم. شما همیشه این جور نامه های قشنگ طولانی برای ایشان می نویسید، آقای دارسی؟
معمولا طولانی اند. اما این که همیشه قشنگ هستند یا نه، من نباید نظر بدهم.
به نظر من کسی که می تواند به این راحتی نامه طولانی بنویسد محال است بد بنویسد.
برادر دوشیزه بینگلی گفت: کارولین، این که برای دارسی تعریف و تمجید نمی شود. دارسی راحت نمی نویسد. برای کلمه های چهارهجایی خیلی فکر می کند... مگر نه ، دارسی؟

طرز نوشتن من خیلی با تو فرق می کند.

دوشیزه بینگلی گفت: اوه! چازلز تا دلتان بخواهد سر به هوا می نویسد. نصف کلمه ها را قورت میدهد، نصف دیگرش را هم خط خطی می کند.
من فکرهایم آن قدر سریع است که فرصت نمی کنم بیانشان کنم... به خاطر همین هم گاهی خواننده نامه های من چیزی سر در نمی آورد.
الیزابت گفت: آقای بینگلی ، فروتنی شما عیب و ایرادها را خنثی می کند.
دارسی گفت: هیچ چیز فریبنده تر از تظاهر به فروتنی نیست. خیلی وقت ها فروتنی در حکم بی توجهی به نظر دیگران است، گاهی هم به رخ کشیدن است به شکل غیر مستقیم.
تو این فروتنی ناچیز را در این قضیه ای که صحبتش شده از کدام نوع می دانی؟
فخر فروشی غیر مستقیم. تو به نقص های خودت در نوشتن می نازی، چون این نقص ها را نتیجه سرعت فکر و بی توجهی به طرز نوشتن می دانی، که شاید قابل تحسین نباشد اما به نظر خودت خیلی جالب است. کسی که قدرت انجام کاری را دارد همیشه می بالد به این که زود می تواند آن کار را انجام دهد، اغلب هم بی آنکه به نقص کار توجه کند. امروز صبح که به خانم بنت گفتی اگر تصمیم بگیری از ندرفیلد بروی ظرف پنج دقیقه می روی ، نوعی ستایش از خود بود، تعریف و تمجید از خودت بود... ولی ، خب ، در این عجله و شتاب چه چیز قابل تحسینی هست؟ باعث می شود خیلی کارهای لازم زمین بماند ، هیچ فایده ای هم برای خودت و دیگارن نخواهد داشت.

بینگلی گفت: نه، خیلی تند می روی. وسط شب تمام چیزهای احمقانه ای را که صبح گفته شده به یاد می آوری. ولی من واقعا حرفی را که درباره خودم می زدم قبول داشتم، همین لحظه هم قبول دارم. لااقل به خاطر خودنمایی در مقابل خانم ها نبود که حالت یک آدم شتاب زده را به خودم گرفتم.
شک ندارم حرفی را که می زدی قبول داشتی. ولی من به هیچ وجه متقاعد نمی شوم که تو بتوانی با چنین عجله و شتابی بروی. رفتارت تا جایی که من می فهمم تابع تصادف خواهد بود.
هر وقت هم سوار اسبت بشوی، یک دوست می تواند بیاید به تو بگوید بینگلی ، بهتر بود تا هفته بعد می ماندی و تو هم احتمالا قبول می کنی، احتمالا نمی روی... و اگر کمی بیشتر اصرار کنند، شاید حتی یک ماه هم بمانی.

الیزابت گفت: شما فقط اثبات کرده اید که آقای بینگلی مطابق خلق و خوی خودش عمل نکرده است. شما حتی بیش از خود آقای بینگلی ایشارن را به ما شناسانده اید.

بینگلی گفت: خیلی خوشحالم که حرف دوستم را نوعی تعریف و تمجید از رفتار و اخلاقم تعبیر کرده اید. ولی ، خب ، شما معنایی بار آن کرده اید که به هیچ وجه مورد نظر ایشان نبود. اگر من در آن اوضاع و احوال راحت تقاضاها را رد می کردم و با اسبم چهارنعل می رفتم، لابد ایشان احترام بیشتری برایم قائل می شدند.
یعنی آقای دارسی معتقدند که پایبند نماندن شما به تصمیم اول تان عجله و شتاب تان را جبران می کند؟
راستش من نمی توانم دقیقا توضیح بدهم که منظور ایشان چیست. آقای دارسی خودشان باید توضیح بدهند.
شما از من انتظار دارید چیزی را توضیح بدهم که خودتان آن را به من نسبت می دهید، درحالی که من هرگز نگفته ام که چنین نظری دارم.
اما ، در این قضیه ، باشد ، به چیزی که شما می گویید می پردازیم. دوشیزه بنت، شما باید بدانید که آن دوستی که فرض کردیم دلش می خواهد ایشان به خانه برگردند و رفتن شان را عقب بیندازند، صرفا دلش خواسته است ، و بدون آنکه دلیل و منطقی برای درسی تقاضای خود داشته باشد تقاضای خود را مطرح کرده است.
تسلیم شدن سریع... آسان ... به تقاضای دل یک دوست از نظر شما ارزشی ندارد؟
تسلیم شدن بدون اعتقاد هم معنی اش تفاهم نیست.
آقای دارسی ، به نظر من شما تأثیر دوستی و عاطفه را ندیده می گیرید.آدم اگر به تقاضای کسی اهمیت بدهد معمولا زودتر ه تسلیم می شود، منتظر دلیل و منطق نمی ماند.
منظورم فقط این مثالی نیست که درباره آقای بینگلی زده اید. شاید باید صبر کنیم تا چنین موقعیتی پیش بیاید، آن وقت درباره درست و غلط رفتار ایشان بحث کنیم. اما در قضایای کلی و معمولی بین دو دوست، اگر یکی از آنها از دیگری بخواهد که تصمیمش را که خیلی هم خطیر نیست تغییر بدهد، به نظر شما اگر آن شخص به میل دوستش عمل کند و دلیل و منطق هم نخواهد آیا کار بدی کرده است؟
بهتر نیست قبل از ادامه بحث با دقت بیشتری اهمیت تقاضا را بسنجیم؟ همین طور میزان صمیمیت دو طرف را؟

بینگلی گفت: خب ، بیایید همه جزئیات را بسنجیم، حتی قد و قواره آن دو نفر را. دوشیزه بنت ، همین چیزها شاید در بحث منطقی بیش از آن که شما تصور می کنید اهمیت داشته باشد. مطمئن باشید که اگر آقای دارسی قدش از من بلندتر نبود، من نصف این احترام را هم به او نمی گذاشتم.
من اعلام می کنم که در موارد خاص ، و در جاهای خاص، موجودی با هیبت تر از دارسی نمی شناسم، به خصوص در خانه خود و یکشنبه شبها که کار و مشغولیتی ندارد.

آقای دارسی لبخند زد ، اما الیزابت فکر کرد که او کمی دلخور شده است. به خاطر همین جلوی خنده خودش را گرفت.
دوشیزه بینگلی که از این اسائه ادب به آقای دارسی خوشش نیامده بود به برادر خود اعتراض کرد که چرا چنین حرفهای بیهوده ای به زبان می آورد.

آقای دارسی گفت: متوجه منظورت هستم، بینگلی . تو از بحث منطقی خوشت نمی آید، دلت می خواهد موضوع را مسکوت بگذاری.
شاید. بحث و مباحثه فرق زیادی با مشاجره ندارد. اگر تو و دوشیزه بنت حرف تان را نگه دارید تا من از این اتاق بروم ، ممنون می شوم. بعد هر چه دل تان می خواهد پشت سر من حرف بزنید.

الیزابت گفت: چیزی که شما می خواهید من با کمال میل رعایت می کنم.آقای دارسی هم بهتر است نامه شان را تمام کنند.

آقای دارسی به این توصیه عمل کرد و نامه اش را به پایان رساند.
وقتی کارشان تمام شد، از دوشیزه بینگلی و الیزابت تقاضا کرد که کمی آهنگ بزنند. دوشیزه بینگلی زود به طرف پیانو رفت، اما بعد مودبانه به الیزابت تعارف کرد که او شروع کند ، که الیزابت هم با ادب و خوش رویی نپذیرفت. بعد دوشیزه بینگلی پشت پیانو نشست.

خانم هرست همراه خواهرش آواز می خواند ، و الیزابت مشغول تماشای چند دفترچه نت شد که روی پیانوب ود، اما متوچه شد که آقای دارسی زیاد به او نگاه می کند. نمی توانست باور کند که چنان مرد سخت گیری ممکن است به دیده تحسین نگاهش کند. اما این هم عجیبت بود که خوشش نیاید و باز نگاه کند.
بالاخره، به فکرش رسید که علت توجه آقای دارسی این است که با معیارهای آقای دارسی جنبه های بد و نکوهیده در وجود الیزابت بیش از بقیه آدم های توی اتاق است.
این فکر الیزابت را ناراحت نکرد. الیزابت زیاد از آقای دارسی خوشش نمی آمد و به عیب جویی او اهیمتی نمی داد.
دوشیزه بینگلی بعد از اجرای چند آواز ایتالیایی ، با آهنگ اسکاتلندی پر جنب و جوشی فضا را عوض کرد. کمی بعد، آقای دارسی به طرف الیزابت آمد و به او گفت:
دوشیزه بنت ، دلتان نمی خواهد از این فرصت استفاده کنید و اسکاتلندی برقصید؟
الیزابت لبخند زد ، اما جوابی نداد .آقای دارسی از سکوت الیزابت تعجب کرده، و دوباره پرسید.
الیزابت گفت: اوه! شنیدم چه گفتید، ولی نتوانستم زود تصمیم بگیرم چه جوابی بدهم. می دانم که می خواستید من بله بگویم تا فرصتی نصیب تان شود و به سلیقه ام ایراد بگیرید. ولی من همیشه دوست دارم این جور نقشه ها را خنثی کنم و کسی را که قصد تحقیر دارد قال بگذارم. به خاطر همین حالا تصمیم گرفته ام به شما بگویم که اصلا می خواهم اسکاتلندی برقصم... حالا اگر دلتان میخواهد، از من ایراد بگیرید.

مسلم است که نمی گیرم.

الیزابت که فکر میکرد شاید دارسی ناراحت شده باشد، از این نزاکت او تعجب کرد.البته نوعی شیرینی و شیطنت در رفتار الیزابت بود که نمی گذاشت کسی از او ناراحت شود. دارسی هم هیچ وقت این قدر مسحور زنی نشده بود. دارسی واقعا فکر می کرد که اگر الیزابت اصل و نسب بالاتری داشت، حتما گلویش پیش او گیر می کرد.
دوشیزه بینگلی این را فهمید، به هر حال چیزی تشخیص می داد که باعث حسادتش می شد. دلواپسی اش برای دوست عزیزش ، جین، بهانه ای بیش نبود و فقط دلش می خواست هر چه زودتر از شر الیزابت خلاص شود.
سعی می کرد کاری کند که دارسی از این مهمان خوشش نیاید. متلک می گفت و از ازدواج احتمالی آنها حرف می زد و از خوشبختی دارسی با چنین وصلتی.

روز بعد که داشتند در بوته زار قدم می زدند، گفت: امیدوارم بعد از سرگرفتن این امر خیر به مادرزن تان چند تذکر بدهید و بگویید که بهتر است جلو زبانش را بگیرد. بعد هم ، اگر جسارت نباشد می خواهم نکته ظریفی را بگویم... از یک خصوصیت بانوی تان که شبیه دغل کاری و گستاخی است جلوگیری کنید.
حرف دیگری هم دارید که به سعادت زناشویی من مربوط بشود؟

اوه! بله... بگذارید تصویر خاله و شوهر خاله زن تان ، آقا و خانم فیلیس ، در پمبرلی توی گالری نصب شود، کنار تصویر عموی بزرگتان که قاضی بود. می دانید که ، شغل شان یکی است، فقط رشته فعالیت شان فرق دارد. اما تصویر الیزابت، نباید بگذارید اصلا کسی پرتره اش را بکشد.آخر کدام نقاش می تواند از پس این چشم های قشنگ بربیاید؟
بله ، در آوردن حالت این چشم ها کار آسانی نیست ، اما از رنگ و شکل ، و مژه ها ، که خیلی قشنگ اند ، می شود کپی کرد.
در این موقع خانم هرست و خود الیزابت از گذرگاه دیگری سر رسیدند.
دوشیزه بینگلی برای لحظه ای فکر کرد که مبادا آن ها حرف شان را شنیده باشند.
گیج و دستپاچه گفت: نمی دانستم شما هم می خواهید قدم بزنید.
خانم هرست جواب داد: بدکاری کردید که در رفتید و به ما نگفتید دارید بیرون می روید.
بعد بازوی دیگر آقای دارسی را گرفت و الیزابت را به حال خود گذاشت. از آن گذرگاه فقط سه نفر می توانستند عبور کنند. آقای دارسی که احساس میکرد آنها بی نزاکتی کرده اند، بلافاصله گفت:
توی این گذرگاه همه ما جا نمی شویم. بهتر است به راه اصلی برگردیم.
اما الیزابت که اصلا تمایلی نداشت با آنها بماند ، خندید و گفت:
نه، نه! همان جایی که هستید بمایند... جمعتان حسابی جور است، زیبایی خاصی دارد. جمع سه تایی تان اگر چهارتایی بشود این منظره خراب می شود خداحافظ.
بعد شاد و سرحال رفت، و از فکر این که یکی دو روزه به خانه برخواهد گشت با خوشحالی گشت و پرسه زد.
آن شب ، حال جین بهتر شد و توانست یکی دو ساعتی از اتاقش بیرون بیاید.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان "شماره تلفنت رادارم" نویسنده : استفانی باند ایران دخت 77 5,231 ۰۲-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شوهرماسه نفر" نویسنده: استفانی باند ایران دخت 117 6,974 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۳:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " دزیره " (Desiree) نویسنده:آن ماری سلینکو ایران دخت 150 13,207 ۲۱-۰۷-۱۳۹۲, ۰۹:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت