خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
فریادی درشب


[تصویر:  20140123010147_faryadi-dar-shab.jpg]


نویسنده : مري هیگینز کلارک
مترجم : سيما فلاح
تعدادصفحه 464


خلاصه داستان :

جيني مك پارتلند كه از كوين، طلاق گرفته و دو دختر به نامهاي بت، و تينا دارد در گالري با اريك كه نقاشي معروف است ملاقات مي‌كند و پس از يك ماه آشنايي‌شان منجر به ازدواج مي‌شود. اريك سرپرستي دو فررزند ازدواج قبلي جيني را قبول مي‌كند و آنها به ميني سوتا مي‌روند
اريك به‌خاطر مرگ مادرش، كارولين، كه خيلي شبيه جيني بود عقده‌هاي عجيبي دارد او جيني را مجبور مي‌كند پيراهن خواب مادرش را بپوشد و... همچنين عادت دارد به يك كابين چوبي برود و اجازه نمي‌دهد كسي وارد آن شود. با مرگ، كوين، شوهر قبلي جيني او مشكوك مي‌شود. شخصيت‌هاي داستان بسيار محدودند و درست ساخته و پرداخته شده‌اند.
جيني مادري بيوه كه راوي نيز مي‌باشد.
اريك نقاشي معروف كه با جيني ازدواج مي‌كند.
كوين مك پورتلند شوهر سابق جيني
بت دختر بزرگ او
تينا دختر كوچكتر او
روايت داستان توسط جيني به گونه‌اي است كه از بعد عاطفي تحت تأثير قرار مي‌دهد و با يك سري فلاش بك گره داستان باز مي‌شود.
اين كتاب در سال 1982 منتشر شده است و از آن در سال 1992، يك فيلم سينمايي ساخته شده است.




امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۰۳ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
melody313
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
مقدمه
جنی سپیده دم جستجویش را برای پیدا کردن کلبه اغاز کرد . تمام شب را بی حرکت در تختخواب بزرگ و مجلل پرده اویز دراز کشیده و نتوانسته بود بخوابد . ارامش و سکون خانه برایش طاقت فرسا و خفقان اور بود.
پس از گذشت چند هفته ، با اینکه اطمینان داشت بار دیگر ان صدا به گوشش نخواهد رسید ، هنوز گوشهایش به دنبال شنیدن صدای گریه ی کودک گرسنه بود و سینه های لبریز از شیرش اماده ی پذیرفتن دهان کوچک و مشتاق او .
بالاخره چراغ خواب روی میز کنار تخت را روشن کرد . نور اتاق را فرا گرفت ، به کاسه ی بلوری روی میز توالت خورد و منعکس شد و چون کاسه پر از قالبهای کوچک صابون درست شده از درخت کاج بود ، انعکاس نور با ته رنگ سبز بر روی ایینه ی عتیقه ی نقره و قلم موها افتاد و منظره ای خوف انگیز و ترسناک پدید اورد .
از تخت پایین امد و شروع به پوشیدن لباسهایش کرد . لباسی بلند و بادگیری نایلونی زیر لباس اسکی اش به تن کرد . ساعت چهار رادیو را روشن کرده بود . طبق گزارش تغییری در وضع هوای منطقه ی گرانیت پلیس ، مینه سوتا حاصل نمی شد . دمای هوا ده درجه زیر صفر و سرعت وزش باد به طور متوسط چهل کیلو متر در ساعت و درجه ی برودت ان بیست و چهار درجه زیر صفر بود .
دیگر مهم نبود . دیگر هیچ چیز برای او مهم نبود . حتی اگر در این جستجو از سرما یخ می زد و تا پای مرگ پیش می رفت ، باز هم سعی می کرد کلبه را که جایی در میان درختان بلوط و افرا و همیشه بهار و کاجهای نروژی و بوته زارهای انبوه بود ، پیدا کند . در تمام ساعاتی که خواب به چشمانش نیامده بود، نقشه ای را طرح ریزی کرده بود . سرعت قدمهای اریک سه برابر سرعت قدم های او بود . برداشتن گامهای بلند جزیی از طبیعتش بود و همین باعث می شد ناخوداگاه همیشه سریع تر از جنی گام بردارد . همیشه راجع به این موضوع با یکدیگر شوخی می کردند و جنی همیشه اعتراض می کرد : اهای ، برای این دختر شهری صبر کن .
یک بار که اریک به کلبه رفته بود ، فراموش کرده بود کلید را بردارد و فورا برای برداشتن ان به خانه برگشته بود . رفت و برگشتش چهل دقیقه طول کشیده بود و این بدان معنی بود که از کنار جنگل تا کلبه بیست دقیقه راه بود .
اریک هرگز او را به انجا نبرده بود . همیشه با لحنی ملتمسانه می گفت :
-خواهش می کنم درک کن ، جنی . هر هنرمندی نیاز به جایی دارد که در ان کاملا تنها باشد .
جنی قبلا هرگز سعی نکرده بود . انجا را پیدا کند . ورود کارگران و کارکنان مزرعه به داخل جنگل ممنوع بود . حتی کلاید که به مدت سی سال اداره کننده ی مزرعه بود ، ادعا می کرد نمی داند کلبه کجاست .
ان برف سنگین و تند ردپا و خط سیرش را می پوشاند ، اما مزیتش این بود که به او امکان می داد از طریق اسکی صحرایی جستجویش را اغاز کند . می بایست خیلی دقت می کرد که راهش را گم نکند . با وجود بوته زارهای درهم و تنیده و انبوه درختان سر به فلک کشیده و اطلاعات بسیار کمی که از مسیر داشت ، احتمال اینکه دور خودش بگردد ، خیلی زیاد بود .
فکر ان را هم کرده بود و قطب نما ، چکش ، میخ و مقداری تکه پارچه همراه خودش برداشته بود . می توانست تکه پارچه ها را با میخ به درختها بکوبد تا بتواند راه برگشت را یپدا کند .
لباس اسکی اش داخل کمدی بیرون اشپزخانه بود . در مدتی که اب برای قهوه جوش می امد ان را پوشید و زیپش را بست . قهوه کمکش کرد افکارش را جمع و جور کند . در طول شب در این فکر بود که نزد کلانتر گاندرسون برود ، اما او به طور قطع قبول نمی کرد کمکش کند و فقط با ان نگاه تحقیر امیز و کنجکاو همیشگی اش به او زل می زد .
فلاسک قهوه را با خودش می برد . کلید کلبه را نداشت ولی می توانست با چکش یکی از پنجره ها را بشکند و به داخل برود .
با اینکه فقط دو هفته بود السا به مرخصی رفته بود ، ان خانه ی قدیمی و فوق العاده بزرگ هنوز از تمیزی برق می زد و این تمیزی مدرکی مستدل بر ملاکها و معیارهای سفت و سخت او برای پاکیزگی بود . السا عادت داشت موقع ترک انجا کاغذ مربوط به همان روز را از تقویم روزنه ای که بالای تلفن روی دیوار نصب بود ، پاره کند . جنی راجع به ان موضوع با اریک شوخی می کرد و می گفت : السا نه تنها وسایلی را که اصلا کثیف نیست تمیز می کند ، بلکه با این کارش عصر یک روز غیر تعطیل را هم از بین می برد .
جنی کاغذ روز جمعه 14 فوریه را پاره کرد ، ان را در دستش مچله کرد و به حروف چاپی سیاه رنگ ورق زیر ان خیره شد : شنبه 15 فوریه ، و شروع به لرزیدن کرد . تقریبا چهارده ماه از روزی که برای اولین بار اریک را در گالری ملاقات کرده بود ف می گذشت . نه ، چهارده ماه نبود . انگار یک قرن گذشته بود . دستش را روی پیشانی اش گذاشت و ان را مالش داد .
وقتی موهای خرمایی رنگش را که در طول حاملگی تیره شده بود و تقریبا به مشکی می زد ، زیر کلا ه پشمی اسکی اش چپاند ، به نظر کدر و بی جان می امد . ایینه ای که سمت چپ در اشپزخانه قرار داشت ، با ان قاب صدفی اش ، در ان اشپزخانه ی بزرگ با سرویس چوب بلوط ، وصله ای ناجور به نظر می رسید . به تصویر خودش در ایینه خیره شد . زیر چشمانش به شدت گود افتاده و ان چشمان درشت سبز متمایل به ابی را هاله ای از غم و اندوه فرا گرفته بود . گونه هایش گود رفته ، چهره اش تکیده و افسرده و به دلیل وزنی که هنگام زایمان از دست داده بود ، بشدت لاغر شده بود . موقعی که زیپ لباس اسکی اش را بالا کشید ، نبض گردنش شروع به زدن کرد. بیست و هفت ساله بود ، ولی از نظر خودش دست کم ده سال بزرگتر به نظر می رسید و احساس می کرد به اندازه ی صد سال پیرتر شده است . ای کاش این حالت کرخی و سستی اش از بین می رفت . ای کاش اهل خانه ان قدر ساکت و هراسان نبودند .
جنی به بخاری چدنی کنار دیوار شرقی اشپزخانه نگاه کرد . گهواره ای پر از چوب کنار ان بود . پس باز هم می توانست ثمر بخش باشد .
بدقت به گهواره نگاه کرد و سعی کرد شوکی را که همیشه با دیدن آن در آشپزخانه به او دست می داد ، هضم کند . بعد پشتش را به ان کرد و فلاسک را برداشت و قهوه را داخل ان ریخت . بعد قطب نما، چکش، میخ ها و تکه پارچه ها را جمع کرد و داخل کوله پشتی برزنتی اش گذاشت .
شال گردنش را دور صورتش پیچید و کفشهای اسکی صحرایی اش را به پا کرد . دستکشهای پوست استردارش را به دست کرد و از در بیرون رفت .
باد ان قدر شدید و سوزدار بود که انگار به شال گردنی که دور صورتش پیچیده بود ، دهن کجی می کرد . صدای خفه ی ما کشیدن گاوها او را به یاد هق هق های ارام عزاداری انداخت . خورشید داشت طلوع می کرد . با ان زیبایی خیره کننده اش به رنگ طلایی سرخ ، همانند رب النوعی در دور دستها بود که قادر به متوقف کردن ان سرمای گزنده نبود . و نورش که به برفها می خورد ، چشم را بشدت می زد .
حتما کلاید تا حالا به گله ی گاوها سرکشی کرده و برای گاوهای سیاه نژاد انگوس که قادر به کنار زدن لایه ی ضخیم برف نبودند و بنابر عادت برای یافتن غذا و پناهگاه به انجا می امدند ، یونجه ی خشک ریخته بود . مردان زیادی در این مزرعه کار می کردند –کسانی که هرگز به خانه نزدیک نمی شدند – و از دور همانند شبح هایی کوچک و سایه هایی در برابر افق بودند ....
اسکی های صحرایی اش را که ببیرون در اشپزخانه بود ، از شش پله ی ایوان پایین برد و روی زمین گذاشت . کفشهایش را در ان جا انداخت و ان را بست و خدا را شکر کرد که پارسال بخوبی اسکی را یاد گرفته بود .
ساعت کمی از هفت گذشته بود که جستجوی کلبه را شروع کرد . با خودش شرط کرده بود که در هر مسیری بیشتر از سی دقیقه اسکی نکند . درست از نقطه ای که همیشه اریک در میان جنگل ناپدید می شد ، شروع کرد . شاخه های درختان ان قدر انبوه و در هم بود که نور خورشید بسختی از داخل ان نفوذ می کرد . تاجایی که امکان داشت روی خطی مستقیم اسکی کرد و بعد به سمت راست پیچید . تقریبا صد قدم دیگر رفت و دوباره به سمت راست پیچید و به کنار جنگل برگشت . بمحض اینکه از جایی رد می شد ، برف فوری رد پاهایش را می پوشاند ولی سر هر دوراهی که می رسید با میخ یک تکه پارچه روی درخت می کوبید .
ساعت یازده به خانه برگشت . سوپ را گرم کرد ، جورابهای خیسش را عوض کرد و در حالی که سعی می کرد اعتنایی به درد و سوزش پیشانی و دستهایش نکند ، دوباره بیرون رفت .
ساعت پنج بعد از ظهر موقعی که داشت از سرما یخ می زد و هوا رو به تاریکی می رفت و خیال داشت از جستجو دست بکشد ، تصمیم گرفت از روی یک تپه ی پر از پستی و بلندی دیگر هم اسکی کند که ناگهان ان را دید . کلبه ای کوچک با سقفی چوبی که جد اریک در سال 1896 ان را ساخته بود . وقتی به دقت به ان نگاه کرد نومیدی همچون دشنه ای بر قلبش فرود امد و لبانش را گزید .
پرده ها کشیده و کرکره ها بسته بود . انگار مدت زیادی بود که اصلا درش باز نشده بود . روی دودکش را برف پوشانده بود و هیچ نوری به بیرون نمی تابید .
ایا واقعا انتظار داشت موقعی که ان را پیدا می کند از دودکش دود بلند شود و نور چراغ از میان پرده به بیرون بتابد و او خیلی بی دغدغه برود و در را باز کند ؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۰۷ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
تابلویی فلزی با میخ روی در نصب شده بود . با اینکه حروف کمرنگ شده بود ، هنوز قابل خواندن بود : "به هیچ وجه بدون اجازه وارد نشوید . متخلف تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت . "
در زیر ان امضای اریک فریتز کروگر و تاریخ 1903 دیده می شد .
مستراحی سمت چپ کلبه قرار داشت که تقریبا زیرشاخه های انبوه درختان کاج از نظر محو شده بود . جنی سعی کرد اریک کوچولو را موقعی که با مادرش به اینجا می امد، تصور کند . اریک به او گفته بود : "کارولین کلبه را همان طور که بود دوست داشت . پدرم می خواست ان را بازسازی کند ولی کارولین نمی خواست حتی چیزی در این مورد بشنود .
جنی در حالی که بکلی سرما را از یاد برده بود ، به سمت نزدیک ترین پنجره اسکی کرد . سپس دستش را داخل کوله پشتی اش کرد چکش را بیرون اورد، شیشه را خرد کرد . خرده شیشه هایی که پرید ، گردنش را خراش داد ، ولی او اصلا متوجه یخ زدن قطرات خونی که از صورتش جاری شده بود ، نشد و در حالی که بشدت مواظب بود به لبه ی تیز پنجره برخورد نکند ، دستش را داخل کلبه کرد ، چفت پنجره را گشود و در را با فشار باز کرد . اسکی هایش را در اورد، از لبه ی پنجره بالا رفت ، پرده را کنار زد و وارد کلبه شد .
کلبه شامل یک اتاق به اندازه ی شش متر مربع بود . یک بخاری فرانکلین جلوی دیوار شمالی قرار داشت و یک خروار هیزم به طور منظم کنار ان چیده شده بود . یک قالیچه ی رنگ و رو رفته ی مشرق زمینی سر تا سر کلبه را پوشانده بود . کف کلبه از چوب و کاج سفید رنگ بود .
کاناپه ای دسته پهن با پارچه ی مخملی و تکیه گاهی بلند با صندلی هایی نظیر خودش دور بخاری بود . مبلی دراز از چوب بلوط و یک نیمکت نزدیک پنجره های جلویی قرار داشت . یک چرخ ریسندگی هم که انگار هنوز از ان استفاده می شد ، انجا بود . داخل بوفه ای بزرگ از جنس چوب بلوط ظروف چین و چراغ های نفت سوز چیده شده بود . راه پله ای با شیب تند در سمت چپ اتاق بود و کنارش یک ردیف سبد قرار داشت که داخلشان یک عالمه نقاشی قاب نشده بود .
دیوارها هم از جنس چوب کاج سفید رنگ ، صیقلی و همچون ابریشم نرم بود و سرتاسر پوشیده از تاببو بود . جنی با حالتی بهت زده نقاشیها را یک به یک نگاه کرد . کلبه همانند موزه بود . حتی ان نور ضعیف و کم هم نمی توانست زیبایی خارق العاده ی نقاشی های رنگ و روغن ، اب رنگ ، سیاه قلم و طراحی های با زغال را پنهان کند .
در واقع اریک هنوز بهترین و زیبا ترین کارهایش را به نمایش نگذاشته بود . با خود گفت : یعنی منتقدان با دیدن این شاهکارهای هنری چه عکس العملی نشان می دهند ؟
تعدادی از نقاشی های روی دیوار قاب شده بود . حتما همان هایی بود که او می خواست دفعه ی بعد به نمایش بگذارد . تصویری از طویله ای در میان توفان زمستان . چه چیز غیرعادی به نظر می رسید ؟
ماده گوزنی با گردن افراشته ایستاده و گوشهایش را تیز کرده بود و می خواست به داخل جنگل بگریزد . گوساله ای به طرف مادرش می رفت . زمین پر از یونجه و گل های ابی اماده ی چیدن بود . عبادت کنندگان با عجله به طرف کلیسا می رفتند . جاده ی اصلی گرانیت پلیس در ارامشی ابدی فرورفته بود .
با اینکه جنی فوق العاده غمگین بود و احساس بدبختی می کرد ، زیبایی و ظرافت ان مجموعه موقتا به او احساس ارامش و سکون داد .
به طرف نزدیک ترین قفسه رفت ، روی یکی از نقاشی های قاب نشده خم شد و دوباره تحسین و تمجید تمام وجودش را در بر گرفت . جنبه های خارق العاده ی استعداد و هنر اریک ، توانایی اش در کشیدن مناظر زیبا، قدرت یکسان حیوانات و انسانها، تصویر زیبا و پر نشاط باغ در فصل تابستان و کالسکه ی کهنه و قدیمی بچه ...
و ناگهان ان را دید . چون درست متوجه نشده بود ، با عجله نقاشی ها و طرحهای دیگر را بررسی کرد.
به طرف دیوار دوید و دوباره نقاشی ها را یکی یکی بررسی کرد.
از شدت ناباوری چشمانش گرد شده بود . بی انکه متوجه باشد چه کار می کند تلو تلو خوران به طرف پلکانی رفت که به اتاق زیر شیروانی منتهی می شد ، با عجله بالا رفت . سقف اتاق زیر شیروانی شیب دار بود . به همین دلیل مجبور شد قبل از اینکه قدم به داخل اتاق بگذارد ، روی اخرین پله سرش را خم کند و بعد وارد شود.
درست موقعی که گردنش را راست کرد و ایستاد ، تصویر نقاشی شده ی هولناک و کابوس مانندی بر
روی دیوار رو به رو توجهش را جلب کرد . جنی مات و مبهوت به تصویر خودش خیره شد .
اینه بود؟
نه . موقعی که به ان چهره ی نقاشی شده نزدیک شد ، اصلا حرکت نکرد . نور ضعیفی که از درز پنجره روی بوم نقاشی می تابید ، رگه هایی سیاه روی نقاشی به وجود اورده و حالتی ترسناک و شبح گونه به ان داده بود .
چند دقیقه ای بی حرکت به نقاشی خیره شد . قادر نبود چشم از ان بردارد و تصاویر مهیب و مشمئز کننده را هضم کند . فک پایینش تحت تاثیر رنج و عذاب وحشتناکی که متحمل میشد اویزان شده بود .
بعد صدای هق هق و ضجه ای را شنید . در واقع ان صدا از حنجره ی خودش خارج می شد .
بالاخره از سر اکراه و با انگشتانی کرخ نقاشی را در دست گرفت و ان را از روی دیوار پایین اورد .
چند ثانیه بعد ، در حالی که نقاشی را زیر بغلش زده بود ، با اسکی هایش از کلبه دور شد . شدت وزش باد به حدی بود که نفسش را بند اورده بود و نمی گذاشت صدای فریاد های دیوانه وارش به گوش احدی برسد .
فریاد می کشید و می گفت : کمکم کنید . خواهش می کنم یک نفر به من کمک کند .
باد فریادی را که می خواست از دهانش خارج شود ، در گلویش خفه و در دل ان جنگل تاریک مدفون کرد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۲۰ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
فصل 1
قسمت اول

کاملا بدیهی بود که نمایشگاه اثار نقاشی اریک کروگر هنرمند اهل میدوست که بتازگی استعدادش کشف شده بود، با موفقیتی عالی و بی نظیر روبرو می شد . پذیرایی از منتقدان و میهمانان ویزه از ساعت چهار شروع شد ولی در تمام طول روز گالری پر از بازدیدکنندگان عادی بود که بشدت جلب "خاطره ی کارولین " تابلوی زیبا و باشکوه رنگ و روغن داخل ویترین شیشه ای بودند .
جنی با مهارت اریک را به منتقدان معرفی می کرد، با کلیکسیونرها گپ می زد و به مسئولان تدارک غذا که با سینی های محتوی پیش غذا رد می شدند و گیلاسهای شامپاین را دوباره پر می کردند ، نگاه می کرد.
ان روز صبح از لحظه ای که چشمانش را باز کرده بود ، روز سخت و پر مشغله ای را گذرانده بود . با اینکه بت معمولا فوق العاده انعطاف پذیر و سازگار بود ، ان روز اصلا حاضر نبود به مرکز نگهداری کودکان برود .
تینای دوساله هم به دلیل اینکه دو دندان کرسی اش داشت در می امد ، در طول شب بارها با گریه و نق از خواب بیدار شده بود .
بوران و کولاک روز سال نو ، شهر نیویورک را در کابوسی از ترافیک و راه بندان فرو برده و جدولهای کنار خیابانها را کپه ای از برفهای لغزنده و دود زده و سیاه پوشانده بود . بچه ها را در مرکز نگهداری کودکان گذاشت و از وسط شهر به طرف محل کارش رفت . تقریبا یک ساعت دیر به سرکار رسید .
اقای هارتلی بشدت عصبانی و از کوره در رفته بود .
-جنی همه چیز دارد خراب می شود . هیچ چیز اماده نیست . باید بدانی من به کسی احتیاج دارم که بتوانم به او تکیه کنم .
جنی کتش را داخل کمد گذاشت و گفت :
-واقعا متاسفم که دیر شد . قرار است اقای کروگر چه ساعتی تشریف بیاورند ؟
- حدود ساعت یک . باورت می شود که سه تا از تابلوهای نقاشی را تازه چند دقیقه قبل تحویل داده اند ؟
به نظر جنی ، وقتی ان مرد کوچک اندام و حدودا شصت ساله ناراحت و مظطرب میشد همانند پسربچه ای هفت ساله می شد . الان هم اخمهایش در هم رفته بود و لبانش می لرزید . جنی با لحنی ارامش بخش پرسید: همه ی تابلوها تحویل داده شده ، این طور نیست ؟
-بله ، بله . ولی دیشب تلفنی با اقای کروگر حرف زدم و از او خواستم ان سه تابلو را بفرستد ، حتی از احتمال گم شدن ان تابلوها بشدت عصبانی شد و اصرار کرد تابلوی نقاشی تصویر مادرش را در ویترین به نمایش بگذاریم ، حتی اگر برای فروش نباشد . جنی باز هم به تو می گویم ، انگار که تو مدل ان نقاشی بوده ای .
-بله ، ولی نبوده ام .
جنی خیلی دلش می خواست دستش را روی شانه ی اقای هارتلی بگذارد و ان را فشار بدهد ، ولی در برابر این تمایل ایستادگی کرد و گفت : بسیار خوب ، همه چیز اماده است . بهتر است برویم تابلو ها را نصب کنیم .
جنی با چابکی در چیدن تابلوها ، دسته بندی تابلوهای بزرگ رنگ و روغن ، ابرنگ ، سیاه قلم و طراحی با زغال کمک کرد.
وقتی اخرین تابلوی نقاشی نصب شد ، اقای هارتلی در حالی که خوشحالی از سر و رویش می بارید ، گفت :
جنی ، عجب سلیقه ی خوبی داری ! می دانستم از عهده اش بر می اییم .
جنی در حالی که سعی می کرد اه نکشد ، فکر کرد : مطمئنا بتنهایی از عهده اش بر می امدی !
گالری ساعت یازده باز شد و تا ساعت یازده و پنج دقیقه ، تصویر مادر اریک سرجایش در ویترین قرار گرفته و تابلویی با خط خوش در قابی مخملی کنارش گذاشته شده بود : اولین نماشگاه اریک کروگر در نیویورک .
ان نقاشی فورا نظر عابران خیابان پنجاه و هفت را به خود جلب کرد .
جنی از پشت میزش می توانست اشخاصی را که می ایستادند و به نقاشی خیره می شدند ، ببیند . خیلی از انا ن به داخل گالری می امدند تا از بقیه ی نمایشگاه و تابلوها دیدن کنند . اکثرشان از او می پرسیدند : شما مدل نقاشی توی ویترین بوده اید ؟
جنی بروشورهایی را که در انها شرح حال اریک کروگر نوشته شده بود میان مردم پخش می کرد .
دوسال قبل، اریک کروگر به شهرتی نامتنظر در نیای هنر دست یافت . او که اهل گرانیت پلیس ، مینه سوتاست ، از
پانزده سالگی نقاشی را به عنوان کار جنبی و سرگرمی اغاز کرده است . خانه ی او در مزرعه ای واقع شده که از چهار نسل قبل به او ارث رسیده است و گاوهایی درجه یک در ان پرورش داده می شود . او همچنین رئیس کل
کارخانه های تولید سنگ اهک کروگر می باشد . اولین بار استعداد او را یک فروشنده ی اثار هنری اهل مینیاپلیس
کشف کرد . از ان زمان به بعد ، نمایشگاه هایی در شهرهای مینیاپلیس ، شیکاگو ، واشنگتن دی سی و سانفرانسیسکو برگزار کرده است . اقای کروگر سی و چهار ساله و مجرد است . جنی به عکس روی جلد بروشور خیره شد و با خود گفت : در ضمن اقای کروگر خیل هم خوش قیافه است .
ساعت یازده و سی دقیقه ، اقای هارتلی سری به او زد . دیگر اثری از اضطراب و نگارانی و کج خلقی در چهره و رفتارش نمایان نبود . گفت : همه چیز مرتبه ؟
جنی با لحنی اطمینان بخش گفت : عالیه .
و در حالی که سوال بعدی او را حدس می زد ، در جواب پیشدستی کرد و گفت : دوباره با مسئولان تدارک غذا هماهنگ کردم . منتقدان مجلات تایمز ، نیویورکر، نیوزویک ، تایم ، ارت نیوز که حتما می ایند . اقلا باید هشت میهمان رسما دعوت شده و صد میهمان دعوت نشده را در نظر بگیریم . ساعت سه بعد از ظهر هم در را به روی عموم می بندیم و مسئولان تدارک غذا فرصت زیادی برای تهیه ی غذا دارند .
-تو دختر خوبی هستی ، جنی .
حالا که همه چیز مرتب و منظم است و طبق برنامه پیش می رفت ، اقای هارتلی مهربان و ارام شده بود .
جنی با خود گفت :
-موقعی که به او بگویم نمی توانم تا اخر مراسم بمانم ، قیافه ش دیدنی است !
و بعد دنباله ی حرفش را گرفت و در حالی که به همکار نیمه وقتش اشاره می کرد ، گفت :
-لی هم همین الان رسید . اوضاع خیلی خوبه .
بعد خنده ای کرد و ادامه داد : پس اصلا احتیاج نیست نگران باشید.
-سعی می کنم . به لی بگو من تا قبل از ساعت یک برمی گردم تا نهار را با اقای کروگر بخورم . تو هم الان می توانی بروی بیرون و یک چیزی بخوری .
جنی به او که بسرعت از در خارج می شد ، چشم دوخت . با ورود تعدادی تازه وارد، چند لحظه ای میان جمعیت ارامش برقرار شد . جنی خیلی دلش می خواست برود بیرون و بدقت تابلوی پشت ویترین را نگاه کند . بی انکه کتش را بپوشد بیرون رفت و برای اینکه بتواند پرسپکتیو تابلو را بهتر درک کند ، چند قدمی از ویترین فاصله گرفت . رهگذران داخل خیابان به او و تابلو نگاهی می انداختند و با اینکه او راهشان را سد کرده بود ، اعتراضی نمی کردند و مهربانانه از کنارش رد می شدند . زن جوان تابلو رو به غروب خورشید روی تابی در ایوان نشسته بود . نور به طور مایل می تابید و امیزه ای از رنگهای قرمز و ارغوانی روشن تشکیل داده بود . اندام باریک و لاغر زن در شنلی سبز رنگ پیچیده شده بود . موهای سیاه پرکلاغی تاب دارش دور صورتش ریخته بود . جنی فکر کرد : حالا متوجه منظور اقای هارتلی شدم . ان پیشانی بلند ، ابروان پرپشت ، چشمان درشت ، بینی کشیده و استخوانی و لبان برگشته ، خیلی به اجزای صورت خودش شباهت داشت . ایوان چوبی سفید رنگ بود و ستونی باریک در گوشه ی ان قرار داشت . دیوار اجری خانه به گونه ای مبهم در پس زمینه تابلو دیده می شد . پسرک کوچکی که پشتش به نور خورشید بود ، از میان مزرعه به طرف زن می دوید . زن بی حرکت روی تاب نشسته و به غروب خورشید چشم دوخته بود . جنی احساس کرد ان زن بیش از اندازه تنها به نظر می رسد . چرا ؟ چرا باید کسی در ان هوای سرد بیرون از خانه بنشیند ؟ چرا غروب خورشید از پشت پنجره و از داخل خانه نگاه نمی کرد ؟
از سرما شروع به لرزیدن کرد . پلیور یقه اسکی اش را شوهر سابقش کوین به مناسبت کریسمس سر زده به اپارتمانش امده بود . برای دخترها عروسک و برای او ان پلیور را اورده بود و اصلا به روی خودش نیاورده بود که به انان خرجی نمیدهد و راجع به دویست دلاری هم که از جنی قرض گرفته و به او بدهکار بود ، حرفی نزده بود .
با اینکه پلیوری ارزان قیمت بود و گرمای انچنانی نداشت ، دست کم نو بود و رنگ ابی فیروزه ای ان با زنجیر طلای نانا بسیار هماهنگی داشت .
دوباره به نقاشی خیره شد و مهارت نقاش را تحسین کرد . نقاش خیلی خوب و ماهرانه می توانست نگاه بیننده را از زن روی ایوان به پسرک و سپس به غروب خورشید معطوف کند . زیر لب گفت : زیباست
واقعا زیباست .
در حین اینکه با خودش حرف می زد ، بی اراده به عقب رفت ، روی زمین لیز پیاده رو سر خورد و احساس کرد با یک نفر برخورد کرد .
دستانی قوی بازوانش را محکم گرفت و از افتادنش جلوگیری کرد .
-همیشه توی چنین هوایی بدون کاپشن بیرون می ایید و با خودتان حرف می زنید ؟
لحنش امیزه ای از عصبانیت و شوخی بود .
جنی رویش را برگرداند و با دستپاچگی و در حالی که از خجالت زبانش بند امده بود ، گفت :
-متاسفم مرا ببخشید . طوری تان شد ؟
جنی همچنان که عقب عقب می رفت ، متوجه شد ان شخص همان شخص روی جلد بروشور است . بروشوری که تمام صبح ان را ورق زده بود . فکر کرد :
-خدای بزرگ ، میان این همه ادم چرا باید با اریک کروگر برخورد کنم !
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۲۷ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
فصل اول
قسمت دوم

جنی به صورت او نگاه کرد و متوجه شد رنگش پریده است . نگاهش ناباور بود و داشت لبانش را می گزید . نگران شد و با خود گفت :
-حتما عصبانیه . خوب، نزدیک بود او را نقش زمین کنم .
بعد دستش را دراز کرد و گفت : واقعا متاسف ، اقای کروگر . خواهش می کنم مرا ببخشید . بشدت محو تماشای نقاشی تحسین امیز چهره ی مادرتان شده بودم . این تابلو ..... تابلویی وصف ناپذیر است . اوه ، بفرمایید تو . من جنی مک پارتلند ، کارمند گالری هستم .
او مدتی طولانی به چهره ی جنی خیره شد و به دقت تک تک اعضای صورتش را بررسی کرد . جنی نمی دانست چه کار کند . همان طور ساکت و بی حرکت ایستاد . کم کم چهره ی او از ان حالت ناارامی در امد، لبخندی زد و گفت : جنی .
و ادامه داد : اصلا تعجب نمی کردم اگر به من می گفتی اسمت .... خوب، مهم نیست .
لبخندی که زد ، به چهره اش روح و نشاط بخشید . جنی با چکمه هایی با پاشنه های هفت-هشت سانتی متری ، تقریبا همقد او بود و به همین دلیل فکر کرد حتما قد اریک یک متر و هشتاد سانتی متر است . چشمان درشت و ابی رنگش صورت زیبا و اصیلش را تحت الشعاع قرار داده بود . ابروان پرپشت و خوش فرمش باعث می شد پیشانی اش زیاد پهن به نظر نرسد . موهای فرفری قهوه ای – طلایی با رگه هایی از موی سفید که همچون نقره در میان موهایش برق می زد ، جنی را به یاد تصاویر روی سکه های روم قدیم انداخت . بینی کشیده و استخوانی و لبان برجسته همانند بینی و لبان زن تابلو بود . کاپشن پشم شتری به تن داشت و شال گردنی ابریشمی دور گردنش پیچیده بود . جنی فکر کرد چه تصورات ذهنی که از او نداشت ! از وقتی که کلمه ی مزرعه به گوششش خورده بود ، فکر می کرد او با کاپشنی جین و چکمه هایی گلی وارد گالری می شود . از فکر خودش خنده اش گرفت و از عالم رویا بیرون امد . خیلی مسخره بود که همان طور انجا ایستاده بود و می لرزید .
-اقای کروگر ...
اریک حرف او را قطع کرد و گفت : جنی ، سردته . واقعا متاسفم .
بعد دست در بازوی جنی انداخت و او را به طرف در گالری کشاند و در را برایش باز کرد .
اریک فورا نگاه کرد تا ببیند نقاشی هایش کجا قرار گرفته است و گفت :
خیلی شانس اوردم که ان سه تابلوی اخر رسید .
و با لبخند اضافه کرد : البته طرف قرارداد حمل و نقل تابلوها هم خوش شانس بوده .
اریک تابلوها را بدقت وارسی کرد، دوباره ایستاد و تابلوهای رنگ و روغنی را که به اندازه ی یک سر سوزن کج بودند ، صاف کرد . جنی هم او را همراهی کرد . وقتی کارش تمام شد ، سرش را با رضایت تکان داد و گفت : چرا تابلوی شخم زنی در بهار را کنار تابلوی برداشت محصول گذاشتید ؟
جنی پرسید: هردوی انها مال یک مزرعه است مگه نه ؟
نوعی احساس پیوستگی میان شخم زدن زمین و برداشت محصول کردم . فقط دلم می خواست تابلوی دیگری هم بود که منظره ی تابستان را نشان می داد.
-چنین تابلویی داشتم ولی ترجیح داد م ان را نفرستم .
جنی نگاهی به ساعت بالای در انداخت . نزدیک ظهر بود .
اقای کروگر ، اگر از نظر شما اشکال ندارد ، می خواهم به دفتر خصوصی اقای هارتلی ببرمتان . اقای هارتلی برای ساعت یک در رستوران راشن تی روم برای خودش و شما جا رزرو کرده . گمان می کنم الان دیگر سرو کله اش پیدا شود . من هم می خواهم بروم بیرون و ساندویچ بخورم .
اریک کروگر کمک کرد تا جنی کتش را بپشود و گفت : اقای هارتلی امروز غذایش را بتنهایی می خورد . من خیلی گرسنه ام و قصد دارم ناهار را با شما بخورم . مگر اینکه شما با کسی دیگر قرار داشته باشید .
-نه با کسی قرار ندارم . می خواهم از دارو خانه غذای حاضری بگیرم .
-غذای تی روم را امتحان می کنیم . بالاخره یک جایی برای ما پیدا می شود .
جنی مخالفت کرد . می دانست اقای هارتلی بشدت از کوره در می رود . می دانست هر لحظه امکان دارد کارش را از دست بدهد . اغلب دیر سرکار حاضر می شد و هفته ی گذشته هم به دلیل اینکه تینا سرخک گرفته بود ، مجبور شده بود دو روز مرخصی بگیرد و سرکار نرود . اما با همه ی این تفاسیر ، چاره ی دیگری جز پذیرفتن دعوت او نداشت .
در رستوران ، اریک کروگر اصلا به روی خود نیاورد که جا رزرو نکرده اند و موفق شدند پشت میزی در گوشه ای دنج بنشینند . جنی تعارف او را برای خوردن شراب رد کرد و گفت : در عرض پانزده دقیقه خوابم می گیرد . دیشب خیلی کم خوابیدم . لطفا برای من یک نوشیدنی سبک سفارش بدهید .
ساندویچ دوبله سفارش دادند . اریک کمی به جلو خم شد و گفت : راجع به خودت با من حرف بزن ، جنی مک پارتلند .
جنی جلوی خنده اش را گرفت و گفت : شما دوره ی دیل کارنگی ( نویسنده و جامعه شناس معروف امریکایی . یکی از اثارش ایین دوست یابی است )را گذرانده اید؟
-نه چطور مگر ؟
-اخر یکی از چیزهایی که در این دوره به دانشجویان یاد می دهند این است که دقیقا همین سوال را در دیدار اول از طرف مقابلت بپرسی . از این حرفها بگذریم ، من هم دوست دارم راجع به شما بدانم .
-از قضا من هم می خواهم راجع به تو بدانم .
نوشیدنی ها را اوردند . در حین نوشیدن ، جنی رو به او کرد و گفت :
من سرپرست خانواده ای هستم که دنیای امروز به ان خانواده ی تک والد می گوید .دو دختر دارم . بت سه ساله و تینا که تازه وارد دو سالگی شده . در اپارتمانی با نمای سنگ قهوه ای در خیابان سی و هفتم شرقی زندگی می کنم . خانه ان قدر کوچک است که اگر یک پیانوی رویال داشتم ، تمام فضای خانه را اشغال می کرد . مدت چهار سال هم هست که دارم برای اقای هارتلی کار می کنم .
-با وجود بچه هایی به این کوچکی ، چطور توانسته ای چهار سال برای او کار کنی ؟
-موقع تولدشان چند هفته ای مرخصی گرفتم .
-چه ضرورتی داشت با ان عجله به سر کارت برگردی ؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۳۱ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
فصل اول
قسمت سوم

جنی شانه ای بالا انداخت و گفت : تابستان همان سالی که از کالج فارغ التحصیل شدم ، با کوین مک پارتلند اشنا شدم . من فارغ التحصیل رشته ی هنرهای زیبا از دانشگاه فردهام لینکلن سنتر بودم . کو ( مخفف کوین ) در نمایشهای خارج از برادوی نقشهای پیش پا افتاده داشت . نانا خیلی به من گفت که اشتباه می کنم ، ولی من اصلا به حرفهایش گوش ندادم .
-نانا؟
-مادربزرگم . از یک سالگی مرا بزرگ کرده است . در هر حال حق با نانا بود . کِو مردی خوب و مهربان اما بی عرضه بود . به دنیا امدن دو بچه در عرض دو سال بعد از ازدواج ، اصلا با برنامه های او جور در نمی امد . درست بعد از به دنیا امدن تینا خانه را ترک کرد . حالا هم طلاق گرفته ایم .
-خرج بچه ها را می دهد ؟
-درامد متوسط یک هنرپیشه سی هزار دلار در سال است . درحقیقیت کار کِو خوب است و یکی دو تا کار که به تورش بخورد می تواند این پول را در بیاورد . ولی باید بگویم که جواب سوال شما نه است .
-و حتما بچه ها را از زمان تولدشان در مرکز نگهداری کودکان خرد سال گذاشته ای ؟
بغض همچون غده ای راه گلوی جنی را بست . ظرف یک دقیقه چشمانش پر از اشک شد و بسرعت گفت : موقعی که سرکار بودم ، مادربزرگم از انها مراقبت می کرد . او سه ماه پیش فوت کرد . الان اصلا دلم نمی خواهد راجع به او صحبت کنم .
اریک دستش را روی دست او گذاشت و گفت : جنی ، متاسفم . مرا ببخش . من ان قدرها هم احمق و خنگ نیستم .
جنی درحالی که سعی می کرد لبخند بزند ، گفت : دیگر نوبت من است . حالا شما راجع به خودتان حرف بزنید .
همین طور که او حرف می زد، جنی ساندویچش را گاز می زد .
احتمالا زندگی نامه ی مرا در بروشور خوانده ای . من تنها فرزند خانواده هستم . وقتی ده سالم بود ، مادرم در اثر یک سانحه در مزرعه مرد ... دقیقا روز تولد ده سالگی ام . پدرم هم دوسال قبل فوت کرد . من بیشتر اوقاتم را در اتلیه ام می گذرانم .
جنی گفت : اگر این کار را نمی کردید واقعا حیف بود . شما از پانزده سالگی نقاشی می کردید . این طور نیست ؟ هیچ وقت متوجه نبودید که کارتان خیلی عالی است ؟
اریک شراب را داخل لیوانش چرخاند ، مکثی کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت : می توانم همان جواب همیشگی را بدهم و بگویم نقاشی را صرفا برای سرگرمی و به عنوان یک کار جنبی اغاز کردم ، ولی حقیقت امر این نیست . مادرم نقاش بود . درست است که نقاش خیلی ماهری نبود ولی پدرش به نسبت مشهور بود . اسم پدرش اورت بوناردی بود.
جنی هیجان زده گفت : می شناسمش . اما چرا در شرح حالتان به این مطلب اشاره ای نکردید ؟
-اگر کارم خوب باشد خودش را نشان می دهد . امیدوارم گوشه ای از استعداد پدربزرگم را به ارث برده باشم . مادرم فقط طراحی می کرد و خیلی هم از ان لذت می برد ، اما پدرم بشدت به هنر و استعداد او حسادت می کرد . گمان می کنم . اولین بار که پدرم در سانفرانسیسکو با خانواده ی مادرم اشنا شد ، احساس می کرد که وصله ای ناجور است . به نظرم طرز رفتار انها طوری بود که انگار با یک کارگر بی فرهنگ و دهاتی اهل میدوست روبرو شده اند .
با مادرم این طوری مقابله به مثل می کرد ، به او می گفت به جای اینکه هنر و مهارتش را در طراحی تلف کند ، کارهای مفیدی مثل لحاف دوزی انجام بدهد . با این حال پدرم ، مادرم را مثل بت می پرستید . اما متنفربود که من وقتم را برای نقاشی تلف کنم . به همین دلیل دور از چشم او یواشکی نقاشی می کردم .
انوار خورشید ظهرگاهی راهش را از میان ابرهای اسمان باز کرده بود . از شیشه ی رنگی پنجره می گذشت و به صورت پرتوهایی مایل، روی میز انان می تابید . جنی چشمانش را باز و بسته کرد . نور خورشید به چشمانش می تابید و اذیتش می کرد .
اریک همان طور که به او نگاه می کرد گفت : جنی ، حتما موقعی که با هم برخورد کردیم ، از عکس العمل من تعجب کردی . اگر راستش را بخواهی ، خیال کردم روح دیدم . شباهتت به کارولین شگفت اور است . او تقریبا همقد تو بود . موهایش از موهای تو تیره تر و چشمانش سبز زمردی بود . چشمان تو ابی با رگه هایی از رنگ سبز است . اما چیزهای دیگری هم هست . شیوه ی لبخند زدنت . شیوه ی کج کردن سرت موقعی که به حرفهای طرف مقابلت گوش می دهی . خیلی لاغری ، دقیقا مثل او . پدرم همیشه از لاغری او حرص و جوش می خورد . دائم او را تشویق می کرد بیشتر بخورد و الان هم من می گویم ، جنی ان ساندویچ را تمام کن. اصلا بهش لب نزدی .
جنی گفت : سیر شدم . فقط لطف کنید یک قهوه ی فوری سفارش بدهید . اگر اقای هارتلی بفهمد موقعی که بیرون بوده شما رسیده اید سکته ی قلبی می کند . من هم باید خیلی زود از مراسم پذیرایی جیم بشوم .
لبخند از روی صورت اریک محو شد و گفت : برای امشب برنامه دارید ؟
-کارهای خیلی مهمی دارم . اگر بموقع دخترها را از مرکز نگهداری کودکان خانم کرتیس برندارم ، توی دردسر می افتم .
جنی ابروهایش را بالا انداخت ، لبانش را بر هم فشرد ، ادای خانم کرتیس را در اورد و گفت :
-ساعت معمول تعطیلی موسسه پنج بعد از ظهر است ، ولی برای مادران شاغل فرجه قائل می شوم . خانم مک پارتلند ساعت پنج و سی دقیقه اخرین فرجه است و حتی نمی خواهم یک کلمه درباره ی نرسیدن به اتوبوس و یا تلفنهای ضروری که دقیقا موقع بیرون امدن از محل کارتان زده می شود ، بشنوم . سر ساعت پنج و سی دقیقه باید اینجا باشید وگرنه صبح روز بعد باید بچه هایتان را در منزل نگه دارید. متوجه شدید ؟
اریک با خنده گفت : می فهمم . حالا راجع به دخترهایت بگو .
جنی گفت : اینکه خیلی ساده است . انان باهوش و زیبا و دوست داشتنی و ...
و حتما شش ماهگی راه می رفتند و نه ماهگی حرف می زدند . تو خیلی شبیه مادرم هستی . اطرافیان می گویند او هم همیشه همین حرفها را درباره ی من می زده .
جنی با دیدن حسرت در چهره ی او ، دلش خیلی گرفت و گفت : مطمئنم که تمام حرفهای مادرتان حقیقت داشته .
اریک با خنده گفت : ولی من مطمئنم که حقیقت نداشته . جنی ، نیویورک مرا مبهوت می کند . چطوری اینجا بزرگ شدی ؟
حین قهوه خوردن صحبت کردند . جنی درباره ی زندگی شهری صحبت کرد: نمی توانی حتی یک ساختمان در مانهاتان پیدا کنی که من عاشقش نباشم .
اریک با لحنی سرد گفت : باورم نمی شود البته تو هم تا به حال روش دیگری از زندگی را تجربه نکرده ای .
بعد درباره ی ازدواج جنی صحبت کردند . اریک پرسید : موقعی که همه چیز تمام شد ، چه احساسی داشتی ؟
-با کمال تعجب ، به همان اندازه که برای ان عشق پیش پا افتاده ام متاسفم ، برای همان هم به همان اندازه متاسفم . با این تفاوت که الان بچه هایم را دارم و همیشه بابت این موضوع از کو ممنون و سپاسگذارم .
وقتی به گالری برگشتند ، اقای هارتلی منتظرشان بود . جنی با نگرانی متوجه شد که گونه های او از شدت عصبانیت گل انداخته و وقتی اریک با مهارت اقای هارتلی را ارام کرد و خشمش را فرو نشاند ، در دل او را تحسین کرد .
-مطمئنم شما هم با من هم عقیده هستید که غذای شرکتهای هواپیمایی اصلا به درد نمی خورد . من هم درست لحظه ای رسیدم که خانم مک پارتلند می رفت ناهار بخورد . از ایشان خواهش کردم اجازه بدهد به او ملحق شوم . اما در واقع با غذایم بازی کردم و حالا بی صبرانه منتظر ناهار خوردن با شما هستم . در ضمن شما را تحسین می کنم که نقاشی مرا در چنین جایی قرار دادید .
عصبانیت اقای هارتلی بتدریج فروکش کرد و سرخی گونه هایش محو شد . جنی به یاد ساندویچ بزرگی افتاد که اریک خورده بود و با متانت گفت : من مرغ سوخاری را به اقای کروگر پیشنهاد کردم . لطفا شما هم وادارشان کنید همان را سفارش بدهند .
اریک ابروهایش را بالا انداخت . سپس جنی از کنار او رد شد و زیر لب گفت : واقعا ازتان متشکرم .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳-۱۱-۱۳۹۲, ۰۱:۳۸ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,804 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,271 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,382 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,268 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,049 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,540 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 6,123 ۲۵-۳-۱۳۹۴ ۰۸:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,423 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد