تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
#1
فریادی درشب


[عکس: 20140123010147_faryadi-dar-shab.jpg]


نویسنده : مري هیگینز کلارک
مترجم : سيما فلاح
تعدادصفحه 464


خلاصه داستان :

جيني مك پارتلند كه از كوين، طلاق گرفته و دو دختر به نامهاي بت، و تينا دارد در گالري با اريك كه نقاشي معروف است ملاقات مي‌كند و پس از يك ماه آشنايي‌شان منجر به ازدواج مي‌شود. اريك سرپرستي دو فررزند ازدواج قبلي جيني را قبول مي‌كند و آنها به ميني سوتا مي‌روند
اريك به‌خاطر مرگ مادرش، كارولين، كه خيلي شبيه جيني بود عقده‌هاي عجيبي دارد او جيني را مجبور مي‌كند پيراهن خواب مادرش را بپوشد و... همچنين عادت دارد به يك كابين چوبي برود و اجازه نمي‌دهد كسي وارد آن شود. با مرگ، كوين، شوهر قبلي جيني او مشكوك مي‌شود. شخصيت‌هاي داستان بسيار محدودند و درست ساخته و پرداخته شده‌اند.
جيني مادري بيوه كه راوي نيز مي‌باشد.
اريك نقاشي معروف كه با جيني ازدواج مي‌كند.
كوين مك پورتلند شوهر سابق جيني
بت دختر بزرگ او
تينا دختر كوچكتر او
روايت داستان توسط جيني به گونه‌اي است كه از بعد عاطفي تحت تأثير قرار مي‌دهد و با يك سري فلاش بك گره داستان باز مي‌شود.
اين كتاب در سال 1982 منتشر شده است و از آن در سال 1992، يك فيلم سينمايي ساخته شده است.




[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
مقدمه
جنی سپیده دم جستجویش را برای پیدا کردن کلبه اغاز کرد . تمام شب را بی حرکت در تختخواب بزرگ و مجلل پرده اویز دراز کشیده و نتوانسته بود بخوابد . ارامش و سکون خانه برایش طاقت فرسا و خفقان اور بود.
پس از گذشت چند هفته ، با اینکه اطمینان داشت بار دیگر ان صدا به گوشش نخواهد رسید ، هنوز گوشهایش به دنبال شنیدن صدای گریه ی کودک گرسنه بود و سینه های لبریز از شیرش اماده ی پذیرفتن دهان کوچک و مشتاق او .
بالاخره چراغ خواب روی میز کنار تخت را روشن کرد . نور اتاق را فرا گرفت ، به کاسه ی بلوری روی میز توالت خورد و منعکس شد و چون کاسه پر از قالبهای کوچک صابون درست شده از درخت کاج بود ، انعکاس نور با ته رنگ سبز بر روی ایینه ی عتیقه ی نقره و قلم موها افتاد و منظره ای خوف انگیز و ترسناک پدید اورد .
از تخت پایین امد و شروع به پوشیدن لباسهایش کرد . لباسی بلند و بادگیری نایلونی زیر لباس اسکی اش به تن کرد . ساعت چهار رادیو را روشن کرده بود . طبق گزارش تغییری در وضع هوای منطقه ی گرانیت پلیس ، مینه سوتا حاصل نمی شد . دمای هوا ده درجه زیر صفر و سرعت وزش باد به طور متوسط چهل کیلو متر در ساعت و درجه ی برودت ان بیست و چهار درجه زیر صفر بود .
دیگر مهم نبود . دیگر هیچ چیز برای او مهم نبود . حتی اگر در این جستجو از سرما یخ می زد و تا پای مرگ پیش می رفت ، باز هم سعی می کرد کلبه را که جایی در میان درختان بلوط و افرا و همیشه بهار و کاجهای نروژی و بوته زارهای انبوه بود ، پیدا کند . در تمام ساعاتی که خواب به چشمانش نیامده بود، نقشه ای را طرح ریزی کرده بود . سرعت قدمهای اریک سه برابر سرعت قدم های او بود . برداشتن گامهای بلند جزیی از طبیعتش بود و همین باعث می شد ناخوداگاه همیشه سریع تر از جنی گام بردارد . همیشه راجع به این موضوع با یکدیگر شوخی می کردند و جنی همیشه اعتراض می کرد : اهای ، برای این دختر شهری صبر کن .
یک بار که اریک به کلبه رفته بود ، فراموش کرده بود کلید را بردارد و فورا برای برداشتن ان به خانه برگشته بود . رفت و برگشتش چهل دقیقه طول کشیده بود و این بدان معنی بود که از کنار جنگل تا کلبه بیست دقیقه راه بود .
اریک هرگز او را به انجا نبرده بود . همیشه با لحنی ملتمسانه می گفت :
-خواهش می کنم درک کن ، جنی . هر هنرمندی نیاز به جایی دارد که در ان کاملا تنها باشد .
جنی قبلا هرگز سعی نکرده بود . انجا را پیدا کند . ورود کارگران و کارکنان مزرعه به داخل جنگل ممنوع بود . حتی کلاید که به مدت سی سال اداره کننده ی مزرعه بود ، ادعا می کرد نمی داند کلبه کجاست .
ان برف سنگین و تند ردپا و خط سیرش را می پوشاند ، اما مزیتش این بود که به او امکان می داد از طریق اسکی صحرایی جستجویش را اغاز کند . می بایست خیلی دقت می کرد که راهش را گم نکند . با وجود بوته زارهای درهم و تنیده و انبوه درختان سر به فلک کشیده و اطلاعات بسیار کمی که از مسیر داشت ، احتمال اینکه دور خودش بگردد ، خیلی زیاد بود .
فکر ان را هم کرده بود و قطب نما ، چکش ، میخ و مقداری تکه پارچه همراه خودش برداشته بود . می توانست تکه پارچه ها را با میخ به درختها بکوبد تا بتواند راه برگشت را یپدا کند .
لباس اسکی اش داخل کمدی بیرون اشپزخانه بود . در مدتی که اب برای قهوه جوش می امد ان را پوشید و زیپش را بست . قهوه کمکش کرد افکارش را جمع و جور کند . در طول شب در این فکر بود که نزد کلانتر گاندرسون برود ، اما او به طور قطع قبول نمی کرد کمکش کند و فقط با ان نگاه تحقیر امیز و کنجکاو همیشگی اش به او زل می زد .
فلاسک قهوه را با خودش می برد . کلید کلبه را نداشت ولی می توانست با چکش یکی از پنجره ها را بشکند و به داخل برود .
با اینکه فقط دو هفته بود السا به مرخصی رفته بود ، ان خانه ی قدیمی و فوق العاده بزرگ هنوز از تمیزی برق می زد و این تمیزی مدرکی مستدل بر ملاکها و معیارهای سفت و سخت او برای پاکیزگی بود . السا عادت داشت موقع ترک انجا کاغذ مربوط به همان روز را از تقویم روزنه ای که بالای تلفن روی دیوار نصب بود ، پاره کند . جنی راجع به ان موضوع با اریک شوخی می کرد و می گفت : السا نه تنها وسایلی را که اصلا کثیف نیست تمیز می کند ، بلکه با این کارش عصر یک روز غیر تعطیل را هم از بین می برد .
جنی کاغذ روز جمعه 14 فوریه را پاره کرد ، ان را در دستش مچله کرد و به حروف چاپی سیاه رنگ ورق زیر ان خیره شد : شنبه 15 فوریه ، و شروع به لرزیدن کرد . تقریبا چهارده ماه از روزی که برای اولین بار اریک را در گالری ملاقات کرده بود ف می گذشت . نه ، چهارده ماه نبود . انگار یک قرن گذشته بود . دستش را روی پیشانی اش گذاشت و ان را مالش داد .
وقتی موهای خرمایی رنگش را که در طول حاملگی تیره شده بود و تقریبا به مشکی می زد ، زیر کلا ه پشمی اسکی اش چپاند ، به نظر کدر و بی جان می امد . ایینه ای که سمت چپ در اشپزخانه قرار داشت ، با ان قاب صدفی اش ، در ان اشپزخانه ی بزرگ با سرویس چوب بلوط ، وصله ای ناجور به نظر می رسید . به تصویر خودش در ایینه خیره شد . زیر چشمانش به شدت گود افتاده و ان چشمان درشت سبز متمایل به ابی را هاله ای از غم و اندوه فرا گرفته بود . گونه هایش گود رفته ، چهره اش تکیده و افسرده و به دلیل وزنی که هنگام زایمان از دست داده بود ، بشدت لاغر شده بود . موقعی که زیپ لباس اسکی اش را بالا کشید ، نبض گردنش شروع به زدن کرد. بیست و هفت ساله بود ، ولی از نظر خودش دست کم ده سال بزرگتر به نظر می رسید و احساس می کرد به اندازه ی صد سال پیرتر شده است . ای کاش این حالت کرخی و سستی اش از بین می رفت . ای کاش اهل خانه ان قدر ساکت و هراسان نبودند .
جنی به بخاری چدنی کنار دیوار شرقی اشپزخانه نگاه کرد . گهواره ای پر از چوب کنار ان بود . پس باز هم می توانست ثمر بخش باشد .
بدقت به گهواره نگاه کرد و سعی کرد شوکی را که همیشه با دیدن آن در آشپزخانه به او دست می داد ، هضم کند . بعد پشتش را به ان کرد و فلاسک را برداشت و قهوه را داخل ان ریخت . بعد قطب نما، چکش، میخ ها و تکه پارچه ها را جمع کرد و داخل کوله پشتی برزنتی اش گذاشت .
شال گردنش را دور صورتش پیچید و کفشهای اسکی صحرایی اش را به پا کرد . دستکشهای پوست استردارش را به دست کرد و از در بیرون رفت .
باد ان قدر شدید و سوزدار بود که انگار به شال گردنی که دور صورتش پیچیده بود ، دهن کجی می کرد . صدای خفه ی ما کشیدن گاوها او را به یاد هق هق های ارام عزاداری انداخت . خورشید داشت طلوع می کرد . با ان زیبایی خیره کننده اش به رنگ طلایی سرخ ، همانند رب النوعی در دور دستها بود که قادر به متوقف کردن ان سرمای گزنده نبود . و نورش که به برفها می خورد ، چشم را بشدت می زد .
حتما کلاید تا حالا به گله ی گاوها سرکشی کرده و برای گاوهای سیاه نژاد انگوس که قادر به کنار زدن لایه ی ضخیم برف نبودند و بنابر عادت برای یافتن غذا و پناهگاه به انجا می امدند ، یونجه ی خشک ریخته بود . مردان زیادی در این مزرعه کار می کردند –کسانی که هرگز به خانه نزدیک نمی شدند – و از دور همانند شبح هایی کوچک و سایه هایی در برابر افق بودند ....
اسکی های صحرایی اش را که ببیرون در اشپزخانه بود ، از شش پله ی ایوان پایین برد و روی زمین گذاشت . کفشهایش را در ان جا انداخت و ان را بست و خدا را شکر کرد که پارسال بخوبی اسکی را یاد گرفته بود .
ساعت کمی از هفت گذشته بود که جستجوی کلبه را شروع کرد . با خودش شرط کرده بود که در هر مسیری بیشتر از سی دقیقه اسکی نکند . درست از نقطه ای که همیشه اریک در میان جنگل ناپدید می شد ، شروع کرد . شاخه های درختان ان قدر انبوه و در هم بود که نور خورشید بسختی از داخل ان نفوذ می کرد . تاجایی که امکان داشت روی خطی مستقیم اسکی کرد و بعد به سمت راست پیچید . تقریبا صد قدم دیگر رفت و دوباره به سمت راست پیچید و به کنار جنگل برگشت . بمحض اینکه از جایی رد می شد ، برف فوری رد پاهایش را می پوشاند ولی سر هر دوراهی که می رسید با میخ یک تکه پارچه روی درخت می کوبید .
ساعت یازده به خانه برگشت . سوپ را گرم کرد ، جورابهای خیسش را عوض کرد و در حالی که سعی می کرد اعتنایی به درد و سوزش پیشانی و دستهایش نکند ، دوباره بیرون رفت .
ساعت پنج بعد از ظهر موقعی که داشت از سرما یخ می زد و هوا رو به تاریکی می رفت و خیال داشت از جستجو دست بکشد ، تصمیم گرفت از روی یک تپه ی پر از پستی و بلندی دیگر هم اسکی کند که ناگهان ان را دید . کلبه ای کوچک با سقفی چوبی که جد اریک در سال 1896 ان را ساخته بود . وقتی به دقت به ان نگاه کرد نومیدی همچون دشنه ای بر قلبش فرود امد و لبانش را گزید .
پرده ها کشیده و کرکره ها بسته بود . انگار مدت زیادی بود که اصلا درش باز نشده بود . روی دودکش را برف پوشانده بود و هیچ نوری به بیرون نمی تابید .
ایا واقعا انتظار داشت موقعی که ان را پیدا می کند از دودکش دود بلند شود و نور چراغ از میان پرده به بیرون بتابد و او خیلی بی دغدغه برود و در را باز کند ؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
تابلویی فلزی با میخ روی در نصب شده بود . با اینکه حروف کمرنگ شده بود ، هنوز قابل خواندن بود : "به هیچ وجه بدون اجازه وارد نشوید . متخلف تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت . "
در زیر ان امضای اریک فریتز کروگر و تاریخ 1903 دیده می شد .
مستراحی سمت چپ کلبه قرار داشت که تقریبا زیرشاخه های انبوه درختان کاج از نظر محو شده بود . جنی سعی کرد اریک کوچولو را موقعی که با مادرش به اینجا می امد، تصور کند . اریک به او گفته بود : "کارولین کلبه را همان طور که بود دوست داشت . پدرم می خواست ان را بازسازی کند ولی کارولین نمی خواست حتی چیزی در این مورد بشنود .
جنی در حالی که بکلی سرما را از یاد برده بود ، به سمت نزدیک ترین پنجره اسکی کرد . سپس دستش را داخل کوله پشتی اش کرد چکش را بیرون اورد، شیشه را خرد کرد . خرده شیشه هایی که پرید ، گردنش را خراش داد ، ولی او اصلا متوجه یخ زدن قطرات خونی که از صورتش جاری شده بود ، نشد و در حالی که بشدت مواظب بود به لبه ی تیز پنجره برخورد نکند ، دستش را داخل کلبه کرد ، چفت پنجره را گشود و در را با فشار باز کرد . اسکی هایش را در اورد، از لبه ی پنجره بالا رفت ، پرده را کنار زد و وارد کلبه شد .
کلبه شامل یک اتاق به اندازه ی شش متر مربع بود . یک بخاری فرانکلین جلوی دیوار شمالی قرار داشت و یک خروار هیزم به طور منظم کنار ان چیده شده بود . یک قالیچه ی رنگ و رو رفته ی مشرق زمینی سر تا سر کلبه را پوشانده بود . کف کلبه از چوب و کاج سفید رنگ بود .
کاناپه ای دسته پهن با پارچه ی مخملی و تکیه گاهی بلند با صندلی هایی نظیر خودش دور بخاری بود . مبلی دراز از چوب بلوط و یک نیمکت نزدیک پنجره های جلویی قرار داشت . یک چرخ ریسندگی هم که انگار هنوز از ان استفاده می شد ، انجا بود . داخل بوفه ای بزرگ از جنس چوب بلوط ظروف چین و چراغ های نفت سوز چیده شده بود . راه پله ای با شیب تند در سمت چپ اتاق بود و کنارش یک ردیف سبد قرار داشت که داخلشان یک عالمه نقاشی قاب نشده بود .
دیوارها هم از جنس چوب کاج سفید رنگ ، صیقلی و همچون ابریشم نرم بود و سرتاسر پوشیده از تاببو بود . جنی با حالتی بهت زده نقاشیها را یک به یک نگاه کرد . کلبه همانند موزه بود . حتی ان نور ضعیف و کم هم نمی توانست زیبایی خارق العاده ی نقاشی های رنگ و روغن ، اب رنگ ، سیاه قلم و طراحی های با زغال را پنهان کند .
در واقع اریک هنوز بهترین و زیبا ترین کارهایش را به نمایش نگذاشته بود . با خود گفت : یعنی منتقدان با دیدن این شاهکارهای هنری چه عکس العملی نشان می دهند ؟
تعدادی از نقاشی های روی دیوار قاب شده بود . حتما همان هایی بود که او می خواست دفعه ی بعد به نمایش بگذارد . تصویری از طویله ای در میان توفان زمستان . چه چیز غیرعادی به نظر می رسید ؟
ماده گوزنی با گردن افراشته ایستاده و گوشهایش را تیز کرده بود و می خواست به داخل جنگل بگریزد . گوساله ای به طرف مادرش می رفت . زمین پر از یونجه و گل های ابی اماده ی چیدن بود . عبادت کنندگان با عجله به طرف کلیسا می رفتند . جاده ی اصلی گرانیت پلیس در ارامشی ابدی فرورفته بود .
با اینکه جنی فوق العاده غمگین بود و احساس بدبختی می کرد ، زیبایی و ظرافت ان مجموعه موقتا به او احساس ارامش و سکون داد .
به طرف نزدیک ترین قفسه رفت ، روی یکی از نقاشی های قاب نشده خم شد و دوباره تحسین و تمجید تمام وجودش را در بر گرفت . جنبه های خارق العاده ی استعداد و هنر اریک ، توانایی اش در کشیدن مناظر زیبا، قدرت یکسان حیوانات و انسانها، تصویر زیبا و پر نشاط باغ در فصل تابستان و کالسکه ی کهنه و قدیمی بچه ...
و ناگهان ان را دید . چون درست متوجه نشده بود ، با عجله نقاشی ها و طرحهای دیگر را بررسی کرد.
به طرف دیوار دوید و دوباره نقاشی ها را یکی یکی بررسی کرد.
از شدت ناباوری چشمانش گرد شده بود . بی انکه متوجه باشد چه کار می کند تلو تلو خوران به طرف پلکانی رفت که به اتاق زیر شیروانی منتهی می شد ، با عجله بالا رفت . سقف اتاق زیر شیروانی شیب دار بود . به همین دلیل مجبور شد قبل از اینکه قدم به داخل اتاق بگذارد ، روی اخرین پله سرش را خم کند و بعد وارد شود.
درست موقعی که گردنش را راست کرد و ایستاد ، تصویر نقاشی شده ی هولناک و کابوس مانندی بر
روی دیوار رو به رو توجهش را جلب کرد . جنی مات و مبهوت به تصویر خودش خیره شد .
اینه بود؟
نه . موقعی که به ان چهره ی نقاشی شده نزدیک شد ، اصلا حرکت نکرد . نور ضعیفی که از درز پنجره روی بوم نقاشی می تابید ، رگه هایی سیاه روی نقاشی به وجود اورده و حالتی ترسناک و شبح گونه به ان داده بود .
چند دقیقه ای بی حرکت به نقاشی خیره شد . قادر نبود چشم از ان بردارد و تصاویر مهیب و مشمئز کننده را هضم کند . فک پایینش تحت تاثیر رنج و عذاب وحشتناکی که متحمل میشد اویزان شده بود .
بعد صدای هق هق و ضجه ای را شنید . در واقع ان صدا از حنجره ی خودش خارج می شد .
بالاخره از سر اکراه و با انگشتانی کرخ نقاشی را در دست گرفت و ان را از روی دیوار پایین اورد .
چند ثانیه بعد ، در حالی که نقاشی را زیر بغلش زده بود ، با اسکی هایش از کلبه دور شد . شدت وزش باد به حدی بود که نفسش را بند اورده بود و نمی گذاشت صدای فریاد های دیوانه وارش به گوش احدی برسد .
فریاد می کشید و می گفت : کمکم کنید . خواهش می کنم یک نفر به من کمک کند .
باد فریادی را که می خواست از دهانش خارج شود ، در گلویش خفه و در دل ان جنگل تاریک مدفون کرد .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
فصل 1
قسمت اول

کاملا بدیهی بود که نمایشگاه اثار نقاشی اریک کروگر هنرمند اهل میدوست که بتازگی استعدادش کشف شده بود، با موفقیتی عالی و بی نظیر روبرو می شد . پذیرایی از منتقدان و میهمانان ویزه از ساعت چهار شروع شد ولی در تمام طول روز گالری پر از بازدیدکنندگان عادی بود که بشدت جلب "خاطره ی کارولین " تابلوی زیبا و باشکوه رنگ و روغن داخل ویترین شیشه ای بودند .
جنی با مهارت اریک را به منتقدان معرفی می کرد، با کلیکسیونرها گپ می زد و به مسئولان تدارک غذا که با سینی های محتوی پیش غذا رد می شدند و گیلاسهای شامپاین را دوباره پر می کردند ، نگاه می کرد.
ان روز صبح از لحظه ای که چشمانش را باز کرده بود ، روز سخت و پر مشغله ای را گذرانده بود . با اینکه بت معمولا فوق العاده انعطاف پذیر و سازگار بود ، ان روز اصلا حاضر نبود به مرکز نگهداری کودکان برود .
تینای دوساله هم به دلیل اینکه دو دندان کرسی اش داشت در می امد ، در طول شب بارها با گریه و نق از خواب بیدار شده بود .
بوران و کولاک روز سال نو ، شهر نیویورک را در کابوسی از ترافیک و راه بندان فرو برده و جدولهای کنار خیابانها را کپه ای از برفهای لغزنده و دود زده و سیاه پوشانده بود . بچه ها را در مرکز نگهداری کودکان گذاشت و از وسط شهر به طرف محل کارش رفت . تقریبا یک ساعت دیر به سرکار رسید .
اقای هارتلی بشدت عصبانی و از کوره در رفته بود .
-جنی همه چیز دارد خراب می شود . هیچ چیز اماده نیست . باید بدانی من به کسی احتیاج دارم که بتوانم به او تکیه کنم .
جنی کتش را داخل کمد گذاشت و گفت :
-واقعا متاسفم که دیر شد . قرار است اقای کروگر چه ساعتی تشریف بیاورند ؟
- حدود ساعت یک . باورت می شود که سه تا از تابلوهای نقاشی را تازه چند دقیقه قبل تحویل داده اند ؟
به نظر جنی ، وقتی ان مرد کوچک اندام و حدودا شصت ساله ناراحت و مظطرب میشد همانند پسربچه ای هفت ساله می شد . الان هم اخمهایش در هم رفته بود و لبانش می لرزید . جنی با لحنی ارامش بخش پرسید: همه ی تابلوها تحویل داده شده ، این طور نیست ؟
-بله ، بله . ولی دیشب تلفنی با اقای کروگر حرف زدم و از او خواستم ان سه تابلو را بفرستد ، حتی از احتمال گم شدن ان تابلوها بشدت عصبانی شد و اصرار کرد تابلوی نقاشی تصویر مادرش را در ویترین به نمایش بگذاریم ، حتی اگر برای فروش نباشد . جنی باز هم به تو می گویم ، انگار که تو مدل ان نقاشی بوده ای .
-بله ، ولی نبوده ام .
جنی خیلی دلش می خواست دستش را روی شانه ی اقای هارتلی بگذارد و ان را فشار بدهد ، ولی در برابر این تمایل ایستادگی کرد و گفت : بسیار خوب ، همه چیز اماده است . بهتر است برویم تابلو ها را نصب کنیم .
جنی با چابکی در چیدن تابلوها ، دسته بندی تابلوهای بزرگ رنگ و روغن ، ابرنگ ، سیاه قلم و طراحی با زغال کمک کرد.
وقتی اخرین تابلوی نقاشی نصب شد ، اقای هارتلی در حالی که خوشحالی از سر و رویش می بارید ، گفت :
جنی ، عجب سلیقه ی خوبی داری ! می دانستم از عهده اش بر می اییم .
جنی در حالی که سعی می کرد اه نکشد ، فکر کرد : مطمئنا بتنهایی از عهده اش بر می امدی !
گالری ساعت یازده باز شد و تا ساعت یازده و پنج دقیقه ، تصویر مادر اریک سرجایش در ویترین قرار گرفته و تابلویی با خط خوش در قابی مخملی کنارش گذاشته شده بود : اولین نماشگاه اریک کروگر در نیویورک .
ان نقاشی فورا نظر عابران خیابان پنجاه و هفت را به خود جلب کرد .
جنی از پشت میزش می توانست اشخاصی را که می ایستادند و به نقاشی خیره می شدند ، ببیند . خیلی از انا ن به داخل گالری می امدند تا از بقیه ی نمایشگاه و تابلوها دیدن کنند . اکثرشان از او می پرسیدند : شما مدل نقاشی توی ویترین بوده اید ؟
جنی بروشورهایی را که در انها شرح حال اریک کروگر نوشته شده بود میان مردم پخش می کرد .
دوسال قبل، اریک کروگر به شهرتی نامتنظر در نیای هنر دست یافت . او که اهل گرانیت پلیس ، مینه سوتاست ، از
پانزده سالگی نقاشی را به عنوان کار جنبی و سرگرمی اغاز کرده است . خانه ی او در مزرعه ای واقع شده که از چهار نسل قبل به او ارث رسیده است و گاوهایی درجه یک در ان پرورش داده می شود . او همچنین رئیس کل
کارخانه های تولید سنگ اهک کروگر می باشد . اولین بار استعداد او را یک فروشنده ی اثار هنری اهل مینیاپلیس
کشف کرد . از ان زمان به بعد ، نمایشگاه هایی در شهرهای مینیاپلیس ، شیکاگو ، واشنگتن دی سی و سانفرانسیسکو برگزار کرده است . اقای کروگر سی و چهار ساله و مجرد است . جنی به عکس روی جلد بروشور خیره شد و با خود گفت : در ضمن اقای کروگر خیل هم خوش قیافه است .
ساعت یازده و سی دقیقه ، اقای هارتلی سری به او زد . دیگر اثری از اضطراب و نگارانی و کج خلقی در چهره و رفتارش نمایان نبود . گفت : همه چیز مرتبه ؟
جنی با لحنی اطمینان بخش گفت : عالیه .
و در حالی که سوال بعدی او را حدس می زد ، در جواب پیشدستی کرد و گفت : دوباره با مسئولان تدارک غذا هماهنگ کردم . منتقدان مجلات تایمز ، نیویورکر، نیوزویک ، تایم ، ارت نیوز که حتما می ایند . اقلا باید هشت میهمان رسما دعوت شده و صد میهمان دعوت نشده را در نظر بگیریم . ساعت سه بعد از ظهر هم در را به روی عموم می بندیم و مسئولان تدارک غذا فرصت زیادی برای تهیه ی غذا دارند .
-تو دختر خوبی هستی ، جنی .
حالا که همه چیز مرتب و منظم است و طبق برنامه پیش می رفت ، اقای هارتلی مهربان و ارام شده بود .
جنی با خود گفت :
-موقعی که به او بگویم نمی توانم تا اخر مراسم بمانم ، قیافه ش دیدنی است !
و بعد دنباله ی حرفش را گرفت و در حالی که به همکار نیمه وقتش اشاره می کرد ، گفت :
-لی هم همین الان رسید . اوضاع خیلی خوبه .
بعد خنده ای کرد و ادامه داد : پس اصلا احتیاج نیست نگران باشید.
-سعی می کنم . به لی بگو من تا قبل از ساعت یک برمی گردم تا نهار را با اقای کروگر بخورم . تو هم الان می توانی بروی بیرون و یک چیزی بخوری .
جنی به او که بسرعت از در خارج می شد ، چشم دوخت . با ورود تعدادی تازه وارد، چند لحظه ای میان جمعیت ارامش برقرار شد . جنی خیلی دلش می خواست برود بیرون و بدقت تابلوی پشت ویترین را نگاه کند . بی انکه کتش را بپوشد بیرون رفت و برای اینکه بتواند پرسپکتیو تابلو را بهتر درک کند ، چند قدمی از ویترین فاصله گرفت . رهگذران داخل خیابان به او و تابلو نگاهی می انداختند و با اینکه او راهشان را سد کرده بود ، اعتراضی نمی کردند و مهربانانه از کنارش رد می شدند . زن جوان تابلو رو به غروب خورشید روی تابی در ایوان نشسته بود . نور به طور مایل می تابید و امیزه ای از رنگهای قرمز و ارغوانی روشن تشکیل داده بود . اندام باریک و لاغر زن در شنلی سبز رنگ پیچیده شده بود . موهای سیاه پرکلاغی تاب دارش دور صورتش ریخته بود . جنی فکر کرد : حالا متوجه منظور اقای هارتلی شدم . ان پیشانی بلند ، ابروان پرپشت ، چشمان درشت ، بینی کشیده و استخوانی و لبان برگشته ، خیلی به اجزای صورت خودش شباهت داشت . ایوان چوبی سفید رنگ بود و ستونی باریک در گوشه ی ان قرار داشت . دیوار اجری خانه به گونه ای مبهم در پس زمینه تابلو دیده می شد . پسرک کوچکی که پشتش به نور خورشید بود ، از میان مزرعه به طرف زن می دوید . زن بی حرکت روی تاب نشسته و به غروب خورشید چشم دوخته بود . جنی احساس کرد ان زن بیش از اندازه تنها به نظر می رسد . چرا ؟ چرا باید کسی در ان هوای سرد بیرون از خانه بنشیند ؟ چرا غروب خورشید از پشت پنجره و از داخل خانه نگاه نمی کرد ؟
از سرما شروع به لرزیدن کرد . پلیور یقه اسکی اش را شوهر سابقش کوین به مناسبت کریسمس سر زده به اپارتمانش امده بود . برای دخترها عروسک و برای او ان پلیور را اورده بود و اصلا به روی خودش نیاورده بود که به انان خرجی نمیدهد و راجع به دویست دلاری هم که از جنی قرض گرفته و به او بدهکار بود ، حرفی نزده بود .
با اینکه پلیوری ارزان قیمت بود و گرمای انچنانی نداشت ، دست کم نو بود و رنگ ابی فیروزه ای ان با زنجیر طلای نانا بسیار هماهنگی داشت .
دوباره به نقاشی خیره شد و مهارت نقاش را تحسین کرد . نقاش خیلی خوب و ماهرانه می توانست نگاه بیننده را از زن روی ایوان به پسرک و سپس به غروب خورشید معطوف کند . زیر لب گفت : زیباست
واقعا زیباست .
در حین اینکه با خودش حرف می زد ، بی اراده به عقب رفت ، روی زمین لیز پیاده رو سر خورد و احساس کرد با یک نفر برخورد کرد .
دستانی قوی بازوانش را محکم گرفت و از افتادنش جلوگیری کرد .
-همیشه توی چنین هوایی بدون کاپشن بیرون می ایید و با خودتان حرف می زنید ؟
لحنش امیزه ای از عصبانیت و شوخی بود .
جنی رویش را برگرداند و با دستپاچگی و در حالی که از خجالت زبانش بند امده بود ، گفت :
-متاسفم مرا ببخشید . طوری تان شد ؟
جنی همچنان که عقب عقب می رفت ، متوجه شد ان شخص همان شخص روی جلد بروشور است . بروشوری که تمام صبح ان را ورق زده بود . فکر کرد :
-خدای بزرگ ، میان این همه ادم چرا باید با اریک کروگر برخورد کنم !
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
فصل اول
قسمت دوم

جنی به صورت او نگاه کرد و متوجه شد رنگش پریده است . نگاهش ناباور بود و داشت لبانش را می گزید . نگران شد و با خود گفت :
-حتما عصبانیه . خوب، نزدیک بود او را نقش زمین کنم .
بعد دستش را دراز کرد و گفت : واقعا متاسف ، اقای کروگر . خواهش می کنم مرا ببخشید . بشدت محو تماشای نقاشی تحسین امیز چهره ی مادرتان شده بودم . این تابلو ..... تابلویی وصف ناپذیر است . اوه ، بفرمایید تو . من جنی مک پارتلند ، کارمند گالری هستم .
او مدتی طولانی به چهره ی جنی خیره شد و به دقت تک تک اعضای صورتش را بررسی کرد . جنی نمی دانست چه کار کند . همان طور ساکت و بی حرکت ایستاد . کم کم چهره ی او از ان حالت ناارامی در امد، لبخندی زد و گفت : جنی .
و ادامه داد : اصلا تعجب نمی کردم اگر به من می گفتی اسمت .... خوب، مهم نیست .
لبخندی که زد ، به چهره اش روح و نشاط بخشید . جنی با چکمه هایی با پاشنه های هفت-هشت سانتی متری ، تقریبا همقد او بود و به همین دلیل فکر کرد حتما قد اریک یک متر و هشتاد سانتی متر است . چشمان درشت و ابی رنگش صورت زیبا و اصیلش را تحت الشعاع قرار داده بود . ابروان پرپشت و خوش فرمش باعث می شد پیشانی اش زیاد پهن به نظر نرسد . موهای فرفری قهوه ای – طلایی با رگه هایی از موی سفید که همچون نقره در میان موهایش برق می زد ، جنی را به یاد تصاویر روی سکه های روم قدیم انداخت . بینی کشیده و استخوانی و لبان برجسته همانند بینی و لبان زن تابلو بود . کاپشن پشم شتری به تن داشت و شال گردنی ابریشمی دور گردنش پیچیده بود . جنی فکر کرد چه تصورات ذهنی که از او نداشت ! از وقتی که کلمه ی مزرعه به گوششش خورده بود ، فکر می کرد او با کاپشنی جین و چکمه هایی گلی وارد گالری می شود . از فکر خودش خنده اش گرفت و از عالم رویا بیرون امد . خیلی مسخره بود که همان طور انجا ایستاده بود و می لرزید .
-اقای کروگر ...
اریک حرف او را قطع کرد و گفت : جنی ، سردته . واقعا متاسفم .
بعد دست در بازوی جنی انداخت و او را به طرف در گالری کشاند و در را برایش باز کرد .
اریک فورا نگاه کرد تا ببیند نقاشی هایش کجا قرار گرفته است و گفت :
خیلی شانس اوردم که ان سه تابلوی اخر رسید .
و با لبخند اضافه کرد : البته طرف قرارداد حمل و نقل تابلوها هم خوش شانس بوده .
اریک تابلوها را بدقت وارسی کرد، دوباره ایستاد و تابلوهای رنگ و روغنی را که به اندازه ی یک سر سوزن کج بودند ، صاف کرد . جنی هم او را همراهی کرد . وقتی کارش تمام شد ، سرش را با رضایت تکان داد و گفت : چرا تابلوی شخم زنی در بهار را کنار تابلوی برداشت محصول گذاشتید ؟
جنی پرسید: هردوی انها مال یک مزرعه است مگه نه ؟
نوعی احساس پیوستگی میان شخم زدن زمین و برداشت محصول کردم . فقط دلم می خواست تابلوی دیگری هم بود که منظره ی تابستان را نشان می داد.
-چنین تابلویی داشتم ولی ترجیح داد م ان را نفرستم .
جنی نگاهی به ساعت بالای در انداخت . نزدیک ظهر بود .
اقای کروگر ، اگر از نظر شما اشکال ندارد ، می خواهم به دفتر خصوصی اقای هارتلی ببرمتان . اقای هارتلی برای ساعت یک در رستوران راشن تی روم برای خودش و شما جا رزرو کرده . گمان می کنم الان دیگر سرو کله اش پیدا شود . من هم می خواهم بروم بیرون و ساندویچ بخورم .
اریک کروگر کمک کرد تا جنی کتش را بپشود و گفت : اقای هارتلی امروز غذایش را بتنهایی می خورد . من خیلی گرسنه ام و قصد دارم ناهار را با شما بخورم . مگر اینکه شما با کسی دیگر قرار داشته باشید .
-نه با کسی قرار ندارم . می خواهم از دارو خانه غذای حاضری بگیرم .
-غذای تی روم را امتحان می کنیم . بالاخره یک جایی برای ما پیدا می شود .
جنی مخالفت کرد . می دانست اقای هارتلی بشدت از کوره در می رود . می دانست هر لحظه امکان دارد کارش را از دست بدهد . اغلب دیر سرکار حاضر می شد و هفته ی گذشته هم به دلیل اینکه تینا سرخک گرفته بود ، مجبور شده بود دو روز مرخصی بگیرد و سرکار نرود . اما با همه ی این تفاسیر ، چاره ی دیگری جز پذیرفتن دعوت او نداشت .
در رستوران ، اریک کروگر اصلا به روی خود نیاورد که جا رزرو نکرده اند و موفق شدند پشت میزی در گوشه ای دنج بنشینند . جنی تعارف او را برای خوردن شراب رد کرد و گفت : در عرض پانزده دقیقه خوابم می گیرد . دیشب خیلی کم خوابیدم . لطفا برای من یک نوشیدنی سبک سفارش بدهید .
ساندویچ دوبله سفارش دادند . اریک کمی به جلو خم شد و گفت : راجع به خودت با من حرف بزن ، جنی مک پارتلند .
جنی جلوی خنده اش را گرفت و گفت : شما دوره ی دیل کارنگی ( نویسنده و جامعه شناس معروف امریکایی . یکی از اثارش ایین دوست یابی است )را گذرانده اید؟
-نه چطور مگر ؟
-اخر یکی از چیزهایی که در این دوره به دانشجویان یاد می دهند این است که دقیقا همین سوال را در دیدار اول از طرف مقابلت بپرسی . از این حرفها بگذریم ، من هم دوست دارم راجع به شما بدانم .
-از قضا من هم می خواهم راجع به تو بدانم .
نوشیدنی ها را اوردند . در حین نوشیدن ، جنی رو به او کرد و گفت :
من سرپرست خانواده ای هستم که دنیای امروز به ان خانواده ی تک والد می گوید .دو دختر دارم . بت سه ساله و تینا که تازه وارد دو سالگی شده . در اپارتمانی با نمای سنگ قهوه ای در خیابان سی و هفتم شرقی زندگی می کنم . خانه ان قدر کوچک است که اگر یک پیانوی رویال داشتم ، تمام فضای خانه را اشغال می کرد . مدت چهار سال هم هست که دارم برای اقای هارتلی کار می کنم .
-با وجود بچه هایی به این کوچکی ، چطور توانسته ای چهار سال برای او کار کنی ؟
-موقع تولدشان چند هفته ای مرخصی گرفتم .
-چه ضرورتی داشت با ان عجله به سر کارت برگردی ؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
فصل اول
قسمت سوم

جنی شانه ای بالا انداخت و گفت : تابستان همان سالی که از کالج فارغ التحصیل شدم ، با کوین مک پارتلند اشنا شدم . من فارغ التحصیل رشته ی هنرهای زیبا از دانشگاه فردهام لینکلن سنتر بودم . کو ( مخفف کوین ) در نمایشهای خارج از برادوی نقشهای پیش پا افتاده داشت . نانا خیلی به من گفت که اشتباه می کنم ، ولی من اصلا به حرفهایش گوش ندادم .
-نانا؟
-مادربزرگم . از یک سالگی مرا بزرگ کرده است . در هر حال حق با نانا بود . کِو مردی خوب و مهربان اما بی عرضه بود . به دنیا امدن دو بچه در عرض دو سال بعد از ازدواج ، اصلا با برنامه های او جور در نمی امد . درست بعد از به دنیا امدن تینا خانه را ترک کرد . حالا هم طلاق گرفته ایم .
-خرج بچه ها را می دهد ؟
-درامد متوسط یک هنرپیشه سی هزار دلار در سال است . درحقیقیت کار کِو خوب است و یکی دو تا کار که به تورش بخورد می تواند این پول را در بیاورد . ولی باید بگویم که جواب سوال شما نه است .
-و حتما بچه ها را از زمان تولدشان در مرکز نگهداری کودکان خرد سال گذاشته ای ؟
بغض همچون غده ای راه گلوی جنی را بست . ظرف یک دقیقه چشمانش پر از اشک شد و بسرعت گفت : موقعی که سرکار بودم ، مادربزرگم از انها مراقبت می کرد . او سه ماه پیش فوت کرد . الان اصلا دلم نمی خواهد راجع به او صحبت کنم .
اریک دستش را روی دست او گذاشت و گفت : جنی ، متاسفم . مرا ببخش . من ان قدرها هم احمق و خنگ نیستم .
جنی درحالی که سعی می کرد لبخند بزند ، گفت : دیگر نوبت من است . حالا شما راجع به خودتان حرف بزنید .
همین طور که او حرف می زد، جنی ساندویچش را گاز می زد .
احتمالا زندگی نامه ی مرا در بروشور خوانده ای . من تنها فرزند خانواده هستم . وقتی ده سالم بود ، مادرم در اثر یک سانحه در مزرعه مرد ... دقیقا روز تولد ده سالگی ام . پدرم هم دوسال قبل فوت کرد . من بیشتر اوقاتم را در اتلیه ام می گذرانم .
جنی گفت : اگر این کار را نمی کردید واقعا حیف بود . شما از پانزده سالگی نقاشی می کردید . این طور نیست ؟ هیچ وقت متوجه نبودید که کارتان خیلی عالی است ؟
اریک شراب را داخل لیوانش چرخاند ، مکثی کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت : می توانم همان جواب همیشگی را بدهم و بگویم نقاشی را صرفا برای سرگرمی و به عنوان یک کار جنبی اغاز کردم ، ولی حقیقت امر این نیست . مادرم نقاش بود . درست است که نقاش خیلی ماهری نبود ولی پدرش به نسبت مشهور بود . اسم پدرش اورت بوناردی بود.
جنی هیجان زده گفت : می شناسمش . اما چرا در شرح حالتان به این مطلب اشاره ای نکردید ؟
-اگر کارم خوب باشد خودش را نشان می دهد . امیدوارم گوشه ای از استعداد پدربزرگم را به ارث برده باشم . مادرم فقط طراحی می کرد و خیلی هم از ان لذت می برد ، اما پدرم بشدت به هنر و استعداد او حسادت می کرد . گمان می کنم . اولین بار که پدرم در سانفرانسیسکو با خانواده ی مادرم اشنا شد ، احساس می کرد که وصله ای ناجور است . به نظرم طرز رفتار انها طوری بود که انگار با یک کارگر بی فرهنگ و دهاتی اهل میدوست روبرو شده اند .
با مادرم این طوری مقابله به مثل می کرد ، به او می گفت به جای اینکه هنر و مهارتش را در طراحی تلف کند ، کارهای مفیدی مثل لحاف دوزی انجام بدهد . با این حال پدرم ، مادرم را مثل بت می پرستید . اما متنفربود که من وقتم را برای نقاشی تلف کنم . به همین دلیل دور از چشم او یواشکی نقاشی می کردم .
انوار خورشید ظهرگاهی راهش را از میان ابرهای اسمان باز کرده بود . از شیشه ی رنگی پنجره می گذشت و به صورت پرتوهایی مایل، روی میز انان می تابید . جنی چشمانش را باز و بسته کرد . نور خورشید به چشمانش می تابید و اذیتش می کرد .
اریک همان طور که به او نگاه می کرد گفت : جنی ، حتما موقعی که با هم برخورد کردیم ، از عکس العمل من تعجب کردی . اگر راستش را بخواهی ، خیال کردم روح دیدم . شباهتت به کارولین شگفت اور است . او تقریبا همقد تو بود . موهایش از موهای تو تیره تر و چشمانش سبز زمردی بود . چشمان تو ابی با رگه هایی از رنگ سبز است . اما چیزهای دیگری هم هست . شیوه ی لبخند زدنت . شیوه ی کج کردن سرت موقعی که به حرفهای طرف مقابلت گوش می دهی . خیلی لاغری ، دقیقا مثل او . پدرم همیشه از لاغری او حرص و جوش می خورد . دائم او را تشویق می کرد بیشتر بخورد و الان هم من می گویم ، جنی ان ساندویچ را تمام کن. اصلا بهش لب نزدی .
جنی گفت : سیر شدم . فقط لطف کنید یک قهوه ی فوری سفارش بدهید . اگر اقای هارتلی بفهمد موقعی که بیرون بوده شما رسیده اید سکته ی قلبی می کند . من هم باید خیلی زود از مراسم پذیرایی جیم بشوم .
لبخند از روی صورت اریک محو شد و گفت : برای امشب برنامه دارید ؟
-کارهای خیلی مهمی دارم . اگر بموقع دخترها را از مرکز نگهداری کودکان خانم کرتیس برندارم ، توی دردسر می افتم .
جنی ابروهایش را بالا انداخت ، لبانش را بر هم فشرد ، ادای خانم کرتیس را در اورد و گفت :
-ساعت معمول تعطیلی موسسه پنج بعد از ظهر است ، ولی برای مادران شاغل فرجه قائل می شوم . خانم مک پارتلند ساعت پنج و سی دقیقه اخرین فرجه است و حتی نمی خواهم یک کلمه درباره ی نرسیدن به اتوبوس و یا تلفنهای ضروری که دقیقا موقع بیرون امدن از محل کارتان زده می شود ، بشنوم . سر ساعت پنج و سی دقیقه باید اینجا باشید وگرنه صبح روز بعد باید بچه هایتان را در منزل نگه دارید. متوجه شدید ؟
اریک با خنده گفت : می فهمم . حالا راجع به دخترهایت بگو .
جنی گفت : اینکه خیلی ساده است . انان باهوش و زیبا و دوست داشتنی و ...
و حتما شش ماهگی راه می رفتند و نه ماهگی حرف می زدند . تو خیلی شبیه مادرم هستی . اطرافیان می گویند او هم همیشه همین حرفها را درباره ی من می زده .
جنی با دیدن حسرت در چهره ی او ، دلش خیلی گرفت و گفت : مطمئنم که تمام حرفهای مادرتان حقیقت داشته .
اریک با خنده گفت : ولی من مطمئنم که حقیقت نداشته . جنی ، نیویورک مرا مبهوت می کند . چطوری اینجا بزرگ شدی ؟
حین قهوه خوردن صحبت کردند . جنی درباره ی زندگی شهری صحبت کرد: نمی توانی حتی یک ساختمان در مانهاتان پیدا کنی که من عاشقش نباشم .
اریک با لحنی سرد گفت : باورم نمی شود البته تو هم تا به حال روش دیگری از زندگی را تجربه نکرده ای .
بعد درباره ی ازدواج جنی صحبت کردند . اریک پرسید : موقعی که همه چیز تمام شد ، چه احساسی داشتی ؟
-با کمال تعجب ، به همان اندازه که برای ان عشق پیش پا افتاده ام متاسفم ، برای همان هم به همان اندازه متاسفم . با این تفاوت که الان بچه هایم را دارم و همیشه بابت این موضوع از کو ممنون و سپاسگذارم .
وقتی به گالری برگشتند ، اقای هارتلی منتظرشان بود . جنی با نگرانی متوجه شد که گونه های او از شدت عصبانیت گل انداخته و وقتی اریک با مهارت اقای هارتلی را ارام کرد و خشمش را فرو نشاند ، در دل او را تحسین کرد .
-مطمئنم شما هم با من هم عقیده هستید که غذای شرکتهای هواپیمایی اصلا به درد نمی خورد . من هم درست لحظه ای رسیدم که خانم مک پارتلند می رفت ناهار بخورد . از ایشان خواهش کردم اجازه بدهد به او ملحق شوم . اما در واقع با غذایم بازی کردم و حالا بی صبرانه منتظر ناهار خوردن با شما هستم . در ضمن شما را تحسین می کنم که نقاشی مرا در چنین جایی قرار دادید .
عصبانیت اقای هارتلی بتدریج فروکش کرد و سرخی گونه هایش محو شد . جنی به یاد ساندویچ بزرگی افتاد که اریک خورده بود و با متانت گفت : من مرغ سوخاری را به اقای کروگر پیشنهاد کردم . لطفا شما هم وادارشان کنید همان را سفارش بدهند .
اریک ابروهایش را بالا انداخت . سپس جنی از کنار او رد شد و زیر لب گفت : واقعا ازتان متشکرم .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
فصل اول
قسمت چهارم

جنی بعدا از ان شوخی نسنجیده اش پشیمان شد . او چندان شناختی از این مرد نداشت . پس به چه دلیل تا این اندازه با او احساس نزدیکی کرده بود؟
او خیلی همدرد و دلسوز بود و قدرتی نهانی در وجودش نهفته بود . خوب، اگر در تمام طول زندگی ات در پول غرق باشی ، خوش قیافه باشی و استعدادی خدادادی هم داشته باشی ، چه دلیلی دارد احساس امنیت نکنی ؟
گالری تمام بعد از ظهر شلوغ بود . جنی به دنبال کلکسیونرهای مشهور و سرشناس می گشت . همه ی انان به مراسم پذیرایی دعوت شده بودند، اما جنی می دانست که خیلی از انان زودتر می ایند تا از نمایشگاه هم دیدن کنند . قیمتها بالا بود . یعنی به نسبت کارهای هنرمندی نو ظهور خیلی بالا بود . اما انگار برای اریک کروگر اصلا مهم نبود که تابلوهایش فروش برود یا نه .
اقای هارتلی درست لحظه ای که در گالری به روی عموم بسته شد ، نزد او برگشت و گفت : اریک به هتل رفته تا برای مراسم پذیرایی لباسش را عوض کند .... تو خیلی روی او تاثیر گذاشته ای ، جنی .
و با حالتی متعجب و حیرت زده ادامه داد : تنها کاری که کرد این بود که دائم راجع به تو پرسید .
ساعت پنج دیگر کارها روی غلتک افتاده بود و مراسم بخوبی پیش می رفت . جنی با درایت و متانت اریک را همراهی می کرد ، او را نزد منتقدان و کلکسیونرها می برد و معرفی اش می کرد . گپی کوتاه با انان می زد و به اریک هم مجال می داد چند کلامی حرف بزند . بعد او را از شر انان خلاص می کرد و نزد میهمانی دیگر می برد . بارها از او پرسیدند : این خانم جوان مدل تابلوی خاطره ی کارولین است ؟
به نظر می رسید اریک از این سوال لذت می برد . می گفت : خود من هم کم کم دارد باورم می شود که او مدل تابلوی من بوده .
اقای هارتلی حواسش به خوشامدگویی به میهمانان تازه وارد بود. جنی از لبخند شاد او حدس می زد که ان مجموعه ی نقاشی موفقیتی بزرگ محسوب می شود . کاملا مشخص بود که منتقدان هم به همان اندازه تحت تاثیر اریک کروگر قرار گرفته اند . اریک کت و شلوار را عوض کرده و یک کت و شلوار رسمی سرمه ای رنگ خوش دوخت به تن کرده بود . کاملا مشخص بود که پیراهن سفید لبه پاکتی اش سفارشی است . کراوات البالویی رنگی که روی ان یقه ی سفید و اتو کشیده زده بود، صورت برنزه و چشمان ابی و موهای جو گندمی اش را مشخص تر می کرد . انگشتری طلا در انگشت کوچک دست چپش بود . جنی موقع ناهار متوجه ان شده بود و حالا می فهمید چرا ان انگشتر ان قدر به نظرش اشنا می امد . ان را در انگشت زن داخل تابلو دیده بود . حتما حلقه ی ازدواج مادرش بود.
جنی ، اریک را در حالی که با الیسون اسپونر ، منتقد جوان و خوش لباس مجله ی ارت نیوز صحبت می کرد ، ترک کرد . الیسون کت و دامنی شیری رنگ از جنس ادولفر به تن داشت که با موهای بلوند خاکستری اش هماهنگی داشت . جنی ناگهان متوجه کیفیت نامرغوب دامن پشمی خودش شد و با اینکه پاشنه ی چکمه هایش را عوض کرده بود و انها را واکس زده بود ، باز هم رنگ و رو رفته و کهنه به نظر می رسید . او بخوبی می دانست که پلیورش هم ارزان و از شکل افتاده و همانند یک تکه کهنه ی پولی استر به نظر می رسد .
سعی کرد ناراحتی نامنتظرش را این گونه توجیه کند : روز طولانی و پرکاری بود و خیلی خسته شدم . حالا می بایست هر چه سریع تر انجا را ترک می کرد . تقریبا از رفتن به دنبال دخترها وحشت داشت . موقعی که نانا زنده بود رفتن به خانه لذت بخش بود .
نانا همیشه می گفت : عزیزم بنشین و استراحت کن . الان یک کوکتل خوشمزه درست می کنم .
نانا از شنیدن اتفاقهایی که در گالری می افتاد لذت می برد و موقعی که جنی شامش را می خورد، برای بچه ها قصه می گفت تا بخوابند .
-جن از موقعی که هشت ساله بودی ، بهتر از من اشپزی می کردی .
جنی سر به سرش می گذاشت و می گفت : همین طور است ، نانا . شاید اگر این همبرگر ها را کمتر سرخ کرده بودی ، الان مثل توپ هاکی روی یخ سفت نبودند...
از وقتی نانا مرده بود ، بچه ها را از مرکز نگه داری کودکان برمی داشت ، سوار اتوبوس می شد ، به اپارتمانش می رفت و تا موقع حاضر شدن شام انان را با شیرینی سرگرم می کرد .
درست لحظه ای که داشت کتش را بر می داشت ، یکی از مشهورترین کلکسیونرها گیرش انداخت . بالاخره ساعت 5:25 دقیقه توانست خودش را از مخمصه نجات بدهد . فکر کرد برود و به اریک شب بخیر بگوید، ولی او هنوز به شدت مشغول حرف زدن با السیون اسپنسر بود . اصلا برای اریک چه فرقی می کرد که او دارد می رود ؟ در حالی که سعی می کرد احساس ناراحتی را که دوباره بروجودش غلبه کرده بود ، از خود دور کند ، به ارامی از در قسمت خدمات گالری را ترک کرد .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
فصل دوم
قسمت اول

تکه های یخی روی پیاده رو ، رفت و امد را خیلی خطرناک می کرد . مسیری که می بایست طی می کرد ، بدین شرح بود : خیابان امریکاس، خیابان پنجم ، خیابان مدیسون ، خیابان پارک ، خیابان لگزینگتون ، خیابان سوم و دوم . ساختمان هایی بسیار بلند در انها بود . هرکسی که می گفت مانهاتان جزیره ای کوچک است، احتمالا هرگز روی پیاده رویهای لیز و یخ زده ی ان راه رفته بود . اتوبوس ها خیلی اهسته حرکت می کردند و جنی ترجیح داد پیاده برود . با وجود این ، باز هم دیر می شد .
مرکز نگهداری کودکان در واقع در کوچه ی چهل و نهم ، نزدیک خیابان دوم بود . هنوز یک ربع به شش مانده بود که جنی نفس زنان زنگ اپارتمان موسسه ی خانم کرتیس را به صدا در اورد . از چهره ی خانم کرتیس عصبانیت می بارید . دست به سینه ایستاده بود و لبانش را در ان چهره ی خشن و عبوس همانند خطی باریک شده بود .
-خانم مک پارتلند !
و با همان چهره ی عبوس ادامه داد :" روز بسیار بدی داشتیم . تینا که تمام مدت گریه کرد و با اینکه به من گفته بودید بت قادر است بتنهایی به دستشوری برود ، باید به عرضتان برسانم که نمی تواند .
جنی با لحنی معترض گفت : بت می تواند خودش به تنهایی دستشوری –منظورم این است که به دستشویی برود . شاید به این دلیل است که بچه ها هنوز به اینجا عادت نکرده اند .
-و مجالی هم برای عادت کردن به اینجا نخواهند یافت .بچه های شما فوق العاده تخس و اتشپاره هستند . سعی کنید موقعیت و شرایط مرا درک کنید . یک دختر بچه ی سه ساله نمی تواند بتنهایی به دستشوری برود و یک دختر بچه ی دوساله که گریه اش بند نمی اید ، هر کدام بتنهایی کار تمام وقت محسوب می شود .
جنی اعتنایی به گفته های خانم کرتیس نکرد . بت و تینا روی کاناپه ی درب و داغون در سالن تاریکی که خانم کرتیس به ان محل بازی می گفت ، نشسته بودند . جنی فکر کرد یعنی از کی بچه ها با لباسهای بیرون حاضر و اماده و مثل مجسمه نشسته اند ؟ سریع به طرفشان رفت و با مهربانی و عطوفت محکم انان را در اغوش کشید .
-سلام موش کوچولو . سلام شیطونک .
گونه های تینا از اشک خیس بود . مهربانانه موهای خرمایی رنگشان را که روی پیشانی شان ریخته بود ، کنار زد . هر دوی انان چشمان قهوه ای با ته رنگ سبز ، مژگان پر پشت و سیاه و موهای کِو را به ارث برده بودند.
بت به تینا اشاره کرد و خبرها را داد .
-امرزو خیلی ترسیده بود . یکریز گریه می کرد .
تینا در حالی که بغض کرده بود و لب پایینی اش می لرزید ، دستانش را دراز کرد تا جنی بغلش کند .
خانم کرتیس با لحنی سرزنش امیز گفت : باز هم دیر امدید .
جنی با حواس پرتی گفت : متاسفم .
پلک های تینا سنگین و گونه هایش گل انداخته بود . یعنی علایم شروع یک بیماری تازه بود ؟ نه دلیلش اینجا بود . تینا هرگز به این مکان عادت نکرده و خو نگرفته بود .
جنی ، تینا را بغل کرد و بت هم از ترس اینکه جا نماند ، اهسته از روی کاناپه پایین امد و پشت سر او به راه افتاد . خانم کرتیس گفت : دخترها را فقط تا جمعه نگه می دارم . در واقع لطف می کنم .همین و بس .
جنی بدون اینکه شب بخیر بگوید ، در را باز کرد و به هوای سرد قدم گذاشت .
هوا کاملا تاریک شده بود و بادی سوزدار می وزید . تینا سرش را در کتف جنی فرو برد و بت هم سعی کرد صورتش را پشت کت جنی قایم کند تا از سرما محفوظ بماند . بت اهسته گفت : من فقط یک بار جایم را خیس کردم .
جنی با خنده گفت : اوه ، موش کوچولوی دوست داشتنی ! مرا محکم بگیر و ول نکن . تا چند لحظه ی دیگر داخل اتوبوس گرم و نرم خواهیم بود .
اما سه تا اتوبوس بدون هیچ جای خالی رد شد و رفت و بالاخره از امدن اتوبوس قطع امید کرد و پای پیاده به طرف مرکز شهر به راه افتاد . تینا مثل پرکاه سبک بود و وزنی نداشت ، ولی اگر سریع راه می رفت ، بت تقریبا روی زمین خرکش می کرد . موقعی که دو بلوک را رد کرد ، خم شد و بت را هم بغل کرد . بت با اعتراض گفت : مامی ، من خودم می توانم راه بیایم . دیگر بزرگ شده ام .
جنی با لحنی اطمینان بخش گفت : می دانم بزرگ شده ای ، اما اگر بغلت کنم ، زودتر می رسیم و وقت کمتری می گیرد .
بعد دو دستش را داخل هم قلاب کرد و این طوری توانست ان دو باستن کوچولو را توی بازوانش متعادل نگه دارد . گفت : محکم بگیرید . دوی ماراتن در پیش است .
ده بلوک دیگر مانده بود تا به مرکز شهر برسد . بعد هم دو بلوک دیگر می ماند . با خود گفت : انها سنگین نیستند . انها بچه های تو هستند . وای خدای بزرگ ! از کجا می توانست تا دوشنبه ی اینده یک مرکز نگهداری دیگر پیدا کند ؟ اوه نانا ، نانا. چقدر به تو احتیاج داریم . دیگر جرات نمی کرد بیشتر از این از گالری مرخصی بگیرد . با خود گفت : ایا اریک از السیون اسپنر درخواست کرده شام را با او صرف کند ؟
کسی شانه به شانه اش شروع به راه رفتن کرد . سرش را برگرداند و وقتی اریک را دید که دست دراز کرد و بت را از بغلش گرفت ، بشدت شگفت زده شد . نیمی از چهره ی بت را ترس و نیم دیگر ان را حیرت در برگرفته بود . اریک که انگار متوجه شده بود همین الان است که بت شروع به اعتراض کند ، لبخندی به او زد و با لحنی مرموز گفت : اگر من بغلت کنم ، خیلی زودتر به خانه می رسیم . می توانیم با مامان و تینا هم مسابقه بدهیم .
جنی گفت : ولی ....
اریک گفت : مطمئنم به من اجازه می دهی کمکت کنم ؟ دوست دارم این یکی کوچولو را هم بغل کنم ولی مطمئنم او بغل من نمی اید .
جنی تصدیق کرد و گفت : نه نمی اید و البته من واقعا از شما سپاسگذارم ، اقای کروگر ، ولی ....
-جنی ممکن است خواهش کنم این قدر مرا اقای کروگر صدا نزنی ؟ چرا ان زن مزاحم و کسالت اور مجله ی ارت نیوز را بیخ ریش من بستی و رفتی ؟ تمام مدت انتظار داشتم بیایی و مرا از شر او خلاص کنی و موقعی که متوجه شدم رفته ای ، به یاد مرکز نگهداری کودکان افتادم . ان زنک مزخرف به من گفت انجا را ترک کرده ای ولی نشانی ات را از او گرفتم و تصمیم گرفتم تا اپارتمانت پیاده بیایم و زنگ اپارتمان را به صدا در بیاورم که یکدفعه با یک دختر خوشگل روبرو شدم که احتیاج به کمک داشت و الان هم که اینجا هستم .
اریک بازویش را محکم دور بازوی او حلقه کرد . جنی به جای اینکه احساس ناارحتی و خستگی کند ، بی جهت احساس خوشحالی کرد و نگاهی به چهره ی او انداخت .
اریک با لحنی نگران و ناباورانه پرسید : هر شب این مسیر را طی می کنی ؟
جنی گفت : معمولا شبهایی که هوا خراب است سوار اتوبوس میشویم ولی اتوبوس ان قدر پر از مسافر بود که حتی جا برای راننده هم نبود .
بین دو خیابان لگزینگتون و خیابان پارک ساختمان های زیادی با نمای سنگ قهوه ای نوک تیز دیده می شد . جنی به خانه ی سوم در سمت راست حومه ی شهر اشاره کرد و گفت : انجاست . بعد با عشق و علاقه به او احساس ارامش می داد .ساختمان هایی که عمرشان تقریبا به یکصد سال می رسید و زمانی ساخته شده بودند که هنوز در خیلی از محله های مانهاتان خانه های شخصی وجود داشت . حالا اکثر ان خانه ها خراب شده بودند تا جا را برای ساختن اسمان خراشها باز کنند .
بیرون اپارتمان جنی به اریک شب بخیر گفت ، ولی اریک نرفت و گفت : توی اپارتمان می بینمت .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
فصل دوم
قسمت دوم

جنی از سر اکراه جلوی او به راه افتاد و وارد سوئیت همکف شد . روی مبلمان کهنه ی دست دوم روکش هایی با رنگهای شاد و زنده ی زرد و نارنجی کشیده شده بود . یک تخته فرش قهوه ای رنگ توانسته بود قسمت اعظم پارکت زخمی و خط افتاده ی کف را بپوشاند . تختخوابهای بچه ها داخل اتاق رختکن حمام جا داده شده بود و دری کرکره ای تقریبا مانع دیدن انها می شد . تصویر شاگال تا حدودی بعضی از جاهای دیوار را که رنگش ور امده و ورقه ورقه شده بود ، می پوشاند .
بت و تینا که از خلاص شدن خوشحال بودند ، به طرف اتاق دویدند .
بت چرخی زد رویش را برگرداند و گفت : مامی خیلی خوشحالم که در خانه هستم .
بعد نگاهی به تینا انداخت و گفت : تینا هم از بودن در خانه خوشحال است .
جنی خندید و گفت : منظورتان را می فهمم موش کوچولو .
و برای اریک توضیح داد : همان طور که می بینید ، جایمان خیلی کوچک است ولی یکدیگر را خیلی دوست داریم .
-دلیلش را می دانم . برای این است که فضای خیلی مطبوع و دلپذیری دارد .
جنی گفت : حالا این قدر خشن نباشید . چون قرار است مدیریت ساختمان تعمیرات کلی در ان صورت بدهد ، فعلا پول زیادی خرج ان نمی کند .
-می خواهی اپارتمانت را بخری ؟
جنی زیپ کاپشن تینا را پایین کشید و گفت : من که اه در بساط ندارم .باورتان می شود ؟ قیمت همین یک وجب جا هفتاد و پنج هزار دلار است . ما تا موقعی که حکم تخلیه نگرفته اند و از اینجا بیرونمان نکرده اند ، و تا زمانی که جای دیگری پیدا نکرده ایم همین جا هستیم .
اریک بت را بغل کرد و گفت : بگذار این لباسهای سنگین را از تنت در بیاورم .
بعد سریع زیپ کاپشن او را پایین کشید و گفت : حالا باید برنامه مان را تنظیم کنیم . جنی ، من خودم را به شام دعوت کرده ام . حالا اگر از قبل برنامه ای برای شام داری ، یا باید مرا با اردنگی بیرون بیندازی یا نشانی یک سوپر مارکت خوب را به من بدهی .
هر دو همزمان از جایشان بلند شدند و روبروی یکدیگر ایستادند . اریک پرسید : کدام یکی را ترجیح می دهی جنی ؟ سوپرمارکت یا در اپارتمان ؟
جنی از لحن او متوجه حالت مشتاق و منتظرش شد و قبل از اینکه بتواند جوابی به او بدهد ، بت به پای اریک اویزان شد و ان را کشید . جنی این طوری دعوتش کرد : هر طور خودت دوست داری.
اریک قاطعانه گفت : خوب، پس موضوع حل شد . من می مانم و تو هم دیگر حرف نمی زنی مامان خانم .
جنی فکر کرد : او واقعا دلش می خواهد بماند و از خدایش است که با ما باشد . این فکر ، شادی نامنتظری در اعماق وجودش پدید اورد و رو به اریک کرد و گفت : احتیاجی نیست بروید از سوپرمارکت خرید کنید . اگر میتلوف دوست داشته باشید ، مقدار زیادی داریم .
یک لیوان شبلی ( نوعی شراب سفید فرانسوی ) برای اریک ریخت و بعد تلویزیون را روشن کرد تا مدتی که او بچه ها را به حمام می برد و غذایشان را می دهد ، اریک اخبار گوش کند .
زمانی که جنی شام را اماده می کرد ، اریک برای بچه ها کتاب داستان خواند . جنی همان طور که میز را می چید و سالاد درست می کرد ، نگاه هایی دزدانه به مبلی انداخت که انان رویش نشسته بودند . اریک دختر کوچولوها را بغل کرده بود و داستان سه خرس را می خواند و ادای شخصیتهای داستان را برایشان در می اورد . تینا شروع کرد به چرت زدن . اریک اهسته او را روی زانویش خواباند . بت با شور و شوق گوش می داد و چشم از صورت اریک بر نمی داشت . وقتی داستان تمام شد ، به اریک گفت : خیلی خیلی خوب بود . شما هم مثل مامان خیل خوب قصه می گویید .
اریک لبخندی فاتحانه زد ، رو به جنی کرد و ابرویش را بالا انداخت .
بعد از اینکه بچه ها خوابیدند ، انان پشت میز غذاخوری کوچکی که مشرف باغ بود ، نشستند و شامشان را خوردند . برف حیاط را سفید کرده بود . شاخه های لخت و عریان درختان در اثر تابش انواری که از داخل خانه می تابید برق می زد . حصاری که اپارتمان را از حیاطهای مجاور جدا می کرد ، تقریبا در میان بوته های بلند و انبوه همیشه بهار مدفون شده بود .
جنی گفت : می بینید ، روستا در دل شهر . بعد از اینکه دخترها می خوابند ، قهوه ام را می اورم اینجا پشت پنجره و ارام ارام می نوشم و خیال می کنم که دارم به املاک خودم نگاه می کنم . این محله ی ترتل بی که تقریبا ده بلوک خارج از شهر قرار دارد ، محله ی بسیار زیبایی است . شاید این حرفم مسخره باشد ولی روزی که بخواهم از اینجا بروم احساس ناراحتی می کنم . و غم عالم به دلم می نشیند .
-کجا می خواهی بروی ؟
-هنوز نمی دانم . شش ماه وقت دارم . بالاخره یک جایی پیدا می کنم . حالا قهوه میل دارید ؟
زنگ اپارتمان به صدا در امد . اریک ناراحت و معذب شد . جنی لبش را گزید و گفت : احتمالا با فران کار دارند ، همسایه ی طبقه ی بالا . بین دوست پسرهایش که هر چند شب یک بار سر زده به ملاقاتش می ایند ، گیر افتاده .
اما کوین پشت در بود . لباس اسکی گران قیمتش با ان شال گردن درازی که دور شانه هایش گره زده بود ، موهای سیاه و بدقت اصلاح شده و صورت برنزه اش ، چهره ای زیبا و پسرانه به او داده بود .
جنی در حالی که سعی می کرد لحنش عصبانی و غضب الود نباشد گفت : بیا تو کوین .
و فکر کرد: چه موقع شناس ! انگار بو کشیده .
کوین با گامهایی بلند وارد خانه شد و سریع جنی را بوسید . جنی که می دانست اریک به انان نگاه می کند به شدت خجالت کشید .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
فصل دوم
قسمت سوم

-بچه ها خوابند ، جن ؟ خیلی بد شد . دلم می خواست انها را ببینم .
بعد لحنش را عوض کرد و خیلی خشک و رسمی مثل انگلیسی ها گفت : اوه مهمان داری ؟
جنی فکر کرد : همیشه در حال نقش بازی کردن است . خنده دار بود . شوهر سابق ، دوست تازه ی همسر سابقش را در اتاق پذیرایی ملاقات می کرد . جنی انان را به یکدیگر معرفی کرد و ان دو هم بی انکه لبخندی به یکدیگر بزنند ، فقط سرشان را تکان دادند .
کوین در حالی که وانمود می کرد می خواهد جو را از ان سنگینی بیرون بیاورد ، گفت : بوهای خوب می اید ، جن . چه غذایی درست کرده ای ؟
بعد در قابلمه ی روی گاز را برداشت ، ناخنکی به ان زد و گفت : اوه ، خدایا . عجب میتلوف اشتها اوری ! حرف ندارد . اصلا نمی فهمم چرا اجازه دادم ترکم کنی .
اریک با لحنی سرد حرف او را قطع کرد و گفت : اشتباه خیلی بزرگی مرتکب شدید .
کوین با خونسردی حرف او را تایید کرد و گفت : واقعا اشتباه بزرگی بود . خوب دیگر ، باید بروم . داشتم از اینجا رد می شدم ، گفتم یک سری به شماها بزنم . جن ممکن است چند لحظه بیایی بیرون ؟ می خواهم باهات حرف بزنم .
جنی دقیقا می دانست او می خواهد درباره ی چه موضوعی حرف بزند . امروز ، روز پرداخت حقوق بود . در حالی که خدا خدا می کرد اریک او را نبیند ، یواشکی کیف پولش را زیر بغلش زد و از اتاق به داخل راه رو رفت .
-کو ، من واقعا پول ...
-جن کریسمس برای تو و بچه ها خیلی ولخرجی کردم و الان بشدت در مضیقه هستم . موقع پرداخت اجاره است و صاحب خانه ام کفرش بالا می اید . فقط سی دلار به من قرض بده . هفته ی دیگر به ات پس می دهم .
-سی دلار ؟ کوین من نمی توانم چنین پولی به تو بدهم .
-جنی من به این پول احتیاج دارم .
جنی از سر اکراه دست در کیفش کرد و گفت : کوین باید با هم حرف بزنیم . گمان می کنم همین روزهاست که کارم را از دست بدهم .
کوین به سرعت اسکناس ها را گرفت ، داخل جیبش چپاند و به سمت در خروجی رفت و گفت : ان ژوکر پیر هرگز تو را از دست نمی دهد . جن . او قدر چیزهای با ارزشی را که دارد ، می داند . جلویش بایست و تقاضای اضافه حقوق کن . هرگز نمی تواند کس دیگری را با همین حقوقی که به تو می دهد ، استخدام کند . حالا می بینی .
موقعی که جنی به داخل اپارتمان برگشت ، اریک داشت میز را پاک می کرد و شیر ظرف شویی را باز گذاشته بود . بعد ماهی تابه را با باقی متیلوف برداشت و به طرف سطل اشغال رفت .
جنی اعتراض کرد : هی ، دست نگه دار. بچه ها می توانند فردا شب ان را برای شام بخورند .
اریکه به ارامی ان را داخل سطل اشغال ریخت و گفت : از وقتی که ان مرتیکه ی هنرپیشه ، شوهر سابقت ، به ان دست زد ، دیگر نمی توانند ان را بخورند .
بعد مستقیم در چشمهای جنی نگاه کرد و گفت : چقدر به او دادی ؟
-سی دلار . بعدا پس می دهد .
-یعنی می خواهی بگویی خیلی راحت به او اجازه می دهی وارد منزل تو بشود ، تو را ببوسد ، در مورد ترک کردن تو شوخی کند ، بعد برود و مثل اب خوردن پولی را که از تو می گیرد صرف خوردن مشروبهای گران قیمت کند ؟
-برای پرداخت اجاره اش در مضیقه بود .
-خودت را گول نزن . جنی . هر چند وقت یکبار این حقه را سوار می کند ؟ گمان می کنم فقط روزهای پرداخت حقوق تو .
جنی از سر بی حوصلگی لبخندی زد و گفت : نه ، ماه پیش روز پرداخت حقوق نیامد. ببین اریک ، خواهش می کنم ان ظرفها را ول کن . خودم می توانم انها را بشورم .
-عملا کارهای زیادی را برای انجام دادن داری .
جنی بدون اینکه حرفی بزند دستمال را برداشت . چرا کوین ان شب را برای سر زدن انتخاب کرده بود ؟ چقدر احمق بود که ان پول را به او داده بود .
ناراحتی و عصبانیتی که در چهره و رفتار اریک بود کم کم محو شد . دستمال را از دست جنی گرفت و با لبخند گفت : دیگر کافیه .
اریک دو لیوان مشروب ریخت و به طرف کاناپه امد .
جنی در حالی که در درون احساسی پر شور و مبهم نسبت به او داشت ، کنارش نشست و سعی کرد احساساتش را تجزیه و تحلیل کند ، ولی نتوانست . تا چند لحظه ی دیگر او از انجا می رفت و فردا صبح در راه برگشت به مینه سوتا بود و او فردا شب همین موقع ، مثل همیشه اینجا تنها نشسته بود . جنی به یاد شادی و لذتی افتاد که موقع داستان گفتن اریک در چهره ی بچه ها وجود داشت . به یاد ارامش خاطری افتاد که با حضور ناگهانی و گرفتن بت از بغلش به او دست داده بود . انگار اریک تنها با حضورش می توانست تمام غم و غصه ها و نگرانی ها را زایل کند .
اریک با لحنی پرمهر و محبت گفت : جنی در چه فکری هستی ؟
جنی در حالی که سعی می کرد لبخند بزند گفت : فکر نمی کردم . من ... فقط احساس خشنودی و رضایت می کنم .
-نمی دانم وجود من باعث این خشنودی و رضایت شده ؟ جنی ، مطمئنی که هنوز عاشق کوین مک پارتلند نیستی ؟
جنی ان قدر حیرت زده و متعجب شد که به خنده افتاد و گفت : خدای بزرگ ، معلومه که نیستم .
-پس چرا این قدر با میل و رغبت به او پول می دهی ؟
-به نظرم نوعی احساس مسئولیت بیجا به او دارم . شاید واقعا برای پرداخت اجاره اش به پول نیاز دارد .
-جنی من فردا صبح زود پرواز دارم ، اما می توانم برای اخر هفته به نیویورک برگردم . برای جمعه شب برنامه ی خاصی نداری؟
اریک برای دیدن او برمی گشت ! همان احساس لذت بخش ارامش و اطمینان خاطری که با حضور ناگهانی او در خیابان دوم تمام وجودش را فرا گرفته بود ، دوباره به سراغش امد .
–برنامه ی خاصی ندارم . یک پرستار هم برای بچه ها پیدا می کنم .
-شنبه چطور ؟ گمان می کنی اگر هوا سرد نباشد ، بچه ها از رفتن به باغ وحش خوششان می اید ؟ بعدش هم می توانیم برای صرف ناهار به رامپل مایر برویم .
-حتما خوششان می اید . اما اریک واقعا ....
-فقط از اینکه مجبورم همین مدت کوتاه را هم برگردم و در نیویورک نباشم ، ناراحتم . یک جلسه ی مهم دارم درباره ی سرمایه گذاری های که می خواهم داشته باشم . اوه ، اشکالی ندارد اگر ...؟
اریک متوجه البوم عکسی شد که روی قفسه بود و ان را برداشت .
جنی گفت : اگر دلت می خواهد ان را ببینی ، اشکال ندارد ولی عکسهای جالبی ندارد .
همان طور که شرابشان را می نوشیدند ، البوم را ورق می زدند .
جنی گفت : این من هستم . اینجا به فرزند خواندگی پذیرفته شده ام و دارند مرا ازپرورشگاه می برند . این هم عکس والدین تازه ام است .
-زوج جوان و نازنینی به نظر می رسند .
اصلا انها را به خاطر نمی اورم . وقتی چهارده ماهه بودم در تصادف اتومبیل کشته شدند . بعد از ان ها فقط من و نانا ماندیم .
-این عکس مادربزرگته ؟
-بله وقتی به دنیا امدم ، پنجاه و سه ساله بود . هرگز روزی را که تازه به کلاس اول رفته بودم و با لب و لوچه ای اویزان به خانه برگشتم ، از یاد نمی برم . ان روز خیلی ناراحت بودم چون پدری نداشتم که به مناسبت روز پدر برایش کارت درست کنم . نانا گفت : خوب گوش کن ، جنی . من هم مادرت هستم ، هم پدرت و هم مادربزرگت و پدربزرگت . من ، تمام ان کسانی هستم که به شان احتیاج داری و دوستشان داری . حالا هم کارت روز پدر را برای من درست کن !
اریک دستش را دور شانه های جنی حلقه کرد و گفت : بیخود نیست که اینقدر دلت برایش تنگ می شود .
جنی با عجله ادامه داد : نانا در اژانس مسافرتی کار می کرد . برای همین به مسافرتهای خیلی خوبی می رفتیم . این عکس را نگاه کن . در انگلستان هستیم . ان موقع پانزده سالم بود . این هم عکس سفرمان به هاوایی است .
وقتی به عکس های ازدواجش با کوین رسیدند ، اریک البوم را بست و گفت : دیگر دیر وقت است و حتما خسته ای .
جلوی در ، اریک دستان او را در دست گرفت و بوسه ای بر انها زد .
جنی چکمه هایش را در اورده بود و جوراب ساق بلند به پا داشت . اریک لبخندی زد و گفت : حتی این طوری هم خیلی خیلی شبیه کارولین هستی . با کفش پاشنه دار، بلند قد به نظر می ایی و بدون کفش کوچک اندام و ریزه هستی . جنی ، تو به سرنوشت اعتقاد داری ؟
-اعتقاد دارم اتفاقی که قرار باشد بیفتد ، حتما می افتد.
اریک گفت : ان اتفاق خواهد امد .
و در را پشت سرش بست .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 175 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 1,281 ۰۹-۰۱-۱۳۹۶, ۰۴:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,590 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 2,274 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 5,873 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 4,023 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,659 ۱۲-۰۵-۱۳۹۴, ۰۹:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 4,384 ۰۷-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت