امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک
#91
فصل سی .هفتم

بیست دقیقه بعد، کلانتر گاندرسون تلفن زد و گفت: " جنی، مخابرات تقریبا رد او را گرفته. فهمیدیم از کدام منطقه تلفن می زند. از حول و حوش دولوت.
دولوت در شمال آن ناحیه قرار داشت و با اتومبیل تقریبا شش ساعت تا آنجا فاصله بود. پس اگر اریک واقعا در آن ناحیه بود، می بایست بعداز ظهر آنجا را ترک می کرد تا می توانست ساعت هشت شب از پشت پنجره او را نگاه کند.
در تمام آن ساعاتی که پیش بچه ها نبود، آنان را پیش چه کسی می گذاشت؟ یا شاید آنان را تنها می گذاشت؟ شاید هم دیگر زنده نبودند؟ از روز شانزدهم فوریه، یعنی تقریبا از دو هفته ی پیش، دیگر با بچه ها حرف نزده بود.
جنی با لحنی خشک و عصبی گفت: " اریک دارد اختیارش را از دست می دهد. "
کلانتر گاندرسون سعی نکرد بیهوده او را دلگرم کند و گفت: " بله، من هم همین عقیده را دارم."
" چه کاری از دستتان بر می آید؟"
" می خواهی موضوع را علنی کنیم و واقعیت را از طریق ایستگاههای تلویزیون و روزنامه ها مخابره کنیم؟"
" خدایا نه، با این کار سند مرگ بچه ها را با دست خودمان امضا می کنیم."
" پس یک گروه تجسس ویژه در منطقه ی دولوت پخش می کنیم. در ضمن یک کاراگاه هم در خانه می گذاریم. احتمال دارد زندگی خودت هم در خطر باشد."
" به هیچ وجه چنین کاری را نکنید. او حتما متوجه می شود."
تقریبا نیمه شب بود. بیست و هشتم فوریه تمام شده و اول مارچ شروع شده بود. جنی به یاد خرافاتی افتاد که در دوران بچگی به آن اعتقاد داشت. اگر آخرین شب ماه همین طور که داری می گویی " خرگوش صحرایی، خرگوش صحرایی" به خواب بروی و صبح اولین روز ماه جدید از خواب بلند بشوی و بگویی " خرگوش، خرگوش" به آرزویت می رسی. نانا و او همیشه این کار را مثل یک بازی انجام می دادند.
جنی با صدایی بلند در آن اتاق ساکت گفت: " خرگوش صحرایی، خرگوش صحرایی" و صدایش را بلندتر کرد و با جیغ گفت: " خرگوش صحرایی، خرگوش صحرایی، من بچه هایم را می خواهم!"
و سرش را داخل بالش فرو برد و با هق هق گفت :" من بت را می خواهم، تینا را می خواهم."
صبح روز بعد چشمانش به قدری پف کرده بود که به سختی می توانست ببیند. به هر زحمتی بود لباسهایش را پوشید، به طبقه ی پایین رفت، قهوه درست کرد و خورد و فنجان و نعلبکی اش را شست. حتی فکر غذا هم حال او را به هم می زد و برای شستن یک فنجان و نعلبکی لازم نبود ماشین ظرفشویی را روشن کند.
کاپشن اسکی اش را پوشید و با عجله بیرون رفت. خانه را دور زد و به طرف ضلع جنوبی خانه رفت، جایی که به خوبی می توانست میز آشپزخانه را ببیند. رد پاهایی روی برف، زیر پنجره وجود داشت. رد پاهایی که از جنگل بیرون آمده و به جنگل برگشته بود. آن موقع که او پشت میز نشسته بود، اریک اینجا ایستاده و صورتش را به پنجره چسبانده بود و او را نگاه می کرد. ظهر، کلانتر دوباره تلفن زد. " جنی، من نوار را برای دکتر فیلستروم گذاشتم. او می گوید بهتر است موضوع را علنی کنیم و از طریق رادیو و تلویزیون دنبال بچه ها بگردیم. اما باز هم هر طور خودت صلاح می دانی."
" بگذارید راجع به آن فکر کنم."
می خواست با مارک هم مشورت کند.
ساعت دو رونی آمد و گفت: " می خواهی کمی دوخت و دوز کنی؟"
" بله ، خیلی خوب است."
رونی با خونسردی و آرامش روی صندلی نزدیک بخاری نشست و تکه پارچه هایش را در آورد و گفت: " خوب، بزودی او را می بینیم."
" او را؟"
" اریک را می گویم. همان طور که می دانی، کارولین به او قول داده بود هر سال روز تولد اریک اینجا باشد. با اینکه بیست و شش سال از مرگ او می گذرد، اریک همیشه روز تولدش اینجا بوده. درست مثل پارسال که تو او را دیدی. می آید این اطراف پرسه می زند. انگار دنبال چیزی می گردد."
" گمان میکنی امسال هم بیاید؟"
" هیچ سالی نشده که نیاید."
" رونی، خواهش می کنم کمکم کن و این موضوع را به هیچ کس یادآوری نکن ... نه به کلاید نه به هیچ کس دیگر."
رونی درحالی که معلوم بود از همدستی با جنی خوشحال هم می شود، سرش را مشتاقانه تکان داد و گفت: " فقط ما منتظر او می مانیم، مگر نه، جن؟"
جنی حتی به مارک هم نمی توانست اعتماد کند و این اطلاعات را به او بدهد. موقعی هم که مارک تلفن زد و به جنی اصرار کرد اجازه بدهد کلانتر از رسانه های گروهی کمک بگیرد، مخالفت کرد. بالاخره این طوری با یکدیگر به توافق رسیدند:" مارک، خواهش می کنم. فقط یک هفته ی دیگر به من وقت بدهید."
یک هفته ی دیگر می شد روز نهم مارچ. روز تولد اریک، هشتم مارچ بود.
اریک هشتم مارچ می آمد. مطمئن بود. اگر کلانتر و مارک بو می بردند که اریک آن روز می آید، آن وقت شاید اصرار می کردند نیروهای پلیس را در اطراف مزرعه پنهان کنند. اما اریک حتما متوجه حضور آنان می شد.
اگر دخترها زنده بودند، این آخرین شانسی بود که برای برگرداندنشان داشت. اریک داشت اختیارش را از دست می داد و نمی توانست واقعیات را ببیند.
در طول هفته ی بعد، جنی دائما در حالتی خلسه مانند به سر می برد و در تفکراتش مشغول دعا بود. ای خداوند بخشنده و مهربان، خودت آنها را حفظ کن. بعد کیف عاجی رنگش را برداشت، تسبیح نانا را بیرون آورد، دستهایش را دور تسبیح حلقه کرد و در حالی که نمی توانست روی دعایش تمرکز داشته باشد، گفت: " نانا، زود باش، تو جای من دعا بخوان."
دوم ... سوم ... چهارم... پنجم... ششم... خدا کند دوباره برف نیاید. خدا کند جاده ها بسته نشوند. هفتم. صبح روز هفتم تلفن زنگ زد. تلفن مستقیم از نیویورک بود. آقای هارتلی بود.
" جنی، از آخرین دفعه ای که باهات حرف زدم مدت زیادی می گذرد. حالت چطوره؟ دخترها خوبند؟"
" متشکرم، همگی خوبیم."
" جنی، متاسفم، من توی دردسر بزرگی افتاده ام. ولینگتون تراست را به خاطر می آوری که دو تابلوی فصل درو در مینه سوتا و بهار مزرعه را خرید و پول زیادی هم داد؟"
" بله"
" نقاشی ها را داد تمیز کنند. جنی، خیلی متاسفم که چنین خبری را می دهم. اریک اسمش را روی آنها جعل کرده بوده. امضای دیگری به اسم کارولین بوناردی زیر امضای اریک وجود دارد. جنی، متاسفانه رسوایی و آبروریزی بزرگی به بار می آید. شرکت ولینگتون قرار است فردا بعد از ظهر جلسه ای فوری با هیات مدیره داشته باشد. می خواهند یک مصاحبه ی مطبوعاتی داغ هم در این زمینه بکنند. تا فردا شب خبرهای داغ و داستانهای زیادی چاپ می شود."
" جلویشان را بگیر! باید جلویشان را بگیری."
" جلویشان را بگیرم؟ جنی، چطور می توانم چنین کاری بکنم؟ جعل آثار هنری موضوع کم اهمیتی نیست. وقتی برای کار یک هنرمند تازه کار مبلغی شش رقمی پرداخت می شود ... وقتی که آن هنرمند معتبرترین جایزه را نصیب خودش می کند ... نمی توانی در مقابل جاعل سکوت کنی ... جنی ، متاسفم. این کار از عهده ی من خارج است. همین حالا هم دارند تحقیق می کنند تا سر در بیاورند، کارولین بوناردی کیست. در عالم دوستی خواستم تو بدانی."
" حتما به اریک می گویم. متشکرم، آقای هارتلی."
تا مدتی طولانی بعد از اینکه تلفن را قطع کرد، نشست و به گوشی خیره شد. هیچ راهی برای پخش نشدن آن خبر نداشت. خبرنگارها حتما می آمدند اینجا تا با خود اریک حرف بزنند. خیلی طول نمی کشید تا به این موضوع پی ببرند که کارولین بوناردی دختر نقاش معروف، اورت بوناردی و مادر اریک کروگر بوده است. به محض بررسی نقاشی ها متوجه می شدند، تاریخ کشیدن آنها به بیست و پنج سال پیش بر می گردد.
جنی به امید اینکه با تاریک شدن خانه، احتمال آمدن اریک به داخل خانه بیشتر می شود، زود به رختخواب رفت. مثل شب اول حمام کرد، با رایحه کاج تمام فضا را پر کرد. موهایش را داخل آب فرو کرد تا رایحه ی کاج را به خودش جذب کند. هر روز صبح لباس خواب سبز را می شست و آب می کشید. الان آن را پوشیده و یک تکه صابون خشک زیر بالشش گذاشته بود. به دور و بر اتاق خواب نگاه کرد تا مطمئن شود همه چیز مرتب و منظم سر جای خودش است. کوچک ترین بی نظمی اعصاب اریک را به هم می ریخت. درهای کمد بسته بود. برس ناخنی را که روی سرویس میز توالت نقره ای بود، جابجا کرد و یک سانتی متر به محلول برق ناخت نزدیکتر کرد. پرده ها را خیلی منظم و مرتب انداخته بود. روتختی سرخ رنگ گلدوزی شده را مرتب روی ملافه ی لبه توری دار تا زده بود. بالاخره رفت توی رختخواب. بی سیمی را که کلانتر به او داده و همیشه توی جیب شلوار جینش می گذاشت، زیر بالشش قلمبه شده بود. به همین علت آن را برداشت و داخل کشوی میز توالت گذاشت.
صدای زنگ ساعت، هر یک ساعت در می آمد و خبر سپری شدن شب را می داد. جنی با خود گفت: اریک خواهش می کنم، بیا. و دعا کرد اریک بیاید. مطمئنا اگر اریک به خانه و سالن طبقه ی بالا می آمد، حتما بوی کاج او را به اتاق خواب می کشاند.
اولین اشعه های نور خورشید از میان پرده های بسته به داخل اتاق تابید ولی هنوز هیچ اثری از اریک نبود. جنی تا ساعت هشت توی رختخواب ماند. فرا رسیدن آن روز فقط باعث دلهره و وحشتش شد. مطمئن بود امشب حتما صدای پای اریک را خواهد شنید که در را باز می کند و به دنبال او و کارولین می گردد.
چند ساعتی تا اخبار و پیش بینی وضع هوای آن شب باقی مانده بود.
در طول روز هوا ابری بود، ولی وقتی رادیو را روشن کرد و به اخبار گوش داد، بارش برف پیش بینی نشد. درست نمی دانست چه لباسی بپوشد. اریک خیلی شکاک و بدبین بود. اگر می آمد و می دید لباس بغیر از پلیور و شلوار پوشیده ، ممکن بود به او تهمت بزند و بگوید منتظر مردی دیگر بوده است. حتی توی آینه هم به خودش نگاه نکرد. امروز صبح با دیدن استخوانهای بیرون زده ی گونه و نگاه مات و وحشت زده اش در آیینه، جا خورد. موهایش را که روی شانه هایش ریخته بود، با گیره ی سر پشت گردنش جمع کرد. به یاد آن شبی افتاد که بخار آیینه را پاک کرده و چهره ی اریک را دیده بود. اریک دستانش را باز کرده و لباس سبز را در آغوش گرفته بود. همان شب حسی درونی به او گفته بود از اریک حذر کند ولی به آن توجهی نکرده بود. به دقت تمام اتاق های طبقه ی پایین را وارسی کرد. پیشخوان آشپزخانه و وسایل آن را شست. با اینکه در عرض این چند هفته ی گذشته فقط برای برداشتن کنسرو سوپ به آشپزخانه رفته بود، می دانست که اریک دوست دارد همه چیز از تمیزی برق بزند. قفسه های کتابخانه را با دستمال گردگیری تمیز کرد و متوجه شد طبق گفته ی اریک جای کتاب چهارم در قفسه ی سوم خالی است.
چقدر عجیب بود که درتمام این مدت سعی کرده بود چشمانش را به روی حقایق بندد و با آنها روبرو نشود . با همین کارش بچه و شاید دختر ها را از دست داده بود.
ظهر هوا ابری و خانه تاریک شد. باد شروع به وزیدن کرد و صدای زوزه اش داخل دودکش ها پیچید، ولی ابرها را با خود برد. اواخر بعداز ظهر خورشید دوباره بیرون آمد و روی زمینهای پوشیده از برف تابید. جنی از کنار پنجره ای به کنار پنجره ی دیگری رفت. به جنگل و به جاده ای که به کنار رودخانه منتهی می شد، چشم دوخت و به دقت به طویله نگاه کرد تا ببیند کسی زیر برآمدگی محافظ آن پنهان شده است یا نه.
ساعت چهار کارگران را دید که در حال ترک مزرعه بودند، کارگرانی که هرگز با آنان آشنا نشده بود. اریک هیچ وقت به آنان اجازه نمی داد نزدیک خانه بیایند. جنی هم هرگز در مزرعه به آنان نزدیک نمی شد. همان ماجرایی که با جو پیش آمده بود، برای هفت پشتش بس بود.
ساعت پنج رادیو را روشن کرد و به اخبار گوش داد. گزارشگر با صدایی محکم و رسا راجع به کاهش بودجه، ملاقات سران رد جنوا، ترور ناموفق رئیس جمهور تازه ی ایران صحبت کرد.
" و خبری که هم اکنون به دستمان رسید ... شرکت گنجینه ی ولینگتون تراست هم اکنون خبری مبهوت کننده درباره ی جعل آثار هنری داده است. اریک کروگر، نقاش مشهور و صاحب نام اهل مینه سوتا که بعد از اندور ویت مشهورترین نقاش امریکا شناخته شده، در واقع نامش را روی نقاشی هایی که ادعا کرده خودش کشیده ، جعل می کرده است. نقاش حقیقی کارولین بوناردی می باشد. طبق بررسی ها، کارولین بوناردی دختر نقاش مشهور اورت بوناردی مرحوم و مادر اریک کروگر بوده است."
جنی رادیو را خاموش کرد. هر دقیقه امکان داشت تلفن زنگ بزند. تا چند ساعت دیگر خبرنگارها مثل مور و ملخ می ریختند آنجا. اریک حتما آنان را می دید. شاید هم تا به حال اخبار را شنیده و فهمیده بود که دیگر کارش تمام است و حتما آخرین انتقامش را هم از جنی می گرفت، البته اگر تا حالا نگرفته بود.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#92
مثل آدم های گیج و مست تلو تلو خوران از آشپزخانه بیرون آمد. چه کاری از دستش بر می آمد؟ ناخودآگاه رفت داخل سالن.
نور خورشید عصرگاه به داخل اتاق تابیده و نقاشی کارولین را روشن کرده بود. حس ترحم و دلسوزی برای زنی که زمانی مثل خود او فوق العاده احساس ناتوانی و درماندگی کرده بود، باعث شد به دقت نقاشی را نگاه کند. کارولین روی ایوان نشسته و آن شنل سبز رنگ دورش پیچیده و حلقه های کوچکی از موهایش روی پیشانی اش ریخته بود. خورشید داشت غروب می کرد و اریک داشت با آن هیکل کوچکش به سمت او می دوید.
اریک داشت به سمت او می دوید...
ا
شعه ی خورشید به داخل اتاق تابیده و غروبی دلپذیر و زیبا در راه بود. ابرها در مقابل نور خوشید به رنگهای قرمز و نارنجی و بنفش و خاکستری تیره در آمده بودند.
اریک داشت به سمت او می دوید...
اریک یک جایی توی جنگل بود. جنی مطمئن بود اریک توی جنگل است و تنها یک راه برای اینکه جلوی رفتن او را بگیرد، وجود داشت.
شالی که رونی برای او درست کرده بود... نه، به اندازه کافی بزرگ نبود، ولی اگر چیز دیگری همراه آن می پوشید ... پتوی سربازی پدر اریک که در جعبه ی ساخته شده از چوب سدر بود، تقریبا همرنگ شنل کارولین بود.
مثل برق از پله ها بالا دوید و اتاق زیر شیروانی رفت. در صندوق را باز کرد و دستش را داخل آن کرد. لباس سربازی قدیمی متعلق به جنگ جهانی دوم را کنار زد. ته صندوق، پتوی سربازی خاکی رنگ را پیدا کرد که البته رنگش بی شباهت به رنگ شنل نبود. قیچی کجا بود؟ یک قیچی داخل سبد خیاطی اش پیدا کرد.

خورشید داشت پایین و پایین تر می آمد. تا چند دقیقه ی دیگر غروب می کرد ... در طبقه ی پایین ، با دستانی لزران پتو را برید و سرواخی وسط پتو درست کرد . سوراخی که درست به اندازه سرش بود. بعد آن را تو سرش کرد و شال را دور شانه هایش پیچید. پتو را طوری دور خودش پیچیده بود که دنباله اش همانند شنل روی زمین می افتاد.
موهایش. بلندتر از موهای کارولین بود. ولی توی نقاشی ، کارولین موهایش را بالای سرش جمع کرده بود. جنی جلوی آیینه ی آشپزخانه ایستاد، موهایش را جمع کرد و با گیره ی سر بست و با نوک انگشتانش موهای جلوی سرش را حلقه کرد. کارولین سرش را کمی به یک طرف خم کرده و دستانش را دور زانوانش انداخته بود و دست راستش روی دست چپش بود ...
جنی پشت در ایوان ایستاد و با خود گفت: من کارولین هستم . مثل کارولین راه می روم، مثل او می نشینم و مثل او به غروب خورشید و به پسرکم که دارد به طرفم می دود، چشم می دوزم.
در را باز کرد و آهسته آهسته به آن هوای سرد قدم گذاشت . در را پشت سرش بست، به طرف تاب رفت و آن را طوری تنظیم کرد که درست رو به غروب خورشید باشد و بعد روی آن نشست.
یادش آمد که باید شال را کمی از روی شانه اش بیندازد تا مثل نقاشی روی دست ی سمت چپ تاب بیفتد. بعد سرش را کمی به زاویه ی سمت راست متمایل کرد. دستانش را روی زانوانش گذاشت و انها را طوری در یکدیگر حلقه کرد که دست راستش روی دست چپش قرار بگیرد. بعد آرام، خیلی آرام شروع به تکان دادن تاب کرد.
خورشید از پشت آخرین تکه ی ابر بیرون امده و همانند گلوله ای آتشین آرام آرام در آسمان پایین می آمد و در افق محو می شد. سراسر آسمان سرخ شده بود.

جنی همین طور تاب را تکان می داد. آسمان به رنگهای بنفش و صورتی و سرخ و نارنجی و طلایی در آمده و ابرهای پراکنده همانند تار عنکبوت در اسمان درهم تنیده بود ولی باد به قدری شدید بود که ابرها را حرکت می داد و صدای خش خش برگهای درختان کاج از جنگل شنیده می شد ...

همچنان که تاب آرام آرام به عقب و جلو می رفت، جنی به غروب خورشید خیره شده بود. نکته ی اصلی غروب خورشید بود. پسرک بزودی از جنگل بیرون می دوید تا به مادرش ملحق شود... بیا پسر کوچولو. بیا، اریک.
جنی صدای جیغی بلند راشنید ؛ فریادی که هر لحظه بلندتر و گوشخراش تر می شد." آهای ... تو ... عفریته... عفریته ی از گور بلند شده ... برو گمشو... برو گمشو..."
یک نفر داشت تلو تلو خوران و تفنگ به دست از جنگل بیرون می آمد.
شنلی به رنگ سبز تیره دورش پیچیده و باد موهای ژولیده و بلند سیاه رنگش را آشفته می کرد. نگاهی مات و خیره داشت و عضلات صورتش از شدت ترس منقبض شده بود ...
جنی از جایش بلند شد. شخص سر جای خود ایستاد و تفنگش را بلند کرد و نشانه گرفت.

" اریک، شلیک نکن."

جنی، تلو تلو خوران به طرف در دوید و دستگیره را چرخاند. در قفل بود. پشت سرش قفل شده بود. پتوی سربازی را بالای سرش برد و در حالی که سعی می کرد پایین آن زیر پایش گیر نکند، شروع به دویدن کرد. صدای شلیک گلوله را از پشت سرش شنید. درد و سوزشی در کتفش احساس کرد ... و تمام دستش داغ و مرطوب شد. شروع به تلو تلو خوردن کرد، ولی جایی را نداشت فرار کند.
آن صدای فریاد عجیب و غریب از پشت سرش می آمد.

" عفریته ، عفریته..."

ناگهان سمت راستش طویله ی گاوههای شیرده را دید. اریک هرگز بعد از مرگ کارولین قدم به آنجا نگذاشته بود. مثل دیوانه ها در را بزور باز کرد. در به اتاقکی باز می شد که خمره های شیر در آن بود.
اریک دقیقا پشت سرش بود. جنی وارد اتاق اصلی شد . وارد طویله گاوهای از چرا برگشته. شیر آنها را دوشیده بودند. گاوها توی آخورهایشان بودند و داشتند با اشتیاق به کاه و یونجه های آخور پشت سرشان نگاه می کردند.
جنی صدای قدم هایی را که هر لحظه به او نزدیک تر می شد، می شنید. بی هدف تا جایی که می توانست به طرف انتهای طویله دوید. منبع آب و آغل گوساله های تازه متولد شده آنجا بود. منبع آب خشک بود . جنی سرش را برگرداند و رو در روی اریک قرار گرفت.

اریک فقط ده قدم با او فاصله داشت. سر جای خود ایستاد و شروع خندیدن کرد. بعد تفنگ را بالا برد، روی کتفش گذاشت و با دقت بسیار هدف گیری کرد؛ درست مثل همان دفعه که به سگ جو شلیک کرده بود. هر دوبه یکدیگر خیره شدند. با آن شنل های سبز تیره و موهای بلند مشکی همانند دو همزاد مقابل یکدیگر ایستاده بودند. اریک موهایش را خیلی بی سلیقه بالای سرش جمع کرده و حلقه ی موهای بلوند خودش از زیر کلاه گیس بیرون زده و روی پیشانی اش ریخته بود.

" عفریته، عفریته"

جنی صدای کشیدن ماشه ی تفنگ و بعد صدای جیغی را که تبدیل به ناله شد، شنید. ولی صداها از گلوی او بیرون نیامده بود. چشمانش را باز کرد. اریک بود که روی زمین افتاده بود و از بینی و دهانش خون بیرون می زد. اریک بود که چشمانش بی نور و بی فروغ شده و کلاه گیسش در خون غوطه ور بود.

رونی پشت سر اریک بود و در حالی که تفنگ شکاری را از روی کتفش پایین می آورد گفت:" برای خاطر آردن."

جنی کنار او زانو زد و گفت:" اریک، دختر ها زنده اند؟"

اریک با چشمانی بی فروغ و تار، سرش را تکان داد و گفت: " بله."

" کسی پیش آنها هست؟"

" نه ... تنها..."

" اریک ، بچه ها کجا هستند؟"

اریک در حالی که کلمات را به سختی ادا می کرد، گفت:" آنها ..."

بعد دستش را بالا آورد، دست جنی را گرفت، انگشتانش را دور شصت او حلقه کرد و گفت:" مامان، متاسفم. مامان، متاسفم... نمی خواستم ... به ... تو ... صدمه بزنم."

بعد چشمانش بسته شد. اندامش برای آخرین بار به شدت تکانی خورد و جنی احساس کرد فشار دستان او روی دستش ضعیف و ضعیف تر شد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#93
فصل سی وهشتم

خانه پر از جمعیت و بسیار شلوغ بود ولی جنی همه را همچون تصاویر تیره و تار تلویزیون ، مبهم می دید. کلانتر گاندرسون را، ماموران تحقیق در مرگهای مشکوک را که جسد اریک پیدا کرده و برده بودند، خبرنگارانی را که بعد از شنیدن خبر جعل آثار نقاشی مثل مور و ملخ به آنجا ریخته و برای فهمیدن ادامه ی ماجرا و کسب اخبار مهم تر مانده بودند، و در ضمن خیلی به موقع رسیده و از جسد اریک در حالی که شنل دورش پیچیده و کلاه گیسش غرق در خون بود و در چهره اش آرامشی غریب دیده می شد، عکس گرفته بودند.
خبرنگاران کسب اجازه کرده و برای گرفتن عکس و فیلم از نقاشی های زیبای کارولین و نقاشیهای پر از شکنجه و عذاب اریک به کلبه رفته بودند.
وندل گاندرسون گفت:" هر چقدر بیشتر می گوییم این جستجو جنبه ی حیاتی دارد، مردم بیشتری به کمک می شتابند."
مارک هم آنجا بود. او بود که پتو و بلوز او را پاره کرده و زخمش را شستشو داده و ضدعفونی و باند پیچی کرده و گفته بود:" این فعلا جلوی خونریزی را می گیرد. خدا را شکر که فقط یک زخم سطحی است."
جنی از تماس آن انگشتان کشیده و پرمهر روی زخم در حال سوزشش به لرزه افتاده بود. هر وقت احتیاج به کمک داشت، مارک حی و حاضر بود.
ماموران اتومبیلی را که اریک با آن به آنجا آمده و در یکی از جاده های تراکتور رو مزرعه پنهان کرده بود، پیدا کردند. اریک اتومبیل را دولوت کرایه کرده بود؛ جایی که با اتومبیل شش ساعت تا آنجا فاصله داشت. با این حساب سیزده ساعت بود که بچه ها تنهابودند. آنان را کجا گذاشته بود؟
تا شب جلوی در ورودی پر از اتومبیل شد. ماد و جو اکرز هم آمدند. ماد با آن هیکل تنومندش به طرف جنی خم شد و گفت :" متاسفم."
چند دقیقه ی بعد جنی صدای او را از کنار اجاق گاز شنید. بعد بوی قهوه ی خوش به مشامش رسید.
کشیش بارستروم آمد و گفت:"جان کروگر خیلی نگران اریک بود ولی هرگز دلیل آن را به من نگفت. بعد از آن هم ظاهرا حال اریک خوب بود."
گزارش وضع هوا: توفانی در حال حرکت به سمت مینه سوتا و داکوتا می باشد. توفان. اوه، خدایا، یعنی جای دختر گرم است؟
کلاید به طرف او آمد و گفت: " جنی، تو باید به من کمک کنی. می خواهند دوباره رونی را به بیمارستان بفرستند."
جنی که از حالت منگی و خمودی در آمده بود، گفت:" رونی زندگی مرا نجات داد. اگر او به اریک شلیک نکرده بود، اریک مرا می کشت."
کلاید گفت:" به یکی از خبرنگارها گفته این کار را برای خاطر آردن کرده. جنی، خواهش می کنم کمکم کن. اگر آنان رونی را در بیمارستان حبس کنند، نمی تواند تحمل کند. او به من احتیاج دارد. من هم به او احتیاج دارم."
جنی از روی کاناپه بلند شد، دستش را به دیوار گرفت که نیفتد و به دنبال کلانتر گشت. کلانتر داشت با تلفن حرف می زد.
" افراد بیشتری را احضار کنید و در تمام سوپرمارکتها و پمپ بنزین ها مستقر کنید. از مرز هم عبور کنید و تا کانادا بروید."
بعد از اینکه گوشی را گذاشت، جنی گفت:" کلانتر، چرا می خواهید رونی را در بیمارستان بستری کنید؟"
کلانتر با لحن تسکین بخش گفت:" جنی، سعی کن بفهمی. رونی قصد داشته اریک را بکشد. بیرون خانه با تفنگ منتظر او بوده."
"او فقط می خواسته از من محافظت کند. می دانست جانم در خطر است . او جان مرا نجات داد."
"بسیار خوب، جنی، بگذار ببینم چه کاری از دستم بر می آید."
جنی بی هیچ حرفی دستش را دور کمر رونی حلقه کرد. رونی، اریک را از همان لحظه ای که متولد شده بود دوست داشت. مهم نبود خودش چه می گفت. او برای خاطر آردن به اریک شلیک نکرده بود. برای خاطر نجات جان جنی به او شلیک کرده بود. جنی با خود گفت: من هرگز نمی توانستم در حالت عادی او را با خونسردی و قساوت قلب بکشم. رونی هم نمی توانست.
شب از راه رسید . دوباره تمام املاک و زمین ها را جستجو کردند. خبرهای ضد و نقیضی به گوش می رسید . برفی ریز و سوزدار شروع به باریدن کرده بود.
ماد ساندویچ درست کرده بود. هیچ چیز از گلوی جنی پایین نمی رفت. فقط آهسته آهسته کمی سوپ رقیق خورد. نیمه شب کلاید، رونی را به خانه برد. ماد و جو هم رفتند. کلانتر گفت:" من تمام شب پشت میزم می نشینم اگر خبری شد به شما تلفن می زنم."
فقط مارک آنجا ماند.
" حتما خسته هستی. برو خانه."
مارک بدون اینکه حرفی بزند رفت و پتو و بالش آورد و جنی را مجبور کرد روی کاناپه کنار بخاری دراز بکشد. هیزمی تازه در آتش انداخت و خودش روی یک مبل بزرگ دراز کشید.
جنی در آن نور ضعیف گهواره ی کنار صندلی که پر از چوب بود خیره شد. بعد از مرگ بچه اصلا با خدا راز و نیاز نکرده بود. خودش هم متوجه نبود که چقدر عصبانی و ناراحت است. خدایا مرگ او را می پذیرم... اما از توخواهش می کنم دخترهایم را به من برگردان.
یعنی می توانست برای خدا شرط و شروط بگذارد؟
در طول شب هردفعه که آمد خوابش ببرد، از زق زق کتفش از خواب پرید. با بی قراری سر جایش غلت می زد و ناله های ضعیفی که ناشی از درد بود از گلویش خارج می شد، ولی بعد از مدتی آرام شد و دردش تسکین پیدا کرد. موقعی که چشمانش را باز کرد، متوجه شد به مارک تکیه داده است. مارک بازویش را دور او حلقه کرده و پتو را دور او پیچیده بود.
چیزی در اعماق ضمیر ناخودآگاهش داشت او را انگولک می کرد و آزار می داد. چیزی که سعی داشت وارد ضمیر خود آگاهش بشود. موضوع بسیار مهمی که سر از آن در نمی آورد. هر چه بود مربوط به آخرین نقاشی اریک و طرز نگاه او بود که صورتش را به پنجره چسبانده و خیره به او نگاه می کرد.
ساعت هفت مارک گفت:" می روم قهوه و ساندویچ آماده کنم."
جنی به طبقه بالا رفت تا حمام کند. بخار آب به کتفش می خورد، احساس سوزش می کرد و ناخودآگاه خودش را جمع می کرد.
موقعی که به طبقه ی پایین برگشت، رونی و کلاید هم آنجا بودند، همگی در حین نوشیدن قهوه به دقت اخبار داخلی را تماشا می کردند. قرار بود عکسهای دخترها در برنامه ی " امروز" و " صبح بخیر امریکا " نشان داده شود. رونی تکه های پارچه را با خود آورده بود. " جنی، می خواهی بقیه ی پتوها را بدوزی؟"
" نه نمی توانم."
رونی رو به مارک کرد و گفت:" این کار خیلی به من کمک می کند . این پتو ها را داریم برای تختخواب دخترها می دوزیم. دخترها حتما پیدا می شوند. "
کلاید سعی کرد او را آرام کند." رونی، خواهش می کنم."
" اما پیدا می شوند. ببینید رنگها چقدر زنده و شاد هستند. در پتوهایم از پارچه ی سیاه استفاده نکرده ام. اوه، نگاه کنید. گزارش شروع شد."
همگی به صفحه ی تلویزیون خیره شدیم تا جین پالی گزارش خود را آغاز کرد:" خبر تکان دهنده ی جعل آثار نقاشی که دیروز دنیای هنر را به لرزه در آورد، تنها بخش کوچکی از ماجرایی بسیار غم انگیز وناراحت کننده بود ... اریک کروگر ..."
همگی به چهره اریک که بر صفحه تلویزیون ظاهر شد، خیره شدند، همانند تصویر روی بروشور گالری بود. با همان موهای بلوند قهوه ای و فرفری و همان چشمان آبی و نیمچه لبخند روی لبانش. تصاویری هم از مزرعه و صحنه ی بردن جسد او نشان داده شد.
بعد تصاویر تینا و بت در حالی که لبخند به لب داشتند، روی صفحه ی تلویزیون ظاهر شد. جین پالی گفت: " و تا امروز صبح بچه ها هنوز پیدا نشده اند. اریک کروگر موقع مرگ به همسرش گفته است که بچه ها هنوز زنده هستند، اما پلیس به صحت گفته های او شک دارد. با توجه به آخرین نقاشی او، به نظر می آید تینا و بت مرده باشند. "
آخرین نقاشی اریک تمام صفحه ی تلویزیون را پر کرد. جنی به بدن های عروسک مانند و بی حرکت بچه ها و به تصویر شکنجه شده و نگاه مات خودش، به اریک که داشت پرده را کنار می کشید و از پشت پنجره به آنان می خندید، زل زد.
مارک از جایش پرید تا تلویزیون را خاموش کند.
" به کلانتر گاندرسون گفتم نگذارد از داخل کلبه عکس بگیرند."
رونی از جایش پرید، جیغی کشید و گفت:" می بایست آن نقاشی را به من نشان می دادید. می بایست آن نقاشی را به من نشان می دادید. چطور متوجه نشدید. پرده ها... آن پرده های سرمه ای!"
پرده ها! پس همین بود که مثل خوره به جان جنی افتاده بود و عذابش می داد. رونی تکه پارچه ها را از داخل سبد در آورد و روی میز آشپزخانه ریخت. آن پارچه ی سرمه ای داخل نقاشی هم میان آن بود.
همگی یکصدا گفتند:" رونی، اریک آن پرده ها را کجا برد؟ کجا؟"
رونی که کاملا مطمئن بود چه اطلاعات با ارزشی دارد، مارک را محکم کشید و در حالی که از شدت هیجان گریه می کرد، گفت:" مارک تو هم می دانی. کلبه ی ماهیگیری پدرت. اریک همیشه با تو به آنجا می رفت. تو برای اتاق میهمان پرده نداشتی . اریک می گفت آنجا خیلی روشن است و من هشت سال قبل آنها را به او دادم."
جنی با گریه گفت" مارک، یعنی ممکن است بچه ها آنجا باشند؟"
" احتمال دارد. من و پدرم بیشتر از یک سال است که به کلبه نرفته ایم. اریک کلید آنجا را داشت."
" کلبه کجاست؟"
" کلبه ... نزدیکیهای دولوت است. روی یک جزیره ی کوچک. به نظر با عقل جور در می آید. فقط..."
" فقط چه؟"
جنی صدای برخورد ذرات برف را به پنجره شنید.
" فقط کلبه وسیله گرم کننده ندارد."
کلاید حرفی را که همه ی آنان از گفتن آن واهمه داشتند، به زبان آورد:
" یعنی می خواهی بگویی ممکن است بچه ها تک و تنها در آن کلبه که وسیله گرم کننده هم ندارد، باشند؟"
مارک مثل برق به طرف تلفن دوید.
سی دقیقه بعد، رئیس پلیس جزیره ی هاتاوی به آنان تلفن زد و گفت:" پیدایشان کردیم."
جنی در حالی که از شدت ناراحتی پیچ و تاب می خورد، شنید که مارک گفت:" حالشان خوبه؟"
جنی تلفن را از دست مارک قاپید تا خودش جواب سوال را بشنود.
" بله ، ولی نه چندان. کروگر تهدیشان کرده بود که اگر پایشان را از خانه بیرون بگذارند، تنبیه شان می کند. اما چون مدتی طولانی از رفتن او گذشته بود و داشتند از سرما یخ می زدند، دختر بزرگتر سعی می کند از خانه بیرون بیاید و موفق هم می شود در خانه را باز کند. درست لحظه ای که از خانه بیرون آمده بودند تا مادرشان را پیدا کنند، آنها را پیدا کردیم. اگر پیدایشان نمی کردیم، در این توفان بیشتر از نیم ساعت دوام نمی آوردند. یک دقیقه صبر کنید."
جنی صدای جابجا شدن گوشی را شنید و بعد دو تا صدای ظریف همزمان گفتند:" الو، مامان."
جنی شروع به گریستن کرد و مارک او را تنگ در آغوش گرفت.
" موش کوچولو. شیطونک. دوستتان دارم. دوستتان دارم.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#94
فصل سی ونهم

ماه آوریل همانند خدای وفور نعمت بر مینه سوتا نازل شد. مه رقیق و سرخ رنگ همچون غنچه های ریز نشکفته ای که بی صبرانه در انتظار شکوفایی هستند، همانند حلقه های کوچک نورانی روی درختان افتاده بود. آهو ها در میان جنگل می دویدند. قرقاول ها در جاده می خرامیدند. گله های گاو در مراتع می چریدند. زمین نرم شده بود. برف های آب شده به داخل شیارهای زمین فرو می رفت و محصولات بهاری راکه داشتند سر از خاک بر می آوردند، تغذیه می کرد.
بت و تینا دوباره شروع به سوارکاری کرده بودند. بت آرام و با احتیاط سواری می کرد ولی تینا دائم با پا به کفل اسبش ضربه می زد و به تاخت می رفت. جنی سوار دختر آتش شده بود و کنار بت سواری میکرد. جو هم کنار تینا سوارکاری می کرد.
جنی هر چقدر هم وقتش را با دخترها می گذراند، از آنان سیر نمی شد؛ از بوسیدن گونه های نرم و لطیف آنان، از گرفتن دستان کوچک و نیرومندشان، از شنیدن درخواستهایشان، از جواب دادن به سوالات بی پایانشان یا گوش دادن به اسرار پر از ترس و وحشت آنان سیر نمی شد.

" بابا خیلی مرا ترساند. همیشه دستانش را این طوری می گذاشت روی صورتم. قیافه اش آن موقع خیلی عجیب و غریب می شد."

" بابا از قصد این کار را نمی کرد. نمی خواست به کسی صدمه بزند. او قادر به کنترل اعمالش نبود."

جنی به مارک گفته بود:" نمی توانم حتی یک شب دیگر در این خانه زندگی کنم."

مارک که انتظار شنیدن چنین حرفی را داشت، جواب را از قبل آماده کرده بود. مدرسه ای را که در انتهای غربی املاکش بود و سالها قبل تبدیل به محل زندگی برای خودش شده بود برای زندگی به جنی پیشنهاد داد.

" وقتی پدرم به فلوریدا نقل مکان کرد، من هم زمام امور خانه ی اربابی را در دست گرفتم و اینجا را اجاره دادم ولی الان شش ماه است که خالی افتاده ."

جای خیلی قشنگی بود. شامل دو اتاق خواب، آشپزخانه ای بزرگ و جادار و سالنی بسیار زیبا. اندازه ی سالن مناسب بود و می توانست مواقعی که تینا کابوس می دید و فریاد می کشید، خودش را فوری به او برساند.

" من اینجا هستم، شیطونک. بخواب عزیزم."

جنی به لوک گفت قصد دارد مزرعه ی کروگر را به یک انجمن تاریخ شناسی واگذار کند.

لوک به او گفت:" شک نکن، جنی. پول هنگفتی به دست می آوری و خدا خودش خوب می داند که چنین ثروتی حق توست."

" بدون آن هم الان خیلی ثروتمند هستم. در ضمن دیگر نمی توانم در آنجا زندگی کنم."

جنی چشمانش را بست تا در مورد گهواره ی داخل شیروانی، در کشویی پشت تختخواب، مجسمه جغد و نقاشی کارولین فکر نکند.

رونی دائم به او سر می زد و مغرورانه پشت اتومبیلی که کلاید برای او خریده بود، می نشست. رونی خوشحال و سرزنده که دیگر نیازی نبود دائم توی خانه بنشیند و چشم انتظار آردن نباشد.

" جنی، اگر در زندگی صبر و تحمل داشته باشی، با همه چیز کنار می آیی. به شرط اینکه خیال نکنی بدترین بلای ممکن به سرت آمده."

مردم گرانیت پلیس به دیدن او رفتند و گفتند:

" حالا وقتش است که آمدن تو را به اینجا خیر مقدم بگوییم، جنی."

و اکثر آنان افزودند:" جنی، ما همگی واقعا متاسفیم."

مردم برای او بذر و قلمه می آوردند.
همان طور که در باغ خودش بذرها و قلمه ها می کاشت ، انگشتانش خاک نرم و مرطوب را لمس می کرد. صدای تسکین بخش اتومبیل استیشن قدیمی مارک که وارد جاده ی اتومبیل رو می شد، به گوشش رسید.
دختر ها دویدند تا عمو مارک را ببینند. جنی با شادی احساس کرد او هم همچون زمین برای فصلی تازه و شروعی تازه کاملا آماده است.




پایان
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 734 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 3,587 ۰۹-۰۱-۱۳۹۶, ۰۴:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 6,015 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 3,962 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 8,050 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 6,067 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 6,137 ۱۲-۰۵-۱۳۹۴, ۰۹:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 6,616 ۰۷-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت