خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " قدیسه ی نجس "

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان " قدیسه ی نجس "
خلاصه: اینجا خبری از موهای طلایی و چشمای رنگی نیست... خبری از هیکل بی نقص و خبری از ویلای شمال و خبری از مامان بابای مهربون نیست... خیلی از عشقا دروغی ان... ولی ما هنوز عشق ناب داریم... عشقی که از خواهش تن بگذره... بازم دختر مون غش غشی نیست... خيلى قويه... خيلى مهربونه ولى خودشو سنگ دل نشون ميده... بازم دختر قصه مون خیلی درد تو زندگی ش داره ولی بی خیاله... چون مجبوره... خیلی حرفا داره... بیشتر از من... بیشتر از تو... ولی به یه زبون دیگه میگه... به زبون بی خیالی... اما یه درد مشترک با من و تو داره... اونم از بدجنسی آدما بدش میاد...
به حرف مردم اهمیتی نمیده... دختر قصه مون با اینکه نمی خواد،اما یه اسم روشه... اسمی که زندگی شو عوض کرده... نمی خواد این جوری باشه... نمی خواد تن فروشی کنه... و این کارم نمی کنه... ولی این اسم روشه... دختر خراب... و یه اسم بدتر... که آزارش میده... که بهش می فهمونه نمی دونه پدر و مادرش کین... حروم زاده
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۴۰ صبح
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مرضی جون
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان " قدیسه ی نجس "
- نیک نام من؟! چی کار میکنی دخی؟!
اين روز سگى تولدم بود... رها اومده بود كه باهم جشن بگيريم... اين سوداى گور به گورى م نميدونم كجاست!
با حرص کیفمو پرت کردم رو زمین وشالمو انداختم رو کیفم... دکمه های مانتوی رنگ و رو رفته مو همونطور که غر میزدم باز کردم: صد بار بت گفتم اسم مزخرف منو مزخرف ترش نکن... حرف تو گوشت نمیره که...
رفت سمت یخچال کهنه ی توی آشپزخونه و گفت: باز کدوم سگى گازت گرفته که اینجوری هار شدی؟!
دکمه هام حالا دیگه باز شده بود... مانتومو کندم و انداختم رو زمین و پامو محکم روش کوبیدم: آخرم نتونستم یه مانتو بخرم... جر خورده این بی صاحاب دیگه...
یه لیوان آب ریخت و بدون اینکه بهم تعارف کنه ازش خورد...
- سر قبرت نمی تونی یه تعارف کنی؟!
خندید: جون رها بگو بینم باز چی شده؟!
نفسمو با حرص دادم بیرون: اخراج...
آّب پرید تو گلوش و به سرفه افتاد: چی؟!
- مرگ و چی؟! میگم اخراج شدم... همه ش تقصیر اون پسره ی ک... يه!
یکم دیگه آب خورد: بی تربیت!
دستمو رو هوا تکون دادم: قربون تربیتت! میدونی الآن سگم پس بی خیال من شو...
رها: اى بابا... مى خواستيم جشن بگيريما!
رفتم تو اتاقو گفتم: اون سودای گور به گوری کجاست؟!
از همونجا داد زد: رفته نگین بکاره به دندونش...
همونطور که غر غر می زدم سعی کردم به اینکه چرا اخراج شدم فکر نکنم وبه این فکر کنم که سودا چرا الکی خوشه؟! یه تاپ سفید... فقط همینو داشتم و یه مشکیش که باهم خریده بودمشون... پوشیدم و رفتم تو جایی که مثلا بهش می گفتیم هال... رها هنوز تو آشپزخونه نمی دونم چه جونی میداد... رفتم و در یخچالو که همه ش زنگ زده بودو باز کردم... لعنتی... این که از جیب منم خالی تره... برهوت!!!
رها پشت گاز بود...
- چی درست میکنی؟!
- زرشک پلو با مرغ... خب معلومه اُملت دیگه...
پوفی کردم: من دلم مرغ میخواد...
قاشقو کنار تابه کوبید: گرونه عزیزم... گرونه... فكر جيبت باش... والا...
- تو دیگه غمت چیه؟!
خندید: چه مى دونم والا... تو رو مى بينم ياد غم و غصه هام مى افتم...
همونجا گوشه ی دیوار به حساب آَشپزخونه که کاشی هاش یکی در میون کنده شده بود نشستم و گفتم: مى دونم... ولی بی خیال... این همه غصه خوردیم چی شد؟! از فردا می افتم دنبال یه کار دیگه...
می دونستم دارم زر زیادی میزنم... کار کجا بود؟! همینم با بدبختی گیر آورده بودم... دستمو مشت کردم... چقدر دلم میخواست اون پسره ی شارلاتانو خفه ش کنم...
تو خیالم غرق بودم که با صدایی ازجام تکون خوردم... صدای زنگ بود... پا شدم و رفتم و درو باز کردم... سودا با خنده اومد تو...
- نیشتو ببند بینم... میخوای نگین تو نشون بدی؟!
صورتشو کج کرد که نگین دندونش بهتر معلوم شه...
سودا: بد کاشتش... بینی م بهتر بود...
- برو بابا دلت خوشه...
با خنده دستاشو وا کرد: این روزای سگی هم تموم میشه... ولش بابا...
از کاراش خنده م گرفت... هر سه تامون با اینکه همیشه مشکلای خاص خودمونو داشتیم ولی همیشه همدیگرو خوشحال می کردم... حتی شده باحرفامون...

رها: بیاین غذای سرآشپز آماده س...
سودا: چی واسمون درست کردی سرآشپز؟!
رها: گوجه فرنگی لهيده ى بو گرفته با تخم مرغ های سوخته همراه با روغن مونده...
سودا خندید: چه شود؟!
رها: همینم از سرتون زیاده... نیک نام؟؟؟؟!
چشامو چرخوندم: نیک نام و مرض...
سودا مانتوشو کند: هونام اون کولرو بزن پختم گرمی...
خندیدم و پنکه ی داغونی که داشتمو روشن کردم... گردنش نمی چرخید و ثابت بود... سودا جلوش نشست و سرشو برد جلو... چون باد پنکه مستقیم رو صورتش بود صداش مرتعش شده بود:
- هونام؟! هوووووووووووونام؟!
- مرگ هونام... برو كنار بزار باد بیاد...
سودا: اسمت باحاله... وقتی تو پنکه میگم صدام باحال میشه...
به چرت و پرتای سودا اهمیتی ندادم و چون گشنه م بود رفتم پیش رها و نشستم پای سفره... یه تیکه نون برداشتم و زدم تو املت و انداختم تو دهنم...
نفس صدا داری کشیدم که رها گفت: بد مزه س؟!
- مگه املتو چطوری درست میکنن که بدمزه یا خوشمزه بشه؟! دارم نون خشک سق می زنم دیگه...
رها لباشو جمع کرد: هونامی... خودتو ناراحت نکن... بابا یه کار دیگه پیدا میشه...
خندیدم: آره... میتونم برم قبر بکنم یا مرده بشورم...
سودا اومد پیشمون: امروز کی پایه ی سینماست؟!
من و رها خندیدیم و سر تکون دادیم...
سودا: چیه باو؟! هونام خانوم مثلا تولدته... خوش باش دو روز دنیا رو...
- بله اگه پول باشه منم بلدم خوش باشم...
سودا بی تفاوت گفت: من که بهت میگم بیا...
میون حرفش اومدم: سودا تمومش کن...
سودا: من هر شب واست دعا می کنم یکی پیدا شه یه ارثی واست بزاره... چه میدونم ننه بزرگی... بابا بزرگی... عمویی... خاله ای...
پوزخند زدم... رها ساکت و تو فکر بود... سودا نگاش کرد و گفت: تو دیگه چرا خفه خون گرفتی؟!
رها: چی بگم؟!
سودا با چشاش به من اشاره کرد: این کره خرو راضی ش کن...
با حرص نونو پرت کردم تو سفره...
- کره خر با کی بودی؟!
از حرفی که زده بود پشیمون شده بود...
سودا: ببخش تو رو خدا... حواسم نبود...
رها: هونامی خودتو ناراحت نکن... این عقل نداره یه چیزی گفت دیگه...
نفسمو با حرص دادم بیرون و از آشپزخونه زدم بیرون... صدای رها رو پشت سرم شنیدم: نمی تونی ساکت شی؟!
سودا: بخدا منظوری نداشتم... خب من به تو هم میگم...
رها: می دونی که من با هونام فرق دارم...
رفتم تو اتاق... هه! دل سوزوندن شونم با طعنه بود... رها منظوری نداشت! این یه عادت بود... واسه همه... من با هونام فرق دارم... راست میگه... اون حداقل میدونه مامان باباش کین!
نشستم یه گوشه و یه روزنامه برداشتم... از وقتی یادمه همین بوده... همیشه به اسم بچه سرراهی... بی پدر و مادر... بدبخت... آواره... نجس... دختر خراب... می شناختنم... از همه بدترش وقتی بود که تو صورتم نگاه می کردن و میگفتن حروم زاده...
حالم از این اسم بهم میخوره... حلال زاده کیه؟! کسی که مامان باباش باهم عقد کردن؟! آره دیگه... اونا حداقل میدونن اصل و نسبی دارن... مثل رها و سودا... مزخرف ترش این بود که وقتی میگفتم معنی اسمت چیه و با خجالت میگم: نیک نام! بهم پوزخند میزدن! خب حقم داشتن... منو چه به نیک نامی؟!
ديپلممو كه گرفتم بى خيال درس شدم! دانشگاه خرج داشت! چه شبايى كه از تنهايى نلريزدم... چه شبايى كه با چاقوم تو اتاق قدم رو نرفتم... ولى تا همين الان از جیب خودم خوردم... با کار خودم... سه سال پیش، وقتی هیفده سالم بود با سودا آشنا شدم... یه دختر پولدار، اما فراری... مامان باباش از هم جدا شده بودن... اونم از خونه فرار کرده بود... دو ، سه روزى پيش من موند ولى طاقت خرابه ها رو نداشت... برگشت پيش مامانش...
یه ماه بعدش با رها دوست شدیم... منو سودا تو یه خیابون خلوت بالا شهر بودیم... طرفاى خونه ى سودا اينا... یهو یکی دوید و با طعنه از کنارمون رد شد... سودا که همیشه سر دعوا داره با داد گفت: هوی عمو... جلوتو ببین...
دختره که نفس نفس میزد گفت: ترو خدا کمکم کنید...
رفتم سمتش: چی شده؟!
سودا مانتومو کشید: بیا بریم... شر میشه ها...
دختره هنوز نفس نفس میزد: شما رو بخدا... میخوان به زور شوهرم بدن...
سودا خندید: حتما باباتم معتاده! اونی م که قراره باهاش ازدواج کنی پنجاه سالشه! ها؟!
بعد دوباره خندید... دختره داشت گریه ش میگرفت... یه نگاه به پشت سرش انداخت و دوید تو کوچه کناری...
- سودا راسی راسی مثله اینکه یه چیزی هست...
سودا: به ما چه؟!

چپ چپ نگاش کردم... خواستم یه چی بهش بگم که یهو یه عده قلچماق اومدن سمتمون: شما دوتا... اینجا یه دختر جوون ندیدین؟! سودا: من یکی دیدم! با چشای گرد شده نگاش کردم... بازوشو چنگ زدم و در گوشش گفتم: خفه ت میکنم اگه بگی... یکی شون گفت: کجا رفت؟! سودا: همینجاست... مرده عصبانی شد: داری بازی میکنی؟! دِ یالا بگو کجاست دیگه... سودا: ایناهاش... و به من اشارهکرد... مرده خواست بزنه تو گوش سودا که پریدم جلوش: هووووو... یکی دیگه شون اومد جلو: زبون دارین... چاقوی ضامن دارم و درآوردم و گرفتم طرفش: من زودتر کوتاش میکنم... همه شون با هم خندیدن: برو ج... خانوم... ما شاخ تر از ایناشم شکوندیم... نمی خواستم بزنمش... وگرنه همه منو میشناختن... هونام چاقو کش معروف بود... دیدن جدی جدی اگه سربه سرم بزارن میزنمشون، دمشونو گذاشتن رو کول شونو رفتن... پدر سگا فقط بلد بودن ضعیف کشی کنن... اونا که رفتن دختره هم از کوچه زد بیرون... دختر خوبی بود... اسمش رها بود... بچه ی بالا شهر و پدرش پولدار بود... ولی واسه شراکتش میخواست قربانی ش کنه... کسی م که واسش درنظر گرفته بودن پیرو پاتال نبود... فقط زیادی هرزه بود... اونم چند روز بعدش با پسرخاله ش على نامزد كرد و برگشتخونه شون... ولى هنوزم كه هنوزه نامزدن... پدرش لج كرده و نميزاره ازدواج كنن... هميشه يه مشكلى پيش مياد... ولى رها و سودا هردوشون با اينكه بچه پولدارن منو فراموش نكردن و گاهى بهم سر ميزنن... امرزوم خير سرم تولد بیست سالگی م بود... بين ماسه نفر مشکلات من از بقيه بیشتر بود... سودا که همیشه جیبش پر پوله... رهام كه بچه پولداره و هرچى بخواد واسش فراهمه... بين شون فقط من بی پول و بدبخت بودم... بی پدر مادر... حروم زاده... آخ که چقدر از این اسم بدم میاد... پوفی کردم و روزنامه رو انداختم کنار... باید دنبال کار باشم... این کارم با بدبختی پیداش کرده بودم... روزنامه های چاپ جدیدو تا می کردمو تحويل ميدادم... ماهی هم چندغاز بهم میدادن... کار خوبی نبود ولی اونقدری بود که به بدبختی هام برسم و شکممو باهاش سیر کنم... تو محل به بى حيايى معروف بودم... به بى همه چيز... واسشون سوال شده بود چطور يه دختر ميتونه خرج خودشو دربياره و محتاج كسى نباشه؟! و واسه سوال شون جوابى جز هرزه بودن طرف نداشتن... آدماى اطرافم كور بودن... نمى ديدن صبح تا شب جون ميكنم... همه با يه چشم نگام مي كردن... دختر خراب... هونام روشن فکر... چه اسمی هم دارم... توی پرورشگاه بزرگ شدم... میون یه عالمه بچه یتیم و مثل خودم سر راهی... هه... سرمو چند بار تکون دادم... دوست ندارم اون روزا رو حتی یه لحظه به یاد بیارم... خوش ترين خاطره م وقتى يه كه يكى بهم بگه يتيم... حد اقل از حروم زاده بهتره... صدای داد رها اومد: آهای نیک نام؟! کجایی دخی؟! زمزمه کردم: نیک نامو مرگ... - اینجام... چه مرگته؟! دوتا شون اومدن تو اتاق... سودا: هونامی... ببخش... منظوری نداشتم... پوزخند زدم: بی خیال داش... من دیگه عادت کردم... سودا: متاسفم... خندیدم: نباش... املتو کوفت کردین؟! رها: واسه تو هم هست... بیارم؟! - نمی خواد... رها شونه بالا انداخت... از جام پاشدم و رفتم و همون مانتوی کهنه مو پوشیدم... شالمو سرم کردم و برگشتم کیفمو برداشتم... سودا ناخناشو سوهان میزد و رها ساکت نگاش می کرد... فهمیدم ذهنش درگیره... رها پر شر و شور بود... وقتی ساکت بود یعنی یه مشكلی داره... بيچاره ها اومده بودن جشن بگيريم... ولى با اخراج شدنم همه چيز بهم ريخت... همونطور که کیفمو رو دوشم جا به جا می کردم گفتم: بنال... هردوشون باهم گفتن: ها؟! چی؟! خندیدم: رها بنال بگو بینم چه مرگته؟! لباشو جمع کرد: چیز مهمی نیست... - پس یه چیزی هست... فقط مهم نیست... حالا بگو بینم چیه؟! سودا م کنجکاو به رها نگاه میکرد... رها: خب... راستش... علی می گفت باید ازدواج کنیم... سودا: ای جان... شام عروسی... فقط ترو خدا املت نباشه... رها بهش چشم غره رفت: برو بابا... بی خیال هردوشون رفتم سمت در... اين كه مشكل هميشگى بود... حتما باز با باباش دعواش شده... تا در حیاطو باز کردم یهو یکی جلوم در اومد...

یه مرد خوش پوش و مسن... عین لاتای چاله میدون گفتم: امری باشه؟! مرده: شما خانوم هو... - هونام... - بله... هونام خوش فکر هستید؟! بی حوصله گفتم: روشن فکر... مرده: بله... روشن فکر... - امری باشه؟! لبخند زد: می تونم بیام تو خانم؟! به پشت سرش نگاه كردم... يه زن كه نمى شناختمش دم در حياطشون واستاده بود و چادرشو گرفته بود جلو صورتش و به من و مرده نگاه مى كرد... مى دونستم چى تو ذهنشه... اهميتى ندادم و مشکوک به مرده نگاه کردم... بهش نمی اومد آدم بدی باشه... از جلوی در کنار رفتم که اومد تو... اومدم درو ببندم كه زنه يه سر تكون داد و تف انداخت رو زمين... درو بستم و برگشتم سمت مرده... یه نگاه به سر و وضع خونه ی داغونی که توش زندگی می کردم انداخت وگفت: - خونه ی خودتونه؟! جوابی ندادم که گفت: ببخشید... منتظر بود بگم كجا بشينه... صندلى و مبل كه نداشتم... رو زمين بايد مى نشست ديگه... والا... جلوى در دوتا پله بود كه رو دوميش نشست... سودا و رها پشت پنجره بودن و نگامون میکردن... خندم گرفت... ولی خیلی جدی رو به مرده گفتم: خب؟! تک سرفه ای کرد و گفت: دخترم... شما نوه ی پسری خانوم صالحی هستین... چشامو ریز کردم و با خنده گفتم: عمو... من فامیلیم روشن فکره... به قول خودت خوش فکر... اونی که تو میگی صالحیه... مرده: می دونم دخترم... قضیه ش مفصله... ولى ايشون مادربزرگتونه... بی حوصله گفتم: حتما این يارو... پيرى يه خیلی پولداره و من تنها نوه شم و همه ی ارث و میراثش به من میرسه و اینا... نه؟! خندید: تا حدودی بله... بی حوصله تر از قبل و خیلی جدی گفتم: عمو جان بفرمائید... من حوصله ی دردسر ندارم... - دخترم... شما به حرفای من گوش کن بعد قضاوت کن... چهار زانو جلوش رو زمین نشستم: میشنُفَم... به آرومی پلک زد: ببین دخترم... پدرت وقتی جوون و خام بود با یه خانومی رابطه داشته... کار از کار میگذره و مادرت باردار میشه... وقتی موضوعو به پدرت میگه و اونم مخالفت می کنه و میگه که باید بچه سقط بشه راشو میکشه و میره... پدرتم پشیمون میشه و میره دنبالش ... ولی تو راه تصادف می کنه و دم به دم فوت میکنه... مادرت می مونه و یه بچه تو شکمش... با اینکه خیلی دوست داشته ولی وسعشو نداشته که بزرگت کنه... پس می سپارتت به پرورشگاه... خودشم بعد از یه مدت خودکشی میکنه... چونه مو خاروندم: بعدشم یه مامان پیری پیدا میشه که بعد این همه سال، چشم به راهه تنها نوه شه... درست گفتم؟! سرشو تکونداد... - خب... فیلم نامه ی خوبی بود... ولى يه كوچولو، همچين بگى نگى تكرارى يه... حالا کارگردانش کيه؟! کلافه گفت: آخه دختر جون من قد توام که باهات شوخی کنم؟! - آخه عمو جون... انتظار داری من حرفاتو باور کنم؟! - باور نمیکنی آزمایش بده... یه ابرومو انداختم بالا: من وقت آزمایش و این مسخره بازیا رو ندارم که آخرش بگن... اه تو نبودی... اشتباه شده... الانم باید برم دنبال کار بگردم... زت زیاد... در کیفشو باز کرد و یه پوشه از توش درآورد: ببین دختر جون... من وکیل خانوم صالحی م... اینم کپی وکالت نامه و حق و حقوق تو که از مادربزرگت بهت میرسه... بعد یه کاغذ درآورد و روش یه چیزایی نوشت: اینم آدرس خونه ی مادربزرگت... مطمئن باش ارثی که قراره بهت برسه حقته! کاغذو گذاشت روی پوشه ای که تو دستم بود و رفت... تا درو بست رها وسودا اومدن بيرون... رها: اين يارو كى بود؟! سودا: عجب سقى دارم من... همين ظهرى سر ناهار دعا كردم يه پيرى پيدا شه بهت ارث برسه ها... جلل خالق... كاش يه دعاى ديگه ميكردم... رها: يه لحظه زر نزن بزار ببينم قضيه چيه... سودا: مرده چى ميگفت هونام؟! - چرت و پرت... بعدشم پوشه رو همون جا كف حياط انداختم و زدم بيرون... يه زن كه دست يه بچه رو گرفته بود از كنارم رد شد... عروسک بچه هه پيش پام افتاد... زنه دستشو كشيد... خم شدم و عروسكشو برداشتمو بردم بهش بدم كه زنه يه جورى نگام كرد كه فكر كردم عروسكشو من دزديدم... بچه هه دست دراز كرد عروسكو بگيره كه زنه يكى زدش: پدر سگ چرا محكم نگه ش نداشتى؟! بعدشم دستشو كشيد و به زور بردش... صداى گريه ى بچه هه تو فريادى كه تو دلم بود گم شد... چشامو براى يه لحظه بستم و رفتم سر خيابون و يه ماشين گرفتم... سر چهارراه گفتم: پياده ميشم...

بعد يه پونصدى بهش دادم كه گفت: كرايه گرون شده... ميشه هفتصد... - تا ديروز پونصد بود... مگه چقدر راه اومدى؟! - مى خواسى پياده بياى! كرايه هفتصده... مى دونستم از اون لاشى هاست... مى دونستم مرضش چيه... بدون اينكه بهش پولى بدم پياده شدم و درو محكم بستم... مى خواست پياده شه دعوا راه بندازه... نمى دونم چى شد كه پشيمون شد و يه تف انداخت تو جاده و راه افتاد... عادت كرده بودم واسم تف بندازن... با دليل... كه هيچوقت دليلشو نفهميدم... بى دليل... كه هيچ وقت نفهميدم واسه چى؟! تا شب دنبال كار گشتم... نشد كه نشد... حتى دوبارم رفتم سركار قبليم... تنها حرفى كه بهم زد اين بود: مى خواستى كثافت كارى راه نندازى! آخه بى انصاف چيزى نديده قضاوت ميكنه... يكى شون زير آبمو زده بود... چرا... گناهم اين بود كه پاک بودم به اسم نجس!!!
دست از پا درازتر برگشتم خونه... ساعت نه شب بود و مى دونستم رها و سودا رفتن... تا اومدم درو بازكنم صابخونه رو جلوم ديدم... بهش اهميتى ندادم و اومدم درو باز كنم كه گفت: - ناز زيادى دارى دختر... اين در بى صاحاب چرا باز نمى شه؟! با لگد بازش كردم كه گفت: - دو روز ديگه تخليه مىكنى! نگاش كردم... اين ديگه اين وسط چى ميگه؟! - مگه كرايه عقب افتاده؟! يه لبخند كثيف زد: همسايه ها اعتراض كردن... ميگن اينجا كه ج... خونه نيست! مى دونستم نمى تونم قانعشون كنم كه مردى كه امروز اومده بود اينجا واسه يه كار ديگه اومده بود... مى دونستم سطح فكرشون همين قده... پس بى خيال گفتم: مگه طرف اومده خونه ى همسايه ها؟! سرشو تكون داد: مردم دارن اينجا زندگى ميكنن... بعد آروم تر ادامه داد: خودت نميخواى... بيا صيغه م بشو... هرچى دارم مال تو... كثافت خودش زن و بچه داشت... خونه ى خدا رو زيارت كرده بود ولى هيچى از دين نمى دونست... تو محل بهش ميگفتن حاج آقا... ولى خودشم مى دونست كه يه كثافت بيشتر نيست... بدون هيچ حرفى رفتم تو و درو محكم بستم... عوضى! حالم از اين آدماى هرزه بهم مى خوره... كسى كه تسبيح تو دستش مى چرخونه و بجاى ذكر اسم زناى صيغه اى شو مى بره... پدر سگ هر ماه يه زن صيغه ميكنه... نفسمو با حرص دادم بيرون و رفتم و روى اولين پله نشستم... سرمو بين دستام گرفتم... حالا كدوم گورى برم؟! حرص نخور هونام... اين بدبختى هام تموم ميشه... پا شدم و رفتم تو... همونطور كه لباسامو مى كندم رفتم تو اتاق... وسط اتاق دو تا جعبه كادو بود... يكى سفيد با خط خطى هاى سياه كه از اون يكى بزرگتر بود و شكل مستطيل بود... يكى صورتى با قلباى ريز قرمز كه خودشم شكل قلب بود... لبخندى زدم و رفتم سمتشون... مانتومو كندم و سر جعبه ى صورتى رو باز كردم... يه ادكلن خيلى خوشگل بين يه عالمه پوشال بود... ادكلنو برداشتم كه ديدم كنارش يه كارت تبريكه... برش داشتم و بازش كردم: قربون نيک نامى خودم... مى دونست از اين كلمه متنفرما... ولى بازم مى گفت... سر اون يكى جعبه رو باز كردم... يه خرس پشمالوى سفيد و خوشگل توش بود... توى گردنشم يه كارت آويزون بود: خاک تو سرت كه نيومدى سينما... منو اين اسكل مى ريم خوش ميگذرونيم... تو هم تو اون خراب شده بپوس... با خنده پا شدم و رفتم كه از آشپزخونه واسه خودم آب بردارم... اينا ديوونه ن! ولى با معرفت! مى دونستن الآن بيشتر از اين عروسكا به يه مانتو احتياج دارم ولى نخريده بودن كه غرورم نشكنه!!! ***
صبح زود بيدار شدم تا برم دنبال كار... ولى چه كارى؟! از صبح تا غروب انگار فقط دورخودم مى چرخيدم... نا اميد رفتم تو پاركى كه همون نزديکى ها بود... خسته روى يه نيمكت نشستم و يكم از آب معدنى م خوردم... تموم شد... بى توجه به سطل زباله اى كه كنارم بود بطرى رو پرت كردم رو چمنا! شهر ما خانه ى ما... من كه خونه ندارم... پس اين شهرم بى خوده... - از چى ناراحتى جيگر؟! - از آدماى كثيفى مثل شما... دوتاشون خنديدن... يكى شون كه خيلى پر رو تر بود اومد نزديكم: با ما ارزون تر حساب كن... به قول شاعر... با ما به از اين باش... حوصله ى دعوا نداشتم... رومو برگردوندم سمت ديگه... اوليه اومد وكنارم نشست... اون يكى م دور و برو مى پاييد... - ببين... ناز الكى نكن... بعد دستشو آورد جلو سمت صورتم... قبل از اينكه بتونه بهم دست بزنه چاقومو گذاشتم زير چونه ش: بزن به چاک... كپ كرده بود... اون يكى اومد كمكش كه سريع با پام يه لگد بين پاهاش زدم كه نقش زمين شد... ديگه ياد گرفته بودم بايد چه جورى باهاشون حرف زد... به زبون خودشون... مثل حيوونا... - همين الآن ميزنى به چاک... اون لاشه هم جمعش كن... سرشو تكون داد... چاقومو بستم: يالا... دوباره نشستم رو نيمكت... سريع دوستشو بلند كرد و باهم رفتن... خندم گرفته بود... از اين همه كثافت كه تو شهر ريخته بود... نزديک غروب بود... واسه همين پا شدم كه برم...

همونطور كه كيفمو رو آسفالت دربه داغون كوچه مى كشيدم به بازى پسر بچه ها نگاه مى كردم... جلوى خونه ى صابخونه وايسادم... زنگشو زدم كه دختر كوچيكش درو باز كرد... يه عروسک كچل دستش بود و موهاى خودش دوگوشى بسته شده بود كه كش سمت چپش شل شده بود و موهاش تقريبا باز شده بود... - كيه بچه؟! قبل از اينكه بچه هه حرفى بزنه زنه خودشو رسوند: چى مى خواى؟! - حاج آقا هستن؟! - داره وضو مى گيره... خنده م گرفت... حالا ببين به جاى نيت كردن تو فكر چيه... - كيه زن؟! زنه يه نگاه پر نفرت به من انداخت و گفت: مستاجره... معلوم نيست چى ميخواد... بعد دسته بچه هه رو كشيد و با خودش برد... - چى ميخواى دخترجون؟! حالا ديگه زنش نبود كه بهش بگم حاجى... پس مثل خودش باهاش حرف زدم: دو روز وقت مى خوام... چونه شو خاروند: راه نداره جون تو... ولى چرا... بعد آروم تر گفت: مى دونى راش چيه... پس بيا لجبازى رو كنار بزار... من اومدم از كى وقت بگيرم؟! پوفى كردم و به جاى اينكه برم سمت اون خراب شده رامو كج كردم و راه افتادم سمت خيابون... از روى جدولاى پياده رو مى رفتم و نگام به نوک كفشم بود كه ديگه داشت باز مى شد... يه بوق... اهميتى ندادم... يه بوق ديگه: سوار شو... بازم اهميتى ندادم... - بد نمى بينى!
نگاش كردم... شايد راست مى گفت... اين همه وقت بهشون اهميت ندادم بد ديدم... بزار يه بار بد نبينم! بزار يه بارم همونى باشم كه همه مى گن... توى يه تصميم آنى در جلوى 206 نقره اى رو باز كردم و نشستم... يه نگاه به پسرى كه پشت فرمون بود انداختم... فقط وسط سرش مو داشت... پشت گوشاشو تيغ زده بود... گوشش سوراخ بود ولى گوشواره نداشت... يه زنجير تو گردنش بود كه پلاکش "الله" بود... پوزخندى زدم و نگامو دوختم به تى شرت جذب مشكى ش... با يه شلوار لى كه همه جاش پاره پوره بود... هيكل چاغى داشت كه تو ذوق ميزد... نگامو ازش گرفتم و به بيرون دوختم... دستشو گذاشت رو پام: مى تونى با دو نفر باشى؟! با چشام به دستش اشاره كردم: دستتو بكش... خنديد: بهت پول بدم بعد دستمم بكشم؟! - گفتم دستتو بكش...
دستشو از رو پام برداشت: خيله خب بابا... نزن... نگفتى... دو نفر باشيم قبوله؟! بيشتر گيرت ميادا... هيچى نگفتم... من مى خوام چيكار كنم؟! چرا سوار شدم؟! چشامو بستم و لحظه هايى كه در پيشم بود رو تصور كردم... - نگه دار...
- چى؟!
- گفتم نگه دار...
خنديد: امكان نداره... - نگه دار...
بى توجه به من سرعتشو زياد كرد... از سلاح هميشگى م استفاده كردم... - اااااا! چيكار ميكنى؟!
- دور بزن و برم گردون همونجا كه بودم...
- خيله خب... خيله خب...
ولى بجاى اينكه دور بزنه سعى كرد بزنه زير دستم... چاقو رو يكم رو گردنش فشار دادم: بخواى لج كنى هرچى ديدى از چشم خودت ديدى! - باشه... باشه...
از يه دور برگردون دور زد... چاقو رو هنوز زير گردنش نگه داشته بودم... مى دونستم چون هوا تاريكه كسى تو ماشينو نمى بينه... شيشه هاشم كه دودى بود... همونجا كه سوار شده بودم پياده شدم و درو محكم بستم... من نمى تونم... نمى تونم تن فروشى كنم...

صبح كه بيدار شدم حتى حوصله ى اينكه از جام پاشم هم نداشتم... يه غلت زدم كه نگام افتاد به پوشه ى روى طاقچه... چرا ديروز نديدمش؟! چون نمى خواستم ببينم... ولى... راه ديگه اى ندارم...
پا شدم و سريع آماده شدم و كاغذو برداشتم و راه افتادم...
به خودم كه اومدم جلوى يه قصر بودم... پشيمون شدم از اومدنم... من كجا و اين خونه كجا؟! با ترديد دستمو روى زنگ فشار دادم...
- بفرمائيد...
كلمه ها رو گم كردم...
- خانوم؟!
- من... من... خانم صالحى هستن؟!
- بله... شما؟!
عصبى گفتم: چقدر سين جيم مى كنى بابا... باز كن اين وا مونده رو ديگه...
چند لحظه طول كشيد و بعد در باز شد... با ديدن حياط ترديدم بيشتر شد... مى خواستم از همين راهى كه اومدم برگردم... ولى دخترى كه جلوى در منتظرم بود فرصت فرار كردنو ازم گرفت... همونطور كه به سمت دختره مى رفتم نگامو از استخر بزرگى كه تو حياط بود گرفتم و بهش كه لباس فرم پوشيده بود دوختم...
- خانم صالحى هستن؟!
- بله... شما؟!
- هونام روشن فكر...
بعد زمزمه كردم: شايدم صالحى...
- خانم منتظرتونن... بفرمائيد...
دنبالش راه افتادم... با ديدن داخل خونه فكم افتاد زمين... دهنم باز مونده بود... يه خونه ى خيلى خيلى بزرگ... چيزى كه بيشتر از همه جلب توجه مى كرد دو رديف پله هاى مارپيچ بود كه از دو طرف سالن بزرگى كه توش بودم به طبقه ى دوم مى رسيد... بين اين دو رديف پله يه آسانسور بود... پروردگارا... واسه دو طبقه آسانسور گذاشتن... نگامو از در آسانسور گرفتم و به پردهاو تابلو ها و مبل هاى سلطنتى دوختم...
- بفرمائيد...
صداى دختره بهم فهموند كه زيادى اينور و اونورو نگاه كردم... فضاى خونه طورى بود كه معذبم كرده بود... روى يه مبل نشستم و اينبار نگامو به روبرو دوختم... يه سالن گرد با دوتا پله از اون جايى كه من توش نشسته بودم جدا شده بود... انگار اونجا مال مهموناى ويژه بود... و مسلما من جزو اون دسته نبودم... نگام افتاد به ميز جلوم... چندتا مجله رو ميز بود كه عكس اين مانكنا روش بود...
صداى تق تقى نگامو از مجله گرفت و به خودش جلب كرد... صندلاى پاشنه ده سانتى مشكى و براق... و بعد از اون پاهاى صاف و كشيده و بزنر... يه دامن كوتاه و شيک مشكى... يه كت آستين سه ربع مشكى... سينه ريز طلا كه از همون فاصله برقش چشم رو ميزد... و در آخر صورت كشيده و آرايش شده ى يه زن مسن... حدودا شصت ساله... چشماى مشكى و ابروهاى كمونى... بينى استخوانى و لباى نه چندان بزرگ... موهاى لخت و مشكى و نه چندان بلند كه آزادانه دور شونه ش ريخته بود...
چهره ش نه خيلى جوون بود و نه خيلى پير... تو يه نگاه كلى يه اسم به ذهنم رسيد... مستبد...
منو باش كه فكر ميكردم الان بايد برم دم در يه اتاق... يه پيرزن نود ساله رو ببينم كه رو تخت دراز كشيده و با انگشتش اشاره بزنه برم جلو...
بعد منم برم جلو و اون سرمو ناز كنه و بگه: نوه ى عزيزم تا حالا كجا بودى؟! منم بگم واى مادر جون... مادرجون؟! نه خيلى لوسه! عزيز؟! اين كه از اون لوس تره! مادربزرگ؟! خيلى رسميه! همون مامان پيرى خوبه...
- بفرمائيد...
نگاش كردم... بى اختيار جلوش ايستاده بودم
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۴۲ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان " قدیسه ی نجس "
ابهتش منو هم گرفته بود... لبخند مسخره اى زدم و نشستم... همون دختره واسمون قهوه آورد... يكى دوبارى رها و سودا از اين نوشيدنى تلخ به خوردم داده بودن... هرچى م توش شكر ريختم باز تلخ بود... با يادآورى اون خاطره ى تلخ يهو از دهنم پريد: - چايى ندارين؟! دختره چشاش گرد شد... با تته پته گفت: بد مزه س؟! - من كه هنوز نخوردم... ولى دوستم ندارم! دختره: الآن واستون ميارم... - دستت درست... يه نگاه پر از سوال بهم انداخت و رفت... مامان پيرى تا اومد ادامه بده دختره باز پيداش شد... ماشالله عجب سرعت عملى داره... چايى رو ازش گرفتم و مثل اين باكلاسا گذاشتم رو ميز... مامان پيرى: مى دونستم بلآخره مياى... هيچى نگفتم... ادامه داد: نمى خوام واست مقدمه چينى كنم... از اين كارم خوشم نمياد... پس ميرم سر اصل مطلب... قبل از اينكه بره سر اصل مطلب گفتم: خواهشا قبل از اين مطلب اصلى بگيد منو چه طورى پيدام كردين؟! اصلا من واقعا نوه تونم؟! بعد اين همه سال چرا يهو ياد من افتادين؟! مامان پيرى: مادرت كه خودكشى كرد باردار بود... هيچى نگفتم كه گفت: از پدرت نبود... اخم كردم... منظورشو مى فهميدم: خب؟! - گاهى به پرورشگاه سر مى زنم... خيلى اتفاقى خانومى مشخصات تو رو بهم داد و گفت كه كى آوردت... البته اون خانومى كه تو رو تحويل گرفته فوت شدن... ولى خب به حرفاى اين خانومم... سريع پريدم وسط حرفش: ولى فاميلى من تو شناسنامه... - خيلى عجولى دختر جون... بله... مى دونم... مادرت نگفته بوده كه تو بچه ى كى هستى... گفته بود تو رو پيدات كرده... و خودشو به اسم صالحى معرفى كرده... - خب از كجا مى دونين بچه اى كه تو شكم مادرم بود بچه ى پدرم نبود؟! يعنى خواهرم يا برادرم؟! - چون پدرت چهارماه قبلش فوت شده بود و اون بچه سه ماهه بود... دهنم چفت شد... فنجونو گذاشت رو ميزو گفت: نمى دونم چه گناهى كردم كه خدا بچه هامو ازم گرفت... بگذريم... من الآن از دار دنيا دو تا نوه دارم... تو يه پسر عمو دارى! توى لندن زندگى ميكنه... از وقتى بچه بوده اونجا بزرگ شده... پدر و مادرشم همونجا فوت كردن... بزرگ شده ى اروپاست... به من نگاه نكن جلوت با اين وضعم... من آدم معتقديم... الآن اينجورى جلوت نشستم چون نامحرم تو خونه نيست... ولى اين پسر عموت پاک اروپايى يه... هرشب ديسكو و رقص... هرشب با يكى... - چرا اينا رو به من ميگين؟! مامان پيرى: صبر داشته باش... و مشغول توضيح دادن شد... هرلحظه كه مى گذشت عصبانيتم بيشتر ميشد... با خشم پا شدم: شما در مورد من چى فكر كردين؟! اصلا از اولشم نبايد مى اومدم اينجا... - بشين... هنوز حرفم تموم نشده! مى خواستم بى خيالش بشم و برم كه باز اون دختره اومد: خانوم آقا تيرداد اومدن... مامان پيرى سريع گفت: زود برو قايم شو... نبايد ببينتت... مونده بودم چيكار كنم كه دختره گفت: دنبالم بياين... دنبالش رفتم طبقه ى دوم... جلوى يه در وايساد و گفت: برين تو... با ترديد درو باز كردم و رفتم تو... يه اتاق خيلى شيک... از اونا كه همه ش تو فيلما ديده بودم... پنجره هاى بزرگ و پرده هاى خوشگل... به جاى ديوار يه سمت اتاق همه ش شيشه بود... از پشت پرده هاى نازک حياط معلوم بود... مشخص بود اين حياط پشتى يه چون وقتى مى اومدم اين تاب بزرگو نديده بودم... آه حسرت بارى كشيدم و رفتم سمت آينه اى كه گوشه ى اتاق و متصل به يه ميز آرايش بود... يه خودم نگاه كردم... غمو تو چشماى خودم مى ديدم... چشماى مشكى و نه چندان درشت... ابروهايى كه سودا و رها با زور مجبورم كردن برشون دارم... صورت نه چندان سفيد و مى شد گفت به قول سودا برنز... بينى متانسب و كمى سر بالا... لباى خوشفرم و گونه هاى برجسته... موهاى لخت خرمايى... و عيبى كه صورتم داشت فكم بود كه يكم جلو بود... اما نه اونقدر كه تو ديد باشه... با يكم دقت ميشد اينو فهميد... دركل دختر خيلى خوشگلى نبودم... اما خب بدم نبودم...
روى يه مبل چرم نشستم... من اينجا چيكار ميكنم؟! اين خونه و اين تشريفات به من چه دخلى داره؟! من كجا و اونا كجا؟! ذهنم به حرفاى اين مامان پيرى يه مشغول بود... آروم رفتم سمت درو بازش كردم... رفتم سمت نرده ها و از بالا به پسرخوش پوشى كه پشتش به من بود نگاه كردم... يه كت اسپرت مشكى پوشيده بود و شلوار جين... از اونجا فقط لباسش معلوم بود چون پشتش به من بود... ولى با توضيحاتى كه اين مامان پيرى يه داد معلومه از اون بچه سوسولاست... اين نفله اسمشم كه مزخرف تر از اسم منه... تيرداد... تير، داد كه داد... مهر هم داد... حالا تقصير دى و فروردين چيه؟! والا... صداشونو مى شنيدم... برخلاف انتظارم كه فكر ميكردم بايد با عشوه وناز دخترونه مثل اين خارجكى هاى نديد بديد كه تو فيلما ديدم حرف بزنه خيلى راحت فارسى صحبت ميكرد: مامان جون مهمون داشتين؟! مامان پيرى: يكى از دوستام بود... چطور؟! تيرداد: هيچى آخه دو تا فنجون اينجاست... - كى برمی گردى لندن؟! - فعلا كه كارا عقب افتاده... فكر كنم شيش ماه ديگه... - از اون دختره چه خبر؟! - اون دختره منظورتون به سمر ديگه؟! - واسه من اون دختره س... همون دختره واسه تيرداد قهوه آورد... تيرداد برداشت و گفت: مشكل شما با سمر چيه؟! مامان پيرى: دخترى كه قبل از ازدواج هرشب خونه ى... لا اله الاالله... تيرداد: ولى من سمرو دوست دارم... - دوست داشته باش... ولى باهاش ازدواج نكن... اون دختر زن زندگى نيست... تيرداد يكم از قهوه ش خورد و گفت: هيچ كس نمى تونه نظرمو عوض كنه... مامان پيرى يه چيزى زير لب زمزمه كرد كه نشنيدم... تيرداد: مامان جون خودتو ناراحت نكن... كم كم به وجود سمر عادت ميكنى... حالا من بايد برم... فعلا... - واسه چى اومده بودى؟! - اينورا يه كارى داشتم گفتم يه سر هم به شما بزنم... خداحافظ... مامان پيرى بدرقه ش كرد... برگشتم تو اتاق... كاش لا اقل قيافه شو مىديدم... چند لحظه بعد دختره اومد دنبالم و باهم برگشتيم پايين... جلوى مامان پيرى نشستم كه گفت: دو روز وقت دارى فكر كنى... ولى عاقل باش... تيرداد پسر بدى نيست... من مى دونم اونى كه دوسش داره چه مار هفت خطى يه... نمى خوام اين ثروت دست غريبه ها بيفته... - يعنى خودمو بهش آويزون كنم؟! هيچى نگفت... يعنى هرچى ميخواى اسمشو بزار... سكوتو شكست: ببين دختر جون... حتى اگه قبولم نكنى تو سهم خودتو ازاين ثروت ميگيرى... ميون حرفش اومدم: پول واسه من مهم نيست... هيچى نگفت... ولى خودم از حرفى كه زدم پشيمون شدم... شايد واقعا واسم مهم نباشه... ولى بى پول بودنم باعث ميشه خيلى دردا رو تحمل كنم... واسه همينه كه الآن اينجام... مگه نميگه من نوه شم؟! پس حتما يه سهمى از اين پولا دارم... چطور اون پسره ی مزخرفه ى لندنى ميتونه سهمشو بگيره اونوقت من بايد با منت يه آدم كه فقط فكر كثافت كارى هاشه توى يه اتاق چهار مترى زندگى كنم؟! مامان پيرى: خب نظرت چيه؟! تا اومدم يه چى بگم گفت: الآن قرار نيست بهم جواب بدى... تا دو روز ديگه بهم خبر بده... سرمو تكون دادم و پا شدم... از همون لحظه مى دونستم تصميمم چيه... راه ديگه اى نداشتم...از اونجا كه زدم بيرون يه نگاه به خونه هاى اطرافم انداختم... واقعا من از اين قماشم؟! پوفى كردم و پياده راه افتادم تا سر خيابون... توى افكار خودم غرق بودم كه يهو يه ماشين همونطور كه بوقو يک سره كرده بود و با سرعت داشت مى اومد نزديكم جلو پام ترمز كرد... داد زدم: مگه كورى؟! با ديدن سودا و رها كه داشتن بهم مى خنديدن كيفمو كوبيدم رو كاپوت ماشين سودا... سرشو از شيشه آورد بيرون: الاغ ماشينم خط افتاد... رها: بپر بريم خر سوارى... سودا: هوى! به عروسک من توهين نكنا! با خنده رفتم و پشت ماشين سودا سوارشدم... با رها و سودا كه بودم غمام يادم ميرفت: نفله داشتى زيرم ميكردى... سودا همونطور كه فرمونو مى چرخوند گفت: مى خواستى وسط خيابون راه نرى... راست مى گفت تقريبا وسط خيابون بودم... صداى آهنگو زياد كرد و گفت: حالا من بهت رحم كردم يكى ديگه بود كه ميزد ناكارت ميكرد... - خب حالا... كجا لش مى بريم؟! دوتاشون خنديدن... مى دونستم از يه چيزى خوشحالن... رها: اصلا بگو بينم تو اينجا چه غلطى ميكنى؟! اينام مى دونستن جاى من اين جور جاها نيست... - اومده بودم خونه ى ننه بزرگم... سودا محكم زد رو ترمز... دوتا پسر كه موهاشونو اجق وجق درست كرده بودن بوق كشدارى زدن و همونطور كه از كنارمون رد ميشدن يكى شون داد زد: فلج شه اونى كه به تو گواهى نامه داده... سودا بهشون اهميتى نداد و راه افتاد: جدى رفتى خونه ش؟! چطور بود؟! مهربون بود؟! رها: اون بى صاحابو كم كن سودا بزار بشنويم چى ميگه... سودا با خنده صداشو كم كرد كه رها باز گفت: با اون حالتى كه تو گفتى مرده چرت و پرت گفت من گفتم عمرا برى... حالا بگو بينم ننه هه چيا مى گفت؟! همه چيزو واسشون تعريف كردم... از حالت صورتشون هيچى دست گيرم نشد... سودا جلوى يه بستنى فروشى نگه داشت: حالا مى خواى چيكار كنى؟! رها: من اگه جاى تو بودم بى چون و چرا قبول ميكردم... با اون صابخونه ى آشغالى كه تو دارى... لبامو جمع كردم... اينجورى كه مى كردم فكم جلوتر مى اومد... سودا: ااااااه... نكن اونجورى ضايع... از حرصش بيشتر فكمو دادم جلو... رها: بجاى مسخره بازى بگو بينم مى خواى چه غلطى كنى؟! - الآن تنها چيزى كه تو مخمه اينه كه من از اون بستنى ها مى خوام... سودا: كارد به شكمت بخوره... بعد پياده شد تا بره واسم بخره... مى دونستن تا از اون بستنى ها نخورم حرفى نمى زنم... - حالا تو بنال بينم نفله شوما چرا اينقد شنگوليد؟! رها: باز تو اينطورى حرف زدى؟! - خب بابا... بفرمائيد شما چرا اينقدر شادين؟! خنديد: خاک تو سرت نكنم... بعد با هيجان گفت: واى هونام بابام موافقت كرد بلآخره... راحت شديم... بجاى اينكه از خوشحالى جيغ بزنم بىخيال لم دادم رو صندلى هاى چرم ماشين سودا و گفتم: خب باو... من فكر كردم چى شده حالا... رها: خاک تو سر بى ذوقت... سودا درو باز كرد و نشست: بيا كوفت كن بترک بگو بينم مى خواى چه غلطى كنى؟! بستنى قيفى كاكائويى كه واسم خريده بودو ازش گرفتم و با لذت ليس زدم... واسه اينكه دقشون بدم تا جايى كه تونستم لفتش دادم و الكى ليس زدم... اونام با حرص و همراه با هيجان نگام مى كردن... آخرش سودا طاقت نياورد و بستنى مو از دستم گرفت و با يه گاز همه شو انداخت تو دهنش كه يخ زد و با داد پريد بيرونو همه شو تف كرد... منو رها زديم زيرخنده... سودا برگشت و با ديدن خنده ى ما خودشم خنده ش گرفت: كوفت! تقصير توئه ديگه آشغال... - با اينكه بستنى مو خوردى ولى از اونجايى كه من خراب رفيقم... ديگه بيشتر از اين تو خمارى نميزارمتون... پس... ساكت شدم كه رها داد زد: هونام خفه ت ميكنما...- باشه باشه... قبول مى كنم... دوتا شون ساكت شدن... رها: مطمئنى؟! تو حتى اين پسره رو نمى شناسى... طبق عادت فكمو آوردم جلو... سودا يكى زد زير چونه م: مرض گرفته اينقدر اينجورى كردى فكت اومده جلو ديگه... خنديدم كه رها گفت: چطور مى تونى اينقدر خونسرد باشى؟! - ميگى چيكار كنم؟! تو راه حل ديگه اى دارى؟! - گفتم كه منم جاى تو بودم قبول ميكردم... اما هونام تو مجبور نيستى! ببين... من و سودا مى تونيم... ميون حرفش اومدم: مى دونى كه از ترحم الكى بدم مياد... الآنم راه ديگه اىندارم... خودتون شاهدین چقدر سگ دو زدم واسه يه كار... حد اقل اينجورى عذاب وجدان اينكه الكى يه پولى گيرم اومده يقه مو نمى گيره... لا اقل مى دونم اين يارو ننه بزرگمه و اون نره خر پسر عموم... سودا: بى تربيت... بعد دوباره گازشو گرفت: حالا كه قبول كردى بايد بى افتيم دنبال كارا... مگه نمى گى اين يارو شيش ماه ديگه ميره؟! پس زياد وقت نداريم... رها: هونامى... تو هم بايد باهاش برى؟! يه دفعه سودا زد رو ترمز كه رها داد زد: مرض دارى مگه هى اون بى صاحابو فشار مى دى؟! سودا: خب چيكار كنم هى شوكه ميشم... بعد دوباره راه افتاد و با يه لحن غمگين گفت: رها راست ميگه... تو هم بايد باهاش برى؟! اين رهاى گور به گورى كه پريد... اونوقت من باز تنها ميشمكه... - پس سنگ خودتو به سينه مى زنى... رها: ماشالا تو هم سرت همچين خلوت نيستا... بعد يه چشمک بهش زد كه سودا با خنده گفت: كوفت... از بين دوتا صندلى پريدم جلو: اااااااا! خبريه؟! خوشم باشه... انگار ديگه غريبه شديم... پيچيد توى يه خيابون: نه بابا اين رها الكى شلوغش كرده... رها: آره ديگه خواستگار مياد ولى الكى شلوغ شده... سودا: رهااااااا... رها: هوناااااام... - ها؟! رها: ااااا! اشتباهى صدات كردم... مى خواستم بگم سودا... - زهرمار... سودا جلوى يه پاساژ شيک نگه داشت: بپريد پايين... - اينجا واسه چى نگه داشتى؟! رها: راست ميگه... ما كه نمى خواستيم خريد كنيم... سودا: احمق جونا... وقتى اين هونام قراره با آدم پولداراسر و كله بزنه بايد سر و وضعشم شيک باشه ديگه... بهم بر خورد... ولى چيزى نگفتم... سودا دختر خوبى بود وخيلى دوسش داشتم ولى گاهى بدون اينكه منظورى داشته باشه زبونش نيش دار ميشد... رها بهش اشاره كرد كه سريع گفت: بخدا منظورى نداشتم هونام... - مى دونم باو... بىخيال... سودا: خاک تو سرم هروقت بخوام يه چى بگم تر مى زنم به حالمون... رها: ااااااااااااه... بى ادب حالمونو بهم زدى! سودا همونطور كه درو باز مى كرد گفت: خيله خب ديگه زر زياد نزنيد... بپريد... راست مى گفت والا... با اون ماشين شاسى بلندى كه سودا داشت بايد مى پريديم... مخصوصا من كه قدم خيلى هم بلند نبود... با رها پياده شديم و سودا دزدگيرو زد و رفتيم تو پاساژ... تو تموم عمرم تو پاساژاى بالا شهر قدم نزده بودم... حس يه موجود اضافى رو با اون كفشاى نيمه پاره و اون مانتوى كهنه داشتم... و مى دونستم پولى كه همرامه حتى به خريد يه لنگه دمپايى از اون پاساژم نميرسه... و حس حقارت بخاطر اينكه بين دو تا پچه پول داربودم... مى دونستم رها و سودا هيچ منتى سرم نميزارن ولى بازم قبول كردنش واسم سخت بود... هركسى با غرورش زنده ست... حتى اگه ديگران به زور و با حرفاشون سعى در شكستنش داشته باشن... سودا: ببين اون خوبه؟! خيلى تو تنت قشنگ ميشه... هيچى نگفتم... سودا: هى دختر... چرا همچين مى كنى؟! ما كه با هم رو درواسى نداريم... تازه شم... مگه قرار نيست پول دار شى؟! خب پولشو ازت ميگيرم ديگه... رها كه داشت با گوشيش ور مى رفت گفت: راست ميگه... سودا: تو خفه.. اس ام استو بده آقا على ناراحت نشه قهر كنه... رها: خودت خفه... خوبه باز ما دوساله نامزديم تو كه نرسيده با اين يارو ميرين بيرون... سودا: درست صحبت كن يارو كيه؟! ابرومو انداختم بالا: به به... چيزاى جديد مى شنوم...سودا چشاشو گرد كرد و با ابروهاش واسه رها خط و نشون كشيد: ت... هويج... رها دهن شو قد يه اسب دريايى وا كرد: خاک تو سرت كه روز به روز بى ادب تر مى شى... سودا با لبخند موذيانه ش لب ورچيد: ديگه كاريه كه از دستمون برمياد... هر سه تامون خنديديم كه رها گفت: نظرتو نگفتى هوناما... - خوبه... ولى يكم كوتاه نيست؟! سودا: ... بخور بابا... رها: هونام مى گم بيا بريم اين ما روبه رگبار فحش بسته... معلوم نيست امرزو صبح چى خورده... سودا موذيانه خنديد كه كوبيدم پس كله ش: لب و لوچه تو جمع كن نفله... خجالت نمى كشى؟! خنديد: بچه ها بريم تو اين پسره فروشنده هه مرد از بس ما رو نگاه كرد ببينه ميريم تو يا نه... با خنده رفتيم تو... پسره يه نگاه به رها و سودا انداختو بعد يه نگاه پر از تعجب به سر و وضع من... بيچاره شده بود يه علامت سوال گنده... سعى كردم بهش فكر نكنم و چندتا مانتويى كه سودا داد دستمو گرفتم و رفتم تو اتاق پرو... يكى از يكى اجق وجق تر بودن... يكى شون كه اصلا نفهميدم مدلش چيه...زرشكى بود و آستيناش تا آرنجم بود و كوتاهيش تا وسط باسنم... يقه ش يه جورى آويزون بود كه هيچ طورى نمى موند... سودا: اين خيلى خوبه... - غلط كردى يقه شو ببين... رها: لب شترى يه ديگه... - لب چى چى؟! سودا: لب شترى... رها: اين بيشتر شبيه لباى تو هه! سودا خواست بزنه تو سرش كه رها به فروشنده هه اشاره كرد... سودا پوفى كرد و گفت: درآر بريم... مانتو ها رو دادم دستش و مانتوى خودمو پوشيدم و رفتيم بيرون... سودا: همه رو مى بريم... فروشنده: مباركه... گذاشتشون تو ساک دستى و گفت: قابل نداره... بعد بدون اينكه اجازه ى تعارف به كسى رو بده گفت: 370 تومن... چشام افتاد كف دستم... سيصد و هفتاد هزار تومن چهار تا مانتو؟! سودا خونسرد انگار كه از حراجى خريد كرده كارتشو به پسره داد و اونم پولو حساب كرد و زديم بيرون... داشتم با خودم فكر مى كردم من اگه پولى م بهم برسه همه رو بايد بدم به سودا... رها: هونام... هونام... اين كفشا چقدر خوشگلن... يه نگاه به كفشى كه رها مى گفت انداختم و بعد نگامو به كفشاى خودم دوختم... يه پوزخند تلخ رو لبام نقش بست... رها دستمو كشيد و رفتيم تو... بازم همون نگاه... دو جفت كفشم خريديم و اومديم بيرون... سودا: بچه ها شما دوست دارين شوهر آينده تون چه جورى باشه؟! رها: صادق باشه... سودا: شوهر تو كه على يه... صادق كيه؟! رها: مسخره... سودا: خودتى... - خودت چه جور شوهرى دوست دارى؟! سودا: واى اين پيراهنه چه خوشگله... به پيراهنى كه مى گفت نگاه كردم... آستين سه ربع بود و بلندى ش تا زانو بود... يقه هفتى و رنگش مشكى و در كل مى شد گفت پوشيده س... نگام به پيراهنه بود كه سودا گفت: من دوست دارم شوهرم عاشقم باشه... خيلى زياد... كه هيچ وقت با هم اختلاف پيدا نكنيم... مى دونستم بخاطر پدر و مادرش همچين حرفى ميزنه... رها: هونام تو دوست دارى شوهرت چه جورى باشه؟! در حالى كه مى رفتم سمت پله هاى پاساژ گفتم: دوست دارم شوهرم پولدار باشه... هزار تا معشوقه داشته باشه ولى پولدار باشه... ديگه كارى ندارم با كى رابطه داره و نداره... رها: دروغ ميگى مثل سگ... همچين كه ديدى با يه زن ديگه س ميميرى و دق ميكنى بدبخت... - خواهيم ديد... سودا دستمو كشيد: كجا در ميرى؟ بيا بريم اين لباسه رو پرو كن... اون روز تا شب فقط خريد كرديم و من تمام عمر بدهكار رها و سودا شدم... هم پولى و هم شرمندگى... سودا منو جلوى در رسوند... تا اومدم پياده شم با ديدن وسايلم جلوى در خشكم زد... همه ى همسايه ها هم جمع شده بودن و نگاه مى كردن... خواستم پياده شم كه سودا نزاشت... - تو بشين من الآن ميام... بعدش پياده شد و رفت سمت صابخونه م: اينجا چه خبره؟! صابخونه: گفته بودم امروز تخليه كنه... سودا: خجالت نمى كشين اسباب وسيله ى يه دخترو مى ريزين تو خيابون؟! حداقل صبر مى كردين خودش بياد... پسر صابخونه اومد جلو: هى خانوم... حواستو جمع كن... سودا: جمع نكنم چى ميشه؟! نزاشتم بيشتر بحث كنن و پياده شدم... رها هم پشت سرم اومد پايين...با احترام گفتم: حاجى من كه قرار نبود فرار كنم... صبر مى كردين برگردم... صابخونه: زوره؟! نمى خوام همچين آدمى تو خونه م زندگى كنه... مى دونستم چون به خواسته ش عمل نكردم داره تلافى ميكنه... پسرش كه معلوم نبود به سرش چى ماليده بود كه اونجورى موهاش چسبيده بود به كف سرش گفت: ببين ج... خانوم... سيلى اى كه سودا به صورتش زد باعث شد حرفش نيمه تموم بمونه... اون لحظه صداى پچ پچ همسايه ها داشت كَرم مى كرد... رها دستمو گرفت تو دستشو فشار داد... پسره اومد دست رو سودا بلند كنه كه سودا يكى ديگه خوابوند تو اون يكى گوشش: فكر نكن چون تنها زندگى ميكنه بى كس وكاره... وقتى مى خواى حرف بزنى حواست باشه چى از اون دهن كثيفت مياد بيرون... تو تاحالا از اين دختر چى ديدى كه بهش فحش ميدى؟! بعد داد زد: ها؟! يكى از همسايه ها: خودم پريروز ديدم يه نفر اومد خونه ش... پسره كه تازه از شوک سيلى دوم سودا در اومده بود اومد طرفش كه يه نفر گرفتش... حالا هى الكى زور ميزد مرده ولش كنه... سودا: واقعا واستون متاسفم... نمى دونم چرا... ولى اون لحظه دلم مى خواست هيچ وقت به دنيا نمى اومدم... اين همه خفت واسه چى؟! بى پولى؟! تنهايى؟! دليلش چيه؟! چيه كه ما آدما گاهى اينقدر سنگ دل مى شيم؟! منو باش كه با كى با احترام حرف ميزدم... سودا: هونام جان بزار دلشون خوش باشه به اينكه وسايل تو ريختن بيرون... بيا بريم عزيزم... اينام صدقه ى اين گداگودولا... دستمو كشيد و با رها خواستيم بريم كه صابخونه گفت: وايسين بينم... كرايه ى اين ماه چى ميشه؟! همسايه رو به رويى: مى خواد اينجورى دربره... همه حرفشو تاييد كردن... نمى دونم آخه من چه هيزم ترى به اين جماعت فروختم؟! خواستم يه چى بگم و ازش وقت بگيرم كه رها آروم كيف پولشو انداخت تو دستم... بغض گلومو گرفت... كاش خودم مى تونستم... نگاش كردم كه با لبخند مهربونش آرومم كرد... اونقدر شعور داشت كه خودش پولو نده... نمى خواست جلوى بقيه بيشتر از اين سرشكسته بشم... در كيف پولشو باز كردم و هرچند مى دونستم لياقتش چقدره ولى بجاى اينكه پولو پرت كنم تو صورتش گرفتم جلوش و آروم گفتم: حيف كه نمى خوام من آبروتو بريزم... وگرنه خودتم مى دونى چى كاره اى... اخماش رفت تو همو با حرص پولوكشيد... سودا بازومو گرفت و گفت: بيشتر از اين تو اين خراب شده موندن كفاره مى خواد... بازم سوار ماشين سودا شديم و راه افتاديم... يه حس عجيب داشتم... حس دوگانه... بين غم و شادى... غم از اينكه چرا بايد با يه آدم كه تو اين جامعه زندگى ميكنه اينجورى برخورد بشه و شادى بخاطر اينكه ديگه قرار نيست روم تو روى اون آدما بيفته! هرچند نمى دونستم امشب قراره كجا شبمو به صبح برسونم... سودا: بچه ها من هنوز خسته نيستم... يه آرايشگاه مى شناسم آشناست... مشترى هاى خاص داره... تا ديروقتم هست... پايه اين؟! رها: من كه خونه كارى ندارم! هونام تو چى ميگى؟! شونه بالا انداختم... وقتى آويزون باشى چه فرقى ميكنه كجا مى خواى برى؟! سودا پيچيد تو يه خيابون و چند دقيقه بعد جلوى يه سالن بزرگ نگه داشت: بپريد... من و رهام پريديم و دنبال سودا رفتيم تو... با اينكه تقريبا دير وقت بود اما آرايشگاه شلوغ بود... يه زن كه موهاش به طرز عجيبى درست كرده بود و همه شو سيخ كرده بود رو هوا اومد سمتمون: به به... سوداجان... سودا رو هوا بوسيدش و گفت: مى خوام يه صفايى به صورت اين دوستم بدين خانوم شهابى... زنه كه انگار اسمش خانوم شهابى بود يه نگاه پر ناز بهم انداخت: بشين اينجا عزيزم... با تعجب به سودا نگاه كردم... واسه چى من بايد بشينم زير دست اين زنه؟! رها: برو بشين ديگه... و سودا يه چشمک بهم زد... با ترديد روى يه صندلى كه به حالت خوابيده و چرم بود نشستم... زنه دستشو گذاشت زير چونه مو يكم سرمو اينور اونور كرد و بعد گفت: فيس جذابى دارى... طبق عادت فكمو دادم جلو... فيس جذابى دارى! مى مردى بگى صورت جذابى دارى؟! انقده بدم مياد از اين آدماى پر افاده اى! سودا و رها هم نزديكم نشستن... خانوم شهابى با صداى نسبتا بلندى گفت: گلنوش كجايى؟! بيا مشترى دارى! يه دختر با هيكل تپل اومد و سلام كرد و بعد نشست كنار دستم و دستمو گرفتم تو دستش و گفت: ناخناش كه كوتاهه... بكارم؟! سودا سر تكون داد... مونده بودم يعنى من اينجا چغندرم نيستم؟! يه نگاه پر خشم به سودا انداختم كه خنديد... زير لب يه فحش آبدار بهش دادم كه اين بار رها هم باهاش خنديد... از حرص خوردن من خر كيف بودن...حوصله م داشت حسابى سر مى رفت... هى نفسمو با حرص فوت مى كردم بيرون... يكى دستش تو موهام بود و يكى تو صورتم و يكى هم نمى دونم داشت چه بلايى سر ناخن هام مى آورد... لبامو فشار دادم... خيلى خودمو كنترل كرده بودم كه داد نزنم... آخه تو اين بدبختى من بايد يه گوشه بشينم غصه بخورم نه اينكه بيام آرايشگاه به خودم برسم... والا... خانوم شهابى: دختر جون چقدر وول مى خورى؟! سرتو صاف نگه دار موهات خراب نشه... هيچى نگفتم... رها و سودا هم كه با هم حرف مى زدن و اين بيشتر عصبانى م مى كرد... بلآخره بعد از نمى دونم چند قرن هر سه تاشون دست از كار كشيدن... خانوم شهابى: با اينكه خيلى اذيت كردى ولى بد نشد... با عجله از رو صندلى پا شدم... نگاه رها و سودا هم روم ميخ شده بود... - چيه؟! رها با خنده: چقدر خنده دار شدى... - كار شما هاست ديگه... منو بگو گفتم الآن مى گين واى چقدر جيگر شدى! رفتم جلوى آينه... دهنم وا موند... موهام شبيه موهاى خانوم شهابى شده بود... با اين تفاوت كه يكم بلند تر بود... هر كدومش يه طرف بود... ناخنام هركدوم اندازه ى يه بيل مكانيكى بود و از ابروهام چيزى جز يه نخ باريک هيچى نمونده بود... ولى قيافه م بيشتر شبيه يه علامت تعجب بزرگ شده بود... وقتى همه شون ديدن ساكتم خانوم شهابى گفت: مثل اينكه نپسنديدين؟! سرم چرخيد سمتش... اونقدر شوكه شده بودم كه معنى حرفشو نفهميدم: هان؟! سودا از بازوم يه ويشگون گرفت و رها بزور جلوى خودشو گرفته بود كه نخنده... خانوم شهابى: بشين... بى اختيار به حرفش گوش كردم... باز مشغول شد... يه يه ربعى گذشت كه آينه رو داد دستم: ببين از اين مدل مو خوشت مياد؟! ناخنام اونقدر بلند بود كه يه لحظه نتونستم آينه رو تو دستم بگيرم! دلم مى خواست از ته بكنمشون! بى خيال ناخنام يه نگاه به موهام انداختم... حالا بهتر شده بود... صاف و لخت يه طرفه ريخته بودشون... خانوم شهابى: واست فارا زدم... چشامو چرخوندم... الآن اينى كه گفت يعنى چى؟! سودا كه ديد هيچى نميگم گفت: مرسى خانوم شهابى... عاليه... مانتومو پوشيدم و سه تامون از اونجا زديم بيرون... يه لحظه هر سه تامون ساكت شديم و بعد يهو باهم زديم زير خنده... هيچوقت فكر نمى كردم منم يه روز خودمو اين شكلى كنم... رها با خنده: كوفت... چرا اينقدر مى خندين؟! سودا اشک چشماشو كه از خنده اومده بود پايين پاک كرد: نمى دونم... شما چرا مى خندين؟! منم كه انگار غصه هامو يادم رفته بود و واسه خودم الكى مى خنديدم گفتم: آخه اين چه سرو وضعيه؟! حالا من برم پيش اين زنه چى ميگه؟! سودا: هيچى... بگو من از اولشم اينجورى بودم... واسه مظلوم نمايى اونجورى اومدم پيشت... رها خنديد و خواست يه چيز بگه كه گوشيش زنگ خورد... سودا: بيا... على جون زنگ زد... رها همونطور كه با گوشيش حرف ميزد بى خيال ما رفت سمت ماشين سودا و چون مى دونست سودا درارو باز كرده درو باز كرد و نشست... منو سودا هم رفتيم دنبالش و سودا گاز داد و صداى آهنگ پر ضربى كه پخش ميشدو زياد كرد... رها: سودا اون بى صاحابو كم كن تا نشكوندمش... دارم حرف ميزنما... سودا از حرصش صداشو زياد تركرد... تا من تو رو ديدم پريد عقل ازسرم... بخاطر تو من رو اسم همه ضربدرزدم... رها: يه دقيقه گوشى... مى زنم اينو مى شكونما... سودا هى ابروهاشو بالا پايين كرد... خندم گرفته بود از كاراشون... وقتى باهاشون بودم غم و غصه هامو يادم مى رفت... سودا با ناز با خواننده همراهى كرد: على من دوست دارم... با خنده گفتم: خب مى دونم... دستشو رو بازوى رها كشيد: بگو پيشم مى مونى... - مى دونى مى مونم... سودا با خنده: اگه باهات فک نزنم... با ديدن قيافه ى آماده ى پرخاش رها خندم شدت گرفت: مى دونى ميميرم... هر سه تامون مى خنديديم... رها م ديگه گوشى رو قطع كرده بود و با ما مى خنديد...سودا اومد از دور برگردون دور بزنه كه حواسش به ماشين خوشگل و مدل بالاى ديگه اى كه داشت نزديک ميشد نبود و سريع زد رو ترمز... ولى ديگه دير شده بود... خودشو رها به جلو سوق پيدا كردن ولى چون كمربند بسته بودن چيزى شون نشد... ولى من كه كمربند نبسته بودم افتاده بودم وسطشون... دستمم ضربه ديده بود و داشت اذيتم مى كرد... رها جيغ جيغ كرد: همه ش تقصير مسخره بازى هاى توئه... سودا: هونام زنده اى؟! بعد كمكم كرد پا شم ... چند ضربه به شيشه خورد... با حرص همونطور كه زير لب غر ميزدم پياده شدم: مرتيكه انگار كوره... پسره كه انگار نگرانمون بود با شنيدن اين حرفه من اخماش رفت تو هم: نخير بنده كور نيستم... ولى بهتره راننده ى شما خودشونو به يه چشم پزشک نشون بدن كه بدون راهنما نبايد از دوربرگردون دور بزنن... اونم وقتى كه می بينن يه ماشين ديگه درحركته... دهنم چفت شد... ولى كم نياوردم: اصلا اين كوره... شما چرا ترمز نزدين؟! خودمم از چيزى كه گفتم خندم گرفت... سودا يه جورى نگام كرد كه مى خواستم خودمو بكشم... از يه طرف خنده م گرفته بود و از يه طرف عصبانى بودم... پسره سعى كرد نخنده: ببخشيد وسط بزرگراه بزنم رو ترمز؟! اين ديگه خيلى واسم زياد بود... با دهن باز نگاش كردم... پاک قاطى كرده بودم... اومدم يه چى بگم كه سودا نزاشت كارو خراب تر كنم: آقا خسارتش هرچى بشه من ميدم... بهش خيره شدم... قد بلند و هيكل خوش فرمى داشت... موهاى مشكى و لخت كه شلوغ روى صورتش پريشون كرده بود... بينى خوشگل... يكم شبيه بينى من بود... چشماى قهوه اى تيره... لباى خوشگل... در كل به قول سودا از اون دختر كشا بود... مخصوصا چشاش... سگ داشت لامصب... اونقدر بهش خيره شده بودم كه رها با دستش آروم زد پشتمو در گوشم گفت: بميرى... چقدر نگاش مى كنى؟! - دارم فكر مى كنم چاقومو كجاى صورتش بكشم... رها با دهن باز نگام كرد كه خنديدم... پسره يه نگاه به من كه مى خنديدم انداخت و گفت: من از شما خسارت نخواستم... بعد با يه نگاه مسخره اضافه كرد: اگه مشكلى نيست، با اجازه خانوم... لا اله الا الله... خدايا خودت شاهدى من نمى خوام هيچى بگما... اصلا همون بهتر كه نمى گم كه كار خراب ترنشه... رها: خواهش مى كنيم... بفرمائيد... سودا بغ كرده نگاش كرد: بفرمائيد... ولى من چشمام مشكلى نداره... خنديد: جسارت نشه... منظورى نداشتم... نيش سودا شل شد و با ناز گفت: خواهش مى كنم... منم منظورى نداشتم... خندم گرفته بود... چه زود تغيير رفتار داد... پسره: با اجازه... و رفت... ماشين سودا تقريبا سالم سالم بود فقط چند تا خراش كوچيک خورده بود... ولى ماشين پسره كه نمى دونستم اسمش چيه به مراتب از ماشين سودا بيشتر ضربه ديده بود... سوار شديم كه راه بيفتيم... سودا: عجب پسره خوشگلى بودا... رها: خيلى هم باشخصيت... خندم گرفت: رها تو ديگه چرا؟! رها: اى بابا مگه من چى گفتم؟! سودا: ماشينش داغون شد بيچاره... رها: وقتى بى ام و داره و ميگه خسارت نميخواد حتما پولشو داره و ككشم نگزيده... والا... - ا پس بى ام و اينه؟! رها و سودا يه نگاه به من انداختن و يه دفعه دوتاشون زدن زير خنده... سودا: ما تو چه فكرى هستيم اين تو چه فكريه... چشم غره اى بهش رفتم و چيزى نگفتم... ولى راست ميگفتن... معلوم بود از اون آدماى متشخصه... سودا جلوى خونه شون نگه داشت: بپريد... قرار بود رهام امشب با ما بمونه... من و رها رفتيم پيش مامان سودا كه خاله شيدا صداش ميزديم... سودا هم رفت ماشينو پارک كنه... رها: سلام خاله شيدا... مزاحم شديم... خاله شيدا: مراحميد عزيزم... بفرمائيد... بعد برگشت سمت من كه باديدن قيافه م يه لحظه ماتش برد و با خنده صورت منم بوسيد و گفت: چه خوشگل شدى تو... و تعارفمون كرد بريم تو... مادر سودام مثل خودش پر انرژى و خون گرم بود... روى كاناپه نشستيم و خاله شيدا رفت واسمون شربت بياره... سودا م اومد و مانتوشو كند: شما چرا لباساتونو در نميارين؟! خاله شيدا بهمون آب پرتقال تعارف كرد و روبه سودا گفت: - خانوم جواديان زنگ زد... سودا هيچى نگفت كه رها با خنده بهم اشاره كرد... خنده مو قورت دادم و يكم از آب پرتقالم خوردم... نگام به خونه ى سودا اينا بود... اولين بارى نبود كه مى اومدم اينجا... ولى هميشه اين تفاوت واسم زجر آور بود... كاش... آه پر حسرتى كشيدم و ليوانمو گذاشتم رو ميز...
پایان قسمت 2
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۴۵ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان " قدیسه ی نجس "
سودا: مامان ما شام نخورديما... خاله شيدا: خاک به سرم... خب زودتر مى گفتى دختر... فسنجون درست كرده بودم الآن ميارم... بعد با عجله رفت تو آشپزخونه... من و رها با دهن باز نگاش كرديم... سودا: چيه؟! رها: چرا دروغ گفتى؟! ما كه شام خورديم... خنديد: اگه اينجورى نميگفتم كه نمى رفت غذا بياره... خب گشنمه... رها سرشو با افسوس تكون داد كه سودا گفت: بى خى! ولى هونام جدى اين مدل مو بهت ميادا... سرمو تكون دادم: ولى ابرو هام... بعد دستامو گرفتم جلو صورتم: و ناخنام... رها خنديد: عادت مى كنى... ناخناى منو ببين... چند ساله همين جوريه... البته مدلشو عوض ميكنما... سودا: راست ميگه يه دفعه زيک زاكى زده بود به لباساش گير ميكرد... هر سه تامون خنديديم كه سودا گفت: بريم تو اتاق من... بعد با صداى بلند اضافه كرد: مامان ما ميريم تو اتاق من! غذامونو واسمون بيار... صداى خاله شيدا از تو آشپزخونه اومد: باشه مامان جون... در اتاق سودا رو كه باز كردم اول نگام افتاد سمت خرت و پرت و لباساش كه نامرتب وسط اتاق پخش بودن... بعدشم لانچيكوش كه به ديوار آويزون بود... آخه سودانيو كنگ فو كار مى كرد... رها: واى من عاشقه اين لانچيكوئه ام... خنديدم: يه بار ديگه بگو... لباشو داد جلو: لانچيكوئه ام... داشتيم بهش مى خنديديم كه مامان سودا درو باز كرد و اومد تو... يه سينى پر دستش بود... گذاشتش وسط تخت دو نفره ى سودا و گفت: خوش بگذره... شب بخير... بعدشم رفت بيرون... سودا خودشو پرت كرد رو تخت: آخ جون فسنجون... بعدش بدون اينكه به ما تعارف كنه مشغول خوردن شد... من و رهام باخنده همراهى ش كرديم... قاشقمو انداختم تو بشقاب: بچه ها... نگام كردن: من حتى مثل شما غذا نمى خورم... گيج نگام كردن... - ببينين... شما يه جورى غذا مى خورين... ده تا كارد و چنگال دارين... رها خنديد: اينا رو مى گى؟! ولش بابا... من كه ازشون استفاده نمى كنم... يه قاشق و يه چنگال... ختم كلام... - شما خب آشنايين! من اگه خواستم با اونا غذا بخورم كه... سودا اومد وسط حرفم: غلط كردن... هركى هر جور دوست داشت غذا مى خوره... منو ببين... بعد با دستش يكم غذا برداشت و گذاشت دهنش... رها: اه... چندش... خنديدم: ديوونه... حالا اينا رو بهم ياد بدين... رها: ببين... ما ها كه همينجورى معمولى غذا مى خوريم... من يكى كه حوصله ى تشريفات ندارم... ولى بعضى ها نه... اول استارتر... بعد مين كرس... بعدشم دسر... گيج گفتم: اينايى كه گفتى چين؟! سودا خنديد: ديوونه... پيش غذا... غذاى اصلى... دسر... فكمو دادم جلو : حالا كوفتتون ميشه همه شو باهم قاطى كنين بعد بخورين؟! سودا با خنده گفت: غذاتو بخور... الكى نياوردمت اينجا كه... از فردا واست كلاس آموزشى ميزارم... بعد هر سه تامون بازم مشغول شديم... غذا كه تموم شد سودا سينى رو برد... رها يه خميازه كشيد: من خوابم مياد... بعد خودشو رو تخت ول داد و چشاشو بست... چند دقيقه نشد كه نفساش منظم شد... سودا آروم درو بست و اومد تو... اون شب هر سه تامون روى تخت سودا خوابيديم... هرچقدر اصرار كردم پايين بخوابم سودا نزاشت... فكرم از بس مشغول بود هركارى كردم خوابم نبرد... طبق عادت دوتا خواب آور زدم بالا و خوابيدم... صبح كه بيدار شدم هر دوشون خواب بودن... خوبه حالا من ديشب قرص خورده بودم... سرمو تكون دادم و رفتم دست شويى و دست و صورتمو شستم... وقتى برگشتم سودا روى تخت نشسته بود، ولى رها هنوز خواب بود... سودا: رها پاشو... رها يه غلت زد... سودا: ميگمت پاشو... رها: گمشو... سودا با هول گفت: رها، رها! گوشيت داره زنگ مى خوره... رها پريد سمت گوشيش... وقتى ديد سودا مسخره ش كرده افتادن به زدن همديگه... با خنده سرمو تكون دادم و نشستم پشت ميز آرايش سودا... يه نگاه به وسايلاش انداختم... با ديدن اودكلن هاش ياد اودكلنى كه رها بهم داده بود افتادم... آه عميقى كشيدم... همه ى وسايلم موندن تو اون خراب شده ى لعنتى! تقه اى به در خورد و مادرش اومد تو... با ديدن رها و سودا چشاش گردشد... اونام با سر و وضع در به داغون دست از كتک زدن همديگه برداشتن... خاله شيدا سرى به تاسف تكون داد و گفت: بياين صبحونه بخورين نى نى ها... بعدش رفت بيرون...

بعد از صبحونه كلاساى آموزشى شروع شد...
سودا: صاف راه برو... با متانت... خانوم وار رفتار كن...
رها: وقتى سينه رو مى دى جلو بايد باسنو بدى عقب... به شيک راه رفتن كمک مى كنه...
سودا: قدماتو شمرده شمرده بردار... به جذابتت اضافه مى كنه...
رها: شمرده شمرده حرف مى زنى... باعث ميشه لبات زيباتر به نظر بياد و طرفو به بحث تشويق مى كنى...
سودا: اول سلام مى كنى...
چپ چپ نگاش كردم كه خنديد...
رها: سر ميز شام جرعه جرعه نوشيدنى بخور... كلاس داره...
سودا: وقتى مى خواى حرف بزنى با دستمال صورتتو پاک مى كنى بعد شروع مى كنى... يه قانونه...
رها: نخير... قبلش قاشق و چنگالو صاف دو طرف بشقابت مى زارى...
داد زدم: بسه ديگه...
دوتاشون يهو ساكت شدن...
- سرم رفت بابا... مى خوام صد سال سياه خانوم نباشم...
سودا: غلط كردى! الآنم آماده شو بريم...
- كجا؟!
رها: پيش ننه بزرگه ديگه...
- من پشيمون شدم...
يهو دوتاشون باهم گفتن: چــــــــــــــــــى؟!
- همين كه شنيدين!
سودا: غلط كردى! اين همه ما واست وقت با ارزشمونو هدر داديم... پاشو آماده شو تا دستم به لانچيكوئه ام نيفتاده...
بعد خودشو رها زدن زير خنده... ولى من هنوز ساكت و ساكن سر جام بودم: اگه تو كونگ فو كارى من يه عمره چاقو كشم...
يه لحظه ساكت شد و بعد دستشو تو هوا تكون داد: هونام بخدا اعصاب ندارم يه چى بهت مى گما... دِ پاشو ديگه...
پوفى كردم و پا شدم و مانتومو برداشتم كه بپوشم... سودا يكى از مانتوهاى ديروزى رو داد دستم: اينو بپوش...
خلاصه آماده شديم و راه افتاديم... البته با اون كفشاى پاشنه بلندى كه من پوشيده بودم يه يه ربعى طول كشيد تا برسيم به ماشين...
رها: شيک راه برو...
- آويزونت مى كنما...
رها: بخاطر خودت مى گم...
نفسمو با حرص دادم بيرون و سينه رو كفتر كردم و باسنو دادم عقب... سوار ماشين سودا شديم و چون خونه ى مامان پيرى از اونجا زياد دور نبود زود رسيديم...
از رها و سودا هم خواستم باهام بيان... اونام قبول كردنو سه تامون رفتيم داخل... بازم همون دختره تعارفمون كرد و نشستيم...
رها زير گوشم گفت: عجب جايى افتادى كلک... اينا كه وضعشون خيلى توپه...
- نه اينكه شما بدبخت بيچاره اين...
- ما كه پيش اينا پشيزى نيستيم...
خنديدم: هونام چاقو كشو دست كم گرفتى...
خودشم خنده ش گرفت كه سودا گفت: شما چى ميگين؟!
تا اومدم جوابشو بدم مامان پيرى يه پيداش شد... بازم لباساى شيكى پوشيده بود... يه دامن كوتاه و كت آستين سه ربع ست دامنش مثل دفعه ى قبل مشكى...
هر سه تامون پا شديم... رها ابرويى بالا انداخت و آروم سوت زد...
مامان پيرى يه نگاه به قيافه ى تغيير كرده ى من انداخت و لبخند زد: بفرمائيد...
نشستيم كه گفت: فكر مى كردم فردا مياى! ولى خوب شد كه زودتر اومدى! فكراتو كردى؟!
تا اومدم حرفى بزنم سودا بهم اشاره كرد و خودش گفت:
- بله... اما يه مسئله اى اين وسط هست...
نگاه مامان پيرى چرخيد سمت سودا: چه مسئله اى؟!
- مى دونين كه رسما جايى ثبت نشده كه هونام نوه ى شماست... حتى اسم فاميلشم با شما يكى نيست... اونوقت...
مامان پيرى: فهميدم چى مى خواين...
رها: اشتباه برداشت نكنيد... ما فقط مى خوايم دوستمون يه پشتبانه اى داشته باشه...
مونده بودم اين دوتا چى ميگن؟! من كى بهشون گفتم همچين حرفى بزنن؟! خودشو انگار فكر همه چيز هستن...
مامان پيرى: من حرفى ندارم... بلآخره نوه مه... واسش بهترين جا يه خونه مى خرم و يه ماشين هرمدلى كه بخواد ميزارم زيرپاش... اين ثروت همه ش مال بچه هامه...
اخم كردم... دوست نداشتم اين بحثا بياد وسط ...
مامان پيرى: همين الآن زنگ مى زنم به وكيلم...
بعد با صداى بلندى گفت: پريسا... پريسا...
همون دختره با عجله اومد: بله خانوم...
- زنگ بزن به آقاى امجد بگو سريع بياد...
پريسا: چشم...
و با عجله رفت...
مامان پيرى: يكى از دوستاى تيرداد، آدم درستيه... بهت كمک ميكنه! تو همه ى برنامه هاى تيردادم هست...
فكمو دادم جلو! اگه آدم درستيه چرا با اين تيرداد مى پره؟! با اين وجود هيچى نگفتم كه ادامه داد: بهت آمار ميده... الآنم تو راهه! قرار بود بياد! نمى دونم چراتا الآن نرسيده...
تا اينو گفت صداى زنگ اومد...
لبخند زد: فكر كنم اومد...
بعد پا شد و رفت سمت پله ها... تعجب كردم كه مى خواست مهمونشو تنها بزاره... ولى چيزى نگفتم... چند لحظه بعد سرو كله ى يه پسر خوش پوش پيدا شد... قد و بلند و هيكلى! بينى استخوانى و چشاى خاكسترى! نگاهش نفوذ داشت... تو مغر و استخون آدم رسوخ مىكرد... و اين باعث جذابيتش شده بود... يه كت اسپرت مشكى و شلوار جين پوشيده بود... طورى قدم برمى داشت كه ناخودآگاه درمقابلش يه حس بهت دست ميداد! حسى كه بهت مى فهموند يه برترى خاصى داره... هر چند كه از هر قشرى باشى!
با سودا و رها دست داد و به من كه رسيد دستشو آورد جلو: ارميا نيک زاد هستم...
بدون اينكه باهاش دست بدم سرمو تكون دادم: خوش وقتم...
لباشو جمع كرد و دستشو پس كشيد: بفرمائيد...
چند دقيقه بعد مامان پيرى هم اومد وبا ارميا خوش و بش كرد... عجيب بود كه دامن بلندى پوشيده بود و شال رو سرش بود... حالا مى فهميد چرا رفت... كه لباسشو عوض كنه...
ارميا كنار مامان پيرى نشست...
سودا از بازوم ويشگون گرفت: مى مردى باهاش دست مى دادى؟! ببين چه جيگريه! عجب اسمى هم داره...
چپ چپ نگاش كردم...

مامان پيرى: ايشون هونام خانوم، نوه ى عزيزم هستن همراه دوستاشون... نمى دونم چرا با شنيدن لفظ نوه ى عزيز يه جورى شدم... مكثى كرد و ادامه داد: همه مون مى دونيم چرا اينجاييم... پس بهتره كارو شروع كنيد... من ديگه ميرم يكم استراحت كنم... بعد پا شد و باز رفت... مونده بودم از كاراش... يه جورايى نچسب بود... ارميا يه لبخند مكش مرگ ما زد و گفت: خب... تيرداد امشب يه پارتى دعوته... خونه ى يكى از دوستاى مشتركمون... سمرم هست... من مى برمتون اونجا... به عنوان همراهم... بقيه ش ديگه بستگى به خودتون داره... نگاش كردم: يعنى من بايد چيكار كنم؟! ابروشو انداخت بالا: شيوه هاى زنانه خيلى وقتا كار سازن... عصبانى شدم... رها: منظور؟! دستشو گرفت بالا: سو تفاهم نشه! منظورى نداشتم! هونام خانوم خودشون حتما مى دونن قضيه از چه قراره... سودا نگام كرد... خيلى محكم گفتم:ببينين... من خيلى فكر كردم... ولى به كمک همه تون نياز دارم... دستاشو زد بهم: هركمكى از دستم بربياد كوتاهى نمى كنم... نفس عميقى كشيدم و همه ى چيزايى كه تو ذهنم بود و واسشون گفتم... هر لحظه تعجبشون بيشتر مى شد... صورتاشونو كه ديدم نتونستم نخندم... رها: شوخى ميكنى؟! - نه! خيلى هم جدى م... سودا: تو مى خواى همچين ريسكى كنى؟! سرمو تكون دادم... رها: من نمى زارم پاى على به اين ماجرا باز بشه... سودا چپ چپ نگاش كرد و بدون اينكه حواسش به ارميا باشه گفت: غلط كردى ت... هويج... من و رها دهنمون باز موند... سودا دستشو گرفت جلو دهنشو رنگ دونه هاى صورتش فعال شد و قرمز كرد... ارميا خنده ش گرفت ولى سعى كرد بروى خودش نياره و طورى نشون بده كه تو فكره... رها آروم گفت: خاک تو سرت كه آبرو نزاشتى واسمون... سودا نفس عميقى كشيد و چيزى به روى خودش نياورد و گفت: من پايه م... به ارميا نگاه كردم: هرچند ريسكش بالاست... ولى فكر بدى نيست... نگام افتاد به رها... نفسشو با حرص داد بيرون: جهنم... منم هستم... دستامو زدم بهم: اينه... هرسه تاشون باهم نگام كردن... با خنده گفتم: خب ذوق كردم از اينكه راضى شدين... ولى مامان پيرى... يعنى خانوم صالحى نبايد بفهمه! ارميا فهميد روى صحبتم با اونه... به آرومى پلک زد: مطمئن باشيد... داشتيم رو نقشه مون كار مى كرديم كه سر و كله ى همون عموهه ( وكيل ) پيدا شد... با ديدن من لبخند زد... مامان پيرى هم اومد و نشستن به حساب كتاب... قرار شد يه آپارتمان توى الهيه و يه ماشين واسه من بخرن... البته انگار همه چيز آماده بود و ماشين شونم تو پاركينگ بود و فقط امضاى من لازم بود... آقاى امجد خودكارو داد دستم: دخترم اينجا رو امضاكن... با ترديد خودكارو ازش گرفتم... يعنى با يه امضا سند اونجا ميخوره به نام من؟! دستمو بردم جلو و رو كاغذ گذاشتم... فقط چندتا حركت كوتاه كافى بود تا به اونى كه مى خواستم برسم... سودا: چرا معطلى؟! نفس عميقى كشيدم و خودكارو گذاشتم رو كاغذ و رو به مامان پيرى گفتم: - شما ازمن يه كارى خواستين... درسته؟! سرشو تكون دادم كه ادامه دادم: پس تا اون كارو انجام ندادم نمى تونم اين برگه ها رو امضا كنم...

برق تحسين تو نگاه همه شون بود... با اين وجود مامان پيرى گفت:
- من اين خونه رو بخاطر كارى كه قراره بكنى بهت نمى دم... تو نوه مى!
چشامو بستم: حرفتونو قبول دارم اما... هنوزم معلوم نيست كه من واقعا نوه تون هستم يا نه... شايد...
حرفمو ادامه ندادم...
كه مامان پيرى گفت: من راضى م...
- ولى من ناراضى م...
سودا: امضاش كن هونام...
آقاى امجد: مشكلى نيست... هر وقت خواستين بنده درخدمتم! شما هم موقتا مى تونيد تو اون خونه ساكن باشيد... قول نامه...
- قول نامه هم نمى خوام...
خنديد: لج بازى دختر جون... خب ديگه بنده مرخص ميشم...
مامان پيرى: خواهشا حساب ها هم چک بشه...
آقاى امجد: حتما!
ارميا هم پا شد: منم ميرم... هونام خانوم ساعت هشت منتظرم...
مام كه ديگه كارى نداشتيم پا شديم...
مامان پيرى: هونام يه لحظه با من بيا...
سرمو تكون دادم و دنبالش راه افتادم! ارميا شماره ى سودا رو گرفت و از رها و سودا خداحافظى كرد و با آقاى امجد رفتن... رها و سودا م دوباره نشستن منتظر من...
مامان پيرى در يه اتاقو باز كرد و داخل شديم...
اتاقش شبيه همون اتاقى بود كه اون روز توش قايم شدم... فقط رنگ پرده ها و مبلمان فرق مى كرد...
رفت سمت يه كمد و از تو كشوش يكم خرت و پرت درآورد و اومد سمتم...
مامان پيرى: اين كليد خونه س... مبله س... اينم سوئيچ ماشين... رانندگى بلدى؟!
اوه چه خرت و پرتاى با ارزشى!
سرمو تكون دادم: نه!
مامان پيرى: پس ياد بگير!
چيزى نگفتم و با ترديد كليدا رو گرفتم... يه پاكتم داد دستم: اينم پيشت باشه!
- اين چيه؟!
- خودت ببين!
بازش كردم... پر از تراول بود: اما...
- اما نداره... اينو ديگه بايد قبول كنى! اگه نه كه راتو بكش برو...
ترجيح دادم ساكت باشم... اين زن خيلى جدى بود...
ازش خداحافظى كردم و رفتم پايين... رها و سودا هم به محض ديدن من از جاشون پا شدن...
از اونجا كه زديم بيرون سودا گفت: نقشه ت بدک نيست ولى مطمئنى كارسازه؟! با اين تعريفايى كه ننه بزرگت مى كرد بعيد مى دونم طرف هالو باشه...
- وقتى هيچى نفهمه ديگه هالو بودن چه معنى اى داره؟!
رها: اينم حرفيه... حالا بريم آرايشگاه يا خونه تو ببينيم؟!
سودا: آرايشگاه مهم تره... زياد وقت نداريم...
بعد پيچيد و چند دقيقه بعد باز جلوى همون آرايشگاه نگه داشت...
- باز كه اومديم اينجا...
سودا: آشناس بابا... كارشم بيسته...
- آره واقعا...
خنديد: خفه... بپر پايين...
رفتيم تو و باز من نشستم زير دست خانوم شهابى... تا مى تونست موهامو كشيد و منو حرصم داد و يک ساعت بعدش گفت: ببين خوشت مياد؟!

تو آينه به خودم نگاه كردم... پشت موهامو ساده جمع كرده بود بالاى سرم و جلوشو صاف يه طرفه ريخته بود... چشامو طورى درست كرده بود كه انگار كشيده س... فقط رژم خيلى بد رنگ بود... نارنجى!
بد نشده بود...
رها: عاليه...
- آره اما يه چيزى اضافه س...
بعد دستمو كشيدم رو لبامو همه ى رژمو با يه حركت پاک كردم: حالا عالى شد...
هر سه تاشون منگ نگام كردن كه خنديدم و مانتومو پوشيدم...
از آرايشگاه كه زديم بيرون و رفتيم خونه ى سودا اينا... به محض اينكه پامونو گذاشتيم تو اتاقش سودا در كمدو باز كرد و چند دست لباس انداخت رو تخت: انتخاب كن...
رها: اون كت و شلوار مشكى يه خوبه... به آرايش تيره شم مياد...
سودا: ولى اون پيراهن سورمه اى خوب تره...
- اون كه نصف تنمم نمى گيره... همون مشكيه خوبه...
بعد برش داشتم و رفتم يه گوشه ى اتاق و تنم كردم... حالا انگار رفتم گوشه ى اتاق نديدنم...
رها: واى خيلى قشنگه!
سودا: من هنوز ميگم سورمه ايه...
رها: غلط كردى خيلى بهش مياد... كفشاتم بپوش...
كفشاى پاشنه ده سانتى كه رها بهم دادو پوشيدم و يكم راه رفتم... واسم خيلى سخت بود...
رها: شالتو برداریا...
چپ چپ نگاش کردم که ازم رو گرفت...
ولی بعد سریع گفت: يه دفعه گاف ندى اونجا؟!
سودا: اول پيش غذا... غذاى اصلى... دسر...
رها: نوشيدنى جرعه جرعه...
- ترو خدا باز شروع نكنيد...
گوشى سودا زنگ خورد... سریع نگاش کرد: ارميا س...
بعد دستشو گذاشت رو سينه ش و مثلا از حال رفت...
رها: خاک تو سرت جواب بده قطع شدا...
سودا سريع صداشو صاف كرد و جواب داد: سلام... ممنون شما خوبيد؟! خوش مى گذره؟!
رها چشاشو گرد كرد و ازش ويشگون گرفت كه به خودش اومد و تک سرفه اى كرد: ببخشيد... بله... بله آماده س... يادداشت بفرمائيد...
آدرسو بهش داد و ازش خداحافظى كرد...
رها: چه خوش و بشى هم مى كنن باهم!
سودا: خاک به سرت... اين با اين دک و پزش معلوم بود بچه مثبته...
با بدبينى گفتم: از دست دادنش معلوم بود...
سودا: اينقدر منفى نگر نباش... اين چيزا ديگه عاديه...
نيم ساعت بعد خاله شيدا صدام زد: هونام جان با تو كار دارن...
با ترس قرصامو گذاشتم تو كيفمو از رها و سودا خداحافظى كردم و زدم بيرون...
شانس آوردم خاله شيدا تو آشپزخونه بود و از همونجا ازش خداحافظى كردم... وگرنه اگه منو مى ديد نمى دونستم بايد بهش چى بگم...
درو باز كردم و نگام به ماشين سفيد و شاسى بلند ارميا افتاد... آه عميقى كشيدم... با اين كفشا چطورى برم بالا...
با ديدنم سريع پياده شد و اين بار بدون اينكه بخواد باهام دست بده سلام كرد و درو برام باز كرد...
سعى كردم حرفاى سودا و رها رو بخاطر بيارم... سينه مو دادم جلو و باسنمو دادم عقب... اول پيش غذا... غذاى اصلى... بعدشم دسر...
خندم گرفت و با ناز كه خيلى هم واسم سخت بود سوار شدم...
خودشم سوار شد و بدون حرف راه افتاد....
فضا واسم خيلى سنگين بود... من اين پسره رو نيم ساعت بيشتر نديدم اونوقت رو چه حسابى دارم باهاش ميرم مهمونى؟!
باز خوبه اينو نيم ساعت ديدم اون يارو تيرداد و كه حتى صورتشم نديدم...
نگامو دوختم به ارميا... كت و شلوار شيکى پوشيده بود و كراوات خوشگلى زده بود...

فكمو از حرص داده بودم جلو و از پنجره به بيرون نگاه مى كردم...
دستشو برد جلو و يه آهنگ ملايم گذاشت:

چشماى بسته ى تو رو با بوسه بازش مى كنم...
قلب شكسته ى تو رو خودم نوازش مى كنم...
نمى زارم تنگ غروب دلت بگيره از كسى...
تا وقتى من كنارتم به هرچى مى خواى مى رسى...
چه آهنگ قشنگى بود... بهم آرامش ميداد...

خودم بغل مى گيرمت...
پر مى شم از عطر تنت...
كاشكى تو هم بفهمى كه...
مى ميرم از نبودنت...
خودم بجاى تو شبا بهونه هاتو مى شمرم...
جاى تو گريه مى كنم... جاى تو غصه مى خورم...
صداى آهنگو كم كرد و گفت: تيرداد از دختراى سرسخت خوشش مياد... ولى نمى دونم چرا از اين سمر خانوم خوشش اومده...
- چه جور آدميه؟!
سرشو تكون داد: من نظرى ندارم... قضاوت با خودتون...
- پس چرا حرفشو كشيدين؟!
- مى خواستم بدونيد كه بايد چه جورى باشين...
از حاضر جوابى ش حرصم گرفت... ولى چيزى نگفتم...
چند دقيقه بعد جلوى يه خونه ى ويلايى خارج از شهر نگه داشت... استرس داشتم ولى سعى مى كردم آروم باشم...
ارميا درو واسم باز كرده بود... خوب بلد بودم احساساتمو پنهان كنم... پس خيلى خونسرد پياده شدم...
يه نگاه به اطرافم انداختم... اينجا كه برهوته... به خونه هه نگاه كردم... دو طبقه بود و نماش سفيد... پيچكايى كه جلوش بودن اجازه ى ديد بيشترى نمى داد...
ارميا زنگ آيفونو زد و چند لحظه بعد درو باز كردن و داخل شديم...
يه حياط بزرگ رو به رومون بود... هرچى نزديک تر مى شديم صداها بيشتر و استرس منم بيشتر مى شد...
يه دختر و پسر جوون جلوى در بودن كه با ارميا دست دادن...
دختره: اوه... راه افتادى ارميا...
ارميا خنديد و چيزى نگفت...
پسره كه قيافه ى عجيبى واسه خودش درست كرده و لاغر بود خواست باهام دست بده كه باز سر تكون دادم... خيط شده دستشو پس كشيد كه ارميا خنديد...
بروى خودش نياورد: بياين تو... تيرداد خيلى وقته منتظرته ارميا...
رفتيم تو... داخل تاريک بود و فقط رقص نور معلوم بود كه لحظه ى اول چشممو اذيت كرد...
حس بدى داشتم... ارميا به هركس مى رسيد سلام مى كرد باهم دست مى دادن و منو معرفى مى كرد و منم براى اينكه سه نشه فقط سرمو تكون مى دادم و هى تكرار مى كردم: خوش وقتم...
مى ترسيدم از طرز حرف زدنم پى به اينكه من ازاون جماعت نيستم ببرن... اونقدر بهم گفته بودن كه بى پول و بدبختم كه به خودمم ثابت شده بود...
ارميا: بفرمائيد... ايشون تيردادن... پسر عموتون...
به پسرى كه كنار يه دختر لاغر اندام كه يه لباس پرزرق و برق پوشيده بود اشاره كرد... هردوشون بهمون پشت كرده بودن و نمى ديدمشون...
رفتيم سمتشون كه برگشتن طرفمون... دهنم با ديدن تيرداد چفت شد...

اين كه همون تيرداده... يعنى همون پسره س كه ديشب باهاش تصادف كرديم... آب دهنمو قورت دادم... پس اين پسر عمومه... هه! ولى عجب تيكه اى يه... يه نگاه به دخترى كه همراش بود و مطمئن بودم سمره انداختم...
يه دختر لاغر اندام و ريز نقش... صورت كوچيكى داشت كه يكم تو ذوق ميزد... ولى چشماش درشت بود و ميشد گفت اين نقصو پوشونده بود... يا حد اقل كمرنگش كرده بود...
چشماى درشت عسلى! گونه هاش با رژ گونه ى خوشرنگى آرايش شده بود و برجسته تر به نظر ميرسيد... بينى ش معلوم بود عمل شده س... لباشم با اينكه شكرى بود ولى با نمكش كرده بود... در كل بجاى اينكه خوشگل باشه جذاب بود...
ارميا: ايشون دوست جديدم هستن... هونام خانوم!
بعد با دستش به تيرداد اشاره كرد: آقا تيرداد و دوستشون سمر خانوم...
سمر اخم ريزى كرد... شايد دوست داشت ارميا اونو همسر يا حد اقل نامزد تيرداد معرفى كنه...
تيرداد دستشو گرفت جلوم: ديشب افتخار آشنايى تون نصيبم شده...
به ارميا نگاه كردم... با اينكه از حرف تيرداد تعجب كرده بود اما داشت با زبون بى زبونى بهم اشاره ميكرد كه باهاش دست بدم...
با ترديد دستمو بردم جلو... با اينكه دوست نداشتم اما براى چند لحظه دستشو لمس كردم... سمرم انگار جز اون دسته آدمای بی تفاوت بود...
اون جايى كه وايساده بوديم جلوى مى شد گفت يه بار خونگى بود... يه نفر پشت پيشخوان فقط مشروب مى ريخت و به بقيه ميداد... اونقدر رنگارنگ و متنوع بودن كه براى يه لحظه وسوسه شدم منم يكم بچشم... ولى خيلى زود پشيمون شدم...
ارميا كنارم ايستاده بود... آروم سرشو آورد زير گوشم: همراتونه؟!
سرمو تكون دادم و آروم از تو كيفم درش آوردم و دادم دستش... يه نگاه بهشون انداخت و چشاش گرد شد: شما از اينا استفاده مى كنيد؟!
سرمو تكون دادم... با خنده زير لب گفت: اين كه فيلو از پا مى اندازه...
- چيزى گفتين؟!
- خير...
تيرداد دست سمرو گرفت رو به ارميا گفت: نمياين؟!
ارميا موند چى بگه... چونه شو خاروند: گرم مى كنم بعد...
تيرداد خنديد و يه نگاه به من انداخت و با سمر رفتن وسط... داشتم نگاشون مى كردم... بايد بيشتر مى شناختمش...
ارميا: مشروب؟!
نگام چرخيد سمتش... سرمو تكون دادم... لبخندى زد و يكم از نوشيدنى ش خورد... تو دلم به حرفاى مامان پيرى خنديدم... آدم درستيه...
- هميشه مى خورين؟!
ارميا: ببخشيد؟!
- منظورم مشروبه؟!
بلند خنديد: اما اين مشروب نيست...
ابرومو انداختم بالا...
- دلستر...
سرمو تكون دادم... ارواح عمه ت... تيرداد و سمر بين اون جمعيت گم شده بودن... نگامو به اطراف چرخوندم... همه ى زوج ها يه جورى مشغول بودن و بعضى هاشون گه گدارى دست تو دست همديگه يا تو بغل همديگه مى رفتن طبقه ى بالا... نفسمو با حرص دادم بيرون و زير لب صلوات فرستادم... خدايا خودمو به خودت سپردم...

ارميا رو به اون پسره كه به همه مشروب مى داد گفت: ويسكى!
اونم واسش تو يه ليوان پايه بلند يه نوشيدنى ريخت و ارميام يكى از قرصامو انداخت توش كه سريع توش حل شد...
- فكر مى كنيد يكى كافيه؟!
- والا نصفه شم كافى بود...
- كار از محكم كارى عيب نمى كنه...
و يكى ديگه انداختم توش كه خيلى قشنگ آب شد... خوشم اومده بود كه اينقدر زود آب مى شد... حواسم نبود و خواستم يكى ديگه م بندازم كه ارميا سريع گفت: چيكار مى كنيد؟!
- ببخشيد حواسم نبود... آخه خوشم مياد اين جورى آب مى شه...
خنديد: فكر رفيق ما هم باشين... راسى مگه شما همديگه رو مى شناسين؟!
- ديشب دوستم سودا باهاشون تصادف كرد...
- اه... قضيه جالب شد...
تيرداد و سمر با خنده برگشتن... ارميا ليوانايى كه آماده كرده بود و بهشون داد... اونجا بود كه فهميدم هيچوقت نبايد به هيچ كس اعتماد كنى! هرچند نزديک ترين دوستت باشه... احتياط شرط عقله... حالا خوبه اين ارميا قصدش خيره...
تيرداد مشروبو يه نفس سر كشيد و روبه همون پسره: يكى ديگه...
سمر اما با همون يكى مشغول بود...
ارميا: تيرداد سر حال نيستى! چيزى شده؟!
نفسشو با حرص داد بيرون: مادربزرگم... داره اذيت مى كنه...
ارميا: چرا؟!
تيرداد: به ازدواجمون راضى نيست...
ارميا يه نگاه به سمر انداخت و زير لب يه چيزى گفت...
به سمر چشم دوختم... چه دليلى داشت كه ارميا و مامان پيرى ازش بدشون مى اومد؟! فكمو دادم جلو...
تيرداد اون يكى هم سركشيد...
ارميا بهم اشاره كرد و رفت سمت سمر: افتخار مى دين؟!
سمر خنديد: افتخاره...
و بدون اينكه تيردادو آدم حساب كنه دست ارميا رو گرفت و رفتن وسط... تيردادم انگار واسش خيلى عادى بود چون اخم به صورتش نيومد... خودمو بهش نزديک كردم... مونده بودم بايد چيكار كنم...
انگار سرش داشت دو دو مى زد... با بدجنسى كنارش نشستم...
- حالتون بده؟!
تيرداد: نه... فقط يكم سرم درد مى كنه... مسكن دارين؟!
خندم گرفت... بدبخت همين مسكنا سرتو به درد انداخته...
- نه! يعنى چيزه... خوب مى شيد مسكن واسه چى؟!
مى ترسيدم يكى ديگه بهش بدم بميره... والا...
از جاش پا شد و همونطور كه مى رفت سمت طبقه ى بالا گفت: ببخشيد... من بايد برم...
سريع گفتم: مى خواين همراتون بيام؟!
يه جورى نگام كرد كه حساب كار دستم اومد... برام عجيب بود كه تو حالت مستى م همه چيز حاليش بود... و اين اصلا خوب نبود...
- چيزه... تا اتاق همراهيتون مى كنم... انگار حالتون زياد مساعد نيست...
يعنى خودم مونده بودم به اين حرف زدنم... مثله اينكه آموزشاى سودا و رها تاثير خودشونو گذاشته بودن...
چيزى نگفت كه منم پر رو پر رو باهاش هم قدم شدم... سرمو چرخوندم ببينم ارميا و سمر كجان كه ديدم هنوز دارن مى رقصن... ماشالا به اين سمر خانوم... خسته نمى شه از رقص... ارميا نگاش چرخيد سمت ما... تو نگاش دو تا جمله بود: موفق باشى... و ... مراقب خودت باش...

آب دهنمو قورت دادم و سرمو واسش تكون دادم و با اينكه داشتم از ترس مى لرزيدم ولى خودمو كنترل كردم... خدايا خودت منو ببخش...
رفتيم سمت راه پله... تيرداد نرده ها رو گرفته بود و بالا مى اومد... مشروب و قرصا كار خودشونو كرده بودن...
به گوشيم اس ام اس اومد... يه گوشى نوكيا يازده دو صفر داشتم كه دربه داغون شده بود... با بدبختى يه دكمه شو فشار مى دادم... سودا بود: بپا حامله نشى... و يه شكلک كه تو گوشيم باز نمى شد و مسلما آرم خنده بود...
نمى تونستم جوابشو بدم... چون بايد با دكمه ها كشتى مى گرفتم و تو اون لحظه وقتش نبود... يه نگاه به تيرداد انداختم... چقدر خوش پوش بود...
رسيديم به طبقه ى بالا... يه راهروى بزرگ كه دو طرفش پر در بود... شايد هر سمت شيش يا هفت تا... چقدر اين خونه اتاق داره... تيرداد رفت سمت يه درو بازش كرد: شما بفرمائيد...
- بزاريد كمكتون كنم!
حال نداشت جوابمو بده... راست مى گفتن كرم از درخته... رفتيم تو اتاق... يه تخت دو نفره وسط اتاق بود... معلوم بود صابخونه از اون خر پول داراست كه يقينا توى هر اتاقش اينقدر امكانات هست... پوزخندى روى لبم نقش بست... امكانات واسه ى چه كارى؟! شايد اينم يه راه درآمد بود...
تيرداد با همون لباس بى توجه به من خودشو رو تخت پرت كرد... در واقع از هوش رفت... انگار اصلا يادش رفته بود منم تو اون اتاقم... درو آروم بستم و با ترديد رفتم نزديكش... چشامو بستم و آية الكرسى رو خوندم و سه بار صلوات دادم و چشامو باز كردم... كيفمو گذاشتم رو ميز آرايشى توى اتاق و دستمو بردم سمت كراواتش... آروم از يقه ش بازش كردم... دستم رفت سمت كتش... من نمى تونم...
سريع از اتاق زدم بيرون و بالاى راه پله ايستادم... ارميا و سمر نزديک بار بودن... سمر بدتر از تيرداد مست بود و خودشو مى انداخت رو ارميا و ارميا هم هى می كشيد كنار...
با ديدن من سمرو رو صندلى ول كرد و سريع اومد طرفم... با ديدن سمر كه انگار از حال رفت خنده م گرفت... آخه مگه مجبوريد تا خرخره بخوريد؟!
ارميا: خوابيد؟!
سرمو تكون دادم: آره... اما من... من...
خنديد: مشكلى نيست... منتظر باشين...
بعد برگشت پايين و چند لحظه بعد با يه چيز ى كه تو دستش بود برگشت: كدوم اتاقه؟!
با دستم به اتاق اشاره كردم... رفت تو و چند دقيقه بعد با خنده برگشت...
كوفت! انگار به اين خيلى خوش گذشته... صورتش از خنده سرخ شده بود: مشكل حل شد...
همونطور كه مى رفت سمت پله ها ادامه داد: من سمرو مى رسونم... اونقدر مست هست كه نفهمه دور و برش چه خبره... موفق باشيد...
روى پله ى آخر بود كه باز برگشت: مواظب خودتون باشيد...
لبامو تكون دادم: ممنون...
ارميا هم رفت... رفتم تو اتاق... اولش چشامو بستم... آروم چشم سمت چپمو باز كردم... يه چشمى يه نگاه بهش انداختم... آه... خدايا شكرت... اون يكى چشمم هم باز كردم...
خوبه شعورش رسيده بود كه دورش ملافه بپيچه... لباساش بهم ريخته وسط اتاق ولو بود... خنده م گرفت... اين ارميا هم كم كلكى نبودا...
رفتم سمتش... حالا هم داشتم از استرس مى لرزيدم هم خنده م گرفته بود... پوفى كردم و كفشامو درآوردم و دور تر ازش گوشه ى تخت خوابيدم... عجب اودکلون خوبى زده لامصب... نفس عميقى كشيدم و بوشو كه از بوش خيلى خوشم اومده بود به مشام كشيدم...


تيرداد همچين خوابيده بود كه انگار صدساله خوابه... غلتى زد و دستشو گرفت سمتم... يا امام زمان... سريع خودمو كشيدم كنار... خدايا امشبو زودتر به صبح برسون... نگام به يه نقطه خيره شد... روى ملافه چند تا لكه ى قرمز بود... آب دهنمو قورت دادم... حتما كار ارميا بود... اون چيزى كه دستش بود...
نگامو به نيم تنه ى لخت تيرداد دوختم... عجب هيكل داره اين پسر عموى ما... بازم نگامو دوختم به قيافه ش... چشماش چه رنگى بود؟! سعى كردم ديشبو به خاطر بيارم... قهوه اى بود... حتى تو اون تاريكى هم برق چشماى قهوه اى شو تشخيص داده بودم... بينى ش خيلى خوش فرم بود... عملى بود؟! نه عملى نبود ولى خوش فرم بود...
گوشيم ويبره زد...
رها: خوش مى گذره؟!
خنده م گرفت... چند ثانيه بعد يه مسيج ديگه اومد...
سودا: حواستو جمع كنيا... مشكلى پيش اومد زنگ بزن... ما بيداريم...
پوفى كردم و سعى كردم بخوابم... ساعت نه بود كه چشامو باز كردم ... اين چقدر مى خوابه... با اون مسكنايى كه من بهش دادم نميره خوبه... سرمو بردم جلو... نه انگار نفس مى كشه... غلتى زد و يهو چشاشو باز كرد... چشامو تو چشاش دوختم... يهو پريد و رو تخت نشست...
يه نگاه به من و يه نگاه به خودش انداخت... تو چشاش نگرانى موج مى زد... اما خيلى جدى گفت: اينجا چه خبره؟!
حالا وقت اجراى نقشه بود... پا شدم و دستمو تو هوا تكون دادم و داد زدم: از من مى پرسى؟!
يه فحشم چاشنى كارم كردم: كثافت...
زير لب استغفار كردم...
چشاشو ريز كرد: نگو كه من و تو... ديشب...
سرمو گذاشتم رو زانو هام و الكى صداى گريه درآوردم: عوضى... بدبختم كردى...
يكم زور زدم كه اشکم دربياد... تا حدى هم موفق بودم...
زمزمه وار گفت: ببين بچه جون... من خودم يه عمره با امثال تو سر و كار دارم...
اين واسم زيادى بود...
داد زدم: منظورت چيه؟! رک و راست بگو نمى خواى پاى كارى كه كردى وايسى!
بعد نگامو دوختم به لباساش... اونم همين طور... به كفشام كه كنار لباساش بود... اونم نگامو دنبال مى كرد... اين بار نگاه هر دومون به يه نقطه خيره شد... به لكه هاى قرمز رنگ رو تخت... نفسشو با حرص داد بيرون: آخرين چيزى كه يادمه اينه كه جلوى بار داشتم مشروب مى خوردم و بعدشم سرم گيج رفت و خودمو به يه اتاق رسوندم...
خدا رو شكر يادش نبود من خودم آويزونش شدم...
تيرداد: اما تو...
الكى چونه مو لرزوندم... كلا روى فكم احاطه ى كامل داشتم...
- بدبختم كردى! مى فهمى؟!
نگام كرد... تو نگاش ترديد معلوم بود... چشاشو ريز كرد و اومد سمتم: من مست بودم! تو كه نبودى!
ذهنم قفل كرد... فكر اينو نكرده بودم... داشت نزديک تر مى شد... آب دهنمو قورت دادم: برو عقب...
- چرا؟! مگه ما ديشب با هم نبوديم؟!
همونجا رو تخت اون مى اومد جلو و من خودمو مى كشيدم عقب... ديگه جايى واسه عقب رفتن نبود... دستشو آورد سمت صورتم...
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۸-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۰۵ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان " قدیسه ی نجس "
نفس حبس شده مو با حرص دادم بيرون: به من دست نزن...
خنديد: مى ترسى كوچولو؟! ولى بايد بهم جواب بدى... من مست بودم... تو كه نبودى!
به خودم لعنت فرستادم كه چرا منم براى رد گم كنى به قول ارميا يكم از اون دلسترا نخوردم...
دستمو به تخت تكيه داده بودم و نيم تنه م رو هوا بود... اونم بدون اينكه باهام تماسى داشته باشه روم خم شده بود... عصبى گفت: جواب منو بده...
مثل هميشه و طبق عادت فكمو دادم جلو: تو به زور...
خنديد... خيلى زياد: معلومه كه دروغ مى گى! من هيچ وقت به زور با كسى رابطه نداشتم...
داد زدم: ديشب مست بودى... به زور...
انگشت اشاره شو گذاشت رو لبش و اخم كرد: هيشششش... خيله خب حرفى نيست... حالا چرا مى رى عقب؟! مگه فرقى هم مى كنه؟!
و سرشو به سمت چپ برگردوند و با نگاهش به لكه ها اشاره كرد... دلم مى خواست داد بزنم... يا نه گازش بگيرم...
توى يه حركت ناگهانى از زيرش در رفتم و اومدم پايين تخت... ابروشو انداخت بالا: زبلم كه هستى! ديشب چرا اينطورى از زير دستم در نرفتى؟!
با حرص گفتم: هميشه بايد از دو نفر ترسيد... يكى آدم ديوونه و يكى آدم مست...
چونه شو خاروند: باشه عيبى نداره... ولى من هم مست مى كنم هم ديوونه م...
ازش لجم گرفته بود... تكيه مو دادم به ديوار و تو همون حال نشستم... در واقع از ديوار سُر خوردم... سرمو گذاشتم رو زانوم... از اين بعيد نبود واقعا بلايى سرم بياره...
تيرداد: چقدر؟!
سرمو بلند كردم و نگاش كردم... منظورش چى بود؟!
كلافه گفت: چقدر مى گيرى دست از سرم بردارى؟!
دوست داشتم پا شم برم و چاقو مو بكشم رو اون صورت بى نقصش و ناقصش كنم... دستشو برد لاى موهاش: تو دوست دختر ارميايى؟!
سريع گفتم: نه! فقط دوستيم...
- ببين... اسمت چى بود؟!
زمزمه كردم: هونام...
تيرداد: ببين هونام، من مى تونم درمانت كنم...
چشامو ريز كردم: مگه من مريضم؟
عصبى خنديد: يعنى مى خواى بگى نمى فهمى منظورم چيه؟
راست مى گفتا! چرا نفهميدم منظورش چيه؟! حالا چى بايد مى گفتم؟! لبامو جمع كردم: خيله خب... فعلا مى خوام برم...
با دستش به در اشاره كرد... پا شدم و رفتم كفشامو پوشيدم و كيفمو مانتومو برداشتم و داشتم از در خارج مى شدم كه گفت: صبر كن...
برگشتم... يه جورى بهم خيره شده بود كه انگار مى خواست بفهمه بهش دروغ گفتم يا راست...
تيرداد: شماره تو بهم بده...
سريع شماره مو واسش خوندم كه تو گوشيش زد و همون لحظه بهم زنگ زد... ديگه موندنو جايز ندونستم و زدم بيرون... درو كه بستم نفسمو فوت كردم بيرون... اين قدم اول... خدا رو شكر بخير گذشت...
داشتم از پله ها مى رفتم پايين كه ديدم ارميا روى يه صندلى نشسته و يه سيگار روشن دستشه كه انگار يادش رفته بكشه... چون همه ش داشت دود مى شد... با ديدن من سريع بلند شد و اومد سمتم: چى شد؟! كم كم داشتم نگران مى شدم...
چشمكى زدم و با ذوق گفتم: مگه مى شه هونام از پس كارى برنياد؟!
خنديد... فهميدم منظورش به ديشب بود که عین خر تو گل گیر کرده بودم...
سعى كردم مسير ذهنشو عوض كنم: می شه منو برسونيد؟!
- حتما... بفرمائيد...
با هم از اون خونه زديم بيرون...

خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود...

على: بفرمائيد...
من و سودا نشستيم و رها رفت پشت ميز على نشست و چرخيد... خاک تو سر از اين صندلى چرخ دارا خوشش مى اومد... تو خونه ى سودا اينام كارش همين بود... على با خنده نگاش كرد و نشست رو به روى ما... سودا م همه ى حواسش به صندلى بود و مطمئنا داشت حسرت مى خورد كه چرا جاى رها نيست... حالا انگار اين صندلى هه با صندلى خودش چقدر فرق داشت...
على سفارش قهوه داد و بعد شروع كرد به حرف زدن: خب... رها يه چيزايى واسم گفته... يه آشنا دارم كه كارتونو راه مى اندازه... ولى يكم طول مى كشه...
سودا: زمانش مهم نيست... دو، سه هفته ديگه...
على: مطبش تو همين ساختمونه... يه سر بهش بزنيد بد نيست... منظورم اينه كه خودتون باهاش حرف بزنيد...
سرمو تكون دادم كه در وا شد و يه آقاى مسن با يه سينى كه توش چهارتا فنجون قهوه بود اومد تو!
به من كه رسيد گفتم: ممنون! من قهوه نمى خورم...
على خنديد: راست مى گى يادم رفته بود... حاجى واسه هونام خانوم چايى بيار...
سريع گفتم: نه باو لازم نى!
خنديد... مى دونستم به طرز حرف زدنم مى خنده... حاجى رفت... به رها نگاه كردم... هنوز داشت مى چرخيد و اصلا انگار تو اين دنيا نبود...
با سودا پا شديم بزنيم بيرون كه على گفت: كجا؟! لا اقل قهوه تونو مى خوردين...
سودا: مرسى ديگه... بده به اون رها خسته شد حيوونى...
رها: من الآن قهوه نمى خورم كه...
سودا خنديد و زير لب يه چيزى گفت و قبل از اينكه قضيه سه بشه از اتاقش زد بيرون... منم رفتم دنبالش... حاجى با يه فنجون چاى كه تو سينى گذاشته بودش پشت در بود... تشكرى كردم و با سودا رفتيم مطب همون خانوم دكترى كه على مى گفت... مثل اينكه هماهنگ شده بود چون وقتى اسم مونو به منشى گفتيم سريع فرستادمون تو...
خانوم دكتر برخلاف انتظارم خيلى جوون بود... وقتى قضيه رو بهش گفتيم خيلى خنديد و بعدشم قبول كرد كه اين كارو واسمون بكنه و يه گواهى م واسم نوشت و گفت: بيا... اينم لازمت مى شه...
بعد چشمكى زد و گفت: مخت به كجاها كشيده... ولى مطمئنى بعد ها واست بد نمى شه؟!
شونه بالا انداختم: مجبور بودم... از هر راهى مى رفتم موفق نمى شدم...
سرشو تكون داد: راست مى گى... كارِت هم تا هفته ى ديگه راه مى افته... موفق باشى!
بازم ازش تشكر كردم و زديم بيرون... سودا پريد هوا: همينه... رسيدى بهش ديگه هونام... خوش بختى در انتظار توست...
- برو بابا... حالا بايد بيفتيم دنبال كار سمر...
- محاله بفهمه شما ديشب با هم بودين ولش نكنه...
فكمو دادم جلو: نمى دونم والا...
زد زير چونه م: نكن اين جورى كثافت...
چون مى دونستيم امكان نداره رها حالا حالا ها از على دل بكنه خودمون دوتا زديم بيرون... رفتيم سمت پاركينگ كه با تعجب ديدم رها به ماشين سودا تكيه داده...
با تعجب نگاش كرديم كه گفت: ها؟! فكر كردين مى زارم تنهايى برين خونه رو ببينين؟!
سودا: تو كه قرار بود...
سريع جلوى دهنشو گرفتم: بابا زشته سودا... يكم مراعات كن...
رها خنديد: مى خواستما... ولى اين مريضا حقمو خوردن... سگ خورا...
با خنده سوار ماشين سودا شديم و رفتيم سمت الهيه... نزديک خونه بوديم كه گوشيم زنگ خورد... به شماره خيره شدم...
سودا: كيه؟!
رها: چرا جواب نمى دى پس؟!
- تيرداده...

سودا زد رو ترمز... آى بميرى كه دم به دقيقه اون بى صاحابو فشار مى دى!
رها كه به جلو پرت شده بود برگشت سر جاش: مثل آدم نمى تونى رانندگى كنى كرم دارى هى نيمه جونمون مى كنى؟!
سودا: قطع شد؟!
- آره...
ولى باز دوباره گوشيم زنگ خورد...
رها: زود جواب نده... بزار يكم ديگه زنگ بخوره... يک... دو... سه... جواب بده...
جواب دادم: الو؟!
- تيردادم...
- خب منم خردادم...
- واى تو چقدر با مزه اى!
- ديگه كاريه كه ازمون برمياد...
- فكر مى كردم الآن بايد زانوى غم بغل گرفته باشى!
- مقاوم تر از اين حرفام...
چند لحظه ساكت شد و بعد گفت: كجايى؟!
- خونه م...
- خونه ت كجاست؟!
- الهيه...
سوت كوتاهى كشيد: اوه... مى خواستى بگى بچه مايه دارى؟!
تو دلم: آره چه جورم؟! اونقدر مايه دارم كه آواره ى خونه ى دوستام شدم...
- خودت پرسيدى!
- خيله خب... آدرس بده بيام...
اگه آدرس بدم نمى فهمه اين خونه مال املاک خودشونه؟! نه! يادمه كه مامان پيرى گفته بود تيرداد از وجود اين خونه خبر نداره... - ببخشيد؟!
- چيه مى ترسى؟! ديشب كه...
نزاشتم ادامه بده و آدرسو بهش دادم و قطع كردم...
سودا: چى مى گفت؟! آدرسو چرا بهش دادى؟!
- داره مياد... زود باش...
سودا سرعتشو بيشتر كرد و جلوى يه آپارتمان نگه داشت... يه نگاه بهش انداختم... واحد من تو طبقه ى 13 م بود...
سودا: حالا چرا 13...
رها: مثل خودش نحسه...
از بازوش ويشگون گرفتم و از پشت ماشين سودا لباسا و وسايلمو كه سودا آورده بود و برداشتم و با آسانسور رفتيم بالا...
درو با كليد باز كردم... صداى سوت سودا باعث شد از گيجى در بيارم... تو خوابمم نمى ديدم كه يه روز تو همچين خونه اى زندگى كنم...
رها يكى از ساكامو گذاشت كنار در: من ديگه نمى رم خونه... اى جان پاتوق...
چپ چپ نگاش كردم...
- اين كه در برابر خونه ى شما پشيزى نيست...
ابروشو انداخت بالا: مهم اينه كه مستقلى!
يه نگاه ديگه به خونه انداختم... يه فرش بزرگ كرم رنگ وسط هال بود و مبل هاى چرم قهوه اى خيلى قشنگ توى هال چيده شده بودن... با دو پله به پذيرايى وصل مى شد كه اونجام دو دست مبل سلطنتى چيده شده بود... يادم به اون دوتا پله ى خونه ى قبليم افتاد و پوزخندى رو لبم نقش بست...
نگامو چرخوندم سمت آشپزخونه... همه ى وسايل خيلى شيک چيده شده بودن و يه ميز نهار خورى چهار نفره هم توش بود...
سودا رفت سمت تلوزيون و يه چيز كوچيک كه خودش بهش فلش مى گفت از تو جيبش درآورد و زد به دى وى دى و يه آهنگ شاد گذاشت و شروع كرد به قر دادن...
خنده م گرفت... رها م پريد وسط... يكم كه رقصيدن دست منم كشيد و برد وسط...
با صداى زنگ همه مون دست از رقصيدن كشيديم... خاک تو سرم حالا اين پسره مى گه اينا جشن گرفتن...
- س... لام...
خنديد و دستى به گوشه ى لبش كشيد: سلام...

سودا زودتر از ما به خودش اومد: بفرمائيد...
تيرداد يه لبخند دختر كش زد: مثل اينكه بد موقع مزاحم شدم...
لبامو جمع كردم كه هيچى بهش نگم... كاش درو مى بستم حداقل...
سودا: اختيار داريد... اين حرفا چيه؟! بفرمائيد داخل... دم در بده...
تيرداد يه نگاه به خونه انداخت و اومد تو... رها بهش تعارف كرد روى يه مبل بشينه و خودش و سودا رفتن سمت آشپزخونه بلكه بتونه يه چيزى پيدا كنن...
پاشو انداخت رو پاشو گفت: ببين... قبول دارم روى تخت واقعا لكه خون بود ولى از كجا معلوم خون دست يا جاى ديگه از بدن نباشه؟!
دستامو باز كردم و گرفتم جلوش... چشاشو چرخوند: نابغه... معلومه كه تو دستتو نمى برى...
خواست ادامه بده كه سريع از جام پا شدم و رفتم گواهى اى رو كه دكتر واسم نوشته بود و آوردم و دادم دستش... با ديدنش اخم كرد: فكر همه جارم كردى! تاريخشم كه زدى!
شونه بالا انداختم: آدم عاقل پاى كارى كه كرده مى مونه ديگه نه؟!
- خب؟!
تو دلم: خب به جمال بى نقطه ت...
وقتى ديد هيچى نمى گم گفت: گفتم كه... مى تونيم...
اومدم وسط حرفش: فكر مى كنى اگه نامزدت سمر خانوم بفهمه چه عكس العملى نشون مى ده؟!
چشاشو ريز كرد: تو از كجا مى دونى سمر نامزدمه؟!
- نابغه... خب ارميا گفت...
انگشت شصتشو كشيد گوشه ى لبش: ارميا كه وقتى مى خواست معرفى كنه گفت سمر دوستمه...
دهنم باز موند... چه دقتى داشت...
- خب... خب بعدش كه گفت...
- بعدش؟!
- آره ديگه... بعدش...
- يعنى شما امروز با هم بودين، بعد ارميا نگفت كه تو ديشب كجا بودى؟!
كلافه فكمو دادم جلو: چرا گير دادى حالا؟!
تكيه شو داد به پشتى مبل و گفت: هيچى! فقط قضيه همچين بگى نگى يكم عجيبه...
- اونوقت چيش عجيبه؟!
- اين كه تو منو نشناخته يهو بياى با من باشى...
- بله به زور...
- خب حالا فرض مى كنيم به زور... بعد ارميا كه مثلا همرات بوده حتى نپرسه جنابعالى كجا بودين... اصلا تو مامان بابات كجان؟!
موندم چى بگم؟! مى گفتم مامان بابام كين؟! يا اصلا كجان؟! اصلا مى شناسمشون؟!
- فوت شدن...
بدون هيچ تغييرى تو قيافه ش گفت: متاسفم...
اونقدر سرد اين كلمه رو گفت كه حتى معنى شو درک نكردم... نمى دونم شايد چون اونم مثل من بود... حد اقل اينكه پدر و مادرش فوت شده بودن...
تيرداد: تنها زندگى مى كنى؟! يا با دوستات؟!
- چرا اينقدر سوال مى پرسى؟!
- يواش... يواش... جو نگيرتت...
پوفى كردم و گفتم: تنها...
- اوه پس با دوستات جشن گرفتين... مثل اينكه همچينم ناراحت نبودين...
ديگه داشت حرصم مى داد... اومدم چند تا ليچار بارش كنم كه سودا با سينى كه توش دو تا فنجون چاى بود پيداش شد... سكوت كردم و چيزى نگفتم...

سودا كه رفت گفتم: حالا اومدى چيكار؟!
- اومدم بگم مى تونم درمانت كنم... ولى يكم زمان مى بره تا با آشنا م هماهنگ كنم... شايد يكى دو هفته...
با خودم فكر كردم... اين كه عاليه... تا اون موقع جواب آزمايشام مشخص شدن...
سرمو تكون دادم: من حرفى ندارم...
دستشو كرد تو جيبش و يه دسته چک درآورد و با خود نويسش يه چيزى روش نوشت و... خرت... كاغذو ازش جدا كرد و گذاشت جلوم رو ميز: اين على الحساب پيشت باشه...
- اونوقت واسه چى؟!
- حقته... بلآخره يه شبو با من بودى!
خون خونمو مى خورد... اين پسر در مورد من چى فكر كرده بود؟! فكمو دادم جلو: پولتو واسه خودت نگه دار... بگير جلو آينه بيشتر شه... من نيازى به پول تو ندارم...
- اوه... چه مستقل... نكنه تو از اون مدلايى هستى كه شب اول رايگانه...
پا شدم و باحرص جلوش ايستادم: ببين جوجه... بهتره حد خودتو بدونى! وگرنه فكر نكنم پيدا كردن آدرس سمر خانوم خيلى سخت باشه...
انگار تيكش بود چون باز شصتشو كشيد به گوشه ى لبش: واى چه تهديد خوف ناكى!
بعد ادامو درآورد: ببين جوحه... بهتره تو هم اينو بدونى كه...
انگشت اشاره و شصتشو بهم گرفت: اينقدر... نه... از اينم كمتر... مهم نيست كه با سمر ازدواج كنم يا نه...
دهنم وا موند... اين چى مى گه؟! پس چرا اينقدر اصرار داره كه باهاش ازدواج كنه؟! حتما اينجورى پا پيش ميزاشت پس نيفته... آره حتما همين طوره... وگرنه اون حرفا چى بود كه به مامان پيرى مى زد؟!
- جدا؟! پس چرا ديشب اينقدر ناراحت بودى كه مامان بزرگت اجازه نمى ده باهم ازدواج كنيد؟!
سرشو تكون داد: اونش ديگه به خودم مربوطه...
- خواهيم ديد...
- فكر كنم ديدت يكم تار باشه ها... عميق نگاه كن...
بعد با صداى مسخره اى گفت: عميق تر...
بعدش با خنده از خونه زد بيرون و منو همونطور تو بهت نگه داشت... اين ديگه چه جونورى يه؟! حالا يعنى واقعا گول منو خورده؟! گفت خون... نكنه واقعا ارميا دستشو بريده؟! اون چيز چى بود كه تو دستش بود؟! يكم به مغزم فشار آوردم... آره! انگار يه چيز تو مايه هاى قمه ى من بود...
سودا و رها از آشپزخونه زدن بيرون...
رها: عجب آدم تيزى بود... كارت زاره با اين...
سودا: چيزى نمونده بود لو برى ها... ولى ايول خيلى باحاله...
چايى مو برداشتم و يكم ازش خودم: ولش بابا... جواب آزمايشو كه بهش نشون دادم يه ماهى سر كارش مى زارم بعد مى گم بچه سقط شده برو پى كارت... والا...
رها: تو اون يه ماه لو نرى خوبه...
- ما كه قرار نيست با هم زندگى كنيم...
سودا: از كجا معلوم؟! از اين بعيد نيست بگه مى خوام زن و بچه م پيشم باشن...
با شنيدن اسم زن و بچه منو رها حتى خود سودا هم زد زير خنده...

روز ها پى در پى مى گذشتن و رها و سودا همه ش رو مخ من بودن... از كلاس رانندگى كه بزور ثبت نامم كرده بودن گرفته تا كامپيوتر و كلاساى كنكور و چى و چى... توى اون دوهفته همه جور كار بهم ياد داده بودن... ديگه حتى با كفشاى پاشنه ده سانتى هم عادت كرده بودم... يه گوشى مدل بالا به انتخاب رها و سودا خريده بودم كه بزور كار كردشو ياد گرفتم... خنده م گرفت... از بس اين چيزا رو تو زندگيم نديدم مثل عقب مونده هام...
با صداى زنگ آيفون كيفمو برداشتم و درو قفل كردم و سريع دويدم بيرون... جلو آسانسور وايسادم... رسيد و در باز شد... داخل شدم... يه زن و يه بچه ى چهار پنج ساله تو آسانسور بودن... توى لابى بچه ها يهو گفت: باز شو...
بعد در آسانسور باز شد... خنده مو قورت دادم و اومدم بيرون... بچه هه پشت سرم اومد و گفت: بسته شو...
بعد با ذوق گفت: مامان مامان ببين جادوگر شدم؟!
مامانشم دستشو كشيد: بيا بچه...
با خنده از ساختمون زدم بيرون... سوار ماشين سودا شدم كه رها گفت: على زنگ زد گفت خانوم دكتر كارا رو راست و ريست كرده... مثل اينكه جواب آزمايشا آماده س...
سودا: آزمايشاى نداده...
خنديدم كه سودا ادامه داد: اينا رو بى خى! يه عروسى رو افتاديما...
چشامو گرد كردم: به به... همون خانوم جواديان؟! كلک آخر نگفتى اسم طرف چى بودا؟!
سودا: اونو كه يه هفته پيش ردش كردم...
- مگه دردش چى بود؟!
- كچل بود...
رها پق زد زير خنده: بابا اون كه موهاشو مى بست...
سودا هم خنديد: آره ولى با اون وضع من مجبورش مى كردم كچل كنه حتما... منم شوهر كچل دوست ندارم...
- درگيرى بخدا...
سودا صداى آهنگو زياد كرد: اينا رو بى خيال... شب جمعه رو حال كن كه عروسيه...
وايسا بينم... سودا كه... واى رها...
داد زدم: رهاااااااااااااا...
رها: مرض بابا گوشه اين بخدا... بلندگو نيست توش داد مى زنى كه...
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت: ببين گفته باشم من جوجه كباب مى خواما...
پياده شديم و رفتيم بالا... بازم منشى هه با ديدنمون فرستادمون تو... اونجا بود كه فهميدم پارتى خيلى جاها مهمه... به قول رها جواب آزمايش نداده رو كه گرفتيم از مطب زديم بيرون...
سودا: همين الآن بهش زنگ بزن... گريه كنى ها...
خندم گرفت: نمى شه آخه...
رها: تو زنگ بزن اون با من...
شماره ى تيردادو گرفتم... چند تا بوق خورد كه جواب داد: بفرمائيد...
سعى كردم لحنمو غمگين كنم: بايد ببينمت...
تيرداد: مشكلى پيش اومده؟!
يه نگاه به رها و سودا انداختم... چشامو بستم كه بتونم يكم گريه كنم بلكه صدام بگيره... چشام بسته بود كه سوزش چيزى رو تو بازوم حس كردم... خدا جوون مرگت كنه رها... همچين از بازوم ويشگون گرفت كه اشک تو چشام جمع شد: بايد ببينمت...
تيرداد: خيله خب... تا يه ساعت ديگه اونجام...
گوشى رو كه قطع كردم اول رها رو ويشگون گرفتم و بعد بهشون گفتم كه برسوننم خونه...
رها و سودا رسوندنم جلو خونه... مى خواستن برن... تنهايى بهتر بود... اينا رو كه مى ديدم بجاى گريه خنده م مى گرفت...

سودا: هونام؟!
- ها؟!
- اينو بگير... كمكت مى كنه...
به قطره اى كه تو دستش بود نگاه كردم... ازش گرفتم: اين چى هست؟!
سودا: باعث مى شه اشک تو چشات بياد...
چشمكى زد: به دردت مى خوره...
خنده م گرفت: تو كه شيطونم درس مى دى!
خنديد و يه بوق زد و با رها رفتن... سرمو تكون دادم و رفتم تو خونه... داشتم لباسمو عوض مى كردم كه صداى زنگ اومد...
سريع بليز آستين بلندمو پوشيدم و جلوى آينه تو چشام قطره ريختم و دويدم سمت در... چند قدم مونده به در يه نفس عميق كشيدم و چشامو بستم... آخ! خدا نكشتت سودا اين چى بود؟! كور شدم كه...
درو باز كردم... ناخودآگاه از چشم اشک مى اومد... تيرداد با ديدنم بدون اينكه چيزى بگه نگام مى كرد...
از جلوى در رفتم كنار... اومد تو و روى مبل نشست... بى توجه به اشكاى من كه مثل سيل روون بودن گفت: خب؟!
عين تو اين فيلما برگه ى آزمايشو پرت كردم جلوش: ببين... خيلى شادى كه اين بلا رو سرم آوردى نه؟!
يه نگاه به آزمايش انداخت و بعد پرتش كرد رو ميز... ساكت بهش خيره شد...
زمزمه وار گفت: لعنتى! واسه فردا وقت گرفته بودم...
دماغمو با دستم تميز كردم... خودم حالم بهم خورد... ولى طبيعى تر بود... آخه چيش طبيعى يه؟!
ديدم هيچى نمى گه گفتم:
- مى خواى چيكار كنى؟!
نگام كرد: من بچه ى خودمو نمى كشم...
تعجب كردم... بد يه دستى خورد...
حالا كه نقشه م گرفته بود بايد ادامه مى دادم: تو يه بچه ى حروم زاده مى خواى؟! كسى كه شناسنامه اى نداشته باشه؟!
شصتشو كشيد گوشه ى لبش! نمى دونم چرا همه ش اين كارو مى كرد...مگه مى دونم چرا من فكمو مى دم جلو؟!
تيرداد ساكت بود... مى دونستم مردده... از يه طرف دلش نمى خواست بچه ى نداشته شو بكشه و از يه طرف انگار نگران سمر بود! حتما اونم بايد مى فهميد...
وقتى ديدم ساكت براى اينكه فضا سازى كنم دستمو گرفتم جلوى دهنمو دويدم سمت دستشويى! خودم خنده م گرفته بود ولى الكى عق مى زدم... اونقدر اين كارو كردم كه واقعا حالم بهم خورد... قبل از اينكه قضيه جدى بشه يه آب به سرو صورتم زدم و با يه قيافه شبيه مادر مرده ها زدم بيرون...
با ديدنم اومد طرفم... هنوز ترديد تو چشماش بود...
تيرداد: ببين... اين كار نبايد مى شد... ولى حالا كه اتفاق افتاده... كاريشم نمى شه كرد... پس... تو بچه مو به دنيا ميارى و بعدش مى رى پى كارت...
سعى كردم لبخندمو بپوشونم... آخ كه تو چقدر ساده اى پسر جون... هرچند با ديدن اون برگه ها هركى بود قبول مى كرد...
اومد نزديكم: ولى سمر نبايد چيزى بفهمه...
ديدم داره نزديک ميشه كه سريع گفتم: وايسا...
- واسه چى؟! مگه فرقى هم مى كنه؟!
- چيزه... چيزه... من بهت ويار دارم...
بعد جلوى دهنمو گرفتم و باز دويدم تو دستشويى!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۸-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۰۶ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان " قدیسه ی نجس "
يه چند دقيقه اى تو دستشويى موندم تا شک نكنه... تو آينه به خودم خيره شدم... كاش اين كارو نمى كردم... من بازى بدى رو شروع كردم... اگه بفهمه... اون وقت چى مى شه؟! اگه سمر ازش جدا بشه... اگه واقعا همديگه رو دوست داشته باشن چى؟! اون وقت من دوتا عاشقو از هم جدا كردم... واسه چى؟! واسه پول؟! لعنت به اين پول...
مشتمو پر آب كردم و آروم پاشيدم رو آينه... تصويرم تار شد... ذهنم گنگ شد... انگار حالا كه صورتمو واضح نمى ديدم افكارم هم واضح نبودن... يه جور مشوش و در به در... خودمم نمى دونستم تو اون لحظه به چى فكر مى كنم... تيرداد... سمر... ارميا... مامان پيرى... رها... على... سودا... ذهنم در آن واحد همه جا پر مى كشيد...
با چند ضربه ى آرومى كه به در خورد نگامو از آينه گرفتم...
تيرداد: حالت خوبه؟!
درو باز كردم و زدم بيرون... بدون حرف نگاش كردم... يه لبخند زد و ازم دور شد... تعجب كردم...
تيرداد: خودت گفتى بهم ويار دارى! ولى يكم زود نيست واسه ويار؟!
چپ چپ نگاش كردم: نخير... از ماه اول تا آخر ماه سوم ويار مى گيرن...
ابروشو انداخت بالا: مثل اينكه خيلى با تجربه اى!
فكمو دادم جلو و چشامو واسش گرد كردم... با ديدن حالت تهاجمى من خنده ش گرفت و گفت: خيله خب... خيله خب... حالا بيا اينجا بشين مى خوام باهات صحبت كنم...
بعد خودش روى يه مبل نشست و منم روبروش... برگه ى آزمايشو يه بار ديگه نگاه كرد: ببين... يه اتفاقى بين من و تو افتاده... والا من كه چيزى يادم نمياد... اما انگار همه ى شواهد عليه منه... پس... پاى كارى كه شده وايميسم... ولى همونطور كه گفتم نمى خوام سمر از اين قضيه بويى ببره...
چشامو ريز كردم: تو كه مى گى ازدواج با اون واست مهم نيست... پس چرا نگرانى كه نفهمه؟!
نگاشو دوخت تو چشام: واسه من مهم نيست... ولى واسه اون كه مهمه...
منظورشو نفهميدم... با اين حال گفتم: آهان... خب... مى گفتى؟!
- تو مدتى كه باردارى بايد بياى خونه ى من...
عصبانى از جام پريدم: چى؟!
بدون هيچ تغيير حالتى توى صورتش گفت: مى خوام جلوى چشمم باشى... بچه كه به دنيا اومد برو هر جا دلت خواست...
با خشم رفتم طرفش كه گفت: وايسا... وايسا...
وقتى ديد كنجكاو نگاش مى كنم سعى كرد خنده شو بپوشونه... بعد با يه لحن لوس گفت: بهت ويار دارم...
از حرص صورتم سرخ شد...
- ا؟! راست مى گى؟! پس چرا مى گى بيام خونه ت؟!
عاقل اندر سفيه بهم نگاه كرد: مگه قراره باهات رو يه تخت بخوابم...
عصبانيتم داشت به اوج مى رسيد: تو فكر كردى كى هستى؟! فكر كردى كشته مردتم كه بخوام...
دستشو گرفت بالا: صبر كن... صبر كن... يواش تر... من بهت توهين نكردم كه اينجورى داغ كردى! بشين و با دقت حرفامو گوش كن و بهشون فكر كن... مى آى خونه م و اونجا زندگى مى كنى... بچه كه به دنيا اومد پا تو از زندگى م مى كشى بيرون... هرچقدر پولم خواستى بهت مى دم...
با يه لحن مسخره گفتم: اون وقت سمر خانوم تو اين مدت نمى گن من تو خونه ى تو چيكار مى كنم؟!
خنديد: واقعا فكر كردى شما رو تو يه خونه تنها مى زارم؟!
- آها... قضيه همين دو زنه بازيه؟! يه شب تو اين خونه يه شب تو اون خونه...
- اين جوريم مى شه گفت...
- نچ... ببين آقاى صالحى...
تو دلم: چقدرم فاميلى ش بهش مى خوره... حالا نه كه فاميلى من بهم مى خوره...
منتظر نگام كرد... شمرده شمرده گفتم:
- من سرم بره پامو تو خونه ى جنابعالى نمى زارم...

با آرامش گفت: ببين... قول مى دم باهات كارى نداشته باشم... اصلا تو كه باردارى... اون شبم به قول تو من مست بودم...
بعد با خودش يه چيزى زمزمه كرد كه نشنيدم... بلند تر ادامه داد:
- وضعيتو درک كن... تو باردارى... چطور مى خواى شبا اينجا تنها باشى؟!
- تو نگران من نباش...
عصبى گفت: هى خانوم... بچه ى من تو شكم توئه... اون وقت نگران نباشم؟!
جو پدر بودن بد گرفتتش... اين ديگه كيه؟! چه خوششم اومده الكى الكى داره بابا مى شه... در عجبم چطور از سمر بچه نمى خواد؟!
- هى آقا... من اين همه سال تنها زندگى كردم... لازم نكرده نگران من باشى!
- خب يه پرستار واست مى گيرم...
با خودم فكر كردم... جلوى پرستارم حتما همه ش بايد اداى باردارا رو دربيارم ديگه... كلافه گفتم: لازم نكرده...
- دوستات شبا نمى تونن بيان پيشت؟! اينجورى خيالم راحت تره...
بى هوا گفتم: رها كه آويزونه على يه و سودا م كه اصلا با خودش درگيره... يه شب هست دو شب مهمونى يه...
دستاشو كوبيد به هم: پس در اين صورت راهى واسم نزاشتى جز اينكه شبا خودم بيام پيشت...
چشامو درشت كردم: ديگه چى؟!
بى تفاوت گفت: راه ديگه اى واسم نزاشتى!
با حرص گفتم: انگار خيلى خوشت مياد دور و برم باشى نه؟!
همچين نگام كرد كه دهنمو بستم...
تيرداد: من فقط نگران بچه مم... تو هم اين فكراى مزخرفو از سرت بيرون كن... فهميدى؟!
ترسيدم يه چى بهش بگم عصبانى تر بشه... واسم عجيب بود كه من كه از هيچ مردى نمى ترسيدم يه جورايى جلوى تيرداد كم آوردم... كم كه نه... ولى حس مى كردم نبايد زياد سر به سرش بزارم... ولى از يه طرفم يه حسى بهم مى گفت كه همه ش سر به سرش بزارم و اذيتش كنم... و خودمم نمى دونستم اين حس واسه چيه؟!
وقتى ديد ساكتم با لحن آروم ترى گفت: ببين من با تو كارى ندارم... بازم مى گم... اگه واست مشكله مى تونيم تا وقتى بچه به دنيا مياد بهم محرم بشيم...
فقط همينم مونده بود... براق شدم: لازم نكرده...
خنديد: خيله خب... بازم مى گم... اگه واست مشكله مى تونى بياى خونه ى من...
بهش چشم غره رفتم: هر شب نيا... هر وقت تنها بودم...
خنديد و سر تكون داد: خيله خب... من ديگه برم...
بعد رفت سمت در... لحظه ى آخر برگشت و خيلى جدى گفت: مراقب خودت باش...
چشامو چرخوندم كه يه چى بهش نگم... يعنى اينقدر عشق پدر شدن داره؟! تحمل كن هونام... يكى دو ماه ديگه بگو بچه سقط شده... تا اون موقع خبرو يه جور به گوش سمر مى رسونم... اينم كه قرار نيست هر شب بياد... مى گم سودا بياد پيشم... شبايى هم كه نتونست و اين اومد مى گم ويار دارم و مى رم تو اتاق و بيرون نميام...
از همون لحظه مى دونستم همه ى سعيم اينه كه سودا رو هر شب بكشونم پيش خودم...
چند دقيقه از رفتنش نگذشته بود كه زنگ زدم به سودا و همه چيزو واسش گفتم...
- رها كجاست؟!
- نابغه... امشب چهارشنبه س ها... پس فردا عروسيشونه...
- واى راست مى گى يادم رفته بود...
- كى بريم خريد؟! وقتى نمونده ها...
- من كه حوصله ى خريد مريد ندارم... همون لباسا كه اون دفعه شما خريدين واسم بسن...
- غلط كردى! خودم فردا ميام دنبالت مى ريم...
مى دونستم از دستش خلاصى ندارم... پس بى خيال شدم...
سودا: حالا جدى جدى قراره هر شب بياد پيشت؟!
شونه بالا انداختم: نمى دونم والا... خودش كه اينجورى مى گفت...
سودا: خدا به دور كنه... آتيش و پنبه...
خنديدم: كوفت...
يكم ديگه چرت و پرت گفتيم و بعدش قطع كردم...
بعدشم كتاب تستمو برداشتم و مشغول شدم... رها و سودا اين مدت مجبورم كرده بودن واسه دانشگاه بخونم... منم كه بدم نمى اومد... دو هفته ديگه كنكور داشتم... هرچند اميد زيادى نداشتم ولى خب به ريسكشم مى ارزيد...
اونقدر درس خوندم كه همونطور خوابم برد...
با صداى زنگ آپارتمان چشم باز كردم... با تعجب يه نگاه به ساعت انداختم... ساعت نه بود... چقدر خوابيده بودم... شالمو انداختم رو سرم و رفتم و همونطور كه چشامو مى ماليدم رفتم سمت در...
با ديدن تيرداد پشت در خشكم زد... اين انگار قضيه رو خيلى جدى گرفته... رفتم كنار كه با چند تا ساک خريد اومد تو... وقتى ديد با تعجب نگاش مى كنم گفت: ببينم حالت بهم نخورد؟!
دستمو گرفتم جلو دهنم: چرا اتفاقا... من به بعضى چيزا خيلى حساسيت دارم...
سعى كرد عصبانيتشو نشون نده... خريدارو گذاشت رو اپن و رفت تو آشپزخونه و مشغول چيدنشون شد... دست به سينه نگاش مى كردم... بابا ايول به اين... عجب شوهر نمونه اى مى شه واسه زنش... خنديدم و رفتم رو مبل نشستم... باردارى هم بد نيستا...
كتابمو باز كردم... ولى ديگه حس خوندن نبود... دوباره بستمش و گذاشتمش رو ميز... تيرداد از تو آشپزخونه اومد بيرون و بى اهميت به من رفت تو يه اتاق... پررو...
تلوزيونو روشن كردم... يه فيلم خارجى داشت پخش مى شد... زنه همه ش با يه پيرزن كه رو ويلچر بود حرف مى زد... حوصله م سر رفت و پاورچين پاورچين رفتم سمت اتاق خواب...
از لاى در نگاش كردم... انگار خواب بود... لبامو جمع كردم و برگشتم سر جام... نمى دونم چرا اما يه حسى داشت قلقلكم مى داد... چقدر من هوس ترشى كردم... خنده ى ريزى كردم و اومدم برم سمت اتاقش كه صداى زنگ مانع شد... با حرص رفتم سمت در...
با خودم مثل تو اين فيلما فكر كردم: يعنى كى مى تونه باشه؟!
درو باز كردم... رها و سودا با داد: پخخخخخخخخخ...
منگ نگاشون كردم...
رها: مى خواستيم بچه ت سقط شه...
خنديدم...
سودا: خاله جون نى نى حالش چطوره؟!
رها: بيا واست ويارونه آورديم...
بعد يه عالمه ترشک و لواشک داد دستم... با فكر چند لحظه پيشم خنده م گرفت...
سودا: چقدر مامان بودن بهت مياد... ببينم اذيت كه نمى كنه؟!
بعد خودشو رها زدن زير خنده...
با خنده دستمو گذاشتم رو شكمم: خيلى ورجه وورجه مى كنه پدر سوخته...
يهو يادم افتاد ممكنه تيرداد صدامونو بشنوه... واسه همين سريع ساكت شدم... رها و سودا با ديدن قيافه م تعجب كردن...
رها: چت شد يهو؟!
سودا خنديد: لگد زد ديگه...
آروم گفتم: اينجاست...
دوتاشون باهم: دروووووووووووووغ...
سرمو تكون دادم كه سودا با يه لبخند موذيانه دستاشو كوبيد بهم: پس فردا شب عروسيه... اومديم اينجا شب آخر مجردى يه رها رو جشن بگيريم...
رها كوبيد پس كله ش: نابغه... فردا مى شه شب آخر...
سودا يه جورى نگاش كرد: يعنى فكر مى كنى على تا پس فردا صبر كنه؟! نه بابا... امشب شب آخره...
رها سرخ شد و من و سودا زديم زير خنده...
سودا: هونام تو ديگه چرا مى خندى؟! تو كه زودتر از اين...
سريع جلوى دهنشو گرفتم...
سودا دستشو آورد بالا و سرشو تكون داد... دستمو برداشتم...
سودا گوشيشو درآورد: رها شماره ى فرشته رو بده...
رها همونطور كه شماره رو از رو گوشيش واسه سودا مى خوند گفت: چيكارش دارى؟!
سودا موذيانه خنديد و هيچى نگفت... فهميدم يه فكرى تو كله ى پوكش هست...
سودا: الو فرى... چطورى بى بى؟! كوفت... بپر با برو پچ بياين به اين آدرس...
بعد آدرس خونه رو بهش داد: اومديا... منتظريم...
گوشيو كه قطع كرد با دوتا علامت سوال بزرگ روبرو شد...
رها: به فرى چرا گفتى بياد؟!
سودا هيچى نگفت...
رها شونه بالا انداخت و رفت سمت آشپزخونه... سه تا جعبه پيتزا رو آورد و گذاشت جلومون...
- مى دونى كه من از اينا نمى خورم...
سودا: غلط كردى! تو الآن يه نفر نيستى كه... تو الآن دوتايى! بخور مادر جون بزار بچه ت جون بگيره...
با خنده يكم از پيتزا رو خوردم... بدم نيستا...
يک ساعت نگذشته بود كه باز صداى زنگ اومد...
پاشدم و رفتم درو باز كردم... اين بار واقعا خشكم زد... هفت هشت نفر پشت در بودن... يكى شون كه جلوتر از بقيه ايستاده بود گفت:
- سودا و رها اينجان؟!
سرمو تكون دادم و از جلوى در رفتم كنار...
سودا با ديدنشون پا شد و رفت سمت همون دختر خوشگله: بيا فرى جون كه به وجودت نيازه...
فرى خنديد: باز چه آتيشى قراره بسوزونين؟!
بهشون تعارف كردم كه بشينن... سودا در گوش فرى يه چيزايى مى گفت... فرى هم خنديد و يه نگاه به من انداخت و سرشو تكون داد... من و رها مونده بوديم اينجا چه خبره؟!
فرى اومد سمتم: خب معرفى مى كنم... هما...
نگام كشيده شد سمت يه دختر با موهاى فر ريز طلايى! به نظرم موهاش اصلا قشنگ نيومد... بينى عملى و لباى قلوه اى بزرگ...
فرى: سميرا...
يه دختر با قيافه ى آروم اما چشماى شيطون...
فرى: سيما...
يه دختر با گونه هاى برجسته كه بيشتر از چشماى مشكى ش تو صورتش خود نمايى مى كرد...
فرى: الهه...
يه دختر با چشماى سبز تيره... چقدر چشاش خوشگل بود...
فرى اومد آخرين نفرم معرفى كنه كه يهو يه متر از جام پريدم... سودا صداى آهنگو تا تهش برده بود بالا...

تو واسه من نفسى
نيست مثل تو كسى
يه ستاره روى زمينى
تو پاک و مهربونى
تو قدرمو مى دونى
همين كه هستى

مات مونده بودم بهش... فرى و هما و سميرا سريع پريدن وسط... يهو در اتاق باز شد و تيرداد با ترس اومد بيرون... با ديدن ما منگ نگامون كرد... فهميدم بيچاره از خواب پريده... خندمو قورت دادم و نگاش كردم... چشاش از عصبانيت سرخ شده بود... حق داشت والا... من كه بيدار بودم با اين صدا ترسيدم... چه برسه به تيرداد كه از خواب پريده بود...
يهو يه نفر با صداى بلندى داد زد: بهترينى... بهترينى...
مطمئن بودم اون لحظه تيرداد دلش مى خواست قيد بچه رو بزنه و با دستاش خفه م كنه...
همه در حالى كه سعى مى كردن خنده شونو قورت بدن وسط هال ايستاده بودن و به قيافه ى تيرداد نگاه مى كردن... اين خواننده هه هم هى داد مى زد: بهترينى... بهترينى..
تيرداد يه نگاه به من انداخت و دندون قروچه اى كرد كه شونه بالا انداختم... رها كه كنارم بود ريز ريز مى خنديد... تيرداد نگاشو از من گرفت و به بقيه دوخت: خانوما فكر مى كنم همسايه ها خواب باشن...
فرى: نه بابا تازه اول شبه...
تيرداد شصتشو كشيد گوشه ى لبش... خنده ى مرموذى رو لبش بود... با اين حال چيزى نگفت و برگشت تو اتاق... تا درو بست همه پريدن وسط و هى جيغ زدن و مسخره بازى درآوردن... خنده م گرفته بود... فرى اومد كنارم نشست: عجب تيكه اى بى افت...
چشام گرد شد: بى افم؟!
- آره ديگه... مگه بى افت نيست؟!
گيج گفتم: نه... يعنى...
- بى خيال...
سرمو تكون دادم: شما دوست سودا اين فرشته خانوم؟!
زد زير خنده: اوه... چه باكلاسم هستى! بهم بگو فرى! فرى گاز انبر... فرى زيگيل... بى بى فرى...
خنده م گرفت... چه القابى داشت...
- از فرى زيگيل بيشتر خوشم مياد...
- خير نديده هم بهم مى گن...
خنده م بيشتر شد... سودا بايه عالمه لوازم آرايشى اومد و جلوم نشست... با تعجب نگاش كردم كه گفت:
- شنيدم زن حامله رو روزى كه بفهمه حامله س خوشگل كنى بچه شم خوشگل مى شه...
خنديدم: گمشو...
- غلط كردى! بشين اينجا حس آرايشگرى گرفتتم...
- اينقدر رفتى زير دست اون خانوم شهابى جوگير شدى!
فرى زيگيل: خط چشمش با من... دراز بكش...
مى خواستم از دستشون فرار كنم كه بزور خوابوندنم...
- بابا پس فردا عروسى اونه... منو چرا گرفتين؟!
سودا: ساكت بزار كارمو بكنم...
بعد افتاد به جون موهاى من و اونقدر از دو طرف كشيدشون كه حس كردم چشام داره به گيج گاهم نزديک مى شه...
- سودا بخدا سرم درد گرفت...
فرى روم خم شده بود و مجبورم كرده بود چشامو ببندم... صداى آهنگ و جيغ و داد بچه ها واقعا رو اعصاب بود... يه لحظه به تيرداد فكر كردم... حتما تا الآن سرشو كوبونده به ديوار...
بلآخره فرى و سودا رضايت دادن و دست از آرايش كردن من كشيدن... با تعجب به خودم تو آينه نگاه كردم... شبيه زناى عرب شده بودم... با اين كه چشام درشت نبود ولى بخاطر كشيده شدن موهام و خط چشمى كه فرى با مهارت كشيده بود واقعا چشام درشت شده بود... يه رژ سرخ خوشرنگم طورى رو لبام كشيده بودن كه باعث مى شد لبام درشت تر بنظر برسه... با حرص مى خواستم پاكش كنم كه سودا با جيغ جيغ نزاشت...
رها از اونور جيغ زد: نكن...
نگامون چرخيد سمت دخترا... سميرا يه ليوان پر از كف دستش بود و با يه نى فوت مى كرد تو صورت بقيه... خندم گرفت... هما و الهه نمى دونم كى بالش ها رو از اتاق آورده بودن بيرون و همه ى پر ها رو تو خونه پخش كرده بودن... سيما يه گوشه ديگه واسشون آهنگ عوض مى كرد... جالبيش اينجا بود كه نمى زاشت از يه آهنگ يه دقيقه بگذره و مى زد بعدى...

آهاى دختر رشتى با اون اخلاق مشتى...
دل ما رو تو كشتى با اون ابروهاى هشتى...
بعد با عشوه رفت سمت رها و يكى ديگه كه فرصت نشده بود فرى معرفى ش كنه و مشغول رقصيدن شد... منم داشتم تو ذهنم به اين فكر مى كردم كه واقعا خواننده قصدش از خوندن اين آهنگ چى بوده؟!

اِى تى جان قوربان! جان چقده تو ماهى؟
بگو واسم درست مى كنى تو سبزى پلو با ماهى؟!
خانوم جان؟!
اون يكى دختره كه نمى شناختمش با يه لهجه ى خاص گفت: جان؟!

آخ برم قربون اون باقلا قاتوق و قيمه بادمجان...
پقى زدم زير خنده... چقدر صداى دختره باحال بود... از لهجه ش خوشم اومد... سودا رفت سمت اتاقم...
روبه فرى گفتم: اين دختره رشتى يه؟!
خنديد: آره... با داداشش اينجا زندگى مى كنن... مادرش فوت شد و پدرش آلزايمر گرفت... يه روز بى هوا مى زنه به خيابون و ماشين بهش مى زنه و پخخخخ....
ابرو هامو انداختم بالا و چهره شو حلاجى كردم... موهاى طلايى و چشماى آبى... صورت سفيد كه اگه دقت مى كردى يكم كک مک داشت... ولى در كل خوشگل بود...
- اسمش چيه؟!
فرى: آرا...
ابرومو انداختم بالا: چه اسمى داره... يعنى چى؟!
فرى: اونجور كه من شنيدم اين اسم دوجوره... آراه و آرا... ولى هردوش يه معنى مى ده... اسم يه فرشته س...فرشته موکل روز بیست و یکم ازماه پنجم تو دين زردشت...
يه بار ديگه نگاش كردم... يكم خپل بود... ولى تو ذوق نمى زد و با نمكش كرده بود: يعنى اقليتى ان؟!
فرى شونه شو انداخت بالا: فكر نكنم... فقط اسمش اينجوريه...
پا شدم و لواشكا و ترشكا مو برداشتم و بردم گذاشتم تو كابينت... نمى خواستم با بقيه شريک بشم... برگشتم تو هال كه سودا با يه لباس مشكى بلند برگشت... لباسه مدلش طورى بود كه بالاش گشاد بود و از روى باسن تنگ مى شد و پشتش يكم دنباله داشت... يقه ش آويزون و آستين سه ربع و جنسشم لخت بود...
با تعجب نگاش كردم...
- اينو واسه چى آوردى؟!
سودا بلندم كرد و لباسو انداخت تو بغلم: برو بپوشش...
اخم كردم: واسه چى؟!
- تو برو...
بعدم انداختم تو اتاق و مجبورم كرد لباسمو عوض كنم... با گيجى عوضش كردم و رفتم بيرون... همه شون برگشتن سمتم... رها دستاشو كوبيد بهم: چقدر ناز شدى!
بعدش اومد و دستمو كشيد... سودا و فرى زيگيلم باهامون اومدن وسط... همونجورى الكى تو هم وول مى خورديم... سميرا رو همه مون كف پاشيده بود...
هى سرو صدا مى كرديم و مى خنديديم كه باز صداى زنگ اومد... يهو همه دست از ورجه وورجه كشيديم...
رها با يه لحن مسخره مثل تو فيلما گفت: يعنى كى مى تونه باشه؟!
سودا خنديد: مسلما على نيست...
رها بهش چشم غره رفت و من شالمو گذاشتم سرم و رفتم سمت در... با ديدن ارميا و چندتا پسر ديگه پشت در فكم افتاد... شک نداشتم كار تيرداده...
ارميا با خنده گفت: اجازه هست؟!
سرمو تكون دادم و از جلوى در رفتم كنار... چند تا پسر با قيافه هاى متفاوت اومدن تو... يكى بينشون توجه مو جلب كرد... يه پسر با چشماى آبى و موهاى مشكى! بينى استخوانى و لباى خوش فرم... در كل مى شد گفت قيافه ش خوبه...
تيرداد اومد بيرون... برگشتم سمتش... يه لحظه مات شد به صورتم... انگار تاحالا منو با آرايش نديده بود... خوبه هر دفعه ديدتم آرايش كرده بودم... ولى خب شب تصادف كه حتما حاليش نبود و فقط به چرت و پرتام خنديد و شب مهمونى هم كه بدبخت مست بود و تو هوشيارى هم فقط زيبايى هاى سمرو مى ديد...
تو چشاش خيره شدم... سرشو يه تكون كوچيک داد و نگاشو ازم گرفت و دوخت به دوستاش...
بعد خيلى عادى و درحالى كه سعى مى كرد الكى سرو صدا كنه با همه شون دست داد... جالب بود كه ارميا هم باهاش همكارى مى كرد و تمام سعيش اين بود كه سرو صدا كنه...
نگام افتاد سمت پسره چشم آبى! چشاشو ريز كرده بود و به آرا نگاه مى كرد...
آرا سرشو برگردوند و با ديدن پسره يه لحظه ماتش برد و بعد يه دفعه دويد سمتش: آرمين...
همديگه رو بغل كردن و پسر چشم آبى يه كه انگار اسمش آرمين بود سر آرا رو بوسيد... با تعجب نگاشون مى كردم...
آرا با ذوق گفت: بچه ها اين آقا خوش تيپه داداشمه...
بعد ما رو بهش معرفى كرد...
تيرداد بردشون سمت ديگه ى سالن... درواقع بالاى اون دوتا پله... لپ تاپشو باز كرد و ارميا هم اسپيكراشو كه با خودش آورده بود و بهش وصل كرد...
دخترا سعى مى كردن صداى آهنگو به ته برسونن... پسرا هم از اونور داشتن خونه رو مى تركوندن... يه لحظه خدا رو شكر كردم كه واحد روبرويى خاليه... خوشبختانه خونه دو واحدى بود... هر چند درا بسته بود... ولى حس مى كردم خونه داره فرو مى ريزه... گيج بين دو گروه وايساده بودم... همه شون داشتن مى رقصيدن و الكى سر و صدا راه انداخته بودن... آخه يكى نبود بهشون بگه اگه مشكلى هست بايد بين من و تيرداد باشه... شما ها ديگه اين وسط چى كاره اين؟! آخ سودا كفنت كنم با اين نقشه هات... گوشام داشت كر مى شد...
يحتمل پرده هاى گوشم پاره شده بودن... يه نفر دستمو كشيد... فرى بود... به طور عجيب غريبى داشت مى رقصيد... از حركاتش خنده م گرفت... سميرا رو سر همه كف مى پاشيد و تو اون شلوغى هما و الهه رو سر همه پر بالشو رو مى پاشيدن!
برگشتم ديدم پسرا هم دارن مى رقصن... يكى شون وسط داشت تكنو مى زد! نگام افتاد به آرمين كه با ارميا حرف مى زدن! ارميا هم در گوش تيرداد يه چيزى گفت كه اونم برگشت و منو نگاه كرد! سريع سرمو برگردوندم! واسم جاى سوال بود كه چرا مشروب تو بساطشون نيست؟! از اينكه تيردادم عين ما دوستاشو دعوت كرده بود و سعى كرده بود كم نياره يه جورى خوشم اومده بود...
همه مون كه خسته شديم هر كى روى يه مبل ولو شد... پسرا زودتر از ما دست از رقصيدن كشيده بودن... نگام افتاد به ساعت... نزديک سه بود... سودا در گوشم گفت: اينا رو ببين... ما گفتيم اين پسره رو بچزونيم اونم دوستاشو جمع كرد...
خنديدم: خوشم مياد كم نياورد...
كم كم همه داشتن مى رفتن... به رسم ادب همه شونو بدرقه كردم... نگام افتاد به آرمين... اونم همزمان نگام كرد... آرا گفت: يه هفته ديگه تولد من و آرمينه... دعوتى تو هم حتما بيا...
سرمو تكون دادم و چيزى نگفتم... وقتى همه رفتن درو بستم و نگامو دوختم به تيرداد... سعى كردم خودمو عصبانى نشون بدم: معنى اين كارا چيه؟!
- ببخشيد كدوم كار؟!
- همين كه دوستاتو جمع كردى اينجا...
بى خيال گفت: اول شب بود منم حوصله م سر رفته بود...
- آها... خب...
موندم چى بگم... يه چيزى تو ذهنم جرقه زد... سريع گفتم: من هوس ترشى كردم...
با صداى بلند گفت: چى؟!
دستمو گذاشتم رو شكمم: دلم ترشک مى خواد... نه... قره قوروت...
سرشو تكون داد: عمرا...
چشامو گرد كردم: خيله خب بعد بچه ت ناقص شد به من ربطى نداره ها...
كلافه گفت: ساعت سه نصفه شبه... من الآن قره قوروت از كجا بيارم؟! بزارش واسه فردا...
پامو كوبيدم رو زمين: همين الآن مى خوام...
نفسشو با حرص داد بيرون: دارى لج مى كنى؟!
با ناز گفتم: من نه...
بعد با ابروهام به شكمم اشاره كردم... طبق عادتش دستى به گوشه ى لبش كشيد و گفت: آخه الآن قره قوروت از كجا بيارم؟!
شونه مو انداختم بالا : مى خواى بچه ت...
نزاشت حرفمو تموم كنم: خيله خب...
بعد كتشو برداشت و رفت سمت در... من جلوى در وايساده بودم واسه همين بايد مى كشيدم كنار... رفتم سمت چپ... اونم اومد سمت چپ... رفتم سمت راست... اونم رفت سمت راست...
كلافه گفت: مگه قره قوروت نمى خواى؟!
خنده م گرفت: چرا ولى...
كليدو گرفتم جلوش: بيا اين دستت باشه... من برم بشينم ديگه بلند شدن واسم سخته... مى دونى كه...
نفس عميقى كشيد و كليدو از دستم گرفت...
سعى كردم نخندم: از اون ترش هاش مى خواما... اصلش... از اون الكى هاش بيارى نمى خورم...
سعى كردم عصبانيتشو نشون نده... مطمئنم اون لحظه تنها آرزويى كه داشت خفه كردن من بود... با حرص از خونه زد بيرون...
منم سريع لواشكا و ترشى جاتى كه رها و سودا خريده بودنو آوردم گذاشتم جلوم و مشغول شدم... نگام افتاد به ساعت... داشت چهار مى شد... خوابم گرفته بود... كليد توى در چرخيد و در باز شد... تيرداد همونطور كه سرش پايين بود درو بست... سرشو گرفت بالا تا يه چيز بهم بگه كه با ديدن من خشكش زد... با ديدن اون همه لواشک و ترشک كنارم چشاش گرد شده بود...
منم درحالى كه سعى مى كردم نخندم خيلى جدى انگشتامو ليس مى زدم... با حرص اومد سمتم... واقعيتش از حالتش ترسيدم و تو خودم جمع شدم...
اومد نزديكم و پلاستيکى كه توش قره قروت بود و پرت كرد روى مبل روبه رويى م... زبونمو تو دهنم چرخوندم... با اون همه لواشک و ترشكى كه خورده بودم بازم دلم از اونا مى خواست... نكنه جدى جدى حامله م؟! سرمو با خنده تكون دادم... تيرداد كه خنده مو ديد روانى شد و با صدايى كه از عصبانيت كرفته بود گفت: تو منو مسخره كردى!
لبمو گزيدم: نگوووو...
دستشو مشت كرد... يه جورى نفس مى كشيد كه گفتم الآنه كه منفجر بشه... سرشو خم كرد سمتم و تو صورتم گفت: حاليت مى كنم كل كل با من يعنى چى!
بى خيال گفتم: يعنى چى؟!
چشاش از زور عصبانيت داشت مى زد بيرون...
اومد يه چيزى بگه كه من سريع تر گفتم: حقته... وقتى دوستاتو جمع مى كنى تو خونه ى من بايد انتظار چنين چيزى هم داشته باشى...
عصبى خنديد: اگه خيلى اذيت مى شى مى تونى بياى خونه ى من...
- اوهو... همه ى اينا رو گفتى كه بگى خونه دارى؟!
يه جورى نگام كرد كه انگار داره با يه بچه ى زبون نفهم حرف مى زنه... همونطور كه مى رفت سمت اتاق گفت: از فردا مى آى خونه ى من... حوصله ى هيچ بحث ديگه اى هم ندارم...
بهش هيچى نگفتم ولى تو دلم خيلى به حرفش خنديدم... خميازه اى كشيدم و رفتم سمت اتاقم و خوابيدم...
صبح كه بيدار شدم تيرداد نبود... يه يادداشت گذاشته بود رو ميز...
- غروب مى آم دنبالت... تا اون موقع آماده باش...
پوزخندى زدم و بى اهميت رفتم و آماده شدم... بايد مى رفتم پيش مامان پيرى... هنوز رانندگى م اونقدر خوب نشده بود كه پشت فرمون بشينم و البته گواهينامه هم نداشتم... پس از سر خيابون يه تاكسى گرفتم و سوار شدم... خنده م گرفت از اون روزى كه سر كرايه به راننده دعوام شد...
راننده كه ديد مى خندم آينه رو چرخوند سمتم و يه لبخند زد كه دندوناى زرد چندشش معلوم شد... چشم غره اى بهش زدم كه يكم خودشو جمع كرد ولى از رو نرفت... جالبى ش اين بود كه همه ش دستشو به زنجيرى كه پلاک "محمد (ص)" بهش آويزون بود مى كشيد و بعد به صورتش...
خنده م گرفته بود... تظاهر تا چه اندازه؟! نگامو دوختم با جاده... همه داشتن مى رفتن... اونقدر همه شون عجله داشتن كه انگار چه خبره... همه مون همين طوريم...
جلوى خونه ى مامان پيرى نگه داشت و من پياده شدم... يه ذره معطل كرد كه من بهش يه چى بگم ولى وقتى ديد سگ محل شده گازشو گرفت و رفت... پريسا درو واسم باز كرد و راهنمايى م كرد... مامان پيرى اين بار توى هال نشسته بود... با ديدنم سرشو تكون داد...
رفتم سمتشو سلام كردم...
مامان پيرى: بشين...
روبه روش نشستم... پريسا رفت كه واسمون چايى بياره... يكم در مورد تيرداد پرسيد و منم گفتم كه دارم با كمک ارميا برنامه هاشو چک مى كنم فعلا... اونم قبول كرد و چيزى نگفت... وقتى ساكت شد بى مقدمه گفتم:
- ببينيد خانوم صالحى من هنوز مطمئن نيستم كه واقعا نوه ى شما هستم يا نه...
مامان پيرى: بگو چى مى خواى؟!
پريسا چاى آورد... ازش تشكر كردم...
- مى خوام آزمايش بگيرم...
لبخند زد: مى دونى كه از من...
يه دفعه ساكت شد... سكوتش دور از انتظار نبود...
- منظورت چيه؟!
خيلى رک گفتم: نبش قبر...
چشاش گرد شد و صداش يكم بلندتر از حد معمول شد: يعنى چى؟! نبش قبر حرومه...
سرمو تكون دادم: حروم باشه يا نه... من بايد مطمئن بشم...
ساكت بود... مى دونستم مردده...
- امكان نداره... من اجازه نمى دم پسرمو از خاکبكشى بيرون...
سعى كردم با ملايمت برخورد كنم: منم نمى خوام... ولى باور كنيد چاره ى ديگه اى ندارم...
سرشو تكون داد و خيلى قاطع گفت: نه...
خيلى دوست داشتم يه چى بهش بگم ولى خودمو كنترل كردم... ظاهرا كه مامان پيرى م بود و بايد بهش احترام مى زاشتم... پا شدم و ازش خداحافظى كردم و از خونه ش زدم بيرون...
بى هدف تو خيابون راه مى رفتم كه گوشى م زنگ خورد... سودا بود... حتما مى خواست بگه بايد بريم خريد واسه عروسى رها... حوصله نداشتم... پس بى خيال جواب ندادم... دوتا پسر از كنارم رد شدن... يكى سمت چپ و يكى سمت راست... سمت چپى يه خودشو كوبوند بهم... مى خواستم يه چى بهش بگم ولى تجربه ثابت كرده بود بى اهميت بودنم گاهى بد نيست... يه سگ پشمالوى كوچولو جلوشون بود كه بهش لگد زدن و دوتاشون خنديدن... سگه يه زوزه كشيد... يكى شون با خنده گفت: جون... عجب تنى داره صداش...
بعد يه لگد ديگه بهش زد... دلم واسه سگه مى سوخت... يه روزى به منم همين جورى لگد مى زدن... سرپرستمون تو پرورشگاه... بخاطر شب ادرارى هام بهم لگد مى زد... هه! تازه ازش بخاطر زحمتاش تقديرم مى كردن...
- ولش كنيد آشغالا...
بلند خنديدن... يكى شون گفت: قلدرى ت مى شه؟!
بعد اومد نزديكم... حوصله ى دعوا نداشتم... يه قدم رفتم عقب... اومد جلو... يه قدم ديگه رفتم عقب كه خوردم به يكى! برگشتم كه ديدم اون يكى پشت سرم واستاده... يه نگاه به اطرافم انداختم... اون اطراف پرنده پر نمى زد... پس بى خيال بهشون خيره شدم... هر دوشون لبخند رو لبشون بود... انگار يه شكار خوب گير آورده بودن...
دستشو آورد جلو و خواست شالمو برداره كه قمه مو گذاشتم زير گلوش... غافلگير شد و نتونست هيچى بگه... اون يكى خواست بزنه زير دستم كه يكم رو گلوى دوستش فشار دادم... ولى نه اونطورى كه زخم بشه... مجبورش كردم بره عقب و بچسبه به ديوار... برگشتم و رو به اون يكى گفتم: يالا پاشو ببوس...
با تعجب گفت: چى؟!
- پاى سگه رو ببوس...
و يه فشار زير گلوش دادم... رفت سمت سگه...
- فكر مى كنى من چاقو ندارم؟!
مى دونستم ترفندشون اينه... پس بى خيال گفتم: جون رفيقت به سگم نمى ارزه... پا شو ببوس... قمه ى من زير گلوشه...
بعد يه فشار ديگه دادم كه پسره داد زد... اون يكى انگار كوتاه نمى اومد... اومد سمتم كه باهام درگير شه كه يهو رو هوا پرت شد...
با تعجب به تيرداد كه هولش داده بود خيره شدم... عينهو جن مى مونه... پسره رو كوبوند به ديوار و يه چک زد به صورتش... حالا هردوشون درگير ما بودن... تيرداد يه نگاه عصبى به من انداخت و گفت: ولش كن...
نمى دونم چرا از دستورش اطاعت كردم... اما قبلش روبه پسره گفتم: برو دعا كن به جون اين...
و با سرم به تيرداد اشاره كردم: وگرنه زنده ت نمى زاشتم... سگ شرف داره بهتون...
بعد با حرص ولش كردم... تيردادم اون يكى رو ول كرد و دوتاشون دويدن... رفتم سمت سگه... يه سگ كوچولوى پشمالو كه چشاش بزور ديده مى شد...
بى اختيار ياد روزى كه پسر صابخونه م سگمو كشت افتادم... اون موقع نمى تونستم بهش چيزى بگم... سگمو با عذاب كشتنش... سر سگه رو نوازش دادم كه خودشو مالوند به پام... برش داشتم و بغلش كردم... تيرداد نگام كرد... شونه بالا انداختم و رفتم سمت ماشين...
سوار شدم و تيرداد راه افتاد... يه نگاه به داخل ماشينش انداختم... نگامو از سيستم جلوش گرفتم و به دستاى تيرداد دوختم... يه مچ بند دور دستش بسته بود... به ساعت گرون قيمتش نگاه كردم... آرنجشو گذاشته بود رو شيشه ى درو دست ديگه ش رو فرمون بود... وقتى ديد دارم نگاش مى كنم نگام كرد... ولى با اخم... منم اخم كردم...
تيرداد جلوى خونه نگه داشت و پياده شديم... سگمو بغل كردم و رفتم بالا... تيردادم اومد تو...
مى خواستم برم تو آشپزخونه كه ديدم جلوى آشپزخونه س... اومدم دورش بزنم كه جلومو گرفت... بى حوصله گفتم: برو كنار...
- چه حرفه اى قمه كشى مى كنى... نمى دونستم اينقدر مهارت دارى...
تو چشاش زل زدم: حالا كه فهميدى! خب كه چى؟!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۰-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۱۴ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان محکومه شب پر گناه ( قدیسه نجس جلد 2 ) الهه زیبایی 13 4,316 ۲۷-۵-۱۳۹۲ ۰۹:۴۱ صبح
آخرین ارسال: الهه زیبایی


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد