خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی
قصه عشق



1

ازوقتی نسترن خواهرم ازدواج کرد دیگه مجید خونه ی ما نیومده بود انگار با همه ی ما قهر کرده بود ولی خوب تقصیر مانبود نسترن خودش خواست باکسی غیر ازمجید ازدواج کنه!!!

البته منم وقتی تصمیم نسترن رو فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم!!!بهش گفتم:نسترن مطمئنی میخوای با حمید ازدواج کنی؟

گفت:آره...دیگه خسته شدم...چقدر باید صبر کنم...چقدر باید بشینم تا ببینم مجید کی خواستگاری رسمی میکنه...

برای عروسی نسترن هم وقتی علی برادرم کارت عروسی رو برد برای مجید اینطور که از علی شنیدیم طفلکی نزدیک بوده از حال بره و همه اش فکر میکرده علی داره باهاش شوخی میکنه ولی وقتی میفهمه قضیه جدی هستش کارت رو پاره میکنه واز اون تاریخ دیگه خونه ی ما نیومده بود.

اسم من یاسمین هستش وتوی خونه یاسی صدام میکنن.دختر کوچک خانواده هستم و شدید به درس علاقه دارم.تا حالا به هیچ چیز غیر ازدرس عشقی نداشتم واصولا دنبال مسائل عشقی و دوست پسر بازی هم نبودم درست برعکس همه ی دوستام!!!

از نظر قیافه میشه گفت بد نیستم پوست سفیدی دارم با صورتی نمکی که به گفته ی دیگران چشم و ابروم زیبایی عجیبی داره همراه با لب و بینیی که بازم به گفته ی همه خیلی برازنده ی صورتم هستش.از نظر کلی شباهت زیادی با نسترن دارم ولی مامان میگه چهره ی من بیشتر به دل میشینه چون نسترن یک کم گوشت تلخه!!!موهامم بلند وصاف تا کمرم هستش به رنگ قهوه ایی تیره و معمولا با یک تل که به سرم زدم تمام موهام صاف و یکدست دورم ریخته چون بابا موهام رو خیلی دوست داره میگه نبندمشون منم گوش میکنم...قدمم نه کوتاه هست نه بلند یه قد متوسط دارم واز نظر اندام هم میشه گفت متناسب هستم نه زیادچاقم که تو ذوق بخوره نه اونقدر لاغرکه هیچ لباسی به تنم خوشگل نباشه...زیاد از خودم تعریف کردم ولی خوب برای اینکه بتونین چهره ام رو توی ذهنتون مجسم کنید لازم بود.

داشتم میگفتم:

آره از وقتی نسترن ازدواج کرد دیگه مجید نیومده بود خونه ی ما تا وقتیکه دختر نسترن۲سالش شد و من سال سوم دبیرستان بودم.فرداش امتحان داشتم ودرحال خوندن درسهام بودم که صدای زنگ بلند شد.با اف اف در رو باز کردم و در کمال تعجب فهمیدم مجید پشت در هستش!!!!

مامان خونه نبود وقتی در رو باز کردم ومجید اومد داخل دقیقا نزدیک یک دقیقه خیره خیره به من نگاه کرد وبعد لبخندی روی لبش نشست وگفت:ماشالله...توی این سه سال چه بزرگ شدی!!!

مجید رو مثل علی میدونستم درست مثل یه برادر چون اولا هم سن علی و۸سال از من بزرگتر بود دوما اینکه من از وقتی یادم می اومد مجید رو توی خونمون دیده بودم.

لبخندی زدم وبعد از سلام واحوالپرسی های معمول ازش خواهش کردم که بیاد توو اونهم اومد داخل ونشست حال همه رو ازم پرسید:بابا...مامان...علی. ولی یک کلمه از نسترن سراغ نگرفت!!!براش توضیح دادم که علی رفته سربازی و بابا هم برای کاری رفته چابهار و این روزها فقط وقتهایی که نسترن ودختر خوشگلش اینجا میان مامان یک کم سرحال هستش وگرنه که هیچی...

وقتی اسم نسترن رو آوردم برای لحظاتی به فکر فرو رفت وبعد نگاهش رو از روی فرش به صورت من امتداد داد وبا لبخند نگاهم کرد وگفت:خوب...خودت چیکار میکنی؟

گفتم:هیچی سال سوم دبیرستانم...رشته تجربی رو انتخاب کردم...

اومد میون حرفم وگفت:مثل همیشه هم درسخونی نه؟...حتما هم پزشکی میخوای توی دانشگاه شرکت کنی...آره؟

خندیدم وگفتم:خوب مگه شما درس خون نبودی ورشته مهندسی برق الکترونیک رو دوست نداشتی؟اونقدر هم تلاش کردین تا بالاخره تهران همین رشته رو هم قبول شدین...منم میخوام مثل شما به هدفم برسم.

لبخندی زد وگفت:آفرین...آفرین یاسی...فکرش رو میکردم بعد از سه سال بزرگ شده باشی ولی نه اینقدر...خیلی تغییر کردی...دیگه خانومی شدی برای خودت.

تشکر کردم و برای آوردن شربتی خنک برای مجید به آشپزخانه رفتم در حالیکه هربارکه چشمم به مجید می افتاد میدیدم با لبخند داره نگاهم میکنه...

ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۳-۱۳۹۲ ۰۳:۰۹ صبح، توسط ایران دخت.)
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۲:۵۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول
5 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, nehdi, گل شقایق, shamiiim, خانوم دکتر
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی

2

مامان وقتی از بیرون برگشت جلوی در بهش گفتم که مجید اومده.داشت از تعجب شاخ در می آورد اصلا باورش نمیشد.وقتی هم مجید رو دید چون همیشه اون رو مثل علی میدونست بغلش کرد وبوسیدش حتی اشکشم در اومد.خوب مدت۳سال بودما ازمجید هیچ خبری نداشتیم واین برای خانواده ی ما که مجید به خاطر دوستیش با علی از بچه گی حتی قبل از دنیا اومدن من به این خونه رفت وآمد داشته کمی سخت بود ولی درنهایت به خاطر کاری که نسترن کرده بود خودمون رو قانع کرده بودیم که شاید هرکسی دیگه غیر از مجید بود بدتر ازاین کرده بود!!!ولی مجید فقط قطع رابطه کرده بود حتی خانواده اشم دیگه با ما ارتباطی نداشتن وبعدازاسباب کشی از محل ما دقیقا به مدت۳سال ازمجید بیخبر بودیم وحالا بعدازسه سال برگشته بود.

مامان کلی از دیدن مجید ذوق کرده بود وازطرفی علی که به خاطر خدمت سربازی مدتی بود به خونه نیومده بودحالامامان بادیدن مجیدگویاعلی رو دیده.

وقتی نشستم به مجید نگاه کردم.درحال صحبت با مامان بود.توی این سه سال خیلی عوض شده بود.موهای خرمایی روشنش دیگه به پرپشتی سابق نبود ولی هنوز قشنگ بود.کمی لاغر شده بود و خیلی پخته وسنجیده صحبت میکرد درست مثل یک آدمی که حسابی سرد وگرم روزگار رو چشیده باشه.چشمهاش همون چشمهای مهربون و آبی رنگی بود که من همیشه وقتی خیلی کوچیک بودم میرفتم توی بغلش ووقتی به چشمهاش نگاه میکردم میگفتم چرا چشمهای تو رنگ چشمهای عروسکهای منه؟واونم میخندید و تند تند لپ من رو می بوسید.یادم می اومد وقتی بچه بودم همیشه با علی ومجید به پارک وسینما میرفتم وهرچی علی اصرارداشت که من رو نبرن ولی مجید من رو بغل میکرد ومیگفت:من میارمش...نترس خودمم مواظبش...اصلا توچیکار داری؟...یاسی خواهرکوچولوی منه.

منهم که بچه بودم چقدرازشنیدن این حرف خوشحال میشدم و واقعا گاهی اوقات میشد که مجید رو بیشترازعلی دوست داشتم چون محبتش ازعلی بیشتربود!!!

اونروزمامان نگذاشت مجید بره وناهارنگهش داشت اونهم که واقعا مامان رو دوست داشت با رغبت قبول کرد.من بعدازناهارتابعدازظهرتوی اتاقم بودم ودرس امتحان فردام رو میخوندم.وقتی درسم تموم شد ازاتاق که بیرون رفتم با اینکه هواسردبودولی تصمیم گرفتم برم بیرون یک قدمی بزنم همیشه مامان این جورمواقع باهام همراه میشد ولی اونروزوقتی مجیدگفت:منم باهات میام.مامان دیگه نیومد وگفت:پس شماهابرین بیرون منم شام رو درست میکنم فقط خیلی بیرون نمونیدهواسرده ممکنه سرمابخورین.

وقتی ازخونه رفتیم بیرون وکنارمجیدراه میرفتم خنده ام گرفته بود...یه روزهایی بودکه کله ام تازیرکمرمجیدبودولی الان قدم بلندشده بود ودیگه اثری از یاسی کوچولونمونده بود...آره من بزرگترشده بودم.

مجید دستم روگرفت وچقدر دستش برام مهربون وبرادرانه بود ودرست یادکوچیکیم افتادم که همیشه توی خیابون دستم رو میگرفت.بااینکه هواسردبودولی دست مجید گرم گرم بود.وقتی یخی دست من روحس کرد بالبخند نگاهی به صورتم کردوگفت:یخ کردی؟گفتم:نه...خوب زمستونه دیگه...دستمم دستکش نیست.وقتی حرف میزدم متوجه بودم مجید چقدرتوی صورتم دقیق میشه ومیدونستم این دقیق شدنش به چهره ی من دلیلش چیه...چون من به نسترن شباهت داشتم...میدونستم مجید بادیدن من به یادعشق گذشته اش میفته!!!

مجید همونطورکه راه میرفتیم دست من رو توی دستش گرفته بودوسعی داشت گرمش کنه بعدباصدای آرومی گفت:یاسی...توخیلی بزرگ شدی...خیلی...همه چیزدرتوتغییرکرده...صدات...نگاهت...حرف زدنت...خندیدنت...هیچ متوجه شدی الان که کنارمن ایستادی وراه میری دیگه اثری ازاون یاسی سه سال پیش نیست؟

خندیدم وگفتم:نه بابا...اینقدرم دیگه تغییرنکردم...داداش مجیدم خیلی وقته باماقهرکرده وحالابعدازبرگشتنش همه چیز رو داره اغراق آمیز میبینه...

مجید درحالیکه به تک تک اعضای صورت من نگاه میکرد گفت:داداش مجید...؟

گفتم:آره دیگه...من ازبچه گی شما وعلی رو داداشهای خودم میدونستم...البته یه جورهایی میشه گفت شما داداش مهربونه ی من بودی...


ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۳:۰۴ صبح
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, گل شقایق, shamiiim
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی
3

مجید دیگه چیزی نگفت و فقط برای لحظاتی به صورتم خیره شد.یک کم که قدم زدیم رسیدیم جلوی یک بوتیک که دستکشهای زمستونی خیلی خوشگلی داشت.هر چی مخالفت کردم مجید گوش نکرد و یک جفت دستکش زمستونی خیلی خوشگل صورتی رنگ برام خرید.خیلی از سلیقه اش خوشم اومد و بعد از تشکر همونجا از بسته خارج و دستم کردم.دونه های برف که تازه ریزشش شروع شده بود روی موهای مجید ریخته بود و خیلی موهاش رو خوشگل کرده بود.به موهاش چشم دوخته بودم که در زیر نور چراغ خیابون به نظرم خیلی خوشگل شده بود.متوجه شدم داره به تک تک اجزای صورتم نگاه میکنه!!!میخواستم از حال و هوای مرور خاطرات عشق گذشته اش خارجش کنم بنابراین گفتم:مجید؟

گفت:جونم؟

گفتم:برف ریخته رو موهات انگار اکلیل نقره ایی ریختن رو سرت...خیلی خوشگل شده.

همونطور که راه میرفتیم دوباره نگاه کوتاهی بهم کرد و گفت:چقدر جالب...میدونی منم الان داشتم به چی فکر میکردم؟

گفتم:آره...

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:به چی؟!!!!!

به قدری صداش جدی شد موقع گفتن این جمله که حس کردم اگر بهش بگم که حس میکنم با دیدن من یاد نسترن میفته خیلی عصبیش کردم بنابراین لبخندی زدم و گفتم:شوخی کردم...من از کجا بدونم به چی فکر میکردی!!!

کاملا فهمیدم نفسی به راحتی کشید و بعد برای گذشتن از عرض خیابون کاملا حس کردم دستش دور کمرم رفته و این کارشم از نظرم مهربونی برادرانه اش بود که میخواست در طول گذر از عرض خیابون حسابی در پناه خودش من رو نگه داره.

وقتی رسیدیم اونطرف خیابون گفت:من داشتم به دونه های برف روی موهای تو که از زیر رو سریت بیرون اومده فکر میکردم...میدونی شبیه چی شده بود؟...شبیه آسمون شب که پر از ستاره هستش...

خندیدم و گفتم:تشبیه جالبی بود...توی ذهنم نگه میدارم تا در تشبیهات ادبی انشا فارسی ازش استفاده کنم....

و بعد هر دو خندیدیم.موقع برگشت مجید دو تا لیوان شیر کاکائوی داغ خرید که خیلی بهم چسبید و حسابی گرم شدم ولی در تمام مدت که نشسته بودیم و شیرکاکائو رو میخوردیم مجید رو بارها و بارها غرق در نگاه کردن به خودم میدیدم و دلم براش میسوخت که با دیدن من دائم خاطرات عشق نافرجامش با نسترن براش زنده میشد و از اینکه کاری نمیتونستم بکنم حس خوبی نداشتم.توی راه برگشت از جلوی خونه ی نسترن رد شدیم ولی جرات نکردم به مجید بگم اینجا هم خونه ی نسترن هستش.وقتی رسیدیم خونه ماشین حمید جلوی درب حیاط پارک بود.مجید نگاهی به ماشین کرد و پرسید:ماشین کیه؟مهمون اومده براتون؟

ایستادم و به صورتش که بالاتر از صورت من بود و این نشون دهنده ی بلند قدتر بودنش نسبت به من بود نگاه کردم و گفتم:ماشین حمید هستش.

چشمهای خوشرنگ آبیش رو کمی تنگ کرد و گفت:حمید؟!!!حمید کیه؟

گفتم:نسترن و عسل و حمید اومدن اینجا.

کمی به فکر فرو رفت.من هنوز زنگ رو نزده بودم چون میخواستم ببینم اگر میخواد نیاد داخل و با نسترن رو به رو نشه از همونجا خداحافظی کنیم...حتی نمیدونستم اگر خود نسترن بعد از این مدت مجید رو ببینه چه حالی خواهد شد و اصلا دیدار مجدد اینها کار درستی هست یا نه؟

نگاهش رو از کف پیاده رو گرفت و به من نگاه کرد و گفت:نمیخوای زنگ رو بزنی خانوم کوچولو؟

ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۳:۰۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول
4 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, گل شقایق, shamiiim, سحر15
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی
4

زنگ که زدم مامان با اف اف درب حیاط رو باز کرد.

دلم شور میزد برای دیداری که میخواست بین مجید و نسترن انجام بشه!!!مجید چهره ایی خونسرد داشت فقط یک کمی چشمهاش غصه رو نشون میداد که اونم سعی داشت با لبخندی به چهره زیر نقاب ببرش.وارد خونه که شدیم حمید با رویی باز به استقبال اومد و فهمیدم مامان کلی از مجید براش تعریف کرده و صد البته همه چیز گفته شده غیر از علاقه ایی که زمانی بین نسترن و مجید بوده.

وقتی چشمم به عسل افتاد دیگه به هیچی توجه نکردم و یکراست رفتم سراغش که با اون لباس قرمز دخترونه ایی که نسترن تنش کرده بود درست شبیه عروسک شده بود.نسترن یک کم دیرتر از مامان از آشپزخونه خارج شد و سلام و علیک گرمی با مجید کرد ولی تصنعی بودنش کاملا مشخص بود.همونطورکه عسل توی بغلم بود و ماچش میکردم به مجید و نسترن هم نگاه میکردم.مجید برای دقایقی صورتش سرخ شده بود و عرق روی پیشونیش کاملا معلوم بود ولی بعد خیلی زود تونست به خودش مسلط بشه و با حمید سریع ارتباط برقرار کرد.حمید که عاشق فوتبال و ورزش بود وقتی فهمید مجید هم نسبت به فوتبال بی علاقه نیست خیلی سریع با پیش کشیدن بحث فوتبالی تونست ارتباط خوبی با مجید برقرار کنه.

عسل یک ثانیه از بغل من پایین نمی اومد.نیم ساعتی که گذشت مجید برای شستن دستش به سمت دستشویی رفت و در حالیکه از کنار من میگذشت با صدایی آهسته گفت:کمر درد میگیری دختر...چقدر میخوای این فسقلی رو توی بغلت داشته باشی...بذارش زمین.

و بعد به آرومی لپ عسل رو گرفت و درحالیکه هنوز عسل توی بغل من بود صورت عسل رو بوسید و گفت:یاسی...عسل رو بوسیدم یاد کوچیکیهای تو افتادم که چقدر لپت رو بوس میکردم...عسلم مثل تو پوستش شیرینه.

یک کم از این حرف مجید خجالت کشیدم چون دیگه من اون یاسی کوچولو نبودم و کمی صورتم سرخ شد و با لبخند کم رنگی جواب این حرفش رو دادم سپس به آشپزخونه رفتم.وقتی وارد آشپزخونه شدم نسترن گفت:مجید چی بهت میگفت اینقدر آروم آروم توی صورتت اومده بود و حرف میزد؟

مامان که داشت توی دیس برنج میکشید تا سر میز بگذاره با تعجب نگاهی به نسترن کرد و گفت:وا...نسترن!!!

نسترن که انگار تازه متوجه ی رفتار و گفتار غیر عادی خودش شده باشه سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:منظور نداشتم...شوخی کردم به خدا...

ولی من یه حس بدی بهم دست داد...یه حس ناشناخته...که نمیدونستم منشا این حس از کجاست!!!

عسل رو به نسترن دادم و در چیدن میز شام به مامان کمک کردم.

سر شام مجید مثل گذشته رفتار میکرد و اصلا هیچ حالت غیر عادی نداشت ولی نسترن سخت عصبی بود و این رو از رفتارش میشد حدس زد.مجید سر شام با اینکه خودش مهمان ما بود ولی دائم به من و بشقاب من میرسید که این مسئله از دید نسترن مخفی نمی موند.ولی مامان زیاد به این چیزها توجه نداشت.سر میز عسل مثل همیشه شیطنتهای خودش رو شروع کرده بود و دائم میخواست هر چیزی رو برداره یا طرف خودش بکشه.وقتی من خواستم عسل رو از نسترن بگیرم با عصبانیت گفت:لازم نکرده...این بچه باید بفهمه وقتی میگم دست نزن...یعنی دست نزنه...تو بدتر لوسش میکنی.

این برخورد از نسترن در رابطه با من و عسل اصلا سابقه نداشت.با تعجب بهش نگاه کردم و بعد متوجه شدم مجید با اشاره بهم میگه مهم نیست و اهمیت ندم.

نسترن حتی با حمید هم سر عسل برخورد تندی سر میز کرد و در گیر و دار حرفهای نسترن بود که عسل ظرف ماست رو برگردوند و نسترن هم محکم زد پشت دست عسل و جیغ بچه به هوا رفت!!!!حمید که روی عسل خیلی حساس بود وقتی این رفتار رو از نسترن دید خیلی عصبی شد و برای لحظاتی با اخم به نسترن نگاه کرد و غذاش رو نیمه کاره رها کرد و به هال برگشت.مامان عسل رو از نسترن گرفت و ساکتش کرد.در تمام این مدت مجید اصلا به نسترن نگاه نکرده بود.نسترن با عصبانیت از جاش بلند شد و به دنبال حمید از آشپزخونه خارج شد.منم دیگه نتونستم غذام رو بخورم و فقط نشستم تا مجید سر میز تنها نمونه.مجید به آهستگی رو کرد به مامان و گفت:مامان(مجید مامانم رو از همون اول مثل مامان خودش مامان صدا میکرد)...بهتره عسل رو ببرید پیش مامان و باباش فکر میکنم اینطوری حداقل از ادامه ی مشاجره پنهانیشون دست بردارن.

مامان نگاهی به مجید کرد و گفت:دختره امشب خل شده...بگو مگه مرض داری بچه رو میزنی...توپش از جای دیگه پره دق و دلیش رو سربچه خالی میکنه.

و بعد عسل رو از آشپزخونه بیرون برد.مجید رو کرد به من و گفت:تو چرا غذات رو نمیخوری؟

گفتم:ولله چی بگم...نسترن امشب...

مجید گفت:اون رو ولش کن...مادر هستش دیگه هر جور دوست داره میتونه بچه اش رو تربیت کنه...

گفتم:ولی آخه...

مجید دوباره گفت:اونجایی که بهت میگم زیاد بغلش کردی...نکن...بذارش زمین...برای همینه...عسل بچه اس فکر میکنه همه باید مثل خاله خوشگلش نازش رو بخرن...اینم میشه عاقبتش.

در همین لحظه متوجه شدیم نسترن و حمید یک کم بحثشون سر عسل تند شده و ترجیح دادن زودتر برگردن خونشون.بنابراین برای خداحافظی از آشپزخونه بیرون رفتیم.

اون شب مجید خیلی دیر برگشته بود خونشون چون وقتی فهمید شوفاژهای ما ایراد داره به زیر زمین رفته بود و عیب موتورخونه رو هم گرفته بود بعد رفته بود خونشون.من چون فرداش مدرسه داشتم زود خوابیدم و متوجه رفتن مجید نشدم.صبح که بیدار شدم مامان برام گفت که مجید دیشب کلی زحمت کشیده و شوفاژخونه رو هم ایرادش رو گرفته و دیگه رادیاتورهای خونه ایراد ندارن و همه داغ شده بودن.

در ضمن فهمیدم که دیشب مامان با مجید کلی هم در مورد نسترن حرف زدن....

ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۳:۱۲ صبح
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, گل شقایق, shamiiim
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی
5

در حینی که صبحانه میخوردم مامان گفت که مجید برای مامان تعریف کرده که این سه سال چقدر براش سخت گذشته و چقدر از نظر روحی در خودش فرسودگی ایجاد کرده تا بتونه نسترن رو از ذهنش پاک کنه.در حال حاضر هم در تهرانپارس یه واحد آپارتمان خریدن و اونجا زندگی میکنن.بدری خانم مادر مجید بارها و بارها از مجید خواسته بوده که دست از لجاجت برداره و قبول کنه دوباره دو خانواده با هم رابطه ی قدیمشون رو برقرار کنن ولی مجید برای فراموش کردن نسترن به زمان احتیاج داشته برای همینم از ایجاد رابطه در فاصله زمانی کوتاه وحشت داشته...هم به خاطر زندگی نسترن هم به خاطر احساسات زخم خورده ی خودش...مجید در ادامه گفته بوده که همیشه فکر میکرده تحمل دیدن مجدد نسترن رو نخواهد داشت ولی اون شب فهمیده بوده که خیلی خوب تونسته با حقایق زندگی کنار بیاد و دیگه الان نسترن براش یه خاطره بیشتر نیست...یه خاطره که مربوط میشه به سالهای نوجوانی و کم تجربگی...در مورد درسشم توضیح داده بوده که مرحله ی کارشناسی ارشد رو میگذرونه و یک سال بیشتر از درسش نمونده و در حال حاضر هم در یک شرکت تجاری سوئیسی که در ایران فعالیت داره مشغول به کار هستش.از طریق شوهر خواهر بزرگش هم تونسته بوده با مدارک پزشکی که برای خودش جور کرده از سربازی معافیت بگیره....

مامان در حال تعریف این حرفها بود که خاله گیتی تلفن کرد و گفت حال بابا بزرگ کمی ناخوش شده و قرار گذاشتن با هم برن خونه ی مامان بزرگ. به منم سفارش کرد که ناهارم رو آماده میکنه و فقط من که از مدرسه برگشتم باید گرمش کنم و بخورم.پرسیدم:شب برمیگردی یا نه؟

گفت:معلوم نیست...اگر برنگشتم...

گفتم:میدونم...باید برم خونه ی نسترن.

ظهر که از مدرسه برگشتم میلی به غذا نداشتم ولی چون میدونستم مامان بفهمه هیچی نخوردم کلی غر غر میکنه کمی از غذا رو گرم کردم و مشغول خوردن شدم داشتم توی ذهنم برنامه ریزی میکردم که بعد ناهار از کدوم درس شروع به مطالعه کنم که تلفن زنگ خورد.وقتی گوشی رو برداشتم اول نشناختم چون شخص پشت خط خیلی خشک و رسمی صحبت کرد.مجید پشت خط بود.اونم اول فکر کرده بود نسترن گوشی رو برداشته ولی وقتی فهمید منم یکدفعه لحن صحبتش عوض شد و کلی سر به سرم گذاشت ولی من هنوز نشناخته بودمش و وقتی دیگه عصبی شدم و میخواستم گوشی رو قطع کنم زد زیر خنده و تازه خودش رو معرفی کرد و کلی خندیدم پای تلفن بعد ازم خواست گوشی رو بدم به مامان.گفتم:مامان نیست...رفته خونه ی مامان بزرگ.

کمی مکث کرد و گفت:یعنی تو الان خونه تنها هستی؟

گفتم:آره.

سریع گفت:بیخود...برای چی تنها موندی؟...آماده شو من الان میام دنبالت میبرمت خونه ی خودمون...

تعجب کردم و گفتم:خونه ی خودتون!!!نه بابا آخه برای چی؟من کلی درس دارم...میشینم درسم رو میخونم.

سریع گفت:خوب کتابهات رو هم بیار اونجا...خونه ی ما هم سر و صدا نیست مامانمم سر و صدایی نداره...از طرفی از دیشب که براش گفتم تو چقدر بزرگ و خوشگلتر شدی کلی مشتاق شده ببینتت...

گفتم:نه مرسی مجید...دفعه اولم نیست که تنها موندم توی خونه.

مجید دوباره با لحنی جدی گفت:ولی من اصلا دلم نمیخواد تو تنها بمونی توی خونه...

جواب دادم:نگران نباش مجید...میشینم درسم رو میخونم غروب هم میرم خونه ی نسترن شب اونجا هستم.

گفت:باشه درسهات رو که خوندی تلفن بزن خونه ی ما من میام دنبالت میبرمت...دیشب شماره ی خونمون رو برای مامان توی دفتر تلفنتون یادداشت کردم.

گفتم:نه نیازی نیست...خونه ی نسترن نزدیکه.

جواب داد:نخواستم برای بردنت به خونه ی حمید بیام...میام دنبالت یک کم بیرون با هم می گردیم یه شام هم با هم میخوریم بعد میبرم میرسونمت جلوی در خونه ی حمید.

حس کردم به عمد اسم نسترن رو نمیاره منم دیگه ادامه ندادم و قبول کردم که بعد از اتمام درسم بهش زنگ بزنم.تا بعد از ظهر بکوب نشستم سر درسم چون میدونستم خونه ی نسترن برم دیگه با وجود عسل نمیتونم درسی بخونم.اصلا متوجه ی ساعت نبودم هوا به علت فصل زمستون زود تاریک شده بود و از وقتی سر درس و کتابهام نشسته بودم فقط یک بار برای روشن کردن چراغ اتاقم از جام بلند شده بودم یکی دو صفحه از درس زیستم مونده بود که صدای زنگ در بلند شد.به ساعت نگاه کردم دیدم۷:۲۰هستش.وقتی اف اف رو جواب دادم فهمیدم مجید اومده دنبالم.در رو بازکردم و اومد داخل.وقتی دید چراغ هال و آشپزخونه رو تازه روشن کردم با تعجب گفت:اونقدر سرگرم درس بودی که فقط چراغ اتاق خودت رو روشن کردی دیگه هم از اتاق بیرون نیومدی که چراغهای خونه رو روشن کنی درسته؟

خندیدم و گفتم:آره.

کمی مثل دفعه ی قبل به صورتم خیره شد و گفت:خیلی خوب خانم کوچولو...حالا برو آماده شو بریم بیرون.

گفتم:یه چند صفحه ای از درسم هنوز مونده.

لبخندی زد و گفت:باشه پس من بیرون توی ماشین منتظرت میشینم هر وقت تموم شد بیا بیرون.

برگشت که از در بره بیرون...با تعجب گفتم:وا...چرا توی ماشین؟!!!خوب همین جا توی هال بشین...زیاد طول نمیکشه.

برگشت به طرفم و با دستش چونه ی من رو گرفت و به آرومی تکون داد و با تاکید گفت:خانم کوچولوی خوشگل...من توی ماشین منتظرتم.

گفتم:آخه ممکنه معطل بشی...

با دست موهای من رو از یک طرف شونه ام گرفت و پشتم ریخت و گفت:بهتر از اینه که توی خونه با هم تنها باشیم.

و بعد سریع برگشت و از خونه رفت بیرون.

با تعجب رفتنش رو نگاه کردم و بعد درب هال رو بستم.متوجه ی منظورش نشده بودم ولی حس میکردم مجید چیزی رو متوجه هست که من نیستم.نیم ساعت بعد از خونه بیرون رفتم و دیدم مجید توی ماشینی که بعدا"فهمیدم متعلق به خودش هست نشسته و داره به موسیقی گوش میده.وقتی من رو دید سوار شدنم به ماشین رو با لبخند و مهربونی خاصی نگاه کرد و گفت:تموم شد خانم کوچولو این درستون؟

گفتم:ببخشید خیلی معطل شدی.

خندید و لپم رو به آرومی کشید و گفت:تو الان اینقدر درس میخونی بری دانشگاه چیکار میکنی؟

لبخندی زدم و گفتم:تو دعا کن رشته ایی که دوست دارم رو قبول بشم حالا درس خوندن اون موقعش پیشکشم.

گفت:مطمئن باش هر رشته ایی که دوست داری همون رو در دانشگاه خواهی خوند.

گفتم:به این سادگی ها هم نیستش.

جواب داد:خودم همه کاری برات میکنم...هر کاری که لازم باشه...تو فقط همیشه همینجوری درسخون باش و به چیزی غیر درس فکر نکن ببین چه کارهایی که برات نمیکنم...

خندیدم و گفتم:نکنه سوالهای کنکور رو میخوای برام بخری؟

کمی به صورتم نگاه کرد بازم از اون نگاههایی که انگار تمام اجزای صورتم رو در چشمهاش میخواد غرق کنه....و بعد گفت:خیلی از این مهمتر...حالا میبینی.

اون شب کلی با مجید گشتیم...با اینکه هوا سرد بود ولی خوش گذشت...حتی مثل دوران بچه گیم سینما هم رفتیم بعدشم رفتیم پارک و با وجود سردی هوا کلی تاب بازی کردم که البته مجید زحمت هل دادنم رو میکشید و منم حسابی کیف میکردم اصلا انگار برای تجدید قوا بعد از چندین ساعت درس خوندن به این چیزها نیاز داشتم...چندین بار هم درست مثل وقتهایی که بچه بودم و میخندیدم مجید من رو بین بازوهاش میگرفت و من باید سعی میکردم از بین دستهاش فرارکنم...نمیدونم چطور ولی برگشتن مجید بعد از۳سال برام چیزی رو عوض نکرده بود و من همون حس گذشته رو به مجید داشتم...همون حسی که انگار مجید برام یه داداش مهربون هستش...فقط همین...ولی با تمام بی تجربه گیم در مسائل عشقی و برخورد با پسرها کم کم متوجه ی حس متفاوت مجید نسبت به خودم شدم...حسی که شباهت چندانی به حس یک برادر نسبت به خواهرش نداشت...یا چند باری متوجه شدم وقتی دستم رو توی دستش میگیره باید دنبال حس برادرونه توش بگردم که نیست...مجید حسی دیگه داشت که برای من ناشناخته بود!!!!

برای همین کم کم سعی کردم به بهانه سردی و دیر شدن راضیش کنم من رو به خونه ی نسترن برسونه.جلوی درب خونه ی نسترن هم زیاد معطل نکرد و وقتی نسترن درب حیاط رو با اف اف باز کرد مجید با من خداحافظی کرد و رفت.

ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۳:۱۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, گل شقایق, shamiiim

تبلیغات

کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی
6

نسترن درب هال رو باز کرد و سر تا پای من رو نگاه معنی داری کرد و با صدایی آروم گفت:خوش گذشت؟میدونی ساعت چنده؟بگذار از راه برسه بعد قصه ی عشق و عاشقیتون رو شروع کنین...

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سلام...چرا اینجوری حرف میزنی؟من از مامان اجازه گرفته بودم...بعدشم نسترن عشق و عاشقی چیه؟...مجید و علی برای من یکی هستن...

لبخندی از روی تمسخر زد و گفت:تو هم برای مجید با مهناز و نسرینشون یکی هستی؟یعنی مجید هم تو رو مثل مهناز و نسرین میدونه؟

کیف و ساکی که وسایل و مانتوی مدرسه ی فردام توش بود رو توی دستهام جابجا کردم و گفتم:نسترن من میرم خونه ی خودمون...تو نسترن همیشه نیستی...منم سر از حرفهای تو در نمیارم.

جواب داد:غلط کردی این وقت شب برگردی خونه...ساعت نزدیک یک و نیمه...خودتم به کوچه ی علی چپ نزن...نه تو خنگی نه من...

در این لحظه حمید با چهره ایی خواب آلود اومد جلوی درب هال و بعد از اینکه با هم سلام علیک کردیم گفت:نسترن چرا یاسی رو جلوی در نگهش داشتی؟...بیا تو دیگه یاسی سرما میخوری...

نسترن کنار رفت و من داخل خونه شدم ولی متوجه نگاه سنگینش روی خودمم بودم. اون شب تا صبح نتونستم بخوابم و دائم این جمله ی نسترن توی گوشم می پیچید:مجید هم تو رو مثل مهناز و نسرینشون میدونه یا نه؟

اون شب من جای خوابم رو توی اتاق عسل کنار تختش انداخته بودم.صبح با صدای جر و بحث حمید و نسترن عسل از خواب بیدار شد.با تموم بچه گیش صدای بحث مامان و باباش رو تشخیص داده بود و با اینکه از دیدن من خوشحال شده بود ولی دائم چشمهای خوشگل و نگرانش رو به در اتاقش میدوخت.سعی کردم حواسش رو پرت کنم ولی ساعت۶:۳۰که شد چون باید خودمم به مدرسه میرفتم عسل رو بغل کردم و از اتاق خارج شدم.حمید با دیدن من و عسل دیگه به بحث ادامه نداد و با چهره ایی گرفته و ناراحت خداحافظی کرد و رفت سر کارش.نمیدونستم بحث نسترن و حمید سر چیه و به خودمم اجازه نمیدادم از نسترن سوالی در این خصوص بپرسم.کمی صبحانه خوردم و راهی مدرسه شدم نسترن گفت که لباسهایی رو که خونشون جا گذاشتم رو خودش بعد از ظهر میاره خونه ی مامان.

دو روز بعد بابا بزرگ فوت کرد و توی مراسم بابا بزرگ علی هم موعد پایان خدمت سربازیش رسید و وقتی توی مراسم از برگشت مجید باخبر شد کلی خوشحال شده بود و میشه گفت تا حدی خوشحالی پایان خدمتش و برگشت و آشتی مجید با ما غم فوت بابا بزرگ رو براش تحت الشعا قرار داده بود و این از رفتار علی معلوم بود.

توی مراسم بابا بزرگ بدری خانم و خواهرهای مجید هم اومدن.نسرین که با شوهرش اومد و مهناز هم که هنوز مجرد بود و همون روزها بود که هم من و هم نسترن فهمیدیم علی نسبت به مهناز بی میل نیست!!!مهناز یک سال از نسترن بزرگتر بود و تازه لیسانسش رو در زبان انگلیسی گرفته بود و علی هم که درسش رو قبل سربازیش در رشته ی کامپیوتر تموم کرده بود.بابا هم وقتی توی مراسم بابا بزرگ از چابهار خودش رو به تهران رسوند جدا از ناراحتیش جهت فوت بابا بزرگ از سویی دیگر حضور دوباره ی مجید براش شادی آور شده بود.مجید در بین تک تک افراد خونواده ی ما محبوبیت خاصی داشت و درست مثل پسر دوم خونواده رفتار میکرد.به خصوص با بابا همیشه میونه ی خوبی داشت چون خودش از داشتن پدر سالهای سال بود که محروم بود و برای همین بابا رو واقعا مثل یک پدر برای خودش دوست داشت.

توی مراسم بابا بزرگ چندین بار شاهد مشاجره بین حمید و نسترن بودم و این برام خیلی عجیب بود چرا که تا چند وقت پیش این دو تا هیچ مشکلی با هم نداشتن ولی این اواخر...!!!

مجید توجهی به نسترن اصلا نداشت ولی اونطور که من متوجه بودم نسترن وقتی مجید وارد میشد چشم از مجید برنمیداشت و چقدر عصبی میشد از اینکه میدید مجید اینقدر با من حرف میزنه یا همه جا بهم توجه داره...توی مراسم بارها و بارها به علت اینکه درس داشتم و باید به خونه برمیگشتم مجید سریع برای برگردوندن من به خونه حاضر میشد.موقع شام هم که میشد باز مجید می اومد دنبالم یا برام از خونه ی مامان بزرگ و یا از بیرون غذا تهیه میکرد و می آورد.میدونستم این توجهاتش به من باعث عصبی شدن نسترن میشه ولی رفتار نسترن برام قابل توجیه نبود!!!نسترن خودش ازدواج با حمید رو انتخاب کرده بود و حالا یک دختر۲ساله داشت...پس چرا باید روی رفتار مجید نسبت به من حساسیت نشون میداد؟!!!کم کم به این نتیجه رسیدم که بهتره از مجید فاصله بگیرم چون این طوری هم نسترن عصبی نمیشد هم احتمال وابستگی خودم رو به مجید کمتر میکردم و هم اینکه اگر مجید واقعا نظری به جز یک برادر به من داشت با رفتار من احتمالا متوجه ی این میشد که من میخوام اون مثل علی برام باشه نه چیز دیگه...ولی هر چی من سعی در دوری از مجید داشتم و بهانه ی درسم رو می آوردم و دائم خودم رو در اتاق به هوای درس خوندن نگه میداشتم رفت و آمدهای مجید به خونه ی ما بیشتر میشد و درست شده بود مجید سالهای گذشته و شاید کمی هم با شدتی بیشتر.

چهلمین روز درگذشت بابا بزرگ رو هم در یکی از روزهای تعطیلات نوروز برگزار کردن و اواخر اردیبهشت بود که علی با مامان و بابا در مورد علاقه اش به مهناز صحبت کرد و از اونجایی که علی مشکل مسکن هم نداشت چرا که بابا طبقه ی بالای خونه رو چند سال پیش برای علی ساخته بود و کارش هم به لطف یکی از داییهام در یک شرکت خصوصی با حقوق مکفی جور شده بود مامان با خیالی آسوده موضوع رو به بدری خانم گفت و قرار خواستگاری رو برای آخر هفته گذاشتن..........

ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۳:۲۰ صبح
یافتن سپاس نقل قول
5 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, shamiiim, گل شقایق, مینو باقریان, m23


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 32,873 ۲۴-۶-۱۳۹۳ ۰۶:۳۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,686 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 6,763 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 6,069 ۱۳-۴-۱۳۹۲ ۰۵:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 4,777 ۱۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 16,753 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,541 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,718 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد