خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 50 رأی - میانگین امتیازات: 2.9
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #1
رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک
رمان لبخند نگاه


فصل اول

شروین با لبخندی به من نزدیک شد و گفت:مثل اینکه خیال نداری بروی سر جلسه؟

-ساعت چنده؟

-شش و نیم.

-وای دیر شد،چرا زودتر بیدارم نکردی؟

-تا هشت کلی وقته.

شروین تنها برادر من بود.او دانشجوی دندانپزشکی در شهر مشهد بود و بیت و هشت سال داشت.خواهر بزرگم،شیلا بیست و پنج ساله بود، چند سالی از ازدواج او می گذشت و به خواست همسرش خانه داری می کرد.فرید همسر او در یک شرکت کامپیوتری مشغول به کار بود.خواهر دیگرم شادی بیست و سه سال داشت و مشغول گذراندن تز پایان تحصیلش بود، پرستاری رشتۀ مورد علاقه اش بود و من شقایق فرزند کوچک خانواده بودم.اختلاف سنی من با شادی دو سال بیشتر نبود، و شاید به قول سایرین فردی بیش از اندازه زود رنج بودم و آن روز کنکور داشتم.مامان با سینی آینه و قرآن به من نزدیک شد و گفت:

- دعا می کنم که انشاالله همین امسال قبول شی.

-ممنون مامان جون.امیدارم دعاتون مستجاب شود.

-فرزانه بیرون منتظره عجله کن.

پس از خداحافظی به شادی گفتم:چرا اینطوری نگام می کنید، مگه دیگه قراره بر نگردم؟

-نه خواهر عزیز، ما از این شانس ها نداریم.حالا حالاها باید تحملت کنیم.

-حیف که دیر شده، وگرنه نشونت می دادم.

فرزانه با نگرانی به ساعت نگاه کرد و گفت: چه عجب! پدرم سر خیابون منتظر ماست.

گفتم: می بخشی.

در حلقۀ بدرقه کنندگان احاطه شده بودم.آقای بهاری با دیدن ما لبخندی زد. فرزانه در را باز کرد و خودش نشست و من به دنبال او وارد شدم و گفتم:

-سلام آقای بهاری حالتون چطوره؟

با خوشرویی همیشگی گفت:

-سلام دخترم.من خوبم،شما چطورید؟

-خیلی ممنون.

-بابا خوب هستند؟

-سلام دارند خدمت شما.

-سلام مرا هم برسون.شقایق خانوم سراغ فرزانۀ ما نمی آیید؟

-می بخشید،این چند وقت ،کنکور حسابی گرفتارم کرده بود.بعد از این حتما مزاحم می شم.

-انشالله هم شما هم فرزانه،هر دو همین امسال جزو نفرات اول کنکور خواهید بود.

لبخندی زدم و دیگر هیچ نگفتم.بقیه راه بدون هیچ کلامی بین ما طی شد.

دوستی من و فرزانه بر می گشت به دوران دبستان،از همان ابتدا در یک کلاس بودیم،ضمن اینکه خانواده های ما چند خیابون بیشتر با هم فاصله نداشت.تا اینکه فرزانه رشته تجربی را انتخاب کرد و من گرافیک.این اختلاف انتخاب باعث شد کمی از هم دورتر شویم.فرزانه تک دختر بود، پدرش دندانپزشک و مادر او فرهنگی بود.آنطور که تعریف می کرد دو برادر داشت،اما همیشه تنها بود.یکی از آنها تخصص بیهوشی را در خارج از کشور انتخاب کرده بود و دیگری خلبانی .او از خانواده ای متمولی بود و زندگی مرفه و راحتی داشت.پدر من کارمند سادۀ بانک بود و مادرم خانه دار.اما هیچگاه در زندگی کم و کسری احساس نمی کردیم و زندگی بسیار خوبی داشتیم.

فرزانه با آرنج خود به پهلوی من زد و گفت:

-کجایی دختر؟رسیدیم حوزه پیاده شو.

از ماشین پیاده شدم و از آقای بهاری خداحافظی کردم .فرزانه گفت:

-حوزۀ من پشت حوزۀ توست، هر کدوم زودتر تموم کردیم جلوی حوزۀ دیگری منتظر می مونیم.

با گفتن"حتما" به سمت حوزۀ خود حرکت کردم. استرس عجیبی داشتم.با زدن لبخند سعی کردم اعتماد به نفسم را بیشتر کنم.

امتحان به خوبی برگزار شد .پس از اتمام جلوی حوزۀ فرزانه منتظر او شدم.با دیدن چهرۀ بشاش فرزانه مطمئن شدم اوهمچون من از نتیجه کنکور راضی ست.هنگامی که به من رسید گفت:چطور بود؟

-خوب،تو چطور؟

- من هم فکر می کنم خوب دادم،باید منتظر نتیجه ها شد.

- شقایق میای خونۀ ما؟

- نه باشه یک فرصت دیگه.

با دلخوری شانه ای بالا انداخت و گفت: هر جور که راحتی، نمی خوام به اجبار دعوتم رو قبول کنی.

-شاید بعد از ظهر اومدم،اما منتظرم نباش.

-راستی یک خبر خوش.

-بگو ببینم.

-برادرم تصمیم داره چند روزی به ایران بیاد.

-خب،پس چشم شما روشن،از تنهایی در میای.بعد هشت سال چه طور شده که قصد برگشت دارند.

-دلم خیلی تنگ شده،دیگه چیزی به پایان درسشان نمونده،یکی دو سال دیگه تموم می شه.

-غصه نخور وقتی که برگشت از دل تنگی خلاص می شی.

لبخندی زد و گفت:از اینجا دیگه راهمون جداست.

-به مادرت سلام برسون،خداحافظ.

-خدا نگه دار.

با دیدن مادر که کنار در ایستاده بود، گامهایم را سریعتر برداشتم.بلافاصله پرسید:چطور بود،قبولی؟

خندیدم و گفتم:نه مامان جون.

به صورتش زد و گفت:خاک بر سرم آخه چرا؟

-هنوز تازه امتحان دادم.اجازه بدین نتیجه هارو بدن،اما نگران نباشین.

-تو که منو نصف عمر کردی.یک خبر خوش برات دارم.

-امروز دومین خبر خوشی ست که به من می دهند،خوش خبر باشید.

-فرید و شیلا از کرج اومدند.

با شادی گفتم: جدی می گین؟

-بله عزیزم،می تونی ببینی.

-چقدر خوب!

با دیدن شیلا به طرفش دویدم و هر دو یکدیگر رو در آغوش گرفتیم.با شیطنت گفتم:شما هنوز دو نفرید؟

-مگه قرار بود چند نفر باشیم؟

-هیچی،گفتم شاید سه نفر شده باشین.

لبخندی زد و گفت: ما معتقدیم جمعیت کمتر زندگی بهتر.

-فرید خان کجاست؟

-خوابیده.

-آهان،پس برای همین سکوت در خانه حکمفرماست.

شادی پله هارو دوتا یکی کرد و گفت: یواش چه خبره؟فرید بیچاره خوابه،دادو فریاد راه انداختید.

گفتم:چشم،ببخشید.

-راستی امتحان چطور بود؟

-قربات تو،سلام رسوند.

-بی مزه،جدی پرسیدم.

گفتم:بد نبود.

سرو صدای ما به فرید اجازه خواب نداد.وقتی از اتاق خارج شد لبخندی زد و گفت:سلام بر همه.

-سلام،احوال شما؟چه عجب اینطرفا!

-راه گم کردم.

-لطفا ناهار بخورید تا بعد شمارو به اطلاعات برسونم.

خندید و گفت:عجب حاضر جواب!

-زیر دست شما تعلیم دیدم.

-چه با استعداد!

شیلا گفت:خواهرم را دست کم گرفتی؟

-نخیر،چنین جسارتی نکردم.

مامان با صدای بلند،همه رو برای ناهار دعوت کرد.پدر گفت: اگر کنکور قبول بشی،جایزۀ بزرگی پیش من داری.

گفتم:امیدوارم.البته نه به خاطر جایزه،چون از پشت کنکور موندن خسته شدم.

شادی گفت:چون اونطور که من برات برنامه ریزی کردم درس نمی خونی،صبح و شب پای تلفن هستی.

شروین گفت:خوب شد خدا فرزانه رو آفرید.

خندیدم و گفتم:حسودیتون میشه،ولی دیگه امسال آخرین سالی ست که در کنکور شرکت کردم.

بعد از صرف ناهار،به اتاقم رفتم و تمام کتاب و جزوات و تست ها رو در کارتن ریختم و اون رو زیر تخت گذاشتم و به انتظار نشستم.

دو ماه بعد کنکور،فرزانه تلفن کرد و خبر قبول شدن من و خودش رو داد.

پس از اینکه تماس قطع شد،از خوشحالی فریادی کشیدم که همه هراسان خود را به اتاقم رسوندن.

پدر پرسید:چه اتفاقی افتاده؟باز سوسک دیدی؟!

با خنده گفتم: قبول شدم، کنکور قبول شدم.

-مبارکه.جایزه بزرگی نزد من داری.آفرین به تو،می دونستم.

شروین پرسید:فرزانه از کجا با خبر شده؟

گفتم:برادر فرزانه روزنامه خریده بود.

-حالا چه رشته ای قبول شدید؟

-فرزانه علوم آزمایشگاهی و من هم.....،اگه گفتید؟

-حتما گرافیک.

-البته.وای چقدر خوشحالم!

-بابا سفر شمال که یادتون نرفته؟

-نه دخترم، هر وقت که اماده باشید من هم مرخصی می گیرم.

مامان دستهایش را بالا برده و خدارو شکر کرد.شیلا و فرید هم صمیمانه قبولی ام را تبریک گفتند.

گفتم:مامان اگه با من کاری ندارین،سری به فرزانه بزنم تا هم خداحافظی کنم و هم اسمم رو در روزنامه ببینم.

-نه دخترم،می تونی بری.

با خوشحالی لباس پوشیدم و راحی خانۀ فرزانه شدم.

زنگ را فشردم و به انتظار باز شدن در ایستادم.با شنیدن صدای سیمین خانوم از آیفون گفتم:سلام،شقایقم.

-سلام عزیزم،بفرمایید تو.

فرزانه با شادی به استقبالم اومد و گفت: چقدر خوشحالم کردی!

-مهمان ندارید؟اومدم اسمم رو در روزنامه ببینم و خداحافظی کنم.

-فقط من و مامان هستیم.مگه به هوای روزنامه بیایی.

-فکر می کنم که شوخی کردی،اصلا باورم نمی شه.در ضمن ما داریم می رویم.

-کجا؟

-ما عازم شمال هستیم......جایزۀ قبولی من....!

-سفر به خیر،خو بگذره.خدا شانس بده.

سیمین خانوم گفت:شقایق جان،خوشحال می شویم که همراه خانواده بیای خانه ما،دوست داریم که بیشتر از اینها رفت و آمد داشته باشیم.

لبخندی زدم و گفتم:خدمت می رسیم.

-شما جایی نمی روید؟

-نه،پدر و مادرم هر دو گرفتارند،خوش به حالت.

-مگه من و تو با هم دوست نیستیم؟

-چرا هستیم،چه ربطی داره؟

-خب،من برم انگار که تو رفتی.

لبخندی زد و گفت:بله همین طوره.

بلند شد و از روی میز تحریرش روزنامه را آورد.دور اسمم خط کشیده بود.

-خب من دیگه باید برم.اگه اشکالی نداره روزنامه یکی دو روزی دست من باشه.

-کجا؟ناهار اینجا باش.من دیگه کاری با روزنامه ندارم،می تونی ببری و به هرکسی که می خوای نشون بدی.

-نه به مامان قول دادم برگردم.خداحافظ،دوست عزیز نمی دونم اگه تو رو نداشتم چه می کردم!

-خدانگه دار،سفر خوبی داشته باشید.درضمن اینقدر هم هندوانه زیر بغلم نده.نیامدنت بهتر بود.

- اگه فرصتی بود تماس می گیرم،اگه هم نشد نمی گیرم.

خندید و گفت:من هم اگه فرصت داشتم جواب می دم، اگه هم نشد جواب نمی دم.

پس از خدا حافظی از سیمین خانوم به خانه برگشتم.
................................................................................​...............................................
فصل دوم



روز سفر فرا رسید.خوشبختانه با تعطیلات شروین مصادف شد.شیلا و فرید هم همراه ما شدند تا به ویلای فرید برویم.اما شادی به دلیل امتحاناتش نتوانست در این سفر همراه ما باشد.صبح ساعت شش حرکت کردیم و چون توقف زیادی نداشتیم،ساعت نه و سی دقیقه به مقصد رسیدیم.ویلای بسیار زیبایی بود .چند ماهی بیشتر نبود که فرید این ویلا رو خریداری کرده بود.پدر پیشنهاد داد که سه چهار روز در شمال اقامت کنیم و همگی این پیشنهاد رو پذیرفتیم.

صبح روز بعد پدر، شروین و فرید هر سه برای شنا به ساحل رفتند.من از بچگی از شنا و به طور کلی از آب می ترسیدم و برای همین هیچ وقت شنا کردن یاد نگرفتم.

تصمیم گرفتم هنگام غروب لب دریا بروم.غروب خورشید رو عاشقانه دوست داشتم.بعد از ظهر بومی را که همراه آورده بودم با سه پایه و چند قلم و جعبه رنگها برداشتم و به کنار ساحل رفتم.ابتدا روی بوم رو زمینه سازی کردم، سپس مشغول نقاشی شدم.اونقدر گرم کار بودم که متوجه تاریک شدن هوا نشدم.هنگامی که فلم ها رو زمین گذاشتم،سنگینی نگاهی را برخود حس کردم.برگشتم.با دیدن من گفت:قابل تحسینه!

مرد جوانی بود.خوش لباس و خوش چهره،قد بلند او با هیکل متناسبش کاملا همخوانی داشت.چشم های سیاه و مژه های برگشته اش .ابروهای کمان ،بینی و لبهای خوش فرم، همه و همه از او چهره ای بی اندازه جذاب ساخته بود.آستینهای لباسش تا نیمه بالا بود.بند ساعت چرمش بر روی رگهای رجسته دستش خودنمایی می کرد،اما همۀ اینها باعث نشد تا اعتماد به نفسم کم شود و دست و پام رو گم کنم.خیلی جدی گفتم:ممنون.و به سرعت وسایلم رو جمع کردم.

شاید از قیافه و نقاشی کردنم حدس زده بود درس هم می خوانم.پرسید:چه رشته ای تحصیل می کنید؟

-باید حتما جواب بدم؟فکر نمی کنم ربطی به شما داشته باشه.

- خیر،اما حدس می زنم که با هنر در ارتباطید.

-پس خودتون حدس بزنین،باید برم،دیرم شده.

-اجازه بدین کمکتون کنم.

-احتیاجی نیست،خودم می برم.

- تا اونجایی که من می بینم،دو دست بیشتر ندارین.

وم رو از دستم گرفت.

-این یکی رو خودم میارم،شما رنگها رو بیارین.

-سه پایه با چه کسی؟

-اون هم با شما.

-ویلاتون کجاست؟

اشاره به بالای تپه کردم و گفتم: اونجا.

-کفشهایی که پوشیدین،اصلا مناسب اینجا نیست.

-خودم می دونم چی برای کجا مناسبه،لازم به راهنمایی شما نیست آقای محترم!

شانه اش رو بالا انداخت و هیچی نگفت.متاسفانه پایم به پاره سنگی کوچیک برخورد کرد و کنترلم رو از دست دادم و به پایین سر خوردم.صدای خنده اش بیش از پیش بر عصبانیتم افزود.سریع تر از پیش از تپه بالا رفتم.پالت رنگ در دست من بود.قسمتی از رنگها روی روسری ام ریخته بود.با خود گفتم: حتما منو آدمی دست و پا چلفتی فرض می کنه.

از آوردن بوم صرف نظر کردم.به ویلا که رسیدیم،بی اعتنا به فرید،شروین و شیلا که دور میز محوطه نشسته بودند،به درون ویلا رفتم.بقیه با دیدن سر و وضع من زده بودن زیر خنده.به اتاق رفتم و محکم در رو بستم.اشکهایم سرازیر شده بود.مامان با نگرانی وارد شد پرسید:دخترم، چه اتفاقی افتاده؟

-هیچی ، فقط زمین خوردم.

- نگران شدم،کجا رفته بودی؟

بلند شدم و به پشت پنجره رفتم.با دیدن او که کنار پدر و سایرین نشسته بود فریاد زدم: عجب آدم پررویی ! اینجا چیکار می کنه؟!

-ایشون زحمت کشیده و وسایلت رو آوردند.......توضیح دادن که چی شده بود.

- لازم به کمک اون نبود خودم می آوردم.

اشاره ای به صورتم کرد و گفت: با این قیافه اگه به آینه نگاه کنی از دیدن خودت خنده ات می گیره.

با دیدن لکه های مشکی و قرمز روی صورتم،لبخند زدم.

-بهتره لباسهات رو عوض کنی و بیای بیرون.رفتار خصمانه ات رو بذار کنار.

بلوز و شلوار دیگه ای پوشیدمبعد از شستن صورتم،روسری حریر نازکی سرم کردم و به محوطه رفتم.

با دیدن من از جا بلند شد و گفت: معذرت می خوام، قصد بدی نداشتم.

هیچی نگفتم.کنار شیلا یک صندلی الی بود.نشستم.شیلا گفت: عزیزم، آقا مرصاد همه چیز رو تعریف کردند.

فرید، شروین و پدر آنچنان مجذوب گفته های اون آقا شده بودند که لحظه ای چشم ازش بر نمی داشتند.

شروین خطاب به من گفت :آقا مرصاد پزشک آیندۀ مملکت هستند. خندیدم و گفتم: وای به حال بیمارهایی که پزشکشون ایشون باشند!

پدر با نگاهی غضبناک گفت: تو قصد نداری به مامان کمک کنی؟

واین گونه عذر منو خواست.

به آشپزخونه رفتم و به مامان گفتم: چیکار می کنین؟

-می بینی که شام درست می کنم.

-کمک نمی خواین؟

-بیا بشین سالاد درست کن.یه دفعه کجا غیبت زد؟ همه جارو گشتیم.

-چشم،سالاد رو درست می کنم.در جوابتون باید بگم ببخشید شما رو در جریان نذاشتم.

-راستی تشکر کردی؟

- از چه کسی؟

- از آقا مرصاد.

- چرا باید تشکر کنم؟ من که کمک نخواستم.......نخود آش.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو خوبی؟!

-بله مگه دروغ میگم؟

- تمام وسایلتو اون برات آورده.جای دستت درد نکنه،می گی نخود آش.

- حالا کی قصد داره رفع زحمت کنه؟

- شام اینجاست.

- به دعوت چه کسی؟

- پدرت.تازه شاید هم پیش ما بمونه.از قرار معلوم امروز رسیده و به دنبال هتل می گرده.

- مگه کس و کار نداره؟

- بلند شو برو کمک نخواستم. بی ادب.

- اگه قدرت داشتم اونو بیرون می کردم.

-ویلا مال فریده،ما که نمی تونیم نظر بدیم.درضمن فرید از اون خواست که این دو سه روز این جا بمونه.خیلی از اون خوشش اومده.پدرت هم همین طور.

- وقتی که افتادم آنچنان قهقهه زد که نگو.

مامان خندید و گفت: پس دلت از همین پره.ولی تو که اینطوری کینه توز نبودی؟

به کمک مامان و شیلا سفره ای قشنگ گستردیم و ناهار در کمال آرامش صرف شد.عصر هنگام بود.پشت ارگ نشستم و یکی از آهنگهای ملایمی رو که تازه تمرین کرده بودم،نواختم.زمانی که دست از نواختن کشیدم ، فرید ، پدر و او با کف زدن منو تشویق کردند.سپس فرید چند آهنگ نواخت و به مرصاد گفت: شما هم می نوازید؟

-کم و بیش ، البته نه به خوبی شما.

-فرید گفت: پس در اختیار شماست.همه منتظریم.

با نواختن آهنگ مورد علاقه من آنچنان به وجد آمدم که زودتر از سایرین به تشویق او پرداختم.

صدای کف زدن بقیه که بعد از من بلند شد، از خجالت آب شدم و به سرعت راه بیرون رو در پیش گرفتم و خودم رو به خاطر کارم سرزنش کردم.

دو روز بعد،بعد از صرف ناهار همۀ ساکنان ویلا جهت استراحت و خواب ظهر به اتاق هاشون رفتندومتاسفانه من هیچ وقت نمی تونستم ظهرها بخوابم.بعد از در جریان گذاشتن پدر ،عزم ساحل کردم.بسیار خلوت بود.مرغان دریایی بر روی آبها در حال پرواز بودند.به جز من، چند نفر دیگه هم در ساحل بودند.به سمت تخته سنگ مد نظرم رفتم،اما کمی جلوتر متوجه مرصاد شدم که بر روی همان تخته سنگ نشسته بود.صدایش کردم اما نشنید.بار دیگر بلندتر صداش کردم.از روی سنگ پایین اومد وگفت: شما نخوابیدین؟

-من عادت به خواب ظهر ندارم.

-من هم خوابم نبرد،گفتم برای بار آخر دیداری داشته باشم.

-وجای منو اشغال کردید.

لبخندی زد و گفت: خبر نداشتم مالک اون شمایید.من فردا عازم تهران هستم.

-چرا به این زودی؟!

از سوالم خجالت کشیدم و سر به زیر افکندم.

-برای شما بهتر میشه.

-شما در چه رشته ای تخصص می گیرید؟

-باید جواب بدم؟

-نه، از روی کنجکاوی پرسیدم.

فهمیدم که قصد تلافی داره.

-درستون تموم شده؟

-نه،یک دوسالی مونده.

از دیدن قلم و کاغذی که همراه داشتم گفت: این طور که پیداست به قصد طراحی اومدید؟

-تقریبا.

-پس مشغول شوید.فقط اگه کمک خواستید صدام کنید.

-این دفعه بوم همرام نیاوردم.

لبخندی زد و کنار ساحل رو در پیش گرفت.

وقتی کارم تموم شد به ویلا برگشتم.فرید و پدر در حال صحبت با او بودند.فرید گفت: تازه به شما عادت کرده بودیم.

-دو هفته بیشتر به شروع ترم جدید نمونده، ثانیا جهت کارهای عقب افتاده باید هرچه زودتر برگردم.

پدر گفت: از مصاحبت شما بسیار لذت بردیم.......و دوست داشتیم بیشتر پیش ما می موندید.

خندید و گفت: مهمون از این پرروتر، به هر حال به همگی زحمت دادم.

کنار تلفن نشستم و شماره خانه رو گرفتم.صدای بوق تلفن نشون می داد که کسی در خانه نیست.بنابراین با فرزانه تماس گرفتم.پس از سلام و احوالپرسی سراغ شادی رو گرفتم.گفت: دیروز عصر اومد خونه ما، می گفت که دوشنبه و سه شنبه کلاس فوق العاده گذاشتند.

-ممنونم چون خونه نبود نگران شدم.گفتم از شما بپرسم،شاید بدونید.

-شما کی بر می گردید؟حتما خیلی خوش میگذره.

-جای تو حسابی خالی.تا یکی دو روز دیگه بر می گردیم.

-به همه سلام برسون.

-خداحافظ.تو هم سلام برسون.

-خدانگه دار.

شروین ساکی برداشت و حوله و مایوی شنای خود رو در آن گذاشت و گفت: کسی شنا نمی یاد؟

پدر طبق معمول اولین داوطلب بود .فرید هم با آنها همراه شد.شروین گفت:آقا مرصاد شما چطور؟

-من می خوام کمی استراحت کنم.

-نکنه مثه شقایق ما از آب می ترسید؟

با دلخوری گفت:من نمی ترسم،فقط احتیاط می کنم.

شیلا خندید و گفت: ما همگی احتیاط می کنیم.

برای کمک به مامان به آشپزخونه رفتم.در این اثنا صدای زنگ تلفن برخاست.شیلا گفت:

آقا مرصاد،لطفا گوشی رو بردارید.

او که روی کاناپه نشسته بود و مشغول مطالعۀ کتابی بود، به سمت تلفن رفت.پس از لحظاتی گفت:شقایق خانوم با شما کار دارند.

-نفهمیدید کی بود؟

-نپرسیدم.

-الو،بفرمایید.

-سلام،شماها کجایین؟

-شادی جان تو هستی؟حالت چطوره؟

-بد نیستم.کی قصد دارید برگردید؟

-تازه هنوز سه روزه.سفر قندهار که نرفتیم.

-مثه اینکه خیلی خوش می گذره.اصلا یادی از من هم می کنید؟

-البته.اگه تو بودی دیگه تکمیل تکمیل بود.

-این آقا کی بود؟

-جریانش مفصله.بعدا برات می گم.

-صبر کن مامان رو صدا کنم.فعلا خداحافظ.

مامان با عجله بیرون اومد و گوشی رو از من گرفت.بعد سلام و احوالپرسی کوتاهی کرد و گفت: تا یکی دو روز دیگه خونه ایم.

و گوشی رو گذاشت.

به شیلا گفت:دلم برای شادی تنگ شده.به پدرت بگم زودتر برگردیم اون هم تنهاست.

پس از اتمام کار با سینی چای بیرون اومدیم.مامان گفت:

آقا مرصاد از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدیم، امیدوارم این آشنایی محدود به اینجا نباشه.

-خواهش می کنم،باعث افتخار منه که با خانوادۀ راد منش باب دوستی گشودم.

شیلا گفت: اگه بخواهیم کمی برای ما بنوازید قبول می کنید؟

-اما من جز یکی دو آهنگ دیگه چیزی یاد ندارم.

-همان دوتا آهنگ کافیه ،چون یکی از اونها مورد علاقه منه و دیگری شقایق.

خندید و گفت: عجب شانس بزرگی!

تا آمدن بقیه،همچنان برای ما نواخت و ما لذت بردیم.

فردا صبح همه جهت بدرقه زودتر از خواب بیدار شدیم.مامان از زیر قرآن او را رد نمود و گفت: مواظب خودتون باشید .شما با شروین هیچ فرقی برای من ندارین.

-به خاطر همه چیز متشکرم.

سپس از درون کیف خود کتابی رو درآورد و به سمت من گرفت و گفت:قابل شمارو نداره.

-این هدیه بابت چیه؟

-یادبودی بیش نیست.

سپس رو به سایرین گفت: آدرس خودم رو به جناب رادمنش دادم.امیدوارم باز همدیگر رو ملاقات کنیم.

فرید گفت:شما، هم آدرس ما رو داری هم پدر رو، منتظر هستیم.

شروین و پدر و فرید تا قسمتی از مسیر را همراه او رفتند.اما ما پس از خداحافظی به ویلا برگشتیم.کتاب رو گشودم.بر روی اولین صفحه اش با خط خوانایی نوشته شده بود:

برگ سبزی است تحفه ی درویش چه کند بینوا ندارد بیش

................................................................................​..................................................فصل سوم



شیلا کتاب رو از دستم قاپید و گفت:ببینم چه کتابیه؟......غروب پرندۀ مهاجر........

ساعت ده و سی دقیقه تصمیم گرفتم گشتی در اطراف بزنم.اونقدر رفتم تا به تخته سنگ رسیدم .مدتی روی اون نشستم و این چند روزه رو مرور کردم.سفر خوب و پر خاطره ای داشتیم.پس از ساعتی قصد بازگشت کردم.سر میز صحبت حول بازگشت دور می زد.فرید دو روز دیگه بیشتر مرخصی نداشت.قرار بر این شد صبح فردا حر کت کنیم.ساعت یک و پانزده دقیقه بود که به تهران رسیدیم.شادی ناهار رو آماده کرده بود.فرید و شیلا ظهر رو به اصرار پدر ماندند و بعداز ظهر راهی کرج شدند.شروین هم به قصد مشهد حرکت کرد.یکدفعه خیلی تنها شده بودیم.سکوت مطلق بر همه جای خانه حکمفرما بود.گفتم:مامان چه خونۀ ساکتی!حوصله ام سر رفت.

لبخندی زد و گفت:چاره ای نیست عزیزم باید عادت کرد.

صدای زنگ تلفن اندکی از سکوت خانه کاست.با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و گفتم:بله بفرمایید.

-سلام خانوم سفرها بی خطر.

-آه فرزانه، چه خوب که تماس گرفتی،دلم برات خیلی تنگ شده بود.

به طعنه گفت:کاملا مشخصه.

-جدی می گم.یکدفعه خیلی تنها شدیم.

-پس جای من باشی چی می گی؟

-راستی برادرت اومد؟

-بله.برای همین تماس گرفتم که روز سه شنبه شام بیاین خونۀ ما.

-به چه مناسبت؟

-این مهمانی جهت آشنایی بیشتر خانواده ها و همچنین برادرم برگزار می شه.

خندیدم و گفتم:اصلا فراموش نمی کنیم.

با لحن جالبی گفت:عجب آدم پررویی هستی!نه تعارفی نه هیچی؟

-اگه ناراحتی،خب نمیایم.

-نخیر خوشحال هم می شیم.پدر و مادرم دوست دارند که دوستی ما منجر به رفت و آمد خانوادگی بشه.

-سلام برسون و بگو که زیاد زحمت نکشن.

-به امید دیدار ،خداحافظ.

-خداحافظ.

با قطع مکالمه با خوشحالی جریان رو برای مادرم تعریف کردم.خندید و گفت: تو قبول کردی؟

-چرا که نه،مدتهاست که به چنین مهمانی نرفتیم.

-صورت خوشی نداره.نباید به این راحتی قبول می کردی.

-مامان خواهش می کنم،به پدر بگین که خودتون قبول کردین،و الا نمی پذیره.

لبخندی زد و گفت:امان از دست تو.بار آخر باشه که سر خود قبول می کنی.

صورتش رو بوسیدم و به شیلا هم اطلاع دادم.تا روز موعود یه روز بیشتر فاصله نبود.

پدر تصمیم گرفت تاج زیبایی که نه، سبد گل زیبایی سفارش بده.سه شنبه بعد از ظهر به انتظار فرید و پدر نشستیم.چندی بعد هر دو با سبد وارد شدند.همگی با خوشحالی سلیقه آنها رو ستودیم و راهی خونه آقای بهاری شدیم.

زمانی که زنگ در رو فشردم،بی اختیار احساس دلشوره کردم.با صدای باز شدن در، به ترتیب پدر و فرید که سبد رو در دست داشتند و بعد مادر و شیلا، شادی و آخر از همه من وارد شدم.آقا و خانوم بهاری با گرمی خاصی از ما استقبال کردند و به ما خوش آمد گفتند.

پس از تعارف معمولی،خانوم بهاری به آشپزخونه رفت.مامان و شیلا و شادی هم برای کمک به دنبال او رفتند.من و فرزانه گرم صحبت شدیم.

فرزانه گفت:اگه اجازه بدی چند لحظه تنهات می زارم،برم برادرم رو بیدار کنم.

از پله های روبرو بالا رفت.در این هنگام شادی به من نزدیک شد و گفت»شقایق چرا تنهایی؟

-فرزانه رفت تا بهاری کوچیک رو بیدار کنه.

خندید و گفت:چه بد موقع مزاحم شدیم.

-اگه کمک می خواین بیام؟

-نه شما راحت باشید.یک موقع خسته می شین.

وقتی به اتاق بالای په ها نگاه مردم،ناگهان دهانم از تعجب باز موند.شادی با دیدن چهرۀ هاج و واج من مسیر نگاهم رو دنبال کرد و گفت:آهای دختر چت شده؟

-شادی این......این که مرصاد ست!

-چی؟ همون که در شمال تعریفش رو کردی؟

سر تکان دادم و گفتم:خودشه،وای چه تصادفی!

-پس همون بود که دل نمی کندید.عجب تیکه ای هم تور کرده بودید!

فرید گفت: ا این که مرصاد ست.اینجا چیکار می کنه؟

پدر با ناباوری گفت: حتما پسر جناب بهاری ست.

فرزانه دست در دست مرصاد از پله ها پایین اومد و گفت: معرفی می کنم برادرم مرصاد.

او هم با دیدن ما کمی جا خورد،اما زود به خودش مسلط شد و به همگی سلام کرد.با پدر و فرید دست داد و با ما احوالپرسی کرد.بعد با لبخند گفت:عجب سعادتی!

فرید گفت:یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.

مامان با شادمانی گفت:از دیدن دوباره شما بی اندازه خوشحالیم.

پدر گفت:هیچ فکر نمی کردم به این راحتی یک دیگر رو پیدا کنیم.

آقا بابک،سیمین خانوم و فرزانه با تعجب به ما و حرفهای ما گوش می کردند.سرانجام آقای بهاری گفت:مثه اینکه شما با هم آشنایید؟

پدر گفت: ما با مرصاد عزیز در شمال آشنا شدیم.

خانوم بهاری گفت: که این طور چه جالب!

فرید گفت:برای من که یک سورپریز واقعی بود.

مرصاد لبخندی زد و گفت:

برای من بیشتر.

پس از مدتی که به یادآوری خاطره ها گذشت،پدر و آقای بهاری و فرید دوباره بر سر حکم انتقالی فرید به تهران بحث می کردند و خانوم ها برای کشیدن شام به آشپزخانه رفتند.

مرصاد به من نزدیک شد و گفت:حال شما چطوره؟بر خلاف میلتان دوباره همدیگر رو ملاقات کردیم.

لبخندی زدم و گفتم: اصلا اینطور نیست.خوشحال شدم.

سپس گفت:شما اگه اشتباه نکنم باید شادی خانوم باشید.

شادی کمی سرخ شد و گفت: بله تلفنی صحبت کوتاهی داشتیم.

-از آشنایی با شما خوشوقتم.

-من هم همینطور.

فرزانه گفت:اگه می دونستم که شما همدیگر رو می شناسید که مهمانی نمی دادیم.

شادی گفت:از جیبتون رفت.

خندیدم و گفتم: نترس دعوت شمارو پس می دیم.

دست روی قلبش گذاشت و گفت:آه حالا خوب شد.قلبم داشت می ایستاد.

همه خندیدیم.پس از مدتی اوضاع دوباره به روال عادی خود برگشت با این تفاوت که فرید هم صحبتی یافته بود.ساعت ده با صدای خانوم بهاری همگی برای صرف شام به پای میز رفتیم.در سر میز فرزانه احساس کرده بود که در این جمع زیاد راحت نیستم، این بود که سعی داشت به نحو احسن از من پذیرایی کند.آقای بهاری به من نگاهی کرد و گفت: گویا غذا اونقدرها خوب نشده.

با دستپاچگی گفتم:این چه حرفی ست.

مرصاد گفت: شما از اول شروع غذا با قاشق چنگال خود رو سرگرم کردین.

لبخندی زدم و گفتم:شیرینی های قبل از شام اشتهام رو کور کرد.

سیمین خانوم ظرف خورشت رو جلوم گذاشت و گفت: اگه می خوای ناراحت نشم بخور و تعارف نکن.

با عذاب غذایم رو خوردم،حس می کردم همه لقمه ها در گلویم مانده ست.

بعد از شام به همراه شادی و فرزانه میز غذا رو جمع کردیم و پس از شستن ظرف ها به تماشای سریال مورد علاقه ام نشستم.

فرزانه گفت: تو عجب آدمی هستی! چقدر فیلم بازی.دختر یه شب اومدی مهمونی........

گفتم:حالا ساکت.......بعد بحث می کنیم.

فرزانه و شادی از کنارم بلند شدند و به قسمت دیگر پذیرایی رفتند.

تنها افرادی که پای تلویزیون نشسته بودند،من،شیلا،مرصاد و فرید بودیم.موضوع سریال دعوای زن و شوهری بود که بر سر آوردن بچه از پرورشگاه به توافق نمی رسیدند.پس از پایان به شیلا گفتم:پسره عجب ادم احمقیه!خب دیوانه،حالا که بچه دار نمی شین،چه اشکالی داره که از پرورشگاه بچه بیارید.

شیلا با صدای بلند قهقهه زد و گفت:حالا تو چرا انقدر حرص می خوری؟فیلم بود،فیلم......

مرصاد نگاهی به من انداخت و گفت: شیلا خانوم راست میگن.اینقدر برای این فیلم های آبگوشتی حساسیت به خرج ندید.

با عصبانیت گفتم: همین فیلم به نظر شما آبگوشتی ،حقایق رو برای ما روشن می کنه.

فرید گفت:ای بابا! لطفا بس کنید.نام ابگوشت حالم رو به هم میزنه.

خندیدم و گفتم: تا به حال از آبگوشت بدتان می اومد و هیچی نمی گفتید؟! بیچاره شیلا که عاشق این غذاست.

پدر زمزمه رفتن رو اغاز کرد.با فرزانه قرار گذاشتیم تعطیلات تابستان با هم به یک کلاس برویم.

پس از این که همگی آماده شدیم،مامان به پدر که گرم صحبت شده بود گفت: آقای رادمنش ما آماده ایم.

پدر با اشاره ای ما رو دعوت به نشستن کرد.ده دقیقه بعد مامان بلند شد و گفت:با اجازه دیگه دیر وقته،باید رفع زحمت کرد.

پدر گفت: بله با تشکر فروان.می دونید خانوم ،آقا بابک اونقدر دهان گرمی دارند که آدم دلش نمیاد از پای صحبتشون بلند شه.

آقا بابک گفت:هنوز که سر شبه چه عجله ای؟

مامان گفت:بچه ها فردا کلاس دارند، ممکنه خواب بمونند.

سپس روی سیمین خانوم رو بوسید و گفت: هیچ وقت امشب رو فراموش نمی کنم.من خواهر ندارم،اما حالا احساس می کنم خواهری رو که سالها دنبالش بودم پیدا کردم.......بیشتر باید با هم در تماس باشیم.

دیگه هنگام رفتن بود.بعد از خداحافظی اونجا رو ترک کردیم.هنگام خواب کتاب«غروب پرندۀ مهاجر» رو برداشتم.سه صفحه بیشتر به پایان اون نمونده بود.در صفحۀ آخر نوشته شده بود:

دل افروزترین روز جهان خاطره ای با من هست؟

به شما ارزانی........

لبخند زدم و شب رو با خاطرات و رویاهام به صبح رسوندم.

................................................................................​..................................................فصل چهارم



دوازده هفته از زمانی که خانۀ آقای بهاری دعوت داشتیم گذشت،رفت و آمد ما همچنان ادامه داشت و رد زمانی که فرید و شیلا تهران بودند،رفت و آمدها بیشتر می شد.من و فرزانه به دلیل شروع امتحانات کمتر همدیگر رو می دیدیم پایان امتحانات مصادف شد با امدن شروین از مشهد.

مامان به مناسبت ورودش ،شیلا و فرید رو شام دعوت کرد.شادی پس از اتمام درسش در بیمارستانی مشغول به کار شد.شب مادر و شیلا در آشپزخونه گرم صحبت بودند و من سبزی و سالادها رو در سینی می چیدم.مادر به شیلا گفت: شیلا جان تا کی می خوای بچه دار نشی؟

شیلا خندید و گفت: راستش فرید میگه که هنوز زوده و وقت داریم.

-همسن و سالهای تو الان چندتا بچه دارند، نکنه ک می خوای ما رو برای دیدن فرزندت آرزو به دل بذاری؟

-مامان خواهش می کنم این حرفهارو نزنین.

-به هر حال برای این میگم که بعدها دچار مشکل نشین.

-به پیشنهاد شما فکر می کنم.

سینی رو برداشتم و به شیلا چشمکی زدم و از آشپزخانه خارج شدم.شادی داشت سفره پهن می کرد.به کمکم آمد و سینی رو از من گرفت.هنگام شام صحبت حول یکی از خواستگاران شادی می چرخید.همه سعی داشتند او را راضی کنند، یکی از استادان دانشگاهش به تازگی به او پیشنهاد ازدواج داده بود.

شروین گفت: شادی جان، تو از هر کسی ایراد می گیری،کمی منطقی تر فکر کن.

فرید که سکوت اختیار کرده بود،لبخندی زد و به من نگاهی کرد.

گفتم:فرید خان شما هیچی نمی گین؟

-من چی بگم،هرچی خودش صلاح بدونه،تازه هنوز که دیر نشده،چه عجله ای؟

شادی کف محکمی زد و گفت: باز هم شوهر خواهر عزیزم.

پدر گفت: هرچند هنوز بیست و سه سال بیشتر نداری ولی ما کمی عجله داریم.

مامان شانه ای بالا انداخت و دیگر هیچی نگفت.بعد از شام مامان به فرید گفت:فرید جان تو وشیلا کی می خواین یک نوه کاکل زری برای ما بیارین؟ به گوش شیلا که نمی ره.

فرید به شیلا گفت: مگه نگفتی؟

شیلا سرخ شد و گفت: خجالت کشیدم.

شادی پرسید: خبرهایی شده؟

فرید گفت: هنوز دقیقا معلوم نیست،فردا می خواد به آزمایشگاه بره،بعدا نتیجه رو می فهمیم.

مامان و پدر هر دو با خوشحالی گفتند: مبارکه، به سلامتی.

صبح روز بعد پس از صرف صبحانه به اتاقم رفتم.مشغول مطالعه بودم که زنگ تلفن رشتۀ افکارم را گسیخت.حدس می زدم که فرزانه ست.از این که گرفتاری در درسها وقتی برای تماس با او نگذاشته بود پیش خودم شرمنده شدم.گوشی رو برداشتم و با شنیدن صدای او گفتم: الو،سلام فرزانه خانوم بی معرفت.

-دست پیش می زنی پس نیافتی.

خندیدم و گفتم:

-حق داری،باور کن خیلی سرم شلوغ بود.

-یعنی می خوای بگی رسته تو از من سخت تره؟

-نه، ولی باور کن که خیلی پر کاره.

-ای بابا! تو هم میشه دیگه نگی باور کن؟

-باور کن دیگه نمی گم.

خندید و گفت: حالا زنگ زدم که امروز با مامان و شادی بیاین خونۀ ما.

-نوبتی هم باشه نوبت شماست.

-خیلی وقته که همدیگرو ندیدیم.دفعه بعد ما میایم،قول میدم.

-صبر کن تا بپرسم.

مامان عم بی میل نبود.به فرزانه جواب مثبت دادم و هر سه به خونۀ اونا رفتیم.

آقا بابک نبود.به فرزانه گفتم: با تنهایی چه می کنی؟

لبخندی زد و گفت: چه کنم؟مدارا.البته این دفعه شانس آوردم.مرصاد و منصور برگشته اند.

-چه زود!

-سه ماهه،ولی شما اونقدر سرگرم هستید که دیگه حساب روزها رو از دستتون خارجه.

فرزانه بلند شد تا شربت بیاره.مامان با سیمین خانوم گرم صحبت بود.شادی گفت:

-اگه می دونستم نمی آمدم.

-چرا؟ مگه لولو خورخوره هستن؟

-من دارم جدی حرف می زنم، خجالت می کشم.

-می تونی پشت من قایم بشی.

با عصبانیت به پشتم زد و به مادر و سیمین خانم پیوست.

صدای زنگ در باعث شد کمی از جا بپرم.فرزانه از داخل آشپزخانه با سینی محتوی فنجان چای و دیس میوه وارد شد. مامان گفت: فرزانه جان زحمت نکش عزیزم.

سیمین خانوم به سمت اف اف رفت و در رو باز کرد. سرش رو به طرف ما برگردوند و گفت: بچه ها هستند.

ناگهان از در ورودی دو مرصاد وارد شدند. تفاوتی بین هیچ دومشون نبود.هر دو شلوار جین مشکی و پیراهن ابی داشتند، به هیچ عنوان قابل تشخیص نبودند.شادی هم مثه من هاج و واج مونده بود.مامان گفت:خبر نداشتم که دوقلو هستند.

سیمین خانوم خندید و گفت:بله حتی گاهی منو بابک هم اشتباه می کنیم.

هر دو سلام و احوالپرسی گرمی با یکایک ما کردند،حتی صدای اونها شباهت بی نظیری با هم داشت.یکی از اونها به من نزدیک شد و گفت:باز هم دوبار؟

گفتم:شما باید آقا مرصاد باشید؟

-منصور هستم.من خواستم ضریب هوشی شمارو بسنجم.مرصاد برام ماجرا رو تعریف کرده بود.

مرصاد گفت:زمانی که با هم هستیم شناختن ما بسیار مشکله،دقت بیشتری لازم دارید.

-بله،واقعا همین طوره.شباهت عجیبی ست!

شادی لبخندی زد و بلافاصله روی مبل نشست تا دیگه گفتگویی انجان نشه.

منصور با گفتن با اجازه به اتاق بالا رفت.مرصاد مدتی نشست.سپس او هم مارو تنها گذاشت.فرزانه به شادی گفت:شادی جون جمع ما جمعه،گل ما کمه......تنها نشستی؟

شادی گفت:ممنون دیگه کم کم باید رفع زحمت کنیم.

گفتم:خوش به حالت حتما با وجود اونا دیگه مشکلی در درسا نداری.

خندید و گفت:نه بابا، وقتی سوالی دارم باید کتاب به دست التماس کنم،اگه وقتی باشه جوابم می دن.

گفتم:پس تو هم مثله من هستی.

شادی گفت:چرا دروغ می گی؟

لبخندی به شادی زدم و گفتم:نه نه.شادی هیچ وقت از کمک به من کوتاهی نمی کنه.

فرزانه گفت:کاش من هم یک خواهر داشتم!؟

گفتم:من خواهرت . راستی تو کی میای خونۀ ما؟

-میام به همین زودیا.

با اومدن اقای بهاری عازم رفتن شدیم.در راه به این فکر می کردم که این قضیه باید برای همه جالب و شنیدنی باشه دو نفر تا این حد شبیه هم! باورش سخت بود.

پدر تصمیم گرفت خانوادۀ بهاری رو به شام دعوت کنه.جمعه بعدازظهر خونۀ ما بسیار شلوغ بود.

فرید با پیدا شدن مرصاد دیگری بسیار خوشنود به نظر می رسید.شروین هم از اینکه چند هم صحبت یافته بود بسیار خوشحال بود .در چند مرتبه ملاقات تنها تفاوتی که بین این دو پیدا کردم ،این بود که مرصاد بیشتر آبی و منصور کرم می پوشید.اون روز هر دو مانند هم بودند .بنابراین سعی کردم اصلا طرف صحبت واقع نشم تا اشتباهی رخ نده و مورد تمسخر قرار نگیرم.

شادی فرزانه رو به اتاق برد تا کولاژی رو که شروین به تازگی براش خریده بود نشونش بده.

آقای بهاری و پدر سرگرم بازی شطرنج بودند.مامان ،سیمین خانوم و شیلا هم جمع دوستانه ای تشکیل داده بودند و گپ می زدند.از تنهایی خیلی می ترسیدم ،چرا که هر آن ممکن بود با یکی از اونها روبرو بشم .

شروین و فرید و یکی از اونها برای بازی وسطی به حیاط رفتند.

سر انجام اونچه می ترسیدم به سرم اومد:

-تنها نشستید؟

-بله،گاهی اوقات تنهایی خوبه مثل الان.

خندید و گفت: یعنی که مزاحم نشم.

-من چنین حرفی زدم؟

-غیر مستقیم.

صدای فریاد فرید که اونو صدا زد باعث شد نفس راحتی بکشم.

هنگام صرف شام اون دو با سر به سر گذاشتن من همه رو به خنده می انداختند.دیگه تحمل نداشتم.با ناراحتی به اتاقم رفتم و تا زمان خداحافظی بیرون نیومدم.فرزانه تقه ای به در زد و وارد شد:شقایق اومدم خداحافظی.

-دارید می رید؟

-آره،شقایق از دست من ناراحتی؟

-نه چرا باید باشم؟!

-پس چرا بیرون نمیای؟ببین،مرصاد و منصور فقط شوخی کردند.

به سردی اونو در آغوش گرفتم و گفتم:ناراحت نیستم حالا برو.

-خداحافظ.

در رو پشت سرش بستم.

از اون شب به بعد، رفت و آمد منو فرزانه کم شد.اگه گاهی تماس می گرفتیم بیشتر از جانب اون بود.در یکی از روزها پدر با صدای نسبتا بلندی منو صدا زد .به هال رفتم .با دیدن مامان که کنار پدر نشسته بودآروم شدم و گفتم:بله پدر،کاری داشتید؟

-بیا بشین دخترم، می خوام با هم کمی صحبت کنیم.

-دربارۀ چه چیزی؟

به آرومی روی یکی از راحتی ها نشستم.پدر لبخندی زد و گفت:دخترم،من متوجه کنار کشیدن تو از دوستت فرزانه شدم.حالا می خوام دلیل اون رو خودت برام بگی.

مامان گفت:مشکل خودت رو با من در میون بزار،شاید بتونم کمکت کنم.

لبخندی زدم و گفت:مساله ای نیست،فقط درسهام نمیزاره که به فرزانه برسم.

پدر گفت: من می دونم که هر چی هست از شب مهمونیه.

گفتم:پس دیگه چرا می پرسید؟

مامان گفت:آخه فکر نمی کردم تا این حد باعث ناراحتیت بشه.

گفتم:اصلا ما اشتباه کردیم باب رفت و آمد رو با آقای بهاری گشودیم.باید این دوستی محدود به ارتباط تلفنی می شد،همانطور که قبلا بود.

پدر گفت: ببین دختر گلم، من و مادرت از همه چیز تو راضی هستیم جز زود رنجی تو....تو نباید به این زودی با یک حرف کوچیک از کوره در بری.مرصاد و منصور جوانهای تحصیل کرده ای هستند .اون شب یک مقدار زیاده روی کردند و من به تو حق می دم.اما نه اینکه دیگه حتی با بهترین دوستت قطع رابطه کنی! آخه اون چه گناهی داره؟ الان سه هفته ست که دیگه تماس و دیداری با هم ندارید و من با این کارت مخالفم.

مامان گفت: سیمین خانوم چندین دفعه تماس گرفته و می خواد بدونه چه اتفاقی افتاده، من دیگه نمی دونم چی بگم.

گفتم:این دفعه گوشی رو به من بدید و دیگه خواهش می کنم صحبت این موضوع رو نکنید.

پدر گفت: اگه بیشتر ادامه بدی ممکنه برای عذرخواهی بیان.اونوقت خجالت نمی کشی؟

خندیدم و گفتم: پدر چه حرفهایی می زنید! من چه کردم که باید خجالت بکشم؟

مامان گفت: فکر نمی کردم مغرور هم باشی.

پدر گفت: هر چی بوده تمومش کن می فهمی .

با عصبانیت گفتم: نمی تونم، با اجازه باید به درسهام برسم .و به اتاقم رفتم.

عصر یکی از روزها که همگی برای صرف چای دور هم جمع بودیم ، صدای زنگ در بر هم زنندۀ بزم ما شد و هر یک به اتاق خود پناه بردیم.پدر گفت: فکر می کنم که مرصاد و منصور باشند،شروین جان بابا برو تعارف کن بیان داخل، قرار بود امروز بیان.

-چشم پدر.

از پنجرۀ اتاقم به حیاط نگاه کردم.در دست یکی از اونها دسته گل زیبایی به چشم می خوردلبخندی بر لبم نشست و با خود گفتم همینو می خواستم شکستن غرورتون.

صدای پدر از پذیرایی به گوش می رسید که اونارو دعوت به نشستن می کرد.نگاهی به آینه انداختم و دستی به سر و رویم کشیدم و بعد از اتاق خارج شدم.با دیدن من هر دو بلند شدن و بعد از سلام و احوالپرسی دوباره نشستند.من نیز در کنار پدرم نشستم.

بند ساعت چرم قهوه ای و مشکی، مشخصۀ خوبی برای شناختن آن دو نفر بود .از این فکر لبخندی بر لبم نشست.شروین گفت: باد آمدو بوی عنبر آورد !چه عجب ترک منزل کردید؟!

منصور گفت: ما مدتهاست نه تنها ترک منزل بلکه ترک ایران کردیم.

آن که ساعت مشکی بر دست داشت مرصاد و دیگر منصور بود، لباسهایی که بر تن داشتند با قد و قوارۀ متناسبشان هم خونی داشت.چشمان گیرای اونا بیش از هر چیز دیگر در چهره شان خودنمایی می کرد.به دنبال عیبی در قیافه اونها بودم،به همین دلیل لحظاتی به مرصاد و مدتی هم به منصور خیره شدم.در پی این خیره شدن ها مرصاد گفت: لطفا اینطوری نگاه نکنید، ما اصلا قصد دست انداختن شما رو نداشتیم.

گفتم: متوجه شدم.

شادی با سینی چای وارد شد و اول به پدر ، سپس به مرصاد و منصور تعارف کرد.منصور نگاه مخصوصی به شادی انداخت که از نگاه تیزبین من دور نموند.منصور از همون ابتدا ناراحت و عصبی به نظر می رسید می دونستم که بالاخره این ناراحتی بر سرم خالی می شه.

مرصاد گفت:راستش ما به خاطر عذر خواهی هدیه ناقابلی آوردیم که امیدوارم دست رد به سینه ما نزنید.

از اصطلاحش خنده ام گرفت و گفتم: امروز که روز تولدم نیست.

منصور از کوره در رفت و گفت: شما هم به اندازه کافی تلافی کردید، بس نیست؟

پدر با عصبانیت نگاهی به من کرد و گفت: ما رو شرمنده کردید به خدا قابل این همه نیستیم.

مرصاد گفت: خواهش میکنم.

و جعبه کوچکی رو روی میز گذاشت.

مامان از خجالت سر به زیر انداخته بود و هیچی نمی گفت. شروین و شادی هم به بهانه ای از جمع ما رفتند.

مامان گفت: به خدا ما راضی به این همه زحمت نبودیم.شقایق اون قدرها هم کینه ای نیست.

مرصاد گفت: کاملا مشخصه.خب، دیگه کم کم رفع زحمت می کنیم.

منصور هم به پا خاست و گفت: می بخشید که وقت شمارو گرفتیم.

گفتم: زحمت کشیدید،ارزش این همه لطف شمارو نداشتم.

منصور پوزخندی زد و گفت:به هر حال از پذیرایی تان ممنون.

به اصرار پدر و مادر شام رو در کنار ما موندند.ولی دیگه هیچ صحبتی نشد.در طی شام فرید و شیلا هم رسیدند و با وجود اونها مجلس رنگ دیگری گرفت.فرید به مرصاد گفت :شما کی می رید؟

مرصاد با تعجب گفت:اجازه بدید بعد از شام رفع زحمت کنیم.

صدای خندۀ شروین،فرید و منصور بلند شد.فرید گفت: چقدر تو هالویی! ایران رو میگم.

خندید و گفت: نمی دونم، ولی دیگه چیزی نمونده که درسم تموم شه، برای همین راحتتر می تونم بیام.

منصور گفت: تا شروع ترم جدید سه هفته وقت هست.

-پس چطوره به باغ پدرم بریم؟

پدر گفت:اگه موافق باشید با پدر هماهنگ کنیم، خیلی فکر خوبیست.به هم نگاهی انداختند و منصور گفت: نه دیگه ما که مزاحم نمی شیم.

شروین گفت: به قیافۀ تو یکی تعارف نمیاد.

فرید گفت: پس هماهنگ کنید، ما چهارشنبه شب میایم تهران ، بعد صبح پنجشنبه می ریم تا جمعه.خواستید هم تا عصر میایم.پس خبر با شما.

پدر گفت: من با جناب بهاری هماهنگ می کنم، اگه که کاری ندارید.

مرصاد گفت: کار خاصی که نه.ولی....

-خب پس دیگه حرفی نیست.

مادر به شادی و شوین گفت :شما چطور؟برنامه ای ندارید؟

شروین گفت: من که متاسفانه نیستم.

شادی گفت: جمعه ها که تعطیلیم و پنجشنبه ها هم گاهی اوقات میشه مرخصی رد کرد.

هنگاهی که مرصاد و منصور قصد رفتن کردند، به اتفاق شیلا ، پدر و مامان و فرید برای بدرقه همراهشان رفتیم.شیلا که کم و بیش از ماجرا با خبر شده بود، با آرنج به پهلوم زد و گفت:معطل چی هستی دارند می رند.

گفتم:به خاطر رفتار امشب و حال گیری که کردم ببخشید.

منصور تنها به لبخندی اکتفا کرد و مرصاد گفت: عیبی نداره عاقل می شی.

-چی گفتید؟

-هیچی، از دوست قدیمی هم یاد کنید که مارو دیونه کرده.

هنگام برداشتن بشقابها متوجه شدم که جعبه نیست.هنگامی که از سایرین پرسیدم و اونا اظهار بی اطلاعی کردند،فهمیدم که باید کار خودشون باشه.این بود که گفتم: هدیه ام رو نمی دید؟

مرصاد گفت: کدوم هدیه؟

منصور گفت: شما اونو قبول نکردید و جنسی که فروخته شد دیگه پس گرفته نمی شه.

گفتم:استعداد شما همچون آقا مرصاد در بیان قطعات ادبی فوق العاده ست!

مرصاد لبخندی زد و گفت: منو از کجا می دونید؟

گفتم: اگه کمی فکر کنید می فهمید.

-آهان، از اون کتاب،البته بدونید که سرچشمۀ کوچکی از استعدادم بود.

جملۀ آخر رو با لحن جالبی ادا کرد که موجب خندۀ همگی شد.جعبه رو دو دستی به من داد و گفت:

برگ سبزیست تحفۀ دروش .

-بله مصرع دوم رو میدونم.......چه کند بینوا ندارد بیش.....

لبخندی زد و گفت:آفرین بر هوش شما!

فرید گفت: بابا ما می خوایم بخوابیم، برید دیگه.

منصور گفت: همین الان رفع زحمت می کنیم.

پس از خداحافظی اونجارو ترک کردم.فرید وشیلا هم شب رو پیش ما گذروندند.
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۲۶ صبح، توسط Galaxy.)
۲۸-۷-۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #2
RE: رمان لبخند نگاه
فصل پنجم

صبح زود بر خلاف همیشه من زودتر بیدار شدم.جعبه هنوز داخل زرورق زیبایی پیچیده بود.اون رو باز کردم وبا دیدن دستبند ظریف و زیبایی به وجد اومدم.آن رو به دستم بستم و از اتاق بیرون اومدم.به دلیل گرمای هوا،شروین،فرید و پدر به هال پناه آورده بودند.به آشپزخانه رفتم و جا نونی رو نگاه کردم.تصمیم گرفتم شروین رو بیدار کنم تا نون بگیره.پاورچین به سمت او می رفتم که ناگهان پام را رو روی دست فرید گذاشتم و با گفتن آخ بلندی از خواب بیدار شد:

-یواشتر چیکار می کنی؟

-ببخشید،چرا اینجا خوابیدی؟

-از گرما مجبور شدیم،چی شده سحرخیز شدی؟

-نون نداریم.شروین رو بیدار کنم که نون بگیره.

-فعلا که منو بیدار کردی،باشه من میرم.

-نه شما بخوابید.

-چه تعارفی؟چند تا می خواهید؟

-شش هفت تایی.

بلند شد و پس از شستن دست و صورتش و پوشیدن لباس از خانه بیرون رفت.بقیه یکی یکی بیدار شدند.شیلا از این اتاق به اتاق دیگری سرک می کشید.گفتم:دنبال چه کسی می گردی؟

-فرید کجاست؟

-فرستادم نون بگیره.

-بچۀ پررو.

-می خواست دم در نخوابه.

خندید و گفت: شروین جریان رو برام گفت.

فرید با شش نون داغ وارد شد و مامان بساط صبحانه را چید.بعد از صرف صبحانه فرید گفت:اگه خدا بخواهد کم کم انتقالی من درست میشه.

شیلا با هیجان گفت:جدی!

-اگه موافقت بشه یکی دو ماهی طول میکشه.

پدر گفت:دعا می کنیم که انشالله درست بشه.

مامان گفت: عالی میشه.

نزدیک ظهر بود که فرید و شیلا به کرج رفتند،شروین هم به ترمینال رفت،شادی هم چون روزهای قبل راهی بیمارستان شد به مامان گفتم:اگه کاری با من ندارید، بعد کلاسم به خونۀ فرزانه برم.

لبخندی زد و گفت: چه عجب!برو.....در ضمن پدرت برای تولدت یک سورپریز داره.

با خوشحالی گفتم: چه چیزی؟

-اگه بگم ناراحت میشه،خودت می فهمی.

-وای خدای من، نکنه که........

-حالا برو کلاست دیر شد،بعد که اومدی حدس بزن.

بعد از بوسیدن صورت او راهی دانشگاه شدم.در کلاس تمام حواسم پیش هدیۀ تولدم بود.تا اتمام کلاس دیگه چند دقیقه ای بیش نمونده بود. با شنیدن صدای زنگ با خوشحالی به خانۀ فرزانه رفتم.هنوز دستم روی شاسی نرفته بود که فرزانه از پنجره به بیرون نگاه کرد و با دیدن من فریاد خفیفی کشید.بعد از گشودن در همدیگر رو در آغوش گرفتیم و با هم گریستیم.

سیمین خانوم با دیدن ما در آن حالت اشکهایش را پاک کرد و گفت: بیایید تو،بیرون خوب نیست.

گفتم: سلام سیمین خانوم، دوباره سر و کلۀ من پیدا شد.

-سلام دخترم،صفا آوردی،خیلی خوش اومدی.

فرزانه با خوشحالی گفت:نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.-من هم همینطور، ولی اخر ترم است همه از ادم تکالیف رو می خواهند.

فرزانه گفت: ناقلا، آخر ترمه یا به خاطر برادان من.

-چرا دروغ بگم، به خاطر هر دو.

خندید و سیمین خانوم گفت:اگه می خواین راحت باشین برین بالا.

از پله ها بالا رفتم.پلۀ هشتم به پذیرایی ختم می شد.داخل پذیرایی با چهار قالی سبز رنگ دست باف فرش شده بود.مبلمان و راحتی ها کاملا با رنگ فرشها و لوردراپه همخوانی داشت.فرزانه داخل پذیرایی شد و گفت : دختر اینجا چیکار می کنی؟

-راستش انقدر اینجا قشنگ تزیین شده که مبهوت شده ام.

خندید و گفت: مال تو.

-چه چیزی؟

-خونه.

-نه بابا، لازم ندارم.

-تو هم به جمع نه باباها پیوستی!

-چطور مگه؟

-این کلمه در خونه ما زیاد ه کار می ره.

-جدی! پس خیر مقدم نمی گی.

-چرا خوش اومدی.

هر دو خندیدیم و مرا به اتاق خودش برد.تخت خواب و کمد و آینۀ اتاق فرزانه به رنگ صورتی بود.

فرزانه گفت: صبر کن تا برم و شربت بیارم.

گفتم: لازم نیست، نمی خواد.

-همینطوری که نمی شه گلوی خشک حرف زد.

روی دیوار دو قاب عکس دیده می شد،یکی فرزانه رو در موزۀ حیات وحش تهران نشون می داد و دیگری متعلق به مرصاد ،منصور و خودش؛هر سه لباس آبی به تن داشتند.

فرزانه داخل شد.یک ظرف کیک و سینی محتوی شربت در دست داشت.گفتم:

-هر وقت میام خودت رو به زحمت می اندازی.

-تو بیا باقی اون به جهنم.

خندیدم و گفتم: عجب مهمان نواز!

-سایه ات سنگین شده،این طرفا کم آفتابی می شی!

-چه کنم؟ گرفتاری زیاد دارم.

-مانتو و مقنعه را در بیار،هیچ کس جز من و مادرم در خانه نیست و حالا حالاها هم نمی آیند.

آنها رو به چوب لباسی آویزون کردم و نشستم.پرسید: با درسهات چه می کنی؟

-خسته شدم و کمی پشیمون.

-من هم به این نتیجه رسیدم که چقدر دیونه بودم که دانشگاه شرکت کردم.

-هر دو تنبل هستیم.حالا خوب شد پزشکی قبول نشدیم،والا کارمون زار بود.

خندید و گفت: گور پدر درس و دانشگاه.

از داخل کمد آلبومی بزرگ در آورد که جلد صورتی داشتگفتم: فرزانه تو و صورتی با هم متولد شدین.

لبخندی زد و گفت: البته من هم صورتی رو دوست دارم،اما انتخاب اولیه اون دست مرصاد بود.اون برای خودش آبی و برای من صورتی رو انتخاب کرد.معتقد است که در خونۀ بی روح زندگی کردن وحشتناک ست.البته اگه به تمام خواسته های اون جامۀ عمل می پوشاندیم، حالا در میان جنگل زندگی می کردیم.

-حالا چرا جنگل؟

-آخه تصمیم گرفته بود که کل دیوارها رو با نقاشی تزیین کنه، اما خوشبختانه همه مخالفت کردند.

-فکر می کنم که خیلی زیبا می شد.

-وا......تو هم که کم نداری، هر زمان ازدواج کردی و به خانه خودت رفتی می گم نقاش بیاد.

-نه نه از لطفت ممنونم، تا اون موقع صد در صد پیکاسو شدم و از دست خودم بر میاد.

-نترس بابا، می خواستم امتحانت کنم.

-مگه اقا مرصاد نقاشی هم می کنند؟

-یک زمانی بله.طرف های پارک ساعی امرزشگاه داشت.ولی وقتی پزشکی قبول شد،آموشگاه رو به چند نفر از دوستاش سپرد، الان هم اونها اونجا رو می چرخونند.

-راست می گی؟ اصلا فکر نمی کردم.

-از بچگی هر دو استعدادشون بهتر از من بود،نمی دونم من چرا اینقدر خنگ هستم.

خندیدم و گفتم: تو به من رفتی.آقا منصور چطور؟

-نه، منصور در یکی از استخرها نجات غریق بود. مرصاد هم بلده، ولی من تا حدی که غرق نشم.

-من که هیچ وقت شنا یاد نمی گیرم،چون می ترسم.

-ماهی رو هر وقت از آب بکیری تازه ست.هنوز کلاسهای دورۀ جدید شروع نشده.

-یعنی چی؟

-ثبت نام کن برو کلاس، با سه شماره یاد می گیری.همون استخری که منصور می رفت.

سرخ شدم و گفتم: شوخی هم حدی داره.

خندید و گفت: چقدر خنگی! صبح ها خانوم ها هستند.

نگاهم به ساعت افتاد گفتم:وای دیرم شد، کلاس دارم.

-تو که الان اومدی؟

-فوق العاده گذاشتند،باید برم.فقط نیم ساعت وقت دارم.

-صبر کن من هم لباس بپوشم.همراهت میام.با تاکسی می ریم.

-پس عجله کن.

هر دو به سرعت آماده شدیم و پس از خداحافظی بت سیمین خانوم گفتم: مامان گفتند اگه خونه هستید،عصری سری به شما بزنند.

-بله دخترم هستم،منتظرم.فرزانه جان صبر کن منصور که اومد شمارو می رسونه.

-نه مامان،شقایق عجه داره،ممکنه دیر برسیم.حالا با هم تا سر خیابون می ریم،اگه اومد بهتر......والا تاکسی می گیریم.

-به سلامت خوش اومدین.

هنگام بستن بند کفشهایم صدای بوق و توقف ماشینی را شنیدم.فرزانه گفت: آخ جون، منصور یه لحظه صبر کن.سپس خارج شد و بعد از مدتی برگشت و گفت: بریم ما رو می رسونه.

سوار ماشین شدم و گفتم: سلام آقا منصور.

-سلام حال شما چطوره، خانواده خوب هستند؟

-خیلی ممنون.

-چند لحظه منتظر بشین،اشکالی نداره؟

-اگه زیاد طول نکشه، نه.

به داخل خانه رفت و پس از مدتی با کیفی برگشت.فرزانه گفت: می خوای بری شنا؟

-معلوم نیست ، شاید.

فرزانه جلو نشست و من پشت سر او،یک طرفه نشسته بود که پشتش به من نباشه.گفتم: راحت بشین، گل پشت و رو نداره.

لبخندی زد و گفت: بلبل هم پشت گل می شینه.

منصور از آینه نگاهی به من انداخت و گفت: خوب تعارف تیکه پاره هم می کنین.

فرزانه گفت: منصور جان سریع تر، ساعت ده و سی دقیقه کلاس داره.

گفتم: نه عجله نکنید.اگه کمی دیر برسم بهتره تاهیچ وقت نرسم.

هر دو خندیدند و در حالی که کمی سرعت ماشین رو زیاد می کرد گفت: نترسید، اونقدر ها هم رانندگیم بد نیست.

سرخ دم و گفتم: منظورم اصلا این نبود.

-نگران نباشید.من با این حرفها ناراحت نمی شم.

فرزانه گفت: مرصاد کجاست؟صبح با هم بودید؟

-رفتیم خونۀ خاله.فرهاد پیشنهاد داد به استخر بریم.من هم اومدم ساک شنا رو بردارم.

گفتم: پس مزاحمتون شدیم.

-نه بابا، از همون مسیر می رم.

فرزانه گفت: فیروزه چطور بود؟

-خوب، سلام رسوند.اگه می خوای تو هم بیا بریم.

-نه با شقایق می رم.درضمن فرهاد هم هست، پس محاله بیام.

منصور خندید و گفت: فرهاد با ما به استخر میاد.

-اگه منو ببینه، حتما صرف نظر میکنه.سلام منو برسون.

-به کی؟ فرهاد.

اخمی کرد و گفت: نخیر فروزه.

-ای بابا چرا نمی ذاری پسر خالۀ ما سرو سامون بگیره.

با فهمیدن ماجرا،لبخندی بر لبم نشست و گفت: پس تو هم بله.حالا ما نامحرم شدیم.

-نه بابا، منصور یه چیزی گفت،ساده، باور کردی؟

خندیدم و گفتم: به هر حال تبریکات صمیمانه مرا بپذیر. منصور خان ممنونم.پیاده میشم.

منصور که از حرف من هنوز لبخند ه لب داشت، توقف کرد و گفت: ببخشید اگه دیر رسیدید.

-خواهش می کنم، خداحافظ.

-خدا نگه دار، باز هم به ما سر بزنید.

وارد دانشگاه شدم و با عجله از پله ها بالا رفتم.بین راه یکی از بچه ها گفت: کجایی؟ تا استاد تاخیر نزذه عجله کن.

-راست می گی؟

-زود باش.

با اجازۀ استاد روی صندلی نشستم.قلبم به شدت می تپیدونازنین جای درس رو نشونم داد .پس از باز کردن کتاب ،نفس راحتی کشیدم.زمانی که کلاس تموم شد،رمق ایستادن نداشتم.با نازنین به کافی شاپ دانشکده رفتیم و سفارش دو لیوان چای دادم.نازنین گفت:

-برات خواستگار پیدا شده.

-برای من! کیه؟

-خواستگار خواهرت.

-کجا منو دیده؟

-نمی دونم.

خندیدم و گفتم: چه آدم پررویی! اولا تا شادی ازدواج نکنه، من نمی تونم ازدواج کنم،ثانیا من اصلا ازدواج نمی کنم،اون هم با خاستگار خواهرم.

-پس به اون بگم؟جوابت منفیه؟

-به اون و هر کس دیگه ای که تو رو واسطه قرار داد.

هنگامی که به خانه رفتم،اونقدر خسته بودم که با همون لباسها خوابم برد. مامان موقع شام صدام کرد و پس از صرف شام، بلافاصله به تختم رفتم و تا صبح یکسره خوابیدم.
................................................................................​.........................فصل ششم



فرید چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی گرفته بود. به اتفاق شیلا به تهران اومدند.شروین هم تونسته بود پنج شنبه شب به تهران برگرده.عصر پنج شنبه، شیلا، مامان و شادی مشغول بستن لوازم سفر یک روزۀ فردا بودند.پدر برای خرید بیرون رفته بود و شروین و فرید هم در حال بازی شطرنج بودند. روی کاناپه دراز کشیدم و رمان جالبی را که نیمه تمام مونده بود به دست گرفتم و مشغول مطالعه شدم.

شادی با عصبانیت به من نزدیک شد و گفت: حالا چه وقت مطالعه ست پروفسور؟ بلند شو به ما کمک کن.

-طلبکاری؟ نمی تونی همین رو درست بگی.

با بی حوصلگی بلند شدم.فرید نگاهی به من انداخت و گفت:خسته نباشید.

شروین لبخندی زد و گفت: حالت رو گرفتند، عجب آدمای ضد حالی!

هیچی نگفتم.به دنبال شادی روانه اتاق شدم.شروین منو صدا زد و گفت:با آقای بهاری تماس بگیر و فردا رو یادآوری کن.

-چرا من؟

-چون همیشه فرزانه گوشی رو بر میداره.

تلفن رو برداشتم و شمارۀ آقای بهاری رو گرفتم.پس از شنیدن چند بوق صدای گرم و آمرانه ای شنیدم.کمی مکث کردم، انتظار فرزانه رو داشتم.این بود که جا خوردم.صدای الو الو بفرمایید توی گوشی پیچید.

گفتم: الو سلام حال شما خوبه؟

-بله.شما؟

-شقایق هستم.

-آه حال شما چطوره؟ می بخشید نشناختم.

-خواهش می کنم،خوبم. تماس گرفتم جهت یادآوری فردا.

-مگه میشه فراموش کرد.

-ببخشید آقا منصور، فرزانه هست؟

-مرصاد هستم.شما آخر هم ما رو به جا نمی آورید.گوشی حظورتون من خداحافظی می کنم.

-خداحافظ ، سلام برسونید.

-بزرگی شما رو می رسونم.

از خنگی خودم حرصم گرفت.با خود گفتم"دیگه صداشون که قابل تشخیصه،چطور همه اونها رو می شناسن به جز من"

فرزانه پس از سلام و احوالپرسی گفت: عصری بیا اینجا کار واجبی دارم.

-ما که همدیگرو فردا می بینیم،فردا کارت رو بگو.می خواستم حالت رو بپرسم.

-باید بیای ببینی؟

-اذیت نکن، اگه تونستم میام.

-من منتظرم خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم.

شیلا با سینی چای وارد شد.سینی رو از دستش گرفتم و گفتم: تو برو بشین.

مامان گفت: راست میگه، دست به هیچ چیز نزن.

فرید گفت: لوسش می کنینیا.

شیلا با دلخوری گفت: فرید من لوس می شم؟!

-نه عزیزم.

صدای زنگ در بلند شد و بعد از لحظاتی پدر با دست های پر وارد شد.من و شروین به کمک او رفتیم و پاکتهای میوه رو از دست او گرفتیم.عصر به شادی پیشنهاد دادم که او هم همراهم بیاید،قبول کرد و با هم به خانۀ آقای بهاری رفتیم.

در طول راه شادی گفت: خیلی زود باید برگردیم.مامان گفت که دیر وقت نشه.

-حواسم هست.

-اصلا می گم تو نریم.

-اگه فرزانه متقاعد شد چشم.

شادی شاسی زنگ رو فشرد.به پنجره نگاه کردیم.فرزانه به پایین نگاه کرد و گفت:چه خوب کردی شادی جان رو هم آوردی، اف اف خرابه، صبر کنید اومدم.

گفتم : فرزانه جان مزاحم نمی شیم.

-چرا؟ یعنی چی؟

-یعنی که کار داریم، فردا می خوایم بریم، چون گفتی منتظر هستی اومدیم.

شادی گفت: آره دیگه فرزانه جان، شما بیا دم در.

-چند لحظه کارتون رو بدید به کارگر،صبر کنید اومدم.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید،نمی دونم کدوم بودند، در حالی که حوله ای به روی سرو صورتش بود در رو باز کرد، هو دو تعجب کردیم.با گفتن چه دیر کردی به سمت راهرو رفت.به هم لبخند زدیم.حدس زدم که مارو اشتباه گرفته.به سمت در برگشت و حوله رو برداشت.با دیدن ما بی نهایت جا خورد و گفت: بخشید منتظر فرهاد بودم.

و با عجله دکمه هاش رو بست و گفت: بفرمایید.

من وشادی داخل خانه شدیم.آقا بابک با دیدن ما لبخندی بر لبش نشست.بلند شد و به ما خوش آمد گفت.در همین حین سیمین خانوم با رویی خندان از پله ها پایین اومد و ضمن بوسدن ما گفت: چه عجب از شادی جان!

شادی گفت: تو رو خدا نگین، ما که هرروز اینجاییم.

-این چه حرفیه، خوشحالمون می کنید.

من گفتم: فرزانه کجاست؟

-بالا تو اتاق خودش.

همراه شادی به طبقه بالا رفتیم.خانه آنها دوبلکس بود.به محض اینکه می خواستم در اتاق رو باز کنم.مرصاد از اتاق بقلی خارج شد و گفت: الان میاد، گفت زود یه دوش می گیرم و میام.

شادی گفت: آقا مرصاد، مامان گفتند که کارتون دارند.

-چشم الان میرم، درضمن اگه کارتون خیلی فوری ست، حمام اونجاست.

گفتم : نه منتظر می مونیم.

به شادی گفتم: شادی تو چطور این دو نفر رو می شناسی؟ یعنی از هم تشخیص می دی؟ من که همیشه اشتباه می کنم.

لبخندی زد و گفت: از حالت حرف زدنشان و کارهاشون.

-آخه چطوری؟ صداشون که خیلی شبیه همه.

-مرصاد اکثر اوقات قاطع و بدون شوخی حرف میزنه، اما منصور همیشه در گفته هاش لحن شوخی رو به کار می بره.زمانی هم که هر دو ساکت هستند ، از روی حلقه ظریفی که بر انگشت دست مرصاد هست، در ثانی بند ساعتهاشون.راه برای تشخیص اونها فراونه.

گفتم: عجب چشم های تیزی، هرچند ساعت ها رو خودم کشف کرده بودم.

خندید و گفت: چشم های من تیز نیست.ببخشیدا! تو یه مقدار پرتی.

-به هر حال ممنونم که کمکم کردی.پیشنهاد می کنم تا فرزانه بیاد به کمک سیمین خانوم بریم.

-فکر خوبیه، موافقم.

سیمین خانوم مشغول جمع آوری وسایل فردا بود.همراه شادی کمی به او کمک کردیم و سپس همه برای صرف چای دور میز نشستیم.در این اثنا فرزانه با صورتی سرخ وارد شد.گفتم: تو که می خواستی در رو باز کنی؟چی شد یک دفعه؟

خندید و گفت: وقتی چشمم به حمام افتاد ،پام شل شد و افتادم داخل وان.

همه خندیدیم.شادی گفت: فرزانه جان، زودتر کار مهم رو بگو که ما باید هرچه زودتر برگردیم.

-چای رو بخورید و بریم بالا.

آقا بابک گفت: پسر ها دیر شد.

مرصاد و منصور با پیراهن نیمه آستین کرمی رنگ و شلوار لی خوش دوخت پایی اومدند. از بچگی دو قلوها رو دوست داشتم، خصوصا وقتی تمام لباسهاشون مثه هم بود. یکی از اونها به میز نزدیک شد و سوییچ رو برداشت دستپاچه شدم و سلام کردم.خندید و گفت: ما که قبلا با هم سلام و احوالپرسی کردیم.

شادی نیشگونی از پام گرفت و زیر لب گفت: آبرومون رو بردی.منصور هم بعد از احوالپرسی به سیمین خانوم گفت: مامان منو مرصاد با فرهاد قرار داریم،نگران نباشین اگه دیر کردیم، ولی برای شام هر سه به اینجا میایم.

مرصاد لبخندی زد و گفت: فرزانه فکری برای خودت بردار.

فرزانه گفت: لطفا برین که از گردش جا نمونید، تابلوهات کجاست؟

سیمین خانوم گفت:آرام برین، خیابونها شلوغه.

-مطمئن باشین.

همراه فرزانه به طبقه بالا رفتیم.فرزانه گفت: مرصاد بعد از مدتها کارهایش رو در آورده، این بود که تماس گرفتم و گفتم بیاین که ببینیم.چی شده که شادی از خونه در اومده.

گفتم: آخه شادی این روزها سخت گرفتاره، هم مشغله فکری و هم بیمارستان.

-امر خیری در پیشه؟

-بود، ولی همرو فراری دادیم.

شادی با نگاهی غضبناک گفت: چه بلبل زبون شدی؟

فرزانه با صدای بلند خندید و ما رو به اتاق مرصاد برد.تختی که در اتاق بود به رنگ آبی تیره و دو فرش دستباف زمینه سرمه ای با نقش های زیبایی پهن شده بود. میز و صندلی کرم در قسمت دیگه اتاق دیده می شد.دو قاب نصب شده بر دیوارها جلوه ی اتاق رو دو چندان می کرد.قاب عکسی که روی میز کامپیوتر قرار داشت، دو برادر رو دست بر گردن هم نشون می داد.

شادی دستم رو گرفت و گفت: روح دیدی یا در عالم هپروتی؟

لبخندی زدم و گفتم: هیچ کدوم.

ضاهر اتاق معلوم بود که ظاهر اتاق قصد تغییر دکور اون رو داره.بر روی تخت حوله ای افتاده بود و سه آلبوم دیده می شد و شش تابلوی که بر روی هم در وسط اتاق افتاده بود و کتابهای فراوانی که در گوشه اتاق ریخته بود.فرزانه گفت:به اتاق مرتب و منظم برادرم خوش آمدید.

شادی گفت: وای، من که اصلا طاقت ندارم اتاق اینطوری باشه، دیوانه میشم.

فرزانه گفت: مرصاد بر عکس منصوره، می گه دوست دارم دور و برم شلوغ باشه.البته نه تا این حد، مثلا داره اتاقش رو تغییر دکور میده.برای همین تا این حد به هم ریخته ست.

تابلوها رو کنار دیوار چید و با لحن جالبی گفت: از نقاش بزرگ پیکاسو دعوت می شود نظر خود را اعلام کنند.
شادی گفت: پس سالوادور سالی چی؟

-خواهش می کنم،هیات داوران بفرمایید.

تابلوها بی نظیر بود.هیچ ایرادی در هیچ کدوم نبود.از تابلوهای خودم که اونقدر تشویقم می کردند خجالت کشیدم.یکی از تابلوها غروب خورشید بود و موجهای بلندی که با شدت تمام به صخره ها خورده بود.در قسمتی از تابلو که آسمان رنگ روشن تری داشت، این عبارت به چشم می خورد:

عشقم دریاست.تمام شعرهایم از تو می گویند.

نگاه بی قرارم،خسته از فردایی دگر است.

تابلوی دیگر، یک اتاق کاهگلی قدیمی بود با پنجره ای نیمه باز،سقف اتاق چوبی بود و چند گلدان شمعدانی جلوی پنجره دیده می شد.در کنار اتاق، کوچه ای بود بی انتها که پر از گل بود و نهر آبی از وسط اون می گذشت.تابلوی دیگه تصویری ا خود مرصاد بود،آنچنان زیبا به تصویر کشیده شده بود که گویی با انسان حرف میزد.دیگری تصویری از یک میز صندلی چوبی کهنه بود.روی میز یک کاسه آبگوشت با گوشتکوبی درون آن، همراه دو تکه نان سنگک و چند تربچه و پیازچه.

دو تابلوی دیگه منظره بود: یکی بهار، یکی تابستان.

فرزانه گفت: بفرمایید دیزی میل کنید.

گفتم: نگو که دهنم آب افتاد.

-حالا نظرتون راجع تابلوها چیه؟

-عالی، حرف نداره.

فرزانه لبخندی زد و گفت: داداش منو دست کم گرفتی.

شادی دستم رو گرفت و به کنار کمد برد و گفت: این تو هستی؟

-آره ، من اینجا چه می کنم؟

فرزانه گفت: از دست شادی! این تابلو رو می خواستم آخر نشونت بدم.

شادی گفت: همون نیست که تعریفش می کردی؟

تابلو کنار دریا رو نشون می داد: من عصبانی و رنگی، او خندان و شاد.

گفتم: حالا نه اینکه خیلی شیرین بود! به تصویر هم کشیده.

فرزانه گفت: عجب دل پری داری!اگه یه بار دیگه چنین اتفاقی بیفته چه می کنی؟

گفتم::آنچنان سیلی محکمی نثارش خواهم کرد که اشکش سرازیر بشه.

با لبخندی گفت: مگه من مرده باشم.

ناگهان صدای سیمین خانوم که مارو به پای تلفن می خوند رشته صحبت رو از دستمون گرفت.شادی با دیدن ساعت محکم زد روس دستش و گفت: خاک بر سرم، ساعت نه سی دقیقه شد، چه کار کنیم؟

گفتم: برو ببین مامان چی میگه تا من آماده شم.از زمان یادمون رفت.

-خودت برو، می خوای همه کاسه کوزه ها سر من بشکنه.

با عجله در اتاق رو گشودم و عقب عقب به بیرون رفتم که محکم به چیزی برخورد کردم و متعاقب اون صدای خندۀ شادی وفرزانه.با دیدن مرصاد بر جا خشکم زد.سرخ شدم و گفتم: ببخشید.اگه اجازه بدین تلفن.....

-برای همین اومدم که صداتون کنم.

پس از برداشتن گوشی و صدای فریاد مامان،غرق در خجالت و عرق شدم.گفتم:

-سلام مامان جون الان حرکتی می کنیم.

-سلام و زهز مار! معلوم هست کدوم گوری هستین؟

فرید گوشی رو از مامان گرفت و گفت: سلام، زود بیاین که فمر در عقربه.

-فرید جان تورو خدا مامانو آروم کن الان میایم.

-خیالت راحت، همگی با یه لنگه دمپایی دم در منتظریم، خداحافظ.

-خدا نگه دار.

شادی آماده بود.د حالی که روسری ام رو بر سرم محکم می کردم گفتم: اگه اجازه بدین ما دیگه بریم.

سیمین خانوم گفت: کجا؟ شام پیش ما باشید.

-خیلی ممنون، تا الان هم به اندازه کافی دیر شده.

-هر جور صلاح می دونی، اصرار نمی کنم.

آقا بابک گفت: این وقت شب صلاح نیست تنها برین، صبر کنید بگم بچه ها شما رو برسونند.

از راه پله ها منصور رو صدا زد.مرصاد بعد از چند لحظه بالا اومد و گفت: بله بابا.بچه ها دارند تنیس بازی می کنند.

-می خوام که بچه ها رو برسونی، دیر وقته.

-چشم اگه حاضر هستین بریم.

-بله ما حاضریم.

فرزانه گفت: با گرمکن! لباس عوض نمی کنی؟

-نه سریع میام.بریم،فعلا خداحافظ.

-خدا نگه دار، آهسته برو مادر.

منصور از پله ها بالا اومد و گفت: چی شده؟

-شماها مشغول باشید، سه ثانیه ای اومدم.

-کجا؟

-خانوم ها رو برسونم.

مرد جوانی هم به دنبال منصور اومد.حدس زدم که فرهاد باشه.سلام گرمی به ما کرد و گفت: از آشنایتون خوشوقتم.

شادی گفت: ما هم همینطور،شما باید فرهاد خان باشید.

-بله، درست حدس زدید.

گفتم: حسابی مزاحم شما شدیم، باید ببخشید.

- خوهش می کنم.

منصور فرهاد رو به پذیرایی راهنمایی کرد و گفت: تا مرصاد بیاد کمی او خودمون پذیرایی کنیم.

هنگامی که او پشت فرمون قرار گرفت، آینه رو تنظیم کرد و سپس حرکت کرد.من پشت مرصاد نشستم.

در طول مسیر گفتم: حسابی دیر شد، باید ضمانت ما رو بکنید.

-ولی من ضامن معتبری نیستم.

-فقط نیاز به یک ضامنه، معتبر یا غیر معتبر توفیری نداره.

لبخندی زد و گفت: که اینطور.

شادی گفت: قرار بود دو ساعته برگردیم، اما تابلوهای زیباتون زمان رو از یادمون برد.

-بهانه اش رو سر تابلوها نزارین.

گفتم: شاگرد قبول نمی کنید؟ کارتون حرف نداره.

-آموزشگاه مدتهاست که دیگه زیر نظر من نیست.

-شاگرد خصوصی چطور؟

-تا چه کسی باشه؟

-من و شادی.

-شادی خانوم از همین حالا، ولی شما رو نمی تونم.

-چرا؟

- شاگرد پر چونه دوست ندارم.

- لطفا نگه دارید، پیاده میشیم.

شادی گفت: جدی که نمی گی؟

-هیچ وقت انقدر جدی نبودم.

مرصاد گفت: آه خدایا، ببخشید شوخی بود.

-شما همیشه حرفهاتون رو در لفاف می زنید و بعد می گین شوخی بود.

مرصاد توقف کرد و گفت: قصد بدی نداشتم.

شادی گفت: شما که حرف بدی نزدین ، این شقایقه که ظرفیت شوخی رو نداره.

در رو باز کردم و پیاده شدم و گفتم: همین که مارو تا نیمه بیشتر راه آوردین ممنونم.

شادی گفت: شقایق بچه نشو، دیر وقته، نگران میشن.

-چیزی که زیاده تاکسی.

از ماشین پیاده شد و گفت: شما دو نفر به من سپرده شدین، پس باید من شمارو تحویل بدم نه تاکسی.

به حرفهاش اعتنایی نکردم و به سمت دیگر خیابان رفتم.دنبالم دوید و فریاد زد:

-بسه دیگه، بیا سوار شو...... من اصلا حال خوشی ندارم.

از قیافه مضطرب و ناراحتش خنده ام گرفت. سوار ماشین شدیم.اخم هاش رو در هم کشید و دیگه تا زمانی که جلوی در خانه نگه داشت، کوچکترین کلامی بین ما رد و بدل نشد.او هم همراه ما پیاده شد.

شادی زنگ رو فشرد و با دیدن مامان ، فرید و پدر به انتظار یک دعوای درست و حسابی ماندم.مرصاد سلام کرد.پدر و فرید با او دست دادند و گفتند:باعث زحمت شما شد.

لبخندی زد و گفت: نه این چه حرفیه!

مامان با عصبانیت گفت: می خواستید شب هم بمونید.

پدر نگاهی به ما انداخت و خشمش رو فرو خورد.مرصاد که پی به خرابی اوضاع برده بود گفت: اگه بچه ها تا این حد دیر کردن به خاطر پنچری ماشینه، پیش میاد دیگه.

فرید گفت: حالا چرا نمیاین تو.

-قربان شما.دیر وقته و خانه مهمان داریم، با اجازه.

پدر گفت: ساعت پنج ما دم در خانه شما هستیم.

-بسیار خب.

فرید گفت: مایو و حوله بردارید.

-فرید جان لباس شنا.

همگی خندیدیم.سوار ماشین شد و گفت: خداحافظ تا فردا.

سپس به من و شادی نگاهی انداخت و گفت: ببخشید این ماشین هم کار دستمون داد.

شادی لبخندی زد و هیچی نگفت و من هم گفتم : خیلی ممنون.

پاش رو روی پدال گاز گذاشت و چند دقیقه بعد هیچ اثری از او نبود.همه داخل خانه شدیم.مامان تا آخر شب با هردوی ما بی اعتنا بود. هنگام خواب صورت مامان و پدر رو بوسیدیم و عذر خواهی کردیم.
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
۲۸-۷-۱۳۹۰, ۰۹:۱۶ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #3
RE: رمان لبخند نگاه
فصل ششم



فرید چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی گرفته بود. به اتفاق شیلا به تهران اومدند.شروین هم تونسته بود پنج شنبه شب به تهران برگرده.عصر پنج شنبه، شیلا، مامان و شادی مشغول بستن لوازم سفر یک روزۀ فردا بودند.پدر برای خرید بیرون رفته بود و شروین و فرید هم در حال بازی شطرنج بودند. روی کاناپه دراز کشیدم و رمان جالبی را که نیمه تمام مونده بود به دست گرفتم و مشغول مطالعه شدم.

شادی با عصبانیت به من نزدیک شد و گفت: حالا چه وقت مطالعه ست پروفسور؟ بلند شو به ما کمک کن.

-طلبکاری؟ نمی تونی همین رو درست بگی.

با بی حوصلگی بلند شدم.فرید نگاهی به من انداخت و گفت:خسته نباشید.

شروین لبخندی زد و گفت: حالت رو گرفتند، عجب آدمای ضد حالی!

هیچی نگفتم.به دنبال شادی روانه اتاق شدم.شروین منو صدا زد و گفت:با آقای بهاری تماس بگیر و فردا رو یادآوری کن.

-چرا من؟

-چون همیشه فرزانه گوشی رو بر میداره.

تلفن رو برداشتم و شمارۀ آقای بهاری رو گرفتم.پس از شنیدن چند بوق صدای گرم و آمرانه ای شنیدم.کمی مکث کردم، انتظار فرزانه رو داشتم.این بود که جا خوردم.صدای الو الو بفرمایید توی گوشی پیچید.

گفتم: الو سلام حال شما خوبه؟

-بله.شما؟

-شقایق هستم.

-آه حال شما چطوره؟ می بخشید نشناختم.

-خواهش می کنم،خوبم. تماس گرفتم جهت یادآوری فردا.

-مگه میشه فراموش کرد.

-ببخشید آقا منصور، فرزانه هست؟

-مرصاد هستم.شما آخر هم ما رو به جا نمی آورید.گوشی حظورتون من خداحافظی می کنم.

-خداحافظ ، سلام برسونید.

-بزرگی شما رو می رسونم.

از خنگی خودم حرصم گرفت.با خود گفتم"دیگه صداشون که قابل تشخیصه،چطور همه اونها رو می شناسن به جز من"

فرزانه پس از سلام و احوالپرسی گفت: عصری بیا اینجا کار واجبی دارم.

-ما که همدیگرو فردا می بینیم،فردا کارت رو بگو.می خواستم حالت رو بپرسم.

-باید بیای ببینی؟

-اذیت نکن، اگه تونستم میام.

-من منتظرم خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم.

شیلا با سینی چای وارد شد.سینی رو از دستش گرفتم و گفتم: تو برو بشین.

مامان گفت: راست میگه، دست به هیچ چیز نزن.

فرید گفت: لوسش می کنینیا.

شیلا با دلخوری گفت: فرید من لوس می شم؟!

-نه عزیزم.

صدای زنگ در بلند شد و بعد از لحظاتی پدر با دست های پر وارد شد.من و شروین به کمک او رفتیم و پاکتهای میوه رو از دست او گرفتیم.عصر به شادی پیشنهاد دادم که او هم همراهم بیاید،قبول کرد و با هم به خانۀ آقای بهاری رفتیم.

در طول راه شادی گفت: خیلی زود باید برگردیم.مامان گفت که دیر وقت نشه.

-حواسم هست.

-اصلا می گم تو نریم.

-اگه فرزانه متقاعد شد چشم.

شادی شاسی زنگ رو فشرد.به پنجره نگاه کردیم.فرزانه به پایین نگاه کرد و گفت:چه خوب کردی شادی جان رو هم آوردی، اف اف خرابه، صبر کنید اومدم.

گفتم : فرزانه جان مزاحم نمی شیم.

-چرا؟ یعنی چی؟

-یعنی که کار داریم، فردا می خوایم بریم، چون گفتی منتظر هستی اومدیم.

شادی گفت: آره دیگه فرزانه جان، شما بیا دم در.

-چند لحظه کارتون رو بدید به کارگر،صبر کنید اومدم.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید،نمی دونم کدوم بودند، در حالی که حوله ای به روی سرو صورتش بود در رو باز کرد، هو دو تعجب کردیم.با گفتن چه دیر کردی به سمت راهرو رفت.به هم لبخند زدیم.حدس زدم که مارو اشتباه گرفته.به سمت در برگشت و حوله رو برداشت.با دیدن ما بی نهایت جا خورد و گفت: بخشید منتظر فرهاد بودم.

و با عجله دکمه هاش رو بست و گفت: بفرمایید.

من وشادی داخل خانه شدیم.آقا بابک با دیدن ما لبخندی بر لبش نشست.بلند شد و به ما خوش آمد گفت.در همین حین سیمین خانوم با رویی خندان از پله ها پایین اومد و ضمن بوسدن ما گفت: چه عجب از شادی جان!

شادی گفت: تو رو خدا نگین، ما که هرروز اینجاییم.

-این چه حرفیه، خوشحالمون می کنید.

من گفتم: فرزانه کجاست؟

-بالا تو اتاق خودش.

همراه شادی به طبقه بالا رفتیم.خانه آنها دوبلکس بود.به محض اینکه می خواستم در اتاق رو باز کنم.مرصاد از اتاق بقلی خارج شد و گفت: الان میاد، گفت زود یه دوش می گیرم و میام.

شادی گفت: آقا مرصاد، مامان گفتند که کارتون دارند.

-چشم الان میرم، درضمن اگه کارتون خیلی فوری ست، حمام اونجاست.

گفتم : نه منتظر می مونیم.

به شادی گفتم: شادی تو چطور این دو نفر رو می شناسی؟ یعنی از هم تشخیص می دی؟ من که همیشه اشتباه می کنم.

لبخندی زد و گفت: از حالت حرف زدنشان و کارهاشون.

-آخه چطوری؟ صداشون که خیلی شبیه همه.

-مرصاد اکثر اوقات قاطع و بدون شوخی حرف میزنه، اما منصور همیشه در گفته هاش لحن شوخی رو به کار می بره.زمانی هم که هر دو ساکت هستند ، از روی حلقه ظریفی که بر انگشت دست مرصاد هست، در ثانی بند ساعتهاشون.راه برای تشخیص اونها فراونه.

گفتم: عجب چشم های تیزی، هرچند ساعت ها رو خودم کشف کرده بودم.

خندید و گفت: چشم های من تیز نیست.ببخشیدا! تو یه مقدار پرتی.

-به هر حال ممنونم که کمکم کردی.پیشنهاد می کنم تا فرزانه بیاد به کمک سیمین خانوم بریم.

-فکر خوبیه، موافقم.

سیمین خانوم مشغول جمع آوری وسایل فردا بود.همراه شادی کمی به او کمک کردیم و سپس همه برای صرف چای دور میز نشستیم.در این اثنا فرزانه با صورتی سرخ وارد شد.گفتم: تو که می خواستی در رو باز کنی؟چی شد یک دفعه؟

خندید و گفت: وقتی چشمم به حمام افتاد ،پام شل شد و افتادم داخل وان.

همه خندیدیم.شادی گفت: فرزانه جان، زودتر کار مهم رو بگو که ما باید هرچه زودتر برگردیم.

-چای رو بخورید و بریم بالا.

آقا بابک گفت: پسر ها دیر شد.

مرصاد و منصور با پیراهن نیمه آستین کرمی رنگ و شلوار لی خوش دوخت پایی اومدند. از بچگی دو قلوها رو دوست داشتم، خصوصا وقتی تمام لباسهاشون مثه هم بود. یکی از اونها به میز نزدیک شد و سوییچ رو برداشت دستپاچه شدم و سلام کردم.خندید و گفت: ما که قبلا با هم سلام و احوالپرسی کردیم.

شادی نیشگونی از پام گرفت و زیر لب گفت: آبرومون رو بردی.منصور هم بعد از احوالپرسی به سیمین خانوم گفت: مامان منو مرصاد با فرهاد قرار داریم،نگران نباشین اگه دیر کردیم، ولی برای شام هر سه به اینجا میایم.

مرصاد لبخندی زد و گفت: فرزانه فکری برای خودت بردار.

فرزانه گفت: لطفا برین که از گردش جا نمونید، تابلوهات کجاست؟

سیمین خانوم گفت:آرام برین، خیابونها شلوغه.

-مطمئن باشین.

همراه فرزانه به طبقه بالا رفتیم.فرزانه گفت: مرصاد بعد از مدتها کارهایش رو در آورده، این بود که تماس گرفتم و گفتم بیاین که ببینیم.چی شده که شادی از خونه در اومده.

گفتم: آخه شادی این روزها سخت گرفتاره، هم مشغله فکری و هم بیمارستان.

-امر خیری در پیشه؟

-بود، ولی همرو فراری دادیم.

شادی با نگاهی غضبناک گفت: چه بلبل زبون شدی؟

فرزانه با صدای بلند خندید و ما رو به اتاق مرصاد برد.تختی که در اتاق بود به رنگ آبی تیره و دو فرش دستباف زمینه سرمه ای با نقش های زیبایی پهن شده بود. میز و صندلی کرم در قسمت دیگه اتاق دیده می شد.دو قاب نصب شده بر دیوارها جلوه ی اتاق رو دو چندان می کرد.قاب عکسی که روی میز کامپیوتر قرار داشت، دو برادر رو دست بر گردن هم نشون می داد.

شادی دستم رو گرفت و گفت: روح دیدی یا در عالم هپروتی؟

لبخندی زدم و گفتم: هیچ کدوم.

ضاهر اتاق معلوم بود که ظاهر اتاق قصد تغییر دکور اون رو داره.بر روی تخت حوله ای افتاده بود و سه آلبوم دیده می شد و شش تابلوی که بر روی هم در وسط اتاق افتاده بود و کتابهای فراوانی که در گوشه اتاق ریخته بود.فرزانه گفت:به اتاق مرتب و منظم برادرم خوش آمدید.

شادی گفت: وای، من که اصلا طاقت ندارم اتاق اینطوری باشه، دیوانه میشم.

فرزانه گفت: مرصاد بر عکس منصوره، می گه دوست دارم دور و برم شلوغ باشه.البته نه تا این حد، مثلا داره اتاقش رو تغییر دکور میده.برای همین تا این حد به هم ریخته ست.

تابلوها رو کنار دیوار چید و با لحن جالبی گفت: از نقاش بزرگ پیکاسو دعوت می شود نظر خود را اعلام کنند.
شادی گفت: پس سالوادور سالی چی؟

-خواهش می کنم،هیات داوران بفرمایید.

تابلوها بی نظیر بود.هیچ ایرادی در هیچ کدوم نبود.از تابلوهای خودم که اونقدر تشویقم می کردند خجالت کشیدم.یکی از تابلوها غروب خورشید بود و موجهای بلندی که با شدت تمام به صخره ها خورده بود.در قسمتی از تابلو که آسمان رنگ روشن تری داشت، این عبارت به چشم می خورد:

عشقم دریاست.تمام شعرهایم از تو می گویند.

نگاه بی قرارم،خسته از فردایی دگر است.

تابلوی دیگر، یک اتاق کاهگلی قدیمی بود با پنجره ای نیمه باز،سقف اتاق چوبی بود و چند گلدان شمعدانی جلوی پنجره دیده می شد.در کنار اتاق، کوچه ای بود بی انتها که پر از گل بود و نهر آبی از وسط اون می گذشت.تابلوی دیگه تصویری ا خود مرصاد بود،آنچنان زیبا به تصویر کشیده شده بود که گویی با انسان حرف میزد.دیگری تصویری از یک میز صندلی چوبی کهنه بود.روی میز یک کاسه آبگوشت با گوشتکوبی درون آن، همراه دو تکه نان سنگک و چند تربچه و پیازچه.

دو تابلوی دیگه منظره بود: یکی بهار، یکی تابستان.

فرزانه گفت: بفرمایید دیزی میل کنید.

گفتم: نگو که دهنم آب افتاد.

-حالا نظرتون راجع تابلوها چیه؟

-عالی، حرف نداره.

فرزانه لبخندی زد و گفت: داداش منو دست کم گرفتی.

شادی دستم رو گرفت و به کنار کمد برد و گفت: این تو هستی؟

-آره ، من اینجا چه می کنم؟

فرزانه گفت: از دست شادی! این تابلو رو می خواستم آخر نشونت بدم.

شادی گفت: همون نیست که تعریفش می کردی؟

تابلو کنار دریا رو نشون می داد: من عصبانی و رنگی، او خندان و شاد.

گفتم: حالا نه اینکه خیلی شیرین بود! به تصویر هم کشیده.

فرزانه گفت: عجب دل پری داری!اگه یه بار دیگه چنین اتفاقی بیفته چه می کنی؟

گفتم::آنچنان سیلی محکمی نثارش خواهم کرد که اشکش سرازیر بشه.

با لبخندی گفت: مگه من مرده باشم.

ناگهان صدای سیمین خانوم که مارو به پای تلفن می خوند رشته صحبت رو از دستمون گرفت.شادی با دیدن ساعت محکم زد روس دستش و گفت: خاک بر سرم، ساعت نه سی دقیقه شد، چه کار کنیم؟

گفتم: برو ببین مامان چی میگه تا من آماده شم.از زمان یادمون رفت.

-خودت برو، می خوای همه کاسه کوزه ها سر من بشکنه.

با عجله در اتاق رو گشودم و عقب عقب به بیرون رفتم که محکم به چیزی برخورد کردم و متعاقب اون صدای خندۀ شادی وفرزانه.با دیدن مرصاد بر جا خشکم زد.سرخ شدم و گفتم: ببخشید.اگه اجازه بدین تلفن.....

-برای همین اومدم که صداتون کنم.

پس از برداشتن گوشی و صدای فریاد مامان،غرق در خجالت و عرق شدم.گفتم:

-سلام مامان جون الان حرکتی می کنیم.

-سلام و زهز مار! معلوم هست کدوم گوری هستین؟

فرید گوشی رو از مامان گرفت و گفت: سلام، زود بیاین که فمر در عقربه.

-فرید جان تورو خدا مامانو آروم کن الان میایم.

-خیالت راحت، همگی با یه لنگه دمپایی دم در منتظریم، خداحافظ.

-خدا نگه دار.

شادی آماده بود.د حالی که روسری ام رو بر سرم محکم می کردم گفتم: اگه اجازه بدین ما دیگه بریم.

سیمین خانوم گفت: کجا؟ شام پیش ما باشید.

-خیلی ممنون، تا الان هم به اندازه کافی دیر شده.

-هر جور صلاح می دونی، اصرار نمی کنم.

آقا بابک گفت: این وقت شب صلاح نیست تنها برین، صبر کنید بگم بچه ها شما رو برسونند.

از راه پله ها منصور رو صدا زد.مرصاد بعد از چند لحظه بالا اومد و گفت: بله بابا.بچه ها دارند تنیس بازی می کنند.

-می خوام که بچه ها رو برسونی، دیر وقته.

-چشم اگه حاضر هستین بریم.

-بله ما حاضریم.

فرزانه گفت: با گرمکن! لباس عوض نمی کنی؟

-نه سریع میام.بریم،فعلا خداحافظ.

-خدا نگه دار، آهسته برو مادر.

منصور از پله ها بالا اومد و گفت: چی شده؟

-شماها مشغول باشید، سه ثانیه ای اومدم.

-کجا؟

-خانوم ها رو برسونم.

مرد جوانی هم به دنبال منصور اومد.حدس زدم که فرهاد باشه.سلام گرمی به ما کرد و گفت: از آشنایتون خوشوقتم.

شادی گفت: ما هم همینطور،شما باید فرهاد خان باشید.

-بله، درست حدس زدید.

گفتم: حسابی مزاحم شما شدیم، باید ببخشید.

- خوهش می کنم.

منصور فرهاد رو به پذیرایی راهنمایی کرد و گفت: تا مرصاد بیاد کمی او خودمون پذیرایی کنیم.

هنگامی که او پشت فرمون قرار گرفت، آینه رو تنظیم کرد و سپس حرکت کرد.من پشت مرصاد نشستم.

در طول مسیر گفتم: حسابی دیر شد، باید ضمانت ما رو بکنید.

-ولی من ضامن معتبری نیستم.

-فقط نیاز به یک ضامنه، معتبر یا غیر معتبر توفیری نداره.

لبخندی زد و گفت: که اینطور.

شادی گفت: قرار بود دو ساعته برگردیم، اما تابلوهای زیباتون زمان رو از یادمون برد.

-بهانه اش رو سر تابلوها نزارین.

گفتم: شاگرد قبول نمی کنید؟ کارتون حرف نداره.

-آموزشگاه مدتهاست که دیگه زیر نظر من نیست.

-شاگرد خصوصی چطور؟

-تا چه کسی باشه؟

-من و شادی.

-شادی خانوم از همین حالا، ولی شما رو نمی تونم.

-چرا؟

- شاگرد پر چونه دوست ندارم.

- لطفا نگه دارید، پیاده میشیم.

شادی گفت: جدی که نمی گی؟

-هیچ وقت انقدر جدی نبودم.

مرصاد گفت: آه خدایا، ببخشید شوخی بود.

-شما همیشه حرفهاتون رو در لفاف می زنید و بعد می گین شوخی بود.

مرصاد توقف کرد و گفت: قصد بدی نداشتم.

شادی گفت: شما که حرف بدی نزدین ، این شقایقه که ظرفیت شوخی رو نداره.

در رو باز کردم و پیاده شدم و گفتم: همین که مارو تا نیمه بیشتر راه آوردین ممنونم.

شادی گفت: شقایق بچه نشو، دیر وقته، نگران میشن.

-چیزی که زیاده تاکسی.

از ماشین پیاده شد و گفت: شما دو نفر به من سپرده شدین، پس باید من شمارو تحویل بدم نه تاکسی.

به حرفهاش اعتنایی نکردم و به سمت دیگر خیابان رفتم.دنبالم دوید و فریاد زد:

-بسه دیگه، بیا سوار شو...... من اصلا حال خوشی ندارم.

از قیافه مضطرب و ناراحتش خنده ام گرفت. سوار ماشین شدیم.اخم هاش رو در هم کشید و دیگه تا زمانی که جلوی در خانه نگه داشت، کوچکترین کلامی بین ما رد و بدل نشد.او هم همراه ما پیاده شد.

شادی زنگ رو فشرد و با دیدن مامان ، فرید و پدر به انتظار یک دعوای درست و حسابی ماندم.مرصاد سلام کرد.پدر و فرید با او دست دادند و گفتند:باعث زحمت شما شد.

لبخندی زد و گفت: نه این چه حرفیه!

مامان با عصبانیت گفت: می خواستید شب هم بمونید.

پدر نگاهی به ما انداخت و خشمش رو فرو خورد.مرصاد که پی به خرابی اوضاع برده بود گفت: اگه بچه ها تا این حد دیر کردن به خاطر پنچری ماشینه، پیش میاد دیگه.

فرید گفت: حالا چرا نمیاین تو.

-قربان شما.دیر وقته و خانه مهمان داریم، با اجازه.

پدر گفت: ساعت پنج ما دم در خانه شما هستیم.

-بسیار خب.

فرید گفت: مایو و حوله بردارید.

-فرید جان لباس شنا.

همگی خندیدیم.سوار ماشین شد و گفت: خداحافظ تا فردا.

سپس به من و شادی نگاهی انداخت و گفت: ببخشید این ماشین هم کار دستمون داد.

شادی لبخندی زد و هیچی نگفت و من هم گفتم : خیلی ممنون.

پاش رو روی پدال گاز گذاشت و چند دقیقه بعد هیچ اثری از او نبود.همه داخل خانه شدیم.مامان تا آخر شب با هردوی ما بی اعتنا بود. هنگام خواب صورت مامان و پدر رو بوسیدیم و عذر خواهی کردیم.
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
۲۸-۷-۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #4
RE: رمان لبخند نگاه
فصل هفتم



صبح زود شیلا با صدای بلند صدامون کرد.بدون اینکه صبحانه بخوریم، اسباب ها رو داخل ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم.فرید پشت فرمون نشست.شیلا و شروین هم همراه او رفتند.من و شادی هم با پدر و مامان رفتیم.هوای بهاری و نسیم خنکی که می وزید زیبایی طبیعت رو چند برابر می کرد. شور و هیجان زیادی داشتم و یک روز بسیار خوب رو پیش بینی می کردم.هنگامی که جلوی خونۀ آقای بهاری توقف کردیم، ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بود. پدر گفت: دیر شد چه بد!

آقا بابک در رو باز کرد و مارو دعوت به داخل کرد.پدر گفت: اگه آماده هستید بریم، دیر میشه.

فرید گفت: بله تا هوا هونز گرم نشده برسیم بهتره.

-راستش رو بخواین پسرها هنوز خوابند.

شروین گفت: ای بابا ما که گفتیم صبح زود میایم.

-شرمنده، دیشب تا دیروقت با فرهاد مشغول بازی بودند.اینه که هنوز خواب موندند.

-بفرمایید تو......هم صبحانه ای می خوریم و هم اونها رو بیدار می کنیم.

پدر گفت: چاره ای نیست.

به ماشین نزدیک شد و گفت: پیاده شین، اهل منزل خوابند.

مامان گفت: خیلی خب، بچه ها بریم داخل.

سیمین خانوم با مامان، شیلا و من و شادی روبوسی کرد و گفت: نمی شه حریف پسرها شد.

فرزانه با ما سلام و احوالپرسی کرد و به سیمین خانوم گفت: بیدار نمی شن.

-ای بابا، مگه قرص خواب خوردند!

-منصور رو بیدار می کنم میگه اول مرصاد و اون میگه اول منصور.فکر کردن که من توپ والیبالم.

فرید گفت: منو راهنمایی کنید تا به سر وقتشون برم.

فرزانه جلو رفت و گفت: همراهم بیاین.

چند لحظه بعد فرید و یکی از اونها پایین اومدند.او که حوله ای در دست داشت به همه سلام کرد.

چشمان قرمزش گویای کم خوابی دیشب بود.آقا بابک گفت: آخه مجبورید؟

با پدر دست داد و گفت: احوال شما؟

-مرسی پسرم، من که دیشب گفتم صبح زود میام.

لبخندی زد و گفت: به من نگفتید.شاید به قلوی دیگم گفتید.

پدر خندید و گفت: ما که همیشه شمارو اشتباه می کنیم.پیشنهاد می کنم روی لباسهاتون اسماتون رو حک کنید.

به دستشویی رفت و پس از مدتی با موهای شانه زده و چهره ای مرتب به ما پیوست و سر میز صبحانه نشست.سیمین خانوم گفت: منصور جان، مادر این چه تیپیه!

و اشاره ای به زیرپوش و شلوار رسمی او کرد.منصور لبخند جالبی زد و گفت: تازه همین که این شلوار هم پوشیدم خدا رو شکر کنید.

فرید گفت: نکنه هنوز خوابی؟

-نه با لیوان آبی که شما روم خالی کردی تا ابد بیدار خواهم موند.

شیلا چشم غره ای به فرید رفت.فرید گفت: بابا ما که این حرفها رو با هم نداریم.

منصور با حالت جالبی گفت: بله، مشکلی نداره، اگه سینه پهلو هم کردم به درک، فدای سرت.

فرید گفت: به مرصاد رحم کردم، چون گفتی سردرد داره.ولی فرج او هم کم کم داره تموم میشه.

پدر به همراه آقا بابک جهت گذاشتن اسباب ها به برون رفتند.آقای بهاری فریادی زد و گفت: منصور جان سوییچ رو بیار.

-دست مرصاده ، الان واستون میارم.

من و فرزانه در فرصت باقی مونده با هم به بازی شطرنج پرداختیم.شیلا و شادی هم به جمع آوری میز پرداختند.مامان از اتاق بیرون اومد و گفت: آقا مرصاد که هنوز صبحانه نخورده، شما سفره رو جمع می کنید.

سیمین خانوم گفت: مرصاد اکثر اوقات صبحانه نمی خوره.

ده دقیقه بعد آقا بابک داخل خانه شد و فریاد زد: ای بابا مرصاد، ساعت شش و نیم شد بلند شو دیگه.

-عجب گیری کردیما!

منصور سوییچ رو به آقا بابک داد و گفت: انگار طرف خیلی وقته تموم کرده.

آقا بابک خندید و گفت: امان از دست تو، چند بار بگم از این شوخی ها نکن، زود آماده شین.

مرصاد با چشمانی خواب آلود از اتاقش خارج شد و گفت: سوییچ رو پیدا کردید؟

آقا بابک گفت: بله.زود لباس بپوش.همه رو معطل کردی.

به پایین نگاهی انداخت.بلند شدم و سلام کردم. جوابم رو با سرش داد و گفت: راحت باشید.

گفتم: کاش من هم می تونستم انقدر بخوابم.

پوزخندی زد و گفت: تمام شب بیدار بودم، صبح خوابم برد.

-چرا؟

- فعلا فرصتی برای گفتگونیست.

به اتاقش رفت.ربع ساعتی طول کشید.دیگه همه بیرون بودند به جز منو فرزانه که مراحل پایانی شطرنج رو طی می کردیم.با همون تیپ و لباسی که در اولین برخورد دیده بودم.منصور هم مثل اون پوشیده بود.تشخیص اونها از طریق بند ساعتشون ممکن بود.خوشبختانه پیراهن نیمه آستین اونها کار رو آسان می کرد.

به اصرار فرزانه شادی و من همراه اونها شدیم.بزرگترها سوار ماشین ما شدند.شیلا و شروین هم همرا ه فرید شدند.هنوز حرکت نکرده بودیم که فرید تقه ای به پنجره زد و گفت: اگه خسته هستین شروین برونه.

-نه چرا خسته، خستگی رو در کردیم.

-من جلو میرم.

-برو. راه باز جاده دراز.

-مادرت میگه به منصور بگو احتیاط کنه.

-امان از دست مامان، چشم.

-جان ما تند نری؟

-تو اصلا رانندگی منو دیدی که انقدر حرف می زنی؟

-نه شنیدم.

-خب پس دیگه هیچی نگو، شنیدن کی بود مانند دیدن......

با لحن جالبی گفت: آقا یه وقت خواهر خانوم مارو به کشتن ندی.

من و فرزانه هر دو خندیدیم، منصور گفت: خواهر خانوم جنابعالی بار اول نیست که سوار ماشینی می شن که من اون رو می رونم.

سپس رو به من کرد و گفت: شما بگین.

چشمکی به فرید زدم و گفت: از فرید بهتر می رونید.

فرید گفت: تقصیر منه که هوای تورو دارم.

منصور شیشه رو بالا کشید و گفت: برو بینوا، این هم از خواهر خانومت.

نیمه های راه مرصاد خوابید. به فرزانه گفتم: مرصاد مریضه؟

-نمی دونم.سر از کارهای اون نمیشه درآورد.دیشب تا سپیده صبح در حیاط قدم میزد.

-برای چی؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: برای ما که بهانه سر درد آورد.راستی دیشب که شما رو رسوند حرفی بین شما زده نشد؟چون وقتی که برگشت از این رو به اون رو شده بود. خیلی عصبی بود.

کمی مکث کردم و گفتم: نه.

منصور از آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت: بلند بگین ما هم بشنویم.

فرزانه گفت: استراق سمع ممنوع.

خندید و گفت: نیازی به استراق سمع نیست می شنوم.ناطق تون بلنده.

در این هنگام از فرید سبقت گرفت، ضبط رو روشن کرد.موزیک ملایمی که پخش می شد باعث بیدار شدن مرصاد شد.پرسید: چه مدت خواب بودم؟

منصور لبخندی زد و گفت: به گمانم سیصدو نه سال.

آنچنان بلند خندیدم که به عقب برگشت و از نگاهی که کرد شرمنده شدم.به منصور گفت: بذار من بشینم.

-نه تو استراحت کن اخلاقت بیاد سرجاش.

با عصبانیت گفت: اخلاق من جایی نرفته که برگرده.

-من که چیزی نگفتم، هرجا آبمیوه فروشی دیدی بگو تا نگه دارم.

کمی جلوتر گفت: نگه دار، اون دست خیابون.

در تمام طول راه شادی به راحتی خوابیده بود.فرزانه هم در عالم چرت بود.با توقف ماشین گفتم: خانوم های محترم،آخر خطه.پیاده شید.

شادی چشم باز کرد و گفت: چقدر زود!

خندیدم و گفتم: شما در تمام طول راه خواب بودید، حالا برای رفع خستگی بفرمایید گلویی تازه کنید.

لبخندی زد و گفت: هیچ وقت به این راحتی نخوابیده بودم.

همراه فرزانه و شادی پیاده شدیم. بقیه ماشین ها هم یکی بعد از دیگری توقف کردند و همۀ سرنشینان به آبمیوه فروشی رفتند.اما مرصاد همونجا کنار ماشین ایستاد.قیافه اش خیلی در هم بود.از صبح به هیچ کس حتی فرید هم روی خوش نشون نداده بود.آقای بهاری به او نزدیک شد و چیزی گفت و رفت.خودم رو مسبب ناراحتی اون میدیدم.از پشت میز بلند شدم.فرید گفت: کجا؟ در خدمت باشیم؟

-کیفم تو ماشین جا مونده.

سپس به منصور گفتم: اگه میشه کلید رو لطف کنید.

گفت: کلید دست مرصاده، از اون بگیرین.

پدر گفت: چرا آقا مرصاد نمیاد.

آقای بهاری گفت: گاهی اوقات به سردرد عصبی دچار میشه، الان میاد.

مرصاد صندلی جلو رو خوابونده بود و چشم بر هم گذاشته بود، تمام درها قفل بود .خواستم برگردم، ولی پشیمون شدم و به شیشه تقه ای زدم.همانطور که چشم بر هم داشت ، قفل مرکزی رو برداشت و درها باز شد.

کیفم رو برداشتم و گفتم: ببخشید، شما چیزی نمی خورید؟

صندلی رو به حالت اولیه برگردوند و پیاده شد.در رو بستم و گفتم: آقا مرصاد، می دونم که تمام ناراحتی شما به خاطر منه، منو به خاطر رفتار دیشبم ببخشید.

-مهم نیست، کمی سردرد دارم.

-مسکن می خورید؟ همراهم هست.

-خیر، ترجیح می دم سرم بترکه ولی چیزی از شما قبول نکنم.

با عصبانیت گفتم: من چه هیزم تری به شما فروختم؟

لبخندی زد و گفت: مسکن رو بدید.خواهشمندم دیگه ناراحت نشین.به عبارتی.....هرچه از دوست رسد نیکوست........

مسکن رو از داخل کیفم درآوردم و گفتم: یکی بسه؟

-بله، بریم تا دیگران ما رو مواخذه نکردند.

منصور جلوی ویترین ایستاده بود و سفارش رو قبول می کرد. با دیدن مرصاد گفت: به افتخار دکتر گل یه کف مرتب.

لبخندی زد و جایی در کنار فرید نشست.فرزانه گفت: عجب کیفی بود! رفته بودی بسازی؟

همه به منصور سفارش آب طالبی دادند به جز مرصاد که سفارش شیر نارگیل داد.در دو ردیف میز صندلی ها آقا و خانوم بهاری، پدر و مادرم همراه شادی و شروین نشسته بودند.

و صندلی های دیگه منو فرزانه، شیلا و فرید، مرصاد و منصور نشستیم.فرید بلند شد و سینی آب طالبی رو دور گردوند. منصور به مرصاد گفت: آخ که یک دفعه چه هوس شیر نارگیل کردم.

مرصاد لیوان رو جلوی منصور گذاشت و گفت: قابل شما رو نداره.

منصور صورت مرصاد رو بوسید و گفت: خوشم میاد که خیلی باحالی.با صفایی به خدا داداش.

جرعه ای نوشید و جلوی فرید گذاشت.لیوان او همینطور چرخید و خالی اون به خودش رسید.

نگاهی به لیوان خالی انداخت و گفت: چقدر چسبید!نه؟

منصور و فرید هر دو خندیدند.فرید گفت: مرد حسابی لیوان به تو رسید دیگه.

منصور گفت: مگه من مردم ، الان یه مخصوص برات سفارش میدم.

شروین به ما پیوست و گفت: شنا در ویلا؛ چه روز خوبی در پیش خواهیم داشت.

فرید گفت: البته به اتفاق دکتر جون.

مرصاد گفت: اولا هنوز تا دکتر جون خیلی مونده، ثانیا از حالا بگم که من امروز اصلا حوصله آبتنی ندارم.

شیلا خندید و گفت: همون قضیه احتیاط!

فرید گفت: خواهش می کنم لحظه ای افتخار بدید.

-نمی پذیرم اصرار نکنید.

شروین گفت: وقتی شمارو تو آب انداختیم چه می کنید؟

منصور گفت: ناچاره شنا کنه.
فرید گفت: نکنه شنا بلد نیستی؟

منصور گفت: دست هر چی قورباغه ست از پشت بسته.

شروین گفت: پس باید دید.

مرصاد گفت: بابا شماها دیگه کی هستید!

بعد از تسویه حساب پدر گفت: اگه حاضرین بریم. کل سفر نیم ساعته.ما اون رو دو ساعته می ریم.

این دفعه مرصاد پشت فرمون نشست.هیچ کسی حرف نمی زد؛هر کدوم به پنجره طرف خودمون نگاه می کردیم.فقط گاه گاهی از آینه نگاهی به مرصاد می انداختم که چند بار این نگاهها به هم تلاقی کرد. هدفم از نگاه کردن به آینه دیدن قیافه خودم بود، ولی گویا اشتباه تلقی می شد.دست آخر مرصاد گفت: اگه می خوای قیافه خودت رو ببینی، از فرزانه آینه بگیر.اگه هدف دیگه ای داری اون حرفش جداست.

شادی و فرزانه خندیدند.منصور گفت: راست میگه، ممکنه حواس مرصاد پرت بشه و بیراهه بریم دره.

از خجالت خیس عرق شدم و گفتم: بر طبق عادت به آینه نگاه می کردم.

مرصاد لبخند معنا داری زد و گفت: عادت خوبیه، اما نه همیشه.

فرید جلوی در بزرگی توقف کرد و بعد از چند بوق ممتد دربان در رو باز کرد.ماشینها از زیر نرده های منحنی که روی اون پر از گل و تاک انگور بود گذشتند و پشت سر هم توقف کردند.کمی جلوتر استخر بسیار بزرگی دیده می شد.در کنار استخر دوش قرار داشت.باغ بسیار بزرگ بود و به پنج راه تقسیم می شد.در حاشیه هر کدام از باغها یک نوع گل کاشته شده بود.گل مریم، رز ، گلایل، اطلسی و نرگس. در طرف دیگه استخر آلاچیق زیبایی بود که دورتادور اون پر از نیلوفر و پیچک های روند بود. میز و صندلی هایی که از خود درخت و تنه آن ساخته شده بود در گوشه و کنار باغ دیده می شد.در انتهای باغ زمین وسیع والیبال و میز پینگ پنگ و چند میز سنگی شطرنج قرار داشت.بی نظیر بود......فرزانه خوابش برده بود.بعد از اونکه صداش کردم، با دهان نیمه باز به اطراف خیره شد، من هم کمی از اون نداشتم.بعد از مدتی گفت: خدای من، اینجا بهشته!

گفتم: خوش به حال فرید که پدر و مادرش اینجا زندگی می کنند، فرید هر وقت بخواد میاد بهشت.

-باید خیلی برای اینجا زحمت کشیده باشند.

-مطمئنا همین طوره.

پدر و مادر فرید با رویی گشوده پذیرای ما شدند و پس از پذیرایی برای راحتی ما به خانه خواهر فرید رفته، کلید رو به فرید سپردند. به پیشنهاد شادی گشتی در اطراف باغ زدیم.باغ دو در داشت و در دیگه باغ به باغ دیگری باز می شد.شادی و فرزانه به روی میز و صندلی ها نشستند، ولی من تصمیم گرفتم تا انتهای باغ برم و آخر نهر آب رو پیدا کنم.

اونقدر رفتم که وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، هیچ چیزی جز انبوه بوته های گل نمی دیدم.کمی ترس برم داشت.تصمیم گرفتم برگردم.اما وقتی راه رفته رو برگشتم هیچ اثری از میز و صندلی ها نبود.در همین حال و هوا دستی چشمانم رو گرفت.جیغ بلندی کشیدمو بغضم ترکید.شروین مات و مبهوت نگاهم می کرد.به من گفت: چه اتفاقی افتاده؟

گریه ام شدت گرفته بود. گفتم: من گم شده بودم.

خندید و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت: کسی تا حالا اینجا گم نشده، بیا بریم که همه نگرانت شدند.

گفتم: شروین خیلی دوست دارم، تو بهترین برادر دنیایی.

چشمانش رو گشاد کرد و گفت: چی گفتی؟ درست شنیدم؟

-بله تو اولین و آخرین مردی هستی که از من چنین کلامی رو می شنوه.

لبخندی زد و گفت: ولی من گمان نمی کنم.

-کاری نکن که حرفم رو پس بگیرم.

دستهایش رو بالا برد و گفت: تسلیم، وقتی گریه می کنی قیافه ات خیلی جالب میشه.

اشک هایم رو پاک کردم و خندیدم.

وقتی به آلاچیق رسیدیم همه گرد هم جمع بودند.فرزانه و شادی با عجله به طرفم اومدند.فرزانه گفت: کجا رفتی؟ بس که صدات زدیم گلومون پاره شد.

-گم شده بودم.

شادی پقی زد زیر خنده و گفت: چرا به پلیس اطلاع ندادی؟

-پلیسی در این برهوت پیدا نمی شه.

فرزانه گفت: برهوت یا بهشت؟

مامان منو در آغوش گرفت و گفت: دخترم رو اذیت نکنید، حالا که به خیر گذشته.

لحظاتی بعد پدر، شیلا، مرصاد و منصور هر کدوم با وسایلی وارد شدند.مرصاد پتوها رو بر زمین گذاشت و بر روی نیمکت نشست و گفت: فرید جان پیک نیک عقب ماشین خودته، لطفا اونو بیار.

فرید پیک نیک رو به دست مامان داد و گفت: منتظر یک چای قند پهلو هستم.

مامان گفت: عجله نکنید، به موقع اون رو می خورید.

سالاد درست کردن به عهده شادی و فرزانه بود.شیلا از من خواست تا در برنج صاف کردن کمکش کنم.شیلا آهی کشید و نشست.

گفتم: خسته شدی؟

لبخندی زد و گفت: نه، کمی کمر دردم.

گفتم: نباید به خودت فشار بیاری.

-خوشبختانه فرید در همه کارها کمکم می کنه.

-دعا کن که من هم خوشبخت شم، با اخلاق من هیچ کس کنار نمیاد.

-فکر می کنی، خدا برای هر کسی جفتی تعیین می کنه که بتونه با اون کنار بیاد؟

سپس نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت: عجله نکن خواهر جون.

صدایشروین بلند شد و گفت: پس این چای چی شد؟

مامان گفت: الان میاریم.

شادی میوه ها رو شست ودر ظرف چید.فرزانه به من نزدیک شد و گفت: کارت تموم شد؟

خندیدم و گفتم: خدا نکنه.

لبخندی زد و گفت: بریم تو استخر شنا کنیم؟

شیلا گفت: اونوقت تماشاچی ها خیلی زیاد میشن.

خندیدم و گفتم: اینجا که نمی شه.

در آلاچیق صحبت پیرامون شنا دور می زد. پدر گفت: من و آقا بابک جزو داوطلبان اولیه هستیم.

فرید و منصور هم دست بلند کردند.منصور گفت: شروین نمیای؟

-راستش الان که اصلا حالش رو ندارم.

فرید گفت: یک دفعه چی شد؟

منصور گفت: تو چطور مرصاد؟

-شما برید، شاید اومدم.

-پس من هم نمی رم، بی حال ها!

-ناسلامتی نجات غریقی.تو یکی باید بری.

-اگه خواستند غرق بشن، اونوقت میرم.

فرید گفت: من این حرفها سرم نمیشه، آقایون از یک کنار اگه نیاین ناچار به زور متوسل می شیم.

آقای بهاری گفت:هر کسی موافقه یک کف مرتب.

خودش اولین نفری بود که کف زد.سپس ما خانوم ها کف زدیم.شروین گفت: جالبه، شما چرا کف می زنین؟

خانوم بهاری خندید و گفت: برای این که صدای کف ها بیشتر بشه و ناچار همه برین.

فرید گفت: آماده بشین. منصور چرا نشستی؟

-اگه مرصاد بیاد من هم میام.

-مگه به هم وصلید؟

-نمی دونم، شاید........

مرصاد گفت: عجب گیری به من دادید! من سرم درد می کنه.

منصور گفت: شروین تو چرا نمی ری.

شروین گفت: من هم احساس سر درد می کنم.

فرید گفت: اصلا تنها می رم.

منصور بلند شد و در حالی که دکمه های پیراهنش رو باز می کرد گفت: مامان، لباسهام رو بدید.

مرصاد گفت: می ری؟

-خیر، می خوام لباسهام رو عوض کنم.

شروین بلند شد و گفت: هرچی فکر می کنم نمی تونم شوهر خواهر عزیزم رو تنها بذارم.

فرید، شروین، اقا بابک و پدر بعد از صرف چای به داخل استخر رفتند.منصور ساعتش رو باز کرد و به فرزانه گفت: بذار تو کیفت گم نشه.

فرید منصور رو صدا زد و گفت: چند لحظه بیا.

منصور به کنار استخر رفت و گفت: بله.

-بیا پایین تر.

نشست و گفت: فرمایش؟

- ممکنه تشریف بیارید تو آب.

و اونو به داخل استخر کشید. منصور بعد از لحظه ای سرش رو از آب بیرون آورد و گفت: چه کار می کنی؟ موش آب کشیده شدم.چه عمقی هم داره!

فرید گفت: وای چرا خیس شدی؟

منصور خندید و سر فرید رو زیر آب کرد.آقا بابک گفت: منصور جان سخت نگیر، به دل فرید جان نمی نشینه.

شروین گفت: حالا که دیگه خیس شدی، لااقل یه شنای درست و حسابی بکن.

نرده ها رو گرفت و بالا اومد، قطره های آب از سر و صورتش روان بود. فرزانه با صدای بلند خندید.من و شادی به سختی خودمون رو کنترل کردیم.منصور نگاه غضبناکی به فرزانه انداخت و گفت:

-هر هر روی آب بخندی.

فرزانه گفت: خب یک کلام بگو خجالت می کشم.

-من و خجالت با هم غریبه ایم.

شیلا گفت: بهتره گشتی تو باغ بزنیم تا آقایون به راحتی بتونن شنا کنند.

خانوم بهاری گفت: شیلا جان راست میگه.

همه قبول کردند که ساعتی پیاده روی کنیم.به زمین والیبال رفتیم و پس از بازی مدتی هم به شطرنج پرداختیم.مامان و خانوم بهاری قصد برگشت کردند.همه در آلاچیق دور سینی چای جمع بودند و دیگه شنا نمی کردند.وقتی وارد شدیم، همه اونها با زیر پیرهنی نشسته بودند.

شادی گفت: چرا همه اینطوری نشستند؟

گفتم: حتما متوجه حظور ما نشدند.

فرزانه گفت: صبر کنید.

سپس با صدای بلندی گفت: یالا.

فرید گفت: بفرمایید.

شیلا گفت: فرید فکر می کنم رضاخان از این اطراف گذر کرده.

خندید و گفت: نتیجه یک آب بازی مفصله بدون استثنا.
به آرامی به گونه فرید نواخت و گفت: آه سرورم، به راستی که این لباس برازنده توست.
فرید اندکی تعظیم کرد و گفت: از این همه اظهار لطف متشکرم بانوی من!
آقا بابک کف زد و گفت: به راستی که من به این زوج جوان حسادت می کنم.
فرید گفت: متاسفانه من اصلا استعدادی در سرودن کلام های عاشقانه ندارم.
سیمین خانوم گفت: مرصاد جان، مادر چیزی به ذهنت نمی رسه؟
مرصاد که تا اون موقع سرش روی کتاب بود گفت: اونچه من بگم که فایده نداره.
فرید گفت: تو بگو من اون رو پیشاپیش تقدیم همسر نمونه ام می کنم.
لبخندی زد و گفت:
کجاست چشمان منتظری که بودنم را به تصویر کشد و من بدانم کسی هست که انتظارم را کشد؟
کجاست لبخند پر مهرت تابی دریغ زندگی را بر من عرضه دارد و من این همیشه جستجوگر بودن را لاجرعه بنوشمش؟
کجاست دستان پر از عشقت تا دستان خسته ام را بفشارد؟
کجاست گامهای استوارت که همگام با من کوچه های عشق را سیر کند؟
کجاست نفس روح بخشت که امید زیستن را به من هدیه کند؟
کجاست کلبه عشقت تا من به پاس این همه مهربانی دسته گل مهر وجودم را هدیه بر این آستان کنم تا شاید در پیمودن راه بی انتهای شب به امید رسیدن به نور محبت تنهایم نگذاری؟
مرا دریاب حدیث زندگانی من
ارادتمند همیشگی تو فرید.
همه با شدت تمام کف زدند. شیلا قطرات اشکی رو که از دیدگانش جمع شده بود پاک کرد.
فرید نگاه تحسین آمیزی به مرصاد کرد و گفت: تو نابغه ای پسر!
سیمین خانوم بادی به غبغب انداخت و گفت: از پسر هنرمندم جز این انتظار نمی ره.
مبهوت کلام او شده بودم.فکر کردم کاش دوباره تکرار می کرد و من آن را در گوشه گوشه مغز و قلبم حفظ می کردم.فرزانه با مشت محکمی که به پشتم زد مرا از فکر و خیالات بیرون آورد.گفت:
-شقایق یک سورپریز.
-برای من؟
-نه برای همگی. مخصوصا مرصاد و منصور، امروز روز تولد اونهاست.
با حیرت گفتم: دروغ می گی.
-نه چرا دروغ، حالا نگاه کن.
بلند شد و از داخل کیفش دو جعبه مخمل مشکی بیرون آورد. سپس چشمکی به من زد و به مرصاد نزدیک شد و صورتش رو بوسید. مرصاد بهت زده به فرزانه نگاه کرد و گفت: خورشید از کدوم طرف در اومده؟!
فرزانه لبخندی زد و گفت: مغرب.تولدت مبارک.
سپس شمایل زیبایی را به گردن او انداخت که بر روی آن مرصاد حک شده بود.مرصاد در بهت و ناباوری به شمایل نگاه کرد و گفت: آه خدای من امروز.....متشکرم.
فرزانه گفت: آخر کی فراموش نمی کنی؟
لبخندی زد و گفت: من لایق این همه نبودم.
-لایق بیشتر از این هم هستی، منتها وسعم اجازه نداد.
سپس شمایلی با نام منصور به گردن او انداخته، صورتش رو بوسید و تولدش رو تبریک گفت.
با دست زدن من همه کف زدند.بین خانوم و آقای بهاری لبخندی ردو بدل شد که از چشمم دور نماند.پس از صرف ناهار همه جز من و شادی خوابیدند. به پیشنهاد شادی به کنار استخر رفتیم.به شادی گفتم: از اینکه خواهری مثل تو دارم خیلی خوشحالم.
-باز چه اتفاقی افتاده؟هر وقت تو از من تعریف می کنی بی حکمت نیست.
لبخندی زدم و گفت: ناقلا فهمیدی.می خوام با هم درد دل کنیم.
-بگو گوش می کنم. ولی نگفته می دونم قصد اعتراف داری.
-اعتراف به چی؟
-به عشق مرصاد.
سرخ شدم و سر به زیر انداختم.قلبم با شدت هر چه تمام می زد. با دستپاچگی گفتم : لو رفتم؟
خندید و گفت: پیش من که هیچ، پیش خودش هم لو رفتی.
-اصلا اینطور نیست.
-آخه دیونه، چقدر باید هالو باشه که نفهمیده باشه، هر وقت سوالی از تو می کنه انقدر سرخ و سفید می شی که رسوای همه می شی، شاید هم تا به حال شده باشی.
آرام زدم به گونه ام و گفتم: شیلا هم می دونه.
-نگران نباش، شیلا توی این خطا نیست.
-می دونی این رازی هست که تنها تو خبر داری.دوست دارم برای همیشه در قلبت بمونه.
خندید و دست روی قلبش گذاشت و گفت: راز تو در اینجا می مونه، مطمئن باش خواهر عزیز.
دست در جیبم کردم و کاغذ بی خط تا شده ای رو درآوردم.شادی با دیدن کاغذ گفت: چشمم روشن! نامه هم دریافت کردی؟
-نه دیوونه، این رو خودم نوشتم.مکنونات قلبی ام است.می خوام برات بخونم.
- اوه خدای من ، عجب شیدا!
این جمله را به طرز جالبی ادا کرد. نامه رو اینطور شروع کردم.
«مدتهاست در این اندیشه ام که چشمان سیاه و زیبای او را به چه چیزی تشبیه کنم، ولی به هرچه فکر می کنم هیچ پدیده ای در دنیا به زیبایی چشمان افسونگر او نیست.او قادر است با یک نگاه شخصی را یه زانو درآورد و برای همیشه اسیر کند. نگاه دلربای او می تواند سخت ترین قلب ها را شکنجه دهد.آری نمی دانم چه راهی در آن نهفته است.هربار اینطور نگاهم می کند امواجی خروشان به وجودم حمله ور شده تار و پودم را متلاشی می کند.در این لحظات می خواهم فریاد بزنم و رمز نگاه اسرارآمیزش رو بپرسم، اما با لخند مرموز و همان نگاه مصادف می شوم و روحم فریاد می کشد، این طور نگاهم نکن تا آرامش همیشگی ام را از دست ندهم.»
شادی با تحسین به من خیره شده بود.گفت: دختر عالیه.
و متعاقب آن با صدای چند کف پیاپی سرم رو برگردوندم.با دیدن مرصاد که پشت سر ما بود دیگر رنگی به رویم نماند.
گفت: ببخشید قصد استراق سمع نداشتم.بی اختیار چند خط آخر رو شنیدم.
می تونم بپرسم برای کی نوشته بودید؟ شادی هم که حالی کمتر از حال من نداشت به من نگاه کرد و گفت: شقایق چی شده؟ چرا رنگ به رو نداری؟
سرم گیج می رفت.تمام استخر، باغ و آلاچیق با سرعت دور سرم می چرخید.احساس بی حسی و کرختی دست و پام تمام توانم رو گرفته بود. شادی کم کم در نظرم تار شد و ناگهان ضربۀ بسیار شدیدی به سرم خورد و دیگه هیچی نفهمیدم.
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
۲۸-۷-۱۳۹۰, ۰۹:۲۱ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #5
RE: رمان لبخند نگاه
فصل هشتم



زمانی که خورشید آهنگ غروب می کند، غوغای دورانگیز زمین جای خود را به آرامش و سکوتی عمیق می سپارد و تیرگی شب بر آسمان حکمفرما می شود.لحظاتی که ستارگان زیبا با حرکتی یکنواخت در گنبد نیلگون آسمان درخشیدن آغاز می کنند، به امید رسیدن به صبح ثانیه ها را شماره می کنم.

کوچه باغ خاطرات ذهن را جستجو کردم شاید در میان شاخ های پریشان درختانش خاطره ای بیابم، ولی افسوس که کاوشم بی نتیجه ماند.

تنها هر صبح با نوازش دست مهربان پرستار جوانی چشم می گشایم و دوباره این جمله که "شقایق نمی خوای منو در این لباس ببینی؟منو به یاد نمیاری"اشک هایش سرازیر می شد.

در ذهنم می گم:"شقایق، شادی و پسری که خودش رو برادرم می خوند،فرزانه، اینها کی هستند و من اینجا چه می کنم؟"

مرد کامل و مهربانی هر روز عصر به دیدنم میومد و محبت زیادی در حق من روا می داشت.دلم می خواد فریاد بزنم شما کی هستید؟ اما فریادم در گلو خفه می شد و با بغضی که دارم اشکایم روان می شد.در یکی از همین روزهای غم انگیز که کسی جز آن زن که منو دخترش می خوند.در اتاق نبود، تقه ای به در خورد.دو مرد جوان که دست یکی از اونها سبد گلی از شقایق خودنمایی می کرد وارد شدند.یکی از اونها سبد گلی رو کنار میز تختم گذاشت و سلام گرمی کرد.گفتم: ممنونم چه گلهای زیبایی!

به آرامی لبۀ تخت نشست و گفت: شقایق منو نمی شناسی؟

در صداش لرزش خفیفی احساس می شد.گفتم: متاسفم، من هیچ کس رو نمی شناسم.

بلند شد و به دیوار تکیه داد.بغضش ترکید و گریۀ او باعث شد غمی بیش از اونچه در دل داشتم به سراغم بیاد.مرد جوان دیگر دست بر شانه اش انداخت و اونو دعوت به سکوت کرد.سعی می کرد بر اعصابش مسلط بشه.

بار دیگر گفت: بی رحم، تو دروغ می گی، به چشمانم نگاه کن شاید به خاطر بیاری.

زیر لب گفتم: زیباست.

-اومدم خداحافظی، دیگه معلوم نیست کی برگردم.

لبخندی زدم و گفتم: باز هم متاسفم؛ چون من هیچ چیزی در خاطرم نیست.

مرد جوان گفت: مرصاد تمومش کن، حال مساعدی نداره، بهتره بریم.

مادر اشکهایش رو با روسری پاک کرد و گفت: زحمت کشیدید، امیدوارم به سلامت برگردید.

هر دو از او خداحافظی کردند.صدای بسته شدن در اتاق نشونه رفتن اونها بود. تنها اثری که بر جا مونده بود، بوی آشنای ادوکلنی بود که در تمام فضا پراکنده بود.یک شاخه از گلها رو برداشتم و اون رو بوییدم.هیچ رایحه ای جز بوی گلهای وحشی نمی داد.کارت خوانایی در کنار سبد زده شده بود برداشتم و اون رو خوندم:

آمدم به پیشواز با یک سبد شقایق......

افسوس امواج نگاهت به ساحل فراموشی جاری بود.

با آرزوی سلامت دوباره ات مرصاد.

سه هفته گذشت.اولین روز هفته چهارم مرخص شدم.همون پسر به همراه همون مرد کامل منو به خونه بردند.خونه ای که بوی محله اش برام آشنا بود.هر روز فرزانه به دیدنم می آمد و گاه منو به خونه خودشون می برد.مرتب تابلوی نقاشی یا آلبوم نشونم می داد.همه چیز برام تکراری شده بود.تلاش همه بی فایده بود.چهار ماه گذشت اما هنوز هم.......

تابستان فرا رسید.در یکی از روزهای گرم، شادی پیشنهاد استخر داد.فرزانه هم همراهمان شد.من بر روی یکی از سکوها نشستم و به نظاره اونها پرداختم.فرزانه می خواست بگه که خیلی در شنا تبحر داره.این بود که به عمق چهار متری رفت.زمانی که می خواست خوابیده روی آب شنا کنه، ناگهان از نظرم ناپدید شد.جیغ بلندی کشیدم و شادی رو صدا زدم.شادی هم با گریه و درماندگی کمک می خواست.نجات غریق متوجه ما شد.....پس از چند بار بالا و پایین رفتن در استخر او را در حالی که آب زیادی خورده بود بالا آورد.زمانی که خودم رو به فرزانه رسوندم، بی حال خوابیده بود.کم کم در ذهنم جرقه های ویلای کرج نمایان شد. بعد از فوریت های پزشکی حالش جا اومد. او را در آغوش گرفتم و گفتم: آه فرزانه خوشحالم که سالمی.

فرزانه گفت: نمی دونی غرق شدن چقدر وحشتناکه!

-چرا می دونم، خودم هم در موقعیت تو قرار گرفتم.

چشمانش گشاد شد و گفت: کجا؟

-باغ کرج.

فریادی از شعف کشید و گفت: شادی؛ بیا ببین شقایق چش میگه.

شادی با عجله خودش رو به ما رسوند و گفت: چی شده؟ حالت نامساعده؟

فرزانه گفت: نه خوبم.شقایق چیزهایی از کرج به خاطر آورده.

شادی با خوشحالی گفت: راست می گی؟

با دیدن شادی گفتم: شادی همه چیز کم کم داره رنگ می گیره.آه.... همون پرستار بیمارستان ؟!تو...؟!

همدیگر رو در آغوش گرفتیم و گریستیم.بعد از اینکه به خانه رسیدیم، همگی بعد از شنیدن ماجرا از شعف و شادمانی گریه می کردند.

مامان جشن کوچکی ترتیب داد و از فرید و شیلا و خانوادۀ بهاری به مناسبت بهبودی من دعوت کرد.

یک سال و نیم از زمانی که رفت و آمد خانوادگی با آقای بهاری داریم می گذرد.مرصاد و منصور نزدیک نه ماهه که دیگه برنگشتند.شروین سال آخر رو پشت سر میذاره و من سال سوم.

شادی همچنان در همون بیمارستان قبلی می رود، البته با سمت سرپرستاری.فرید حکم انتقالی رو گرفت و به تهران نقل مکان کردند.شیلا چند ماهی ست که وضع حمل کرده و نام فرزندشون رو دانیال گذاشتند.پدر هم خونه رو به مکان دیگه ای انتقال داده و اکنون ما، در آپارتمان لوکس و زیبایی زندگی می کنیم که طبقه بالای اون فرید و شیلا هستند و طبقۀ پایین هم ما.

هفتۀ آینده آقای بهاری به افتخار ورود پسرانش و فارق التحصیلی اونها تصمیم گرفته جشن بزرگی ترتیب بده.و من از حالا دلشوره عجیبی دارم.در یکی از روزها که اماده رفتن به کلاس می شدم صدای زنگ توجهم رو به خود جلب کرد.مامان از آشپزخانه گفت: شقایق جان مامان ببین کیه؟

برای باز کردن در به راهرو رفتم.با دیدن فرزانه و خانوم بهاری به وجد اومدم و اونها رو به داخل راهنمایی کردم.مامان، خانوم بهاری رو در آغوش گرفت و فرزانه رو بوسید.به فرزانه گفتم: چه کار خوبی کردی.

-تو که آمادۀ رفتن شدی؟

-غصه نخورف به خاطر تو امروز رو تعطیل می کنم.

خندید و گفت: چه مهم شدم! خودم خبر نداشتم.

خانوم بهاری گفت: اومدیم هم جواب اومدنهای شما رو پس بدیم هم اینکه پنج شنبه ما می خوایم برای استقبال از بچه ها به فرودگاه بریم، شما هم میاین؟

مامان با لبخندی گفت: حتما.شب رادمنش که اومد، می گم با جناب بهاری هماهنگ کنه.

فرزانه رو بعد از پذیرایی و تعارفات معمول به اتاقم بردم.بر لبه تخت نشست و گفت:

-چطوری؟ حات خوبه؟ دیگه مشکلی نداری؟

-نه زیاد.از نظر روحی حال مساعدی ندارم.

لبخند معنا داری زد و گفت: تا هفته آینده از نظر روحی هم خوب می شی.

-منظورت چیه؟

-همین طوری گفتم.

فرزانه اگه از تو چیزی بپرسم که مدتهاست فکرم رو مشغول خودش کرده به من راستش رو می گی؟

-بپرس، بتونم حتما کمکت می کنم.

-من چرا به فراموشی دچار شدم؟

رنگ از رویش پرید و گفت: تو که شکر خدا سلامتی ات رو بازیافتی، بهتره دیگه در این مورد حرفی نزنیم.پیشنهاد می کنم کارهات رو بیاری و نشونم بدی.مشتاقم ببینم.

-لطفا حرف رو عوض نکن.

-آخه...آخه دکترت گفته که هر چی کمتر به خاطر بیاری به نفع خودته.

-ولی من فکر می کنم اگه بدونم به نفعمه.شبها از فکر زیاد نمی تونم بخوابم.

تقه ای به در خورد و متعاقب اون شادی با چهره ای بشاش وارد شد.کنار فرزانه نشست و گفت: به به ! حوال شما؟ پارسال دوست امسال آشنا.

فرزانه خندید و گفت: قربونت برم.لطف داری.

لحن صحبت کردنش برای لحظه ای مثله منصور شد. به یاد روزهای خوب گذشته لبخندی بر لبم نشست.

شادی گفت: مزاحم که نشدم؟

گفتم: مزاحم که ... چه عرض کنم.

با ناراحتی بلند شد که بره.فرزانه دستش رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت: شقایق می خواد تموم جزئیات ماجرای بیماریش رو بدونه.

شادی گفت: بارها از من پرسیدی، ولی اگه اونقدر اصرار داری که بدونی بذار برات بگم، قول بده که ناراحت و عصبی نشی، چون اصلا مناسب حال تو نیست.

گفتم: آماده شنیدنم.

«سوم شهریور ماه سال پیش فارغ از حادثه ای تلخ که در انتظارمون بود، ما و خانواده آقای بهاری به ویلای پدر فرید در کرج رفتیم.چه روز زیبایی بود، عجب باغ دل انگیزی...!

اگه به خاطر بیاری بعد زا صرف ناهار همراه هم به کنار استخر رفتیم تا کمی صحبت کنیم.سایرین هم خوابیدند.طی صحبتهامون تو نسبت به علاقه ات به...به....فردی اعتراف کردی.»

فرزانه به پایین خیره شده بود و قطرات اشکش یکی پس از دیگری در پهنای صورتش روان بود.

انگار که تمامی اون لحظات چون پرده سینما از جلوی چشمانم رد می شد. شادی گفت: برحسب اتفاق چشمت به مرصاد افتاد که در چند قدمی ما قرار داشت.دستپاچه شدی، رنگ به رو نداشتی، من هم مثل تو.

دستم رو جلوی چشمانم گرفتم و گفتم: دیگه ادامه نده......

از خجالت آب شدم سرم گیج می رفت.......

صدای فریاد تو، تقلا در آب و ناگهان ضربۀ شدیدی که به سرم خورد.....بغضم ترکید و با صدای بلند گریه می کردم. در میان گریه گفتم: آه خدایا پس اون مرد جوان، مامان، بابا، شروین، حتی تو فرزانه ، من چطور شماهارو نشناختم.چقدر من.......

فرزانه دست دور گردنم انداخت و گفت: آروم باش تو قول دادی.

مامان و خانوم بهاری هراسان داخل اتاق شدند.مامان سیلی آرامی به صورتش زد و گفت:

-عزیزم چی شده؟ چرا گریه می کنی؟!

خانوم بهاری چشم غره ای به فرزانه رفت و گفت: آخرش نتونستی جلوی دهنت رو بگیری؟

شادی گفت: فرزانه تقصیری نداره.

مامان گفت: تو چی گفتی؟

فرزانه گفت: شقایق خودش خواست همه چیز رو بدونه.

-ولی آخه شما که می دونستید دکتر چی گفته بود.

گفتم: مامان نگران نباشید، بهتر از هر وقت دیگه ام.

خانوم بهاری گفت: بلند شید، چرا آبغوره می گیرین؟ هفته دیگه هم این موقع فرودگاه هستیم.

گفتم: کجا؟

-استقبال از بچه ها عزیزم.

-از حالا عذر منو بپذیرید.چون شدید درگیر امتحاناتم.

فرزانه گفت: هیچ عذری پذیرفته نیست، اگه نیای ناراحت می شم.

گفتم: ولی آخه......

مادر گفت: دخترم دیگه نه نیار به خاطر من.

ناچار تسلیم شدم و هیچی نگفتم.ساعتی بعد منزل مارو ترک کردند و من هم از رفتن به کلاس صرف نظر کردم.دست شادی رو گرفتم و گفتم: به این سوال هم جواب بده؟

-دیگه چی می خوای؟

-تو که شنا بلد نیستی، پس فرشته نجاتم کی بود؟

لبخندی زد و گفت: کسی که هیچ چشمی به زیبایی چشم افسونگرش نیست.

-وای خدای من! دیگه با چه رویی نگاش کنم.شادی؟

-بله.باز چی شده؟

-تیپم که بد نبود ها؟

به قهقهه خندید و گفت:نه فقط روسری کوچیک که گاهی بر سر می بندی در کف استخر جا مونده بود.

خندیدم و گفتم: ولی غرق شدن رو به چشم دیدم، دیگه فکر نمی کردم هیچ وقت بتونم شماهارو ببینم.

-دیگه سوالی نیست؟ دیرم شد......

-نه خواهر خوبم،می تونی بری.مرخص.

لبخندی زد و تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.شب مامان، فرید و شیلا برای شام دعوت نمودند.ساعت هشت بود که اونها پایین اومدند، در حالی که دانیال کوچیک و زیبا در بغل پدرش بود.با دیدن فرید گفتم: چقدر به شما میاد، بهتره بچه رو همیشه شما بغل کنید.

نگاهی به شیلا انداخت و گفت: نگفتم درست نیست بچه از مادر جدا باشه.

شیلا گفت: چیزی نگو که دیگه بچه رو هم بغل نگیره.

فرید گفت: چرا تو، وقتی خاله اش اینجاست.....

و بچه رو به من داد.

شروین گفت: چه دیر اومدید؟

فرید گفت: از دست این آژانس.زنگ زدیم ماشین نداشت.

-تلفن می زدید خودم میومدم.

-نه دیگه، بیست تا پله زحمت می شد.

همه خندیدیم.

پدر هم بعد ساعتی به خانه اومد و از پیشنهاد خانم بهاری به گرمی استقبال کرد و قرار بر ساعت نه شب گذاشته شد.

در اتاقم مشغول پاسپارتو کردن کارهای آخر ترمم بودم که شیلا به همراه دانیال وارد شد و گفت: فرزانه رو خطه، گوشی رو بردار.

گوشی رو برداشتم.

با شنیدن صداش گفتم: سلام فرزانه خوبی؟

-ممنون،تماس گرفتم اگه زحمتی نیست فردا بیای کمی با هم تغییر دکور بدیم.منظور اتاق پسرهاست.

-باشه.من تا ساعت دو کلاس دارم.بعد کلاس میام.

-اگه مامانم بفهمه منو می کشه که برای همچین کاری با تو تماس گرفتم.

-لازم نیست توضیح بدی، انگار که خودم بی خبر اومدم.

-آه که تو چقدر خوبی، از لطفت ممنونم.

-از دست زبون چرب تو، خداحافظ.

-به امید دیدار تا فردا.

شیلا که لبۀ تخت نشسته بود،دانیال رو به آرومی روی تخت گذاشت.در خواب عمیقی فرو رفته بود.

سپس گفت: فردا جایی می ری؟

-فرزانه گفت فردا بعد کلاس سری به اون بزنم.چطور مگه؟

همین طوری پرسیدم.

با حالتی خاص گفت: شقایق راستی چه خبر از اون ور آب؟

لبخندی زدم و گفتم: بی خبرم.

شادی هم به جمع ما پیوست.سه خواهر گپ کوتاهی با هم زدیم و سپس به بقیه پیوستیم.

پیشنهاد دادم فوتبال بازی کنیم و همه با اشتیاق پذیرفتند.فرید رفت بالا تا گرمکن بپوشه.یک ربع بعد همه فوتبالیستها در حیاط بودیم.طی یادگیری که فرید و شروین انجام دادند،شادی، شروین و من با هم شدیم و فرید،شیلا و پدر هم با هم یار شدند.مامان هم تماشاگر شد و تشویق کننده، در انتهای بازی سه به یک به نفع ما به پایان رسید.شادی به شیلا گفت: شیلا خانوم حالا دیدی تیم ما قوی تر بود.

شیلا گفت: اشتباه می کنی،بازی ما خیلی قوی تر بود.مگه نه فرید جان؟ حالا کار ندارم شانسی بردی؟

فرید لبخندی زد و گفت: هرچی شما بگین همونه.

شروین خندید و گفت: چه جالب! خودشون دو نفر از هم تعریف می کنند.

فرید گفت: در فینال مغلوم میشه برادر زن عزیز.

گفتم: فینال بازی کی انجام میشه؟

فرید گفت: عجله ای نیست.در فرصتی مناسب خونۀ جناب بهادری.

همه موافقت کردیم و قرار شد بازنده همه رو به صرف شام دعوت کنه.
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
۵-۸-۱۳۹۰, ۰۷:۱۱ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #6
RE: رمان لبخند نگاه
مامان، پدر و سایین داخل خانه شدند.آخرینها من و فرید بودیم.فرید گفت: بفرمایید داخل.

گفتم: اول بزرگترها.

لبخندی زد و گفت: خب من هم گفتم بفرمایید.

-باشه فریدخان، داشتیم؟

-ببخشید فراموش کردم که خانوم ها همیشه بیست ساله اند.

ئانیال بیدار شده بود و صدای گریه او شیلا رو به اتاقم کشوند.همراه او به اتاق رفتم.با دیدن چهرۀ مادرش لبخندی زد و آروم شد و در آغوش شیلا جا گرفت.گفتم: شیلا بذار امشب پیش من بمونه.

-شبها خوب نمی خوابه،اذیت می شی.تا خونۀ پدر هستی استراحت کن.

-یعنی دیگه استراحتی در کار نیست؟

-نه چون اینجا......خب دیگه ما داریم می ریم،شب خوبی بود.

-به این زودی!هنوز سر شبه.

-شب از نیمه هم گذشته.

صورتم رو بوسید و گفت: خوب بخوابی، خداحافظ.

-خداحافظ.

در رو بست.اون شب رو با خوابهای پریشون پشت سر گذاشتم و تا صبح چندین مرتبه بیدار شدم.نمی دونم این اضطراب از چی سرچشمه می گرفت.

فرزانه به گرمی از من استقبال کرد.هیچ کس جز او در خانه نبود.مادرش جهت خرید بیرون رفته بود.منو به بالا راهنمایی کرد و برای لحظاتی منو تنها گذاشت.هنگامی که برگشت سینی محتوی دو فنجان شیر کاکائو روی میز گذاشت و گفت: خب از کجا شروع کنیم؟

شانه ام رو بالا انداختم و گفتم: هر جور که بخوای.

-پس فعلا من اتاق منصور رو مرتب می کنم،تو هم اتاق مرصاد.دوست دارم از سلیقه ات کمال استفاده رو ببری.

-شاید سلیقه من زیاد خوب نباشه.

-من قبولت دارم دوست عزیز.

با دیدن حولۀ آبی که روی تخت بود خاطرۀ اون روز تجدید شد.فرزانه بلند شد و گفت: من رفتم، تو هم مشغول شو.

نگاهی به دور و بر انداختم و ذهنی بعضی وسایل رو جابه جا کردم.بعد از غبارروبی و قرار دادن هر چیز جای خود،برای رفع خستگی پشت میز تحریر نشستم، در گوشۀ اتاق آناتومی انسان به صورت اسکلت قرار داشت.اون رو برداشتم و کنار کتابخونه گذاشتم.به نظرم جالب نشد، باز تصمیم گرفتم جای اون رو عوض کنم.انگشتی روی کتابهای روی میز کشیدم.با مشاهده انگشت خاکی خود لبخندی بر لبم نشست.

تقویم داخل کشوی میز توجهم رو جلب کرد، چون خودم همیشه خاطراتم رو در تقویم همون سال درج می کردم.کنجکاو شدم ببینم چی نوشته شده، می دونستم که کار درستی نیست، ولی هر لحظه کنجکاوتر می شدم، بیشتر صفحات سفید بود.بر یکی از صفحات نوشته شده بود:

از وقتی اون رفت، من هرگز نتونستم لبخند بزنم، دیگه رسم گریستن رو از یاد بردم.دلم از فرط غم می ناله.آه ای شهریور غم انگیز، لعنت به تو.

تو صفحه دیگه نوشته بود:

زندگی دور از گلگونی رخسارت، بهاری بی شکوفه ست.......

قطره های اشکم بی محابا روی این سطر چکید و جوهر خودکار پخش شد.با عجله اون رو بستمو با اعصابی متشنج به اتو زدن پیراهن ها پرداختم.فرزانه وارد اتاق شد و گفت: کار من تموم شد.

نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: اتفاقی افتاده؟ من که نگفتم لباسها رو اتو بزنی.ممنونم.

در سکوت نگاهی به اون انداختم.آخرین لباس رو هم آویزون کردم و از اتاق خارج شدم.گفتم: من دیگه میرم.او که متوجه تغییر حالت ناگهانی ام شده بود گفت: به این زودی! تو یک دفعه چت شد؟

با عصبانیت گفتم: چقدر سین جیم می کنی، خسته هستم، اگه کار نداری برم.

با شیطنت گفت: نکنه به گنجینه مرصاد دست یافته ای که این طور شدی؟

با نگرانی گفتم: فکر کنم.

مثل اسپندی بر رو آتیش از جا پرید و گفت: تو....تو.چیکار کردی؟

-از روی کنجکاوی نگاهی به تقویم انداختم.

-وای خدایا! بیچاره شدم.به چه حقی این کارو کردی؟

جا خوردم و گفتم: حالا مگه چی شده؟

-اگه بفهمه چنان آشوبی به پا می کنه که نگو.حتی من تا حالا اون تقویم رو نگاه نکردم.

-خبه تو هم، فوقش بگو که من اون رو خوندم.

صدای زنگ در باعث شد که صحبتهامون عوض شه، فرزانه گفت: حتما مامان اومد.

-من دارم می رم، سر راه در رو باز می کنم.خداحافظ.نگران نباش پای اشتباهم هستم تا آخر.

-زحمت کشیدی ، خدانگه دار.

با باز کردن در و دیدن آقا ی بهاری کمی جا خوردم و گفتم: شما هستید؟

-پس چه کسی قرار بود باشه؟

-ببخشید فراموش کردم سلام کنم.فکر کردم خانوم باشند.

-سلام دخترم،حالا کجا با این عجله؟

-نه دیگه من خیلی وقته که پیشه فرزانه ام.با اجازه.

-به سلامت.

صدای فرزانه به من فهموند که منتظرش باشم.لحظاتی بعد هر دو از خونه خارج شدیم.

فرزانه گفت: من کتابفروشی کار دارم تا اونجا همراهم......آخ.فراموش کردم.

-چیو فراموش کردی؟

-منصور به تازگی عکسی برامون فرستاده که اونو تو لباس خلبانی نشون میده، اصلا باورت نمی شه.در نامه نوشته که کارش به تازگی از این ماه به صورت رسمی شروع می کنه.

-پس یعنی یک خلبان واقعی؟باید خیلی مهم شده باشه.

-آره بابا.چی فکر کردی؟

از قیافه ای که فرزانه به خود گرفته بود خندم گرفت و گفتم: حالا تو چرا باد کردی؟

-من خواهر خلبان بهاری هستم.

خنده ام شدت گرفت.به کتابفروشی که رسیدیم،راهمون رو از هم جدا کردیم.

شب هنگام با صدای بوق ماشین جناب بهاری بیرون رفتیم.بعد از سلام و احوالپرسی و تعارف معمول ، من و شادی همراه اونها شدیم و سایرین هم با ماشین پدر راهی فرودگاه شدند.

به آرامی گفتم: شادی نمی دونم چه حالی دارم ، کاش نمی یومدم.

فرزانه که شنیده بود من چی گفتم، گفت: از شوق دیداره.

شادی خندید و گفت: من هم مثل تو هستم.

فرزانه گفت: در واقع همه همین حال رو داریم.

گفتم: کاش برای استرس هم دوایی وجود داشت.

فرزانه گفت: هست در فرودگاه، تا دو سه ساعت دیگه می رسند.

با خجالت گفتم: بی مزه! چرا هر حرفی می زنم تو به گونه ای دیگه تفسیر می کنی؟

شادی گفت: چقدر شما دو نفر حرف می زنین، سرم رفت.

فرزانه بار دیگه با شیطنت گفت:راست می گید، شادی می خواد تمرکز بگیره.حرفهای من و تو نمیذاره.الان به آسمانها فکر می کنه.

شادی گفت: فکر کردن به ابرها هم اشکال داره.

هر سه خندیدیم.سیمسن خانوم به پشت سرش نگاه کرد و گفت: دخترها ماشین رو روی سرتون گذاشتید.

آقا بابک گفت: بذارید راحت باشند.

با توقف ماشین دریافتم که به مقصد رسیدیم.همگی پیاده شدیم.همه حسابی خوش تیپ کرده بودند.

صدای خندۀ بلند فرید ما رو به سمت اونها کشوند.با دیدن شروین که کفش های لنگه به لنگه ای پوشیده بود، ما هم زدیم زیر خنده.شادی گفت: چرا اینجوری پوشیدی؟ نکنه مد شده؟

شروین با ناراحتی گفت: بس که آدم رو هول می کنین.

گفتم: صندوق عقب نگاهی بکن،صبح که رفتی ورزش کفش های اسپرتت رو پوشیده بودی و اونها رو خونه نیاوردی

با خوشحالی دستهاشو به هم زد و گفت: آه راست می گی، چه شانس بزرگی آوردم.

فرید گفت: اه.اگه گذاشتی یکم بخندیم.

شروین گفت: در یک فرصت مناسب قل قلکت می دم تا حسابی بخندی.

شروین کفشهاشو عوض کرد.ساعت ده و نیم بود که روی صندلی های انتظار نشستیم.دو ساعت گذشت و هنوزخبری از پیج و اعلام نشست پرواز ها نبود.از استرس زیاد دچار حالت تهوع شدم و به محوطه بیرون پناه بردم.روی پله ای نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم.با خود فکر کردم که امشب بر خلاف میل باطنی ام اومدم، به اصرار فرزانه و مادرش.نمی دونستم که چطور باید رفتار کنم.فکر اینکه شاید حرفهای منو تمام و کمال شنیده باشه دیونم می کرد.کاش می شد برگردم،اما چطور؟باید شروین رو راضی می کردم تا منو برگردونه.برای اجرای این تصمیم حرکت کردم تا از اون بخوام منو به خونه ببره.با عجله به طرف شروین رفتم.سیمین خانوم با چشمهایی پر اشک به مسافرین نگاه می کرد.در چهرۀ فرزانه و آقا بابک و تک تک سایرین می شد نگرانی توام با خوشحالی را مشاهده کرد.

شروین پشت پنجره ایستاده بود.دست بر روی شانه اش گذاشتم.به طرفم برگشت و گفت: تو هستی؟

گفتم: شروین جان یک چیز از تو می خوام.خواهش می کنم نگو نمیشه.

-هر وقت من شروین جان میشم ،باید کار خیلی مهمی باشه.بگو تا ببینم.

-منو می بری خونه؟ حالم خوب نیست.

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت.گفت: دیونه شدی!مسافران اومدند، بریم.

شادی به ما نزدیک شد و گفت: چی شده؟ شروین هنوز خبری نیست؟

شروین گفت: هنوز که نه ایشون می خوان برگردند.

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: آره شقایق؟ ولی هواپیما نشست.

گفتم: پس بهتره با تاکسی برم.

دستم رو گرفت و به نقطه ای دیگری برد.گفت: چت شده شقایق؟ من تو رو به خوبی درک می کنم.

اشکهام سرازیر شد.گفتم: نمی تونم،چیکار کنم؟

دستم رو به گرمی فشرد و گفت: اون حادثه مال سال پیشه.دیگه فراموش کردند.مطمئن باش.

فرزانه به ما نزدیک شد و گفت: دو خواهر چه درد دلی می کنید؟ آه شقایق نمی دونی چه حالی دارم.

لبخندی زدم و در دل گفتم"حال من بدتر از توست"

آقای بهاری گفت: پس چرا نمیان؟

فرید گفت: نمی دونم، نکنه خواب موندن.

سیمین خانوم بغضش ترکید و های های زد زیر گریه.مامان که سعی می کرد اون رو آروم کنه گفت: ای بابا عجله کار شیطونه، هرجا باشن الان سرو کله شون پیدا میشه.

پدر گفت: بله نگران نباشید.

شروین که همچنان چشم به شیشه داشت،ناگهان فریاد زد:ایناهاش اومدند، بیاین.

همه به طرف پنجره دویدند.فرید گفت: آره آره دیدمشون.

آقای بهاری گفت: پس منصور کجاست؟

پدر با تعجب گفت: ا ا نگاه کنید، خلبان رو نگاه کنید.

سیمین خانوم با دیدن منصور آهی کشید و از حال رفت.شادی گفت: شقایق آب قند؛ زود باش.

با عجله به بوفه رفتم و لیوان آب قندی گرفتم و اومدم.شیلا و فرزانه با کتاب و دستمال سیمین خانوم رو باد می زدند.مامان هم شانه های اونو ماساژ می داد.با خوردن شربت حالش کمی جا اومد.و دوباره گریه رو شروع کرد.

مرصاد و منصور متوجه ما شدند و دست تکان دادند.سیمین خانوم دست در دست مامان و فرزانه پشت شیشه رفت.و با دیدن پسرانش گفت: برای خودشون مردی شدند.آه خدایا شکرت که سالمند.مرصاد با دیدن پدرش کیف رو بر زمین گذاشت و در آغوش هم مدتی گرسیتند.سیمین خانوم هم پسرانش رو بوسید و در حالی که می گریست،گفت: دیگه طاقت دوریتون رو ندارم.

فرید گفت: ای بابا بسه دیگه، من هم گریه ام گرفت.

شروین با اونها دست داد و روبوسی کرد و گفت: چه لاغر شدید! رژیم گرفتین؟

پدر گفت: دل همگی براتون تنگ شده بود.

مامان گفت: چشممون سفید شد بس که انتظار کشیدیم.

من مثل مسخ شده ها در فاصله ای دور ایستاده بودم.گویا پاهام بر زمین میخ شده بود و یارای حرکت نداشت.روی صندلی نشستم و اشکهام رو پاک کردم.منصور با لباس خلبانی ابهتی دوچندان یافته بود. نگاهش همون نگاه شاد گذشته بود.در چهره او به خاطر سبیلی که گذاشته بود مردانگی بیش از پیش دیده می شد.مرصاد بلوز و شلوار سبز سیری بر تن داشت؛ته ریشی که فرم خاصی به اون داده بود در چهره اش دیده می شد.لبخند کمرنگی بر لب داشت و خستگی از قیافه اونها می بارید.

فرزانه و شادی وشیلا با شادمانی به این صحنه ها می نگریستند.جهت خوش آمد گویی اونها هم به بقیه پیوستند جز من.

زمانی به خود اومدم که منصور دستش رو دراز کرده بود:سلام خوشحالم که سالم می بینمت.

از جا بلند شدم و گفتم: سلام، متشکرم و خوشحال.

خندید و گفت: چه مختصر حرف می زنید.بهتر نیست شما هم به سایرین بپیوندید.

لبخندی زدم و گفتم: شما برین من هم میام.

با صدای بلندی خندید و گفت: عجب پذیرایی گرمی!

دوباره تنها شدم.از دست خودم و حرفهام بسیار عصبانی بودم.هیچ راهی برای فرار نبود.ناچار به بقیه پیوستم.با دیدن مرصاد سر به زیر انداختم و گفتم: سلام، خوشحالم که برگشتید.

مرصاد گفت: سلام.سراغت رو گرفتم گفتند گوشه عزلت گزیده ای.

حدس زدم که باید کار فرزانه باشه.نگاهی به اون انداختم، او هم با شیطنت نگاهم کرد و خیلی زود همراه پدر و آقای بهاری از نظر ناپدید شد.منصور گفت: مرصاد جان بریم به طرف ماشینها.

مرصاد به علامت موافقت سری تکان داد. سپس گفت: از این که سلامت دوباره ات رو باز یافتی خوشحالم.حالا چرا انقدر سر به زیر شدی،هیچکس مثل شما به این گرمی از ما استقبال نکرد.

نگاه گذرایی به او انداختم.لبخندش از چشمم دور نمون.گفتم: ببخشید، حال شما چطوره؟

-خوب، بهتر هم خواهد شد.

شادی فریاد زد: همه رفتند. شما خودتون تشریف میارین؟

مرصاد سریعتر از من از در خروجی خارج شد. شادی نگاهی به من انداخت و گفت: دیدی اون قدرها هم که فکر می کردی سخت نبود. تو بی جهت می ترسیدی.

گفتم: چه لاغر شده، مگه نه؟

خندید و گفت: مشکلی نداره، چاقش می کنیم.

هر دو خندیدیم و به طرف ماشینها حرکت کردیم.همه به همون ترتیب که اومده بودیم نشستیم.

آقای بهاری ماشین رو روشن کرد.مرصاد تقه ای به پنجره زد.سیمین خانوم شیشه رو پایین کشید و گفت: جانم،پسرم.

-می گم زحمت کشیدید اومدین، به سلامت.

آقای بهاری گفت: امان از حواس پرت ما.شما چرا سوار نشدید.

منصور گفت: صندوق عقب رو باز کنید، ممنون می شیم.

آقای بهاری با لبخندی بر لب از ماشین پیاده شد.شروین هم پایین اومد و گفت: چی شده آقا بابک؟

آقای بهاری گفت: اومدیم دنبال مسافر ، جا نداریم که سوار شن!

خندید و گفت: فکر اینجا رو نکرده بودیم.

مرصاد گفت: شما برین، چمدونها رو هم ببرین، ما با تاکسی میایم.

پدر پیاده شد و گفت: اتفاقی افتاده؟

آقای بهاری گفت: این دو نفر جا نمی شن.

فرید گفت: خب چرا انقدر چاق شدید که جا نشین.

منصور گفت: ما چاق نشدیم، به گمانم ماشین زیادی اشغال شده.

به شادی گفتم: بیا پیاده شیم و با ماشین خودمون بریم.

فرزانه گفت: کجا؟ بشین سر جات.

شادی گفت: نه دیگه، ماشینتون رو اشغال کردیم.

فرزانه گفت: شوخی کردند.

گفتم: با ماشین خودمون میریم.

مرصاد گفت: چرا پیاده شدید؟

خیلی جدی گفتم: شما بفرمایید، ما میریم روی پای بقیه می شینیم.

لبخندی زد و گفت: مگه بقیه از جونشون سیر شدند؟

شادی گفت: دست شما درد نکنه، مگه ما چه جوری هستیم؟

لبخندی زد و هیچی نگفت.گفتم: پس لطف کنید قدم رو به خونه تشریف ببرید،هوا هم هوای بهاریه.

دوباره سوار ماشین شدم.فرزانه گفت: چی شد برگشتی؟

گفتم: سکه شاه ولایت هر جا رود پس آید.

آقای بهاری سوار ماشین شد و اون رو روشن کرد.سیمین خانوم گفت: چی شد بابک؟

-شادی خانوم رفت توی اون یکی ماشین.

منصور در رو باز کرد و گفت: فرزانه تو بشین روی پای من.

پشت چشمی نازک کرد و گفت: ابدا همچین کاری نمی کنم،یکم تنگ تر می شینیم.

هر دو ماشین در حال انفجار بود.البته ماشین پدر بیشتر.سیمین خانوم گفت: پسرها بیاین جلو، من میرم عقب.این طوری بهتره.

دوباره تغییراتی ایجاد شد و سرانجام با دو بوق ممتد حرکت کردیم.مرصاد و منصور گرم صحبت با آقای بهاری بودند.فرزانه به آرومی از من پرسید: سبیل به منصور میاد؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: چرا از من می پرسی؟هر کس اختیار خودش رو داره.

-به نظر من این جوری نمکی تره.

خندیدم و گفتم: به همین باور باش.

سیمین خانوم که از صحبت های ما فقط نمکی رو شنیده بود گفت: کو نمکی؟ این وقت شب اون هم اینجا!

فرزانه خندید و گفت: رد شد همین الان.

آقای بهاری در مقابل در خونه ما توقف کرد.پیاده شدم و گفتم: بفرمایید تو.

-نه دخترم دیر وقته،همه خسته ایم.......باشه یک فرصت دیگه.

-هر طور صلاحه.خداحافظ.متشکر که منو رسوندین.

-خواهش می کنم .خدا نگه دار.
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
۵-۸-۱۳۹۰, ۰۷:۱۳ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,331 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,600 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,602 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,294 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,604 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,233 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,310 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم
Package_favorite رمان" آرام" نوشته سیمین شیردل leili 106 12,105 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۱۲ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد