تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 50 رای - 2.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک
#1
رمان لبخند نگاه


فصل اول

شروین با لبخندی به من نزدیک شد و گفت:مثل اینکه خیال نداری بروی سر جلسه؟

-ساعت چنده؟

-شش و نیم.

-وای دیر شد،چرا زودتر بیدارم نکردی؟

-تا هشت کلی وقته.

شروین تنها برادر من بود.او دانشجوی دندانپزشکی در شهر مشهد بود و بیت و هشت سال داشت.خواهر بزرگم،شیلا بیست و پنج ساله بود، چند سالی از ازدواج او می گذشت و به خواست همسرش خانه داری می کرد.فرید همسر او در یک شرکت کامپیوتری مشغول به کار بود.خواهر دیگرم شادی بیست و سه سال داشت و مشغول گذراندن تز پایان تحصیلش بود، پرستاری رشتۀ مورد علاقه اش بود و من شقایق فرزند کوچک خانواده بودم.اختلاف سنی من با شادی دو سال بیشتر نبود، و شاید به قول سایرین فردی بیش از اندازه زود رنج بودم و آن روز کنکور داشتم.مامان با سینی آینه و قرآن به من نزدیک شد و گفت:

- دعا می کنم که انشاالله همین امسال قبول شی.

-ممنون مامان جون.امیدارم دعاتون مستجاب شود.

-فرزانه بیرون منتظره عجله کن.

پس از خداحافظی به شادی گفتم:چرا اینطوری نگام می کنید، مگه دیگه قراره بر نگردم؟

-نه خواهر عزیز، ما از این شانس ها نداریم.حالا حالاها باید تحملت کنیم.

-حیف که دیر شده، وگرنه نشونت می دادم.

فرزانه با نگرانی به ساعت نگاه کرد و گفت: چه عجب! پدرم سر خیابون منتظر ماست.

گفتم: می بخشی.

در حلقۀ بدرقه کنندگان احاطه شده بودم.آقای بهاری با دیدن ما لبخندی زد. فرزانه در را باز کرد و خودش نشست و من به دنبال او وارد شدم و گفتم:

-سلام آقای بهاری حالتون چطوره؟

با خوشرویی همیشگی گفت:

-سلام دخترم.من خوبم،شما چطورید؟

-خیلی ممنون.

-بابا خوب هستند؟

-سلام دارند خدمت شما.

-سلام مرا هم برسون.شقایق خانوم سراغ فرزانۀ ما نمی آیید؟

-می بخشید،این چند وقت ،کنکور حسابی گرفتارم کرده بود.بعد از این حتما مزاحم می شم.

-انشالله هم شما هم فرزانه،هر دو همین امسال جزو نفرات اول کنکور خواهید بود.

لبخندی زدم و دیگر هیچ نگفتم.بقیه راه بدون هیچ کلامی بین ما طی شد.

دوستی من و فرزانه بر می گشت به دوران دبستان،از همان ابتدا در یک کلاس بودیم،ضمن اینکه خانواده های ما چند خیابون بیشتر با هم فاصله نداشت.تا اینکه فرزانه رشته تجربی را انتخاب کرد و من گرافیک.این اختلاف انتخاب باعث شد کمی از هم دورتر شویم.فرزانه تک دختر بود، پدرش دندانپزشک و مادر او فرهنگی بود.آنطور که تعریف می کرد دو برادر داشت،اما همیشه تنها بود.یکی از آنها تخصص بیهوشی را در خارج از کشور انتخاب کرده بود و دیگری خلبانی .او از خانواده ای متمولی بود و زندگی مرفه و راحتی داشت.پدر من کارمند سادۀ بانک بود و مادرم خانه دار.اما هیچگاه در زندگی کم و کسری احساس نمی کردیم و زندگی بسیار خوبی داشتیم.

فرزانه با آرنج خود به پهلوی من زد و گفت:

-کجایی دختر؟رسیدیم حوزه پیاده شو.

از ماشین پیاده شدم و از آقای بهاری خداحافظی کردم .فرزانه گفت:

-حوزۀ من پشت حوزۀ توست، هر کدوم زودتر تموم کردیم جلوی حوزۀ دیگری منتظر می مونیم.

با گفتن"حتما" به سمت حوزۀ خود حرکت کردم. استرس عجیبی داشتم.با زدن لبخند سعی کردم اعتماد به نفسم را بیشتر کنم.

امتحان به خوبی برگزار شد .پس از اتمام جلوی حوزۀ فرزانه منتظر او شدم.با دیدن چهرۀ بشاش فرزانه مطمئن شدم اوهمچون من از نتیجه کنکور راضی ست.هنگامی که به من رسید گفت:چطور بود؟

-خوب،تو چطور؟

- من هم فکر می کنم خوب دادم،باید منتظر نتیجه ها شد.

- شقایق میای خونۀ ما؟

- نه باشه یک فرصت دیگه.

با دلخوری شانه ای بالا انداخت و گفت: هر جور که راحتی، نمی خوام به اجبار دعوتم رو قبول کنی.

-شاید بعد از ظهر اومدم،اما منتظرم نباش.

-راستی یک خبر خوش.

-بگو ببینم.

-برادرم تصمیم داره چند روزی به ایران بیاد.

-خب،پس چشم شما روشن،از تنهایی در میای.بعد هشت سال چه طور شده که قصد برگشت دارند.

-دلم خیلی تنگ شده،دیگه چیزی به پایان درسشان نمونده،یکی دو سال دیگه تموم می شه.

-غصه نخور وقتی که برگشت از دل تنگی خلاص می شی.

لبخندی زد و گفت:از اینجا دیگه راهمون جداست.

-به مادرت سلام برسون،خداحافظ.

-خدا نگه دار.

با دیدن مادر که کنار در ایستاده بود، گامهایم را سریعتر برداشتم.بلافاصله پرسید:چطور بود،قبولی؟

خندیدم و گفتم:نه مامان جون.

به صورتش زد و گفت:خاک بر سرم آخه چرا؟

-هنوز تازه امتحان دادم.اجازه بدین نتیجه هارو بدن،اما نگران نباشین.

-تو که منو نصف عمر کردی.یک خبر خوش برات دارم.

-امروز دومین خبر خوشی ست که به من می دهند،خوش خبر باشید.

-فرید و شیلا از کرج اومدند.

با شادی گفتم: جدی می گین؟

-بله عزیزم،می تونی ببینی.

-چقدر خوب!

با دیدن شیلا به طرفش دویدم و هر دو یکدیگر رو در آغوش گرفتیم.با شیطنت گفتم:شما هنوز دو نفرید؟

-مگه قرار بود چند نفر باشیم؟

-هیچی،گفتم شاید سه نفر شده باشین.

لبخندی زد و گفت: ما معتقدیم جمعیت کمتر زندگی بهتر.

-فرید خان کجاست؟

-خوابیده.

-آهان،پس برای همین سکوت در خانه حکمفرماست.

شادی پله هارو دوتا یکی کرد و گفت: یواش چه خبره؟فرید بیچاره خوابه،دادو فریاد راه انداختید.

گفتم:چشم،ببخشید.

-راستی امتحان چطور بود؟

-قربات تو،سلام رسوند.

-بی مزه،جدی پرسیدم.

گفتم:بد نبود.

سرو صدای ما به فرید اجازه خواب نداد.وقتی از اتاق خارج شد لبخندی زد و گفت:سلام بر همه.

-سلام،احوال شما؟چه عجب اینطرفا!

-راه گم کردم.

-لطفا ناهار بخورید تا بعد شمارو به اطلاعات برسونم.

خندید و گفت:عجب حاضر جواب!

-زیر دست شما تعلیم دیدم.

-چه با استعداد!

شیلا گفت:خواهرم را دست کم گرفتی؟

-نخیر،چنین جسارتی نکردم.

مامان با صدای بلند،همه رو برای ناهار دعوت کرد.پدر گفت: اگر کنکور قبول بشی،جایزۀ بزرگی پیش من داری.

گفتم:امیدوارم.البته نه به خاطر جایزه،چون از پشت کنکور موندن خسته شدم.

شادی گفت:چون اونطور که من برات برنامه ریزی کردم درس نمی خونی،صبح و شب پای تلفن هستی.

شروین گفت:خوب شد خدا فرزانه رو آفرید.

خندیدم و گفتم:حسودیتون میشه،ولی دیگه امسال آخرین سالی ست که در کنکور شرکت کردم.

بعد از صرف ناهار،به اتاقم رفتم و تمام کتاب و جزوات و تست ها رو در کارتن ریختم و اون رو زیر تخت گذاشتم و به انتظار نشستم.

دو ماه بعد کنکور،فرزانه تلفن کرد و خبر قبول شدن من و خودش رو داد.

پس از اینکه تماس قطع شد،از خوشحالی فریادی کشیدم که همه هراسان خود را به اتاقم رسوندن.

پدر پرسید:چه اتفاقی افتاده؟باز سوسک دیدی؟!

با خنده گفتم: قبول شدم، کنکور قبول شدم.

-مبارکه.جایزه بزرگی نزد من داری.آفرین به تو،می دونستم.

شروین پرسید:فرزانه از کجا با خبر شده؟

گفتم:برادر فرزانه روزنامه خریده بود.

-حالا چه رشته ای قبول شدید؟

-فرزانه علوم آزمایشگاهی و من هم.....،اگه گفتید؟

-حتما گرافیک.

-البته.وای چقدر خوشحالم!

-بابا سفر شمال که یادتون نرفته؟

-نه دخترم، هر وقت که اماده باشید من هم مرخصی می گیرم.

مامان دستهایش را بالا برده و خدارو شکر کرد.شیلا و فرید هم صمیمانه قبولی ام را تبریک گفتند.

گفتم:مامان اگه با من کاری ندارین،سری به فرزانه بزنم تا هم خداحافظی کنم و هم اسمم رو در روزنامه ببینم.

-نه دخترم،می تونی بری.

با خوشحالی لباس پوشیدم و راحی خانۀ فرزانه شدم.

زنگ را فشردم و به انتظار باز شدن در ایستادم.با شنیدن صدای سیمین خانوم از آیفون گفتم:سلام،شقایقم.

-سلام عزیزم،بفرمایید تو.

فرزانه با شادی به استقبالم اومد و گفت: چقدر خوشحالم کردی!

-مهمان ندارید؟اومدم اسمم رو در روزنامه ببینم و خداحافظی کنم.

-فقط من و مامان هستیم.مگه به هوای روزنامه بیایی.

-فکر می کنم که شوخی کردی،اصلا باورم نمی شه.در ضمن ما داریم می رویم.

-کجا؟

-ما عازم شمال هستیم......جایزۀ قبولی من....!

-سفر به خیر،خو بگذره.خدا شانس بده.

سیمین خانوم گفت:شقایق جان،خوشحال می شویم که همراه خانواده بیای خانه ما،دوست داریم که بیشتر از اینها رفت و آمد داشته باشیم.

لبخندی زدم و گفتم:خدمت می رسیم.

-شما جایی نمی روید؟

-نه،پدر و مادرم هر دو گرفتارند،خوش به حالت.

-مگه من و تو با هم دوست نیستیم؟

-چرا هستیم،چه ربطی داره؟

-خب،من برم انگار که تو رفتی.

لبخندی زد و گفت:بله همین طوره.

بلند شد و از روی میز تحریرش روزنامه را آورد.دور اسمم خط کشیده بود.

-خب من دیگه باید برم.اگه اشکالی نداره روزنامه یکی دو روزی دست من باشه.

-کجا؟ناهار اینجا باش.من دیگه کاری با روزنامه ندارم،می تونی ببری و به هرکسی که می خوای نشون بدی.

-نه به مامان قول دادم برگردم.خداحافظ،دوست عزیز نمی دونم اگه تو رو نداشتم چه می کردم!

-خدانگه دار،سفر خوبی داشته باشید.درضمن اینقدر هم هندوانه زیر بغلم نده.نیامدنت بهتر بود.

- اگه فرصتی بود تماس می گیرم،اگه هم نشد نمی گیرم.

خندید و گفت:من هم اگه فرصت داشتم جواب می دم، اگه هم نشد جواب نمی دم.

پس از خدا حافظی از سیمین خانوم به خانه برگشتم.
...............................................................................................................................
فصل دوم



روز سفر فرا رسید.خوشبختانه با تعطیلات شروین مصادف شد.شیلا و فرید هم همراه ما شدند تا به ویلای فرید برویم.اما شادی به دلیل امتحاناتش نتوانست در این سفر همراه ما باشد.صبح ساعت شش حرکت کردیم و چون توقف زیادی نداشتیم،ساعت نه و سی دقیقه به مقصد رسیدیم.ویلای بسیار زیبایی بود .چند ماهی بیشتر نبود که فرید این ویلا رو خریداری کرده بود.پدر پیشنهاد داد که سه چهار روز در شمال اقامت کنیم و همگی این پیشنهاد رو پذیرفتیم.

صبح روز بعد پدر، شروین و فرید هر سه برای شنا به ساحل رفتند.من از بچگی از شنا و به طور کلی از آب می ترسیدم و برای همین هیچ وقت شنا کردن یاد نگرفتم.

تصمیم گرفتم هنگام غروب لب دریا بروم.غروب خورشید رو عاشقانه دوست داشتم.بعد از ظهر بومی را که همراه آورده بودم با سه پایه و چند قلم و جعبه رنگها برداشتم و به کنار ساحل رفتم.ابتدا روی بوم رو زمینه سازی کردم، سپس مشغول نقاشی شدم.اونقدر گرم کار بودم که متوجه تاریک شدن هوا نشدم.هنگامی که فلم ها رو زمین گذاشتم،سنگینی نگاهی را برخود حس کردم.برگشتم.با دیدن من گفت:قابل تحسینه!

مرد جوانی بود.خوش لباس و خوش چهره،قد بلند او با هیکل متناسبش کاملا همخوانی داشت.چشم های سیاه و مژه های برگشته اش .ابروهای کمان ،بینی و لبهای خوش فرم، همه و همه از او چهره ای بی اندازه جذاب ساخته بود.آستینهای لباسش تا نیمه بالا بود.بند ساعت چرمش بر روی رگهای رجسته دستش خودنمایی می کرد،اما همۀ اینها باعث نشد تا اعتماد به نفسم کم شود و دست و پام رو گم کنم.خیلی جدی گفتم:ممنون.و به سرعت وسایلم رو جمع کردم.

شاید از قیافه و نقاشی کردنم حدس زده بود درس هم می خوانم.پرسید:چه رشته ای تحصیل می کنید؟

-باید حتما جواب بدم؟فکر نمی کنم ربطی به شما داشته باشه.

- خیر،اما حدس می زنم که با هنر در ارتباطید.

-پس خودتون حدس بزنین،باید برم،دیرم شده.

-اجازه بدین کمکتون کنم.

-احتیاجی نیست،خودم می برم.

- تا اونجایی که من می بینم،دو دست بیشتر ندارین.

وم رو از دستم گرفت.

-این یکی رو خودم میارم،شما رنگها رو بیارین.

-سه پایه با چه کسی؟

-اون هم با شما.

-ویلاتون کجاست؟

اشاره به بالای تپه کردم و گفتم: اونجا.

-کفشهایی که پوشیدین،اصلا مناسب اینجا نیست.

-خودم می دونم چی برای کجا مناسبه،لازم به راهنمایی شما نیست آقای محترم!

شانه اش رو بالا انداخت و هیچی نگفت.متاسفانه پایم به پاره سنگی کوچیک برخورد کرد و کنترلم رو از دست دادم و به پایین سر خوردم.صدای خنده اش بیش از پیش بر عصبانیتم افزود.سریع تر از پیش از تپه بالا رفتم.پالت رنگ در دست من بود.قسمتی از رنگها روی روسری ام ریخته بود.با خود گفتم: حتما منو آدمی دست و پا چلفتی فرض می کنه.

از آوردن بوم صرف نظر کردم.به ویلا که رسیدیم،بی اعتنا به فرید،شروین و شیلا که دور میز محوطه نشسته بودند،به درون ویلا رفتم.بقیه با دیدن سر و وضع من زده بودن زیر خنده.به اتاق رفتم و محکم در رو بستم.اشکهایم سرازیر شده بود.مامان با نگرانی وارد شد پرسید:دخترم، چه اتفاقی افتاده؟

-هیچی ، فقط زمین خوردم.

- نگران شدم،کجا رفته بودی؟

بلند شدم و به پشت پنجره رفتم.با دیدن او که کنار پدر و سایرین نشسته بود فریاد زدم: عجب آدم پررویی ! اینجا چیکار می کنه؟!

-ایشون زحمت کشیده و وسایلت رو آوردند.......توضیح دادن که چی شده بود.

- لازم به کمک اون نبود خودم می آوردم.

اشاره ای به صورتم کرد و گفت: با این قیافه اگه به آینه نگاه کنی از دیدن خودت خنده ات می گیره.

با دیدن لکه های مشکی و قرمز روی صورتم،لبخند زدم.

-بهتره لباسهات رو عوض کنی و بیای بیرون.رفتار خصمانه ات رو بذار کنار.

بلوز و شلوار دیگه ای پوشیدمبعد از شستن صورتم،روسری حریر نازکی سرم کردم و به محوطه رفتم.

با دیدن من از جا بلند شد و گفت: معذرت می خوام، قصد بدی نداشتم.

هیچی نگفتم.کنار شیلا یک صندلی الی بود.نشستم.شیلا گفت: عزیزم، آقا مرصاد همه چیز رو تعریف کردند.

فرید، شروین و پدر آنچنان مجذوب گفته های اون آقا شده بودند که لحظه ای چشم ازش بر نمی داشتند.

شروین خطاب به من گفت :آقا مرصاد پزشک آیندۀ مملکت هستند. خندیدم و گفتم: وای به حال بیمارهایی که پزشکشون ایشون باشند!

پدر با نگاهی غضبناک گفت: تو قصد نداری به مامان کمک کنی؟

واین گونه عذر منو خواست.

به آشپزخونه رفتم و به مامان گفتم: چیکار می کنین؟

-می بینی که شام درست می کنم.

-کمک نمی خواین؟

-بیا بشین سالاد درست کن.یه دفعه کجا غیبت زد؟ همه جارو گشتیم.

-چشم،سالاد رو درست می کنم.در جوابتون باید بگم ببخشید شما رو در جریان نذاشتم.

-راستی تشکر کردی؟

- از چه کسی؟

- از آقا مرصاد.

- چرا باید تشکر کنم؟ من که کمک نخواستم.......نخود آش.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو خوبی؟!

-بله مگه دروغ میگم؟

- تمام وسایلتو اون برات آورده.جای دستت درد نکنه،می گی نخود آش.

- حالا کی قصد داره رفع زحمت کنه؟

- شام اینجاست.

- به دعوت چه کسی؟

- پدرت.تازه شاید هم پیش ما بمونه.از قرار معلوم امروز رسیده و به دنبال هتل می گرده.

- مگه کس و کار نداره؟

- بلند شو برو کمک نخواستم. بی ادب.

- اگه قدرت داشتم اونو بیرون می کردم.

-ویلا مال فریده،ما که نمی تونیم نظر بدیم.درضمن فرید از اون خواست که این دو سه روز این جا بمونه.خیلی از اون خوشش اومده.پدرت هم همین طور.

- وقتی که افتادم آنچنان قهقهه زد که نگو.

مامان خندید و گفت: پس دلت از همین پره.ولی تو که اینطوری کینه توز نبودی؟

به کمک مامان و شیلا سفره ای قشنگ گستردیم و ناهار در کمال آرامش صرف شد.عصر هنگام بود.پشت ارگ نشستم و یکی از آهنگهای ملایمی رو که تازه تمرین کرده بودم،نواختم.زمانی که دست از نواختن کشیدم ، فرید ، پدر و او با کف زدن منو تشویق کردند.سپس فرید چند آهنگ نواخت و به مرصاد گفت: شما هم می نوازید؟

-کم و بیش ، البته نه به خوبی شما.

-فرید گفت: پس در اختیار شماست.همه منتظریم.

با نواختن آهنگ مورد علاقه من آنچنان به وجد آمدم که زودتر از سایرین به تشویق او پرداختم.

صدای کف زدن بقیه که بعد از من بلند شد، از خجالت آب شدم و به سرعت راه بیرون رو در پیش گرفتم و خودم رو به خاطر کارم سرزنش کردم.

دو روز بعد،بعد از صرف ناهار همۀ ساکنان ویلا جهت استراحت و خواب ظهر به اتاق هاشون رفتندومتاسفانه من هیچ وقت نمی تونستم ظهرها بخوابم.بعد از در جریان گذاشتن پدر ،عزم ساحل کردم.بسیار خلوت بود.مرغان دریایی بر روی آبها در حال پرواز بودند.به جز من، چند نفر دیگه هم در ساحل بودند.به سمت تخته سنگ مد نظرم رفتم،اما کمی جلوتر متوجه مرصاد شدم که بر روی همان تخته سنگ نشسته بود.صدایش کردم اما نشنید.بار دیگر بلندتر صداش کردم.از روی سنگ پایین اومد وگفت: شما نخوابیدین؟

-من عادت به خواب ظهر ندارم.

-من هم خوابم نبرد،گفتم برای بار آخر دیداری داشته باشم.

-وجای منو اشغال کردید.

لبخندی زد و گفت: خبر نداشتم مالک اون شمایید.من فردا عازم تهران هستم.

-چرا به این زودی؟!

از سوالم خجالت کشیدم و سر به زیر افکندم.

-برای شما بهتر میشه.

-شما در چه رشته ای تخصص می گیرید؟

-باید جواب بدم؟

-نه، از روی کنجکاوی پرسیدم.

فهمیدم که قصد تلافی داره.

-درستون تموم شده؟

-نه،یک دوسالی مونده.

از دیدن قلم و کاغذی که همراه داشتم گفت: این طور که پیداست به قصد طراحی اومدید؟

-تقریبا.

-پس مشغول شوید.فقط اگه کمک خواستید صدام کنید.

-این دفعه بوم همرام نیاوردم.

لبخندی زد و کنار ساحل رو در پیش گرفت.

وقتی کارم تموم شد به ویلا برگشتم.فرید و پدر در حال صحبت با او بودند.فرید گفت: تازه به شما عادت کرده بودیم.

-دو هفته بیشتر به شروع ترم جدید نمونده، ثانیا جهت کارهای عقب افتاده باید هرچه زودتر برگردم.

پدر گفت: از مصاحبت شما بسیار لذت بردیم.......و دوست داشتیم بیشتر پیش ما می موندید.

خندید و گفت: مهمون از این پرروتر، به هر حال به همگی زحمت دادم.

کنار تلفن نشستم و شماره خانه رو گرفتم.صدای بوق تلفن نشون می داد که کسی در خانه نیست.بنابراین با فرزانه تماس گرفتم.پس از سلام و احوالپرسی سراغ شادی رو گرفتم.گفت: دیروز عصر اومد خونه ما، می گفت که دوشنبه و سه شنبه کلاس فوق العاده گذاشتند.

-ممنونم چون خونه نبود نگران شدم.گفتم از شما بپرسم،شاید بدونید.

-شما کی بر می گردید؟حتما خیلی خوش میگذره.

-جای تو حسابی خالی.تا یکی دو روز دیگه بر می گردیم.

-به همه سلام برسون.

-خداحافظ.تو هم سلام برسون.

-خدانگه دار.

شروین ساکی برداشت و حوله و مایوی شنای خود رو در آن گذاشت و گفت: کسی شنا نمی یاد؟

پدر طبق معمول اولین داوطلب بود .فرید هم با آنها همراه شد.شروین گفت:آقا مرصاد شما چطور؟

-من می خوام کمی استراحت کنم.

-نکنه مثه شقایق ما از آب می ترسید؟

با دلخوری گفت:من نمی ترسم،فقط احتیاط می کنم.

شیلا خندید و گفت: ما همگی احتیاط می کنیم.

برای کمک به مامان به آشپزخونه رفتم.در این اثنا صدای زنگ تلفن برخاست.شیلا گفت:

آقا مرصاد،لطفا گوشی رو بردارید.

او که روی کاناپه نشسته بود و مشغول مطالعۀ کتابی بود، به سمت تلفن رفت.پس از لحظاتی گفت:شقایق خانوم با شما کار دارند.

-نفهمیدید کی بود؟

-نپرسیدم.

-الو،بفرمایید.

-سلام،شماها کجایین؟

-شادی جان تو هستی؟حالت چطوره؟

-بد نیستم.کی قصد دارید برگردید؟

-تازه هنوز سه روزه.سفر قندهار که نرفتیم.

-مثه اینکه خیلی خوش می گذره.اصلا یادی از من هم می کنید؟

-البته.اگه تو بودی دیگه تکمیل تکمیل بود.

-این آقا کی بود؟

-جریانش مفصله.بعدا برات می گم.

-صبر کن مامان رو صدا کنم.فعلا خداحافظ.

مامان با عجله بیرون اومد و گوشی رو از من گرفت.بعد سلام و احوالپرسی کوتاهی کرد و گفت: تا یکی دو روز دیگه خونه ایم.

و گوشی رو گذاشت.

به شیلا گفت:دلم برای شادی تنگ شده.به پدرت بگم زودتر برگردیم اون هم تنهاست.

پس از اتمام کار با سینی چای بیرون اومدیم.مامان گفت:

آقا مرصاد از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدیم، امیدوارم این آشنایی محدود به اینجا نباشه.

-خواهش می کنم،باعث افتخار منه که با خانوادۀ راد منش باب دوستی گشودم.

شیلا گفت: اگه بخواهیم کمی برای ما بنوازید قبول می کنید؟

-اما من جز یکی دو آهنگ دیگه چیزی یاد ندارم.

-همان دوتا آهنگ کافیه ،چون یکی از اونها مورد علاقه منه و دیگری شقایق.

خندید و گفت: عجب شانس بزرگی!

تا آمدن بقیه،همچنان برای ما نواخت و ما لذت بردیم.

فردا صبح همه جهت بدرقه زودتر از خواب بیدار شدیم.مامان از زیر قرآن او را رد نمود و گفت: مواظب خودتون باشید .شما با شروین هیچ فرقی برای من ندارین.

-به خاطر همه چیز متشکرم.

سپس از درون کیف خود کتابی رو درآورد و به سمت من گرفت و گفت:قابل شمارو نداره.

-این هدیه بابت چیه؟

-یادبودی بیش نیست.

سپس رو به سایرین گفت: آدرس خودم رو به جناب رادمنش دادم.امیدوارم باز همدیگر رو ملاقات کنیم.

فرید گفت:شما، هم آدرس ما رو داری هم پدر رو، منتظر هستیم.

شروین و پدر و فرید تا قسمتی از مسیر را همراه او رفتند.اما ما پس از خداحافظی به ویلا برگشتیم.کتاب رو گشودم.بر روی اولین صفحه اش با خط خوانایی نوشته شده بود:

برگ سبزی است تحفه ی درویش چه کند بینوا ندارد بیش

..................................................................................................................................فصل سوم



شیلا کتاب رو از دستم قاپید و گفت:ببینم چه کتابیه؟......غروب پرندۀ مهاجر........

ساعت ده و سی دقیقه تصمیم گرفتم گشتی در اطراف بزنم.اونقدر رفتم تا به تخته سنگ رسیدم .مدتی روی اون نشستم و این چند روزه رو مرور کردم.سفر خوب و پر خاطره ای داشتیم.پس از ساعتی قصد بازگشت کردم.سر میز صحبت حول بازگشت دور می زد.فرید دو روز دیگه بیشتر مرخصی نداشت.قرار بر این شد صبح فردا حر کت کنیم.ساعت یک و پانزده دقیقه بود که به تهران رسیدیم.شادی ناهار رو آماده کرده بود.فرید و شیلا ظهر رو به اصرار پدر ماندند و بعداز ظهر راهی کرج شدند.شروین هم به قصد مشهد حرکت کرد.یکدفعه خیلی تنها شده بودیم.سکوت مطلق بر همه جای خانه حکمفرما بود.گفتم:مامان چه خونۀ ساکتی!حوصله ام سر رفت.

لبخندی زد و گفت:چاره ای نیست عزیزم باید عادت کرد.

صدای زنگ تلفن اندکی از سکوت خانه کاست.با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و گفتم:بله بفرمایید.

-سلام خانوم سفرها بی خطر.

-آه فرزانه، چه خوب که تماس گرفتی،دلم برات خیلی تنگ شده بود.

به طعنه گفت:کاملا مشخصه.

-جدی می گم.یکدفعه خیلی تنها شدیم.

-پس جای من باشی چی می گی؟

-راستی برادرت اومد؟

-بله.برای همین تماس گرفتم که روز سه شنبه شام بیاین خونۀ ما.

-به چه مناسبت؟

-این مهمانی جهت آشنایی بیشتر خانواده ها و همچنین برادرم برگزار می شه.

خندیدم و گفتم:اصلا فراموش نمی کنیم.

با لحن جالبی گفت:عجب آدم پررویی هستی!نه تعارفی نه هیچی؟

-اگه ناراحتی،خب نمیایم.

-نخیر خوشحال هم می شیم.پدر و مادرم دوست دارند که دوستی ما منجر به رفت و آمد خانوادگی بشه.

-سلام برسون و بگو که زیاد زحمت نکشن.

-به امید دیدار ،خداحافظ.

-خداحافظ.

با قطع مکالمه با خوشحالی جریان رو برای مادرم تعریف کردم.خندید و گفت: تو قبول کردی؟

-چرا که نه،مدتهاست که به چنین مهمانی نرفتیم.

-صورت خوشی نداره.نباید به این راحتی قبول می کردی.

-مامان خواهش می کنم،به پدر بگین که خودتون قبول کردین،و الا نمی پذیره.

لبخندی زد و گفت:امان از دست تو.بار آخر باشه که سر خود قبول می کنی.

صورتش رو بوسیدم و به شیلا هم اطلاع دادم.تا روز موعود یه روز بیشتر فاصله نبود.

پدر تصمیم گرفت تاج زیبایی که نه، سبد گل زیبایی سفارش بده.سه شنبه بعد از ظهر به انتظار فرید و پدر نشستیم.چندی بعد هر دو با سبد وارد شدند.همگی با خوشحالی سلیقه آنها رو ستودیم و راهی خونه آقای بهاری شدیم.

زمانی که زنگ در رو فشردم،بی اختیار احساس دلشوره کردم.با صدای باز شدن در، به ترتیب پدر و فرید که سبد رو در دست داشتند و بعد مادر و شیلا، شادی و آخر از همه من وارد شدم.آقا و خانوم بهاری با گرمی خاصی از ما استقبال کردند و به ما خوش آمد گفتند.

پس از تعارف معمولی،خانوم بهاری به آشپزخونه رفت.مامان و شیلا و شادی هم برای کمک به دنبال او رفتند.من و فرزانه گرم صحبت شدیم.

فرزانه گفت:اگه اجازه بدی چند لحظه تنهات می زارم،برم برادرم رو بیدار کنم.

از پله های روبرو بالا رفت.در این هنگام شادی به من نزدیک شد و گفت»شقایق چرا تنهایی؟

-فرزانه رفت تا بهاری کوچیک رو بیدار کنه.

خندید و گفت:چه بد موقع مزاحم شدیم.

-اگه کمک می خواین بیام؟

-نه شما راحت باشید.یک موقع خسته می شین.

وقتی به اتاق بالای په ها نگاه مردم،ناگهان دهانم از تعجب باز موند.شادی با دیدن چهرۀ هاج و واج من مسیر نگاهم رو دنبال کرد و گفت:آهای دختر چت شده؟

-شادی این......این که مرصاد ست!

-چی؟ همون که در شمال تعریفش رو کردی؟

سر تکان دادم و گفتم:خودشه،وای چه تصادفی!

-پس همون بود که دل نمی کندید.عجب تیکه ای هم تور کرده بودید!

فرید گفت: ا این که مرصاد ست.اینجا چیکار می کنه؟

پدر با ناباوری گفت: حتما پسر جناب بهاری ست.

فرزانه دست در دست مرصاد از پله ها پایین اومد و گفت: معرفی می کنم برادرم مرصاد.

او هم با دیدن ما کمی جا خورد،اما زود به خودش مسلط شد و به همگی سلام کرد.با پدر و فرید دست داد و با ما احوالپرسی کرد.بعد با لبخند گفت:عجب سعادتی!

فرید گفت:یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.

مامان با شادمانی گفت:از دیدن دوباره شما بی اندازه خوشحالیم.

پدر گفت:هیچ فکر نمی کردم به این راحتی یک دیگر رو پیدا کنیم.

آقا بابک،سیمین خانوم و فرزانه با تعجب به ما و حرفهای ما گوش می کردند.سرانجام آقای بهاری گفت:مثه اینکه شما با هم آشنایید؟

پدر گفت: ما با مرصاد عزیز در شمال آشنا شدیم.

خانوم بهاری گفت: که این طور چه جالب!

فرید گفت:برای من که یک سورپریز واقعی بود.

مرصاد لبخندی زد و گفت:

برای من بیشتر.

پس از مدتی که به یادآوری خاطره ها گذشت،پدر و آقای بهاری و فرید دوباره بر سر حکم انتقالی فرید به تهران بحث می کردند و خانوم ها برای کشیدن شام به آشپزخانه رفتند.

مرصاد به من نزدیک شد و گفت:حال شما چطوره؟بر خلاف میلتان دوباره همدیگر رو ملاقات کردیم.

لبخندی زدم و گفتم: اصلا اینطور نیست.خوشحال شدم.

سپس گفت:شما اگه اشتباه نکنم باید شادی خانوم باشید.

شادی کمی سرخ شد و گفت: بله تلفنی صحبت کوتاهی داشتیم.

-از آشنایی با شما خوشوقتم.

-من هم همینطور.

فرزانه گفت:اگه می دونستم که شما همدیگر رو می شناسید که مهمانی نمی دادیم.

شادی گفت:از جیبتون رفت.

خندیدم و گفتم: نترس دعوت شمارو پس می دیم.

دست روی قلبش گذاشت و گفت:آه حالا خوب شد.قلبم داشت می ایستاد.

همه خندیدیم.پس از مدتی اوضاع دوباره به روال عادی خود برگشت با این تفاوت که فرید هم صحبتی یافته بود.ساعت ده با صدای خانوم بهاری همگی برای صرف شام به پای میز رفتیم.در سر میز فرزانه احساس کرده بود که در این جمع زیاد راحت نیستم، این بود که سعی داشت به نحو احسن از من پذیرایی کند.آقای بهاری به من نگاهی کرد و گفت: گویا غذا اونقدرها خوب نشده.

با دستپاچگی گفتم:این چه حرفی ست.

مرصاد گفت: شما از اول شروع غذا با قاشق چنگال خود رو سرگرم کردین.

لبخندی زدم و گفتم:شیرینی های قبل از شام اشتهام رو کور کرد.

سیمین خانوم ظرف خورشت رو جلوم گذاشت و گفت: اگه می خوای ناراحت نشم بخور و تعارف نکن.

با عذاب غذایم رو خوردم،حس می کردم همه لقمه ها در گلویم مانده ست.

بعد از شام به همراه شادی و فرزانه میز غذا رو جمع کردیم و پس از شستن ظرف ها به تماشای سریال مورد علاقه ام نشستم.

فرزانه گفت: تو عجب آدمی هستی! چقدر فیلم بازی.دختر یه شب اومدی مهمونی........

گفتم:حالا ساکت.......بعد بحث می کنیم.

فرزانه و شادی از کنارم بلند شدند و به قسمت دیگر پذیرایی رفتند.

تنها افرادی که پای تلویزیون نشسته بودند،من،شیلا،مرصاد و فرید بودیم.موضوع سریال دعوای زن و شوهری بود که بر سر آوردن بچه از پرورشگاه به توافق نمی رسیدند.پس از پایان به شیلا گفتم:پسره عجب ادم احمقیه!خب دیوانه،حالا که بچه دار نمی شین،چه اشکالی داره که از پرورشگاه بچه بیارید.

شیلا با صدای بلند قهقهه زد و گفت:حالا تو چرا انقدر حرص می خوری؟فیلم بود،فیلم......

مرصاد نگاهی به من انداخت و گفت: شیلا خانوم راست میگن.اینقدر برای این فیلم های آبگوشتی حساسیت به خرج ندید.

با عصبانیت گفتم: همین فیلم به نظر شما آبگوشتی ،حقایق رو برای ما روشن می کنه.

فرید گفت:ای بابا! لطفا بس کنید.نام ابگوشت حالم رو به هم میزنه.

خندیدم و گفتم: تا به حال از آبگوشت بدتان می اومد و هیچی نمی گفتید؟! بیچاره شیلا که عاشق این غذاست.

پدر زمزمه رفتن رو اغاز کرد.با فرزانه قرار گذاشتیم تعطیلات تابستان با هم به یک کلاس برویم.

پس از این که همگی آماده شدیم،مامان به پدر که گرم صحبت شده بود گفت: آقای رادمنش ما آماده ایم.

پدر با اشاره ای ما رو دعوت به نشستن کرد.ده دقیقه بعد مامان بلند شد و گفت:با اجازه دیگه دیر وقته،باید رفع زحمت کرد.

پدر گفت: بله با تشکر فروان.می دونید خانوم ،آقا بابک اونقدر دهان گرمی دارند که آدم دلش نمیاد از پای صحبتشون بلند شه.

آقا بابک گفت:هنوز که سر شبه چه عجله ای؟

مامان گفت:بچه ها فردا کلاس دارند، ممکنه خواب بمونند.

سپس روی سیمین خانوم رو بوسید و گفت: هیچ وقت امشب رو فراموش نمی کنم.من خواهر ندارم،اما حالا احساس می کنم خواهری رو که سالها دنبالش بودم پیدا کردم.......بیشتر باید با هم در تماس باشیم.

دیگه هنگام رفتن بود.بعد از خداحافظی اونجا رو ترک کردیم.هنگام خواب کتاب«غروب پرندۀ مهاجر» رو برداشتم.سه صفحه بیشتر به پایان اون نمونده بود.در صفحۀ آخر نوشته شده بود:

دل افروزترین روز جهان خاطره ای با من هست؟

به شما ارزانی........

لبخند زدم و شب رو با خاطرات و رویاهام به صبح رسوندم.

..................................................................................................................................فصل چهارم



دوازده هفته از زمانی که خانۀ آقای بهاری دعوت داشتیم گذشت،رفت و آمد ما همچنان ادامه داشت و رد زمانی که فرید و شیلا تهران بودند،رفت و آمدها بیشتر می شد.من و فرزانه به دلیل شروع امتحانات کمتر همدیگر رو می دیدیم پایان امتحانات مصادف شد با امدن شروین از مشهد.

مامان به مناسبت ورودش ،شیلا و فرید رو شام دعوت کرد.شادی پس از اتمام درسش در بیمارستانی مشغول به کار شد.شب مادر و شیلا در آشپزخونه گرم صحبت بودند و من سبزی و سالادها رو در سینی می چیدم.مادر به شیلا گفت: شیلا جان تا کی می خوای بچه دار نشی؟

شیلا خندید و گفت: راستش فرید میگه که هنوز زوده و وقت داریم.

-همسن و سالهای تو الان چندتا بچه دارند، نکنه ک می خوای ما رو برای دیدن فرزندت آرزو به دل بذاری؟

-مامان خواهش می کنم این حرفهارو نزنین.

-به هر حال برای این میگم که بعدها دچار مشکل نشین.

-به پیشنهاد شما فکر می کنم.

سینی رو برداشتم و به شیلا چشمکی زدم و از آشپزخانه خارج شدم.شادی داشت سفره پهن می کرد.به کمکم آمد و سینی رو از من گرفت.هنگام شام صحبت حول یکی از خواستگاران شادی می چرخید.همه سعی داشتند او را راضی کنند، یکی از استادان دانشگاهش به تازگی به او پیشنهاد ازدواج داده بود.

شروین گفت: شادی جان، تو از هر کسی ایراد می گیری،کمی منطقی تر فکر کن.

فرید که سکوت اختیار کرده بود،لبخندی زد و به من نگاهی کرد.

گفتم:فرید خان شما هیچی نمی گین؟

-من چی بگم،هرچی خودش صلاح بدونه،تازه هنوز که دیر نشده،چه عجله ای؟

شادی کف محکمی زد و گفت: باز هم شوهر خواهر عزیزم.

پدر گفت: هرچند هنوز بیست و سه سال بیشتر نداری ولی ما کمی عجله داریم.

مامان شانه ای بالا انداخت و دیگر هیچی نگفت.بعد از شام مامان به فرید گفت:فرید جان تو وشیلا کی می خواین یک نوه کاکل زری برای ما بیارین؟ به گوش شیلا که نمی ره.

فرید به شیلا گفت: مگه نگفتی؟

شیلا سرخ شد و گفت: خجالت کشیدم.

شادی پرسید: خبرهایی شده؟

فرید گفت: هنوز دقیقا معلوم نیست،فردا می خواد به آزمایشگاه بره،بعدا نتیجه رو می فهمیم.

مامان و پدر هر دو با خوشحالی گفتند: مبارکه، به سلامتی.

صبح روز بعد پس از صرف صبحانه به اتاقم رفتم.مشغول مطالعه بودم که زنگ تلفن رشتۀ افکارم را گسیخت.حدس می زدم که فرزانه ست.از این که گرفتاری در درسها وقتی برای تماس با او نگذاشته بود پیش خودم شرمنده شدم.گوشی رو برداشتم و با شنیدن صدای او گفتم: الو،سلام فرزانه خانوم بی معرفت.

-دست پیش می زنی پس نیافتی.

خندیدم و گفتم:

-حق داری،باور کن خیلی سرم شلوغ بود.

-یعنی می خوای بگی رسته تو از من سخت تره؟

-نه، ولی باور کن که خیلی پر کاره.

-ای بابا! تو هم میشه دیگه نگی باور کن؟

-باور کن دیگه نمی گم.

خندید و گفت: حالا زنگ زدم که امروز با مامان و شادی بیاین خونۀ ما.

-نوبتی هم باشه نوبت شماست.

-خیلی وقته که همدیگرو ندیدیم.دفعه بعد ما میایم،قول میدم.

-صبر کن تا بپرسم.

مامان عم بی میل نبود.به فرزانه جواب مثبت دادم و هر سه به خونۀ اونا رفتیم.

آقا بابک نبود.به فرزانه گفتم: با تنهایی چه می کنی؟

لبخندی زد و گفت: چه کنم؟مدارا.البته این دفعه شانس آوردم.مرصاد و منصور برگشته اند.

-چه زود!

-سه ماهه،ولی شما اونقدر سرگرم هستید که دیگه حساب روزها رو از دستتون خارجه.

فرزانه بلند شد تا شربت بیاره.مامان با سیمین خانوم گرم صحبت بود.شادی گفت:

-اگه می دونستم نمی آمدم.

-چرا؟ مگه لولو خورخوره هستن؟

-من دارم جدی حرف می زنم، خجالت می کشم.

-می تونی پشت من قایم بشی.

با عصبانیت به پشتم زد و به مادر و سیمین خانم پیوست.

صدای زنگ در باعث شد کمی از جا بپرم.فرزانه از داخل آشپزخانه با سینی محتوی فنجان چای و دیس میوه وارد شد. مامان گفت: فرزانه جان زحمت نکش عزیزم.

سیمین خانوم به سمت اف اف رفت و در رو باز کرد. سرش رو به طرف ما برگردوند و گفت: بچه ها هستند.

ناگهان از در ورودی دو مرصاد وارد شدند. تفاوتی بین هیچ دومشون نبود.هر دو شلوار جین مشکی و پیراهن ابی داشتند، به هیچ عنوان قابل تشخیص نبودند.شادی هم مثه من هاج و واج مونده بود.مامان گفت:خبر نداشتم که دوقلو هستند.

سیمین خانوم خندید و گفت:بله حتی گاهی منو بابک هم اشتباه می کنیم.

هر دو سلام و احوالپرسی گرمی با یکایک ما کردند،حتی صدای اونها شباهت بی نظیری با هم داشت.یکی از اونها به من نزدیک شد و گفت:باز هم دوبار؟

گفتم:شما باید آقا مرصاد باشید؟

-منصور هستم.من خواستم ضریب هوشی شمارو بسنجم.مرصاد برام ماجرا رو تعریف کرده بود.

مرصاد گفت:زمانی که با هم هستیم شناختن ما بسیار مشکله،دقت بیشتری لازم دارید.

-بله،واقعا همین طوره.شباهت عجیبی ست!

شادی لبخندی زد و بلافاصله روی مبل نشست تا دیگه گفتگویی انجان نشه.

منصور با گفتن با اجازه به اتاق بالا رفت.مرصاد مدتی نشست.سپس او هم مارو تنها گذاشت.فرزانه به شادی گفت:شادی جون جمع ما جمعه،گل ما کمه......تنها نشستی؟

شادی گفت:ممنون دیگه کم کم باید رفع زحمت کنیم.

گفتم:خوش به حالت حتما با وجود اونا دیگه مشکلی در درسا نداری.

خندید و گفت:نه بابا، وقتی سوالی دارم باید کتاب به دست التماس کنم،اگه وقتی باشه جوابم می دن.

گفتم:پس تو هم مثله من هستی.

شادی گفت:چرا دروغ می گی؟

لبخندی به شادی زدم و گفتم:نه نه.شادی هیچ وقت از کمک به من کوتاهی نمی کنه.

فرزانه گفت:کاش من هم یک خواهر داشتم!؟

گفتم:من خواهرت . راستی تو کی میای خونۀ ما؟

-میام به همین زودیا.

با اومدن اقای بهاری عازم رفتن شدیم.در راه به این فکر می کردم که این قضیه باید برای همه جالب و شنیدنی باشه دو نفر تا این حد شبیه هم! باورش سخت بود.

پدر تصمیم گرفت خانوادۀ بهاری رو به شام دعوت کنه.جمعه بعدازظهر خونۀ ما بسیار شلوغ بود.

فرید با پیدا شدن مرصاد دیگری بسیار خوشنود به نظر می رسید.شروین هم از اینکه چند هم صحبت یافته بود بسیار خوشحال بود .در چند مرتبه ملاقات تنها تفاوتی که بین این دو پیدا کردم ،این بود که مرصاد بیشتر آبی و منصور کرم می پوشید.اون روز هر دو مانند هم بودند .بنابراین سعی کردم اصلا طرف صحبت واقع نشم تا اشتباهی رخ نده و مورد تمسخر قرار نگیرم.

شادی فرزانه رو به اتاق برد تا کولاژی رو که شروین به تازگی براش خریده بود نشونش بده.

آقای بهاری و پدر سرگرم بازی شطرنج بودند.مامان ،سیمین خانوم و شیلا هم جمع دوستانه ای تشکیل داده بودند و گپ می زدند.از تنهایی خیلی می ترسیدم ،چرا که هر آن ممکن بود با یکی از اونها روبرو بشم .

شروین و فرید و یکی از اونها برای بازی وسطی به حیاط رفتند.

سر انجام اونچه می ترسیدم به سرم اومد:

-تنها نشستید؟

-بله،گاهی اوقات تنهایی خوبه مثل الان.

خندید و گفت: یعنی که مزاحم نشم.

-من چنین حرفی زدم؟

-غیر مستقیم.

صدای فریاد فرید که اونو صدا زد باعث شد نفس راحتی بکشم.

هنگام صرف شام اون دو با سر به سر گذاشتن من همه رو به خنده می انداختند.دیگه تحمل نداشتم.با ناراحتی به اتاقم رفتم و تا زمان خداحافظی بیرون نیومدم.فرزانه تقه ای به در زد و وارد شد:شقایق اومدم خداحافظی.

-دارید می رید؟

-آره،شقایق از دست من ناراحتی؟

-نه چرا باید باشم؟!

-پس چرا بیرون نمیای؟ببین،مرصاد و منصور فقط شوخی کردند.

به سردی اونو در آغوش گرفتم و گفتم:ناراحت نیستم حالا برو.

-خداحافظ.

در رو پشت سرش بستم.

از اون شب به بعد، رفت و آمد منو فرزانه کم شد.اگه گاهی تماس می گرفتیم بیشتر از جانب اون بود.در یکی از روزها پدر با صدای نسبتا بلندی منو صدا زد .به هال رفتم .با دیدن مامان که کنار پدر نشسته بودآروم شدم و گفتم:بله پدر،کاری داشتید؟

-بیا بشین دخترم، می خوام با هم کمی صحبت کنیم.

-دربارۀ چه چیزی؟

به آرومی روی یکی از راحتی ها نشستم.پدر لبخندی زد و گفت:دخترم،من متوجه کنار کشیدن تو از دوستت فرزانه شدم.حالا می خوام دلیل اون رو خودت برام بگی.

مامان گفت:مشکل خودت رو با من در میون بزار،شاید بتونم کمکت کنم.

لبخندی زدم و گفت:مساله ای نیست،فقط درسهام نمیزاره که به فرزانه برسم.

پدر گفت: من می دونم که هر چی هست از شب مهمونیه.

گفتم:پس دیگه چرا می پرسید؟

مامان گفت:آخه فکر نمی کردم تا این حد باعث ناراحتیت بشه.

گفتم:اصلا ما اشتباه کردیم باب رفت و آمد رو با آقای بهاری گشودیم.باید این دوستی محدود به ارتباط تلفنی می شد،همانطور که قبلا بود.

پدر گفت: ببین دختر گلم، من و مادرت از همه چیز تو راضی هستیم جز زود رنجی تو....تو نباید به این زودی با یک حرف کوچیک از کوره در بری.مرصاد و منصور جوانهای تحصیل کرده ای هستند .اون شب یک مقدار زیاده روی کردند و من به تو حق می دم.اما نه اینکه دیگه حتی با بهترین دوستت قطع رابطه کنی! آخه اون چه گناهی داره؟ الان سه هفته ست که دیگه تماس و دیداری با هم ندارید و من با این کارت مخالفم.

مامان گفت: سیمین خانوم چندین دفعه تماس گرفته و می خواد بدونه چه اتفاقی افتاده، من دیگه نمی دونم چی بگم.

گفتم:این دفعه گوشی رو به من بدید و دیگه خواهش می کنم صحبت این موضوع رو نکنید.

پدر گفت: اگه بیشتر ادامه بدی ممکنه برای عذرخواهی بیان.اونوقت خجالت نمی کشی؟

خندیدم و گفتم: پدر چه حرفهایی می زنید! من چه کردم که باید خجالت بکشم؟

مامان گفت: فکر نمی کردم مغرور هم باشی.

پدر گفت: هر چی بوده تمومش کن می فهمی .

با عصبانیت گفتم: نمی تونم، با اجازه باید به درسهام برسم .و به اتاقم رفتم.

عصر یکی از روزها که همگی برای صرف چای دور هم جمع بودیم ، صدای زنگ در بر هم زنندۀ بزم ما شد و هر یک به اتاق خود پناه بردیم.پدر گفت: فکر می کنم که مرصاد و منصور باشند،شروین جان بابا برو تعارف کن بیان داخل، قرار بود امروز بیان.

-چشم پدر.

از پنجرۀ اتاقم به حیاط نگاه کردم.در دست یکی از اونها دسته گل زیبایی به چشم می خوردلبخندی بر لبم نشست و با خود گفتم همینو می خواستم شکستن غرورتون.

صدای پدر از پذیرایی به گوش می رسید که اونارو دعوت به نشستن می کرد.نگاهی به آینه انداختم و دستی به سر و رویم کشیدم و بعد از اتاق خارج شدم.با دیدن من هر دو بلند شدن و بعد از سلام و احوالپرسی دوباره نشستند.من نیز در کنار پدرم نشستم.

بند ساعت چرم قهوه ای و مشکی، مشخصۀ خوبی برای شناختن آن دو نفر بود .از این فکر لبخندی بر لبم نشست.شروین گفت: باد آمدو بوی عنبر آورد !چه عجب ترک منزل کردید؟!

منصور گفت: ما مدتهاست نه تنها ترک منزل بلکه ترک ایران کردیم.

آن که ساعت مشکی بر دست داشت مرصاد و دیگر منصور بود، لباسهایی که بر تن داشتند با قد و قوارۀ متناسبشان هم خونی داشت.چشمان گیرای اونا بیش از هر چیز دیگر در چهره شان خودنمایی می کرد.به دنبال عیبی در قیافه اونها بودم،به همین دلیل لحظاتی به مرصاد و مدتی هم به منصور خیره شدم.در پی این خیره شدن ها مرصاد گفت: لطفا اینطوری نگاه نکنید، ما اصلا قصد دست انداختن شما رو نداشتیم.

گفتم: متوجه شدم.

شادی با سینی چای وارد شد و اول به پدر ، سپس به مرصاد و منصور تعارف کرد.منصور نگاه مخصوصی به شادی انداخت که از نگاه تیزبین من دور نموند.منصور از همون ابتدا ناراحت و عصبی به نظر می رسید می دونستم که بالاخره این ناراحتی بر سرم خالی می شه.

مرصاد گفت:راستش ما به خاطر عذر خواهی هدیه ناقابلی آوردیم که امیدوارم دست رد به سینه ما نزنید.

از اصطلاحش خنده ام گرفت و گفتم: امروز که روز تولدم نیست.

منصور از کوره در رفت و گفت: شما هم به اندازه کافی تلافی کردید، بس نیست؟

پدر با عصبانیت نگاهی به من کرد و گفت: ما رو شرمنده کردید به خدا قابل این همه نیستیم.

مرصاد گفت: خواهش میکنم.

و جعبه کوچکی رو روی میز گذاشت.

مامان از خجالت سر به زیر انداخته بود و هیچی نمی گفت. شروین و شادی هم به بهانه ای از جمع ما رفتند.

مامان گفت: به خدا ما راضی به این همه زحمت نبودیم.شقایق اون قدرها هم کینه ای نیست.

مرصاد گفت: کاملا مشخصه.خب، دیگه کم کم رفع زحمت می کنیم.

منصور هم به پا خاست و گفت: می بخشید که وقت شمارو گرفتیم.

گفتم: زحمت کشیدید،ارزش این همه لطف شمارو نداشتم.

منصور پوزخندی زد و گفت:به هر حال از پذیرایی تان ممنون.

به اصرار پدر و مادر شام رو در کنار ما موندند.ولی دیگه هیچ صحبتی نشد.در طی شام فرید و شیلا هم رسیدند و با وجود اونها مجلس رنگ دیگری گرفت.فرید به مرصاد گفت :شما کی می رید؟

مرصاد با تعجب گفت:اجازه بدید بعد از شام رفع زحمت کنیم.

صدای خندۀ شروین،فرید و منصور بلند شد.فرید گفت: چقدر تو هالویی! ایران رو میگم.

خندید و گفت: نمی دونم، ولی دیگه چیزی نمونده که درسم تموم شه، برای همین راحتتر می تونم بیام.

منصور گفت: تا شروع ترم جدید سه هفته وقت هست.

-پس چطوره به باغ پدرم بریم؟

پدر گفت:اگه موافق باشید با پدر هماهنگ کنیم، خیلی فکر خوبیست.به هم نگاهی انداختند و منصور گفت: نه دیگه ما که مزاحم نمی شیم.

شروین گفت: به قیافۀ تو یکی تعارف نمیاد.

فرید گفت: پس هماهنگ کنید، ما چهارشنبه شب میایم تهران ، بعد صبح پنجشنبه می ریم تا جمعه.خواستید هم تا عصر میایم.پس خبر با شما.

پدر گفت: من با جناب بهاری هماهنگ می کنم، اگه که کاری ندارید.

مرصاد گفت: کار خاصی که نه.ولی....

-خب پس دیگه حرفی نیست.

مادر به شادی و شوین گفت :شما چطور؟برنامه ای ندارید؟

شروین گفت: من که متاسفانه نیستم.

شادی گفت: جمعه ها که تعطیلیم و پنجشنبه ها هم گاهی اوقات میشه مرخصی رد کرد.

هنگاهی که مرصاد و منصور قصد رفتن کردند، به اتفاق شیلا ، پدر و مامان و فرید برای بدرقه همراهشان رفتیم.شیلا که کم و بیش از ماجرا با خبر شده بود، با آرنج به پهلوم زد و گفت:معطل چی هستی دارند می رند.

گفتم:به خاطر رفتار امشب و حال گیری که کردم ببخشید.

منصور تنها به لبخندی اکتفا کرد و مرصاد گفت: عیبی نداره عاقل می شی.

-چی گفتید؟

-هیچی، از دوست قدیمی هم یاد کنید که مارو دیونه کرده.

هنگام برداشتن بشقابها متوجه شدم که جعبه نیست.هنگامی که از سایرین پرسیدم و اونا اظهار بی اطلاعی کردند،فهمیدم که باید کار خودشون باشه.این بود که گفتم: هدیه ام رو نمی دید؟

مرصاد گفت: کدوم هدیه؟

منصور گفت: شما اونو قبول نکردید و جنسی که فروخته شد دیگه پس گرفته نمی شه.

گفتم:استعداد شما همچون آقا مرصاد در بیان قطعات ادبی فوق العاده ست!

مرصاد لبخندی زد و گفت: منو از کجا می دونید؟

گفتم: اگه کمی فکر کنید می فهمید.

-آهان، از اون کتاب،البته بدونید که سرچشمۀ کوچکی از استعدادم بود.

جملۀ آخر رو با لحن جالبی ادا کرد که موجب خندۀ همگی شد.جعبه رو دو دستی به من داد و گفت:

برگ سبزیست تحفۀ دروش .

-بله مصرع دوم رو میدونم.......چه کند بینوا ندارد بیش.....

لبخندی زد و گفت:آفرین بر هوش شما!

فرید گفت: بابا ما می خوایم بخوابیم، برید دیگه.

منصور گفت: همین الان رفع زحمت می کنیم.

پس از خداحافظی اونجارو ترک کردم.فرید وشیلا هم شب رو پیش ما گذروندند.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#2
فصل پنجم

صبح زود بر خلاف همیشه من زودتر بیدار شدم.جعبه هنوز داخل زرورق زیبایی پیچیده بود.اون رو باز کردم وبا دیدن دستبند ظریف و زیبایی به وجد اومدم.آن رو به دستم بستم و از اتاق بیرون اومدم.به دلیل گرمای هوا،شروین،فرید و پدر به هال پناه آورده بودند.به آشپزخانه رفتم و جا نونی رو نگاه کردم.تصمیم گرفتم شروین رو بیدار کنم تا نون بگیره.پاورچین به سمت او می رفتم که ناگهان پام را رو روی دست فرید گذاشتم و با گفتن آخ بلندی از خواب بیدار شد:

-یواشتر چیکار می کنی؟

-ببخشید،چرا اینجا خوابیدی؟

-از گرما مجبور شدیم،چی شده سحرخیز شدی؟

-نون نداریم.شروین رو بیدار کنم که نون بگیره.

-فعلا که منو بیدار کردی،باشه من میرم.

-نه شما بخوابید.

-چه تعارفی؟چند تا می خواهید؟

-شش هفت تایی.

بلند شد و پس از شستن دست و صورتش و پوشیدن لباس از خانه بیرون رفت.بقیه یکی یکی بیدار شدند.شیلا از این اتاق به اتاق دیگری سرک می کشید.گفتم:دنبال چه کسی می گردی؟

-فرید کجاست؟

-فرستادم نون بگیره.

-بچۀ پررو.

-می خواست دم در نخوابه.

خندید و گفت: شروین جریان رو برام گفت.

فرید با شش نون داغ وارد شد و مامان بساط صبحانه را چید.بعد از صرف صبحانه فرید گفت:اگه خدا بخواهد کم کم انتقالی من درست میشه.

شیلا با هیجان گفت:جدی!

-اگه موافقت بشه یکی دو ماهی طول میکشه.

پدر گفت:دعا می کنیم که انشالله درست بشه.

مامان گفت: عالی میشه.

نزدیک ظهر بود که فرید و شیلا به کرج رفتند،شروین هم به ترمینال رفت،شادی هم چون روزهای قبل راهی بیمارستان شد به مامان گفتم:اگه کاری با من ندارید، بعد کلاسم به خونۀ فرزانه برم.

لبخندی زد و گفت: چه عجب!برو.....در ضمن پدرت برای تولدت یک سورپریز داره.

با خوشحالی گفتم: چه چیزی؟

-اگه بگم ناراحت میشه،خودت می فهمی.

-وای خدای من، نکنه که........

-حالا برو کلاست دیر شد،بعد که اومدی حدس بزن.

بعد از بوسیدن صورت او راهی دانشگاه شدم.در کلاس تمام حواسم پیش هدیۀ تولدم بود.تا اتمام کلاس دیگه چند دقیقه ای بیش نمونده بود. با شنیدن صدای زنگ با خوشحالی به خانۀ فرزانه رفتم.هنوز دستم روی شاسی نرفته بود که فرزانه از پنجره به بیرون نگاه کرد و با دیدن من فریاد خفیفی کشید.بعد از گشودن در همدیگر رو در آغوش گرفتیم و با هم گریستیم.

سیمین خانوم با دیدن ما در آن حالت اشکهایش را پاک کرد و گفت: بیایید تو،بیرون خوب نیست.

گفتم: سلام سیمین خانوم، دوباره سر و کلۀ من پیدا شد.

-سلام دخترم،صفا آوردی،خیلی خوش اومدی.

فرزانه با خوشحالی گفت:نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.-من هم همینطور، ولی اخر ترم است همه از ادم تکالیف رو می خواهند.

فرزانه گفت: ناقلا، آخر ترمه یا به خاطر برادان من.

-چرا دروغ بگم، به خاطر هر دو.

خندید و سیمین خانوم گفت:اگه می خواین راحت باشین برین بالا.

از پله ها بالا رفتم.پلۀ هشتم به پذیرایی ختم می شد.داخل پذیرایی با چهار قالی سبز رنگ دست باف فرش شده بود.مبلمان و راحتی ها کاملا با رنگ فرشها و لوردراپه همخوانی داشت.فرزانه داخل پذیرایی شد و گفت : دختر اینجا چیکار می کنی؟

-راستش انقدر اینجا قشنگ تزیین شده که مبهوت شده ام.

خندید و گفت: مال تو.

-چه چیزی؟

-خونه.

-نه بابا، لازم ندارم.

-تو هم به جمع نه باباها پیوستی!

-چطور مگه؟

-این کلمه در خونه ما زیاد ه کار می ره.

-جدی! پس خیر مقدم نمی گی.

-چرا خوش اومدی.

هر دو خندیدیم و مرا به اتاق خودش برد.تخت خواب و کمد و آینۀ اتاق فرزانه به رنگ صورتی بود.

فرزانه گفت: صبر کن تا برم و شربت بیارم.

گفتم: لازم نیست، نمی خواد.

-همینطوری که نمی شه گلوی خشک حرف زد.

روی دیوار دو قاب عکس دیده می شد،یکی فرزانه رو در موزۀ حیات وحش تهران نشون می داد و دیگری متعلق به مرصاد ،منصور و خودش؛هر سه لباس آبی به تن داشتند.

فرزانه داخل شد.یک ظرف کیک و سینی محتوی شربت در دست داشت.گفتم:

-هر وقت میام خودت رو به زحمت می اندازی.

-تو بیا باقی اون به جهنم.

خندیدم و گفتم: عجب مهمان نواز!

-سایه ات سنگین شده،این طرفا کم آفتابی می شی!

-چه کنم؟ گرفتاری زیاد دارم.

-مانتو و مقنعه را در بیار،هیچ کس جز من و مادرم در خانه نیست و حالا حالاها هم نمی آیند.

آنها رو به چوب لباسی آویزون کردم و نشستم.پرسید: با درسهات چه می کنی؟

-خسته شدم و کمی پشیمون.

-من هم به این نتیجه رسیدم که چقدر دیونه بودم که دانشگاه شرکت کردم.

-هر دو تنبل هستیم.حالا خوب شد پزشکی قبول نشدیم،والا کارمون زار بود.

خندید و گفت: گور پدر درس و دانشگاه.

از داخل کمد آلبومی بزرگ در آورد که جلد صورتی داشتگفتم: فرزانه تو و صورتی با هم متولد شدین.

لبخندی زد و گفت: البته من هم صورتی رو دوست دارم،اما انتخاب اولیه اون دست مرصاد بود.اون برای خودش آبی و برای من صورتی رو انتخاب کرد.معتقد است که در خونۀ بی روح زندگی کردن وحشتناک ست.البته اگه به تمام خواسته های اون جامۀ عمل می پوشاندیم، حالا در میان جنگل زندگی می کردیم.

-حالا چرا جنگل؟

-آخه تصمیم گرفته بود که کل دیوارها رو با نقاشی تزیین کنه، اما خوشبختانه همه مخالفت کردند.

-فکر می کنم که خیلی زیبا می شد.

-وا......تو هم که کم نداری، هر زمان ازدواج کردی و به خانه خودت رفتی می گم نقاش بیاد.

-نه نه از لطفت ممنونم، تا اون موقع صد در صد پیکاسو شدم و از دست خودم بر میاد.

-نترس بابا، می خواستم امتحانت کنم.

-مگه اقا مرصاد نقاشی هم می کنند؟

-یک زمانی بله.طرف های پارک ساعی امرزشگاه داشت.ولی وقتی پزشکی قبول شد،آموشگاه رو به چند نفر از دوستاش سپرد، الان هم اونها اونجا رو می چرخونند.

-راست می گی؟ اصلا فکر نمی کردم.

-از بچگی هر دو استعدادشون بهتر از من بود،نمی دونم من چرا اینقدر خنگ هستم.

خندیدم و گفتم: تو به من رفتی.آقا منصور چطور؟

-نه، منصور در یکی از استخرها نجات غریق بود. مرصاد هم بلده، ولی من تا حدی که غرق نشم.

-من که هیچ وقت شنا یاد نمی گیرم،چون می ترسم.

-ماهی رو هر وقت از آب بکیری تازه ست.هنوز کلاسهای دورۀ جدید شروع نشده.

-یعنی چی؟

-ثبت نام کن برو کلاس، با سه شماره یاد می گیری.همون استخری که منصور می رفت.

سرخ شدم و گفتم: شوخی هم حدی داره.

خندید و گفت: چقدر خنگی! صبح ها خانوم ها هستند.

نگاهم به ساعت افتاد گفتم:وای دیرم شد، کلاس دارم.

-تو که الان اومدی؟

-فوق العاده گذاشتند،باید برم.فقط نیم ساعت وقت دارم.

-صبر کن من هم لباس بپوشم.همراهت میام.با تاکسی می ریم.

-پس عجله کن.

هر دو به سرعت آماده شدیم و پس از خداحافظی بت سیمین خانوم گفتم: مامان گفتند اگه خونه هستید،عصری سری به شما بزنند.

-بله دخترم هستم،منتظرم.فرزانه جان صبر کن منصور که اومد شمارو می رسونه.

-نه مامان،شقایق عجه داره،ممکنه دیر برسیم.حالا با هم تا سر خیابون می ریم،اگه اومد بهتر......والا تاکسی می گیریم.

-به سلامت خوش اومدین.

هنگام بستن بند کفشهایم صدای بوق و توقف ماشینی را شنیدم.فرزانه گفت: آخ جون، منصور یه لحظه صبر کن.سپس خارج شد و بعد از مدتی برگشت و گفت: بریم ما رو می رسونه.

سوار ماشین شدم و گفتم: سلام آقا منصور.

-سلام حال شما چطوره، خانواده خوب هستند؟

-خیلی ممنون.

-چند لحظه منتظر بشین،اشکالی نداره؟

-اگه زیاد طول نکشه، نه.

به داخل خانه رفت و پس از مدتی با کیفی برگشت.فرزانه گفت: می خوای بری شنا؟

-معلوم نیست ، شاید.

فرزانه جلو نشست و من پشت سر او،یک طرفه نشسته بود که پشتش به من نباشه.گفتم: راحت بشین، گل پشت و رو نداره.

لبخندی زد و گفت: بلبل هم پشت گل می شینه.

منصور از آینه نگاهی به من انداخت و گفت: خوب تعارف تیکه پاره هم می کنین.

فرزانه گفت: منصور جان سریع تر، ساعت ده و سی دقیقه کلاس داره.

گفتم: نه عجله نکنید.اگه کمی دیر برسم بهتره تاهیچ وقت نرسم.

هر دو خندیدند و در حالی که کمی سرعت ماشین رو زیاد می کرد گفت: نترسید، اونقدر ها هم رانندگیم بد نیست.

سرخ دم و گفتم: منظورم اصلا این نبود.

-نگران نباشید.من با این حرفها ناراحت نمی شم.

فرزانه گفت: مرصاد کجاست؟صبح با هم بودید؟

-رفتیم خونۀ خاله.فرهاد پیشنهاد داد به استخر بریم.من هم اومدم ساک شنا رو بردارم.

گفتم: پس مزاحمتون شدیم.

-نه بابا، از همون مسیر می رم.

فرزانه گفت: فیروزه چطور بود؟

-خوب، سلام رسوند.اگه می خوای تو هم بیا بریم.

-نه با شقایق می رم.درضمن فرهاد هم هست، پس محاله بیام.

منصور خندید و گفت: فرهاد با ما به استخر میاد.

-اگه منو ببینه، حتما صرف نظر میکنه.سلام منو برسون.

-به کی؟ فرهاد.

اخمی کرد و گفت: نخیر فروزه.

-ای بابا چرا نمی ذاری پسر خالۀ ما سرو سامون بگیره.

با فهمیدن ماجرا،لبخندی بر لبم نشست و گفت: پس تو هم بله.حالا ما نامحرم شدیم.

-نه بابا، منصور یه چیزی گفت،ساده، باور کردی؟

خندیدم و گفتم: به هر حال تبریکات صمیمانه مرا بپذیر. منصور خان ممنونم.پیاده میشم.

منصور که از حرف من هنوز لبخند ه لب داشت، توقف کرد و گفت: ببخشید اگه دیر رسیدید.

-خواهش می کنم، خداحافظ.

-خدا نگه دار، باز هم به ما سر بزنید.

وارد دانشگاه شدم و با عجله از پله ها بالا رفتم.بین راه یکی از بچه ها گفت: کجایی؟ تا استاد تاخیر نزذه عجله کن.

-راست می گی؟

-زود باش.

با اجازۀ استاد روی صندلی نشستم.قلبم به شدت می تپیدونازنین جای درس رو نشونم داد .پس از باز کردن کتاب ،نفس راحتی کشیدم.زمانی که کلاس تموم شد،رمق ایستادن نداشتم.با نازنین به کافی شاپ دانشکده رفتیم و سفارش دو لیوان چای دادم.نازنین گفت:

-برات خواستگار پیدا شده.

-برای من! کیه؟

-خواستگار خواهرت.

-کجا منو دیده؟

-نمی دونم.

خندیدم و گفتم: چه آدم پررویی! اولا تا شادی ازدواج نکنه، من نمی تونم ازدواج کنم،ثانیا من اصلا ازدواج نمی کنم،اون هم با خاستگار خواهرم.

-پس به اون بگم؟جوابت منفیه؟

-به اون و هر کس دیگه ای که تو رو واسطه قرار داد.

هنگامی که به خانه رفتم،اونقدر خسته بودم که با همون لباسها خوابم برد. مامان موقع شام صدام کرد و پس از صرف شام، بلافاصله به تختم رفتم و تا صبح یکسره خوابیدم.
.........................................................................................................فصل ششم



فرید چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی گرفته بود. به اتفاق شیلا به تهران اومدند.شروین هم تونسته بود پنج شنبه شب به تهران برگرده.عصر پنج شنبه، شیلا، مامان و شادی مشغول بستن لوازم سفر یک روزۀ فردا بودند.پدر برای خرید بیرون رفته بود و شروین و فرید هم در حال بازی شطرنج بودند. روی کاناپه دراز کشیدم و رمان جالبی را که نیمه تمام مونده بود به دست گرفتم و مشغول مطالعه شدم.

شادی با عصبانیت به من نزدیک شد و گفت: حالا چه وقت مطالعه ست پروفسور؟ بلند شو به ما کمک کن.

-طلبکاری؟ نمی تونی همین رو درست بگی.

با بی حوصلگی بلند شدم.فرید نگاهی به من انداخت و گفت:خسته نباشید.

شروین لبخندی زد و گفت: حالت رو گرفتند، عجب آدمای ضد حالی!

هیچی نگفتم.به دنبال شادی روانه اتاق شدم.شروین منو صدا زد و گفت:با آقای بهاری تماس بگیر و فردا رو یادآوری کن.

-چرا من؟

-چون همیشه فرزانه گوشی رو بر میداره.

تلفن رو برداشتم و شمارۀ آقای بهاری رو گرفتم.پس از شنیدن چند بوق صدای گرم و آمرانه ای شنیدم.کمی مکث کردم، انتظار فرزانه رو داشتم.این بود که جا خوردم.صدای الو الو بفرمایید توی گوشی پیچید.

گفتم: الو سلام حال شما خوبه؟

-بله.شما؟

-شقایق هستم.

-آه حال شما چطوره؟ می بخشید نشناختم.

-خواهش می کنم،خوبم. تماس گرفتم جهت یادآوری فردا.

-مگه میشه فراموش کرد.

-ببخشید آقا منصور، فرزانه هست؟

-مرصاد هستم.شما آخر هم ما رو به جا نمی آورید.گوشی حظورتون من خداحافظی می کنم.

-خداحافظ ، سلام برسونید.

-بزرگی شما رو می رسونم.

از خنگی خودم حرصم گرفت.با خود گفتم"دیگه صداشون که قابل تشخیصه،چطور همه اونها رو می شناسن به جز من"

فرزانه پس از سلام و احوالپرسی گفت: عصری بیا اینجا کار واجبی دارم.

-ما که همدیگرو فردا می بینیم،فردا کارت رو بگو.می خواستم حالت رو بپرسم.

-باید بیای ببینی؟

-اذیت نکن، اگه تونستم میام.

-من منتظرم خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم.

شیلا با سینی چای وارد شد.سینی رو از دستش گرفتم و گفتم: تو برو بشین.

مامان گفت: راست میگه، دست به هیچ چیز نزن.

فرید گفت: لوسش می کنینیا.

شیلا با دلخوری گفت: فرید من لوس می شم؟!

-نه عزیزم.

صدای زنگ در بلند شد و بعد از لحظاتی پدر با دست های پر وارد شد.من و شروین به کمک او رفتیم و پاکتهای میوه رو از دست او گرفتیم.عصر به شادی پیشنهاد دادم که او هم همراهم بیاید،قبول کرد و با هم به خانۀ آقای بهاری رفتیم.

در طول راه شادی گفت: خیلی زود باید برگردیم.مامان گفت که دیر وقت نشه.

-حواسم هست.

-اصلا می گم تو نریم.

-اگه فرزانه متقاعد شد چشم.

شادی شاسی زنگ رو فشرد.به پنجره نگاه کردیم.فرزانه به پایین نگاه کرد و گفت:چه خوب کردی شادی جان رو هم آوردی، اف اف خرابه، صبر کنید اومدم.

گفتم : فرزانه جان مزاحم نمی شیم.

-چرا؟ یعنی چی؟

-یعنی که کار داریم، فردا می خوایم بریم، چون گفتی منتظر هستی اومدیم.

شادی گفت: آره دیگه فرزانه جان، شما بیا دم در.

-چند لحظه کارتون رو بدید به کارگر،صبر کنید اومدم.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید،نمی دونم کدوم بودند، در حالی که حوله ای به روی سرو صورتش بود در رو باز کرد، هو دو تعجب کردیم.با گفتن چه دیر کردی به سمت راهرو رفت.به هم لبخند زدیم.حدس زدم که مارو اشتباه گرفته.به سمت در برگشت و حوله رو برداشت.با دیدن ما بی نهایت جا خورد و گفت: بخشید منتظر فرهاد بودم.

و با عجله دکمه هاش رو بست و گفت: بفرمایید.

من وشادی داخل خانه شدیم.آقا بابک با دیدن ما لبخندی بر لبش نشست.بلند شد و به ما خوش آمد گفت.در همین حین سیمین خانوم با رویی خندان از پله ها پایین اومد و ضمن بوسدن ما گفت: چه عجب از شادی جان!

شادی گفت: تو رو خدا نگین، ما که هرروز اینجاییم.

-این چه حرفیه، خوشحالمون می کنید.

من گفتم: فرزانه کجاست؟

-بالا تو اتاق خودش.

همراه شادی به طبقه بالا رفتیم.خانه آنها دوبلکس بود.به محض اینکه می خواستم در اتاق رو باز کنم.مرصاد از اتاق بقلی خارج شد و گفت: الان میاد، گفت زود یه دوش می گیرم و میام.

شادی گفت: آقا مرصاد، مامان گفتند که کارتون دارند.

-چشم الان میرم، درضمن اگه کارتون خیلی فوری ست، حمام اونجاست.

گفتم : نه منتظر می مونیم.

به شادی گفتم: شادی تو چطور این دو نفر رو می شناسی؟ یعنی از هم تشخیص می دی؟ من که همیشه اشتباه می کنم.

لبخندی زد و گفت: از حالت حرف زدنشان و کارهاشون.

-آخه چطوری؟ صداشون که خیلی شبیه همه.

-مرصاد اکثر اوقات قاطع و بدون شوخی حرف میزنه، اما منصور همیشه در گفته هاش لحن شوخی رو به کار می بره.زمانی هم که هر دو ساکت هستند ، از روی حلقه ظریفی که بر انگشت دست مرصاد هست، در ثانی بند ساعتهاشون.راه برای تشخیص اونها فراونه.

گفتم: عجب چشم های تیزی، هرچند ساعت ها رو خودم کشف کرده بودم.

خندید و گفت: چشم های من تیز نیست.ببخشیدا! تو یه مقدار پرتی.

-به هر حال ممنونم که کمکم کردی.پیشنهاد می کنم تا فرزانه بیاد به کمک سیمین خانوم بریم.

-فکر خوبیه، موافقم.

سیمین خانوم مشغول جمع آوری وسایل فردا بود.همراه شادی کمی به او کمک کردیم و سپس همه برای صرف چای دور میز نشستیم.در این اثنا فرزانه با صورتی سرخ وارد شد.گفتم: تو که می خواستی در رو باز کنی؟چی شد یک دفعه؟

خندید و گفت: وقتی چشمم به حمام افتاد ،پام شل شد و افتادم داخل وان.

همه خندیدیم.شادی گفت: فرزانه جان، زودتر کار مهم رو بگو که ما باید هرچه زودتر برگردیم.

-چای رو بخورید و بریم بالا.

آقا بابک گفت: پسر ها دیر شد.

مرصاد و منصور با پیراهن نیمه آستین کرمی رنگ و شلوار لی خوش دوخت پایی اومدند. از بچگی دو قلوها رو دوست داشتم، خصوصا وقتی تمام لباسهاشون مثه هم بود. یکی از اونها به میز نزدیک شد و سوییچ رو برداشت دستپاچه شدم و سلام کردم.خندید و گفت: ما که قبلا با هم سلام و احوالپرسی کردیم.

شادی نیشگونی از پام گرفت و زیر لب گفت: آبرومون رو بردی.منصور هم بعد از احوالپرسی به سیمین خانوم گفت: مامان منو مرصاد با فرهاد قرار داریم،نگران نباشین اگه دیر کردیم، ولی برای شام هر سه به اینجا میایم.

مرصاد لبخندی زد و گفت: فرزانه فکری برای خودت بردار.

فرزانه گفت: لطفا برین که از گردش جا نمونید، تابلوهات کجاست؟

سیمین خانوم گفت:آرام برین، خیابونها شلوغه.

-مطمئن باشین.

همراه فرزانه به طبقه بالا رفتیم.فرزانه گفت: مرصاد بعد از مدتها کارهایش رو در آورده، این بود که تماس گرفتم و گفتم بیاین که ببینیم.چی شده که شادی از خونه در اومده.

گفتم: آخه شادی این روزها سخت گرفتاره، هم مشغله فکری و هم بیمارستان.

-امر خیری در پیشه؟

-بود، ولی همرو فراری دادیم.

شادی با نگاهی غضبناک گفت: چه بلبل زبون شدی؟

فرزانه با صدای بلند خندید و ما رو به اتاق مرصاد برد.تختی که در اتاق بود به رنگ آبی تیره و دو فرش دستباف زمینه سرمه ای با نقش های زیبایی پهن شده بود. میز و صندلی کرم در قسمت دیگه اتاق دیده می شد.دو قاب نصب شده بر دیوارها جلوه ی اتاق رو دو چندان می کرد.قاب عکسی که روی میز کامپیوتر قرار داشت، دو برادر رو دست بر گردن هم نشون می داد.

شادی دستم رو گرفت و گفت: روح دیدی یا در عالم هپروتی؟

لبخندی زدم و گفتم: هیچ کدوم.

ضاهر اتاق معلوم بود که ظاهر اتاق قصد تغییر دکور اون رو داره.بر روی تخت حوله ای افتاده بود و سه آلبوم دیده می شد و شش تابلوی که بر روی هم در وسط اتاق افتاده بود و کتابهای فراوانی که در گوشه اتاق ریخته بود.فرزانه گفت:به اتاق مرتب و منظم برادرم خوش آمدید.

شادی گفت: وای، من که اصلا طاقت ندارم اتاق اینطوری باشه، دیوانه میشم.

فرزانه گفت: مرصاد بر عکس منصوره، می گه دوست دارم دور و برم شلوغ باشه.البته نه تا این حد، مثلا داره اتاقش رو تغییر دکور میده.برای همین تا این حد به هم ریخته ست.

تابلوها رو کنار دیوار چید و با لحن جالبی گفت: از نقاش بزرگ پیکاسو دعوت می شود نظر خود را اعلام کنند.
شادی گفت: پس سالوادور سالی چی؟

-خواهش می کنم،هیات داوران بفرمایید.

تابلوها بی نظیر بود.هیچ ایرادی در هیچ کدوم نبود.از تابلوهای خودم که اونقدر تشویقم می کردند خجالت کشیدم.یکی از تابلوها غروب خورشید بود و موجهای بلندی که با شدت تمام به صخره ها خورده بود.در قسمتی از تابلو که آسمان رنگ روشن تری داشت، این عبارت به چشم می خورد:

عشقم دریاست.تمام شعرهایم از تو می گویند.

نگاه بی قرارم،خسته از فردایی دگر است.

تابلوی دیگر، یک اتاق کاهگلی قدیمی بود با پنجره ای نیمه باز،سقف اتاق چوبی بود و چند گلدان شمعدانی جلوی پنجره دیده می شد.در کنار اتاق، کوچه ای بود بی انتها که پر از گل بود و نهر آبی از وسط اون می گذشت.تابلوی دیگه تصویری ا خود مرصاد بود،آنچنان زیبا به تصویر کشیده شده بود که گویی با انسان حرف میزد.دیگری تصویری از یک میز صندلی چوبی کهنه بود.روی میز یک کاسه آبگوشت با گوشتکوبی درون آن، همراه دو تکه نان سنگک و چند تربچه و پیازچه.

دو تابلوی دیگه منظره بود: یکی بهار، یکی تابستان.

فرزانه گفت: بفرمایید دیزی میل کنید.

گفتم: نگو که دهنم آب افتاد.

-حالا نظرتون راجع تابلوها چیه؟

-عالی، حرف نداره.

فرزانه لبخندی زد و گفت: داداش منو دست کم گرفتی.

شادی دستم رو گرفت و به کنار کمد برد و گفت: این تو هستی؟

-آره ، من اینجا چه می کنم؟

فرزانه گفت: از دست شادی! این تابلو رو می خواستم آخر نشونت بدم.

شادی گفت: همون نیست که تعریفش می کردی؟

تابلو کنار دریا رو نشون می داد: من عصبانی و رنگی، او خندان و شاد.

گفتم: حالا نه اینکه خیلی شیرین بود! به تصویر هم کشیده.

فرزانه گفت: عجب دل پری داری!اگه یه بار دیگه چنین اتفاقی بیفته چه می کنی؟

گفتم::آنچنان سیلی محکمی نثارش خواهم کرد که اشکش سرازیر بشه.

با لبخندی گفت: مگه من مرده باشم.

ناگهان صدای سیمین خانوم که مارو به پای تلفن می خوند رشته صحبت رو از دستمون گرفت.شادی با دیدن ساعت محکم زد روس دستش و گفت: خاک بر سرم، ساعت نه سی دقیقه شد، چه کار کنیم؟

گفتم: برو ببین مامان چی میگه تا من آماده شم.از زمان یادمون رفت.

-خودت برو، می خوای همه کاسه کوزه ها سر من بشکنه.

با عجله در اتاق رو گشودم و عقب عقب به بیرون رفتم که محکم به چیزی برخورد کردم و متعاقب اون صدای خندۀ شادی وفرزانه.با دیدن مرصاد بر جا خشکم زد.سرخ شدم و گفتم: ببخشید.اگه اجازه بدین تلفن.....

-برای همین اومدم که صداتون کنم.

پس از برداشتن گوشی و صدای فریاد مامان،غرق در خجالت و عرق شدم.گفتم:

-سلام مامان جون الان حرکتی می کنیم.

-سلام و زهز مار! معلوم هست کدوم گوری هستین؟

فرید گوشی رو از مامان گرفت و گفت: سلام، زود بیاین که فمر در عقربه.

-فرید جان تورو خدا مامانو آروم کن الان میایم.

-خیالت راحت، همگی با یه لنگه دمپایی دم در منتظریم، خداحافظ.

-خدا نگه دار.

شادی آماده بود.د حالی که روسری ام رو بر سرم محکم می کردم گفتم: اگه اجازه بدین ما دیگه بریم.

سیمین خانوم گفت: کجا؟ شام پیش ما باشید.

-خیلی ممنون، تا الان هم به اندازه کافی دیر شده.

-هر جور صلاح می دونی، اصرار نمی کنم.

آقا بابک گفت: این وقت شب صلاح نیست تنها برین، صبر کنید بگم بچه ها شما رو برسونند.

از راه پله ها منصور رو صدا زد.مرصاد بعد از چند لحظه بالا اومد و گفت: بله بابا.بچه ها دارند تنیس بازی می کنند.

-می خوام که بچه ها رو برسونی، دیر وقته.

-چشم اگه حاضر هستین بریم.

-بله ما حاضریم.

فرزانه گفت: با گرمکن! لباس عوض نمی کنی؟

-نه سریع میام.بریم،فعلا خداحافظ.

-خدا نگه دار، آهسته برو مادر.

منصور از پله ها بالا اومد و گفت: چی شده؟

-شماها مشغول باشید، سه ثانیه ای اومدم.

-کجا؟

-خانوم ها رو برسونم.

مرد جوانی هم به دنبال منصور اومد.حدس زدم که فرهاد باشه.سلام گرمی به ما کرد و گفت: از آشنایتون خوشوقتم.

شادی گفت: ما هم همینطور،شما باید فرهاد خان باشید.

-بله، درست حدس زدید.

گفتم: حسابی مزاحم شما شدیم، باید ببخشید.

- خوهش می کنم.

منصور فرهاد رو به پذیرایی راهنمایی کرد و گفت: تا مرصاد بیاد کمی او خودمون پذیرایی کنیم.

هنگامی که او پشت فرمون قرار گرفت، آینه رو تنظیم کرد و سپس حرکت کرد.من پشت مرصاد نشستم.

در طول مسیر گفتم: حسابی دیر شد، باید ضمانت ما رو بکنید.

-ولی من ضامن معتبری نیستم.

-فقط نیاز به یک ضامنه، معتبر یا غیر معتبر توفیری نداره.

لبخندی زد و گفت: که اینطور.

شادی گفت: قرار بود دو ساعته برگردیم، اما تابلوهای زیباتون زمان رو از یادمون برد.

-بهانه اش رو سر تابلوها نزارین.

گفتم: شاگرد قبول نمی کنید؟ کارتون حرف نداره.

-آموزشگاه مدتهاست که دیگه زیر نظر من نیست.

-شاگرد خصوصی چطور؟

-تا چه کسی باشه؟

-من و شادی.

-شادی خانوم از همین حالا، ولی شما رو نمی تونم.

-چرا؟

- شاگرد پر چونه دوست ندارم.

- لطفا نگه دارید، پیاده میشیم.

شادی گفت: جدی که نمی گی؟

-هیچ وقت انقدر جدی نبودم.

مرصاد گفت: آه خدایا، ببخشید شوخی بود.

-شما همیشه حرفهاتون رو در لفاف می زنید و بعد می گین شوخی بود.

مرصاد توقف کرد و گفت: قصد بدی نداشتم.

شادی گفت: شما که حرف بدی نزدین ، این شقایقه که ظرفیت شوخی رو نداره.

در رو باز کردم و پیاده شدم و گفتم: همین که مارو تا نیمه بیشتر راه آوردین ممنونم.

شادی گفت: شقایق بچه نشو، دیر وقته، نگران میشن.

-چیزی که زیاده تاکسی.

از ماشین پیاده شد و گفت: شما دو نفر به من سپرده شدین، پس باید من شمارو تحویل بدم نه تاکسی.

به حرفهاش اعتنایی نکردم و به سمت دیگر خیابان رفتم.دنبالم دوید و فریاد زد:

-بسه دیگه، بیا سوار شو...... من اصلا حال خوشی ندارم.

از قیافه مضطرب و ناراحتش خنده ام گرفت. سوار ماشین شدیم.اخم هاش رو در هم کشید و دیگه تا زمانی که جلوی در خانه نگه داشت، کوچکترین کلامی بین ما رد و بدل نشد.او هم همراه ما پیاده شد.

شادی زنگ رو فشرد و با دیدن مامان ، فرید و پدر به انتظار یک دعوای درست و حسابی ماندم.مرصاد سلام کرد.پدر و فرید با او دست دادند و گفتند:باعث زحمت شما شد.

لبخندی زد و گفت: نه این چه حرفیه!

مامان با عصبانیت گفت: می خواستید شب هم بمونید.

پدر نگاهی به ما انداخت و خشمش رو فرو خورد.مرصاد که پی به خرابی اوضاع برده بود گفت: اگه بچه ها تا این حد دیر کردن به خاطر پنچری ماشینه، پیش میاد دیگه.

فرید گفت: حالا چرا نمیاین تو.

-قربان شما.دیر وقته و خانه مهمان داریم، با اجازه.

پدر گفت: ساعت پنج ما دم در خانه شما هستیم.

-بسیار خب.

فرید گفت: مایو و حوله بردارید.

-فرید جان لباس شنا.

همگی خندیدیم.سوار ماشین شد و گفت: خداحافظ تا فردا.

سپس به من و شادی نگاهی انداخت و گفت: ببخشید این ماشین هم کار دستمون داد.

شادی لبخندی زد و هیچی نگفت و من هم گفتم : خیلی ممنون.

پاش رو روی پدال گاز گذاشت و چند دقیقه بعد هیچ اثری از او نبود.همه داخل خانه شدیم.مامان تا آخر شب با هردوی ما بی اعتنا بود. هنگام خواب صورت مامان و پدر رو بوسیدیم و عذر خواهی کردیم.



گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#3
فصل ششم



فرید چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی گرفته بود. به اتفاق شیلا به تهران اومدند.شروین هم تونسته بود پنج شنبه شب به تهران برگرده.عصر پنج شنبه، شیلا، مامان و شادی مشغول بستن لوازم سفر یک روزۀ فردا بودند.پدر برای خرید بیرون رفته بود و شروین و فرید هم در حال بازی شطرنج بودند. روی کاناپه دراز کشیدم و رمان جالبی را که نیمه تمام مونده بود به دست گرفتم و مشغول مطالعه شدم.

شادی با عصبانیت به من نزدیک شد و گفت: حالا چه وقت مطالعه ست پروفسور؟ بلند شو به ما کمک کن.

-طلبکاری؟ نمی تونی همین رو درست بگی.

با بی حوصلگی بلند شدم.فرید نگاهی به من انداخت و گفت:خسته نباشید.

شروین لبخندی زد و گفت: حالت رو گرفتند، عجب آدمای ضد حالی!

هیچی نگفتم.به دنبال شادی روانه اتاق شدم.شروین منو صدا زد و گفت:با آقای بهاری تماس بگیر و فردا رو یادآوری کن.

-چرا من؟

-چون همیشه فرزانه گوشی رو بر میداره.

تلفن رو برداشتم و شمارۀ آقای بهاری رو گرفتم.پس از شنیدن چند بوق صدای گرم و آمرانه ای شنیدم.کمی مکث کردم، انتظار فرزانه رو داشتم.این بود که جا خوردم.صدای الو الو بفرمایید توی گوشی پیچید.

گفتم: الو سلام حال شما خوبه؟

-بله.شما؟

-شقایق هستم.

-آه حال شما چطوره؟ می بخشید نشناختم.

-خواهش می کنم،خوبم. تماس گرفتم جهت یادآوری فردا.

-مگه میشه فراموش کرد.

-ببخشید آقا منصور، فرزانه هست؟

-مرصاد هستم.شما آخر هم ما رو به جا نمی آورید.گوشی حظورتون من خداحافظی می کنم.

-خداحافظ ، سلام برسونید.

-بزرگی شما رو می رسونم.

از خنگی خودم حرصم گرفت.با خود گفتم"دیگه صداشون که قابل تشخیصه،چطور همه اونها رو می شناسن به جز من"

فرزانه پس از سلام و احوالپرسی گفت: عصری بیا اینجا کار واجبی دارم.

-ما که همدیگرو فردا می بینیم،فردا کارت رو بگو.می خواستم حالت رو بپرسم.

-باید بیای ببینی؟

-اذیت نکن، اگه تونستم میام.

-من منتظرم خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم.

شیلا با سینی چای وارد شد.سینی رو از دستش گرفتم و گفتم: تو برو بشین.

مامان گفت: راست میگه، دست به هیچ چیز نزن.

فرید گفت: لوسش می کنینیا.

شیلا با دلخوری گفت: فرید من لوس می شم؟!

-نه عزیزم.

صدای زنگ در بلند شد و بعد از لحظاتی پدر با دست های پر وارد شد.من و شروین به کمک او رفتیم و پاکتهای میوه رو از دست او گرفتیم.عصر به شادی پیشنهاد دادم که او هم همراهم بیاید،قبول کرد و با هم به خانۀ آقای بهاری رفتیم.

در طول راه شادی گفت: خیلی زود باید برگردیم.مامان گفت که دیر وقت نشه.

-حواسم هست.

-اصلا می گم تو نریم.

-اگه فرزانه متقاعد شد چشم.

شادی شاسی زنگ رو فشرد.به پنجره نگاه کردیم.فرزانه به پایین نگاه کرد و گفت:چه خوب کردی شادی جان رو هم آوردی، اف اف خرابه، صبر کنید اومدم.

گفتم : فرزانه جان مزاحم نمی شیم.

-چرا؟ یعنی چی؟

-یعنی که کار داریم، فردا می خوایم بریم، چون گفتی منتظر هستی اومدیم.

شادی گفت: آره دیگه فرزانه جان، شما بیا دم در.

-چند لحظه کارتون رو بدید به کارگر،صبر کنید اومدم.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید،نمی دونم کدوم بودند، در حالی که حوله ای به روی سرو صورتش بود در رو باز کرد، هو دو تعجب کردیم.با گفتن چه دیر کردی به سمت راهرو رفت.به هم لبخند زدیم.حدس زدم که مارو اشتباه گرفته.به سمت در برگشت و حوله رو برداشت.با دیدن ما بی نهایت جا خورد و گفت: بخشید منتظر فرهاد بودم.

و با عجله دکمه هاش رو بست و گفت: بفرمایید.

من وشادی داخل خانه شدیم.آقا بابک با دیدن ما لبخندی بر لبش نشست.بلند شد و به ما خوش آمد گفت.در همین حین سیمین خانوم با رویی خندان از پله ها پایین اومد و ضمن بوسدن ما گفت: چه عجب از شادی جان!

شادی گفت: تو رو خدا نگین، ما که هرروز اینجاییم.

-این چه حرفیه، خوشحالمون می کنید.

من گفتم: فرزانه کجاست؟

-بالا تو اتاق خودش.

همراه شادی به طبقه بالا رفتیم.خانه آنها دوبلکس بود.به محض اینکه می خواستم در اتاق رو باز کنم.مرصاد از اتاق بقلی خارج شد و گفت: الان میاد، گفت زود یه دوش می گیرم و میام.

شادی گفت: آقا مرصاد، مامان گفتند که کارتون دارند.

-چشم الان میرم، درضمن اگه کارتون خیلی فوری ست، حمام اونجاست.

گفتم : نه منتظر می مونیم.

به شادی گفتم: شادی تو چطور این دو نفر رو می شناسی؟ یعنی از هم تشخیص می دی؟ من که همیشه اشتباه می کنم.

لبخندی زد و گفت: از حالت حرف زدنشان و کارهاشون.

-آخه چطوری؟ صداشون که خیلی شبیه همه.

-مرصاد اکثر اوقات قاطع و بدون شوخی حرف میزنه، اما منصور همیشه در گفته هاش لحن شوخی رو به کار می بره.زمانی هم که هر دو ساکت هستند ، از روی حلقه ظریفی که بر انگشت دست مرصاد هست، در ثانی بند ساعتهاشون.راه برای تشخیص اونها فراونه.

گفتم: عجب چشم های تیزی، هرچند ساعت ها رو خودم کشف کرده بودم.

خندید و گفت: چشم های من تیز نیست.ببخشیدا! تو یه مقدار پرتی.

-به هر حال ممنونم که کمکم کردی.پیشنهاد می کنم تا فرزانه بیاد به کمک سیمین خانوم بریم.

-فکر خوبیه، موافقم.

سیمین خانوم مشغول جمع آوری وسایل فردا بود.همراه شادی کمی به او کمک کردیم و سپس همه برای صرف چای دور میز نشستیم.در این اثنا فرزانه با صورتی سرخ وارد شد.گفتم: تو که می خواستی در رو باز کنی؟چی شد یک دفعه؟

خندید و گفت: وقتی چشمم به حمام افتاد ،پام شل شد و افتادم داخل وان.

همه خندیدیم.شادی گفت: فرزانه جان، زودتر کار مهم رو بگو که ما باید هرچه زودتر برگردیم.

-چای رو بخورید و بریم بالا.

آقا بابک گفت: پسر ها دیر شد.

مرصاد و منصور با پیراهن نیمه آستین کرمی رنگ و شلوار لی خوش دوخت پایی اومدند. از بچگی دو قلوها رو دوست داشتم، خصوصا وقتی تمام لباسهاشون مثه هم بود. یکی از اونها به میز نزدیک شد و سوییچ رو برداشت دستپاچه شدم و سلام کردم.خندید و گفت: ما که قبلا با هم سلام و احوالپرسی کردیم.

شادی نیشگونی از پام گرفت و زیر لب گفت: آبرومون رو بردی.منصور هم بعد از احوالپرسی به سیمین خانوم گفت: مامان منو مرصاد با فرهاد قرار داریم،نگران نباشین اگه دیر کردیم، ولی برای شام هر سه به اینجا میایم.

مرصاد لبخندی زد و گفت: فرزانه فکری برای خودت بردار.

فرزانه گفت: لطفا برین که از گردش جا نمونید، تابلوهات کجاست؟

سیمین خانوم گفت:آرام برین، خیابونها شلوغه.

-مطمئن باشین.

همراه فرزانه به طبقه بالا رفتیم.فرزانه گفت: مرصاد بعد از مدتها کارهایش رو در آورده، این بود که تماس گرفتم و گفتم بیاین که ببینیم.چی شده که شادی از خونه در اومده.

گفتم: آخه شادی این روزها سخت گرفتاره، هم مشغله فکری و هم بیمارستان.

-امر خیری در پیشه؟

-بود، ولی همرو فراری دادیم.

شادی با نگاهی غضبناک گفت: چه بلبل زبون شدی؟

فرزانه با صدای بلند خندید و ما رو به اتاق مرصاد برد.تختی که در اتاق بود به رنگ آبی تیره و دو فرش دستباف زمینه سرمه ای با نقش های زیبایی پهن شده بود. میز و صندلی کرم در قسمت دیگه اتاق دیده می شد.دو قاب نصب شده بر دیوارها جلوه ی اتاق رو دو چندان می کرد.قاب عکسی که روی میز کامپیوتر قرار داشت، دو برادر رو دست بر گردن هم نشون می داد.

شادی دستم رو گرفت و گفت: روح دیدی یا در عالم هپروتی؟

لبخندی زدم و گفتم: هیچ کدوم.

ضاهر اتاق معلوم بود که ظاهر اتاق قصد تغییر دکور اون رو داره.بر روی تخت حوله ای افتاده بود و سه آلبوم دیده می شد و شش تابلوی که بر روی هم در وسط اتاق افتاده بود و کتابهای فراوانی که در گوشه اتاق ریخته بود.فرزانه گفت:به اتاق مرتب و منظم برادرم خوش آمدید.

شادی گفت: وای، من که اصلا طاقت ندارم اتاق اینطوری باشه، دیوانه میشم.

فرزانه گفت: مرصاد بر عکس منصوره، می گه دوست دارم دور و برم شلوغ باشه.البته نه تا این حد، مثلا داره اتاقش رو تغییر دکور میده.برای همین تا این حد به هم ریخته ست.

تابلوها رو کنار دیوار چید و با لحن جالبی گفت: از نقاش بزرگ پیکاسو دعوت می شود نظر خود را اعلام کنند.
شادی گفت: پس سالوادور سالی چی؟

-خواهش می کنم،هیات داوران بفرمایید.

تابلوها بی نظیر بود.هیچ ایرادی در هیچ کدوم نبود.از تابلوهای خودم که اونقدر تشویقم می کردند خجالت کشیدم.یکی از تابلوها غروب خورشید بود و موجهای بلندی که با شدت تمام به صخره ها خورده بود.در قسمتی از تابلو که آسمان رنگ روشن تری داشت، این عبارت به چشم می خورد:

عشقم دریاست.تمام شعرهایم از تو می گویند.

نگاه بی قرارم،خسته از فردایی دگر است.

تابلوی دیگر، یک اتاق کاهگلی قدیمی بود با پنجره ای نیمه باز،سقف اتاق چوبی بود و چند گلدان شمعدانی جلوی پنجره دیده می شد.در کنار اتاق، کوچه ای بود بی انتها که پر از گل بود و نهر آبی از وسط اون می گذشت.تابلوی دیگه تصویری ا خود مرصاد بود،آنچنان زیبا به تصویر کشیده شده بود که گویی با انسان حرف میزد.دیگری تصویری از یک میز صندلی چوبی کهنه بود.روی میز یک کاسه آبگوشت با گوشتکوبی درون آن، همراه دو تکه نان سنگک و چند تربچه و پیازچه.

دو تابلوی دیگه منظره بود: یکی بهار، یکی تابستان.

فرزانه گفت: بفرمایید دیزی میل کنید.

گفتم: نگو که دهنم آب افتاد.

-حالا نظرتون راجع تابلوها چیه؟

-عالی، حرف نداره.

فرزانه لبخندی زد و گفت: داداش منو دست کم گرفتی.

شادی دستم رو گرفت و به کنار کمد برد و گفت: این تو هستی؟

-آره ، من اینجا چه می کنم؟

فرزانه گفت: از دست شادی! این تابلو رو می خواستم آخر نشونت بدم.

شادی گفت: همون نیست که تعریفش می کردی؟

تابلو کنار دریا رو نشون می داد: من عصبانی و رنگی، او خندان و شاد.

گفتم: حالا نه اینکه خیلی شیرین بود! به تصویر هم کشیده.

فرزانه گفت: عجب دل پری داری!اگه یه بار دیگه چنین اتفاقی بیفته چه می کنی؟

گفتم::آنچنان سیلی محکمی نثارش خواهم کرد که اشکش سرازیر بشه.

با لبخندی گفت: مگه من مرده باشم.

ناگهان صدای سیمین خانوم که مارو به پای تلفن می خوند رشته صحبت رو از دستمون گرفت.شادی با دیدن ساعت محکم زد روس دستش و گفت: خاک بر سرم، ساعت نه سی دقیقه شد، چه کار کنیم؟

گفتم: برو ببین مامان چی میگه تا من آماده شم.از زمان یادمون رفت.

-خودت برو، می خوای همه کاسه کوزه ها سر من بشکنه.

با عجله در اتاق رو گشودم و عقب عقب به بیرون رفتم که محکم به چیزی برخورد کردم و متعاقب اون صدای خندۀ شادی وفرزانه.با دیدن مرصاد بر جا خشکم زد.سرخ شدم و گفتم: ببخشید.اگه اجازه بدین تلفن.....

-برای همین اومدم که صداتون کنم.

پس از برداشتن گوشی و صدای فریاد مامان،غرق در خجالت و عرق شدم.گفتم:

-سلام مامان جون الان حرکتی می کنیم.

-سلام و زهز مار! معلوم هست کدوم گوری هستین؟

فرید گوشی رو از مامان گرفت و گفت: سلام، زود بیاین که فمر در عقربه.

-فرید جان تورو خدا مامانو آروم کن الان میایم.

-خیالت راحت، همگی با یه لنگه دمپایی دم در منتظریم، خداحافظ.

-خدا نگه دار.

شادی آماده بود.د حالی که روسری ام رو بر سرم محکم می کردم گفتم: اگه اجازه بدین ما دیگه بریم.

سیمین خانوم گفت: کجا؟ شام پیش ما باشید.

-خیلی ممنون، تا الان هم به اندازه کافی دیر شده.

-هر جور صلاح می دونی، اصرار نمی کنم.

آقا بابک گفت: این وقت شب صلاح نیست تنها برین، صبر کنید بگم بچه ها شما رو برسونند.

از راه پله ها منصور رو صدا زد.مرصاد بعد از چند لحظه بالا اومد و گفت: بله بابا.بچه ها دارند تنیس بازی می کنند.

-می خوام که بچه ها رو برسونی، دیر وقته.

-چشم اگه حاضر هستین بریم.

-بله ما حاضریم.

فرزانه گفت: با گرمکن! لباس عوض نمی کنی؟

-نه سریع میام.بریم،فعلا خداحافظ.

-خدا نگه دار، آهسته برو مادر.

منصور از پله ها بالا اومد و گفت: چی شده؟

-شماها مشغول باشید، سه ثانیه ای اومدم.

-کجا؟

-خانوم ها رو برسونم.

مرد جوانی هم به دنبال منصور اومد.حدس زدم که فرهاد باشه.سلام گرمی به ما کرد و گفت: از آشنایتون خوشوقتم.

شادی گفت: ما هم همینطور،شما باید فرهاد خان باشید.

-بله، درست حدس زدید.

گفتم: حسابی مزاحم شما شدیم، باید ببخشید.

- خوهش می کنم.

منصور فرهاد رو به پذیرایی راهنمایی کرد و گفت: تا مرصاد بیاد کمی او خودمون پذیرایی کنیم.

هنگامی که او پشت فرمون قرار گرفت، آینه رو تنظیم کرد و سپس حرکت کرد.من پشت مرصاد نشستم.

در طول مسیر گفتم: حسابی دیر شد، باید ضمانت ما رو بکنید.

-ولی من ضامن معتبری نیستم.

-فقط نیاز به یک ضامنه، معتبر یا غیر معتبر توفیری نداره.

لبخندی زد و گفت: که اینطور.

شادی گفت: قرار بود دو ساعته برگردیم، اما تابلوهای زیباتون زمان رو از یادمون برد.

-بهانه اش رو سر تابلوها نزارین.

گفتم: شاگرد قبول نمی کنید؟ کارتون حرف نداره.

-آموزشگاه مدتهاست که دیگه زیر نظر من نیست.

-شاگرد خصوصی چطور؟

-تا چه کسی باشه؟

-من و شادی.

-شادی خانوم از همین حالا، ولی شما رو نمی تونم.

-چرا؟

- شاگرد پر چونه دوست ندارم.

- لطفا نگه دارید، پیاده میشیم.

شادی گفت: جدی که نمی گی؟

-هیچ وقت انقدر جدی نبودم.

مرصاد گفت: آه خدایا، ببخشید شوخی بود.

-شما همیشه حرفهاتون رو در لفاف می زنید و بعد می گین شوخی بود.

مرصاد توقف کرد و گفت: قصد بدی نداشتم.

شادی گفت: شما که حرف بدی نزدین ، این شقایقه که ظرفیت شوخی رو نداره.

در رو باز کردم و پیاده شدم و گفتم: همین که مارو تا نیمه بیشتر راه آوردین ممنونم.

شادی گفت: شقایق بچه نشو، دیر وقته، نگران میشن.

-چیزی که زیاده تاکسی.

از ماشین پیاده شد و گفت: شما دو نفر به من سپرده شدین، پس باید من شمارو تحویل بدم نه تاکسی.

به حرفهاش اعتنایی نکردم و به سمت دیگر خیابان رفتم.دنبالم دوید و فریاد زد:

-بسه دیگه، بیا سوار شو...... من اصلا حال خوشی ندارم.

از قیافه مضطرب و ناراحتش خنده ام گرفت. سوار ماشین شدیم.اخم هاش رو در هم کشید و دیگه تا زمانی که جلوی در خانه نگه داشت، کوچکترین کلامی بین ما رد و بدل نشد.او هم همراه ما پیاده شد.

شادی زنگ رو فشرد و با دیدن مامان ، فرید و پدر به انتظار یک دعوای درست و حسابی ماندم.مرصاد سلام کرد.پدر و فرید با او دست دادند و گفتند:باعث زحمت شما شد.

لبخندی زد و گفت: نه این چه حرفیه!

مامان با عصبانیت گفت: می خواستید شب هم بمونید.

پدر نگاهی به ما انداخت و خشمش رو فرو خورد.مرصاد که پی به خرابی اوضاع برده بود گفت: اگه بچه ها تا این حد دیر کردن به خاطر پنچری ماشینه، پیش میاد دیگه.

فرید گفت: حالا چرا نمیاین تو.

-قربان شما.دیر وقته و خانه مهمان داریم، با اجازه.

پدر گفت: ساعت پنج ما دم در خانه شما هستیم.

-بسیار خب.

فرید گفت: مایو و حوله بردارید.

-فرید جان لباس شنا.

همگی خندیدیم.سوار ماشین شد و گفت: خداحافظ تا فردا.

سپس به من و شادی نگاهی انداخت و گفت: ببخشید این ماشین هم کار دستمون داد.

شادی لبخندی زد و هیچی نگفت و من هم گفتم : خیلی ممنون.

پاش رو روی پدال گاز گذاشت و چند دقیقه بعد هیچ اثری از او نبود.همه داخل خانه شدیم.مامان تا آخر شب با هردوی ما بی اعتنا بود. هنگام خواب صورت مامان و پدر رو بوسیدیم و عذر خواهی کردیم.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#4
فصل هفتم



صبح زود شیلا با صدای بلند صدامون کرد.بدون اینکه صبحانه بخوریم، اسباب ها رو داخل ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم.فرید پشت فرمون نشست.شیلا و شروین هم همراه او رفتند.من و شادی هم با پدر و مامان رفتیم.هوای بهاری و نسیم خنکی که می وزید زیبایی طبیعت رو چند برابر می کرد. شور و هیجان زیادی داشتم و یک روز بسیار خوب رو پیش بینی می کردم.هنگامی که جلوی خونۀ آقای بهاری توقف کردیم، ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بود. پدر گفت: دیر شد چه بد!

آقا بابک در رو باز کرد و مارو دعوت به داخل کرد.پدر گفت: اگه آماده هستید بریم، دیر میشه.

فرید گفت: بله تا هوا هونز گرم نشده برسیم بهتره.

-راستش رو بخواین پسرها هنوز خوابند.

شروین گفت: ای بابا ما که گفتیم صبح زود میایم.

-شرمنده، دیشب تا دیروقت با فرهاد مشغول بازی بودند.اینه که هنوز خواب موندند.

-بفرمایید تو......هم صبحانه ای می خوریم و هم اونها رو بیدار می کنیم.

پدر گفت: چاره ای نیست.

به ماشین نزدیک شد و گفت: پیاده شین، اهل منزل خوابند.

مامان گفت: خیلی خب، بچه ها بریم داخل.

سیمین خانوم با مامان، شیلا و من و شادی روبوسی کرد و گفت: نمی شه حریف پسرها شد.

فرزانه با ما سلام و احوالپرسی کرد و به سیمین خانوم گفت: بیدار نمی شن.

-ای بابا، مگه قرص خواب خوردند!

-منصور رو بیدار می کنم میگه اول مرصاد و اون میگه اول منصور.فکر کردن که من توپ والیبالم.

فرید گفت: منو راهنمایی کنید تا به سر وقتشون برم.

فرزانه جلو رفت و گفت: همراهم بیاین.

چند لحظه بعد فرید و یکی از اونها پایین اومدند.او که حوله ای در دست داشت به همه سلام کرد.

چشمان قرمزش گویای کم خوابی دیشب بود.آقا بابک گفت: آخه مجبورید؟

با پدر دست داد و گفت: احوال شما؟

-مرسی پسرم، من که دیشب گفتم صبح زود میام.

لبخندی زد و گفت: به من نگفتید.شاید به قلوی دیگم گفتید.

پدر خندید و گفت: ما که همیشه شمارو اشتباه می کنیم.پیشنهاد می کنم روی لباسهاتون اسماتون رو حک کنید.

به دستشویی رفت و پس از مدتی با موهای شانه زده و چهره ای مرتب به ما پیوست و سر میز صبحانه نشست.سیمین خانوم گفت: منصور جان، مادر این چه تیپیه!

و اشاره ای به زیرپوش و شلوار رسمی او کرد.منصور لبخند جالبی زد و گفت: تازه همین که این شلوار هم پوشیدم خدا رو شکر کنید.

فرید گفت: نکنه هنوز خوابی؟

-نه با لیوان آبی که شما روم خالی کردی تا ابد بیدار خواهم موند.

شیلا چشم غره ای به فرید رفت.فرید گفت: بابا ما که این حرفها رو با هم نداریم.

منصور با حالت جالبی گفت: بله، مشکلی نداره، اگه سینه پهلو هم کردم به درک، فدای سرت.

فرید گفت: به مرصاد رحم کردم، چون گفتی سردرد داره.ولی فرج او هم کم کم داره تموم میشه.

پدر به همراه آقا بابک جهت گذاشتن اسباب ها به برون رفتند.آقای بهاری فریادی زد و گفت: منصور جان سوییچ رو بیار.

-دست مرصاده ، الان واستون میارم.

من و فرزانه در فرصت باقی مونده با هم به بازی شطرنج پرداختیم.شیلا و شادی هم به جمع آوری میز پرداختند.مامان از اتاق بیرون اومد و گفت: آقا مرصاد که هنوز صبحانه نخورده، شما سفره رو جمع می کنید.

سیمین خانوم گفت: مرصاد اکثر اوقات صبحانه نمی خوره.

ده دقیقه بعد آقا بابک داخل خانه شد و فریاد زد: ای بابا مرصاد، ساعت شش و نیم شد بلند شو دیگه.

-عجب گیری کردیما!

منصور سوییچ رو به آقا بابک داد و گفت: انگار طرف خیلی وقته تموم کرده.

آقا بابک خندید و گفت: امان از دست تو، چند بار بگم از این شوخی ها نکن، زود آماده شین.

مرصاد با چشمانی خواب آلود از اتاقش خارج شد و گفت: سوییچ رو پیدا کردید؟

آقا بابک گفت: بله.زود لباس بپوش.همه رو معطل کردی.

به پایین نگاهی انداخت.بلند شدم و سلام کردم. جوابم رو با سرش داد و گفت: راحت باشید.

گفتم: کاش من هم می تونستم انقدر بخوابم.

پوزخندی زد و گفت: تمام شب بیدار بودم، صبح خوابم برد.

-چرا؟

- فعلا فرصتی برای گفتگونیست.

به اتاقش رفت.ربع ساعتی طول کشید.دیگه همه بیرون بودند به جز منو فرزانه که مراحل پایانی شطرنج رو طی می کردیم.با همون تیپ و لباسی که در اولین برخورد دیده بودم.منصور هم مثل اون پوشیده بود.تشخیص اونها از طریق بند ساعتشون ممکن بود.خوشبختانه پیراهن نیمه آستین اونها کار رو آسان می کرد.

به اصرار فرزانه شادی و من همراه اونها شدیم.بزرگترها سوار ماشین ما شدند.شیلا و شروین هم همرا ه فرید شدند.هنوز حرکت نکرده بودیم که فرید تقه ای به پنجره زد و گفت: اگه خسته هستین شروین برونه.

-نه چرا خسته، خستگی رو در کردیم.

-من جلو میرم.

-برو. راه باز جاده دراز.

-مادرت میگه به منصور بگو احتیاط کنه.

-امان از دست مامان، چشم.

-جان ما تند نری؟

-تو اصلا رانندگی منو دیدی که انقدر حرف می زنی؟

-نه شنیدم.

-خب پس دیگه هیچی نگو، شنیدن کی بود مانند دیدن......

با لحن جالبی گفت: آقا یه وقت خواهر خانوم مارو به کشتن ندی.

من و فرزانه هر دو خندیدیم، منصور گفت: خواهر خانوم جنابعالی بار اول نیست که سوار ماشینی می شن که من اون رو می رونم.

سپس رو به من کرد و گفت: شما بگین.

چشمکی به فرید زدم و گفت: از فرید بهتر می رونید.

فرید گفت: تقصیر منه که هوای تورو دارم.

منصور شیشه رو بالا کشید و گفت: برو بینوا، این هم از خواهر خانومت.

نیمه های راه مرصاد خوابید. به فرزانه گفتم: مرصاد مریضه؟

-نمی دونم.سر از کارهای اون نمیشه درآورد.دیشب تا سپیده صبح در حیاط قدم میزد.

-برای چی؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: برای ما که بهانه سر درد آورد.راستی دیشب که شما رو رسوند حرفی بین شما زده نشد؟چون وقتی که برگشت از این رو به اون رو شده بود. خیلی عصبی بود.

کمی مکث کردم و گفتم: نه.

منصور از آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت: بلند بگین ما هم بشنویم.

فرزانه گفت: استراق سمع ممنوع.

خندید و گفت: نیازی به استراق سمع نیست می شنوم.ناطق تون بلنده.

در این هنگام از فرید سبقت گرفت، ضبط رو روشن کرد.موزیک ملایمی که پخش می شد باعث بیدار شدن مرصاد شد.پرسید: چه مدت خواب بودم؟

منصور لبخندی زد و گفت: به گمانم سیصدو نه سال.

آنچنان بلند خندیدم که به عقب برگشت و از نگاهی که کرد شرمنده شدم.به منصور گفت: بذار من بشینم.

-نه تو استراحت کن اخلاقت بیاد سرجاش.

با عصبانیت گفت: اخلاق من جایی نرفته که برگرده.

-من که چیزی نگفتم، هرجا آبمیوه فروشی دیدی بگو تا نگه دارم.

کمی جلوتر گفت: نگه دار، اون دست خیابون.

در تمام طول راه شادی به راحتی خوابیده بود.فرزانه هم در عالم چرت بود.با توقف ماشین گفتم: خانوم های محترم،آخر خطه.پیاده شید.

شادی چشم باز کرد و گفت: چقدر زود!

خندیدم و گفتم: شما در تمام طول راه خواب بودید، حالا برای رفع خستگی بفرمایید گلویی تازه کنید.

لبخندی زد و گفت: هیچ وقت به این راحتی نخوابیده بودم.

همراه فرزانه و شادی پیاده شدیم. بقیه ماشین ها هم یکی بعد از دیگری توقف کردند و همۀ سرنشینان به آبمیوه فروشی رفتند.اما مرصاد همونجا کنار ماشین ایستاد.قیافه اش خیلی در هم بود.از صبح به هیچ کس حتی فرید هم روی خوش نشون نداده بود.آقای بهاری به او نزدیک شد و چیزی گفت و رفت.خودم رو مسبب ناراحتی اون میدیدم.از پشت میز بلند شدم.فرید گفت: کجا؟ در خدمت باشیم؟

-کیفم تو ماشین جا مونده.

سپس به منصور گفتم: اگه میشه کلید رو لطف کنید.

گفت: کلید دست مرصاده، از اون بگیرین.

پدر گفت: چرا آقا مرصاد نمیاد.

آقای بهاری گفت: گاهی اوقات به سردرد عصبی دچار میشه، الان میاد.

مرصاد صندلی جلو رو خوابونده بود و چشم بر هم گذاشته بود، تمام درها قفل بود .خواستم برگردم، ولی پشیمون شدم و به شیشه تقه ای زدم.همانطور که چشم بر هم داشت ، قفل مرکزی رو برداشت و درها باز شد.

کیفم رو برداشتم و گفتم: ببخشید، شما چیزی نمی خورید؟

صندلی رو به حالت اولیه برگردوند و پیاده شد.در رو بستم و گفتم: آقا مرصاد، می دونم که تمام ناراحتی شما به خاطر منه، منو به خاطر رفتار دیشبم ببخشید.

-مهم نیست، کمی سردرد دارم.

-مسکن می خورید؟ همراهم هست.

-خیر، ترجیح می دم سرم بترکه ولی چیزی از شما قبول نکنم.

با عصبانیت گفتم: من چه هیزم تری به شما فروختم؟

لبخندی زد و گفت: مسکن رو بدید.خواهشمندم دیگه ناراحت نشین.به عبارتی.....هرچه از دوست رسد نیکوست........

مسکن رو از داخل کیفم درآوردم و گفتم: یکی بسه؟

-بله، بریم تا دیگران ما رو مواخذه نکردند.

منصور جلوی ویترین ایستاده بود و سفارش رو قبول می کرد. با دیدن مرصاد گفت: به افتخار دکتر گل یه کف مرتب.

لبخندی زد و جایی در کنار فرید نشست.فرزانه گفت: عجب کیفی بود! رفته بودی بسازی؟

همه به منصور سفارش آب طالبی دادند به جز مرصاد که سفارش شیر نارگیل داد.در دو ردیف میز صندلی ها آقا و خانوم بهاری، پدر و مادرم همراه شادی و شروین نشسته بودند.

و صندلی های دیگه منو فرزانه، شیلا و فرید، مرصاد و منصور نشستیم.فرید بلند شد و سینی آب طالبی رو دور گردوند. منصور به مرصاد گفت: آخ که یک دفعه چه هوس شیر نارگیل کردم.

مرصاد لیوان رو جلوی منصور گذاشت و گفت: قابل شما رو نداره.

منصور صورت مرصاد رو بوسید و گفت: خوشم میاد که خیلی باحالی.با صفایی به خدا داداش.

جرعه ای نوشید و جلوی فرید گذاشت.لیوان او همینطور چرخید و خالی اون به خودش رسید.

نگاهی به لیوان خالی انداخت و گفت: چقدر چسبید!نه؟

منصور و فرید هر دو خندیدند.فرید گفت: مرد حسابی لیوان به تو رسید دیگه.

منصور گفت: مگه من مردم ، الان یه مخصوص برات سفارش میدم.

شروین به ما پیوست و گفت: شنا در ویلا؛ چه روز خوبی در پیش خواهیم داشت.

فرید گفت: البته به اتفاق دکتر جون.

مرصاد گفت: اولا هنوز تا دکتر جون خیلی مونده، ثانیا از حالا بگم که من امروز اصلا حوصله آبتنی ندارم.

شیلا خندید و گفت: همون قضیه احتیاط!

فرید گفت: خواهش می کنم لحظه ای افتخار بدید.

-نمی پذیرم اصرار نکنید.

شروین گفت: وقتی شمارو تو آب انداختیم چه می کنید؟

منصور گفت: ناچاره شنا کنه.
فرید گفت: نکنه شنا بلد نیستی؟

منصور گفت: دست هر چی قورباغه ست از پشت بسته.

شروین گفت: پس باید دید.

مرصاد گفت: بابا شماها دیگه کی هستید!

بعد از تسویه حساب پدر گفت: اگه حاضرین بریم. کل سفر نیم ساعته.ما اون رو دو ساعته می ریم.

این دفعه مرصاد پشت فرمون نشست.هیچ کسی حرف نمی زد؛هر کدوم به پنجره طرف خودمون نگاه می کردیم.فقط گاه گاهی از آینه نگاهی به مرصاد می انداختم که چند بار این نگاهها به هم تلاقی کرد. هدفم از نگاه کردن به آینه دیدن قیافه خودم بود، ولی گویا اشتباه تلقی می شد.دست آخر مرصاد گفت: اگه می خوای قیافه خودت رو ببینی، از فرزانه آینه بگیر.اگه هدف دیگه ای داری اون حرفش جداست.

شادی و فرزانه خندیدند.منصور گفت: راست میگه، ممکنه حواس مرصاد پرت بشه و بیراهه بریم دره.

از خجالت خیس عرق شدم و گفتم: بر طبق عادت به آینه نگاه می کردم.

مرصاد لبخند معنا داری زد و گفت: عادت خوبیه، اما نه همیشه.

فرید جلوی در بزرگی توقف کرد و بعد از چند بوق ممتد دربان در رو باز کرد.ماشینها از زیر نرده های منحنی که روی اون پر از گل و تاک انگور بود گذشتند و پشت سر هم توقف کردند.کمی جلوتر استخر بسیار بزرگی دیده می شد.در کنار استخر دوش قرار داشت.باغ بسیار بزرگ بود و به پنج راه تقسیم می شد.در حاشیه هر کدام از باغها یک نوع گل کاشته شده بود.گل مریم، رز ، گلایل، اطلسی و نرگس. در طرف دیگه استخر آلاچیق زیبایی بود که دورتادور اون پر از نیلوفر و پیچک های روند بود. میز و صندلی هایی که از خود درخت و تنه آن ساخته شده بود در گوشه و کنار باغ دیده می شد.در انتهای باغ زمین وسیع والیبال و میز پینگ پنگ و چند میز سنگی شطرنج قرار داشت.بی نظیر بود......فرزانه خوابش برده بود.بعد از اونکه صداش کردم، با دهان نیمه باز به اطراف خیره شد، من هم کمی از اون نداشتم.بعد از مدتی گفت: خدای من، اینجا بهشته!

گفتم: خوش به حال فرید که پدر و مادرش اینجا زندگی می کنند، فرید هر وقت بخواد میاد بهشت.

-باید خیلی برای اینجا زحمت کشیده باشند.

-مطمئنا همین طوره.

پدر و مادر فرید با رویی گشوده پذیرای ما شدند و پس از پذیرایی برای راحتی ما به خانه خواهر فرید رفته، کلید رو به فرید سپردند. به پیشنهاد شادی گشتی در اطراف باغ زدیم.باغ دو در داشت و در دیگه باغ به باغ دیگری باز می شد.شادی و فرزانه به روی میز و صندلی ها نشستند، ولی من تصمیم گرفتم تا انتهای باغ برم و آخر نهر آب رو پیدا کنم.

اونقدر رفتم که وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، هیچ چیزی جز انبوه بوته های گل نمی دیدم.کمی ترس برم داشت.تصمیم گرفتم برگردم.اما وقتی راه رفته رو برگشتم هیچ اثری از میز و صندلی ها نبود.در همین حال و هوا دستی چشمانم رو گرفت.جیغ بلندی کشیدمو بغضم ترکید.شروین مات و مبهوت نگاهم می کرد.به من گفت: چه اتفاقی افتاده؟

گریه ام شدت گرفته بود. گفتم: من گم شده بودم.

خندید و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت: کسی تا حالا اینجا گم نشده، بیا بریم که همه نگرانت شدند.

گفتم: شروین خیلی دوست دارم، تو بهترین برادر دنیایی.

چشمانش رو گشاد کرد و گفت: چی گفتی؟ درست شنیدم؟

-بله تو اولین و آخرین مردی هستی که از من چنین کلامی رو می شنوه.

لبخندی زد و گفت: ولی من گمان نمی کنم.

-کاری نکن که حرفم رو پس بگیرم.

دستهایش رو بالا برد و گفت: تسلیم، وقتی گریه می کنی قیافه ات خیلی جالب میشه.

اشک هایم رو پاک کردم و خندیدم.

وقتی به آلاچیق رسیدیم همه گرد هم جمع بودند.فرزانه و شادی با عجله به طرفم اومدند.فرزانه گفت: کجا رفتی؟ بس که صدات زدیم گلومون پاره شد.

-گم شده بودم.

شادی پقی زد زیر خنده و گفت: چرا به پلیس اطلاع ندادی؟

-پلیسی در این برهوت پیدا نمی شه.

فرزانه گفت: برهوت یا بهشت؟

مامان منو در آغوش گرفت و گفت: دخترم رو اذیت نکنید، حالا که به خیر گذشته.

لحظاتی بعد پدر، شیلا، مرصاد و منصور هر کدوم با وسایلی وارد شدند.مرصاد پتوها رو بر زمین گذاشت و بر روی نیمکت نشست و گفت: فرید جان پیک نیک عقب ماشین خودته، لطفا اونو بیار.

فرید پیک نیک رو به دست مامان داد و گفت: منتظر یک چای قند پهلو هستم.

مامان گفت: عجله نکنید، به موقع اون رو می خورید.

سالاد درست کردن به عهده شادی و فرزانه بود.شیلا از من خواست تا در برنج صاف کردن کمکش کنم.شیلا آهی کشید و نشست.

گفتم: خسته شدی؟

لبخندی زد و گفت: نه، کمی کمر دردم.

گفتم: نباید به خودت فشار بیاری.

-خوشبختانه فرید در همه کارها کمکم می کنه.

-دعا کن که من هم خوشبخت شم، با اخلاق من هیچ کس کنار نمیاد.

-فکر می کنی، خدا برای هر کسی جفتی تعیین می کنه که بتونه با اون کنار بیاد؟

سپس نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت: عجله نکن خواهر جون.

صدایشروین بلند شد و گفت: پس این چای چی شد؟

مامان گفت: الان میاریم.

شادی میوه ها رو شست ودر ظرف چید.فرزانه به من نزدیک شد و گفت: کارت تموم شد؟

خندیدم و گفتم: خدا نکنه.

لبخندی زد و گفت: بریم تو استخر شنا کنیم؟

شیلا گفت: اونوقت تماشاچی ها خیلی زیاد میشن.

خندیدم و گفتم: اینجا که نمی شه.

در آلاچیق صحبت پیرامون شنا دور می زد. پدر گفت: من و آقا بابک جزو داوطلبان اولیه هستیم.

فرید و منصور هم دست بلند کردند.منصور گفت: شروین نمیای؟

-راستش الان که اصلا حالش رو ندارم.

فرید گفت: یک دفعه چی شد؟

منصور گفت: تو چطور مرصاد؟

-شما برید، شاید اومدم.

-پس من هم نمی رم، بی حال ها!

-ناسلامتی نجات غریقی.تو یکی باید بری.

-اگه خواستند غرق بشن، اونوقت میرم.

فرید گفت: من این حرفها سرم نمیشه، آقایون از یک کنار اگه نیاین ناچار به زور متوسل می شیم.

آقای بهاری گفت:هر کسی موافقه یک کف مرتب.

خودش اولین نفری بود که کف زد.سپس ما خانوم ها کف زدیم.شروین گفت: جالبه، شما چرا کف می زنین؟

خانوم بهاری خندید و گفت: برای این که صدای کف ها بیشتر بشه و ناچار همه برین.

فرید گفت: آماده بشین. منصور چرا نشستی؟

-اگه مرصاد بیاد من هم میام.

-مگه به هم وصلید؟

-نمی دونم، شاید........

مرصاد گفت: عجب گیری به من دادید! من سرم درد می کنه.

منصور گفت: شروین تو چرا نمی ری.

شروین گفت: من هم احساس سر درد می کنم.

فرید گفت: اصلا تنها می رم.

منصور بلند شد و در حالی که دکمه های پیراهنش رو باز می کرد گفت: مامان، لباسهام رو بدید.

مرصاد گفت: می ری؟

-خیر، می خوام لباسهام رو عوض کنم.

شروین بلند شد و گفت: هرچی فکر می کنم نمی تونم شوهر خواهر عزیزم رو تنها بذارم.

فرید، شروین، اقا بابک و پدر بعد از صرف چای به داخل استخر رفتند.منصور ساعتش رو باز کرد و به فرزانه گفت: بذار تو کیفت گم نشه.

فرید منصور رو صدا زد و گفت: چند لحظه بیا.

منصور به کنار استخر رفت و گفت: بله.

-بیا پایین تر.

نشست و گفت: فرمایش؟

- ممکنه تشریف بیارید تو آب.

و اونو به داخل استخر کشید. منصور بعد از لحظه ای سرش رو از آب بیرون آورد و گفت: چه کار می کنی؟ موش آب کشیده شدم.چه عمقی هم داره!

فرید گفت: وای چرا خیس شدی؟

منصور خندید و سر فرید رو زیر آب کرد.آقا بابک گفت: منصور جان سخت نگیر، به دل فرید جان نمی نشینه.

شروین گفت: حالا که دیگه خیس شدی، لااقل یه شنای درست و حسابی بکن.

نرده ها رو گرفت و بالا اومد، قطره های آب از سر و صورتش روان بود. فرزانه با صدای بلند خندید.من و شادی به سختی خودمون رو کنترل کردیم.منصور نگاه غضبناکی به فرزانه انداخت و گفت:

-هر هر روی آب بخندی.

فرزانه گفت: خب یک کلام بگو خجالت می کشم.

-من و خجالت با هم غریبه ایم.

شیلا گفت: بهتره گشتی تو باغ بزنیم تا آقایون به راحتی بتونن شنا کنند.

خانوم بهاری گفت: شیلا جان راست میگه.

همه قبول کردند که ساعتی پیاده روی کنیم.به زمین والیبال رفتیم و پس از بازی مدتی هم به شطرنج پرداختیم.مامان و خانوم بهاری قصد برگشت کردند.همه در آلاچیق دور سینی چای جمع بودند و دیگه شنا نمی کردند.وقتی وارد شدیم، همه اونها با زیر پیرهنی نشسته بودند.

شادی گفت: چرا همه اینطوری نشستند؟

گفتم: حتما متوجه حظور ما نشدند.

فرزانه گفت: صبر کنید.

سپس با صدای بلندی گفت: یالا.

فرید گفت: بفرمایید.

شیلا گفت: فرید فکر می کنم رضاخان از این اطراف گذر کرده.

خندید و گفت: نتیجه یک آب بازی مفصله بدون استثنا.
به آرامی به گونه فرید نواخت و گفت: آه سرورم، به راستی که این لباس برازنده توست.
فرید اندکی تعظیم کرد و گفت: از این همه اظهار لطف متشکرم بانوی من!
آقا بابک کف زد و گفت: به راستی که من به این زوج جوان حسادت می کنم.
فرید گفت: متاسفانه من اصلا استعدادی در سرودن کلام های عاشقانه ندارم.
سیمین خانوم گفت: مرصاد جان، مادر چیزی به ذهنت نمی رسه؟
مرصاد که تا اون موقع سرش روی کتاب بود گفت: اونچه من بگم که فایده نداره.
فرید گفت: تو بگو من اون رو پیشاپیش تقدیم همسر نمونه ام می کنم.
لبخندی زد و گفت:
کجاست چشمان منتظری که بودنم را به تصویر کشد و من بدانم کسی هست که انتظارم را کشد؟
کجاست لبخند پر مهرت تابی دریغ زندگی را بر من عرضه دارد و من این همیشه جستجوگر بودن را لاجرعه بنوشمش؟
کجاست دستان پر از عشقت تا دستان خسته ام را بفشارد؟
کجاست گامهای استوارت که همگام با من کوچه های عشق را سیر کند؟
کجاست نفس روح بخشت که امید زیستن را به من هدیه کند؟
کجاست کلبه عشقت تا من به پاس این همه مهربانی دسته گل مهر وجودم را هدیه بر این آستان کنم تا شاید در پیمودن راه بی انتهای شب به امید رسیدن به نور محبت تنهایم نگذاری؟
مرا دریاب حدیث زندگانی من
ارادتمند همیشگی تو فرید.
همه با شدت تمام کف زدند. شیلا قطرات اشکی رو که از دیدگانش جمع شده بود پاک کرد.
فرید نگاه تحسین آمیزی به مرصاد کرد و گفت: تو نابغه ای پسر!
سیمین خانوم بادی به غبغب انداخت و گفت: از پسر هنرمندم جز این انتظار نمی ره.
مبهوت کلام او شده بودم.فکر کردم کاش دوباره تکرار می کرد و من آن را در گوشه گوشه مغز و قلبم حفظ می کردم.فرزانه با مشت محکمی که به پشتم زد مرا از فکر و خیالات بیرون آورد.گفت:
-شقایق یک سورپریز.
-برای من؟
-نه برای همگی. مخصوصا مرصاد و منصور، امروز روز تولد اونهاست.
با حیرت گفتم: دروغ می گی.
-نه چرا دروغ، حالا نگاه کن.
بلند شد و از داخل کیفش دو جعبه مخمل مشکی بیرون آورد. سپس چشمکی به من زد و به مرصاد نزدیک شد و صورتش رو بوسید. مرصاد بهت زده به فرزانه نگاه کرد و گفت: خورشید از کدوم طرف در اومده؟!
فرزانه لبخندی زد و گفت: مغرب.تولدت مبارک.
سپس شمایل زیبایی را به گردن او انداخت که بر روی آن مرصاد حک شده بود.مرصاد در بهت و ناباوری به شمایل نگاه کرد و گفت: آه خدای من امروز.....متشکرم.
فرزانه گفت: آخر کی فراموش نمی کنی؟
لبخندی زد و گفت: من لایق این همه نبودم.
-لایق بیشتر از این هم هستی، منتها وسعم اجازه نداد.
سپس شمایلی با نام منصور به گردن او انداخته، صورتش رو بوسید و تولدش رو تبریک گفت.
با دست زدن من همه کف زدند.بین خانوم و آقای بهاری لبخندی ردو بدل شد که از چشمم دور نماند.پس از صرف ناهار همه جز من و شادی خوابیدند. به پیشنهاد شادی به کنار استخر رفتیم.به شادی گفتم: از اینکه خواهری مثل تو دارم خیلی خوشحالم.
-باز چه اتفاقی افتاده؟هر وقت تو از من تعریف می کنی بی حکمت نیست.
لبخندی زدم و گفت: ناقلا فهمیدی.می خوام با هم درد دل کنیم.
-بگو گوش می کنم. ولی نگفته می دونم قصد اعتراف داری.
-اعتراف به چی؟
-به عشق مرصاد.
سرخ شدم و سر به زیر انداختم.قلبم با شدت هر چه تمام می زد. با دستپاچگی گفتم : لو رفتم؟
خندید و گفت: پیش من که هیچ، پیش خودش هم لو رفتی.
-اصلا اینطور نیست.
-آخه دیونه، چقدر باید هالو باشه که نفهمیده باشه، هر وقت سوالی از تو می کنه انقدر سرخ و سفید می شی که رسوای همه می شی، شاید هم تا به حال شده باشی.
آرام زدم به گونه ام و گفتم: شیلا هم می دونه.
-نگران نباش، شیلا توی این خطا نیست.
-می دونی این رازی هست که تنها تو خبر داری.دوست دارم برای همیشه در قلبت بمونه.
خندید و دست روی قلبش گذاشت و گفت: راز تو در اینجا می مونه، مطمئن باش خواهر عزیز.
دست در جیبم کردم و کاغذ بی خط تا شده ای رو درآوردم.شادی با دیدن کاغذ گفت: چشمم روشن! نامه هم دریافت کردی؟
-نه دیوونه، این رو خودم نوشتم.مکنونات قلبی ام است.می خوام برات بخونم.
- اوه خدای من ، عجب شیدا!
این جمله را به طرز جالبی ادا کرد. نامه رو اینطور شروع کردم.
«مدتهاست در این اندیشه ام که چشمان سیاه و زیبای او را به چه چیزی تشبیه کنم، ولی به هرچه فکر می کنم هیچ پدیده ای در دنیا به زیبایی چشمان افسونگر او نیست.او قادر است با یک نگاه شخصی را یه زانو درآورد و برای همیشه اسیر کند. نگاه دلربای او می تواند سخت ترین قلب ها را شکنجه دهد.آری نمی دانم چه راهی در آن نهفته است.هربار اینطور نگاهم می کند امواجی خروشان به وجودم حمله ور شده تار و پودم را متلاشی می کند.در این لحظات می خواهم فریاد بزنم و رمز نگاه اسرارآمیزش رو بپرسم، اما با لخند مرموز و همان نگاه مصادف می شوم و روحم فریاد می کشد، این طور نگاهم نکن تا آرامش همیشگی ام را از دست ندهم.»
شادی با تحسین به من خیره شده بود.گفت: دختر عالیه.
و متعاقب آن با صدای چند کف پیاپی سرم رو برگردوندم.با دیدن مرصاد که پشت سر ما بود دیگر رنگی به رویم نماند.
گفت: ببخشید قصد استراق سمع نداشتم.بی اختیار چند خط آخر رو شنیدم.
می تونم بپرسم برای کی نوشته بودید؟ شادی هم که حالی کمتر از حال من نداشت به من نگاه کرد و گفت: شقایق چی شده؟ چرا رنگ به رو نداری؟
سرم گیج می رفت.تمام استخر، باغ و آلاچیق با سرعت دور سرم می چرخید.احساس بی حسی و کرختی دست و پام تمام توانم رو گرفته بود. شادی کم کم در نظرم تار شد و ناگهان ضربۀ بسیار شدیدی به سرم خورد و دیگه هیچی نفهمیدم.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#5
فصل هشتم



زمانی که خورشید آهنگ غروب می کند، غوغای دورانگیز زمین جای خود را به آرامش و سکوتی عمیق می سپارد و تیرگی شب بر آسمان حکمفرما می شود.لحظاتی که ستارگان زیبا با حرکتی یکنواخت در گنبد نیلگون آسمان درخشیدن آغاز می کنند، به امید رسیدن به صبح ثانیه ها را شماره می کنم.

کوچه باغ خاطرات ذهن را جستجو کردم شاید در میان شاخ های پریشان درختانش خاطره ای بیابم، ولی افسوس که کاوشم بی نتیجه ماند.

تنها هر صبح با نوازش دست مهربان پرستار جوانی چشم می گشایم و دوباره این جمله که "شقایق نمی خوای منو در این لباس ببینی؟منو به یاد نمیاری"اشک هایش سرازیر می شد.

در ذهنم می گم:"شقایق، شادی و پسری که خودش رو برادرم می خوند،فرزانه، اینها کی هستند و من اینجا چه می کنم؟"

مرد کامل و مهربانی هر روز عصر به دیدنم میومد و محبت زیادی در حق من روا می داشت.دلم می خواد فریاد بزنم شما کی هستید؟ اما فریادم در گلو خفه می شد و با بغضی که دارم اشکایم روان می شد.در یکی از همین روزهای غم انگیز که کسی جز آن زن که منو دخترش می خوند.در اتاق نبود، تقه ای به در خورد.دو مرد جوان که دست یکی از اونها سبد گلی از شقایق خودنمایی می کرد وارد شدند.یکی از اونها سبد گلی رو کنار میز تختم گذاشت و سلام گرمی کرد.گفتم: ممنونم چه گلهای زیبایی!

به آرامی لبۀ تخت نشست و گفت: شقایق منو نمی شناسی؟

در صداش لرزش خفیفی احساس می شد.گفتم: متاسفم، من هیچ کس رو نمی شناسم.

بلند شد و به دیوار تکیه داد.بغضش ترکید و گریۀ او باعث شد غمی بیش از اونچه در دل داشتم به سراغم بیاد.مرد جوان دیگر دست بر شانه اش انداخت و اونو دعوت به سکوت کرد.سعی می کرد بر اعصابش مسلط بشه.

بار دیگر گفت: بی رحم، تو دروغ می گی، به چشمانم نگاه کن شاید به خاطر بیاری.

زیر لب گفتم: زیباست.

-اومدم خداحافظی، دیگه معلوم نیست کی برگردم.

لبخندی زدم و گفتم: باز هم متاسفم؛ چون من هیچ چیزی در خاطرم نیست.

مرد جوان گفت: مرصاد تمومش کن، حال مساعدی نداره، بهتره بریم.

مادر اشکهایش رو با روسری پاک کرد و گفت: زحمت کشیدید، امیدوارم به سلامت برگردید.

هر دو از او خداحافظی کردند.صدای بسته شدن در اتاق نشونه رفتن اونها بود. تنها اثری که بر جا مونده بود، بوی آشنای ادوکلنی بود که در تمام فضا پراکنده بود.یک شاخه از گلها رو برداشتم و اون رو بوییدم.هیچ رایحه ای جز بوی گلهای وحشی نمی داد.کارت خوانایی در کنار سبد زده شده بود برداشتم و اون رو خوندم:

آمدم به پیشواز با یک سبد شقایق......

افسوس امواج نگاهت به ساحل فراموشی جاری بود.

با آرزوی سلامت دوباره ات مرصاد.

سه هفته گذشت.اولین روز هفته چهارم مرخص شدم.همون پسر به همراه همون مرد کامل منو به خونه بردند.خونه ای که بوی محله اش برام آشنا بود.هر روز فرزانه به دیدنم می آمد و گاه منو به خونه خودشون می برد.مرتب تابلوی نقاشی یا آلبوم نشونم می داد.همه چیز برام تکراری شده بود.تلاش همه بی فایده بود.چهار ماه گذشت اما هنوز هم.......

تابستان فرا رسید.در یکی از روزهای گرم، شادی پیشنهاد استخر داد.فرزانه هم همراهمان شد.من بر روی یکی از سکوها نشستم و به نظاره اونها پرداختم.فرزانه می خواست بگه که خیلی در شنا تبحر داره.این بود که به عمق چهار متری رفت.زمانی که می خواست خوابیده روی آب شنا کنه، ناگهان از نظرم ناپدید شد.جیغ بلندی کشیدم و شادی رو صدا زدم.شادی هم با گریه و درماندگی کمک می خواست.نجات غریق متوجه ما شد.....پس از چند بار بالا و پایین رفتن در استخر او را در حالی که آب زیادی خورده بود بالا آورد.زمانی که خودم رو به فرزانه رسوندم، بی حال خوابیده بود.کم کم در ذهنم جرقه های ویلای کرج نمایان شد. بعد از فوریت های پزشکی حالش جا اومد. او را در آغوش گرفتم و گفتم: آه فرزانه خوشحالم که سالمی.

فرزانه گفت: نمی دونی غرق شدن چقدر وحشتناکه!

-چرا می دونم، خودم هم در موقعیت تو قرار گرفتم.

چشمانش گشاد شد و گفت: کجا؟

-باغ کرج.

فریادی از شعف کشید و گفت: شادی؛ بیا ببین شقایق چش میگه.

شادی با عجله خودش رو به ما رسوند و گفت: چی شده؟ حالت نامساعده؟

فرزانه گفت: نه خوبم.شقایق چیزهایی از کرج به خاطر آورده.

شادی با خوشحالی گفت: راست می گی؟

با دیدن شادی گفتم: شادی همه چیز کم کم داره رنگ می گیره.آه.... همون پرستار بیمارستان ؟!تو...؟!

همدیگر رو در آغوش گرفتیم و گریستیم.بعد از اینکه به خانه رسیدیم، همگی بعد از شنیدن ماجرا از شعف و شادمانی گریه می کردند.

مامان جشن کوچکی ترتیب داد و از فرید و شیلا و خانوادۀ بهاری به مناسبت بهبودی من دعوت کرد.

یک سال و نیم از زمانی که رفت و آمد خانوادگی با آقای بهاری داریم می گذرد.مرصاد و منصور نزدیک نه ماهه که دیگه برنگشتند.شروین سال آخر رو پشت سر میذاره و من سال سوم.

شادی همچنان در همون بیمارستان قبلی می رود، البته با سمت سرپرستاری.فرید حکم انتقالی رو گرفت و به تهران نقل مکان کردند.شیلا چند ماهی ست که وضع حمل کرده و نام فرزندشون رو دانیال گذاشتند.پدر هم خونه رو به مکان دیگه ای انتقال داده و اکنون ما، در آپارتمان لوکس و زیبایی زندگی می کنیم که طبقه بالای اون فرید و شیلا هستند و طبقۀ پایین هم ما.

هفتۀ آینده آقای بهاری به افتخار ورود پسرانش و فارق التحصیلی اونها تصمیم گرفته جشن بزرگی ترتیب بده.و من از حالا دلشوره عجیبی دارم.در یکی از روزها که اماده رفتن به کلاس می شدم صدای زنگ توجهم رو به خود جلب کرد.مامان از آشپزخانه گفت: شقایق جان مامان ببین کیه؟

برای باز کردن در به راهرو رفتم.با دیدن فرزانه و خانوم بهاری به وجد اومدم و اونها رو به داخل راهنمایی کردم.مامان، خانوم بهاری رو در آغوش گرفت و فرزانه رو بوسید.به فرزانه گفتم: چه کار خوبی کردی.

-تو که آمادۀ رفتن شدی؟

-غصه نخورف به خاطر تو امروز رو تعطیل می کنم.

خندید و گفت: چه مهم شدم! خودم خبر نداشتم.

خانوم بهاری گفت: اومدیم هم جواب اومدنهای شما رو پس بدیم هم اینکه پنج شنبه ما می خوایم برای استقبال از بچه ها به فرودگاه بریم، شما هم میاین؟

مامان با لبخندی گفت: حتما.شب رادمنش که اومد، می گم با جناب بهاری هماهنگ کنه.

فرزانه رو بعد از پذیرایی و تعارفات معمول به اتاقم بردم.بر لبه تخت نشست و گفت:

-چطوری؟ حات خوبه؟ دیگه مشکلی نداری؟

-نه زیاد.از نظر روحی حال مساعدی ندارم.

لبخند معنا داری زد و گفت: تا هفته آینده از نظر روحی هم خوب می شی.

-منظورت چیه؟

-همین طوری گفتم.

فرزانه اگه از تو چیزی بپرسم که مدتهاست فکرم رو مشغول خودش کرده به من راستش رو می گی؟

-بپرس، بتونم حتما کمکت می کنم.

-من چرا به فراموشی دچار شدم؟

رنگ از رویش پرید و گفت: تو که شکر خدا سلامتی ات رو بازیافتی، بهتره دیگه در این مورد حرفی نزنیم.پیشنهاد می کنم کارهات رو بیاری و نشونم بدی.مشتاقم ببینم.

-لطفا حرف رو عوض نکن.

-آخه...آخه دکترت گفته که هر چی کمتر به خاطر بیاری به نفع خودته.

-ولی من فکر می کنم اگه بدونم به نفعمه.شبها از فکر زیاد نمی تونم بخوابم.

تقه ای به در خورد و متعاقب اون شادی با چهره ای بشاش وارد شد.کنار فرزانه نشست و گفت: به به ! حوال شما؟ پارسال دوست امسال آشنا.

فرزانه خندید و گفت: قربونت برم.لطف داری.

لحن صحبت کردنش برای لحظه ای مثله منصور شد. به یاد روزهای خوب گذشته لبخندی بر لبم نشست.

شادی گفت: مزاحم که نشدم؟

گفتم: مزاحم که ... چه عرض کنم.

با ناراحتی بلند شد که بره.فرزانه دستش رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت: شقایق می خواد تموم جزئیات ماجرای بیماریش رو بدونه.

شادی گفت: بارها از من پرسیدی، ولی اگه اونقدر اصرار داری که بدونی بذار برات بگم، قول بده که ناراحت و عصبی نشی، چون اصلا مناسب حال تو نیست.

گفتم: آماده شنیدنم.

«سوم شهریور ماه سال پیش فارغ از حادثه ای تلخ که در انتظارمون بود، ما و خانواده آقای بهاری به ویلای پدر فرید در کرج رفتیم.چه روز زیبایی بود، عجب باغ دل انگیزی...!

اگه به خاطر بیاری بعد زا صرف ناهار همراه هم به کنار استخر رفتیم تا کمی صحبت کنیم.سایرین هم خوابیدند.طی صحبتهامون تو نسبت به علاقه ات به...به....فردی اعتراف کردی.»

فرزانه به پایین خیره شده بود و قطرات اشکش یکی پس از دیگری در پهنای صورتش روان بود.

انگار که تمامی اون لحظات چون پرده سینما از جلوی چشمانم رد می شد. شادی گفت: برحسب اتفاق چشمت به مرصاد افتاد که در چند قدمی ما قرار داشت.دستپاچه شدی، رنگ به رو نداشتی، من هم مثل تو.

دستم رو جلوی چشمانم گرفتم و گفتم: دیگه ادامه نده......

از خجالت آب شدم سرم گیج می رفت.......

صدای فریاد تو، تقلا در آب و ناگهان ضربۀ شدیدی که به سرم خورد.....بغضم ترکید و با صدای بلند گریه می کردم. در میان گریه گفتم: آه خدایا پس اون مرد جوان، مامان، بابا، شروین، حتی تو فرزانه ، من چطور شماهارو نشناختم.چقدر من.......

فرزانه دست دور گردنم انداخت و گفت: آروم باش تو قول دادی.

مامان و خانوم بهاری هراسان داخل اتاق شدند.مامان سیلی آرامی به صورتش زد و گفت:

-عزیزم چی شده؟ چرا گریه می کنی؟!

خانوم بهاری چشم غره ای به فرزانه رفت و گفت: آخرش نتونستی جلوی دهنت رو بگیری؟

شادی گفت: فرزانه تقصیری نداره.

مامان گفت: تو چی گفتی؟

فرزانه گفت: شقایق خودش خواست همه چیز رو بدونه.

-ولی آخه شما که می دونستید دکتر چی گفته بود.

گفتم: مامان نگران نباشید، بهتر از هر وقت دیگه ام.

خانوم بهاری گفت: بلند شید، چرا آبغوره می گیرین؟ هفته دیگه هم این موقع فرودگاه هستیم.

گفتم: کجا؟

-استقبال از بچه ها عزیزم.

-از حالا عذر منو بپذیرید.چون شدید درگیر امتحاناتم.

فرزانه گفت: هیچ عذری پذیرفته نیست، اگه نیای ناراحت می شم.

گفتم: ولی آخه......

مادر گفت: دخترم دیگه نه نیار به خاطر من.

ناچار تسلیم شدم و هیچی نگفتم.ساعتی بعد منزل مارو ترک کردند و من هم از رفتن به کلاس صرف نظر کردم.دست شادی رو گرفتم و گفتم: به این سوال هم جواب بده؟

-دیگه چی می خوای؟

-تو که شنا بلد نیستی، پس فرشته نجاتم کی بود؟

لبخندی زد و گفت: کسی که هیچ چشمی به زیبایی چشم افسونگرش نیست.

-وای خدای من! دیگه با چه رویی نگاش کنم.شادی؟

-بله.باز چی شده؟

-تیپم که بد نبود ها؟

به قهقهه خندید و گفت:نه فقط روسری کوچیک که گاهی بر سر می بندی در کف استخر جا مونده بود.

خندیدم و گفتم: ولی غرق شدن رو به چشم دیدم، دیگه فکر نمی کردم هیچ وقت بتونم شماهارو ببینم.

-دیگه سوالی نیست؟ دیرم شد......

-نه خواهر خوبم،می تونی بری.مرخص.

لبخندی زد و تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.شب مامان، فرید و شیلا برای شام دعوت نمودند.ساعت هشت بود که اونها پایین اومدند، در حالی که دانیال کوچیک و زیبا در بغل پدرش بود.با دیدن فرید گفتم: چقدر به شما میاد، بهتره بچه رو همیشه شما بغل کنید.

نگاهی به شیلا انداخت و گفت: نگفتم درست نیست بچه از مادر جدا باشه.

شیلا گفت: چیزی نگو که دیگه بچه رو هم بغل نگیره.

فرید گفت: چرا تو، وقتی خاله اش اینجاست.....

و بچه رو به من داد.

شروین گفت: چه دیر اومدید؟

فرید گفت: از دست این آژانس.زنگ زدیم ماشین نداشت.

-تلفن می زدید خودم میومدم.

-نه دیگه، بیست تا پله زحمت می شد.

همه خندیدیم.

پدر هم بعد ساعتی به خانه اومد و از پیشنهاد خانم بهاری به گرمی استقبال کرد و قرار بر ساعت نه شب گذاشته شد.

در اتاقم مشغول پاسپارتو کردن کارهای آخر ترمم بودم که شیلا به همراه دانیال وارد شد و گفت: فرزانه رو خطه، گوشی رو بردار.

گوشی رو برداشتم.

با شنیدن صداش گفتم: سلام فرزانه خوبی؟

-ممنون،تماس گرفتم اگه زحمتی نیست فردا بیای کمی با هم تغییر دکور بدیم.منظور اتاق پسرهاست.

-باشه.من تا ساعت دو کلاس دارم.بعد کلاس میام.

-اگه مامانم بفهمه منو می کشه که برای همچین کاری با تو تماس گرفتم.

-لازم نیست توضیح بدی، انگار که خودم بی خبر اومدم.

-آه که تو چقدر خوبی، از لطفت ممنونم.

-از دست زبون چرب تو، خداحافظ.

-به امید دیدار تا فردا.

شیلا که لبۀ تخت نشسته بود،دانیال رو به آرومی روی تخت گذاشت.در خواب عمیقی فرو رفته بود.

سپس گفت: فردا جایی می ری؟

-فرزانه گفت فردا بعد کلاس سری به اون بزنم.چطور مگه؟

همین طوری پرسیدم.

با حالتی خاص گفت: شقایق راستی چه خبر از اون ور آب؟

لبخندی زدم و گفتم: بی خبرم.

شادی هم به جمع ما پیوست.سه خواهر گپ کوتاهی با هم زدیم و سپس به بقیه پیوستیم.

پیشنهاد دادم فوتبال بازی کنیم و همه با اشتیاق پذیرفتند.فرید رفت بالا تا گرمکن بپوشه.یک ربع بعد همه فوتبالیستها در حیاط بودیم.طی یادگیری که فرید و شروین انجام دادند،شادی، شروین و من با هم شدیم و فرید،شیلا و پدر هم با هم یار شدند.مامان هم تماشاگر شد و تشویق کننده، در انتهای بازی سه به یک به نفع ما به پایان رسید.شادی به شیلا گفت: شیلا خانوم حالا دیدی تیم ما قوی تر بود.

شیلا گفت: اشتباه می کنی،بازی ما خیلی قوی تر بود.مگه نه فرید جان؟ حالا کار ندارم شانسی بردی؟

فرید لبخندی زد و گفت: هرچی شما بگین همونه.

شروین خندید و گفت: چه جالب! خودشون دو نفر از هم تعریف می کنند.

فرید گفت: در فینال مغلوم میشه برادر زن عزیز.

گفتم: فینال بازی کی انجام میشه؟

فرید گفت: عجله ای نیست.در فرصتی مناسب خونۀ جناب بهادری.

همه موافقت کردیم و قرار شد بازنده همه رو به صرف شام دعوت کنه.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
گوناگون از وب
loading...
#6
مامان، پدر و سایین داخل خانه شدند.آخرینها من و فرید بودیم.فرید گفت: بفرمایید داخل.

گفتم: اول بزرگترها.

لبخندی زد و گفت: خب من هم گفتم بفرمایید.

-باشه فریدخان، داشتیم؟

-ببخشید فراموش کردم که خانوم ها همیشه بیست ساله اند.

ئانیال بیدار شده بود و صدای گریه او شیلا رو به اتاقم کشوند.همراه او به اتاق رفتم.با دیدن چهرۀ مادرش لبخندی زد و آروم شد و در آغوش شیلا جا گرفت.گفتم: شیلا بذار امشب پیش من بمونه.

-شبها خوب نمی خوابه،اذیت می شی.تا خونۀ پدر هستی استراحت کن.

-یعنی دیگه استراحتی در کار نیست؟

-نه چون اینجا......خب دیگه ما داریم می ریم،شب خوبی بود.

-به این زودی!هنوز سر شبه.

-شب از نیمه هم گذشته.

صورتم رو بوسید و گفت: خوب بخوابی، خداحافظ.

-خداحافظ.

در رو بست.اون شب رو با خوابهای پریشون پشت سر گذاشتم و تا صبح چندین مرتبه بیدار شدم.نمی دونم این اضطراب از چی سرچشمه می گرفت.

فرزانه به گرمی از من استقبال کرد.هیچ کس جز او در خانه نبود.مادرش جهت خرید بیرون رفته بود.منو به بالا راهنمایی کرد و برای لحظاتی منو تنها گذاشت.هنگامی که برگشت سینی محتوی دو فنجان شیر کاکائو روی میز گذاشت و گفت: خب از کجا شروع کنیم؟

شانه ام رو بالا انداختم و گفتم: هر جور که بخوای.

-پس فعلا من اتاق منصور رو مرتب می کنم،تو هم اتاق مرصاد.دوست دارم از سلیقه ات کمال استفاده رو ببری.

-شاید سلیقه من زیاد خوب نباشه.

-من قبولت دارم دوست عزیز.

با دیدن حولۀ آبی که روی تخت بود خاطرۀ اون روز تجدید شد.فرزانه بلند شد و گفت: من رفتم، تو هم مشغول شو.

نگاهی به دور و بر انداختم و ذهنی بعضی وسایل رو جابه جا کردم.بعد از غبارروبی و قرار دادن هر چیز جای خود،برای رفع خستگی پشت میز تحریر نشستم، در گوشۀ اتاق آناتومی انسان به صورت اسکلت قرار داشت.اون رو برداشتم و کنار کتابخونه گذاشتم.به نظرم جالب نشد، باز تصمیم گرفتم جای اون رو عوض کنم.انگشتی روی کتابهای روی میز کشیدم.با مشاهده انگشت خاکی خود لبخندی بر لبم نشست.

تقویم داخل کشوی میز توجهم رو جلب کرد، چون خودم همیشه خاطراتم رو در تقویم همون سال درج می کردم.کنجکاو شدم ببینم چی نوشته شده، می دونستم که کار درستی نیست، ولی هر لحظه کنجکاوتر می شدم، بیشتر صفحات سفید بود.بر یکی از صفحات نوشته شده بود:

از وقتی اون رفت، من هرگز نتونستم لبخند بزنم، دیگه رسم گریستن رو از یاد بردم.دلم از فرط غم می ناله.آه ای شهریور غم انگیز، لعنت به تو.

تو صفحه دیگه نوشته بود:

زندگی دور از گلگونی رخسارت، بهاری بی شکوفه ست.......

قطره های اشکم بی محابا روی این سطر چکید و جوهر خودکار پخش شد.با عجله اون رو بستمو با اعصابی متشنج به اتو زدن پیراهن ها پرداختم.فرزانه وارد اتاق شد و گفت: کار من تموم شد.

نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: اتفاقی افتاده؟ من که نگفتم لباسها رو اتو بزنی.ممنونم.

در سکوت نگاهی به اون انداختم.آخرین لباس رو هم آویزون کردم و از اتاق خارج شدم.گفتم: من دیگه میرم.او که متوجه تغییر حالت ناگهانی ام شده بود گفت: به این زودی! تو یک دفعه چت شد؟

با عصبانیت گفتم: چقدر سین جیم می کنی، خسته هستم، اگه کار نداری برم.

با شیطنت گفت: نکنه به گنجینه مرصاد دست یافته ای که این طور شدی؟

با نگرانی گفتم: فکر کنم.

مثل اسپندی بر رو آتیش از جا پرید و گفت: تو....تو.چیکار کردی؟

-از روی کنجکاوی نگاهی به تقویم انداختم.

-وای خدایا! بیچاره شدم.به چه حقی این کارو کردی؟

جا خوردم و گفتم: حالا مگه چی شده؟

-اگه بفهمه چنان آشوبی به پا می کنه که نگو.حتی من تا حالا اون تقویم رو نگاه نکردم.

-خبه تو هم، فوقش بگو که من اون رو خوندم.

صدای زنگ در باعث شد که صحبتهامون عوض شه، فرزانه گفت: حتما مامان اومد.

-من دارم می رم، سر راه در رو باز می کنم.خداحافظ.نگران نباش پای اشتباهم هستم تا آخر.

-زحمت کشیدی ، خدانگه دار.

با باز کردن در و دیدن آقا ی بهاری کمی جا خوردم و گفتم: شما هستید؟

-پس چه کسی قرار بود باشه؟

-ببخشید فراموش کردم سلام کنم.فکر کردم خانوم باشند.

-سلام دخترم،حالا کجا با این عجله؟

-نه دیگه من خیلی وقته که پیشه فرزانه ام.با اجازه.

-به سلامت.

صدای فرزانه به من فهموند که منتظرش باشم.لحظاتی بعد هر دو از خونه خارج شدیم.

فرزانه گفت: من کتابفروشی کار دارم تا اونجا همراهم......آخ.فراموش کردم.

-چیو فراموش کردی؟

-منصور به تازگی عکسی برامون فرستاده که اونو تو لباس خلبانی نشون میده، اصلا باورت نمی شه.در نامه نوشته که کارش به تازگی از این ماه به صورت رسمی شروع می کنه.

-پس یعنی یک خلبان واقعی؟باید خیلی مهم شده باشه.

-آره بابا.چی فکر کردی؟

از قیافه ای که فرزانه به خود گرفته بود خندم گرفت و گفتم: حالا تو چرا باد کردی؟

-من خواهر خلبان بهاری هستم.

خنده ام شدت گرفت.به کتابفروشی که رسیدیم،راهمون رو از هم جدا کردیم.

شب هنگام با صدای بوق ماشین جناب بهاری بیرون رفتیم.بعد از سلام و احوالپرسی و تعارف معمول ، من و شادی همراه اونها شدیم و سایرین هم با ماشین پدر راهی فرودگاه شدند.

به آرامی گفتم: شادی نمی دونم چه حالی دارم ، کاش نمی یومدم.

فرزانه که شنیده بود من چی گفتم، گفت: از شوق دیداره.

شادی خندید و گفت: من هم مثل تو هستم.

فرزانه گفت: در واقع همه همین حال رو داریم.

گفتم: کاش برای استرس هم دوایی وجود داشت.

فرزانه گفت: هست در فرودگاه، تا دو سه ساعت دیگه می رسند.

با خجالت گفتم: بی مزه! چرا هر حرفی می زنم تو به گونه ای دیگه تفسیر می کنی؟

شادی گفت: چقدر شما دو نفر حرف می زنین، سرم رفت.

فرزانه بار دیگه با شیطنت گفت:راست می گید، شادی می خواد تمرکز بگیره.حرفهای من و تو نمیذاره.الان به آسمانها فکر می کنه.

شادی گفت: فکر کردن به ابرها هم اشکال داره.

هر سه خندیدیم.سیمسن خانوم به پشت سرش نگاه کرد و گفت: دخترها ماشین رو روی سرتون گذاشتید.

آقا بابک گفت: بذارید راحت باشند.

با توقف ماشین دریافتم که به مقصد رسیدیم.همگی پیاده شدیم.همه حسابی خوش تیپ کرده بودند.

صدای خندۀ بلند فرید ما رو به سمت اونها کشوند.با دیدن شروین که کفش های لنگه به لنگه ای پوشیده بود، ما هم زدیم زیر خنده.شادی گفت: چرا اینجوری پوشیدی؟ نکنه مد شده؟

شروین با ناراحتی گفت: بس که آدم رو هول می کنین.

گفتم: صندوق عقب نگاهی بکن،صبح که رفتی ورزش کفش های اسپرتت رو پوشیده بودی و اونها رو خونه نیاوردی

با خوشحالی دستهاشو به هم زد و گفت: آه راست می گی، چه شانس بزرگی آوردم.

فرید گفت: اه.اگه گذاشتی یکم بخندیم.

شروین گفت: در یک فرصت مناسب قل قلکت می دم تا حسابی بخندی.

شروین کفشهاشو عوض کرد.ساعت ده و نیم بود که روی صندلی های انتظار نشستیم.دو ساعت گذشت و هنوزخبری از پیج و اعلام نشست پرواز ها نبود.از استرس زیاد دچار حالت تهوع شدم و به محوطه بیرون پناه بردم.روی پله ای نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم.با خود فکر کردم که امشب بر خلاف میل باطنی ام اومدم، به اصرار فرزانه و مادرش.نمی دونستم که چطور باید رفتار کنم.فکر اینکه شاید حرفهای منو تمام و کمال شنیده باشه دیونم می کرد.کاش می شد برگردم،اما چطور؟باید شروین رو راضی می کردم تا منو برگردونه.برای اجرای این تصمیم حرکت کردم تا از اون بخوام منو به خونه ببره.با عجله به طرف شروین رفتم.سیمین خانوم با چشمهایی پر اشک به مسافرین نگاه می کرد.در چهرۀ فرزانه و آقا بابک و تک تک سایرین می شد نگرانی توام با خوشحالی را مشاهده کرد.

شروین پشت پنجره ایستاده بود.دست بر روی شانه اش گذاشتم.به طرفم برگشت و گفت: تو هستی؟

گفتم: شروین جان یک چیز از تو می خوام.خواهش می کنم نگو نمیشه.

-هر وقت من شروین جان میشم ،باید کار خیلی مهمی باشه.بگو تا ببینم.

-منو می بری خونه؟ حالم خوب نیست.

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت.گفت: دیونه شدی!مسافران اومدند، بریم.

شادی به ما نزدیک شد و گفت: چی شده؟ شروین هنوز خبری نیست؟

شروین گفت: هنوز که نه ایشون می خوان برگردند.

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: آره شقایق؟ ولی هواپیما نشست.

گفتم: پس بهتره با تاکسی برم.

دستم رو گرفت و به نقطه ای دیگری برد.گفت: چت شده شقایق؟ من تو رو به خوبی درک می کنم.

اشکهام سرازیر شد.گفتم: نمی تونم،چیکار کنم؟

دستم رو به گرمی فشرد و گفت: اون حادثه مال سال پیشه.دیگه فراموش کردند.مطمئن باش.

فرزانه به ما نزدیک شد و گفت: دو خواهر چه درد دلی می کنید؟ آه شقایق نمی دونی چه حالی دارم.

لبخندی زدم و در دل گفتم"حال من بدتر از توست"

آقای بهاری گفت: پس چرا نمیان؟

فرید گفت: نمی دونم، نکنه خواب موندن.

سیمین خانوم بغضش ترکید و های های زد زیر گریه.مامان که سعی می کرد اون رو آروم کنه گفت: ای بابا عجله کار شیطونه، هرجا باشن الان سرو کله شون پیدا میشه.

پدر گفت: بله نگران نباشید.

شروین که همچنان چشم به شیشه داشت،ناگهان فریاد زد:ایناهاش اومدند، بیاین.

همه به طرف پنجره دویدند.فرید گفت: آره آره دیدمشون.

آقای بهاری گفت: پس منصور کجاست؟

پدر با تعجب گفت: ا ا نگاه کنید، خلبان رو نگاه کنید.

سیمین خانوم با دیدن منصور آهی کشید و از حال رفت.شادی گفت: شقایق آب قند؛ زود باش.

با عجله به بوفه رفتم و لیوان آب قندی گرفتم و اومدم.شیلا و فرزانه با کتاب و دستمال سیمین خانوم رو باد می زدند.مامان هم شانه های اونو ماساژ می داد.با خوردن شربت حالش کمی جا اومد.و دوباره گریه رو شروع کرد.

مرصاد و منصور متوجه ما شدند و دست تکان دادند.سیمین خانوم دست در دست مامان و فرزانه پشت شیشه رفت.و با دیدن پسرانش گفت: برای خودشون مردی شدند.آه خدایا شکرت که سالمند.مرصاد با دیدن پدرش کیف رو بر زمین گذاشت و در آغوش هم مدتی گرسیتند.سیمین خانوم هم پسرانش رو بوسید و در حالی که می گریست،گفت: دیگه طاقت دوریتون رو ندارم.

فرید گفت: ای بابا بسه دیگه، من هم گریه ام گرفت.

شروین با اونها دست داد و روبوسی کرد و گفت: چه لاغر شدید! رژیم گرفتین؟

پدر گفت: دل همگی براتون تنگ شده بود.

مامان گفت: چشممون سفید شد بس که انتظار کشیدیم.

من مثل مسخ شده ها در فاصله ای دور ایستاده بودم.گویا پاهام بر زمین میخ شده بود و یارای حرکت نداشت.روی صندلی نشستم و اشکهام رو پاک کردم.منصور با لباس خلبانی ابهتی دوچندان یافته بود. نگاهش همون نگاه شاد گذشته بود.در چهره او به خاطر سبیلی که گذاشته بود مردانگی بیش از پیش دیده می شد.مرصاد بلوز و شلوار سبز سیری بر تن داشت؛ته ریشی که فرم خاصی به اون داده بود در چهره اش دیده می شد.لبخند کمرنگی بر لب داشت و خستگی از قیافه اونها می بارید.

فرزانه و شادی وشیلا با شادمانی به این صحنه ها می نگریستند.جهت خوش آمد گویی اونها هم به بقیه پیوستند جز من.

زمانی به خود اومدم که منصور دستش رو دراز کرده بود:سلام خوشحالم که سالم می بینمت.

از جا بلند شدم و گفتم: سلام، متشکرم و خوشحال.

خندید و گفت: چه مختصر حرف می زنید.بهتر نیست شما هم به سایرین بپیوندید.

لبخندی زدم و گفتم: شما برین من هم میام.

با صدای بلندی خندید و گفت: عجب پذیرایی گرمی!

دوباره تنها شدم.از دست خودم و حرفهام بسیار عصبانی بودم.هیچ راهی برای فرار نبود.ناچار به بقیه پیوستم.با دیدن مرصاد سر به زیر انداختم و گفتم: سلام، خوشحالم که برگشتید.

مرصاد گفت: سلام.سراغت رو گرفتم گفتند گوشه عزلت گزیده ای.

حدس زدم که باید کار فرزانه باشه.نگاهی به اون انداختم، او هم با شیطنت نگاهم کرد و خیلی زود همراه پدر و آقای بهاری از نظر ناپدید شد.منصور گفت: مرصاد جان بریم به طرف ماشینها.

مرصاد به علامت موافقت سری تکان داد. سپس گفت: از این که سلامت دوباره ات رو باز یافتی خوشحالم.حالا چرا انقدر سر به زیر شدی،هیچکس مثل شما به این گرمی از ما استقبال نکرد.

نگاه گذرایی به او انداختم.لبخندش از چشمم دور نمون.گفتم: ببخشید، حال شما چطوره؟

-خوب، بهتر هم خواهد شد.

شادی فریاد زد: همه رفتند. شما خودتون تشریف میارین؟

مرصاد سریعتر از من از در خروجی خارج شد. شادی نگاهی به من انداخت و گفت: دیدی اون قدرها هم که فکر می کردی سخت نبود. تو بی جهت می ترسیدی.

گفتم: چه لاغر شده، مگه نه؟

خندید و گفت: مشکلی نداره، چاقش می کنیم.

هر دو خندیدیم و به طرف ماشینها حرکت کردیم.همه به همون ترتیب که اومده بودیم نشستیم.

آقای بهاری ماشین رو روشن کرد.مرصاد تقه ای به پنجره زد.سیمین خانوم شیشه رو پایین کشید و گفت: جانم،پسرم.

-می گم زحمت کشیدید اومدین، به سلامت.

آقای بهاری گفت: امان از حواس پرت ما.شما چرا سوار نشدید.

منصور گفت: صندوق عقب رو باز کنید، ممنون می شیم.

آقای بهاری با لبخندی بر لب از ماشین پیاده شد.شروین هم پایین اومد و گفت: چی شده آقا بابک؟

آقای بهاری گفت: اومدیم دنبال مسافر ، جا نداریم که سوار شن!

خندید و گفت: فکر اینجا رو نکرده بودیم.

مرصاد گفت: شما برین، چمدونها رو هم ببرین، ما با تاکسی میایم.

پدر پیاده شد و گفت: اتفاقی افتاده؟

آقای بهاری گفت: این دو نفر جا نمی شن.

فرید گفت: خب چرا انقدر چاق شدید که جا نشین.

منصور گفت: ما چاق نشدیم، به گمانم ماشین زیادی اشغال شده.

به شادی گفتم: بیا پیاده شیم و با ماشین خودمون بریم.

فرزانه گفت: کجا؟ بشین سر جات.

شادی گفت: نه دیگه، ماشینتون رو اشغال کردیم.

فرزانه گفت: شوخی کردند.

گفتم: با ماشین خودمون میریم.

مرصاد گفت: چرا پیاده شدید؟

خیلی جدی گفتم: شما بفرمایید، ما میریم روی پای بقیه می شینیم.

لبخندی زد و گفت: مگه بقیه از جونشون سیر شدند؟

شادی گفت: دست شما درد نکنه، مگه ما چه جوری هستیم؟

لبخندی زد و هیچی نگفت.گفتم: پس لطف کنید قدم رو به خونه تشریف ببرید،هوا هم هوای بهاریه.

دوباره سوار ماشین شدم.فرزانه گفت: چی شد برگشتی؟

گفتم: سکه شاه ولایت هر جا رود پس آید.

آقای بهاری سوار ماشین شد و اون رو روشن کرد.سیمین خانوم گفت: چی شد بابک؟

-شادی خانوم رفت توی اون یکی ماشین.

منصور در رو باز کرد و گفت: فرزانه تو بشین روی پای من.

پشت چشمی نازک کرد و گفت: ابدا همچین کاری نمی کنم،یکم تنگ تر می شینیم.

هر دو ماشین در حال انفجار بود.البته ماشین پدر بیشتر.سیمین خانوم گفت: پسرها بیاین جلو، من میرم عقب.این طوری بهتره.

دوباره تغییراتی ایجاد شد و سرانجام با دو بوق ممتد حرکت کردیم.مرصاد و منصور گرم صحبت با آقای بهاری بودند.فرزانه به آرومی از من پرسید: سبیل به منصور میاد؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: چرا از من می پرسی؟هر کس اختیار خودش رو داره.

-به نظر من این جوری نمکی تره.

خندیدم و گفتم: به همین باور باش.

سیمین خانوم که از صحبت های ما فقط نمکی رو شنیده بود گفت: کو نمکی؟ این وقت شب اون هم اینجا!

فرزانه خندید و گفت: رد شد همین الان.

آقای بهاری در مقابل در خونه ما توقف کرد.پیاده شدم و گفتم: بفرمایید تو.

-نه دخترم دیر وقته،همه خسته ایم.......باشه یک فرصت دیگه.

-هر طور صلاحه.خداحافظ.متشکر که منو رسوندین.

-خواهش می کنم .خدا نگه دار.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#7
(9)

پدر و سایرین کمی دیرتر از من بخانه رسیدند .به ساعت نگاه کردم.ضربه های ساعت 3 بامداد را نشان میداد.آنچنان خسته بودم که نفهمیدم چگونه خواب مرا در ربود.خوشبختانه صبح روز بعد کلاس نداشتم تصمیم گرفتم تا ظهر بخوابم و حسابی خستگی در کنم اما با صدای زنگ تلفن چشم گشودم ساعت هف و سی دقیقه این وقت صبح کی بو؟با برداشتن گوشی و با شنیدن صدای سیمین خانم بر نگرانی ام افزوده شد.سیمین خانم گفت:سلام عزیزم خواب بودی؟
سلام از منه حال شما خوب است؟
ممنون میتوانی یک تک پا بیایی خانه ما؟
در صدایش هراس و نگرانی موج میزد گفتم:چه اتفاقی افتاده؟
خواهش میکنم سریعتر بیا اینجا.
ارتباط قطع شد و در دلم غوغایی بود با عجله لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم.مامان گفت:کجا؟صامروز که کلاس نداری صبح به این زودی بیدار شدی؟
با فرزانه قرار داریم دیرم شده زود برمیگردم.
صبحانه بخور بعد برو.
میل ندارم شروین کجاست؟
صبح زود رفت ترمینال که به مشهد برود.
اه بد شانسی پس خود باید بروم.
چه شده؟تو که مرا نصف عمر کردی دختر؟
هیچ اتفاقی نیفتاده زود برمیگردم.
بسلامت مراقب باش منکه از کارهای تو سر در نمی آورم.
در میان بهت و ناباوری مامان از خانه خارج شدم.بلافاصله تاکسی گرفتم و خودم را بخانه فرزانه رساندم.پشت در که رسیدم نفس نفس میزدم .گلویم خشک شده بد هوز دستم را روی شاسی نگذاشته بودم که در با شدت باز شد مرصاد بود چشمانش قرمز و رنگش چون چ شده بود.
قصد خارج شدن از خانه را داشت صدای گریه ی فرزانه بگوشم رسید .با دستپاچگی سلام کردم.
جواب سلامم را نداد و گفت:تو به چه حقی به وسایل شخصی من دست زده ای؟
در جا خشکم زد شصتم خبردار شد که موضوع چیست گفتم:ولی..ولی من قصد بدی نداشتم فقط میخواستم اتاق را مرتب کنم.
با عصبانیت فریاد زد:تو بیخود کردی.
سرم را بزیر انداختم تا اشکم را نبیند احساس خفگی میکردم با سرعت از من دور شد و جای هیچ دفاعی برایم نگذاشت.
داخل خانه شدم و بمحض ورود فرزانه از جا بلند شد و گفت:دیدی؟دیدی چه شد؟
دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:متاسفم خیلی زیاد تو هم به آتش من سوختی.
سیمین خانم با چهره درهمی بمن خوش آمد گفت سپس گفت:خودت رو ناراحت نکن عزیزم بیا بشین.
روی کاناپه نشستم و او گفت:من از تو معذرت میخوام بخاطر رفتار بی ادبانه ی پسرم.
به سختی توانستم لبخندی بزنم گفتم:مهم نیست اما برایم غیر منتظره بود.
فرزانه گفت:مرا ببخش که گفتم کار تو بود.
خودم گفتم بگویی ولی از قرار کاسه کوزه ها سر تو شکسته.
اشکهایش را پاک کرد و گفت:اول باور نکرد که تو چنین کاری کرده باشی؟
حالا کتک هم خوردی؟
آه نه ابدا.
پس دست رویت بلند نشده سرت داد کشیده.
خندید و گفت:همان را هم توقع نداشتم.
سیمین خانم برای چند لحظه ما را تنها گذاشت فرزانه گفت:فردا شب یادت نرود زودتر بیا.
سعی میکنم .ببینم آقا مرصاد کی برمیگردد؟
حتما ظهر برای نهار.
چه بعد شد میخواستم توضیح بدهم او حتی بمن اجازه برای دفاع هم نداد.
باز هم میگویم متاسفم.
بگذریم.راستی اسم پسر خاله سوسن فرهاد بود نه؟
اره چطور مگه؟
بنظرم مرد بسیار محترمی بود چرا پیشناد او را قبول نمیکنی؟
قبول دارم پسر خیلی خوبی است ولی...
ولی چی؟نکند یکی بهتر را سراغ داری؟
نه بابا.
پس انقدر ناز نیاور و او را اذیت نکن.
هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
خندیدم و گفتم:پس قضیه این است.
سیمین خانم وارد اتاق شد و گفت:شقایق جان راحت باش و لباسهایت را در بیاور با مامان تماس گرفتم و گفتم نهار پیش ما هستی.
میدانستم اگر بمانم باید خودم را برا یتوبیخ و سرزنش آماده کنم.این بود که گفتم:نه ممنون اید حتما برگردم.
ولی مامان موافقت کردند دیگر عذری نیاور.
هر چه ساعت جلوتر میرفت اضطراب من بیشتر میشد ساعت 11:15 دقیقه بود که زنگ در مرا از جا پراند فرزانه در اتاق را بست و گفت:احتمالا مرصاد است حوصله جر و بحث ندارم.
شاید آقا منصور باشد؟
نه منصور امروز خانه خاله سوسن و حالا نمی آید.
قلبم آنقدر تند میزد که نزدیک بود از جا در اید.10 دقیقه بعد ضربه ای به در خورد و متعاقب آن مرصاد بود که فرزانه را صدا میکرد.فرزانه با بی اعتنایی حرفش را ادامه داد.
گفتم:صدایت کرد.
خودم شنیدم.
خب ببین چه میگوید.
من هیچ حرفی با او ندارم.
دلخوری درست اما این بی ادبی است.
با ناراحتی از جا برخاست دستش را روی دستگیره گذاشت و نگاهی بمن انداخت.
گفتم:برو.
بعد از چند لحظه با چهره ای نگارن برگشت و گفت:اگر ایرادی ندارد میخواهد با هم به اتاقش برویم.
من آماده ی هر توبیخی هستم.
شقایق خواهش میکنم هر چی گفت ناراحت نشو.
لبخندی زدم و گفتم:سعی میکنم.
چند ضربه به در زدم و گفتم:اجازه هست؟
اول فرزانه بعد من وارد شدم و در را پشت سرمبستم سلام کردم.بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:سلام بشینید.
جلسه ی بازجویی است؟
خیر بنده بازپرس نیستم.
گاهیی دکترها هم از انسان بازجویی میکنند.
شما مریضید؟
نه ولی اگر هم بودم اصلا نزد شما نمی آمدم.
چا؟
برای اینکه از من دل خوشی ندارید شما بدنبال راهی میگردید که از دستم خلاص شوید.
اگر میخواستم از دستت خلاص شوم هیچوقت نجاتت نمیدادم.
سرخ شدم و گفتم:بخاطر آن روز ممنونم من جانم را مدیون شما هستم .
این را نگفتم که از من تشکر کنی هر کس دیگر هم بود همین کار میکرد البته اگه شنا بلد بود.
منظورتان چیست؟
لبخندی زد و گفت:فرزانه زحمت 3 لیوان شربت را میکشی؟
فرزانه لبخندی زد و گفت:بهتر است بجای شربت لفظ نخود سیاه را بکار ببری.
اتاق را ترک کرد سعی کردم ارامشم را حفظ کنم گفتم:نگفتید برای چه مرا احظار کردید؟
مکثی کردم چون هیچ نگفت دوباره گفتم:اگر موضوع دفترچه در بین است باید بگویم واقعا شرمنده ام و پوزش مسخواهم کنجکاوی بر من چیره شده بود.
نگرانی از چهه اش مشهود بود گفت:نتوانستی بر کنجکاویت فائق آیی؟
گفتم که او بر من چیره شد اما مطمئن باشید بر خلوت دل شما سر نزدم.
لبخندی زد و گفت:من نمیگذارم غیر از تو کسی از پنجره اتاق خوت دلم سری بزند و از روی کنجکاوی درش را باز کند.
احساس کردم سرخ شده ام در زیر نگاه پر نفوذ او نزدیک بود راز قلبم فاش شود .خوشبختانه فرزانه با سینی شربت وارد اتاق شدو گفت:مرصاد مامان گفتند که بفرمایید نهار.
پدر آمده است؟
بله ربع ساعتی میشود شقایق جان بهتر است ما برویم.
بعد از نوشیدن شربت همراه فرزانه از اتاق خارج شدیم فرزانه نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:حالت خوب است؟
نفس بلندی کشیدم و گفتم:بله خوبم چطور؟
رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون.
خندیدم و گفتم دیوانه.
وادر پذیرایی که شدیم آقا بابک به گرمی با من احوالپرسی کرد و جویای حال پدر شد.فرزانه برای کمک به مادرش رفت منهم به او ملحق شدم سیمین خانم گفت:دخترم شما چرا زحمت میکشید؟
زحمتی نیست.
با فرزانه میز غذا را چیدیم پس از گذاشتن چند شاخه گل تازه در گادان پشت میز نشستم.
آقا بابک گفت:خیلی عالی شد.غذا امروز حسابی میچسبد جای بقیه خالی.
ببخشید امروز حسابی به زحمت افتادید.
سیمین خانم گفت:از خانه خودتان هم ماندی.
این چه حرفی است.
فرزانه مرصاد را صدا زدی؟
آقا بابک این جمله را ادا کرد و پس از آن خودش بلند شد و با صدای بلند مرصاد را صدا زد .پس از چند لحظه ای بما پیوست از خودم حرصم گرفته بود .در زیر سنگینی نگاهش لقمه ها بزور فرو میبردم .فرزانه با آرنج به پهلویم زد و گفت:خوابت برده یا که این غذا را دوست نداری؟
با دستپاچگی گفتم:هیچ کدام فکر کنم دندانم درد میکند.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#8
(10)
و آن درد را بهانه ساختم ولی یادم نبود که آقای بهاری دندنپزشک است.بلافاصله گفت:دخترمفردا یا همین بعد از ظهر بیا مطب تا ببینم چه شده اگر کاری از دستم بر میاید برایت انجام دهم .
نه نه زاید مهم نیست با اینحال اگر خوب نشد چشم.
سیمین خانم گفت:شقاقیق جان حتما این غذا را دوست نداشتی ؟چه بد شد کاش صبح میپرسیدم.
وای نه بخدا من عاشق این غذا هستم ولی در حال خاضر اشتها ندارم.
مرصاد لبخندی زد و گفت:تعارف نکنید قصر اشتها است.
فرانه چشم غره ای به مرصاد رفت و بمن گفت:میخواهی برویم اتاق کمی استراحت کن رنگت هم پریده.
بله اینطوری بهتر است.
سعی کردم به هر نحوی شده چند قاشق دیگر هم بخورم.توان برداشتن قاشق را نداشتم.دست و پایم سست و کرخت شده بود.درد شقیقه ام لحظه به لحظه بیشتر میشد .صرف نظر کردم و ازجا برخاستم هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که سرم گیج رفت و نقش بر زمین شدم.صدای فریاد فرزانه و سیمین خانم برخاست.آقا بابک گفت:وای چه شد جواب مردم را چه بدهیم؟
همه چیز را میشنیدم اما نای حرف زدن نداشتم.فرزانه با صدای بلند گریه میکرد سیمین خانم هم دائم میزد پشت دستش و خودش را سرزنش میکرد.مرصاد با عصبانیت گفت:چه خبره؟ساکت ببینم چیشده .
فرزانه گفت:مرصاد زنگ بزنم خانم رادمنش بیایند؟
مرصاد داد زد:نه برو بشین یک کنار شماها که بدتر آدمو هول میکنین.
نبضم را گرفت آقا بابک گفت:چه اتفاقی افتاده؟
مرصاد گفت:لطفا کیف مرا از اتاقم بیاورید.
سیمین خانم هم یک لیوان آب قند آورد فشارم را گرفت و به همه گفت:فشارش پایین افتاده باید استراحت کند کمک کنید ببریمش به اتاق تا سرمی به او تزریق کنم.
ب کمک خانم بهاری و فرزانه به اتا رفتم و روی تخت خوابیدم مرصاد ضربه ای به در زد و وارد اتاق شد فرزانه تا حدودی به خودش مسلط شده بود .اما سیمین خانم هنوز بد و بیراه نثار خودش میکد.
مرصاد گفت:مامان خواهش میکنم بس کنید طوری نشده که اینطور همه خودتان را باخته اید.
سیمین خانم به آرامی در کنار فرزانه نشست و اشکهایش را پاک نمود .مرصاد آنژوکت را پشت دستم تزریق کرد و پس ار تنظیم سرم گفت:فشارت خیلی پایین آمد صبحانه نخورده ای؟
گفتم:نه.
لبخندی زد و گفت:نگهی کردی و از خود نگرانم کردی....نگارن بیش نگاه دگرانم کردی...
پس ار این بیشتر مراقب خودت باش سعی کن بخوابی.
چشم آقای دکتر.
ددستش را دور کمر سیمین خانم حلقه کرد و گفت:بهتر است شما هم استراحت کنید فرزانه تو هم او را تنها بگذار بهتر است بخوابد.
فرزانه گفت:شما بروید منهم می آیم.
لب تخت نشست و گفت:بهتری شقایق؟
پشتم را به فرزانه کردم که اشکهایم را نبیند بغض راه گلویم را بسته بود با همه ی تلاشی که برای فرو بردن بغضم کردم موف نشدم و صدای هق هق گریه ام بلند شد.
فرزانه گفت:خدای من!گریه میکنی؟
منو بخشید روز همه تلخ شد.
ترسیدم فکر کردم دوباره حالت بد شده امروزم برای خودش روزی بود.
من خیلی احمقم.
با صدای بلند خندید و گفت:بالاخره اعتراف کردی.
منهم خندیدم.مرصاد با کتابی وارد شد و با دیدن فرزانه گفت تو هنوز نرفتی؟
الان میروم.
مرا بوسید و گفت:از مال دنیا فقط یک دوست خوب دارم تنهایت میگذارم.
مرصاد نگاهی به سرم انداخت و گفت:دو سه ساعتی طول میکشد باید خبر بدهم تا نگران نشوند.
احساس میکنم بهترم سرم را قطع کنید باید هر چه زودتر بروم.
نگاهی به صورتم انداخت و گفت:گریه کردی چرا؟
مهم یست من باید برگردم.
نمیشود.
به اندازه کافی ناراحتتان کردم دیگر بس است.
پوزخندی زد و گفت:اینهم روی بقیه.
بلمد شم و نشستم گفت:این کتاب را آ<رد ام تا حوصله ات سر نرود.
آقا مرصاد گفتم که من باید بروم چند دفعه بگویم.
با صدای بلندی گفت:انقدر لجبازی نکن تا سرم تمام نشده نمیتوانی بری.
دراز کشیدم و چشم برهم گذاشتم و گفتم:ترجیح میدهم نها باشم .
منهم برای رفع تنهایی ات نیامده ام بگیر این قرص را بخور در ضمن اگر کار داشتی بگویید تا صدایم کنند.
حاضرم بمیرم و احتیاج بشما پیدانکنم.
لبخند تلخی زد و گفت:بی ادب لجباز واقعا متاسفم برای فرزانه.
لطفا تنهایم بگذارید.
چشم ولی بهتر است سرمت را قطع نکنی چون من و پدر میرویم بیرون و تا شب هم برنمیگردیم.
در را محکم بهم زد.به اشتباهم پی بردم و حق را به اودادم.در همین فکر و خیالات بودم ه خوابم برد .هنگامی که چشم گشودم با دیدن ساعت فهمیدم یکساعتی خواب بودم و ساعت 5 عصر است.سیمین خانم به همراه مامان و فرزانه به اتاق آمدند .مامان گفت:حالا میبینی هی به حرف من گوش نکن.
با دیدن مامان گفتم:ببخشید مامان دیگر قول میدهم هر چه شما بگویید گوش کنم.
صورتم را بوسید و گفت مثل اینکه تمام شده است.
فرزانه گفت:بروم مرصاد را صدا کنم.
سیمین خانم گفت ولی ظهری رفت بیرون.
فرزانه گفت:کجا پس این چه میشود؟
مگر بلند نیستی؟
نه مامان جون من کی تاحالا بلد بودم که این دومین بار باشه.
در این هنگام صدای زنگ در بلند شد .فرزانه با شتاب برای باز کردن در رفت پس از لحظاتی بهمراه پدرش وارد شد.آقا بابک با مامان سلام و احوال پرسی کرد و گفت:مرصاد گفته بود ساع 5 سرم تمام میشود این بود که با سرعت خود را رساندم .سپس سرم ا قطع کرد و گفت راحت شدی عزیزم؟
ساعت 7 بود که به خانه برگشتیم.
بعدازظهر با صدای فریاد شادی و شیلا که به در میکوبیدند ازخواب پریدم و در را باز کردم تصمیم گرفته بودم که به مهمانی امروز نروم.ار این فکر لبخندی بر لبم نشست و گفتم:شما هنوز نرفته اید؟
شیلا گفت:بدون تو؟
مگر مامان نگفت من نمیآیم؟
شیلا گفت:چرا؟مگر میشود؟
شادی گفت:فکر کردم خودکشی کردی دلم هزار راه رفت.
خندیدم و گفتم:نه خواهرجون از همه شما سالم ترم.
شادی گفت:پیغامی دارم از جانب مامان...شقایق جون قربونت برم پاشو بیروم خوبیت ندارد.
شیلا گفت:آخر تو که تا دیروز روزشماری میکردی چه شد یکدفعه؟
گفتم:ای بابا شما بمن چیکار دارید اصلا بگویید یکدفعه حالش بد شد.
ماان داخل اتاق شد و گفت:عزیزم تو که هنوز حاضر نشدی لجبازی نکن.
با صدای نسبتا بلندی گفتم:اصرار نکنید من..ن...می...آ...یم بس است دیگر.
امان از دست تو آخر مرا دیوانه میکنی دخترها برویم.
هر سه با حالتی قهر گونه از اتاق بیرون رفتند و شادی در را محکم بهم کوبید .شروین با لبخند زیبای همیشه اش تقه ای به در زد و گفت اجازه هست؟
برای شما صد البته توی کی آمدی؟چه بیخبر؟
دو ساعتی میشود هنگامی که جریاد تحصن تو را شنیدم گفتم شاید روی من را زمین نندازی.
خندیدم و گفتم:نمیخواهم فکر کنید دارم خودم را لوس میکنم خواهش میکنم اجازه بدهید راحت باشم.
یک اشمب دور مرا خط بکشید توقع زیادی است؟
دستش را دور گردنم انداخت و گفت بخاطر چه چیز؟
گفتم:فقط اگر...اگر او نبود.
لبخندی زد و گفت:مهمانی بخاطر آنهاست آنوقت نباشد.
خب پس دیگر حرفی نمیماند.
اگر بدانی که چه زحمتی کشید برای نجات تو این حرفها را نمیگفتی هیچ از او تشکر کرده ای
بله کرده ام.می ایم چون میدانم الان مهمانی تمام میشود و شما هی یکی پس از دیگری برای راضی کردن من در صف ایستاده اید.حتما بعد تو نوبت فرید میرسد برو بگو الان حاضر میشوم.
صورتم رابوسید و گفت:ما همگی منتظریم عجله کن.
آقای بهاری با رویی گشاده از همه استقبال کرد.برا نخستین بار با خاله ی فرزانه آشنا شدم خانم بسیار خونگرمی بود و چنان با مار رفتار مینمود که انگار سالهاست ما را میشناسد .فیروزه دختر زیبا و محجوبی بود و شباهت زیادی به فرزانه داشت.فرزانه پیراهن قهوه ای بسیار خوش دوختی پوشیده و موهایش را بنحو جالبی جمع کرده بود .در آن مهمانی مردان جوانی هم حضور داشتند که حدس زدم باید دوستان آنها باشند.فرزانه در پذیرایی دست تنها بود و به خواست مامان من و شادی به کمک او شتافتیم.مرصاد و منصور هر دو مثل هم شلوار جین قهوه ای و بلوز سفیدی بر تن داشتند و اصلاح کرده بودند.شادی در گوش من گفت:این دو تا چقدر به خودشان رسیده اند انگار میخواهند به عروسی بروند .لبخنی زدم و گفتم:شاید میخواهد برایشان خوستگار بیاید.
شادی به قهقهه خندید طوری که دیگران بما نگاه کردند .نفهمیدیم که چطور فار گنیم فرزانه گفت چه شد کسی جوک گفت؟
گفتم:نخیر جوک نگفتند شادی خانم عادت ندارند بیصدا بخندند.
شادی پشت چشمی نازک کرد و گفت:تو هم حال مگر چه شده؟
هیچ آبرویمان رفت.
سینی شربت را از فرزانه گرفت .گفتم:بیا یک موقع لیوانها را چپ نکنی.
اخمی کرد و گفت:همه که مانند جنابعالی دست و پا چلفتی نیستند.
منظوری نداشتم فقط گفتم طرف آقاین که میروی هول نشو.
بیمزه یخ کنی.
فرزانه گفت شقایق این پیش دستیها را ببر.
چشم امر دیگری نیست؟
قربانت.
شادی سینی خالی را داد و به فرزانه گفت دیگر کاری نیست؟
نه خیلی ممنون برو بشین تا من از تو پذیرایی کنم.
فیروزه داخل آشپزخانه شد و گفت شماها نمیآیید رقاصها تشریف بیارند بیرون.
گفتم:نه بابا مجلس خیلی گرم شده .پیش دستیها را به شادی دادم و گفتم الهی قربونت برم همینها را ببر.
شادی در حالیکه بیرون میرفت گفت:نخیر خیلی زرنگی از سر شب من پذیرایی کردم.
پس تو کی پذیرایی میکنی؟بهتر است تمرین کنی تا چند صباح دیگر دچار مشکل نشوی.
و همراه فیروزه جایی د رکار خانمها نشستند .مرصاد از اول مهمانی با من سرسنگین بود.اصلا نگاه نمیکرد هنگامی که پیش دستیها را جلوی مرصاد و منصور میگذاشتم به منصو گفتم:آقا منصور سلام مرا به آقا مرصاد برسانید.
خندید و گفت:مرصاد که کنار من نشسته.
مرصاد لبخندی زد و گفت:منصور تو هم متقابلا سلام برسان.
منصور گفت:ببینم شکراب شده است؟
گفتم:قند آب شده است.
گفت:چرا.
گفتم:به دلایل خصوصی.
هر دو خندیدند دو مرد جوان به آن دو نزدیک شدند یکی از آنها همینطور که قر مدیاد گفت:افتخار بدهدی.
اقای بهاری و پدر هم گفتند:بله بله نوبتی هم باشد دیگر نوبت شماست.
فرید گفت:برای اینکه خجالت نکشید همراهیتان میکنم.
مرصاد گفت:من استعداد هر کاری را دارم جز این کار.
منصور گفت:پاشو بلوف نیا.
سرانجام با اصرار بقی هر دو برای مدتی مجلس را گرم کردند.حرکات آنها کاملا با هم هماهنگی داشت دستها و پاها کاملا هماهنگ و موزون حرکت میکرد و این بر زیبایی رقص می افزود.
فرید گفت:آبروی من که رفت.
شیلا گفت نه عزیزم همه باید از تو یا بگیرند.
شادی گفت:حقا که هنرمندن مه که اگر خودم را بکشم این هنر را یاد نمیگیرم.
بعد از شام به آشپزخانه رفتم فیرزه مشغول جابجا کردن ظرفها بود گفتم:فیروزه خانم چرا عروستان را نمیبرید؟
با تعجب گفت:عروس؟
گفتم:فرزانه را میگویم.
لبخندی بر لبش نشست و گفت:اوکی نمیدهند وگرنه ما که از خدا میخواهیم.
از ما گفتن یک موقع میبینید مرغ از قفس پریدا.
کمی درهم رفت و گفت:خبریه که ما بیخبریم؟
نه بابا همینجوری گفتم.
مشغول خوردن چای بودم که با ضربه ی محکمی که به پشتم خورد سرفه ام گرفت با دیدن فرزانه گفتم:دستت درد نکنه این است جواب محبتهای من؟
فرزانه گفت:تا تو باشی پشت مردم غیبت نکنی.
کم کم همه رفته بودند فقط ماو خالهی فرزانه هنوز آنجا بودیم.به شادی گفتم:میخواهی امشب عروسی راه بیندازیم؟
با ناباوری نگاهم کرد و گفت:چه گفتی؟
عروسی دیگر با من بیا.
میخواهی به خواستگاری بروی؟برای چه کسی؟
هیس حرف نزن فقط بیا.
............................................................................................................(11)
شانه ای بالا انداخت و دنبالم آمد.فرزانه و فیروزه گرم صحبت با شیلا بودند پسرها به بازی شطرنج مشغول بودند.پدر و آقای بهادری به حیاط رفته بودند تنها فرهاد بود که با تلویزیون خود را سرگرم کرده بود .بطرف فرهاد رفتم شادی دستم را کشید و گفت:میخواهی چه کار کنی؟
اه چقدر حرف میزنی شادی.
بهمراه شادی روی مبلهای اطراف او نشستیم .متوجه ما شد و کمی خودش را جمع کرد .الخندی زد و گفت:خسته نباشید بالاخره تمام شد؟
تمام که بقیه به مادرها سپرده شد.
گفتم:چه برنامه ای است که انقدر شما را سرگرم کرده؟
گفت:راز بقا من همیشه این برنامه را دنبال میکنم شما هم؟
راستش نه میخواستم اگر ممکن است چند دقیقه وقت شما را بگیرم.
به شادی نگاهی کردن دستمالش در دستش ریز ریز شده بود و خودش آنقدر سرخ شده بود که دیگر بین و او لبو فرقی نبود.فرهاد هم به شادی نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت:باید موضوع مهمی باشد در خدمتم.
ببخشید میشود بپرسم که شما چرا ازدواج نمیکنید؟
شادی بلند شد و با گفتن با اجازه به حیاط رفت.فرهاد متعجب نگاهم کرد و گفت:چرا این سوال را میکنید؟
میخواهم بدانم.
میخواهید برایم بروید خواستگاری؟
شاید.
ولی من انتخاب خودم را کرده ام.
حالا؟بر فرض...
راستش دختر مورد علاقه من هنوز جواب نداده است.
دوستش دارید؟
وارد مسائل شخصی نشویم بهتر است.
پس دارید؟
خندید و گفت:آفرین بر شما.
به اتاق رفتم و فرزانه را صدا کردم.به سرعت خود را رساند موهایم را کشید و گفت:آهای خوب فرهاد را تنها گیر آورده ای صاحب دارد.
خندیدم و گفتم:نه بابا!دیدم تنهاست تو که به فکرش نیستی گفتم من باشم تا احساس کسالت نکند در ضمن تیپ و قیافه هم که دارد خدا را چه دیدی شاید تورش کردم.
فرزانه قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:این فکرها را از سرت بیورن کن محاله من بگذارم.
با صدای بلند خندیدم و گفتم:نترس ارزانی خودت من بهترش را دارم.
فرزانه هم خندید و گفت:نزدیک بود دوستی جندین ساله مان بر باد رود خدا رحم کرد.
خاله ی فرزانه به اتاق آمد و گفت:عروس گلم بالاخره کی اجازه میدی ما عروسی براه بیندازیم؟
سیمین خانم هم بما پیوست و گفت:هر وقت که تو صلاح بدانی ما هم حرفی نداریم.فرزانه مادر تو چه میگویی؟تکلیف را روشن کن.
فرزانه سرش را پایین انداخت و گفت:نمیدانم...هنوز باید فکر کنم.
خندیدم و گفتم:همین چند دقیقه پیش بخاطر فرهاد با من سرشاخ شد.
همه خندیدند و سیمین خانم گفت:بهتر است هر چه زودتر مراسم برگزار شود.
خاله سوسن گفت:منهم موافقم برویم پیش بقیه.
سینی چای را دور گرداند مرصاد خندید و به منصور گفت:بر صفحه شطرنج زندگی من روزگار را مات میکنم....من با اسب نیز روی محبت بر قلعه ی تنفرش میتازم و با سربازان دیار عشق شاه جدایی ها را به اسارت خواهم برد.
فرید گفت:راست میگویی وقتی با من بازی کردی این حرفها را بزن.
حالا که منصور باخت تا دفعه بعد نوبت که باشد.
شروین گفت:فردا بعدازظهر دعوت منصور دربند چطور است؟
همه هورا کشیدند .منصور دستی به سرش کشید و گفت:عجب آدمهایی هستید.
سینی چای را روی میز گذاشتم و گفتم:بالاخره کی برنده شد؟
مرصاد گفت:من.
گفتم:به خودتان نغرور نشوید اگر من از شما ببرم منصور خان از مهمانی معاف میشود قبول است؟
منصور کف زد و گفت:از لطف شما ممنونم.
نگفتید موافقید با من بازی کنید؟
لبخند معنی داری زد و گفت:چاره ای نیست بله.
شروین گفت:پس برم پدر و جناب باری را صدا بزنم بیایند.
گفتم:من الان میایم.
پدر خنده کنان نزدیک شد و گفت:آفرین بر شهامت دخترم.
آقای بهاری هم گفت:مسابقه بینظیری میشود تماشایی است.
فرید رفت و همه ی خانمها را صدا زد.زمانی که همه دور تا دور روی راحتیها نشستند بنا به پیشنهاد منصور دو صندلی و میز کوچکی در وسط گذاشته شد.بازی با صدای سوت فرید آغاز شد.برای لحظاتی نگاهش را بمن دوخت حس میکردم خیس عرق شده ام از حرفی که زدم بی اندازه پشیمان بودم من سررشته ی زیادی از شطرنج نداشتم.نگاهی به او انداختم تابحال تا این حد نزدیک به چشمانش نگاه نکرده بودم.انسان در مقابل نگاه او مسخ میشد.همیهش از این طرز نگاهش میگریختم.اما حالا راه فراری نبود.بلافاصله سر بزیر انداختم لبخندی زد و گفت:میترسی؟
چرا باید بترسم؟
آرام بطوریکه فق من بشنوم گفت:راه فراری نیست چرا نگاه نمیکنی؟
میترسم هیپنوتیزمم کنید.
تا این حد موثر هستند.
چه میکویید.

خندید و گفت:هیچ شروع کنید.10 دقیقه است که به مهره ها نگاه میکنید .
مرتب خیس عرق میشدم.نمیدانم از ترس بود یا خجالت .اگر میباختم آبرویم میرفت.
چندین حرکت انجام شد .به نتیجه ی این بازی فکر میکردم .برای همین بدون فکر مهره را جابجا میکردم.
لبخندی زد و مهره را در جای اولش قرار داد و گفت:هول نشوید همه چیز را بسنجید و بعد مهره را حرکت دهید.
متوجه شدم وزیر او درست مقابل مهره ای است که من گذاشته ام بار دیگر نجاتم داد.
صدای شروین بلند شد که گفت:پارتی بازی ممنوع.
مرصاد خندید و گفت:چشم.
یک ساعت که گذتش با صدای سوت فرید بازی متوقف شد.
سپس خندید و گفت:شوخی شوخی بازی جدی شد.
بلند شدم و به دستشویی رفتم.در آینه نگاه کردم رنگم سفید بود و قطرات عرق در پیشانی ام دیده میشد.صورتم را شستم و چند ثانیه ای همانجا ایستادم .حس میکدم خودم را باخته ام و امیدی به برد ندارم.آه که چقدر سخت بود ناسزایی نثار خودم کردم که چرا چنین پیشنهادی مطرح کرده ام.هنگامی که بیرون آمدم شادی که پشت در ایستاده بود گفت:چقدر دستپاچه شدی؟
آه شادی نمیدانی چقدر سخت است.

لبخندی زد و گفت:تا حالا که خوب پیش رفته ای مرصاد از بازی تو خیلی تعریف میکرد.
تابحال هم که نباخته ام او نخواسته است.و الا...
بهر حال خودت اینطور خواستی بخودت مسلط باش.
سعی میکنم.
صورت مامان ار خوشحالی گل انداخته بود .بمحض اینکه وارد شدم گفت:حقا که دختر خودم هستی.
مامان جون زیاد امیدوار نباشید اگر باختم...
خندید و گفت:آنموقع دیگر دختر پدرت هستی.
پس بگویم دختر پدرم هستم تسلیم ...بهتر است بازی تمام شود.
همه خندیدند منصور گفت:من امیدم بشماست تکلیف من چه میشود؟
شادی گفت:شقایق دیگر چیزی نمانده است.
گفتم:منصور خان شادی خیلی هوای شما را دارد.
نگاهی به شادی انداخت و گفت:ایشان همیشه لطف دارند.
شادی لبخند کمرنگی زد و گفت:خواهش میکنم.
رفتم و پشت میز نشستم مرصاد هنوز نبود فرید بلند شد میکروفن را بدست گرفت و گفت:بینندگان عزیز مسابقه ی شطرنج بین سرکار خانم شقایق رادمنش و مرصاد بهاری برگزار میشود که یکی از شرکت کنندگان در حالتی عصی و دیگری نامرئی گزارش میشود.
همه خندیدند منهم خندم گرفت.دانیال بیدار شده بود و گریه میکرد.شیلا بلند شد دانیال را به فرید داد و گفت:بینندگان عزیز گزارشگر محترم باید فرزندش را جمع کند.
باز هم همه خندیدند .فرید در کنار شیلا نشست و نمیدانم به شیلا چه گفت که بمن نگاه کرد و خندید.
مرصاد با تانی از پله ها پایین آمد و منصور با لحن جالبی گفت:به افتخار آقای دکتر جمیعا کف مرتب.
مرصاد لبخندی زد و نشست.بوی خوش ادکلنش شامه ام را وازش میداد.لبخندی زدم و گفتم:میدانم که بازنده ام.
ناامید نباشید در نا امیدی بسی امید است.
دلداری ام میدهید.
با ملاحظه کردن او و کمک کردنش بازی به نفع من تمام شد.
میتوانست خیلی راحت از من ببرد اما اینکار را نکرد گفتم:متشکرم.
خندید و گفت:منکه کاری نکردم شما حرفه ای هستید.
پدر بلند شد و گفت:مسابقه هم تمام شد اگر اجازه بدهید رفع زحمت کنیم.
آقای بهاری گفت:حالا نشستید تازه جمع ما گرم شده است.
مامان و شیلا هم بلند شدند .آماده ی رفتن شدیم .تصمیم گرفتم آخرین مرحله نقشه ام را اجرا کنم.
به آشپزخانه رفتم و فرزانه را که در حال جمع کردن استکانهای خالی بود صدا زدم.خوشبختانه فرهاد هم در آشپزخانه بود و داشت محتویات یخچال را وارسی میکرد گفتم:چیز بدرد بخوری پیدا میشود؟
در را بست و بمن نگاه کرد لبخندی زد و گفت:فراوان چه میخورید؟
هر چه خودتان میخورید منهم میخورم.
من ترجیح میدهم هیچ نخورم.
پس منهم هیچ نمیخواهم.
فرزانه با دیدن فرهاد که در آشپزخانه بود سینی بدست قصد کرد برگردد که گفتم:فرزانه فرهاد خان از من خواستگاری کردند.
سینی از دست فرزانه افتاد.رنگش پرید و به فرهاد نگریست.فرهاد مات و مبهوت بمن و فرزانه نگاه کرد.
دور از چشم فرزانه چشمکی زدم و گفتم:مگر شما همین الان این مساله را عنوان نکردید؟
فرهاد سر بزیر انداخت فرزانه نشست تا خرده شیشه ها را جمع کند.فرهاد هم به کمک ا شتافت.
سیمین خانم با عجله به آشپزخانه آمد و گفت:چه شد؟
گفتم:سینی از دست فرزانه افتاد.
عیبی ندارد طوری که نشدی؟
فرزانه با ناراحتی گفت:نه مامان.
بلند شوید بعد جمع میکنم فرهاد...خاله مامانت میگوید که برویم .شقایق جان خانواده عازم رفتن هستند.
چشم.
و از آشپزخانه خارج شد.فرزانه منقلب شده بود و لرزش دستانش را میدیدم دلم بحالش سوخت ولی نخواستم که آخرین مرحله نمیه کاره رها شود.سکوت در میان آنها حکمفرما بود.گفتم:حالا فکرهایم را میکنم بعد بشما جواب میدهم.دو سه روزی مهلت بدهید.
فرهاد سرش را بالا کرد و همان لحظه گفت:آخ..
فرزانه گفت:چه شد؟وای دستت برید.چقدر خون می آید.شقایق برو مرصاد را صدا کن عجله کن.
دستپاچه شدم.خون زیادی از دستش میرفت.بلند شد و روی صندلی نشست و گفت:طوری نیست .با عجله به هال رفتم همه در راهروی خروجی بودند .گفتم:آقا مرصاد دست آقا فرهاد بریده خون بند نمی آید.
پدر آقای بهاری و مرصاد با من به آشپزخانه آمدند.مرصاد با دیدن دست فرهاد گفت:چه کار کردی پسر بخیه میخواهد.
فرزانه در حالیکه سعی میکرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد گفت:پس رودتر حرکت کنید.
از دست خودم کلافه بودم و عصبی خود را مقصر میدانستم فرهاد گفت نه بابا خودش بند می آید.
آقای بهاری کمکهای اولیه را آورد و مرصاد بسرعت دست او را پانسمان کرد و گفت:بیا بریم کمی دراز بکش ضعف کردی.
خاله سوسن که تازه خبردار شده بود با دیدن فرهاد گفت:چی شد مادر خوبی؟
فرهاد لبخندی زد و گفت:بله طوری نشده.
رنگش پریده بود فیروزه لیوان آب قندی به او داد و به اصرار مرصاد روی کاناپه دراز کشید .پانسمان دستش دوباره بایستی عوض میشد.پدر گفت:مرصاد جان ماشین دم در است میخواهید با شروین بروید درمانگاه ضرر که ندارد.
آقای بهاری گفت:بله پسرم بهتر است.
مرصاد گفت:منکه از اول گفتم.
پدر گفت:مثل اینکه امشب قسمت نیست برویم بچه ها بیایید تو نیم ساعت دیگر میرویم.
فرید هم همراه شروین و مرصاد و فرهاد رفت.یک ساعنی طول کشید.سرانجام آنها برگشتند .دست فرهاد 4 بخیه خورده بود دیگر نتوانستم بغضم را فرو دهم همانطور که میگریستم به دستشویی رفتم.
مامان و سیمین خانم و سایرین با تعجب و تحیر نگاهم کردند.شادی با نگرانی به آشپزخانه آمد و گفت:دیوانه شدی چه شد یکدفعه؟زشته.همه فکر کردند بخاطر فرهاد است.
اشکهایم را پاک کردم و گفتم:مرده شورم را ببرن با نقشه هایم.
به قهقهه خندید و گفت:مگر تو دستش را بریدی؟
نه ولی..تقصیر من بود.
صورتم را بوسید و گفت:خلی خوب بلند شو بیا تو هال همه نگران شدند.
اگر پرسیدند چه بگویم؟
من ترتیب کارها را میدهم نگران نباش.
فرزانه به آشپزخانه آمد او را در آغوش گرفتم و گفتم:مرا ببخش قصد بدی نداشتم.
لبخندی زد و گفت:حدس زدم که دروغ میگویی فقط همسر آینده مرا ناقص کردی.
از قول من از فرهاد خیلی عذر خواهی کن بگو شقایق گفت ببخشید غلط کردم.
شادی و فرزانه هر دو خندیدند فرزانه گفت:بخاطر تو هم که شده باید هز چه زودتر مراسم برگزار شود.
منهم همین را میخواستم راستش دلم برای یک عروسی تنگ شده بود بعد هم میخواستم مطمئن شوم دوستش داری.
شادی گفت:بهتر است تا صبح نشده دیگر بخانه برویم.
ساعت دیواره دو ضربه نواخت چشم برهم گذاشتم و تا صبح خوابهای طلایی دیدم.
یک هفته گذشت از زمانی که فرید و شیلا و دانیال جهت دیدن خانواده فرید به کرج رفته بودند.دلم بیشتر از همه برای دانیال تنگ شده بود.عصر بود و غروب این دلتنگی را دو برابر میساخت.دیگر چیزی به تعطیلات پایان ترم نمانده بود.زنگ در بصدا در آمد با خوشحالی از جا پریدم و گفتم آخ جون مهمون.
شروین سر از کتاب برداشت و با چشمانی متعجب گفت:تو این حرف را میزنی ؟از کی تاحالا مهمون نواز شدی؟
خندیدم و گفتم:در حال حاضر مجبورم مهمان نواز باشم از دلتنگی بهتر است.
مامان گفت:مگر نمیشنوید؟چرا در را باز نمیکنید؟
هنگامی که در را باز کردم از مشاهده خانم و آقای بهاری تعجب کردم آنهم تنها.آنها را به هال راهنمایی کردم .پدر هم خانه بود .به گرمی با آنها احوالپرسی کرد.
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#9
(12)
آقای بهاری گفت:نمی آیید آن طرف ها.
گفتم:ما که همیشه مزاحم هستیم چرا فرزانه نیامد.
فراموش کردم بگویم که خانم بهاری را گاهی سیمین خانم و همینطور آقای بهاری را آقا بابک هم خطاب میکردم.
خانم بهاری گفت:امتحان داشت این بود که سلام رساند.
مامان همراه سینی شربت وارد شد و ضمن خوش آمد با خانم بهاری روبوسی کرد و گفت:سیمین حان آنقدر دلم برایت تنگ شده بود که تصمیم داشتم خودم به دیدنت بیایم.
سیمین خانم خندید و گفت:شرمنده ام بخدا زودتر از اینها باید خدمت میرسیدیم.
اقای بهاری گفت:جناب رادمنش بچه ها که بزرگ میشوند آدم تنها میشود.مرصاد از صبح ساعت 7 تا 2 و از اسعت 6 تا 10 بیمارستانه منصور هم که پشت هم پرواز دارد.شاید دو سه روز آخر هفته بیکار باشد.
پدر گفت:درست میفرمایید خودم هم کم و بیش به مشکل شما دچار هستم.
شروین شلوارش را عوض کرده بود بهمراه شادی از اتاق بیرون آمدند و پس از سلام و احوالپرسی آنجا نشستند.
شروین گفت:تنها /بقیه کجا هستند؟
آقای بهاری گفت:خدمت بابا عرض میکردم خانه نبودند.
لبخندی زد و گفت:ای بابا قبلا بیشتر زیارتشان میکردیم.
اقای بهاری گفت:اگر فرصت اجازه دهد آنها هم مشتاق دیدارند راستش غرض از مزاحمت ...گفتم اگر شما وقت دارید آخر هفته چند روزی به شمال برویم.بچه ها هم بیکارند.
مامان گفت:خدا از دهنتان بشنود ما هم به یک مسافرت بی اندازه احتیاج داریم.
خانم بهاری گفت:بابک پیشنهاد داد منهم گفتم اگر با هم برویم دو برابر خوش میگذرد.
پدر گفت:منکه حرفی ندارم .شروین؟بچه ها شما چطور؟
شروین گفت:من باید عصر باید به مشهد بروم اما تا پنچشنبه صبح برمیگردم شادی هم چند روزی مرخصی میگیرد میماند امتحانات شقایق.
گفتم:خوشبختانه 4شنبه آخرین امتحان است.
آقای بهاری گفت:پس همه موافقند ؟راستی فرید جان چطور؟
شادی گفت:شیلا گفت که تا فردا شب برمیگردند.
خانم بهاری گفت:چه خوب نمیدانید چقدر دعا کردم که شما قبول کنید.
شام به اصرار پدر در کنار ما بودند .پس از شام پدر با فرید تماس گرفت و فرید با خشنودی پذیرفت.
گوشی رابرداشتم و گفتم:الو بفرمایید؟
سلام خوبی؟
فرزانه چقدر بینعرفتی یک هفته میشه که بمن سر نزدی.
باور کن امتحانات بود تو چکار کردی قبولی؟
نمیدانم خدا کند.
امسال هم گذشت انگار همین دیروز بود که قبول شدیم مگر نه؟
صدایم را عوض کردم و گفتم:آره ننه جون.
خندید و گفت:پیر شدیم رفت.
گفتم:شیرینی عروسی کی بما میدهی؟
اتفاقا برای همین تماس گرفتم فردا میخواهیم برویم خرید هر کدام که میتوانید بیایید.
بادابادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا.
خندید و گفت:لوس نشو شقایق حتما بیایید.
هر کدام که توانستیم چشم عروس خانم.
نوبت شما هم میرسد.
همه که مثل جنابعالی دستپاچه نیستند.
حالا میبینیم کاری باری نداری؟
قربون آبجی
خداحافظ
مرحمت زیاد.
با خوشحالی به مامان خبر دادم .مامان هم آهی کشید و گفت:می برای تو و شادی برم خرید خدا عالمه.
لبخندی زدم و گفتم:هنوز خیلی زود است.
ای ناقلا ته دلت قند آب شد.
بادلخوری گفتم:مامان جون داشتیم؟
خندید و گفت:شوخی کردم دخترم.
خرید فرزانه بخوبی پایان یافت.همه خسته و کوفته بخانه برگشتیم و برگزاری جشن به دو ماه دیگر موکول شد.برای آنها آرزوی خوشبختی کردم.
فرید با عجله دو تا پله یکی میکرد و اسبابها را داخل ماشین میگذاشت.شروین و پدر هم به کاپوت ماشین ور میرفتند.دانیال روی پای من خواب بود و هر از چند گاهی لبخند زیبایی در کنار لبهایش نمودار میشد.موهای پرپشت و مژه های برگشته اش از او کودکی زیبا ساخته بودند.مامان سینی آینه و قران در دست داشت بمن گاه کرد و گفت:خوابیده؟گفتم بله.
شیلا را صدا کرد شیلا بهمراه شادی آخرین وسیله ها را داخل ماشین گذاشتند.
سپس شیلا دانیال را از روی پایم برداشت و گفت:خدا خیرت بدهد راحتم کردی.
بعد رو به مامان گفت:اگر کاری ندارید برویم.
پدر گفت:ما بیورن منتظریم.
مامان گفت:نه عزیزم فقط بگو پدرت و شروین بیایند از زیر قران رد شوند.
چشم.
از صدای چند بوق پی در پی و سپس توقف ماشینی حدس زدم خانواده بهاری آمدند.
فرزانه با خوشحالی داخل خانه شد و تا مرادید در آغوشم گرفت و گفت:وای چه قد کشیدی؟
خندیدم و گفتم:تو همین یکی دو هفته!
دلم برایت قد یک ارزن شده بود دختر تو مهره مار داری بخدا.
خانم بهاری با دیدن ما لبخندی بر لبش نشست و گفت:خدا مهربانترتان کند.
سپس به مامان گفت:سلام مینو جان حاضرید برویم.
مامان گفت:سلام خواهر بیایید تو یک چایی بخورید.
نه دیگر دیر میشود بچه ها برویم.
پس ار قفل کردن در و پنجره ها قصد حرکت کردیم.دم در همه ایستاده بودند به آقای بهاری و منصور سلام کردم.توی این دو هفته که ندیده بودمشان منصور کمی لاغرتر بنظر میرسید.مرصاد که روی صندلی ماشین نشسته بود با دیدنم پیاده شد و گفت:سلام کم پیدا شده اید؟
لبخندی زدم و گفتم:سلام از ماست دلتان برایم تنگ شده بود؟
خندید و گفت:خوشبختانه من هیچوقت احساس دلتنگی برای احدی نمیکنم.
قیافه ام کمی درهم شد اما زود مسیر صحبت را عوض کردم و به فرزانه گفتم:همسر شما کجاست؟
متاسفانه نتوانست همراه ما باشد گفت کارهای عقب افتاده دارد که باید انجام دهد.
پس تو کجا راه افتادی؟
باید چکار میکردم؟
از اول هر کدام راه خود بروید تا آخر همینطور میمانید یا با هم یا که هیچ.
خندید و گفت:فلسفه بافی نکن یکبار که هزار بار نمیشه.
مرصاد به فرزانه گفت:شوهر داری را از دوستت یاد بگیر.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:فعلا که شقایق باید از من یاد بگیرد.
شانه ای بالا انداختم و گفتم:من اگر جای تو بودم نمی آمدم یا او را هم می آوردم.هر جور صلاح است.
شادی نشسته بود تو ماشین پنجره را پایین کشید و گفت:برویم دیگر از گرما خفه شدم.
پدر گفت:راست میگوید برویم .همه سوار ماشینها شدیم .شادی غرق در فکر بود.به آرامی گفتم:شادی چته؟
هیچی چه میخواستی باشد.
در میان جمع و دلم جای دیگر است ...نکند عاشق شدی؟
با عصبانیت گفت:حرف مفت نزن تو برو فکر خودت باش.
چون برا یخودم نمیتوانم کاری کنم بتو پیشنهاد کمک میکنم.
خندید و گفت:درکت میکنم.
پدر گفت:شادی جان شقایق شما با شیلا و فرید بروید تا ما بزرگترها با هم باشیم.
گفتم:فرقی ندارد.
به فرزانه پیشنهاد کردم با ما بیاید و او با خشنودی پذیرفت.
مرصاد و منصور و شروین با هم شدند.هنوز از سر خیابان نپیچیده بودیم مرصاد توقف کرد و گفت:میگم اگر موافقید دنبال فرهاد هم برویم شاید بتوانیم او را راضی کنیم.
آقای بهاری گفت:مانعی ندارد.
جلوی خانه ی خاله سوسن توقف کردیم.مرصاد پیاده شد و با کلید بر شیشه ماشین زد فرید سر از پنجره بیرون کرد و گفت:مگر آزار داری پسر؟ماشین خط می افتد.
خندید و گفت:فرزانه بدو.
فرزانه همانطور که بمن لم داده بود گفت:قربونت برم نشستم حال ندارم بدوم.
شیلا و شادی و من خندیدیم مرصاد گفت:بلند شو برو دنبالش همه منتظرند.
منکه گفتم نمی آید بزور بیارمش؟
نه به زبان خوش.
در را باز کردم و فرزانه را هل دادم و گفتم:پاشو ببینم فکر کدره من مبلم با فرهاد اشتباهی گرفتی.
مرصاد لبخندی زد و برای اولین بار نگاه تحسین آمیزی بمن انداخت.چقدر این نگاهش را دوست داشتم.کاش زمان متوقف میشد بدلم رجوع کردم عاشقانه دوستش داشتم و در این دوهفته دلم برایش تنگ شده بود.متوجه شد که مدتی است به او خیره شده ام گفت:شعری هست که میگوید:
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت
سرخ شدم احساس کردم گر گرفتم.فرید برگشت و بما نگاه کرد و سپس گفت:حالا منظور؟
همینطوری.
شادی لبخندی زد و گفت:خیط کاشتی رفت.
فرید پیاده شد و به مرصاد گفت:اگر نیامد؟
مگر دست خودش است بزور متوسل میشویم.
فرزانه گفت:از دست تو مرصاد دیدی خانه نیست.
منصور پیاده شد و گفت:ای بابا چرا در را باز نمیکند؟
فرید گفت:احتمال زیاد باید خواب باشد.
منصور خندید و گفت:چه بسا با تیشه اش سر به بیابان گذاشته است.
فرزانه دوباره و سه باره زنگ زد.لحظاتی بعد فرهاد با قیافه ای بهم ریخته و خواب آلود در حالیکه زیر شلواری و زیرپوش بر تن داشت در چارچوب در نمایان شد.با دیدن ما جا خورد و در پشت در پناه گرفت.
فرزانه گفت:سلام خواب بودی؟
تقریبا چه خبر شده؟
چکار کنم گفتم نمیآیی میگویند تو هم نیا.
منصور آمد جلو و گفت:سلام مهندس چطوری؟
لبخندی زد و گفت:مردم آزارها .سلام.
مرصاد گفت:یا مثل بچه آدم برو شیک لباس بپوش بریم یا که با همین ریخت ببریمت.
آخر نمیشود نمیتوانم به فرزانه گفتم که.
آقا بابک ضمن سلام و احوال پرسی گفت:فرهاد جان برو لباس بپوش بیا بریم.اولا دیر شده ساعت 8 است ثانیا مادرت هم که با فیروزه رفتند زیارت تا آنهابیایند میخواهی تنها باشی؟
چه بگویم روی شما را نمیشود زمین زد چشم.
فرزانه با خوشحالی همراه او رفت.مرصاد به منصور گفت:حالا جفتمان جور است.
همه بر جای خود نشستند .فرزانه در را باز کرد که بشیند گفتم:کجا فرهاد که اینجا نیست.
گفت:اذیت نکن دیگر در را بست و جای شروین و فرزانه با هم عوض شد.
اقای بهاری جلوتر از همه حرک کرد سپس مرصاد و بعد ما حرکت کردیم.فرید از آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:چرا ساکتید؟حوصله ام سر رفت.
شادی گفت:چه بگوییم؟
شیلا گفت:گاهی سکوت واژه گویایی است.
لبخندی زد و گفت:گاهی نه همیشه .سعی کنید هم صحبتهای خوبی باشید تا سفر خوش بگذرد.
آرام به شیلا گفتم:موهای فرید را بزن کنار یک موقع تصادف نکند.
به فرید نگاهی کرد و زد زیر خنده فرید گفت:در گوشی در جمع ممنوع.
شیلا از داخل کیفش برسی در آورد و با شوخی گفت:بمیرم برایت فرید جان آنقدر خود را گرفتار کرده ای که فرصت نمیکنی موهایت را شانه کنی.
برس را گرفت و سرش را شانه کرد و گفت:صبح شانه کردم یک.من چه کار کنم موهایم خوش فرم است.دوم...
گفتم:فرید خان ناراحت نباشید اگر پنس یا گیره ای خواستید همراهم است.
همه زدند زیر خنده فرید هم خندید و گفت:نه قربونت لازم نیست.
هنوز یک ساعت از راه را نرفته بودیم که آقای بهاری توقف کرد.فرید گفت"چه شد؟ماشین ایراد پیدا کرده؟خندید و گفت:نه جانم راننده از گرما ایراد پیدا کدره پایده شوید یک نوشابه تگری بزنیم تو رگ.
بهتر از این نمیشود مسافران مهتاب همگی پیاده شوید.
پس از نوشیدن چند نوشابه دوباره حرکت کردیم.اما این دفغعه جای من و منصور با هم عوض شد.منصور بجای من همراه فرید رفت.
فرهاد به مرصاد گفت:خسته شدی سوییچ را بده من بنشینم.
مرصاد گفت:نه بابا هنوز که راهی نرفتیم.
نعارف نکن نوبت من است دیگر.
سوییچ را کف دست فرهاد گذاشت من و فرزانه عقب نشسته بودیم.هنوز جرکت نکرده بودیم که فرزانه گفت:آخ که چقدر خوابم می اید.
گفتم:بیخود خوابت می آید من را آوردی اینجا که خودن بخوابی.
خندید و گفت:نمیدانم یک دفعه چشمام سنگین شد تو هم بخواب.
من خوابم نیمآید محض اطلاع.
پس هم صحبت خوبی برای آقایان باش.
بعد از خمیازه ای چشمانش را بست.مرصاد نگاهی به عقب انداخت و گفت:لطفا شیشه را بکش پایین.
چشم.شیشه را پایین کشیدم.
بعد فرهاد سوالاتی در رابطه با رشته ام پرسید و گفت که خواهرش قصد دارد این رشته برود و او میخواهد تحقیقاتی در مورد وضعیت شغلی آینده بکند.
فرزانه بلند شد و گفت:اه سرم رفت.چقدر حرف میزنی شقایق فرهاد نگه دار بیایم جلو.
نگاهی کردم و گفتم:بهانه را سر حرف نگذار بگو طاقت دوری ندارم.
همه خندیدند دوباره فرزانه گفت:نخیر چون جلو دید بیشتری دارد گفتم.
مرصاد گفت:آره جون خودت.
با توقف ماشین پیاده شد و عقب نشست کمی خودم را جمع و جور کردم و به کنار پنجره چسبیدم.
متوجه شد.
لبخندی زد و گفت:نترسید نمیخورمتان.
فرهاد که از آینه دید کامل داشت خندید.گفتم:انسان باید همیشه احتیاط را رعایت کند.
فرهاد به فرزانه گفت:باز این دو نفر را بجان هم انداختی.
فرزانه گفت:خب بیا من و تو برویم عقب چه فرقی میکند.
گفتم:منکه دیگر تا مقصد یک کلامم حرفی نمیزنم.اصلا همه ساکت بودند ناگهان قورباغه ای گفت.مرصاد لبخندی زد و کتابی را از پشت شیشه برداشت و خود را سرگرم کرد.همه ساکت بودند.ربع ساعتی که گذشت فراموشم شد که چه گفته بودم این بود که گفتم:یک سوال؟
صدای قهقهه همه بلند شد فرزانه گفت:قورباغه این تیپی ندیده بودیم.
هم خندم گرفته بود هم اینکه ناراحت بودم.گفتم:حدس میزدم آخر خودم سکوت را بشکنم.حالا خوب شد گفتم قورباغه نگفتم خر.
بار دیگر خندیند فرهاد گفت:حالا سوالتان را مطرح کنید.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#10
(13)
گفتم:من همیشه میترسم از اینکه اگر مرا بیهوش کنند دیگر بهوش نیایم.
مرصاد گفت:چطور ؟عملی در پیش است.
فرزانه گفت:چه شده؟چرا بمن نگفتی.
گفتم:ای بابا همینطوری پرسیدم.
مرصاد گفت:انشاالله بهوش می آیید.
اگر زمانی بهوش نیاید چه؟چه اتفاقی می افتد؟
حتما دار فانی را وداع گفته که بهوش نمیآید.
فرزانه گفت:شقایق این سوال زا از هر کسی بکنی بلد است.
ببخشید بد مطرح کردم تابحال شده که مریض زیر دست شما بمیرد.
مرصادگفت:خوشبختانه ولی اگر خدا نکرده این مساله پیش بیاید مسئولیم.
فرزانه گفت:آقا فرید ایستاد رسیدیم آره؟
با دیدن ویلا لبخندی بر لبانم نشست و با هیجان گفتم:همین است رسیدیم.
ماشینها پشت هم توقف کردند .آثار رضایت در چهره تک تکشان دیده میشد.
همه پیاده شدیم گفتم:یادش بخیر آن سال تازه قبول شده بودم خاطرتان هست آقا مرصاد؟
مرصاد لبخندی زد و گفت:هیچگاه آنروز را فراموش نمیکنم.
فرید و شیلا بهمراه دانیال کوچک از پله های سنگی که تازگی درست شده بود بالا رفتند.
ویلا خیلی عوض شده بود.نرده های پلکان و دورتا دور از انواع گل پوشیده شده بود.انواع و اقسام نیلوفر و اطلسی . رزهای رنگی استخر کوچکی بت چند فواره ی رنگی در وسط ویلا بود که فقط جنبه ی زیبایی داشت.تابلویی که در کنار پله ها بود پسر بچه ای را نشان میداد که مایو بر تن دشات و با انگشت بطرف دریا اشاره میکرد.در زیر آن نوشته شده بود کنار ساحل.
غرق اینهمه تغییر بودم که مرصاد گفت:عوض شده نه؟
با دیدن او که وزش باد موهایش را روی پیشانیش ریخته بود قلبم بار دیگر محکمتر خود را به دیواره تنم کوبید.
بله بی اندازه فرق کرده است فرید نگفته بود.
حتما خواسته سورپریز شود.همه رفتند داخل بهتر نیست ما هم برویم.
آنقدر زیباست که حاضرم همه ی وقت را روی همین پله بشینم.
پله ها کار شما را راحت میکند هر چند کفش نامناسبی پوشیده باشید.
صدای خنده های شما هنوز در گوشم است.
خندید و برای لحظاتی چشم در چشمم دوخت از طرز نگاهش از شرم سرخ شدم و خواستم هر چه زودتر از پله ها بالا رفتم که گفت:شقایق؟
برگشتم و با صدایی لرزان گفتم:بله کاری داشتید؟
لبخندی زد و گفت:چرا همیشه از من فرار میکنی؟
گفتم:منکه فرار نکردم.
راست میگویی از نگاه من فرار میکنی میترسی رسوا شوی.
شما نباید اینطور صحبت کنید درست نیست.
شاعری خست که میگوید:
راست گفتی تو ای بهار امید
رنگ چشمم به رنگ پاییز است
من خزانم خزان زردم من
داستان خزان غم انگیزست
هر کس آمد در این خزان زده دل
رفت و این داستان نخوانده گذشت
هر که رنگ شکست مرا دید
من و دل را ز خویش رانده گذشت
از خزان هر کسی گریزان است
که خزان فصل ناامیدی هاست
در خزان غیر حسرت و غم نیست
در خزان هر چه هست دردافزاست
تو بهاری بهار سبزی تو
من خزانم خزان زردم من
تو بهاری بهار عشقی تو
من خزان خزان دردم من
برو ای مرغ پرفشان امید
در خزان گاه یاس لانه مکن
از پی رنگها برو اما
رنگ چشم مرا بهانه مکن

گریه ام گرفته بود نمیدانم چرا؟اما بخود مسلط شدم و گفتم:این شعر از چه کسی است؟
گفت:نمیدانم بنظرم یک شاعر افغانی.
لبخندی زدم و گفتم:اتفاقا تنها رنگی که در این چشمها یافت نمیشود خزان است.نه تنها خزان نیست بلکه امید هم میدهد چه بسا بیماران اینگونه به زندگی امیدوار شوند.
از چشمانش برق شادی جهید و گفت:تو از من چه میخواهی؟

زبان چشم تو میگفت حرف دل اما
هنوز حرف محبت در آن دهان باقیست

این حرفها را تو داری میگویی؟
شما خواستید بدانید منهم گفتم.
باورم نمیشود.
به ساعتش نگاه کرد و گفت:یک ساعت است که ما اینجا ایستاده ایم.
وای خدای من!باید خودم را برای تنبیه و سرزنش آماده کنم.
وارد ویلا که شدم پدر نگاه غضبناکی به من انداخت و گفت:برو تو اتاق.
وضعیت متشنج بود همه با حالت خاصی بر ما چشم دوخته بودند .در زیر سنگینی نگاهشان آب شدم.
آقای بهاری هم بسیار عصبی بنظر میرسید .فرید نیز نگاه ملامت باری انداخت و هیچ نگفت.
از اینکه دیگران اکنون درباره من چه فکر میکنند شرمگین شدم.بدون هیچ حرفی به اتاق رفتم.خودم را روی تخت انداختم و سرم را در بالش فرو بردم و گریستم.شیلا وارد اتاق شد و گفت:نگذاشتم پدر بیاید و الا کارت زار بود کجا بودی تا حالا؟
گریه ام شدت گرفت دوباره فریاد زد:با تو هستم تا حالا کجا بودی؟تو خجالت نکشیدی بی حیا!
نگاهی به او کردم و گفتم:مگر چکار کردم آدم نکشتم که همه اینطوری نگاهم میکنید.
سیلی محکمی بر گونه ام نواخت شوکه شدم.از او توقع نداشتم گفت:تو فکر کردی اینجا کجاست؟
بلند شد و با عصبانیت در را بست.اشکهایم را پاک کردم.از کارم پشیمان نبودم یک لحظه با او بودن را به همه چیز ترجیح میدادم.مامان با چهره ای توام با نگرانی و ناراحتی داخل اتاق شد و سرم رادر آغوش گرفت.دوباره گریستم صورتم را نگاه کرد و گفت:آه عزیزم آخر هم شیلا کارش را کرد.بس است دیگر.چقدر گریه میکنی؟آخر عزیز دلم ما همه تو را میشناسیم.ذره ای برا ی من مهم نیست ولی همه ی ما بخاطر فرهاد میگوییم.او که شناخت زیادی از تو ندارد پیش خود چه فکر میکند؟
ببخشید مامان دوستت دارم متاسفم.
خندید و اشکهایم را با دستمال پاک نمود و گفت:بلا حالا چه میگفتید؟دل میدادید و قلوه میگرفتید.
لبخندی زدم و گفتم:هیچی...هیچی.
آره تو گفتی و منهم باور کردم ببینم دوستش داری مگر نه؟
از خجالت سر به زیر انداختم و گفتم:مامان لطفا بس کنید.
بدان صحبت در جمع هیچ مشکلی ندارد .ولی خصوصی تا زمانی که صحبتی به میان نیامده صورت خوشی ندارد.در ضمن از پدرت هم عذرخواهی کن.
چشم مامان.
از خجالت تا آخر شب از اتاق بیرون نیامدم.هنگامیکه مطمئن شدم همه در خواب هستند پاورچین پاورچین رفتم که آب بنوشم.چند گامی بیشتر نرفته بودم که صدای نسبتا بلندی از محوطه بالکن توجهم را جلب کرد.پس از نوشیدن آب پشت یکی از پنجره ها رفتم و از کنار پرده نگاهی به بالکن انداختم.آقای بهاری به اتفاق مرصاد روی صندلیهای محوطه نشسته بودند.پنجره را کمی باز کردم تا راحت تر صحبتهایشان را بشنوم.آقای بهاری گفت:پسر مثلا تحصیل کرده هستی این چه کاری بود کردی؟
مرصاد بلند شد دست در جیبهایش کرد و گفت:مگر چکار کردم بابا عجب حرفی میزنید.
حالا ما هیچی یک ساعت با این دختر غیب شدی آقای رادمنش عجیب عصبانی بود.پسر جان لب تر کن تا من مطرح کنم.از قرار که شقایق هم بی میل نیست.
نه نه نه من قصد ازدواج آنهم حالا ندارم.
دیگر شنیدن بقیه حرفها برایم مهم نبود.به اتاق برگشتم و با این فکر که شاید جهت تفریح سر صحبت را گشوده و میخواسته اسرارم را بداند بیشتر ناراحتم کرد.بالشم خیس شده بود.آن را برعکس گذاشتم و خوابیدم.فردای آنروز هیچکس از قضیه دیروز چیزی بروی خودش نیاورد.
صبح از خنده بلند فرید و فرهاد بیدار شدم.سفره پهن بود .سعی کیدم دیگر نه در مسیر نگاهش قرار گیرم و نه طرف صحبت واقع شوم.حتی به او سلام هم نکردم.فرزانه گفت:صبح بخیر خانم خانما.
سلام کردم و در کنار شادی و فرزانه نشستم.فرید با سینی چایی وارد شد شادی گفت:آقا فرید شما چرا؟حالا چای بخوریم یا خجالت؟
لبخندی زد و گفت:هر دو با هم.
آقای بهاری گفت:بچه ها حاضرید بریم نمک آبرود؟شروین گفت:البته چه وقت؟
همین امروز بعد از صبحانه.
پدر و مامان سیمین خانم و همه مشتاقانه استقبال کردند.
وقتی رسیدیم موسیقی بسیار دلنشینی در حال پخش بود و هر از چند گاهی شماره ها اعلام میشد.
شادی دستم را گرفت و فشرد و گفت:چه شده؟چه فکری شدی؟
سپس به کابینهایی که یکی پس از دیگری در میان انبوه درختان ناپدید میشدند اشاره کرد و گفت:آنجا را میبینی؟میدانی بکجا میروند؟
شیلا میگفت آنطرف پارک جنگلی زیبایی است که حرف ندارد.اه چرا حرف نمیزنی؟
نگاهی به او انداختم و گفتم:چه بگویم که ناگفتنم بهتر است.
خندید و گفت:نه بابا قضیه خیلی جدی شده از امروز استفاده کن و قیافه ماتمزده ات را باز کن.
لبخندی زدم و هیچ نگفتم.
فرزانه بما نزدیک شد و گفت:الان نوبت ما میرسد بیایید.
هنگام سوار شدن دریافتیم که ظرفیت هر کابین 4 نفر بیشتر نیست.این بود که من و شادی و شیلا بهمراه دانیال و فرزانه در یک کابین نشستیم.ارتفاع ما لحظه به لحظه با زمین بیشتر میشد.از آن بالا تمام شهر پیدا بود.شیلا با گفتن خاطرات اویل ازدواجش سعی داشت لبخند را بر لبانم بنشاند.بخاطر و او سایرین چندین بار خندیدم.فرزانه با ترس به پایین نگاه کرد گفتم:میترسی فرزانه؟لبخندی زد و گفت:بالاخره زبانت باز شد کم مانده بود برایت تخم کبوتر بیاورم.
شادی و شیلا خندیدند شیلا گفت:ببین پشت ما کابین کیست؟
برگشتم و برای مامان دستی تکان دادم گفتم:پدر.
ربع ساعتی که گذشت کابینها یکی پس از دیگری در میان جنگل زیبایی متوقف شدند.فرید و فرهاد بطرف بوفه رفتند که ببینند چه خبر است.
پدر میز و نیمکتی چوبی یافت و گفت که بقیه هم بیایند و آنجا بنشینند.منصور دانیال را در بغل داشت بهمراه مرصاد و شروین در نیمکتی دورتر از بقیه نشستند .به مامان گفتم:اجازه میدهید تا پایین بروم زود میایم.
با چه کسی؟
خودم تنها.
نه دخترم لااقل یکی از دخترها را با خودت ببر.
میخواهم تنها باشم قول میدم زود برگردم.
هر طور که دوست داری فقط زیاد دور نشی.
چشم مطمئن باشید.
تا پایین رفتم.بعد در قسمتی دورتر از بقیه بر روی نیمکتی دو نفره نشستم .خوشبختانه هیچکدام متوجه من نشدند.غرق در افکارم بودم که حضور فردی را در کنارم حس کردم.اول ترس برم داشت ولی با دیدن دختر بسیار زیبایی ارام گرفتم.لبخندی زد و گفت:تنها سفر میکنید؟
گفتم:نه بهمراه خانواده ام.
تنها نشسته اید برای همین پرسیدم قصد فضولی نداشتم.
نه اشکالی ندارد.میخواستم کمی تنها باشم.شما چطور؟تنها سفر میکنید؟
گفت:نه ظرفیت کابینها 4 نفر بود قسمت من یک کابین 3 نفره شد.برای اینکه ظرفیت تکمیل شود من انتخاب شدم.پدر و مادر و خواهرم در راهند الان میرسند.
دختر شادی بنظر میرسید فکر میکنم تقریبا چند سالی از من بزرگتر بود.چشمان آبی او حالتی چون چشمان آهو داشت.ابروهای کمانی و مژه های برگشته زیبا یی اش را دو چندان میکرد.
دست کشیده و استخوانی خود را بطرفم دراز کرد و گفت:آهو هستم.
دستش را فشردم و گفتم:منهم اسبم.
به قهقهه خندید و گفت:چقدر شما بانمکید !به قیافه تان نمی آید.
گفتم:در حال حاضر مشکلی پیش آمده که قیافه ام اینطوری شده است.
لبخندی زد و گفت:خب خانم اسب نگفتید اسم شما چیست؟
شقایق.
اوه چه نام زیبایی خوشوقتم ساکن کجایی؟
تهران شما چطور؟
ما هم ساکن تهرانیم ببینم اهل حال هستی؟
منظور؟
اشاره به میزی که شروین و مرصاد و منصور نشسته بودند کرد و گفت:آ پسره را میبینی؟
کدامیک؟
دو قلوها نه وسطی.
فهمیدم که شروین را میگوید خنده ام گرفت.اما بخود مسلط شدم و گفتم:خوب!
من عاشق این تیپ پسرها هستم همکلاسی هستیم .مشهد.نمیدانی وقتی اینجا دیدمش انگار دنیا را بمن دادند.
سر کلاس چطور آدمی است؟سبک سنگین؟
خیلی جدی است روی خوش به هیچ دختری نشان نمیدهد.
امیدوارم به ارزویت برسی تو دختر زیبایی هستی.
خندید و گفت:حالا دیگر زیبایی هم فایده ندارد بنظر تو چی؟خوش سلیقه هستم؟
قابل تحسین است اما من دوقلوها را بیشتر میپسندم.
اره عجب تکه هایی!شانس ما یکی هم گیر ما نمی افتد.
دختر بچه ای با عجله سمت ما آمد و گفت:آهو تو اینجایی؟بیا بریم نهار.
با من دست داد و گفت:از آشنایی با تو لذت بردم خداحافظ.
منهم همینطور به امید دیدار آهو.
وقتی نزد بقیه رفتم پدر گفت:چه دیر کردی کجا رفتی؟
پیش آهو بودم.
فرید گفت:آفرین اینجا حیوان هم دارد؟
نه از جنس حیوان از نوع آدمیزاد.
همه خندیند نوشابه ای هم بمن دادند.شادی اشاره کرد و گفت:بیا پیش ما.
وقتی نشستم شیلا گفت:قضیه آهو چیست؟
من کمی آنطرفتر بودم حواس هیچکدام بمن نبود دوست پیدا کردم.
منصور دانیال را که خواب بود به شیلا داد و گفت:خوابدیه.
شیلادانیال را گرفت و تشکر کرد.
نوشابه را برداشتم و گفتم:شکم خالی نوشابه فرید خان؟
غصه نخور نوبت شروین است که ما را به ساندویچ دعوت کند.
آقای بهاری گفت:ای کاش دوربین آورده بودیم.
مرصاد گفت:آوردیم.
پس چرا زودتر نگفتید چند عکس بگیریم.
خب دوربین را در ماشین جا گذاشتم.
شیلا بمن نگاه کردو گفت:لطفا تو هم برو ساک دانیال را بیاور.
گفتم:مرصاد و مصنور که میروند بگو ساک را هم بیاورند.
مساله ای را در گوشم عنوان کرد گفتم تنها نمیروم یکی از این دو تا هم بیایند فرزانه یا شادی.
شاید بنلند شد و گفت:من می آیم.
من و شادی مرصاد و منصور بر یکی از کابینها نشستیم.

(14)
گفتم:شروین خاطرخواه پیدا کرده است.
مرصاد لبختدی زد و هیچ نگفت:شادی با چشمانی از حدقه در آمده گفت:کیه؟
شما متوجه آن دختر کنار من شدید؟
مرصاد گفت:بله او دختر زیبایی بود.
پس دیدی ؟فکر نمیکرم متوجه ما شده باشد.
این شما هستید که ما را ندیده میگیرید.
سربزیر انداختم و گفتمکآنقدر از شروین تعریف کرد که نمیدانید.
منصور گفت:میدانست که شما خواهرش هستید.
نه بنده ی خدا ولی سخت دلباخته اش شده بود.همکلاسی شروین است.
همه با تعجب گفتن:جدی؟
بله باید دست و بال شروین را هم بند کنیم.
منصور گفت:اول بهتر است به فکر خودتان باشید.
شادی دوباره با صدای بلند خندید چنان چشم غره ای به او رفتم که خنده اش نیمه تمام ماند.پس از برداشتن دوربین و کیف برگشتیم.پس از صرف سادنویچ کمی پیاده روی کردیم و چند عکس هم گرفتیم.بعد از ظهر بود که دیگر همه تصمیم به بازگشت گرفتیم.
به اتاق رفتم چشمانم چنان سنگین بود که به سختی باز میشد اما میدانستم که اگه ظهر بخوابم باید بی خوابی شب را تحمل کنم.خود را سرگرم مطالعه کردم شیلا با فنجانی چای وارد شد و گفت:بیا تو هال چرا تنها؟
خیلی خسته ام میخواهم کمی استراحت کنم.
چای را بدستم داد و کتاب را از دستم گرفت و گفت:این که همان کتاب (غروب پرنده مهاجر) است
سپس نگاهی بمن انداخت و گفت:برایت عزیز است نه؟
بهر حال هدیه همیشه عزیز است.
خب البته.شقایق تو باید مرا ببخشی؟
چرا؟
خواهش میکنم وقتی بروی خودت نمی آوری من از ناراحتی نمیدانم چه کنم.
مهم نیست عیبی ندارد.
من تو را درک نکردم متاسفم.
خندیدم و گفتم:بس است دیگر .شیلا تو چطور با فرید ازدواج کردی؟
چرا میپرسی؟
اگر نمیخواهی نگو.
نه نه مساله نیست قول میدهی پیشت بماند.
مطمئن باش شیلا.
یک روز وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم فرید دنبالم افتاد.از ترس میدویدم با چند گام بلند خودش را بمن رساند و گفت:ببخشید خانم من مزاحم نیستم و با شما کاری ندارم .ایستادم و گفتم:بله امرتان.
کمی من من کرد و گفت:من میخواهم با شما ازدواج کنم.
خنده ام گرفت گفتم:من هنوز سوم دبیرستان هستم.
تو رو خدا آدرس یا تلفنی بدهید.
مزاحم نشوید اقای محترم من هنوز ازدواج نمیکنم.
دو سه روز بعد مامان گفت که قراره برایت خواستگار بیاید .هنگامی که آمدند دیدم پسرشان کسی جز همان جوان که فرید باشد نیست.وقتی با هم صحبت کردیم گفت تعقیبم کرده و آدرس را پیدا کرده است.گفت که ازم خوشش آمده و دوستم دارد.از سادگی اش خوشم آمد و زنش شدم.و بعد از دیپلم هم راهی خانه بخت شدم.
لبخندی زدم و گفتم:چه جالب چقدر دوستش داری؟
به آرامی موهایم را کشید و گفت:فوضولی موقوف خب دیگر من بروم تو هم بیا.
کمی بعد رفتم بیرون شادی با دیدنم گفت:خستگی در رفت؟لطفا این پیش دستیها را ببر.
آنها را از دستش گرفتم خودش هم با سبد میوه همراه من آمد و گفت:میدانی که امروز قرار است فینال برپا شود؟
ا که گفت؟کی؟
الان همه دارند درباره اش صحبت میکنند.
میوه را چرخاندیم و سپس در کنار فرزانه نشستم و گفتم:چه شد؟
هیچی بعد از صرف چای برویم بازی.
شیلا دانیال را به مامان سپرد و به فوتبالیستها پیوست.مرصاد گفت:من حل ندارم نمی آیم بنظرم که فوتبال بازی جالبی نیست جز وقت تلف کردن.
فرید گفت:هر جور راحتی شادی و فرهاد بلند شوید.
سر گروه ما به عبارتی کاپیتان ما فرید شد.من و شیلا شروین و فرید و شادی و فرزانه فرهاد و مصنور با هم یار شدیم.
قبل از شروع باید شرطی بگذاریم.
این جمله را منصور ادا کرد.
فرید گفت:یک پیشنهاد دارم.
اگر ما بردیم از گروه شما فرهاد باید سبیلش را بزند.
همه زدند زیر خنده.
فرهاد گفت:سرم برود اینکار را نمیکنم.از همه جا بند کردید به سبیل نازنین ما.
فرید گفت:باور کن خیلی دلم میخواهد ببینم چه شکلی میشوی.
فرزانه بادلسوزی گفت:فرید خان نمیشود شرط دیگری ببندید.
ای بابا من را بگو به نفع شما کار میکنم.
البته من هم خیلی دلم میخواهد قیافه تو را بدون سبیل ببینم ولی خوب..
خوب ولی اما ندارد.
فرهاد دست بر روی سبیلش گذاشت و گفت:ایناهاش دیدید.
همه خندیدند.
منصور گفت:جان من قبول کن خیلی باحال میشوی بخدا.
اصلا من بازی نیستم.
فرزانه دستش را گرفت و گفت:نرو فرهاد بازی بدون تو مزه ندارد.
اشکالی ندارد همین یک دفعه.
لبخندی زد و گفت:میدونی انگار که بتو بگویند موهای سرت را بتراش آنهم از ته میتراشی؟
بار دیگر همه خندیدند.
شروین گفت:عجب غیرتی.
فرید گفت:اصلا اگر شما برنده شدید شروین سبیل میگذارد.
فرهاد لبخندی زد و گفت:حالا این یک حرفی قبول میکنم.
همه کف زدند و هورا کشیدند.شروین هم پذیرفت و گفت:تا بحال خودم را با سبیل ندیده ام.
سرانجام بازی به نفع ما تمام شد.فرهاد همانجا از شدت ناراحتی وسط زمین نشست و اخمهایش را درهم کشید.فرزانه بسمت او رفت دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت:فقط همین یکدفعه فرهاد.
امان از دست شماها.
فرید با خوشحالی کف زد و گفت:ما منتظریم یالا.ما منتظریم یالا.
همگی بدنبال فرید و منصور که فرهاد را میان خودشان گرفته بودند از پلکان ویلا بالا آمدیم و داخل دیلا شدیم.هیچکس جز مرصاد در ویلا نوبد با سر و صدا و هیاهوی ما جلو آمد و گفت:هیس تازه خوابیده.
شیلا گفت:وای چرا شما؟برای مامان گذاشته بودم.
گفت:نیم ساعت بعد شما رفتند لب ساحل.
منصور گفت:مرصاد ماشین اصلاح آوردی؟
بله میخواهی چکار؟
کجاست؟
تو اتاق داخل کیفم.
مرصاد با تعجب نگاهی بما انداخت و به شروین گفت:چه خبر است؟
اجرای شرط مسابقه زدن سبیل فرهاد.
خندید و گفت:اره فرهاد؟باورم نمیشود.
فرهاد با ناراحتی بر روی کاناپه نشست و گفت:نمیدانم والله.
معرکه میشوی پسر.
برو بابا دلت خوش است موضوع سر خجالت است.
خجالت میکشی دیوانه.
با لبخندی گفتم:نه بابا مرها هم خجالت میکشند.
منصور با خوشحالی ماشین اصلاح بدست بیرون آمد.فرهاد بلند شد و ماشین را از منصور گرفت و گفت:بدهید ببینم.
مرصاد شروین فرزانه منصور همراه بسمت دستشویی رفتند.
فرهاد نگاهی به آنها کرد و گفت:ببخشید ها یک نفر بیشتر جا نمیشود.
همه خندیدند.دانیال تلو تلو خوران داخل هال شد.شیلا او را بغل کرد و بوسید او که تازه کلمات بابا و مامان را ادا میکرد.پشت سر هم میگفت بابا...بابا.
فرید گفت:حالا بگو مامان .بابا گرفتاره...
جالب بود انگار فهمید به شیلا نزدیک شد و روی زانوانش نشست.همه به انتظار نشستند فقط فرزانه بود که همراه ما نیامد و در کنار فرهاد ماند.لحظه ای بعد با شادمانی وارد شد و گفت:خدای من نمیدانید چه محشر شده یک تکه ماه!
گفتم:هیچ ماست بندی نمیگوید ماست من ترش است حکایت توست.
فرید گفت:بیا دیگر پسر همه را جان به لب کردی.
در حالیکه دست بر پشت لبش گذاشته بود گفت:نامردها کلاسم را بردید.
منصور خندید و گفت:جان منصور یک نظر ببینم.
باور کنید خجالت میکشم.
فرید گفت:مثل اینکه باید بزور متوسل شویم.
فرهاد دستش را برداشت و گفت:بیا بابا دیدید.
فرزانه راست میگفت شادی بمن گفت:چقدر جوانتر شده چه جذاب.
خندیدم و گفتم:فرهاد خان اگز از اول اینکار را میکردید محال بود که فرزانه برای جواب دادم بشما این اندازه تاخیر کند.
مرصاد گفت:شدی عین آلن دلون.
فرهاد لبختدی زد و بما نگاه کرد و گفت:هرطور که باشم به این دوقلوها که نمیرسم دروغ میگویم؟
من و شادی که داشتیم با هم صحبت میکردیم متوجه صحبت او نشدیم شیلا گفت:جواب بدهید با شماست.
گفتم:بله بله کلام شما متین است.
صدای قهقهه همه بلند شد شیلا گفت:پررو چقدر رسوا!
وقتی فهمیدم موضوع چیست از خجالت سرخ شدم و سربزیر انداختم.لحظاتی بعد خانم و آقای بهاری پدر و مامان هم از راه رسیدند.به احترام آنها از جا برخاستیم .آقای بهاری خطاب بهمه گفت:راحت باشید صدای سر و صدایتان تا بیرون می آید موضوع چیست؟
در این اثنا نگاهش به فهاد افتاد و با لبخند گفت:به به فرهاد خان! چه تراش کرده ای پسرم؟
فرهاد خندید و گفت:سر یک شرطبندی مفت مفت از دست دادم.
سپس پدر گفت:نه نسل جدید اینطور بهتر میپسندد.
خانم بهاری صورتش را بوسید و گفت:آدم وقتی خوشتیپ باشد با سبیل و بدون سبیل فرقی ندارد.
فرزانه گفت:بله مامان جون همینطور است که میفرمایید.
همه خندیدند شام را به پیشنهاد فرید بر روی محوطه باز ویلا خوردیم.چون همه خسته بودند بعد شام زیاد ننشستیم و خیلی زود همه خوابیدند.صبح زودتر از بقیه بیدار شدم فرزانه و شادی هنوز خواب بودند.پنجره را گشودم نسیمی که میوزید بوی دریا را با خود بهمراه می آورد.من آنرا بر جان میخریدم نفسهای عمیقی کشیدم.
این اتاق 3 تخته بما داده شده بود و چشم انداز زیبایی داشت.صدای دریا مرا وسوسه کرد تا بیدار شدم بقیه به کنار ساحل بروم.خوشبختانه هنوز همه خواب بودند.به ساعت نگاه کردم عقربه ساعت بر روی هفت و ده دقیقه بود از پله ها که پایین رفتم کمی احساس لرز کردم .شال را محکمتر دور خودم پیچیدم .تصمیم گرفتم بسمت همان تخته سنگ دفعه ی پیش بروم الیته نمیدانستم تا کنون بر سر جایش باقی مانده یا اب آن را برده!از فاصله ی نسبتا دوری حضور شخصی که روی سنگ ایستاده بود توجهم را جبل کرد با خود گفتم اه مثل همیشه دیر رسیدم.
کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم که مرصاد است که روی تخته سنگ ایستاده است.
تصمیم گرفتم تا هنوز متوجه نشده عقب گرد کنم چند قدم که به عقب رفتم فهمید و گفت:طبق معمول همیشه فرار و فرار سحر خیز شده اید؟
باز لحنش بسیار رسمی شده بود با لبخند گفتم:تقصیر من نیست که شما هر گام مرا فرار تعبیر میکنید.
خندید دستی به موهایش کشید و گفت:بعد از نماز خوابم نبرد گفتم بیایم هواخوری.
انگار نه انگار که چندی قبل با من آنطوری رفتار کرده بود .هیچ چیزی از حالات و رفتار و گفتارش نمیشد فهمید مانند آشنایی روزهای اول نمیدانستم چرا گاهی آنقدر صمیمی میشود و گاهی اینطور رسمی رفتار میکند.با خود گفتم شاید باز اشتباه گرفتم .دو پایم را محکم روی شنها میکوبیدم .نگاهی بمن انداخت و گفت:ورزش همیشه انسان را شاداب و جوان نگه میدارد اهل ورزش هستی؟
ای..گاهی اوقات.
میخواهم بدون رودربایستی جواب سوالم را بدهی.
کمی دستپاچه شدم و گفتم:بفرمایید.
نظر شادی راجع به منصور چیست؟

*****************
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,575 ۲۸-۰۵-۱۳۹۳, ۱۰:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,898 ۲۵-۰۲-۱۳۹۳, ۰۸:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 4,265 ۱۹-۰۸-۱۳۹۲, ۰۱:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,964 ۱۳-۰۳-۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 34,438 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,706 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 28,235 ۱۴-۰۲-۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نرگس خانوم
Package_favorite رمان" آرام" نوشته سیمین شیردل leili 106 13,914 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy