خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل
سلام.........اینم یه رمان زیبای دیگه.............نوشته مریم قلعه گل
چاپ سال1385
انتشارات کتاب نغمه

من این رمان رو از انجمن ایران پردیس گرفتم ولی مثل اینکه کپی شده از نودهشتیا بود............




1-1
-بهاره جان، دخترم یک لحظه بیا پایین کارت دارم.
این صدای مادرم بود که مرا فرا می خواند .با خستگی کتابم را بسنم و به حیاط رفتم.
-بله مامان.
مادر در حالی که همراه خاله میترا سبزی ها را پاک می کرد گفت:
-دخترم،یک لحظه برو خانه شوکت خانم ،لباس خاله ات را بگیر .
به آرامی گفتم:
-ولی مادر من درس دارم.
مادر در حالی که چشم غره می رفت گفت:
-چند دقیقه که مساله ای نیست؛یاا...عجله کن.
در این میان خاله به حرف آمد و خطاب به مادر گفت:
-چه کارش داری؟شاید کاری داشته باشد.
-نه هیچ کاری ندارد .فقط تنبلی می کند.
خاله صدایش را آرامتر کرد و گفت:
-تقصیر خودت است این قدر لی لی به لالاش می گذاری. این دختر اگر فردا به خانه شوهر برود آبروی همه را می برد.
و مادر مثل همیشه در حالی که آه می کشید گفت:
-من چه کار کنم ؟همه اش تقصیر این مرد است . هر چه ...
ناگهان متوجه من شد و به تندی گفت:
-تو هنوز اینجایی ؟بدو برو دیگه.
ومن غرغر کنان چادر گلدار سفیدم را به سر کردم و از خانه خارج شدم .
شوکت خانم خیاط محله امان بود و همه زنان و دختران آن محله سفارش لباسهایشان را به او می دادند.الحق کارش هم عالی بود!
با رسیدن به در خانه اشان زنگ را فشردم و دقایقی بعد صدای شوکت خانم آمد:
-کیه؟
با دست پاچگی جواب دادم :
-منم.
وقتی در باز شد در حالی که چادرم را سفت گرفته بودم سلام کردم.
و شوکت خانم مثل همیشه با روی خوش گفت:
-سلام دختر خوشگلم ،مامان اینا چطورند؟
-خوبند .سلام رساندند . راستش آمده ام پیراهن خاله ام را بگیرم .
-الان برایت می آورم .چند لحظه صبر کن.
و دوباره داخل خانه بازگشت. من هم در حالی که چادرم را روی سرم مرتب می کردم منتر شدم. در همان حال صدایی از پشت سر شنیدم که گفت:
-ببخشید.
متجعت به عقب برگشتم و پسر جوانی را دیدم که سوار ماشین مدل بالایی بود.پسر به محض دیدنم گفت:
-خانم کوچولو،می دانید که کوچه ... کجاست؟
من که از لحنش بدم آمده بود و کلمه کوچولو را توهینی به خودم می دیدم اخم هایم را در هم کردم و گفتم:
-اما من کوچولو نیستم.
با گفتن این حرف پسر عینک را از روی چشمانش برداشت ودر حالی که لبخند شیطنت باری گوشه لبانش جای گرفته بود گفت:
-ببخشید خانم بزرگ حالا می فرمایید کوچه ....کجاست؟
-نمی دانم.
و رویم را بر گرداندم .چند ثانیه بعد ماشین از مقابلم دور شد.قلبم به خاطر این برخورد به شدت می تپید.اصلا نفهمیدم چه طور توانستم این حرف ها را بزنم. من که تا به حال به چشمان هیچ پسری مستقیم نگاه نکرده بودم، حالا چه طور خیره در چشمان او نگریستم؟
در همین افکار بودم که شوکت خانم آمد و بسته نایلونی را به طرفم گرفت و گفت:
-بفرما،این هم لباس میترا خانم .
در حالی که تشکر می کردم بسته را گرفتم و خیلی سریع به طرف خانه رفتم.
وقتی بسته را به خاله د ادم، منتظر تشکرش نشدم و خود را به اتاقم رساندم. نمی دانم چرا رنگم پریده بود و دستانم به شدت می لرزید.
حالا که فکر می کردم می دیدم چه برخورد خنده دار و جالبی با هم داشتیم.پیش خودم زمزمه کردم:
"خانم کوچولو"و بی جهت شروع کردم به خنده.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۱۹-۸-۱۳۹۲, ۰۴:۳۰ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل
با صدای مهناز دست از نوشتن کشیدم و از اتاق خارج شدم. مهناز در حالی که اخم هایش را در هم بود با عصبانیت گفت:
-دختر تو که من را کشتی.نا سلامتی یک روز مهمان ما هستی ها!همه اش تو اتاقی و در حال نوشتن .
در حالی که ندا کوچولو را به آغوش می گرفتم گفتم:
-خب چکار کنم؟دوست دارم تمام خاطرم را بنویسم.
-آخر این همه نوشتن چه می شود بهاره؟فکر می کنی با کاغذ سیاه کردن ،سرنوشت عوض می شود؟
-در حالی که به نقطه نا معلومی خیره شده بودم زیر لب گفتم:
-نه به هیچ چیز عوض نمی شود.ولی لااقل به یادم می آید چقدر احمق بودم که همه چیز را با دستان خودم نابود کردم.خوشبختی که می توانستم خیلی راحت حفظش کنم از دست دادم و با غرور بی جایم ،باعث بدبختی خود شدم.
دیگر طاقت نیاوردم و گریستم. هنوز یاداوری آن دوران باعث عذاب وجدانم می شود.مهناز با دیدن اشکهایم در حالی که با مهربانی موهایم را نوازش می کرد گفت:
-تو هم تقصیری نداشتی بهاره، چرا این قدر خودخوری می کنی؟ هیچ می دانی که چند سال است داری به خاطر آن ماجرا زجر می کشی؟
fبا حرص گفتم:
-هر بلایی سرم بیلد حقم است.
-حالا این قدر آبغوره نگیر .شیشه توی خانه ندارم.
با لحن شاد مهناز ،من هم لبخند زدم و سعی کردم لااقل ظاهر خود را خوشحال نشان بدهم .بنابراین سر گرم بازی با ند شدم.
ساعت 7شب مهناز را ترک کردم و به خانه خودمان رفتم.به محض ورود مادر هیجان زده به طرفم آمد .نمی دانم چرا آن شب این قدر خوشحال بود.در حالی که خودم را روی مبل ولو می کردم گفتم :
-چه خبر مامان؟
-سلامتی دخترم.تو بگو چه خبر؟بچه ها خوب بودند؟
-بله،سلام رساندند.
مادر با ذوق گفت:
-نوه عزیز من چه طور بود؟
-خوب خوب.نمی دانید چه قدر ناز شده.
مادر با تعجب گفت:
-یعنی در عرض یک شب این قدر تغییر کرده؟من که دیشب آن جا بودم.
در حالی که از جا بر می خاستم گفتم:
-خب،چکار کنم ؟باور کنید هر دقیقه که می گذرد او را زیباتر می بینم.
سپس به سمت اتاقم رفتم. اما هنوز وارد نشده بودم بوی خوشی به مشامم خورد. با تردید در را گشودم و وارد شدم.اما مسخ شده سر جایم ایستادم.
نه،هرگز در تشخیص این بو اشتباه نمی کنم. چون سال هاست با این بو زندگی می کنم. دیگر طاقت نیاوردم و هراسان از اتاقم خارج شدم و خود را به طبقه پایین رساندم. مادر به محض دیدنم نگران پرسید:
-جی شده بهاره؟ چرا می لرزی؟
با تردید پرسیدم :
-مامان امروز کی به این جا آمده بود؟
با این پرسش ساده من،رنگ از روی مادر پرید و با لحنی که سعی می کرد عادی باشد جواب داد:
-هیچ کس چه طور مگه؟
بی اختیار عصبانی شدم و با فریاد گفتم:
-مامان، خواهش می کنم جوابم را درست بدهید. امروز کی این جا بود؟
مادر با آشفتگی گفت:
-یک بار که گفتم هیچ کس ،چرا باور نمی کنی؟
-پس بوی این عطر چیست در اتاقم پیچیده؟این بو ...بوی ...
سکوت کردم ،چه باید می گفتم؟آیا باید می گفتم این بوی تن عطر محبوبم است؟آیا باید به آنها می گفتم که هنوز به یادش هستم و این یک ذره غرور را هم در وجودم نابود می کردم.
ولی نه، من نباید هیچ کس درباره احساسم صحبت می کردم.هیچ کس جز مهناز نباید بداند من چه احساسی دارم.احساسی که روز به روز باعث نابودی ام می شود.
مادر وقتی سکوتم را دید حرفی نزد و به آشپز خانه رفت.من هم دوباره به اتاقم باز گشتم .ولی این بار با احساسی دیگر پا گذاشتم.
به محض رسیدن به اتاقم،خود را روی تخت انداختم واین اشک بود که بی هیچ پروایی بر گونه هایم جاری می شد.
همان طور که با اندوه اشک می ریختم بی اختیار به چند سال قبل بر گشتم .سال هایی که اکنون حسرت یک لحظه آن را می خورم.سال هایی که ای کاش قدرش را می دانستم و با آن بچه بازی ها تلخش نمی کردم.
سال هایی که برای من تجلی عشق بود.عشقی که به سرعت در وجودم شکل گرفت. سال هایی که عاشق بودم و عشق می ورزیدم. سال هایی که معنی بی وفایی وهجر را نمی دانستم.
سال هایی که همه چیز من بود و من سر خوش از آن همه امکاناتی که در اختیارم بود ،سوار بر اسب غرور،با سرعت می تاختم بی آنکه توجه ای به موانع سر راهم داشته باشم، همه چیز را زیر پا له می کردم.ولی عاقبت همه چیز عوض شد و این بار من بودم که زیر پا له شدم،شکستم و نابود شدم.
بله ،آن سال ها را هنوز به یاد دارم.چرا که جز بهترین خاطرات زندگی ام می باشد.
با دستان لرزان کشوی میزم را بیرون کشیدم و قاب عکسی که جزء همان خاطرات بود را از درون آن بیرون آوردم و با چشمانی به اشک نشسته به آن خیره شدم. چقدر آن روزها شاد بودم. چهره دوست داشتنی مهرداد با آن خنده ملیح که بر زیبابب اش می افزود و در کنار این ها ،آن صلابت و غرور خاصی که در چهره اش نمایان بود بیشتر از همه عاشقم کرده بود.
بی اختیار یاد گذشته افتادم و مرغ خیالم در آن دوران به پرواز در آمد. دورانی که ای کاش هر گز به پایان نمی رسید.
چشم هایم را بستم و قاب عکس را روی قلبم گذاشتم .بله،باید آن دوران را مرور می کردم.دورانی که نوجوانی بیش نبودم و...
کم کم داشتم خاطره آن مرد را فراموش می کردم که دوباره خیلی اتفاقی او را دیدم.
در بالکن روی صندلی نشسته بودم و با صدای بلند شعر می خواندم. عادتم این بود که هر وقت می خواستم چیزی از بر کنم با صدای بلند می خواندم .آن روز هم باید یکی از شعرهای فارسی را می خواندم.همان طور که مشغول خواندن بودم،کم کم خواب به چشمانم آمد و پلک هایم را روی هم گذاشتم. نمی دانم چقدر در آن حال بودم که با قطره های باران که روی سر و بدنم می خورد از جا برخاستم. باران به شدت شروع به باریدن کرده بود و من خیس آب شده بودم اما از بارش باران هراسی نداشتم، چون عاشقش بودم.
همان طور که روی بالکن ایستاده بودم و از سرما می لرزیدم به آسمان ابری خیره شدم. چقدر هوا گرفته بود! نمی دانم چقدر در آن حال بودم که با صدای خوش طینتی به خود آمدم.
-خانم کوچولو ،مواظب باش سرما نخوری.
وحشت زده به اطرافم نگریستم. خدایا! چقدر صدایش برایم آشنا بود .ناگهان، چشمم به بالکن روبرویی افتاد و پسر جوانی را دیدم که دست به سینه ایستاده و خیره به من می نگرد. دقت که کردم آه از نهادم بلند شد . حالا چهره پسر به یادم می آمد و فهمیدم همان پسری است که چند هفته قبل با او برخورد داشتم.
این بار هم من را کو چولو خطاب کرده بود. بی آن که به سر و وضعم اهمیتی بدهم که بدون هیچ پوششی مقابلش هستم با عصبانیت گفتم :
-شما بهتر است مواظب خودتان باشید...آقا بزرگ.
با تاکیدی که روی کلمه «آقا بزرگ»داشتم پسر خنده بلندی سر داد و گفت:
-نترسید آدم بزرگ ها قوی هستند ولی دختر بچه هایی مثل تو ...حتما نازک نارنجی تشریف دارند.
با این کلامش بغض گلویم را گرفت و بی اختیار اشک به چشمانم آمد. پسر درست می گفت .من هنوز بچه بودم. فقط 15سال داشتم. پسر جوان که متوجه گریه ام شد با صدای بلند خندید و گفت:
-دیدی گفتم هنوز بچه ای.
و من بدون این که متوجه عملم باشم با عصبانیت کتاب فارسی را به طرفش پرت کردم که متاسفانه به پسر برخورد نکرد و وسط کوچه افتاد .
پسر جوان که از رو نمی رفت گفت:
-با این کار بهم ثابت شد که بچه ای.
من که اعصابم خرد شده بود، اعتنایی به او نکردم و وارد اتاقم شدم. آب از سر و پایم می چکید و حسابی سردم شده بود و احساس سرما خوردگی می کردم . ولی باید کتابم را از کوچه می آوردم .
سریع لباسم را عوض کردم و به پایین رفتم . مادر در آشپزخانه بود و داشت بساط شام را آماده می کرد. پدر هم روزنامه می خواند و بهنام مشغول تماشای تلویزیون بود . خیلی آرام از مقابلشان گذشتم و خود را به حیاط رساندم . آهسته در را باز کردم و پاورچین پاورچین به طرف کتابم رفتم . کتاب را از روی زمین بر داشتم ، آه از نهادم بر آمد چون کتابم خیس و گلی شده بود . همان طور که مشغول وارسی کتاب بودم درباره صدایش را شنیدم .
این بار به تمسخر گفت:
-وای . نگاه کن چه به روز کتابش آمده!
سپس به طرفم آمد و مقابلم ایستاد . نزدیکم که رسید خم شد و مستقیم به چشم هایم نگریست . خدا را شکر شب بود و چهره هایمان در تاریکی به خوبی مشخص نبود .
همان طور که به چشمانم خیره شده بود ، زمزمه وار گفت:
-توی این ها نباید این گونه بیرون می آمدی .
نمی دانم چرا در مقابلش احساس کوچکی می کردم . شاید علتش قد بلند و اندام ورزیده او بود و ریز نقشی خودم . سپس صاف ایستاد و گفت:
-بهتر است بروید منزل خانم کوچولو . ممکن است مریض شوید .
سرم را بلند کردم و با غرور گفتم:
-ولی من کوچولو نیستم ، 15ساله ام.
پسر نگاه شیطنت بارش را به من انداخت و گفت:
-جدا؟
-بله.
بعد به من نزدیک شد خیلی جدی گفت:
-به هر حال هنوز آن قدر بزرگ نشده ای که متوجه باشی که نباید با هیچ مرد غریبه ای این طور بی پروا صحبت کنی . یا این وقت شب ، تک وتنها مقابل من بایستی و از سن خودت دفاع کنی . خیلی چیزها هست که تو نمی دانی و این به خاطر نداشتن تجربه است . حالا هم بهتر است به داخل بروی . شب بخیر .
من که از حرف های او احساس حقارت می کردم با لحن بغض آلودی گفتم:
-شما آدم خیلی بدی هستید .
و به سرعت خودم را به خانه رساندم . چقدر خودم را تحقیر کرده بودم.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۱۹-۸-۱۳۹۲, ۰۴:۳۱ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل
به محض این که وارد خانه شدم مادر چشمش به من افتاد و با نگرانی گفت:
-وای دختر، تو توی حیاط چکار می کردی؟ نگاه کن خیس آب شدی . یا ا.. برو لباس هایت را عوض کن که الان سرما می خوری .
و من از خدا خواسته خود را به اتاقم رساندم و دوباره لباس هایم را عوض کردم اما باز هم می لرزیدم .ولی لرز برای چه؟ آیا به خاطر سرما بود یا علت دیگری داشت ؟ احساس خفگی می کردم . در طول آن سال ها ، اولین باری بود که چنین حالتی به من دست داده بود . از درون می لرزیدم ولی جسمم در آتش می سوخت . حتی برای لحظه ای نمی توانستم حرف های او را فراموش کنم . حتما او نزد خودش تصور می کرد من دختر سبکسری هستم و با همه پسر ها چنین رفتاری می کنم ولی در اصل این گونه نبود ، من تا آن شب به هیچ پسری روی خوش نشان نداده بودم . ولی نمی دانم در مقابل او نتوانسته بودم خودم را کنترل کنم و با او چنین بر خوردی داشتم.
یک شبه احساس خاصی به من دست داد . احساسی که خیلی سریع ، سراسر وجودم را در بر گرفت و من اسیرش شدم . اسیر احساسی شیرین . اما آن شب حالم خیلی بد بود . روی تخت دراز کسیده بودم و از درد به خودم می پیچیدم . تصمیم داشتم از جایم بلند شوم و به نزذ مادرم بروم اما نمی دانم چه شد که کنار در اتاق چشمانم سیاهی رفت و من برای این که نیفتم به میز توالت تکیه دادم اما نتوانستن مقاومت کنم و همان جا از حال رفتم .
نمی دانم چقدر از آن لحظه گذشت که با گذاشته شدن دستی روی پیشانی داغم به هوش آمدم . اما توان این که چشمانم را باز کنم نداشتم .
همان طور که ناله می کردم صدای آشنایی به گوشم رسید . نه ، اشتباه نمی کردم . صدا صدای خودش بود . اما چطور امکان داشت ؟
برای این که مطمئن شوم با یک حرکت چشمانم را باز کردم و...
بله، خودش بود . در فاصله کمی از من ،روی لبه تخت نشسته بود و با شیطنت و موجی از نگرانی در نگاهش به من چشم دوخته بود .
اگر دست خودم بود ساعت ها به آن چشمان آبی می نگریستم . چشمانی که با چنان حرارتی مرا می نگریست . ولی برای یک لحظه به یاد حرف هایش افتادم و با عصبانیت رویم را بر گرداندم و تصمیم گرفتم دیگر به او نگاه نکنم . حتی کلامی با وی به حرف ننشینم .
در همان حال صدای بهنام به گوشم خورد که خیلی صمیمی خطاب به پسر گفت :
-خب مهرداد جان حال خواهر کوچولوی ما چطوره؟
«مهرداد»، ؟«مهرداد» . نامش را با عشق چندین بار صدا زدم و همان موقع بود که مهرداد سلطان قلب و ذهنم شد . مهرداد ،مهرداد من .

دوبارهصدایش را شنیدم که خطاب به بهنام گفت:

_ تبشان که کمتر شده. انشاءا..تا فردا بهتر می شود.

بهنام کنارم نشست. به جانبش نگریستم. بهنام که نگاه من را متوجه خود دید در حالی که با موهای خیس از عرقم که روی بالشت پهن شده بود بازی می کرد با مهربانی گفت:

_ حالت خوبه بهاره؟

در جوابش فقط سر تکان دادم. بهنام رو به مهرداد کرد و گفت:

_ مهرداد جان، امکان دارد این سرماخوردگی روی زبانش هم اثر گذاشته باشد و دیگر زبان درازی نکند؟ آخر تو که نمی دانی من از دست زبان این دختر چه می کشم.

مهرداد تا خواست حرفی بزند. لب گشودم و خطاب به برادرم گفتم:

_ بی خود به دلت صابون نزن. من هر بلایی سرم بیاد، باز از پس تو برمی آیم.

بهنام حالتی ناراحت به خود گرفت و گفت:

_ وای که چقدر من بد شانسم!

سپس خودش و مهرداد با صدای بلند خندیدند و این من بودم که با عصبانیت هر دویشان را می نگریستم. در همان حال، در باز شد و مادر وارد اتاق گردید. وقتی نزدیک شد با لحنی شماتت بار که بغض آلود هم بود گفت:

_ آخر دختر، تو چرا این قدر سر به هوایی؟ با این کارهایت هم خودت را مریض کردی، هم نصف شبی مزاحم همسایه شدیم. مگر صد بار به تو تذکر ندادم با لباس نازک زیر باران نرو؟

از این که مادر، این گونه مقابل مهرداد سرزنشم می کرد احساس شرمندگی کردم ولی من که مریض نبودم. آیا علت این تب و لرز سرماخوردگی بود؟ در همین افکار بودم که دوباره صدای مهرداد را شنیدم. مؤدبانه خطاب به مادر گفت:

_ اختیار دارید خانم یکتا. من وظیفه ام را انجام دادم.

_ دست شما درد نکند. نمی دانید وقتی او را در آن حال دیدم چقدر ترسیدم. تصمیم گرفتیم ببریمش بیمارستان که بهنام گفت؛ دوستم دکتر است و همسایه ما. برای همین هم مزاحم شما شدیم.

_ گفتم که زحمتی نبود. شما هم ایشان را خوب بپوشانید تا بدتر نشود. من دوباره فردا خدمت می رسم.

با این کلامش از جا برخاست و قصد رفتن کرد. موقع رفتن نگاهی به من انداخت و گفت:

_ امیدوارم شما هم از این به بعد بیشتر مواظب خودتان باشید و این طور باعث ناراحتی خانواده نشوید.

سپس از اتاق خارج شد و من مبهوت، فقط رفتنش را نظاره کردم. آن شب واقعا گیج شده بودم و معنی حرف های آنها را نمی فهمیدم. در همین افکار بودم که دوباره در باز شد و بهنام وارد شد. وقتی کنارم نشست و دست هایم را در دست گرفت، احساس خوبی به من دست داد. چرا تا آن روز متوجه نشده بودم چقدر برادرم را دوست دارم؟! شاید چون مدام با هم مشغول جر و بحث بودیم.
بهنام که نگاه خیره من را به خود دید به شوخی گفت:
_ چیه؟ تا به حال داداشت رو ندیده بودی؟
_ دیدم ولی نه این قدر مهربان.
_اِ، یعنی من بداخلاق بودم؟
در حالی که روی بسترم صاف می نشستم گفتم:
_ بله، خیلی هم بداخلاقی!
سپس با کنجکاوی پرسیدم:
_ راستی داداشی، این آقا دوست تو بود؟
_ بله، چطور مگه؟
با دستپاچگی جواب دادم:
_ هیچی، فقط تا به حال ازش حرفی نزده بودی.
_ خب، موقعیتش پیش نیامده بود. اتفاقا مهرداد یکی از بهترین دوستانم است. البته تازه به محله ما آمدند. خودم برایشان خانه پیدا کردم.
_ کدام خانه؟
_ درست روبه روی خانه خودمان.
سپس نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
_ دیگر بهتر است بخوابی. ساعت 1 نیمه شب است.
با حیرت پرسیدم:
_ یک؟
_ بله دیگر، تو هم بد موقعی را برای مریضی انتخاب کردی. لااقل می گذاشتی ما امشب خوب بخوابیم فردا مریض می شدی.
با ناراحتی گفتم:
_ مگر دست خودم بود که بخواهم وقتش را تعیین کنم؟
بهنام به شوخی گفت:
_ نه بابا، دست مهرداد شفا شد. هم رنگ و رویت باز شده، هم زبانت.
به طعنه گفتم:
_ حالا این دوستت واقعا دکتر است یا این که الکی دکتر صدایش می زنی؟
بهنام اخمی کرد و گفت:
_ دروغم چیه؟ مهرداد دانشجوی پزشکیه.
در حالی که خنده ام را کنترل می کردم گفتم:
_ پس هنوز دکتر نشده و این قدر لافش را می زنی؟
بهنام در حالی که از جایش برمی خاست گفت:
_ باید به عرض سرکار خانم برسانم، ایشان در حال حاضر مشغول کار در بیمارستان ...هستند و ان شاءا...سال بعد خودشان مطب می زنند. تو هم بهتر است بخوابی تا فردا کاملا خوب شده باشی.

بعد از رفتن بهنام، بی آن که بخواهم ذهنم به مهرداد کشیده شد. نمی دانم چرا به او فکر می کردم؟ آیا عاشقش شده بودم؟ ولی عشق در آن سن و سال برای من چگونه احساسی بود؟

آن قدر غرق افکارم بودم که متوجه گذر زمان نشدم ولی با تابش خورشید به صورتم متعجب نگاهی به ساعت روی میزم انداختم و دیدم ساعت از 8 گذشته. باور نمی کردم این من بودم که تا این ساعت بیدار مانده بودم. من آن قدر خوش خواب بودم که صبح ها به زور از خواب بیدار می شدم و به مدرسه می رفتم ولی آن روز با این که نخوابیده بودم به شدت احساس نشاط می کردم. آیا این نشانه های جوانه زدن عشق در وجود من بود؟

با حالی خوش از جا برخاستم و بعد از پوشیدن لباس مناسب، به بالکن رفتم و به آسمان خیره شدم. بارش باران، باعث سرزندگی درختان و پاکی هوا شده بود. نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه را به ریه فرستادم. چقدر آن روز، همه چیز در نظرم زیبا بود. انگار آدم دیگری شده بودم.

با باز شدن در، رویم را برگرداندم و مادر را در آستانه در دیدم. مادر تا چشمش به من افتاد عصبانی گفت:

_ تو چرا با این حالت رفتی توی بالکن؟ وای خدایا! من از دست این دختر دارم دق می کنم.

در حالی که سعی داشتم خودم را برایش لوس کنم گفتم:

_ اما مامان، من حالم خوبه.
_ این قدر سر به هوا نباش دختر. بالاخره با این بچه بازی ها کار دست خودت می دهی ها!
با لجبازی گفتم:
_ نگران نباشید من مواظب خودم هستم.
مادر درحالی که سینی صبحانه را روی میز می گذاشت با دلخوری گفت:
_ هر جور میل خودت است ولی این بار اگر حالت بد شد، من دیگر کاری به کارت ندارم. دختر یک دنده و لجباز.
سپس اتاقم را ترک کرد. همچنان بی خیال روی بالکن ایستادم و در افکار زیبایم غرق شدم. چقدر دلم می خواست در آن لحظه دوباره صدایش را بشنوم. صدایی که به نظرم خوش طنین ترین، صداها بود.

با خوردن ضربه ای به در کلافه گفتم:

_ بفرمایید.

صدای باز وبسته شدن در را شنیدم. به خیال این که مادر وارد اتاقم شده با عصبانیت گفتم:

_ مامان، یک بار که گفتم حالم خوبه، از این جا هم جم نمی خورم.

_ بله، خبر لجبازی هاتون به گوشم رسیده.

با شنیدن صدا، وحشت زده به عقب برگشتم. بله خودش بود. مقابلم ایستاد و با سرزنش نگاهم کرد. زبان در دهانم نمی چرخید که حرفی بزنم. او کی آمده بود که متوجه نشده بودم؟ وقتی سکوتم را دید گفت:

_ بهتر است بنشینید. می خواهم معاینه تان بکنم.

ناگهان یاد تصمیمم افتادم و به تندی گفتم:

_ من حالم خوبه، احتیاجی به معاینه هم ندارم.

مهرداد نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت:

_ بله، از رنگ و رویتان کاملا پیداست. حالا هم بچگی را کنار بگذارید. می خواهم زود بروم.

با لجاجت گفتم:

_ من احساس مریضی نمی کنم چرا باید بیخود معاینه شوم؟

به یکباره اخم هایش در هم رفت و با آوائی نسبتا خشن گفت:

_ چون من تشخیص می دهم باید معاینه شوید.

هیچ وقت فکر نمی کردم او عصبانی هم شود. چون در، دو برخوردی که قبلا با او داشتم همیشه لبخند می زد و مهربان بود. لحنش در نظرم توهین آمیز بود، ولی بعدها فهمیدم او واقعا به خاطر سلامتی خودم چنان رفتار تندی با من داشت.

در حالی که بغض کرده بودم وارد اتاق شدم و روی صندلی نشستم. او هم با لبخندی پیروزمندانه مقابلم نشست. از آن همه نزدیکی دچار هیجان شده بودم. مهرداد بلافاصله گوشی را از کیفش درآورد و روی قلبم گذاشت. نمی دانم چرا ولی قلبم به تندی می زد و احساس می کردم الان است که از جا کنده شود.

مهرداد با شیطنت گفت:

_ قلبتان خیلی تند می زند. مشکلی دارید؟

با دستپاچگی جواب دادم:

_ نه، اصلا.

_ رنگتان هم پریده.

وای خدایا! چه گیری کرده بودم! اگر رسوا می شدم چی؟

به یکباره دستش را روی پیشانی ام گذاشت. با این تماس احساس گر گرُگرفتگی کردم. همان طور که چشمانم را به گل های قالی دوخته بودم آرزو کردم که ای کاش زودتر کارش تمام شود و من را به حال خود بگذارد.

ناگهان زمزمه اش را شنیدم که آرام گفت:

_ بهاره... خانم.

به خود جرأتی دادم و به چشمانش خیره شدم. نمی دانم در آن چشم ها چه نیرویی بود که من را چنین جادو می کرد. آن قدر چشمانش با جذبه بود که قدرت برگرفتن نگاهم را نداشتم. جالب این که او هم به چشمان من خیره شده بود.

در آن لحظه آرزو کردم که ای کاش زمان متوقف می شد و ما در آن حال می ماندیم. دوست داشتم ساعت ها بدون هیچ صحبتی به هم خیره بمانیم ولی بعد از چند دقیقه سکوت، مهرداد به حرف آمد و گفت:

_ پیشانی ات داغ است. پیداست حالت خیلی بد است.

و دستش را از روی پیشانی ام برداشت.

با سادگی تمام گفتم:

_ ولی من مریض نیستم.

در حالی که وسایلش را جمع و جور می کرد گفت:

_ پس می شود بگویید علت این علائم چیست؟

_ نمی دانم.

مهرداد با شیطنت گفت:

_ ولی من می دانم.

چی؟ یعنی او می دانست من عاشقش شده ام؟ ولی نه، امکان نداشت. وحشت زده پرسیدم:

_ خب، علتش چیست؟

_ سرماخوردگی، فقط هم باید استراحت کنی.

نفس راحتی کشیدم و بی اختیار گفتم:

_ آخیش.

مهرداد با تعجب نگاهم کرد و گفت:

_ مگه انتظار دیگری داشتی؟

دستپاچه گفتم:

_ نه، نه.

از جایش برخاست؛ دلم نمی خواست ترکم کند و برود. دوست داشتم او پیشم می ماند و ساعت ها با من حرف می زد.

هنوز از اتاق خارج نشده بود که دیگر طاقت نیاوردم و گفتم:

_ آقا مهرداد.

با این کلام به جانبم برگشت و چنان نگاه دقیقی بر من انداخت که احساس کردم اولین باری است من را می بیند.

_ بفرمایید.

در حالی که صدایم از هیجان می لرزید گفتم:

_ شما دکتر خوبی هستید.

مهرداد لبخند ملیحی زد و گفت:

_ شما هم قول بدهید مریض خوبی باشید. با اجازه.

و رفت. درست مثل نسیمی ملایم، خیلی زود آمد و رفت.

اما بوی عطر تنش در اتاقم پیچیده بود و من سرمست از این بود، باز هم در رویا فرو رفتم.

_ آه، خدای مهربان! ممنونم. به خاطر همه چیز. چقدر خوشحالم که او در همسایگی ما است و من می توانم وجودش را احساس کنم.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۱۹-۸-۱۳۹۲, ۰۴:۳۳ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل
فصل دوم


یک هفته گذشت و من دیگر مهرداد را ندیدم. کم کم داشتم کلافه می شدم. فکر نمی کردم این طور وابسته اش شوم. چقدر دلم می خواست او را ببینم و بالاخره بهنام این موقعیت را پیش آورد.

آن شب همگی دور هم نشسته بودیم. مادر طبق معمول، مشغول بافتنی بود و پدر و بهنام هم شطرنج بازی می کردند. من هم در ظاهر داشتم تلویزیون نگاه می کردم. نمی دانم بحث سر چه بود که پدر خطاب به بهنام گفت:

_ راستی از دوستت مهرداد چه خبر؟

با شنیدن نامش، گوش هایم را تیز کردم و به صحبت های آنها گوش دادم.

_ خوبه، سلام می رساند.

پدر دوباره گفت:

_ من که خیلی ازش خوشم آمد. پسر واقعا فهمیده و با شعوری است. راستی کی به این جا آمدند؟

_ یک ماه نشده، حدودا دو هفته قبل از بیماری بهاره.

_ کاش یک شب به خانه دعوتشان می کردی تا هم با خانواده اش آشنا شویم و هم این که تشکری باشد به خاطر زحمتی که برای بهاره کشید.

_ با این حرف، انگار دنیا را به من دادند. بهنام هم خوشحال شد چون با ذوق گفت:

_ ممنونم بابا. باور کنید خودم توی فکرش بودم ولی گفتم شاید شما ناراحت شوید.

_ چرا ناراحت شوم پسرم؟ یاا.. برو همین حالا دعوتشان کن، زود باش.

با این کلام، بهنام از جایش برخاست و به سمت تلفن رفت. من هم تلویزیون را خاموش کردم و به طرف پدر رفتم. بابا به محض دیدنم گفت:

_ حال دختر گلم چطوره؟

_ خوبم، بابا.

_ راستی درس هایت را که خوب می خوانی؟ می خواهم امسال شاگرد اول شوی.

_ چشم بابا، قول می دهم با بهترین معدل قبول شوم.

پدر پیشانی ام را بوسید و گفت:

_ آفرین دختر خوبم!

در همان موقع بهنام هم آمد.

_ خب چه کار کردی؟ دعوتشان کردی؟

_ بله، اولش که راضی نمی شد ولی آن قدر اصرار کردم تا قبول کرد.

_ خوب کار کردی. حالا بنشین تا بازیمان را ادامه بدهیم.

و سپس مشغول بازی شدند. من که دیگر طاقت ماندن در جمع را نداشتم درس را بهانه کردم و به اتاقم رفتم. آن قدر ذوق زده شده بودم که نمی دانستم چه کار باید بکنم.

سریع به طرف کمد لباس هایم رفتم و با وسواس مشغول وارسی آنها شدم. ناگهان چشمم به پیراهن قرمز رنگم افتاد که تازه دوخته بودم. پیراهنی بود با آستین های پفی و بالاتنه ای تنگ که دور کمرش چین می خورد و حالتی پف داشت.

با این که مدلش بچه گانه بود ولی خیلی دوستش داشتم و می دانستم حتما در آن لباس زیبا می شوم. آن شب در حالی که غرق رویای فردا بودم به خواب رفتم. خوابی شیرین که تا آن روز تجربه نکرده بودم.

فردا صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و به قصد کمک به مادر، پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت:

_ چه عجب یک روز جمعه تو تا لنگ ظهر نخوابیدی؟!

_ آخه می خواهم کمکتان کنم.

_ آفتاب از کدام طرف درآمده که دختر من زرنگ شده؟

با خنده گفتم:

_ از سمت مشرق.

_ پس بیا اول صبحانه بخور، بعد کمکم کن.

چشم غرائی گفتم و وارد آشپزخانه شدم. هنوز چایی ام را شیرین نکرده بودم که بهنام با سر و وضعی ژولیده به آشپزخانه آمد.

_ سلام، صبح بخیر.

_ سلام پسرم. صبحت بخیر. زود دست و صورتت را بشور و بیا صبحانه بخور.

من که از ظاهرش خنده ام گرفته بود با تمسخر گفتم:

_ مگر مجبورت کرده بودند حالا بیدار بشی؟ کمی بیشتر می خوابیدی.

بهنام در حالی که دست و رویش را می شست گفت:

_ می خواستم ببینم فضولش کیست.

_ حالا که فضول را شناختی؟

_ آره، آن هم چه فضولی.

با حرص گفتم:

_ هر چی باشم از تو که فضول تر نیستم. تو شیطان را هم درس می دهی.

بهنام با تمسخر گفت:

_ تا چشمت درآید.

_ چشم خودت...

ناگهان مادر وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت:

_ بسه شما هم این اول صبحی به هم گیر داده اید. یک امروزی هم که زود بیدار شدید با هم سر جنگ دارید.

با بغض گفتم:

_ همه اش تقصیر بهنام است.

_ حالا تقصیر هرکسی می خواهد باشد، تو دیگر ادامه نده.

در حالی که به روی بهنام اخم می کردم گفتم:

_ ببخشید.

سپس به خوردن صبحانه ام مشغول شدم. ولی این آرامش بیشتر از چند ثانیه طول نکشید و ما دوباره با هم جر و بحث کردیم.

این عادت هر روزمان بود و بیشتر اوقات با هم می جنگیدیم و این مادر بود که حرص می خورد. ولی پدر با آرامش خطاب به مادر می گفت:

_ چکارشان داری خانم؟ بگذار بچه ها جوانی کنند.

و مادر به اعتراض می گفت:

_ توی سر و کله هم زدن یعنی جوانی؟ وا.. ما هم جوان بودیم ولی این کارهای غیر عادی را انجام نمی دادیم. حتی شرممان می آمد جلوی بزرگ ترها صدایمان را بلند کنیم. ولی این ها...

و با افسوس سری تکان داد. پدر در ادامه صحبتش گفت:

_ خودت هم می گویی قدیم. حالا این دوره همه چیز عوض شده و بزرگ ترها دیگر آن ارج و قرب گذشته را ندارند.

و آن موقع بود که بهنام مهربانانه پدر را در آغوش گرفت و گفت:

_ شما تاج سر ما هستید. دیگر از این حرف ها نزنید.

خلاصه شب از راه رسید و من هیجان زده از ملاقات با مهرداد و خانواده اش به اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم اما هنوز لباسم را از کمد بیرون نیاورده بودم که مامان به اتاقم آمد. به محض ورودش فهمیدم از موضوعی ناراحت است چون اخم هایش در هم بود. کنجکاو پرسیدم:

_ چیزی شده مامان؟

_ بله عزیزم، بهتر لباسهایت را بپوشی.

_ می خواهم همین کار را بکنم.

مادر به آرامی گفت:

_ منظورم لباس های بیرونت بود.

_ مگر جایی می خواهیم برویم؟

_ راستش چند دقیقه پیش عمه زیبایت زنگ زد. گفت آقا مصطفی و بچه ها رفتند تبریز و او در خانه تنهاست، می خواست که تو به نزدش بروی.

برای دقایقی مشاعرم را از دست دادم. این امکان نداشت. رفتن من به خانه عمه، یعنی ندیدن مهرداد و این از طاقتم خارج بود. با بغض گفتم:

_ حالا نمی شود بعد از رفتن مهمان ها بروم؟

_ نه عزیزم، عمه ات حالا به تو احتیاج دارد.

_ ولی من می خواستم با خانواده منصوری آشنا شوم.

_ ان شاءا.. یک وقت دیگر. حالا زودتر لباس هایت را بپوش تا قبل از این که مهمانان بیایند بهنام تو را ببرد. در ضمن کتاب هایت را هم ببر.

زیر لب گفتم:

_ چشم، الان حاضر می شوم.

بعد از خروج مادر، توانستم با خیال راحت گریه کنم. بدتر از این نمی شد.

همان طور که اشک می ریختم وسایل را در ساکم گذاشتم و لباس پوشیدم. وقتی چمدان به دست پایین رفتم بهنام به تمسخر گفت:

_ مسافرت تشریف می برید خانم؟

حالا او هم داشت مرا مسخره می کرد. بهنام خوب می دانست من برای مهمانی آن شب چقدر هیجان دارم! آن قدر عصبانی بودم که با داد گفتم:

_ آره، می خواهم بروم تا از شر تو راحت شوم.

_ یعنی من این قدر وحشتناکم؟

با حرص جواب دادم:

_ بله.

و خیلی سریع از خانه خارج شدم و بهنام به حالت دو دنبالم آمد. همان طور که دم در، دست به کمر ایستاده بودم گفتم:

_ پس ماشین کو؟

_ راستش دیشب خراب شد، حالا هم تعمیرگاست. متاسفانه باید تا سر خیابان پیاده برویم تا بعد ماشین بگیریم.

من که دنبال بهانه بودم گفتم:

_ حالا که این طور شد نمی آیم.

بهنام اخم هایش را در هم کشید و گفت:

_ بیا برویم، این قدر لوس بازی درنیاور.

_ نمی خواهم، من نمی توانم تا سر خیابان پیاده بیایم. پاهایم درد می کند.

_ جدا! پس چطور هر روز این راه را تا مدرسه می روی و می آیی؟

_ چون مجبورم.

بهنام با تحکم گفت:

_ حالا هم مجبوری. پس ما را در سرما این طوری توی کوچه نگه ندار.

_ خب نمی آیم زور که نیست؟

بهنام به تهدید گفت:

_ به خدا بهاره می روم بابا را می آورم ها!

_ خب برو.

_ اِ، نگاه کن...

در همان حال ماشینی به طرفمان آمد و مقابل خانه ما نگه داشت.

خواستم با بی اعتنایی رویم را برگردانم که ناگهان با دیدن مهرداد نفس در سینه ام حبس شد. چقدر برای لحظه ای که او را ببینم دقیقه شماری کرده بودم و حالا این موقعیت نصیبم شده بود. ولی افسوس که باید خیلی زود از او دل می کندم.

مهرداد با دیدن ما به سمتمان آمد و با بهنام احوالپرسی گرمی کرد. سپس نگاهش را به من دوخت و گفت:

_ سلام بهاره خانم، حال شما چطوره؟

خیلی کوتاه جواب دادم:

_ خوبم، ممنون.

مهرداد نگاهی به بهنام انداخت و گفت:

_ به سلامتی مسافرت تشریف می برید؟

و این پرسش ساده، آغاز دعوایی دیگر بین من و بهنام شد. بهنام به تمسخر جواب داد:

_ من، نه، ولی بهاره می خواهد به مسافرت برود.

من که دلم پر بود با تشر گفتم:

_ خودت را مسخره کن.

_ مگه من مسخره ات کردم؟ خب جدی گفتم.

_ پس حالا که این طور شد اصلا نمی روم.

_ ولی عمه تنهاست و تو باید بروی پیشش.

_ جدا؟ چرا خودت نمی روی آقای مهربان؟

_ چون عمه از تو خواسته بروی خانه اش.

_ من هم گفتم که نمی روم.

بهنام که کم کم داشت عصبانی می شد به تندی گفت:

_ بهاره، مسخره بازی درنیاور. تو باید بروی، همین که گفتم.

_ چرا هرچه تو می گویی باید همان شود؟

_ چون بزرگ تر از تو هستم، خانم کوچولو.

بهنام درست دست روی نقطه ضعف من گذاشته بود. چقدر از این که کم سن و سال بودم احساس نفرت می کردم. وقتی بهنام این حرف را زد، بهانه ای شد برای فرو ریختن اشکم و بی هیچ پروایی شروع به گریستن کردم. بهنام رو به مهرداد کرد و گفت:

_ ما را می بینی امشب چطور گرفتار این دختر شدیم؟

مهرداد با ملایمت گفت:

_ خب بهتر است خواهرت را اذیت نکنی، هرچه باشد او از تو کوچک تر و ...

دوباره کلمه کوچولو را شنیدم. آن هم از زبان مهرداد. این بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با بغض و فریاد گفتم:

_ من کوچولو نیستم. اگر نرفتم به خانه عمه، باعث شده شما این فکر را بکنید، باشد من می روم و تا آخر عمر آن جا می مانم.

سپس چمدان سنگین را به دست گرفتم و به زور چند قدمی از آنها فاصله گرفتم. اما هنوز چند متری دور نشده بودم که دستی چمدانم را گرفت باز هم، همان بود، بوی عطر خوش! سر که بلند کردم مهرداد را دیدم.

در حالی که با مهربانی به چشم هایم خیره شده بود گفت:

_ خیلی نازک نارنجی تشریف دارید و این برای دختری چون شما اصلا خوب نیست.

_ خب چکار کنم؟ دست خودم نیست.

_ حالا اشک هایت را پاک کن شما را تا منزل عمه تان می رسانم.

خجالت زده سر به زیر انداختم و گفتم:

_ مزاحم شما نمی شویم.

_ اِ، از این حرف ها هم بلدید؟ حالا بهتر است تعارف نکنید و زودتر بیاید سوار شوید.

سپس چمدان را با خود به ماشین برد، من هم دنبالش رفتم. بهنام در حالی که اخم هایش درهم بود، روی صندلی جلو نشسته بود. همان طور که نگاهم به بهنام بود، در عقب ماشین باز شد و متعاقب آن صدای خوش طنینش را شنیدم که با مهربانی گفت:

_ بفرمایید، بنشینید.

من هم مطیعانه روی صندلی جای گرفتم.

وقتی ماشین به حرکت درآمد، هر دو گرم صحبت شدند و من بدون هیچ ترسی به چشمانش خیره شدم. چقدر چشمانش زیبا بود. انگار با آدم حرف می زد. آن قدر در افکارم غرق بودم که متوجه نشدم پشت چراغ قرمز ایستاده ایم. مهرداد که ماشین را نگه داشته بود برای لحظه ای سرش را بلند کرد و نگاهمان با هم تلاقی کرد. با این برخورد، بر خود لرزیدم و نگاهم را از آینه گرفتم و به خیابان چشم دوختم.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۱۹-۸-۱۳۹۲, ۰۴:۳۴ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل
با رسیدن به منزل عمه، در حالی که اندوه بر قلبم سنگینی می کرد از ماشین پیاده شدم. مهرداد چمدان را مقابل پایم گذاشت. دیگر تاب دیدنش را نداشتم. بنابراین همانطور که سرم زیر بود آرام گفتم:

_ دست شما درد نکند. باعث زحمتتان شدیم.

_ اختیار دارید، زحمتی نبود.

در همان حال بهنام به طرفم آمد و گفت:

_ بهتر است برویم داخل.

سپس خطاب به مهرداد گفت:

_ چند لحظه صبر کن، الان می آیم.

_ بسیار خب، عجله نکن.

بهنام چمدانم را به دست گرفت و خودش جلوتر از من راه افتاد. من هم سریع از مهرداد خداحافظی کردم و وارد خانه شدم.

چقدر آن لحظات برایم سخت بود. با این که کم سن و سال بودم ولی عشق را با تمام وجودم احساس می کردم.

عمه به محض دیدنم، مثل همیشه صورتم را غرق بوسه کرد و گفت:

_ عمه فدایت شود، چه خوب کردی که آمدی! دیگر داشتم از تنهایی زهره ترک می شدم.

بهنام چمدان را در اتاق گذاشت و خیلی سریع از ما خداحافظی کرد و رفت. هنوز از در خارج نشده بود که صدایش زدم. برای لحظه ای به عقب برگشت. در حالی که با انگشتان دستم بازی می کردم شرمسار گفتم:

_ ببخش بهنام، بی جهت عصبانی شدم.

_ ایرادی ندارد من دیگر عادت کردم.

چشمان اشکبارم را به او دوختم و گفتم:

_ دلت برایم تنگ می شود؟

با این حرفم بهنام نزدیکم شد و من را در آغوش گرفت و گفت:

_ معلوم است خواهر خوشگلم! تو هم سعی کن عمه را اذیت نکنی.

در حالی که گونه اش را می بوسیدم گفتم:

_ چشم، قول می دهم.

_ خوب، من رفتم، خداحافظ.

_ خدانگهدار.

بعد از بسته شدن در حیاط، غمگین وارد اتاق شدم. عمه با دیدن چهره گرفته ام کنجکاو پرسید:

_ طوری شده بهاره؟

_ نه، عمه جان.

_ پس چرا گریه می کنی؟

_ آخه، دلم برای مامان اینا تنگ شده.

عمه در حالی که به آشپزخانه می رفت گفت:

_ اوه، لااقل بگذار چند ساعت بگذرد آن وقت دلتنگی کن. حالا بیا برویم شام بخوریم. من که از گرسنگی دارم ضعف می کنم.

_ ممنون عمه، من شام خوردم.

عمه با کج خلقی گفت:

_ اِ، دیگر قرار نشد توی ذوق عمه ات بزنی ها، بیا برویم.

من هم برای این که ناراحتش نکنم به آشپزخانه رفتم و فقط با غذایم بازی کردم.

آن شب من و عمه تا پاسی از شب بیدار بودیم و عمه از هر دری صحبت می کرد ولی فکر و ذهن من در خانه بود. مطمئن بودم حالا همگی دور هم نشسته و مشغول خنده و شادی اند. آن وقت من...

به هر حال آن شب با همه زجری که می کشیدم گذشت و من به مدت یک هفته مهمان خانه عمه بودم. در طول آن یک هفته روزی چند بار با خانواده ام تماس می گرفتم. از صحبت هایی که مادر پشت تلفن می کرد فهمیدم خانواده منصوری آدم های بسیار خوب و فهمیده ای هستند و مادر با خوشحالی گفت که آخر هفته ما به منزل آنها دعوت داریم.

بالاخره شوهر عمه ام و فرزندانش از تبریز بازگشتند و من بی معطلی با بهنام تماس گرفتم تا به دنبالم بیاید. برای رفتن لحظه شماری می کردم. مخصوصا که آن شب قرار بود به خانه آقای منصوری برویم. با آمدن بهنام، با شادی تمام به آغوشش پریدم و صورتش را غرق بوسه کردم.

بهنام به شوخی گفت:

_ کاش همیشه برای چند روز من را نمی دیدی! شاید آن وقت بیشتر قدرم را می دانستی.

با شادی گفتم:

_ تو همیشه برای من عزیز بوده و هستی و من قدرت را می دانم.

در همان حال عمه آمد. من که دل توی دلم نبود، سریع از عمه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. برای رسیدن لحظه شماری می کردم. با رسیدن به منزل، از ماشین پیاده شدم و زنگ را فشردم. بهنام در حالی که از ماشین پیاده می شد گفت:

_ صبر کن، کلید همراهم هست.

و زود در را باز کرد. من هم مثل بچه ها به حالت دو خودم را به خانه رساندم. در آشپزخانه مادر را دیدم. حالا فهمیدم که چقدر دلم برایش تنگ شده!

با رسیدن به مادر، خود را در آغوشش انداختم و با هیجان گفتم:

_ وای مامان، نمی دانید چقدر دلم برایتان تنگ شده بود!

مادر با مهربانی صورتم را بوسید و گفت:

_ ما هم دلمان برایت تنگ شده بود.

_ راستی بابا کجاست؟

_ رفته حمام. الان می آید. تو هم بهتر است زود بروی لباس هایت را عوض کنی تا به خانه آقای منصوری برویم.

_ چشم.

و خیلی زود، خود را به اتاقم رساندم. وقتی وارد اتاق شدم با شادی دور خودم چرخیدم. چقدر دلم برای خانه، خانواده، حتی اتاقم و لوازمش تنگ شده بود!

ناگهان چشمم به بالکن افتاد. به سمتش رفتم و به پنجره اتاق مهرداد نگاه کردم. کاش می دانستم او حالا کجاست؟ مطمئنا در خانه شان بود و منتظر آمدن مهمانان.

با این تصور، لبخند شیرینی بر لبانم نقش بست و با هزاران امید به طرف کمد لباس ها رفتم. تصمیم داشتم همان پیراهن قرمز رنگ را بپوشم ولی با یادآوری این موضوع که در آن لباس خیلی بچه به نظر می رسم، نظرم عوض شد و کت و دامن مخملی را که عمه عید پارسال به من هدیه داده بود به تن کردم. وقتی در آینه قدی به تصویر خود نگاه کردم برای لحظاتی مبهوت شدم. واقعا در آن لباس زیبا شده بودم. با رضایتمندی دستی به موهایم کشیدم و آن را با روبان بستم. چادر سفیدم را به سر کردم و پایین رفتم. در پله ها بودم که چشمم به پدر افتاد. شتاب زده خودم را به او رساندم. پدر که متوجه من شده بود در حالی که با تحسین نگاهم می کرد گفت:

_ به خانه خوش آمدی دخترم. نمی دانی چقدر جایت خالی بود!

_ من هم دلم برایتان یک ذره شده بود.

مادر هم به جمعمان پیوست و خطاب به پدر کنجکاوانه گفت:

_ بهنام کجاست؟

_ دم در ایستاده، شما بالاخره حاضر شدید خانم؟

_ بله، برویم.

سپس هر سه از خانه خارج شدیم. وقتی مقابل منزل آقای منصوری ایستادیم قلبم از شدت هیجان می تپید....
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۱۹-۸-۱۳۹۲, ۰۴:۳۶ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل
سپس هر سه از خانه خارج شدیم. وقتی مقابل منزل آقای منصوری ایستادیم قلبم از شدت هیجان می تپید....

پدر زنگ را فشرد. دقایقی بعد اندام مهرداد در آستانه در ظاهر شد. وای چقدر خوش تیپ و جذاب شده بود! با صمیمیت با پدر و بهنام دست داد و احوالپرسی کرد. در مقابل مادر هم به احترام سر فرود آورد و او را به داخل دعوت کرد. اما من را ندید. چون قصد بستن در را داشت که بهنام با خنده گفت:

_ اِ، خواهرم پشت در جا ماند.

با این کلام بهنام، مهرداد متحیرانه مرا نگریست. نمی دانم چرا از عملش رنجیدم، یعنی من این قدر برایش بی اهمیت بودم که متوجه ام نشد؟

همان طور که سرم زیر بود آرام سلام کردم. مهرداد خود را از مقابل در کنار کشید و گفت:

_ سلام از ماست، بفرمایید داخل.

بدون این که نگاهی به او بیندازم داخل خانه شدم. به محض ورودمان به سالن پذیرایی خانم و آقای منصوری به طرفمان آمدند. پدر و مادرها به گرمی با هم شروع به احوالپرسی کردند. ولی انگار من در آن جمع غریبه بودم. در همین افکار بودم که خانم منصوری خطاب به مادرم گفت:

_ مرضیه خانم، این دخترتان است؟

_ بله.

زهرا خانم در حالی که با تحسین نگاهم می کرد گفت:

_ ماشاءا...، هزار ماشاءا...، چه دختر زیبا و خانمی دارید!

سپس رو به من کرد و گفت:

_ بفرما این جا دخترم، احساس غریبی نکن.

تنها به گفتن «ممنونم» اکتفا کردم و روی مبل کنار مادر جای گرفتم. هنوز کاملا ننشسته بودم که دو دختر جوان از پله ها سرازیر شدند. با آمدن آنها، متعجب نگاهشان کردم. دو دختر شروع به احوالپرسی کردند. زهرا خانم رو به دختر جوانی که به نظرم 17،18 ساله می آمد کرد و گفت:

_ مهناز، مادر این دختر خانمی را که می بینی آرام نشسته، دختر آقای یکتا است، بهاره خانم.

مهناز نگاهی مهربان به من کرد و با صدایی دلنشین گفت:

_ از آشنایی با شما خوشوقتم. راستش خیلی دلم می خواست زودتر از این ها شما را ببینم.

بی اختیار جواب دادم:

_ من هم دوست داشتم شما را ببینم.

_ پس بهتر است به اتاقم بیایی. البته با جازه مرضیه خانم.

مادر گفت:

_ بفرما دخترم، راحت باشید.

مهناز دستم را گرفت و گفت:

_ پس با اجازه.

سپس من را همراه خود به اتاقش برد و آن دختر هم به دنبالمان آمد. وقتی وارد اتاقش شدم دقایقی متحیر به اطراف نگریستم. مهناز که تعجبم را دید گفت:

_ چیه؟ اتاقم توی ذوقت زد؟

سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم:

_ نه، فقط این جا به نمایشگاه بیشتر شبیه است تا اتاق.

مهناز با صدای بلند خندید و گفت:

_ بله، همه نظرشان این است. خب حالا راحت باش و چادرت را دربیاور.

من هم سریع چادر را از سرم درآوردم.

_ حالا بگو ببینم چند سال داری و کلاس چندم هستی؟

_ من 15 ساله ام است و سال دوم دبیرستان. شما چطور؟

مهناز با خنده گفت:

_ من مستمع آزادم.

کنجکاو پرسیدم:

_ یعنی چی؟

_ راستش من پارسال دیپلم گرفتم و حالا در خانه بیکارم.

سپس به دختر کنار دستش اشاره کرد و گفت:

_ البته با دختر عمویم قصد داریم کارهایی بکنیم.

در این جا دختر جوان که نامش رویا بود به آرامی گفت:

_ بهتر است این طور از کاری که می خواهیم انجام بدهیم حرف نزنی. چون بهاره خانم فکر می کنند می خواهیم هواپیما هوا کنیم.

سپس هر دو شروع به خنده کردند. من که سر از حرف هایشان درنیاوردم، متعجب آنها را نگریستم. مهناز زود خودش را کنترل کرد و گفت:

_ ببخش، با حرف هایمان تو را هم گیج کردیم. منظور من از این که گفتم تصمیم گرفتیم کارهایی بکنیم این است که می خواهیم به مسافرت برویم.

_ چی؟ سفر؟

مهناز خیلی راحت گفت:

_ بله، می خواهیم ایران گرد شویم. به نظرت کار جالبی نیست؟

با شگفتی هر دویشان را نگریستم. چقدر دختران شاد و بی خیالی بودند. برای لحظه ای به هر دویشان حسادت کردم. همه چیز را به شوخی می گرفتند. با گذشت ساعتی مهناز به پشت دستش زد و گفت:

_ وای آن قدر حرف زدیم که یادمان رفت پذیرایی کنیم. شرمنده بهاره جان، الان می آیم.

سپس از اتاق خارج شد. بعد از رفتنش رویا در حالی که می خندید گفت:

_ واقعا چه خواهر شوهر خوبی دارم.

ناگهان مغزم سوت کشید. یعنی چی؟ حرف او چه معنایی داشت؟ خواهر شوهر! اول نخواستم به گوش هایم اعتماد کنم. برای همین با تردید پرسیدم:

_ خواهر شوهر؟

_ بله، راستش من و مهرداد از بچگی اسممان روی هم بود.

خدایا! این دیگر چه بازیی است که تو با من می کنی؟ چرا باید همه چیز برخلاف تصور من باشد؟ بی اختیار از همه چیز بدم آمد و احساس تنفر کردم. حتی از مهرداد. کاش گوش هایم کر می شد و این حرف ها را نمی شنیدم. نمی دانم حالم چطور بود که رویا با نگرانی دستم را گرفت و گفت:

_ وای! چرا این قدر بدنت سرد شده؟ رنگت هم پریده.

با صدایی که به زور از گلویم خارج می شد و برای خودم هم ناآشنا بود گفتم:

_ من خوبم، چیزیم نیست.

_ ولی...

در همان حال در باز شد و مهناز با ظرف میوه وارد شد و آن را مقابلم گذاشت و گفت:

_ بفرمایید. این هم میوه، حالا تعارف را کنار بگذار و بخور.

با صدای لرزانی گفتم:

_ ممنون، میل ندارم.

مهناز نگران پرسید:

_ چی شده؟ چرا می لرزی؟

یعنی آن قدر حالم بد بود که می لرزیدم و خودم متوجه نبودم؟ ولی چرا؟ یعنی عشق مهرداد این قدر در وجودم شکل گرفته بود که با شنیدن خبر نامزد داشتنش به این حال دچار شده بودم؟ با ضعف از جا برخاستم و گفتم:

_ من باید بروم.

_ حالا بنشین تا حالت خوب شود، بعد برو.

_ من خوبم، نگران نباش.

هنوز از اتاق خارج نشده بودم که سرم گیج رفت. نفهمیدم چه شد؟ فقط جلوی چشمانم سیاهی رفت و از حال رفتم.

با پاشیده شدن آب به صورتم پلک های سنگینم از هم باز شد. هنوز احساس منگی می کردم و قادر به تشخیص محیط اطراف نبودم اما گرمای دستی احساس خوشی را به من داد و رویم را برگرداندم. مادر را دیدم که با نگرانی به من چشم دوخته بود. در همان حال صدای زهرا خانم را شنیدم که گفت:

_ خدا را شکر که به هوش آمدی دخترم، تو که ما را نصف جان کردی!

سعی کردم از جایم بلند شوم که صدایی گفت:

_ بهتر است فعلا دراز بکشید. هنوز حالتان کاملا خوب نشده.

این صدای مهرداد بود. دوباره با یادآوری حرف های رویا احساس ناخوشایندی به من دست داد. نمی خواستم اهمیتی به او بدهم، ولی نمی شد. دوستش داشتم و او جزئی از وجودم شده بود. بار دیگر صدایش را شنیدم که این بار خطاب به مادرش و مادرم گفت:

_ لطفا شما او را تنها بگذارید. باید کمی استراحت کند.

بعد از رفتن آنها دوباره چشمانم را بستم. هنوز احساس سرگیجه داشتم. در همان حال صدایش را شنیدم که اسمم را به زبان آورد و گفت:

_ بهاره خانم.

جوابش را ندادم. وقتی سکوتم را دید دوباره صدایم زد. این بار دیگر طاقت نیاوردم و چشمانم را باز کردم و به او که کنارم نشسته بود نگاه کردم.

_ به آرامی گفتم:

_ بله.

مهرداد سرش را زیر انداخت و گفت:

_ می خواستم از شما سؤالی کنم. امیدوارم راستش را بگویی.

به تندی گفتم:

_ من عادت به دروغگویی ندارم.

_ می دانم.

_ پس سوالتان را بفرمایید.

مهرداد سرش را بلند کرد و نگاه دقیقی به چهره ام انداخت. آن قدر به من خیره شد که گونه هایم از شرم سرخ شد. ولی نه، دیگر حتی این نگاه ها در وجودم حرارتی ایجاد نمی کرد.

_ بهاره.

با تعجب او را نگریستم. از این که نام من را این چنین صمیمی بر زبان می آورد حیرت کردم.

مهرداد همان طور که به من چشم دوخته بود گفت:

_ من یک دکترم و تا حدی می توانم بیماری جسمی و روحی را از هم تشخیص بدهم. تو تب داری، می لرزی، بی هوش می شوی. روز اول که این طور شدی فکر کردم سرما خوردی، ولی حالا دوباره این حالت به تو دست داد. الان مطمئن هستم که جسمت مریض نیست. بلکه این روحت است که از چیزی زجر می کشد. متوجه حرف هایم هستی؟

_ بله.

_ حالا می خواهم علت این بی هوشی ات را بدانم.

_ علت خاصی نداشت.

_ پس چرا بی هوش می شوی؟

با لجبازی گفتم:

_ این به خودم مربوط می شود.

با عصبانیت گفت:

_ چرا فکر دیگران نیستید؟ هیچ می دانید خانواده تان در این دوبار چقدر زجر کشیده اند؟

نگاهی به او کردم و به تمسخر گفتم:

_ چرا رودربایستی می کنید؟ رک و راست بگویید از این که مزاحم شما می شویم ناراحتید.

مهرداد برافروخته داد زد:

_ این چه تصوراتی است که شما برای خودتان دارید؟ من هر کاری می کنم وظیفه ام است.

_ پس شما به وظیفه خودتان برسید. من را هم به حال خود بگذارید.

مهرداد که این حرفم برایش خیلی سنگین بود، در حالی که نزدیکم می شد خیره در چشمانم گفت:

_ برخلاف آن چه که فکر می کردم، هیچ ساده نیستید. ولی باشد، هرجور شما راحتید. من دیگر کاری به کارتان ندارم.

سپس از جایش برخاست و اتاق را ترک کرد. برای لحظه ای از خودم بدم آمد که ضعف کردم و نتوانستم خودم را بگیرم. در همان حال مادر وارد اتاق شد و با مهربانی من را در آغوش گرفت و گفت:

_ آخه دخترم، چقدر بهت تذکر دادم. این قدر به خودت فشار نیاور. هر چیز جای خودش.

سر از حرف های مادر درنمی آوردم. بنابراین کنجکاو گفتم:

_ متوجه منظورتان نمی شوم.

_ راستش آقا مهرداد گفت تو به خاطر درس خواندن زیاد ضعیف شده ای. من هم گفتم که مدام در اتاق هستی. حتی خواب و خوراکت هم کمتر شده.

با این حرف مادر خندیدم. چقدر آنها خوش خیال بودند که فکر می کردند وقتی من در اتاق هستم درس می خوانم. غافل از این که فقط در رویا به سر می بردم. رویایی که الان تبدیل به کابوس شده. با کمک مادر از جایم بلند شدم و هر دو اتاق را ترک کردیم. با وارد شدن به جمع همه نگاه ها به من دوخته شد و همه جویای احوالم شدند. من هم به ظاهر لبخندی زدم و گفتم که خوبم و مشکلی ندارم.

وقتی نشستم مهناز با مهربانی گفت:

_ نمی دانی چقدر نگرانت شدیم...آخه دختر تو چرا این قدر ضعیف هستی؟ کمی بیشتر به خودت برس.

_ چشم، حتما نصایح شما را به کار می گیرم.

رویا به شوخی گفت:

_ من که می گویم چشم خوردی. آخر چشمان مهناز خیلی شور است. رفتی خانه حتما برای خودت اسپند دود کن.

_ باشد، دستور شما را هم انجام می دهم.

رویا به مهناز نگاهی کرد و گفت:

_ به، چه دختر حرف گوش کنی!

سپس هر دو با هم خندیدند. من هم تنها به یک لبخند کوتاه اکتفا کردم. در تمام مدت که ما با هم گرم صحبت بودیم سنگینی نگاهی را احساس می کردم. یک بار که ناگهانی رویم را برگرداندم دیدم مهرداد چنان عمیق به من خیره شده که انگار در خواب به سر می برد. او هم که نگاهم را متوجه خود دید یکباره اخم هایش را در هم کرد و رویش را برگرداند.

بالاخره ساعت رفتن فرا رسید و همگی با هم مشغول خداحافظی شدیم. در آن بین فقط به مهرداد اعتنا نکردم و بی تفاوت از کنارش گذشتم. در همان حال زمزمه اش را شنیدم که خطاب به بهنام می گفت:

_ اگر دوباره مشکلی پیش آمد، من را باخبر کن.

با این کلام، در ته دلم احساس خوبی به وجود آمد. ولی چه فایده؟ او به کس دیگری تعلق داشت و من باید برای همیشه فکر او را از ذهنم بیرون می کردم.

پایان فصل دوم ( آخر ص 49 )
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۱۹-۸-۱۳۹۲, ۰۴:۳۷ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان لحظه های بی تو MoNa LiSaj 18 2,931 ۱۴-۳-۱۳۹۱ ۰۸:۴۰ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي) sima 44 14,047 ۳-۱۰-۱۳۹۰ ۱۱:۰۹ صبح
آخرین ارسال: sima


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد