خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون
لمس واژه سرنوشت

[تصویر:  20140820002331_1xk5vofd7qcqhc0b91ok.jpg]

نویسنده : پاتریشیا ویلسون

خلاصه داستان :

استفانی... دختریه بیست و چهار ساله... به درخواست خواهرش که میخواد همراه شوهرش به مسافرت بره، برای نگهداری خواهرزاده ش ژان پاول به جزیره ای که اونا توش زندگی می کنن میره...
کریستین عموی ژان پاوله، یه مرد زورگو، پولدار، خشنو حرص درآره.
خلاصه این وسط از راه میرسه که خودش مراقب ژان پاول باشه... اما استفانی که کوتاه بیا نیست!!...
...رقیب عشقی؟؟؟ بله داریم... زنی که همراه کریستین به جزیره میره و یه جورایی معشوقه شه...
کریستین نامه ای دریافت می کنه که توش تهدید به گروگانگیری ژان پاول کردن... و اونا هم تصمیم میگیرن این پسر هفت ساله رو از اونجا دور کنن...
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۱:۲۹ عصر، توسط ایران دخت.)
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۱:۲۷ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mahgolak
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون
فصل اول

استفانی همونطور که کرایه ی تاکسی رو می پرداخت، می توانست صدای زنگ تلفن رو بشنوه و اینقدر با شتاب به طرف در خونه دوید که نزدیک بود روی پله ها زمین بخوره. با وجود چمدونهاش پیدا کردن کلید کار راحتی نبود، اما وقتی موفق شد وارد خونه بشه، تلفن همچنان زنگ می زد. استفانی به سمتش دوید تا گوشی رو برداره. از اینکه اونطرف خطی اونقدری سمج بود که دست از تلاش بر نداره، خوشحال بود. حس خوبی بود که بمحض برگشتن به خونه، تماسی داشته باشه. می تونست از آخرین شایعه ها باخبر بشه و وقتی گوشی رو برداشت شاد به نظر می رسید.
-"الو؟"
صدای استفانی شاد بود و وقتی صدای اونطرف خط رو شنید، لبخندش بزرگتر شد.
-"استفانی! تا حالا کجا بودی؟ مدت زیادیه پشت هم دارم زنگ می زنم."
استفانی با تشخیص صدای خواهرش خندید. "همین الان رسیدم خونه. ببخشید که نمی تونستم از روی پله ها تلفن رو جواب بدم."
-"درباره ی همین الان صحبت نمی کنم! منظورم چندین روز گذشته ست!"
-"تو که می دونستی واسه یه ماموریت کاری مدتی از خونه میرم. قبل رفتن بهت گفتم فیونا."
-"می دونم، اما فکر کردم خیلی وقت پیش برگشتی خونه."
استفانی پوتینهاش رو در آورد و به کاناپه تکیه داد. صدای خواهرش که در حالت عادی لوس و با ادا بود، غمگین تر از همیشه بود و کاملا مشخص بود که زنگ زده تا درخواستی از استفانی بکنه. فیونا روشهای عجیبی برای درخواستهاش داشت؛ اولش با تهدید و قلدری شروع می کرد و بعد به گریه منتهیش می کرد. استفانی سر جاش راحت نشست. می دونست این تماس یه کم طول می کشه.
سعی کرد خنده رو از صداش دور کنه و پرسید: "اتفاقی افتاده؟"
فیونا به صدایی که دو برابر درمونده شده بود، پرسید: "چیز خاصی که نه... موضوع اینه که می خواستم از اینجا دور بشم. تی یِری و من چند سالی هست که تنهایی جایی نرفتیم."
-"خوب، برین! کی جلوتون رو گرفته؟"
همون لحظه که استفانی این پیشنهاد رو داد، یادش اومد که تی یری کاملا رییس خودش نیست. برادر بزرگش یه جایی اون پشتها پنهان بود.
-"ما نمی تونیم ژان پاول رو با خودمون ببریم و منم کسی رو ندارم که مراقبش باشه. واسه همین این کارمون غیر ممکنه."
فیونا به آه غم انگیزی کشید و همون لحظه از ذهن استفانی گذشت که برای کاری در نظر گرفته شده.
نگهداری از ژان پاول یا رفتن به جزیره اصلا برای استفانی سخت نبود. نگاهش به پنجره افتاد که باد دونه های برف رو به شیشه می زد. توی فرودگاه و بعدش که منتظر تاکسی بود، تقریبا تا مغز استخونش یخ زده بود. گذروندن چند هفته توی جزیره ی آفتابی خیلی خوب به نظر می رسید.
استفانی با همدردی گفت: "اوه! چه حیف!"
اشتیاق رو از صداش دور کرده بود. اینکه بذاره فیونا راحت برنده بشه، هیچوقت کار خوبی نبود. تازه، این یه جور بازی بود. فیونا این حس رو دوست داشت که می تونه همه رو مجبور به اطاعت از خودش بکنه، اما حقیقت این بود که همه معمولا فورا از دستوراش پیروی می کردن تا خودشون رو از اجرای ملتمسانه ی فیونا نجات بدن.
فیونا با ناامیدی ادامه داد: "خوب... البته خدمتکارها هم هستن... به نظرم می تونم با اون دو تا تنهاش بذارم، اما استفانی می دونی که اصلا قابل اعتماد نیست که اونا رو با یه پسر کوچیک تنها بذارم. ژان پاول اگه بخواد می تونه خیلی بدقلق باشه."
استفانی سرش رو از روی ناباوری تکون داد. ژان پاول اصلا اینطوری نبود. اون یکی از شیرینترین بچه هایی بود که تا حالا دیده بود... در واقع خیلی شیرینتر از فیونا. استفانی کاملا نامطمئن با خودش فکر کرد که چطور ژان پاول با پدر و مادری مثل تی یری و فیونا اینطوری بار اومده بود. فیونا مثل بچه ها لوس شده و هیچوقت هم از این لوس شدن دست بر نداشته بود. تی یری هم مثل بقیه اونو لوس می کرد. فیونا اصرار داشت که ملکه ی زنبورهاست و بقیه هم همیشه مطمئن می شدن که چیزی باعث ناراحتیش نشه. این اصلا ارزش آزاری که ایجاد می کرد رو نداشت. ژان پاول یکی از اون بچه های شگفت انگیز بود که نمیشد لوسشون کرد. اون سر تا پا طلا بود.
استفانی به یاد گذشته ها لبخند زد. فیونا حرف می زد و حرف می زد و شکایت میکرد که همه چیز خیلی مشکل شده... استفانی همونطور که گوش می داد موهای بلند و بلوند روشنش رو صاف کرد.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۱:۳۳ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون

استفانی به یاد گذشته ها لبخند زد. فیونا حرف می زد و حرف می زد و شکایت میکرد که همه چیز خیلی مشکل شده... استفانی همونطور که گوش می داد موهای بلند و بلوند روشنش رو صاف کرد. موهاش یه کم از هوای بیرون مرطوب بود، اما پوستش هنوز همونطور برنزه بود و استفانی دوست نداشت این برنزگی رو از دست بده. تا اونجایی که می دونست تا چند هفته ی دیگه هیچ کاری نداشت و می تونست این مدت رو بیرون از انگلیس بگذرونه.
صورت زیباش هنوز بخاطر دویدنش روی پله ها می درخشید... رنگ زیر پوست برنزش رفته بود و چشمهای پر از خوشیش مثل همیشه برق می زد.
فیونا سراسیمه به حرفهاش پایان داد. "می بینی دیگه... اگه تو نیای و نجاتمون ندی، تی یری باید خودش بره و من اینجا تنها بمونم... اینجا خیلی خسته کننده ست!"
استفانی با شیطنت واسه تلفن سر تکون داد. اوه، آره، خیلی خیلی خسته کننده! یه خونه ی زیبا که کنار ساحل یکی از بهترین جزیره هایی که استفانی تمام عمرش توی خواب دیده بود، قرار داشت. تی یری رییس خودش بود و فقط به برادرش جواب پس می داد، که تا جایی که استفانی می دونست، این برادر خیلی کم توی صحنه ظاهر می شد. درسته که یه آدم زورگو و مستبد بود، اما احتمالا به تی یری یا فیونا که زور نمی گفت. اگه فیونا نمی تونست از پس این برادر بزرگه وحشتناک بر بیاد، پس کس دیگه ای هم نمی تونست.
به هر حال این ربطی به استفانی نداشت... داشت می مرد که دوباره ژان پاول رو ببینه. دو سالی می شد که اونو ندیده بود. الان دیگه هفت سالش شده بود.
استفانی فورا گفت: "باشه! من تسلیمم!"
گوشهای باتجربه ش می دونستن که مرحله ی دوم نزدیکه و می تونه بدون گریه کردن فیونا، کار رو تموم کنه.
-"واسه کِی منو می خوای؟"
-"اوه، استفانی! واقعا می تونی وقتتو میزون کنی؟ جدی میگی؟ من خیلی احساس گناه میکنم... انگار مجبورت کردم."
استفانی دیگه نمی تونست جلوی خنده ش رو بگیره و با دستش دهانه ی گوشی رو پوشوند. فیونا هیچوقت عوض نمی شد. اون از بچگی همینطور بود و همیشه هم همینطور می موند.
استفانی بالاخره با لحن نرمی گفت: "نه، نه. اصلا مشکلی نیست. واسه مدتی ماموریت کاری ندارم و اگه بیام اونجا خیلی خیلی خوشحال میشم. تازه خیلی دوست دارم دوباره ژان پاول رو ببینم... و البته تو و تی یری رو."
-"اوه، تو که برسی اینجا، ما فقط یه کم می مونیم و بعد میریم."
کاملا مشخص بود که فیونا همه چیز رو از قبل برنامه ریزی کرده و مطمئن بود که می تونه از پس خواهرش بر بیاد.
فیونا ادامه داد: "ما آماده ی رفتن می شیم چون وقت زیادی نداریم. تو که می دونی کریستین چطوریه. اگه جایی تی یری رو بخواد، یعنی تی یری باید همون لحظه یا حتی زودتر اونجا باشه."
خوشبختانه استفانی اصلا نمی دونست کریستین چطوریه... بجز شکایتهایی که بعضی وقتها از فیونا می شنید. اما مساله این بود که فیونا درباره ی همه چیز شکایت می کرد. شاید کریستین اونقدرها هم بد نبود... اما استفانی دیده بود که تی یری وقتی پشت تلفن با برادر بزرگترش حرف می زد، چطور رنگش پرید.
استفانی فکر کرد دیگه وقتشه فیونا حرف زدن رو تموم کنه. باید چمدونهاش رو باز میکرد و از قرار معلوم باید فورا دوباره می بستشون.
-"خیلی خوب! بیا جزئیات رو بررسی کنیم."
و لحن فیونا تغییر کرد. حالا باشتاب و شاد حرف می زد... دیگه به بی حالی و ضعف نیازی نبود و آههای غمگبارش لزومی نداشت.
فیونا در آخر گفت: "پس در اولین فرصت می بینمت."
لبخند بزرگی روی لبهای استفانی نشست و قول داد: "روم حساب کن."
استفانی گوشی رو گذاشت و بلند شد، پالتوش رو در آورد، پوتینهاش رو برداشت و به اتاق خواب بردشون. گوش دادن به حرفهای فیونا خسته کننده بود. حالا تنها چیزی که می شنید سکوت بود، و این خیلی خوب بود. ماموریتش همش پر سر و صدا بود و استفانی این آرامش و سکوت رو دوست داشت.
این آپارتمان قشنگ، قسمتی از خونه ای بود که از بچگی توش زندگی کرده بود. یه زمانی اینجا یه خونه ی خیلی بزرگ و خاص بود که توی حومه ی لندن قرار داشت. البته هنوز هم بزرگ و باشکوه بود... با باغچه ی طویلی که توی حیاط پشتی بود و حصارهای بلندی که خونه رو از دید همسایه های کنجکاو حفظ می کرد... اما حالا استفانی اونجا رو با چند نفر شریک شده بود.
استفانی و فیونا بعد از مرگ پدر و مادرشون تصمیم گرفتن خونه رو به آپارتمانهایی تقسیم کنن. اون موقع فیونا با یه مرد فرانسوی ازدواج کرده بود که توی ایندیز غربی فرانسه (یه سری جزیره هستن کنار دریای کارائیب که تحت حکومت فرانسه قرار دارن: مترجم) زندگی میکرد و برای برادرش کار میکرد و می خواست فیونا رو با خودش به اونجا ببره. حالا تنها قسمت خونه که استفانی می تونست ازش استفاده کنه، آپارتمان طبقه ی همکف بود... اگرچه اون و فیونا هنوز مالک تمام خونه بودن.
آپارتمان خیلی راحت و شیک و برای استفانی به اندازه ی کافی بزرگ بود، و استفانی خوشبختانه همسایه هایی داشت که خیلی دوستشون داشت. اینجا خوشحال بود و از شغلش لذت می برد. همه چیز عالی بود.
استفانی نگاهش به زمین افتاد و مجله ای رو برداشت. روی جلد جلوش تصویر خودش رو دید... موهای بلوندی که به نقره ای می زد، چشمهای تیره و پوست عالی. اون الان مدتی طولانی می شد که مدل فشنی شناخته شده بود که بیشتر به عنوان دختر سلستیال مشهور بود، چون عطر جدید رو تبلیغ کرده بود و تصویرش توی هر مجله ی معتبری که محصولات مختلف هاوس آو سلست رو تبلیغ می کرد، دیده می شد.
البته همه هم تشخیصش نمی دادن. استفانی همیشه مواظب بود وقتی بیرون و توی خیابونه، خودِ واقعیش باشه و نه یه کپی از تصویرش که روی مجلات بود. آهی از روی رضایت کشید. آخرین ماموریت کاریش خوب بود. چندین هفته رو توی جزایر قناری گذرونده بود و همه چیز خوب پیش رفته بود. برای چندمین بار مدل لباسهای بهاره شده بود، درآمدش عالی بود و با دست پر به خونه برگشته بود؛ چون بیشتر وقتها وقتی مدل لباسی می شد، اون لباس رو به خودش می دادن.
استفانی قبل از اینکه دوش بگیره چمدونهاش رو باز کرد. با دقت بلوزهای ابریشمی با دامنهای ستشون و لباسهای کتان تابستانه ای رو که هنوز توی بازار هم نرفته بودن، از چمدون خارج کرد. لباسها رو آویزون کرد و با رضایت براندازشون کرد. می تونست چند تا از اونا رو با خودش ببره و دیگه نیازی نبود لباس بخره.
همونطور که دوش می گرفت، ذهنش به طرف جزیره پرواز کرد. خیلی وقت بود اونجا نرفته بود... شاید پنج سالی می شد، اما به یاد داشت که اونجا خیلی زیبا و مثل بهشت بود. نقطه ای کنار آبی زیبای کاراییب، که همیشه آفتابی بود و با بادی که تمام سال در حال وزیدن بود، خنک می شد. استفانی اولین نمایی رو که از اونجا دیده بود به یاد آورد. اون موقع برای دیدن فیونا و تی یری به اونجا رفته بود. تپه های شیبدار، پوشیده از نی شکر و باغهای موز بودن... جزیره ی کوچیک محصور آتشفشان خاموشی بود که به آبی دریا و ساحل طلایی طویل پایان می داد. هنوز هم می تونست درختهای نخل رو ببینه که با وزش باد خم می شدند و هنوز صدای امواج رو از قسمتی از جزیره که به اقیانوس اطلس ختم میشد می شنید.
سنت لوسیِن از جزیره های اصلی دور بود و هوای منحصر بفردش رو حفظ کرده بود. دریانوردهای فرانسوی در اوایل قرن هجدهم به طور اتفاقی این جزیره رو کشف کردن و وقتی با خوشحالی فهمیدن آبش فراوون و شیرینه و میوه های جزیره آماده ی چیدن هستن، اسم کاپیتانشون رو روش گذاشتن. اونجا قسمت کوچیکی از فرانسه بود، اما بعد از اینکه کشتی ژولز سنت لوسین به طرف خلیج حرکت کرد، باز هم دچار تغییر نشد.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۱:۴۰ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون
وقتی استفانی برای اولین بار و برای گذروندن تعطیلات به جزیره رفت نوزده سالش بود و اونجا فورا جذبش کرده بود. ژان پاول هم جذبش کرده بود و می تونست تا آخر عمرش همونجا بمونه، اما شغل مدل بودنش باعث شد برگرده و بعد از اون هم فقط یه بار دیگه به اونجا رفته بود. وقتی فیونا ژان پاول رو برای تعطیلات به لندن آورده بود، استفانی با گذروندن وقتش با خواهرزاده ش بی نهایت شاد شده بود. با گذشت زمان، علاقه ی بین اونا کم نشده بود و استفانی همونقدر که از دیدن جزیره خوشحال بود، از فکر دیدن ژان پاول هم ذوق زده بود.
استفانی از خودش می پرسید که کریستین دوراند هم به سنت لوسین سر می زد یا همه ی کارها رو به تی یری سپرده بود. وقتی برای اولین بار به جزیره رفته بود انتظار داشت هر روز اونو ببینه، چون انگار همه ی مردم مدام درباره ش حرف میزدن. توی جزیره همه تعریفش رو می کردن. درسته که سنت لوسین قسمت کوچیکی از فرانسه بود، اما انگار بیشتر اونجا برای کریستین دوراند بود. اون مالک باغها، لنگرگاه و دو کارخونه ی کوچیکی بود که همه ی کارکناش اهالی جزیره بودن.
صحبتش شده بود که یه هتل مجلل کنار ساحل بسازن، اما کریستین فورا مخالفت کرده بود. اونجا جزیره ی خودش بود و اونقدری پول داشت تا تصمیماتشو با قدرت اجرا کنه. کریستین سراسر جهان تجارت می کرد و با اینکه توی پاریس زندگی می کرد، از راه دور هم قدرتش نفوذ داشت.
استفانی شنیده بود که همه به حمایت از تصمیمات کریستین حرف می زدن و این باعث شده بود به خودش بلرزه. اون موقع نمی تونست درک کنه که فیونا چطور جرات کرده با برادر کریستین ازدواج کنه و خیلی خوشحال بود که باهاش ملاقات نکرده بود... اگرچه تقریبا ملاقاتش کرده بود...

پنج سال پیش و توی آخرین روزی که استفانی توی جزیره بود، یه قایق بادبانی بزرگ وارد خلیج شد تا لنگرش رو توی آبهای عمیق بندازه، و استفانی شیفته ش شده بود. اونو با دوربین تی یری دیده و هیجانزده فیونا رو صدا زده بود تا بیاد و نگاهی بندازه، اما فیونا اصلا هیجانزده نشده بود.
فیونا با نگرانی گفت: "اون کریستینه. انتظار نداشتیم تا یه هفته ی دیگه هم پیداش بشه. یعنی چرا اینقدر زود اومده؟"
همون لحظه تی یری رسید، و یه دستشو دور همسرش حلقه کرد. "تاریخ رو یادت رفته عزیزم. دو روز دیگه تولد کریستینه و اون همیشه توی این روز میاد خونه."
استفانی با تعجب پرسید: "شما دو تا اینجا به دنیا اومدین؟"
تی یری بهش لبخند زد. "من توی پاریس به دنیا اومدم، ما شِق (عزیزم). کریستین اینجا به دنیا اومده، و هر جایی که باشه و هر اتفاقی هم افتاده باشه، روز تولدش برمی گرده همین جا. اون دوستهاش رو با خودش میاره و دو روز دیگه روی قایق آتیش بازی و جشن بر پا میشه. باید بمونی و بهمون ملحق بشی. دیگه وقتشه که برادر بزرگ من رو ببینی."
استفانی لبخند زد و برگشت تا قایق زیبا رو تماشا کنه... خوشحال بود که داره از اونجا میره. فکر ملاقات با کریستین دوراند باعث میشد وجودش طوری به لرزه بیفته که تا بحال توی عمرش تجربه نکرده بود. استفانی تحت تاثیر قدرت زیاد کریستین قرار گرفته بود. اون اصلا مثل برادرش مهربون و خودمونی به نظر نمی رسید.
استفانی همونطور که تماشا می کرد، مردی با موهای تیره و قدبلند رو دید که روی عرشه اومد. اون مرد شلوار جین سفید و تی شرت مشکی پوشیده بود و همونطور که به خونه زل زده بود، به آرومی به طرف نرده ها حرکت می کرد. فاصله اونقدر زیاد بود که استفانی نمی تونست دقیق اونو ببینه اما موهاش به سیاهی تی شرتش بود و حتی از همون فاصله هم استفانی می تونست پوست برنزه ش رو تشخیص بده.
تی یری هم اونو دید و شونه ی استفانی رو لمس کرد و گفت:
-"کریستین..."
اما استفانی خودش اینو فهمیده بود. نمی تونست چشمهاش رو از کریستین برداره و احساس دستپاچگی و ترس کرد. دعا می کرد کریستین قبل از اینکه خودشو برای دیدن اونا برسونه، اونقدری به استفانی وقت بده که از اونجا بره. خوشبختانه کریستین همین کار رو هم کرد.

استفانی خودش رو خشک کرد، از توی آینه به خودش نگاه کرد و لبخند زد. حالا دیگه یه دختر نوزده ساله ی مضطرب نبود. می تونست یه دستی هم از پس کریستین دوراند بر بیاد. به هر حال، کریستین به جزیره نمیومد. تی یری که خونه نبود... و تا اونجایی که استفانی به یاد می آورد، تولد کسی هم نبود.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۱:۴۲ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون
استفانی توی باغ نشست و پاهای کشیده و برنزه ش رو دراز کرد. هوا عالی بود. عینک آفتابی چشمهاشو پوشونده بود، اما می تونست چمنهای سرسبز رو ببینه که تا لبه ی آخرین صخره ی زیر پاش و جایی که پله های پهنی به ساحل منتهی می شدن، کشیده شده بودن. باد کم قدرتی که وزید موهاشو حرکت داد، پوستشو خنک کرد و میون نخلها صدایی ایجاد کرد و بوته های حاشیه ی چمنها رو تکون داد. کوههای کوتاه با شیبهای سبز و قشنگشون توی خلیج آبی رنگ برق می زدن. توی اون طرف خلیج هیچ خونه ای نبود، اما بعضی وقتها قایقهایی اونجا لنگر مینداختن که توی آبی دریا مثل قو به نظر می رسیدن. اونجا خیلی زیبا بود... زیباترین جایی که استفانی تا بحال دیده بود، و همین الانش هم دلش نمی خواست هیچوقت اونجا رو ترک کنه.
استفانی دو روزی می شد که به جزیره اومده بود. ژان پاول از دیدنش ذوق مرگ شده بود و خدمتکارها مثل یه دوست قدیمی بهش خوشامد گفته بودن. فردای روزی که رسید، فیونا و تی یری به مسافرت رفتن. کریستین از تی یری خواسته بود به کانادا بره، اما اونا قبلش می خواستن یه تعطیلات محرمانه با هم داشته باشن و استفانی فکر می کرد کریستین دوراند چیزی در این باره نمیدونه. واسه همین فیونا یه کم عصبی و نگران بود که از سفر جا نمونن... انگار منتظر بود برادر بزرگه یهو سرش خراب بشه. این موضوع باعث سرگرمی استفانی شده بود، چون فیونا بیشتر از اینکه حمله ی عصبی رو تجربه کنه، فقط دوست داشت تنش عصبی به وجود بیاره. کریستین دوراند حتما دیکتاتور بود.

شب قبل از رفتن فیونا و تی یری، استفانی فهمید که کریستین چقدر دیکتاتوره و لبخند از لبهاش دور شد و نفرت و عصبانیت جاش رو گرفت.
فیونا بهش گفته بود: "باید یه مدت از اینجا دور بشیم..."
استفانی داشت چمدونش رو خالی می کرد که فیونا به اتاقش اومد و روی تختش نشست. صورتش اون حالتهای لوس همیشگی رو نداشت. "باید تی یری رو از چنگ کریستین در بیارم."
استفانی وسایلش رو رها کرد و نشست تا با دقت گوش بده. "منظورت اینه که تی یری می خواد روی پای خودش وایسه؟"
فیونا با ناراحتی زیادی سرشو بلند کرد و با اخم گفت: "نه. ای کاش می تونست، اما نمیشه. تنها کاری که باید بکنه اینه که جلوی کریستین وایسه، و اینجور که معلومه قصد این کار رو نداره."
استفانی با دقت به خواهرش نگاه کرد. از روشهای فیونا باخبر بود. همیشه یه توطئه ای توی سرش داشت... این هم احتمالا یکی دیگه از اون توطئه ها بود.
استفانی به خودش جرات داد و گفت: "انگار اینجا زندگی خوبی داری. تی یری انعطاف پذیرترین مردیه که توی دنیا وجود داره و راحت میشه باهاش کنار اومد. اگه هم دقت کنی متوجه میشی کریستین خیلی ازتون فاصله داره."
فیونا با عصبانیت گفت: "کریستین درست اونطرف خط تلفنه! و همین انعطاف پذیری تی یریه که کارها رو واسه کریستین آسون کرده. اون همه ی کارهای زندگیمونو بهمون دیکته می کنه. دخالت می کنه استفانی... و حالا هم خیلی پاشو از گلیمش درازتر کرده. نمی تونم دیگه اینو نادیده بگیرم."
فیونا خیلی غمگین و مصمم به نظر می رسید... انگار اغراق هم نمی کرد. استفانی با اشتیاقی برای فهمیدن موضوع، نشست و آروم پرسید: "الان برادر بزرگه چیکار کرده؟"
-"اون می خواد ژان پاول رو از ما بگیره."
استفانی با این لحن افسرده ی فیونا فورا قانع شد و از ناراحتی قلبش توی سینه محکم کوبید.
-"منظورت چیه؟ اون نمی تونه! ژان پاول پسر شماست. هیچ عمویی نمی تونه اونو همینطور برداره ببره که انگار شما اصلا وجود ندارین."
فیونا به تلخی گفت: "کریستین باهوش تر از این حرفهاست. اینها همش بخاطر خود ژان پاوله... مثلا! ژان پاول باید تحت مراقبت کریستین، توی پاریس درس بخونه. ما هم باید همینجا بمونیم. می تونی نقشه ش رو بفهمی، مگه نه استفانی؟ چند سال دیگه رو تصور کن و می بینی که ژان پاول بیشتر شبیه کریستین میشه تا شبیه تی یری. ما کم کم از دستش میدیم."
آره، استفانی می تونست نقشه ش رو بفهمه. درس خوندن ژان پاول توی پاریس با سلطه ی کریستین که زندگیش رو هدایت کنه، اونو توی کار تجارت بیاره، و در نهایت ازش یه آدم بامسئولیت بسازه. ژان پاول درست مثل عموش بزرگ می شد. چند سال دیگه اون می شد کریستین دوراند شماره ی دو... پسر کوچولوی عالیِ الان، توی اون زندگی غرق می شد و از دست می رفت.
استفانی که به خاطر این بی عدالتی خونش به جوش میومد، حرفی از این ترتیبات گستاخانه نزد و با لحن محکمی پرسید: "که اینطور! باید چیکار کنیم؟"
فیونا مصمم گفت: "من دارم تی یری رو به جایی می برم تا بتونم بدون تاثیری از کریستین باهاش حرف بزنم. اون موقع نه تماسی هست، نه نامه ای. وقتی برگردیم، تی یری یه آدم متفاوت میشه و می تونه ببینه اوضاع واقعا چجوریه. اونوقت جلوی کریستیَن وایمیسته... باور کن!"
استفانی باور می کرد... فیونا خودش به تنهایی می تونست کوهها رو جابجا کنه و سنگها رو آب کنه.
فیونا پرید و استفانی رو بغل کرد. "خیلی خوشحالم که توی این قضیه همراهمی."
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۱:۴۶ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون
استفانی یهو دچار تردید شد. انگار می تونست از هوای اطرافش هم تردید رو استشمام کنه. همراه بودن با فیونا توی چیزی نگران کننده بود، اما نمی تونست از این حقیقت چشم پوشی کنه که کریستین دوراند داشت خودش واسه زندگی ژان پاول برنامه ریزی می کرد. اونوقت اونا همشون یه پسربچه ی دوست داشتنی رو از دست میدادن و اون مطمئنا برای همیشه از دست می رفت. دیدن دوباره ی ژان پاول، استفانی رو از عشقش به این پسر مطمئنتر کرده بود. حق با فیونا بود... استفانی توی این قضیه همراهیش می کرد.
استفانی با اشتیاق پرسید: "کجا می خواین برین؟"
و فیونا فورا خوشو جمع و جور کرد و با التماس گفت: "میشه نپرسی؟... می دونم ژان پاول با تو اینجا توی جزیره جاش امنه. بهتره مقصد دقیقمون رو ندونی... فرض کن یه جایی توی کانادا... تازه فقط واسه یه هفته ست و بعدش باید برگردیم تا دستور کریستین رو انجام بدیم. اگه زنگ بزنه، یا بدترش، اگه بیاد اینجا، می تونه آدرسمون رو خیلی راحت ازت بگیره."
استفانی با عصبانیت گفت: "عمراً! من ازش نمی ترسم."
فیونا با ناراحتی بهش یادآوری کرد: "تو نمی شناسیش. اون خیلی بالاتر از آدمهای عادیی مثل ماست. وقتی ببینیش از پا در میای، استفانی... حتی تو هم از پا در میای."


استفانی اصرار داشت که با بقیه فرق داره، اما فیونا دیگه چیزی نگفت. این نقشه خیلی خوب به نظر میومد و استفانی کاملا آماده بود تا در نبودِ اونا، مسئولیت رو به عهده بگیره. اون موافقت کرده بود و فیونا هم انگار اوضاع کم کم داشت تحت کنترلش قرا می گرفت.

حالا اونا رفته بودن و انگار بعد رفتنشون تمام خونه داشت یه نفس راحت می کشید. چون فیونا همونقدر که موقع مجبور کردن بقیه به انجام دستورهاش آزاردهنده بود، موقع بستن چمدونهاش هم اعصاب خردکن می شد. بعد از رفتن اونا تنها چیزی که باقی موند رضایت بود و آرامش.
استفانی به عقب لم داد و به آسمون آبی لبخند زد. به این می گفتن زندگی... البته حالا می تونست دلسردی فیونا رو درک کنه. این بهشت یه حس شیطانی داشت. لبخند استفانی تبدیل به اخم شد. کاملا مشخص بود که کریستین دوراند مبتلا به خود بزرگ بینیه.
ژان پاول در حالیکه می دوید، وارد باغ شد و کنارش روی علفها نشست و گفت:
-"امروز خیلی خوشگله."
استفانی بهش نگاه کرد و لبخند به لبهاش برگشت. ژان پاول یه پسر کوچولوی جذاب بود، با موها و چشمهای تیره... درست شبیه تی یری. ژان پاول باید همینطور شبیه پدرش باقی می موند و استفانی هم قصد داشت حواسش به این موضوع باشه. کریستین دوراند هم می تونست توی کارهای خودش فضولی کنه.
استفانی تایید کرد: "آره حق با توئه."
اما انگار ژان پاول چیزهای دیگه ای توی سرش بود. "باید سعی کنیم و یه کاری واسه انجام دادن پیدا کنیم."
ژان پاول این حرفش رو یه جورایی با حسرت گفت و باعث شد لبخند استفانی بزرگتر بشه. ژان پاول یه قصدهایی داشت... استفانی کاملا مطمئن بود... اما اصلا نگران نبود. ژان پاول هیچوقت شیطنتهای خطرناک نمی کرد.
وقتی استفانی چیزی نگفت، ژان پاول ادامه داد: "قبلا که اینجا اومدی، من خیلی کوچیک بودم."
-"آره... در واقع دو سالت بود."
-"تو هم یه کم جوونتر بودی."
استفانی آه غمباری کشید. "آره. حالا دیگه دارم پیر میشم. عاقبت همه همینه."
ژان پاول با تعجب سرشو بلند کرد و به استفانی نگاه کرد. دنبال خنده و شوخی توی صورتش می گشت و چیزی پیدا نمی کرد. اگرچه استفانی تمام زور خودشو میزد که صورتشو همونجوری نگه داره و نخنده.
ژان پاول که انگار از پیر شدن خاله ش ناراحت شده بود، فورا گفت: "پاپا وقتی فهمید تو داری میای، گفت که تو خیلی خوب و عالی هستی."
-"اون بهم لطف داره. فکر می کنم منظورش این بود که آدم وقت شناسی هستم. چون به موقع رسیدم تا اونا بتونن برن."
ژان پاول با لحن محکمی گفت: "اوه، نه، نه! منظورش این بود که تو خوشگلی. مطمئنم منظورش همین بود."
استفانی با لبخند سرش رو تکون داد. ژان پاول بیشتر فرانسوی می زد تا انگلیسی، اما حالت اغراق مادرش رو خوب به ارث برده بود... البته ژان پاول رفتارش سیاستمدارانه تر بود. استفانی می دونست این حرفها قراره به یه جایی ختم بشه. همینجوری الکی که بچگیش رو با فیونا نگذرونده بود!
استفانی همونطور ساکت موند. ژان پاول خودشو از پشت روی علفها انداخت و به آسمون آبیِ بالای سرش نگاه کرد و گفت:
-"سال دیگه به یه مدرسه توی فرانسه میرم."
استفانی راست نشست، عینک دودیش رو از چشمهاش برداشت و به ژان پاول نگاه کرد. سعی می کرد برخورد ژان پاول با این موضوع رو بررسی کنه.
-"که اینطور. پس میخوای بری پاریس."
-"آره. عمو کریستین ترتیب همه چیز رو داده. پاپا هم به همین مدرسه ی شبانه روزی رفته. من پیش عمو کریستین می مونم. اون ازم مراقبت می کنه و من از خونه ی اون به مدرسه میرم."
استفانی گفت: "آره، همونجور که گفتی عمو کریستین همه چیز رو ترتیب داده."
-"آره دقیقا! اون خیلی به من لطف داره... مامان اینو گفت."
استفانی به عقب تکیه داد و درباره ی این موضوع فکر کرد. می دونست که ژان پاول واقعا نمی تونه همینطور توی جزیره بمونه. حالا که هفت سالش شده بود نیاز داشت توی یه جای با فرهنگ تر به تحصیلات فرانسویش برسه. استفانی از این نیاز خبر داشت، اما حقیقت این بود که کریستین دوراند می تونست تی یری رو به پاریس انتقال بده. حتما اونقدر آدم زیر دست داشت که بتونه بفرستتشون اینجا.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۱:۵۰ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,779 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,264 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,355 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,257 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,039 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,528 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 6,101 ۲۵-۳-۱۳۹۴ ۰۸:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,414 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد