تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "لمس واژه سرنوشت" نوشته پاتریشیاویلسون
#1
لمس واژه سرنوشت

[عکس: 20140820002331_1xk5vofd7qcqhc0b91ok.jpg]

نویسنده : پاتریشیا ویلسون

خلاصه داستان :

استفانی... دختریه بیست و چهار ساله... به درخواست خواهرش که میخواد همراه شوهرش به مسافرت بره، برای نگهداری خواهرزاده ش ژان پاول به جزیره ای که اونا توش زندگی می کنن میره...
کریستین عموی ژان پاوله، یه مرد زورگو، پولدار، خشنو حرص درآره.
خلاصه این وسط از راه میرسه که خودش مراقب ژان پاول باشه... اما استفانی که کوتاه بیا نیست!!...
...رقیب عشقی؟؟؟ بله داریم... زنی که همراه کریستین به جزیره میره و یه جورایی معشوقه شه...
کریستین نامه ای دریافت می کنه که توش تهدید به گروگانگیری ژان پاول کردن... و اونا هم تصمیم میگیرن این پسر هفت ساله رو از اونجا دور کنن...
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
فصل اول

استفانی همونطور که کرایه ی تاکسی رو می پرداخت، می توانست صدای زنگ تلفن رو بشنوه و اینقدر با شتاب به طرف در خونه دوید که نزدیک بود روی پله ها زمین بخوره. با وجود چمدونهاش پیدا کردن کلید کار راحتی نبود، اما وقتی موفق شد وارد خونه بشه، تلفن همچنان زنگ می زد. استفانی به سمتش دوید تا گوشی رو برداره. از اینکه اونطرف خطی اونقدری سمج بود که دست از تلاش بر نداره، خوشحال بود. حس خوبی بود که بمحض برگشتن به خونه، تماسی داشته باشه. می تونست از آخرین شایعه ها باخبر بشه و وقتی گوشی رو برداشت شاد به نظر می رسید.
-"الو؟"
صدای استفانی شاد بود و وقتی صدای اونطرف خط رو شنید، لبخندش بزرگتر شد.
-"استفانی! تا حالا کجا بودی؟ مدت زیادیه پشت هم دارم زنگ می زنم."
استفانی با تشخیص صدای خواهرش خندید. "همین الان رسیدم خونه. ببخشید که نمی تونستم از روی پله ها تلفن رو جواب بدم."
-"درباره ی همین الان صحبت نمی کنم! منظورم چندین روز گذشته ست!"
-"تو که می دونستی واسه یه ماموریت کاری مدتی از خونه میرم. قبل رفتن بهت گفتم فیونا."
-"می دونم، اما فکر کردم خیلی وقت پیش برگشتی خونه."
استفانی پوتینهاش رو در آورد و به کاناپه تکیه داد. صدای خواهرش که در حالت عادی لوس و با ادا بود، غمگین تر از همیشه بود و کاملا مشخص بود که زنگ زده تا درخواستی از استفانی بکنه. فیونا روشهای عجیبی برای درخواستهاش داشت؛ اولش با تهدید و قلدری شروع می کرد و بعد به گریه منتهیش می کرد. استفانی سر جاش راحت نشست. می دونست این تماس یه کم طول می کشه.
سعی کرد خنده رو از صداش دور کنه و پرسید: "اتفاقی افتاده؟"
فیونا به صدایی که دو برابر درمونده شده بود، پرسید: "چیز خاصی که نه... موضوع اینه که می خواستم از اینجا دور بشم. تی یِری و من چند سالی هست که تنهایی جایی نرفتیم."
-"خوب، برین! کی جلوتون رو گرفته؟"
همون لحظه که استفانی این پیشنهاد رو داد، یادش اومد که تی یری کاملا رییس خودش نیست. برادر بزرگش یه جایی اون پشتها پنهان بود.
-"ما نمی تونیم ژان پاول رو با خودمون ببریم و منم کسی رو ندارم که مراقبش باشه. واسه همین این کارمون غیر ممکنه."
فیونا به آه غم انگیزی کشید و همون لحظه از ذهن استفانی گذشت که برای کاری در نظر گرفته شده.
نگهداری از ژان پاول یا رفتن به جزیره اصلا برای استفانی سخت نبود. نگاهش به پنجره افتاد که باد دونه های برف رو به شیشه می زد. توی فرودگاه و بعدش که منتظر تاکسی بود، تقریبا تا مغز استخونش یخ زده بود. گذروندن چند هفته توی جزیره ی آفتابی خیلی خوب به نظر می رسید.
استفانی با همدردی گفت: "اوه! چه حیف!"
اشتیاق رو از صداش دور کرده بود. اینکه بذاره فیونا راحت برنده بشه، هیچوقت کار خوبی نبود. تازه، این یه جور بازی بود. فیونا این حس رو دوست داشت که می تونه همه رو مجبور به اطاعت از خودش بکنه، اما حقیقت این بود که همه معمولا فورا از دستوراش پیروی می کردن تا خودشون رو از اجرای ملتمسانه ی فیونا نجات بدن.
فیونا با ناامیدی ادامه داد: "خوب... البته خدمتکارها هم هستن... به نظرم می تونم با اون دو تا تنهاش بذارم، اما استفانی می دونی که اصلا قابل اعتماد نیست که اونا رو با یه پسر کوچیک تنها بذارم. ژان پاول اگه بخواد می تونه خیلی بدقلق باشه."
استفانی سرش رو از روی ناباوری تکون داد. ژان پاول اصلا اینطوری نبود. اون یکی از شیرینترین بچه هایی بود که تا حالا دیده بود... در واقع خیلی شیرینتر از فیونا. استفانی کاملا نامطمئن با خودش فکر کرد که چطور ژان پاول با پدر و مادری مثل تی یری و فیونا اینطوری بار اومده بود. فیونا مثل بچه ها لوس شده و هیچوقت هم از این لوس شدن دست بر نداشته بود. تی یری هم مثل بقیه اونو لوس می کرد. فیونا اصرار داشت که ملکه ی زنبورهاست و بقیه هم همیشه مطمئن می شدن که چیزی باعث ناراحتیش نشه. این اصلا ارزش آزاری که ایجاد می کرد رو نداشت. ژان پاول یکی از اون بچه های شگفت انگیز بود که نمیشد لوسشون کرد. اون سر تا پا طلا بود.
استفانی به یاد گذشته ها لبخند زد. فیونا حرف می زد و حرف می زد و شکایت میکرد که همه چیز خیلی مشکل شده... استفانی همونطور که گوش می داد موهای بلند و بلوند روشنش رو صاف کرد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3

استفانی به یاد گذشته ها لبخند زد. فیونا حرف می زد و حرف می زد و شکایت میکرد که همه چیز خیلی مشکل شده... استفانی همونطور که گوش می داد موهای بلند و بلوند روشنش رو صاف کرد. موهاش یه کم از هوای بیرون مرطوب بود، اما پوستش هنوز همونطور برنزه بود و استفانی دوست نداشت این برنزگی رو از دست بده. تا اونجایی که می دونست تا چند هفته ی دیگه هیچ کاری نداشت و می تونست این مدت رو بیرون از انگلیس بگذرونه.
صورت زیباش هنوز بخاطر دویدنش روی پله ها می درخشید... رنگ زیر پوست برنزش رفته بود و چشمهای پر از خوشیش مثل همیشه برق می زد.
فیونا سراسیمه به حرفهاش پایان داد. "می بینی دیگه... اگه تو نیای و نجاتمون ندی، تی یری باید خودش بره و من اینجا تنها بمونم... اینجا خیلی خسته کننده ست!"
استفانی با شیطنت واسه تلفن سر تکون داد. اوه، آره، خیلی خیلی خسته کننده! یه خونه ی زیبا که کنار ساحل یکی از بهترین جزیره هایی که استفانی تمام عمرش توی خواب دیده بود، قرار داشت. تی یری رییس خودش بود و فقط به برادرش جواب پس می داد، که تا جایی که استفانی می دونست، این برادر خیلی کم توی صحنه ظاهر می شد. درسته که یه آدم زورگو و مستبد بود، اما احتمالا به تی یری یا فیونا که زور نمی گفت. اگه فیونا نمی تونست از پس این برادر بزرگه وحشتناک بر بیاد، پس کس دیگه ای هم نمی تونست.
به هر حال این ربطی به استفانی نداشت... داشت می مرد که دوباره ژان پاول رو ببینه. دو سالی می شد که اونو ندیده بود. الان دیگه هفت سالش شده بود.
استفانی فورا گفت: "باشه! من تسلیمم!"
گوشهای باتجربه ش می دونستن که مرحله ی دوم نزدیکه و می تونه بدون گریه کردن فیونا، کار رو تموم کنه.
-"واسه کِی منو می خوای؟"
-"اوه، استفانی! واقعا می تونی وقتتو میزون کنی؟ جدی میگی؟ من خیلی احساس گناه میکنم... انگار مجبورت کردم."
استفانی دیگه نمی تونست جلوی خنده ش رو بگیره و با دستش دهانه ی گوشی رو پوشوند. فیونا هیچوقت عوض نمی شد. اون از بچگی همینطور بود و همیشه هم همینطور می موند.
استفانی بالاخره با لحن نرمی گفت: "نه، نه. اصلا مشکلی نیست. واسه مدتی ماموریت کاری ندارم و اگه بیام اونجا خیلی خیلی خوشحال میشم. تازه خیلی دوست دارم دوباره ژان پاول رو ببینم... و البته تو و تی یری رو."
-"اوه، تو که برسی اینجا، ما فقط یه کم می مونیم و بعد میریم."
کاملا مشخص بود که فیونا همه چیز رو از قبل برنامه ریزی کرده و مطمئن بود که می تونه از پس خواهرش بر بیاد.
فیونا ادامه داد: "ما آماده ی رفتن می شیم چون وقت زیادی نداریم. تو که می دونی کریستین چطوریه. اگه جایی تی یری رو بخواد، یعنی تی یری باید همون لحظه یا حتی زودتر اونجا باشه."
خوشبختانه استفانی اصلا نمی دونست کریستین چطوریه... بجز شکایتهایی که بعضی وقتها از فیونا می شنید. اما مساله این بود که فیونا درباره ی همه چیز شکایت می کرد. شاید کریستین اونقدرها هم بد نبود... اما استفانی دیده بود که تی یری وقتی پشت تلفن با برادر بزرگترش حرف می زد، چطور رنگش پرید.
استفانی فکر کرد دیگه وقتشه فیونا حرف زدن رو تموم کنه. باید چمدونهاش رو باز میکرد و از قرار معلوم باید فورا دوباره می بستشون.
-"خیلی خوب! بیا جزئیات رو بررسی کنیم."
و لحن فیونا تغییر کرد. حالا باشتاب و شاد حرف می زد... دیگه به بی حالی و ضعف نیازی نبود و آههای غمگبارش لزومی نداشت.
فیونا در آخر گفت: "پس در اولین فرصت می بینمت."
لبخند بزرگی روی لبهای استفانی نشست و قول داد: "روم حساب کن."
استفانی گوشی رو گذاشت و بلند شد، پالتوش رو در آورد، پوتینهاش رو برداشت و به اتاق خواب بردشون. گوش دادن به حرفهای فیونا خسته کننده بود. حالا تنها چیزی که می شنید سکوت بود، و این خیلی خوب بود. ماموریتش همش پر سر و صدا بود و استفانی این آرامش و سکوت رو دوست داشت.
این آپارتمان قشنگ، قسمتی از خونه ای بود که از بچگی توش زندگی کرده بود. یه زمانی اینجا یه خونه ی خیلی بزرگ و خاص بود که توی حومه ی لندن قرار داشت. البته هنوز هم بزرگ و باشکوه بود... با باغچه ی طویلی که توی حیاط پشتی بود و حصارهای بلندی که خونه رو از دید همسایه های کنجکاو حفظ می کرد... اما حالا استفانی اونجا رو با چند نفر شریک شده بود.
استفانی و فیونا بعد از مرگ پدر و مادرشون تصمیم گرفتن خونه رو به آپارتمانهایی تقسیم کنن. اون موقع فیونا با یه مرد فرانسوی ازدواج کرده بود که توی ایندیز غربی فرانسه (یه سری جزیره هستن کنار دریای کارائیب که تحت حکومت فرانسه قرار دارن: مترجم) زندگی میکرد و برای برادرش کار میکرد و می خواست فیونا رو با خودش به اونجا ببره. حالا تنها قسمت خونه که استفانی می تونست ازش استفاده کنه، آپارتمان طبقه ی همکف بود... اگرچه اون و فیونا هنوز مالک تمام خونه بودن.
آپارتمان خیلی راحت و شیک و برای استفانی به اندازه ی کافی بزرگ بود، و استفانی خوشبختانه همسایه هایی داشت که خیلی دوستشون داشت. اینجا خوشحال بود و از شغلش لذت می برد. همه چیز عالی بود.
استفانی نگاهش به زمین افتاد و مجله ای رو برداشت. روی جلد جلوش تصویر خودش رو دید... موهای بلوندی که به نقره ای می زد، چشمهای تیره و پوست عالی. اون الان مدتی طولانی می شد که مدل فشنی شناخته شده بود که بیشتر به عنوان دختر سلستیال مشهور بود، چون عطر جدید رو تبلیغ کرده بود و تصویرش توی هر مجله ی معتبری که محصولات مختلف هاوس آو سلست رو تبلیغ می کرد، دیده می شد.
البته همه هم تشخیصش نمی دادن. استفانی همیشه مواظب بود وقتی بیرون و توی خیابونه، خودِ واقعیش باشه و نه یه کپی از تصویرش که روی مجلات بود. آهی از روی رضایت کشید. آخرین ماموریت کاریش خوب بود. چندین هفته رو توی جزایر قناری گذرونده بود و همه چیز خوب پیش رفته بود. برای چندمین بار مدل لباسهای بهاره شده بود، درآمدش عالی بود و با دست پر به خونه برگشته بود؛ چون بیشتر وقتها وقتی مدل لباسی می شد، اون لباس رو به خودش می دادن.
استفانی قبل از اینکه دوش بگیره چمدونهاش رو باز کرد. با دقت بلوزهای ابریشمی با دامنهای ستشون و لباسهای کتان تابستانه ای رو که هنوز توی بازار هم نرفته بودن، از چمدون خارج کرد. لباسها رو آویزون کرد و با رضایت براندازشون کرد. می تونست چند تا از اونا رو با خودش ببره و دیگه نیازی نبود لباس بخره.
همونطور که دوش می گرفت، ذهنش به طرف جزیره پرواز کرد. خیلی وقت بود اونجا نرفته بود... شاید پنج سالی می شد، اما به یاد داشت که اونجا خیلی زیبا و مثل بهشت بود. نقطه ای کنار آبی زیبای کاراییب، که همیشه آفتابی بود و با بادی که تمام سال در حال وزیدن بود، خنک می شد. استفانی اولین نمایی رو که از اونجا دیده بود به یاد آورد. اون موقع برای دیدن فیونا و تی یری به اونجا رفته بود. تپه های شیبدار، پوشیده از نی شکر و باغهای موز بودن... جزیره ی کوچیک محصور آتشفشان خاموشی بود که به آبی دریا و ساحل طلایی طویل پایان می داد. هنوز هم می تونست درختهای نخل رو ببینه که با وزش باد خم می شدند و هنوز صدای امواج رو از قسمتی از جزیره که به اقیانوس اطلس ختم میشد می شنید.
سنت لوسیِن از جزیره های اصلی دور بود و هوای منحصر بفردش رو حفظ کرده بود. دریانوردهای فرانسوی در اوایل قرن هجدهم به طور اتفاقی این جزیره رو کشف کردن و وقتی با خوشحالی فهمیدن آبش فراوون و شیرینه و میوه های جزیره آماده ی چیدن هستن، اسم کاپیتانشون رو روش گذاشتن. اونجا قسمت کوچیکی از فرانسه بود، اما بعد از اینکه کشتی ژولز سنت لوسین به طرف خلیج حرکت کرد، باز هم دچار تغییر نشد.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
وقتی استفانی برای اولین بار و برای گذروندن تعطیلات به جزیره رفت نوزده سالش بود و اونجا فورا جذبش کرده بود. ژان پاول هم جذبش کرده بود و می تونست تا آخر عمرش همونجا بمونه، اما شغل مدل بودنش باعث شد برگرده و بعد از اون هم فقط یه بار دیگه به اونجا رفته بود. وقتی فیونا ژان پاول رو برای تعطیلات به لندن آورده بود، استفانی با گذروندن وقتش با خواهرزاده ش بی نهایت شاد شده بود. با گذشت زمان، علاقه ی بین اونا کم نشده بود و استفانی همونقدر که از دیدن جزیره خوشحال بود، از فکر دیدن ژان پاول هم ذوق زده بود.
استفانی از خودش می پرسید که کریستین دوراند هم به سنت لوسین سر می زد یا همه ی کارها رو به تی یری سپرده بود. وقتی برای اولین بار به جزیره رفته بود انتظار داشت هر روز اونو ببینه، چون انگار همه ی مردم مدام درباره ش حرف میزدن. توی جزیره همه تعریفش رو می کردن. درسته که سنت لوسین قسمت کوچیکی از فرانسه بود، اما انگار بیشتر اونجا برای کریستین دوراند بود. اون مالک باغها، لنگرگاه و دو کارخونه ی کوچیکی بود که همه ی کارکناش اهالی جزیره بودن.
صحبتش شده بود که یه هتل مجلل کنار ساحل بسازن، اما کریستین فورا مخالفت کرده بود. اونجا جزیره ی خودش بود و اونقدری پول داشت تا تصمیماتشو با قدرت اجرا کنه. کریستین سراسر جهان تجارت می کرد و با اینکه توی پاریس زندگی می کرد، از راه دور هم قدرتش نفوذ داشت.
استفانی شنیده بود که همه به حمایت از تصمیمات کریستین حرف می زدن و این باعث شده بود به خودش بلرزه. اون موقع نمی تونست درک کنه که فیونا چطور جرات کرده با برادر کریستین ازدواج کنه و خیلی خوشحال بود که باهاش ملاقات نکرده بود... اگرچه تقریبا ملاقاتش کرده بود...

پنج سال پیش و توی آخرین روزی که استفانی توی جزیره بود، یه قایق بادبانی بزرگ وارد خلیج شد تا لنگرش رو توی آبهای عمیق بندازه، و استفانی شیفته ش شده بود. اونو با دوربین تی یری دیده و هیجانزده فیونا رو صدا زده بود تا بیاد و نگاهی بندازه، اما فیونا اصلا هیجانزده نشده بود.
فیونا با نگرانی گفت: "اون کریستینه. انتظار نداشتیم تا یه هفته ی دیگه هم پیداش بشه. یعنی چرا اینقدر زود اومده؟"
همون لحظه تی یری رسید، و یه دستشو دور همسرش حلقه کرد. "تاریخ رو یادت رفته عزیزم. دو روز دیگه تولد کریستینه و اون همیشه توی این روز میاد خونه."
استفانی با تعجب پرسید: "شما دو تا اینجا به دنیا اومدین؟"
تی یری بهش لبخند زد. "من توی پاریس به دنیا اومدم، ما شِق (عزیزم). کریستین اینجا به دنیا اومده، و هر جایی که باشه و هر اتفاقی هم افتاده باشه، روز تولدش برمی گرده همین جا. اون دوستهاش رو با خودش میاره و دو روز دیگه روی قایق آتیش بازی و جشن بر پا میشه. باید بمونی و بهمون ملحق بشی. دیگه وقتشه که برادر بزرگ من رو ببینی."
استفانی لبخند زد و برگشت تا قایق زیبا رو تماشا کنه... خوشحال بود که داره از اونجا میره. فکر ملاقات با کریستین دوراند باعث میشد وجودش طوری به لرزه بیفته که تا بحال توی عمرش تجربه نکرده بود. استفانی تحت تاثیر قدرت زیاد کریستین قرار گرفته بود. اون اصلا مثل برادرش مهربون و خودمونی به نظر نمی رسید.
استفانی همونطور که تماشا می کرد، مردی با موهای تیره و قدبلند رو دید که روی عرشه اومد. اون مرد شلوار جین سفید و تی شرت مشکی پوشیده بود و همونطور که به خونه زل زده بود، به آرومی به طرف نرده ها حرکت می کرد. فاصله اونقدر زیاد بود که استفانی نمی تونست دقیق اونو ببینه اما موهاش به سیاهی تی شرتش بود و حتی از همون فاصله هم استفانی می تونست پوست برنزه ش رو تشخیص بده.
تی یری هم اونو دید و شونه ی استفانی رو لمس کرد و گفت:
-"کریستین..."
اما استفانی خودش اینو فهمیده بود. نمی تونست چشمهاش رو از کریستین برداره و احساس دستپاچگی و ترس کرد. دعا می کرد کریستین قبل از اینکه خودشو برای دیدن اونا برسونه، اونقدری به استفانی وقت بده که از اونجا بره. خوشبختانه کریستین همین کار رو هم کرد.

استفانی خودش رو خشک کرد، از توی آینه به خودش نگاه کرد و لبخند زد. حالا دیگه یه دختر نوزده ساله ی مضطرب نبود. می تونست یه دستی هم از پس کریستین دوراند بر بیاد. به هر حال، کریستین به جزیره نمیومد. تی یری که خونه نبود... و تا اونجایی که استفانی به یاد می آورد، تولد کسی هم نبود.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
استفانی توی باغ نشست و پاهای کشیده و برنزه ش رو دراز کرد. هوا عالی بود. عینک آفتابی چشمهاشو پوشونده بود، اما می تونست چمنهای سرسبز رو ببینه که تا لبه ی آخرین صخره ی زیر پاش و جایی که پله های پهنی به ساحل منتهی می شدن، کشیده شده بودن. باد کم قدرتی که وزید موهاشو حرکت داد، پوستشو خنک کرد و میون نخلها صدایی ایجاد کرد و بوته های حاشیه ی چمنها رو تکون داد. کوههای کوتاه با شیبهای سبز و قشنگشون توی خلیج آبی رنگ برق می زدن. توی اون طرف خلیج هیچ خونه ای نبود، اما بعضی وقتها قایقهایی اونجا لنگر مینداختن که توی آبی دریا مثل قو به نظر می رسیدن. اونجا خیلی زیبا بود... زیباترین جایی که استفانی تا بحال دیده بود، و همین الانش هم دلش نمی خواست هیچوقت اونجا رو ترک کنه.
استفانی دو روزی می شد که به جزیره اومده بود. ژان پاول از دیدنش ذوق مرگ شده بود و خدمتکارها مثل یه دوست قدیمی بهش خوشامد گفته بودن. فردای روزی که رسید، فیونا و تی یری به مسافرت رفتن. کریستین از تی یری خواسته بود به کانادا بره، اما اونا قبلش می خواستن یه تعطیلات محرمانه با هم داشته باشن و استفانی فکر می کرد کریستین دوراند چیزی در این باره نمیدونه. واسه همین فیونا یه کم عصبی و نگران بود که از سفر جا نمونن... انگار منتظر بود برادر بزرگه یهو سرش خراب بشه. این موضوع باعث سرگرمی استفانی شده بود، چون فیونا بیشتر از اینکه حمله ی عصبی رو تجربه کنه، فقط دوست داشت تنش عصبی به وجود بیاره. کریستین دوراند حتما دیکتاتور بود.

شب قبل از رفتن فیونا و تی یری، استفانی فهمید که کریستین چقدر دیکتاتوره و لبخند از لبهاش دور شد و نفرت و عصبانیت جاش رو گرفت.
فیونا بهش گفته بود: "باید یه مدت از اینجا دور بشیم..."
استفانی داشت چمدونش رو خالی می کرد که فیونا به اتاقش اومد و روی تختش نشست. صورتش اون حالتهای لوس همیشگی رو نداشت. "باید تی یری رو از چنگ کریستین در بیارم."
استفانی وسایلش رو رها کرد و نشست تا با دقت گوش بده. "منظورت اینه که تی یری می خواد روی پای خودش وایسه؟"
فیونا با ناراحتی زیادی سرشو بلند کرد و با اخم گفت: "نه. ای کاش می تونست، اما نمیشه. تنها کاری که باید بکنه اینه که جلوی کریستین وایسه، و اینجور که معلومه قصد این کار رو نداره."
استفانی با دقت به خواهرش نگاه کرد. از روشهای فیونا باخبر بود. همیشه یه توطئه ای توی سرش داشت... این هم احتمالا یکی دیگه از اون توطئه ها بود.
استفانی به خودش جرات داد و گفت: "انگار اینجا زندگی خوبی داری. تی یری انعطاف پذیرترین مردیه که توی دنیا وجود داره و راحت میشه باهاش کنار اومد. اگه هم دقت کنی متوجه میشی کریستین خیلی ازتون فاصله داره."
فیونا با عصبانیت گفت: "کریستین درست اونطرف خط تلفنه! و همین انعطاف پذیری تی یریه که کارها رو واسه کریستین آسون کرده. اون همه ی کارهای زندگیمونو بهمون دیکته می کنه. دخالت می کنه استفانی... و حالا هم خیلی پاشو از گلیمش درازتر کرده. نمی تونم دیگه اینو نادیده بگیرم."
فیونا خیلی غمگین و مصمم به نظر می رسید... انگار اغراق هم نمی کرد. استفانی با اشتیاقی برای فهمیدن موضوع، نشست و آروم پرسید: "الان برادر بزرگه چیکار کرده؟"
-"اون می خواد ژان پاول رو از ما بگیره."
استفانی با این لحن افسرده ی فیونا فورا قانع شد و از ناراحتی قلبش توی سینه محکم کوبید.
-"منظورت چیه؟ اون نمی تونه! ژان پاول پسر شماست. هیچ عمویی نمی تونه اونو همینطور برداره ببره که انگار شما اصلا وجود ندارین."
فیونا به تلخی گفت: "کریستین باهوش تر از این حرفهاست. اینها همش بخاطر خود ژان پاوله... مثلا! ژان پاول باید تحت مراقبت کریستین، توی پاریس درس بخونه. ما هم باید همینجا بمونیم. می تونی نقشه ش رو بفهمی، مگه نه استفانی؟ چند سال دیگه رو تصور کن و می بینی که ژان پاول بیشتر شبیه کریستین میشه تا شبیه تی یری. ما کم کم از دستش میدیم."
آره، استفانی می تونست نقشه ش رو بفهمه. درس خوندن ژان پاول توی پاریس با سلطه ی کریستین که زندگیش رو هدایت کنه، اونو توی کار تجارت بیاره، و در نهایت ازش یه آدم بامسئولیت بسازه. ژان پاول درست مثل عموش بزرگ می شد. چند سال دیگه اون می شد کریستین دوراند شماره ی دو... پسر کوچولوی عالیِ الان، توی اون زندگی غرق می شد و از دست می رفت.
استفانی که به خاطر این بی عدالتی خونش به جوش میومد، حرفی از این ترتیبات گستاخانه نزد و با لحن محکمی پرسید: "که اینطور! باید چیکار کنیم؟"
فیونا مصمم گفت: "من دارم تی یری رو به جایی می برم تا بتونم بدون تاثیری از کریستین باهاش حرف بزنم. اون موقع نه تماسی هست، نه نامه ای. وقتی برگردیم، تی یری یه آدم متفاوت میشه و می تونه ببینه اوضاع واقعا چجوریه. اونوقت جلوی کریستیَن وایمیسته... باور کن!"
استفانی باور می کرد... فیونا خودش به تنهایی می تونست کوهها رو جابجا کنه و سنگها رو آب کنه.
فیونا پرید و استفانی رو بغل کرد. "خیلی خوشحالم که توی این قضیه همراهمی."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
استفانی یهو دچار تردید شد. انگار می تونست از هوای اطرافش هم تردید رو استشمام کنه. همراه بودن با فیونا توی چیزی نگران کننده بود، اما نمی تونست از این حقیقت چشم پوشی کنه که کریستین دوراند داشت خودش واسه زندگی ژان پاول برنامه ریزی می کرد. اونوقت اونا همشون یه پسربچه ی دوست داشتنی رو از دست میدادن و اون مطمئنا برای همیشه از دست می رفت. دیدن دوباره ی ژان پاول، استفانی رو از عشقش به این پسر مطمئنتر کرده بود. حق با فیونا بود... استفانی توی این قضیه همراهیش می کرد.
استفانی با اشتیاق پرسید: "کجا می خواین برین؟"
و فیونا فورا خوشو جمع و جور کرد و با التماس گفت: "میشه نپرسی؟... می دونم ژان پاول با تو اینجا توی جزیره جاش امنه. بهتره مقصد دقیقمون رو ندونی... فرض کن یه جایی توی کانادا... تازه فقط واسه یه هفته ست و بعدش باید برگردیم تا دستور کریستین رو انجام بدیم. اگه زنگ بزنه، یا بدترش، اگه بیاد اینجا، می تونه آدرسمون رو خیلی راحت ازت بگیره."
استفانی با عصبانیت گفت: "عمراً! من ازش نمی ترسم."
فیونا با ناراحتی بهش یادآوری کرد: "تو نمی شناسیش. اون خیلی بالاتر از آدمهای عادیی مثل ماست. وقتی ببینیش از پا در میای، استفانی... حتی تو هم از پا در میای."


استفانی اصرار داشت که با بقیه فرق داره، اما فیونا دیگه چیزی نگفت. این نقشه خیلی خوب به نظر میومد و استفانی کاملا آماده بود تا در نبودِ اونا، مسئولیت رو به عهده بگیره. اون موافقت کرده بود و فیونا هم انگار اوضاع کم کم داشت تحت کنترلش قرا می گرفت.

حالا اونا رفته بودن و انگار بعد رفتنشون تمام خونه داشت یه نفس راحت می کشید. چون فیونا همونقدر که موقع مجبور کردن بقیه به انجام دستورهاش آزاردهنده بود، موقع بستن چمدونهاش هم اعصاب خردکن می شد. بعد از رفتن اونا تنها چیزی که باقی موند رضایت بود و آرامش.
استفانی به عقب لم داد و به آسمون آبی لبخند زد. به این می گفتن زندگی... البته حالا می تونست دلسردی فیونا رو درک کنه. این بهشت یه حس شیطانی داشت. لبخند استفانی تبدیل به اخم شد. کاملا مشخص بود که کریستین دوراند مبتلا به خود بزرگ بینیه.
ژان پاول در حالیکه می دوید، وارد باغ شد و کنارش روی علفها نشست و گفت:
-"امروز خیلی خوشگله."
استفانی بهش نگاه کرد و لبخند به لبهاش برگشت. ژان پاول یه پسر کوچولوی جذاب بود، با موها و چشمهای تیره... درست شبیه تی یری. ژان پاول باید همینطور شبیه پدرش باقی می موند و استفانی هم قصد داشت حواسش به این موضوع باشه. کریستین دوراند هم می تونست توی کارهای خودش فضولی کنه.
استفانی تایید کرد: "آره حق با توئه."
اما انگار ژان پاول چیزهای دیگه ای توی سرش بود. "باید سعی کنیم و یه کاری واسه انجام دادن پیدا کنیم."
ژان پاول این حرفش رو یه جورایی با حسرت گفت و باعث شد لبخند استفانی بزرگتر بشه. ژان پاول یه قصدهایی داشت... استفانی کاملا مطمئن بود... اما اصلا نگران نبود. ژان پاول هیچوقت شیطنتهای خطرناک نمی کرد.
وقتی استفانی چیزی نگفت، ژان پاول ادامه داد: "قبلا که اینجا اومدی، من خیلی کوچیک بودم."
-"آره... در واقع دو سالت بود."
-"تو هم یه کم جوونتر بودی."
استفانی آه غمباری کشید. "آره. حالا دیگه دارم پیر میشم. عاقبت همه همینه."
ژان پاول با تعجب سرشو بلند کرد و به استفانی نگاه کرد. دنبال خنده و شوخی توی صورتش می گشت و چیزی پیدا نمی کرد. اگرچه استفانی تمام زور خودشو میزد که صورتشو همونجوری نگه داره و نخنده.
ژان پاول که انگار از پیر شدن خاله ش ناراحت شده بود، فورا گفت: "پاپا وقتی فهمید تو داری میای، گفت که تو خیلی خوب و عالی هستی."
-"اون بهم لطف داره. فکر می کنم منظورش این بود که آدم وقت شناسی هستم. چون به موقع رسیدم تا اونا بتونن برن."
ژان پاول با لحن محکمی گفت: "اوه، نه، نه! منظورش این بود که تو خوشگلی. مطمئنم منظورش همین بود."
استفانی با لبخند سرش رو تکون داد. ژان پاول بیشتر فرانسوی می زد تا انگلیسی، اما حالت اغراق مادرش رو خوب به ارث برده بود... البته ژان پاول رفتارش سیاستمدارانه تر بود. استفانی می دونست این حرفها قراره به یه جایی ختم بشه. همینجوری الکی که بچگیش رو با فیونا نگذرونده بود!
استفانی همونطور ساکت موند. ژان پاول خودشو از پشت روی علفها انداخت و به آسمون آبیِ بالای سرش نگاه کرد و گفت:
-"سال دیگه به یه مدرسه توی فرانسه میرم."
استفانی راست نشست، عینک دودیش رو از چشمهاش برداشت و به ژان پاول نگاه کرد. سعی می کرد برخورد ژان پاول با این موضوع رو بررسی کنه.
-"که اینطور. پس میخوای بری پاریس."
-"آره. عمو کریستین ترتیب همه چیز رو داده. پاپا هم به همین مدرسه ی شبانه روزی رفته. من پیش عمو کریستین می مونم. اون ازم مراقبت می کنه و من از خونه ی اون به مدرسه میرم."
استفانی گفت: "آره، همونجور که گفتی عمو کریستین همه چیز رو ترتیب داده."
-"آره دقیقا! اون خیلی به من لطف داره... مامان اینو گفت."
استفانی به عقب تکیه داد و درباره ی این موضوع فکر کرد. می دونست که ژان پاول واقعا نمی تونه همینطور توی جزیره بمونه. حالا که هفت سالش شده بود نیاز داشت توی یه جای با فرهنگ تر به تحصیلات فرانسویش برسه. استفانی از این نیاز خبر داشت، اما حقیقت این بود که کریستین دوراند می تونست تی یری رو به پاریس انتقال بده. حتما اونقدر آدم زیر دست داشت که بتونه بفرستتشون اینجا.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
حق با فیونا بود. کریستین داشت ژان پاول رو توی سن کم به طرف خودش می کشید و اونو شکل خودش می کرد. ذهنش به طرف اولین باری رفت که کریستین دوراند رو دیده بود و فکر کرد الان چطور به نظر می رسه... احتمالا خشن تر، پولدارتر، بزرگتر و سلطه جو تر شده بود. استفانی می دونست که گذشت زمان کریستین رو قدرتمندتر کرده اما خودش هم با گذشت زمان از خودش مطمئن تر شده بود و حالا اگه همدیگه رو می دیدن، می تونست نادیده ش بگیره. خجالت و شرم استفانی از بین رفته بود.
جلوی کریستین باید گرفته می شد و استفانی به فیونا کمک می کرد تا جلوی اونو بگیرن. استفانی می دونست که اگه ژان پاول به پاریس بره، با وجود نزدیکی راه، دیگه نمی تونه اونو ببینه. اگه میخواست به خواهرزاده ش برسه باید جلوی کریستین شمشیر می کشید... و اونوقت کریستین جلوش وایمیستاد... استفانی از این موضوع مطمئن بود. خیلی بهتر میشد اگه "عمو کریستین" ازدواج می کرد و به خانواده ی خودش می رسید و توی زندگی برادرش دخالت نمی کرد.
ژان پاول رشته ی افکارش رو پاره کرد.
آروم شکایت کرد: "خسته شدن توی سنت لوسین خیلی آسونه. حتما... فردا هم خیلی حوصله م سر میره."
استفانی زد زیر خنده... دیگه داشتن به اصل مطلب نزدیک می شدن. باید به جای اینکه از موضوع منحرف میشد، زودتر به این نتیجه می رسید... واقعا یه قسمتی از فیونا توی وجود ژان پاول حک شده بود.
استفانی پرسید: "و چرا دقیقاً فردا قراره حوصله ت سر بره؟"
ژان پاول آهی کشید که واقعا استفانی رو یاد خواهرش انداخت.
ژان پاول سریع نگاهش کرد: "قراره توی روستا یه نمایشگاه برگزار بشه و به نظرم من اجازه ی رفتن ندارم."
استفانی تصمیم گرفت عادی برخورد کنه، برای همین پیشنهاد داد: "نمی فهمم چرا نباید اجازه ی رفتن داشته باشی. می تونم خودم ببرمت."
اما انگار همه ش همین نبود. "اه! اما میدونی، این یه مسابقه ی لباسهای بالماسکه ست و من هم لباس عجیب غریب ندارم.اونوقت خیلی احمق به نظر میام."
ژان پاول نشست و دستهاشو روی زانوهاش قرار داد و چونه ش رو روی دستهاش گذاشت... خیلی غمگین به نظر می رسید. استفانی متوجه شد که به اصل مطلب رسیدن... باید برای ژان پاول یه لباس بالماسکه درست می کرد.
استفانی پرسید: "درباره ش نظری داری؟"
ژان پاول سرش رو تکون داد. "نه، اما لوئیزا داره و من هم از فکرهای اون اصلا خوشم نمیاد."
استفانی می تونست تردید ژان پاول رو درک کنه. لوئیزا خیلی وقت بود که خدمتکار خونه بود. اون چاق و سرحال بود، خنده های بلند می کرد و نظراتش بیشتر وقتها غیرعادی بودن.
-"اون می خواست یه لباس بلند تنم کنه و یه تسبیح بده دستم. می خواست صورتم رو هم نقاشی کنه."
استفانی جلوی نگاه خیره ی خواهرزاده ش سرش رو تکون داد و سعی داشت جدی باشه. "نظرش اصلا جالب نبود."
-"لوئیزا میگه چیز دیگه ای توی خونه نداریم."
-"می تونیم یه نگاهی بندازیم."
استفانی از جاش پرید، دست ژان پاول رو گرفت و با هم داخل خونه رفتن. همه ی اینها خیلی سرگرم کننده و جالب بود. می دونست اگه بچه ی دیگه ای بود، به سمتش می دوید و با لجبازی ازش می خواست یه لباس بالماسکه واسش تهیه کنه. اما ژان پاول پسر فیونا بود، و قبل از اینکه حرف اصلیشو بزنه کلی استفانی رو سر دوونده بود.
حالا مساله ی در خطر بودن آبرو وسط بود و استفانی باید فکر لباسی رو می کرد که تسبیح نداشته باشه و بلند نباشه... البته نقاشی صورت رو هم باید حذف می کرد. با آخر روز، استفانی همراه لوئیزا روی ایوون نشستن و همینجور خیاطی کردن. اونا همه جور تیکه پارچه رو جمع کرده بودن و ژان پاول هم اون دور و بر می گشت تا برای اندازه گیری دم دست باشه. اون یه کلمه هم غر نزد و درست قبل از شام استفانی و لوئیزا کارشون تموم شد.
یه لباس قرمز روشن که با لایی مقوایی شکلدار شده بود، تن ژان پاول شد. لباس گنده و گِرد بود و توده ی پارچه ای سبزی روی گردنش داشت. ژان پاول باید یه لباس دامن مانند هم تنش می کرد، اما نه اونجور دامنی که لوئیزا ایده ش رو داده بود. دامن به رنگ سبز روشن بود که تیکه پارچه های زرد هم توش داشت و آهار خورده بود. با اضافه کردن بقیه ی تیکه ها، استفانی رضایت خودشو اعلام کرد و ژان پاول رو داخل خونه برد تا خودشو توی یکی از آینه های بلند حموم ببینه.
-"نظرت چیه؟"
استفانی عقب وایساد و ژان پاول چرخی زد تا خودشو تحسین کنه.
-"خیلی خوبه! من گوجه فرنگی شدم!"
استفانی با لحن پیروزمندانه ای گفت: "بیشتر از گوجه فرنگی هستی... تو یه سالادی. مطمئنم با این لباس جایزه رو می بری."
-"اوه، ممنونم خاله استفانی! تو فوق العاده ای! حق با پاپاست. تو عالی هستی."
استفانی با اخمی مصنوعی گفت: "اما تو عالی نیستی... این دومین باره که یادت میره."
ژان پاول خندید و استفانی رو بغل کرد.
-"بگم خاله استفانی، احساس پیری می کنی و تو فقط بیست و چهار سالته."
استفانی آه کشید: "کاملا درسته."
ژان پاول ریز خندید و قول داد: "دیگه فراموش نمی کنم."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
چند ساعت بعد که ژان پاول به رختخوابش رفت، لباس بالماسکه ش روی صندلی کنار تخت بود و همین که استفانی برق رو خاموش کرد، اون با خوشحالی چشمهاشو بست و زمزمه کرد:
-"شب بخیر اِستِوی."
استفانی صورتش رو بوسید و لبخندی روی لبهاش نشست. این چیزی بود که یه پسر کوچیک نیاز داشت، نه یه آدم زورگو که بیاد و زندگیشو دستش بگیره. اونا خیلی راحت می تونستن بدون کریستین دوراند هم زندگیشونو بگذرونن.

***

بلافاصله بعد از خوردن ناهار به سمت روستا حرکت کردن. استفانی جیپی رو می روند که تی یری برای گردشهای دور جزیره ازش استفاده می کرد، و ژان پاول مثل موش نشسته بود و مراقب بود لباسش چروک نشه.
این هم یه روز عالی دیگه بود. استفانی یه تی شرت قرمز و شلوارک پوشیده بود. موهای نقره ای و براقش رو با روبانی شُل بسته و روی شونه هاش رها کرده بود. درونش احساس می کرد دوباره نوزده سالشه... یا شاید هم کمتر... و می دونست دلیلش تاثیریه که نور آفتاب و همراهی با یه پسربچه روش گذاشته... پسربچه ای که هنوز هم به چیزهای جادویی فکر میکرد. استفانی خودش هم همین حس رو داشت و به نظرش اون لحظه تمام سنت لوسین جادویی به نظر می رسید. باید بخاطر ژان پاول این حس رو حفظ می کرد.
توی نمایشگاه موسیقی پخش می شد، کلی مغازه داشت و مردم توی خیابونش می رقصیدن... استفانی عاشقش شد. توریستها به جزیره اومده بودن و استفانی چند تا چهره ی آسیایی هم دید. اما بیشتر بخاطر مردم خونگرم جزیره خوشحال بود که همینجا زندگی می کردن و وقتی همراه کوچولوش رو دیدن، اونو هم پذیرفتن.
ژان پاول نفر اول نشد، اما باید قبول می کردن که اول شدنش غیرممکن بود. جایزه رو یه شاه برد که سوار چوب پا بود، و ژان پاول عمرا نمی تونست این کار رو انجام بده. عوضش نفر دوم شد، و همین که استفانی کنارش بود کلی راضی بود. هوا تاریک می شد که با جیپ به طرف خونه حرکت کردن... استفانی هم به اندازه ی ژان پاول احساس خستگی می کرد.
استفانی با سرعت توی جاده ی باریک رانندگی می کرد و در همونحال دوتاشون بلند آواز می خوندن، اما وقتی ماشن رو جلوی ایوون سفید طویل نگه داشت، لبخند از صورتش محو شد. لوئیزا که نگران به نظر می رسید، اونجا پرسه می زد. و وقتی صدای بلند و عصبانیی رو شنید، نگاهی از روی دلسوزی به استفانی انداخت و سریع وارد خونه شد.
استفانی فورا فهمید که دچار دردسر شده، چون یه مرد قد بلند و مو تیره، آروم از روشنایی خونه اومد بیرون...

نگاهش اونقدر عصبانی بود که می شد خطر رو حس کرد. مرد بعد از نگاهی سریع به ژان پاول، همه ی حواسش رو به استفانی داد و اونقدر عصبانی نگاهش کرد که استفانی ماتش برد. استفانی همونطور توی جیپ نشست و به اون که روی پله های ایوون وایساده بود، زل زد.
استفانی فورا این مرد رو شناخت، اما اصلا انتظار نداشت که اینقدر قدبلند، اینقدر باقدرت یا اینقدر عصبانی باشه. انتظار اون چشمهای آبی درخشان رو نداشت که با عصبانیت بهش زل بزنن. تی یری چشمهای معمولی تیره داشت، اما چشمهای کریستین دوراند مثل اشعه ی لیزرِ آبی رنگ بودن و هیچی نشده داشتن به وجود استفانی نفوذ می کردن.
اون روی استفانی سایه انداخته بود و استفانی ماتش برده بود... صورت جذاب کریستین اونقدر عصبانی به نظر می رسید که استفانی نمی تونست یه کلمه هم حرف بزنه. فرضیاتش درست بودن... اون بزرگتر، قدرتمند تر و مسلما خشن تر شده بود. حتی ژان پاول هم مبهوت مونده بود... البته نه واسه مدت طولانی. اون از ماشین بیرون پرید.
-"عمو کریستین!"
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
کریستین با تعجب به ظاهر برادرزاده ش نگاه کرد و چشمهای آبیش نرم شدن. لبخندی روی لبهاش نشست و با ملایمت پرسید:
-"کجا بودی، مون اَمی (دوستِ من)؟"
و خم شد و در حالیکه سعی می کرد لباس ژان پاول رو خراب نکنه، بغلش کرد. استفانی واسه این کار کریستین چند تا امتیاز بهش داد، اما امتیازهاش اونقدر هم زیاد نبودن. کریستین مثل یه غارتگر حرفه ای به نظر می رسید و اینجا بود تا به ژان پاول رسیدگی کنه.
ژان پاول با معصومیت کودکانه ش عصبانیت عموش رو که هنوز نشونه هایی ازش وجود داشت، نادیده گرفت و هیجانزده گفت: "رفته بودم نمایشگاه!"
بعد کارتش رو تکون داد: "نفر دوم هم شدم!"
اما اون چشمهای آبی با عصبانیت به سمت استفانی برگشته بودن و ابروهای مشکیش اخم وحشتناکی کرده بودن. کریستین با صدای ملایم و تهدیدآمیزی پرسید: "تو برادرزاده ی من رو بردی روستا؟"
استفانی از جیپ پیاده شده بود و چشمهای کریستین با عصبانیت روی اندامش گشت و متوجه شلوارک و پاهای کشیده ش و همینطور موهای نرمش که از پشت با روبان بسته بود، شد.
-"تو حتی اونقدر سن نداری که مواظب خودت هم باشی! برادر من یه دختر جوون رو گذاشته تا مراقب پسرش باشه، اونوقت همین که اونا میرن، تو بدون اجازه میری روستا؟ هر چقدر که قولشو بهت داده، من الان پرداخت می کنم. خودم به ژان پاول رسیدگی می کنم. تو می تونی برگردی به ویلای تفریحی خودت و به پدر و مادرت ملحق بشی!"


فصل دوم

دهان استفانی از عصبانیت باز شد و چشمهای تیره ش از خشم برق زد. هیچکس تا به حال توی عمرش اینطوری باهاش حرف نزده بود و استفانی از این موضوع نمی گذشت!
قبل از اینکه بتونه خشمشو بیرون بریزه و چیزی بگه، ژان پاول با عجله گفت: "اما استوی نیازی به اجازه گرفتن نداشت، عمو کریستین. تا زمانی که مامان و بابا برگردن، استوی مراقب خونه ست. پاپا اینو گفته... اینو خیلی بلند واسه لوئیزا هم توضیح داد تا یه وقت فراموش نکنه."
کریستین با لحن محکمی گفت: "تو بهتره بری تو. خودم به این موضوع می رسم. این اصلا درست نیست که توی مدتی که پدر و مادرت نیستن، آدمی به این نوجوونی مراقبت باشه. برای اون هم درست نیست که رانندگی کنه."
ژان پاول با دلواپسی اصرار کرد: "فکر نکنم متوجه شده باشین، عمو کریستین. استوی نوجوون نیست. اون خیلی هم پیره. استوی بیست و چهار سالشه و خاله ی منه."
استفانی اعتراف میکرد که با عصبانیتی که توش فوران می کرد هم نمی تونست کاری بهتر از کار ژان پاول بکنه، چون کریستین دوراند یهو ماتش برد. آروم برگشت و استفانی رو برانداز کرد... و استفانی می تونست ببینه که اون اصلا نظرش رو عوض نکرده. انگار حتی به حرفهای ژان پاول هم شک داشت.
کریستین با لحن سردی پرسید: "این حقیقت داره؟ تو خواهر فیونا، استفانی کِین هستی؟"
استفانی چشمهای تیره ش رو که بیشتر با عصبانیت کریستین هماهنگ بود، بهش دوخت. "بله! اگه نسبتی با شما نداشته باشم، این تنها راهیه که می تونم خاله ی ژان پاول باشم. (مترجم: همونطور که می دونید، aunt هم به معنای خاله به کار میره و هم عمه... اینجا منظور استفانی اینه که اگه عمه ی ژان پاول می شد، پس باید خواهر کریستین می بود... حالا که نیست پس حتما خاله ی ژان پاوله!) از اونجایی که عاقل هم بودم، تصمیم گرفتم خاله ش باشم!"
کریستین با لحن خشکی گفت: "معذرت می خوام، مادموزل (مترجم: این کلمه هم معنای دوشیزه است)."

اما استفانی متوجه شد که حالت کریستین اصلا شبیه آدمی نیست که متاسفه... اون هنوز هم به شدت عصبانی و خیلی هم به استفانی مشکوک بود، اما ژان پاول آروم گرفته بود. معرفی انجام شده بود و ژان پاول متوجه توهین استفانی نشده بود.
ژان پاول دوباره گفت: "استوی لباسمو درست کرد و من نفر دوم شدم. من سالادم، عمو کریستین."
-"آره. دارم می بینم."
استفانی می تونست ببینه که کریستین چطور به سختی عصبانیتش رو کنترل می کنه. حالت کریستین طوری بود که انگار ناخواسته وارد دنیای دیوونه ها شده و استفانی فکر می کرد کریستین همه ی اینها رو از چشم اون می بینه.
کریستین به ژان پاول گفت: "شاید بهتره لباست رو عوض کنی؟"
مشخص بود که می خواد این پسربچه رو از اونجا دور کنه تا عصبانیتش رو بیشتر به استفانی نشون بده. اون بدون اینکه بذاره استفانی حرف بزنه بهش حمله کرده بود. همونطور که استفانی همیشه تصور می کرد، کریستین یه هیولا بود. حداقل رفتارش مثل یه هیولا بود... استفانی با خودش فکر کرد که اگه به کریستین بگه همه چیز رو درباره ی نقشه هاش می دونه و میخواد جلوش رو بگیره، اون چه عکس العملی نشون میده.
ژان پاول با التماس به استفانی گفت: "کمکم می کنی، استوی؟"
اما قبل از اینکه استفانی از جاش تکون بخوره، کریستین دوباره خودشو انداخت وسط.
-"می خوام خصوصی با خاله استفانیت صحبت کنم. مطمئن باش یه کم دیگه میاد پیشت."

ژان پاول یه کم مکث کرد، اما بالاخره رفت. حتی یه آدم بزرگسال هم نمی تونست با کریستین دوراند مخالفت کنه، چه برسه به یه پسربچه. وقتی که ژان پاول رفت، استفانی خودش رو برای دردسر آماده کرد که فورا هم نصیبش شد...
کریستین با لحن تند و خشکی گفت: "معذرت می خوام که اونطوری باهاتون صحبت کردم، مادموزل. من اصلا نمی دونستم که شما خواهر فیونا هستین. به هر حال، این موضوع تغییری توی وضعیت الان نمیده. ژان پاول اصلا اجازه ی رفتن به روستا رو نداره. من تا زمانی که برادرم و همسرش برگردن، همینجا می مونم. بنابر این دیگه مسئولیتی روی دوش شما نیست."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
سلطه جوی بزرگ! می خواست چیکار کنه؟ می خواست ژان پاول رو برداره و قبل از برگشتن فیونا، اونو با خودش ببره به پاریس؟ اصلا از کریستین بعید نبود این کار رو بکنه... و استفانی می تونست تصور کنه که اون به فیونا میگه اومده اینجا و دیده ژان پاول تنهاست و کسی مراقبش نیست، واسه همین با خودش بردتش.
استفانی به سمت کریستین برگشت و با چشمهای تیره و درخشانش بهش خیره شد. "فیونا و تی یری، ژان پاول رو به من سپردن. قصد دارم تا اونا برگردن، از ژان پاول مواظبت کنم. درسته که احتمالا مالک تمام چیزهایی هستین که تحت نظرتون قرار میدین، اما مطمئنا ژان پاول مال شما نیست. شما عموش هستین و من هم خاله ش. این موضوع ما رو مساوی می کنه... اگرچه انگار فکر می کنین ادعاهای بیشتری دارین. می تونم تصور کنم با وجود شما که ژان پاول رو از همه چیز منع می کنید، اون چه اوقات شادی می تونه داشته باشه!!! شما عمراً نمی تونین به من دستور بدین، پس بی خیالش بشین."
کریستین اینقدر از حمله ی استفانی تعجب کرده بود، که اگه استفانی عصبانی نبود، حتما می زد زیر خنده.
کریستین با چشمهای درخشانش بهش زل زد و توپید: "با اینکه همه ی حرفهاتونو دقیق گوش دادم، اما اصلا منظورتونو نمی فهمم، مادموزل کِین. من نمیخوام از اینجا بیرونتون کنم. شما می تونین اینجا بمونین و از تعطیلاتتون لذت ببرین. اما من هم اینجا می مونم و اوضاع رو کنترل می کنم. یه دوست رو هم با خودم آورده م که توی نگهداری از ژان پاول بهم کمک می کنه."

قبل از اینکه استفانی بتونه جوابی بده، زنی وارد ایوون شد و استفانی می تونست ببینه که کریستین چه جور دوستی با خودش آورده. اون زن قدبلند و خیلی خوش تیپ بود و موهای تیره ی بلندش رو به زیبایی آراسته بود. با اون آرایش کامل، لبهای براق و لباس فوق العاده، انگار مستقیم از پاریس به اینجا اومده بود و قیافه ش به آدمی نمی خورد که بخواد علاقه ای به خوشحالیِ ژان پاول داشته باشه. اون به استفانی خیره شد. انگار از شلوارک و تی شرت استفانی و موهاش که باد بهمشون ریخته بود، خوشش نیومد.
کریستین معرفیش کرد: "ایشون مادام پاسکال هستن. دنیس خودش هم بچه داره."
استفانی متوجه شد که این موضوع یه امتیاز برای خانم پاسکال محسوب می شد. ظاهرش طوری بود که انگار برخورد خوبی با بچه ها نداشت... به هر حال قرار هم نبود اون مراقب ژان پاول باشه. اما تقصیر این زن هم نبود که کریستین دوراند یه دیکتاتور متکبر بود. حتما کریستین بهش دستور داده بود که کمکش کنه. استفانی بخاطر این عدالت دقیقش به خودش افتخار می کرد.
استفانی زیر لب مودبانه گفت: "خوشوقتم!"
اما دنیس تقریبا به این حرفش اعتنایی نکرد. فقط آروم سر تکون داد. انگار می خواست به استفانی بفهمونه که اهمیتی براش نداره. از قرار معلوم دنیس هم به بدی محافظش بود. استفانی توی فکرهاش تغییر عقیده داد. اینجور که مشخص بود، حالا دو نفر به یک نفر بودن.
دنیس پاسکال کاملا استفانی رو نادیده گرفت، به سمت کریستین برگشت و لبخند بزرگی بهش زد: "می تونم یکی از اون خدمتکارها رو داشته باشم تا توی باز کردن چمدونها کمکم کنن، کریستین؟"
کریستین فورا حالتش مهربون شد. "البته دنیس. اگه میخوای به اتاقت بری، یکیشون رو می فرستم بالا پیشت."
وقتی دنیس رفت، کریستین به طرف استفانی برگشت و با لحن سردی گفت: "همونطور که می بینی، می تونی تعطیلات آرومی داشته باشی. دنیس و من بدون اینکه مشکلی داشته باشیم از پس ژان پاول بر میایم."
استفانی با عصبانیت گفت: "مگه اینکه از روی نعش من رد بشی! مطمئن باش توی دردسر افتادی، چون من اینجام تا مراقب ژان پاول باشم... و می مونم تا دقیقا همین کار رو هم انجام بدم!"
استفانی متوجه شده بود که چه جایگاهی واسش انتخاب شده و اصلا از این انتخاب خوشش نیومده بود. جسورانه به کریستین زل زد. "دلم می خواد بدونم چجوری می خوای جلومو بگیری تا اون چیزی که مادر و پدر ژان پاول ازم خواستن رو انجام ندم!"
کریستین تهدیدآمیز گفت: "می تونم بذارمت توی یه هواپیما مادموزل."
استفانی همونطور توی چشمهای آبی و موشکاف کریستین نگاه کرد و لبخند زد. "مثل چمدون؟ من یه جسم بی جون نیستم و می تونم مقاومت کنم. البته فکر می کنم در اونصورت یه یاغی روی دستتون بمونه. ژان پاول با این قضیه راحت برخورد نمی کنه. من خاله ی محبوبشم و درسته که اون شیرین ترین پسر دنیاست، اما یادتون نره که پسر فیوناست!"
کریستین چند لحظه با حالتی عصبانی بهش خیره شد و بعد یه لبخند تمسخر آمیز روی لبهاش نشست و با لحن خشکی زیر لب گفت: "شک ندارم با هم به یه توافقاتی می رسیم. فعلا بی خیالش می شیم. شاید بهتر باشه برین و واسه شام آماده بشین مادموزل کِین."
نگاهش روی اندام ظریف استفانی به حرکت در اومد و دوباره متوجه شلوارکش شد. استفانی می تونست بفهمه که داره با دنیس پاسکال مقایسه می شه، اما اصلا قصد نداشت کم بیاره و با لحن تندی گفت:
-"لطفا حواستون باشه که دیگه اصلا به من دستور ندین."
با این حرفش لبخند تمسخرآمیز کریستین بزرگتر شد و با ملایمت زیر لب گفت: "قصد این کار رو هم ندارم مادموزل. میخواین واسه شام لباس بپوشین، میخوای نپوشین... میل خودتونه. در هر صورت... فکر کردم نگرانین که برین به ژان پاول برسین؟! حتما واسش سخته با اون لباس غذا بخوره. اگه نمی خواین خودتون رو واسه شام آماده کنین، شاید بهتره برین و سالادتون رو آماده کنین تا شامش رو بخوره؟!"
استفانی نگاهش کرد و بعد به سمت خونه رفت. کریستین فکر می کرد کیه که می تونه بیاد اینجا و مثل یه شاه حکومت کنه؟ اون مالک ژان پاول نبود. اگه استفانی ژان پاول رو به عمو کریستینش و اون زن می سپرد، دیگه هیچوقت نمی تونست راحت بخوابه. اگه این کار رو می کرد، حتما تا زمانی که فیونا و تی یری بر می گشتن، ژان پاول عوض میشد... احتمالا خیلی ترسناک می شد... البته اگه هنوز اجازه ی اینجا موندن رو داشت! فقط وایسا تا اونا سعی کنن دخالت کنن...
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 32 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 1,026 ۰۹-۰۱-۱۳۹۶, ۰۴:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,215 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,953 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 5,152 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,592 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,224 ۱۲-۰۵-۱۳۹۴, ۰۹:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 3,905 ۰۷-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت