تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان محکومه شب پر گناه ( قدیسه نجس جلد 2 )
#1
- چيكار مى كنى؟!
- پياده مى شم...
عينک دودى شو زد بالاى سرش رو موهای بالا داده ش: واسه چى؟!
درو بيشتر باز كردم: به خودم مربوطه...
خنديد: پس چرا سوار شدى؟!
- اونم به خودم مربوطه... بازم خنديد... چرخيدم سمتش: چرا جلوى پام نگه داشتى؟!
چشمكى زد: به خودم مربوطه...
حال و حوصله ى خنديدن نداشتم... اخم كردم... - خيله خب اخم نكن... واسه ثوابش... اخمم بيشتر شد: ثواب؟!
مثل اينكه خيلى خوش خنده بود چون بازم خنديد: آره... ثواب... ديدم پياده اى گفتم سوارت كنم...
خندیدم: بهتره واسه هر كسى از اين ثوابا نكنى!
ابروشو انداخت بالا: خودتو هر كسى ندون...
براق شدم كه با خنده ادامه داد: تو مثل هيچ كس نيستى...
از كاراش خنده م گرفت...
روى فرمون آروم ضرب گرفت: من بهت گفتم چرا ثواب كردم حالا تو بگو چرا سوار شدى؟!
پوزخندى زدم... پاپى از رو پام پريد پايين... با همون پوزخند زمزمه کردم: فكر كردم يكى اومده دنبالم... ولى...
سوت كوتاهى زد: آها... طرف قالت گذاشته؟!
شونه بالا انداختم و بى خيال ادامه دادم: ماشين خودته؟!
لم داد رو صندلى: نه! مال بنگاهى يه كه توش كار مى كنم... گاهى كه طرف نيست برش مى دارم و مى زنم ددر... دخترا فقط به همين نگاه مى كنن...
- آها! يعنى منظورت اينه كه من بخاطر ماشينت سوار شدم؟! پس درست فكر كردى! تعجب كرد: چرا خودتو لو مى دى؟!
- دروغ نمى گم... تو هم خودتو لو دادی! فكر كردم يكى ديگه اى... ولى... - اگه يه درصدم شک داشتى نبايد سوار مى شدى! با خودم فكر كردم! راست می گفت؟! چرا سوار شدم؟! مگه مطمئن بودم تيرداده؟! شايد يه تصميم! خيلى آنى! یا يه توجيه! توجيهى كه مثل بهونه س! سوار شدم تا براى يه بارم كه شده درک كنم حرفاى پشت سرمو! ولى نتونستم! نتونستم بيشتر پيش برم! بزار هركى ديده سوار اين ماشين مدل بالا شدم هرچى دلش خواست فكر كنه! بخوام يا نخوام همينه كه هست! همون حرفا! دختر خراب! لبخند كمرنگى زدم و با دستم يه ضربه ى خيلى كوتاه كه حتى حسش نكردم زدم به پيشونى م: زت زياد...
خنديد: برو... تو مالش نيستى...
واسم عجيب بود كه چرا صادقانه حرف مى زنه... به سر و وضعش نگاه كردم! نشون نمى داد اين ماشين مال خودش نيست...
اهميتى ندادم و ساكمو از رو پام برداشتم و پياده شدم... درو بستم و خم شدم و از پنجره بهش گفتم: ببين... خدا اجرت بده... ولى با ماشين غصبى ثواب كردن حرومه...
خنديد: برو دختر بزار به كارمون برسيم...
جدى شدم: واسم عجيبه كه اينقدر زود رام شدى...
سرشو تكون داد: همين جوريش كه به اسم ثواب گناه مى كنيم... حالا بزورم مى بردمت فردا آهت منو مى گرفت بدبخت تر مى شدم...
بعد چشمكى زد و آروم انگار كه كسى دور و برمونه و فقط من بايد بشنوم گفت: نمى خوام به زور كسى رو سوار كنم...
بعد گازشو گرفت و رفت... خنده م گرفت... شووووت... يكم كه دور شد دنده عقب گرفت و برگشت... شيشه رو داد پايين و گفت: اونى كه ميخواى حتما نتونسته بياد... تو برو پيشش... اونى به نظر نمياى كه بشه ازت گذشت! اگه قالت گذاشته بايد خيلى احمق باشه! برو... شايد بعدش وقتى نباشه...
و باز گازشو گرفت و رفت... اين بار واقعا... و اين بار خنده م نگرفت... نمى دونم چرا ولى با اين حرفش يه حسى بهم گفت كه بايد برگردم پيش تيرداد...
ولى نمى خواستم غرورم بيشتر از اين له بشه...
پس به مسيرم ادامه دادم...
يه تاكسى گرفتم تا الهيه... مى خواستم وارد ساختمون بشم كه صداى داد يكى منصرفم كرد...
- هونام؟! برگشتم... سمر بود... تعجب نكردم... حتما بخاطر تيرداد اومده سراغم...
سعى كردم عادى باشم... فقط نگاش كردم...
تكيه شو از ماشين شاسى بلند سفيدش كه اون طرف خيابون پارک كرده بود گرفت و يه نگاه به چپ و راست خيابون انداخت و اومد سمتم... تو نگاش هيچى نبود... همون بى تفاوتى هميشگى ش...
جلوم ايستاد... با يه لحن عادى گفت: چرا خونه ى تيرداد نموندى؟!
لحن سردش به سوالى كه پرسيد نمى اومد... بجاى اينكه جواب سوالشو بدم گفتم: كارى داشتى؟!
نفس عميقى كشيد... انگار ديگه نمى خواست بى تفاوت باشه...
- تيردادو ازم نگير... خواهش مى كنم... نه دلم به حالش سوخت و نه جوابى بهش دادم! فقط نگاش كردم!
سمر: شما با هم خوش بخت نمى شين... اون ام اس داره... كلى دردسر واست داره... مى تونى تحمل كنى؟!
- من با تيرداد كارى ندارم... بعدش اومدم رامو بكشم برم كه دوباره صدام زد: هونام؟!
باز برگشتم: ديگه چيه؟!
اين بار با صدايى كه خوشحالى توش موج مى زد گفت: هرچقدر كه پول لازم داشته باشى من...
با پوزخندم باعث شدم حرفشو نيمه كاره رها كنه...
دهنشو كه واسه ادامه ى حرفاش باز مونده بود و بست و آروم گفت: ممنون!
و رفت!
شاسى آسانسورو زدم... پاپى زودتر از من وارد شد... توى طبقه ى سوم بودم كه آسانسور ايستاد... يه مرد مسن و يه زن جوون سوار آسانسور شدن... زنه يه نگاه به پاپى انداخت ولى صورتش هيچ تغيير حالتى نداد...


آسانسور وايساد و من و پاپى اومديم بيرون... درو باز كردم و رفتم تو... اين خونه مال من بود؟! پس چرا خوش حال نبودم؟! چى مى خواستم؟!
يه نگاه به دور و اطراف انداختم... وسايلمو گذاشتم زمين... اگه شب تصادف و شب مهمونى رو فاكتور بگيريم من فقط چهار يا پنج روز با تيرداد بودم... چهار يا پنج روز پر از اتفاق؟! اين همه بگير و ببند... كه آخرش هيچ... من و تيرداد به جايى نرسيديم... يعنى از اولشم همين قرارمون بود...
من اون دوتا رو از هم جدا كردم! حالا به هر بدبختى اى كه بود! ديگه به من ربطى نداره كه برمى گردن پيش هم يا نه! ربطى نداره كه مامان پيرى ناراحته يا نه! ربطى نداره كى در موردم چى فكر مى كنه! چه تيرداد و چه همه ى آدماى اطرافم! از اين به بعد مى خوام خودم باشم... همون هونام بى خيال! اونى كه هيچى واسش مهم نيست! فقط خودم!
مانتومو كندم و رفتم سمت آشپزخونه! ولى قبلش خيلى كارا دارم! يه ظرف برداشتم... بايد بفهمم مادرم كى بوده! چرا ولم كرده؟! همونى كه مامان پيرى مى گفت؟!
توى ظرف آب ريختم... بايد برم اون عمارتو ببينم! گذاشتمش رو اجاق...
بايد خودمو بشناسم... شعله رو روشن كردم! هرچند كه هرچى هم كه باشه من همون حروم زاده ى نجسم...
روشن و خاموش شدن صفحه ى گوشيم اجازه ى بيشتر فكر كردنو بهم ندادم... دست نم دارمو با بليزم خشک كردم و از روى ميز برش داشتم... سودا بود... تا جواب دادم جيغ جيغ كرد: مرده شور برده كجايى؟! چرا جواب نمى دى؟!
- تو كه همين الآن زنگ زدى! جيغش بيشتر شد: غلط كردى! من الآن يه ساعته دارم زنگ مى زنم...
نفسمو دادم بيرون: رو سايلنت بود! كارى دارى؟!
صداش كه تا حالا پر از گلايه از دير جواب دادن من بود يه دفعه پر از شادى شد: وايـــــى! نمى دونم امشب چى بپوشم! خير سرم دارم با ارميا مى رم بيرونا!
همونطور كه يه پياز برداشتم واسه خرد كردن خنديدم: دلت خوشه ها!
سودا: نگين دندونمو كندم!
پيازو گذاشتم توى يه بشقاب و همونطور كه گوشى رو با شونه م گرفته بودم مشغول پوست گرفتنش شدم...
- كار خوبى كردى! سودا: آخه بد زده بودش... بايد يكى ديگه بكارم...
خنده م گرفت! منو بگو فكر كردم بى خيال اين كارا شده...
- سودا كلا پر نگينى ها! بينى و دندونو ناف... - آى آى! تو ناف منو از كجا ديدى؟! - مرده شورى با اون تاپاى كوتاهى كه تو مى پوشى... نزاشت ادامه بدم: اينا رو ولش...
بعد با يه لحن كه مثلا داره گريه مى كنه گفت: شبو چيكار كنم؟!
خرد كردن پياز باعث شده بود اشكم خود به خود جارى بشه: يه مانتو و يه شلوار...
- دارى گريه مى كنى؟! - آره... نگران گفت: چى شده؟! اصلا بگو بينم با مامان پيرى حرف زدى؟!
نمى خواستم يادش بيفتم: حالا بعدا واست مى گم... سودا؟!
- جون؟! لبخند زدم: ارميا ديشب دقيقا بهت چى گفت؟!
مشكوک گفت: چى گفت؟! گفت من شما رو دوست خودم مى دونم و اينا... چيز خاصى نگفت... ولى... بعد با ذوق ادامه داد: ولى امشب شام دعوتم كرد...
بعد نفس عميقى از سر خوشحالى كشيد: يعنى امشب بهم مى گه دوستم داره؟!
منگ گفتم: مگه ديشب بهت نگفت؟!
- نه ديگه! ديشب هيچى نگفت! انگار معذب بود! - تو كه گفتى بهت پيشنهاد داد... - مستقيم كه نه! ولى حرفاش بو دار بود... رفتم تو فكر...
سودا پر هيجان گفت: راسى رها بهت زنگ زد؟!
- نمى دونم گفتم كه رو سايلنت بود! الآنم اتفاقى ديدمش... - چرا رو سايلنت گذاشته بوديش خب؟! - پيش مامان پيرى بودم... حالا رها چيكارم داره؟! - هيچى ديگه چون پا تختى نگرفتن فردا شب مهمونى دارن... اشكامو كه بخاطر خرد كردن پياز بود با پشت دست پاک كردم و گوشى رو رو شونه م يكم جا به جاش كردم كه راحت تر حرف بزنم: چرا پا تختى نگرفتن خب؟! خنديد: ببين الآن قضيه ى همون طاقته س ها! همون كه يه شب قبل از ازدواجشون حرفشو مى زديم و... اومدم وسط حرفش: خب خب... ولش كن...
بازم خنديد: خب سوال مى پرسى جوابشم بگير ديگه! ديگه كارى ندارى؟! فعلا! باباى هانى!
بعدش بدون اينكه به من اجازه ى خداحافظى بده گوشى رو قطع كرد... اينم خله بخدا... نه به اينكه زنگ مى زنه و جيغ و داد راه مى اندازه كه چرا دير جواب دادى نه به اينكه يهو قطع مى كنه! يه چيزيش مى شه آخر... والا... پيازا رو خرد كردم و ريختم تو تابه تا سرخشون كنم! تا اون موقع آبم جوش مى اومد! ولى نمى دونم چرا ديگه دلم نمى خواست آشپزى كنم! هر دو تا شعله رو خاموش کردم...
سودا چيز خاصى بهم نگفته بود ولى دلم ديگه نمى رفت به آشپزى! روى صندلى نشستم و با انگشتام به طور مرتب رو ميز ضرب گرفتم! بيشتر از اينكه به فكر فرو برم به صدايى كه بخاطر ضربم روى ميز مى اومد گوش م و كردم و خوشم اومده بود...
صداى پارس كوتاه پاپى از فكر و خيال بيرون كشيدم... از جام پا شدم! حتما بازم سرش زير راحتى گير كرده!
اومدم از آشپزخونه بزنم بيرون كه همون لحظه صداى زنگ در اومد... يه نگاه به پاپى كه همونطور كه فكر مى كردم سرش زير راحتى گير كرده بود انداختم... با خودم فكر كردم: بزار يكم اونجا بمونه كه تنبيه بشه و ديگه نره اون زير...
بى خيال پاپى رفتم سمت در... از چشمى بيرونو نگاه كردم... با ديدن تيرداد پشت در مات و مبهوت بهش خيره شدم...
لبمو با زبونم تر كردم! درو آروم باز كردم...
مات شده بودم! مبهوت شده بودم! ولى قلبم نلرزيده بود! دليلشو نمى دونستم! ولى نه... مى دونستم... چون دوباره سنگى شده بودم...
لحنش شوخ نبود... ولى جمله اى كه گفت رو به شوخى گفت: قديما كوچيكترا سلام مى كردن...
فقط بهش نگاه كردم! واقعا انتظار داشت بهش سلام كنم؟!
لبخند زد: چشمات سرخ شده... گريه كردى؟!
مثل خودش لبخند زدم... با آرامش گفتم: واسه تو نه...
خنده ش گرفت ولى سعى كرد نخنده: نمى زارى بيام تو؟!
مى خواستم بگم نه! ديگه چيزى بين ما نمونده! ولى نمى دونم چرا؟! واسه ى چى؟! اما رفتم كنار...
لبخندش پررنگ تر شد و اومد تو... يه دفعه ياد پاپى افتادم... حيوونى خفه شد اون زير... دويدم سمتش... جلوى پابه ى راحتى نشستم ... داشت زوزه مى كشيد...
سريع كشيدمش بيرون... تو دستام بود و خودشو مى ماليد بهم...

نگامو چرخوندم كه ديدم تيرداد داره نگام مى كنه... يه لحظه ياد چند ساعت پيش افتادم! بهم گفته بود دوستم داره... اما... اما اونم يكى بود مثل بقيه... پوزخندى زدم! محترمانه از خونه ش شوتم كرد بيرون...
نشست روى يه مبل... ديگه لبخند رو لبش نبود... فقط ساكت و صامت نگام مى كرد... بى خيال پاپيون پاپى رو مرتب كردم و از روى ميز برس موهاشو برداشتم و رو موهاى سفيدش كشيدم...
تيرداد: مى دونم بين و تو آرمين چيزى نبوده! مى دونم اونقدر پاكى كه...
اومدم وسط حرفش و ادامه دادم: مى دونم اونقدر پاكى كه خيانت تو مرامت نيست! تو پاكى... معصومى... عاقلى... ولى مى دونى چيه؟! من لياقت تو رو ندارم! منو ببخش هونام...
بعد زهرخندى زدم و گفتم: همينا رو مى خواستى بگى نه؟! حالا من درسته رشته م ادبياته ولى تو مى خواستى يكم شاعرانه ترش كنى! شرمنده تا اين حد بلد بودم...
تو چشماش زل زدم و با يه لحن جدى ادامه دادم: ببين جناب... من واست دعوت نامه نفرستادم... راتو بكش برگرد... زت زياد...
ساكت با يه لبخند كه هميشه رو لبش داشت نگام مى كرد... از اين لبخند مزخرفش كه هميشه حرصم مى داد متنفر بودم! سكوتش كلافه م كرده بود ولى كارى نمى كردم...
هيكل كوچيک پاپى كه روى دست چپم دولا شده بود بى حركت بود! انگار كه خوابش گرفته بود يا بخاطر شونه زدن من به موهاش خمار شده بود! بلآخره تيرداد رضايت به شكستن سكوت داد: اينايى كه گفتى درست... ولى مى خواستم اينا رو بگم يكم خوشحالت كنم كه ديدم انگار خيلى تكرارى ن... واسه يه چيز ديگه اومدم اينجا...
نگاش كردم... يه دسته كليد گرفت جلوى صورتمو تكونش داد: مى خواستم اينو بهت بدم...
خيلى جدى گفتم: بزارش رو ميز...
گذاشتش رو ميز جلوش... پا شد... نيم نگاهى بهم انداخت و رفت سمت در... قبل از اينكه از در خارج بشه گفتم: مى تونستى با پيک بفرستى ش... برنگشت... ولى وايساده بود... حس كردم مى خواد يه چيزى بگه ولى پشيمون شد و رفت بيرون...
از اينكه تونسته بودم يه كارى كنم كه كم بياره خوش حال بودم... با اين حال خودمم مى دونستم كه پول و كليد و چيزاى مهمو به راحتى به پيک نمى دن! ولى كليد خونه ى من مهم بود؟! همونطور كه رو زمين نشسته بودم خودمو يكم عقب كشيدم و به مبل تكيه دادم... مهم... اونم واسه تيرداد؟!
ولى مهم نبود! مهم بودن يا نبودنم واسم مهم نبود!
پاپى رو گذاشتم رو مبل و پا شدم و رفتم تو اتاق... پس فردا كنكور داشتم... پس مشغول خوندن شدم...
رو زمين دراز كشيده بودم و مدادو لاى دندونام گذاشته بودم و سرمو تكون مى دادم و مداده هى تكون تكون مى خورد... حالم داشت از فلسفه بهم مى خورد! به من چه كه سقراط و افلاطون و ارسطو و كى و كى، چى و چى گفتن؟؟! از حرصم با مداد روى سوالى كه بلد نبودم و حوصله ى پيدا كردن جوابشو از قسمت پاسخ ها نداشتم خط خطى كردم! سوالاى من هميشه بى جواب مى مونن!
نگام افتاد به گوشيم... باز صفحه ش روشن و خاموش مى شد! يادم رفته بود از سايلنت درش بيارم... برش داشتم...
- چيه رها؟! - كوفت... چرا جواب نمى دى؟! - رو سايلنت بود... رها مثل سودا گير نداد... صداى على از پشت خط اومد: بيا ديگه عزيزم...
رها با صداى بلندى گفت: اومدم على جان...
من اينور داشتم عق مى زدم... حالم بهم مى خورد از اين لوس بازيا! حتما از نظر اونا كه خيلى شيرين بود! نمى دونم! شايدم بود و من درک نمى كردم... رها تند تند گفت: نيک نامى فردا مهمونى داريم! تو و تيردادم بياين! يادت نره به تيردادم بگيا... باهم بياين... من بايد برم خداحافظ!
تا اومدم بگم من ديگه با تيرداد كارى ندارم گوشى رو قطع كرد... بوق اشغال باعث شد با حرص شماره شو بگيرم... چندتا بوق خورد كه جواب داد: جانم؟!
- جانمو كوفت! من به تيرداد نمى گما! من ديگه با اون كارى ندارم! صداش پر از تعجب شد: چى؟! مگه خونه ش نيستى؟! سودا گفت رفتين خونه ى اون كه...
بى حوصله گفتم:ديشب چرا! ولى الآن نه! ديدمت بهت مى گم...
رها صداشو يكم آورد پايين و آروم گفت: ببين اينا رو ولش... اگه باهاش كارى هم ندارى بهش بگو چون مى خوام حسابى حال اين عسلو بگيرم...
- عسل چه ربطى به تيرداد داره؟! - نابغه! عسل دوست صميمى سمره ديگه... فردا شما با هم بياين! مى خوام حال اين عسلو بگيرم! همه ش جلوى من از عشق سمرو تيرداد مى گه... بى خيال گفتم: خب بگه! اصلا تو چيكار دارى؟!
جيغ زد: بهت مى گم بهش بگو، بگو خب! رو حرف منم حرف نزن!
خنديدم و گفتم: عمرا!
بعدشم گوشى رو قطع كردم و از حالت سایلنت درش آوردم...

با احساس دل ضعفه نگامو از سوالى كه چهارتايى مى ديدمش گرفتم و به ساعت دوختم... دوازده شب بود... چقدر زود گذشته بود... باورم نمى شد چند ساعت پشت سر هم درس خوندم...
ذهنمو چرخوندم يه سمت ديگه! يعنى سودا و ارميا تا الآن از رستوران برگشتن؟! عجيب بود كه چرا سودا بهم زنگ نزده بود كه آمار بده...
با اينكه گوشى م ديگه رو سايلنت نبود متعجب دكمه شو فشردم تا ببينم مسيجى يا ميس كالى ندارم كه ديدم خبرى نيست...
شماره ى سودا رو گرفتم... صداى يه زن تو گوشم پيچيد: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش مى باشد... The mobile set نزاشتم بيشتر ادامه بده و قطع كردم... نمى دونم چرا ولى يه جورايى شدم! يه حس خاصى بهم دست داد! در واقع محال بود كه سودا زنگ نزده بود و آمار نداده بود! گوشى شم كه خاموش بود...
شماره ى رها رو گرفتم... جواب نمى داد... پا شدم و نشستم... شماره ى خونه ى سودا اينا رو گرفتم! كسى جواب نمى داد...
دوباره گرفتم! بازم كسى نبود كه جواب بده...
متعجب به گوشى م نگاه كردم كه ديدم زنگ خورد... شماره ى رها بود... سريع جواب دادم...
- الو... رها؟! - مگه مرض دارى از خواب بيدارم مى كنى؟! بى توجه به حرفش گفتم: سودا كجاست؟!
متعجب گفت: من چه مى دونم؟! چى شده مگه؟!
- به گوشيش زنگ مى زنم خاموشه... خونه شونم كسى جواب نمى ده... رها مكث كوتاهى كرد و گفت: خاله شيوا كه رفته كرج پيش مادرش... سودا م حتما خوابه ديگه...
بعد آروم گفت: شايدم با ارميا رفتن ددر...
- زهرمار... سودا اهل اين حرفا نيست... خنديد: حالا چيكارش دارى؟!
- هيچى... بى خيال... صداى خنده ش بلند شد... متعجب گفتم: به چى مى خندى؟!
ميون خنده گفت: نكن على... داره قلقلكم مى ده! خداحافظ...
با خنده گوشى رو قطع كردم... واسه رها خوش حال بودم... لايق خوشبختى بود! ولى واسه سودا نگران بودم! دلم گواه بد مى داد!
بى توجه به ساعت كه عقربه هاش يكى بين دوازد و يک و اون يكى كه بزرگتر بود روى هفت بود مانتومو تنم كردم و شالمو گذاشتم رو سرم... شماره ى يه آژانس شبانه روزى رو گرفتم كه گفتن ماشين ندارن... بايد تا يكى دو ساعت ديگه صبر كنم... با حرص قطع كردم! تا دوساعت ديگه پياده برم رسيدم كه...
اينجام شماره ى ديگه اى از تاكسى تلفنى ها نداشتم!
كلافه گوشى مو از رو زمين برداشتم و راه افتادم... حوصله ى كشوندن پاپى رو نداشتم پس گذاشتم تو خونه بمونه...
درو كه بستم هم زمان در روبرويى هم باز شد... ناخودآگاه تو جام پريدم... در واقع هل كردم... پسر جوونى كه بين در واستاده بود با يه حالت خاص از سر تاپامو برانداز كرد...
موهاى بلندى كه پشت سرش بسته بودشون و ابروهاى نازک شده... به خودم اميدوار شدم! فكر مى كردم خانوم شهابى ابروهامو زيادى نازک كرده... چشماى مشكى... يا حد اقل به چشم من مشكى اومد! چون لامپ راهرو سوخته بود يكم تاريک بود... بدون اينكه سرخ و سفيد بشم و نگامو ازش بگيرم بقيه ى اجزاى صورتشو حلاجى كردم! بينى ش مشخص بود عمل شده... لباش خوش فرم بود! در واقع قيافه ش بد نبود! ولى نگاهش آدمو مى ترسوند! البته منو نه! چون اين نگاه واسم تكرارى و آشنا بود!
وقتى ديد زل زدم بهش نيشش باز شد! بدون تغيير حالتى تو صورتم بهش خيره شده بودم... نمى دونم تو نگام چى ديد كه دهنشو بست...
اومد يه چيزى بگه كه رفتم سمت آسانسور و شاسى شو زدم... چند روز بود كه اومده بودم تو اين خونه؟! يه هفته هم نمى شد! ولى اونقدر تو اين چند روز اتفاقات پشت سر هم افتاده بود كه فكر مى كردم ماه هاست كه تو اين خونه م... با اين حال تاحالا اين پسره ى مزخرفو نديده بودم... يعنى فكر مى كردم اون واحد خاليه... اما مطمئنم اون شب كه همه اينجا سر كل كل جمع شده بوديم كسى تو اين واحد نبود! حتما تازه اومدن...
آسانسور ايستاد... تازه اومدن يا اومده و يا نه... مهم نيست!
از ساختمون زدم بيرون... نگامو چپ و راست خيابون چرخوندم! ماشينى رد نمى شد! فقط يه ماشين مشكى يكم دورتر از ساختمون پارک شده بود كه چراغاش خاموش بود! شب بود و نمى ديدم سرنشين داره يا نه! اهميتى ندادم!
نا اميدانه بازم شماره ى سودا رو گرفتم... دستگاه مشترک...
قطع كردم... نفسمو با حرص دادم بيرون! كاش حد اقل شماره ى خاله شيدا رو داشتم! ولى رها كه گفت اون رفته كرج پيش مادرش!
بى هدف رفتم سمت خيابون اصلى! از جلوى ماشينه كه رد مى شدم بى اختيار توشو نگاه كردم ولى شيشه هاش دودى بود! بى ام و! پوزخندى رو لبم نقش بست! اينروزا چقدر بى ام و مشكى با شيشه هاى دودى مى ديدم!
بى تفاوت به راهم ادامه دادم! رسيدم سر خيابون... شووووت! اينجا كه يه ماشينم گيرم نمياد! مردم انگار همه خوابن! به ساعت گوشى م نگاه كردم! ديگه داشت يک مى شد! مسلما پياده نمى تونستم برم! ماشينى هم اين دور و برا نبود!
سردرگم نگامو به ابتدا و انتهاى خيابون مى چرخوندم! يه چيزى مثل موريانه داشت مخمو مى خورد! ولى نمى دونستم كارم درسته يا نه! بدون اينكه بيشتر فكر كنم شماره ى ارميا رو گرفتم! با چند تا بوق اول جواب داد: الو...
- سلام! مزاحمت شدم؟! سريع گفت: نه نه! اين حرفا چيه؟!
يه تاى ابرومو انداختم بالا و با شک گفتم: شما امشب با سودا بودين؟!
صداش نگران شد: مشكلى پيش اومده؟!
سريع گفتم: نه نه! راستش گوشى ش خاموشه و... تلفن خونه شونم جواب نمى ده!
چند لحظه سكوت كرد و بعدش گفت: خب شايد خوابه...
- نه! در واقع مطمئنم، چون امكان نداشت كه سودا امشب به من زنگ نزنه! سريع گفت: تو الآن كجايی؟!
- من خونه م! یعنی ماشين گيرم نيومده اومدم سر خيابون... همون موقع نگام به بى ام و اى كه کنارم ترمز كرد افتاد! شيشه ی سمت من اومد پايين! ولى باز نمى تونستم داخل ماشينو ببينم!

- منتظرتم...
ارمیا: تا نیم ساعت دیگه اونجام...
گوشی رو قطع کردم و بی اهمیت به بی ام و و راننده ش راه افتادم سمتی که می دونستم ارمیا از اون طرف می رسه...
برخلاف انتظارم که فکر می کردم الآن یارو با ماشینش می افته دنبالم و مزاحم می شه همونجا کنار خیابون واستاده بود...
فاصله م ازش زیاد نبود... ترجیح دادم خودمو خسته نکنم و به دیوار تکیه کنم تا ارمیا بیاد... با نا امیدی شماره ی سودا رو گرفتم... و بازم همون جواب...
سرم تو گوشیم بود که صدای باز و بسته شدن در ماشینو شنیدم... سرمو بلند نکردم... حواسم به چاقوم بود که تو جیبم بود و با یه حرکت می تونستم درش بیارم...
صدای قدماش نزدیک و نزدیک تر می شد... حالا دیگه کنارم بود... سرمو بلند کردم و سریع چاقومو گذاشتم زیر گلوش...
با دیدن تیرداد شوکه نشدم! نمی دونم چرا ولی حدس می زدم خودش باشه... پوزخندی رو لبش بود که اذیتم می کرد...
چاقو م زیر گلوش بود... یه نگاه به چاقوم انداخت و لبخندشو پر رنگ تر کرد: نمی خوای برش داری؟!
ابرومو چند بار بالا و پایین کردم: نه! مزاحم مزاحمه! فرقی نداره آشنا باشه یا غریبه!
- مزاحم؟!
چاقومو زیر گلوش حرکت دادم... در حالی که مواظب بودم خراش یا زخمی ایجاد نشه... با این حال هنوز رو پوستش بود: کسی که ساعت یک و نیم نصفه شب یهو سر و کله ش پیدا بشه یقینا مزاحمه...
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت: کسی که ساعت یک و نیم نصفه شب از خونه بزنه بیرون حتما دلش مزاحمم می خواد... فرقی نداره آشنا باشه یا غریبه!
حرف خودمو به خودم پس داد... از زور حرص می خواستم چاقومو فرو کنم تو گلوش ولی پشیمون شدم... با همون پوزخندش نگام می کرد...
فکمو دادم جلو...
تو چشاش خیره شدم... همه ش خشم بود... اونقدر خشمگین که برای یه لحظه ترسیدم...
چاقومو کشیدم پایین: برو...
به اینکه چاقو رو برداشتم یا نه اهمیتی نداد و گفت: کجا می خوای بری؟! با کی تلفنی حرف می زدی؟!
بی تفاوت گفتم: مهمه؟!
به سوالم توجهی نکرد... بهم نزدیک شد...
چاقو رو گرفتم سمتش: جلو نیا...
خندید... با حرص و عصبی... اومد نزدیک تر: می خوای کجا بری؟!
چاقو دیگه دقیقا رو شکمش بود... فقط کافی بود یکم دیگه بیاد جلو... یا من یه کم دستمو به سمتش سوق بدم... از وجودش می ترسیدم... اونقدر نگاهش عصبی بود که آرزو می کردم کاش مثل بقیه ی مزاحما نگاش از روی هوس باشه نه خشم...
- تیرداد برو عقب... عصبانی م نکن...
بازم خندید... این بار بلند تر... سرشو یکم خم کرد و به چاقویی که جلوی شکمش بود خیره شد... سرشو بلند کرد و نگام کرد... دستشو گذاشت رو دستم: چرا نمی زنی؟!
دستاش گرم بود... گرم و گرما بخش... ولی واسم مهم نبود...
صدام از زور خشم می لرزید: برو عقب...
- بزن...
- برو عقب...
- بزن...
داد زدم: می گم برو عقب لعنتی...
مثل خودم داد زد: بزن...
چشامو بستمو باز کردم... نگاش تو چشمام بود و دستش رو دستم... نفس عمیقی کشیدم....
- اینجا چه خبره؟!
نگاه هر دومون رفت سمت ارمیا... با تعجب به ما نگاه می کرد...
روبه من گفت: هونام این کارا چیه؟!
تیرداد برگشت سمت ارمیا و یه ابروشو انداخت بالا: هونام؟!
ارمیا متعجب گفت: منظورت چیه؟!
تیرداد اومد از کنار ارمیا رد بشه که ارمیا بازوشو گرفت... نگاه تیرداد به جلو بود... همین طور نگاه ارمیا... بغل به بغل هم ایستاده بودن... تو جهت مخالف همدیگه...
تکیه مو دادم به دیوار...
تیرداد آروم بازوشو از تو بازوی ارمیا کشید بیرون و رفت... مثل یه شبح تو سیاهی شب گم شد...
چند لحظه بعد صدای لاستیکای ماشینش بود که روی جاده کشیده می شد... ارمیا اومد سمتم... نگاهی به چاقوی توی دستم انداخت و چیزی نگفت...
لبمو با زبونم تر کردم... توضیحی واسش نداشتم... اونم چیزی نمی پرسید...

انگار می خواست یه جوری از اون فضا درم بیاره... پس سعی کرد طوری وانمود کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
ارمیا: بریم خونه ی سودا...
سرمو تکون دادم: چرا خودت نرفتی؟!
خندید: تنهایی؟!
فکمو دادم جلو و سعی کردم به این فکر نکنم که منظورش از تنهایی چیه...
تکیه مو از دیوار گرفتم و باهاش رفتم سمت ماشینش... در حالی که به این فکر می کردم که چرا تیرداد باید جلوی خونه م کشیک بده؟! اون که... اون که گفت از خونه ش برم بیرون...
درو بستم... سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی...
سعی کردم به افکارم نظم بدم... سودا الآن کجاست؟!
و این سوالو با صدای بلند از ارمیا پرسیدم...
همونطور که نگاش به روبرو بود گفت: والا نمی دونم... شام که خوردیم خواستم برسونمش گفت با ماشین اومدم خودم بر می گردم...
زبونمو گرفتم لای دندونام... این مرض جدیدم بود! نکنه تصادف کرده باشه؟!
ارمیا کلافه و با سرعت رانندگی می کرد!
جلوى خونه ى سودا اينا نگه داشت! هرچى زنگ زديم كسى جواب نداد! دلم شور مى زد! خونه بود يا جواب نمى داد يا اصلا خونه نبود؟! از يه طرف مى ترسيدم به خاله شيدا زنگ بزنم و نگرانش كنم! از طرف ديگه مى دونستم يه بلايى سر سودا اومده!
همون موقع گوشى ارميا زنگ خورد كه سريع جواب داد: بله بفرمائيد...
رنگ از رخش پريد: حالش چطوره؟! كدوم بيمارستان؟!
شصتم خبردار شد! بلآخره كار دست خودش داد!
ارميا: سودا تصادف كرده! با من مياى يا برسونمت خونه؟!
سريع گفتم: نه نه! ميام!
با هم برگشتيم و سوار ماشينش شديم... اين بار سريع تر رانندگى مى كرد!
- حالش چطوره؟!
نيم نگاهى بهم انداخت: گفتن به هوشه!
- چرا تا حالا زنگ نزده بودن؟!
- ظاهرا باترى گوشيش تموم شده بوده و تا الانم بيهوش بوده!
كلافه گفتم: خب... خب از يه جاى ديگه آدرس پيدا مى كردن! يعنى چى؟!
- نمى دونم هونام! مثل اينكه گوشى شو شارژ كردن و به آخرين تماسش كه به من بود زنگ زدن!
نفسمو با حرص دادم بيرون! تا خود بيمارستان درگير افكار مشوشم بودم!
وارد اتاق سودا كه شديم يه دكتر مرد جوون بالاى سرش بود و باهاش صحبت مى كرد!
نگامو از دكتره اخمو گرفتم و به سودا دوختم! دست راستشو گچ گرفته بودن و رو گونه ش يه چسب خيلى كوچيک زده بودن!
رنگ صورتش كمى پريده بود و به ما نگاه نمى كرد! از حالت صورتش فقط يه كلمه نصيبم شد! بى تفاوتى! با لبخند رفتم سمتش... با ديدنم لبخند زد!
دكتره هم چين اخم كرده بود كه ازش ترسيدم! انگار كه چه خبره؟! ما كه وارد شديم همون طور كه با يه پرستار مى رفتن بيرون گفت: بيمار بايد استراحت كنه! زودتر اتاقو خالى كنيد! فقط همراه بمونه!
ارميا همون جلوى در واستاده بود!
- حالت خوبه؟!
نگام كرد! جواب سوالم فقط سكوت بود! كنارش نشستم و دستى به صورتش كشيدم: سودا جونم! حالت خوبه؟!
خنديد: نمردم كه! مى بينى زنده م!
نفس راحتى كشيدم! خيالم راحت شد كه همون سوداس! داشتم شک مى كردم كه خودشه يا نه!
سرشو چرخوند و رو به ارميا گفت: چرا اونجا واستادى؟!
ارميا اومد نزديک و آروم گفت: خوبى؟!
سودا سرشو به چپ و راست تكون داد: خوب تر از هميشه!
ارميا: خوبه!
گيج بودم از حرفاشون! حتما چون من پيششونم نمى تونن راحت حرف بزنن! درنتيجه من اونجا يه مزاحم بيش نبودم!
پا شدم: ارميا بيا اينجا بشين! من ميرم بيرون!
سودا سريع دستمو گرفت: نه باو كجا مى خواى برى؟!
دستى به سرش كشيدم: فدات شم بازم بر مى گردم!
و نگامو به ارميا دوختم و پنهونى يه چشمک واسش زدم كه تبديل به يه علامت سوال شد! با چشام به سودا اشاره كردم و قبل از اينكه اونم فرصت كنه با نگاهش چيزى بهم بفهمونه از اتاق زدم بيرون!
نفس عميقى كشيدم! سودا و ارميا لايق هم بودن! خوش حال بودم كه باهمن! آروم خنديدم... رها و على... سودا و ارميا... هونام و... هونام و كى؟! منم مى تونم با كسى باشم؟!
سرمو تكون دادم! نمى خوام! و اگه بخوام هم نمى تونم!
يه پرستار از جلوم رد شد... نيم نگاهى به من انداخت... نگامو به تابلويى كه جلوم بود دوختم! عكس يه بچه كه انگشت اشاره شو گرفته بود جلوى دهنش كه يعنى ساكت باش...
يه پنج دقيقه اى كه منتظر شدم ارميا از اتاق اومد بيرون... تعجب كردم! فكر مى كردم حرفاشون بيشتر طول بكشه!
ارميا: من ديگه ميرم! پيشش مى مونى؟!
- آره! تو برو! خداحافظ!
سرشو تكون داد و رفت! متعجب وارد اتاق سودا شدم! مريضى كه روى تخت كنارى بود هى آه و ناله مى كرد! پاش شكسته بود!
سودا زير لب غر زد: زهر مار! بگير بكپ ديگه!
خنده م گرفت: سودا بلآخره كارت به بيمارستان كشيدا!
- نحسى دهن تو بود ديگه! امروز مى گفتى بلآخره كار دست خودت مى دى!
- آره ديگه! هم چهار شد هم چاره!
- كوفت!
مريض بغلى: پس اين دكتر كجاست؟! دكتر... دكتر...
سودا: خانوم زنگ بغل دستتو بزن! با فرياد كه دكترو صدا نمى زنن!
خانومه چپ چپ به سودا نگاه كرد: تو كه درد نكشيدى بفهمى من چى مى گم!
سودا زير لب گفت: انگار نمى بينه دستم شكسته! شيطونه مى گه يه كله برم تو شكمشا!
خنديدم: با اين حالت دست از چرت و پرت گفتن بر نمى دارى! حالا بنال بينم چى شد كه تصادف كردى؟!
ابرومو انداختم بالا و ادامه دادم: نكنه زدى به جدول؟!
خنديد: كوفت... نخير... اعصابم خرد بود زدم به يه ماشين ديگه!
با ترس گفتم: چيزى شون كه نشد؟!
- نه بابا! فقط دست من بدبخت شكست! كج شدم افتادم رو دستم!
- وقتى كمربند نمى بندى همينه ديگه!
روى باند سرش دست كشيد: كمربند ما ايرانى ها فقط واسه وقتيه كه مى رسيم به پليس راه...
سرمو با افسوس تكون دادم و چيزى نگفتم...
مريض بغلى هم چنان آه و ناله مى كرد...
سودا ديگه داشت عصبانى مى شد! همون موقع يه پرستار اومد تو: خانوم چه خبرته؟! بيمارستانو گذاشتى رو سرت!

زنه با بددهنى گفت: شماها كه حاليتون نيست مردم چى مى كشن! فقط بلدين همينا رو بگيد! ساكت باش خانوم! حرف نزن! درد بعد از عمله ديگه!
پرستاره بيچاره با دهن نيمه باز نگاش مى كرد! واقعا كه بعضى ها شرمو كنار گذاشتن!
سودا زير لب يه چيزايى مى گفت كه نمى فهميدم چين!
بى خيال زنه زدم به بازوش كه دادش رفت هوا!
پرستاره چرخيد سمت سودا: اى بابا! شما چتونه؟!
سودا خنديد: شرمنده! حواسم نبود!
و يه چشم غره به من رفت!
خنديدم و به شوخى گفتم: خب خانوم عاشق! شام چى خوردين؟!
سودا سعى كرد بحثو عوض كنه: رها زنگ زده به تيرداد واسه فردا شب دعوتش كرده!
خندم آروم آروم جمع شد!
سودا با ديدن حالتم خنديد: رها كرمش گرفته! حالا بگو ببينم چرا نرفتى خونه ى تيرداد؟! اصلا مامان پيرى چيا مى گفت؟! راسى من شنيدم از مامان بزرگم مىشه دى ان اى گرفت! ها؟!
- اگه مى شدم من نمى تونستم!
- وا! چرا؟!
همه چيزو واسش تعريف كردم! دستمو گرفت تو دستش: ناراحت نباش هونامى!
بعد با حرص ادامه داد: فكر نمى كردم تيرداد اينقدر ظاهر بين باشه! واقعا پيش خودش چى فكر كرده؟! اصلا اون كه تو خارج بزرگ شده بايد به اين چيزا عادت داشته باشه كه دو تا جنس مخالف با هم راحت باشن!
- مهم نيست سودا! اصلا مهم نيست كه كى در موردم چى فكر مى كنه! از اين به بعد مى خوام فقط واسه خودم زندگى كنم! خود خودم!
سرشو تكون داد: حالا كى مى رى عمارت؟! جون من منم با خودت ببر! خيلى دوست دارم اونجا رو ببينم!
- امجد كه مى گفت چيز زيادى ازش نمونده! حالا بايد ديد! باغش كه به قول ارميا خوف انگيز بود!
با شنيدن اسم ارميا يه لحظه ساكت شد و بعد سريع گفت: ولى من كه دوست دارم ببينمش! آدرسشو يادته؟!
- دقيقا نه! چون شب بود خوب نفهميدم از كدوم سمت رفتيم! ولى از امجد مى گيرم!
- حالا كى بريم؟!
متعجب گفتم: تو چرا اينقدر گير دادى به اين عمارت؟!
خنديد: مى خوام واسه خودم اونجا يه قبر بخرم!
- بى مزه!
پرستاره از اتاق رفت بيرون و زنه هم ديگه سر و صدا نكرد و خوابيد! ظاهرا پرستاره بهش آرام بخش تزريق كرده بود!
- سودا با اين دست شكسته ت مى تونى فردا بياى مهمونى؟!
- من رو به موتم باشم ميام! ولى دكتر گفت فردا مرخصى!
- خب استراحت كه بايد بكنى!
- برو بابا من فردا نوبت آرايشگاه دارم! صبح بايد برم تاتو ابرو...
چشامو گرد كردم: ديوونه صبح كه اينجايى! بعدشم مگه تا چند روز كه پيشونى ت زخم مى شه! اصلا ابروهاى خودت مگه چشونه؟!
- خب بعد از اينجا مى رم ديگه! مهم نيست اونجا همه خودى ن! بعدشم زخما خيلى كمن! من بار اولم نيست مى رم كه! ديگه پوستم مثل قبل حساس نيست!
- سودا بزار ابروهاى خودت باشن! ببين الآن دراومدن چقدر خوشگلن!
- من ازشون خوشم نمياد!
نفسمو با حرص دادم بيرون! وقتى خودش اينجورى دوست داشت ديگه من چيكار مى تونستم بكنم؟!
- حالا به مامانت خبر دادى تصادف كردى؟!
- نه بابا! اون خودش درگير ننه شه! اصلا خبرم بدم مگه مياد؟!
- گمشو سودا! بيچاره خاله شيدا كه خيلى مهربونه!
- تو كه راست مى گى!
اون شب كلى با سودا حرف زديم! آخرشم بجاى اينكه اون خسته بشه من خسته شدم و خوابم برد!
صبح همون طور كه سودا گفت از بيمارستان مرخص شد! همون دكتر ديشبى با يه پرستار تو اتاق بودن!
دكتره برگ ترخيصشو با همون اخمش امضا كرد: خانوم مراقب دستتون باشين... دو هفته ديگه بياين واسه باز شدن گچ!
سودا لباشو جمع كرده بود... معلوم بود داره از دست اين دكتره حرص مى خوره! خنده م گرفته بود!
اومد از رو تخت پاشه كه پاش پيچ خورد و افتاد رو دست شكسته ش و صداى دادش تو اتاق پيچيد!
دكتره همچين عصبانى شده بود كه من جاى سودا ازش ترسيدم...
دكتره: خانوم با اين وضع مى خواين از دستتون مراقبت كنيد؟!
سودا با بد اخلاقى گفت: به خودم مربطوه چه بلايى سر دستم ميارم!
دكتره شونه بالا انداخت: پس به من مربوط نيست دستتون كى خوب بشه!
بعد يه نگاه به سودا كه بهش چاقو مى زدى ازش خون نمى اومد انداخت! انگار خوشش مى اومد سر به سرش بزاره...
دست سودا رو گرفتم و كمكش كردم...
دكتره يه لبخند زد: روز خوش خانوم!
و از اتاق زد بيرون! پرستاره هم كه من نفهميدم چه نقشى رو ايفا مى كرد باهاش رفت بيرون!

به محض بيرون رفتنش سودا شروع كرد: مرتيكه همچين حرف مى زنه انگار من ارث باباشو خوردم! شيطونه مى گه...
همون لحظه در باز شد و دكتره با اخم اومد تو: مشكلى پيش اومده خانوم؟!
سودا به تته پته افتاد: نه... يعنى... چيزه... خب...
خنديدم: نه آقاى دكتر! حالش مسائد نيست هذيون مى گه! شما بفرمائيد!
سودا چپ چپ نگام كرد و دكتره با خنده رفت بيرون!
يه تاكسى گرفتيم و رفتيم خونه ى سودا! ماشينشو فرستاده بودن پاركينگ و از اونجا به تعمير گاه! ظاهرا مقصر راننده اى بود كه سودا باهاش تصادف كرده بود! اما سودا همون موقع قبل از رسيدن ما رضايت داده بود!
سودا كليد و داد بهم و من درو باز كردم! كمكش كردم و باهم رفتيم تو اتاقش... همون موقع گوشيم زنگ خورد!
رها بود! وقتى بهش گفتم سودا تصادف كرده گفت كه سريع مى ياد و كلى هم واسم غر زد كه چرا همون ديشب بهش نگفتم!
سودا: به اون چرا گفتى بياد؟! اون خودش الآن هزار تا كار داره!
- اوه! چه با ملاحظه شدى! مطمئنى سرت نشكسته!
- مسخره من بخاطر خودم مى گم! الآن مگه مى زاره من برم آرايشگاه!
- آها! بگو پس قضيه چيه!
- بهش بگو بياد آرايشگاه خانوم شهابى! ماهم بريم اونجا!
بعد با كمک هم لباساشو عوض كرديم و باز تاكسى گرفتيم و رفتيم آرايشگاه! خدايا با اين دست شكسته هم ول نمى كنه كه!
خانوم شهابى با ديدن سودا اظهار تاسف كرد! ولى از برق چشاش معلوم بود كه خوشحاله كه ما اينقدر زودبه زود مى ريم پيشش...
سودا روى يه صندلى نشست و خانوم شهابى پيشونى شو با الكل ضد عفونى كرد! ابروها شو كامل تيغ زد و بعدش دوباره ضد عفونى ش كرد!
يه چيزى شبيه به غلط گير يا ماژيک زد به برق و به سرش ه سوزن زد و توش يه كم جوهر ريخت!
كنجكاو نگاش مى كردم! واسم جالب بود! اون دستگاهى كه اسمشو نمى دونستم رو زد جاى ابروهاى سودا... همونطور روى پوستش مى كشيد و دستشو كه تكون مى داد از همون قسمت خون كمى مى اومد! فكمو دادم جلو! به نظرم خيلى دردناک اومد! البته اگه بى حسش نمى كرد!
خيلى زود هر دو ابروشو تاتو كرد! بعدشم خون سرشو كه خيلى كم بود پاک كرد و گفت: سودا جان ديگه خودت مى دونى تا سه روز نبايد بهش آب بخوره! حواستم باشه عفونت نكنه!
سودا سرشو تكون داد و دستشو گرفت به پيشونى ش! البته بهش دست نزد! انگار از همون فاصله كه دستش رو هوا بود مى خواست روى پيشونى شو مالش بده بلكه يه كم از دردش كم بشه! آخه بگو تو كه اينقدر درد مى كشى چرا اين كارا رو مى كنى؟!
خانم شهابى در حالى كه اون سوزنو مى انداخت تو سطل زباله گفت: عزيزم لباتم...
سودا سريع گفت: نه نه! اون خيلى درد داره...
خانم شهابى خنديد: خب... كار ديگه اى ندارى؟!
سودا: چرا! موهام... فقط يه سشوار بكشين...
خانم شهابى سرشو تكون داد و مشغول شد! حوصله م داشت سر مى رفت! رها همون موقع اومد! با ديدن سودا خنديد و سر تكون داد: يعنى حال مى كنم با اين روحيه ت...
سودا: تو چرا اومدى؟! مگه وقت آرايشگاه ندارى؟!
- چرا... همين جا وقت دارم!
زبونمو گرفتم بين دندونام! حالا انگار اين شهر به اين بزرگى فقط همين يه آرايشگاه رو داره... والا!
رها هم نشست زير دست يه دختره و اون مشغول آرايش صورتش شد! منم كه بوق...
رها همونطور كه نگاش به آينه بود و دختره خم شده بود رو صورتش گفت: تو چرا بيكارى؟! تو هم يه دستى به سر و روت بكش ديگه!
- من واسه چى؟! من كه قرار نيست بيام!
رها سريع دست دختره رو زد كنار: چى؟! تو خيلى بيجا مى كنى! واسه عروسى م كه...
حرفشو ادامه نداد: عروسى ت چى؟!
رها: هونام بخدا بخواى لج كنى لج مى كنما!
- من حوصله ى اون تيرداد و عسل و سمرو ندارم...
رها دوباره نشست سر جاش: گمشو... اتفاقا بخاطر همونا بايد بياى! ديگه م حرف نباشه!
پوفى كردم كه خانوم شهابى يه نفر ديگه رو فرستاد سر وقت من! يه زنه كه روى يه صندلى نشسته بود داشت با يه دختره بحث مى كرد كه خانوم شهابى سودا رو ول كرد و رفت سر وقتش...
خلاصه كه هر سه تامون با هم آماده شديم! موهاى منو بالاى سرم جمع كرده بودن و پايينش فر دار شده بود! البته مهم نبود مدلش چيه چون من به هر حال شال مى زاشتم!
چون موهامو محكم كشيده بودن چشام هم كشيده تر به نظر مى اومد! آرايش خيلى ساده اى هم داشتم كه زياد به چشم نمى اومد!
سودا م آرايش تيره داشت كه به چشماى مشكى ش مى اومد! با موهاى صاف و لخت مشكى كه دور شونه ش ريخته بود!
و رها... رها اونقدر خوشگل شده بود كه مطمئن بودم دل على رو غوغا مى كنه! چشماى طوسى ش با موهاى قهوه اى رنگش كه خيلى قشنگ درست شده بود يه تركيب جالب داشت!
هر سه تامون با ماشين رها رفتيم خونه شون!
- بچه ها من كه لباس بر نداشتم!
رها: الآن ديگه بى خيال لباس شو! من يه دست بهت مى دم بپوش! اين كه فلج شده تو بايد كمكم كنى...
دلم واسه پاپى تنگ شده بود! خدا كنه گشنه ش نشه! سگ بيچاره م!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#2
رها جلوى خونه شون نگه داشت! يه خونه ى دو طبقه با يه حياط بزرگ! درو با ريموت باز كرد و ماشينو برد تو پاركينگ! به سودا كمک كردم پياده شه!
رفتيم سمت در ورودى كه على اومد استقبالمون! عسلم كنارش واستاده بود!
سودا زير لب غر زد: نمى شد اين عفريته نمى اومد؟!
خنده مو جمع كردم...
على با ديدن رها صورتشو بوسيد و رنگ دونه هاى صورت رها فعال شد! آخى نازى! چه خجالتى!
عسل طبق معمول سودا رو رو هوا بوسيد: سلام سودا جون! اى واى چرا دستتو گچ گرفتى؟!
سودا زير لب غر زد: مى خواستم ببينم تو چقدر فضولى!
بعد با صداى بلند و يه لحن مسخره گفت: فكر كنم شكسته!
عسل الكى خنديد: خدا بدنده! خوش اومدى!
سودا يه لبخند زد كه از نظر من دهن كجى بود: ممنون عسل جون! دوست پسرت... اوه شرمنده... نامزدت از خارج اومد؟!
رنگ از رخ عسل پريد... على هم با يه پوزخند نگاش مى كرد! رها دستشو دور كمر على حلقه كرد و مجبورش كرد داخل بشه!
مى خواست سودا و عسلو تنها بزاره! مى دونست سودا اگه لازم بشه از زبون نيش دارش استفاده مى كنه!
عسل روشو كرد طرف من! حالا نوبت من رسيده بود كه بهم زخم زبون بزنه: تو هم دعوت بودى هونام جون؟! فكر مى كردم ديگه تو مهمونى ها نمياى!
با آرامش خنديدم: نه عزيزم! آدم با حرفاى بى ارزش كه از اجتماع دورى نمى كنه!
عسل: آهان!
بعد جلوتر از ما رفت تو! سودا بهم چشمكى زد و باهم داخل شديم... هنوز مهمونا نيومده بودن! درواقع تعداد كمى تو خونه بودن!
هر سه تامون رفتيم تو آشپزخونه! عسل هم اومد...
- رها ديشب چه خبر بود زنگ زدم هى مى خنديدى؟!
همونطور كه با دقت ميوه ها رو تو ظرف شيشه اى مى چيد با عشق گفت: قلقلكم مى داد!
- نصف شبى بازى تون گرفته بود!
سودا يه گاز به يه خيار زد: انقدر بازى خوبيه! مخصوصا واسه زوجاى جوون!
رها: وای من نقطه ضعفم قلقلکی بودنمه... علی هر وقت بخواد اذیتم کنه قلقلکم می ده...
سودا لباشو جمع کرد و آروم خندید...
خندیدم: ولی من اصلا قلقلکی نیستم...
عسل که کنارمون نشسته بود قری به سر و گردنش داد: شنیدم حروم زاده ها قلقلکی نیستن... تو هم نیستی هونام جون؟!
خيار سودا بين دهنش و هوا گير كرد و دست رها روى سيبى كه داشت توى ظرف مى ذاشت خشک شد...
ولى من دستمو زدم زير چونه م... امشب بايد انتظار خيلى حرفا رو داشته باشم! حتى بدتر از اينا! پس زل زدم تو چشاى آغشته به مداد و خط چشم و ريمل و سايه ى عسل و گفتم: متاسفانه اينا بخاطر سطح فكر پايين يه عده س... وگرنه ربطى به حلال يا حروم زاده بودن طرف نداره!
سودا يه گاز ديگه به خيارش زد و جويده نجويده گفت: من نمى دونم اين مردم كه سطح فكرشون اينقدر پايينه كى مى خوان يه تكونى به خودشون بدن؟! تو مى دونى عسل جون؟!
رها آروم خنديد و يه شبرنگ كنار سيب گذاشت: سودا تو ناظر باش! هونام تو هم بيا روى سالادا رو تزيين كن!
عسل: اون كه كار من بود!
رها خيلى ريلكس گفت: هونام سليقه ش بهتره!
صورت عسل سرخ شد! سودا با بدجنسى گفت: عسل جون نترس تو هم بيكار نمى مونى! بى زحمت اون كوسن رو از تو هال بيار بده من بزارم پشتم!
عسل يه نگاه به رها و سودا و بعدشم يه نگاه پر از خشم به من انداخت و همون طور كه غر مى زد رفت طرف طبقه ى بالا: انگار من نوكرشونم! از كى يه دختر خيابونى با سليقه شده...
هر سه تامون به حرفاش خنديديم! هرچند دلم نمى خواست اذيتش كنم ولى به خودم نمى تونستم دروغ بگم! دلم داشت خنک مى شد!
رها ظرفاى سالادو گذاشت جلوم: بيا اينا رو خوشگل كن!
- اينا رو بده سودا كه اونجا دكور نباشه! من ژله رو درست مى كنم!
رها قبول كرد و هر سه مون مشغول شديم! على هم رفته بود بيرون خريد كنه! ساعت شيش بود كه همه چيز حاضر و آماده بود! خوشبختانه غذاى اصلى رو از بيرون سفارش داده بودن و به قول سودا بوى روغن سوخته نمى گرفتيم! تموم مدت عسل تو اتاقش بود و بيرون نيومد!
رها: ببين بين اين دوتا از كدوم خوشت مياد؟!
يه نگاه بهشون انداختم! ناخود آگاه نفسى از سر بى حوصلگى دادم بيرون: بازم سرمه اى و مشكى؟!
سودا: سرمه ايه!
رها: نخير مشكى يه!
اين بار به حرف سودا گوش كردم و كت و شلوار سرمه اى رو انتخاب كردم! يه شال همرنگش هم سرم كردم! ساده اما شيک...
سودا يه پيراهن پشت گردنى آبى لَخت پوشيده بود كه با اون دست گچ گرفته ش خنده دار شده بود و رها هم يه تاپ و دامن كوتاه مشكى خوشگل! بهشون نگاه كردم! هيچ وقت عادت نداشتم اين طور باشم! نمى دونم! شايد اگه منم تو موقعيت اونا بودم حتى طرز لباس پوشيدنم هم فرق مى كرد!
كم كم سرو كله ى مهمونا پيدا مى شد!
و سمر هم جز همونا بود! در كمال تعجب تنها اومده بود! رها آروم زد به بازوم: چه پكره! معلومه تيرداد تحويلش نگرفته!
نگاه سمر روى من ثابت موند! سرتا پامو با دقت برانداز كرد!


رها ازم دور شد و به تک تک مهمونا خوش آمد گفت! آرا و نامزدش اومده بودن! با كادو و اظهار تاسف كه واسه عروسى شون نبودن!
نگامو به اطراف چرخوندم! بى اختيار دنبال تيرداد مى گشتم! نمى دونم چرا... اما اونطور كه وانمود كردم از اينكه رها دعوتش كرده بود ناراحت نبودم!
روى يه مبل نشستم! نگاه سمر هنوز روم سنگينى مى كرد! كلافه شده بودم! ولى سعى مى كردم به روى خودم نيارم! تو نگاش كينه نبود! حرص و خشم نبود! فقط و فقط حسرت بود!
دستى به شالم كشيدم! يه آهنگ ملايم در حال پخش بود:

يه عمره كه دلم برات عاشق و بى تابه
بى تو همه دنيا برام مثل سرابه
درياى عشق تو كجاست؟! بى تو دل مردابه
قرامون تو رويا ها كنار مهتابه
تنها وقتى كه شب تو رو كنار من مياره تو خوابه

نگام رفت سمت در... تيرداد با يه سبد گل وارد شد! يه كت و شلوار مشكى كه خيلى بهش مى اومد! كاش اين بارم به حرف رها گوش مى كردم و مشكى مى پوشيدم! يه لحظه به فكر احمقانه م خنديدم! من و تيرداد؟! يه روياى محال...

آى گل لاله...
تو رو داشتن يه خياله
توى فكرم شب و روز صدتا سواله
آرزوهاى محاله
دل ساده خوش خياله

قبل از اينكه متوجه من بشه مسير نگامو عوض كردم! رها و على رفتن جلو و بهش خوش آمد گفتن و رها مثلا راهنمايى ش كرد كه يه جا واسه نشستن پيدا كنه! صاف آوردش كنار من نشوندش!
حالا هم تيرداد خنده ش گرفته بود هم من! سرمو چرخونده بودم و به مهمونا كه دور تا دور سالن نشسته بود و مشغول حرف زدن بودن نگاه مى كردم!
دو تا دختر بچه و يه پسر بچه اومده بودن وسط و با همون آهنگ خودشونو تكون تكون مى دادن!
برخلاف تصورم كه گفتم الآن تيرداد باهام حرف مى زنه لام تا كام هيچى نگفت! انگار كه باهام قهر بود! به جهنم!
مگه من سنگى نبودم؟! مگه من هونام نبودم؟! پس نبايد منتظر حرف زدن كسى باشم!
نگاه سمر كه تو زاويه ى سمت راست ما نشسته بود روى ما ميخ شده بود! بروى خودم نمى آوردم! نه نگاه هاى سمر و نه بى محلى هاى تيردادو...
بلآخره عسل خانوم هم از اتاق دل كندن و اومدن پايين! پيش اولين كسى كه رفت سمر بود! با هم روبوسى كردن و عسل كنار سمر نشست!
پا شدم و رفتم آشپزخونه كه به رها كم ک كنم! من يه ظرف ميوه و رها يه ظرف ديگه برداشت! آرا هم اومد كمكمون! رها رفت سمت ميز آرا اينا و آرا رفت سمت تيرداد! منم رفتم سمت همون زاويه راستى ها!
آروم ظرفو گذاشتم جلوى سمر و عسل و چند نفر ديگه كه نمى شناختمشون! پيش دستى ها رم چيدم رو ميز جلوى هر كدوم...
عسل يه اشاره به سمر كرد و خم شد جلو و پيش دستى و برداشت... درحالى كه پيش دستى آخرو جلوى يه خانوم مى زاشتم با دقت كاراى عسلو زير نظر داشتم!
پيش دستى رو كج كرد كه چاقو از توش افتاد رو سراميكا...
عسل: اى واى هونام جون مى شه اون چاقو رو بردارى؟! فكر كنم ديگه كثيف شده! يكى ديگه ميارى؟!
متعجب بهش نگاه مى كردم!
- خودتون هم مى تونيد بريد و بياريد عسل خانوم...
سرمو برگردوندم و به تيرداد كه پشت سرمون واستاده بود نگاه كردم! ناخودآگاه بهش لبخند زدم! هرچند كه جوابى نگرفتم!
عسل كه انتظار همچين رفتارى رو از تيرداد نداشت رو ترش كرد و هيچى نگفت...
سمر پوزخندى زد: اااا؟! جديدا خيلى ها هواى «اينو» دارن!
با گفتن «اين» به من اشاره كرد! اومدم يه چى بهش بگم كه ديدم سكوتم بدترين جواب واسشه! مثل دفعه ى قبل نزاشتم منو بشكونن! محكم جلوشون ايستادم! بدون اينكه چيزى بگم! بدون اينكه كارى بكنم! با نگام بهشون فهموندم كه حرفاشون واسم اهميتى نداره!
نگاه چند نفرى كه اونجا نشسته بودن به ما بود! تيرداد دست به سينه منتظر بود كه عسل خم شه و چاقو رو برداره!
ولى عسل با پررويى پاشو انداخت رو پاشو روبه من با صداى بلندى كه همه بشنون گفت: هونام جان كت و شلوارت چقدر آشناس... مال رها نيست؟! مارک داره ها! به تن تو نمى خوره!
رنگ نگام داشت از بين مى رفت! انگار هركارى هم كه بكنم يه چيز ديگه واسه اينكه بكوبه تو سرم داره! اصلا نمى فهميدم چرا اينقدر دوست داره كه خردم كنه؟!
بهش خيره بودم...
- نه عسل! اينو من وقتى رفته بودم هلند يه دست واسه رها و يه دستم واسه هونام آوردم...
على بود كه اين حرفو مى زد! تكيه شو از مبل پشت سرش گرفت و يكم به جلو خم شد و منتظر جواب عسل شد! كل سالنو سكوت پر كرده بود و همه به مناظره ى ما گوش مى كردن...
عسل با لحن بدى گفت: سمر راست مى گه ديگه! چرا همه از «اين» طرفدارى مى كنن؟!
اين بار آرمين بود كه جوابشو داد: عسل خانوم بهتره يكم مودبانه تر حرف بزنيد!
تيرداد يه نگاه به آرمين انداخت...
عسل: مگه دروغ مى گم؟! حتما يه دليلى داره ديگه!



على با عصبانيت گفت: عسل؟!
عسل پوزخندى زد و مشغول بازى با ناخناى بلندش شد!
مادرش پا شد و سريع دستشو كشيد و بلندش كرد و بردش سمت پله ها!
با يه لبخند الكى رفتم سمت مبلى كه چند دقيقه ى پيش روش نشسته بودم! نمى دونم چرا اما دلم نمى خواست جوابشو بدم!
فكر مى كردم سكوتم واسش عذاب آوره! و واقعا هم بود! چون هنوز با حرص نگام مى كرد! سودا و رها هردوشون جلوى آشپزخونه خشكشون زده بود! بيچاره رها كه هميشه بخاطر من بايد مهمونى هاش خراب مى شد!
سمر هنوز نگاش بين منو تيرداد مى چرخيد! اينم ديوونه ست!
على رو به جمع گفت: معذرت مى خوام! عسل دلش از يه جاى ديگه پر بود!
بعدشم رفت دنبال مادرش و عسل...
بى توجه به آدمايى كه خيره خيره نگام مى كردن رفتم سمت رها و اونم بهم لبخند زد و با سودا سه تايى رفتيم تو آشپزخونه...
سودا خيلى سعى مى كرد صداشو كنترل كنه: دختره ى عوضى! شيطونه مى گه يه چى بهش بگما...
- بى خيال سودا... مهم نيست! بزار هر طور دوست داره فكر كنه!
رها: دِ آخه از همين زورم مياد... دوست پسرش كارشو ساخته ولش كرده حالا ميخواد خودشو بند كنه به آرمين...
با دهن باز نگاش كردم... اين گفت دوست پسرش...
سودا يه پوزخند زد: پس بگو چرا وقتى آرمين ازت طرفدارى كرد اونطور داغ كرد! دختره ى بى همه چيز...
- بچه ها بى خيال اين حرفا چيه؟!
رها: بخدا راست مى گم! باباى على كلى دعواش كرد و گفت كه آبرومونو بردى! پسره هم قالش گذاشته...
سودا لبشو گزيد تا چيزى نگه...
رها رفت سمت يخچال: اى بابا! على يادش رفته شيرينى ها رو بياره... برم بيارم...
جلوشو گرفتم: تو برو پيش مهمونات! من ميارمشون...
سودا خنديد: منم ناظرم...
رها با خنده سوئيچو بهم داد: تو صندوق عقبه...
از خونه زدم بيرون و رفتم سمت پاركينگ... در صندوقو وا كردم جعبه هاى شيرينى رو آروم گذاشتم رو هم و بلندشون كردم! ولى چهار تا جعبه ى بزرگ بود و مى شد گفت سنگينه! هر چهارتا رو هم نمى تونستم بزارم رو هم چون بهشون فشار مى اومد و له مى شدن... پس بايد دو بار مى رفتم و برمى گشتم! داشتم فكر مى كردم چيكار كنم كه صدايى منو از افكارم كشيد بيرون...
- بزاريد كمكتون كنم...
به آرمين كه اينو گفت نگاه كردم... با لبخند دوتا جعبه رو برداشت و منم اون دوتاى ديگه رو...
- ممنون! خودم مى آوردم...
- اين چه حرفيه؟! بريم...
در صندوقو بستم... رفتيم سمت خونه... به اين فكر مى كردم كه چرا هميشه وقتى من مى خوام يه بارى رو حمل كنم آرمين بايد بياد كمكم؟! مثل دفعه ى قبل تو كتابخونه...
- هونام؟!
سر جام ايستادم... اولين بار بود كه اسممو بدون پسوند «خانوم» صدا مى زد...
آرمين: من هنوز رو پيشنهادم هستم...
چرخيدم سمتش: ببينين آقا آرمين... خودتون مى دونيد كه من مشكلات خاص خودم رو دارم! اگه تا الآن هم نمى دونستين امشب حتما فهميدين...
سريع گفت: اين چيزا اصلا مهم نيست...
آروم خنديدم: ولى واسه من مهمه! هرچند كه اينطور وانمود نكنم!
آرمين: ببين...
ميون حرفش اومدم: ببينين... من سعى مى كنم با عقلم تصميم بگيرم نه احساسم... در واقع از دختراى احساساتى بدم مياد... پس دارم به بعد از اين حرفا فكر مى كنم! چند وقت ديگه كه وقتى خواستين برين يه مهمونى بايد تنتون بلرزه كه ممكنه اين حرفا پيش بياد يا نه... شما سر پيشنهادتون هستين... منم سر حرفم هستم...
و با گفتن اين حرف به راهم ادامه دادم... ولى با ديدن تيرداد كه جلوم ايستاده بود بازم سر جام خشک شدم...
زبونمو گرفتم بين دندونام... اينو ديگه كجاى دلم جا بدم؟!
رها اومد بيرون و بى هوا گفت: هونام پس...
با ديدن ما سه نفر حرفشو نيمه كاره رها كرد... تيرداد يه نگاه به من و يه نگاه به آرمين انداخت...
رها اومد نزديكم و جعبه هاى شيرينى رو از دستم گرفت و آروم روبه آرمين گفت: آقا آرمين آرا دنبالتون مى گشت...
آرمين بدون هيچ حرفى با رها رفت داخل...
منم اومدم برم تو كه تيرداد همونطور كه نگاش به روبرو بود مچ دستمو گرفت و خيلى جدى گفت: تو با من مياى...
عصبانى شدم: يعنى چى؟!
همونطور كه هنوز دستمو گرفته بود رفت سمت ماشينش...
رها دويد و اومد سمتمون و مانتو و كيفمو واسم آورد...
نمى دونستم تيرداد چرا اينطورى مى كنه...
با اين حال مانتومو پوشيدم و باهاش هم قدم شدم! همون موقع ارميا رسيد... ماشينشو پارک كرد و پياده شد و يه نگاه به دست من و تيرداد انداخت و چيزى نگفت! با تيرداد خيلى رسمى سلام و عيلک كرد و همونطور كه با رها خوش و بش مى كرد رفتن تو خونه!
مى خواستم دستمو از تو دست تيرداد بكشم بيرون كه محكم تر از قبل گرفتش... با اخم نگاش كردم: دستمو ول كن...
همونطور كه مى رفت سمت ماشينش منم دنبال خودش مى كشيد: چيه؟! خيلى ناراحتى دستتو گرفتم؟!
همونطور كه تقلا مى كردم گفتم: نه تنها تو... كلا هركى دستمو بگيره من ناراحتم...
با شنيدن اين حرفم آروم دستمو ول كرد و درو ماشينشو واسم باز كرد: سوار شو...



به ماشينش تكيه دادم: تا ندونم مى خواى كجا ببريم سوار نمى شم!
- هونام من كنترل اعصابم دست خودم نيست! سوار شو بهت مى گم...
ابرومو انداختم بالا: نِ... مى... شم... اول بگو كجا مى خواى ببريم؟!
كلافه شصتشو به گوشه ى لبش كشيد: دِ لعنتى مى گم سوارشو، سوار شو ديگه!
وقتى ديدم بحث بى فايده س و اينم عصبانيه ترجيح دادم سوار شم! البته كه ته دلم هم از اين كارم راضى بودم...
درو كه بست نگام به سمر كه جلوى در واستاده بود و بهمون نگاه مى كرد افتاد...
تيردادم سوار شد و راه افتاد...
تكيه مو دادم به در و چرخيدم سمتش: نمى خواى بگى كجا ميريم؟!
خيلى جدى گفت: خونه ى من...
- چى؟! منو گير آوردى؟! دور بزن...
بى اهميت به من رانندگى مى كرد...
- بخدا تو يه چيزيت مى شه ها! ديروز مى گفتى رفتم تحقيق تو محلتون و حرفاى خوبى نشنيدم... امشب مى گى مى ريم خونه ى من؟! يعنى...
ميون حرفم اومد و با صداى بلندى گفت: ساكت شو هونام...
دهنم باز موند و كلمه ها رو گم كردم...
تيرداد به چه حقى سر من داد زد؟! تا اومدم يه چى بهش بگم محكم زد رو ترمز و مثل دفعه ى قبل از تو داشبورد داروهاشو درآورد...
بدون اينكه فكرى از مغزم عبور كنه به كاراش نگاه مى كردم... يه قرص انداخت بالا و تكيه شو داد به پشتى صندلى و چراغاى ماشينو خاموش كرد...
هنوز نگام بهش بود... هرچند تو اون تاريكى فقط يه سايه ازش تو ذهنم بود...
كولر ماشينو روشن كرد...تعجب كردم! هوا كاملا خنک بود...
نفساش منظم بود! انگار كه خوابيده... ولى مى دونستم بيداره...
سكوتمونو شكست... نه با يه صداى غم آلود... نه با يه صداى خسته...
با يه لحن پرسشى گفت: چرا اينقدر دوست دارى عذابم بدى؟!
گيج نگاش كردم: مگه من چيكارت كردم؟!
- خودت بهتر مى دونى!
بعد با يه لحن پر تحكم اضافه كرد: ببين دختر جون... اسمشو هرچى مى خواى بزار، ولى وقتى مال من نباشى مطمئن باش نمى زارم مال كس ديگه اى بشى...
بعد سرشو برگردوند و نگام كرد... حالا ديگه چشام به تاريكى عادت كرده بود و خوب مى ديدمش...
- من ملک نيستم كه مالِ كسى بشم... اينو خوب بفهم...
خنديد: شعاراى تكرارى!
مثل خودش گفتم: ببين پسر جون... اسمشو هرچى مى خواى بزار، شعار... حرف... تكرار... هرچى! ولى اينم مطمئن باش كه وقتى مال تو نشدم مال هيچ كس ديگه اى هم نمى شم!
محكم تر از قبل ادامه دادم: من هونامم! به اين راحتيا جلوى كسى كم نميارم! همونى م كه بدون لالايى مادرش شباشو صبح كرده! همون دخترى كه تا حالا از شرف خودش دفاع كرده! پس «مال» نيستم! الآنم منو برسون خونه!
چند لحظه سكوت كردم و دوباره گفتم: اين كولرم خاموش كن يخ زدم...
- سرما عمر ام اسى ها رو زياد مى كنه...
گنگ نگاش كردم! منظورشو نفهميدم! خب به من چه؟!
شونه اى بالا انداختم... اين بييچاره هم تقصيرى نداره... اين قرصا رو مى خوره قاطى مى كنه ديگه!
تيرداد كولرو خاموش كرد و راه افتاد...
جلوى خونه نگه داشت... تا خواستم پياده شم دستمو گرفت... به دستامون نگاه كردم! اين بار بدون اينكه من چيزى بگم دستمو ول كرد...
نگاشو دوخت به جاده: نزار اوضاع از اينى كه هست خراب تر بشه...
اين بار به من نگاه كرد و ادامه داد: با من لج بازى نكن هونام...
بهش سخت نگرفتم! معلوم بود حالش خوش نيست...
درو باز كردم و پياده شدم... يه ماشين شاسى بلند سفيد با سرعت از كنارم رد شد! پروردگارا! مردم ديوونه شدن!
داشتم مى رفتم سمت ساختمون كه يه صدايى شنيدم...
- پيس... پيس... پيس،پيس...
خنده م گرفت... ولى برنگشتم و سعى كردم اخم كنم...
- خوشگله؟!
لا اله الا الله...
اومدم برم تو كه مچ دستمو گرفت! اى خدا! چرا امشب همه گير دادن به دست من؟! تيز نگاش كردم... ولى از رو نرفت! همون پسرى بود كه ديشب ديدمش! همون واحد روبرويى يه!
نفس عميقى كشيدم! كارم در اومده از اين به بعد!
دستمو با خشم كشيدم بيرون...
خنديد: چته بابا؟! خب بگو دستمو ول كن!
- مگه حيوونا حرف آدم مى فهمن كه بگم؟!
از عصبانيت سرخ شد... دستش رفت بالا كه رو صورت من بياد پايين كه روى هوا ثابت موند...
به تيرداد كه دستشو گرفته بود نگاه كردم! حالا اينم امشب واسه من قهرمان شده! مگه پسره جرات داشت دست رو من بلند كنه؟! يكى مى زد دوتا مى خورد...
يه نگاه به تيرداد انداخت: تو ديگه كى هستى؟! مشترى شى؟!
تيرداد يقه شو گرفت و هولش داد عقب: دهنتو ببند عوضى!
- آها! مى شناسمت! چند بار ديدم اومدى خونه ش...
تيرداد يه سيلى زد بهش: حرف دهنتو بفهم آشغال...
پسره كه جرى تر شده بود با تيرداد دست به يقه شد...

ترسيدم و رفتم سمتشون... ولى مثل اين دختر لوسا هى جيغ جيغ نكردم! سعى كردم جداشون كنم ولى مگه تيرداد ول مى كرد؟! افتاده بود رو پسره و هى مى زدش...
مجبور شدم داد بزنم...
- تيـــــــــــــرداد؟!
دست از زدن كشيد و به من نگاه كرد! پسره هم از همين فرصت كوتاه استفاده كرد و از زير دستش فرار كرد...
چشامو بستم و نفس عميقى كشيدم...
چشامو باز كردم... به رگ گردن تيرداد كه متورم شده بود نگاه كردم... بدون اينكه به من نگاه كنه گفت: مياى خونه ى من!
رفتم سمت ساختمون: برو بابا...
ولى اون نه تنها نرفت! بلكه دنبالم اومد و باهام سوار آسانسور شد! بهش نگاه كردم! كراواتش شل شده بود و لباسش بهم ريخته بود... اما هيچ بلايى سر، سرو صورش نيومده بود!
از آسانسور پياده شدم...
درو باز كردم و رفتم تو! اولين كارى كه كردم اين بود كه برم سراغ پاپى! رفتم تو اتاق كه سريع پريد بغلم!
خنديدم و انداختمش پايين! خدا رو شكر كه واسش يكم غذا گذاشته بودم... انگار حسابى گشنه ش بود چون مرتب مى خواست صورتمو ليس بزنه كه منم دور گرفته بودمش و ناكام مى زاشتمش...
انداختمش رو تخت... همون موقع گوشيم زنگ خورد... متعجب به شماره ى سمر نگاه كردم...
با ترديد جواب دادم: الو...
بدون هيچ مكثى تند گفت: بيا به اين آدرسى كه مى گم... به هيچ كسم نگو... شنيدى؟!
بى خيال گفتم: اونوقت من چرا بايد بيام؟!
- اگه نياى يه عمر شرمنده ى وجدانت مى شى!
تعجب كردم! سمر چيكارم داشت كه مى گفت شرمنده ى وجدانم مى شم؟!
عصبى و بلند بلند خنديد: بستگى به خودت داره كى بياى!
و خنده هاش تبديل به گريه شد... بعدشم صداى بوق اشغال تو گوشم پيچيد...
سريع از اتاق زدم بيرون...
تا اومدم دهن باز كنم و چيزى به تيرداد بگم صداى سمر تو گوشم پيچيد: به هيچ كسم نگو...
تيرداد: چيزى مى خواستى بگى؟!
- ها؟! نه... يعنى... آره... تو امشب پاپى رو با خودت ببر... بهش غذا هم بده! من بايد برم پيش سودا...
اخم كرد: سودا كه مهمونيه...
- نه نه! الآن بهم زنگ زد گفت برم پيشش... مامانش نيست خودشم دستش شكسته...
همون موقع واسم اس ام اس اومد...
تيرداد: خيله خب بيا من مى رسونمت!
- نه نه! هنوز اول شبه! تاكسى مى گيرم...
اخمش غليظ تر شد: لازم نكرده!
اى بابا! حالا اينو چطورى بپيچونم؟! همه ى خواهشمو ريختم تو صدام: ترو خدا... بى خيال... مى خوام يكم تنها باشم...
نمى دونم تو چشام چى ديد كه با اين كه مى دونستم قانع نشده اما كوتاه اومد...
سريع قبل از اينكه پشيمون بشه به آژانس زنگ زدم! اس ام اسو باز كردم...
از طرف سمر بود... آدرس بود!
نمى دونم چرا اما دلم شور مى زد! ترديد داشتم كه به تيرداد بگم يا نه؟!
تا زمانى كه تاكسى برسه تيرداد با نگاش داشت منو موشكافى مى كرد... حسابى كلافه و سردرگم شده بودم... صداى زنگ اف اف منو از ترديد بيرون آورد و سريع كيفمو برداشتم و زدم بيرون!
سوار تاكسى شدم و آدرسو بهش دادم!
- آقا لطفا عجله كن!
- خانوم چه خبره؟! 120 تا تميز دارم مى رم!
- تند تر برين خواهشا!
مرده سرى تكون داد و چيزى نگفت! اما سرعتشم زياد نكرد!
نيم ساعت بعد جلوى يه خونه ى ويلايى بزرگ نگه داشت! مثل همه ى خونه هاى بالا شهرى و مثل همه ى خونه هايى كه اين مدت ديده بودم!
چون خيلى عجله داشتم بيشتر از اين محو زيبايى خونه نشدم و دويدم سمت در كه نيمه باز بود...
با ترديد بازش كردم داخل شدم! سكوت تو كل خونه پيچيده بود... همه ى چراغاى خونه خاموش بودن...
گوشى مو درآوردم و با نور كمى كه داشتم رفتم سمت ساختمون...
از حياط نسبتا بزرگى رد شدم و با چند تا پله به يه در چوبى بزرگ و خوشگل رسيدم... در باز بود...
آروم هولش دادم كه كاملا باز شد! با ترديد از يه راهروى كوچي ک رد شدم...
ولى نه... نتونستم از راهرو رد بشم... چون يه چيزى مانع شده بود... يه جسم... سرمو بلند كردم! دو پاى معلق رو به روم بود... سرمو بيشتر بردم بالا!
سر سمر بود كه به دار آويخته شده بود...



نمى دونم چرا؟! دليلش چى بود؟!
اما مبهوت نشدم! از حال نرفتم و جيغ نزدم!
تهى شدم! خالى از همه چيز! همه ى احساسات و مبهم و گنگم! چشامو براى يه لحظه بستم! اش ک آروم از گوشه ى چشمم چكيد پايين! دختر سنگى داشت ذره ذره آب مى شد!!!
با دستاى لرزونم روى ديوار دنبال كليد برق گشتم!
پيداش نكردم!
هق هق كردم! دستمو بازم چرخوندم!
پيداش كردم!
كليدو زدم! همه جا روشن شد! سمر جلوم تاب مى خورد... با دوتا دستام جلوى دهنمو گرفتم! هنوز داشتم گريه مى كردم... چرا اينجورى شده بودم؟!
به سمر نزدي ک شدم... ضربه ى آرومى به پاش زدم... بى جون رو هوا تكون مى خورد! جسم سنگينش راحت تاب مى خورد!
يه قدم رفتم عقب... فكمو از بس جلو نگه داشته بودم درد مى كرد! صداى زنگ موبايلم باعث شد جيغ خفيفى از سر ترس بكشم! تازه داشتم مى ترسيدم! ترسو با همه ى اجزاى بدنم حس مى كردم! ترس از چى؟! از جنازه اى كه جلوم آويزون بود و تكون مى خورد؟!
فقط تونستم كيفمو بردارم...
عقب عقب و تند تند رفتم سمت درو از خونه زدم بيرون! گوشى م هنوز زنگ مى خورد... اهميتى ندادم! توى حياط مى دويدم! پام گرفت به يه سنگ كه تو تاريكى نمى ديدمش! ولى قبل از اينكه بيفتم خودمو نگه داشتم و به دويدنم ادامه دادم! هر طورى كه بود مى خواستم از اونجا فرار كنم!
از اون خونه اى كه سكوت توش فرياد مى كرد! سكوت... سكوت مرگ بار... حالا معنى شو درک مى كردم! تازه مى فهميدم سايه ى مرگ چيه؟! حس مى كردم همون اطرافه و اين بار مى خواد روى جسم من فرود بياد!
از اون خونه زدم بيرون و دويدم سمت خيابون اصلى!
بى هوا رفتم وسط خيابون...
يه ماشين با بوق كشدارى از كنارم رد شد و راننده ش يه چيزى گفت كه تو اون لحظه واسم هيچ اهميتى نداشت!
وسط خيابون واستاده بودم! روى خط سفيد وسط جاده! يه خط بلند! مثل سرنوشت ماها! بلند... و اين خطا گاهى بريده مى شدن... مثل عمر آدما! مثل عمر سمر...
با ياد آورى دوباره ى سمر بغض بدى به گلوم چنگ بست! اونقدر بد كه حس مى كردم مى خواد نفسمو بگيره! و اين حس اونقدر عذاب آور بود كه منو ياد همون سايه ى مرگ مى انداخت!
خودمو به اون ور خيابون رسوندم... هنوز گوشيم زنگ مى خورد... اهميتى ندادم! چون ديروقت نبود ماشيناى زيادى از اون اطراف رد مى شدن! يه تاكسى جلوم نگه داشت!
با دستاى لرزونم در ماشينو باز كردم و نشستم! گوشى م هنوز زنگ مى خورد... اهميتى ندادم!
راننده: كجا برم خانوم؟!
سكوت...
- خانوم؟!
به خودم اومدم! من كجا بودم؟! اين جا چيكار مى كردم؟! بين اين آدماى غريبه؟! بالا شهرى ها؟! هونام چاقو كش و شمال شهر؟! من خونه م پايين شهره! مستاجر حاجى م!
- برو (...)
از آينه متعجب نگام كرد... اين همه تفاوت قابل در ک نبود! از كجا مى خوام به كجا برم؟! گوشى م هنوز زنگ مى خورد... اهميتى ندادم!
با به حركت در اومدن ماشين چشامو براى لحظاتى بستم! پاهاى سمر جلوم تاب مى خوردن!
چشامو سريع باز كردم! حالا ديگه پاهاى معلقى نبود كه جلوم تاب بخوره! جاده بود و ماشيناى رنگا رنگ!
ديگه پاهاى سمر نبود كه جلوم تكون تكون بخوره! ولى صداى پر از خنده ى عصبى ش تو گوشم بود كه مى گفت: اگه نياى يه عمر شرمنده ى وجدانت مى شى!
دستامو گذاشتم رو گوشام! بازم صدا مى اومد! خنده هاى سمر... بوق ماشينا! صداى سوت پليس...
گوشى م هنوز زنگ مى خورد... اهميتى ندادم!
دستام رو گوشام بود ولى همه ى صداها رو مى شنيدم!
- خانوم نمى خواين گوشى تونو جواب بدين؟!
گنگ نگاش كردم! معنى حرفشو در ک نكردم...
راننده: اى بابا! شما انگار حالت خوش نيستا! گوشى تو جواب بده نيم ساعته داره زنگ مى خوره...
گيج به گوشى م كه هنوز زنگ مى خورد نگاه كردم! بدون اينكه بخوام، به اسمى كه روى موبايلم بود خيره شده بودم... تيرداد...
جواب ندادم! ريجكت كردم و بعدشم گوشى مو خاموش كردم و گذاشتمش تو جيبم...
راننده لُنگشو كشيد به گردنش: امون از جووناى اين دور و زمونه!
چه جمله ى آشنايى! اين روزا همه مى گفتن! ولى كسى بود كه معنى شو در ک كنه؟!


تموم مدتى كه تو راه بوديم به سمر فكر مى كردم! چرا خودكشى كرد؟! يعنى اينقدر نا اميد بود؟! تيرداد مى گفت قبلا هم خودكشى كرده! مى گفت يه مدت افسردگى گرفته بود و زير نظر روان پزشک بوده... مى گفت سمر مريضه... آره... اون مريض بود! ديوونه بود... چرا به من زنگ زد؟!
با پشت دست اشكامو پاک كردم... چرا به من زنگ زد؟! مى خواست منم ديوونه بشم! خدايا نه! چندتا دردو تحمل كنم؟!
سرمو به چپ و راست تكون دادم... سمر ديوونه بود... نگاهِ هميشه پوچ... ديوونه بود! هميشه بى تفاوت... ديوونه بود!
راننده: خانوم از كدوم ور برم؟!
- بپيچ سمت راست... همين جا نگه دار...
نگه داشت! پياده شدم!
راننده: خانوم كرايه ى ما چى شد؟!
- صبر كن از تو خونه بيارم...
و كيفمو برداشتم و رفتم سمت در... گيج بودم! كيفمو باز كردم! كيف پولم توش بود! ولى نديدمش! ديدم! ولى نفهميدم!
دنبال كليد گشتم! پيداش كردم! چرا در باز نمى شه؟!
- تو اينجا چيكار مى كنى دختره ى خيره سر؟!
زن حاجى بود...
- اومدم خونه ديگه...
داد زد: اومدى خونه؟! يا اومدى دزدى؟! آى مردم...
به ثانيه نكشيد كه همه جمع شدن تو كوچه...
- حاجى كجاست؟! چرا كليدارو عوض كرده؟!
اومد سمتم كه چنگ بزنه به صورتم! قدرت اينكه جلوشو بگيرم نداشتم! خواست شالمو بكشه كه دستمو محكم به شالم گرفتم...
تو روم جيغ زد: كليدا رو عوض كرده؟! فكر كردى اينجورى گيج بازى دربيارى حرفات باورم مى شه ج... خانوم؟! اومدى دزدى؟! بى مروت لا اقل مى زاشتى مردم بخوابن بعد...
حاجى و پسرش اومدن بيرون...
همه جمع شده بودن! تكرار لحظه ها!
شب آخر... من و رها و سودا... وسايلم دم در بود... توهين... تهمت... فحش... بدو بيراه...
باهم رفتيم... از اين محله ى مزخرف... دور شدم... از اين آدماى كوتاه فكر...
چرا برگشتم؟! برگشتم كه به عقب برگردم؟! ولى مى شد؟! من ديگه با اين قماش كارى نداشتم!
گيج بودم... زن حاجى جيغ مى زد كه دزد گرفته... آروم آروم رفتم سمت تاكسى! درو باز كردم...
راننده متعجب به زن حاجى نگاه مى كرد! مى خواست بياد دنبالم و بهم چنگ بندازه كه درو بستم!
راننده سريع حركت كرد...
- خانوم ما رو گير آوردى؟!
- برو قيطريه...
- اى بابا... به چشم...
و در سكوت مشغول رانندگى شد...
جلوى خونه ى تيرداد نگه داشت! اين بار ديگه گيج نبودم! هوشيار هوشيار! كرايه رو حساب كردم و پياده شدم!
جلوى در ايستادم! زنگ درو زدم... بدون لحظه اى مكث باز شد... داخل شدم و رفتم سمت در وردى! تيرداد سريع اومد بيرون... با ديدن سر و وضع من سر جاش خش ک شد...
سوئيچ دستش بود... انگار كه مى خواست بره بيرون... شايدم از بيرون اومده بود...
بين در واستاده بود... بايد بهش مى گفتم؟! مى گفتم كه سمر خودشو حلق آويز كرده؟!
نه! نمى خواستم بگم! مى خواستم فراموش كنم! دلم مى خواست تيرداد بغلم كنه و همه چيزو تو آغوشش به فراموشى بسپرم...
آره... دلم مى خواست بغلم كنه! با احساس... كه بهش احساس بدم! احساس يه دختر بى پناه...
بهش نياز داشتم! خيلى زياد...
هنوز بين در ايستاده بودو نگام مى كرد...
رفتم جلو... بدون اينكه بهش بگم از جلوى در بره كنار مى خواستم برم تو... و اين فقط يه بهونه بود... بهونه واسه اينكه خودمو بندازم تو بغلش... ولى تيرداد دستشو گرفته بود به درو مانع از داخل شدنم شده بود...
سرمو انداختم پايين... زمزمه كردم: برو كنار...
- مى خواى بياى تو؟!
- آره...
- نيا...
سرمو گرفتم بالا و تو چشاش نگاه كردم: چرا؟!
- اگه امشب اومدى ديگه نمى زارم برى!
گيج و گنگ نگاش كردم! منظورشو درک نمى كردم... دستمو گرفت و با خشونت خاصى منو كشيد تو و با يه حركت تكيه م داد به ديوار...
بهم نزديک شد... فاصله مون اونقدر كم بود كه گرماى تنشو رو خودم حس مى كردم...
دستشو به شالم نزديک كرد... ولى بين راه پشيمون شد... كليد برقى كه كنارمون بودو زد و چراغاى هال خاموش شدن! ولى نور كمى از اون طرف سالن مى اومد...
سرشو انداخت پايين... به زمين خيره شد و با صداى لرزونى گفت: هونام امشب برو... واقعا برو پيش سودا...
گيج گفتم: چرا؟!
سرشو بلند كرد...
اين بار دستشو به گوشه ى شالم كشيد...
آروم و بى صدا خنديد: آخه تو چرا اينقدر خنگى دختر؟!

حتى تو خنديدنش هم غم بود!
خنگ بودم؟! نبودم! ولى داشتم مى شدم! داشتم ديوونه مى شدم!
- تيرداد؟!
چشاشو بست! نفس عميقى كشيد: جون تيرداد؟!
قلبم نلرزيد! ديگه قلبم نمى لرزيد! چون خيلى گرفته بود! و غمگين!
هنوز تو همون حالت بوديم... بهش نگاه كردم! تو چشاش غم بود! غصه بود! يه دنيا! شايدم بيشتر از من! ولى مى خواست مخفى شون كنه!
با صداى گرفته اى گفت: چ ى مى خواستى بگى؟!
بغض كردم: بغلم كن...
متعجب نگام كرد... از جاش تكون نخورد...
بغضم تركيد: بغلم كن لعنتى!
به هق هق افتادم... سرمو پايين گرفته بودم و گريه مى كردم... واسه اينكه تيرداد بغلم كنه گريه نمى كردم! گريه مى كردم چون مى ترسيدم باورم نكنه!
توى اين چند روز چقدر دردو تحمل كرده بودم؟! هميشه از دخترايى كه تا تقى به توقى مى خوره گريه مى كنن بدم مى اومد! اما حالا خودم اونقدر شكننده شده بودم كه با يه اشاره اشكم جارى مى شد!
خدايا اين روزاى عذاب آور كى تموم مى شن؟! مگه من چقدر گنجايش دارم؟!
هنوز جلوم وايساده بود! از خودم بدم مى اومد! يعنى اينقدر بى ارزش بودم كه نمى خواست بغلم كنه؟! كه سفت بگيرتم و نزاره كس ديگه اى بهم دست بزنه؟! يعنى واقعا نجس بودم كه بهم دست نمى زد؟!
اجازه ى بيشتر فكر كردنو بهم نداد!
دستاشو دور بدنم حلقه كرد!
رها شدم!
تو آغوشش!
سبک شدم!
تو آغوشش!
دستشو نوازش گونه پشتم كشيد و زير گوشم با يه صداى غم آلود زمزمه كرد: گريه كن عزيزم! بزار خالى بشى! اون ديوونه چه بلايى سرت آورده؟! كاش بهم مى گفتى هونام! اگه مى گفتى نمى زاشتم برى!
متعجب شدم از حرفاش... سرمو از رو شونه ش بلند كردم و بهش خيره شدم... دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و بهم نگاه كرد: رفتى پيش سمر نه؟!
بهت زده شدم! و دوباره گيج! تيرداد مى دونست؟!
گريه م شدت گرفت! نمى دونم چرا اين اشكا ولم نمى كردن! هونامى كه هيچوقت پيش كسى گريه نمى كرد حالا اينطور شكسته بود؟! چرا؟! به خاطر خودكشى يه نفر ديگه؟!
محكم تر از قبل بغلم كرد و منو به خودش فشرد... ولى آروم نشدم... يه دستشو برد زير زانوهام و يه دست ديگه شو برد پشت گردنم و با يه حركت از زمين جدام كرد و بردم سمت يه كاناپه!
غمگين بودم! غمگين بود! آروم راه مى رفت! انگار كه عضله هاش طاقت حركت كردن نداشتن!
خوابوندم و خم شد رو صورتم... با آرامش بهم لبخند زد! ولى چشاش غم داشت! انگار كه اونم از مرگ سمر ناراحت بود... دلم نمى خواست ازش چيزى بپرسم! مى خواستم براى لحظات كوتاهى هم كه شده فراموش كنم!
از جاش پا شد و رفت تو آشپزخونه... با يه قرص و يه ليوان آب برگشت و به خوردم داد...
ليوانو از دستم گرفت و با دستاى لرزونى گذاشت رو ميز... همونطور كه آروم پشت دستمو نوازش مى كرد زمزمه كرد: خوبى؟!
چشامو يه بار بستم و باز كردم كه يعنى آره!
رفت و رو مبل روبه روم نشست...
چند دقيقه اى تو سكوت گذشت!
به ليوان آبى كه روى ميز ِ بينمون قرار داشت خيره شدم و آروم صداش زدم: تيرداد؟!
جوابى نداد...
دوباره صداش زدم: تيرداد؟!
سرشو به پشتى مبل تكيه داده بود و نگاش به سقف بود...
تكون نمى خورد...
ترسيدم... پا شدم و سرجام نشستم... صداش زدم: تيرداد؟!
سريع رفتم طرفش... داشت مى لرزيد... اونقدر شديد كه حس مى كردم الان از روى مبل مى افته...
هراسون شده بودم و هى صداش مى زدم! به دستاش دست زدم! تنش داغ بود! تشنج كرده بود؟!
صداش تو مغزم پيچيد: سرما عمر ام اسى ها رو زياد مى كنه!
سريع ليوان آبى رو كه واسم آورده بود پاشيدم رو صورتش... اونقدر هول شده بودم كه حتى فكر نمى كردم شايد اين كارم اوضاع رو خراب تر كنه!
به بازوش چنگ زدم! تنش هنوزم داغ بود... مونده بودم چيكار كنم؟! دستاشو ماساژ دادم...


چشاشو بسته بود... يه چيزايى زير لب مى گفت... سرمو بردم نزديک تر: من حالم خوب مى شه! نگران... نباش... الان خوب مى شم!
من كه داغون بودم! حال تيردادم داشت داغون ترم مى كرد! ديگه گريه نمى كردم! ولى دلم داشت از دهنم در مى اومد! طاقت يه اتفاق بد ديگه رو نداشتم!
آروم بازوهاشو ماساژ مى دادم! واسم مهم نبود نامحرمه! هرچى نبود پسر عموم بود! پسر عمو؟! ناتنى بود؟! نمى دونم! هر چى كه بود... هر طورى كه بود... سالم... بيمار... دوستش داشتم!
آروم شده بود... ديگه نمى لرزيد... ولى چشاش هنوز بسته بود و تنش يكم داغ بود...
پا شدم برم واسش آب بيارم كه دستمو آروم گرفت! هنوز بى جون بود! ولى نسبت به قبل بهتر بود! چقدر از اين بيمارى بدم مياد! هميشه فكر مى كردم ام اسى ها بايد رو ويلچر بشينن! ولى تيرداد... هر چى كه بود... سر پا بود...
اگه نبود چى؟! اگه اونم كور يا فلج بود؟! بازم دوستش داشتم؟! آره داشتم! داشتم؟! ندارم؟! نمى دونم! پس هونام سنگى چى؟!
با خودم درگير بودم...
دستم هنوز تو دستش بود... با لبخند نگام كرد: كجا مى رى؟!
- مى رم واست آب بيارم...
پوزخند زد: دلت واسم مى سوزه؟!
خدايا! تيرداد به چى فكر مى كرد؟! گيج و منگ نگاش كردم! قفل كرده بودم...
- تيرداد...
- هونام...
هر دومون هم زمان همديگه رو صدا زديم...
- بگو...
تيرداد: آب نمى خوام! پيشم بمون...
به روش لبخند زدم و پايين پاش نشستم... دلم مى خواست سرمو بزارم رو پاهاش... ولى مردد بودم! يه لحظه فكر كردم من با چه رويى گفتم كه بغلم كنه؟!
تيرداد: به چى فكر مى كنى؟!
- هيچى... از كجا فهميدى من رفتم پيش سمر؟!
آه عميقى كشيد و گفت: رفتارت خيلى مشكو ک بود... شماره ى سودا رو داشتم...
نگاش كردم: از كجا آورده بودى؟!
- ارميا...
- فكر مى كردم باهم قهرين...
تيز نگام كرد: چرا اين فكرو كردى؟!
- خب... خب رفتارتون با هم سرد شده و ديشب... ديشب...
- ديشب چى؟!
سعى كردم بحثو عوض كنم! حالا كه فكر مى كنم مى بينم اين چند روز چقدر سوتفاهم واسه همه پيش اومده بود...
تيرداد كه جوابى ازم نگرفت ادامه داد: زنگ زدم به سودا و ازش درمورد تو پرسيدم! يكم دست پاچه شد و آخرش گفت تو پيشش نيستى و هنوز مهمونيه... همون موقع بود كه پدر سمر بهم زنگ زد و...
تو چشام خيره شد...
بغض كرده بودم: چرا اين كارو كرد؟!
- فشاراى عصبى گاهى باعث...
حرفشو نيمه كاره رها كرد... ترس وجودمو پر كرد... يعنى... تيردادم؟!
سريع مثل برق از جام پا شدم و داد زدم: چى مى گى؟!
اين بار سعى نكرد دستمو بگيره: همه شون نه هونام... سمر سابقه شو داشته... ببين... اون... يه جورايى مغزش مختل شده بود...
سعى كردم حرفاشو باور كنم... در واقع راه ديگه اى نداشتم...
آروم كنارش روى مبل نشستم...
خسته بودم... دراز كشيدم و سرمو گذاشتم رو پاش... آروم شدم... هيچ حركتى نمى كرد...
شالم ديگه افتاده بود... و موهاى لختم روى پاش پريشون شده بود...
همين برام بس بود... مهم نبود نوازشم كنه يا نه... دوست داشتم پيشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتياج داشتم...
آروم روى موهام دست كشيد...
نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد...
و اين آرامش واسم يه دنيا مى ارزيد...
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#3
حتى تو خنديدنش هم غم بود! خنگ بودم؟! نبودم! ولى داشتم مى شدم! داشتم ديوونه مى شدم!
- تيرداد؟! چشاشو بست! نفس عميقى كشيد: جون تيرداد؟!
قلبم نلرزيد! ديگه قلبم نمى لرزيد! چون خيلى گرفته بود! و غمگين!
هنوز تو همون حالت بوديم... بهش نگاه كردم! تو چشاش غم بود! غصه بود! يه دنيا! شايدم بيشتر از من! ولى مى خواست مخفى شون كنه! با صداى گرفته اى گفت: چى مى خواستى بگى؟! بغض كردم: بغلم كن...
متعجب نگام كرد... از جاش تكون نخورد...
بغضم تركيد: بغلم كن لعنتى!
به هق هق افتادم... سرمو پايين گرفته بودم و گريه مى كردم... واسه اينكه تيرداد بغلم كنه گريه نمى كردم! گريه مى كردم چون مى ترسيدم باورم نكنه!
توى اين چند روز چقدر دردو تحمل كرده بودم؟! هميشه از دخترايى كه تا تقى به توقى مى خوره گريه مى كنن بدم مى اومد! اما حالا خودم اونقدر شكننده شده بودم كه با يه اشاره اشكم جارى مى شد!
خدايا اين روزاى عذاب آور كى تموم مى شن؟! مگه من چقدر گنجايش دارم؟!
هنوز جلوم وايساده بود! از خودم بدم مى اومد! يعنى اينقدر بى ارزش بودم كه نمى خواست بغلم كنه؟! كه سفت بگيرتم و نزاره كس ديگه اى بهم دست بزنه؟! يعنى واقعا نجس بودم كه بهم دست نمى زد؟!
اجازه ى بيشتر فكر كردنو بهم نداد!
دستاشو دور بدنم حلقه كرد!
رها شدم!
تو آغوشش!
سبک شدم!
تو آغوشش!
دستشو نوازش گونه پشتم كشيد و زير گوشم با يه صداى غم آلود زمزمه كرد: گريه كن عزيزم! بزار خالى بشى! اون ديوونه چه بلايى سرت آورده؟! كاش بهم مى گفتى هونام! اگه مى گفتى نمى زاشتم برى!
متعجب شدم از حرفاش... سرمو از رو شونه ش بلند كردم و بهش خيره شدم... دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و بهم نگاه كرد: رفتى پيش سمر نه؟!
بهت زده شدم! و دوباره گيج! تيرداد مى دونست؟!
گريه م شدت گرفت! نمى دونم چرا اين اشكا ولم نمى كردن! هونامى كه هيچوقت پيش كسى گريه نمى كرد حالا اينطور شكسته بود؟! چرا؟! به خاطر خودكشى يه نفر ديگه؟!
محكم تر از قبل بغلم كرد و منو به خودش فشرد... ولى آروم نشدم... يه دستشو برد زير زانوهام و يه دست ديگه شو برد پشت گردنم و با يه حركت از زمين جدام كرد و بردم سمت يه كاناپه!
غمگين بودم! غمگين بود! آروم راه مى رفت! انگار كه عضله هاش طاقت حركت كردن نداشتن!
خوابوندم و خم شد رو صورتم... با آرامش بهم لبخند زد! ولى چشاش غم داشت! انگار كه اونم از مرگ سمر ناراحت بود... دلم نمى خواست ازش چيزى بپرسم! مى خواستم براى لحظات كوتاهى هم كه شده فراموش كنم!
از جاش پا شد و رفت تو آشپزخونه... با يه قرص و يه ليوان آب برگشت و به خوردم داد...
ليوانو از دستم گرفت و با دستاى لرزونى گذاشت رو ميز... همونطور كه آروم پشت دستمو نوازش مى كرد زمزمه كرد: خوبى؟!
چشامو يه بار بستم و باز كردم كه يعنى آره!
رفت و رو مبل روبه روم نشست...
چند دقيقه اى تو سكوت گذشت!
به ليوان آبى كه روى ميز ِ بينمون قرار داشت خيره شدم و آروم صداش زدم: تيرداد؟!
جوابى نداد...
دوباره صداش زدم: تيرداد؟!
سرشو به پشتى مبل تكيه داده بود و نگاش به سقف بود...
تكون نمى خورد...
ترسيدم... پا شدم و سرجام نشستم... صداش زدم: تيرداد؟!
سريع رفتم طرفش... داشت مى لرزيد... اونقدر شديد كه حس مى كردم الان از روى مبل مى افته...
هراسون شده بودم و هى صداش مى زدم! به دستاش دست زدم! تنش داغ بود! تشنج كرده بود؟!
صداش تو مغزم پيچيد: سرما عمر ام اسى ها رو زياد مى كنه!
سريع ليوان آبى رو كه واسم آورده بود پاشيدم رو صورتش... اونقدر هول شده بودم كه حتى فكر نمى كردم شايد اين كارم اوضاع رو خراب تر كنه! به بازوش چنگ زدم! تنش هنوزم داغ بود... مونده بودم چيكار كنم؟! دستاشو ماساژ دادم...

چشاشو بسته بود... يه چيزايى زير لب مى گفت... سرمو بردم نزديک تر: من حالم خوب مى شه! نگران... نباش... الان خوب مى شم!
من كه داغون بودم! حال تيردادم داشت داغون ترم مى كرد! ديگه گريه نمى كردم! ولى دلم داشت از دهنم در مى اومد! طاقت يه اتفاق بد ديگه رو نداشتم!
آروم بازوهاشو ماساژ مى دادم! واسم مهم نبود نامحرمه! هرچى نبود پسر عموم بود! پسر عمو؟! ناتنى بود؟! نمى دونم! هر چى كه بود... هر طورى كه بود... سالم... بيمار... دوستش داشتم!
آروم شده بود... ديگه نمى لرزيد... ولى چشاش هنوز بسته بود و تنش يكم داغ بود...
پا شدم برم واسش آب بيارم كه دستمو آروم گرفت! هنوز بى جون بود! ولى نسبت به قبل بهتر بود! چقدر از اين بيمارى بدم مياد! هميشه فكر مى كردم ام اسى ها بايد رو ويلچر بشينن! ولى تيرداد... هر چى كه بود... سر پا بود...
اگه نبود چى؟! اگه اونم كور يا فلج بود؟! بازم دوستش داشتم؟! آره داشتم! داشتم؟! ندارم؟! نمى دونم! پس هونام سنگى چى؟!
با خودم درگير بودم...
دستم هنوز تو دستش بود... با لبخند نگام كرد: كجا مى رى؟!
- مى رم واست آب بيارم...
پوزخند زد: دلت واسم مى سوزه؟!
خدايا! تيرداد به چى فكر مى كرد؟! گيج و منگ نگاش كردم! قفل كرده بودم...
- تيرداد...
- هونام...
هر دومون هم زمان همديگه رو صدا زديم...
- بگو...
تيرداد: آب نمى خوام! پيشم بمون...
به روش لبخند زدم و پايين پاش نشستم... دلم مى خواست سرمو بزارم رو پاهاش... ولى مردد بودم! يه لحظه فكر كردم من با چه رويى گفتم كه بغلم كنه؟!
تيرداد: به چى فكر مى كنى؟!
- هيچى... از كجا فهميدى من رفتم پيش سمر؟!
آه عميقى كشيد و گفت: رفتارت خيلى مشكوک بود... شماره ى سودا رو داشتم...
نگاش كردم: از كجا آورده بودى؟!
- ارميا...
- فكر مى كردم باهم قهرين...
تيز نگام كرد: چرا اين فكرو كردى؟!
- خب... خب رفتارتون با هم سرد شده و ديشب... ديشب...
- ديشب چى؟!
سعى كردم بحثو عوض كنم! حالا كه فكر مى كنم مى بينم اين چند روز چقدر سوتفاهم واسه همه پيش اومده بود...
تيرداد كه جوابى ازم نگرفت ادامه داد: زنگ زدم به سودا و ازش درمورد تو پرسيدم! يكم دست پاچه شد و آخرش گفت تو پيشش نيستى و هنوز مهمونيه... همون موقع بود كه پدر سمر بهم زنگ زد و...
تو چشام خيره شد...
بغض كرده بودم: چرا اين كارو كرد؟!
- فشاراى عصبى گاهى باعث...
حرفشو نيمه كاره رها كرد... ترس وجودمو پر كرد... يعنى... تيردادم؟!
سريع مثل برق از جام پا شدم و داد زدم: چى مى گى؟!
اين بار سعى نكرد دستمو بگيره: همه شون نه هونام... سمر سابقه شو داشته... ببين... اون... يه جورايى مغزش مختل شده بود...
سعى كردم حرفاشو باور كنم... در واقع راه ديگه اى نداشتم...
آروم كنارش روى مبل نشستم...
خسته بودم... دراز كشيدم و سرمو گذاشتم رو پاش... آروم شدم... هيچ حركتى نمى كرد...
شالم ديگه افتاده بود... و موهاى لختم روى پاش پريشون شده بود...
همين برام بس بود... مهم نبود نوازشم كنه يا نه... دوست داشتم پيشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتياج داشتم...
آروم روى موهام دست كشيد...
نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد...
و اين آرامش واسم يه دنيا مى ارزيد...

چشامو براى لحظاتى بستم! اونم آروم روى سرم دست مى كشيد... همين... بيشتر نه... حدشو مى دونست... داشت آروم آروم پيش مى رفت...
مى دونست الان فقط به محبتش احتياج دارم... مى دونست خراب شدم... داغون شدم...
مى دونست يه دختر... هر چه قدر هم كه محكم باشه دختره... قويه... به اين راحتيا نمى شكنه... اما گاهى هم شكننده مى شه... حالا هر طور هم كه بخواد قوى باشه... باز يه دختره... با همون ظرافت دخترانه ش...
چشامو بسته بودم و اون توى موهام دست مى كشيد... اما حس مى كردم كه حواسش اصلا به من نيست و تو فكره...
- تيرداد؟!
جوابى نداد... ترسيدم نكنه باز مشكلى واسش پيش اومده... تا اومدم پا شم كه گفت: نترس... زنده م...
سرشو آورد پايين و بهم نگاه كرد... به روش لبخند زدم...
تيرداد: چى مى خواستى بگى؟!
- واسم در مورد ام اس بگو...
قهقه ى بلندى سر داد... از اون قهقه ها كه از صدتا هق هق بدتره...
- چيه؟! مى خواى ببينى كِى خودمو از سقف آويزون مى كنم؟
اخم كردم: چرت و پرت نگو...
چشاشو يه بار بست و باز كرد: چيو مى خواى بدونى؟! اين كه هر بار چه دردى رو تحمل مى كنم؟
- نه! اين كه گفتى سرما واسه ام اسى ها خوبه ولى شب عروسى رها اينا... وقتى حالت بد شد! بعد اومدى تو ماشينو بخارى رو روشن كردى...
خنديد: تو چقدر دقيقى دختر... چون سردم شده بود! ببين... ماها گاهى به سرما و گاهى به گرما حساسيم... ولى بيشتر به گرما... بستگى به خود شخص داره... ام اس هيچ چيز پيش بينى شده اى نداره.... روزاى آفتابى و زير آفتاب داغ تابستون موندن واسمون خيلى مضره...
كنجكاو گفتم: كيا ام اس مى گيرن؟
نيشخندى زد: نترس! واگير دار نيست!
عصبى گفتم: مى شه اينقدر مسخره بازى درنيارى؟!
انگشتشو گذاشت رو لبام: هيشش... هيچى نگو... بزار يه امشبو بدون فكر كردن به مشكلات به صبح برسونيم...
- اما...
بروم لبخند زد... خم شد رو صورتم... اونقدر كه گرمى نفساى داغش به صورتم مى خورد... سعى كردم به اين فكر نكنم كه داغى دستاش و نفساش به خاطر حرارت بالاى تنشه... سعى كردم فكر نكنم چون بيماره تنش داغه...
به اين فكر كردم كه چون دوستم داره دستاش به نظرم گرمه... آره... دلم مى خواست اينطورى فكر كنم...
تو چشماى هم خيره شده بوديم... چشماى قهوه اى ش... برق نگاهش كه حس مى كردم از بين رفته... شايد بهش خيره شده بودم تا دنبال نگاه شيطونش بگردم... ولى تو نگاش هيچ شيطنتى نبود... خواهش بود... و تمنا...
و من... من...
من چى؟! بهش احتياج داشتم... هميشه از خودم دفاع كرده بودم و اجازه نداده بودم هيچ مردى بهم دست بزنه... حتى سعى مى كردم باهاشون دست ندم... ولى تيرداد... تيرداد...
باهام چيكار كرده بود كه بدون هيچ حس بدى سرمو رو پاهاش گذاشته بودم؟! چيكار كرده بود كه بدون اينكه به اتفاقايى كه ممكن بود بيفتن فكر كنم تو چشماش خيره شده بودم؟!
صورتش دقيقا روبروى صورتم بود و فاصله مون به بندى بسته بود... نا خودآگاه چشامو بستم...
يه لحظه... و بعدش...
چشمامو باز كردم...
تيرداد نفسشو داد بيرون و دستشو آروم كشيد گوشه ى لبم ... دقيقا همون طور كه مى كشيد گوشه ى لب خودش... گيج شدم...
آروم سرشو برد عقب: متاسفم...
متاسفه؟! براى چى؟! اون كه كارى نكرد...
بى اختيار دستمو بردم سمت صورتش... آروم انگشتمو كشيدم گوشه ى لبش... دقيقا مثل خودش...
چشاشو بست...
آروم لبشو چسبوند به انگشتم و نرم بوسيدش... حس كردم تن منم داره مثل تيرداد داغ مى شه!
لبامو تكون دادم: براى چى؟!
با صداى گرفته اى گفت: تو پاكى هونام... خيلى پاكى... اونقدر زياد كه نمى تونم به خودم اجازه بدم بيشتر از اين بهت نزديک بشم...
اينو گفت و نفسشو داد بيرون... و دوباره سرشو تكيه داد به پشتى مبل...
حس اينكه پسم زده باشه بهم دست نداده بود! برعكس حس مى كردم واسم ارزش قائل شده... بهم بها داده... مثل يه شى گرون قيمت... ولى نه... من كه يه شى نبودم... قيمت هم نداشتم...
واسش هر چى كه بودم... ثابت كرده بود كه بيشتر از اينا مى ارزم... بيشتر از اين كه هنوز حرف دل منو نشنيده بخواد ببوستم! منو نبوسيد! چون هنوز از احساسم مطمئن نشده! و همين واسه من يه دنيا مى ارزيد...
شايد اگه منو مى بوسيد جلوشو نمى گرفتم... اما...
از اين كارش خيلى بيشتر خوشم اومد...
آروم سرمو از رو پاش بلند كردم و كنارش نشستم...
دستشو برد پشتم و سرمو گذاشت رو شونه ش... خودمو بيشتر تو آغوشش جا دادم... حالا كه يه مأمن امن پيدا كرده بودم نمى خواستم از دستش بدم...
تيرداد مال من بود... بايد مى بود...
بايد؟! اما سمر...

با ياد آورى سمر دوباره همون بغض بد به گلوم چنگ بست... نا خود آگاه به بازوى تيرداد چنگ زدم...
روى سرمو نرم بوسيد: برو بخواب... خسته اى...
نگاش كردم... مى تونستم؟! مى تونستم ازش دل بكنم؟!
سرمو تكون دادم... امشب چه بلايى سرم اومده بود؟!
شايد تا حالا بروز نمى دادم كه چقدر دوستش دارم! چون يه نفر بينمون بود! سمر!
ولى حالا...
حالا كه نبود...
- تيرداد؟!
- جونم؟!
حالا كه آروم تر شده بودم شيرينى اين حرفشو حس مى كردم...
- نكنه... نكنه خودكشى سمرو...
پر ابهام نگام كرد... آب دهنمو قورت دادم... ادامه دادم: بندازن گردن من...
با آرامش لبخند زد... با انگشت اشاره ش آروم پشت گوشم دست كشيد... از گوشم به پايين گردنم...
- پزشكى قانونى همه چيزو مشخص مى كنه... نمى خواد نگران باشى... برو بخواب...
حواسم پرت شده بود... تو اون لحظه ها ديگه واسم مهم نبود كه سمر هست يا نه... مهم نبود كه من يه دختر نامشروعم... حواسم به اينكه توى خيابوناى پايين شهر بزرگ شده بودم نبود...
حواسم فقط و فقط به تيرداد بود... به چشماش كه توش گم شده بودم...
ولى اون نمى خواست بيشتر از اين پيش بره... آروم دستشو از روى گردنم برداشت... چشماشو يه بار بست و باز كرد: برو بخواب...
نفس عميقى كشيدم و با اينكه مى دونستم امشب تا صبح خوابم نمى بره كيفمو از گوشه ى ديوار برداشتم و با شب بخير كوتاهى ازش دور شدم...
رفتم سمت راه پله... همون گوى بزرگ پايين نرده ها... پوزخندى زدم و روش دستى كشيدم و رفتم بالا...
تا در اتاقو باز كردم پاپى كه رو تخت خوابش برده بود با صداى باز شدن در سريع از خواب پريد و با ديدن من دويد سمتم...
لبخند بى جونى زدم و از تو كيفم يه قرص برداشتم و از تو جلد درش آوردم و انداختم بالا...
مى دونستم تاثيرى نداره... يكى ديگه هم خوردم...
و بدون اينكه لباسمو عوض كنم روى تخت دراز كشيدم! پاپى هم اومد كنارم و دراز كشيد...
قرصا خيلى زودتر از اونى كه فكرشو مى كردم تاثير گذاشتن و خيلى زود خوابم برد...
مى خنديد... بلند بلند...
داد زدم: نخند لعنتى... نخند...
گوشامو گرفتم... پاهاش جلوى چشمم تاب مى خورد و با صداى بلندى مى خنديد... اونقدر بلند كه حس مى كردم دارم كر مى شم...
- اگه نياى يه عمر شرمنده ى وجدانت مى شى!
و دوباره خنده هاى بلند و عصبى ش...
- نخند... ديوونه... ديوونه...
يهو طناب دارش كنده مى شه... مى افته جلوى پام... با ترس يه قدم مى رم عقب... ولى اون بلند مى شه... با همون طناب كه هنوز دور گردنشه...
چشماش سرخه... سرخه سرخ...
مياد طرفم... جيغ مى زنم و مى رم عقب تر... مى خورم به در... بهم نزديک تر ميشه...
صورتش مثل گچ سفيده: من ديوونه نيستم... ديوونه نيستم...
دستاى سردشو گذاشت رو گلوم... بدنش سرد و يخ بود... داشت خفه م مى كرد...
يه دفعه گلومو ول مى كنه و سيلى محكمى به صورتم ميزنه...
با حس دردى توى صورتم از خواب پريدم... تيرداد با نگرانى بهم خيره شده بود... سريع دستمو گذاشتم رو گلوم... نفس نفس مى زدم...
اين بار دستمو بردم رو صورتم گذاشتم... صورتم خيس بود... انگار كه روم آب پاشيده باشن...
گونه م خيلى مى سوخت...
تيرداد دستشو گذاشت رو دستم كه روى صورتم بود: آروم باش... كابوس ديدى!
- صورتم... مى سوزه...
- من بهت سيلى زدم... هر كارى كردم از خواب بيدار نشدى! متاسفم...
نفس عميقى كشيدم... دستشو از رو دستم برداشت و يه ليوان آب بهم داد: سعى كن بهش فكر نكنى...
اون از كجا فهميده بود من چه خوابى ديدم؟ تا ته ليوانو سر كشيدم...
ليوان خالى رو ازم گرفت و گذاشت روى پا تختى...
- جيغ زدم؟
سرشو تكون داد: آره... ولى من نشنيدم...
گيج تر از اونى بودم كه بپرسم اگه نشنيدى چطور فهميدى و اومدى پيشم؟
- متاسفم...
- نباش...
دستمو گرفت تو دستش... انگار كه چند ساعت قبل كارهام دست خودم نبود... حالا نمى خواستم بهم دست بزنه... اما قبل از اينكه خودم دستمو بكشم بيرون دستمو ول كرد...
به روش لبخند زدم... بخاطر اينكه دركم مى كرد ممنونش بودم...
همون طور كه از جاش پا مى شد به پاپى كه ساكت به ما نگاه مى كرد اشاره كرد: پاپى خيلى سرو صدا راه انداخته بود... ظاهرا جيغ كوتاهى زدى كه پاپى بيدار شده بود و اينجورى پارس مى كرد...
لبخند زدم و دستى به سر پاپى كشيدم... تيرداد نزديک در بود... نگامو به ساعت دوختم...
توى تاريک و روشن اتاق فهميدم كه ساعت پنج صبحه...

دستشو گذاشت رو دستگيره...
- تيرداد؟!
برگشت و نگام كرد...
- من ديگه خوابم نمى بره... اگه مى خواى... مى تونى...
حرفمو نيمه كاره گذاشتم... بروم لبخند زد: بهتره اين چند ساعت كه به صبح مونده هم بخوابى...
منظورشو نفهميدم...
گنگ نگاش كردم... بدون هيچ حرفى از اتاق رفت بيرون...

***

صداى جيغى توى گوشم ... طرف صداى پارس بلند پاپى و بعد از اونم صداى خنده ى رها و سودا باعث شد وحشت زده روى تخت بشينم...
چند بار نفس عميق كشيدم...
يه نگاه به هر دوشون كه دلشونو گرفته بودن و مى خنديدن انداختم و با عصبانيت افتادم دنبالشون...
- خاک تو سرتون اين چه وضعشه؟
هر دوشون با صداى بلند مى خنديدن...
سودا: هر كارى كرديم بيدار نشدى! رها گفت در گوشت داد بزنيم...
- اصلا شما كى اومدين؟! از كجا مى دونستين اينجام؟!
سودا: زنگ زديم به اون وا مونده جواب ندادى! نگران توئه بى لياقت شديم و زنگ زديم به تيرى جون گفت اينجايى!
رها: نيم ساعته بالا سرت نشستيما! تيرداد درو واسمون باز كرد...
اونقدر عصبانى بودم كه مطمئن بودم اگه يه كلمه ى ديگه حرف بزنم از دستم ناراحت مى شن! پس ترجيح دادم سكوت كنم!
نفس عميقى كشيدم و رفتم سمت در... تا درو باز كردم تيردادو جلوم ديدم...
صامت فقط نگاش كردم...
به روم لبخند زد: صبح بخير خانومى...
لبام آروم آروم از هم باز شد و يه لبخند كمرنگ روشون نقش بست...
تيرداد: صداى جيغ اومد ترسيدم... اومدم پشت در كه ديدم دارين مى خندين...
دستشو كشيد به صورتم و موهامو كه جلوى صورتم پخش شده بود و داد پشت گوشم... تازه يادم اومد شال نزاشتم...
با خجالت اومدم برگردم تو اتاق كه فهميد و سريع گفت: من مى رم بيرون... چند جا كار دارم...
همون لحظه در اتاق يهو باز شد و سودا پريد بيرون: هونـــ...
با ديدن تيرداد سريع گفت: واى ببخشيد... و مثل احمق ها برگشت تو و درو بست...
خنده م گرفت...
تيردادم لبخند كمرنگى زد و گفت: مواظب خودت باش...
و رفت... نمى خواستم ازش بپرسم مى ره پيش سمر يا نه... نمى خواستم بپرسم تكليفم چيه... نمى خواستم اون لحظه هاى خوب تموم شن...
تيرداد كه رفت برگشتم تو اتاق... رها و سودا دست به سينه جلوم واستاده بودن و مى خنديدن... البته سودا دست راستش خود به خود رو زاويه ى نود درجه بود...
رها به شيطونى گفت: چى بهم مى گفتين كلک؟!
عوض اينكه با خنده سر به سرشون بزارم خواستم بهشون بگم ديشب چه اتفاقى افتاده كه پشيمون شدم...
دليلى نداشت روز اونا رو خراب كنم...
سودا: چرا يهو پكر شدى؟!
براى عوض كردن بحث دنبال يه سوژه بودم...
پاپى پريد تو بغلم...
سودا با دست چپش از دستم گرفتش: بيا بغل خاله... واست شكلات خريدم...
رها خودشو پرت كرد رو تخت كنارم و ولو شد...
رها: واى از خشتگى جون تو تنم نيست...
سودا در حالى كه شكلاتو به پاپى مى داد گفت: ديشب خيلى...
رها خنديد: كوفت...
بعد يهو از جاش پريد: واى هونام...
با ترس و تعجب نگاش كردم...
رها كوبيد رو پيشونى م: ديوونه... امروز كنكور داشتى...
پوزخند زدم... تنها چيزى كه واسم مهم نبود همين بود...
سودا خنديد: بازم مثل هر سال پول بى زبون من رفت...
خودمم خنديدم... هر سال سودا دفترچه رو واسم مى خريد و اصرار داشت كه تو كنكور شركت كنم و من از زيرش در مى رفتم... ولى امسال تصميم داشتم شركت كنم كه اونم اينطورى شد...
رها خنديد: حال اينا رو بى خيال... امروز برنامه مون چيه؟
سودا با هيجان و بى حواس يهو پاپى رو انداخت كه حيوونى زوزه ش در اومد...
رها: كشتى زبون بسته رو...
سودا: اين زبونش بسته س؟ زبون داره به اين درازى...
بعد يه اندازه رو تا آرنجش نشون داد...
رها سرشو تكون داد: بيچاره ارميا چطورى مى خواد با تو بسازه؟! خلج!
سودا ساكت نگاش كرد... بعد آروم سرشو تكون داد و رو به من گفت: هونام... بريم عمارت؟!
رها با ذوق گفت: واى آره... منم دلم مى خواد ببينمش... آدرسشو يادته؟!
يكم فكر كردم: آره تقريبا يادمه...
رها: پس بزن بريم...
پا شديم و آماده شديم... دلم مى خواست باهاشون برم... تا مثل هميشه وقتى با هميم غمامو يادم بره...
با رها و سودا و البته پاپى از خونه زديم بيرون...

سوار ماشين رها شديم... خدا رو شكر كه سودا از رانندگى افتاده بود وگرنه تا وقتى كه برسيم بايد صلوات مى داديم... هرچند كه رها هم دست كمى از سودا نداشت...
سودا يه سى دى از تو داشبورد برداشت و گذاشت تو پخش و صداشو تا ته برد بالا...
چند لحظه نگذشته بود كه دستشو برد جلو و تو همون حال كه يه فحش بالاى هيجده به يه شخص مجهول كه احتمالا خواننده بود، مى داد آهنگو عوضش كرد...
تا نزديكى هاى باغ همين كارو تكرار كرد و نزاشت ما يه چيزى گوش كنيم...
سر يه دوراهى بوديم... رها يه چيزى گفت كه بخاطر صداى بلند آهنگ نشنيدم...
رها سر سودا كه پاپى رو تو هوا تكون مى داد تا برقصه داد زد... طورى كه اين بار شنيدم: يه دقيقه اون بى صاحابو كم كن...
بعد خودش پخشو خاموش كرد...
سودا: مرض دارى؟! مگه نمى بينى داره مى رقصه؟!
رها سرشو به تاسف تكون داد: هونام از كدوم طرف برم؟!
يه نگاه به دوراهى انداختم...
سعى كردم اون شبو به ياد بيارم... ولى هرچى فكر كردم به خاطر تاريک بودن هوا هيچى يادم نيومد...
سودا يه نگاه به اطراف انداخت: ببينم اين اطراف موجود زنده اى هم پيدا مى شه؟!
رها: خيلى از شهر دوره... مى گم نيک نامى جد و آبادت عجب جايى هم زندگى مى كردنا...
خنديدم: كوفت...
رها: حالا از كدوم طرف بريم؟!
سودا: از يه طرف برو ديگه!
رها شونه اى بالا انداخت و گفت: مى گن راست بهتره... بريم سمت راست...
بعد پيچيد تو جاده ى خاكى و باريكى كه روبه رومون بود... از اينجا به بعد خاكى بود... به خودم كه همچين حافظه اى داشتم لعنت فرستادم!
سودا: حالا چرا راست؟!
رها: شنيدم تو افسانه ها مى گن هميشه سمت راستو انتخاب كنيد!
- مزخرفه!
رها شونه شو انداخت بالا: حالا فعلا كه ما اومديم اين ور...
بيست دقيقه اى بود كه تو همون جاده بى هدف جلو مى رفتيم...
سودا: من مى گم بياين برگرديم... اينجا يه جورايى يه...
رها: راستشو بگم؟! منم كم كم دارم مى ترسم! آخه هيچكى اينجا نيست!
- امجد مى گفت خيلى وقته كسى اينجا زندگى نمى كنه! مى گفت بعد از جنگ ديگه اون عمارتم چيز زيادى ازش نمونده!
رها: والا ما اينجا فقط خار و خاشاک ديديم! عمارتى در كار نيست!
سودا: بچه ها بياين برگرديم! رها دور بزن...
رها نگه داشت...
من و سودا بهش خيره شديم...
رها: چطورى دور بزنم؟!
تازه متوجه اطرافمون شديم... همه ش بوته هاى خاردار بود كه روى برگاشون پر از خاک بود... يه جاده ى باريک و خاكى كه هيچ راهى واسه دور زدن نداشت...
سودا كوبيد رو شيشه: لعنتى... اينجا گير كرديم...
رها: هوى! چته بابا؟! شيشه س ها! ضد گلوله نيست كه...
خنديدم: سودا الآن دارى جو مى دى؟!
سودا بى توجه به حرف رها خنديد: آخه تو فيلما ديدم تو موقعيتاى حساس از اين حرفا مى زنن... بعد دختره گوشى شو از تو جيبش درمياره و مى گه...
همونطور كه اينا رو مى گفت گوشى شم درآورد و يه نگاه بهش انداخت: من آنتن ندارم...
رها خنديد: بعدش چى مى گه؟!
پاپى چسبيد به شيشه...
سودا: من آنتن ندارم...
- اينو كه گفتى! دختره بعدش چى مى گه؟!
سودا اين بار داد زد: من واقعا آنتن ندارم...
و اين بار نگاه منو رها به سودا خيره موند... خشكمون زد! بدون اينكه هيچ كدوممون بخوايم بترسيم، داشتيم مى ترسيديم...
منو رها هم زمان گوشى هامونو از تو جيبمون در آورديم!
رها: منم آنتن ندارم...
- منم همين طور...
پاپى رو شيشه چنگ مى زد... نگامو از پاپى گرفتم و به سودا كه طورى نشسته بود كه هم من و هم رها ببينيمش دوختم: تو فيلما دختره بعد از اين چى مى گه؟!
آب دهنشو قورت داد: دختره ديگه چيزى نمى گه... اين بار يه پيرزن با موهاى قرمز پيداش مى شه... اونقدر زشته كه كسى جرات نمى كنه حتى نگاش كنه...
سودا اينا رو طورى مى گفت كه ناخودآگاه ترس تو وجود شخص مى نشست...
صداى جيغ رها باعث شد نگامو از دهن سودا بگيرم...
رها داشت گريه ش مى گرفت: نگو سودا...
بعد با مشت افتاد به جونش...
از كاراشون خنده م گرفته بود...
سودا: اى بابا! چه مرگته؟! تقصير هونام بود ديگه! من كه على نيستم اينطورى مى زنيم... اى بابا...
رها دست از زدن سودا كشيد و سريع ماشينو روشن كرد: تا ته اين جاده مى ريم! بلآخره يه جا واسه دور زدن پيدا مى شه كه...
سودا: ترو خدا بيا بى خيال شو... من مى گم همين طورى دنده عقب بگير...
رها: پر بى راه هم نمى گه ها!
بعد دنده عقب گرفت...
نيم ساعت بعد سر همون دو راهى بوديم... هر سه تامون بى اختيار يه نفس عميق كشيديم!

رها: يعنى سمت چپم امتحان كنيم؟!
سودا: خب وقتى راستيه نبود حتما چپه س ديگه!
رها: شايد ته اون جاده مى خورد به عمارت! ما كه نمى دونيم! تو چى مى گى هونام؟!
- از همين طرف بريم! بلآخره به يه جايى مى رسيمديگه! شهر آدم خورا كه نيست! رها سرشو تكون داد و اين بار رفت سمت چپ...
يه يه ربع بيست دقيقه اى كه رفتيم كم كم يه عمارت تو زاويه ى ديدمون قرار گرفت! مطمئنا اون شب به خاطر تاريكى هوا نديده بودمش...
سودا سوت كوتاهى زد: يا پيغمبر... اينجا تو روز آدمو سكته مى ده! شما چرا شب اومدين؟!
همونطور كه درو باز مى كردم كه پياده شم گفتم: چاره ى ديگه اى نداشتيم! نبش ِ قبر ِ غير قانونى...
سودا: مى گم دكترم با خودتون آورده بودين؟! واسه نمونه بردارى از اسكلتاى بابات...
خنديدم: نه... بايد خودِ جمجمه رو مى برديم!
سودا زبونشو درآورد: فكر كردى من مى ترسم؟! رها...
حرفشو نيمه كاره گذاشت...
يه لحظه ساكت و با تعجب به هم نگاه كرديم...
- رها كجاست؟! سودا: نمى دونم... الان اينجا بود... رها؟!
هر دومون برگشتيم كه با صداى «پخ» كسى سر جامون خشک شديم...! رها زد زير خنده... سودا با دست چپش كوبيد رو سرش: خاک تو سرت! مثلا شوهر كردى ها! رها به فكر آينده ت باش! با خنده رفتيم سمت عمارت! ماشالله درو پيكرى هم كه نداشت...
سودا سوت كوتاهى زد: خدايى كى باور مى كنه يه موقعى اينجا آدمى زندگى مى كرده؟
رها: تو چرا هى گير دادى به اينكه كى اينجا زندگى مى كرده؟!
نگامو به اطراف چرخوندم... رو زمين پر از برگاى خشک شده بود... صداى خش خش شون زير پام يه حس بد بهم مى داد! اينكه دارم يه چيزى رو زير پام خرد مى كنم! مثل اينكه گاهى آدما سعى داشتن منو خرد كنن!
سودا: اول بريم قبرستون...
رها با حرص گفت: روانپريش... نه... اونجا نريم!
سودا: گمشو! هيجان انگيزه!
رها دهنشو كج كرد: من بودم نيم ساعت پيش داشتم از زور هيجان سكته مى كردم؟! مى خواى هولت بدم تو قبر؟!
بى توجه به اون دوتا رفتم سمت قبرستون! پاپى هم دقيقا كنار پام مى اومد!
چون روز بود بهتر مى تونستم راهو تشخيص بدم! رسيديم به همون چاله هه كه من توش افتاده بودم!
سودا: هونام اين جا مرده بودى؟!
بهش چشم غره رفتم: من هنوز آرزو دارم...
رها: بچه ها بياين برگرديم!
سودا خم شد تا توى گودالو ببينه: من اينو مى خرم! ببينم فضاش چقدر عاليه!
رها پشت سرش واستاده بود... انگار كه مى خواست هولش بده تو... تا اومدم يه چى بگم رها دستشو گذاشت پشت سودا و كمى به جلو سوقش داد: پس بپر تو!
ولى مواظب بود كه نيفته!
سودا داد زد: ديوونه! داشتى مى كشتيم!
رها: گمشو! من كه گرفته بودمت نيفتى!
سودا: بيشعور... هونام بيا بريم! منم كم كم دارم از اينجا مى ترسم!
سرمو تكون دادم: شما برين داخل عمارت! منم الان ميام!
سودا پاپى رو زد تو بغلش: ما كه رفتيم! رها بيا!
بعد رفتن سمت ساختمون عمارت! آروم آروم رفتم سمت قبرى كه چند شب پيش كنديمش! نمى دونم چرا ضربان قلبم بالا رفته بود! شايد چون حالا مطمئن بودم كه اينجا قبر پدرمه! هرچند خالى! ولى به هر حال يه مدتى اين تو بوده! قبر پدر...
پدر... بابا...
چند بار پشت سر هم اين كلماتو تكرار كردم! ولى هر چى تو دلم گشتم هيچ حسى پيدا نكردم! دوست داشتم ازش متنفر باشم! متنفر باشم كه چرا باعث اين همه بدبختى من شده! پدرى كه بخاطر هوساى خودش باعث شده من اين همه زجرو تحمل كنم! يعنى اون شب كه با مادرم مى خوابيد حتى حس نكرد كه ممكنه بخاطر گناهش يه دختر محكوم ِ ابدىِ زجر كشيدن بشه؟!
بابا... آروم خم شدم رو زمين! برجستگى كمى كه رو زمين بود بخاطر كنده شدن قبر بود! حتى سنگ قبرم نداشت! چشامو براى لحظاتى بستم و دوباره تو خودم دنبال احساسى كه بايد داشته باشم گشتم! ولى بازم بى نتيجه موند! ازش خاطره اى نداشتم كه بفهمم دوستش دارم يا نه! متنفرم يا نه!
يه مشت از خاک قبرش برداشتم! دستمو بالا گرفتم و انگشتامو باز كردم! خاكش از لاى انگشتام ريخت رو زمين! دوباره اين كارو تكرار كردم! دوباره و دوباره! بازى م گرفته بود! اصلا فراموش كرده بودم كه بالاى قبر خالى كسى نشستم كه شرعا پدرمه!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#4
نه قانونى و ثبتى! فقط شرعا!
دستامو بهم كوبيدم تا خاكا از دستم پاک بشن! آروم لبامو از هم باز كردم:
حتى جنازه تم نيست كه بگم هستى! چرا؟! واقعا دليلش چيه؟! يه شب ارزششو داشت؟ چرا منو نخواستى؟ اگه نخواستى چرا باعث شدى به وجود بيام؟! از وجود تو... تو وجود يكى ديگه! يكى ديگه مثل خودت... كسى كه بخاطر پول خود فروشى مى كرد... چرا؟ كاش بودى و جواب چرامو مى دادى!
عادت كردم به نبودنت...
سرمو روبه آسمون بلند كردم: واقعا نمى فهمم الان كجايى؟! نمى دونم گناهات بيشترن يا ثوابات؟ نمى دونم تو بهشتى يا جهنم؟! شايدم برزخ! ولى هر جا كه هستى اينو مى فهمم كه صدامو مى شنوى! مى خوام بهت بگم تو واسه من نيستى! نه مى بخشمت و نه فكر مى كنم كه به بخششم احتياج دارى...
ولى...
نفس عميقى كشيدم و خيلى آروم گفتم: چرا هام هميشه بى جواب مى مونه...
فاتحه اى سر قبر خالى ش خوندم و باز دوباره دستمو پر خاک كردم... پا شدم... دستمو گرفتم رو قبرش... مشتمو خالى كردم: اينو ريختم رو قبرت تا بدونى به عنوان دخترت... هرچند كه منو نخواستى... منم دستى به قبر خالى ت كشيدم! فقط چون بخاطر يه شب محكوم شدم به دختر تو بودن... بعدشم آروم آروم رفتم سمت عمارت تا رها و سودا رو پيدا كنم...
انگار ديگه نمى خواستم اون عمارتو ببينم! ولى مجبور بودم برم دنبالشون چون گوشيم آنتن نداشت و اونام منتظر من بودن...
با قدماى آروم و بدون هيچ عجله اى رفتم سمت عمارت! نزديک در ورودى و بزرگى بودم كه حس كردم يه سايه اى از بين درختا رد شد... سريع برگشتم و پشت سرمو نگاه كردم! شايد رها بازم بازى ش گرفته! وقتى ديدم كسى نيست دستمو روى در بزرگ و چوبى اى فشار دادم... دست گيره ش خراب شده بود... يكم كه هولش دادم باز شد...
يه راهرو پيش روم بود... آروم درو بستم! قبل از اينكه اين احساس بهم دست بده كه اگه نبندمش خود به خود بسته مى شه! مثل فيلمايى كه با سودا مى ديدم!
كف زمين موزاييک بود و پر از خرده چوب و خاک... سالن تاريكى بود... واسه همين خوب اطرافو نمى ديدم! ولى با همون نور كمى كه از يه پنجره ى كوچيک مى اومد متوجه بودم كه اسباب و وسايل خونه تقريبا دست نخورده ن... انگار كه سال ها بود كسى پاشو به اينجا نزاشته!
به خودم اومدم و با صداى نسبتا بلند داد زدم: رها... سودا... پاپى...
ولى هيچ صدايى متقابلا نشنيدم! فقط صداى خودم بود كه به خودم برمى گشت و دليلشم بخاطر بزرگ بودن و تقريبا خالى بودن عمارت بود...
بى خيال رها و سودا و پاپى شدم و از روى چوب بزرگى كه جلوى پام بود رد شدم و از راهرو رد شدم و خودمو به طاقچه ى بالاى شومينه رسوندم... يه صندلى گهواره اى جلوى شومينه بود...
درست مثل فيلماى قديمى! كه يه نفر با هزار ترس وارد يه خونه ى بزرگ و قديمى مى شه!
البته كه خونه ى پدرش م باشه...
روى طاقچه ى گچى دست كشيدم... يكم از گچش پايينش ريخت و دست من پر از گرد و غبار شد!
چند تا مجسمه از شير شاه و يه ظرف چينى كه روش عكس شاه بود و دورش تار عنكبوت بود و گرد و غبارش باعث شده بود خوب ديده نشه!
سرمو كه برگردوندم يه راه پله ديدم! پايين راه پله هم سه تا در بود كه نمى دونستم به كجا باز مى شن!
دوباره و رها و سودا رو صدا زدم... بازم جوابى نشنيدم! رفتم سمت راه پله! اما قبل از اينكه برم بالا ترجيح دادم درا رو باز كنم! شايد تو همين طبقه باشن!
در اول با صداى قيژى باز شد و يه سالن خيلى خيلى بزرگ جلوى روم پيدا شد! توش چند دست مبل بود كه روشون ملافه كشيده شده بود! و روى ديوار روبرو يه تابلوى خيلى بزرگ از يه منظره ى پاييزى بود! كلا سالن چيز قابل توجهى نداشت!
در دومو باز كردم! درست مثل در كنارى!
ولى با اين تفاوت كه اتاق كوچيكترى بود... در سومو باز كردم! يه فضاى خيلى خيلى كوچيک كه اگه نا آگاه واردش مى شدى سقوط مى كردى! يه فضاى چهار متر در چهار متر... روى ديوار روبرو يه پنچره يا بهتره بگم يه نور گير بود! پايين پام درست رو به روم يه راه پله روبه زير زمين بود! تعجب كرده بودم! فكر نمى كردم اين عمارت زير زمين هم داشته باشه... سرمو برگردوندم و پشت سرمو نگاه كردم... بلكه رها و سودا رو ببينم! ولى نبودن!
رفتم سمت راه پله ى زير زمينى... گوشى مو درآوردم و چراغ قوه شو روشن كردم و با احتياط از پله ها رفتم پايين...
حدودا ده تايى مى شد! پامو روى آخرين پله گذاشتم و ايستادم! خنده م گرفته بود! اينجا آشپزخونه بود...
پس بگو چرا فضاش اينقدر كوچيک بود... چون مال مستخدم ها بود! البته خود آشپزخونه بزرگ بود! شنيده بودم قديما تو خونه هاى بزرگ آشپزخونه رو تو زير زمين درست مى كردن تا بوى غذا ها به طبقه ى اصلى نرسه! اون موقع هود كه نبود!

دور و بر اون آشپزخونه ى بزرگ كه روى ديواراى كوتاه و سنگ چين پر از قابلمه هاى بزرگ بود پر از در بود... احتمالا اتاقاى مستخدم ها بودن...
از راهى كه اومدم برگشتم! حالا ديگه مطمئن بودم رها و سودا و البته پاپى تو طبقه ى دومن چون در ديگه اى باقى نمونده بود! در سومو كه بستم بازم همون حسى كه لحظه ى ورود به ساختمون داشتم بهم دست داد! حس اينكه يكى اين اطراف هست! دستمو روى جيب مانتوم چرخوندم! لبخند آرومى روى لبم نقش بست! چاقوى ضامن دارم مثل هميشه همراهم بود... وقتى باز ديدم كسى نيست رفتم سمت راه پله و دونه دونه پله ها رو طى كردم... يه راهروى باريک و يه عالمه در... پوفى كردم! خدا خفته تون نكنه كه قايم باشكتون گرفته... تا اومدم در اول باز كنم كه از ته راهرو يه در باز شد و رها و سودا و پاپى از توش اومدن بيرون! پاپى پارس كوتاهى كرد و دويد طرفم... ولى سودا سريع گرفتش: در نرو...
خندم گرفت! با همون دست شكسته ش هم دست از سر پاپى بر نمى داشت! شايد بيشتر از من دوستش داشت!
رها: چرا اينقدر دير كردى؟!
- شما چرا هرچى صداتون كردم جواب ندادين؟! سودا: خب صدات نيومد ديگه! آزار كه نداريم... بعد يه بسته ى آدامسو گرفت جلوى من! حوصله ى فک چرخونى نداشتم! برنداشتم! رها يه آدامس ازش گرفت...
سودا همونطور كه با حالت مسخره اى آدامسشو مى جويد گفت: به پاپى هم بدم؟!
رها: نه بابا! مگه سگا آدامسم مى جون؟!
ولى ديگه دير شده بود... سودا سه تا آدامسو با هم انداخته بود تو دهن پاپى...
مات و مبهوت نگاش كردم... فقط يه صدا از ته گلوم در اومد: سودا...
بيچاره خودشم ترسيده بود...
پاپى كه تو دستاى سودا بود دهنشو بسته بود و به ما نگاه مى كرد...
رها: حالا چيكار كنيم؟
سودا رو به پاپى گفت: آ كن خاله... آآآآ....
از يه طرف از كاراى سودا خنده م گرفته بود و از يه طرف نگران پاپى بودم... واقعا نمى دونستم آدامس واسش ضرر داره يا نه...
رها: اى بابا... مى گم چوب بندازيم تو دهنش؟
- چوب از كجا پيدا كنيم؟ سودا: تو اين اتاق پر از چوبه...
بعد در يكى از اتاقو رو باز كرد: نه تو اين نيست! تو بغليه!
پاپى هنوز با دهن بسته نگامون مى كرد! در اتاق بغلى رو باز كرد و رفت توش... چند لحظه بعد با يه تيكه چوب برگشت و سعى كرد دهن پاپى رو باز كنه... ولى پاپى انگار كه ترسيده بود! خودشو چسبوند به پام...
سريع چوبو از دست سودا گرفتم و سعى كردم بندازم تو دهن پاپى! اومد پارس كنه كه هر سه تا آدامسو سالم انداخت بيرون!
باز هر سه تامون نفس راحتى كشيديم!
رها يكى از پس كله ى سودا: آخه عقل كل! بهش شكلات كه مى دى! آدامس ديگه چيه؟!
سودا لب ورچيد: خب من چه مى دونم؟! گفتم حتما ما مى خوريم دهنش آب مى افته!
رها با حرص پاپى رو كه باز تو دست سودا بودو گرفت: بده من اين حيوونى رو تا نكشتيش...
خنديدم: خب ديگه همه جا رو ديدين؟! موزه ى خوبى بود؟! بريم؟!
سودا با ذوق و هيجان گفت: واى هونام بيا اينجا يه چى نشونت بدم!
بعد دستمو گرفت و كشيد و برد سمت يه اتاق... مثل اتاقى قبلى بزرگ بود! تا اومدم بگم چيو نديدم كه چشمم به يه تابلوى بزرگ افتاد...
يه مرد و دو زن زيبا كه دو طرفش بودن و دو پسر بچه... يكى ش از اون يكى بزرگتر بود...
مطمئن بودم خان و نسيم و مامان پيرى ان... اون دوتا هم پدر من و پدر تيرداد بودن! تا اومدم برم جلو تر تا بهتر ببينم كه صداى جيغ رها اومد...
منو سودا سريع پريديم بيرون! رها و پاپى توى راهرو بودن!
سودا داد زد: مگه مرض دارى هى ما رو مى ترسونى؟!
رها با لكنت حرف مى زد: بخدا راست مى گم... مى خواستم برم پايين كه يه سايه ديدم!
من و سودا يه لحظه بهم و بعد به رها كه جدى بود خيره شديم!
سريع چاقومو درآوردم: عقب وايسين...
سودا: منم باهات ميام! هرچى نباشه كنگفو كارم!
رها: تو كه دستت شكسته!
سودا: پام كه نشكسته...
- هيسس... بزارين ببينم اينجا چه خبره! بعد رفتم سمت راه پله... بالاى پله ها ايستادم... برگشتم سمت رها: مطمئنى رها؟!
سرشو تند تند تكون داد: آره بخدا! سايه ى يه مرد بود!
سودا باهام هم قدم شد...
رها: ترو خدا منو اينجا تنها نزارين!
- سودا پيشش بمون! تا سودا اومد يه چى بگه كه رها باز دوباره جيغ زد!

سريع برگشتم عقب كه ديدم يه پسر با يه چوب بزرگ پشت سرمونه! اومد چوبشو بكوبه رو سرم كه سودا با زانوش زد تو شكمش... دردش اومد و خم شد! ولى خودشو نگه داشت كه از بالاى پله ها نيفته! خواست پاشه كه سريع چاقومو گذاشتم زير گلوش...
رها پاپى رو بغل كرده بود و يه ريز بهش فحش مى داد...
سودا هم ساكت فقط نگاش مى كرد... مى دونستم وقتى عصبانى بشه ساكت مى شه و تند تند نفس مى كشه...
پسره سرش پايين بود...
داد زدم: سرتو بده بالا...
سرشو آروم گرفت بالا! حالا خوب مى ديدمش... اما چشمام چهار تا شده بود! با خنده نگامون مى كرد! چقدر قيافه ش واسم آشنا بود!
تا خواستم دهنمو وا كنم چوبشو آورد بكوبه رو سرم كه چاقو رو بيشتر رو گلوش فشار دادم: بندازش...
چوبو انداخت رو زمين...
- برگرد... بعد به سودا اشاره كردم كه بگردتش... سودا هم خجالتو گذاشت كنار و خوب گشتش تا ببينه چيز ديگه اى همراش هست يا نه! يه چاقو تو جيبش بود...
تازه يادم اومد كيه...
خنديدم: هميشه بى عرضه اى ديگه! حقّى كه پسر همون پدرى... آخه عقل كل چاقو همراته ديگه چوب چرا گرفتى دستت؟
رومو كردم سمت رها: رها برو يه ملافه بيار ببنديمش...
رها سريع دويد تو يه اتاق و بعدش با يه ملافه ى سفيد برگشت: بيا... از رو مبل برداشتمش...
همون طور كه چاقو رو گذاشته بودم رو كمرش و مجبورش كرده بودم دستاشو بالا بگيره گفتم: آروم برو پايين...
خودمم دنبالش كردم و حواسم بود كه دست از پا خطا نكنه...
رسيديم طبقه ى اول...
- برو سمت اون صندلى! روى صندلى گهواره اى نشوندمش و به رها اشاره كردم دستشو ببنده... رها هم سريع با چاقوى پسره ملافه رو نصف كرد و دور دستش بستش...
سودا خنديد: پسر حاجى... دم درآوردى... بابات كجاست؟!
پسر صابخونه: ج... ها!
محكم كوبيدم تو دهنش: حرف دهنتو بفهم...
اونقدر محكم اين كارو كردم كه دستم درد گرفت و گوشه ى لب اون بچه هم زخم شد... كثافت...
رها كه خوب بستش به صندلى دستاشو بهم كوبيد...
پاپى پريد رو پاى پسره و مشغول ليس زدن صورتش شد... اونم چون از سگا بدش مى اومد همه ش فحش مى داد! صحنه ى ديدنى اى بود...
با خنده گفتم: يادته سگمو چطورى كشتى؟! حقته بزارم پاپى گازت بگيره! هرچند كه همين طورى هم هارى...
يه لحظه سكوت كردم و بعد ادامه دادم: چطور سر از اينجا درآوردى؟!
خنديد: انتظار دارى بگم؟!
با بدجنسى گفتم: پاپى...
سريع گفت: خيله خب...
بعد زير لب چند تا فحش داد كه خودمو زدم به نشنيدن...
پسر صابخونه: ديشب كه اومدى جلوى خونه تعقيبت كردم! ديدم رفتى خونه ى يكى تو بالا شهر... صبحم دوستات اومدن! چه اشكالى داره يه دفعه هم با من باشى؟
از زور خشم سرخ شدم! دلم مى خواست گردنشو بشكونم و بعد سرشو از تنش جدا كنم!
تند تند نفس مى كشيدم! سودا دستمو گرفت: خودتو ناراحت نكن عزيزم! حرفاى يه آشغال اهميتى نداره! رها دهنشم ببند!
خودم يه تيكه پارچه از رها گرفتم و دهنشو بستم تا زر زر نكنه... واسه خودم متاسف بودم كه همه در موردم اينطور فكر مى كردن!
پاپى هنوز رو پاهاى پسر صابخونه بود و مى ليسيدش و اونم هى سرشو تكون تكون مى داد اما نمى تونست كارى كنه!
واقعا كه... من حتى نمى دونستم اسمش چيه اون وقت اون از همه چيز خبر داشت! هرچند با همون افكار مزخرف خودش همه چيزو يه جور ديگه تفسير كرده بود!
گاهى چقدر سطح فكر آدما پايين مياد و خودشون واسه همه چيز قضاوت مى كنن! اين پسر چه مى دونست ديشب چى به سر من اومده بود؟!
سرمو به افسوس تكون دادم! با سودا و رها رفتيم تو يكى از اتاقا! همون كه يه تابلوى بزرگ از پاييز توش بود... هر كدوم ملافه ى يه مبلو برداشتيم و روشون نشستيم!
هرچند مبلا قابل نشستن نبودن و داغون شده بودن ولى به هر حال يه جايى واسه نشستن بود!
سودا و رها مشكوک نگام مى كردن... چشمامو چرخوندم: چه مرگتونه؟!
سودا: ديشب كجا رفته بودى؟!
چشامو بستم! نمى خواستم دوباره يادم بيفته! ولى بايد مى گفتم...
- سمر خودكشى كرده! وقتى هيچ صدايى ازشون نشيدم آروم پلكامو از هم وا كردم!
رها با تته پته گفت: چ... چى؟! سمر؟! خودكشى كرده؟! آخه واسه چى؟!
سرمو تكون دادم: نمى دونم! ديوونه بود! تيرداد مى گفت بعضى از ام اسى ها اينطورين!
سودا: حقش بود!

من و رها متعجب بهم نگاه كرديم!
رها: يعنى تو دلت به حالش نسوخت؟! سودا اونم يه آدم بود!
سودا: بود كه بود! عوض اينكه خودكشى كنه بايد مى موند و واسه رسيدن به هدفش مى جنگيد! دليلى نداشت خودكشى كنه! هرچند كه مريض باشه! خب تيردادم ام اس داره! مگه نه هونام؟!
سرمو تكون دادم! نمى دونستم چى بايد بگم!
رها: خب اون خودكشى كرد! اون وقت اين يارو هم اونجا بود؟! سر در نميارم!
ناچار همه چيزو واسشون تعريف كردم! البته با سانسور... هنوز نمى خواستم بفهمن بين منو تيرداد چى گذشته! من و تيرداد ديشب هيچكدوم حال خوشى نداشتيم! معلوم نبود كه كارامون دست خودمون بوده يانه!
شايد من از طرف خودم مطمئن بودم! ولى از طرف تيرداد نه!
سودا: ديشب كه تيرداد بهم زنگ زد شک كردم ولى گفتم حتما مى خواستى از سرت بازش كنى گفتى پيش سودام! ولى تيرداد فهميد دارم دروغ مى گم آخرشم مجبور شدم راستشو بگم!
خنديدم: مهم نيست!
رها: حالا با اين يارو چيكار كنيم؟!
سودا چونه شو خاروند: يعنى تحويل پليس بديمش؟! كثافت پر رو پر رو مى گه چى مى شه با منم باشى؟! شيطونه مى گه برم بزنم فكشو بيارما!
رها: آره مخصوصا با اين دست فلجت!
- اى بابا چقدر بحث مى كنيد شما؟! مى بريمش كلانترى! سودا: مطمئنى؟!
- آره! ازش شكايت مى كنم... رها و سودا چيزى نگفتن! اومدم پا شم كه چشمم به يه آينه روى يه ميز افتاد! نا خود آگاه رفتم سمتشو برش داشتم! يه چيزى شبيه برس بود! ولى آينه بود! دستشو گرفتم تو دستم! معلوم بود كه نقره س...
صداى مامان پيرى تو گوشم نقش بست: روزا آينه به دست مى گرفتم و پايين يه درخت بزرگ كهپشت عمارت بود مى نشستم و به خودم نگاه مى كردم! يعنى اين همون آينه س؟! يه حسى بهم مى گفت همونه! روى دستش دست كشيدم... يه اسم با يه خط بد روش هک شده بود!
رها و سودا پشت سرم ايستاده بودن!
رها دستشو آورد جلو و ازم گرفتش: اين چيه؟! چقدر خوشگله!
سودا: روش چى نوشته؟!
بعد از دست رها كشيدش و بهش خيره شد: ما... ماهرخ؟!
اين بار من از دست سودا كشيدمش... آره روش نوشته بود ماهرخ! يعنى اسم مامان پيرى بود؟!
شونه بالا انداختم و گذاشتمش سر جاش! همه چيز بايد همين طور باقى مى موند! بعضى از خاطره ها! دست نخورده!
به جا بمونن تا كمتر يادآورى بشن!
از اتاق زديم بيرون... پاپى روى پاهاى پسره خوابيده بود كه با ورود ما سريع بيدار شد و پريد سمتمون!
خنده م گرفت! رفتم سمتش... رو به روش واستادم! به هيچ وجه آدم عقده اى نبودم! ولى...
خواه نا خواه...
عقده داشتم!
- مى خوام تحويل كلانترى بدمت! با ترس نگام كرد! سعى كردم لبخندمو مخفى كنم!
- فكر مى كنى آبروى پدرت چقدر مى ارزه؟! به يه كلانترى رفتن؟! داد زدم: پس چرا با آبروى من بازى كردين؟! يعنى ارزشش از اونم كمتر بود؟! هان؟!
دلم مى خواست فرياد بزنم! حالا يكى از اون آدمايى كه هميشه بهم بد گفته بود تو چنگم بود و مى تونستم هر كارى دلم بخواد باهاش بكنم! ولى من... هونام... هميشه ياد گرفتم كه صبور باشم! باور نكنم حرفاى پشت سرمو!
پس سعى كردم خودم باشم... نزاشتم نفرت وجودمو پر كنه! چون فقط وجود خودمو به آتيش مى كشوند!
نفسمو دادم بيرونو گفتم: اگه يه بار ديگه! فقط يه بار ديگه ببينم همچين غلطى كردى به هيچ وجه ازت نمى گذرم! شنيدى بچه؟!
سرشو چند بار تكون داد! انگار كه ترسيده بود!
دهنشو باز كردم!
- اسمت چيه؟! با تته پته گفت: مصطفى!
سرمو با افسوس تكون دادم: حيف اين اسم كه روى تو گذاشتن! چند سالته؟!
- هيجده! مات شدم بهش: تو دو سال از من كوچيكترى! خجالت نمى كشى افتادى دنبالم؟! اگه يه دفعه ديگه سايه تو ببينم ولت نمى كنم! شنيدى؟!
جمله ى آخرو با صداى بلند گفتم كه باعث شد تو جاش بلرزه!
با رها گره ها رو باز كرديم و فرستاديمش بره!
سودا متعجب از كارم گفت: چرا اينقدر راحت ولش كردى؟!
- ديگه جرات نمى كنه همچين غلطى بكنه! شونه بالا انداخت: خود دانى! ولى تو كه گفتى ازش شكايت مى كنى!
- پشيمون شدم! بچه تر از اين حرفا بود... رها: حالا بريم؟!
سرمو تكون دادم... ديگه اينجا كارى نداشتم! لحظه ى آخر ياد اون تابلو افتادم! يه لحظه دلم خواست برم و از نزديک ببينمش ولى زود پشيمون شدم... شايد بهتر باشه اونم نديده باقى بمونه...

توى راه برگشت هيچ كدوم هيچى نمى گفتيم! هر سه تامون ساكت بوديم! حتى پاپى هم حوصله ى شيطونى نداشت!
جلوى در پياده شدم! رها تک بوقى زد و با سودا رفتن! تازه يادم اومد من كليد ندارم! خدا كنه تيرداد خونه باشه! ولى هرچى در زدم درو باز نكرد! كليد خونه ى خودمم همرام نبود!
ناچار شماره شو گرفتم... بعد از چندتا بوق جواب داد...
- الو...
- سلام...
صداش تو گوشم پيچيد... گرم... و پر انرژى: سلام عزيزم!
اونقدر احساساتى نبودم كه با يه عزيزم خودمو گم كنم! ولى اون لحظه يه شيرينى خاصى توى قلبم حس كردم! كه باعث شد نا خود آگاه لبخند به لبام بياد...
- كجايى؟!
- شركت! تو كجايى؟!
- من... جلوى در... كليد ندارم!
سريع گفت: الان يه نفرو مى فرستم...
- نه... يعنى... خودم ميام...
يه لحظه ساكت شد و بعدش آدرسو داد! هرچند سعى مى كرد بى تفاوت باشه ولى خوشحالى رو مى شد تو صداش پيدا كرد!
آدرسو كه گرفتم تا سر خيابون اصلى پياده رفتم و از اونجا يه تاكسى گرفتم تا شركت!
جلوى يه ساختمون چند طبقه پياده شدم!
داخل شدم... سوار آسانسور شدم! تو طبقه ى هفتم از آسانسور اومدم بيرون!
واحد بيست و يکم... داخل شدم!
يه شركت بزرگ و شيک... يه سالن بزرگ رو به روم بود... كف ش سراميكاى سفيد بود! اونقدر از تميزى برق مى زد كه يه لحظه چشمامو اذيت كرد!
رفتم سمت ميز منشى!
منشى همونطور كه سرش تو كامپيوترش بود گفت: امرى داشتين؟!
- با آقاى صالحى كار دارم!
دست از كار كشيد: وقت قبلى دارين؟!
تا اومدم جواب بدم يه در باز شد و تيرداد آشفته اومد بيرون! ولى با ديدن من سريع ايستاد و به روم لبخند زد... اومد طرفم... نه باهام دست داد و نه سلام كرد! همون لبخندش يه دنيا حرف داشت!
يه پوشه رو گذاشت رو ميز منشى: خانوم خسروى قراراى امروزو كنسل كنيد... به آقا نيما هم بگيد يه چاى و يه قهوه بيارن...
گيج شدم! تيرداد از كجا مى دونست من قهوه نمى خورم؟! يادم نمياد بهش گفته باشم! شونه بالا انداختم! شايد حدس زده! شايدم قهوه رو واسه من و چاى رو واسه خودش سفارش داده!
جلوى چشماى متعجب منشى به طرف اتاقش رفتيم! اول من و بعد تيرداد داخل شد!
وسط اتاق ايستادم! تيرداد به در تكيه داد و بهم خيره شد! به روش لبخند زدم و نگامو ازش گرفتم و دور اتاق چرخوندم!
محو زيبايى دفترش شده بودم... دو دست مبل چرم قهوه اى... درست رنگ چشماش توى اتاق بود...
يه گوشه يه قفسه ى مرتب بود كه توش پر از كاغذ ماغذ بود...
نگامو از ميز بزرگى كه جلوم بود گرفتم و همونطور كه برمى گشتم عقب سمت تيرداد گفتم: تيرداد؟! مگه تو نگفتى شراكتت با پدر سمرو...
ولى حرف تو دهنم ماسيد...
درست پشت سرم ايستاده بود! با فاصله ى خيلى كم... اونقدر كم كه حس كردم هيچ مرزى جز لباسامون بينمون نيست!
نفساش از روى شالم رد مى شد و پشت گردنمو مى سوزوند! اونقدر داغ بود كه حس كردم داره ذوبم مى كنه...
فاصله برداشته شد...
دستشو از پشت سرم دور بدنم حلقه كرد... بهم چسبيده بود!
سرشو گذاشت رو شونه م... يه نفس عميق كشيد...
شالم از سرم افتاد رو شونه م... با يه حركت از رو شونه م برش داشت و پرتش كرد روى يه مبل چرم...
دستشو برد پشت سرم و كليپسمو باز كرد... موهاى لخت قهوه اى تيره م روى شونه م ولو شد... سرشو بين موهام فرو كرد و نفس عميقى كشيد...
حس كردم تنم لرزش خفيفى پيدا كرده... انگار اونم حس كرد چون آروم برم گردوند رو به خودش...
سرمو انداختم پايين... موهام ريخت دورم... با دستش موهامو زد كنار و دستشو گذاشت زير چونه مو دادش بالا...
بهش خيره شدم... تو چشماش پر از شيطنت بود... خنده م گرفت... خنديد: خجالت بهت نمياد...
خنده م بيشتر شد... يه دفعه محكم بغلم كرد... ولى حس خفگى بهم دست نداد! برعكس... حس كردم تو بغلش هوا ى بيشترى واسه تنفس هست!
كنار گوشم زمزمه كرد: هونام؟!
آروم جوابشو دادم: بله؟!
تيرداد : دوستت دارم...

چشامو بستم! حلاوت حرفش اونقدر زياد بود كه باعث شد بى اختيار اشک تو چشمم جمع بشه! شايد چون تا حالا معنى محبت واقعى رو درک نكرده بودم! شايد رها و سودا دوستم داشتن و اينو به يه زبون ديگه بيان مى كردن! ولى تيرداد واسم فرق مى كرد! عشق بود؟! نمى دونم! اگه عشق اينقدر شيرينه پس مى شه اين اسمو روش گذاشت! ولى انگار كه اين كلمه واسه حسم كم بود! حسى كه با همين يه جمله بيشتر و بيشتر شده بود...
چشامو باز كردم! سرمو بردم بالا و بهش خيره شدم... تو چشام اشک بود و رو لبام لبخند...
تيرداد با ديدن اشكم هول كرد... سريع گفت: چى شده هونام؟! چرا گريه مى كنى؟! معذرت مى خوام! ناراحتت كردم؟!
ميون بغض خنديدم... با ديدن خنده م نفس راحتى كشيد... دستمو گرفت و بردم سمت ميزش...
تو يه حركت رو هوا بلندم كرد و يه دور چرخوندم دور خودش...
بلند بلند خنديدم: نكن تيرداد! مى افتما...
خنديد: تو كه ترسو نبودى...
بعد گذاشتم رو ميز بزرگش و خم شد روم... رفتم عقب... اومد جلو...
اونقدر اين كار تكرار شد كه من خوابيدم رو ميز و اونم تقريبا رو من دراز كشيده بود! نمى دونم چرا از دستش ناراحت نشده بودم! شايد چون اينو حس كرده بودم كه حرفش از ته دلشه! چطورشو نمى دونم! ولى اين حس نا خود آگاه بهم دست داده بود!
بازم خنديدم! بروم لبخند زد... انگشت اشاره شو برد سمت پيشونى م... همونطور كشيد روى بينى م... و بعد روى لبام نگه داشت... يه فشار كوچولو به لبام داد و درست مثل ديشب انگشت شو كشيد گوشه ى لبم... خنديدم! از كاراش سر در نمى آوردم...
كار خودشو تكرار كردم! تا اومدم انگشتمو پس بكشم دستمو گرفت و به نوک انگشتم بوسه زد...
صورتشو آورد نزديكم... درست رو بروى صورتم نگه داشت... نگاش بين چشما و لبام سر گردون بود! ولى اين بار روى لبام ثابت موند...
بى اختيار فكمو دادم جلو... خنديد و با دستش سعى كرد اون انقباض هميشگى روى لبامو كه بخاطر فكم بود از بين ببره... ولى انگار با دست فايده اى نداشت!
صورتشو نزديک تر كرد... انگار مى خواست يه جور ديگه لبامو از هم جدا كنه...
نمى دونم چرا دلم خواست يكم اذيتش كنم... دستمو بردم سمت يه پرونده كه رو ميزش بود...
فاصله مون به يه بند، بند بود! اومد پرونده رو بردارم كه دستشو گذاشت رو دستم.... بهم خنديد: شيطون شدى...
ابرومو انداختم بالا و فقط خنديدم! انگار كه نمى خواستم يه كلمه هم حرف بزنم!
با ديدن خنده م انگار كه طاقتش تموم شده باشه اومد لبامو ببوسه كه پشيمون شد...
خنده روى لبم ماسيد...
دستشو گذاشت رو لبام...
- هونام؟! آروم دستشو بوسيدم: بله؟!
تو چشمام خيره شد: تو هم حس منو دارى؟!
گيج گفتم: چه حسى؟!
مستانه خنديد: وقتى مى گم خنگى مى گى چرا؟!
با مشت زدم به شونه ش: من خنگ نيستم! برو خودتو مسخره كن...
بازم خنديد: شوخى كردم خانومم...
- آره... متعجب گفت: چى آره؟!
سرمو بردم زير گوشش... زمزمه كردم: حالا ديدى تو خنگى؟!
حس كردم داغى نفسام داره حالى به حاليش مى كنه...
تو چشمام خيره شد: بگو كه دوستم دارى...
- گفتم كه... - اونطورى نه... چشامو بستم... يادم رفت كه يه روزايى تيرداد با خيلى ها بوده... يادم رفت كه تا همين ديشب يه نفر ديگه بينمون بود... يادم رفت كه سمرى هم بوده... يادم رفت كه كى م و تيرداد كيه... چون مى خواستم يادم بره...
بدون اينكه به هيچ چيز بدى فكر كنم با لبخند گفتم: دوستت دارم...
هنوز چشمامو باز نكرده بودم كه داغى لباشو رو لبام حس كردم... خيلى نرم منو مى بوسيد... تو اوج بودم كه قبل از بوسيدنم مى خواست از احساسم مطمئن بشه... و اين واسم به دنيا مى ارزيد... مثل همه ى كاراى تيرداد...
و اين اولين بوسه ى عمرم بود... با عشق؟! اين عشق بود؟! نه! عشقم واسش كم بود...
چشام هنوزم بسته بود...
اروم لباشو از لبام جدا كرد... و دوباره به ثانيه نكشيده كه باز كارشو تكرار كرد... اونقدر لباشو گذاشت رو لبام و برداشت كه آخر دستمو بردم پشت گردنش و به خودم فشردمش...
سرشو كشيد عقب... خنديد: شيطونى نكن دختر...
خنديدم: دلم مى خواد...

بلند تر از من خنديد و تا اومد يه چيزى بگه ضربه اى به در خورد... هول شدم و اومدم پا شم كه با آرامش دستشو گذاشت رو شكمم: نمى خواد پاشى... در قفله...
تعجب كردم... عجب آدميه اين پسر... دوباره و هزار باره بروم خنديد و رفت سمت در... كليد و چرخوند و قبل از اينكه كسى داخل بشه خودش رفت بيرون و چند لحظه بعد با چاى و قهوه برگشت...
منم ديگه روى ميز نشسته بودم و بهش خيره شده بودم... هيچ وقت فكر نمى كردم به اين راحتى جلوى يه مرد بدون شال يا روسرى باشم و بهش خيره بشم... هيچ وقت فكر نمى كردم قلب دخترى كه تا الان فكر مى كردم از سنگه به اين راحتى نرم بشه و عشق يه مردو تو خودش جا بده! مردى كه حس مى كردم مى تونم بهش تكيه كنم! هر چند كه اونم مشكلات خاص خودشو داشته باشه!
سينى كوچيكى كه دستش بودو گذاشت رو ميز كنار من...
چند تا شكلات تو يه قندون كريستال بود... نگامو از اون شكلاتايى كه بهم چشمک مى زدن گرفتم و به تيرداد كه با لذت بهم خيره شده بود دوختم...
چايى مو برداشتم تا زودتر بتونم شكلاتا رو بخورم... عاشق شكلات بودم... واسه همين هر وقت سودا واسه پاپى شكلات مى خريد سعى مى كردم تا جايى كه امكان داره خودم بخورمشون...
يه قلوپ از چايى م خوردم كه ديدم خيلى داغه... سريع اومدم بزارمش سر جاش كه چايى همه ش ريخت رو پرونده اى كه كنار دستم بود...
با ترس به تيرداد خيره شدم...
بدون اينكه خم به ابرو بياره گفت: فداى سرت...
لبمو گزيدم و سعى كردم و پرونده رو عمودى رو هوا نگه دارم كه حد اقل محتواش زياد خيس نشه... از دستم گرفتش و پرتش كرد رو يه صندلى...
نگام هنوز به پرونده بود...
دستشو گذاشت زير چونه مو سرمو چرخوند سمت خودش: گفتم كه فداى سرت...
- آخه... - هيشش... يه لحظه سكوت كرد و بعد يهو گفت: راستى پاپى كجاست؟!
خنديدم: صبحت بخير... تازه فهميدى نيست؟! سودا بردش... گفت واسش شكلات مى خره...
با اين حرف دوباره نگامو به شكلاتا دوختم! حالا كه چاى ريخته بود بهونه اى واسه خوردن شكلاتا نداشتم! شايد يكى يا دوتا! ولى من تا سير دل نمى خوردم ول نمى كردم كه...
تيرداد در قندونو برداشت و گذاشتش رو پام: فقط شكلات مى خورى يا بگم چاى بيارن؟!
- نه همينا خوبن! حوصله ى چاى ندارم... سرشو تكون داد و به پشتى صندلى ش تكيه داد و به من كه دونه دونه شكلاتا رو مى خوردم خيره شد...
دهنمو خالى كردم و گفتم: راسى وقتى اومدم خيلى پريشون بودى... چيزى شده؟!
دقيقا متوجه تغيير حالت صورتش شدم! يه اخم پر رنگ روى چهره ش بود...
با ترس گفتم: تيرداد چيزى شده؟!
سريع از اون حالت در اومد: نه عزيزم... چيز خاصى نيست...
مشكوک نگاش كردم... ولى چيزى نگفتم! حد اقل از اين خيالم راحت بود كه بهم دروغ نگفته بود... گفت چيز خاصى نيست! يعنى يه چيزى هست! اما اونقدرا هم مهم نيست... شونه بالا انداختم و گفتم: مگه نگفتى شراكتت با پدر سمرو بهم مى زنى؟! پس اين شركت چيه؟!
اين شركت مال پدرمه! تا وقتى زنده بود خودش دورا دور اينجا رو اداره مى كرد! يعنى يه پاش ايران بود و يه پاش لندن! وقتى هم كه نبود همه ى كاراش دست معاونش بود...
سرمو تكون دادم... نگام به فنجون خالى چاى افتاد... سوالى كه ذهنمو مشغول كرده بودو به زبونم آوردم...
- از كجا مى دونى من قهوه نمى خورم؟! خيلى راحت گفت: وقتى با دوستاتى متوجه شدم كه اونا قهوه مى خورن و تو چاى!
ابرومو انداختم بالا: چه دقتى...
و ادامه دادم: رفتى پيش... سمر؟!
خم شد و فنجون قهوه شو كه تو دستش گرفته بود گذاشت رو ميز...
نگام كرد: گفتم كه بهش فكر نكن...
- يعنى مى شه؟! - بخواى آره... - يعنى نمى گى؟! خنديد: سرتق... چرا... رفتم! راى پزشكى قانونى فردا مشخص مى شه...
- يعنى تا فردا بايد تو سردخونه بمونه؟! سرشو تكون داد...
زمزمه كردم: كاش اين كارو نمى كرد...
موهامو زد پشت گوشم: راست مى گى! كاش اين كارو نمى كرد! منم واسش ناراحتم! ولى دلم نمى خواد تو خودتو اذيت كنى...
بروش لبخند زدم: مرسى كه به فكرمى...

بدون هيچ حرفى نيمه ى شكلاتمو كه تو دستم بود و باهاش بازى مى كردم و ازم گرفت و آروم قسمتى كه من ازش خورده بودمو بوسيد و انداختش تو دهنش: امروز كجا رفتى؟!
من كه بخاطر اين كارش گيج بودم گفتم: ها؟!
آروم زد به پيشونى م: خانوم حواس پرت... مى گم با دوستات كجا رفته بودى؟!
موندم چى بگم؟! يعنى بايد مى گفتم رفتيم به اون عمارت؟! من واقعا نمى دونستم تيرداد از اينكه من دختر عموى ناتنى شم خبر داره يا نه... اون گفت پدرش تک فرزند بوده و يه عمه داشته كه قبل از به دنيا اومدن پدرش فوت شده! پس يقينا نمى دونست كه يه عموى ناتنى هم داشته... شايد مى دونست ولى پدر منو عموى خودش حساب نكرده! به هر حال اون با پدرش ناتنى بوده و ظاهرا رابطه ى خوبى با هم نداشتن!
با اين حال نمى خواستم بهش دروغ بگم... پس بى خيال تو چشماش خيره شدم و گفتم: رفتم عمارت...
اخم كرد: كدوم عمارت؟!
- خونه ى سابق پدرت و... كمى مكث كردم: پدرم...
از حالت چهره ش هيچى نصيبم نشد! يعنى نفهميدم عصبيه يا بى تفاوت! ناراحته يا خوش حال!
- واسه چى رفتى؟! نگاش كردم... حالا جدى بود...
- رفتم بلكه بتونم چيزى از گذشته م پيدا كنم! ولى هيچى دستگيرم نشد... راستى اسم مادربزرگت چيه؟! - ماهرخ... زمزمه كردم: پس اون آينه مال خودش بود...
- اگه منظورت به همون آينه ى نقره ى دسته بلنده... آره... - تو شنيدى من چى گفتم؟! خنديد: مگه كرم؟!
متعجب گفتم: اصلا تو يادته؟!
سرشو كج كرد و به دستش تكيه داد و زل زدم بهم: آره يه چيزايى يادمه! هميشه زير يه درخت مى نشست و به خودش نگاه مى كرد... يعنى آينه رو مى گرفت تو دستش ولى به يه گودال نگاه مى كرد...
از حالت نگاش تنم گر گرفت... سرمو انداختم پايين... موهام ريخت دورم... فقط يه زاويه ى ديد كوچيک داشتم كه باعث مى شد جلومو ببينم... با خنده از رو صندلى ش پا شد و اومد جلوم واستاد...
سرمو بلند كردم كه موهام خود به خود از جلوى چشمام رفت كنار... با لبخند زل زدم تو چشماش... دلم مى خواست از همه چيز سر دربيارم! پس بدون رو درواسى گفتم: يادته چند شب پيش تو خونه ت؟! گفتى يكى به اسم ابيگل تو زندگى ت بود؟!
اخماش رفت تو هم... فقط يه كلمه گفت: آره...
- يادته گفتى نمى دونى هنوز دوستش دارى يا نه؟! اخمش پر رنگ تر شد: چى مى خواى بگى؟!
خيلى راحت بدون اينكه حس كنم بهم نامحرمه دستمو بردم سمت يقه ى مرتبش: مى خوام دوباره اين سوالو ازت بپرسم...
دستشو گذاشت رو دستم و با لحن خاصى جواب داد: اگه بگم هنوزم نمى دونم چى؟!
دستم خشک شد... ولى سعى كردم بروى خودم نيارم...
- مى خواى بدونى جوابت چيه؟! منتظر نگام كرد...
- يادته همون شب گفتم منم گفتم هيچ كسو دوست ندارم؟! هيچى نگفت... لبخند مرموذى زدم و گفتم: شايد نظرم عوض بشه...
خنديد: خب اون شخص كيه؟!
دلم خواست مثل خودش اذيتش كنم! نمى دونم چرا به قول خودش اينقدر شيطون شده بودم...
ابروهامو چند بار بالا و پايين دادم: هنوز نفهميدم...
دستشو آورد سمتم و كمرمو گرفت و بلندم كرد...
- نكن تيرداد! بزارم زمين... دوباره مثل قبل رو هوا بلندم كرد و بردم سمت پنجره و بازش كرد... خيابون معلوم بود...
تيرداد: ما تو طبقه ى چندميم؟!
با ترس گفتم: هفتم...
نگام كرد: فكر مى كنى اگه از اينجا با هم بپريم پايين چى مى شه؟!
آب دهنمو قورت دادم: تو مريضى...
قهقه زد: نترس اونقدرا هم ديوونه نيستم! ولى بگو ببينم اون شخص كيه؟!
با لجبازى گفتم: نمى گم...
شونه بالا انداخت: خيله خب... خودت خواستى!
بعد يكم به عقب سوقم داد... جيغ زدم: تيرداد...
با خنده كشيدم تو بغلش... سرمو به سينه ش فشرد: بگو اين كيه؟!
تو بغلش نفس عميقى كشيدم... عطر تنشو كشيدم تو تمام وجودم: اون فقط تويى!
خودمو عقب كشيدم! نمى خواستم فاصله مون از اينى كه هست كمتر بشه! دستمو بردم عقبو پنجره رو بستم!
لب پنجره نشستم! اونم روبه روم ايستاد!
سرمو بردم بالا كه ببينمش: حالا تو بگو كه هنوز دوستش دارى يا نه؟! با اطمينان بگو...
جوابمو از نگاهش گرفتم! ديگه احتياجى نبود كه چيزى بگه... اما گفت: من ابيگلو همون موقع كه ولم كرد فراموش كردم! ولى نمى خواستم اينو باور كنم...
سرشو چرخوند سمت ساعت... منم همين كارو تكرار كردم... ساعت چهار بود... تيرداد: هرچند دير شده ولى پاشو بريم ناهار بخوريم تا من تو رو جاش نخوردم..
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
#5
تيرداد تلفنو برداشت: چى مى خورى؟!
يكم فكر كردم: پيتزا با دوغ...
خنديد و سفارش داد... واسه خودشم مثل من!
سر كردم و لباسمو مرتب كردم و نشستم روى يه مبل... خنديد: چرا شالتو گذاشتى؟!
سرمو كج كردم: نامحرمى!
ابروشو انداخت بالا: خيلى بهش پابندى؟!
گيج گفتم: منظورت چيه؟! يعنى چون تا الان...
نزاشت حرفمو ادامه بدم: نه نه! فكر بد نكن! منظورم به چند دقيقه ى پيش نبود! مى خواستم يه چيز ديگه بگم!
مشكوک نگاش كردم: چى؟!
- اگه قرار باشه ما باهم توى يه خونه زندگى كنيم... حرفشو نيمه كاره رها كرد و با شيطنت زل زد بهم... دوزارى م افتاد...
- كى گفته من و تو قراره تو يه خونه زندگى كنيم؟! اخم كرد: فكر كردى مى زارم برى تو اون خونه؟! با اون همسايه ى...
- باشه باشه... حالا چى مى خواستى بگى؟! - مى خواستم بدونم اگه واست مشكلى نيست بهم محرم بشيم... چشام گرد شد...
- تو در مورد من چى فكر كردى؟! اومد نزديكم و كنارم نشست... چرخيدم سمتش... عصبانى بودم... خنده ش گرفت: چقدر وقتى عصبانى مى شى زشت مى شى!
عصبانيتم بيشتر شد و تا خواستم يه چيزى بگم گفت: نزن منو... شوخى كردم! ببين هونام! واسه من اين چيزا مهم نيست! نمى گم كافرم نه! ولى دركم كن! اگه تو مشكلى دارى مى تونيم به هم محرم بشيم...
يه لحظه فكر كردم! من كه ديگه نمى تونستم از تيرداد بگذرم! حالا كه از احساسم مطمئن بودم و دركش كرده بودم! ولى ترجيح دادم فعلا چيزى نگم! نمى دونم! شايد همون هنجار بود! همون كه هى سعى كرده بودن تو گوشمون فرو كنن كه تو دخترى و نبايد هول بشى! همون كه بعضيا مى گفتن كلاسه و بعضيا مى گفتن نازه! هرچى كه بود!
ترجيح دادم بعدا بهش فكر كنم!
- بعدا بهت جواب مى دم! شونه بالا انداخت: هر چقدر دير تر جواب بدى به ضررته! چون من كه حسابى ديوونه م و مطمئن نيستم بتونم خودمو كنترل كنم!
سريع گفتم: يعنى چى؟! چته امروز تو؟!
بى خيال گفت: وقتى به همه چيز اعتراف كردم دليلى نداره هى دست دست كنم! من و تو همديگه رو دوست داريم پس اين چيزا مهم نيستن!
تكيه مو دادم به مبل: تو چرا همه چيزو مى دونى؟! يعنى مى دونى من دختر عموتم؟! حتى ناتنى؟! از كى اينا رو مى دونى؟! همون لحظه ضربه اى به در خورد و اين بار در باز شد! خنديدم! يادش رفته بود قفلش كنه! يه مرد جوون پيتزا ها رو گذاشت رو ميز و تيرداد بهش انعام داد و اونم رفت...
پا شدم و رفتم و بهش كمک كردم...
يه تيكه از پيتزامو انداختم تو دهنم...
تيرداد: پيتزا با دوغ! شايد جالب باشه!
- جوابمو ندادى! - هونام؟! نگاش كردم...
- بهتره كم كم به اين مسائل پى ببرى! آروم آروم! شايد هنوز خيلى چيزا رو نشدن! - خيله خب! قبول! ولى تو اينا رو از كجا مى دونى؟! - از همون موقع كه درموردت تحقيق كردم! كار سختى نبود! - از كجا مى دونستى من با مامان پيرى در ارتباطم؟! خنديد: هر كى عادات خودشو داره! اولين بار كه رفتى خونه ى مادر جون! كفاشاتو جلوى در ديدم! تعجب كردم! مهموناى ما هيچ كدوم كفششو نو در نمى آوردن! ولى يه نفر اين كارو كرده بود! يه دختر... واسم خيلى عجيب اومد!
از مادر جون پرسيدم مهمون داشتى يا نه؟! گفت كه يكى از دوستاش بوده و رفته!
دهنم وا موند: تو چرا اينقدر دقيقى؟!
خنديد و بجاى اينكه جواب سوالمو بده گفت: اومدنم به اونجا اتفاقى بود ولى اين كه زود برگشتم و پشت در منتظر موندم تا مهمون خاص مادربزرگمو ببينم به خواست خودم بود! تا يه جاهايى دنبالت كردم! يه دختر كه فكرشم نمى كردم پا به اونجا بزاره! راستش سر و وضعت...
حرفشو ادامه نداد...
- مثل گداها... نگام كرد! دستمو گرفت: اين چيزا مهم نيستن هونام!
يكم از دوغم خوردم: آره راست مى گى! اينا مهم نيست! مهم سيرته! تو پاكى! مهم نيست سر و وضعت چطوره! ولى آقاى صالحى! چيزى كه نظر تو رو جلب كرد سر و وضع من بود! پس اينا مهمه و بقيه ى حرفات شعاره...
سعى كرد بحثو عوض كنه: خيله خب... نمى خواى بقيه شو بشنوى؟!
منتظر نگاش كردم كه ادامه داد: بعدش كه با دوستات رفتين و كلى خريد كردين و بعدشم برگشتين پايين شهر... حس مى كردم مادربزرگم قصد سو استفاده ازتو داره! وقتى ديدم خونه ت كجاست و از همسايه ها در موردت پرسيدم و اون چيزا رو شنيدم ازت بدم اومد!
نگاش كردم...
- متاسفم! نمى تونم بهت دروغ بگم! اون موقع اين حسو بهت داشتم!

سرمو تكون دادم: درک مى كنم! تيرداد: همون شب باهاتون تصادف كردم! اين اتفاقى بود! ولى روز بعد كه مى خواستم بيام خونه ى مادر جون ديدم انگار خيلى ها اونجان! از امجد بگير تا ارميا! خب با مخالفتايى كه مادر جون با ازدواج من و سمر داشت بعيد نبود كه تو يه فكرايى باشه! ولى چه فكرى؟! نمى دونم؟! خلاصه كه اون شب بى هوش نبودم و متوجه همه چيز شدم! گفتم كه... من قرصاى قوى ترى استفاده مى كردم!
- يعنى تموم اين مدت بجاى اينكه ما تو رو بازى بديم تو باهامون بازى كردى نه؟! - اينم ميشه گفت! زمزمه كردم: مارمولک...
- چيزى گفتى؟! - نه! نه! خنديد: كارات واسم جالب بود! اينكه پشت سرت اين همه حرف بود و تو جلوى من كه خيلى راحت مى تونستى واسم لوندى كنى با حجاب بودى! نمى گم عاشق حجب و حيات شدم! ولى خب از اعتقادات هم خوشم مى اومد! ديگه فهميده بودم اون آزمايشاى جعلى چين! ولى دلم مى خواست هويت اصلى تو بدونم! رفتم پيش امجد! واسم از نوه ى خانوم صالحى گفت! ولى بروز نداد كه مى دونه مادر جون واسه چى از تو استفاده كرده! در واقع از نقشه ت چيزى نگفت! البته چيز زيادى هم نمى دونست! غذات سرد شد...
- مهم نيست! بقيه شو بگو... يه تيكه پيتزا برداشت و گرفت جلوى دهنم! با لبخند يه گاز ازش زدم! تيكه ى آخرشو خودش خورد: تو نوه ى جديد خانوم صالحى بودى! امجد گفت كه تو پرورشگاه بزرگ شدى! رفتم و در موردت پرسيدم! مادر جون فقط طبق يه اسم قديمى تو رو مى شناخت! در واقع چيز زيادى نمى دونست! تو هم كه فرار كرده بودى! اما من...
- تو چى؟! - اولش از مادر جون در موردت پرسيدم! سعى كرد چيزى نگه ولى بلآخره از زبونش همه چيزو كشيدم! اين كه تو كى هستى و چطورى پيدات كرده! رفتم پرورشگاه... خيلى چيزا رو فهميدم! سريع گفتم: چه چيزايى؟!
- از اينجا به بعد خودت جواب سوالاتو پيدا كن! اخم كردم: تو چى مى دونى تيرداد؟!
- نه اونقدر كه تو فكر مى كنى! اما يه چيزاى كمى مى دونم! گفتم كه! بگرد دنبال هويتت! منم باهاتم! حالام پا شو بريم محضر... با تعجب نگاش كردم كه بلند بلند خنديد: واسه عقد نه! من يكم كار دارم! گفتم شايد دلت بخواد باهام بياى!
سرمو تكون دادم: نه! بايد برم پيش مامان پيرى! انگار من هنوز خيلى چيزا رو نمى دونم!
- ببخشيد كه نمى تونم بهت بگم! خودت به جواب سوالات برسى خيلى بهتره! سرمو تكون دادم... اومديم از اتاق بريم بيرون كه گفتم: واى تيرداد!
سريع برگشت طرفم: چى شده؟!
- حالا منشى ت نمى گه اينا چرا اينقدر سرو صدا راه انداخته بودن؟! خنديد: همه همون موقع كه اومديم تو اتاق مرخص شدن! فقط آقا حامد مستخدم واسه تميز كردن شركت مونده بود!
بى اختيار نفس راحتى كشيدم... خنديد و درو باز كرد! اول من و بعد خودش اومديم بيرون!
همون پسره كه واسمون پيتزا ها رو آورده بود داشت كف زمينو تى مى كشيد! بسم الله! اينم ديوونه س ها! اينا كه همه برق مى زنن!
از شركت زديم بيرون...
توى پاركينگ سوار ماشين تيرداد شديم و از ساختمون زديم بيرون! بايد مى رفتم پيش مامان پيرى!
تيرداد جلوى در نگه داشت! برگشتم سمتش...
تيرداد: مى دونم ديگه اجازه ى بوسيدنتو تا زمان محرميت ندارم!
خنديدم كه گفت: تو اين مدت خوب شناختمت! چند ساعت پيشم نمى دونم چطور بهم اين اجازه رو دادى!
بازم فقط خنديدم و پياده شدم! تيردادم ت ک بوقى زد و ازم دور شد! پريسا واسم درو باز كرد! - خانوم صالحى هستن؟! - بله خانم... تو اتاقشونن! بفرمائيد... - خودم مى رم! سرشو تكون داد... نگامو به آسانسور انداختم و بعدش بى توجه از پله ها رفتم بالا! نمى دونم اينو چرا اينجا گذاشته بودن در حالى كه خود مامان پيرى هم از پله ها استفاده مى كرد!
تقه اى به در زدم و داخل شدم! بازم لباس مشكى! بازم موهاى بازش و بازم روى همون كاناپه كه پريروز نشسته بود و بازم همون شيرينى هاى خونگى!
با ديدنم تعجب كرد: فكر نمى كردم بازم برگردى!
به سوالش اهميتى ندادم! رفتم تو: شما همه چيزو به من نگفتين!
نگاشو دوخت به شيرينى ها: منظورت چيه؟! من هرچى مى دونستم بهت گفتم!
- نه! خواهش مى كنم هرچى مى دونيد بهم بگيد! مادر من كيه؟! شما گفتين اونو ديدين! آدرسى؟! نشونى؟! - اون كه خودكشى كرده! - درسته! اما يعنى هيچ كسو نداشته؟! از جاش پا شد! رفت سمت يه كمد و كشوشو باز كرد: تو... نوه ى خانى! خان صالحى! ديگه اينا چه اهميتى داره؟! ببين... شايد نيمى از اين ثروت مال تو باشه!
- من ثروت نمى خوام! هويتمو مى خوام! - خيله خب... بعد از تو كشو يه پوشه در آورد و اومد سمتم: بيا! اين پرونده ت تو پرورشگاهه! تنها چيزيه كه ازت دارم! مشخصات مادرت زمانى كه تو رو تحويل داده مى تونه اينجا باشه! يادمه وقتى رفتم پيشش با يه دختر جوون تو يه خونه ى قديمى زندگى مى كردن! فكر مى كنم دوستش بود! مى تونى اونو پيداش كنى! البته اگه زنده باشه!
- هيچ آدرسى ازش ندارين؟! سرشو تكون داد كه يعنى نه!
پوشه رو گذاشتم تو كيفم: تو اون عمارت... چيزى نيست كه بتونه كمكم كنه؟!
- اون عمارت فقط خاطرات متروک...

مامان پيرى: ببين دختر جون... من هرچى كه مى دونستمو بهت گفتم! ديگه اينكه مادرت كيه و چيكارا كرده به من ربطى نداره!
سرمو تكون دادم: ممنون!
و خواستم از اتاقش برم بيرون كه گفت: صبر كن...
برگشتم...
در حالى كه روى كاناپه ى مخصوصش مى نشست گفت: مادرت مال اصفهان بود...
- اصفهان؟! پس چطور پاش به اينجا باز شده بود؟! سرشو تكون داد: اينا رو نمى دونم! اين تنها چيزى بود كه يادم مونده بود! چون لهجه داشت و اينكه بهم گفته بود كه اصفهانيه!
تشكر كوتاهى كردم و از اتاقش زدم بيرون! نفس عميقى كشيدم! يعنى مى تونم بفهمم مادرم كى بوده؟! چرا خود فروشى مى كرده؟!
از اون خونه ى بزرگ زدم بيرون كه همون لحظه ماشين ارميا جلوى پام نگه داشت! لبخند زدم! نمى دونم چى تو وجود اين پسره كه اينقدر منو به خودش جذب مى كنه! خيلى آدم خاصيه!
با ديدنم از ماشينش پياده شد...
- سلام... سرمو تكون دادم: سلام... اين ورا؟!
ارميا: والا من بايد اينو از تو بپرسم...
ترجيح دادم فعلا بهش چيزى نگم...
انگار فهميد چون زود گفت: اومدم خبر مرگ سمرو به خانوم صالحى بدم!
ياد آورى سمر تو اون وضعيت عذابم مى داد...
- تو از كجا مى دونى؟! متعجب گفت: يعنى تو مى دونستى؟!
سرمو تكون دادم و اتفاقاى ديشبو واسش تعريف كردم...
ارميا چيزى نگفت! ولى انگار از يه چيزى ناراحت باشه تو فكر بود... مطمئنم اونقدرا هم بخاطر مرگ سمر ناراحت نبود! ولى دليلش چى بود؟! نمى دونم...
- حالا تو بگو از كجا مى دونى؟! - خب خبرا زود مى پيچه! من و تيرداد و پدر سمر شريكيم! البته تيرداد ديگه الان نيست و من سهامشو خريدم! امروز تو شركت بهم خبر دادن! - فهميدم... حالا چرا تلفنى بهش نگفتى؟! - همين طورى! تو شركت كارى نداشتم گفتم بيام يه سر به خانوم صالحى هم بزنم! تو دلم: آخه آدم قحط بود؟! پير زن چنس!
- خب... ديگه مزاحمت نمى شم! بعد اومدم رامو بكشم برم كه صدام كرد: هونام؟!
برگشتم: بله؟!
- صبر كن مى رسونمت! تا اومدم مخالفت كنم در ماشينو باز كرد: منتظرم باش زود برمى گردم...
ناچار تو ماشين منتظرش نشستم... ارميا هم رفت تو خونه! پوشه رو از تو كيفم درآوردم و بازش كردم...
هونام روشن فكر...
هه! توى قسمت مشخصات يه اسم به چشمم اومد...
صحرا شفيق...
چند بار زمزمه كردم! صحرا شفيق... يعنى اسم مادرم صحرا بوده! اهل اصفهان بوده! تنها زندگى مى كرده! با دوستش... شايد...
تو فكر بودم كه ديدم ارميا برگشت! سريع پوشه رو گذاشتم تو كيفم! بايد با دقت بخونمش!
ارميا سوار شد و بى حرف راه افتاد! از اينكه اينطورى بود حرصم مى گرفت! هميشه رفتاراش واسم عجيب بود ولى ساكت بودنشو درک نمى كردم! البته خيلى به سودا مى اومد! اون غر غرو و اين ساكت!
ارميا: مى رى خونه؟!
- خونه ى تيرداد! نگام كرد: فكر مى كردم ديگه نمى رى اونجا!
- چند ساعتى مى شه كه نظرم عوض شده! - واقعا؟! چطور؟! فكمو دادم جلو: بايد بگم؟!
- نخواى نه! شونه بالا انداختم: پس نمى گم!
دستشو برد سمت پخشو روشنش كرد! انگار عصبى بود!
- مامان پيرى چيزى بهت گفته؟! نيم نگاهى بهم انداخت: چطور؟!
- آخه انگار عصبى اى! چيزى شده؟! - بايد بگم؟! - نخواى نه! شونه بالا انداخت: پس نمى گم!
از اينكه ادامو درآورد عصبى شدم ولى بازم ترجيح دادم هيچى نگم!
جلوى خيابون گفتم: مرسى ارميا! بقيه شو مى خوام پياده برم!
بى حرف گوشه ى خيابون نگه داشت! خداحافظى كوتاهى كردم و پياده شدم! پسره ى روان پريش...
قدم زنان رفتم سمت خونه... تيرداد بهم كليد داده بود! سرمو انداختم پايين... صحرا شفيق...
سرمو بلند كردم! يه بى ام و مشكى پيچيد تو كوچه! با ديدن تيرداد لبخند زدم! يه لبخند از ته دل!
ولى...
تنها نبود! يه دختر خيلى خيلى خوشگل كنارش نشسته بود... متوجه من نبودن! لبخندم رفته رفته محو شد! تيرداد! با يه دختر ديگه! جلوى خونه نگه داشت! درو باز كرد و پياده شد! پريشون بود! من و كه ديد خشكش زد!
ولى دختره هنوز تو ماشين بود...
از همون فاصله تو چشم تيرداد اشتباهمو خوندم! يه بار به آرومى پل ک زدم... حالا قلبمم به اندازه ى چشمام آروم شده بود! نبايد مى زاشتم شک حتى يه لحظه به وجودم پا بزاره... از همون فاصله هم مى دونستم كه حتما توضيحى واسه كارش داره! مى خواستم برم سمتش كه دختره از ماشين پياده شد و درو محكم بست و دستشو رو هوا تكون داد و شروع كرد با عصبانيت حرف زدن! اونم به انگليسى!
تيرداد نگاشو ازم گرفت و دوخت به همون دختره و با اخم اونم يه چيزايى به انگليسى گفت...
اصلا به خودم زحمت ندادم كه حرفاشونو ترجمه كنم! يعنى حالشم نداشتم كه تو اون لحظه به مغزم فشار بيارم...
دختره روسرى كوتاهش افتاده بود رو شونه ش و عين خيالشم نبود... يه بليز نخى سفيد كه حتى لباس زيرشم معلوم كرده بود و يه شلوار جين تنگ پوشيده بود با كتونى هاى سفيد و مشكى...
دست از تفسير ظاهرش برداشتم و رفتم سمتشون... هر دوشون هنوز با هم بحث مى كردن...
همون لحظه صداى زنگ گوشيم بلند شد... هر دوشون ساكت شدن و به من چشم دوختن! دختره انگار كه تازه منو ديده بود! ريجكت كردم! دوباره زنگ خورد... مى دونستم اگه تا صبحم ريجكت كنم باز زنگ مى زنه!
بى توجه به اون دوتا جواب دادم: - الو...
مثل هميشه جيغ جيغ مى زد: كوفت الو! كجايى؟! چرا ريجكت كردى؟
- خونه م... چيكار دارى؟ - پيش تيرى جونى؟ - سودا چيكار دارى؟ - چته هاپو؟ پاپى هم اينقدر پاچه نمى گيره... هيچى بابا زنگ زدم بگم خانوم حبيبى زنگ زد گفت گواهينامه ت چند روز ديگه مياد! چيزى كه اون لحظه اصلا بهش فكر نمى كردم و واسم كوچيكترين اهميتى نداشت!
- باشه! خدافظ... بعد گوشى رو قطع كردم... حالا هر دوشون ساكت بودن... به دختره خيره شدم...
يه دختر با موهاى بلوند و چشم هاى سبز... ابروهاى كشيده و خوش فرم... بينى و لب هاى متناسب...
زيبايى ش اونقدر زياد بود كه حس كردم من در كنار اون هيچى نيستم! ولى اينا دليل نمى شد كه بزارم اون حس بد بهم رخنه كنه...
يه نگاه به من كه تو صورتش خيره شده بودم انداخت و اخماش رفت تو هم...
نگامو دوختم به تيرداد! مثل هميشه شصتشو كشيد گوشه ى لبش: هونام خواهش مى كنم چند دقيقه تنها مون بزار...
هه! منو بگو كه فكر كردم مى خواد بهم توضيح بده!
رو كردم بهش: من چند روزى رو مى رم خونه ى خودم! تو هم انگار مهمون دارى... مزاحم نمى شم!
بعد اومدم رامو بكشم و برم كه مچ دستمو گرفت: برو داخل منتظرم باش...
تو چشماش نگاه كردم! جدى بود! دلم نمى خواست باهاش مخالفت كنم! نه واسه اينكه ازش كم آورده بودم! نه! چون مى دونستم الان عصبانيه و احتمال مى دادم عصبانيت واسش خوب نباشه...
سرمو تكون دادم و با كليد درو باز كردم... تا لحظه ى آخر نگاه دختره بهم بود...
درو بستم! تكيه مو دادم به در...
تيرداد به انگليسى بهش گفت: سوار شو بريم...
و بعد از اون صداى در هاى ماشين بود كه محكم بسته مى شدن...
نگامو دوختم به شمشاد هاى مربعى شكل... يه جورايى مطمئن بودم كه تيرداد بهم خيانت نمى كنه! اينو از نگاهش خوندم...
گفت منتظرش بمونم! يعنى بر مى گرده...
درو با كليد باز كردم و رفتم تو... خونه كاملا مرتب بود... اين يعنى نبودن بهونه اى واسه وقت گذرونى! نشستم روى يه مبل و به ليوان خالى اى كه روى ميز روبه روم بود نگاه كردم...
همون ليوانى بود كه ديشب تيرداد واسه من آورد و من پاشيدم رو صورتش... پوزخند زدم! آورد كه به من بده تا آروم بشم! واسه اينكه شاهد مرگ نامزدش بودم!
شايد نامزد سابقش...
پا شدم و ليوانو برداشتم! رفتم سمت آشپزخونه و گرفتمش زير آب سرد كن! اه اينم كه خاليه! در يخچالو باز كردم و پارچو برداشتم و توى ليوان آب ريختم! اون دختر كى بود؟
يه حسى بهم مى گفت كه ممكنه خطرنا ک باشه! چه زود سمر رفت و چه زود يكى ديگه جاش اومد... ليوانو كه پر كردم اومدم پارچو بزارم تو يخچال كه چشمم به يه ظرف پر از يخ افتاد! پارچو گذاشتم روى ميز ناهارخورى كنارم و ظرفو كشيدم بيرون! توى يخ ها يه سرنگ بود! يه سرنگ با يه سوزن كلفت! نه خيلى كلفت! ولى از سرنگاى ديگه اى كه ديده بودم كلفت تر بود! روش پوشش پلاستيكى داشت! يه بسته بود! از بين يخا درش آوردم و جلوى چشمم گرفتمش...
ربيف... بايد در مورد ام اس اطلاعات بيشترى به دست بيارم! بايد بدونم چيا واسه تيرداد خوب نيست!
شايد چون دلم نمى خواست تيردادم به سرنوشت سمر دچار بشه! آهى كشيدم و بسته رو گذاشتم توى يخا و برگردوندم سر جاش... پارچو هم گذاشتم تو يخچال و تا اومدم ليوان آبمو بخورم صداى زنگ اف اف اومد!
مطمئنا تيرداد نبود! چون اون كليد داشت!

تصوير دو مرد با لباس فرم و يه زن چادرى باعث شد يه لحظه ترديد به دلم چنگ بندازه كه درو باز كنم يا نه! ولى من كه كارى نكرده بودم! به قول معروف آن را كه حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
- بله؟
- خانوم هونام روشن فكر؟
- بله... خودم هستم...
- تشريف بياريد دم در...
گوشى رو گذاشتم و شالمو سر كردم و دكمه هاى مانتومو كه نيمه باز بود و بستم و رفتم سمت در...
- بفرمائيد...
- شما خانوم روشن فكر هستيد؟
- بله... امرتون؟
- بايد با ما تشريف بيارين پزشكى قانونى...
گنگ نگاش كردم! مى دونستم منظورشون به سمره! اما از اين سر درنمياوردم كه تيرداد گفته بود پزشكى قانونى همه چيزو مشخص مى كنه! نكنه كه منو مقصر بدونن!
ولى مرده گفت: نگران نباشيد خانوم! زياد طول نمى كشه... شما بايد جسد خانوم سمر راشدى رو تشخيص بدين!
- تشخيص بدم؟
- در واقع بايد تائيد كنيد كه جسد مال ايشونه و شما ديشب ديدنش!
- از كجا مى دونيد كه من ديدمش؟
همون طور كه به زنه اشاره مى كرد گفت: اثر انگشت خانوم! بفرمائيد...
با زنه پشت ماشين نشستيم و اون دو مردم جلو نشستن!
حدودا يكى دو ساعت بعد رسيديم پزشكى قانونى! يه جورايى حس اينكه قراره دوباره سمرو ببينم اذيتم مى كرد! ولى چاره اى نداشتم و بايد باهاشون مى رفتم!
داخل ساختمون شديم! چقدر اينجا شلوغه! يه زن داد و بيداد راه انداخته بود: آقا يه برگه دادن اينقدر سخته؟ نمى بينيد شوهرم سرمو شكونده؟
يه زن رفت طرفش و سعى كرد آرومش كنه! نگامو ازش گرفتم و به مرد سفيد پوشى كه نزديک مى شد دوختم!
با پليسا سلام و عليک كوتاهى كرد و بعد دستشو گرفت سمت يه راه پله: بفرمائيد اونجا همكارم راهنمايى تون مى كنن!
رفتيم اونجايى كه گفت ولى همكارش با عذر خواهى همون مرده رو صدا زد: محبى من بايد برم! زنمو بردن بيمارستان!
محبى هم خنديد: مباركا باشه! بابا شديا!
كلافه بهشون نگاه كردم! اينام وقت گير آوردن! دوست داشتم زودتر از اينجا خلاص شم!
بلآخره جناب محبى اومدن و رفتيم سمت سرد خونه! جايى كه هميشه تو فيلما مى ديدم و هيچ وقت فكر نمى كردم تو واقعيت هم پامو بزارم توش...
يه اتاق كه رو درش يه شماره بود... 93...
محبى درو باز كرد و ما هم داخل شديم! يكم فكر كرد و يه نگاه به شماره هاى كشوهاى پشت سر هم انداخت و يه نگاه به كاغذى كه تو دستش بود! نگام بين كشو ها تو دوران بود! توى هر كدوم! يه جسد... شايد چندتا خالى! ولى... همون چندتايى كه پرن... با جسدا... جسدايى كه يه موقعى راه مى رفتن! با پاهاشون... نه پاهاى معلق... پاهاى سمر... معلق بود!
سرمو تكون دادم رو به زنه گفتم: چند روز طول مى كشه كه يه نفرو از اينجا ببرن قبرستون؟
انگار با ديوار حرف زدم! اصلا نگامم نكرد!
مرده رفت گوشه ى اتاق و يه كشو از رديف پايين كشيد بيرون! آروم رفتم نزديک... يه جسد رو به روم بود... آويزون نبود... حالا ديگه دراز كشيده بود... انگار همين باعث شده بود ازش نترسم! نه كه نترسم! اما كمتر...
مرده ملافه ى سفيدو با يه حركت تا شكمش كشيد پايين! دست راستش رو سينه ش بود... نگامو از دستش گرفتم و به صورت كبودش گرفتم... انگار توى اون حالتم مى خواست كه من ازش بترسم!
اما مگه هدفش اين نبود؟ من... هونام... دخترى كه شبا تا صبح هزار بار مرگو جلوى چشم خودش ديده كه مبادا حيثيتش به باد بره! اين دختر نمى تونه به اين راحتيا شكستو قبول كنه!
شكست از يه جسد!
مرده: شما ديشب همين خانومو ديدين؟
سرمو تكون دادم...
پليسه به محبى اشاره كرد و محبى ملافه رو كشيد روشو كشو رو بست! اين كلمه چند بار تو ذهنم منعكس شد...
بست... بست.... بست...
شايد براى هميشه! نه اون كشو رو! ذهن منو از درد... درد دو پاى معلق...
چشامو بستم و باز كردم!
مرده: بسيار خب... فقط مى خواستيم مطمئن بشيم! براى اينكه تو پرونده ذكر بشه همه ى جوانب بررسى شده! بفرمائيد...
با زنه از اونجا زديم بيرون!
جلوى در پزشكى قانونى يه تاكسى گرفتم...
- كجا برم خانوم؟
نمى دونم چرا اما يه احساس خوب داشتم! احساس اينكه ديگه دو پاى معلق جلوى چشمم نيست! با اينكه امروز خيلى سعى كرده بودم بهش فكر نكنم اما نشده بود!
اما حالا حس بهترى داشتم! با لبخند آدرس خونه ى تيردادو دادم!

جلوى در پياده شدم! همون لحظه تيردادم پيچيد تو كوچه! تازه يادم اومد كيف پولم همرام نيست! خدا رو شكر كه تيرداد اومد! چون نه تنها كيف پولم نبود... بلكه نه كليد داشتم نه گوشى!
پياده شدم و واسش دست تكون دادم! سريع اومد طرفم و انگار كه فهميد چى مى خوام و كرايه رو حساب كرد... تاكسى دور زد و دور شد!
من و تيرداد هنوز اونجا واستاده بوديم!
تيرداد: بيا بريم تو... هوا داره تاريک مى شه!
بدون هيچ حرفى باهاش هم قدم شدم...
باهم رفتيم سمت خونه... همونطور كه از بين شمشادا رد مى شديم گفت: نمى خواى چيزى بگى؟
- مثلا چى؟
- اينكه امروز كى همرام بود؟
- اگه لازم باشه خودت مى گى!
واستاد... برگشتم سمتش... دستمو گرفت تو دستش: هونام... سعى نكن پنهونش كنى! مى دونم الان دارى بهش فكر مى كنى!
سرمو تكون دادم: كى بود؟
- ابيگل...
هه! همونى كه تو ذهنم بود!
- واسه چى اومده بود؟
- اومد بگه كه پشيمونه! مى خواست ببخشمش...
نگاش كردم: بخشيديش؟!
چشاشو باز و بسته كرد: آره...
حس كردم قلبم فرو ريخت! تيرداد چى مى گفت؟! حتى يه روزم نبايد از اعترافم مى گذشت؟! كاش حد اقل احساسم همون طور گنگ واسم باقى مى موند!
تيرداد: ولى... نه به خودم!
نگاش كردم! لبخند آروم آروم روى لبم نقش بست! بقيه ش مهم نبود! اينكه چطور اومده بود و تا الان كجا بودن!
همونطور كه دستم تو دستش بود رفتيم سمت خونه...
منو به خودش فشرد: فردا بريم محضر؟
نگاش كردم: كاراى ثبتى دارى؟
با شيطونى گفت: آره! مى خوام اسمتو تو شناسنامه م ثبت كنم!
- نه!
واستاد و متعجب نگام كرد!
- تا زمانى كه نفهميدم واقعا كيم نمى خوام باهات ازدواج كنم! حد اقل رسمى!
گيج گفت: يعنى چى؟
- مى خوام هويت واقعى مو پيدا كنم!
لبخند زد: باشه! اما از من نخواه تا اون موقع صبر كنم!
به شوخى زدم به شونه ش... مى دونستم شوخى مى كنه! خود دار تر از اين حرفا بود! با اين حال اينطورى منم ناراحت بودم! بهتر بود كه حد اقل به هم محرم بشيم!
تيرداد: قهوه مى خورى؟
- من كه قهوه نمى خورم...
- اوه راست مى گى؟! من الان برمى گردم!
و رفت تو آشپزخونه... منم روى يه مبل نشستم! يادم اومد كه چند ساعت پيش مى خواستم يه ليوان آب بخورم! خنده م گرفت! پا شدم و رفتم سمت آشپزخونه!
با ديدن تيرداد كه داشت همون دارو رو به بازوش تزريق مى كرد سرجام واستادم! سرشو بلند كرد و با ديدن من يه دفعه انگار كه حواسش نباشه سوزن تو دستش شكست!
سريع دويدم سمتش... با اون يكى دستش سوزنو كشيد بيرون! خدا رو شكر كه به نسبت كلفت بود و مى شد درش آورد...
دستش خون ريزى داشت! سريع يه دستمال از روى ميز برداشتم و خواستم بزارم رو دستش كه دستشو پس كشيد!
متعجب نگاش كردم!
سعى كرد لحنش عصبانى نباشه: چرا اومدى اينجا!
- تو نگفتى كه نيا!
با حرص نگام كرد!
- دستت داره خون مياد!
- به درک...
با دهن نيمه باز نگاش كردم! اين چش شد يهو؟!
خون دستش ريخت روى صندلى! دستمو گذاشتم رو دستش... نگام كرد: ببخشيد! كنترل اعصابم دست خودم نيست!
- مى فهمم!
نگام كرد و خنديد...
براى عوض كردن بحث گفتم: ابيگل چطور آدرستو پيدا كرده بود؟
- از ارميا گرفته بود! من و ارميا با هم تو لندن درس مى خونديم! واسه همين ابيگلو مى شناسه!
نشستم رو به روش...

تيرداد: امروز كجا رفته بودى؟!
همه چيزو واسش تعريف كردم... سرشو تكون داد و چيزى نگفت...
پا شدم و از تو يخچال دو تا تخم مرغ درآوردم و يه تابه برداشتم و گذاشتم رو اجاق...
تيردادم همونجا نشسته بود!
- لا اقل يه چيزى بزار رو زخمت...
يه دستمال گذاشت رو زخمش... نيمرو رو درست كردم و با همون تابه گذاشتم رو ميز...
- تا حالا شام اينطورى خوردى؟!
يه تيكه نون برداشت و يه لقمه گرفت: هر وقت حوصله نداشته باشم و مستخدم نباشه نيمرو راه حل گشنگى يه!
و لقمه رو گرفت جلوى دهنم!
دهنمو نيمه باز كردم و يه گاز ازش زدم!
تيرداد: چرا همه شو نخوردى؟
با شيطونى گفتم: عادت دارم تو بقيه شو بخورى!
خنديد و گذاشتش تو دهن خودش...
اونقدر با اشتها اون نيمرو رو خورديم كه هر كى مى ديد فكر مى كرد چه غذايى يه!
بعد از شام هر دومون نشستيم تو هال و مشغول فيلم ديدن شديم! يه فليم خسته كننده بود كه تيرداد با هيجان نگاش مى كرد!
خميازه اى كشيدم و گفتم: من مى رم بخوابم...
پوست تخمه رو گذاشت تو پيش دستى جلوش: منم الان ميام!
صاف واستادم: چى؟
خنديد: نترس! نميام تو اتاق تو...
- آها... خوبه...
بعد رفتم تو اتاق و لباس راحتى پوشيدم و به قرص خوردم و سعى كردم به هيچى فكر نكنم و بخوابم...
چند دقيقه بعد صداى باز و بسته شدن در اتاق تيردادم اومد! روى تخت دراز كشيدم و چون هنوز خوابم نمى برد مشغول آهنگ گوش كردن شدم!
نه! خوابم نمى بره! نشستم رو تخت! سعى كردم فكر كنم چرا با وجود خوردن قرص بازم نمى تونم بخوابم!
يكم كه فكر كردم ديدم جاى يكى كنارم خاليه! درسته! چون پاپى كنارم نبود نمى تونستم بخوابم!
به ساعت گوشيم نگاه كردم! يک و نيم بود! يک ساعتى مى شد كه تيرداد تو اتاقش بود! حتما خواب بود!
ولى خب من چيكار كنم؟! نمى تونم بدون پاپى بخوابم!
تاپى كه پوشيده بودمو با يه بليز آستين بلند عوض كردم و شالمو گذاشتم رو سرم! خنده م گرفت! انگار نه انگار كه من امروز جلوى تيرداد بدون روسرى بودم!
تقه اى به در زدم كه جوابى نشنيدم!
آروم درو باز كردم! روى تخت خوابيده بود و آرنجش روى پيشونى ش بود! نمى دونستم خوابه يا نه! پاورچين پاورچين رفتم طرفش كه اگه خوابه بيدارش نكنم!
بالاى سرش ايستادم! با ديدن چشماى بسته ش اومدم برگردم كه نمى دونم چرا پاهام حركت نكرد!
اولين بارى كه تو خواب ديدمش شب مهمونى بود! چقدر اون شب با امشب فرق داشت! حالا اين عشقش بود كه تو قلبم بود! آروم نشستم گوشه ى تخت!
دستم نا خود آگاه رفت سمت موهاش... ولى ترديد داشتم بكشم توى موهاش يا نه! مى ترسيدم بيدار شه!
ترديدو كنار گذاشتم! انگار كه انگشتام مال من نبودن! توى موهاش دست كشيدم! تكون نخورد! يه بار ديگه كارمو تكرار كردم!
ولى خيلى زود پشيمون شدم! من داشتم چيكار مى كردم؟! بايد مى زاشتم فاصله ها همين طور بمونه و كمتر نشه! حد اقل تا زمان محرميت!
اومدم پا شم كه يهو دستمو كشيد و افتادم رو تخت كنارش...
با تعجب نگاش كردم! هنوز چشاش بسته بود! ولى لباش مى خنديد!
چشاشو باز كرد و دستشو كشيد به گوشه ى شالم: داشتى چيكار مى كردى؟
- من؟! هيچى...
خم شد روم و ابروشو انداخت بالا: واقعا؟!
سرمو تكون دادم...
با خنده برگشت و تو يه حركت منو كشيد رو خودش: اصلا دروغ گوى خوبى نيستى...


خنديدم: چرا اتفاقا... اگه بخوام مى تونم راحت بپيچونمت! اما نمى خوام بهت دروغ بگم...
آروم از روى شال سرمو بوسيد: پس هيچ وقت بهم دروغ نگو...
از روش پا شدم و كنارش دراز كشيدم: تيرداد؟
به پهلو شد: جونم؟!
لبخند زدم: هميشه اينطورى جوابمو بده...
- چى مى خواستى بگى جوجه؟ به شوخى اخم كردم: جوجه با كى بودى؟!
- با تو! - پس يادت رفته من كى م! بايد از هونام چاقو كش بترسى! نه بهش بگى جوجه! انگشتشو گذاشت گوشه ى لبم... انگار از اين كار خيلى خوشش مى اومد!
زمزمه كرد: واسه من كه جوجه اى...
منم به پهلو شدم! سرمو بلند كرد و گذاشت رو بازوش... پوست تنش كه به صورتم خورد يه جورايى قلقلكم گرفت...
همونطور كه با شالم بازى مى كرد گفت: خيلى عجيبى هونام... فكر نمى كردم دختر سرسختى مثل تو اينقدر قلب كوچيكى داشته باشه...
نفس عميقى كشيدم كه بيشتر شبيه به آه بود: همه فكر مى كنن قلب من سنگى يه! اونقدر اينو باكاراشون بهم نشون داده بودن كه خودمم باورم شده بود... ولى هيچ كس نمى فهمه دخترى كه شبا بين زباله ها مى خوابه شايد يه دفعه هم دلش گرمى يه آغوشو بخواد! شايد دلش واسه لالايى مامانى كه تا حالا نديدتش تنگ شده باشه! حالا هر چه قدرم كه خود ساخته باشه! فرقى نمى كنه دختر باشه يا پسر... آدما دل دارن!
نوک بينى مو فشار داد: حالا كه يه آغوش دارى! پس ديگه حرف زيادى نزن! - بچه پررو... من و باش كه با كى درد و دل مى كنم! منو سفت به خودش فشرد: مى دونى مامان شدن خيلى بهت مياد؟
متعجب نگاش كردم: واسه چى اينو مى گى؟!
خنديد: آخه اونقدر خوب نقش بازى مى كردى و ترشى مى خواستى كه خودمم باورم مى شد حامله اى...
هيچى نگفتم كه ادامه داد: اون شب كه فرستاديم دنبال قره قوروت با كلى بدبختى پيدا كردم و وقتى برگشتم ديدم دارى با ولع اون لواشكا رو مى خورى قسم مى خورم كه اون لحظه قصد جونتو كردم!
بى صدا خنديدم...
تيرداد: روزى كه بردمت سونوگرافى اونقدر قايفه ت ديدنى شده بود كه چيزى نمونده بود از خنده روده بر بشم!
با حرص گفتم: اگه بدونى چه حالى بهم دست داد!
- حقته! تا تو باشى كه سر به سر من نزارى! دكتر مى گفت سودا ادعا كرده كه پزشكى مى خونه! ولى اينو نمى دونسته كه جنسيت بچه از سه ماهگى به بعد مشخص مى شه! يه لحظه به حرفش فكر كردم! عجب سوتى اى بوديم ما! تو فكر بودم كه گفت: اين چند روز خيلى اتفاقا افتاده! مى دونم خيلى ناراحتت كردم!
- چرا اينو مى گى؟! - پريروز با اينكه مى دونستم تو هيچ تقصيرى ندارى از اينجا بيرونت كردم! با چشماى گرد شده نگاش كردم: تو مى دونستى؟
نگاشو دوخت تو چشام: آره! مى دونستم بين تو و آرمين هيچى نيست! حد اقل از طرف تو مطمئن بودم! ولى صبح وقتى كه با سودا رفتى با خودم كلى فكر كردم! تو لايق خوشبختى هستى! چيزى كه من نمى تونم بهت بدم! من مريضم هونام! نه فقط جسمم! گاهى روحمم بيمار مى شه! اونقدر اعصابم بهم مى ريزه كه همه چيزو بهم مى ريزم! ولى قلبم چى؟! از اونم مى تونستم بگذرم؟! وقتى شما رو جلوى در ديدم از تو چشات حرفاتو خوندم! ولى اين يه بهونه بود واسه اينكه ازت بگذرم! متاسفم كه ناراحتت كردم!
ساكت فقط گوش مى كردم! شايد اگه اينا رو نمى گفت هيچ وقت فكر نمى كردم كه تيرداد منو شناخته! از اينكه حد اقل اينو مى دونست كه من مقصر نيستم خوشحال بودم!
- ساكتى؟! - دارم گوش مى دم! - با يه بهونه اومدم خونه ت! به بهونه ى كليدت! مى خواستم باهات حرف بزنم! ولى تو عصبانى بودى! ترجيح دادم هيچى نگم! تا شب جلوى خونه ت موندم! نمى تونستم دل بكنم! وقتى ساعت يک شب از خونه زدى بيرون تعجب كردم! مطمئن بودم كه يه اتفاقى افتاده! اومدم كه ازت بپرسم كه تو چاقو رو گذاشتى زير گلوم... با خنده ادامه داد: ولى خودمونيم خوب غافلگيرم كرديا!
- ديگه بعد اين همه سال چاقو كشى مى دونم بايد چيكار كنم! - خوش حالم كه حد اقل اينطورى مى تونى از خودت دفاع كنى! از اينكه اينو گفت خوشم اومد! از اينكه نگفت من هميشه پشتتم! از اينكه اينو با كاراش نشون مى داد! نه با حرفاش!

تيرداد: حتى وقتى با ارميا رفتى هم يه لحظه بهت شک نكردم! ولى سعى كردم ازت بدم بياد! بدم بياد كه نصفه شب با دوست صميمى م رفتى! با تموم اينا ته قلبم مى دونستم يه موضوعى هست! سعى كردم به خودم بقبولونم كه ارميا واسه تو خيلى بهتر از منه! اخم كردم: چى مى گى تيرداد؟! ارميا كه سودا رو دوست داره!
خنديد: تو هيچى نمى دونى هونام!
متعجب گفتم: منظورت چيه؟!
نگام كرد: من يه مردم! معنى نگاه يه مرد ديگه رو مى فهمم! به خصوص اگه اون طرف دوست چندين و چند ساله م باشه!
- ولى اشتباه مى كنى! سودا و ارميا با همن! اينو بهت قول مى دم! به سرم دست كشيد: خوبه كه اينطور فكر مى كنى! فقط تو تعجبم كه چرا سودا بهت چيزى نمى گه!
- چون چيزى نيست كه بگه! - نمى خواى برى بخوابى؟! با شيطونى گفتم: جات تنگ شده؟!
خم شد روم: دوست دارى تنگ باشه؟!
سرخ شدم... قهقه ش رفت هوا: چرا سرخ شدى جوجه؟!
- هيچى! برم بخوابم! بعد آروم از تخت اومدم پايين!
تيرداد با همون خنده ش ادامه داد: از اين به بعد يادت باشه كه با من سربه سر نزارى! چون من كم نميارم!
- بله! كاملا معلومه! ولى مطمئن باش منم كم نميارم! - از فرار كردنت معلومه! نفسمو با حرص دادم بيرون! دلم مى گفت بزنم فكشو بيارم كه مثل فک خودم بشه! ولى آخه همينجورى خوشگل تر بود! پس بى خيال شب بخير كوتاهى گفتم و اومدم برم بيرون كه تازه يادم اومد واسه چى اومده بودم! برگشتم!
تيرداد كه حالا رو تخت نشسته بود نگام كرد: چى شده؟!
- بريم دنبال پاپى؟! - مگه پيش سودا نيست؟! - آره! ولى اگه نباشه نمى تونم بخوابم! همونطور كه از تخت مى اومد پايين گفت: حرفى ندارم! ولى يادت باشه بعد از محرميت من نمى تونم جامو به پاپى بدم!
از حرفش خنده م گرفت: مى رم بيرون تا آماده بشم!
و قبل از اينكه تيرداد چيز ديگه اى بگه از اتاق زدم بيرون! همه ى آماده شدنم يه مانتو پوشيدن بود! تو اتاق صبر كردم تا تيردادم آماده بشه! وقتى صداى باز و بسته شدن در اتاقشو شنيدم اومدم بيرون!
رفتم سمتشو بازوشو گرفتم! حواسم نبود و دقيقا دستمو گذاشتم رو زخمش! سريع دستمو كشيدم: ببخشيد!
دستمو گرفت و با هم از خونه زديم بيرون! چون مى دونستم سودا هنوز بيداره بهش اس زدم: دارم ميام پاپى رو ببرم!
سريع جواب داد: زود بيا كه بيچاره م كرده!
ديوونه! به زور مى بردش و حالا مى گه زود بيا ببرش!
تو ماشين هر دومون ساكت به آهنگى كه پخش مى شد گوش مى كرديم! من به صحرا شفيق فكر مى كردم! ولى تيردادو نمى دونم!
سودا با ديدنمون همونطور كه پاپى رو مى انداخت تو بغلم زير گوشم گفت: من كه آخرش نفهميدم شما باهم دعوا دارين يا نه!
خنديدم و چيزى نگفتم! مى خواستم به رها و سودا همزمان بگم! اونطورى حالش بيشتر بود! اون شب بلآخره پاپى رو از سودا گرفتيم و من تونستم بخوابم! پاپى رو تو بغلم زدم و داشتم مى رفتم سمت اتاقم كه تيرداد گفت: فردا ديگه حق ندارى اينو بيارى تو اتاقا!
گيج نگاش كردم كه ادامه داد: صبح مى ريم محضر واسه صيغه!
اخم كردم: چرا اينقدر عجله دارى؟!
شونه بالا انداخت: بعدا مى فهمى!
مثل خودش شونه بالا انداختم و چيزى نگفتم! ما كه بلآخره بايد بهم محرم بشيم! چه فردا چه پس فردا!
شب بخيرى گفتم و رفتم تو اتاق!
صبح كه بيدار شدم چشمم تو چشم پاپى افتاد! با خنده پاپيونشو كشيدم جلو و ول كردم! از اين كارم خوشش مى اومد! مثل هميشه اومد صورتمو ليس بزنه كه فرستادمش عقب...
- من آبنبات نيستم جوجه! از اين حرفم خنده م گرفت! چقدر باحال بود كه به يكى كه دوستش دارى بگى جوجه! حالا من به پاپى مى گفتم جوجه! به سگم!
تقه اى به در خورد...
شالمو گذاشتم سرم: بفرما...
در باز شد! تيرداد نگاهى به ساعتش انداخت : چقدر مى خوابى بچه؟ دارم مى رم شركت! عصر مى ريم محضر...
سرمو تكون دادم: به سلامت!
چشمكى زد: تا اون موقع خوب به خودت برس!
بعد درو بست و رفت! از كاراش سر درنمى آوردم! يه موقع جدى مى شد و يه موقع شيطون! ولى از اين سر در مى آوردم كه همه جوره دوستش دارم!
گوشى مو برداشتم و زنگ زدم به رها و سودا و بهشون گفتم كه بيان پيشم!

نمى دونم چرا اما يه جورايى استرس داشتم! اما يه استرس شيرين بود! با اينكه مى دونستم صيغه ى دائمى نيست ولى خب همين كه قرار بود به تيرداد محرم بشم واسم يه هيجان خاص داشت!
ولى نه! هيجانم نبود! نمى تونستم توصيفش كنم! اما اينو مى دونستم كه اونقدر اين حس برام شيرين بود كه تا عصر لحظه شمارى مى كردم...
لبامو با زبون تر كردم... نشستم جلوى دراورى كه بالاش آينه بود! من كه لوازم آرايش زيادى نداشتم و اينجام چيزى نبود كه به دردم بخوره! مسلما تيرداد آرايش نمى كرد!
بى خيال آرايش پا شدم و رفتم پوشه اى كه مامان پيرى بهم داده بودو برداشتم و مشغول خوندنش شدم!
چيز زيادى دست گيرم نشد! بجز يه آدرس... توى اصفهان...
چرا اصفهان؟! چرا از اصفهان اومده بود اينجا؟! يعنى اين آدرس مادرم بود؟! شايد دوستش...
اصلا اين اسم اسم مادرم بود يا نه؟!
كلافه گوشى مو برداشتم و به سودا اس زدم: وسايل آرايشتم بيار...
گوشى رو گذاشتم رو ميز و با پاپى از اتاق زدم بيرون! حالا حتما اس ام اس مى ده چرا و چه خبره؟! پس گوشى همونجا بمونه تا خودش بياد و ببينه چه خبره!
مى خواستم برم سمت آشپزخونه كه صداى زنگ در بلند شد! رفتم سمت اف اف... هيچ تصويرى مشخص نبود... پوفى كردم! رها باز كرمش گرفته! سودا م كه معلوم نيست كدوم گوريه!
- كيه؟!
هيچ جوابى نشنيدم!
- رها ميام آويزونت مى كنما!
بعد درو باز كردم و رفتم سمت آشپزخونه... پاپى تو هال بود... چاى سازو زدم به برق... صداى پارس پاپى تو خونه پيچيد... حتما باز سرش زير مبل گير كرده... رها مياردش بيرون ديگه!
رفتم سمت يخچال و از توش ظرف ميوه رو كشيدم بيرون و از همونجا داد زدم: با سودا اومدى يا تنها؟!
هيچ جوابى نشنيدم!
- رها دارى مى ميرى؟!
بازم جوابى نشنيدم! هنوز صداى پارس پاپى مى اومد...
اخم كردم! يه لحظه ترسيدم نكنه رها نباشه؟ آروم ظرف ميوه رو گذاشتم رو ميز... حالا صداى زنگ گوشى مم مى اومد...
رفتم سمت خروجى آشپزخونه... از بالاى اپن سركى تو هال كشيدم... كسى نبود! ولى صداى پاپى هنوز از اون طرف سالن مى اومد! متعجب پامو گذاشتم روى پله ى اول كه به هال متصل مى شد گذاشتم... ولى سريع برگشتم عقب و يه چاقو برداشتم...
باز برگشتم تو آشپزخونه: رها؟!
صداى پايى رو شنيدم... تقريبا مطمئن شده بودم رها نيست! اگه بود تا الان پخ كرده بود!
پاورچين پاورچين رفتم سمتى كه از اونجا صداى پاپى رو شنيده بودم... پاپى يه گوشه واستاده بود و هى پارس مى كرد! متعجب بهش خيره شدم! يعنى توهم زدم؟!
تا اومدم برگردم سر جام ميخكوب شدم...
- سلام...

تو سكوت فقط نگاش كردم! يه شلوار جين آبى با يه بليز آستين بلند سورمه اى كه البته آستيناش خيلى هم بلند بود و تا نوک انگشتاش رسيده بود و چون دستاشو تقريبا مشت كرده بود باعث شده بود پارچه ى لباسش چروک بشه... چشمم به آستينش بود... فقط همين... نمى دونم چرا... ولى نظرمو به خودش جلب كرده بود! مثل چيزاى كوچيكى كه گاهى نظر آدما رو به خودش جلب مى كنه! شايد چون حس خوبى به اين كارش نداشتم!
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#6
- سلام... جواب... واجب...
خنده م گرفت: من انگليسى هم يكمى مى فهمم... تو انگليسى حرف بزن منم فارسى!
خنديد: اوكى... اما من فارسى دوست...
- ولى من حرف زدن تو رو نُ دوست! اينجورى بدم مياد! فكر مى كنم دارى زبونمو مسخره مى كنى! بلد نيستى مجبور نيستى كه!
پاپى پريد بغلم... نگاش روى پاپى موند...
- بشين اينجا...
و به يه مبل اشاره كردم...
رفت سمتشو نشست! شال مشكى شو كه روى شونه ش بود انداخت كنارش: خيلى سخته...
منم نشستم رو به روش و گفتم: گفتم فارسى حرف نزن! هر وقت خوب ياد گرفتى بعد حرف بزن! چرا اينطورى مى كنى؟!
- باشه...
بعد خنديد و اين بار به انگليسى گفت: تيردادو دوست دارى؟!
سرمو تكون دادم: خب معلومه... عاشقشم...
ابروشو انداخت بالا: يعنى هيچ وقت ازش نمى گذرى؟!
- من بخوام هم تيرداد نمى خواد...
گردنشو كمى كج كرد: تركت مى كنه...
گنگ نگاش كردم: منظورت چيه؟!
- شايد يک يا دو سال بعد از تو طاقت بياره!
- چى مى خواى بگى؟!
- بعد از مرگ ولت مى كنه!
قهقه زدم: خب بايدم ول كنه! آدم كه با مرده نمى ميره! اينو كه تو نمى فهمى! بزار يه چيز ديگه بگم! من مردم اون كه نبايد بميره! بايد بره دنبال يه زندگى جديد!
- واست مهم نيست؟!
شونه بالا انداختم: نه! بايد منطقى باشم!
سرشو به نشونه ى فهميدن تكون داد: پس خودت مى خواى!
- چيو؟! اصلا چرا من بايد بميرم؟!
- مى ميرى!
متعجب نگاش كردم:خب هركسى يه روزى مى ميره!
- آره... هركسى يه روزى مى ميره!
- تو چى؟! تو عاشق تيرداد بودى؟!
نگام كرد: هنوزم هستم!
بى خيال گفتم: وقتى تركش كردى يعنى دوستش نداشتى!
- من تركش نكردم... از دستش عصبانى شدم كه چرا زود بهم نگفت... من لجباز بودم! اونم بود... بعدش كه رفتم پيشش ديگه اون منو نخواست!
- پس چرا دوباره برگشتى؟!
- واسه اينكه دوباره شانسمو امتحان كنم!
- خب چرا بر نمى گردى؟! تيرداد دوستت نداره!
سرشو تكون داد: نه! نداره! ولى حق نداره كس ديگه اى رو هم دوست داشته باشه!
ابرومو انداختم بالا: حالا كه داره!
بى مقدمه گفت: من قهوه مى خوام...
گيج نگاش كردم و با سر به آشپزخونه اشاره كردم: برو خودت درست كن! من بلد نيستم...
سرشو تكون داد و پا شد و رفت تو آشپزخونه...
به پشتى مبل تكيه دادم! هنوز صداى زنگ گوشيم مى اومد... ولى حال نداشتم برم جواب بدم! حتما سوداس... جواب اس ام اس شو ندادم داره زنگ مى زنه!
آخه آدم اينقدر فضول مى شه؟! فكرمو از سمت سودا به سمت ابيگل سوق دادم! ولى واسه چى اومده اينجا؟! مطمئنا نيومده تا يه قهوه بخوره و بره! شايد اومده تا از ازدواج با تيرداد منصرفم كنه!
شونه بالا انداختم! هر كارى كنه هم نمى تونه! يا هر حرفى كه بزنه! من به تيرداد اعتماد دارم! و دوست داشتن با همين اعتماد داشتنه كه قشنگ مى شه! پاپيون پاپى رو كه مثل هميشه رفته بود پشت گردنش مرتب كردم! به اين فكر كردم كه چرا پاپى استخون نمى خوره؟! از بس اين سودا بهش آب نبات و شكلات و چه مى دونم آدامس داده!
پا شدم و رفتم تو آشپزخونه... ابيگل با وسواس خاصى داشت آب جوشو توى فنجونا مى ريخت! فنجون سفيد و ساده... از سادگى و سفيدى فنجون خوشم اومد!
ولى رنگ تيره ى قهوه كه به سياهى مى زد...
نشستم پشت ميز... قهوه... چرا من نمى تونم قهوه بخورم؟! چرا هرچى هم توش شكر بريزم باز حس مى كنم تلخه؟! شيرينى زيادو دوست نداشتم! ولى از تلخى قهوه خيلى بدم مى اومد...
يه فنجون قهوه گذاشت جلوم...

تا اومدم بگم من قهوه نمى خورم صداى زنگ تلفن خونه بلند شد... همون لحظه زنگ اف اف هم اومد! كلافه سر جام ايستادم! نمى دونستم برم كدوم سمت!
ابيگل كارمو راحت كرد: من تلفنو جواب مى دم!
سرمو تكون دادم و رفتم سمت اف اف...
سودا بود...
دكمه ى در باز كنو زدم... با جيغ جيغ داخل شد! در ورودى رو هم باز كردم! صداش از اون ور حياط مى اومد: زود باش بگو ببينم چه خبره كه لوازم آرايشى مى خواستى؟!
حدسم درست بود... تا الان حتما صد تا اس ام اس و تماس از دست رفته داشتم! براى رسيدن به جواب يه سوال! اينجا چه خبره؟!
سرمو به افسوس تكون دادم: حالا يه نفس بكش بعد بپرس...
خودشو بهم رسوند: واى اين حياط چرا اينقدر بزرگه تمومم نمى شه!
خنديدم و هولش دادم تو: بيا تو اينقدر غر نزن!
همون طور كه با سودا مى رفتيم سمت آشپزخونه در گوشش گفتم: فعلا هيچى نگو تا من واست همه چيو بگم...
مشكوک نگام كرد و بعد با خنده گفت: پسر مِسَر آوردى؟!
خنديدم: مرض بگيرى سودا...
تا سودا اومد يه چى بگه ابيگلو ديد و ابروشو انداخت بالا و يه نگاه متعجب به من انداخت كه يعنى اين ديگه كيه؟!
ابيگل با همون لهجه ى مسخره ش گفت: سلام...
سودا به شوخى گفت: واى مامانم اينا... چند سال خارج بودى؟
در گوشش گفتم: خودش خارجيه... حرف نزن!
سودا: ااااا؟! بابا بالا بالايى ها مى پرى!
مجبورش كردم روى صندلى بشينه... ابگلم نشست! اومد فنجون منو برداره كه سودا گفت: نمى خواد عزيزم! من اسپرسو دوست دارم...
ابيگل يه نگاه به سودا انداخت: باشه... من اينو عوض...
سودا فنجونو ازش گرفت: نه خانومى! مى خورمش...
چشامو ريز كردم: چرا اينقدر به عوض كردنش اصرار دارى؟!
تو چشاش يه چيزى بود... انگارى كه ترس بود...
به دستاش نگاه كردم! هنوز با آستيناى بلندش پوشونده بودشون...
رو به من گفت: نمى دونستم مهمون دارى! بعدا ميام ببينمت...
تا اومدم تعارف كنم سريع شال مشكى شو كه روى صندلى بود برداشت و رفت بيرون...
شونه بالا انداختم: اينم يه چيزيش مى شدا...
سودا: كى بود اين؟
همون موقع پاپى اومد تو آشپزخونه و پريد بغل سودا و خودشو ول داد رو دست شكسته ى سودا...
- به نظرت مشكوک نبود؟!
سودا: چى؟!
- همين دختره ديگه!
سودا قهوه رو برد سمت لبش... تا اومدم بگم از اون نخور يه قلوپ ازش خورد...
- سودا...
متعجب فنجونو گذاشت رو ميز: چته بابا؟!
- از اون نخور! معلوم نيست چى كار كرده كه گفت نخورين!
سودا ابروشو انداخت بالا و دسته ى فنجونو رها كرد : نه بابا! من كه ازش خوردم! نمى رم حالا!
خنديدم و نشستم رو به روش: واسه يه شوک حاضرى؟! نه نه! وايسيم تا رها هم بياد...
سرشو تكون داد: نه ترو خدا! بگو وگرنه تا اون موقع مى ميرم كه...
بهش چشم غره زدم: خدا نكنه ديوونه...
با بى حالى گفت: نگى مى ميرما...
يهو با سر خودشو انداخت رو ميز... پاپى هم كه از اين كار سودا ترسيده بود پريد و خورد به فنجون و برگشت و ريخت رو ميز و قل خورد و اون فنجون هم خورد به اون يكى بعدش اون يكى هم ريخت!
با عصبانيت رو به سودا گفتم: مرض گرفته اين مسخره بازيا چيه؟! ببين چيكار كردى؟
دستشو تكون داد... با ترس سرشو از روى ميز بلند كردم... قهوه به صورتش ماليده بود! چون كم بود نسوزونده بودش...
چشاش نيمه باز بود... سرشو تكون دادم: سودا... سودا...
حال نداشت! با ترس نشوندمش رو صندلى! يه نگاه به فنجون برگشته ى قهوه انداختم...
تصاوير به سرعت از جلوى چشمم رد شدن... ابگيل... دستاى مخفى شده ش... قهوه...
و بعد از اون همه تصوير تنها يه كلمه تو ذهنم نقش بست... سم...

گيج شده بودم و نمى دونستم چيكار كنم! اولين كارى كه به ذهنم رسيد اين بود كه پاپى رو از اونجا دور كنم چون ممكن بود باقى مونده ى قهوه رو كه روى ميز ريخته بود بليسه و اونم مسموم بشه...
همونطور كه گوشى سودا رو از تو جيبش برداشته بودم و شماره ى رها رو مى گرفتم كه اگه نزديكه بگم زودتر خودشو برسونه به پاپى گفتم: برو از اينجا بيرون! اين تو هم نيا!
لعنتى بخاطر دست شكسته ش ماشينم نياورده بود... Low battery shutting down ... اه! اينم الان بايد خاموش مى شد؟ پاپى از آشپزخونه زد بيرون و من تا اومدم بدوم بيرون تا تلفنو بردارم كه سينه به سينه ى يكى خوردم...
با ديدن تيرداد نفس راحتى كشيدم كه البته زيادم دووم نياورد... تيرداد انگار كه با ديدن من كه سالمم خيالش راحت شده باشه خواست حرفى بزنه كه سريع گفتم: سودا...
سريع دويد تو آشپزخونه و تا من بخوام بهش برسم سودا رو زد تو بغلش و دويد بيرون: بيا هونام...
دويدم بيرون و جلو تر از تيرداد رفتم و در ماشينو باز كردم! تيرداد سودا رو گذاشت پشت و سريع نشست پشت رل...
منم كنار سودا نشسته بودم و دعا مى كردم! اصلا نمى دونستم بايد چيكار كنم! فقط تو دلم همه ش خدا رو صدا مى زدم كه مبادا بلايى سر سودا بياد!
دستشو گرفتم تو دستم: نبضش هنوز مى زد! ولى كند...
و اين باعث شده بود كه ترسم هر لحظه بيشتر بشه!
تيرداد همونطور كه سرعتشو به اوج رسونده بود داد زد: چرا هرچى زنگ زدم جواب اون تلفن لعنتى رو ندادى؟!
اونقدر از خودم عصبانى و بخاطر سودا مضطرب بودم كه موقعيتمو فراموش كردم مثل خودش داد زدم: سر من داد نزن... من از كجا مى دونستم تويى؟!
فرمونو چرخوند و سعى كرد چيزى نگه! نه اون موقعيت مناسبى داشت و نه من! اون شايد بخاطر بيماريش و من بخاطر نزديک ترين دوستم! توى چند دقيقه براى بار هزارم نبضشو گرفتم: طاقت بيار آجى! خواهش مى كنم... تيرداد كلافه و با سرعت رانندگى مى كرد! چند دقيقه اى نگذشته بود كه سريع جلوى يه بيمارستان نگه داشت و بدون معطلى در سمت سودا رو باز كرد و سودا رو روى دستاش بلند كرد و دويد سمت بيمارستان!
منم پشت سرش بودم... داد زدم: دكتر... يه دكتر بياريد حال دوستم بده...
چند تا پرستار دويدن سمتمون و سريع سودا رو گذاشتن روى يه ويلچر و بردنش سمت يه اتاق...
اومدم خودمو برسونم بهش كه يه پرستار جلومو گرفت: شما نمى تونيد داخل شين...
تا اومدم حرفى بزنم يه دكتر با عجله خودشو رسوند: چه خبره؟
پرستاره: مسموميت آقاى دكتر...
با تمنا به دكتره نگاه كردم! اون لحظه به هيچ چيز فكر نمى كردم جز نجات سودا...
دكتره سريع خودشو رسوند به همون اتاقى كه سودا توش بود...
اومدم برم تو كه درو روم بستن...
به حد جنون رسيده بودم! همونجا قسم خوردم كه اگه خدايى نكرده بلايى سر سودا بياد خودم اون دختره ى اجنبى رو خفه ش كنم!
به دستام نگاه كردم...
با همين دستام...
گرمى دست كسى رو رو شونه م حس كردم... سرمو كه بلند كردم تيردادو ديدم! با لبخندش هرچند مشخص بود از سر آرامش نيست سعى كرد آرومم كنه! ولى خشمى كه تو وجودم بود به اين راحتيا فروكش نمى كرد!
هميشه ياد گرفتم ببخشم ولى سودا ديگه "من" نبود... منى كه همه سعى داشتن خردش كنن!
اينو نمى تونستم ببخشم! نه! نمى شد كه ببخشم...
دست تيردادو ول كردم و نشستم روى يه صندلى... تيرداد كلافه دستشو تكون داد: مصبتو شكر... به خدا وندى خدا قسم كه خودم ابيگلو مى كشمش...
رو كردم بهش: اصلا تو چطورى يهو پيدات شد؟
دستشو كشيد گوشه ى لبش: بهم زنگ زد گفت اگه دست از سرت برندارم يه كارى مى كنه كه پشيمون بشم... گفت الان جلوى خونه تم... هونام اون ديوونه س... اون دختر يه جانى يه!
متعجب نگاش كردم... سعى كردم ذهنمو منحرف كنم و به اين فكر نكنم كه چرا همه ى آدماى اطرافم بايد يه طورى باشن! چرا هركى دور و برمه يه مشكلى داره؟
رها مادر نداره... سودا بچه طلاقه... تيرداد ام اس داره... سمر خودكشى مىكنه... ابيگل كه ديگه نمى دونم از كدوم جهنمى پيداش شده جانى يه! و خودم كه هنوزم نتونستم خودمو بشناسم!
تيرداد: راه افتادم تا برگردم... هرچى بهت زنگ زدم جواب ندادى! به خونه كه زنگ زدم خودش گوشى رو برداشت و فقط گفت: آخرشه... بعدش قطع كرد...
نگامو از دهنش گرفتم! انگار كه اصلا نفهميدم چى گفته!
چقدر اين لحظات كشنده بودن... و چقدر زجر آور... زجر كشنده...
تو دلم مدام خدا رو صدا مى زدم...
گوشى تيرداد زنگ خورد...
نگامو دوختم به ساعت روبه روم: چقدر لحظه كند مى گذرن! اه لعنتى بدو ديگه...
تيرداد: بله رها خانوم... حالشون بد شده بود اومديم بيمارستان... نه نه! نگران نباشيد...
نگام به دهن تيرداد نبود! به دكتر بود كه از اتاق پشت سرش اومد بيرون...
سريع پا شدم و خودمو بهش رسوندم: حالش چطوره؟
با اخم نگام كرد... تازه يادم افتاد كه اين همون دكتره پريشبه كه وقتى سودا تصادف كرد تو اتاقش بود...
سعى كردم اخم دكتره رو نا ديده بگيرم: آقاى دكتر مى گم حالش چطوره؟
سرشو به تاسف تكون داد: خانوم بهتره بيشتر مراقب دوستتون باشين... ديگه بلايى نمونده كه سرش نيومده... به هر حال بخاطر مقدار كم سم و مقاومت خوب بدن ايشون خطر رفع شده...
نفسى از سر آسودگى كشيدم... ديگه به بقيه ى حرفاش هيچ اهميتى ندادم... دكتره كه ديد من اصلا به حرفاش گوش نمى كنم سرى تكون داد و رفت... با خيال راحت نشستم روى صندلى...
نگامو به اطراف چرخوندم... تازه متوجه شدم كه تيرداد نيست... اون لحظه اين هيچ اهميتى واسم نداشت!
سرمو رو به آسمون يا بهتره بگم سقف بلند كردم: خدايا بزرگى تو شكر... مرسى كه نزاشتى چيزى بشه...
همون دكتره دوباره از جلوم رد شد: فكر مى كردم تا الان رفته باشين پيش دوستتون!
با اخم بهش كه ديگه رد شده بود نگاه كردم! درواقع به سايه ش اخم كردم... انگار اين بيمارستان همين يه دكترو داره فقط...
ولى اينا چه اهميتى داشت؟! با شادى پا شدم و در اتاقو باز كردم... دو تا پرستار تو اتاق بودن كه يكى داشت سرم سودا رو وصل مى كرد و اون يكى نمى دونم داشت چرا داشت پلكاشو نگاه مى كرد...
خودمو رسوندم بهشون: خوابه؟
پرستارى كه داشت سرمو وصل مى كرد سرنگو زد تو سرم: نه! بى هوشه...
- بى هوش واسه چى؟
اون يكى دستشو از رو صورت سودا برداشت: معده شو شست و شو داديم! نترس! زود به هوش مياد! خودكشى كرده؟
گيج و با تعجب گفتم: چى؟! واسه چى بايد اين كارو بكنه؟
پرستاره شونه شو انداخت بالا و از اتاق زد بيرون! اون يكى م نبض سودا رو گرفت و بعدش اونم رفت بيرون...
نشستم كنارش... تا اومدم دستشو بگيرم تو دستم در باز شد و رها خودشو انداخت تو...
با ديدن من كه آروم بالا سر سودا نشسته بودم چشاشو بست و نفس عميقى كشيد: خدايا شكرت...
بعد اومد طرف من: چى شده باز؟
خلاصه وار همه چى رو واسش تعريف كردم كه گفت: اااا! پس نمرده؟! اينا همه ش ادا بود! از زنده ش كه خيرى نديديم! لا اقل مى مرد يه خرما و حلوا اى مى افتاديم... والا...
- زبونتو گاز بگير رها!
- من تا تو رو نكشم نمى ميرم كه...
به سودا كه چشاش نيمه باز بود نگاه كردم! حالا خنده مم گرفته بود! با اين حالشم ول نمى كرد كه...
رها زد رو گچ دستش: هووو... چته بابا؟ ديگه دارى مى ميرى! رو به قبله اى! الان تو نمى فهمى كه... خواب و بيدارى، نمى گيرى قضيه رو!
همون موقع در باز شد و باز همون دكتره اومد تو...
همونطور كه انتظار مى رفت دكتره با همون لحن خشكش اما به طعنه گفت: ماشالله برخلاف جثه تون خيلى پرطاقتين...
رها زد به بازوم: عجب تيكه ايه اين لامصب...
- هيــــــــــن.... رها؟! تو هم؟
- چته بابا؟! بخاطر سودا مى گم...
به سودا كه بى خيال چرت مى زد نگاه كردم! با ديدن حالتش باز خنده م گرفت و بازم خدا رو شكر كردم...
رو به رها گفتم: تو چطورى فهميدى ما اينجاييم؟
- رفتم خونه ى تيرداد كه ديدم هيچ كس نيست! با ديدن پاپى كه تنها بود نگران شدم و شماره ى تو رو گرفتم كه صداى گوشيت از تو اتاق اومد و سودا م كه خاموش بود و بعدش شماره ى تيردادو گرفتم كه گفت بيمارستانيد...
سرمو به معنى فهميدن تكون دادم... هرچند كه تيرداد جلوى من با رها حرف زده بود اما اون لحظه اونقدر عصبى بودم كه نفهميده بودم...
همون موقع دكتره اومد نبض سودا رو بگيره كه سودا سعى كرد دستشو بكشه... ولى انگار زياد طاقت نداشت... با لحنى كه انگار مست باشه گفت: چيكار مى كنى عزيزم؟ چرا مى خواى دستمو بگيرى شيطون؟
من و رها با چشماى ورقلمبيده به سودا خيره شده بوديم... اين دختره عقلشو از دست داده؟
دكتره سعى كرد نخنده: حالتون خوبه خانوم؟! شما يه ساعت بى هوش بودين ولى مثل اينكه همون هم زياد بوده...
سودا باز دوباره با لحن كش دارش گفت: اى بابا دكى جون نمى دونى چه حالى داره كه... اصلا اينقدر راحت خوابيده بودم جون تو...
دكتره سرى تكون داد و رفت بيرون... به محض اينكه درو بست سودا با چشماى بسته با بى حالى شروع كرد به خنديدن...

من و رها هنوز مات سودا بوديم كه مى خنديد...
رها: سودا حالت خوبه؟
سودا: آرررررره باو... مى خواستم يكم سر به سر اين دكى بزارم!
رها: خاک به سرت كنم كه زهره تركمون كردى! فكر كردم خل شدى!
سودا روشو كرد به من درحالى كه سعى مى كرد چشاشو وا نگه داره گفت: خب ديگه رها هم اومد... شوکى كه گفتى چيه؟
نتونستم نخندم! با صداى بلند خنديدم... خدايا چقدر سودا رو دوست داشتم! مخصوصا اين كاراش كه تو همه ى حالت ها سعى مى كرد خودشو شاد نشون بده... هرچند كه اونم زندگى ش خالى از مشكل نباشه...
رها رو به من گفت: راست مى گه! واسه چى گفتى بيايم خونه ى تيرداد؟
خنديدم: هيچى بابا! ديگه از خونه ى تيرى به بيمارستان رسيديم!
سودا: اااا! بگو ديگـــــــــه...
رها با خنده گفت: سودا عين معتادا شدى! هونام زود بگو بزار اين يكم بخوابه داره مى ميره...
با خنده گفتم: هيچى باو... قرار بود من و تيرداد به هم محرم بشيم...
هر دو خشكشون زد...
- وااااا... يعنى اينقدر غير منتظره بود؟
سودا: خاک تو سر من كه اينقدر واسه اين كنجكاو بودم... اين كه جالب نبود... بلآخره دير يا زود اتفاق مى افتاد...
بعد چشاشو بست و چند دقيقه نگذشته بود كه خوابش برد... مى دونستم هنوز اثر سم هست و ممكنه به قول دكتر تا چند روز خواب آلود باشه...
به رها نگاه كردم: تو هم تعجب نكردى؟!
خنديد: مباركه عزيزم! خيلى به هم مياين... دختر عمو و پسر عمو...
بعد بغلم كرد و صورتمو بوسيد: سودا رو ول كن! اون خله! عذرش موجهه...
خنديدم...
رها: راسى تيرداد كو؟
- نمى دونم... همون موقع كه دكتر گفت سودا حالش خوبه غيبش زد...
يهو يه چيزى تو ذهنم نقش بست...
- واى رها... تيرداد رفته پيش ابيگل... نكشتش يهو؟
رها متعجب گفت: نه بابا! مگه ديوونه س؟
- خدا كنه همين طور باشه...
يكم كه با رها حرف زديم على بهش زنگ زد و اون گفت كه شب پيش سودا مى مونه چون خاله شيدا هنوز كرجه...
- چرا تو؟! من پيشش مى مونم!
- لازم نكرده! اين كه هميشه يه پاش مى لنگه... واسه دستش تو موندى امشب من مى مونم!
- نگو تو رو خدا فقط پاش سالمه...
خنديد: پس امشب ديرام ديرام... دادارى دادام؟
- گمشو...
- خب مگه چيه؟ من و على بهترين دورانمون نامزدى مون بود! با همه ى اون مخالفتا ولى خيلى قشنگ بود!
- اووههه! حالا همچين مى گه نامزدى انگار چند ساله ازدواج كرده! خوبه تا همين يه هفته پيش نامزد بودينا!
همون موقع تيرداد اومد تو و با رها سلام عليک كوتاهى كرد و حال سودا رو پرسيد و بعد به من اشاره كرد كه بريم بيرون...
سرمو يكم بلند كردم و بهش زل زدم: چيزى شده؟! رفتى پيش ابيگل نه؟
سرشو تكون داد: آره...
- تيرداد من دليل اين كارشو نمى فهمم! مگه نگفتى اومده بود ازت بخواد ببخشيش؟! پس اين كارا چيه؟
- ببين! من بهت نگفتم كه افكارتو بهم نريزم! بعد مفصل واست تعريف مى كنم! ابيگل يه بيمار روانيه... اينو وقتى فهميدم كه از هم جدا شده بوديم! كاراش واسم ضد و نقيض بود ولى فكر نمى كردم تحت درمان باشه... به هر حال الان ديگه خطرى تهديدت نمى كنه...
با اضطراب گفتم: تيرداد... تو كه...
لبخند زد: نه... فقط سپردمش دست دكتر معالجش... البته سودا اگه خواست مى تونه ازش شكايت كنه... طبق قانون ايران مجازات مى شه...
- اگه سودا اين كارو بكنه تو ناراحت مى شى؟!
- به هيچ وجه... ابيگل واسه من مرده...
- ولى اين كارا تو مرام سودا نيست...
- خيله خب... من ديگه مى رم...
اومد بره كه گفتم: تيرداد؟!
نگام كرد: جونم؟!
يه لبخند زدم... شايد از روى شرم... شايدم از روى عشق... هرچى كه بود... لبخندم پر احساس بود... يه احساس پاک... و تو اين حس غرور هيچ جايى نداشت... پس خودم پيش قدم شدم: امروز قرار بود به هم محرم بشيم... حال سودا كه خوبه... رها پيششه! مى تونيم بريم...
خنديد: مطمئنى نمى خواى پيش سودا بمونى؟!
- مى ريم و برمى گرديم... نگران پاپى هم هستم...
سرشو تكون داد: چون امروز واسم مهمه باشه بريم...
به حرفش توجهى نكردم و من برگشتم تو اتاق و از رها خداحافظى كردم و با تيرداد زديم بيرون...
راسى گفتى امروز واست مهمه! واسه چى اينو گفتى؟

همونطور كه دنده عقب مى گرفت تا از حالت پارک دربياد گفت: خودت مى فهمى...
شونه بالا انداختم و چيزى نگفتم... توى راه جلوى يه گل فروشى نگه داشت و پياده شد: الان برمى گردم...
و داخل گل فروشى شد... چند لحظه بعد با دو شاخه گل رز قرمز برگشت و گذاشتش پشت ماشين...
اخم كردم: چرا گذاشتيش اونجا؟
- چون مال جوجه س...
- خب من جوجه م ديگه...
بلند خنديد: آره... ديدى بلآخره اعتراف كردى؟
از رو دستى كه خوردم لجم گرفت... ولى يه لجبازى شيرين بود...
چند دقيقه بعد از شيرينى فروشى هم يه جعبه ى بزرگ شيرينى خريد....
جلوى خونه نگه داشت و پياده شديم... پاپى هنوز تو هال بود... الهى بميرم واسه سگم كه اينقدر حرف شنو...
از اينكه نرفته بود تو آشپزخونه خوشم اومد و بهش يه شكلات دادم: همين جا بمون باشه؟
بعد پاپيونشو كشيدم جلو و ول كردم...
رفتم تو آشپزخونه و سريع ميزو پاک كردم و فنجونا رو گذاشتم رو سينک و با تيرداد از خونه زديم بيرون...
حالا ديگه دلم نمى خواست آرايش كنم! شايد واسه ثبت خاطره ها...
چند دقيقه بعد صيغه ى محرميت در حال خونده شدن بود! يه حاج آقا جلوم نشسته بود كه داشت صيغه رو مى خوند...
براى بار سوم از مادرى كه فقط يه اسم كه البته اونم يه حدس بود! از پدرى كه هنوز مطمئن نبودم كيه اجازه گرفتم! شايد چون پدر و مادرم بودن... حالا هركى كه بودن...
- بله...
دستم تو دست تيرداد بود... حالا مى فهميدم چرا امروز واسش مهم بود... چون امروز تولدش بود! تيرداد! توى ماه تيرد! و دقيقا وسط ماه! 15 تير! به روش لبخند زدم! حاج آقا يكى دو تا برگه رو بهمون داد كه امضا كنيم به عنوان صيغه نامه...
بعدشم تيرداد يه حلقه ى ظريف و سفيد كه خيلى ازش خوشم اومده بود انداخت تو دستم... همين...
از حاج آقا خدافظى كرديم و از محضر زديم بيرون... حالا ديگه دستم تو دست تيرداد بود! بدون هيچ حس بدى! بدون اينكه به اين فكر كنم كه نامحرمه!
دو تا شاخه گل تو دست راستم بود... تيرداد درو واسم باز كرد و من با لبخند نشستم جلو...
خودشم نشست! بدون هيچ حرفى! حتى الان ديگه دستمم نگرفته بود!
جلوى بيمارستان نگه داشت... تعجب كردم! فكر نمى كردم ديگه بياد اينجا! چيزى هم نگفتم كه ببينم خودش چيكار مى كنه! بروش لبخند زدم! با هم پياده شديم! تيرداد جعبه ى شيرينى رو برداشت...
قدم به قدم هم رفتيم سمت اتاق سودا... من... و... شوهرم...
آره! تيرداد حالا ديگه شوهرم بود... مردم! مردى كه با عشق انتخاب كرده بودمش...
ظاهرا على هم اومده بود و به سودا سر زده بود اما ما دير رسيده بوديم... رها با ديدنم محكم بغلم كرد: مباركه عزيزم...
بعد به تيردادم تبريک گفت...
به روش لبخند زدم... سودا هنوز خواب بود...
- اين چقدر مى خوابه؟
- خواب نيستم! منتظر شيرينى م...
- بگير بخواب واست خوب نيست!
تيرداد با خنده بهش شيرينى تعارف كرد كه اونم پر رو پر رو دو تا برداشت!
- خوبه اون يكى دستت شكسته وگرنه شيش تا برمى داشتى!
واسم زبون درآورد: قدر منو نمى دونى ديگه! امروز تو بايد جاى من مى مردى!
خنديدم و خم شدم و صورتشو با اينكه مى دونستم منظورى از اين حرف نداشته بوسيدم: فدايى دارى خانومى!
رها: اوهو! چه دل و قلوه اى مى دنا!
بعد خودشو تيرداد خنديدن! چند دقيقه اى كه گذشت با تيرداد ازشون خداحافظى كرديم و راهى خونه شديم...
اين بار دستم تو دستش بود... حتى يه لحظه هم دستمو ول نكرد!
درو با ريموت باز كرد و داخل شديم... ماشينو تو پاركينگ پارک كرد... اومدم پياده شم كه صدام زد...
برگشتم و تو جام صاف نشستم: جونم؟
صورتشو با لبخند آورد نزديكم... توى تاريكى پاركينگ كه با نور كمى روشن شده بود به چشماش خيره شدم... برق چشاش... اونقدر گيرا بود كه براى يه لحظه چشامو بستم...
آروم بوسه اى روى گونه م زد ... با داغى لباش رو گونه م چشامو باز كردم...
دستشو آورد بالا و شالمو از سرم برداشت: ديگه به اين نيازى نيست!
از كاراش خنده م گرفت... واقعا نمى دونم بعد از اولين بوسه مون چرا بازم جلوى تيرداد شال سرم مى كردم! شايد يه تلقين بود! تلقين به اينكه يه سدى بينمون هست! حتى اگه شده يه شال باشه!
ولى اينو نمى دونستم كه اين مرز ها! هرچند كه لباس باشن! حتى اگه شده يه شال! وقتى قلب ها با همن هيچ تاثيرى ندارن!
دستشو برد تو موهام و بازشون كرد... موهام رو شونه ولو شدن! دستشو آورد سمتم! فكر كردم مى خواد بغلم كنه ولى داشبوردو باز كرد و يه جعبه ى خوشگل از توش درآورد...
متعجب بهش نگاه كردم! دادش دستم: بازش كن!
آروم بازش كردم! سرويس طلا ى خيلى شيكى توش خود نمايى مى كرد...
- تيرداد... اينا لازم نبود...
- مى دونم! ولى من دلم مى خواد زنم واسم طلا بندازه... مشكلى دارى جوجه؟
خنديدم: پس خودت بنداز گردنم...
سينه ريزو برداشت و گرفت جلوم... با دستام موهامو دادم بالا... گرماى دستش كه به پوست گردنم خورد براى يه لحظه نفسمو تو سينه م حبس كرد...
تنم گر گرفت و منقبض شدم! انگار كه متوجه شد چون آروم قفل سينه ريزو بست و دستشو نوازش گونه كشيد پشت گردنم...

هيچ حركتى نكردم... فقط نگاش كردم... شيطنت تو چشماش موج مى زد... دستمو گذاشتم رو سينه ريز... خنده م گرفت! رو مانتو چقدر قشنگه...
تيرداد ازم فاصله گرفت و اومد و درو واسم باز كرد... پياده شدم و با هم رفتيم تو خونه... در حالى كه به اين فكر مى كردم كه اين خوشبختى تا كى ممكنه ادامه داشته باشه؟
پاپى كه هنوز تو هال بود با ديدنمون سريع دويد سمتمون... به به! چه استقبالى! از اين كه به حرفم گوش كرده بود و نرفته بود تو آشپزخونه خوشم اومد...
تيرداد: مى رم لباسمو عوض كنم...
سرمو تكون دادم و رفتم سمت آشپزخونه تا چاى درست كنم... فنجونا هنوز رو سينک بودن... سعى كردم ذهنمو منحرف كنم! از ترس اينكه نتونم سم رو خوب پاک كنم هر دو رو يه بار شستم و بعدش انداختم تو سطل آشغال...
تو يخچال دنبال يه چيزى واسه خوردن بودم... البته بين اون همه خوراكى مى شد گفت داشتم انتخاب مى كردم...
يه بسته مرغ درآوردم و گذاشتم رو ميز... يه تيكه شو برداشتم و از آشپزخونه زدم بيرون و بردم و دادم به پاپى! حيوونى خسته شد بس كه شكلات و آب نبات خورد...
بعدش رفتم بالا تا لباسمو عوض كنم و بعدش برم سراغ غذا...
در اتاقمو باز كردم و اون اولين كارى كه بعد از ورود انجام دادم اين بود كه مانتومو بكنم و بندازم رو تخت... رفتم سمت آينه...
يه تاپ سفيد كه بجز سر سينه ش بقيه ش تورى بود تنم بود... توى آينه به سينه ريزم نگاه كردم! يه جلوه ى خاصى به گردنم داده بود... بخاطر طلا بودنش نبود! بخاطر با ارزش بودنش بود! عشق بهش ارزش داده بود...
از كيف آرايش سودا كه جا مونده بود يه رژ خوشرنگ برداشتم و روى لبم كشيدم... به چشام هم مداد كشيدم... همين! تو آينه به خودم لبخند زدم...
يه لنگه از گوشواره ها رو برداشتم و بردم سمت گوشم...
تقه اى به در خورد و در باز شد... سرمو برنگردوندم... سعى كردم گوشواره رو تو گوشم كنم...
بلآخره موفق شدم! ولى وقتى اومدم اون يكى رو بردارم حس كردم توى يه فضاى بسته قفل شدم! يه فضاى بسته پر از تنفس...
سرشو فرو كرد تو موهام: آرايش بهت مياد...
بعد با لبخند اون يكى گوشواره رو از روى ميز جلوم برداشت و تو گوشم انداخت... صورتمو ماليدم به صورتش... آروم گونه مو بوسيد... دستمو رو دستش كه دورم حلقه كرده بود گذاشتم و فشار خفيفى دادم!
انگار كه طاقتش تموم شده باشه يهو رو دستاش بلندم كرد... با خنده گفتم: چيكار مى كنى؟!
- دارى شيطونى مى كنى جوجه... حرفى رو كه از ته دلم هم نبود زدم: تيرداد بزارم زمين... بى اهميت به حرف من رفت سمت اتاق خودش... در اتاقش باز بود... با پاش درو بست : پاپى مياد فضولى مى كنه...
از حرفش خنده م گرفت... با ديدن خنده ى من گذاشتم رو تخت و دو تا دستاشو گذاشت دو طرفم و اومد روم... تنش با تنم فاصله داشت...
هر دومون تو سكوت فقط بهم خيره شده بوديم... ديگه واسم مهم نبود چى تنمه و ممكنه چى پيش بياد...
نگاش رو كل بدنم مى چرخيد... چشامو بستم... لحظه اى بعد بارون بوسه هاى تيرداد بود كه روى صورت و بدنم مى باريد... بى تاب تر از خودش هولش دادم عقب و خم شدم روش... موهاى لخت و بلندم ريخت تو صورتش...
خنده م گرفت از كارام! به هيچ وجه فكر نمى كردم يه روز اينطور عاشق كسى بشم... خم شدم رو صورتش... پيشونى مو به پيشونى ش تكيه دادم...
- تيرداد؟! گرم جوابمو داد: جون دلم؟!
دلم خواست يكم اذيتش كنم... با خنده ى ريزى گفتم: گشنمه...
با شيطونى خنديد... سرشو آورد جلو كه ببوستم كه عقب كشيدم... اون مى اومد جلو و من مى رفتم عقب... يه لحظه ياد شب مهمونى افتادم... تاجايى كه ديگه جايى واسه عقب رفتن نبود...
نيم تنه م رو هوا بود و صورت تيرداد رو به روم... سرمو خم كردم سمت زمين كه باعث شد گلوم بياد بالا...
يه بوسه ى نرم زير گلوم زد: شيطونى نكن هونام...
- دلم مى خواد... واقعا دلم مى خواست! مى خواستم قبل از رفتنم از وجودش لذت ببرم! چون بايد تنهايى مى رفتم! هر چند كه دلم مى خواست تيردادم باهام باشه! ولى تنها بودنم بهتر بود! بهتر بود تا بتونم راحت تر با خودم كنار بيام! با هويتى كه هنوز نمى دونستم چيه... اصلا شايد هيچ وقت وجود نداشته باشه... واسه همين بود كه مى خواستم از تک تک لحظه هايى كه با تيردادم لذت ببرم! انگشت اشاره شو از پيشونى و بعدش بينى و همونطور روى لبام كشيد... روى لبم لحظه اى مكث كرد... تو چشاش نگاه كردم و بوسه ى آرومى روى انگشتش زدم!
ابروشو انداخت بالا: پس دلت شيطونى مى خواد؟!
سرمو تكون دادم: اوهوم!
با خشونت خاصى منو كشيد سمت خودش و بلآخره فاصله رو برداشت! نرم و آروم همو بوسيديم!

آروم لباشو از رو لبام برداشت! چشام هنوز بسته بود... بوسه ى كوتاهى به گونه ى سمت چپم زد و گفت: پا شو بريم بيرون غذا بخوريم!
اخم كردم: حوصله ى دوباره آماده شدنو ندارم... خنديد: باشه تنبل خانوم! زنگ مى زنيم واسمون بيارن...
با اين حرف دستى تو موهام كشيد و بهمشون ريخت و پا شد و از تخت اومد پايين! منم همونطور كه سعى مى كردم گره ى موهامو باز كنم دنبالش رفتم! تيرداد: چى مى خورى سفارش بدم؟!
جلوى آينه لباسمو مرتب كردم: هرچى خودت دوست داشتى! پيتزا...
خنديد: اون پيتزاى آخرش چى بود؟!
خودمم خنديدم: خب هرچى دوست داشتى سفارش بده! ولى رو پيتزا بيشتر فكر كن...
با خنده سرشو تكون داد و از اتاق رفت بيرون... تو آينه به خودم نگاه كردم... صداى زنگ اس ام اس گوشيم اومد... بازش كردم...
از طرف سودا بود: رديف شد... واسه فردا صبح ساعت 9...
چند ساعت قبلو يادم آوردم!
تيرداد از اتاق بيرون بود... رها و سودا سر به سرم مى زاشتن و از حلقه م تعريف مى كردن...
رها با خنده گفت: چقدر خوش سليقه س... اصلا بهم نمياين!
زدم به شونه ش: كوفت...
و رو به سودا گفتم: ببينم با اين حالت مى تونى واسه من بليط رزرو كنى؟
دو تاشون با چشماى گرد شده نگام كردن...
سودا: ان شالله سفر آخرت تشريف مى برين؟! از اون قهوه چيزى نمونده؟
- سودا يه لحظه جدى باش! مى خوام برم اصفهان! هر چه زودتر بهتر! چون ممكنه نتونم بعدش از تيرداد دل بكنم! مى خوام تنهايى برم! سودا دستى به چونه ش كشيد و تا اومد چيزى بگه تيرداد برگشت تو اتاق كه ساكت شدن...
جواب اس ام اس شو دادم: دستت درد نكنه آجى!
با خودم فكر كردم! خيلى خوبه... تيرداد صبح ها حدودا ساعت هفت و نيم مى ره و تا اون موقع مى تونم آماده شم و تنهايى برم...
در اتاق باز شد و تيرداد با غذا ها اومد تو... پيتزا سفارش داده بود! زير پوستى خنديدم!
گذاشتشون رو تخت! با دوغ سفارش داده بود! نتونستم نخندم! خودشم خنديد: اونقدرا هم كه فكر مى كردم پيتزا و دوغ بد مزه نيست... بيا غذا بخور جون بگيرى! من از جوجه ى تپل مپل بيشتر خوشم مياد...
سرمو تكون دادم و رفتم سمتش...
امشب بايد از وجودش لذت ببرم! هر چى زودتر بايد برم و تكليفمو مشخص كنم! اون موقع با خيال راحت مى تونيم عقد كنيم... مى دونستم اگه بهش بگم دارم مى رم محاله بزاره تنهايى برم و من اينو نمى خواستم! پس مجبور بودم سكوت كنم...
آروم و بى حرف غذامو مى خوردم...
تيرداد بدون اينكه چيزى بخوره نگام مى كرد... سرمو بلند كردم و نگاش كردم: به چى زل زدى؟!
- چيزى ناراحتت كرده؟! - نه... چى مثلا؟ شونه بالا انداخت: نمى دونم... حس كردم ناراحتى... مى دونى كه خوشم نمياد چيزى رو ازم مخفى كنى...
اخم كردم: منظورت چيه؟
- هيچى... فقط اينو يادت باشه... غذامو زدم جلو و از خودم دور كردم...
تيرداد: چرا ديگه نمى خورى؟!
- ميل ندارم... واقعيتش از حرفش ناراحت شده بودم! من كه چيزى رو از تيرداد پنهون نكرده بودم! جز همين، كه اونم بخاطر خودش بود!
اومدم پاشم برم تو اتاقم كه پام گرفت به روتختى مچاله شده و افتادم رو پيتزاها... خدا رو شكر كه سر دوغا بسته بودن... وگرنه باز بايد حموم دوغ مى گرفتم...
با خنده غلتى زد و منم با خودش چرخوند: داشتى فرار مى كردى افتادى!
لباسم سسى بود و همه ش روى تخت ماليده مى شد: نكن تيرداد! بزار برم لباسمو عوض كنم!
بعدش از روش پا شدم و پيتزا ها رو برداشتم و بردم پايين و برگشتم و از تو اتاقم يه دست لباس برداشتم و چون تنم بوى سس و پيتزا گرفته بود رفتم تو اتاق تيرداد كه حموم اون تو بود... البته يكى هم پايين بود كه حوصله نداشتم از پله ها برم پايين...

روى تخت نشسته بود و با لپ تاپش مشغول بود... بى دليل از دستش عصبانى بودم! عصبانى كه نه... يكم دلگير بودم... دلگيرم نه... بهم برخورده بود... برخورده بود كه نه... خودم حساس شده بودم... آره اين درست بود! چون داشتم ازش دور مى شدم... اونم واسه يه مدت نامعلوم! واسه همين حساس شده بودم...
دوش آبو باز كردم و رفتم زيرش... سريع دوش گرفتم... حالا انگار حساسيتم هم از بين رفته بود... تنمو با حوله خشک كردم و يه دامن كوتاه مشكى كه روى زانوم بود با يه تاپ دو بنده ى مشكى پوشيدم...
همونطور كه موهامو با حوله خشک مى كردم از اين كارم پشيمون شدم! از اينكه لباسم بازه! ولى وقتى يادم اومد تيرداد شوهرمه با خودم فكر كردم كه كارم درسته! زن بايد پيش شوهرش آزاد باشه!
با اين فكر همونطور كه هنوز با موهام درگير بودم از رخت كن زدم بيرون...
هنوز با لپ تاپش مشغول بود! از اينكه نگام نكرد حرصم گرفت! اون عصبانيت چند دقيقه پيش جاى خودشو به شيطنت زنانه داده بود...
با عشوه نشستم جلوى آينه و مشغول برس كشيدن به موهام شدم! زير چشمى نگاش كردم! هنوز مشغول بود و به من نگاه نمى كرد! موها نم دارمو با يه كليپس بالاى سرم جمع كردم و چون ديگه از تيرداد نا اميد شده بودم رفتم سمت تخت كه بخوابم! چون خودم دلم مى خواست امشب تو بغلش باشم!
چون كولر روشن بود و منم تازه از حموم اومده بودم و با توجه به لباسم پتو رو كشيدم رو خودم و چشامو بستم! اينم كه مثل سيب زمينى يه!
تو خواب و بيدارى بودم كه دستاشو از پشت سرم دورم حلقه كرد! توى اون حال حس اينكه چشامو باز كنم نداشتم... تو يه حالت خلسه مانند بودم... تو خواب و بيدارى... تو بغل كسى كه دوستش دارم...
آروم سر شونه ى برهنه مو بوسيد و منو به خودش فشرد: مى دونم بيدارى...
شونه مو كه تو دستش بود يه تكون دادم كه يعنى مطمئن باش...
خنديد: نمى خواى كادوى تولدمو بدى؟!
- كادوت چيه؟! برم گردوند سمت خودش... چشامو باز كردم...
صورتشو آورد جلو: نمى دونى؟!
مى دونستم... ولى گفتم: نه...
ابروشو انداخت بالا: باشه! پس بزور مى گيرم!
و به دنبال اين حرف يه بوسه ى كوتاه روى لبام زد... سرمو گذاشتم رو بازوش و چشامو بستم! و تا صبح ديگه باز نكردم! اين كه اونطور كه گفت كم طاقت نبود واسم خيلى با ارزش بود... و همين باعث شد تا صبح خوب بخوابم... چشامو باز كردم تيرداد كنارم نبود! از نبودنش دلگير شدم... ولى خدا رو شكر كه رفته بود...
يه نگاه به ساعت انداختم... اوه اوه... ديرم شد...
سريع وسايلمو جمع كردم! چيز زيادى نداشتم! پوشه اى كه از مامان پيرى گرفته بودم و چند دست لباس... چاقوم كه تو جيبم بود و گوشى و شارژر و چند تا خرت و پرت ديگه!
همون موقع بليطم هم با پيک رسيد... مانتوى سفيد و نخى و راحتى با شلوار جين آبى و شال نخى سفيد...
از اين مانتو چون با وجود راحت بودن پوشيده بود خوشم مى اومد... اولين انتخاب سودا بود كه خوشم اومده بود...
يه تاكسى گرفتم... ساعت تقريبا 8 بود كه ديگه آماده بودم... چمدون كوچيكمو با كيف دستى م برداشتم و در خونه رو قفل كردم و از خونه زدم بيرون! حتى واسه تيرداد يه يادداشتم نزاشتم! ترجيح مى دادم وقتى رسيدم خودم بهش زنگ بزنم...
تاكسى جلوى در منتظر بود... راننده ش يه پسر جوون بود كه پياده شد و چمدونمو گذاشت تو صندوق عقب...
با ناراحتى روى صندلى عقب نشستم و اونم راه افتاد...
اهــــــــــه.... داشت حالمو بهم مى زد! يه آهنگ مسخره گذاشته بود و هى دستشو به تسيحى كه از آينه ش آويزون بود مى كشيد و از آينه نگام مى كرد! چند بارى اهميت ندادم كه ديدم دست بردار نيست...
بلآخره طاقتم طاق شد و شدم: هى بچه... چشاتو بنداز به جاده نه به آينه...
پسره كه انتظار همچين حرفى با اين لحن پايين شهرى رو از من نداشت متعجب بهم خيره شد...
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#7
- نشنفتى چى گفتم؟! نيشش گشاد شد: آها... مال پايين شهرى ديشب اينجا بودى ها؟
يه لحظه دلم خواست چاقومو درآرم كه ديدم بى خيال ارزششو نداره...
- به تو ربطى نداره... به كارت برس... با اين حرفم ديگه چيزى نگفت و چند دقيقه بعد جلوى فرودگاه نگه داشت... كرايه رو حساب كردم و چمدونمو خودم از صندوق برداشتم و راه افتادم! حوصله نداشتم يه لحظه ديگه تحملش كنم...
جدى جدى داشتم مى رفتم... نفسمو دادم بيرون و فكمو دادم جلو... چيزى يه كه نمى تونم ازش فرار كنم... بايد برم تا خودمو پيدا كنم...
چند دقيقه بعد دنبال صندلى م بودم... يه دختر بچه ى خوشگل كنار مادرش چند تا پسر جوونو دور خودش جمع كرده بود: بابام خلبانه ها... شيطونى كردين پرتتون مى كنم پايين...
خندم گرفت... يه پير مرد و يه دختر جوون كنار هم نشسته بودن! دختره داشت بهش قرص مى داد... هر كسى مى تونست اينجا باشه... همه يه مقصد داشتن! اصفهان! ولى انگيزه هاشون خيلى باهم فرق داشت! حد اقل من يكى كه اينطور بودم...
بلآخره پيداش كردم... تنها كنار يه پنجره نشستم... كنارم خالى بود... به بيرون چشم دوختم...
حس كردم يكى كنارم نشست... اهميتى ندادم...
در كيفمو باز كردم... خوابم مى اومد... يه قرص خواب برداشتم و اومدم بخورمش كه يهو يكى از دستم قاپيدش...
متعجب سرمو برگردوندم...

گيج و منگ نگاش كردم... بسم الله... عينهو جن مى مونه...
بى توجه به من به ورق قرصى كه دستش بود نگاه مى كرد و هى برش مى گردوند... وقتى ديدم بهم توجهى نداره سرمو برگردوندم سمت پنجره... همون موقع يه زن با يه لباس فرم اومد و يه سرى توضيحات داد كه من يكى به هيچ كدوم گوش نكردم و مطمئن بودم بقيه هم به حرفاى اون دختر بچه بيشتر اهميت مى دادن تا اين خانم...
نيم ساعتى گذشته بود... خسته شده بودم از بس بيرونو نگاه كرده بودم و هيچى نديده بودم... اونم بدون هيچ حرفى كنارم نشسته بود...
بلآخره طاقتمو از دست دادم و همونطور كه نگام به بيرون بود گفتم: از كجا فهميدى؟
جوابى نگرفتم...
برگشتم سمتش: گفتم از كجا فهميدى؟
قرصو كه هنوز تو دستش بود گذاشت رو پام و بهم نگاه كرد: چرا خودتو به اين قرصا عادت مى دى؟
- از كجا فهميدى؟ - بهت گفته بودم دوست ندارم چيزى رو ازم پنهون كنى...
اخم كردم: حتما واسه كارم دليلى داشتم...
- دليلت؟ از دستش عصبى شدم: تيرداد اين كارات يعنى چى؟! تو هميشه از همه چيز خبر دارى... اصلا خوشم نمياد از اين كه يه قدم جلو تر از منى...
سعى كرد لحنش عصبى نباشه: ببين هونام... تو زن منى... بايد از كارات باخبر باشم يا نه؟ از اين كه سعى كنى چيزى رو ازم پنهون كنى متنفرم...
جمله ى آخرو خيلى محكم گفت... با غيظ رومو برگردوندم... دستمو گذاشتم رو پام روى ورق قرص و توى دستم فشارش دادم... اين كارو چندين بار تكرار كردم... صداش پيرمرد جلويى رو اذيت مى كرد... چند بارى برگشت و با نگاش بهم فهموند كه اعصابش داره خرد مى شه! با حرص قرصو انداختم تو كيفم...
تيرداد هنوز ساكت بود... از اين جوى كه به وجود اومده بود ناراضى بودم...
دلم نمى خواست به اين زودى با اين چيزاى كوچيک بينمون فاصله بفته... اما خب غرورم هم اجازه نمى داد كوتاه بيام... حق داشت... نبايد ازش پنهون مى كردم! ولى... ولى چى؟! وقتى حق داشت ديگه ولى اى باقى نمى موند... با حرص دوباره قرصو از تو جيبم درآوردم و با يكم آب يكى انداختم بالا و سرمو به پشتى صندلى تكيه دادم و سعى كردم بخوابم... از فكر و خيال بهتر بود...
نوازش دستى رو روى موهاى جلوى سرم حس كردم... چند تار از موهام تو دستش بود و باهاش بازى مى كرد... آروم لاى چشممو باز كردم! سرم رو شونه ش بود... چشامو دوباره بستم...
تيرداد: بيدار شدى؟
آه از نهادم بر اومد... كاش تيرداد اينقدر دقيق نبود! كاش حواسش به همه چيز نبود... شايد اين طورى خيلى بهتر مى بود...
خواستم سرمو از رو شونه ش بردارم كه نزاشت... دستم راستمو يكم آوردم بالا و گذاشتم رو يقه ى پيرهنش: ازم ناراحتى؟!
بى رو در واسى گفت: آره...
سرمو يكم بلند كردم و نگاش كردم... لبخند زد: مهم نيست...
- چرا هست... شصتشو كشيد گوشه ى لبش: پس عذر خواهى كن...
اخم كردم: هى هى... فكر كردى چه خبره؟!
خيلى راحت گفت: آدم وقتى يه كار اشتباه مى كنه بايد عذر خواهى كردنم بلد باشه...
حرفشو قبول داشتم... ولى خب غرورم هم اين اجازه رو بهم نمى داد... اما مى تونستم يه جور ديگه ازش عذرخواهى كنم... يه نگاه به روبه روم يعنى رديف كناريم انداختم كه ديدم هيچ كس حواسش به ما نيست... آروم گلوشو بوسيدم... متعجب نگام كرد: چيكار مى كنى؟!
خنديدم: عذر خواهى...
خودشم خنديد: از دست تو...
نفس عميقى كشيدم... از اينكه همه چيزو تو حد تعادل حفظ مى كرد خوشحال بودم! يه جورايى خوشم اومده بود كه حسشو بهم گفت! گفت كه الان از دستم ناراحته! اگه ناراحت بود و اينو به زبون نمى آورد شايد خيلى بدتر بود! بهتره احساسات به زبون بيان و گفته بشن! نه اينكه آدم دلخور باشه و بگه نيست! لبخند زدم... كاش آخر همه ى دلخورى ها دلخوشى باشه! ولى آيا مى شد؟! سرنوشت اين اجازه رو مى داد؟!
اولين كارى كه بعد از تحويل گرفتن چمدونا انجام داديم اين بود كه يه تاكسى بگيريم و بريم به يه هتل... با يكم پول مشكل اتاقا حل شد...
كيفمو گذاشتم رو تخت دو نفره اى كه رو تختيش تركيبى از زرشكى و كرم بود... نشستم رو تخت و پامو گرفتم تو دستم... عادت داشتم به اينكه پام تو كفش بسوزه... از همون موقع كه كنار خيابون گل مى فروختم... يه صاب كار عوضى داشتم كه هرچى در مياوردم ازم مى گرفت! يكم كه بزرگتر شدم تو خونه هاى مردم كار مى كردم و آخرين بارم با بدبختى اون كارو پيدا كرده بودم... روزنامه هاى چاپ جديدو تا مى زدم...
بعدشم كه يه پسر لاشى چون به خواسته ش تن ندادم زير آبمو زد كه اين دختره مشكل اخلاقى داره و اون مردک كوته فكرم اخراجم كرد...

با صداى تيرداد كه اسممو تكرار مى كرد از مرور خاطرات تلخم دست كشيدم و نگاش كردم...
تيرداد: گشنه ت نيست؟!
- چرا خيلى گشنمه...
بعد از تو كيفم يه شكلات در آوردم و بدون تعارف به تيرداد انداختم تو دهنم! يه دفعه ياد پاپى افتادم...
- تيرداد؟!
- من پاپى رو به هواى تو تو خونه ول كردم...
خنديد: نترس... اونقدرا هم بى فكر نيستم! كليدو فرستادم واسه سودا تا پاپى رو ببره پيش خودش...
- من هنوز نمى دونم تو چطور فهميدى من مى خوام بيام اينجا؟!
كنارم نشست و تيكه ى شكلاتمو از دستم گرفت و انداخت تو دهنش: پوشه تو كه روى ميز ديدم فكر كردم يكى از پرونده هاى شركته كه تو خونه جا گذاشتم... بازش كردم كه ديدم مشخصات تو مال وقتى يه كه تو پرورشگاه بودى... يه آدرس توش بود كه تو نگاه اول به چشمم اومد... مال اصفهان بود... البته اون لحظه فكر نكردم كه تو بخواى بياى اينجا... ولى وقتى تو بيمارستان از سودا خواستى كه واست بليط تهيه كنه مطمئن شدم قصد سفر دارى!
اخم كردم: تو كه اون موقع تو اتاق نبودى!
- نه نبودم! ولى رسيدم پشت درو همون لحظه كه درو باز كردم حرفتو شنيدم! در واقع اتفاقى بود...
- به هر حال من دوست نداشتم تو باهام بياى!
هولم داد و مجبورم كرد دراز بكشم: واسه چى؟!
خنديدم: خيلى بهت خوش گذشته ها...
خودشم خنديد: مگه مى شه تو تو بغلم باشى و بهم خوش نگذره؟
دستمو گذاشتم گوشه ى لبش... با شيطونى نگام كرد و كنارم دراز كشيد و سرمو گذاشت رو بازوش... نرمى بازوش رو پوستم حس خوبى بهم مى داد... سرمو بيشتر تو بغلش فرو كردم و صورتمو كشيدم به گردنش... منو بيشتر به خودش فشرد: بخواب جوجه...
آروم خنديدم و چشامو رو هم گذاشتم! ولى چون تو راه خوابيده بودم ديگه خوابم نمى برد...
- خوابم نمياد... بريم غذا بخوريم...
- باشه مى گم بيارن اينجا...
دلم خواست يكم اذيتش كنم: نه! مى ريم بيرون...
- هونام بيرون نه... خواهش مى كنم...
متعجب نگاش كردم! يعنى اينقدر دلش مى خواست با من تنها باشه؟!
نمى دونم چرا ولى با اين حرفش حس اذيت كردنم بيشتر شد!
- نه نه! بايد بريم بيرون...
نگام كرد و با حرص نفسشو فوت كرد بيرون: خيله خب... آماده شو...
كيفمو برداشتم: آماده م... بريم...
انگار داشت دست دست مى كرد و دنبال بهونه بود كه نريم بيرون... گيج بودم از حركاتش... ولى چيزى نمى گفتم...
بلآخره از آينه كه مى دونستم الكى جلوش ايستاده دل كند و باهم زديم بيرون... هواى بيرون فوق العاده گرم بود... تيرداد عينک آفتابى شو زد به چشمش... دستمو دور بازوش حلقه كردم...
تيرداد: تاكسى بگيريم...
- نه... پياده حالش بيشتره...
حس كردم دلش نمى خواد باهام پياده قدم برداره... ولى باز ترجيح دادم چيزى نگم...
يه ربع بيست دقيقه اى مى شد كه پياده و زير آفتاب راه مى رفتيم... حسابى گرمم شده بود و تقريبا داشتم به غلط كردن مى افتادم! ولى حرفى بود كه خودم زده بودم...
حس كردم قدماى تيرداد نامنظمه... نگاش كردم... رنگش پريده بود... من كه چشاشو نديدم ولى اون بهم لبخند زد: چى شده؟!
- حالت خوبه؟!
- آره آره! فقط يكم تند تر بريم...
بعد سعى كرد قدماشو محكم كنه... ولى انگار چند قدم بيشتر دووم نياورد... يهو دستمو ول كرد و افتاد رو زمين داغ پياده رو و شروع كرد به لرزيدن...
با ترس بهش خيره شدم... لباش كف كرده بود... مى لرزيد و خودشو روى آسفالت داغ مى كشيد...
چند نفرى كه اونجا بودن اومدن سمتمون... انگار كه تازه به خودم اومده باشم خم شدم سرش و دستمو بردم سمت جيبش...
صداهاى مردم رو اعصابم بود: غش كرده؟!
- نه بابا! غش كنه كه نمى لرزه...
- مريضه... صرع داره...
- نه من شنيدم اونايى كه ام اس دارن مى لرزن و عضله هاشون از كار مى افته...
داد زدم: ساكت باشين...
سريع قرصشو از تو جيبش پيدا كردم و انداختم تو دهنش... دستشو گرفتم تو دستم... هنوز مى لرزيد... رو كردم به چند نفرى كه جمع شده بودن و بجاى كمک تو گوش هم پچ پچ مى كردن: برين رد كارتون...
يه پسره كه به لهجه شون نمى خورد مال اصفهان باشه با پر رويى گفت: چيه؟! دوست پسرت مريض از آب در اومده؟
حس كردم دست تيرداد با بى حالى مشت شد...
پایان قسمت 6
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#8
خواستم دستشو فشار بدم كه آروم دستشو از تو دستم كشيد بيرون! متعجب به اين كارش نگاه كردم! ولى چيزى نگفتم!
عوضش پا شدم و روبه روى پسره ايستادم: برو پى كارت تا كار دستت ندادم... يكى ديگه اومد جلو: مثلا مى خواى چيكار كنى؟!
بقيه هم جمع شده بودن و نگامون مى كردن... انگار كه خوششون اومده باشه! تيرداد الان واسم مهم تر از هر چيزى بود... بى خيال پسره خم شدم و دستشو گرفتم و كمكش كردم بشينه... سعى مى كرد ازم كمک نگيره ولى انگار عضله هاش از كار افتاده بودن...
ديگه نمى لرزيد... ولى دستاش شل بود...
اون دو نفر داشتن مى خنديدن و نگاه بقيه فقط به تيرداد بود... مى دونستم دوست نداره اين طور باشه! درست مثل من كه از اين نگاه ها متنفر بودم! نمى خواستم بيشتر از اين اذيت بشه!
با صداى بلند و داد مانند گفتم: از اينجا برو! وگرنه هرچى ديدى از چشم خودت ديدى! فهميــــــدى؟!
نمى دونم چقدر تحكم و عصبانيت تو صدام بود كه همه شون دمشونو گذاشتن رو كولشونو رفتن! نفسمو با حرص دادم بيرون و رو به تيرداد گفتم: مى تونى بلند شى؟
سرشو تكون داد و از جاش پا شد! ولى هوا هنوز گرم بود و مى دونستم حالش ممكنه باز خراب بشه! هنوز نمى تونست خوب رو پاش وايسه! واسه يه ماشين دست تكون دادم كه واستاد!
خواستم دست تيردادو بگيرم كه نزاشت و خودش به قدماى نامنظم خودشو رسوند به ماشين! در حالى كه خودمو بخاطر نادونى م سرزنش مى كردم همراش سوار ماشين شدم و برگشتيم هتل...
تيرداد كه انگار تقريبا حالش بهتر شده بود كرايه رو حساب كرد و با هم رفتيم سمت اتاق...
به محض اينكه درو بست روى تخت نشست...
به بهونه ى حموم كردن براى اينكه تنهاش بزارم رفتم تو حموم! همه ش خودمو لعنت مى كردم كه چرا يادم نبود كه تيرداد گفته بود به گرما حساسه؟! از اين به بعد بيشتر بايد حواسمو جمع كنم!
حموم توى سوئيت تا نيمه يعنى تا زير گردن شيشه ى مشبک بود... واسه همين يه لحظه پشيمون شدم كه دوش بگيرم! ولى با خودم گفتم اولا كه شيشه تقريبا ماته و ثانيا تيرداد شوهرمه! پس بى خيال لباسمو كندم و رفتم زير دوش... حالا كه اومدم اصفهان بايد چيكار كنم؟! اول بايد يه كتاب بخرم! در مورد ام اسى ها! بايد بدونم از اين به بعد وظايفم به عنوان يه زن چيه! بعدش بايد برم به آدرسى كه دارم! بايد بدونم صحرا شفيق كيه؟!
اه! باز يادم رفت لباس بردارم! حوله رو دور خودم پيچيدم و آروم درو باز كردم و سرمو يكم كج كردم تا ببينم تيرداد كجاست؟! ظاهرا خواب بود! پاورچين پاورچين رفتم سمت ساک لباسم و يه بليز و شلوار برداشتم و پوشيدم! هنوز گشنه م بود! با تعجب به سمت ديگه ى سوئيت نگاه كردم! مى شد گفت دو تا اتاق به هم پيوسته بود كه يه طرفش تختى بود كه تيرداد روش خوابيده بود و سمت ديگه ش يه ميز ناهارخورى چهار نفره و با يكم فاصله يه دست مبل چرم و رو به روش ست سينما خانگى بود...
نگام روى جعبه ى پيتزا خيره موند! لبخند مهمون لبام شد! از اينكه به فكر بود... ولى بى خيال پيتزا كنار تيرداد دراز كشيدم... رو به پهلو خواب بود و پشتش به من بود...
آروم دستمو انداختم رو كمرش... گرمى دستشو روى دستم حس كردم! آروم دستشو كشيد رو دستم... لبخندم پررنگ شد...
ولى يهو دستمو از رو كمرش برداشت! متعجب نگاش كردم! روشو كرد سمت من... تو چشاش غصه بود...
مى دونستم ناراحته!
- تيرداد؟! يه بار به آرومى پلک زد كه يعنى بله؟!
- امروز بريم به اون آدرس؟! نفس عميقى كشيد و دستشو كشيد روى سرم... توى موهاى نم دارم دست كشيد... هيچ وقت عادت نداشتم به سشوار... البته كه قبلا هم نداشتم و واسه همين عادت نداشتم... در نتيجه مى زاشتم موهام واسه خودشون خشک بشن...
دستشو انداخت دور كمرم و منو به خودش نزديک كرد... همونطور كه عطر موهامو كه بخاطر شامپو بود به مشام مى كشيد گفت: بريم... لبخند زدم... صورتمو بردم جلو... درست رو به روى صورتش... نگاش بين لبام و چشمام تو حركت بود...
لبامو با زبونم تر كردم...صروتشو نزديكتر كرد... چشامو بستم... دستمو فرو كردم تو موهاش... دست اونم هنوز تو موهاى من بود...
همونطور كه دستمو توى موهاش مى چرخوندم چشامو باز كردم... نگام كرد... اومد يه چيزى بگه كه پشيمون شد... ازم فاصله گرفت و رو تخت نشست: يكم استراحت كن! من بيرون يكم كار دارم...
بعد اومد پاشه و بره كه سريع گفتم: بيرون هوا گرمه...
پوزخند زد: با تاكسى مى رم!
بعد سريع از اتاق زد بيرون... متعجب از كارش رو تخت نشستم! سر از كاراش در نمى آوردم... چرا منو نبوسيد؟! تيرداد كه هميشه مشتاق بوسيدنم بود، حالا اينطور از دستم فرار كرد؟!
سعى كردم افكار منفى رو از خودم دور كنم و بخوابم...
با صداى باز شدن در سريع چشم باز كردم...
تيرداد: نترس... منم...
چشامو ماليدم: اومدى؟!
و به ساعت دوختم! ساعت پنج بود...
تيرداد همونطور كه يه ساک دستى رو كه احتمال مى دادم دارو هاش باشه رو روى ميز مى گذاشت گفت: آماده شو بريم به اون آدرس... سرمو تكون دادم و پا شدم و قبل از اينكه من چيزى بگم تيرداد از اتاق بيرون رفت تا لباس بپوشم...
چند دقيقه ى بعد آماده بودم... با هم از هتل زديم بيرون...

متعجب ديدم كه تيرداد رفت سمت يه ماشين مدل بالا...
- اينو از كجا آوردى؟ - خريدم... بشين... اخم كردم: چرا خريدى؟! مى تونستى كرايه كنى!
همونطور كه در ماشينو باز مى كرد گفت: اينجا ماشين رنت نمى دن...
شونه بالا انداختم و درو باز كردم و نشستم...
تيرداد يكم دنده عقب گرفت و بعدش راه افتاد... آدرسو از تو جيبم درآوردم و همونطور كه مى خواستم بخونم تيرداد گفت: بلدم...
متعجب نگاش كردم... بسم الله... آها! خودش گفته بود پوشه رو ديده و آدرسو خونده! حتما حفظ كرده! از تيرداد بعيد نيست! كلا اين بچه سطح هوشش زيادى بالاس...
وقتى ديدم خيلى راحت خيابونا رو پيدا مى كنه گفتم: تيرداد؟!
برگشت سمتم: بله؟!
از اينكه نگفت جونم يه جورى شدم! نمى دونم شايد من عادت كردم به اينطور حرف زدنش يا اون واقعا رفتارش تغيير كرده...
- تو چطور خيابونا رو بلدى اينقدر؟ - قبلا اومدم اينجا... - قبلا يعنى كى؟ پيچيد تو يه خيابون: اون دو هفته اى كه قرار بود دنبال دكتر معالج تو باشم...
از اين حرفش خنده م گرفت: واسه چى اومده بودى؟!
نيم نگاهى بهم انداخت: قرار شد خودت به جوابات برسى!
ترجيح دادم چيزى نگم! يعنى چى اين بين بود كه تيرداد اصرار داشت خودم به جوابام برسم؟!
تيرداد دستشو برد سمت پخشو روشنش كرد...

مى گن هيچ عشقى تو دنيا مثل عشق اولين نيست
آره بخدا كه راسته! عشق من ولى ديگه نيست
مى خواستم ازت جدا شم! ولى اشكات نمى زاشتن
قلب من آروم نداشتش! چه دل ساده اى داشتم
خنده م گرفت... عجب ماشينى با اين همه امكانات خريده بود!
نگاش كردم... بد با اين آهنگه فاز گرفته بود...

ازم بريدى تويى كه گفتى مى مونى
بى تو مى ميرم تو كه اينو خوب مى دونى
بهم مى گى كه... سختى اين عشق دو روزه
چطور تونستى برى كه قلبم بسوزه...
آه عميقى كشيدم! نكنه واسه عشق ابيگل از اين آهنگه خوشش اومده؟! به افكار بچه گونه م خنديدم... با توجه به رک بودن تيرداد مطمئن بودم كه اگه مى خواست بره سراغ ابيگل خيلى راحت حرفشو به من مى زد! اما چرا با اين آهنگ اينطور حال مى كرد نمى دونم... نيم ساعت بعد جلوى يه خونه ى ويلايى بزرگ بوديم... متعجب به ساختمون نگاه مى كردم! به هيچ وجه فكر نمى كردم بيايم يه همچين جايى! با خودم فكر كرده بودم بايد بيام به يه خرابه...
شونه بالا انداختم و پياده شدم...
رو به تيرداد گفتم: يعنى اينجا خونه ى صحرا شفيقه؟! شايدم دوستش؟!
بدون اينكه جوابمو بده رفت سمت اف اف و دكمه رو فشار داد...
صداى يه زن اومد: بله؟!
- خانم شفيق هستن؟! - بله... شما؟! - صالحى هستم... - بفرمائيد... در با صداى تيكى باز شد...
اول من و بعد تيرداد داخل شديم... يه نگاه بى تفاوت به اطراف انداختم! واقعا ديگه ديدن اين جور خونه ها واسم عادى شده بود! تعجبم هم فقط بخاطر اين بود كه حد اقل انتظار همچين جايى رو نداشتم...
در باز شد و يه خدمتكار كه يه زن مسن بود با لباس فرم اومد بيرون...
سلام كرد و با لهجه ى اصفهانى گفت: خانوم منتظرن... بفرمائيد...
داخل شديم... از يه سالن بزرگ كه همه ش تركيب كرم و مشكى بود و همين تضاد رنگ باعث مى شد ناخودآگاه نقش كلى اون سالن تو ذهنت هک بشه رد شديم و با چند تا پله رو به پايين به يه سالن نسبتا بزرگتر رسيديم... دو تا بول داگ كه تو گردنشون دو تا زنجير كلفت بود رو به روم بودن و با چشماشون به من و تيرداد نگاه مى كردن... تو ذهنم اون دو تا رو با پاپى مقايسه كردم! پاپى خيلى ملوس تر و مؤدب تر بود... سر اون دو تا زنجير تو دستاى يه زن بود... يه زن كه روى يه صندلى زرشكى نشسته بود و يه زنجير تو دست چپش و يه زنجير ديگه تو دست راستش بود...
متعجب به تيرداد نگاه كردم و آروم گفتم: مطمئنى درست اومديم؟!
خنديد و چشاشو آروم بست و باز كرد...
نگامو به زنه كه بى هيچ حرفى به ما خيره شده بود دوختم و تو دلم به مامان پيرى رحمت فرستادم! اون لحظه مامان پيرى به نظرم يه فرشته اومد...
سعى كردم خنده مو قورت بدم و با قدماى آروم با تيرداد هم قدم بشم...
زنه حتى به خودش اجازه نداد سلام كنه: بشينيد...
بشينيد... نه بفرما... و نه بفرمائيد...
ابرومو انداختم بالا و نشستم روى يه مبل...
تيردادم درست كنارم نشست! نگاش كردم! خيلى خونسرد بود! چيزى كه من گمش كرده بودم! توى مخيله م نمى گنجيد اين زن مادرم باشه! البته مادبزرگم! طبق اطلاعاتى كه الان تو دستم داشتم! اين نمى تونستم مادرم باشه! چون مادرم سال ها پيش خودكشى كرده بود...
صداى تيرداد منو از افكارم كشيد بيرون: خانم شفيق... ايشون هونام هستن! همسر بنده...
از اينكه منو همسرش معرفى كرد يه حس خاص بهم دست داد! حس غرور! حس غرور توام با آرامش...
زنه يه نگاه سر سرى به من انداخت و فقط يه كلمه گفت: خب؟!
مى خواستم پاشم بگم زبونتو سگات كوتاه كردن؟! ولى واسه رسيدن به هدفم بايد ساكت مى بودم...
نزاشتم تيرداد چيزى بگه: شما كى هستين؟! من كى م؟! مادرم كيه؟! چه نسبتى با شما داره؟! چرا آدرس شما توى پرونده ى من هست؟!

تو چشام نگاه كرد و گفت: من با تو هيچ نسبتى ندارم! همين طور با مادرت...
- مى شناسينش؟! سرشو تكون داد: نه! مى شناختم!
- با كلمات بازى مى كنيد؟! تک خنده اى سر داد: مثل خودش سرتقى! اين دومين بارى بود كه اينو بهم مى گفتن! بار اول مامان پيرى كه فكر مى كردم مادربزرگمه! و بار دوم اين خانوم كه باز فكر مى كردم مادربزرگمه! كه خودش مى گه هيچ نسبتى با مادرم نداره!
- ميشه بى حاشيه بگيد من چرا اينجام؟ زنجير دست راستشو يكم خم كرد و دستشو برد سمت سر يكى از سگاشو يكم سرشو نوازش داد: مى گم! اما شوهرت نبايد اينجا بمونه...
اخم كردم: هرچى كه من بايد بدونم اونم بايد بدونه!
- اون صالحيه! متعجب تر از قبل نگاش كردم: خب منم صالحى م!
- نه! تو نيستى! چشام گرد شد: اما...
تا اومدم حرفى بزنم تيرداد دستمو كه تو دستش بود فشارى داد و گفت: بيرون منتظرت مى مونم!
خواستم بگم لازم نيست برى كه آروم در گوشم گفت: از اولشم گفتم كه خودت بايد همه چيزو بفهمى! تنها! چون خودت بايد با خودت كنار بياى!
گيج شدم! ولى تيرداد اجازه ى بيشتر فكر كردنو بهم نداد! پا شد و رفت...
رو كردم به زنه: خب؟! منتظرم...
- از كجا بگم؟! - يعنى چى از كجا؟! - از مادرت؟! يا مادرش؟!
- هر جا كه خودتون فكر مى كنيد لازمه! - پس خوب گوش كن! عادت ندارم يه حرفو دوبار تكرار كنم! بعد زنجير سگاشو ول كرد! انگار انتظار داشت با اين كارش من بترسم! ولى حتى تو جام يه تكون كوچيكم نخوردم!
سگا آروم آروم از سالن رفتن بيرون...
بدون هيچ مقدمه اى گفت: از خودم چيزى نمى گم! همين قدر بدون كه خيلى ثروتمند بوديم... 17 سالم بود... كه يه دختر جنوبى رو آوردن و بهم گفتن: نرگس اين دختر از اين به بعد ميشه نديمه ت! هيچ وقتم نفهميدم ننه باباش كين! فقط اونو مى شناختم! مليحه! يه دختر آروم بود! اما شده بود مونس شب و روز من! خيلى دوستش داشتم! اونو نديمه م كه نه... دوستم مى دونستم!
ناغافل از من عاشق يكى از برادرام به اسم فرهاد شده بود... هيچ وقت اينو بروز نداده بود... وقتى فهميدم كه برادرم ازم خواست از طرف اون از مليحه خواستگارى كنم! برادرم تو فرانسه درس خونده بود و برخلاف مرداى اون زمون به زور متوصل نمى شد! جنتلمنى بود واسه خودش!
خلاصه كه به كمک من پدر و مادرمو راضى كرديم و اين دو تا رو بهم رسونديم... من و مليحه هنوز با هم دوست بوديم! مثل دوتا خواهر... چند سال گذشت! خدا بهشون يه دختر داد! اسمشو گذاشتن صحرا...
تو جام تكون خوردم... صحرا... منتظر همين اسم بودم...
نرگس: صحرا روز به روز بزرگتر و زيباتر مى شد... زيبايى چشم گير... مليحه و فرهاد فرستادنش تهران واسه درس خوندن... با يكى از دوستاش رفته بود... دختر زبلى بود... هم صحرا و هم دوستش مينا... مينا و خانواده ش اينجا زندگى مى كردن! ولى يكى از برادراش تو تهران بود... مى گذره و مى گذره تا اينكه يكى به اسم اشرف به تور صحرا مى خوره... به گفته ى خودش كه از اشرف خوشش نمى اومده... عاشق مسعود شده بود... مسعود برادر مينا بود...
به اينجا كه رسيد سكوت كرد...
هيچى نگفتم... نمى خواستم خودمو مشتاق نشون بدم...
نرگس: مسعود زن و بچه داشت... يه دختر دو سه ساله... ولى صحرا عاشقش شده بود... اين وسط مينا هم واسطه شون شده بود و هى تو گوش صحرا مى خونده كه زنه مسعود زنه خوبى نيست و مسعود طلاقش مى ده...
مى گذره و توى يه مهمونى كه مينا ترتيب مى ده مسعود و صحرا با هم مى خوابن...
از لفظى كه به كار برد چندشم شد... يه حس بد با اين حرفش بهم دست داد! حس اينكه بهم مى گفت مادرم... كسى كه تا حالا نديده بودمش! يه زنه خرابه...
تو چشام نگاه كرد: چند وقت كه مى گذره صحرا مى فهمه كه حامله س... به مسعود كه مى گه اون از زيرش شونه خالى مى كنه و مى گه كه زن و بچه داره و دست از سرش برداره... دو سه ماهه باردار شده بود و ديگه واسه سقط بچه هم دير شده بوده... ولى هنوز شكمش بالا نيومده بوده... تو اين بين اشرف بدجور پاپيچ صحرا شده بوده...
كار از كار گذشته بوده! صحرا ديگه چاره اى نداشته... به اشرف پناه مى بره! غافل از اينكه اشرف از مسعود هم بدتره...
خلاصه كه چند روز صبر مى كنه و بعدش به اشرف مى گه كه از اون حامله س... اشرف بدتر از مسعود ميزنه زير همه چيز...
صحرا نا اميد بر مى گرده اصفهان... فرهاد و مليحه كه شكم بالا اومده شو مى بينن شوكه مى شن و مليحه سكته ى ناقص مى زنه... همه چيزو واسه مون تعريف مى كنه! از اين كه گول خورده... از اينكه ناخواسته بدبختش كردن... فرهاد طردش مى كنه و بهش مى گه كه با يه بچه ى حروم زاده اومده... از خونه بيرونش كرد! كل خاندان طردش كردن... فرهاد اول مى خواست سرشو بزنه! ولى مليحه نزاشت...
بيچاره مليحه كه يه هفته ى بعد دق كرد و مرد...
به اينجا كه رسيد انگار كه چشماش اشكى شده باشه سعى كرد طورى اشكشو پاک كنه كه من نبينم: تا اينجاش چيزايى بود كه وقتى صحرا برگشته بود اصفهان از زبون خودش شنيدم... - خب؟! يعنى اون بچه... منم؟! نگام كرد... سرشو تكون داد: آره...
گيج شده بودم! پس حرفاى مامان پيرى؟! حتما اونم مثل خود اشرف فكر مى كرده...
سريع گفتم: فاميلى مسعود... فاميلى مسعود چى بود؟!
پوزخندى زد: راشدى...
چند بار اين اسمو تو ذهنم تكرار كردم! راشدى! راشدى! خشكم زد...
با صدايى كه از ته گلوم در مى اومد گفتم: اسم برادر زاده ى مينا چى بود؟!
فقط يه كلمه جوابم بود... يه كلمه كه تمام وجودمو به لرزه انداخت: سمر...

حالت تهوع بهم دست داد... دو پاى معلق... انگار كه هنوزم جلوم تاب مى خوردن! ترس نبود... دلسوزى؟! نه! اينم نبود... حسم اونقدر مبهم بود كه قادر به دركش نبودم...
يه حس بين دلسوزى و تنفر...
دلسوزى...
شايد براى سمر... من عشق اونو ازش گرفته بودم و مادرم زندگى شونو بهم زده بود! يا حد اقل پنهونى هووى مادرش شده بوده... نا خواسته... و من... منم ناخواسته! من كه نمى خواستم تيردادو از سمر بگيرم... شاید اگه تیرداد هیچ وقت اعتراف نمی کرد احساسمو نسبت بهش درک نمی کردم...
و نفرت...
نفرت از پدرى كه به خاطر هوساش عمر يه آدم ديگه هم تباه كرده بود... پدرى كه زنده س... نفس مى كشه! و با نفساش هوا رو آلوده مى كنه... پدرى كه منحكما بايد ازش متنفر باشم! ولى هستم؟! اين چيزى كه نمى دونم...یا بهتر بگم نمی فهم...
گیج و منگ فقط از جام پا شدم که برم بیرون...
لحظه ى آخر صداشو شنيدم: پدربزرگت هنوز زنده س...
و بعدش يه آدرس داد كه همون لحظه فراموشم شد...
با قدمای آروم از خونه ش زدم بیرون... در حالی که به این فکر می کردم که چرا من و خواهرم باید رقیب عشقی هم باشیم؟! من و سمر... اصلا این سمر همون سمره؟
سمر راشدی... فرزند مسعود راشدی...
هونام راشدی... فرزند مسعود راشدی...
نه...
هونام روشن فکر... فرزند ِ.... فرزند کی؟
یه دختر حرومی... نامشروع...
در حیاطو پشت سرم بستم... به تیرداد که به ماشینش تکیه داده بود و منتظرم بود نگاه کردم...
هوا تاریک شده بود...
بی هیچ حرفی درو برام باز کرد و سوار شدم... خودشم سوار شد و راه افتاد...
چند دقیقه ای گذشته بود... تو سکوت... همونطور که انگشتمو بی هدف روی شیشه حرکت می دادم گفتم:
- تو هم مثل می دونستی مگه نه؟
- آره... انگشتم رو یه نقطه ثابت موند: از كجا فهميدى؟
و دوباره انگشتمو حركت دادم...
- وقتى مادربزرگم اون پرونده رو بهم داد فقط يه آدرس داشتم... اولش با خودم گفتم زندگى تو چه ربطى به من داره؟! ولى يه حسى هم بهم مى گفت كه تو با بقيه واسم فرق مى كنى! نمى گم اين حس همون عشق بود! نه! ولى دوست داشتم سر از كارت در بيارم! دخترى كه همه ازش بد مى گفتن و بد نبود! مى خواستم بشناسمت! واسه همين تو اون دو هفته كه قرار بود دنبال كسى باشم كه درمانت كنه اومدم اصفهان و با اين خانم صحبت كردم... اولش نمى خواست چيزى بگه... يه دختربچه داشت تو پياده رو مى دويد و مادرش دنبالش... مادرش...
- از تو بدش مى اومد... ولى فكر مى كرد كه شايد وجود تو بتونه حال برادرشو بهتر كنه... واسه همين همه چيزو بهم گفت و ازم خواست تو رو ببرم پيش برادرش... دستم دوباره از حركت ايستاد: پس چرا بهم نگفتی؟
و به دنبال این حرف نگامو دوختم بهش...
تیرداد: ببین هونام... این چیزی بود که خودت باید می فهمیدی... باید از زبون فامیلت می شنیدی...
- ولی اون زن گفت که نه با من نسبتی داره و نه با مادرم...
- مسلما بخاطر مرگ بهترین دوستش بوده... - بخاطر هر چی که بوده... گناه من این وسط چیه؟ به چی محکوم شدم؟ هيچى نگفت... نگامو ازش گرفتم و دوختم به شيشه... رد انگشتم روى شيشه اونقدر محكم بود كه اگه تيردادم يه نيم نگاه بهش مى انداخت مى فهميد چى نوشتم.... حروم زاده...
با حرص نوشته مو خط خطى كردم! بازم با انگشتم...
یاد گرفته بودم که نشكنم... چون با شکستن خرد می شدم... از این به بعد همون هونامم... همونی که بودم... پس سفت و سخت تو جام نشستم... نباید بزارم کسی ضعفمو ببینه... حتی اگه اون طرف عشقم باشه... باید قوی باشم... مثل همیشه... و باید برم و پدربزرگمو ببينم... و همين طور پدرمو ... هه... پدر...
- شماره ى اين زنه رو دارى؟! - آره... اون دفعه كه اومدم پيشش بهم داد... - زنگ بزن و آدرس سالمندانو ازش بگير... يه گوشه نگه داشت و گوشى شو درآورد و مشغول شماره گرفتن شد... چند دقيقه ى بعد، بعد از گرفتن آدرس دوباره راه افتاد: بايد صبح بريم... سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم... اونم بى حرف رانندگى شو مى كرد...
تا پام به اتاق رسید رفتم سمت تخت... دلم یه خواب راحت می خواست... اونقدر راحت که بتونم این همه فکر و خیالو از سر بیرون کنم...
شالمو کندم و رو تخت نشستم... همونطور که داشتم دراز می کشیدم مانتومو هم کندم... بی خیال ساعت که هنوز اول شب بود یه قرص انداختم بالا... اونقدر از این کوفتی ها خورده بودم که دیگه تاثیرم نداشتن...
تازه چشام گرم خواب شده بود که گرمی دستی رو روی بازوهای برهنه م حس کردم....
حس رخوت داشتم... و واسه همین دلم نمی خواست چشامو باز کنم... آروم سر شونه مو بوسید و زیر گوشم زمزمه کرد: دوستت دارم... اینو هیچ وقت یادت نره...
از حرفش تعجب کردم... آروم چشامو باز کردم و نگاش کردم... لبخندش محزون بود...
سعی کردم بهش فکر نکنم... دوباره چشامو بستم و خیلی زود تو آغوشش خوابم برد...

دست راستش رو سینه ش بود... کشو رو بست... بست... بست... ولی صدای خنده ش هنوزم می اومد... پاهاش هنوز معلق بود... سریع کشو رو باز کردم... خالی بود... سرمو برگردوندم... پشت سرم بود...
هراسون از خواب پریدم...
نفس عميقى كشيدم... تيرداد آباژور كنار تختو روشن كرد و نشست كنارم...
بازومو گرفت و منو برگردوند سمت خودش... نگاش كردم... بهم خنديد... بى جهت خنديدم...
با خنده ى من سرمو روى سينه ش فشرد: جوجه ى من چش شده؟
به شوخى مشت آرومى به بازوش زدم: جوجه خودتى...
روى موهام بوسه زد و همونطور كه دراز مى كشيد منو هم كشيد رو خودش... سرشو يكم آورد جلو... آروم زير گردنمو بوسيد... چقدر خوب بود كه تيرداد بود و مى تونست آرومم كنه! حتى شده با يه بوسه...
گردنمو داد بالا... زير چونه مو بوسيد... گونه م... و بعد هم يه بوسه ى كوتاه روى لبم... با شيطونى خنديد: الان ديگه مى تونى آروم بخوابى!
خنديدم و همونطور كه سرم رو سينه ش مى زاشتم چشامو بستم...
چشامو بستم و بازم به خواب فرو رفتم...
صبح كه بيدار شدم هنوز تو بغل تيرداد بودم... يه دستش رو كمرم و يه دستش رو تخت باز بود... اومدم غلت بزنم و از روش پاشم كه با همون دستش محكم گرفتم... خنديدم و چونه مو گذاشتم رو سينه ش... همونطور كه چشاش بسته بود گفت: اينقدر ورجه وورجه نكن بچه...
جوابشو ندادم... هنوز يه طورايى بى حال بودم... از يه طرف چون چونه م رو سينه ش بود حرف زدن يكم واسم سخت بود...
چشاشو باز كرد و نگام كرد... ابروشو انداخت بالا: چرا جواب نمى دى؟
هيچى نگفتم...
خنديد: مى خواى يه كارى كنم به حرف بياى؟!
زبونمو گرفتم بين دندونام... با بدجنسى اومد نزديكم و شروع كرد به قلقلک دادنم... ولى من به هيچ وجه قلقلكى نبودم... صامت فقط دراز كشيده بودم و اون سعى مى كرد با قلقلک دادنم منو بخندونه... وقتى ديد فايده نداره خودش با خنده كنارم دراز كشيد: فايده نداره... پاشو آماده شو بريم...
بى حرف از جام پا شدم و اومدم از تخت برم پايين كه مچ دستمو گرفت... سرمو برگردوندم سمتش...
تيرداد: هونام خواهش مى كنم اينطورى نباش... اون وقت كار منم مشكل تر مى كنى!
گيج نگاش كردم! منظورشو نمى فهميدم! شونه بالا انداختم! حتما حالش خوش نيست! لباسمو پوشيدم و چند دقيقه ى بعد آماده بودم...
تيردادم انگار كه از سر حال آوردن من نا اميد شده باشه بى حرف سوئيچو برداشت و با هم زديم بيرون...
طبق آدرسى كه داشتيم نيم ساعتى بايد تو راه مى بوديم... به تيرداد كه يه پيراهن سفيد پوشيده بود و آستيناشو بالا زده بود و ساعداى خوش فرمش بيرون بود نگاه كردم! موهاش طبق معمول رو به بالا بود! يه مدل هميشگى! چند تار مو هم رو پيشونى ش ول بود! نگامو ازش گرفتم و به بيرون دوختم! انگار اونم ديگه حس اينكه منو سر حال بياره نداشت! حتى حالت صورتشم نشون مى داد كه حالش زياد خوش نيست! چون اخماش تو هم بود! ولى سعى مى كرد به روى خودش نياره!
از مسئول سالمندان اجازه ى ملاقات گرفتيم! طبق هماهنگى اى كه خود نرگس انجام داده بود! يه استرس خاص داشتم! اين ديگه پدربزرگ واقعى م بود! دستم تو دست تيرداد بود... جلوى اتاق واستاديم!
دستمو فشار خفيفى داد...
- بازم مى خواى برى؟! - بايد تنها باشى! قبلا كه بهت گفتم! - هميشه تنهام مى زارى... خنديد و دستى به صورتم كشيد: شايد اين طور به نظر برسه!
بازم مثل هميشه چيزى از حرفش نفهميدم!
با گفتن: منتظرم!
ازم دور شد! تقه اى به در زدم و داخل شدم... يه پير مرد با موهاى جو گندمى روى يه ويلچر نشسته بود! آروم آروم رفتيم سمتش... رو به يه پنجره ى بزرگ نشسته بود...
با صداى رسايى گفتم: سلام...
نگام كرد... فقط براى يه لحظه! بعد دوباره نگاشو گرفت ازم و دوخت به بيرون!
- آقاى شفيق؟! نگام كرد: چى مى خواى؟!
ابرومو انداختم بالا و گفتم: من دختر صحرا هستم!
با خشم نگام كرد: من كسى رو به اين اسم نمى شناسم!
رو به روش روى يه تخت نشستم: يكم فكر كنيد يادتون مياد...
- برو بيرون دختر... - فكر مى كردم حد اقل بايد آلزايمر داشته باشيد كه آوردنتون اينجا... - من هيچيم نيست! خودم خواستم بيام اينجا! الانم نمى خوام كسى رو ببينم! - ولى مجبوريد چند ساعتى منو تحمل كنيد! با خشم نگام كرد و اومد يه چيز بگه كه پشيمون شد: چى مى خواى؟

- شما پدر ِ مادرم هستين... چون اون... اومد وسط حرفم: من با اون هيچ نسبتى ندارم...
لبخند آرومى زدم: چه بخواين، چه نخواين پدرشين...
چپ چپ نگام كرد: زود حرفتو بزن!
- خب... اين يعنى اينكه از وجودم اونقدرا هم ناراحت نيستين... هيچى نگفت... با زيركى گفتم: شما اينو قبول دارين كه دخترتون خود فروش...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه با خشم گفت: حرف دهنتو بفهم دختر...
لبخند زدم: با اين حرفتون نشون دادين كه هنوز نسبت تون با دخترتونو فراموش نكردين...
جا خورد... از اينكه يه دستى خورده بود...
ولى سعى كرد خودشو نبازه... بدون هيچ حرفى نگاشو دوخت به بيرون...
و اين دقيقا همون جوى بود كه من مى خواستم... اينكه به خودش ثابت كنم كه هر كارى هم كه بكنه باز صحرا دخترشه...
- اين كه وقتى فهميدين صحرا بارداره و بهش هيچ كمكى نكردين اصلا به من ربطى نداره! من اومدم تا يه سوال بپرسم و برم... نگاشو به من دوخت!
ادامه دادم: مى خوام بدونم حتى يه درصدم به بچه اى كه تو شكمش بود فكر نكردين؟!
بى معطلى جواب داد: اون بچه يه حروم زاده بود... كسى كه پدرش نخواسته باشدش... چرا من بايد بهش فكر كنم؟!
پوزخند زدم! شايد اين پيرمرد درست مى گفت! پوزخندمو به يه لبخند پهن تبديل كردم و فقط تونستم اينو بگم: روز خوش...
و در حالى كه سعى مى كردم به چيزى فكر نكنم از اون اتاق زدم بيرون... درو بستم! اينم از پدربزرگ مهربون قصه ى من!!! نه! قصه ى من نه! واقعيت من!
پدربزرگى كه حتى نمى خواست باهام حرف بزنه! پدربزرگ واقعى! كسى كه حتى نخواست به سوالم فكر كنه!
بى اهميت از اون راهرو گذشتم! يه پرستار يه پير مردو با ويلچر حركت مى داد! نگاه اون پيرمرد اونقدر مهربون بود كه ناخودآگاه با نگاه سرد فرهاد مقايسه ش كردم... و بازم سعى كردم به خودم بقبولونم كه هركس رفتاراى خاص خودشو داره و شايد هيچ وقت هم نشه عوضشون كرد...
ناهارو با تيرداد رفتيم بيرون! هرچند كه فكرم به هر سمت مشغول بود، اما گاهى مشغله ى زياد باعث مى شه آدم نفهمه مشكل اصلى ش چيه؟! چون توى ذهنش هزار مدل مسئله داره كه حل نشده ن! در نتيجه سعى مى كنه بى خيالشون بشه و به همون لحظه اى كه داره مى گذرونه فكر كنه!
پشت يه ميز نشستم! درواقع اولين بارى بود كه با تيرداد يه غذا به جز پيتزا مى خوردم! البته اگه جوجه كبابى رو كه تو خونه ى خودم خورديم فاكتور بگيرم! كه اونم تيرداد فقط به من نگاه مى كرد و من غذامو خوردم!
اما حالا... نمى دونستم بايد چيكار كنم! ياد حرفاى رها و سودا افتادم! به پولدارا مثل خودشون باش! سه تا كارد و چنگال و قاشق! دوتاش اصلى و بقيه براى سالاد و دسر و بقيه ى چيزاست...
ولى تيرداد بدون اينكه بخواد انگار كه واسش عادت باشه از همه شون استفاده مى كرد! يه لحظه از ذهنم گذشت: تى تيش مامانى!
با دست چپم دو تا از سه كارد و چنگال و قاشقى كه كنارم بود و زدم كنار! يه چنگال نگه داشتم! و با دست راستم دو تاى اون سمت ديگه و يه قاشق نگه داشتم! لبخند زدم... حالا بهتر شد!
تيرداد اما قاشق و چنگالشو دقيقا همونطور كه رها و سودا بهم ياد داده بودن صاف گذاشت دو طرف بشقابش و بى حرف فقط براى يه لحظه نگام كرد... و دوباره مشغول شد! بسم الله... حد اقل انتظار داشتم بپرسه چت شده؟!
ولى اون مشغول بود! شونه بالا انداختم و بى خيال تيرداد مشغول شدم! نمى خواستم براى اينكه اداى تيردادو دربيارم غذا خوردن خودمم فراموش كنم! خودت باش! هر طورى كه هستى! چه خوب چه بد! اگه بدى سعى كن خوب باشى! ولى سعى نكن بدى هاتو بدتر كنى! اگه من با اون قوائد و اصول غذا نمى خوردم مشكلى نبود... حد اقل سعى نمى كردم كوركورانه تقليد كنم... والا...
مشغول خوردن بودم كه ديدم ساكت نگام مى كنه...
- به چى نگاه مى كنى؟! دستشو گذاشت رو دست چپم رو ميز و با لبخند گفت: من هيچ وقت اينطورى غذا نمى خورم! حد اقل جلوى زنم كه باهاش راحتم...
از لفظى كه به كار برد خوشم اومد...
تيرداد: مى خواستم ببينم عكس العملت چيه! از اينكه سعى كردى خودت باشى خوشحالم!
ابرومو انداختم بالا... اينم به چه چيزايى كه دقت نداره...
دستمو فشار كوچيكى داد و گفت: غذا تو بخور...
- نه ديگه سير شدم! روى حلقه م دست كشيد و بهش خيره شد...
به شوخى گفتم: آقا من متاهلم...
حتى يه لبخند كوچيكم نزد: متاهل... يا متعهد؟
- جونم؟ خنديد: هيچى! خودتو درگيرش نكن...
شونه بالا انداختم: تيرداد؟!
چشمكى زد...
- گاهى وقتا يه جور خاصى مى شى! نمى تونم دركت كنم! تو چشاش خيره شدم: رک بگم... مرموذى... دوباره خنديد و همونطور كه چند تا اسكناس واسه انعام رو ميز مى زاشت و بلند مى شد گفت: مرموذ نيستم... فقط بايد حس خودمو داشته باشى كه دركم كنى...
منم پا شدم: همين ديگه... اين طورى حرف مى زنى! بابا ساده باش! همه ش سعى دارى حرفا رو بپيچونى!
رفت سمت صندوق و دوباره اونجام پول ميزو حساب كرد... منم جلوى در منتظرش شدم... زود برگشت... دستشو انداخت دور كمرم و منو يكم به خودش فشرد: حرفامو نمى پيچونم! ولى خب به قول خودت ساده ش هم نمى كنم!
تا اومدم يه چيز ديگه بگم كه گوشيم زنگ خورد...

از خونه ى سودا اينا بود! درحالى كه قدمامو با تيرداد هماهنگ مى كردم و به سمت ماشين مى رفتيم گوشى رو جواب دادم: سلام...
صداى گريه ى خاله شيدا تو گوشم پيچيد...
سريع گفتم: خاله؟! چى شده؟!
از اون طرف صداى فرياد سودا اومد: چرا بهش زنگ زدى؟!
خاله شيدا با گريه گفت: هونام جان ترو خدا خودتو برسون... اين ديوونه داره مى ره!
سر جام ايستادم: مى ره؟! كجا؟!
- نمى دونم! مى گه مى خواد بره امريكا! امشب ساعت نه مى ره! سريع گفتم: چى؟! آخه واسه چى؟!
باز دوباره سودا داد زد: قطعش كن اونو بهت مى گم...
بعد انگار خودشو گوشى رو كوبيد... صداى بوق اشغال تو گوشم پيچيد!
متعجب به گوشى تو دستم خيره شدم!
ابرومو انداختم بالا و در ماشينو باز كردم و سوار شدم! تيردادم همين طور! چيزى نمى پرسيد! و مى دونستم تا چيزى نگم سكوتش همينطور ادامه پيدا مى كنه!
سريع شماره ى سودا رو گرفتم! خاموش بود! خونه شونم كسى جواب نمى داد!
نا اميد شماره ى رها رو گرفتم! چند تا بوق كه خورد در كمال تعجب على جواب داد!
- الو... سلام على! - سلام هونام! خوبى؟! - ممنون! رها كجاست؟! - حالش خوب نبود رفته استراحت كنه! متعجب گفتم: چش شده؟!
- از ديشب هرچى خورده حالش بهم خورده! ابرومو انداختم بالا و زمزمه كردم: اينا چشون شده؟! دو روز نبودما!
- باشه مرسى! بيدار شد لطفا بهش بگو به من يه زنگ بزنه! فعلا! - خدافظ! گوشى رو قطع كردم و نگامو به تيرداد دوختم و چيزايى كه خاله شيدا گفته بودو واسش تعريف كردم!
تيرداد: يعنى واسه هميشه داره مى ره؟!
- گريه ى خاله شيدا اينو نشون مى داد! يعنى چى شده؟! يكم سكوت كردم و ادامه دادم: برگرديم تهران! ديگه دليلى واسه اينجا موندن ندارم!
- مطمئنى ديگه نمى خواى درمورد مادرت چيزى بدونى؟! سرمو قاطعانه تكون دادم: مطمئنم! سودا الان واسم مهم تر از هركس و هرچيزيه!
يه گوشه نگه داشت و مشغول شماره گرفتن شد! فكرم اونقدر درگير سودا بود كه اصلا متوجه نشدم داره با كى صحبت مى كنه!
گوشى رو قطع كرد و رو به من گفت: اولين پرواز به تهران ساعت هشت شبه!
- اين كه خيلى ديره! سودا ساعت نه مى پره! يه نگاه به ساعت انداختم: با ماشين بريم!
سرشو تكون داد: من حرفى ندارم... پس بريم و وسايلو برداريم!
حدود يک ساعت بعد به قصد تهران تو حركت بوديم! تو همون حال كه به آهنگى كه پخش مى شد گوش مى كردم به همه چيز هم فكر مى كردم! به اينكه وقتى رسيدم تهران اول بايد برم دنبال سودا؟! بعدش چى پيش مياد؟! چرا زندگى منم مثل بقيه ى دخترا عادى نيست؟! يعنى يه حروم زاده نبايد يه زندگى معمولى داشته باشه؟! يا يه احساس معمولى! يعنى من نبايد كسى رو دوست داشته باشم و باهاش خوشبخت باشم؟! ولى من تيردادو دوست دارم! شايد اگه خوشبختى توى خوشى باشه خوشبخت نشم! ولى دوستش دارم! ولى مگه خوشبختى هميشه تو خوشى يه؟!

به عشق من تو دل نبند... دلم گرفته از خودم
پر از سكوتم اين شبا... ولى نگفتم از خودم
يه دل اسير خاطره س... يه دل دوباره مست تو
ذهنم از يه شاخه به صد شاخه ى ديگه مى پريد! در آن واحد به همه چيز فكر مى كردم! سودا... فرهاد... مسعود... نرگس... صحرا... تيرداد... سمر...
اين اسم آخر چند بار با يه صداى بلند تو ذهنم منعكس شد! يه صداى بلند! با يه صدايى شبيه به خنده هاى عصبى! سمرى كه مى تونست باشه! مى تونست باشه و از من متنفر نباشه! خواهر... سودا و رها مثل خواهرام بودن! ولى واقعى نبودن! يا حد اقل نا تنى!
سمر واسه چى از من متنفر بود؟! اصلا بود؟! واقعا من بايد از اون نگاه پوچ چى رو مى فهميدم؟!
نگامو به تيرداد دوختم! وقتى نگاش مى كردم بى اختيار دلم گرم مى شد! همين كه كنارم بود واسم كافى بود! چون مى دونستم هر طورى هم كه باشه پشتمه! چه بيمار باشه! چه نباشه!

يه دل بريده از تو و يه دل اسير دست تو...
مى لرزه قلب من... ولى برو...
به ساعت نگاه كردم! دو رو بر هفت بود! دلم مى خواستم زودتر برسيم! هوا تقريبا تاريک بود...وقت زيادى نمونده بود...

هــــــــــــــــــم نفس من...
يه جاى خالى عاقبت عشق من و توئه...
يهو تيرداد چراغاى ماشينو خاموش كرد و كنار خيابون نگه داشت! بى اختيار آه از نهادم براومد! حتما باز حمله بهش دست داده بود! نمى دونم تيرداد از آهى كه كشيدم چى برداشت كرد كه همونطور كه نگاش به روبرو بود گفت: بقيه شو تو بايد برى!
اما من فقط به خاطر خودش نگران بودم!
اخم كردم: من؟! من كى پشت رل نشستم كه بار دومم باشه؟!
دستاش بى حال كنارش افتاده بود... با لكنت گفت: نمى تونم... نمى فهمى؟
حالا ديگه مطمئن شده بودم كه حالش خرابه... سريع در داشبوردو باز كردم كه گفت: چى كار... مى كنى؟
همونطور كه دنبال دارو هاش بودم گفتم: دارم دنبال قرصات مى گردم!
- لازم نيست... مشكلى... ندارم... - آره... از حرف زدنت معلومه!

انگار كه عصبانى شده بود... بدبختى اينجا بود كه مى دونستم به نور حساسه و نمى تونستم چراغ داخل ماشينو روشن كنم تا دنبال قرصاش باشم... نا اميد با اين فكر كه يه ذره نور كه البته رو صورتش هم نباشه واسش ضررى نداره با نور گوشيم مشغول گشتن شدم... اونم ساكت بود... بدون هيچچ حرفى... چشاشم بسته بود...
داروهاشو كه حالا پيدا كرده بودم برداشتم و گذاشتم رو پام... دنبال سرنگش بودم... ولى نبود! به حواس پرتى خودم لعنت فرستادم! اونو كه بايد تو يخ بزاره... داشتم دنبال يه چيز ديگه مى گشتم... يه قرص برداشتم و گرفتم جلوش: اينه؟
يهو با خشم دستمو زد كنار: گفتم لازم... نيست...
هيچى نگفتم! چون مى دونستم نبايد عصبانى ش كنم! اينو تو اين مدت فهميده بودم!
نفس عميقى كشيدم و تكيه دادم به صندلى... اعصابم داغون بود...
چند دقيقه ى بعد گرمى دستشو رو دستم حس كردم! يه لحظه دلم خواست كه از عصبانيت دستمو از دستش بكشم بيرون! ولى مى دونستم كه تو اون لحظه هم من و هم خودش به اين گرما نياز داريم...
برگشتم سمتش... انگار حالش بهتر شده بود... چشام به تاريكى عادت كرده بود... آروم دستمو بردم سمت صورتش... روى گونه ش دست كشيدم... خشكم زد! خيس بود...
متعجب و با صداى ضعيفى صداش زدم: تيرداد...
جوابى نگرفتم... خودمو بيشتر كشيدم سمتش... سرمو گذاشتم رو سينه ش... نمى خواستم به اين فكر كنم كه مردى كه ضيفه ممكنه گريه كنه! به اين فكر مى كردم كه فقط يه مرد واقعى مى تونه احساسات واقعى شو نشون بده! حتى شده با اشک...
تيرداد مردم بود... مردى كه دوستش داشتم! دلم مى خواست اينو روزى هزار بار تكرار كنم! كه يادم بمونه تو اين دنيا بعد از خدا حد اقل يه تكيه گاه دارم...
دستشو بى حال پشتم مى كشيد... سرشو يكم رو به پايين خم كرد و گونه مو كه نزديک لبش بود رو بوسيد... يه بار آروم... يه بوسه ى طولانى... انگار دلش نمى اومد لباشو از از رو گونه م برداره! و منم هيچ اعتراضى نمى كردم! انگار كه فراموشم شده بود سودا داره مى ره... شايد براى هميشه!
زير گوشم گفت: ببخش كه ناراحتت كردم...
دستمو روى بازوش كشيدم : ناراحت نشدم...
سرمو بوسيد: بايد بقيه شو برى! باور كن نمى تونم...
- آخه...
اومد ميون حرفم... ديگه لكنت نداشت! اما هنوز بى حال حرف مى زد: مى دونم كه مى تونى! مگه گواهينامه ت صادر نشده؟!
بهش فكر كردم... سودا گفته بود كه گواهينامه م صادر شده! ولى اونقدر درگيرى ذهنى داشتم كه يادم رفته بود برم و بگيرمش... درسته كه رانندگى رو تا حدودى بلد بودم! ولى اونقدر مسلط نبودم كه با سرعت برونم و به سودا برسم...
تيرداد اجازه ى بيشتر فكر كردنو بهم نداد و آروم درو باز كرد... منم از اون ور پياده شدم... دستشو به بدنه ى ماشين گرفت و خودش و به اون طرف رسوند... جاهامون عوض شد... همون موقع گوشيم زنگ خورد...
شماره ى رها بود...
جواب دادم: الو رها... مردى؟
- كم از مرده ها هم ندارم... سودا باز خل شده؟
- نمى دونم... قضيه چيه؟! خاله همش گريه مى كرد! يعنى چى داره مى ره؟!
- من از صبح دل و روده م اومده بالا! خاله بهم زنگ زد! هرچى هم به سودا زنگ مى زنم خاموشه! حالمم خرابه نمى تونم برم پيشش... على رفت ولى سودا گفته كه داره مى ره...
عصبى گفتم: ارميا كجا مرده؟
نگاه تيرداد افتاد بهم...
رها: چه مى دونم؟! اونم معلوم نيست كدوم گوريه!
- خيله خب باشه! من مى رم فرودگاه!
- مگه تهرانى؟!
- نزديكم...
- باشه! منم على رو مى فرستم...
بعد انگار كه باز حالش بد شده باشه تند گفت: من بايد برم... فعلا!
گوشى رو قطع كردم و با بسم الله ماشينو به حركت در آوردم... استرس داشتم! ولى واسه ى چند دقيقه ى اول بود... سعى كردم فكر كنم اين خيابونم همون طوره كه تو آموزشگاه بوده...
تيردادم با اينكه حال مسائدى نداشت مواظب بود...
- ساعت چنده؟
سريع جواب داد: هفت و نيم...
- حالت بهتره؟!
- حمله نبود... فقط اعصابم يكم بهم ريخته بود...
نگام مستقيم به جاده بود: تو ديگه چرا؟
- حواست به رانندگى ت باشه...
فهميدم داره مى پيچونه! پس چيزى نگفتم...
سعى مى كردم تا جايى كه مى تونم با دقت و سرعت رانندگى كنم... البته كه هنوز نقص زيادى داشتم! ولى به هر حال به تهران رسيديم...
بى اختيار نفس راحتى كشيدم...
يه گوشه نگه داشتم: داخل شهرو ديگه از من نخواه... اتوبان فرق مى كرد! يه ساعت بيشترم وقت نداريم! مى تونى؟!
- آره آره... بهترم...
بعد درو باز كرد و پياده شد... دوباره جاهامون عوض شد! حالا حالش بهتر بود و با سرعت رانندگى مى كرد... نگام يه لحظه به ساعت و يه لحظه به خيابون بود... تو دلم همه ش شور مى زد! شماره ى خونه ى سودا اينا رو گرفتم! يه بوق نخورده خاله شيدا جواب داد: الو هونام؟
- سودا كجاست خاله؟
انگار باز سر دلش وا شد و به گريه افتاد: رفته فرودگاه... يه نامه هم واسه تو گذاشته...
تعجب كردم... ولى در مورد نامه چيزى نپرسيدم: نگران نباش خاله جون... برش مى گردونم...
اما چندان هم مطمئن نبودم! سودا به اين راحتيا كوتاه نمى اومد! در واقع هيچ وقت كوتاه نمى اومد...
چند دقيقه ى بعد تو فرودگاه بوديم... تيرداد سريع رفت يه سمت و مشغول حرف زدن با يه مرد شد... منم تو اين حين با چشم دنبال اون ديوونه مى گشتم... واقعا دليل رفتارشو نمى فهميدم! اين مدت يكم مشكوک شده بود... ولى اين چه ربطى به امريكا رفتنش داشت نمى دونم...
پدرش تو امريكا زندگى مى كرد! يعنى داره مى ره تا يه مدتى پيش اون باشه؟! ولى گريه هاى خاله شيدا اينو نمى گفت! سرمو با حرص تكون دادم: دختره ى روانى...
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
#9
با چشام دنبال سودا مى گشتم كه چشمم به على افتاد... سريع رفتم سمتش... از پشت صداش زدم: على؟
برگشت سمتم: سلام... خبرى نشد؟
تا اومدم حرفى بزنم تيردادم رسيد... همون موقع سودا رو پيج كردن...
على و تيرداد سلام و عليک كوتاهى كردن... چشام هنوز بين جمعيت مى چرخيد... سرمو چرخوندم سمت چپ تا اونورم نگاه كنم... يه دختر قد كوتاه با شال مشكى يه ساک چرخدار دستش بود و مى كشيدش... تا خواستم رومو ازش بگيرم سريع سرمو چرخوندم! به طورى كه صداى شكستن مهره هاى گردنمو تو اون شلوغى شنيدم... يه دختر قد بلند مو مشكى ... با يه شال سفيد و مانتوى كوتاه سفيد نخى... بى تامل دويدم سمتش...طورى مى دويدم كه متوجه من نشه و سعى نكنه فرار كنه! سريع دستشو از پشت گرفتم: آى آى! گرفتمت! كدوم گورى مى خواستى فرار كنى؟!
سعى كرد دستشو از دستم بكشه بيرون: ولم كن هونام...
اخم كردم: ولت كنم كه چى بشه؟! نگاه كن منو...
چون قد سودا از من بلند تر بود بايد يكم رو به پايين نگاه مى كرد...
دستمو گذاشتم رو بازوش: سودا؟
- داره ديرم مى شه! - غلط كردى! راه بيفت بريم! - امكان نداره... - چى؟! شما بيخود مى كنى نمياى! تيرداد و على خودشونو بهمون رسوندن...
على عصبانى بود: كجا ميرى سودا؟! مى دونى رها امروز با اون حال خرابش چقدر نگران تو بود؟!
سودا لباشو بهم فشرد: پيف... اونم كه هميشه مريضه... اصلا نمى دونم تو چرا اونو گرفتى؟! من يه نقطه ى مثبت تو رها نمى بينم... دختره ى ماست... خب ديگه من بايد برم! خدافظ...
دستشو كشيدم: واستا بينم! كجا برى؟! فكر كردى حواسم اينقدر پرته؟! اصلا چرا يهو جو امريكا رفتن گرفتى؟
- بابا دارم مى رم گردش... تو چته؟! مامان الكى شورش كرده... نمى خواستم بهتون بگم... شما خودتون هزار جور مشكل دارين... مشكوک نگاش كردم: منو چى فرض كردى؟ خاله واسه يه مسافرت اونطورى گريه مى كرد؟! - تو مامانو نمى شناسى؟! عادت داره همه چيو گنده كنه! مى گه رفتى پيش باباى پدرسگت ديگه نمياى ايران... از حرفش خنده م گرفت...
- سودا با زبون خوش مياى يا نه؟ - اوو... من خودم كنگ فو كارما... دمتو بزار رو كولت برو... نبيبن الان اينجا واستادم! واسه اينه كه پرواز تاخير داره... به تيرداد نگاه كردم! با همون حالت موذيانه ش سودا رو زير نظر گرفته بود...
نگاه خيره مو كه ديد ابروشو انداخت بالا... چشامو ريز كردم... ابروشو تكون داد... خنده م گرفت! مام بازى مون گرفته بود!
- سودا! شما دوتا چرا هى چشم و ابرو مياين؟! على خنديد: تو كاريت نباشه... بده منو اون ساكتو...
سودا ساكشو كشيد عقب: عمرا... پاپاى پاپا سگم منتظرمه...
جدى شدم: سودا بى مزه نشو... جمع كن بريم...
ابروشو انداخت بالا: نچ...
- سودا بخدا مى زنم شَتَكت مى كنما! همون موقع اعلام كردن كه چند دقيقه ى ديگه پروازه...
سودا دستمو كشيد و چند قدم از تيرداد و على دور شديم... تند تند گفت:
- ببين هونام... مى دونم تيردادو دوست دارى! ولى من... من... يه لحظه مكث كرد...
- توچى؟ - من بهت بد كردم! بهت دروغ گفتم... گيج نگاش كردم... ولى بجاى اينكه توبيخش كنم گفتم: مهم نيست...
مات شد بهم...
- هرچى هم كه بد كرده باشى! خوبى هات بيشتره... - ولى تو نمى دونى... اومدم وسط حرفش: هيش... نمى خوام بشنوم... راه بيفت...
محكم سر جاش واستاد...
مسافرا داشتن مى رفتن! همونطور كه به طرف خروجى مى رفتم دستشو كشيدم : بيا ديگه...
- ارميا عاشق توئه... برنگشتم سمتش... صداى تيرداد تو گوشم نقش بست...
من يه مردم! معنى نگاه يه مرد ديگه رو مى فهمم! به خصوص اگه اون طرف دوست چندين و چند ساله م باشه!
سرمو برگردوندم سمت سودا: واسه همين مى خواستى فرار كنى؟
- آره! سرمو با افسوس تكون دادم: از هركس انتظار فرار داشتم الا تو...
- حالا كى گفته من مى خوام فرار كنم؟! دارم مى رم تعطيلات! مثلا تابستونه ها! يكى دو ماه ديگه باز درس و دانشگاه شروع مى شه! - الان نمى رى سودا... اصلا تو گچ دستتو باز كردى؟ - برو باو... خب اونجا بازش مى كنم! حوصله ى اون دكتر ت... هويجو ندارم... لبمو گزيدم: سودا زشته بخدا!
- ديرم شدا! - به درک... تو مهم ترى يا ارميا! من كه الان زن تيردادم! ارميا چه اهميتى داره؟

تا خواست يه چيز ديگه بگه گفتم: ببين سودا... من دخترى م كه هميشه سعى كردم با عقلم تصميم بگيرم نه با احساسم... نمى خوام بخاطر اينكه يه چيز بى اهميتو ازم پنهون كردى از دستت بدم! اينو مى فهمى؟
سرشو تكون داد: آره... ولى مى خوام يه مدتى رو از اينجا دور باشم... مى خوام بى دغدغه زندگى كنم!
- باشه! برو! از تهران برو! ولى از ايران نه...
همون موقع على و تيرداد اومدن سمتمون...
على: بلآخره تصميمتون چيه؟
- هيچى... ميريم خونه...
برخلاف انتظارم سودا ديگه هيچ اعتراضى نكرد...
دستشو گرفتم: بيا... ما مى رسونيمت...
تيرداد ساک سودا رو گذاشت تو صندوق... سوار شديم و تيرداد حركت كرد... على هم تک بوقى زد و ازمون سبقت گرفت! انگار كه حال رها هنوز خراب بود... چون عجله داشت...
تيرداد جلوى خونه ى سودا اينا نگه داشت... سودا تشكرى كرد و پياده شد...
تيرداد دستمو گرفت: اگه بخواى مى تونى امشب پيش سودا باشى!
سريع گونه شو بوسيدم: ايول... نمى دونستم بهت بگم يا نه...
- از نگاه كردنت به سودا معلوم بود! برو عزيزم...
بعد يكم خم شد و گوشه ى لبمو بوسيد... خنديدم: آخى! خجالت مى كشى ببوسيم؟! سودا نمى بينه!
چشمكى زد و با خنده گفت: فردا شب تلافى مى كنم؟!
با خنده خداحافظى گفتم و پياده شدم... تا سودا اومد درو ببنده گفتم: نه نبند... منم ميام پيشت...
خنديد: بيچاره تيرداد...
- پيشنهاد خودش بود...
واسه تيرداد دستى تكون دادم و درو بستم! چند لحظه بعد صداى كشيده شدن لاستيكاى ماشين روى آسفالت به گوشم رسيد...
با سودا رفتيم تو... خاله شيدا با ديدن سودا باز گريه ش گرفت! سودا هميشه ادعاش مى شد كه مادر بى احساسى داره! ولى من هيچ وقت از خاله شيدا بى احساسى نديده بودم...
كلى ازم تشكر كرد و واسم دعاى خير كرد! چيزى كه يه عمر ازم دريغ شده بود! زمونه دريغ نكرده بود! پدر و مادرم ازم دريغ كرده بودن...
در اتاق سودا رو باز كردم و داخل شدم: كاش رها هم بود...
- راسى رها... امروز على كه اومده بود اينجا گفت هى هر چى مى خوره بالا مياره! يعنى حامله س؟
- چى بگم؟!
نگام افتاد به يه پاكت روى پاتختى... ادامه دادم: اين چيه؟!
سودا لباشو جمع كرد: واسه تو نوشته بودم! مى تونى بخونيش...
رفتم سمتش و برش داشتم... با دوتا دستم دو تكه ش كردم: اگه قرار بود بعد رفتنت بخونم پس الان مسخره س...
دو تكه رو به چهار تكه تبديل كردم: واقعا بخاطر عشق ارميا س؟
چهار تكه رو به سختى به هشت تكه تبديل كردم! كاغذاى ريز ريز شده رو ريختم توى سطل آشغال صورتى سودا...
سودا: عشق نه! گفتم كه! مى خواستم يه مدت از اينجا دور باشم... در واقع شرمنده ى تو بودم! همه ش فكر مى كردم اگه احساستون دو طرفه بود چى؟!
- تو هم كه نابغه اى! ولى سر درنميارم... پس چرا به شام دعوتت كرده بود؟!
شالشو از سرش كند و رفت سمت تختش: مى خواست در مورد تو با من حرف بزنه... منم قبول كردم كه بهت بگم! ولى انگار فهميد حالم خوش نيست! فكر كنم بو برده بود دوستش دارم! يه جورايى مى خواست اينطورى آب پاكى رو رو دستم بريزه...
مثل هميشه پاهاشو به پايين تخت آويزون كرد و روى تخت دراز كشيد و دست چپشو كه سالم بود باز كرد... هميشه دو دستشو باز مى كرد! ولى حالا بخاطر تو گچ بودن دستش نمى تونست اين كارو بكنه: وقتى داشتم برمى گشتم انقدر اعصابم داغون بود كه تصادف كردم! بعدشم كه تو و ارميا اومدين بيمارستان... اونجام براى اينكه بهم بفهمونه الكى خودمو به آب و آتيش نزنم دوباره حرفاشو تكرار كرد...
نشستم كنارش: هميشه واسم يه آدم مرموز بود... ولى هيچ وقت حسى بهش نداشتم... مى دونى؟! هيچى از خانواده ش نمى دونم! تيرداد مى گه خارجن! ولى مى دونى؟! همين كه ندونم جالبه... اگه ارميا رو كامل بشناسم ديگه نقطه ى قابل توجهى توش نمى بينم! مثل اينكه تيرداد حرفاشو رک نمى زنه! هميشه تو لفافه س...
سودا: اوهو... چه حرفاى قلمبه سلمبه اى مى زنى!
خنديدم: من برم يه آب به سر و صورتم بزنم... خسته م!
و كوبيدم رو شونه ش: بخاطر توئه ديوونه از اصفهان كوبيدم اومدم...
به طرف دستشويى توى اتاق سودا رفتم... با خنده براى بار هزارم نوشته ى روشو خوندم: لطفا ادرار بزرگ نفرمائيد... حتى شما...
- من نمى فهمم اين چيه اين جا نوشتى؟
- من پول ندارم چاهو تخليه كنم...
- خاک تو سر خسيست...
و درو باز كردم و رفتم تو...
اون شب تا صبح با سودا حرف زديم... از هر درى گفتيم... از اينكه ممكن رها باردار باشه! از اينكه سمر خواهرمه... از اينكه پدرم زنده س... از همه چى گفتم و گفت...

صبح كه بيدار شدم سودا هنوز خواب بود! لبخند زدم و مانتومو پوشيدم و شالمو سر كردم! خم شدم رو صورتشو گونه شو بوسيدم...
غلت زد: گمشو...
خنديدم و رفتم سمت در... سودا ديوونه س... بايد مى رفتم سراغ مسعود... ولى قبلش بايد مى رفتم سر خاک سمر... يه جورايى حس خوبى به مرگش نداشتم! انگار كه گناه مادرم گردن من باشه! حس مى كردم مادرم مخل زندگى شون بوده... اما مسعود... يعنى مينا زنده س؟! يادم رفته بود از نرگس بپرسم! چرا رابط بين دوست صميمى ش با برادر متاهلش بود؟! در حالى كه مى دونست ممكنه زندگى هر دو نفر خراب بشه؟! يه تاكسى گرفتم... تيرداد گفته بود كه رفته سر خاكش... ولى قبرش كجا بود نمى دونم!
شماره ى تيردادو گرفتم... چندتا بوق كه خورد جواب داد: سلام جوجه...
لبخند زدم: سلام! كجايى؟
- شركتم... بى مقدمه و چون مى دونستم ممكنه وقتشو بگيرم ازش آدرس قبر سمر و خونه ى مسعودو گرفتم... تيردادم هيچى نپرسيد و فقط آدرسو داد...
از راننده تشكر كرد و جلوى قبرستون پياده شدم... فاتحه اى واسه اموات خوندم و رفتم سمت قبرى كه هنوز روش سنگ نخورده بود! جلوى چشم بود... در واقع سريع پيداش كردم... گل و خرمايى رو كه خريده بودم گذاشتم رو قبرش... نمى دونم چرا... ولى بجاى استرس آرامش داشتم... حس نمى كردم سمر رقيب عشقى مه! حس مى كردم خواهرمه... هرچند كه ناتنى...
پايين قبرش نشستم! حالا ديگه هيچ حرفى باهاش نداشتم... يكم تو ذهنم گشتم...
نگاهى به اطرافم انداختم! چند تا قبر اون طرف تر يه زن با چادر پاى يه قبر نشسته بود و قرآن مى خوند...
مطمئنا صدام بهش نمى رسيد...
- هى دختر... واقعا نمى دونم چرا اومدم اينجا... كاش اينقدر پوچ نبودى! از تو فقط يه نگاه خالى يادمه... فقط يه بار خنده رو رو لبات ديدم! اونم اولين بارى بود كه ديدمت! فكر مى كنم چون مست بودى مى خنديدى نه؟! آروم خنديدم: چقدر دلم مى خواست وقتى زنده بودى مى فهميدم خواهرمى...
نفس عميقى كشيدم: حرف زيادى ندارم... فقط اومدم بهت بگم كه شناختمت... و شناختم! هويتمو... هويتتو...
فاتحه اى خوندم و پا شدم و خرما رو باز كردم و رفتم سمت همون خانمه و بهش تعارف كردم! تشكرى كرد و يكى برداشت: خدا امواتتو ببخشه و بيامرزه...
لبخند زدم... امواتم! يعنى صحرا و سمر... و شايد مادر سمر...
جعبه ى خرما رو برگردوندم سر قبر سمر و از قبرستون زدم بيرون! اين بار كسى نبود كه در كشو رو ببنده! اين بار خودم بودم كه پرونده ى خواهر ناتنى مو بستم...
پياده راه افتادم سمت خيابون اصلى و از اونجا يه ماشين ديگه گرفتم سمت خونه ى مسعود... برخلاف قبل... حالا استرس داشتم...
استرس براى ديدن پدرم... تيرداد گفته بود كه روزاى شنبه سر كار نمى ره! شونه بالا انداختم! همه جمعه بيكارن! ايشون شنبه ها...
جلوى يه كوچه ى عريض پياده شدم... بايد بقيه شو پياده مى رفتم... رو به روى يه دروازه ى بزرگ سفيد واستادم... دكمه ى آيفون تصويرى رو فشار دادم... درحالى كه منتظر بودم صداى زن مستخدمى رو بشنوم صداى يه مرد غريبه رو شنيدم: بله؟
- آقاى راشدى هستن؟! - امرتون... ضربان قلبم تند شد... پس خودش بود...
- مى تونم چند لحظه وقت تونو بگيرم؟ - شما؟ - كم كم مى شناسين... چند لحظه سكوت و بعد صداى تيكى كه بخاطر باز شدن در بود به گوشم رسيد... نفس عميقى كشيدم و با بسم الله داخل حياط شدم...

درو آروم پشت سرم بستم... نفس عميقى كشيدم و با قدماى محكم از حياط نسبتا بزرگى كه جلوم بود گذشتم و خودمو به در رسوندم... در نيمه باز بود... تقه اى زدم و نه كاملا، تا جايى كه بتونم داخل بشم بازش كردم... خم شدم و كفشامو از پام در آوردم...
عادت ترک نشدنى... رفتم تو... فضاى خونه يكم تاريک بود... بوى سيگار تو كل خونه پيچيده بود... انگار كه يه نفر مرتب سيگار بكشه... حتى يه پنجره هم باز نبود... انگار مى خواست خودشو خفه كنه... بى اهميت چند قدم به جلو برداشتمو از راهروى كوتاهى كه توش بودم در اومدم كه ديدمش... يه مرد حدودا پنجاه، شصت ساله... بيشتر از اونچه كه فكرشو مى كردم جوون بود... صورت استخوانى... چشاشو بسته بود... ابروهاى بلندى داشت... همينطور پيشونى بلند... بينى نه چندان بزرگ و لباى پهن... موهاى جوگندمى آشفته ش هم روى پيشونى ش ولو بود...
اين پدرم بود... پدرى كه از وجودش بودم...
خواه يا ناخواه...
تک سرفه اى كردم كه چشماش باز شد... چشماى فوق العاده مشكى! شبيه چشماى من نبود... كلا شباهتى به من نداشت... هه... نرسيده دنبال شباهت ام...
يعنى الآن بايد بدوم و خودمو بندازم تو بغلشو بزنم زير گريه و بگم: بـــــــابـــــــا...
نه! خيلى مسخره س...
وقتى ديدم هنوز داره نگام مى كنه خيلى محكم گفتم: سلام...
جوابى نگرفتم... نگاشو از سر تا پام چرخوند... بى اختيار ياد نگاه هاى بى تفاوت سمر افتادم...
به جلوش نگاه كردم! پر از ته سيگار بود... يعنى بخاطر غم از دست دادن سمر بود؟
چند قدم ديگه رفتم جلو... نگام اين بار به زير ميز افتاد... يه بطرى ويسكى بود... نگاش كردم...
بلآخره به حرف اومد: دوست سمرى؟
- كاش بودم... مى شه گفت خواهرم بود و من دير فهميدم... و كنارش روى يه مبل خاكسترى نشستم...
- سمر مرده... - رفتم سر خاكش... - اسمت چيه؟ - صحرا... هيچ تغيير حالتى تو صورتش ايجاد نشد...
- صحرا ديگه كيه؟ - ببخشيد... اشتباه كردم! خودشو درست نمى شناسم! ولى دخترشم... اين بار رنگ پريدگى رو به وضوح تو صورتش ديدم... با اخم و يه صداى عصبى گفت: منظورت چيه؟!
بى خيال به پشتى مبل تكيه دادم: منظور خاصى ندارم! فقط اومدم بهتون تسليت بگم... بابا...
كلمه ى آخرو با يه لحن خاص ادا كردم...
با عصبانيت از جاش پا شد: از خونه ى من برو بيرون...
پاى چپمو انداختم رو پاى راستم: واقعا؟! مادرمم همينطورى از خونه بيرون كردين؟
رو به روم ايستاد... فكش منقبض شده بود: تو ديگه كى هستى؟
خونسرد پرونده رو از تو كيفم در آوردم و دستمو رو به بالا گرفتم... چون جلوم ايستاده بود مجبور بودم اين كارو كنم...
نگرفتش... يه تكون به پرونده دادم: اى بابا! دستم درد گرفت! كلى كاغذ توشه ها! سنگينه...
با اخم از دستم كشيدش...
غر زدم: باباى بد اخلاق...
توجهى به حرفم نكرد و مشغول ورق زدن شد... چند دقيقه كه گذشت پرونده رو انداخت رو ميز: خب؟
سرمو تكون دادم: اومدم حقمو بگيرم!
خنديد: با اينا كه چيزى ثابت نمى شه! نرسيده سهمم مى خواى؟
- جناب راشدى... من گفتم حق... نگفتم سهم... نشست روى مبل: چه زود دندون تيز كردى؟
تو دلم آشوب بود... بخاطر پدرى كه حق دخترشو سهم الارث حساب مى كرد... يعنى واسه سمرم همين طور بود؟! يا اين تبعيض فقط و فقط مال من بود؟
پا شدم و رفتم سمت ديوار پشتم كه زياد دور نبود و يه كليدو فشار دادم... چند تا لامپ اونطرف سالن روشن شد... كليد كنارى رو زدم: فكر نكنم با اين همه ثروت نگران قبض برق باشين...
سالن حالا روشن شده بود...

دوباره برگشتم سر جام و تو سكوت به ته سيگاراش خيره شدم...
دستى به چونه ش كشيد: چطور باور كنم كه دخترمى؟
چشامو يه بار بستم و باز كردم: اون موقع كه بايد باور مى كردين اين كارو نكردين! حال را چه سود؟
- سفسطه نكن دختر... بگو چى مى خواى؟!
دستامو تو هم قفل كردم... از اينكه مى تونستم جلوش اونطور كه مى خوام خونسرد جلوه كنم خوشحال بودم: خب... دارم به يه جاهايى مى رسيم! گفتم كه... حقمو مى خوام...
- چقدر؟!
بلند خنديدم: شما حقو با پول حساب مى كنيد؟! نه جناب راشدى بزرگ! پول واسه شما ارزشه... ولى واسه من حق يه چيز ديگه س...
انگار داشت حوصله ش سر مى رفت: برو سر اصل مطلب...
قفل دستامو محكم تر كردم: حق من هويتى يه كه ازم گرفتين... مى خوام برش گردونيد... به سوالام جواب بدين...
- بپرس...
- از اولش بگين... از اون لحظه كه صحرا رو ديدين... چرا بهش بدى كردين؟! اصلا مينا هنوز زنده ست؟
يه لحظه سكوت كرد: واسه چى مى خواى بدونى؟
- به همون دليل كه شما حتى نمى خواين بدونين اسم من چيه!
نگام كرد: اينكه بخوام اسمتو بدونم خيلى مسخره س... پس ترجيح مى دم جواب سوالتو بدم...
دوباره يه لحظه سكوت كرد و بعدش گفت: من عاشق زنم بود... اسمش يگانه بود... مى پرستيدمش... چهار يا پنج سال از ازدواجمون گذشته بود كه فهميديم ام اس داره! اون موقع حتى نمى تونستيم كارى كنيم كه بيماريش پيشرفت نكنه! يگانه اصرار داشت جدا بشيم... اون موقع سمر سه ساله ش بود... مى گفت سمرو با خودش مى بره و بعد از مرگش من بزرگش كنم... هر شب با هم دعوا داشتيم! اون موقع هيچ وقت فكر نمى كردم جگرپاره م هم بيمارى مادرشو داره...
تو همون روزا مينا و يكى از دوستاش واسه تحصيل اومدن تهران... دوست زيبايى داشت! برخلاف خود مينا كه زياد خوشگل نبود... قرار بود من كاراى تحصيلى شونو رديف كنم... متوجه شده بودم كه مينا خيلى به دوستش حسادت مى كنه... اون شب كه روز اول دانشگاه شونو گذرونده بودن يه مهمونى گرفتن... همون شب با يگانه دعواى شديدى داشتم... مينا واسه مهمونى دعوتم كرده بود... رفتم... دختر پسرا پر بودن... اواخر حكومت پهلوى بود... خانواده ى ما هم از نزديكاى شاه بودن... اين مهمونى ها زياد واسمون مهم نبود...
نگاشو دوخت به منو ادامه داد: مست كردم... يه دفعه به خودم اومدم كه ديدم كار از كار گذشته... فقط يه شب... همون يه شب كل زندگى مو به آتيش كشيد... باعث شد يه عمر بار گناه رو دوشم باشه...
پوزخندى زد: جالب اينجا بود كه صحرا اصلا ناراحت نبود... مى گفت صيغه ش كنم! ولى من اصلا دوستش نداشتم! از طرف ديگه نمى تونستم به يگانه خيانت كنم! صحرا مى گفت عاشقم شده... زير بار نرفتم... يه مدت بعد برگشت و گفت كه حامله س... فكر كردم دروغ مى گه... ولى وقتى فهميدم راست مى گه ازش خواستم بچه رو سقط كنه! گريه مى كرد... هنوز مى گفت دوستم داره مى خواد بچه مو نگه داره... ولى من نمى خواستم...
اومدم ميون حرفش: سمرو خيلى دوستش داشتين؟
چشاشو براى يه لحظه بست: بعد از يگانه سمر همه ى زندگى م بود...
- و گناه اون بچه؟
نگام كرد... خيلى رک گفت: حتى براى يه لحظه بهت فكر نكردم...
دردى رو روى قلبم حس كردم... خيلى بد... چطور يه پدر مى تونه اينقدر بى تفاوت باشه؟!
نفس عميقى كشيدم و چيزى نگفتم...
ادامه داد: صحرا اول رفت سراغ يكى به اسم اشرف... ولى اونم پسش زد... برگشت اصفهان... خانواده ش طردش كردن... اشرف كه رفته بود دنبالش تو راه تصادف كرد و مرد...
صحرا برگشت... ولى اين بار زخم خورده بود... كارى به كار مينا نداشت... درمونده شده بود... دلم به حالش سوخت... رفتم كمكش كنم! ولى كينه رو تو چشماش ديدم... اون همه عشق به نفرت تبديل شده بود... چند روز كه گذشت همه چيزو واسه يگانه گفت... استرس و هيجان براى يگانه سم بود... به يه روز نكشيد كه فلج شد... كم كم بينايى شم از دست داد...
غم يگانه يه طرف... بى تابى هاى سمر... از اون طرف صحرا كه ديگه خودفروشى مى كرد... تو رو سپرده بود به پرورشگاه... نرفتم دنبالت... ازت بدم مى اومد! خودم مقصر بودم! ولى فكر مى كردم اگه تو و صحرا نبودين يگانه به اون وضع دچار نمى شد... احمق بودم... هنوزم هستم...
صحرا وضعش داغون شده بود... اواخر كار ديگه اعتيادم داشت...
اون شب با حال نزار برگشتم خونه... از صحرا نا اميد شده بودم... يگانه هم اون شب به صبح نرسيده رفت... به مرز جنون رسيدم! با اينكه مى دونستم مقصر همه ى اينا خودمم رفتم سراغ صحرا! ولى چه خيال خامى كه اونم خودكشى كرده بود... با يه بچه ى سه ماهه كه تو شكمش بود خودشو تو درياى شمال غرق كرد... ولى هيچ وقت كسى نفهميد كى ، كجا قبرش كردن؟ مينا مى گفت عاشق دريا بود...
پاكت سيگارشو برداشت و گرفت طرفم: مى كشى؟
- نه...
همونطور كه يه نخ سيگار روشن مى كرد و مى زاشت لاى لبش گفت: آفرين... نكش... خوب نيست!
- كاش خوب و بد يكم قبل تر بهم ياد مى دادين...
دود غليظى داد بيرون: حالا به حقت رسيدى؟
تو چشاى مشكى ش خيره شدم: حق؟ اون موقع كه بايد بهش مى رسيدم ازم گرفتينش! الان با اين حقى كه دادين دستم بايد چيكار كنم؟
- حرفاى قلمبه سلمبه مى زنى دختر!
دوباره دود سيگارشو داد بيرون... غليظ تر از قبل: مى دونستى خيلى شبيه مادرتى؟ اونم دقيقا شبيه تو بود... حيف كه ازش عكسى ندارم! وگرنه نشونت مى دادم! لحظه ى اول كه ديدمت تعجب كردم... راستى اسمت چيه؟
بدون اينكه جوابشو بدم پا شدم: ممنون كه وقتتونو بهم دادين آقاى راشدى! به جواب همه ى سوالام رسيدم...
- تو كه هنوز سوالى نپرسيدى؟
- چرا... اومده بودم بفهمم يه حروم زاده م يا نه...
ته خنده اى كرد: حالا جوابت چيه؟
- شما چى فكر مى كنيد؟
سرشو تكون داد: چند روزه كه فكرم كار نمى كنه! خودت بگو...
كيفمو رو شونه م جا به جا كردم: بهش فكر كنيد! شايد يكم نرمش براى مغزتون خوب باشه! روز خوش..

اومدم از در برم بيرون كه صداشو شنيدم: اگه خيلى واست مهمه كه اسم شناسنامه اى داشته باشى...
برگشتم سمتش... نتونستم خشمگين نشم... نسبت به پدرى كه براى مرگ يكى از دختراش زانوى غم بغل گرفته بود و مى خواست دختر ديگه ش رو وقتى كه هنوز پا به دنيا نزاشته بود سقط كنه... نتونستم خشمگين نشم... نسبت به پدرى كه هنوزم از كارش پشيمون نشده بود...
نه! نتونستم خشمگين نشم! اما...
تونستم خشممو كنترل كنم! تا دل مردى رو كه اسم پدرمو يدک مى كشيد نشكونم... - ببينيد... من فقط اومدم تا بدونم واقعا يه حروم زاده هستم يانه... حالا هم فهميدم كه آره... هستم! من يه حروم زاده م... كسى كه پدرش نخواسته ش... كسى كه داره بار گناه دو نفر ديگه رو مى كشه... ولى مى دونيد چيه؟! اسم شناسنامه ايم مهم نيست! اين مهمه كه ثابت كنم منم مثل آدماى ديگه! حتى شده مثل دختر ديگه تون، سمر... حق زندگى دارم! چه يه حروم زاده باشم... چه يه حلال زاده... هر چى كه باشم... يه انسانم... و سريع از خونه ش زدم بيرون... حالا ديگه سبک شده بودم... ديگه دغدغه اى نداشتم... ولى اين اسم تا ابدالدهر همرامه... حروم زاده...
تا يه جايى رو پياده رفتم! اينقدر اين روزا به همه چيز فكر كرده بودم كه حالا سعى مى كردم به هيچ چيز فكر نكنم!
از كنار يه كتاب فروشى مى گذشتم كه يه كتاب پشت ويترين توجه مو جلب كرد...
آنچه كه بايد در باره ى ام اس بدانيد!!!
رفتم تو مغازه و خريدمش... گذاشتمش تو كيفم تا سر فرصت بخونمش...
يه تاكسى گرفتم و براى اينكه يكم آروم بشم رفتم شاه عبدالعظيم... تا خود شب اونجا بودم... از خدا خواستم كه هميشه قلبمو آروم نگه داره... آروم تر از حالا... حالا ديگه شناخته بودم... همه ى آدما رو...
با يه حس خوب... آرامش... از شاه عبدالعظيم زدم بيرون... پاپى پيش رها بود... سودا ى ديوونه وقتى مى خواست بره با على فرستاده بودش...
حوصله ى اينكه برم دنبال پاپى رو نداشتم... الان فقط و فقط دلم مى خواست پيش تيرداد باشم! عجيب دل تنگش بودم...
يه تاكسى گرفتم تا خونه... هنوز نيومده بود... رفتم سمت آشپزخونه... اونقدر حالم خوب بود كه حس مى كردم همه ى اشياى خونه مى خوان باهام حرف بزنن! واسم عجيب بود... اينكه حالا ديگه از حروم زاده بودنم ناراحت نبودم...
چون ياد گرفته بودم كه منم حق زندگى دارم... نه تنها من... بلكه همه ى اونايى كه مثل منن... اينو تيرداد بهم نشون داده بود... با محبتاش... اينكه دوست داشتن ربطى به هويت نداره...
روى ميزو نگاه كردم... خنده م گرفت! مرغى رو كه شب قبل از اصفهان رفتن گذاشته بودم تا بپزمش هنوز رو ميز بود! ولى مطمئنا فاسد شده بود! انداختمش تو سطل و يه بسته ى ديگه درآوردم و گذاشتم تا آب پز بشه...
يه مقدار برنج هم اب كش كردم و گذاشتم رو اجاق تا خوب دم بياد...
مرغا رو سرخ كردم و توى ظرف چيدم... يكم سالاد هم درست كردم... فهميده بودم كه تيرداد دوست داره... كارم خيلى زود تموم شد! يعنى زودتر از اونى كه فكر مى كردم... يه سى دى خوب كه از سودا گرفته بودم گذاشتم تو پخش... يه آهنگ ملايلم پخش مى شد...
سريع پريدم تو حموم و يه دوش كوتاه گرفتم...
موهامو با حوله يكم خشک كردم و يه دست لباس از تو كمد درآوردم... يه تاپ سفيد كه از پشت تاكمر باز بود... با يه دامن كوتاه مشكى... خنده م گرفت... شايد اولين بارى بود كه همچين لباسى تنم مى كردم!
يكم كرم به دست و صورتم ماليدم و يه رژ كمرنگ رو لبام كشيدم... همين...
رفتم سمت راه پله... همون موقع صداى باز شدن درم اومد... تيرداد بود... انگار منو نديد چون كيف سامسونتشو انداخت رو مبل و كتشو انداخت روش و لم داد روش... انگار فكر مى كرد من هنوز نيومدم...
با همين خيال آروم آروم رفتم سمتش... پشتش به من بود... دستامو از پشت سر گذاشتم رو چشماش... آروم دستشو كشيد رو دستم...
ضربان قلبم تند شده بود... امشب واسم يه شب خاص بود... به تيرداد گفته بودم كه تا زمانى كه هويتمو نشناختم زن دائمى ش نمى شم! ولى حالا... حالا كه خودمو شناخته بودم... خوب يا بد...
دستشو همونطور روى دستم كشيد تا روى بازوم... بيشتر خم شدم رو شونه ش... موهاى نمناكم گردنشو نوازش مى داد...
دستمو كشيد و مجبورم كرد برم جلوش واستم... با ديدن لباسم ابرويى بالا انداخت و با شيطونى خنديد: به به! خوشگل كردى!
و منو كشيد رو خودش... رو پاش نشستم : مى دونستى خونه م؟!
- كفشات دم در بود... آه عميقى كشيدم: چطور يادت مونده بود من اون كفشا رو پوشيده بودم؟!
خنديد و صورتشو آورد جلو: بحثو عوض نكن...
مثل خودش خنديدم... دستمو به يقه ش كشيدم... يه پيراهن مردونه ى سفيد تنش بود... كراواتش شل بود... بازش كردم...
- شيطون شدى جوجه... - امروز رفتم پيش مسعود... جدى شد: خب؟
نفس عميقى كشيدم: حالا ديگه فهميدم كيم...
اومد وسط حرفم: هونام... من تو رو همونطور كه بودى خواستم و مى خوام! لزومى نداره واسم توضيح بدى كه مسعود چيا بهت گفته...
پيشونى مو چسبوندم به پيشونى ش: تو خيلى خوبى تيرداد...
خنديد و چيزى نگفت... دستش هنوز رو بازوم بود... فشار خفيفى بهش وارد كرد... نگاش كردم... عشق و احساس تو چشاش موج مى زد... چيزى كه من به خوبى تو وجود خودم هم حسش مى كردم...
كراواتشو كه باز شده بود از دور گردنش برداشتم و انداختم رو ميز...
به طرز عجيبى شيطون شده بودم... همه ش دلم مى خواست اذيتش كنم... دكمه ى اول پيراهنشو باز كردم... يه ابروشو انداخت بالا... صورتشو آورد جلو كه ببوستم كه با خنده سرمو عقب كشيدم...
خنديد... دستمو بردم سمت لبش... انگشت اشاره مو دور لبش كشيدم... همونطور كه تو چشام خيره بود يه بوسه ى نرم روى انگشتام زد... گرماى لبش به كل بدنم منتقل شد... فقط با همون بوسه ى كوچيک... لبخند روى لبمو كه ديد سرشو آورد جلو... با اين فكر كه مى خواد ببوستم سرمو بردم جلو تر... ولى اون لباشو به گوشم چسبوند: دارى چيكار مى كنى؟
چشمكى زدم و با ته خنده اى گفتم: عشق بازى...
همون موقع آهنگى كه گذاشته بودم عوض شد... يه ريتم خيلى ملايم...
دست راستشو برد و پشت كمرم گذاشت...

نه مى شه با تو سر كنم...
نه مى شه از تو بگذرم...

بيا به داد من برس...
من از تو مبتلا ترم...
تو چشاش نگاه كردم... تمنا توشون موج مى زد...

بگو كجا رها شدى؟
بگو كجاى رفتنى؟

من از تو در گريز و تو
چرا هميشه با منى؟
سرمو بردم عقب... گردنمو خم كردم... موهاى نم دارم روى هوا پخش شد... انگشت اشاره شو از زير چونه م تا پايين گردنم روى گلوم كشيد...
آروم خنديدم... دستشو پايين گردنم نگه داشته بود... حس لرزش خفيفى رو تو تنم حس مى كردم...
سرم رو به بالا و نگام به لوسترى كه از سقف آويزون بود، بود و منتظر حركت بعدش بودم تا همه ى وجودمو با عشق بهش تقديم كنم... چشامو بستم و منتظر شدم... منتظر يه لحظه ى خوب... و ناب... لحظه اى كه قرار بود با عشق بگذره...

كسى بجز تو يار من نيست...
گذشتن از تو كار من نيست...

بجز خيال تو هنوزم
ببين كسى كنار من نيست...
گرمى لباشو زير گردنم حس كردم... عجيب بود كه ديگه تنم لرزش نداشت... دستشو كه پشتم بود كشيد تا پايين كمرم...
چشامو باز كردم و سرمو بردم جلو...
با آرامش خنديد و همونطور كه تو بغلش بودم رو دستاش بلندم كرد و يه دور آروم رو هوا چرخوندم و بعدش گذاشتم رو زمين... بازوهاش بدنمو زندونى كرد... سرمو گذاشتم رو سينه ش... روى قلبش...
آروم آروم با آهنگ تكون مى خورد و منو هم با خودش حركت مى داد...

دوباره تبت داره نفسمو مى گيره...
دوباره هوا داره پى عطر تو مى ره...
انگشت اشاره و وسطى دستمو از روى ساعدش حركت دادم تا روى شونه ش... دستمو گذاشتم رو شونه ش... آروم روى موهامو بوسيد...

اين خونه بى تو طاقت زندگى نداره...
حتى نفس هام تو رو به ياد من مياره...
سرمو از روى قلبش كه بى قرار تر از قلب من بود بلند كردم و تو چشماى قهوه اى تيره ش زل زدم...
نا خود آگاه و هم زمان با هم اسم همو صدا زديم...
- هونام... - تيرداد...
هر دومون خنديديم... پر از خوشى بودم... هم زمان گرمى لباشو رو لبام حس كردم...
چون قدم كوتاه بود و هيچى پام نبود رو نوک پا بلند شده بودم... دستامو از رو شونه ش حركت دادم و بردم پشت گردنشو به هم قفل كردم... عاشقانه همو مى بوسيديم... خودمو بيشتر بهش فشردم... با اينكه اين اولين بوسه نبود اما قلبم به شدت مى كوبيد... پشت لباسم باز بود... حس مى كردم داغى انگشتاش داره منو به آتيش مى كشونه... مى دونستم كه تيردادم به اندازه ى من هيجان زده س... اينو از حركت نرم انگشتاش روى كمرم حس مى كردم...
چشامو بسته بودم و با اينكه داشتم نفس كم مى آوردم حتى يه درصدم نمى خواستم اين بوسه تموم بشه...
تيرداد آروم لباشو از لبام جدا كرد... يه بوسه ى كوتاه... و يكى ديگه... بعدش آروم سرشو برد عقب و نگام كرد: بريم شام بخوريم...
تعجب كردم... انتظار نداشتم اينو بگه... ولى چيزى نگفتم و دستشو گرفتم و با هم رفتيم سمت آشپزخونه... با ديدن ميز يه لحظه با خودم فكر كردم كاش مثل تو فيلما دوتا شمع هم روشن مى كردم... از بس از اين كارا نكرده بودم بلد نبودم...
روبه روى هم نشستيم... مشغول خوردن شديم... من طبق آداب خودم و تيردادم طبق آداب خودش...

ساكت و بى حرف غذاشو مى خورد... ولى انگار اصلا متوجه طعمش نبود... تو فكر بود... خبرى از شيطنت چند دقيقه ى پيشش نبود...
شونه بالا انداختم و بازم مشغول شدم: خوش مزه س؟!
- جوجه ى من زهرم بهم بده با جون و دل مى خورم...
- اينقدر بد مزه س كه با زهر مقايسه ش مى كنى؟!
خنديد: نه عزيزم... غذا تو بخور...
بعد از شام هردومون جلوى تلوزيون روى كاناپه نشسته بوديم... خستگى ديروز هنوز تو تنم بود... بعلاوه اينكه امروز هم كلى پياده روى كرده بودم... بخاطر همين حس شديد خواب آلودگى داشتم... از يه طرف ديگه هيجان زده بودم... نمى دونم چرا حس مى كردم امشب شب خاصيه...
سرم رو شونه ى تيرداد بود و همونطور كه فوتبال مى ديد موهامو نوازش مى كرد! خنده م گرفت! كاش بجاى فوتبال يه فيلم مى ديديم... ولى من كه مست خواب بودم چه فرقى داشت فوتبال يا فيلم؟!
تيرداد: خوابت مياد؟!
- اوهوم...
- برو بخواب... منم الان ميام... وقت اضافه س...
- با هم مى ريم...
با لبخند سرمو بوسيد و چيزى نگفت... چند دقيقه ى بعد باهم رفتيم سمت راه پله... دستمو روى گوى پايين نرده ها كشيدم...
تيرداد در اتاقو باز كرد و اول من و بعدش خودش وارد شديم...
درو پشت سرش بست و تكيه داد بهش... اومدم برم سمت تخت كه كشيدم سمت خودش... دوباره همون لرزش خفيف... كه بخاطر يه هيجان شيرين بود...
سرشو تو موهام و نفس عميقى كشيد... صورتمو به صورتش ماليدم... اومد برم گردونه و ببوستم كه با خنده از دستش فرار كردم و دويدم سمت تخت... مى دونستم با اين كارام حريص تر مى شه... ولى چشاشو اينو نمى گفت... با اين حال با همون لبخند آرومش كه امشب از لباش جدا نشده بود چراغا رو خاموش كرد و فقط ديوار كوبو روشن گذاشت و اومد سمتم... رو تخت واستاده بودم و دست به سينه تو اون نور ملايم نگاش مى كردم...
حس مى كردم يه جور عجيبيه... اين كه دلش مى خواد باهام باشه و از اين كار خوددارى مى كنه...
دستشو گذاشت رو ساق پام... نوازش گونه روبه بالا حركتش داد... لرزشم بيشتر شد... تا زانو هام... يه دفعه و ناگهانى پامو كشيد كه نزديک بود با كمر بيفتم رو تخت... ولى سريع با دستاش منو گرفت...
حالا من زيرش بود و دستاى اون كمرمو رو هوا نگه داشته بود...
چشامو بستم... آروم دستشو از كمرم برداشت و منو كامل خوابوند رو تخت...
خودشم كنارم رو به پهلو دراز كشيد و سرمو بلند كرد و گذاشت رو بازوش... نرمى بازوش روى پوست صورتم قلقلكم مى داد...
آروم خنديدم كه دستشو كشيد به نوک بينى م... چشام ديگه به اون نور كم عادت كرده بود...
تيرداد: به چى مى خندى جوجه؟!
- اينقدر به من نگو جوجه...
اون يكى دستشم گذاشت رو كمرم و حلقه ى دستاشو تنگ تر كرد: دوست دارم بگم...
با بدجنسى گفتم: يعنى منم هركارى دوست دارم بكنم؟
وقتى ديدم ساكته صورتمو يكم بردم بالا تر... نگام كرد... خواستم ببوسمش كه انگشتشو گذاشت رو لبم و با صداى گرفته اى گفت: نكن هونام...نمى خوام...
گيج گفتم: ها؟!چيو نمى خواى؟!
انگار به سختى حرف مى زد: امشب نه... خواهش مى كنم...
متعجب نگاش كردم...
نفس عميقى كشيد... دستشو گذاشت رو گونه م: بهتره امشب فراموشش كنى! مى خوام قبل از اينكه رابطه مون نرديک تر بشه باهات حرف بزنم...
- خب بگو...
- گفتم كه... امشب نه... چون مى دونم امشب هر تصميمى بگيرى از روى احساسه...
اخم كردم: من هميشه با عقلم تصميم مى گيرم...
- لجبازى نكن هونام... گفتم كه... امشب نه...
ديگه هيچى نگفتم... با اينكه سر از كارش در نمى آوردم ولى مى دونستم بى مورد حرفى رو نمى زنه... حتما يه چيزى هست كه بخاطرش اينطور پا رو احساسش گذاشته...
سرمو تو سينه ش قايم كردم و بدون هيچ فكرى چشامو بستم و به خواب فرو رفتم...
صبح كه بيدار شدم تيرداد كنارم نبود... چشامو دوختم به سقف... همون موقع گوشى م زنگ خورد...
دستمو چرخوندم تا از روى پاتختى برش دارم...
سودا بود... با يه حس خوب جواب دادم: الو... سلام خانوم...
- ايــــش... اين چه طرز حرف زدنه؟!
خنده م گرفت: چه مرگته؟!
اونم خنديد: حالا بهتر شد... كدوم گورى هستى؟
- خونه م...
- خونه ى خودت يا آقات؟!
- سودا خونه ى تيردادم ديگه... چى شده؟!
- هيچى... با بى بى اينا قرار گذاشتيم بريم كوه... واسه فردا...
- فردا كه يه شنبه س... چرا نزاشتين واسه جمعه؟!
- بابا واسه ماها كه بيكارى م چه فرقى مى كنه يه شنبه باشه يا جمعه؟! تازه خلوت ترم هست... مياى ديگه...
- ببينم چى مى شه!
اومد يه فحش بده كه سريع گفتم: باشه قبوله...
- خب الانم آماده شو با رها مى خوايم بيايم دنبالت بريم آزامايشگاه ببينيم اين هويج حامله س يا نه...
خنديدم: باشه... خدافظ...
- سى يو...
سرمو تكون دادم و گوشى رو قطع كردم... با خنده پا شدم و مشغول آماده شدن شدم... از اينكه سودا مثل قبل شده بود خوش حال بودم! اين اواخر رفتارش با اينكه سعى مى كرد عادى باشه ولى عجيب شده بود! مثل وقتايى كه بحثو به ارميا مى كشونديم و اون سعى مى كرد بحثو عوض كنه!
اما حالا! خيلى واسش خوش حال بودم...

طبق معمول زود آماده شدم... تو هال نشستمو كتابى كه ديروز خريده بودمو از تو كيفم درآوردم و صفحه ى اولشو باز كردم و مشغول خوندن شدم...
اطلاعاتى در مورد علائم و سطوح مختلف ام اس بود...
سخت مشغول مطالعه بودم كه صداى زنگ اف اف رو شنيدم... كتابو گذاشتم تو كيفمو بعد از قفل كردن در از خونه زدم بيرون...
درو بستم... صداى بلند آهنگ سودا كل خيابونو پوشش داده بود...
درو باز كردم و سوار شدم... حس كردم گوشم داره كر مى شه... رها پشت فرمون نشسته بود و سودا كنارش... تقريبا فرياد زدم: اونو كمش كنيد...
سودا: چى مى گى؟
- كمش كن...
رها با حرص خاموشش كرد... پوفى كردم: خدا خيرت بده...
رها: مخ نزاشته واسه من كه... نمى گه ممكنه بچه م كر به دنيا بياد...
سودا: بايد از همين الان به همه چى عادتش بدى ديگه...
رها نفسشو از حرص بيرون داد و راه افتاد: تو اون گچ لامصبو نمى خواى بازش كنى؟!
سودا: هنوز يه هفته نشده ها... فردا چطورى مى خوام از كوه بالا برم واسم سوال شده...
- مگه مجبورى؟!
- تو يكى حرف نزن! بگو ببينم ديروز رفتى پيش پاپات؟!
با اين سوال سودا هر سه تامون ساكت شديم... حتى خودش...
با لبخند سكوتو شكستم و هرچى رو كه اتفاق افتاده بود واسشون تعريف كردم...
سودا با حرص گفت: شيطونه مى گه برم اين مردتيكه رو به باد كتک بگيرما... حالا گفتى م اون پيرى يه مريض بود گذاشته بودنش آسايشگاه و هيچى حاليش نبود يه چى گفت! اين ديگه يه چيزيش مى شه ها...
رها: ولى من مى گم حق با پدرته...
متعجب بهش نگاه كرديم...
سودا: يعنى چى؟! اين كه بهش گفته اومدى واسه ارث يعنى حق با اونه؟! تو حالت خوب نيست عزيزم... داره لگد مى زنه؟!
رها خنديد: سودا يه دقيقه لال شو... منظورم اينه كه اگه همون اول مى اومد و از هونام مى خواست كه ببخشدش خيلى مسخره مى شد... فرض كن به پاش مى افتاد كه سمر مرده حد اقل تو تنهام نزار... به نظر من كه كارش خيلى طبيعى بوده...
سودا با بدبينى گفت: ولى من هنوزم مى گم نبايد اينقدر تند مى رفت... اين مردک اصلا از كارش پشيمونم نيست... انگار نه انگار كه يه دخترى رو بدبخت كرده...
رها: از كجا معلوم مادر هونام از اين وضع ناراضى بود؟ مگه نمى گه تازه پشيمونم نبود و مى خواست صيغه ش بشه؟!
سودا: از كجا معلوم دروغ نمى گه؟! براى اينكه خودشو خوب نشون بده؟
رها: با اون برخوردى كه اين آقا داشته به نظرم خوب جلوه دادنش پيش هونام اونقدرا هم واسش مهم نبوده... از طرف ديگه، چرا صحرا هونامو سپرد پرورشگاه؟! يعنى نمى تونست نگهش داره؟! خيلى از زنا رو ديدم كه با وضعى بدتر از اين بچه هاشونو نگه مى دارن...
سودا: رها صبحونه چى خوردى؟!
رها تو همون حالت جدى ش بدون اينكه متوجه حرف سودا بشه گفت: مربا و...
چپ چپ به سودا نگاه كرد و اومد يكى بزنه سرش كه سريع گفتم: بابا جلوتو نگاه كن... من اينقدر رفتاراشو بررسى نكردم كه شما مى كنيد...
رها فرمونو چرخوند: به نظر من هر دو مقصر بودن... هم پدرت... و هم مادرت...
و هم زمان با اين حرف جلوى آزمايشگاه نگه داشت...
- الان دارى مى رى آزمايش بدى يا جوابشو بگيرى؟!
- دارم مى رم جوابشو بگيرم ديگه... واى دعا كنيد حامله باشم... مى خوام على رو غافلگير كنم... نمى دونه آزمايش دادم...
سودا: رها مطمئنى زود نيست؟! هنوز دو هفته از ازدواجتون نگذشته...
رها: هيچم زود نيست! هم من بچه دوست دارم هم على!
بعد با خنده گفت: از ازدواجمون دو هفته گذشته... از نامزدى مون كه خيلى وقته گذشته...
سودا نچ نچى كرد: قديما دخترا يكم حيا داشتن...
رها باز خنديد: يكى نيست اينا رو به خودت بگه...
بعد بسم اللهى گفت و درو باز كرد و پياده شد... ماهم پياده شديم...
سودا مى خواست با رها بره تو آزمايشگاه كه جلوشو گرفتم: كجا مى رى بابا؟! بزار خودش بره...
سرشو تكون داد و تكيه داد به ماشين رها...
- سودا؟!
نگام كرد: هوم؟!
- هنوز بهش فكر مى كنى؟
يه لحظه سكوت كرد... نگاش به در آزمايشگاه بود: مى دونى هونام... هيچ رابطه ى جدى اى بين ما نبود... حد اقل از سمت ارميا... من بيشتر از اينكه بخاطر از دست دادن ارميا ناراحت باشم از اين ناراحتم كه چرا بى خودى هى به خودم تلقين كردم كه اونم حس منو داره... درواقع از دست خودم عصبانى م... بعدشم... اين كه به تو دروغ گفته بودم... عذاب وجدان ولم نمى كرد... با اينكه مى دونستم تو تيردادو دوست دارى! نه ارميا...
- خوش حالم كه با خودت كنار اومدى!
- تو و رها امروز چه حرفاى قلمبه، سلمبه اى مى زنيد...
كوبيدم به شونه ش: با تو نمى شه دو كلوم حرف حساب زد...
يكم كه منتظر شديم رها از در آزمايشگاه زد بيرون...
سودا: اين چرا اينقدر خنثاس؟! معلوم نيست خوشحاله يا ناراحت...
- يه دقيقه آروم بگير الان مياد مى فهمى...
رها اومد سمتمون... ساكت بود... به قول سودا خنثى!
سودا: چى شد؟! دختر بود يا پسر؟!
رها چپ چپ نگاش كرد: مگه اومدم سونوگرافى؟!
- حالا هرچى؟! حامله اى يا نه؟!
رها: نه...
سودا پنچر شد: حيف... خودمو واسه يه املت آماده كرده بودم...
رها خنديد: كوفت... بياين بريم...
بعد درو باز كرد و سوار شد... ما هم سوار شديم...
- ناراحتى رها؟!
از آينه نگام كرد: نه! شايد به قول سودا هنوز زود بود...
سودا: پس حالت تهوع هات چى بودن؟
رها ماشينو روشن كرد: دكتر گفته بود احتمالا مسموميت غذايى يه... ولى گفت واسه احتياط بهتره كه يه آزمايش بدم..
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#10
گوشى م زنگ خورد... با ديدن شماره ى تيرداد با يه لبخند پهن روى لبم جواب دادم: سلام...
- سلام جوجه... خوبى؟!
خنديدم... تازگيا از اين كه بهم مى گفت جوجه خوشم مى اومد...
- به چى مى خندى؟
- هيچى!
- كجايى؟
- با بچه هام...
- سلام برسون... هونام؟
با يه كم مكث گفتم: جونم؟!
شايد اين اولين بارى بود كه اينجورى جوابشو مى دادم...
ولى اون انگار متوجه حرف من نشد...
- امشب خونه نميام... مى خواستم بگم برى پيش سودا...
اخم كردم: چيزى شده؟! چرا نمياى خونه؟
سودا برگشت: پدر عاشقى بسوزه!!!
واسش زبون درآوردم...
تيرداد: نه عزيزم! مشكلى پيش نيومده... يكم كار دارم كه بايد انجامش بدم...
نخواستم بيشتر از اين مخالفت كنم! پس گفتم: هر طور راحتى! راستى...
- جونم؟!
- فردا قراره با بچه ها بريم كوه... تو ام مياى؟!
- آره... ساعت چند ميرين؟!
- يه لحظه گوشى...
تا اومدم از سودا بپرسم ساعت چند مى ريم خودش گفت: ساعت 5 راه مى افتيم... چون بعدش گرم مى شه!
متعجب گفتم: تو دارى به حرفاى ما گوش مى كنى؟!
سودا: دارى زير گوشم حرف مى زنى مى خواى گوش نكنم؟! چه انتظاراتى داريا...
با خنده اومدم جواب تيردادو بدم كه ديدم اونم داره مى خنده...
تيرداد: آدرس خونه ى سودا اينا رو واسم بفرست... ميام دنبالت... مراقب خودت باش...
- تو هم...
و گوشى رو قطع كردم...
سودا: هونام؟! مى دونى به چى فكر مى كنم؟
رها: سودا جدى تو فكرم مى كنى؟
خنديدم: به چى فكر مى كنى؟
سودا ابروشو انداخت بالا: يادته مى گفتى يه شوهر پولدار مى خواى؟! يكى كه اگه با هركى م باشه واست مهم نيست! فقط پول داشته باشه؟ حالا از عشق دارى مى ميرى كه از تيرداد مى پرسى چرا خونه نمياد؟!
خنديدم: اون موقع همه چيزو تو پول مى ديدم! نه اونقدر كه بخاطرش دست به هر كارى بزنم! نه! فقط چون نداشتنش عذابم مى داد! پولو دوست نداشتم! ازش متنفر بودم... چون باعث شده بود بخاطرش اون همه دردو تحمل كنم... همين خود تو... يه لحظه فكر كن هيچ پولى نداشته باشى و واسه سير كردن شكمت مجبورى هر عذابى رو تحمل كنى... اصلا شكمت هيچى! فكر كن يه حسابت بسته بشه و يه روز نتونى برى ناخناتو مانيكور كنى! چه مى دونم ابروهاتو تاتو كنى... ديگه فكر كن من واسه آروم كردن دلم بايد چيا بگم...
هردوشون ساكت شدن...
يكم خم شدم به جلو و زدم به شونه ى هردوشون: هى بابا... چه مرگتونه؟! من گشنمه!
سودا: رها به مناسبت باردارى ش ناهار مهمونت مى كنه!
رها بهش چشم غره رفت: گمشو...
خنديدم: جوش نزن... جوشات مى تركن...
آخه رها صورتش يكم جوش جوشى بود! چشماش يكم ريز و رنگشون قهوه اى بود... برعكس سودا كه چشماش مشكى و درشت بود...
رها موهاى لختشو كه يكم روى صورتش ول شده بود زد پشت گوشش: هونام جان تو نوش جونت... ولى اين سودا ايشالا غذاها رو رودل كنه...
سودا داد زد: خاک تو سر خسيست... مگه من چيكارت كردم؟!
- پريروز انقدر حرصم دادى كه بچه م سقط شد! اوشكول واسه من مى خواد بره امريكا... آخه تو دو كلوم زبان بلدى كه مى خواى برى؟
سودا: حالا تو رشته ت زبانه خيلى بلدى؟ مى خواستى حرص نخورى! خودم واسه خودم حساب مى كنم! شيشليک...
بعد زبونشو تا ته كشيد بيرون و به رها نشون داد...
رها فرمونو چرخوند: اه... جمع كن چندش...
جلوى يه رستوران سنتى نگه داشت ...
همونطور كه غر ميزدم پياده شدم: ماشالله يكى از يكى خل ترين...



هر سه تامون رو يه تخت نشستيم... فكرم مشغول بود... نگامو از شيشليک سودا گرفتم و به غذاى خودم دوختم...
- بچه ها... به نظرتون چرا تيرداد امشب نمياد خونه؟
سودا: نكنه زن دوم داره؟
چپ چپ نگاش كردم...
رها: نيكى جان... من الآن يه زن متاهل و متعهدم... يه نصيحت بهت مى كنم! هميشه نسبت به شوهرت مثبت نگر باش...
سودا دهنشو باز كرد: عــــــُـــق...
رها با ديدن غذاى تو دهن سودا اومد بزندش كه سريع گفتم: جون من آبرو برى نكنيد...
سودا با خنده دهنشو بست و غذاشو قورت داد...
رها هم چنان حرص مى خورد... با اين كه خيلى همو دوست داشتن ولى خب با هم نمى ساختن...
يكم از غذام خوردم: ولى جدى به نظرتون چرا نمياد؟! صداش يه جور مشكوكى بود...
سودا چشاشو ريز كرد: نكنه داره ميره پيش سمر؟؟؟!
رها: زبونتو گاز بگير...
سودا: سارى ( sorry ) ! يادم نبود سمر مرده...
خنديدم: خدا خفه ت كنه با اين نظر دادنت... حالا چرا امروز هى انگليسى حرف مى زنى؟
سودا: مى خوام پوز اين رها رو بزنم با اين رشته ش... فكر كرده خيلى زبان حاليشه... خب منم كلاس زبان مى رم...
رها خنديد: حسودم كه هستى!
سودا: چرا نباشم؟! بين شما فقط من ترشيدم...
رها خيلى جدى گفت: اگه يه مرد تو سن پيرى هنوز مجرد مونده يعنى موفق نشده ازدواج كنه... اگه يه زن تو سن پيرى هنوز مجرده بدون موفق شده ازدواج نكنه...
بعد با خنده گفت: هنوز وقت هست... اصلا چرا نمى رى سراغ مستر جواديان؟
سودا: گمشو... مردتيكه ى كچل... بميرم هم با اون ازدواج نمى كنم... ولى آخه شانس همونم ندارم... مامان ديشب مى گفت رفته هلند... هعى... مونديم بى شوهر...
بعد حالت جدى به خودش گرفت و چنگالشو گرفت سمت من و همونطور كه رو هوا تكونش مى داد گفت: ولى بى شوخى، اگه تيرداد پيش سمرم نمى ره، پس كجا مى خواد بره؟
رها: ابيگل...
هردو باهم نگاش كرديم...
قاطعانه گفتم: امكان نداره...
رها: چرا عزيزم! داره... بلآخره اون عشق اولشه... حالا مى خواد ديوونه باشه يا نه...
سودا: مگه تو نبودى كه همين الان مى گفتى به شوهرت اعتماد داشته باش؟
رها: گفتم مثبت نگر باش...
سودا: همون... اينكه بره پيش ابيگل مثبت نگريه؟
رها: حالا من يه شعارى دادم تو چرا گير دادى بهش؟!
سودا: ولى جدى هونام دقت كردى تيرداد علاقه ى زيادى به ديوونه ها داره؟ اون از ابيگل... بعدشم كه سمر... تو هم كه از بقيه زنجيرى ترى... دختره ى وحشى... دستى دستى داشت منو پيش مرگ خودش مى كرد...
خنديدم و رو به رها گفتم: رها پاپى كجاست؟! دلم واسش تنگ شده...
رها: مى خواسى بيارمش آزمايشگاه؟! خونه س ديگه! نترس! من مثله اين سودا روانى نيستم كه بهش شكلات بدم! يه عالم استخون و گوشت واسش گذاشتم! راسى يه جا خوندم شكلات عمر سگا رو كم مى كنه!
- وا...
رها: والا...
رو به سودا گفتم: مى كشمت يه بار ديگه به پاپى شكلات بدى!
سودا: شكلاتاشو خودت مى خواى؟! سگ خور... ولى هونام دقت كردى طرز حرف زدنت عوض شده؟! ما كه سه ساله نتونستيم آدمت كنيم! ولى اين مدت كه با تيردادى خيلى مودب تر شدى! مثلا الان بايد بجاى اينكه بگى مى كشمت بگى جرت مى دم!
رها: تو چرا هى امروز به همه چيز دقت دارى؟
سودا اين بار چنگالشو گرفت سمت رها: چشم ندارى ببينى يكم دقيق شدم؟
رها: اصلا حرف زدن تو كه خيلى بدتر از نيكى يه...
- به من نگو نيكى!
سودا: من كه از بس انگليسى حرف زدم يادم رفته فارسى حرف بزنم...
رها: حالا من بايد بگم عـــــــُـــــق...
سرى تكون دادم و گفتم: پاشين بريم ديگه... من غذام تموم شد...
درحالى كه به صحت حرف سودا فكر مى كردم... تيرداد ناخواسته تموم زندگى مو دگرگون كرده بود... و از اين بابت بى اندازه خوشحال بودم...
از رستوران زديم بيرون... ذهنم مشغول تيرداد بود! حرفاى ديشبش... خونه نيومدن امشبش... همه و همه واسم سوال شده بود... خيلى از رفتاراى تيرداد برام پر از ابهام بود...
اون شب برخلاف انتظارم رها هم پيش من و سودا موند...خوشحال بودم كه ازدواج رها تو دوستى مون فاصله ننداخته بود... پاپى رو هم آورده بوديم پيش خودمون... حسابى دلم واسه سگ ملوسم تنگ شده بود... پاپى اگه گربه مى بود مطمئنا خيلى ملوس تر از اين حرفا مى شد!


ساعت چهار صبح با صداى زنگ گوشى سودا هر سه مون بيدار شديم... سودا با غر غر كوبيد رو گوشيش: دَرد...
و زنگشو خاموش كرد...
نشستم رو تخت: پاشين ديگه! دير مى شه ها...
رها: من نميام...
سودا سرشو از رو بالش بلند كرد و همونطور كه دهنش بخاطر خميازه باز بود چپ چپى به رها نگاه كرد: گه مى خورى!
بعد دوباره سرشو گذاشت رو بالش: راست مى گه... منم نميام... گور باباى كوه و كوهنورد...
از يه طرف خنده م گرفته بود، از يه طرف ديگه خودمم خوابم مى اومد... ولى از ديروز دلم واسه تيرداد تنگ شده بود! بد جورى وابسته ش شده بودم! واسه همين دلم مى خواست قيد خوابو بزنم و حتى به بهونه ى كوه هم كه شده ببينمش... پاپى هم با من بيدار شده بود و روى دوپا نشسته بود و نگامون مى كرد...
آروم سودا رو تكون دادم: پاشو ديگه!
غلت زد و پشتشو كرد به من: بگير بكپ تنه لش...
بازوى رها رو ويشگون گرفتم: پاشو ديگه!
داد بلندى زد و سريع نشست سر جاش و سرگرم فحش دادنم شد! خوشحال از اين روش خوب اومدم بازوى سودا رو هم ويشگون بگيرم كه ديدم رو دست سالمش خوابيده! اون يكى هم كه تو گچ بود!
در نتيجه از رونش يه ويشگون گرفتم كه اونم با داد بلند شد و نشست و مشغول مالش دادن بدنش شد... همون موقع خاله شيدا سراسيمه درو باز كرد: چى شده؟! چرا داد مى زنيد؟
خنديدم: هيچى خاله جون! بريد بخوابيد! ساعت چهار صبحه...
خاله دستى به موهاى پريشونش كشيد و سرى تكون داد و رفت و درو بست...
هر دوشون نشسته چرت مى زدن... پريدم تو دستشويى و دستامو خيس كردم و پاشيدم روشون! مى دونستم رها وسواسى يه...
رها: اه... نكن نيكى! مگه كرم دارى؟
سودا: واى دو ساعتم نمى شه خوابيديم...
- حقته! تو بودى اصرار مى كردى بريم كوه...
پاپى پريد بغل سودا...
سودا پسش زد: برو كنار كه من الان از تو هم سگ ترم...
خنديدم و پاپيون پاپى رو كه طبق معمول پشت گردنش بودو چرخوندم... رها دستى به گوش پاپى كشيد: ناراحت نباش عزيزم... خاله ت الان رو استند باى...
بلآخره با كلى غر غر كه البته بيشترش از جانب سودا بود آماده شديم كه بريم... خوبه حالا سودا از همه بيشتر اصرار به اين كوه رفتن داشت... ولى من برعكس قبل دوست داشتم برم... شايد چون اولين بارى بود كه قرار بود برم كوهنوردى... اونم با كسى كه با تمام وجود دوستش دارم...
سودا كوله رو انداخت بغل رها: حامله كه نيستى! اينو تو بيار...
رها پرتش كرد بغل سودا: به من هيچ ربطى نداره...
كوله رو از دستشون گرفتم: چاره چيه؟ باز من بايد كوتاه بيام ديگه...
گوشيم زنگ خورد... شماره ى تيرداد بود...
- الو...
- صبحت بخير خانومم...
- صبح تو هم بخير...
- آماده اين؟! من پشت درم...
يه لحظه مكث كرد: على م همين الان اومد...
همون موقع گوشى رها زنگ خورد...
سودا: ماشالله زنگ خور ها رو...
خنديدم: الان ميايم...
و گوشى رو قطع كردم...
سودا پاپى رو گرفت تو بغلش: بيا خاله جون! امروز من و تو باهميم...
بعد فين فين كنان از اتاق زد بيرون... من و رها هم پشت سرش...
درو باز كردم هر سه تامون رفتيم بيرون... هوا نيمه تاريک بود...
تيرداد و على پياده شده بودن و با هم حرف مى زدن... با اينكه تابستون بود ولى چون سر صبح بود هوا بس ناجوانمردانه سرد بود...
رها رفت سمت على: سلام عزيزم...
على: سلام به روى نشسته ت خانوم...
رها خميازه اى كشيد و دست سودا رو گرفت: با ما بيا... اون دوتا تازه ازدواج كردن! بعد با خنده هردو سوار ماشين على شدن و با تک بوقى رفتن... پاپى رو هم با خودشون بردن...
تيرداد اومد سمتم و دستشو انداخت دور شونم: سردته... بيا بريم تو ماشين...
همونطور كه تو بغلش بودم و تازه داشتم گرما رو حس مى كردم باهم رفتيم سمت ماشين... با بى ام و مشكى ش اومده بود...



درو واسم باز كرد و سوار شدم... خودشم چند لحظه بعد سوار شد... يه پليور گذاشت رو پام: بپوش جوجه... امروز هوا سرده...
پليورو پوشيدم... از اينكه به فكرم بود و از خونه واسم لباس آورده بود خوشحال بودم... ولى... از خونه...
سريع گفتم: تو رفتى خونه؟!
همونطور كه داشت راه مى افتاد گفت: آره... مى دونستم لباس گرم برنداشتى... جوجه ى منم كه كم طاقت...
در حالى كه به اين فكر مى كردم كه من سرماى بدتر از اينم كشيدم به پشتى صندلى تكيه دادم... تيرداد هرچه قدرم كه عاشقم بود نمى تونست اينو درک كنه كه يه دختر بچه چقدر مى تونه تو سرما دووم بياره... گاهى با يادآورى گذشته ياد دخترک كبريت فروش مى افتم...
تيرداد: اگه خوابت مياد بخواب...
سرمو به شيشه تكيه دادم و كجكى نشستم تا بتونم خوب ببينمش: خيلى منتظرمون بودى؟
- از ساعت سه...
متعجب شدم: چى؟ واسه چى؟
مهربون نگام كرد: دلم واست تنگ شده بود... اومدم اينجا...
- خب چرا نيومدى بالا؟! ما تا سه بيدار بوديم...
همونطور كه نگاش به روبه رو بود گفت: واسه من نفس كشيدن به هواى تو كافيه... همين كه از دور نزديكت باشم...
يه لحظه به معنى جمله ى آخرش فكر كردم... دلم مى خواست الان تو دلم كيلو كيلو قند آب شه، ولى نمى دونم چرا لحن تيرداد يه طور ديگه بود...
تو سكوت با عشق نگاش مى كردم... منتظر بودم خودش بگه ديشب كجا بوده... ولى حرف نمى زد...
نا اميد در كوله ى سودا رو باز كردم و يه بسته شكلات از توش درآوردم و تيكه ى بزرگو خودم خوردم: از شكلات نمى تونم بگذرم...
بعد با خنده ى يه تيكه ى كوچولو گرفتم جلوى دهنش: همه شو نخورى!
خنديد و همه شو كشيد تو دهنش و آروم روى دستمو بوسيد و چشمكى بهم زد... خنديدم و اومدم دستمو پس بكشم كه محكم گرفتش تو دستش...
نگاش كردم... انگشت اشاره مو بين لباش گرفت... با اين كارش داغ شدم... گونه هام گر گرفت... خواستم انگشتمو از دهنش بكشم بيرون كه نزاشت... با لباش قفلش كرده بود...
ناليدم: تيرداد؟!
خنديد و دستمو ول كرد و دور زد و پيچيد تو يه خيابون...
با همون خنده ى رو لبش گفت: انگشتت شكلاتى بود...
كوبيدم به شونه ش: بدجنس...
مهربون نگام كرد: وقتى اينطورى سرخ مى شى خيلى خنده دار مى شى!
براق شدم...
بلند خنديد: يعنى خيلى خوشگل مى شى!
خودمم خنده م گرفته بود... با اينكه اصلا آدم خجالتى نبودم ولى بعضى كاراى تيرداد باعث ميشد به قول خودش سرخ بشم و خنده دار...
آروم بدون اينكه تيرداد متوجه بشه انگشتمو بردم سمت لبمو بوسيدم... سرمو كه بلند كردم ديدم داره بهم مى خنده...
منم به روى مباركم نياوردم...
ماشين على جلومون بود... تيرداد يكم گاز داد و سبقت گرفت... صداى پخش ماشين على كه مطمئنا كار سودا بود كل خيابونو پوشش داده بود... سرمو به افسوس تكون دادم! سودا آدم بشو نيست! مطمئن بودم الان داره چرت مى زنه! اونم با اين صداى بلند...
- تيرداد؟
پخشو روشن كرد: اينجورى مى گى تيرداد حتما يه چيزى شده...
- چيزى كه نه... ولى دارو هاتو آوردى؟ شايد تا...
نزاشت حرفم تموم بشه: ببين هونام... خواهشا بى خيال اين قضيه شو كه همه ش به فكر من باشى! مى دونم نگرانى... ولى دوست ندارم مدام به فكر اين باشى كه حالم ممكنه كى بد بشه...
بعد با يه لحن خيلى جدى اضافه كرد: من مراقب خودم هستم...
از اين كه اينطورى گفت ناراحت شدم... اين يعنى اينكه دوست نداره من شريک مشكلاش باشم... اونوقت وجود من به چه دردى مى خوره؟ بايد باشم تا فقط خوشى هامو باهاش شريک بشم؟ با حرف نه... ولى با كارام بايد بهش بفهمونم كه داره اشتباه مى كنه...
زير چشمى نگاش كردم... اخماش تو هم بود...
سرمو برگردوندم و بيرونو نگاه كردم! هوا ديگه روشن بود...
كاش تيرداد مريض نبود... اون وقت ديگه هيچ مشكلى بينمون نبود... تيرداد با وضعيت من كنار اومده... اينكه من يه حروم زاده م... يه دختر كه نامشروع به دنيا اومده... كسى كه پدر و مادرش نخواستنش... منم با بيمارى ش كنار اومدم... ولى نمى دونم چرا تيرداد اينو قبول نمى كرد...
بلآخره با علامت دادن على كنار يه خيابون با فاصله ى چندتا ماشين ديگه نگه داشتيم... ظاهرا قرار بود همه اينجا جمع بشن... از همون فاصله ماشين ارميا رو تشخيص دادم...
يه نگاه به تيرداد انداختم... اونم نگاش به ماشين ارميا بود... اميدوار بودم صميميت بينشون هم چنان ادامه پيدا كنه...


بد تر از همه اين بود كه آرمين و آرا و نامزدشم بودن... به علاوه ى فرى و دار و دسته ش... امروز همه اينجا جمعن... خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه...



يه نگاه زير چشمى به تيرداد انداختم! از دستش ناراحت بودم... بايد بهش خيلى چيزا رو مى فهموندم... گاهى بى محلى ممكنه تاثير گذار باشه... به هيچ وجه دلم نميخواست جلوى جمع باهاش بد رفتار كنم! مطمئنا اين كارم نمى كردم! ولى خب... نمى تونم نسبت بهش بى تفاوت باشم...
البته از درون... وگرنه توى بى تفاوتى ظاهرى، خيلى هم موفق بودم...
واسه همين سعى كردم با همون حالت خنثى اى كه داشتم از ماشين پياده شم... هجوم هواى سردو به خوبى روى صورتم حس كردم!
يه لرزش خفيف بهم دست داد! بيشتر توى پليورم جمع شدم... انگار كه اينطورى گرم تر مى شم...
تيرداد درو بست و بى اهميت به من با على رفت سمت ارميا و آرمين و فرشيد نامزد آرا... نگاه ارميا رو رو خودم حس كردم... مطمئنا نمى دونست من محرم تيردادم كه اينطورى بهم خيره شده بود... زير چشمى به تيرداد نگاه كردم! اخماش تو هم بود...
انگار بدش نمى اومد يه گوشمالى به ارميا بده... ولى خب... هرچى نباشه دوست چندين و چند ساله ش بود و منم نمى خواستم باعث بهم خوردن اين دوستى بشم...
سعى كردم خنده مو كه بخاطر غيرتى شدن تيرداد بود بپوشونم... برگشتم و پشت سرمو نگاه كردم... رها و سودا داشتن باهم دعوا مى كردن...
رها: بابا بخدا نداديش به من...
سودا: غلط كردى! انداختم تو بغلت...
پاپى از دست سودا فرار كرد و دويد سمت من... خم شدم و از رو زمين بلندش كردم: بيا اينجا بينم! خوب آدم فروش شديا...
رها: نابغه... داديش به هونام...
نگاشون كردم:چيو؟
سودا: كوله مو...
در ماشين تيردادو باز كردم و كوله رو برداشتم و پرت كردم بغلش: بگيرش...
سودا: من با اين دستم چطورى بگيرمش؟
بعد دوباره انداختش رو كول من: بيا! همين پيش تو باشه بهتره...
رها: تو با اين دستت چطورى ميخواى از اين كوه برى بالا؟
سودا: پس تو چيكاره اى؟! قد دراز كردى عصاى من بشى ديگه...
رها: گمشو... من خودم از على جدا نمى شم! مى ترسم پرت شم پايين...
سودا زير لب يه چى گفت... همون موقع فرى و آرا اومدن سمتمون...
فرى: سلام بكس...
و به دنبال اين حرف آدامسشو باد كرد قد صورتش...
سودا: نكن فرى! عقده اى مى شما... من آدامس باد كردن بلد نيستم...
آرا خنديد: واقعا؟! كارى نداره كه...
بعد سعى كرد با آدامسش به سودا آموزش بده... به ماشين تكيه دادم: پس كى مى ريم بالا؟
فرى با ذوق گفت: واى خدا... من عاشق هيجانم... فكر كن اين ارتفاع... سقوط...
رها كه از ارتفاع تا حدى مى ترسيد گفت: سقوط؟؟؟؟!
آرا: آره ديگه... بريم جامپينگ... شوووووت...
سودا با مسخرگى گفت: هه هه! واى چقدر جالب و خنده دار بود... و البته ترسناک...
فرى: سودا گمشو... خيلى باحاله... اصلا من بايد تو رو پرتت كنم اون يكى دستتم بشكونم...
آرا: برو باو... سودا تو رو پرت مى كنه ولى خودش نمى ره...
همون لحظه ارميا و آرمين و على و فرشيد نامزد آرا به همراه تيرداد اومدن سمتمون...
فرشيد: خانوما آماده اين؟
تيرداد ساكت بود... نگاهش به من بود... ولى با اخم... بى توجه نگامو ازش گرفتم...
سودا رو به فرى گفت: پس هما اينا كجان؟
فرى: نيومدن هيچ كدوم! هما و سميرا رفتن شمال... الهه هم كه مامانش حالش خوب نبود موند خونه...
رها: بريم ديگه...
آرمين اومد كوله ى سودا رو از دستم بگيره كه تيرداد گفت: نمى خواد آرمين جان... هونام كوله رو بده من...
روى شونه م جابه جاش كردم: نمى خواد... خودم ميارمش...
متعجب نگام كرد... آروم گفت: اين كارا چيه؟! سنگينه! بدش من...
- گفتم كه... لازم نيست! خودم ميارمش...
و فرصت مخالفت بيشترو بهش ندادم و دست سودا رو كشيدم: بياين ديگه...
سودا: بابا چيكار به من دارى؟
بعد زير گوشم گفت: چرا كوله رو بهش ندادى؟
- خودم ميارمش ديگه...
- ارواح عمه مينات... تو كه راست مى گى... چتون شده باز؟ يه ساعت پيش كه ليلى و مجنون بودين...
- سودا بى خى! بعدا واست مى گم قضيه چيه...
- آبميوه...
نگامون به آرمين افتاد... واسه همه آبميوه و كيک آورده بود...


سودا ازش گرفت: آى دستت درد نكنه آرمين... گشنه م شده بود...
آرمين همونطور كه آبميوه و كيک ديگه اى رو سمت من گرفته بود گفت: يكم كه رفتيم بالا صبحونه مى خوريم...
- ممنون من ميل ندارم...
آرمين: هونام ضعف ميكنيا... خيلى بايد بريم بالا...
ابرومو تكون دادم: ممنون! تو كيف سودا همه چيز هست...
ارميا خنديد: آها! پس واسه همين نداديش به تيرداد؟! بدش من بيارم... نترس... هيچى ازش كم نميشه...
با اين حرف ارميا همه چشم دوختن به من... فكمو دادم جلو: نه... اگه قرار باشه به كسى بدمش تيرداد تو اولويته... اصلا چرا همه گير دادين به اين كوله؟
على: بهتر نيست بحث كوله رو تموم كنيم و راه بيفتيم؟
ارميا نگه طوسى شو به من دوخته بود... همون نگاه نافذشو...
اخماى تيرداد همچنان تو هم بود...
با اينكه دلم داشت واسش پر مى كشيد و مى خواستم باهاش هم قدم بشم ولى بى تفاوتى مو حفظ كردم! انگار اونم از اين وضع راضى نبود... من از رفتاراش و اون از رفتاراى دوستاش...
نفسمو دادم بيرون و نگامو از اون نگاه قهوه اى تيره كه خيلى هم عصبانى بود گرفتم...
سر جمع ده نفر بوديم... البته با پاپى يازده نفر... واسه همين تصميم گرفتيم به دو گروه تقسيم بشيم...
ما پنج تا دختر يه اكيپ و پسرا هم يه اكيپ پنج نفره ى ديگه رو تشكيل دادن...
چون وسط هفته بود جمعيت زيادى نبود... البته به نظر من شلوغ بود! ولى سودا مى گفت آخر هفته ها خيلى شلوغ تر ميشه...
ولوله اى بين ما پنج نفر افتاده بود كه خودمونم خنده مون گرفته بود... الكى شيطنت مى كرديم... سودا يه چيپس از تو كوله ش در آورد... همه مثل وحشى ها بهش حمله كردن... منم واستاده بودم و بهشون مى خنديدم... چيپس دست فرى بود... همونطور كه روى آسفالت مى دويد گفت: هركى چيپس مى خواد تا ايستگاه دو بايد بدوه...
ظاهرا ايستگاه اول آسفالت بود... آرا و رها دويدن دنبالش... من موندم و سودا... يه نگاه به گچش انداختم... ديشب من و رها تا ساعت سه نشسته بوديم روى گچش نقاشى كرده بوديم... از قلب تيرد خورده گرفته تا اشعار فروغ...
سودا: حيف دست راستم شكسته! وگرنه نمى زاشتم اين گچه به شما برسه...
قدمامونو يكم تند تر كرديم و خودمونو به پسرا رسونديم...سمت راستم سودا و سمت چپم على بود...
على: رها اينا را دويدن؟
سودا: اينم زنه تو گرفتى آخه؟ دنبال يه چيپس مى دوه...
على خنديد و با قدماى تند ازمون فاصله گرفت تا خودشو به رها برسونه...
حالا ارميا كنارم بود... و تيردادم كنار ارميا... بعد از ارميا هم آرمين بود... يه جورايى معذب بودم... حالا كه متعهد شده بودم... اينكه بدونم ارميا بهم حسى نداره و كنارش باشم واسم مهم نبود! اما اينكه مى دونستم حس خاصى بهم داره بهم مى فهموند كه نبايد زياد از حد باهاش دمخور بشم...
ديگه رسيده بوديم به رها اينا كه هنوز سر همون چيپس دعوا مى كردن... همه واستاديم... به همون ترتيب... على رفت تا واسه رها اينا چيپس بخره...
سودا آروم در گوشم گفت: واسه من اين چيزا مهم نيست! خودت كه منو مى شناسى... بيا اينور من مى رم جات... مى دونم اعصابت داغونه...
تا خواستم حرف سودا رو عملى كنم گرمى دستى رو مچم حس كردم... متعجب به ارميا نگاه كردم... قلبم اومد تو دهنم... نگام چرخيد سمت تيرداد... دستشو مشت كرده بود و به دستاى ما خيره شده بود...
خواستم دستمو از دست ارميا بكشم كه يه نگاه به تيرداد انداخت و رو به من گفت: چرا رنگت پريده؟
تا خواستم دهن باز كنم تيرداد گفت: دستتو بكش ارميا...
نگاه آرمينم چرخيده بود سمت ما و متعجب تر از همه بهمون خيره شده بود...
ارميا: تيرداد؟! اين چيزا كه بايد واسه تو عادى باشه...
- بود... ولى وقتى مى بينم زنم مقيد نمى خوام دست نامحرم بهش بخوره كه اذيت بشه...
چشماى ارميا گرد شد: زنت؟
دستمو محكم از تو دست ارميا كشيدم بيرون...
آرمين: شما با هم ازدواج كردين؟
تا تيرداد خواست حرفى بزنه گفتم: نه... ازدواج نكرديم... ولى من خوشمم نمياد كسى دستمو بگيره...
اين بار نوبت تيرداد بود كه چشماش گرد بشه... از اينكه من گفتم ازدواج نكرديم...
تيرداد بازومو گرفت و زير گوشم گفت: چى مى گى؟
صداش عصبى بود... مى دونستم عصبى بودن و هيجان واسش بده... ولى بخاطر خودش بود...
خيلى ريلكس گفتم: مگه ما باهم ازدواج كرديم؟! بازومو ول كن خواهشا...
بى توجه به بقيه منو كشيد و چند قدم از بقيه فاصله گرفتيم... نگاه همه به ما بود...
تيرداد خنده ى عصبى سر داد: كه با هم ازدواج نكرديم نه... مگه تو محرم من نيستى؟
سرمو تكون دادم: نه...
اخم كرد: منظورت چيه؟
- اگه منو زن خودت مى دونستى سعى نمى كردى منو اينقدر از خودت دور كنى... من نبايد جرات اينكه ازت بپرسم دارو هاتو آوردى يا نه رو داشته باشم؟
شصتشو كشيد گوشه ى لبش: هان... بگو قضيه چيه...
دستشو گذاشت رو شونه م و ادامه داد: ببين جوجه... بهتره لجبازى با منو كنار بزارى... مى دونى كه اعصاب درستى ندارم... پس امروزو بى خيال كل كل شو...
متعجب نگاش كردم... اين همون تيرداد مهربون چند دقيقه ى پيشه؟! واسم قابل هضم نبود...
وقتى نگاهمو ديد كلافه سرشو تكون داد: هونام من كنترل اعصابم دست خودم نيست! خواهش مى كنم امروزو بى خيال شو...
- ديشب كجا بودى؟
ساكت نگام كرد...
- اون حرفى كه تو دلته و نمى خواى بزنى چيه؟
- مى گم بهت... فقط يكم بهم وقت بده...
صداى آرا كه اسممونو تكرار مى كرد مانع از پرسيدن سوال ديگه اى شد...
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " قدیسه ی نجس " الهه زیبایی 12 7,233 ۲۲-۰۵-۱۳۹۲, ۰۹:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: الهه زیبایی