تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند
#31

هرچه بیشتر به یاد رفتار وحشیانۀ آنها می افتاد خشمش شدیدتر می شد و مانند آتشی شعله می کشید. ناگهان برایش مسلم شد که او نه نسبت به یک زن بلکه نسبت به گیتا این احساس را دارد. زیرا او خیلی درمانده و حساس بود و خیلی زود می شد او را ترساند.
یادش آمد روزی که برای اولین بار به لوکه هال آمده بود تا از او تقاضای کمک بکند چطور سرتاپا می لرزید. چقدر شرمسار و خجالت زده بود و چقدر به سختی توانسته بود از او تقاضای کمک بکند. حتی یادش بود که به زحمت در چشمهای او نگاه می کرد.

این فکر به یادش آورد که تا به حال شرم را در کمتر زنی یا شاید در هیچ زنی به این صورت ندیده بود. در حالی که به نظر او حجب و حیا در زن جذاب ترین صفت بود.
وقتی مژه های سیاه گیتا روی صورتش می افتادند چقدر جذاب به نظر می رسید و زمانی که صورتش از شرم سرخ می شد رنگش مانند افق سحرگاه به نظر می رسید که آسمان را با رنگ جوان خود رفته رفته می پوشاند. به خودش گفت "چقدر زیباست، اگر به لندن برود و در مجامع آنها حاضر شود مطمئنم که مانند ستاره ای خواهد درخشید"
ولی باز به خود گفت "شاید چنین کاری او را ضایع کند" دلش می خواست او همیشه همین طور باقی بماند. ضایع نشده و دوست داشتنی ضمناً فهمیده و عاقل در حدی که تا به حال در هیچ زنی مشاهده نکرده بود.

پِری اولین کسی بود که متوجه این صفت او شده بود و خیلی زود لُرد لوکه خود را ناچار دیده بود نظر دوستش را تأیید کند. با خود زمزمه کرد "او موجود فوق العاده ای است و یک چنین کسی نباید چنین سرنوشتی داشته باشد و دچار این گرفتاری ها شود"
حتی برای یک دختر معمولی هم کسی نبایستی در امر ازدواجش تصمیم بگیرد و او را مجبور کند با کسی که دوست ندارد ازدواج کند. چقدر تحمل چنین پیشامدی برای گیتا مشکل بود. دختر بیچاره چگونه می توانست یکی از پسرعموهای پول پرست خود را که آماده به انجام هر جنایتی برای رسیدن به پول بودند به عنوان همسر قبول کند، آن هم به این صورت که او را با حیله ربوده بودند.

لُرد لوکه احساس می کرد لحظه به لحظه عصبانیتش شدیدتر می شود. از میان دندان های به هم فشرده گفت: «من آنها را به خاطر این عملشان خواهم کشت!»
به سرعت خود افزود به طوری که از پِری جلو زد و پِری مجبور شد خود را به زحمت به او برساند. دو سوار به قصر سولیوان رسیدند که در تاریکی مطلق فرو رفته بود. از هیچ پنجره ای نوری به داخل نمی تابید و هیچ صدایی از داخل خانه به گوش نمی رسید.

لُرد لوکه دهانۀ اسب را به درختی بست و وقتی پِری کنار او ظاهر شد به او گفت: «گمان می کنم ما زودتر از درشکه به اینجا رسیده ایم. زیرا راه جاده خیلی طولانی تر از میانبری است که ما آمدیم ولی به هر حال آنها نیز خواهند رسید»
پِری جوابی نداد و شنلش را صاف کرد. او هیچ دوست نداشت که با لباس پر زرق و برق شب نشینی اسب سواری کند. او و لُرد لوکه هر دو از شلوارهای لوله ای که در زمان ولیعهد آن زمان متداول شده بود پوشیده بودند.
عاقبت پِری لب به سخن گشوده و گفت: «در این خانه واقعاً تاریکی مطلق حکمفرماست و به نظر نمی رسد کسی در آن باشد»

لوکه نیز اظهار نظر کرد: «سِر رابرت هنوز به خاک سپرده نشده و جسدش اینجاست»
همچنان که سخن می گفت به جاده نظر انداخت. قبرستانی که قرار بود آقای رابرت در آنجا به خاک سپرده شود و منزلگاه ابدیش در آن باشد در انهای این جاده قرار داشت.
پِری نیز برگشت و نگاهش را به همان مسیر دوخت و ناگهان بانگ زد: «آیا کلیسا آنجاست؟ به نظرت نمی آید که در کلیسا مراسم مذهبی در حال انجام است؟»

لُرد لوکه دید که دوستش درست تشخیص داده. نور چراغ ها از دور و از لابلای شاخۀ درختان سوسو می کرد.
«خدای بزرگ آنها گیتا را به آنجا برده اند!»
با این کلام مهمیز را به پهلویهای اسب زد به طوری که حیوان از جا کنده شد و به سرعت جاده را به طرف کلیسا برق آسا طی کرد.

در اندک زمانی به در بزرگ قبرستان رسید و مطابق انتظارش یک درشکۀ دربسته آنجا بود. درشکه چی بالای صندلی خود نشسته و یک جوان مهتر کنار دشکه در انتظار ایستاده بود.
لُرد با یک پرش از اسب به پایین پرید و با لحنی آمرانه به جوان دستور داد: «دهانۀ اسب های ما را نگاه دار!»
و با قدم هایی مانند پرش هر دو نفر پله ها را به سوی در ورودی کلیسا طی کردند.



[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#32


درشکه ای که حامل گیتا بود تقریباً یک مایل پیموده بود که گیتا دوباره لب به سخن گشود و با صدای گرفته و التماس گفت: «پسر عمو وینسنت به حرفهای من گوش بده. اگر من مجبور نباشم با تو ازدواج کنم حاضرم دارم و ندارم را تا آخرین سکه به تو واگذار کنم»
«من خیال ندارم که کلمه ای دیگر در این رابطه با تو صحبت کنم. تو با من ازدواج خواهی کرد. این آخرین تصمیم قطعی من است و باور کن این تهدید توخالی نیست. به تو می گویم که اگر دیگر بس نکنی و به حرفهایت ادامه بدهی از اسلحه استفاده خواهم کرد»
و با صدای تمسخرآمیز اضافه کرد: «و تازه گذشته از این ترتیبی خواهم داد که این مرتبه دلدار نازنینت لُرد لوکه جان سالم به در نَبَرد»
اینجا صدای شیرین جوناتان به گوش خورد: «شاید گیتای ملوس میل داشته باشد که با من ازدواج کند!»
«خفه شو، ابداً خیال ندارم بگذارم یک بار دیگر برنامۀ منظم مرا به هم بریزی و گذشته از این به تو قول می دهم که به محض اینکه مالک ثروت گیتا بشوم وضع تو را نیز سر و سامان بدهم»
جوناتان با بغض در گلو گفت: «فقط امیدوارم زیر قولت نزنی!»
«از این سخن تو بسیار دلخور شدم!»
چیزی نمانده بود که گیتا از شنیدن مشاجرۀ آن دو فریاد سر بدهد. با خود می گفت: "خدای من، آیا قرار است یک عمر این دو صدا را بشنوم و شاهد بگومگوی آن دو باشم؟"
واضح بود که پول او موضوع جر و بحث همیشگی آنها خواهد بود. تصور ادامۀ زندگی به این صورت واقعاً وحشتناک بود. رد قلبش نام لُرد لوکه را فریاد می زد و با تمام وجودش او را می طلبید. هیچ امیدی برایش باقی نمانده بود که بتواند خود را به موقع به محل رسانده و او را نجات بدهد.
اگر صیغۀ ازدواج با وینسنت جاری می شد دیگر به هیچ وجه رهایی وجود نداشت. دیگر او زوجۀ قانوین ویسنت می شد دیگر به هیچ قدرتی روی زمین حتی لُرد لوکه همی نمی توانست او را از چنگال وینسنت رهایی بخشد. در ضمیر خود فریاد می کشید "لرد لوکه من تو را دوست دارم، تو را دوست دارم. نجاتم بده، تمنا می کنم نجاتم بده!»
اسب ها متوقف شدند. گیتا از پنجرۀ درشکه بیرون را نگاه کرد و در بزرگ قبرستان را دید و فهمید که آخرین امیدش بر باد رفته و قطع شده است. مستخدم از کنار درشکه چی به پایین پریده و در را باز کرد.
ابتدا جوناتان و پشت سر او وینسنت پیاده شد. آن دو نفر دو طرف گیتا را گرفته و از میان قبرها به سوی در بزرگ عمارت کلیسا رفتند. گیتا احساس می کرد مانند اسیری است که به محل سیاست گاهش کشانده می شود.
وقتی از کنار قبر مادرش می گذشت آخرین فریاد طلب کمک را در درون خود کشید "کمکم کن مادر، کمکم کن! وگرنه مجبور می شوم با وینسنت ازدواج کنم و آن وقت باید بمیرم، چون محال است بتوانم زندگی با او را تحمل کنم!"
این فریاد مأیوس کسی بود که دیگر هیچ راه نجاتی نمی دید. احساس می کرد در حال غرق شدن است و آب ها لحظه به لحظه بیشتر او را در خود فرو می برند و آنها وارد کلیسا شدند. شمع ها روی محراب روشن بودند و کشیش پیری که زمان تولدش غسل تعمید او را داده بود و تمام عمر او را می شناخت در انتظارش جلوی محراب ایستاده بود.
وقتی گیتا چشمش به او افتاد نوری از امید در دلش تابید که شاید توسط او راه فراری از این دام برایش پیدا شود. کشیش خیلی پیر و تقریباً کر بود. با وجود این امیدوار بود که اگر بتواند از او خواهش کرده و وادارش کند تا از انجام مراسم عقد بین گیتا و وینسنت خودداری کند.
حس ششم به وینسنت کمک کرد که افکار گیتا را بخواند. در جایش توقف کرد و دستش را جلوی دهانش گرفته و با دهان نیمه بسته این سخنان را ادا کرد: «اگر به این خیال باشی که این احمق را قانع کنی از خواندن صیغۀ عقد بین من و تو خودداری کند مطمئن باش که هر دوتان را خواهم کشت. پس بدان که بایستی دهانت را ببندی تا خون او به گردنت نیفتد!»
گیتا هیچ جوابی نداد و فقط چشمهایش را بست. نمی توانست قبول کند یک مردی که هم اسم پدرش بود دارای چنین اخلاق و رفتار نفرت انگیزی باشد. وینسنت دست گیتا را به زیر بازوی خود کشاند و سپس چنانچه به نظر خودش می رسید با قدمهای باوقار به طرف محراب به راه افتاد.
جوناتان به دنبال آنها می رفت. از پله های محراب بالا رفتند و رو در روی کشیش ایستادند. کشیش پیر تقریباً نابینا بود و از پشت عینک گیتا را به دقت نگاه کرده سپس لبخندی به او زد و گفت: «دخترم امیدوارم خداوند پشتیبان تو باشد و تو را نگاه دارد. شنیدم که مایلی با پسرعمویت وینسنت ازدواج کنی!»
گیتا می خواست دهان باز کند و فریاد برآورد که محال است هرگز چنین خواسته ای داشته باشد، ولی وینسنت پیش دستی کرده با تحکم گفت: «شما حکم وکالت را در دست دارید، پس فوراً شروع به خواندن خطبۀ عقد بکنید»
هرگز مجاز نبود کسی با چنین لحنی با یک کشیش محترم سخن بگید به خصوص که این کشیش مسن و قابل احترام بود. برای یک لحظه باز نور امیدی به دل گیتا تابید که شاید به این دلیل کشیش از خواندن خطبه خودداری کند ولی اشتباه می کرد.
کشیش آهسته کتاب مقدس را گشود و شروع به خواندن خطبه کرد.
مؤمنین عزیز – صدای کشیش سالخورده می لزید – ما اینجا حاضر شده ایم تا عقد بین ...
وینست بی صبرانه و با عصبانیت میان حرفش دویده و گفت: «کافیست، این کلمات اضافه را کنار بگذارید، با چند کلمه ما را عقد کنید تمام شود»
کشیش به آرامی جواب داد: «من سالهاست خطبۀ عقد را همیشه به همین صورت خوانده ام. این کلماتی است که کلیسای مقدس به ما آموخته و من حاضر نیستم که تغییری در آن بدهم»
وینسنت با دندان های به هم فشرده گفت: «باشد، بسیار خوب، ولی ما عجله داریم»
کشیش که از رفتار خشن و بی ادبانۀ وینسنت دلخور شده بود به آرامی مجدداً شروع به ادای کلمات معمول کرده و گفت:
مؤمنین عزیز، ما اینجا جمع ...
ناگهان از بیرون در صدای قدمهای محکمی به گوش رسید. گیتا نفسش را در سینه حبس کرد. دری که جوناتان – چون آخرین نفر بود – پشت سر بسته بود با خشونت باز شد.
گیتا بلافاصله درک کرد که چه کسی ممکن است وارد کلیسا شده باشد و نزدیک بود قلبش از خوشحالی قفسۀ سینۀ او را منفجر کند.
«دست نگاه دارید. خطبۀ عقد را متوقف کنید!»
این صدای لُرد لوکه بود که در فضای کلیسا طنین انداخت و به نظر می رسید که انعکاس آن از دیوارها برمی گردد. گیتا برگشت و مشاهده کرد که چگونه راهروی وسط را به طرف آنها می آمد. ضمناً متوجه شد که وینسنت هفت تیر را از جیبش بیرون کشید.

فریاد زد: «مواظب باش، مواظب باش! الان شلیک می کند!»
در همین حال که این کلمات را ادا می کرد خودش را به روی وینسنت پرت کرد و سعی کرد لولۀ اسلحه را که به طرف لُرد لوکه نشانه گرفته شده بود به طرف دیگری بکشاند.
وینسنت با قدرت او را از خودش دور کرد و در ضمن بی اختیار ماشه را کشید. صدای گوش خراش گلوله فضا را لرزاند و به یکی از ستون های کلیسا اصابت کرد. ثانیه ای طول نکشید که لُرد لوکه خود را به وینسنت رساند و با مشتی آهنین به چانۀ او نواخت.

وینسنت تلوتلو خوران از روی یکی از جعبه های کتاب دعا به پشت به زمین افتاد و جوناتان جیغی از وحشت کشید. لُرد لوکه سرش را به سوی او برگرداند و وی را نیز مانند برادرش از پای درآورد. او نیز با صدای مهیبی به زمین غلطید.
گیتا نیز زمانی که وینسنت او را هول داده و از خود دور کرده بود تلو تلو خورد ولی به نحوی خود را حفظ کرده بود. او با چشم هایی که از شوق می درخشید خود را در بغل لُرد لوکه انداخت و فریاد زد: «شما رسیدید، شما رسیدید! نمی دانید چطور شما را صدا می زدم و تمنا می کردم نجاتم بدهید، ولی فکر می کردم دیر خواهید رسید»
زمانی که آن دو چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند صدای کشیش پیر را شنیدند که می نالید: «اینجا چه خبر شده؟ چه اتفاقی رخ داده؟ این کارها را در خانۀ خدا چه معنی می دهد؟!»
گیتا گفت: «کشیش مقدس، خیلی متأسفم ولی مرا به اجبار و بر خلاف رضایتم به جلوی محراب آورده بودند و لُرد لوکه در آخرین دقیقه سر رسید و توانست جلویشان را بگیرد و مرا نجات بدهد»
«دختر چه گفتی؟ بر خلاف میل خودت!»
کشیش سرش را تکان داده و ادامه داد: «چرا به من چیزی نگفتی؟ من خودم فکر می کردم عقد و ازدواجی که با این دستپاچگی باید انجام بگیرد مشکوک به نظر می رسد ولی چون گمان می کردم خواستۀ توست رضایت دادم که این کار را انجام بدهم»
«فردا من تمام داستان را به تفصیل برایتان شرح خواهم داد – لُرد لوکه این قول را به کشیش داد – ولی الان بایستی در اولین فرصت گیتا را از اینجا دور کنیم»
و با صدای آرام اضافه کرد: «فعلاً پیشنهاد من این است که شما جناب کشیش، به دفتر خودتان تشریف ببرید و بگذارید برادران سولیوان که این رفتار ناشایست را از خودشان نشان دادند فرصت داشته باشند به دنیای حقیقت بازگردند»
کشیش با درماندگی به اطراف خود نگریست. لُرد لوکه روی یک میز کنار دستی چشمش به اجازۀ نامۀ خصوصی افتاد و آن را برداشت. وینسنت و جوناتان همچنان بیهوش روی سنگفرش کف کلیسا افتاده بودند. لبخند بی نوری روی لبهای لُرد لوکه نقش بست. دستش را به دور شانۀ گیتا حلقه کرده و او را از راهروی میانی به طرف در برد و پِری پس از ادای کلماتی به عنوان عذرخواهی از کشیش به دنبال آنها آمد.
هوا کاملاً تاریک شده بود و وقتی از حیاط کلیسا می گذشتند مشاهده کردند که تمام ستاره ها در آسمان پدیدار شده اند. به دروازۀ بزرگ قبرستان رسیدند در این موقع چراغ های درشکۀ لُرد لوکه دیده شد که با چهار اسب نزدیک می شد.
لُرد لوکه هنوز دستش را به دور شانۀ گیتا داشت و احساس می کرد که او چگونه می لرزد. درشکه نگاه داشت و شاگرد درشکه چی از روی صندلی خود به پایین پرید.
لُرد لوکه فرمان داد: «جیمس، تو سوار هرکولس شو و به منزل بیا. جناب سرگرد وستینگتن تو را راهنمایی خواهند کرد»
«اطاعت می شود قربان»
هنوز اسبهای لُرد و سرگرد پِری را مستخدم وینسنت نگاه داشته بود و با دهان باز به آنها نگاه می کرد.
پِری در درشکه را باز کرد. لُرد لوکه به گیتا برای سوار شدن به درشکه کمک کرد و خودش به سوی پِری برگشت و مدتی آرام با او صحبت کرد.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#33

گیتا متوجه شد که دستوراتی به او می دهد. گیتا هیچ نمی دانست که در مورد چه چیزی صحبت می کنند. ولی میلی هم به دانستن آن نداشت. او تمام وجود و فکرش متوجه این موضوع بود که لُرد لوکه به طور معجزه آسایی مانند یک فرشته نازل شده و او را نجات داده بود. حقیقتاً به تمام معنی در آخرین دقیقه از آسمان رسیده بود. یعنی زمانی که دیگر او همۀ امیدش را از دست داده بود. در نهایت ناامیدی می دید که چاره ای جز قبول آن بلا ندارد و عمرش بر باد رفته است.
در این موقع شنید که پِری می گوید: «خیالت راحت باشد، تمام دستوراتی را که داده ای اجرا خواهم کرد – والیانت – و بگذار بگویم که هرگز بهتر از امشب موفق نبوده ای – جنتلمن جاکسون – اگر بود به تو افتخار می کرد!»
لُرد لوکه با لبخند اظهار داشت: «من خودم به خودم افتخار می کنم!»
این را گفت و سوار درشکه شد. اسب ها دور زده و راه برگشت را در پیش گرفتند. لُرد لوکه بازو را به دور شانۀ گیتا انداخت و او را با ملایمت به طرف خودش کشید.
«همه چیز گذشت، ولی چنین اتفاقی دیگر نباید پیش بیاید»
در این لحظه بود که اشکهای گیتا سیل آسا سرازیر شد و او سراش را به شانۀ لرد گذاشت.
«شما مرا نجات دادید. اگر مجبور می شدم با وینسنت ازدواج کنم سند مرگ خودم را امضاء کرده بودم»
«همه چیز گذشت!»
لُرد لوکه با این کلام دستش را به دور شانۀ گیتا کشید و متوجه شد او چقدر سردش شده است.
«تو یخ کرده ای؟!»
بلافاصله شنلش را باز کرد و او را سر تا پا در آن پیچید و به خود فشرد. گریۀ گیتا بند آمد.
«چطور شد که شما با این سرعت به داد من رسیدید؟! تمام وحشت من از این بود که مبادا شما وقتی از حال من باخبر شوید که دیگر کار ازکار گذشته باشد»
«اصلاً دیگر راجع به گذشته فکر نکن»
گیتا با قدردانی به او نگاه کرد. داخل درشکه فانوسی روشن بود و لُرد به خوبی می توانست آثار وحشت را در چشم هایش ببیند.
با لبهای لرزان گفت: «وینسنت مرا تهدید کرد که اگر با او ازدواج نکنم شما را خواهد کشت»
«مگر این تهدید اثر روی تو گذاشت و تو را ناراحت کرد؟»
«ناراحت! ... چه سوال احمقانه ای! چگونه می توانید چنین سوال احمقانه ای بکنید! چطور ممکن است که من تحمل کنم شما بمیرید یا حتی زخمی بشوید؟!»
در صدایش غم و وحشت موج می زد. کاملاًپیدا بود که هنوز می ترسد. از اینکه چنین اتفاقی بیفتد.
لُرد لوکه با زیرکی گفت: «خوب، اگر واقعاً احساس تو این است من یک راه حل ساده ای در نظر دارم که مشکلات ما را حل می کند»
«راه حل؟!»
باز اشک های گیتا به روی گونه هایش روان شدند و لُرد لوکه که دستمالش را از جیب بیرون آورده و آنها را خشک کرد.
«بله، یک راه حل، ولی راستش کمی می ترسم که پیشنهادم را بگویم چون نمی دانم با آن موافقت خواهی کرد یا نه؟»
«من، من اصلاً متوجه نمی شوم! ...»
لُرد لحظه ای سکوت کرد، سپس نگاه عمیقی در چشمهای او کرد و گفت: «گیتا گمان می کنم دلیل اینکه نگران من هستی این است که شاید مرا کمی دوست داشته باشی»
«خوب البته که دوستتان دارم! آخر، شما یک شخص فوق العاده هستید. فقط شما بودید که توانستید مرا نجات بدهید»
«و فقط دلیل اینکه از من خوشت می آید همین است یا دلیل دیگری هم دارد؟»
لُرد چشمانش را در چشم های او دوخته بود و گیتا نمی توانست نگاهش را از نگاه او بردارد. به نظر لُرد هیچ کلامی نمی توانست گویاتر از این نگاه باشد. هرگز زنی با چنین بیانی در چشم به او نگاه نکرده بود.
با نجوا به آرامی گفت: «بگو چه احساسی نسبت به من داری؟»
ناگهان برای گیتا آشکار شد که او چه منظوری دارد. مژگان سیاهش روی گونه ها افتادند، صورت خود را در دست هایش پنهان کرده با کلمات نامفهومی چیزی گفت.
لُرد لوکه پیشانی او را بوسید و گفت: «نازنینم، گمان می کنم تو هم مرا دوست داری؟»
لرزشی بدن ظریف گیتا را تکان داد و این کلمات مانند نفس از دهانش بیرون آمد.
«البته که تو را دوست دارم ... چطور کسی می تواند چنین مرد فوق العاده ای را دوست نداشته باشد، ولی نمی خواستم که تو بدانی»
«ولی حالا من می دانم. از همان لحظه ای که احساس کردم من هم تو را دوست دارم ...»
چند لحظه در سکوت گذشت و سپس گیتا چشم هایش را با تسلیم به او دوخته و گفت: «تو مرا ... دوست داری؟!»
«بله، من تو را دوست دارم. خیلی وقت است که این احساس را درک کرده ام ولی نمی خواستم اعتراف کنم»
صدایش آهنگ جدی تری به خود گرفت و گفت: «ولی وقتی این شیطان ها تو را ربودند ناگهان فهمیدم اگر تو را که یک جواهر باارزش و بی همتایی هستی از دست بدهم زندگیم خالی و بی معنی خواهد بود»
گیتا فریاد کشید: «چطور می توانی چنین کلمات شیرین وعجیبی به من بگویی؟ چطور این چنین فکر می کنی؟!»
«چون تو را دوست دارم، تو را می پرستم و دلم می خواهد تمام عمر آنها را تکرار کنم و حالا – عزیزترینم – برای اینکه خیال تو کاملاً راحت شود و بدانی که هرگز از زندگی من محو نخواهی شد همین امشب با یکدیگر ازدواج خواهیم کرد»
گیتا طوری به او نگاه کرد که انگار فکر می کرد همه چیز را اشتباه می شنود. او به گوش های خود اعتماد نداشت.
«فقط من مجبورم نام داماد را روی پروانۀ (مجوز) خصوصی ازدواج عوض کنم، زیرا پسرعمویت وینسنت آن را به نام خودش گرفته بود.
و با لبخند ادامه داد: «اُسقف اعظم (کانتر بوری) در زمان جوانیش کشیش پدرم در قصر لوکه هال بوده. به این دلیل مطمئنم که وضعیت اضطراری مرا درک کرده و خواهشم را فوراً انجام خواهد داد»
«یعنی در این صورت می توانی با من ازدواج کنی؟!»
«بله در این صورت می توانم با تو ازدواج کنم و با تو ازدواج خواهم کرد. و بعد از تمام دسیسه ها و ابتکارات شیطانی پسرعموهایت به پایان خواهد رسید. دیگر کسی هدیۀ عروسی مرگبار برایمان نخواهد فرستاد زیرا با او نیز برخورد خواهیم کرد»
«چطور می توانی اطمینان داشته باشی؟»
«زیرا اولین کاری که فردا قبل از رفتن به ماه عسلمان انجام خواهیم داد این است که مشکلاتمان را با وکیل هایمان در میان گذاشته و ایشان را مأمور به حل آنها خواهیم کرد»
آرام او را در بغل به طرف خود کشاند.
«ماه عسل؟!»
«بله، من وکیل ها را به اینجا دعوت خواهم کرد و ما به آن دو وکالت خواهیم داد که مادام العمر سالیانه مبلغ پنج هزار پوند به هر یک از پسرعموهایت پرداخت خواهیم نمود به اضافۀ این که یک خانه در لندن برای همیشه در اختیار آنها می گذاریم. من و تو فردا این سند را امضاء خواهیم کرد»
و با صدای قاطع اضافه کرد: «و در صورت فوت هر کدام از ما دو نفر این قرارداد باطل شده و خانه به بازمانده برمی گردد»
گیتا فریادی از خوشحالی و احترام کشید: «چقدر تو عاقلی!»
«گمان می کنم برادران سولیوان از این به بعد تا جایی که بتوانند کوشش خواهند کرد ما را زنده نگاه دارند و در حفظ جانمان بکوشند»
«وای، تو فوق العاده ای، چقدر دانایی!»
«و آنچه مربوط به دشمن دیگرمان می شود اینکه با ازدواج ما طبعاً امید او نسبت به ازدواج با من قطع می شود، چون می داند که اگر حتی باعث مرگ تو بشود بایستی یک سال صبر کند تا من بتوانم دوباره ازدواج کنم و یک سال برای سن او زمان خیلی زیادی است»
گیتا منظور او را به خوبی درک کرده و باز گفت: «تو چقدر دانا هستی، چقدر فوق العاده ای! دیگر من از هیچ کس نمی ترسم و در کنار تو می توانم خوشبخت و با آرامش زندگی کنم»
«البته، من دیگر نخواهم گذاشت که تو بترسی بلکه برعکس به تو خواهم آموخت که چگونه می توانی خوشبخت باشی»
با گفتن این کلمات دست به زیر چانۀ او برده، صورتش را به صورت خود نزدیک کرده، نگاه نوازشگرش را به چشمان او دوخت و او را بوسید.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#34

به نظر گیتا می رسید که درهای هفت آسمان به رویش گشوده شده است. این مرد او را به آسمان و نزد ستارگان پرواز می داد.
لُرد او را بوسید اول آرام و با احتیاط و رفته رفته خشن تر و خواهان تر. به گیتا ثابت شد که این همان عشقی است که همیشه در انتظارش و در رویاهایش بوده است. برایش باور کردنی نبود که قهرمان خیالاتش او را می بوسید. خود را با تمام وجود متعلق به او می دید همچنان که همیشه آرزو کرده بود. به نجوا می گفت "عاشقت هستم، عاشقت هستم"
فشار دستهایش را بیشتر کرده، گفت: «چگونه این احساسات را در من بیدار می کنی؟»
«چه احساسی؟»
«احساسی که هیچ زنی این گونه نتوانسته بود بیدار کند – عزیزم – تو همۀ آن چیزی هستی که در یک زن به خصوص در همسرم آرزو داشتم. هرگز فکر نمی کردم یک نفر اینقدر کامل باشد»
و باز او را بوسید. آنقدر مشغول کشف یکدیگر بودند که وقتی درشکه متوقف شد تازه هر دو به خود آمدند و متوجه شدند که به لوکه هال رسیده اند و پِری منتظرشان می باشد. وقتی به سرسرا رسیدند به استقبالشان آمده و با لبخندی گویا اظهار داشت: «چگونه ممکن است راه به این کوتاهی را در مدتی این قدر طولانی طی کرد؟!»
و بدون اینکه منتظر جواب شود ادامه داد: «من دستورات تو را انجام داده ام و اوامرت را به همه منتقل کرده ام. فقط والیانت خدا را شکر کن که حداقل من در آمدنم عجله کردم»
این کلمات را با لبخند کنایه آمیز ادا کرد.
«دوست عزیز من از تو بی نهایت متشکرم و قدرت را می دانم رفیق!»
«خوب حالا همه گرسنه هستیم. هرچه زودتر به ما چیزی برای خوردن بدهد بیشتر خوشحال می شویم.

شنل خودش را از روی شانۀ گیتا برداشت و گفت: «اگر می خواهی دستی به سر و رویت بکشی باید عجله کنی، چون می خواهیم همه چیز را جشن بگیریم»
جواب گیتا یک لبخند شیرین بود. به سرعت از پله ها بالا رفت، به اتاقی که خانم میدوس انتظار او را می کشید.
«خانم، واقعاً چه اتفاقاتی برای شما پیش می آید! وقتی فهمیدیم که با این همه حیله و تزویر شما را از اینجا دور کرده اند همگی فوق العاده نگران شدیم»
«عالیجناب مرا نجات دادند و حالا دیگر همه چیز عالی است، واقعاً عالی»
گیتا لبخند بر لب به طرف اتاق خواب خود دوید. طاقت نداشت که دور از لُرد بماند. حتی برای شانه زدن موهای خود با سرعت این کار را انجام داد. به نظر او هر دقیقه ای که دور از لُرد می گذراند بی ارزش و از دست رفته بود.
غذای بسیار خوشمزه و دلچسبی را صرف کردند. گرچه گیتا بعدها اصلاً به خاطر نمی آورد که چه خورده و چه نوشیده اند. برای او فقط وجود لُرد لوکه مطرح بود. هنوز هم برایش غیر قابل تصور بود که قرار است با او ازدواج کند. فکر می کرد شاید همۀ اینها رؤیایی بیش نباشد.
پِری تقریباً تنها کسی بود که سخن می گفت و آنها را می خنداند، ولی گیتا فقط لُرد لوکه را می دید. برای گیتا فقط او وجود داشت، فقط لُرد لوکه که نجات دهنده و معشوق او بود. به هیچ چیز غیر از او و نوازش هایش نمی اندیشید.
احساس عشقی که وجود او را لبریز کرده بود به سوی معشوقش روان می شد. به خود می گفت "هیچ مردی به زیبایی او نیست. هیچ مردی نمی تواند به اندازۀ او جذاب و مردانه باشد" و با این فکر صورتش سرخ می شد.
لُرد لوکه نیز نمی توانست نگاهش را از او برگیرد. او به نظرش ظریف ترین و زیباترین موجود می آمد. پس از اینکه شام به پایان رسید به نرمی و با نوازش به او گفت: «حالا برو و خودت را برای عقدمان آماده کن. مراسم در کلیسای قصرمان انجام خواهد شد و کشیش خانواده در انتظارمان است»
گیتا نفس عمیقی کشیده، گفت: «آیا واقعاً اطمینان داری کاری که می کنی درست است؟»
«این کاری است که من انجام خواهم داد و اگر کسی بخواهد در این راه مانع من بشود قطعاً او را خواهم کشت»
چنان این کلمات را محکم ادا کرد که گیتا به خود لرزید. احساس کرد هدف زوبین های نورانی قرار گرفته است و کلماتی برای پاسخ به نظرش نرسید. ولی در نگاهش پیدا بود که جواب لُرد چه اثری در او گذاشته است. گیتا بدون ادای کلمه ای دیگر پله ها را به سرعت به طرف بالا و به سوی اتاق خوابش دوید. میس میدوس در آنجا منتظرش بود.
تور عروسی را روی تختخواب پهن کرده بودند و چنانچه خانم میدوس شرح می داد این تور را بیش از صد سال در خانوادۀ لوکه بر سر عروس های خانواده نهاده بودند. جنس نفیس آن با ظرافت و سلیقۀ جادویی بافته شده بود.
خانم میدوس آن را روی سر گیتا انداخت و با سنجاق های طلایی به موهای بور او وصل کرد. تور از روی شانۀ گیتا تا روی زمین کشیده می شد. خانم میدوس تاجی زیبا و ظریف که با برلیان تزیین شده بود روی تور بر سر گیتا نهاد و گفت: «این تاجی است که مادربزرگ لُرد والیانت روی عقدش بر سر نهاده است»
برلیان ها چنان مانند ستارگان یک شب مهتابی می درخشیدند که گیتا تصور می کرد خداوند آنها را از آسمان برای او انداخته است. آخر سر یک دسته گل زیبای کوچک از گل ارکیده در انتظارش بود که آن را میان دو دستش گرفت.
وقتی همه چیز آماده شد خانم میدوس و دو دختر خدمتکار که برای آماده کردن او به خانم میدوس کمک کرده بودند بی اختیار دست زدند و زیبایی او را بسیار ستودند. سپس دست او را فشرده و برایش آرزوی خوشبختی کردند.
گیتا پله ها را به طرف سرسرا پایین رفت. لُرد لوکه در آنجا انتظار او را می کشید. خیلی به خودش فشار آورد که آرام بماند. دلش می خواست پله ها را پایین بدود و خودش را در بغل لُرد لوکه بیندازد.
چشمش به لُرد لوکه افتاد که در لباس دامادی با زرق و برق فراوان به گونه ای حیرت انگیز جذاب و باشکوه ایستاده بود و بر روی سینه اش مدال های افتخار می درخشیدند. کت بلند و شلوار تا زانو با جوراب های ابریشمنی به او جذابیت خاصی داده بود و صلیب طلا که به پاس شجاعت فوق العاده به او اعطا شده بود بر سینه اش می درخشید.
لُرد به جلو آمده دست او را در دست گرفت و وقتی احساس کرد که او چگونه می لرزد گفت: «تو چقدر زیبایی! هرگز در رویاهایم نمی دیدم که عروسی به این زیبایی نصیبم بشود و بدان پس از اینکه صیغۀ عقدمان جاری شد هزاران بار خواهم گفت که چقدر دوستت دارم»
گیتا فقط نفس عمیقی کسید. آنقدر احساس خوشبختی می کرد که قدرت حرف زدن نداشت. لُرد دست او را به زیر بازوی خویش کشید و در کنار یکدیگر راه را به سوی کلیسای خصوصی طی کردند. کلیسا در قسمت عقب ساختمان قرار داشت و خیلی قدیمی بود. بنای آن هم زمان با پی ریزی قصر انجام شده بود. هنوز در راهرو بودند که صدای نواختن ارگ به گوششان رسید و آنها قدم به داخل فضای کوچک کلیسا نهادند.
گویا در این زمان کوتاه فرشتگان تمام این فضا را غرق گل کرده بودند. همه جا حتی روی زمین و نیمکت ها و کنار پنجره های الوان پر از گل بود.
بعدها گیتا فهمید که به این مناسبت تمام گلخانه ها را خالی کرده بودند و همۀ گلدان ها را پر از گل کرده به کلیسا برده بودند. عطر گل فضا را به گونه ای دل انگیز معطر کرده بود. گل های ارکیده و میخک و کوکب در هزارن رنگ همه جا را پر کرده بود.
پِری شاهد عقدشان بود. کشیش قصر که مردی با موهای سفید بود با وقار مراسم دعا را شروع کرد. گیتا بی اختیار سراپا لرزید وقتی به یاد آورد که چند ساعت قبل عیناً همین کلمات پیش گفتار را در شرایطی کاملاً متفاوت و با حالی دگرگون شنیده بود. در آن موقع گمان می کرد که حکم اعدام خود را می شنود که با او عدم خوشبختی و حق زندگی را اعلام می کند.
و اکنون می رفت با مردی ازدواج کند که عاشق یکدیگر بودند. اطمینان داشت که خداوند تبرکشان می کند و به وضوح حضور پدر و مادرش را در کنار خود احساس می کرد. بله، پدر و مادرش قسمتی از خوشبختی و سعادت او بودند.

لُرد لوکه جواب را با صدایی مصمم و استوار داد. چشم های گیتا مملو از اشک بود. به یاد آورد که چه ساالها از دور او را می ستوده. زمانی که شاهد هنرنمایی او در سواری بوده است. حالا می دانست که تنها زیبایی او و هنرنمایی اش در سواری نبوده بلکه بیش از هر موجی از مردانگی و صفای خارق العاده ای بود که او را مسحور می کرده است. به خود می گفت "او با همۀ مردان دیگر فرق دارد"
خدا را شکر می کرد که راهنمایی اش کرده تا او را بیابد. وقتی مراسم عقدشان به پایان رسید لُرد لوکه او را به خارج از کلیسا هدایت کرد. گیتا گمان می کرد که اینک نوبت تبریک گفتن خدمتکاران قصر می رسد و بعد هم بایستی با پِری و کشیش شامپانی صرف شود. ولی با تعجب متوجه شد که حتی یک نفر از مستخدمین در راهرو نیست.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#35

لُرد لوکه او را از پله ها بالا برد و از یک راهروی خلوت و بدون برخورد با کسی به خوابگاه برد. هیچ کس در آن اتاق نبود. گیتا وقتی دید که لُرد در راه قفل کرد متحیر به دور و بر خویش نگاه کرد.
لُرد گفت: «من می خواستم تو فقط مال من باشی، چون ما به اندازۀ کافی با مردم سر و کله زده ایم و لازم بود، عزیز دلم که دیگر با هم تنها باشیم»

گیتا آرزو می کرد که شوهرش او را ببوسد، ولی لُرد اولین کاری که کرد تاج برلیان را از سر او برداشت و سپس کمک کرد تا او تور را از سرش بردارد و تاج و تور را بی اعتنا به روی صندل پرت کرد، گیتا را در آغوش کشید و او را بوسید.
گیتا به نظرش می رسید که با بوسیدن داخل درشکه کاملاً متفاوت است. حالا احساس می کرد که یک نوع احترام و تقدیسی در بوسه اش هست و نور شکوه مراسم عقد که دربارۀ آنها انجام شده بر آنها سایه افکنده و هنوز مسحور آن می باشند.
لُرد سعی می کرد او را نترساند. با احتیاط شروع کرد به باز کردن تکمه های لباس گیتا لباس مانند یک نفس از تن او به بیرون خزید. گیتا احساس می کرد می لرزد، ولی می دانست که این لرزیدن از ترس نیست. احساسی که تا به حال هرگز نشناخته وجود او را فرا گرفته بود و مانند گرمای اشعۀ آفتاب از تمام وجودش می گذشت و تا به گلویش می رسید.
شوهرش لبها را به روی لبهای او گذاشته بود و او را در بغل گرفت و روی تخت خواباند. چیزی نمانده بود که قلب گیتا از سینه اش بیرون بجهد. احساسی که در سینه اش پیدا شده بود اینک در تمام وجودش می دوید. چند ثانیه بعد وجود لُرد لوکه را در کنار خود احساس کرد که او را محکم در آغوش گرفته می فشاد.
به آرامی گفت: «حالا همسر کوچولوی عزیزم، می توانم به تو بگویم و نشان بدهم که تا چه اندازه تو را دوست دارم»
گیتا زمزمه کرد: «من خواب می بینم! می دانم که خواب می بینم! من سالها پیش همیشه تو را دوست می داشتم و هرگز به خیالم نمی گنجید که حتی روزی با تو آشنا شوم و وقتی این معجزه اتفاق افتاد هرگز تصور نمی کردم که روزی تو مرا دوست داشته باشی!»
«من تو را دوست دارم، چون می دانم تو همان کسی هستی که در تمام عمر منتظرش بودم و هرگز فکر نمی کردم امکان داشته باشد چنین موجودی را پیدا کنم»
لبهایش با لرزش به روی پوست مخملی او کشیده می شد.
«ولی بدان که اگر تو بخواهی من صبر کنم اطاعت خواهم کرد و وقتی تو اجازه بدهی تو را از آن خود می کنم عزیزترینم. با اینکه چنین کاری برایم بسیار مشکل خواهد بود»
گیتا با دلربایی خندۀ کوتاهی کرد و صورتش را روی گردن او پنهان کرد.
«چطور فکر می کنی که من بخواهم بیش از این در انتظار عشق تو باشم!»
و با زمزمه اضافه کرد: «چقدر انتظار چنین لحظه ای را داشتم و دیروز وقتی نزدیک بود تو را برای همیشه از دست بدهم تمام دنیا در نظرم تاریک و خالی شد»
لحظه ای درنگ کرد و بعد با ناز لبخندی به او زد و اضافه کرد: «اگر قرار می شد تو را نبینم دیگر نمی خواستم زنده باشم»
لُرد لوکه فریادی از شادی زد: «این حرفی است که دلم می خواست بشنوم. در دنیا هیچ چیزی جز عشق تو را نمی خواهم»
با دست موهای او را نوازش داد.
«عزیز دلم، به تو قول می دهم که نه تنها می خواهم جبران سختی هایی را که تو تحمل کرده ای بکنم، بلکه کاری خواهم کرد زندگی سختی که با از دست دادن پدر و مادرت و پدربزرگت گذرانده ای فراموش کنی»
گیتا نفس عمیقی کشید وگفت: «خدایا باور ندارم که این کلمات شیرین را در بیداری می شنوم»
«از همان لحظه ای که تو نزد من آمدی برایم مسلم شد وظیفۀ مقدس من این است که از تو حمایت کنم تا دِینی را که از محبت پدرت بر گردن دارم ادا کرده باشم»
سپس صدایش آهنگ جدی تری به خود گرفت و ادامه داد: «و بعد وقتی دیدم تو اینقدر شیرین و دوست داشتنی و در عین حال شجاع هستی یک دل نه صد دل عاشقت شدم»
گیتا کلمات نامفهومی را زمزمه کرد و ادامه داد: «حقیقتاً، باور کن تا به حال ندیده بودم زنی در چنین موقعیت وحشتناکی مانند تو از خود این همه شجاعت و بردباری نشان بدهد»
لبهایش روی پوست سفید و لطیف صورت او کشیده شد.
«تو چقدر زیبایی عزیزم دلم، ولی من تو را به خاطر شخصیت و اخلاق بی نظیرت ستایش می کنم. چگونه ممکن است در یک نفر تمام این بی نظیری ها وجود داشته باشد؟!»
«می خواهم دارای تمام صفاتی باشم که تو دلت می خواهد. می خواهم در هر مورد آن کسی باشم که تو می خواهی. خواهش می کنم به من بیاموز که چگونه تو را دوست بدارم، تا تو را خوشبخت کنم و هیچ کاری نکنم که باعث کدورت تو شود»
«من قسم یاد کرده ام تا زنده هستم نه تنها تو را حمایت کنم بلکه به تو احترام بگذارم و تو را ستایش کنم»
در این موقع او را مشتاقانه بوسید.

گیتا بی اختیار خودش را آنقدر به او نزدیک کرد که تپش قلب او را در مقابل قلب خود احساس کرد. به نظرش می رسید که عریان زیر اشعۀ آفتاب خوابیده ودر ضمن گمان می کرد برق او را گرفته و تمام بدنش را تکان می دهد و این نیرو در تمام رگ های بدنش جریان دارد. نیرو به لبهایش رسید و او زمزمه کرد: «دوستت دارم، من خیلی دوستت دارم»
چشم ها و شانه های او را بوسید، سنیه اش را بوسید، هرگز در عمرش تصور نکرده بود که انسان ممکن است این اندازه احساس خوشبختی کند. چه خوشبختی کاملی! غیر قابل تصور بود. این حتماً خداوند بود که به او این همه خوشبختی ارزانی می داشت. به آرامی گفت: «تو را با تمام وجود می پرستم و دوست دارم. من تو را می پرستم. زوجۀ کوچولو و کامل عزیزم. تو را به عنوان یک زن می پسندم و می خواهم. خداوندا، خداوندا، چقدر تو را می خواهم»
گیتا در آغوش لُرد لوکه گیج شده بود. به نظر می رسید که بی هوش شده است. هر دو همه چیز دنیا را فراموش کرده بودند. گیتا به خود می گفت "این همان عشقی است که تمام عمر در انتظارش بودم" زیباتر، کامل تر و اعجاب انگیزتر از آنچه تصور کرده بود. واقعاً همان عشق خدایی بود.
این مرد او را از تمام گزندهای روزگار حفظ کرده و غرق در خوشبختی و سعادت و امید کرده بود. این خداوند بود که در این راه به او کمک می کرد. خداوند او را در مقابل آن همه بدبختی حفظ و غرق در شادی و خوشبختی کرده بود.

خداوند حتماً پس از این نیز تا آخر عمر سایۀ مهر و رحمتش را بر سر آنها می گستراند و دست محافظش را بالای سر آنها نگاه می دارد، تا این عشق سوزان بین آنها هرگز سرد نشود. تا عشقشان به یکدیگر روز به روز بیشتر و تا ابد ادامه داشته باشد.


پــــــــــــــــــــایــ ــــــان



[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 125 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,439 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 2,125 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 5,526 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,851 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,483 ۱۲-۰۵-۱۳۹۴, ۰۹:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 4,150 ۰۷-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 8,875 ۲۵-۰۳-۱۳۹۴, ۰۸:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت