تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 19 رای - 2.47 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان مسافر کوچه های عاشقی
#1
رمان مسافر کوچه های عاشقیFlowerysmile

نویسنده:عاطفه منجزی
تعداد صفحات:238 و 8 فصل داره
انتشارات هودین



از صدای ریزش تند باران بیدار شدم.چشم هایم را باز کردم. نگاهم به دانه های درشت باران پشت شیشه ثابت ماند.هیچ چیز را به یاد نمی آورم.اضطرابی گنگ از دلم می جوشد و به مغزم هجوم می آورد.کجا هستم؟ این جا چه می کنم؟ برقی در آسمان می درخشید وبعد صدای رعد. از جا پریدم ودوباره حوادث چند ساعت گذشته در ذهنم جان گرفت. روشن و واضح مثل فیلمی بر پرده سینما.بی حال روی تخت نشستم و پاهایم را آویزان کردم. نگاهم به ساعت دیواری افتاد.نیمه شب بود و من غرق در افکار تیره تر ازشبم.حالا چه کنم؟
سوالی بود که دم به دم در ذهنم پر رنگتر و بزرگتر می شد. سوالی که جوابی برایش نداشتم. صدائی در گوشم میخواند،"زود باش تا دیر نشده فکری بکن. اگر می خوای به پای یک اشتباه تا ابد بسوزی خب بسوز. سرت را به دیوار بکوب و شیون کن. برای همه ی اینها یک عمر وقت داری.اما حالا نه،هنوز نه. حتما راهی هست. اگر نبود..... بالا تر از سیاهی که رنگی نیست."

عقربه های ساعت چه سریع دنبال هم می دویدند. همان طور بی حرکت نشسته بودم. بدنم



درد گرفته بود.زیر لب گفتم،"غزال با خودت چه کرده ای؟ مگر خدا به دادت برسد."نو



میدانه فکر کردم که خود کرده را تدبیر نیست.

بلند شدم. مضطرب در طول و عرض اتاق قدم میزدم. راهی به ذهنم نمی رسید.نباید از چاله در می آمدم به چاه می افتادم. محتاج پدر و مادرم بودم. دیگر به خود اعتماد نداشتم. در جهنمی می سوختم که هیزمش را تصمیم خودم گرد آورده بود. آن وقتی که دستهای مهربانشان را پس زدم و سرمست از غرور جوانی چنین آینده ای را برای خودم رقم زدم،باید فکر امروز را می کردم. چشمهایم می سوخت. نور چراغ آزارم می داد. خاموشش کردم و رفتم کنار پنجره پشت شیشه جز تاریکی چیزی نبود و باز هم صاعقه مثل فلاش دوربین همه جا را روشن کرد. فلاش دوربین ...هلهله و همهمهی مهمانها...
تازه وارد تالار شده بودم. مادر شوهرم اولین نفری بود که در آغوشم گرفت وبه جای صورتم دستم را بالا آورد و بوسید. با خجالت دستم را پس کشیدم و گفتم
- مادر جان خواهش می کنم چرا شرمنده می کنید؟ چشمهایش در نم اشکی نشست.
-نه عزیزم چرا شرمنده؟ نمی خواهم صورت ماه عروس گلم خراب شود. آخر امیر هم که اینجا نیست دوست دارم وقتی عکسها را میبیند آرایشت دست نخورده باشد و خوشگل باشی.
بعد باران نقل و سکه بود که بر سر و رویم ریخت.سر سفره عقد،قبل از انکه عاقد بیاید مادرم سر در گوشم کذاشت و گفت:
-از قدیم گفته اند دعای سر سفره عقد مستجاب است. از خدا بخواه که پیوندتان را با زنجیر عشق محکم کند.
حرفش را با جان و دل شنیدم و همان را خواستم. در کنارم جای داماد خالی بود اینه بختم را نگاه کردم.بعد از این"من"برایم مفهومی نداشت.حالا دیگر"ما"یعنی من و امیر باید کنار هم زندگیمان را ادامه میدادیم.از امیر چیز زیادی نمی دانستم.قبل از ان سه بار تلفنی صحبت کرده بودیم رسمی و مودب.به نظرم رسید که زندگی غربی نتوانسته است لطمه ای به نجابت ذاتی اش بزند.بالاخره عاقد امد و خطبه ی عقد را خواند.از طرف امیر پدرش وکیل بود.به شدت هیجان زده بودم.همه چیز زیبا و دلنشین بود.کم کم سالن پر میشد و سبد های گل بود که پشت سرهم ردیف می شد.تدارک مراسم عروسی را خانوده داماد بر عهده داشتند و حقیقتا هم سنگ تمام گذاشته بوند. ا زهمان اول مهریه سنگینی پیشنهاد کردند که جای حرف و حدیثی باقی نمی گذاشت. در خرید جواهرات و لباس عروس اینه و شمعدان و همین طور برگزاری مراسم چنان دست و دلبازی به خرج دادند که همه ی اقواممان انگشت به دهان اه حسرت می کشیدند.
ان شب خانواده امیر هدیه بارانم کردند. البته خانواده خودم هم دست کمی از انها نداشتند.پدرم برای گرفتن عکس کنارم امد،دست زیر چانه ام گذاشت و چشم در چشمم دوخت.پرده ی اشک نگاهم را پوشاند. دست پدر بر گونه ام ساییده شد.نرم و مهربان گفت:
-دوست دارم همیشه بخندی. میدانی که چقدر چال رو گونه هایت را دوست دارم.پس به یاد من همیشه بخند حتی وقتی با تو نیستم.
بغض خفه ای صدایش را خش دار کرده و دیگر ادامه نداد.در جایگاه عروس و دماد تنها نشسته بودم که صدای مادر امیر به گوشم رسید.
-نمی دانی مینا جان با چه مصیبتی راضی شان کردیم. زیر بار نمی رفتند دختر یکی یکدانه شان را از خود جدا کنند.این قدر رفتم و امدم که بالاخره راضی شدند.اخر غزال همانی است که دنبالش میگشتم نمی خواستم این بار هم گیر یک عروس فرنگی بیفتم.بیچاره شاهینم از دست رفت.می خواستم امیر را نجات بدهم که شکر خدا موفق هم شدم.
-الهی شکر خواهر.الحق که عروس قشنگی برای خودت دست و پا کرده ای.فقط بگو بدانم خود دختر راضی بود یا نه؟
-اره خودش از همه راضی تر بود.مادرش می گفت از بچگی دوست داشته برای ادامه تحصیل برود خارج.خوب جوان هستند و جاه طلب.حتما همه حسابهایش را کرده و دیده چه بهتر از این.با این ازدواج هم سر و زندگی خوبی به هم میزند هم درسش را میخواند.
مادر از تنهاییم استفاده کرد و به سراغم امد.لیوان شربتی به دستم داد و گفت:
-هوای اینجا گرم و دم کرده است.این را بخور عطش نکنی.واقعا تشنه بودم و مادر به دادم رسیده بود.با رضایت نگاهم کرد بعد سرش را زیر انداخت و گفت:
-غزال جان،خودت بهتر میدانی من با این ازدواج موافق نبودم.اما حالا دیگر قضیه فرق کرده. تو دخترم هستی و امیر دامادم. دوست دارم همیشه خانه و خانوداه ات را بر همه چیز مقدم بدانی.
او بهتر از هر کسی میدانسیت که تا امروز قلب و روحم بکر و دست نخورده مانده و کسی به حریم احساسم پا نگذاشته است.حالا از نگاهش میخواندم که می خواهد همه عشق و احساسی را که سالها کنج دلم پنهان کرده بودم بی مضایقه برای همسرم خرج کنم.گونه ام یخ کرده بود مثل اینکه دقایقی طولانی سرم را به شیشه سرد و یخزده پنجره تکیه داده بودم نمی دانم چه مدت طول کشید تا به خودم امدم. دلم ضعف میرفت.ساعتهای زیادی گذشته بود بی انکه چیزی خورده باشم.توان حرکت نداشتم باید خوردنی پیدا میکردم.کیف دستی ام را باز کردم،شکلاتی دراوردم و به دهان گذاشتم.اتاق سرد بود. روی تخت نشستم و لحاف را دورم بیچیدم.با خود گفتم،«چقدر سردم است.بی انصاف بخاری را هم روشن نکرده.شاید فکر کرده هوای سرد به مزاجم سازگار تر است.من احمق را بگو،چقدر عجله داشتم خودم را زودتر برسانم.از دو ماه پیش همه اش به انتظار چنین روزی بوده ام اما حالا............»بغض کردم بی انکه قطره اشکی از چشمم خارج شود.بلند بلند با خودم حرف میزدم«نباید خودت را ببازی.حتما راهی هست.دنیا که به اخر نرسیده.»اما میدانستم گوشم به این حرهها بدهکار نیست.احساسم چیز دیگری میگفت حالا من در اخرین نتطه دنیا ایستاده ام درست بالای پرتگاه زندگی.انگار دنیایم به اخر رسیده است.دنبال لباس گرم میگشتم تا بپوشم.چمدانهاین هنوز توی راهرو بود.کسی انها را برایم نیاورده بود.برخلاف روز حرکتم از ایران............
تا ان روز نمیدانستم چه خانواده پر جمعیتی هستیم.اقوام امیر هم روی ما را کم کرده بودند.از زمین و زمان خاله و عمه و عمو و دایی بود که می بارید.نمی رسیدم با همه انها تک تک خداحافظی کنم .هرکدام از چمدانهایم را یکی می اورد.حتی ساک دستی ام را هم از دستم گرفته بودند تا خسته نشوم.وقت خداحافظی هر چند قدم یکبار پشت سرم را نگاه میکردم.دل کندن از چهره های مهربان و اشک الود انها برایم اسان نبود.پایم را روی پله برقی گذاشتم که اگر برقی نبود هرگز قدرت بالا رفتن از ان در پاهایم وجود نداشت.اخرین لحظات دستی برایشان تکان دادم تا به اشوب درونی ام پی نبرند.بالای پله ها تنها شدم.دیگر کسی را نمیدیدم.همان جا بود که حس غربت به درونم رسوخ کرد،ذره ذره و موذیانه.دنیای اطرافم وتمام ان لحظها در هاله ای از غبار غم جدایی گم شد.همه ی کارها را بی هیچ فکرو اراده ای انجام میدادم.انگار دستی قوی و اهنین به جلو هدایتم میکرد.وقتی متوجه شدم کجا هستم که در هواپیما بسته شد و صدای مهماندار در فضای ان طنین انمداخت.مثل اینکه خوش امد میگفت.از فکر کردن به اینده طفره میرفتم .اندیشیدن به ان برایم دلهره اور بود...................
چند ساعتی در فرودگاه المان منتظر ماندم.برای رفتن به امریکا پرواز مستقیمی وجود نداشت.باید در یکی از کشورهای اروپایی هواپیما عوض میکردم.بعد از سوار شدن به هواپیمای جدید،اتفاقی متوجه شدم تعدادی ا زمسافران پرواز قبلی هنوز با من همسفرند،اما رنگ و لعابشان عوض شده بعضی از خانمها چنان تغییر قیافه داده بودند که شناختنشان کار اسانی نبود.شاید اگر اینقدر مضطرب و اشفته نبودم،من هم همین کار را میکردم.عاقبت بعد از تحمل ساعتها انظار و التهاب هواپیما د رخاک امریکا به زمین نشست.تا حدی ارام شدم و به خود امید دادم که به زودی میتوانم همسرم را ببینم و در زیر چتر حمایتش بیاسایم. با این فکر قدم به محوطه ی فرودگاه واشنگتن گذاشتم.دوباره وجودم لبریز از ترس و واهمه شو .محیط برایم نا اشنا و غریب بود.وحشتزده اطراف را میپاییدم.حالت کودکی را داشتم که از مادر دور مانده و او را گم کرده است.همانطور که بارهایم را تحویل میگرفتم ،از خودم پرسیدم اگر هنوز نیامده باشد چه کار کنم؟فرودگاه خیلی بزرگ و بی در و پیکر است شاید نتواند پیدایم کند.
از بازرسی گمرک گذشتمو در میان جمع کسانی که برای پیشواز مسافرانشان امده بودند دنبال امیر گشتم.نگاه سرگردانم از یکی به دیگری میافتاد. مرد جوانی مقوایی
ابی رنگ را درست جلوی سینه اش نگه داشته بود.نامم را روی ان دیدم و ذوق زده نگاهم را روی چهره اش سر دادم.برق از سرم پرید.هاج و واج مانده بودم.او هر کسی میتوانست باشد جز امیر .پس امیر کجا بود؟با عجله به سویش رفتم و خودم را معرفی کردم.لبخندی چهره اش را پوشاند و به زبان انگلیسی خوش امد گفت.خ.دش را مایک معرفی مرد. متوجه شدم ارام و شمرده حرف میزند تا حرفهایش را بفهمم.سوالم را از نگاهم خواند و بی انکه چیزی پرسیده باشم کوتاه و مختصر توضیح داد:
-امیر خیلی گرفتار بود.به جای خودش من را دنبال شما فرستاد تا راحت به منزل برسید.
دیگر جای حرف و سوالی نبود.از دیدار اولیه با مایک که ظاهرا از دوستان امیر بود چیز زیادی به خاطر ندارم.مسیر فرودگاه تا خانه طولانی و تمام نشدنی جلوه میکرد.خسته و بیقرار تمام راه را فکر کردم و باز هم فکر اما بی نتیجه.نمی توانستم رو ی هیچ موضوعی تمرکز کنم.مغرم کلید کرده بودو جمع و جور کردن افکار پریشانم کار سختی بود.از این حرکت امیر شوکه شده بودم.در باورم نمیگنجید که اینطور از من استقبال کند.این طرز برخوردش در نوع خود بینظیر یا شاید کم نظیر بود.یک جای کار میلنگید.نمی توانستم دلیلی برایش بیابم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#2
عاقبت به مقصد رسیدیم.مایک کمربند ایمنی را از دور شانه اش جدا کرد لبخند دوستانه ای زد و گفت:
-خب رسیدیم.حالا میتوانید کمی استراحت کنید.
قبل از این که پایم را از ماشین بیرون بگذارم دور و برم را نگاه کردم.چقدر طبیعت اطراف زیبا بود.از ماشین که پایین امدم باد سردی صورتم را نوازش داد. مایک با دست به خانه ی امیر اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید من راهنماییتان میکنم.
منظره پیش رویم بیشتر به کارت پستالی می ماند تا جایی که انتظار دیدنش را داشتم.ساختمان خانه وسط قطعه زمین بزرگی بنا شده بود.حیاطش انسان را یاد پارک جنگلی کوچکی می انداخت.نرده های چوبی که از قطعات متحد الشکلی درست شده بود،مرز بین خانه را با خانه های همسایه و خیابان مشخص می کرد.به خاطر ارتفاع کم نرده ها از همان نقطه ای که ایستاده بودم میتوانستم نمای بیرونی ساختمان را به خوبی ببینم.
ساختمان دو طبقه بود با تعداد زیادی پنجره ها یک شکل و هم اندازه و معماری مدرن و تحسین برانگیزی داشت.مایک د رحالی که چفت در نرده ای حیاط را باز میکرد دعوت کرد تا داخل شوم.از حیاط سرسبز گذشتیم و ا زچند پله ی کوتاه که دو طرفش گل کاری شده بود بالا رفتیم.با ورود به خانه پا به سالن بزرگی گذاشتیم که توجه هر بیننده ای را می توانست جلب کند.اما ا زحوصله ام خارج بود که به زیبایی ها و تزیینات داخلی خانه فکر کنم.در سکوت به مایک نگاه کردم و بلاتکلیف در میان سرسرای بزرگ خانه ایستادم.به نظر پسر خوب و مهربانی می امد.هر کاری به فکرش رسید برایم انجام میداد.چمدانهایم را داخل خانه اورد.قهوه ای اماده کرد و جلویم گذاشت و مدام با من حرف میزد.اما چیز زیادی از حرف هایش نمی فهمیدم.لهجه ی غلیظی داشت تمام ان دقایق سکوت کرده بودم.نه حرفی،نه حرکت اضافه ای.فقط با چشم او را دنبال میکردم.عاقبت مثل اینکه از سکوتم بع تنگ امده باشد گفت:
-متاسفانه دیرم شده.دیگر باید بروم.چیزی لازم نداری؟
دوباره تنها میشدم.مضطرب و ناراحت اب دهانم را قورت دادم و به زحمت اولین جمله را به زبان انگلیسی بر زبان اوردم:
-امیر کجاست؟
مایک لبخند دوستانه ای زد و گفت:
-چه عجب غزال!بالاخره صدایت را شتیدم.نگران نباش.خیلی زود پیدایش میشود. سفارش کرده است استراحت کنی تا خودش را به تو برساند.
لبخندی روی لبهایم نشست.شنیدن نامم با ان تلفظ برایم جالب بود.اخر او به جای حرف"غ"از حرف"گ"استفاده میکرد.اما لبخندم زود گوشه ی دهانم ماسید.ترس از تنهایی نم اشکی به چشمانم نشاند.به سرعت نگاهم را به نوک کفشهایم دوختم تا مایک پی به حالم نبرد.اما او روی دو پا کنارم نشست و با محبت گفت:دوست داری چمدانهایت را به اتاقت ببرم؟
بیتفوت نگاهی به چمدانها انداختم و سری تکان دادم و گفتم:«نه»اما با به خاطر اوردن سبزی های داخل ساک دستی ام با تردید گفتم:
-فقط اگر ممکن است اینها را جای خنکی بگذارید.
بعد سبزی هایی را که مادر امیر برای پختن قرمه سبزی با من همراه کرده بود از ساک دراوردم و دستش دادم.با خنده ی صداداری سبزی ها را از ذستم گرفت و گفت:
-اوه من از اینها خیلی دوست دارم.
بعد از رفتن مایک همانطور که ارام سرم را به پشتی مبل راحتی تکیه میدادم دستم را به پیشانی ام گذاشتم و به فکر فرو رفتم.افکارم نامنظم و اشفته بود و مرتب ا زاین شاخه به ان شاخه میپرید.انقدر سوال های مختلف به ذهنم هجوم اورد که برای جواب دادن به انها ساعت ها وقت لازم داشتم.با نا امیدی به فنجان قهوه ام نگاه کردم.میلی به خوردنش نداشتم حتی نمیتوانستم از جایم بلند شوم و مانتو و روسریم را دربیاورم.هرکاری به نظرم سخت و نشدنی میرسیدوتنها کاری که دوست داشتم بکنم سر و سامان دادن به روح مضطرب و شوریده ام بود.یک بند و پشت سرهم از خودم میپرسیدم،اخر چطور ممکن است امیر برای اوردن عروسش به فرودگاه نیاید.حتی اگر نتوانسته بود به فرودگاه بیاید لااقل میتوانست در خانه به انتظارم بنشیند.اگر کمی احساس مسئولیت داشت ای حداقل کاری بود که میتوانست انجام دهد.اصلا به فکرش نرسیده ممکن است نتوانم با مایک صحبت کنم و انگلیسی ام ضعیف تر از ان باشد که حرف هایش را بفهمم؟اصلا برایش مهم نبوده چه فکری میکنم؟پس غیرت و مردانگی ایرانی اش کجا رفته؟یاد صحبت های مادرش افتادم که می گفت امیر برعکس برادرش هنوز خصلت های ایرانی اش را حفظ کرده.پس کو ان خوی مهمان نوازی ایرانی؟یعنی ارزش من برایش در حد یک مهمان عادی هم وطن هم نبوده؟»
دو ساعتی میشد بیحرکت سرجایم نشسته بودم که صدای چرخیدن کلید به گوشم رسید.بیحس و حال سرم را به سمت در چرخاندم.ناگهان برقی اشنا از چشمانم جهید.بله درست میدیدم شخصی که وارد شد امیر بود.از جایم بلند شدم.کلافه و سردرگم بودم.نمیدانستم باید چه کار کنم.سرم را زیر انداختم و با صدای کوتاهی سلام کردم.رو بهرویم ایستاد ولی چیزی نگفت.به ناچار بعد از لحظه ای کوتاه سرم را بالا اوردم.نگاهم در نگاهش گره خورد.نمیدانم در نگاهش چه دیدم اما هرچه بود،قلبم را لرزاند.چنان که صدای ضربان های نامنظم اش در گوشم میپیچید.پاهایام سست شده بود و تحمل وزن بدنم را نداشت.از درون گر گرفته بودم.زبانم بند امده بود.تا ان روز هیچ وقت به این حال گرفتار نشده بودم.تند نگاهم را دزدیدم و سرم را زیر انداختم که صدای مردانه اش در گوشم پیچید.
-سلام خانم!من امیر کیانی هستم.امیدوارم که سفر شما را خسته نکرده باشد.اگرچه راه دوری را طی کرده اید.به هر حال خوش امدید.از این که نتوانستم برای استقبال از شما شخصا اقدام کنم.واقعا متاسفم.خواهش میکنم بفرمایید.الان خدمت میرسم.
بعد با تعظیم کوتاهی از من دور شد.
از پشت براندازش کردم.وای که چقدر به نظرم برازنده و متین امد.در دل به خودم تبریک گفتم و احساس رضایتی در عمق وجودم زبانه کشید.مجددا خود را روی مبل رها کردم.حس عجیبی داشتم.نوعی رخوت و سستی سراپایم را در بر گرفته بود.در افکار شیرینی سیر میکردم که ناگهان جرقه ای در مغزم زده شد.چرا این قدر خشک و رسمی حرف زد؟مگر من همسرش نیستم؟حتی با من دست هم نداد.
دقایق بیخبری ازالتهابم سنگین و بیشتاب میگذشتند و من همچنان منتظر برگشتن او نشسته بودم.عاقبت شنیدن صدایش به انتظارم پایان داد.سرم را بلند کردم.روبه رویم نشست.پاهای بلند و کشیده اش را روی هم انداخت و بی انکه نگاهم کند گفت:
-غزال خانم !می دانم خسته هستید و رسم مهمان نوازی این نیست که از راه نرسیده با چنین برخوردی رو به رو شوید. ولی تامل را بیش از این جایز نمی دانم. فکر کنم هر چه زود تر از افکار و عقاید من آگاه شوید،بهتر است.پس لطفا منت بگذارید و به حرفهایم خوب گوش کنید. اما پیش از شروع صحبتهایم عذر خواهی ام را بپذیرید. اجازه می دهید مقدمتا مطلبی را به عرضتان برسانم؟گیج و منگ گثل ادم های ابله به صورتش نگاه می کردم.از حرفهایش سر در نمی اوردم.فکر کردم شاید دیوانه است.دهانم خشک و تلخ شده بود. به سختی اصواتی گنگ و نا مفهوم از دهانم خارج شد. بی توجه به من همان طور که به کف سنگی سالن بزرگ خانه اش چشم دوخته بود گفت:
-من متولد امریکاه هستم و فقط سالهای کو تاهی را در ایران گذراندم.اما از دوران نوجوانی به این طرف همین جا اقامت داشته ام. پدر و مادرم طی این مدت به ایران سفر می کردند. اما از مدتی پیش که زادگاهشان را برای اقامت دائم خود انتخاب کرده اند، فقط گاهی برای دیدار من و برادرم به این جا می ایند. بعد از مستقر شدن انها در ایران با دختری اشنا شدم و تصمیم به ازدواج گرفتم. وقتی خانواده ام از ایران امدند و موضوع را فهمیدند، به شدت مخالفت کردند وجنگ سختی میان ما در گرفت.عاقبت علاقه وافر من به انها و مهمتر از ان بیماری قلبی پدر که سالهاست از ان رنج میبرد، دست به دست هم داد تا من بازنده ی این جدال باشم. تصمیم گرفتم چند صباحی مسئله را مسکوب بگذارم و به اینده واگذار بکنم. اما مشکل با برگشتن انها به ایران پیچیده تر شد. هر هفته حداقل یک دختر برایم در نظر می گرفتندو من به نوعی از قبول پیشنهادشان سربازمیزدم،تا اینکه نوبت به شما رسید. وقتی شما را معرفی کردند،احساس کردم این دفعه با دفعات قبل فرق دارد. مادر به غایت از شما تعریف می کرد وان قدر شیفته شما شده بود که گوشش به هیچ حرفی بدهکار نبود. وقتی طبق معمول همیشه مخالفت کردم،هر دو به شدت ناراحت و دلگیر شدند و قاطعانه گفتند،"یا غزال رابه همسری قبول کن یابرای همیشه مارافراموش کن."وانقدردراین کارپا فشاری کردند که ناچار شدم در مقابلشان کوتاه بیایم وپیشنهادشان را بپذیرم. در این فاصله هر وقت با شما صحبت می کردم بسیار سرد و رسمی حرف می زدم وسخت امیدوار بودم رفتار غیر طبیعی ام شما را از انجام ازدواج منصرف کند. ولی شما هیچ عکس العملی نشان ندادید و کار را برایم سخت وسخت تر کردید تا کار به اینجا کشیده شد که می بینید. باور کنید به زبان اوردن احساسم کار اسانی نیست. در هر صورت حالا برای این حرفها دیر است. امروز از روی شما خجالت می کشیدم و توان امدن به فرودگاه را در خود نمی دیدم. میدانم با شنیدن اعترافاتم فکر می کنید که این مدت بازیچه دستان من و خواسته های خانواده ام بوده اید وحق را به شما میدهم. به همین دلیل از هیچ کاری برای راحتی و رضایت شما دریغ نمی کنم. در شرایط فعلی باید تمام حقایق را به شما می گفتم. دلم نمی خواهد بیش از این فریبتان بدهم. از این بابت واقعا متاسفم. اما باید بدانید که من هیچ احساسی در خودم نسبت به شما پیدا نکرده ام. یعنی ببخشید......... نمی دانم چطور بگویم. میدانم مضحک است ولی درواقع .......در واقع این ازدواج از نظر من تحمیلی و قرار دادی است. می دانید من به ایران علاقه مندم و دوست دارم روزی بتوانم در کوچه پس کوچه های تهران قدم بزنم و خاطرات دوران کودکی ام را مرور کنم. ولی مطمئن هستم که هیچ وقت نمی توانم با یک زن ایرانی به خوشبختی وتفاهم برسم،ما با دو فرهنگ مختلف بزرگ شده ایم ،عادتها و روش زندگی مان باهم فرق می کند. به همین خاطر فکر می کنم باید قبل از ان که دچار مشکلات اساسی و بزرگی بشویم به این بازی خاتمه بدهیم. درعین حال متوجه وضعیت سخت و دشوار شما هم هستم. خودم را مسبب به وجود امدن این گرفتاری شما می دانم واماده ام این مشکل را به طریقی که شما راضی باشید،حل کنم. در حال حاضر دو پیشنهاد برای شما دارم. اول اینکه اگر تمایل داشته باشید هر چه سریع تر ترتیب برگشتن تان به ایران را بدهم و تا دیر نشده شما را از این قید و بند ازاد کنم،که البته جبران خسارتهایئ مالیتان هم به عهده ی خودم خواهد بود ودوم اینکه ...... دوم اینکه شما برای مدتی به همین صورت در خانه من زندگی کنید. درست مثل اینکه دوستی از ایران به خانه من امده باشد ودر این مدت از مزایای ازدواج قرار دادی مان بهره ببرید. فکر می کنم از طریق ارائه اسناد ومدارک معتبرازدواج و با دز نظر گرفتن قوانین این ایالت در زمان نسبتا کوتاهی،یعنی کمتر از یک سال کارت سبزتان اماده شود.بعد از ان می توانید زندگی مستقل وازادی برای خود ترتیب بدهید. البته می دانم که علاقه ی زیادی به ادامه تحصیل دارید. پیشنهاد فرصت این کار را برای شما فراهم می کند. شاید در این فاصله من هم بتوانم پدر و مادرم را قانع کنم و مشکل خانوادگی ما به این ترتیب حل شود. به هر صورت تنها این دو راه به نظرم رسیده، اما انتخابش را به عهده ی شما می گذارم. باز هم می گویم ،امیدوارم بزرگوارانه من را ببخشید. فکر کنم خیلی حرف زدم و بیش از حد نگرانتان کردم. اما چاره دیگری نداشتم.صمیمانه متاسفم.
نفسی تازه کرد و ارام گرفت.


پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#3
در تمام مدتی که حرف می زد حتی نیم نگاهی به من نینداخت و من تمام مدت به صورتش خیره مانده بودم. اول فکر می کردم خواب می بینم. اهسته نیشگونی ار کنار رانم گرفتم. دلم به درد امد. نه! خواب نبودم. همه چیز واقعیت داشت. در خلال حرف هایش به مرز جنون و دیوانگی رسیده بودم.او لا ینقطع و بی وقفه حرف می زد. توان حرکت از من سلب شده بود.هر کلمه اش مانند نیش خنجری زهر الود به قلبم فرو می رفت. زهر کلام مرد جوانی که ظاهرا همسرم بود و من با دنیایی ارزو به سویش پر گشوده بودم،جگرم را می سوزاند.حرف هایشبرایم گذان تمام شده و مبهوتم کرده بود.هرگز باور نمی کردم روزی این چنین وا پس زده شوم. همیشه و همه جا دوست و دشمن تحسینم کرده بودند. عادت کرده بودم تعریفم را بکنند،ولی حالا در هم شکسته و پریشان زیر بار احساس رانده شدن خرد می شدم. شریک زندگی ام فرمان گسستن رشته ی پیوندمان را می داد. باید میگریختم. باید به سوی وطنم،پدر و مادر و تمام عزیزانم باز می گشتمم ولی مائوس و دل سرد اندیشدم "با کدام پر پرواز؟" من همه وجودم را در طبق عشق و اخلاص گذاشته وتقدیمش کرده بودم. اما او ندیده و نشناخته ان را پس زد ودور ریخت. حالا از ان همه غرور و اعتماد به نفس برایم چه مانده؟
با صدای امیربه خود امدم. داشت نگاهم می کرد. احساس کردم مضطرب ئنگران است. با التماس گفت:
-خواهش می کنم حرف بزنید. این بار چندم است که صدایتان می کنم. چیزی بگویید،هر چه باشد. حتی ناسزا. فقط حرف بزنید.
با سماجت به چشمانش خیره ماندم. خیال نداشتم حرفی بزنم.راستش نمی دانستم چه بگویم. حرفی برای گفتن نمانده بود. حتی ناسزا.
دوباره صدایم کرد.
-غزال خانم!خواهش می کنم حرفی بزنید. نمی دانم،کاری بکنید.من نگرانتان هستم.حالتان خوب است؟
مردک ترسو فکر می کرد عقل از سرم پریده. در دل به او خندیدم.تا ان موقع صاف و مستقیم نگاهش می کردم. اما دیگر نمی خواستم ببینمش. نفرت و بیزاری در جای جای قلبم خانه کرده بود. پلک هایم را روی هم گذاشتم وچشم هایم را روی تمام حقایق زشت پیش رویم بستم. مدام به خود تذکر می دادم:"نفس عمیق بکش... ارام باش... خودت را نباز...... چیزی عوض نشده.... اصلا مگر او کیست که این طور خردت کند... نشانش بده که تو به این اسانی نمی شکنی...... نباید بشکنی وگرنه نابود می شوی..... این پایان راهت نیست... شاید اغازی باشد برای راهی دیگر. تجربه ای نو و تازه....... به خودت فرصت بده بعد تصمیم بگیر."سردم شده بود. احساس سرما نمی گذاشت درست فکر کنم.تمام استخوان هایم درد می کرد. پتک سنگینی که به روحم خورده بود،جسمم را تحلیل می برد. مغزم یخ زده بود،جسمم را تحلیل می برد. مغزم یخ زده بود.اصلا نمی توانستم به افکارم سر و سامان دهم.شدنی نبود.
صدای زنگ تلفن رشته ی افکار پریشانم را پاره کرد. پلکهایم را بلند کردم. بی هدف به رو به رویم خیره شدم. زنگ تلفن دوباره به صدا در امد. امیر به ان خیره شده بود بی ان که از جایش تکان بخورد.لجم گرفت،"مگر به صندلیش چسبیده؟" صدای زنگ تلفن روی اعصابم خط می کشید. وقتی برای بار سوم صدای زنگ به گوش رسید،با اکراه بلند شد وارام به سمت تلفن رفت. گوشی را که بر داشت از صدای زنگ خلاص شدم.



-الو
نا خواسته حرکاتش را زیر نظر داشتم. رنگ از رویش پرید. انگار می خواست قالب تهی کند.مادرش بود. حدس زدم او هم سردش شده.بریده بریده حرف میزد.
-.........سلام مادر.....حالتان چطوراست؟
-.............
-من..... من خوبم......خیلی ممنون.
-..............
-بله،بله. به سلامتی رسیده.خیالتان راحت باشد.
-................
-البته که می توانید.........نه،چه اشکالی دارد؟
گوشی را به طرفم گرفت وملتمسانه نگاهم کرد. از دیدن قیافه مضطربش دلم خنک شد. از ذهنم گذشت که تمام شجاعت وصراحتش همین بود؟ یک ساعت برایم نطق کرده بود و پیشنهادهای مختلف به خوردم داده بود،اما حالا با اولین سوال مادرش پا پس کشیده بود و با زبان نگاه از من می خواست دم بر نیاورم و از دسته گلی که به اب داده چیزی به انها بروز ندهم. سرد
و بی تفاوت به دستش نگاه می کردم. مردد بودم. هنوز تصمیمی نگرفته بودم. نمی خواستم فرصت انتخاب درست را از خودم بگیرم. با این فکر از جا بلندشدم،چانه ام را بالا گرفتم،مغرور و با اطمئنان قدم برداشتم و بی اعتنا گوشی را از دستش گرفتم.
-الو!سلام مادر جان حالتان چطور است؟
- سلام عزیزم. ما همه خوب خوبیم. فقط دلواپس تو بودیم. تو چطوری؟ راحت رسیدی؟امیر چی؟از امیر راضی هستی؟
-بی جهت نگران بودید.امیر جان هم پذیرائی گرمی از من کردند که شرمنده شدم. در واقع شوکه شدم.
-خدا را شکر خیالم کمی راحت شد. دیگر هم از شرمندگی حرف نزن عزیزم. امیر وظیفه اش را انجام داده. مثلا تو همسرش هستی. مگر نه؟
-خب بله.ولی استقبالش بینظیر بود.اخر تدارک زیادی برایم دیده بود.از همان لحظه ای که رسیدم انقدر چیزهای مختلف به خوردم داده که احساس خفگی میکنم.
-از دست تو دختر شیطان.مثل همیشه حاضر جوابی.عزیزم دلت می خواهد با پدر و مادرت حرف بزنی؟الان همه با هم هستیم.
-راست می گویید؟از این بهتر نمی شود.نمی دانید چقدر محتاج شنیدن صدایشان هستم.
-می دانم عزیزم.دلتنگی ات طبیعی است.کم کم عادت میکنی.حالا گوشی را میدهم به مادرت.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#4
نمی دانم چقدر با مادر صحبت کردم.همین قدر میدانم که شنیدن صدای گرم و مهربانش ضربان قلبم را منظم کرد.گوشی را به گوشم چسبانده بودم تا حرارت وجود دوست داشتنی اش را حس کنم.موقع خداحافظی صدایش غمگین و ملایم به نظرم امد.مثل همیشه دلگرمم میکرد و وای که چقدر محتاج ان بودم.
-غزال دخترم د رغربت توکلت به خدا باشد که تو را به او سپرده ام.نمازهایت را سر وقت بخوان.برای رسیدن به ارزوهایت به انتظار دیگران نباش و همه چیز را از خود و خدایت بخواه.مطمئن باش اگر کمی تحمل کنی و از مشکلات نترسی زندگی برایت سنگ تمام میگذارد.
-مطمئن باشید غیر از این نمیکنم.من مثل همیشه عاشق شما پدر و علی عزیزم هستم.از راه دور برای سلامتی تان دعا میکنم.شما هم در حق من دعا کنید.میدانم دعای خیر شما در حق دخترتان گیراست.
بعد از خداحافظی گوشی را سر جایش گذاشتم.دستم همچنان روی ان مانده بود.نمی خواستم ارتباطم با انها قطع شود.از یخ کردن دستمفهمیدم ادامه ی این کار بیفایده است.باز من مانده بودم و درد غربت.هیجانم فروکش کرد و غم به جایش نشست.به ناچار دستم را پس کشیدم به سمت امیر برگشتم که با چشمان از حدقه درامده به من خیره مانده بود بیتوجه به حیرتش نگاه گذراییبه او انداختم و گفتم:
-ممکن است خواهش کنم جایی را نشانم بدهید که بعد از گرفتن یک دوش اب گرم کمی استراحت کنم.ساعت هاست نخوابیده ام.
میدانستم به خود خواهد گفت چه دختر پررو و پوست کافتی هستم.اما نظرش برایم اهمیتی نداشت.رضایت داد و سنگینی نگاه متحیرش را از چهره ام برداشت.
با اشاره سر مرا به دنبال خود کشاند.پله ها را بالا میرفتم.یک دو سه......یک دو سه.....
تمامی نداشت.انگار تا ابدیت باید بالا میرفتم.از شدت سرما دندان هایم به هم میخورد.بالاخره رسیدم.فضای اتاق برایم نامانوس بود.نمی دانم چه شد که تنها شدم.او رفته بود.روبه روی اینه ایستادم.دو چشم قرمز از میان چهراه ای خسته و بی رنگ نگاهم میکرد.ترس و وحشت توی چشمهایش خانه کرده بود.خواستم ارامش کنم لبخندی به رویش زدم.
اب داغ پوستم را می سوزاند.اما یخ وجودم اب نمیشد.ای کاش ذوب میشدم و به زمین فرو میرفتم.نمیدانم صدای همهمه از کجا می امد.چشمهایم را بستم.امیر بود که به پیشوازم امده بودبا دسته گلی زیبا از رز قرمز.دست بردم بگیرمش،دستم در فضا خالی ماند.هوا را در چنگ فشردم.تشنه در اب در جستجوی سراب زندگی ام بودم.حوله را دور موهایم پیچاندم روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم.لکه های قرمز روی سقف از کجا امده اند؟
شاید هم نارنجی هستند.شاید سقف اتاق اتش گرفته باشد.پس چرا هنوز سردم است.خوابم می اید.
در جستجوی اکسیر فراموشی خواب به سراغم امد.
تابش اشعه افتاب که تا میانه ی اتاق پهن شده بود چشمانم را ازرد.
دستم را سایبان چشمم کردم و از لای پلکهایم نگاهی به دور وبر انداختم.از غوغا و طوفان شب گذشته اثری نبود.سست و بی حال لحاف را کنار زدم از تخت پایین امدم و با قدم هایی ناموزون خودم را کنار پنجره رساندم.اسمان ابی بود و صاف.سرگیجه داشتم.گرسنه بودم و بیرمق.دهانم تلخ و بدمزه بود و از همه بدتر دوباره خاطرات شب قبل به ذهنم هجوم اورد.اصلا نفهمیدم کی به خواب رفته بودم.انگار سدم شده بود و دنبال لباس گرم میگشتم.بعد از ان را دیگر به یاد نداشتم.سرم را میان دستهایم فشردم.میخواستم کمی از درد ان بکاهم.سرم مثل بشکه ی اب سنگین شده بود.صدایی از زیر پنجره ی اتاق توجه ام را جلب کرد.دزدکی از پنجره بیرون را نگاه کردم.امیر بود که داشت ماشین اش را از گاراژ بیرون می اورد.از خوشحالی میخواستم فریاد بزنم.با رفتن او میتوانستم از اتاق بیرون بروم و چیزی پیدا کنم تا شکمم را سیر کند.
هنوز مارد اشپزخانه نشده بودم که گرسنگی از یادم رفت.روی در یخچال یادداشتی برایم گذاشته بود:
-غزال خانم!لطفا اینجا را مثل خانه ی خودتان بدانید و از خودتان پذیرایی کنید.
با مشت به در یخچال کوبیدم و زیر لب نالیدم:
-دیوانه!اینجا را مثل خانه ی خودم بدانم؟اینجا خانه ی من هست.فقط تو این را نمی دانی.
چشمهایم سیاهیمیرفت.لیوانی شیر برداشتم پشت میز نشستم و همان طور که ذره ذره ان را میچشیدم حرفهای امیر را مرور کردم.میدانستم باید تصمیمی بگیرم.مجبور بودم یکی از راههای پیشنهادی اش را بپذیرم.از فکر کردن به اینده میترسیدم.نمیدانستم چرا باید عاقبت کارم به اینجا کشیده شود.شاید اگر کمی فقط کمی دقت کرده بودم و بی گدار به اب نمیزدم این طور گرفتار و سرگردان نمیشدم.اگر دلم انباشته از رویای پوچ سفر به خارج و ادامه ی تحصیل نبود،به انتخابی چنین دور از ذهن دست نمیزدم.
مگر میتوانم دست از پا درازتر به ایران برگردم؟با ریشخند اقوام و اشنایان چه کنم؟برو ایران تا همان هایی که به شانس و بخت و اقبالم غبطه میخوردند روبه رویم بنشینند و به حالم دل بسوزانند؟مایوس و درمانده لیوان خالی از شیر را روی میز کوبیدم.از تمام اگرها و مگرهای دنیا خسته شده بودم.هیچ کدامشان راهی پیش رویم نمیگذاشت.
دوباره وسط اتاق خواب ایستاده بودم.هاج و واج در و دیوار را نگاه میکردم.دستم را به طرف روسری و مانتویم بردم و برشان داشتم.باید بروم اینجا جای ماندن نیست.بغض راه گلویم را بست.ای کاش میتوانستم بروم.اما کجا؟من که جایی را بلد نیستم.
کسی را نمیشناسم.خب چاره ای نیست از خودش کمک میگیرم.حودش گفت کمکم میکند.مانتو و روسریم را رو ی تخت انداختم.بیقرار و ناارام توی اتاق قدم میزدم.باز هم مردد شدم.خدایا کمکم کن.نه پای رفتن دارم نه طاقت ماندن.دلم به رفتن رضا نمیداد.به ماندن فکر میکردم.اما چرا با خودم صادق نبودم؟از چه چیزی فرار میکردم؟از حقیقت؟ نه.نه.پس از واقعیت.شاید.شاید هم از هر دو.از حقیقتی به نام امیر که وجود داشت و من همسرش بودم و خودم را متعلق به او میدانستم.احساسم نسبت به او عجیب و باورنکردنی بود. انگار سالها بود میشناختمش.همه اراجیف و حرف های بیسروته اش را شنیده بودم بی انکه تاییدشان را از چشمهایش گرفته باشم.مثل این بود که چشم و زبانش ساز مخالف کوک کرده بودند.اما واقعیت غیر از این بود.او مرا نمی خواست و همین کافی بود تا به رفتن فکر کنم.هیچ کدام از این دلایل دلم را نرمنمیکرد.شاید اصرارم برای ماندن فقط از لج بازی کودکانه ای سرچشمه میگرفت.درست مثل کودکی که پشت ویترین فروشگاه اسباب بازی پایش را به زمین میکوبد تا دل مادرش نرم شود و عروسکیبرایش بخرد.این میان تنها چیزی که برایش مهم است همان عروسک پشت ویترین است.قیمتش مهم نیست.به دست اوردن امیر بود که ذهنم را مشغول می کرد.عاقبت به خود تشر زدم«غزال! تو که عاقل بودی.حداقل تا دیروز عاقل بودی.نکند دیوانه شدی؟»روح سرکشم به شکل غزالی غریب و نااشنا مقابلم قد علم کرده و جسور و گستاخ گفت:
-پیشنهاد من هم برایت از روی عقل و درایت است.مگر تو چیز دیگری برای از دست دادن داری؟مگر نه این که ریشخند دیگران برایت گران تمام میشود؟حالا دیگر برایت فرقی نمی کند.اب از سرت گذشته.پس اینجا بمان و از زندگیت دفاع کن.باید به او ثابت کنی اشتباه کرده و با عجله تصمیم گرفته.
راضی نشدم.با تردید از غزال مسافر پرسیدم:
-اگر نشد چه؟ایا از غرورم دیگر چیزی میماند؟
-البته.چرا نماند؟تو با غرورت کاری نداری.تازه برمیگردی سر جای اولت.از ان گذشته این طوری میتوانی به درس و دانشگاه هم فکر کنی.مگر همین را نمیخواستی و برای بدست اوردنش سر از این کشور غریب در نیاوردی؟
این بار اشفته تر از قبل نالیدم:ای بی انصاف!این میان از قلب و روح من چیزی نمی ماند .همین حالا هم به انها بدهکارم.نمیدانم این چه دیوانگی است که گریبانم را گرفته؟با او بمانم و در کنارش باشم و غم نداشتنش را به دوش بکشم؟دست از سرم بردار . چرا نمیگذاری به درد خود بسوزم؟
غزال مسافر با عصبانیت پرخاش کرد:
-حق گرفتنی است.اگر او حق تو را به جا نیاورده و فرصت امتحان را از تو گرفته تو چرا از گرفتن حقت صرف نظر میکنی؟از ادمهای ترسو و سست عنصر بیزارم.فهمیدی؟بیزار.
تا دو روز بعد هر وقت امیر خانه بود در اتاقم میماندم و میخوابیدم و وقت هایی که نبود گاهی برای رفع گرسنگی از اتاق خارج میشدم و دوباره به پناهگاهم بر میگشتم.بالاخره تصمیم نهایی را گرفتم.باز هم همان غزال قدیمی شدم.پیشنهادش را پذیرفتم.اما طبق برنامه و روش خودم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5

فصــــــــــــــل دوم
روز سوم با تحمل سختی زیاد چمدانهای سنگین را کشان کشان بالا بردم و تا رسیدن زمان مورد نظرم استراحت کردم.وقتش که رسید کت و شلوار ابی رنگ و خوش دوختی را از میان لباسهایم جدا کردم و پوشیدم.بی هیچ ارایشی موهای بلندم را پشت سرم جمع کردم و انها را با شالی متناسب رنگ لباسم پوشاندم.با خود اندیشیدم«از ان جایی که همه ی کارهایم بر عکس و غیر قابل پیشبینی است حالا که باید بی حجاب باشم حفظ حجاب میکنم»از این فکر خندیدم.جای مادرم خالی بود.چقدر در این مورد نصیحتم میکرد.
نگاهم در اینه راضی بود.با برداشتن جعبه ای که از قبل اماده کرده بودم و ساک دستی ام ا ز اتاق بیرون امدم.از طبقه پایین صدای تلویزیون به گوشم میرسید.با ورود به اتاق نشیمن امیر را دیدم که روی کاناپه نشسته و محو تماشای تلویزیون است.با سرفه ی کوتاهم متوجه حضورم شد.با دیدنم به سرعت از جایش بلند شد و ناباورانه نگاهم کرد.پیدا بود از حضور ناگهانی ام یکه خورده است.سلام کوتاهی کردم.همان طور که پاسخم را میداد با دست به مبل روبه رویش اشاره کرد وگفت:
-خیلی خوش اومدید خانم.بفرمایید خواهش میکنم.
مودبانه و رسمی اضافه کرد:
-اگر چای یا قهوه میل دارید میتوانم برایتان اماده کنم.
در جایی که نشانم داده بود نشستم و را حت و ارام گفتم:
-بله ممنون.اگر ممکن است چای لطفا.
چند دقیقه بعد با دو فنجان چای خوش عطر در یک سینی نقره ای به اتاق برگشت.از بوی خوش چای به وجد امدم.چند روزی بود که از چای محروم بودم.اخر جایش را نمیدانستم.تا وقتی که فنجان های خالی چای به سینی برگردانده شد،هردو ساکت بودیم.بعد از ان بی مقدمه گفتم:
-اقای کیانی! میدانم انتظار داشتید پاسخ پیشنهادتان را زودتر از اینها بشنوید.اما متاسفانه به دلیل خستگی زیاد و در عین حال به خاطر اینکه اخرین تصمیمم یعنی ازدواج از عجولانه ترین انتخابهایم بوده،نتوانستم با سرعت و قاطعیت گذشته تصمیم نهایی را بگیرم.در هر صورت با عرض پوزش از دیرکردم و ضمن تشکر بابت امکاناتی که در این سه روز در اختیارم گذاشتید باید صحبت کوتاهی با شما داشته باشم.چون نظر قطعی من تا حدود زیادی به شما بستگی دارد.
نفسی تازه کردم و ساکت شدم.از همان اول زیر نظرش داشتم.میدیم که ناارام است.با بیقراری گفت:
-خواهش میکنم.در خدمتم بفرمایید.
سعی میکردم درست مثل خودش حرف بزنم.مثل همان روز اول برخوردمان.
-اقای کیانی!من پیشنهاد دومتان را میپذیرم.یعنی در خانه شما میمانم.اما به صورت مشروط.در غیر این صورت لطف کنید و در اولین فرصت ترتیب برگشتم به ایران را بدهید.
در حالی که کلافه مینمود غجولانه پرسید:
-چه شرطی؟
-خودتان خوب میدانید که من اینجا غریبه ام و به امور نااشنا.تا زمانی که اقامتم در کشور شما درست نشده ناچارم اینجا زندگی کنم و به ناچار باید از کمکهای مالی شما بهره ببرم والبته مبالغی دلار همراهم هست،اما احتمالا کافی نیست.شرط اولم این است که تمام هزینه هایی را که بابت من متحمل میشوید بعد از پایان این مدت با من حساب کنید و شرط دومم در رابطه با شخص شماست.خلاصه کنم چون نمی خواهم مخل اسایش شما باشم باید به من قول بدهید که زندگی عادی خودتان را ادامه بدهید بی انکه حضور من تاثیری در معاشرت و تفریحات گذشته تان داشته باشد.
-خواهش میکنم غزال خانم.چوب کاری میکنید؟در رابطه با مسائل مالی که اصلا جای صحبتی نیست.من بیشتر از اینها شرمنده شما هستم.در ضمن شما مهمان من هستید.
خیلی جدی گفتم:
-از لطفتان بی نهایت ممنون.ولی مهمان فقط تا سه اذان مهمان است.بعد از ان حکمش فرق میکند.علاوه بر ان نم خواهم تا اخر عمر خود را رهین منت شما بدانم.اگر قبول شرط مالی برایتان مشکل است از حالا بگویید.
-بسیار خوب شما بردید هر جور شما بخواهید.
لبخندی زدم و گفتم:
-اینطور بهتر است.
از شرط دوم حرفی به میان نیامد.من همنخواستم مته به خشخاش گبذارم و از ادامه ی ان بحث صرف نظر کردم به جایش جعبه ای که همراه داشتم را به طرفش گرفتم و گفتم:
-این جعبه مال شماست.در واقع سهم شماست.
جعبه را ازدستم گرفت.یکی از ابروهایش را بالا برد وپرسید:
-این چیه؟
-اینها تمام هدایایی است که توسط اقوام و خانواده شما اهدا شده که در شرایط فعلی باید به دست خودتان برسد.چون من حقی به ان ها ندارم.البته هدایای خانواده خودم را از میان انها جدا کرده ام.تمام وجه نقد و یا طلا و جواهرات را بر اساس لیست هدیه دهندگان برایتان نوشته ام.حلقه ی ازدواج و سرویس خریداری شده ی مراسم عقد را هم به ان اضافه کرده ام.
دستهایش که میرفت جعبه را باز کند از حرکت ایستاد با سرزنش نگاهم کرد و گفت:
-این چه کاری است که شما کرده اید؟مگر من چیزی از شما خواسته بودم؟
-نه نخواسته اید.اما از قدیم گفته اند حساب به دینار،بخشش به خروار.من اینطوری راحت ترم.پس لطفا مخالفت نکنید.
خنده اش گرفته بود.داشت زیز لب میخندید.ساک دستی را به سمتش گرفتم و گفتم:
-این هم از امانتی های شما.
-این دیگر چیست؟
-عکس ها و فیلم جشن عروسی.وظیفه یخودم میدانم انها را به دست خودتان بدهم تا هر طور صلاح میدانید رفتار کنید.حالا می خواهید بسوزانید یا دور بیاندازید.نمدانم هرکاری دوست دارید همان را بکنید.
ساک را از دستم گرفت.زیر چشمی نگاهم کرد و با احتیاط پرسید:
-میتوانم نگاهی به انها بیندازم؟
-خب البته چرا که نه؟حتما دوست دارید عکس های جدید پدر و مادرتان را ببینید.به هر حال اقوامتان را هم در این فیلم وعکس ها میتوانید ببینید.
با خوشحالی گفت:
-بله بله.به همین خاطر میخواهم عکس ها را ببینم.
-اگر اجازه بدهید تا شما انها را میبینیدمن هم یک چای دیگر برای خودم میریزم.
-خواهش میکنم.بفرمایید.اتفاقا من هم بی میل نیستم.
سرم را به علامت موافقت تکان دادم و به اشپزخانه رفتم.وقتی برگشتم چنان غرق دیدن عکس ها بود که متوجه حضور من نشد. ازدیدن عکسی که در دست داشت متعجب شدم.یکی از عکس های تکی کن بود که با دو دست تور روی صورتم را بالا گرفته بودم.در دل گفتم اگر از او خواهش میکردم عکس ها را ببیند مطمئنا نمیدید.راه امده را بازگشتم و این بار با سروصدای بیشتری به اتاق وارد شدم.دیگر اثری از ان عکس در دستش نبود.به جایش یک عکس دسته جمعی که با خانواده ی عمویش انداخته بودم را در دست داشت و نگاه میکرد.به طرفم برگشت و با خنده گفت:
-مثل اینکه تعداد مهمانها خیلی زیاد بوده نه؟
-بله متاسفانه پدر و مادرتان خرجهای سنگینی کردند که به خواست من نبود.
اخمی به پیشانی اش انداخت و گفت:
-خب طبیعتا انها باید وظیفه خودشان را انجام میدادند.این طور نیست؟
-شاید نمیدانم.
-این فیلم باید تبدیل شود.چون با سیستم اینجا نمی خواند.
-اقای کیانی!این فیلم را یکی از دوستان به سیستم اینجا برگردانده و قابل دیدن است.
در حالی که معلوم بود عصبانی شده گفت:
-نمیدانم چه اصراری دارید به من بفهمانید این جا هتل است من هم مدیر ان.خانم خواهش میکنم.مناسم دارم.اینطوری هردو معذب میشویم و نمیتوانیم مدت زیادی وجود یکدیگر را تحمل کنیم.
تا امدم جواب بدهم زنگ تلفن به صدا در امد.برای جواب دادن به تلفن از جایش بلند شد.بعد از چند ثانیه پی بردم مادرش است.صدای امیر را میشنیدم که می گفت:
-بله خیلی ممنون.غزال جان هم سلام میرساند.
-.............................
-خوب خوب.مطمئن باشید.گفتم که دیروز برای قدم زدن بیرون رفته بود.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#6
.............................
-اره ممنون.اتفاقا الان داشتیم عکس ها را میدیدم.قرار بود فیلم را هم نگاه کنم.
-............................
-بله؟..........چرا تا حالا ندیدم؟......خب........خب غزال تازه چند روز است که از راه رسیده و خب.............ما خیلی گرفتار بودیم.
-..........................
-اصلا من نمیدانم.از خودش بپرسید.از من خداحافظ.
گوشی را به سمت من گرفت.از لحن صحبتش فهمیدم مادرش مشکوک شده و امیر هم قادر نیست قانعش کند.برای انها عجیب بود که امیر بعد از سه روز هنوز عکس و فیلم عروسی خودش را ندیده باشد.گوشی را گرفتم و خونسرد و ارام به سلام واحوالپرسی مشغول شدم.اما مادر امیر مهلتم نداد و سریع بحث عکس ها را پیش کشید.خنده ام گرفته بود.از صدای خنده خیالش کمی راحت شد ولی قانع نشد.سعی کردم با شیطنت حواسش را پرت کنم به این نیت گفتم:
-اخر مادر جان من با اقای کیانی شرطی بسته بودم و تا روشن شدن تکلیف این شرط اجازه ندادم عکس ها و فیلم را ببیند.باید ببخشید.
به محض اینکه کلمه اقای کیانی از دهانم بیرون امد با دست دهانم را گرفتم و به اشتباهم پی بردم.بی اختیار به امیر نگاه کردم.صورتش از عصبانیت برافروخته شده بود.حالا بیا و درستش کن.صدای نگران مادرش در گوشم پیچید:
-ببینم مادر مشکلی با امیر داری؟چرا اینطوری صدایش میکنی؟ اقای کیانی دیگر چه صیغه ای است؟
-نه مادرجان.این طرز صحبت با پسر شما یک تنبیه زنانه است.خودتان که بهتر می دانید.
امیر از تعجب دهانش بازمانده بود.بعد از اتمام مکالمه طاقت نیاورد و به طعنه گفت:
-باید برای این حاضر جوابی تحسینتان کرد.در واقع سر هم بافی تان بی نظیر است.
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:
-کدام بافتن؟منظورتان چیست؟یعنی دروغ میکویم؟
-اگر دروغ نیست پس اسمش را چه میگذارید؟
-به این میگویند بازی با کلمات .من از دروغ بیزارم.به همین خاطر حرف راست را در قالبی بیان میکنم که هر کسی میتواند هر استنباطی که می خواهد از ان بکند.مثلا این که من عکسها را زمانی به شما دادم که شما شروطم را پذیرفته بودید ولی مادرتان فکر کرد ما با هم برای شوخی و مزاح شرطبندی کرده ایم.دفعه یقبل مادرتان پرسید ایا شما از من خوب پذیرایی کرده ای؟من هم به طغنه گفتم بله پذیرایی گرمی کردند.حالا کجای حرفهایم دروغ بوده است؟
امیر با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.من هم دست به سینه نگاهش میکردم و از حرص پاشنه کفشم را روی زمین میچرخاندم.یک دفعه ساکت شد و گفت:
-دختر تو دست شیطان را هم از پشت بسته ای!
از تغییر لحن صحبتش لجم گرفت.چقدر صمیمیحرف میزد.داشتم میگفتم اقای کیانی من...............که میان حرفم پرید و گفت:
-خواهش میکنم دختر خانم این قدر به من نگویید اقای کیانی.دیدید نزدیک بود کار دستمان بدهید؟مگر میخواهید مادرم با اولین پرواز خودش را به اینجا برساند؟
با خود گفتم برای من هم بد نمیشود.این طوری بهتر است و هروقت بخواهم راحت تر میتوانم دق دلم را سرش خالی کنم.به همین دلیل دستم را به علامت تسلیم جلوی صورتم گرفتم:
-بسیار خوب .باشد.قبول میکنم.
-پس از حالا من امیر و شما غزال چطور است؟
پشت به او کردم وهمان طور که به سمت اتاقم میرفتم گفتم:
-اوکی یعنی قبول و شب بخیر.میبینید زبان انگلیس ام چقدر خوب شده؟
-مگر شام نمی خورید؟
-نه ممنون.
-چرا؟ مگر گرسنه نیستید؟
به پلکان رسیده بودم.دستم را به نرده گرفتم و سه رخ به سمتش چرخیدم و گفتم:
-نه.برای سلامتی و حفظ تناسب اندام اگر خیلی گرسنه نباشم از خوردن شام صرف نظر میکنم.
دوباره پشت به او از پله ها بالا رفتم.
-ولی شما که اندام موزون و زیبایی دارید.
بدون این که به طرفش برگردم همان طور که از پله ها بالا میرفتم به تکان دادن دستم اکتفا کردم.به اتاقم برگشتم و به خودم تبریک گفتم.احساسی به من میگفت مردی که امشب دیده ام ان ادم سه روز پیش نیست.می دانستم نسبت به رفتارم کنجکاو شده است.این بازی برایم جالب شده بود.فکر کردم درگیر یک جنگ تمام عیار شده ام.دلم نمی خواست به نتیجه ی این مبارزه فکر کنم.تنها خود جنگ برایم مهم بود.
صبح بعد از رفتن امیر صبحانه ی کاملی برای خودم تدارک دیدم.در حین خوردن صبحانه با دقت اطرافم را نگاه کردم.انگار بار اولی بود که اشپز خانه را درست میدیدم.معماری ان با سبک خانه های ایرانی فرق داشت.اجاق گاز درست وسط اشپز خانه قرار داشت و کنارش پیشخوانی تعبیه شده بود که از ان به جای میز غذا خوری استفاده می شد. از همان جا که نشسته بودم می توانستم تمام محوطه حیاط را ببینم. یک دفعه خیال پیاده روی در ان هوای لطیف و پاکیزه به سرم افتاد. ار ساختمان که خارج شدم منظره ی زیبای انجا روحم را تازه کرد. بعد از چند نفس عمیق به راه افتادم. از میان معبر های باریک و سنگ چین شده ی اطراف باغچه ها ی زیبا می گذشتم و درختان بلند وسر سبز روی سرم سایه می انداخت. کمی که گذشت جلوه های زیبای طبیعت از یادم رفت و افکار در هم و مغشوشی جای ان را گرفت. همان طور سر به زیر ومتفکر قدم بر می داشتم و عاقبت برای انتخاب مسیر حرکتم سرم را بالا اوردم. با کمی دقت فهمیدم که بی حواس و گیج ساختمان را دور زده و پشت ان پیچیده ام. محوطه حیاط پشتی هم به همان زیبایی بود. در نظر اول گلخانه ی شیشه ای کوچکی توجهم را جلب کرد. وارد گلخانه شدم. از انچه می دیدم ذوق زده شدم. قسمتی از ان سبزی کاری شده بود. تره، ریحان و تربچه نقلی های کوچک و ظریفی که از تمیزی برق می زد، پشت سر هم در ردیف های منظمی کاشته شده بود. با شوقی عجیب دستم را روی گلبرگهای لطیفشان کشیدم. از لمس کردنشان لذت می بردم. یاد باغچه ی کوچک خانه خودمان در دلم زنده شد. مادرم همیشه در ان سبزی خوردن می کاشت و به انها رسیدگی می کرد. گاهی هم از من کمک می گرفت. ان فضای کوچک عطر نفس مادرم را در خود داشت. وقتی از انجا بیرون امدم مصمم بودم تا زمانی که در این خانه هستم مراقبت از گلخانه را خودم بر عهده بگیرم. دیگر شوقی برای قدم زدن نداشتم.دمدمی مزاج و کم حوصله شده بودم.با دیدن در شیشه ای پشت ساختمان تصمیم گرفتم راه میان بر را انتخاب کنم.و زودتر وارد خانه شوم.ولی با گذشتن از در شیشه ای به اشتباهم پی بردم.انجا شباهتی به خانه ی امیر نداشت.اصلا چیزی در ان وجود نداشت.سالنی بود وسیع و خالی از اسباب خانه که تنها حوض کوچکی میان ان بود.
در واقع به قسمتی از خانه پا گذاشته بودم که قبل از ان ندیده بودمش.کنار حوض نشستم . فواره ی کوچکش را باز کردم.دستم را زیر اب گرفتم و مشتی از ان را به صورتم پاشیدم.بعد از روی کنجکاوی به اطراف نگاه کردم.چشمم به پله ای افتاد که گوشه ی سالن قرار داشت.از پله ها که بالا رفتم خودم را در سرسرای بزرگ خانه امیر دیدم.تازه ان وقت بود که فهمیدم خانه در سراشیبی بنا شده است و به همین خاطر حیاط پشتی ان همسطح زیرزمین است.از سر بیکاری به طبقه بالا رفتم.از جلوی اتاقهای طبقه لالا عبور میکردم که وسوسه ای به جانم چنگ انداخت.دلم میخواست اتاق امیر را ببینم.نمیدانستم کدامیک از انها اتاق اوست.یکی یکی درها را باز می کردم و داخل اتاقها سر میکشیدم.ازسبک تزیینات سنتی و عکس کنار تختخواب پیدا بود که اولین اتاق متعلق به پدر و مادرش است و دو اتاق بعدی هم برای مهمان در نظر گرفته شده.پس اتاق اخر مال امیر بود.چون بعد از ان پاگرد کوچکی با چهار پلهی کوتاه نیم طبقه ای را به وجد می اورد که اتق من در همان نیم طبقه قرار داشت.دستگیره ی در اتاق را پیچاندم و با احتیاط وارد شدم.برعکس تصورم از اشفتگی و ریخت و پاش خبری نبود.وسایل گران قیمت و زیبا اما ساده ی ان حکایت از خوش سلیقگی صاحبش داشت.بعد از یک نگاه سرسری به دور و برم خواستم برگردم که چشمم به جعبه ای که دیشب به امیر داده بودم.با دیدن ان همه ی جذابیت و زیبایی خانه ی امیر از یادم رفت.با عصبانیت از اتاق بیرون امدم و در را به شدت به هم کوبیدم.
بی حوصله به اتاقم برگشتم و خودم را روی تخت رها کردم.کلافه و سر در گم به سقف بالای سرم خیره شدم.باید فکری میکردم و از این بلاتکلیفی در می امدم.از بیکاری و پرسه زدن توی خانه به تنگ امده بودم. نگاهم را دور اتاقم چرخاندم و چشمم به چمدانهایم افتاد.هنوز وسایلم را جاگیر نکرده بودم.هیچ وقت چنین چیزی سابقه نداشت.در این جور امور عجول وکم طاقت بودم.اما حالا وضع فرق می کرد.هر کاری برایم سخت بود.با بی قیدی از جایم بلند شدم.چاره ای نداشتم.باید ارام ارام به وضعیت فعلی ام عادت میکردم و به شرایط روحی سابقم بر میگشتم.چمدانها را یکی پس از دیگری باز میکردم و لباسهایم را در کمد دیواری اتاق جای میدادم.با دیدن قالیچه های گل ابریشمیکه پدرم برایم خریده بود اه حسرتی کشیدم.ان روز از را نرسیده قالیچه ها را وسط هال پهن کرد و گفت:
-غزال جان. عزیزم.ببین اینها را میپسندی؟
با دیدنشان ذوق زده دستم را دور گردنش انداختم و گفتم:
-مثل همیشه سلیقه تان حرف ندارد.
خندید و مرا به خودش چسباند و گفت:
-ناقابل است.به عنوان هدیه عروسی برایت گرفتمه ام.اما به جای جهیزیه پول نقد همراهت میکنم تا هر طور دوست داشتید و به سلیقه ی خودتان خرید کنید.چون نمی توانی چیز زیادی با خود ببری.دوباره به کارم ادامه دادم.چمدان اخر جعبه ی سنتورم بود.اصلا یادش نبودم. جعبه را روی زمین گذاشتم . دو زانو روبه رویش نشستم.مضرابهایش را دست گرفتم و چند ضربه به سیمهایش زدم.از کوک خارج شده بود.در دل خندیدم"این بیچاره هم کوکش به هم ریخته.باید فکری هم به حال این بکنم."ساعتها به مرتب کردن و تزیین اتاقم پرداختم.قالیچه های اهدایی پدر وسط اتاق پهن شدند و چراغهای لاله عباسی قدیمی مادر که نگران شکستنشان بود دو طرف میز ارایشم قرار جای گرفتند.به سختی سنتور راکوک کردم و جایی در گوشه ی اتاق برایش در نظر گرفتم.اما هدیه هایی که برای امیر همراهم بوددر چمدان ماندند و زیر تخت پنهان شدند.ان وقت بود که نفس راحتی کشیدم.پشت سنتورم نشستم و قطعه ی مورد علاقه ی پدرم را نواختم . ارامش عجیبی به سراغم امد.همیشه برای دل پدر مینواختم و علی برادرم به طعنه میگفت«وقتی غزال سنتور میزند پدر احساس میکند استاد پایور پشت سنتور نشسته است.»و همه به حرفش میخندیدند.ولی امروز برای دل خودم میزدم.دیگر کسی نبود تا از نواختن ناشیانه ام تعریف و تمجید کند. تنها من بودم و ناله سوزناک سنتور و بغض فروخورده ای که از لحظه ی ورودم به این دیار غریب دم به دم بر گلویم چنگ می انداخت.ولی چه فایده که اشک هم از من روگردان شده بود.ان قدر به نواختن ادامه دادم تا تاریکی اتاق را فراگرفت.دیگر چیزی را نمیدیدم.اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم.به ناچار از جا بلند شدم و به طبقه ی پایین رفتم.گلویم میسوخت و درد میکرد.شاید چاره اش یک فنجان چای داغ بود.مشغول دم کردن چای بودم که امیر به خانه بازگشت.بی انکه به طرفش برگردم جواب سلامش را دادم و گفتم:
-چای اماده است.اگر میل دارید برای شما هم بریزم.
تشکر کرد و همانطور که پشت میز مینشست راحت و خودمانی گفت:
-امروز چطور بود؟خوش گذشت؟
برای لحظه ای کوتاه کنترلم را از دست دادم.جواب دندان شکنی برایش اماده کردم اما تا نگاهم به چهره ی بشاش و ارامش افتاد لب به دندان گزیدم و موضع گیری ام را عوض کردم و گفتم:
-بله خیلی ممنون.روز نسبتا خوبی بود.همه جای خانه را دیدم.ولی تمام مدت برای برگشتن شما لحظه شماری میکردم.
با تعجب در حالی که پیدا بود خودش را جمع و جور کرده مردد پرسید:
-چطور؟
خندیدم و گفتم:
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#7

وای نترسید!منظورم این است که برای انجام کارهایی که مد نظرم بوده به وجود شما و راهنمایی تان احتیاج داشتم.قولتان را که فراموش نکرده اید؟
نفس راحتی کشید.
-نه .فراموش نکرده ام.کمکی از دست من ساخته است؟
-بله خیلی ممنون.اول میخواستم خواهش کنم اجازه بدهید مراقبت از گلخانه زیبای پشت خانه را من به عهده بگیرم.
-چه بهتر از این.اتفاقا من وقت و حوصله این کار را ندارم.فقط چون پدرم به ان گلخانه علاقه مند است مجبور به مراقبت از ان هستم.از حالا شما مسئول گلخانه باشید و مسئله بعدی؟
-امروز به این نتیجه رسیدم که باید برای گرفتن گواهینامه رانندگی اقدام کنم.چون به ان احتاج دارم.بعدش هم باید به فکر تهیه یک ماشین ارزان قیمت و ترو تمیز باشم.برای هر دو کار به راهنمایی شما نیاز دارم.البته از بابت مخارجش نگران نباشید.از همه مهمتر اگر لطف کنید و کمی من را با محیط بیرون از خانه اشنا کنید سپاسگذار میشوم.باید کم کم عادت کنم کارهای شخصی ام را خودم انجام دهم.کارهایی مثل ثبت نام در کالج و تهیه ی کتابهای مورد نیازم.
با لبخند اطمینان بخشی گفت:
-فکر خوبیست.میتوانیم از تعطیلات اخر هفته برای اشنایی تان با محیط خارج از خانه استفاده کنیم.حتی اگر دوست داشته باشید میتوانیم برای دو روز به کمپینگ برویم.در مورد گواهینامه رانندگی هم فکر کنم اگر رانندگی بلد باشید در مدت کوتاهی بتوانید گواهینامه بین المللی تان را بگیرید.این کار وقت زیادی نمیبرد برای شروع میتوانیم امشب گشتی در خیابان بزنیم.هم با محیط اطراف اشنا میشوید هم فروشگاه نزدیک خانه را نشانتان میدهم.شام را هم بیرون میخوریم.چطور است؟موافقید؟
سرم را به علامت موتفقت تکان دادم.
وقتی رد ماشین شیک واسپرتش نشستم تمام حواسم را جمع کردم تا خیابانهای اطراف را به خاطر بسپارم.امیر پشت سرهم حرف میزد وتمام نکاتی را که لازم میدانست گوشزد میکرد.بیمارستان کوچک نزدیک خانه را نشانم داد و گفت:
د رصورتی که حادثه ای برایت اتفاق افتاد میتوانی با شماره 911 تماس بگیری.انها سریعا برای کمک به تو می ایند.
بعد ماشین را در پارکینگ فروشگاه نزدیک خانه متوقف کرد و همان طور که به سمت در ورودی فروشگاه میرفتیم کارتی از جیبش دراورد و به دستم داد و گفت:
-فکرکنم به این کارت اعتباری احتیاج داشته باشی.راه استفاده اش را یادت میدهم.من حق استفاده از این کارت را برای تو تقاضا کرده ام.برای تهیه بلیط هواپیماخرید از فروشگاهای دیگر استفاده از پمپ بنزین و هر کار دیگری این کارت معتبر است.میتوانی بدون پرداخت وجه نقد خریدهایت را بکنی و مشکلی از این بابت نداشته باشی.
ایستادم با تردید به کارتی که در دستم گذاشته بود نگاه کردمنمی توانستم این کارت را از او قبول کنم.به نظرم چیزی شبیه صدقه میامد.تا امدم به خودم بیایم و مودبانه کارت را به او برگردانم گفت:
-قرار قبلی سر جایش باقیست.اخر کار وقتی هر کدام به راه خودمان برویم همه حسابهایمان را تصفیه خواهیم کرد.ولی تا ان روز به این کارت احتیاج داری خواهش میکنم به فک رلج بازی نباش.
نگاهش کردم و در حالی که هنوز در قبول ان تردید داشتم گفتم:
-اما من به پول نیازی ندارم.ان شرط و شروط فقط در قبال مخارج مشترک خانه بود.نه چیز دیگر.
باسرزنش نگاهم کرد و گفت:
-تو دوست داری همیشه حرف خودت را به..........به........چی می گویند؟اهان!به کرسی بنشانی.خب پس هر کاری دوست داری انجام بده.
پشتش را به من کرد و راه افتاد.نمی خواستم ا زهمان ابتدا جنگ و جدال بی جهت را ه بیاندازم.دنبالش دویدم و گفتم:
-باشد .قبول. اما طبق شرایط اولیه که قرارش را گذاشه ایم.
در حالی که سرش را با اطمینان تکان میداد گفت:
-افرین طبق قرار قبلی.
بعد از خرید مختصری مایحتاج خانه به سمت رستورانی حرکت کردیم.در بین را هر دو ساکت بودیم.ناگهان تمام غم عالم به دلم ریخت.نمیدانستم چرا یکدفعه دچار چنین حالتی شدم.در افکار تلخ و ازار دهنده ای غوطه میخوردم.خودم را مثل چیز اضافه ای میدیدم.کسی که خود را به دیگری تحمیل کرده است.د رارزوی ریختن قطره ای اشک میسوختم.دلم میخواست ساعتها در مکانی خلوت و دنج بنشینم و گریه کنم.کشیدن بار غم غربت تنهایی سربار دیگران بودن برایم سنگین و طاقت فرسا بود.شانه هایم زیر بار اندوهم خمیده بود.غمگین و افسرده به خیابانهای شهر نگاه میکردم همه جابرایم غریب و نااشنا بود.باز همان گلو درد لعنتی به سراغم امد.وقتی پشت میز رو به رویم نشست پرسید:
-چی میخوری؟
فکر کردم حتما نمی خواهد پول غذا را با من حساب کند.از روی اجبار با صدای کم جانی گفتم:
-هر چی خودتان میخورید برای من هم سفارش بدهید.
نمی خواستم متوجه لرزش صدایم شود.اما ظاهرا ناموفق بودم.دلسوزانه گفت:
-مسئله ای ناراحتت کرده؟
از دلسوزی اش متنفر بودم.نمی خواستم مورد ترحمش باشم.بغضم را فرو خوردم و سرد و بی تفاوت جواب دادم:
-نه یک دلتنگی ساده و طبیعی برای خانواده ام.چیز زیاد مهمی نیست.
لبخندی زد و گفت:
-حالا مطمئن شدم که باید دو روز اخر هفته را به کمپینگ برویم.اینطوری روحیه ات عوض میشود.موافقی؟
-قبلا هم به ان اشاره کردید.ولی من نمیدانم منظورتان چه جور جایی است؟
-جایی که طبیعت بسیار زیبایی دارد.همه برای تفریح به این جور مکانها میروند.چیزی شبیه پیک نیک.میتوانیم ماهیگیری هم بکنیم.شب هم همان جا اطراق میکنیم و رد چادر استراحت میکنیم.من کیسه خواب اضافه هم دارم.
پیشنهاد جالبی بود اما نه برای من که هنوز نمیدانستم کجای این زندگی مشترک قرار دارم.شاید زندگی ما هیچوقت سر وسامانی نمیگرفت و عاقبت این ازدواج منجر به جدایی میشد.نمی توانستم با بی قیدی اینطور کارها رابکنم.برای ان که پی به افکار درونی ام نبرد نگاهم را به دستهایم دوختم و با ترید گفتم:
-فکر خوبی است اما نه برای حالا.شاید یک وقت دیگر.
درحالی که لیوان نوشابه اش را به دهانش نزدیک میکرد به پشتی صندلی اش تکیه داد و موشکافانه براندازم کرد.میدانستم میخواهد به دنیای افکارم وارد شود و علت امتناعم را بفهمد.اما من هم ان قدر بی دست و پا نبودم.بی خیال ادامه دادم:
-باید اول به کارهای مهم تر پیش رویم توجه کنم.وقت برای گردش و تفریح و خوشگذرانی زیاد است.نمی خواهم از درس و دانشگاه عقب بمانم.
بعد از ان شب چند روزی سخت گرفتار بودم.اولین کارم گرفتن گواهینامه رانندگی بود.ماشین ارزان قیمتی هم خریدم که خیلی به دردم میخورد.وقتی در کالج ثبت نام کردم خیالم کمی راحت شد.خوشبختانه از عهده ی امتحان زبان به خوبی بر امدم و توانستم بدون اتلاف وقت وارد کالج شوم تا بعد از گذراندن یک دوره ی دوساله ی عمومی بتوانم رشته ی مورد علاقه ام را دنبال کنم.همان اوایل ورودم به کالج با دختری هندی به نام گیتا اشنا شدم که تاثیر مثبتی بر روحیه ام گذاشت.او در خیلی از موارد به کمکم می امد و راهنماییم میکرد.با گذشت چند هفته تا حدودی با وضعیت جدیدم کنار امدم و تقریبا از عهده ی انجام کارهای شخصی ام بر می امدم.به راحتی و بدمن وحشت از خانه خارج میشدم بی انکه از گم شدن بترسم.کارت تلفنی تهیه کردم تا از هزینه شخصی خودم با خانواده امتماس بگیرم و گاهی از امیر میخواستم برای خالی نبودن عریضه با انها صحبت کوتاهی داشته باشد و در کمال تعجب میدیدم او هم در ایفای نقشی که به عهده کرفته است بسیار ماهر و تواناست.به طوری که جای هیچ شک و شبهه ای برای خانواده ام باقی نمیگذاشت.از اوایل هفته ی دوم تصمیمم را برای پخت و پز عملی کردم. روز اول داشتم کتلت سرخ میکردم که امیر از راه رسید. ان روزها زودتر از معمول به خانه برمیگشت.وقتی ودتی گذشت و صدایی از او نشنیدم سرم را از روی کنجکاوی به جستجویش چرخاندم.دیدم که به ستون ورودی اشپزخانه تکیه داده و به من چشم دوخته.طره ای از موهایم از زیر روسری بیرون زده بود و جلوی دیدم را تار میکرد.دستهایم به مایع کتلت اغشته بود. ناچار با پشت دست م وهایم را عقب زدم و گفتم:
-الان کارم تمام می شود و اشپزخانه را به شما تحویل میدهم.
اخر او از من خواسته بودکه فقط برای خودم غذا تیهه کنم تا هر کسی کارهای شخصی خودش را انجام بدهد.منتظر پاسخش ماندم.صدایش در نیامد. دوباره به سویش نگاه کردم.حالت نگاهش طوری بود که خیال کردم من را نمیبیند و نگاهش را به پشت سرم دوخته است.ناخوداگاه به عقب برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم.اما ان جا چیز عجیبی به چشم نمی خورد.دوباره به طرفش برگشتم و این بار بلندتر گفتم:
-حواستان کجاست؟
همان طور که اخرین تکه ی کتلت را از روغن در میاوردم و تابه را از روی اجاق بر میداشتم ادامه دادم:
-نوبت شماست.می توانید غذای خودتان را درست کنید.
یک دفعه از ان حالت خارج شد و با صدای بلندی خندید:
-تو که انتظار نداری با این بوی کتلت که راه انداخته ای از خوردن ان چشم پوشی کنم؟
حیرت زده نگاهش کردم و گفتم:
-خب اگر میل دارید شما هم بفرمایید.
بی معطلی کتش را دراورد و استینهایش را بالا زد دستهایش را در همان ظرفشویی شست و قبل از ان که تصورش را هم بکنم پشت میز نشسته بود و کتلتهای سرخ شده را میبلعید.من هم پشت میز نشستم و تنها یک قطعه کتلت سرخ شده را توی بشقابم گذاشتم و همانطور که لقمه ای به دهان میگذاشتم فکر کردم چه خوب که تصمیم داشت از دست پخت من نخورد وگرنه نمیدانم چه اتفاقی میافتاد.هنوز مشغول ور رفتن با کتلت بشقابم بودم که دیگر اثری از کتلتهای روی میز باقی نمانده بود.اخر دست هم خندان به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت:
-واقعا که چسبید.مدتها بود چنین غذای لذیذی نخورده بودم. غزال!نظرم عوض شد.از حالا لطفا سهمی هم برای من در نظر بگیر وگرنه مثل امروز خودت بی غذا می شوی.
بعد با لبخند مغرورانه ای ادامه داد:
-حالا اگر میل داری میتوانم غذایی برایت اماده کنم تا گرسنه نمانی.
مردد مانده بودم چه بگویم.همان طور که به بشقاب خالی وسط میز نگاه میکردم گفتم:
-نه ممنون . راستش را بخواهید زیاد هم گرسنه نبودم و اعتقاد زیادی به خوردن شام ندارم .
از فردای ان روز تهیه و پخت غذا را به عهده ی من گذاشت.طی چند روز متوجه تغییرات تدریجی رفتارش شدم.به شکل کاملا ملموسی با من اخت شده بود.همیشه شائ و خندان به خانه می امد و رفتار راحت و بی تکلفی داشت بی انکه اعمالش زننده یا توهین امیز باشد.گاهی سر شوخی و خنده را باز میکرد.اما این میان چیزی که مایه ی تعجبم میشد،نگاههای گاه و بیگاهش بود و از ان جالب تر تا میفهمید توجهم را جلب کرده خودش را به کار دیگری مشغول میکرد و تا مدتها نگاهی به سویم نمی انداخت.در عوض من به روش قبلی ام ادامه میدادم و تغییری در رفتارم نداده بودم.تا ان جا که میتوانستم از نامیدنش طفره میرفتم و همیشه اراسته و مرتب جلویش ظاهر میشدم.اما با حفظ حجاب.همه ی روابطم با او طبق اصول و موازینی بود که با یک مرد غریبه و نامحرم رعایت میکردم.خوب میدانستم این طرز برخوردم از چشمش دور نمانده است.حتی گاهی احساس میکردم از این رفتارم به شدت خشمگین و عصبانی میشود.گه گاه ندائی از درونم فریاد می کرد«شاید امیر از رفتار اولیه اش پشیمان شده.»با این که نمیخواستم او به این احساسم پی ببرد اما ارزوی قلبی ام هم غیر از این نبود.دروغ گفتن به خودم کار سختی بود چون بیفایده است کسی بخواهد خودش را گول بزند.من به راستی تحت تاثیر شخصیتش قرار گرفته بودم.در واقع به قصد انتقام و ستیزه جویی شروع به مبارزه کردم اما کم کم چنان دلبستگی و تعلق خاطری نسبت به او در وجودم ریشه دواند که نفهمیدم چه شد.سوالی در ذهنم پیدا شده بود که نکند به دام عشقش گرفتار شده ام.یعنی دوست داشتن همین است که حس میکنم.اما نمیتوانستم یعنی نباید میگذاشتم اینطور شود.او یک بار مرا از خود رانده بود و حالا یک برخورد صمیمی و یا نگاهی خریدارانه نمی توانست نقطه ی اتکایی برایم باشد.از ان مهمتر شاید این رفتارش ریشه در تربیت غربی و ازادش داشت.هرچند که طی ان مدت بی بندوباری خاصی از اوندیده بودم.از خوردن نوشیدنی های الکلی دوری میکرد و هیچ زن یا دختری در اطرافش نبود.همیشه میخواستم نگاهش را شکار کنم تا شاید پی به احساسش ببرم اما تلاشم بیحاصل بود.اغلب نگاهش را از من میدزدید و پنهان میکرد.کاری که از روز اول برایش عادت شده بود.راز نگاهش را نمیفهمیدم.نمی دانستم در صدد است چه چیزی را پنهان کند.اندیشه ای خیر یا پنداری شر.در هر حال همیشه بر رفتارش مسلط بود.کمتر دیده بودم که عملی حساب نشده از او سر بزیند و اولین باری که رفتاری غیرمعقول و نسنجیده از او دیدم به شدت شوکه شدم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#8

ان روز برای قدم زدن و پیاده روی با دوست هندی ام گیتا از منزل خارج شدم.وقتی به خانه برگشتم امیر روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود و البوم عکس های قدیمی که از ایران اورده بودم در دستش دیده میشد.یادم امد وقتی گیتا دنبالم امد تا با او همراه شوم مشغول دیدن البوم بودم و بعد هم به خاطر عجله ای که داشتم فراموش کرده بودم ان را به اتاقم برگردانم.سرخوش از پیاده روی جانانه ام سلامی کردم و بعد از در اوردن کت کلاه زمستانی ام جلو اینه روسریم را مرتب میکردم که تصویرش را توی ایینه دیدم.درست پشت سرم ایستاده بود و سگرمه هایش به سختی درهم گره خورده بود.
ارام به طرفش برگشتم و با حالت استفهام نگاهش کردم.با دست به روسریم اشاره کرد و با ناراحتی عجیبی پرسید:
-ایا این پارچه ای که بر سر کشیده یا مد جدید است؟
همچنان متحیر نگاهش می کردم و از حرفش سردر نمی اوردم.از چشمهایش خشم میبارید.صدایش را بلندتر از معمول کرد و ادامه داد:
-تا به امروز فکر میکردم شما در کشور خودتان همبه این کار مقید بوده اید.
بعد البوم را بالا اورد و به من نشان داد و گفت:
-اما ظاهرا به این نتیجه رسیده اید که فقط من نامحرم هستم.
تازه پی به مقصودش بردم.سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم اما از درون لرزه ای بر اندامم افتاد و ضربان قلبم سرعت گرفت.با سردی پرسیدم:
-همه عصبانیت شما به قول خودتان بر سر این تکه پارچه است؟
-نه!این رفتار شماست که ادم را عصبانی میکند.حالا هم منتظر شنیدن توضیح منطقی این کارتان هستم.
همان طور که از کنارش می گذشتم گفتم:
-بسیار خوب توضیح ان را می شنوید اما حالا نه.وقتی ارام شدید با هم صحبت میکنیم.
تن صدایش را ملایم کرد ولی خطوط چهره اشهمچنان در هم بود.بازویم را گرفت تا من را به سمت خود برگرداند و گفت:
-گوش میکنم.
-از تماس دستش با بازویم گر گرفتم.مانند صاعقه زده ها به عقب جستم و بازویم را از دستش رهانیدم.با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
-مثل اینکه به جای دست من برق شما را گرفت.
دیگر کنترلم را از دست دادم سرش فریاد زدم:
-از ان هم بدتر.توضیح میخواهید.بسیار خوب خودتان خواستید پس گوش کنید.
و با لحنی گزنده و پرطعنه ادامه دادم:
-شما هیچ نسبتی با من ندارید.میفهمید هیچ نسبتی.ولی من مجبورم با شما با یک مرد غریبه و مجرد در یک خانه بدون داشتن حامی یا پشتیبان زندگی کنم.من باید برای حفظ خود و شئوناتم از هر ترفندی که بتوانم استفاده کنم چون نمی خواهم اتفاقی بیافتد که موجب پشیمانی هر دوی ما شود.حالا فهمیدید؟
با خشم نگاهم کرد و با صدایی به مراتب بلندتر از من فریا زد:
-یعنی تو به من اعتماد نداری و مرا تا این اندازه پست و فاسد حساب کرده ای؟لطفا به من نگو کهفکر میکنی تو تنها زن دنیا هستی که میتوانم به او فکر کنم.تا به حال باید از رفتار من مطمئن میشدی،مگرنه؟
کمی ارام شدم.تا حدی حق داشت.سرم را پایین انداختم و ارام تر از قبل گفتم:
-متاسفانه باید اعتراف کنم قبل از اینکه ببینمتان به شما اعتماد کرده بودم اما همان روز اول همه اش از یادم رفت.این را هم بهتر از خودتان میدانم که برای شما قحطی زن نیامده.من فقط به فکر خود و اینده نامعلومم هستم و این مسئله ربطی به شما ندارد.یعنی فکر نمیکنم اسیبی به شما برساند.
ناباورانه نگاهم میکرد.پشت به او کردم و به اتاقم پناه بردم.
فصل دوم-قسمت دوم


بعد از ان اتفاق توانستم ان روی سکه را هم ببینم.او هر شب تا نیمه شب از خانه بیرون میماند و به غذاهایی که میپختم دست هم نمیزد.تا جایی که ممکن بود از برخوردهای احتمالی جلوگیری میکرد و اگر هم بر حسب اتفاق یکدیگر را میدیدیم چنان شتابزده از برابرم میگریخت که فرصت گفتن سلامی کوتاه را هم نداشتم.تازه ان موقع بود که معنی تنهایی را فهمیدم.از درد غربت جان به لب شده بودم.گاهی فکر میکردم حرف زدن به زبان فارسی از یادم رفته است و جلوی اینه با خودم حرف میزدم.برعکس همیشه رغبتی به خوردن غذا نداشتم و از درد اجبار برای انکه از پا نیافتم چیزی میخوردم بی انکه طعم و مزه اش را بفهمم.پنج روز به همین ترتیب گذشت و هر روز سخت تر از روز قبل.دچار عذاب وجدان شده بودم.دائم خودم را سرزنش میکردم.زندگی در خانه ی دیگران و سلب اسایش از انها در ذاتم نبود.از این که خودم را به او تحمیل کرده بودم احساس حقارت میکردم و از همه بدتر این که سخت نگرانش بودم.او را دوست داشتم و این نوع دوست داشتن برایم عادت شده بود.میدانستم امیر در خانه خودش راحت نیست.علت گریزش از خانه هم همین بود و من جز دل سوزاندن و دعا کردن کار دیگری از دستم برنمی امد.
وقتی ایران بودم بر طبق عادت و تربیت مادرم همیشه نمازهایم را می خواندم.امااز وقتی درد غربت با من عجین شده بود. با عشق نماز می خواندم، رو به خدا می اوردم و با او حرف می زدم ودرد دل می کردم. چون جز او کسی را نداشتم. حالا می فهمیدم چرا همه قصه های زمان کودکی ام با این جمله ساده شروع می شد. یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان کسی نبود. دیگر می دانستم "یکی نبود "یعنی چه؟ حالا از ته قلب به وجود قادری تکیه کرده بودم که می توانست به جای هر چیزو هر کس در کنارم باشد و یاری ام کند. او که بهتر از خودم بر دردهایم واقف بود. مثل همیشه باز هم به او رو اوردم و کمک خواستم که اگر راهی جلویم نمی گذاشت مثل شمعی می سوختم و اب می شدم.
در غروبی دلگیر بین نماز مغرب و عشا بی اراده از جا بلند شدم و سراغ دیوان حافظ رفتم. از خدا خواستم تا از زبان حافظ قرانش راهی نشانم دهد. پلکهایم را بر هم گذاشتم و کتاب حافظ را میان دستهایم گرفتم واز ته دل نالیدم،"یا خواجه حافظ شیرازی تو محرم هر رازی، تو را به جان شاخه نبات،تو را به حق پیر مراد،به من بگو با امیر چه کنم. من انسانی خاکی ام،غافل از ندیده ها و نگفته ها. نمی دانم منظورش از این بازی جدید چیست؟ کتاب را باز کردم اما نگاهم روی بیت اول ثابت ماند. با ورم نمی شد جواب تفالم این باشد. مصراع به مصراع وبیت به بیت ان را خواندم.
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم
ز سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9

همچنان سر دو راهی مانده بودم.این حرف امیر بود یا حرف دل من؟نمیتوانست حرف دل او باشد چون با رفتار و گفتارش تناقض داشت. اصلا چه دلیلی داشت کسی چنین عاشق و شیدا باشد و عشقش را پنهان کند؟امیر از هر کس بهتر میدانست که فقط به امید او به این دیار سفر کرده ام.او از اسارتم در قفس طلایی زندگی اش خبر داشت.پس دلیلی برای کتمان احساس واقعی اش نمی ماند.گیج ومنگ به دیوان خیره ماندم.ضمیر ناخوداگاهم تلاش میکرد تا باور کنم حافظ بیربط نگفته است.اما عقل به دلم تلنگر میزد"پس من اینجا چه کاره ام؟"
باید برای نجات دل پاک باخته ام کاری میرکردم .نباید میگذاشتم بیشتر از این لجنمال شود.باید از او دور میشدم.هر دو به فرصتی احتیاج داشتیم تا درست فکر کنیم.اگر او واقعا مرا میخواست اینبار باید با پای خود به سراغم میامد نه به خواست و اجبار دیگران یا ترحم و جوانمردی.تنها راه باقی مانده دور شدن از او بود و بعد از ان دیگر فریبی در میان نبود.
همان شب دست به کار شدم . تلفنی با گیتا قرار ملاقاتی برای روز بعد گذاشتم و با راهنمایی او جواهراتم را فروختم ومبلغ قابل ملاحظه ای به پس اندازم اضافه کردم . به این ترتیب میتوانستم به فکر پیدا کردن خانه مستقلی برای خود باشم و تا مدتی بدون نگرانی مالی زندگی کنم.بعد هم به جستجوی شغلی برامدم . هنوز حق کار کردن نداشتم و باید تا اماده شدن اجازه ی اقامتم صبر میکردم . به ناچار دنبال کارهایی گشتم که مخفیانه و قاچاق برای افرادی در شرایط من وجود داشت . میدانستم تعداد زیادی از دانشجویان خارجی به همین ترتیب امرار معاش میکنند . سطح توقعم را پایین اورده بودم . در نهایت با کمک گیتا شغلی در یک رستوران کوچک پیدا کردم که غذاهای اماده به مشتریانش میفروخت . او این کار رابرای خودش پیدا کرده بود اما چون کم و بیش شرایط زندگی ام را میدانست با مهربانی ان را به من واگذار کرد.شاید فکر میکرد اینطور سریعتر میتوانم مستقل شوم. دیگر با داشتن یک شغل و پس انداز مالی کافی میتوانستم چشم انداز اینده ام را روشن تر از قبل ببینم. حالا وقت ان بود که امیر را هم در جریان بگذارم.عصر روزی که میخواستم او را ببینم پس از گرفتن یک دوش اب گرم شلوار جین ساده و پیراهن مردانه ای به تن کردم و موهای خیسم را زیر روسری ساده ای پنهان کردم،بی انکه از هیچ وسیله ی ارایشی استفاده کنم. بعد با ارامش لبه ی تخت نشستم و به حرف هایی که میخواستم به امیر بگویم اندیشیدم. این ملاقات برایم سرنوشت ساز بود و باید خونسرد با او روبه رو میشدم.
از صدای ماشین فهمیدم که به خانه برگشته.به ساعتم نگاه کردم.کمی دیگرمنتظر ماندم. می خواستم فرصتی داشته تا از شدت خستگی اولیه اش کم شود. قبل از انکه از اتاق خارج شوم نگاهم به اینه افتاد. قیافه ام به مرده ای از گور در امده می مانست. صورتم به شدت بی رنگ و چشمهایم از شدت بی حالی توی ذوق می زد. بی توجه به وضع ظاهری ام شانه ای بالا انداختم و از اتاق بیرون امدم.پایین پله ها نگاهم را به جستجویش چرخاندم.روی کاناپه ی کنار شومینه دراز کشیده بود و ساعدش را روی صورتش گذاشته بود. از صدای پایم توجهش جلب شد.به محض دیدنم به سرعت سر جایش نشست.برای اینکه از تصمیمم پشیمان نشوم سریع گفتم:
-سلام خسته نباشید.میخواستم اگر ممکن است چند دقیقه ای وقتتان را بگیرم.البته اگر حال و حوصله داشته باشید.
صورتش را به سمت شعله اتش برگرداند و با لحنی نه چندان دوستانه و سرد گفت:«خواهش میکنم در خدمت هستم بفرمایید.»و با دست مبل روبه رویش را نشانم داد.
چند لحظه ای ساکت ماندم تا به افکارم سرو سامانی دهم.باید همه ی قوایم را به کار میگرفتم تا یک نفس همه حرفهایم را بگویم وگرنه ممکن بود نتوانم تا اخر ادامه دهم.با اطمینان از درستی کاری که میکردم گفتم:
-اقای کیانی طبق صحبتی که قبلا داشتیم و متاسفانه با درگیری لفظی تمام شد به شما گفتم در وقت مناسبی دلیل رفتارم را برایتان خواهم گفت و فکر کنم حالا وقتش رسیده.
به همان سردی قبل و ارام گفت:
-شما اجباری برای توجیه اعمالتان ندارید من هم چنین انتظاری از شما ندارم.
خونسرد و ملایم گفتم:
-اما من احساس میکنم این توضیح لازم است ولی قبل از ان حرفهای نگفته ای دارم که سعی میکنم کوتاه و خلاصه انها را بگویم.
اب دهانم را قورت دادم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:
-وقتی تن به ازدواج با شما دادم ناخواسته در گردابی افتادم که خود از ان غافل بودم.باید اقرار کنم بر اساس یک سری از عادتهای سنتی همه ی دختران ایرانی و به دلیل سادگی ام درست بعد از جاری شدن خطبه عقد دلبستگی عجیبی به شما پیدا کردم.این احساس حتی برای خودم هم باورکردنی نبود اما در کنارش دلشوره ای عجیب دلم را زیر و رو میکرد.چند دفعه ای که با هم مکالمه تلفنی داشتیم پی به رسمی حرف زدنتان بردم ولی باز هم به دلیل کم تجربگی در معاشرت با مردها این مساله را به حساب متانت و ادبتان گذاشتم.در تمام طول سفر یک لحظه ارام نداشتم و چنان در لاک خود فرو رفته بودم که چیزی از دنیای اطرافم نمی فهمیدم.با دیدن مایک و نیامدن شما دلهره و هراسم چند برابر شد.تقریبا دست و پایم را گم کرده بودم.وقتی شما را دیدم و حرفهایتان را شنیدم به اندازه همه عمرم تعجب کردم و لحظه لحظه ای که بر من گذشت ارزویی نداشتم جز این که زمین دهان باز کند و مرا در خود پنهان سازد.اگر میبینید از این امتحان سخت جان سالم به در بردم و خود را نباختم فقط به خاطر ایمان قلبی ام به خدای قادر است و تربیت خانوادگی ام،ای کاش همان وقت میتوانستم زمان را به عقب برگردانم تا این بار با چشمانی باز اینده ام را رقم بزنم اما متاسفانه زمان هیچ وقت به عقب برنمی گردد.شاید هرگز نفهمیدید چطور حرفهایتان مرا از پا انداخت و چه ضربه ی وحشتناکی به روح من زد.شما حتی به جوانی ام هم رحم نکردید تا با رفتاری ملایم تر مسئله را برایم روشن کنید.اما دوست دارم این را بدانید که من هرگز ،هرگز ان لحظات را فراموش نمیکنم.همان وقت بود که ساخته های ذهنی ام از شما بکلی عوض شد.همه چیز مثل اواری بر سرم ریخت و تمام غرور و هستی ام را خرد کرد و شکست.پیش خود فکر میکردم این کاری که شما در حق من کردید تنها از یک ادم خودخواه و ترسو برمی اید.کسی که جز خودش هیچ کس را نمیبیند.سه روز طول کشید تا توانستم تکه های شکسته روحم را کنار هم بچینم و به یک دیگر بند بزنم.شب اول چنان بر من گذشت که به قدر سالی برایم نمود کرد.خوب میدانستم که نمیتوانم به برگشتن فکر کنم،چون جز بدبختی و بی ابرویی خودم و خانواده ام چیزی در بر نداشت.
برای لحظه ای کوتاه زبان به دهان گرفتم.توانم را از دست داده بودم.مشتهایم را چنان گره کرده بودم که ناخنهایم به کف دستم فرو میرفت.پاهایم را به زمین میفشردم تا از لرزش بی هنگامشان جلوگیری کنم.نباید پی به ضعف و زبونی ام میبرد.
نیم نگاهی به سویش انداختم.رنگ به چهره نداشت.بی انکه مژه بزند نگاهم میکرد.نگاهم را از چهره اش برداشتم و بر سنگ فرش سالن دوختم.درست مثل روز اول دیدارمان.اما این بار من بودم که از نگاهش میگریختم.با ارامشی تصنعی ادامه دادم:
-به همین دلیل تصمیم گرفتم در خانه شما بمانم تا شرایط لازم برای زندگی مستقل را به دست بیاورم و همان وقت با خود عهدی کردم که ربطی به شما نداشت.میدانید چه عهدی؟نمیدانید ولی من برایتان میگویم.راجع به مسئله ای حرف میزنم که شما را خشمگین کرده بود.نمی خواستم خدای ناکرده به خاطر یک سری مسائل حاشیه ای اتفاقی بیافتد که خارج از خواست قلبی شما باشد و حجاب حائلی بود میان پنبه و اتش. میدانستم برای شما قحطی زن نیامده اما باز هم احتیاط کردم.این کار امنیت خاطری برایم میاورد که به ان نیاز داشتم.به هر حال از نظر قانون و شرع زن و شوهر محسوب میشویم.اما از نظر من خطبه ی عقدمان پشیزی ارزش ندارد. حالا دوباره اعتماد به نفس گذشته وجودم را فراگرفته است و میتوانم راه را از چاه تشخیص دهم.امروز امده ام تا ضمن تشکر از مهمان نوازیتان در این مدت با شما خداحافظی کنم.من فردا صبح از این جا میروم.امیدوارم اگر بدی یا قصوری از جانب من سرزده ان را فراموش کنید و بعدها دوستان خوبی برای هم باشیم.
جملات اخر را به سختی ادا کردم.دهانم خشک شده بود.حرف دیگری نداشتم که بزنم.
مدتی سکوت اتاق را فراگرفت.سرم را بلند کردم و او را دیدم که پشت به من رو به شومینه ایستاده و دستش را به لبه ان تکیه داده.دیگر کاری نداشتم.بهتر دیدم به اتاقم برگردم و وسایلم را جمع کنم. داشتم بلند میشدم که همان طور پشت به من با صدای خفه ای گفت:
-صبر کنید لطفا،با شما کار دارم.
ارام سر جایم نشستم و منتظر ماندم.بعد از چند ثانیه گفت:
-من بینهایت از حرفهایتان شرمنده شدم و حق را به شما میدهم تا هر حسابی بخواهید روی شخصیت و انسانیت من باز کنید.اما ناچارم قبل از رفتن مطلبی را یاداوری کنم که شما از ان بی اطلاعید.
کمی سکوت کرد و دوباره گفت:
-ولی قبل از ان سوالی دارم که حق دارید جوابش را ندهید.البته این سوال فقط از روی کنجکاوی است.
هنوز پشتش به من بود و چهره اش را نمیدیدم.حرفی برای گفتن نداشتم.ساکت ماندم تا خودش به حرف بیاید.ناگهان به سمت من چرخید و چشم در چشمم دوخت و بی مقدمه پرسید:
-اگر در این مدت من تغییر عقیده میدادم چه؟یعنی اگر اعتراف میکردم اشتباه کرده ام و انتخاب خانواده ام برایم کاملا درست بوده باز هم قصد رفتن میکردید؟
هنوز حرفش تمام نشده بود که رعشه ای وجودم را در بر گرفت.از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم.یعنی از نظر او هنوز به اندازه کافی تنبیه نشده بودم که می خواست در اخرین لحظات دوباره خرد شدنم را از نزدیک ببیند؟از لحن خونسردش پیدا بود چه هدفی را دنبال میکن.می خواست جواب مورد نظرش را بشنود تا هم غرورش ارضا شود هم با تمسخر به سادگی ام بخندد.یا شاید فهمیده بود به او علاقه دارم و میخواست یک بار دیگر مردانگی اش را به رخم بکشد.اما باید این ارزو را به گور می برد.امکان نداشت از خود چنین دلقکی برایش بسازم.باید جواب دندان شکنی به او میدادم تا برای ابد فراموش کند.که دختری کودن و احمق مثل من چگونه گرفتارش شده است.همه ی رویاهایم دود شده و به هوا رفته بود و جز ظلمت چیزی پیش رویم نمیدیدم.از شنیدن صدایش به خود امدم.
-غزال!اگر تمایل نداری اصراری ندارم جوابت را بشنوم.
نگاهم را به او دوختم.لبخندی که بر چهره اش نقش بسته بود مهر تاییدی بود بر اندیشه ام.در دل فریاد زدم"ببند ان دهانت را.حالم از هرچه مرد و مردانگی است به هم میخورد."نفس عمیقی کشیدم و در حالی که لبخندی مانند لبخند خودش روی لبهایم مینشاندم گفتم:
-نه اقای کیانی مشکلی نیست.باید یک بار برای همیشه احساس واقعی ام را برایتان بازگو کنم.میدانید اوایل امید داشتم شاید تصمیمتان را عوض کنید و نگذارید رشته پیوندمان به اسانی از هم بگسلد.اما بعد از مدتی که التهاب و نگرانی ام فروکش کرد تازه فهمیدم امیدی بیثمر در دل می پروراندم.درست نمیدانم اینجا زوجهای جوان زندگی شان را چطور شروع میکنند. اما در کشور من حتی بدبخت ترین زوج ها هم با شور و اشتیاق خاصی پا به زندگی مشترک میگذارند و اختلافاتشان تازه وقتی شروع می شودکه اتش اشتیاق و کشش اولیه شان فروکش میکند.پس وای به حال و روز زندگی هایی مثل ما که از همان دم اول برپایه نفرت و بیزاری بنا شده. از طرفی با فرصتی که شما در اختیارم گذاشتید فهمیدم میتوانم به جای انتخاب شدن انتخاب کنم و زندگی را از نو و به سلیقه ی خودم بسازم.به همین دلیل با قاطعیت میگویم که اگر روی کره زمین تنها من و شما بودیم،مثل ادم و حوا،شاید شما را انتخاب میکردم.اما خوشحالم که این طور نیست.پس مطمئن باشید که شما اخرین نفری هستید که ممکن است برای زندگی مشترک انتخاب کنم.هرچند میدانم نظر شما هم غیر از این نیست.پس بیشتر از این مزاحم وقتتان نمی شوم و از حضورتان مرخص میشوم.
بلند شدم و راه افتادم.هنوز چند قدمی دور نشده بودم که خیلی محکم و جدی صدایم کرد.روی پا چرخیدم و مستقیم نگاهش کردم و گفتم:
-هنوز حرفی مانده؟
-بله یک خبر.البته اگر هنوز مایل هستید در این کشور بمانید.
ساکت شد.کنجکاو شده بودم بدانم چه مطلبی برایم دارد. اما او بی اعتنا به من داشت پیپش را پر میکرد.بعد با ارامش ان را روشن کرد پک عمیقی به ان زد و گفت:
-گوش کنید در حال حاضر من از طریق قانونی برای گرفتن کارت سبز شما اقدام کرده ام.اما این اقدام در شرایطی موفق خواهد بود که شما همسر من باشید.
خطوط چهره اش چیزی را نشان نمی داد.گیج و مبهوت پرسیدم:
-نمی فهمم منظورتان چیست؟
بی اعتنا شانه ای بالا انداخت و خیلی خونسرد گفت:
-منظورم روشن است.دولت امریکا برای رفع هر گونه ابهام و شبه دست به تحقیقات وسیعی میزند که شامل تحقیق از همه ی افرادی میشود که به نوعی با ما اشنایی دارند.این تحقیقات هم به دلیل لین است که این اواخر بازار این کار گرم شده است.عده ای برای کسب درامد دست به تقلب میزنند و با ارائه مدارک جعلی ازدواج با فردی که قصد ورود به خاک امریکا را دارد او را همسر خود معرفی میکنند و از این بابت پول خوبی به جیب میزنند.حالا اگر شما از اینجا بروید و جای دیگری ساکن شوید دلیل محکه پسندی به دستشان خواهید داد تا ما را هم جزو همان افراد قلمداد کنند و این طور نتیجه بگیرند که مدارک ازدواج ما هم جعلی است و برای فریب دادن انها تهیه شده است تا شما به این کشور وارد شوید و کارت سبزتان را بگیرید.در این صورت صدور کارت سبز شما منتفی خواهد شد.به همین سادگی.
-خیال شوخی که ندارید؟
-حداقل در حال حاضر به هیچ وجه حوصله ی شوخی ندارم.موضوع کاملا جدی است.انها حتما تحقیق میکنند.اگر جسارت نباشد باید بگویم گاهی در بعضی از ایالتها برای اطمینان از صحت این ازدواج ها پا را فراتر میگذارند و به حریم خصوصی روابط زناشویی وارد میشوند.تا جایی که از طرفین هم پرس و جو میکنند تا مطمئن شوند زدوبندی در کار نیست.
از شنیدن جمله اخرش خون به صورتم دوید.مطمئن شدم قضیه جدی است و نمی خواهد سر به سرم بگذارد.مستاصل به سویش برگشتم خودم را روی اولین مبل سر راهم رها کردم و بی توجه به حضورش نالیدم:
-خدای من!حالا چه کار کنم؟
به ارامی چند قدمی پیش گذاشت و درست جلوی پایم ایستاد مجبور شدم برای دیدنش سرم را بالا بگیرم.با قیافه ای سرد و بی روح گفت:
-اگر از خدا میپرسید که هیچ. من کاره ای نیستم.اما اگر از من میپرسید میگویم هیچ کاری لازم نیست بکنید.مثل گذشته به زندگی تان ادامه بدهید تا موانع ماندنتان در این برطرف شود.بعد هر کاری دوست داشتید بکنید.
اطمینان داشتم یاس و سرخوردگی در چهره ام پیداست.صورتم را میان دستهایم پنهان کردم.فکر می کردم الان است که اشکم سرازیر شود.اما از بد اقبالی حتی قطره ای اشک به چشمم راه پیدا نکرد.با خود گفتم«دختر حسابی این چه کاری بود کردی؟هر چه دلت خواست گفتی به این خیال که می خواهی از این جا بروی.حالا چطور میتوانی باز هم اینجا بمانی؟»میانه ی راهی بودم که روبه رویش تاریکی بود و پشت ان پلی شکسته و ویران.با گذشت یک ماه قدرت و جسارت برگشتن به ایران را نداشتم.حالا ماندنم هم جسارتی میخواست که اثری از ان در خودم نمیدیدم.
بی اراده از جا بلند شدم.سرخورده و پشیمان طول و عرض اتاق را گز می کردم.دستهایم بی وقفه دور دسته های روسریم میپیچید و رهایشان میکرد.نمی دانم چقدر طول کشید تا دست از تقلا برداشتم وبه خودم امدم.امیر همچنان ارام سر جایش ایستاده بود و نگاهم میکرد.چشمهایش به خون نشسته یود.ازموج خشمی که در نگاهش بود یکه خوردم.چون هیچ وقت از هجوم افکار بی موقع ام در امان نبودم،این بار هم چهره ی خشمناک امیر مرا یاد شخصیتی کارتونی به نام اقای عصبانی انداخت.بی اختیار خندیدم. امیر که از خنده ی نابجایم متحیر شده بود گفت:
-اگر چیز خنده داری هست بگویید من هم بخندم.
به اندازه ی کافی اوضاع را به هم ریخته بودم.فقط همین کم بود که فکر کند مسخره اش میکنم.ناچار عذر خواهی کردم و موضوع کارتون را مطرح کردم.خودم هم نمیدانستم در ان شرایط چطور چنین چیزی به ذهنم راه پیدا کرده.توضیح را که شنید لبش رل به دندان گزید و بعد از نگاهی طولانی پوزخندی زد و گفت:
-هیچ وقت از کارهایت سر در نمی اورم.فکر میکردم الان است که بازار اشک و اهت گرم شود.انگار قرار استتا اخر عمر کیش و مات واکنشهای تو باشم.مثل این که به جای گریه خیال تفریح داری.این طور نیست؟
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#10

می خواستم برای دفاع از خودم اعتراض کنم که مهلتم نداد و ملایم گفت:
-خب خانم.بهتر نیست برای تفنن هم که شده به جای نشان دادن چنگ و دندان به من،فکر امضای یک قرارداد صلح باشید.این کار عاقلانه تر است البته به شرطی که پختن غذاهای خوشمزه ایرانی از قلم نیافتد.
خیالم راحت شد.انتظار نداشتم بابت حرفهایی نیش داری که حواله اش کرده بودم به این سرعت کوتاه بیاید و وضعیت سفید شود.انگار جنگ تمام شده بود.خودم را از تک و تا نیانداختم.شانه هایم را با بی قیدی بالا انداختم و گفتم:
-در مورد قرار داد صلح موافقم.اما برای پخت غذا...........بستگی به شرایط کاری ام دارد.
یکی از ابروهایش را بالا انداخت.سرش را کمی کج کرد و پرسید:
-کار؟!
-بله با کمک گیتا شغلی پیدا کرده ام.توی همان رستوران کوچک خیابان 47.خیال دارم.........
نگذاشت جمله ام تمام شود.با یک حرکت ناگهانی به سویم هجوم اورد.فک هایش را چنان به هم فشار می داد که فکر کردم به زودی صدای خرد شدن دندانهایش را میشنوم.از ترس دستهایم را دراز کردم تا میانمان حائل شود.حیرت زده نگاهش میکردم.از نزدیک ضربان روی شقیقه اش پیدا بود.با حرکت دستم میخکوب شد.اما انگشت اشاره اش را به سویم گرفت و با تهدید گفت:
-غزال!این اخرین باری باشد که از این نقشه ها میکشی.تا زمانی که نام من را به عنوان همسرت یدک میکشی و اینجا زندگی میکنی حق کار کردن نداری.ان هم این طور کارها.یعنی من نمیگذارم.شیرفهم شد؟
بعد دستش را پس کشید و توی موهایش فرو برد و ادامه داد:
-فکر نمی کردم اینقدر بی تجربه و سهل انگار باشی.
از ترس اینکه دوباره عصبانی شود با احتیاط پرسیدم:
-مگر چه عیبی دارد؟ کار که عار نیست.خودتان بهتر میدانید این جا همه کار میکنند.خب من هم باید عادت کنم یا نه؟
فریاد زد:
-چرا نمی خواهی بفهمی؟تو می خواهی با ابروی من بازی کنی؟درست است اینجا امریکا است و من اینجا بزرگ شده ام. اما یادت نرود من ایرانی ام. فکر کنم هنوز تتمه ای از غیرت ایرانی برایم مانده باشد.تو می دانی در این مکان چه خطراتی به کمین دختران جوان و زیبایی مثل تو نشسته است؟نمی دانی یا خودت را به نادانی می زنی؟گوش کن من ان رستوران را می شناسم. خوب می دانم چه افرادی به انجا امد و شد دارند.در بین انها افراد ناباب هم پیدا می شوند.
بعد قاطع و محکم دستش را بالا اورد و ادامه داد:
-تمامش کن. اخرین باری باشد که این حرف ها را می زنی. مطمئن باش اگر ورقه ی طلاقت را هم در دست داشته باشی و جای دیگری زندگی کنی،تا زنده هستم نمی گذارم این جور جاها کار کنی. اگر به پول احتیاج داشتی چرا به خودم نگفتی؟ به هر حال من نسبت به تو تعهداتی دارم .غیر از این است؟
توی دلم گفتم:«چطور به خودش اجازه میدهد برای من تعیین تکلیف کند؟»ترس و دلهره را کنار گذاشتم.صدایم را صاف کردم و در حالی که نگاهم را توی چشمهایش میدوختم گفتم:
-میدانستم چند سالی از من بزرگترید.اما نمیدانستم میتوانید نقش پدربزرگم را برایم بازی کنید.لازم نکرده پولتان را به رخم بکشید.من به اندازه ی کافی پول دارم.
وقتی رقم پس اندازم را شنید دوباره از کوره در رفت.از روی احتیاط موقع حرف زدن چند قدمی عقب رفته بودم تا فاصله ی میان مان حفظ شود اما او با دو قدم بلند خودش را به من رساند و در حالی که مچ دستم را با خشونت میگرفت از لای دندان های به هم چسبیده اش پرسید:
-مبلغی که همراهت بود این قدر نمی شد.بقیه را از کجا اورده ای؟
قیافه اش واقعا ترسناک شده بود.با لکنت گفتم:
-به کمک گیتا جواهراتم را فروختم.
از فشار انگشتانش کاسته شد.از موقعیت استفاده کردم و دستم را سریع از دستش در اوردم و پشت یکی از مبل ها پناه گرفتم.با وحشت به او چشم دوخته بودم.دستهایش از دو طرف اویزان شد.زانوی پای راستش مرتب خم وراست میشد.بعد از لحظه ای نه چندان کوتاه در حالی که سرش را زیر انداخته بود با صدای نرمی از در عذر خواهی در امد:
-خواهش میکنم قضاوت عجولانه ام را ببخش.یکهو فکرهای ناجوری به سرم افتاد.اصلا فکر نمیکردم جواهراتت را فروخته باشی.این کارت توهینی به من محسوب میشود.ولی ان را نادیده میگیرم.تو هم حرف نسنجیده ام را نشنیده بگیر.قبول؟
منظورش را از کلمه ی ناجور فهمیدم.این بار من بودم که از کوره در میرفتم.چشمهایم از حدقه بیرون زده بود از پشت مبل بیرون امدم و به طرفش رفتم.یک قدم مانده به او درست روبه رویش ایستادم و سرش فریاد زدم:
-تو چی خیال کردی؟فکر کردی من کی هستم؟یعنی این قدر مرا پست و حقیر فرض کرده ای که برای به دست اوردن پول دست به هر کاری بزنم؟تو.........تو.......دیوانه ای؟
-باشد،باشد. هر چه تو بگویی.ولی من عذرخواهی کردم.درسته؟باورکن من هم دیگر بریده ام.حالا دوباره خواهش میکنم این چند دقیقه ی اخر را از خاطرت پاک کن.
درمانده نگاهم میکرد اما برایم مهم نبود.هنوز نفس مفس میزدم و احساس کوفتگی شدیدی امانم را بریده بود.می خواستم لبخندی بزنم،نتوانستم.فقط تصورش را کردم.چاره ای نداشتم.باید حرف هایش را فراموش میکردم.این همه کشمکش خسته ام کرده بود.بی اراده گفتم:
-من خسته ام.باید استراحت کنم.
چشمهایم سیاهی میرفت.به سمت پله ها راه افتادم.امیر با نا هم قدم شد.با ملاطفت گفت:
-حالا دختر خوبی باش افکار مضحک را از سرت بیرون کن و از فردا صبح به فکر کارهای روزانه ی همیشگی ات باش.باید یه درس هایت برسی.تازه من هم از خیر خوردن غذای ایرانی گذشتم.
نگاهی به او انداختم و پایم را روی پله اول گذاشتم.توان مبارزه به یک باره از وجودم رخت بربسته بود.باید زودتر به اتاقم برمی گشتم.سنگینی نگاهش از پست سر بدرقه ام میکرد.تیرم به سنگ خورده بود.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پیمان عاشقی-نويسنده: نجمه صاحب الزمانی sima 14 4,375 ۱۲-۰۳-۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: sima