خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 51 رأی - میانگین امتیازات: 2.92
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان منو ببخش

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان منو ببخش
قسمت 1

--------------------------------------------------------------------------------

امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم.کاغذش هنوز، از آوازِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود چقدر دوستش داشتم پسرکی که از کودکی با هم بزرگ شده بودیم با هزاران خاطرۀ مشترک . همیشه فکر می کردم در حق هیچ کس ظلم نکردم اما این کاغذ ها امروز وجودم را آتش زدند، وقتی می خواستم کاغذ ها رو به ناشر بدم یه لحظه تردید کردم اما یادم افتاد همه آدم ها نیاز دارن یه جا اعتراف کنن.امروز با خوندن اون یادداشت ها به ذهنم رسید نوبتی هم باشه نوبت منه .می دونم تو هم عضو این پیجی با این که نمی دونی ادمینِ این پیج منم؛ منی که به خاطر علاقۀ زیادم بهت ناخواسته بدترین ظلم رو در حقت کردم، از اون روز ها 5 سال گذشته فکر میکردم فراموش کردی اما دیروز وقتی گفتم می خوام برگردم ایران وقتی همه سرسختانه بهم گفتن نه بمون ،فهمیدم که هنوز نبخشیدیم ،فهمیدم این آتیشی که من روشن کردم حالا حالاها نمی خواد خاموش شه ،فهمیدم هیچ کس فراموش نکرده دروغ بود که گفتن "زمان حلال مشکلات است" واسه همین تصمیم گرفتم بنویسم ؛مو به مو تمام اتفاقاتی که افتاد .چیز هاییکه تو ازش بی خبری .قرار شده به زودی زندگینامۀ من تبدیل به یک رمان بشه اما خودمهم تصمیم گرفتم بخش هایی از اون رمان رو پیش از چاپ، تو این پیج قرار بدم و می خوامکه ببخشیَم ،می خوام بدونی نمی خواستم اذیتت کنم .بعضی وقت ها فکر می کنم به خاطر ظلمی که من در حقت کردمِ که الان به این وضع افتادم ؛همه در ها به روم بسته شده ،یکی پیداشده که اونم ناخواسته داره زجر کُشم می کنه .دیگه وقتشه توأم بدونی چی شد که اون دخترِمهربون و محبوب از نظر همه، حالا این قدر ... بگذریم باز هم بگذریم........ می خوام بزرگ ترین اشتباه زندگیم رو بنویسم درست عین یک رمان.
البته به زودی جدی جدیقرار شده از چرک نوشته های گذشتۀ من با کمی تغییر چاپ شود؛ رمانی که سراسر حقیقت هست... فرازی از فصل اول...


اون روزها من دخترکی17 ساله بودم فارغ از غم های دنیا بدون هیچ کمبودی. همه چی از اون مهمونی لعنتی شروع شد ؛یه مهمونی خانوادگی ساده،همه از تو حرف می زدن انگار موضوع دیگه ایی تو این دنیا نبود. مامانت چنان پسرم پسرم می کرد که همه رو مبهوت تو کرده بود(برای تولدم یه گردنبند واسم ساخته که دهن همه وامونده. تو این 2 ساله این قدر وارد شده که انگار طلا سازی تو خونشه.من نمی دونم چه کار خیری کردم که خدا این پسر رو به من بخشیده فقط یک چیز این بچه اعصابم رو خردکرده هر کار می کنم زن بگیر نیست که نیست اما دیگه خودم می خوام براش شروع کنم به گشتن دنبال یه دختر خوب تا سروسامونش بدم با شنیدن این حرف برق خوشحالی رو تو چشمای تک تک دخترا می شد دید) تصمیم گرفتم برم تو اتاق تا یکم از این هیاهو دور شم ،اما تواتاق هم همه از تو حرف می زدن هر کدوم یه جور خیال بافی می کردند، همه خود رو تولباس عروس کنار تو تجسم می کردند، اما هر بار به هم دیگه نهیب می زدند که این ها همه توهمه .فقط یکی می گفت فلان بازیگر رو می شناسید الان دوست دخترش اونه تازه هزار تادختر دیگه هم دورِشَن.تولد پارسالشو که شما ها نبودید تو سالن همه دختر بودن تازه نصفشونم بچه معروف،شما ها همه الکی واسه خودتون داستان سازی می کنید: اولا که انقدر دورشن که منم جای اون بودم زن نمی گرفتم تا خودم رو فقط محدود به یه نفر کنم دوما اگه هم یه چیزی بخوره تو سرشو خر بشه بخواد ازدواج کنه مطمئن باشین شما ها رونگاه هم نمی کنه و با یکی از همون دخترا ازدواج می کنه تازه می بینید که اون دیگه حتی مهمونی های خانوادگی رو هم از بس سرش شلوغه نمیاد .... حق با اون ها بود اوهیچ وقت تو هیچ مراسمی نمیومد ،به خاطر همین راحت یه 4 سالی بود ندیده بودمش .بهم حق بدین با اون همه تعریف, نسبت بهش کنجکاو بشم دلم می خواست بدونم مگه چقدر فرق کرده که اینا همه دارن واسش جون میدن .سعی کردم همه چیزی که ازش می دونستم رو به یاد بیارم آخرین باری که دیده بودمش 20 سالش بود، با گذشت 4 سال الان باید 24 سالش باشه ،تنها فرزند یه خانواده صاحب نام و پولدار که از چند نسل قبل تا حالا همه توکار طلا سازی بودن تا جایی که یادم میاد قیافش کپی باباش بود فوق العاده خوش قیافه و خوش هیکل یادمه به عنوان با نمک ترین فرد فامیل هم معروف بود البت هخصوصیات بد هم کم نداشت؛ مغرور، فوق العاده غد و یکدنده خیلی کم پیش میومد عصبانیشه اما اگه می شد ،یکم بد دهن هم بود و باز هم درست عین باباش چیزی که باعث شده بودخاله زود فکر زن دادنش باشه، هوس بازیش بود مهمونی های شبانه و افراط تو مشروب خوردن.خاله می گفت دیگه روم نمی شه نمی دونم هر روز باید جواب دخترا مردم رو چی بدم و ازهمه بدتر این که عجیب عاشقانه مامانش رو می پرستید و تمام مسائل زندگیش رو با خاله در میون میذاشت .چیزی که بعد ها باعث نصف مشکلات من شد .. تو این فکر ها بودم که صدای جیغ یکی اتاق رو پر کرد :
- بچه ها الان رفتم تو آشپزخونه آب بخورم شنیدم خاله گفت چون دیر وقته زنگ زده اون بیاد دنبالش .
انگار تو اتاق بمب منفجر شده بودف هر کدوم از یه طرف میدویدند یکی می گفت خط چشمم پاک شده نه؟؟ یکی می گفت ماتیکم به اندازه کافی قرمز نیست، نه؟؟ یکی می گفت من یقه لباسم خیلی بسته اس اه چرا امروز تاپ نپوشیدم چرادامنم دو وجبه یک وجب نیست!!!
یهو با صدای دختر خاله ام به خودم اومدم :
- تو چرا عین ماست نشستی این جا مگه نشنیدی طناز چی گفت پاشو یکم بیشتر آرایش کن الان اون میاد،چند وقته ندیدت یه کاری کن تو چشمش بیایی!!
از حرفش خنده ام می گرفت احساس می کردم دارن درباره یه غریبه حرف می زنن مگه این همون هم بازی همیشگی من نبود ؛همونی که وقتی بچه بودیم هر روز با هم بودیم و البته هر روزمون هم دعوا بود. این مگه همونی نبود که یه بار عروسکم رو خراب کرده بود منم از حرصم فرداش وقتی هواسش نبود از پشت هولش دادم ابروش شکست ،صورتش پر خون بود من با دیدن قیافه اش شروع کردم به گریه کردن اما اون مثل همیشه که درداشو مخفی می کرد و غرورش بهش اجازه نمی داد گریه کنه اومدچونه من رو گرفت و گفت :"خب حالا... آبغوره نگیر .زدی ابرومو شیکوندی گریه هم می کنی به کسی نمی گم تو هولم دادی تو هم نگو ." بعد ها البته فهمیدم به خاطر مهربونیش نبوده کهاین حرف رو زده نمی خواسته کسی بفهمه که یه دختربچه زده ابروش رو شکونده و به همه در عوض گفته بود که تو دعوا شکسته... داشتم فکر می کردم چرا آدما وقتی بزرگ میشن انقدر از هم دور می شن . مگه چه چیزی بین ما فرق کرده که انقدر فاصله بینمون افتاده که حالا باید خودم رو 100 جور کنم تا آقا بپسندتم. نه من فکر دیگه ایی داشتم ...
باز هم همون صدا اتاق رو پر کرد :
- تو دیگه عجب دختری هستی تو که هنوز از جات تکون نخوردی پاشو اومد...
صدای پرستو لحظه ایی قطع نمی شد :
- پسره ازخودراضی این همه به خاطرش حاظر شدیم ،حالا آقا زنگ زده می گه: " 5 دقیقه دیگه می رسم اما بالا نمیام به مامانم بگو تو ماشین منتظرش می مونم ."
هر کس چیزی می گفت تا اینکه صدا زنگ همه رو خفه کرد .دختر دائیم بلند گفت: وای اومد همه به طرف پنجره رفتن وسرک می کشیدن دلم می خواست سینا رو ببینم اما انگار منو به صندلی چسبونده بودن، اصلاحال بلند شدن رو نداشتم این بار صدا مامانم منو متوجه خودش کرد.
- مهتاب پاشو ما هم باخاله اینا میریم.
با این حرف یهو همه به سمت ما برگشتن با بیرون رفتن مامانم یهو هجوم کلمات به طرفم سرازیر شد:
- ای خائن دیدم چه ساکت نشستیا... نگو ما رو مسخره میکردی تو می دونستی سینا بالا نمیاد می دونستی شما رو هم می رسونه ......
- من ازچیزی خبر نداشتم مهسا دیدی که مامانم الان اومد بهم گفت.
- آره تو که راست می گی! باشه مهتاب جون برو ما که بخیل نیستیم .مهمونیِ ماه بعد که خونه ماست سینا هم آخرین بار نیست که قراره ببینیمش، به من هم می رسه اونوقت ...
مهسا که از همه بیشتر نسبت به سینا حساس بود و اون رو 100% مال خودش می دونست دیگه حرفشو ادامه نداد و باز همسرشو به طرف پنجره برگردوند تینا که کوچک ترین نوه به حساب میومد و رابطه اش با من بهتر از همه بود، دست منو کشید و گفت:
- تو که هنوز واستادی دیر شد برو دیگه .
بعد دستمنو کشید و با خودش از اتاق بیرون برد و آروم در گوشم گفت :
- به مهسا اهمیت نده.اینجا هر چی بشه و هر چی پشت سرت بگن، من بعدا بهت می گم تو هم هر چی پیشِ سینا شد قول بده بهم بگی .
بهش لبخندی زدم و به طرف پله ها رفتم مامانم با دیدنم یهو گفت:
- 20 دقیقه است منتظر توئیم کجایی پس....
- ببخشید داشتم از بچه ها خداحافظی می کردم، من حاظرم بریم
تو آسانسور به آیینه نگاهی کردم .پوستم که دلیل انتخاب اسمم هم بود ،از همیشه مهتابی تر بود، چشم های درشت عسلیم با مو های قهوه ایی روشنم که همه و همه از طرف پدرمبهم رسیده بود ،من رو به دختری زیبا تبدیل کرده بود. خاله ام گفت:
- آیینه ترک خورد.خوشگلی عزیزم، ول کن آیینه رو بیا بریم.
با این که خجالت کشیده بودم اما از تعریف خالم خوشم اومده بود و با رضایت به طرف در خروجی رفتیم.
ماشین مشکی آخرین مدلی ،کمی اونور تر انتظار ما رو می کشید. بی اختیار به پنجره نگاه کردم می دونستم الان چه وضعیه اون بالا .صدای قدم هایی که به طرف ما میومد باعث شد چشم از پنجره بردارم .پسرقد بلند و خوش هیکلی به طرف ما میومد .یک لحظه به بقیه حق دادم که فقط با شنیدن اسم سینا بیهوش بِشَن. چشم های خمار آسمانیش هر دختری رو مست می کرد ،مو های همیشه آشفتهاش، دماغ کوچولوش که هیچ جراح پلاستیکی نمی توانست حتی شبیه شو درست کنه، نفس های منو به شماره انداخته بود. این اولین بار بود تو زندگی م که یه پسر منو به این حالمی انداخت .حق با بقیه بود دیگه نمی شد به چشم یه هم بازی دوران کودکی نگاش کرد .شایداگه مامان دستم رو نمی کشید من ساعت ها تو اون حال می موندم .صدا مردونش منو به این دنیا برگردوند
- خاله نگو که این مهتابه! چقدر بزرگ شده! اگه تو خیابون می دیدمش عمراً می شناختمش.
می خواستم سلام کنم اما حالا که نگاهم با نگاهش تلاقی کرده بود ،دیگه هر کاری می کردم صدایی از گلوم خارج نمی شد. مامانم که وضع منو فهمید گفت:
- می خواین تا صبح همین جا وسط خیابون واستیم؟
سینا بلند خندید .صدای خنده اش تمام تنم رو لرزوند.اخ !!!که من چقدر اون صدا خنده رو دوست داشتم .حاضر بودم از همه چیزم بگذرم تا فقط یکبار دیگه صدا خنده اش رو بشنوم. یهو صدای دائیم از پشت سر اومد.
- خواهر حواست کجاست؟موبایلتو جا گذاشته بودی .ما فکر کردیم رفتین .اما بچه هاگفتن از پشت پنجره دیدنتون.
دوباره یادِ پنجره افتادم. نمی خواستم زیر نگاه 100 تا چشم واستم یهو بی اختیارگفتم :
- سردمه...
سینا که انگار منتظر همچین چیزی بود تا خودشم از اون محیط دور بشه به مامانم اینا که حالا باز تازه گرم حرف زدن شده بودن گفت :
- ما رفتیم تو ماشین
و بعدیهو دست منو گرفت و کشید .احساس می کردم به سیم برق وصلم کردن ،تمام تنم اشکارا میلرزید. سینا در ماشین رو برام باز کرد و گفت :
- سوار شو...
تو ماشین نفسم بالا نمیومد.بوی عطرش داشت خفه ام می کرد.
یک لحظه به خودم اومدم فهمیدم منم دارم مثل بقیه میشم .نه تصمیم گرفتم مثل همیشه همون دختر حاضر جواب و رُک باشم. بی اختیار گفتم :
- شیشه عطررو خالی کردی رو خودت نفسم بالا نمیاد .اه...
باز هم همون صدا خنده منو افسون کرد:
- حالا بوش خوبه یا نه؟
- هر چی هست انقدر غلیظ که داره حالم رو به هم میزنه .راستی چرا شبیه افریقایی ها خودت رو کردی چرا انقدر سیاه شدی؟
باز همخندید :
- می دونی همین آفریقایی شدنم چه قدر خرج برداشته؟ کلی پول سلاریوم می دم هر ماه.حالا جدی بد شده.
دیگه نمی تونستم دروغ بگم پوست برنزه اش زیبائیش رو تکمیل کرده بود. با اومدن مامان اینا بحث همون جا تموم شد و من هم از جواب دادن نجات پیداکردم. مامانم و خاله داشتن درباره سارا حرف می زدن دختر 1 ساله دائیم. مامانم می گفت:
- خیلی شبیه دائیه .
اما خاله اعتقاد داشت شبیه مامانشه .خاله رو به سینا گفت :
- نظر توچیه؟
- به نظر من شبیه بچگی مهتاب.
- تو مگه بچگی منو یادته سینا؟
- من بهدنیا اومدن تو رو هم یادمه.
و بعد بازم صدای خنده... اون لحظه احساس کردم سینا میخواست به من بفهمونه که هنوز جلو اون من بچه ام و یه جوری خواسته بود تلافی کنه دیگه به بقیه حرف ها گوش ندادم.
نفهمیدم چه جوری به خونه رسیدیم. من تمام راه رومحو اون چشم های آبی بودم .چیزی شبیه افسون تمام وجودم رو فرا گرفته بود و بد تر ازاون فکری احمقانه مغزم رو پر کرده بود. می خواستم هر جور شده سینا رو یکم اذیت کنم وسر کارش بذارم .می خواستم بهش ثابت کنم بچه نیستم، اما همه نقشه هایی که تو ذهنم بودرو فقط به عنوان یه شوخی ساخته بودم ؛ شوخی که بعد ها به حدی جدی شد که باعث نابودی زندگی منو سینا شد. وقتی به خونه رسیدیم سریع به اتاقم رفتم کمی بعد که مامانم به اتاق خودش رفت، به سالن برگشتم و به سمت دفتر تلفن رو میز رفتم اسم سینا توجهم روجلب کرد. سریع شمارش رو وارد گوشیم کردم و به اتاق خودم برگشتم. روی تختم دراز کشیدم تو ذهنم هزارتا فکر بود .می دونستم جوری که هیچ کس نفهمه باید عمل کنم. ساعت 2 صبحبود می دونستم که سینا شماره منو نمی شناسه. دلم می خواست صداشو بشنوم اما می ترسیدم خواب باشه. یاد حرف خاله افتادم :"سینا تازه 12 به بعد از خونه می ره بیرون ."تمام قدرتم رو جمع کردم و رو اسمش کلیک کردم. در کمتر از چند ثانیه تماس برقرار شد .صدای بوق ها توی گوشم طنین می انداخت و 1000 فکر رو به ذهنم می آورد. بابام صمیمی ترین دوست بابای سینا بود. آبروی بابام جلوشون می رفت. چه حسی پیدا می کرد، وقتی بفهمه .سیناکه همه چی رو به خاله می گه، اگه منو بشناسه و به خاله بگه که من مزاحمش می شم چی میشه؟ عکس العمل خاله جلو مامانم چیه؟ صورت مهسا از ذهنم خارج نمی شد. اونا پشت سرم چیمی گفتن ؟دیگه تینا هم نمی تونست ازم دفاع کنه. آبروم جلو همه می رفت. من که این همه مسخره شون می کردم و می گفتم اون باید واسه ما مثل برادر باشه حالا ببین خودم با یه بار دیدنش به چه وضعی افتادم. باز هم همون صدا مردونه رشته افکارم رو پاره کردالو.... صدا موزیک بلندی به گوش می رسید.

قسمت 2

--------------------------------------------------------------------------------

- الوووووو ..... الوووووو...
صدای بوق ممتد من رو به خودم آورد. اصلا نفهمیدم سینا کی گوشی رو قطع کرد. از جام بلند شدم، دهنم خشک شده بود. هیچ صدایی تو خونه نمیومد. آروم به آشپزخونه رفتم و کمی آب خوردم .دیگه خودم رو نمی شناختم، انگار در عرض چند ساعت به کلی عوض شده بودم . یه احساس عجیبی داشتم،استرس داشتم، دستام می لرزید اما بدنم داشت تو تب عجیبی می سوخت .ضربان قلبم به حدی بالا رفته بود که فکر می کردم الانه که قلبم از قفسه سینم بیاد بیرون نفسم به زوربالا میومد و قدرت نگه داشتن لیوان رو هم دیگه نداشتم. اما هیچ اسمی واسه این مرضی که گرفته بودم پیدا نمی کردم .از صدای موزیکی که شنیده بودم مطمئن بودم سینا تو یه پارتیه , یعنی کی پیشش بود؟ امشب دیگه می خواد کیو خونه ببره؟ از فکرام خنده ام میگرفت.این اولین بار بود که نسبت به یه پسر حساس شده بودم و نگرانش بودم. این اولین بار بود که به دخترایی که اصلا نمی شناختم اما می دونستم کنار سینا هستن حسودی میکردم. خودم رو انداختم رو تختم و چشمام رو محکم بستم .می خواستم بخوابم اما هر بار بابستن چشمام قیافه سینا رو می دیدم .چشمای آبیش لحظه ایی از ذهنم بیرون نمی رفت. نمیدونم کی خوابم برد اما وقتی بلند شدم، طرف های ظهر بود .احساس می کردم ضعف کردم .وقت یاز اتاقم بیرون رفتم مامانم رو دیدم :
- چه عجب بلند شدی ؟ دیگه می خواستم خودم بیام بیدارت کنم ولی مگه بابات میذاره کسی به اتاقت نزدیک شه ؟همین بابات این جوری لوست کرده دیگه!
حق با مامان بود ، من واقعا دختر لوسی بودم . تا اون روز هر چی می خواستم داشتم . منو بابام دیوانه وار همدیگه رو می پرستیدیم. بابام هیچی برام کم نذاشته بود، همه جور آزادی رو هم بهم داده بود ولی همیشه یک چیز رو بهم می گفت :
- من بهت اعتماددارم مهتاب و می دونم کار اشتباهی نمی کنی اما بابا ! اینو همیشه یادت باشه که هرکاری هم می خوای بکنی برو سراغ غریبه ها . هیچ وقت تو خانواده سراغ کسی نرو، چون تاآخر عمرت همین خاله و عمه هات پشتت حرف می زنن.
این تنها خواسته پدرم از من بود وحالا من دقیقا داشتم برعکسش عمل می کردم.نه ! من حاضر بودم بمیرم اما بابام ازم ناراحت نباشه . اون لحظه به خودم قول دادم که دیگه فکر سینا رو نکنم.
یکماه ازآخرین باری که سینا رو دیده بودم گذشته بود و من هنوز سر قولم بودم. اون روز همه،خونه مادر بزرگ دعوت بودیم به محض ورود ،تینا به طرفم دویید و بغلم کرد .آخ که چقدردوسش داشتم ! بعدم طبق معمول شروع کرد به خبر دادن که کیا اومدن ... و چی شده ....
- وای مهتاب اگه بدونی مهسا چه قدر ناراحت شد وقتی شنید سینا نمیاد... امروز نزدیک بود جلوی همه بزنه زیر گریه.
با شنیدن اسم سینا احساس کردم گونه هام آتش گرفت.
- چته مهتاب چرا سرخ شدی؟
- هیچی زشته بیا بریم پائین .من هنوز به هیچ کس سلام نکردم.
- نترس بابا ! در نمیرن.
به حرفش گوش ندادم و وارد سالن شدم . چشمام رو صورت خاله ام ثابت موند. مثل همیشه درباره سینا حرف می زد و مهسا که دقیقا بغل دست خاله نشسته بود، بادقت گوش می داد .
- هفته پیش که سینا رفته بوده استخر یه مرده اونجا می بینتشو بهش پیشنهاد کار میده . سینا می گفت مدل می خواد . والا من نمی دونم مگه ایرانم مد داره اصلاً که مدل بخواد .حالا چند روزه الکی خودشو الاف کرده هر روز میره ازش عکس میگیرن . انگار قراره این عکس ها رو تو خیابون ها بزنن .من که دیگه از کارا این بچه سردر نمی یارم. می گم بهش واسه چی خودتو اذیت می کنی ، هر روز پا میشی میری؟ تو که نیازی به کار کردن نداری ...اما حرف تو سرش نمی ره
حرف خاله باعث شده بود دهن همه وا بمونه. هر کس یه چیزی می گفت . تینا آروم درِ گوشم گفت :
- می خوای بریم تو اتاق ؟
با سر بهش رضایتم رو اعلام کردم و دنبالش راه افتادم .توی اتاق پرِ عکس بود.
- مهتاب نگاه کن! ای جونم ! ببین اینجا چه قدر سینا کوچیک بوده تو هم بغلشی.
به عکسی که تینا دستم داده بود خیره شدم جشن تولد 8 سالگی سینا بود.چقدر دلم می خواست به اون روزابرگردم . صدا مامانِ تینا از پایین میومد .
- تینا....بیا میوه ببر بالا با مهتاب بخورین.
- اومدم مامان!
تینا از اتاق بیرون رفت و من هنوز خیره به عکس بودم. انگاربه اون روزا برگشته بودم. بی اختیار موبایلم رو برداشتم بدون مکث شماره سینا روگرفت.باز هم صدای بوق.
- الووو....خب چرا حرف نمیزنی..الوووو....
- به کی زنگ زدی؟؟؟
با صدا تینا دو متر از جا پریدم وسریع گوشی رو قطع کردم.
- چیه مهتاب چرا رنگت پریده ؟
- هیچی فضولی تو؟
- مهتاب!جونِ تینا بگو داستان چیه ؟با کسی دوست شدی؟کی هست؟ به خدا به کسی نمی گم .چند سالشه؟؟نه اول بگو اسمش چیه؟؟ خوشگله؟؟
- چی واسه خودت داری می گی تو؟؟ کی خوشگله؟؟ همینجوری واسه خودت می بُری و می دوزی؟؟
- خب پس چی؟ بگو دیگه مهتاب ،خواهش میکنم!
تینا رو می شناختم .می دونستم دیگه ول کن نیست.
- به شرطی بهت میگم که قول بدی بین خودمون بمونه.
- باشه! باشه! قول میدم .دِ بگو دیگه کشتی منو!
تمام چیزهایی که اتفاق افتاده بود رو به تینا گفتم .چشماش حداقل 3 شماره گشاد شده بود.
- همه اش همینی بود که بهت گفتم. فقط یادت باشه قول دادی تینا ،بین خودمون بمونه!
- باشه ولی عجب کلکی هستی تو. دیگه اگه مهسا بفهمه دق می کنه فقط..
- فقط چی؟؟
- فقط حواست رو باید جمع کنی کسی نفهمه، حتی خود سینا چون می دونی که اون همه چی رو به خاله میگه. حالا می خوای باهاش حرف بزنی؟
- نه گفتم که تموم شد. همین جوری یه چندبار بهش زنگ زدم و قطع کردم.
- چرا حرف نزدی خب؟ اون که صدا تورو نمی شناسه.
- ول کنتینا، حالا که هر چی بود تموم شد..
هنوز جملمو کامل نکرده بودم که صدا اس ام اس بلند شد.با نگاه کردن به صفحه موبایلم رنگم پرید دستام بازم می لرزید..
- کیه مهتاب چرا خشک شدی؟؟ می گم کیه؟؟؟
صدام در نمیومد. تمام توانم رو جمع کردم و باصدایی لرزون گفتم:
- سیناااا
نگاهم به صفحه موبایلم خیره مونده بود . تیناگوشی رو از دستم کشید و شروع کرد به خوندن اس ام اس . بعد گوشی رو انداخت رو میز وشروع کرد به حرف زدن . اما من اصلاً صداشو نمی شنیدم، فقط تکون خوردن لب ها شو می دیدم.تینا که فهمید من متوجهش نیستم ،شونم رو تکون داد و گفت:
- هو با توام چته؟
گوشیم رو برداشتمو باز اس ام اس رو خوندم :
- شما؟؟
تصمیم گرفتم بگم اشتباه گرفتم و خودم رو خلاص کنم. تینا با این که ادامه این بازی براش هیجانی و جالب بود، اما مخالفتی بانظرم نکرد.
- ببخشید، فکر کنم اشتباه گرفتم .
هنوز نفس راحتی نکشیده بودم که بازصدا اس ام اس بلند شد.
- بار اول که بهم نصفه شبی زنگ زدی، با این که خیلی عجیب بود؛کسی 2 شب اشتباهی به یکی زنگ بزنه، اما اهمیتی ندادم . حالا بعد 1 ماه سخته باورش ؛که بازم قبول کنم اشتباه زنگ زدی . تازه اگه این طور بود چرا گوشی رو نگه می داشتی تاصدام رو بشنوی؟ چرا وقتی فهمیدی اشتباه زنگ زدی قطع نکردی؟؟؟
احساس خفگی می کردم. هیچ جوابی نداشتم . عاجزانه به تینا نگاه کردم تا شاید راه حلی داشته باشه . بالاخره سکوت رو شکوند و گفت:
- حالا چرا قیافت این طوری شده. اگه الان یکی بیاد تو اتاق میخوای بهشون چی بگی؟ مگه خودت همینو نمی خواستی؟ حالا که اون شروع کرده تو هم می تونی ادامه ش بدی. اصلا فعلاً باهاش حرف نزن. یه جوری با اس ام اس بازی، فعلاً بهش نزدیک شو، بعدش خود به خود جور می شه. فقط حواست باشه گاف ندی. اصلا بیا بریم فعلاً یکم فکر کنیم.بعداً جوابشو می دیم هان؟؟
هنوز از پله ها پایین نرفته بودیم که مهسا جلومون سبزشد.
- هیچ معلوم هست کجائین شما ؟ مادربزرگ گفت بیام واسه غذا صداتون کنم. حالا چی کارمی کردین اون بالا؟؟
- چی کار داشتیم بکنیم ؟نشسته بودیم حرف می زدیم . حالا مگه مفَتِشی تو اصلاً؟
مهسا اخمی به تینا کرد و گفت:
- خوب حالا ...بیا بزن.
دست تینا روکشیدم و پایین رفتیم.
- چه عجب شما 2 تا پیداتون شد ؟مهتاب، خاله چرا رنگتپریده؟
مادربزرگم زود گفت:
- معلومه 2 ساعت رفتن اون بالا خودشونو حبس کردن ،ضعف کردن خوب! بیا مادر الان غذا رو میارم سر میز .
هیچی از گلوم پایین نمی رفت . از جام بلند شدم و به بهانه سردرد به اتاق رفتم تا یکم دراز بکشم، هنوز چشمامو نبسته بودم که همه ریختن تو اتاق.
- تو این جایی مهتاب؟ حالت خوبه ؟
- خوبم فقط یکم سردرددارم.
پرستو دوباره گفت :
- می خوای برم برات قرص بیارم؟
- نه مرسی. یکم داراز بکشم خوب میشم.
مهسا آروم به کنار منو پرستو اومد و گفت:
- آخ راستی یادم رفت بهتون بگم،اصلاً اومده بودم بالا دنبالتون که اینو بگم، اما مگه تینا فرصت حرف زدن داد؟ امشب دوباره سینا میاد دنبال خاله. به مامانم گفتم قرار شد که امشب ما رو برسونه تاخونمون .
جوری حرف می زد که انگار سینا عاشق سینه چاکشه و بعد با ناز سرشو تکون داد وگفت:
- آخه می دونی... امشب مهیار نمی تونه بیاد دنبال ما واسه همین...
دیگه نذاشتم جملشو ادامه بده. اسم سینا دیوونه ام کرده بود. از روی تخت بلند شدم و با صدایی که تااون روز برای خودمم غریبه بود داد زدم :
- خب به من چه ؟ واسه چی به من میگی؟؟ اصلاً بیابرو بخواب بغل سینا... به من چه ربطی داره! خوب گوش کن مهسا من مثل تو و بقیه نیستم. سینا برام هیچ اهمیتی نداره .گور بابای سینا هم کرده .اونم یکیه مثل همه ،ولی واسه توواقعاً متأسفم که تا این حد ندید بدیدی که تا یه پسر دیدی ،داری خودتو تیکه تیکه میکنی. خوب تو که می خوایش، چرا به من میای می گی؟ بیا برو به خاله بگو .اصلاً پاشو بروخواستگاریش!
صدا زنگ باعث شد ساکت شم. تمام تنم از عصبانیت می لرزید. تینا سراسیمه به اتاق اومد و گفت :
- چتونه؟ صداتون خونه رو گرفته.
بعد رو به مهسا گفت :
- سینا اومده دم درِ. انگار شما هم باهاش قراره برید. مامانت گفت صدات کنم.
مهسا مانتوشو برداشت و گفت:
- من فقط فکر کردم سینا واسه توأم مثل همه مهمه.فکر نمی کردم...
بازم اسم سینا روانیم کرد. از رو تخت به سرعت بلند شدم و به سمتش رفتم ، بازوشو گرفتم و از اتاق انداختمش بیرون . مهسامحکم به پله ها خورد و رو زمین افتاد. بدون توجه بهش گفتم:
- لازم نکرده تو واسه من فکر کنی. بدو برو بگیرش تا در نرفته.
بعدم در اتاق رو محکم بهم کوبیدم .نگاهم رو تینا و پرستو ثابت موند. انقدر جیغ زده بودم که دیگه صدام در نمیومد. با صدایی که به زور شنیده می شد ،گفتم :
- میشه شما 2 تا هم برید پایین، می خوام تنها باشم.
پرستو بدون معطلی از اتاق بیرون رفت.تینا گفت:
- چی شد یهو آخه ؟ یه نگاه به خودت بکن ،داری سکته می کنی.
دستم رو گذاشتم رو دهن تینا و با التماس گفتم:
- تو روخدا برو بیرون و نذار هیچ کسی هم بیاد بالا ،خواهش می کنم !
تینا در حالی که زیر لب چیزی می گفت از اتاق بیرون رفت .بی اختیار به سمت پنجره رفتم و به خیابون خیره شدم. ماشین سینا رو می دیدم. چند لحظه بعد خاله و مهسا اینا را هم دیدم . مهسا جلو تر از همه راه میرفت. بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود . تا اون روز اونقدر دروغ یک جا نگفته بودم، اما چاره ایی نبود . نباید اجازه می دادم مهسا از احساساتم چیزی بفهمه. بازم نگاهم روسینا ثابت موند. سینا طبق معمول و به نشانه احترام از ماشین پیاده شد. اما این بارثانیه ای مکث نکرد بعد از باز کردن در ماشین برای بقیه دوباره سوار شد و در کم تر ازچند ثانیه با سرعت از کوچه خارج شد. چقدر دلم می خواست باهاش حرف بزنم. شب وقتی به خونه برگشتیم ،مامان شروع به دعوا و سوال کردن درباره مشاجره ام با مهسا کرد، اما من هیچی نمی گفتم .بابا وقتی دید نمی خوام حرف بزنم، مثل همیشه به کمکم اومد گفت:
- چی کارش داری خانم؟ یه چیزی بوده بین خودشون بوده .تو چرا خودتو قاطی می کنی! تو هم نمیخوادسنگ بچه خواهرتو به سینه بزنی. حتما مهسا هم یه کاری کرده که مهتاب باهاش دعوا کرده وگرنه مهتاب که همیشه اینقدر آرومه که اصلاً وقتی حرف می زنه آدم نمی شنوه چی میگه؟
- وای از دست تو مهرداد !تو از بچگی این مهتاب رو همین جوری لوس کردی. تاخواستم ازش دو تا سوال کنم یا واسه کارای بدش توضیح بخوام ،ازش دفاع کردی.

قسمت 3

--------------------------------------------------------------------------------

حوصله جر و بحث رو نداشتم. از جام بلند شدم و بدون حرفی به اتاقم رفتم .مثل دوران کودکیم سرم رو تو بالش فرو بردم و اجازه دادم بغضی که چند وقته داره خفم میکنه سر باز کنه.
صدا بابا رو بازم شنیدم که می گفت:
- بیا خیالت راحت شد ،ناراحتش کردی؟ هیچیم غذا نخورد پاشد رفت. اصلا دست مهتاب درد نکنه. حق اون دختره پررو که یهکم حالش گرفته شه. از بس موذیه .زیر زیرکی اذیتشو می کنه، بعد که زهرشو ریخت ،ساکت میشینه کنار. درست عین باباش !
- تو چرا می خوای از دخترت دفاع کنی و مردم رو متهم میکنی؟ مهرداد، میگم؛ مهسا داشته می رفت، رنگش شده بود مثل گچ .صداش در نمیومد. همچین هُلش داده بود که یه طرف تنه ش کبود بود. حالا من اجازه ندارم ازش بپرسم چرا این کاروکرده؟تازه یادت نره اون دختر منم هست!
- می تونی ازش سوال کنی اما حق نداری سریع متهمش کنی .درضمن اونقدر که تو مدافع خانوادتی ،منم مدافع دخترمم ! یادمم نرفته که اون دختر توأم هست اما این تویی که ...
بقیه حرفشو ادامه نداد و به طرف پله ها رفت.صدا پای بابام رو می شنیدم که به اتاقم نزدیک می شه و صدا داد مامانم رو که می گفت:
- اره برو ببین نکنه به وقت خانم یکم ناراحت نشده باشه. از من گفتن... تو با این کارات آخراین دختر عزیز دردونت رو با دست خودت بدبخت می کنی !
چند ضربه به در خورد و بعدصدای باز شدن در که بهم فهموند؛ بابام بازم مثل همیشه که داغون بودم اومده پیشم تابهم بگه تنها نیستم و همیشه عین کوه پشتمه.
دستای بابام رو توی مو هام احساس میکردم که آروم نوازشم می کنه.
- مهتاب بابا... نمی خوای با من حرف بزنی ؟
آروم بلندشدم و با چشمای غرق اشکم به صورتش نگاه کردم . صورتش درست شبیه خودم بود . وای که من چقدر این مرد رو دوست داشتم. نه! نه! دوستش نداشتم ،می پرستیدمش.
- چی شده بابا؟ نبینم تو گریه کنی! هر مشکلی داری به خودم بگو تا حلش کنم. اگه مهسا کاری کرده به من فقط بگو .به خدا همین الان پا می شم میرم میارمش اینجا تا ازت عذرخواهی کنه. یه حرفی بزن آخه!
دیگه نمی تونستم تحمل کنم .خودمو تو بغلش انداختم و گفتم:
- من خوبم.امشب فقط نمی دونم چرا یکم عصبی شدم .قول میدم یه وقت دیگه ،همه داستان امروز رو بهت بگم. اما امشب نه...
بابام صورتمو بوسید و گفت:
- باشه بابا ...فقط به شرط این که گریه نکنی.
با سرم موافقتم رو اعلام کردم.بابام لبخند دلنشینی زد و گفت :
- چیزی میخوای واست بیارم؟
- نه مرسی.
- پس دیگه بخواب. امروز خیلی خسته شدی.
بعد پتو رو روم کشیدو پیشونیمو بوسید و آروم از اتاق بیرون رفت و من رو با کلی فکر تنهاگذاشت...چراغ موبایلم که خاموش و روشن می شد ،توجه منو جلب کرد. اسم سینا رو صفحه به چشم می خورد .یه کم آب خوردم و صدامو صاف کردم و جواب دادم.
- الووو...سلام.
- چه عجب!! دیگه کم کم داشتم فکر می کردم با یه لال طرفم.
با شنیدن صدا مردونه و جذابش تمام قدرتم رو یک مرتبه از دست دادم. باز هم دستم داشت به لرزش می افتاد. اصلاً نمیدونستم باید چی بگم . من که همیشه به دختری حاضر جواب معروف بودم ،حالا هیچ حرفی نداشتم که بزنم . دوباره یاد چشم های آسمانیش ،تمام ذهنم رو پر کرد. یک لحظه به خودم اومدم . هر چه بود من این بازی رو دیگه شروع کرده بودم و جای بازگشتی نبود.
دوباره صدا سینا من رو از فکر و خیال بیرون کشید.
- چی شد نکنه از زبون فارسی فقط سلام کردن رو بلدی؟؟
- نه نترس لال نیستم .می بینی که فارسی حرف زدنم هم مشکلی نداره.
- خب خدا رو شکر حالا که لال نیستی و فارسیتم خوبه، پس جواب سوال منو بده.شماره منو از کجا اوردی؟
نمی دونستم چه جوابی باید بهش بدم .تنها چیزی که میدونستم این بود که واقعیت رو نباید بگم!سعی می کردم با حرف های الکی یکم زمان رو تلف کنم تا شاید چیزی به ذهنم برسه یا سینا بی خیال این سوال شه.
- خب حالا میگم چقدر عجله داری ؟ وقتی دیدمت به نظرم پسر ارومی میومدی!
سینا که رو هوا حرفمنو گرفته بود گفت:
- پس دیدی منو .یعنی همو می شناسیم.
اوضاع بدتر شده بود که بهترنشده بود . تنها راه حلی که برای فرار از اون وضع به ذهنم می رسید این بود که گوشی رو قطع کنم و تا چند روز موبایل رو خاموش کنم که یهو خود سینا نجاتم داد.
- ببیناگه می بینی انقدر پیگیر این ماجرا شدم ، دلیلش اینه که این شماره خط کاریه منه و هیچکدوم از دوستام این شماره منو ندارن . واسه همین برام جالبه بدونم از کجاآوردی؟
فکری مثل برق از ذهنم گذشت. به سمت اتاق کار پدرم دوئیدم. سینا هنوزم داشتحرف می زد اما من دیگه گوش نمی دادم به طرف میز کار پدرم رفتم و شروع به زیر و روکردن کشو ها کردم تا بالاخره کارت طلا فروشی سینا اینا رو پیدا کردم . رو کارت چندشماره تلفن بود که خوشبختانه یکیش همین شماره سینا بود . خودم رو روی صندلی پدرم رهاکردم و نفس آسوده ای کشیدم. دوباره صدا سینا رو شنیدم که گفت:
- خوب حالا نمی خوای جواب منو بدی؟
من که حالا دوباره اعتماد به نفسم رو به دست اورده بودم گفتم:
- چرا اگه امون بدی جوابتو میدم!
- خب سراپا گوشم بفرمائید.
- از روی کارت طلا فروشی .خوب توکه نمی خوای کسی بهت زنگ بزنه، شمارتو از روی کارت بردار . چون هر دختری که پسر خوشگلی مثل تورو ببینه ، مشتاق می شه باهاش حرف بزنه!
سینا هیچی نمی گفت می دونستم که داره فکر می کنه.
- چیه حالا نوبت تو که ساکت شی؟
- از کجا معلوم که راست می گیچرا باید حرفتو باور کنم؟
- چون دلیلی واسه دروغ گفتنم وجود نداره .من فقط چون خوشگل بودی ...
نذاشت جملمو کامل کنم و گفت:
- از این کلمه خوشگل بدم میاد انقدرتکرارش نکن !
از حرفش تعجب کرده بود .واسه همین گفتم :
- تو اولین آدمی هستی که وقتی از زیبائیش تعریف می کنم ناراحت میشه !! اصلا مگه بده ادم خوشگل باشه؟
- نه بد نیست اما هر چیزی زیادیش مشکل سازه . خوب حالا تو از جون من چی می خوایی؟
- میخوام که با هم دوست شیم.
صدا خنده اش باز رعشه به تنم انداخت. همون طور که میخندید ادامه داد:
- آخه دختر خوب ! من واسه چی باید با کسی که اصلا نمی شناسمش و ندیدمش دوست شم؟؟
- خوب می تونیم کم کم اشنا شیم. مگه تو از روزی که به دنیا اومدی همه رومی شناختی؟
باز هم چند لحظه صبر کرد و گفت:
- باشه قبول پس همین الان یکجا بگوبیام دنبالت؟
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم :
- اولاً که می دونی ساعت چنده؟ یک و نیم شبه! من چه جوری می تونم این ساعت بیام بیرون ؟تازه من فعلاً تهران نیستم!!!
- آهان بعد کجا تشریف داری؟
ناخوداگاه گفتم :
- شیراز! دانشجو ام اینجا.
دوباره صدا خندهاش فضا رو پر کرد و گفت:
- ببین 2 حالت داره یا تو خودتو اسکل کردی امشب یا منو؟ توفکر کردی با دسته کورا طرفی؟ اونقدر ها هم که فکر می کنی احمق نیستم. به هر حال خوشحال شدم باهات حرف زدم. یعنی کلی باعث شدی بخندم امشب. شب خوش.
- نه! نه! صبر کن . من میخوام که با هم حرف بزنیم. خواهش می کنم. باور کن من دانشجو شیرازم . اما تا چند وقت دیگه میام تهران اونوقت می تونیم همدیگه رو ببینیم. ببین، من همه غرورمو با زنگ زدن بهت شیکوندم و دلیلش فقط اینه که فکر می کنم ....
حرفم و برید و گفت :
- فقط نگو که فکرمی کنی عاشق شدی، چون من اصلاً به عشق اعتقاد ندارم. از نظر من همه اش هوسه . مخصوصا این عشق تو که اصلاً من رو هم نمی شناسی .چه جوری ممکنه عاشق کسی شده باشی که اصلاً تاحالا باهاش هیچ جور رابطه ایی نداشتی و هیچی ازش نمی دونی؟ به نظر من حرفات خیلی بچگانه است !!
کلمات سینا مثل پتک توی سرم خورد. دیگه چیزی برای گفتن نمونده بود باصدایی خفه گفتم :
- باشه! پس ببخشید که مزاحمتون شدم.
بازم کلاممو برید و گفت :
- حالا چراگریه می کنی ؟
یک لحظه دستمو رو صورتم کشیدم و دیدم خیس خیسه بعد آروم گفتم:
- میدونی این روز ها هیچ راهی واسه ثابت کردن عشق باقی نمونده. تا خودتو حلق آویز نکنی کسی باور نمی کنه عاشقی. از همه بدتر هم اینه که بهت حتی فرصت ثابت کردن هم نمیدن.تا میگی ،سریع یا میگن بچه ایی یا میگن هوسه. بعضی ها هم میگن تب داری واسه همین داری هذیون میگی.
دیگه گریه مجال حرف زدن بهم نداد. تلفن رو قطع کردم و تا جا داشت گریه کردم . اونقدر که دیگه احساس می کردم اشکی باقی نمونده. صبح وقتی از خواب بیدارشدم ، با نگاه کردن تو آیینه از قیافه خودم وحشت کردم. چشمام قرمز شده بود و پف کرده بود . رنگ صورتم مثل گچ دیوار شده بود . به خودم گفتم اگه الان مادر و پدرم منو به اینحال ببینن سکته می کنن. پاورچین از اتاقم بیرون اومدم و به طرف آشپزخونه رفتم تا کمی یخ بردارم. خواستم در یخچال رو باز کنم که کاغذی توجه هم رو جلب کرد؛" ما رفتیم خریداگه دیر شد خودت نهارتو بخور عزیزم."
شاید اون روز هیچی نمی تونست منو به اون حدخوشحال کنه که خبر تنها بودنم . صدای زنگ موبایلم از اتاقم شنیده می شد. اولش گفتم بی خیال هر کس می خواد باشه. اصلاً حوصله حرف زدن نداشتم اما بعد ترسیدم باباباشه و نگرانم شه. به طرف اتاقم دوییدم و از ترس قطع شدن تلفن بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
- الو..
- سلام از خواب که بیدارت نکرده ام؟؟
صدای سینا یهوبه جسم خستم انگار جونی دوباره داده بود. با صدایی که سعی می کردم خوشحالیم رو پنهون کنه گفتم:
- نه بیدار بودم خوبی؟
- آره خوبم فقط زنگ زدم که ازت عذرخواهی کنم.دیشب یکم تند رفتم. ولی انتظار همچین عکس العملی رو هم ازت نداشتم .نمی خواستم به گریه بندازمت . می خواستم بپرسم هنوزم دوست داری با من حرف بزنی؟؟
احساس می کردم الانه که سکته کنم .باز هم سعی کردم خوشحالیم رو پنهون کنم و گفتم:
- چی شده که نظرتعوض شده؟
- درباره حرف های دیشبت فکر کردم. می خوام بهت یه فرصت بدم تا خودتو ثابت کنی .بعدشم من تا حالا همه چیو تو زندگیم تجربه کردم غیر یک دوستی تلفنی، اونم با یک آدم ناشناس. هر چیزی به یک بار امتحانش می ارزه. فقط چند تا چیز هست که بایدبدونی؛ اول :هر وقت احساس کنم دیگه حرف زدن باهات بی معنی شده یا راحت تر بگم ،حوصلمو سر می بر ی دیگه جواب تلفنتو نمی دم و تو هم دیگه نباید بهم زنگ بزنی .دوم : بدون دروغ حرف می زنیم هر جا بفهمم بهم چیزی رو دروغ گفتی ، دیگه باهات ادامه نمیدم .سوم : فقط ساعتهایی که خودم بهت می گم زنگ می زنی .چهارم : سوال ها بی ربط و مسخره رو جواب نمیدم ،مثلکجایی؟کی پیشته؟این که هی زنگ بزنی و بپرسی خوبی؟؟ پنجم : اگه من بهت زنگ زدم بار اول ودوم اگه بر نداری عیبی نداره اما اگه بار سوم هم برنداری، مطمئن باش دیگه بار چهارمی وجود نداره . در ضمن دیگه به این شماره هم زنگ نزن چون این خط کاریه منه . شماره اون یکی خطم رو الان واست اس ام اس می کنم . خوب من شرایطم رو گفتم اعتراضی نیست؟؟
منکه گوشی تو دستم خشک شده بود هیچی نگفتم، که یک مرتبه دوباره خودش خندید و گفت :
- چیه وحشت کردی؟
و بعد باز خندید !من که خودمم خنده ام گرفته بود ،گفتم :
- نه اعتراضی نیست فقط احیانا بابای تو نظامی نیست؟
سینا که صدا خنده اش قطع نمی شد گفت :
- نه نترساگه رو فرم باشم انقدر می خندونمت و بهت حال میدم که این سختی هاشو یادتبره.
دوباره با صدایی که سعی می کردم لوسش کنم گفتم :
- باشه فقط من همه این ها رویادم نمی مونه .
صداشو کمی جدی کرد و گفت:
- بهتره یادت بمونه. چون من هیچ حرفی رو 2بار تکرار نمی کنم. راستی از لوس بازی ,بچه بازی و مخصوصا گریه کردن دخترا متنفرم ، پس دیگه گریه هم نکن!!
بعد خودش خندید و ادامه داد :
- با این حساب فقط نفس کشیدن رو برات آزاد گذاشتم. ازش بیشترین بهره رو ببر تا قبل اینکه اونم ممنوع کنم.
تو دلم گفتم" اون اولین چیزی بود که واسم ممنوعش کردی ! "بعد گفتم :
- چشم قربان !امر دیگه ایینیست؟
- نه نیست .الانم دیگه برو. چون معشوقت امکان داره الان از گشنگی تلف شه.تابعد...
- باشه .خداحافظ...
بعد قطع کردن تلفن چند لحظه به همون حال نشستم. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. ولی احساس ترس رو به خوبی احساس می کردم. وارد بازی عجیبی شده بودم ؛بازی که بعد ها فهمیدم درست مثل فندکی بود زیر زندگیم.
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان منو ببخش
قسمت 4

--------------------------------------------------------------------------------

3هفته از روز اولی که من با سینا حرف می زدم گذشته بود .تو این 3 هفته سینا هیچ دروغی نگفته بود .فقط اگه سوالی می پرسیدم که نمی خواست جواب بده سکوت می کرد .ولی در عوض من اونقدر دروغ گفته بودم که بعضی وقت ها فکر می کردم، تو تمام این 17_18 سال عمرم اونقدر دروغ نگفته م . سینا من رو به اسم هستی می شناخت 21 ساله ،دانشجوی کامپیوترشیراز. تو این 3 هفته تمام تلاشم رو کرده بودم که سینا بهم شک نکنه و در ظاهر موفقهم شده بودم. بین ما حالا یک احساس راحتی به وجود اومده بود. دیگه سینا واسش مهم نبودمن کیم. دیگه اصلاً حرف از دیدنم نمی زد. اونم انگار به این مزاحم شبانه عادت کرده بود.کسی که شب می تونست واسش درد دل کنه. یه شب سینا بهم گفت:
- می دونی هستی... دیگه هرکی هستی واسم مهم نیست ،ازت خوشم اومده. تو اولین آدمی هستی که تو زندگیم بهش اعتماد کردم و باهاش درد و دل می کنم. نمی دونم چرا اما یه حسی نسبت بهت دارم که باعث می شه خیلی راحت بتونم بهت اعتماد کنم. احساس می کنم خیلی وقته می شناسمت . من هیچ وقت کسی رو به حریم شخصی زندگی م راه ندادم .چون منو خوب می شناختن و می تونستن بعد ها از حرف هام استفاده کنن و بهم با همون حرف ها ضربه بزنن اما تو چون از من دوری و قرار نیست هم دیگه رو ببینیم و هر چی باشه غریبه ایی، واسه همین خیلی راحت میتونم بدون هیچ ترسی بهت حرف هام رو بزنم .خوشحالم که اون شب بهم زنگ زدی و راضیم که بهت فرصت دادم . فقط خدا کنه روزی از کارای امروزم، از اعتماد کردنم بهت پشیمون نشم .چوناون روز مطمئن باش هرگز نمی بخشمت.... هرگز نمی بخشمت.....
سینا بعضی وقت هااونقدر بی پروا از مسائلی که براش پیش میومد حرف می زد که جای اون من تا بنا گوش سرخ می شدم.
اون روز تینا به خونه ما اومده بود و من داشتم مثل همیشه تمام اتفاقات رو براش تعریف می کردم که تینا یهو دستم و گرفت و گفت:
- مهتاب برات خیلی خوشحالم که تونستی تا این حد به سینا نزدیک شی . اما به آخرشم فکر کردی؟ تا کی می تونی این جوری ادامه بدی؟ اگه سینا بفهمه چی می خوای جوابش رو بدی؟ این که چند شب زنگ بزنی و قطع کنی رو می شه اسمشو شوخی گذاشت اما الان نزدیک 1 ماه که شما با هم حرفمی زنین . من می فهمم که تو به سینا وابسته شدی . فکر کردی روزی که سینا خسته شه و دیگه باهات حرف نزنه به چه وضعی میوفتی؟ باید قبل از اون روز یه تصمیم جدی بگیری.دیگه نمیتونی بگی داشتم باهات شوخی می کردم. فکر می کنی اگه سینا بفهمه می بخشتت؟
سرم رو با بی حوصلگی تکون دادم و گفتم :
- توام وقت گیر آوردی ؟ حالا که فعلا سینا شکایتی از این وضع نداره . منم که از خدامه باهاش حرف بزنم . حالا تا اون روز یه فکری میکنم.
تینا بازم سرشو تکون داد و گفت:
- اما تو باید همین امشب یه فکری بکنی چون وقت زیادی نداری!
- یعنی چی وقت زیادی ندارم؟ تو چی می خوای بگی؟ چرا حرف اصلیت رو نمیزنی؟
- هیچی بابا فقط واسه 4 روز تعطیلات هفته دیگه خاله همه رو ویلا شمالشون دعوتکرده .چون ویلای خود سینا ایناست . به احتمال زیاد خود سینا هم میاد.
جوری هاج و واج تینا رو نگاه می کردم که تینا یک لحظه ترسید سنکوپ کرده باشم.
- مهتاب چت شد باز؟؟ مهتاب !با توام..
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
- فقط نگو که مامانم اینها هم قبول کردن!!
تینا بازم سری تکون داد و گفت:
- همه میان .شما هم همین طور. مادرپدرت هر دو راضین!!
تینا چند دقیقه بعد رفت و من رو با دنیایی از فکر و خیال هاتنها گذاشت .مطمئنا اونجا دیگه نمی تونستم با سینا حرف بزنم .اما باید چه دلیلی می اوردم تا سینا دیگه بهم زنگ نزنه؟ اگه اونجا بودیم و زنگ می زد بهم بعد موبایلم جلو خودش زنگ می خورد چی؟ اصلا اگه صدام رو می شناخت و جلو همه آبروم رو می بردچی؟؟ من که نمی تونستم اونجا حرف نزنم! چه جوری الان باید این رابطه ایی که با جون کندن ساخته بودم رو خراب می کردم؟ اصلا شک نمی کرد منی که واسه حرف زدن باهاش بال بال می زدم ، حالا بگم دیگه زنگ نزن؟ اونم درست قبل مسافرت می فهمید که هر کس هست فامیله. می فهمید همه چی رو می فهمید. از تصور چهره اش وقتی فهمیده ، همه تنم می لرزید. یاد حرف هامون افتادم. این که چقدر بی پروا حرف می زدیم . سینا حتی بعضی وقت ها به من می گفت تو دیگه از من خیلی پررو تری. فقط دلم می خواد بدونم اگه یه روز جلومم باشی باز روت می شه درباره این مسائل حرف بزنی یا فقط پشت تلفن زرنگی؟ سینا هم کم کم روشوا شده بود و از رابطه اش با دخترا با پرروگی تمام برام تعریف می کرد و دیگه تقریبامن همه دوست دخترای سینا رو می شناختم . سینا اسم منو گذاشته بود صندوقچه اسرار . میدونستم روزی که سینا رو ببینم ،حتی اگه من رو هم نشناسه، اما به هر حال با دیدنش من از شدت خجالت پس می افتادم.
تنها راه حلم این بود که مثل همیشه به بابام پناه ببرم و هر جوری شده راضیش کنم از رفتن به این مسافرت پشیمون شه. 3 شب تمام هر شبباهاشون حرف زدم و 100 تا دلیل آوردم . بابام حرفی نداشت اما مامانم تحت هیچ شرایطی حاضر نبود کوتاه بیاد و از مسافرت کردن با خانوادش صرف نظر کنه. آخر سر هم مامانبرنده شد و قرار شد ما هم راهی شیم. روزی که قرار بود برای آخرین بار با سینا حرفبزنم از صبح خودم رو تو اتاق حبس کردم و توی ذهنم صد ها دروغ ساختم. اما از نظرم همه شون غیر واقعی بودن. اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم .وقتی به خودم اومدم که صداموبایلم مثل همیشه راس ساعت 1 شب فضا رو پر کرد .خودش بود سینای من بود...
- الووو...
- سلام خوبی؟
- خوبم تو خوبی؟
- مرسی سینا چرا صدات این جوریشده ؟
- چه جوری شده مگه دوست نداری؟
و بعد بلند خندید بلند تر از همیشه صداخنده اش تنم رو لرزوند.چند لحظه مکث کردم و گفت :
- سینا..
- هوم..
- مستی؟
دوباره خندید و گفت:
- آره !باهوش شدی امشب.
- کسی پیشته امشب؟
- واسه چی؟
- جواب منو بده؟
- نه یعنی هنوز..
کلامشو نصفه گذاشت و گفت:
- قرار نشد وارد جزئیات شی!
- باشه . من می خواستم بهت بگم که از فردا خانوادم میان اینجا که منو ببینن و یه سفری هم کرده باشن. واسه همین از فردا دیگه نمی تونم باهات حرف بزنم، مخصوصا این ساعت شب. چون...
بازم نذاشته بود کلامم رو کامل کنم و گفت:
- چون واسم مهم نیست .من خودمم خانوادم فردا دارن میرن مسافرت البته من نمیرم!!
احساس کردم دارم بیهوش می شم .کاش میذاشتم اون امروز رو هم حرفبزنه. کاش عجله نکرده بودم .اصلا احتمال نداده بودم که شاید اون نیاد. با صدایی که از زور بغض میلرزید گفتم:
- سینا من گفتم این شبا نمی تونم حرف بزنم یعنی صبحها...
بازم نذاشت حرف بزنم و گفت :
- ببین هستی من اگه تا امروز باهات حرف زدم ،مهمترین دلیلم این بود که نمی خواستم از دستم ناراحت باشی .من خیلی به دل شکستن اعتقاددارم .نمی خواستم دلتو بشکنم . می خواستم یه روز برسه که خودت بفهمی این رابطه به جایی نمی رسه . عشق تلفنی یا یه طرفه آخرش هیچه! فقط خواستم بهت فرصتی رو که می خواستی داده باشم اما نه واسه ثابت کردن عشقت ،بلکه واسه فهمیدن اشتباهت. اون روز وقتی گریه کردی یه احساس خیلی بدی پیدا کردم اما امروز امیدوارم از دستم ناراحت نباشی و منطقی رفتار کنی .
بعد یه نفس عمیق کشید و وقتی دید من هیچی نمیگم گفت:
- هستی من امشب یکم زیاده روی کردم. می خوام زود تر بخوابم ..امیدوارم همیشه خوشبخت باشی. چیزی که هیچ وقت من نبودم .خداحافظ اما این بار برای همیشه...
صدای بوق ممتد تلفن توی گوشم می پیچید. اما توان تکون خوردن نداشتم .ساعت 4 صبح رو نشون می داد اما من توان انجام دادن هیچ کاری رو نداشتم .جمله سینا از ذهنم خارج نمی شد؛ امیدوارم همیشه خوشبخت باشی چیزی که هیچ وقت من نبودم.
معنی این حرف چی بود؟ سینا خوشگل ترین وپولدارترین پسر فامیل که همه واسش به اشاره ایی می مردند ،کسی که به هر چیز و هر کسی که می خواست دست پیدا کرده بود، کسی که همه آرزو داشتن حتی واسه ثانیه ایی جای اون باشن ،چرا خودش احساس خوشبختی نمی کرد؟ یعنی اون چی کم داشت؟؟
باز هم صداش توی گوشم پیچید:امیدوارم همیشه خوشبخت باشی چیزی که هیچ وقت من نبودم....
صدای در اتاقم به گوش می رسید.
- بفرمائید.
بعد چندلحظه بابام رو تو چهارچوب در دیدم با همون لبخند همیشگی.
- صبح بخیر. کی بیدارشدی بابا؟؟
- دیشب یه کم بد خواب شدم. واسه همین زیاد نخوابیدم.ساعت چنده؟
- نزدیک 7 صبح .اومدم بیدارت کنم که حاضر شی. 1 ساعت دیگه راه می افتیم.
- باشه مرسی. تا نیم ساعت دیگه میام پایین.
بابام سری تکون داد و بیرون رفت. ازجام بلند شدم .از دیشب در واقع 1 دقیقه هم نخوابیده بودم. هنوز زنگ صدای سینا توی گوشم بود. یه ساک کوچیک برداشتم و یه سری چیز توش ریختم .می دونستم مامان از قبل همه چی روآماده کرده و از اتاق خارج شدم. مامان هنوز مشغول جمع کردن وسایل بود اما بابا با بیخیالی داشت تلویزیون میدید. با دیدن من مامان لبخندی زد. می دونستم از این که تونسته منو تو این سفر با خودش همراه کنه و حرف خودش رو پیش ببره خیلی خوشحاله.
بابام از جاش بلند شد و گفت:
- می خوای قبل رفتن واست چیزی بیارم بخوری؟
به طرف بابامرفتم و دستمو دور گردنش حلقه کردم و صورتش رو بوسیدم و گفتم:
- نه مرسی بهترین بابای دنیا ..
هنوز بابا جواب نداده بود که صدا اعتراض مامان بلند شد :
- باز شما پدر و دخترشروع کردین بقیه عشق و عاشقیتونو بذارین تو راه . فعلا پاشید بریم همه رسیدن شمال ماهنوز این جا نشستیم. چقدر دل گنده اید شما دو تا!!
بابام لبخندی زد و گفت :
- ما دلگنده نیستیم، تو خیلی عجولی.
بعد هم چمدون رو برداشت و به سمت در خروجی رفت.به اصرار بابا تمام راه رو خوابیدم و وقتی بلند شدم که دیگه نزدیکی های شمال بودیم. بلندشدم و شیشه رو پایین کشیدم هوا تازه و مرطوب شمال انگار روح رو باز به بدنم برگردوند. وقتی چشمم به دریا افتاد بی اختیار چشمای سینا به خاطرم اومد .نه! نه! چشم ها ی سینا خوشرنگ تر از دریا و آسمون بود. اصلا هیچ چیزی همرنگ چشم های اون وجود نداشت. ازدور ویلا مشخص بود. ویلا که نه بهتره بگم کاخ خانواده کیان !!
من توی خانواده مرفهی به دنیا اومده بودم اما تمام ثروت ما و بقیه خاله و داییم ها هم هنوز به اندازه ثروت خانوادگی پدر سینا نمی شد .همون جور که فکر می کردم همه تو باغ حاضربودن و ما آخرین خانواده ایی بودیم که وارد ویلا شدیم. به محض ورود خاله بزرگترم رو با 4 فرزندش دیدم ؛پسر بزرگش آرمان 26 سالش بود، قیافه جذابی داشت اما من هیچ وقتاز اون خوشم نمیومد .چشم های هیزش همیشه همه رو معذب می کرد. خواهر کوچیکترش المیرا که 23 سال داشت هم از او دست کمی نداشت و بعد از یک ازدواج که تنها 10 ماه دوام آورده بود ،دوباره پیش خاله اینا برگشته بود. لباسش که کلا دو تیکه پارچه بود باآرایش غلیظ که حالمو بد می کرد. اما برعکس این دو پرستو و پرهام خواهر برادر کوچکترشون که هر دو 19 سال داشتن هر دو محبوب خانواده بودن. هنوز داشتم به آرایش المیرانگاه می کردم که مهسا رو دیدم با برادرش مهیار که به سمت پرستو و پرهام می رفتند.مهیار برادر مهسا ،هم سن سینا بود اما هیچ وقت رابطه خوبی با سینا نداشت که دلیلش مسلما چیزی جز حسودی نبود!
صدایی آشنا باعث شد نگاه از بقیه بگیرم و به سمت صاحب صدا برگردم ؛تینا و طناز درست پشت سرم بودن. طناز با شیطنت گفت:
- دنبال کی می گردی؟نگرد، نیست .
سرم رو به معنی این که متوجه حرفش نشدم تکون دادم که تینا ادامه داد فکرکنم سینا رو می گه. آخه اون بازم مثل همیشه تنها غایب خانواده است.
از حرف تینایکم عصبی شده بودم که طناز دستاش رو به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت:
- غلط کردیم.مهتاب ول کن .تینا دنبال شری؟ الان مارو هم مثل مهسا ناقص می کنه.
از حرفشون خنده ام گرفته بود .طناز 21 سالش بود و خواهر بزرگ تر تینا بود و از نظر من از همه دخترافامیل قشنگ تر بود. این که ما همه توی یک طیف سنی بودیم باعث می شد با هم خیلی صمیمی باشیم. المیرا خرامان خرامان به سمت ما اومد و گفت :
- سلامت کو مهتاب خانم ؟دیگه تحویل نمی گیری!
لبخندی زورکی زدم که خودش ادامه داد :
- ما می خوایم یه سر تا لبدریا بریم شما نمیاین؟
- نه المیرا ! من که همین الان رسیدم .خیلی خسته ام .اما تینا وطناز رو نمی دونم.
تینا که همیشه دنبال رو من بود گفت:
- من که پیش مهتاب میمونم .
طنازهم گرما هوا رو بهونه کرد اما می دونستم دلیل نرفتنش وجود آرمانه. المیرا سری تکونداد و گفت:
- پس ما رفتیم.
با دور شدن المیرا نفس راحتی کشیدم و حالا نوبت تینا بودکه شروع کنه به درآوردن ادای المیرا .هنوز غرق خنده بودم که طناز دستم رو فشار داد.مهیار با فاصله کمی درست پشت سرم بود.
- همیشه به خنده. اما خوب نیست آدم دیگران رومسخره کنه .
بعد جلو اومد تا به بهانه سلام و علیک صورت من رو ببوسه که سریع خودمرو کنار کشیدم و در عوض دستم رو دراز کردم . مهیار که از تو چشماش خشم رو می شد خوندسریع با من دست داد و به سمت خروجی باغ رفت. مهیار 2 سالی بود که گیر شدیدی به منداده بود. اوایل فکر می کرد تا اشاره کنه من قبول می کنم اما وقتی پاسخ سر سخت منوچندین بار شنید، کمی کنار کشید اما هنوز هم دست بردار نبود.
تا شب منوتینا و طناز گرم حرف زدن بودیم و دیگه تقریبا کسی نمونده بود که غیبتشو نکرده باشیم.
- ولی مهتاب از صبح تا حالا این مهیار چشمش به در خشک شده بود .نگو حالا منتظر توبوده . گناه داشت باهاش اونجوری رفتار کردی .بابا بی چاره عاشقت شده گناهش چیه؟؟
بی اختیار جمله سینا رو به زبون آوردم.
قسمت 5

--------------------------------------------------------------------------------

- عشق وجود نداره همش هوسه مخصوصا عشق یکطرفه!
طناز مبهوت به من نگاه کرد و گفت:
- این تویی که داری این حرف رو می زنی ؟
هنوزحرفشو تموم نکرده بود که سر و صدا تو باغ پر شد و همه به سمت ما اومدن. چشم های مهیار از اون فاصله هم معلوم بود که خیره به منه.
دو روز از اقامت ما تو شمال گذشته بود اما منو مهسا هنوز با هم کلمه ای حرف نزده بودیم. همه متوجه ناراحت بودن من شده بودن، تنها کسی که شاد نبود من بودم. حتی دیگه خنده های الکی هم به صورتم نقش نمی بست .من که همیشه به سرحال ترین دختر فامیل معروف بودم، حالا به حدی گوشه گیر وساکت شده بودم که همه نگرانم بودن . سعی می کردم تا جایی که ممکنه از اتاق هم خارج نشم.چون بیرون از اتاق نگاه ها مهیار حریصانه منو تعقیب می کرد و به جنون می کشید.پدرم هم که متوجه این نگاه ها شده بود با حرص خاصی به مهیار نگاه می کرد و به احترام بقیه چیزی نمی گفت و همین مهیار رو پررو تر میکرد. دیگه تقریبا کسی تو ویلانبود که متوجه رفتار مهیار نشده باشه .تنها زمانی که من از ویلا خارج می شدم راس ساعت 1 شب بود. شب اول با مخالفت پدرم رو به رو شدم اما وقتی چشم های پر اشک من رودید و فهمید این تنها دلخوشی من توی اون مسافرته و با توجه به این که ویلا درست چسبیده به دریا بود و حتی یک جورایی می شد گفت اون قسمت فقط مختص اون ویلا بود و کسی اونجا نمیومد ، بالاخره رضایت داد اما تا وقتی که به ویلا برگردم میدونستم که از پنجره نگاهم می کنه و مواظبم هست.
شب دوم بود که همه تو باغ نشسته بودیم. ما دخترا مشغول حرف زدن بودیم و پسر ها هم تخته بازی می کردن و هی واسه هم کُری می خوندن و بزرگ تر ها هم مشغول بحث کردن سر سیاست و کار بودن که صدای دربون باغ شنیده شد.
- خوش اومدین آقا ! همه تو باغ تشریف دارن .بفرمایید.
نگاه ها همه به سمت پله برگشت. همه ساکت شده بودن که سینا زیبا تر از همیشه بالای پله ها ظاهر شد و همه نگاه ها رو مبهوت خود کرد.
سکوت عجیبی باغ رو فرا گرفته بود . مطمئنا اون لحظه همه داشتن با دیدن سینا به قدرت آفرینش خدا فکر میکردن و در دل این همه زیبای روستایش میکردند. سینا که متوجه حال همه شده بود و حالا شیطنتش هم گٔل کرده بود، ازپله ها پایین نمیومد .ولی صورتش غرق در خنده بود .بالاخره پدر سینا سکوت رو شکست و گفت:
- خوش امدی بابا. همه رو با اومدنت شگفت زده کردی. فکر نمیکردم بیای.
سینا که حالا آهسته آهسته از پله ها پایین میومد ،سری تکان داد و گفت :
- هوای تهران خیلی کثیف شده دیگه داشتم خفه میشدم ،گفتم تا شما اینجایین بیام من هم یه سری بزنم .
پدر سینا در ادامه گفت:
- خوشاومدی بابا. ما که از اول بهت اصرار کردیم بیا اما مگه کسی حریف تو میشه.
سینا لبخندی زد و به طرف مامانش رفت و او را بوسید .بعد هم مشغول سلام و علیک با تک تک فامیل شد. غرق در صورت سینا بودم که تکان دستی را روی شونه ام احساس کردم. تینا سرش رو نزدیک صورتم آورد و گفت :
- چیه نیشت باز شده .تا چند دقیقه پیش که با ۲ مَن عسل هم نمیشد خوردت.حالا دیگه رو پا بند نیستی.
من که اصلا به تینا نگاه هم نمیکردم ، باز هم بدون توجه به حرفها تینا محو صورت سینا بودم که باز گفت:
- بابا یه دقیقه چشم بردار. خوب خوردیش پسر مردمو .
یه لحظه یاد مهسا افتادم .او هم حالی بهتر از من نداشت با نزدیک شدن سینا به ما یک مرتبه از جا بلند شد و گفت :
- وای ...خیلی خوب شد اومدی سینا .دلم واست خیلی تنگ شده بود عزیزم!
و بعد جلو چشمان همه خودش رو توی بغل سینا رهاکرد. سینا که خودش هم معلوم بود از عکس العمل مهسا تعجب کرده لبخند مصنوعی زد و بدونکوچکترین حرفی او را از آغوش خود جدا کرد و به طرف ما آمد. باز هم سکوت توی باغ حاکم شده بود. با هر قدم نزدیک شدن سینا به طرفم ضربان قلبم بالا میرفت. اونقدر که احساس میکردم همه دارن صدای قلب منو که دیوانه ور خود رو به سینه ام میکوبید میشنوند!! ناخودآگاه از زمان ورود سینا لبخند عجیبی لبانم رو پوشانده بود که از دید هیچ کس مخفی نمانده بود. بالاخره زمانی که منتظرش بودم رسید و سینا درست به یک قدمی من رسیده بود بوی عطرش روح رو از بدن من جدا کرده بود .حالا که نزدیکم شده بود دیگه جراتنگاه کردن به اون صورت رویایی رو نداشتم. توان حرف زدن رو هم از دست داده بودم. انگارهیچ کلمه ای از زبان فارسی نمیدونستم. از یک طرف هم میترسیدم اگر هم حرف بزنم صدام روبشناسه . امیدوار بودم همون طور که بیخیال از جلو پرستو و المیرا گذشته بود از کنارمن هم بگذره .سرم رو پایین انداخته بود که سایه قد بلندش رو بالای سرم احساس کردم .بازهم صدا مردانه ش من رو به این دنیا برگردانده بود.
- کجایی مهتاب خانم؟ بابا یه نگاه همبه ما کن .یعنی انقدر زشتم که نگاه کردن به زمین رو به من ترجیح میدی؟
هرگز فکرنمیکردم انقدر بی پروا حرف بزنه. وقتی دستش رو زیر چونه ام احساس کردم فقط دعا میکردم که قلبم دووم بیاره و بیهوش نشم. درست به عادت همیشگیش که چونه من رو میگرفت و صورتمرو بلند میکرد، سرم رو به طرف خودش بالا آورد .دیدن چشمان آسمانیش که خیره به من بودمن رو دوباره افسون کرد. به حدی که من رو تبدیل به مجسمه ای کرده بود. انگار زمان متوقف شده بود. نمیدونم التماس نگاهم رو تو چشمهام خوند یا به خاطره صدای تینا بود که نگاهش رو از صورتم بر داشت و سرش رو به طرف تینا برگردوند. تینا با لحنی غمگین گفت:
- نه انگار اونی که زشته منم که از وقتی آمدی با همه حرف زدی جز من .
و بد سرش رو به حالت قهر برگردوند. تا سینا رو به طرف خودش بِکشونه و من رو در واقع از خطر بیهوشی جلوهمه نجات بده .رابطه سینا و تینا از همه با هم بهتر بود. تینا تنها کسی بود که هیچوقت سینا رو نخواسته بود و واقعا اون رو عین یک برادر عاشقانه میپرستید و جالب این بود که سینایی که به هیچ کس توجه نمیکنه هم همیشه تینا رو دوست داشت و اون رو ازبغلش جدا نمیکرد . سینا دولا شد و صورت تینا رو بوسید و گفت :
- نه خیر خانم! شما رو گذشته بودم آخر سر که مخصوص واسه دست بوسی خدمتتون برسم.
و بعد هم رو صندلی کنار تینا نشست.صورت مهسا رو میدیدم که از شدت خشم گُر گرفته و از اون بدتر چشمان مهیار بود ،که ازشدت عصبانیت قرمز شده بود. وجود سینا خود به خود برای مهیار عذاب بود، چه برسه به اینکه بخواد به من هم توجه نشون بده. باز هم صدا سینا رو شنیدم که به تینا گفت :
- این دوست شما امروز چش شده؟ احیانا کف باغ ما چیز خاصی هست که چشم ازش بر نمیداره ؟ واسه منعجیبه آخه چه جوری ممکنه مهتاب تا این حد مظلوم شده باشه ؟
از حرف سینا خنده ام گرفته بود. سری تکان دادم و نگاه از زمین برداشتم و دوباره تمام جرات باقی مونده ام رو که چندان زیاد هم نبود جمع کردم و گفتم :
- نخیر من مظلوم نشدم فقط یه کم خسته ام. داری گیر الکی میدیا، سینا!!
سینا باز هم خندید و گفت:
- باشه ،قبول!
و بعد درحالی که دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد بود گفت:
- فقط نگاه کردن به سنگ فرش خستگی آدم رو در نمیکنه ها .البته شاید هم مفید باشه .
و بعد خودش هم به تقلید از من به کف باغ زل زد. این بار نوبت من بود که بلند بخندم. با صدا خندۀ من همه سرها به طرف مابرگشت . دختری که ۲ روز تمام بود لبخند هم به لبش نیامده بود حالا سر مست و شاد بود وصدای خنده هاش باغ رو میلرزند . بابا که از خوشحال بودن من راضی بود به طرف ما اومد ودست رو شونۀ سینا گذاشت و گفت:
- سینا جان کاش زود تر میومدی عمو! این دختر ما ۲ روزه عین آینه دق شده، کِز کرده یه گوشه ،نه حرف میزنه نه میخنده . ما که هر کاری کردیم لبخندهم نمیزد ،مگه این که تو بتونی خنده رو به لبهای این دخترا بیاری و بعد هم رو به منگفت :
- با این حال هنوزم امشب میخوای بری لب دریا ؟؟
سینا نگاهی به ساعتش کرد وگفت:
- این ساعت شب لب دریا چه خبره؟؟
بابام در جوابش گفت :
- والا من نمیدونم سیناجان ! اما این دختره نمیدونم چه سری هست که از روزی که اومدیم گیر داده هر شب راس ساعت۱شب بره لب دریاو ۱ ساعت بشینه زل بزنه به دریا.
سینا در حالی که چشمهای آبیش پر از تعجب شده بود گفت:
- حالا مگه روز رو ازت گرفتن که شبا میری، اونم ساعت ۱شب؟
احساس ترس یهو تمام وجودمو پر کرد .اگه سینا بفهمه چی؟؟ لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
- آخه شبا دریا خیلی باحاله. یه سکوت جالبی داره . بهم آرامش میده .
از حرفهای مسخره ام خودم هم خنده ام گرفته بود . سینا سری تکون داد و چیزی نگفت .اما معلوم بود غرق در فکر شده است و این دقیقاً تنها چیزی بود که من رو میترسوند.


صدای بابا روشنیدم که خطاب به من گفت :
- پس با این حال امشب هم باز میخوای بری آره مهتاب؟
من که سعی میکردم عادی رفتار کنم گفتم :
- مگه چیزی عوض شده که باعث شهامشب نرم؟؟
بابا دیگه چیزی نگفت و سری تکان داد و از ما دور شد.


رأس ساعت ۱ باز هم ساحل میزبان دختری بود که هر شب مهمان نخوانده ش میشد. اما این بارلبخند از صورتش دور نمیشد. باز هم سرم رو به طرف پنجره برگردوندم پدرم مثل همیشه اونجا مواظبم بود. قدم به قدم به دریا نزدیک شدم. این اولین شبی بود که گذاشته بودم،موجهای دریا منو در بر بگیرن . چند قدم عقب تر اومدم و کنار دریا زانو زدم . وای که چه حس خوبی داشت . با هر موج که از دریا بلند میشد ، چشمان سینا از خاطرم میگذشت. هوا سردشده بود و من که لباس گرمی نپوشیده بودم کم کم احساس سرما رو توی وجودم حس میکردم ،که دستی رو شونه ام احساس کردم و کاپشن مردانه ای که روی شونه ام قرار گرفت وگرما رو به بدن یخ زده من برگرداند. وقتی صورتم رو بلند کردم تازه متوجه عظمت خداشدم. اول فکر کردم دارم سراب می بینم ، اما وقتی باز هم دستانش چونه ام رو لمس کرد، صورتم رو بلند کرد متوجه شدم ؛ نه خواب هستم و نه او رویاست. نور مهتاب رو روی صورتم احساس می کردم . دریا آرام شده بود . انگار او هم فهمیده بود با حضور او دیگر موجهایش چیزی برای جلوه دادن ندارند . به آن دو الماس آبی خیره شدم .اما در اون چشمها چیزی بودکه معنی اش را نمی فهمیدم. غمی عجیب که هیچ دلیلی برایش نداشتم .ناگهان یاد پنجره افتادم سرم رو برگرداندم و به پنجره خیره شدم. اما دیگر پدرم آنجا نبود. او هم خود راکنار کشیده بود تا من بی پروا خود را سیراب از دریای آن چشمان آبی کنم..
صدای جذابش به گوشم میرسید که خطاب به من گفت:
- دیدم هوا سرد شده گفتم شاید سردت بشه ،خلوتت رو که به هم نزدم؟ اگه مزاحمم برم؟
حرفش برام خنده دا ر بود .مزاحم!!!! اون نمیدونست که من همه دنیا رو بدون اون نمیخوام .نمیدونست که خلوت من شامل منو و خیالشه و لحظه ای از زندگیم بدون حضور خیالش سپری نشده. حالا چه طور ممکن بود حضور واقعی خودش مزاحمم باشه؟ اما حیف که نمیشد این حرفا رو بهش زد. لبخندی زدم و گفتم:
- نه،بمونین. اتفاقاً سردم شده بود. اما دلم نمیومد برگردم ویلا .بابت کاپشن ممنون.
باز هم لحظه ای نگاهم کرد و گفت :
- میشه بپرسم چرا انقدر رسمی با من برخورد میکنی ؟چرا ازم انقدر دور شدی؟ مثل غریبه ها با من رفتار میکنی. انگار منو نمی شناسی؟؟
و بعد کنارم نشست و دستشو به ابروش کشید و گفت :
- اینو یادته؟یادگاریت مونده هنوز.
به صورتش نگاه کردم. جا شکستگی رو ابروش مثل یه خط باقی مونده بود.
- نه به اون موقع هاکه میزدی سرو کله ام رو میشکستی،نه به الانت که انقدر آروم و مظلوم شده!
ازحرفش حرصم گرفته بود . بی اختیار گفتم :
- حقّت بود. میخواستی اذیتم نکنی، تا منم مجبور نشم هولت بدم .استخونات هم خرد می شد کمت بود.
صدا خنده ش فضا رو پر کرد و گفت:
- حالا شد. همین رو میخواستم. این مهتابیه که من میشناسم، نه اون دختر ساکتی که سرشو اززمین هم بلند نمیکنه و از حرف زدن باهام فرار می کنه .
دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:
- خوب حالا میخوای بگی چی شده؟
این که دستش رو شونه ام بود، باز هم من رو مقابلش ضعیف کرده بود. دیگه فهمید بودم که با کوچکترین تماسی از طرفش و عطر تنش من تسلیم میشم ودیگه چیزی از جسارتم باقی نمیمونه . آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:
- چیزی نشده . فقطاین چند روز یه کم حال و حوصله نداشتم . یعنی اصلا نمیخواستم بیام ،به اصرار مامان اومدم .
سینا که باز رو هوا حرف منو گرفته بود گفت:
- چرا نمیخواستی بیای ؟
لحظه ای مکثکردم. نمیدونستم جوابشو چی بدم؟ باز هم فقط این رو میدونستم که واقعیت رو نباید بگم:
- به همون دلیلی که تو خودت هیچ وقت تو هیچ جمعی نمیای!
بازم بلند خندید و گفت:
- قرار نشد تلافی کنی. تازه مگه تو میدونی من چرا هیچ وقت نمیام؟
اصلا نمیدونمچرا اون حرف رو زدم. انگار دیگه اختیارم دست خودم نبود . با لحنی که ناراحتی و حسادت به وضوح درونش مشخص بود گفتم:
- حدس زدنش زیاد سخت نیست. ماشاالله انقد دختر دورت پُره و سرت گرمه کثافت کاریهاته که دیگه وقتی واسه ماها نداری!!!
سینا که دیگه تعجببه وضوح از صورتش معلوم بود، این بار جوری قهقهه زد که نفس من رو به طور کلی قطع کرد.میدونستم فکرشم نمیکرد که من روزی بهش همچین حرفی رو بزنم. هنوز هم داشت میخندید که من با عصبانیت شونه ام رو از زیر دستش بیرون کشیدم . این اولین بار بود که صدا خنده ا ش حرصم رو در میاورد. یاد روز آخری که باهاش حرف زده بودم افتادم . این که احساساتم رومسخره کرده بود و بچگانه خوانده بود. یاد حرفهای که درباره خودش و رابطش با زنها ،بی پروا زده بود . این که حتی خجالت نمیکشید از این که بگه با زنهای ۲۰ سال از خودش بزرگ تر هم دوست بوده. با زنهایی که هنوز متأهل بودن جوری از تجربیاتش حرف میزدکه آخر سر انتظار داشت واسه ش دست بزنم ، که دخترا مردم رو فقط با استفاده از اون افسون چشماش بدبخت کرده و بهش مدال افتخار هم بدم . یاد آوری همه اونا دیوونم کرده بود. فکر این که سینای من , تو این لجن زار افتاده و هر روز داره بیشتر فرو میره وغرق میشه ، داشت روانیم میکرد . دیگه وقتش بود که یک نفر یه تکونی بهش بده و از خواب بیدارش کنه. با صدایی که از شدت خشم میلرزید فریاد زدم :
قسمت 6

--------------------------------------------------------------------------------

- آره بخند .ولی من مطمئنم اگه جا تو بودم و کسی این حرفو بهم میزد،لااقل اندازه یه سر سوزن خجالت می کشیدم.
صدا خندهاش قطع شده بود و با خشم به صورت من نگاه میکرد. بازم ادامه دادم وگفتم:
- البته ببخشید یادم رفته بود که تو انقدر توی کثافت غرق شدی که دیگه واسه ت حرفزدن درباره ش عادی و خنده دار شده. دیگه با این چیزها بهت بر نمیخوره . چون مطمئناًاین اولین بارت نیست که این حرفو از زبون یه دختر میشنوی. میدونی چرا ازت فاصله گرفته ام؟ چرا واسه م غریبه شدی ؟ چون تو دیگه اون سینایی که من میشناختم نیستی. کثیف شدی .سینا عوض شدی !عوضی شدی سینا! دیگه چیزی از اون معصومیت توی چشمات باقی نمونده. .همه وجودت غرور شده . هیچ کسو غیر از خودت نمیبینی . فقط یاد گرفتی بقیه رو مسخره کنی وبخندی . تو هیچی از احساسات آدمهای اطرافت نسبت به خودت نمیفهمی . اصلا نمیتونی حتی تصورشم بکنی که چقدر این آدمها دوست دارن . اونقدر قاطی دوستات شدی و خودتو توی زن وعرق و ورق گم کردی که دیگه هیچی رو درک نمیکنی . همه احساس ها رو هوس میدونی . اصلا ازکجا معلوم که اون دخترای بدبختی که شبها کنارت میخوابن واسه هوس کنارت خوابیده باشن. تاحالا به این فکر کردی که یه دختر فقط واسه هوس خودشو بدبخت نمیکنه؟ تاحالا فکرکردی شاید اونا عاشقت شدن که جسم و روحشونو رو تقدیم تو میکنن و بعد تو به قول خودت واسشون فقط تا طلوع آفتاب اعتبار میزاری و خیلی راحت با یه جدید عوضشون میکنی؟ اصلاتا حالا فکر کردی چی به سر اون دخترا میاد بعد از تو ؟ تا حالا به احساساتشون فکر کردی؟ اصلا تاحالا فکر کردی یا فقط به صرف این که خوشگل و پولداری، هر کاری که خواستی کردی ؟ حتی به خودت هم دیگه فکر نمی کنی. به این که چقدر حقیر شدی ،که هر کسی میتونه به راحتی وارد حریم زندگیت شه و کنارت بخوابه . یعنی جسم تو اینقدر بی ارزش که هر کس میتونه داشته باشتش؟ آره سینا ؟حق با توئه من اصلا تورو دیگه نمیشناسم. واسه همین ازت فاصله میگیرم . چون واسم غریبه ایی . رُک بگم ازت میترسم. نمیخوام اسم من هم به طومار اون دخترا بیچاره اضافه شه. بهت اعتماد ندارم که نزدیکت شم . ندارم !
اصلا نمیدونمکِی به گریه افتاده بودم. فقط میدونم دیگه صدای هق هق گریه بهم مجال حرف زدن نداد. می دونستم سینا از گریه کردن دخترا متنفره و تنها نقطه ضعفش برای تسلیم شدن،دیدن اینه که یکی به خاطر اون داره گریه می کنه . مخصوصا اگه اون آدم من باشم . منی که می دانستم چقدر واسه سینا مهمم و اون تمام گذشته اش رو درون من می بینه. سینا آروم ازروی ماسه ها بلند شد .درست عین آدمهای مسخ شده بود . قدم ها شو نامنظم بر میداشت. احساس میکردم هر لحظه امکان داره بیفته . تاریکی هوا نمیذاشت صورتش رو ببینم . اما صدای سینه اش رو میشنیدم که به سختی نفس میکشید و در طلب قدری هوا ، برای سر پا موندن تقلا میکرد . درست مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشه، شده بود. چند قدم به طرفم اومد . وقتی رو بروم ایستاد باور نمیکردم که من باعث شدم که آسمون اون چشم ها این جوری ابریشه ! طوفان رو توی چشمش میدیدم. قطرات درشت اشک از مژگان بلندش آروم میلغزید و رویصورتش میریخت. چشم های خمارش سرخ شده بود. با دیدن چشم های اشکبارش یهو تمام توانمو ازدست دادم و محو اون چشم های خمار آبی شدم ، که حالا پر از اشک بودن . وای خدایا! من چهجوری میتونستم جلوی این چشمها که حالا معصومانه به من نگاه میکردند و با نگاهی ملتمسانه به چشمان من خیره بودند، تا شاید درون چشمانم اثری از دروغ پیدا کنند ،حداقل گریه نکنم . اما من چجوری می تونستم جلوی اشک های اون دووم بیارم ؟ چجوری دلم اومد این چشم هارو اینجوری ابری کنم؟ خواستم صورتش رو توی دستم بگیرم که سرشو عقب کشید و با صدایی که آشکارا میلرزید گفت :
- برگرد ویلا. نگران نباش ! من دیگه نمیام تابه خاطر وجود من معذب نباشی و نترسی!!!
و بعد همینجور قدم قدم رو به من عقب رفتو توی سیاهی شب غیب شد.
احساس میکردم دیگه جونی توی بدنم باقی نمونده . صداخودمو میشنیدم که سر سینا فریاد میزنم و اون فقط ملتمسانه نگاهم میکرد . چشم ها اشکبارش از جلو نگاهم ثانیه ای دور نمیشد. زنگ صدایی که عاشقش بودم رو میشنیدم که به من میگفت "نگران نباش من نمیام تا وجودم معذبت نکنه تا نترسی و اذیت نشی تو برو من دیگه نمیام"
هنوز هم از دور میدیدمش که لحظه به لحظه ازم فاصله میگرفت و دور ترمیشد .سر گیجه عجیبی پیدا کرده بودم. چشمم سیاهی میرفت . دیگه چیزی نفهمیدم و فقط رهاشدنم رو روی شنهای نرم کنار ساحل متوجه شدم . انگار روح ام از جسمم خارج شده بود وحالا بالای جسمم که کنار دریا روی ماسه های ساحل درست بغل رد پا های او بیهوش افتاده بود ،ایستاده بود و نگاهم میکرد. نگاهی که هنوز هم بیشتر در جستجو کسی در دوردستهابود تا به من....
صدا غریبه ای رو میشنیدم که میگفت:
- چشماشو باز کرده نگران نباشید .
و بعد خطاب به من گفت :
- خانم صدا من رو میشنوید ؟؟
پدرم رو پشت سر دکتر میدیدم که با چشمان نگران به من نگاه میکنه . با صدای آرومی گفتم:
- چی شده؟
بابام به طرفم اومد و دستم رو گرفت و گفت :
- چیزی نشده عزیزم ! فقط انگار وقتی کناردریا بودی فشارت میفته و بیهوش میشی .چه شانسی آوردیم که سینا اونجا پیشت بوده وتورو بلند میکنه و تا ویلا میاره .من از اولش گفتم نباید اون ساعت شب بری.
دیگه صدای بابام رو نمیشنیدم.اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلو چشمم میگذشت. صدا فریاد هام، چشمان معصوم و گریان سینا .یاد حرف پدرم افتادم "خوب شد سینا پیشت بود که بیارت تاویلا". باز هم به دیشب برگشتم. دور شدن سینا رو توی هوا مه آلود شمال میدیدم . اون داشت میرفت پس چجوری برگشت و منو به ویلا آورد!!؟
دوباره صدا پدرم رو میشنیدم که میگفت:
- مهتاب خوبی بابا؟
حرف زدن برام سخت شده بود. اما تمام توانم رو جمع کردم وگفتم:
- سینا کجاست بابا؟
- توورو که آورد ،بعدش دیگه ندیدمش. حتما رفته تو اتاقش خوابیده.آخه خیلی خسته بود. یکم هم عصبی به نظر میرسید .
خواستم از جام بلند شم که بابام با دست مانعم شد و گفت:
- بخواب هنوز سرمت تموم نشده. در ضمن خیلی ضعیف شدی. بایداستراحت کنی.
من که خودم هم توی بدنم قدرت بلند شدن رو نمیدیدم ،دوباره خوابیدم ساعت 2 بعداز ظهر بود که با تکونها تینا بلند شدم.
- پاشو دیگه مهتاب !اه چقدر ناز میکنی تو! من بابا ت نیستما که نازتو بخرم. واسه من فیلم بازی نکن . پاشوو کارت دارم.
آروم از جام بلند شدم و به تینا نگاه کردم . اصلا دیگه احساس خستگی نمیکردم. تینا همه پنجره هاروباز کرده بود. هوا خنک شمال به جسم من جانی دوباره بخشیده بود. تینا دستم رو کشید وگفت :
- کجایی با توام!
- چی میخوای تو از جون من ؟چیه؟
- میگم تعریف کن!
- چی روتعریف کنم تینا؟
- آهان تو فکر کردی با خر طرفی! فکر میکنی من باور میکنم که فشارت افتاده و بیهوش شدی . اصلا گیریم تو فشارت افتاده ،سینا چرا دیشب اونجوری شده بود؟حالا میگی یا به زور ازت حرف بکشم!
- سینا! سینا! مگه دیشب چجوری شده بود؟
- هه...باید میدیدیش. واسه اولین بار توی زندگیم بود که اینجوری میدیدمش .کارد میزدی خونش درنمیومد. بعد این که تورو آورد ،خودش رفت تو باغ .چشماش انقدر قرمز شده بود که آدم میترسید ازش. باورت نمیشه ۱ شیشه مشروب رو تو ۲۰ دقیقه خورد. دیوونه شده بود . مامانشرفت باهاش حرف بزنه اما اصلا جواب هیچ کس رو نمیداد. انگار اصلا نمی شنید چی میگن .هرچی گفتن آخه مهتاب چی شده، هیچی نمیگفت . آخر سر هم فقط یه کلمه گفت "داشتیم برمی گشتیم ویلا که یهو گفت سرم گیج میره تا من اومدم برم طرفش یهو بیهوش شد .منم ور داشتم آوردمش ویلا همین."اما مگه خاله ول میکرد. انقدر بهش گیر داد که آخر سر دادشرو در آورد .جوری سر خاله داد زد که همه ریختیم تو باغ .خاله میگفت:" اولین بار تو زندگیشه که سینا باهاش اینجوری حرف زده ."بعد هم مهسا، حالا دیده اوضاع اینجوریه ، ببین چقدر پررو ,میگه "من میرم باهاش حرف میزنم . منو ببینه خوب میشه. "
تینا که دیگه از زورخنده نمیتونست حرف بزنه گفت :
- باید میدیدیش مهتاب! رفت تو اتاق سینا هنوز ۵ دقیقه نشده بود که باز صدا فریاد سینا بلند شد. همچین از اتاق انداختش بیرون ، که ما گفتیم استخوناش خورد شد. مهیارم که منتظر یه جرقه بود که دعوا راه بندازه. آخه وقتی توروتو بغل سینا دید و فهمید باهم کنار دریا بودین، داشت روانی میشد. اما جلوی بابات که هیچی نمیتونست بگه . واسه همین مهسا رو بهونه کرد و یه دعوا راه انداخت . وای اگه بدونی مهتاب دیشب اینجا میدون جنگ شده بود. آخر سر هم سینا به مهیار _اونم جلو همه _گفت:"خواهرتو از اتاقم پرت کردم بیرون چون اگه ۲ دقیقه بیشتر میموند، معلوم نبود چه پیشرفتهای که ازش نمیدیدم. ماشاالله تو کارش خوب وارده." بعد هم رو به مهسا گفت:" اماهنرتو انقدر خرج نکن ، نگهدار واسه شوهرت. لازمت میشه ."مهسا معلوم نبود چه غلطی میخواسته بکنه که صداش در نمیومد .مهیارم دیگه خفه شد.
من با این که خوشحال بودماز این که سینا بالاخره حال مهسا رو گرفته، اما از این که دیشب سینا رو ناراحت کردهبودم و به جون همه انداخته بودم ناراحت بودم. وقتی عکس العمل سینا رو با من و مهسامقایسه میکردم ،احساس آرامش کردم. البته مهسا واقعا دختر پررو و بی حیای بود. همیشه همه میگفتن اون درست داره پا جای پای المیرا میذاره .واسه همین هیچ کس رابطه خوبی باهاش نداشت. باز حرفهای دیشبم رو به یاد آوردم . من بدجور سینا رو از خودم رنجونده بودم.
من میدونستم سینا با دخترای زیادی دوسته ،اما این دلیل نمیشد که با همه اونهاهم رابطه داشته باشه و من شایدیه کم زیادی اون رو متهم به چیزهایی کرده بودم که درست هم ازشون مطلع نبودم . باید ازش عذر خواهی میکردم. تینا دستم و فشار داد و گفت:
- باز که رفتی تو هپروت ! نمیخوای بگی دیشب چی شد بینتون؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
- میگم تینا، اما الان نه. قبلش باید با سینا حرف بزنم .
خواستم بلند شم که تینا دستم وکشید و گفت:
- لازم نیست خودتو به زحمت بندازی سینا نیست .
حرفش لرزه خفیفی به جونم انداخت با صدایی بریده بریده گفتم :
- یعنی چی نیست؟ کجا رفته؟
- من چه میدونم !مگه کسی جرات داشت ازش بپرسه ؟ کجا میری فقط صبح دیدمش که سوار ماشینش شد و رفت.
صدای سیناباز هم توی گوشم زنگ میزد" نگران نباش من میرم تا دیگه تو معذب نباشی تا دیگه نترسی از چیزی .... من میرم."
فکر این که سینا رفته باشه داشت روانیم میکرد . خواستم بهش زنگ بزنم و ازش بخوام که برگرده. اما میترسیدم صدام رو بشناسه. خواستم بهش اس ام اس بدم،اما شمارمو داشت. آخر سر قرار شد از موبایل تینا بهش اس ام اس بدم .اما چی باید بهش میگفتم واسه کدوم یک از کارام باید ازش عذر خواهی میکردم .من فقط با حرفهایی که پشت سرسینا شنیده بودم ،اونو متهم کرده بودم . اون همیشه گفته بود "با اون زنها دوسته" امانگفته بود دوستیش در چه حدیه . اصلا هر چی هم بود به من ربطی نداشت .نباید دخالت میکردم یا لااقل میشد کمی بهتر بهش بگم . نباید تا اون حد خوردش میکردم و حقیر جلوه شمیدادم.
- پس چرا انقدر لِفت میدی؟ مهتاب اینجوری که تو عمل میکنی تا بخوای اس ام اس رو بفرستی ،رسیده تهران. جون بکن دیگه!!
- نمیدونم چی بنویسم تینا !چی بگم آخه؟
- لازم نیست چیزی بگی. فقط بگو بابت حرفهای دیشبم پشیمونم . میخوام که توأم اینجاباشی. لطفا برگرد.
تینا که حالا از حوادث دیشب باخبر بود ۱۰۰% من رو مقصر میدونست و میگفت خیلی زیاد روی کردم و با اطمینان میگفت سینا این آدمی که تو میگی نیست و مندرباره ش اشتباه قضاوت کردم.
بعد از فرستادن اس ام اس تا چند ساعت منتظر جواب بودماما هیچ خبری نشد.
به اصرار تینا از اتاق بالاخره بیرون اومدم و به باغ رفتم.باز هم همه تو باغ مشغول حرف و غیبت بودن. فقط حالا این مهسا بود که کنار نرده هارفته بود و به دریا خیر شده بود . دلم واسش میسوخت . احساسشو درک میکردم. اون هم مثل من اسیرقلبش شده بود .خودم رو جای اون میذاشتم که اگه دیشب سینا با من اونجور حرف میزد ، چهبلایی سرم میومد. صدایی رو شنیدم که اسم منو صدا کرد:
- به مهتاب خانم... بالاخره تشریف آوردین. دلمون براتون تنگ شده بود .اما این پدرتون همه رو ممنوع الملاقات کرده بودن وبه هیچ کس اجازه دست بوسی ندادن.
چشمهای قرمز مهیار نشون میداد مشروب زیادی خورده .جوریکه انگار اصلا حرف ها شو نشنیدم و خودشم حتی ندیدم به سمت عمارت رفتم . المیرا که با اون کفشها پاشنه بلند به زور راه میرفت ، به کنارم اومد و حالم رو جویا شد . هر کس میخواست یه جوری از اتفاقات دیشب با خبر شه . هیچ کس باور نکرده بود که من همین جوریفشارم افتاده و حالا هم سینا غیب شده اما وقتی سکوت من رو دیدن دیگه پی گیرنشدن.
هنوز هم مشغول جواب دادن به سوالها مسخره المیرا بودم، که تینا سراسیمه وارد سالن شد و رو به من گفت:
- سینا اومد ...
مثل برق از جا پریدم و به سمت باغ دویدم. صدای المیرا رو میشنیدم که میگفت :
- خوب حالا چه خبرته؟ مگه قرار بود دیگه نیاد که اینجوری میکنین ؟
با وارد شدن به باغ بین همه فقط نگاهم رو صورت سینا ثابت موند. انگار بقیه حضور نداشتن صورت صاف و براقش که نشون میداد تازه تراشیده شده با مو های همیشه آشفته اش، نفس کشیدنم رو سخت می کرد. بوی عطر همیشگیش تمام باغ رو پر کرده بود . چشم های خمارش روی صورت مامانش خیره بود. صداش رو میشنیدم که داره برای رفتار دیشبش از خاله عذرخواهی میکنه و دستهای خاله که دیونه وار تنها پسرش رو میپرستید ، میدیدم که آروم موهای سینا رو نوازش میکنه .اما لباسهای سینا کمی برام عجیب بود. مثل همیشه لباس نپوشیده بود . یعنی به نظرم یه کم زیادی امروز خودش رو به نمایش گذاشته بود .یقه لباسش تاوسط سینه باز بود و حداقل ۴ تا از دکمه هاشو نبسته بود. شلوار جین خوش رنگش تنگ تر ازهمیشه بود . سینا هیچ وقت پسری نبود که بخواد خودش رو جلو بقیه به نمایش بذاره . چونخود به خود به خاطر زیباییش همیشه توی چشم بود . حتی بعضی وقتها از جمع ها کنارمیکشید تا از مرکز توجه بودن خلاص شه. اما امروز کاملا مشخص بود که میخواد دیده شه. این اولین بار بود از تعارض لباس پوشیدن سینا ناراضی بودم . به نظرم خیلی افراط کرده بود و اون طرز لباس پوشیدن به درد آدمهای مثل آرمان برادر المیرا میخورد که همیشه به آدم فاسدی معروف بود . مطمئنا اون جور لباس پوشیدن شدیداً مورد علاقه المیرا هم بود. تینا آروم در گوشم گفت :
- باز که خیره شدی تو؟
صدای طناز رو شنیدم که میگفت:
- سیناچرا اینجوری لباس پوشیده ؟خوب اصلا اون ۲ تا دکمه رو هم نمی بست دیگه! یا اصلا کلّ بلوز رو در میاورد، یه مرتبه دیگه خیال همه رو راحت میکرد.
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان منو ببخش
قسمت 7

--------------------------------------------------------------------------------

نگاه سنگینی رو روی خودم احساس میکردم .صدای تینارو شنیدم که گفت:
- یا خدا! اومدمهتاب! جونِ من چیزی نگیا .این قاطیه . میزنه تورو هم مثل مهسا میکنه. خوب؟؟؟ فقط هر چی گفت تو خفه شو .به اندازه کافی دیشب سخنرانی کردی!
سینا رو به رو ما وایستاد و با صدایی بیش از حدجدی وخشک گفت:
- بهتری؟
-مرسی خوبم .تو خوبی؟
-مگه فرقی میکنه واست؟؟
منکه انتظار همچین جوابی رو بااین لحن سرد نداشتم، بی اختیار باز بغض کردم .سینا که اشک رو توی چشمم میدید ، خواست قبل از سرازیر شدن اشکهام بره که بی اختیار دستش رو گرفتم.احساس میکردم به بدنم برق وصل شده. دستان سینا گرمِ گرم بود، درست برعکس دستان من که عین یه تیکه یخ بود . یک قدم به طرفش رفتم و با صدایی که از زور بغض میلرزیدگفتم:
-ببخشید سینا، نمیخواستم ناراحتت کنم. اصلا نفهمیدم چرا..
باز هم نذاشت جمله ام روکامل کنم گفت :
- مهتاب!
و با نگاهش به تینا و طناز اشاره کرد و بعد آروم دستشو ازدستهام بیرون کشید ویک قدم عقب رفت و گفت:
- متوجه منظورت نمیشم، فکر کنم هنوزم تب داری . چون داری هذیون میگی .ولی اینو یادت باشه که آبی که ریخته شده رو هیچ وقتنمیشه جمع کرد .
باز هم یک قدم عقب رفت وآروم از کنار ما دور شد . باز هم اون بغض لعنتی داشت خفم میکرد.اما نبایدبهش اجازه روان شدن میدادم . نباید انقدر ضعیف می شدم ....
طناز که از برخورد منو سینا تعجب کرده بود، آروم به من گفت:
- چیزی شده مهتاب ! میخوای حرف بزنیم؟
لبخند زورکی زدم و گفتم :
- نه فکر کنم حق با سیناباشه ، دارم هذیون میگم هنوز.
و بعد برای این که مجبور نباشم زیر نگاه کنجکاو طناز بمونم ، به بهانه تشنگی باز هم بسمت عمارت رفتم. مهیار رو میدیدم که با نگاه خشمگین نگاهم میکنه. انگارکه او هم ما رودیده بود. بی توجه بهش وارد آشپزخونه شدم و چند لحظه صبر کردم. تصمیم گرفتم به باغ برگردم وبدون توجه به اتفاقات دیشب، این چند روز باقی مونده رو هم سپری کنم . کمی آب خوردم و به سمت باغ رفتم . هیچ کس توی باغ نبود. صدا طناز رو شنیدم که به سمت من میومد و گفت:
- امشب یه جایی یه مهمونیی بود که البته فقط مختص این پیر میرا بود ، همه بزرگ ترهارفتن اونجا و دیر وقت میان. امشب ویلا قُرُق ما جووناس.
و بعدبلندخندید و دنبال من راه افتاد . صدا خنده المیرا رو میشنیدم و صدا مهیار رو که داشت ازخودش طبق معمول تعریف میکرد. هنوز هم مشغول حرف زدنبا طناز بودم که یهو هر دو در جاخشک شدیم و دیگه قدم از قدم برنداشتیم. المیرا رو میدیدم که با اون دامن کوتاهش روی پاهای سینا نشسته ودستش رو دور گردن اون حلقه کرده و در گوش سینا چیزی میگه و بلندمی خنده. آرمان و مهیار بیخیال اونها با هم تخته بازی میکردن ، اما اثری از پرستو ومهسا نبود. پرهام و تینا رو دیدم که از دور میان. اونا هم مثل ما یکمرتبه در جاخشک شدن . صدای خندهای سینا و المیرا باغ رو می لرزند و همین طور تن من رو!
همیشه میدونستم المیرا به معنی واقعی یک فاحشه است، اما این که بخواد جلو همه خودش روبه نمایش بذاره ، اونم توی فامیل، برام تعجب انگیز بود و بیشتر از اون چرا سینا قبول کرده بود که با اون همراه شه؟ از این که دستای کثیف المیرا به پوست مثل گٔل سینا میخورد داشت حالم به هم میخورد ، که صدا مهیار رو شنیدم که خندون به سمت مامیومد و با صدای بلند گفت:
- شماها چرا خشک شدین اینجا ؟
و بد دستی روی شونه من زد و آروم گفت:
- شماحالتون خوبه احیانا؟
و همین جورکه می خندید گفت:
- آب قند بدم خدمتتون؟؟
نگاه سینا رومیدیدم که حالا روی ما خیره بود. توی چشمش برق انتقام رو میدیدم ونیشخند روی لباش، نشون میداد که از حرص خوردن من راضیه. تازه متوجه شده بودم چرا امروز اینجوری لباس پوشیده. طرز دل خواه المیرا . اونمیخواست با نزدیک شدن به المیرا زجرم بده . میخواست بهم نشون بده که تا اون روز فاسد نبوده ولی اگه بخواد باشه چه جوری میتونه توی ثانیه ای بشه !
صدای مهیار رو میشنیدم که آروم در گوشم گفت:
- اگه تویه کم مهربون بشی . منم شر سینارو از اینجا کم میکنم. چون میبینی که از امروز برنامه همینه.
سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم. اما قدرت جواب دادن نداشتم. یعنی انگار اصلا توی اون دنیا نبودم. مهیار چشمکی به من زد و به سمت مشروبها روی میز رفت. یکی روانتخاب کرد و با۲پیک به سمت سینا رفت و گفت:
- میزنیسینا؟
سینا با سر موافقت خود رو اعلام کرد و پیک روگرفت.میدونستم که تو سر مهیار نقشه ای هست. اما چیرو نمیدونستم!
آرمان وپرهام هم به جمع اونا اضافه شدن که مهیار یهو لبخندی زد و گفت:
- بچه ها یه پیشنهاد؛حاضرین یه شرط بندی کنیم؟
آرمان سری تکون داد و گفت:
- تا سرچی باشه؟
مهیار نیشخندی زد و بلند شد و یه شیشه دیگه مشروب برداشت و به سمت بقیه رفت و گفت:
- هر کس دووم آورد وآخرین نفر پیکش رو برگردوند هر چی بگه۳نفر دیگه بایدقبول کنن.هستید؟
پسرها که نمیخواستن جلو ما کم بیارن قبول کردن و ما هم دورشون جمع شدیم.
مهیار خودشپیک اول رو ریخت همه خوردن . هر کدوم واسه اون یکی یک جور کُری می خوند. آرمان گفت :
- من که اگه ببرم، از سینا میخوام اون دوست دختر قبلیشو ؛ همونکه بازیگر بود رو بده به من .
اما سینا که معلوم بود اصلا به حرف ها بقیه گوش نمیده ساکت به پیکش چشم دوخته بود غرق فکر بود.
پیک به پیک اضافه شد. همون جور که فکرمیکردم اول از همه پرهام برید و پیک رو برگردوند چند دقیقه بعد نوبت آرمان بود که تسلیم شه . مهیار وسینا هنوز راحت ادامه میدادن. بعد از چند دقیقه مهیار کم کم شروع کرد به آروم تر خوردن، اما سینا هنوز هم بیخیال ، یه ضرب پیک رو سر میکشید. حالا دیگه وقتی مهیار پیک رو به صورتش نزدیک میکرد چهره اش رو جمع میکرد، امانمیخواست کم بیاره.
تقریبا آخرشیشه بود که مهیار این بار تا پیک رو به صورتش نزدیک کرد ،حتی دیگه دووم بوی ویسکی رو هم نیاورد و بلند شد و بسمت توالت دوید. اما سینا بدون عکس العملی همون جور ساکت باقی شیشه رو هم سر کشید و شیشه خالی رو روی میزرها کرد . بعدچند دقیقه تینا که نگران سینا بود به طرفش رفت و گفت:
- چیزی میخوای برات بیارم ؟ الان حالت بد میشه .
سینا سری تکون داد و گفت :
- من که بااین چیزا مست نمیشم نگران من نباش عزیزم .
و بعد سرش رو روی میز گذاشت. المیرا به طرفش رفت و دستاشو رویشونه سینا گذا شتو صورتش روبوسید. دیگه تحمل دیدن اون هارو نداشتم . بلند شدم و سریع به سمت توالت طبقه سوم رفتم. طبقه سوم ویلا اکثرا خالی بود و کسی اونجا رفت و آمد نداشت. شیر آب روباز کردم و سرم رو زیر آب بردم . تنفرم از المیرا۱۰۰برابر شده بود ، هنوز هم قیافه ش جلو روم بود، که یک مرتبه صداخنده فضا رو پر کرد . فکر کردم هنوز هم دارم تصور میکنم و صدای خنده ش رو به ذهن میارم . آب رو بستم و آروم پشت در رفتم. صدای المیرا رو میشنیدم که بلند میخندید و میگفت:
- بیا دیگه سینا ! ناز نکن.
آروم در رو باز کردم وخودم رو پشت ستون پنهون کردم. المیرا دست سینا رو میکشید و اون رو به دنبال خود میکشید و سیناکه حالا مشروب تازه گرفته بودشو مست شده بود با قدمهای نا منظم دنبال او میرفت. صدای سینا رو میشنیدم که میگفت :
- خوب همین جا بگو چی کارم داری؟المیرا میخوام برم پایین . الان دیگه مامان اینا میان.
المیرا دست او رو رها نمیکرد و میگفت:
- بیا توحالا میگم .
در یکی از اتاق هاروباز کرد و خودش داخل شد. سینا دست دیگرش رو به چار چوب در تکیه داد و مانع از داخل شدنش شد و گفت:
- همین جا گفتم بگو .
صدای المیرا رو میشنیدم که میگفت :
- جون المیرا اذیت نکن بیا تو دیگه .میگم حالا... سینا نگاه کن، اصلا حالت خوب نیست . روپا دیگه نمیتونی واستی . دستت رو از دیوار بر داری، افتادی. بیا تو دیگه..
دعامیکردم که سینا کوتاه نیاد و قبول نکنه اما مگه کسی میتونه جلوی اون المیراطاقت بیاره؟ بالاخره سینا تسلیم شد دستشو از چارچوب در برداشت و المیرا اونو با یه حرکت به داخل کشوند. با بسته شدن در مرگ رو به خوبیاحساس کردم. ۱۰۰ها فکر ازذهنم می گذاشت . یاد حرفهای سیناافتادم که میگفت :
- - من تو مستی هم هوشیارم!
اما احساس بدی به من میگفت " که جلوی المیرانمیتونه زیاد مقاومت کنه." چشمهای حریص المیرا ثانیه ای از ذهنم خارج نمیشد . چشمهای آسمانی و معصوم و آروم سینا رو جلوی وذهنم میدیدم که چه جوری اشک میریخت و به من التماس میکرد، اون شکنجه رو تموم کنم. بی اختیار به سمت پله هارفتم . هنوز هم گیج بودم، که خوردن چیزی به بدنم رو احساس کردم. یکی از گلدونها بغل پله ها باصدای مهیبی به زمین خورد و شکست. ترس عجیبی وجودم رو فرا گرفت . سریع از پله ها پایین رفتم واز اونجا خارج شدم. هنوز وارد باغ نشده بودم که باخاله اینا رو به رو شدم.
- مهتاب خاله اینجابی تو؟ بقیه کجان ؟
باز هم لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
- تو الاچیق ها هستن.
خاله مکثی کرد و گفت:
- سیناهم هست؟
اسم سیناآتیش رو دوباره به جونم انداخت . چه جوری باید به خاله میگفتم که پسر ناز نازیش الان کجاست؟
سری تکون دادم و گفتم:
- نمیدونم خاله من سرم درد میکنه و میخوام بخوابم. اما اینجا خیلی شلوغه و نمی تونم . شماها هم که حالا حالا ها نمی خوابید . من می تونم به عمارت پشتی باغبرم؟
خاله مکثی کرد و گفت :
- تونستن که معلومه میتونی بری خاله ، فقط ماها دیگه چند ساله اونجا نمیریم .آخه یادته که یه کم ترسناکه . ادم دلش میگیره. من خودم اونجا خوف میگیرتم .تنها کسی که هنوز اونجامیره سیناست ، یعنی یه جوری اصلا اونجا رو دیگه واسه خودش درست کرده. حالا خود دانی خاله جون. اگه نمیترسی برو.
لبخندی زدم و گفتم:
- نه نمیترسم خاله. پس من میرم همونجا میخوابم. دیگه شب بخیر.
خاله صورتم رو بوسید و از من دور شد. پدر و مادرم کمی اون ور تر نشسته بودن. باز هم طبق معمول بابا اول مخالفت کرد که من تنها به اونجا برم، اما وقتی اصرار منو دید تسلیم شد و راضی شد،شب هم همون جا بخوابم . فقط اگه ترسیدم یا مشکلی پیش اومد ، به بابا اینا زنگ بزنم و برگردم به عمارت شمالیِ باغ .
.بعد از دور شدن از بابا اینا احساس آزادی میکردم. به طرف ته باغ شروع به دویدن کردم . می دونستم راه زیادیه تا اونجا . پس اجازه دادم بغضی که راه گلوم رو بسته بودجاری شه . با رسیدن به عمارت اولش خودم هم یه کم احساس ترس کردم . چون می دونستم اگه اونجا سرم رو هم ببرن کسی نمی فهمه و صدام به هیچ کس نمی رسه. اما وقتی فکر سینا والمیرا توی ذهنم میومد دیگه واسم هیچی اهمیت نداشت. در عمارت رو باز کردم و داخل شدم . توی عمارت بر عکس بیرونش خیلی خوب بود. دوری تو سالن زدم و مستقیم به طبقه دوم که اتاق خوابها در اونجا قرار داشت رفتم . آخرین باری که من به اون عمارت رفته بودم 9 یا 10 ساله بودم. اون موقع ها سینا بزرگترین هم بازی و بهترین دوست من بود. وقتی به طبقه دوم رفتم، انتظار ۳اتاق خواب رو داشتم اما در کمال تعجب، تنها با یک در رو به رو شدم. یاد حرف خاله افتادم که
قسمت 8

--------------------------------------------------------------------------------

گفته بود ، اون عمارت رو باز سازی کردن و به سینا دادن. پس سینا هر۳اتاق رو تبدیلبه یک اتاق کرده بود . دستم رو روی دستگیره در گذا شتم . لرزش دستانم را به وضوح میدیدم . با باز شدن در، بوی عطرسینا فضا رو پر کرد. انگار به دنیای جدیدی وارد شده باشم. آهسته وارد اتاق شدم . دیوارهای مشکی اتاق با نوار های رنگ و وارنگی که اون دیوارسیاه رو خط خطی کرده بود، برایم تعجب انگیز بود. آروم دنبال پریز برق گشتم و برق رو روشن کردم . این اتاق همه چیزش عجیب بود. لامپهای اتاق کم نور و دررنگها مختلف انتخاب شده بودن و در جاهای مختلف اتاق نصب شده بودن. اتاقرا زیاد روشن نمیکردند، اماآنجا را به فضایی رویایی تبدیل میکردن . من که با دیدن اون فضا هیجانزده شده بودم لبخندی زدمو سرم رو برگرداندم تا بقیه اطاق را تماشا کنم ،که عکس بزرگی که یکی از دیوارها اتاق را به کلی پر کردهبود توجهم رو جلب کرد. عکس بزرگی ازسینا که درازکشیده بود و خیره به من بود . با دیدن قیافه سینا یک مرتبه تمام زیبایهای اتاق رو فراموش کردم . صحنه وارد شدن سینا به اتاق خواب المیرا چیزی نبود که ازذهنم پاک بشه . سعی کردم به خودم مسلط باشم . باز هم به گشتن در اتاق مشغول شدم . بلوز سینا که دیشب تنش بود. حالا کنار تخت به روی زمین افتاده بود. پس سینا دیشب این جا هم اومده بود. بلو ز رو برداشتم و در آغوش کشیدم . بوی عطر لباس گیجم می کرد . روی تختش دراز کشیدم که چشمانم به شیشه های مشروب بغل تخت خواب سینا افتاد . دلم میخواست به سمت شون برم وهمه رو خرد کنم و توی دریا بریزم . شاید اگه سینا اون قدر مست نبود ، تسلیم المیرا نمیشد . اما ناگهان فکری از ذهنم گذشت . بلند شدم و به طرف ضبط صوت سینا رفتم و ضبط رو روشن کردم . صدا ضبط رو تا ته زیاد کردم . یکی از پیکهای کنار تخت روبرداشتم و در یکی از شیشه ها روباز کردم. کمی شیشه رو به بینی ام نزدیک کردم . حتی بوش هم حالم روبهم میزد . اما میخواستم بدونم این چه کوفتیه که سینا رو به این حال میندازه . این چیه که سینا هر وقت گندی میزنه، میگه مست بودم! نفهمیدم چیشد! فکر سینا و المیرا تمام ذهنم رو مشغول کرده بود. منم دیگه نمیخواستم چیزی رو بفهمم. با خوردن پیک اول حالت تهوع بهم دست داد . امابرام اهمیتی نداشت. به سیم آخر زده بودم . دیگه چیزی واسه باختن نداشتم. به کنار پنجره رفتم موجها رو میدیدم که خروشان خود را به ساحل میکوبند. دستانم دیگر توان نگاه داشتن شیشه را نداشتن . نگاهی بشیشه کردم باورم نمیشد. این من بودم که بیش ازنصفی از شیشه رو خورده بودم؟ صدای موسیقی اونقدر بلند بود که صداخودم رو هم که به سینا فحش میدادم، دیگه نمیشنیدم. دلم میخواست صدای خودم رو بشنوم . واسه همین شروع به داد زدن کردن . واقعا از حال خودبی خود شده بودم و چیزی رونمی فهمیدم. فقط میدونستم اینجا صدام به گوش هیچ کس نمیرسه .با تمام توانم داد میزدم.
- ازت متنفرم سینا..
به سمت عکسش رفتم و با مشت به عکس رو دیوار میزدم. اماهنوز بلوزش میون دستام بود . باز هم داد زدم وگفتم:
- چه جوری دلت اومد بری بغل اون عوضی؟ اون همه من دیشب واست حرف زده بودم . بازم تواولین حرکت خودتو فروختی؟ پس حق بامن بود. واقعا خیلی کثیفی. دلم میخوادخفت کنم . دلم میخواد اونقدر بزنمت که دیگه جون بلند شدن نداشته باشی.
اونقدر داد زده بودم که دیگه صدام در نمیومد. اما بازهم همان طور رو به عکس فریادزدم . دستام دیگه سِر شده بود . ناگهان توی چشمان آبیش نگاه کردم و گفتم :
- تو با من چی کار کردی پسر ؟ چرا انقدرجلوت ضعیف شدم ؟ ببین منو یه چه وضعی در آوردی ،لعنتی! چرا اینقدر دوست دارم .وای سینا کاش میفهمیدی چقدر دوستدارم .کاش میفهمیدی اون چشمهات، همه بهونه من واسه زندگییه . کاش میفهمیدی چه جوری دیوونه وارمنو عاشق خودت کردی و حالا که هر نفسم فقط به خاطرتو بالا میاد، میری بغل این هرزه ها میخوابی. کاش می فهمیدی دور بودن دستات از دستام چقدر واسم زجرآوره. آخه من چه جوری بهت بگم دیوونتم ؟ وقتی تو این جوری رفتار می کنی، من چه جوری می تونم بهت بفهمونم که همه هستی منی؟
باز هم از خشم پر شدم. انقدر داد زده بودم که دیگه صدام در نمیومد . اما بازهم داد زدم.
- کاش میتونستم خفت کنم. اما حیف که فقط بایه نگاهت من بیهوش میشم. کاش میفهمیدی عشق یعنی چی ؟
باز هق هق گریه ام مانع ازحرف زدنم شد. اونقدر داد زده بودم که گلوم می سوخت. باز هم کمی از شیشه مشروب نوشیدم.
صدای موسیقی توی اتاق غوغا می کرد. صدا هق هقم اتاق رو پر کرده بود. اونقدر مشروب خورده بودم که دیگه رو پاهام نمیتونستم واستم و اونقدر فریاد زده بودم که بقیه توانم رو هم از دست داده بودم. حالا معنی مستی روخوب درک می کردم . صدا نوار توی مغزم میپیچید. نگاه از عکس گرفتم و یک قدم به عقب رفتم تا صدا ضبط رو کم کنم. بلوز سیناهنوز توی چنگم بودکه پام به سیم ضبط گرفت و در حال افتادن بودم که دستی میون زمین و هوا کمر من رو گرفت و مانع از افتادنم شد ومن رو سر پا نگاه داشت. صدای موسیقی فضا رو پر کرده بود. دستهای غریبه ای رو دور کمرم احساس میکردم. چشمانم که ازشدت مستی خمارشده بود چیزی را نمی دید . با وجود لامپها، اتاق هنوز هم تاریک بود وتنها رو به روی من 2 چشم آبیکه پر از علامت سوال بود در میان تمام اون سیاهی هامیدرخشد.
نگاه سنگینش رو به خوبی روی صورتم احساس میکردم. باز هم چونه ام روگرفت و صورتم رو بالا آورد و گفت:
- ترسوندمت؟
من که هیچی از حال خودم نمی فهمیدم بلندخندیدم و گفتم:
- نه چرا باید بترسم ؟ مگه آدم از پسر به این خوشگلی هم میترسه؟
وباز بلند خندیدم. می دونستم سینا روی کلمه خوشگل حساسه . واسه همین روش تاکید کرده بودم.
سینا هنوز هم ساکت فقط تماشاگر صورت من بود . یک لحظه نگاهم به روی بلوز سینا ثابت موند . دکمه های لباسش باز بودن. گوشه بلو زش رو گرفتم و کشیدم و گفتم:
- معلومه خیلی بهت خوش گذشته امشب. نه؟
سینا دست منواز بلوزش پس زد و مشغول بستن دکمه های لباسش شد و گفت:
- متوجه منظورت نشدم. اما اگه منظورت باز بودن دکمه هاست چون که ..
اینبار من نذاشتم حرفشو ادامه بده در حالی که تو اتاق راه میرفتم ، گفتم:
- نه لازم نیست زحمت بکشی و توضیح بدی .خودم دلیلش رو میدونم!!خوب پیش میاد دیگه. حالا جواب منوندادی گفتم خوب بود؟فقط المیرااز زیر دستت رد نشده بود که خدا رو شکر اونم به آرزوش رسوندی.
سینا که حالا باز هم خشم رو توی چشمش میدیدم، سعی کرد آروم باشه ویکقدم به طرفم اومد و بازوی من رو گرفت و به طرف تخت کشید و گفت : تو زیاد مشروب خوردی ،نمیفهمی داری چی میگی. حرفهایی که چند دقیقه قبل ازت شنیدم رو هم پای همین میذارم . داری هذیون میگی امشب.
بازوم رو ازدستش بیرون کشیدم و گفتم:
- نه من هذیون نمیگم. توچرا هر جا به نفعت نیست منو دیوونه نشون میدی؟ هرچی شنیدی راست بود. اصلا میگن مستی و راستی. من واقعا ..
باز هم مانع حرف زدن مشد . میدونستم نمیخواد یک بار دیگه جمله "دوست دارم" رو بشنوه و گفت :
- چقدر مشروب خوردی تو؟
باز هم بلند خندیدم. جوری که تن خودم هم از صدای خندم لرزید و باز به طرفش رفتم و دستم رو دورگردنش انداختم و گفتم :
- حدودانصف تو. اگه من الان از نظر تو دیوونه شدم، پس خودت باید دوبرابر من دیونه شده باشی.
سینا سعی کرد خودش رو ازحلقه دستان من بیرون بکشه. اماوقتی دید با تمام توانم مانع اش میشم کوتاه اومد و باز با صدایی ملتمس گفت:
- من عادت دارم. اما تواولین بارته، جنبه ش رو نداری .
دستم رو از گردنش باز کردم و یک قدمعقب اومدم و گفتم :
- نه سعی نکن خودتو عادی نشون بدی. توام مستی سینا. اونقدر که توام دیگه قدرت نداری تا دستم رو از دور گردنت باز کنی. میبینی هر۲مثل همیم و بعدگفتم راستی سعی نکن از جوابدادن فرار کنی توی اتاق المیرا چی نشونت داد؟
به طرف در رفتم وقفلش کردم و کلید رو هم برداشتم و گفتم :
- حالا راحت بگو .خجالت نکش بگو.بین خودمون می مونه !!
سینا دستاشو تو موهاش فرو برد و گفت:
- مهتاب..
نذاشتم حرف بزنه وبلند داد زدم :
- مهتاب چی؟ هان بگو؟ بازم میخوای بگی حتما خواب دیدم که رفتی تو اون اتاق. رفتی چی کار کنی ؟ میخواستی چی رو ببینی؟
صدام برای خودم باز غریبه شده بود . هیچی از حال خودم نمی فهمیدم. نیشخندی زدم و گفتم:
- آره میخواستی ..
سینا بلند سرمفریادزد:
- خفه شو مهتاب. خفه شو.
اولین بار بود تو زندگیم که سینا سرم داد میزد. یه قدم بازهم ازش دور شدم و گفتم:
- چرا خفه شم عزیزم؟ چرا خفه شم عشقم؟ هوم !!بگوعزیزم دختر مگه نمیخوای؟ بیامنم دخترم ، نظرم عوض شد میخوام اسم منم بره جزو طومارت . اصلانفهمیدم چه جوری شد که بلوزمو در آوردم و کناربلوز سینا رو زمین انداختم و رو بروش ایستادم .سینا چند قدم عقب رفت و با صدایی بریده بریده گفت:
- خواهش میکنم ازت مهتاب! لباستوبپوش.
نیشخندی زدم و گفتم:
- نوچ .نمیخوام. اگه خیلی مایلی پاشو بیاخودت تنم کن !!
سینا سرش رو پایین انداخت و به طرف تختش رفت و یکیاز شیشه هاروبرداشت و سر کشیدو بعد از چند دقیقه رو تختش نشست و خیره به کف اتاق شد. هیچی نمیگفت. انگار روحش از بدنش خارج شده بود. رنگش پریده بود و آشکارا دستش میلرزید.
باورم نمیشد که سینا بازم تونسته اون همه مشروب بخوره اما از این که حالامست تر میشد خوشحال بودم. چند قدم به طرفش رفتم و کنار پاش رو زمین زانو زدم اما اون بدون توجه به من خیره به زمین بود . سرشو توی دستم گرفتم و صورتش رو بالا آوردم . تونگاهش باز هم اون غم عجیب رو میدیدم . یه حس ناتوانی بزرگ ، باز هم قطره های اشک رومیدیدم که آروم ازمژگان بلندش به روی صورتش میریزه. این بار از این که باز هم اونقدرضعیف می دیدمش حرصم گرفتو از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و بلند گفتم :
- نه حق باتو بود .حرفهایی که پشت سرت میزنن، همش الکیه . اونقدرها هم که فکر میکردم عرضه نداری. من میرم سراغ مهیار. شاید اون عرضشو داشته باشه.
هنوز قدم دوم روبرنداشته بودم که دستم رو باتمام قدرت به سمت خود کشید و سیلی محکمی توی گوشم زد. این اولین بارتو زندگیم بود که طعم سیلی رومیچشیدم اما اصلا ناراحت نبودم . مزه خون رو احساس می کردم که با طعم تلخ ویسکی تو دهانم قاطی شده بود. از شدت ضربه محکم به طرف دیوار پرت شده بودم و به دیوار خورده بود. تو دستم احساس درد شدیدی میکردم . سینا به طرفم اومد ودستانش رو دو طرف من به دیوار تکیه داد . تا به حال اونقدر سینا رو نزدیک به خودم احساس نکرده بودم. ضربان قلبش رو توی وجود خودماحساس میکردم . گرمای تنش جسممو داغ کرده بود. سرشو جلو تر آورد و پیشونیش رو به پیشونی من چسبوند و آروم گفت:
- چرا هیچوقت منو باورنمیکنی؟ چرا همیشه از نظر تو من متهمم؟ قسم میخورم که حتی دستم هم به تن المیرا نخورده. من تا صدای شکستن گلدون اومد از اتاق بیرون اومدم.
صدای سینا رو نمی شنیدم . تمام نگاه مستم روی لبان سرخ و خوش فرم سینا ثابت مونده بود . تمام جراتم رو جمع کردمو سرم رو به طرف لب هاش بردم. انتظار داشتم واکنش نشون بده اما هیچ کاری نکرد. درست عین مجسمه شده بود، که جسمش رو در اختیار من گذشته باشه. طعم لبانش بیشتر از هرمشروبی من رو مست می کرد. دستشو کشیدم و به سمت تخت بردمش . حالا انگار اون هم به حال خود برگشته بود. یک لحظه مانعم شد و با صدای آهسته گفت :
- مهتاب من خیلی خیلی تورو دوست دارم!!
از این که اون هم منو خواسته بود ،خوشحال بودم و اصلا به عواقبش فکر هم نمیکردم . وقتی سینا به اختیار خودش منو در اغوش کشید. اون لحظه با کمال میل حاضر بودم مرگ رو بپذیرم. صدای سینا رو میشنیدم که به من میگفت :
- دوست دارم .
من اون لحظه دیگه آرزوی ی واسه برآورده شدن نداشتم. بعد از چند لحظه سینا یک مرتبه دوباره خشک شد. سرشوبلند کرد و به صورت من خیره شد . انگار تازه چیزی روبه یاد آورد باشه . ناگهان بلند شدو کنار تخت نشست با دستانش ،سرشو محکم گرفته بود و چیزی میگفت که من نمیشنیدم . اماکلمه احمق رو به وضوح میشنیدم ،که هی خطاب به خودش تکرار میکرد. آروم بلند شدم وبه طرفش رفتم. باز هم دستم رودور گردنش حلقه کردم که یک مرتبه درست مثل آدمی که برق گرفته باشتش ،از جا پرید و عقب رفت . ترس رو توی چشمش میدیدم. به طرف ایینه رفت و چندلحظه به چهره خودش خیره شد. بلند شدم به طرفش رفتم . باز هم تا دستم به دستش خورد ازجا پرید و از من دور شد . اصلا متوجه کارش نمیشدم. یعنی این همون سینا چند دقیقه پیش بود. دولا شد و لباس منواز روی زمین برداشت و گفت :
- بپوش، برمیگردیم ویلا .
لباس روباز روی زمین انداختم و گفتم:
- من نمیتونم بیام . اگه بابام ببینه من مستم آبروم میره جلوش. تازه من نمیخوام که از اینجا برم!!
کلید رو بر داشت و گفت :
- من میرم پس !!
به طرف در رفت که بازبا تمام خشمم داد زدم :
- چیه؟ نکنه اعتبار من هم تموم شده؟
قسمت 9

--------------------------------------------------------------------------------

ایستاد و با چنان خشمی به طرفم برگشت که مطمئن بودم این بار استخوان هام رو خورد می کنه . سرشو باز به صورتم نزدیک کرد و گفت:
- تو زیادی مشروب خوردی .متوجه کارات نیستی. فرداصبح تازه به این حماقتت پی می بری .
دستاشو که دوباره با خشم بازوم رو گرفته بود،گرفتم و بوسیدمشون. باز هم با چشمهای متحیرش به من خیره شد. غمی که تو چشمش بود حالابیشتر شده بود. باز هم حلقه های اشک رو توی چشمان آسمانیش میدیدم. سرش روبه طرف گردنم پایین برد و آروم گفت:
- مهتاب بهت التماس میکنم. انقدر اذیتم نکن بذار...
این بارخودش حرفشو نصفه گذاشت و سرشو رو شونه های من گذاشت. خیس شدن شونه هام رو کاملااحساس میکردم . اما دلیل این که این همه خودش رو عذاب میداد رو متوجه نمیشدم.
آروم گفتم:
- سیناآخه تو مشکلت چیه؟ چرا اینقدر غمگینی؟ چی کم داری ؟بگو چی کم داریتو؟ تو همه چی داری ؛خوشگلی، پولداری، معروفی، همه دوستت دارن .تو هر چیزی که میخواستی رو به دست آوردی. خیلی ها تو این دنیا، دوست دارن لحظه ای فقط جای تو باشن . چرا به من نمیگی مشکلت چیه؟
سرشو آروم از رو شونه هام برداشت. طاقت دیدن چشمان اشک بارشرونداشتم. صداش رو شنیدم که آهسته گفت:
- اینها که همه چی نیست. منم خیلی چیزها کم دارم .مگه آدم بدون درد و عیب وجود داره؟
آروم عقب رفت و گفت:
- شب بخیر.
باز هم دستاشوگرفتم و گفتم :
- سینا من اینجا میترسم نرو.
لحظه ای مکث کرد و به طرف صندلی رفت و نشست و گفت:
- باشه پس تو برو روی تخت به خواب. من همین جا می شینم .مکثی کردم و گفتم:
- آخه اینجوری که نمیشه .توام بیابخواب بیا فقط کنارم دراز بکش .قول میدم طرفت نیام.
لبخندی زد وگفت:
- فکر کردی اگه توام طرفم نیای واسه من راحته فقط کنارت دراز بکشم ؟ تو مگه چقدر توان توی من دیدی که از من همچین توقع هایی داری!!
امابعداز چند دقیقه جلو نگاه ملتمس من کوتاه اومد و بدون نگاه کردن به من بطرف تخت رفت ودراز کشید و چشماشو بست.
حالا نوبت من بود که نگا هش کنم . نمیدونم چند دقیقه به همون حال واستاده بودم و نگاهش میکردم که یهو خودش سرشو برگردوند و گفت:
- مگه نمیخواستی بخوابی؟ من که امشب هر کاری خواستی کردم. دیگه منتظرچیی؟ بیا دیگه.
کنارش آروم درازکشیدم اون خیره به سقفبود و من خیره به صورت او ن. باز هم غرق فکر شده بود . میدونستم فکرهای که از مغزش میگذره خوشایند نیست. چون اخم رو توی چهرش میدیدم . قطره های اشک حالا باز هم از چشمان خمارش آهسته فرو میومدن و روی بالش میریختند. دیگه طاقت نیاوردم و باز به طرفش رفتم . اشکاشو پاک کردم و باز هم آهسته لباشو بوسیدم. بازهم هیچ عکس العملی انجام نداد. انگار یه تیک سنگ شده بود. سرم رو روی سینه اش گذشتم. امااون کوچکترین تکونی نخورد. حالا هر۲غرق فکر بودیم . نوازش دستانشو روی مو هام احساس میکردم . صداش رو شنیدم که ازم آهسته پرسید:
- به چی فکر میکنی؟
- به تو . این که تو چه مشکلی میتونی داشته باشی که انقدر باعث عذابت شده باشه؟
آهسته خندیدو حالا نوبت من بود که بپرسم تو به چی فکر میکنی؟
- به۱۰۰تا چیز. امافعلا بیشتر از هر چیز منتظر طلوع خورشیدم .
معنی حرفش رو نفهمیدم. واسه همین پرسیدم :
- سینا چرا امشب حاضر نشدی به من دست بزنی ؟در صورتی که خودم ازت اینو میخوام .
سرمو از رو سینه اش بلند کرد و توی چشمانم خیره شد و گفت:
- تو امشب مستی نمیفهمی چی کارمیکنی ؟چی میخوای؟ اصلا فکر فردا رو نمیکنی.
باز سرمو رو سینه اش رهاکرد و گفت :
-مطمئنم هنوز هم متوجه حرفم نشدی. اما فردا صبح که از خواب پاشی ، مطمئنا واسه این که به حماقت امشب تو جواب مثبت ندادم ازم ممنون خواهی شد . فردا صبح همه چی با امشب فرق خواهد کرد .همه چی...


نفهمیدم کی خوابم برد . صبح وقتی از خوابیدار شدم، هیچ کس توی اتاق نبود و همه چی به حال اول برگشته بود . تنها هنوز هم بوی عطر سینا فضا رو پر کرده بود. با به یاد آوردن دیشب از شدت خجالت تمام تنم گرمی گرفت . اصلا روی دوبارهدیدن سینا رو نداشتم. باورم نمیشد این من بودم که دیشب اونجوری رفتار کرده بودم . فکر دیدن سینا تمام وجودم رومی لرزند. چه جوری میتونستم باز به چشمانش نگاه کنم. تازه متوجه حرفش شدم که گفته بود فردا صبح همه چی فرقخواهد کرد وتو تازه متوجه کارا امشبت میشی. تازه معنی فرقی که میگفت رو فهمیده بودم . به طرف پنجره رفتم و به دریا خیره شدم . چی کار باید میکردم.؟صدا موبایلم به یک باره تمام تنم رو لرزند .یعنی کی منتظر من بود؟؟
- الوو....
صدا تینارو از اون ور خط میشنیدم که داشت داد میزد :
- معلومه تو کجای دختر؟ دنیا رو آب ببره تورو خواب میبره؟ پاشوبیادیگه همه دارن صبحونه میخورن؟ بابات گفت خبرت کنم که بیای.
- باشه میام الان فقط یه چیزی تینا..
- چیه باز؟
- سینا هم هست اونجا؟
- باز صبح شد شروع شد معلومه که هست فقط..
- فقط چی؟؟
- هیچی از پشت تلفن نمیشه گفت بیا بهت میگم.
- باشه فعلا.
لباسم روبرداشتم و خواستم بپوشم که نگاهم به بدنم افتاد. انگار با تریلی تصادف کرده باشم . تمام بدنم درد میکرد و کبود شده بود. از همه بد تر هم کنار لبم بودکه به خاطر سیلی دیشب باد کرده بود و بد جور کبود شده بود. چاره ای نبودباید میرفتم نمیدونستم .جواب بابام اینا رو چی بدم و بگم صورتم چی شده و از همه بد تر اصلاروم نمیشد سینا رو ببینم. انگارمن همون دختر دیشب نبودم که با اون جسارت به طرف سینامیرفت !!
وقتی ازدور ویلا رو دیدم بی اختیار پاهام شل شد و ایستادم. تینا که ازدور منو دیده بود به طرفم اومد و با دیدن من شروع به خندیدن کرد.
- چراقیافت اینجوری شده مهتاب؟انگاردیشب همه یه بلایی سرشون اومده .
و باز خندید.
- میتونی یه دقیقه نخندی و مثل آدم حرف بزنی ؟همه یه بلایی سرشون اومده یعنی چی؟
- هیچی بابا دیشب المیرا از پله هاافتاده و دستش شکسته.
حالا نوبت من بود که بخندم . تازه اون لحظه بود که معنی کلمه دلم خنک شد رو فهمیدم!!تینا اخمی کرد و گفت:
- میگم دستش شکسته بعد تو میخندی ؟گناه داره خب.
- هیچم گناه نداره!!
- حقشه؟ پس حالا که اینجوره نفر بعدی هم سینا جونته.
با اومدن اسم سینا خندم رو صورتم خشک شد و گفتم :
- سینا چی شده؟؟
باز این تینابود که میخندید و گفت:
- اوه هول نکن بابا . هیچیش نیست .دیشب یهو آقا غیب شد. معلوم نیست کجا رفته بود که وقتی صبح برگشت. اونم همه تنش کبودبود. وای مهتاب اگه بدونی کلّ گردنش کبود شده. اونقدر طناز از صبح اذیتش کرده و باهاش شوخی کرده که من یکی از خنده دل درد گرفتم. معلوم نیست دختره کی بود که انقدر هم وحشی بوده یک جای سالم تو تن سینا باقی نذاشته!!
از حرف تینا هم خنده ام گرفته بود وهم خجالت کشیده بودم. تینا باز هم به لبم نگاه کرد و گفت :
- حالا تو بگو لب توچی شده؟؟
- هیچی افتادم!!
- این چه جورافتادنی که فقط گوشه لبت باد کرده ؟؟
- تینامی گم افتادمدیگه . شرمنده حتما منم باید پام می شکست تا خیالت راحت میشد.
تینامکثی کرد و گفت:
- نه اما اینجوری نرو تو . بیا بریم یه کم کرم پودر روش بزن . خیلی کبوده آخه انگار مشت خوردی!!
بعد از این که تینا کمی روی زخمم رو پوشوند ، بطرف ویلارفتیم . صدا همه رو می شنیدم که سر میز مشغول حرف زدن بودن. باز هم ضربان قلبم بالا رفته بود. آهسته وارد سالن شدم. هیچ کس حواسش به ورود ما نبود. نگاهی به سینا کردم . حق با تینابود. کبودی گردن سینا بیش از حد معلوم بود و جالب این بود که دقیقا بغل دست بابا منهم نشسته بود. تینابا دستش فشاری به پهلو من داد تا به خود بیام و بعد با صدا بلندسلام کرد . همه نگاهها به روی ما برگشته بود . احساس میکردم که الان همه می فهمن دیشب چی شده. عجیب خودم رو باخته بودم و سرم رو پایین انداخته بودم. صدای خاله امرو میشنیدم که میگفت:
- بیایدخاله جون صبحونه بخورید.
به سینا نگاهی کردم که خیلی خونسرد داشت باموبایلش ور میرفت و چای می خورد . خونسردی سینا به من جسارت داد. از این که سینا حتی یک نگاه هم به من نکرده بود داشتم حرص میخوردم و روبه رو پدرم و سینا نشستم نگاه های مهیار را روی صورتم به خوبی احساس میکردم که بالاخره طاقت نیاورد ساکت بشینه و گفت:
- دیشب خوب خوابیدی تو اون عمارت؟ چه جوری نترسیدی تا صبح؟
سعی کردم خونسرد باشم وگفتم:
- آره خیلی خوب بود. مشکلی نداشتم.
مکثی کرد و گفت:
- انگار زیادم خوب نبود. چون صورتت کبود شده.
دلم میخواست مهیار رو خفه کنم حالاهمه به صورت من خیره شده بودن . نگاه سینا رو میدیدم که روی لبان من ثابت مونده . انگار او هم تازه متوجه کبودی صورت من شده بود. مکثی کردم و گفتم :
- چیزی نیست دیشب تو راه افتادم زمین !!
مهیار ابرویی بالاانداخت و در حالی که معلوم بود حرفم رو باور نکرده از جا بلند شد و به سمت من آمد صورتم رو به طرف خودش برگردوند و انگشتانش رو روی لبانم کشید و گفت :
- خیلی بد جورزمین خوردی انگار!!
صورتم رو از بین دستش بیرون کشیدم از این که جلو همه مخصوصا پدرم ذره ای خجالت نمی کشید حرصم گرفته بود. . اما سعی کردم آروم باشم وگفتم :
- چیزی نیست مهیار ولم کن.
باز هم دستی به صورتم کشید و مو هام رو از صورتم کنار زد وگفت:
- آخه نگرانت شدم عزیزم !!!
قبل از این که من جوابی بدم پدرم که او هم سعی میکرد آروم باشد گفت:
- لازم نیست شما نگران مهتاب بشی. مهیار جان الانم برو بشین بقیه غذاتو بخور!
مهیار که سعی میکرد خود رو نبازد شونه ها شو بالاانداخت و به سرجاش بازگشت.یک لحظه نگاهم روی دستان سینا ثابت موند که با عصبانیت لیوان چای رو میون دستانش فشار میداد. اونقدر محکم که رنگ دستانش سفید شده بود ومن هر لحظه احتمال میدادم لیوان میون انگشتانش خورد بشه. توی چشمانش نگاه کردم طوفان رو توی چشمانش میدیدم . بعد از چند دقیقه هم بالاخره طاقت نیاورد و از جا بلند شد و به باغ رفت. بعد از چند دقیقه ما هم به باغ رفتیم. اما مگه مهیار ول می کرد. برای خلاص شدن از دستش تصمیم گرفتم به کنار دریا برم . باز همبا دیدن دریا آرامش به وجودم برگشته بود که سایه ای رو کنارم احساس کردم . با دیدن دوباره مهیارمیخواستم پاشم وهمون جا تودریا خفه ش کنم که ای کاش این کار رو هم کرده بودم !!مهیار سریع دستاشوبه معنی تسلیم بالا آورد و گفت :
- بابا تسلیمم من!! چرا تو اینجوری میکنی؟ نمیخوام بخورمت که . فقط اومدم حرف بزنیم. قول میدم شرو ور هم نگم ،قبوله؟
میدونستم تا یک بار به حرفاش گوش ندم ول کنم نیست...
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۲۰ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان منو ببخش
قسمت 9

--------------------------------------------------------------------------------

من احساس میکردم دیگه تکون نمیتونم بخورم. مثل بچه ایی شده بودم که داره یه کار یواشکی و بد رو دور از چشم مامانش انجام میده، اما سر بزنگاه مچشو رو تو بدترین حالت ممکن میگیرن و از شانس بد، بچهه مامان مهربونی نداره که از خطای کودک به این راحتیها چشم پوشی کنه و کودک میدونه که تنبیه بزرگی در انتظارشه!
نگاهی به مهیار کردم که کاملا ترسیده بود ،میدونست اگه سینا یه کلمه به بابام یا بقیه حرفی بزنه ، دیگه کارش تمومه . مخصوصا که پدر من هم کلا از قدیم رابطه خوبی با خانواده مهیار اینا نداشت و از کوچکترین خطایی از طرف اونها هرگز چشم پوشی نمیکرد.
سینا که فهمید ما متوجه حضورش شدیم خیلی سریع حالت جدی به خود گرفت و به طرف ما اومد. مهیار بلند شد و روبروی سینا وایستاد. باز هم به صورت سینا نگاه کردم. هیچ حالت بدی نداشت. انگار اصلا براش اهمیتی نداریم. دستی به شونه مهیار زد و گفت:
- انگار بقیه میخوان برن خرید .گفتن اومدین لب دریا ، اگه میخواین شما هم برین، بهتره عجله کنین.
مهیار بدون ثانیه مکث به طرف ویلا ،تقریبا میشه گفت دویید تا نکنه سینا چیزی بپرسه یا حرفی بزنه. اما من به کف ساحل چسبیده بودم و نگاهم محو او بود که حتی نگاهی هم به صورت من نمی انداخت. خواست بره که بی اختیار همون طور که نشسته بودم پاشو گرفتم و گفتم:
- مگه قرار نشد دیگه همو سریع متهم نکنیم .چه طور از من انتظار داری باورت کنم، وقتی تو باورم نداری؟؟
مکثی کرد و گفت:
- من که چیزی نگفتم!
- مگه همیشه باید حرف زد؟ همین که نگاهتم به صورتم نمیندازی ، واسم بزرگترین شکنجه است.
از زمین بلند شدم و روبروش وایستادم .سعی میکرد قیافشو سرد و جدی نشون بده، اما من که هیچ وقت سینا رو از چهرش نمیشناختم .همیشه چشم هاش بود که با من حرف میزدن مثل همین الان که حسادت رو توش میدیدم .درست مثل بچگی هاش شده بود. وقتی میخواستیم بازی کنیم و من حتی واسه ثانیه ای میرفتم سراغ هم بازی دیگه ای. هیچی نمیگفت ، اما حسادت رو میشد از چشمش خوند .دستم رو روی کبودی گردنش کشیدم و گفتم :
- ببخشید نمیخواستم این جوری شه.
سعی کرد خودشو تعجب زده نشون بده و گفت:
- برای چی؟
- واسه کبودی روی گردنت دیگه!
- خب این چه ربطی به تو داره؟؟!!!
چشمم حداقل ۲ شماره گشاد شد و گفتم:
- یعنی چی میخوای ؟بگی دیشب یادت نمیاد چی شد بین ما؟
قاه قاه بلندی زد و گفت:
- فقط نگو که میخوای بگی این کار توئه؟؟یعنی ما با هم.. ؟
باز هم خندید باورم نمیشد. اونقدر قشنگ نقششو بازی میکرد که خودم هم داشت باورم میشد .
به طرفش رفتم و گفتم :
- یعنی دیشب یادت نمیاد، امدی تو اتاق بغل منو با هم حرف زدیم؟ مثلا اینم یادت نمیاد که چرا بغل لب من کبود شده نه؟؟
- نه اتفاقا صبح منم تعجب کردم چی شده لبت؟؟؟؟
دیگه مطمئن شدم که دستم انداخته و داره تلافی مهیار رو در میاره . اینو میدونستم که سینا میدونه من از مهیار بدم میاد. اما همینم که به اون اجازه داده بودم بدنم رو لمس کنه واسه سینا چیز کمی نبود و کارم رو بدون جریمه نمیذاشت.
خواستم منم اذیتش کنم که گفتم:
- یعنی یادت نمیاد ما دیشب با هم خوابیدیم؟ چیه ترسیدی حامله شده باشم یه بچه بیفته گردنت؟؟
صدای خنده ش قطع شد و به طرف من اومد. دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت :
- نه تو جدا تب داری!!
خواست از بغلم بره که گفتم :
- سینا..حق با توئه دیشب مست بودم .اصلا نمیفهمیدم چی کار میکنم و چی میگم .اما الان دیگه مست نیستم.
دستشو گرفتم و به طرفش رفتم. تو چشمهای آسمونیش خیره شدم و گفتم:
- من واقعا عاشقت شدم سینا تو همه زندگیِه ..
باز هم نگذاشت حرفامو کامل کنم. دستاشو روی لبانم گذشت و گفت:
- مهتاب خوب گوش کن .ما هم دیگه رو خوب میشناسیم. میدونی که من چیزی به اسم عشق رو قبول ندارم .من هم دیشب یه سری شرو ور نسبت به احساسات خودم به تو گفتم. اما همش به خاطره مستی بود. منم دیشب مشروب زیاد خورده بودم. هر دو مون نمی فهمیدیم داریم چی کار میکنیم .هر چی بود تموم شده. هیچی بین ما با چند روز قبل تغییر نکرده .هیچی !اما در مورد دیشب من؛ آره اومدم به اون عمارت، اما وقتی دیدم تو اونجایی بهت یه شب بخیر گفتم و از ویلا خارج شدم .شبم ویلا ی یکی دیگه از دوستام موندم . صبحم که دیگه پیش بقیه بودم. من چیزی بیشتر از این یادم نمیاید به نفعته توام یادت نیاد !!!!!
انگشتانشو که هنوز روی لبانم بود و مانع از حرف زدنم بود ، آروم بوسیدم و گفتم:
- ولی من دوستت دارم .چه یادت بیاد چه نیاد ،چه عشق رو قبول داشته باشی ،چه نداشته باشی.
دستشو پایین اوردم و روی قلبم گذاشتم و گفتم :
- ببین وقتی پیش توام چه جوری تند می زنه.. .ببین دستام یخ کرده ...وقتی می بینمت تنم می لرزه... من اسم اینو عشق میذارم. حالا تو هر چی می خوای می تونی بذاری !
اجازه دادم که اشک هام دستانش رو خیس کنه. سریع سرش رو برگردوند .میدونستم که طاقت گریه رو نداره و زود جلوی اشکهای من تسلیم میشه اما این بار قبل این که تسلیم شه ،یک قدم ازم فاصله گرفت .باز هم اون غم بزرگ رو توی چشمانش میدیدم. با دور شدن سینا بی اختیار به زمان بچگیمون برگشتم. وقتی که ابروش رو شیکونده بودم و گریه میکردم... اما سینا گفت" که به هیچ کس نمیگه من این کار رو کردم" و از من هم خواسته بود سکوت کنم و در عوض به همه گفته بود که توی دعوا شکسته. مثل همیشه، کارهای بد من رو ،خوب مخفی کرده بود. جوری که خودم هم دیگه احساس خجالت نکنم. انگار اصلا چیزی اتفاق نیفتاده. به ویلا برگشتم. در کمال تعجب دیدم مهیار با چمدونش داره از باغ خارج میشه .باورم نمیشد که مهیار زود تر از بقیه راضی به ترک ویلا شده. سراغ تینا رفتم و پرسیدم :
- مهیار داره میره؟؟؟
آره سینا بهش دستور داده و بعد هم بلند خندید.
- یعنی چی؟
- - مگه یادت نیست دیشب شرط بندی کرده بودن؟ خود مهیار هم شرط رو تعیین کرده بود. حالا که سینا برده، از مهیار خواست که ویلا رو تو کمتر از ۲ ساعت ترک کنه. اول همه فکر کردن شوخی میکنه، اما اونقدر جدی حرف زد و گفت که "مرد باید پای حرفش وایسته. شرط روباختی، حالا هم باید بری" انگار مهیار از سینا یه کم هم میترسید. چون بدون هیچ حرفی رفت تا وسایلش رو جمع کنه. الانم دیگه فکر کنم داره میره!
از نقشه سینا خندم گرفته بود و از این که مهیار داره میره و شرش از سرم کم می شه هم خوش حال بودم. با اینکه برای ما هم یک روز دیگر بیشتر باقی نمونده بود. سینا با من رفتار کاملا عادی داشت و المیرا که دستش هم حالا شکسته بود، دیگه طرف سینا نمیرفت .همه چی خوب شده بود و آرامش به ویلا برگشته بود. اون شب راس ساعت ۱ باز هم من بلند شدم تا به کنار دریا برم .پدرم باز هم اومده بود تا من رو بدرقه کنه که سینا جلو اومد و رو به منو بابام گفت :
- عمو جان اجازه میدین، امشب من هم با مهتاب برم ؟
پدرم که همیشه سینا رو بی نهایت دوست داشت و میدونست که من کنار سینا خیلی خوش حالم ،وقتی نگاههای ملتمسانه من رو دید، لبخندی زد و گفت:
- آره برین .فقط تورو خدا دیگه این بار هر ۲ سالم برگردین.
منو سینا که هر دو از حرف بابا خنده مون گرفته بود بود پذیرفتیم و به سمت دریا رفتیم. لحظه آخر خشم رو توی چشمان مهسا میدیدم که با نفرت منو نگاه میکرد. اما دیگه برای من کسی اهمیت نداشت و تمام ذهنم به آن دو الماس آبی بود که حالا کنار من بود....
سکوت همه جا رو پر کرده بود و تنها صدای موجهای دریا که خروشان خود را به ساحل میکوبیدند، شنیده میشد. نسیم خنکی به صورتم میخورد. به سینا نگاهی کردم که کنار من روی ماسه ها نشسته بود و به دریا خیره شده بود. دستم و روی دستاش گشتم و گفتم:
- چرا امشب با من اومدی؟
نگاهش را از دریا گرفت و به من نگاه کرد و گفت:
- اگه میخوای تنها باشی یا حضورم اذیتت میکنه برم؟؟
همون طور توی صورتش خیره شدم. پس این پسر واقعا نمیدونست عشق یعنی چی. حالا با این که میدونست من چه قدر دوسش دارم، هنوز هم حرف از رفتن میزد. آخه چه جوری ممکن بود حضور اون منو اذیت کنه!!
گفتم:
- تو وقتی کنار منی، من تو آسمون هام .یه روز عاشق میشی و معنی حرفامو میفهمی.
لبخندی زد و گفت :
- خوب حالا عاشق! یه سوالی پرسیدی از من، چی بود؟
- میگم چرا امشب خواستی با من بیای؟
- چون میخوام بفهمم سرّ این که تو هر شب میای اینجا چیه؟
مکثی کردم و گفتم:
- خب تو اگه به من بگی اون مشکلت چیه که اینقدر باعث ناراحتیت شده، منم بهت میگم چرا میام اینجا؟
صدای خندش ساحل رو پر کرد و گفت:
- از قدیم گفتن... فضولی کردن تو کار مردم ،چی؟ خوب نیست .من حرفامو پس گرفتم. اصلا نمیخوام بدونم دیگه .
و باز هم خندید. اما انگار فقط لبانش میخندید و چشمانش با هر خنده ،غمش بیشتر به چشم میامد.چند ثانیه به صورتم نگاه کرد و بعد گفت:
- مهتاب تاحالا به مردن فکر کردی؟ این که چه جوری می میری؟؟
از سوالش جا خوردم و گفتم:
قسمت 10

--------------------------------------------------------------------------------

- موضوع از این بهتر واسه حرف زدن پیدا نکردی؟ تورو خدا سینا حرفشم نزن که تنم میلرزه!!
لبخند مصنوعی زد و گفت:
- اما من خیلی بهش فکر میکنم. خوب هر کس بالاخره یه روز می میره. یکی زودتر یکی دیرتر .یکی هم خودش زندگیشو تموم میکنه. منظورم خودکشیه .من همیشه دوست داشتم تو همین دریا بمیرم.
فکر این که سینا به خود کشی فکر میکنه بدنم رو بی حس میکرد. از جام سریع بلند شدم و به طرفش رفتم دستم رو روی لبانش گذاشتم و گفتم :
- سینا !خواهش میکنم خفه شو! هیچی دیگه نمیخوام بشنوم .فقط اینو بدون اگه مشکلی برای تو پیش بیاد ، منم با تو میمیرم .الانم اگه بیشتر حرف بزنی خودم همین جا قبل هر چیزی خفت میکنم.
دستم رو از روی لبانش بر داشت و روی گردنش گذشت و گفت:
- پس بیا خفه ام کن ! چون با لاخره من هم یه روزی می میرم مثل همه.
بی اختیار باز هم قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد .فکر نبودن سینا منو نابود میکرد .دستشو روی صورتم کشید و گفت:
- تو که باز داری گریه میکنی!؟ فکر کنم تو این یک هفته اندازه این دریا اشک ریختی. خوب الان هنوز من نمردم که از حالا عزا گرفتی... کلی گفتم !!
باز هم دستمو روی لبانش گذاشتم و خودمو تو آغوشش جای دادم و گفتم :
- سینا تورو خدا خفه شو !
بعد از چند دقیقه هر دو خیره به دریا بودیم و توی مغز هر یک از ما ۱۰۰ تا فکر جور وا جور بود. سینا سعی میکرد خود رو خونسرد نشون بده ،اما آتیش رو میشد توی چشمان دریایش دید.
سینا بالاخره خودش سکوت رو شکست و گفت:
- میدونی مهتاب چرا از کلمه خوشگل بدم میاد؟ چون احساس میکنم همه منو فقط به صرف زیباییم دوست دارن. یعنی اگه یه روز یه چیزی بشه که من زشت بشم یا دیگه این شکلی نباشم، دیگه کسی منو دوست نخواهد داشت. خود تو اگه من این شکلی نبودم باز هم منو میخواستی؟؟؟
- معلومه که میخواستمت سینا! من...
حرفمو برید و سریع گفت:
- پس چرا منو انتخاب کردی ؟چرا مهیارو یا یه نفر دیگه رو دوست نداری؟ تو مطمئنی منو همه جوره باز هم دوست خواهی داشت؟
خواستم جوابشو بدم که سریع دستانشو روی لبم گذاشت و گفت:
- الان ازت جواب نمیخوام. خوب فکراتو بکن، بعد جواب بده.
غرق فکر شدم حق با سینا بود. من هم خودم اولش فقط به خاطره زیبایی بیش از حد سینا جذبش شده بودم. شاید اگه سینا اونقدر زیبا نبود منم اینقدر توجهم روش زیاد نمیشد تا بالاخره عاشقش بشم. اما حالا که عاشقش شده بودم .دیگه اگه هر جور هم بود، میخواستمش. اما فکر این که سینا روزی دیگه زیبا نباشه باز هم اذیتم میکرد.
سرم رو برگردوندم و محو صورت بدون نقص سینا شدم. خدا توی آفرینش سینا از هیچ چیز کم نذاشته بود. باز هم چشمانم روی لبهای خوش فرم سینا ثابت موند. چقدر دلم میخواست سینا رو داشته باشم .درست مثل کودکی شده بودم که از پشت ویترین یه عروسک خیلی خوشگل و گرون قیمت رو میبینه و دلش میخواد اونو به هر قیمتی داشته باشه.
دلم میخواست به سینا نزدیک بشم، واسه همین باز هم گفتم:
- سینا من اون شب مست بودم قبول اما هنوزم سر حرفم هستم تو هر وقت که بخوای من حاضرم جسممو...
سرش رو سریع به طرف من برگردوند. آتیش خشم توی چشمش تا حدی زیاد شده بود که دیگه منو میترسوند. صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:
- مهتاب ! به خدا اگه فقط یک بار دیگه این جمله رو تکرار کنی ،دیگه تا ابد حسرت یک بار دیدنم رو هم به دلت می ذارم .
بعد که کمی آروم تر شد ،گفت:
- تو آخه در مورد من چی فکر میکنی دختر؟ حتما فکر کردی من الان تا برسم تهران هر شب دست یکی رو میگیرم میارم خونه .تو واقعا در مورد من اینجوری فکر میکنی و منو این جوری شناختی؟؟؟
از حرفی که زده بودم پشیمون شده بودم. اما فکر این که سینا با زن های دیگه ای باشه هم منو دیوونه میکرد. تمام دخترها مشتاق سینا بودن من نمیخواستم اونو از دست بدم.
باز هم نگاهم روی لبانش ثابت موند. سینا که دید من خیره به صورتشم سرش رو به طرف من برگردوند و به من خیره شد و رد نگاه من رو دنبال کرد .وقتی متوجه مسیر نگاهم شد .بی اختیار دوباره بلند خندید و گفت :
- کار دنیا بر عکس شده .تا دیروز پسرا راه میفتادن دنبال دخترا که بیا جون مادرت با من باش ،حالا نوبت دختراست.
از حرفش حرصم گرفته بود اما چیزی نگفتم که ادامه داد:
- یه سوال بپرسم؟
- بپرس؟
- تو تا حالا از پسر دیگه هم همچین درخواستی کردی؟؟!!
چشمانم از شدت تعجب گشاد شده بود و با عصبانیت گفتم:
- سینا دیگه داری از حد می گذرونیا. تو در مورد من چه فکری کردی ؟شرمنده من رو با المیرا اشتباه گرفتی!!
و بعد با عصبانیت سرم رو برگردوندم و خیره به دریا شدم . دست سینا رو زیر چونه ام احساس کردم که صورتم رو به طرف خودش برگردوند و گفت:
- حق داری. سوال الکی پرسیدم. چون اگه همچین درخواستی رو کرده بودی، پسره باید خیلی خر باشه که رد کنه!!
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:
- آره همه که مثل تو خر و بی عرضه نیستن !!
ابروی بالا انداخت و نیشخندی زد و به دریا خیره شد. بعد از چند دقیقه دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
- پاشو بریم یه قدمی بزنیم.
دستشو گرفتم و بلند شدم و دنبالش راه افتادم .هیچ کدوم حرف نمیزدیم. بعد از چند دقیقه برگشتم به پشت سر نگاه کردم و گفتم:
- فکر نمیکنی خیلی از ویلا دور شدیم؟؟؟
خیلی خونسرد گفت:
- عیب نداره بیا!!
وارد جنگل شده بودیم که باز به سینا گفتم :
- آخه کجا داری میریم . بگو ؟؟
- چقدر سوال میکنی فقط دنبال من بیا!!
بعد از چند دقیقه کلبه ای رو وسط درختان دیدم. اونجا رو به یاد آوردم. کلبهٔ جنگلی پدر سینا بود، که کمی اون ور تر از اون هم اسب هاشو نگه میداشت. آخرین باری که به اونجا اومده بودم ، خیلی کوچیک بودم. یادمه سوار اسب شدم و یهو از اسب پرت شده بودم و یکی از دستام شکسته بود .واسه همین از اینجا خاطره خوبی نداشتم. سینا وارد کلبه شد و گفت:
- منتظر چیی ؟بیا دیگه.
من که جلوی سینا هیچ اراده ای نداشتم، بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم و وارد کلبه شدم. بوی چوب تر توی کلبه بهم حس خوبی رو میداد .محو نگاه کردن به کلبه بودم .چقدر با مهارت ساخته شده بود.
سینا یک مرتبه به طرفم اومد و دستم رو کشید و من به دیوار چسبوند. باز هم اونقدر نزدیکم شده بود که ضربان قلبشو توی بدن خودم احساس میکردم. صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:
- چند دقیقه پیش یه چیز هایی میگفتی ،میتونی دوباره تکرارشون کنی!!
من که به خاطر بوی عطر سینا گیج شده بودم ،گفتم:
- کدوم رو میگی ؟این که گفتم دوستت دارم؟؟
- نه بعد اون!!
- در باره مرگ و این شرو ورا حرف میزدی ؟
- نه! چه قدر خنگی تو یه چیزی در باره عرضه میگفتی یادت هست؟؟
تازه متوجه معنی حرف سینا شده بودم .یه کم احساس ترس میکردم اما گفتم:
- آره خب که چی؟؟
دستشو زیر چونه ام گذشت و گفت:
- هنوزم سر حرفی که زدی هستی؟؟
با این که خودم همیشه این پیشنهاد رو به سینا میدادم، اما هیچ وقت فکر نمیکردم، قبول کنه. ترسیده بودم اما نمیخواستم اجازه بدم سینا متوجه حسّم بشه. اولین بار بود سینا رو اینجوری میدیدم، بیقرار شده بود. توی چشمانش حالتهایی میدیدم که تا اون روز برام غریبه بود. میدونستم حالا این سینا است که نمیدونه داره چی کار میکنه و از خود بی خود شده . سعی کردم درست فکر کنم، میدونستم سینا جلوی غرایزش تسلیم شده و برای همین بدون فکر کردن به طرف من اومده. میخواستم کمی به آینده ام فکر کنم که بعد سینا چه بلایی سرم میاد. باز هم غرق فکر شدم که سینا صورتش رو به صورتم نزدیک کرد سینا که همیشه خیلی خونسرد و بیخیال بود ، حالا اونقدر بی طاقت شده بود که ثانیه ای آروم یک جا نمی ایستاد.
میدونستم دیگه کلافه شده. آروم در گوشم گفت:
- چیه اگه پشیمون شدی برمیگردیم، همین الان؟
چند لحظه توی نگاه تب دارش نگاه کردم. جلوی اون چشمها من هیچ اراده ای از خودم نداشتم . آروم لب هامو به لبهای خوش فرمش نزدیک کردم. باز هم طعم لب هاش منو گیج کرده بود. سینا چند قدم عقب رفت. تمام کلبهٔ با شیشه های مشروب تزیین شده بود. یکی از شیشه ها رو برداشت و به تاریخش کمی نگاه کرد و به طرف من اومد در شیشه رو باز کرد و جلو صورت من گرفت و گفت:
- سر بکش !!
دستشو پس زدم و گفتم :
- نمیخوام .خوبم من.
باز هم به من نزدیک شد و آروم در گوشم جوری که انگار زمزمه میکرد گفت:
- تو چرا هیچ وقت حرف بزرگترت رو گوش نمیکنی؟ مگه من بد تو رو میخوام؟ حتما من یه چیزی میدونم که میگم!! بگیرش و تا جایی که میتونی سر بکش. به نفعته!
کمی بعد باز هم من مست شده بودم. دیگه هیچی نمی فهمیدم .تنها حرکت لبهای سینا رو روی گردنم احساس میکردم و صدای نفسها سینا رو میشنیدم. هوا بارانی شده بود . به پنجره کلبه نگاهی کردم و محو باران شدم و خود را به دستان سینا سپردم .
نور خورشید چشمانم رو اذیت میکرد. چشمانم رو باز کردم ،صبح شده بود و ما هنوز به ویلا برنگشته بودیم. نگاهی به کلبه انداختم. خبری از سینا نبود. فکر این که باز هم رفته باشه تنم رو میلرزند. احساس ترس زیادی میکردم که با صدای باز شدن در کلبه به خودم اومدم. سینا با لبخند همیشگیش به طرف من اومد و بوسه سریعی به لبانم زد. باز هم کنارم دراز کشید و توی چشمانم خیره شد. احساس کردم متوجه ترسم شده. لبخندی زد و گفت :
- چیه ؟ترسیدی در رفته باشم یا مثلا الان یادم نیاد دیشبو ؟
باز هم بلند خندید و گفت:
- نه نترس .همه چی رو یادمه !!
یه لحظه ازش خجالت کشیدم. اما چیزی نگفتم و به چشمانش نگاه کردم. وای خدایا من چقدر این مرد رو دوست داشتم. اونقدر که اصلا دیگه به آینده نا معلومم کنار او فکر نمیکردم. ناگهان یاد پدرم افتادم و گفتم:
- سینا باید برگردیم. الان بابا اینا کلی نگرانمون شدن.
باز هم خندید و گفت:
- من اگه میخواستم به بی خیالی تو باشم، که الان اونا کلّ شهر رو دنبالمون گشته بودن. نترس همین دیشب زنگ زدم، گفتم اومدیم کلبهٔ اسب سواری. بعد هم چون هوا بارونی شد نتونستیم دیگه برگردیم. صبح میایم.
- فکر میکنی باور کردن؟؟
- نمیدونم اما بابات که چیزی نگفت. اما فکر کنم شک کرد.
به ساعت نگاهی کردم ۱۰ صبح بود . گفتم :
- بهتره بریم دیگه سینا ، داره باز دیر میشه.
سینا لبخندی زد و بلند شد .خواستم سریع از جام پاشم که یک مرتبه درد عجیبی رو توی تنم حس کردم و همون طور بی حرکت ایستادم .
سینا سریع به طرفم اومد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت :
- مهتاب خوبی؟؟
نگرانی رو توی چشمان آبیش میدیدم .لبخندی زدم و سرم رو به نشانه مثبت تکون دادم و آروم دنبالش راه افتادم.
نزدیک ۱۱ صبح بود که به ویلا رسیدیم. از دور ساختمون ویلا رو میدیدم . باز هم ترس عجیبی وجودم رو پر کرده بود. یک لحظه وایستادم . سینا به طرفم اومد و گفت:
- چیه باز که واستادی؟
- سینا به نظرت من قیافه ام عوض نشده ؟
سینا بلند خندید و گفت :
- یعنی چی اصلا چه ربطی داره؟
- نخند، نمیدونم خب. اما فکر میکنم الان تا وارد شم همه میفهمن بین ما چی گذشته.
سینا که لحظه ای خندش متوقف نمی شد گفت:
- وای از دست شما دخترا . آخه از کجا میخوان بفهمن؟؟
بعد مکثی کرد و گفت:
البته تو انقدر از ترس رنگت پریده که خودت خودتو لوو میدی؟
- خوب چی کار کنم؟
- هیچی. فقط پیش خودت تکرار کن که دیشب ما لب دریا بودیم، که یهو یاد اون روز که اسب سواری کرده بودیم افتادیم، یهو به سرمون زد که بریم اسب هارو ببینیم. من از سینا خواهش کردم اونم لطف کرد، قبول کرد منو به کلبه ببره .یه کم پیش اسبها بودیم که بارون گرفت. خواستیم برگردیم، اما دیدیم بارون خیلی شدیده. واسه همین مجبور شدیم بمونیم تو کلبه. وسلام.هیچی بیشتر از این نگو که حرف هامون دو تا هم نشه. توروخدا یکم هم به خودت مسلط باش . قیافت تابلوئه که ترسیدی!!
قسمت 10

--------------------------------------------------------------------------------

- موضوع از این بهتر واسه حرف زدن پیدا نکردی؟ تورو خدا سینا حرفشم نزن که تنم میلرزه!!
لبخند مصنوعی زد و گفت:
- اما من خیلی بهش فکر میکنم. خوب هر کس بالاخره یه روز می میره. یکی زودتر یکی دیرتر .یکی هم خودش زندگیشو تموم میکنه. منظورم خودکشیه .من همیشه دوست داشتم تو همین دریا بمیرم.
فکر این که سینا به خود کشی فکر میکنه بدنم رو بی حس میکرد. از جام سریع بلند شدم و به طرفش رفتم دستم رو روی لبانش گذاشتم و گفتم :
- سینا !خواهش میکنم خفه شو! هیچی دیگه نمیخوام بشنوم .فقط اینو بدون اگه مشکلی برای تو پیش بیاد ، منم با تو میمیرم .الانم اگه بیشتر حرف بزنی خودم همین جا قبل هر چیزی خفت میکنم.
دستم رو از روی لبانش بر داشت و روی گردنش گذشت و گفت:
- پس بیا خفه ام کن ! چون با لاخره من هم یه روزی می میرم مثل همه.
بی اختیار باز هم قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد .فکر نبودن سینا منو نابود میکرد .دستشو روی صورتم کشید و گفت:
- تو که باز داری گریه میکنی!؟ فکر کنم تو این یک هفته اندازه این دریا اشک ریختی. خوب الان هنوز من نمردم که از حالا عزا گرفتی... کلی گفتم !!
باز هم دستمو روی لبانش گذاشتم و خودمو تو آغوشش جای دادم و گفتم :
- سینا تورو خدا خفه شو !
بعد از چند دقیقه هر دو خیره به دریا بودیم و توی مغز هر یک از ما ۱۰۰ تا فکر جور وا جور بود. سینا سعی میکرد خود رو خونسرد نشون بده ،اما آتیش رو میشد توی چشمان دریایش دید.
سینا بالاخره خودش سکوت رو شکست و گفت:
- میدونی مهتاب چرا از کلمه خوشگل بدم میاد؟ چون احساس میکنم همه منو فقط به صرف زیباییم دوست دارن. یعنی اگه یه روز یه چیزی بشه که من زشت بشم یا دیگه این شکلی نباشم، دیگه کسی منو دوست نخواهد داشت. خود تو اگه من این شکلی نبودم باز هم منو میخواستی؟؟؟
- معلومه که میخواستمت سینا! من...
حرفمو برید و سریع گفت:
- پس چرا منو انتخاب کردی ؟چرا مهیارو یا یه نفر دیگه رو دوست نداری؟ تو مطمئنی منو همه جوره باز هم دوست خواهی داشت؟
خواستم جوابشو بدم که سریع دستانشو روی لبم گذاشت و گفت:
- الان ازت جواب نمیخوام. خوب فکراتو بکن، بعد جواب بده.
غرق فکر شدم حق با سینا بود. من هم خودم اولش فقط به خاطره زیبایی بیش از حد سینا جذبش شده بودم. شاید اگه سینا اونقدر زیبا نبود منم اینقدر توجهم روش زیاد نمیشد تا بالاخره عاشقش بشم. اما حالا که عاشقش شده بودم .دیگه اگه هر جور هم بود، میخواستمش. اما فکر این که سینا روزی دیگه زیبا نباشه باز هم اذیتم میکرد.
سرم رو برگردوندم و محو صورت بدون نقص سینا شدم. خدا توی آفرینش سینا از هیچ چیز کم نذاشته بود. باز هم چشمانم روی لبهای خوش فرم سینا ثابت موند. چقدر دلم میخواست سینا رو داشته باشم .درست مثل کودکی شده بودم که از پشت ویترین یه عروسک خیلی خوشگل و گرون قیمت رو میبینه و دلش میخواد اونو به هر قیمتی داشته باشه.
دلم میخواست به سینا نزدیک بشم، واسه همین باز هم گفتم:
- سینا من اون شب مست بودم قبول اما هنوزم سر حرفم هستم تو هر وقت که بخوای من حاضرم جسممو...
سرش رو سریع به طرف من برگردوند. آتیش خشم توی چشمش تا حدی زیاد شده بود که دیگه منو میترسوند. صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:
- مهتاب ! به خدا اگه فقط یک بار دیگه این جمله رو تکرار کنی ،دیگه تا ابد حسرت یک بار دیدنم رو هم به دلت می ذارم .
بعد که کمی آروم تر شد ،گفت:
- تو آخه در مورد من چی فکر میکنی دختر؟ حتما فکر کردی من الان تا برسم تهران هر شب دست یکی رو میگیرم میارم خونه .تو واقعا در مورد من اینجوری فکر میکنی و منو این جوری شناختی؟؟؟
از حرفی که زده بودم پشیمون شده بودم. اما فکر این که سینا با زن های دیگه ای باشه هم منو دیوونه میکرد. تمام دخترها مشتاق سینا بودن من نمیخواستم اونو از دست بدم.
باز هم نگاهم روی لبانش ثابت موند. سینا که دید من خیره به صورتشم سرش رو به طرف من برگردوند و به من خیره شد و رد نگاه من رو دنبال کرد .وقتی متوجه مسیر نگاهم شد .بی اختیار دوباره بلند خندید و گفت :
- کار دنیا بر عکس شده .تا دیروز پسرا راه میفتادن دنبال دخترا که بیا جون مادرت با من باش ،حالا نوبت دختراست.
از حرفش حرصم گرفته بود اما چیزی نگفتم که ادامه داد:
- یه سوال بپرسم؟
- بپرس؟
- تو تا حالا از پسر دیگه هم همچین درخواستی کردی؟؟!!
چشمانم از شدت تعجب گشاد شده بود و با عصبانیت گفتم:
- سینا دیگه داری از حد می گذرونیا. تو در مورد من چه فکری کردی ؟شرمنده من رو با المیرا اشتباه گرفتی!!
و بعد با عصبانیت سرم رو برگردوندم و خیره به دریا شدم . دست سینا رو زیر چونه ام احساس کردم که صورتم رو به طرف خودش برگردوند و گفت:
- حق داری. سوال الکی پرسیدم. چون اگه همچین درخواستی رو کرده بودی، پسره باید خیلی خر باشه که رد کنه!!
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:
- آره همه که مثل تو خر و بی عرضه نیستن !!
ابروی بالا انداخت و نیشخندی زد و به دریا خیره شد. بعد از چند دقیقه دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
- پاشو بریم یه قدمی بزنیم.
دستشو گرفتم و بلند شدم و دنبالش راه افتادم .هیچ کدوم حرف نمیزدیم. بعد از چند دقیقه برگشتم به پشت سر نگاه کردم و گفتم:
- فکر نمیکنی خیلی از ویلا دور شدیم؟؟؟
خیلی خونسرد گفت:
- عیب نداره بیا!!
وارد جنگل شده بودیم که باز به سینا گفتم :
- آخه کجا داری میریم . بگو ؟؟
- چقدر سوال میکنی فقط دنبال من بیا!!
بعد از چند دقیقه کلبه ای رو وسط درختان دیدم. اونجا رو به یاد آوردم. کلبهٔ جنگلی پدر سینا بود، که کمی اون ور تر از اون هم اسب هاشو نگه میداشت. آخرین باری که به اونجا اومده بودم ، خیلی کوچیک بودم. یادمه سوار اسب شدم و یهو از اسب پرت شده بودم و یکی از دستام شکسته بود .واسه همین از اینجا خاطره خوبی نداشتم. سینا وارد کلبه شد و گفت:
- منتظر چیی ؟بیا دیگه.
من که جلوی سینا هیچ اراده ای نداشتم، بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم و وارد کلبه شدم. بوی چوب تر توی کلبه بهم حس خوبی رو میداد .محو نگاه کردن به کلبه بودم .چقدر با مهارت ساخته شده بود.
سینا یک مرتبه به طرفم اومد و دستم رو کشید و من به دیوار چسبوند. باز هم اونقدر نزدیکم شده بود که ضربان قلبشو توی بدن خودم احساس میکردم. صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:
- چند دقیقه پیش یه چیز هایی میگفتی ،میتونی دوباره تکرارشون کنی!!
من که به خاطر بوی عطر سینا گیج شده بودم ،گفتم:
- کدوم رو میگی ؟این که گفتم دوستت دارم؟؟
- نه بعد اون!!
- در باره مرگ و این شرو ورا حرف میزدی ؟
- نه! چه قدر خنگی تو یه چیزی در باره عرضه میگفتی یادت هست؟؟
تازه متوجه معنی حرف سینا شده بودم .یه کم احساس ترس میکردم اما گفتم:
- آره خب که چی؟؟
دستشو زیر چونه ام گذشت و گفت:
- هنوزم سر حرفی که زدی هستی؟؟
با این که خودم همیشه این پیشنهاد رو به سینا میدادم، اما هیچ وقت فکر نمیکردم، قبول کنه. ترسیده بودم اما نمیخواستم اجازه بدم سینا متوجه حسّم بشه. اولین بار بود سینا رو اینجوری میدیدم، بیقرار شده بود. توی چشمانش حالتهایی میدیدم که تا اون روز برام غریبه بود. میدونستم حالا این سینا است که نمیدونه داره چی کار میکنه و از خود بی خود شده . سعی کردم درست فکر کنم، میدونستم سینا جلوی غرایزش تسلیم شده و برای همین بدون فکر کردن به طرف من اومده. میخواستم کمی به آینده ام فکر کنم که بعد سینا چه بلایی سرم میاد. باز هم غرق فکر شدم که سینا صورتش رو به صورتم نزدیک کرد سینا که همیشه خیلی خونسرد و بیخیال بود ، حالا اونقدر بی طاقت شده بود که ثانیه ای آروم یک جا نمی ایستاد.
میدونستم دیگه کلافه شده. آروم در گوشم گفت:
- چیه اگه پشیمون شدی برمیگردیم، همین الان؟
چند لحظه توی نگاه تب دارش نگاه کردم. جلوی اون چشمها من هیچ اراده ای از خودم نداشتم . آروم لب هامو به لبهای خوش فرمش نزدیک کردم. باز هم طعم لب هاش منو گیج کرده بود. سینا چند قدم عقب رفت. تمام کلبهٔ با شیشه های مشروب تزیین شده بود. یکی از شیشه ها رو برداشت و به تاریخش کمی نگاه کرد و به طرف من اومد در شیشه رو باز کرد و جلو صورت من گرفت و گفت:
- سر بکش !!
دستشو پس زدم و گفتم :
- نمیخوام .خوبم من.
باز هم به من نزدیک شد و آروم در گوشم جوری که انگار زمزمه میکرد گفت:
- تو چرا هیچ وقت حرف بزرگترت رو گوش نمیکنی؟ مگه من بد تو رو میخوام؟ حتما من یه چیزی میدونم که میگم!! بگیرش و تا جایی که میتونی سر بکش. به نفعته!
کمی بعد باز هم من مست شده بودم. دیگه هیچی نمی فهمیدم .تنها حرکت لبهای سینا رو روی گردنم احساس میکردم و صدای نفسها سینا رو میشنیدم. هوا بارانی شده بود . به پنجره کلبه نگاهی کردم و محو باران شدم و خود را به دستان سینا سپردم .
نور خورشید چشمانم رو اذیت میکرد. چشمانم رو باز کردم ،صبح شده بود و ما هنوز به ویلا برنگشته بودیم. نگاهی به کلبه انداختم. خبری از سینا نبود. فکر این که باز هم رفته باشه تنم رو میلرزند. احساس ترس زیادی میکردم که با صدای باز شدن در کلبه به خودم اومدم. سینا با لبخند همیشگیش به طرف من اومد و بوسه سریعی به لبانم زد. باز هم کنارم دراز کشید و توی چشمانم خیره شد. احساس کردم متوجه ترسم شده. لبخندی زد و گفت :
- چیه ؟ترسیدی در رفته باشم یا مثلا الان یادم نیاد دیشبو ؟
باز هم بلند خندید و گفت:
- نه نترس .همه چی رو یادمه !!
یه لحظه ازش خجالت کشیدم. اما چیزی نگفتم و به چشمانش نگاه کردم. وای خدایا من چقدر این مرد رو دوست داشتم. اونقدر که اصلا دیگه به آینده نا معلومم کنار او فکر نمیکردم. ناگهان یاد پدرم افتادم و گفتم:
- سینا باید برگردیم. الان بابا اینا کلی نگرانمون شدن.
باز هم خندید و گفت:
- من اگه میخواستم به بی خیالی تو باشم، که الان اونا کلّ شهر رو دنبالمون گشته بودن. نترس همین دیشب زنگ زدم، گفتم اومدیم کلبهٔ اسب سواری. بعد هم چون هوا بارونی شد نتونستیم دیگه برگردیم. صبح میایم.
- فکر میکنی باور کردن؟؟
- نمیدونم اما بابات که چیزی نگفت. اما فکر کنم شک کرد.
به ساعت نگاهی کردم ۱۰ صبح بود . گفتم :
- بهتره بریم دیگه سینا ، داره باز دیر میشه.
سینا لبخندی زد و بلند شد .خواستم سریع از جام پاشم که یک مرتبه درد عجیبی رو توی تنم حس کردم و همون طور بی حرکت ایستادم .
سینا سریع به طرفم اومد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت :
- مهتاب خوبی؟؟
نگرانی رو توی چشمان آبیش میدیدم .لبخندی زدم و سرم رو به نشانه مثبت تکون دادم و آروم دنبالش راه افتادم.
نزدیک ۱۱ صبح بود که به ویلا رسیدیم. از دور ساختمون ویلا رو میدیدم . باز هم ترس عجیبی وجودم رو پر کرده بود. یک لحظه وایستادم . سینا به طرفم اومد و گفت:
- چیه باز که واستادی؟
- سینا به نظرت من قیافه ام عوض نشده ؟
سینا بلند خندید و گفت :
- یعنی چی اصلا چه ربطی داره؟
- نخند، نمیدونم خب. اما فکر میکنم الان تا وارد شم همه میفهمن بین ما چی گذشته.
سینا که لحظه ای خندش متوقف نمی شد گفت:
- وای از دست شما دخترا . آخه از کجا میخوان بفهمن؟؟
بعد مکثی کرد و گفت:
البته تو انقدر از ترس رنگت پریده که خودت خودتو لوو میدی؟
- خوب چی کار کنم؟
- هیچی. فقط پیش خودت تکرار کن که دیشب ما لب دریا بودیم، که یهو یاد اون روز که اسب سواری کرده بودیم افتادیم، یهو به سرمون زد که بریم اسب هارو ببینیم. من از سینا خواهش کردم اونم لطف کرد، قبول کرد منو به کلبه ببره .یه کم پیش اسبها بودیم که بارون گرفت. خواستیم برگردیم، اما دیدیم بارون خیلی شدیده. واسه همین مجبور شدیم بمونیم تو کلبه. وسلام.هیچی بیشتر از این نگو که حرف هامون دو تا هم نشه. توروخدا یکم هم به خودت مسلط باش . قیافت تابلوئه که ترسیدی!!
قسمت11

--------------------------------------------------------------------------------

- نفس عمیقی کشیدم و باز به دنبال سینا راه افتادم. دم در ویلا سینا دستم رو ول کرد و از من فاصله گرفت و چشمک شیطنت آمیزی به من زد .سرایدار باغ در رو باز کرد و با دیدن ما گفت:
- آقا کجائی شما ؟ از صبح تا حالا خانوم ۱۰۰ بار سراغتونو از من گرفتن.
سینا باز هم ترس رو توی چشمان من میدید. لبخندی برای آرامش من زد و باز هم من رو به دنبال خود کشید. اما من هم اضطراب رو توی نگاهش میدیدم. طبق معمول تینا منتظر ما بود. با دیدن ما سریع جلو اومد. سینا لبخندی زد و گفت:
- چیه ؟مگه جنّ دیدی که اینجوری از جا میپری؟
تینا که با دقت منو سینا رو بررسی میکرد، هیچی نگفت و از جلوی سینا کنار رفت . سینا دستی به سر تینا کشید و وارد سالن شد. من هم طبق معمول که دنباله روی سینا بودم ،داشتم دنبالش میرفتم که تینا دستمو کشید و گفت:
- هوو ...کجا؟ واستا بینم باید کلی حرف بزنی !!
دستم رو از دست تینا بیرون کشیدم و گفتم:
- الان وقتش نیست.
به سالن رفتم .همه نشسته بودن. وقتی سینا رو مشغول حرف زدن با پدرم دیدم باز هم ترس وجودم رو پر کرد . اما وقتی بعد چند دقیقه لبخند پدرم رو دیدم ، فهمیدم که باز هم سینا خوب تونسته نقششو بازی کنه. پدرم که متوجه من شده بود به طرف من اومد و لبخندی زد و گفت:
- از دست تو مهتاب، چرا انقدر سینا رو اذیت کردی؟!
من که تعجب کرده بودم، لبخندی زورکی زدم و گفتم:
- کاریش نداشتم من !!باز الکی اومده شکایت ؟؟ هر بلایی هم سرش آوردم حقش بود.
پدرم باز هم لبخندی زد و گفت :
- دیشب نگرانتون شدیم. اگه سینا زنگ نمیزد ، دیگه داشتیم میومدیم دنبالتون. راستی کم کم حاضر شو که فردا صبح قراره همه برمیگردیم تهران.
از این که میخواستیم برگردیم خیلی ناراحت شدم. اما چیزی نگفتم از دور به مامانم نگاه کردم که مشغول حرف زدن با خاله بود. میدونستم اون براش اهمیتی نداره بین منو سینا دیشب چی گذشته چون عقیده داشت آدم باید اروپایی فکر کنه و جوونها باید از زندگیشون لذت ببرن. خانواده من تقریبا میشه گفت اصلا خانواده مذهبی نبودن اما به خاطره جو جامعه بعضی چیز هارو دیگه نمیتونستن قبول کنن، در ضمن من میدونستم مامان چندان ناراضی هم نیست اگه من و سینا به هم نزدیک شده باشیم، چون اون هم مثل همه فامیل آرزو داشت دخترش عروس خانواده کیان باشه. برای همین مطمئن بودم اون دیشب با پدر حرف زده که بذاره ما شب اونجا بمونیم. در صورتی که اگه جای سینا، مهیار اونجا بود، مطمئنم هر جور شده ما رو شب برمیگردندند ویلا.
متوجه ورود خاله شدم ،که به طرف سینا میرفت و چیزی در گوشش گفت و بعد او رو با خود بیرون برد. میدونستم که خاله طبق معمول ول کن نیست و تا سر از همه چی در نیاره سینا رو ول نمیکنه، اما اینم میدونستم که سینا هم بازیگر خوبی هست و اگه نخواد حرفی رو بزنه هیچ کس نمیتونه ازش حرف بکشه .
کنار مامانم رفتم و کمی با هاش حرف زدم. شاید او تنها کسی بود توی ویلا که از تنها بودن دیشب من با سینا راضی بود و همین باعث میشد اجازه نده که پدرم هم نسبت به ما واکنش نشون بده یا حتی شک کنه.
مهسا و پرستو رو از دور میدیدم که وارد سالن شدن. مهسا با دیدن من یک پارچه اتش شد. میدونستم اگه بقیه اونجا نبودن ، مطمئا دیگه ساکت نمی نشست و من رو خفه میکرد . از این که حالا من سینا رو به دست آورده بودم ،خوش حال بودم و حتی به خودم مغرور هم شده بودم، اما ته دلم برای مهسا هم میسوخت .وقتی خودم رو جای اون می گذاشتم واقعا آتیش میگرفتم و بهش حق میدادم. داشتم به مهسا فکر میکردم که تینا به طرفم اومد و بدون این که اجازه حرف زدن به من بده، من رو دنبال خودش به اتاق کشید و در رو بست و جلوی من نشست و گفت:
- خوب بگو منتظرم.
مکثی کردم و گفتم:
- چی رو بگم؟
محکم به شونه ام زد و گفت:
- مهتاب اذیت نکن .باورت میشه من از دیشب خوابم نبرده ؟فکر کردی ماها احمقیم ؟یعنی شما ۲ تا رفتین اونجا الاغ سواری کردین اومدین!! نه شماها مارو الاغ گیر آوردین.حالا میگی یا به زور ازت حرف بکشم .
قسم خوردم که فقط واسه اسب سواری به اون کلبه رفتیم، اما بعدش یه کم بهم نزدیک شدیم . فقط در حد یه بوسه رو . تینا که دیگه با شنیدن یه بوسه هم داشت سکته میکرد، بعد از شنیدن حرفهای من بلند شد واسه خودش یک لیوان آب ریخت و پنجره رو باز کرد و شروع به نفس کشیدن کرد .اون لحظه با خودم فکر کردم شانس آوردم همه داستان رو بهش نگفتم. این که با یه بوسه انقدر هیجان زده شده، اگه همه رو میفهمید که الان سکته کرده بود. از فکرم خنده ام گرفته بود که تینا متوجه لبخندم شد و گفت:
- آره بخند .تو نخندی کی بخنده؟؟پسر به این توپی رو غُر زدی، بایدم خوش خوشانت باشه.
بعد خندید و گفت:
- فکر کن مهسا بفهمه اول تو و سینا رو آتیش میزنه بعد هم خودشو!!
تینا که انگار تازه چیزی یادش اومده باشه بلند شد و به سمت کمد لباسها رفت و شروع به گشتن کرد:
- چی کار میکنی؟ تینا بیا بشین دیگه دنبال چی میگردی ؟
به من نگاهی کرد و گفت:
- یعنی مهتاب خاک عالم تو سرت که دو زار شعور نداری. الان باز میخوای با همین لباسها بری پایین؟
نگاهی به لباس هام کردم و گفتم:
- آره مگه چشه؟
- چشم نیست ،گوشه.
بعد دوباره مشغول گشتن شد و یک باره به سمت من برگشت و گفت:
- آهان راستی میدونی که امشب تولد پرستو و پرهامه. امشب ویلا مهمون داریم قرار شده هم یه تولد کوچیک واسه اینا بگیریم ،هم این که شب آخره یه کم بزن و برقص راه بندازیم .هنوز هم میخوای با همین لباسها الاغ سواریت بیای؟
من که از لحن تینا خنده ام گرفته بود، گفتم:
- اصلا یاد تولد اینا نبودم. اما ما که چیزی براشون نخریدیم ؟
- اونش به تو ربطی نداره .مطمئا مامانت اینا یه فکری کردن. تو فقط زحمت بکش حاضر شو!
لبخندی زدم و گفتم:
- پس من برم یه دوش بگیرم.
تینا نگاهی معنی داری به من کرد و گفت:
- تو که دیشب قبل رفتنت حموم کردی؟؟؟
لحظه ای مکث کردم و گفتم:
- خب به قول تو دیشب کلی پیش الاغها بودم. بو گرفتم، فکر کنم. تازه فردا صبح هم که دیگه تو راهیم وقت نمیشه .گفتم الان برم دیگه!
تینا که انگار جوابهای من راضیش کرده بود، دیگه کنجکاوی نکرد و باز هم مشغول پیدا کردن لباسها شد. طناز همون لحظه وارد اتاق شد و گفت:
- وای شما هم دنبال لباسید؟ من هیچی لباس ندارم. اصلا فکر نمیکردم اینجا قرار بشه یه مهمونی بگیریم . حواسم به تولد پرستو و پرهام هم نبود. اصلا نمیدونم چی کار کنم !
بعد به طرف تینا رفت و هر دو مشغول گشتن توی چمدانها و کمد شدن.به طرف تینا که هنوز مشغول غُر زدن بود رفتم و رو به آنها گفتم :
- من میخوام یه کم تو وان بخوابم. واسه همین یه کم دیر میام بیرون. شما برای من هم لباس جور میکنین؟؟
تینا و طناز هردو لبخندی زدن و گفتن :
- مگه چاره ی دیگه هم داریم ؟شما بفرمایید.
صورت هر دو رو بوسیدم و به حموم رفتم و توی وان دراز کشیدم. تصویر دیشب از جلوی چشمم میگذشت . اصلا برام آینده ام مهم نبود. بعد از یک ساعت بالاخره دل از آب کندم و بیرون رفتم. طناز هنوز هم مشغول بود .اما خبری از تینا نبود.
- عافیت باشه.
- مرسی عزیزم. تینا کجاست؟
- پیش سینا!!
- چی؟ اونجا چی کار میکنه؟
- هیچی سینا تصادف کرده .تینا رو هم که میشناسی چقدر سینا رو دوست داره ،رفت ببین چی شده!
صدای طناز رو نمی شنیدم .جمله ش توی سرم تکرار میشد. "سینا تصادف کرده!!"
با صدای بریده بریده به طناز گفتم:
- سینا خوبه؟؟
- آره بابا هیچیش نشده. فقط ماشینو داغون کرده. معلوم نیست سرعتش چه قدر بوده . زده ماشینو له کرده ،بعد میگه ندیدم ماشین از کجا اومدجلوم. انگار با مورچه تصادف کرده. چه جوری آخه ماشین به اون گندگی رو ندیده؟ اونم سینا که همه چی رو روی هوا میزنه . معلوم نیست چشه؟ چند وقته خیلی سر به هوا شده!!
طناز با یه پیراهن کوتاه توسی به طرفم اومد و گفت:
- مهتاب! بیا میخوای تو اینو بپوش ؟
- اما آخه این خیلی کوتاه و بازه!
- اوه، اوه ،مذهبی شدی؟ بگیر بپوش .چاره ای نیست. میدونم تو هم به خاطره آرمان معذبی. اما دیگه چی کار میشه کرد؟ لباس من هم دست کمی از مال تو نداره.
نگاهی به لباس کردم.میدونستم پدرم بهم چیزی نمیگه، چون هیچ وقت رو این مسائل حساس نبود .بخصوص امروز که مهمونی خانوادگی بود و اکثرا فامیل بودن. اما نمیدونستم باقی کَسایی که میخوان بیان ،کی هستند ؟ فقط میدونستم زیاد جوان نباید باشن ، چون همون کَسای بودن که چند روز پیش بابا اینا همه به ویلا اونا رفته بودند.بالاخره همون پیراهن رو پوشیدم که تا بالای زانو هام بود و یقه ش هم تا وسط سینه هام باز بود. اما چاره ای نبود. طناز که مهارت خاصی تو آرایش داشت، صورتم رو آرایش زیبایی کرد و موهامو روی شونه هام ریخت. وقتی توی آئینه به خودم نگاه کردم ،خودم رو نشناختم. تا حالا اونقدر آرایش نکرده بودم. به نظرم زیبا شده بودم و کلی فرق کرده بودم. طناز که از کار خودش راضی بود، صورتم رو بوسید و گفت:
- عین ماه شدی. اگه بابات ببینه کلی تعجب میکنه که دختر به این نازی داره!
لبخندی زدم که تینا وارد اتاق شد. اونم که از دیدن من تعجب کرده بود چشمکی زد و گفت :
- بابا خانوم چه کردین! یکی هم بیاد به داد من برسه که هنوز هیچ کار نکردم.
طناز به طرف تینا رفت تا اون رو هم درست کنه که من پرسیدم:
- تینا !سینا چی شد؟ خوبه؟
- اوه، اوه، سینا نگو عروسک! باید ببینی اون چه کرده انقدر خوشگل شده .
طناز لبخندی زد و گفت:
- اون که همیشه خوبه .خوش به حال زنش.
با گفتن این حرف ، تینابه من نگاهی کرد و باز چشمکی زد و خندید که از نگاه طناز هم دور نموند .
بعد از یک ساعت، همه حاضر بودیم و پایین رفتیم. مهمونها اومده بودن، مشغول حرف زدن با بقیه بودن که با صدای پاشنه کفشهای ما همه به سمت ما برگشتن. به پدرم نگاهی کردم که رضایت رو از نگاهش میشد خوند. با چشم دنبال سینا گشتم . گوشه ای از سالن اونو دیدم که کنار پرهام وایستاده . کت و شلوار خوش دوخت و گرون قیمتش با کراوات هم رنگ چشمانش ،نفس همه دخترا رو حبس میکرد. اون ها که هنوز متوجه اومدن ما نبودن، گرم حرف زدن بودن، که ما به اونها نزدیک شدیم .سینا و پرهام هر دو با دیدن ما ساکت شدن. هر دو محو ما بودن. نگاه سینا رو روی ذره ذره بدنم احساس میکردم که تماشاگر من هست. چیز جدیدی تو نگاه سینا می دیدم ،چیزی هایی که تا دیروز وجود نداشتن. چیزی شبیه عشق...
تینا فشاری به پهلوم داد تا باز هم به خود بیام. نمیدونم چند دقیقه خیره به سینا ایستاده بودم، پرهام که معلوم بود یه چیزهایی فهمیده، لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:
- سلام عرض شد یه نگاه هم به من بندازی بد نیستا !!
لبخندی بهش زدم و به طرفش رفتم و تولدش رو بهش تبریک گفتم و بعد کنار سینا ایستادم .تینا همه رفتار منو سینا رو به دقت بررسی میکرد و لحظه ای از ما غافل نمیشد. مهسا که با پرستو به سالن اومدن با دیدن من که دوباره کنار سینا ایستاده بودم ، اخمی کرد و به طرف المیرا رفت. چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود و هر کس مشغول کار خود شده بود که سینا به طرف من اومد و آروم گفت:
- من دارم میرم عمارت، توام یه جوری بپیچون بیا!
- کاری داری باهم؟
- بیا بعدا بهت میگم.
سینا به طرف در رفت و از سالن خارج شد ،چند لحظه مکث کردم. نمیدونستم چه دروغی باید واسه بیرون رفتنم جور کنم .به یاد مامانم افتادم اون هیچ وقت به کارها من اهمیتی نمیداد ،واسه همین راضی کردن اون در این شرایط راحت تر از پدرم بود . مامان که مشغول حرف زدن با دو زن دیگه بود رو ، گوشه ای از سالن دیدم و به طرفش رفتم. مامان با دیدن من شروع کرد به معرفی کردن من. بعد از کلی تعریف و تمجید الکی، بالاخره نوبت به حرف زدن من رسید :
- مامان من میخوام یه سر برم به عمارت پشتی.
- چه خبره اونجا که تو هی میری ؟خود خاله ت اینا جرات ندارن اونجا برن، تو میخوای بری چی کار؟؟
- سری قبل که رفته بودم اونجا ،شارژر موبایلم رو هم با خودم بردم .چون که شارژ موبایلم کم بود .الان باز داره شارژ موبایلم تموم میشه. میخوام با گوشیم عکس بگیرمفشارژرم رو اونجا جا گذاشتم. میخوام برم بیارمش.
مامان که گرم حرف زدن با بقیه بود، بی توجه به من گفت:
برو فقط زود بیا، باز نری صبح پیدات شه !!
صورت مامانم رو سریع بوسیدم و به طرف در دویدم. تمام حواسم رو جمع کردم که تینا متوجه من نشه .چون اصلا دیگه اونو نمیشد با دروغ راضی کرد .
تقریبا به سمت عمارت میشه گفت پرواز میکردم. اونقدر دویده بودم که وقتی وارد عمارت شدم صورتم قرمز شده بود. قلبم تند میزد. کمی مکث کردم و تا نفسم جا بیاد و به طرف اتاق سینا رفتم .
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان منو ببخش
قسمت12

--------------------------------------------------------------------------------

- -سینا کجایی؟؟لوس نشو دیگه!سینااا...
در اتاقش رو باز کردم و وارد اتاقش شدم .بوی عطرش رو احساس میکردم و میدونستم آنجاست.
- سینا میرما !کجایی پس؟
دستهایی رو روی شونم احساس کردم .بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم که سینا لبخندی زد و گفت:
- چیه باز ترسوندمت؟
خواستم به طرفش برگردم ،که مانع ام شد و گفت:
- برنگرد.
- چرا؟
- تو تاحالا شده من یه چیزی بگم ،که توش ۱۰۰ تا چرا و اما و آیا نیاری؟؟یکدقیقه اگه صبر کنی میفهمی!
سردی چیزی رو دور گردنم احساس کردم . دستمو روی گردنم کشیدم. زنجیر باریکی رو بین انگشتانم احساس میکردم!
به طرف سینا بر گشتم و گفتم :
- این چیه؟
سینا خندید و گفت :
- واسه اینم باید توضیح بدم. خب این یه گردنبنده . از طلا ساخته شده. طلا رو از معدن میارن. معدن جای که....
- سیناا میتونی توام یه بار جدی باشی؟ منظورم اینه چرا ؟ واسه چی خریدی؟
- بیا... اینم جای دستت درد نکنشه. اهمیت میدی بهش یه چیز میگه، محلش نذاری یه چیز دیگه میگه. من باید با تو چی کار کنم آخه!!
خندیدم و گفتم:
- ببخشید .خوب هیجان زده شدم .
به طرفش رفتم بغلش کردم که پسم زد و گفت:
- نه دیگه ....نشد. اینجوری من عذر خواهی قبول نمیکنم. امروز تولد پرستو و پرهام بود. اما من دلم نیومد واسه توام نخرم. اینم از تشکر کردنته ؟نمیبخشمت ،مگه این که درست عذر خواهی کنی!!
- بعد درست عذر خواهی کردن یعنی چی ؟ باید به پات بیفتم؟؟
- نه اول از همه باید قول بدی دیگه این جور پیراهن ها رو نپوشی؟؟
من که چشمم از شدت تعجب گرد شده بود گفتم:
- چرا؟ از کی تاحالا توام غیرتی شدی؟؟
- اولا که من از اولشم سیب زمینی نبودم. فقط به لباس پوشیدن کسی کاری نداشتم ؛یعنی به نظرم خود زن باید سالم باشه وگرنه چادرم به زور سرش کنی، بازم اگه ذاتش خراب باشه از همون زیرم کار خودشو میکنه. اما در مورد شما دلیلش اینه که من رو که کلا خودت خوب میشناسی ،من زیاد رو خودم کنترل ندارم. میترسم جلوی بقیه یه عکس العملی نشون بدم، همه بفهمن. بعدم این که من کلا قلبم یه نمه ضعیف هم میزنه .اینجوری یهو پشت سرم ظاهر میشی سکته میزنم خب!
به طرف اینه رفتم تا گردنبند و ببینم و همون جور گفتم :
- من که هیچی از حرفت نمی فهمم .خب حرفتو صاف و پوست کنده بزن دیگه. چرا انقدر می پیچونی حرفو ؟من که هیچ وقت از حرفای تو سر در نیاورم!!
هنوز هم مشغول بررسی گردنبند بودم که یهو سینا برق اتاق رو خاموش کرد. به نشانه اعتراض جیغ کوچکی زدم و گفتم :
- چرا اینجوری میکنی؟ داشتم گردنبند رو میدیدم! سینا کجا رفتی؟ میگم برق رو بزن!
خواستم به طرف پریز برق برم که باز هم دستی رو دور کمرم احساس کردم . باز هم صدای زمزمه های سینا رو توی گوشم می شنیدم که میگفت :
- آخه تو چرا انقدر خنگی !!
خواستم به طرفش برگردم تا جوابشو بدم که لب هاش مهر سکوت رو به لبانم زد و مانع از حرف زدنم شد...
به ساعت نگاه کردم دو ساعت از ورود من به عمارت گذشته بود .باز هم به سمت ویلا شروع به دویدن کردم. هنوز هم صدا سینا رو توی گوشم میشندیم .
وارد امارت شدم . تینا که معلوم بود از دست من خیلی هم شاکیه به طرف اومد و گفت:
- باز پیچوندی؟
- چیو پیچوندم؟
- بیا برو عمه تو سیاه کن. هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر هفت خط باشی مهتاب !که رفتی شارژر موبایل بیاری؟


- آره مگه چیه؟
- تو منم میخوای خر کنی؟ شارژر تو که بالا دست منه! میدونم پیش سینا بودی، چون اون هم الان دو ساعت غیب شده .
خواستم جواب تینا رو بدم که طناز به طرف من اومد و گفت:
- بیاین می خوان کیک رو ببرن .
طناز دست منو گرفت کشید و به سمت بقیه برد. صدا ی تینا رو از پشت سر می شنیدم که میگفت:
- فکر نکن در رفتی. باید بعداجواب منو بدی!
چند دقیقه بعد سینا رو دیدم که او هم وارد سالن شد و کنار آرمان ایستاد.اما باز هم احساس میکردم توی دنیا دیگه ایه . انگار چیزی همه ذهنشو پر کرده بود!
صدای تینا رو از پشت سر شنیدم که گفت:
- مهتاب سینا چشه خیلی تو همه؟
- نمیدونم!
اون شب من تا صبح به این فکر میکردم که سینا چرا یهو انقدر غمگین میشه. اما هیچ جوابی نداشتم. تو ذهنم پر علامت سوال بود؟؟؟
فردا صبح با صدای پدرم از خواب بیدار شدم که میگفت:
- مهتاب بابا پاشو همه بیدار شدن. باید حاضر شی تا یک ساعت دیگه همه راه میافتیم.
از جام بلند شدم.اما خیلی هنوز خوابم میومد .خوش بختانه مامان همه لوازم من رو جمع کرده بود و من تنها لباس پوشیدم و به سمت باغ رفتم.
طناز و پرستو به طرفم اومدن و گفتن:
- ساعت خواب همه دو ساعت بیدار شدن. چقدر میخوابی تو دختر !!
بعد از چند دقیقه همه تو باغ حاضر بودن و آماده حرکت. برای آخرین بار به باغ نگاهی انداختم و سوار ماشین شدم. صدای المیرا رو میشنیدم که میگفت:
- من که با این دست نمیتونم رانندگی کنم. کی ماشین منو میاره ؟
سینا به طرف المیرا رفت و گفت:
- آخی... فلج شدی؟ قبلا دو زار کار بلد بودی که دیگه الان همونم ازت بر نمیاد !!
المیرا که حرصش گرفته بود گفت:
- من هنوزم اگه بخوام رو تورو که هیچ گنده تر از تورو هم کم میکنم .
سینا خند ه ای کرد و گفت:
- باشه فقط یادت باشه ترمز وسطیه!!
المیرا که دیگه از شدت عصبانیت داشت منفجر میشد به شونه سینا دستی زد و گفت:
- یک حالی ازت تو جاده بگیرم.
تینا به سمت ماشین سینا رفت و قرار شد با اونا برگرده و به من هم اصرار میکرد که با اونا برم. اما من که گیج خواب بودم و میخواستم تو راه آروم و راحت بخوابم .تصمیم گرفتم با پدرم برگردم تا بتونم عقب ماشین راحت بخوابم.
تینا و طناز و پرهام به ماشین سینا رفتن و مهسا و پرستو و آرمان به ماشین المیرا . پدر سینا دستی به شونه سینا زد و از او خواست آروم رانندگی کنه.
سینا به نشانه قبول کردن حرف پدرش سری تکان داد . اما من شیطنت رو توی چشمان اسمانیش میدیدم.
سوار ماشین پدرم شدم و سرم رو به پنجره چسبوندم و خوابیدم .
یک ساعت از حرکت ما گذشته بود و ما وارد جاده چالوس شده بودیم . بعد از چند دقیقه صدای پدرم رو شنیدم که خطاب به مامانم میگفت:
- اینا دارن چی کار میکنن؟؟؟
چشمم رو باز کردم و نگاهی به جاده انداختم. تینا و پرهام رو دیدم که از پنجره بیرون اومدن و از اون ور هم پرستو و مهسا هی واسه هم کری میخونن که کدوم از اون یکی جلو میزنه و سریع تر میرسه. صدای تینا جاده رو پر کرده بود که از سینا میخواست تند تر بره و نذاره المیرا ازشون جلو بزنه.
نگاهی به ماشینها کردم که هر ثانیه از هم سبقت می گرفتن .پدرم که دیگه کلافه شده بود، از مامانم خواست که بهشون زنگ بزنه بگه دست از بچه بازی بر دارن و درست رانندگی کنن. اما هیچ کدوم جواب تلفن رو نمیدادن ماشین سینا و المیرا خیلی جلو تر از ما بودن ماشین خاله رو دیدم که به ما نزدیک شد. صدا دائیم رو شنیدیم که خطاب به پدرم گفت:
- اینا چرا اینجوری میکنن؟
پدرم سری تکون داد و باز بهشون زنگ زد .اما هیچ کدوم جواب نمیدادن .به پیچهای جاده رسیده بودیم، سرعت سینا هی بیشتر میشد. المیرا که میخواست از سینا جلو بزنه به طرفش رفت ،اما حریف سینا نمی شد. ماشینش رو به ماشین سینا چسبوند و توی یک لحظه جلوی ماشین سینا پیچید .همه چی توی کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد. ماشین سینا و المیرا به شدت به هم دیگه برخورد کردن. ماشین المیرا به شدت به سمت گارد ریلها بغل جاده پرت شد و متوقف شد. اما ماشین سینا مستقیم به سمت دره میرفت .چشمم سیاهی میرفت. فقط صدای یا حسین پدرم و یا ابوالفضل دائیم رو میشنیدم که فضا رو پر کرده بود.
قسمت 13

--------------------------------------------------------------------------------

چشمم رو بسته بودم که صدا برخورد چیزی باز هم تنم را لرزند .هیچ کس اون روز نفهمید ، پدر سینا چه جوری به فکرش رسید تا ماشین خودش رو جلو ماشین سینا قرار بده و در واقع خودشون رو سپر کنه تا باعث متوقف شدن آنها بشه .ولی همه این رو میدونستن که اگه فقط ثانیه دیر تر رسیده بود ، هیچی از ماشین و سر نشینانش باقی نمیموند.
جاده بسته شده بود .من بارها به شمال رفته بودم و خیلی از وقتها میدیدم که میگفتن تصادف شده، واسه همین جاده بسته شده، اما تا واسه خود آدم پیش نیاد معنیشو درک نمی کنه. همه از ماشین پیاده شده بودیم ،اما هیچ کدوم توان حرکت نداشتیم .حتی پدرم که تو همه شرایط مقاوم بود. او هم انگار خشک شده بود. مردم عادی و غریبه رو میدیدم که به طرف ماشین سینا و المیرا و پدر سینا میرفتند. چند مرد رو میدیدم که دارن کمک میکنن تا مهسا و المیرا رو از ماشین بیرون بیارن. پدرم که تازه انگار به خود امده بود ،به طرف ماشین سینا دوید و دائیم هم به دنبال او رفت.
نگاهی به پدر تینا کردم که به ماشینش تکیه داده بود. انگار اصلا تو اون دنیا نبود. اونقدر بی حرکت ایستاده بود که حتی مطمئن نبودم ،نفس میکشه یا نه؟!!
ماشین سینا جلوش به کلی له شده بود .چون یک بار اول با المیرا تصادف کرده بود و بعد باز با ماشین پدرش . پدرم سعی میکرد در جلوی ماشین رو باز کنه، اما اون در لعنتی باز نمی شد.
به سمت در عقب رفتن و به زور اون رو باز کردن. تینا رو توی آغوش پدرم میدیدم که بیهوش غرق خون بود. طناز چون کمربند بسته بود، خیلی کمتر ضربه دیده بود و هنوز بهوش بود.
پا هام میلرزید .سردی چیزی رو توی گردنم احساس میکردم .بی اختیار دستم رو روی گردنم گذاشتم. زنجیر سینا رو بین انگشتام احساس میکردم.
سعی کردم به طرف ماشین سینا برم. اما انگار پاهام توان تحمل وزنمو نداشت .قدم هام رو سنگین بر میداشتم.دور ماشین سینا پر از آدم بود. از وسط جمعیت میخواستم رد بشم، تنم به اینو اون میخورد ،صدای جوانی رو میشنیدم که خطاب به من گفت:
- خانوم کجا ؟مرده که دیدن نداره!!
پدرم و دائیم و چند نفر دیگه هنوز سعی میکردن که در ماشین رو باز کنن.
هنوز نمیتونستم سینا رو ببینم .نگاهم به صورت پرهام افتاد .غرق خون بود. اون بد جور سرش به شیشه برخورد کرده بود.
یاد عادت همیشگی سینا افتادم. اون که چند سال تو اروپا زندگی کرده بود، عادت کرده بود به محض سوار شدن به ماشین کمربندشو ببنده. میگفت؛ دیگه دست خودم نیست تا سوار میشم عادت کردم. انگار !دعا میکردم این بار هم به این عادتش عمل کرده باشه .
پدر سینا که خودش هم بد جور ضربه دیده بود و میدیدم که حاضر نمیشه به بیمارستان بره و خودش هم به کمک پدرم اینا رفت.
بالاخره در ماشین باز شد کمی عقب اومدم صدای پدرم رو میشنیدم که میگفت:
- اول پرهام رو درارین اون خیلی حالش بده.
به صورت معصوم پرهام نگاه کردم .صدای خنده های دیشبشو هنوز میشنیدم، صورتش رو که کیکی شده بود و می دیدم که می خندید و میگفت :
- دیدی بالاخره منم وارد ده دوم شدم.
اون تازه دیشب ۲۰ سالش شده بود. صدای فریاد مردی غریبه رو میشنیدم که میگفت:
- پس این امبولانس چی شد؟ اینا دارن میمیرن آخه!
انگار که چشمه اشکم خشک شده باشه، اصلا نمیتونستم گریه کنم .شوکه شده بودم. صدای آژیر آمبولانس توی گوشم پیچید. دستی رو روی تنم احساس کردم که منو به عقب هل میداد و خطاب به همه میگفت :
- برید کنار بذارید، ببریمشون.
سینا رو میدیدم که روی برانکارد میذارنش .صورت زیباش پر خون شده بود. چشمان آسمانیش حالا بسته بود. لب هاش که همیشه قرمز بودن ،حالا سفید شده بودن. ناگهان صدای جیغ خالم توی گوشم پیچید که اسم سینا رو صدا میکرد.صدای گریه و جیغ فضا رو پر کرده بود . بوی خون داشت حالمو به هم میزد. باز هم احساس کردم سرم داره گیج میره، چیزی دور گردنم بود که داشت خفم میکرد و نمیذاشت نفس بکشم. دلم میخواست زنجیر رو از گردنم پاره کنم. اما دیگه دستم توانش رو نداشت .پدرم رو دیدم که به طرف من اومد .صورت خونی سینا هنوز جلو نظرم بود. چشمانم سیاهی میرفت. صدا پدرم رو میشنیدم اما دیگه نمیدیدمش .بعد از چند لحظه دیگه صداش رو هم نمیشندیم، همه چی دوباره برای من آروم شده بود..
وقتی بهوش اومدم،من هم توی بیمارستان بودم .به سرمی که توی دستم بود، نگاهی کردم. چه اتفاقی واسه من افتاده بود؟
نگاهی به پدرم کردم که کنار من خوابیده بود. هوا که روشن بود پس چرا بابا خوابه هنوز؟
پدرم که از تکونهای من بیدار شده بود، نگاهی به من کرد و گفت:
- خوبی بابا تو چی شدی دیگه یهو؟
نمیدونستم من چرا اونجام. ناگهان ساکت شدم. تو گوشم صداهای زیادی رو میشنیدم .چشمانم رو بستم. تینا از پنجره بیرون اومده بود و به کناره ماشین سینا میکوبید و آهنگ میخوند. مهسا از اون ور بیرون اومده بود و واسه تینا کری میخوند، پرهام دستاشو از پنجره بیرون آورده بود و تو هوا تکون میداد. صدای ضبط ماشین سینا و المیرا جاده رو پر کرده بود. صدا المیرا رو میشنیدم که میگفت: "حالا ببین کی کم می یاره یک حالی ازت بگیرم بچه خوشگل !"صدای قهقه ها سینا رو میشنیدم که میگفت: "باشه فقط یادت باشه ترمز وسطیه!!"
تینا لحظه ای ساکت نمیشد، دست طناز رو میدیدم که هی اونو به داخل ماشین میکشه ،اما باز هم تینا جیغ میزد و میخندید و می گفت : "سینا تند تر برو دیگه !تورو خدا نذار اونا جلو بزنن!"
یاد حرفها پدرم افتادم که میگفت:" اینا چرا اینجوری میکنن؟ بگو بچه بازی رو تموم کنن ، خطرناکه !!"
پیچها جاده رو میدیدم. کوهها ،دره ها صورت همیشه خندون تینا رو میدیدم که میخواست سر از همه کارها من دربیاره .چشمهای آسمانی سینا که در گوشم زمزمه می کرد:" چرا انقدر خنگی تو؟". مسخره بازیهای پرهام... اما ناگهان همه چی تو ذهنم سیاه شد. ناگهان تصویر ماشین سینا توی ذهنم اومد که مستقیم به سمت دره میرفت . هنوز هم صدای "یا حسین" پدرم رو می شندیم که مو رو به تنم سیخ کرده بود. صدای جوونی باز به گوشم اومد که میگفت:" کجا میری خانوم، مرده که دیدن نداره!! "وای بازم صورت غرق خون سینا جلوی من بود. تینا دیگه نمی خندید. اونو هنوزم میدیدم که تو آغوش پدرمه. المیرا رو داشتن تو آمبولانس میذاشتن ،یکی میگفت:" استخوناش خرد شده ".یاد اون روز افتادم که سینا رو به اتاق خوابش برده بود .چقدر ازش متنفر شده بودم .پس چرا حالا اینقدر دلم براش میسوخت. چشمهای پر از خشم مهسا هنوزم جلوم بود. پدرم میگفت :"پرهام اصلا حالش خوب نیست. یکی اونو به بیمارستان برسونه ."یاد صدای پیر مردی افتادم که میگفت:" جوونای مردم دارن تو خون خودشون غلت میزنن و جون میدن! یکی اینا رو به یه جای برسونه! گناه دارن به خدا!"
پدرم شونه هام رو تکون میداد :


- مهتاب بابا چرا اینجوری شدی باز !!
بلند شد که پرستار رو صدا کنه ،که با صدای که خودم هم به زور میشنیدمش گفتم :
- خوبم نرو! تو دیگه از پیشم نرو!
پدرم به طرفم اومد و دستش رو روی پیشونیم گذاشت. با صدای که به شدت میلرزید گفتم:
- بابا سینا چی شد؟
بابام مکثی کرد اما بعدش لبخند مصنوعی زد و گفت:
- خوبن، همه خوبن..
- میخوام ببینمشون !
- نمیشه باید استراحت کنی!
برای اولین بار توی زندگیم بود که اون جوری سر پدرم فریاد زدم :
- نمیخوام بخوابم. گفتم میخوام از این خراب شده برم بیرون. میخوام ببینمشون. منو از اینجا ببر بیرون!
بابام دستم رو گرفت و گفت:
- باشه! باشه! فقط صبر کن تا سرمت تموم شه! چیزیش نمونده دیگه!!
دوباره رو تخت رها شدم. صدای پرستار رو شنیدم که میگفت:
- چه خبره بخش رو گذاشتی رو سرت؟
جوابشو ندادم .سُرم رو از دستم در آورد و به پدرم گفت:
- میتونید ببرینش.
از جام سریع بلند شدم .انگار حکم آزادیم رو گرفته بودم .به طرف بخش میدویدم .پدرم دستم رو کشید و گفت:
- بیا... کجا داری میری؟ اینجان!
- بابا! من چند ساعت بیهوش بودم؟
- یک روز تقریبا. البته به خاطر داروهای آرام بخش خوابیده بودی.
- یک روز؟!!
- یه کم بیشتر از یک روز.
مامانم رو دیدم که کنار مامان تینا نشسته. باز هم به ویلا برگشتم؛ تینا رو میدیدم که به من اصرار میکنه که باهاشون برم. اما من میخواستم بخوابم و نرفتم .طناز جای من رفته بود. صدا ی پدرم رو شنیدم که بهم گفت:
- طناز بهوش اومده .حالش بدک نیست .اگه بخوای میتونی ببینیش؟
به طرف اتاق طناز رفتم. کنار تخت طناز ایستادم، بادیدن من از روی تخت کمی نیم خیز شد و خودش رو توی آغوش من انداخت و شروع به گریه کرد. صدای مادرم رو میشندیم که خطاب به پدرم میگفت:
- اینو چرا آوردی اینجا!!
- خوبی طناز؟
- من خوبم یعنی بهتر از بقیه ام. چون کمربند بسته بودم...
و دوباره صدای گریه نذاشت حرف بزنه با صدای بریده گفت:
- تینا رو من افتاده بود، واسه همین همه ضربه رو اون خورده. مهتاب! تینا خیلی حالش بده.
باز منو در آغوش کشید و گریست .پدرم از اتاق بیرون رفت و ما رو تنها گذاشت.
طناز که کمی آروم تر شده بود گفت:
- به خدا من به تینا گفتم کمربندشو ببنده ...گفتم اونقدر از پنجره بیرون نره ... به سینا گفتم که آروم تر بره ...به پرهام میگفتم ؛ صدای ضبط رو کم کنه... اما هیچ کدوم گوش نکردن. به خدا من به همشون گفتم. چرا فقط من باید سالم بمونم؟ تینا به خاطره من ،الان اینقدر حالش بده...
و باز گریه کرد .
- طناز به تو هیچ ربطی نداره. حالا میشه به منم بگی چی به سر بقیه اومده؟ چرا هیچ کس حرف نمیزنه؟؟؟
طناز کمی آب خورد و گفت:
- المیرا خورد و خاک شیر شده .یه دستش که شکسته بود، اون یکی هم شکسته. اینجوری بدون که دیگه جایی تو بدنش نیست که گچ نگرفته باشن .اما حالش زیاد بدم نیست. یعنی حرف میزنه. فقط دست و پاش شکسته. آرمان هم چند تا شکستگی داره که جدی نیست. اون و پرستو از اون ماشین حالشون از همه بهتره. آخه اونا تصادفشون به اندازه ما شدید نبود. اما مهسا هم خیلی اوضاعش داغونه. آخه اونم دم پنجره بوده و مثل تینا ...واسه همین ضربه بیشتر خرده و هنوز بیهوشه. نمیدونم اون چه جوری دیگه...
طناز ساکت شد که من گفتم:
- خب بقیه؟؟؟
باز هم اشک رو توی چشمان خوشگلش میدیدم .طناز که زیباترین دختر فامیل ما بود ،حالا با دستی تو گچ و سری شکسته و صورتی غم زده انگار داغون شده بود.
- طناز میگم بقیه چی شدن؟
باز هم گریه کرد و گفت:
- تینا رو که فهمیدی. اصلا حالش خوب نیست. ماشین هر ۲ بار از طرف اون و پرهام تصادف کرد. واسه همین بیشترین ضربه رو اونا خوردن. تینا که روی منم پرت شد و جای من هم ضربه ها رو تحمل کرد .دیگه اصلا حالش خوب نیست. پرهام هم همین طور هر ۲ بیهوش هستن .تینا از پرهام اوضاش باز هم بهتره ،چون سرش ضربه نخورده اما پرهام بد جور داغونه.
باز هم گریه امانش نداد و اشک ریخت. از اتفاقی که برای تینا افتاده بود ،باز هم شوکه شدم .اما نمیدونم چرا انگار من که همیشه یک دریاچه اشک دم دست داشتم ،حالا هیچی از اشکم باقی نمونده بود .خواستم به خودم امیدواری بدم که همه چی خوب میشه ،همه خوب میشن،چیز مهمی نیست. یک مرتبه باز هم فکر سینا ذهنم رو پر کرد و پرسیدم:
- پس سینا چی؟
- اون خوش شانس تر از پرهام بوده .حالش از اونا بهتره اما اونم بیهوشه.
طناز باز هم شروع به گریه کرد و گفت :
- مهتاب نمیدونی لحظه ای که ماشین المیرا به ما خورد چه صحنه ای بود؟ قیافۀ تینا از ذهنم کنار نمیره .خیلی ترسیده بود و دست منو فشار میداد .اما من هیچ کاری نمیتونستم براش بکنم .پرهام رنگش پریده بود و داد میزد .اما سینا ساکت بود. وای ...چشمهای سینا که با وحشت به منو تینا نگاه میکرد رو یادم نمیره .وقتی ماشین به سمت دره میرفت، سینا هیچ کاری دیگه نمی تونست واسه توقف ماشین بکنه. همه مرگ رو به چشم میدیدیم .
میخواستم طناز رو که دیگه از شدت گریه تنش میلرزید رو آروم کنم ،اما اون میخواست حرف بزنه و ادامه داد:
- قبل این که بیهوش بشه باورت نمشیه ،اما مهتاب... من خودم شنیدیم که اسم تورو زمزمه میکرد.
باز هم اون بغض لعنتی گلوم و فشار میداد. اما نباید گریه میکردم. نمیدونم خدا اون روز چه قدرتی به من داده بود. که دووم میاوردم. نه من نباید تسلیم میشدم .باز هم زنجیر رو دور گردنبم احساس میکردم که مانع از نفس کشیدنم میشد .دستم رو دور گردنم گذاشتم و گفتم :"نه ." سینا هنوز زنده بود. تینا هم همین طور. من تسلیم نمیشم تا آخرین نفس ...
به صورت پدرم نگاه کردم. روی نیمکت بیمارستان غرق خواب بود. هیچ کس جز منو دائیم و پدرم توی بیمارستان باقی نمانده بود .دائیم همه رو مجبور کرده بود که به خانه برگردند و استراحت کنن. خالم و پروانه(مامان پرهام و المیرا) خیلی برای آنها بیتابی میکردن. مامان تینا هم از طرف دیگه.
انقدر صدای گریه اون روز شنیده بودم که سر درد عجیبی گرفته بودم. اما هیچی نمی گفتم تا پدرم من رو هم به خونه نفرسته. آخه من با کلی التماس و به بهانه این که کنار طناز باشم، مونده بودم. طرفای ظهر بود .دائیم رفته بود که ناهار بخره و من هم گوشه ای نشسته بودم و خیره به صورت پدرم بودم .میخواستم ببینمشون اما فعلا اجازه ملاقات به هیچ کس نمیدادن. از دور پزشکی رو میدیدم که به طرف ما میومد .دست پدرم رو فشار دادم و گفتم :
- بابا پاشو دکتر اومد.
- سلام.
قسمت14

--------------------------------------------------------------------------------

- سلام شما با این جوونهای تصادفی که آوردن نسبتی دارید؟
- بله همشون جزو خانوادۀ من هستن.
دکتر به پدرم نگاهی انداخت و گفت :
- میشه همراه من بیاید .
بی اختیار گفتم :
- ببخشید میشه منم بیام؟ خواهش میکنم...
دکتر نگاهی به پدرم انداخت و پدرم که نگاه عاجزانۀ من رو می دید سکوت کرد و دکتر لبخندی به من زد و گفت:
- بیا دخترم.
دکتر رو دیدم که در سفید رنگی رو باز کرد و مارو به داخل برد و گفت:
- بفرمایید بشینید.من دکتر معتضد هستم بابت اتفاقی که واسۀ بچه ها افتاده واقعاً متاسفم .من ۲۰ ساله پزشکم .اما خیلی کم پیش اومده که تا این حد با دیدن یک بیمار تحت تاثیر قرار بگیرم .
دکتر وقتی نگاه منتظر ما رو دید. مکثی کرد و از جا بلند شد و چند تا پرونده آورد و گفت:
- من در واقع الان باید با پدر و مادر این بچه ها حرف بزنم .اما میدونم که اونها شرایط سختی دارن. پس شما رو در جریان وضع بیماران قرار میدم .یکی از پرونده ها رو باز کرد و گفت :
- - در مورد خانوم المیرا دادگر... باید بگم که ایشون 5 شکستگی دارن. اما قابل ترمیم هست و ایشون میتونن به زودی مرخص بشن. اما از لحاظ روحی وضع مساعدی ندارن. خانوم مهسا صادقی هم همین طور وقتی ایشون رو به اینجا آوردن، بیهوش بودن و وضع خوبی نداشتن. اما دلیل بیهوشی ایشون حتی میشه گفت در حین تصادف بوده و در واقع ایشون از ترس بیهوش شده بودن. ایشون هم میتونن تو همین هفته مرخص بشن.آرمان و پرستو دادگر و طناز فروغی هم اوضاع مساعدی دارن و در مورد اینها مشکل جدی نداریم و تا فردا ترخیص میشن .
دکتر پرونده اول رو بست و به سراغ پرونده بعدی رفت و گفت:
- اما مشکل اصلی ما با سه نفر باقی مونده است که گویا تصادف اونها به مراتب خیلی شدید تر از بقیه بوده.
احساس میکردم باز هم چشمانم داره سیاهی میره، اما باید طاقت میاوردم ،باید می فهمیدم چی به سره تینایی که مثل خواهرم بود و سینا که نیمه وجودم بود،اومده .صورت پرهام توی جشن تولدش که چقدر از این که بزرگ شده خوشحال بود هنوز جلوم بود.
صدای دکتر رو شنیدم که گفت:
- از خانم تینا فروغی شروع میکنم .بذارین باهاتون راحت صحبت کنم و همه اصطلاحات رو کنار بذارم .تینا دو تا از دنده هاش شکسته و ما احتمال خون ریزی داخلی رو هم میدیم. اما هنوز جواب آزمایشها کامل نیست و ما مطمئن نیستیم. چیزی رو که میدونم اینه که خوشبختانه سرش به جایی برخورد نکرده و از نظر مغزی مشکلی رو براش پیش بینی نمیکنیم ،ولی مشکل اینجاست که این دختر خیلی ضعیفه. واسه همین از نظر ما تینا نیاز به یک عمل جراحی داره که باید رضایت نامه رو پدرش امضا کنه . ما نگران این هستیم که بدن نحیف و ضعیف اون میتونه تحمل عمل رو داشته باشه یا نه ؟
پدرم که رنگش پریده بود،با صدای گرفته گفت:
- چند درصد شانس زنده موندن رو داره؟؟
- اگه تا ۲۴ ساعت بعد عمل دووم بیاره و علائم حیاتیش رو حفظ کنه ،شانس زنده موندنش خیلی بالا می ره .ما امیدواریم که اون بتونه طاقت بیاره اما تصمیم نهائی با شما هست.
باورم نمیشد. اینا داشتن در باره چی حرف میزدن؟ یعنی تینا قرار بود بمیره... نه ؟این دیگه چه شوخی مسخره ایه؟ چرا تموم نمیشه!!من که دیگه صبرم تموم شده بود گفتم :
- سینا چی؟
دکتر نگاه معنی داری به من کرد و گفت:
- باید اعتراف کنم ،وقتی اونو به اینجا آوردن و برای اولین بار بالای سرش رفتم ،با این که صورتش خونی بود اما با دیدن صورتش به قدرت آفرینش خدا پی بردم .در مورد سینا کیان من باید بگم که من همه تلاشم رو کردم، اما اون هم چنان بیهوش .علائم حیاتیش هم ثابت مونده و من تغییری رو توش نمیبینم. اما چیزی که برای من عجیبه اینه که من تو نوار مغزی سینا چیزهایی میبینم که برام عادی نیست. تو آزمایشهای اون چیزهایی علاوه بر اتفاقاتی که براش تو تصادف افتاده وجود داره. سینا مریضی خاصی نداره؟
پدرم نگاهی به من کرد که گفتم:
- نه تا جایی که من میدونم مشکلی نداره .
دکتر عینکش رو روی صورت جا به جا کرد و گفت:
- نمیدونم .واقعاً در حال حاضر نظر دادن در باره سینا خیلی سخته. فقط امیدوارم خدا که این همه این بنده اشو دوست داشته و به اون همچین وجود و سیمایی رو عنایت کرده، باز هم سینا رو مورد لطف خودش قرار بده و اون رو به زندگی برگردونه. اما ...
باز هم دکتر ساکت شد که پدرم گفت:
- اما چی دکتر؟
دکتر معتضد پرونده آخر رو باز کرد و گفت:
- من بیشترین مشکلم با آقای پرهام دادگر هست. اون به علاوه همه شکستگیهایی که داره ، ضربه سنگینی به سرش خورده. از نظر ما اون خون ریزی مغزی کرده و ..
باز هم ساکت شد و گفت :
- و به کما رفته.
به صورت پدرم نگاهی کردم که چشمانش رو بسته بود. باورم نمیشد من واقعاً اصلا نمیتونستم اون روزها باور کنم که اتفاقاتی که دارن درباره ش حرف میزنن واقعیه. هر لحظه انتظار داشتم تینا پاشه و بگه خودش رو به خواب زده یا سینا بگه بازم داشته اذیتم میکرده. دکتر مکثی کرد و گفت:
- من وقتی به تاریخ تولد این بچه نگاه کردم، رُک بگم اشک توی چشمانم جمع شد .چون انگار تازه یک روز از تولد ۲۰ سالگیش میگذره و حالا.
دکتر ساکت شد. پدرم هم ساکت بو.د انگار همه دنیا سکوت کرده بودن.دکتر باز هم گفت :
- ملاقات برای بقیه از امروز آزاد شده. اما برای این سه نفر هنوز ممکن نیست و فقط اگه بخواین میتونین از پشت شیشه ببینینشون. هر سه فعلا توی یک اتاق بستری هستن .
پدرم مکثی کرد و گفت:
- ترجیح میدم پدر و مادرشون ببیننشون.
من که دیگه حوصلۀ تعارف نداشتم و صبری هم برام باقی نمونده بود گفتم:
- ولی من میخوام ببینمشون. خواهش میکنم ...
دکتر معتضد مردی مسن بود با موهای سفید و چشمانی مشکی. او در صورت من چند لحظه خیره شد. انگار که در نگاه من دنبال چیز خاصی می گشت .بعد از چند لحظه انگار جواب سوالش رو پیدا کرده باشه .لبخندی به لب زد و گفت:
- دنبال من بیا دخترم .
خطهای رنگی مختلفی رو میدیدم که روی دیوار و زمینها وجود داره .میخواستم بدونم دکتر داره کدوم خط رو دنبال میکنه. اما اونقدر سرم درد میکرد که هر چند ثانیه مجبور میشدم، چشمانم رو ببندم تا باز هم بتونم دووم بیارم. درِ شیشه ایه بزرگی رو بروم بو.د صدای دکتر رو میشنیدم که به خانومی میگفت:
- یه دست لباس برای این دخترم میخوام.
باز هم نگاه پیر مرد رو روی خودم احساس میکردم که به من گفت :
- من هنوز اسمت رو نمیدونم؟
نگاهی به دکتر کردم .مهربانی تو تمام صورتش معلوم بود.
- اسمم مهتابه.
لبخندی زد و گفت :
- خوبه !بهت میاد. فقط اگه از الان قرار باشه گریه کنی، نمیتونم اجازه بدم ببینیشون.
باز هم دستی به صورتم کشیدم .باز هم متوجه سرازیر شدن اشکم نشده بودم. دکتر لباس سبز رنگی رو با کفش مخصوص به دستم داد و گفت:
- حالا واسه کدومشون اینجوری گریه میکنی؟
نگاهی به لباسها کردم .کی فکر میکرد ،زمانی برای دیدن سینا به اینجا باید بیام و این جور لباسها رو به تن کنم. کی فکرشو میکرد که من روزی مجبور بشم، نیمه دیگر وجودمو از پشت شیشه ها ببینم .دکتر باز گفت :
- نگران سینا نباش! شاید خنده دار باشه اما من احساس میکنم چیزی که وضعیت اون رو از بقیه بهتر کرده کمتر بودن خونریزیش نیست. من یه امید خاصی رو توی وجود این پسر احساس میکنم. انگار هنوز رو این زمین کار زیاد داره. اون برمیگرده من مطمئنم.
انگار لب های منو به هم دوخته بودن .هیچ حرفی نمی تونستم بزنم .دکتر به سمت سالنی رفت و یکی از درها رو باز کرد و گفت:
- برو تو. فقط یادت باشه، کاملا آروم و ساکت باشی. گرچه که تو اصلا همین طوری هم صدات در نمیاد . سریع هم باید بیرون بیای.
سری تکون دادم و وارد اتاق شدم. باز هم قدم هام سنگین شده بود. توان راه رفتن رو توی خودم نمیدیدم. سه تا تخت جلوی روی من بود .روی هر کدوم از تختها یکی از عزیزان من خوابیده بود. واسه کدومشون باید گریه میکردم. تینایی که مثل خواهرم بود و صمیمی ترین آدم تو این دنیا برای من بود یا پرهامی که از بچگی باهاش بزرگ شده بودم و همیشه و جلو همه از من دفاع میکرد و نمیذاشت کسی اذیتم کنه یا..برای سینائی که نیمه دیگر وجودم بود ؟تمام عشق من توی این دنیا بود ؟برای کدوم باید عزا میگرفتم ؟خواستم بازم جلو برم ،اما شیشه ی سرد جلوی روم مانع از حرکت من میشد. دستم رو روی شیشه گذاشتم .تینا برای اولین بار توی زندگیش ساکت شده بود. چه قدر دوست داشتم الان از جاش بلند میشد و میگفت:" مهتاب تو اینجا چی کار میکنی؟کجا بودی ؟با کی بودی؟ چی کار کردین؟ چی گفتین ؟"
اون که همیشه منتظرم بود ،چرا حالا که اومده بودم دیگه به استقبالم نمیومد ؟پرهام که هیچ وقت یه جا ساکت نمیتونست بمونه، همیشه شلوغ بود و اونقدر حرف می زد که من مجبور میشدم دستمو جلو دهانش بذارم و بگم:" پرهام خفه شو !"دیگه چرا حالا انقدر ساکت شده بود؟ چرا دیگه با من حرف نمی زد ؟چرا دیگه با من درد و دل نمیکرد؟ وای خدا سینا... چه جوری دلش میاد اون چشمها آسمانی رو ببنده و بقیه رو از دیدنشون محروم کنه ؟من که همیشه وقتی سینا عینک هم میزد ،ازش میخواستم عینکش رو برداره تا بتونم اون چشم هارو ببینم... پس چرا حالا هر چی بهش التماس میکردم دیگه چشماشو باز نمیکرد؟ چرا دیگه صدای زمزمه ها شو توی گوشم نمیشنوم ؟وای کاش میشد از جا بلند شه و به من بگه:" خنگ !سر کارت گذاشته بودیم." کاش فقط یکیشون حرف میزد .چشمانم رو بستم .کنار دریا بودم سینا رو کنارم میدیدم که میگفت:" تا حالا به مرگ فکر کردی؟ مهتاب همه یه روزی میمیرن ،من هم یه روزی میمیرم .باید اینو قبول کنی." نه من نمیتونم اینو قبول کنم. این چه زندگیه؟ مگه اینا همونا نیستن که دو شب پیش یه ویلا به اون بزرگی رو روی سرشون گذاشته بودن و صدای خنده هاشون تا بیکرانها میرفت؟ پس چرا حالا این اتاق به این کوچکی انقدر ساکت شده بود؟ باز هم چیزی دور گردنم نمیذاشت نفس بکشم .دستم رو روی گردن گذاشتم به دستهای سینا نگاه کردم که حالا پر شده بود از سیم و دستگاههای مختلف. یعنی این همون دستهایی بودن که این گردنبند رو به گردن من بستن؟ دیگه تحمل نداشتم .بغضی که داشت خفه ام میکرد، بالاخره سر باز کرد و آخر سر هم تنها صدا گریه من بود که سکوت اتاق رو شکست. از بخش به سرعت بیرون اومدم. دیگه تحمل دیدن نداشتم .با بیرون اومدن از اون اتاق انگار دوباره جان به وجودم برگشته بود. پدرم رو دیدم که کنار دائیم نشسته و با او حرف میزنه. پدرم با دیدنم به طرفم اومد و منو از در آغوش کشید و از من خواست حالا که دیگه اونا رو دیده بودم ،به خونه برگردم .ساعت ۸ شب بود که به خونه برگشتم .به چشمان مامانم نگاه کردم که از شدت گریه این چند روز پف کرده بود و به شدت قرمز بود .کنارش نشستم و باز هر دو اجازه دادیم تا اشکها صورتمان را خیس کند. چهار روز گذشته بود. اما هیچ کدوم تغییری نکرده بودن و من هر چه قدر اصرار کرده بودم ،پدر به من اجازه نمیداد تا باز هم به بیمارستان برم . پرستو و طناز و آرمان مرخص شده بودن. اما المیرا و مهسا هم چنان بستری بودن .شب پنجم ، ساعت دو و نیم شب بود که صدای زنگ تلفن لرزه رو به جون همه ما انداخت. به طرف سالن دویدم .پدرم رو دیدم که گوشی تلفن به دست همون طور واستاده بود. دلم میخواست حرف بزنم و بپرسم :"چی شده ؟ "اما از شنیدن جواب میترسیدم. پدرم هیچ نمیگفت. بعد از چند لحظه به طرف اتاقش رفت. صدا لرزانش رو میشندیم که میگفت:
- حاضر شید باید بریم بیمارستان ...
اصلا نمیدونم چه جوری به بیمارستان رسیدیم. علائم حیاتی تینا به شدت پایین اومده بود و باید سریع به اتاق عمل میرفت. پدر تینا رو میدیدم که کنار دیوار ایستاده. شاید او هم هنوز مثل من باور نکرده بود که همه این اتفاقات واقعیه . شاید او هم انتظار داشت ،تینا از روی تخت سریع بلند شود و به همه بگه ؛"همتونو خوب سر کار گذاشتم .من حالم خوبه." مامانم رو دیدم که به سمت خاله ام یعنی مامان تینا رفت. سعی میکرد اون رو آروم کنه. اما هیچ کلمه ای برای آروم کردن اون پیدا نمیکرد. صدا ضجه های خاله م بیمارستان رو میلرزند .دکتر معتضد رو میدیدم که به طرف ما میاد و میگه:
- آقای فروغی منتظر چی هستید؟ تینا همین الان باید عمل بشه. پس چرا رضایت نامه رو امضا نمیکنین ؟
بابای تینا هنوز هم تکون نمیخورد .صدای بابام رو میشنیدم که میگفت :
- امیر این به نفع تیناست ،آخرین شانسه. من به تینا ایمان دارم .اون جسماً ضعیفه اما از درون قویه .اون میتونه تحمل کنه. امضا کن نذار دیر بشه .اگه مهتاب خودمم بود، باور کن که امضا می کردم!
بعد از چند دقیقه برانکاردی رو دیدم که از دور داره به سرعت به سمت ما میاد روی برانکادر تینا رو بیهوش میدیدم که هنوز هم لبخند به لب داره. دستان خاله رو میدیدم که چرخها برانکارد رو میخواد بگیره. اما مامانم مانعش میشد تنم یخ کرده بود برانکارد رو وارد اتاق عمل کردن .طناز رو میدیدم که دنبال برانکارد اشک ریزان میدود. اما دستهای پرستار مانع از ورودش میشد. صحنۀ آخر برای همه درها بسته اتاق عمل بود. مامان سینا که دیگه اون هم تحمل نداشت با کلی التماس تونست واسه چند دقیقه بره سینا رو ببینه. صدای دکتر معتضد توی گوشم میپیچید که میگفت "تینا ضعیفه اگه زیر عمل بتونه دووم بیاره و ۲۴ ساعت رو هم رد کنه ،احتمال زنده موندنش بالاست." ۲ ساعت از شروع عمل گذشته بود که دکتر از اتاق خارج شد. پدر تینا رو میدیدم که به طرف دکتر دوید. لبخند دکتر به همه ما آرامش داد. دکتر معتضد ماسک رو برداشت و رو به پدرم گفت :
- حق با شما بود تینا قوی تر از تصور ما بود .در حین عمل مشکل خاصی براش پیش نیومد. عمل با موفقیت به پایان رسید. فقط باید حالا ۲۴ دیگه هم دووم بیاره.
تینا از بچگی با ما بزرگ شده بود. همیشه خونۀ ما بود اون برای پدرم درست عین من بود ،حتی یادمه وقتی بچه بودم بابام همه چی رو ۲ تا میخرید و من از این که همه چیم شبیه تینا میشد و اونم داشت همیشه ناراضی بودم. اما تینا با مهربونی همیشگیش میومد و میگفت "خب گریه نکن بیا مال منم مال تو!"


چقدر دلم براش تنگ شده بود. صدای خاله م رو میشنیدم که میگفت:
- این دکتر کوو؟


پدر سینا میخواست مانعش شه اما موفق نمیشد .دکتر معتضد به طرف خاله رفت. خالم شروع کرد به حرف زدن:
دکتر من الان پیش سینا بودم... به خدا خودم دیدم که انگشتش تکون خورد
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان منو ببخش
قسمت15

--------------------------------------------------------------------------------

- دکتر معتضد نگاه دقیقی به خاله کرد و گفت:
- شما مطمئنید خانوم کیان؟
- آره به خدا... خودم دیدم .اینا حرف منو باور ندراند. اما من دیدم که انگشتش تکون خورد .تورو جون بچت باور کن !من دیدم که دست بچه ام تکون خورد!
حرف های خاله منو شوکه کرده بود .باورم نمیشد .یعنی میشد؟ یعنی سینا به هوش اومده بود؟ دکتر معتضد به طرف اتاق سینا رفت و ما هم به دنبالش دویدیم. از زمان ورود دکتر به اتاق سینا شاید پنج دقیقه هم نگذشت، اما هیچ کس نمیتونه باور کنه که اون چند دقیقه واقعاً برای ما قده چند روز بود .دکتر معتضد بیرون اومد. باز هم لبخند روی لبش به ما امید میداد ،دستی به شونه پدر سینا زد و گفت:
- - تبریک میگم .علائم حیاتی پسر شما بالا تر اومده. اما هنوز هم نمیتونم تایید کنم که دستش تکون خرده یا نه .به اون هم باید فرصت داد .شما امشب شب سختی رو پیش رو دارید. فقط دعا کنید !دیگه بقیه اش با خداست .
اون روز اولین بار بود که دیدم مامان و بابام همراه بقیه خانواده همه به نماز خونه بیمارستان رفتن و شروع به دعا خوندن کردن ،حتی آرمان هم که همیشه این چیزها رو الکی میدونست، ساکت شده بود و به آسمون نگاه میکرد. اما من توان هیچ کاری رو نداشتم .از صبح احساس عجیبی داشتم حسی به من میگفت ؛"امشب همه چی معلوم میشه"، قلبم به من میگفت؛" که من باز هم رنگ چشمان سینا رو میبینم و صدای خنده های تینا باز هم روزی فضا رو پر خواهد کرد. "
اون شب همه تو بیمارستان موندن .یه سری تو ماشینها موندن ویه سری هم تو بیمارستان .مهسا که دیروز مرخص شده بود ،خونه بود .برای همین تنها خانواده اونها بودن که به خاطره مواظبت از مهسا به بیمارستان نیومده بودن. غایب بودن مهیار هم برام جالب بود. اما از این که نبود، خیلی خوشحال بودم .تازه هوا داشت روشن میشد .خاله دیشب پیش سینا مونده بود و مطمئنا تا صبح به دستهای او خیره شده بود .باز هم صدای جیغش فضا رو پر کرد و خواب رو از چشمان همه دور کرد. به طرف منو مامانم میدوید به سرعت مامانم رو بغل کرد و گفت:
- خواهر مژده بده ،بچّم به هوش اومد.
چشمانم رو باز کرده بودم و به خاله نگاه میکردم .اما احساس میکردم دارم خواب میبینم و همه اینها همه توهمه. بعد از چند دقیقه، وقتی دیدم پرستاری به طرف ما میاد، تازه فهمیدم خواب نیستم. خاله م از خوشحالی رو پا بند نبود. پرستار دستی به شونۀ خاله م زد و گفت:
- تبریک میگم .اما هنوزم باید تا صبح صبر کنید تا دکتر معاینه ش کنه. هنوزم نمیشه مطمئن بود. شاید موّقتی باشه.
اما خاله دیگه این حرفها حالیش نبود. همه میخواستن سینا رو ببینن. من احساس میکردم باری رو از روی دوشم برداشتن .سبک بال شده بودم. اون روز تا صبح دیگر خواب به چشم هیچ کدوم از ما نیامد. ۱۱ صبح بود که بالاخره دکتر معتضد اومد، با دیدن ما باز هم خندید و گفت:
- تبریک میگم .پرستار گفت سینا به هوش اومده. من میرم معاینه کنم ،اگه همه چی خوب بود بعد میتونید ببینینش.
بعد از چند دقیقه انتظار به پایان آمد و دکتر اعلام کرد که سینا تمام علایمش طبیعی شده و اون مریضی رو پشت سر گذاشته. دکتر معتضد لحظه آخر آروم در گوش من گفت :
- من که بهت گفتم ،من توی این پسر امید به زندگی رو میبینم. انگار هنوز کار ناتموم، اینجا زیاد داره.
دکتر به سمت اتاق تینا رفت. همه دم اتاق سینا جمع شده بودن و میخواستن اون رو ببینن .دلم میخواست همه شون رو کنار بزنم و اول وارد اتاق شم. اما مگه خاله میذاشت کسی طرف اتاق بره .میگفت" بچه م باید استراحت کنه." دکتر معتضد هم معتقد بود که بهتره یک روز استراحت کنه .
تینا هم چنان بدون تغییر باقی مونده بود .دکتر میگفت" همین که بدنش هنوز عکس العمل منفی هم نشنون نداده، چیز خوبیه، اما کافی نیست .
فردا ظهر بالاخره در اتاق سینا باز شد و دکتر معتضد گفت:
- سینا دیگه الان حالش از منم بهتر شده. اصلا میتونم بگم معجزه شده. فقط انگار برعکس قیافه خوبی که داره، اخلاق خوبی نداره .یه کم تنده. واسه همین پیشنهاد میکنم ،فقط چند نفر برید ببینینش .پدر و مادر سینا ،من و مامانم کسانی بودیم که وارد اتاق شدیم .
باز هم صدای قلبم رو می شنیدم .احساس میکردم که صدای قلبم همه بیمارستان رو پر کرده .گونه هام سرخ شده بود و استرس زیادی داشتم .از دور سینا رو میدیدم که نیم خیز نشسته و دستاشو روی صورتش گذشته .صدای خاله ام رو میشندیم که گفت :
- سینا مامان! تو که منو ۱۰۰ بار کشتی و زنده کردی؟
سینا آروم دستش رو از صورتش برداشت و به خاله خیره شد. قطره های اشک رو باز هم روی صورتش میدیدم .
خاله م که هول شده بود به طرف سینا رفت و گفت:
- چی شده مامان؟ چرا گریه میکنی؟ درد داری؟چته آخه؟
سینا با صدای بریده بریده گفت:
- بقیه چی شدن ؟
خاله ام ساکت شد که پدر سینا گفت:
- خوبن بابا! اونا هم چیزیشون نیست. ناراحت نباش.
سینا بلند تر گفت:
- دروغ نگو !میدونم حال تینا خوب نیست. حرفهای دکتر رو شنیدم که داشت درباره تینا حرف میزد. چش شده؟ اون اگه چیزیش بشه تقصیر منه .بابا میفهمی... تقصیر من !
یک قدم به طرف سینا رفتم و گفتم :
- تینا خوب میشه ،سینا . همون جور که تو خوب شدی. فقط باید اینو باور داشته باشیم. همون جور که همه ما باور داشتیم تو باز چشم باز میکنی!
نگاه سینا روی صورت من ثابت مونده بود. انگار داشت تلاش میکرد چهره منو شناسایی کنه. ناگهان چشمش به روی زنجیر توی گردن من خیره موند. انگار چیزی رو به یاد آورده باشه، باز هم اشک روی گونه هاش سرازیر شد .
- چی شد باز مامان !چرا باز گریه میکنی سینا؟
نگاهشو از صورت من گرفت و گفت:
- برید بیرون .
و بعد بلند تر گفت :
- همتون برید بیرون. تورو خدا از جلو چشمم دور شید. میخوام تنها باشم !
باورم نمیشد که این همون سینای آرومه که حالا تا این حد آشفته و عصبی شده. با بیرون اومدن ما از اتاق باز هم غم به صورت همه ما نشسته بود .بعد از چند لحظه باز هم دکتر معتضد رو دیدم که از دور میومد و میگفت:
- چی شد. هنوزم که شماها گریونید؟؟!
پدر سینا مختصری از اتفاقات رو گفت .دکتر بعد از کمی فکر گفت:
- خوب سینا چند روز بیهوش بوده. بحران بزرگی رو رد کرده .واسه همین امکان داره یکم حساس شده باشه . الآنم خواسته که به طور خصوصی با من حرف بزنه .من برم ببینمش ،شاید فهمیدم مشکلش چیه.
باز هم استرس به وجود همه ما برگشت بود. بیشتر از یکساعت دکتر توی اتاق موند .دیگه همه داشتیم سکته میکردیم تا بالاخره دکتر از اتاق خارج شد. من به خوبی غم رو توی چشمان پیر مرد میدیدم .نگاهی پر از تأسف به من کرد ،که اون نگاه برای من خیلی معنی ها داشت. میدونستم که سینا باهاش درد و دل کرده ،اما نمیدونستم چی گفته که حالا دکتر با همچین غمی به من نگاه میکنه. دکتر کمی مکث کرد و فقط یه کلمه گفت:
- ازتون خواهش میکنم فعلا سینا رو تنها بذارید .اون به تنهایی واقعاً نیاز داره .اگه بخواهید سراغش برید و تحت فشار قرارش بدید، مطمئن باشید که ممنوع الملاقاتش میکنم !!!
تینا بدون تغییر باقی مونده بود .همه نگرانش بودند. دکتر هیچ نظری درباره پرهام نمیداد و میگفت اون هیچ تغییر از روز اول تاحالا نکرده .دکتر معتضد دو روز بود، میخواست چیزی درباره پرهام به ما بگه ،اما اون روز هم با دیدن وضع مامان پرهام ،باز هم ساکت شد و حرفی نزد.
سینا حالش خوب شده بود. اما هیچ کس رو نمیخواست ببینه تا این که اون روز دکتر به طرف ما اومد .همه چشم به دهان دکتر دوخته بودن .طناز که اونقدر ضعیف شده بود که باز توی بیمارستان بستری شده بود. دکتر کمی من من کرد و گفت:
- سینا میخواد مهتاب رو ببینه!!
همه به من خیره شده بودن. هیچ کس حرفی نمیزد. من به پدرم نگاهی کردم که غرق فکر بود و به من نگاه میکرد. باز هم خاله سکوت رو شکست و گفت :
- باشه! فقط بذارید من یک لحظه ببینمش. بعد مهتاب بره پیشش!!
دکتر معتضد که انگار براش حرف زدن سخت شده بود گفت:
- نمیشه خانوم کیان! اون از من خواست که فقط مهتاب خانوم رو به اتاق ببرم .گفت هیچ کس دیگه رو نمیخواد ببینه !
دیگه نگاه همه به روی من ثابت مونده بود. صدای پچ پچ هارو میشنیدم. نمیدونستم سینا چه فکری کرده که همچین درخواستی کرده .میدونستم که الان همه به منو سینا شک کردن .باز هم به پدرم نگاهی کردم که او هم سکوت رو شکست و گفت :
- پس منتظر چی هستی مهتاب؟ مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟ سینا منتظرته .برو بابا .ببین چی کارت داره .برو!
این اولین بار توی زندگیم بود که از دیدن سینا میترسیدم، البته آخرین بار نبود. اضطراب عجیبی داشتم . عادت همیشگیم که من رو همشه لو میداد باز هم به سراغم اومده بو.د دستانم بی وقفه میلرزیدند. دستم رو پشت کمرم بردم تا سینا متوجه عصبی بودن و اضطرابم نشه.
جلوی در اتاق چند ثانیه مکث کردم و نفس عمیقی کشیدم .با قدمهای لرزان وارد اتاق شدم. اتاق سینا یه اتاق خصوصی بود،در بیمارستانی خصوصی و خیلی گرون. بار اولی که وارد اتاق شده بودم فکر میکردم وارد اتاق هتل شده ام!!
سینا رو دیدم که روی تخت نشسته با شنیدین صدای قدمهای من سرش رو به طرف من برگردوند. برای اولین بار بود که سینا رو با ته ریش میدیدم. قیافه سینا با اون ته ریش بیشتر از همیشه جذاب و زیبا شده بود. حالا مردانگی خاصی رو توی وجودش میدیدم. اما چشمانش دیگه نمیدرخشید. مثل آسمانی در شب شده بود. تاریک بود .دیگه لبهاش لبخندی رو نداشتن .
حالا من کاملا مقابل سینا بودم .دستمو روی صورتش گذاشتم که سرشو عقب آورد و از من دور شد. خستگی و ناراحتی رو میشد راحت با دیدن قیافه اش فهمید. انگار دیگه اون سینایی نبود که همیشه مثل ستاره ای بزرگ میدرخشد و همه مبهوت اون میشدن. دستمو زیر چونه خوش فرم و محکمش گذاشتم و باز سرشو به طرف خودم برگردوندم و گفتم:
- چی کار داری با خودت میکنی؟ چرا خودتو داری زجر میدی ؟چته سینا؟آخه چی میخوای تو؟؟؟
چند لحظه نگاهش روی صورتم ثابت موند و گفت:
- میدونی چی میخوام؟؟
- نه بگوتا شاید بتونیم واست فراهم کنیم .
- چیزی که من میخوام رو هیچ کس نمیتونه واسم فراهم کنه .من میخوام که به ۱۰ روز قبل برگردم. همون روزی که سرزده وارد ویلا شدم .یا دیگه اصلا به ویلا نیام یا این که اگه اومدم دیگه بطرف تو نیام .میخوام که به گذشته برگردم و اول از همه تورو از زندگیم پاک کنم. کاش هیچ وقت وارد زندگی من نمیشدی!!!! کاش هیچ وقت به هم نزدیک نمیشدیم .کاش من احمق تحت تاثیر حرفها تو قرار نمیگرفتم و بهت دست نمیزدم. من میخوام که تمام این کاشها عملی بشه .کسی رو میشناسی که بتونه کمکم کنه؟؟؟؟!!!
احساس میکردم وسط زمستون ، وسط کلی برف با یه تاپ و شلوارک نازک وایستادم .میرم به سمت کسی که ازش یه چیزی بگیرم بپوشم تا گرم شم، اما ناگهان اون آدم که واسم بقدر همۀ دنیا هم عزیزه یه سطل آب یخ یخ میاره و روی سرم خالی میکنه .به هم خوردن دندون هام رو کاملا احساس میکردم. از حرف سینا به شدتی تعجب کرده بودم که قدرت حرف زدن که هیچ، نفس کشیدن رو هم دیگه نداشتم. به خودم میگفتم ضربه به سر سینا خورده ،داره هذیون میگه .اما میدونستم که این بهانه خوبی نیست و نمیشه به خودم دروغ بگم.
تمام توانمو جمع کردم و گفتم:
- من حاضرم از زندگیت همین الان هم برم بیرون ...اگه بدونم تورو راضیت میکنه... فقط میتونم بدونم چرا از من اینقدر متنفر شدی؟؟؟
نگاهش به روی زنجیر توی گردنم خیره موند، بعد از چند لحظه توی چشمانم خیره شد و گفت:
- مهتاب من همیشه برای مرگ آماده بودم اما تو...توی لامصب نمیدونم از کجا وارد زندگی من شدی. اگه تو نبودی به خدا من هرگز به هوش نمیومدم .من با مرگ جنگیدم .من برگشتم به این دنیا ی لعنتی. چون اینجا گیر بودم .
صداشو بالا تر برد و گفت:
- الان به خاطره من ،تینایی که همیشه تنها همدم من بوده و عین خواهرم بوده بیهوشه .معلوم نیست چی به سرش بیاد. پرهام مرگ مغزی شده .اما دکتر به خاطره شرایط دایی و مامانش چیزی نمیگه و منتظر فرصته. میفهمی چی میگم؟ پرهام به خاطر من ، به خاطر حماقت من توی یک قدمی مرگه .بعد من باید زنده بمونم. من نمیتونم این رو تحمل کنم .من به زودی مرخص میشم. چه جوری میتونم توی چشم خاله و دایی نگاه کنم؟ خب اگه تینا و پرهام با بابا و مامانشون برگشته بودن، الان سالم بودن. مهتاب... پرهام تازه ۲۰ سالش شده بود. وقتی تصادف کردیم هنوز کیک تولدش پشت ماشین بود. میدونی چه قدر آرزو داشت ؟ اون تازه کنکور قبول شده بود .میدونی چقدر دلش میخواست بره دانشگاه؟ اون صمیمی ترین دوست من توی این دنیا بود .بعد من با دست خودم به کشتن دادمش. تینا مگه چند سالشه که باید بره اتاق عمل؟ مگه بدن اون تحمل تیغ جراحی رو داره ؟اینا همه دلیلش منم. به خدا اگه تو نبودی مهتاب من همین الان به یکی از همین دکترا پول میدادم تا یه آمپول هوا خرجم کنه. اما تو باعث شدی که من همه جرأتم رو واسه مرگ از دست بدم. تو بال پرواز منو ازم گرفتی مهتاب...
بغضی که توی گلوش بود رو احساس میکردم. سرشو روی پاهاش گذاشت و باز هم به آسمان چشمانش فرصت بارانی شدن داد.
دستم لرزشش خیلی زیاد شده بود. انگشتم رو به طرف سرش بردم و اجازه دادم تا انگشتم میون موها خوش رنگش پنهون شن. موهاش مثل تارهای ابریشم بودن و از لای انگشتانم فرار میکردن. حتی موها نوزاد رو هم یاد ندارم که به این نرمی بوده باشن .تحمل اشک ها شو نداشتم. سرشو از رو پاش بلند کردم . چشمهای آبیش پر از اشک بودن و صورتش خیس خیس بود. حاضر بودم از همه چیزم، از جونم هم بگذرم ، اما سینا توی آرامش باشه. لبخند مصنوعی زدم .گفتم:
- سینا اول از همه خوشحالم که باعث شدم چشم باز کنی، حتی اگه خودت نخوای. اما باز هم اگه به خودت فکر نمیکنی، به بقیه فکر کن. نمیدونی توی این چند وقت چقدر به خاطر سلامتی تو اشک ریختن و دعا کردن. باورت میشه کسانی که تاحالا یک رکعت نماز هم نخوانده بودن، تو این چند روز فکر کنم ،تمام نماز قضاهاشون رو هم به جا آوردن تا فقط خدا شماها رو به ما برگردونه. حالا خیلی بی انصافیه که اینجوری حرف میزنی.
سینا آروم مثل بچه ای کوچیک که داره به حرفها مامانش گوش میده به حرفها من با دقت گوش میداد. مکثی کردم و گفتم:
- اما در مورد خودم... من از هیچ کدوم از اتفاقهایی که برام افتاده ناراحت نیستم و تو ..
گفتن این کلمه برام سختترین حرف ممکن بود، اما چاره ای نبود. با صدای لرزون گفتم:
- .. و تو اگه منو نخوای ،اصلا مجبور نیستی که فقط به صرف اتفاقی که برای من افتاده احساس کنی به من دینی داری. اگه بخوای حتی دیگه قول میدم تا آخر عمر اسمتم نیارم .فقط تو خودتو واسه هیچی ناراحت نکن و خوب شو .
باز هم مکثی کردم و گفتم:
- اتفاقی که برای من افتاده اصلاً مهم نیست. اصلا کی میخواد بفهمه .واسه خودم هم اهمیتی نداره !!!!
ناگهان سکوت رو شکوند و با صدای نسبتا بلندی گفت :
میگم خنگی بگو نه !!آخه احمق تو مگه نمیدونی داری تو چه کشور لعنتی زندگی میکنی ؟فکر کردی لاس و گاسِ !!نه عزیزم! اینجا ایرانه. حالا خانواده ما زیاد سنتی نیستن وبه خیلی چیزها دیگه اهمیت نمیدن. اما هنوز هم تو همین شهری که الان داریم توش زندگی میکنیم توی خیلی خانواده ها سر این مسائل قتل راه میفته. همین دولت تو خیابون ببینه دارن دو تا دختر و پسر ،تازه جلو ۱۰۰ نفر، اونم با فاصله ۶ متری هم با هم بستنی میخورن ،میگیره پدرشونو در میاره. حالا فکر کن دیگه سر موضوع ما چه میکنه!! همین باباتم هرچقدر دوستت داشته باشه ،وقتی بفهمه... فکر نکن بهت کارت ۱۰۰۰ آفرین میده! هر چقدرم بخواد کوتاه بیاد و دوستت داشته باشه، بازم به این راحتیها ولت نمیکنه. فکر میکنی همین خاله و داییت، اصلا همین مامان خودم، اگه بفهمن چه اتفاقی واست افتاده چی کار میکنن ؟تا آخر عمرت حرف پشت سرته .هیچ کس این چیز هارو یادش نمیره!

- اصلاگیریم همه اینا فرشته از آب دراومدن و هیچی بهت نگفتن، فکر کردی وقتی بخوای با یه خری ازدواج کنی میخوای جواب پسررو چی بدی ؟نمیتونی بگی که پسر خاله م خوشگل بود ۲ تا چشم آبی دیدم هوول شدم. اونم خر تر از من قبول کرد هم خودشو بدبخت کنه هم منو !!اصلا فکر میکنی اگه طرف بفهمه دختر نیستی باهات ازدواج نمیکنه. من خودم که یه پسرم، اصلا اهل غیرت و این حرفا هم نیستم، همه غلطی هم توی زندگیم کردم، میشناسم هم جنس خودمو که چه آشغالی هستیم. هر کاری هم خودشون کنن میرن واسه ازدواج دنبال یه دختر که آفتاب مهتاب هم ندیده باشتش. مهتاب تو هنوز خیلی بچه ای هیچی از زندگی نمیدونی. خیلی همه چی رو راحت و الکی گرفتی . عادت کردی بابات همیشه باشه تا گند کاریت رو درست کنه. اما تو این یه موضوع ،دیگه با وضع و فرهنگ این جامعه هیچ کس بهت کمک نمیکنه ،خودتی و خودت ! من وقتی که داشتم تصادف میکردم با کمال میل حاضر بودم بمیرم .اما وقتی یاد این میفتم که بعد من چه بلایی سر تو میاد ،که هیچی از راه و رسم زندگی کردن هم نمیدونی ،عرق سرد رو پیشونیم میشینه. من وقتی ماشین المیرا پیچید جلوم از اون لحظه تا لحظه ای که خودمون رو تو اعماق دره تصور میکردم و مرگ رو جلومون می دیدم به خدا اگه ۱ ثانیه به خودم فکر کرده باشم .من فقط فکر میکردم چی به سر تو میاد .مهتاب من زندگی تورو تینا رو پرهام رو نابود کردم . اون که سزاوار مرگه منم ،نه کس دیگه .
باز هم سرشو روی زانوهاش گذاشت. تمام توانم رو جمع کردم و از جام بلند شدم و به طرف در رفتم. به سینا نگاهی کردم که هنوز هم سرش روی زانو هاش بود. از اتاق خارج شدم اما دیگه توانی واسه راه رفتن نداشتم .بی اختیار پشت در روی زمین نشستم. انگار خشک شده بودم بعد از چند دقیقه آرمان رو دیدم که از دور میاد. به من نگاهی کرد و دولا شد و گفت- مهتاب چت شده؟ چرا اینجا نشستی ؟
دستم رو به طرفش دراز کردمو گفتم:
- بلندم کن .
آرمان منو از روی زمین بلند کرد و به سمت صندلی بیمارستان بردم . بعد رفت و یه لیوان آب آورد و به دست من داد و گفت :
- میخوای بابات اینا رو خبر کنم؟
- نه به هیچ کس هیچی نگو.
آرمان کنار من نشست و با نگاهی پر از سوال به من نگاه میکرد. اما من جونی برای جواب دادن به سوالهاش نداشتم. بعد از چند دقیقه هر ۲ به کنار بقیه رفتیم.
نگاه همه رو روی خودم احساس میکردم که منتظر حرف زدن من هستن .اما من بدون هیچ حرفی کنار پدرم نشستم. خاله ام باز طاقت نیاورد و به سمت من اومد و گفت:
- خوب خاله جون سینا چی گفت فهمیدی چشه؟
چی باید به خاله میگفتم؟ باید میگفتم که پسرت میخواسته بمیره از این که زنده است ناراحته!
- هیچی خاله جون همه مشکلش به خاطر تینا و پرهامه. فکر میکرد شماها بهش راستشو نمیگین . میخواست از من بشنوه که اونا حالشون چه طوره همین!!!
خاله هم وقتی دید من ساکت شدم و دیگه میلی به حرف زدن ندارم دیگه چیزی نپرسید .بعد از چند ساعت سینا همه رو به اتاق خودش قبول کرد. خاله خیلی خوشحال بود .دکتر معتضد ۲ روز بعد سینا رو مرخص کرد. سینا بدون کمترین معطلی به خونه رفته بود و من وقت رفتن دیگه ندیده بودمش .تینا هنوز هم بیهوش بود.خاله میگفت:
- سینا حالش خیلی خوب شده و فقط شکستگی دستش هنوز باقی مونده .
اون میخواست به احترام خاله و دایی، سینا رو به عیادت تینا و پرهام بیاره. اما سینا هنوز حاضر نشده بود بیاد .۲ روز دیگه هم از مرخص شدن سینا گذشته بود .اون روز من هم به بیمارستان رفتم تا سری بزنم. برای اولین بار دیدم که باز هم همه توی بیمارستان هستن .یه مدت بود که هر روز چند نفر میرفتن برای همین اونروز با دیدن همه باز تعجب کردم. دکتر معتضد به طرف پدر پرهام رفت و گفت:
- آقای دادگر میخوام باهاتون حرف بزنم .
پروانه مادر پرهام هم اصرار میکرد که همراه اونا بره .اما دکتر معتضد به اون اجازه نداد. بعد از چند دقیقه دائیم از اتاق بیرون اومد احساس میکردم چند سال پیر تر شده .
دایی کوچک ترم رو دیدم که به طرف اون رفت و گفت :
- حمید چی شده؟
دائیم به زمین خیره شد و آروم گفت :
- میگن پرهام مرگ مغزی شده .الان چند روزه اما ...یعنی دیدن پروانه حالش بده به ما نگفتن. اما اون الان از نظر اونها دیگه زنده نیست. اجازه میخوان تا دستگاهها رو قطع کنن .
دستم رو روی گوش هام گذاشتم. باز هم صدا جیغ و گریه فضا رو پر کرده بود .مامان پرهام مخالف بود. اما داییم که خودش پزشک بود ،میدونست که دیگه پرهام بازگشتی نخواهد داشت .المیرا که زود تر از سینا مرخص شده بود، به خونه رفته بود و هیچ خبری ازش نبود. شاید خودش هم میدونست که مرگ برادرش فقط به خاطره اونه و مقصر اصلی اونه، نه سینا .
اون روز توی خونه بودم که صدای گریه های مامانم رو از پایین میشنیدم. صدای بابام رو میشنیدم که میگفت :
- هانیه چرا شماها نمیخواید قبول کنید ؟مگه من پرهام رو دوست نداشتم،اما حق با حمیده. اون دیگه زنده نمیشه. اینجوری فقط دارین زجرش میدین .
جمعه شب ساعت نزدیک ۱۲ شب بود که باز هم تلفن خونه زنگ زد. با به صدا در اومدن تلفن لرزش رو باز توی تنم احساس کردم .بابا و مامانم هر دو کنار تلفن ایستاده بودن .اما هیچ کدوم جرات برداشتن رو نداشتن .بالاخره پدرم باز هم جوابگوی تلفن شد. هیچ نمیگفت فقط بعد از چند دقیقه قطره اشکی رو دیدم که از چشمانش فرو ریخت و به طرف اتاقش رفت. صداش رو باز هم میشنیدم که گفت:
- میریم بیمارستان، همین الان! فقط سیاه بپوشید.
با این حرف صدای جیغ مامانم رو شنیدم .باز هم اون بغض لعنتی توی گلوم جا خوش کرده بود. توی بیمارستان همه رو میدیدم که به صف واستادن ،با لباسها سیاه .
همه گریه میکردن. مامان پرهام انقدر حالش بد شده بود که نیومده بود .صدای گریه رو میشندیم .اولین بار بود که میدیدم آرمان اشک میریزه. پرستو از صبح توی بیمارستان بستری شده بود. اون طاقت نیاورده بود ببینه که نیمه دیگه زندگیشو که با هم متولد شدن امروز تنها با قطع کردن چند تا سیم از این دنیا خارج میکنن . همه تک تک به اتاق میرفتن تا با پرهام خداحافظی کنن . اما من جرات نزدیک شدن به اون اتاق رو توی خودم نمیدیم. آخه من هنوز هم توی جشن تولد اون خودمو میدیدم. یاد لحظه ای افتادم که از پله ها با تینا و طناز پایین اومدم. اونو سینا غرق حرف زدن بودن . پرهام با دیدن من سوتی زد و ساکت شد. من محو سینا بودم که گفت" بابا خانوم من میدونم به خوشگلی این آقا نیستم، اما یه نگاه هم به ما بکن دلم نشکنه خب!! "یاد لحظه ای افتادم که چشماشو بسته بود و داشت قبل از فوت کردن شمع ها آرزو میکرد. کی فکرشو میکرد که اون فقط ۱۸روز بعد تولدش مهمون این دنیاست . یعنی اون چه آرزویی کرده بود که وقت برای برآورده شدنش پیدا نکرده بود .یاد لحظه ای افتادم که کیک رو به صورتش مالیدم .به طرف دوید تا اونم منو کیکی کنه . اما من پشت پدرم قائم شدن و گفت "باشه یکی طلب من .تولد خودت طلبمو باهات صاف میکنم." کی اون روز فکر میکرد ،دیگه اون توی این دنیا نباشه. کِی میخواست دیگه طلبشو با من صاف کنه ؟ وای روزی که اسمش رو توی روزنامه جزو قبولیها دید، چقدر خوشحال بود. اون همۀ آرزوش این بود که عین پدرش دکتر بشه. همه عمرش تلاش کرده بود. حالا که قبول شده بود ،حالا که دوماه دیگه دانشگاهها باز میشد، دیگه نبود که بره . برانکادری که از دور میومد به من فهموند که پایان همه آرزوهای پرهام فرا رسیده و او همه اونهارو باید با خود به گور ببره !
صدای گریه فضا رو پر کرده بود. جسم بی جون اون رو میدیدم که از جلوم داره رد میشه . ملافه سفیدی روی صورت جذابش رو پوشونده بود. هیچ کس حواسش به اطراف نبود. صدای گریه قطع نمیشد. با گذشتن برانکارد از کنارم سرم رو برگرداندم تا با نگاه اون رو بدرقه کنم. که ناگهان باز هم در جا خشک شدم . سینا رو دیدم که به کنج دیوار تکیه داده و نظاره گر جنازه پرهام بود . پرهامی که برای اون بهترین دوستش هم بود. به سینا نگاهی کردم او حالا درست مثل ستاره ای شده بود که خاموش شده و برای همین از میون بقیه به کناری اومده تا تنها بمیره....
هوا ابری بود اما باران نمی بارید . انگار آسمان هم بغض کرده بود . صدای اشهد آن لا اله الله رو توی گوشم میشنیدم. پدرم دستم رو گرفت و کمکم کرد تا از ماشین پیاده بشم. با نگاه کردن به قبرها به یک باره تنم لرزید . یعنی پرهام رو که از یه اتاق تاریک هم میترسید ،میخواستن واسه همیشه توی یه گودال به این تاریکی و ترسناکی بذارن ؟اون دووم نمیاره .اون خیلی ترسو بود . ساعت ۱۰ صبح بود، قرار بود تا ۱ ساعت دیگه پرهام رو برای همیشه به آغوش خاک بسپارن. دنبال پدرم میرفتم که صدای جیغی مانع از حرکتم شد. پدرم به طرفم برگشت و گفت:
- مهتاب میخوای تو توی ماشین بشینی؟
- نه میام.
به آدمهای که اطرافم بودن نگاهی کردم. همه چشمانشان گریون بود و ناراحت بودن. یعنی اینها همون آدمهای چند روز پیش بودن که صدا خنده هاشون دنیا رو بردشته بود؟ نگاهی به جمعیت کردم. مهسا رو کنار مهیار میدیدم که هر دو اشک میریختن . طناز به قبر خیره مانده بود . میدانستم توی مغز اون چی میگذره. اون میخواست بدونه آیا به زودی باز هم به این مکان به خاطر خواهر کوچکترش خواهد آمد؟ از تصور یک مرگ دیگه تمام تنم به لرزه افتاد . آرمان رو دیدم که پرستو رو به آغوش کشیده و اون رو سر پا نگاه داشته . اما خبری از المیرا نبود. مامان و بابای سینا رو دیدم که دور تر از بقیه ایستادن . شاید اونها هم سینا رو باعث مرگ پرهام میدونستن . پروانه مادر پرهام رو دیدم که روی زمین افتاده بود و ضجه میزد . بعد از چند دقیقه دیدم که مردهای فامیل دارن از ما دور میشن و همه به طرفی میرن . چند دقیقه نگذشت که ملافه سفیدی رو روی دوش پدرم ،دایی هام ،آرمان، مهیار و بقیه دیدم .صدای جیغ زنان نمیذاشت که صدای دیگه ای رو بشنوم . طناز به طرف من دوید و خودش رو توی آغوش من انداخت. هر دو با هم گریه میکردیم . وقتی میخواستند جسد پرهام رو توی قبر بذارن پرستو رو میدیدم که می خواست خودش رو هم همراه اون به قبر بندازه و میگفت "ما با هم اومدیم با هم میریم و وتورو خدا من رو هم خاک کنید. اون از تاریکی و تنهایی میترسه.بذارید منم باهاش برم ." مامان پرهام رو میدیدم که در آغوش مامان من بیهوش شده بود .با هر خاکی که روی پرهام میریختن میدیدم که داییم پیر تر میشه. چند دقیقه بیشتر نگذشت که دیدم ،حالا تنها یک تپه خاک باقی مونده و دیگه آثاری از پرهام نیست ..
چند ساعت بعد همه به خونه دائیم رفتیم. از سر کوچه حجله هارو میدیدم که تا انتهای کوچه رو گرفته بودن. منو طناز ، پرستو رو به اتاقش بردیم . سعی میکردیم آرومش کنیم، اما وقتی خودمون آروم نبودیم ،چه جوری میتونستیم از پس اون بر بیایم. ۲ ساعت از برگشتن ما گذشته بود که از توی حیاط خونه صدای جیغ و فریاد رو شنیدیم. منو طناز هر دو از جا پریدیم. طناز گفت :
- صدای پروانه خانوم نیست؟اون که بیهوش شده بود.چه جوری میتونه اینجوری جیغ بزنه داره. با یکی انگار دعوا میکنه .اما مردها هم که خونه نیستن پس این صدای کیه!!
به طرف پنجره اتاق پرستو رفتم. چیزی که میدیدم برام غیر قابل باور بود. سینا به خونه پرهام اینا اومده بود. بی اختیار منو طناز هر دو به حیاط دویدیم.
صدای فریاد مامان پرهام رو میشنیدم که میگفت:
- اومدی اینجا چی کار؟ اومدی چی رو ببینی؟ بس نبود که پسرم رو ازم گرفتی، حالا امدی زجرم هم بدی!!
احساس میکردم صورت سینا آب رفته .هیچ نمیگفت .مامانم خواست جلوی پروانه رو بگیره، اما اون آروم بشو نبود و گفت:
- دلم میخواد با دست خودم خفت کنم. چرا باید به خاطر حماقت تو، من پسرم رو از دست بدم .کاش زورم بهت میرسید تا همین جا خودم دفنت کنم!!
به صورت سینا نگاهی کردم که انگار اصلا توی این دنیا نبود. پروانه یهو به سمت سینا رفت و سیلی محکمی توی گوش اون زد . سینا اما از جاش تکون هم نخورد . مامان سینا که تازه به حیاط اومده بود ،خواست جلو اون رو بگیره که صدای داد سینا فضا رو پر کرد :
- به خدا اگه یکی تون از جاتون تکون بخورید ،هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید .
بعد رو به مامان من گفت :
- خاله شما هم برو عقب. ول کن خاله پروانه رو. بذار بزنه. هر چی شد هیچ کس جلو نیاد .
آرزو میکردم که کاش الان بابام و دائیم از راه برسند، اما خبری از اونها نبود . پروانه خانوم هم که انگار دنبال یک کیسه بوکس میگشت، که خودش رو خالی کنه ، باز چنان سیلی به گوش سینا زد که خون از دهانش سرازیر شد . اما ول کن نبود، اون انگار دیوونه شده بود .وقتی به اعلامیه ها و دیوارهای سیاه خونه نگاه میکرد ،انگار قلبش از سنگ میشد. خاله ام میخواست مانع پروانه شه. اما دیگه توانی واسه بلند شدن نداشت. انگشتر پروانه رو دیدم که با هر سیلی روی صورت سینا خطی میندازه . باورم نمیشد، یه زن بتونه تا این حد صورت سینا رو خونی کنه . نمیدونم اون همه توان رو از کجا آورده بود. میخواستم برم دستشو بگیرم. اما من هم انگار به زمین چسبیده شده بودم . صدای گریه طناز رو کنارم میشنیدم که فریاد میزد" تورو خدا ولش کن ،کشتیش خاله. گناه داره. " ناگهان صدای پروانه رو شنیدم که گفت:
- این گناه داره یا بچه من که الان زیر یک من خاکه ؟هر چی کتک بخوره کمشه !!
چند قدم به طرف سینا رفتم ،اما توی نگاه سینا چیزی بود که به هیچ کس اجازه دخالت نمیداد. هیچ دفاعی از خودش نمیکرد .
صدای پروانه رو شنیدم که گفت :
- ازت نمیگذرم .
و باز دستشو بالا برد که دستی توی هوا مچش رو گرفت. دست داییم رو دیدم که پروانه رو به عقب هل داد و جلوی سینا رفت و ایستاد. به آرمان نگاهی کردم که خیره به صورت سینا و به دستهای مامانش_ که حالا خونی هم شده بود _نگاه میکنه. شاید اون هم باور نمیکرد که مامانش تونسته باشه ،همچین کاری بکنه .
صدای فریاد داییم خونه رو لرزند که گفت :
- چی کار کردی با این بچه. اونی که لایق این کتک هست ،دختر هرزه خودمونه، نه سینا. اون بود که جلوی ماشین این طفل معصوم پیچید. اون بود که کل کل رو شروع کرد وگرنه سینا که کاری به اون نداشت . چیه نمیتونی قبول کنی که دختر خودمون قاتل برادرشه! اومدی افتادی به جون این بچه که چی؟دیگه نمیشناسمت پروانه. چه جوری دلت اومد با صورت این بچه این کار رو کنی ؟چه جوری دلت اومد دست رو سینا بلند کنی؟ تو مگه نمیدونی که سینا برای من با پرهام هیچ فرقی نداره ؟حالا پرهام رو از دست دادیم ،باید این یکی رو هم داغون کنیم؟ سینا هم عین پسر منه، تو بغل خودمون بزرگ شده.
سینا رو دیدم که پشت سر داییم به زانو نشست. میدونستم که دیگه توان ایستادن نداره. بابام رو دیدم که به طرف سینا رفت و بازوش رو گرفت و اون رو بلند کرد و میخواست اون رو ببره بیرون که صدای داییم رو شنیدم :
- کجا میبریش مهرداد؟ بیارش تو خونه. اون نه تنها پسر داییش رو از دست داده ،بلکه بهترین دوستش رو هم از دست داده . اون هم قدر ما عزا داره . در ضمن خونه من خونه سینا هم هست. اونی که باید از این خونه بره دختر خودمه، نه این طفل معصوم !
به پروانه نگاهی کردم که هیچ نمیگفت . آرمان رو دیدم که به طرف بابام و سینا رفت و گفت :
- عمو بیریدش تو اتاق من . منم میرم چیزی بیارم تا صورتش رو تمیز کنیم .
وقتی پدرم سینا رو به اتاق میبرد ،صدای دائیم رو شنیدم که در گوش سینا گفت:
- من میدونم مقصر اصلی المیراست ، من ازت از طرف پروانه عذر میخوام. دایی جون! به خدا تو هم برام قدر پرهام عزیزی.
به صورت خونی سینا نگاه کردم، که به حرفها دایی نیشخند می زد .میدونستم این حرف ها نه واسه سینا مرهمه نه واسه دایی...
قسمت 17

--------------------------------------------------------------------------------

آهسته وارد اتاق آرمان شدم. سینا رو دیدم که روی تخت خوابیده بود.در اتاق رو بستم و به کنارش رفتم .بالای سرش ایستادم و به صورت زیباش نگاه کردم .جای خراش و زخمهای روی صورتش قلبم رو میفشرد. به عکسی که به دیوار اتاق آرمان بود، نگاهی انداخت. عکس ۴ نفره ای از پرستو و پرهام و المیرا و آرمان .با دیدن قیافه پرهام باز هم بغضی رو توی گلوم احساس کردم. پاورچین خواستم باز هم از اتاق خارج بشم که سینا گفت:
- بیدارم نرو...
- من بیدارت کردم؟
نگاهی به صورتم کرد و گفت:
- واقعاً فکر کردی میتونم بخوابم؟
جوابی واسه سوالش نداشتم. به کنار تخت رفتم و کنارش زانو زدم و گفتم:
- خوبی؟
باز هم به صورتم فقط نگاه کرد و گفت:
- چرا همیشه سوالهایی که جوابشو میدونی رو میپرسی؟
- نگرانتم سینا! احساس میکنم داری خاموش میشی. دیگه نمیدرخشی!
لبخندی زد و گفت:
- نمیدرخشم؟؟؟؟ من الان باید مرده باشم. همین که نفس هم میکشم زیادیمه! درخشش پیش کِشم. من هیچ وقت دیگه سینای قبل نمی شم. خودم هم نمیخوام که بشم.
از جا بلند شد. قدم اول رو که برداشت بی اختیار ایستاد .دستشو به دیوار زد. به طرفش دویدم و گفتم :
- سینا چی شدی؟ خوبی؟ سینا بذار بقیه رو خبر کنم .
خواستم به طرف در برم که دستم و کشید و گفت:
- خوبم! خوبم!!فقط یه کاری میتونی واسم بکنی؟
- هر چی که باشه...
- برو تو ماشینِ من یه سری قرص هست ،بردار بیار. فقط نذار کسی ببینه.
- قرص چی هست؟
- قرصه...قرص سر درد.
- خوب من قرص سر درد دارم .میخوای بهت بدم؟
دستشو روی چشمانش گذاشت. احساس میکردم من رو خوب نمیبینه. مکثی کرد و گفت:
- نه اونا فرق میکنه. تورو خدا برو بیارشون.
- باشه . سوئیچ رو بده.
- تو کاپشنمه.
برگشت و دوری زد و گفت:
- کاپشنم کوو؟
به صندلی کنار تخت که درست کنار سینا بود، نگاهی کردم. اون چه جوری کاپشنش رو که درست بغلش بود رو نمیدید!!
- بغل دستته!
یک قدم حرکت کرد .اما باز ایستاد و دستش رو محکم روی چشمانش گذاشت.
- سینا چی شده؟ میبینی منو؟
- معلومه که میبینم.مگه کورم؟ فقط یه کم سر گیجه دارم.
- خب اگه میبینی کاپشنتو بردار و بده به من؟
سینا که دیگه کلافه شده بود داد بلندی زد و گفت:
- بیا خودت از توی جیب کاپشنم، سوئیچ رو بردار برو و اون قرصهای لعنتیو بیار!!
مطمئن بودم که سینا منو نمیبینه. چند قدم عقب رفت و خودش رو روی تخت انداخت .دستش رو از روی چشمانش بر نمیداشت .سوئیچ رو برداشتم و گفتم :
- سینا من...
نذاشت حرف بزنم و بلند گفت :
- برو دیگه مهتاب... خواهش میکنم عجله کن.
دیگه معطل نکردم و به سمت در دویدم .مهیار رو دیدم که نگاهی به من کرد و گفت:
- کجا با این عجله؟
بهش اهمیتی ندادم و خارج شدم. ماشین سینا رو از دور میدیدم به طرفش دیدم و در رو باز کردم .داشبورد رو باز کردم و یه سری قرص دیدم همه رو برداشتم و خواستم از ماشین پیاده شم که یه سری برگه آزمایش دیدم برداشتم و نگاهی بهشون کردم .فکر کردم مربوط به همین تصادف سیناست. اما تاریخها مال قبل تر بود و اسم دکتر هم معتضد نبود .ناگهان یاد سینا افتادم که حالش بد شده به آزمایشها اهمیتی ندادم و از ماشین پیاده شدم و باز به سمت خونه دویدم .تند به طرف اتاق آرمان رفتم .سینا رو دیدم که بدون کوچکترین تکونی هنوز هم روی تخت خوابیده .
- سینا بیا همه رو آوردم .
چشمش رو کمی باز کرد اما باز هم بست و گفت:
- یه قرص آبی سفید هست، اون رو با یه لیوان آب به من بده.
قرص رو بهش دادم خورد و گفت:
- میشه بری بیرون میخوام یه کم تنها باشم.
- اما..
- خواهش میکنم .یه کم دیگه منم میام پایین!
- هر چی تو بخوای .
از اتاق خارج شدم .هنوز هم فکرم پیش سینا بود که طناز به طرفم اومد و گفت:
- بیا پایین. مامانت کارت داره.
پیش مامانم رفتم و با اونا گرم حرف زدن شدم و حواسم از سینا پرت شد. ۲۰ دقیقه بعد سینا رو دیدم که پایین اومده. حالش به ظاهر که خوب بود، به من چشمکی زد و نشست.
شب وقتی باز هم خونه خلوت شد، سینا رو دیدم که به طرفم اومد. کنارم نشست و گفت :
- معذرت میخوام.
- برای چی؟
- برای خیلی چیزها... اولیش برای اتفاقی که بینمون افتاد ،آینده ای رو که نابود کردم. بعد برای حرفهای اون روزم توی بیمارستان که دلت رو شیکوندم، اما باور کن فقط میخوام که واقعیت هارو ببینی... بعد هم برای امروز که سرت داد زدم.
- هیچ کدومش مهم نیست .اگه معذرت هم نمیخواستی من همش رو بخشیده بودم. الان حالت خوبه؟چی شدی یهو سینا. منو واقعاً نمیدیدی؟
مکثی کرد. باز هم اون غم بزرگ رو توی چشمش میدیدم .لبخند زورکی زد و گفت :
- ول کن دیگه. چیز مهمی نبود. خب من تازه حالم خوب شده .تصادفم چیز کمی نبوده .فشار عصبیم هم زیاد بوده. یه کم جسمم ضعیف شده .مهم نیست!!!
دلیل سینا همه قانع کننده بود و مغز منو راضی میکرد اما نمیدونم چرا قلبم آروم نمیگرفت.
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد