خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 38 رأی - میانگین امتیازات: 2.82
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
فصل اول
به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود,خیره شدم.لبانم به گفتن هیچ ذکري باز نمی
شد.آهسته سرم را بالا گرفتم وبه درو دیوار کثیف نمازخانه زل زدم.به غیراز من,کسی آنجا
نبود.انبوه مهرها,با عجله رویهم ریخته شده بود ورحل هاي قران هم,بسته ومنتطر بودند.خوب به
اطراف نگاه کردم,انگارهمه چیز اینجا,منتطر بودند.دستم را روي موکت سبز بد رنگی که حالا
پراز لکه هاي کثیف هم شده بود,گذاشتم.زیر لب آهسته گفتم:(خدایا به بزرگیت قَسمت می
دم...)
نمی دانستم خدا را به چه قسم می دهم؟چه می خواستم؟دوباره دهانم را که خشک و گس شده
بود,بستم.به سجده رفتم.پیشانی ام را روي مهرکوچک و شکسته اي که مقابلم بود,گذاشتم.سردسرد بود.گیج و مات بودم.هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا وبزرگ
است نیازي به گفتن من ندارد.خودش می داند که چه فکر می کنم وچه می خواهم بگویم.نمی
دانم چقدردرسجده مانده بودم,که صدایی مبهم از جا پراندم.صدا مثل دویدن یک عده بود.شاید
هم کشیده شدنِ سریع چیزي روي زمین.هرچه بود صدایی هشدار دهنده بود.انگار فلج شده
بودم.دست ها وپاهایم دراختیارم نبود.پایم خواب رفته بود وگزگز می کرد,با نزدیک شدن
صدا,با عزمی راسخ بلند شدم.تسبیح سبز ودانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم.کیفم را که
گوشه اي تکیه به دیوار داشت,برداشتم وبا شتاب کفش هایم را به پا کردم.بعد,محکم دررا به بیرون هل دادم.در با صدایی خشک باز شد وهمه چیز جلوي چشمم جان گرفت.راهروي سفید
بی اتنها با چراغهاي مهتابی ونیمکتهاي سبزو کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می
کرد.ازانتهاي سالن,صدا نزدیک می شد.تخت چرخداري بود که عده اي سفیدپوش,باعجله آن را
به جلو هل می دادند.با دیدن تخت که از دور می آمد,پاهایم سست شد.درد عجیبی از پشتم
شروع شد وبه دستهایم دوید.یکی ا پرستاران جلوتر دوید ودکمه آسانسور را با عجله و هراس
فشار داد.چند بار پشت سرهم اینکار را تکرار کرد.بعد,همزمانبا باز شدن در آسانسور,تخت
مقابلم قرار گرفت.یکی از پرستاران سرم پلاستیکی با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر
دیگر,تخت را هل می دادند.چشمانم انگارهمه چیز را پشت مه می دید.همه چیز تیره وتار
شد.جز پیکر عزیزي که روي تخت دراز کشیده بود.نگاهش کردم,از شدت درد صورتش بهم
پیچیده شده,ماسک اکسیژن مثل یاري جدایی ناپدیر به دماغ و دهانش چسپیده بود,دستانش به
دوطرف آویزان شده بودند.واز شدت تزریق جا به جا کبودي می زدند.سینه نحیفش با زحمت
بالا وپایین می رفت.اما چشمانش,چشمان همیشه زیبا و خندانش,ملتمسانه به من خیره مانده
بودند.وقتی نگاهمان درهم گره خورد,انگار همه چیز متوقف شد.لحظه اي تمام سرو صداها
پایان پذیرفت و من ماندم و او...زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.
دستانش را می دانم با زحمت بالا آورد.حلقه ساده ونقره اي اش,هنوز برانگشت چهارمش
مهمان بود.یعد دستانش را به نشانه خداحافظی برایم تکان داد.دوباره صداها بلند شدند وپرستاران
با عجله تخت را داخل آسانسور هل دادند.گیج و مات همانجا ایستادم.تسبیح را محکمتر فشار
دادم.او را کجا می بردند؟تمام بدنم بی حس شده بود.به زحمت چند قدم جلو رفتم و روي
نیمکت سبز تا خوردم.چادر سیاهم روي زمین می کشید.آهسته چادرم را بالا کشیدم.هنوز بلد
نبودم درست روي سرم نگهش دارم.به پیرمردي که از اتنهاي راهرو به سمت پله ها می
رفت,خیره ماندم.قامتش خم شده بود و هر قدم را با زحمت برمی داشت.بعد از چند قدم می
ایستاد وتک سرفه اي می کرد ودوباره راه می افتاد.دردل پرسیدم:او هم به این سن می رسد؟خودم جواب سوالم را می دانستم,اما دلم نمی خواست باور کنم.بلند شدم و به سختی
ایستادم.پاهایم انگار متعلق به من نبودند,از مغزم فرمان نمی گرفتند.ولی باید به سمت پله ها می
رفتم.کنار آسانسور روي تکه کاغذي,تهدید آمیز نوشته بودند:(ویژه حمل بیماران)من هم که
بیمار نبودم,پس باید از پله ها پایین می رفتم.بوي الکل وداروهاي ضد عفونی گیجم کرده
بود.سرانجام به پله ها رسیدم.اما نمی دانستم باید به کدام طبقه بروم.دوباره به کندي برگشتم و
به سمت میز سنگی پرستار بخش رفتم.پرستار کشیک,دختر کم سن وسالی بود با قد کوتاه و
صورت گرد وتپل,همانطور که داشت چیزي می نوشت,گفت:بفرمایید؟
آهسته گفتم:من همراه مریض اتاق 420 هستم.می خواستم بدونم کجا بردنشون؟
سري تکان داد وجواب داد:طبقه دوم,مراقبتهاي ویژه.
انگار قلبم براي لحظه اي ایستاد.چرا بخش مراقبتهاي ویژه؟چه اتفاقی درغیاب من افتاده بود؟
بدون هیچ حرفی دوباره به سمت پله ها راه افتادم.وقتی به طبقه دوم رسیدم,انگار وارد سرزمین
سکوت شده بودم,همه جا ساکت وخلوت بود.روي دري شیشه اي,ضربدر قرمز وبزرگی کشیده
و زیرش نوشته بودند:"ورود ممنوع"حتماً پشت این در شیشه اي بود.در افکارم غرق بودم که
که ناگهان در باز شد ودکتر احدي خارج شد.قد بلند وهیکل لاغري داشت.روپوش سفیدش
براش کوتاه بود.صورتش اما آنقدر جدي و خشک بود که جرات نمی کردي به کوتاهی
روپوشش فکرکنی.دکتر احدي پزشک معالجش بود.چرا انقدر قیافه اش درهم است؟دکتر
احدي با دیدن من,اخمهایش را بیشتر درهم کشید وگفت:شما چرا اینجا هستید؟...مگه نگفتم
برید خونه استراحت کنید؟
بی صبرانه گفتم:دکتر,چی شده؟چرا آوردیش اینجا؟
سري تکان داد وگفت:عفونت پیشرفته دستگاه تنفسی,بافتهاي ریه اش ازبین رفته,نمی تونه
درست نفس بکشه,الان باز هم یک دز گشاد کننده ریه بهش تزریق شد,ولی جواب نمی ده.ریه
اش رو هم خوابیده...
گیج نگاهش کردم.پرسیدم:یعنی چی می شه؟...
با بد خلقی گفت:هنوز معلوم نیست,ولی...و این ولی همانطوردر فضا معلق ماند تا دکتر احدي
درانتهاي راهرو ناپدید شد.
به اطراف نگاه کردم,کسی نبود.کجا باید می رفتم؟دختر بچه اي در تابلو,انگشتش را به نشانه
رعایت سکوت روي دماغش گذاشته بود.اما من احتیاجی به این تابلو نداشتم,خیلی وقت بود
حرفی براي گفتن نداشتم.دوباره در شیشه اي باز و پرستاري سفید پوش خارج شد.چشمانش
قرمز بود,انگارگریه کرده باشد.دستانش را عصبی بهم می پیچاند,داشت به طرف انتهاي راهرو
می رفت.به دنبالش رفتم,ملتمسانه گفتم:حال مریض من چطوره؟...
با صدایی گرفته پرسید:شما همراهش هستید؟...با سر تایید کردم.ایستاد و به طرفم چرخید.با
بغض آشکاري گفت:حالشون زیاد خوب نیست.با درد و رنج نفس می کشن.خدا کمکشون
کنه.
نگاهش کردم.بدون اینکه سعی کند جلوي گریه اش را یگیرد,به گریه افتاد.دستم را دراز کردم
ودستش را گرفتم,با آرامشی که خودم هم از داشتنش در آن لحظه متعجب بودم,آهسته
گفتم:خدا کمکش می کنه,ناراحت نباش!
پرستارکه از روي پلاك نصب شده به سینه اش فهمیدم اسمش مریم اسدي است,به هق هق
افتاده بود.دستش را کشیدم و روي نیمکت نشاندمش,لحظه اي گذشت تا آرام گرفت.ملتمسانه
گفتم:می شه ببینمش؟
سرش را کج کرد وگفت:دکتر ممنوع کرده,می ترسه دچار عفونت.....
بعد انگارمتوجه نگاه عاجزانه ام شد.پرسید:از نزدیکانته؟
با سر تایید کردم.بلند شد وگفت:بیا,از پشت شیشه ببینش.قبل ازاینکه پشیمان شود,بلند شدم
وپشت سرش راه افتادم.پشت پنجره بزرگی ایستاد وگفت:فقط چند دقیقه.
به منطره پشت شیشه خیره شدم.انعکاس صورت خودم در شیشه پیدا یود.انگار دلم نمی خواست
پشت شیشه را ببینم,به قیافه خودم زل زدم.صورت سپیدي در اواخر دهه بیست سالگی,درقاب
چادر مشکی نگاهم می کرد.صورتم لاغر شده بود.لبهایم از نگرانی روي هم فشرده شده
بودند.چشمان درشت وموربم انگار خودشان را هم باور نداشتند.ابروهایم پر شده بود ومثل زمان
دختري ام به هم پیوسته بود.بعد متوجه پشت شیشه شدم.اتاق نیمه تاریک بود اما در همان
تاریکی هم می توانستم دستگاه تنفس مصنوعی را ببینم که به زحمت بالا و پایین می رفت.بعد
نگاهم را به صورت معصومش دوختم.دستهایش با رنج ملافه ها را می فشرد.انگار بهوش
نبود.چشمان درشت و زیبایش بسته بود.چند لوله در دهان ودماغش بود.از دور خوب نمی
دیدم.چشمانم بی اختیار پراز اشک شد.بقیه دعایی که در نمازخانه نیمه تمام مانده بود,به یاد
آوردم.آهسته زیر لب گفتم:خدایا به بزرگیت قسمت می دم نگذار بیشتر از این رنج بکشه...
بعد هر چه جسارت در وجودم بود را به کمک طلبیدم و ادامه دادم:
_خدایا حسین رو ببر.
در همان حال,خاطرات دوران دانشجویی ام به ذهنم هجوم آورد.
ادامه دارد
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۸-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۸ صبح، توسط Galaxy.)
۲۲-۵-۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
فصل دوم
اولین روز شروع کلاسهایم یود.با شوق و ذوق آماده شدم.قرار بود لیلا بیاید دنبالم.لیلا دوست
صمیمی دوران دبیرستانم بود.همیشه با هم درس می خواندیم وهرجا می رفتیم با هم بودیم.حتی
پدر و مادرهایمان هم به وجود هردویمان باهم,عادت کرده بودند.سال قبل آنقدر درس خوانده
بودیم که فکر می کردیم دیوانه می شویم,هردو باهم انتخاب رشته کرده بودیم,تا در یک
دانشگاه ودر یک رشته قبول شویم.قرار گذاشته بودیم که اگر باهم جایی قبول نشدیم,هیچکدام
دانشگاه نرویم.ولی شانس به ما رو کرده بود وهردو در رشته کامپیوتردانشگاه آزاد قبول
شدیم.وقت ثبت نام وانتخاب واحد هم هر دو همراه بودیم وساعات کلاسهایمان را باهم انتخاب
کرده بودیم.حالا اولین روز دانشگاه و شروع دوره جدیدي درزندگیمان بود.باهم قرار گذاشته
بودیم روزهاي فرد لیلا از پدرش ماشین بگیرد و روزهاي زوج من,تا باهم به دانشگاه برویم.در
افکار خودم بودم و براي صدمین بار مقنعه ام را مرتب می کردم که زنگ زدند.با عجله کمی
عطر به سر و رویم پاشیدم و کلاسورم را برداشتم.صداي مادرم را که داشت با لیلا حرف می
زد,می شنیدم.از اتاقم بیرون اومدم وبه طرف در ورودي رفتم.مادرم آهسته گفت:داره می
یاد,آره مادر.مواظب باش,خداحافط.
بعد رو به من برگشت و گفت:مهتاب,با کفش تو خونه راه می رن؟
با عجله گفتم:آخ!ببخشید,عجله دارم.
صداي برادرم سهیل بلند شد:جوجه انقدرهول نشو.دانشگاه خبري نیست.حلوا پخش نمی کنن.
با حرص گفتم:اگه پخش می کردن که الان تو هم می دویدي...
مامان فوري مداخله کرد وگفت:بس کنید.
در را باز کردم و همانطورکه بیرون می رفتم ,داد زدم:خداحافظ !
احساس خوبی داشتم.تا آن زمان همه چیز بر وفق مرادم بود.یک خانه ویلایی و بزرگ
دربهترین نقظه تهران با حیاط بزرگ و گلکاري شده,پدرومادرتحصیل کرده,و ثروت در حد
نهایت,دیگراز خدا چه می خواستم؟خانه ما,خانه بزرگی بود با سه اتاق خواب بزرگ و دلباز
ویک سالن پذیرایی به قول سهیل,زمین فوتبال,دو سرویس بهداشتی درهر طرف خانه و یک
هال نقلی براي نشستن وتلویزیون دیدن اهالی خانه.تمام خانه پر بود از وسایل آنتیک
وعتیقه,قالی هاي بزرگ و ابریشمی تبریز,چند دست مبل راحتی و استیل,میز ناهار خوري کنده
کاري شده و بوفه اي پر از وسایل واشیاي زینتی و پر قیمت.یک طرف پذیرایی هم پیانوي
بزرگی بود که سهیل گاهی اوقات صدایش را در می آورد.گاهی فکر می کردم که خانه مان
شبیه موزه است,به هر چیزي نزدیک می شدیم,قلب مادرم می تپید که مبادا وسایل گران
قیمتش را بشکنیم.یکی از اتاقها مال من بود و یکی مال سهیل و پر بود از وسایل تجملی و حتی
اضافی,هر دو تلویزیون و ضبط جدا داشتیم.یک طرف اتاقمان هم,یک دستگاه کامپیوتر
بود.البته اتاق سهیل خیلی شلوغ بود و معلوم نبود چی هست وچی نیست؟اما در اتاق من همه
چیز جاي مخصوص داشت و یک طرف هم تخت و میز توالت بزرگی به چشم می
خورد.چدرم,یک شرکت بزرگ ساختمانی را اداره می کرد,رشته تحصیلی اش مهندسی راه و
ساختمان بود,همیشه دلش می خواست بهترین و جدیدترین وسایل را براي ما بخرد و البته این
موضوع باعث سواستفاده سهیل می شد.سهیل حدود پنج سال از من آخرین سالهاي دانشگاه را
می گذراند وقرار بود مثل پدرم مهندس عمران شود و پیش خودش هم کار کند.مادرم هم با
اینکه لیسانس ادبیات فارسی داشت,اما کار نمی کرد.البته وقت کار کدن هم نداشت,چون
وقتش بین خیاطی ها,آرایشگاها,کلاسهاي مختلف,استخرو بدنسازي و...تقسیم شده بود و دیگر
وقتی براي کار کردن نداشت.مادرم زن زیبا وشیک پوشی بود.همیشه لباسهاي گران قیمت و
زیبایی می پوشید و به تناسب هر کدام جواهرات جواهرات مختلفی به دست و گردن می کرد
و پدرم با کمال میل,پول تمام ولخرجی هاي مادرم را می داد.پدرم,عاشق مادرم بود و در خانه ما همیشه حرف و نظر مادر شرط بود.پدرم یک مهنازمی گفت صدتا از دهانش می ریخت.منهم
ته دلم آرزو می کردم مثل مادرم باشم.شیک و زیبا و با سلیقه,پدرم هم مرد خوب ومهربانی بود
که به قول مادرم بیش از حد دل نازك بود و با ما زیادي راه می آمد,دلش نمی آمد ذره اي از
دستش برنجیم.با اینکه سنی نداشت,موهایش سفید شده بود و به جذابیت چهره اش افزوده بود.او
هم مرد مرتب و خوش لباسی بود که صبحها تا چند ساعت بوي خوش ادکلنش در راهرو موج
می زد.پدرم قد بلند و هیکل دار بودالبته هروز ساعتها با مادرم پیاده روي می کرد,تا چاق
نشود,ولی با وجود این کمی تپلی بود.سبیل مرتب و پرپشتی هم داشت.سهیل هم شبیه پدرم
بود.قد بلند با موهاي مجعد و مشکی,صورت کشیده و ابروهاي مشکی و پر پشت,چشمانش هم
مثل پدرم درشت ومشکی بود,روي هم رفته پسر جذابی بود ولی با من خیلی سازش نداشت و
اغلب به قول مامان,مثل سگ و گربه به جان هم می افتادیم.من,اما بیشتر شبیه مادرم بودم.البته
بلندي قدم به پدرم رفته بود ولی استخوان بندي ظریف و اندام لاغرم,مثل مادرم بود.پوست
صورتم مهتابی و سفید بود.موهایی مجعد و پرپشت داشتم که بیشتر خرمایی بود تا
مشکی,چشمان کشیده و درشتم به رنگ میشی و مثل مادرم یک هاله ي خوشرنگ داشت.لبهاي
نازك و کوچکی داشتم.بینی ام هم مثل مادرم کوچک وسربالا بود و از این بابت همیشه شاکر
بودم,چون پدرم و سهیل هردو بینی هاي بزرگی داشتند.ابروهایم اما,مثل پدرم,پیوسته و پرپشت
بود.رویهم رفته قیافه ام مورد پسندم بود و به عنوان یک دختر زیبا در فامیل و بین دوستانم
شناخته شده بودم.
در حیاط را با پا بستم وسوارماشین شدم.لیلا با هیجان گفت:
-مهتاب کدوم گوري بودي؟چقدر لفتش دادي...اَه !
با خنده گفتم:همش پنج دقیقه است اومدي.عجله نکن,به توهم می رسه.
وقتی جلوي دانشگاه پارك کردیم,هردو سر تا پا هیجان بودیم.لیلا با ژستی بچگانه,دزدگیر
ماشین را زد و هردو وارد شدیم.جلوي در,اتاقکی مخصوص ورود دخترها ساخته بودند که سر
تا پاي دختران را در بدو ورود زیر ذره بین می گذاشتند.جلوي در,پرده برزنتی سبزي نصب
کرده بودند.پرده چنان کیپ شده بود,انگار پشت آن استخر زنانه بود و همه پشت آن در,برهنه
بودند.ما هم که وارد شدیم,خانم محجبه اي که مشغول خواندن دعا از یک کتاب کوچک بود,از
زیر ابروان پر پشتش نگاهی به سر تا پاي ما انداخت و با صداي خشکی گفت:موهاتونو
بپوشونید.
بعد دوباره مشغول پچ پچ با خودش شد.دستمان را ناخودآگاه به طرف مقنعه هایمان بردیم پرده
را کنار زدیم و وارد شدیم.ساختمان دانشگاه,مثل دانشگاههاي بزرگ و معروف نبود.یک
ساختمان سه طبقه و کهنه ساز با یک حیاط کوچک و معمولی که پراز دختر و پسر بود.البته
ناخودآگاه دخترها کمی از پسرها فاصله گرفته بودند.من و لیلا هم وارد جمع شدیم و پس از
چند دقیقه ایستادن و کنجکاوانه نگاه کردن,به طرف ساختمان راه افتادیم.ترم اول,خود دانشگاه
اجبارا چند واحد عمومی و دروس علوم پایه به ما داده بود و فقط انتخاب ساعت کلاسها به
عهده خودمان بود.بیشتر درسهایمان عمومی و آسان بود.سر کلاس با بقیه بچه ها هم آشنا شدیم
و هفته اول دانشگاه به خوبی و خوشی به پایان رسید.
آخر هفته سهیل مهمانی دعوت داشت و نبود.من مانده بودم با پدرومادرم,حسابی حوصله ام سر
رفته بود و دلم می خواست زودتر شنبه از راه برسد تا به دانشگاه بروم.دانشگاه برایم مثل همان
دبیرستان بود و محیطش باعث نمی شد که من ولیلا دست از شیطنت برداریم.البته آن حالت پر
شرو شور را دیگر نداشتیم,چون جو دانشگاه سنگینتر بود,ولی بدون شیطنت هم نمی
گذشت.صبح شنبه نویت من بود که ماشین را ببرم و دنبال لیلا بروم.صبح زود سوار ماشین
مادرم شدم و صداي ضبط را هم بلند کردم.وقتی جلوي در خانه لیلا رسیدم,منتظرم ایستاده بود.لیلا هم تقریبا در نزدیکی خانه ما زندگی می کرد وخانه انها هم مثل خانه ما شیک و
بزرگ بود.ولی آپارتمان بود و مثل ما حیاط و استخر نداشتند.لیلا به جز خودش دو خواهر
داشت که هردو ازدواج کرده بودند و سر زندگی شان بودند.خودش هم دختر خوب و مهربانی
بود,با قد وهیکل متوسط و صورت با نمک سبزه و چشم و ابروي مشکی,وقتی ایستادم,سوار شد
و گفت:
-سلام,اصلاَحوصله نداشتم بیایم.
با تعجب گفتم:پس می خواستی چیکار کنی؟
لیلا اخم کرد وگفت:هیچ کار,از ادبیات فارسی خوشم نمی آد.
با خنده گفتم:خوب این ساعت اول است,ساعت دوم ریاضی داریم.
لیلا همانطور که صداي ضبط را کم می کرد گفت:باز ریاضی بهتره,البته امروزسرحدیان
خودش نمی یاد.قراره یک دانشجو براي حل تمرینهاي جلسه قبل بیاید.
شانه اي بالا انداختم و گفتم:بهتر!یارو حتماً خیط می کنه,کلی هم می خندیم.
دوباره صداي ضبط را بلند کردم.ضرب آهنگ موسیقی خارجی,ماشین را تکان می داد.سر
کوچه دانشگاه با سرعت پیچیدم و کاري کردم که صداي جیغ لاستیک ها درآید.همه کسانی
که جلوي در دانشگاه ایستاده بودند, برگشتند و نگاهم کردند.منهم همین را می خواستم.با
مهارت ماشین را بین دو ماشین پارك کردم ومتوجه نگاههاي تحسین آمیز پسرها شدم.سر
کلاس ادبیات,سرتاپاي استاد بخت برگشته را حلاجی کردیم و خندیدیم.ساعت بعد,ریاضی
داشتیم.بین دو کلاس به بوفه رفتیم وبا چند نفر دیگر سر یک میز نشستیم.آیدا,یکی از بچه هاي
همکلاسمان با خنده گفت:حل تمرین بعد از یک جلسه!می خواد ازمون زهرچشم بگیره.
پانته آ که همه پانی صدایش می کردند,گفت:می گن این سرحدیان قاتله!ترم قبل نصف کلاس
رو انداخته...
لیلا با غضب گفت:نترس بابا,بچه هاي ترم بالایی همش براي ورودیهاي جدید قیافه می گیرن
که یعنی خودشون ختم همه چیز هستن,اما بی خیال!اگه خیلی محل بدي به آرزوشون که
ترسوندن ماست,می رسن !
سر کلاس,همه مشغول حرف زدن بودیم که در کلاس باز شد و در میان بهت و تعجب ما
,پسري قد بلند و ریز نقش,لنگ لنگان وارد شد.صورتش را ریش و سبیل مرتب و کوتاه شده
اي,می پوشاند.موهایش مجعد و کوتاه بود.چشمان درشت و ابروهاي پیوسته اي داشت.زیرلب
سلام کرد که هیچکس جوابش را نشنید.بزرگتر از ما بود ولی نه آنقدر که باعث ترسمان
شود.دوباره همه با هم شروع به صحبت کردند.
پسرك آهسته گفت:خانمها و آقایان,دکتر سرحدیان از من خواسته براتون تمرینها رو حل
کنم.خواهش می کنم دقت کنید.یکی لطف کنه بگه تمرینهاي کدام قسمت باید حل بشه....
یکی از پسرها با لحن عصبی گفت:تو که خودت باید بدونی!حتماَ ازهفته پیش تا حالا ده بار
همه رو حل کردي...دیگه مارو رنگ نکن.
بعد پسر دیگري از ته کلاس گفت:دکترسرحدیان؟...مگه آناتومی درس می ده که دکتره؟...
هرج و مرج دوباره کلاس را فرا گرفت.یکی از دخترها از ردیف جلو,شماره تمرین ها را به
آقاي حل تمرینی داد وپسره شروع کرد به پاك کردن تخته,ولی قبل از آن ,از جیبش یک
ماسک سفید رنگ درآورد و جلوي دهان وبینی اش را پوشاند.با این حرکت سیل متلک و
تیکه به طرفش هجوم آورد.
-سرحدیان چرا ازمریض هاي سل گرفته,واسه حل تمرین ما آدم فرستاده...
-اکسیژن برسونید...
-اي بابا!این که آب و روغن قاطی کرده...
-آقا واگیر نداره؟...
بعد خنده و هرو کر,فضاي کلاس را پرکرد.اما پسره بدون توجه به حرفهاي ما,شروع به حل
کردن تمرینها کرد.صداي ماژیک روي تخته سفید رنگ,مو به تنمان سیخ می کرد.بعد از حل
چند تمرین,کلاس تقریباَ آرام گرفت و همه مشغول یادداشت کردن شدند.در موقع حل یکی از
تمرینها,شیوا دختري که روي صندلی جلوي ما نشسته بود,بلند شد تا سوالی بپرسد.من هم با
شیطنت صندلیش را عقب کشیدم,وقتی شیوا جواب سوالش را گرفت بی خیال خودش را ول
کرد تا روي صندلیش بنشیند,اما چون صندلیش را عقب کشیده بودم محکم روي زمین افتاد و
دوباره کلاس از خنده و هیاهو منفجر شد.پسره از پاي تخته به طرف ما نگاهی انداخت,اما ما بی
توجه به نگاههاي سرزنش آمیزش,در حال هرو کر بودیم.شیوا هم بلند شده بود و داشت فحش
می داد.پسرها سوت می زدند و ماهم می خندیدیم.بعد وقتی سرانجام آرام گرفتیم متوجه شدیم
که پسره رفته,هرکس چیزس می گفت وحدسی می زد.
-بچه ها الن می ره با رییس دانشگاه می اد.
-نه بابا,رفته به سرحدیان بگه یکی دو نمره از ما کم کنه...
درهرحال پسره رفته بود و ما خوشحال حرف می زدیم و می خندیدیم.لیلا با کمی ترس گفت:
-بچه ها نکنه پسره عضو انجمن اسلامی باشه,حال همه رو بگیره؟
من هم با خنده جواب دادم:مگه ما کارغیراسلامی انجام دادیم.داریم می خندیم,خوشحال بودن هم
که کار بدي نیست.
بعد ازاتمام کلاس ,سوارماشین شدیم و راه افتادیم.از آیینه متوجه پشت سرم بودم که دیدم
پاترولی با حفظ فاصله دنبالمان می آید.می دانستم که مال یکی از پسرهاي همکلاس است.چند
نفر از دوستانش هم همراهش امده بودند,می دانستم که می خواهند اذیت مان کنند,با لیلا
قرارگذاشتیم حالشان را بگیریم.وقتی وارد اتوبان شدیم,پاترول خودش را به کنارما
کشاند,پسرها از پنجره ماشین سرشان را بیرون آورده بودند و به ما می خندیدند.ناگهان به رگ
غیرتم برخورد و پایم را روي پدال گاز فشردم.مدل ماشین من بالاتر و قدرتش هم بیشتراز
پاترول بود.باید ادبشان می کردم.بافشار روي پدال گاز,دنده ماشین را هم عوض کردم و با
مهارت ازبین ماشین ها ویراژ دادم.من تقریباَ از پانزده سالگی رانندگی می کردم.البته دور از
چشم پدرومادرم,زیر نظر سهیل,انواع و اقسام لم هاي رانندگی را یاد گرفته بودم وخیلی هم از
این بابت مغرور بودم,حتی گاهی,وقتی با سهیل مسابقه می گذاشتم,نمی توانست به گرد راهم
برسد.به لیلا که ترسیده بود گفتم:سفت بشین و نگاه کن.
از بین دو ماشین لایی کشیدم.لیلا جیغ کوتاهی زد و راننده ها با بوق بلند و کشداري,مراتب
اعتراضشان را اعلام کردند.اما من بی توجه گاز می دادم وبه پاترول که ناامیدانه تلاش می کرد
خودش را به من برساند,می خندیدم.ماشین آنقدر سرعت داشت که می دانستم اگر به مانعی
برخورد کنیم حتماَ دخلمان می آید,اما غرور نمی ذاشت رعایت قانون را بکنم.سرانجام در یکی
از خروجی ها,پاترول ما را گم کرد ومن خندان سرعت ماشین را کم کردم.لیلا با خشم نگاهم
می کرد.با خنده نگاهش کردم وگفتم:
-لیلا وقتی می ترسی رنگت سه درجه روشنتر می شه,همیشه بترس!
لیلا عصبی داد زد:احمق دیوانه!نزدیک بود هردومون رو بکشی,چرا اینطوري رانندگی میکنی؟
خونسرد گفتم:نترس!حالا که نمردیم.من باید روي این جوجه فکلی ها رو کم می کردم.حالا
همه تو دانشگاه ماستها رو کیسه می کنن.اینطوري خیلی بهتره!
لیلاسري تکان داد و حرفی نزد.اما می دانستم که او هم ته دل راضی و خوشحال است که
پسرها را سر جایشان نشاندیم.این حادثه باعث شد که کلاس ریاضی و بلایی که سر فرستاده
استاد آوردیم از یادمان برود.تا هفته بعد و جلسه بعد,مشغول شیطنت و خندیدن به خلق الله
بودیم واصلاَ یادمان رفته بود که شنبه خود استاد سرحدیان سرکلاس می آید.صبح روز شنبه
تازه یادمان افتاد وکمی ترسیدیم,ولی با خودمان فکر کردیم حتماَ استاد هم از یاد برده وکاري
به ما ندارد.به هر ترتیب ساعت ریاضی از راه رسید وهمه بچه ها با هیجان منتطر بودند ببینند
چه پیش می آید.وقتی استاد وارد کلاس شد همه به احترام ورودش از جا بلند
شدیم.سرحدیان,مرد میانسال و باتجربه اي بود که به آسانی نمی شد دستش انداخت.ازآن قیافه
هایی داشت که بهش با جذبه می گفتند.وقتی ما نشستیم,شروع به درس دادن کرد وما خیالمان
راحت شد که حرفی از جلسه حل تمرین نخواهد زد.تندتند یادداشت برمی داشتیم و سعی می
کردیم پا به پاي استاد درس را بفهمیم و جزوه برداریم,چون جلسه اول نصف بچه ها نتوانسته
بودند یادداشت بردارند واستاد بی توجه به اصرار بچه ها تخته را پاك کرده بود.سرانجام کلاس
به پایان رسید ولی استاد هنوز اجازه ترك کلاس را به ما نداده بود.همه منتظر,نگاهش می
کردند.آقاي سرحدیان با حوصله تمام شماره تمرینهایی که باید براي جلسه بعد حل می کردیم
را روي تخته نوشت.بعد با صداي نافذ ولحنی قاطع گفت:
-خانمها وآقایان,من می دونم که بعضی از شما یک راست از پشت نیمکت هاي دبیرستان روي
صندلی هاي دانشگاه پرتاب شده اید...براي همین بچه بازي هایتان را درك می کنم,اما از الان
گفته باشم که این تمرین ها باید توسط شما حل بشه ودرکلاس حل تمرین اشکالهایتان را رفع کنید,چون در امتحان پایان ترم فقط ازاین تمرین ها سوال می دهم و هیچ عذروبهانه اي هم
قبول نیست.
بعد به چشمهاي ما که مثل موش سرجایمان خشک شده بودیم,خیره شدوادامه داد:
-انگار شما هنوز ظرفیت دانشگاه را ندارید...من هم دلم نمی خواد بهتون زور بگم.ازاین به بعد
فقط شماره تمرینها رو می نویسم,جلسه حل تمرین هم لغو می شود,دیگرخود دانید...
بعد از چند دقیقه تازه متوجه شدیم معنی حرفهاي استاد چیست.جواي صحیح تمرینها براي خوب
امتحان دادن لازم وضروري بود وبا تعطیل شدن کلاس حل تمرین,احتمالاَ نود درصد کلاس
نمره قبولی نمی آوردند,همزمان صداي اعتراض بچه ها بلند شد,استاد که داشت از کلاس بیرون
می رفت,لحظه اي ایستاد وگفت:
-خودتان خرابش کردید,خودتان هم درستش کنید.اگر آقاي ایزدي قبول کنند وبازهم براي
حل تمرین تشریف بیاورند,من حرفی ندارم.
وقتی استاد از کلاس خارج شد,احساس کردم همه نگاهها متوجه من است.انگار تعطیلی کلاس
حل تمرین فقط تقصیر من بود وخودم باید درستش می کردم.بغض گلویم را گرفته بود,باري
اینکه از زیربار نگاههاي بچه ها فرار کنم,سریع وسایلم را جمع کردم واز کلاس خارج شدم.
ادامه دارد...
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۲۳-۵-۱۳۹۰, ۱۱:۴۶ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
فصل سوم
صبح با صداي مادرم از جا پریدم.باسرعت در رختخوابم نشستم وبه ساعت بالاي سرم نگاه
کردم,ساعت نزدیک ده بود.واي چقدر دیرم شده بود!با عجله بلند شدم و رختخوابم را مرتب
کردم.داشتم موهایم را شانه می کردم که مادرم در راباز کرد.با دیدن من گفت:چه عجب,بلند
شدي!ظهر شد.
خواب آلود گفتم:سلام,لیلا اومده؟
مادرم با تعجب گفت:لیلا؟مگه قراره بیاد اینجا؟
-خوب,می ریم دانشگاه...
مادرم دوباره با تعجب گفت:امروز؟مگه جمعه هم دانشگاه بازه؟
آه از نهادم برآمد.یادم رفته بود امروز جمعه است,شانه را پرت کردم روي میز توالت ودوباره
پریدم تو رختخواب,مادرم با عصبانیت جلو آمد وپتو را از رویم کنار زد وگفت:
-دوباره که مثل خرس رفتی زیر پتو...پاشو یک کمی کمک کن.هزارتا کار دارم.
بی حوصله گفتم:چه خبره؟یک امروز می شه خوابید,اونهم شما نمی گذارید.
مادر با لحنی جدي گفت:براي شب نزدیک بیست نفر مهمون داریم.دست تنها نمی تونم,سهیل
که از صبح جیم شده,اینم از تو!
نخیر!امروز نمی شد خوابید.دوباره با زحمت از جایم بلند شدم.وقتی براي خوردن صبحانه به
آشپزخانه رفتم,مادرم حسابی مشغول کار بود.یک خروار میوه و سبزي در ظرفشویی منتظر
شسته شدن بودند.چند دیگ و قابلمه هم روي گاز درحال سروصدا کردن بودند.بااینکه آشپزخانه ما بزرگ و جادار بود اما ازبس مادرم میوه وگوشت و مرغ خریده وآنها را همه جا
پخش کرده بود,آشپزخانه شلوغ ونامرتب به نظرمی رسید.
همانطورکه براي خودم چاي می ریختم,پرسیدم:حالا به چه مناسبت مهمون داریم؟
مادرم همانطور که میوه ها را می شست گفت:امروز سالگرد ازدواج منو پدرت است.امیر هم
زنگ زده همه فامیل رو دعوت کرده,سهیل هم از صبح معلوم نیست کجا رفته,هزارتا کار دارم
یکی نیست حالم رو بپرسه,آن وقت شب که می شه,یکی یکی پیداشون می شه.
چایم را شیرین کردم ویک تکه کیک از یخچال بیرون آوردم.پرسیدم:
-چرا زنگ نزدي به طاهره خانم بیاد کمکت...
-از بخت بد من,یکی از فامیلاشون مرده,همه شون رفته بودن بهشت زهرا!اگه می دونستم
اینطوري می شه,اصلاَ مهمونی نمی گرفتم.قرار بود طاهره خانم بیاد.دیشب آخروقت زنگ زد
گفت نمی تونه بیاد.منهم دیگه نمی تونستم مهمونی رو بهم بزنم.
به مادرم خیره شدم.هیکل ظریف وزیبایی داشت.موهایش را پشت سرش جمع کرده بود.و
صورتش از نگرانی درهم رفته بود,اما بازهم زیبا و دوست داشتنی بود.رنگ موهایش را سرابی
کرده بود واین رنگ خیلی به پوست سفیدش می آمد.چشمانش با اینکه قهوه اي بود اما هاله
اي از رنگ بنفش هم داشت که خیلی جذایش کرده بود.چشمهاي منم مثل مادرم دورنگ بود
وازاین جهت خدا را شکر می کردم.با صداي مادرم به خودم اومدم:
-وا؟مهتاب چرا زل زدي به من؟
باخنده گفتم:ازبس دوستتون دارم.
صورت مادرم با شنیدن این حرف ازهم باز شد وخندید.بعد با ملایمت گفت:-منم تورو دوست دارم,عزیزم.
همانطورکه لیوان چایم را می شستم گفتم:مامان شستن میوه ها و درست کردن سالاد با من!میز
را هم خودم می چینم,خوبه؟
مادرم با خنده گفت:اگر گردگیري را هم اضافه کنی,عالیه!
بااینکه کارسختی بود چیزي نگفتم.آخه,آنقدراشیاء زینتی وعتیقه در خانه ما زیاد بود که فقط
گردگیري این وسایل دو ساعت وقت می برد,چه رسد به مبلمان ومیز وصندلی ها!وقتی مادرم
براي ناهار صدایم کرد باورم نمی شد به این زودي ساعت دو شده باشد.از خستگی هلاك شده
بودم.اما کارها تقریباَ تمام شده بود.وقتی وارد آشپزخانه شدم,همه جا مرتب وتمیز شده بود.به
پدرم که پشت میز نشسته بود,سلام کردم ونشستم.پدرم با انرژي جواب سلامم را داد
وگفت:خسته نباشید شازده خانم!سري تکان دادم وحرفی نزدم.مادرم همانطور که بشقاب
پرازغذا را جلویم می گذاشت,گفت:
-هی می گن پسر,پسر!بیا از صبح پسرمون کجاست؟معلوم نیست.این دختره که غمخوار
مادره!اگه مهتاب نبود من بیچاره شده بودم.
پدرم هم با خنده جواب داد:کی گفته دختر بده؟دخترچشم وچراغ خونه است.عزیز باباست.
در همان لحظه صداي سهیل بلند شد:واه واه!چه دختر دختري راه انداختن!دوباره من چند ساعتی
نبودم این مهتاب مارمولک شد چشم وچراغ خونه!آره مهتاب؟
بعد وارد آشپزخانه شدو پشت میز نشست,مادرم با ناراحتی گفت:
-علیک سلام!کجا دوباره در رفتی؟باد به گوشت رسوند که امروز مهمون داریم,نه؟
پدرم هم گفت:سهیل هرجا باشه براي شکم برمی گرده!مگه نه سهیل؟
سهیل که حسابی کنفت شده بود,حرفی نزد.بعد از ظهر,بعد از یک استراحت کوتاه,حمام کردم
وبا حوصله ودقت لباس پوشیدم.بعدموهایم را خشک و درست کردم وکمی هم آرایش
کردم.احساس می کردم دیگر بزرگ شده ام ودلم می خواست بقیه هم متوجه بزرگ
شدنم,بشوند.وقتی آماده شدم,هنوز مهمانان نیامده بودند.سهیل پشت پیانو نشسته بود وداشت
تمرین می کرد.همیشه در مهمانی ها,پیانو می زد و دلش نمی خواست خراب کند.من اما از
پیانو زدن بیزار بودم.زیاد ذوق موسیقی نداشتم واز اینکه آنهمه نت را یاد بگیرم وبخوانم
وبنوازم,خسته می شدم.
با تاریک شدن هوا,سروکله افراد فامیل پیدا شد.اول خاله طناز با محمد آقا
شوهرش,سررسید.خاله از مامان کوچکتر بود ودوتا بچه کوچک داشت.هردو پسر وتا بخواهی
شیطان,ولی آن شب هردو را خانه مادر شوهرش گذاشته بود وبه قول محمدآقا,مادام وموسیو
آمده بودند.بعد,دوعمویم همزمان رسیدند.عمو فرخ از چدرم بزرگتر بود ومثل پدرم یک دخترو
یک پسر داشت.پسرش,امید یک سال از سهیل بزرگتر بودودخترش آرام,یک سال از من
کوچکتر بود.زن عمویم که خاله مهوش صدایش می کردیم,زن خوب ومهربانی بود که همه
فامیل دوستش داشتند.عمومحمد ازپدرم چند سالی کوچکتر بود وبچه هم نداشت.هنوز نمی
دانستیم علت بچه دار نشدنشان چیست.زنشمینا,بسیارازخود راضی وحسود بود ودایم با حرفها
وحرکاتش باعث رنجش و کدورت می شد.بعد از مدتی,دایی بزرگم هم رسید و جمع مهمانان
تکمیل شد.دایی علی,مردي مقتدر و باجذبه بود.دو پسر داشت به نامهاي پدرام وپرهام که هردو
ازمن بزرگتر بودند.پدرام براي ادامه تحصیل پیش دایی دیگرم به آلمان رفته بود وپرهم که هم
سن سهیل بود در رشته صنایع تحصیل می کرد.زن دایی ام که همه زري جون صدایش می
کردیم,زن آرام وکم حرفی بود که حضورش در جمع احساس نمی شد.مهمانان همه با هم
حرف می زدند وخانه پراز سروصدا بود.منهم بی هدف از جایی به جایی می رفتم وبا هر کس
چند جمله اي ردوبدل می کردم.بعد امید بلند شد وبا صداي بلند گفت:
-خانمها و آقایان لطفاَ ساکت باشید.هنرمند بزرگ سهیلِ مجد, برامون قطعاتی می نوازند.
همه ساکت شدند وسهیل شروع به نواختن کرد.امید هم که صداي گرم وگیرایی داشت با آواز
همراهیش می کرد.وسط قطعه موسیقی صداي زنگ تلفن بلند شد با عجله بلند شدم وبه طرف
تلفن دویدم.دلم نمی خواست تمرکز سهیل وامید به هم بخورد.گوشی را برداشتم وبا صدایی خفه
گفتم:بله؟
صداي لیلا از آن طرف خط بلند شد:چته؟حناق گرفتی؟
باخنده گفتم:نه بابا,مهمون داریم,سهیل هم داره پیانو می زنه,نمیخوام داد بزنم.
لیلا با ناراحتی تصنعی گفت:ا؟خوش بگذره...تنها تنها؟
-خبري نیست بابا,همه فامیل هستن.حال خودت چطوره؟چکار می کنی؟
لیلا تند گفت:خوبم.زنگ زدم بگم فردا من می آم دنبابت.راستی باید سراغ پسره هم بري.
با تعجب پرسیدم:کدوم پسره؟
لیلا عصبی گفت:چقدر گیجی!همون پسره که براي حل تمرین اومد وتوکلاس رو بهم زدي
قهر کرد,رفت.حالا باید بري نازشو بکشی بلکه قدم رنجه کنه,وگرنه تو بد هچلی می افتیم.
با بیزاري گفتم:به جهنم که نیامد,قحطی اومده؟
لیلا خشمگین گفت:چی می گی؟سرحدیان رو نمی شناسی؟اگه این پسره تمرین ها رو حل
نکنه,سر امتحان بیچاره می شیم.همه رو رد می کنه!همه هم از چشم تو می بینن,به خونت تشنه
می شن.
بی حوصله گفتم:خیلی خب!حالا تا فردا خدا بزرگه.من میرم باهاش صحبت می کنم.اما خیلی
هم نازشو نمی کشم.خواست بیاد نخواست,به درك!
وقتی گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم,متوجه نگاههاي خیره پرهام شدم.زل زده بود به من
ورفته بود در عالم هپروت.پیانو زدن سهیل تمام شده بود ودوباره همه با هم حرف می زدند اما
پرهام انگار آنجا حضور نداشت وحواسش جاي دیگري بود.جلو رفتم و ناگهان گفتم:پخ!
باترس ازجا پرید وگفت:زهرمار!ترسیدم.
باخنده گفتم:کجایی؟...
عصبی جواب داد:دختره لوس!
باصداي بلند خندیدم وبراي آوردن غذا و کمک به مادرم به آشپزخانه رفتم.پرهام پسر مغرور
خوش تیپی بود.صورت کشیده واستخوانی داشت با موهاي قهوه اي و چشمانی کشیده
وعسلی,پوست صورتش مثل دختران سفید وصاف بود.قدش هم بلند بود ورویهم رفته پسر
جذابی به شمار می آمد.بیشتر شبیه دایی ام بود.خانواده مادري ام اکثراَ روشن و ظریف بودند.
وقتی وارد آشچزخانه شدم,خاله طنازو خاله مهوش همراه زري جون داشتند به مادر کمک می
کردند,فقط مینا خانم نبود که جاي تعجب نداشت.مینا زن سرد وعبوسی بود که در هیچ مهمانی
در جایش تکان نمیخورد.فقط یکجا می نشست ومی خورد.بعد هم هزار حرف,پشت سر میزبان
ومهمان ردیف می کرد.آن شب هم یکجا نشسته بود و هرچه عمو محمد باهاش حرف می
زد,جواب نمی داد.وقتی همه را براي شام سرمیز دعوت کردند,پرهام کنار من نشست
وگفت:مهتاب دانشگاه چطوره؟
سري تکان دادم وگفتم:خیلی خوبه...خوش می گذره.
احساس کردم صورتش درهم رفت.بعد گفت:خیلی رو بچه هاي دانشگاه حساب نکن.همه بچه
اند,نمی شه روشون حساب کرد.
باخنده گفتم:حالا کی خواست روشون حساب کنه؟
فوري خودش را جمع وجور کرد وگفت:خوب,آره.همین طوري گفتم.
بعد کمی در صندلیش جابه جا شد وگفت:حالا چه برنامه اي براي آینده داري؟
نمی دانستم منظورش چیست وچرا این حرفها را می زند.آن هم پرهام که هیچوقت با من حرف
نمی زد.قبلاَ هروقت می آمدند خانه ما به بهانه اینکهمن بچه ام با سهیل دست به یکی می
کردند واصلاَ با من بازي نمی کردند,بعد هم که بزرگتر شده بودیم با سهیل می رفتند توي اتاق
وتا وقتی که وقت رفتن می رسید,ازاتاق بیرون نمی آمدند.با خنده گفتم:
-فعلاَ که تازه وارد دانشگاه شده ام وبراي چهار سال آینده برنامه ام مشخصه.بعدش هم خدا
بزرگه,احتمالاَ می رم سر کار.
پرهام با لکنت گفت:خوب,شاید هم ازدواج کردي...نه؟
نگاهش کردم,حسابی جا خورده بودم.پرهام هم سرش را پایین انداخته وپوست سفیدش,قرمز
شده بود.گیج پرسیدم:
-این حرفها چه معنی می ده؟تو مگه فضول منی؟
پرهام با خجالت ولکنت جواب داد:نه...خوب درواقع به من ربطی نداره,ولی خب می خواستم
بگم که...یعنی چطور بگم...
نگاهش کردم.منتظر تمام شدن جمله اش بودم.از دستش حرصم گرفته بود,سرانجام با جان
کندن فراوان گفت:
-می خواستو بگم که اگه یک روزي تصمیم گرفتی ازدواج کنی...
با نزدیک شدن زري خانم,پرهام جمله اش را نیمه تمام گذاشت.زري خانم کنار پرهام نشست
ورو به من گفت:مهتاب جون با درسها چطوري؟
سري تکان دادم وگفتم:هنوزخیلی جدي نشده...
زن دایی ام خندید و گفت:ماشاءالله,از وقتی دانشگاه قبول شدي یزرگ شده اي...چطوري
بگم,خانم و خوشگل شدي...
با ناراحتی مصنوعیی گفتم:یعنی قبلاَ زشت بودم؟
زن دایی ام دستم را نوازش کرد وگفت:نه عزیزم,ولی الان یه جوري خانم وخوشگل شدي.اون
موقع انگار بچه بودي.
بعد رو به پرهام کرد وگفت:نه پرهام؟
پرهام با خجالت سري تکان داد وحرفی نزد.مینا خانم که تازه نشسته و حرفهاي زري جون رو
شنیده بود,با لحنی سرد گفت:خوب,دخترا وقتی ابروهاشون رو بردارن,بزرگتراز سنشون به نظر
می رسن.
خشکم زد.ابروهاي من همیشه پیوسته بود ومن اصلاَ دست بهشون نزده بودم,رنجیده گفتم:ولی
این مورد شامل من نمی شه,مینا خانم.
پشت چشمی نازك کرد وگفت:ا؟من فکر کردم ابروهاتو برداشتی,آخه قیافه ات فرق کرده...
پرهام که دل خوشی از زن عموي من نداشت با لحنی قاطع گفت:خوب مینا خانم فکر
کردن,آدم هرفکري میتونه بکنه.
بلند شدم وبه سمت میزغذا رفتم.احساس می کردم صورتم ازناراحتی گر گرفته است.چرا آنقر
مینا خانم از من بدش می آمد؟بعد به خودم گفتم مینا خانم از همه به جز خودش,بدش می
آید.بشقاب غذایم را پر کردم که دیدم سهیل از آنطرف میز,لپهایش را باد کرده,یعنی من خیلی
شکمو هستم.زبانم را برایش درآوردم وگوشه اي نشستم تا غذایم را سرفرصت بخورم.بعد از شام,مادرم کیک را آورد وسهیل با پیانو آهنگ "مبارك باد"را زد.همه با هم می خواندند ومی
خندیدند.بعد پدرم بسته اي کادو پیچ به مادرم داد.همه با هم دست می زدند ومی گفتند:بازش
کن!بازش کن!
در میان هیاهوي جمعیت,مادرم کاغذ کادو را باز کرد.یک جعبه مستطیل شکل بود.سهیل
باخنده گفت:هی!مجسمه است!
پرهام هم دنبالش را گرفت:نه,لونا پارکه.
هرکس چیزي می گفت.سرانجام مادرم در جعبه را باز کرد.گردن بند زیبایی پر از برلیان
ویاقوت کبود,چشم همه را خیره کرد.همه دست زدند و پدرم گردنبند را دور گردن مادرم
بست وبا صداي بلند گفت:مهناز جان,می دونم که این اصلاَ قابل تورو نداره,فقط به پاس
زحمتهاي تو در این بیست وچهار سال است.
دوباره همه دست زدند.فقط مینا خانم ساکت وبی حرکت نشسته بود.بعد هم آهسته زیر لب
گفت:خدا شانس بده.
با نفرت نگاهش کردم.چرا آنقدر این زن حسود بود؟در افکار خودم بودم که سهیل با صداي
بلند گفت:آهاي جماعت,ساکت!من هم براي زوج عزیزمون یک هدیه دارم.
بعد نشست پشت پیانو و رو به مادر وپدرم که کنار هم نشسته بودند,گفت:
-تقدیم به بهترین مادروپدر دنیا!
و بعد رمانتیکترین آهنگی را که من تا آن زمان شنیده بودم,نواخت.همه ساکت وبه انگشتان
هنرمند سهیل که ماهرانه روي کلیدها بالا وپایین می رفت,خیره شده بودند.موسیقی آنقدر
لطیف وزیبا بود که ناخودآگاه به طرفش چذب می شدي.به پدرومادرم نگاه کردم,هردو انگار
گریه شان گرفته بود.خاله طنازم آهسته بلند شد ودسته اي اسکناس پشت سبز را طوري که تمرکز سهیل به هم نخورد,درون جیب پیراهنش جا داد و آهسته سرش را بوسید.عمو فرخم,با
دستمال اشک هایش را پاك می کرد وآرام,دخترعمویم,با دوربین فیلم برداري,لحظه اي سهیل
را رها نمی کرد.بعد از نیم ساعت,نواختن سهیل تمام شد وهمه کف زدند وبه سوي سهیل هجوم
بردند.سهیل با خنده گفت:
-خودم ساخته بودم,فقط مختص امروز.
پدرومادرم هردو سهیل را بوسه باران کردند.با خنده گفتم:
-پسر!پسر!قند وعسل,دختر!دختر!کپه خاکستر!
با این حرف,پدرم جلو آمد ودر آغوشم گرفت وگفت:
-این چه حرفیه عزیزم؟مادرم هم خندید وگفت:پسر!پسر!قندوعسل,دختر!دختر!طلا وزر
سهیل با بدجنسی گفت:نه مامان,دختر!دختر!مارمولک!
آرام هم که بهش برخورده بود,گفت:پسر!پسر!تمساح وعقرب!
خلاصه مجلس شلوغ شد وجوانها هرکدام هرچه دلشان می خواست به هم نسبت می دادند.بعد از
خوردن کیک,مهمان ها کم کم آماده شدند که به خانه هایشان بروند,که دوباره پرهام نزدیک
من آمد وگفت:
-حرفم نیمه توم موند.می خواستو بگم من این ترم درسم تموم می شه وقراره پیش بابام کار
کنم.می خواستم بدونم نطرت راجع به من چیه؟البته تو وقت داري که فکر کنی و بعد جوابم رو
بدي,اما بدون که من منتظر جواب هستم.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.پرسیدم:در مورد چی نظرم رو بدم؟
پرهام با صدایی دورگه ازخجالت گفت:ازدواج با من!
وبعد فوري رفت به طرف در,آنقدر تعجب کرده بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم وبراي
خداحافظی با ذایی اینها دم در بروم.آنشب با افکار درهم و برهم به رختخواب رفتم.البنه آنقدر
خسته شده بودم که طولی نکشید تا به خواب رفتم.
ادامه دارد ....
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۱۰:۵۳ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
فصل چهارم
صبح زود با صداي زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.مخصوصاَ ساعت را تنظیم کرده بودم تا
براي ساعت هفت بیدارم کند.می دانستم که اگر زنگ ساعت نباشد حتماَ خواب می مانم.شب
قبل تا دیر وقت بیدار بودم وبعید نبود که به موقع بیدار نشوم.با رخوت وسستی از جایم بلند
شدم.صبحهاي پاییزي,سردي وتاریکی هوا,باعث می شود به سختی از گرماي رختخواب جدا
شوي.به هرحال بلند شدم وصورتم را شستم.همه خواب بودند ومن آهسته به آشپزخانه رفتم تا
چیزي بخورم.یک لیوان شیر براي خودم ریختم وبا تکه اي کیک که از دیشب مانده بود به
اتاقم برگشتم.جزوه هایم را مرتب کردم,با به یاد آوردن کلاس آنروزآه از نهادم بلند شد.امروز
باید می رفتم و ناز آقاي حل تمرین را می کشیدم.حتی اسمش را به یاد نداشتم,ولی از یادآوري
شیطنت هایم که باعث شد کلاس حل تمرین بهم بخورد,خجالت کشیدم.ازآن موقع دوهفته می
گذشت وانگار در این مدت عقل من درآمده بود وتازه می فهمیدم چه کار زشتی کرده
بودم.درآن مدت با دیدن رفتار بچه هاي سال بالایی وشخصیت و وقارآنها تازه متوجه شده بودم
که دانشگاه کجاست وفهمیده بودم رفتار بچه گانه من نه تنها باعث جذابیت و جلب محبت نمی
شود,بلکه باعث بدنام شدن و پایین آمدن شخصیت من هم می شود.این کارها شاید در دبیرستان
جالب باشد,ولی در دانشگاه باعث می شد از چشم همه بیفتم واستادها و دانشجویان به عنوان
یک بچه لوس وبی ادب از من یاد کنند.آخرین جرعه شیرم را که خوردمصداي ماشین لیلا را
که زیر پنجره پارك شد,شنیدم وبا عجله قبل از این که زنگ بزند,جلوي در رفتم.وقتی در را
باز کردم لیلا پشت دربود وبا دیدن من حسابی ترسید.با خنده گفتم:سلام.ترسیدي؟
لیلا هم خنده اش گرفت وگفت:سلام.پشت در کشیک می کشیدي؟
سوارشدیم ولیلا حرکت کرد.کمی که گذشت لیلا پرسید:به چی فکر می کنی؟ناراحتی؟
سرم را تکان دادم وگفتم:نه,فکرمی کردم که امروز به این یارو چی بگم.
لیلا با کنجکاوي پرسید:کدوم یارو؟
با ناراحتی گفتم:همون آقاي حل تمرین را می گم دیگه...
لیلا با خنده گفت:آهان!...بابا ناراحت نباش,برو بگو ببخشید وقال قضیه رو بکن!
گفتم:کاش همه چیز با همین یک کلمه توم بشه.
لیلا راهنما زد وبعد گفت:حل می شه!
سر کلاس ادبیات,حواسم پرت بود.استاد داشت شعري ازحافظ را معنی می کرد.و من یاد
حرفهاي دیشب پرهام افتادم.قبل از این که دانشگاه قبول شوم,پرهام قبله آمال من بود.گاهی
اوقات عکسش را به مدرسه می بردم وجلوي دوستانم پز می دادم وچند تا چاخان هم می
کردم.آن روزها آرزو داشتم پرهام کمی به من توجه کند,ناخودآگاه کارهایی می کردم که
می دانستم دوست دارد.یکبار دفتر خاطراتم را از روي سادگی به پرهام داده بودم و بعداَ مطلابق
با جواب پرهام به سوالها,رفتار می کردم.چه رنگی دوست داشت؟صورتی!پس لباس صورتی
بپوشم.چه غذایی دوست داشت؟فسنجان!پس باید به مامان بگم امشب که دایی اینها خانه ما
مهمان هستند,فسنجان درست کند....اما حالا انگار آنروزها مال خیلی وقت پیش بود.مال وقتی
که من کودك بودم.دیشب حرفهایی را شنیدم که آرزو داشتم یکی,دو سال پیش می زد.شاید
آنموقع اگراین حرفها را می زد,با اشتیاق قبول می کردم ولی حالا...با تکان دست آیدا به خود
آمدم.همه نگاهها متوجه من بود ومن اما اصلاَ متوجه نبودم.استاد دوباره تکرار کرد:
-پس صنعت به کار رفته در این بیت چیست,خانم مجد؟
با لکنت وخجالت گفتم:ببخشید استاد,اصلاَ متوجه نبودم.
استاد با اینکه رنجیده بود,حرفی نزد واز سوالش صرف نظر کرد.بعد از اتمام کلاس ,بچه ها
دسته دسته کلاس را ترك می کردند,من اما همچنان نشسته بودم.سرانجام لیلا گفت:
-وا؟تو امروزچته؟مثل پونز چسپیدي به صندلی,پاشو بابا,بدو برو دنبال اون پسره دیگه.
اَه!پاك یادم رفته بود.با بیزاري بلند شدم وگفتم:حالا کجا دنبالش بگردم؟
لیلا درحالی که کلاسور من هم همراهش می آورد,گفت:حالا بیا,می ریم ازاتاق استادان سوال
می کنیم.
راه پله ها طبق معمول شلوغ بود.صداي همهمه بچه ها فضا را پرکرده بود.وقتی پشت دراتاق
استادان رسیدیم با التماس به لیلا گفتم:لیلا می شه تو بپرسی,می ترسم سرحدیان نشسته
باشه,خجالت می کشم برم تو!
لیلا حرفی نزد وبا شجاعت پس از زدن چند ضربه به در,داخل شد.چند لحظه پشت در پا به پا
می کرد تا آمد.با خوشحالی گفت:اینجا نبود.اسمش ایزدي است.باید بري ساختمون
! روبرویی,اتاق 301
درست روبروي دانشگاه ما,ساختمان دو طبقه اي بود که مربوط به اموراداري ودفتري دانشگاه
می شد.چند تا کلاس وآزمایشگاه هم آنجا بود ولی ما تا حال گذرمان به آنجا نیفتاده بود.به
دنبال لیلا به آن طرف خیابان رفتم وپس از بازرسی خواهران وارد شدیم.آنجا هم با ساختمان ما
فرقی نمی کرد.ساختمان قدیمی و کهنه اي که معلوم بود قبلاَ مسکونی بوده است.وقتی پشت
در اتاق 301 رسیدیم,تابلوي کوچکی کنار در توجه مان را جلب کرد.
روي تابلو نوشته شده بود"واحد فرهنگی و عقیدتی"نگاهی به لیلا انداختم وبا ابرویم به تابلو
اشاره کردم.لیلا هم شانه اي بالا انداخت وگفت:چاره اي نیست.
با کمی دلهره موهایم را زیرمقنعه پوشاندم وبعد آهسته در زدم.صداي مردانه اي بلند
شد:بفرمایید.
دررا باز کردم وبسم الله گویان وارد شدم.اتاق کوچکی بود با دو میزو یک صندلی,پشت یکی
از میزها,مردي میانسال با ریش وسبیلی انبوه نشسته بود.پیراهن وکت تیره اي به تن داشت
وعینک بزرگی به چشم زده بود,سمت راستش,پشت میز دیگر آقاي ایزدي نشسته بود.یک
کامپیوتر هم جلوش بود واصلاَ متوجه من نشد.
زیر لب سلام کردم ودر را پشت سرم بستم.مرد عینکی با دیدن من,سر به زیرانداخت
وگفت:سلام علیکم,بفرمایید.
لحن خشک وجدي اش کمی ترسناك بود.با دلهره گفتم:با آقاي ایزدي کار داشتم.
ایزدي با شنیدن اسمش سر بلند کرد وبه من نگاه کرد,آهسته گفت:
-بفرمایید.
عصبی رفتم جلوي میزش وگفتم:راستش من آمدم خدمتتان که...
آقاي ایزدي منتظر نگاهم میکرد.با جسارت نگاهش کردم.چشمان گیرا ودلنشینی داشت.رویهم
رفته قیافه اي داشت که با دیدنش به جز کلمه مظلوم چیزي به یادم نمی آمد.با دیدن نگاه خیره
من,سر به زیرانداخت وگفت:
-بفرمایید.من درخدمتتان هستم.
نمی دانستم سرِزبان درازم چه بلایی آمده بود.با مشقت گفتم:من مجد هستم.
این ترم با آقاي سرحدیان ریاضی ( 1)داریم.شما هم دو هفته پیش براي حل تمرین...
آقاي ایزدي که تازه متوجه شده بود,سري تکان داد وگفت:آهان...
دوباره گفتم:انگار من باعث رنجش شما شدم...حالا آمدم که...یعنی آقاي سرحدیان گفتند که
شما ناراحت شدید و...
آقاي ایزدي سر بلند کرد وبه من نگاه کرد.نگاهم را دزدیدم وسربه زیر انداختم.با آرامش
گفت:نه!من از شما رنجشی به دل ندارم.به شما حق می دهم.شما تازه از دبیرستان وارد دانشگاه
شده اید,وقت می برد که به این محیط عادت کنید.
امیدوار نگاهش کردم,گفتم:پس شما برمیگردید؟
سري تکان داد وگفت:من که حرفی ندارم,اون روز هم اگه رفتم براي این بود که یک وقت
بهتون بی احترامی نکنم.
با شادي گفتم:بازهم عذر می خوام.پس تشریف بیارید.همه منتظرهستن.
از جایش بلند شدوگفت:شما بفرمایید.من هم می آیم.
خوشحال ازاتاق خارج شدم.لیلا پشت درمنتظر بود.با خنده گفتم:
-بیا بریم.راضی شد بیاد.
وقتی وارد کلاس شدیم,بچه ها مشغول حرف زدن بودند با دیدن من,یکی از دخترها پرسید:چی
شده؟می یاد خیر سرش یا نه؟
با صداي بلند گفتم:من رفتم راضی اش کردم,دیگه خود دانید.دوباره اگه قهر کرد ورفت به من
ربطی نداره,گفته باشم.
یکی از پسرها با خنده گفت:شما دست به صندلی ها نزنید,کسی ازتون انتظاري نداره...
بعد همه خندیدند ومن سرخ از خجالت,سرجایم نشستم.وقتیآقاي ایزدي درراباز کرد برخلاف
دفعه پیش,همه ساکت شدند.البته کسی به احترام ورودش از جا بلند نشد,ولی ازمسخره بازي هم
خبري نبود.آقاي ایزدي سلام کرد وسررسیدي که همراه داشت روي میز استاد گذاشت.چند
نفري ازجمله من جواب سلامش را دادیم,بعد از پرسیدن شماره تمرین ها وزدن ماسک سفیدش,شروع به حل کردن تمرین ها کرد.این بار کسی حرفی نزد وهمه شروع به یادداشت
برداشتن کردند.به جز صداي برخورد قلم وکاغذ وقیژقیژماژیک روي تخته,صدایی نمی
آمد.لحظه اي سربلند کردم وبه هیکل لاغرآقاي ایزدي نگاه کردم.یک بلوز ساده سفید وشلوار
پارچه اي طوسی رنگ به پا داشت.کفش هایش کهنه,ولی تمیزو واکس خورده بود.به
دستهایش که ماژیک را محکم گرفته بود نگاه کردم.دست دیگرش را هم روي تخته گداشته
بود.ناخن هایش به طورعجیبی کبود بودند.ناگهان برگشت ونگاهم را غافلگیر کرد.لحظه اي
چشمانمان به هم افتاد.چشمان درشت وقهوه اي رنگش پراز سادگی و معصومیت بود.حالتی که
حتی در چشمان سهیل برادرم سراغ نداشتم.بقیه صورتش زیر ماسک سفید رنگ پنهان شده
بود.سرم را پایین انداختم وشروع به نوشتن کردم.وقتی تمرینها تمام شد,آقاي ایزدي پرسید:
-کسی سوال نداره؟
هیچکس جوابی نداد.ایزدي دستانش را به هم مالید وگفت:خیلی ممنو از توجه تان,خداحافظ.
وبه سادگی رفت.با رفتنش کلاس پرازسروصدا شد.آیدا که کنار من ولیلا نشسته بود گفت:از
اون بچه ننه هاست!آنقدر از مردهایی که ادا درمی یارن بدم می یاد که نگو ونپرس.
با تعجب پرسیدم:مگه ادا درآورد؟
آیدا با نفرت گفت:تو هم چقدر خري ها!ماسک زدنش رو می گم.
لیلا با سادگی گفت:خوب بیچاره شاید حساسیت داشته باشه.فرشاد شوهرخواهر من هم دستکش
دستش می کنه,مجبوره,چون حساسیت داره تمام پوست دستش قاچ قاچ می شه.اینهم حتماَ
حساسیتی,چیزي داره.
ناخوآگاه گفتم:اصلا به ما چه؟
فرانک از پشت سرم گفت:به به!چه خانم شدي.معلومه حسابی حلت گرفته شد که رفتی ناز این
بابا رو کشیدي.
برگشتم ونگاهش کردم.دختر بامزه وخوبی بود با موهاي فرفري وصورت کک مکی,گفتم:آره
بابا,این بیچاره دو ساعت می یاد تمرین حل می کنه تا دو هفته بعد,حالا ما,هی پشت سرهم
حرف بزنیم که چی بشه.آنقدر موضوع براي غیبت هست که نگو!وهر چهارتایی خندیدیم.
تا پایان ترم,خدا را شکر اتفاقی پیش نیامد وآقاي ایزدي و استاد سرحدیان به کارشان ادامه
دادند.باري امتحان میان ترم,همه ترس داشتیم که خدا را شکر به خیر گذشت و با خواندن زیاد
وشبانه روزي هم من,هم لیلا هردو نمره خوب گرفتیم ونزد استاد کمی آبرو کسب
کردیم.آخرین جلسه حل تمرین,قرار بود رفع اشکال هم داشته باشیم.شب قبل با لیلا حسابی
خوانده بودیم تا اشکالهایمان را متوجه شویم.درس خواندنمان روي روال افتاد بود وبه قول آقاي
ایزدي کم کم با محیط دانشگاه خو می گرفتیم.جمعه,از صبح لیلا آمده بود تا باهم درس
بخوانیم.آن شب,دایی خانه ما مهمان بود ومن کمی اضطراب داشتم.بعدازظهرمادرم دراتاقم را زد
وبا سینی چاي وشیرینی وارد شد.با دیدن من ولیلا درحال درس خواندن گفت:واي شما که
خودتون رو کشتید,مگه فردا امتحان دارید؟
لیلا باخنده گفت:ازبس این سرحدیان زهر چشم گرفته,آقاي ایزدي هم که قهر
قهروست.حساب کار دست همه اومده.مطمئن باش الان همه دارن خر میزنن.
بعد از یکی دو ساعت,لیلا علی رغم اصرار مادرم براي شام نماند و رفت.حولی ساعت هشت بود
که پرهام همراه پدرومادرش آمدند.برخالف ایام قدیم که پرهام تا می رسید با سهیل می رفتند
به اتاقش و تا شام بیرون نمی آمدند,پرهام روي مبل نشست وبا دقت مرا زیر نظر گرفت.پلیور
سرمه اي و شیکی یه تن داشت با شلوارجین که یار جدایی ناپذیر پرهام بود.آن شب آن قدر با نگاههاي خیره اش نگاهم کرد که تقریباً همه متوجه شده بودند وپدرم عصبانی به پرهام نگاه
می کرد.به بهانه اي وارد آشپزخانه شدم.سهیل هم پشت سرم داخل شد وبا صدایی خفه گفت:
-مهتاب,پرهام چه مرگش شده؟
به خجالت گفتم:من چه می دونم؟چرا از خودش نمی پرسی؟
سهیل با حرص گفت:براي اینکه به من نگاه نمی کنه...کم مونده بابا بزنه زیرگوشش!براي
اینکه اتفاقی نیفتد,به بهانه درس خواندن به اتاقم رفتم وتا وقت شام همان جا ماندم.بعد از شام
هم براي فرار از نگاههاي پرهام دوباره به اتاقم پناه بردم.آخر شب بعد از این که دایی اینها
رفتند,صداي پدرم را می شنیدم که عصبی به مادرم می گفت:
-نزدیک بود یک چیزي به این پرهام بگم ها!این پسر چرا اینطوري شده؟
بعد صداي آهسته مادرم را شنیدم که گفت:خب دیگه بچه ها بزرگ شدن وتازه متوجه همدیگه
می شن.
بعد خوابم برد ودیگه نفهمیدم چه گفتند.
صبح وقتی لیلا رسید,جلوي درمنتظر ایستاده بودم.هوا خیلی سرد شده بود وهمه منتظر بارش
برفی سنگین بودند.هوا ابري و تاریک بود وآدم بی اختیار دلش می گرفت.وقتی سوار شدم,لیلا
گفت:یخ زدم.چقدر هوا سرد شده.
سرم را تکان دادم و گفتم:بازخدارا شکرما ماشین داریم,پس اون بیچاره ها که کلی باید منتظر
ماشین تو خیابون یخ بزنند,چه حالی دارن؟
لیلا خندید و گفت:از کی تا حالاعضو سازمان حقوق بشر شدي؟
باخنده گفتم:از وقتی رئیس سازمان استعفاء داده!
کلاس ادبیات هفته پیش تمام شده بود وآن روز فقط ریاضی داشتیم.چند دقیقه اي سرکلاس
منتظر ماندیم.بعد همه مشغول صحبت وخنده شدیم,چند نفري هم با هم درس می خواندند
واشکالهایشان را می پرسیدند.وقتی نیم ساعت گذشت,یکی از بچه ها گفت:
-باز که آقاي نازك نارنجی نیامده!
پسري از ته کلاس گفت:دوباره چکار کردید بهش برخورده؟
آیدا هم با صداي بلند گفت:پاشید برید خونه هاتون!آنقدر سمج سرکلاس می شینید تا بالاخره
یکی سر برسه!
هرکس حرفی می زد که در باز شد وآقاي ایزدي لنگ لنگان وارد شد.زیر چشمانش گود رفته
بود وبه کبودي می زد.لبهایش هم بدجوري کبود شده بود.انگار مریض بود.بی حال سلام کرد
و براي دیر آمدنش عذرخواهی کرد.بعد پرسید:
-خوب,این جلسه رفع اشکاله,هرکس سوالی داره بپرسه.
بعد ازاون همه چیز سریع اتفاق افتاد.هرکس سوالی داشت می پرسید وآقاي ایزدي از سوال
کننده می خواست پاي تخته بیاید وآنقدر راهنمایی اش می کرد تا اشکالش رفع شود.نوبت به
من که رسید اواخر ساعت بود.وقتی پاي تخته رفتم,ماژیک را در دست گرفتم .صورت مسئله را
نوشتم.آقاي ایزدي با ملایمت راهنمایی ام می کرد و منهم با دقت گوش می کردم.اشکالم را
متوجه و کاملاً برقضیه مسلط شده بودم که ناگهان یکی از پسرها بلند شد وگفت:
-به افتخارآقاي ایزدي...
و همه دست زدند.لبخند کم رنگی روي لبهاي کبودش نقش بست.بعد همان پسر که اسمش
سعید احمدي بودیک اسپري برف شادي درآورد وهمانطور که در کلاس به هرسویی می
پاشید,گفت:به افتخار پایان کلاس ها!
درمیان دانه هاي مصنوعی برف,متوجه آقاي ایزدي شدم که با سرعت دست درجیب کاپشن
سبز سربازي اش کرد و ماسکش را درآورد.همانطور که ماسک را می زد و به طرف درکلاس
می رفت,گفت:خواهش می کنم آقاي احمدي دیگه این اسپري رو نزنید.
همانطور که پاي تخته ایستاده بودم به صورت آقاي ایزدي خیره شدم,که نفس نفس می
زد.سروصداي بچه ها بلند شده بود وهرکس حرفی می زد.
-آقاي ایزدي مگه شما مخالف شادي هستین؟
-حتماً آقاي ایزدي رادیکال هستن.
بعد یکی با خنده گفت:نه خیر,جناب ایزدي جذر هستن.
صداي دختري ازردیف جلو آمد:بس کنید,منهم از بوي این اسپري حالم بهم خورد.
بعد دوباره سروصداها قاطی شد .ناگهان آقاي ایزدي که رنگ صورتش تیره وکبود شده
بود,روي زمین افتاد.اولش هیچ کس کاري نکرد,انگارهمه فلج شده بودند,سکوت سنگینی
برکلاس حکمفرما شد,بعد ناگهان همه پسرها باهم به طرف آقاي ایزدي هجوم آوردند واورا
که انگارازهوش رفته بود,روي دست از کلاس بیرون بردند.
ادامه دارد ...
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۲۷-۵-۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
فصل پنجم
تا شب ناراحت ونگران بودم.لحظه اي صورت معصوم ومظلوم آقاي ایزدي ازپیش چشمم دور
نمی شد.بعداز آنکه آمبولانسی جلوي در دانشگاه آمد,و آقاي ایزدي را بردند,حال همه حسابی
گرفته شد.همه در حیاط جمع شده بودند و با وجود هوا و سوز بدي که می آمد,باهم درباره این
موضوع صحبت می کردند.همه داشتند به سعید احمدي غر می زدند وحادثه را تقصیراو می
انداختندکه البته بی تقصیرهم نبود,بیچاره آقاي احمدي گوشه اي کز کرده بود وچیزي به
گریستنش نمانده بود.دخترها هم دورهم جمع شده بودند وهرکس چیزي می گفت.فرانک
ناراحت گفت:بیچاره ایزدي,دلم خیلی برایش سوخت.آخه یکدفعه چی شد؟
لیلا جوابش را داد:منکه گفتم حساسیت داره,گوش نکردید.
آیدا درحالی که دماغش را پاك می کرد,گفت:بندة خدا چقدرغیبتش را کردم.نگو که طفلک
مریضه.
سرانجام مثل اغلب جریانات زندگی,این حادثه هم کم کم رنگ باخت وبچه ها دانشگاه را
ترك کردند.در بین راه,لیلا رو به من کرد وگفت:
-کاش می دونستیم کجا بردنش,حداقل می رفتیم ببینیم چی شده؟شاید چیزي احتیاج داشته باشه.
سرم را تکان دادم وگفت:ولی تا حالا حتماً پدرومادرش وشاید هم زنش خبردار شدن ورفتن
بالاي سرش.
لیلا دنده روعوض کرد وگفت:آره,حتماً از دانشگاه با خانواده اش تماس گرفتن.خدا کنه
طوریش نشه.
بعد درآیینه به پشت سرش خیره شد وبا نفرت گفت:
-اَه,دوباره این کنه ها پشت سرمون میان.
نگاهی کردم وگفتم:کی؟
لیلا آهسته گفت:همون پاتروله دیگه,دارو دسته شروین اینها,چقدر مسخره اند.
شروین یکی از پسرهاي کلاس بود مه فکر می کرد همه خاطرخواهش هستند.چشمهاي رنگی
و موهاي مجعد مشکی داشت.چوستش همیشه برنزه بود وقد بلند وهیکل ورزیده اش نشان می
داد که اهل ورزش است.از سرووضعش هم معلوم بود که پولدار است.چند نفرمثل خودش هم
دورش را گرفته بودند واکثر اوقات با هم بودند.بی حوصله به لیلا گفتم:محل نذار,اصلاً حوصله
ندارم.
لیلا سرعتش را کم کرد تا بلکه پاترول از ما جلو بزننداما پاترول هم سرعتش را کم کرد.لیلا
در آیینه نگاهشان میکرد,آهسته گفت:ول کن نیستند.
با حرص گفتم:به جهنم!بذار بیان دنبالمون,برو طرف خونه.وقتی ببینند می ریم خونه دماغشون
می سوزه.
لیلا مرا جلوي خانه پیاده کرد,وقتی پیاده شدم پاترول شروین را دیدم که به دنبال لیلا وارد
کوچه مان شد.در کیفم دنبال کلید می گشتم,که صداي شروین را شنیدم:
-می خوایی بگی این قصر مال شماست؟
بعد همه شان خندیدند.دوباره گفت:براي ما فیلم نیا,ما همینجا هستیم تا توکلید خیالی ات را پیدا
کنی,احتمالاً تا شب هم اینجا منتظر بشیم,کلیدت پیدا نمی شه!
بی اعتنا,کلید را بیرون آوردم و دررا بازکردم.صداي هو کردن دوستاي شروین که مسخره اش
می کردند,بلند شد.از اینکه حالش را گرفته بودم راضی و خوشحال بودم.ولی وقتی مادرم درباره کلاس رفع اشکال پرسید,دوبار به یاد ایزدي افتادم و ناراحت شدم.مادرم که دید ناراحت
شدم,پرسید:چی شده؟اشکالت زیاد بود؟
سرم را تکان دادم وجریان را برایش تعریف کردم.وقتی حرفهایم تمام شد مادرم هم ناراحت
ونگران شده بود,با بغض گفت:طفلک,خدا کنه طوریش نشده باشه.
آن روز گذشت ومن ودیگر دوستانم از حال آقاي ایزدي بی خبر بودیم.سومین امتحان,ریاضی
بود.شب قبلش با لیلا حسابی خوانده بودیم.تقریباً تمام مسئله ها را آنقدرحل کرده بودیم,حفظ
شده بودیم.صبح زود وقتی براي امتحان رفتیم,همه در حیاط جمع شده بودندتا درها را باز
کنند.بچه ها دسته دسته در گوشه وکنارحیاط دور هم جمع شده بودند وهر گروه کاري می
کرد.اکثرا براي آخرین بار فرمول ها ومسایل را مرور می کردند.آیدا با دیدن منو لیلا جلو آمد
وگفت:به به,خرخوان ها آمدند.
لیلا با اضطراب گفت:نیست تو خر نزدیآیدا با خنده گفت:خوب معلومه خوندم.نمی خوام طرم
اول بیفتم.راستی بچه ها می دونید آقاي ایزدي چی شد؟
هردو نگران گفتیم:مرخص شده؟
سري تکان داد وگفت:می گن هنوز بیمارستان بستري است,اینطور که بچه ها می گن تو جنگ
مجروح شده براي همینه که می لنگه.
با حیرت گفتم: توي جنگ؟
لیلا با حرص گفت:آره دیگه,پس کجا؟
دوباره گفتم:تو از کجا می دونی؟
آیدا گفت:بچه ها می گن.انگارهیچ کس رو هم نداره...
همان لحظه درها باز شد ودوباره ترس از امتحان همه چیز را تحت الشعاع قرار داد.وقتی ورقه
ها را پخش کردند,در میان بهت وتعجب همه,آقاي ایزدي را دیدیم که بین بچه ها قدم می
زد.لاغرتر شده بود ولی تا حدودي گودي وکبودي زیر چشمش از بین رفته بود.بلوزسفید
وگشادي به تن داشت با یک شلوار جین,خیلی آهسته راه می رفت ولی مشخصا پایش را روي
زمین می کشید.آنقدر نگاهش کردم تا متوجه شدم بیشتر وقتم را از دست داده ام.سوالها برایم
ساده وآسان بود,با اطمینان وسرعت جوابها را نوشتم و ورقه ام را تحویل دادم.موقع بیرون رفتن
به آقاي ایزدي که کنار نرده هاي پله ایستاده بود,سلام کردم.سرش را پایین انداخت وآهسته
جوابم را داد.نگران پرسیدم:اقاي ایزدي حالتون چطوره؟اون روز ما خیلی نگران شدیم...
بعد در دل به خودم ناسزا دادم که چرا این حرفها را به او زدم.آن هم من,دختر مغروري که
جواب سلام هیچ کس را نمیداد وبه همه عالم وآدم فخر می فروخت و بی اعتنایی می
کرد.صداي آهسته ایزدي به گوشم رسید:الحمدالله,خوبم.ممنون از توجه تون.چیزي نیست.گاهی
این حال بهم دست می ده.
بعد پرسید:امتحانتون چطورشد؟
باخنده گفتم:عالی شد.دست شما هم درد نکنه.
با خجالت گفت:خواهش می کنم,خدا نگهدارتون.
حرصم گرفت.پسره لاغر مردنی از من خداحافطی می کرد,یعنی برو پی کارت!اصلاً من چرا
باهاش حرف زدم؟تا یک کمی بهش رو دادم اینطوري حالم را گرفت.بدون اینکه جوابش را
بدهم,راه افتادم.از عصبانیت منتظر لیلا نماندم و با تاکسی به خانه برگشتم.در راه هم مدام خودم
را سرزنش می کردم که چرا مثل دختر بچه ها با ایزدي حرف زدم.وقتی در خانه را باز کردم هیچ کس خانه نبود.یادداشت مادرم روي در یخچال انتظارم را می کشید:"مهتاب جون,غذایت
در یخچال است,من با فرشته رفتم استخر"
بی حوصله غذایم را گرم کردم وخوردم وبعد به رختخواب رفتم.بعد از پایان امتحانات چند
روزي تعطیل بودیم و تاآغاز ترم دوم فرصت داشتیم که استراحتی بکنیم.پدرومادرم تصمیم
گرفته بودند این چند روز را مسافرت برویم تا به قول خودشان خستگی از تن همه درآید.چون
هوا خیلی سرد شده بود قرار بر این شد که برویم دبی.صبح پنجشنبه,وقتی سرمیز صبحانه
آمدم,مادروپدرو سهیل داشتند درباره مسافرتمان صحبت می کردند.سلام کردم و پشت میز
نشستم.براي ساعت هفت بعدازظهر بلیط هواپیما داشتیم.ناگهان سهیل گفت:
-راستس قراره پرهام و زري جون هم بیان دوبی.
واکنش پدرم آنی بود,با حرص گفت:کی بهشون گفته بود ما داریم می ریم دوبی؟
همه به سهیل خیره شدیم که سرش را پایین انداخته بود.با خنده گفتم:مارمولکه خبر داده...
سهیل چشم غره اي به من رفت وگفت:خوب حالا بیان چه بهتر,من هم حوصله ام سر نمی ره.
مادرم با خنده گفت:راست میگی بچه ام اونقدر می ره اسکیت وجت کنسرت وخرید...حوصله
اش سر میره.
دلم شور می زد ودعا می کردم اتفاقی تیفتد تا پدراز دست پرهام عصبانی شود.چون پدرم اصولاً
زیاد از دایی علی خوشش نمی آمد اعتقاد داشت که زیادي خودش را می گیرد وخیلی از خود
راضی است.براي سه روز وسایل زیادي همراه نداشتیم وفقط با یک چمدان کوچک به طرف
فرودگاه حرکت کردیم.در صف بازرسی ها بودي که پرهام و زري جون هم رسیدند.همه با هم
سلام واحوالپرسی می کردند,دوباره نگاه پرهام را متوجه خودم دیدم.آهسته جلو رفتم وسلام
کردم.بعد با صدایی آهسته گفتم:پرهام یک خواهش ازت دارم.
مشتاق نگاهم کرد,ادامه دادم:ببین دفعه پیش تو اونقدر به من زل زدي که همه فهمیدند اتفاقی
افتاده,پدرم هم خیلی از دستت ناراحت شد,حتی سهیل هم ناراحت شده بود.براي همین ازت
خواهش می کنم این چند روز که قراره با هم باشیم,رعایت بکنی تا خداي نکرده کدورت
واوقات تلخی پیش نیاد.
پرهام سرش را تکان داد وگفت:با اینکه خیلی سخته ولی سعی میکنم.
با حرص گفتم:سخته؟یعنی چی؟مگه تو بار اوله که منو می بینی؟
پرهام درحالیکه از شرم سرخ شده بود,گفت:نه بار اول نیست,ولی بار اوله که عاشق شده ام.
بی تفاوت سري تکتن دادم وگفتم:درهرحال از من گفتن بود,بدون که همه روي تو حساس
شدن,حالا خود دانی.
وقتی رسیدیم تقریباً شب شده بود.ولی هزاران چراغ روشن نوید باز بودن مراکز خرید را می
داد.در یک هتل دو اتاق گرفتیم وخانمها وآقایان در اتاق مجزا جا به جا شدند.من ومامان وزري
جون در یک اتاق,پرهام وسهیل وبابا هم در اتاق بغلی.شام در هواپیما خورده بودیم.تا وسایلرا
جا به جا کردیم,گفتم:مامان بدو بریم خرید.
زري جون با خنده گفت:چه قدرعجله داري؟
همانطور که لباس می پوشیدم گفتم:خوب قراره شنبه برگردیم,فقظ دو روز اینجا هستیم,باید
استفاده کنیم.
خوشبختانه هتل به مراکز خرید نزدیک بود.مردها نیامدند و ما قدم زنان راه افتادیم.هوا ملایم
ولطیف بود.اصلاً سرد نبود.خیابانها خلوت بود وفقط ماشینهاي مدل بالا در آن تردد
داشتند,بنابراین هوا تمیز مانده بود.صبح روز بعد,آقایان رفتند سراغ جت اسکی و شنا و ما باز
روانه بازارهاي خرید شدیم.قرار بود ساعت دوبعدازظهر همه براي ناهار به هتل برگردیم.مثل بچه ها هرچه می دیدم,دلم می خواست.سرانجام مادرم که از دستم خسته شده بود مقداري پول
به دستم داد وگفت:این تو واین هم بودجه ات.هرچه می خوایی بخر تا تموم شه.
منهم حسابی به داد دلم رسیدم کفش,کیف,لباس,لوازم آرایش,واکمن...آنقدرخرید کردم که
پولم ته کشید.سر ناهار,احساس کردم که پرهام ناراحت است.سربه زیر انداخته بود وبا غذایش
بازي می کرد.پدرو مادرها بعداز ناهار رفنتد تا استراحت کنند.منو سهیل وپرهام هم در لابی
هتل نشستیم.چند دقیقه اي که گذشت,سهیل گفت:بچه ها بریم دریا؟
فوري گفتم:ول کن بابا,آب سرده,تازه من مایو نیاوردم.
پرهام هم با صدایی گرفته گفت:من هم اصلا حوصله ندارم.
سهیل ازجا بلند شد وگفت:گورباباي جفتتون.خودم می رم.
وقتی سهیل رفت,پرهام چند لحظه اي ساکت ماند,سرانجام گفت:
-خوش می گذره؟
باخنده گفتم:آره,خیلی.ولی انگار به توخوش نگذشته...چرا نارراحتی؟
سري تکان داد وگفت:بابات یک تیکه هایی انداخت,حالم رو گرفت.
باتعجب پرسیدم:بابام؟چی گفت؟
پرهام نگاهم کرد,بعد با صدایی خفه گفت:چه می دونم,یک چیزاي درباره اینکه اگه آدم کسی
رو می خواد باید مرد باشه وبیاد جلو,نه اینکه بترسه و بچه بازي در بیاره وازاین حرفها.
باخنده گفتم:خوب تو چی گفتی؟
پرهام با حرص گفت:تو مثل اینکه پاك دیوونه شدي ها!اصلاً می دونی موضوع صحبت سر
چیه؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم ,گفت:یک سراین قضیه توهستی.به بابات چی بگم؟بگم
چشم,حتماً می یام خواستگاري دخترتون تا بهم جواب رد بده.
بعد انگار که با خودش حرف بزند,گفت:تو که جواب درستی بهم ندادي تا من تصمیمی بگیرم.
با لحنی جدي گفتم:ما اصلاً حرفی نزدیم که جوابی بدم.تو این ترم فارق التحصیل شدي؟
پرهام سرش را تکان داد,ادامه دادم:خوب,تازه فارق التحصیل شدي.سربازي که نرفتی.هنوز
کاري نداري,حالا بقیه چیزها بماند.من هم تازه سال اول هستم هنوز چهار سال دیگه باید درس
بخونم,نمی تونم بیام خونه داري کنم,درس دارم,امتحان دارم...
پرهام ناراحت پرسید:یعنی مشکل ما فقط همینه؟
با تعجب پرسیدم:یعنی چی؟
-یعنی تو با ازدواج با من موافقی و فقط مشکل این مواردي بود که شمردي؟
گیج شدم.خوب راست می گفت یعنی من با ازدواج موافق بودم؟چند لحظه ساکت ماندم.پرهام
آهسته گفت:اگر مشکل اینهایی بود که تو گفتی,من می یامخواستگاري,عقد می کنیم.عروسی
می مونه بعد از سربازي من وفارغ التحصیلی تو,این طوري هم من خیالم راحته هم تو مشکلی
نداري,هان؟
مات ومبهوت نگاهش کردم,پرهام از جایش بلند شد وگفت:رو پیشنهادم فکر کن,زودترهم
تکلیف منو روشن کن.دوست ندارم کسی پشت سرم حرف بزنه.
وقتی پرهام رفت حسابی رفتم تو فکر.پرهام پسرخوب وسالمی بود.می دانستم که حتی اهل
سیگار کشیدن هم نیست.قیافه زیبا وهیکل مردانه اي داشت.اخلاقش هم بد نبود.البته کمی
مغرور بود ولی همه پسرها دراین سن وسال مغرور بودند,مثل سهیل برادر خودم.خانواده شان
راهم که می شناختیم,پرهام تحصیل کرده بود وباتوجه به این که دایی ام کارخانه داشت,احتمالا درهمان کارخانه دستش را بند می کرد.ثروت زیادي هم داشتند که تهیه ماشین وخانه وخرج
عروسی برایش آسان می کرد.پس به قول پرهام می ماند نظر من,اینکه موافقم یا نه!حسی
عجیب در ته دلم داشتم,انگارمی دانستم که نمی توانم با پرهام ازدواج کنم.هرچه فکر می کردم
نمی توانستم ایرادي از پرهام بگیرم.اما تصمیم هم نمی توانستم بگیرم.مثل همیشه که فکري در
سرم به سرانجام نمی رسید,از تفکر دست برداشتم و تصمیم گیري را براي روزهاي بعد
گذاشتم.وقتی از مسافرت برگشتیم,فوري به لیلا زنگ زدم,دلم می خواست از نمره ها با خبر
شوم و می دانستم لیلا تنها کسی است که نمره مراهم نگاه می کرد.بعد از چند زنگ خودش
گوشی را برداشت وبا شنیدم صدایم گفت:
-چه عجب تشریف آوردید.
باخنده گفتم:جات خالی.خیلی خوش گذشت.
لیلا جواب داد:معلومه که خوش می گذره,پرهام هم زیر گوشت هی قصه عشق می خوند...
حرفش را قطع کردم وگفتم:بگذر!ازنمره ها چه خبر؟
لیلا باخنده گفت:هم خبراي خوب هم بد!همه درسهات رو پاس کردي به جز...
باعجله گفتم:جون بکن!راست می گی؟
-آره ریاضی افتادي اون هم با نمره نُه!من ده شدم.
بغض گلویم را فشرد.آنقدر ناراحت شدم که نفهمیدم چطور خداحافظی کردم,وقتی گوشی را
گذاشتم,اشکم بی اختیارجاري شد.بدون اینکه شام بخورم خوابیدم.صبح قرار بود براي انتخاب
واحد به دانشگاه بروم.وقتی بیدار شدم,ساعت نزدیک هشت بود.با عجله لباس پوشیدم و وارد
آشپزخانه شدم.مادرم در حال خوردن صبحانه وخواندن کتاب بود.سلام کردم
وگفتم:مامان,ماشین رو امروز می خوایی؟
پرسید:تو می خوایی بري دانشگاه؟
زود جواب دادم:آره مامان,انتخاب واحد دارم.
خمیازه اي کشید وگفت:سوئیچ روي میز است.آهسته برو.
وقتی رسیدم قیامت بود.آنقدر شلوغ بود که لیلا را پیدا نکردم.در صف طولانی ونامنظم ایستادم
تا برگه اتنخاب واحد را بگیرم.همه همدیگر را هل می دادند ودخترهاي بزرگ مثل بچه ها به
هم می پریدند وداد وقال می کردند.براي اینکه لیست دروس ارائه شده را ببینم به طرف دیوار
رفتم.لیست نمرات را هم به دیوار زده بودن.کنجکاوانه به سوي لیست نمرات ریاضی( 1)رفتم تا
اسمم را پیدا کنم.چیزي که می دیدم قابل باور نبود جلوي اسم من نمره هفده نوشته شده
بود.اسم لیلا را هم پیدا کردم نمره اش شانزده ونیم شده بود.از حرص,دلم می خواست تکه تکه
اش کنم.چقدر بی خود گریه کرده بودم,چقدرحرص خورده بودم.چقدر ناراحت بودم که چطور
به پدرومادرم بگویم یک درس را افتاده ام.با عصبانیت به اطراف نگاه کردم لیلا را دیدم که از
دور مواظب من است ومی خندد.جلو رفتم وگفتم:
-احمق دروغگو.نزدیک بود تو برگه انتخاب واحد دوباره ریاضیِ یک را بنویسم.
همانطور که می خندید گفت:آخه تو که کتاب رو جویده بودي!فکر نکردي من دروغ می گم!
ناراحت نگاهش کردم,گفت:خوبه خوبه,حالا زست نگیر,بیا با هم اتنخاب واحد کنیم تا
کلاسهامون با هم باشد.
سرانجام ظهر,کار ثبت ناممان تمام شد وهردو بیست واحد انتخاب کردیم.لیلا باخنده
گفت:چراصبح نیامدي دنبالم؟مجبور شدم با تاکسی یبام.
با حرص گفتم:به جهنم!آدم هاي دروغگو باید سینه خیز بیان دانشگاه!
لیلا از ته دل می خندید ومن فحشش می دادم.سوار ماشین که شدم متوجه شروین ویکی از
دوستانش به نام رضا شدم که انگار منتظرما بودن.به محض اینکه راه افتادم,دنبالم آمدند.با
ناراحتی گفتم:معلوم نیست اینها از جون ما چی می خوان؟دایم دنبال ما هستن,اَه!
لیلا از آینه به پشت سرش نگاه کرد وگفت:چقدراین پسره ازخودراضی است.فکر کرده خیلی
باحال وجذابه,انتظار داره همه برن خواستگاریش.
با تعجب گفتم:خوب این همه دختر تو دانشگاه هست که بعضی هاشون هم از شروین خوششون
می یاد,چرا دنبال ما می آد؟
لیلا با خنده گفت:چون آدمیزاد اینطوریه,هرچه که دم دستش باشه وبتونه راحت به دستش بیاره
براش ارزش ندارهچیزي رو می خواد که دور از دسترسش باشه.
با حرص گفتم:الان یک دسترسی نشونش بدم که حالش جا بیاد
پایم را روي پدال گاز فشار دادم ودنده عوض کردم.در خیابان باریک شریعتی با سرعت می
رفتم,شروین هم دنبالمان می آمد.وقتی مطمئن شدم با فاصله خیلی کمی دنبال ماست,ناگهان
ماشین را کشیدم به خطکناري و مسیرم را تغییر دادم.آنقدر باسرعت وناگهانی اینکاررا کردم
که شروین هول شد ومحکم به ماشین جلویی کوبید.ماشین پشت سري هم با شدت به ماشین
شروین خورد و راه بند آمد.با خنده و خوشحالی وارد بزرگراه شدم وبه لیلا که از ترس رنگش
پریده بود,گفتم:
-حظ کردي؟
لیلا با صدایی خفه گفت:عجب کاري کردي ها!بیچاره,کلی باید خسارت بده.ازته دل
گفتم:چشمش کور!
***
کلاسها ازسه روز دیگرآغاز می شد ومن بی صبرانه منتظر شروع ترم جدید بودم.
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
۲۸-۵-۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
فصل ششم
اولین هفته ترم دوم به پایان رسید.می دانستم که این ترم,کارم خیلی زیاد ومشکل خواهد
بود.چندین واحد ریاضی و سه واحد فیزیک انتخاب کرده بودم که می دانستم پاس کردن با
همه آنها با هم مشکل خواهد بود.بازهم استاد سرحدیان استادمان بود وکلاسهاس حل تمرین
ریاضی( 2)را هم آقاي ایزدي به عهده داشت.هفته بعد,قبل از کلاس ریاضی در حیاط با بچه ها
نشسته بودیم که شروین از در وارد شد.بعد از آن تصادف دیگر ندیده بودمش و کمی دلهره
داشتم که مبادا جلوي بچه ها حرفی بزند وبه پروپایم بپیچد.شروین به محض ورود,روي یکی از
سکوهاي محوطه نشست,درست روبروي جایی که ما نشسته بودیم وباهم حرف می زدیم.
آیدا با دیدن شروین آهسته گفت:
-آقاي ازدماغ فیل افتاده تشریف آوردن!...
فرانک ساده دلانه پرسید:کی؟
لیلا با خنده گفت:همون که فکر می کنه خداي شخصیت وقیافه است دیگه!
آهسته گفتم:بس کنید.اصلاً درباره اش حرف هم نزنید.حالم به هم میخوره.
وقتی بلند شدیم تا سر کلاس برویم,شروین هم بلند شد وبه داخل ساختمان آمد.هنوزوارد
کلاس نشده بودم,که صدایش را از پشت سرم شنیدم:
-ببخشید,خانم مجد...
قلبم محکم می کوبید.کمی هم ترسیده بودم.آهسته برگشتم و باصدایی که سعی می کردم عادي
به نظر برسد,پرسیدم:بله؟
جلوتر آمد ودستش را به کمرش زد,با صدایی آهسته گفت:میدونید چقدر به من خسارت
زدید؟
با تعجب تصنعی پرسیدم:من؟
سري تکان داد وگفت:بله,شما.یادتون نیست.هفته پیش بی هوا پیچیدید من زدم به ماشی
جلویی؟
جدي گفتم:خوب چیکار کنم؟مگه من مسئول رانندگی شما هستم.می خواستید دنبال ماشین من
نیایید...
شروین عصبی سرستکان داد وگفت:حال مگه من خسارتم رو از شما گرفتم که شما گرفتم که
آنقدرناراحت شدید؟
با غیظ گفتم:نه تورو به خدا,می خواستید صورت حساب بدبد!
خنده اي کردوگفت:فداي سرتون!فقط می خواستم یک خواهشی ازتون بکنم...
منتظر نگاهش کردم,گفت:بیایید ازاین به بعد با هم دوست باشیم ,خوب؟
عصبانی نگاهش کردم وگفتم:دلیلی در این کار نمی بینم.
بعد درکلاس را بازکردم وسرجایم نشستم.لحظه اي بعد آقاي ایزدي وارد کلاس شد واینبارهمه
به احترامش بلند شدند.رفتارش طوري بود که همه آدم را به احترام گذاشتن وادار می کرد.به
سادگی همه را مجبور کرده بود که به احترامش برخیزند وسرکلاس توجه کنند.یک پلیور آبی
رنگ به تن کرده وشلوار همیشگی اش را به پا داشت.زیرلب سلام کرد اکثر بچه ها جوابش را
دادند.بعد دفترش را روي میزگذاشت و روبه ما گفت:
-خوشحالم که اکثرتون با موفقیت ریاضی رو پاس کردید.این ترم هم در خدمتتون هستم.نمی
دونم آقاي سرحدیان گفتند یا نه؟ولی باز تاآخر ترم افتخارحل تمرین هاي ریاضی ( 2)را دارم.
بعد شماره تمرین ها را پرسید.نگاهش کردم موهایش کوتاه ومرتب بود.صورت بچه گانه اش
را ریش وسبیلی مرتب می پوشاند.پشمان درشت ومشکی اش پراز سادگی و معصومیت
بود.دماغش کوچک وزیبا بود.ابروان پرپشت وپیوسته اش کمی به سمت شقیقه ها متمایل
بودند.کیفیتی در نگاهش بود که ناخودآگاه جذبش می شدي وچیزي مثل محبت در دلت می
جوشید.در افکار خودم بودم که لحظه اي نگاهمان درهم گره خورد.باز هم مثل دفعه پیش آقاي
ایزدي نگاهش رااز من برگرفت ومشغول حل کردن تمرین ها شد.مثل ترم قبل,ماسک سفیدش
را روبینی و دهانش گذاشته بود.وقتی تمرین ها حل شد,آهسته پرسید:اشکالی ندارید؟
عصبانی نگاهش کردم.یادم افتاد وقتی سرامتحان احوالش را پرسیدم چطورمرا سنگ روي یخ
کرده بود.با غیظ صورتم را برگرداندم تا مرا نبیند,ولی باز وقتی از کلاس خارج می
شد,نگاهمان به هم افتاد.بعد از درس با بچه ها قرار گذاشتیم براي ناهار بیرون برویم.بعداز ناهار
کلاس داشتیم ونمی توانستیم به خانه برویم.تصمیم گرفتیم همان اطراف دانشگاه دریک
رستوران غذایی بخوریم.پنج نفري سوار ماشین من شدیم وحرکت کردیم.به جز آیدا و
پانی,شادي یکی از بچه ها که تازه باهم آشنا شده بودیم,هم همراهمان بود.شادي دخترقد بلند
وهیکل داري بود.با صورت زیبا ودلنشین,با صداي بلند می خندید وخیلی مهربان بود.او هم
گاهی ماشین پدرش را می آورد وتقریباً خانه اش نزدیک خانه من ولیلا بود.براي همین
قرارگذاشتیم نوبتی ماشین بیاوریم ودنبال دو نفر دیگر برویم تا باهم به دانشگاه بیاییم.وقتی همه
وارد رستوران شدیم وسفارش غذا دادیم,که شروین همراه چند نفر از دوستانش وارد شدند
ودرگوشه اي نشستند.هنوزغذایمان را نیاورده بودند که یکی ازدوستان شروین,که پسري لاغروقد بلند بود سرمیز ما آمد و با لحن طلبکارانه اي گفت:میشه خواهش کنم شما هم سرمیزما
بنشینید؟
لحطه اي ساکت شدیم بعد شادي خیلی جدي گفت:
-می شه خواهش کنم شما برید سرجاتون بنشینید؟
پسرك که حسابی خیط شده بود با ناراحتی برگشت وما به سختی خودمان را کنترل می کردیم
تا نخندیم.غدایمان که تمام شد بی اعتنا به حضور پسرها,به دانشگاه برگشتیم تا سرکلاس
برویم.کم کم هوا گرمتر می شد وبوي بهار در همه جا می پیچید.کلاسها هم تق ولق بود و
نزدیک شدن به ایام تعطیلات بچه ها را تنبل کرده بود.عاقبت کلاسها تعطیل شد.همه خوشحال
و پرانرژي منتظربهارماندیم.در خانه ما هم می شد فرا رسیدن بهار راحس کرد.طاهره خانم زن
ریزنقش ومهربانی که همیشه به مادرم در کارها کمک می کرد,آمده بود وبا کمک مادرم
خانه تکانی می کرد.هرسال خانه تکانی و نظافت اتاقهایمان به عهده خودمان بود که همیشه
سهیل به طریقی از زیرش در می رفت ولی من با اشتیاق اتاقم را تمیز ومرتب می کردم.هنوز
چند روزي تاسال جدید فرصت داشتیم که من مشغول نظافت اتاقم شدم.با اینکه کلاسها روز
قبل تعطیل شده بود از صبح زود بلند شده بودم ومشغول مرتب کردن کمد وکشوهایم
بودم.اواسط روز بود که سهیل با نواختن ضربه اي وارد شد وگفت:کوزت!حالت چطوره؟
خسته نگاهش کردم وگفتم:تو چطوري آقاي از زیر کار دررو؟
باخنده گفت:خوبم,می خواستم ببینم براي فردا برنامه اي داري؟
کمی فکر کردم وگفتم:نه,چطور مگه؟
لبه تخت نشست وگفت:فردا شب چهارشنبه آخرساله,پرهام مهمونی گرفته.من وتو هم
دعوتیم,گفتم شاید خدا بخواد وتو نیایی!
خنده اي کردم وگفتم:کور خوندي,اگه من نیام تورو هم راه نمی دن.
سهیل جدي نگاهم کرد وگفت:تازگی ها که اینطوریه,پرهام حرفی به تو زده؟
-چطور مگه؟
سهیل از روي تخت بلند شد وگفت:رفتارش با توخیلی فرق کرده...
آهسته گفتم:یک حرفهایی که زده,ولی من هنوز جوابی ندادم.
برادرم باصدایی که به سختی سعی می کرد بلند نشود,گفت:چه حرفهایی؟
با خنده گفتم:همون حرفهاي معمول بین پسرودخترایی که بزرگ می شن...پرهام هم ازم
خواسته روي ازدواج با اون فکر کنم.
سهیل که حالا تازه می فهمیدم چقدرغیرتی است,گفت:چه غلطا!لازم نکرده فردا بریم خونه
شون.
در حالیکه به قهقهه می خندیدم گفتم:وا,تو غیرتی هم بودي وماخبر نداشتیم...
بعد به قیافه عصبانی سهیل نگاه کردم وگفتم:بچه بازي در نیار,اگه مثلا تو به آرام عموفرخ
همچین پیشنهادي بدي,دوست داري آرام دیگه نیاد خونمون,بهت بر نمی خوره؟
سهیل ناراحت سر به زیر انداخت ,بلند شدم ودستش را گرفتم و گفت:
-پرهام هم کار بدي نکرده.اصلاً شاید من قبول نکنم,شاید هم قبول کنم.تو که نباید اینطوري با
قضیه برخورد کنی.تازه پرهام پسر خوبی است که این پیشنهاد را داده,می تونست مثل خیلی از
پسرها از موقعیت سوءاستفاده کنه.خودت هم می دونی.ازدواج و قضیه خواستگاري هم براي
یک دختر به سن من,خود به خود پیش می آد,حالا پرهام فامیله...
سهیل دستم را گرفت وگفت:می دونم,پرهام پسر خوبیه که این حرف رو زده ولی چه کار کنم
یک جورایی خوشم نمی آد.
همانطور که آشغال ها را درون کیسه می ریختم گفتم : میل خودته , می خواي فردا بریم , می
خواي نریم.
سهیل ساکت از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه دوباره برگشت وپرسید:
-مامان و بابا می دونن؟من جوابی به پرهام ندادم.اگر جواب مثبت بود آن وقت بهشون می گم.
سرم را تکان دادم و گفتم:نه,چون من جوابی به پرهام ندادم.اگر جواب مثبت بود آن وقت
بهشون می گم.
سهیل آهسته گفت:فردا می ریم.
فرداي آن شب وقتی وارد خانه ي دایی علی شدیم.مهمانی شروع شده بود.خانه ي دایی علی هم
مثل ما , ویلایی و
بزرگ بود و با توجه به سلیقه ي زري جون , پر از قالی و قالیچه شده بود.آن شب دایی حضور
نداشت و فقط
زري جون و یک خدمتکار به مهمان ها می رسیدند.دختر و پسرهاي زیادي در گروه هاي دو
یا سه نفره در
گوشه و کنار خانه مشغول صحبت و خنده بودند.پرهام با دیدن ما به طرفمان آمد و با خوشحالی خوش آمد گفت.
بلوز و شلوار روشنی پوشیده بود که با رنگ مو و پوستش همخوانی جالبی داشت. وقتی من و سهیل گوشه اي نشستیم , پرهام با بشقابی پر از چیپس به طرفمان آمد و گفت:
-سهیل بیا با بچه ها آشنا شو.
در کمال حیرت از من دعوت نکرد و من هم سر جایم باقی ماندم.بعد از چند دقیقه پرهام تنها
برگشت و کنار من
نشست.چند لحظه اي هر دو ساکت بودیم.من با دقت افراد حاضر در سالن را زیرنظر داشتم.چند
نفري را
می شناختم ,از بچه هاي فامیل زري جون بودند. ولی بیشتر مهمانان را براي اولین بار بود که
می دیدم.بعضی
ها لباس هاي جلف و ناجوري پوشیده و قیافه هاي عجیبی براي خودشان درست کرده بودند ,
اما اکثریت قیافه
هاي عادي داشتند و بچه هاي خوبی به نظر می رسیدند. در حال نظاره بودم که پرهام گفت:
-چقدر کت و شلوار به تومی آد.
برگشتم و نگاهش کردم.صورتش سرخ شده بود.خنده ام گرفت, انگار با آن پرهام سالهاي
پیش – با اینکه زیاد به
من اعتنا نمی کرد- راحت تر بودم.پرهام آهسته گفت:
-به چی می خندي؟
با خنده گفتم: به تو , اصلا این حرفها بهت نمی آد.
ناراحت پرسید:چرا؟
سري تکان دادم و گفتم:نمی دونم.یادته چند سال پیش عارت می آمد با من حرف بزنی , یادت
می آد چقدر التماس
می کردم مرا هم بازي بدید. وقتی سهیل قبول می کرد تو با بدجنسی می گفتی نمی شه چون
تو دختري؟...انگار
پرهام واقعی مال اون موقع ها بود.من به اون پرهام عادت کرده ام.
پرهام با صدایی گرفته گفت:حالا می خواي انتقام اون موقع رو بگیري؟
دستم را روي پایم گذاشتم و گفتم : نه اصلا , فقط این حرفها خنده ام می اندازه.
پرهام جدي پرسید:فکراتو کردي؟
نگاهش کردم و گفتم: ببین من که نمی خوام تو رو اذیت کنم , می دونم تو هم دوست داري
از این وضعیت راحت
بشی . راستش رو بخواي هر چی فکر می کنم نمی تونم به تو جز به چشم یک برادر نگاه
کنم.هر وقت می خوام
در این مورد تصمیم بگیرم ,به نتیجه اي نمی رسم.
در همان لحظه, دختري با قدکوتاه و هیکل چاق که موهایش را به طرز خنده داري درستکرده
بود , جلو آمد و با صدایی جیغ مانند گفت:
-پرهام تو مثلا صاحب خونه اي ! آن وقت مثل مهمونا نشستی یک گوشه و حرف می زنی؟
پرهام با بیزاري گفت: خوب باید چکار کنم؟
دخترك سر و گردنش را تکان داد و گفت:وا؟از من می پرسی؟خوب پاشو مجلس رو گرم
کن, رقصی ,
آوازي...
بعد سرو صداها قاطی شد و حرف من نیمه کاره ماند.البته باعث خوشحالی ام شد چون نمی
دانستم چه باید بگویم.بلند شدم تا سهیل را پیدا کنم ,از دور دیدمش که با دختري جوان صحبت
می کرد.دخترك به نسبت قد بلند و خوش اندام بود با موهایی کوتاه و پسرانه و صورتی
جذاب,نمی شد گفت زیبا اما چیزي در وجودش بود که باعث می شد به طرفش کشیده شوي .
چشم و ابرویی مشکی داشت.چشمانش کمی مورب بود,گونه هاي برجسته و دماغ کوچک و
پهنی داشت با لبهاي نازك که مدام رویهم فشارشان می داد. وقتی دیدم که سهیل با صورتی بر
افرروخته در حال صحبت است ترجیح دادم مزاحم نشوم.مجلس شلوغ و گرم شده بود,عده اي از
پسران ترانه اي می خواندند و دختران دست می زدند.معلوم بود از هم دانشگاهی هاي پرهام
هستند , چون همه همدیگر را می شناختند.گوشه اي نشستم و از دور شاهد سر و صدا و جنب
و جوششان شدم.چند دقیقه گذشت که صداي غریبه اي خلوتم را بهم زد:
-ببخشید...
سرم را برگرداندم.یکی از دوستان پرهام بود.پسري با قد متوسط و هیکل درشت . آهسته
گفت:چرا تنها نشسته اید؟
قبل از انکه حرفی بزنم,پرهام با قیافه اي درهم به طرفمان آمد و بازوي دوستش را گرفت و
گفت:
-بیا امیر , کارت دارم.
و پسرك را همراه خود ش کشید و برد.دوباره به منظره جلوي چشمم خیره شدم.بعضی از
دختران با آرایش غلیظ سعی در زیبا تربا کردن صورتهایشان داشتند ,با حرکات حساب شده
سعی می کردند که یا توجه کسی را به خود جلب یا شر مزاحمی را از سرشان کم کنند. به
نظرم همه چیز تصنعی و زشت می آمد.قبل از اینکه شام را بدهند , بلند شدم و به طرف سهیل
که هنوز با آن دختر مو سیاه حرف می زد , رفتم,آهسته گفتم:ببخشید ,سهیل...
سهیل سر برگرداند و با دیدن من گفت:گلرخ خانم,خواهرم مهتاب...
دخترك که سهیل گلرخ صدایش کرده بود ,آهسته بلند شد و با ظرافت دستش را جلو آورد
.دستش را فشردم و با ادب گفتم:خوشبختم.
بعد به سهیل اشاره کردم و سهیل دنبالم آمد.نزدیک در آشپزخانه ایستادم و به سهیل که منتظر
نگاهم می کرد,گفتم:سهیل ,سوئیچ رو بده به من ,سرم درد گرفته , می خوام برگردم.
سهیل پا به پا شد و گفت: هنوز شام ندادن ,زري جون ناراحت می شه...
فوري گفتم:خودم بهش می گم ,در ضمن من که با تو کاري ندارم آخر شب یا پرهام می
رسونتت خونه یا همین جا می مونی یا با آژانس بر می گردي .من حالم داره از اینجا بهم می
خوره.
سهیل با سرعت دست در جیب کرد و کلید هاي ماشین را در دستم گذاشت و گفت:
-قربون خواهر خانوم خودم.پس خودت از زري جون و پرهام عذر خواهی کن.
وقتی به زري جون گفتم که سرم درد می کنه و می خواهم برگردم خانه,قبول کرد ولی پرهام
با ناراحتی گفت:بهت خوش نگذشت؟
با ملایمت گفتم:چرا,ولی من تا حالا اینجور جاها نرفته بودم,حالم داره بهم می خوره.
پرهام ناراحت گفت:پس حداقل بذار برسونمت.
همانطور که به طرف در می رفتم,گفتم : نه , زشته مهمونات رو بگذاري و بیایی . من خودم می
رم,تازه اول شبه .رسیدم خونه بهتون زنگ می زنم.
آن شب تا صبح در رختخوابم غلتیدم و فکر کردم. من اصلا نمیتوانستم با پرهام زندگی
کنم.پرهام اهل این مهمانی ها بود.از تیپ و حرکات دوستانش می شد فهمید چه طرز تفکري
دارد و این مدت فقط به خاطر درگیري عاطفی کمی معقول به نظر می رسید,اما واقعیت این
بود که پرهام یکی از آنها بود.ئختر و پسرانی که پشتوانه ي مالی پدرانشان آنها را لئس و
خوش گذران بار آورده بود.کسانی که دغدغه ي فکري شان خرید کفش و لباس و تغییر مدل
مو و آرایش جدید بود.چطور می شد به چنین پسري تکیه کرد؟اگر با پرهام ازدواج می کردم
وضعیتم معلوم بود.صبح تا ظهر پرهام دم دست پدرش می چرخید و آخر ماه دایی ام پول خورد
و خوراك و رخت لباس مارا می داد.نه!من اهل این زندگی نبودم.اما می دانستم که پرهام جز
این کاري بلد نیست.تا صبح صداي ترقه و گاهی بمب می آمد و باعث می شد که خوابم نبرد
و فکر کنم.کم کم جهت فکري ام مشخص می شد.مناز مرد زندگی ام انتظار داشتم با دسترنج
خودش زندگیمان را اداره کند نه با پول تو جیبی اش!خدا را شکر کردم که با رفتن به این
مهمانی ,چشمم باز شده بود و واقعیت را درك کرده بودم.وقتی سر انجام چشمانم رویهم افتاد
اطمینان داشتم که باید چه جوابی به پرهام بدهم.
ادامه دارد...
امضای سوگند

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۹-۵-۱۳۹۰ ۱۱:۵۳ صبح، توسط سوگند.)
۲۹-۵-۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,347 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,602 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,605 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان نیما-مهتاب عشق SISMONI 14 2,780 ۲۵-۴-۱۳۹۲ ۰۲:۴۷ عصر
آخرین ارسال: SISMONI
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,298 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,611 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,238 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,340 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد