تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 38 رای - 2.82 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
#1
فصل اول
به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود,خیره شدم.لبانم به گفتن هیچ ذکري باز نمی
شد.آهسته سرم را بالا گرفتم وبه درو دیوار کثیف نمازخانه زل زدم.به غیراز من,کسی آنجا
نبود.انبوه مهرها,با عجله رویهم ریخته شده بود ورحل هاي قران هم,بسته ومنتطر بودند.خوب به
اطراف نگاه کردم,انگارهمه چیز اینجا,منتطر بودند.دستم را روي موکت سبز بد رنگی که حالا
پراز لکه هاي کثیف هم شده بود,گذاشتم.زیر لب آهسته گفتم:(خدایا به بزرگیت قَسمت می
دم...)
نمی دانستم خدا را به چه قسم می دهم؟چه می خواستم؟دوباره دهانم را که خشک و گس شده
بود,بستم.به سجده رفتم.پیشانی ام را روي مهرکوچک و شکسته اي که مقابلم بود,گذاشتم.سردسرد بود.گیج و مات بودم.هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا وبزرگ
است نیازي به گفتن من ندارد.خودش می داند که چه فکر می کنم وچه می خواهم بگویم.نمی
دانم چقدردرسجده مانده بودم,که صدایی مبهم از جا پراندم.صدا مثل دویدن یک عده بود.شاید
هم کشیده شدنِ سریع چیزي روي زمین.هرچه بود صدایی هشدار دهنده بود.انگار فلج شده
بودم.دست ها وپاهایم دراختیارم نبود.پایم خواب رفته بود وگزگز می کرد,با نزدیک شدن
صدا,با عزمی راسخ بلند شدم.تسبیح سبز ودانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم.کیفم را که
گوشه اي تکیه به دیوار داشت,برداشتم وبا شتاب کفش هایم را به پا کردم.بعد,محکم دررا به بیرون هل دادم.در با صدایی خشک باز شد وهمه چیز جلوي چشمم جان گرفت.راهروي سفید
بی اتنها با چراغهاي مهتابی ونیمکتهاي سبزو کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می
کرد.ازانتهاي سالن,صدا نزدیک می شد.تخت چرخداري بود که عده اي سفیدپوش,باعجله آن را
به جلو هل می دادند.با دیدن تخت که از دور می آمد,پاهایم سست شد.درد عجیبی از پشتم
شروع شد وبه دستهایم دوید.یکی ا پرستاران جلوتر دوید ودکمه آسانسور را با عجله و هراس
فشار داد.چند بار پشت سرهم اینکار را تکرار کرد.بعد,همزمانبا باز شدن در آسانسور,تخت
مقابلم قرار گرفت.یکی از پرستاران سرم پلاستیکی با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر
دیگر,تخت را هل می دادند.چشمانم انگارهمه چیز را پشت مه می دید.همه چیز تیره وتار
شد.جز پیکر عزیزي که روي تخت دراز کشیده بود.نگاهش کردم,از شدت درد صورتش بهم
پیچیده شده,ماسک اکسیژن مثل یاري جدایی ناپدیر به دماغ و دهانش چسپیده بود,دستانش به
دوطرف آویزان شده بودند.واز شدت تزریق جا به جا کبودي می زدند.سینه نحیفش با زحمت
بالا وپایین می رفت.اما چشمانش,چشمان همیشه زیبا و خندانش,ملتمسانه به من خیره مانده
بودند.وقتی نگاهمان درهم گره خورد,انگار همه چیز متوقف شد.لحظه اي تمام سرو صداها
پایان پذیرفت و من ماندم و او...زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.
دستانش را می دانم با زحمت بالا آورد.حلقه ساده ونقره اي اش,هنوز برانگشت چهارمش
مهمان بود.یعد دستانش را به نشانه خداحافظی برایم تکان داد.دوباره صداها بلند شدند وپرستاران
با عجله تخت را داخل آسانسور هل دادند.گیج و مات همانجا ایستادم.تسبیح را محکمتر فشار
دادم.او را کجا می بردند؟تمام بدنم بی حس شده بود.به زحمت چند قدم جلو رفتم و روي
نیمکت سبز تا خوردم.چادر سیاهم روي زمین می کشید.آهسته چادرم را بالا کشیدم.هنوز بلد
نبودم درست روي سرم نگهش دارم.به پیرمردي که از اتنهاي راهرو به سمت پله ها می
رفت,خیره ماندم.قامتش خم شده بود و هر قدم را با زحمت برمی داشت.بعد از چند قدم می
ایستاد وتک سرفه اي می کرد ودوباره راه می افتاد.دردل پرسیدم:او هم به این سن می رسد؟خودم جواب سوالم را می دانستم,اما دلم نمی خواست باور کنم.بلند شدم و به سختی
ایستادم.پاهایم انگار متعلق به من نبودند,از مغزم فرمان نمی گرفتند.ولی باید به سمت پله ها می
رفتم.کنار آسانسور روي تکه کاغذي,تهدید آمیز نوشته بودند:(ویژه حمل بیماران)من هم که
بیمار نبودم,پس باید از پله ها پایین می رفتم.بوي الکل وداروهاي ضد عفونی گیجم کرده
بود.سرانجام به پله ها رسیدم.اما نمی دانستم باید به کدام طبقه بروم.دوباره به کندي برگشتم و
به سمت میز سنگی پرستار بخش رفتم.پرستار کشیک,دختر کم سن وسالی بود با قد کوتاه و
صورت گرد وتپل,همانطور که داشت چیزي می نوشت,گفت:بفرمایید؟
آهسته گفتم:من همراه مریض اتاق 420 هستم.می خواستم بدونم کجا بردنشون؟
سري تکان داد وجواب داد:طبقه دوم,مراقبتهاي ویژه.
انگار قلبم براي لحظه اي ایستاد.چرا بخش مراقبتهاي ویژه؟چه اتفاقی درغیاب من افتاده بود؟
بدون هیچ حرفی دوباره به سمت پله ها راه افتادم.وقتی به طبقه دوم رسیدم,انگار وارد سرزمین
سکوت شده بودم,همه جا ساکت وخلوت بود.روي دري شیشه اي,ضربدر قرمز وبزرگی کشیده
و زیرش نوشته بودند:"ورود ممنوع"حتماً پشت این در شیشه اي بود.در افکارم غرق بودم که
که ناگهان در باز شد ودکتر احدي خارج شد.قد بلند وهیکل لاغري داشت.روپوش سفیدش
براش کوتاه بود.صورتش اما آنقدر جدي و خشک بود که جرات نمی کردي به کوتاهی
روپوشش فکرکنی.دکتر احدي پزشک معالجش بود.چرا انقدر قیافه اش درهم است؟دکتر
احدي با دیدن من,اخمهایش را بیشتر درهم کشید وگفت:شما چرا اینجا هستید؟...مگه نگفتم
برید خونه استراحت کنید؟
بی صبرانه گفتم:دکتر,چی شده؟چرا آوردیش اینجا؟
سري تکان داد وگفت:عفونت پیشرفته دستگاه تنفسی,بافتهاي ریه اش ازبین رفته,نمی تونه
درست نفس بکشه,الان باز هم یک دز گشاد کننده ریه بهش تزریق شد,ولی جواب نمی ده.ریه
اش رو هم خوابیده...
گیج نگاهش کردم.پرسیدم:یعنی چی می شه؟...
با بد خلقی گفت:هنوز معلوم نیست,ولی...و این ولی همانطوردر فضا معلق ماند تا دکتر احدي
درانتهاي راهرو ناپدید شد.
به اطراف نگاه کردم,کسی نبود.کجا باید می رفتم؟دختر بچه اي در تابلو,انگشتش را به نشانه
رعایت سکوت روي دماغش گذاشته بود.اما من احتیاجی به این تابلو نداشتم,خیلی وقت بود
حرفی براي گفتن نداشتم.دوباره در شیشه اي باز و پرستاري سفید پوش خارج شد.چشمانش
قرمز بود,انگارگریه کرده باشد.دستانش را عصبی بهم می پیچاند,داشت به طرف انتهاي راهرو
می رفت.به دنبالش رفتم,ملتمسانه گفتم:حال مریض من چطوره؟...
با صدایی گرفته پرسید:شما همراهش هستید؟...با سر تایید کردم.ایستاد و به طرفم چرخید.با
بغض آشکاري گفت:حالشون زیاد خوب نیست.با درد و رنج نفس می کشن.خدا کمکشون
کنه.
نگاهش کردم.بدون اینکه سعی کند جلوي گریه اش را یگیرد,به گریه افتاد.دستم را دراز کردم
ودستش را گرفتم,با آرامشی که خودم هم از داشتنش در آن لحظه متعجب بودم,آهسته
گفتم:خدا کمکش می کنه,ناراحت نباش!
پرستارکه از روي پلاك نصب شده به سینه اش فهمیدم اسمش مریم اسدي است,به هق هق
افتاده بود.دستش را کشیدم و روي نیمکت نشاندمش,لحظه اي گذشت تا آرام گرفت.ملتمسانه
گفتم:می شه ببینمش؟
سرش را کج کرد وگفت:دکتر ممنوع کرده,می ترسه دچار عفونت.....
بعد انگارمتوجه نگاه عاجزانه ام شد.پرسید:از نزدیکانته؟
با سر تایید کردم.بلند شد وگفت:بیا,از پشت شیشه ببینش.قبل ازاینکه پشیمان شود,بلند شدم
وپشت سرش راه افتادم.پشت پنجره بزرگی ایستاد وگفت:فقط چند دقیقه.
به منطره پشت شیشه خیره شدم.انعکاس صورت خودم در شیشه پیدا یود.انگار دلم نمی خواست
پشت شیشه را ببینم,به قیافه خودم زل زدم.صورت سپیدي در اواخر دهه بیست سالگی,درقاب
چادر مشکی نگاهم می کرد.صورتم لاغر شده بود.لبهایم از نگرانی روي هم فشرده شده
بودند.چشمان درشت وموربم انگار خودشان را هم باور نداشتند.ابروهایم پر شده بود ومثل زمان
دختري ام به هم پیوسته بود.بعد متوجه پشت شیشه شدم.اتاق نیمه تاریک بود اما در همان
تاریکی هم می توانستم دستگاه تنفس مصنوعی را ببینم که به زحمت بالا و پایین می رفت.بعد
نگاهم را به صورت معصومش دوختم.دستهایش با رنج ملافه ها را می فشرد.انگار بهوش
نبود.چشمان درشت و زیبایش بسته بود.چند لوله در دهان ودماغش بود.از دور خوب نمی
دیدم.چشمانم بی اختیار پراز اشک شد.بقیه دعایی که در نمازخانه نیمه تمام مانده بود,به یاد
آوردم.آهسته زیر لب گفتم:خدایا به بزرگیت قسمت می دم نگذار بیشتر از این رنج بکشه...
بعد هر چه جسارت در وجودم بود را به کمک طلبیدم و ادامه دادم:
_خدایا حسین رو ببر.
در همان حال,خاطرات دوران دانشجویی ام به ذهنم هجوم آورد.
ادامه دارد

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#2
فصل دوم
اولین روز شروع کلاسهایم یود.با شوق و ذوق آماده شدم.قرار بود لیلا بیاید دنبالم.لیلا دوست
صمیمی دوران دبیرستانم بود.همیشه با هم درس می خواندیم وهرجا می رفتیم با هم بودیم.حتی
پدر و مادرهایمان هم به وجود هردویمان باهم,عادت کرده بودند.سال قبل آنقدر درس خوانده
بودیم که فکر می کردیم دیوانه می شویم,هردو باهم انتخاب رشته کرده بودیم,تا در یک
دانشگاه ودر یک رشته قبول شویم.قرار گذاشته بودیم که اگر باهم جایی قبول نشدیم,هیچکدام
دانشگاه نرویم.ولی شانس به ما رو کرده بود وهردو در رشته کامپیوتردانشگاه آزاد قبول
شدیم.وقت ثبت نام وانتخاب واحد هم هر دو همراه بودیم وساعات کلاسهایمان را باهم انتخاب
کرده بودیم.حالا اولین روز دانشگاه و شروع دوره جدیدي درزندگیمان بود.باهم قرار گذاشته
بودیم روزهاي فرد لیلا از پدرش ماشین بگیرد و روزهاي زوج من,تا باهم به دانشگاه برویم.در
افکار خودم بودم و براي صدمین بار مقنعه ام را مرتب می کردم که زنگ زدند.با عجله کمی
عطر به سر و رویم پاشیدم و کلاسورم را برداشتم.صداي مادرم را که داشت با لیلا حرف می
زد,می شنیدم.از اتاقم بیرون اومدم وبه طرف در ورودي رفتم.مادرم آهسته گفت:داره می
یاد,آره مادر.مواظب باش,خداحافط.
بعد رو به من برگشت و گفت:مهتاب,با کفش تو خونه راه می رن؟
با عجله گفتم:آخ!ببخشید,عجله دارم.
صداي برادرم سهیل بلند شد:جوجه انقدرهول نشو.دانشگاه خبري نیست.حلوا پخش نمی کنن.
با حرص گفتم:اگه پخش می کردن که الان تو هم می دویدي...
مامان فوري مداخله کرد وگفت:بس کنید.
در را باز کردم و همانطورکه بیرون می رفتم ,داد زدم:خداحافظ !
احساس خوبی داشتم.تا آن زمان همه چیز بر وفق مرادم بود.یک خانه ویلایی و بزرگ
دربهترین نقظه تهران با حیاط بزرگ و گلکاري شده,پدرومادرتحصیل کرده,و ثروت در حد
نهایت,دیگراز خدا چه می خواستم؟خانه ما,خانه بزرگی بود با سه اتاق خواب بزرگ و دلباز
ویک سالن پذیرایی به قول سهیل,زمین فوتبال,دو سرویس بهداشتی درهر طرف خانه و یک
هال نقلی براي نشستن وتلویزیون دیدن اهالی خانه.تمام خانه پر بود از وسایل آنتیک
وعتیقه,قالی هاي بزرگ و ابریشمی تبریز,چند دست مبل راحتی و استیل,میز ناهار خوري کنده
کاري شده و بوفه اي پر از وسایل واشیاي زینتی و پر قیمت.یک طرف پذیرایی هم پیانوي
بزرگی بود که سهیل گاهی اوقات صدایش را در می آورد.گاهی فکر می کردم که خانه مان
شبیه موزه است,به هر چیزي نزدیک می شدیم,قلب مادرم می تپید که مبادا وسایل گران
قیمتش را بشکنیم.یکی از اتاقها مال من بود و یکی مال سهیل و پر بود از وسایل تجملی و حتی
اضافی,هر دو تلویزیون و ضبط جدا داشتیم.یک طرف اتاقمان هم,یک دستگاه کامپیوتر
بود.البته اتاق سهیل خیلی شلوغ بود و معلوم نبود چی هست وچی نیست؟اما در اتاق من همه
چیز جاي مخصوص داشت و یک طرف هم تخت و میز توالت بزرگی به چشم می
خورد.چدرم,یک شرکت بزرگ ساختمانی را اداره می کرد,رشته تحصیلی اش مهندسی راه و
ساختمان بود,همیشه دلش می خواست بهترین و جدیدترین وسایل را براي ما بخرد و البته این
موضوع باعث سواستفاده سهیل می شد.سهیل حدود پنج سال از من آخرین سالهاي دانشگاه را
می گذراند وقرار بود مثل پدرم مهندس عمران شود و پیش خودش هم کار کند.مادرم هم با
اینکه لیسانس ادبیات فارسی داشت,اما کار نمی کرد.البته وقت کار کدن هم نداشت,چون
وقتش بین خیاطی ها,آرایشگاها,کلاسهاي مختلف,استخرو بدنسازي و...تقسیم شده بود و دیگر
وقتی براي کار کردن نداشت.مادرم زن زیبا وشیک پوشی بود.همیشه لباسهاي گران قیمت و
زیبایی می پوشید و به تناسب هر کدام جواهرات جواهرات مختلفی به دست و گردن می کرد
و پدرم با کمال میل,پول تمام ولخرجی هاي مادرم را می داد.پدرم,عاشق مادرم بود و در خانه ما همیشه حرف و نظر مادر شرط بود.پدرم یک مهنازمی گفت صدتا از دهانش می ریخت.منهم
ته دلم آرزو می کردم مثل مادرم باشم.شیک و زیبا و با سلیقه,پدرم هم مرد خوب ومهربانی بود
که به قول مادرم بیش از حد دل نازك بود و با ما زیادي راه می آمد,دلش نمی آمد ذره اي از
دستش برنجیم.با اینکه سنی نداشت,موهایش سفید شده بود و به جذابیت چهره اش افزوده بود.او
هم مرد مرتب و خوش لباسی بود که صبحها تا چند ساعت بوي خوش ادکلنش در راهرو موج
می زد.پدرم قد بلند و هیکل دار بودالبته هروز ساعتها با مادرم پیاده روي می کرد,تا چاق
نشود,ولی با وجود این کمی تپلی بود.سبیل مرتب و پرپشتی هم داشت.سهیل هم شبیه پدرم
بود.قد بلند با موهاي مجعد و مشکی,صورت کشیده و ابروهاي مشکی و پر پشت,چشمانش هم
مثل پدرم درشت ومشکی بود,روي هم رفته پسر جذابی بود ولی با من خیلی سازش نداشت و
اغلب به قول مامان,مثل سگ و گربه به جان هم می افتادیم.من,اما بیشتر شبیه مادرم بودم.البته
بلندي قدم به پدرم رفته بود ولی استخوان بندي ظریف و اندام لاغرم,مثل مادرم بود.پوست
صورتم مهتابی و سفید بود.موهایی مجعد و پرپشت داشتم که بیشتر خرمایی بود تا
مشکی,چشمان کشیده و درشتم به رنگ میشی و مثل مادرم یک هاله ي خوشرنگ داشت.لبهاي
نازك و کوچکی داشتم.بینی ام هم مثل مادرم کوچک وسربالا بود و از این بابت همیشه شاکر
بودم,چون پدرم و سهیل هردو بینی هاي بزرگی داشتند.ابروهایم اما,مثل پدرم,پیوسته و پرپشت
بود.رویهم رفته قیافه ام مورد پسندم بود و به عنوان یک دختر زیبا در فامیل و بین دوستانم
شناخته شده بودم.
در حیاط را با پا بستم وسوارماشین شدم.لیلا با هیجان گفت:
-مهتاب کدوم گوري بودي؟چقدر لفتش دادي...اَه !
با خنده گفتم:همش پنج دقیقه است اومدي.عجله نکن,به توهم می رسه.
وقتی جلوي دانشگاه پارك کردیم,هردو سر تا پا هیجان بودیم.لیلا با ژستی بچگانه,دزدگیر
ماشین را زد و هردو وارد شدیم.جلوي در,اتاقکی مخصوص ورود دخترها ساخته بودند که سر
تا پاي دختران را در بدو ورود زیر ذره بین می گذاشتند.جلوي در,پرده برزنتی سبزي نصب
کرده بودند.پرده چنان کیپ شده بود,انگار پشت آن استخر زنانه بود و همه پشت آن در,برهنه
بودند.ما هم که وارد شدیم,خانم محجبه اي که مشغول خواندن دعا از یک کتاب کوچک بود,از
زیر ابروان پر پشتش نگاهی به سر تا پاي ما انداخت و با صداي خشکی گفت:موهاتونو
بپوشونید.
بعد دوباره مشغول پچ پچ با خودش شد.دستمان را ناخودآگاه به طرف مقنعه هایمان بردیم پرده
را کنار زدیم و وارد شدیم.ساختمان دانشگاه,مثل دانشگاههاي بزرگ و معروف نبود.یک
ساختمان سه طبقه و کهنه ساز با یک حیاط کوچک و معمولی که پراز دختر و پسر بود.البته
ناخودآگاه دخترها کمی از پسرها فاصله گرفته بودند.من و لیلا هم وارد جمع شدیم و پس از
چند دقیقه ایستادن و کنجکاوانه نگاه کردن,به طرف ساختمان راه افتادیم.ترم اول,خود دانشگاه
اجبارا چند واحد عمومی و دروس علوم پایه به ما داده بود و فقط انتخاب ساعت کلاسها به
عهده خودمان بود.بیشتر درسهایمان عمومی و آسان بود.سر کلاس با بقیه بچه ها هم آشنا شدیم
و هفته اول دانشگاه به خوبی و خوشی به پایان رسید.
آخر هفته سهیل مهمانی دعوت داشت و نبود.من مانده بودم با پدرومادرم,حسابی حوصله ام سر
رفته بود و دلم می خواست زودتر شنبه از راه برسد تا به دانشگاه بروم.دانشگاه برایم مثل همان
دبیرستان بود و محیطش باعث نمی شد که من ولیلا دست از شیطنت برداریم.البته آن حالت پر
شرو شور را دیگر نداشتیم,چون جو دانشگاه سنگینتر بود,ولی بدون شیطنت هم نمی
گذشت.صبح شنبه نویت من بود که ماشین را ببرم و دنبال لیلا بروم.صبح زود سوار ماشین
مادرم شدم و صداي ضبط را هم بلند کردم.وقتی جلوي در خانه لیلا رسیدم,منتظرم ایستاده بود.لیلا هم تقریبا در نزدیکی خانه ما زندگی می کرد وخانه انها هم مثل خانه ما شیک و
بزرگ بود.ولی آپارتمان بود و مثل ما حیاط و استخر نداشتند.لیلا به جز خودش دو خواهر
داشت که هردو ازدواج کرده بودند و سر زندگی شان بودند.خودش هم دختر خوب و مهربانی
بود,با قد وهیکل متوسط و صورت با نمک سبزه و چشم و ابروي مشکی,وقتی ایستادم,سوار شد
و گفت:
-سلام,اصلاَحوصله نداشتم بیایم.
با تعجب گفتم:پس می خواستی چیکار کنی؟
لیلا اخم کرد وگفت:هیچ کار,از ادبیات فارسی خوشم نمی آد.
با خنده گفتم:خوب این ساعت اول است,ساعت دوم ریاضی داریم.
لیلا همانطور که صداي ضبط را کم می کرد گفت:باز ریاضی بهتره,البته امروزسرحدیان
خودش نمی یاد.قراره یک دانشجو براي حل تمرینهاي جلسه قبل بیاید.
شانه اي بالا انداختم و گفتم:بهتر!یارو حتماً خیط می کنه,کلی هم می خندیم.
دوباره صداي ضبط را بلند کردم.ضرب آهنگ موسیقی خارجی,ماشین را تکان می داد.سر
کوچه دانشگاه با سرعت پیچیدم و کاري کردم که صداي جیغ لاستیک ها درآید.همه کسانی
که جلوي در دانشگاه ایستاده بودند, برگشتند و نگاهم کردند.منهم همین را می خواستم.با
مهارت ماشین را بین دو ماشین پارك کردم ومتوجه نگاههاي تحسین آمیز پسرها شدم.سر
کلاس ادبیات,سرتاپاي استاد بخت برگشته را حلاجی کردیم و خندیدیم.ساعت بعد,ریاضی
داشتیم.بین دو کلاس به بوفه رفتیم وبا چند نفر دیگر سر یک میز نشستیم.آیدا,یکی از بچه هاي
همکلاسمان با خنده گفت:حل تمرین بعد از یک جلسه!می خواد ازمون زهرچشم بگیره.
پانته آ که همه پانی صدایش می کردند,گفت:می گن این سرحدیان قاتله!ترم قبل نصف کلاس
رو انداخته...
لیلا با غضب گفت:نترس بابا,بچه هاي ترم بالایی همش براي ورودیهاي جدید قیافه می گیرن
که یعنی خودشون ختم همه چیز هستن,اما بی خیال!اگه خیلی محل بدي به آرزوشون که
ترسوندن ماست,می رسن !
سر کلاس,همه مشغول حرف زدن بودیم که در کلاس باز شد و در میان بهت و تعجب ما
,پسري قد بلند و ریز نقش,لنگ لنگان وارد شد.صورتش را ریش و سبیل مرتب و کوتاه شده
اي,می پوشاند.موهایش مجعد و کوتاه بود.چشمان درشت و ابروهاي پیوسته اي داشت.زیرلب
سلام کرد که هیچکس جوابش را نشنید.بزرگتر از ما بود ولی نه آنقدر که باعث ترسمان
شود.دوباره همه با هم شروع به صحبت کردند.
پسرك آهسته گفت:خانمها و آقایان,دکتر سرحدیان از من خواسته براتون تمرینها رو حل
کنم.خواهش می کنم دقت کنید.یکی لطف کنه بگه تمرینهاي کدام قسمت باید حل بشه....
یکی از پسرها با لحن عصبی گفت:تو که خودت باید بدونی!حتماَ ازهفته پیش تا حالا ده بار
همه رو حل کردي...دیگه مارو رنگ نکن.
بعد پسر دیگري از ته کلاس گفت:دکترسرحدیان؟...مگه آناتومی درس می ده که دکتره؟...
هرج و مرج دوباره کلاس را فرا گرفت.یکی از دخترها از ردیف جلو,شماره تمرین ها را به
آقاي حل تمرینی داد وپسره شروع کرد به پاك کردن تخته,ولی قبل از آن ,از جیبش یک
ماسک سفید رنگ درآورد و جلوي دهان وبینی اش را پوشاند.با این حرکت سیل متلک و
تیکه به طرفش هجوم آورد.
-سرحدیان چرا ازمریض هاي سل گرفته,واسه حل تمرین ما آدم فرستاده...
-اکسیژن برسونید...
-اي بابا!این که آب و روغن قاطی کرده...
-آقا واگیر نداره؟...
بعد خنده و هرو کر,فضاي کلاس را پرکرد.اما پسره بدون توجه به حرفهاي ما,شروع به حل
کردن تمرینها کرد.صداي ماژیک روي تخته سفید رنگ,مو به تنمان سیخ می کرد.بعد از حل
چند تمرین,کلاس تقریباَ آرام گرفت و همه مشغول یادداشت کردن شدند.در موقع حل یکی از
تمرینها,شیوا دختري که روي صندلی جلوي ما نشسته بود,بلند شد تا سوالی بپرسد.من هم با
شیطنت صندلیش را عقب کشیدم,وقتی شیوا جواب سوالش را گرفت بی خیال خودش را ول
کرد تا روي صندلیش بنشیند,اما چون صندلیش را عقب کشیده بودم محکم روي زمین افتاد و
دوباره کلاس از خنده و هیاهو منفجر شد.پسره از پاي تخته به طرف ما نگاهی انداخت,اما ما بی
توجه به نگاههاي سرزنش آمیزش,در حال هرو کر بودیم.شیوا هم بلند شده بود و داشت فحش
می داد.پسرها سوت می زدند و ماهم می خندیدیم.بعد وقتی سرانجام آرام گرفتیم متوجه شدیم
که پسره رفته,هرکس چیزس می گفت وحدسی می زد.
-بچه ها الن می ره با رییس دانشگاه می اد.
-نه بابا,رفته به سرحدیان بگه یکی دو نمره از ما کم کنه...
درهرحال پسره رفته بود و ما خوشحال حرف می زدیم و می خندیدیم.لیلا با کمی ترس گفت:
-بچه ها نکنه پسره عضو انجمن اسلامی باشه,حال همه رو بگیره؟
من هم با خنده جواب دادم:مگه ما کارغیراسلامی انجام دادیم.داریم می خندیم,خوشحال بودن هم
که کار بدي نیست.
بعد ازاتمام کلاس ,سوارماشین شدیم و راه افتادیم.از آیینه متوجه پشت سرم بودم که دیدم
پاترولی با حفظ فاصله دنبالمان می آید.می دانستم که مال یکی از پسرهاي همکلاس است.چند
نفر از دوستانش هم همراهش امده بودند,می دانستم که می خواهند اذیت مان کنند,با لیلا
قرارگذاشتیم حالشان را بگیریم.وقتی وارد اتوبان شدیم,پاترول خودش را به کنارما
کشاند,پسرها از پنجره ماشین سرشان را بیرون آورده بودند و به ما می خندیدند.ناگهان به رگ
غیرتم برخورد و پایم را روي پدال گاز فشردم.مدل ماشین من بالاتر و قدرتش هم بیشتراز
پاترول بود.باید ادبشان می کردم.بافشار روي پدال گاز,دنده ماشین را هم عوض کردم و با
مهارت ازبین ماشین ها ویراژ دادم.من تقریباَ از پانزده سالگی رانندگی می کردم.البته دور از
چشم پدرومادرم,زیر نظر سهیل,انواع و اقسام لم هاي رانندگی را یاد گرفته بودم وخیلی هم از
این بابت مغرور بودم,حتی گاهی,وقتی با سهیل مسابقه می گذاشتم,نمی توانست به گرد راهم
برسد.به لیلا که ترسیده بود گفتم:سفت بشین و نگاه کن.
از بین دو ماشین لایی کشیدم.لیلا جیغ کوتاهی زد و راننده ها با بوق بلند و کشداري,مراتب
اعتراضشان را اعلام کردند.اما من بی توجه گاز می دادم وبه پاترول که ناامیدانه تلاش می کرد
خودش را به من برساند,می خندیدم.ماشین آنقدر سرعت داشت که می دانستم اگر به مانعی
برخورد کنیم حتماَ دخلمان می آید,اما غرور نمی ذاشت رعایت قانون را بکنم.سرانجام در یکی
از خروجی ها,پاترول ما را گم کرد ومن خندان سرعت ماشین را کم کردم.لیلا با خشم نگاهم
می کرد.با خنده نگاهش کردم وگفتم:
-لیلا وقتی می ترسی رنگت سه درجه روشنتر می شه,همیشه بترس!
لیلا عصبی داد زد:احمق دیوانه!نزدیک بود هردومون رو بکشی,چرا اینطوري رانندگی میکنی؟
خونسرد گفتم:نترس!حالا که نمردیم.من باید روي این جوجه فکلی ها رو کم می کردم.حالا
همه تو دانشگاه ماستها رو کیسه می کنن.اینطوري خیلی بهتره!
لیلاسري تکان داد و حرفی نزد.اما می دانستم که او هم ته دل راضی و خوشحال است که
پسرها را سر جایشان نشاندیم.این حادثه باعث شد که کلاس ریاضی و بلایی که سر فرستاده
استاد آوردیم از یادمان برود.تا هفته بعد و جلسه بعد,مشغول شیطنت و خندیدن به خلق الله
بودیم واصلاَ یادمان رفته بود که شنبه خود استاد سرحدیان سرکلاس می آید.صبح روز شنبه
تازه یادمان افتاد وکمی ترسیدیم,ولی با خودمان فکر کردیم حتماَ استاد هم از یاد برده وکاري
به ما ندارد.به هر ترتیب ساعت ریاضی از راه رسید وهمه بچه ها با هیجان منتطر بودند ببینند
چه پیش می آید.وقتی استاد وارد کلاس شد همه به احترام ورودش از جا بلند
شدیم.سرحدیان,مرد میانسال و باتجربه اي بود که به آسانی نمی شد دستش انداخت.ازآن قیافه
هایی داشت که بهش با جذبه می گفتند.وقتی ما نشستیم,شروع به درس دادن کرد وما خیالمان
راحت شد که حرفی از جلسه حل تمرین نخواهد زد.تندتند یادداشت برمی داشتیم و سعی می
کردیم پا به پاي استاد درس را بفهمیم و جزوه برداریم,چون جلسه اول نصف بچه ها نتوانسته
بودند یادداشت بردارند واستاد بی توجه به اصرار بچه ها تخته را پاك کرده بود.سرانجام کلاس
به پایان رسید ولی استاد هنوز اجازه ترك کلاس را به ما نداده بود.همه منتظر,نگاهش می
کردند.آقاي سرحدیان با حوصله تمام شماره تمرینهایی که باید براي جلسه بعد حل می کردیم
را روي تخته نوشت.بعد با صداي نافذ ولحنی قاطع گفت:
-خانمها وآقایان,من می دونم که بعضی از شما یک راست از پشت نیمکت هاي دبیرستان روي
صندلی هاي دانشگاه پرتاب شده اید...براي همین بچه بازي هایتان را درك می کنم,اما از الان
گفته باشم که این تمرین ها باید توسط شما حل بشه ودرکلاس حل تمرین اشکالهایتان را رفع کنید,چون در امتحان پایان ترم فقط ازاین تمرین ها سوال می دهم و هیچ عذروبهانه اي هم
قبول نیست.
بعد به چشمهاي ما که مثل موش سرجایمان خشک شده بودیم,خیره شدوادامه داد:
-انگار شما هنوز ظرفیت دانشگاه را ندارید...من هم دلم نمی خواد بهتون زور بگم.ازاین به بعد
فقط شماره تمرینها رو می نویسم,جلسه حل تمرین هم لغو می شود,دیگرخود دانید...
بعد از چند دقیقه تازه متوجه شدیم معنی حرفهاي استاد چیست.جواي صحیح تمرینها براي خوب
امتحان دادن لازم وضروري بود وبا تعطیل شدن کلاس حل تمرین,احتمالاَ نود درصد کلاس
نمره قبولی نمی آوردند,همزمان صداي اعتراض بچه ها بلند شد,استاد که داشت از کلاس بیرون
می رفت,لحظه اي ایستاد وگفت:
-خودتان خرابش کردید,خودتان هم درستش کنید.اگر آقاي ایزدي قبول کنند وبازهم براي
حل تمرین تشریف بیاورند,من حرفی ندارم.
وقتی استاد از کلاس خارج شد,احساس کردم همه نگاهها متوجه من است.انگار تعطیلی کلاس
حل تمرین فقط تقصیر من بود وخودم باید درستش می کردم.بغض گلویم را گرفته بود,باري
اینکه از زیربار نگاههاي بچه ها فرار کنم,سریع وسایلم را جمع کردم واز کلاس خارج شدم.
ادامه دارد...

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#3
فصل سوم
صبح با صداي مادرم از جا پریدم.باسرعت در رختخوابم نشستم وبه ساعت بالاي سرم نگاه
کردم,ساعت نزدیک ده بود.واي چقدر دیرم شده بود!با عجله بلند شدم و رختخوابم را مرتب
کردم.داشتم موهایم را شانه می کردم که مادرم در راباز کرد.با دیدن من گفت:چه عجب,بلند
شدي!ظهر شد.
خواب آلود گفتم:سلام,لیلا اومده؟
مادرم با تعجب گفت:لیلا؟مگه قراره بیاد اینجا؟
-خوب,می ریم دانشگاه...
مادرم دوباره با تعجب گفت:امروز؟مگه جمعه هم دانشگاه بازه؟
آه از نهادم برآمد.یادم رفته بود امروز جمعه است,شانه را پرت کردم روي میز توالت ودوباره
پریدم تو رختخواب,مادرم با عصبانیت جلو آمد وپتو را از رویم کنار زد وگفت:
-دوباره که مثل خرس رفتی زیر پتو...پاشو یک کمی کمک کن.هزارتا کار دارم.
بی حوصله گفتم:چه خبره؟یک امروز می شه خوابید,اونهم شما نمی گذارید.
مادر با لحنی جدي گفت:براي شب نزدیک بیست نفر مهمون داریم.دست تنها نمی تونم,سهیل
که از صبح جیم شده,اینم از تو!
نخیر!امروز نمی شد خوابید.دوباره با زحمت از جایم بلند شدم.وقتی براي خوردن صبحانه به
آشپزخانه رفتم,مادرم حسابی مشغول کار بود.یک خروار میوه و سبزي در ظرفشویی منتظر
شسته شدن بودند.چند دیگ و قابلمه هم روي گاز درحال سروصدا کردن بودند.بااینکه آشپزخانه ما بزرگ و جادار بود اما ازبس مادرم میوه وگوشت و مرغ خریده وآنها را همه جا
پخش کرده بود,آشپزخانه شلوغ ونامرتب به نظرمی رسید.
همانطورکه براي خودم چاي می ریختم,پرسیدم:حالا به چه مناسبت مهمون داریم؟
مادرم همانطور که میوه ها را می شست گفت:امروز سالگرد ازدواج منو پدرت است.امیر هم
زنگ زده همه فامیل رو دعوت کرده,سهیل هم از صبح معلوم نیست کجا رفته,هزارتا کار دارم
یکی نیست حالم رو بپرسه,آن وقت شب که می شه,یکی یکی پیداشون می شه.
چایم را شیرین کردم ویک تکه کیک از یخچال بیرون آوردم.پرسیدم:
-چرا زنگ نزدي به طاهره خانم بیاد کمکت...
-از بخت بد من,یکی از فامیلاشون مرده,همه شون رفته بودن بهشت زهرا!اگه می دونستم
اینطوري می شه,اصلاَ مهمونی نمی گرفتم.قرار بود طاهره خانم بیاد.دیشب آخروقت زنگ زد
گفت نمی تونه بیاد.منهم دیگه نمی تونستم مهمونی رو بهم بزنم.
به مادرم خیره شدم.هیکل ظریف وزیبایی داشت.موهایش را پشت سرش جمع کرده بود.و
صورتش از نگرانی درهم رفته بود,اما بازهم زیبا و دوست داشتنی بود.رنگ موهایش را سرابی
کرده بود واین رنگ خیلی به پوست سفیدش می آمد.چشمانش با اینکه قهوه اي بود اما هاله
اي از رنگ بنفش هم داشت که خیلی جذایش کرده بود.چشمهاي منم مثل مادرم دورنگ بود
وازاین جهت خدا را شکر می کردم.با صداي مادرم به خودم اومدم:
-وا؟مهتاب چرا زل زدي به من؟
باخنده گفتم:ازبس دوستتون دارم.
صورت مادرم با شنیدن این حرف ازهم باز شد وخندید.بعد با ملایمت گفت:-منم تورو دوست دارم,عزیزم.
همانطورکه لیوان چایم را می شستم گفتم:مامان شستن میوه ها و درست کردن سالاد با من!میز
را هم خودم می چینم,خوبه؟
مادرم با خنده گفت:اگر گردگیري را هم اضافه کنی,عالیه!
بااینکه کارسختی بود چیزي نگفتم.آخه,آنقدراشیاء زینتی وعتیقه در خانه ما زیاد بود که فقط
گردگیري این وسایل دو ساعت وقت می برد,چه رسد به مبلمان ومیز وصندلی ها!وقتی مادرم
براي ناهار صدایم کرد باورم نمی شد به این زودي ساعت دو شده باشد.از خستگی هلاك شده
بودم.اما کارها تقریباَ تمام شده بود.وقتی وارد آشپزخانه شدم,همه جا مرتب وتمیز شده بود.به
پدرم که پشت میز نشسته بود,سلام کردم ونشستم.پدرم با انرژي جواب سلامم را داد
وگفت:خسته نباشید شازده خانم!سري تکان دادم وحرفی نزدم.مادرم همانطور که بشقاب
پرازغذا را جلویم می گذاشت,گفت:
-هی می گن پسر,پسر!بیا از صبح پسرمون کجاست؟معلوم نیست.این دختره که غمخوار
مادره!اگه مهتاب نبود من بیچاره شده بودم.
پدرم هم با خنده جواب داد:کی گفته دختر بده؟دخترچشم وچراغ خونه است.عزیز باباست.
در همان لحظه صداي سهیل بلند شد:واه واه!چه دختر دختري راه انداختن!دوباره من چند ساعتی
نبودم این مهتاب مارمولک شد چشم وچراغ خونه!آره مهتاب؟
بعد وارد آشپزخانه شدو پشت میز نشست,مادرم با ناراحتی گفت:
-علیک سلام!کجا دوباره در رفتی؟باد به گوشت رسوند که امروز مهمون داریم,نه؟
پدرم هم گفت:سهیل هرجا باشه براي شکم برمی گرده!مگه نه سهیل؟
سهیل که حسابی کنفت شده بود,حرفی نزد.بعد از ظهر,بعد از یک استراحت کوتاه,حمام کردم
وبا حوصله ودقت لباس پوشیدم.بعدموهایم را خشک و درست کردم وکمی هم آرایش
کردم.احساس می کردم دیگر بزرگ شده ام ودلم می خواست بقیه هم متوجه بزرگ
شدنم,بشوند.وقتی آماده شدم,هنوز مهمانان نیامده بودند.سهیل پشت پیانو نشسته بود وداشت
تمرین می کرد.همیشه در مهمانی ها,پیانو می زد و دلش نمی خواست خراب کند.من اما از
پیانو زدن بیزار بودم.زیاد ذوق موسیقی نداشتم واز اینکه آنهمه نت را یاد بگیرم وبخوانم
وبنوازم,خسته می شدم.
با تاریک شدن هوا,سروکله افراد فامیل پیدا شد.اول خاله طناز با محمد آقا
شوهرش,سررسید.خاله از مامان کوچکتر بود ودوتا بچه کوچک داشت.هردو پسر وتا بخواهی
شیطان,ولی آن شب هردو را خانه مادر شوهرش گذاشته بود وبه قول محمدآقا,مادام وموسیو
آمده بودند.بعد,دوعمویم همزمان رسیدند.عمو فرخ از چدرم بزرگتر بود ومثل پدرم یک دخترو
یک پسر داشت.پسرش,امید یک سال از سهیل بزرگتر بودودخترش آرام,یک سال از من
کوچکتر بود.زن عمویم که خاله مهوش صدایش می کردیم,زن خوب ومهربانی بود که همه
فامیل دوستش داشتند.عمومحمد ازپدرم چند سالی کوچکتر بود وبچه هم نداشت.هنوز نمی
دانستیم علت بچه دار نشدنشان چیست.زنشمینا,بسیارازخود راضی وحسود بود ودایم با حرفها
وحرکاتش باعث رنجش و کدورت می شد.بعد از مدتی,دایی بزرگم هم رسید و جمع مهمانان
تکمیل شد.دایی علی,مردي مقتدر و باجذبه بود.دو پسر داشت به نامهاي پدرام وپرهام که هردو
ازمن بزرگتر بودند.پدرام براي ادامه تحصیل پیش دایی دیگرم به آلمان رفته بود وپرهم که هم
سن سهیل بود در رشته صنایع تحصیل می کرد.زن دایی ام که همه زري جون صدایش می
کردیم,زن آرام وکم حرفی بود که حضورش در جمع احساس نمی شد.مهمانان همه با هم
حرف می زدند وخانه پراز سروصدا بود.منهم بی هدف از جایی به جایی می رفتم وبا هر کس
چند جمله اي ردوبدل می کردم.بعد امید بلند شد وبا صداي بلند گفت:
-خانمها و آقایان لطفاَ ساکت باشید.هنرمند بزرگ سهیلِ مجد, برامون قطعاتی می نوازند.
همه ساکت شدند وسهیل شروع به نواختن کرد.امید هم که صداي گرم وگیرایی داشت با آواز
همراهیش می کرد.وسط قطعه موسیقی صداي زنگ تلفن بلند شد با عجله بلند شدم وبه طرف
تلفن دویدم.دلم نمی خواست تمرکز سهیل وامید به هم بخورد.گوشی را برداشتم وبا صدایی خفه
گفتم:بله؟
صداي لیلا از آن طرف خط بلند شد:چته؟حناق گرفتی؟
باخنده گفتم:نه بابا,مهمون داریم,سهیل هم داره پیانو می زنه,نمیخوام داد بزنم.
لیلا با ناراحتی تصنعی گفت:ا؟خوش بگذره...تنها تنها؟
-خبري نیست بابا,همه فامیل هستن.حال خودت چطوره؟چکار می کنی؟
لیلا تند گفت:خوبم.زنگ زدم بگم فردا من می آم دنبابت.راستی باید سراغ پسره هم بري.
با تعجب پرسیدم:کدوم پسره؟
لیلا عصبی گفت:چقدر گیجی!همون پسره که براي حل تمرین اومد وتوکلاس رو بهم زدي
قهر کرد,رفت.حالا باید بري نازشو بکشی بلکه قدم رنجه کنه,وگرنه تو بد هچلی می افتیم.
با بیزاري گفتم:به جهنم که نیامد,قحطی اومده؟
لیلا خشمگین گفت:چی می گی؟سرحدیان رو نمی شناسی؟اگه این پسره تمرین ها رو حل
نکنه,سر امتحان بیچاره می شیم.همه رو رد می کنه!همه هم از چشم تو می بینن,به خونت تشنه
می شن.
بی حوصله گفتم:خیلی خب!حالا تا فردا خدا بزرگه.من میرم باهاش صحبت می کنم.اما خیلی
هم نازشو نمی کشم.خواست بیاد نخواست,به درك!
وقتی گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم,متوجه نگاههاي خیره پرهام شدم.زل زده بود به من
ورفته بود در عالم هپروت.پیانو زدن سهیل تمام شده بود ودوباره همه با هم حرف می زدند اما
پرهام انگار آنجا حضور نداشت وحواسش جاي دیگري بود.جلو رفتم و ناگهان گفتم:پخ!
باترس ازجا پرید وگفت:زهرمار!ترسیدم.
باخنده گفتم:کجایی؟...
عصبی جواب داد:دختره لوس!
باصداي بلند خندیدم وبراي آوردن غذا و کمک به مادرم به آشپزخانه رفتم.پرهام پسر مغرور
خوش تیپی بود.صورت کشیده واستخوانی داشت با موهاي قهوه اي و چشمانی کشیده
وعسلی,پوست صورتش مثل دختران سفید وصاف بود.قدش هم بلند بود ورویهم رفته پسر
جذابی به شمار می آمد.بیشتر شبیه دایی ام بود.خانواده مادري ام اکثراَ روشن و ظریف بودند.
وقتی وارد آشچزخانه شدم,خاله طنازو خاله مهوش همراه زري جون داشتند به مادر کمک می
کردند,فقط مینا خانم نبود که جاي تعجب نداشت.مینا زن سرد وعبوسی بود که در هیچ مهمانی
در جایش تکان نمیخورد.فقط یکجا می نشست ومی خورد.بعد هم هزار حرف,پشت سر میزبان
ومهمان ردیف می کرد.آن شب هم یکجا نشسته بود و هرچه عمو محمد باهاش حرف می
زد,جواب نمی داد.وقتی همه را براي شام سرمیز دعوت کردند,پرهام کنار من نشست
وگفت:مهتاب دانشگاه چطوره؟
سري تکان دادم وگفتم:خیلی خوبه...خوش می گذره.
احساس کردم صورتش درهم رفت.بعد گفت:خیلی رو بچه هاي دانشگاه حساب نکن.همه بچه
اند,نمی شه روشون حساب کرد.
باخنده گفتم:حالا کی خواست روشون حساب کنه؟
فوري خودش را جمع وجور کرد وگفت:خوب,آره.همین طوري گفتم.
بعد کمی در صندلیش جابه جا شد وگفت:حالا چه برنامه اي براي آینده داري؟
نمی دانستم منظورش چیست وچرا این حرفها را می زند.آن هم پرهام که هیچوقت با من حرف
نمی زد.قبلاَ هروقت می آمدند خانه ما به بهانه اینکهمن بچه ام با سهیل دست به یکی می
کردند واصلاَ با من بازي نمی کردند,بعد هم که بزرگتر شده بودیم با سهیل می رفتند توي اتاق
وتا وقتی که وقت رفتن می رسید,ازاتاق بیرون نمی آمدند.با خنده گفتم:
-فعلاَ که تازه وارد دانشگاه شده ام وبراي چهار سال آینده برنامه ام مشخصه.بعدش هم خدا
بزرگه,احتمالاَ می رم سر کار.
پرهام با لکنت گفت:خوب,شاید هم ازدواج کردي...نه؟
نگاهش کردم,حسابی جا خورده بودم.پرهام هم سرش را پایین انداخته وپوست سفیدش,قرمز
شده بود.گیج پرسیدم:
-این حرفها چه معنی می ده؟تو مگه فضول منی؟
پرهام با خجالت ولکنت جواب داد:نه...خوب درواقع به من ربطی نداره,ولی خب می خواستم
بگم که...یعنی چطور بگم...
نگاهش کردم.منتظر تمام شدن جمله اش بودم.از دستش حرصم گرفته بود,سرانجام با جان
کندن فراوان گفت:
-می خواستو بگم که اگه یک روزي تصمیم گرفتی ازدواج کنی...
با نزدیک شدن زري خانم,پرهام جمله اش را نیمه تمام گذاشت.زري خانم کنار پرهام نشست
ورو به من گفت:مهتاب جون با درسها چطوري؟
سري تکان دادم وگفتم:هنوزخیلی جدي نشده...
زن دایی ام خندید و گفت:ماشاءالله,از وقتی دانشگاه قبول شدي یزرگ شده اي...چطوري
بگم,خانم و خوشگل شدي...
با ناراحتی مصنوعیی گفتم:یعنی قبلاَ زشت بودم؟
زن دایی ام دستم را نوازش کرد وگفت:نه عزیزم,ولی الان یه جوري خانم وخوشگل شدي.اون
موقع انگار بچه بودي.
بعد رو به پرهام کرد وگفت:نه پرهام؟
پرهام با خجالت سري تکان داد وحرفی نزد.مینا خانم که تازه نشسته و حرفهاي زري جون رو
شنیده بود,با لحنی سرد گفت:خوب,دخترا وقتی ابروهاشون رو بردارن,بزرگتراز سنشون به نظر
می رسن.
خشکم زد.ابروهاي من همیشه پیوسته بود ومن اصلاَ دست بهشون نزده بودم,رنجیده گفتم:ولی
این مورد شامل من نمی شه,مینا خانم.
پشت چشمی نازك کرد وگفت:ا؟من فکر کردم ابروهاتو برداشتی,آخه قیافه ات فرق کرده...
پرهام که دل خوشی از زن عموي من نداشت با لحنی قاطع گفت:خوب مینا خانم فکر
کردن,آدم هرفکري میتونه بکنه.
بلند شدم وبه سمت میزغذا رفتم.احساس می کردم صورتم ازناراحتی گر گرفته است.چرا آنقر
مینا خانم از من بدش می آمد؟بعد به خودم گفتم مینا خانم از همه به جز خودش,بدش می
آید.بشقاب غذایم را پر کردم که دیدم سهیل از آنطرف میز,لپهایش را باد کرده,یعنی من خیلی
شکمو هستم.زبانم را برایش درآوردم وگوشه اي نشستم تا غذایم را سرفرصت بخورم.بعد از شام,مادرم کیک را آورد وسهیل با پیانو آهنگ "مبارك باد"را زد.همه با هم می خواندند ومی
خندیدند.بعد پدرم بسته اي کادو پیچ به مادرم داد.همه با هم دست می زدند ومی گفتند:بازش
کن!بازش کن!
در میان هیاهوي جمعیت,مادرم کاغذ کادو را باز کرد.یک جعبه مستطیل شکل بود.سهیل
باخنده گفت:هی!مجسمه است!
پرهام هم دنبالش را گرفت:نه,لونا پارکه.
هرکس چیزي می گفت.سرانجام مادرم در جعبه را باز کرد.گردن بند زیبایی پر از برلیان
ویاقوت کبود,چشم همه را خیره کرد.همه دست زدند و پدرم گردنبند را دور گردن مادرم
بست وبا صداي بلند گفت:مهناز جان,می دونم که این اصلاَ قابل تورو نداره,فقط به پاس
زحمتهاي تو در این بیست وچهار سال است.
دوباره همه دست زدند.فقط مینا خانم ساکت وبی حرکت نشسته بود.بعد هم آهسته زیر لب
گفت:خدا شانس بده.
با نفرت نگاهش کردم.چرا آنقدر این زن حسود بود؟در افکار خودم بودم که سهیل با صداي
بلند گفت:آهاي جماعت,ساکت!من هم براي زوج عزیزمون یک هدیه دارم.
بعد نشست پشت پیانو و رو به مادر وپدرم که کنار هم نشسته بودند,گفت:
-تقدیم به بهترین مادروپدر دنیا!
و بعد رمانتیکترین آهنگی را که من تا آن زمان شنیده بودم,نواخت.همه ساکت وبه انگشتان
هنرمند سهیل که ماهرانه روي کلیدها بالا وپایین می رفت,خیره شده بودند.موسیقی آنقدر
لطیف وزیبا بود که ناخودآگاه به طرفش چذب می شدي.به پدرومادرم نگاه کردم,هردو انگار
گریه شان گرفته بود.خاله طنازم آهسته بلند شد ودسته اي اسکناس پشت سبز را طوري که تمرکز سهیل به هم نخورد,درون جیب پیراهنش جا داد و آهسته سرش را بوسید.عمو فرخم,با
دستمال اشک هایش را پاك می کرد وآرام,دخترعمویم,با دوربین فیلم برداري,لحظه اي سهیل
را رها نمی کرد.بعد از نیم ساعت,نواختن سهیل تمام شد وهمه کف زدند وبه سوي سهیل هجوم
بردند.سهیل با خنده گفت:
-خودم ساخته بودم,فقط مختص امروز.
پدرومادرم هردو سهیل را بوسه باران کردند.با خنده گفتم:
-پسر!پسر!قند وعسل,دختر!دختر!کپه خاکستر!
با این حرف,پدرم جلو آمد ودر آغوشم گرفت وگفت:
-این چه حرفیه عزیزم؟مادرم هم خندید وگفت:پسر!پسر!قندوعسل,دختر!دختر!طلا وزر
سهیل با بدجنسی گفت:نه مامان,دختر!دختر!مارمولک!
آرام هم که بهش برخورده بود,گفت:پسر!پسر!تمساح وعقرب!
خلاصه مجلس شلوغ شد وجوانها هرکدام هرچه دلشان می خواست به هم نسبت می دادند.بعد از
خوردن کیک,مهمان ها کم کم آماده شدند که به خانه هایشان بروند,که دوباره پرهام نزدیک
من آمد وگفت:
-حرفم نیمه توم موند.می خواستو بگم من این ترم درسم تموم می شه وقراره پیش بابام کار
کنم.می خواستم بدونم نطرت راجع به من چیه؟البته تو وقت داري که فکر کنی و بعد جوابم رو
بدي,اما بدون که من منتظر جواب هستم.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.پرسیدم:در مورد چی نظرم رو بدم؟
پرهام با صدایی دورگه ازخجالت گفت:ازدواج با من!
وبعد فوري رفت به طرف در,آنقدر تعجب کرده بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم وبراي
خداحافظی با ذایی اینها دم در بروم.آنشب با افکار درهم و برهم به رختخواب رفتم.البنه آنقدر
خسته شده بودم که طولی نکشید تا به خواب رفتم.
ادامه دارد ....

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#4
فصل چهارم
صبح زود با صداي زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.مخصوصاَ ساعت را تنظیم کرده بودم تا
براي ساعت هفت بیدارم کند.می دانستم که اگر زنگ ساعت نباشد حتماَ خواب می مانم.شب
قبل تا دیر وقت بیدار بودم وبعید نبود که به موقع بیدار نشوم.با رخوت وسستی از جایم بلند
شدم.صبحهاي پاییزي,سردي وتاریکی هوا,باعث می شود به سختی از گرماي رختخواب جدا
شوي.به هرحال بلند شدم وصورتم را شستم.همه خواب بودند ومن آهسته به آشپزخانه رفتم تا
چیزي بخورم.یک لیوان شیر براي خودم ریختم وبا تکه اي کیک که از دیشب مانده بود به
اتاقم برگشتم.جزوه هایم را مرتب کردم,با به یاد آوردن کلاس آنروزآه از نهادم بلند شد.امروز
باید می رفتم و ناز آقاي حل تمرین را می کشیدم.حتی اسمش را به یاد نداشتم,ولی از یادآوري
شیطنت هایم که باعث شد کلاس حل تمرین بهم بخورد,خجالت کشیدم.ازآن موقع دوهفته می
گذشت وانگار در این مدت عقل من درآمده بود وتازه می فهمیدم چه کار زشتی کرده
بودم.درآن مدت با دیدن رفتار بچه هاي سال بالایی وشخصیت و وقارآنها تازه متوجه شده بودم
که دانشگاه کجاست وفهمیده بودم رفتار بچه گانه من نه تنها باعث جذابیت و جلب محبت نمی
شود,بلکه باعث بدنام شدن و پایین آمدن شخصیت من هم می شود.این کارها شاید در دبیرستان
جالب باشد,ولی در دانشگاه باعث می شد از چشم همه بیفتم واستادها و دانشجویان به عنوان
یک بچه لوس وبی ادب از من یاد کنند.آخرین جرعه شیرم را که خوردمصداي ماشین لیلا را
که زیر پنجره پارك شد,شنیدم وبا عجله قبل از این که زنگ بزند,جلوي در رفتم.وقتی در را
باز کردم لیلا پشت دربود وبا دیدن من حسابی ترسید.با خنده گفتم:سلام.ترسیدي؟
لیلا هم خنده اش گرفت وگفت:سلام.پشت در کشیک می کشیدي؟
سوارشدیم ولیلا حرکت کرد.کمی که گذشت لیلا پرسید:به چی فکر می کنی؟ناراحتی؟
سرم را تکان دادم وگفتم:نه,فکرمی کردم که امروز به این یارو چی بگم.
لیلا با کنجکاوي پرسید:کدوم یارو؟
با ناراحتی گفتم:همون آقاي حل تمرین را می گم دیگه...
لیلا با خنده گفت:آهان!...بابا ناراحت نباش,برو بگو ببخشید وقال قضیه رو بکن!
گفتم:کاش همه چیز با همین یک کلمه توم بشه.
لیلا راهنما زد وبعد گفت:حل می شه!
سر کلاس ادبیات,حواسم پرت بود.استاد داشت شعري ازحافظ را معنی می کرد.و من یاد
حرفهاي دیشب پرهام افتادم.قبل از این که دانشگاه قبول شوم,پرهام قبله آمال من بود.گاهی
اوقات عکسش را به مدرسه می بردم وجلوي دوستانم پز می دادم وچند تا چاخان هم می
کردم.آن روزها آرزو داشتم پرهام کمی به من توجه کند,ناخودآگاه کارهایی می کردم که
می دانستم دوست دارد.یکبار دفتر خاطراتم را از روي سادگی به پرهام داده بودم و بعداَ مطلابق
با جواب پرهام به سوالها,رفتار می کردم.چه رنگی دوست داشت؟صورتی!پس لباس صورتی
بپوشم.چه غذایی دوست داشت؟فسنجان!پس باید به مامان بگم امشب که دایی اینها خانه ما
مهمان هستند,فسنجان درست کند....اما حالا انگار آنروزها مال خیلی وقت پیش بود.مال وقتی
که من کودك بودم.دیشب حرفهایی را شنیدم که آرزو داشتم یکی,دو سال پیش می زد.شاید
آنموقع اگراین حرفها را می زد,با اشتیاق قبول می کردم ولی حالا...با تکان دست آیدا به خود
آمدم.همه نگاهها متوجه من بود ومن اما اصلاَ متوجه نبودم.استاد دوباره تکرار کرد:
-پس صنعت به کار رفته در این بیت چیست,خانم مجد؟
با لکنت وخجالت گفتم:ببخشید استاد,اصلاَ متوجه نبودم.
استاد با اینکه رنجیده بود,حرفی نزد واز سوالش صرف نظر کرد.بعد از اتمام کلاس ,بچه ها
دسته دسته کلاس را ترك می کردند,من اما همچنان نشسته بودم.سرانجام لیلا گفت:
-وا؟تو امروزچته؟مثل پونز چسپیدي به صندلی,پاشو بابا,بدو برو دنبال اون پسره دیگه.
اَه!پاك یادم رفته بود.با بیزاري بلند شدم وگفتم:حالا کجا دنبالش بگردم؟
لیلا درحالی که کلاسور من هم همراهش می آورد,گفت:حالا بیا,می ریم ازاتاق استادان سوال
می کنیم.
راه پله ها طبق معمول شلوغ بود.صداي همهمه بچه ها فضا را پرکرده بود.وقتی پشت دراتاق
استادان رسیدیم با التماس به لیلا گفتم:لیلا می شه تو بپرسی,می ترسم سرحدیان نشسته
باشه,خجالت می کشم برم تو!
لیلا حرفی نزد وبا شجاعت پس از زدن چند ضربه به در,داخل شد.چند لحظه پشت در پا به پا
می کرد تا آمد.با خوشحالی گفت:اینجا نبود.اسمش ایزدي است.باید بري ساختمون
! روبرویی,اتاق 301
درست روبروي دانشگاه ما,ساختمان دو طبقه اي بود که مربوط به اموراداري ودفتري دانشگاه
می شد.چند تا کلاس وآزمایشگاه هم آنجا بود ولی ما تا حال گذرمان به آنجا نیفتاده بود.به
دنبال لیلا به آن طرف خیابان رفتم وپس از بازرسی خواهران وارد شدیم.آنجا هم با ساختمان ما
فرقی نمی کرد.ساختمان قدیمی و کهنه اي که معلوم بود قبلاَ مسکونی بوده است.وقتی پشت
در اتاق 301 رسیدیم,تابلوي کوچکی کنار در توجه مان را جلب کرد.
روي تابلو نوشته شده بود"واحد فرهنگی و عقیدتی"نگاهی به لیلا انداختم وبا ابرویم به تابلو
اشاره کردم.لیلا هم شانه اي بالا انداخت وگفت:چاره اي نیست.
با کمی دلهره موهایم را زیرمقنعه پوشاندم وبعد آهسته در زدم.صداي مردانه اي بلند
شد:بفرمایید.
دررا باز کردم وبسم الله گویان وارد شدم.اتاق کوچکی بود با دو میزو یک صندلی,پشت یکی
از میزها,مردي میانسال با ریش وسبیلی انبوه نشسته بود.پیراهن وکت تیره اي به تن داشت
وعینک بزرگی به چشم زده بود,سمت راستش,پشت میز دیگر آقاي ایزدي نشسته بود.یک
کامپیوتر هم جلوش بود واصلاَ متوجه من نشد.
زیر لب سلام کردم ودر را پشت سرم بستم.مرد عینکی با دیدن من,سر به زیرانداخت
وگفت:سلام علیکم,بفرمایید.
لحن خشک وجدي اش کمی ترسناك بود.با دلهره گفتم:با آقاي ایزدي کار داشتم.
ایزدي با شنیدن اسمش سر بلند کرد وبه من نگاه کرد,آهسته گفت:
-بفرمایید.
عصبی رفتم جلوي میزش وگفتم:راستش من آمدم خدمتتان که...
آقاي ایزدي منتظر نگاهم میکرد.با جسارت نگاهش کردم.چشمان گیرا ودلنشینی داشت.رویهم
رفته قیافه اي داشت که با دیدنش به جز کلمه مظلوم چیزي به یادم نمی آمد.با دیدن نگاه خیره
من,سر به زیرانداخت وگفت:
-بفرمایید.من درخدمتتان هستم.
نمی دانستم سرِزبان درازم چه بلایی آمده بود.با مشقت گفتم:من مجد هستم.
این ترم با آقاي سرحدیان ریاضی ( 1)داریم.شما هم دو هفته پیش براي حل تمرین...
آقاي ایزدي که تازه متوجه شده بود,سري تکان داد وگفت:آهان...
دوباره گفتم:انگار من باعث رنجش شما شدم...حالا آمدم که...یعنی آقاي سرحدیان گفتند که
شما ناراحت شدید و...
آقاي ایزدي سر بلند کرد وبه من نگاه کرد.نگاهم را دزدیدم وسربه زیر انداختم.با آرامش
گفت:نه!من از شما رنجشی به دل ندارم.به شما حق می دهم.شما تازه از دبیرستان وارد دانشگاه
شده اید,وقت می برد که به این محیط عادت کنید.
امیدوار نگاهش کردم,گفتم:پس شما برمیگردید؟
سري تکان داد وگفت:من که حرفی ندارم,اون روز هم اگه رفتم براي این بود که یک وقت
بهتون بی احترامی نکنم.
با شادي گفتم:بازهم عذر می خوام.پس تشریف بیارید.همه منتظرهستن.
از جایش بلند شدوگفت:شما بفرمایید.من هم می آیم.
خوشحال ازاتاق خارج شدم.لیلا پشت درمنتظر بود.با خنده گفتم:
-بیا بریم.راضی شد بیاد.
وقتی وارد کلاس شدیم,بچه ها مشغول حرف زدن بودند با دیدن من,یکی از دخترها پرسید:چی
شده؟می یاد خیر سرش یا نه؟
با صداي بلند گفتم:من رفتم راضی اش کردم,دیگه خود دانید.دوباره اگه قهر کرد ورفت به من
ربطی نداره,گفته باشم.
یکی از پسرها با خنده گفت:شما دست به صندلی ها نزنید,کسی ازتون انتظاري نداره...
بعد همه خندیدند ومن سرخ از خجالت,سرجایم نشستم.وقتیآقاي ایزدي درراباز کرد برخلاف
دفعه پیش,همه ساکت شدند.البته کسی به احترام ورودش از جا بلند نشد,ولی ازمسخره بازي هم
خبري نبود.آقاي ایزدي سلام کرد وسررسیدي که همراه داشت روي میز استاد گذاشت.چند
نفري ازجمله من جواب سلامش را دادیم,بعد از پرسیدن شماره تمرین ها وزدن ماسک سفیدش,شروع به حل کردن تمرین ها کرد.این بار کسی حرفی نزد وهمه شروع به یادداشت
برداشتن کردند.به جز صداي برخورد قلم وکاغذ وقیژقیژماژیک روي تخته,صدایی نمی
آمد.لحظه اي سربلند کردم وبه هیکل لاغرآقاي ایزدي نگاه کردم.یک بلوز ساده سفید وشلوار
پارچه اي طوسی رنگ به پا داشت.کفش هایش کهنه,ولی تمیزو واکس خورده بود.به
دستهایش که ماژیک را محکم گرفته بود نگاه کردم.دست دیگرش را هم روي تخته گداشته
بود.ناخن هایش به طورعجیبی کبود بودند.ناگهان برگشت ونگاهم را غافلگیر کرد.لحظه اي
چشمانمان به هم افتاد.چشمان درشت وقهوه اي رنگش پراز سادگی و معصومیت بود.حالتی که
حتی در چشمان سهیل برادرم سراغ نداشتم.بقیه صورتش زیر ماسک سفید رنگ پنهان شده
بود.سرم را پایین انداختم وشروع به نوشتن کردم.وقتی تمرینها تمام شد,آقاي ایزدي پرسید:
-کسی سوال نداره؟
هیچکس جوابی نداد.ایزدي دستانش را به هم مالید وگفت:خیلی ممنو از توجه تان,خداحافظ.
وبه سادگی رفت.با رفتنش کلاس پرازسروصدا شد.آیدا که کنار من ولیلا نشسته بود گفت:از
اون بچه ننه هاست!آنقدر از مردهایی که ادا درمی یارن بدم می یاد که نگو ونپرس.
با تعجب پرسیدم:مگه ادا درآورد؟
آیدا با نفرت گفت:تو هم چقدر خري ها!ماسک زدنش رو می گم.
لیلا با سادگی گفت:خوب بیچاره شاید حساسیت داشته باشه.فرشاد شوهرخواهر من هم دستکش
دستش می کنه,مجبوره,چون حساسیت داره تمام پوست دستش قاچ قاچ می شه.اینهم حتماَ
حساسیتی,چیزي داره.
ناخوآگاه گفتم:اصلا به ما چه؟
فرانک از پشت سرم گفت:به به!چه خانم شدي.معلومه حسابی حلت گرفته شد که رفتی ناز این
بابا رو کشیدي.
برگشتم ونگاهش کردم.دختر بامزه وخوبی بود با موهاي فرفري وصورت کک مکی,گفتم:آره
بابا,این بیچاره دو ساعت می یاد تمرین حل می کنه تا دو هفته بعد,حالا ما,هی پشت سرهم
حرف بزنیم که چی بشه.آنقدر موضوع براي غیبت هست که نگو!وهر چهارتایی خندیدیم.
تا پایان ترم,خدا را شکر اتفاقی پیش نیامد وآقاي ایزدي و استاد سرحدیان به کارشان ادامه
دادند.باري امتحان میان ترم,همه ترس داشتیم که خدا را شکر به خیر گذشت و با خواندن زیاد
وشبانه روزي هم من,هم لیلا هردو نمره خوب گرفتیم ونزد استاد کمی آبرو کسب
کردیم.آخرین جلسه حل تمرین,قرار بود رفع اشکال هم داشته باشیم.شب قبل با لیلا حسابی
خوانده بودیم تا اشکالهایمان را متوجه شویم.درس خواندنمان روي روال افتاد بود وبه قول آقاي
ایزدي کم کم با محیط دانشگاه خو می گرفتیم.جمعه,از صبح لیلا آمده بود تا باهم درس
بخوانیم.آن شب,دایی خانه ما مهمان بود ومن کمی اضطراب داشتم.بعدازظهرمادرم دراتاقم را زد
وبا سینی چاي وشیرینی وارد شد.با دیدن من ولیلا درحال درس خواندن گفت:واي شما که
خودتون رو کشتید,مگه فردا امتحان دارید؟
لیلا باخنده گفت:ازبس این سرحدیان زهر چشم گرفته,آقاي ایزدي هم که قهر
قهروست.حساب کار دست همه اومده.مطمئن باش الان همه دارن خر میزنن.
بعد از یکی دو ساعت,لیلا علی رغم اصرار مادرم براي شام نماند و رفت.حولی ساعت هشت بود
که پرهام همراه پدرومادرش آمدند.برخالف ایام قدیم که پرهام تا می رسید با سهیل می رفتند
به اتاقش و تا شام بیرون نمی آمدند,پرهام روي مبل نشست وبا دقت مرا زیر نظر گرفت.پلیور
سرمه اي و شیکی یه تن داشت با شلوارجین که یار جدایی ناپذیر پرهام بود.آن شب آن قدر با نگاههاي خیره اش نگاهم کرد که تقریباً همه متوجه شده بودند وپدرم عصبانی به پرهام نگاه
می کرد.به بهانه اي وارد آشپزخانه شدم.سهیل هم پشت سرم داخل شد وبا صدایی خفه گفت:
-مهتاب,پرهام چه مرگش شده؟
به خجالت گفتم:من چه می دونم؟چرا از خودش نمی پرسی؟
سهیل با حرص گفت:براي اینکه به من نگاه نمی کنه...کم مونده بابا بزنه زیرگوشش!براي
اینکه اتفاقی نیفتد,به بهانه درس خواندن به اتاقم رفتم وتا وقت شام همان جا ماندم.بعد از شام
هم براي فرار از نگاههاي پرهام دوباره به اتاقم پناه بردم.آخر شب بعد از این که دایی اینها
رفتند,صداي پدرم را می شنیدم که عصبی به مادرم می گفت:
-نزدیک بود یک چیزي به این پرهام بگم ها!این پسر چرا اینطوري شده؟
بعد صداي آهسته مادرم را شنیدم که گفت:خب دیگه بچه ها بزرگ شدن وتازه متوجه همدیگه
می شن.
بعد خوابم برد ودیگه نفهمیدم چه گفتند.
صبح وقتی لیلا رسید,جلوي درمنتظر ایستاده بودم.هوا خیلی سرد شده بود وهمه منتظر بارش
برفی سنگین بودند.هوا ابري و تاریک بود وآدم بی اختیار دلش می گرفت.وقتی سوار شدم,لیلا
گفت:یخ زدم.چقدر هوا سرد شده.
سرم را تکان دادم و گفتم:بازخدارا شکرما ماشین داریم,پس اون بیچاره ها که کلی باید منتظر
ماشین تو خیابون یخ بزنند,چه حالی دارن؟
لیلا خندید و گفت:از کی تا حالاعضو سازمان حقوق بشر شدي؟
باخنده گفتم:از وقتی رئیس سازمان استعفاء داده!
کلاس ادبیات هفته پیش تمام شده بود وآن روز فقط ریاضی داشتیم.چند دقیقه اي سرکلاس
منتظر ماندیم.بعد همه مشغول صحبت وخنده شدیم,چند نفري هم با هم درس می خواندند
واشکالهایشان را می پرسیدند.وقتی نیم ساعت گذشت,یکی از بچه ها گفت:
-باز که آقاي نازك نارنجی نیامده!
پسري از ته کلاس گفت:دوباره چکار کردید بهش برخورده؟
آیدا هم با صداي بلند گفت:پاشید برید خونه هاتون!آنقدر سمج سرکلاس می شینید تا بالاخره
یکی سر برسه!
هرکس حرفی می زد که در باز شد وآقاي ایزدي لنگ لنگان وارد شد.زیر چشمانش گود رفته
بود وبه کبودي می زد.لبهایش هم بدجوري کبود شده بود.انگار مریض بود.بی حال سلام کرد
و براي دیر آمدنش عذرخواهی کرد.بعد پرسید:
-خوب,این جلسه رفع اشکاله,هرکس سوالی داره بپرسه.
بعد ازاون همه چیز سریع اتفاق افتاد.هرکس سوالی داشت می پرسید وآقاي ایزدي از سوال
کننده می خواست پاي تخته بیاید وآنقدر راهنمایی اش می کرد تا اشکالش رفع شود.نوبت به
من که رسید اواخر ساعت بود.وقتی پاي تخته رفتم,ماژیک را در دست گرفتم .صورت مسئله را
نوشتم.آقاي ایزدي با ملایمت راهنمایی ام می کرد و منهم با دقت گوش می کردم.اشکالم را
متوجه و کاملاً برقضیه مسلط شده بودم که ناگهان یکی از پسرها بلند شد وگفت:
-به افتخارآقاي ایزدي...
و همه دست زدند.لبخند کم رنگی روي لبهاي کبودش نقش بست.بعد همان پسر که اسمش
سعید احمدي بودیک اسپري برف شادي درآورد وهمانطور که در کلاس به هرسویی می
پاشید,گفت:به افتخار پایان کلاس ها!
درمیان دانه هاي مصنوعی برف,متوجه آقاي ایزدي شدم که با سرعت دست درجیب کاپشن
سبز سربازي اش کرد و ماسکش را درآورد.همانطور که ماسک را می زد و به طرف درکلاس
می رفت,گفت:خواهش می کنم آقاي احمدي دیگه این اسپري رو نزنید.
همانطور که پاي تخته ایستاده بودم به صورت آقاي ایزدي خیره شدم,که نفس نفس می
زد.سروصداي بچه ها بلند شده بود وهرکس حرفی می زد.
-آقاي ایزدي مگه شما مخالف شادي هستین؟
-حتماً آقاي ایزدي رادیکال هستن.
بعد یکی با خنده گفت:نه خیر,جناب ایزدي جذر هستن.
صداي دختري ازردیف جلو آمد:بس کنید,منهم از بوي این اسپري حالم بهم خورد.
بعد دوباره سروصداها قاطی شد .ناگهان آقاي ایزدي که رنگ صورتش تیره وکبود شده
بود,روي زمین افتاد.اولش هیچ کس کاري نکرد,انگارهمه فلج شده بودند,سکوت سنگینی
برکلاس حکمفرما شد,بعد ناگهان همه پسرها باهم به طرف آقاي ایزدي هجوم آوردند واورا
که انگارازهوش رفته بود,روي دست از کلاس بیرون بردند.
ادامه دارد ...

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
گوناگون از وب
loading...
#5
فصل پنجم
تا شب ناراحت ونگران بودم.لحظه اي صورت معصوم ومظلوم آقاي ایزدي ازپیش چشمم دور
نمی شد.بعداز آنکه آمبولانسی جلوي در دانشگاه آمد,و آقاي ایزدي را بردند,حال همه حسابی
گرفته شد.همه در حیاط جمع شده بودند و با وجود هوا و سوز بدي که می آمد,باهم درباره این
موضوع صحبت می کردند.همه داشتند به سعید احمدي غر می زدند وحادثه را تقصیراو می
انداختندکه البته بی تقصیرهم نبود,بیچاره آقاي احمدي گوشه اي کز کرده بود وچیزي به
گریستنش نمانده بود.دخترها هم دورهم جمع شده بودند وهرکس چیزي می گفت.فرانک
ناراحت گفت:بیچاره ایزدي,دلم خیلی برایش سوخت.آخه یکدفعه چی شد؟
لیلا جوابش را داد:منکه گفتم حساسیت داره,گوش نکردید.
آیدا درحالی که دماغش را پاك می کرد,گفت:بندة خدا چقدرغیبتش را کردم.نگو که طفلک
مریضه.
سرانجام مثل اغلب جریانات زندگی,این حادثه هم کم کم رنگ باخت وبچه ها دانشگاه را
ترك کردند.در بین راه,لیلا رو به من کرد وگفت:
-کاش می دونستیم کجا بردنش,حداقل می رفتیم ببینیم چی شده؟شاید چیزي احتیاج داشته باشه.
سرم را تکان دادم وگفت:ولی تا حالا حتماً پدرومادرش وشاید هم زنش خبردار شدن ورفتن
بالاي سرش.
لیلا دنده روعوض کرد وگفت:آره,حتماً از دانشگاه با خانواده اش تماس گرفتن.خدا کنه
طوریش نشه.
بعد درآیینه به پشت سرش خیره شد وبا نفرت گفت:
-اَه,دوباره این کنه ها پشت سرمون میان.
نگاهی کردم وگفتم:کی؟
لیلا آهسته گفت:همون پاتروله دیگه,دارو دسته شروین اینها,چقدر مسخره اند.
شروین یکی از پسرهاي کلاس بود مه فکر می کرد همه خاطرخواهش هستند.چشمهاي رنگی
و موهاي مجعد مشکی داشت.چوستش همیشه برنزه بود وقد بلند وهیکل ورزیده اش نشان می
داد که اهل ورزش است.از سرووضعش هم معلوم بود که پولدار است.چند نفرمثل خودش هم
دورش را گرفته بودند واکثر اوقات با هم بودند.بی حوصله به لیلا گفتم:محل نذار,اصلاً حوصله
ندارم.
لیلا سرعتش را کم کرد تا بلکه پاترول از ما جلو بزننداما پاترول هم سرعتش را کم کرد.لیلا
در آیینه نگاهشان میکرد,آهسته گفت:ول کن نیستند.
با حرص گفتم:به جهنم!بذار بیان دنبالمون,برو طرف خونه.وقتی ببینند می ریم خونه دماغشون
می سوزه.
لیلا مرا جلوي خانه پیاده کرد,وقتی پیاده شدم پاترول شروین را دیدم که به دنبال لیلا وارد
کوچه مان شد.در کیفم دنبال کلید می گشتم,که صداي شروین را شنیدم:
-می خوایی بگی این قصر مال شماست؟
بعد همه شان خندیدند.دوباره گفت:براي ما فیلم نیا,ما همینجا هستیم تا توکلید خیالی ات را پیدا
کنی,احتمالاً تا شب هم اینجا منتظر بشیم,کلیدت پیدا نمی شه!
بی اعتنا,کلید را بیرون آوردم و دررا بازکردم.صداي هو کردن دوستاي شروین که مسخره اش
می کردند,بلند شد.از اینکه حالش را گرفته بودم راضی و خوشحال بودم.ولی وقتی مادرم درباره کلاس رفع اشکال پرسید,دوبار به یاد ایزدي افتادم و ناراحت شدم.مادرم که دید ناراحت
شدم,پرسید:چی شده؟اشکالت زیاد بود؟
سرم را تکان دادم وجریان را برایش تعریف کردم.وقتی حرفهایم تمام شد مادرم هم ناراحت
ونگران شده بود,با بغض گفت:طفلک,خدا کنه طوریش نشده باشه.
آن روز گذشت ومن ودیگر دوستانم از حال آقاي ایزدي بی خبر بودیم.سومین امتحان,ریاضی
بود.شب قبلش با لیلا حسابی خوانده بودیم.تقریباً تمام مسئله ها را آنقدرحل کرده بودیم,حفظ
شده بودیم.صبح زود وقتی براي امتحان رفتیم,همه در حیاط جمع شده بودندتا درها را باز
کنند.بچه ها دسته دسته در گوشه وکنارحیاط دور هم جمع شده بودند وهر گروه کاري می
کرد.اکثرا براي آخرین بار فرمول ها ومسایل را مرور می کردند.آیدا با دیدن منو لیلا جلو آمد
وگفت:به به,خرخوان ها آمدند.
لیلا با اضطراب گفت:نیست تو خر نزدیآیدا با خنده گفت:خوب معلومه خوندم.نمی خوام طرم
اول بیفتم.راستی بچه ها می دونید آقاي ایزدي چی شد؟
هردو نگران گفتیم:مرخص شده؟
سري تکان داد وگفت:می گن هنوز بیمارستان بستري است,اینطور که بچه ها می گن تو جنگ
مجروح شده براي همینه که می لنگه.
با حیرت گفتم: توي جنگ؟
لیلا با حرص گفت:آره دیگه,پس کجا؟
دوباره گفتم:تو از کجا می دونی؟
آیدا گفت:بچه ها می گن.انگارهیچ کس رو هم نداره...
همان لحظه درها باز شد ودوباره ترس از امتحان همه چیز را تحت الشعاع قرار داد.وقتی ورقه
ها را پخش کردند,در میان بهت وتعجب همه,آقاي ایزدي را دیدیم که بین بچه ها قدم می
زد.لاغرتر شده بود ولی تا حدودي گودي وکبودي زیر چشمش از بین رفته بود.بلوزسفید
وگشادي به تن داشت با یک شلوار جین,خیلی آهسته راه می رفت ولی مشخصا پایش را روي
زمین می کشید.آنقدر نگاهش کردم تا متوجه شدم بیشتر وقتم را از دست داده ام.سوالها برایم
ساده وآسان بود,با اطمینان وسرعت جوابها را نوشتم و ورقه ام را تحویل دادم.موقع بیرون رفتن
به آقاي ایزدي که کنار نرده هاي پله ایستاده بود,سلام کردم.سرش را پایین انداخت وآهسته
جوابم را داد.نگران پرسیدم:اقاي ایزدي حالتون چطوره؟اون روز ما خیلی نگران شدیم...
بعد در دل به خودم ناسزا دادم که چرا این حرفها را به او زدم.آن هم من,دختر مغروري که
جواب سلام هیچ کس را نمیداد وبه همه عالم وآدم فخر می فروخت و بی اعتنایی می
کرد.صداي آهسته ایزدي به گوشم رسید:الحمدالله,خوبم.ممنون از توجه تون.چیزي نیست.گاهی
این حال بهم دست می ده.
بعد پرسید:امتحانتون چطورشد؟
باخنده گفتم:عالی شد.دست شما هم درد نکنه.
با خجالت گفت:خواهش می کنم,خدا نگهدارتون.
حرصم گرفت.پسره لاغر مردنی از من خداحافطی می کرد,یعنی برو پی کارت!اصلاً من چرا
باهاش حرف زدم؟تا یک کمی بهش رو دادم اینطوري حالم را گرفت.بدون اینکه جوابش را
بدهم,راه افتادم.از عصبانیت منتظر لیلا نماندم و با تاکسی به خانه برگشتم.در راه هم مدام خودم
را سرزنش می کردم که چرا مثل دختر بچه ها با ایزدي حرف زدم.وقتی در خانه را باز کردم هیچ کس خانه نبود.یادداشت مادرم روي در یخچال انتظارم را می کشید:"مهتاب جون,غذایت
در یخچال است,من با فرشته رفتم استخر"
بی حوصله غذایم را گرم کردم وخوردم وبعد به رختخواب رفتم.بعد از پایان امتحانات چند
روزي تعطیل بودیم و تاآغاز ترم دوم فرصت داشتیم که استراحتی بکنیم.پدرومادرم تصمیم
گرفته بودند این چند روز را مسافرت برویم تا به قول خودشان خستگی از تن همه درآید.چون
هوا خیلی سرد شده بود قرار بر این شد که برویم دبی.صبح پنجشنبه,وقتی سرمیز صبحانه
آمدم,مادروپدرو سهیل داشتند درباره مسافرتمان صحبت می کردند.سلام کردم و پشت میز
نشستم.براي ساعت هفت بعدازظهر بلیط هواپیما داشتیم.ناگهان سهیل گفت:
-راستس قراره پرهام و زري جون هم بیان دوبی.
واکنش پدرم آنی بود,با حرص گفت:کی بهشون گفته بود ما داریم می ریم دوبی؟
همه به سهیل خیره شدیم که سرش را پایین انداخته بود.با خنده گفتم:مارمولکه خبر داده...
سهیل چشم غره اي به من رفت وگفت:خوب حالا بیان چه بهتر,من هم حوصله ام سر نمی ره.
مادرم با خنده گفت:راست میگی بچه ام اونقدر می ره اسکیت وجت کنسرت وخرید...حوصله
اش سر میره.
دلم شور می زد ودعا می کردم اتفاقی تیفتد تا پدراز دست پرهام عصبانی شود.چون پدرم اصولاً
زیاد از دایی علی خوشش نمی آمد اعتقاد داشت که زیادي خودش را می گیرد وخیلی از خود
راضی است.براي سه روز وسایل زیادي همراه نداشتیم وفقط با یک چمدان کوچک به طرف
فرودگاه حرکت کردیم.در صف بازرسی ها بودي که پرهام و زري جون هم رسیدند.همه با هم
سلام واحوالپرسی می کردند,دوباره نگاه پرهام را متوجه خودم دیدم.آهسته جلو رفتم وسلام
کردم.بعد با صدایی آهسته گفتم:پرهام یک خواهش ازت دارم.
مشتاق نگاهم کرد,ادامه دادم:ببین دفعه پیش تو اونقدر به من زل زدي که همه فهمیدند اتفاقی
افتاده,پدرم هم خیلی از دستت ناراحت شد,حتی سهیل هم ناراحت شده بود.براي همین ازت
خواهش می کنم این چند روز که قراره با هم باشیم,رعایت بکنی تا خداي نکرده کدورت
واوقات تلخی پیش نیاد.
پرهام سرش را تکان داد وگفت:با اینکه خیلی سخته ولی سعی میکنم.
با حرص گفتم:سخته؟یعنی چی؟مگه تو بار اوله که منو می بینی؟
پرهام درحالیکه از شرم سرخ شده بود,گفت:نه بار اول نیست,ولی بار اوله که عاشق شده ام.
بی تفاوت سري تکتن دادم وگفتم:درهرحال از من گفتن بود,بدون که همه روي تو حساس
شدن,حالا خود دانی.
وقتی رسیدیم تقریباً شب شده بود.ولی هزاران چراغ روشن نوید باز بودن مراکز خرید را می
داد.در یک هتل دو اتاق گرفتیم وخانمها وآقایان در اتاق مجزا جا به جا شدند.من ومامان وزري
جون در یک اتاق,پرهام وسهیل وبابا هم در اتاق بغلی.شام در هواپیما خورده بودیم.تا وسایلرا
جا به جا کردیم,گفتم:مامان بدو بریم خرید.
زري جون با خنده گفت:چه قدرعجله داري؟
همانطور که لباس می پوشیدم گفتم:خوب قراره شنبه برگردیم,فقظ دو روز اینجا هستیم,باید
استفاده کنیم.
خوشبختانه هتل به مراکز خرید نزدیک بود.مردها نیامدند و ما قدم زنان راه افتادیم.هوا ملایم
ولطیف بود.اصلاً سرد نبود.خیابانها خلوت بود وفقط ماشینهاي مدل بالا در آن تردد
داشتند,بنابراین هوا تمیز مانده بود.صبح روز بعد,آقایان رفتند سراغ جت اسکی و شنا و ما باز
روانه بازارهاي خرید شدیم.قرار بود ساعت دوبعدازظهر همه براي ناهار به هتل برگردیم.مثل بچه ها هرچه می دیدم,دلم می خواست.سرانجام مادرم که از دستم خسته شده بود مقداري پول
به دستم داد وگفت:این تو واین هم بودجه ات.هرچه می خوایی بخر تا تموم شه.
منهم حسابی به داد دلم رسیدم کفش,کیف,لباس,لوازم آرایش,واکمن...آنقدرخرید کردم که
پولم ته کشید.سر ناهار,احساس کردم که پرهام ناراحت است.سربه زیر انداخته بود وبا غذایش
بازي می کرد.پدرو مادرها بعداز ناهار رفنتد تا استراحت کنند.منو سهیل وپرهام هم در لابی
هتل نشستیم.چند دقیقه اي که گذشت,سهیل گفت:بچه ها بریم دریا؟
فوري گفتم:ول کن بابا,آب سرده,تازه من مایو نیاوردم.
پرهام هم با صدایی گرفته گفت:من هم اصلا حوصله ندارم.
سهیل ازجا بلند شد وگفت:گورباباي جفتتون.خودم می رم.
وقتی سهیل رفت,پرهام چند لحظه اي ساکت ماند,سرانجام گفت:
-خوش می گذره؟
باخنده گفتم:آره,خیلی.ولی انگار به توخوش نگذشته...چرا نارراحتی؟
سري تکان داد وگفت:بابات یک تیکه هایی انداخت,حالم رو گرفت.
باتعجب پرسیدم:بابام؟چی گفت؟
پرهام نگاهم کرد,بعد با صدایی خفه گفت:چه می دونم,یک چیزاي درباره اینکه اگه آدم کسی
رو می خواد باید مرد باشه وبیاد جلو,نه اینکه بترسه و بچه بازي در بیاره وازاین حرفها.
باخنده گفتم:خوب تو چی گفتی؟
پرهام با حرص گفت:تو مثل اینکه پاك دیوونه شدي ها!اصلاً می دونی موضوع صحبت سر
چیه؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم ,گفت:یک سراین قضیه توهستی.به بابات چی بگم؟بگم
چشم,حتماً می یام خواستگاري دخترتون تا بهم جواب رد بده.
بعد انگار که با خودش حرف بزند,گفت:تو که جواب درستی بهم ندادي تا من تصمیمی بگیرم.
با لحنی جدي گفتم:ما اصلاً حرفی نزدیم که جوابی بدم.تو این ترم فارق التحصیل شدي؟
پرهام سرش را تکان داد,ادامه دادم:خوب,تازه فارق التحصیل شدي.سربازي که نرفتی.هنوز
کاري نداري,حالا بقیه چیزها بماند.من هم تازه سال اول هستم هنوز چهار سال دیگه باید درس
بخونم,نمی تونم بیام خونه داري کنم,درس دارم,امتحان دارم...
پرهام ناراحت پرسید:یعنی مشکل ما فقط همینه؟
با تعجب پرسیدم:یعنی چی؟
-یعنی تو با ازدواج با من موافقی و فقط مشکل این مواردي بود که شمردي؟
گیج شدم.خوب راست می گفت یعنی من با ازدواج موافق بودم؟چند لحظه ساکت ماندم.پرهام
آهسته گفت:اگر مشکل اینهایی بود که تو گفتی,من می یامخواستگاري,عقد می کنیم.عروسی
می مونه بعد از سربازي من وفارغ التحصیلی تو,این طوري هم من خیالم راحته هم تو مشکلی
نداري,هان؟
مات ومبهوت نگاهش کردم,پرهام از جایش بلند شد وگفت:رو پیشنهادم فکر کن,زودترهم
تکلیف منو روشن کن.دوست ندارم کسی پشت سرم حرف بزنه.
وقتی پرهام رفت حسابی رفتم تو فکر.پرهام پسرخوب وسالمی بود.می دانستم که حتی اهل
سیگار کشیدن هم نیست.قیافه زیبا وهیکل مردانه اي داشت.اخلاقش هم بد نبود.البته کمی
مغرور بود ولی همه پسرها دراین سن وسال مغرور بودند,مثل سهیل برادر خودم.خانواده شان
راهم که می شناختیم,پرهام تحصیل کرده بود وباتوجه به این که دایی ام کارخانه داشت,احتمالا درهمان کارخانه دستش را بند می کرد.ثروت زیادي هم داشتند که تهیه ماشین وخانه وخرج
عروسی برایش آسان می کرد.پس به قول پرهام می ماند نظر من,اینکه موافقم یا نه!حسی
عجیب در ته دلم داشتم,انگارمی دانستم که نمی توانم با پرهام ازدواج کنم.هرچه فکر می کردم
نمی توانستم ایرادي از پرهام بگیرم.اما تصمیم هم نمی توانستم بگیرم.مثل همیشه که فکري در
سرم به سرانجام نمی رسید,از تفکر دست برداشتم و تصمیم گیري را براي روزهاي بعد
گذاشتم.وقتی از مسافرت برگشتیم,فوري به لیلا زنگ زدم,دلم می خواست از نمره ها با خبر
شوم و می دانستم لیلا تنها کسی است که نمره مراهم نگاه می کرد.بعد از چند زنگ خودش
گوشی را برداشت وبا شنیدم صدایم گفت:
-چه عجب تشریف آوردید.
باخنده گفتم:جات خالی.خیلی خوش گذشت.
لیلا جواب داد:معلومه که خوش می گذره,پرهام هم زیر گوشت هی قصه عشق می خوند...
حرفش را قطع کردم وگفتم:بگذر!ازنمره ها چه خبر؟
لیلا باخنده گفت:هم خبراي خوب هم بد!همه درسهات رو پاس کردي به جز...
باعجله گفتم:جون بکن!راست می گی؟
-آره ریاضی افتادي اون هم با نمره نُه!من ده شدم.
بغض گلویم را فشرد.آنقدر ناراحت شدم که نفهمیدم چطور خداحافظی کردم,وقتی گوشی را
گذاشتم,اشکم بی اختیارجاري شد.بدون اینکه شام بخورم خوابیدم.صبح قرار بود براي انتخاب
واحد به دانشگاه بروم.وقتی بیدار شدم,ساعت نزدیک هشت بود.با عجله لباس پوشیدم و وارد
آشپزخانه شدم.مادرم در حال خوردن صبحانه وخواندن کتاب بود.سلام کردم
وگفتم:مامان,ماشین رو امروز می خوایی؟
پرسید:تو می خوایی بري دانشگاه؟
زود جواب دادم:آره مامان,انتخاب واحد دارم.
خمیازه اي کشید وگفت:سوئیچ روي میز است.آهسته برو.
وقتی رسیدم قیامت بود.آنقدر شلوغ بود که لیلا را پیدا نکردم.در صف طولانی ونامنظم ایستادم
تا برگه اتنخاب واحد را بگیرم.همه همدیگر را هل می دادند ودخترهاي بزرگ مثل بچه ها به
هم می پریدند وداد وقال می کردند.براي اینکه لیست دروس ارائه شده را ببینم به طرف دیوار
رفتم.لیست نمرات را هم به دیوار زده بودن.کنجکاوانه به سوي لیست نمرات ریاضی( 1)رفتم تا
اسمم را پیدا کنم.چیزي که می دیدم قابل باور نبود جلوي اسم من نمره هفده نوشته شده
بود.اسم لیلا را هم پیدا کردم نمره اش شانزده ونیم شده بود.از حرص,دلم می خواست تکه تکه
اش کنم.چقدر بی خود گریه کرده بودم,چقدرحرص خورده بودم.چقدر ناراحت بودم که چطور
به پدرومادرم بگویم یک درس را افتاده ام.با عصبانیت به اطراف نگاه کردم لیلا را دیدم که از
دور مواظب من است ومی خندد.جلو رفتم وگفتم:
-احمق دروغگو.نزدیک بود تو برگه انتخاب واحد دوباره ریاضیِ یک را بنویسم.
همانطور که می خندید گفت:آخه تو که کتاب رو جویده بودي!فکر نکردي من دروغ می گم!
ناراحت نگاهش کردم,گفت:خوبه خوبه,حالا زست نگیر,بیا با هم اتنخاب واحد کنیم تا
کلاسهامون با هم باشد.
سرانجام ظهر,کار ثبت ناممان تمام شد وهردو بیست واحد انتخاب کردیم.لیلا باخنده
گفت:چراصبح نیامدي دنبالم؟مجبور شدم با تاکسی یبام.
با حرص گفتم:به جهنم!آدم هاي دروغگو باید سینه خیز بیان دانشگاه!
لیلا از ته دل می خندید ومن فحشش می دادم.سوار ماشین که شدم متوجه شروین ویکی از
دوستانش به نام رضا شدم که انگار منتظرما بودن.به محض اینکه راه افتادم,دنبالم آمدند.با
ناراحتی گفتم:معلوم نیست اینها از جون ما چی می خوان؟دایم دنبال ما هستن,اَه!
لیلا از آینه به پشت سرش نگاه کرد وگفت:چقدراین پسره ازخودراضی است.فکر کرده خیلی
باحال وجذابه,انتظار داره همه برن خواستگاریش.
با تعجب گفتم:خوب این همه دختر تو دانشگاه هست که بعضی هاشون هم از شروین خوششون
می یاد,چرا دنبال ما می آد؟
لیلا با خنده گفت:چون آدمیزاد اینطوریه,هرچه که دم دستش باشه وبتونه راحت به دستش بیاره
براش ارزش ندارهچیزي رو می خواد که دور از دسترسش باشه.
با حرص گفتم:الان یک دسترسی نشونش بدم که حالش جا بیاد
پایم را روي پدال گاز فشار دادم ودنده عوض کردم.در خیابان باریک شریعتی با سرعت می
رفتم,شروین هم دنبالمان می آمد.وقتی مطمئن شدم با فاصله خیلی کمی دنبال ماست,ناگهان
ماشین را کشیدم به خطکناري و مسیرم را تغییر دادم.آنقدر باسرعت وناگهانی اینکاررا کردم
که شروین هول شد ومحکم به ماشین جلویی کوبید.ماشین پشت سري هم با شدت به ماشین
شروین خورد و راه بند آمد.با خنده و خوشحالی وارد بزرگراه شدم وبه لیلا که از ترس رنگش
پریده بود,گفتم:
-حظ کردي؟
لیلا با صدایی خفه گفت:عجب کاري کردي ها!بیچاره,کلی باید خسارت بده.ازته دل
گفتم:چشمش کور!
***
کلاسها ازسه روز دیگرآغاز می شد ومن بی صبرانه منتظر شروع ترم جدید بودم.

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#6
فصل ششم
اولین هفته ترم دوم به پایان رسید.می دانستم که این ترم,کارم خیلی زیاد ومشکل خواهد
بود.چندین واحد ریاضی و سه واحد فیزیک انتخاب کرده بودم که می دانستم پاس کردن با
همه آنها با هم مشکل خواهد بود.بازهم استاد سرحدیان استادمان بود وکلاسهاس حل تمرین
ریاضی( 2)را هم آقاي ایزدي به عهده داشت.هفته بعد,قبل از کلاس ریاضی در حیاط با بچه ها
نشسته بودیم که شروین از در وارد شد.بعد از آن تصادف دیگر ندیده بودمش و کمی دلهره
داشتم که مبادا جلوي بچه ها حرفی بزند وبه پروپایم بپیچد.شروین به محض ورود,روي یکی از
سکوهاي محوطه نشست,درست روبروي جایی که ما نشسته بودیم وباهم حرف می زدیم.
آیدا با دیدن شروین آهسته گفت:
-آقاي ازدماغ فیل افتاده تشریف آوردن!...
فرانک ساده دلانه پرسید:کی؟
لیلا با خنده گفت:همون که فکر می کنه خداي شخصیت وقیافه است دیگه!
آهسته گفتم:بس کنید.اصلاً درباره اش حرف هم نزنید.حالم به هم میخوره.
وقتی بلند شدیم تا سر کلاس برویم,شروین هم بلند شد وبه داخل ساختمان آمد.هنوزوارد
کلاس نشده بودم,که صدایش را از پشت سرم شنیدم:
-ببخشید,خانم مجد...
قلبم محکم می کوبید.کمی هم ترسیده بودم.آهسته برگشتم و باصدایی که سعی می کردم عادي
به نظر برسد,پرسیدم:بله؟
جلوتر آمد ودستش را به کمرش زد,با صدایی آهسته گفت:میدونید چقدر به من خسارت
زدید؟
با تعجب تصنعی پرسیدم:من؟
سري تکان داد وگفت:بله,شما.یادتون نیست.هفته پیش بی هوا پیچیدید من زدم به ماشی
جلویی؟
جدي گفتم:خوب چیکار کنم؟مگه من مسئول رانندگی شما هستم.می خواستید دنبال ماشین من
نیایید...
شروین عصبی سرستکان داد وگفت:حال مگه من خسارتم رو از شما گرفتم که شما گرفتم که
آنقدرناراحت شدید؟
با غیظ گفتم:نه تورو به خدا,می خواستید صورت حساب بدبد!
خنده اي کردوگفت:فداي سرتون!فقط می خواستم یک خواهشی ازتون بکنم...
منتظر نگاهش کردم,گفت:بیایید ازاین به بعد با هم دوست باشیم ,خوب؟
عصبانی نگاهش کردم وگفتم:دلیلی در این کار نمی بینم.
بعد درکلاس را بازکردم وسرجایم نشستم.لحظه اي بعد آقاي ایزدي وارد کلاس شد واینبارهمه
به احترامش بلند شدند.رفتارش طوري بود که همه آدم را به احترام گذاشتن وادار می کرد.به
سادگی همه را مجبور کرده بود که به احترامش برخیزند وسرکلاس توجه کنند.یک پلیور آبی
رنگ به تن کرده وشلوار همیشگی اش را به پا داشت.زیرلب سلام کرد اکثر بچه ها جوابش را
دادند.بعد دفترش را روي میزگذاشت و روبه ما گفت:
-خوشحالم که اکثرتون با موفقیت ریاضی رو پاس کردید.این ترم هم در خدمتتون هستم.نمی
دونم آقاي سرحدیان گفتند یا نه؟ولی باز تاآخر ترم افتخارحل تمرین هاي ریاضی ( 2)را دارم.
بعد شماره تمرین ها را پرسید.نگاهش کردم موهایش کوتاه ومرتب بود.صورت بچه گانه اش
را ریش وسبیلی مرتب می پوشاند.پشمان درشت ومشکی اش پراز سادگی و معصومیت
بود.دماغش کوچک وزیبا بود.ابروان پرپشت وپیوسته اش کمی به سمت شقیقه ها متمایل
بودند.کیفیتی در نگاهش بود که ناخودآگاه جذبش می شدي وچیزي مثل محبت در دلت می
جوشید.در افکار خودم بودم که لحظه اي نگاهمان درهم گره خورد.باز هم مثل دفعه پیش آقاي
ایزدي نگاهش رااز من برگرفت ومشغول حل کردن تمرین ها شد.مثل ترم قبل,ماسک سفیدش
را روبینی و دهانش گذاشته بود.وقتی تمرین ها حل شد,آهسته پرسید:اشکالی ندارید؟
عصبانی نگاهش کردم.یادم افتاد وقتی سرامتحان احوالش را پرسیدم چطورمرا سنگ روي یخ
کرده بود.با غیظ صورتم را برگرداندم تا مرا نبیند,ولی باز وقتی از کلاس خارج می
شد,نگاهمان به هم افتاد.بعد از درس با بچه ها قرار گذاشتیم براي ناهار بیرون برویم.بعداز ناهار
کلاس داشتیم ونمی توانستیم به خانه برویم.تصمیم گرفتیم همان اطراف دانشگاه دریک
رستوران غذایی بخوریم.پنج نفري سوار ماشین من شدیم وحرکت کردیم.به جز آیدا و
پانی,شادي یکی از بچه ها که تازه باهم آشنا شده بودیم,هم همراهمان بود.شادي دخترقد بلند
وهیکل داري بود.با صورت زیبا ودلنشین,با صداي بلند می خندید وخیلی مهربان بود.او هم
گاهی ماشین پدرش را می آورد وتقریباً خانه اش نزدیک خانه من ولیلا بود.براي همین
قرارگذاشتیم نوبتی ماشین بیاوریم ودنبال دو نفر دیگر برویم تا باهم به دانشگاه بیاییم.وقتی همه
وارد رستوران شدیم وسفارش غذا دادیم,که شروین همراه چند نفر از دوستانش وارد شدند
ودرگوشه اي نشستند.هنوزغذایمان را نیاورده بودند که یکی ازدوستان شروین,که پسري لاغروقد بلند بود سرمیز ما آمد و با لحن طلبکارانه اي گفت:میشه خواهش کنم شما هم سرمیزما
بنشینید؟
لحطه اي ساکت شدیم بعد شادي خیلی جدي گفت:
-می شه خواهش کنم شما برید سرجاتون بنشینید؟
پسرك که حسابی خیط شده بود با ناراحتی برگشت وما به سختی خودمان را کنترل می کردیم
تا نخندیم.غدایمان که تمام شد بی اعتنا به حضور پسرها,به دانشگاه برگشتیم تا سرکلاس
برویم.کم کم هوا گرمتر می شد وبوي بهار در همه جا می پیچید.کلاسها هم تق ولق بود و
نزدیک شدن به ایام تعطیلات بچه ها را تنبل کرده بود.عاقبت کلاسها تعطیل شد.همه خوشحال
و پرانرژي منتظربهارماندیم.در خانه ما هم می شد فرا رسیدن بهار راحس کرد.طاهره خانم زن
ریزنقش ومهربانی که همیشه به مادرم در کارها کمک می کرد,آمده بود وبا کمک مادرم
خانه تکانی می کرد.هرسال خانه تکانی و نظافت اتاقهایمان به عهده خودمان بود که همیشه
سهیل به طریقی از زیرش در می رفت ولی من با اشتیاق اتاقم را تمیز ومرتب می کردم.هنوز
چند روزي تاسال جدید فرصت داشتیم که من مشغول نظافت اتاقم شدم.با اینکه کلاسها روز
قبل تعطیل شده بود از صبح زود بلند شده بودم ومشغول مرتب کردن کمد وکشوهایم
بودم.اواسط روز بود که سهیل با نواختن ضربه اي وارد شد وگفت:کوزت!حالت چطوره؟
خسته نگاهش کردم وگفتم:تو چطوري آقاي از زیر کار دررو؟
باخنده گفت:خوبم,می خواستم ببینم براي فردا برنامه اي داري؟
کمی فکر کردم وگفتم:نه,چطور مگه؟
لبه تخت نشست وگفت:فردا شب چهارشنبه آخرساله,پرهام مهمونی گرفته.من وتو هم
دعوتیم,گفتم شاید خدا بخواد وتو نیایی!
خنده اي کردم وگفتم:کور خوندي,اگه من نیام تورو هم راه نمی دن.
سهیل جدي نگاهم کرد وگفت:تازگی ها که اینطوریه,پرهام حرفی به تو زده؟
-چطور مگه؟
سهیل از روي تخت بلند شد وگفت:رفتارش با توخیلی فرق کرده...
آهسته گفتم:یک حرفهایی که زده,ولی من هنوز جوابی ندادم.
برادرم باصدایی که به سختی سعی می کرد بلند نشود,گفت:چه حرفهایی؟
با خنده گفتم:همون حرفهاي معمول بین پسرودخترایی که بزرگ می شن...پرهام هم ازم
خواسته روي ازدواج با اون فکر کنم.
سهیل که حالا تازه می فهمیدم چقدرغیرتی است,گفت:چه غلطا!لازم نکرده فردا بریم خونه
شون.
در حالیکه به قهقهه می خندیدم گفتم:وا,تو غیرتی هم بودي وماخبر نداشتیم...
بعد به قیافه عصبانی سهیل نگاه کردم وگفتم:بچه بازي در نیار,اگه مثلا تو به آرام عموفرخ
همچین پیشنهادي بدي,دوست داري آرام دیگه نیاد خونمون,بهت بر نمی خوره؟
سهیل ناراحت سر به زیر انداخت ,بلند شدم ودستش را گرفتم و گفت:
-پرهام هم کار بدي نکرده.اصلاً شاید من قبول نکنم,شاید هم قبول کنم.تو که نباید اینطوري با
قضیه برخورد کنی.تازه پرهام پسر خوبی است که این پیشنهاد را داده,می تونست مثل خیلی از
پسرها از موقعیت سوءاستفاده کنه.خودت هم می دونی.ازدواج و قضیه خواستگاري هم براي
یک دختر به سن من,خود به خود پیش می آد,حالا پرهام فامیله...
سهیل دستم را گرفت وگفت:می دونم,پرهام پسر خوبیه که این حرف رو زده ولی چه کار کنم
یک جورایی خوشم نمی آد.
همانطور که آشغال ها را درون کیسه می ریختم گفتم : میل خودته , می خواي فردا بریم , می
خواي نریم.
سهیل ساکت از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه دوباره برگشت وپرسید:
-مامان و بابا می دونن؟من جوابی به پرهام ندادم.اگر جواب مثبت بود آن وقت بهشون می گم.
سرم را تکان دادم و گفتم:نه,چون من جوابی به پرهام ندادم.اگر جواب مثبت بود آن وقت
بهشون می گم.
سهیل آهسته گفت:فردا می ریم.
فرداي آن شب وقتی وارد خانه ي دایی علی شدیم.مهمانی شروع شده بود.خانه ي دایی علی هم
مثل ما , ویلایی و
بزرگ بود و با توجه به سلیقه ي زري جون , پر از قالی و قالیچه شده بود.آن شب دایی حضور
نداشت و فقط
زري جون و یک خدمتکار به مهمان ها می رسیدند.دختر و پسرهاي زیادي در گروه هاي دو
یا سه نفره در
گوشه و کنار خانه مشغول صحبت و خنده بودند.پرهام با دیدن ما به طرفمان آمد و با خوشحالی خوش آمد گفت.
بلوز و شلوار روشنی پوشیده بود که با رنگ مو و پوستش همخوانی جالبی داشت. وقتی من و سهیل گوشه اي نشستیم , پرهام با بشقابی پر از چیپس به طرفمان آمد و گفت:
-سهیل بیا با بچه ها آشنا شو.
در کمال حیرت از من دعوت نکرد و من هم سر جایم باقی ماندم.بعد از چند دقیقه پرهام تنها
برگشت و کنار من
نشست.چند لحظه اي هر دو ساکت بودیم.من با دقت افراد حاضر در سالن را زیرنظر داشتم.چند
نفري را
می شناختم ,از بچه هاي فامیل زري جون بودند. ولی بیشتر مهمانان را براي اولین بار بود که
می دیدم.بعضی
ها لباس هاي جلف و ناجوري پوشیده و قیافه هاي عجیبی براي خودشان درست کرده بودند ,
اما اکثریت قیافه
هاي عادي داشتند و بچه هاي خوبی به نظر می رسیدند. در حال نظاره بودم که پرهام گفت:
-چقدر کت و شلوار به تومی آد.
برگشتم و نگاهش کردم.صورتش سرخ شده بود.خنده ام گرفت, انگار با آن پرهام سالهاي
پیش – با اینکه زیاد به
من اعتنا نمی کرد- راحت تر بودم.پرهام آهسته گفت:
-به چی می خندي؟
با خنده گفتم: به تو , اصلا این حرفها بهت نمی آد.
ناراحت پرسید:چرا؟
سري تکان دادم و گفتم:نمی دونم.یادته چند سال پیش عارت می آمد با من حرف بزنی , یادت
می آد چقدر التماس
می کردم مرا هم بازي بدید. وقتی سهیل قبول می کرد تو با بدجنسی می گفتی نمی شه چون
تو دختري؟...انگار
پرهام واقعی مال اون موقع ها بود.من به اون پرهام عادت کرده ام.
پرهام با صدایی گرفته گفت:حالا می خواي انتقام اون موقع رو بگیري؟
دستم را روي پایم گذاشتم و گفتم : نه اصلا , فقط این حرفها خنده ام می اندازه.
پرهام جدي پرسید:فکراتو کردي؟
نگاهش کردم و گفتم: ببین من که نمی خوام تو رو اذیت کنم , می دونم تو هم دوست داري
از این وضعیت راحت
بشی . راستش رو بخواي هر چی فکر می کنم نمی تونم به تو جز به چشم یک برادر نگاه
کنم.هر وقت می خوام
در این مورد تصمیم بگیرم ,به نتیجه اي نمی رسم.
در همان لحظه, دختري با قدکوتاه و هیکل چاق که موهایش را به طرز خنده داري درستکرده
بود , جلو آمد و با صدایی جیغ مانند گفت:
-پرهام تو مثلا صاحب خونه اي ! آن وقت مثل مهمونا نشستی یک گوشه و حرف می زنی؟
پرهام با بیزاري گفت: خوب باید چکار کنم؟
دخترك سر و گردنش را تکان داد و گفت:وا؟از من می پرسی؟خوب پاشو مجلس رو گرم
کن, رقصی ,
آوازي...
بعد سرو صداها قاطی شد و حرف من نیمه کاره ماند.البته باعث خوشحالی ام شد چون نمی
دانستم چه باید بگویم.بلند شدم تا سهیل را پیدا کنم ,از دور دیدمش که با دختري جوان صحبت
می کرد.دخترك به نسبت قد بلند و خوش اندام بود با موهایی کوتاه و پسرانه و صورتی
جذاب,نمی شد گفت زیبا اما چیزي در وجودش بود که باعث می شد به طرفش کشیده شوي .
چشم و ابرویی مشکی داشت.چشمانش کمی مورب بود,گونه هاي برجسته و دماغ کوچک و
پهنی داشت با لبهاي نازك که مدام رویهم فشارشان می داد. وقتی دیدم که سهیل با صورتی بر
افرروخته در حال صحبت است ترجیح دادم مزاحم نشوم.مجلس شلوغ و گرم شده بود,عده اي از
پسران ترانه اي می خواندند و دختران دست می زدند.معلوم بود از هم دانشگاهی هاي پرهام
هستند , چون همه همدیگر را می شناختند.گوشه اي نشستم و از دور شاهد سر و صدا و جنب
و جوششان شدم.چند دقیقه گذشت که صداي غریبه اي خلوتم را بهم زد:
-ببخشید...
سرم را برگرداندم.یکی از دوستان پرهام بود.پسري با قد متوسط و هیکل درشت . آهسته
گفت:چرا تنها نشسته اید؟
قبل از انکه حرفی بزنم,پرهام با قیافه اي درهم به طرفمان آمد و بازوي دوستش را گرفت و
گفت:
-بیا امیر , کارت دارم.
و پسرك را همراه خود ش کشید و برد.دوباره به منظره جلوي چشمم خیره شدم.بعضی از
دختران با آرایش غلیظ سعی در زیبا تربا کردن صورتهایشان داشتند ,با حرکات حساب شده
سعی می کردند که یا توجه کسی را به خود جلب یا شر مزاحمی را از سرشان کم کنند. به
نظرم همه چیز تصنعی و زشت می آمد.قبل از اینکه شام را بدهند , بلند شدم و به طرف سهیل
که هنوز با آن دختر مو سیاه حرف می زد , رفتم,آهسته گفتم:ببخشید ,سهیل...
سهیل سر برگرداند و با دیدن من گفت:گلرخ خانم,خواهرم مهتاب...
دخترك که سهیل گلرخ صدایش کرده بود ,آهسته بلند شد و با ظرافت دستش را جلو آورد
.دستش را فشردم و با ادب گفتم:خوشبختم.
بعد به سهیل اشاره کردم و سهیل دنبالم آمد.نزدیک در آشپزخانه ایستادم و به سهیل که منتظر
نگاهم می کرد,گفتم:سهیل ,سوئیچ رو بده به من ,سرم درد گرفته , می خوام برگردم.
سهیل پا به پا شد و گفت: هنوز شام ندادن ,زري جون ناراحت می شه...
فوري گفتم:خودم بهش می گم ,در ضمن من که با تو کاري ندارم آخر شب یا پرهام می
رسونتت خونه یا همین جا می مونی یا با آژانس بر می گردي .من حالم داره از اینجا بهم می
خوره.
سهیل با سرعت دست در جیب کرد و کلید هاي ماشین را در دستم گذاشت و گفت:
-قربون خواهر خانوم خودم.پس خودت از زري جون و پرهام عذر خواهی کن.
وقتی به زري جون گفتم که سرم درد می کنه و می خواهم برگردم خانه,قبول کرد ولی پرهام
با ناراحتی گفت:بهت خوش نگذشت؟
با ملایمت گفتم:چرا,ولی من تا حالا اینجور جاها نرفته بودم,حالم داره بهم می خوره.
پرهام ناراحت گفت:پس حداقل بذار برسونمت.
همانطور که به طرف در می رفتم,گفتم : نه , زشته مهمونات رو بگذاري و بیایی . من خودم می
رم,تازه اول شبه .رسیدم خونه بهتون زنگ می زنم.
آن شب تا صبح در رختخوابم غلتیدم و فکر کردم. من اصلا نمیتوانستم با پرهام زندگی
کنم.پرهام اهل این مهمانی ها بود.از تیپ و حرکات دوستانش می شد فهمید چه طرز تفکري
دارد و این مدت فقط به خاطر درگیري عاطفی کمی معقول به نظر می رسید,اما واقعیت این
بود که پرهام یکی از آنها بود.ئختر و پسرانی که پشتوانه ي مالی پدرانشان آنها را لئس و
خوش گذران بار آورده بود.کسانی که دغدغه ي فکري شان خرید کفش و لباس و تغییر مدل
مو و آرایش جدید بود.چطور می شد به چنین پسري تکیه کرد؟اگر با پرهام ازدواج می کردم
وضعیتم معلوم بود.صبح تا ظهر پرهام دم دست پدرش می چرخید و آخر ماه دایی ام پول خورد
و خوراك و رخت لباس مارا می داد.نه!من اهل این زندگی نبودم.اما می دانستم که پرهام جز
این کاري بلد نیست.تا صبح صداي ترقه و گاهی بمب می آمد و باعث می شد که خوابم نبرد
و فکر کنم.کم کم جهت فکري ام مشخص می شد.مناز مرد زندگی ام انتظار داشتم با دسترنج
خودش زندگیمان را اداره کند نه با پول تو جیبی اش!خدا را شکر کردم که با رفتن به این
مهمانی ,چشمم باز شده بود و واقعیت را درك کرده بودم.وقتی سر انجام چشمانم رویهم افتاد
اطمینان داشتم که باید چه جوابی به پرهام بدهم.
ادامه دارد...

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#7
فصل هفتم
به ماهی داخل تنگ خیره شدم.آهسته شنا می کرد.با خودم فکر کردم طفلک مجبور است
آهسته شنا کند ,می خواهد دیرتر به دیوار شیشه اي برسد.سربلند کردم و به مادرم خیره
شدم.خرمن موهاي شرابی اش را مرتب جمع کرده بود,یک پیراهن بنفش و زیبا پوشیده بود.به
صورتش که خیلی ظریف و دقیق آرایش کرده بود ,چشم دوختم.چقدر مادر زیبا و ظریفم را
دوست داشتم.بعد به پدرم نگاه کردم ,عینک زده بود و داشت دعاي تحویل سال را می
خواند.موهاي شقیقه اش سپید شده بود .چشمانش از پشت عینک درشت تر به نظر می
رسید,اورا هم دوست داشتم.نگاهم متوجه سهیل شد که ساکت به ساعت دستش خیره مانده
بود.بعذ از مهمانی آن شب ,کمی ساکت و غمگین شده بود.موهاي مجعد و مشکی اش کمی
بلندتر از حد معمول شده بود.چشم وابرویش درست مثل پدر بود.بعد به این فکر افتادم که
آرزویی بکنم. مادرم همیشه می گفت اگر سر سال تحویل از ته دل آرزویی بکنی حتما به
آرزویت می رسی.هنوز چند دقیقه تا تحویل سال وقت باقی بود.چه آرزویی داشتم؟احتیاج به
هیچ چیز نداشتم,هرچیزي که می خواستم فورا فراهم می شد.دانشگاه هم قبول شده بودم.پس چه
می خواستم؟بی اختیار به یاد آقاي ایزدي افتادم.لحظه اي صورت مظلومش پیش چشمم جان
گرفت.از پشت ماسک سفیدش, به ما خیره شده بود با ظرافت حل مسایل را روي تخته می
نوشت.حرکات آرام و با تاملش ,لنگیدن پاي راستش ,همه به نظرم عادي و طبیعی می آمد.به
یاد چشمانش افتادم که ملتمسانه مارا نگاه می کرد تا آرام باشیم و او مجبور نباشد صدایش را
بلند کند. به یاد آن لحظه افتادم که حالش بد شد و او را به بیمارستان بردند.لحظه اي که روي
زمین می افتاد , چشمانش گشاد شده بود و پره هاي بینی اش تند تند بهم می خورد . مثل
ماهیکه از آب بیرون افتاده باشد,دهانش باز و بسته می شد.در افکارم غرق بودم که تلویزیون
حلول سال جدید را اعلام کرد.پدرم از جایش بلند شد و با خوشحالی , اول مادم بعد من و سهیل
را بوسید.بعد هم ما همدیگر را بوسیدیم و سال نو را بهم تبریک گفتیم.تحویل سال ساعت دو بعد از ظهر بود و باید به عید دیدنی می رفتیم . طبق معمول هر سال اول خانه ي عمو فرخ و بعد
دایی علی , بعد هم چند نفر از دوستان و فامیل هاي دور که از پدرم بزرگتر بودند.بعد هم منتظر
ماندن در خانه براي عید دیدنی و بازدید فامیل و دوستان و سرانجام گذراندن سیزده بدر همراه
فامیل و پایان تعطیلات .متوجه شدم که امشال با اشتیاق به پایان تعطیلات و شروع کلاسها فکر
می کنم.وقتی به خانه دایی رسیدیم ساعت نزدیک هفت بود,خانه ي دایی شلوغ بود.چند نفري
از فامیل از جمله خاله طناز و دوستانش آنجا بودند.پرهام با دیدن من جلو آمد و با خوشحالی
عید را تبریک گفت.بعد بسته ي کادو پیچی را دور از بقیه در دستانم گذاشت و آهسته گفت
:- خونه بازش کن.
بسته را درون کیفم گذاشتم و روي یکی از مبلها نشستم.خاله طناز کنارم نشسته بود و داشت
براي سیاوش که روي پایش نشسته بود تخمه پوست می کند.با دیدن من گفت:
-چطوري مهتاب جون؟خوش می گذره؟تعطیل شدي ها!
سرم را تکان دادم و گفتم:نه,از اینکه کلاس ها تعطیل شده خیلی خوشحال نشدم.
خاله ام خندید و گفت:تو همیشه غیر آدمی!
دایی با اصرار همه را براي شام نگه داشت.سر شام وقتی همه مشغول غذا کشیدن بودند,پرهام
کنارم نشست و مردد گفت:
-نمیدونم باید ازت بپرسم یا نه؟خودم هم از این حالت بدم می آد که هر دفعه تورو می بینم
مثل کنه بهت می چسبم اما تو هم تکلیف منو روشن نمی کنی.یا بگو آره یا نه که بفهمم باید
چه کار کنم.
بدون آنکه نگاهش کنم ,گفتم :پرهام , من فکرامو کردم.اون دفعه هم می خواستم بهت بگم
که حرفم نصفه موند.ولی دلم نمی خواد تورو به بازي بگیرم.هرچی فکر کردم نتوانستم در مورد ازدواج با تو تصمیم بگیرم.تو براي من مثل سهیل می مونی ,اصلا نمی تونم به عنوان یک شوهر
به تونگاه کنم.خیلی هم از توجه ات ممنون.
پرهام ناراحت پرسید:مگه من په ایرادي دارم که به عنوان شوهر نمی تونی قبولم کنی؟
باصدایی آهسته گفتم:تو اصلا عیبی نداري .شاید خواستگاري هر دختري بري از خداشون هم
باشه.اما من نمی تونم.من و تو به درد هم نمی خوریم.اصلا ازدواج فامیلی خطرناك هم هست.
پرهام با بغض گفت: کس دیگه اي رو دوس داري؟
سرم را تکان دادم و گفتم:نه,اصلا.فقط نمی تونم تو رو به عنوان شریک .ندگی ام دوست داشته
باشم.
پرهام چند لحظه حرفی نزد بعد آهسته گفت:این حرف آخرت بود؟
سرم را به علامت تصدیق ,تکان دادم.موقع رفتن بسته ي کادو پیچ را از کیفم در آوردم و
داخل جیب کاپشن پرهام که جلوي در آویزان بود,انداختم.وقتی جواب منفی داده بودم ,بی
معنی بود که هدیه اي از پرهام قبول کنم.در آن روز ها,وقتی عمو فرخ براي بازدید ما به خانه
امان آمد فهمیدیم که به زودي امید ازدواج می کند و همه خوشحال شدیم.تنها کسی که زیاد
خوشحال نشد,مینا خانم زن عمومحمد بود که با شنیدن این خبر اخم هایش را در هم کشید و
گفت:
-کدوم دختري حاضر شده زن تو بشه؟
با این حرف همه ساکت شدند,ولی خاله مهوش نتوانست جلوي خودش را بگیرد و گفت:
-مینا خانم مگه پسر من چشه؟خیلی ها آرزو دارن زنش بشن.
مینا قري به سر و گردنش داد و گفت:اینو شما می گین.به نظر من الان امید خیلی بچه است
چطور می خواد زن بگیره؟
این بار عمو محمد با ناراحتی گفت:حتما خودش فکراشو کرده ,تو چکار داري؟
و با این حرف طبق معمول ,مینا خانم قهر کردو لب بر جید.بعد مهمانی بهم خورد و هر کس
پی کارش رفت,وقتی مهمانها رفتند سهیل با هیجان گفت:
-این مینا چرا انقدر حسوده؟
بابا با خنده گفت:چون خودش عقده داره.مینا در خانواده ي خیلی فقیري بزرگ شده و هنوز هم
نمی تواند درك کند بدون چشم داشت به پول و مال و منال , میشود راحت زندگی کرد.هنوز
در همان روزها زندگی می کنه.
مادرم با ناراحتی گفت:یک کم هم دلم براش می سوزه.بیچاره با این اخلاقش هیچکس دوستش
نداره.
سهیل با حرص گفت:خوب اخلاقشو عوض کنه.
تعطیلات به سرعت می گذشت و کار من شده بود تلویزیون نگاه کردن,خوردن و خوابیدن.البته
گاهگاهی با شادي و لیلا تلفنی صحبت می کردم و یکی دوبار هم لیلا آمد خانه مان,حوصله ام
حسابی سر رفته بودو دعا می کردم تعطیلات زودتر تمام شود و دانشگاهها باز شود.حتی حوصله
ي مهمانی رفتن هم نداشتم و اغلب پدر و مادرم به تنهایی براي عید دیدنی می رفتند.سهیل هم
مثل همیشه نبود.احساس می کردم کلافه و ناراحت است. از کنار تلفن تکان نمی خورد و تا
تلفن زنگ می زد فوري گوشی را بر می داشت.شبها پراغ اتاقش تا دیر وقت روشن بود و
معلوم نبود چه می کند.روزها هم ساکت و آرام کنار تلفن می نشست و تلویزیون نگاه می
کرد.از آن شور و حال و شیطنت هایش خبري نبود.سیزدهمین روز فروردین همه با هم به خارج از شهر رفتیم.اما نزدیک ظهر ,باران تندي گرفت و کاسه کوزه خیلی ها را به هم زد. در
دل خدا را شکر کردم که زودتر به خانه بر میگردیم چون حس می کردم جو فامیلی مان خیلی
سنگین شده بود,پرهام نیامده بود و زري جون مدام به من نگاه می کرد و آه می کشید.سهیل
هم گوشه اي در افکارش غرق شده بود و مثل سالهاي پیش با حرفها و حرکاتش باعث شادي
و نشاط جمع نمی شد.وقتی باران گرفت , انگار همه خوشحال شدند.با سرعت وسایل را جمع
کردیم و هر کس روانه ي خانه ي خودش شد.آن شب ,بعد از خوردن شام , در حال مرتب
کردن جزوه ها و وسایلم بودم که مادرم وارد اتاق شد.با یک نگاه به صورتش حس کردم که
ناراحت است.نشستم کنارش و گفتم:
-چیزي شده مامان؟
سرش را تکان داد و گفت:خودم هم نمیدونم چی شده؟
بعد دستم را گرفت و گفت:مهتاب ,بین تو وپرهام اتفاقی افتاده؟
فوري پرسیدم:چطور مگه؟
مادرم نگاهم کرد و گفت:حالا چیزي بوده یا نه؟دلم نمی خواد از حال دخترم بی خبر باشم.
در دل به مادرم حق دادم که بخواهد از حال فرزندانش با خبر باشد.بنابراین شمرده و آهسته
همه چیز را برایش تعریف کردم.وقتی حرفهایم تمام شد,مادرم پرسید:
-براي همین امروز پرهام نیامده بود؟
سرم را تکان دادم.دوباره پرسید:پس براي همین هم زري انقدر تو هم بود...
چند لحظه اي هر دو ساکت بودیم.تا اینکه مادرم سکوت را شکست و پرسید:
-مهتاب ,چرا جواب رد دادي؟
آهسته گفتم:مامان,تورو خدا تعصب فامیلی نداشته باش.
مادرم در حالیکه این حرف حسابی ناراحتش کرده بود,گفت:این چه حرفیه؟اگه هر کس دیگه
اي هم بجاي پرهام بود , من این سوال رو ازت می پرسیدم.می خوام بدونم دلایلت چیه؟
دوباره با صبر و حوصله دلایل رد کردن پرهام را برایش توضیح دادم.سر انجام مادرم گفت:
-خودت می دونی. ولی به نظر من پرهام پسر خوبیه . هم ماد و پدرش دیده و شناخته است.هم
خودش پسر پاك و سالمی است,آینده روشنی هم داره.
با خنده گفتم:البته با حساب روي پولهاي دایی!
مادرم عصبی گفت:نه خیر پس!یک پسر بیست و پنج ساله که هنوز کار نداره براي تو از
حساب پس اندازش زندگی درست می کنه.همین برادرت هم اگه بخواد زن بگیره باید بابات
کمکش کنه.فکر کردي خودش پول داره؟
با خنده گفتم:اما دوست دارم زن کسی بشم که خودش پول داشته باشه و گرنه چرا زن پسره
بشم؟می رم زن پدرش می شم.
مادرم همانطور که از در خارج می شد ,گفت:همین طور هم می شه.اگه بخواي داماد خودش
پول داشته باشه و به باباش متکی نباشه , باید با یک آدم بالاي چهل سال ازدواج کنی.
از این بحث ها زیاد با مادرم داشتم.مادرم همیشه میگفت تو زیاد رویایی هستی.همه پسر ها یا
اول زندگی دستشون تو جیب باباشونه یا باید بري با بدبختی و سختی زندگی کنی.این حرفها
هم مال تو فیلم هاست و برات نون و آب نمی شه.
آخر شب با لیلا و شادي تلفنی حرف زدم و قرار شد فردا شادي دنبالمان بیاید.آن شب با
افکاري مغشوش و بهم ریخته به خواب رفتم و تا صبح کابوس دیدم.صبح وقتی شادي دنبالم آمد ,هنوز کسل و خواب آلود بودم.آن روز درس سختی به نام معادلات داشتیم و من اصلا
حوصله نداشتم.بدون خوردن صبحانه, از خانه خارج شدم.وقتی سوار ماشین شادي شادي شدم
,حالت خواب آلودگی ام از بین رفته بود.با اشتیاق لیلا و شادي را بوسیدم و عید را دوباره به هم
تبریک گفتیم.وقتی جلوي در دانشگاه رسیدیم,طبق معمول شلوغ بود.اما با اینکه اکثر بچه ها
آمده بودند,کلاسها تق و لق بود و استادها یک خط در میان آمده بودند.استاد ما هم نیامده بود
و بچه ها خوشحال از تعطیلی کلاس و دیدار یکدیگر,مشغول صحبت و خنده بودند.همانطور که
با لیلا و شادي حرف می زدیم و تابلو ي اعلانات را می خواندیم ,خبر برگزاري مسابقه نقاشی و
کاریکاتور توجه لیلا را جلب کرد.نقاشی لیلا خیلی خوب بود و همیشه در مسابقات مدرسه مقام
می آورد.با هیجان رو به ما کرد و گفت:چه عالی!جایزه اش سه تا سکه است,به امتحانش می
ارزه.
شادي بی حوصله گفت:برو بابا!دلت خوشه ها!
لیلا بی خیال جواب داد:خوب تو نیا,خودم می رم.الحمدالله براي ثبت نام در مسابقه نباید راه
دوري برم,همین جاست.
به لیلا که چشم به من داشت گفتم: من هم باهات میام.
شادي هم خواه ناخواه دنبالمان راه افتاد.دفتر فرهنگی ,مسئول برگزاري مسابقه بود و براي ثبت
نام باید به ساختمان روبرو می رفتیم.وقتی پشت در رسیدیم,لیلا آهسته گفت:
-مهتاب تو در بزن,من خجالت می کشم.
پچ پچ کنان گفتم:بالاخره که چی؟خودت باید فرم را پر کنی.
لیلا فورا گفت:حالا تو در بزن تا بعد.
چند ضربه کوتاه به در زدم و با شنیدن ((بفرمائید)) هر سه وارد شدیم.آقاي ایزدي تنها در اتاق
نشسته بود و مشغول کار با کامپیوتر بود.با دیدن ما, سلام کرد.با خجالت جوابش را دادیم و
همانطور سر پا جلوي میزش ماندیم.آقاي ایزدي نگاهی به ما انداخت وگفت:
-بفرمایید ,بنده در خدمتم.
لیلا ساکت سر به زیر انداخت ,شادي هم خودش را مشغول مطالعه ي برگه هاي نصب شده
روي دیوار کرد.کمی جا به جا شدم و گفتم:راستش اطلاعیه مسابقه نقاشی را دیدیم,دوستم می
خواست ثبت نام کند.
آقاي ایزدي با لبخند گفت:آهان !مسابقه نقاشی...
بعد دستش را داخل کشوي میز کرد و با چند ورق کاغذ بیرون آورد.ورقه ها را به طرف ما
دراز کرد و گفت:بفرمائید این فرم را باید پر کنید.
لیلا همچنان سر به زیر داشت.به ناچار دستم را دراز کردم تا ورقه ها را بگیرم.ناگهان در
کسري از ثانیه دستم به دستان آقاي ایزدي خورد,ورقه ها روي زمین ریخت.آقاي ایزدي که
حسابی دستپاچه شده بود,خم شد تا برگه ها را بر دارد.لیلا و شادي داشتند با هم پوستري مربوط
به محیط زیست می خواندند.از بی توجهی شان حرصم گرفته بود.لیلا براي مسابقه آمده بود ,اما
خودش را کنار کشیده بود.وقتی آقاي ایزدي ورقه ها را جمع کرد,روي میز مقابلم گذاشت.بعد
سرش را بلند کرد و لحظه اي نگاهمان در هم گره خورد.صورتش از خجالت قرمز شده
بود,نگاهش لبریز از پاکی و سادگی بود..قلبم بی دلیل می کوبیدو حس می کردم صدایش تمام
اتاق را پر کرده ,با صدایی لرزان تشکر کردم . آقاي ایزدي هم با صدایی که به سختی شنیده
می شد, گفت:
معذرت می خوام .قصدي نداشتم.
خنده ام گرفت.چقدر این پسر پاك بود.چنان عذر خواهی می کرد انگار چه اتفاقی افتاده ,لحظه
اي سهوا گوشه ي انگشتانمان بهم بر خورد کرده بود.اگر شخص دیگري بود,خیلی عادي از
کنار قضیه می گذشت و اصلا مسئله را قابل عذر خواهی کردن نمی دانست.اما آقاي ایزدي
تمام رفتارهایش با بقیه فرق داشت.در فکر بودم که لیلا آهسته به پهلویم زد و نجوا کرد:
-نیشتو ببند!
با خجالت دریافتم که افکارم ,ناخود آگاه باعث خنده ام شده ,وقتی لبخندم را تبدیل به اخم
ملایمی کردم .متوجه شدم که آقاي ایزدي سر به زیر انداخته و لبخند می زند.نمیدانم در رفتار و
نگاهش چه سري بود که آنقدر دستپاچه و مضطربم می کرد.در صورتیکه آقاي ایزدي اصلا
جزو تیپ هاي مورد پسندم نبود.ولی چیزي در حرکاتش بود که بی آنکه خودم بخواهم,جلبم
می کرد.چیزي که در دیگر پسران تا به حال ندیده بودم.سادگی اش بود یا پاکی
اش,معصومیت و بی گناهی چشمانش بود یا خجالت زیادش ,نمیدانم چه بود.ولی هر چه بود
باعث می شد ضربان قلب من تند تر بشود.وقتی به طرف خانه بر میگشتیم به بیهودگی
فکرهایم خندیدم.من کجا و آقاي ایزدي کجا!کسی که نمی دانستم حتی اسمش چیست و
چکاره است؟بعد به خودم نهیب زدم که دست از این فکرها بردارم.شاید آقاي ایزدي ازدواج
کرده باشد.شاید نامزد داشته باشد.تازه این موارد هم که در میان نباشد من به او چکار دارم؟مگر
حرفی به من زده؟مگر اظهار توجهی کرده؟پس چرا آنقدر من به او فکر می کنم؟به خانه که
رسیدم هنوز در فکر بودم.چرا نگاهم که در نکاهش گره می خورد نمی توانستم چشم از او بر
گیرم.مثل همیشه که از رفتار خود راضی نبودم ,برس را محکم به موهایم می کشیدم.موهایم
بلند و کمی موج دار بود.براي همین حسابی دردم میگرفت.وقتی هم که کارم تمام شد,گلوله
اي مو از برس جدا کردم ولی دلم خنک شده بود.باید دست از این افکار احمقاننه بر
میداشتم.من در یک خانوادهی ثروتمند و روشنفکر بزرگ شده بودم و اینطور که معلوم بود آقاي ایزدي هیچ کدام از این شرایط را نداشت.بنابراین این رابطه در صورت آغاز به جایی ختم
نمی شد.پس همان بهتر که شروع نمی شد.
ادامه دارد....

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#8
فصل هشتم
همه چیز با هم قاطی شده بود.وقتی به وقایع روز شنبه فکر می کردم ,دلم می لرزید.آن روز
,باز هم جلسه ي حل تمرین داشتیم.دو ماه از سال جدید می گذشت و کلاس ها جدي شده
بود.درسها پیش می رفت و به زمان امتحان نزدیک می شدیم.وقتی صبح ماشین را جلوي در
پارك می کردم ,شروین که دم در ایستاده بود نگاهم می کرد.دوباره دنبالم تا دم کلاس آمد و
صدایم کرد.برگشتم و منتظر نگاهش کردم.با خنده گفتم:خانم مجد,شماخیلی سایه ات سنگینهو
جدي پرسیدم:کاري داشتید؟
همانطور که با خودکارش بازي می کرد,گفت:من خیلی وقته با شما کار دارم .اگه شما یک
لحظه فرصت بدید...
از دور آقاي ایزدي را دیدم که لنگ زنان به طرف کلاس می آمد,با عجله گفتم:
-الان که نمیشه...
شروین فوري گفت:پس بعد از کلاس.
پشت سر آقاي ایزدي وارد کلاس شدیم و سر جایمان نشستیم.لیلا آهسته گفت:
-پس کجا موندي؟
روي یک تکه کاغذ نوشتم((شروین کارم داره))
لیلا آهسته گفت:چه کار داره؟
سرم را تکان دادم و گفتم:بعد از کلاس مشخص می شه.
وقتی سرم را بالا گرفتم ,نگاه آقاي ایزدي را حس کردم.با خجالت سرم را پایین انداختم و
گفتم:ساکت!ایزدي داره نگاه می کنه.
لیلا پچ پچ کنان گفت: نگاه کنه .به جهنم!
سرگرم یادداشت کردن جواب مسایل بودم که دوباره سنگینی نگاه ایزدي وادارم کرد سرم را
بلند کنم.باز نگاهم می کرد.این بار من هم نگاهش کردم.لحظه اي انگار زمان متوقف شد.من
بودم و او,بعد هر دو سر برگرداندیم.قلبم محکم می کوبید.احساس می کردم تمام وجودم آتش
گرفته است.دستان می لرزید و نمی گذاشت چیزي بنویسم.لیلا آهسته گفت:
-چته ؟چرا مثل لبو شدي؟
جوابش را ندادم.دوباره صداي آهسته اش را شنیدم:می خواي بدونی شروین چه کار داره؟
وقتی باز حرفی نزدم ,ساکت شد.خودم هم نمی دانستم چه بلایی سرم آمده بود.چرا آنقدر می
لرزیدم.دوباره سرم را بلند کردم و به نوشته هاي روي تخته زل زدم.از گوشه چشم آقاي ایزدي
را می دیدم که ماکسش را برداشت ودر جیبش گذاشت.وقتی کلاس تمام شد,هنوز حالم جا
نیامده بود.حسی در دلم پیچیده بود که نمی گذاشت بلند شوم.لیلا با آیدا و شادي بیرون رفته
بودند.وقتی سرانجام بلند شدم و وسایلم را جمع کردم,شروین را دم در کلاس منتظر دیدم.در دل
به خودم و شروین لعنت فرستادم.چرا آقاي ایزدي من و شروین را در حال حرف زدن دیده
بود؟حالا چه فکر می کرد؟صداي شروین مرا از افکارم بیرون آورد:
-خانم مجد...
سرم را برگرداندم و نگاهش کردم.ادامه داد:راستش می خواستم بگم...
پس چند لحظه گفت:شما جوري نگاه می کنید که می ترسم حرفم را بزنم.
با غیظ گفتم:اگر حرفتون بی جا نباشه نباید بترسید.
سري تکان داد و خندید , بعد گفت:نه,فقط یه پیشنهاده...راستش از روز اول تشکیل کلاسها من
خیلی از شما خوشم آمدواز طرز رفتارتون...چطور بگم ؟شما یک جورایی جسور هستید..یعنی
سواي بقیه دخترها هستید.سنگین.متین و با دل و جرئت!
بی صبرانه گفتم:منظور؟
دستانش را درهم گره زد و گفت:می خواستم بدونم می شه با هم دوست باشیم...
عصبی گفتم:منظورتون رو نمی فهمم؟
با خنده گفت:من فکر می کردم شما خیلی ((هاي کلاس )) هستید...الان به هر کی بگی می
فهمه منظورم چیه.یعنی با هم دوست باشیم,بریم بیرون,مهمونی,کوه,سینما...چه می دونم!مثل
همه دختر و پسرها!
با خشم نگاهش کردم و گفتم:اشتباه گرفتید.من اهل این کارا نیستم.
ناباورانه نگاهم کرد , ادامه دادم:به قول شما همه دخترها منظورتون رو می فهمن به جز من,چرا
دنبال بقیه دخترها نمی رید؟
مستاصل سري تکان داد و گفت:خوب,چون من از شمما خوشم آمده...
با بیزاري گفتم:خوب,منهم از شما اصلا خوشم نمی آد.چه کار باید کرد؟
لحظه اي سکوت شد.بعد شروین که حسابی بهشبرخورده بود ,گفت:
-تو انگار خیلی باورت شده کسی هستی!خیلی از تو خوشگل تر و پولدارتر ها هستن که برام
می میرن...
حرفش را بریم و با صداي بلند گفتم:خوب مگه من ازت دعوت کردم؟
شروین دست هایش را به هم کوبید و با خشم گفت:من احمق رو بگو!خیلی دلت بخواد...
همانطور که به طرف پله ها می رفتم,داد زدم:دلم نمی خواد.دیگه هم مزاحم نشو!
لحظه اي سینه به سینه ي آقاي ایزدي در آمدم.از هولم کلاسور و کیفم رها شد و تمام کاغذ ها
از بالاي راه پله ها پخش زمین شد.جواب شروین را متوجه نشدم اما از لحن صدایش متوجه شدم
که حسابی عصبانی شده است.آن لحظه فقط و فقط صداي آقاي ایزدي را می شنیدم که می
گفت:خانم مجد,کسی مزاحمتان شده؟
هرچه فکر می کنم نمی فهمم چرا آن لحظه گریه ام گرفت.نشستم روي پله ها و زدم زیر گریه
.شروین با سرعت از کنارم گذشت و نگاه آقاي ایزدي به دنبالش کشیده شد.دوباره گفت:
-حرفی بهتون زد؟...حرکتی کردکه...اگه چیزي شده به من بگید.من خدمتش می رسم.
سرم را تکان دادم.اشک هایم بی اختیار سرازیر شده بود و دیگر مهارهم نمی شد.آقاي ایزدي
,خم شد و کلاسور و کیفم را از روي زمین برداشت,کلاسورم خاکی شده بود. آن را به سینه
اش مالید تا خاکهایش پاك شود.وقتی کلاسور را به طرفم گرفت:بی اختیار خندیدم.آقاي
ایزدي با خجالت پرسید :چیزي شده؟
بریده بریده گفتم: لباستون..خاکی شد.
دستش را روي لباسش کشید و گفت :عیبی نداره.
بعد شروع به جمع کردن کاغذها از روي پله ها کرد, من هم از روي پله ها بلند شدم.در دل به
خودم ناسزا می گفتم که چرا آبغوره گرفته ام,آنهم جلوي آقاي ایزدي !چند لحظه بعد آقاي
ایزدي نفس زنان کاغذ ها را به طرفم دراز کرد و گفت:
-خودتون رو ناراحت نکنید.اگر باز هم حرفی زد حتما به حراست دانشگاه بگید مطمئن باشید
جلوشو می گیرن .
کاغذ ها را گرفتم و تشکر کردم.در راه برگش بهخانه ,لیلا و شادي سوال پیچم کرده
بودند.منهم بی حوصله جوابهاي کوتاه می دادم.بالاخره شادي با عصبانیت گفت:
-زهرمار آره و نه,اینهم شد جواب دادن؟درست و حسابی تعریف کن!
ماشین را کنار کشیدم و پارك کردم.بعد آهسته و شمرده همه چیز را تعریف کردم,وقتی
حرفهایم تمام شد.چند دقیقه اي چیزي نگفتند .بعد شادي گفت:
-چقدر بد شد...
لیلا پرسید:چرا؟
شادي سري تکان داد و گفت: به نظرم این ایزدي از اون حزب الهی هاست. حالا برات تو
دانشگاه می زنه.
لیلا دستپاچه گفت:راست می گه!نکنه برات پرونده درست کنه.
نگاهشان کردم .چقدر طرز تفکرمان راجع به یک نفر فرق می کرد.آهسته گفتم:
-آقاي ایزدي اصلا اهل این کارها نیست.فقط می خواست کمکم کنه.
شادي شانه اي بالا انداخت و گفت:خدا کنه.
بعد لیلا عصبی گفت:چقدر این شروین پررو و از خود راضی است.
تا دم خانه ,صحبت راجع به شروین و رفتار و اخلاق بدش بود.امامن فقط در فکر آقاي ایزدي
بودم.
دو هفته از آن جریان می گذشت که دوباره شروین شروع به اذیت کرد.آن روزکلاس فیزیک
داشتم و تا تاریکی هوا در دانشگاه بودیم , وقتی کلاس تعطیل شد,خسته و هلاك به طرف
ماشین رفتیم.لیلا با خستگی گفت: مهتاب امروز چقدر ماشین رو بدجایی پارك کردي.
با خنده گفتم:ببخشید حضرت علیه!
وقتی به محل پارك ماشینم رسیدیم,آه از نهاد هر سه مان در آمد.چهار چرخ ماشین پنچر
بود.گریه ام گرفته بود.مستاصل به اطراف نگاه کردم.آیدا با دیدنمان جلو آمد و گفت:
-مهتاب چرا هنوز نرفتی؟
به ماشین اشاره کردم و گفتم:مگه کوري؟
نگاهی به ماشین کرد و با تعجب گفت:این ماشین توست؟...من فکر کردم مال شروین
است.یک ساعت پیش وقتی من آمدم بیرون که برم اون ساختمان روبرویی ,دیدم که نشسته
بود روي زمین و به چرخاش ور می رفت.پس ماشین توست؟
با عصبانیت گفتم:تو مطمئنی؟
سري تکان داد و گفت:آره,حالا می فهمم چرا از دیدن من جا خورد.
آن روز با هر بدبختی بود به خانه رفتم و پدرم ماشین را درست کرد و به خانه بر گرداند,اما من
کینه ي شدیدي از شروین به دل گرفتم,اینطور که پیدا بود او هم از دست من حسابی ناراحت
بود و منتظر فرصت بود تا تلافی کند .میدانستم که می خواهد غرورم را خرد کند و من نباید اجازه می دادم.آن شب,بعد از شام سهیل وارد اتاقم شد.چند دقیقه عصبی طول اتاق را بالا و
پایین رفت,سر انجام ایستاد و گفت:مهتاب,به خدا اگه نگی کی این کار رو کرده پدرتو در می
آرم.
با ترس گفتم:چه کار کرده؟
سهیل کلافه گفت:خودتو به اون راه نزن.من هم دانشجو بودم.می دونم این کارا چیه؟کی ماشین
رو پنچر کرده بود؟
سري تکان دادم و گفتم:نمی دونم.
سهیل محکم روي میز تحریر کوبید و گفت: پس نمی خواي بگی...خیلی خوب,خودم می آم
دانشگاه ته و توي قضیه رو در می آرم.
بلند شدم و فوري گفتم:این کار رو نکن سهیل,راستش می دونم کی این کار رو کرده,ولی
صلاح نیست سروصدا راه بندازي!تو دانشگاه آبروریزي میشه.
با هزار زحمت راضی اش کردم که به دانشگاه نیاید و فعلا اقدامی نکند.بعد نوبت پدر و مادرم
بود که شروع به بازجویی من کردند.مادرم با ناراحتی می گفت:
-اگه به خودت صدمه اي بزنن چی؟آخه کی این کار رو کرده؟
پدرم عصبی تهدید می کرد و حرص می خورد.لیلا و شادي هم نگران بودند و مدام زیر گوشم
می خواندند که به دانشگاه شکایت کنم.من,اما منتظر فرصت مناسب بودم و این فرصت خیلی
زود به دستم افتاد.تقریبا اواخر ترم بود و همه نگران امتحانات بودیم.این بار شادي هم به من و
لیلا پیوسته بود و هر سه با هم درس می خواندیم.هر سه بیست واحد داشتیم که باید با موفقیت
می گذراندیم.اواخر هفته بود,بعد از اتمام کلاس مبانی,چند لحظه اي در کلاس ماندم,آن روز نه
لیلا آمده بود و نه شادي,به من هم اصرار کرده بودند که بمانم اما من قبول نکرده بودم.چنداشکال داشتم که باید می پرسیدم. وقتی اشکالهایم را پرسیدم و استاد پاسخم را
داد,دیگر کسی در کلاس نمانده بود.وسایلم را برداشتم و آهسته از کلاس بیرون آمدم.راهرو
خلوت بود و معلوم می شد همه براي امتحانها خانه مانده اند.کسی به نام کوچک صدایم
کرد.برگشتم,شروین بود.پوزخند مبهمی روي لبهایش بود.آهسته گفت:چقدر عجله
داري...کارت دارم.
سرد گفتم:اما من با توکاري ندارم.
شروین با لحن مسخره اي گفت: پس اون تنبیه کوچولو برات کافی نبوده.
متعجب نگاهش کردم.ادامه داد:ببین من اصلا عادت ندارم دخترا بهم جواب رد بدن.اگه هم
کسی این کاري بکنه ,بد می بینه.
بعد با خنده گفت: ماشینت درست شد؟
با غیظ نگاهش کردم ,صدایم به سختی می لرزید ,گفتم:ببین,تهدید کردن خیلی آسونه , من هم
بلدم!اگه یک بار دیگه مزاحم من بشی می رم به حراست دانشگاه شکایت می کنم ,می دونی
که بدجوري حالت رو می گیرن.
شروین قهقهه اي زد و با خنده گفت:ا؟ترسیدم!...
بعد همانطور که می خندید ادامه داد:ببین من حوصله ي شوخی ندارم.فکر نکن خیلی آش دهن
سوزي هستی,ولی من با دوستام شرط بستم,و اصلا دوست ندارم ضد حال بخورم!فهمیدي؟تو
یک مدت با من دوست می شی , بعد هم هري !
با پوزخند گفتم:وقتی که آبرو برام باقی نموند , نه؟
شروین سري تکان داد و گفت: در هر حال خود دانی , این بار چرخ ماشیننت بود دفعه ي
دیگه خودت!
عصبانی داد زدم:برو گمشو,عوضی.
همانطور که می خندید,کلاسورم زا از زیر بغلم کشید و گفت:شنیدم جزوه هاي مرتبی داري...
کلاسور افتاد و باز ورقه ها پخش و پلا شد, داد زدم:
-دستتو بکش , بی شعور.
با صداي داد و بیداد من ,چند نفر از دانشجوها از کلاس هاي خالی بیرون آمدند.لحظه اي بعد
آقاي ایزدي همانطور که ماسم روي صورتش و ماژیک در دستانش بود از کلاسی بیرون آمد.با
دیدن من و شروین که می خندید,با عجله جلو آمد.ماسک را از روي صورتش پایین کشید و
گفت :چی شده خانوم مجد؟
شروین صورتش را در هم کشید و گفت:به تو چه ,بچه حزبی؟
ایزدي با آرامش گفت:تو محیط دانشگاه این کارها رو نکنید,به خدا براتون زشته.
با بغض گفتم:من که کاري نکردم.این پسره عوضی دست از سرم بر نمیداره,کلاسورم را گرفت
و انداخت روي زمین.مدام تهدید میکنه...
ایزدي نگاهی به شروین انداخت و گفت:آره آقاي پناهی؟
شروین دوباره با پررویی گفت:آخه به تو چه؟
ایزدي آرام گفت:به من ربطی نداره ,اما من گزارش می کنم به جایی که بهشون مربوطه , آن
وقت برات بد می شه.
شروین با دست آقاي ایزدي را هل داد و گفت:برو ببینم,مردنی!منو تهدید می کنه.
لحظه اي بعد همه چیز بهم ریخت.آقاي ایزدي با شروین گلاویز شد.بچه هاي دانشگاه ریختند
تا جدایشان کنند.من هم بی اختیار گریه می کردم.
بی توجه به جزوه هایم , به طرف حراست دانشگاه رفتم.مرد میانسال و جدا افتاده اي با ریش و
سبیل انبوه پشت میزي نشسته بود.با گریه گفتم :عجله کنید,طبقه بالا دارن همدیگرو می کشن.
مرد لحظه اي خیره نگاهم کرد و بعد فوریبلند شد و به طرف پله ها دوید . چند دقیقه بعد همه
چیز تمام شده بود و من و آقاي ایزدي و شروین در دفتر کمیته انضباطی دانشگاه ایستاده
بودیم.مسئول دفتر ,یک رو حانی بود با قیافه اي جدي و خشک . با دیدن ما سه نفر , سري
تکان داد و با لحنی خشک گفت: از شما دیگه بعیده , آقاي ایزدي...
وقتی کسی حرفی نزد رو به من کرد و گفت:شما بیرون باشید صداتون می کنم.
قبل از بیرون رفتن ,لحظه اي نگاهم به آقاي ایزدي و شروین افتاد.بر خلاف تصور من ,این
شروین بود که صورتش پر از کبودي شده بود.آقاي ایزدي سالم و سرحال ایستاده بود و فقط
آستین لباسش کمی پاره شده بود.تقریبا نیم ساعتی بیرون اتاق منتظر ماندم تا سر انجام در باز
شد و ایزدي و شروین بیرون آمدند.آقاي ایزدي آهسته گفت:شما را صدا کردند.
با ترس و لرز مقنعه ام را درست کردم و وارد شدم.سر به زیرجلوي میز ایستادم.صداي خشک
وجدي مسئول دفتر را شنیدم:خانم مجد,اینطورکه از شواهد پیداست,شما بی تقصیر هستید.ماجرا
چی بوده؟
شمرده و آهسته همه چیز را تعریف کردم . وقتی حرفم تمام شد , مرد آهسته و ملایم گفت:
-ناراحت نباشید,ما براي همین اینجا هستیم.فعلا یک اخطار به این پناهی می دهیم و برایش
پرونده درست می کنیم,بار دوم باز هم تذکر شفاهی بهش می دیم وبا سوم هم اگر دست از پا
خطا کرد ,اخراج از دانشگاه.
بعد وقتی دید من حرفی نمی زنم,گفت:بفرمایید نگران نباشید.اگر باز هم این آدم مزاحم شد
فوري به من اطلاع بدید.
وقتی از اتاق خارج شدم ,آقاي ایزدي را دیدم که منتظر ایستاده است.با دیدنم ,دسته اي کاغذ
به طرفم گرفت و گفت: بفرمایید ,جزوه هاتون.
جزوه ها را گرفتم و نگاهش کردم.او هم نگاهم کرد.آهسته گفتم :خیلی شرمنده ام.براي شما
هم دردسر درست کردم.
با خنده گفت:نه,مهم نیست.من فقط نگران شما هستم.این پسره خیلی شر است.
نگران پرسیدم:طوري که نشد؟
سرش را به علامت منفی تکان داد.غمگین گفتم:نمیدونم چکار کننم.
با لحنی آرام بخش گفت:خدا بزرگه,نترسید.من همیشه در خدمت هستم.
ناراحت نگاهش کردم و گفتم:چرا باید براي من این اتفاق بیفتد,این همه دختر تو دانشگاه
هست.
آقاي ایزدي با خجالت گفت:ولی هیچ کدام به زیبایی شما نیستن.
بعد وحشتزده از حرفی که زده بودبا عجله به راه افتاد.چند لحظه اي سر جایم ماندم.بعد آهسته و
ناراحت راه افتادم.وقتی سوار ماشین شدم وبه سر خیابان دانشگاه رسیدم,آقاي ایزدي را دیدم که منتظر تاکسی ایستاده است.ماشین را نگه داشتم و بوق زدم تا متوجه ام شود.دستش را به
عللامت تشکر بالا آورد.شیشه را پایین کشیدم و گفتم :
-بفرمایید تا یک جایی می رسونمتون.
پس از چند لحظه تردید ,چون ماشین پشت سري بوق می زد آقاي ایزدي سوار شد.روي صندلی
جا به جا شد و گفت:مزاحم شدم.
نگاهش کردم و خندیدم.چند لحظه اي هردو ساکت بودیم,بعد من پرسیدم:
-کدوم سمت می رید؟
سري تکان داد و گفت:شما هر جا مسیرتون هست برید,من بین راه پیاده می شم.
با خنده گفتم:من همیشه دوستام رو می رسونم.شما هم براي من یک دوست هستید.بگید کدوم
سمت برم.
ماسک را از روي دهان و بینی اش پایین کشید و گفت:آخه مزاحم می شم.
دو دل پرسیدم:چرا همیشه ماسک می زنید؟...البته به من ربطی نداره....
همانطور که داشت از پنجره به خیابان نگاه می کرد,گفت:ریه ام زود دچار عفون می شه,یک
کم هم تنگی نفس دارم.
لحظه اي نگاهش کردم,او هم به من نگاه کرد,پرسیدم:آسم دارید؟
سري تکان داد و گفت:نه.
نمی دانم در آن لحظه چرا آنقدر کنجکاو شده بودم,دوباره پرسیدم:سل؟
با خنده سر تکان داد.منتظر نگاهش کردم,با صدایی که به سختی شنیده می شد,گفت:
-تو جبهه شیمیایی شدم.
آنقدر جا خوردم که محکم روي ترمز زدم!با شنیدن بوق ممتد ماشینها ,متوجه خطرناك بودن
کارم شدم.ولی بی توجه گفتم: راست می گی؟
از آن لحظه نمی دانم به چه دلیل ((شما))تبدیل به ((تو))شد و فعلها از حالت جمع در
آمد.وقتی جوابی نداد پرسیدم:ازدواج کردي؟
آقاي ایزدي سرش را برگرداند و نگاهم کرد.بعد با لبخندي محو پرسید :این دو سوال چه ربطی
بهم داره؟
-هیچی.
به سادگی گفت:نه,تنها زندگی می کنم.ازدواج هم نکرده ام.
صدایم می لرزید,گفتم: آقاي ایزدي...
با خنده گفت:من تا حالا به هیچ کس این حرفها را نگفته بودم.پس حالا که می دونی ,جزو
محارم من هستی و منو دیگه ایزدي صدا نکن.
با خجالت گفتم : پس چی صدا کنم؟
آرام گفت:حسین.
اشک چشمانم را پر کرد.ماشین ها رد می شدند و با چراغ علامت می دادند که حرکت کنم.اما
نمی تونستم,با بغض گفتم: تو هم منو مهتاب صدا کن,حسین!
سري تکان داد و گفت:نمی خواي حرکت کنی؟
با پشت دست اشکهایم را پاك کردم,حسین معصومانه دستمال کاغذي را به طرفم گرفت و
گفت:
-چرا گریه می کنی؟
با خنده گفتم :چون به قول برادرم سهیل , زرزرو هستم!
هر دو خندیدیم و من حرکت کردم.
ادامه دارد...

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
گوناگون از وب
loading...
#9
فصل نهم
برنامه ي امتحانی جلوي چشمانم می رقصید,من اما در رویایی دیگر بودم.از آن روز,دیگر
حسین را ندیده بودم.انگار لفظ((آقاي ایزدي))مال خیلی وقت پیش بود.آن روز کذایی,همه ي
فاصله ها را برداشته بود.از آن روز به بعد اغلب دایم با خودم کلنجار می رفتم.من کجا ,ایزدي
کجا...؟
در نهاین این افکار به هیچ جا نمی رسید.ساعتها با خودم فکر می کردم چرا این قدر در مورد
حسین فکر می کنم؟چه چیزي در اوست که برایم جالب توجه است؟عقایدش ,سر و وضعش ,
مریضی اش؟ میدانستم که کسی مثل آقاي ایزدي , هیچوقت در شمار آدمهاي محبوب من
نبوده است.از این می ترسیدم که این افکار به کجا می رسد.با صداي لیلا به خود آمدم.
-مهتاب ...مهتاب کجایی؟
بی حواس نگاهش کردم:چیزي گفتی؟
لیلا پوز خندي زد و گفت:این چند وقته چت شده؟
شادي با خنده گفت:هنگ کرده؟
برگشتم و نگاهش کردم, با حرص گفتم:عمه ات هنگ کرده.چی می گی؟
لیلا عصبی گفت:هیچی بابا,می گم برنامه ریزي کنیم درسها رو با هم بخونیم.
سرم را تکان دادم و گفتم:خوب بخونیم.
شادي دوباره خندید و گفت: نه بابا واقعا هنگ کرده!
امتحانها شروع شده بود و هوا هم گرم و خشک بود,انگار سر جنگ با همه داشت.از آن روز
کذایی ,هزار بار تصمیم گرفتم به دانشگاه بروم و هر هزار بار جلوي خودم را گرفتم.خودم می
دانستم کارم چیست و دلم نمی خواست آقاي ایزدي پیش خودش فکر اشتباهی بکند.اما براي
امتحان معادلات دیگر بهانه ام جدي بود.چند اشکال مهم داشتم که لیلا و شادي هم بلد نبودند,اما
آنها خونسرد می گفتند جوابها را حفظ می کنیم.ولی من که منتظر بهانه اي بودم اصرار داشتم
که قضیه را بفهمم.خودم هم می دانستم دلیل واقعی کارم این است که ایزدي را ببینم . می
خواستم بدانم با دیدن دوباره اش چه احساسی خواهم داشت.صبح شنبه ,روز قبل از امتحان, به
طرف دانشگاه راه افتادم.ماشین سهیل را آورده بودم وداشتم حرص می خوردم.کلاچ زیر پایم
پایین نمی رفت و با سختی دنده عوض می کردم.وقتی سر انجام جلوي در دانشگاه پارك
کردم,سراپا حرص و عصبانیت بودم.مستقیم به طرف دفتر فرهنگ رفتم و با چند ضربه به پشت
در ,در را باز کردم.حسین تنها پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن کتاب ضخیمی بود.با
دیدن من ,گونه هایش رنگ باخت و لب پایینش لرزید.سلام کردم و در را پشت سرم بستم.با
صدایی خفه جواب داد و گفت:
-بفرمایید.
دلم فرو ریخت.چرا آنقدر رسمی با من صحبت می کرد؟آهسته گفتم:
-ببخشید ,مزاحم شدم. چند تا اشکال داشتم...
حسین همانطور که سرش پایین بود ,گوش می کرد.عصبی ادامه دادم:
-وقت داریر اشکال هاي مرا رفع کنید؟
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد , گفت:خواهش می کنم.بفرمایید.
از عصبانیت دلم می خواست بزنمش,با صدایی که می لرزید ,گفتم:چرا به من نگاه نمی کنید
؟مگر مخاطب شما میز است؟
لحظه اي سکوت سنگینی حکم فرما شد.بعد حسین سرش را بالا گرفت و به من خیره شد .
چشمهایش خیس اشک بود.ریش و سبیلش را انگار تازه مرتب کرده بود,کوتاه و منظم بود.با
صدایی لرزان گفت:می ترسم...
با شنیدن این کلمه و دیدن چشمان معصوم و لبریز از اشکش پاهایم سست شدند,روي صندلی
ولو شدم و پرسیدم:چی شده:اتفاقی افتاده؟
آهسته سرش را تکان داد.منتظر نگاهش کردم,گفت:مهتاب ,میشه دیگه پیش من نیاي؟
اول متوجه حرفش نشدم.بعد عصبی و لرزان بلند شدم.احساس می کردم سیلی خورده ام.توهین
به این بزرگی؟با بغض گفتم:من فقط چند تا اشکال داشتم...
بقیه حرفم را نتوانستم بزنم.سیل اشکهایم روان شد,در میان بهت و حیرت من اشک حسین هم
آرام و بی صدا از چشمهاي درشتش فرو ریختند و میان ریش هاي مرتبش گم شدند.بدون اینکه
کلمه اي حرف بزنم از اتاق خارج شدم.در طول را راهرو هیچ کس نبود و من با خیال راحت
اشک ریختم.چرا این رفتار را با من کرده بود؟غمگین و اشک ریزان به طرف دستشویی رفتم و در سکوت قبا از امتحان ,صورتم را شستم.کمی آرام گرفتم,سرم را بلند کردم و به آینه خیره
شدم.دختري با صورت کشیده وخیش از آب نگاهم می کرد.چشمهاي خاکستري و بنفش اش
هنوز پر از اشک بود.دماغ کوچک و سر بالایش قرمز شده بود.گونه هاي برجسته اش در میان
دستانش گم شدده بود و چانه اش عصبی می لرزید.ابروهایم را با انگشت مرتب کردم,موهاي
موج دارم را که در صورتم ریخته بود,جمع کردم زیر مقنعه و با صداي بلندي دماغم را بالا
کشیدم.به دختر توي آینه لبخند زدم و گفتم:
-به جهنم!
سلانه سلانه به طرف ماشینم حرکت کردم وسوار شدم.استارت زدم و با سختی دنده را جا
کردم.آهسته از پارك بیرون آمدم.سر کوچه دانشکاه منتظر ایستادم تا بتوانم بپیچم., آماده ي
پیچیدن بودم که ناگهان کسی جلوي ماشین پرید,محکم روي ترمز کوبیدم و داد زدم
:احمق!وقتی با دقت نگاه کردم ,حسین را دیدم که جلوي ماشین ایستاده ,مصمم و جدي!در را
باز کردم و همانطور که پایم روي ترمز بود,پرسیدم:دیوانه شدي؟
سرش را به علامت تصدیق تکان داد, با حرص گفتم:اگر دیوانه شدي لطفا مرا بدبخت
نکن.اینهمه ماشین ,بپر جلوي یک ماشین دیگه!
در را محکم بستم, آماده حرکت بودم , که حسین در ماشین را باز کرد و روي صندلی کنار
دست من نشست.بی توجه به حضورش حرکت کردم و به سمت خانه خودمان راه افتادم.ضبط
را روشن کردم ,یکی از نوار هاي پر سر و صداي سهیل ,در ضبط بود.ماشین پر شد از کوبش
هاي منظم و بلند , حسین بی توجه به حرکات من,از پنجره به خیابان خیره شده بود.بعد از چند
دقیقه دستش را دراز کرد و ضبط را خاموش کرد,حرفی نزدم.دوباره سکوت ماشین را
پرکرد.نزدیک خانه مان بودم که صداي آرام و ملایم حسین ماشین را پر کرد:
-نمی پرسی چرا سوار شدم؟
بدون انکه نگاهش کنم,گفتم:هر کس مسئوا کارهاي خودش است.چند دقیقه پیش هم از من
خواستی کاري به کارت نداشته باشم.دارم به حرفت عمل می کنم.
دوباره سکوت بر قرار شد.وارد کوچه مان شدم و آهسته به طرف خانه راندم. در دل از خدا می
خواستم آشنایی سر راهم سبز نشود.صداي حسین دوباره مرا به خود آورد:کجا می ري؟
جواب دادم:
-خونه.
حسین آهسته گفت:مهتاب دور بزن.
جلوي خانه پارك کردم و به خانه اشاره کردم : بفرمایید داخل.
سري تکان داد و گفت:اینجا خونه ي شماست؟
-آره خوشت نمی آد؟
-خواهش می کنم دور بزن.استدعا می کنم.
با اکراه دور زدم.چند خیابان آن طرف تر,حسین گفت:می شه نگه داري؟
سرعت ماشین را کم کردم و ایستادم.همانطور که به شیشه جلوي ماشین خیره شده بودم,
گفتم:بفرمایید.
حسین آهسته گفت:معذرت می خوام . اون حرفها ... نمی دونم چی بگم.فقط می خوام بدونی
که خیلی متاسفم.
بدون آنکه نگاهش کنم , گفتم:خوب,بخشیدم.
چند لحظه اي هر دو ساکت بودیم.سر انجام حسین گفت:مهتاب, نمی خواي نگام کنی؟
سرم را به طرفش چرخاندم.بغض سختی گلویم را می فشرد.حسین خیره در چشمانم گفت:
-مهتاب من این حرف رو بهخاطر خودت زدم.
با غیظ گفتم:مگه من خودم عقل ندارم که تو جایم تصمیم می گیري؟
سري تکان داد و گفت:من منظوري نداشتم .با خودم مشکل دارم.با خودم!
-چه مشکلی؟
-تو,مهتاب.تو!
بغض کرده و گفتم:من؟من به تو چکار دارم؟
با خنده گفت:خودت کاري نداري...
سرم را تکان دادم و گفتم :نمی فهمم چی می گی؟منظورت چیه؟گفتی پیشت نیام,قبول
کردم.دیگه حرفت چیه؟
حسین با صدایی گرفته گفت:عقلم می گه پیشم نیا,دلم می گه از پیشم نرو.من دلم نمی خواد
گناه کنم,دلم نمی خواد با نگاهم اذیتت کنم.ولی چه کنم؟همه چیز که دست من نیست.دلم از
دست رفته است!
با دقت نگاهش کردم.سرش را پایین انداخت. گفتم:منظورت از این حرفها چیه؟از من چی می
خواي؟
حسین مظلومانه نگاهم کرد و گفت:مهتاب منو به گناه ننداز.تا به حال در زندگی ام این اتفاق
نیفتاده بود.
پوزخندي زدم و گفتم:من تو رو به گناه نندازم؟...
سري تکان داد و گفت:تو با آن چشمهاي مخملت.من...من...نمی دونم چه بلایی سرم آمده.
بعد دوباره به گریه افتاد.چند لحظه اي در سکوت گذشت.بعد حسین در را باز کرد و زیر لب
گفت:
-خداحافظ.
بدون آنکه جوابش را بدهم ,حرکت کردم.وقتی جلوي خانه رسیدم,سهیل منتظر ایستاده بود.با
عجله به طرفم آمد و گفت:چقدر طولش دادي,سوئیچ را رد کن بیاد.
کیفم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم.می خواستم در را ببندم که صداي بوق ممتد و کشدار
سهیل مانعم شد.بی حوصله از لاي در پرسیدم:چیه؟
سهیل در ماشین را باز کرد.دفتر کوچک و سرمه اي رنگی در دستانش بود.داد زد:
-حواس جمع,اینو جا گذاشتی!
جلو رفتم و دفتر را گرفتم.وقتی سهیل رفت تازه جرئت کردم و به دفتر نگاه کردم.دفتر من
نبود.آهسته بازش کردم.یک سر رسید کوچک بود.در جاي نام و نام خانوادگی ,اسم حسین
ایزدي به چشم می خورد.پس مال او بود.حتما جا گذاشته و یادش رفته با خود ببرد.بی تفاوت
دفتر را درون آخرین کشوي میز تحریرم گذاشتم و شروع کردم به حل دوباره تمرین ها.نمی
دانم چقدر گذشته بود که با صداي مادرم به خود آمدم.
-مهتاب ,سرت رو آنقدر پایین نبر,کور می شی!
با خنده گفتم:تا حالا که کور نشدم از این به هم کور نمیشم.من عادت دارم اینطور درس
بخوانم.
مادم بی حوصله گفت:بیا ناهار بخور.
سر میز ناهار متوجه شدم که مادرم برخلاف روز هاي دیگر ,کسل وناراحت است.با دهان پر از
غذا گفتم:چی شده؟چرا ناراحت هستید؟
مادر انگار منتظر اشاره اي از جانب من باشد , گفت:مهتاب , تو گلرخ می شناسی؟
کمی فکر کردم و گفتم: نه,کی هست؟
ناراحت گفت:سهیل می گه میخواد با دختري به نام گلرخ ازدواج کنه,پاشو کرده تو یک
کفش.امروز صبح با هم دعوامون شد.آخه این دختره کیه؟چه ریختیه؟خانواده اش کی هستن...
با تعجب گفتم:سهیل؟سهیل با کدوم پول می خواد ازدواج کنه؟
مادرم عصبی دستش را بلند کرد و گفت:پول مهم نیست.مهم طرف سهیل است.آخه این گلرخ
دیگه کیه؟
پرسیدم :سهیل نگفت از کجا باهاش آشنا شده؟
-چرا,انگار مهمانی پرهام...
جرقه اي ذهنم را روشن کرد.دختر جذاب و نسبتا زیبایی که با سهیل صحبت می کرد.آهسته
گفتم:
-آهان فهمیدم کی رو می گه.دختر بدي نیست.قیافه اش هم خوبه.
بعد پرسیدم:حالا چرا پرس و جو نمی کنید.بالاخره سهیل باید ازدواج کنه.چه بهتر که همسر
آینده اش را خودش انتخاب کنه.
مادرم با عصبانیت گفت:خودش کم بود ,وکیل مدافع هم پیدا کرد.
آن شب با هول و هراس به خواب رفتم.درسم را خوب بلد نبودم و نمی توانستم تمرکز داشته
باشم و بخوانم.مدام حرفها و حرکات حسین جلوي نظرم بود.آخر شب هم سهیل با بابا ومامان
بحثش شدو دیگر واقعا حواسم را پرت کرد.صبح با صداي بلند لیلا از جا پریدم.
-پاشو,بابا.امتحان تموم شد.
مادرم هم با قیافه اي درهم بالا ي سرم ایستاده بود.خواب آلود,روپوش و مقنعه پوشیدم و کنار
دست لیلا در ماشین نشستم.شادي از روي صندلی عقب فرمولها را بلند بلند می خواند.و ذهن
آشفته ي مرا بدتر سر در گم می کرد.سر جلسه ي امتحان,
تمام حواسم به حسین بود که آهسته میان ردیف هاي صندلی رژه می رفت.به سختی جواب
سوالها را می نوشتم.وقتی بارم جوابهاي درست را جمع زدم و مطمئن شدم که دوازده می شوم از
جایم بلند شدم و ورقه ام را تحویل دادم.حسین با چشمهایی نگران نگاهم می کرد.نگاهش کردم
و به علامت خداحافظ سر را کمی خم کردم.سه تا امتحان دیگر داشتم که به نسبت درس هاي
قبلی ,آسان تر بود.مبانی برنامه نویسی برایم خیلی ساده بود.براي همین تصمیم گرفتم تا امتحان
بعدي ,فقط استراحت کنم.بعد از ظهر با لیلا و شادي به سینما رفتیم و کمی به مغزهایمان
استراحت دادیم.وفتی به خانه بر گشتیم ,کسی در سالن نبود ولی صداي سهیل که بلند بلند با
کسی حرف می زد از آشپزخانه می آمد.
-شما که نمی شناسید,چطور قضاوت می کنید.حداقل آنقدر به خودتون زحمت بدید و یک
جلسه بیایید خونه شون ,بعد اینهمه بهانه بگیرید.
بعد صداي پدرم بلند شد:آخه سهیل,تو هنوز براي زن گرفتن بچه اي!بیست و چهار سال در این
دوره زمونه ,سن کمی است.
به اتاق خودم رفتم.حوصله شنیدن حرفهاي تکراري سهیل و پدر را نداشتم.الان چند روزي بود
که مدام در جدال بودند.کامپیوترم را روشن کرد م بعد کشوي میزتحریرم را باز کردم تا یک
دیسکت در آورم که ناگهان چشمم به دفتر سرمه اي حسین افتاد.با وحشت کشو را
بستم.((واي !یادم رفته بود آن را پس بدهم)) چقدر بد شده بود.حالا پیش خودش چه فکرهایی
کرده,شاید هم ناراحت گم شدنش باشد.با خودم قرار گذاشتم که سر امتحان بعدي حتما دفتر را
پس بدهم.بی خیال مشغول کار با کامپیوترم شدم و لحظه اي بعد همه چیز از یادم رفت.
ادامه دارد...

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}
#10
فصل دهم
صداي عصبی سهیل بلند شد:
-مهتاب!!!...زود باش.دیر شد.
باخنده جواب دادم:نترس,درنمی ره.
موهایم را با یک دستمال حریر بستم وآخرین نگاه را درآینه به خود انداختم.راضی وارد سالن
شدم.پدروسهیل آماده بودند,اما مادر هنوز نیامده بود.به سهیل نگاه کردم,صورت جوانش از
شادي وهیجان گل انداخته بود.کت وشلوارزیبایی خریده بود,که آماده روي میز قرار
داشت.سرانجام مادرهم حاضروآماده,بیرون آمد,راه افتادیم.توي راه هیچکس حرف نمی
زد.درسکوت به سمت خانه گلرخ می رفتیم. وقتی رسیدیم,خیال پدرومادرم کمی راحت
شد.خانه گلرخ تقریبا نزدیک خانه خودمان بود.یک خانه بزرگ وویلایی با سقف هاي
اسپانیایی وبه رنگ زرشکی,وقتی دررا باز کردند,حیاط بزرگ وزیبایی پدیدار شد.همزمان با بستن درحیاط,درخانه بازشد ومردي میانسال با کت وشلوار قهوه اي وصورت جدي بیرون آمد
وبا صداي بلندي به ما خوش آمد گفت.سهیل زیرلب آهسته گفت:این پدرشه,آقاي نوایی.
پدرم جلو رفت وبا آقاي نوایی دست داد.وارد خانه که شدیم مادرم دیگر به وضوح خوشحال
بود.خانه گلرخ اینا بدتراز خانه ما,مثل موزه بود.روي تمام میزهاي عسلی و داخل بوفه ها پراز
مجسمه هاي کوچک وطروف چینی عتیقه بود.بعد مادر گلرخ وارد پذیرایی شد وخوش آمد
گفت.خانم نوایی زن قد کوتاه وتقریباً چاقی بود که لباسی گران قیمت به تن ویک عالمه طلا
به گردن ودستها وگوشهایش داشت.موهاي کوتاهش رادرست کرده بود وصورتش هم آرایش
ملایمی داشت.کنار مادرم نشست و مشغول حرف زدن شد.به سهیل که روبه رویم نشسته
بود,نگاه کردم که خیالش تاحدي راحت شده بود.چند دقیقه که گذشت,گلرخ با سینی شریت
وارد شد.هوا گرم بود وشربت بیشتراز چاي می چسبید.با ورودش حس کردم مادروپدرم تبدیل
به چشم وگوش شده اند و به گلرخ خیره ماند.حالا دقیقاً یادم آمده بود.البته نزدیک به پنج ماه
از آن مهمانی می گذشت وموهاي گلرخ کمی بلندتر شده بود.قیافه اش ساده ودلنشین بود.وقتی
براي من شربت گرفت,با خنده گفتم:چطوري؟
او هم خندید وگفت:اي,بد نیستم.
قرار بود این جلسه یک معارفه ساده باشد تا بعد اگرهردو طرف مورد پسند هم واقع
شدند,حرفهاي اصلی زده شود.البته اینطور که معلوم بود گلرخ سخت به دل مادرم نشسته
بود.پس ازچند لحظه سکوت,مادرم رو به گلرخ کردوپرسید:
-خوب عزیزم,الان شما چکار می کنید؟منظورم اینه که دانشجو هستید؟
گلرخ به سادگی گفت:بله,البته هنوز دو ترم از درسم مونده...
مادر فوري پرسید:چه رشته اي؟
گلرخ با خوش رویی گفت:با اجازه شما,تغذیه.
پدرم فوري گفت:به به,بهترین رشته براي خانمها!
آقاي نوایی هم با خنده جواب داد:البته در مورد مادرش این تخصص به درد نخورده و گلرخ
شکست خورده...
همه خندیدند وخانم نوایی گفت:اگر گلرخ نبود,هیکل من مثل فیل شده بود,پس بدون رشته اش
خیلی هم به درد خورده...
بعد آقاي ندایی رو به سهیل کرد وپرسید:شما چکار میکنید؟
سهیل بعد ازکمی من من کردن,گفت:تازه درسم توم شده,فعلاً با بابا کار می کنم تا بعد خدا
چی بخواد.
مادر گلرخ با خنده گفت:حتما سربازي هم نرفتی؟
سهیل فوري جواب داد:سربازي ام رو خریدم.
بعد دوباره همه مشغول حرف زدن با هم شدند.گلرخ دو سال از من بزرگتر بود وبه جز خودش
یک خواهر دیگر داشت به نام مهرخ,که ازدواج کرده ومقیم خارج شده بود.آنطورکه خانم
نوایی تعریف می کرد,شوهرمهرخ که پزشک با تجربه اي هم بوده,براي ادامه تحصیل راهی
آمریکا می شود و زن وبچه کوچکش راهم همراهش می برد.وقتی به قول سهیل همه حس
فضولیشان ارضا شد,مادرم با اشاره پدرم,بلند شد واز خانم نوایی اجازه مرخصی خواست.لحظه اي
بعد درماشین,هرچهارتایی داشتیم با هم حرف می زدیم.مادروپدر,گلرخ را پسندیده بودند و در
آخر جلسه قرارشد دوهفته بعد براي صحبتهاي رسمی وجدي,به خانه نوایی ها برویم.سهیل از
همه خوشحالتر بود ویک ریز می گفت:
-دیدید گفتم زود قضاوت نکنید,حالا دیدید چه خوب بودند.
من هم براي سهیل خوشحال بودم.چ چیزي بهترازاین وجود دارد که آدم فرد مورد نظرش را
پیدا کند وهمه راضی به این وصلت شوند.امتحان هایم چند روزي بود که تمام شده بود وبراي
خودم استراحت می کردم.با لیلا وشادي قرار بود به یک استخر برویم وثبت نام کنیم.قرار
گذاشته بودیم از فرصت استفاده کنیم وبراي ترم تابستانی هم دانشگاه ثبت نام کنیم.البته مادرم
مخالف بود ومی گفت که تو گرما خسته می شوي وباید استراحت کنی وازاین حرفها,ولی ما
سه نفر تصمیم خودمان را گرفته بودیم تا هرچه بیشترو زودتر واحدهاي خودمان را
بگذرانیم.ترم تابستانی ازدوهفته بعد آغاز می شد,وقتی که نتایج امتحانات را می دادند وهرکس
می توانست با توجه به واحدهاي گذرانده ومانده اش انتخاب واحد کند.
اوایل هفته بود که خاله مهوش همرا آرام به خانه ما آمدند.مادرم با خوشحالی به پذیرایی
راهنمایی شان کرد ومرا صدا زد.بعد از روبوسی واحوالپرسی,همه نشستیم به حرف زدن,مادرم با
خنده گفت:چه عجب مهوش جون,یادي ازما کردید.
خاله مهوش با خستگی گفت:به خدا الان یک ماهه داریم می دویم.
مادرم فوري گفت:خیره,انشاءالله.
آرام خندید وبه شوخی گفت:فقط براي امید خیره,براي بقیه شره.
پرسیدم:چرا؟
خاله مهوش زودتراز آرام جواب داد:راست می گه به خدا,پدرمون دراومد,ازبس دنبال خرید
سرویس وآینه شمعدون وسفره عقد...این ور اون ور رفتیم.هرچی هم به امید ومریم اصرار می
کنیم,دست از سرما بردارن وتنهایی برن خرید,قبول نمی کنن.اصرار می کنند که الا وبلا که
شما هم باید بیاید!به خدا کف پاهام تاول زده از بس دنبالشون دویدم.
مادرم درحالی که شربت تعارف می کرد,گفت:خوب تا باشه ازاین دویدن ها,حالا کی مراسم
می گیرید؟
خاله مهوش با خوشحالی گفت:براي همین مزاحم شدیم.
بعد دست کرد درکیفش وسه پاکت بزرگ روي میز گذاشت.مادرم باخنده گفت:مبارکه.
پاکتها را برداشت وگفت:چرا سه تا؟
خاله مهوش درحالی که شربتش را هم می زد,گفت:یکی براي طنازجون ویکی براي علی
آقا,گفتم دورهم باشیم.شرمنده که نمی تونم ببرم درخونه هاشون,شما از قول من عذرخواهی
کنین.
مادرم پاکت اولی را باز کردوگفت:شرمنده کردید,البته طناز که فکر نکنم بتونه بیاد,پنج شنبه
هفته دیگه ست؟
خاله مهوش سرش راتکان داد,مادرم ادامه داد:طناز درست همان روز,بلیط براي دوبی داره.
آرام باتعجب گفت:وا؟تو گرما...
مادرم باخنده گفت:نمی خواد بره براي گردش که...وقت سفارت داره.
آن شب بعداز شام روي تختم نشستم وبه فکر فرو رفتم.اطرافیانم همه داشتند ازدواج می
کردند.لیلا هم یک خواستگار پروپاقرص داشت,البته هنوزهیچی معلوم نبود,ولی لیلا انگار بدش
نیامده بود.خواستگارش پولداروتحصیل کرده بود,البته آنطور که لیلا می گفت پرسن وسال هم
بود.ولی براي لیلا زیاد مهم نبود.به دلم افتاده بود که مردك آنقدر می رود ومی آید تا
پدرومادر لیلا را از شک وتردید درآورد و جواب بله را بگیرد.سهیل هم که تکلیفش معلوم شده
بود,بعد ازآن جلسه,پدرومادر گلرخ هم راضی شده بودند وهمه چیز تمام شده به حساب می آمد.این هم از پسرعمویم امید,که تا آخر هفته بعد سرخانه وزندگیش می رفت.یاد پرهام
افتادم,اوهم به عروسی امید دعوت شده بود.کمی دلهره داشتم که وقتی می بینمش چه اتفاقی می
افتد؟از ایام عید دیگر ندیده بودمش,هربار که به خانه شان می رفتیم ویا دایی به خانه ما می
آمد,پرهام نبود.به بهانه هاي مختلف از روبروشدن با من پرهیز می کرد.آن شب به سختی
خوابیدم,سرم پراز افکار گوناگون بود.
آخرهفته,همه آماده بودیم تا به جشن عقد وعروسی امید برویم.عقدکنان خانه عروس بود
وعروسی خانه عمو فرخ,قرار بود من وسهیل براي عروسی به خانه عمو اینها برویم ومامان وبابا
زودتر براي مراسم عقدکنان بروند.سرانجام ساعت هفت,سهیل با هزار ترفند من,حاضرشد.هردو
آماده حرکت بودیم.پیراهن بلند وزیبایی به تن داشتم.پارچه کرم رنگ وزیبایی داشت که
توسط خیاط مخصوص مادرم دوخته شده بود.با پوشیدنش احساس می کردم ازدنیاي بچه ها
فاصله گرفته ام و وارد دنیاي بزرگسالان شده ام.موهایم را به سادگی روي شانه هیم رها کرده
بودم.موهایم بلند وفردار و همانطور ساده هم,زیبا بود.براي اولین بار آرایش مختصري هم کرده
بودم.به نظرخودم خوب ومناسب بود.سهیل با دیدنم,لحظه اي حرفی نزد وحرفش نیمه تمام
ماند.باخنده گفتم:
-چیه؟ماتت برده...
سهیل سري تکان داد وگفت:هیچی یاد داستان جوجه اردك زشت افتادم که تبدیل به قوي زیبا
می شد.
باحرص گفتم:من کدوم هستم؟
خندیدوگفت:قوي زیبا.
وقتی به خانه عمو اینها رسیدیم,بیشترمهمانان آمده بودند.مادروپدرم کنار هم روي صندلی
نشسته بودند.خانه عمو فرخ یک آپارتمان در طبقه بود که البته هردو طبقه دراختیار خودشان
بود.وازهردو طبقه استفاده می کردند.انگار قرار بود امید ومریم در طبقه بالا سکونت کنند تا
امید بتواند پولی جمع کند.ولی درهرحال براي عروسی براي هردو طبقه صندلی چیده
بودند,میزشام راهم بیرون در پارکینگ ساختمان,قرار داده بودند.سهیل به محض ورود به سمتی
اشاره کرد وبه من گفت:
-پرهام هم آمده,من میرم آنطرف.
سري تکان دادم وگفتم:من میرم پیش مامان وبابا.
قلبم وحشیانه می کوبید ونمی دانم چرا از روبه برو شدن با پرهام وحشت داشتم.پدرم با دیدن
من صورتش پراز خنده شدوگفت:به به,عروس خانم.چه عجب تشریف آوردید.
مادرم آهسته گفت:چقدرنازشدي مهتاب جون.چرا انقدر طول دادید؟
با صدایی آهسته گفتم:من اماده بودم,سهیل یکساعت با گلرخ حرف می زد,دل نمی کند.به زور
آوردمش!به مادرم رو کردم و گفتم:عروس وداماد هنوز نیامدند؟
مادرم سر تکان داد,پرسیدم:عروس چطور بود؟خوشگله؟
مادرم باتعجب نگاهم کرد وگفت:مگه تا حالا مریم رو ندیدي؟
-نه!
-چطور ندیدي؟همون روز که خونه عمو فرخ دعوت داشتیم,براي بله برون هم رفتیم.
باخنده گفتم:چقدرحواس جمع هستی مامان!من که بله برون دعوت نداشتم جزو بچه ها بودم.اون
روز خونه عموهم امتحان داشتم,نتونستم بیام.
مادرم همانطور که به اطراف نگاه می کرد گفت:آره,راست می گی.اي بد نیست.قیافه معمولی
داره.
لحظه اي بعد عروس وداماد وارد شدند.خانه پرازصداي هلهله وبوي اسفند شد.بلند شدیم
وایستادیم.امید درلباس دامادي خیلی زیبا وخوش تیپ شده بود.عروسش هم به نظرمن,زیبا
وبامزه بود.دخترقد کوتاهی بود با صورت تپل,موهایش را جمع کرده وصورتش را آرایش
ملایمی کرده بودند.چشم وابرو مشکی بود با دماغ گوشتی ولبهاي گوشت دار,به
نظردخترمهربانی می رسید.با دیدن ما,سلام کرد ودستش را براي دست دادن با من دراز
کرد.صمیمانه دستش را فشردم وگفتم:انشاءالله خوشبخت باشید.مبارکتان باشد.
وقتی نشستیم,مادرم زیر گوشم آهسته گفت:خیلی چاق است.یک شکم بزاد هیکلش حسابی به
هم می ریزه.
نگاهی به مادرم کردم وگفتم:خوب,علف باید به دهن امید خوش بیاد.
مادرم پرسید:سهیل کو؟
با سراشاره کردم به سمتی که سهیل وپرهام نشسته بودند.مادرم لحظه اي نگاه کرد وگفت:
-تو نمی خوایی با پرهام سلام واحوالپرسی کنی؟
بی حوصله گفتم:چرا,حالا وقت زیاده.
سالن پراز سروصداي جمعیتی بود که مشغول رقص وپایکوبی بودند.خاله مهوش با دیدن من
جلو آمد وگفت:وا,مهتاب تو اومدي ونشستی؟پاشو پاشو,مجلس رو جوانها باید گرم کنن.
سرم را تکان دادم گفتم:چشم,شما بفرمایید من بلند می شم.
بعد به مادرم گفتم:اصلا حوصله این کارها رو ندارم.
مادرم اخم ملایمی کرد وگفت:دیگه چی؟تو حوصله نداشته باشی کی باید حوصله داشته
باشه,من؟پاشو,پاشو یک کم تحرك برات بد نیست.
عصبی گفتم:دلت خوشه ها!توروخدا نگاه کن,همه دارن توهم وول می خورن.اصلاً معلوم نیست
چکار می کنن.
بعد نگاه کردم دیدم دارم با صندلی مادرم حرف می زنم,چون خودش رفته بود کنار زري جون
وداشت با او حرف می زد.پدرم هم رفته بود پایین تا با کمک عمو,غذاها را تحویل بگیرد.چند
دقیقه اي تنها وخیره به منظره آدمهاي پرتحرك,نشستم.بعد حس کردم کسی کنارم نشسته
است.برگشتم ونگاه کردم.پسري بود هم سن وسال سهیل,با کت وشلوارسربی رنگ وخوش
قیافه.قبلاً هم دیده بودمش.یکی ازاقوام خاله مهوش بود که هرچه فکر می کردم اسمش را به
خاطر نمی آوردم.چند لحظه اي گذشت تا به حرف آمد.با صدایی که سعی می کرد جذاب جلوه
کند گفت:
-حاتون چطوره مهتاب خانم؟
نگاهش کردم وزیرلب تشکر کردم.دوباره گفت:اول که دیدمتون اصلاً باورم نشد,انقدرعوض
شده باشید از آرام پرسیدم تا مطمئن شدم خودتان هستید.
بعد که دید جواب نمی دهم پرسید:منو نشناختید؟
بدون آنکه نگاهش کنم,گفتم:نخیر,به جا نیاوردم.
اهسته گفت:سیاوش هستم.نوه ي عموي مهوش خانم.
به سردي گفتم:حالتون چطوره؟
باخنده گفت:مرسی,دیدم تنها نشسته اید,گفتم بیام خدمتتان,شاید به من افتخار بدهید...
داشت براي خودش حرف می زد که صداي پرهام از جا پراندم:
-مهتاب بیا کارت دارم.
زیرلب عذرخواهی کردم وبلند شدم ودنبال پرهام رفتم.روي یک صندلی نشست.کنارش
نشستم.کت یقه گرد وزیبایی پوشیده بود,موهایش راعقب زده بود,اما چشمانش درخشش
همیشگی را نداشت.انگار غمگین بود.با ناراحتی گفت:
-خوب همه را دور خودت جمع می کنی...
چیزي نگفتم.پرهام هم ساکت شد.بعدازچند دقیقه پرسیدم:
-پرهام هنوزازمن دلخوري؟
باصدایی که ازشدت غم یا عصبانیت دورگه شده بود,جواب داد:
-بله دلخورم.هرچی فکر می کنم می بینم من هیچ ایرادي ندارم که تو حتی نمی خوایی درموردم
فکر کنی.
بی حوصله گفتم:بحث این چیزها نیست.اصلاً الان قصد ازدواج ندارم.
پرهام امیدوار گفت:یعنی اگر صبر کنم ممکنه قصد ازدواج پیدا کنی؟
-نه,دلم نمی خواد کسی منتظرم باشه.هیچ معلوم نیست که آینده چه چیزي برام داشته باشه.تو
هم همینطور,ممکنه فرصتهاي خیلی بهتري داشته ...
پرهام حرفم را قطع کرد:آره,توهم ممکنه فرصتهاي بهترازمن داشته باشی,مثل همین آقاي کنه
که بهت چسبیده بود,نه؟
عصبی بلند شدم وگفتم:تواز من یک سوال پرسیدي ومن جوابم رو دادم.توباید ظرفیت شنیدن
جواب منفی روداشته باشی,زور که نیست.
بعد بدون آنکه منتظر جواب پرهام باشم به طبقه پایین رفتم تا براي خودم غذا بکشم.حوصله
نداشتم واز سروصدا سرم درد گرفته بود.بعداز شام رفتم وکنارسهیل نشستم وبا لحن تهدیدآمیزي
گفتم:سهیل بخدا ازکنار من جنب بخوري,می کشمت.سرانجام وقت رفتن رسید.سهیل اصرار
داشت که باهم دنبال ماشین عروس وداماد بریم,من اما خسته وبی حوصله بودم,براي همین
درماشین بابا سوار شدم.وقتی وارد اتاقم شدم نفسی به راحتی کشیدم.نمی دانستم چرا آنقدر کم
طاقت وبی حوصله شده بودم.لباسم را عوض کردم.موهایم را بافتم وصورتم را پاك
کردم.خوابم نمی آمد براي همین بلند شدم تا یک نوار ملایم بگذارم,بلکه اعصابم کمی راحت
شود.کشوي میزم راباز کردم تا نوار بردارم.ناگهان دستم خورد به یک چیز سخت,با تعجب شی
را بیرون آوردم.واي خداي من!دفتر آقاي ایزدي بود.بازهم یادم رفته بود بهش برگردانم.اما این
بار آن را سرجایش نگذاشتم.آهسته نشستم روي تخت وبه دفتر خیره ماندم.حس کنجکاوي
رهایم نمی کرد.باترس وکمی عذاب وجدان دفتر راباز کردم.در صفحات اولش چیزي نوشته
نشده بود.دربعضی ورقها چند خطی شعر نوشته شده وتا اوایل مهر دفتر تقریبا خالی بود.ولی
تقریبااًز دهم مهرماه دفترپراز نوشته بود.کنجکاو اولین صفحه سیاه از نوشته را باز کردم.
ادامه دارد...

حـرفی نـدارم …

مـن حـاضـرم حـتی جـانم بـه لبـم رسـد …!

اگـر جـانم تـو بـاشی …
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,587 ۲۸-۰۵-۱۳۹۳, ۱۰:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,900 ۲۵-۰۲-۱۳۹۳, ۰۸:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 4,279 ۱۹-۰۸-۱۳۹۲, ۰۱:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان نیما-مهتاب عشق SISMONI 14 3,309 ۲۵-۰۴-۱۳۹۲, ۰۲:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: SISMONI
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,978 ۱۳-۰۳-۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 34,464 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,712 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 28,293 ۱۴-۰۲-۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نرگس خانوم