خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 3.43
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی

مدیر ارشد

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5,012
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 11577


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی


باری دیگر قلم به دست گرفته ام تا بویسم ان هم بعد از مدتها تفکر در نام او.نام غریبی که در دنیای فراموش شده ی پدر بزرگم زنده است و گهگاهی از میان لبهای بی تحرک و در سکوت نشسته اش ارام بیرون می اید.
اولین بار که یادش از خاطر پدر بزرگ گذشت و نامش را اهسته بر زبان جاری کرد فکر کردم از دنیای سیاه و فراموشی به دنیای ما ادمهای به ظاهر هوشیار باز گشته.مقابلش خم شدم تا از او بپرسم مرا به یاد می اورد اما ان چشمهای وحشت زده و گود رفته تفکر انگیز اطراف را می پایید.او دچار فراموشی شده بود و همه چیز از ذهنش پاک شده و گذشته ی خود را با تمام جزئیاتش از یاد برده بود.با زندگی فعلی اش مشکل پیدا کرده بود حتی خودش را نمی شناخت چنان که فکر میکردم حتی مارا هم نمیبیند.او چیزهایی را میدید که وجود خارجی هم نداشتند.
نظام....؟بارها اسمش را از زبان او گنگ و نا مفهوم شنیده بودم.هیچ کس را با نام خود نمی شناخت اما مطمئنا هرکس که بود در گذشته ی پاک شده از ذهنش نقشش محفوظ مانده بود و گهگاهی ذهن اورا به بازی میگرفت.زبان و لبانش را برای ادا کردن نامش به تحرک وا میداشت و مدتی نیز مرا کنجکاو کرده تا لدانم نظام کیست؟و به تازگی نمیدانم و شاید هم اشتباه میکنم و این شخص که تا این حد ذهن مرا درگیر خود کرده ان نظامی که مد نظر پدر بزرگ است نباشد.در هر حال سعی دارم...
صدای بر هم خوردن در سکوت خیال انگیز اتاق و سلدا را به هم ریخت با وحشت از جا پرید.دستش به قلمدان روی میز خورد.قلمدان با همه ی محتویاتش زیر میز افتاد.صدای خنده ی سوگند به خاطر رفتار وحشت زده ی خواهرش فضای اتاق را پر کرد.سلدا با ناراحتی به او خیره شد سپس برای جمع کردن قلم ها زیر میز رفتو معترضانه گفت:باید یه بار بدون اجازه وارد اتاقت بشمو غافلگیرت کنم !اونوقت ببینم بازم میخندی.
سوگند:من مثل تو اینقدر غرق رویاهام نمیشم که بتونی غافلگیرم کنی.اینقدر حواسم هست که حتی صدای چرخش دستگیره ی در هم متوجهم میکنه.
سلدا با قلمدان از زیر میز بیرون امد و در حالی که برگه هایش را مرتب میکرد گفت:خب حالا فرمایشتون؟
سوگند شیشه لاکی را که در دست داشت مقابل او گرفت و گفت :کمکم میکنی؟
سلدا برگه های روی میز را مرتب کرد و از پشت میز بیرون امد و در حالی که به سمت سوگند قدم بر میداشت گفت:فقط از همین حالا گفته باشم من مثل مامان توی این کار ماهر نیستم.
سوگند روی صندلی نشست و دست راستش را روی لبه میز گذاشت و گفت:مهم نیست تازه کار.خودم راهنماییت میکنم فقط پوستم و لاکی نکنی.سعی کن یه دست بزنی.
سلدا در حال باز کردن سر لاک گفت:بهتر نبود با یه رنگ کار تماس میگرفتی؟
-بامزه هم که شدی؟
سلدا با خنده لاک را ناشیانه روی ناخن سوگند کشید.سوگند فورا دستمالی برداشت ناخنش را پاک کرد و غرولند کنان گفت:چیکار میکنی؟ اول شیشه ی لاک رو تکون بده!در ضمن کمی دقت کن دیوار اوین را که رنگ نمیزنی.یه کم ظرافت به خرج بده.
سلدا در حال تکان دادن شیشه ی لاک گفت:فکر میکردم امروز مراسم سال مادر بزرگه..نمی دونستم قراره بریم جشن تولدش!
سوگند با دلخوری گفت:بیمزه..مگه لاک زدن توی مراسم سال درگذشت ممنوعه؟
-سلدا با تمسخر گفت:چند وقته مرسوم شده؟
-اگه میتونستم با دست چپم این ظریف کاری هارو انجام بدم مجبور نبودم اینجا بشینم و به متلکای تو گوش کنم.
سلدا که متوجه دلخوری او شده بود گفت:خیلی خب خودتو لوس نکن.. دستت را نگه دار تا لاک بزنم.
سوگند با مکثی کوتاه دستش را مقابل او نگه داشت و سلدا در حالی که سعی میکرد با نهایت دقت و ظرافت ناخون های خواهرش را لاک بزند گفت:سوگند چند ساله داری رو پرورششون کار میکنی؟
سوگند با سر در گمی گفت:پرورش؟پرورش چی؟
سلدا با خنده گفت:همین ها دیگه.ناخناتو میگم.
سوگند با عصبانیت گفت:نخیر مثل اینکه دست بردار نیستی.حیف که ریشم پیش تو گیره!والا میدونستم چه بلایی سرت بیارم.سلدا با خنده ی کوتاهی گفت:فکر کنم پیوندیه.
-هرچی دلت میخواد بگو بعدا به حسابت میرسم.
سلدا اخرین ناخن اورا لاک زدو گفت:حالا میتونی به حسابم برسی.
سوگند به ناخن هایش نگاهی کردو لبخند رضایت امیزی زد.سفیدیه پوستش در زیر درخشش رنگ لاک نمایان تر از همیشه به چشم میخورد.بعد رو به سلدا گفت:میدونی چیه سلدا همیشه خدارا شکر میکنم که علی رغم دوقلو بودنمان شباهتی به هم نداریم.تو شدی شبیه مامان با طرز فکر بابا و من شدم شبیه بابا با طرز فکر مامان.اگه شبیه ه میشدیم فاجعه میشد و من مجبور میشدم اسممو روی یه پلاکارد از گردنم اویزون کنم تا امل بازیهای تورو پای من ننویسند.
سلدا خنده ی کوتاهی کرد و گفت:واقعا خدارو شکر چون اگه اینطور میشد من اسمم رو روی پیشونیم خالکوبی میکردم.اخه از ظاهر سازی و عوام فریبی متنفرم.وقتی فکر میکنم من هم عضوی از این خانواده ی پر عفاده و ظاهر بین هستم از خودم خجالت میکشم.اخه زندگی با معتمدها فرصت خوب بودن رو از ادم میگیره.تمام کارهاشون ظاهر سازیه .ادم مجبوره یا خودش رو مثل اونا بسازه درست عین تو یا اونارو با هزار مصیبت تحمل کنه مثل من.
سوگند ناباورانه گفت:به به ...به به..اینا شعارهای جدیده؟تو باید افتخار کنی که مادرت عضو یک خانواده ی پر اوازه و سرشناسه یک خانواده ی اجتماعی و با فرهنگ.همه دنبال چنین خانواده ای هستن.قرن ما قرن کلاس و تجدد خانوم.اونوقت تو بر علیه اش شعار میدی!
سلدا با تمسخر گفت:کلاس وو تجدد!کلاس و تجدد یعنی در بروز احساسات ریاکاری کنی یعنی به خاطر شهرت و اوازه چشمت رو به روی انسانیت ببندی روی چیزهایی که روزی از اعتقاداتت بوده.
-تو هنوز توی دوران دایناسورها زندگی میکنی!
-من مخالف پیشرفت نیستم.تو فکر میکنی فرهنگ و تجدد و اجتماعی بودن توی ظاهر و پول خرج کردنه؟اصلا چیزی از فرهنگ میدونی؟یا میدونی داتی های متمول ما این پول هارو از کجا اوردن؟
سوگند ابرو در هم کشید و گفت:نه منظورت چیه؟میخوای بگی هرکی جزئی از طبقه ی مرفه باشه کلاهبرداره و...
-نه خیر من چنین چیزی نگفتم اما تو خوب میدونی معامله گران صادقی نیستن.یعنی دایی هاتو نشناختی؟توی ظاهر سازی رو دست ندارند.زیر اب هم رو هم میزنند.اون وقت از اون طرف جون پیشکش میکنند.
سوگند لبخند زد و گفت: ديگه چی؟
سلدا ادامه داد؟تو خانواده ی معتمدها رو متجدد و با کلاس میدونی چون همیشه سعی دارن بهتر از دیگران به نظر برسند بهتر از دیگران لباس بپوشند تفریح نند و فخر بفروشند.حتی توی مراسم عزاداری و سوگواری هم به فکر رقابتیو به تنها چیزی که فکر نمیکنن شادی روح متوفی است.فقط در این فکرن که متجلل تر و با شکوهتر از دیگری مراسمشونو برگزار کنن.تا باز هم فخر بفروشند.بهترین و گرون قیمت ترین سنگ قبر روو سفارش میدن.مفصل ترین شام و ناهارو تهیه میکنند غافل از اینکه اون مرده ی بیچاره به چیزی غیر از اینها نیاز داره.تو فکر میکنی لازم بود برای امروز تمام ماشین هارو با حلقه ی گل وروبان مشکی تزئین کنند؟
سوگند کمی روی صندلی جا به جا شد و گفت:من..من که فکر میکنم این طوری وقتی ماشین ها پشت سر هم قرار میگیرند شکوه مراسم مادر بزرگ بیشتر میشه.
سلدا پوزخندی زد و گفت:شکوه...!به چه درد مادربزرگ میخوره؟مطمئنا به این همه ظاهر سازی لعن و نفرین میفرسته.تازه اگه مامان میفهمید برق سنگ قبر گرون قیمت مادربزرگ زیر اون همه حلقه ی گل به چشم نمیاد و گم میشه به یه حلقه گل بسنده میکرد!
سوگند با بی حوصلگی گفت:خب حرفهایت را شنیدم.این همه سخنرانی کردی تا فامیلت را مسخره کنی؟
-من فقط میخوام به تو بفهمونم که داری در مورد اونها اشتباه میکنی.
سوگند شیشه لاکش را برداشت و از جا برواست و گفت: من و تو در این مورد هیچ وقت به توافق نمیرسیم.در ضمن هرکس سلیقه ی خودش رو داره و دوست داره برای خودش زندگی کنه.توهم بهتر به جای اماده کردن یک متن دیگه رای سخنرانی اماده بشی.من زیاد منتظرت نمیمونم. و از اتاق خارج شد.
سلدا رو به اینه کردو به تصویرش در اینه گفت:کی گفته درو تخته با هم جور در میاد؟مسعود فروغ استاد دانشگاه از یک طبقه ی متوسط جامع با کلی اختلاف سلیقه سالهاست داره با افروز معتمد مادرم و تک دختر یکی از سرمایه دارها زندگی میکنه.شاید این همه سال خانواده رو تحمل کرده تا ارامش مارو به هم نزنه شاید عشقش به مامان باعث شده خیلی چیزارو تحمل کنه و...
سوگند در حالی که با موبایلش صحبت میکرد وارد اتاق شد:نخیر..تشریف دارن...نمیدونم...بهتره از خودشون بپرسین که چرا هممراهشون همیشه خاموشه...از من خداحافظ.بعد گوشی را به سمت سلدا گرفت:با تو کار دارن.
سلدا اهسته پرسید:کیه؟سوگند لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:سروش!
سلدا با صدایی اهسته تر گفت:نمی تونستی بگی نیست؟
-دروغگویی کار بدیه..شما که معلم اخلاق هستین...
سلدا با عصبانیت گوشی را از سوگند گرفت و گفت:بله ...بفرمایید!
صدای سروش در گوشی طنین انداخت:سلام سلدا چطوری؟
سلدا که از مکالمه با سروش زیاد راضی نبود با بی میلی گفت:متشکرم اقای شاهرخی.بفرمایید امری داشتین؟
سروش با طعنه گفت:من هم خوبم.سلدا پاسخی به کنایه او نداد و سروش ادامه داد:میشه کمی راحتتر باشی؟
سلدا روی صندلی مقابل میز توالت نشست و در حالی که به سوگند نگاه میکرد گفت:منظورتون از راحت بودن چیه اقای شاهرخی؟
-منظورم اینه که من سروشم نه اقای شاهرخی.اینقدر رسمی نباش به هر حال...وحرفش را نیمه تنام گذاشت.سلدا با جدیت پرسید :و به هر حال چی؟
-نمیخوام همسر ایندم اینقدر خشک و متعصب باشه.
سلدا با ناراحتی گفت:همسر ایندتون...؟منظورتون چیه؟
سروش با لحنی کنایه امیز گفت:نمیخوای فکر کنم که فراموشی مسریه و تو هم مثل پدربزرگت فراموشی گرفتی؟
سلدا با عصبانیت گفت:بهتره مودب باشین .شما حق ندارین به من و پدر بزرگم توهین کنید!
-قصدم اهانت نبود.
سلدا با عصبانیت گفت:خشک..متعصب..فراموشی مسری..
سروش با لحنی ارام پاسخ داد:اگر گفتم خشک و متعصب به خاطر این بود که من با روابط قبل از ازدواج اصلا مخالفتی ندارم.
سلدا با تمسخر گفت:من هم مخالفتی ندارم البته اگر قصد ازدواج داشته باشم!
-پس شما قضیه خواستگاریه خانوادم رو بعد از این همه مدت جدی نگرفتید.به هر حال امروز مراسم سال مادربزرگتون برگزار میشه و تمام بهانه هاتونم تموم میشه.در ضمن رفتم مراسم نبودید.مادرتون خواستن بیام دنبالتون برای همین مزاحم شدم.
-شما انگار جواب منفی من رو جدی نگرفتین اقای شاهرخی..درضمن خودمون داریم میایم مجلس.شما زحمت نکشید.
سروش با لحن مطمئنی گفت:درسته من جواب منفی شمارو جدی نگرفتم ولی مطمئن باشید لجاجت شما فایده ای نداره و این وصلت جور میشه.سلدا هم با لحنی تمسخر بار گت:اگر توی این وصلت نظر من هم مهم باشه توی خواب هم این این ازدواج رو میسر نمیبینید!
صدای خنده ی سروش در گوشی پیچید و بعد گفت:و اگه نظر شما هم مهم نباشه؟
سلدا با عصبانیت تماس را قطع کرد و گوشی را رو میز انداخت و گفت:پسره ی پررو...!
سوگند گوشیه همراهش رو برداشت و گفت:چرا حرصت رو سر این بی زبون در میاری؟با صدای زنگ در سوگند از اتاق بیرون رفت و دکمه ی ایفن را فشار داد.تصویر سروش روی صفحه ی نمایشگر ظاهر شد.
سوگند با صدای بلند سلدا را صدا کرد:سلدا...سلدا...بیا تحویل بگیر!
سلدا پشت سر سوگند ایستاد.سروش با کادوئی در دست منتظر بود.سوگند گوشی را برداشت و گفت بله؟
سروش بسته را بالا گرفت و گفت:واسه اشتی اومدم .سوگند گوشی را گذاشت و در را باز کرد ودر حالی که جلوتر از سلدا از پله ها پایین میرفت گفت:خدا شانس بده!
اخرین پله را پایین میرفت که در سالن باز شد و سروش با ظاهری اراسته و لبخندی بر لب وارد شد و خطاب به او گفت:سلام عصر بخیر
سوگند مقابل او ایستادو گفت:سلام سروش خان حالتون چطوره؟
-متشکرم سلدا کجاست؟
حضور سلدا روی پله ها سوالش را پاسخ گفت.نگاه تحسن بر انگیزی به او انداخت و گفت:سلام.برای اشتی و معذرت خواهی خودم رو فورا رسوندم.
سلدا از پله ها پایین امد و به او تعارف کرد که بنشیند خودش هم همراه سوگند روی مبلی مقابل او نشست و گفت:من از روابط دوستانه و خانوادگیمون ناراضب نیستم فقط دلم نمیخواد در مورد ازدواج حرفی از شما بشنوم.
-چرا باید این خیال رو از سرم بیرو کنم؟
-من همون ادم خشک و متعصب هستم که...
سروش فورا حرف اورا قطع کرد و با لبخند به جعبه ای که روی میز قرار داده بود اشاره کرد و گفت:منظوری نداشتم.این هدیه رو هم واسه معذرت خواهی اوردم.
سلدا نگاهی به جعبه ی کادویی انداخت و گفت:اجازه بدین حرفم رو بزنم.از همون اول گفتم من و شما به درد هم نمیخوریم.اصلا تفاهم نداریم اما شما مثل بچه ها با لجاجت سر حرف خودتون هستین.
سروش در حالی که از جا برمیخواست گفت:من حرفهای شمارو قبول ندارم.اصلا چطور ممکنه دوتا ادم کاملا متفاوت توی خیلی از مسائل با هم هم رای باشند؟
سلدا ادامه ی بحث را بی فایده میدانست.سروش جوان کله شق و یکدنده ای بود که بدون فکر دست به انجام هر کاری میزد.هر حرفی را میزد و مرتکب اشتباهات زیادی میشد و سلدا دوست نداشت یکی از قربانیان اشتباهات او باشد.
سروش به طرف در خروجی رفت ناگهان مکثی کرد و به سمت سلدا و سوگند چرخیدو گفت:لطف کن کمی به خودت برس.عمه کتی از مونیخ اومده و توی مراسم سال مادربزرگت شرکت کرده که فقط بتونه زودتر تورو ببینه.نمی خوام نظر پدر رو هم عوض کنه.
سلدا از جا برخواست و در نهایت عصبانیت گفت:شماهم لطف کنید هدیه تون رو ببرید.
سروش نگاهش کردو گفت:پس فرستادن هدیه کار ادمهای مودب نیست و بدون اینکه منتظر پاسخ سلدا باشد از سالن خارج شد.
سوگند با کنجکاوی جعبه ی کادویی را باز کرد و ناباورانه سوتی کشید و گفت:اینجارو ببین لانه که منفجر بشی!
و در حالی که جعبه ی کرم را از داخل ان بر میداشت گفت:میدونی این مارک از لوازم ارایش چقدر ارزش داره؟یکی از دوستام با قیمت گزافی تنها کرم پودرش رو...
سلدا با عصبانیت جعبه را از دست سوگند گرفت و از سالن خارج شد.سروش در حال سوار شدن به مشین بود که سلدا در را باز کرد.سروش به سمت او برگشت سلدا گفت:من جواب گستاخی رو با بی ادبی میدهم اقای شاهرخی!
جعبه را روی زمین گذاشت و به سرعت در را بست.و با ورودش به سالن سوگند معترضانه گفت: ديونه شدی دختر این چه رفتاریه داری لگد به بخت خودت میزنی!
سلدا با عصبانیت گفت:پیشکش تو...!
سوگند با تعجب به او نگاه کردو گفت:من...؟ای کاش کمی از شانس و اقبال تو و بابا رو من داشتم!حیف که مثل مامان کم شانسم.و به سمت درب خروجی رفت.
سلدا با جدیت گفت:حق نداری به اون جعبه دست بزنی.
-میخوای نسیب یکی دیگه بشه؟
-خودش برمیگرده ورش میداره.
سوگند با جدیت جواب داد:نه اون اینکارو نمیکنه.
سلدا با تمسخر گفت:پس خیلی دلگنده شده که یه چیز گرون قیمت رو همینجوری میذاره تو کوچه و میره.
سوگند بدون توجه به مخالفت سلدا برای برداشتن جعبه رفت.در را باز کردو با دیدن سروش که جعبه را برداشته بود جا خورد.سروش لبخندی زذ و گفت:اومدین جعبه رو بردارین؟
-نه جعبه رو...؟نه...نه...دلم نمی خواد خواهرم سرم رو ببره!اومدم به خاطر رفتار تندش از شما معذرت خواهی کنم.
سروش با لبخندی ارام گفت:فقط بهش بگین رفتارش برام مثل یک سرگرمی میمونه.خداحافظ
سوگند در را بست و زیر لب گفت:شاهرخی خسیس.سلدا خوب شناختت معلوم نیست کجا ترمز زده برگشته تا ورش داره.
با ورودش به سالن سلدا با خنده پرسید:خوب پس کجاست؟
سوگند شانه بالا انداخت و گفت:لابد یکی ورش داشته.
سلدا خندید و گفت:همون که برام پیغام گذاشت؟
سوگند نگاهی سرزنش بار به او انداخت و گفت:فال گوش ایستادن رو از خانوم بزرگ یاد گرفتی؟برو تا دیر نشده اماده شو
امضای mamane kiana
۱۵-۳-۱۳۹۱, ۱۲:۵۳ صبح
یافتن
مدیر ارشد

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5,012
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 11577


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی


سلدا در حالی که چشم از خیابان های شلوغ و پر تردد بر نمی داشت سوال کرد:ببینم تو تا حالا متوجه شدی پدر بزرگ گاهی یه اسمی رو زمزمه میکنه؟
سوگند در حال رانندگی گفت:اسم..؟اهان..اره دو سه بار یه کلمه شبیه نظم...ناظم...یا شاید هم نظام...نظام رو شنیدم...چطور مگه؟
سلدا به سوگند نگاه کرد و گفت:تو فکر میکنی این نظام کیه؟
سوگند لبخند زنان گفت:هیچ کس ...پدر بزرگ از حکومت نظامی دوران شاهنشاهی صحبت میکنه.حتما توی اون دوران...
سلدا حرف اورا قطع کرد و با جدیت گفت:لوس نشو.پدر بزرگ بعد از اون تصادف سنگین و فوت مادربزرگ دچار فراموشی شده.سوگند با لحن بی تفاوت گفت:اون الزایمر داره...میگن ارثیه.سلدا معترضانه گفت:سوگند..!
-خیلی خب حالا که چی؟
سلدا ادامه داد:پدر بزرگ همه ی گذشتش رو با تمام خاطرات خوب و بدش فراموش کرده حتی مارو نمیشناسه.نمیدونه که خودش کیه اما هروقت لب باز میکنه اسم این نظام رو میاره!
سوگند گفت:دچار توهم میشه؟
سلدا پاسخ داد:توهم:نه..نه.. من فکر میکنم نظام یک شخص مهمه.اونقدر مهم که توی دنیای فراموش شده ی پدربزرگ هنوز زنده است.
سوگند سرش را تکان داد و گفت:ول کن بابا دست از این کاراگاه بازیها بر دار.
سلدا متفکرانه گفت:اولین باری که اسم نظام رو از زبونش شنیدم توی بیمارستان بستری بود.ساعات ملاقات بود.به سمت در نگاه کرد.نگاهش همون جا مونده بود لبهاش رو به سختی حرکت داد و اسم نظام رو برد.یک بار دیگر هم بعد از اون سر خاک مادر بزرگ روی ویلچر نشسته بود من بغل دستش ایستاده بودم دست منو گرفت.وقتی به سمتش خم شدم واضحتر از دفعه ی قبل این اسمو شنیدم.نظام... به یک نقطه خیره شده بود توی اون جمعیت نمی شد به کسی مشکوک شد به جز...
سوگند حرف سلدا را قطع کردو گفت:ببین سلدا بهتر تا گندش در نیومده این موضوع رو بایگانی کنی.
سلدا با تعجب گفت:گندش؟گند چی؟
-خب ممکنه بابا بزرگ ما یک ازدواج مخفی داشته این نظام هم کاکل زریش بشه اونوقت میدونی چه اتفاقی می افته؟
سلدا به فکر فرو رفت وبعد گفت:اگر حدس تو درست باشه باز هم باید این موضوع روشن بشه چون...
-اره خب چون من فراموش کردم تو دشمن این طایفه هستی!
-پدر بزرگ خودش میخواد که این نظام پیدا بشه.
-خب براش پیدا کن ولی از من کمک نخواه تا توی این ابرو ریزی شریک جرم تو باشم...قبول؟
سلدا بهسوگند نگاه کرد.نظریه ی سوگند میتوانست درست باشد.در این بین یک نفر ذهن اورا به خود مشغول کرده بود.یک مرد جوان.اولین بار که اورا دیده بود بر مزار عزیزی به سختی میگریست تقریبا هر 5شنبه او را انجا دیده بود.این دیدارهای دورادور کم کم احساسی دور از انتظارش در او به وجود اورد.انقدر ان حس در او ریشه دوانده بود که مطمئن بود منظور پدربزرگ از نظام همان مرد جوان است.می ترسید کنجکاوی و کششی که نسبت به ان مرد جوان پیدا کرده بود اورا رسوا کند.صدای سوگند اورا به خود اورد:حواست کجاست؟سلدا...سلدا...نمی خوای پیاده شی؟
سلدا به دورو برش نگاه کرد نفهمید چه موقع به باغ رسیده اند.سوگند پرسید:حالت خوبه؟
سلدا در حال پیاده شدن از ماشین گفت:اره...خوبم.
و همراه او وارد سالن بزرگ و زیبای ساختمان شدند.صدای قاری از بلند گو پخش میشد.دور تا دور سالن پر بود از میهمانان شیک پوش و اراسته که سلدا را به یاد اخرین جشن سالگرد ازدواج پدربزرگ و مادربزرگش می انداخت.نگاهش به قسمتی از سالن افتاد که در انجا کیک بزرگه دو طبقه ای با پایه های بلندش فضا را پر کرده بود اما حالا عکس بزرگ شده ی مادربزرگش در قاب منبت کاری شده مزین به روبان سیاه در میان چند شاخه گل رز مشکی گران قیمت با میوه و حلوا و چند شمع سیاه رنگ در حال سوختن گم شده بود درست مثل خودش که هیچ اثری از او به جا نمانده بود جز رویایی کم رنگ از خاطراتش.به خاطر ان نمایشگاه کوچک و پر افتخار معتمدها لبخندی بر لب داشتند.با تعدای از میهمانها احوال پرسی کرد و روی یک صندلی نشست.هنوز همه را از نظر نگذرانده بود که با لحن معترض مادرش برخاست.
افروز در حالی که سعی داشت ناراحتی اش را از نگاه کجکاو میهمانان مخفی نگه دارد اهسته گفت:این چه سرو شکلیه؟میخوای با این کارت ابروی منو ببری؟
سلدا نگاهی به خودش انداخت و گفت:مگه چیکار کردم مامان؟افروز زیر لب گفت:با من بیا!
و به سمت ایوان خارج از سالن رفت و همان جا ایستاد.سلدا هم پشت سر او روی ایوان ایستاد.افروز به سمت او چرخید و با عصبانیت گفت:مگه سروش رو نفرستادم که سفارشات منو بهت برسونه؟نمی تونستی یک دست لباس مناسب تر بپوشی و یه دستی هم توی صورتت...
سلدا با ناراحتی گفت:پس سفارشات شما را اورده بود؟
افروز:اون چه رفتاری بود که با اون داشتی؟چرا هدیه اش رو پس فرستادی؟
سلدا:هدیه دور از باور اون یا خرید گرون قیمت و جالب شما؟
-هرچی که بود تو حق نداشتی اونجوری باهاش برخورد کنی.
سلدا با ناراحتی گفت:مامان دیگه دارین اشکم رو در میارین من حق دارم که...
افرو حرف اورا قطع کرد و گفت:تو هیچ حقی نداری.گریه رو هم بزار واسه وقتی که خانواده ی شاهرخی رو فراری دادی.
سلدا:اونوقت به همه ی دنیا میخندم.
افروز با لحنی تحکم امیز گفت:من اجازه نمیدم در این مورد هر طور که میخوای تصمیم بگیری!
-اما این زندگیه منه.
-درسته اما انتخاب تو در مورد همسر ایندت روی زندگی و اینده ی سوگند هم تاثیر میذاره.حداقل به خاطر چند دقیقه ای که زودتر از سوگند به دنیا اومدی بهتر از اون فکر کن و رفتار کن.چرا نمی خوای خودت باشی؟
سلدا با لجاجت پاسخ داد:سعی میکنم خودم باشم اگه شما اجازه بدین.
-نمی دونم تا کی باید به خاطر رفتاره تو حرص بخورم.حالا راه بیفت اینقدر با من جر و بحث نکن.کتایون شاهرخی خیلی وقته که منتظره تورو ببینه.به خاطر خدا درست باهاش برخورد کن!
-تا وقتی راجع به خواستگاری از من سماجت به خرج بدن نمی تونم رفتار خوبی داشته باشم.
-فکر کردی همشون دارن واست سرو دست میشکونن؟تنها سروش و پدرش روی این وصلت اصرار دارن.من هم اگر به جای خانوم شاهرخی بودم این همه علاقه رو برای دختری به خودخواهی تو حیف میدونستم.
و بدون اینکه منتظر پاسخ سلدا باشد به سالن برگشت.سلدا هم اجبارا همراه او به سالن رفت.افروز اورا به سمت خانواده ی شاهرخی برد.خانوم شاهرخی با بی میلی به سلدا نگاه کرد و بدون اینکه از جا برخیزد به سردی سلام اورا پاسخ گفت.اما کتایون شاهرخی از جا برخواست و به گرمی با سلدا برخورد کرد.این رفتار مودبانه ی کتایون از نگاه سلدا دور نماند.بعد از رفتن سلدا خانوم شاهرخی رو به خواهر شوهرش گفت: ديدی کتایون جون؟باور میکنی سروش همچین انتخابی کرده باشه؟
کتایون با لبخندی بر لب در حالی که نگاهش هنوز دنبال سلدا بود گفت:نه اصلا باور نمیکنم.
خانوم شاهرخی که تصور میکرد سلدا مورد توجه کتایون قرار نگرفته خوشحال شد.او میدانست تنها کسی که میتواند نظر شوهرش را در مورد سلدا عوض کند همین کتایون مقتدر است که در فامیل حرفش تایید همه بود و در ادامه گفت:نمی دونم این پسر با کدوم عقلش دست گذاشته روی این دختره؟این همه دختر خوب و زیبا حداقل میتونست خواهرش سوگند رو انتخاب کنه اون کمی قابل تحملتره.درسته که بر و روی خواهرش رو نداره اما رفتارش خیلی بهتره و در حالی که به سوگند اشاره میکرد گفت:اونجاست ببین اون خواهرش سوگنده.
کتایون به سوگند نگاه کرد و گفت:اره باید سوگندو انتخاب میکرد اما این باور کردنی نیست که سروش با اون همه شلوغ بازی و رفتارش چنین انتخابی کرده باشه باید بهش دست مریزاد بگم!
خانوم شاهرخی با تعجب به کتایون نگاه کرد و گفت:معلون هست تو طرف کی هستی؟
کتایون نگاهی به اون انداخت و گفت:تنها دختری که میتونه پسر تورو سر به راه کنه و ازش یک مرد بسازه همین دختر خانومه.قبلا تعریفش رو ا برادرم و سروش شنیده بودم حالا که از نزدیک دیدمش فهمیدم ظاهرش با تمام اون تعاریفمطابقت داره.فقط باید یکی دو جلسه از نزدیک باهاش صحبت کنم.
خانوم شاهرخی با ناراحتی گفت: فکر کردم میتونم روی شما حساب کنم.
کتایون ابرو در هم کشید و گفت:برای چی؟
خانوم شاهرخی:گفتم شاید بتونی برادرت رو راضی کنی که از خیر این ازدواج بگذره.
کتایون با لحنی محبت امیز گفت:ببین عزیزم به نظر من سروش تنها وارث شاهرخی ها به همسری احتیاج داره که اونو به سمت زندگیه سالم سوق بده. به یکی که از اونم مرد زندگی بسازه.به یه زن پر جذبه و قدرتمند که اونو از بین رفیقای ناجورش بیرونم بکشه.اگه خود این سلدا خانوم مثل ظاهرش محکم باشه تنها کسیه که میتونه سروش رو بسازه!
خانوم شاهرخی با ناراحتی گفت:فکر نمیکنی در مورد سروش داری اشتباه قضاوت میکنی؟اون هنوز خیلی جون تر از این حرفاست که بد رو از خوب تشخیص بده در ضمن این دختره اونقدر پر افاده است که به سایه ی خودشم میگه دنبال من نیا.دیدی که چطور با ما احوال پرسی کرد.حالا خوبه که باباش فقط یکی استاد دانشگاهه و اگر ثروتی هم هست ماله مادرشونه...
کتایون:دلت میخواست خودش رو لوس کنه؟ و با لبخند و چاپلوسی قربون صدقه ات بره؟تو فعلا خواستگارش هستی نه مادر شوهرش.
-تو دیگه چرا این حرف و میزنی کتی جون؟تو که چند ساله توی اروپا زندی میکنی.اصلا اگه به خاطر مادرش و معتمد بزرگ نبود با این فامیل قطع رابطه میکردم تا این دختره وصله ی ناجور فامیل نشه.از همین حالا دارم صدای خنده های تمسخر بار فامیل رو به خاطر این وصلت میشنوم.
-خوب ادمای حسود هیچ وقت تحمل دیدن ادمای برتر از خودشون رو ندارن به خاطر همین همیشه شروع میکنن به تمسخر طرف مقابل.
سلدا که دورادور متوجه نگاه کتایون به روی خودش بود سعی کرد حواسش را به جای دیگر معطوف کند.
یکی از خدمتکارها که در حال پذیرایی بود فنجانی قهوه مقابل سلدا گذاشت و رفت درست در همین موقع سوگند با لبخندی شیطنت بار مقابل او ظاهر شد.سرش را کنار گوش سلدا پایین اورد و گفت:عمه ی سروش بدجوری نگاهت میکنه.یا داری طعمه اش رو ازش می دزدی یا طعمه ی خوبی پیدا کرده.
سلدا با بی حوصلگی گفت:میشه دست از لودگی بر داری؟
سوگند لبخندی تحویلش دادو رفت.سلدا با بی حوصلگی به ساعتش نگاه کرد.احساس کرد زیر نگاه کنجکاو کتی ذره ذره اب میشه.باخودش گفت:پس کی قراره راه بیافتند؟
گویا همه منتظر جمله ی بیان نشده ی او بودند.همه به تکاپو افتادند و سلدا برای رهایی از انجا فورا برخاست و از سالن خارج شد.سوگند داخل محوطه در حال نسب حلقه ای گل بر روی ماشینشان بود.سلدا جلو رفت و گفت:داری چیکار میکنی؟
-کاری رو که تو اصلا دوست نداری.البته تو میتونی با اژانس بیای.
سلدا با ناراحتی گفت:یادت نرفته که این ماشین برای هردوی ماست؟!
سوگند با ناراحتی شانه اش را بالا انداخت و گفت:نه یادم نرفته اما توهم یادت باشه که این ماشین رو مامان برامون خریده حالا هم دوست داره اینطوری سوارش بشیم!
سلدا با نارضایتی به حلقه ی گل نگاه کردو گفت:خیلی خب حالا سوییچ رو بده به من.
سوگند عقبتر ایستادو به حلقه ی گل نگاه کردو گفت:خودم رانندگی میکنم.
سلدا با لحنی تحکم امیز گفت:نوبتی هم باشه نوبت منه که پشت فرمون بشینم.
سوگند نگاه عمیقی به او انداخت و سلدا گفت:تو که نمیخوای جلوی این همه ادم واسه ی پشت فرمون نشستن داو بیداد راه بندازم و کلاست رو بیارم پایین؟
سوگند با کمی مکث سوییچ را طرف او گرفت و گفت:خیلی بدجنسی!
وهمراه او سوار ماشین شد.سلدا هنوز ماشین را روشن نکرده بود گفت:صبر کن قراره مهوش و مهرتوش هم با ما باشن.
-قراره تا اونجا بازار جوک و خنده راه بندازین؟
-مگه توی عرف شما خنده هم گناهه؟
-نه من تحمل مسخره بازیه اون دو تا دلقک رو ندارم.
-گفتم اون دوتا دلقک بیان تا من رفتار خشک تورو تحمل کنم...اصلا خودت فکر کردی خیلی داری نق میزنی و از همه کس و همه چیز ایراد میگیری؟
سلدا نگاه کوتاهی به خواهرش انداخت و سکوت کرد.لحظاتی بعد مهوش و مهرنوش دایی زاده هایشان به انها ملحق شدند.
مهوش خطاب به سلدا گفت: ديگه افتخاره یک سلام هم به ما نمیدین دختر عمه؟ومهرنوش بلافاصله بعد از او گفت:حق داره کسی که قراره عروس شاهرخی ها بشه با هرکسی احوال پرسی نمیکنه.
سلدا ماشین را روشن کرد و بدون اینکه پاسخ انها را بدهد راه افتاد.ماشین از جاده ی شنی وسط باغ عبور کردو پشت سر دیگر ماشین ها از باغ خارج شدند.باز هم مهوش سکوت را شکست و گفت:همه چیز درسته فقط عیب کار یه جاست.راننده ی ما با ما جور در نمیاد.
مهرنوش با خنده گفت:خب راننده است دیگه.
مهوش خطاب به سوگند گفت:اگر میومدی پشت سلدا رانده شخصی میشد.
مهرنوش با همان لبخند تمسخر امیز گفت:البته این راننده همسر اینده ی یک میلیونره
مهوش:چه بهتر کلاسش بیشتر میشه.
سوگند به سلدا نگاه کرد.میدانست خواهرش مثل همیشه توهینهای انهارا فقط یک مشت حرف ابلهانه میدانست و در برابرشان سکوت میکرد.به سمت انها برگشت و گفت:میشه بس کنید؟اگه هیچی به شما نمیگه من ساکت نمیشینم.یه وقت دیدین جوابی دادم که تا اخر عمرتون یادتون نره.
مهوش و مهرنوش به هم نگاه کردند و با خنده و تمسخر گفتند:اووو...نه بابا از کی تا حالا؟
ماشین های گل زده پشت سر هم وارد خیابن اصلی شدند.حرکت کند ماشین ها مدل بالا و رژه شان در خیابان برای سوگند و مهوش و مهرنوش هیجان انگیز و افتخار افرین بود.اما سلدا را کلافه کرده بود وزیر لب گفت:اگر قصد رژه رفتن داشتن باید زودتر حرکت میکردند.
سوگند در جواب خواهرش گفت:یه فاتحه خودندن که وقت زیادی نمیگیره.اصل ماشین سواریه.سلدا پوزخند زد و گفت:نکنه فکر کردی عروسیه؟!
مهوش به جلو خم شدو گفت:نکنه میترسی دیر برسیمو مردها برگردن خونه هاشون؟
هرسه خندیدند لدا نگاهی به ساعتش انداخت و از صف ماشینها خارج شدو پایش را روی گاز فشرد.مهوش معترضانه گفت:داری چیکار میکنی؟
سلدا از تمام ماشین ها سبقت گرفت.سوگند با صدایی نسبتا بلند گفت:یواشتر از همه جلو افتادیم قرارمون این نبود.
سلدا با خونسردی گفت:من با کسی قراری نداشتم.
مهرنوش با عصبانیت گفت:خل شدی؟نگه دار...حداقل یواشتر برو بقیه هم به ما برسند.نکنه فکر کردی مسابقه است و کورس گذاشتی؟
-نخیر این شماها هستید که فکر کردید مراسم رژه است.من حوصله ی این مسخره بازیارو ندارم.چرا فکر میکنید همه با حسرت به این مراسم سالگرد نگاه میکنند در حالی که مه ی این مردم مارو مشتی احمق فرض میکنند که برای یک مراسم این همه ماشین گل زدیم و دوره افتادیم تو خیابونها!
سوگند با عصبانیت گفت: ديگه داری حوصله ام رو سر میاری نگه دار...گفتم نگه دار..
-نگه دارم پیاده میشین؟
هرسه به هم نگاه کردند و سلدا ادامه دا:پس ساکت باشین و اینقدر غر نزنین چون ممکنه حواسم پرت بشه و با سرعتی که دارم هممون رو واسه همیشه بفرستم همونجایی که داریم میریم.
مهرنوش خطاب به سوگند گفت:تحویل گرفتی؟خواهرت دیوونه است.وبعد سکوت کرد.
دقایقی بعد سلدا ماشین را در محوطه پارکینگ پارک کرد و بدون اینکه سوییچ را بردارد یا منتظر بقیه بماند با عجله از ماشین پیاده شد.
مهوش ببا ناراحتی گفت:ماشین سواری رو به هممون حروم کرد.دیوونه!
سلدا وارد قبرستان شد.باد سردی میوزید و حس غم انگیزی را در سرتاسر قبرستان پراکنده میکرد.با عجله از میان سنگ قبرها عبور میکرد و سعی داشت خودرا به منتی الیه قبرستان جایی که مقبره ی خانوادگی معتمدها و اخرین ردیف سنگ قبرها قرار داشت برساند.بالاخره به انچه میخواست رسید اما مایوسانه به سنگ قبر شسته شده نگاه کرد..دسته گل برجا مانده به روی سنگ قبر حاکی از ان بود که مراسم سال را بازماندگان به پایان رساندند.با اندوه جلو رفت و مقابل سنگ قبر ایستاد.حسرت هیچ فایده ای نداشت او دیر رسیده بود و میبایست برای دیدنش تا هفته ی دیگر انتظار بکشد.جلوی سنگ قبر زانو زده نشست و گلهارا کنار زد.تا اسم متوفی را بخواند.جوانی بود بیست و نه ساله که تاریخ فوتش با تاریخ فوت مادربزرگ یکی بود.
با خود اندیشید:اگر نظام همونی باشه که من فکر میکنم چه ارتباطی بین او و پدربزرگ وجود داره؟این متوفی چه نسبتی با پدربزرگ داره؟اگه هیچ ارتباطی وجود نداشته باشه؟اگر اون...اون نظام نباشه؟بعد ندایی از درون به او نهیب زد:سلدا تو دنبال هیچ ارتباطی نیستی حداقل از وقتی ان جوان را دیده ای به دنبال نظام حقیقی نبوده ای.تو داری به این جوان ناشناس دل میبندی و این کار احمقانه ای است.خیلی احمقانه!تو همیشه کارها و رفتارهای معتمدها رو تحمل کرده بودی اما اینبار بی حوصلگی رو بهونه کردی کار اونارو مسخره گرفتی که زودتر خودت رو به اینجا برسونی!بیای اینجا فقط برای دیدن اون.این اصلا کار درستی نیست .اگر متاهل باشه چی؟بهش نمیاد یک جون کم تجربه و مجرد باشه.تو دیوونه ای چشمهات رو باز کن.
سنگینیه نگاهی رو بر روی خودش احساس کرد .نگاهش را از سنگ قبر بر گرفت.او مقابلش نشسته و باد موهایش را به بازی گرفته بود.در نگاهش چیز خاصی نبود.حتی تعجب از دیدن شخصی ناشناس در کنار سنگ قبر متوفیش.مرد جوان ظرف خرمارا مقابل سلدا گرفت:بفرمایید.
طنین صدای او در دلش لرزه افکند.به کلی از ظرافت های سروش دور بود.بلند بالا قوی هیکل با چهره ای اسطوره ای.هرکولی دیگر...از کدام زمان امده بود؟سلدا خشکش زده و حسابی غافلگیر شده بود.حتی دستش برای برداشتن خرما پیش نرفت.از درون کسی به او نهیب زد:بلند شو.بلند شو برو.الان همه از راه میرسند.چه فکری میکنند وقتی تورو ببینند؟سلدا باعجله از جا برخاست و فورا از او فاصله گرفت و در ان هوای سرد بدنش به یکباره داغ و تب الود شده بود.احساس کرد گونه هایش اتش گرفته و دست و پاهایش به شدت میلرزد.هیچ گاه دچار چنین احساسی نشده بود.مرد جون برگشت و با نگاهش اورا تعقیب کرد.سلدا وارد مقبره ی خانوادگیه معتمدها شد وپشت به او مقابل سنگ قبر مادربزرگش نشست.
سنگینیه نگاه اورا هنوز احساس میکرد اما جرات نداشت به پشت سرش نگاه کند .به خودش گفت:یکدفعه از کجا پیداش شد؟مگه نرفته بود؟حالا در مورد من چه فکری میکنه؟وای سلدا...سلدا چیکار کردی؟
امضای mamane kiana
۱۵-۳-۱۳۹۱, ۱۲:۵۶ صبح
یافتن
مدیر ارشد

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5,012
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 11577


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی


فصل 2

افروز در حال همزدن چای رو به همسرش گفت:مسعود برای امسب مهمون دارم زودتر بیا
مسعود در حالی که چشمش به تیتر خبر روزنامه ها بود گفت:همین که کلاسم تموم شد یکراست میام خونه.
-خوبه فقط یادت نره عوض خونه سر از جلسه های علمی و بحثای دوستانه در نیاری.
خانوم بزرگ که حکم دایه ی افروز و بعد هم بچه ها را داشت پرسید:مهمانها برای شام میان؟
افروز خونسرد پاسخ داد:غصه شام رو نخور خانوم بزرگ...از بیرون سفارش دادم بیارن.فقط باید بهم کمک کنی یه دستی به سرو روی خونه بکشم.
سوگند پرسید :حالا این میهمانها که هستن که شمارو وادار کرده بعد از سالها خودتون توی تمیز کردن خونه کمک کنید؟
افرو با لبخند معنی داری گفت:غریبه نیستند.خانواده ی اقای شاهرخی.
سلدا فنجان شیر را روی میز گذاشت و با دلخوری به مادرش نگاه کرد.مسعود هم نگاهش را از روی روزنامه برداشت و به سلدا دوخت.افروز با خونسردی گفت:چیه؟همتون چرا اینطوری به من نگاه میکنید؟چیز عجیبی گفتم؟شاید تا به حال اسم این خانواده به گوشتون نخورده؟
سوگند با شوخی و شیطنت گفت:مبارکه...مبارکه.
سلدا معترضانه گفت:چی مبارکه بی مزه
افروز با جدیت گفت:ببین سلدا مراسم سالروز مادربزرگ هم تموم شده من دیگه بهونه ای ندارم که تحویل این خونواده بدم تا تو سر عقل بیای و جواب بدی.
-بهوه...!احتیاج به بهونه نیست.من خیلی وقته که جوابمو دادم.من با این اقا مخالفم.شما خودتون با بهونه های الکی امروز و فردا کردین.
افروز گفت:یک سال اونارو معطل کردم تا تو سر عقل بیای چرا نمی خوای بفهمی شاهرخی مرد پر اوازه ای است.انها خانواده ی متشخصی هستن.
-مامان من با شهرت و اوازه اشون چیکار دارم؟اره قبول دارم اقای شاهرخی مرد خوبیه اما پسرش ی؟من اصلا از سروش خوشم نمیاد.
افروز با عصبانیت گفت:غلط کردی که خوشت نمیاد
-مامان ما اصلا شبیه به هم نیستیم.
افروز لبخند تمسخر باری زد و گفت:شبیه؟یک نگاه به دورو برت کن تو با خواهر دو قلوی خودت هم هیچ شباهت ظاهری و اخلاقی نداری.اونوقت دلت میخواد با سروش که از یک پدر مادر و یک خانواده ی دیگه است شباهت داشته باشی؟
سلدا با جدیت گفت:شما نمی تونین منظور منو از شباهت بفهمین چون از اون خوشتون میاد درحالی که من از اون پسره ی لوس و ننر هیچ چیزی ندیدم جز شرارت!
-چون سرزنده و شاده لوس و ننر نیست.درضمن اون شرور نیست.شور جوونیه که مال همه ی جووناست.یه روزی هم تموم میشه.اصلا تو کدوم جوونی رو میشناسی که رفیق نداشته باشه؟وبا هم نباشنو خوش نگذرونن؟اینها لازمه ی جوونیه تا خوش نباشی جوونی نمی کنی.
-جوونی کردن یعنی دنبال...ول کن مامان تورو به خدا کمی هم به فکر من باشین.اصلا نمیدونم چی از اون دیدین که اینهمه شمارو مجذوب کرده.
سوگند گفت:معلومه پول!...طرف پولداره!
افروز با عصبانیت به سوگند نگاه کردو به سلدا گفت:تو نمیفهمی شاهرخی مرد معتبریه اینقدر هم نگران گذشته ی سروش نباش میبینی که شاهرخی اونو تحت سلطه ی خودش داره و اجازه نداده به قول تو شرارت کنه.اجازه نمیده که سروش کاری کنه که شرافت خانوادگیش به خطر بیافته.مطمئن باش از این به بعد هم نمیذاره.میبینی چقدر سر به راه ده.
سلدا با تمسخر گفت:اره ..اخه افسارش تو دست باباش محکم شده هرچقدر جفتک بندازه از دستش در نمیره!
سوگند با صدای بلند خندید افروز با ناراحتی گفت:این خنده چه معنایی داشت؟یعنی توهم حرفای خواهرتو تایید میکنی؟
سوگند دست از خنده گشیدو سرش را پایین انداخت.سلدا اینبار با ملایمت گفت:مامان !مرد واقعی اونه که از خودش اراده داشته باشه نه اینکه اطرافیان مانع از به خطا رفتنش بشن یا کاری رو بهش تحمیل کنن.تازه مگه شاهرخی تا کی زنده میمونه که تا مواظب کارهای پسرش باشه که به اعتبارش لطمه نزنه؟
افروز جواب داد:تا اون موقع سروش خودش خوب وبد رو تشخیص میده.
سلدا با تعجب گفت:تا اون موقع یعنی کی؟شما میدونین شاهرخی تا کی زنده است و جلوی اشتباهات پسرش رو میگیره؟یک جوری حرف میزنین انگار خبر دارین شاهرخی کی میمیره!
افروز گفت:نکنه تو خبر داری؟
-به هر حال من حاضر نیستم با اون پسره ی جلف و عیاش ازدواج کنم.
افروز فریاد زد:تو غلط کردی.پسره ی جلف و عیاش یعنی چی؟اسم رو پسر مردم میذاری؟بارها به تو گفتم انتخاب تو در مورد همسرت روی ازدواج سوگند هم تاثیر میذاره.اگر تو با سروش ازدواج کنی خواستگارای سوگند بهتر هم نباشن در ردیف سروش قرار میگیرن.
سلدا از پشت میز بلند شد و با ناراحتی گفت:نگین بهتر.بگین عیاش تر لوستر مامان.سپس رو به سوگند کرد. گفت:زود باش داره دیر میشه.
افروز خطاب به خانوم بزرگ که شاهد صحبت های انها بودگفت:خانوم بزرگ تو با این دختره صحبت کن.تو دایه اش بودی.تو بزرگش کردی.
خانوم بزرگ با لبخند گفت:اخه تصدقت بشم من فقط بزرگش کردم.اونو که نزاییدم.قربونش برم مثل خودت یه دنده است.یادتون رفته وقتی میخواستین با مسعود خان ازدواج کنین چه قشقرقی به پا کردین؟هیچ کس جلودارتون نبود.
افروز با جدیت گفت:یه وقت این چیزارو واسه این دختره تعریف نکنی.همینطوریم پاش رو تو یه کفش کرده.
سوگند با خنده میز رو ترک کرد و افروز ادامه ا:یکدندگی رو هم نشونش میدم.
مسعود روزنامه رو کنار گذاشت و گفت:سلدا هم حق داره
افروز گفت:توهم تشویقش کن تا بیشتر تو روی من وایسته.
مسعود با صدای ارام جواب داد:من که جلوی بچه ها فقط سکوت کردم خانوم.به هر صورت به سلدا حق میدم که از اینده ی این ازدواج نگران باشه.خودت خوب میدونی سروش جوونیه با گذشته ی نه چندان خوب.
-مگه هرکسی گذشته ی خوبی نداشته باشه اینده ی بدی هم پیش رو داره؟اون دست از کارهاش برداشته و توبه کرده.
-درست میگی این دلیل هم نمیشه سروش بخواد کارهاشو ادامه بده به قول تو ممکنه پشیمون شده باشه و توبه کرده باشه.
-پس فهمیدی که سلدا گذشته ی سروش رو بهونه میکنه.
-هیچ از خودت پرسیدی که چرا دنبال بهونه است؟
افروز مکثی کردو گفت:برای اینکه با من لج کنه.
-یعنی تو دخترت رو اینطوری شناختی؟اینقدر احمق که به خاطر لجبازی با مادرش اینده و خوشبختیشو در نظر نگیره؟افروز سلدا هیچ علاقه ای به سروش نداره حتی اگر سروش بی عیبترین ادم روی زمین هم باشهبازم سلدا بهونه ای میتراشید تا با اون ازدواج نکنه.
-علاقه میتونه بعد از ازدواج هم بوجود بیاد.بیشتر ازدواج ها و زندگی ها همینطور شکل گرفته.این دختره رویایی فکر میکنه.مگه اولین کتابش رو نخوندی؟دیدی که چقدر احساساتی نوشته بود؟اون یکی رو میخواد که...چه میدونم یه فرهاد کوهکن باشه یا یه مجنون اواره نمیدونه که اینا همش داستانه.درسته که بیست و دو سالشه اما نمیفهمه چون جوونه کم تجربه است.ولی من نمی ذارم با این رویا پردازی ها ایندشو خراب کنه و این خانواده ی خوب رو از دست بده.
-درسته علاقه میتونه بعد از ازدواج هم به وجود بیاد ولی این موضوع در مورد کسی که ازش نفرت داری صدق نمیکنه.درضمن من توی نوشته های سلدا فرهاد کوهکن و مجنون ندیدم.یه مرد ایده ال برای یه دختر عاقل و بالغ رو دیدم.مگه خودمو رو یادت رفته که پدرت با وصلتمون مخالف بود ولی به قول خانوم بزرگ تو چنان قشقرقی به پا کردی که..
افروز حرف اورا قطع کردو گفت:اینا همه درست ولی تو مورد تایید مادرم بودی.
-بله اما دلیل نمیشه چون مادرت راجع به اینده ی دامادش درست پیش بینی کرده بود پیش بینی شما هم درست از اب در بیاد.
افروز خواست حرفی بزند که سوگندو سلدا از بالا وارد سالن شدند.مسعود لبخندی به دو دختر جوانش زدو گفت:دارین میرین؟
سوگند گفت:اره بابایی فقط یادت نره باز هم سوالات رو لو ندادی ها!
مسعود لبخندی زد و گفت:توهم یادت نره نمی خوام ایندفعه هم کمترین نمره ی کلاس مال تو باشه.
سوگند با خنده گفت:از بین ما دو نفر یکی باید کمترین نمره رو بیاره اخه اگه هردومون نمره ی بالایی بیاریم همه فکر میکنن شما سوالات رو به ما لو دادین.این وسط من فداکاری میکنمو سلدا زرنگی.
مسعود لبخندی زدو گفت:از دست تو دختر.حالا برین تا دیرتون نشده.
سلدا نگاهی به افروز انداخت و گفت:مامان خواهش میکنم ایندفعه قهر نکن.
افروز اخم کردو گفت:تا وقتی یکدندگی و لجلجت به خرج بدی مامان بی مامان.
سلدا خواست حرفی بزند که با اشاره ی دست خانوم بزرگ سکوت کرد و بعد از خداحافظی همراه سوگند از سالن خارج شد.درحالی که هردو به سمت ماشین میرفتند سلدا گفت:نمیدونم مامان از جون من چی میخواد.
سوگند سوییچ را به سمت سلدا انداخت و گفت:یک بله ی ناقابل!
سلدا سوییچ را روی هوا گرفت در ماشین را باز کردو گفت:یک بله ی ناقابل واسه ی گرفتن همه ی خوشبختیام.
سوگند برای باز کردن در به سمت ان رفت و گفت:تو دیوونه ای سلدا.از زندگیت چی میخوای؟سروش عاشقته.یه عاشق پولدار.
-همه چیز که پول نمیشه؟
-درسته اما اینکه اون کمی رفیق بازه و تاحالا دنبال خوشگذرونی بوده دلیل خوبی واسه ی مخالفت نیست ممکنه عوض شده باشه.ظاهرش که همینو میگه.
سلدا سوار ماشین شدو روشنش کردو منتظر ماند.همین که در را باز کرد پسرکی ده.یازده ساله از پشت دیوارارام خید.سوگند اورا به خوبی میشناخت.بیشتر مواقع کفشهایش را برایش واکس زده و سوگند برای اینکه کمکی به او کرده باشد خود را روی وزنه اش وزن میکرد.
با دیدن پسرک گفت:به به اقای خودم!این طرفا؟
پسرک لبخندی زدو گفت:شما باید سلدا خانوم باشید درسته؟
سوگند یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:با سلدا چیکار داری؟
-پس شما سلدا خانوم نیستید!
-چرا خودم هستم.
پسرک از زیر ژاکت سیاه و مندرسش پاکتی بیرون کشید و به سمت سوگند گرفت و گفت:این مال شماست.
سلدا کلافه از انتظار چندین بار بوق زد.سوگند پاکت را گرفت به سلدا نگاه کردو گفت:خیلی خب..خیلی خب.
بعد رو به پسرک کردو گفت:کی فرستاده؟
-یک اقای جوان.
سوگند در حالی که کیفش را باز میکرد گفت:ااااباریک الله به این اقای جوون..چشمم روشن اینم خودش دلیلیه واسه مخالفت.و اسکناس را مقابل پسرک گرفت و گفت:بگیر این هم انعامت.
پسرک پول را از دست پسرک قاپید و در چشم برهم زدنی دور شد.سوگند پشت و روی پاکت را نگاه کرد و برای خلاصی از بوق های اعتراض امیز سلدا در را باز کرد و بعد از اینکه سوار شد گفت:چرا با اینهمه عجله ای که داشتی ماشین رو نذاشتی پارکینگ که من مجبور نشم از سرما بلرزم و واسه ی جنابعالی دربازکن اتوماتیک بشم؟
سلدا در حال رانندگی گفت:توی این همه سال از زندگیت یه دفعه درو باز کردی ان هم با چه طول و تفسیری.درضمن مامان ماشینشو پارک کرده بود ماشین ما جا نمیگرفت.جلوی در با کی صحبت میکردی؟اون پسره کی بود؟
-همونی که همیشه کفشامو واکی میزنه و دم به دقیقه وزنم میکنه.
سلدا لبخندی زدو گفت:امروز هم اومده بود جوی خونه وزنت کنه؟
سوگند با لبخندی معنا دار گفت:نخیر اومده بود علت مخالفت جنابعالی رو واسه ی ازدواج با سروش برملا کنه!
-علت...منظورت چیه؟
سوگند پاکت نامه رو از کیفش بیرون کشیدو گفت:این...منظورم اینه.
سلدا نیم نگاهی به پاکت انداخت و با سردرگمی گفت:این چیه؟
-اینو دیگه باید تو بگی که این چیه؟اون اقای جوونی که اینو برای سلدا خانوم فرستاده کیه؟میخوای بازش کنم؟
سدا ماشین رو کنار خیابان پارک کردو گفت بده ببینم.
-دیر میرسیم سر کلاس اونوقت باز من مواخذه میشم تو که شاگرد خوبه هستی و مسئله ای نداری.
سلدا پاکت را از او گرفت و در حال باز کردن ان گفت:نترس دیر نمیرسیم.
سوگند کنجکاوانه به پاکت نگاه کرد.سلدا از درون پاکت قطعه عکسی بیرون اورد و با تعجب به ان خیره شد.سوگند به سمت عکس سرک کشیدو گفت:چیه سلدا؟عکسه؟مال کیه؟
اما سلدا فقط با تعجب به عکس نگاه میکرد.سوگند با کنجکاوی عکس را از دست سلدا که بهت زده مانده بود بیرون کشید و با دیدن عکس با تعجب گفت: اواه اینجارو..سلدا این عکس رو کی گرفتی؟خیلی رذلی تا مرحله ی ردو بدل کردن عکس هم پیش رفتی؟حقته وقتی با من مشورت نمیکنی همینه.تف به این روزگار.حالا طرف کی هست.چیکاره هست.من دیدمش؟
سلدا با کلافگی گفت:یه دقیقه زبون به دهن بگیر دختر.این عکس اصلا مال من نیست.
-ااا لابد مال منه.خداروشکر که اصلا شباهتی باهم نداریم
سلدا با جدیت گفت:اینقدر چرند نگو عقلتم به کار نندازی با چشم میشه فهمید این عکس ماله سالها قبله.میبینی که عکس قدیمیه.لباسهای صاحب عکس هم قدیمی ان
سوگند دقیق به عکس نگاه کردو گفت:راست میگی.میدونی تازه دارم میفهمم حرفای انی در مورد روح درسته.اون میگه ادما وقتی میمیرن روحشون میره توی یه جسم دیگه حالا توهم لابد...
-باز شروع کردی به چرند گفتن؟
سوگند عکس رو برگرداند و گفت:واه سلدا اینجارو ببین نوشته نظام اشرف.تاریخش..تاریخ عکس خونده نمیشه.
سلدا فورا عکس را گرفت . نوشته ی پشت عکس را خواندو گفت: ديدی سوگند.من میدونستم مطمئن بودم که..
سوگند فورا گفت:که یکی به اسم نظام وجود داره که پدر بزرگ اونرو میشناسه.
سلدا داخل پاکت را نگاه کرد.یک کارت کوچک به اسم نظام و شماره ی تماس ان ثبت شده بود.کارت را بیرون اورد.سوگند به سلدا نگاه کردو گفت:انگار قضیه داره جدی میشه راستش را بگو نظام کیه؟
-ای کاش خودم هم میدونستم.
-خب شماره که داده زنگ بزن.
-زنگ بزنم بگم چی؟
-بپرس منظورش از این مسخره باازیا چیه؟اصلا کیه؟این عکس رو از کجا اورده و صاحبش کیه؟
سلدا در حال پیاده شدن از ماشین گفت:تو بشین پشت فرمون من اصلا حواسم جمع نیست.
امضای mamane kiana
۱۵-۳-۱۳۹۱, ۱۲:۵۷ صبح
یافتن
مدیر ارشد

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5,012
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 11577


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی


افروز خطاب به خانوم بزرگ که در حال چیدن شیرینی ها بود گفت:اون کار تو نیست کلی سلیقه میخواد خودم میچینم.
خانوم بزرگ با دلخوری کنار ایستادو گفت:دستت درد نکنه مادر یعنی من بی سلیقه ام؟
افروز در حال چیدن شیرینی داخل ظرف گفت:نه دلخور نشو منظور بدی نداشتم.خودت که این خونوادرو میشناسی میدونی چقدر وسواسی هستن مخصوصا خانوم شاهرخی که ظریفترین چیزارو زیر نظر داره.
خانوم بزرگ که به یاد سالها قبل افتاده بود با حسرت اهی کشید و گفت:اره مادر یادمه.مادر خدابیامرزت هروقت میخواست این خانواده رو دعوت کنه کلی وسواس به خرج میداد و دستپاچه میگفت:این مادر و دختر.خانوم شاهرخی و مادرشو میگفت.افریده شدن واسه عیب و ایراد گرفتن.راستی مادر جون تو که این چیزارو خوب میدونی واسه چی این دختررو مجبور میکنی با این پسره ی سوسول ازدواج کنه؟
افروز با جدیت به خانوم بزرگ نگاه کردو گفت:واه..خانوم بزرگ...سوسول یعنی چی؟توهم حرفای سلدارو میزنی.یه وقت جلوی این دختره اینجوری صحبت نکنی پررو میشه.تازه سروش چه ربطی به مادرش داره؟اینقدر اراده داره که خواستش رو به مادرش تحمیل کنه.این خانوم شاهرخی از همون اول با اینکه چند سالی از من بزرگتر بود رقیب سرسخت من بود.همیشه کفر منو در می اورد.حالا یک ساله که داره منت کشی میکنه تا دختر گلم رو واسه ی پسرش بگیره.حالا نوبت پشت چشم نازک کردن من رسیده.واستا پسره بیاد تو چنگم...
خانوم بزرگ با تعجب گفت:خدامرگم بده.تو میخوای واسه انتقام گرفتن این دختررو...
افروز با نگاهی غضبناک حرف اورا قطع کرد:این حرفا چیه؟حالا من یه چیزی گفتم.برو..برو به کارت برس.
خانوم بزرگ که وارد سالن شد سوگند. سلدا هم با هم رسیدند.سوگند مثل همیشه پر انرژی و شاد گفت:سلام خانوم بزرگ خسته نباشی.
خانوم بزرگ با لبخند گرمی پاسخش را داد:علیک سلام مادر توهم خسته نباشی.وبه سلدا که بی توجه به حضور او به سمت پله ها میرفت گفت:چی شده؟
سوگند با صدایی ارام و پر شیطنت گفت:نمیدونی چه خبر شده.مریم مقدست گند زده به قداست.سلدارو دست کم گرفتیم.
خانوم بزرگ با کنجکاوی گفت:درست حرف بزن ببینم چی شده؟سوگند همانطور اهسته جواب داد:امروز همین که از خونه پا گذاشتیم بیرون یه پاکت نامه رسید دسته سلدا.یهو از اینرو به اونرو شد.
خانوم بزرگ نگاه سرزنش امیزی به سوگند انداخت و گفت:د خوبیت نداره پشت سر خواهرت صفحه بذاری.شتر دیدی ندیدی.اگر مادرت بفهمه سرش رو گوش تا گوش میبره.همین طوری هم بچه ام رو نصف کرده.بس که بهش زور میگه.
افروز هم وارد سالن شد و گفت:خانوم بزرگ صد دفعه گفتم پچ پچ کردن رو به این دخترا یاد نده..دوست ندارم چیزی رو از من قایم کنن و خطاب به سوگند گفت:سلدا کجاست:
-رفت توی اتاقش
-چرا ماشین رو نیاوردین توی پارکینگ؟
سوگند شانه بالا انداخت:فکر کنم قراره جایی بره
-هیچ کدومتون حق بیرون رفتن ندارین.از صبح ساعت هشت از خونه بیرون رفتین حالا که اومدین ساعت چهار بعد از ظهره.معلوم هست کجا میگردین که همراهتونو خاموش کردین؟
سوگند جواب دادتا ساعت یک توی کلاس علاف بودیم.بعد یه اشغالی خوردیمو رفتیم ازمایشگاه.شوهر بد عنقتون یعنی استادمون دستور داد صدایی از هیچ موبایلی سر کلاس بلند نشه.
-خیلی خب حالا اون لباس رو ببر تا سلدا تنش کنه.ببین اگر عیبی ایرادی داشت زنگ بزنم شریفه خانوم بیاد رفعش کنه.
سوگند لباس را از روی مبل برداشت و برانداز کردو گفت:به..عجب لباسی پس مال من کجاست؟
-یه نگاه توی کمد لباست بنداز ببین جا داره یه دست دیگه لباس اویزون کنی.این دختره مجلس به مجلس لباس میخره.
صلدا لبه ی تختش نشسته بود با تردید به موبایلش نگاه میکرد که صدای در زدن اورا به خود اورد.
-بیا تو.
سوگند وارد اتاق شد و در رو بست و گفت:زنگ زدی؟
-نه...یعنی نمیتونم
سوگند لباس رو روی تخت انداخت و گفت:تا تو این لباس رو تنت میکنی من زنگ میزنم تو اینکاره نیستی عزیزم بده به من گوشیت رو.
سلدا با ناراحتی گفت:این لباس چیه؟سوگند گوشی رو برداشت و در حال شماره گیری گفت:لباس شبت واسه امشبه.
سلدا بی توجه به لباس پرسید:ببینم شماره ی کجارو گرفتی؟
سوگند کناره سلدا نشست و گفت:معلومه شماره ی طرف رو دیگه..
-تو با یه بار دیدن شماررو حفظ کردی؟
سوگند گوشی را کنار گوشش گذاشت وبا خنده گفت:به...تو ابجیت رو دست کم گرفتیا.داره زنگ میخوره.
-پس فقط واسه ی درس خوندن ذهن اماده ای نداری؟!
سوگند با صدایی اهسته گفت:هیس هیس برداشت.صدای مرد جوانی در گوشی طنین انداخت.
سوگند گفت:ببخشید با اقای نظام اشرف کار داشتم.
-میبخشید شما؟
سوگند دست پاچه شد:من..خب..شما خودتون؟
مرد جوان گفت:معذرت میخوام مثل اینکه شما تماس گرفتید.
سلدا با کنجکاوی گوشش را به گوشی چسبانده بود سوگند در پاسخ گفت:ترجیح میدم فقط به خودشون معرفی بشم.
-بسیار خب چند لحظه صبر کنید.
سوگند دستش را روی دهانه ی گوشی گذاشت و گفت:الان خودش میاد.فکر کنم خونه مجردیه.
در همین هنگام صدای افروز از پشت در به گوش رسید:سلدا..سلدا..لباس رو پوشیدی؟
سوگند با دستپاچگی گفت:بلند شو ..بدو..بدو.. دست به سرش کنالان میاد تو اتاق و گند کار در میاد.
سلدا باعجله از اتاق خارج شد.در همان لحظه صدای ارام مردی در گوشی پیچید:بفرمایین نظام اشرف هستم.
سوگند گفت:از کجا مطمئن باشم که خودتون هستید؟
مرد پاسخ داد:این دیگه مشکل شماست از طرفی از صبح منتظر تماس شما هستم فکر میکردم به اندازه ی کافی شمارو کنجکاو کردم که بعد از دیدن عکس فورا تماس بگیرید.
سلدا دوباره وارد اتاق شدو سوگند در پاسخ گفت:بله به اندازه کافی متعجبم کردید اما کارهای مهمتر از تماس با شما داشتم.حالا لطف بفرماییدو خودتون رو معرفی بفرمایید.هم خودتون رو و هم صاحب عکس رو.چون اون عکس متعلق به من نیست.
-مطمئنا همین طوره.
-پس مال کیه؟اصلا چه ارتباطی به ما داره؟
-پاسخ تمام سوالات شمارو میدم اما نه حالا و نه از طریق تماس تلفنی.حرفهای شنیدنی من بیش از اونه که فکرشو کنید.قصد دارم حقایق قشنگی از زندگی معتمد براتون فاش کنم.اردلان رو میگم.
سوگند با لحن مطمئنی گفت:هیچ حقیقتی غیر از اینکه هست وجود نداره.ونظام پاسخ داد:تلخ هست اما به شنیدنش می ارزه.
سوگند فورا تماس را قطع کرد.سلدا که تقریبا تمام مکالمه ی انها را شنیده بود با تعجب به سوگند نگاه کرد.
نظام گوشی را گذاشت.شهریار پرسید چی شد؟چرا قطع کردی؟نظام روی دسته ی صندلی نشست و گفت:قطع شد.فکر کنم ترسید.
-بهتره تمومش کنین چرا سعی دارین حقیقتی رو که توی زمان دفن شده بیرون بکشین؟
نظام گفت:دلش میخواست همه بدونن چه بلایی سرش اومده.
-فکر میکنین اگه حقیقت رو واسه این خانوم بگین فرقی میکنه؟او هم عضوی از معتمدهاست.با بازگویی حقیقت فقط اعتبار پدربزرگش زیر سوال میره.
نظام به شهریار نگاه کردو پرسید:چطور ذیذیش؟فکر میکنی از اون دسته ادم هاست که حقیقت و فدای منافعشون میکنن؟
شهریار بعد از مکث کوتاهی گفت:نمیدونم ادمها رو نمیشه فقط از رویظاهرشون شناخت.اینو خودتون یادم دادین.اما در هر حال باید اینو در نظر داشته باشین که اون معتمده!در هر حال درست نیست این همه به اون اعتماد کنین.
امضای mamane kiana
۱۵-۳-۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ صبح
یافتن
مدیر ارشد

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5,012
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 11577


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی


نظام به نقطه ای خیره شدو گفت:از همون اول که دیدمش احساس کردم همون کسیه که سالها به دنبالش بودم.شهریار من قصد ندارم با بازگویی حقیقن خودم رو از اتهاماتی که بهم وارد شده پاک کنم.یا چیزی رو از معتمد بگیرم.فقط میخوام یادش بندازم که چقدر کثیفه.میخوام خواسته ی اونو عملی کنم.میخوام از اوج بکشمش پایین.غرور کذاییشو خرد کنم.چیزی که یلدا میخواست.من به یلدا قولی دادم.خودت که میدونی.
شهریار ملتمسانه گفت:من فقط نگران شما هستم.نمیخوام ارامش زندگیتون بهم بخوره.از روزی که این خانومو دیدین توی گذشته ها غرق میشین.شباهت بیش از اندازش به...
نظام حرف اورا قطع کردو گفت:پسرم تو ظاهر ارام منو دیدی.از درون طوفان زدم چه خبر داشتی؟حالا دیگه سکوت بسه.نوبت اینه که برم سروقت اردلان!

*********************************
افروز دوباره وارد اتاق شدو با دیدن دختر ها که مشغول گفت و گو بودند گفت:سلدا تو هنوز لباستو نپوشیدی؟
سوگند لباس رو از روی تخت برداشت و به سمت سلدا انداخت و گفت:بگیر بپوش ادامه ی مذاکرات باشه واسه بعد.
افروز خطاب به سوگند گفت:جای وراجی کاری کن که ابرومون جلوی مهمونا نره.یک کمی به خواهرت برس.
سلدا لباس خوش دوخت را پوشیدو گفت:بیخودی زحمت نکشین من حاضر نمیشم با اون پسرک لوس و هرجایی ازدواج کنم.
افروز در حالی که دور او میچرخیدو براندازش میکرد گفت:گفتم که به زور هم که شده سر سفره ی عقد میشونمت.انقدر هم روی پسر مردم اسم نذار.وقتی رفتی توی زندگیش اونوقت میفهمی من چی میگفتم.
سلدا با کلافگی پرسید درش بیارم؟
-نه لازم نیست.میترسم برای پوشیدن دوبارش خودم رو تیکه تیکه کنم.وخطاب به سوگند گفت:تو هم برو ماشین رو بیار تو پارکینگ.و اتاق را ترک کرد.سوگند سوییچ را برداشت و گفت:الان بر میگردم.میخوام از تو سیندرلایی بسازم که دهن سروش که هیچی دهنه عمه ی سروش هم تا بنا گوش که هیچی تا جای دیگشون...
سلدا فریاد زد:احتیجی ندارم تو از من سیندرلا بسازی.
سوگند در حالی که میخندید به سمت در رفت و گفت:ای بابا فکر کردم از جای دیگه ی عمه ی سروشو..
سلدا دمپاییش را در اورد و به سمت سوگند که خنده کنان فرار میکرد پرتاب کرد.

********************************
سوگند شال را روسی سر سلدا انداخت و به سمت در رفت و انرا باز کرد و گفت:بفرمایید عروس خانوم.فقط اگه میذاشتی یه کمی رنگ روغنشو زیاد میکردم...
سلدا در حالی که از پله ها پایین میرفت گفت:میخوای برم بالا همین اینقدر رو هم پاک کنم؟
هنوز وارد پذیرایی نشده بود که افروز با صدای بلندی گفت:سلدا زود اون شال رو از روی سرت بردار.
سلدا با تعجب گفت:شما میخواین من بدون شال جلوی انها ظاهر بشم؟
افروز با خونسردی پاسخ داد:خوب معلومه امشب شب خواستگاریه توئه دلیلی نداره موهات رو از اونا مخفی کنی.
سلدا با ناراحتی گفت:میترسین فکر کنن که کچلم؟
صدای خنده ی سوگند فضا را پر کردو سلدا ادامه داد:مامان اهل تجدد من فکر کرده هنوز دورانه قاجاریه است.تازه توی اون دوران هم دختر جلوی محارم سر لخت میومد.نه جلوی دامادو پدرش.مثل اینکه فراموش کردین توی قرن بیست و یکم زندگی میکنین.درضمن ما با اونها سالهاست که رابطه ی خونوادگی داریم.
سوگند با خنده گفت:این که دلیل نمیشم توی این دوره زمونه ادم میتونه یه شبه کچل بشه.چجوری؟معلومه با استفاده از یک شامپوی تقلبی.چیزی که زیاد شده.پس اجازه بده ببینن.مبادا فکر کنن کچلی و خرج و مخارج کاشت مو رو هم باید تقبل کنن.
افروز گفت:سوگند دست از این مسخره بازیات بردار و بعد به سمت سلدا رفت و با ناراحتی شال را از روی سر او کشید.موهای سلدا بهم ریخت و بغض سنگینی توی گلویش نشست.اصلا دوست نداشت چون عروسکی در دستهای مادرش باشد.افروز شال را مچاله کردو گفت:دست از این امل بازیات بردار سلدا تو دختر من هستی دختر افروز معتمد.دوست ندارم جوونیتو توی قید و بند اینطور مسائل سر کنی و وقتی پشیمون بشی که سالها از عمرت گذشته.حالا برو بالا موهات رو دوباره سشوار کن.
سلدا که نمیتوانست جواب افکار اشتباه و به دور از واقعیت مادرش را بدهد با عجله از پله ها بالا رفت و به اتاقش پناه برد.
افروز شال را به دست سوگند داد و گفت:برو بهش کمک کن.
سوگند با ناراحتی گفت:مامان چرا اینقدر بهش گیر میدین؟فکر نمیکنین دارین درمورد مسائل ظاهرش و خصوصیش زیاد از حد دخالت میکنین؟
افروز با اخم گفت:مسائل خصوصی اش؟اون حتی یاد نگرفته چطور با دیگران برخورد کنه.وقتی نمی فهمه مججبورم بهش حالی کنم.این دخالت نیست.تاحالا فکر کردی چرا اینقدر به سلدا تذکر میدم و در مورد تو ساکتم؟
-فکر کردن نمیخواد.چون من همونطوری هستم که شما میخواین.اما سلدا طوری رفتار میکنه که خودش دوست داره.مامان راحتش بذارین.
-توهم داری عوض میشی اما حواستو جمع کن اگه بخوای از سلدا تقلید کنی برخورد جدی تری از خودم نشون میدم.حالا برو بهش کمک کن.
سوگند که رفت خانوم بزرگ با ناراحتی گفت:دختررو خرد کردی.تو مائرشی یا زن باباش؟
افروز بی توجه به حرفهای خانوم بزرگ وارد پذیرایی شد و خطاب به مسعود گفت:نمیخوای اماده بشی؟
مسعود که تا ان لحظه سکوت کرده بود دلخور از رفتار همسرش گفت:اماده میشم.تو خیلی عوض شدی افروز.لازمه که تذکری بهت بدم.سعی نکن بچه هارو از اصالتشون دور کنی.
افروز ناباورانه به او نگاه کردو گفت:مسعود...!
مسعود بدون توجه به ناراحتیه افروز ادامه داد:تاگیا اخلاقت عوض شده مخصوصا از وقتی که پای خانوادهی شاهرخی به عنوان خواستگار سلدا به اینجا باز شده.رفتارت با سلدا اصلا درست نیست.هم توهینی به اون بود و هم به من.اصلا نظر من برات مهم هست؟مهمه که بدونی من دوست ندارم دخترم با اون وضع جلوی اونا ظاهر بشه.
افروز در صدد توجیه رفتارش برامد:من..من که نخواستم همیشه اینطور باشه فقط یه امشب.
-فرقی نمیکنه درضمن امشب فقط یک مهمونیه ساده است.برای اینکه با خواهر شاهرخی اشنا بشیم.
-افروز:یعنی اگه حرفی از خواستگاری و مراسم بله برون...
مسعود حرف اورا قطع کردو گفت:مهم اینه که اونا بحث و پیش بکشن نه ما.
افروز با دلخوری گفت:فکر میکنی اینقدر دست پاچه هستم که خودم بحث خواستگاری از دخترم رو پیش بکشم؟
-فقط خواستم یاداوری کرده باشم.این همه اصرار تو بی دلیله چون سلدا خواستگارای بهتر از سروش شاهرخی داره.
-این دیگه اغراقه شاهرخی متمول ترین خواستگار سلداست.
-از نظر مادیات بله اما از نظر...
سوگند وارد پذیرایی شدو گفت و گوی انها را قطع کرد:مامان خاک بر سر شدیم.اخر بهونه رو دادی دست طرف.رفته توی اتاقش هرکاری کردم از خری که سوار شده نیومد پایین.میگه نه از خر پایین میام نه از اتاق بیرون.درو هم قفل کرده مگه اینکه شیشه رو بشکنیم و از پنجره به زور بیرون بیاریمش.والا این سواری که من دیدم بعیده با میل و رغبت از شیطونو خرش دست بکشه!
افروز تکرار کرد:رفته توی اتاقو درو قفل کرده؟
-ای بابا پس از اون موقع تا حالا دارم جک میگم؟
افروز با عصبانیت گفت:ببین از اتاق میارمش بیرون یا نه!سوگند با خنده گفت:باخر یا بدون خر؟
امضای mamane kiana
۱۵-۳-۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیر ارشد

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5,012
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه عکاسیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 11577


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی


مسعود از جا برخاست و مداخله کرد:خودم باهاش صحبت میکنم و از سالن بیرون رفت.
خانوم بزرگ در حال چیدن میز گفت:اینقدر به این دختره گیر نده.توی این دور و زمونه که پدر مادرا میخوان روسری به زور سر دخترشون کنن تو میخوای به زور از سرش در بیاری.با این کار اتیش جهنم رو به خودت حلال میکنی مادر...
سوگند با لودگی گفت:لابد منو سوگند هم هیزمای اتیش هستیم.
خانومبزرگ با اخم گفت:توهم توی این گیرو واگیر وقت گیر اوردی واسه ی خوشمزه گی؟
افروز روی مبل نشست و گفت:شانس منه دیگه.خدا دوتا دختر به من داده که هرکدومشون یه جور دیوونه ان...
مسعود چند ضربه به در اتاق زدو گفت:سلدا...سلدا..چرا درو قفل کردی؟
سلدا اشکهایش را پاک کردو گفت:من دیگه بچه نیستم بابا..مامان دائم میخواد توی مسائل خصوصیه زندگی من دخالت کنه.درسته مادرمه اما یه دفعه از من پرسید از این پسره خوشم میاد یا نه؟اصلا دوسش دارم؟من از این اتاق بیرون نمیام.اونجوری که مامان میخواد نیستم و نمیتونم باشم.
مسعود به ارامی گفت:من هم نمیخوام تو بدون پوشش جلوی اونا ظاهر بشی.هرطور دوست داری لباس بپوش من همیشه طرف تو بودم.
سلدا با بغض گفت:طرف من؟پس چرا مجبورم میکنین با سروش ازدواج کنم؟
-من چنین اجباری ندارم.
-پس چرا مامانو متقاعد نمی کنین که من از سوش متنفرم؟
-تمام این مدت همین کارو میکردم.اجازه نمیدم بر خلاف میلت ازدواج کنی.
سلدا با درماندگی گفت:مگه دیگه وقتیم مونده؟اونا دارن امشب میان اینجا.
-اومدن اونا به اینجا دلیلی برای ازدواج تو با سروش نیست.ببین سلدا اخرین نوار قلبی که از مامان گرفته شده نشون میده وضع خوبی نداره باید عمل بشه.شوک براش خوب نیست.
سلدا پس از مکث کوتاهی گفت:میدونم...اما نمیتونم نسبت به ایندم بی تفاوت باشم.باور کنید دختر خودخواهی نیستم...فقط...فقط نمیتونم سروش رو قبول کنم.
-لازم نیست قبول هم داشته باشی.فقط توی مهمونی امشب که به خاطر تو تدارک دیده شده شرکت کن.حضور تو در مجلس جواب مسلم به اونا نیست.تو که به خدا اتقاد داری پس مطمئن باش تا خدا نخواد این وصلت سر نمیگیره.سوگند که تا اون موقع پشت سر مسعود بود گفت:اره سلدا..بابا راست میگه..اصلا درو باز کن خودم کف دستت رو ببینم.
مسعود به سوگند نگاهی کردو لبخندی زد.سلدا اهسته در رو باز کرد سوگند وارد اتاق شد و در رو بست و گفت :ای وای نگاه کن با این ابغوره هایی که گرفته چه بر سر سیندرلای من اورده.دماغش رو ببین چقدر قرمزو گنده شده.لااقل یه چک میگرفتی و بعد درو باز میکردی.تا اسم تقدیر و سرنوشت رو شنیدی پات شل شد؟
صدای خنده ی ریز سلدا لبخند را بر لب مسعود نشان.


سلدا با تانی سبد گل را از سروش گرفت و به خانوم بزرگ سپرد.اقای شاهرخی با افتخار خواهرش را به انها معرفی کرد:ایشون خواهر بزرگ من کتایون هستن.فکر میکنم در مراسم سال خانوم معتمد با ایشون اشنا شدین.
مسعود و افروز به انها خوش امد گفتند.کتایون جلو رفت سبد گلی را که در دست داشت به سمت سلداو سوگند گرفت و گفت:این سبد گل رو برای دخترام اوردم با سبد گل سروش فرق میکنه.
این بار سوگند سبد گل را گرفت و تشکر کرد.اخرین نفر میهمانان مردی جوان با قامتی بلند و کشیده بود که شاهرخی اورا معرفی کرد:سهراب جان خواهرزاده ی عزیزم که به تازگی مقطع دکترای شیمی رو در المان تموم کرده.
مسعود صمیمانه با او دست داد و او هم مودبانه با خانوم های جمع احوال پرسی کرد.شاهرخی در ادامه ی صحبتهایش افزود: البته کتی جون یه دختر زیبا هم به اسم سپیده داره.که متاسفانه به دلیل کسالت نتونست در این جمع حاضر بشه.
بعد از معارفه و تعارفات معمول همگی داخل پذیرایی شدند و نشستند.
خانوم بزرگ سبدهای گل را در دو طرف سالن قرار دادو برای پذیرایی از میهمانها به انها پیوست.از همان ابتدا به خاطر اشنایی قبلی دو خانواده صحبتها اغاز شد.سوگند که کناری نشسته بود اهسته در گوش سلدا نجوا کرد:بهتر نبود به جای سهراب اسمشو میذاشتن رستم یا اسفندیار؟
نگاه سلدا ناخوداگاه به سمت سهراب کشیده شد.جوانی حدود بیست و نه ساله که اندام قوی و ورزیده اش اورا به یاد غریبه ای می انداخت که هر پنج شنبه اورا میدید.فقط سهراب پوستی سفید داشت و ظریفتر به نظر میرسید.در حالی که او پوستی برنزه و چهره ای استخوانی تندیسی از مردان اساطیری دوران باستانی بود.صدای تک سرفه ی سروش باعث شد سلدا نگاهش را از سهراب بگیرد.
سوگند بار دیگر در گوش سلدا گفت:جوون خوبی به نظر میرسه فقط یه خورده گندست خداکنه زن نداشته باشه.
سلدا لبخندی زدو گفت:سوگند حالا جای این حرفا نیست وقتی رفتند تا صبح وقت داری راجع بهش صحبت کنی و من رو بخندونی.
سوگند نجوا کرد:ببینم تو از دیدن یه فیلم کمدی بیشتر میخندی یا از شنیدن یه جک؟
سلدا با تعجب به سوگند نگاه کردو گفت:خب از دیدن یه فیلم کمدی.منظورت چیه؟
سوگند با لبخندی شیطنت بار گفت:پس بذار بقیه اش رو ببینیم.
سلدا با جدیت گفت:نه سوگند...حالا نه.
سوگند زیر چشمی به او نگاه کرد:هی سلدا ببین از بس گنده است مجبور شده پاهاش رو زیر میز دراز کنه..وای..تاز از این ور میز نزدیکه بزنه بیرون!
سلدا به سختی جلوی خنده اش را گرفت و گفت:بس کن خواهش میکنم.
-چرا کتش رو در نمیاره؟نکنه شلوارش رو از بالا وصله زده که اندازش بشه؟
-سوگند..مامان ناراحت میشه.
سوگند روی میز نیم خیز شد و گفت الان میرم شماره ی کفششو میبینم.قسم میخورم که بالای پنجاهه.
و قبل از اینکه سلدا حرفی بزند با جدیت از جای برخاست و انجارا ترک کرد.سعی داشت جلوی ختده اش رو بگیرد.از طرفی افروز هم میکوشید جلوی عصبانیتش را نسبت به پچ پچ کردن دخترها مقابل میهمانان بگیرد و با خانوم شاهرخی صحبت میکرد تا مبادا او متوجه ی سلدا و وگند شود.بعد از رفتن سوگند کتایون جای خود را تغییر داد و کنار سلدا نشست و با لبخندی گفت:خب عزیزم.نمیخوای کمی از خودت بگی؟
سلدا با لبخندی تصنعی گفت:بیست و دو سالمه و سال اخر شیمی هستم مثل اقا پسرتون.
کتایون که دریافت سلدا با بی میلی جواب اورا داده باز لبخند زد و گفت:من اینارو میدونستم.شنیدم نقاشی میکشی.نوانده ی خوبی هم هستی.راستی چی میزنی؟
سلدا با همان لحن سرد گفت:لابد همونی که بهتون گفته ساز میزنم و تابلو میکشم بهتون گفته چی میزنم.
کتایون بدون اینکه از پاسخ هاس سلدا ناراحت شود گفت:گفته که ویولون میزنی.ساز سختیه درسته؟
-بله...
کتایون گفت:دختر من هم هم سن شماست با این تفاوت که از موسیقی چیزی نمیدونه و مثل شماو سهراب شیمی نمیخونه و طراحی دوخت میخونه.البته یه تفاوت عمده هم با شما داره اینکه زیادی اسیر دل میشه.
سلدا با تعجب به او نگاه کردو کتایون گفت:خب نگفتی چطوری پسر برادر منو اسیرو گرفتار کردی.
سلدا با جدیت گفت:اگه دست من بود کاری میکردم از من بیزار بشه خانوم شاهرخی.
-خب سروش پسر سر به هواییه.یعنی من تا الان اینطور فکر میکردم اما با انتخاب شما فهمیدم کاملا اشتباه میکردم.حداقل در مورد همسر اینده اش نکته بینانه عمل کرده.
سلدا باز هم با تعجب به او نگاه کرد.با جواب های سربالایی که به کتایون داده بود انتظار چنین نتیجه ای را نداشت.کتایون ادامه داد:شما بیشتر از تعریفای سروش تعریفی هستین.و..شاید یه لقمه ی خیلی بزرگتر از دهانش.فرق اساسی تو با سپیده همینه.خیلی خوب اطرافیانت رو میشناسی.میدونی چه مردی مرده زندگیه.اما سپیده ی من...دلم میخواد از نزدیک با هم اشنا بشین.قبل از ازدواجت..
سلدا نگاهش را به کتایون دوخت و گفت:از کجا اینقدر نسبت به من مطمئن صحبت میکنین؟از نظر شما هم سروش مرد زندگی نیست؟میتونین کاری کنین که سروش دست از سر من برداره.لحن سلدا ملتمسانه شده بود و کتایون با دستپاچگی گفت:..نه..نه منظورم این نبود که...در همین هنگام سوگند وارد سالن شد.یکراست به سمت سلدا رفت و با خنده گفت:پنجاه!
شماره ی پنجاه را چنان بلند ادا کرد که همه متوجه ی او شدند.سلدا که نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد فورا انجارو ترک کرد.افروز با ناراحتی به سوگند نگاه کرد در حالی که سعی داشت عصبانیتش را پنهان کند گفت:چی پنجاه عزیزم؟
سوگند نگاهی به سهراب که سرش را پایین انداخته بود کرد وگفت:معذرت میخوام و او هم از سالن رفت.سلدا داخل اشپزخانه میخندید که سوگند وارد شد.و در حال خنده روی صندلی افتاد.دستهایش را از هم باز کردو گفت:به همین گندگی بود..کفشهایش رو میگم.
سلدا با خنده به دستهای سوگند نگاه کردو گفت:اینقدر دروغ نگو دختر.
سوگند دستهایش را به هم نزدیکتر کردو گفت:خب اینقدر دیگه تخفیف نداره.
خانوم بزرگ سینی به دست وارد اشپزخانه شد هردو کمی خودرا جمع کردتد و دست از خنده کشیدند.خانوم بزرگ سینی را روی میز گذاشت و گفت:سوگند باز هم میخوای با کارهات واسه خواهرت دردسر درست کنی.وقتی درگوشی صحبت میکردین و میخندیدین مادرت داشت از عصبانیت منفجر میشد.
سوگند گفت:تقصیر من چیه؟من همیشه به چیزای غیر استاندارد حساسم.
خانوم بزرگ:چی غیر استاندارد بود که اینقدر خندیدی؟
سوگند خندید و گفت:مگه اون پاگنده رو ندیدی؟
خانوم بزرگ با تعجب گفت:پاگنده دیگه چیه مادر؟اها همون هنرپیشه خارجیو میگی؟
-به خانوم بزرگ و باش این همه لنگای درازش مزاحمت بود...
خانوم بزرگ با دست به صورتش زدو گفت:خدا مرگم بده..سهراب خان چیزی لازم داشتین؟
سوگندو سلدا به پشت سرشان نگاه کردند و سریع برخواستند.سهراب لبخندی زد و گفت:یک لیوان اب.
خانوم بزرگ فورا لیوانی به دست او داد و گفت:میگفتین خودم میاوردم خدمتتون.
سهراب تشکر کردو از انجا رفت.خانوم بزرگ نگاه سرزنش باری به سوگند کرد و گفت:دختر ابرومونو بردی دیدی فهمید به اون میگی پاگنده.اگه مادرت بفمه هر سه تامونو دار میزنه.
سوگند در حال خروج از اشپزخانه گفت:مامان نمیفهمه نترس خانوم بزرگ.
خانوم بزرگ رو به سلدا گفتبلند شو تا مادرت نیومده و عصابت رو بهم نریخته برو پیش مهمونا.


صحبتها هنوز ادامه داشت و شاهرخی منتظر یک اشاره ی خواهرش بود.بالاخره بعد از صرف شام طاقت نیاورد و در حالی که پرتقالش را پوست میگرفت گفت:خب استاد از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است.از اول شب تاحالا از همه جا گفتیم الا...سروش که از سر شب داره با ارنجش به من میزنه این پهلوی من سوراخ شد.
همه به غیر از سلدا خندیدند.مسعود گفت:ماهم شنونده ی عرایض شما هستیم.
خانوم شاهرخی با نگرانی به کتایون نگاه کرد.کتایون قبل از اینکه برادرش حرفی بزند گفت:بهتر سروش یک خورده دیگه دندون رو جیگر بذاره ما امشب فقط برای اینکه دور هم باشیمو من با خانواده ی محترم وثوق اشنا بشم اینجا هستیم.مراسم خواستگاری ان شاءالله برای یک شب دیگه.البته با اجازه ی استاد.
مسعود از خداخواسته گفت:من هم همین طور فکر میکنم و از اشنایی با شما و سهراب جان خیلی خوشحالم.
افروز با نارضایتی به سلدا و سوگند نگاه کرد.کتایون تشکر کردو خانوم شاهرخی نفس راحتی کشید.سروش با نارضایتی گفت:فکر نمیکنید...
کتایون در حالی که از جا بر میخواست گفت:چرا عزیزم دیر وقته و باید رفع زحمت کنیم.بعد از کتایون همه از جا برخاستند.مسعود و افروز انهارا تا جلوی در همراهی کردند.
شاهرخی در حین رانندگی خواهرش را خطاب قرار داد و گفت:شما عیبی دیدین؟
کتایون پاسخ داد:نه اصلا!
سروش که بین کتایون و مادرش قرار گرفته بود گفت:پس چرا موکول شد به یک شبه دیگه؟
کتایون به جای پاسخ به سوال سروش ا سهراب که روی صندلی جلو نشسته بود پرسید:نظرت راجع به خانواده چی بود سهراب؟
سهراب لبخندی زدو گفت:من باید نظر بدم؟
سروش با عصبانیت گفت:بله...درمورد ازدواج من همه صاحب نظر هستن جز خودم.
خانوم شاهرخی گفت:اشتباه نکن این من هستم که فقط باید بشینم و نگاه کنم.
شاهرخی در جواب همسرش گفت:نظر شما با همه فرق میکنه پس رای با اکثریته.خب سهراب نظرت رو نگفتی.
-چی بگم دایی جان با یک برخورد و یک نظر نمیشه حرف زد.
سروش با تمسخر گفت:حضرت عالی چند نظر دیگه باید بندازی تا اکی بدی؟
شاهرخی با صدای نسبتا بلند گفت:سروش...
سهراب گفت:اقای وثوق استاد دانشگاه پس باید ادم معقولی باشه متقابلا دخترای نجیب و فهمیده ای هم تربیت کرده.
سروش با همان لحن تمسخر بار گفت:دخترا...؟فعلا داریم از سلدا صحبت میکنیم.
سهراب بی مقدمه گفت:به نظر من زیاد از این وصلت راضی نیست.یعنی زیاد رضایت نداره.
سروش با حالتی تهاجمی گفت:ااا تو یک نفر اینو فهمیدی؟
کتایون هم پسرش را تایید کرد:به نظر من هم این دختر حکایت لقمه یبزرگتر از دهانه.
شاهرخی با تعجب گفت:اما کتی...اونا از نظر مادی اصلا هم سطح و در حد ما نیستند.
کتایون به برادرش نگاه کردو پرسید:پس چرا دست گذاشتین روی دخترشون؟
-چون دختری فهمیده و نجیبه.چون سروش بهش علاقه منده.
-منظور من هم همین بود.نی دونم چقدر از حرفای من ناراحت میشین اما هیچ وقت نتونستم واقعیت رو کتمان کنم.سلدا از نظر شخصیتی اصلا با سلدا هماهنگی نداره.اون زندگی رو از یک دریچه ی دیگه میبینه در حالی که سروش خان ما زندگیش رو خلاصه کرده توی خوش گذرونی با دوستان و رفقا.تنها شباهته این دوتا حرف اول اسامیشونه همین و بس.
سروش با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:متشکرم عمه جان..برچسب عیاشی رو به من چسبوندین
کتایون خونسرد پاسخ داد:بهتره اول توی رفتارت تجدید نظر کنی و خودت و با دختر مورد علاقت تطبیق بدی.بعد برای خواستگاری و ازدواج قدم بذاری.
سروش پوزخندی زد:میخواین بشم تارک دنیا؟یکی مثل سلدا...با اون امل بازی هاش.
شاهرخی پادرمیانی کرد:مثلا میخواستیم با کمک شما کاری کنیم مثل خودمون بشه و به قول سروش...
کتایون حرف اورا قطع کرد و گفت:حفظ اصالت و نجابت یعنی امل بازی؟پس چرا میخواین عروستون بشه؟نکنه فقط عاشق چشم و ابروش شدین؟
به قول شما سی سال خارج از کشور زندگی کردم اما هنوز نفیدم چرا ما غرب زدگی رو با تجدد اشتباه میگیریم.به نظر من این ازدواج سرانجام خوبی نداره.پسر تو با این خانوم نمیتونه زندگی کنه.میتونین همینجا قیدش رو بزنین و بگین کتی راضی نشد.
سروش معترضانه گفت:این غیر ممکنه!
خانوم شاهرخی که تا ان لحظه سکوت کرده بود پوزخند پیروزمندانه ای زد و گفت:حرفهای عمه کتی عین واقعیته.
سهراب و کتایون بعد از خداحافظی از شاهرخی ها وارد منزل شدند.چراغ اتاق سپیده هنوز روشن بود.کتایون خوب میدانست دخترش در چه دلهره و اضطرابی به سر میبرد.وارد سالن که شدند نگاه هردو به سپیده افتاد که بالای پله ها با چهره ای مغموم و گرفته نشسته و به نرده ها تکیه زده بود.سهراب نگاه پرسشگرانه ای به مادرش انداخت.کتایون از پله ها بالا رفت و کنار او نشست و دستش را روی شانه های سپیده انداخت.اورا از نرده ها جدا کردو به خودش چسباند و گفت:عزیز من چرا اینقدر خودتو عذاب میدی؟ارزش این همه غم و غصه رو نداره.
سپیده با صدایی گرفته گ:تموم شد؟
-با تموم شدنش چه اتفاقی می افته؟
سپیده که سعی داشت جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد گفت:من هم تموم میشم.شما...شما نمیتونین درک کنین.و سعی کرد خودش را از مادرش جدا کند.کتایون شانه های اورا محکتر گرفت به چشمان اشک الود دخترش نگاه کردو گفت:همون قدر که تو بی فکرو بی منطقی اون عاقله و همون اندازه که تو به سروش علاقه مندی اون ازش متنفره.
اشک های سپیده جاری شد و با صدای بلندی گفت:دروغ میگه...داره تظاهر میکنه...اون تمام هدایایی که سروش چه از اینجا چه از المان براش میفرستاد قبول میکرد.حتی یکی رو هم پس نفرستاد.اگه بهش علاقه نداره چرا نمیگه؟
کتایون سرش را تکان دادو گفت:میگه اما کسی نمیشنوه.
سپیده فریاد زد:باید داد بزنه...باید فریاد بکشه تا همه بشنون.
کتایون شانه های سپیده را که فریاد میکید تکان داد و گفت:سپید....سپید..اروم باش ..خواهش میکنم..
سهراب با تاسف سرش را تکان داد نمی توانست باور کند مادرش فقط به خاطر دختر خودش چنان نظراتی را راجع به سلدا تحویل سروش داده باشد.او مادرش را جور دیگری میشناخت.صادق و مقتدر.
بعد از ترک شاهرخی ها در منزل وثوق هم غوغایی برپا شد.افروز در حالی که روی مبل نشسته بودو شقیقه هایش را ماساژ میداد گفت:داره از درد میترکه....
مسعود لیوانی اب و قرص را به سمت او گرفت و گفت:اینقدر حرص نخور یه خورده اروم بگیر.افروز سرش را بالا گرفت و گفت:اروم بگیرم...ندیدی دخترای درس خوندت چه افتضاحی به بار اوردن؟وبا عصبانیت به سلدا و سوگند نگاه کرد.بعد قرص را از مسعود گرفت و با لیوانی اب خورد.خانوم بزرگ در حال جمع کردن بشقابهای میوه گفت:ح مگه چی شده مادر جون که داری خودتو داغون میکنی؟
افروز با لحنی تندتر گفت:چی شده؟مگه ندیدی خواهرش با زبون بی زبونی داشت میگفت نه دخترتون لیاقت مارو نداره. اونوقت شما میگین چی شده؟
خانوم بزرگ گفت:منظورم ایم بود که حالا این هم اش دهن سوزی...و با اشاره ی مسعود فورا ساکت د.مسعود بازوی افروز را گرفت و در حالی که به او کمک میکرد برخیزد گفت:خیلی خب فردا با هردوشون صحبت میکنم.حالا بهتره بری کمی استراحت کنی.
افروز در حالی که از پذیرایی خارج میشد گفت:مثلا این دوتا دختر گنده تحصیل کرده اند ...به حساب سوگند میرسم.
سوگند اهسته گفت:گنده؟گنده منم یا اون اقا سهراب؟
سلدا:اه تو هم دست از سر کچل اون بنده خدا بردار.
سوگند فریاد کشید:نه؟کچل؟کچل بود؟ای خدا از فردا باید بگردم دنبال یک موسسه ی معتبر ترمیم مو..
سلدا با لبخند از جا بلند شدو گفت:نظرت راجع به کتی چیه؟
سوگند هم پشت سر او از پله ها بالا رفت و گفت:یک عمه شوهر خوب و دلسوز واسه ی تو و یک مادر شوهر قدرتمند و تموم عیار واسه ی من!
سلدا مقابل اتاقش ایستادو گفت:برو بخواب انگار خیلی خسته ای.
سوگند ابروهاشو بالا انداخت و گفت:خسته نباشی...نه بابا تازه میخوام به حساب اقا نظام برسم. و وارد اتاقش شد.سلدا به سمت در هجوم برد اما سوگند بلافاصله در را قفل کرد.سلدا به در چسبیو با صدایی اهسته اما جدی گفت:به خدا قسم اگر بخوای بدون اطلاع من با اون تماس بگیری....
سوگند از پشت در گفت:موهامو یکی یکی میکنی..خب بکن.
سلدا چند ضربه به در زدو گفت:سوگند...
سوگند گفت:خیلی خب بابا...برو تا رسوامون نکردی.من دیده رو ول نمی کنم به ندیده بچسبم.

امضای mamane kiana
۱۵-۳-۱۳۹۱, ۰۱:۰۲ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  هم سایه ی من | شایسته بانو khatooon 99 10,515 ۲۸-۹-۱۳۹۲ ۰۱:۵۱ عصر
آخرین ارسال: khatooon
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,690 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,357 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,066 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,547 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,747 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 8,315 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 6,940 ۱۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد