خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان می گل 2 ( جلد دوم )

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان می گل 2 ( جلد دوم )
به نام خدا

فصل1

صدای کوبیده شدن در از خواب پروندش!!!گیج و منگ اطرافش و نگاه کرد....زیر لب زمزمه کرد:شهریار!!!!!!

از جاش بلند شد و سراسیمه از اتاق بیرون اومد....

-بابا!!!

سر پسرش و که به پاهای بلندش چسبیده بود نوازش کرد

-چیزی نیست پسرم..برو بخواب..

با صدای دوباره کوبیده شدن به در از جا پرید

-میترسم بابایی

-ترس نداره..برو تو اتاقت ببینم کیه!!

در واقع میترسید از اینکه اسیبی به پسرش برسه..فکر میکرد اگر تو اتاقش باشه برای فرار و نجات فرصت هست...دست خودش نبود..نگرانیهای پدرانه بود!!!

با صدای دو باره در که اینبار کمی ضعیف تر و کم جون تر بود پسرش و تو اتاق هول داد و گفت..الان بابا میاد و به سمت در دوید..هر چقدر صدا زد کیه کسی جواب نداد...از چشمی نگاه میکرد اما چیزی معلوم نبود...باز ضربه های ضعیفی به در خورد,ناخوآگاه دوباره سوال تکراری و کلیشه ای رو پرسید:کیه؟

صدای ناله ی خفیفی دلش و ریش کرد

*یعنی کی میتونه باشه؟

در و باز کرد..با دیدن موجود ضعیفی که پشت در افتاده بود قلبش داشت از کار میافتاد...خم شد...دست برد و اون موجود ظریف و برگردوند..باز ناله کرد...شاید از تماس دست شهروز...شاید از درد پهلوش...شایدم از بیچارگیش نالید!

با دیدن صورتش شهروز همونطور که سرپا شسته بود افتاد زمین...چهارزانو نشست و نالید:می گل...عزیزم..!!!

*************************

تقریب میشه گفت از روی کاپوت یکی دو تا ماشین پرید و خودش و رسوند اینور خیابون به ماشین...بدون اینکه در و باز کنه پرید تو ماشین و به چشمهای شوکه شده عشقش نگاه کرد و گفت:خدا صدام وشنید..باهام قهر نکرده...هنوز من و میبینه!!!

می گل دستش و دراز کرد سمت شهروز و ازمایش رو از تو دستش بیرون کشید!!!بعد از اینکه بازش کرد نگاهش و از روی صورت شهروز انداخت روی ازمایش...حقیقت داشت...

فریاد زد:راست میگی...منفیه!!!

با صدای داد می گل چند نفری به سمتشون برگشتن..تازه نگاه مغازه دارهای اطراف از روی شهروز برداشته شده بود..اما با صدای می گل باز همون شد!!!

شهروز می گل و تو آغوش کشید..عزیزم..خدا به بچه رحم کرد..به تو..وگرنه من کی باشم؟؟؟!!

می گل اشک ریخت..نمیدونست به خاطر چی..اشک ,اشک ذوق بود اما برای چی؟؟سالم بودن شهروز؟؟؟سالم بودن بچه؟؟سالم بودن خودش؟شایدم همه ی اینها با هم!!!

-خوشحالم.....خیلی خوشحالم شهروز!!!

-خیلی خب گل من..گریه نکن...

صورت می گل و بین دستهاش گرفت و با انگشتهای شصتش اشکهاش و پاک کرد و گفت:دلم نمیخواد هیچ وقت اشک بریزی..باشه؟؟؟

-اشک ذوقه!!!

-میدونم...میدونم اما برای من همه جوره اش سخته!!!حالا کجا بریم؟؟؟بریم آرایشگاه ببینیم؟

-برای چی؟

-عروسی دیگه!!!

می گل لبخند زد...اما اثرات بارداری بیش از اندازه بی حوصه اش کرده بود...

-الان نه!!!

-چرا؟؟؟چاق میشی لباس اندازت پیدا نمیه ها..بعدم با یه شیکم...

با دست یه شکم بزرگ و نشون داد و ادامه داد:قلمبه عروس شدن یه کم خجالت اوره ها!!!

می گل باز لبخند زد و گفت:میدونم..میریم حالا...امروز خیلی بیر ون بودیم...خسته ام..

شهروز با اینکه دلش میخواست همه ی کارها زود پیش بره اما لبخند به زور رضایتمندی زد و گفت:راست میگی...دختر کوچولومم خسته شده..!!!بریم یه کم دراز بکشه مامانش!!

می گل نا خودآگاه دستش و رو شکمش گذاشت..لبخند رضایتمندی زد...

شهروز-دوستش داری؟؟؟

-آره...

-چرا؟

می گل متعجب گفت:چی چرا؟؟؟چون بچه امه!!

-اما میدونی من چرا دوستش دارم؟؟؟

می گل فقط با نگاهش سوال پرسید

شهروز:چون بچه توه!!!

می گل لبخند زد و دست برد و دست شهروز و تو دستش گرفت..اما باز حالش بد شد...

*خدایا این بیچاره چه گناهی کرده من باید اینطوری ازش بدم بیاد؟!

دستش و خیلی زودتر از اون چیزی که شهروز فکر میکرد از تو دست شهروز کشید...با یه نیم نگاه شهروز متوجه حالش شد.

-یه کم بخواب...برسیم خونه بیدارت میکنم...انگار زیاد حالت خوب نیست!!!

می گل فکر کرد..این بهترین پیشنهاده!!!سرش و روی پشتی صندلی گذاشت و خوابید!!!

وقتی رسیدن خونه شهروز نگاهی به می گل کرد....خواب خواب بود..ماشین و با اسانسور مخصوص تا جلوی در واحد برد و از تو ماشین هم می گل و تو آغوش کشید و برد و تو اتاقش خوابوند..

*در اولین فرصت باید بیای پیش خودم وروجک!!

خم شد تا بوسه ای رو گونه اش بزنه..اما پشیمون شد...باید بیتابش بشم..تا روز عروسی...میخوام برام تازه گی داشته باشه...از اون شب که چیزی نفهمیدم با اون پایان کذایی.....باید طعمش و با تمام وجود حس کنم!!!

صبح می گل با تنی کوفته از خواب بیدار شد!!!این چند وقته همیشه اینطوری بود....اون روز وقت دکتر گرفته بود..یه دکتری بود نزدیک دانشگاهش که همیشه از کنارش میگذشت..همونجا بدون هیچ شناختی ازش وقت گرفته بود..قرار بود بعد از دانشگاه بره دکتر و شهروز هم از سر کار بره پیشش!!!با اینکه شهروز هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد یه روز تو مطب دکتر زنان پا بزاره!!!اما اینبار خودش با کمال میل از می گل خواسته بود همراهیش کنه!!!میخواست این اتفاق جالب و خوش ایند و از اول به طور کامل لمس کنه!!!

*****

-می گل تو خوبی؟؟؟نرفتی آزمایش؟؟؟

می گل با رنگی پریده نگاهی به لیلی کرد و گفت:هیچی نیست!!!

-آها...پس یه چیزی هست..!!!

-من میگم هیچی نیست..تو میگی پس یه چیزی هست؟!

-وقتی اینقدر ریلکس میگی هیچی نیست..یعنی یه چیزی هست تو میدونی نمیخوای بگی...وگرنه خودتم با استرس میگفتی نمیدونم چمه!!!

-بی خیال لیلی!

روش نمیشد به لیلی بگه بارداره..همیشه سنش بین همکلاسیهاش زبون زد بود که از همه کوچکتره و متاهله!!حالا اگر میفهمیدن به زودی هم مامان میشه دیگه حسابی میشد سوژه خاص و عام..هر چند اش کشک خاله اش بود!!!بالاخره به زودی همه میفهمیدن....

لیلی:خب چرا هیچی نمیگی..تو چقدر مرموزی!

می گل نگاهی به لیلی انداخت..دختر ریزه میزه ای تقریبا هم قد و قواره خودش...با بر و روی مینیاتوری... از یکی از شهرستانهای ایران....و البته پولدار...

لیلی:من میدونم تو حامله ای!

-از کجا میدونی؟

-حسم میگه!از حالتهات!خواهر منم اینجوری بود...آخه تو یه دختر جوون تازه ازدواج کرده چرا باید همیشه اینجوری زار و وار باشی؟؟؟از تیپت معلومه همیشه به خودت میرسی...اما این به خودت رسیدنها داره رنگ بارداری میگیره!!!

از اینکه لیلی اینقدر قشنگ حالتهاش رو تشخیص داده بود و مو شکافانه تحلیل کرده بود تحت تاثیر قرار گرفت و بی اختیار گفت:آره...حامله ام!

-هههیییییی!!راست میگی؟

می گل متعجب گفت:تو خودت الان گفتی میدونم!!

-خب حدس زده بودم..اما باور نمیکردم!!

می گل بی تفاوت و با بی حالی گفت:آره...اما حالم خیلی بده...

-معلومه!!خودت میخواستی؟

می گل کمی فکر کرد چه جوابی برای این سوال داشت؟خب حقیقتش این بود که نمیخواست...اما شده بود..همین جمله رو هم به زبون اورد!

-لیلی:میخوای نگهش داری؟

می گل متعجب گفت:خب آره...!

-میل خودته..اما میدونی چقدر جلو پیشرفتت و میگیره؟

می گل باز فکر کرد..خودش هم به این موضوع فکر کرده بود..این موضوع و خیلی موضوعهای دیگه...اما شهروز چی؟؟؟اون ازش خواسته بود این بچه رو نگه داره..نا خودآگاه دستش و روی شکمش کشید وگفت:شهروز گفته براش پرستار میگیره....

-چه شیک!!ولی من حس میکنم تو شوهرت و دوست نداری!

-چرا اینطوری فکر میکنی؟

-نمیدونم..هیچ وقت ندیدم با هیجان ازش حرف بزنی...عکسش و داری؟

-نه!!اما دوستش دارم...اگر میبینی الان اینجوریم به خاطر بارداریمه!!!نمیدونم چرا ازش دوری میکنم..الان دوستش دارما..اما نزدیکم که میشه حالم بد میشه!!!

-همین دیگه..چون خیلی زود ازدواج کردی...خیلی زود هم بچه دار شدی..دختر تو هنوز اول جوونیته!!!من که جای تو بودم مینداختمش...هنوز سنی نداری که!!!راستی شوهرت چند سالشه؟

می گل کمی نگاهش کرد..نمیدونست چی بگه؟؟یعنی اگر راستش و میگفت بیشتر مواخذه نمیشد؟؟؟ولی فکر کرد چه اشکالی داره...؟؟؟اون یه دوسته...به نظرش لیلی دختر خوبی بود...البته به نظر می گل بی تجربه....یک بار دیدار شهروز با لیلی کافی بود تا شهروز کاملا بشناستش.

-من و شهروز تفاوت سنیمون زیاده!

لیلی متعجب پرسید:یعنی چقدره؟

-شهروز35سالشه!!!

لیلی نسکافه ای که داشت میخورد و کوبید رو میز و داد زد:چی؟؟؟

می گل لبخند زیبایی زد و سعی کرد عشقش به شهروز و تو لحنش بگنجونه و گفت:خب مگه چیه؟

-مگه چیه؟؟؟احمق!!تو با بابات ازدواج کردی؟بچه دار هم شدی؟خیلی خوش خیالی که نمیخواستید ولی شده...اتفاقا اون خوب با برنامه ریزی پیش رفته!!!سنش داره بالا میره..خواسته زودتر بچه دار بشه !

-نه..اینطوری نیست..واقعا نا خواسته بود.

ولی روش نشد جریان و تعریف کنه...فقط به همین اطلاعات بسنده کرد!

-خیلی خوش خیالی تو!!!پاشو,پاشو بریم سر کلاس دیر شد..خیلی مشعوف شدم از شنیدن این همه خبر دست اول اون هم به یکباره!!!

می گل کیفش و از روی میز برداشت و دنبال لیلی حرکت کرد!

-اما من مطمئنم ناخواسته بوده!!شهروز من و خیلی دوست داره...خودشم وقتی فهمید شوکه شد..الانم خیلی هوام و داره!

-همین دیگه...هوات و داره که یه وقت بهت سخت نگذره بگی بچه رو نمیخوام...وعده پرستارم برای همین بهت داده...فکر تورو هم نکرده که درس و دانشگاه داری..این همه درس خوندی یه همچین دانشگاهی یه همچین رشته ای قبول شدی...3-4 ماه دیگه که شکمت اومد بالا و سنگین شدی نمیتونی دیگه ادامه بدی..یه مدت باید برای زایمان مرخصی بگیری...بعدم فکر میکنی قبول کنه بچه رو از بچگی پرستار نگه داره؟اول بهونه میاره کوچیکه مادر میخواد..بعدم که چند وقت خودت نگهش داشتی تو گوشت میخونه درس به چه کارت میاد و..بچه مهمتره و...زندگی باید بکنیو....از درس خوندن میندازتت!!!

می گل کمی فکر کرد و در حالی که هر دو وارد کلاس میشدن گفت:نه بابا..میدونی شهروز چقدر تلاش کرد من درس بخونم دانشگاه قبول بشم؟؟؟

-اینم از سیاستشه!!!تا اعتراض کنی میگه من همه تلاشم و کردم تو بری داشنگاه..دیدی که!!!اما اتفاقه دیگه افتاده!!!بچه واجب تره یا درس؟؟

در حالی که روی صندلیهاشون نشستن لیلی ادامه داد:به نظر تو کودوم واجب تره؟

می گل کمی فکر کرد...احساس کرد بی راه هم نمیگه...برای اون خیلی زود بود مامان بشه!هنوز خیلی راه در پیش داشت...

* بگی نگی گرفتار بچه میشم...مگه میشه بچه رو ول کرد دست پرستار و کارای خودت و کرد؟شهروز هم یه چیزی میگه ها!!!ولی شهروز گناه داره...یادمه با حسرت و التماس ازم خواست حتی اگر دوستش ندارم و نمیخوام باهاش باشم...بچه رو به دنیا بیارم و بدم بهش...منم که دوستش دارم...مگه میشه قید بچه رو بزنم؟نه..من هم شهروز و میخوام هم بچه ام و....!!

لیلی:هوی...استاد اومده تو هپروت به سر میبریا!!!

با این آلارم حواسش رفت سر کلاس و سعی کرد شیش دونگ گوشش باشه و استاد..نمیخواست به خاطر این بارداری درسش افت کنه...باید به لیلی نشون میداد هر دوی اینها با هم میسره!!!

بعد از اون کلاس که کلاس آخر بود می گل از لیلی خدا حافظی کرد تا بره دکتر

لیلی:مگه با من نمیای؟

-نه...باید برم دکتر با شهروز دم مطب قرار دارم!

-خب تا دم مطب باهات میام..

می گل لبخند زد...خوشحال بود از اینکه تنها نیست!!!لیلی براش دوست خوبی شده بود..البته با یکی دو تا دختر دیگه هم دوست بودن..اما ناخودآگاه با لیلی بیشتر از بقیه دم خور شده بود!شایدم چون لیلی هم تو این شهر تنها بود..البته جریان زندگیش و براش تعریف نکرده بود...اما به لیلی گفته بود پدر مادرم مردن ومن فقط شهروز و تو این دنیا دارم!!

تا دم مطب گهگاه براش از این میگفت که بچه دست و پای ادم و میگیره و...تو هنوز سنت کمه و...به مطب که رسیدن لیلی گفت:شوهرت نیومده؟

می گل نگاهی بهش انداخت..واژه شوهر براش کمی عجیب بود اون و شهروز هنوز با هم نسبتی نداشتن...یعنی اگر لیلی این و میفهمید چه فکری میکرد؟

-هوی..با تو ام..نیومده ,باهات بیام تو!

می گل چشم چرخوند..ماشین شهروز اینقدری تابلو بود که با یه نگاه بتونه ببینتش..وقتی ندید در جواب لیلی گفت:نه...فکر کنم نیومده...

-پس باهات میام تنها نباشی..منم که کاری ندارم..فکر کن رفتم نشستم تو خونه!!!

هر دو وارد مطب شدن...می گل به سمت میز منشی رفت و لیلی هم دنبالش راه افتاد

می گل:سلام !

-سلام

-وقت داشتم برای ساعت 4 و نیم!

منشی نگاهی به دفترش انداخت و گفت:خانوم ضیایی؟

-بله...

-پرونده دارید؟

-نه!

-اسم

-می گل

منشی بدون اینکه بپرسه جای فامیل رو هم پر کرد...

-سن؟

-17!

-متاهل یا مجرد؟

می گل گیج از جوابی که نمیدونست گفت:متاهل!

منشی نگاه متعجبی بهش کرد و سری تکون داد!

-سن همسر!

-سن شوهرم برای چی؟

-برای تکمیل پرونده لازمه!!

رو به منشی گفت:35 سال!

منشی فقط متعجب کمی نگاهش کرد و بعد سن و بی تفاوت وارد کرد

می گل باقی اطلاعات و به منشی داد در آخر منشی پرسید:دلیل مراجعه؟

-باردارم!

باز نگاه متعجب منشی روش ثابت موند...اما اینبار می گل که رفتار منشی و لیلی ازارش میداد با اعتراض گفت:مگه چیه؟؟؟چرا اینجوری نگاهم میکنید؟خطا که نکردم!

منشی:هیییسس..باشه من که چیزی نگفتم..یه کم تعجب کردم همین..آخه ماشالله خیلی ظریفی سنتم کمه...از طرفی گفتی دانشجویی...من معذرت میخوام قصد بدی نداشتم....کارتی رو که شماره پرونده می گل روش نوشته شده بود به دستش داد و گفت 20 تومان لطف کنید!

می گل 20 تومان و با حرص روی میز گذاشت و رفت نشست...لیلی هم کنارش نشست و گفت:می گل...

اما صدای زنگ مبایل می گل و حرکت میگل به سمت گوشیش حرفش و نیمه کاره گذاشت

با نگاه به شماره و دیدن اسم شهروز سریع دکمه رو فشرد!

-سلام

-گل من کجاست؟

-تو مطب..تو کجایی؟

-دم در..من روم نمیشه بیام تو...نوبتت شد به من زنگ بزن!

-باشه...!!

بعد از قطع تماس لیلی بلافاصله گفت:نمیاد نه؟

-چرا دم در...گفت خجالت میکشه بیاد تو نوبتم شد صداش کنم!

-می گل تو با این تفاوت سنی مشکلی نداری؟

-خواهش میکنم لیلی...من همه جوره با شهروز اوکی هستم..دوستش دارم..دوستم داره..همین مهمه..نیست؟

-نمیدونم...ولی فکر میکنم خیلی کورکورانه تصمیم گرفتی..مخصوصا که تنهایی و کسی نبوده راهنماییت کنه!

-فکر نمیکنی داری زیادی تو زندگیم دخالت میکنی؟

صدایی توی سالن پیچید:خانوم ضیایی!

هر دو بلند شدن..می گل رو به لیلی که داشت نگاهش میکرد کرد و گفت:ببخشید بد صحبت کردم..میشه به شهروز بگی بیاد تو.. تو یه مورانو ی مشکی نشسته!

لیلی لبخندی زد و گفت:اشکال نداره...اینها رفتارهای بارداریه..باشه پیداش میکنم صداش میکنم!

از هم خداحافظی کردن و می گل با تقه ای که به در زد وارد اتاق دکتر شد!

شهروز در حالی که در حال سر و کله زدن با نتها بود با شنیدن تقه ای که به شیشه خورد سر بلند کرد..با دیدن دختر جوانی که لبخند به لب سرش و کمی به نشونه ی سلام پایین اورد شیشه رو داد پایین!

-بله؟

-سلام..من لیلی هستم دوست می گل و دستش و به سمت شهروز دراز کرد!

شهروز با استرس دستش و فشرد و گفت:سلام..اتفاقی افتاده؟

-نوبتش شد..گفت برید تو..با اجازه...این و گفته و به سمت خونه راه افتاد..

شهروز برگه های تو دستش و توی کیفش گذاشت و به سمت مطب حرکت کرد..بعد از اینکه خودش و به منشی معرفی کرد اجازه ورود گرفت و وارد اتاق دکتر شد!

می گل قبل از ورود شهروز اطلاعات اولیه رو داده بود...

شهروز سلامی کرد و روی صندلی کنار می گل نشست!

دکتر:سلام پسرم...تبریک میگم!!

-ممنون...

خنده ی رو لب شهروز از ته دل بود!

دکتر:خب دخترم..گفتی 17 سالته و بارداری اولته و 3-4 ماهه ازدواج کردید!!

شهروز برگشت می گل و نگاه کرد!می گل هم برگشت و همین کار رو کرد و لبخندی بهش زد...چی باید میگفت؟

بعد رو کرد به دگتر و گفت:بله.

-ببین عزیزم...بارداری اصول خودش و داره..مخصوصا که سنت کمه!!شاید به خاطر سن زیاد همسرت ترجیح دادید بچه دار بشید..اما هر چی که بود بهتر بود قبلش تحت نظر میبودی...ولی اشکال نداره..یه سری ازمایش برات مینویسم ...

و در همین حال شروع کرد به نوشتن آزمایش!

-چند تا هم قرص مینویسم..چیز خاصی نیست بیشتر تقویتیه...بارداری زیر 20 سال خطرناکه..من به همه مریضهام توصیه میکنم ازش پرهیز کنن.اما برای شما حالا که شده کاری نمیشه کرد...فقط باید خیلی مراقب خودت باشی...فکر مکینم علائم بارداری هم کاملا مشخص شده..از بی حالی و رنگ و روت معلومه..سعی کن استراحت کنی..نباید خودت و خسته کنی...از هر فرصتی برای استراحت استفاده کن.

-اما من دانشوجو هستم...درسهامم سنگینه!!

-میدونم...اینجا نوشته...اما باید به فکر بچه هم باشی....درس دیر نمیشه...رشته ات چیه؟

-مهندسی پزشکی!

-به به.....مامان مهندس...انشالله میتونی از پس جفتش بر بیای..حتما هم میتونی...به هر حال این موجود ظریفی که داری پرورشش میدی از خون و پوست خودته دیگه عزیزم...

-نمیشه بندازمش؟

خودشم نفهمید چرا این سوال و پرسید!اثرات حرفهای لیلی بود؟؟؟یا حرف خود خانوم دکتر که گفت بارداری زیر 20 سال خطرناکه؟؟؟یا اینکه احساس کرده بود به درس خوندنش لطمه میخوره!!!

چشمش روی صورت شهروز و دکتر چرخید..نگاه شهروز پر از استرس و نگرانی و دلخوری بود و چهره دکتر پر از سوال!

سکوت به وجود اومده رو دکتر شکست:آخه چرا؟؟؟

-نمیدونم..آخه گفتید بارداری زیر 20 سال خطرناکه!!!

دکتر سعی کرد ریلکس باشه و آرامشش رو نه تنها به مریضش که به همسرش هم منتقل کنه!از جاش بلند شد و به سمت تختی رفت و گفت:بیا بخواب اینجا...نشونت بدم چه مموشی رو داری با خودت حمل میکنی..بعد پشیمون میشی از فکری که کردی!

می گل بعد از کمی مکث وقتی چهره منتظر دکتر رو دید با فشار دست شهروز از جاش بلند شد و به سمت تخت رفت و در همین حین گفت:شما خودتون گفتید بارداری زیر 20 سال خطر ناکه!!

-عزیز من...بارداری زیر 20 سال خطر ناکه اما سقط تو هر سنی خطر ناکه!!!من قول میدم با همکاری هم یه 9 ماه بی خطر و لذت بخش و پشت سر بگذاریم!

در همین حین هم دست می گل و که بلاتکلیف وسط اتاق ایستاد بود گرفت و به سمت تخت کشید و گفت:بیا بخواب!!

بعد از اینکه دکتر دستگاه رو روی شکم می گل گذاشت رو به شهروز گفت:بیا ببینش فسقلیت و.!!!

شهروز بلند شد و به سمت مانیتور رفت....دکتر مانیتور رو کمی هم به سمت می گل برگردوند و با دست به موجود ریزی که مثل یه لوبیا بود اشاره کرد و گفت:میبینیدش؟تکونم میخوره وروجک!

شهروز در حالی که سعی میکرد اشکش و مهار کنه با دست به قسمتی اشاره کرد و گفت:چرا اینجا میلرزه؟

-این قلبشه..داره میزنه..چون حرکتش بیشتر از قسمتهای دیگه است اینجوریه!!!

شهروز دست می گل و گرفت تو دستش و فشار داد..اما چشم از مانیتور برنداشت..براش اون صحنه زیباترین صحنه عالم بود...اما می گل...در حینی که به مانیتور نگاه میکرد به این فکر کرد که اگر همین فسقلی نذاره درس بخونم؟؟؟پس هدفم چی؟من میخواستم مهندس بشم...حالا دارم مامان میشم..زودتر از اینکه حتی 1 بار امتحان پایان ترم بدم!

دکتر دستگاه و برداشت و مقداری دستمال کاغذی روی شکم می گل گذاشت و در حالی که توضیحات لازم و میداد از جاش بلند شد و به سمت صندلیش رفت...شهروز خواست کمک می گل کنه..اما می گل دستش و پس زد..خیلی غیر ارادی این کار رو کرد...شهروز برای اینکه بحثی پیش نیاد به سمت صندلیش رفت .

دکتر:خب می گل جان..آزمایشاتت رو بده و سعی کن زودتر برام بیاری..داروهات و به موقع و منظم مصرف کن...!!!

شهروز نگاهی به می گل که در جواب دکتر فقط سر تکون میداد و به سمتشون میومد کرد و رو به دکتر گفت:ببخشید خانوم دکتر من یه سوال دارم...میتونم بپرسم روابط...

دکتر که با این سوال خوب آشنا بود قبل از اینکه شهروز سوالش و تموم کنه گفت:در بیشتر مواقع میگیم با احتیاط..3 ماه اول مشکلی نداره..سه ماه دوم خیلی با احتیاط و 3 ماه آخر هم خییلییی کم....اما تو شرایط شما باید بگم بهتره اصلا نباشه...می گل سنش کمه...گفتم که بارداریش همینطوری هم خطر ناکه...!!!

شهروز برخلاف انتظار می گل لبخندی زد دستش و به سمت می گل دراز کرد و گفت..حاضری خانوم؟

می گل که هنوز گیج و منگ بود لبخندی زد.

شهروز از جاش بلند شد و نسخه و ازمایش و از دکتر گرفت و با یه تشکر از در بیرون رفتن!!!

تا نیمه های راه هر دو ساکت بودن!می گل به حرفهای لیلی و دکتر فکر میکرد و شهروز به یه جمله"میتونم بندازمش؟"

اما این سکوت برای شهروز عذاب اور تر بود..برای همین شکستتش

-چرا میخوای بندازیش؟

می گل که تو فکر بود از جا پرید و گفت:ها؟؟

شهروز نیم نگاهی بهش کرد..عصبانی بود اما به نگاهش رنگ مهربونی داد.

-میگم چرا دوستش نداری؟؟چرا میخوای بندازیش؟

-من؟؟؟نه!!!میدونی...آخه!!!

-حرفت و رک و راست بزن عزیزم....

-فکر نمیکنی برای من زوده؟

-نه..فکر نمیکنم..باور دارم....مطمئن باش اگر پیش نیومده بود به این زودی ازت نمیخواستم!!!اما حالا که شده...دیدیش؟؟؟چقدر کوچولو بود؟؟؟قلب هم داشت تازه!!!

می گل سرش و پایین انداخت...چیزی برای گفتن نداشت غیر از اینکه...

-من از درسم میمونم شهروز!!!همین الانش حالم خوب نیست..همش بی حالم..حوصله کلاس نشستن ندارم!!!من دلم میخواد با روحیه برم سر کلاس!!

-چرا روحیه نداری؟؟چون بچه داری؟؟؟این که باید بیشتر بهت روحیه بده!!!

-اما من سنم از همه بچه های کلاس کمتره!

شهروز دلخورانه نگاهش کرد.

-عزیزم..من که گفتم..میدونم برای تو زوده..اما حالا که پیش اومده دوست دارم نگهش داریم..من کمکت میکنم..بهت که قول دادم..براش پرستار میگیرم..از همون روز اول....نمیزارم به درست لطمه بخوره..فقط بزار بیاد!!!

می گل نگاهش کرد...دوستش داشت؟؟؟آره دوستش داشت..فقط عوارض بارداری بود که کمی ازش دوری میکرد...این طبیعی بود!!!

با ایستادن ماشین می گل پرسید:چرا وایستادی؟

-بریم ازمایشت و بده!!!داروهاتم بگیرم بریم!

می گل بی چون و چرا پیاده شد...هنوز نتونسته بود با وضعیت پیش اومده کنار بیاد!!!هنوز نمیتونست تصمیم بگیره...پس فعلا مطیع شهروز بود!!!

تو راه خونه شهروز با دودلی از مطرح کردن این موضوع گفت:می گل!

-جانم؟

شهروز با این جواب کمی دلگرم شد و با اعتماد به نفس بیشتری گفت:بریم چند تا باغ ببینیم؟حالش روداری؟

-باغ چی؟

-باغ برای عروسی دیگه!!!

می گل قیافه ی متعجبش تبدیل به یه قیافه ی در هم شد و گفت:شهروز تورو خدا..من با این حالم حوصله ی عروسی دارم؟

-مگه چته؟؟؟خودت خودت و اینجوری کردی!!!یه کم سر حال بشو..همه زنها حامله میشن همینقدر بی حال میشن؟

-نمیدونم..اما من شدم..شهروز من گیجم..من از درس خوندن میمونم!!!

شهروز که همینجوریش هم از این بیتفاوتی می گل عصبانی بود سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه و گفت:من که بهت میگم نمیزارم از درس خوندن بمونی..این چه بهانه ایه میاری؟

-به خدا بهانه نیست عزیزم.!!!

-پس دیگه تکرارش نکن!!!عروسی رو هم باید بگیریم دیگه...مگه میشه همینجوری زندگی کنیم؟؟

-شهروز عروسی آرزوی هر دختریه!!

-پس چرا تو ازش فرار میکنی!!!

-من فرار نمیکنم..اما منم دوست دارم روز عروسیم بشاش و شاداب باشم..نه با این حال نزار!!!

شهروز به جای جواب زیر لب با خودش گفت:کاش به دکتر میگفتم اینقدر بی حالی!!

می گل با اکراه دستش و به سمت شهروز برد..نه اینکه دوستش نداشته باشه..همون حسی بود که از اول بارداری سراغش اومده بود

-عزیزم....بزار بعد از زایمان عروسی بگیریم..من قول میدم چاق نشم که لباس عروسم تنم بره!!!

شهروز لبخند زد و گفت:چاقم بشی برات لباس میگیرم..اما دلم میخواست زودتر...

-دیدی که دکتر هم گفت فعلا نمیتونید رابطه ای داشته باشید.

بعد از این حرف با خجالت سرش و پایین انداخت...اما شهروز با لبخند شیطونی نگاهش کرد و گفت:دکتر برای خودش گفت...

می گل برگشت با دلخوری نگاهش کرد و گفت:یعنی حرف دکتر رو هم نمیخوای گوش کنی؟

-حالا شیطونی کردن که ایرادی نداره!!!

-فعلا که نمیشه عروسی بگیریم.

-یعنی عروسی نگیریم؟؟؟عقد هم نکنیم!!!

می گل متعجب نگاهش کرد و گفت:عقد؟

-می گل عقد نکنیم چطوری میخوای زایمان کنی؟؟باید یه مدرکی داشته باشیم..

می گل به فکر فرو رفت...

*بیراه هم نمیگه!!!باید عقد کنیم...حالا عروسی نمیگیریم....

-خانومی!!!آرمان اجازه نامه محضر رو گرفته!!!فقط باید خودت بری دادگاه و چند تا امضا بکنی...

-باشه...میرم..!!!

جوابهای کوتاه می گل شهروز رو وادار کرد سکوت کنه!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۱-۱۳۹۳ ۱۲:۴۳ صبح، توسط ایران دخت.)
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۲۱ عصر
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
VAJI
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان عاشقانه می گل 2 ( جلد دوم )
فصل2
روزهای آخر کلاسها بود.به زودی امتحانات پایان ترم شروع میشد...توی این مدت می گل رفته بود و اقدامات لازم و برای اجازه نامه ازدواج کرده بود...اما ظاهرا بهتر بود 2 ماه صبر میکردن تا تولد می گل بشه و 18 سالش تموم بشه....اینطوری کارها سریع تر و راحت تر پیش میرفت...این پیشنهادی بود که آرمان بهشون داد!!!
اون روز در حالی که با لیلی صحبت میکرد از در بیرون میرفتن...به لطف پانچوهای گشاد و صد البته هیکل ظریف خودش با اینکه شکمش کمی بر امده شده بود اما هنوز کسی متوجه این تغییر نمیشد...صورتش کمی پر شده بود و از اون حالت استخوانی در اومده بود اما همه میزاشتن به حساب اینکه کنکور تموم شده و استرسش کم شده و....خب این طبیعی بود کسی نمیدونست می گل از اول لاغر بوده !تنها کسی که میدونست لیلی بود که اون هم دائم ایه ی یاس میخوند که داری اشتباه میکنی و از این حرفها!!!
-لیلی تو فکر نمیکنی داری زیادی تو کار من دخالت میکنی؟
لیلی که کمی بهش برخورده بود معترضانه گفت:من خوبیت و میخوام....چون دیدم امثال تورو که...
همینطور که از در بیرون میرفتن می گل ایستاد...لیلی حرفش و نیمه کاره گذاشت و رد نگاه می گل و دنبال کرد و روی پسر خوش تیپی که به ماکسیما سفید رنگی تکیه زده بود ثابت شد...بدون اینکه ازش چشم برداره گفت:کیه؟
-لیلی...این دیگه از کجا پیدا شد!!!؟
-کی هست؟؟؟
حالا دیگه آراد داشت بهشون نزدیک میشد
-بهت میگم کیه می گل؟؟بدو داره میاد.
-.میخوای فرار کنیم؟
-نه بابا...مگه لولو خور خوره است!
آراد:سلام خانوم ضیای!
لحنش پر بود از کینه و تمسخر!
-سلام
-حال شما؟؟؟
-ممنون..شما چطورید؟
-خوبم...انشالله که میتونیم کمی با هم صحبت کنیم؟
-آراد...خواهش میکنم!!!
-خواهش میکنی چی؟من با تو حرف دارم....حالا که دانشجو شدی ...نکنه اینجا هم میاد دنبالت؟؟؟منم بودم این کار رو میکردم...مرتیکه اندازه سن بابای من سن داره خجالت نمیکشه!
-درست صحبت کن....
-بیا بریم با هم حرف بزنیم تا درست صحبت کنم!
-من نمیتونم....شهروز بفهمه ناراحت میشه!!!
-برای چی باید ناراحت بشه؟؟چیکاره اشی؟؟؟داری تو خونه اش زندگی میکنی..همین!!!
می گل نگاهی به لیلی که همونجا ایستاده بود کرد...نگاه متعجبش نشون از سیل سوالاتی بود که یا امشب یا فردا سرازیر میشد..دوباره به آراد نگاهی کرد و گفت:ما ازدواج کردیم!
-چاخان نکن..فکر نکن فقط اون شهروزه که آشنا ماشنا زیاد داره..منم کم دستم تو این چیزا باز نیست..خوب میدونم هنوز شناسنامه ات پاکه!!!یه صیغه بوده و تموم شده....
می گل برای اینکه بیشتر از این دستش جلوی لیلی باز نشه سراسیمه گفت:خیلی خب بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم..بعد رو به لیلی گفت:ببخشید..فردا میبینمت!!!
-باشه تا فردا!!!
می گل دنبال آراد که با عصبانیت به سمت ماشینش میرفت حرکت کرد ...آراد در و براش باز کرد...خواست بهونه بیاره..اما دید جلوی دانشگاهه..یهو یه اتفاقی میافته براش بد میشه..باز اینطوری میتونست سر و ته قضیه رو هم بیاره!!!
با کلافگی تو ماشین نشست!
-آراد....بگو!!
-چی و بگم؟؟؟تو نمیخوای تمومش کنی؟؟؟حالا که دانشجویی...یه خونه سوا بگیر ازش جدا بشو!!!
-نمیخوام اینکار رو بکنم!!!
این جمله رو با کلی ناباوری و تعجب به زبون اورد!
-چرا؟؟پس خوشت میاد با گناه زندگی کنی!!!
-تو چقدر محرم نا محرم سرت میشه؟؟؟
-اینقدری که تو یه خونه با یه نامحرم این همه مدت زندگی نکنم...بس کن می گل...من دوستت دارم..بفهم...
-من نمیتونم..
-چرا؟؟می گل تو چند ماه دیگه 18 سالت هم تموم میشه..به سن قانونی میرسی!!!
-من شهروز و دوست دارم..میفهمی؟؟
-نه...نمیفهمم چون میدونم فقط احساس دین بهش داری..هیچ علاقه ای نیست...2 حالت داره...یا به خاطر رابطه ای یا اتفاقی مجبوری باهاش بمونی!!یا احساس دین داری و فکر میکنی ازش جدا بشی بهش کم لطفی کردی!!!
-بس کن!
-بس نمیکنم..باید بشنوی..چرا حقیقت برات تلخه؟
-ما 1 ماه دیگه غقد میکنیم!!!
-نمیکنی...ببین کی بهت گفتم...دستش و برات رو میکنم...اون تورو نمیخواد...
-بس کن....بهت میگم بس کن!!!
آراد نفس عمیق کشید..خواست آروم بشه نباید می گل و تحریک میکرد..باید با زبون خوش رامش میکرد!!!
-ببخشید عزیزم...نباید داد میزدم..
-به من نگو عزیزم!!!
-می گل..من دوستت دارم...چرا با من اینجوری میکنی؟
-کی بر میگردی آلمان؟
می گل هم میخواست با زبون خوش صحبت و عوض کنه و قال این قضیه رو بکنه....الان با وضعیت موجود به هیچ عنوان اگرم میخواست که نمیخواست نمیتونست به کس دیگه ای فکر کنه!
-چرا بحث و عوض میکنی؟؟؟
-میخوام ببینم کی میری؟
-از دستم دیگه راحت نمیشی...من درسم تموم شد برگشتم!!!اینجا شرکت زدم..همینجا هم میمونم..
می گل برگشت و ملتمسانه نگاهش کرد!
-من دیگه بخوامم نمیتونم!!
-چرا؟؟؟اتفاقی بینتون افتاده؟
-لزومی نمیبینم براتون چیزی و توضیح بدم..
بعد از کمی مکث ادامه داد:آراد من تورو یه پسر جنتل من میدیدم!!با وجود اینکه خانواده ات هم مخالفن..
-دیگه نیستن..راضیشون کردم!!!
-بیخود اینکار رو کردی..وقتی هنوز از جواب من مطمئن نبودی!!!
-من بله رو از تو میگیرم.
-عمرا...
-من و سر لج و لجبازی ننداز می گل!!من دوستت دارم..تو این و نمیفهمی!من بهت ثابت میکنم!!!
اما همش دروغ بود..یه دروغ بزرگ که زندگی می گل رو نابود کرد!!!
-من باید برم خونه آراد..
-نهارو با هم بخوریم؟؟خواهش میکنم!!!
-امروز نمیتونم..
-چرا؟؟چرا نمیتونی؟
صدای زنگ مبایل می گل ساکتش کرد..می گل مبایلش و نگاهی انداخت..شهروز بود
-میشه هیچی نگی؟؟؟خواهش میکنم!!!
آراد با بستن چشم بهش اطمینان داد چیزی نمیگه..می گل تماس و برقرار کرد
-سلام
-سلام گلم..خوبی؟؟
-ممنون...خوبم..تو خوبی؟
-مرسی عزیزم..کجایی؟؟؟
-دارم میرم خونه!!!
-وروجک من چطوره؟
می گل لبخند کمرنگی زد و گفت:اون هم خوبه!!!
-رسیدی زنگ بزن گلم..
-باشه...فعلا!
-میبوسمت عزیزم.بای!!
آراد:زبون بازی رو خوب بلده..منم مثل اون بودم الان نونم تو روغن بود!
-آراد بی انصاف نباش...شهروز خیلی به گردنم حق داره!
آراد انگشت اشاره اش و به سمت می گل گرفت و گفت:دیدی گفتم احساس دین میکنی!!!
-نه اصلا هم اینطوری نیست..اما دوست ندارم نمک بخورم و نمکدون بشکنم..من دوستش دارم اگر غیر از این بود مطمئن باش باهاش نمیموندم
-چیکار میکردی؟؟چاره ی دیگه ای هم داشتی..می گل قبول کن تو فقط از روی اجبار با اون موندی!!!
-میشه خواهش کنم من و بزاری خونه..یا پیاده ام کن خودم میرم..حالم خوب نیست!!!
آراد مسیرش و به سمت خونه می گل کج کرد..از نظر اون امروز روز خوبی برای صحبت نبود..هر دو از در داد و بی داد وارد شده بودن..با خودش فکر کرد باید یه روز دیگه با آرامش و صلح و صفا بیام سراغش از اولم اشتباه کردم با توپ پر اومدم!
-می گل..به حرفهام فکر کن..پشیمون میشی!!!من دوستت دارم...
-اون هم دوستم داره..
-تو چی؟؟دوستش داری؟
-من؟؟منم عاشقشم...مطمئن باش غیر از این نیست..!!!اگر بود تا الان کنار هم دووم نمیاوردیم!!!
-می گل تو از عشق چی میدونی آخه؟؟؟
-بس کن!!!
-باشه..باشه...ولی یه روزی به حرف من میرسی!!!
با توقف ماشین در و باز کرد و پیاده شد و با عصبانیت در رو به هم کوبید و بدون خداحافظی به سمت ساختمان رفت!
در اپارتمان و که باز کرد بی بی رو دیدی که در حال تمیز کاریه...از وقتی حامله شده بود یه روز در میون بی بی به خواست شهروز میومد برای کمک....تو این بین هم متوجه شده بود می گل بارداره...اما جرات نکرده بود ازش چیزی بپرسه..جرات نکرده بود چون شهروز اولتیماتوم داده بود!!!
-سلام بی بی!!!
-سلام عزیزم..خوبی؟؟؟
-ممنون....خسته نباشی..بی بی ببخشید اما خیلی خسته ام...یه کم استراحت کنم میام کمک!!!
-کمک نمیخوام عزیزم..همه کارهارو کردم...غذا هم پختم....الان دیگه تمومه..اگر من و ندیدی خداحافظ!!
-به سلامت..دستت درد نکنه...
چاشنی این خداحافظی هم یه لبخند قدر شناسانه بود و بعد هم در اوردن لباسهاش و ولو شدن رو تخت!!!وقتی چشم باز کرد هوا تاریک شده بود..از جاش بلند شد..گوش تیز کرد انگار هنوز شهروز نیومده بود...تصمیم گرفت با یه دوش خودش و سر حال بیاره!!!توی حموم به حرففهای آراد فکر کرد....من از عشق چی میدونم؟؟؟غیر از اینکه شهروز همه کار برای من کرده و میکنه؟؟؟غیر از اینکه در کنارش آرامش دارم؟؟؟غیر از اینکه تو رفاه کاملم؟؟؟من از زندگی چی میخوام؟؟؟نه!!من نمیخوام مثل مامانم باشم..من به همین دوست داشتن و در کنار هم بودن راضیم!من زندگیم و خراب نمیکنم برای خوشیهای کاذب...بعد روی شکم برامده اش دستی کشید..من به این بچه راضیم...من الان دارم اسم مادر و یدک میکشم..من به این راضیم!!!
از اتاق اومد بیرون برای اینکه عشقش به شهروز و به خودش ثابت کنه تصمیم گرفت برخلاف چند وقت اخیر که حسابی مامان شده بود و به خودش نمیرسید کمی به خودش برسه!یه فوت لس مشکی پوشید با یه بلوز بلند قرمز!یه کالج قرمز هم پاش کرد..موهاش و بالای سرش محکم بست وبا سایه دودی و ریمل مشکی چشمهاش و جذاب تر کرد!!!و در انتها رژ قرمز رو کوبید روی لبهاش...بعد از مدتها آرایش کردن روحیه اش تغییر پیدا کرد
*عجب احمقیم.....خب چی میشه هر روز اینجوری برم دانشگاه...حالا نه با رژ قرمز...ولی مرتب و با آرایش...شدم مثل این زنهای 50 ساله...از فردا همینطوری میرم دانشگاه...من باید بشم همون می گل قبل....دارم افسردگی میگیرم!!!
با صدای در از فکر بیرون اومد..از اتاق بیرون رفت ...شهروز داشت در و میبست و پشتش به اتاق بود..می گل اهسته جلو رفت و با یه سلام شهروز و که خستگی از صورتش میبارید از جا پروند!!!
شهروز برگشت..به صورت بشاش و آرایش کرده می گل نگاه کرد...چشمهاش برق زد..دیگه از خستگی خبری نبود...دست خودش نبود..اما تمام وجودش یه لحظه با می گل بودن و میطلبید...
-سلام به روی ماهت گلم!!!
به سمتش رفت...اما نفسهاش به شماره افتاده بود...حالا به جایی رسید که می گل تمام قد در دیدرسش بود..برای یه لحظه چشمش به شکم قلمبه ی می گل افتاد...شکمی که از بس تخت بود حالا با یه کم برامدگی کاملا جلب توجه میکرد!!!با دیدن شکمش کمی اروم شد...باید خودش و کنترل میکرد با وجود اولتیماتومی که دکتر داده بود!!!
اما حرکتش و به سمت می گل ادامه داد و کشیدتش تو بغلش..باز می گل حالش بد شد
*کی این حالت تهوع لعنتی دست از سرم بر میداره!!!
نا خودآگاه خودش و از تو بغل شهروز بیرون کشید.
-باز بو میدم؟؟
می گل خجول شد..اما شهروز نذاشت زیادی خودش و اذیت کنه!!!
-اشکال نداره میرم دوش میگیرم...زودی میام..جایی نریا..کارت دارم خوشگله!!!
با رفتن شهروز می گل به خودش نهیب زد که امشب و باید تحمل کنی...ازش دور بشی باعث میشه خودتم به عشقت شک کنی!!!
رفت و میز غذا رو چید..میدونست شهروز هیچ وقت دست رد به غذا نمیزنه....اینقدر سرگرم چیدن یه میز رویایی بود که متوجه حضور شهروز نشد...حضوری که با حلقه شدن دسش دور کمر می گل اعلام شد!
-چطوری مامان کوچولو؟
می گل شونه اش و به گوشی گه شهروز توش زمزمه کرده بود نزدیک کرد..کمی مورمورش شد و با لبخند گفت:خوبم..تو چطوری؟
-باز بو میدم؟
-شهرووووز!!!دست خودم نیست!!
-دست خودت بود که طلاقت میدادم!!!
-مگه عقد کردیم که طلاقم میدادی؟
-طلاق عاطفیت میدادم!!
بعد رو به می گل که سرش و برگردونده بود تا شهروز و ببینه چشمکی زد ودستش و روی شکم می گل کشید و گفت:عشق باباش چطوره؟!
دیگه طاقت نیاورد لبش و روی لبهای می گل گذاشت...بعد از اینکه خیالش از پاک شدن رژ می گل راحت شد سرش و بلند کرد...می گل غش غش خندید..
می گل:دور لبت و پاک کن!!!!
شهروز دستمالی از روی کابینت برداشت و گفت:نگفتی عشق باباش چطوره؟
-تو گذاشتی حرف بزنم؟؟؟خوبه!!!
با این جواب باز خودش و از تو بغل شهروز بیرون کشید و نشست رو صندلی و به شهروز هم گفت:بشین غذا بخوریم!!
-چشم..عشق باباش گرسنه است؟
-داره بهش حسودیم میشه!!!
-اوه اوه..از این یکی باید ترسید!!!حسادت زنانه برابر است با به خاک سیاه نشستن!!!
می گل لبخند پر محبتی به روش زد و شروع کرد به کشیدن غذا!!!
شهروز بدون هیچ حرف دیگه ای حرکات با طمانینه می گل و نگاه کرد...خودش هم میدونست برای این موجود ظریف مادر شدن زوده...اما نمیتونست رو دلش پا بزاره...اون بچه میخواست اون هم از می گل..می گلی که بدون هیچ گونه دلبریی دل شهروز و برده بود و باعث شده بود همه ی اون چیزایی که یه عمری باهاشون بزرگ شده بود و کنار بزاره...چشمش و رو همه چی ببنده و می گل بشه همه ی زندگیش..می گلی که بهش ثابت کرده بود که میتونه در برابر جذابیتهای زنانه مقاوت کنه.....
-چرا نمیکشی؟؟؟تازه من و دیدی اینقدر نگام میکنی؟
-بارداری سخته می گل؟
-چرا میپرسی؟
-چون فرق کردی..خیلی بی حال و حوصله ای!!!
-نه...بی حال و حوصله نیستم...درسهام سنگینه..هنوز بهش عادت ندارم..به هر حال بارداری هم تاثیر داره...
-دلم برات تنگ شده عزیزم!!!گرفتن اجازه نامه از دادگاه هم که به مشکل خورده.
-خب چه اشکالی داره؟
شهروز سرش و از روی بشقابش بلند کرد و با حسرت به می گل نگاه کرد و گفت:اشکال؟؟اشکالش اینه که دیگه نمیتونم صبر کنم...دلم میخواد شبها پیشم باشی...روزها که نیستی..یا دانشگاهی یا درس داری..منم میام که همش از من فراری هستی....
بعد دوباره شروع به خوردن کرد و زمزمه وار غر زد:هرچند..حتما عقدم بکنیم از من بدت میاد دیگه!!!
می گل قاشق چنگالش و روی زمین انداخت و گفت:من از تو بدم نمیاد...به خدا...نمیدونم..
شهروز لبخند رضایتمندی زد .و برای اروم کردن می گل گفت:شوخی کردم عزیزم.میدونم..صبر میکنم..چقدر دیگه؟؟؟5 ماه؟؟یا 6 ماه؟
-5 ماه و خورده ای....دکتر گفت اینبار که بریم پیشش هم جنسیتش و میگه...هم تاریخ زایمان و.!
شهروز لبخندی از ته دل زد!!!فکر اینکه بدونه کی این بچه به دنیا میاد دنیاش و متحول میکرد...
-خب حالا تو هم..نیشت و ببند...خدا کنه زودتر حکم دادگاه درست بشه...من حس بدی دارم از اینکه بچه تو شکممه اما اسمی تو شناسنامه ام نیست!!!
شهروز دستش و دراز کرد و دست می گل و تو دستش گرفت و گفت:به زودی شناستامه ات و سیاه میکنم....
هر دو لبخند زدن...!!
--------------------------
تمام طول مسیر به لیلی فکر میکرد و سیل سوالاتی که الان سرازیر میشد..دیشب وقتی رفت تو اتاق متوجه شد لیلی 12 بار بهش زنگ زده و 7 تا هم مسیج فرستاده ...اما ترجیح داد به هیچ کودوم جواب نده و تو دانشگاه همه چیز و توضیح بده!
وقتی رسید همون طور که انتظار داشت لیلی منتظرش بود بدون اینکه سلام کنه سیل اعتراضاتش بلند شد!
-دختره ی خل و چل...تو و شهروز عقد همم نیستید؟؟
-بس کن لیلی..خواهشا تو چیزی که نمیدونی دخالت نکن!!!
-خیلی احمقی اگر عقدش نیستی بری به خاطر بچه شناسنامه ات و سیاه کنی!!!این پسر دیروزیه چش بود که گیر دادی به اون؟؟پول دار تره آره؟
از لحن لیلی بدش اومد...احساس حقارت کرد..
-نخیر..اصلا هم به خاطر پولش نیست!!
-اگر نیست به خاطر چیشه؟؟؟سنش؟
-تو چرا سن شهروز اینقدر تو چشمت رفته؟
-چون چیز کمی نیست...مهمه..تو احمقی نمیفهمی...من به چشم مشکلات فاصله سنی زیاد و دیدم.تازه فاصله 10-12 سال نه 17 سال!!!
می گل بدون اینکه جوابی بده پشت کرد بهش به سمت راهرو رفت!
-می گل
می گل با قلاب شدن دست لیلی روی بازوش ایستاد و برگشت:چیه؟
-یه کم عاقلانه فکر کن..من نمیدونم بین تو و شهروز چی میگذره...اما وقتی هنوز عقد نیستید و بچه داری میتونه حرف من حقیقت داشته باشه که فقط برای بچه تورو میخواد!
-این همه دختر چرا من؟
-چرا تو؟؟چون خوشگلی...خوش هیکلی...خوش اخلاقی..سنت کمه..یه مرد دیگه چی میخواد؟؟کجا بره یه همچین دختر خری پیدا کنه؟
-داری اشتباه میکنی!!!این بچه نا خواسته است!
-از کجا مطمئنی؟
-چون تو مستی نطفهاش بسته شده..ما تو حال خودمون نبودیم...اصلا قصدش و نداشتیم!!!
-خیلی ساده ای...خیلی!!!
می گل به رفتن لیلی نگاه کرد..دنبالش دوید و گفت:چرا اینطوری فکر میکنی؟
-واقعا فکر میکنی شهروز تو حال خودش نبوده؟فکر نمیکنم با این سنش تو اولین تجربه جنسیش بوده باشی...بدبخت مستی و بهانه کرده!!!اگر دوستت داره بهش بگو میخوام بچه رو بندازم..اگر موافقت کرد یعنی خودت و دوست داره و بچه دار شدن براش مهم نیست!!
می گل کمی فکر کرد..اما دوباره جبهه گرفت:نخیر...تو از یه چیزایی خبر نداری..هیچ کس خبر نداره...این بچه اتفاقی بود!!!
-خیلی خوش خیالی...گفتم که....!!!چند وقت دیگه هم میگه نمیخواد درس بخونی بشین تو خونه..این خط این نشون...و روی کف دستش به علاوه ای کشید!
2 ساعت اول و با هم سرسنگین بودن..اما ساعت سوم لیلی طاقت نیاورد و پرسید:حالا اون پسره کی بود دیروز اومده بود؟؟کم کشته مرده نداریا!!!
-بی خیال بابا!!!
-بگو دیگه!!!میدونی که به کسی نمیگم...
می گل فکر کرد..راست میگفت تا الان موضوع بارداریش و هیچ کس نفهمیده بود!!!
-قبلا من و میخواست!!!
لیلی پشت چشمی نازک کرد و گفت:یعنی الان نمیخوادتت؟
-لیلی..بس کن..من از شهروز بچه دارم!!!
-کاش کمی عاقلانه فکر میکردی..حد اقل یه کم زرنگی میکردی بچه دار نمیشدی...من فکر میکنم این پسر دیروزیه...اسمش چیه؟
-آراد!
-آها..آراد بیشتر بهت میاد..حد اقل از لحاظ سنی...باور کن مشکلاتون بعدا خودش و نشون میده...وقتی که تو شدی یه دختر 23-4 ساله ترگل ورگل و اون شد یه مرد 45-6 ساله جا افتاده!!!
-بهش میخورد پیر باشه؟
-خب نه...اما همه چیز که قیافه نیست!!!
-باور کن دلشم جوونه!!!اینقدر شادابه باورت نمیشه سنش زیاده!!!
لیلی سری تکون داد و گفت..خودت میدونی..اما من قول میدم 2 روز دیگه خونه نشینت میکنه تا بچه هاش و بزرگ کنی..مردها همینطوری وقتی هنوز سنی ندارن زن که بگیرن دلشون میخواد زنشون یه سره تو خونه باشه..وای به حال این!!!
-اگر اینطوری بود این همه تلاش نمیکرد من دانشگاه قبول بشم!!!
-نه عزیزم..اینم سیاستشه!!!این کار رو کرده تا بعدا همه ی اینهارو تو سرت بزنه و بگه دیدی که هدفم درس خوندنت بود...ولی اتفاق پیش اومد..دقیقا افکاری که الان نا خواسته تو سرت کرده و داری به من تحویلشون میدی!
با دیدن بچه ها کلاس که روبروی برد جمع شده بودن و تو سر و کله هم میزدن به سمتشون رفتن!!!
لیلی:چه خبره؟
مجید:تور توچال گذاشتن قبل از امتحانات...میاید شما؟
لیلی با هیجان گفت:آره..میام...کجا باید ثبت نام کنیم؟؟؟
-اسمت و بگو بنویسم...یهو لیست بدیم دفتر!
-لیلی مهدوی!
مجید رو کرد به می گل:می گله؟؟
و سرش و به نشونه اینکه فامیلیت چیه تکون داد.
-من؟؟؟من نمیتونم بیام!!
لیلی پوزخندی زد...
سامیار که دیگه همه فهمیده بودن چشمش حسابی می گل و گرفته به سمتش برگشت و گفت:چرا؟؟؟تافته جدا بافته ای؟؟همه دارن میان..تو هم باید بیای!!!
-آخه من نمیتونم.!!!
سامیار:چرا نمیتونی؟؟؟پا نداری یا دست؟؟
بهار که از روز اول به خاطر قیافه می گل حسابی بهش حسادت میکرد با طعنه گفت:شایدم اجازه!!!آخه بچه های زیر 18 سال باید رضایتنامه ولی داشته باشن.
یه عده خندیدن...اما لیلی ناراحت شد...مثل می گل ولی بر خلاف می گل خواست چیزی به بهار بگه که سامیار جوابش و داد:رضایتنامه برای بچه های زیر 18 سال نیست برای دخترای پاکیه که افتاب مهتاب ندیدتشون!!!

می گل داد زد:بس کنید..حالم و به هم زدید!!!بهار خانوم....من احتیاج به رضایتمنامه ندارم...دلیل نیومدنمم اینه که میخوام درس بخونم.....آقاسامیار شما هم حد خودت و بدون...من متاهلم...خوبه از روز اول گفته بودم!
این و گفته با غیض به سمت در ساختمون رفت!!
لیلی با تذکر به بچه ها که من و یادتون نره دنبالش دوید.
-چت شد می گل؟
-چم شد؟هر کس یه چیزی بارم میگنه..خسته ام کردن..عوضیا...!!!از روزی که پام و گذاشتم تو دانشگاه به خاطر سنم هر بار به نحوی پشتم حرف میزدن..حالا یا خوب یا بد!!
-ول کن بابا...جلو دهن مردم و که نمیشه گرفت.
-مگه این سامیار عوضی نمیدونه من متاهلم..
لیلی ابروی بالا انداخت و گفت:مگه هستی؟
-بی خیال لیلی..تورو خدا لو ندی!!!
-می گل..اگر دوست نداری اسم مطلقه روت باشه بی خیال شهروز بشو...من مطمعنم تو 1 سال نه 2 سال دیگه جدا شدی...تموم..بعد کجا میخوای بری؟؟
-میشه در موردش حرف نزنیم؟
-آره..میشه...ببینم توچال نمیای؟
-با این وضع؟
لیلی شونه بالا انداخت و گفت ...خود دانی!
بحث اون روزشون همونجا تموم شد ..اما افکار جدید می گل تازه شروع شد!!!
اون روز می گل با اعصاب داغون رفت خونه!!!خودش هم بدش نمیومد بره کوه..این طبیعی بود دختری با اون سن و سال دوست داشته باشه تو جمع هم سن و سالهاش باشه...از طرفی اینکه نمیتونست همراه دوستهاش باشه و از طرفی حرفهای بچه ها...از طرفی حرفهای لیلی حسابی اعصابش و داغون کرده بود...خیلیها بهش حسادت میکرد هم چون زیبا بود...هم درسش خیلی خوب بود..با وجود بچه ای که تو شکم داشت و مشکلات بارداریش اما همچنان توی درس پیشتاز بود....اما تفریحش چی بود؟؟کمی پیانو بزنه!!با شهروز بره رستوران!!همین..با وضعیتی که داشت سواری هم تعطیل بود...و اینها چیزی نبود که یه دختر 17-18 ساله رو راضی کنه!!!دلش کمی هیجان میخواست...کمی تنوع...احساس بدی داشت احساس کسی که زندانی شده و مجبور به کاریه....شهروز و دوست داشت..اما فکر میکرد بچه دار شدن زود بود..همین موضوع و صد البته حرفهای دیگران باعث شده بود به شهروز هم دید بدی پیدا کنه....همینجوریش که به خاطر ویارش از شهروز بدش اومده بود...بقیه مسائل هم مزید بر علت شد!!

شب شهروز با خاطره شب قبل.."هر چند اتفاق خاصی نیافتاد..اما همین که می گل بعد از مدتها به خودش رسیده بود و غذا پخته بود و مهربون تر از قبل شده بود براش خیلی لذت بخش بود."..به خونه برگشت...با شادی و هیجان خاصی در باز کرد و اومد تو اما با دیدن چراغهای خاموش مثل بادکنکی که سوراخ شده شونه هاش افتاد!!!
بعد از بستن در به سمت اتاق می گل رفت و در همین حین هم صداش زد...می گل با شنیدن اسمش که از دهان شهروز خارج میشد چهره در هم کشید ایشششش کش داری گفت:بله؟
هر چند بله اش رنگ و بوی دوستانه ای نداشت..اما شهروز گذاشت به حساب بارداریش و نشنیده گرفت و با گرمی وارد اتاق شد...اول سرش و داخل کرد و گفت:گل من چطوره؟
می گل همونطور که سرش رو کتاب بود گفت:خوبم!!
شهروز خودش و کشید داخل اتاق و گفت:چی شده؟؟؟از دیشب تا امروز چه اتفاقی افتاده اینقدر بد اخلاقی؟؟نکنه وروجک بابا اذیتت کرده!
-دقیقا همینطوره!!!
شهروز پشت سر می گل ایستاد..دستش رو روی شونه می گل گذاشت و کمی ماساژش داد و گفت:میکشمش!
-ادم نکش!!!
شهروزمتعجب سرش رو خم کرد تو صورت می گل و گفت:منظورت چیه عزیزم؟
-من میخوام جمعه برم توچال!!!
-چشم..میبرمت!!!
-نخیر با دانشگاه میخوام برم...
-یعنی چی؟؟یعنی بری توچال بری بالا؟
-آره
-با این وضعیتت...میتونی؟!!
-همین دیگه....!!
لحن تند و عصبی می گل دل شهروز و لرزوند...صندلی می گل و چرخوند سمت خودش..می گل روش رو ازش برگردوند
-من و نگاه کن میگل!!
اما می گل اینکار رو نکرد.
-میگم من و نگاه کن...
باز می گل لجبازانه روش رو برنگردوند.
شهروز خواست داد بزنه..اما مراعات کرد..مراعات حال می گل و حساسیت های این دوران رو..به جای خشونت دستش و اروم برد زیر چونه می گل و روش و به سمت خودش گردوند...چشمهای می گل حرفی خلاف زبونش میزد...توش عشق موج میزد..اما دلش رو نمیتونست آروم کنه..دلش هیجانات جوانی میخواست..کوه رفتن.تو سر و کله هم زدن..بدون توجه به اینکه بارداره..داره مادر میشه..حس میکرد این اتفاق برخلاف خیلیای دیگه که براشون خوشاینده داره زودتر از اون چیزی که فکرش و میکرد پیرش میکنه!!!
-می گل تو چشمهای من نگاه کن....بگو ببینم چته؟؟؟از دیشب تا حالا چرا رنگ عوض کردی؟تو دیشب خوب و خوش بودی که!!!همش مال اینه که از هم جدا میخوابیم..کوه و توچال بهانه است...تو محبت خونت کم شده!!این و گفت و دستش و دراز کرد تا می گل و بغل کنه!!اما می گل با بی رحمی دستش و زد کنار و گفت:نخیر..مال اینه که نمیتونم مثل هم سن و سالام باشم...هنوز هیچی نشده باید یکی دیگه رو هم زفت و رفت کنم!
شهروز اخم کوچیکی کرد و گفت:داری بهونه میاری؟؟؟خسته شدی؟؟تموم میشه گلم..چیزی نمونده...تو قول دادی به دنیا بیاریش...یادته؟؟همون روزی که جواب ازمایش من اومد..تو ماشین....!!!
-من غلط کردم..خوبه؟
اینبار اخم ساختگی شهروز تبدیل به یه اخم واقعی شد و خیلی جدی گفت:منظورت چیه؟؟؟
-منظورم واضحه...شهروز برای من مادر شدن زوده..چرا نمیخوای قبول کنی؟
شهروز احساس کرد قلبش داره از تو دهنش بیرون میاد...به می گل خیره شد..این موجود ظریف رو دوست داشت...دوست داشت؟؟نه!!میپرستید...حالا همین موجود پرستیدنی میگه ثمره ی یه شب پر خاطره رو نمیخواد!!!
-من قبول دارم...اما حالا که شده...
می گل حرفش و قطع کرد..
-من شده حالیم نیست...2 شنبه وقت دکتر دارم میرم بهش میگم میخوام بنداز مش!!
این و گفت و باز به سمت میز چرخید!!!تمام مدت تو چشمهای شهروز نگاه نمیکرد..میدونست اگر نگاه کنه نمیتونه خواسته اش و بیان کنه!!!
شهروز با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:به خاطر یه توچال؟؟؟من قول میدم به دنیا اومد هر جمعه تورو ببرم تو چال!
-من دلم میخواد با دوستام برم!
-خب مگه بار آخر میبرن توچال...سال دیگه..سال بعدش..هنوز اولین ترمی عزیزم.!!!
-همه مسخره ام میکنن..میگن باید از ولیت اجازه بگیری..حتما اجازه میده!!!
-مگه نمیدونن بارداری؟
می گل با چشمهای گشاد شده از ترس و تعجب به سمتش برگشت
-نخیر...نمیدونن..نمیخوام کسی هم بدونه!!!
-اون دوستت که اون روز من و صدا کرد!
-فقط اون میدونه..!!
شهروز کلافه از جاش بلند شد...دستش رو روی لبهاش کشید و گفت:به همشون
بگو چرا نمیری...اینطوری کسی جرات نمیکنه مسخره ات کنه...
هنوز از در بیرون نرفته بود که صدای می گل میخکوبش کرد
-خودخواه!!!
حالا شهروز برگشته بود و با عصبانیت به سمت می گل میومد.
-من خود خواهم؟؟؟من؟؟؟من خودخواهم یا تو که به خاطر یه دور کوه رفتن با دوستهات میخوای یه موجود بی گناه وبکشی؟
-تو..تو خودخواهی که به خاطر اینکه بچه داشته باشی یه دختر 17 ساله رو اسیر خودت کردی..خدارو شکر کم اشتها هم نیستی...نکردی بری یه زن مطلقه بگیری برات بچه بیاره....تمام عمرت و با انواع و اقسام دخترها گذروندی..عشق و حال کردی...بچه دار شدن و درد سرهاش برای منه!!!کاش منم مادر پدر داشتم...اما مثل همونایی بودم که باهاشون بودی..اینطوری حداقل 1 سال نقش عشقت و بازی میکردم نه یه عمر نقش ماشین جوجه کشی و بازی کنم!!!
شهروز که دیگه عصبانیتش رنگ باخته بود و جاش و هزار و یک چیز دیگه از قبیل حسرت...تاسف...غم...و..گرفته بود یه قدم به سمت می گل برداشت...با شستش روی گونه می گل کشید و گفت:اما من ترجیح میدم تو همون می گل تنها که هیچ کس و نداره باقی بمونی...همون می گلی که چشم بسته برای 6 ماه صیغه 1 زمین به نامش کردم و با جون دل با هزار تا نقشه و سوپرایز تقدیمش کردم...همون می گلی که یه بوسه از گونه اش به هزار تا بوسه از لبهای اون دخترهایی که الان دلش میخواد جاشون باشه می ارزه!!!همون می گلی که حرمت خیلی چیزهارو نگه میداشت..به یه سواری 2 ساعته راضی بود...نگاهش رنگ عشق داشت....من ترجیح میدم تو اون می گل باشی...ولو اینکه بچه ای در کار نباشه..!!!باشه گلم..فکر میکنی خودخواهی میکنم که بچه رو میخوام هر طور راحتی...2 شنبه میریم..میگیم بندازتش...من فکر میکردم این بچه ثمره ی عشقه...چون از احساس خودم با خبر بودم..نمیدونستم ثمره ی هوسه...که اگر میدونستم خیلی زودتر از اینها از بین میبردمش!!!خوب بخوابی گلم!!!
با رفتن شهروز می گل هزار بار پشیمون از رفتارش روی تخت افتاد و گریه کرد!!!
*خدایا این چه سرنوشتیه
بعد دستی رو شکمش کشید و گفت:چرا اینقدر عجله داشتی برای اومدن...؟من هنوز آمادگی تورو ندارم...!!
*خدایا..خودت یه کاری کن...میدونم با شهروز بد حرف زدم...اما چیکار کنم؟؟؟؟این بچه جلوی پیشرفتم و میگیره...
هر چی فکر کرد وا خدا حرف زد بیشتر عذاب وجدان گرفت...بدون فکر دیگه ای از جاش بلند شد و رفت بیرون...سکوت و خاموشی خونه نشون از این میداد که شهروز خوابه!!!به سمت اتاقش رفت...در نیمه باز بود برای اینکه بتونه توی اتاق و ببینه سرش و داخل اتاق برد.... بوی تند سیگار نشون میداد بیداره...
شهروز دیدتش..اما حرفی نزد..از دستش ناراحت بود...بهش حق میداد بخواد جوونی کنه...اما نه به قیمت خورد کردن شهروز...نه به قیمت حرفهای بی ربطی که هیچ کودومشون صحت نداشت...فکر کرد چرا نمیفهمه از بس دوستش دارم اصرار دارم این بچه بمونه....؟؟؟اگر مثل امثال خواهرش بود 1 روز هم نمیزاشتم این بچه تو شکمش رشد کنه!!!
-ببخشید...
صدای می گل باعث شد همونطور که به پست خوابیه بود صورتش و به سمتش بگردونه!!!چشمهای ابی می گل تو تاریکی برق میزد!!!خیلی عصبانی بود...دلش میخواست دو تا درشت بار می گل کنه..هیچ کس تا حالا جرات نکرده بود اینطوری باهاش حرف بزنه....اگر حرفهایی که زده بود حقیقت داشت اینقدر ناراحت نمیشد که تهمت هایی شنید که تا به حال از ذهنشم نگذشته بود!اما مراعات کرد...مثل همین چند دقیقه قبل مراعات بچه اش و کرد...سعی کرد اروم باشه...با لحنی که سعی میکرد گرم باشه گفت:اشکال نداره!حرف دلت بود دیگه!!!
می گل پشیمون از حرفهایی که زده بود مظلومانه و شرمسار گفت:بخوابم پیشت؟
شهروز خواست بگه نه!!!خواست بگه,برو گمشو تو اتاقت...خواست بگه,...اما هیچ کودوم و نگفت...
*اون احمقه..من که نیستم..من که دوستش دارم...مچ دستش و گرفت و اورد بالا و بوسیدش و گفت:بخواب عزیزم..چی از این بهتر؟
می گل و به سمت خودش کشید..با عطر تنش مست شد...همه چیز رو به یکباره فراموش کرد...چقدر دلش برای این موجود ظریف تنگ شده بود..می گل و کشید تو بغلش..پیشونیش و بوسید و گفت:فردا میریم صیغه میکنیم...این محرم نبودن ما داره کار دستمون میده..هر وقت حکم دادگاه اومد عقد میکنیم تا یه عروسی مفصل بعدا بگیریم...باشه؟
می گل که دو به شک بود مجبور شد برای اینکه حرفهای زشتش و جبران کنه باشه سرسری بگه!!!
شهروز سیگارش و توی جا سیگاری کنار تختش خاموش کرد....از جاش بلند شد و پنجره رو باز کرد....احساس کرد سردی کلام می گل به خاطر بوی سیگار و هوای خفه ی اونجاست....دوباره برگشت سمت تخت...پتو رو کشید روی می گل و گفت..بوی سیگار بره میبندمش..برو این زیر سرما نخورید....بعد خودش هم خزید زیر پتو....بی اختیار دستش رو روی بازوهای می گل کشید...
*چند وقته؟؟؟خب معلومه 3-4 ماهه...اما نه...اون حال نداد..یعنی داد..خیلی هم لذت بخش بود...اما استرس بعدش خرابش کرد...حالا چی؟؟؟
برگشت سمت می گل که داشت نیم رخ شهروز رو نگاه میکرد!نفسهاش باز به شماره افتاد...چشمهاش تب داشت...سرش و خم کرد و لبهای می گل و بوسید....باز هم می گل سرد برخورد کرد..فکر کرد بارداره دیگه...طبیعیه..!!!همین که ممناعت نکرد خوب بود!!
زیر گوشش زمزمه کرد:عاشقتم ,عشق من.!
با این اعتراف می گل دلش لرزید!!!چطوری میتونست شهروز و دوست نداشته باشه؟؟؟چطوری میتونست دلش و بشکنه و بچه ای که اینقدر دوستش داره رو از بین ببره..؟
*راست میگه!یه کوه رفتن این همه ارزش داره؟؟؟که دلش و بشکنم؟؟؟
می گل هم به سمتش چرخید...دستش رو دور گردن شهروز که همچنان نفس نفس میزد و نگاهش میکرد حلقه کرد و گفت:منم عاشقتم....ببخشید اگر حرفی زدم!!!
شهروز با دستش موهای ریخته شده روی پیشونی می گل و کنار زد و پیشونیش و بوسید و گفت:هیچ وقت نخواه مثل امثال خواهرت باشی...چون اگر بودی الان اینجا نبودی...اگر بودی هیچ وقت راضی نمیشدم 1 دقیقه هم بچه من و تو شکمت بزرگ کنی...میخوام خودت باشی...همون می گل پاک و معصوم....میدونم هنوز برات خیلی زوده...من درک میکنم ادم بی منطقی نیستم...اما خواهش میکنم...دیگه چیزی نمونده..خواهش میکنم یه کم دیگه طاقت بیار...بزار به دنیا میاد...می گل تو نمیدونی من برای دیدنش چقدر بیتابم!!
بعد آروم دستش و برد پایین و گذاشت رو شکم می گل..شیطون تو چشمهای می گل نگاه کرد و گفت:حیف که خانوم دکتر گفت باید رعایت کنیم..وگرنه قید محرم نا محرمی و میزدم تا صبح بی خیالت نمیشدم...!!!
می گل چرخید پشتش و به شهروز کرد و گفت:تو داری خطر ناک میشی...من که خوابیدم!!!
شهروز لبخندی زد..بلند شد و پنجره رو بست و دوباره خزید زیر پتو از پشت می گل و تو آغوش کشید!!!
اون روز 2 شنبه بود..اولین امتحان می گل و روز وقت دکتر!!صبح می گل با تنی کوفته بلند شد..شب قبل تا دیر وقت درس خونده بود و تمام شب کابوس امتحان دیده بود...احساس ضعف داشت....دلش یه صبحانه مفصل میخواست...ساعت رو نگاهی انداخت 6 بود..هنوز خیلی وقت داشت..باید صبحانه درست و حسابی میخورد...با بی حوصلگی دستش به موهاش کشید و رفت سمت آشپزخونه...با دیدن شهروز کنار میز صبحانه مفصل در حالی که بوی نون تازه خونه رو برداشته بود و گلهای طبیعیه تازه لبخندی زد و گفت:دستت درد نکنه..چقدر گرسنه ام بود!!!
شهروز از جاش بلند شد و گفت:سلام..صبح بخیر مامان کوچولو...چطوری؟؟؟نی نی من چطوره؟؟دیشب حسابی بیدار نگهش داشتیا!!!
می گل پشت چشمی نازک کرد در حالی که روی صندلی که شهروز براش بیرون کشیده بود مینشست گفت:آها...دلت برای بچه ات سوخته این صبحانه رو آماده کردی!!!
شهروز دولا شد رو صورتش و گفت:جدی که نگفتی؟
-خیلی هم جدی گفتم!!!
شهروز باشه ی کش داری گفت و به سمت گاز رفت و گفت:حالا که اینطوره براش نیمرو هم بزنم حالش و ببره!!!
می گل که حسابی گرسنه بود با هیجان گفت:آخ جون...نیمرو...!!!
شهروز از خوشحالی می گل سر شوق اومد....نیمرو رو درست کرد و گفت:خودم میرسونمت..
-نه..نمیخواد..خودم میرم...میترسم بچه ها مسخره ام کنن!!!
-یعنی هیچکودوم از بچه ها تا حالا با دوست پسرهاشون نیومدن دانشگاه؟
می گل کمی فکر..کرد ...خب مسلما اومده بودن..بارها و بارها....اما چرا دوست نداشت با شهروز دیده بشه؟
-خب چرا...اما تو فرق میکنی!!!همه میدونن تو شوهرمی...میترسم فکر کنن بهم شک داری!!!
-شایدم خجالت میکشی از اینکه سنم زیاده با من دیده بشی!!!
می گل بدون معطلی اخمی کرد و گفت:نخیر....اصلا هم اینجوری نیست!تو اصلا بهت نمیاد 35 سالت باشه...خیلی هم جوونی...
شهروز لبخند پر غروری زد و گفت:ایول خانوم خوشگله....مگر شما از ما اینجوری تعریف کنی...حالا ببینم به چیم نمیاد 35 ساله باشه؟؟؟
می گل که با ولع لقمه هارو تو دهنش جا میداد گفت:به چیت؟؟خب به قیافه ات دیگه!!!
شهروز با شیطنت گفت:آها..فکر کردم از یه نظر دیگه گفتی!
می گل کنایه ی کلامش و نگرفت و ساده لوحانه گفت:نه قیافه ات و گفتم..بعد از جاش پرید و گفت برم آماده بشم!!!
با یه پانچو مشکی و شلوار ساپورت تنگ مشکی و بوت بلند بدون پاشنه از اتاق اومد بیرون!!
شهروز که منتظرش بود گفت:اوهوک..خانوم مارو..با چه تیپ پسر کشی میره دانشگاه..خدایی از اون مامانهایی هستی که ادم لش میخواد هی بچه ات و اذیت کنه تو بیای دعوامون کنی ما دیدنت بزنیما!!!
می گل چپ چپ نگاهش کرد و گفت..بی ادب!!!
-می گل بزار برسونمت...خیلی برف اومده...زمینها لیزه!!
-با آژانس میرم..نگران نباش!
اون روز همه بچه ها کلی از کوه و اینکه خیلی بهشون خوش گذشته بود گفتن...و سهم می گل فقط حسرت بود!!!امتحانش و خوب داد....با لیلی از در دانشگاه بیرون اومدن..مثل دفعه ی قبل لیلی خواست تا دم در مطب همراهیش کنه و البته کمی هم پرش کنه...اما با دیدن ماشین شهروز جلوی در دانشگاه این فرصت و از دست داد...می گل که در اثر تعریفهای با هیجان بچه ها از کوه باز دوباره از وضعیتش ناراضی بود با اخم سوار ماشین شد!!!
-سلام خوشگله!!!
-سلام
شهروز سردی کلام می گل و خوب درک کرد...عصبانی شد..دیگه خسته شده بود از این رفتارها...فکر کرد یعنی طبیعیه؟اما باز خودش و کنترل کرد.
-اومدم دم دانشگاه ناراحتی...یا امتحانت و بد دادی؟؟؟یا این وروجک داره مامانش و اذیت میکنه؟
می گل برگشت با غیض نگاهش کرد و گفت:این وروجک داره مامانش و اذیت میکنه...میندازمش راحت میشم!!
این و گفت و روش و به سمت دیگه ای برگردوند!
شهروز دندونهاش و روی هم فشرد...دیگه نمیتونست خودش و کنترل کنه...سعی کرد داد نزنه اما این تلاش نتیجه اش دو رگه شدن صداش بود.
-تو جنی شدی...دیشب که خوب بودی...صبحم که با خنده رفتی بیرون چت شد یهو؟
-چم شد؟؟؟شدم مثل زنای 50 ساله...هیچ کار نمیتونم بکنم..همه میرن میگردن...من باید تو خونه بشینم.
شهروز سعی کرد آروم باشه و جنبه ی شوخی به بحث بده
-کودوم زن 50 ساله ای حامله میشه بگو برم سر وقتش یه تستی بزنم!
-بگی نگی هم خیالت از این بچه راحت بشه میری سراغ همون کارها!!
شهروز برای اینکه داد نزنه لبهاش رو روی هم فشرد و با دلخوری می گل و که به روبرو با یه اخم عمیق خیره شده بود نگاه کرد و گفت:این حرفت و نشنیده میگیرم...چون خودتم میدونی اون دوران برام تموم شدست!!!
می گل میدونست..اما دلش میخواست چون حرصش در اومده یه جوری حرص شهروز و در بیاره!!!نا خواسته شهروز و تو بوجود اومدن این بچه مقصر میدونست..درسته به خاطر رابطه با شهروز بود.. در حینی که میدونست خودش شروع کننده ی رابطه و خواستار با شهروز بودن بود...اما فکر میکرد شهروز باید سفت و سخت جلوش می ایستاد.!
بعد از کمی سکوت می گل با لحن عصبی گفت:حالا کجا داری میری؟
-دارم میرم توچال!!!ببینی همچین جایی هم نیست که تو بخوای برای من قیافه بگیری!!
-لازم نکرده..با بچه ها دلم میخواست برم..نه با تو!
-منظورت چیه؟؟این بچه ها کین؟؟باید یه بار ببینمشون ببینم کیه که تو به خاطرش با من اینجوری رفتار میکنی؟
-تو چقدر شکاکی!!من برای شخص خاصی نیست ..برای خودمه..حوصله ام سر رفته!
شهروز باز عصبانیتش تو صداش موج زد.
-می گل!!!...
کمی مکث کرد..عزیزمش و با حرص گفت و ادامه داد:فقط4-5 ماه دیگه صبر کن...چرا اینجوری شدی؟؟؟
-من نمیخوام به این زودیا درگیر بچه داری بشم!!!
شهروز عصبی ماشین و گوشه ای نگه داشت...دستهاش و تو هم قفل کرد و روی لبش گذاشت..چند تا نفس عمیق کشید و گفت:من که گفتم براش پرستار میگیرم...نمیزارم تو اصلا طعم بچه داری و حس کنی...کافی نیست؟؟؟
نه..کافی نیست..وقتی بچه باشه ناخودآگاه با وجود 10 تا پرستارم درگیرش میشی....شیرش بده...محبت کن..اصلا هیچ کودوم از این کارهارو هم نمیکنم!!گریه که میکنه..میشه بگم گریه نکن..صداش و که میشنوم!!میشه با صدای یه بچه درس خوند؟
شهروز برگشت و به در ماشین تکیه داد و گفت:چیکار باید بکنیم؟؟حرفت چیه؟
و هراسان از جوابی که میدونست میشنوه به چشمهای می گل که اون نجابت و سادگیش داشت رنگ میباخت چشم دوخت!
می گل که داشت زیر این نگاه ذوب میشد نگاه حق به جانبش رنگ باخت..سرش و پایین انداخت و گفت:بندازمش؟
شهروز احساس کرد چیزی از درونش فرو ریخت!!!اشک تو چشمهاش نشست...نه تنها برای بچه...بچه یکی از دلایلش بود..احساس میکرد خورد شده..فکر میکرد همونقدر که خودش از داشتن یه بچه اون هم بچه ای که می گل مادرشه ذوق داره..می گل هم از داشتن بچه شهروز خوشحاله...اما همه چیز یکباره آوار شد روی سرش...این حس از بین رفت....شاید اگر حسی به می گل نداشت میزاشت این کار رو بکنه...تو سن اون کمبود یه بچه کاملا حس میشد!!اما دوستش داشت..احساس میکرد رسیدن به بچه می گل و ازش میگیره...سعی کرد پرده اشک نشسته تو چشمهاش و کنترل کنه و گفت:باشه...اگر فکر میکنی اینطوری راحتی...باشه!!!من راحتی تورو میخوام!!!
بدون هیچ حرفی حرکت کردن....شهروز بی توجه به اینکه قرار بود برن توچال دم یکی از رستورانهای معروف نه داشت..با خودش فکر کرد..به زودی راحت میشه اینقدر بره توچال ببینم به کجا میخواد برسه!!!
نهار رو خوردن و به سمت مطب دکتر حرکت کردن.همه ی راه سکوت بود و سکوت...می گل نمیدونست از این اجازه خوشحال باشه یا ناراحت...وقتی شهروز و اینقدر پکر میدید دلش میگرفت..اما از طرفی احساس میکرد این حقشه که بخواد مثل باقی هم سن و سالهاش زندگی کنه!!!با ولع غذاش و زیر نگاههای گاه و بی گاه شهروز خورد!!برعکس شهروز که اصلا میلی به غذا نداشت و این از نگاه می گل دور نموند...خواست بهش بگه چرا نمیخوری؟دید جوابش و میدونه...پس برای اینکه احیانا پشیمون نشه حرفی نزد!!!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۲۳ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان عاشقانه می گل 2 ( جلد دوم )
فصل3
توی مطب دکتر شهروز برخلاف همیشه با می گل رفت و تو سالن انتظار نشست...حرکت عصبیه پاش نشون از استرسش و ناراحتیش میداد!!!تو فکر بود..طوری که اصلا متوجه اطرافش نبود....اما با صدا و حرکت می گل که دستش و روی شکمش گذاشت و وای بلندی گفت نه تنها شهروز بلکه منشی که دقیقا کنارشون بود و چند تا مریض دیگه هم به سمتش برگشتن!!
نگاه می گل و شهروز با هم گره خورد اما منشی بود که سکوت و شکست
-چی شد خانوم ضیای؟
می گل نگاهش رو سر داد روی صورت منشی و قبل از اینکه دهان باز کنه اسمش و صدا کردن!
هر دو از جا بلند شدن..شهروز در حالی که دستش و پشت کمر می گل گذاشته بود زیر گوشش زمزمه کرد:خوبی؟؟؟چیزی شده؟
می گل با بغض نگاهش کرد...چونه اش لرزید..میتونست درک کنه این ضربه رو همون موجود کوچولو زده !!
وارد اتاق شدن...خانوم دکتر مثل هیشه با روی باز و پر از انرژی پذیراشون شد!اما نه روی صندلی خودش روی صندلی کنار تخت!
-به به...سلام...زوج جوان و خوش تیپ..چطوری مامان کوچولو؟
می گل لبخند زورکی زد و گفت:ممنون
خانوم دکتر که این لبخند از چشمش دور نموند به روی خودش نیاورد و گفت:بدو بیا اینجا بخواب تا بگم جوراب نینیت چه رنگیه!!!
می گل نگاه معنی داری به شهروز کرد..شهروز شونه ای بالا انداخت و روی صندلی کنار میز دکتر نشست
دکتر:بیا دیگه ناز نکن..چته تو؟؟
بعد نگاه پر معنی به هر دوتاشون کرد و گفت:میبینم زوج خوشبخت ما زدن به تیپ هم دیگه....بیا..بیا براتون یه چیزی بزارم گوش کنید از این حال و هوا در بیاید!
می گل که انگار ضربه جنین 4 ماهه اش کار خودش و کرده بود بدون هیچ حرفی به سمت تخت رفت و روی تخت دراز کشید!
دکتر دستگاه رو رو شکمش گذاشت و صدای خش خشی پخش شد که با کمی گوش دادن میشد فهمید صدای ضربان قلبه...بعد از اینکه صدا کمی واضح شد دکتر با هیجان گفت:میشنوی؟؟؟قلب فسقلیته ها!!!
می گل نا خودآگاه برگشت به شهروز نگاه کرد...شهروزی که در حال بلند شدن بود و به سمت می گل میومد..با لبخند رضایتمندی دست می گل و تو دستش گرفت و گفت:میشنوی عزیزم؟؟؟بچه امونه!!!میبینی قلبش چه تند تند میزنه؟
دکتر:بله..عجله داره بیاد پیش یه مامان بابای خوشبخت......
چند ثانیه بعد ادامه داد:ووااایییی...من گفتم این وروجک اینقدر با حیاس که نمیزاره جنسیتش و بفهمیم حتما دختره...ولی پسره..تبریک میگم!!!
شهروز چشمهاش و ریز کرد و با دقت بیشتری به مانیتور خیره شد و گفت:از کجا فهمیدید؟
دکتر تصویر و کمی جلوتر اورد و گفت:ایناهاش...
شهروز باز هم دقت کرد..چیزی نفهمید..فقط موجود کوچیکی و میدید که در حال دست و پا زدنه
دکتر:اوه..چقدرم شیطونه....
رو به می گل کرد و گفت:متوجه تکونهاش میشی؟
می گل با قیافه مات و مبهوت فقط سرش و به نشونه مثبت کمی تکون داد!!!
دکتر دستمال و به سمت می گل گرفت و از جاش بلند شد و گفت:همه چیز خوبه..بچه سالم و سلامت داره رشد میکنه..هیچ مشکلی نیست!!!به غیر از یه چیزی
شهروز گوشهاش تیز شد و دست از کمک کردن به می گل کشید و به سمت دکتر برگشت و پرسشگرانه نگاهش کرد!
-اینکه شما دو تا با هم یه مشکلی دارید!
شهروز نفس راحتی کشید و بدون هیچ حرفی نشست رو مبل...می گل هم بهش ملحق شد..با تکونهای پسرش و شنیدن صدای قلبش تو تصمیمش دو دل شد...
دکتر:خب بگید ببینم مشکلی هست؟؟؟که مربوط به من بشه؟؟
شهروز برگشت و منتظر می گل و نگاه کرد..وقتی دید می گل دست دست میکنه گفت:خانوم دکتر می گل بچه رو نمیخواد!
دکتر نگاهش و به می گل دوخت و گفت:چرا؟؟؟باز چی شده؟
می گل دلایلی رو که برای شهروز اورده وبود و تکرار کرد..اما با کلی شک و تردید.. دکتر در جوابش گفت:ببین عزیزم....منم وقتی داشتم تخصص میگرفتم باردار شدم..ناخواسته..منم درس داشتم..منم مشکلات داشتم...ولی این دلیل نشد عزیز ترین موجود زندگیم و با دستهای خودم از بین ببرم.
می گل:شما چند سالتون بود اون موقع؟
-هر چی...بچه بچه است..ببین...ضربان قلب داره..تکون میخوره...راستش حتی اگر دلایلت منطقی هم بود من اینکار رو نمیکردم..1-اجازه اش و ندارم..2-دلش و ندارم....اگر میخوای اینکار رو بکنی باید جاهایی بری که غیر قانونی این کار رو میکنن....اما اگر خواستی بری و بکشیش یه لحظه فکر کن داری یه بچه ای که به دنیا اومده رو تیکه تیکه میکنی...چون اونها دقیقا همین کار رو میکنن!!!
با این تصور شهروز به خودش لرزید...قبل از اینکه بلند بشن دکتر رو به می گل گفت:اگر فکر میکنی دانشگاه اذیتت میکنه بهتره این ترم و مرخصی بگیری...تاریخ زایمانت 22 خرداد.....فکر میکنم نتونی برای پایان ترم خوب بخونی...کلا یه کمم مشکوک به خونریزی هستی!!فکر نکن اگر سقط کنی راحت میشی...تازه اول بدبختیه..پس سعی کن مراقب پسرکت باشی!!!..1 ترم مرخصی بگیری به نفعته...مطمئن باش اتفاق خاصی نمیافته!!!
-اما من درس دارم..من نمیخوام وقفه بیافته!!!
اینبار شهروز کنترلش و از دست داد و داد زد:وقفه نیافته که چی بشه؟؟به کجا میخوای میرسی؟؟آخرش همینجاییه که هستی!
-به چه حقی سر من داد میزنی؟
دکتر از جاش بلند شد:بچه ها...بچه ها..هیسس..اینجا مطب دکتره...خواهش میکنم رعایت کنید...چتون شد آخه؟
می گل که حالا رو دنده ی لج افتاده بود رو به دکتر اما خطاب به شهروز گفت:من میندازمش..من نمیخوامش!
شهروز که مثلا میخواست رعایت مکانی که توش بود و بکنه آروم تر گفت:تو حق اینکار رو نداری!
می گل:کی این حق و به من نمیده!
-من!!!
-جنابعالی کی باشید؟
-پدر بچه!!!
-با کودوم مدرک؟؟؟عقدنامه داری یا صیغه نامه؟
دکتر با شنیدن این حرف سر جاش نشست و با چشمهای گرد شده گفت:بچه ها..بشینید ببینم..چی میگید؟؟؟مگه شما زن و شوهر نیستید؟
قبل از اینکه شهروز دهن باز کنه می گل با حالت تدافعی گفت:نخیر..ما هیچ نسبتی با هم نداریم..تازه آقا در صدد بر اومدن عقد کنن....
بعد رو به شهروز گفت:به خواب ببینی اسمت تو شناسنامه ام و اسمم تو شناسنامه ات بیاد!
شهروز با شنیدن این حرف روی مبل ولو شد و با بغض می گل و نگاه کرد!!!
دکتر:می گل جان میتونم با شوهرت تنها صحبت کنم؟
-اون شوهر من نی....!!!
حرفش و خورد و رفت بیرون!!!
*خیلی وقیهی می گل....کم بهت لطف کرد..فکر میکنی اگر نبود تو الان دانشجو بودی؟؟یا اگرم بودی تو یه همچین شرایطی بودی؟؟؟خاک بر سرت...گند زدی به همه چیز...فقط دعا کن سر لج نیافته!!!
از در که بیرون رفت همه با نگاههای کنجکاوشون داشتن میخوردنش...سرش و انداخت پایین و روی یکی از صندلیها نشست...پسرش با شنیدن این سر و صداها بی تاب شده بود و انگار میخواست انتقام باباش و بگیره و مدام لگد میزد...دستش و روی شکمش گذاشت و گفت:عزیزم..ببخشید...آشتی میکنیم..قول میدم..نزن مامانت و!!!
توی اتاق دکتر رو به شهروزی که حالا داشت بی مهابا بدون توجه به اینکه یه زمانی یه شهروز بود و حرف اول و آخر اشک میریخت کرد و گفت:مادر پدرش میدونن؟
-کسی و نداره!
-مادر پدر خودت؟
-کسی و ندارم!!!
-ببین پسرم من دکترم نه مشاور و روانشناس و وکیل!!!اما اگر اتفاقی براش بیافته..یا ازت شکایت کنه میخوای چیکار کنی؟
شهروز که دیگه اشک نمیریخت گفت:مهم نیست...من دوستش داشتم و دارم...اگر اینقدر براش بی اهمیتم بزارید بره شکایت کنه...این بچه حروم نیست...وقتی نطفه اش بسته شده ما صیغه بودیم....فکر میکنم با استناد به همون صیغه نامه میتونم نگهش دارم!!!
خودشم میدونست داره چرت میگه..کودوم صیغه نامه...آرمان همون موقع هم گفته بود صیغه بدون هیچ مدرکی جاری میشه..اما این و که نمیتونست به دکتر بگه!!!
صدای دکتر از فکر درش اورد
-به هر حال زودتر یه فکری بکن....دختر خوبیه..یه کم حساسیتهای دوران بارداریه که رفتارش تند شده..باهاش راه بیا.....سعی کن راضیش کنی عقد کنید..اینطوری خیلی بهتره!!!
شهروز لبخندی زد و با اجازه ای گفت و بیرون رفت!با غیض به می گل نگاه کرد و گفت:وقت گرفتی؟
می گل که تا به حال شهروز و اینقدر عصبانی ندیده بود با ترس سرش و تا جایی که میشد داد بالا و با ترس گفت نه!
شهروز به سمت منشی رفت و برای ماه دیگه وقت گرفت...اینقدر قدمها و لحنش محکم و با صلابت بود که منشی میترسید نگاهش کنه..حتی باقی مریضها هم سعی میکردن نگاهشون و ازش بدزدن..هر چند شهروز هیچ کودوم و نگاه نمیکرد!در آخر هم دست می گل و گرفت و چنان کشیدش که می گل چند قدم اول و در واقع کشیده شد تا بتونه قدمهاش و با شهروز هماهنگ کنه!
توی ماشین می گل نه تنها از چشمها و نفسهای شهروز بلکه از سرعت زیادش هم میتونست بفهمه شهروز چقدر عصبانیه!!!
-حالا چرا اینقدر تند میری؟
شهروز برگشت با عصبانیت نگاهش کرد و باز به روبرو خیره شد!
-چته؟؟؟خودت گفتی بندازم..حالا هم که چیزی نشده!!!
-یک بار دیگه بگی بندازمش من میدونم و تو!!!اون موقع که من گفتم بنداز , نمیدونستم با بچه ی بیچاره چیکار میکنن...الان میگم حق نداری بندازی...دست بهش بزنی...یه بلایی سرش بیاری ازت شکایت میکنم!!!
می گل که تا اون روز شهروز و اینقدر عصبانی ندیده بود و هیچ وقت نشده بود شهروز باهاش با این لحن صحبت کنه...نا خودآگاه حالت تدافعی گرفت و اون هم با دادگفت:شکایت؟؟؟با کودوم مدرک..اونی که باید شکایت کنه منم...
-مدرک؟؟؟تو از من مدرک میخوای یا دادگاه؟؟؟مدرک من پیش تو وجدانته...اما پیش دادگاه صیغه ناممه امونه!!!
-کودوم صیغه نامه؟؟ما صیغه خوندیم..اما قانونی نبود!!!
شهروز پوزخند عصبی زد ودر حالی که انگار با خودش حرف میزد گفت:قانون!!!هه...قانون!!!واسه من دم از قانون یزنه!!!قانون شناس شده....خوبه یه ترم بیشتر دانشگاه رفته!!!!
یهو صدای ارومش تبدیل به فریاد شد
-چنان قانونی نشونت بدم از هر چی قانون و قانون گذاره بیزار بشی...!!!
می گل از جا پرید..نا خودآگاه دستش رو روی شکمش گذاشت و با بغض گفت:ترسیدم!!!
شهروز نفس عمیقی کشید...به دستهای می گل که برای حمایت بچه اش روی شکمش حائل شده بود نگاهی انداخت و با آرامش بیشتری گفت:ترم بعد و مرخصی میگیری...
می گل با همون بغض که حالا ترس هم باهاش مخلوط شده بود گفت:تورو خدا...
شهروز برگشت و با چشمهای سرخ از عصبانیت گفت:بحث نکن...نمیری...همین که گفتم!!!
تا خونه گریه کرد....نمیدونست چرا حس خوبی از اینکه مرخصی بگیره نداشت..فکر میکرد ارزوهاش همه به باد میره...فکر میکرد شهروز همونجور که کشیدتش بالا حالا داره میکشتش پایین...فکر کرد..این خاصیت مردهاس...مزه خوبی و بهت میچشونن....بعد از همش محرومت میکنن..با این فکر در حین گریه به خودش پوزخند زد
*مگه چند تا مرد و میشناسی؟؟؟یا میشناختی؟؟؟تئوری پرداز هم شدی؟!
به نیمرخ شهروز که حالا خیلی بی تفاوت میروند نگاه کرد...
*چرا اشکهام دلش و به رحم نمیاره...چرا دیگه نمیگه گریه نکن؟
تا خونه سکوت بود و سکوت....به خونه که رسیدن شهروز ایستاد..بدون هیچ حرفی منتظر شد
-مگه نمیری تو پارکینگ؟؟
-جایی کار دارم!!!
لحن عصبیش می گل و ترسوند..نباید سر به سرش میذاشت...باید با ملایمت و ملاطفت حرفش رو پیش میبرد!
صدای قیژ لاستیکهای ماشین باعث شد می گل که از ماشین خیلی فاصله داشت خودش و جمع کنه و تا گم شدن ماشین تو پیچ کوچه ازش چشم بر نداره!
پیچ کوچه رو که رد کرد گوشیش و برداشت و شماره آرمان و گرفت...وقتی دید افتاد رو پیغام گیر...بدون گذاشتن پیغام قطع کرد و شماره دفترش و گرفت..با صدای منشی خدا رو شکر کرد که هنوز تو دفتر هستن!
-سلام خانوم شبان!
خانم شبان(منشی دفتر)مکث کوتاهی برای شناختن صدا کرد و خیلی سریع گفت:سلام آقای تقوایی..بفرمایید!
-آرمان دفتره؟
-بله...تشریف دارن...اما مراجعه کننده دارن!
-من دارم میام دفتر...تا کی وقتش پره؟
-این آخرین مراجعه کنندشونه!!!
-اگر تا وقتی نرسیدم کارشون تموم شد بهش بگید دارم میام صبر کنه..کار مهمی دارم!!
-چشم...حتما!!!
نیم ساعت بعد جلوی در دفتر آرمان بود...با اخمی که مدتها بود از روی ابروهاش برداشته شده بود و با اتفاق و بحثهای امروز باز خودش رو نشون داده بود در دفتر باز کرد و وارد شد!!!
خانوم شبان به شهروز که همیشه خوش تیپ بود و امروز با شلوار کتون صدری لوله تفنگی و نیم بوت قهوه ای که داده بود روی شلوارش و پیراهن سفید و ژیله بافت طرح اسکاچ صدری قهوه ای قد بلند و هیکل خوش ترکیبش رو بیشتر به نمایش گذاشته بود لبخندی زد نیم خیز شد و سلام کرد!
شهروز سلام نصفه نیمه ای کرد و گفت:کسی تو هستش؟
-بله....ممنون میشم صبر کنید!!
شهروز نشست رو صندلی...مبایل و کیف پول چرمش و گذاشت روی پاهاش که روی هم انداخته بود و تکونش و میداد...فکر کرد..به چیزی که از آرمان میخواست..به کاری که میخواست بکنه..یا بهتره بگیم..به کاری که در امتداد کارهایی که کرده بود میخواست بکنه!!!
با باز شدن در دفتر و صدای آرمان که نوید پیروزی به موکل جدیدش میداد به خودش اومد...از جاش بلند شد..خیلی سعی کرد لبخند بزنه..اما موفق نشد... به سمت آرمان که متحیر نگاهش میکرد رفت و در حالی که وارد دفترش میشد گفت:آدم ندیدی؟
آرمان سرش و بیرون کرد و به خانوم شبان گفت:شما میتونید تشریف ببرید...دیرتون میشه!
بعد برگشت تو و گفت:والله چه عرض کنم؟؟آدم دیدم..ادمی که از خر افتاده باشه ندیدم....در حالی که روبروی شهروز مینشست گفت:چی شده؟؟با می گل بحثت شده؟
شهروز بدون اینکه جوابی بده گفت:املاک و به نامش کردی؟
آرمان نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کرد و گفت:پشیمون شدی؟
-اگر دست به کار نشدی..دست نگه داری..اگر کار و تموم کردی..میخوام برگردونیش!!!
شاید برای این تصمیم زود بود....اما عقلش بهش این اخطار رو میداد!!!!می گل عوض شده بود..این و نه تنها شهروز هفت خط که هر بچه ای هم میتونست بفهمه...حتی اگر دلیلش بارداریش باشه..باید صبر میکرد تا با می گل به یه ثباتی برسه!!!فکر کرد چقدر عجولانه و بچه گانه تصمیم گرفته بود!
-چی شده شهروز؟
-کاری که گفتم و بکن!!!
-با می گل بحثت شده؟؟؟بخوای با قهر همه رو ازش بگیری باز با یه آشتی به نامش کنی که...
شهروز نذاشت ادامه بده...داد زد:سختته برم یه وکیل دیگه بگیرم!
-او ...باز شهروز شد شهروز...چت شده؟؟؟
-آرمان...
چشمهای به خون نشسته و لحن عصبی شهروز دستهای آرمان و به نشونه تسلیم بالا برد و حرفش و قطع کرد.
-خیلی خب...خیلی خب..داد نزن...من اصلا چیزی به غیر از باغ می گل به نامش نکردم...تو عشق کورت کرده بود...من که عقلم سر جاش بود..اگر قرار باشه هر کاری موکلهام میگن بکنم که همه به خاک سیاه میشینن!!!حالا چی شده؟؟؟بدون فکر اومدی گفتی به نامش کن..حالا اومدی میگی نکن..چه اتفاقی افتاده؟؟؟میشه بدونم؟؟؟یا باز رفتی تو فاز شهروز قبلیه که نمیشه ازت چیزی پرسید؟
شهروز خیره آرمان و نگاه کرد..نمیدونست بهش بگه یا نه...هنوز موضوع بارداری می گل و نگفته بود..حالا بیاد بگه با هم مشکل هم داریم؟نا خودآگاه زمزمه کرد:می گل حامله است!
نمیدونست چرا زمزمه کرد..انگار هم میخواست آرمان بشنوه هم نشنوه!!!
بلافاصله سرش و بلند کرد...آرمان خیلی خونسرد نگاهش میکرد..نمیتونست از نگاهش بفهمه شنیده یا نه...اما لب که باز کرد جوابش و گرفت
-مبارکه...پس داری بابا میشی!!!خب حالا چی شده از تصمیمت منصرف شدی؟
شهروز که انگار گوش شنویی پیدا کرده بود شروع کرد به شرح مختصراز اتفاقات و رفتارهای می گل.
-خب....من که چیزی به نامش نکردم..اما فکر نمیکنی باز عجولانه تصمیم میگیری و قضاوت میکنی؟؟؟ببین شهروز می گل وارد جامعه ی بزرگتری شده...سنی هم نداره....باید یه مدت تحمل کنی...بزاری کمی بچگی کنه..کمی جوونی کنه...اگر واقعا عاشقی با وجود بچه ای که تو راهه باید مدارا کنی!
-تو کردی که من بکنم؟
-من با تو فرق داشتم
-چه فرقی؟؟؟تو از مادر زاده شدی منم همینطور!!
-نخیر..فرق ما این بود که من خیانت دیدم..تو هم دیدی؟؟؟من بچه ای تو راه نداشتم تو چی؟؟؟من عاشق نبودم..تو چی؟اینکه چیزی به نامش نمیکنی حق توهستش..نبایدم اینکار و بکنی..من نمیگم می گل دختر بدیه...اما با تجربه و فکر و توانایی تو بهتره اموالت تحت اختیار خودت باشه!!!ولی اینکه اینقدر عصبانی بشی و سرش داد بزنی خیلی غیر منطقیه....ببین شهروز..می گل.ترگل و کیانا و نیکی و....نیست...می گل..میگله..یه دختر بچه 17 ساله که الان اوج نیازش محبت و نوازش و قربون صدقه ولوس بازیه....میگن دخترها تا قبل از ازدواج یا رابطه اشون با پسری نیاز به جنشس مخالفشون و با پدرشون رفع میکنن..یعنی محبتهای پدرانه است که این نیاز و تامین میکنه...می گل از این موهبتم دور بوده!!!از ترس خواهرش به پسرها هم روی خوش نشون نداده..اولین پسر خودت بودی...اونم تا اومد بفهمه دوست داشتن و عشق چیه تو رفتی ازمایش کوفتی و دادی ازش دوری کردی!!!حالا هم که هنوز نفهمیده کی هسنش و درس و دانشگاه چیه یه بچه تو شکمشه....بی انصاف نباش شهروز...یلدا بچه نبود...دانشگاهم رفته بود...با چشم باز داشت این کارهارو میکرد....اما می گل بین دو تا حس مونده..مادر باشه یا مهندس....درکش کن...میدونم میتونی...باید بتونی..مادر بچه اته...یه کم با بچه بازیاش کنار بیا..بزرگ میشه...قول میدم!!!
شهروز که انگار سرفصل جدیدی تو زندگیش باز شده بود...سری در تایید حرفهای آرمان تکون داد گفت:اجازه نامه دادگاه چی شد؟
-تولدش کیه؟..
-27 بهمن...
آرمان نگاهی به تقویم کرد...
-میشه شنبه..خوبه...یکشنبه بیاد بریم دادگاه...قول میدم برای عید محرم هم باشید!!!
شهروز از جاش بلند شد..تشکری کرد و گفت:ببخشید وقتت رو گرفتم....
-این چه حرفیه...مشاور نشده بودم که شدم اما خدایی شهروز اگر دوستش داری به این راحتی کنار نکش...الان می گل بیشتر از یه دختر معمولی احتیاج به توجه داره...قبول کن برای می گلی که هنوز حتی اجازه نداره ازدواج کنه..نه اسمی روش هست نه نشونی...سخته که یه بچه رو رشد بده!!!کمی درکش کن....باهاش بد تا نکن...صبور باش...درست میشه..قول میدم!!
شهروز لبخند قدر شناسانه ای زد و همراه آرمان از در بیرون رفتن!
********************
با صدای زنگ در از جا پرید...باز سعی کرده بود بهترین لباسهاش و بپوشه جلوی شهروز خودی نشون بده...میدونست اگر جدال صدا و داد و بیداد در بگیره این شهروزه که پیروز میشه!!!همیشه تو نبرد تن به تن مردها پیروز میشن..پس حس زنانه اش میگفت باید از در زبون خوش وارد شد....با صدای دوباره زنگ در از جا پرید...
*یعنی کی میتونه باشه؟؟شهروز که کلید داره!!!
پیراهن کوتاهش رو که از رزیر سینه اش پلیسه داشت و زیر سینه اش روبانی جمع شده و پاپیون شده بود و مرتب کرد....کفشهای عروسکی نقره ایش رو هم که در اورده بود و پایین کاناپه ای که روش دراز کشیده بود گذاشته بود پاش کرد و به سمت در رفت...از چشمی نگاه کرد..چیزی ندید....خیلی تاریک بود...باز صدای زنگ در..میترسید در و باز کنه...چند بار گفت کیه..اما جوابی نیومد..پشیمون شد..فکر کرد شهروز کلید داره...اگر خودش باشه میاد تو اگرم نه که...اما با صدای مردونه ای با شوق به دستگیره حمله کرد..شهروز بود که فکر کرد زن بادار و بیشتر از این نترسونه..
رز قرمز به جای صورت شهروز لبخندش و پهنتر و خوش اب و رنگ تر کرد!شهروز که دید در باز شده اما صدایی نمیاد از پشت گلها سرش و خم کرد...با دیدن چهره ی خندان می گل گفت:رام نمیدی تو خونه خانوم خوشگله؟
می گل از جلوی در کنار رفت..شهروز در حالی که گل رو میذاشت تو بغل می گل اومد تو و در و بست!
-به به...خانوم خانوما...خو شگل کردی باز؟
می گل که خودش و آماده کرده بود کلی منت شهروز و بکشه و اخم تخمش و جمع کنه..متعجب و در عین حال خوشحال از این اخلاق شهروز به سمت آشپزخونه رفت تا گلهارو توی گلدون بزاره و گفت:فکر کردم قهری...خواستم آشتی کنیم...
شهروز در حالی که دکمه های بلوزش و باز میکرد گفت:اگر بدونم بعد از هر قهری خانوم خانوما اینطوری لباس میپوشن و به خودشون میرسن من روزی 2 بار باهات قهر میکنم!!!البته تا وقتی حامله ای...از بعد از اون معلوم نیست روزی چند بار!!!
می گل به نیم تنه لخت شهروز نگاه کرد..خیلی وقت بود شهروز و اینطوری لخت ندیده بود..حتی شبی هم که پیشش خوابید شهروز رکابی پوشیده بود...
-اوهوی...خانوم خوشگله..دید نزن پسر مردم تموم میشه...بیا بشین پیشم بینم.!!!
می گل به سمتش اومد..کنارش نشست..
-شلوارت و عوض نمیکنی؟
-میخوای اونم در بیارم؟؟؟
می گل به چشمهای شهروز که ازش شیطنت میبارید نگاه کرد و گفت:بی ادب نشو!
-بی ادب چیه؟؟؟یکی دو ماه دیگه این حرفها بی ادبی که نیست هیچ...خیلی هم با ادبیه!
می گل کمی خجالت کشید خودش و جمع کرد و گفت:خب حالا!!!
بعد سرش و بلند کرد و در حالی که خیره به چشمهای هم نگاه میکردن گفت:چقدر عصبانی میشی ترسناک میشی!!!
شهروز با انگشت اشاره اش روی بینی می گل زد و گفت:پس عصبانیم نکن...
می گل خواست از خودش دفاع کنه...اما بهتر دید سکوت کنه!فعلا موقعیتش نبود!
سر میز غذا که می گل خیلی رویایی چیده بودتش و با اون رزهای قرمز رویای تر هم شده بود...وقتی می گل غذاش و تموم کرد رو کرد به شهروز و گفت:شهروز...
لحن التماس گونه اش شهروز و شیش دنگ متوجه خودش کرد
-جانم؟
شهروز با نگاه پر از سوال نگاهش کرد که می گل مجبور شد ادامه بده!
-در مورد مرخصی تحصیلی میخوام بگم!
شهروز قاشق چنگالش و گذاشت زمین..اخم کوچیکی بین ابروهاش نشست...نفس عمیقی کشید و گفت:دیگه چیزی نگو..بحث و شروع نکن..حالم بد میشه!!!
-چقدر تو مغرور و خودخواهی.. خواسته من برات اهمیت نداره؟
شهروز دستش و رو هوا تکون داد و گفت:همون که گفتم!!!یه ترم به هیچ جا بر نمیخوره...تا ترم بعدی هم بچه 3-4 ماهش شده و مشکلی نداری!
-من قول میدم به این بچه هیچ اسیبی نرسه...قول میدم...
-حالا بخور!!!
-سیر شدم..دیگه نمیخورم...باشه؟؟؟بزار برم!
شهروز که باز مشغول غذا خوردن شده بود از نفس عمیقی کشید و گفت:می گل با من بحث نکن..خواهش میکنم!!دیدی که دکتر گفت باید استراحت کنی!
مثل دختر بچه هایی شده بود که میخواستن قول یه عروسک باربی رو به زور از باباشون بگیرن!هرچند این بچه بازیها به خاطر تازه گی که برای شهروز داشت براش جالب بود..اما کم کم داشت خسته اش هم میکرد...فکر میکرد این میخواد مادر بشه...قراره خانوم یه خونه باشه...اما هنوز افکارش و کامل نکرده بود که حرفهای آرمان تو سرش زیر نویس شد...به می گل که تمام عضله های صورتش التماس بود نگاه کرد..کلافه قاشق چنگالش و انداخت و به پشتی صندلی تکیه داد...دستهاش و عصبی روی لبهاش کشید و گفت:باشه!!!اما با آژانس میری با آژانس بر میگردی..
می گل خوشحال دستهاش و به هم کوبید و گفت:باشه...قبوله!!!
با رفتن می گل شهروز سری تکون داد و ادامه غذاش و تنهایی خورد!!
بعد از خوردن غذا و بیرون رفتن از آشپزخونه متوجه شد چراغها خاموشه و می گل نیست..به سمت اتاقش رفت...جایی که احتمالش قوی تر بود پیداش کنه..داشت درس میخوند...
در و نیمه باز کرد..اما می گل که محو درس بود متوجه نشد..در و بیشتر باز کرد و وارد اتاق شد..جلو رفت و دستش و دور گردن می گل حلقه کرد و بوسه ای روی موهاش نشوند.
می گل دستش و بالا اورد و دستهای شهروز و لمس کرد و سرش و به سمتش چرخوند.
-لا اقل خوابیده درس بخون بهت فشار نیاد!!!
-بی خیال..هنوز به اونجاها نرسیده...!!
-وقت داری کمی صحبت کنیم؟
می گل مشتاقانه به سمتش برگشت...شهروز که اشتیاقش و دید گفت:دلم نمیخواد انگ خودخواهی بهم بزنی...درسته من در برابر خیلیا خودخواه بودم...اما در برابر تو هیچ وقت...اگر میبینی اصرار به نگه داشتن این بچه رو دارم برای اینه که با از بین بردنش نه تنها از لحاظ جسمی بلکه از لحاظ روحی هم ضربه میخوری..نمیگم من ناراحت نمیشم..نمیگم ضربه نمیخورم..چرا..منم اذیت میشم...از وقتی خبر بارداریت و شنیدم نمیدونی چه حالیم..من اینقدر این بچه رو میخوام که به خاطرش شبونه رفتم مشهد..از خدا خواستم..اگر بچه ای هست سالم باشیم..هممون...!!!ولی وقتی اینقدر بی رحمانه میگی تو خودخواهی دلم میگیره....من تمام تلاشم خوشبختیه شماهاس..اگر ازت چیزی میخوام یا حرفی میزنم برای خودته....اگر اینقدر دوست داری بری دانشگاه من حرفی ندارم...اما باید قول بدی خیلی مراقب خودت و فسقلیمون باشی!
می گل از جاش بلند شد..دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد...حالتهاش خیلی بهتر شده بود...فقط گهگداری از شهروز دوری میکرد...گونه شهروز و بوسید و گفت:من منظور...
-شهروز دستش و روی لبهای می گل گذاشت و گفت:هیییییس ...درسته بعد از کلی تجربه عاشق شدم..اون هم عاشق یه جوجو....اما دوست دارم این جوجو کم کم بزرگ بشه..دوست ندارم هر حرفی میخوای بزنی بعد بگی منظوری نداشتم....لطف کن از این به بعد فکر کن بعد یه چیزی بگو...می گل صبر ادمها یه حدی داره...منم ادمم...میترسم از روزی که در برابر حرفهای بی منظورت کم بیارم..!!!
-قول میدم...قول میدم دیگه بی منظور حرفی نزنم که ناراحتت کنه!
شهروز بوسه کوتاهی روی لبهاش زد...چند ثانیه ای به چشمهاش خیره شد و برای اینکه اتیشی که تو وجودش داشت شعله ور میشد کار دستشون نده با گفتن:مزاحمت نمیشم..درست و بخون اتاق و ترک کرد!!!
بعد از بیرون اومدن از اتاق اولین کاری که کرد اب خنکی به دست و صورتش زد...برای اینکه هیجانش و کم کنه...حس معتادی رو داشت که در حال ترک بود..نیاز داشت..مثل همیشه..بیشتر از همیشه...کنار اب بود و از خوردنش منع شده بود..یک لحظه فکر پلیدی تو ذهنش نشست..اما فقط 1 لحظه بود..زود از سرش بیرونش کرد..
*خیانت نکن...اون داره بچه تورو پرورش میده...تو به خاطر بچه ات ازش دوری میکنی...پس نکن کاری رو که اگر باهات بکنه ناراحت میشی!!!
رفت و روی کاناپه ولو شد و مشغول دیدن فیلم...وقتی تیتر پایانی فیلم شروع شد...ساعتش و نگاهی انداخت!ساعت 1 و نیم بود...به سمت اتاقش رفت با دیدن نوری که از اتاق می گل بیرون میومد راهش و کج کرد...می گل همچنان داشت روی میز تحریر درس میخوند!خودشم نفهمید چرا عصبانی شد..دلش نمیخواست می گل اینقدر خودش و اذیت کنه..در و آروم باز کرد....با صدایی که سعی داشت عصبانیتش و کنترل کنه گفت:نمیخوای بخوابی؟؟؟حالا 20 نشو...چی میشه؟
می گل سرش و بر گردوند چشمهاش قرمز و پف کرده بود
-یه بخش دیگه مونده!
-از اون موقع تا حالا نشستی؟؟؟یه کم راه برو...یه چیزی بخور..
-اینقدر گرم درس خوندن بودم یادم رفته!
شهروز نفسش و از بینی بیرون داد .
-بگیر بخواب دیگه!!
-1 بخش..
-بسه...از اون یه بخش چقدر سوال میاد؟؟یکی؟؟؟ دو تا؟؟؟اونهارو جواب نده!!!!
چراغ و خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت!
بعد از رفتن شهروز می گل کمی صبر کرد...وقتی مطمئن شد شهروز رفته چراغ مطالعه اش رو روشن کرد و دوباره شروع به درس خوندن کرد!
اون روز اخرین امتحانشون رو هم دادن..تو این مدت به لطف سنگینی درسها لیلی نتونسته بود زیاد رو مخ می گل راه بره و به همین خاطر هم می گل و شهروز زندگی آرومی و گذرونده بودن!می گل که زودتر امتحانش تموم شده بود توی راهرو منتظر لیلی موند..کاری که خود لیلی ازش خواسته بود...با ظاهر شدن لیلی تو درگاه در از روی لبه پنجره بلند شد و هر دو به هم پیوستن و از در بیرون میرفتن.....به لطف برف سنگین شب قبل همه جا یخ زده بود..می گل سعی میکرد با احتیاط قدم برداره تا به آژانس کنار دانشگاه برسه مبادا اتفاقی بیافته و شهروز سر لج بیافته و نزاره بیاد دانشگاه!
-بچه رو چیکار کردی؟
-لیلی توروخدا....چیکارش باید بکنم؟
-تو میتونی بری ازش شکایت کنی!
-تو امتحان میدادی یا فکر میکردی به من چی بگی؟؟؟یه مدت درس میخوندی کاری به کارم نداشتی خیلی خوب بودا!!!
لیلی نگاهی با دلخوری بهش انداخت و گفت:داری خودت و بدبخت میکنی..مردم 10 سال با هم زندگی میکنن جرات نمیکنن بچه دار بشن..اونوقت تو!!!
-اونوت من چی؟؟؟اول آخرش همینه دیگه..حالا که شده!
-جدی میخوای نگهش داری؟؟؟
-شهروز دوست داره نگهش دارم!
-تو چی؟؟؟چرا برای خودت ارزش قائل نمیشی؟!تو بچه میخوای یا نه؟
-خب هر زنی دوست داره بچه داشته باشه..
-کی؟؟تو چه سنی؟؟از کی؟؟از دوست پسرش؟تو سن 17 -18 سالگی؟از یه مرد 40 ساله؟
-بس کن لیلی..تورو خدا....شهروز کجا 40 سالشه شلوغش میکنی؟.....بعدم..من خیلی تنهام..تو تنها دوستمی...دلم نمیخواد رابطه امون به هم بخوره..پس تورو خدا تو این جریان دخالت نکن..بزار زندگیم و بکنم!
-بدت و میگم؟؟؟تورو خدا بگو دارم بدت و میگم؟؟؟
-نه..منم حرفهات و قبول دارم..اما حالا که شده!!!
-بندازش..برو ازش شکایت کن بگو بی حرمتم کرده!!!بگو به زور بهم مشروب داده مستم کرده بهم تجاوز کرده!
می گل با چشمهای متعجب لیلی رو نگاه کرد و گفت:چی میگی لیلی؟؟؟شهروز چه هیزم تری بهت فروخته؟
لیلی عجولانه شونه ای بالا انداخت و گفت:نه!!نه!!شهروز خیلی هم خوبه...اما من میگم برای تو زوده...از الان وا بدی تا آخرش باید حرفهاش و گوش کنی..مخصوصا که سنشم زیاده...الان بگی بچه رو نمیخوام حساب کار دستش میاد!!!
-قبول نمیکنه جونشه و این بچه!
لیلی پوزخندی زد و در حالی که مثلا به خودش حرف میزد گفت:فقط بچه میخواسته....مچل خودش کردتش!
این حرفش باعث شد می گل باز با خودش درگیر بشه...بین دو تا حس مونده بود..
*من و میخواد یا بچه رو؟
هنوز به جوابی نرسیده بود که صدایی از جا پروندش
-احوال خانم خانوما!!!
سرش و بلند کرد..با دیدن آراد شونه هاش افتاد..برگشت به لیلی که خنده رضایتمندی رو لبهاش بود نگاه کرد...لیلی خیلی سریع گفت:من میرم..با اجازه!!!
می گل دور شدنش و نگاه کرد و باز به سمت آراد برگشت
-بله؟
-توروخدا در جواب ابراز احساساتم اینقدر احساساتی نشو شرمنده ام میکنی!
می گل پشتش و به آراد کرد و خواست به سمت آژانس بره که سر خورد..آراد بازوش و گرفت و برای اینکه بتونه هم خودش و کنترل کنه هم می گل و اون تو بغلش کشید!همونجا بود که شکم برجسته می گل توجهش و جلب کرد!
بلافاصله می گل و از خودش جدا کرد و با چشمهاش از حدقه در اومده گفت:تو حامله ای؟
می گل از این فرصت استفاده کرد و گفت:من که گفتم ازدوج کردیم!
-تو بی خود گفتی...چون دروغ گفتی...می گل تو چیکار کردی؟اینده ات و تباه کردی!!!
می گل منتظر ادامه خزعبلاتش نموند..به سمت آژانس حرکت کرد...اما باز همون جای قبلی پاش سر خورد و اینبار حتی آراد هم بهش نرسید تا بگیرتش....با برخوردش به زمین دستش و ناخودآگاه به پهلوش گرفت و آخ بلندی گفت.....
اراد به سمتش رفت زیر بازوش و گرفت...گرمی مایع گرمی که لباس می گل و خیس کرد نوید خبرهای ناگواری میداد با حرص دست آراد و پس زد و گفت:ولم کن..عوضی...!
آراد در حالی که سعی کرد می گل و از روی زمین بلند کنه زیر لب غرید:وقت لجبازی نیست بچه جان!!!
می گل که حالا رد اون مایع روی ساق پاش بیشتر عذابش میداد در حالی که به پهنای صورت اشک میریخت به آراد تکیه داد و گفت:من و ببر بیمارستان!
آراد در حالی که ماشن و به حرکت در میاورد زمزمه کرد..همین کار رو دارم میکنم!
می گل روی ویلچر در حال گریه و آراد پشت سرش با عجله وارد سالن شدن....می گل با یاد اوری تشک خونی ماشین و ابروریزی که جلو آراد شده بود و پوف آراد و سر تکون دادنش و گفتن "اشکال نداره میبرمش کارواش"گریه اش شدت گفت...پرستار به سمتش خم شد و گفت:گریه نکن...انشالله که چیزی نیست...اما خود پرستار هم میدونست با ایشالله و ماشالله کار درست نمیشه!
پرستار می گل و به سمت اورژانس برد . رو به آراد گفت:شما برید پذیرش!
آراد ایستاد و دور شدن می گل و تماشا کرد.
*لعنتی....دردسرهاش برای منه!!!
کارهای پذیرش و انجام داد و با پرس و جو از پرسنل می گل و تو اتاق سونو گرافی پیدا کرد..همچنان به پهنای صورتش اشک میریخت!
به سمتش رفت...چند تا خانوم دیگه هم منتظر نوبت بودن...دستش و تو دستش گرفت و گفت:درد داری عزیزم؟
می گل در ا وج گریه با هق هق سرش و که تا آخرین حد پایین انداخته بود بالا اورد و گفت:به من نگو عزیزم!
با این لحن همه نگاه چپ چپی به آراد انداختن...فکر کردن شوهرشه و از دست اون به این روز افتاده...همون لحظه می گل و صدا کردن..ظاهرا خارج از نوبت و اورژانسی بهش نوبت داده بودن!!!پرستار هم آراد و از یه نگاه کینه توزانه بی بهره نذاشت و ویلچر می گل و به سمت اتاق هول داد!
دقیقه ای نگذشته بود که پرستار بیرون اومد و گفت:شوهرش بیاد تو!
آراد کمی دور و برش و نگاه کرد..*من؟؟من شوهرشم؟؟؟کی و میگه!
پرستار اینبار با لحن خشن تری گفت:نکنه زحمت صحبت با دکتر رو هم به خودت نمیدی؟
آراد بی اختیار به سمت اتاق رفت...با دیدن می گل که همچنان گریه میکرد و شکمش بیرون بود رو به پرستار کرد و گفت:من..شو...
اما دکتر حرفش و نیمه کاره گذاشت و گفت:وضعیت خوبی نداره..جفت کمی از رحم جدا شده..خونریزی شدیده!!!استراحت مطلق میخواد!باید بستری بشه...و روی برگه چیزهایی نوشت و به دست آراد داد!
آراد بدون اینکه می گل و نگاه کنه از اتاق بیرون رفت...قبل از اینکه کارهای بستری و انجام بده به سمت ماشینش دوید..کیف می گل پایین پاش افتاده بود..اون و برداشت و باز به سمت اتاق سونو دوید!
با دیدن می گل که به همراه پرستار از اتاق بیرون اومد کیف رو به سمتش دراز کرد و گفت..بیا زنگ بزن شهروز پاشه بیاد!
-چیه؟؟کم اوردی؟
-دیوونه بفهمه با من بودی برات بد میشه!
اینبار گوشهای پرستار تیز تر شد..می گل در حالی که گوشیش و از تو کیفش بیرون میکشید گفت:هیچم بد نمیشه..من به خودم اعتماد دارم..شهروز هم همینطور...!
آراد پوزخند زد
*میبینیم خانوم خانوما!
گوشی شهروز زنگ خورد...یک بار..اینقدر زنگ خورد که خود به خود قطع شد...دوبار...باز هم همونطور...3 بار...
می گل نالید:اه..چرا جواب نمیدی؟
-چیه؟؟؟عاشق دل خسته ات پیچوندتت؟
-فعلا که من با جنابعالی اینجام!!
-من و تو کاری با هم نداریم..اتفاقی به هم برخورد کردیم..ولی...
حرفش تموم نشده بود که گوشی می گل زنگ خورد..می گل بدون معطلی جواب داد
-کجایی؟؟چرا جواب نمیدی؟؟؟
دوباره شروع کرده بود به گریه کردن!
-چی شده عزیزم؟؟چرا گریه میکنی؟رفته بودیم برای ضبط هدفن رو گوشم بود گوشیمم سایلنت بود...چی شده؟
-من بیمارستانم!!!
-بیمارستان؟؟؟برای چی؟؟؟چی شده می گل؟ جون به سرم کردی!کودوم بیمارستانی؟
می گل که با لحن دلسوزانه و پر استرس شهروز گریه اش شدت گرفته بود فقط تونست بگه بیمارستان"...."!
*********
شهروز سراسیمه از در الکترونیکی بیمارستان گذشت..جلوی پذیرش به سختی ایستاد و گفت:می گل ضیایی!
زن با دهان باز نگاهش کرد.
-حتما باید کامل بگم؟؟می گل ضیای و رو کجا بستری کردید خانوم محترم؟
زن سرش و پایین انداخت ...با همراه بیمار نمیشد دهن به دهن شد..مخصوصا وقتی اینقدر استرس داره!
-میدونید کودوم بخشه؟
-نمیدونم..حامله بوده!
زن در حالی که چیزی تایپ میکرد گفت:مشکلش چی بوده؟
-چمیدونم...
زن خونسردانه بعد از چند ثانیه گفت:بخش زنان اتاق 408
شهروز با شنیدن بخش زنان یک لحظه هنگ کرد...زیر لب زمزمه کرد:زایمان؟؟؟زنان؟؟؟حالش خوبه؟؟؟
زن که متوجه شوکه شدن شهروز شده بود گفت:من اطلاع ندارم از بخش بپرسید.
شهروز انگار باطریش دوباره کار افتاد..دوباره دوید..از پله ها...حتی منتظر اسانسور هم نشد...پله ها رو دو تا یکی کرد و به طبقه چهارم رسید....با دیدن اتاق 410 سرش و به سمت راهرو چرخوند و با دیدن آراد که یه پاش و به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه ایستاده بود..انگار دنیا رو سرش خراب شد!...حالا مثل کسی بود که باطریش ضعیف شده...آروم به سمت اتاق رفت....تا رسیدن به اتاق به خودش دلداری میداد که اشتباه میکنه...اما وقتی رسید جلوی آراد که کنار در اتاق می گل ایستاده بود باقی مونده آوار هم رو سرش فرود اومد....
*خیانت!!!!خیانت!!!
نفسهاش به شماره افتاده بود....به چهره ی آراد نگاه کرد..خواست چیزی بگه...اما انگار حرف زدن یادش رفته بود....آراد پوزخندی زد و گفت:تحویل شما...
این و گفت و به چشم بهم زندنی تو پیچ پله ها نا پدید شد!
شهروز تکانی خورد و وارد اتاق شد!چشمهای اشکبار می گل به سمتش برگشت.
-شهروز....سلام!
شهروز فقط پره های بینیش و باز و بسته کرد...با حرص و عصبانیت گفت:سلام..ترگل خانوم...خوبی؟!!
می گل به آنی گریه کردن رو فراموش کرد با دهان باز شهروز و که ترگل خطابش کرده بود نگاه کرد!
-چیه؟؟؟تعجب داره؟از همون قماشی دیگه...خیانت تو خونتونه!
این و گفت و بیرون رفت!
می گل شوکه از حرفهای شهروز به در بسته خیره موند...یهو یاد آراد افتاد..اما اون که رفته بود...خیلی وقت بود رفته بود..از وقتی بستری شد رفت...با کف دست به پیشونیش کوبید..عوضی...نرفته بوده...وایستاده شهروز ببینتش...آشغال...عوضی!
شهروز به سمت پرستاری رفت..سلام کرد و به پرستاری که مشغول نوشتن چیزی بود گفت:میخواستم حال مریض اتاق شماره 408رو بپرسم
پرستار بدون اینکه نگاهش کنه گفت:چه عجب نگران شدی...!!
شهروز با گیجی نگاهش کرد...این یعنی چی؟؟مگه چند ساعته می گل اینجاست که این میگه چه عجب!خب به محض اینکه می گل زنگ زد خودم و رسوندم دیگه!!!
پرستار که سنگینی حضور شهروز و حس کرد سرش و بلند کرد و نیم نگاهی به شهروز کرد..اما دوباره سرش و چرخوند تو صورت شهروز.
-شما؟
شهروز پوزخندی زد و گفت:شوهرشم!
-پس اون..
حرفش و خورد...نباید سوتی میداد...اما شهروز تا تهش و گرفت:اون دوست پسرش بوده.!
پرستار مشمئز شد...چقدر راحت و بی خیال از این نسبت حرف میزد...چند تا سرفه کرد تا بتونه تمرکز کنه...لبخند مصنوعی تحویل شهروز داد و گفت:باید منتظر پزشک متخصص باشید..تو راهه!!!
-بچه چطوره؟
-میگم که...
نذاشت حرفش تموم بشه تقریبا داد زد:یعنی 3 ساعت این خانوم اینجاس شما فقط تونستین منتظر پزشک متخصص باشید؟
-نخیر بردیمشون سونو گرافی!
-خب چی نشون داد تو اون لامصب؟
-جفت از دیواره کمی جدا شده...
-خطرناکه یا نه؟
-میشه یه کم آروم تر؟اینجا بیمارستانه!
-فعلا که حکم هتل داره....!
پرستار به نقطه ای نگاه کرد و گفت:دکتراومد..از خودش بپرسید!
شهروز مسیر نگاه پرستار رو دنبال کرد و چشمش روی دکتر ثابت موند.به سمتش رفت..دکتر خود می گل نبود..اما حتما دکتر بود دیگه!
-سلام خانوم دکتر..
-خانوم دکتر جلوی ایستگاه پرستاری ایستاد بعد از سلام کوتاهی که در جواب شهروز گفت شروع کرد با پرستار صحبت کردن...پرستار توضیحات تخصصی برای دکتر داد و با پرونده ی می گل اون رو تا اتاق می گل همراهی کرد!
وارد اتاق که شدن می گل داشت با تلفن حرف میزد با باز شدن در سراسیمه دکمه قرمز رنگ رو فشار داد و به 3 نفری که وارد اتاق شدن نگاه کرد
شهروز شک کرد...
*با کی حرف میزدی عوضی؟
دکتر:سلام دخترم..خوبی؟؟ماشالله چقدر تو نازی!
می گل در حالی که چشم از چهره گر گرفته شهروز بر نمیداشت گفت:ممنون!
دکتر حرف میزد..اما نه می گل میفهمید چی میگه نه شهروز..هر دو به یک چیز فکر میکردن..شهروز به اینکه می گل خیانت کرده...می گل به اینکه شهروز داره فکر میکنه بهش خیانت کردم!
دکتر:می گل جان..گوشت با منه.حالا وقت داری شوهرت و نگاه کنی...میگم الان درد که نداری؟
می گل سرش و تکون داد یعنی نه!
دکتر:خیلی خب..از رو همین سونو همه چیز مشخصه..اذیتت نمیکنم ببرمت سونو...تا فردا دوباره بریم...ببین دخترم....با وضعیت پیش اومده باید استراحت کنی..استراحت مطلق!میدونی که چیه؟؟؟فعلا حتی برای دستشویی هم نباید از جات بلند بشی....
رو به پرستار کرد و گفت:براش سوند بزنید!
دوباره می گل رو مخاطب قرار داد و گفت:تا وقتی خونریزیت قطع بشه مهمون ما هستی...بعد از اون باید ببینیم شرایط چطوریه...
می گل دیگه چیزی نشنید...ذهنش روی اینکه تا وقتی خونریزیت بند بیاد مهمون ما هستی قفل کرد..پس دانشگاه چی؟؟میون حرف دکتر پرید و گفت:کی قطع میشه؟
دکتر که رشته کلام از دستش در رفته بود کمی مکث کرد و سعی کرد روی سوال می گل تمرکز کنه
-نمیدونم...شاید 2 روز دیگه..شاید 1 هفته شایدم 1 ماه!
-دانشگاهم...
صدای نعره شهروز همشون و میخکوب کرد
-دانشگاهم و درد..دانشگاهم و کوفت...خراب بشه اون دانشگاهت!
می گل اشکش نا خودآگاه سرازیر شد..شهروز از در بیرون رفت...دکتر به سمتش اومد دستش و گرفت و گفت:دختر گلم...بچه ای که تو شکمت واجبتره یا دانشگاه؟
جواب می گل سکوت بود.........گاهی از ذهنش میگذشت کاش نبود...اما زود پشیمون میشد..... از اینکه دانشگاه رفتنش دچار مشکل میشد راضی نبود!
همه اتفاقات با هم افتاده بود...از طرفی خونریزیش...از طرفی شک شهروز و حالا هم نرفتن به دانشگاه.....بعد به خودش اینطوری امید داد
*تا سه نشه بازی نشه..خب این آخریش بود خدارو شکر!!!اما هیهات که آخریش نبود..تازه شروع ماجرا بود!
*****
صدای زنگ مبایلش به خودش اوردتش...با نگاه به صفحه گوشی که تو تاریکی اتاق بیشتر خود نمایی میکرد متوجه شد لیلیه
-بله؟
-سلام..!
صداش پر از هیجان بود!...دقیقا بر عکس می گل.
-با آراد حرف زدی؟چی شد؟
-نه..
-حرف نزدی؟؟چرا؟؟باز خودت و لوس کردی؟
-لیلی ...من بیمارستانم!
-ها؟؟؟!!!چرا؟؟؟
می گل ماجرا رو مختصر برای لیلی تعریف کرد.
-بچه موند؟
تو چه پدر کشتگی با این بچه داری؟
-خب بابا داد نزن..همینجوری پرسیدم!حالا حال خودت چطوره؟؟تا کی باید بیمارستان بمونی؟؟خدا رو شکر امتحان آخر بود!
می گل بغض کرد:لیلی خیلی تنهام..دلم گرفته...شهروز از وقتی دکتر رفته گذاشته رفته...!!فکر میکنه بهش خیانت کردم....تقصیر آراد احمقه وقتی بستری شدم گفتم بره..انگار نرفته شهروز تو بیمارستان دیدتش!!
-بده نگرانت بوده؟
-میخوام نباشه..زندگیم رو به گند کشید...شهروز انگ خائن بودن بهم زد..!!
-گریه نکن حالا..میخوای بیام پیشت؟
-نه بابا این وقت شب...دیگه کم کم میخوابم...
-فردا میام پیشت پس...قول بده گریه نکنی...جهنم که گذاشته رفته...دیدی گفتم براش مهم نیستی!!!
می گل خدا حافظی کرد...اما باز موضوع نرفتن دانشگاه ولو برای یک ترم آزارش داد...خسته بود...تنها بود...محیط بیمارستان همینجوریش خسته کننده و کسالت اور بود..وای به حال اینکه هیچ کسی هم نداشته باشی...حتی امید نداشته باشی یکی از در بیاد تو..غیر از شهروز..شهروزی که انگ خیانت بهش زده بود و رفته بود..حتی ازش توضیح هم نخواسته بود..چقدر دلش میخواست براش توضیح بده...شایدم خود آراد بهش گفته بود که چیزی نگفت...!دلش شهروز و خواست...گوشیش و برداشت و شمارش و گرفت..خاموش بود...زنگ زد خونه افتاد رو پیغامگیر..
*شاید خواب باشه...اونوقت بد خواب میشه.....
اما بی توجه به افکارش باز شماره خونه رو گرفت...4 بار این کار رو تکرار کرد....کسی جواب نداد!!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۲۶ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان عاشقانه می گل 2 ( جلد دوم )
*بی معرفت....رفته پی عشق و حالش حتی نگفته یه وقت حالم بد بشه بهش زنگ بزنن....چقدر من بدبختم..چقدر من تنهام!!!اینقدر به تنهایی خودش فکر کرد تا خوابش برد...صبح با صدای پرستار که برای صبحانه صداش زد چشم باز کرد!
-پاش و پاش و یه چیزی بخور دوباره بخواب!
-می گل بلند شد و نشست..گرسنه اش بود..خیلی...از دیروز هیچی نخورده بود..حتی شامش رو هم دست نزده بود....اما حالا گرسنه بود....
-...بچه از دیشب تکون خورده؟
می گل به شکمش نگاه کرد....یاد شهروز افتاد...دلش گرفت...وقتی باباش که اینقدر خاطر خواهش بود سراغی ازش نمیگرفت چرا اون باید به تکونهای بچه توجه کنه؟با بی قیدی شونه بالا انداخت..نمیدونم..یادم نیست!
پرستار چپ چپ نگاهش کرد:مربا و عسلت و بخور به پهلوی چپ بخواب تو نیم ساعت بشمر ببین چند تا تکون میخوره....به من بگو!!!
می گل فکر کرد چرا باید این کار رو بکنم؟؟اصلا من چرا باید خودم و عذاب بدم؟
اما نا خودآگاه نیم ساعت بعد به پهلوی چپ خوابیده بود و حرکات ضعیف و بی جون جنینش رو میشمرد!
حضور کسی تو اتاق باعث شد به پشتش نگاه کنه!با دیدین لیلی جیغ خفیفی کشید .و گفت:اومدی؟؟؟؟وای حوصله ام سر رفته بود!!!
-این که این بیرونه!
-کی؟
-شهروز....مثل این معتادها خوابیده رو صندلی ها و پالتوش هم کشیده روش!
می گل ته دلش قنج رفت...یعنی شهروز تمام شب و اونجا بوده؟؟؟پس چرا نیومده تو؟؟؟
-کی مرخص میشی حالا؟
-نمیدونم..تا وقتی این خونریزی لعنتی بند بیاد باید بمونم...
-انتخاب واحد چی؟؟
-حالا بزار نمره ها بیاد!!!
-خدا کنه تا اون موقع خوب بشی....دلت نمیخواست از شرش خلاص بشی؟؟فرصت خوبی بود!
نه تنها می گل که شهروز هم که گوشاش تیز شده بود ببینه این دوست جدید الورود چی به می گل میگه چشمهاش گرد شد!
*پس همه ی این حرفها و رفتارها زیر سر این دختره ی بی همه چیزه!!!احمق خجالتم نمیکشه اینقدر وقیحانه آرزوی مرگ بچه من و میکنه..
خواست در و باز کنه و وارد اتاق بشه..اما صبر کرد..باید میدید می گل در برابر این اظهار نظر "انسان دوستانه" چه نظری داره!
-لیلی تورو خدا..این چه حرفیه...دارم کم کم بهت شک میکنم...تو چه پدر کشتگی با من و این بچه داری؟
-من؟؟من چه پدر کشتگی با تو دارم..هیچی...چه پدر کشتگی؟من فقط میخوام تو آزاد باشی..بد میگم؟؟با این زیبایی..با این سن کم....از شکل و قیافه میافتی...همین شهروز خان میزاره میره دنبال 4 تا دختر تر گل ورگل....
می گل نذاشت ادامه بده....چقدر وقیهانه صحبت میکرد..به چه حقی هنوز نیومده تو زندگیش اینقدر دخالت میکرد...اون دوست میخواست...نه بلای جون....همینجوری که با رفتارهای سردش شهروز و از خودش دور کرده بود..این هم شده بود قوز بالا قوز!
-بس کن...اصلا به تو چه؟؟؟تو یه دوستی..همین..میتونی مونس و همدمم باشی باش..نمیتونی خواهشا دخالت بیجا نکن!
-دقیقا همینطوره...من میخواستم دوستت باشم..دوست اونه که بگریونه دشمن اونه که بخندونه..پس اگر دیدی من حرفی زدم که ناراحت شدی بدون دوستتم و خوبیت و میخوام..اما باشه می گل خانوم....تورو به خیر و مارو به سلامت..حالا که دلسوزی من و پای فضولی میزاری میرم!!!
می گل به رفتن دختر 22 ساله ای که حتی نمیدونست چرا با اینهمه تاخیر وارد دانشگاه شده نگاه کرد...چرا ازش نپرسیده بود؟؟چون ذاتا فضول نبود...یا شایدم مشکل بارداریش اینقر ذهنش و در گیر کرده بود که به این موضوع فکر نکرده بود..جدا چرا؟؟خانومها که به فضولی معروفن...چرا می گل اینطوری نبود؟؟؟
لیلی در و باز کرد...به چهره ی شهروز که منتظر بود لیلی بره بیرون و خودش وارد بشه نگاه معنی داری کرد و از در بیرون رفت!
شهروز با همون قدمهای محکم همیشگیش وارد شد..باز هم روی لبش لبخند نبود..اما چشمهاش برق خاصی داشت..برقی از سر رضایت به خاطر دفاعی که می گل از خودش و بچه اش و البته عشقش انجام داده بود!بدون هیچ حرفی رفت و کنار پنجره نشست...سیگارش و در اورد...فندک هم زد...اما پشیمون شد..اینجا بیمارستان بود...اینقدر شعورش میرسید!
می گل با هیجان فقط نگاهش میکرد..دلش براش تنگ شده بود..کمی هم ترسیده بود..میدونست شهروز ترگل و برای یه خیانت کنار گذاشت..میدونست شهروز از خیانت بیزاره...ولی اون خیانت نکرده بود پس باید توضیح میداد..شهروز ازش نمیپرسید چون رفته بود تو فاز همون شهروز قدیمی....پس خودش باید توضیح میداد!
-شهروووووز!
لحن صلح طلبانه ی می گل باعث شد به سمتش برگرده!
-شهروز به خدا من مثل ترگل نیسم...من خیانت نکردم....چرا مثل بچه ها سکوت میکنی..خب بپرس شاید من جوابی داشتم!
شهروز خواست روش و برگردونه..مثل هر موقع دیگه ای که بهش خیانت شده بود و اون بدون پرسیدن سوالی همه چیز و تموم کرده بود..اما اینبار فرق میکرد..اینبار پای یه فسقلی در میون بود...باید گوش میداد...شاید واقعا دلیل قانع کننده ای بود!
با چشمهاش به می گل خیره شد..می گل فهمید که وقت حرف زدنه!
-اومده بود دم دانشگاه..میخواست باهام حرف بزنه!
-بار اولش بود؟
-نه...یه بار دیگه هم اومده بود!
-خب؟!
-اونبار باهاش صحبت کردم..گفتم با هم ازدواج کردیم..
-گفتی بارداری؟
-نه!!نگفتم..اما گفتم ازدواج کردیم..باز دیروز اومد دم دانشگاه....تا دیدمش اومدم مسیرم و عوض کنم خوردم زمین!اون هم من و برداشت اورد اینجا..تو اون گیر و دار میتونستم بگم من و نیاره؟..
-اونی که دیروز باهاش تلفنی حرف میزدی تا من و دیدی قطع کردی کی بود؟؟؟
می گل خجول شد باید جواب میداد تا مبادا جای مبهمی باقی بمونه
-گلاره!
-چیکارش داشتی؟
-میخواستم بهش بگم به آراد بگه دور و برم نیاد...
-خب؟
-هیچی...اولش که گفتم تو بیمارستانم و باردارم...داشت سوال جوابم میکرد که شما اومدید تو...
شهروز لبه ی پنجره نشسته بود..پاهاش و خم کرده بود و گذاشته بود رو لبه ی پنجره....ارنجش رو روی رون پاش گذاشته بود و کف دستش و گاز میگرفت و به می گل نگاه میکرد!عصبانی بود؟؟؟نه غیرتی بود...نا خودآگاه گفت:از لحظه اولی که خوردی زمین خونریزی داشتی؟!
می گل گیج از سوالی که ربطی به جریان نداشت با صدای نا مطمئنی گفت:آره...
-بعد نشستی تو ماشین اون؟؟با همون وضع؟؟؟بعد وقتی پیاده شدی.....وقتی پیده شدی.....
می گل یاد اون صحنه افتاد..خودش هم خجالت کشیده بود..اما چکار میتونست بکنه؟
حرفش و قطع کرد..احساس کرد الان شهروز از عصبانیت منفجر میشه.
-نه..نه...به این شدت نبود که...!!!
دروغ گفت...باید دروغ میگفت تا شهروز آروم بشه...با این غیرتی که از خودش نشون داده بود اگر دروغ نمیگفت حتما یه اتفاقی میافتاد...کمترینش قهر شهروز بود..نه..اون غیر از شهروز کسی و نداشت..همین الان مثلا بهترین دوستش با قهر رفت!
دستش رو به سمت شهروز دراز کرد و گفت:شهروز توروخدا اینقدر بد اخلاق نباش....من قسم خوردم که خیانت نکردم و نمیکنم!!!پس تورو خدا با من اینجوری نباش...چرا دیشب نیومدی تو اتاق؟
شهروز دست می گل رو تو دستش گرفت...سعی کرد لبخند بزنه...نشست کنار تختش و گفت:دیگه نمیخوام این پسره رو دور و برت ببینم!
-منم نمیخوام..وقتی میاد چیکار کنم؟من قول میدم دیگه حتی نگاهشم نکنم!
-میگم آرمان حالش و بگیره!
می گل بی تفاوت شونه بالا انداخت!براش مهم نبود...ترجیح میداد فعلا به این فکر کنه که چطوری شهروز و راضی کنه تا مرخصی نگیره...احساس میگرد یه ترم مرخصی بگیره دیگه شهروز نمیزاره بره دانشگاه..خودش هم نمیدونست اینها تاثیرات حرفهای یاوه ی لیلی هستش!
-در ضمن این دوستتم که رفت بهتره رابطه ات و باهاش تموم کنی..بعید میدونم دختر خوبی باشه!
-چیزی شنیدی؟
چقدر ناشیانه سوال پرسیده بود..دقیقا همون چیزی که تو لحظه به ذهنش رسیده بود و بیان کرد.
-نه ...چیزی نشنیدم....ولی بعید میدونم دختر خوبی باشه..بعد از چند سال میتونم از رو حرکات ادمها درونشون و تشخیص بدم!
دروغ هم نمیگفت..نه تنها چیزهایی که از روی کنجکاوی شنیده بود بلکه نگاه آخر لیلی هم براش پیام خوش ایندی نداشت...باید هر چه زودتر جلوی این ضرر و میگرفت!
-شهروز کی از اینجا میریم؟
-بریم؟؟تازه اومدیم..باید حالت خوب بشه...دیدی که دکتر چی گفت؟وضعیتت بحرانیه..!!لب تابت و میارم برات....راستی با دکتر خودت تماس گرفتم..دکتر اینجا رو میشناخت..گفت بهش اعتماد کنید...بهش گفتم منتقلت کنم بیمارستان خودش...گفت ریسک نکنید...خطر ناکه..بهتره همونجا بمونه...گفت میام بهش سر میزنم!!!
می گل لبخند زد...دست شهروز و گرفت و بوسید...
-مرسی که به فکرمی!
-من همیشه به فکرتم....این تویی که از من غافل شدی!!!اگر میدونستم دانشگاه اینطوری از هم دورمون میکنه..غلط میکردم کمکت کنم بیای دانشگاه!
باز زنگ خطر برای می گل به صدا در اومد...خیلی بچه گانه هول شد و با تته پته گفت:چی؟؟ها؟؟چیزه..نه!!من از تو دور نشدم...خب درسه دیگه...سنگینه...یکی دو ترم بگذره بیافتم رو غلطک خوب میشم!
شهروز مستانه خندید
-گاهی وقتها یه حرفهایی میزنی ادم فکر میکنه 60 سال سن داری...گاهی اینقدر بچه میشی که فکر میکنم بزرگ کردنت کار حضرت فیله!
2-3 روز از اون روز گذشت همه چیز خوب بود..روز سوم گلاره به دیدن می گل اومد..وقتی فهمیده بود بارداره شوکه شده بود . به می گل گفته بود با سعید به هم زده..داره حسابی برای کنکور میخونه نه از سعید نه از آراد خبر نداره...در جواب می گل که پرسیده بود چرا به هم زدی گفته بود وقت این کارهارو دیگه ندارم...سعیدم دیگه شرکت زده بود و مثلا برای خودش کسی شده بود..یه کم حال و هوای بزرگی بهش دست داده بود..احساس میکرد من براش بچه ام...!!!
-چقدر راحت اعتراف میکنی؟
-برای اینکه حقیقت نداره...مسخره!!!! فکر کرده بود کیه؟....عمرا میومد خواستگاریم بابام من و بهش میداد!
-چی شد..تو که دوستش داشتی؟
-خر بودم دیگه..حالا باید اینقدر خر بشم و الاغ بشم تا تو دام یکی برای همیشه بیافتم!
می گل خندید..دیوونه...یعنی برات درس عبرت نشد؟؟؟
-عبرتش خیلی پند آموز نبود!
-گمشو...بی خیال این کارها بابا..بشین درست و بخون.
-گلاره خنده ی بلندی کرد و به شکم می گل اشاره کرد و گفت:چشم!!!
می گل که متوجه منظورش شده بود غش غش خندید و گفت:منم از دستم در رفت...چیکار کنم خب!!
-خدایی اون روزی که به آراد معرفیت کردم اینقدر خشک و مصمم گفتی نمیخوام که فکر میکردم هیچ وقت با هیچ پسری دوست نشی..فکر نمیکردم اینقدر زود با شکم قلمبه ببینمت!!!راستی عروسی چی؟
-میگیریم..بزار به دنیا بیاد!
-مثل خارجیا..بچه اتونم تو عروسیتون هست!!!
هر دو خندیدن
-من دیگه برم..باید برم درس بخونم..فقط اومدم که سوء تفاهم نشه..از اون روز که بهم زنگ زدی . اونطوری حرف زدی فکرم خیلی مشغول بود!!!صبح که میخواستم بهت زنگ بزنم کلی خدا خدا کردم جوابم و بدی تا سوءتفاهمی بینمون نمونه!!
می گل لبخند زد...وقتی دید از سعید جدا شده ترجیح داد دیگه بحث آراد و پیش نکشه با این حساب اگر آراد دوباره مزاحمش میشد باید خودش و البته با کمک شهروز مشکل رو حل میکرد!
اون روز نشسته بود و داشت با لب تابش ور میرفت....حالش بهتر شده بود اما دکتر اجازه مرخصی نداده بود!حسابی تو لب تابش فرو رفته بود که صدای اس ام اس گوشیش بلند شد!در حالی که محو یک مقاله مربوط به رشته اش بود این باکسش رو باز کرد...لیلی بود...زیر لب پررویی نثارش کرد..اما باید میدید مضمون پیام چیه...خیلی کوتاه گفته بود نمره ها اومده رو سایت..انتخاب واحد هم شروع شده!
می گل لبخند به لب وارد سایت شد..نمره هاش همونطور که توقع داشت خوب شده بود...حالا باید چیکار میکرد؟انتخاب واحد میکرد یا مرخصی میگرفت؟؟حتی فکر مرخصی هم ته دلش و خالی میکرد...با فکر اینکه شهروز رو راضی میکنه تا بره دانشگاه انتخاب واحد کرد !با این حال سعی کرد کم واحد برداره...فکر کرد میتونه این و بهانه کنه و شهروز رو راضی به دانشگاه رفتنش کنه!
ساعت ملاقات بود و چشم می گل به در...طبیعتا شهروز نمیتونست هر روز کنارش باشه..
با باز شدن در سرش رو به امیدی چرخوند..با دیدن دکتر لبخند زد...
-سلام
-سلام به مامان کوچولوی خودمون..خوبی؟؟؟
طبق معمول پرستار مشغول گرفتن فشارش شد
-حالم چطوره خانوم دکتر؟دکتر خنده ای کرد و گفت:پیش دستی میکنی؟؟این سوال و من باید ازت بپرسم..حالت چطوره؟
-خوبم..
-منم میگم خوبی...خیلی بهتری...کم کم همه چی بر میگرده سر جاش...
-پس یعنی مرخص میشم؟
-مرخص هم میشی..عجله نکن!!!هنوز خوب نشدی...داری میشی..
-تا شروع ترم جدید خوب میشم..مگه نه؟؟
دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی به می گل کرد و گفت:گفتم که تا روزی که بچه به دنیا بیاد استراحت مطلق...برات که توضیح دادم یعنی چی؟؟شرایطت شرایط عادی نیست...حتی اگر همه چیز تحت کنترل در بیاد شما باید استراحت کنی چون با کوچکترین تحریکی باز همه چیز خراب میشه!
-تورو خدا جلو شهروز نگیدا..من قول میدم استه برم استه بیام!!!
-متاسفم...باید استراحت کنی..این و به همسرت هم میگم!
-تورو خدا خان...
با باز شدن در و نمایان شدن شهروز توی درگاه می گل حرفش و نیمه کاره گذاشت...!!شهروز خیلی با روی گشاده با دکتر سلام و احوال پرسی کرد و از حال می گل پرسید...دکتر هم همه چیز رو موبه مو توضیح داد و خیال شهروز و راحت کرد که همه چیز تحت کنترل هستش!
به محض بیرون رفتن دکتر آرمان وارد اتاق شد..می گل تعجب کرد..یعنی آرمان میدونست؟؟؟شهروز نگفته بود به آرمان چیزی گفته یا نه!!!
با صدای آرمان از فکر بیرون اومد.
-سلام می گل خانوم..تحویل نمیگیری!
می گل سلام کرد و حال خاله ایران و پرسید!!
-مرسی خوبه...سلام رسوند..گفت یه روز میاد دیدنت..امروز نمیتونست.
می گل نگاه پرسشگرش رو روی شهروز چرخوند..شهروزی که داشت گلهای رزی که برای می گل اورده بود و توی گلدون میزاشت!دیگه سوال کردن جایز نبود..چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است...وقتی آرمان اومده بیمارستان اون هم بخش زنان دیگه مسلما جریان و میدونه!..
شهروز در حالی که گلها رو توی گلدون مرتب میکرد گفت:خانوم دکتر گفت استراحت مطلقی.آرمان اومده یه وکالت دیگه بگیره برای کارهای دادگاه!!
-مگه قرار نبود فردای تولدم خودم برم کارهاش و بکنم؟
-نه دیگه تو استراحتی یعنی نباید از جات بلند بشی..پس دادگاه هم نمیتونی بری!
-اووو...تا اون موقع کلی مونده...خوب میشم...باید برم دانشگاه من!
شهروز سرش و بلند کرد..نگاهش اصلا بوی مهربونی نداشت..نگاهی که تا همین چند دقیقه پیش پر از عشق بود!
-دانشگاه نمیری این ترم...دکتر گفت تا روز زایمان استراحت مطلق...فهمیدی؟
-شهرووووز....اذیتم نکن دیگه!
-خودت و لوس نکن....گفتم نه...یعنی نه!!!
-باز تو خودخواه شدی؟
-باز تو انگ خود خواهی به من زدی؟؟تو چه مادری هستی که از درست به خاطر بچه ات نمیگذری؟؟
آرمان:بس کنید بچه ها!!!
-به دوستتون بگید بس کنه!من قرار بود دانشگاهم و برم...تحت هر شرایطی.
-بله قرار بود بری ولی نه وقتی دکتر برات استراحت تجویز میکنه!
-این بچه بخواد بمونه میمونه!!!
-این بچه؟؟؟مگه داری در مورد بچه ی غریبه حرف میزنی؟
-فعلا که غریبه ای...کی من میشی؟
بحثشون رنگ و بوی دعوا داشت....شهروز عصبانی شده بود و می گل لجباز!این اصلا پایان جالبی نداشت..مخصوصا با توجه به اخلاق شهروز!
آرمان :می گل جان این چه حرفیه؟؟؟شهروز پدر بچه تو هستش...چند وقت دیگه عقد میکنید!
-عقد؟؟عمرا...هنوز عقد نکرده برای من تعیین تکلیف میکنه وای به حال اینکه عقد کنیم..من بچه بودم..نمیفهمیدم..حالا تازه چشمهام داره باز میشه....من فعلا راضی به ازدواج نمیشم!
شهروز در حالی که در اثر نفسهای عمیق پره های بینیش باز و بسته میشد با ناباوری می گل و نگاه میکرد!
آرمان پیش دستی کرد و برای اینکه قائله رو بخوابونه گفت:شهروز همیشه دوست داشته تو پیشرفت کنی..مطمئن باش اینطوری که تو فکر میکنی نیست!
اما شهروز با عصبانیت گفت:اتفاقا همینطوریه...این بچه رو به دنیا میاری...میشینی بزرگش میکنی!
شاید اگر شهروز این حرف و نمیزد اون هم حرفی که همش از روی عصبانیت بود این بحث همون روز تموم میشد...اما همین یک جمله باعث شد می گل جوابی بده که اینده هر 3 تاشون..مخصوصا خود می گل تباه بشه!
-ااااا...اینجوریاس؟؟؟حالا که اینطوره وکالت نمیدم...یه ترم هم مرخصی میگریم..اما بچه که به دنیا بیاد میزارم میرم!
تموم شد...می گل همه چیز و خراب کرد....می گل با دم شیر بازی کرد...آقا شیری که کلی مهربون شده بود..مهربون تر از خرگوش..غافل از اینکه این مهربونی که احساس میکرد لطفیه در برار عشقش باعث شد می گل فکر کنه بیشه بی صاحب مونده!فکر کنه اقا شیره دیگه هویتش و از دست داده...غافل از اینکه آقا شیره کمی خوابیده بود..همین...و با پایی که می گل رو دمش گذاشت بیدار شد!
شهروز با دهان باز می گل و نگاه میکرد و حرفی که زده بود و حلاجی میکرد....خیلی آروم پرسید :چی گفتی؟
می گل که فکر کرد این آرامش شهروز نتیجه تهدید کارسازشه حرفش رو تکرار کرد تا شهروز از موضعش پایین بیاد.
شهروز آروم شده بود...آروم نشده بود..شده بود همون شهروز مقتدر..سری تکون داد و گفت:باشه...اما اگر نری من میندازمت بیرون!
می گل جا خورد..آرمان هم!!!
آرمان:چی میگی شهروز؟
-بریم آرمان...وکالت نمیخواد...ببینم کودوم قبرستونی میخواد بچه رو بزاد...این خواهر ترگل...مگه نمیدونستی؟بی چشم و رو گربه صفت.
این حرفش نه تنها دل می گل و بلکه دل خودش رو هم به درد اورد..حرف دلش نبود..حرف غرورش بود...اگر نمیگفت غمباد میگرفت...احساس حقارت داشت...چی برای می گل کم گذاشته بود؟چیکار باید میکرد که نکرده بود؟هر چی فکر میکرد کجای کار رو اشتباه کرده نمیفهمید...
خودش بیرون ایستاده بود و عصبی در حالی که دیگه کم کم داشت لبهاش و با دستهاش میکند پشت در منتظر آرامان بود..آرمانی که داشت با می گل حرف میزد
-اشتباه کردی دختر خوب...شهروز و نمیشناسی ادم بد پیله ایه....اگر لج کنه واقعا نگهت نداره چی؟
-منم خدا دارم..چی فکر کرده؟؟؟
آرمان چشمهاش گرد شد:می گل خودتی؟؟؟یعنی دانشگاه اینقدر تاثیر گذاره؟
-من از شهروز چیز زیادی نخواستم..فقط دلم نمیخواد بین درسم وقفه بیافته!
-اما این هم به نفع خودته هم بچه ات!
-اما شهروز فقط به خاطر بچه میگه!
-بی انصاف نباش!شهروز دوستت داره
-این چه دوست داشتتنیه؟؟؟اصلا به خواسته های من توجه نمیکنه!!!
-تو داری بی انصافی میکنی..یا واقعا متوجه لطفهایی که شهروز در حقت کرده نشدی...یا شدی و به قول خودش داری ...
-بگو خجالت نکش...من گربه صفتم...آره گربه صفتم..چون میخوام در یه مورد تو زندگیم خودم تصمیم بگیرم من گربه صفتم...چرا همیشه باید حق با اقایون باشه؟؟اصلا در مورد همین بچه!!!بد کردم نگهش داشتم..چطور این و نمیبینه خوب بود میرفتم ازش شکایت میکردم؟
-خب میکردی....بعد از اینکه مجازاتش و کشیدید عقدتون میکردن..همین..کاش اینکار رو میکردی الان احتیاج به این همه دوندگی هم نبود!!!
با باز شدن در و صدای فریاد شهروز بحثشون نیمه کاره موند
-بیا دیگه ارمان...خسته شدم!
آرمان به سمت شهروز برگشت و گفت:اومدم!
و دوباره رو به می گل گفت:به حرفهات فکر کن..اگر به این نتیجه رسیدی که اشتباه کردی سعی کن از دلش در بیاری...شهروز ادم بد پیله ایه!فعلا خدا حافظ.
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۲۸ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان عاشقانه می گل 2 ( جلد دوم )
فصل4
آرمان که از در اتاق بیرون رفت شهروز رو ندید...راحت میشد حدس زد که رفته باشه پایین!به حالت دو پله ها رو رفت پایین باید این ماجرا رو فیصله میداد....الان وقت دعوا و قهر نبود!
با دیدن شهروز داخل ماشینش در حالی که سیگاری روشن کرده و حرصش و با پک های محکمی که بهش میزنه خالی میکنه به سمت ش رفت..در کناریش و باز کرد و نشست.
-چت شد پسر؟
اما هنوز حرفش تموم نشده بود که به دلیل سرعت زیاد حرکت شهروز چسبید به پشتی صندلی !
-چته شهروز؟
-باید برای اون صیغه امون صیغه نامه جور کنی!
-کودوم صیغه؟
شهروز برگشت و باعصبانیت آرمان و نگاه کرد و گفت:همون صیغه ای که یه زمین مهرش کردم!
-چطوری اینکار رو بکنم؟؟؟اون که جایی ثبت نشده بوده...
-ثبتش کن خب!
-چطوری؟؟؟با کودوم رضایت نامه محضری؟
-با هیچی...الان میخوای چیکار کنی؟؟؟وقتی میگه وکالت نمیدم!!!
-میگیرم ازش...حالا یواش تر. بابا چته تو؟
-نمیخوام ازش رضایت بگیری...باید این صیغه نامه رو جور کنی تا بفهمه من و تهدید نکنه!
-تو عصبانیی یه کم یواشتر برو بابا.....دیوانه!!!!
دیوانه آخر و جیغ کشید دیگه!!!
شهروز سرعتش و کمتر کرد انگار دادی که آرمان زد به خودش اوردتش!
-شهروز جان....اون بچه است..
-پس بزار بچه بمونه..بچه من رو بده بره هر جا که دوست داره اینقدر بچگی کنه تا بزرگ بشه!
آرمان بحث و بی فایده دید...شهروز عصبانی بود...میدونست تو این موقعیت حرف حرف خودشه..هر چند میدونست تا آخرش هم روی حرفش وایمیسته!
تا خونه آرمان هر دو سکوت کردن..وقتی ماشین با ترمز سهمگینی جلوی در خونه آرمان ترمز کرد شهروز با عصبانیت به سمت آرمان برگشت و گفت:دفعه پیش ملکهارو به نامش نکردی خوب کردی...اینبار حرفم و گوش میدی...میری دنبال صیغه نامه!
آرمان سری به نشونه تاسف تکون داد و باشه سرسری گفت , خداحافطی کرد و شهروز رو با کلی درگیری فکری تنها گذاشت!
در رو باز کرد و ارد خونه شد..خونه همون خونه بود..خونه ای که سالها تنها توش زندگی کرده بود..زنهای مختلفی رو به خودش دیده بود..رابطه های رنگارنگی رو توی خودش ثبت کرده بود..اما برای شهروز حکم قفسی رو پیدا کرده بود که دیوارهاش داشت میخوردتش....با همون لباسها روی صندلی راک کنار پنجره قدی ولو شد...با کنترل پرده هارو کنار زد و به منظره ی برفی خیره شد....
*چی شد؟؟؟یهو چی شد؟؟کی اومد؟؟؟کی عاشقش شدم؟؟؟کی سرد شد؟؟واقعا کی می گل نسبت بهش سرد شد؟از وقتی جریان مریضیم پیش اومد...آره همون موقع بود..اون اصلا عاشق نبود...
-نه شهروز بی انصاف نباش..اون بیماری شوخی بردار نبود...
-خب آره نبود..اما حالا چی؟؟؟حالا که بیماری در کار نیست...حالا که پای یه بچه در میونه؟؟؟یعنی درس خوندن اینقدر مهمه؟؟؟اینقدر که می گل 2 سال و نیم خوبی و فراموش کنه؟؟؟اصلا من بهش خوبی کردم؟؟؟خب اره کردم...بد کردم گذاشتم درس بخونه؟؟؟بد کردم ریسک نگه داریش و به جون خریدم؟؟من برای می گل تا جایی که تونستم کم نذاشتم!!این بود جواب من؟؟من که ازش چیز زیادی نخواستم...یه ترم..فقط یه ترم مرخصی بگیره...بعنی اینقد درسش مهمه!!!لعنت به درس..لعنت به دانشگاه...لعنت به تو شهروز که فکر کردی زنها ادم میشن...زنها....هر چقدرم که خوب باشن باز هم زنن..بی صفت و گربه صفتن...شکمشون که سیر شد پشتشون و میکنن بهت و میرن دنبال کارشون!
با این فکر چشمه ی اشکش جوشید....برای اولین بار برای یه جنس مخالف گریه کرد!دلش نمیخواست حرفهای خودش و باور..کنه حقیقتش این بود که باور هم نداشت..همه رو از روی عصبانیت از ذهنش گذرونده بود...ولی این فکر که می گل حس مادرانه اش کجا رفته اصلا هم از روی عصبانیت نبود...فکری که خیلی وقت بود درگیرش کرده بود...یعنی واقعا می گل اینقدر این بچه رو نمیخواد که به خاطرش تو خونه بشینه؟؟
*من از خونش نیستم...من هیچ کسش نیستم..اما این بچه که از خونشه...حرومم نیست که بگم حروم هستش و به این خاطر بهش دل نبسته...به خدا حلاله...به پیر به پیغمبر حلاله!به خدا ثمره ی عشقه!!!
باز با یاد اوری اون شب قطره اشکی رو گونه اش چکید؟؟؟شهروز چش شده بود؟گریه میکرد؟؟؟برای یه زن؟؟نه یه دختر...یه دختر معصومی که پناهش داد..عاشقش شد...حالا همون دختر داره بی رحمانه کنارش میزاره...دوستش نداشت....نه...نداشت؟؟؟چرا داشت...با همه بی حرمتی که کرد...با همه قدرنشناسی که کرد با همه توهینی که کرد باز دوستش داشت......اما نمیتونست ببخشتش....غرورش خدشه دار که هیچی قاچ قاچ شده بود...احساس میکرد زیادی در برابرش کوتاه اومده...باید گوش مالیش میداد...گوش مالی؟؟؟نه...دیگه نمیخواست برگرده تو خونه اش...بس بود هر چی اعتماد کرد...بی خود نبود سر سال تاریخ انقضا ی دخترهایی که باهاشون بود تموم میشد و بیرونشون میکرد..اگر میموندن میشدن می گل...تازه می گل خوبشون بود..خانومشون بود...اونوقت اینطوری بی رحمانه به همه چیز پشت پا زد
شهروز با پشت دست اشکهاش و پاک کرد چقدر ضعیف شده بود....گریه میکرد!!!...شهروز!!!داشت گریه میکرد برای یه دختر...یه زن...نه اون فقط یه دختر نبود اون مادر بچه اش بود...عشقش بود....بود..خودش هم از این فعل گذشته ای که به کار برد تنش لرزید..اما هر کسی میدونست وقتی شهروز حرفی زد سرش میمونه... ...مگر تو شرایط خاص!
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت...خیلی عجیب بود که با همون لباسهایی که تنش بود روی تخت افتاد و چشمهاش و بست....آخه کودوم ادم عاقلی با کفش تا صبح میخوابید؟
چند وقتی بود صبحها وقتی بیدار میشد می گل نبود...به تنهایی صبحها عادت کرده بود..اما اون روز فرق داشت..حس جدایی تو خونه پیچیده بود..خودش هم میدونست غیر از بچه اش کس دیگه ای تو این خونه قرار نبود زندگی کنه....می گل هم میتونست بره با هر کسی دوست داره زندگی کنه...با این فکر باز چیزی تو وجودش فرو ریخت..می گل در کنار کس دیگه....دستهاش رو مشت کرد و روی اپن کوبید...لیوان نسکافه اش چند سانتی به هوا پرید و روی اپن واژگون شد...
*لعنتی...خوشی بهتون نیومده...حقت بود مثل خواهرت از خونه پرتت میکردم بیرون..بری با همون عوضیای امثال....
سرش و تکون داد....چی میگی شهروز؟چه میدونی؟؟؟اصلا مگه قرار با کسی باشه؟؟؟شاید یه چیزی گفته
-گفته که گفته..بی خود کرده گفته..من و تهدید میکنه من یه عمری عالم و ادم و تهدید میکردم!!!بچه ام و بده بره پی کارش!
به شلوارش نگاه کرد...روش نسکافه ریخته بود در حالی که از پاش در میاورد به سمت اتاقش رفت و شلوار دیگه ای پوشید و به سمت استودیو حرکت کرد!
تمام طول هفته شهروز رفته بود بیمارستان از وضعیت می گل و بچه اطلاعات گرفته بود و وقتی خیالش راحت شده بود که خوبن بدون دیدن می گل برگشته بود خونه....می گل پشیمون از حرفی که زده بود روز به روز غمگین تر میشد..دلش برای شهروز تنگ شده بود...دلش میخواست لذت تکونهای بچه اش رو که باز حالت عادی به خودش گرفته بود با کسی...کسی که اون هم به همین اندازه از این تکونها لذت ببره در میون بزاره....اما شهروز خیلی دلسنگانه تردش کرده بود..خودش هم میدونست حرف خوبی نزده..اما فقط یه عصبانیت زود گذر بود..همش فکر میکرد کاش شهروز این و درک کنه..کاش بدونه یه عصبانیت و لجبازیه بچه گانه بوده!!!دریغ از اینکه شهروز همه چیز و تموم شده میدید!
توی اتاقش باز هم چشم به راه شهروز نشسته بود...بعد از لیلی دوستی نداشت که از تنهایی درش بیاره...سما که خارج از کشور بود و گلاره هم که درس و کنکور داشت..نمیخواست مزاحم درس خوندنش بشه....خودش رو هزار بار لعنت میکرد که چرا اون حرفهارو زد.....میترسید به شهروز زنگ بزنه...از اینکه شهروز باهاش رفتار بدی داشته باشه میترسید...تا به حال این اتفاق نیافتاده بود و می گل دلش و نداشت این برخورد رو تحمل کنه!فکر کرد باید بهش زمان بدم..خودش خوب میشه!
با باز شدن در بند دلش پاره شد..به امید دیدن شهروز سر برگردوند...اما با دیدن آرمان بین دو تا حس ترس و خوشحالی مستاصل شد...آرمان میتونست نوید هر دو باشه!
قبل از آرمان با صدای لرزانی سلام کرد...لبخند آرمان رنگ و بوی خوبی نداشت....هر چند می گل نخواست این رو بفهمه...
-سلام می گل جان خوبی؟؟
-مرسی...شهروز خوبه؟
شاید خیلی بی ادبی بود که حال خودش و نپرسید...امااین نشون از دلتنگی زیادش برای شهروز میداد!اون هم زن بود..هر زنی تو این دوران شدیدا نیازمند محبتهای شوهرشه.شوهر؟؟؟مگه شهروز شوهرش بود؟هر چی که بود حامیش بود....پدر این بچه بود...هر چی بود..اصلا هر چی که بود می گل دلش براش تنگ شده بود!
-خوبه..شنبه تولدته!
می گل فکر کرد
*امروز چهارشنبه است...راست میگه..تولدمه!شنبه 18 سالمم تموم میشه!!!
می گل لبخند رضایتمندی روی لبهاش بود!
-اومدم وکالت بگیرم برم دنبال کارهات...معلوم نیست کی مرخص بشی...حتی اگرم مرخص بشی احتمال داره نتونی بیای دنبال کارهات.!!!
می گل خنده اش و خورد...ته دلش خالی شد...
-دانشگاهم چی شد؟
-تو هنوز میگی دانشگاه؟؟
دستی تو موهاش کشید و گفت:رفتم برات مرخصی گرفتم!!!کلی مدارک پزشکی بردم!!!تا اجازه دادن...تو چرا انتخاب واحد کردی وقتی نمیتونستی بری؟شهروز وقتی فهمید از عصبانیت داشت منفجر میشد!
حالا چهره ی می گل نگران شد...چقدر حالتهای چهره اش در عرض این چند دقیقه تند تند تغییر کرده بود.
-یعنی الان عصبانیه؟
-شهروز خیلی وقته عصبانیه...بهش زنگ زدی؟؟؟البته گفتم..اگر پشیمونی باید زنگ بزنی!
-پشیمونم..اما زنگ نزدم!
-چرا؟؟؟
-میترسم..میترسم سرم داد بزنه!
آرمان برگه هایی رو جلوی می گل گذاشت و گفت:اینهارو امضا کن.....می گل دست به خودکار برد!
-اول بخون...هیچ وقت چیزی رو بدون اینکه بخونی امضا نکن!
می گل پوزخندی زد و گفت:مثلا چیکار میخواید بکنید؟؟؟باغ می گل و که از سرمم زیاد بوده دوباره بزنید به نام خودتون..خب بزنید...!!!
-نه می گل جان...فقط که این نیست...خیلی کارهای دیگه هم میشه کرد!!!البته خیالت راحت من فقط برای اجازه نامه دادگاه دارم ازت وکالت میگیرم..این و کلی گفتم برای اینده ات!!!
می گل شروع کرد به امضا کردن و آرمان شروع کرد به صحبت کردن!
-می گل شهروز عصبانیه ...حرفهایی که اون روز بهش زدی هر کی دیگه جای تو زده بود حداقل یدونه چک رو شاخش بود!
می گل یاد چکی افتاد که شهروز به ترگل زده بود!فکر کرد چه خوب شد شهروز نزدتش..اون هم جلوی آرمان....اما کاش به این هم فکر میکرد که چه بد شد جلوی ارمان غرور عشقش و شکونده!
-..من میشناسمش..نزار این بچه بازی ادامه پیدا کنه!شهروز افتاده رو دنده ی شهروز بازیش...الانم نمیدونه من اینجام..گفته نمیخوام عقد کنیم....گفته برم برای صیغه قبلیتون مدرک جور کنم...کار غیر قانونی نیست...کمی سخت هست...اما به نظر من عقد کنید بهتره...هم راستش و بخوای راحت تره...هم اینکه شاید این محرمیت کمی رابطه اتون و درست کنه!!!
می گل برگه هایی رو که امضا کرده بود به سمت آرمان گرفت و گفت:اگر دوست نداره عقد کنیم من اصراری ندارم.
آرمان عصبی نگاهش کرد و گفت:من میگم باید آرومش کنی تو با لجبازی میگی من اصراری ندارم؟؟؟می گل تورو خدا بچه بازی در نیار....نزار رو دنده ی لج بیافته...گفتی میزارم میرم...اونم گفت برو..حرف بزنه رو حرفش وای میسته ها!
می گل که احساس کرد داره تهدید میشه با لحن تدافعی گفت:وایسه...چی فکر کرده..میرم...
-بس کن می گل...کجا میری؟؟؟کجارو داری بری؟؟چرا الکی حرف میزنی؟
-جایی رو ندارم...اما خدا که دارم..شهروز فکر کرده کیه که من و تهدید میکنه بیرونم کنه!!!
-شهروز تهدید میکنه یا تو تو دهنش انداختی؟؟؟بعدم یعنی چی خدا دارم؟شدی حکایت طرف که خدا خدا میکرده یه جا پارک پیدا کنه بعد که جا پارک پیدا میکنه میگه خدایا نمیخواد پیدا کنی خودم پیدا کردم!!!حالا خدا به تو جا و مکان داده...بعد میگی خدا دارم؟؟؟به بختت پشت پا نزن...غرورت و بزار کنار..بهش زنگ بزن....اون دوستت داره...شاید یکی دو بار با عصبانیت باهات حرف بزنه اما نرم میشه..به شرطی که تو درست برخورد کنی....وقتی شهروز عصبانیه سکوت کن!
-چرا همه اینهارو به من میگی؟
آرمان می گل و مستاصل نگاه کرد و گفت:چون تو مشکل ایجاد کردی....شهروز که داشت درست زندگی میکرد...حرف تو اشتباه بوده!
-من چه حرف اشتباهی زدم؟؟؟غیر از اینکه میخوام درس بخونم..نمیخوام وقفه ای تو درسم پیش بیاد!
-همین دیگه...مگه شهروز میگه بمون خونه کارهای خونه رو بکن؟؟؟می گل تو حس مادرانه داری؟دلیل شهروز رو برای این خواسته میدونی؟؟میتونی درک کنی؟می گل یا من در مورد تو اشتباه میکردم و تو هنوز خیلی بچه ای...یا پای کس دیگه ای در میونه...یا بزرگ شدی و دیدت کلا به زندگی عوض شده و کلا میخوای یه رویه ی دیگه ای رو برای زندگیت پیش بگیری....مورد اول اگر باشه قابل حله...مورد دوم باشه بهتره هر چه زودتر خودت خودت و کنار بکشی که اگر شهروز بفهمه با بچه اش که تو شکمته این کار رو کردی زندگی رو برات جهنم میکنه و اگر مورد آخرباشه بهتره با شهروز روراست صحبت کنی....خواسته های جدیدت و بگی و با هم کنار بیاید!
-هیچ کودوم از اینایی که میگی نیست!حس مادرانه هم دارم.....اما برای مادر شدن زود بود..
-مگه فقط تقصیر شهروزه که تو مامان شدی؟
-پس تقصیر کیه؟
آرمان خیره به می گل نگاه کرد...چی باید بهش میگفت؟؟؟بهت آرمان و می گل با سوالش شکست!
-مگه اولین بار بود با دختری رابطه داشت؟؟چرا تا حالا این اتفاق نیافتاده بود؟؟پس حتما نقشه ای داشته دیگه!!!
چقدر لیلی خوب کارش و انجام داده بود....می گل جواب این سوال و میدونست..پس چرا سوال و تکرار کرد؟؟؟چرا لیلی اینقدر موذیانه رو افکارش تاثیر گذاشته بود؟اما جواب آرمان شوکی به می گل وارد کرد!
-از کجا میدونی تا حالا این اتفاق نیافتاده بود؟
می گل چشمهاش گرد شد...تو صورت آرمان برای چند ثانیه مات موند و بعد با صدای لرزونی گفت:یعنی شهروز باز هم بچه داره؟
آرمان از این اشتباه می گل پوفی زد زیر خنده و گفت:نه بابا بچه اش کجا بود؟؟؟
-تو میگی بار اولش نبوده این اشتباه و کرده!!!
-خب هر چیزی راهی داره...قرار نبوده اون بچه ها بمونن!!!
-چطور به من که رسید باید بمونه؟؟؟میدونی چرا؟؟؟چون مادر پدر ندارم..که بفهمن خرش و بگیرن !!!چون کسی و ندارم حامیم باشه...چون بدبختم..برای همینه!!!
-می گل...می گل....چت شد؟؟؟
می گل هق هق گریه میکرد...احساس بدی داشت بین چند تا حس گیر کرده بود....عشق به شهروز...عشق به درس و عشق به بچه!!!احساس میکرد داره منفجر میشه....
سرش و بلند کرد..به یکباره موهای بلندش به عقب پرتاب شد...تو صورت نگران آرمان نگاه کرد و گفت:اگر اون دوست خود خواهت میخواد به خاطر این بچه من و از درس بندازه و خونه نشینم کنه نمیخوام بری رضایتنامه بگیری....من عمرا بهش بله بگم!
صدای بلند شهروز هر دوشون و میخکوب کرد!
-به درک!!!جهنم!!!
آرمان نفس عمیقی کشید...نگاهش و از شهروز گرفت و دلخورانه می گل و نگاه کرد و به سمت شهروز که با قدمهای محکمی وارد اتاق میشد رفت....بازوش و گرفت...قبل از اینکه چیزی بگه شهروز پیش دستی کرد!
-مگه نگفتم نمیخوام بری رضایت بگیری؟؟اینجا چیکار میکنی؟
-بشین برات اب بریزم!!!
-اب؟؟فکر میکنی با یه لیوان اروم میشم؟؟با 10 تا تانکر ابم دلم اروم نمیشه....دلم که هیچی همه جام داره میسوزه...بعد به سمت می گل رفت..چند قدم باقیمونده رو محکم تر برداشت...انگشت اشاره اش و به سمت می گل گرفت و گفت:بچه رو به دنیا میاری....میزاری میری یه جایی که چشمم بهت نیافته!!!بی چشم و رو!!!نمک نشناس!
-من که....
آرمان به سمت می گل حمله برد..دستش رو روی دهن می گل گذاشت و گفت:هییییسسس!!!هیچی نگو...زبون به دهن بگیر!
-بزار ببینم چی میخواد بگه...چی داری برای گفتن تو؟؟؟از همون قماشی می گل...همون کاری و کردی که مادرت باهات کرد..باز حاشا به غیرت مادرت که چند سالی مادری کرد..تو که به دنیا نیاورده نمیخوایش!!!
-من...
آرمان:می گل...هیس!ا
می گل هق هق کرد...چرا همه چیز و با دستهای خودش خراب کرده بود؟چرا زبونش و نگه نداشته بود؟؟شهروز که خیلی وقت بود دیدنش نمیومد...پس چرا امروز اومده بود؟؟چرا همه چیز دست به دست هم داده بود تا زندگیش خراب بشه......اما یک لحظه از سرش نگذشت که خودش دلیل اصلیشه!!!
صدای شهروز رو شنید که خطاب به آرمان گفت:بیا بریم...تو چرا اصلا حرف گوش نمیدی؟گفتم نمیخ....
دیگه صداشون و نشنید..هر دو رفته بودن...می گل رو گذاشته بودن با یه دنیا تنهایی!!!
شب تا صبح نتونست بخوابه...نصف شب چند بار دستش رفت سمت تلفن...اما پشیمون شد...اگرم میخواست زنگ بزنه اون وقت شب وقتش نبود!!!حتی صبحانه هم نخورده بود....میل نداشت...احساس میکرد هر لحظه ممکنه دیوونه بشه...به شدت دلش هوای شهروز رو کرده بود...چند بار به زبون نیش دارش لعنت فرستاد..خودش هم از رفتارش متعجب بود...
با باز شدن در به سمت در چرخید..چقدر کودکانه فکر کرد شهروزه!!با دیدن چهره ی خندان خانوم دکتر لبخند بی جونی زد!
-چطوری می گل؟؟؟حسابی بیمارستان کسل و خسته ات کرده نه؟
می گل فقط لبخند زد..بغض داشت...دگتر چه میدونست تو دلش چی میگذره؟؟؟فقط بیمارستان نبود که کسلش کرده بود...!
-امروز مرخصی...اینقدر ماتم نگیر...هر چند خونه هم باید استراحت کنی و تا جایی که مجبور نیستی از جات تکون نخوری!!!اما حداقل خونه است...همه چیز دور و برته..هر چند اینجا هم شوهرت بی اجازه لبتابت و برات اورده بود...حواست باشه امواج مبایل و وایرلس برات ضرر داره تا جایی که میتونی ازش دوری کن...!!!
می گل فقط سر تکون داد!بعد از اینکه دکتر معاینات روزانه رو انجام داد و صدای قلب بچه رو شنید برگه مرخصی رو نوشت...داشت از در بیرون میرفت که می گل گفت:به شوهرم خبر میدید؟؟؟
دکتر در حالی که از دربیرون میرفت گفت:مژده گونیش و خودت بگیر!
می گل فکر کرد این هم بهانه برای زنگ زدن...حتما خوشحال میشه...نمیشه؟؟؟چرا میشه!!!
به ساعت نگاه مرد...9 صبح بود...حتما بیدار بود...شمارش و گرفت و منتظر موند...لحن سرد شهروز دلش و خالی کرد....اما از رو نرفت.
-سلام.
-بگو!
-من امروز مرخص میشم!
-کجا میخوای بری؟
بند دل می گل پاره شد!پسر کوچولوش جمع شد یه گوشه شکمش!شهروز چی میگفت؟کجا میخواد بره؟؟مگه جایی داشت که بره؟؟؟یعنی شهروز جدی گرفته بود...حرفهای از روی عصبانیت و بچه گی می گل و جدی گرفته بود؟
-کجا میخوام برم؟؟؟
لحن پر از شک می گل شهروز رو به حرف آورد..
-خب..پس خیال برت نداشته بزاری بری...میخواستم همین و بگم...تا قتی مهمون من تو شکمته مهمون منی!
-مهمون؟
-نه پس صاحب خونه!!!
سکوت حاصله ناشی از قطع تلفن بود...می گل شوکه بود..چی میشنید؟؟مهمون بود؟؟؟اصلا می گل نمیخواست جایی بره...چرا شهروز حرفهاش و جدی گرفته بود؟
حالا دیگه دقیقه ها براش کند میگذشت..احساس خفگی میکرد..از پرستار خواست پنجره رو باز کنه...اما پرستار گفته بود سرما میخوره...برف بیرون کولاک میکرد...دکتر برگه مرخصیش رو امضا کرده بود...پس چرا شهروز نمیومد...به خودش دلداری میداد که برفه ترافیکه...مونده تو راه...میاد...
*میاد؟؟واقعا میاد؟؟؟اگر نیاد چی؟؟؟نه!!!میاد..با یه بچه..اون هم بچه خودش که ولم نمیکنه اینجا!!!باز به ساعت نگاه کرد...با ورود کارگر با ظرف غذا متوجه شد ظهر شده...برای سرگرمی هم که شده غذاش رو خورد..اما نفهمید چی خورد...پسر کوچولوش هم بیقرار بود..انگار استرس مادرش روش تاثیر گذاشته بود....بعد از نهار سعی کرد بخوابه...اما موفق نبود...پرستار رو صدا کرد..ازش خواست تا کمکش کنه لباس بپوشه...پرستار چشمهاش رو ریز کرد و گفت:چقدر عجولی...1 ماه صبر کردی..یه کم دیگه هم صبر کن تا بیان دنبالت...از الان آماده بشی؟؟کی میان دنبالت؟
-الان میان..تو راهن!
خودشم میدونست دروغ میگه با رفتن پرستار گوشیش و برداشت و شماره شهروز رو گرفت...دیگه طاقت نداشت...ساعت 4 بعد از ظهر بود...با پیچیده شدن صدای شهروز توی گوشی موند چی بگه؟؟بگه چرا نیومدی؟؟اگر میگفت نمیام چی؟؟؟نیمخواست مستقیم حرفش و بزنه....با صدای شهروز که اینبار عصبی تر از قبل گفت:چیکار داری؟ گفت:چیزه...میشه لوازم آرایش من و بیاری؟
اینطوری اگر شهروز میخواست نیاد میگفت نمیام..ولی اگر مستقیم میپرسید احساس میکرد از خودش ضعف نشون داده!
-کی قراره بیاد دیدنت؟
شهروز خودشم میدونست هیچ کس قرار نیست بره دیدن می گل....ولی عصبانی بود..دلخور بود...غرورش شکسته بود...همون شهروز قدیم شده بود..می گل باهاش بد تا کرده بود!
-هیچ کس...همینجوری گفتم.
شهروز با عصبانیت گوشی رو قطع کرد...مسیری که داشت به سمت بیمارستان میرفت و دور زد....اما چند دقیقه ای نرفته بود که باز برگشت
*پررو میشی...هر چی باج دادم بسه...لوازم آرایش نداشته باشی هیچ اتفاقی نمیافته!
نیم ساعت بعد بیمارستان بود..بدون اینکه تو اتاق می گل بره رفت و کارهای ترخیصش رو انجام داد...ساعت 5 بود که رفت تو اتاق..می گل روی تخت در حالی که زانوهاش و تو بغلش گرفته بود و به منظره ی برفی بیرون نگاه میکرد نشسته بود!
-پاش و لباسهات و بپوش بریم..
می گل از جا پرید...به شهروز که داشت از توی کمد لباسهاش و در میاورد نگاه کرد.
-سلام عزیزم.!
-علیک سلام!
پانچو می گل رو به سمتش گرفت...یه لحظه نگاهش روی شکم می گل ثابت شد...چقدر بزرگ تر شده بود...یعنی این بچه ی اونه؟
رفت جلو..دستش رو روی شکم می گل گذاشت....می گل لبخند زد...دستش رو روی دست شهروز گذاشت..چقدر به این دستها نیاز داشت...اما با شنیدن صدای شهروز که به جای می گل جنین رو مخاطب قرار داد باز قلبش فشرده شد!
-چطوری خوشگل بابا..چه بزرگ شدی تو...دیگه داری مردی میشیا!!!تند تند بزرگ بشو که میخوایم با هم بریم عشق و حال!!!
می گل دستش و از روی دست شهروز برداشت..ولی هنوز داشت به نیمرخش که روی شکمش خم شده بود نگاه میکرد..بی اختیار اشک ریخت و با بغض گفت:شهروز!
شهروز به سمت پنجره رفت...بدون اینکه نگاهش کنه..میدونست نگاهش کنه دلش به رحم اومده...از سنگ که نبود..خودشم دلش برای می گل یه ذره شده بود!
-شهروز من و نگاه کن!!!
-بگو!!
-نگام کن.....
شهروز برگشت نگاه سردش مثل شمشیر تو صورت می گل خورد....چقدر خوب میتونست نقش بازی کنه..چقدر خوب دلتنگیش و پشت نقاب سردش پنهون کرده بود!
-چیه؟
-چرا اینجوری میکنی؟؟؟تو عصبانی بودی یه چیزی گفتی...منم عصبانی شدم یه جیزی گفتم!
-اما من از رو عصبانیت نگفتم...یا من و بچه...یا درس.
دروغ میگفت.فقط میخواست مقدار عشق می گل رو بسنجه داشت امتحانش میکرد..کاش می گل این رو متوجه میشد تا اینجوری تو این امتحان شکست نخوره!
-یعنی چی؟؟؟اینهمه تلاش کردم حالا درسم و بزارم کنار؟
شهروز در حالی که روسری می گل رو جلوش میگرفت گفت:نه...کنار نزار..من و بچه رو بزار کنار..کاری نداره که!
اینقدر این حرفها رو با خونسردی میزد که می گل باورش شده بود...کاش می گل هم کمی با تجربه بود...از ترگل شنیده بود حرف شهروز یکیه..اما خودش تجربه نکرده بود..چون از اول شهروز باهاش راه اومده بود..حالا دیگه نمیدونست کودوم رفتار شهروز واقعیه!
ترجیح داد سکوت کنه!!!میترسید باز حرفی بزنه که اوضاع خراب تر بشه...فعلا همین به ذهنش میرسید!
توی ماشین شهروز بی تفاوت به روبرو خیره شده بود...می گل گهگاه بر میگشت نگاهش میکرد..این رفتارهای شهروز براش خوشایند نبود...به دست راستش که باهاش سمت چپ فرمون و گرفته بود نگاه کرد...انگار فکر می گل رو خونده بود و نمیخواست می گل دستش رو بگیره!!!
-شهروز چقدر من و تو از هم دور شدیم!
اما جواب شهروز سکوت بود.
-شهروز این رفتارهات داره خسته ام میکنه!!!
-خسته بشی چی میشه؟
می گل جا خورد از این سوال..اون فقط میخواست همه چیز مثل قبل بشه...اما شهروز حسابی شمشیر رو از رو بسته بود!
می گل عصبانی شد...دلش شهروز مهربون و میخواست..بی دردسر...نفس عمیقی کشید و گفت:شهروز عصبانیم نکن..
-عصبانی بشی چی میشه؟
-میزارم میرما!!!
شهروز جفت پا زد رو ترمز!!!می گل به جلو پرت شد و باز برگشت سر جاش...با چشمهای گشاد شده به شهروز نگاه کرد
-این بار سومی بود که گ...ه زیادی خوردی....به مرگ همین بچه...بعد از اینکه به دنیا بیاد اگر یه لحظه تو خونم بمونی زندگیت و جهنم میکنم!!!!تو یه ذره بچه من و تهدید میکنی که میری؟؟؟برو...جهنم که میری...به درک که میری...فکر کردیچی؟از همون روز اول که سوالام و با سوال جواب میدادی باید دمت و میچیدم..نه مثل احمقها عاشقت بشم....
کمی سکوت کرد..باز به سمتش برگشت و گفت:به فکر یه جا برای خودت باش....وقتی حرف بزنم سرش میمونم....!
 
اون روز روز تولدش بود...تو این 2-3 روزی که اومده بود خونه بی بی تمام مدت تا وقتی شهروز خونه میومد پیشش بود..غذا میپخت و مراقبش بود....تو این مدت شهروز یک بار هم بهش سر نزده بود...البته وقتی بیدار بود سر نزده بود..وقتی می گل میخوابید میومد تو اتاق و یه دل سیر نگاهش میکرد....با همه اتفاقاتی که افتاده بود هنوز می گل رو دوست داشت...اما حقیقتش این بود که غرورش بد جود خدشه دار شده بود...فکر میکرد این دختر باید گوشمالی داده بشه!
حالا می گل تو اتاقش نشسته بود و عصبانی به این فکر میکرد که چی قراره بشه....شهروز علنا از خونه بیرونش کرده بود...این حرفش و نمیتونست فراموش کنه..اگر تا اون موقع قصد عذر خواهی هم داشت دیگه پشیمون شده بود!
*مگه فقط غرور مال مردهاس...منم غرور دارم..فکر کرده خداس...خدا با اون بزرگیش باز هم بنده هایی که بد هستن و فراموش نمیکنه ...حالا این فکر کرده کیه..میگه به فکر جا باش..معلومه که میرم..چی فکر کرده؟
کمی تو اتاق قدم زد...پسرکش حسابی شیطون شده بود..دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت:تورو چیکارت کنم عزیزکم....بمیرم برات که یه مادر پدر درست حسابی نداری....چقدر عجول بودی پسرم....
با فکر بچه اش دلش گرفت..فکر کرد نه..به خاطر این هم شده میرم عذر خواهی میکنم..بچه ام چه گناهی کرده؟اما باز پشیمون شد....فکر کرد..اگر بمونم باید قید دانشگاه رو بزنم..نه!!!من میخوام درس بخونم...چقدر بچه گانه باور کرده بود شهروز رو حرفش میمونه..شاید یکی دو ترم پافشاری و لجبازی میکرد..اما اگرمی گل رویه ی محبت و پیش میگرفت با وجود محرمیتی که بینشون بوجود میومد...حتما از موضعش پایین میومد!!!
احساس تنهایی میکرد....لیلی هم که باهاش قهر بود..یاد اس ام اسی افتاد که برای یاد آروری انتخاب واحد بهش زده بود....فکر کرد ادم کینه ایی نیست...زنگ بزنم یه کم باهاش حرف بزنم..درسته زیادی دخالت میکنه...اما از بی کسی بهتره!
با دومین بوق گوشیش و جواب داد!
-سلام می گل خانوم..چه عجب یادی از ما کردی!
-سلام...خوبی لیلی؟
-از احوال پرسیای شما....چه خبر؟؟نینیت چطوره؟
می گل به شکمش نگاهی کرد و بی حوصله گفت:خوبه!
-چته؟؟؟بی حالی؟؟چیزی شده؟؟؟هنوز بیمارستانی؟
-نه بابا..اومدم خونه خبرم..
-خب این که خوبه..در جوار عشقت و بچه اش و...
-برو بابا..کودوم عشق؟
-او...او...چی شد؟؟؟کودوم عشق؟؟...شهروز دیگه!!!
-بی خیال بابا....زدیم به تیپ هم حسابی.
-ااا...چرا؟؟؟
-چمیدونم..نمیتونم جلو زبونم و بگیرم دیگه!!!
-چی شده؟؟؟دعواتون شده؟؟
-دعوا که.....نمیدونم....گفت مرخصی بگیر..گفتم تا اون موقع خوب میشم..لج کرد گفت اصلا نمیخوام بری دانشگاه..منم گفتم نمیرم اما زن تو هم نمیشم...همه چیز و خراب کردم لیلی..همه چیز رو....دارم دیوونه میشم..شهروز از این رو به اون رو شده...
-دیدی گفتم آخر خونه نشینت میکنه!!!
-می گل خواست باز از شهروز طرفداری کنه..اما چی میگفت چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است...شهروز علنا گفته بود نمیزام بری دانشگاه دیگه!!!
-کاش خونه نشینم کنه!!!
-کاش؟؟؟؟
-آخه بار دوم عصبانی شدم گفتم میرم...اونم گفت نری خودم بیرونت میکنم!!!
چرا داشت اینهارو برای لیلی میگفت؟؟؟لیلی که خودش یه بار ازش خواسته بود تو زندگیش دخالت نکنه؟؟؟حالا چرا داشت مسائل خصوصی زندگیش و براش بیان میکرد؟؟؟شاید از بی کسی بود..از تنهایی..از اینکه شهروز هم ولش کرده بود...شاید مقصر همه اتفاقاتی که افتاد شهروز بود که لجبازی کرد...که می گل رو تنها گذاشت!!!که دوستش نبود...شایدم..شایدم چی؟؟؟این چیزها مهم نبود..مهم اتفاقاتی بود که افتاده بود و میافتاد!
-ای بابا....چه شیر تو شیری شد.....آخه چرا گفتی میزارم میرم؟؟؟
-چمیدونم.....عصبانی شدم....
-اشکال نداره...نظر من و میخوای عزمت و جزم کن و برو..بزار قدرت و بدونه....!
-بچه ام چی؟؟؟
-اییییششش...بچه ام بچه ام...بابا به خدا همین بچه ای که به خاطرش داری این همه فلاکت میکشی بزرگ که بشه پای منافعش وسط بیافته عمرا نمیگه..ننه ام....میزاره میره نگاهتم نمیکنه...اینقدر برای بچه خودت و نکش..خودت و در یاب بابا..اول جوونی خودت و گرفتار کردی!برو زندگیت و کن ..آقای خودت باش و خانوم خودت!
-کودوم قبرستونی برم؟؟؟نه ننه دارم نه بابا؟
-بیا پیش من !
انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا می گل و شهروز از هم جدا بشن....کاش می گل میفهمید این جدایی چقدر به ضررشه..کاش شهروز میفهمید این غرور بی جاش با عشقش قراره چیکار بکنه...چرا فکر میکرد می گل ادب میشه...آره ادب میشد..اما به چه قیمتی؟
-پیش تو؟
-خب آره...من تو خونه تنهام...با هم هستیم..هم من تنها نیستم..هم تو یه جایی رو داری...منت شهروز هم نمیکشی...اون فکر کرده تو کسی و نداری میخواد اذیتت کنه وقتی ببینه گذاشتی رفتی به پات میافته..تازه با یه بچه....فکر کن که بتونه نگهش داره.
-فکر میکنی پرستار جای مادر رو میگیره؟؟؟
با این حرف می گل رفت تو فکر....یعنی بچه اش و میذاشت و میرفت؟؟؟دلش میومد؟؟
-وای نه لیلی...بچه ام...
-اه...برو بابا..دیوونه..خودتم نمیدونی چی میخوای....خب بمون..بمون بشین کلفتیش و بکن!!!
-تورو خدا بس کن لیلی.....مثلا امروز تولدمه...از در و دیوار داره غم میباره....فکر میکردم از امسال دیگه تولدم شاید رویایی نباشه..اما غصه ای هم توش نباشه...اما بدتر از هر ساله...!!!
-جدی تولدته؟؟تولدت مبارک!!!!
-چه مبارکی...به نظر من تولد 18 سالگی مهمترین تولده....اما برای من شده بدترینش!!!
-این که غصه نداره دوستم...خودم برات تولد میگیرم!!!
می گل پوزخندی زد و گفت:دستت درد نکنه زحمت میکشی!!!
-جدی گفتم!آدرست و بده بیام چنان تولدی برات بگیرم تا آخر عمرت یادت بمونه!!!
-لوس نشو لیلی...
-حالا نه به این شدت...اما قول میدم بد هم نگذره....ببینم ادرست و نمیخوای بدی؟؟؟یا حال مهمون نداری؟
-نه بابا اتفاقا خیلی هم حوصله ام سر رفته!
-پس بیام؟؟؟
-بیا...
می گل آدرس رو داد و بلند شد تا آماده بشه...در حد مسیرهای کوتاه و یه دور کوچولو تو خونه زدن اجازه بلند شدن داشت...اما بیشتر نه!!!
ساعت 5 بود که با لیلی حرف زد..این روزها شهروز دیر میومد خونه...وقتی هم میومد می گل تو اتاقش بود...سعی میکردن با هم روبرو نشن...می گل دلش میخواست شهروز بیاد و نازش و بکشه...اما شهروز با وضعیت موجود عمرا این کار رو میکرد!!!
ساعت 5 بود که صدای باز شدن در رو شنید.....هیچ کس غیر از شهروز نمیتونست باشه!!!
*ای خدا این چرا زود اومد؟؟؟حالا لیلی رو ببینه ناراحت میشه...!!گفته بود باهاش رابطه نداشته باش...حالا فکر میکنه دارم بهش لج میکنم...خب چیکار کنم منم تنهام دیگه!!!
تصمیم گرفت بره جلو...خودش بهش بگه که لیلی داره میاد..اما پشیمون شد...اگر داد و بیداد میکرد چی؟؟اگر میگفت زنگ بزن نیاد چی؟؟؟
*بزار تو عمل انجام شده قرار بگیره!!اینطوری بهتره...حد اقل اگر مخالف هم باشه یه کم دیر تر میفهمم..با این فکرها رفت تو اتاق و در رو بست!
شهروز وارد خونه شد..نفس عمیقی کشید..امروز تولد می گل بود!!!تولد عشقش....خودشم نمیدونست چرا با اینکه ایقدر از می گل دلخوره اما نمیتونه دوستش نداشته باشه....تصمیمش برای اینکه می گل مدتی کنارش نباشه جدی بود...اما فقط در حد تنبیه بود....به امید اینکه قبل از اینکه بره پشیمون بشه و متوجه رفتار اشتباهش بشه...خیلی دلش میخواست امروز یه روز خاص میبود..اما حیف که فعلا رابطه اشون خوب نبود....از وضعیت و سکوت خونه هم معلوم بود می گل هم قصد آشتی نداره...بین رفتن به اتاق می گل و تبریک تولدش و نرفتنش دو به شک بود که زنگ در رو زدن!!!به سمت ایفون رفت...با دیدن لیلی پشت در چشمهاش و کمی ریز کرد...نه...خودش بود!با حرص دکمه رو زد!!!
می گل که متوجه صدای زنگ شده بود....نفسش و حبس کرده بود و تو اتاق نشسته بود..نمیدونست بره بیرون یا نه....!!!با صدای زنگ در ورودی از جا پرید...یعنی شهروز در رو باز میکرد؟
بله که باز میکرد...شهروز با قدمهای محکم به سمت در رفت..هنوز لباس بیرونش تنش بود..اما دکمه های پیراهنش باز بود....در رو با عصبانیت باز کرد....از پشت فشفشه ها و شمعهای روی کیک لیلی رو دید که سرخوشانه آهنگ تولدت مبارک و میخوند...اما هنوز تولد دوم رو کامل نگفته بود که حرف تو دهنش ماسید
-س...سلام!
شهروز یه ابروش رو بالا انداخت و نگاهش کرد.
-می گل هست؟
شهروز پوزخندی زد...از جلوی در کنار رفت تا لیلی بیاد تو!!
لیلی نگاهی به کفشهای شهروز کرد و با کفش اومد تو خونه!با لبخند پسر پسندی شهروز و نگاه کرد و گفت:تولد می گله...گفتم تنها نباشه!
این یعنی میدونم با هم اختلاف دارید!
شهروز میمیک صورتش رو حفظ کرده بود!باز هم جوابی نداد!
لیلی که مونده بود در برابر این سکوت و این قیافه باید چیکار کنه...سرش و پایین انداخت و با اجازه ای گفت و قدمهاش رو تند کرد..میونه ی راه ایستاد...کجا باید میرفت؟اون که اتاق می گل رو بلد نبود!
برگشت سمت شهروز که همچنان دستش به دستگیره در بود و در حالی که کنار در باز ایستاده بود و اینبار پوزخندش پررنگ تر شده بود نگاهش میکرد.
-ببخشید اتاق می گل...
شهروز اجازه نداد سوالش رو تموم کنه...چون اگر سوال میپرسید قائدتا جوابی نمیشنید!با صدای محکم و عصبی داد زد:می گل!
می گل قلبش ریخت....از پشت دیوار راهرو که گوش ایستاده بود....کمی مکث کرد و از پشت دیوار اومد بیرون و سلام کرد..به کی؟؟؟شهروز یا لیلی؟
شهروز در و به هم کوبید و به سمت اتاقش رفت..از کنار می گل گذشت..بوی عطرش که با بوی تنش قاطی شده بود می گل و مست کرد..برعکس همین چند وقت اخیر....!!!
می گل به سمتش برگشت..خواست دنبالش بره...یاد مهمونش افتاد که کیک به دست وسط اتاق هاج و واج می گل رو نگاه میکرد!
دوباره به سمت لیلی برگشت و گفت:سلام..خوش اومدی!
لیلی در حالی که صداش رو پایین اورده بود تا شهروز نشنوه گفت:تو که گفتی نیست..دیر میاد؟
-چمیدونم...شانس منه!همین دیشب 12 بود اومد خونه!!!
هر دو رسیدن تو اتاق..می گل در رو بست و نشست رو تخت.
-وای می گل چقدر از 1 ماه پیش فرق کردی...تپلی ترشدی...شکمتم گنده تر شده!!!
می گل لبخند نا مفهومی زد..نمیدونست این صحبتهای لیلی تعریف و تمجیده یا تمسخر؟لحنش دو حالت داشت....یه لحظه فکر کرد من باید با این هم خونه بشم؟
*نه....من میرم از شهروز عذر خواهی میکنم!ایجا خونه منه!!!
-هههووووویییییی!!!کجایی تو؟؟؟میگم تولد ت مبارک....
می گل به کادویی که روبروش بود نگاه کرد..لبخند قدر شناسانه ای زد و گفت:مرسی.....اینکارا چیه؟؟همین که اومدی خودش یه دنیا ارزش داشت!
-بی خیال بابا..همچین قابل دارم نیست....حالا این کیک بیچاره رو با چی ببریم؟؟شمعش و فشفشه اش که از دست این برج زهر مار به باد فنا رفت!!!
-هییییسسس!!یهو پشت در میشنوه!
لیلی با حالت تدافعی به در نگاه کرد...یهو به دستگیره در حمله وگر شد و در و باز کرد..هیچ کس نبود...می گل که چشمهاش گرد شده بود گفت:چیکار میکنی؟؟
لیلی در و بست و گفت:از این کارها هم میکنه؟؟؟میخواستم مچش و بگیرم!
می گل قهقهه ای زد و گفت:دیوونه..ترسیدم..گفتم چی شد؟؟نه بابا..از این کارها نمیکنه..اما یهو میبینی داره از پشت در رد میشه..میشنوه دیگه!!
-بشنوه...مگه دروغ میگم؟؟
-خیلی خب بابا بسه...کشش نده...
-باشه کشش نمیده حالا بگو با پنگولامون بیافتیم رو این؟؟؟
-الان میرم پیش دست میارم!!!
-بشین بابا..بگو کجاس خودم میرم میارم!!!
-تو که نمیتونی...اون همه کابینت من چطوری به تو ادرس بدم؟
لیلی بلند شدن با طمانینه ی می گل رو نگاه کرد در حالی که داشت از در بیرون میرفت گفت:مراقب باش گازت نگیره!
می گل بلند خندید و بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت!
توی آشپزخونه برای بر داشتن پیش دستی در کابینت و باز کرد....خواست دولا بشه که صدای شهروز میخکوبش کرد!
-چی میخوای؟بگو من بهت بدم!
-مگه خودم دست ندارم؟
اینطوری جواب داد چون فکر میکرد بعد از اینکه شهروز کیک و تو دست لیلی دیده حتما برخوردش مهربون و دوستانه میشه و حداقل تولدش رو تبریک میگه...نه اینکه باز هم با همون لحن سرد باهاش حرف بزنه..!!!
شهروز نفس عمیقی کشید و گفت:امشب نمیخوام با هم دعوا کنیم....پس به پر و پای من نپیچ
بعد دولا شد و در پی جواب سوالش که از قبل هم براش واضح بود و فقط برای باز کردن سر صحبت از می گل پرسیده بود 2 تا پیش دستی و درادامه 2 تا چاقو و چنگال روش گذاشت و کوبید روی کابینت و رفت!
می گل شوک زده از رفتار شهروز با حرص پیش دستیهارو برداشت و رفت تو اتاقش...
-چی شد؟؟گازت گرفت؟؟؟گفتم مواظب باش!
می گل خودش و روی تخت ولو کرد قبل از اینکه اشکش سرازیر بشه از دردی که تو کمرش پیچید اخی گفت و بعد اشکهاش رو رها کرد.
-اوووو..چی شد؟؟انگار خیلی محکم گازت گرفت...چرا گریه میکنی؟!
-بی معرفت....خیلی سنگدله...انگار نه انگار تولدمه...خیلی بی احساسه چرا من فکر میکردم این انقدر مهربون و با احساسه؟؟
-بی خیال بابا..تولد و خراب کردی..آخه مردها ارزش گریه دارن؟
-هیییسسس!!!
-ااا..گمشو..هی دل ادم میریزه..یعنی اینققدر بچه است میاد گوش وایمیسته؟؟؟
-نمیدونم...دیگه هیچی نمیدونم..
لیلی کنار می گل نشست..می گل رو بین بازوهاش گرفت و گفت:خیلی خب..گریه نکن...میخوای همین امشب بیای پیش من؟
برای یک لحظه فکر کرد که بد فکری هم نیست...اما فقط 1 لحظه بود!!!
-نه لیلی...اصلا شایدم نیام..نمیدونم!!!دو به شک شدم..فکر میکنم یه کم حساس شدیم هر دوتامون..درست میشه...قول میدم!!!
-خودت میدونی به هر حال هر وقت دوست داشتی میتونی بیای...حالا بیا این و ببر...دلمون رفت بابا!!!
می گل چاقو رو برداشت و در بین جیغ و دست لیلی کیک رو برید...توی بشقابها گذاشت و از جاش بلند شد!
-کجا؟
-برم نسکافه بیارم..خالی حال نمیده!!!
لیلی با سکوتش موافقتش رو اعلام کرد....می گل متوجه شهروز شد که روی کاناپه نشسته بود. به محض اینکه پاش رو توی آشپزخونه گذاشت صدای زنگ در بلند شد...بی توجه مشغول به کارش شد...کسی با اون کاری نداشت!
................
شهروز به سمت ایفون رفت..با دیدن سبد گلی که دست اقایی بود لبخند رضایت بخشی زد..بالاخره سوپرایزش رسید....دیگه باید این بچه بازیا تموم میشد.بعد از باز کردن در با صدای بلند می گل و خطاب قرار داد و گفت:می گل...با شما کار دارن..این و گفت و خیلی ریلکس رفت روی کاناپه ولو شد....
اما برعکس شهروز که خنده روی لب جلوی تلوزیون نشسته بود لیلی با دلشوره فراوون تو اتاق قدم میزد..هر چی به آراد گفته بود این کار رو نکن گوش نکرده بود..گفته بود دوستش دارم میخوام تولدش رو تبریک بگم!
می گل متعجبانه به سمت در ورودی رفت..در و باز کرد و منتظرشد تا ببینه کی میاد بالا؟با باز شدن در اسانسور و دیدن سبد گل بزرگ گل از گل می گل شکفت...
-واااای...خدا..چه خوشگله!!!
مرد به می گل که یه شلوار با یه پیراهن حریر گشاد تنش بود رو کرد و گفت:خانوم می گل؟
حالا شهروز هم با لبخند و دست به سینه پشت سرش ایستاده بود.
می گل:بله!خودم هستم
-این گل رو.....
به کاغذی که تو دستش بود نگاهی کرد و گفت:اقای آراد فرستادن...این جعبه رو هم گفتن برسونم دستتون!
شهروز دستهاش اویزون شد..همون موقع باز زنگ در به صدا در اومد....مرد رفته بود و شهروز به اف اف و می گل به سبد بزرگ گل نگاه میکرد!
با بلند شدن صدای دوباره زنگ شهروز به سمت اف اف رفت و گفت:بله؟گل رو اوردم اقای تقوایی!
-میخوام نیاری 100 سال سیاه!!!!الان وقت گل اوردنه؟
اف اف رو گذاشت..می گل مات و مبهوت نگاهش بین گل و شهروز در چرخش بود..منتظر عکس العمل بعدی شهروز بود..اما شهروز بدون هیچ حرفی رفت و نشست روی کاناپه...دلش میخواست هر چی تو دلش هست و با داد و هوار سر می گل خالی کنه..از خیانت بدش میومد..متنفر بود...حالا عزیز ترین دختر توی زندگیش داشت...سرش و تکون داد..حتی نخواست فکر کنه می گل داره خیانت میکنه
.
صدای می گل به خودش اوردتش
-شهروز...شهروز...
-چیه؟
این گل و کی سفارش داده؟
می گل برگشت به گلی که جلوی در بود نگاه کرد...این گل سفارشی شهروز بود..شهروز به سمت گل دوید با عصبانیت مشت کرد و گلهاش و تو دست گرفت و در حالی که میکندتشون با لگد گل رو به دیوار روبرو کوبید!
-گلت و بردار برو تا اونم همین بلا رو سرش نیاوردم!
می گل که خودشم شوکه شده بود و توقع این کار رو از آراد نداشت لگد محکمی به گل آراد زد و گفت....خودم میزنم چی فکر کردی؟همه دست به دست هم دادید من وعذاب بدید؟؟؟
-فیلم بازی نکن بابا...برو تو اتاقت به اون دوستتم بگو زودتر جل و پلاسش رو جمع کنه بره!!!
می گل به پسری که احساس میکرد اصلا نمیشناستش خیره شد...این کی بود؟؟؟چرا اینقدر عوض شده بود؟؟؟صدای لیلی به خودش اوردتش..
-من میرم با اجازتون!!!
شهروز:فعلا که اجازه زندگی ما افتاده دست شما!!!
-چرا این حرف رو میزنید؟؟؟من فقط دیدم می گل تنهاس اومدم پیشش...این یعنی اینکه اجازه زندگیتون دست منه؟؟؟شما همیشه ادمها رو به جرم دوستی با همدیگه محکوم میکنید؟
شهروز به دختری که روبروش ایستاده بود و مطمئن بود هر چی هست از گور اون بلند میشه نگاه کرد...
-نه...اتفاقا من خیلی هم از دوست شدن با ادمها لذت میبرم..مخصوصا خانومها...می گل میدونه
و برگشت و به می گل نگاه کرد!
می گل حس کرد الان بچه اش از دهنش بیرون میزنه!شهروز چی میگفت؟؟؟اون هم جلوی می گل؟نکنه!!!نکنه!!!
*نه...من هیچ جا نمیرم..من نمیزارم شهروز با کسی غیر از من رابطه داشته باشه..شهروز مال منه..مال خود خودم!
می گل نگاه خیره اش رو از نگاه معنی دار شهروز گرفت به سمت لیلی که پوزخندی روی لبهاش بود رفت و دستش رو پشت کمرش گذاشت و گفت:بعدا با هم صحبت میکنیم...الان عصبانیه!!
لیلی رفت...شهروز موند و می گل و دو تا سبد گل که یکیش تو راهرو پوکیده بود و یکی تو خونه!!!می گل به سمت سبد گل شهروز رفت..سنگین بود..اما میخواست بیارتش تو خونه..برای دلجویی خوب بود!
-تو مگه استراحت نیستی؟؟؟
می گل به سمتش برگشت...
-چرا
-پس چیکار داری میکنی؟؟؟به نظر سنگین نیست؟
-چرا...اما
-اما و زهر مار...بیا تو!!!
-چرا با من اینجوری حرف میزنی؟
شهروز که حسابی عصبانی بود مچ می گل و گرفت کشیدش تو خونه.
-بیا تو بابا...!!این همه خوب حرف زدم شد این
و به گل آراد اشاره کرد!
-من نمیدونستم..!!
-میدونم..سوپرایز بوده.....
-نخیر..
-برو تو اتاقت می گل...برو خیلی عصبانیم!!!
-باز نمیزاری توضیح بدم..چرا نمیزاری حرف بزنم؟؟؟
-چی میخوای بگی؟؟؟آخرش اینه که میخوام برم..خب برو!!!
چنان با طمانینه و آرامش حرف میزد که انگار نه انگار خودش اعتراف کرده بود عصبانیم!
می گل که توقع داشت شهروز ازش بخواد نره و بمونه و فکر میکرد آخر این تهدید خواهشها یا اگر خواهش هم نباشه درخواست شهروزه برای اینکه از پیشش نره با دهان باز به شهروز نگاه کرد و گفت:فکر نمیکردم اینقدر بی احساس باشی...من از تو چیز زیادی نخواستم...فقط اینکه درس بخونم...حالا که اینقدر برات سخته..حالا که فکر میکنی نمیتونی بزاری درس بخونم...باشه..میرم..همین الان میرم!
شهروز به سمت کاناپه رفت و در همین حین گفت:هیچ جا نمیری...تا وقتی بچه من باهاته از این خونه جم نمیخوری....هر وقت بچه رو تحویل دادی میری....!اما می گل...اگر رفتی دیگه حق نداری برگردی!
-معلومه که بر نمیگردم...تو فقط این بچه رو میخوای....مطمئن باش اگر حامله نمیشدم زودتر از اینها مینداختیم بیرون!
شهروز بدون اینکه نگاهش کنه سری از روی تاسف تکون داد و روی کاناپه ولو شد!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۳۰-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۱۶ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان عاشقانه می گل 2 ( جلد دوم )
فصل5

اون روز پنجشنبه بود از روز تولدش خودش رو ازشهروز قایم میکرد..یه جورایی میخواست حرص شهروز رو در بیاره..فردای اون روز به آراد زنگ زده بود و بابت کاری که کرده بود ازش گله کرده بود..گفته بود رابطه اش با شهروز و خراب کرده...چقدرم که آراد بدش اومد!!!

ساعت 8 شب بود که صدای ایفون بلند شد...شهروز از فیلمی که حسابی محوش شده بود چشم برداشت و به سمت ایفون رفت!

با دیدن آرمان تو صفحه مانیتور متعجب چشمهاش رو ریز کرد و در رو باز کرد!

*این اینجا چی میخواد؟

در ورودی رو هم باز کرد و به سمت آشپزخونه رفت تا اب بزاره جوش بیاد..با صدای زنانه ای که سلام کرد سرش و از آشپزخونه بیرون آورد!با دیدن خاله ایران هول شد به جز یه شلوارک هیچی تنش نبود!!!

-ای وای...سلام خاله..خوش اومدید...

-مرسی خاله ممنون..!!!

آرمان به سمت آشپزخونه رفت با دیدن شهروز که لبهاش رو از روی حرص جمع کرده بود و آرمان و نگاه میکرد در حالی که هیچی تنش نبود..قهقهه ای زد و گفت:وایستا الان نجاتت میدم..به سمت اتاق می گل رفت و صدای مادرش رو شنید که شهروز رو خطاب قرار داد!

-شهروز جان بیا نمیخواد چیزی بیاری...

و ادامه اش رو نشنید..به سمت اتاق می گل رفت...!!تقه ای به در زد...می گل که جلوی لبتابش نشسته بود و اصلا حواسش تو خونه نبود..با صدای در از جا پرید...با فکر اینکه شهروزه مستانه به سمت در دوید...خوب شد شهروز نبود وگرنه اگر میدید می گل بی توجه به استراحتش میدوهه حتما یه چیزی بهش میگفت!

می گل در رو باز کرد با دیدن آرمان وضعیت لباس پوشیدن خودش باز در رو بست...جالب بود به شهروز هم محرم نبود..اما انگار شهروز براش فرق داشت!

-ببخشید می گل...شهروز لباس تنش نیست...مامان اومده...میشه براش لباس بیاری؟؟؟ممنون

-خودتون چرا..

آرمان حرفش رو قطع کرد.

-من نمیدونم کجاست شما بهتر میدونید!

با رفتنش می گل مجبور شد بره بیرون...البته قبلش لباس مناسبی پوشید...تو اتاق شهروز رفت....با دیدن اتاق دلش گرفت...یادش بخیر روزی که اومدن و دکور اتاق و عوض کردن...فقط به خاطر می گل!به سمت کشو رفت و شلوار گرمکن و تیشرتی برای شهروز انتخاب کرد...به تخت نگاه خیره ای انداخت....

*من نمیرم..من میمونم..اینجا مال منه....شهروز مال منه...!!!

با بغض به سمت پذیرایی رفت بعد از اینکه با خاله ایران روبوسی و احوالپرسی کرد لباسهارو گرفت سمت آرمان یعنی ببر بهش بده!

آرمان هم زمزمه کرد:خودت ببر...تو آشپزخونه است!

-من نمیبرم..

اینبار خاله ایران با اخم ساختگی دخالت کرد!

-خجالت بکش...قهر کار بچه هاست!!!

می گل لبخند زورکی زد و به سمت آشپزخونه رفت...قلبش تاپ تاپ میزد..چند روز بود شهروز و ندیده بود؟

*5 روز...5 روزه ندیدمش....چقدر دلم براش تنگ شده....!!

-اگر نگاه کردنت تموم شده لباسهای من و بده بپوشم زشته منتظرن!

می گل لبخند صلح طلبانه زد و لباسهارو به سمت شهروز گرفت...اما شهروز هنوز نتونسته بود زخم زبونهای می گل رو فراموش کنه...لباسهارو از دست می گل گرفت و گفت:برو پیش مهمونها اینقدر هم راه نرو!!

می گل با این لحن سرد باز دلش گرفت.....چقدر این شهروز براش غریب بود....با حرص سرش و برگردوند رفت تو اتاق و تا وارد سالن شد خاله ایران و آرمان در حالی که کیکی که روش شمع 18 بود و فشفشه رو جلوش گرفتن و آهنگ تولد مبارک رو خوندن..می گل که از دست شهروز عصبانی بود برگشت به شهروز که اون هم متعجب بود و داشت از آشپزخونه بیرون میومد نگاه کرد...

شهروز جلو اومد و با خاله و آرمان سلام و احوالپرسی کرد...و بعد همه نشستن روی مبل....می گل بر حسب ادب تشکر کرد..خاله رو بوسید و نشست کنارش!!!

شهروز:تولد می گل امروز نیست که!!!

تمام توانش رو به کار گرفته بود جلوی مهمونهاشون خیلی عادی رفتار کنه!طوری که یعنی ما با هم مشکلی نداریم!

خاله:میدونم..اما کادو ما امروز حاضر میشد...می گل و شهروز خیره به خاله نگاه کردن...این کادو چی بود که باید آماده میشد؟

با صدای زنگ آرمان از جاش بلند شد و گفت...رسید!

می گل و شهروز با تعجب نگاهشون بین خاله که لبخند رضایتی رو لبش بود و آرمان که به سمت ایفون میرفت در چرخش بود.

این هدیه چی بود که باید میومد؟؟؟می گل یاد روز تولدش و رسیدن 2 تا سبد گلها با هم افتاد...نا خود آگاه به شهروز نگاه کرد..شهروز که دیگه هیچ محبتی تو لحنش تو صداش و تو نگاهش نبود....چقدر شهروز خوب میتونست نقش یه ادم بی تفاوت رو بازی کنه با وجودی که هنوز روحش برای می گل پر میکشید...اما فکر میکرد باید جدا بشیم..یه مدت...یه مدت کوتاه تا می گل به خودش بیاد!

با صدای تعارف آرمان که کسی و در برابر چشمهای بهت زده شهروز و می گل دعوت میکرد به داخل...می گل چشم از شهروز که کاملا متوجه نگاه خیره می گل شده بود گرفت و به آرمان و مهمونهاش...یا بهتر بگیم مهونهاشون خیره شد!

خیلی سخت نبود بفهمن مهمونها کسی نیستن جز دفتر دار برای عقد یا صیغه!

شهروز نگاه عصبیش رو به آرمان دوخت....واقعا نمیخواست این اتفاق بیافته فکر میکرد می گل باید ادب بشه!

آرمان با چشمهاش به مادرش اشاره کرد..تمام اینها مثل دفعه قبل توسط خاله برنامه ریزی شده بود...فقط تفادتش این بود که اینبار شهروز بر عکس بار قبل که خودش از آرمان خواست تا زمینه این محرمیت و فراهم کنه اینبار اصلا راغب نبود..مطمئن بود اگر خاله ایرانی نبود همه رو از خونه بیرون میکرد....اما خاله ایران بود و یه دنیا احترام..واقعا این زن برای شهروز حکم مادر رو داشت..با اینکه رابطه ی زیادی با هم نداشتن اما احترام خاصی براش قائل بود!

شهروز به رسم ادب جلوی دفتر دار و همراهش بلند شد...باهاشون دست داد....آرمان برگه اجازه دادگاه و آماده کرد...همه چیز خیلی سریع گذشت...خییلییی..با صدای عاقد که پرسید مهر رو چی بنویسم می گل عجولانه جواب داد.

-مهر نمیخوام!

عاقد:مهر برای صیغه واجبه..

اینقدر تو فکر و شوک زده بود که متوجه نشد چند دقیقه ای بحث شده بود سر اینکه یه مدت صیغه بخونن و عقد دائم باشه برای بعد....

شهروز نگاهش رو کش دار از روی می گل گرفت و گفت:1 سکه!

می گل لجبازانه گفت:من میبخشم!

شهروز باز پره های بینیش از شدت عصبانیت باز شد..چرا این دختر بزرگ نمیشد؟؟چرا جلوی دیگران زبون به دهن نمیگرفت؟؟؟؟

عاقد:مهر صیغه رو نمیشه بخشید

شهروز بدجنسانه ابروهاش و بالا انداخت و گفت:جدی میگید؟

-بله پسرم...مهر صیغه واجبه..چیه پشیمون شدی؟؟؟

شهروز به چهره جا افتادرهر مرد میان سال نگاه کرد..خنده مرموزی کرد و گفت:پس یه بوسه هم اضافه کنید!

مرد بیچاره سرش و پایین انداخت و سرخ شد...آرمان به سرفه افتاد....می گل هنوز منگ بود...باز با صدای عاقد به خودش اومد...وکیلم دخترم؟

می گل به مرد نگاهی انداخت...میتونست باباش باشه...تقریبا تو همون سن بود...چه موقع این فکر بود؟؟؟شاید چون دلش میخواست کسی و داشت اینجوری هر وقت هر کسی خواست صیغه اش کنه و مهر براش تعیین کنه و بعد ولش کنه و...

-دخترم..زیر لفظی میخوای؟

می گل سر بلند کرد...حلقه اشکش از دید هیچ کس پنهان نموند

-دخترم تو مجبور به این کار نیستی..اگر راضی نیستی کسی نمیتونه مجبورت کنه!

جو سنگین بین شهرو ز و می گل عاقد رو هم به شک انداخته بود!

-نه...کسی مجبورم نکرده

*زمونه مجبورم کرده!

-با اجازه ی....

*با اجازه ی کی؟؟

گرمی دستهای خاله ایران جواب سوالش رو داد!

-با اجازه خاله ایران بله!

خاله ایران دست می گل رو رها کرد و کف زد..صورتش رو بوسی و بهش تبریک گفت...آرمان هم به هر دوشون تبریک گفت...بعد از امضا کردن صیغه نامه مهمونهای ارمان رفتن!!!

حالا دوباره می گل و شهروز به هم محرم شده بودن...می گل فکر کرد یعنی میتونم امشب کنارش باشم؟

خاله ایران:خب....حالا یکی یه چاقو بیاره جشن بگیریم..ببین ما چه زرنگیم شیرینی تولد و صیغه رو یکی کردیم..!!!

می گل اومد بلند بشه که شهروز پیش دستی کرد و در حین بلند شدنم آرمان رو مخاطب قرار داد

-بیا کارت دارم!

آرمان انگشتش رو روی گردنش کشید یعنی میکشمتم!

با رفتن آرمان و شهروز خاله ایران به سمت می گل برگشت دستش رو مادرانه تو دستهاش گرفت و گفت:شما دو تا چتون شده؟

پس خاله ایران میدونست....

می گل اشکش که خیلی وقت بود سعی در مهارش داشت سرازیرشد و گفت:خاله من نمیدونم چی شد؟؟؟یهو همه چیز خراب شد!

سرش رو روی شونه خاله گذاشت و بغض این چند وقت و خالی کرد!

بعد از اینکه خوب گریه کرد و خاله حسابی نوازشش کرد گفت:فکر نمیکنی مقصری؟؟؟من صحبتهای آرمان رو شنیدم...نمیخوام یه طرفه به قاضی برم برای همین اومدم صحبتهای تورو هم بشنوم...اما تا اینجا حق با شهروزه!!!

-خاله شما هم؟؟؟من نمیگم من اشتباه نکردم..اما من میخواستم درس بخونم نه اینکه بشینم تو خونه با این وضع و به شکمش اشاره کرد!

-این وضعی که ازش حرف میزنی نباید پیش میومد...من وقتی فهمیدم به شدت با آرمان بیچاره دعوا کردم..اونم هی میگفت به من چه؟؟؟مگه زن من بوده؟؟؟مگه بچه منه؟؟؟دیدم راست میگه....ولی...ولی....حالا که شده...تو اجازه نداری اینطوری برخورد کنی عزیزم!

-شهروز میگه دیگه درس نخون بشین بچه بزرگ کن!

-تو باور کردی؟

-شهروز حرف بزنه روش وا میسته!

-بچگی نکن....مگه میشه بگه تو باید بچه داری کنی؟؟من به تو قول میدم اینکار رو نمیکنه..زندگی رو به خودتون تلخ نکن!می گل...شوهر تو سنش زیاده...یعی از تو بیشتره و تجربه ی بیشتری هم داره...اگر میخوای از دستش ندی باید خودت و بهش برسونی....گذشته از اینها کلا تو زندگی زنه که زندگی رو اداره میکنه...من قول میدم تو یه کم درایت به خرج بدی شهروز تو دستت موم میشه!

با اومدن شهروز و آرمان صحبتهاشون نیمه کاره موند!

تا آخر شب مهمونی به بریدن کیک و کمی شادی و بگو بخندهای مصنوعی شهروز و می گل گذشت!تو این حین خاله می گل و از نصایح خودش بی بهره نذاشت و می گل هم حسابی تحت تاثیر قرار گرفت....گاهی در حینی که خاله باهاش صحبت میکرد فکر میکرد مامان داشتن چقدر خوبه!

با رفتن مهمونها می گل تصمیمش رو گرفت...فکر کرد میرم پیشش ازش معذرت خواهی میکنم و همه چیز و تموم میکنم...هر چند همچنان وقتی فکر میکرد اگر دانشگاه نرم چی میشه و...از این فکر ناراحت میشد..اما با اعتماد به نفس و اطمینانهای تو لفافه ای که خاله بهش داده بود تصمیم گرفت در برابر شهروز کوتاه بیاد..حرفهای خاله بی ربط نبود خودش معجزه ی عشق رو تو رفتار شهروز دیده بود!

شهروز با مهمونها رفته بود پایین....میدونست بیاد ببینه خونه رو جمع کرده عصبانی میشه پس بی خیالشون شد و منتظر شهروز نشست..با باز شدن در و نمایان شدن شهروز با لبخند از جاش بلند شد..اما شهروز بدون اینکه نگاهش کنه به سمت اتاقش رفت

-شهروز

-بله

اما حتی قدمهاش هم آرومتر نکرد

-یه دقیقه وایستا!

-خوابم میاد..شب بخیر!!!

-شهروز...وایستا!!!

-بله؟

حالا شهروز دست به سینه تو درگاه راهروی نیم دایره ایستاده بود!

-اینقدر بد اخلاقی و بد برخورد میکنی ادم پشیمون میشه از کاری که میخواست بکنه!!!

شهروز نگاهش کرد..خیره و سرد....

می گل که غرور جوونیش باز خدشه دار شد..نتونست این برخورد رو تحمل کنه....شاید برخورد شهروز هم بد بود..شاید اون هم مقصر بود که اینقدر سخت و خشک و جدی برخورد میکرد...لجبازی دو طرفه اشون کار رو خراب کرد!

-فکر کردم وقتی گفتی یه بوسه هم مهرش میکنم باز شدی همون شهروز قبل..اگر میخواستی هنوز اینجوری باشی برای چی برای تولدم گل گرفته بودی؟؟؟ّبرای چی گفتی بوسه مهرش میکنم؟؟هان؟؟فکر کردی کی هستی که هر جور دوست داری باهام بازی میکنی؟؟؟خوشت میاد از اینکه یه آدم بی پناه التماست کنه؟؟؟نه آقا من فقط به خاطر یه چیز التماس کردم اون هم به تر گل برای پاک موندنم بود...فکر میکردم دوستم داری....اما حالا میبینم همش سر کاری بوده..راست میگه لیلی...من وبرای بچه میخوای...فکر میکردم محرم بشیم درست میشه...اما نه..انگار تو همه ی اینهارو بهانه کردی که من برم...میرم...به خدا میرم..به جون خو...به جون خو...نمیدونست بگه خودم..یا خودت اما بالاخره تصمیم گرفت..به جون خودم میزارم میرم...دیگه هم بر نمیگردم...!

این و گفت و با عصبانیت رو زمین پا کوبید...از کنار شهروز رد شد و در برابر چشمهای دلخور شهروز در اتاقش رو به هم کوبید!

شهروز در حالی که تقریبا پاش رو روی زمین میکشید به سمت اتاقش رفت...قبل از وارد شدن به اتاقش سیگارش رو روشن کرد و وارد اتاق شد...نگاهی چرخوند...انگار بار اول وارد اتاق میشه!انگار بار اول وسایل اتاق رو میبینه..اتاقی که برای می گل دکورش رو عوض کرد...برای اینکه وقتی می گل برای خودش شد...برای خود خودش هیچ خاطره ای با وسایلش نداشته باشه..برای همین همه رو به سلیقه خود می گل تغییر داد..اما حالا همون می گل خیلی راحت میگفت میرم!!!

باز اشک ریخت...چقدر تازه گیها مجاری اشکش فعال شده بود...روی صندلی راک پشت پینجره قدی اتاقش نشست...از هر سمت این خونه میشد روی شهر بزرگ تهران تسلط داشت....به منظره ی برفی خیره شد و اشک ریخت...امروز باز می گل محرمش شده بود...یاد بار قبل و ذوق و شوقشون افتاد...دقیقا همون فکری که می گل هم تو اتاق خودش مرورش میکرد...

به ساعت مچیش نگاهی انداخت...ساعت از 4 هم گذشته بود..فردا ساعت 8 با یکی از خواننده ها قرار داشت برای تنظیم کارهاش...اما حوصله نداشت..تلفن اتاقش رو از پریز کشید..مبایلش رو سایلنت کرد و خزید زیر پتو!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۳۰-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۱۷ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد