خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
هدیه


[عکس: 20141011193916_Snap6.jpg]


نویسنده : دانیل استیل
مترجم : شه نازمهدوی




خلاصه داستان:
شروع داستان در مورد زندگی‌ خانواده‌ای خوشبخت با ۲ فرزند(تامی‌ و آنی) است که با از دست دادن آنی،دختر ۵ ساله‌شان تبدیل به افرادی افسرده میشوند و از خانه و خانواده دور میشوند.در طرف دیگر داستان دختری(مری بت) وجود دارد که به خاطر یک اشتباه در سنّ ۱۶ سالگی باردار میشود و پدر خانواده طردش می‌کند و تا به دنیا آمدن بچه او را به کلیسا میفرستد،اما مری بت نمی‌تواند محیط خشک کلیسا را تحمل کند و به شهر دیگری میرود و در رستورانی شروع به کار می‌کند.اتفاقا تامی‌ را در آن رستوران ملاقات می‌کند و تامی‌ که هنوز نتوانسته بود غم از دست دادن خواهرش را فراموش کند با دیدن مری بت زندگی‌ را از نو شروع می‌کند.تامی‌ مری بت را با خانوادش آشنا می‌کند و همان قدر که تامی‌ او را دوست دارد خانوادش هم به مری بت علاقه ماند میشوند.مری بت کودکش را به فرزند خواندگی به خانواده تامی‌ میدهد و به امید اینکه روزی برگردد و با تامی‌ ازدواج کند به شهر خودش باز میگردد .
(آخرین تغییر در ارسال: 12-10-2014, 11:41 AM توسط ایران دخت.)
11-10-2014, 07:43 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
آنی ویتاکر شیفته ی همه چیز کریسمس بود شیفته ی هوا،درختان چراغانی شده ای که در چمن جلوی همه ی خانه ها می درخشید و بابانوئل های ساخته شده از لامپهای نئون که روی بام خانه های مردم قرار داشت آنی شیفته ی سرودهای کریسمس،به انتظار آمدن بابانوئل نشستن اسکیت بازی روی یخ و شیرکاکائوی داغ نوشیدن و پس از آن به همراه مادر ذرت های بو داده را نخ کشیدن و با دهان باز و چشمان گشاده از حیرت به تماشای چراغانی زیبای درخت کریسمس خانه نشستن بود.حالا به محض اینکه مادرش به او اجازه داد که آنجا زیر نور درخت بنشیند چهره ی پنج ساله ی او غرق شادی و اعجاب شد.
الیزابت ویتاکر چهل و یکساله بود که آنی به دنیا آمد و تولد او الیزابت را غافلگیر کرد دیر زمانی بود که الیزابت رویای داشتن فرزندی دیگر چشم پوشیده بود در ان هنگام تامی ده ساله بود پیش از این سالها کوشیده بودند و سرانجام با واقعیت تنها یک بچه داشتن کنار آمدند تامی بچه ی فوق العاده ای بود و لیزو جان همواره احساس خوشبختی می کردند تامی عضو تیم فوتبال و بیس بال و زمستانها ستاره ی تیم هاکی روی یخ بود پسر خوبی که انچه را از او انتظار داشتند انجام می داد در مدرسه شاگردی خوب بود و در خانه پسری ملایم در عین حال به ان اندازه شیطنت داشت که مطمئن شوند بچه ای سالم و طبیعی است اگر چه بچه ای بی عیب و نقص و نمونه نبود اما پسر بسیار خوبی بود پسری که برایشان بسیار عزیز بود مانند مادرش موهایش بود و همچون پدرش چشمانی نافذ به رنگ آبی داشت شوخ طبع و تیز ذهن بود و بعد از شوک اولیه به نظر می رسید که توانسته خود را با مسئله داشتن خواهری کوچک تطبیق دهد.
در پنج سال و نیم گذشته از هنگامی که خواهر کوچکش به دنیا امد از دید تامی چنان بود که گویی خورشید تنها به خاطر انی طلوع و غروب میکند آنی کوچولویی ظریف با دهانی پر خنده بود که هر گاه او و تامی با هم بودند صدای خنده اش در همه جای خانه می پیچید.آنی هر روز مشتاقانه به انتظار آمدن تامی از مدرسه می نشست و بعد با هم در آشپزخانه می نشستند و شیر و شیرینی می خورندن پس از به دنیا آمدن آنی لیز به جای کار تمام وفت به تدریس پاره وفت پرداخت و گفت که می خواهد از همه ی لحظات بودن در کنار فرزندش لذت ببرد و لذت هم برد آن دو همواره با یکدیگر بودند.
لیز حتی فرصتی یافت که دو سالی در مهد کودک آنی به کار داوطلبانه بپردازد و اکنون نیز در همان کودکستانی که انی می رفت در تهیه ی برنامه های هنری همکاری می کرد بعد از ظهرها با هم شیرینی نان و بیسکویت می پختند و یا در آشپزخانه ی دنج و راحتشان می نشستند و لیز ساعت ها برای انی کتاب می خواند زندگی گرم و صمیمانه ای داشتند و هر چهار نفرشان خود را از بسیاری از چیزها که برای مردم دیگر اتفاق می افتاد مصون احساس میکردند جان به خوبی از آنان نگهداری می کرد او صاحب بزرگترین عمده فروشی مواد غذایی منطقه بود و زندگی آبرومندی برای خانواده اش فراهم کرده بود عمده فروشی پیش از جان به پدر و پدر بزرگش تعلق داشت وضعیت مالی جان از ابتدا خوب بود انان خانه ای زیبا در بهترین منطقه ی شهر داشتند ثروتمند نبودند اما از نوساناتی که در زندگی کشاورزان پیش می آمد و بد اقبالی هایی که مردم در کسب و کارهای دیگر به علت تغییر مد و سلیقه با آن رو به رو می شدند مصون بودند همه طالب مواد غذایی خوب بودند و جان ویتاکر بود که نیازشان را برآورده میکرد او مردی مهربان و دلسوز بود و امیدوار بود که تامی هم روزی وارد کسب و کار او شود اما مایل بود که او ابتدا به کالج بروند در مورد آنی نیز همین طور دلش می خواست که انی هم مثل مادرش زنی باهوش و تحصیلکرده شود آنی دلش می خواست معلم شود درست مثل مادرش اما جان رویای پزشم یا وکیل شدن او را در سر داشت در سال 1952 این رویایی چندان ساده نبود اما جان هنوز هیچ نشده مبلغ قابل توجهی برای تحصیل آنی پس انداز کرده بود پول دانشگاه تامی را چند سال پیش کنار گذاشته بود بنابراین هر دوی انها از نظر مالی برای رفتن به دانشگاه تامین بودند جان مردی بود که رویاها را باور داشت و همیشه میگفت کاری نیست که نتوانی انجام دهی به شرط اینکه بخواهی و حاضر باشی برای به دست آوردنش تلاش کنی خود او همیشه تلاشگری مشتاق بود البته لیز هم همیشه کمک بزرگی برای او به حساب می آمد اما جان اکنون دلش می خواست که لیز در خانه بماند دوست داشت غروب که به خانه می آید لیز و انی را خفته در اغوش هم بیابد یا ببیند که در اتاق آنی سرگرم عروسک بازی با یکدیگرند یک نگاه به آنها قلبش را از شادی به لرزه در می آورد جان چهل و نه سال سن داشت و مردی خوشبخت بود همسری بی نظیر و فرزندانی فوق العاده داشت.
آن روز بعد از ظهر که جان به خانه برگشت برف و یخ را از روی کت و کلاهش تکاند و صدا زد:
-شماها کجایید؟
و سگ را که دم جنبان در میان آبی که کفش و لباس خیس او چون برکه ای روی زمین به وجود آورده بود به دور خود سر می خورد به کناری راند حیوان ماده سگ ایرلندی بزرگ و پشمالویی بود که نامش را به تقلید از نام همسر رئیس جمهور بس نهاده بودند اوایل لیز سعی کرده بود به همسرش بقبولاند که این بی حرمتی به خانم ترومن است اما به نظر می رسید که این نام کاملا برازنده ی حیوان است و این روی او ماند و بعدها به نظر نمی رسید که هیچ کس حتی یادش مانده باشد که بس نامش را از کجا اورده است.
لیزا داد کشید:
-ما این جاییم.
و جان به اتاق نشیمن رفت و انها را دید که دارند آدمک های ساخته شده از نان زنجبیلی را به درخت می آویزند تمام بعد از ظهر را به تزیین درخت گذرانیده بودند و هنگامی که شیرینی ها در فر چخته می شد زنجیرهای کاغذی را درست کرده بودند.
-سلام ددی قشنگ نیست؟
-چرا
جان لبخندی به او زد و سپس به راحتی او را بلند کرد و در آغوش گرفت جان مرد نیرومندی بود با شکل و قیافه ی نیاکان ایرلندیش موهایش سیاه بود حتی حالا که در آستانه ی پنجاه سالگی بود و چشمان آبی درخشان که فرزندانش از او به ارث برده بودند چشمان لیز با وجود موهای طلاییش قهوه ای روشن و گاهی اوقات کاملا عسلی بود اما موهای آنی آن قدر روشن بود که به سپیدی می زد آنی به چشمهای پدرش نگاه کرد و در حالی که لبخند می زد بازیگوشانه بینی کوچکش را به بینی او مالید .اقعا به فرشته ای کوچک می مانست جان او را به آرامی کنار خود روی زمین گذاشت و برای بوسیدن همسرش به سوی او رفت نگاهی پر از مهر بین آن دو رد و بدل شد .
لیز به گرمی پرسید:
-اوضاعت امروز چطور بود؟
بیست و دو سال از ازدواجشان می گذشت و بیشتر وقت ها زمانی که مسائل پیش پا افتاده ی زندگی آزارشان نمی داد بیش از پیش عاشق و شیفته ی یکدیگر می نمودند دو سال پس از فارغ التحصیل شدن لیز از کالج با هم ازدواج کرده بودند آن موقع لیز معلم بود و هفت سالی طول کشید تا سرو کله ی تامی پیدا شد دیگر هر دو تقریبا امیدشان را از دست داده بودند و دکتر تامپسون پیز واقعا هرگز نتوانست بفهمد که چزا لیز یا حامله نمی شود یا نمی توانست بچه اش را نگه دارد پیش از به دنیا آمدن تامی سه بار بچه ی لیز سقط شده بود و سرانجام هنگامی که تامی به دنیا آمد به نظرشان معجزه ای اتفاق افتاده بود ده سال بعد تولد انی معجزه ای بزرگتر بود وجود بچه ها تمام شادیهایی را که تصورش را می کردند و در دل آرزو داشتند به آن دو ارزانی کرده بودند.
جان گفت:
-از فلوریدا برایم پرتقال رسید.
و نشست و پیپ را بیرون آورد شومینه ی دیواری روشن بود و بوی نان زنجبیلی و ذرت بود داده خانه را پر کرده بود.
-فردا مقداری می آورم.
آنی دستهایش را با شادی به هم کوفت:
-من عاشق پرتقال هستم!
و از پاهای پدرش بالا رفت و در بغل او جای گرفت بس هم پنجه هایش را روی زانوان جان گذاشت و سعی کرد به انان ملحق شود جان به آرامی سگ را به کناری راند و لیز از نردبان پایین آمد تا دوباره شوهرش را ببوسید و گیلاسی شربت سیب گرم به او پیشنهاد کرد.
جان گفت:
-حیف است که آدم چنین پیشنهادی را رد کند.
سپس لبخندی زد و در حالی که در دل اندام باریک زنش را تحسین میکرد دست در دست آنی به دنبال لیز از آشپزخانه رفت.طولی نکشید که صدای به هم خوردن در ورودی شنیده شد و تامی با بینی سرخ شده و گونه های گل انداخته اسکیت به دست وارد شد.
-وای...چه بوی خوبی...سلام مامان...سلام پدر....هی فسقلی امروز چه کارها کردی؟همه ی شیرینی های مامان را خوردی؟
و بعد در حالی که موهای خواهرش را به هم می ریخت او را در آغوش کشید و صورتش را با صورت خود خیس کرد.
آنی با دقت و وسواس پاسخ داد:
-با مامان شیرینی درست کردم...و فقط چهارتا خوردم.
همه خندیدند آنی به قدری ملیح و دوست داشتنی بود که همه عاشق او بودند بیش از همه برادر بزرگ و پدر و مادرش او لوس باز نیامده بود بلکه فقط به او توجه بسیار شده بود و این امر در رفتار و برخورد راحت او با همه چیز و همه کس کاملا مشهود بود آنی همه را دوست داشت شیفته ی خندیدن بود و عاشق بازی کردن عاشق این بود که با موهایی که به دنبالش در هوا موج می زد میان باد بدود دوست داشت با بس باز یکند .... و بیش از همه مشتاق بازی با برادرش بود...پس ستایش گرانه برادرش را برانداز کرد اسکیت های فرسوده ی بازی روی یخ او نظرش را به خود جلب کرده بود.
-تامی می توانیم فردا برویم اسکیت بازی؟
برکه ای نزدیک خانه ی انها بود و تامی اغلب یکشنبه صبح ها انی را به آنجا می برد.
تامی گفت:
-به شرط آنکه تا فردا برف بند بیاید اگر این طوری ادامه پیدا کند حتی نمی شود برکه را پیدا کرد.
و گازی به یکی از شیرینی های خوشمزه ی مادرش زد رنگ و بوی شیرینی ها دهان هر کسی را آب می انداخت و تمام فکر و ذکر تامی متوجه آنها بود لیز پیش بندش را درآورد بلوزی ساده و شیک و دامن خاکستری به تن داشت جان همیشه از اینکه می دید لیز هنوز همان تناسب اندام زمان دبیرستان را دارد که او برای اولین بار دیده بود خوشحال می شد لیز سال اول و جان سال اخر بود و تا مدتها خجالت می کشید اعتراف کند که عاشق دختری به آن جوانی شده است اما سرنجام همه از ماجرا با خبر شدند اوایل سر به سرشان می گذاشتند اما پس از مدتی ناچار به قبول واقعیت شدند یک سال بعد جان نزد پدرش مشغول به کار شد و لیز هفت سال بعد را به تحصیل در دبیرستان و کالج گذرانید و بعد از آن هم دوسالی به تدریس مشغول بود جان خیلی برای او صبر کرده بود اما حتی لحظه ای دچار تردید نشد می دانست که ارزشش را دارد آنها هیچ یک از چیزهایی را که از ته دل می خواستند و برایشان مهم بود زود و سریع به دست نیاورده بودند و همه ی آنچه را همیشه آرزو کرده بودند داشتند.
تامی دوتا شیریمی دیگر بلعید و گفت:
-فردا بعد از ظهر مسابقه دارم .
مادرش با تعجب پرسید:
-روز قبل از کریسمس؟ادم فکر میکند چنین روزی مردم کارهای دیگری هم دارند.

آنها همیشه به دیدن مسابقات می رفتند مگر اینکه مسئله واقعا مهمی اتفاق می افتاد و مانع رفتنشان می شد خود جان هم فوتبال و هاکی روی یخ بازی کرده بود و هنوز هم از آنها لذت می برد اما لیز به اندازه ی جان مشتاق نبود و همیشه با کنی تردید با مسئله بازی پسرش روبه رو می شد دلش نمی خواست تامی آسیبی ببیند چند نفر از بچه ها طی سالهای اخیر در مسابقات هاکی دندانشان را از دست داده بودند ولی تامی مراقب بود و بسیار خوش اقبال تا آن زمان نه استخوانی شکسته بود و نه صدمه ی عمده ای دیده بود فقط کلی کبودی و رگ به رگ شدن که به ادعای پدرش تمام لذت بازی در همین بود.
-محض رضای خدا او پسر است و تو نمی توانی تا ابد او را لای پنبه نگه داری.
اما گاهی لیز پیش خود اعتراف می کرد که بدش نمی آید چنین کاری بکند فرزندانش برای او به قدری ارزشمند بودند که نمی خواست هیچ اتفاق سوئی برایشان بیفتد همین طور برای جان او زنی بود که قدر نعمت های الهی را می دانست.
آنی با علاقه پرسید:
-امروز آخرین روز مدرسه ات قبل از کریسمس بود؟
تامی با لبخند به تایید سر تکان داد نقشه های زیادی برای تعطیلات کشیده بود که بسیاری از انها دختری به نام امیلی را هم که از تعطیلات شکرگزاری به این طرف او را می شناخت در بر می گرفت.

دخترک همین امسال به گرینل آمده بود آنها از شیکاگو آمده بودند و دختر خیلی جذاب بود و تو دل برو آن قدر که تامی چند بار او را به دیدن مسابقات هاکی خود دعوت کرده بود اما حد را نگه داشته بود تصمیم داشت از او دعوت کند که هفته ی آینده با هم به سینما بروند و شاید حتی قراری برای شب سال تو بگذارند اما تا آن لحظه هنوز جرئت نکرده بود از او دعوت کند.
انی هم می دانست که او از امیلی خوشش می آید یک روز وقتی برای بازی اسکیت به کنار برکه رفته بودند اتفاقی با امیلی برخود کرده بودند آنی دیده بود که برادرش چگونه یکباره به او خیره شد امیلی با چند نفر از دوستان و یکی از خواهرانش اسکیت بازی میکرد آنی به خو گفت که بد نیست اما نمی توانست بفهمد چرا تامی تا آن حد محو او شده است.
امیلی موهای سیاه براق و بلندی داشت و اسکیت را خیلی معمولی بازی می کرد حرفی با تامی نزد فقط مرتب به آنها نگاه میکرد و بعد وقتی داشتند آنجا را ترک می کردند به آنی خیلی توجه کرد و ابراز محبت کرد.
در راه بازگشت به خانه آنی به تام که اسکیت های او را برایش حمل می کرد خیلی رک و راست گفت:
-به خاطر این به من محبت کرد که از تو خوشش آمده.
تامی پرسید:
-از کجا این را میگویی؟
سعی میکرد لحنش آرام و عادی باشد اما برعکس دستپاه و عصبی می نمود.
آنی با حرکتی سریع وهای طلایی بلندش را با حالتی معنی دار به روی شانه ای انداخت و گفت:
-تمام مدتی که اسکیت میکردی عاشقانه نگاهت میکرد.
-منظورت از عاشقانه چیه؟
-خودت خوب می دانی منظورم چیه و می دانی که او عاشق تو شده به همین دلیل هم با من مهربان بود خودش هم یک خواهر کوچک دارد اما ان قدر که به من محبت دارد با او مهربان نبود بهت که گفتم حسابی از تو خوشش امده و دوستت دارد.
-خیلی سرت می شود انی ویتاکر فکر نمی کنی به جای این حرفها باید به فکر عروسک بازی باشی؟
تامی سعی میکرد وانمود کند که حرف های او تاثیری رویش نگذاشته اما بعد به خودش گفت که خیلی احمقانه است که نگران باشد که خواهر پنج سال و نیمه اش چه فکری درباره ی او میکند.
آنگاه انی غش و ریسه ای رفت و پرسید:
-تو هم واقعا دوستش داری مگر نه؟
داشت سر به سر برادرش می گذاشت.
-می شود سرت به کار خودت باشد؟
لحنش با او تند بود چیزی که به ندرت پیش می آمد اما آنی اصلا به روی خودش نیاورد.
-به نظر من خواهر بزرگترش خیلی تو دل برو تر است.
-اگر زمانی تصمیم گرفتم با یک سال آخری قرار بگذارم حتما سعی میکنم این را به یاد داشته باشم.
-مگر سال آخری ها چه اشکالی دارند؟
به نظر می رسید که آنی ویتاکر از درک تفاوت عاجز مانده.
تامی توضیح داد:
-هیچ جز اینکه هفده سالش است .
و آنی خردمندانه سر تکان داد.
-خیلی پیر است!به این ترتیب فکر میکنم امیلی بهتر است.
-متشکرم.
آنی خیلی جدی گفت:
-خواهش میکنم.
11-10-2014, 08:01 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
حالا دیگر به خانه رسیده بودند داخل شدند و رفتند که شیر کاکائو داغ بنوشند و گرم شوند با وجود حرف های آنی درباره ی دخترهای دور و بر برادرش تامی دوست داشت در کنار او باشد آنی همیشه باعث میشد که تام احساس کند بسیار مورد توجه و بی نهایت مهم است آنی او را می پرستید هیچ تردید در این مورد نبود آنی عاشق برادرش بود و تامی هم به همان اندازه دلباخته ی او بود.
ان شب آنی پیش از رفتن به رختخواب بغل برادرش نشست و تامی داستانهای مورد علاقه او را برایش خواند تامی کوتاهترین داستان را دوبار برایش خواند و بعد مادر آنی را به رختخوابش برد وتامی به گپ زدن با پدرش نشست درباره ی انتخاب آیزونهارو به ریاست جمهوری که ماه پیش انجام شده بود و تغییراتی که احتمالا پیش می آمد صحبت کردند بعد مثل همیشه درباره ی کسب و کار به گفت و گو پرداختند پدر مایل بود که تام کشاورزی بخواند و اقتصاد را هم به عنوان گرایش فرعی دوره انتخاب کند هر دو به اصول اولیه اما بسیار مهم مثل خانواده فرزند و مقدس بودن زندگی زناشویی صداقت و یاور دوستان بودن اعتقاد داشتند.در مقابل مورد احترام و علاقه ی جامعه بودند مردم همواره درباره ی جان ویتاکر میگفتند که او انسانی والا شوهری خوب و کارفرمایی منصف است.

آن شب تامی پیش دوستانش رفت هوا به اندازه ای خراب بود که حتی تقاضای گرفتن اتومبیل پدرش را هم نکرد و پای پیاده به خانه ی صمیمی ترین دوستش رفت و ساعت یازده و نیم به خانه برگشت.
لیز و جان نگران او نبودند تامی در پانزده سالگی یکی دوبار مرتکب حماقت های جوانی شده بود که کلا شامل دو بار نوشیدن آبجو و بالا آوردن در اتومبیل هنگامی که پدرش او را به خانه باز میگرداند بود زن و شوهر اصلا خوششان نیامده بود اما زیاد هم از کوره در نرفته بودند تامی ذاتا بچه ی خوبی بود و انها می دانستند که اکثر بچه ها مرتکب چنین کارهایی می شوند جان خودش هم در جوانی مرتکب چنین کارها و حتی بدتر از آن شده بود به خصوص در غیاب لیز هنگامی که او به کالج رفته بود لیز هنوز هم گاهی در این مورد سر به سر او می گذاشت و جان اصرار می ورزید که نمونه ی نجابت بوده و لیز از شنیدن این حرف با تعجب ابرویی بالا می انداخت و بعد معمولا او را می بوسید و موضوع به خنده و شوخی برگزار میشد.

آن شب هم طبق معمول زود به رختخواب رفتند و صبح روز بعد از پنجره که به بیرون نگاه کردند منظره ای مانند کارت های کریسمس در مقابل خود دیدند برف همه چیز و همه جا را سپید پوش و زیبا کرده بود ساعت هنوز هشت و نیم صبح نشده بود که انی تامی را با خود به بیرون از خانه برده بود تا در ساختن آدم برفی کمکش کند آنی کلاه هاکی مورد علاقه ی تام را برای سر آدمک در نظر گرفته بود و تامی برایش توضیح داد که مجبور است برای مسابقه ی هاکی که بعد از ظهر انجام می شد کلاه را از آدم برفی به امانت بگیرد آنی گفت که به او خبر خواهد داد که اساسا آیا می تواند از کلاه استفاده کند یا نه تامی در پاسخ او را روی برفها هل داد و سپس هر دو به پشت روی برفها دراز کشیدند و با تکان دادن دست و پایشان ادای بال زدن فرشته ها را در آوردند.
بعد از ظهر آن روز همگی به تماشای مسابقه ی تامی رفتند با وجود اینکه تیم تامی مسابقه را باخت روحیه ی تامی پس از مسابقه خوب بود امیلی هم همراه گروهی از دوستانش که دور و بر او را گرفته بودند برای دیدن تامی آمده بود اما ادعا میکرد که کاملا اتفاقی و فقط برای همراهی با دوستانش به انجا آمده است امیلی دامنی چهارخانه و کفش اسپرت پوشیده و موهای بلند و سیاهش را دم اسبی کرده بود و انی عقیده داست که دستی هم به سر و صورتش برده و آرایشی هم کرده است.

هنگامی که خانواده ی ویتاکر سالن مسابقه را ترک کرده و پیاده به سوی منزل برمیگشتند تامی که از اظهار نظر آنی متعجب مینمود با خنده پرسید:
-از کجا می دانی؟
امیلی قبل از انها با گله ی دوستان خوش خنده اش سالن را ترک کرده بود.
انی خیلی عادی گفت:
-آخر من هم گاهی وقتها از لوازم آرایش مامان استفاده میکنم.
هر دو مرد با نیش باز و چشمهای متعجب سراپای پری کوچکی را که در کنارشان قدم برمیداشت برانداز میکردند.
تامی خیلی قاطع گفت:
-مامان که آرایش نمیکند.
-چرا میکند پودر و رژ گونه و گه گاهی هم روژ لب میزند.
-جدی؟
تامی متعجب مینمود این را می دانست که مادرش زن خوش قایفه ای است اما هرگز به این فکر نیفتاده بود که ممکن است در این میان ترفندی دخالت داشته باشد و او از لوازم آرایش استفاده کند.
انی اضافه کرد:
-بعضی وقتها چیزهای سیاهی هم به مژه هایش می مالد اما آنها چشم های آدم را به گریه می اندازد.
و لیز خندید انی ادامه داد:
-مرا هم به گریه می اندازد به همین دلیل است که هیچ وقت از آن استفاده نمیکنم.

سپس درباره ی مسابقه و چیزهای دیگر به صحبت پرداختند و تامی باز هم با دوستانش بیرون رفت و دختری از همکلاسیهایش آمد که از آنی نگه داری کند تا مادر و پدر بتوانند به مهمانی کریسمس یکی از همسایه ها بروند.
انها پیش از ساعت ده به خانه برگشتند و پیش از نیمه شب به رختخواب رفتند. هنگامی كه به خانه برگشتند، آنی در رختخوابش به خواب ناز فرو رفته بود. اما صبح روز بعد پیش از طلوع آفتاب بیدار شد، سخت هیجان زده ی كریسمس بود. در پایان روز، كریسمس فرا می رسید. امشب، شب كریسمس بود و همه ی فكر و ذكر آنی چیزهایی بود كه از بابانوئل خواسته بود. دلش برای یك عروسك مادام الكساندر (Madame Alexender) لك زده بود، اما شك داشت كه به دستش برسد. یك سورتمه ی نو هم خواسته بود، و یك دوچرخه. اما می دانست كه بهتر است دوچرخه را بهار موقع تولدش بگیرد.

به نظر می رسید كه هزار كار انجام نشده هنوز باقی مانده، كارهای بی شماری برای تهیه و تدارك كریسمس. قرار بود عده ای از دوستانشان فردا بعدازظهر به دیدنشان بیایند و مادرش مشغول پختن شیرینی هایی بود كه می بایست در آخرین لحظات پخته شوند. آن شب می بایست در مراسم دعای نیمه شب شركت می كردند. آنی عاشق این مراسم بود، اگرچه واقعاً چیز زیادی از آن نمی فهمید. ولی دوست داشت با خانواده اش، دیروقت شب به كلیسا برود و چسبیده به پدر و مادرش در كلیسای گرم، درحالی كه به سرودهای مذهبی گوش می داد و بوی عود فضا را پر كرده بود، چرت بزند. آخور قشنگی آنجا بود كه همه ی حیوانات، حضرت یوسف و حضرت مریم را درمیان گرفته بودند، و نیمه شب، نوزاد را هم كنارشان می گذاشتند. آنی دوست داشت پیش از ترك كلیسا به آنجا برود و همراه مادرش حضرت مسیح نوزاد را تماشا كند. سال گذشته آنی از مادرش پرسیده بود: "درست مثل من و شما، نه مامان؟" و خودش را به لیز چسبانیده و مادرش خم شده و او را بوسیده بود. لیز با مهربانی گفته بود: "درست مثل ما." و به خاطر نعماتی كه نصیبش شده بود، خدا را شكر كرده بود. "دوستت دارم، آنی."
آنی زمزمه كرد: "من هم دوستت دارم."
آن شب نیز مثل سالهای پیش آنی به مراسم دعای كریسمس رفت و درحالی كه راحت بین پدر و مادرش نشسته بود، به خواب رفت؛ جایی بسیار دلچسب و مطبوع. كلیسا گرم بود و نوای همچون لالایی موسیقی او را به خواب برد و حتی هنگام مراسم هم بیدار نشد. اما هنگام خروج مثل همیشه به دنبال عیسای نوزاد در آخور گشت و با دیدن مجسمه ی كوچك لبخندی زد و بعد به مادرش نگاه كرد و دست او را فشرد. لیز درحالی كه او را نگاه می كرد، احساس كرد كه اشك چشمانش را پوشانده. این دختر برای آنان مانند هدیه ای ویژه بود كه به همراه خود شادی و خنده و محبت به ارمغان آورده بود.
11-10-2014, 08:19 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
ساعت از یك نیمه شب گذشته بود كه به خانه رسیدند. هنگامی كه آنی را در رختخوابش می گذاشتند، بیشتر خواب بود تا بیدار. هنگامی كه تامی داخل اتاق شد كه او را ببوسد، دخترك در خوابی عمیق فرو رفته بود و به آرامی خُر خُر می كرد. وقتی تام سر او را بوسید، به نظرش آمد كه كمی گرم است اما با خود اندیشید كه چیز مهمی نیست و حتی لزومی ندید كه به مادرش بگوید. آنی آن قدر راحت و آرام می نمود كه تامی گمان نبرد كه مسئله ای در كار باشد. اما آنی صبح روز كریسمس، برای اولین بار تا دیروقت خوابید و هنگامی كه بیدار شد، كمی گیج و خوابالود می نمود. شب پیش لیز بشقابی هویج و نمك برای گوزنِ سورتمه ی بابانوئل و شیرینی برای بابانوئل بیرون گذاشته بود، چرا كه آنی خوابالودتر از آن بود كه خود این كار را بكند، ولی آنی هنگامی كه بیدار شد یادش افتاد كه بررسی كند و ببیند كه چیزی را خورده اند. اما كمی بیش از معمول خوابالود بود و گفت كه سرش درد می كند اما حالت سرماخوردگی نداشت، و لیز فكر كرد شاید آنفلوانزای خفیفی گرفته باشد. این اواخر هوا بسیار سرد و گزنده بود و شاید دو روز پیش كه آنی با تامی برف بازی می كرد، سرما خورده بود. با وجود این هنگام ظهر آنی خوب و سالم به نظر می رسید و به خاطر عروسك مادام الكساندر و دیگر اسباب بازیها و سورتمه ی تازه ای كه بابانوئل برایش آورده بود، خوشحال و خندان بود. آنی با تامی بیرون رفت و یك ساعتی بازی كرد و بعدازظهر آن روز هنگامی كه برای نوشیدن شیر كاكائوی داغ به داخل آمد، گونه هایش گل انداخته بود و كاملاً سرحال و سالم می نمود.
پدرش لبخندی شادمانه به او زد. "خوب، شاهزاده خانم!" و پكی به پیپیش زد. لیز یك پیپ هلندی زیبا و یك جای پیپ دست دوز برای بقیه ی پیپ هایش به او هدیه كرده بود. "بابانوئل با تو خوب بود؟"
"عالی." آنی خندید. "عروسك تازه ام خیلی قشنگ است، ددی." وگویی كه دقیقاً می داند چه كسی آن را برایش آورده، لبخندی به پدرش زد، اما البته نمی دانست.
همگی سخت كوشیده بودند كه این افسانه برایش جذاب باقی بماند و آن را باور داشته باشد. اگرچه چند نفری از دوستانش واقعیت را می دانستند، اما لیز اصرار داشت كه بابانوئل سراغ همه بچه های خوب می آید و حتی به آنهایی هم كه زیاد خوب نیستند، به امید آنكه بهتر شوند، سر می زند. اما در این كه آنی جزو كدام گروه بود، تردیدی وجود نداشت. آنی بهترین بود. چه از نظر آنان و چه از نظر همه ی كسانی كه او را می شناختند.

آن روز بعدازظهر دوستانشان مهمان آنها بودند، سه خانواده كه در نزدیكی آنان زندگی می كردند و دو نفر از مدیران فروش جان همراه همسر و فرزندانشان. خانه خیلی زود پر از خنده و شوخی شد. چند نفر جوان هم سن و سال تامی هم در میان مهمانان بودند و تامی وسایل جدید ماهیگیریش را به
آنان نشان دهد. تامی صبر و قرار نداشت كه زودتر بهار فرا رسد تا بتواند از آنها استفاده كند.

بعدازظهری گرم و دلچسب بود، آن شب پس از رفتن مهمانان، در محیطی خلوت و آرام، خانواده ی ویتاكر برای صرف شام كنار یكدیگر نشستند. لیز سوپ بوقلمون درست كرده بود كه آن را همراه باقی مانده ی غذای ظهر و بعضی از خوراكیهای كه دوستانشان برایشان آورده بودند، خوردند.

جان گفت: "فكر نمی كنم بتوانم تا یك ماه دیگر چیزی بخورم." و به پشتی صندلی تكیه داد. همسرش لبخندی زد و بعد متوجه شد كه رنگ آنی پریده و چشمانش بی حالت است و دو لكه ی قرمز شبیه سرخابی كه دوست داشت با آن بازی كند، روی گونه هایش دیده می شود.


ترک میکرد تا به اتاق خواب خودش برگردد ،هیچ کدام ،نه بچه و نه سگ ،تکانی نخوردند.
جان در حالیکه به داخل رختخواب و زیر بالاپوش می خزید پرسید:"چطور است؟"
"خوب است"لیز لبخندی زد و ادامه داد :"خودم هم می دانم زیادی دلواپس می شوم دست خودم نیست."
"این هم یکی از دلایل عشق من به توست.تو از همه ما خیلی خوب مواظبت می کنی.واقعا نمیدانم چه کرده ام که چنین خوشبخت شده ام."
"فکر میکنم فقط زرنگی به خرج دادی و مرا در چهارده سالگی روی هوا قاپیدی."لیز هرگز مرد دیگری را قبل یا بعد از او نشناخته و دوست نداشته بود و در سی و دو سالی که از آشنایی او با جان میگذشت عشقش به او تبدیل به اشتیاقی پرشور شده بود.
جان خجولانه گفت:"میدانی حالا هم خیلی بزرگتر از چهارده سال به نظر نمی آیی" و همسرش را به سمت خود کشید :"دوستت دارم لیز"
زندگی آنان زندگی ای سرشار از چیزهای خوبی بود که طی سالها ساخته وپرداخته بودند ،عشق آنان عشقی بود که
هردو آن را عزیز ومحترم میشمردند.
صبح روز بعد لیز به محض بیدار شدن به سراغ آنی رفت.هنوز ربدوشامبرش را کامل به تن نکرده بود و داشت بند آن را می بست که وارد اتاق آنی شد و دید که او هنوز در خواب است.ناخوش به نظر نمی رسید اما همین که لیز نزدیکتر شد دید که رنگش پریده و به سختی نفس می کشد.
لیز خم شد و آهسته او را تکان داد.قلبش به شدت می تپید.صبر کرد که او تکانی بخورد ولی فقط صدای ناله ای بلند شد وآنی بیدار نشد و
حتی زمانی که لیز به شدت او را تکان داد و با فریاد صدایش کرد،واکنشی نشان نداد.
تامی زودتر از جان صدای او را شنید وبدو آمد که ببیند چه اتفاقی افتاده."چی شده مامان"؟گویی به محض شنیدن صدای مادرش چیزی را احساس کرده بود.هنوز پیژامه به تن داشت موهایش ژولیده می نمود و خواب وبیدار می نمود.
"نمی دانم.به پدر بگو به دکتر استون خبر دهد.نمی توانم آنی را بیدار کنم."و با گفتن این جمله شروع به گریه کرد.صورتش را کنار صورت بچه چسباند ،می توانست نفس کشیدن او را احساس کند اما آنی بیهوش بود و لیز بلافاصله متوجه شد که تب آنی نسبت به شب گذشته بسیار شدیدتر شده است.لیز حتی جرات نداشت که آنی را یک لحظه به اندازه ی آوردن حرارت سنج از حمام تنها بگذارد.
لیز به دنبال تامی داد زد:"بجنب"و بعد سعی کرد آنی را بلند کرده بنشاند.این بار آنی تکان مختصری خورد و ناله ای خفه سر داد.اما نه حرفی زد ونه چشمانش را باز کرد،و هیچ نشانه ای از بیدار شدن در چهره اش دیده نشد.چنان می نمود که نمی داند در اطرافش چه میگذرد و لیز او را در آغوش گرفته بود و به آرامی می گریست:"خواهش می کنم عزیزم....خواهش می کنم بیدار شو...زود باش آنی...دوستت دارم...خواهش می کنم..."لیز هنوز گریه میکرد که لحظه ای بعد جان و به دنبال او تامی با شتاب وارد اتاق شدند.
"والت گفت همین الان می آید چی شده؟"جان هم وحشتزده می نمود.اگرچه دلش نمی خواست لیز متوجه نگرانی او بشود وتامی پشت سر پدرش آهسته گریه می کرد.
"نمی دانم....فکر کنم تبش خیلی بالاست...نمی توانم بیدارش کنم...وای خدای من..اوه جان..خواهش می کنم.."لیز می گریست دختر کوچکش را محکم بغل کرده بود و تکانش می داد اما این بار آنی حتی ناله ای هم نکرد.بی جان در آغوش مادرش آرمیده بود و همه خانواده چشم به او دوخته بودند.
"خوب می شود.بچه ها گاهی این جوری می شوند و بعد دوساعت بعد حالشان خوب است.خودت که می دانی"جان سعی می کرد وحشتش را مخفی کند.
لیز با حالتی عصبانی به شوهرش پرخاش کرد:"به من نگو چی می دانم.من می دانم که آنی بدجوری ناخوش است.فقط همین را می دانم."
"والت گفت که اگر لازم باشد می بردش بیمارستان."و همان لحظه برای هرسه ی آنان مثل روز روشن بود که اینکار لازم است.
جان به آرامی گفت:"بهتر نیست بروی لباست را عوض کنی من مواظبش هستم."
لیز با لحنی قاطع گفت:"تنهایش نمیگذارم."و آنی را روی تخت خوابانید و موهایش را مرتب کرد.تامی با وحشت به خواهرش خیره شده بود.
رنگش به قدری پریده بود که به مرده می مانست و اگر با دقت به او نگاه نمی کردی متوجه نفس کشیدنش نمی شدی.مشکل می شد باور کرد که امکان دارد آنی بیدار شود.بخندد و قهقهه بزند.با این وجود تامی می خواست باور کند که هنوز هم امکان چنین اتفاقی وجود دارد.
تامی گفت:"چطور یک باره این قدر سریع حالش بد شد؟"ترسیده و بهت زده بود.
لیز گفت:"آنی مریض بود اما من فکر کردم چیز مهمی نیست."و ناگهان خشمگین به جان خیره شد گویی تقصیر جان است که او دیشب از دکتر نخواسته بود به دیدن آنی بیاید.به شدت از خودش بدش می آمد که در حالی که آنی در اتاقش بیهوش افتاده بود او وجان با هم خلوت کرده بودند.
"باید دیشب از والت می خواستم که بیاید".
جان دلداریش داد:"تو که نمی دانستی حالش این طور می شود."و لیز پاسخی نداد.
بعد صدای در را شنیدند.جان به طرف در دوید و دکتر وارد شد.بیرون هوا سرد و گزنده بود و طوفان پیش بینی شده فرا رسیده بود.
برف می بارید و دنیای بیرون هم مانند دنیای درون اتاق خواب آنی تیره وتار بود.دکتر درحالی که با قدمهایی سریع به طرف اتاق آنی می رفت از جان پرسید:"چی شده؟"
"نمی دانم.لیز می گوید تبش خیلی بالا رفته و ظاهرا نمی توانیم بیدارش کنیم."
حالا به آستانه در رسیده بودند و دکتر بدون اعتنا به لیز وتام دو قدم دیگر برداشت و به کنار تخت آنی رسید.دستی به پیشانی او زد سعی کرد سرش را حرکت دهد و مردمک چشمش را نگاه کرد.به صدای سینه اش گوش داد و در سکوت مطلق بعضی از واکنش هایش را کنترل کرد.
آن گاه برگشت و با حالتی گرفته وغمگین به آنها نگاه کرد."می خواهم ببرمش بیمارستان و مایع نخاعش را آزمایش کنم.فکر می کنم مننژیت است."
"وای خدای من!"لیز نمی دانست مفهوم گفته دکتر دقیقا چیست اما اطمینان داشت که بوی خوشی از این ماجرا نمی آید.به خصوص با در نظر گرفتن حال و وضع آنی.لیز بازوی جان را چسبید و با صدایی که به سختی شنیده می شد پرسید:"حالش خوب می شود؟"
تامی کنار در ایستاده بود وخواهری را که می پرستید نگاه می کرد ومی گریست.لیز در حالیکه در انتظار پاسخ دکتر بود می توانست صدای تپش
قلبش را بشنود.دکتر دوست سالیان آنها بود هم مدرسه ای و یار قدیمی آن دو ،اما اکنون گویی دشمنی بود که سرنوشت آنی را اینگونه رقم می زد.
سرانجام دکتر گفت:"نمی دانم" و صادقانه ادامه داد:"حالش خیلی بد است.ترجیح می دهم همین الان او را به بیمارستان ببرم.یکی از شما می توانید با من بیایید؟"
جان قاطعانه پاسخ داد:"هردو می آییم.فقط یک لحظه فرصت بده لباس بپوشیم.تامی تو پیش دکتر وآنی بمان."
"من....پدر.."گریه راه گلویش را بسته بود و اشک سریعتر از آن می آمد که بتواند جلویش را بگیرد."من هم میخواهم بیایم..من...باید آنجا باشم..."جان خواست با او بحث کند ولی سر تکان داد.جان درد او را می فهمید می دانست که آنی برای او چه ارزشی دارد برای همگی آنان.
نمی توانستند او را از دست بدهند."برو لباست را بپوش."و بعد به دکتر رو کرد"همین الان حاضر می شویم"
در اتاق خوابشان لیز لباسش را عوض کرده بود،دامنی قدیمی و پلوور و چکمه پوشیده بود.آن گاه شانه ای به موهایش کشید ،کیف و کتش را برداشت وبه اتاق خواب آنی دوید.
لیز نفس نفس زنان وارد اتاق شد وپرسید:"حالش چطور است؟"دکتر به آرامی گفت:"تغییری نکرده"دکتر دائما علایم حیاتی او را کنترل می کرد
فشار خون پایین بود و نبض ضعیف می زد و آنی بیشتر در اغما فرو رفته بود.دکتر می خواست فورا او را به بیمارستان ببرد ولی در عین حال خوب می دانست که حتی در بیمارستان هم در مورد مننژیت کار زیادی از دستشان ساخته نیست.
11-10-2014, 08:32 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
لحظه ای بعد جان هم با لباسی که با عجله سر هم کرده بود وارد شد.سپس سرو کله تامی که لباس هاکی به تن داشت پیدا شد.اولین چیزی که در گنجه لباس ها به چشمش خورده بود همین لباس بود.

"برویم"جان آنی را بلند کرد و لیز دو پتوی ضخیم به دور او پیچید.سر کوچک آنی از داغی شبیه لامپی روشن بود خشک و تفتیده و لب هایش به بنفش می زد.به طرف اتومبیل دکتر دویدند و جان که آنی را در آغوش داشت عقب ماشین نشست.لیز کنار او خزید وتامی جلو پهلوی دکتر نشست.در این موقع ،آنی لحظه ای تکان خورد اما در طول راه دیگر صدایی از او شنیده نشد وهمه گروه ساکت ماندند.لیز به آنی نگاه می کرد به موهای طلایی او دست می کشید وآنها را مرتب می کرد.یکی دوبار پیشانیش را بوسید وحرارت سر فرزندش او را به وحشت انداخت.
جان آنی را به بخش اورژانس برد ،پرستاران منتظر آنها بودند.

والت پیش از ترک خانه به بیمارستان تلفن کرده بود.لیز کنار آنی ایستاد و در حالی که مایع نخاع آنی را می گرفتند دست او را به دست رفته بود و می لرزید.از او خواسته بودند که از اتاق بیرون برود اما لیز از ترک کردن دخترش امتناع می کرد.
لیز با صدایی ترسناک گفته بود:"من همین جا پهلویش می مانم."پرستارها نگاهی به یکدیگر انداخته بودند ودکتر اشاره کرده بود که کاری به کارش نداشته باشند.

بعد از ظهر حدس پزشک به یقین تبدیل شد.آنی مبتلا به مننژیت شده و تب او بازهم بالاتر رفته بود.درجه ،چهل و یک وشش عشر را نشان می دا و هیچ یک از تلاشهای آنان برای پایین آوردن تب تاثیری ولو مختصر در وضع او نکرده بود.آنی در بخش کودکان روی تخت خوابیده وپرده ای بر روی تخت کشیده بودند.گاهی به آرامی ناله می کرد ولی هرگز تکانی نخورد و بیدار نشد.هنگامی که پزشک او را معاینه کرد گردنش کاملا سفت و خشک شده بود.دکتر می دانست که او زیاد دوام نخواهد آورد مگر اینکه تبش قطع شود ویا اینکه به هوش بیاید اما برای به هوش آوردن او و مبارزه با بیماریش کاری از دست آنها ساخته نبود.همه چیز در دست تقدیر بود.آنی هدیه ای بود که پنج سال و نیم پیش برای آنان فرستاده شده بود وچیزی بجز عشق و شادی برایشان به ارمغان نیاورده بود .اکنون هیچ کاری برای جلوگیری از پس گرفتن هدیه از دستشان ساخته نبود.مگر دعا والتماس به او که ترکشان نکند.ولی به نظر می رسید که آنی هیچ چیز را نمی شنود.

در همین حال مادرش کنار او ایستاده بود صورتش را میبوسید و دست کوچک سوزانش را نوازش می کرد.جان و تامی به نوبت دست دیگرش را به دست می گرفتند و بعد می رفتند تا در راهرو قدم بزنند و گریه کنند.هیچ کدام تا آن لحظه خود را چنان ناتوان و درمانده ندیده بودند.اما این لیز بود که حاضر به رها کردن ویا تسلیم شدن بدون جنگ نبود.گویی احساس می کرد که جدا شدن از او حتی برای یک لحظه ممکن است به باختن در نبرد منجر شود.لیز نمی خواست بگذارد که کودکش در سکوت به درون تاریکی بلغزد،می خواست با تمام توان به او بیاویزد و
برای نگه داشتن او مقاومت و مبارزه کند.

"دوستت داریم , عزیزم ..... همه ما تو رو خیلی دوست داریم ....پدر , تامی و من ....باید بیدار شوی .....باید چشمانت را باز کنی ....زود باش عزیزم .....زود باش....می دانم که می توانی . حالت خوب می شود ....یک میکروب بی ارزش میخواهد تو را مریض کند و ما نمی گذاریم , مگر نه ؟......زود باش , آنی .....زود باش عزیز دلم , خواهش می کنم ....." لیز بدون احساس خستگی ساعتها با آنی حرف زد و حتی غروب هم از جدا شدن از او امتناع کرد و در نهایت صندلی را که به دادند پذیرفت و روی آن نشست. همچنان دست آنی را به دست داشت . گاه ساکت می شد و گاه با او حرف میزد , جان مجبور می شد گاهی از اتاق بیرون برود , چرا که بیش از این تحمل دیدن آن صحنه را نداشت .هنگام شام پرستار ها تامی را بیرون بردند , چرا که آنچنان دستخوش عواطف شده و کنترل خود را از دست داده بود که دیگرنمی توانست تحمل کند و ببیند که مادرش به آنی التماس می کند که زنده بماند, در حالی که خواهر کوچکش که بی اندازه دوستش داشت , هنوز همچنان بی حرکت و بی جان بود . رنج پدر و درد مادرش را می دید و این از تحمل او خارج بود. تام فقط ایستاده بود و گریه می کرد , و لیز قدرت نداشت که به او هم دلداری بدهد . فقط لحظه ای پسرش را در آغوش کشید و بعد پرستارها تام را بیرون بردند . آنی بیش از تامی به او نیاز داشت و لیز نمی توانست او را ترک کند و پیش پسرش برود . می بایست بعد با تامی در این باره صحبت کند .

از رفتن تامی یک ساعتی می گذشت که آنی ناله ای کوتاه و آهسته کرد و بعد مژه هایش به هم خورد . برای لحظه ای به نظر رسید که گویی می خواهد چشمانش را باز کند , اما چشمانش همچنان بسته ماند . در عوض , دوباره ناله کرد و این بار به آرامی دست مادرش را فشار داد . بعد گویی به سادگی تمام روز در خواب بوده , چشمانش را باز کرد و به مادرش نگاه کرد .
"آنی ؟ " لیز نام او را زمزمه کرد . از آنچه می دید مات و مبهوت شده بود . به جان اشاره کرد که به نزدیک بیاید . جان به اتاق برگشته و نزدیک در ایستاده بود .
" سلام عزیزم .....من و پدر اینجا هستیم و خیلی دوستت داریم . " حالا پدرش به کنار تخت رسیده بود , و هر یک از آن دو در یک سوی تخت ایستاده بودند .آنی قادر نبود سرش را به طرف هیچ یک ار آن دو بچرخاند ولی کاملا مشخص بود که به وضوح می تواند آن دو را ببیند .آنی خواب آلود می نمود , لحظه ای دوباره چشمانش را بست و سپس به آرامی چشمانش را گشود و لبخند زد .
" دوستتان دارم . " آنی آن چنان آهسته این جمله را که صدایش را به سختی شنیدند . " تامی ! "
" او هم اینجاست . " سیلاب اشک از چشمان او فرو می ریخت , خم شد و به آرامی پیشانی دخترش را بوسید . اکنون جان هم می گریست و دیگر حتی خجالت نمی کشید که لیز گریه او را ببیند .آنها آنی را بی اندازه دوست داشتند و جان حاضر بود دست به هر کاری بزند تا حال دخترش خوب شود ." دوستت دارم تامی ....." و آهسته ادامه داد : " شما را دوست دارم ....." و سپس لبخند زد . زیباتر و بی نقص تر از همیشه بود . همچون کودک کامل می نمود , که آنجا خوابیده بود , با موهایی طلایی و چشمان درشت آبی و گونه های کوچک گرد , کودکی که همه دوست داشتند او را ببوسند , و او به آنان لبخند می زد , گویی خبر از رازی داشت که دیگران از آن آگاه نبودند ......و در این هنگام , تامی وارد اتاق شد و آنی را دید که لبخندی بر لب دارد . دخترک به پایین تخت نگاه کرد و به او لبخند زد . تامی گمان کرد که معنای این لبخند آن است که حال آنی بهتر شده و از سر شوق و آسودگی خیال که او را از دست نخواهد داد , شروع به گریه کرد . بعد آنی خطاب به همه با کوتاهترین نجوا فقط گفت : " متشکرم . " و سپس همراه با لبخندی چشمانش را بست . لحظه ای بعد , فرسوده از تلاش هایش به خواب رفته بود . تامی شاد و سرخوش از آنچه دید ه بود , دوباره از اتاق بیرون رفت . اما برداشت لیز چیز دیگری بود . لیز احساس کرد که یک جای کار اشکال دارد و واقعیت چیز دیگری است .
د رحالی که به کودکش نگاه می کرد , احساس می کرد که آنی آرام , آرام از آنان دور می شود . هدیه , از دست رفته بود , از آنان باز پس گرفته می شد . آنان او را فقط برای مدتی بسیار کوتاه در کنار خود داشتند , زمانی به کوتاهی چند لحظه ......

لیز بی حرکت نشسته بود و دست او را به دست گرفته بود و تماشایش می کرد , و جان می رفت و می آمد . تامی رو راهرو روی صندلی به خواب رفته بود و تقریبا نمیه شب بود که آنی, سرانجام آنها را ترک کرد . دیگر هرگز چشمانش را نگشود و هرگز بیدار نشد . آنچه را می خواست به آنان بگوید گفته بود . به تک تک آنان گفته بود که چقدردوستشان داشته ......و از آنان تشکر کرده بود .....متشکرم .....به خاطر پنج سال خوب ......پنج سال کوتاه اما فراموش ناشدنی .....متشکرم به خاطر این زندگی طلایی که زمانی کوتاه به من ارزانی شده بود . هنگامی که آنی مرد , جان و لیز کنار او بودند و دست او را به دست داشتند . نه به خاطر اینکه مانع رفتن او بشوند , برای برای تشکر از آنچه او به آنها داده بود . حالا دیگر می دانستند که هیچ چیز مانع رفتن او نخواهد شد و فقط میخواستند هنگامی که آنی آنها را ترک می کند , در کنارش باشند . لیز برای آخرین بار هنگامی که آنی کوتاه ترین و اخرین نفس هایش را کشید , زمزمه کرد : " دوستت دارم ....." اما گویی این تنها پژواک صدایش بود . آنی , نشسته بر بالین فرشتگان , آنان را ترک کرده بود . دخترک از آنان باز پس گرفته شده بود و اکنون آنی ویتاکر تنها یک روح بود . برادرش در راهرو به خواب رفته بود و به یاد او بود .....به او می اندیشید .....و به عشقی که به او داشت .....درست مثل پدر و مادرش .....و به یاد می آورد که همین چند روز پیش , روی برفها وانمود می کردند که فرشته اند ......و اکنون آنی واقعا یک فرشته بود .
11-10-2014, 08:35 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
فصل دوم
مراسم تدفین عذابی دردناک و رقت انگیز بود , از آن گونه چیزهایی که کابوس مادران می سازد . دو روز پیش از شب سال نو بود اما همه دوستانشان آمدند , بچه ها , پدر مادر ها , معلمان او در مهد کودک و کودکستان , همکاران و کارمندان جان و معلم های همکار لیز , والتر استون هم آنجا بود و در گوشه ای خلوت به آنان گفت به دلیل آنکه آن شب پس از تلفن لیز به خانه آنها نیامده خود را سرزنش می کند . تصور کرده بود که بیکاری آنی سرماخوردگی یا آنفلوانزاست , در حالی که نمی بایست چنین تصوری می کرده. در عین حال اذعان کرد که حتی اگر آن شب هم آمده بود قادر به تغییر چیزی نمی بود . چرا که درصد مرگ و میر بر اثر منژیت بین بچه های کوچک تقریبا در همه موارد تکان دهنده بود . لیز و جان با مهربانی به دکتر استون تاکید کردند که خود را سرزنش نکند . اما لیز خود را سرزنش می کرد که چرا آن شب از دکتر نخواسته بود که به خانه آنها بیاید و جان هم به خاطر اینکه به لیز گفته بود چیز مهمی نیست , به همان نسبت خود را سرزنش می کرد و هردو از خودشان متنفر بودند زیرا هنگامی که آنی در تختش به اغما فرورفته بود , با یکدیگر خلوت کرده بودند . تامی نمی دانست چرا چنین احساسی دارد , اما او نیز خود را به خاطر مرگ آنی سرزنش می کرد . می بایست بتواند برای خواهرش کاری بکند.

آنی ، همان طور که کشیش آن روز گفت ، هدیه ای بود از سوی پروردگار که برای مدتی کوتاه به آنها ارزانی شده بود . فرشته ای کوچک که خداوند به آنان ودیعه داده بود . دوستی کوچک که آمده بود شیوه ی دوست داشتن را به آنان بیاموزد و به یکدیگر نزدیکشان کند . همین کار را هم کرده بود . همه ی کسانی که آنجا حضور داشتند ، لبخند شیطنت آمیز ، چشمان درشت آبی ، صورت کوچک باز و روشنی را که هرکس را به نوعی ، به تبسم و خنده و دوست داشتن خود وادار می ساخت ، به یاد داشتند . هیچ کس تردیدی نداشت که او ، به عنوان هدیه ی عشق و دوستی پیش آنان آمده بود ، اما اکنون مسئله این بود که بدون او چگونه به زندگی ادامه می دادند . به نظر همه ی آنان ، مرگ یک کودک نشانه ی سرزنش گناهان انسانی است و یادآور تمامی مواهبی که هر لحظه امکان دارد در زندگی از دست برود . این یعنی از دست دادن همه چیز ؛ زندگی ، امید و آینده ، از دست رفتن محبت ، صفا وصمیمیت و تمام چیزهای خوب و عزیز .

... و در آن صبح سرد ماه دسامبر ، هیچ سه نفری تنهاتر و بی کس تر از لیز ، جان و تامی ویتاکر نبودند ، هر سه ، سرد ویخزده میان دوستانشان کنار قبر عزیزشان ایستاده بودند قادر نبودند از او ببرند و طاقت نداشتند او را آنجا ، در آن تابوت سفید پوشیده از گل ، تک وتنها رها کنند .

هنگامی که مراسم به پایان رسید ، لیز با صدایی خفه به جان گفت : « نمی توانم » . و جان بلافاصله منظور او را درک کرد و بازوی او را محکم گرفت . می ترسید که لیز دچار حمله ی عصبی شود . روزها بود که در آستانه ی چنین حادثه ای بودند و حالا لیز حتی بدتر از پیش می نمود . لیز در میان هق هق گریه گفت : « نمی توانم او را اینجا تنها بگذارم ... نمی توانم ...»
و جان او را با وجود مقاومتی که می کرد به طرف خود کشید .
« او اینجا نیست لیز ... او رفته است ... حالا دیگر راحت است .»

لیز گفت : « او راحت نیست ... او مال من است ... می خواهم پیش من باشد ... می خواهم برگردد پیش من ...» و زار می زد ، دوستانشان ناراحت و درمانده خود را کنار کشیده بودند و نمی دانستند چگونه می توانند به او کمک کنند . کلامی برای گفتن نمانده بود . یا کاری که با انجام آن بتوان باعث تسکین رنج و کاهش درد شد . تامی دلتنگ و بی تاب ایستاده بود و به آن دو نگاه می کرد .
مربی هاکی تام ، در حالی که از کنار او می گذشت ، پرسید : « حالت خوب است ، پسرم ؟ »
و بی آنکه سعی کند اشک هایش را که بر محاسن جاری بود ، پنهان کند ، آنها را با سرانگشت سترد . تامی خواست که بگوید ، بله ، اما فقط توانست با سر اشاره کند و گریه کنان در آغوش مربی افتاد و او گفت : « می دانم ... می دانم ، من هم خواهرم را از دست دادم ، من بیست ویک سال داشتم واو پانزده ساله بود ... خیلی دردناک است ...واقعا خیلی دردناک است ، فقط خاطره ها را فراموش نکن ، او کوچولوی نازنینی بود » و در حالی که پا به پای تامی گریه می کرد، ادامه داد : « همه ی آن خاطرات را به یاد داشته باش . او در قالب مواهب کوچک تمام عمر پیش تو خواهد آمد ، فرشتگان این چنین به ما هدیه می دهند ... گاهی انسان حتی متوجه هم نمی شود ، اما آنها حضور دارند ، آنی اینجاست ، گاهی ، وقتی که تنها هستی ، با او حرف بزن... صدایت را می شنود ... صدایش را خواهی شنید ... و او را هرگز از دست نخواهی داد . »
تامی لحظه ای متعجب و بهتزده به او نگاه کرد ، با خود فکر کرد آیا او دیوانه شده است ، و بعد سری به تایید تکان داد . در این هنگام پدرش سرانجام توانسته بود مادرش را کمی از مقابل قبر کنار بکشد . موقعی که سوار اتومبیلشان می شدند ، لیز دیگر یارای قدم برداشتن نداشت ، و پدرش در حالی که اتومبیل را به سوی خانه می راند ، رنگ به صورتش نمانده بود . هیچ یک کلامی به زبان نیاوردند .

آن روز ، در تمام طول بعد از ظهر ، مردم به دیدارشان آمدند و برایشان غذا و مواد خوراکی آوردند . بعضی ها از ترس اینکه مزاحم و یا با آنها رو به رو شوند ، غذا و یا گل را روی پله ها گذاشتند . با وجود این به نظر می رسید که سیل جمعیت دائما در اطرافشان جاری است . کسانی هم بودند که دوری گزیدند . انگار که اگر خانواده ی ویتاکر را لمس کنند ، امکان دارد اتفاق مشابهی برای آنها رخ دهد ، انگار که فاجعه مسری است .

لیز و جان ، خسته ومعذب ، در اتاق نشیمن نشسته بودند و سعی می کردند به دوستانشان خوشامد بگویند . هنگامی که سرانجام پاسی از شب گذشته توانستند در ورودی را قفل کنند و دیگر به تلفن ها پاسخ ندهند ، نفسی به راحتی کشیدند . در تمام این مدت تامی در اتاق خود نشسته بود و با کسی دیداری نداشت . یکی دو بار از جلوی اتاق آنی رد شد اما نتوانست تحمل کند و سرانجام در رابست که آنجا را نبیند . در آن لحظه تنها چیزی که می توانست به خاطر بیاورد ، این بود که آنی صبح روز آخر ، تنها چند ساعت پیش از آنکه آنان را ترک کند ، چقدر ناخوش وبی جان و رنگپریده به نظر می رسید . اکنون دیگر مشکل میشد به یاد آورد که او به هنگام سلامت چگونه بود . وقتی که سر به سر او می گذاشت ومی خندید .

به یک باره تنها چیزی را که می توانست ببیند ، چهره ی او بر روی تخت بیمارستان در واپسین لحظه ها بود ، همان وقتی که گفته بود : « از شما متشکرم ... » و بعد جان سپرده بود ، همه ی ذهن تامی را گفته ی او تسخیر کرده بود ، چهره ی او ، دلیل مرگ او ، چرا او باید می مرد ؟ چرا باید چنین اتفاقی می افتاد ؟ چرا به جای آنی ، برای او چنین اتفاقی نیفتاد ؟ اما به هیچکس نگفت که چنین احساسی دارد . هیچ چیز به هیچکس نگفت . در واقع در تمام طول هفته ، جان ولیز وتامی ، با هم حرفی نزدند ، بجز هنگامی که مجبور بودند با دوستانشان صحبت کنند ، اما تام ، با هیچکس حرفی نزد .

شب سال نو ، مثل روزهای دیگر سال ، آمد و گذشت ، روز سال نو هم بی تفاوت گذشت . در روز بعد ، تامی به مدرسه رفت ، اما هیچکس حرفی نزد . همه می دانستند چه اتفاقی افتاده ، مربی هاکی با او مهربان بود ، اما دیگر راجع به خواهر خود یا آنی حرفی نزد ، هیچکس درباره ی آنی کلامی بر زبان نیاورد و تامی هیچکس را نداشت که غم خود را به او بگوید . یک باره ، حتی چشم دیدن امیلی ، دختری را هم که ماهها ناشیانه با او نظربازی کرده بود ، نداشت . چرا که بارها با آنی درباره ی او صحبت کرده بود ، هرچیزی یادآور این بود که چه چیز باارزشی را از دست داده و این را نمی توانست تحمل کند . از این رنج دائم در عذاب بود ؛ مثل بازویی قطع شده ، این واقعیت که می دانست همه به چشم ترحم به او نگاه می کنند . شاید هم مردم فکر می کردند رفتار او عجیب و غریب شده ، ولی حرفی به او نمی زدند ، او را به حال خود رها کرده بودند و این حال و روز او بود . پدر ومادرش هم وضعی مشابه او داشتند .

پس از شلوغی و غوغای آمد و رفت روزهای اول ، خانواده ی ویتاکر از دیدار با دوستان وآشنایان خودداری کردند . حتی گاه یکدیگر را هم نمی دیدند ، تامی دیگر هیچ گاه با آنها غذا نمی خورد . نمی توانست تحمل کند که بدون آنی در آشپزخانه بنشیند ، بعد از ظهرها طاقت بازگشت به خانه و خوردن شیر و بیسکویت بدون آنی را نداشت . دیگر نمی توانست خانه را بدون آنی تحمل کند ، پس ، تا جایی که می توانست تا دیروقت در زمین ورزش می ماند وبعدا شامی را که مادرش برای او در آشپزخانه گذاشته بود ، می خورد . بیشتر اوقات ، همان طور سرپا ، کنار اجاق نیمی از غذا را می خورد و نیمی از آنرا در ظرف زباله می ریخت . بقیه ی اوقات یک لیوان شیر چند بیسکویت برمی داشت و به اتاقش می رفت و از خوردن شام صرف نظر می کرد . مادرش هم انگار دیگر چیزی نمی خورد و پدرش هم دیرتر از شب قبل از سرکار به خانه می آمد و او هم هیچوقت گرسنه نبود ، انگار که غذا خوردن کاری بود که از نظر هر سه ، مربوط به گذشته میشد و در کنار هم بودن چیزی بود که اگر هرسه کنار هم باشند ، غیبت چهارمی به نحو بسیار دردناکی به چشم خواهد خورد غیر قابل تحمل خواهد بود ، در نتیجه ، هر یک جداگانه ، از خود و از یکدیگر، فرار می کردند ومخفی می شدند .
11-10-2014, 08:40 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #7
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
همه چیز ، او را به یادشان می آورد ، همه چیز دردشان را بیدار و زنده می کرد ، درست مثل عصبی که ذق ذق می کند و فقط گاهی موقتا آرام می گیرد .بقیه ی اوقات دردی را موجب می شود که فوق تحمل است .
مربی هاکی می دید که بر او چه می گذرد . یکی از معلمانش نیز درست پیش از تعطیلات بهار دگرگونی ناگهانی تام را تذکر داد . برای نخستین بار در تمام دوران تحصیل ، نمرات او تنزل کرده بود و به نظر می رسید که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت ندارد . در واقع بدون آنی هیچ چیز برایش ارزش نداشت .
یک روز سر میز معلمان در کافه تریا ، معلم راهنمای تامی به معلم ریاضی گفته بود : « پسرویتاکر حال و روز خوبی ندارد . تصمیم داشتم به مادرش تلفن کنم . اما او را در خیابان دیدم . حال . روز او بدتر از پسرش بود . فکر می کنم مرگ دخترکوچولویشان بی اندازه برایشان سخت بوده »
معلم ریاضی با دلسوزی گفت : « برای کی سخت نیست ؟» او هم بچه داشت ونمی توانست تصور کند که چگونه می شود چنین چیزی را تحمل کرد . بعد پرسید :« اوضاعش تا چه حد بد است؟ آیا در درسی رد شده ؟»
« هنوز نه ، ولی نزدیک است .» و صادقانه ادامه داد :«قبلا یکی از بهترین شاگردانم بود ، من می دانم که پدر ومادرش تا چه حد برای تحصیل او اهمیت قائلند . حتی پدرش صحبت فرستادن او را به یکی از هشت دانشگاه بزرگ می کرد . حالا حتی اگر خودش هم بخواهد و نمراتش هم اجازه دهد ، مطمئنا دیگر نخواهد توانست به دانشگاههای معتبر برود .»
« می تواند دوباره خودش را جمع و جور کند ، فقط سه ماه گذشته . فرصتی به او بده ، فکر می کنم باید مدتی آنها را به حال خودشان بگذاریم ، تام و پدر ومادرش را می گویم ، و صبر کنیم ببینیم آخر سال تحصیلی وضعش چطور می شود . اگر دیدیم واقعا وضعش دارد بدتر می شود و ممکن است حتی در امتحان رد شود یا مسئله ی دیگری پیش بیاید ، آن وقت با آنها صحبت می کنیم .»
« من فقط دلم نمی خواهد که ببینم این جوری توی سراشیبی بیفتد .»
« شاید دست خودش نباشد ، شاید حالا فقط باید سعی کند که آنچه را اتفاق افتاده فراموش کند و پشت سر بگذارد . شاید این مهمتر باشد . گاهی برایم مشکل است اعتراف کنم که در زندگی چیزهایی مهمتر از علوم اجتماعی و مثلثات هم وجود دارد . بگذار به این بچه فرصتی بدهیم که بتواند بلند شود ودوباره سرپا بایستد .»
معلم دیگر خاطرنشان کرد :« سه ماه گذشته .» حالا اواخر مارس بود . دو ماه بود که آیزنهاور به کاخ سفید رفته بود ، واکسن فلج اطفال دکتر سالک در آزمایشات موفق از آب درآمده بود و لوسیل بال سرانجام فرزندی به دنیا آورده بود . دنیا به سرعت در حرکت بود ، اما نه برای تامی ویتاکر. با مرگ آنی ، زندگی او متوقف شده بود .
معلمی که بیشتر دلسوزی می کرد ، خطاب به همکارش گفت :« گوش کن ! اگر بچه ی من بود ، یک عمر طول می کشید تا بتوانم فراموش کنم .»
« می دانم .» و هر دو معلم ساکت شدند .به خانواده های خود فکر می کردند و در پایان ناهار توافق کردند تامی را برای مدتی دیگر به حال خود بگذارند . ولی همه متوجه شده بودند که تامی انگار به هیچ چیز توجه و علاقه ای ندارد . حتی تصمیم گرفته بود در آن فصل فوتبال وبسکتبال بازی نکند ، اگر چه مربی سعی می کرد او را متقاعد کند . در خانه نیز اتاقش مثل زباله دانی شده بود . رختخوابش را دیگر هرگز مرتب نمی کرد . همه چیز ریخته و پاشیده بود و برای اولین بار در زندگیش به نظر می رسید دائما در حال جر وبحث با پدر ومادرش است .

خود آنها هم دائما در حال بگو مگو بودند . مدام با هم مجادله می کردند ویکی از آن دو همیشه با داد و فریاد ، دیگری را به خاطر چیزی سرزنش می کرد . در این مدت بطور مرتب باک اتومبیل را پر نکرده ، زباله را بیرون نگذاشته ، سگ را به گردش نبرده ، صورتحساب ها را پرداخت نکرده ، قهوه نخریده و پاسخ نامه ها را نداده بودند . گرچه اینها مسائل بی اهمیتی بودند ، اما آنها به جای هر کاری فقط بحث و جدل می کردند . پدر هیچ وقت خانه نبود ، مادر هرگز لبخند نمی زد ، هیچ کس کلامی محبت آمیز به زبان نمی آورد، حتی به نظر می رسید که دیگر غمگین نیستند ، بلکه عصبانی بودند . از دست هم عصبانی بودند ، از دنیا ، از زندگی ، از تقدیر که چنین بیرحمانه آنی را از آنان گرفته بود ، اما هیچ کدام هرگز این را به زبان نیاورد. فقط داد و بیداد می کردند و از هر چیزی شکایت داشتند. مثلا بالا بودن رقم قبض برق.

تامی راحتتر بود که از آنها دوری کند. اکثر اوقات بیرون در باغ پرسه می زد. زیر پله های عقب خانه می نشست و فکر می کرد. سیگار کشیدن را هم شروع کرده بود. حتی یکی دوبار چندتایی آبجو هم با خود برده بود. بعضی اوقات ، همینطور زیر پله های عقب خانه دور از باران بی پایانی که تمام ماه بر آنان باریده بود ، می نشست و آبجو می خورد و سیگار کملز دود می کرد. این باعث می شد که احساس کند بزرگ شده . یکبار حتی لبخندی هم زد ، فکر می کرد اگر آنی می توانست او را ببیند ، بدجوری عصبانی می شد ، ولی نمی توانست . پدر و مادرش هم دیگر اهمیتی نمی دادند. بنابراین مهم نبود که چه می کند. بعلاوه ، تامی حالا شانزده سالش بود ، یک آدم بالغ.
11-10-2014, 10:12 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #8
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
« اصلا برایم مهم نیست که شانزده سالت است ، مری بت رابرتسون » این جمله ای بود که پدر مری بت ، در یکی از شبهای ماه مارس ، در شهر اوتارا ایالت آیوا حدود دویست و پنجاه مایل دورتر از جایی که تامی زیر پلکان پشتی خانه ی والدینش نشسته بود و یواش یواش از آبجو سست می شد ، و تماشا می کرد که چگونه طوفان گلهای مادرش را به روی زمین می خواباند ، به دخترش گفت. « تو با اون لباس بدن نما و یک خروار آرایش بیرون نمی ری. برو صورتت را پاک کن و اون لباس را هم درآر. »
« پدر ، این مهمانی رقص بهاره است و همه آرایش می کنند و لباس شب می پوشند. »

سر و وضع دختری که برادر بزرگش دو سال پیش با خود به مهمانی رقص مدرسه برده بود ، به مراتب توی چشم بخورتر از امروز او بود ، اما پدرش ابدا اعتراضی نکرده بود. چرا که او دوست دختر رایان بود و البته فرق می کرد. رایان می توانست هر کاری بکند. او پسر بود و مری بت نبود.
« اگر می خواهی بیرون بروی ، باید یک لباس مناسب بپوشی ، یا می توانی در خانه بمانی و با مادرت به رادیو گوش کنی . » وسوسه ی در خانه ماندن هم کم نبود ، ولی از سوی دیگر ، مهمانی رقص سال دوم هم دیگر تکرار نمی شد. وسوسه شد که به کلی نرود به خصوص اگر مجبور باشد با لباسی شبیه لباس راهبه ها برود. در عین حال اصلا دلش نمی خواست مجبور شود در خانه بماند . برای آن شب ، مری بت از خواهر بزرگتر دوستش لباسی به امانت گرفته بود که کمی برایش بزرگ بود ولی فکر می کرد خیلی زیباست. لباس از جنس تافته و به رنگ ارغوانی پرطاووس بود. به اضافه کفش همرنگ آن که پایش را می زد ، چرا که یک شماره برایش کوچک بود. اما ارزشش را داشت. لباس ، دکلته و بدون بند بود و بولروی کوتاهی روی آن داشت اما بالاتنه ی باز آن ، قسمتی از سینه او را نشان می داد و مری بت می دانست که همین ، دلیل اعتراض پدرش است.
« پدر ، ژاکتم را در نمی آورم ، قول می دهم. »
« با ژاکت ، یا بی ژاکت ، می توانی این لباس را توی خانه پیش مادرت بپوشی اما اگر می خواهی به مجلس رقص بروی ، بهتر است چیز دیگری برای پوشیدن پیدا کنی ، و یا مجلس رقص را فراموش کنی. روراست بگویم ، نرفتنت برایم مهم نیست . همه ی اون دخترها با با او لباسهای دکلته مثل بدکاره ها به نظر می آیند. تو احتیاج نداری برای جلب توجه پسرها بدنت را به نمایش بگذاری ، مری بت. بهتر است همین حالا این را بفهمی. وگرنه پای بدترین پسرها را به خانه باز می کنی. این حرف مرا فراموش نکن ! »
لحن پدرش تند و گزنده بود. چشمهای خواهر کوچکترش نوئل از تعجب گرد شده بود. نوئل فقط 13 سال داشت و خیلی سرکشتر از آن بود که حتی در رویای مری بت بگنجد. مری بت دختر خوبی بود ، نوئل هم همین طور ولی در زندگی بیش از مری بت به دنبال هیجان بود. حتی در سیزده سالگی هربار که پسری سوت می زد ، چشمهای او برق می زد. مری بت با اینکه شانزده سال داشت ، بسیار محجوب تر بود و سعی می کرد هرگز در مقابل پدرش نایستد.
سرانجام ، مری بت به اتاقش رفت و گریه کنان روی تخت افتاد. بعد مادرش آمد و کمک کرد تا چیزی برای پوشیدن پیدا کند. مری بت لباسهای زیادی نداشت اما لباس خوبی به رنگ سرمه ای با یقه سفید و آستین های بلند داشت که مارگریت رابرتون می دانست شوهرش آن را مناسب می داند. ولی ، حتی دیدن این لباس اشک مری بت را جاری ساخت ، به نظرش خیلی زشت بود.
« مثل راهبه می شوم ، مامان. همه به من می خندند... »
مری بت از دیدن لباسی که مادرش برایش انتخاب کرده بود ، دلشکسته شده بود. همیشه از این لباس متنفر بود.
مادرش به لباسی که مری بت قرض گرفته بود اشاره کرد و گفت :
« کمتر کسی چنین لباسی می پوشد ، مری بت. »

خودش هم قبول داشت که لباس قشنگی است ، اما در عین حال کمی وحشتزده اش می کرد. باعث می شد مری بت شبیه یک زن بشود. مری بت در شانزده سالگی از بخت خوب یا بخت بد ، اندامی زیبا و متناسب ، کمری باریک و پاهایی خوشتراش نصیبش شده بود و حتی در لباس ساده ، زیباییش مخفی نمی ماند. بلندتر از بیشتر دوستانش بود و زودتر از معمول بالغ شده بود.
قانع کردن مری بت برای پوشیدن این لباس ، یک ساعتی طول کشید. در این فاصله پدرش در هال نشسته بود و پسری را که قرار بود مری بت با او به مهمانی برود ، بی هیچ ملاحظه و ظرافتی بی رحمانه به باد سوال گرفته بود. مری بت این پسر را زیاد نمی شناخت.

پسر که از سوالات آقای رابرتسون درباره ی کاری که می خواهد پس از دبیرستان انتخاب کند ، عصبی به نظر می رسید ، اعتراف کرد که هنوز تصمیمی نگرفته است و آن وقت برت رابرتسون برایش توضیح داد که کمی کار سخت برای یک جوان مفید است و سربازی رفتن هم ضرری به حالش نخواهد داشت. دیوید اوکانر از روی ناچاری با او موافقت می کرد که سرانجام مری بت با اکراه وارد اتاق شد. همان لباس مورد نفرتش را به تن داشت و گردنبند مروارید مادرش را به گردن آویخته بود. به جای کفش پاشنه بلند ساتن ارغوانی ، کفش تخت سرمه ای به پا کرده بود اما هنوز هم یک سر و گردن بلندتر از دیوید بود. بنابراین سعی کرد به خودش بگوید که واقعا اهمیتی ندارد. مری بت می دانست که خیلی بد قیافه شده ، لباس تیره اش با موهای قرمز روشنش که او را حتی بیشتر از آنچه بود کمرو و خجالتی می نمود ، کاملا در تضاد بود. هرگز به اندازه لحظه ای که به دیوید سلام می کرد ، خود را زشت احساس نکرده بود.
دیوید گفت :
« واقعا خیلی خوب شده ای.»
خود او لباس تیره برادر بزرگترش را پوشیده بود که چند شماره برایش بزرگ بود . بعد گلی را که برای مری بت آورده بود ، به او داد اما دستهایش آنچنان می لرزید که نتوانست آن را به سینه او سنجاق کند و مادر مری بت کمکش کرد.
هنگامی که از در بیرون می رفتند ، مادرش با مهربانی گفت :
« خوش بگذرد.»
در دلش تا حدی برای او احساس تاسف می کرد و در ته دل فکر می کرد باید به او اجازه می داد که لباس ارغوانی را بپوشد. لباس به تن او بسیار قشنگ بود و مری بت هم دختر بزرگی شده بود اما وقتی که برت تصمیمی می گرفت ، دیگر جای چون و چرا نبود. زن می دانست که او تا چه حد در مورد دخترانش نگران است. دو تا از خواهرانش ، سالها پیش اجبارا ازدواج کرده بودند ، و برت همیشه به مارگریت می گفت به هر قیمتی که باشد نمی گذارد چنین چیزی برای دخترانش اتفاق بیافتد. آنها باید دختران خوبی باشند و با پسرانی خوب ازدواج کنند. می گفت خانه او جای زنان هرزه ، بی عفتی و بی بند و باری نیست و جای هیچ گونه شک و تردیدی هم باقی نگذاشته بود. اما رایان اجازه داشت هر کاری که می خواهد بکند. چرا که او مرد بود. رایان هجده ساله بود و در کارگاه برت با او کار می کرد. برت رابرتسون صاحب موفقترین تعمیرگاه اتومبیل اوتاوا بود و با دستمزد ساعتی سه دلار،کسب و کار خیلی خوبی داشت و به آن افتخار میکرد.
رایان از کار کردن برای پدرش راضی بود و ادعا میکرد که مثل او مکانیک خوبی است.رابطه شان با هم خوب بود و بعضی اوقات در تعطیلات آخر هفته با هم به شکار و ماهیگیری میرفتند،و مارگریت در خانه با دخترها میماند.با آنها به سینما میرفت یا به دوخت و دوز میپرداخت.مارگاریت هیچ وقت بیرون از خانه کار نکرده بود و برت به این مسئله افتخار میکرد.
برت آدم پولداری نبود،اما میتوانست جلوی سرش را بالا نگاه دارد.دختر او نمی بایست با قرض کردن لباس و رفتن به مجلس رقص دبیرستان در لباسی که او را شبیه طاوس مست میکرد،تغییری در وجهه ی پدرش میداد.

مری بت دختر زیبایی بود و همین بهترین دلیل برای برت بود که سخت مراقب او باشد و در صورت لزوم توی سر او بزند که مبادا مثل عمه هایش خودسر و نافرمان بشود و از دست برود.

خود او با دختری ساده ازدواج کرده بود،مارگاریت اوبراین پیش از ازدواج با او میخواست راهبه شود.در این بیست سالی که حدودا از ازدوجشان میگذشت،همسر خوبی برای او بود.اما اگر او شبیه یک(تکه ی خوشگل)بود،یعنی همان چیزی که مری بت همین حالا سعی کرده بود بشود،و یا اگر با او بحث و جدال میکرد،همان کاری که نوئل میکرد،به هیچ وجه با او ازدواج نمیکرد.
پسر درد سرش کمتر از دختر هاست،سالها پیش به این نتیجه رسیده بود.
گرچه مری بت واقعاً هرگز باعث دردسر او نشده بود،ولی عقاید عجیب و غریبی در مورد زنان و آنچه میتوانند و یا نمیتوانند انجام دهند،رفتن به مدرسه و حتی دانشگاه داشت.
معلمانش ذهن او را پر کرده بودند که چقدر باهوش است.تا آنجا که به برت مربوط میشد،تحصیل برای یک دختر هیچ اشکالی نداشت،البته در حد معقول و به شرط آنکه بداند چه موقعی بس کند و چه موقع از آن استفاده کند.
برت اغلب میگفت برای یاد گرفتن تعویض کهنه ی بچه،احتیاجی نیست که آدم به دانشگاه برود.اما درس خواندن به منظور کمک به اداره ی کار و کسب او به نظرش بد نبود و بعدش نمیآمد که مری برت حسابداری میخواند و به او در نگه داری حساب و کتابش کمک میکرد.
اما بعضی از عقاید احمقانه ی مری بت به نظر برت مربوط به دنیای دیگری بود.

پزشک زن،مهندس زن،وکیل زن،و حتی پرستاری برای زنان به نظرش مقوله ی کاملا پرتی بود.،گاهی برت واقعا متعجب میشد که این پرت و پلاها چیست که این دختر میگوید؟دختر میبایست مواظب رفتار خود باشد تا زندگی خود و دیگران را خراب نکند.
بعد هم ازدواج کند و بچه دار شود.به تعدادی که شوهرش بتواند از عهده ی مخارجش بر بیاد،یا مرد بگوید میخواهد،زن باید به شوهر و بچه و خانه ش برسد و باعث دردسر کسی هم نشود.اینها را به رایان هم گفته بود و هشدار داده بود که با دختری بی بند و بار ازدواج نکند و با کسی که قصد ازدواج با او را ندارد،رابطه ی آنچنانی برقرار نکند،مبادا که دخترک باردار شود.
اما دخترها مقوله ای جداگانه بودند.آنها میبایست مراقب رفتارشان باشند،....نیمه *** به مجالس رقص نروند.
و با عقاید ناپخته دربارهٔ زنان،خانواده شان را عصبانی نکنند.گاهی به فکر میافتاد که نکند فیلمهایی که مارگریت دخترها را به تماشایشان برده این عقاید احمقانه را به آنها القأ کرده باشد.اگرچه مارگریت به طور قطع چنین افکاری نداشت.او زنی آرام بود که هرگز در هیچ مورد باعث ناراحتی او نشده بود .اما مری بت مقوله ی جداگانه بود.
دختر خوبی بود اما برت همیشه فکر میکرد عقاید مدرن او باعث کلی دردسر خواهد شد.
11-10-2014, 10:23 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #9
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
« اصلا برایم مهم نیست که شانزده سالت است ، مری بت رابرتسون » این جمله ای بود که پدر مری بت ، در یکی از شبهای ماه مارس ، در شهر اوتارا ایالت آیوا حدود دویست و پنجاه مایل دورتر از جایی که تامی زیر پلکان پشتی خانه ی والدینش نشسته بود و یواش یواش از آبجو سست می شد ، و تماشا می کرد که چگونه طوفان گلهای مادرش را به روی زمین می خواباند ، به دخترش گفت. « تو با اون لباس بدن نما و یک خروار آرایش بیرون نمی ری. برو صورتت را پاک کن و اون لباس را هم درآر. »
« پدر ، این مهمانی رقص بهاره است و همه آرایش می کنند و لباس شب می پوشند. »

سر و وضع دختری که برادر بزرگش دو سال پیش با خود به مهمانی رقص مدرسه برده بود ، به مراتب توی چشم بخورتر از امروز او بود ، اما پدرش ابدا اعتراضی نکرده بود. چرا که او دوست دختر رایان بود و البته فرق می کرد. رایان می توانست هر کاری بکند. او پسر بود و مری بت نبود.
« اگر می خواهی بیرون بروی ، باید یک لباس مناسب بپوشی ، یا می توانی در خانه بمانی و با مادرت به رادیو گوش کنی . » وسوسه ی در خانه ماندن هم کم نبود ، ولی از سوی دیگر ، مهمانی رقص سال دوم هم دیگر تکرار نمی شد. وسوسه شد که به کلی نرود به خصوص اگر مجبور باشد با لباسی شبیه لباس راهبه ها برود. در عین حال اصلا دلش نمی خواست مجبور شود در خانه بماند . برای آن شب ، مری بت از خواهر بزرگتر دوستش لباسی به امانت گرفته بود که کمی برایش بزرگ بود ولی فکر می کرد خیلی زیباست. لباس از جنس تافته و به رنگ ارغوانی پرطاووس بود. به اضافه کفش همرنگ آن که پایش را می زد ، چرا که یک شماره برایش کوچک بود. اما ارزشش را داشت. لباس ، دکلته و بدون بند بود و بولروی کوتاهی روی آن داشت اما بالاتنه ی باز آن ، قسمتی از سینه او را نشان می داد و مری بت می دانست که همین ، دلیل اعتراض پدرش است.
« پدر ، ژاکتم را در نمی آورم ، قول می دهم. »
« با ژاکت ، یا بی ژاکت ، می توانی این لباس را توی خانه پیش مادرت بپوشی اما اگر می خواهی به مجلس رقص بروی ، بهتر است چیز دیگری برای پوشیدن پیدا کنی ، و یا مجلس رقص را فراموش کنی. روراست بگویم ، نرفتنت برایم مهم نیست . همه ی اون دخترها با با او لباسهای دکلته مثل بدکاره ها به نظر می آیند. تو احتیاج نداری برای جلب توجه پسرها بدنت را به نمایش بگذاری ، مری بت. بهتر است همین حالا این را بفهمی. وگرنه پای بدترین پسرها را به خانه باز می کنی. این حرف مرا فراموش نکن ! »
لحن پدرش تند و گزنده بود. چشمهای خواهر کوچکترش نوئل از تعجب گرد شده بود. نوئل فقط 13 سال داشت و خیلی سرکشتر از آن بود که حتی در رویای مری بت بگنجد. مری بت دختر خوبی بود ، نوئل هم همین طور ولی در زندگی بیش از مری بت به دنبال هیجان بود. حتی در سیزده سالگی هربار که پسری سوت می زد ، چشمهای او برق می زد. مری بت با اینکه شانزده سال داشت ، بسیار محجوب تر بود و سعی می کرد هرگز در مقابل پدرش نایستد.
سرانجام ، مری بت به اتاقش رفت و گریه کنان روی تخت افتاد. بعد مادرش آمد و کمک کرد تا چیزی برای پوشیدن پیدا کند. مری بت لباسهای زیادی نداشت اما لباس خوبی به رنگ سرمه ای با یقه سفید و آستین های بلند داشت که مارگریت رابرتون می دانست شوهرش آن را مناسب می داند. ولی ، حتی دیدن این لباس اشک مری بت را جاری ساخت ، به نظرش خیلی زشت بود.
« مثل راهبه می شوم ، مامان. همه به من می خندند... »
مری بت از دیدن لباسی که مادرش برایش انتخاب کرده بود ، دلشکسته شده بود. همیشه از این لباس متنفر بود.
مادرش به لباسی که مری بت قرض گرفته بود اشاره کرد و گفت :
« کمتر کسی چنین لباسی می پوشد ، مری بت. »

خودش هم قبول داشت که لباس قشنگی است ، اما در عین حال کمی وحشتزده اش می کرد. باعث می شد مری بت شبیه یک زن بشود. مری بت در شانزده سالگی از بخت خوب یا بخت بد ، اندامی زیبا و متناسب ، کمری باریک و پاهایی خوشتراش نصیبش شده بود و حتی در لباس ساده ، زیباییش مخفی نمی ماند. بلندتر از بیشتر دوستانش بود و زودتر از معمول بالغ شده بود.
قانع کردن مری بت برای پوشیدن این لباس ، یک ساعتی طول کشید. در این فاصله پدرش در هال نشسته بود و پسری را که قرار بود مری بت با او به مهمانی برود ، بی هیچ ملاحظه و ظرافتی بی رحمانه به باد سوال گرفته بود. مری بت این پسر را زیاد نمی شناخت.

پسر که از سوالات آقای رابرتسون درباره ی کاری که می خواهد پس از دبیرستان انتخاب کند ، عصبی به نظر می رسید ، اعتراف کرد که هنوز تصمیمی نگرفته است و آن وقت برت رابرتسون برایش توضیح داد که کمی کار سخت برای یک جوان مفید است و سربازی رفتن هم ضرری به حالش نخواهد داشت. دیوید اوکانر از روی ناچاری با او موافقت می کرد که سرانجام مری بت با اکراه وارد اتاق شد. همان لباس مورد نفرتش را به تن داشت و گردنبند مروارید مادرش را به گردن آویخته بود. به جای کفش پاشنه بلند ساتن ارغوانی ، کفش تخت سرمه ای به پا کرده بود اما هنوز هم یک سر و گردن بلندتر از دیوید بود. بنابراین سعی کرد به خودش بگوید که واقعا اهمیتی ندارد. مری بت می دانست که خیلی بد قیافه شده ، لباس تیره اش با موهای قرمز روشنش که او را حتی بیشتر از آنچه بود کمرو و خجالتی می نمود ، کاملا در تضاد بود. هرگز به اندازه لحظه ای که به دیوید سلام می کرد ، خود را زشت احساس نکرده بود.
دیوید گفت :
« واقعا خیلی خوب شده ای.»
خود او لباس تیره برادر بزرگترش را پوشیده بود که چند شماره برایش بزرگ بود . بعد گلی را که برای مری بت آورده بود ، به او داد اما دستهایش آنچنان می لرزید که نتوانست آن را به سینه او سنجاق کند و مادر مری بت کمکش کرد.
هنگامی که از در بیرون می رفتند ، مادرش با مهربانی گفت :
« خوش بگذرد.»
در دلش تا حدی برای او احساس تاسف می کرد و در ته دل فکر می کرد باید به او اجازه می داد که لباس ارغوانی را بپوشد. لباس به تن او بسیار قشنگ بود و مری بت هم دختر بزرگی شده بود اما وقتی که برت تصمیمی می گرفت ، دیگر جای چون و چرا نبود. زن می دانست که او تا چه حد در مورد دخترانش نگران است. دو تا از خواهرانش ، سالها پیش اجبارا ازدواج کرده بودند ، و برت همیشه به مارگریت می گفت به هر قیمتی که باشد نمی گذارد چنین چیزی برای دخترانش اتفاق بیافتد. آنها باید دختران خوبی باشند و با پسرانی خوب ازدواج کنند. می گفت خانه او جای زنان هرزه ، بی عفتی و بی بند و باری نیست و جای هیچ گونه شک و تردیدی هم باقی نگذاشته بود. اما رایان اجازه داشت هر کاری که می خواهد بکند. چرا که او مرد بود. رایان هجده ساله بود و در کارگاه برت با او کار می کرد. برت رابرتسون صاحب موفقترین تعمیرگاه اتومبیل اوتاوا بود و با دستمزد ساعتی سه دلار،کسب و کار خیلی خوبی داشت و به آن افتخار میکرد.
رایان از کار کردن برای پدرش راضی بود و ادعا میکرد که مثل او مکانیک خوبی است.رابطه شان با هم خوب بود و بعضی اوقات در تعطیلات آخر هفته با هم به شکار و ماهیگیری میرفتند،و مارگریت در خانه با دخترها میماند.با آنها به سینما میرفت یا به دوخت و دوز میپرداخت.مارگاریت هیچ وقت بیرون از خانه کار نکرده بود و برت به این مسئله افتخار میکرد.
برت آدم پولداری نبود،اما میتوانست جلوی سرش را بالا نگاه دارد.دختر او نمی بایست با قرض کردن لباس و رفتن به مجلس رقص دبیرستان در لباسی که او را شبیه طاوس مست میکرد،تغییری در وجهه ی پدرش میداد.

مری بت دختر زیبایی بود و همین بهترین دلیل برای برت بود که سخت مراقب او باشد و در صورت لزوم توی سر او بزند که مبادا مثل عمه هایش خودسر و نافرمان بشود و از دست برود.

خود او با دختری ساده ازدواج کرده بود،مارگاریت اوبراین پیش از ازدواج با او میخواست راهبه شود.در این بیست سالی که حدودا از ازدوجشان میگذشت،همسر خوبی برای او بود.اما اگر او شبیه یک(تکه ی خوشگل)بود،یعنی همان چیزی که مری بت همین حالا سعی کرده بود بشود،و یا اگر با او بحث و جدال میکرد،همان کاری که نوئل میکرد،به هیچ وجه با او ازدواج نمیکرد.
پسر درد سرش کمتر از دختر هاست،سالها پیش به این نتیجه رسیده بود.
گرچه مری بت واقعاً هرگز باعث دردسر او نشده بود،ولی عقاید عجیب و غریبی در مورد زنان و آنچه میتوانند و یا نمیتوانند انجام دهند،رفتن به مدرسه و حتی دانشگاه داشت.
معلمانش ذهن او را پر کرده بودند که چقدر باهوش است.تا آنجا که به برت مربوط میشد،تحصیل برای یک دختر هیچ اشکالی نداشت،البته در حد معقول و به شرط آنکه بداند چه موقعی بس کند و چه موقع از آن استفاده کند.
برت اغلب میگفت برای یاد گرفتن تعویض کهنه ی بچه،احتیاجی نیست که آدم به دانشگاه برود.اما درس خواندن به منظور کمک به اداره ی کار و کسب او به نظرش بد نبود و بعدش نمیآمد که مری برت حسابداری میخواند و به او در نگه داری حساب و کتابش کمک میکرد.
اما بعضی از عقاید احمقانه ی مری بت به نظر برت مربوط به دنیای دیگری بود.

پزشک زن،مهندس زن،وکیل زن،و حتی پرستاری برای زنان به نظرش مقوله ی کاملا پرتی بود.،گاهی برت واقعا متعجب میشد که این پرت و پلاها چیست که این دختر میگوید؟دختر میبایست مواظب رفتار خود باشد تا زندگی خود و دیگران را خراب نکند.
بعد هم ازدواج کند و بچه دار شود.به تعدادی که شوهرش بتواند از عهده ی مخارجش بر بیاد،یا مرد بگوید میخواهد،زن باید به شوهر و بچه و خانه ش برسد و باعث دردسر کسی هم نشود.اینها را به رایان هم گفته بود و هشدار داده بود که با دختری بی بند و بار ازدواج نکند و با کسی که قصد ازدواج با او را ندارد،رابطه ی آنچنانی برقرار نکند،مبادا که دخترک باردار شود.
اما دخترها مقوله ای جداگانه بودند.آنها میبایست مراقب رفتارشان باشند،....نیمه *** به مجالس رقص نروند.
و با عقاید ناپخته دربارهٔ زنان،خانواده شان را عصبانی نکنند.گاهی به فکر میافتاد که نکند فیلمهایی که مارگریت دخترها را به تماشایشان برده این عقاید احمقانه را به آنها القأ کرده باشد.اگرچه مارگریت به طور قطع چنین افکاری نداشت.او زنی آرام بود که هرگز در هیچ مورد باعث ناراحتی او نشده بود .اما مری بت مقوله ی جداگانه بود.
دختر خوبی بود اما برت همیشه فکر میکرد عقاید مدرن او باعث کلی دردسر خواهد شد.
11-10-2014, 10:26 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #10
RE: رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل
آن شب مری بت و دیوید،یکر ساعتی دیر به مجلس رقص رسیدند.اما به نظر میرسید که در غیبت آنها به همه خوش گذشته است،و گرچه قرار نبود که کسی در آنجا مشروب بخورد،تا همان ساعت هم چند نفر از پسرهای کلاس،مست مینمودند و همینطور چند نفر از دختر ها.مری بت هنگام ورود چند زوج را داخل اتومبیلهای پارک شده دیده بود،اما سعی کرده بود نگاه نکند.اگرچه دیدن چنین صحنه هایی به همراه دیوید ناراحت کننده تر بود.مری بت زیاد با دیوید آشنا نبود و درواقع با هم دوست نبودند اما هیچ کس دیگری از او دعوت نکرده بود،و او دلش میخواست به مهمانی برود،فقط برای اینکه رفته باشد،آنجا باشد و ببیند که چه جوری است،پس قبول کرده بود همراه او برود.
دیگر از اینکه همه جا او را کنار میگذاشتند، خسته شده بود.مری بت هیچگاه با بقیه جور نبود،همیشه متفاوت بود.
سالها بود که شاگرد اول کلاس بود و به همین دلیل بعضی از پسرها از او متنفر بودند و بقیه هم او را نادیده میگرفتند.پدر و مادرش هم هر وقت به مدرسه میآمدند،باعث سرافکندگی او میشدند.مادرش ترسو و خجالتی بود و پدرش هم آدم خشن و پر سر و صدائی بود که به همه امر و نهی میکرد،به خصوص به مادرش.
بیچاره مادر هیچگاه در مقابل او مقاومت نمیکرد.از او میترسید و با هر چه او میگفت موافقت میکرد.حتی وقتی که کاملا روشن بود اشتباه میکند.پدر در مورد همه ی عقایدش که سر به میلیونها میزد،و بیشتر دربارهٔ ی زنان،نقش آنها در زندگی،اهمیت مردان و بی ارزش بودن تحصیلات بود،بسیار صریح و بی ملاحظه بود.برت همیشه خودش را مثال میزد.
او بچه ی یتیمی از اهالی بوفالو بود.با وجود اینکه شیش کلاس بیشتر درس نخوانده بود،آدم موفقی شده بود.به عقیده ی او هیچ کس به تحصیلاتی بیش از آن نیاز نداشت و اینکه برادر مری برت با وجود چنین نظریه ای به خود زحمت داده و دبیرستان را تمام کرده بود،کمتر از معجزه نبود.او دانش آموز بسیار بدی بود و به دلیل رفتارش دائما از مدرسه اخراج میشد،اما فقط به خاطر اینکه او رایان بود نه مری بت و خواهرش ،به نظر پدر بامزه و جالب بود.
اگر رایان به دلیل کفّ پای صاف و آسیب دیدگی زانویش هنگام بازی فوتبال از خدمت سربازی معاف نمیشد،احتمالا حالا تفنگدار دریایی بود و به کره اعزام شده بود.مری بت و رایان حرف زیادی برای گفتن به یکدیگر نداشتند و تصور اینکه آن دو از اعضا ی یکر خانواده هستند و حتی در یکر سیاره به دنیا آمدند،برای مری بت مشکل بود..رایان خوشتیپ اما گنده دماغ بود و از هوش چندانی بهره نبرده بود و تصور اینکه مری بت و او حتی با هم نسبتی داشته باشند،مشکل بود.

یکبار مری بت از او پرسیده بود:چی برایت اهمیت دارد؟
قصدش این بود که او را بهتر بشناسد،و شاید هم بفهمد که خود او در مقایسه با رایان چگونه آدمی است،و رایان حیرت از اینکه چرا خواهرش این سوال را مطرح کرده ،با تعجب به او نگاه کرده بود،:
اتومبیل.....دخترا.....آبجو....و خوشگذرانی....پدر همیشه راجع به کار صحبت میکند،البته بد هم نیست،راستش فکر میکنم تا وقتی که روی ماشین کار میکنم و مجبور نیستم توی یک بانک و یا یک شرکت بیمه یا یک چنین جایی کار کنم،اشکالی هم ندارد....به نظرم واقعاً شانس آوردم که برای پدر کار میکنم.

مری بت سر تکان داد و گفت و به آرامی گفت:-من هم همینطور فکر میکنم.
و با چشمان درشت سبزش به او نگاه کرد.سعی میکرد احترام او را نگاه دارد.
هیچ وقت دلت غیر از این چیزی نخواسته؟
-مثلا چی؟
-خیلی چیزا،چیزی بیش از کار کردن پیش پدر.مثلا رفتن به شیکاگو یا نیوورک،یا داشتن شغلی بهتر،...یا رفتن به دانشگاه.
اینها رویاهای مری بتی بود.او خیلی بیشتر میخواست،و هیچ کس را نداشت که ارزوهایش را با او در میان بگذارد.حتی دخترهای همکلاسیهایش هم با او تفاوت داشتند.هیچ کس،هرگز نفهمیده بود که چرا او به تحصیل و رتبه اهمیت میدهد.اصلا چه فرقی میکرد؟
کی اهمیت میداد؟به جز مری بت؟در نتیجه،دوستی نداشت و مجبور بود با پسری مثل دیوید به مجلس رقص برود.با این وجود،ارزوهایش را داشت و هیچ کس نمیتوانست آنها را از او بگیرد.حتی پدرش.مری بت میخواست شغلی داشته باشد،جایی جلبتر برای زندگی،کاری هیجان انگیز،و ادامه تحصیل،البته اگر از عهده ی مخارجش بر میآمد و در نهایت همسری که او را دوست بدارد و به او احترا بگذارد.
زندگی با مردی که به او علاقه ناداشته باشد و برایش احترام قائل نشود،در نظرش غیر قابل تصور بود.زندگی ای چون زندگی مادرش که با مردی ازدواج کرده بود که هیچ اهمیتی به او نمیداد و هرگز به عقاید او توجهی نمیکرد و برایش مهم نبود که نظر او چیست،در تصورش هم نمیگنجید..

مری بت خیلی بیشتر از اینها میخواست.رویاهای بسیاری داشت،ایده های بسیاری که به نظر همه احمقانه میآمد.به جز معلمینش که میدانستند او تا چه حد استثنایی است و مایل بودند به او کمک کنند تا از قید و بندهایی که او را احاطه کرده بود رهایی یابد.
آنها میدانستند که برای او تا چه حد مهم است که روزی آدمی تحصیل کرده بشود.تنها زمانی که مری بت میتوانست کمی از آنچه که در درون او میگذشت،بازگو کند،هنگامی بود که برای یکی از دروسش مقاله ای مینوشت و عقایدش مرده تحسین قرار میگرفت،....اما فقط همان لحظه،همان یک لحظه ی گذرا و دیگر امکان پیدا نمیکرد،با دیگران درباره ی آن گفتگو کند.

دیوید از او پرسید:
-کمی پانچ میخواهی؟
هان؟...افکارش میلیونها کیلومتر دور تر از آنجا بود.
-ببخشید حواسم اینجا نبود،....معذرت میخوام که پدرم امشب سرت رو درد آورد.سر لباس حرفمان شد و مجبور شدم لباسم را عوض کنم.و از بازگو کردن مصالح بیشتر مضطرب و ناراحت شد.
دیوید با لحن عصبی گفت:-لباست خیلی قشنگ است.
کاملا مشخص بود که دروغ میگوید.لباسش هر چیزی میتوانست باشد مگر قشنگ،و مری بت این را میدانست.لباسش بسیار ساده و از مُد افتاده بود و پوشیدن آن بسیار شجاعت میخواست.
اما مری بت عادت کرده بود که متفاوت باشد و مورد تمسخر قرار گیرد.یا چنین مقدّر شده بود.او همیشه غیر از بقیه بود،همیشه چنین بود و به همین جهت دیوید اوکانر بدون احساس ناراحتی از او برای مجلس رقص دعوت کرده بود.چرا که میدانست هیچ کس دیگر دعوت او را نمیپذیرد.
مری بت زیبا بود ولی غیر عادی.همه این را میگفتند.قدش خیلی بلند بود،موهای قرمز روشن و اندام بسیار خوشتراش داشت اما به تنها چیزی که اهمیت میداد مدرسه بود.
هیچ گاه با پسرها قرار ملاقات نمیگذاشت.دیوید پیش خود حساب کرده بود اگر از او دعوت کند پاسخ مثبت خواهد شنید و همین طور هم شد.دیوید اهل ورزش نبود،قدش کوتاه بود و کلی گرفتاری با پوستش داشت.
از چه کس دیگری جز مری بت رابرتسون میتوانست دعوت کند؟به جز چند دختر خیلی زشت که حاضر نبود حتی جنازه اش هم کنار آنها قرار بگیرد،پس انتخاب به مری بت محدود میشد.
او در واقع از مری بت خوشش هم میآمد،فقط خیلی کشته مرده ی پدرش نبود.هنگامی که منتظر آماده شدن مری بت بود،پیرمرد عرق او را درآورده بود.کم کم داشت به فکر میافتاد که نکند مجبور شود تمام شب آنجا بنشیند که سرانجام سر و کله ی مری بت در لباس سورمه ای با یقهٔ ی سفید پیدا شد.خیلی هم بد نبود.
هنوز هم میشد زیر آن لباس زشت اندام زیبای او را دید.به هر حال چه تفاوتی میکرد؟دیوید شیفته ی رقصیدن با او و خود را نزدیک او حس کردن بود.حتی فکر آن هم او را به هیجان میآورد.دیوید دوباره پرسید:
-یک کمی پانچ میخواهی؟
و مری بت با سر اشاره کرد،آری.نمی خواست اما نمیدانست چه پاسخی بدهد.

حالا از آمدنش پشیمان شده بود.دیوید ادم کسل کننده ای بود و هیچ کس دیگه ای هم از او تقاضای رقص نمیکرد.
در این لباس تیره شبیه احمقها شده بود.بهتر بود همانطور که پدرش گفته بود در خانه میماند و با مادرش به رادیو گوش میکرد.دیوید گفت:-الان بر میگردم.و ناپدید شد.مری بت به زوجهایی که میرقصیدند،خیره شد.
بیشتر دخترها به نظرش زیبا میآمدند.لباسهایشان به رنگ روشن بود.دامنهای گشاد و ژاکتهای کوچک،درست مثل همان لباسی که میخواست بپوشد و به او اجازه نداده بودند.
غیبت دیوید چون قرنی طول کشید اما هنگامی که برگشت،متبسم بود.حالتش طوری بود که انگار راضی هیجان انگیز را در دل دارد.
به محض آنکه مری بت پانچ را سر کشید،فهمید که چرا دیوید این چنین سر خوش مینماید.پانچ طعم عجیبی داشت.حدس زد که کمی الکل به آن اضافه کرده است.مری بت پرسید:
-توش چیه؟
و دوباره آن را بو کرد و جرعه ای کوچک نوشيد تا ببيند حدسش درست بوده يا نه. مري بت تا آن شب فقط چند بار مشروب الكلي را چشيده بود اما كاملاً مطمئن بود كه توي پانچ چيزي ريخته اند.
ديويد خنديد و گفت : «فقط كمي آب حيات!» يك باره ديويد در نظر مري بت كوتاه تر و زشت تر از موقعي كه از او دعوت كرده بود، آمد. او واقعاً يك عوضي تمام معنا بود و آدم از نگاه هيزش مشمئز مي شد.

مري بت رك و راست گفت: «نمي خوام مست شوم» متأسف بود كه آمده، به خصوص با او. مثل معمول احساس مي كرد كه در آن جمع وصله اي ناجور است.
«دست بردار، مري بت، سخت نگير، فقط چند جرعه. حالت سر جا مي آيد.»
مري بت كمي دقيق تر به او نگاه كرد و متوجه شد از وقتي كه براي آوردن پانچ رفته، مشغول ميگساري بوده است. « چندتا خوردي؟»
«سال سومي ها چندتايي رُم آوردند پشت سالن ورزش، كانينگهام (conningham) هم يك بطر ودكا آورده بود.»
«به به، چه معركه!»
ديويد گفت: «آره، مگر نه؟» و با سرخوشي لبخند زد. خوشحال بود كه مري بت اعتراضي نكرده. اصلاً متوجه لحن مري بت نشده بود. مري بت با انزجار به او نگاه مي كرد ولي به نظر نمي آمد كه ديويد متوجه شده باشد.
مري بت به سردي گفت: «بر مي گردم.» سال ها بزرگتر از ديويد به نظر مي رسيد. بلندي قامت و نوع رفتارش باعث مي شد كه اغلب مسن تر از سنش به نظر بيايد. و در آن لحظه كنار ديويد چون غولي به نظر مي رسيد. اگر چه قدش فقط صد و هشتاد سانتيمتر بود و ديويد تنها ده، دوازده سانتي از او كوتاه تر بود.
«كجا مي روي؟» ديويد نگران مي نمود. هنوز با هم نرقصيده بودند.
مري بت به سردي پاسخ داد: «دستشويي خانم ها.»
«شنيدم كه يك بطري هم آنجا دارند.»
مري بت گفت: «كمي برايت مي آورم.» و در شلوغي جمعيت ناپديد شد.
11-10-2014, 10:32 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 942 29-03-2017, 04:44 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " زویا " اثردانیل استیل ایران دخت 79 3,235 09-08-2016, 03:46 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " خانه ترستون " اثردانیل استیل ایران دخت 70 3,036 19-02-2016, 09:25 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,103 27-11-2015, 08:24 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,887 16-10-2015, 09:29 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 4,968 29-08-2015, 10:00 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,439 07-08-2015, 02:04 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,106 03-08-2015, 09:45 AM
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد