خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 11 رای - 2.82 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل اول
ظهر بود،اواخر شهریور.با اینکه هوا رو به خنکی می رفت،اما آن روز به شدت گرم بود.خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی گرم وعرق کرده ی حسین آقا می تابید.قطره های ریز ودرشت عرق از سر و روی او آرام آرام و پشت سر هم ریزان بودندو روی صورتش را گرفته بودند.چهره ی آفتاب سوختهاش زیر نور خورشید برق می زد،اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد.

حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد که سرایداری خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت.یعنی درست از وقتی که عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا، از دنیا رفته بود.به یاد عمویش و مهربانی هایی که او در حقش کرده بود،افتاد.او حتی آخرین لحظه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود واز آقای( احسانی)خوهش کرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.

حسین آقا غرق در تفکراتش،هر از گاهی سرش را تکان می دادوبا لبخند،دندان های نا منظم و یکی در میانش را به نمایش می گذاشت.صدای در حیاط که با شدت کوبیده میشد،اورا از دنیایش بیرون کشید.شیلنگ روی زمین رها شد،آب سر بالا رفت ومثل فواره دوباره روی زمین برگشت.یک جفت کفش کهنه که پشتش خوابانده بود، لف لف کنان به سمت در دویدند،در حالی که صا حبشان بلند بلند می گفت:<امدم. صبر کنید، آمدم.>

با باز شدن در،چهره ی درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد.در حالی که با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود،با لبخند شیطنت باری گفت:<سلام،چه عجب مش حسین! یک ساعت دارم زنگ می زنم!>

-توی حیاط بودم،دخترم!صدای زنگ رو نشنیدم. دیر کردی آقا سراغت رو می گرفت...
یلدا منتظر شنیدن باقی حرف های مش حسین نماند.محوطه ی حیاط را به سرعت طی کرد،پله ها را دو تا یکی کرد و وارد خانه شد.

آنجا یک خانه ی دو طبقه ی دویست متری بودکه در یکی از نقاط مرکزی شهر تهران ساخته شده بود،نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید،اما زیبا ودلنشین بود.انگار واقعا هر چیزی سر جایش قرار داشت.حیاط بزرگ با باغچه ای که بی شباهت به یک باغ نبود و انواع درخت ها و گل های زیبا در آن یافت می شد.در خانه به راهروی نسبتا طویلی باز می شدکه دیوارش با تابلو فرش های ابریشمی زیبا تزیین شده بود و فرش های کناره ی دست بافت زیبایی کف آن را زینت می داد.راهرو به سالن بزرگی منتهی می شد که در گوشه و کنارش انواع مبلمان استیل واشیاء گران قیمت قدیمی وجدید دور هم جمع شده بودند وموزه ی جالبی از گذشته ها وحال را ترتیب داده بودند.

اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت وچیزی که در اتاق بیش از همه خود نمایی می کرد،کتاب خانه ی بزرگ حاج رضا بود.او علاقه ی خاصی به خواندن کتب تاریخی داشت وگاهی شعر می خواند.گاهی نیز از یلدا می خواست تا برایش غزلیات شمس و سعدی یا حافظ بخواند.[/color]
(آخرین تغییر در ارسال: 21-01-2012, 03:40 PM توسط sepideh.h.)
21-01-2012, 01:54 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
در اتاق حاج رضا، نیمه باز بود.یلدا آهسته دستش را به سوی در برد و چند ضربه نواخت.صدای مبهمی از داخل او را به ورود دعوت کرد.حاج رضا روی مبل نشسته بود و در حالی که قرآن بزرگی در دست گرفته ومشغول خواندن بود،از بالای عینک به یلدا نگاه کرد وگفت:<دخترم،آمدی؟!چرا این همه دیر کردی؟>

نزدیک حاج رضا میز مطالعه ی بزرگ و زیبایی قرار داشت که فرسودگی اش نشان از قدمت واصالت آن را داشت.یلدا جلو آمد وکلاسور و کیفش را روی میز گذاشت و گفت:<اول سلام به حاج رضای خودم!دوم اینکه ببخشید،به خدا من مقصر نبودم،فرناز خیلی معطلمان کرد.من فقط این کلاسور را خریدم.>

حاج رضا لبخندی زد وگفت:<چرا باقی لوازمی که لازم داشتی ،تهیه نکردی؟!>

-راستش، بس که فرناز تو این مغازه واون پاساژ سرک کشید،دیگه خسته شدیم و من و نرگس هم از خرید کردن منصرف شدیم. البته تا ماه مهر نزدیک هفده روز وقت داریم.

حاج رضا در حالی که یلدا را نگاه می کرد،شاید از آن همه شور و هیجان به وجد آمده بود،گفت:<عزیزم ،یلدا جان!راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت کنم،اما اول برو لباست رو عوض کن وغذات رو بخور.پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست کرده.>

پروانه خانم، همسر مش حسین بود،که نظافت و آشپزی را به عهده داشت.او زن مهربان باسلیقه ای بود و مثل مادری مهربان به کارهای یلدا رسیدگی می کرد.

یلدا صندلی را پیش کشید،روی صندلی نشست و بانگاهی مضطرب به حاج رضا خیره شد و گفت:<شما چی می خواین بگین؟!اتفاقی افتاده؟!چند روز پیش هم گفتین کار مهمی دارین،موضوع چیه،حاج رضا؟!همین حالا بگین،خواهش میکنم!>

حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه کنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست،عینک را از روی صورتش برداشت و چشم هایش را مالید و گفت:<چیزی نیست دخترم،هول نکن!اتفاق خاصی هم نیفتاده.اول کمی استراحت کن بعدا...

یلدا خواست بگوید،آخه...،حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت:<پاشو دختر،پاشو بریم و ببینیم پروانه خانم چه کرده؟!پاشو ناهارت سرد شد!>

یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد،کیف وکلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترک کرد و به طبقه ی بالا رفت.در اتاقش را باز کرد و داخل شد.وسایلش را روی تخت رها کرد و در حالی که مقنعه اش را از سر بر می داشت،جلوی آیینه رفت وبا خود گفت:<یعنی چی شده؟حاج رضا،چی می خواد بگه؟>

یلدا به حاج رضا فکر کرد،به این که این روزها چه قدر پیرو شکسته به نظر می رسید.او به خاطر ناراحتی قلبی،تحت نظر پزشک بودو به همین سبب یلدا بسیار نگران شده بود.علاقه ی او به حاج رضا،شاید از علاقه ی یک دختر واقعی نسبت به پدر، خیلی بیشتر بود.می دانست که حاج رضا هم او را خیلی دوست دارد.



(آخرین تغییر در ارسال: 21-01-2012, 03:39 PM توسط sepideh.h.)
21-01-2012, 03:02 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
يلدا از بيست سالگي پيش حاج رضا بود و چند ماه پس از اين كه آخرين فرزند حاج رضا نيز از او جدا شد، زندگي در كنار حاج رضا را آغاز كرد . مادر يلدا زماني كه او سيزده ساله بود در اثر سكته مغزي در گذشت و يلدا زندگي در كنار پدر ادامه داد. پس از شش سال پدر نيز در بستر بيماري افتاد و تنها كسي كه مثل پروانه دور او مي گشت ،حاج رضا بود .پدر يلدا از دوستان قديمي حاج رضا بود كه جواني اش را در خدمت يكي ار ادارات دولتي گذرانده بود و دوران بازنشستگي را در كنار حاج رضا به فرش فروشي مشغول بود. او متمول نبود، حتي خانه اي كه در آن زندگي مي كردند اجاره اي بود. او در آخرين لحظه ها به عنوان آخرين خواسته اش ،يلدا را به تنها دوستش، حاج رضا سپرد .يلدا در پايان نوزده سالگي بود و خودش را براي كنكور آماده مي كرد كه با از دست دادن پدر، احساس عجز و درماندگي مي كرد. او تنها فرزند خانواده بود و قوم وخويش چندان دلسوزي نداشت كه بتواند بدون مال و ثروت براي ادامه ي زندگي روي آنها حساب بكند! اوايل زندگي كردن در خانه ي حاج رضا براي او كمي مشكل بود، اما كم كم به حاج رضا و محبت هاي بي دريغش دل بست. اوسرپرستي يلدا را برعهده گرفت و مثل يك پدر واقعي دست هاي مهربان خود را براي تنهايي دردناك يلدا، سايه بان كرد .يلدا به خاطر زندگي تقريبا با درد آشنايش قدر موقعيت به دست آمده را خيلي خوب مي دانست و از فرصت هايي كه حاج رضا برايش فراهم مي كرد ،براي رسيدن به اهدافش بسيار خوب استفاده مي كرد. براي همين چند ماه پس از اينكه به خانه ي حاج رضا آمد، در كنكور شركت كرد و سال جديدش را يا ورود به دانشگاه آغاز كرد ،اما حاج رضا كه مردي دنيا ديده با سواد و بسيار مومن و متعهد بود بعد از يك عمر زندگي با عهد و عيال، حالا كه تنها شده بود، نياز بيشتري به وجود يلدا حس مي كرد و يلدا را مثل دختر خودش دوست مي داشت و هميشه آرزويش خوشبختي يلدا بود و در اين راه از هيچ كمكي دريغ نمي كرد.او زمانی یلدا را به خبنه اش آورد که خانه ی او از مهر و محبت و هیاهوی فرزندان خالی بود و بسیار تنها شده بود.حتی آخرین فرزندش هم به حالت قهراز او جدا شده و خانه را ترک کرده بود.

حاج رضا مردي متمولي بود وتمام تجار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبي مي شناختند و برايش احترام قائل بودند، اما چيزي كه يادآوري آن هميشه براي او شرمندگي، رنج و ناراحتي به همراه داشت، يادوخاطره ي يك اشتباه، يك هوس و يا هر چيز ديگري كه بشود نامش را گذاشت، بود. او همسر خوبي داشت كه عاشقانه با شوهرش زندگي كرده بود و جواني اش را به 1اي او و بچه ها ريخته بود. حاصل ازدواج آنها دو دختر و يك پسر بود. همسر حاج رضا (گلنار )، يك خانم به تمام معنا بود و با سليقه، كدبانو، مهربان و مادري فداكار با وجود قلب بيمارش ذره اي از تلاشش را براي چرخاندن زندگي كم نمي كرد. اما دست روزگار بود يا ..! حاج رضا دل به زن جواني كه گه گاه به عنوان مشتري به سراغش مي آمد، سپرده بود و اين براي او يك رسوايي بزرگ به شمار مي آمد و براي گلنار خيانتي غير قابل جبران!

وقتي گلنار با خبر شد كه حاج رضا با زن جواني صيغه خوانده اند، تاب نياورد، دردي در سينه اش پيچيد و در بستر افتاد و تا لحضه هاي آخر با چشمان پر از سؤالش، حاج رضا را براي تمام عمر شرمنده كرد و از آن پس تنها خاطره اي تلخ براي بچه ها و شرمندگي و عذاب وجدان براي حاج رضا برجاي گذاشت.

بچه هاي حاج رضا همه تحصيل كرده بودند و موقعيت اجتماعي خوبي داشتند، اما هرگز نتوانستد پدرشان را به خاطر اشتباهش ببخشند و هميشه در وجودشان نسبت به او آزردگي خاطر داشتند.

شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا براي ادامه تحصيل به خارج از كشور سفر كرده و نزد تنها عمه شان به زندگي ادامه دادند و همان جا نيز ازدواج كردند و ماندگار شدند و هر از گاهي براي ديدار تازه كردن سري به پدر مي زدند و با اصرار از او مي خواستند تا املاكش را بفروشد و با تنها برادرشان به آنها ملحق شود، اما حاج رضا زير بار نمي رفت و حتي حاضر نبود به اين موضوع فكر كند. او دلش نمي خواست با رفتن به خارج، تنها پسرش را نيز از دست بدهد و تنهاتر از هميشه بماند.

شهاب حالا 23 ساله بود. او كه بيشتر از دو خواهرش دل بسته ي مادر بود، به همان نسبت نيز بيش از آن دو، كينه پدر را در دل پروانده بود. از آنجايي كه بسيار خود سر، كله شق و مغرور بود، مدام درصدد انجام كاري بود تا بتواند زودتر از خانه ي پدر و مديرت او خلاص شود و به تهايي زندگي كند. حاج رضا برخلاف شهاب دلبستگي خاصي نسبت به او داشت، براي همين هميشه او را حتي از فكركردن به خارج منع مي كرد، اما نسازگاري هاي شهاب بحث و جدل هايش تمام نشدني بود و سر هر چيزي بهانه اي مي تراشيد و داد وبيداد به راه مي انداخت و چندين روز با حاج رضا سر سنگين مي شد! حاج رضا خيلي سعي كرد تا رابطه ي بهتري با پسرش ايجاد كند اما هر چه مي گذشت، شهاب نافرمان تر، جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر مي شد و وقتي سال آخر دبيرستان را مي گذراند، چندين بار به خاطر قهر از پدر ،خانه را ترك كرده و شب را با رفقايش به سر برده بود. به دليل اين رفتارها بود كه حاج رضا براي حفظ فرزندش به جايي رسيد كه پيوسته در برابرش كوتاه بيايد و با او مدارا كند تا شايد بتوان اين جوان سراپا آتش كينه را به هر قيمتي كه بود، پيش خود حفظ كند.

شهاب بيش از دخترها شبيه مادرش بود. چشم هاي بادامي درشت و سياهش با ابروهاي تقريبا پهن، پيشاني بلند با بيني خوش فرم، موهاي صاف مشكي و پرپشت ،درست نثل موها و اعضاء صورت گلنار بود اما در ابعاد مردانه اش. حس مسؤوليت پذيري واعتماد به نفس شهاب چيزهايي بودند كه حاج رضا هميشه در دل به آنها افتخار مي كرد. او قلب مهرباني داشت و شايد اگر از پدرش كينه اي به دل نمي گرفت، رفيق و همدم خوبي براي او مي شد. حاج رضا گاهي به او حق مي داد كه آن طور رفتار كند زيرا در اعماق نگاه او ،سرزنش تلخ و ملامت بار نگاه گلنار را در لحظه هاي آخر حس مي گرد و دلش به شدت مي شكست هر چند كه بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد، اما با اين حال باري از گناهش رانكاست و پيش خود شرمنده بود. انگار تازه مي فهميد كه عشق گلنار چيزي نبود كه بتواند آن را به بهاي ناچيزي مانند يك نگاه هوسناك ببازد، اما براي فهميدن كمي دير شده بود.

حاج رضا اهميت خاصي براي تربيت فرزندانش قايل بود و همه ي هم و غمش اين بود كه فرزنداني متدين و تحصيل كرده تربيت كند. خب اگر در اولي زياد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ي او مؤمن و متدين نبودند، امادر امر دوم تقريبا به آرزوي خود رسيده بود و تنها شهاب بود كه هنوز به داشگاه نرفته بود. براي همين تمام هدفش اين بود كه شهاب را با درس خواندن و تشويق او براي رفتن به دانشگاه در ايران ماندگار كند، به همين سبب پدر و پسر وارد معامله شدند. پدر از او خواست در ايران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصيل در دانشگاه بيانديشد و براي قبولي تلاش كندو پسر هم در عوض سربازیش خریداری شود!اما پدر از او خواست تا رشته ای بالا و مقبول را انتخاب کند تا آينده كاري و شغلي اش تامين شود! و باز پسر شرط گذاشت كه يك آپارتمان شخصي برايش تهيه شود!

وقتي شهاب در رشته ي عمران دانشگاه تهران قبول شد، براي حاج رضا هيچ راهي به جز تهيه ي يك آپارتمان شيك ونقلي باقي نماند و اين شد كه از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترك كرد وزندگي مستقل و مجردي اش را آغاز كرد، مي تواند به او دسترسي داشته باشد. شهاب نيز گاهي به پدر سر مي زد. از زمان ورود به دانشگاه دوستان زيادي دور و بر او بود و حاج رضا از آينده ي او نگران بود، اما شهاب به واسطه ي داشتن تربيت مذهبي و بزرگ شدن در دامان خانواده اي متدين و داشتن پدري هم چون حاج رضا، زمينه هايي در وجودش نقش بسته بود كه شايد كمي كم رنگ مي شد، ولي هيچگاه از بين نمي رفت و حس الگو بودن كه از كودكي در وجودش بود،را تاثير پذيري از ديگران وتقليد را براي او دشوار مي ساخت.

حاج رضا ،شهاب را خوب مي شناخت و او را خوب تربيت كرده بود و مي دانست پسرخوبي دارد ،اما نگراني اش راجع به او هميشگي بود و پيوسته در پي راه چاره اي براي بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورادور مراقب او بود و توسط شاگرد حجره ي يكي از دوستانش در بازار، از اوضاع واحوال پسرش بي خبر نمي ماند.

آخرين باري كه شهاب به خانه پدر آمد، وقتي بود كه حاج رضا به رابطه ي او با دختري پي برده بود كه ظاهرا از هم كلاسي هايش بود. حاج رضا از اوخواست توضيح بدهد، اما شهاب طفره رفت و وقتي با اصرار پدر مواجه شد، با فرياد و داد و بيداد از او خواست كه در كارهايش دخالت نكند و فراموش كند پسري به نام شهاب داشته است و به حالت قهر از او جدا شده و خانه ي پدر را براي هميشه ترك كرد. بعدها حاج رضا مطلع شد كه شهاب سالهاي آخر دانشگاه با همكاري يكي از دوستانش به نام كامبيز، يك شركت ساختماني خصوصي برپا كرده است.
21-01-2012, 05:20 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل دوم

آن شب ، شب تقريبا سردی بود و آسمان صاف وزيبا می نمود. ستاره ها در آسمان پخش بودند و يكی يكی علامت می دادند. بوی مهر می آمد، بوی مدرسه، بوی دانشگاه، بوی تحرك و بوی تازگی خاصی كه همه برای احساسی توام با وجد و دلهره را در برداشت. يلدا روي صندلي گهواره ای در بالكن رو به روی حاج رضا نشسته بود و خود را تكان می داد.

پروانه خانم با يک سينی چای آمد. حاج رضا چای را برداشت وروی ميز گذاشت. پروانه خانم چای يلدا را هم روی ميز گذاشت و گفت:
<يلدا جان يه چيز گرمتر مي پوشيدی، اين جا نشستی سرما مي خوری!>

-نه پروانه خانم، خوبه، هوا عاليه.

در حالی كه پروانه خانم دور می شد، حاج رضا گفت :<يلدا جان قبلا هم گفتم كه مطلب مهمی هست كه بايد بهت بگم و نظرت رو بدونم. می خوام خيلی خوب به حرف های من گوش كنی و خوب فكر كنی.>

صندلی از حركت ايستاده بود در حالي كه روسری آبي يلدا زير نور مهتاب به چشمان سياهش تلالو خاصی بخشيده بود، سراپای وجودش لبريز از كنجكاوی شد.

حاج رضا ادامه داد : <فقط قول بده خوب به حرف هایی که بهت می گم، دقت کنی!>

یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تکان داد و گفت : <باشه، باشه.حتما فکر می کنم.حالا زودتر بگین ،تو رو به خدا!>

حاج رضا چایی اش را مزه مزه کرد، استکان را روی میز گذاشت و گفت:< فکر میکنم راجع به شهاب (پسرم رو می گم ! )،یک چیز هایی می دونی ،اما با این حال می خوام خودم برات همه چیز رو بگم.می دونی ،یلدا جان! شهاب، تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست.البته خودت بهتر می دونی که تو هم برای من مثل شهاب عزیزی .اما فعلا حرف من روی شهابه.راستش من خیلی سعی کردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل یک رفیق و پسر واقعی باشه،اما متاسفانه هر چی بیشتر تلاش کردم ،کمتر موفق شدم.شهاب دو سه سالی هست که از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته.اون برای خودش خونه زندگی،کار و سرگرمی درست کرده .گویا درسش هم رو به اتمامه.>

حاج رضا بار دیگر استکان چای را برداشت .آهی کشید و سری تکان داد،گویی میخواست زخم های کهنه ای را باز کند.

یلدا دختر باهوشی بود،اما هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد .دوست داشت میان کلام حاج رضا بدود و بگوید : <حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب ! >

حاج رضا آخرین هورت را کشید ... استکان روی میز آرام گرفت،ادامه داد : < اون خیلی تو فکر رفتن به خارج بود، اما من همیشه مانعش می شدم .ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه.منم خریدم.از آخرین باری که اومد اینجا و مثل همیشه قهر کرد و دیگه نیومد، باز دلم راضی نشد تنها رهایش کنم و همیشه مواظبش بودم .تازگی ها شنیده ام که دوباره فکر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند!>

-از کجا میدونید ؟!

-با یکی از دوستانش یک شرکت ساختمانی زده اند،پسر خوبیه،از اون شنیده ام !
راستش اصلا دلم نمی خواد از اینجا بره.دلم میخواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش توی ایران امتحان کنم و در این راه تو باید کمک کنی.

حاج رضا لحظه ای ساکت شد،صاف نشست و با قاطعیت گفت : <یلدا، تمام امید من به توست!>

یلدا پاک گیج شده بود و به چشم های آبی وبی فروغی که مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب و منتظر او را نگاه می کردند خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید : < اما من چه کاری ازم ساخته است؟!>

حاج رضا که گویی در خواب حرف می زد ،بی اراده گفت : <اگر موافقت کنی با شهاب ازدواج کنی>

یلدا آنچه را که می شنید باور نمی کرد و با ناباوری گفت : <حاج رضا،چی میگین ؟! دارین شوخی میکنین ؟>

- نه، یلدا جان ! من کاملا جدی گفتم ،اما اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم، بعد نظرت رو بگو .

چهره ی یلدا به سفیدی گرایید،ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تراز پیش می شد و به این فکر می کرد که: < حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من کرده به خاطر پسرش ؟!یعنی از روزی که منو به این خونه آورد ،چنین قصدی داشت ؟! پس منظورش از سرپرستی من، تربیت عروس آینده اش بود ؟! > از حاج رضا بدش اومد.احساس حماقت می کرد .فکر می کرد بدجوری گول محبت های حاج رضا رو خورده،نگاهش به قندان روی میز، سرد و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور می رفت.

صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد که می گفت :<می دونم داری به چی فکر می کنی ! اما دخترم تو داری اشتباه می کنی.من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم.به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فکر کردم تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم.شاید فکر کنی که میخوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تباه کنم ! اما اگر ذره ای به ضرر تو بود،اصلا این موضوع را مطرح نمی کردم. دخترم، می دونم که موقعیت های خوب برای تو زیاده،اما من شهاب رو بزرگ کرده ام و می دونم که پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست که اگر انگیزه ای برای شکوفا کردنش داشته باشه، می تونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه .من می خوام که تو این انگیزه رو برای اون ایجاد کنی .می خوام که با رفتار و کردارت اونو به راه بیاری .تو نجیب و مهربونی،تحصیل کرده ای،پر از حوصله ای،پر از شور و نشاط و هیجانی .تو پر از احساسات پاک و خدایی هستی،دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی.
آرزوی من اینه که تو و شهاب رو خوشبخت ببینم . من دوست دارم ...>

حاج رضا نفس عمیقی از ته دل کشید و ادامه داد :< من دوست دارم شما دو نفر رو در کنار هم خوشبخت ببینم.به خدا قسم اگر ذره ای درباره ی خوبی های درونی شهاب و ذات او شک داشتم ،هرگز اینو از تو نمی خواستم .هرگز نمی خواستم که حتی فکری هم در این باره بکنی .اما عزیزم، با همه ی این ها که شنیدی، من قصدم از این پیشنهاد، چیز دیگری است.یعنی اصلا این ازدواج مثل ازدواج های دیگه نیست و من شرایط خاصی برای این امر در نظر دارم که اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی شما اشتباه از آب در آمد، تو هرگز ضرر نکنی.>

یلدا نمی دانست چه خبر است،سخت درهم و متحیر بود ! انگار دیگر حرف های حاج رضا را نمی شنید .حس می کرد از درون فرو می ریزد .حتی توان کوچکترین حرکت را ندارد.توی دلش مطمئن بود که جوابش به حاج رضا هرگز مثبت نخواهد بود، اما با این همه دلش برای حاج رضا می سوخت.دلش برای آن چشم های منتظر که ملتمسانه او را می نگریستند و یک دنیا آرزو و امید را در خود داشتند،می سوخت.یلدا فکر می کرد که حاج رضا خودش را گول می زند و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمی تواند دوباره صاحب پسرش شود .او در مورد شهاب چیزهایی از پروانه خانم و مش حسین شنیده بود و با این که هرگز او را ندیده بود، شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود.

حاج رضا گفت : < یلدا جان خیلی ساکتی،بگو چه فکری داری ؟>

یلدا خودش را جمع و جور کرد،سعی کرد افکارش را جمع و جور کند،به حاج رضا نگاه کرد و گفت :<والله، چی بگم ؟!واقعا نمی دونم چی بگم ؟! راستش حرف های شما برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود.اگر واقعا حرف دلم رو بخواهید، اینه که نمی تونم اصلا به این قضیه جدی فکر کنم.حاج رضا،شما به گردن من خیلی حق دارید.من در حال حاضر هرچی دارم، از شما دارم.اما خواهش می کنم اینو از من نخواهید .من اصلا به ازدواج فکر نمی کنم .در ثانی اگر بر فرض محال بخواهم، می گم فرض محال،نمی تونم به پسر شما فکر کنم.چون اصلا اونو نمی شناسم !حتی تا حالا اونو ندیده ام و نمی تونم تنها به چیز هایی که شما از اون برای من می گین ،اکتفا کنم.از همه ی اینها گذشته با چیز هایی که راجع به اون شنیده ام، فکر نمی کنم که بتونید اون رو هم راضی به این کار بکنید!>

یلدا سعی داشت عصبانیت خود را پنهان کند و آنچه را که در دل دارد طوری به حاج رضا بگوید که او را نیازارد.

حاج رضا بی رمق، با لب های خشکیده و چشم های خسته به یلدا نگاه می کرد،انگار دیگر توان حرف زدن نداشت،اما گفت :<دخترم من تو رو می فهمم.تو دختر عاقلی هستی،در این شکی نیست.اما عزیزم تو بذار من همه چیز رو برات توضیح بدم، بعد مخالفت کن.اصلا بگو ببینم یلدا جان،الان دقیقا چند سالته ؟!>

یلدا جوابی نداد.انگار می دانست مقصود حاج رضا از این سوال چیست.

حاج رضا دوباره مصر تر از قبل پرسید :<واقعا دارم می پرسم، یلدا جان !الان دقیقا چند سالته ؟! >

یلدا کمی جا به جا شد،انگار تازه داشت توی دلش حساب می کرد چند سالشه،بعد با کمی فکر گفت :<23 سالمه ! >

گویی چشم های حاج رضا باز شدند،لبخندی زد،به صندلی تکیه داد و گفت :<بابا جان، پس برای خودت خانمی شدی !من همش فکر می کردم که یلدای من بچه است،اما غافل از این که خانم کوچولوی ما دیگه بزرگ شده ... >

حاج رضا بلندتر خندید و ادامه داد :<... و داره از ازدواجح فرار می کنه ! >

خنده اش بی رمق بود.یلدا هم خندید،انگار خودش هم از یادآوری سن و سالش متعجب شده بود !

حاج رضا گفت :<دیدی گفتم،حالا موقعشه !>، لحن کلامش از شوخی خالی می شد که افزود: <می دونم که خواستگارهم داری !چندین بار دیدمش.دو بار هم با خودم صحبت کرده.>

یلدا خجالت زده با لحنی دستپاچه پرسید :<شما از کی صحبت می کنید ؟>

- همون پسره قد بلنده،موهاش بوره ... هم کلاست !

- سهیل ؟!

- اسمش درست به خاطرم نیست.عزیزم، فکر کن این آقا یا هر کس دیگری به خواستگاریت آمد،می خوام بدونم چه طوری اونو می شناسی؟!چقدر وقت برای شناختن این آدم نیاز داری ؟!مطمئن باش تو هر چه قدر وقت بخوای من دو برابر به تو فرصت می دم تا شهاب رو بشناسی.من شرایطی رو برای تو به وجود میارم که با شناخت کامل از اون، به من جواب بدی ...

یلدا تاب نیاورد.احساس می کرد حاج رضا برای خودش می برد و می دوزد و خیلی تند پیش می رود.برای همین
میان کلام حاج رضا دوید و گفت :<حاج رضا،آخه ! آخه چه طوری ؟! مگه امکان داره ؟! مگه به همین سادگی
هاست ؟>

یلدا تازه به خروش آمده بود که با آمدن پروانه خانم از تب و تاب افتاد و صدایش را پایین آورد و بعد به طور نامحسوسی حرفش را قطع کرد.

پروانه خانم با یک ظرف میوه وارد حیاط شد و گفت :<دیدم حسابی خلوت کردید، گفتم یه چیزی هم بخورید ... >

- شما همیشه به فکر ما هستید،دستتون درد نکند، پروانه خانم .

پروانه خانم ظرف میوه و پیش دستی ها را روی میز گذاشت،استکان های چای را برداشت و گفت : <بازم چای میل دارید ؟ >(حاج رضا با سر و دست علامت منفی داد ... )

حاج رضا سرش را پیش آورد و در ادامه ی حرف های یلدا گفت :<یلدا جان خیلی عجولی .تو اگر اجازه بدی، من به تمام سوالاتت جواب می دم.به خدا ضرری متوجه تو نیست.فقط بذار من همه ی حرفام رو تموم کنم.>

یلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرین بارقه ی امید را می دید و دلش نمی خواست آن را برای همیشه از بین ببرد.برای همین با این که در دل به حال او تاسف می خورد، سری تکان داد ولب ها را روی هم فشرد و گفت :<باشه،حاج رضا !شما همه چیز رو بگین،هر چی که لازمه بدونم،اما من از حالا بگم هیچ قولی به شما نمی دم،فقط روی حرف های شما فکر می کنم و بعدا نظرم رو می گم .>

حاج رضا دست در ظرف میوه برد،(خوشه ی انگوری برداشت و جلوی یلدا گرفت .یلدا حبه ای کند و به دهان برد.چه شیرینی لذت بخشی طعم تلخ دهانش را گرفت ! )

حاج رضا آرام تر می نمود،به صندلی تکیه داده و آرام آرام حبه های انگور را به دهان می برد.هر دو به هم نگاه می کردند،اما هر کدام در عوالم خود بودند .حاج رضا به این می اندیشید که چگونه همه ی نقشه اش را برای یلدا بازگوید تا عاقبت نتیجه همان شود که او میخواهد.یلدا نیز به آنچه که شنیده بود،می اندیشید،به حاج رضا و پسرش،به خواسته ی غیر ممکنش !
[/font]
21-01-2012, 08:33 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
حاج رضا دست های پیر و لاغرش را روی صورت کشید و گفت:<دخترم،به من اعتماد کن .راستش من هنوز راجع به این موضوع با پسرم هیچ صحبتی نکرده ام،اما اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم.البته به قول خودت، شهاب هم حتما با این پیشنهاد مخالفت می کنه، اما شرایط من طوری است که به سود هردوی شماست و مطمئنم اگر شهاب شرایط بعدی رو بشنوه صد در صد قبول میکنه .
عزیزم،قضیه اینه، من می خوام شما دو نفر با هم ازدواج کنید و فقط به مدت شش ماه با هم زندگی کنید.ابتدا طی یک مراسم ساده پیش یکی از دوستانم در منزل او عقد می شوید و بعد از عقد تو به خانه ی شهاب می روی و تنها برای شش ماه آنجا زندگی می کنی.در این مدت شما رابطه ی زناشویی نباید داشته باشید.به هیچ عنوان رابطه ی شما نباید از رابطه ی یک خواهر و برادر فراتر برود.اگرطی این مدت روابط شما در این حد باقی ماند،دقیقا پایان ماه ششم من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامی از شهاب در اختیارت می گذارم،بدون آثار ازدواج و یک سوم آن چه که دارم را به تو و یک سوم را هم به نام شهاب خواهم کرد.یعنی تو بعد از شش ماه،مالک واقعی یک سوم از هر چیزی که دارم ،خواهی شد و خدا بخواد هیچ چیزی را هم از دست نداده ای،فقط شش ماه منزلت عوض میشود !به دانشگاهت می روی،درس می خونی و هر کاری که الان انجام می دی، آن موقع هم انجام خواهی داد.یادت باشه برای خودت بهتر است که هیچ کس از این موضوع مطلع نشود .فقط باز هم تاکید می کنم اگر به هر نحوی رابطه ی شما از حد یک خواهر و برادر خارج شود و یا حتی اگر بچه دار شوید، دیگر همه چیز به هم می ریزد و شما مجبور خواهید شد که با هم زندگی کنید و من چیزی از اموالم را به نام شما نخواهم کرد.این اصل مهمی است که نباید فراموش کنید،اما در مدتی که تو پیش شهاب هستی، به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ی شهاب است.یعنی در واقع این چیزی است که به شهاب خواهم گفت ! اما برای تو حسابی باز می کنم و به حسابت ماهانه مبلغی واریز می کنم تا به هر چیزی که نیاز داری، به راحتی برسی.در این مدت نمی خوام هیچ کدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار کنید،مگر در موارد خاص ! این همه ی آن چیزی بود که تو باید می دانستی ! >

حاج رضا بعد از گفتن جمله ی آخر نفس راحتی کشید و دوباره به صندلی تکیه داد.

یلدا که واقعا گیج به نظر می رسید با تعجب به حاج رضا نگاه می کرد،در نگاهش علامت سوال های متعددی به چشم می خورد،عاقبت دهان باز کرد و پرسید :<خب ،همه ی این کار ها برای چیه ،حاج رضا ؟! ببخشید که این رو می گم، اما شما انگار بازیتون گرفته ! قصد شوخی دارید ؟ آخه برای چی من باید با کسی که خودتون هم به اون شک دارید، ازدواج کنم ؟! >

- کی گفته من به اون شک دارم ؟

- از حرفاتون معلومه.ازاین که مدام تاکید دارید که شش ماه با هم زندگی کنیم و این که می خواهید بعد از شش ماه همه چیز تمام شود،پس معلومه که خود شما عاقبت کار را بهتر می دونید.چرا ازمن می خواهید که خودم رو دستی دستی بدبخت کنم ؟! >

صدای یلدا به لرزش افتاده بود.احساس می کرد دیگر نباید دوباره سکوت کند،داشت متلاشی می شد.فکر می کرد حاج رضا حق ندارد که این طور درباره ی آینده ی او نقشه بکشد و تصمیم بگیرد و با چهره ای حق به جانب منتظر جواب حاج رضا شد.

حاج رضا هنوز ملایم و آرام می نمود .سرش را تکان داد و نگاه عاقلانه ای به یلدا انداخت و گفت : <من کور بشم اگه بدبختی تو رو بخوام.تو که این همه برای من عزیزی،تو که تنها مونس من هستی!>

او دستی به صورتش کشید و چانه اش را فشرد و ساکت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد :<دخترم اگر من این شش ماه را مدام تاکید می ،کنم برای اینه که اگر تمام پیش بینی های من اشتباه از آب درآمد، تو راه خلاصی داشته باشی !مثل یک دوره ی نامزدی...>

- خب ،چرا شش ماه نامزد نباشیم ؟!

- برای اینکه شهاب رو نمی تونی با نامزد شدن، بشناسی.به نظر من هیچ کس نمی تونه حتی در دوره ی نامزدی هم به خیلی از خصوصیات طرف مقابلش پی ببره،مگر اینکه شب و روز باهاش باشه.شهاب آدمیه که اگه بگم شش ماه نامزد کن ،ممکنه قبول کنه اما دیگه پیداش نمی شه که تو بخوای بشناسیش.بر فرض چند بار هم بیرون برید،غذا بخورید و حتی چند ساعت هم حرف بزنید، اما با این پیشنهاد من شما می تونید شش ماه شب و روز کنار هم باشید.چون باید زیر یک سقف زندگی کنید،مثل دو تا دوست،مثل دانشجوهای یک خوابگاه !

- ولی به نظر من، این گول زدن خودمونه ! یعنی چه ؟! نمی دونم چرا نمی تونم معنای حرفای شما رو بفهمم .

- این خیلی ساده است دخترم،فقط دلت رو با من یکی کن.حالا دوباره ازت می پرسم، اگر یک نفر که شرایط خوبی داشته باشد، یعنی ظاهرا اونو بپسندی، و به خواستگاریت بیاد ،برای اینکه بهش جواب بدی،چه کار می کنی ؟! خب طبیعی است که مدتی نامزد می شوید و چندین بار هم دیگه رو می بینید .درسته یا نه ؟!

- بله، درسته !

- قبول داری بعضی ها در این دوره عقد می کنند ؟

- بله،خیلی ها رو می شناسم از دوستای خودم که دوره ی نامزدی و عقدشون یکی است!

- خب،آفرین دخترم.حالا بگو ببینم چه طور اینو درست می دونی ؟! خب ،بگو ببینم قبول داری خیلی ها در این مدت به اصطلاح نامزدی حتی قبل از شناخت کامل، بچه دار هم می شن ؟!

یلدا لبخندی از روی شرم زد و گفت :< حاج رضا چی می خواین بگین ؟!>

-می خوام بگم، آیا به نظرت در این مدت راه بازگشتی وجود داره ؟! آیا توی اون لحظه ها دختر و پسر به این که چطور می تونند یک عمر کنار هم زندگی کنند، فکر کرده اند ؟! آیا دوره ی نامزدی برای شناخت کامل اونا از هم کافی بوده ؟!
من می گم شش ماه کنار هم زیر یک سقف زندگی کنید تا عادت ها و خصوصیات فردی تان ناخواسته برای هم آشکار بشه.شش ماه شهاب را بسنجی.با رفتاری که از تو سراغ دارم و با اخلاقی که تو داری، می دونم که می تونی اونو به خوبی بشناسی و اگر بعد از این مدت به هیچ عنوان از او راضی نبودی،به راحتی به خانه ی خودت برمیگردی،
بدون این که اتفاق خاصی افتاده باشه !

یلدا عجولانه گفت :<آخه حاج رضا ،شما چه تضمینی دارید، برای این که می گین بدون هیچ اتفاق خاصی!شما چه طور این قدر راحت همه چیز رو پیش بینی می کنید .اومدیم و ... چه طور بگم ؟ آخه چه طور من با یک مرد غریبه توی یک خونه زندگی کنم ؟! تازه ،راحت درس بخونم،دانشگاه برم ؟! تازه ببخشید که این رو می گم، اما چه تضمینی برای این وجود داره که پسر شما طبق قول و قراری که شما باهاش می ذارین، رفتار کنه و رابطه اش رو با من در همون حدی که شما می خواین حفظ کنه ؟! اگر...>

- دخترم ،تضمین از این بالاتر که من دارم به تو قول می دم .تو من رو قبول نداری ؟ من شهاب رو بزرگ کردم،درسته که مدتی است از من جدا شده و با من اختلاف داره ،اما این اختلاف به موضوع دیگه ای برمی گرده که الان نیاز به توضیح نمی بینم و الا شهاب مثل هر مرد غریبه ای نیست که تو این همه ترسیده ای .

- حاج رضا،من شما رو قبول دارم،می دونم شما صلاح منو می خواین،اما بازم می گم این ریسک بزرگیه .شما نمی تونید رفتار های پسرتون رو بعد از ازدواج ،کنترل کنید.

- عزیزم،چون تو انتظار شنیدن چنین پیشنهادی رو نداشتی به نظرت این همه ترسناک جلوه میکنه و این همه مضطرب شدی،نمی دونم،البته حق داری،تو شهاب رو تابحال ندیده ای و حتما چیزهایی که از پروانه خانم و مش حسین هم راجع به اون شنیده ای، مزید برعلت شده ! انگار حرف های من هم تاثیری در مثبت اندیشی تو نداره. عزیزم، هر ازدواجی یک ریسک بزرگ محسوب می شه،اما من حداقل می خواستم به وسیله ی این کار خوشبختی پسرم رو تضمین کنم.چون من هیچ دختری رو مناسب تر ازتو برای شهاب نمی دونم و هیچ مردی رو مناسب تر از شهاب برای تو.من درباره ی رفتار آینده ی شهاب ،شاید نتونم درست قضاوت کنم،اما می تونم رو قولی که ازش می گیرم ،حساب کنم.بعد از شش ماه شما بهتر میتونید تصمیم بگیرید و اگه اصرار روی محدود بودن رابطه تان دارم، برای این که آزادی عمل داشته باشید و مجبور نشید در کنار هم به خاطر بعضی چیز ها زندگی کنید .
یلدا جان من با شناخت کامل از هر دوی شما، این تقاضا رو کردم.من می خوام هر دوی شما رو داشته باشم.نمی خوام تو رو از دست بدم.حالا دیگه خودت می دونی،اگر جوابت منفی است من باز هم چیزی رو به تو تحمیل نمی کنم،میل خودت است .نمی دونم ،شاید اشتباه می کنم ! حالا بهتره بری استراحت کنی.من خیلی حرف زدم،می دونم که تو هم حالت زیاد مساعد نیست .بهتره زودتر بریم بخوابیم و بعد...

حاج رضا بعد هم بدون این که منتظر حرفی از جانب یلدا باشد ،صندلی را عقب داد و به زحمت و < یا علی گویان> و در حالی که آزرده خاطر می نمود، از جا برخاست.یلدا این را به خوبی احساس می کرد.قامت حاج رضا با این که کمی افتاده بود، اما هنوز بلند بود . آرام و سنگین قدم برمی داشت.سایه ی او زیر نور ماه کش آمد و لرزان از جلوی یلدا عبور کرد و دور شد.

یلدا توان حرکت نداشت.هوا سرد شده بود.صدای پروانه خانم را شنید که می گفت :< یلدا پاشودیگه، دختر! دیر وقته>

شب از نیمه گذشته بود .یلدا صبح فردا با دوستانش قرار داشت.قرار بود فرناز و نرگس را در دانشگاه ملاقات کند،اما هر کاری می کرد، نمی توانست بخوابد .همه ی آن چه گذشته بود، مدام توی ذهنش مرور می شد.صدای حاج رضا و نگاهش او را رها نمی کرد.دلش پر از تشویش شده بود .دوست داشت زودتر صبح می شد و هرچه سریع تر همه چیز را برای نرگس و فرناز تعریف می کرد،هر چند که حاج رضا گفته بودبهتر است که کسی چیزی نداند !حس می کرد هرگز نخواهد خوابید.با این حال وقتی چشم باز کرد،آفتاب پهنای اتاقش را گرفته بود و پروانه خانم پشت در بود و در حالی که سعی می کرد یلدا صدایش را از پشت در بهتر بشنود می گفت:<یلدا جان دوستات تلفن زدند و گفتند که ما راه افتادیم ها!>

یلدا مثل جرقه ای از جا جهید و روی تخت نشست .سرش به شدت درد گرفت.اصلا دلش نمی خواست از جایش تکان بخورد .یک لحظه ذهنش از هر چیزی خالی شد.انگار هیچ چیز توی فکرش نبود.خیره به گل های ملحفه ی تخت خواب سعی می کرد موقعیت خود را ارزیابی کند،با خود گفت :< آهان ! امروز با فرنازینا قرار داشتیم ! وای چرا این قدر خسته ام ؟ ... دیشب ! حاج رضا ... ناگهان دوباره مغزش قلقله ی فکر و خیال شد و همه چیز را به خاطر آورد و نا خودآگاه از جا برخاست،به یاد چیزی افتاده بود .گویی نیرویی او را هدایت می کرد که نمی توانست در برابرش مقاومت کند.در اتاقش را باز کرد.کسی داخل راهرو نبود .آهسته از پله ها پایین آمد.پایین پله ها پروانه خانم را صدا زد تا مطمئن شود جلوی راهش سبز نمی شود و با یک خیز بلند خود را به اتاق حاج رضا رساند.

حاج رضا این موقع از روز معمولا خانه نبود.دستگیره ی در اتاق در دست های یلدا چرخی خورد و در باز شد .او داخل شد و به نرمی در را بست و به سمت کشوی میز تحریر شتافت .کاغذ های داخل آن را بیرون کشید و مشغول جستجو شد .می دانست دنبال چیزی می گردد، اما نمی دانست چرا ؟! برای خودش هم جالب بود، به خودش گفت :<فقط یه کنجکاویه،همین ! چرا حالا این همه هیجان زده ام.من همیشه برای چیز های بی ارزش هم هیجان زده می شم ! و بالاخره آنرا یافت،یک عکس بود.عکس پسر جوانی که در آتلیه گرفته شده بود.عکس در دست های یلدا بالا آمد و جلوی چشم های پف کرده اش قرار گرفت .تصویر شهاب بود .یلدا به عکس خیره مانده بود .گویی قصد کشف چیزی را داشت که صدای پروانه خانم را شنید که داشت از مش حسین سراغش را می گرفت،ناگهان به خود آمد و عکس را در لباسش پنهان کرد و سرسری کشوی حاج رضا را مرتب کرد و آن را بست.

حاج رضا آلبوم خانوادگی اش را معمولا تنها تماشا می کرد و آن را در کمدی می گذاشت که کلیدش همیشه پیش خودش بود،اما یلدا به یاد داشت یک بار حاج رضا تلفنی از او خواسته بود که شماره تلفن دوستش را از کشوی میزش بردارد و برایش بخواند،آن عکس را اتفاقی داخل کشوی میز دیده بود.آن روز حتی نگاه مجددی به آن نیانداخت،اما حدس می زد که او پسر حاج رضا باشد.

یلدابه آرامی اتاق راترک کرد.ازپله ها بالا می رفت که پروانه خانم رادید و دستپاچه گفت:<سلام،وای شما کجایید؟!>

پروانه خانم متعجب با لهجه ی شمالی اش گفت :< مادر جان، تو کجایی که یک ساعته صدات می زنم ؟ چایی ات سرد شد!>

- باشه ،چشم پروانه خانم .الان آماده می شم میام پایین !

یلدا با عجله به اتاقش رفت و عکس را از لباسش بیرون کشید.روی تخت نشست و دوباره به آن خیره شد.به نظرش اصلا زشت نبود.ابرو های مردانه ی تقریبا پهنی داشت باچشم های بادامی تقریبادرشت . چشم و ابرو مشکی بود، بینی اش هم خوش فرم بود . لب هایی برجسته با فکی محکم و مردانه و صورتی پر جذبه،موهایش پر پشت به نظر می رسید،تقریبا بلند بود و مشکی.

چند دقیقه گذشته بود،اما یلدا هنوز عکس به دست روی تخت نشسته بود و در افکارش غرق بود .بالاخره ساعت یازده آماده بود. نرگس برای بار دوم تماس گرفته بودو به همين سبب مجبور شد آژانس بگيرد.
21-01-2012, 10:11 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل سوم

لیوان یکبار مصرف که حالا خالی از شیر موز شده بود، در دست های یلدا مچاله می شد و سر و صدای گوش خراشی تولید می کرد که با ضربه ای از سوی فرناز به سکون رسید.آن سه نفر بر سر میز شیشه ای گرد متعلق به یک بوفه ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارک کوچک نزدیک دانشکده شان بود، نشسته بودند.

یلدا تمامی ماجرا را مفصل تر از آنچه بود، برای دوستانش تعریف کرد .هر کدام به نوعی در فکر بودند که باز یلدا صدای لیوان خالی را درآورد .فرناز این بار محکم تر از قبل روی دست یلدا کوبید و گفت:<اه ... بسه یلدا،ولش کن این بیچاره رو ! سرمون درد گرفت.>

سپس رو به دوستانش گفت :<بچه ها حالا که چیزی نشده ،چرا این قدر تو فکرید ؟<!

فرناز به یلدا نگاه کرد و با لحنی شوخ ادامه داد :> به نظر من بهتره باهاش ازدواج کنی ! دیوونه جون،می دونی چقدر ثروت گیرت میاد ؟! > و خندید.

نرگس جدی تر بود .گفت : <ولی به نظر من یلدا جون بهتره به حاج رضا بگی،نمی تونم قبول کنم .آخه بابا یک عمر زندگیه!>

فرناز گفت :<وا ! کجا یک عمر زندگیه ؟! شش ماه که چیزی نیست!>

نرگس جواب داد :<بابا شما هم یه چیزی می گین ! مگه می شه فقط برای شش ماه زندگی، ازدواج کرد ؟! فکر می کنم حاج رضا عمدا این طور گفته که یلدا قبول کنه والا اگه یلدا ازدواج کنه، دیگه مگه بچه بازی که بعد از شش ماه برگرده سر خونه ی اولش ؟<

فرناز گفت : < آره،اینم یه حرفیه ! اگر پسرش طلاقت نداد،چی ؟<

یلدا گفت : <اما حاج رضا دروغ نمی گه!>

نرگس پرسید :<چه قدر بهش اعتماد داری ؟<!

یلدا پرسید :> به کی ؟<

نرگس جواب داد :>به عمه ی من ! خب حاج رضا رو می گم دیگه، دختر<!

یلدا گفت :>خیلی زیاد به حرف های حاج رضا مطمئنم<.

نرگس گفت :>یعنی همه ی حرف هایی رو که زده قبول داری؟>

- آره خب،حاج رضا خیلی مطمئن حرف می زد که منو خیلی دوست داره .دروغ هم نمی گه .

نرگس پرسید :< خب، پس دردت چیه ؟<

فرناز گفت :> آره،دیگه دردت چیه ؟>


-می ترسم .اصلا نمی خواستم به این چیز ها فکر کنم !

نرگس گفت :<خب این که طبیعیه ! هرکسی ممکنه اولش بترسه ،اما تو قضیه ات فرق می کنه .باید بیشتر دقت کنی.>

- راستش به حاج رضا که فکر می کنم، نمی تونم درست تصمیم بگیرم.تو رو خدا بچه ها شما فکر کنید که چی بگم ؟ <!

نرگس با قاطعیت گفت :>یعنی چی ؟! این زندگی مال توست، یلدا ! نه حاج رضا ، نه پسرش و نه هر کس دیگه ای ! تو نباید تحت تاثیر محبت های حاج رضا یا احساس دین، کاری بکنی که اون ازت می خواد،شاید اصلا به نفعت نباشه<!

فرناز گفت :>شاید هم به نفعش باشه.>

نرگس ادامه داد :> خب به نفع یا ضرر،این زندگی مال توست و بهتره خودت تصمیم بگیری<.

فرناز پرسید :>پس تکلیف سهیل چی می شه ؟بیچاره منتظره این ترم بیاد<!

یلدا در حالی که زهر خندی می زد پاسخ داد :< اصلا به اون فکر نکرده ام ! من که قولی به اون نداده ام<.

فرناز با لبخند معناداری گفت :> اووه! انگار حرف های حاج رضا کار خودش رو کرده ؟! پس فاتحه ی سهیل خوانده است.>

یلدا درخواست کرد :< می شه فعلا به سهیل فکر نکنید ؟ فقط بگین به حاج رضا چی بگم ؟>

فرناز پرسید :< آخه بابا اصلا منظور حاج رضای عجیب و غریب تو چیه ؟!>

- نمی دونم،یعنی اون طوری که از حرفاش نتیجه گرفتم، فکر کنم که می خواد به هر وسیله که شده پسرش رو تو ایران موندگار کنه .خب لابد می خواد از عروسش هم مطمئن باشه !

فرناز گفت :،این وسط تو رو هم می خواد طعمه ی آقا شهاب کنه،اگر دندونش گیر کرد و بعد از شش ماه خواست اینجا بمونه و اگر نه بره دنبال کیف خودش،تو هم بری غاز بچرونی ! نه ؟!>

یلدا برای لحظه ای دوباره چهره اش منقبض شد، اما به یاد حاج رضا و حرف هایش، به یاد آن نگاه،لحن ملتمسانه و تمام مهربانی هایش، افتاد و ته دلش محکم شد و گفت :< نه،اگر به ضرر من بود ،حاج رضا هرگز این پیشنهاد رو نمی داد!>

نرگس گفت :> راست می گی ،بالاخره توی این چند سال حسن نیت حاج رضا نسبت به تو ثابت شده .اون مثل یک پدر واقعی شاید هم بیشتر بای تو زحمت کشیده.>

سپس نرگس سکوت کرد و پس از چند ثانیه رو به یلدا کرد و افزود :< یلدا، حالا نظر خودت چیه ؟!>

- نمی دونم ،یه دلم می گه قبول کنم،اما از طرفی خیلی می ترسم .راستش دیشب که اصلا حاج رضا رو امیدوار نکردم و تا لحظه ی آخر هم جواب مثبتی ندادم .اما ...

فرناز حرف یلدا را قطع کرد و گفت :>البته بچه ها حاج رضا هم بد نگفته ها<!

نرگس پرسید :> چی رو ؟!>

- همین که گفته با هر کس دیگه ای هم بخوای ازدواج کنی، شرایط بهتر از این رو پیدا نمی کنی .مثلا همین سهیل !

فرناز در همین حال رو به یلدا کرد و پرسید :<تو چقدر ازش شناخت داری ؟<!

- خب ،همین قدر که شما می شناسینش <!

نرگس گفت : <در حد یک همکلاسی،اون هم سه ساعت در هفته<!

فرنا پیشنهاد داد :> من که می گم اگه تو قصدت ازدواجه، بهتره روی پیشنهاد حاج رضا بیشتر فکر کنی<.

نرگس در تایید حرف فرناز گفت:>راست می گه ،اگر روی حرفاش دقیق بشیم ،زیاد هم بد نگفته .در ثانی حداقلش اینه که برای آخر کار راه فراری هم گذاشته که اگر ناراضی بودی، برگردی.تازه یک پشتوانه ی مالی خوب هم برای در نظر گرفته.حاج رضا رو هم تو بهتر از ما می شناسی،فکر نمی کنم اهل دروغ و این حرفا باشه و قصد گول زدن تو رو داشته باشه!>

- نه ،حاج رضا رو که ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره،اما آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم، بعد ازدواج کنم <.

فرناز گفت :> بابا ول کن این حرفای مسخره رو!دیوونه به آن همه پول که گیرت میاد فکر کنی،ازصرافت عاشقی می افتی!>

نرگس در حالی که لبخند می زد گفت : < شاید هم عاشق شدی .>

فرناز پرسید: <چه طور تا حالا ندیدیش ؟! یعنی عکسش رو هم ندیدی و نمی دونی چه شکلیه؟!>

یلدا لبخندی زد و گفت :> عکسش رو دیده ام ،توی کیفمه< !

فرناز و نرگس با چشم های گشاد شده یلدا رو نگاه می کردند و بعد نگاه معناداری بینشان رد و بدل شد.

یلدا که متوجه بود دستپاچه شد و با خنده گفت :< به خدا من بی تقصیرم،فراموش کردم نشونتون بدم.>

فرناز و نرگس بدون توجه به یلدا با خنده و شوخی، توی سر و کله ی یلذا کوبیدند و یلدا در حالی که می خندید گفت :< بچه ها تو رو خدا ... > و اشاره به اطراف کرد و ادامه داد :<تابلو می شیم ! تو رو خدا...>

فرناز که هنوز می خندید گفت :< ما رو فیلم کردی ؟! > و با حالتی حق به جانب رو به نرگس کرد و ادامه داد :< عکس طرف رو گذاشته توی کیفش و ... > و بعد در حالی که ادای یلدا را در می آورد گفت :< به ما می گه نمی دونم چی کار کنم،چه جوابی بدم ؟!>

نرگس با لبخند گفت :< همین رو بگو،ما رو بگو که سه ساعته قیافه های محزون به خودمون گرفتیم و داریم فکر می کنیم ! >

یلدا گفت :< نه به خدا! اشتباه می کنید،من خودمم تازه امروز این عکس را گیر آوردم .راستش خیلی کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه<!

فرناز گفت : <خب، حالا این تحفه ی حاج رضا رو نشونمون می دی یا نه ؟!>
یلدا با لبخند دست برد و عکس را از کیفش بیرون کشید و دوباره به آن نگاه کرد.فرناز با حرکت سریعی عکس را از دست یلدا بیرون کشید و با خنده گفت : <حالا می فهمم که چرا دو دلی ؟! >سپس در حالی که عکس را به نرگس می داد ادامه داد :< بابا این که خیلی ماهه <!

یلدا با اعتراض گفت :> من دو دلم ؟!>

نرگس عکس را نگاه کرد و گفت : > جای برادری مرد جذابیه ! توی عکس که این طور به نظر میاد< !

برقی در نگاه پر از خنده ی نرگس درخشید و لبخند زیرکانه اش را با نگاهی زیرک تر تلفیق کرد و از یلدا پرسید :> از قیافه اش خوشت اومده ؟<

یلدا در حالی که سعی کرد، بی تفاوت نشان بدهد شانه را بالا انداخت و گفت :< خب ، عکسش که بدک نیست! >

فرناز گفت :< بابا تو که خیلی پررویی ! اگه من به جای تو بودم معطلش نمی کردم .>

نرگس گفت :< باز تو هول شدی ؟ تو که به همه می گی جذ اب !>

- بابا خودت الان گفتی !

- خب گفته باشم،دلیلی نداره یلدا به خاطر یه عکس هول بشه .یعنی دیگه نباید فکر کنه ؟!>

سپس نرگس رو به یلدا کرد و گفت :«خودت بهتر می دونی.به نظر من بهتره تحت تاثیر قیافه اش برای خودت رویا پردازی نکنی .چون به این قیافه میاد آدمی جدی باشه و شاید زندگی کردن باهاش خیلی دشوار باشه!>

یلدا خندید و گفت :< معلومه خوب منو می شناسید،راستش رو بگم ... ؟ > لبخند قشنگی زد و ادامه داد : <راستش دیشب مطمئن بودم که جوابم منفیه،اما امروز صبح بعد از دیدن این عکس نمی دونم چرا دلم می خواد برای یک بار هم که شده خودش رو ببینم ! شنیدم اعتماد به نفسش غوغاست و از خود راضی و مغروره <.

نرگس گفت :> به قیافه اش میاد<.

فرناز گفت : > تو هم که عاشق این خصوصیاتی<!

نرگس جواب داد : > پس با این اوصاف می خواهی جواب مثبت بدی<!

- تو نظرت چیه ؟

- نظر من مهم نیست .

یلدا اعتماد خاصی نسبت به نرگس داشت . دست او را گرفت و دوباره گفت :< برای من مهمه ! راستش رو بگو .اگه تو جای من بودی چی کار می کردی ؟<!

نرگس توی چشم های یلدا چند ثانیه نگاه کرد و لبخند زد و گفت :« بهش فکر می کردم< .

یلدا دست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستی به موهای رنگ شده اش که تا نیمه ی روسری بیرون بود برد و در حالی که سعی می کرد آنها را به همان حالت حفظ کند خندید و گفت :<مبارکه<!

ساعتی بعد یلدا سرش را به شیشه ی اتومبیلی که در حال رفتن به سوی خانه بود تکیه داد و ماشین ها ،آدم ها و مغازه ها به سرعت از جلوی چشم های خسته اش می گذشتند .یلدا فکر می کرد،گاه رویا می بافت و گاهی توجهش به چیزی یا کسی در بیرون جلب می شد .همیشه از نشستن در اتومبیل و گردش کردن لذت می برد و گاهی نگاهش با نگاهی برخورد می کرد و برای مدت کوتاهی هم سفری برایش پیدا می شد !

یلدا خوشحال بود از این که رازش را پیش فرناز و نرگس فاش کرده است و بعد از مشورت با آن ها احساس رضایت خاصی داشت و دوست داشت زودتر حاج رضا را ببیند و دوباره درباره ی موضوع شب گذ شته صحبت کنند .از این که تغییراتی در زندگی اش در شرف وقوع بود، احساس هیجان و دلشوره داشت و از این که حاج رضا او را برای پسرش خواستگاری کرده است، احساسات متفاوت و عجیبی را تجربه می کرد.احساس می کرد که دیگر خانمی شده است و باید به ازدواج ،فکر کند.

از صبح تا آن لحظه خیلی به شهاب فکر کرده بودTبه این که واقعا چه شکلی است ؟آیا شبیه عکسشه ؟ به این که چه برخوردی خواهد داشت.

می دانست او آدم جدی است .از آدم های جدی خوشش می آمد،برای آن ها احترام و ارزش به خصوصی قائل بود .اما از بعضی تصوراتش هم نگران میشد .مثلا این که اگر حاج رضا این موضوع را با شهاب در میان بگذارد و او به هیچ قیمت حاضر به دیدن یلدا هم نشود،چه ؟ و یا اگر او را ببیند و نپسندد !! به نظر یلدا غیر قابل تحمل بود، اگر پسری او را می دید و نمی پسندید ! شاید به نحوی بد عادت شده بود.زیرا تا آن لحظه از زندگیش همیشه مورد توجه قرار گرفته بود .شاید زیبایی اش اساطیری نبود،اما صورت دوست داشتنی اش با زیبایی های نادرش که همیشه توجه همه را جلب می کرد، او را دلپذیر می ساخت .برای همین برایش بسیار سخت بود اگر کسی از چهره اش ایرادی می گرفت.

یلدا چهره ی مهربانی داشت .صورتی تقریبا کوچک با پوستی لطیف و سفید،لب های برجسته .بینی خوش فرم و چشمان سیاهی با نگاه نافذ،نگاهی که به زحمت می توانستی از آن بی تفاوت بگذری،قد و قامت متوسط و اندام ظریفش همیشه باعث می شد که از سن واقعی اش خیلی کوچک تر به نظر برسد و او از این موضوع خوشحال بود .همیشه در اطرافش مرد هایی بودند که دورادور هوایش را داشتند ! چه وقتی که دبیرستان می رفت و چه حالا که دانشجو بود!

یلدا همیشه می گفت : <در مسایل عاشقی شانس چندانی ندارم،عاشق هر کی می شم، عوضی از آب در میاد . > اما هنوز گرفتار عشق واقعی نشده بود .هر چند که مدام با خود عهد می بست که هرگز عاشق نشود،اما در دلش به عهدی که می بست ،اعتقادی نداشت .همیشه بین خودش و جنس مخالف حریم خاصی قائل بود .حریمی که از کودکی با اعتقادات دینی اش عجین شده بد و حتی بعضی از دوستانش یا دختر و پسر های هم دوره اش در دانشگاه نمی توانستند تغییری در اعتقادات و تفکراتش به وجود بیاورند.

یلدا با زندگی کردن پیش مردی مثل حاج رضا ،به اعتقاداتش پایه و اساس محکم تری هم داد و دیگر فکر عاشق شدن را از سرش بیرون کرد.ولی گاهی زندگی کردن بدون عشق برایش طاقت فرسا می نمود و گاه او را غمگین می کرد،مخصوصا وقتی سر کلاس مثنوی از استاد مرد علاقه اش می شنید که ،عشق موتور طبیعت است و بی عشق نمی توان زندگی کرد و خوشحال بود ! اما حالا که او عشق نبود ! و پر از احساس بود، مهربان و خوش رو !! پس سعی می کرد جای خالی عشق را با درس و دانشگاه و اساتید و رشته ی مورد علاقه اش و همین طور دوستان بسیار خوبش، پر کند .اما حاج رضا همیشه می گفت : < عشق ،خودش خواهد آمد.نمی توان از آن فرار کرد .عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر میکند و کم کم مثل (ساقه ی مهر گیاه ) در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند،به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی<.

يلدا هميشه وقتی كه نماز می خواند و با خدايش خلوت می كرد، از او می خواست او را عاشق كسی بكند كه لياقتش را داشته داشته باشد. گردنش خسته شده بود، سرش را از روی شيشه بلند كرد، نگاهي به بيرون انداخت، آسمان گرفته بود... هوای ابری دلشوره اش را بيشتر می كرد، اما دوست داشت باران ببارد .هوای ابری را زياد دوست نداشت پس سعی كرد به آسمان فكر نكند. برای همين باز خيره به خيابان چشم دوخت، باد خنك و دل چسبی به صورتش می خورد چراغ قرمز بود و اتومبيل ها بی صبرانه منتظر، يلدا مسافران كنار خيابان را تماشا می كرد... دختر زيبايی با ظاهر آراسته و لباسهای مد روز توجه او را به خود جلب كرد. خيلی دوست داشت آدمها را نگاه كند لباس پوشيدن، آرايش كردن و حركات آدم ها برايش جالب بود.دختر زيبا متوجه نگاه يلدا شد،يلدا ناخودآگاه لبخند زد، دختر هم!

يلدا هم هروقت احساس می كرد آن روز خيلی زيبا شده است، ديگران به او لبخند می زدند و چه احساس خوبی پيدا می كرد چراغ سبز شد، دختر زيبا دور شد ،يلدا با به ياد نرگس و فرناز افتاد. روز خوبی را با آنها گذرانده بود. هميشه بودن با آنها برايش لذت بخش بود. از روزی كه برای اولين بار به دانشگاه رفت، با آنها آشنا شد. يك آشنايی ساده كه به دوستی عميق تبديل شد .آنها همديگر را خوب می شناختند و حرف هم را خوب می فهميدند. گروه جالبی را تشكيل داده بودند ،غم ها و شادی ها را خوب با هم تقسيم می كردند.

يلدا غم از دست دادن پدر را بين آنها تقسيم كرد تا توانست دوباره زندگی كردن را آغاز كند. حرفهای آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و هميشه آرام به يلدا آرامش خاصی می داد و سرخوشی های بی غل و غش فرناز، بهانه های كوچك و خنده ی زندگی را به يلدا يادآوری می كرد.

در همين حين راننده پرسيد: <خانم همين جا پياده می شين؟>
يلدا به خود آمد، هول شد و در حالی كه سعي می كرد بيرون را حسابی ورنداز كند ،گفت: <بله، فكر می كنم!>

بايد كمی پياده روی می كرد تا به منزل برسد و يلدا آهسته قدم بر می داشت تا شايد باران بياد .او عاشق قدم زدن در زير باران بود. باز توی فكر رفت دوست داشت حاج رضا را خوشحال كند. دوباره با خودش گفت:< من كه ضرر نمی كنم !>و بعد خواست كه عاقلانه تر فكر كند. به خودش و به آينده اش منطق تر بيانديشد، ادامه داد:< اگر خدا ی نكرده حاج رضا هم از دنيا برود، من كه كسی رو ندارم! اون وقت دخترهای حاج رضا از را می رسند و اول از همه منو بيرون می كنند! تازه خرج تحصيلم رو كه تا الان حاج رضا پرداخته، اگه ازم نگيرن، شانس آورده ام. منطقی اش همينه، بايد آينده خودم تضمين كنم .بعد شش ماه اون وقت همه چيز به نفع من می شه!>

يلدا تازه از تصميمش خشنود شده بود كه صدای گاز مهيب يك موتور سوار او را به خود آورد. با نگاه سرزنش بارش به او خيره شد .موتوری دور زد و دوباره به يلدا نزديك شد و لبخندی به يلدا زد و گاز داد. خيابان خلوت بود، يلدا سرعتش را زياد كرد. به خانه رسيد و كليد را در قفل چرخاند. موتوری هنوز سركوچه بود. باران هم نمی آمد.
22-01-2012, 02:31 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل چهارم

پروانه خانم و مش حسين در آشپزخانه حسابی مشغول بودند. پروانه خانم كمی عصبانی به نظر می رسيد. كار می كرد و غر می زد. مش حسين هم صبورانه دستورات و را اجرا می كرد و به غر زدن هايش گوش سپرده بود.فقط گاهی به عنوان تاييد سری تكان می داد شايد تسكينی برای درد پروانه خانم باشد .با آمدن يلدا به آشپزخانه ،پروانه خانم از حرف افتاد، اما چهره اش نشانگر درونش بود.

يلدا با لبخند پرسيد:< پروانه خانم، چيزی شده؟ >

پروانه خانم كه بی صبرانه منتظر همين سؤال بود، لبخندی زوركی زد و گفت: <نه دخترم ،چی می خواستی بشه؟ كلفت جماعت كه شانس نداره! از صبح تا شب اينجا زحمت می كشيم ،اين همه از جون و دلمون مايه مي گذاريم، اما هيچی! حاج رضا، ما رو لايق ندونستند كه بگن می خوان پسرشون رو داماد كنند!>

يلدا كه گيج به نظر می رسيد با حيرت فروان گفت:< شما از چی صحبت می كنين؟!>

- من اگه ندونم توی اين خونه چی مي گذره كه برای مردن خوبم!

- از چی خبر دارين؟ معلومه اين جا چه خبره؟

- يلدا جون مگه قرار نيست تو عروس بشی ؟!حالا خودت رو زدی به اون راه؟!

يلدا كه چشمهايش از حيرت گشاد شده بودند، خنديد و گفت: <راستی، شما چه طوری فهميديد؟ !حاج رضا به من گفت كه به كسی فعلا حرفی نزنم! در ثانی هنوز كه چيزی مشخص نيست، عروسی كدومه؟!>

مش حسين كه با متانت حرف ها را گوش می كرد با لحن آرامي گفت: <يلدا جان، ايشون كلا نترند و ار همه چيز، هميشه خبردارن!>(سپس خنديد) يلدا هم خنديد. پروانه خانم هنوز شاكی بود و گله گذاری می كرد.

يلدا آرام و با متانت در حالی كه لبخندی مهربان بر لب داشت، گفت: <پروانه خانم خودتون بهتر می دونيد كه شما و مش حسين تنها افراد مورد اعتماد حاج رضا هستيد و اگر حاج رضا چيزی نگفته، برای اينه كه هنوز چيزی نشده و چون معلوم نيست، چي می شه، حاج رضا هم خواسته كه فعلا حرفی نزنيم! تازه شما از كجا فهميديد؟ بايد راستش را بگوييد!>

- امروز حاج رضا تلفنی داشت با پسرش حرف می زد !سه ساعت گوشی توی دستش بود، كلی داد و هوار را انداخت! معلوم بود كه پسره قبول نمی كنه! حاج رضا خيلی حرف زد. ميون حرفاش فهميدم كه نظرش به توست. تو هم كه خودت می دونستی! حالا جواب دادی يا نه؟!

-نه! خب، ديگه چی می گفتند؟!

- هيچی دخترم، حاج رضا حرص می خورد، بعد هم يك جاهايی خيلی يواش حرف می زد،نتونستم بفهمم چی میگه!تو چی گفتی؟! جوابت چيه ؟می خوای پسره رو ببينی ؟!

- هنوز نمی دونم ،دارم فكر می كنم.

- پسر بدی نيست! باباش رو اذيت می كنه، اما خداييش با ما مهربونه .هر وقت می رم خونه اش را تميز می كنم؟ كلی به من احترام می گذاره و احوال مش حسين رو می پرسه، اما خب ديگه زياد خنده رو نيست ،مثل تو. راستش، چی بگم دختر؟ آخه مگه حالا وقت شوهر كردن توست ؟مي خوای ما رو تنها بگذاری؟

كلمات آخر پروانه خانم با هق هق گريه آميخته شدند. عاقبت بغض پروانه خانم تركيد و اشك هايش روان شد و يلدا را در آغوش گرفت. يلدا هم گريه می كرد. هنوز باور نداشت اتفاق خاصی رخ داد است. اما گويی چيزهايی در حال وقوع بود و نبايد غافل می ماند. مش حسين هم عاقبت دليل بی قراری های پروانه خانم را فهميد. سری تكان داد و حالتی غم زده به خود گرفت
(آخرین تغییر در ارسال: 23-01-2012, 01:09 PM توسط sepideh.h.)
23-01-2012, 01:07 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل پنجم

هجوم قطرات آب گرم روی سرو بدن يلدا گويی توام با گرفتن سرمای تنش تمام انديشه ها و دلهره ها را نيز می شست و با خود می برد. به طوری كه يلدا آن چنان احساس آرامش می كرد كه دلش می خواست ساعت ها به همان حا لت بنشيند و به چيزهای خوب فكر كند. شور خاصی در وجودش ولوله می كرد كه دليلش را نمی دانست. بارها و بارها اولين ديدار و اولين كلماتی را كه بايد در ملاقات با شهاب رد و بدل می كرد، از تصور گذرانده بود. با اين همه باز هم با به خاطر آوردن قرار آن روز، همان طور كه زير شير آب ايستاده بود، سرش را خم كرد و لبخند زد و گفت :<سلام!>، با اين كه حاج رضا به او متذكر شده بود كه شايد شهاب رفتار توهين آميزی با او داشته باشد، اما او همچنان تصور خود را با لخند مجسم می كرد به هفته ای كه گذشته بود، فكر می كرد.

يك هفته بود كه يلدا ،حاج رضا را در جريان تصميم خود قرار داده بود و او هم با شهاب قرار تلفني گذاشته بود و با مخالفت شديد شهاب رو به رو شده بود، اما در آخر توانست با ميان كشيدن قضيه ی ارثيه و بخشيدن يك سوم از اموالش او را راضی به اين كار بكند. بنابراين قرار شد يلداو شهاب برای اولين بار همديگر را ببينند و صحبت هايشان را بكنند.

هنوز شيرآب باز بود و يلدا در افكارش غوطه ور، و به ملاقات شب سه شنبه می انديشيد دوباره سرش را خم كرد و گفت:< سلام!>

شب سه شنبه بود. يلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانيه كه مي گذشت دل شوره اش بيشتر مي شد. دلش می خواست آن شب زيبای او اساطيری شود،اما هر چه ساعت مقرر نزديك می شد احساس می كرد بدتر شده است. اعتماد به نفسش را از دست داده بود. برای اين كه خودش را تسكين بدهد مدام جلوی آيينه عقب و جلو می رفت و هر بار هم سعی می كرد لبخندی بزند و خود را بهتر ارزيابی كند، اما ناخودآگاه از آن همه ياس، لب باز كرد و گفت: <لعنتی! اين لبخند احمقانه چيه ؟ اصلا لبخند نداشته باشم خيلی بهتره! خدايا چی كار كنم، اصلا آماديگش ر ندارم .آخه چرا من امشب اينطوری شده ام؟ چرا چشمام اين قدر پف آلود شده؟>

صدای پروانه خانم از پشت در به او يادآوری كرد كه شهاب چند دقيقه است كه آمده و بهتر است يلدا عجله كند! دل پيچه گرفته بود ،حالت تهوع داشت. دهانش خشك و بد طعم شده بود، به ايينه نگاه كرد مستاصل می نمود و رنگ پريده! با دست های لرزان به سوی قوطی رژگونه حمله برد و با حركتی سريع گونه هايش را رنگ كرد. باز صدای در بلند شد . پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود و سعی داشت فقط يلدا صدايش را بشنود،گفت: <يلدا جان، زود باش !آقا منتظرن اين پسره هم اومده، الان می ره ها!>

يلدا غرغركنان جواب داد:< خب... خب اومدم ديگه.> و سريع خم شد و دست هايش را تا جايی كه ممكن بود، دراز كرد تا از زير تخت خوابش، دمپايی های رو فرشی اش را در بياورد. عاقبت آنها را يافت و با نگرانی برای آخرين بار سراغ آيينه رفت. روسری اش به رنگ صورتی صدفی بود كه با بلوز آستين بلند سفيد و دامن بلندی با گلهای صورتی و سفيد هماهنگ شده بود.

يلدا رنگ صورتی را زياد دوست نداشت، اما نمی دانست چرا برای آن شب بالاخره تصميم گرفته بود، آن لباس ها را بپوشد .با اين كه اصلا از خودش راضی نبود، اما بالاخره از آيينه دل كند و خود را به خدا سپرد.

پروانه خانم پشت در ايستاده و منتظر بود. گويی او هم مضطرب می نمود. با ديدن يلدا نفس راحتی كشيد و سر تا پايش را برانداز كرد وگفت:< ماشاءالله مثل ماه شدی!>

يلدا دلش گرم شد و براي اين كه به خود اميد بيشتری بدهد، دوباره گفت:<راست مي گی پروانه خانم؟ به نظر خودم كه خيلی بيريخت و بد قيافه شده ام!>

پروانه خانم در حالی كه مجددا او را موشكافانه تماشا می كرد، سری تكان داد و گفت : <وا؟! دختر، زبانت را گاز بگير... به اين خوشگلی! خيلی هم دلش بخواد!>

يلدا بالاخره راهی شد و با پاهايی كه بی اختيار می لرزيد از پله ها پايين آمد. توی دلش پر از تشويش و اضطراب و كنجكاوی بود. روی پله چهارم نگاهش به چشم هايی كه مثل يك ببر زخمی به او خيره شده بودند، ثابت ماند و نفسش حبس شد .احساس كرد ديگر قوايی برای پايين آمدن ندارد.چنين حالتی را در خود بی سابقه می ديد چند لحظه ثابت ماند، مردد بود كه پايين بياد و يا اصلا باز گردد كه صدای گرم و ملايم حاج رضا ترديد را از او گرفت كه می گفت:< دخترم، يلدا آمدی ؟! >

يلدا خودش را جمع و جور كرد و سلامی داد. حاج رضا از او دعوت كرد كه روی صندلی كنار او بنشيند. يلدا به نرمی از كنار شهاب رد شد و مقابلش روی صندلی نشست. روی صورتش قطرات عرق درست مثل شبنم صبحگاهی خودنمايی می كرد،احساس می كرد داغ شده است.

پروانه خانم با سينی شربت وارد شد و در سكوت مطلق شربت ها را تعارف كرد و سريع رفت.

حاج رضا نيز مثل هميشه آرام و موقر بود، شربت را از روی ميز برداشت و در حالی كه با قاشق بلندی آن را هم می زد، گفت: <همون طور كه خودتان می دونيد، قرار امروز رو طبق صحبت هايی كه با هردو شما داشتم، گذاشته ام. برای اينكه با هم آشنا بشين و اگه حرفی داريد باهم بزنيد تا بعدا دچار مشكل نشويد! باز هم يادآوری می كنم، فقط بايد مطابق همان قراری كه با شما گذاشته ام ،عمل كنيد.>

حاج رضا كمی شربت نوشيد و نفسی تازه كرد و ادامه داد:<در غير اينصورت ...>،آه بلندی كشيد و بعد از لحظه ای به آرامی از جای برخاست و گفت: <من شما رو تنها می گذارم تا راحت تر صحبت كنيد...>، همان طور كه به سمت در خروجی می رفت، گفت:< امشب آسمان خيلی صاف و دلنشينه می خوام مهتاب رو تماشا كنم.>

لحظاتی گذ شته بود، اما به سكوت ،نگاه پايين يلدا روی گل های قالی ماسيده بود و تكان نمی خورد و هنوز چهره ی دقيقی از شهاب در ذهن نداشت ،اما سعی نمی كرد او را دوباره نگاه كند. نمی دانست چرا بی دليل خجالت می كشد!

شهاب راحتر از يلدا نشان می داد. دست دراز كرد و شربت را برداشت ،چرخی به قاشق داد و بی معطلی آن را سر كشيد.

نگاه يلدا به ليوان نيمه كه روی ميز نشسته بود، خيره شد. ناگهان احساس بدی در دلش پيدا شد. رگه هايی از رنجشی كه تنها خودش دليل آن را می دانست، به وجود آمده بود. شايد به خاطر آن بود كه دلش مي خواست شهاب را مثل خودش مضطرب و دستپاچه ببيند، اما باديدن رفتار معمولی و بيخيال شهاب با آن نگاه غضبناك و حق به جانبش، از خودش به خاطر آن همه هيجان و اضطراب و خيال بافی متنفر شد. به همان سرعت كه در اعماق افكارش می دويد، چهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت.

شهاب از جا برخاست ويلدا به خود آمد و نگاه سريعی به قد و قامت شهاب انداخت. قد تقريبا بلندی داشت با هيكلی تنومند و ورزيده. شلوار جين و پيراهن چهار خانه ی سفيد و قرمز اسپرتی به تن داشت .معلوم بود اين ملاقات چندان برايش اهميتی نداشته كه ... بوی تلخ يك عطر مردانه در فضا پيچيده بود كه علي رغم آن محيط برای يلدا آرام بخش و دوست داشتنی می نمود.

شهاب مثل كسی كه بخواهد به ناگاه مچش بگيرد، چرخی زدو نگاهش را به يلدا دوخت و بعد از لحظه ای بدون اين كه نگاهش را از او بگيرد، روی صندلي اش نشست! دل يلدا هوری ريخت! شهاب دست ها را در هم قلاب كرد هنوز يلدا را نگاه می كرد و عاقبت لب باز كرد و گفت>: خب شروع كن<.

لحن شهاب، سرد و خشن و عصبی بود. يلدا حسابی جا خورده بود. احساس می كرد حالش بدتر از قبل شده است. اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بود. خودش را جمع و جور كرد و به سختی گفت : <بله؟!>

شهاب عصبی می نمود. گويی با موجود دست و پا چلفتی و احمقی رو به رو شده است، با لحن توهين آميزش گفت :< مثل اين كه شما اصلا نمی دونيد برای چی اينجا نشسته ايد؟!>

يلدا داغ شده بود، دلش می خواست چيزی بگويد، اما حس می كرد صدايش در نمی آيد .

شهاب پوزخندی زد و گفت : <خب ،گويا شما حرفی برای گفتن نداريد.> و بدون اين كه منتظر شنيدن جوابی از جانب يلدا باشد، ادامه داد:< ببين ،خانم محترم! حالا كه شما حرفی نداری، پس بهتره خوب خوب به حرف های من گوش كنی! من اگه الان اينجام، فقط بنا به درخواست حاج رضا است و قراری كه با هم گذاشته ايم. يعني راحتت كنم ،من برای آينده ام برنامه ريزی كرده ام و برای خودم برنامه هايی دارم. درسته كه فعلا به خاطر قول و قراری كه با پدرم گذاشته ام، شش ماه را اون طوری كه اون می خواد بايد زندگی كنم، اما دليل نمی شه كه حقيقت رو بهت نگم .من از همين حالا دارم می گم كه هيچ چيز نمی تونه برنامه های من رو تغيير بده. من اين پيشنهاد رو قبول كردم به شرط اين كه مدتش همون شش ماه باشه و نه يك ثانيه بيشتر!>

شهاب چند ثانيه مكث كرد، لب هايش خشك شده بود. بعد با لحن هشدار دهنده ای كه گويی از پشت پرده خبر دارد، گفت: <خلاصه اگر با پدر من نشسته ايد و قرار ومداری گذاشته ايد، به هر اميدی ! بايد بدونيد كه به هيچ عنوان نمی تونيد من رو از تصميمی كه گرفته ام، منصرف كنيد و من هيچ تعهدی نسبت به تو ندارم!>

شهاب بعد از اين كه آخرين جمله اش را گفت، چنگی در موهای بلند و سياهش زد وآنها را عقب كشيد و به صندلی تكيه داد. نگاهش هنوز روی نگاه مات زده ی يلدا بود.

يلدا متلاشی شده بود واز درون فرو می ريخت. هيچ گاه تا آن اندازه احساس حقارت نكرده بود. دلش می خواست همه چيز را روی سر شهاب خراب كند. حالا عصبانيت، خجالتش را كم رنگ كرده بود و نمی دانست چه جوابی در برابر آن همه توهين و تحقير بايد بدهد؟!

يلدا به دنبال بی رحمانه ترين كلمات می گشت، چهره اش رنگ پريده بود و به سردی می گراييد. در حالی كه از جايش برمی خواست نگاهش را كه سعی داشت حقارت بار باشد به شهاب دوخت و بعد از لحظه ای گفت :< من هم فقط به درخواست پدر شما اينجا هستم حرف ديگری هم با شما ندارم چون بی لياقت تر از اون چيزی كه تصور می كردم هستيد!>

يلدا محكم و آرام قدم برمی داشت و درمقابل چشمان بهت زده ی شهاب او را ترك كرد و از پله ها بالا رفت.
23-01-2012, 02:22 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل ششم

ساعتی از رفتن شهاب گذشته بود. يلدا هنوز روی تختخواب دراز كشيده بود و حال عجيبی داشت. به نقطه ی نامعلومی روی سقف خيره شده بود و به شهاب فكر می كرد. به نظرش بسيار مغرورتر، گستاخ تر و بدتر از آن چيزی بود كه فكرش را می كرد. كلافه بود، احساسات خوبی نداشت. آيا تحقير شده بود؟ آيا جوابی در خور رفتار شهاب، به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب، چه فكر می كند، آيا او هم از جواب يلدا رنجيده يا نه اصلا برايش مهم نبود؟!

يلدا با خود گفت:< يعنی چی شد؟تموم شد؟! حتما به حاج رضا گفته منصرف شده !>و دوباره گفت: <به جهنم كه منصرف شده، پسره ی پر رو. اصلا من كه زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام. مگه با همچين آدمی می شه شش ماه زندگی كرد؟! پسره ی از خود راضی !انگار از دماغ فيل افتاده!>


يلدا حال عجيبی داشت. نمی دانست چه كند، هر قدر سعی می كرد موقعيت خود را ارزيابی كند، گويی نمی توانست. گويی كسی او را در مسيری نا معلوم، هل می داد. نيروی عجيبی كه نمی توانست در برارش مقاومت كند.

صدای زنگ تلفن سكوت اتاق را در هم شكست. يلدا سراسيمه به گوشی حمله برد. صدای پروانه خانم را كه با نرگس خوش و بش می كرد، شنيد و گفت:< پروانه خانم من گوشی را برداشتم، مرسی!>

پروانه خانم ار نرگس خداحافظی كرد و گوشی را گذاشت.

نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صدای يلدا شده بود. برای همين بدون حاشيه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسيد: <سلام، يلدا چطوری؟>

- سلام بد نيستم.

-چی شد؟! ديديش؟!

- آره باب،ا لعنتي رو بالاخره ديدم.

- معلومه كه ديدار خوبی نبوده؟ !

-خوب ؟!ديگه از اين بهتر امكان نداشت.

- خب حالا مگه چی شده؟ !

-هيچی ،هرچی دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم.

-حرف حسابش چيه؟!

- هيچی، منو نمی خواد! می گفت كه به زور پدرش قبول كرده و از اين چرنديات!

- خب، غير اين هم نبايد ياشه! تو چه انتظاری داری، دختر؟!

- هيچی، ولی يك جورايی احاس حقارت می كنم و اعصابم رو بهم ريخته!

- اين در صورتی درسته كه تو اون رو دوست داشتی، اما تو هم كه دقيقا شرايط او رو داری!پس برای چی اين طوری فكر مي كنی ؟! شايد تو اين احساس رو نداری!

-منظورت چيه؟

- هيچی، می گم كلك، نكنه تو ازش خوشت اومده؟!

- من؟!!توی زندگي آدمی به اين نفرت انگيزی نديده بودم!

- قيافه اش چه شكلی بود؟

-نمی دونم ،راستش زياد بد نبود! يعنی اصلا ظاهرش بد نبود!

- آهان، پس ظارش دلت رو برده؟!!

يلدا خنديد و گفت: <نه، بابا!>

- شوخی می كنم !

- خب ،خيلی هم بد نبود!

- اين طوری بهتر شد. اگه رك و راست حرفاتون رو زده ايد، پس مشكل خاصي هم پيدا نخواهيد كرد .

- يعنی تو می گی ادامه بدم؟!

- واقعا مي پرسی؟!

- آره به خدا !

- ولی يلدا به نظر من، تو تصميمت رو گرفته ای، اما اگر نياز به تاييد داری ،می گم ادامه بده، خدا با توست!

يلدا خنديد و گفت :< نرگس، متشكرم .احساس بهتری دارم.>

نرگس خنده ای كرد و گفت: <قابلی نداشت، عزيزم! حالا برو خوب خوب برنامه ريزی كن .>

يلدا متعجب پرسيد: <برنامه ريزی؟! راجب به چی؟!>

نرگس با لحن خاصی كه خالی از شوخی نبود، گفت: <راجب زندگی مشترك با آقا شهاب!>

گويی چيزی در دل يلدا فروريخت .احساس ترس، هيجان و اضطراب شيرينی در وجودش جوشيد، اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: <بس كن نرگس!> و (سپس خنديد.)

ساعت يازده شب بود . يلدا نمی دانست چرا حاج رضا او را صدا نكرده و هيچ چيز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسيده . خودش هم جرات پايين رفتن و سؤال كردن از وی را نداشت. فكر می كرد شايد شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...

يلدا آنشب تا دير وقت بيدار بود و منتظر، كه حاج رضا صدايش كند، اما خبری نشد. فردای آن روز سرحال تر از هميشه از خواب بيدار شد. دلش می خواست نرگس و فرناز را ببيند، اما چند ضربه به در خورد. يلدا در را باز كرد. پروانه خانم بودكه گفت: <يلدا جان، بيداری؟،آقا گفتند زودتر بيا پايين .هم صبحانه حاضره و هم آريالا كارت دارن!>

يلدا نگران شد. می دانست حالا ديگر موقع شنيدن نظر شهابه! حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هايی دارد!با عجله روسری اش را برداشت و دامن بلندش را كمی پايين كشيد تا مچ پايش و با عجله پله ها را پايين آمد.

حاج رضا توی سالن بود. پیراهن سفيدش از هميشه اطو كشيده تر و تميز تر می نمود. گويی برای انجام كاری مدت هاست كه آماده است! يلدا سلام كرد و لبخند زنان در حالي سعی می كرد مثل هميشه عادی نشان بدهد .گفت: <حاج رضا ،می خواين جايی برين؟!>

نگاه مهربان يلدا برای حاج رضا لذت بخش و نيرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندی زد و گفت: <نه، عزيزم! صبحانه ات را بخور و بيا توی حياط. می خوام باهات صحبت كنم!>

يلدا به آشپزخانه رفت، چايش را با عجله سر كشيد. دلشوره گرفته بود، شايد شهاب از او اصلا خوشش نيومده و حتی حاضر نيست پيشنهاد حاج رضا روبپذيره. ميز صبحانه را ترك كرد وبه سرعت وارد حياط شد.
.
حاج رضا متفكرانه قدم می زد ،هوا ابری بود و خنك. يلدا به حاج رضا پيوست وتا خواست سر حرف را باز كند ،حاج رضا گفت:< يلدا جان !شهاب زنگ زد...>

يلدا احساس می كرد متلاشی می شود و هر لحظه ممكن است به زمين بيفتد. به هيچ عنوان دلش نمی خواست از جانب آن پسر از خود راضی كه او را رنجانده بو،د پس زده شود. دلش می خواست فرياد بزند و بگويد، من هم او را نمی خوام...، اما حاج رضا ادامه داد:< شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت ،يعنی پس فردا!>

يلدا كه هنوز در افكار خودش دست و پا می زد، از حرف حاج رضا چيزی سر در نياورد.

حاج رضا پرسيد:< خب، نظرت چيه؟!>

يلدا با گيجی گفت: <راجع به چی؟!>

- راجع به روز پنج شنبه و... به نظرت روز خوبی است؟!

- برای چی؟!

حاج رضا خنده كنان گفت:< ای بابا، دخترم مثل اينكه اصلا حواست نيست ؟!گفتم ،شهاب تماس گرفت و گفت كه پنج شنبه برای روز عقد، بهتره حالا تو نظرت چيه؟! برای پنج شنبه آماده ای؟!>

زانوهای يلدا سست شدند، با اين كه باورش نمی شد شهاب قبول كرده باشد، اما حالا آرزو می كرد كاش قبول نكرده بود! ايستاد با حالتی متحير و درمانده، چشم های پر از اضطرابش را به حاج رضا دوخت. انگار هنوز همه چيز برايش رويايی و غير واقعیبودواز این که می دید این خیالات همگی خیلی زود جان گرفته اند،جدی و واقعی شده اند، گيج شده بود.

حاج رضا كه نگرانی را از چشم های يلدا شعله فشان می ديد، گفت: <ولی من فكر می كردم تو فكرات رو كرده ای و تصميم خودت رو گرفته ای!>

يلدا دستپاچه گفت:< اما حاج رضا به اين زودی؟! من فكر می كردم حالا حالا ها وقت دارم.>

- به كدوم زودی، عزيزم ؟!چند روز بيشتر به باز شدن دانشگاه نمانده. من نمی خوام اين كار به خاطر درس و دانشگاهت عقب بيافتد و يا برعكس نمی خوام به درس و دانشگاهت لطمه ای بزند. می خوام شروع سال تحصيلی را در منزل جديد باشی !

يلدا همچنان بهت زده می نمود و نمی دانست چه بگويد. بسيار هيجان زده بود، از يك زندگی جديد، يك خانه ی جديد و يك فرد جديد كه بايد در كنارش زندگی می كرد، حرف می زدند كه يلدا با آنها كاملا بيگانه بود و اين موضوع او را مي ترساند. به شهاب فكر كرد، خيالش راحت شد كه شهاب او را پس نزده و پيش خودش گفت:< با اون حرفهای جالبی كه به همديگه زديم ،خوبه كه منصرف نشده!!>

موضوع اين بود كه يلدا از چهره و جديت شهاب ،خوشش آمده بود، اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت. وقتی دوباره پيش خودش قرار شش ماهه ی حاج رضا را يادآور شد، احساس بهتری پيدا كرد و از اين كه تمام اينها فقط برای مدت كوتاهی او را مشغول خواهد كرد ،خوشحال شد و به حاج رضا كه هنوز منتظر ايستاده بود ،گفت: <باشه حاج رضا، هر چی شما بگين. >

حاج رضا به آرامي و مهربانی در چشم هاي يلدا خيره شد ،گويي می خواست به او بگويد كه فقط خير و صلاح او را مي خواهد. برايش خوشبختی می خواهد و دلش برای او تنگ خواهد شد.

يلدا برای اولين بار خود را در آغوش حاج رضا كه هميشه حامی او بود، انداخت .حاج رضا او را محكم بغل كرد و گونه هايش از اشك خيس شد.
23-01-2012, 05:09 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
444
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 254


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی
فصل هفتم

شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا که تلفنی تمام اتفاقات را به فرناز و نرگس گزارش داده بود، حالا احساس بهتری داشت. از آنها خواسته بود تا فردا برای مراسم عقدر در کنار او باشند. وقتی به فردا فکر می کرد دلشوره سراپای وجودش را فرار می گرفت.

حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم ومش حسین آنها رابه خانه ی شهاب منتقل کنند. یلدا از آن همه عجله حیران بودو دلش می خواست حالا حالاها وقت داشت تا حسابی رویا پردازی و خیال بافی کند. وقتی چمدانش را می بست لرزش دستهایش را به وضوح می دید، لحظه ای دست برداشت و خیره به دستهایش اندیشید، با خود گفت:< خدایا، چرا اینطوری می لرزم؟! چرا نمی تونم خودم رو کنترل کنم؟ چرا نمی تونم به خودم مسلط باشم؟!یعنی فردا قراره عقدکنم؟ خدایا یعنی واقعاً این اتفاق می افتد؟ آخه چطوری؟! من که اصلاً اون رونمی شناسم؟ اگه همه ی معادلات حاج رضا اشتباه ازآب در بیاد چی؟! خدایا خودت کمکم کن...یعنی فردا شب باید تو ی خونه ی اون برج زهرمار باشم؟! خدایا، چراهمه چیز توی زندگی من با بقیه فرق داره؟>

یلدا هر چه بیشتر فکر می کرد،بیشتر غصه می خورد، به لباس عروسی، به آرایشگاه، به عکاس، به فیلمبردار، به مهمان ها و به حلقه ای که خریداری نشده بود! و دوباره بلند گفت:< وای، یعنی دارم عروسی می کنم؟! پس چراهیچ چیز درست نیست؟!>

سپس یلدا دوباره خودش رادلداری داد که همه ی اینها یک بازی است، بازی ای که پایان خوبی دارد، بازی ای که شش ماه بعد تمام خواهد شد! به سهیل فکرکرد. سهیل یکی از هم کلاسی هایش بود که عاشقانه چندین بار از او خواستگاری کرده بود و با خود گفت:<اگر سهیل بفهمد عقد کرده ام!!!> از این فکر ته دلش مالش رفت، خوشش می آمد دیگران را در حیرت ببیند، اما قرار بود کسی نفهمد، زیرا بعد از شش ماه ممکن بود دیگر کسی به خواستگاری اش نیاید!قرار بود فردا با یک نفر عقد بشود که او را نمی شناسد. دوباره از این یادآوری مشوش شد و گفت:« اصلا فکرش رونمی کنم باید به خدا توکل کنم.خدایا، ازت خواهش می کنم کمکم کنی تا از کاری که می کنم، پشیمون نشم، من هم در عوض قول می دهم از فردا شب تا پایان این شش ماه قرآن رو یک بار ختم کنم.>

و بعد دلش امیدوارتر شد، اما خوابش نمی برد.ساعت 4بعد از ظهر، یلدا آماده شده بود و با دیدن فرناز و نرگس که درون اتومبیل ساسان، برادر فرناز نشسته بودند، خوشحال شد. سعی کرد رفتارش کنترل شده باشد و حداقل پیش برادر فرنازحفظ آبرو کند. همیشه حس می کرد که ساسان نسبت به او بی تفاوت نیست، البته در این مورد به فرناز و نرگس چیزی نگفته بود. آرام آرام قدم برمی داشت تا به اتومبیل ساسان نزدیک شد.

ساسان با حرکتی سریع پیاده شد و خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد.

یلدابا خودش گفت:< وای، یعنی ساسان می دونه؟ فرناز حتماً به خانواده اش گفته!>ته دلش خجالت کشید و ناراحت شد. دوست نداشت کسی فکر بکنه او به خاطر ثروت حاج رضا تن به این ازدواج داده است، هر چند که ظاهراً به جز این چیزی به نظر نمی رسید! در ثانی می ترسید شهاب رفتار تحقیر آمیز و اهانت بارش را باردیگر تکرار کند و او را جلوی دوستانش و مخصوصاً ساسان، خراب کند.

فرناز شیشه اتومبیل را پایین داد و با خنده گفت:< سلام، عروس خانم!>

یلدا لبخند تلخ و شرمگینی زد و نگاهش را پایین انداخت.

نرگس گفت:< عروس خانم، چرا سوار نمی شی؟!>

- آخه حاج رضا می خواد با اون برم.

فرناز پرسید:< پس داماد کجاست؟!>

- لعنتی! چه می دونم. مثل اینکه خودش می ره اون جا!

نرگس پرسید:< عاقد کجاست؟!>

- توی تجریش یک جایی نزدیک امام زاده صالح!
فرناز پرسید:< آشناست دیگه؟!>

- آره، دوست حاج رضاست .

نرگس پرسید:< این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟ امروز دیگه باید شاد باشی!>

فرناز در تایید حرف نرگس گفت:< راست می گه، عروس نباید این همه ناراحت باشه.>

- می ترسم.

فرناز پرسید:< از داماد؟!>

- فرناز تو رو خدا این قدر عروس و داماد نگو! حالت تهوع گرفتم!

نرگس توصیه کرد:< بی خودی می ترسی، بهتره دیگه فکرهای بد به خودت راه ندی.>

نگرانی و اضطراب از چهره های فرناز و نرگس مشهود بود و با این که هر دوسعی می کردند بسیار عادی جلوه کنند و با عث نگرانی بیشتر یلدا نشوند،فرناز با تبحر خاصی موضوع را عوض کرد و گفت:< ببین چی آوردم؟!>

- اون چیه؟!

- دوربین فیلمبرداری! مال ساسانه.

- راستی ساسان می دونه؟

- آره، یک کمی!

- چرا گفتی؟!

- به اون که ربطی نداره، نباید می گفتم؟!

- نمی دونم، اصلاً ولش کن.

- راستی، چقدر خوشگل شدی!

نرگس هم گفت:< آره، من هم می خواستم بگم یک عروس تمام عیار شدی!>

یلدا با وسواس خاصی که گویی از خودش مطمئن نیست، پرسید:< راست می گین؟!>

نرگس جواب داد:<آره عزیزم، ماه شدی!>

فرناز گفت:< داماد چه جوری می خواد به قول و قرار هاش پای بند بمونه، بیچاره!>و بعد موزیانه خندید.

نرگس و یلدا اعتراض کنان توی سرو کله ی فرناز کوبیدند.

یلدا دست هایش را داخل اتومبیل برد و به نرگس گفت:< دستم رو بگیر!>

نرگس گفت:< وای چه یخ کردی، سردته؟!>

سوال نرگس بی مورد بود، می دانست که یلدا هروقت مضطرب و هیجان زده است مثل گلوله ی برفی سرد می شود.

یلدا جواب داد:< دارم می میرم، نرگس! دلم شور می زنه...>

فرناز گفت:< دیوونه ای بابا، به پول ها فکر کن!>

صدای سلام و علیک و احوالپرسی ساسان با حاج رضا که دم در ایستاده بود،آنها رابه خود آورد. یلدا در حالی که می گفت، بچه ها برایم دعا کنید، باعجله آنهارا ترک کرد.

یلدا و حاج رضا سوار شدند و راننده ی حاج رضا، آقای صبوری هم سوار شد.

پروانه خانم اسفند دودکنان کنار شیشه ی اتومبیل ایستاده بود، حسین آقا نیزغم زده و مضطرب کنار در آمد و هر دوی آنها با نگاههای مضطرب یلدا را که گویی به مسلخ می رود، نگاه می کردند. یلدا خداحافظی گرمی با آنها کرده بود ودلش نمی خواست دوباره گریه کند، برای همین کمتر آنها را نگاه کرد.

پروانه خانم سرش را نزدیک یلدا آورد و گفت:< دخترم ، اتاقت رو با مش حسین چیده ام،هر چی کم و کاست داشتی، زنگ بزن و بگو تا برات بیارم. به اندازه دو سه روزهم غذا برات پخته ام و توی یخچال گذاشته ام. به ما سری بزن،دخترم! مواظب خودت باش. الهی که سفید بخت بشی، ماشاءالله...ماشاءالله.> ودوباره صورت یلدا را بوسید و چشم هایش پر شدند.

نگاه مهربان یلدا که حاکی ازقدردانی و تشکر برای همه ی روزهای خوبی که باآنها گذرانده بود، روی صورت های مهربان و غمدار پروانه خانم و مش حسین زوم شده بود و بی اختیار دست هایش بالا رفتند و خداحافظی کنان از آنها دور شدند.

اتومبیل ها پشت هم راه افتادند. یلدا خودش را در آیینه اتومبیل نگاه کرد.خوشگل شده بود. شال سفیدرنگی به سر داشت و یک مانتوی آبی بسیار روشن و شلوار جین به رنگ روشنی پوشیده بود. آرایش دل انگیزی داشت و عطر ملایمی استفاده کرده بود که درانتخاب آن وسواس زیادی به خرج داده بود. آخر به سلامتی عروس شده بود! به قول نرگس با اینکه همه چیز عجله ای و غیر قابل پیش بینی رخ داده بود، اما باز یلدا یک عروس تمام عیار زیبا شده بود.

بالاخره بعد از دقایقی به محل مورد نظر رسیدند. حاج رضا از راننده خواست اتومبیل را کنار یک ساختمان دو طبقه ی ویلایی بسیار زیبا، متوقف کند. یلداپیاده شد و نگاهی به ساختمان و اطرافش انداخت. شهاب نیامده بود. اتومبیل ساسان خاموش شد و فرناز و نرگس پیاده شدند. گویی یلدا تازه آنها را می دید.حسابی تیپ زده بودند و به خودشان رسیده بودند. ساسان و نرگس دسته گل های زیبایی در دست داشتند.

نرگس به سمت یلدا آمد و گفت:<آن قدر مضطرب نباش، بابا! رنگت خیلی پریده.>

یلدا گویی جایی را نمی دید. فقط سعی می کرد زمین نخورد. مثل کودکی چادر نرگس را از کنارش گرفته بود و آرام قدم برمی داشت. حاج رضا عصبی به نظر می آمد، یلدا دلیلش را نمی دانست، شایدبه خاطر نیامدن شهاب بود.

سپس یلدا با خود فکر کرد:< وای اگر شهاب نیاد، چی؟! آبروم جلوی دوستانم می ره..>

صدای ترمز وحشتناک یک اتومبیل او را به خود آورد. یک پاترول مشکی جلوی اتومبیل حاج رضا متوقف شد. لبخند پهنای صورت حاج رضا را فرا گرفت، پس حاج رضا هم نگران نیامدن شهاب بوده است!

اتومبیل خاموش شد و شهاب به همراه یکی از دوستانش به نام کامبیز پیاده شدند. پیراهن اسپرت و جین پوشیده بود. عینک آفتابی اش را از روی صورت برداشت و اولین نفری که نگاهش با وی گره خورد و سریع دزدیده شد، یلدا بود.

یلدا با خودش گفت:< امروز هم یک لباس رسمی نپوشیده، کاش جلوی دوستانم کمی حفظ آبرو می کرد.> نمی دانست چه طور آن همه اضطراب را پنهان کند و رفتاری معمولی داشته باشد. شب قبل خیلی تمرین کرده بود که شهاب را که دید، مثل او جدی و سر د برخورد کند. اما دوباره با دیدنش مضطرب شده بود و همه ی قول و قرارهایش را فراموش کرده بود. گویی خجالت می کشید که حتی نگاهی به او بیاندازد، مخصوصاً که رفتار شهاب هم طوری بود که گویی اصلاً یلدا وجود ندارد.

کامبیز دوست صمیمی و شریک کاری شهاب هم بود، جلو آمد و سلام و علیک و احوالپرسی کرد. نگاه آشنا و مهربانی به یلدا انداخت و جلوتر آمد و گفت:< سلام، فکر می کنم شما یلدا خانم باشید؟!>

یلدا لبخندی زد و سر را به علامت تایید تکان داد و گفت:< بله، و...>

- من کامبیزم.

- خوشوقتم.

ساسان و کامبیز هم به هم معرفی شدند و دست دادند. شهاب کنار ایستاده بود و بدون اینکه به شخص خاصی نگاه کند،سلامی به جمع داد و سر را پایین انداخت. نگاه ساسان روی چهره اخمو ی شهاب خیره بود. فرناز و نرگس هم به یلدا چسبیده بودند. انگار آنها هم به نوعی مضطرب بودند و شور و هیجان اولیه شان را فراموش کرده بودند.

فرناز در گوشی به یلدا گفت:<دست راستت زیر سر من! چه شوهر جذابی پیدا کردی!> و ریز ریز خندید.

نرگس که حال یلدا را بهتر می فهمید با آرنج به پهلوی فرناز زد و گفت:< هیس!>

حاج رضا همه را دعوت به ورود به آپارتمان ویلایی سفید رنگی کرد. دفتر ازدواج واقع در طبقه دوم بود. حاج رضا و کامبیز جلوتر از همه داخل شدند. سامان و فرناز پشت سر آنها و بعد نرگس و یلدا.

یلدا احساس می کرد پله ها را نمی بیند، دست نرگس را محکم گرفته بود و با تکیه بر او بالا میرفت و لحظه ای ایستاد و به چشم های نرگس که همیشه به او آرامش می دادند خیره شد و گفت:< نرگس، حالم خوب نیست. نمی دانم چرا دلم می خواهد گریه کنم؟>

نرگس دست او را فشار داد و گفت:< اِ...، به خدا توکل کن. این همه مضطرب نباش! از چی می ترسی؟ مگه نگفتی به حاج رضا اطمینان کامل داری؟! پس به پسرش هم اعتماد کن! با همه ی اینها اگه به دلت بد افتاده و راضی نیستی، یلدا، نرو و همین حالا بگو که منصرف شده ای!>

به ناگاه تردید سراپای وجود یلدا را تسخیر کرد. متفکر و مشوش، ثانیه ای به نرگس چشم دوخت. صدای پایی از پشت سر او را به خود اورد. شهاب از پله ها بالا می آمد. نگاهشان روی هم افتاد. یلدا دست نرگس را فشرد و پله ها را بالا رفت.

حاج آقا عظیمی که از دوستان قدیمی حاج رضا بود که از دیدن آنها ابراز خوشنودی کرد و با استقبال گرمی از آنها دعوت کرد به اتاق عقد بروند.

اتاق تقریباً بزرگی بود. بالای اتاق آیینه و شمعدان از مُد افتاده ای قرار داشت که رو به رویش دو عدد صندلی و یک دست خنچه ی عقد خاک گرفته، چیده شده بود.

آقای عظیمی از عروس و داماد درخواست کرد تا روی صندلی هایشان کنار هم بنشینند. یلدا چادر نرگس را رها کرد و با تردید روی صندلی نشست. چهره ی هر دو توی آیینه افتاد و با نگاه هایی که سریع دزدیده شدند. احساس عجیبی وجود یلدا را متزلزل کرده بود، نمی دانست چرا دلش می خواهد گریه کند. دوست داشت ساعتها با صدای بلند گریه کند. آیا او خیلی بی کس نبود؟! مادر کجا بود؟ پدر کجا بود؟ او در میان آن غریبه ها چه می کرد؟ با کسی که حتی او را نمی شناخت، چطور می توانست محرم شود؟ چگونه می توانست حتی دقیقه ای زیر یک سقف با او زندگی کند؟ گویی همه چیز و همه کس را از پشت پرده انبوه مِه و غبار نگاه می کرد و از آنچه می دید در حیرت و شگفتی ناگزیر از باور کردن بود.

فرناز و نرگس به تکاپو افتاده بودند و از درون کیف هایشان چیزهایی بیرون آوردند که یلدا را لحظه به لحظه متحیرتر می ساخت.نرگس یک ظرف کوچک محتوی عسل را کنار آیینه و شمعدان قرار داد و بعد کیسه ی نقل و سکه را در دست گرفت و منتظر ایستاد.

فرناز هم با عجله د رحالی که از ساسان کمک می خواست، مشغول باز کردن کیف فیلمبرداری شد.

کامبیز که با دیدن تدارکات دوستان یلدا تازه متوجه ی قضایا شده بود به سوی شهاب آمد و گفت:< حیف شد، کاش حداقل دوربین عکاسی ام رو آورده بودم!>

شهاب به همان جدیت نگاهش، زیر لب گفت:< نیازی به این مسخره بازی ها نیست.>

یلدا با اینکه سعی می کرد اصلاً شهاب را نگاه نکند، باشنیدن این جمله نگاه سرزنش بارش را نثار او کرد. دلش می خواست بگوید، من هم از برنامه های دوستانم بی اطلاع بودم. من هم دلم نمی خواد که امروز رو به وسیله ی فیلم و عکس در گوشه ای از ذهنم ثبت کنم!

فرناز می خواست فیلم بگیرد که کامبیز جلو رفت و از او درخواست کرد که کنار یلدا و نرگس باشد و فیلمبرداری را به او بسپارد. فرناز با لبخند رضایت مندی درخواست او را پذیرفت.

یلدا حس می کرد کامبیز پسر خوب و مهربانی است و هر بار که به او نگاه می کرد با لبخند کامبیز روبه رو می شد و او هم لبخند می زد.

حاج آقای عظیمی عبای قهوه ای اش را کمی جا به جا کرد و بلند گفت:< برای سلامتی شان صلوات!> صدای صلوات در اتاق پیچید و او ابروها را بالا داد و نگاهی موشکافانه به یلدا و شهاب انداخت و بعد از ثانیه ای سکوت، خطاب به جمع گفت:< ببینم عروس و داماد به این بد اخلاقی تا به حال دیده بودید؟!>

همگی به ظاهر خندیدند، زیرا هر کدام می دانستند که این ازدواج با تمام ازدواج هایی که تا به حال دیده اند ،فرق می کند. پس عروس و دامادشان هم باید متفاوت باشد، اما حاج عظیمی دوباره گفت:< واقعاً نوبر است.> و خطاب به شهاب گفت:< کمی لبخند بد نیست، آقای داماد.>

شهاب نگاهی به جمع انداخت و سری تکان داد و زهر خندی زد. آقای عظیمی ادامه داد:< این لحظه یکی از لحظات بسیار روحانی و الهی است، دلتان را صاف کنید واز خدا بخواهید تا تمام لحظات زندگیتان را در کنار هم باشید و همراه با دلخوشی سپری کنید. پس شاد باشید و لبخند بزنید تا خداوند شادی و لبخند را با زندگیتان عجین کند.>

کامبیز برای اینکه حال و هوای مجلس را عوض کند از فرصت استفاده کرد و گفت:< به افتخار عروس و داماد اَخمو، یک کف مرتب!>

بلافاصله صدای دست های سرد و لرزانی که صاحبان آنها هرکدام به نوعی مضطرب و مردد بودند، سکوت وهم انگیز اتاق را شکست. پروانه خانم به یلدا سفارش کرده بود که حتماً سوره الرحمن را قبل از شروع خطبه عقد بخواند و هر آرزویی دارد همان جا از خداوند درخواست کند. یلدا قرآن کوچکش را از کیف بیرون آورد و شروع به خواندن کرد.

فرناز جستی زد و خود را به یلدا رساند و خنده کنان گفت:< یلدا برای من دعا کن. می گن دعای عروس می گیره!>

شهاب نگاه معنی داری به فرناز انداخت و پوزخندی زد. حاج رضا شناسنامه ها را از جیب در آورد و به آقای عظیمی دارد. یلدا همانطور که در دل دعا می خواند سرش رابلند کرد و نرگس را دید که مثل همیشه ساکت ایستاده بود و نگاهش می کرد. با دیدن نرگس دل یلدا تندتر تپید. دلش می خواست او را در آغوش بگیرد. نرگس به آرامی کنارش آمد و دست او را گرفت و گفت:< چیزی می خوای؟!>

یلدا سرش را به علامت منفی تکان داد و چشم هایش پر از اشک شدند. نرگس می دانست یلدا چه احساسی دارد. آهسته گفت:< یلدا گریه می کنی؟! خجالت بکش، مگه بچه شدی؟!>
نرگس با اخم نگاهی به شهاب انداخت و دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و جلوی یلدا گرفت و گفت:< یلدا جان، از چی ناراحتی!؟ اگه راضی نیستی هنوز دیر نشده...>

این بار نگاه شهاب، یلدا و نرگس را غافلگیر کرد. یلدا دستمال برداشت و اشکهایش را پاک کرد. کامبیز که فیلم می گرفت مثل یک برادر به سوی یلدا آمد و با نگرانی پرسید:< یلدا خانم، مشکلی هست؟!>

یلدا سعی کرد لبخند بزند، گفت:< نه،نه، مشکلی نیست.>

نرگس صورت یلدا را بوسید و در گوشش گفت:< من مطمئنم پسر خوبیه، نگران نباش!>

فرناز هم پیش آنها آمد وگفت:< بچه ها چه خبره؟! راستی یلدا بار اول بله نگی ها، باید زیر لفظی بگیری بعد!> و نگاه خنده داری به شهاب انداخت و شکلکی خنده دار تر در آورد.

یلدابه آن همه نشاط و آرامشی که فرناز داشت غبطه خورد و لبخند زد. بعد از دقایقی صدها خط کج و مآوج توسط یلدا و شهاب روی دفترهای مختلف به عنوان امضا کشیده شد و بالاخره نوبت خواندن خطبه رسید. حاج آقا عظیمی از نرگس و فرناز خواهش کرد که با کله قند آماده ای که آنجا بود، روی سر عروس و داماد قند بسایند. نرگس هم به آرامی شروع به ساییدن قند کرد. حاج آقا عظیمی د رحال خواندن خطبه بود . سکوت اتاق را پر کرده بود. تمام دل ها به نوعی در تپش بود. همه چیز فراموش شده بود و فقط هر چه بود، آن لحظه بود. لحظه ای که دو زندگی مختف در هم ادغام می شد. لحظه ای که دو انسان با تمام گذشته شان فراموش می شدند و دو انسان جدید متولد می شدند.

کامبیز فیلم می گرفت. ساسان شمع ها را روشن کرد و عکس انداخت. نرگس و فرناز قند می ساییدند. حاج رضا نیز دعا می کرد حاج عظیمی خطبه می خواند. شهاب متفکرانه سر به زیر انداخته بود و به صدای حاج آقا گوش سپرده بود. یلدا چشم هایش را بسته بود و دعا می کرد. خطبه تمام شد و همگی منتظر شنیدن(بله) عروس خانم شدند. فرناز و نرگس قند ساییدن را فراموش کردند و مدام به یلدا سفراش می کردند (الان بله نگی..!) و بعد فرناز در حالی که می خندید بلند گفت:< عروس زیر لفظی می خواد> و اشاره به ساسان کرد تا کیفش را بیاورد. حاج رضا جلو آمد ودست در جیب کرد و دو عدد جعبه جواهرات بیرون آود که هر دو شامل زنجیرهای بلند و نسبتاً ضخیمی بودند که یک آویز تقریباً بزرگ(الله) به آن زینت بخشیده بود. یکی را به گردن پسرش و دیگر را به گردن یلدا آویخت.

ساسان به اشاره فرناز و نرگس دست در کیف فرناز کرد و هدیه ای را که از جانب نرگس و فرناز تهیه شده بود به دست نرگس داد. نرگس هم با طمانینه هدیه اش را باز کرد، یک دستبند زیبا و شیک بود که در دست یلدا زیبایی اش دو چندان شد.

یلدا از دیدن آن همه ابراز محبت از جانب دوستانش به هیجان آمده بود. کامبیز نیز با دیدن این صحنه ها دست به گردنش انداخت و زنجیر طلایش را باز کرد و برای یلدا آورد و گفت:< ناقابله، از طرف من قبول کنید. انشاالله همیشه خوشبخت باشید.>

شهاب با حیرت فراوان به کامی خیره شد و گفت:< کامی نیازی به این کار نیست!>

یلدا سعی کرد در برابر رفتار متواضعانه کامبیز تعارف کند، اما ناگزیر از دریافت هدیه ی کامی، تشکر فراوان کرد. ساسان دسته گلی که آورده بود را برداشت و در حالی که آنرا جلوی آیینه قرار می داد، یکی از گل ها تازه تر را انتخاب کرد و چید و به دست یلدا داد و برایش آرزوی خوشبختی کرد. نگاه معناداری بین کامبیز و شهاب رد و بدل شد. حاج عظیمی برای بار دوم خطبه را خواند.همه در سکوت منتظر شنیدن صدای یلدا بودند. یلدا نگاهی به آیینه انداخت ، شهاب را دید که نگاهش می کند. سر به زیر انداخت و آهسته گفت:< بله!> و ناگهان صدای کف فضای اتاق را پر کرد.
23-01-2012, 07:25 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,774 09-12-2013, 09:58 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده best lady 63 9,170 08-10-2013, 03:25 PM
آخرین ارسال: best lady
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,881 08-06-2013, 12:54 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 24,932 12-11-2012, 01:43 PM
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,350 05-07-2012, 12:41 AM
آخرین ارسال: elinia
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 12,846 05-07-2012, 12:06 AM
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 8,672 04-07-2012, 11:31 AM
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,085 15-06-2012, 06:18 PM
آخرین ارسال: mamane kiana


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد