خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان همین امشب-شادی داودی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 1


محل سکونت :
ارسال: #1
رمان همین امشب-شادی داودی
رمان همین امشب-شادی داودی
عشق هیچ مرگی نمی شناسد؛عشق بر مرگ غلبه می كند؛عشق حتی زمان را فتح می كند.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
صدای خنده و هیاهوی همه ی دختر و پسرهای توی باغ گوش فلك رو كر كرده بود...صدای خنده ی منوچهر كه گفت:مجید اونو ولش كن نمیاد...بیخود نرو دنبالش...
و بعد صدای مجید به گوش رسید كه گفت:تقصیر تو شد دیگه...شماها ادامه بدین من میرم ببینم میتونم راضیش كنم بیاد...
ماهرخ توی اتاق كناردیوار زیر پنجره نشسته بود و به زخمی كه پشت آرنج دستش در اثر سائیده شدن روی زمین ایجاد شده بود نگاه میكرد و از سوزشی كه بعد از ریختن بتادین روی زخمش توسط خواهرش گلرخ ایجاد شده بود اشك توی چشمهاش حالا به بیرون راه پیدا كرده و گونه های برجسته اش رو مرطوب كرده بود...از شنیدن حرفهای منوچهر برادرش با حرص دندونهاش رو به روی هم فشار داد و روی كرد به گلرخ و عصبانیتش رو سر او خالی كرد و گفت:بسه دیگه گلرخ...دستم به جز جز افتاد از بس این كوفتی رو ریختی روی زخمم...
گلرخ كه4سالی از ماهرخ بزرگتر بود نگاه دقیقی به صورت عروسكی ماهرخ كرد و لبخند زد و گفت:تو الان زخمت نیست كه جز جز میكنه بیشتر دماغت سوخته كه جلوی همه خوردی زمین و از این ناراحتی...من اگه تو رو نشناسم واسه لای جرز دیوار خوبم...
ماهرخ دستش رو كشید عقب و گفت:ولم كن...اصلا لازم نكرده كاری كنی...همه اش تقصیراون منوچهر بیشعوره كه اونجوری منو روی زمین كشید...
گلرخ خندید و گفت:خوب بازی زوو همینه دیگه...تو هم كه قربونش برم رووت زیاده و ول كن نبودی و هی زووو میكشیدی...خوب تو اگه صدات قطع میشد منوچهر اونجوری نمی كشیدتت روی زمین...
در اتاق باز شد و مجید در حالیكه لبخند روی لبش بود روی به ماهرخ كرد و گفت:بدجور دستت زخم شده؟...آره؟
ماهرخ به مجید كه سرش رو فقط از لای در توی اتاق كرده بود نگاهی كرد و با حرص گفت:شما ها كه بدتون نیومد و كلی هم خندیدین...حالا واسه چی میپرسی دستم بدجور زخم شده یا نه؟میخوای بیشتر بخندین؟
مجید كه سعی داشت خنده ی روی لبش رو به كنترل در بیاره به گلرخ كه اونم خنده اش گرفته بود نگاه كرد و گفت:گلرخ من اصلا" خندیدم وقتی ماهرخ افتاد روی زمین؟...من كی خندیدم؟
گلرخ كه در حال بستن در محلول بتادین بود خنده ی روی لبش عمیق تر شد و گفت:مجید اگه تو خواجه حافظ شیرازی هستی پس تردید نكن در این كه تو تنها كسی بودی كه نخندیدی اگرم خواجه حافظ نیستی پس مدعی نشو...
ماهرخ با عصبانیت از شوخی كه بار دیگه در شرف سر گرفتن بر سر افتادن اون به زمین بود از روی زمین بلند شد و به سمت در رفت تا از اتاق خارج بشه...مجید سریع خودش رو عقب كشید تا ماهرخ كه همیشه عصبانیت زیبایی های خاص صورتش رو هزاران برابر میكرد بدون اینكه به او برخورد كنه از اتاق خارج بشه و زمانیكه ماهرخ از جلوی مجید رد میشد با خشم به او نگاه كرد و گفت:خیلی خنده داشت؟!
مجید كه هنوز سعی داشت خنده ی خودش رو كنترل كنه گفت:نه...
وقتی ماهرخ به هال برگشت مجید به گلرخ نگاه كرد و گفت:بدجور خورد زمین ولی خدائیش عجب نفسی داشت زووو رو قطع نمیكرد...منوچهرم ول كنش نبود...
گلرخ خندید و گفت:خنده ی همه هم از همین شده بود كه ماهرخ با وجودی كه افتاده روی زمین و منوچهرم ول كنش نبود و دستشم اونطوری داشت ازش خون می اومد ولی هنوز زوووو میكشید!
و بعد هر دو به آرومی دوباره خندیدن!
ماهرخ به بالكن رفت و پشت سرش مجید هم وارد بالكن شد.
همه ی پسرها و دخترها هنوز در حال ادامه ی بازی بودند و صدای خنده و جیغ و دادشون شعف خاصی به محیط باغ بخشیده بود...پدرها دو دسته شده بودند...گروهی روی تخت چوبی بزرگ كنار دیوار مشغول بازی تخته نرد و ورق بودند و حسابی سرشون گرم بود و چند نفر دیگه هم مشغول به سیخ كشیدن گوجه ها و جوجه ها برای ناهار ظهر شده بودند.مادرها هم همگی داخل خونه نشسته و سرگرم خنده و گفتگو بودند.
باغ خیلی بزرگی در جاده چالوس بود كه پدر مجید و پدر منوچهر به طور شریكی خریده بودند و هر وقت كسی قصد اومدن به باغ رو میكرد به دیگری هم خبر میداد و خلاصه جمع بزرگی از فامیل دو طرف كه بعد از سالها دوستی خانوادگی دیگه همه با هم آشنا و صمیمی بودند در باغ به وجود می اومد كه در تمام ساعات صدایی جز خنده و شوخی از این باغ به گوش نمیرسید.
ماهرخ روی یكی از صندلیهای بالكن نشست و به بقیه دخترها و پسرها كه سرگرم بازی بودند خیره شد...او كوچكترین عضو این جمع محسوب میشد و15سال بیشتر نداشت و بقیه ی بچه ها هر یك با اختلاف سنی حداقل3سال تا6سال از او بزرگتر بودند.بزرگترین بچه های جمع هم مجید و منوچهر بودند كه هر دو21سال داشتند...كلا" حد سنی جمع جوانهای حاضر در باغ كه تعدادشون به16نفر میرسید بین15تا21سال سن داشتند و همگی از طبقه ی متوسط رو به بالای جامعه و در یك حد محسوب میشدند و بی نهایت از روزهایی كه در باغ دور هم جمع بودند نهایت استفاده و تفریح رو می بردند.
مجید پشت سر ماهرخ رفت و در حالیكه سرش رو پایین آورد و لبهاش رو به گوش ماهرخ چسبوند به آهستگی گفت:اینجا نشین بلند شو بریم قاطی بقیه الان بچه ها فكر میكنن قهر كردی.
ماهرخ صورتش رو به سمت مجید برگردوند و گفت:برو بابا دلت خوشه...با این دستم چطوری دیگه بازی كنم؟
مجید دوباره لبخندی روی لبش نشست و در حالیكه نگاه كوتاهی به خراشیدگی باند پیچی شده ی دست ماهرخ انداخت گفت:باشه...میدونم...ولی اینجا نشین...بیا پیش بقیه...الان میخوایم وسطی بازی كنیم مطمئن باش همچین با توپ منوچهر رو داغش میكنم تلافی زمین انداختن تو رو سرش در میارم...
لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای ماهرخ نشست و گفت:جدی این كارو میكنی؟
مجید كه برای لحظاتی محو تماشای دندانهای سفید و صدفی و ردیف ماهرخ و لبهای سرخش شده بود گفت:به جون ماهرخ راست میگم...حالا بلند شو بریم پیش بقیه...
و بعد بازوی ماهرخ رو گرفت و در حالیكه هر دو از پله ها پایین میرفتن ماهرخ با صدایی دلخور اما آهسته به مجید گفت:كی با توپ تو رو داغ كنه؟
مجید با تعجب و خنده به ماهرخ نگاه كرد و گفت:من رو دیگه چرا؟!
ماهرخ گفت:خوب تو هم خیلی می خندیدی وقتی من افتادم زمین...
مجید كه دوباره از یادآوری صحنه زمین افتادن ماهرخ به خنده ی بی اراده ایی دچارشد و گفت:ببین ماهرخ خنده ی ما از افتادنت نبود از این بود كه دستت داشت خون می اومد از درد توی چشمت پر اشك شده بود ولی هنوز زووو میكشیدی...
ماهرخ اخم زیبایی به صورتش نشوند و گفت:خوب این خنده داره؟
مجید دیگه حرفی نزد و دست ماهرخ رو گرفت و به طرف بچه ها رفتن.
منوچهر با دیدن ماهرخ لبخندی زد و گفت:چطوری قهرمان زووو؟
مجید با اشاره به منوچهر فهموند كه دیگه سر به سر ماهرخ نگذاره و اون هم چشمكی به مجید زد و دیگه ادامه نداد.
دقایقی بعد بازی وسطی شروع شد و مجید طبق قولی كه به ماهرخ داده بود هر بار كه منوچهر وسط قرار میگرفت چنان توپ رو محكم به او می كوبید كه صدای فریاد منوچهر به طور غیرارادی بلند میشد و ماهرخ از خنده غش میكرد!
مجید هر بار كه خنده های ماهرخ رو میدید لذت خاصی از درون حس میكرد و بیش از پیش متوجه ی تمایل و كشش درونی خودش نسبت به ماهرخ میشد و این در حالی بود كه ماهرخ به تنها چیزی كه در اون روزها فكر نمیكرد تعلق خاطر خاصی بود كه مجید نسبت به او پیدا كرده بود!
اون روز بعد از صرف ناهار خانمها همه به یكی از اتاق خوابها رفته و خوابیدند و مردها هم همچنان در حیاط روی تخت خود را با حرف و تفریحات مناسب سنشان سرگرم كرده بودند.
جوونها كه از بازی قبل از ناهار حالا حسابی خسته شده بودند همگی در هال نشسته و بعضی ها هم بالشتها رو از زیر سر همدیگه می كشیدند و قصد داشتند هر یك صاحب بالشت دیگری بشه و سر همین موضوع هم كلی بازار خنده و شوخی باز شده بود.
مجید روی زمین و در كنارش ماهرخ هم نشسته و در حالیكه به مجید تكیه داده بود دستش رو طوری دور شونه های ماهرخ قرار داد كه كم كم ماهرخ كاملا" در آغوش او قرار گرفته بود و هر دو به همراه چند نفر دیگه از شوخی بالشتی كه بین بچه های دیگه شروع شده بود می خندیدند و در برخی موارد راهنمایی و راه فرار رو به اونها با جیغ و داد نشان میدادند!
مجید اما در حال دیگه ایی بود...بودن ماهرخ در آغوشش و شنیدن صدای خنده های او و دیدن چهره ی بی نهایت دلنشین او برایش جذابیت خاصی داشت كه در دل آروز میكرد هیچ وقت این لحظات پایانی نداشته باشه.
بعد از تقریبا نیم ساعت شوخی و خنده بالاخره جوونها هم گویا خستگی رو به وضوح احساس كردند و كم كم ساكت شدند و هر یك در گوشه ایی از هال به خواب رفته و یا جهت استراحت دراز كشیدند.
گلرخ در حالیكه دو بالشت با خودش از یكی از اتاق خوابها بیرون آورده بود یكی رو به سمت مجید و ماهرخ پرت كرد تا اونها هم دراز بكشند و بالشت دیگر رو برای خودش و شوهرش كه به تازگی عقد كرده بودند روی زمین انداخت و همراه او دراز كشید.
مجید و ماهرخ هم هر دو سرشون رو روی بالشت گذاشتند...
ماهرخ خیلی زود چشمهایش رو بست و زمان زیادی طول نكشید كه مجید از نحوه ی نفس كشیدن او كاملا" مطمئن شد كه او به خواب رفته!
مجید لحظه ایی چشم از صورت ماهرخ برنمیداشت...این صورت...این لبهای سرخ...این بینی زیبا...چشم و ابروی كشیده ی او...دیدن تك تك اعضای صورت ماهرخ غوغایی در دل مجید به پا كرده بود و هر لحظه به واقعیتی در درونش پی میبرد كه حسی جز شیرینی عشق برایش تداعی نمیكرد!
مجید بعد از دقایقی طولانی كه به صورت ماهرخ خیره شد حالا به روی كمر خوابید و به سقف هال چشم دوخت...از فكر اینكه اینهمه زیبایی خواستنی در وجود ماهرخ او را با معنای اسمش هم تراز كرده بود لبخندی به لب آورد و بار دیگه نگاه كوتاهی به ماهرخ كرد!
میدونست كه منوچهر از سه سال پیش نسبت به خواهر او یعنی افسانه تمایل نشون داده و افسانه هم نسبت به منوچهر بی میل نبوده و حالا خودش هم نسبت به خواهر كوچك منوچهر...
اما ماهرخ فقط15سال سن داشت و این در حالی بود كه افسانه و منوچهر دو سال اختلاف سنی بیشترنداشتند...
منوچهر در ابراز علاقه اش به افسانه تردیدی نداشت اما مجید چطور؟
مسلما" كار درستی نبود كه مجید با توجه به سن ماهرخ بخواهد پرده از اسرار درونی خودش برای او برداره...باید مدتی دیگه هم میگذشت...شاید دو یا سه سال دیگه...اون وقت شاید!
مجید در همین فكرها بود كه متوجه شد منوچهر به همراه افسانه به آرامی وارد هال شدند و وقتی دیدند همه در گوشه گوشه ی هال دراز كشیده اند با تعجب به همدیگه نگاه كردند و بعد منوچهر متوجه ی مجید شد كه به اونها چشم دوخته...
منوچهر با خنده و صدایی آروم روی به مجید گفت:مثل لشكر شكست خورده هر كی یه گوشه افتاده...چرا همه ولو شدن؟!
مجید به پهلو چرخید و دستش رو زیر سرش تكیه داد و در حالیكه او هم خنده اش گرفته بود گفت:همه خسته شدن...ولی واقعا" هم مثل لشكر شكست خورده شدیم...نگاه كن هر كی یه گوشه افتاده...
منوچهر خندید و با اشاره به دست ماهرخ كه توسط گلرخ باندپیچی هم شده بود گفت:ماهرخ كه جز مصدومین جنگ هم هست...
مجید نگاهی به دست ماهرخ كرد و بعد روی به منوچهر گفت:این رو ولش كن چون معلومه درد دستش خوب شده ولی فكر كنم كمر تو حسابی از توپهایی كه خورده كبود شده...
و بعد خندید!
منوچهر كه خودش هم به خنده افتاده بود گفت:مجید خیلی نامردی...خدائیش وقتی توپت میخورد به كمرم حس میكردم پوستمو داره میكنه...همچین داغ میشد كه دود از كله ام میرفت هوا...
افسانه لبخندی زد و گفت:مجید داشت تلافی كاری كه با ماهرخ كردی رو سرت خالی میكرد.
منوچهر یكدفعه نگاهش روی مجید ثابت موند و بعد بی اراده امتداد نگاهش به ماهرخ كه كنار مجید روی یك بالشت به خواب رفته بود افتاد و گفت:مجید؟...جدی؟!
مجید لبخندی زد و چند حلقه موهای صاف و مشكی ماهرخ كه روی صورتش افتاده بود رو به آرومی كنار زد و در حالیكه به صورت زیبا و ملوس ماهرخ خیره شده بود گفت:یكی باید تقاص ماهرخ رو از تو پس میگرفت دیگه...بدجور كشیدیش روی زمین...ولی خوشم اومد نفس كم نمی آورد...
منوچهر حرفی نزد و فقط به مجید كه عمیقا" به زیبائیهای چهره ی ماهرخ خیره شده بود نگاه كرد و متوجه ی واقعیتی شد كه اصلا" فكرشم نمیكرد!
با اینكه خودش نسبت به افسانه خواهر مجید ابراز عشق كرده بود ولی نمیدونست چرا از اینكه تمایل مجید رو نسبت به ماهرخ میدید حس خوبی نداشت!...شاید میشد اسمش رو غیرت برادرانه گذاشت شاید هم تعصبی بی مورد...
مجید غرق تماشای صورت ماهرخ بود و یكباره متوجه شد كه منوچهر به آرومی نزدیك او و ماهرخ شد و با ضربات ملایمی كه با پایش به پای ماهرخ وارد كرد باعث بیداری ماهرخ شد!
مجید با تعجب به منوچهر نگاه كرد و قبل از اینكه بتونه سوالی از او بپرسه ماهرخ چشمهاش رو باز كرد و خواب آلود به منوچهر نگاهی انداخت و گفت:چیه؟
منوچهر گفت:بلند شو برو یه جای دیگه بخواب...جا قحط بوده كه اینجوری خوابیدی؟
مجید با چشمانی متعجب به منوچهر خیره شد و بلند شد نشست!
ماهرخ همانطور كه خوابیده بود چرخی زد و پشتش رو به منوچهر كرد و با صدایی خواب آلود گفت:برو گمشو...دیوونه...ولم كن خوابم میاد.
مجید كه از حرف و حركت منوچهر متعجب شده بود بی هیچ حرفی بلند شد و مقابل منوچهر ایستاد و گفت:بگذار راحت بخوابه...من دارم میرم آشپزخانه برای خودم چایی بریزم...
و بعد برای لحظاتی هر دو در چشمهای هم خیره شدند...نگاه منوچهرآكنده از خشمی نهفته و نگاه مجید لبریز از گلایه و تعجب بود!
مجید به آشپزخانه رفت و برای خودش در لیوانی بزرگ چای ریخت و همانجا روی یكی از صندلیها نشست و دیگه از آشپزخانه بیرون نیومد.
افسانه كه متوجه ی رفتار منوچهر بود با صدایی كه فقط خودش و منوچهر اون رو بشنوند گفت:منوچهر چرا اینجوری كردی؟!
منوچهر با دست كمی پشت گردنش رو مالید و سپس با كلافگی گفت:چیكار كردم مگه؟
ادامه دارد
امضای کافه رمان
خداوند شكافنده دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج ميسازد و مرده را از زنده، اين است خداي شما پس چگونه از حق منحرف ميشويد؟ سوره انعام(۹۵)
۲۰-۱-۱۳۹۲, ۱۰:۲۲ عصر
یافتن
6 کاربر از کافه رمان به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, nehdi, shamiiim, elinoor, ایران دخت, طاطا
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 1


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان همین امشب-شادی داودی
خنده را فراموش كن تا عشق را نیز فراموش كنی.آیا با چهره ایی غمگین؛می توانی به كسی ابراز عشق كنی؟
-------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دوم
افسانه كه متوجه ی رفتار منوچهر بود با صدایی كه فقط خودش و منوچهر اون رو بشنوند گفت:منوچهر چرا اینجوری كردی؟!
منوچهر با دست كمی پشت گردنش رو مالید و سپس با كلافگی گفت:چیكار كردم مگه؟
افسانه نگاهی از روی دلخوری به منوچهر انداخت و سپس به سمت اتاقی كه مادرها در اون خوابیده بودند رفت.
منوچهر با قدمهایی تند به او نزدیك شد و بازویش رو گرفت و به سمت خودش برگردوند وبا صدایی آهسته گفت:تو چرا یكدفعه از این رو به اون رو شدی؟!...یعنی میخوای جلوی چشم من ماهرخ توی بغل داداش جنابعالی بخوابه صدامم در نیاد؟
افسانه نگاه طعنه آلودی به سر تا پای منوچهر كرد و او هم با صدایی آروم در جواب منوچهر گفت:نمیدونستم اینقدر به مجید شك داری كه میترسی جلوی همه توی این ساعت وسط هال سر آبجی15ساله ات بلا بیاره...نمایش غیرت جالبی بود...یادم باشه به مجید بگم برای نمایش غیرت اون هم میتونه نقش خودش رو بازی كنه...
منوچهر كه هنوز بازوی افسانه رو در دست داشت از عصبانیت اونچه كه افسانه به طعنه گفته بود فشار بیشتری به بازوی او وارد كرد و گفت:چیه؟نكنه واسه اینكه عاشقتم مجبورم به مجید باج بدهم؟
افسانه با دست دیگه اش انگشتان منوچهر رو از دور بازویش باز كرد و در جواب گفت:من چنین چیزی نگفتم...نیاز به باج دادن هم نیست...مجید خیلی پاك تر از اونیه كه تو فكرشو میكنی...منتهی میدونی مشكل كجاس؟...مشكل اینجاس كه تو به خودت نگاه میكنی و فكر كردی مجیدم مثل توئه...همین یه دقیقه پیش اگه ممانعتهای من نبود چه بسا حالا باید میزدم توی سر خودم و به فكر این بودم چطوری برم به مامانم بگم منوچهر توی زیر زمین این خونه من رو...
منوچهر با عصبانیت به میان حرف افسانه رفت و گفت:تو چرا همه چی رو با هم قاطی میكنی؟موقعیت من و تو با مجید و ماهرخ اگه واقعا"چیزی بینشون در شرف وقوع باشه خیلی فرق میكنه...
- چه فرقی؟...اگه ماهرخ یه دختر دست نخورده اس خوب مگه من نیستم؟...چطور تو داشتی به خودت این اجازه رو توی زیرزمین میدادی كه هر غلطی دلت میخواد بكنی ولی از اینكه مجید كنار ماهرخ در اوج پاكی اونم وسط هال جلوی چشم بقیه فقط دراز كشیدن اینجوری غیرتت به قلیان و جوشش افتاده؟...منوچهر با تمام علاقه ایی كه بهت دارم ولی همیشه از خودخواهی ها و بی منطق فكر كردنهات حالم به هم میخوره...
افسانه بعد از گفتن این حرف دیگه معطل نكرد و به سرعت سمت اتاق خوابی كه مادرها در اون خوابیده بودند رفت و داخل شد و در رو هم به آرومی بست.
منوچهر كه سر جای خود ایستاده و از شنیدن حرفها و اتفاقی كه چند دقیقه پیش توی زیر زمین در شرف وقوع بود و اگر واقعا" افسانه ممانعت نكرده بود معلوم نبود حالا در چه شرایطی بودند عصبی و كلافه شد سپس به سمت هال برگشت...ماهرخ همچنان خواب روی زمین مثل جوونهای دیگه كه از خستگی رمقی برایشان باقی نمانده خوابیده بود...به صورت زیبای ماهرخ خیره شد و سپس نگاه كوتاهی به مجید كه در آشپزخانه نشسته و در ضمنی كه به نقطه ی نامعلومی خیره بود و چای میخورد انداخت و بعد با عصبانیت از هال بیرون رفت و هنگام بیرون رفتن چنان در هال رو محكم به هم كوبید كه بیشتر بچه ها یكباره از خواب پریدند اما بار دیگه بی تفاوت هر كسی تمایل به ادامه ی خواب بعدازظهر در خود رو بیشتر از توجه نشان دادن به صدای در بروز دادند...در این بین فقط ماهرخ بود كه بلند شد نشست و كش و قوسی به بدنش داد و با گلسر موهای صاف و بلندش رو جمع كرد و بعد از اینكه با اندكی مالیدن چشمهاش سعی در بیرون راندن حس خواب آلودگی از اونها رو داشت بلند شد و به آشپزخانه رفت.
با ورود ماهرخ به آشپزخانه مجید از دریای افكاری كه دقایقی در اون غوطه ور شده بود بیرون اومد و نگاهی به ماهرخ كرد و سپس گفت:چایی میخوری برات بریزم؟
ماهرخ به سمت یكی ازكابینتها رفت و فنجانی برای خودش برداشت و گفت:نه مرسی...خودم میریزم.
مجید به تك تك حركات ماهرخ با دقت چشم دوخته بود...چقدر دلش میخواست بدون هیچ منعی در حالیكه او مشغول ریختن چای برای خودش و پشتش به او بود در آغوشش میگرفت و موها و گردنش رو غرق بوسه میكرد اما برخورد عجیب و دور از انتظار منوچهر در دقایقی پیش برای مجید این مفهوم رو قوی تر از هر حكمی بیان میكرد كه ...!
واقعا" هدف منوچهر از اون برخورد چی میتونست باشه؟...مجید باید چه برداشتی میكرد؟...آیا مجید حق ابراز علاقه نسبت به ماهرخ رو نداشت یا اینكه كمیه سن ماهرخ و فاصله ی سنی میان مجید و او باعث بروز چنین رفتاری از منوچهر شده بود؟...اما مگه6سال فاصله ی سنی زیاد بوده؟...یا شاید منوچهر فكر میكنه مجید لیاقت داشتن عشق ماهرخ رو نداره؟...واقعا" از فكر كردن برای یافتن پاسخی به این دست سوالها حالتی از بهت و ناباوری و سردرگمی در مجید ایجاد كرده بود!
ماهرخ كه حالا برای خودش چای ریخته وبا فنجانی در دست به طرف میز برمیگشت تا روی صندلی بنشیند نگاه ثابت مجید رو به روی خودش متوجه شد و در ضمنی كه چهره ی شیطنت آمیزی به خودش میگرفت و در این مواقع لبهای سرخش رو مثل غنچه جمع میكرد و سرش رو به سمت شانه ی سمت راستش خم می نمود گفت:ببخشید...بنده شما رو به جا نیاوردم...شما چطور؟
مجید كه با دیدن چهره ی ماهرخ در اون وضعیت و صدای او تازه به خودش اومده بود لبخندی روی لبش نقش بست و گفت:تو هوشت كمه...ولی من خوب تو رو میشناسم...یه دخترخوشگل و ناز و خوردنی...
ماهرخ در حالیكه روی صندلی می نشست و فنجانش رو روی میز در مقابلش قرار میداد چشمهاش رو درشت و ابروهاش رو بالا برد و گفت:دختر خوشگل و ناز و خوردنی كه خنگ باشه و هوشش درست كار نكنه كه به درد نمیخوره...اون دختری با حاله كه همه ی اینها رو با هم داشته باشه...
مجید كه از شنیدن حتی صدای ماهرخ هم لذت میبرد حالا از جوابی كه شنیده بود لبخند روی لبش عمیق تر شد و گفت:آخه نمیشه همه ی محسناتت رو با هم گفت...میترسم یه وقت خودتو بگیری و دیگه منو تحویل نگیری...
ماهرخ خنده ی ریز و زیبایی كرد و گفت:نترس خودمو نمیگیرم ولی یادت باشه دیگه اینجوری از من جلوی كسی تعریف نكنی كه ممكنه خواستگارامو از دست بدهم...مگه میخوای بترشم و روی دست مامان و بابام بمونم؟...دختر هر قدرم خوشگل و ناز باشه ولی عقل درست و حسابی نداشته باشه كه فایده نداره...پس خواهشا" دیگه سعی نكن محسنات منو به زبون بیاری چون با توجه به اخلاق سانسورگریت ممكنه آرزوی عروس شدن به دلم بمونه...
مجید به صندلی كه روی اون نشسته بود تكیه داد و در حالیكه عمیقا" به زیبایی های ماهرخ خیره شده بود گفت:بهتر...اون وقت...
ماهرخ كه هنوز شیطنت چهره اش در اون لحظات دلنشینی زایدالوصفی به صورتش بخشیده بود و لبخند روی لبهاش سبب عمیق تر شدن چال زیبای روی گونه ی سمت چپش شده میشد به میان حرف مجید رفت و گفت:بهتر؟!!!!...مجید!!!...دلت میاد؟!...من عاشق لباس عروس پوشیدنم...چطوری دلت میاد آرزو به دل بمونم؟!
مجید خواست جواب ماهرخ رو بده كه با ورود امیرخان پدر ماهرخ و به دنبال او آقاجلال عموی ماهرخ حرفش رو نگفته در سینه پنهان كرد!
امیرخان به محض ورود به آشپزخانه لبخندی به لب آورد و در حالیكه پشت صندلی ماهرخ قرار گرفت و با هر دو دست صورت ماهرخ رو به سمت بالا نگه داشت و بوسه ی محكم پدرانه و آكنده از محبتی به گونه ی او گذاشت گفت:دختر خوشگل بابا چطوره؟...چایی میخوری تنها تنها نمیگی باباتم چایی میخواد؟اصلا"از صبح تا حالا پرسیدی بابات چطوره؟...بلندشو بلندشو یه سینی چایی حاضر كن ببرم حیاط واسه مردها...این مامان تو وقتی میاد باغ كلا" استراحت میكنه حتی یه چایی جلوی ما نمیگذاره...
ماهرخ از روی صندلی بلند شد و در حالیكه چندین استكان و فنجان در سینی میگذاشت تا برای مردهای در حیاط بنا به گفته ی پدرش چای بریزه گفت:در عوض توی خونه دست بسته در خدمت شماست...حالا این یه روز استراحت دیگه حقشه...
امیرخان بار دیگه به سمت دختر كوچكش رفت و بوسه ایی دوباره بر گونه ی او گذاشت و گفت:موش این زبون تو رو بخوره كه خدا در خلقت تو از هیچی كم نگذاشته...
و بعد برگشت به سمت برادر كوچكترش جلال و گفت:میبینی داداش هیشكی حریف زبون این نیم وجبی نمیشه!
آقا جلال كه همیشه چهره ایی عبوس و خشن داشت نگاهی به سر تا پای ماهرخ كرد و در حالیكه با سر حرف برادر بزرگترش رو تایید میكرد با صدایی بم و گرفته گفت:ماهرخ مثل نگین می درخشه داداش واسه همین باید خیلی حواست بهش باشه چون یه وقت ممكنه طعمه ی كلاغ بشه.
امیرخان با نگاهی متفكر لحظاتی به جلال چشم دوخت و سپس گفت:مگه من مرده باشم كلاغ بخواد به این جواهرم دسترسی پیدا كنه.
مجید كه روی صندلی نشسته بود كاملا" و با دقت تمام حرفهایی كه بین امیرخان و آقا جلال رد و بدل میشد رو می شنید اما خودش رو با خوردن ادامه ی چایی سرگرم كرده بود.
جلال به كابینتها تكیه و هر دو دستش رو به سینه ی پهنش در هم گره زد و گفت:مگه دختر ایران ((افسر)) رو یادت رفته؟اونم جواهری بود مثل ماهرخ...با همه ی اولدورم پلدورمی كه باباش داشت آخرم سیب سرخی شد كه نسیب دست چلاقش كردن...طفلك ایران به خاطر ننگ دامادش حتی روی حاضر شدن توی جمع فامیلم نداره...
ایران خانم خواهربزرگ امیرخان و آقا جلال بود كه در اثر تقدیر و سرنوشت و ندانم كاریهای خودش و همسرش تنها فرزندشون ((افسر)) رو به مردی نالایق شوهر داده بودند كه به علت اعتیاد و مسائل غیراخلاقی وی چند سالی میشد با كل فامیل قطع رابطه كرده بودند...اما كم و بیش ماهرخ چهره ی افسر رو به یاد داشت...از اون دست دخترانی بود كه همیشه ماهرخ با دیدن فیلمهای قدیمی و معروف هالیوودی اولین چهره ایی كه پس از دیدن هنرپیشگان زن زیبای هالیوود به ذهنش می اومد صورت زیبا و تحسین برانگیز((افسر))بود!...اما سالها میشد كه دیگه اونها رو در جمعها ندیده بود!
ماهرخ پس از اینكه چایی ها رو در فنجانها و استكانها ریخت همه رو در سینی گذاشت و به سمت پدرش برگشت گفت:بفرمایین...اینم از چایی...امر دیگه ایی باشه در خدمتم.
امیرخان خنده ایی كرد و با تشكری غلیظ و پدرانه سینی چای رو از دست ماهرخ گرفت و در همان حال پاسخ آقا جلال رو هم داد و گفت:نه داداش...من حواسم جمع تر از اونی هست كه فكرشو بكنی...نسل هر چی كلاغه از روی زمین برمیدارم اگه بدونم نوك تیز كردن واسه عزیز دردونه ی من...
و سپس همراه برادرش از آشپزخانه خارج شدند و به حیاط برگشتند.
مجید نگاهش رو بار دیگه به سمت ماهرخ امتداد داد و گفت:چایی خودت یخ كرد.
ماهرخ فنجانش رو از روی میز برداشت و زیر شیر ظرفشویی مشغول شستن اون شد و گفت:مهم نیست.بی خیال.
مجید از روی صندلی بلند شد و قصد خروج از آشپزخانه رو كرد كه با صدای ماهرخ دوباره مجبور شد بایستد.
- مجید میخوای بری بخوابی دوباره؟
- نه...خوابم نمیاد...میخوام برم بیرون یه ذره قدم بزنم.
- صبر میكنی منم حاضر بشم باهات بیام...همه خوابیدن منم كه دیگه نمیخوام بخوابم...حوصله ام سرمیره.
مجید كمی مكث كرد و سپس گفت:باشه...پس من میرم جلوی در حیاط ...حاضر كه شدی بیا بیرون با هم میریم قدم میزنیم.
ماهرخ به سرعت دستهاش رو خشك كرد و با عجله از آشپزخانه خارج و به سمت یكی از اتاق خوابها رفت تا برای رفتن به بیرون حاضر شود.
مجید از منزل بیرون رفت و در حیاط دید كه بیشتر پدرها هم روی تختهای چوبی كنار حیاط یا به خواب رفته اند و یا تك و توك در حال صحبت در خصوص وضعیت اقتصادی و كار وكاسبی این روزهای خود با همدیگر هستند...منوچهر هم روی یكی از همان تختها در حالیكه دستش رو از ساعد حائل چشمهاش با اشعه های خورشید كه از لا به لای شاخه های درختان به صورتش تابیده بود كرده و به نظر میرسید او هم در حال استراحت بعدازظهر شده.
مجید از در حیاط بیرون رفت و به دیوار باغ تكیه داد و منتظر ماهرخ شد...چند دقیقه ی كوتاه بیشتر طول نكشید كه ماهرخ هم از باغ خارج و در حیاط رو بست و به طرف مجید اومد و دستش رو گرفت و گفت:خوب...بریم.
مجید در حالیكه دست نرم و لطیف و ظریف ماهرخ رو حالا در میان دستش گرفته بود نگاه پر از محبتی به ماهرخ كرد و گفت:بریم كنار رودخونه؟
ماهرخ كمی فكر كرد و بعد گفت:اونجا بریم اگه صدامون كنن نمیشنویم.
مجید دست ماهرخ رو كه در دست داشت به دنبال خودش كشید و از راهی كه منتهی به كنار رودخانه میشد راهی شد و گفت:تا یكی دو ساعت دیگه كسی كاری با ما نداره...فعلا" كه همه خوابیدن...بیا بریم زود برمیگردیم.
ماهرخ دیگه مخالفتی نكرد و همراه مجید به راه افتاد.
زمانیكه به كنار رودخانه رسیدند صدای رود خروشان كرج همراه با وزش باد خنك و حركت برگهای درختان كناررودخانه و تابش نورخورشید بر سطح رودخانه و همچنین تابش نور از میان شاخ و برگ درختان چنان ماهرخ رو جذب خودش كرد كه بی اراده جیغی از روی خوشحالی كشید و گفت:وای مجید...به جون خودم بهشتی كه میگن همین جاس...مگه نه؟
مجید با لبخند به ماهرخ كه حالا گونه های خوش تركیبش از شدت شعف گلبهی رنگ شده بود نگاه كرد و گفت:دقیقا" و اگه خودتو نگیری میشه گفت تو هم یكی از اون فرشته های خوشگل بهشتی باشی كه الان اینجاس پس فقط باید گفت خوش به حال من...
ماهرخ سر جایش ایستاد و باز از همان نگاههای شیطنت آمیزش رو به مجید دوخت و گفت:نه بابا...ترش میكنی...میترسم مریض بشی.
مجید خندید و گفت:نه...برای چی مریض بشم؟...هر مرضی هم داشته باشم تازه شفای كاملم میگیرم.
ماهرخ خنده ی قشنگی كرد و گفت:از كجا معلومه تو بنده ی خوب باشی كه بری بهشت و اینهمه نعمت بهت ببخشن؟...قشنگی های اینجا رو ولش كن از كجا معلوم جایزه ی كارهای تو حوری خوشگلی مثل من باشه؟
مجید كه بی نهایت از حضور ماهرخ در اون لحظات خاص لذت میبرد به طرفش رفت و با شوخی نوك بینی ظریف و خوش تركیب ماهرخ رو میان دو انگشت خودش گرفت و گفت:دختر تو چقدر از خود متشكری...راستی راستی باورت شده خوشگلی؟...اصلا" هم خوشگل نیستی...خیلی هم زشت و بد تركیب و بی ریختی...منو بكشن هم حاضر نیستم یه ثانیه با تو یه جا بیكار وایستم...
ماهرخ صورتش رو عقب كشید و گفت:حسود...از حسودیته این حرفو میزنی...اصلا" به جهنم میرم به خدا میگم بهشت كه سهله جهنمم جای منو و تو رو یكجا نگذاره...
و بعد به سمت رودخانه برگشت طوریكه مجید پشت سرش بود.
مجید بی اراده به ماهرخ نزدیكتر شد و در حالیكه هر دو دستش رو به دور كمر ماهرخ حلقه كرد و اون رو سخت در آغوش گرفت از كنار صورت ماهرخ بوسه ی ملایمی به گونه ی او گذاشت و گفت:من دروغگوی خوبی نیستم میدونم...تو هم آدمی نیستی كه نیاز داشته باشی دائم خوشگلیتو بهت یادآوری كنن مگه نه؟
ماهرخ كه حالا كاملا" به مجید تكیه كرده بود و در آغوشش قرار داشت سرش رو به سینه ی مجید تكیه داد و به بالا نگاه كرد...نوری كه از لابه لای شاخ و برگ درختها عبور میكرد به صورت ماهرخ میخورد و گاهی مجبور میشد پلكهاش رو برای فرار از تیزی نور خورشید محكم به روی هم فشار بده و در همون حال مجید محو تماشای زیبایی صورت او شده بود كه ماهرخ گفت:مجید؟
- جونم؟
- به نظر تو من هنوز بچه ام؟
- برای چی این سوالو می پرسی؟
- تو جوابمو بده تا بگم.
- تو بگو برای چی می پرسی بعد من جوابتو میدم.
- میخوام بدونم از نظر پسرها یه دختر كی بزرگ میشه؟...یعنی...یعنی...
- یعنی چی؟
- یعنی كی یه دختر میتونه بزرگ فرض بشه طوریكه پسرها اون رو دیگه به چشم یه بچه نگاه نكنن؟...میدونی...حس میكنم چون من از همه ی شماها كوچیكترم همیشه منو به چشم یه بچه نگاه میكنید...
مجید كمی به نیمرخ زیبای ماهرخ خیره شد و بعد گفت:بزرگ شدن به سن و سال نیست...بزرگ شدن به فهم و شعوره...
ماهرخ خندید و گفت:خوب پس حالا به نظر تو من بزرگم یا بچه؟
مجید كه به لبهای خوش تركیب ماهرخ كه با خنده تزئین شده بود خیره شد و به محض اینكه خواست جوابش رو بده صدای منوچهر رو از پشت سرش شنید كه گفت:...
ادامه دارد
امضای کافه رمان
خداوند شكافنده دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج ميسازد و مرده را از زنده، اين است خداي شما پس چگونه از حق منحرف ميشويد؟ سوره انعام(۹۵)
۲۰-۱-۱۳۹۲, ۱۰:۲۷ عصر
یافتن
3 کاربر از کافه رمان به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, shamiiim, ایران دخت
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان همین امشب-شادی داودی

قسمت سوم

مجید كمی به نیمرخ زیبای ماهرخ خیره شد و بعد گفت:بزرگ شدن به سن و سال نیست...بزرگ شدن به فهم و شعوره...
ماهرخ خندید و گفت:خوب پس حالا به نظر تو من بزرگم یا بچه؟
مجید به لبهای خوش تركیب ماهرخ كه با خنده تزئین شده بود خیره شد و به محض اینكه خواست جوابش را بدهد صدای منوچهر را از پشت سرش شنید كه گفت:مجید؟...مجید؟...ماهرخ؟...ك جائید شماها؟
مجید به آرامی از ماهرخ فاصله گرفت و به سمت صدا برگشت...لحظاتی بعد منوچهر را دید كه از لا به لای درختان به سمت كنار رودخانه راهی شده و او نیز با نگاهی سریع هر دوی آنها را دید كه در كنار رودخانه ایستاده اند و به طرفشان رفت و در همان حال گفت:ماهرخ مامان گفته برگردی وسایلت رو جمع كنی...
ماهرخ كه از شنیدن این حرف همه ی وجودش آكنده از تعجب شد گفت:وسایلمو جمع كنم؟!!!...واسه چی؟!!!...مگه میخوایم برگردیم؟!!
منوچهر در حالیكه شاخه ی جوان و نازك درختی رو از شاخه ی تنومند و اصلی درختی با یك حركت شكست و جدا كرد گفت:آره...ما و عموجلال اینها داریم برمیگردیم.
- واسه چی؟!...ما كه قرار بود تا فردا عصر بمونیم!
- واسه چیشو نمیدونم...اینقدرم سوال نكن...زودتر برگرد برو...
ماهرخ دلخور و عصبی برگشت به سمت رودخانه و در حالیكه سنگی برداشت و به طرف آب پرتاب كرد دوباره روی به منوچهر كرده و گفت:من نمیام...میمونم فردا با بقیه برمیگردم.
منوچهر كه گویا منتظر چنین پاسخی بود و از قبل خودش رو برای هر نوع برخوردی با ماهرخ آماده كرده بود قدم بزرگی به سمت ماهرخ برداشت و ماهرخ كه توقع چنین واكنشی از طرف برادرش رو نداشت و هم از عصبانیت یكباره ی منوچهر ترسیده بود قدمی به عقب برداشت اما اصلا" متوجه ی جای بدی كه ایستاده بود نشد و در كمتر از چند ثانیه پایش از روی سنگ كوچكی سر خورد و از پشت به درون رودخانه افتاد!
صدای فریاد منوچهر و مجید كه هر دو همزمان اسم ماهرخ رو صدا كردند در فضا پیچید و قبل از هر حركت دیگری آن دو نیز به درون آب پریدند تا ماهرخ را هر چه زودتر از چنگ آبهای خروشان رودخانه بیرون بكشند.
ماهرخ به دلیل ناگهانی بودن و غیرمنتظره بودن اتفاق و از طرفی حجم بسیار زیاد و سرعت بالای آب رودخانه كاملا" دست و پای خودش را از ترس گم كرد و با اینكه كمی به شنا وارد بود اما در میان آب و شرایط ایجاد شده به هیچ وجه فكرش درست كار نمیكرد و هر چند لحظه یكبار كه فرصت میكرد سرش بیرون از آب قرار گیرد فقط جیغ میكشید...آب با شدت و سرعت او را با خود میبرد و هر چند لحظه یكبار با سختی می توانست چنگی به تنه ی درختی در میان مسیر و یا تخته سنگی وسط راه رود بیندازد و با زحمت خودش را نگه دارد اما به علت سردی آب دستهایش قدرت كافی برای نگه داشتن آن شاخه و یا چسبیدن به سنگهایی كه در اثر بودن در رودخانه دیواره ایی لیز پیدا كرده بودند را نداشت و باز در پی جیغهای پی درپیی كه میكشید و از منوچهر و مجید كمك میخواست بار دیگر آبهای بی رحم رودخانه او را با خود همراه میكردند.
صدای فریادهای منوچهر و مجید كه هر یك سعی داشت سریعتر خود را در مسیر و دنبال ماهرخ قرار داده و او را بگیرد در میان صدای رود خروشان گم میشد تا اینكه دقایقی بعد جریان آب هر سه را به قسمتی كه عمق بیشتری داشت و كمی از شدت جریان آب در آنجا كاهش ظاهری پیدا كرده بود قرار داد اما ماهرخ از شدت سرما و ترس به محض وارد شدن به آن نقطه تقریبا" از حال رفت و مجید كه تمام وجودش در آن لحظات نجات ماهرخ را فریاد میكشید سریعتر توانست خودش را به ماهرخ رسانده و یك دست به زیر بغل ماهرخ اندخته و و دست دیگرش را به دور تخته سنگی كه تقریبا در حاشیه ی رودخانه واقع شده بود قلاب كرد و با تمام قدرتی كه در دست و بازوهای خودش سراغ داشت سعی كرد ماهرخ را محكم نگه دارد و در همان حال منوچهر نیز به آنها رسید و خیلی سریع متوجه ی چشمهای بسته ی ماهرخ شد و و در حالیكه خودش را به تخته سنگ و نزدیك مجید وماهرخ رسانده و سعی با چسبیدن به آن تخته سنگ خودش را نگه دارد با وحشت گفت:مجید؟!...ماهرخ چشماش بسته شده...
مجید كه سعی داشت آبهایی كه به صورتش پاشیده میشد را نیز با حركت سرش از ریخته شدن به چشمش دور نگه دارد گفت:نترس...زنده اس...فكر كنم از ترس بیهوش شده...تا اینجا حواسم بهش بود سرش به تخته سنگهای وسط رودخونه نخورده...
منوچهر آهسته آهسته طوریكه بار دیگه اسیر جریان آب نشود خودش را به ماهرخ كه مجید محكم او را در آغوش گرفته بود نزدیك كرد و با یك دست صورت او را گرفت و گفت:ماهرخ؟...ماهرخ؟...چشماتو باز كن ببینم...
مجید كه عصبی شده بود گفت:ولش كن منوچهر...الان فقط باید سعی كنیم از رودخونه ببریمش بیرون...اینطوری كه بیهوش شده آب خیلی راحتتر میتونه از راه بینی و دهنش وارد ریه اش بشه...سرش رو ول كن...من محكم نگهش داشتم...ببین میتونی دستت رو به اون شاخه ی درخت بگیری یا نه؟
منوچهر برگشت و به شاخه نگاه كرد و با هرسختی بود بالاخره توانست آن را با تمام نیرویش در دست بگیرد.
در این لحظه مجید كه آهسته آهسته دستش را حالا از زیر كتفهای ماهرخ به دور كمر و شكم او رسانده بود و سعی داشت او را همچنان محكم در آغوش بگیرد سبب شد ماهرخ كمی از آبهایی كه در طی مسیر خورده بود را با سرفه بیرون ریخته و چشمهایش را باز كند و تازه متوجه شد كه مجید او را گرفته...
كمی در آغوش او چرخید و هر دو دستش رو به دور گردن مجید گره كرد و محكمتر خودش را به او چسباند و زد زیر گریه و با فریاد گفت:مجید تو رو خدا ولم نكن...
مجید در اون شرایط كه لبهایش كنار گوش ماهرخ قرار گرفته بود بوسه ایی سریع كنار گوش او گذاشت و گفت:نه عزیزم...نه نترس...محاله ولت كنم...تو فقط محكم همینجوری گردن منو بگیر...باشه؟
ماهرخ با حركت سرش حرف مجید را تایید كرد و سپس مجید آن دست منوچهر كه آزاد بود و به سوی او دراز كرده بود را گرفت و بعد از لحظاتی هر سه كنار رودخانه بودند...ابتدا منوچهر از آب خارج و سپس ماهرخ را از آب بیرون كشید و بعد هم مجید به جهت نیرویی كه صرف نگه داشتن ماهرخ كرده بود توانست خودش را با سختی از آب رودخانه و با كمك منوچهر بیرون بكشد.
به محض اینكه مجید از آب بیرون آمد ماهرخ بی اراده خودش را در آغوش او انداخت و شروع كرد به گریه!...منوچهر نیز دستش را به دور گردن هر دوی آنها انداخت و مجید هم كه با یك دست ماهرخ را در آغوش نگه داشته بود دست دیگرش را دور گردن منوچهر انداخت و گفت:مرسی منوچهر.
هر سه بعد از دقایقی نفس گیر بار دیگر با اطمینان از اینكه خطر كاملا" برطرف شده و جای نگرانی نیست خوشحال بودند ولی ماهرخ احساس میكرد تحت هیچ شرایطی دیگر دلش نمیخواهد چنین با مرگ احتمالی در جای وحشتناكی مثل رودخانه دست و پنجه نرم كند و در نهایت از فكر اینكه خودش از آب بیرون آمده بوده اما هر لحظه ممكن بود حالا آبها مجید را با خود ببرند تمام وجودش را اضطراب و وحشت از دست دادن مجید پر كرده بود!
ماهرخ كم كم در عمق وجودش پی به حقیقتی میبرد كه شاید اگر چنین شرایطی پیش نمی آمد هرگز به این سرعت متوجه ی آن نمیشد...و آن چیزی نبود جز علاقه ی زیادش به مجید!
لباسهای هر سه نفر حالا به علت خیسی و روی زمین قرار گرفتنشان غرق گل و كثیفی شده بود...ماهرخ كه در اثر جریان آب روسری از سرش افتاده و با آب رفته بود...پیراهن مجید هم معلوم نبود در چه زمانی بیشتر دكمه هایش كنده شده بود...منوچهر نیز اصلا" متوجه نشده بود كه چطور در طول مسیر درون رودخانه یكی از كتونی هایش از پا درآمده و گم شده!
لحظاتی بعد منوچهر كمی از آنها فاصله گرفت و به هر دو دستش تكیه داد و خسته روی زمین نشست و پاهایش را دراز كرد و حالا بعد از آنهمه تنش یكباره به خنده افتاد!
مجید با تعجب به او نگاه میكرد و ماهرخ آهسته صورتش را از گردن مجید فاصله داد و برگشت به منوچهر نگاه كرد و با عصبانیت گفت:زهرمار...دیوونه...همه اش تقصیر تو بود...نزدیك بود هر سه بمیریم اون وقت تو داری هر هر میخندی؟!
مجید با دستش فشار ملایمی به شونه ی ماهرخ وارد كرد و گفت:هیس ماهرخ...حالا كه خدا رو شكر تونستیم جون سالم به در ببریم.
اما ماهرخ كه حالا به شدت سردش شده و می لرزید و عصبانی بود گفت:منوچهر خیلی احمقی...
منوچهر كه خنده اش از روی لبهایش محو شده بود بار دیگر با عصبانیت به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خفه شو...دست و پاچلفتی...تو كه شل و وارفته ایی و نمیتونی درست سرجات وایستی غلط میكنی میای كنار رودخونه...
ماهرخ كه سعی داشت از آغوش مجید خودش را بیرون بكشد از شنیدن توهینهای منوچهر بیشتر عصبی شد و گفت:توی وحشی اگه اونجوری نمی اومدی توی شكم من هیچ وقت من توی رودخونه نمی افتادم...
منوچهر تكانی به خودش داد و خواست دست ماهرخ را بكشد و با تحكم حرفی به او بزند كه مجید سریع ماهرخ را بار دیگر در آغوش كشید و با صدایی نسبتا" بلند و فریادگونه گفت:بس كنید دیگه...به جای اینكه حالا خدا رو شكر كنید باز دارین به جون هم می پرید!!!
منوچهر لحظاتی بی حركت و با خشم به چشمهای مجید خیره شد و سپس به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خیلی زبونت دراز شده...آدمت میكنم.
ماهرخ خواست بار دیگر پاسخ برادرش را بدهد كه مجید با یك دست صورت و چانه ی ماهرخ را گرفت و به سمت خودش برگرداند و با جدیت گفت:بسه دیگه ماهرخ...
ماهرخ از مجید فاصله گرفت و در حالیكه حس میكرد تمام بدنش دچار ضعف و لرزش شده سعی كرد با دلخوری از جایش بلند شود كه تعادلش را از دست داد و بار دیگر اگر مجید او را نگرفته بود به زمین می افتاد...منوچهر هم كه كمی جلو آمده بود تا ماهرخ را بگیرد حالا با دیدن ضعف زیاد در چهره ی ماهرخ كمی از برخورد چند لحظه پیشش با او پشیمان شد و گفت:نگاش كن...مثل جوجه كوچولوهاس...دائم باید مراقبش بود...بلند شد ببینم...
و بعد در حالیكه خودش هم با سختی از روی زمین بلند شد دست ماهرخ را گرفت تا كمك كند روی پا بلند شود كه ماهرخ با عصبانیت دستش را از دست منوچهر بیرون كشید و گفت:ولم كن...
منوچهر كلافه و عصبی به ماهرخ خیره شد كه مجید گفت:منوچهر ولش كن...من كمكش میكنم.
بالاخره با هر سختی كه بود هر سه بلند شدند و مسیر برگشت به جایی كه میتوانستند از آنجا به باغ برگردند را انتخاب كرده و راهی شدند...در تمام مسیر دست ظریف و یخ كرده ی ماهرخ در دست مجید بود و به خاطر حال و وضعیت او هر چند قدم مجبور بودند بایستند و سپس دوباره راه می افتادند...وقتی از میان درختها گذشتند و سربالایی ملایمی را به سمت جاده بالا میرفتند ضعف بدنی ماهرخ به اوج رسید و لحظاتی بعد به شدت دچار تهوع شد!...كه بیشتر آنچه كه از معده اش خارج شد كاملا" مشخص بود آب رودخانه بوده كه در طول همان چند دقیقه به معده اش وارد شده بوده!
مجید دائم شانه های ماهرخ را نوازش میكرد و سعی داشت دلداریش بدهد كه تا باغ وخانه راه كوتاهی باقی است اما منوچهر عصبی و كلافه فقط به ماهرخ چشم دوخته بود و در نهایت به دلیل اینكه مجبور شده بود تمام مسیر را در حالیكه فقط یكی از پاهایش در كفش بود و پای دیگرش حسابی زخمی و خسته شده بود به سمت ماهرخ كه از ضعف به درخت تكیه داده و روی زمین نشسته بود رفته و بازوی ماهرخ را گرفت و با شدت و شتاب او را با یك حركت از روی زمین بلند كرد و گفت:بسه دیگه...راه بیفت...
مجید دست منوچهر را كه به شدت بازوی ماهرخ را گرفته و مشخص بود در حال فشاردادن است گفت:منوچهر!!!...ولش كن...چرا قاطی میكنی؟...خوب تو برو من خودم آروم آروم ماهرخ رو میارمش...چیزی نمونده دیگه تا برسیم...
ماهرخ با تمام ضعفی كه حس میكرد حالا بغض هم گلویش را گرفت و گفت:منوچهر بازوم شكست بیشعور...ولم كن...
منوچهر در حالیكه با خشم تكان محكمی به بازو و بدن ماهرخ وارد كرد گفت:احمق پاهام له شده...تو هم كه هی ولو میشی روی زمین...تا همین جا هم كلی تیغ و آشغال رفته توی پام...ببین...
مجید كه هر لحظه از واكنشهای منوچهر بیشتر عصبی میشد به سرعت كتونی خودش را از پا بیرون آورد و با فریاد گفت:بازوش رو ول كن...بیا كفش منو بپوش برو...تو فقط اینو ولش كن...چرا نمیفهمی؟خوب الاغ اگه حالش خوب بود مگه مرض داشت اینجوری وانمود كنه...تو داری هیكل و قدرت بدنی خودت رو با یه دختر15ساله یكی میكنی...گمشو كفشهای منو بپوش برو...
منوچهر كه توقع چنین برخوردی از مجید نداشت با نفرت بازوی ماهرخ را رها كرد و برگشت و بدون معطلی مسیر سربالایی و راه كمی كه به باغ مانده بود را به تنهایی برگشت!
بعد از رفتن او ماهرخ بی هیچ منع و خجالتی زد زیر گریه و در حالیكه می لرزید بازویش را در دست گرفت و شروع كرد به مالیدن...
مجید خم شد تا كتونی هایش را دوباره به پا كرده و بعد در همون حال گفت:ماهرخ بشین...عجله نكن برای برگشتن...بشین یه ذره حالت جا بیاد...
ماهرخ كه به جهت سرمای لباس خیسش و ضعف عارض شده صدایش به لرزش افتاده بود گفت:نه...بریم زودتر...سردمه...سرمم درد گرفته.
مجید كه خودش هم از برخوردش با منوچهر ناراحت شده بود بعد پوشیدن كتونی ها صاف ایستاد و زیر بغل ماهرخ را بار دیگر گرفت و در حالیكه به آرامی او را به سمت بالا و كنار جاده میكشید گفت:سردردت مال فشار آب بوده و این عقهایی كه الان زدی...الان كه رفتیم خونه زود برو یه دوش آب گرم بگیر...بسه دیگه گریه هم نكن...منوچهر هم منظوری نداشت طفلكی یكی از پاهاش كفش نداشت تا اینجا منم اصلا" حواسم بهش نبود احتمالا كلی اذیت شده بوده كه اینقدر عصبی بود...
ماهرخ پاسخی نداد و بالاخره به بالا رسیده و بعد از گذشتن از عرض جاده كه سعی كردند سریعتر مسیر را طی كنند تا كسی متوجه ی بی حجابی ماهرخ نشود بالاخره به در باغ نزدیك میشدند كه یكدفعه امیرخان به همراه حسین آقا پدر مجید و پشت سر آنها مردهای دیگر و بعد هم خانمها از در باغ بیرون آمده و با ترس و وحشت و تعجب به سمت هر دوی آنها رفتند.
مشخص بود كه منوچهر به محض ورودش به باغ با وضعی كه داشته همه را متوجه ی اتفاقی كه پیش آمده كرده بود و حالا همه با علم بر اینكه حال هر سه نفر آنها خوب است اما ناباورانه و وحشت زده از در باغ بیرون آمده بودند!
منصوره خانم مادر ماهرخ به همراه گلرخ و امیرخان و محسن همسر گلرخ زودتر از بقیه به این دو رسیده و سپس حسین آقا و مهری خانم مادر مجید به آنها رسیدند و با دیدنشان هر دو مادر ابتدا به گریه افتادند و بعد با كمك و همراهی بقیه به داخل باغ برگشتند.
امیرخان بی نهایت از اینكه ماهرخ را صحیح و سالم میدید از ته قلب خدا را شكر میكرد.
زمانیكه منصوره خانم ماهرخ را به حمام فرستاد تا زیر آب گرم بدنش گرم شود تازه متوجه شد كه دلیل افتادن ماهرخ به درون آب برخورد غیرمنطقی منوچهر بوده...با عصبانیت به حیاط باغ رفت و شروع كرد به صحبت با منوچهر...اما منوچهر سعی داشت دائم كار خودش را توجیه كند و اگر دخالت حسین آقا و امیرخان نبود شاید عصبانیت منصوره خانم ازترس خطری كه به واقع چند قدم تا از دست دادن دختر كوچكش باقی بوده شدت بیشتری می یافت.
بعد از اینكه ماهرخ از حمام بیرون آمد بنا به توصیه ی مهری خانم یك قرص مسكن و یك قرص سرما خوردگی هم به ماهرخ دادند و او به یكی از اتاق خوابها رفت و با پتویی كه گلرخ به رویش كشید روی یكی از تختها خوابید.
ساعتی بعد وقتی مجید و منوچهر نیز هر یك دوش آب گرمی گرفته و از فشار عصبی كه روی هر یك واقع شده راحت شده بودند امیرخان از گلرخ و منصوره خانم خواست كه برای حركت به سمت تهران آماده شوند و چون ماهرخ در آن لحظه خواب بود بنا به اصرار مهری خانم دیگر او را بیدار نكردند و قرار شد ماهرخ آنجا بماند.
امیرخان كه دل كندن از دختر كوچكش حتی برای یك شب هم سختش بود با بی میلی رضایت داد كه ماهرخ با مسئولیت خود مهری خانم شب را نزد بقیه در باغ بماند...اما نگرانی امیرخان همچنان ادامه داشت تا جائیكه وقتی می خواستند سوار ماشین شوند با كلافگی به سمت ماشین آقاجلال برادرش رفته و چند ضربه با انگشت به شیشه ی كنار آقا جلال زد و او هم شیشه ی ماشین را پایین كشید و گفت:هان؟چیه؟
امیرخان عصبی و كلافه كمی مكث كرد و گفت:جلال چند لحظه پیاده شو كارت دارم.
آقاجلال از ماشینش پیاده شد وبه همراه امیرخان چند قدمی از ماشین دور شدند سپس امیرخان روی كرد به او و گفت:جلال تو حالا واقعا" مطمئنی كه باید بریم تهران و به وضعیت افسر رسیدگی كنیم؟
آقا جلال نگاه اخم آلودش را مستقیم به چشمهای امیرخان دوخت و گفت:داداش من هر چی كه میدونستم و شنیده بودم رو بهت گفتم...جلوی ضرر رو از هر جا بگیریم منفعته...دیگه خود دانی!
امیرخان دلش شور میزد زیرا هم نگران ماهرخ بود و هم هنوز در بهت و ناباوری آنچه كه جلال در رابطه با افسر دختر خواهرشان به او گفته بود در دریایی از شك و دو دلی دست و پا میزد...اما به راستی اگر حرفهایی كه جلال گفته بود واقعیت داشت چشم پوشی از ننگ پیش آمده در فامیل هم ممكن نبود!
ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۲۲ عصر
یافتن
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, shamiiim, گل شقایق
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان همین امشب-شادی داودی
رمان همین امشب-شادی داودی
اگر انسان به عشق((نه))بگوید در غم و بیچارگی باقی خواهد ماند و همیشه این نفس است كه تمایل دارد((نه))بگوید.در صورتی كه انسان به عشق((بله))بگوید؛زندگی او تبدیل به شادی و جشن می شود...و این تسلیم شدن خالص است.در این تسلیم عشق شروع به جاری شدن می كند.
------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت چهارم
امیرخان دلش شور میزد زیرا هم نگران ماهرخ بود و هم هنوز در بهت و ناباوری آنچه كه جلال در رابطه با افسر دختر خواهرشان به او گفته بود در دریایی از شك و دو دلی دست و پا میزد...اما به راستی اگر حرفهایی كه جلال گفته بود واقعیت داشت چشم پوشی از ننگ پیش آمده در فامیل هم ممكن نبود!
زمانیكه منصوره خانم آخرین سفارشها و تشكرهایش را هم از مهری خانم جهت مراقبتش از ماهرخ به زبان آورد دیگر جز خداحافظی با بقیه كاری باقی نمانده بود...محسن و گلرخ و منوچهر روی صندلیهای عقب و منصوره خانم هم روی صندلی جلو كنار امیرخان نشسته و با تكان دادن دست و رویی باز و لبخند آخرین خداحافظی را هم كردند و ماشین امیرخان و پشت سرش ماشین آقا جلال سوی تهران به راه افتادند.
منصوره خانم كه هنوز به درستی دلیل این بازگشت عجولانه را نمیدانست با دلخوری روی كرد به امیرخان و گفت:چرا یكدفعه ساز بریم بریم زدی؟!!...مگه قرار نبود همه با هم اومدیم با همم برگردیم...این جلال از دیروز مثل مرغ پركنده هی دور و پرت ووول ووول میزد...قبل از ظهرهم یه لحظه اومدم توی حیاط دیدم داره باهات پچ پچ میكنه...چی گفت بهت كه یهو جنی شدی و گفتی بریم؟...این بریم بریم اینبار بدجور همه رو به شك انداخت...معلوم نیست داداشت چی گفته كه حتی حاضر شدی ماهرخ رو بگذاری بدون ما پیش بقیه توی باغ بمونه اما خودمون برگردیم!
گلرخ به میان حرف مادرش رفت و گفت:طفلكی الان ماهرخ بیدار بشه شوك میشه ببینه ما برگشتیم تهران و اونو با خودمون نیاوردیم...
منوچهركه تا آن لحظه اخمهایش را حسابی در هم و خود را سرگرم تماشای مناظر در طول مسیر كرده بود با كلافگی و عصبانیت گفت:نترس...همچین شوك هم نمیشه...تازه بیدار بشه ببینه ما نیستیم كبكشم خروس میخونه...كنار رودخونه سر همین بحثمون شد دیگه...همون وقت كه بهش گفتم مامان گفته برگرده وسایلش رو جمع كنه ساز مخالف زد گفت نمیاد...
منصوره خانم با عصبانیت به منوچهر چشم غره ایی رفت و گفت:واسه همینم هلش دادی بیفته توی رودخونه؟...
منوچهر با صدایی بلند و به شدت عصبی پاسخ داد:هی میگه هلش دادی هلش دادی هلش دادی...مگه خلم كه هلش بدم توی رودخونه؟...چرا نمیگی ماهرخ دست و پا چلفتیه؟...اون نمیتونه درست و محكم سرجاش وایسته به من چه ربطی داره؟...اعصابمو خورد كردی مامان...الان دو ساعته هی میری روی مخم...ول كن دیگه...میگم هلش ندادم خودش رفت عقب پاش سرخورد افتاد توی آب حالا هی شما بگو هلش دادی...اه.
محسن با صدایی آهسته به منوچهر گفت:هیس منوچهر چه خبرته؟
منوچهر با عصبانیت صورتش را به سمت شیشه ی كنار خودش برگرداند و زیر لب و با صدایی آهسته گفت:ول كن نیست...حرف الكی هی میزنه.
منصوره خانم كه همیشه در این وقتها توقع داشت امیرخان با یك توپ و تشر و صدایی محكم منوچهر را توبیخ كرده و تذكرهای لازم را به او بدهد اما این بار در كمال تعجب متوجه شد كه همسرش اصلا" حواسش به حرفها و اتفاقات در ماشین نمی باشد و در حین رانندگی افكارش نیز حول موضوعی مهمتر دور میخورد!
برای لحظاتی كوتاه نگاه هر چهار نفر به روی امیرخان ثابت و سكوت حكمفرما شد.
اما امیرخان به راستی در افكار خویش غوطه ور بود!...
آیا حرفهایی كه جلال زده بود همه واقعیت داشت؟...آیا واقعا" افسر دچار انحراف اخلاقی شده و برای تامین معاش زندگی خویش و تهیه ی مخارج لازم جهت فراهم كردن موادمخدر برای همسر نالایقش دست به خودفروشی میزند؟!اگر واقعیت داشته باشد چه باید كرد؟چه كسی را باید مقصر دانست؟ایران و همسرش را كه نادانسته و بدون تحقیق تنها فرزند خود را به دست مرد معتادی سپرده و رضایت به ازدواج آنها داده بودند باید مقصر قلمداد میكرد؟آیا باید همسر افسر را كه با وجود داشتن همسری زیبا و داشتن زندگی نسبتا" خوب اما در نهایت به دلیل بی ارادگی به دام اعتیاد افتاده بود مقصر دانست؟آیا جامعه و فساد مستتر در آن برای به دام افتادن افرادی چون سیروس(همسرافسر)مقصر اصلی است؟آیا من به عنوان دایی افسر هیچ تقصیری بر گردن ندارم؟من كسی كه بنا به اراده ی خودم به محض فهمیدن اعتیاد سیروس روابطم را با افسر قطع و در نهایت با خواهرم نیز به حداقل رسانده ام مقصر نیستم؟آیا من به خاطر در امان ماندن فرزندان خودم خصوصا"منوچهر از دام اعتیاد این كار را كردم؟آیا عمل من خودخواهی محض نبوده؟چرا هیچ وقت سعی نكردم قدمی در حل مشكل افسر بردارم؟آیا منی كه فقط به فكر بیرون كشیدن گلیم خویش از آب بوده ام در این امر به همان اندازه ی دیگران مقصر نیستم؟زمانیكه من و جلال خواهرزاده ی خود را به جهت مشكلات پیش آمده ترك كردیم آیا فكرش را نمی كردیم كه با تنها گذاشتن وی مشكلاتش نه تنها حل نشده بلكه در منجلاب هر لحظه بیشتر از قبل غرق خواهد شد؟جلال از كجا اینقدر با اطمینان خبر داشت؟چند وقت بوده كه موضوع خودفروشی افسر را میدانسته و سكوت كرده بوده؟آیا ایران هم از موضوع خبر دارد؟
منصوره خانم كه متوجه ی حال همسرش شده بود با صدایی آهسته گفت:امیر؟هیچ معلومه داری به چی فكر میكنی؟اصلا"حواست به ما هست یا نه؟این جلال چی به تو گفته؟
امیرخان كه تازه متوجه ی صدای اعتراض آمیز منصوره شده بود گفت:بسه دیگه خانم...هی میگی جلال جلال جلال...
و بعد با عوض كردن دنده به سرعت ماشین افزود و در حالیكه هنوز نگاه متعجب بقیه را به روی خود كاملا" احساس میكرد اجازه ی ادامه ی هرحرفی را از همه گرفت!

***---***---***
ماهرخ در اتاق هنوز خواب بود و بقیه ی افرادی كه در باغ بودند هر كس خودش را به كاری مشغول كرده بود...با اینكه همه سعی داشتند بر تداوم لحظات خوش تلاش كنند اما رفتن امیرخان و آقا جلال به همراه خانواده هایشان از باغ به نوعی با ایجاد جای خالی خویش گویا شعف واقعی نیز رنگ باخته بود!
مجید كه بعد رفتن خانواده ی امیرخان احساس خستگی بیش از حدی در تمام بدنش حس میكرد در هال دراز كشید و بعد از گذشت دقایقی به خواب رفت.افسانه برایش پتو آورد و در حالیكه روی او را می پوشاند با صدایی آهسته طوریكه فقط مهری خانم كه به روی راحتی نزدیك او نشسته بود بشنود گفت:داداش منم خل شده...نزدیك بوده به خاطر ماهرخ خودشو به كشتن بده.
مهری خانم نگاه متعجب خود را به افسانه دوخت و گفت:وا!!!این چه حرفیه دختر؟هر كسی دیگه هم جای مجید بود همین كار رو میكرد...اگه خدای نكرده زبونم لال الان ماهرخ بلایی سرش اومده بود هم این حرفو میزدی؟
افسانه اخمی به چهره نشاند و سپس در كنار مهری خانم روی راحتی نشست و گفت:داداشش كه بوده خوب وظیفه ی اون بوده ماهرخ رو از آب بگیره...به مجید چه ربطی داشته؟
مهری خانم كه مدتها بود از علاقه ی میان منوچهر و دخترش با خبر بود حالا با شنیدن این حرف از زبان افسانه تعجبش بیش از پیش گشت و پرسید:دختر تو چه مرگته؟!...با ماهرخ مشكل داری یا با منوچهر دعوات شده كه اینجوری حرف میزنی؟!...اگه خدایی نكرده تو توی رودخونه افتاده بودی و فقط منوچهر و مجید اونجا بودن یعنی ما فقط باید از مجید توقع میكردیم تو رو از آب بكشه بیرون؟!...چرا چرند میگی؟!
افسانه به راحتی تكیه داد و گفت:مجید گلوش پیش ماهرخ گیر كرده...
مهری خانم از شنیدن این حرف یكه ایی خورد اما خیلی سریع توانست حفظ ظاهر كند و با تحكم روی به افسانه گفت:خوب این موضوع به تو چه ربطی داره؟تو چرا چشمت بار ورنمیداره؟یعنی منظورت اینه كه چون مجید از ماهرخ خوشش اومده حق ماهرخ مردن توی رودخونه بوده؟خجالت بكش افسانه...
افسانه كلافه و عصبی كمی به سمت مهری خانم چرخید و در حالیكه سعی داشت صدایش را پایین تر از قبل بیاورد گفت:مادر من...من كی گفتم دلم میخواسته ماهرخ بمیره؟...حرف من اینه كه مجید نفهمیده داره دل به دختری میبنده كه خانواده اش هر كدوم یه جورای خاصی نمیشه زیاد روشون حساب كرد...
مهری خانم به میان حرف افسانه رفت و در حالیكه با اخم به او خیره شده بود گفت:افسانه خجالت بكش...تا همین چند وقت پیش جون و عمرت منوچهر بود حالا چی شد كه یكدفعه مشكل دار میبینیشون؟اونم نه یكیشون نه دوتاشون بلكه همشونم جمع میبندی؟...به ولله اگه بابات بشنوه این حرفو میزنی یه چیزی بهت میگه...
بعد از این حرف مهری خانم با عصبانیت از روی راحتی بلند شد و به آشپزخانه رفت تا استكانها و فنجانهای به جا مانده از خوردن چای بعدازظهر را شسته و با جمع آوری آشپزخانه مانع از ادامه ی صحبتهای دخترش هم شده باشد اما افسانه در پی او به آشپزخانه رفت و در ضمنی كه به یكی از كابینتها تكیه داد و به حركات مادرش خیره شده بود گفت:آخه شما كه ندیدی منوچهر چه نمایش غیرتی بازی كرد...طفلكی مجید و ماهرخ مثل بقیه توی هال دراز كشیده بودن اون وقت اون رگ غیرتش ورم كرد و میخواست ماهرخ بره یه جای دیگه بخوابه...چرا؟چون با مجید روی یه بالشت خوابیده بودن!...از همه ی اینها گذشته راستش میخوام یه چیزی بگم كه از قبل ظهر تا الان قلنبه شده اینجام...
و بعد با دست به گلویش اشاره كرد!
مهری خانم كه از شنیدن حرفهای افسانه كه از دید او تا حدی بچگانه به نظر میرسید كلافه شده بود گفت:بس كن افسانه...مشكل بین مجید و منوچهر چیزی نیست كه تو به خودت بخوای اجازه بدی همچین حرفهایی بزنی...از همه ی اینها گذشته اصلا" از كجا معلوم مجید چشمش دنبال ماهرخ باشه یا اصلا" از كجا معلوم منوچهر به خاطر چیزی كه تو میگی خواسته ماهرخ بره جای دیگه بخوابه؟شاید ماهرخ و منوچهر بین خودشون مشكلی بوده...مگه یادت رفته موقع بازیتون چی شد؟...ماهرخ دختر كوچیكه ی خونشونه امیرخان هم زیادی دوستش داره شاید منوچهر یه ذره روی این مسئله...
افسانه به میان حرف مادرش رفت و گفت:باشه باشه باشه اصلا" هر چی شما میگی قبول...حالا میگذاری حرف اصلیمو بگم یا نه؟
مهری خانم كه در حال بستن بندهای پیش بند به پشت كمرش بود با بی حوصلگی گفت:چیه؟...لابد خودتم با منوچهر دعوات شده واسه همینم هست كه الان یك ساعته داری بدشون رو میگی...
افسانه اندكی از كابینت فاصله گرفت و قدمی به طرف مادرش برداشت و پاسخ داد:نخیرم...حرفی كه میخوام بگم اصلا" ربطی به منوچهر نداره...مربوط میشه به آقا جلال و حرفهایی كه با امیرخان میزدن...
مهری خانم كه یك دستش به روی سینك ظرفشویی ثابت مانده بود به سمت افسانه برگشت و سر تا پای دخترش را برانداز معنی داری كرد و گفت:باریك الله...باریك الله...حالا دیگه فال گوش وایمیستی حرف این و اونم گوش میكنی!!!...آخه دختر حرف بین دو تا داداش و عاقل مرد به تو چه ربطی داشته كه فال گوش وایستادی و دزدكی گوش كردی...هان؟!
افسانه گفت:من فال گوش نبودم...من و منوچهر رفته بودیم زیرزمین داشتیم گردو میشكستیم و میخوردیم كه خاله منصوره منوچهر رو نمیدونم واسه چه كاری صداش كرد...اونم از زیر زمین اومد بیرون...توی مدتی كه تنها مونده بودم اونجا داشتم گردو میخوردم كه امیرخان و آقا جلال بدون اینكه بدونن من توی زیرزمینم اومده بودن جلوی پنجره های زیرزمین داشتن با هم حرف میزدن من شنیدم...مامان باور میكنی یا نه اگه بهت بگم آقا جلال میگفت میخواد دختر ایران خانم رو بكشه...
مهری خانم با شنیدن این حرف برای لحظاتی بهت زده به افسانه خیره شد و سپس شیرآبی را كه باز كرده و قصد شستن فنجانها را داشت دوباره بست و گفت:دختر ایران خانم!!!...افسر!!!
افسانه كه بهتزدگی مادرش از شنیدن این خبر او را دچار هیجان بیشتری كرده بود با سر حرف او را تایید كرد و ادامه داد:آره...همون افسر كه خیلی خوشگل بود...الان چند سالی میشه كه دیگه نمیان باغ و نمی بینیمشون...یادمه خیلی خوشگل بود...وای عجب چشمهایی داشت... خدای خوش هیكلی بود...آقا جلال میگفت وضعش خراب شده و بدجور توی محلی كه زندگی میكنه انگشت نماش كردن...
مهری خانم كه همیشه دید بدی نسبت به آقا جلال داشت و هیچ وقت از چهره ی عبوس او خوشش نمی آمد با صدایی خفه كه گویا از اعماق چاهی خارج میشد گفت:خدا لعنتت كنه جلال...شیطون شده داره به جلد امیرخان میفته...خدا به خیركنه...بدبخت افسر...
و بعد در حالیكه گویا از عمق افكار و پیش بینی های وقایع تلخ آینده سعی داشت خودش را بیرون بكشد دوباره به افسانه نگاه كرد و گفت:امیرخان چی میگفت؟
افسانه با حركتی سریع به كابینت تكیه داده و سپس خودش را بالا كشید و روی آن نشست و در ضمنی كه سیبی را از بشقاب كنار ظرفشویی برداشت و شروع كرد به گاز زدن گفت:امیرخان حرف نمیزد بیشتر آقا جلال بود كه هی میگفت افسر وضعش خراب شده و چه میدونم افسر داره آبرومون رو میبره و باید ته و توی قضیه رو در بیاریمو و از این حرفها...ولی میدونی مامان وقتی برگشت به امیرخان گفت من حسابی تحقیق كردم حرفهایی كه پشت افسر میزنن واقعیت داره و خونش حلاله حس میكردم موی كله ام داره بلند میشه...طفلك امیرخان فقط این جمله رو ازش شنیدم كه گفت جلال شاید مردم دروغ میگن عجله نكن بگذار من خودم تحقیق میكنم...ولی مامان نمیدونی این آقا جلال چه اصراری داشت كه...
مهری خانم با حالتی منگ و گیج به صندلی آشپزخانه چنگی اندخت و آن را عقب كشید و نشست و در حالیكه سرش را به یك دست تكیه میداد گفت:پس دلیل این همه عجله برای برگشتنشون به تهران همین بوده...طفلك منصوره هی غر میزد میگفت دوست نداره جلال با امیر پچ پچ كنه نگو دلش گواهی بد میداده...منو بگو كه هی به منصوره میگفت خیال بد نكنه!...وای خاك بر سرم اگه امیرخان خام اون جلال خیر ندیده بشه چی؟!...زندگی امیرخان و منصوره هم تباه میشه...ولی نه...امیرخان عاقل تر از این حرفاس...بعدشم مگه شهر هرته؟...جلال هم غلط كرده دستش رو روی افسر بلند كنه...طفلك دختره سر زندگیشه حالا شوهرش معتاده خوب باشه...مطمئنا" امیرخان تحقیق میكنه میفهمه حرفهای جلال دروغه...یعنی امیدوارم كه دروغ باشه...برفرض كه دروغم نباشه...مملكت قانون داره مگه میشه دایی قصد جون خواهرزاده اش رو بكنه هیشكی هم به هیشكی نباشه...خدا لعنت كنه این مردم بد رو كه فقط نشستن واسه این و اون حرف دربیارن...از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نمیشه بست...امان از دست این مردم كه بعضی حرفاشون بوی خون میده...
افسانه از روی كابینتی كه نشسته بود پایین آمد و روی صندلی نشست و گفت:مامان...میدونی...میخوام یه چیزی بگم...من امروز از وقتی این حرفها رو شنیدم كلا" یه حس بدی بهم دست داده...نمیدونم چرا ولی انگار نظرم نسبت به خانواده ی امیرخان به كل برگشته...حتی دلم نمیخواد مجید هم به ماهرخ...
در این وقت حسین آقا سرش را از در هال داخل كرد و با صدایی بلند مهری خانم را مورد خطاب قرار داد و گفت:خانم...برای شام اگه میخواین كباب بخورین اون گوشت و موادش رو بده افسانه بیاره توی حیاط همین جور كه نشسته ام چنگش بزنم و سیخها رو آماده كنم...جمعیت زیاده طول میكشه...تا گوشت و سیخها آماده بشه خودش دو ساعت وقت میبره...
مهری خانم كه با صدای همسرش سعی داشت به هر زحمتی كه شده خودش را از دریای افكار منفی بیرون بكشد از روی صندلی بلند شد و در یخچال را باز كرده و گوشت چرخ كرده ی درون قابلمه را از یخچال بیرون آورد و به همراه مواد و وسایل دیگر به دست افسانه داد و از او خواست كه همه را به حیاط ببرد اما فكرش به شدت مشغول و ناراحت شده بود!
مجید كه بعد از یك خواب تقریبا یك ساعت و نیمه حالا بیدار شده بود به آشپزخانه رفت و وقتی مادرش را مشغول شستن چند تكه ظرف دید از پشت او را بغل كرد و صورتش را بوسید و گفت:قربون مامان خوبم بشم...میخوای كمكت كنم؟
مهری خانم كه همچنان غرق در افكارش بود لبخند تصنعی به لب نشاند و گفت:نه عزیزم...تو كه بلد نیستی ظرف بشوری...برو یه نگاه بنداز ببین ماهرخ چطوره؟بیدار شده یا نه؟اگه بیدار شده صداش كن بیاد میخوام واسه همه فالوده طالبی درست كنم اونم بخوره...
مجید بوسه ایی دیگر به صورت مادرش گذاشت و بعد از خوردن یك لیوان آب به سمت اتاقی كه ماهرخ در آن خوابیده بود رفت...دستگیره ی در را گرفت و خیلی آهسته آن را باز كرد و داخل شد.
ماهرخ كه دقایقی قبل بیدار شده بود با دیدن مجید بلند شد و روی تخت نشست و گفت:بیدارم...نمیخواد اینقدر آروم باشی...
مجید لبخندی زد و گفت:پس بلند شو بیا بیرون مامان میخواد فالوده طالبی درست كنه...
ماهرخ دستی در لا به لای موهای بلند و صاف و زیباش كشید و به بدنش كش و قوسی داد و از روی تخت بلند شد...مجید كه محو زیبایی او بود گلسر ماهرخ را از روی زمین و كنار تخت برداشت و گفت:بگیر...موهاتم ببند...اینجوری نریز دورت...
ماهرخ گلسر را از مجید گرفت و در حالیكه سعی داشت موهایش را پشت سرش جمع كند گفت:هنوز موهام یه ذره نم داره...آخه از حمام اومدم خشكشون نكردم همینجوری خوابیدم...الان مامانم ببینه موهام هنوز خیسه غر میزنه...
مجید كه به حركات ظریف ماهرخ چشم دوخته بود گفت:مامانت و بقیه برگشتن تهران...تو خواب بودی مامانم نگذاشت بیدارت كنن...فردا با ما برمیگردی...
ماهرخ لبخند شیطنت آلودی روی لبهایش نشست و به چشمهای مجید خیره شد و گفت:جدی؟...وای چه دماغی از منوچهر سوخته...دیوونه سر همین كه من نمیخواستم برم تهران كفری شد اونجوری اومد توی شكمم من افتادم توی رودخونه دیگه...
و بعد زد زیر خنده!
مجید با صدایی جدی گفت:اصلا" هم خنده نداره...ماهرخ باور كن امروز مرگم رو جلوی چشمم دیدم...به هیچ وجه دلم نمیخواد حتی یاد اتفاقی كه افتاد هم بیفتم.
ماهرخ یكباره ساكت و به مجید نزدیك شد و در حالیكه هر لحظه فاصله اش را با مجید كمتر میكرد و به چشمهای او خیره شده بود گفت:یعنی پشیمونی از این كه به خاطر من پریدی توی رودخونه؟...باشه اشكالی نداره...دفعه ی بعد كه افتادم توی آب بگذار غرق بشم...راست میگی...دست و پنجه نرم كردن با مرگ و آب رودخونه اونم به خاطر من كار مسخره ایی بوده...
مجید كه منظورش چیزی خلاف حرفهای ماهرخ بود و در واقع تمام نگرانی او به خاطر ماهرخ بوده نه چیز دیگر نگاه دقیق خود را مستقیم به چشمهای ماهرخ كه حالا در حداقل فاصله با او ایستاده بود دوخت و گفت:هیچ معلومه چی میگی؟...من واسه خودم نترسیده بودم...همه ی نگرانیم این بود كه نكنه خدای نكرده سر تو بلایی بیاد...اون وقت تو حالا داری میگی كه...
ماهرخ به میان حرف مجید رفت و در حالیكه با دو دست صورت مجید را گرفت و از برخورد نفسهای مجید به صورتش لذت میبرد گفت:میدونم شاید از نظر تو خیلی بچه باشم...اما میخوام بدونی كه امروز وقتی توی آب بغلم كرده بودی یه چیزو خوب فهمیدم...اونم این كه نمیدونم چه مدته اما انگار سالهاست عاشقتم...خنده داره نه؟...یه دختر15ساله اینقدر پر رو باشه كه به راحتی بهت داره میگه دوستت داره...مجید درسته بچه ام و سنم كمه و توی عشق هیچ تجربه ایی ندارم...اما حسم شیرینه اونقدر كه حتی از برخورد نفسهات به صورتم دارم مست میشم...چیه؟...به نظرت دارم چرت و پرت میگم؟...مجید اگه تو این حس رو نسبت بهم نداری بگو كه بتونم با خودم كنار بیام...بچه هستم اما احمق نیستم...حسم قشنگه میدونم اما نمیخوام یكطرفه باشه...بگو...حرف بزن...اگه فقط به چشم خواهر برادری بهم محبت داری همین الان بهم بگو تا بیشتر از این خودمو درگیر نكنم...خواهش میكنم مجید...
مجید كه توقع هر حرف و حركتی از سوی ماهرخ را داشت جز چنین چیزی با حالتی از بهت به صورت ماهرخ خیره شده بود...
ماهرخ قدش از مجید كوتاه تر بود و با اینكه صورت مجید در میان دو دست ماهرخ قرار داشت اما مجید كاملا" بر او مسلط بود و هر دو برای لحظاتی در چشمهای یكدیگر خیره شده بودند!
ماهرخ وقتی سكوت مجید را دید به گمان اینكه باید دست از احساس خود بكشد و واقع بینانه قبول كند كه مجید او را به چشم خواهر كوچكتر خود می بیند نه چیز دیگر آهسته آهسته دستانش را از صورت مجید جدا كرد و سرش را پایین انداخت و كمی از او فاصله گرفت و گفت:میدونستم...میدونستم...آره...من بچه ام...باشه...مرسی كه پنهان نكردی و احساست رو نشونم دادی...سعی میكنم خیلی زودتر از اونچه كه بشه فكرش رو كرد به احساساتم غلبه كنم و منم تو رو فقط مثل یه داداش دوستت داشته باشم.
وقتی آخرین كلمات از دهان ماهرخ خارج شد مجید یكباره با یك دست بازوی ماهرخ را گرفت و او را در آغوش كشید و سپس بی هیچ حرفی صورت ماهرخ را با دو دست گرفت وبه سمت بالا نگه داشت...لحظاتی كوتاه هر دو در چشمهای هم خیره شدند...مجید بیشتر از این طاقت دیدن عشق و تمنا را در چشمهای ماهرخ نداشت و بی اراده لبهای ماهرخ را با دنیایی از عشق بوسید...بوسه ایی كه هیچ ممانعتی از سوی ماهرخ همراهش نبود!
ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ عصر، توسط ایران دخت.)
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۲۵ عصر
یافتن
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, shamiiim, گل شقایق
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان همین امشب-شادی داودی

رمان همین امشب-شادی داودی
در صورتی كه عشق در مسیر درست پیشرفت كند تبدیل به دوستی می شود ولی اگر در مسیر اشتباه پیش رود تبدیل به كینه و دشمنی خواهد شد...در صورتی كه عاشق كسی باشید دو حالت ممكن است اتفاق بیفتد؛یا تبدیل به دوستانی خوب می شوید و یا عاقبت عشقتان به دشمنی می انجامد.
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت پنجم
وقتی آخرین كلمات از دهان ماهرخ خارج شد مجید یكباره با یك دست بازوی ماهرخ را گرفت و او را در آغوش كشید و سپس بی هیچ حرفی صورت ماهرخ را با دو دست گرفت وبه سمت بالا نگه داشت...لحظاتی كوتاه هر دو در چشمهای هم خیره شدند...مجید بیشتر از این طاقت دیدن عشق و تمنا را در چشمهای ماهرخ نداشت و بی اراده لبهای ماهرخ را با دنیایی از عشق بوسید...بوسه ایی كه هیچ ممانعتی از سوی ماهرخ همراهش نبود!
این بوسه اولین جرقه ی شروع عشقی عمیق در قلب ماهرخ بود و شیرینی كه در درك حقیقی این بوسه دریافت میكرد در ذره ذره ی وجودش جای می گرفت.
مجید از باور اینكه ماهرخ نیز به او علاقمند است و روح پاك و معصومش را خالصانه به او تقدیم میكند بیش از پیش از خدای عاشقان شاكر بود.
لحظاتی چنان غرق در یكدیگر شده بودند كه گویا دنیای آنها متفاوت از این دنیا گشته و هر دو در عالمی بی نظیر و ورای جهان مادی سیر میكنند!
مجید كه هنوز صورت ماهرخ را در میان دو دستش نگه داشته بود حالا اندكی بین صورت او و خودش فاصله ایجاد كرد و به چشمهایش خیره شد و گفت:اصلا" نمیدونم چی باید بگم...مدتها بود كه بهت فكر میكردم ولی به هیچ وجه تصورشم نمیكردم كه یه روز در اوج سادگی و صداقت از زبون خودت احساست رو بشنوم...ماهرخ باور میكنی اگه بگم فكرم فلج شده و اصلا" هیچ كلمه ایی رو نمیتونم پیدا كنم كه بشه باهاش حسم رو بهت بگم؟
ماهرخ لبخند شیرینی روی لبهایش نشست و دستهایش را به دور گردن مجید گره كرد و بیشتر خودش را در آغوش او غرق ساخت و سپس در حالیكه صورتش را در پناه سینه ی مردانه ی مجید قرار میداد گفت:وای مجید...الان توی دلم یه جوری شده...همه وقتی عاشق میشن اینجوری میشن؟
مجید لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و شانه های ماهرخ را نوازش كرد و گفت:شیطون نشو دختر...بیا بریم بیرون...الانه كه یكی بیاد توی این اتاق و اون وقت اگه منو و تو رو اینجوری ببینه...
ماهرخ سرش را از سینه ی مجید جدا و خنده ی ریز و قشنگی كرد كه او از دیدن آن خنده به معنای واقعی دچار ضعف میشد و قدرت نفوذ عشق ماهرخ را در روح و جانش حس میكرد و برای لحظاتی كوتاه به وضوح درك كرد كه بیش از این نباید در این اتاق همراه با ماهرخ تنها بماند!...بین خودش و ماهرخ فاصله ی بیشتری ایجاد كرد سپس گفت:ماهرخ جدی میگم...درست نیست توی اتاق با هم تنها باشیم...من میرم بیرون تو هم زودتر بیا...مامان داره فالوده طالبی درست میكنه دیر برسی ممكنه بهت نرسه.
و سپس معطل نكرد و از اتاق خارج شد!
ماهرخ غرق در عشقی كه حالا با اطمینان خود را سیراب از آن میدید عقب عقب رفت و بار دیگر روی تخت نشست و صورتش را در میان دو دست گرفت و در حالیكه لبخند شیرینی روی لبهایش نقش بسته بود صورتش را در بالشتی فرو برد...لذت درك عشق برای او در این سن شعفی خاص در ذره ذره ی وجودش ایجاد كرده بود كه شیرینی آن را به هیچ وجه تاكنون در هیچ زمانی حس نكرده و لذا تمام وجود و قلبش سرشار از یك احساس ناب شده بود!
مجید با خروج از اتاق گیج و مست از بوسه ایی كه چند دقیقه پیش بر لبهای ماهرخ گذاشته بود بی اراده سوی آشپزخانه رفت و داخل شد.
مهری خانم كه هنوز از آنچه كه دقایقی قبل افسانه به او گفته بود عصبی و فكرش مشغول شده بود در ابتدا اصلا" متوجه ی حضور مجید نشده و سرگرم بریدن و قاچ زدن طالبی ها و ریختن آنها در مخلوط كن بود.زمانیكه برگشت تا ظرف شكر را از كابینت دیگری بردارد تاره چشمش به مجید افتاد كه به دیوار كنار پنجره ی آشپزخانه تكیه داده و در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه ی پهن و مردانه ی خود گره زده به نقطه ایی نامعلوم در محوطه ی باغ چشم دوخته بود!
مهری خانم لحظاتی به چشمان جذاب پسرش نگاه كرد و بی هیچ شكی متوجه ی حسی ناب در آنها شد كه تا به آن روز چنین چیزی را ندیده بود!...ظرف شكر را از كابینت برداشت سپس با صدایی ملایم گفت:مجید جان...تویه چه فكری عزیزم؟...ماهرخ رو بیدارش كردی؟
مجید صورتش را به سمت مادرش برگرداند و از دیوار فاصله گرفت و در حالیكه تی شرت خود را صاف و مرتب كرد گفت:هیچی...هیچی...داشتم بیرون رو نگاه میكردم...ماهرخ خودش بیدار شده بود...بهش گفتم بیاد چون فالوده طالبی داری درست میكنی.
مهری خانم نگاه دقیق خود را به سرتاپای مجید انداخت سپس بار دیگر گفت:مطمئنی؟...چشمات چیز دیگه میگه.
مجید خواست در رد نظر مادرش حرفی بزند كه ماهرخ وارد آشپزخانه شد و به سمت طالبی های بریده شده رفت و با شیطنت روی به مهری خانم كرده و گفت:خاله جون میشه یه ناخنك كوچولو بزنم؟...شما كه میدونی من چقدر طالبی دوست دارم...تا فالوده حاضر بشه دلم ضعف میره...
مهری خانم نگاه مهربانش را از مجید به سوی او برگرداند اما كاملا" متوجه ی نگاه عاشقانه ی پسرش به ماهرخ نیز بود و در جواب گفت:آره قربونت بشم...طالبی زیاد بریدم...بیا بشقاب بردار هر چندتا خواستی بخور...راستی خوب خوابیدی؟...سردردت بهتر شده؟
ماهرخ كه در حال خوردن تكه ایی از طالبی های بریده شده بود در همان حال گفت:بله حسابی خوابیدم الانم هیچ سردردی ندارم...راستی بابام چطوری اجازه داد من بمونم؟اصلا" چی شد یكهویی تصمیم گرفتن برگردن تهران؟!مگه قرار نبود همه با هم فردا برگردیم؟!
مهری خانم برای لحظاتی نمیدانست چه پاسخی باید به ماهرخ بدهد!با توجه به اینكه حالا میدانست دلیل رفتن آنها چه بوده گویا افكارش روی موضوع افسر و حرفی كه جلال به امیرخان گفته بود دائم قفل میشد!
ماهرخ متوجه ی حالت مهری خانم نبود چرا كه سرش را به روی بشقاب خم كرده تا قطرات آب طالبی در بشقاب ریخته شود اما مجید نگاهش به روی حركات مادرش ثابت شده و فهمیده بود احتمالا" باید مادرش از مسائلی مطلع گشته اما بنا به دلایلی صلاح نمیداند كه ماهرخ در جریان قرار بگیرد و لذا در ذهن خویش دنبال پاسخی مناسب برای ماهرخ جستجو میكند!
مجید برای اینكه مادرش را از دادن هر پاسخ غیرواقعی فرضی به ماهرخ خلاص كرده باشد به طرف ماهرخ رفت و یك تكه از طالبی های درون بشقاب او را برداشت و سریع به دهانش گذاشت و در همان حال گفت:چیه نكنه ناراحتی از اینكه جا گذاشتنت؟میخوای همین الان سوئیچ بابا رو بگیرم ببرمت خونتون؟
ماهرخ نگاه اخم آلود خودش را به مجید دوخت و گفت:نخیرم...من خیلی هم دوست دارم اینجا باشم ولی اگه تو ناراحتی از اینكه من اینجا موندم بحثش جداس.
و بعد با نگاه تیزبین و شیطنت بار خود به چشمهای عاشق مجید خیره شد.
مجید سریع نگاهش را از ماهرخ گرفت زیرا میدانست اگر بخواهد پاسخ آن نگاه را بدهد مطمئنا" از دید مادرش پنهان نخواهد ماند و سپس بار دیگر دستش را دراز كرد تا تكه ایی دیگر از طالبی های درون ظرف ماهرخ را برداشته و به دهان بگذارد كه ماهرخ سریعتر از او تكه ی آخر را در دهان گذاشت و با شوخی گفت:كور خوندی فكر كردی میتونی حواسم رو پرت كنی هی تند تند طالبیهای توی بشقابم رو بالا بكشی...منوچهر روزی صدبار از این كلكها بهم زده دیگه كار كشته شدم...صدتا مثل تو و منوچهر رو میبرم لب چشمه و تشنه برمیگردونم...چی فكر كردی؟
و از روی صندلی بلند شد و در ضمنی كه از آشپزخانه خارج میشد لیوانی كه مقدار كمی آب در آن بود را برداشت و آب درون آنرا به سمت مجید پاشید ولی مجید سریع سرش را پایین گرفته و در پی این حركت كه ماهرخ از آشپزخانه بیرون دوید او نیز با سرعت پارچ آب نصفه ایی كه روی میز بود را برداشت و به قصد ریختن آن به ماهرخ صدای جیغ و فریاد و خنده ی ماهرخ كه با التماس از مجید میخواست این كار را نكند سبب آمدن بقیه ی جوانها به داخل هال و شروع شوخی دوباره ایی شد...در كمتر از چند ثانیه تمام فضای خانه پر شد از صدای خنده و شوخی جوانها و مهری خانم كه در دل خدا را از این بابت شكرگزار بود از طرفی دیگر احساس آسودگی خیال میكرد كه مجبور به گفتن حقایق و یا خلاف واقعیت به ماهرخ نگشته و بار دیگر مشغول تهیه ی فالوده ی طالبی شد.
سرش به كار گرم بود كه دو تای دیگر از خانمهای حاضر در باغ برای كمك به كارهای احتمالی وارد آشپزخانه شدند و زمانیكه مهری خانم با آنها گرم گفتگو شد تا حدی موضوع را به فراموشی سپرد!
شب هنگام شام نیز غذا در فضایی نسبتا" شاد در حیاط باغ صرف شد و تقریبا" یك ساعتی بعد از شام هوا یكباره تغییر كرد و وزیدن باد و پیدا شدن ابر در آسمان خبر از وقوع باران میداد به همین خاطر بزرگترها ترجیح دادند بساط سرگرمیهایشان را هر چه زودتر به داخل خانه انتقال دهند تا وقتی باران گرفت یكباره به تكاپو نیفتند!
اما جوانها دست بردار نبودند و هرقدر مادرها اصرار میكردند كه آنها نیز به داخل بیایند اما وقتی یكی از پسرها دستگاه پخش صوتی را از داخل خانه بیرون آورد و با گذاشتن یك نوار شاد ایرانی سبب هیجان بقیه و آغاز رقصیدن شد دیگر محال بود بتوان آن جمع شاد و فارغ از غم را در آن لحظات به داخل خانه كشاند.
ماهرخ و مجید و چند نفر دیگر از دختر و پسرهای جمع روی تخت چوبی نشسته بودند و بقیه در حال خنده و رقص و مسخره بازی سبب خنده ی همدیگر میشدند.ماهرخ كاملا" به مجید تكیه داده بود و با توجه به خنك شدن بیش از حد هوا و بادی كه می وزید از اینكه كمرش در پناه آغوش مجید قرار داشت و از گرمای وجود او بدنش گرم میشد نهایت لذت را میبرد.
افسانه كه همراه با چند نفر دیگر مشغول رقص بود كم كم به سوی جمع می آمد و دختر و پسرهای دیگر را هم بلند میكرد تا آنها را نیز به رقص وادار كند.
مجید آهسته لبهایش را به گوش ماهرخ چسباند و با صدایی بسیار آهسته اما محكم گفت:ماهرخ اگه افسانه خواست بلندت كنه برقصی بلند نمیشی.
ماهرخ صورتش را به سمت مجید برگرداند طوریكه در آن شرایط فاصله ی بسیار كمی بین لبهای آن دو واقع شد و در همان حال گفت:چرا؟
مجید نگاه جدی اما عاشق خود را به چشمهای ماهرخ دوخت و گفت:چون من بارها و بارها رقصت رو دیدم و دوست ندارم كه الان برقصی...بقیه هم لزومی نداره رقص تو رو ببینن.
ماهرخ پاسخ داد:ولی من دلم میخواد برقصم!
مجید بار دیگر نگاه عمیق خودش را به صورت ماهرخ دوخت و گفت:دلت میخواد توی جمع برقصی؟!قاطی پسرها؟!
ماهرخ اخم زیبایی به چهره نشاند و گفت:همه دارن می رقصن...
مجید با لحنی جدی گفت:ولی من نمی رقصم...الانم دوست ندارم دختری رو كه دوستش دارم و میدونم اونم من رو دوست داره توی جمع برقصه و جلب و توجه كنه...از نظر من رقص توی جمع فقط برای جلب توجه دیگران انجام میشه...من الان دوست ندارم تو برقصی...ولی اگه خودت خیلی دوست داری برقصی و توی جمع خودت رو بیشتر نشون بدهی و به خواست من توجهی نداری نمیتونم زورت كنم...اما بدون كه واقعا" دوست ندارم توی جمع برقصی.
ماهرخ لبخند ملیحی به لب آورد و از اینكه حس میكرد مجید او را فقط برای خودش می خواهد احساس لذت وصف ناشدنی را درك كرد اما بنا به عادت شیطنت آمیزی كه داشت و هنوز صورتش را طوری قرار داده بود كه لبهایش در حداقل فاصله با لبهای مجید واقع شود با صدایی آرام و لبریز از شیطنتی شیرین گفت:باشه به یه شرط نمی رقصم...
مجید اخم ساختگی به چهره آورد و از اینكه ماهرخ راضی شده بود به خواست دل او احترام بگذارد لبخندی به لبش نیز نشست و گفت:چه شرطی؟
لبخند روی لبهای ماهرخ عمق بیشتری به خود گرفت و با همان صدای آرام طوریكه فقط مجید بشنود گفت:به این شرط كه همین الان منو ببوسی...
مجید لب پایینش را لحظاتی به میان دندانهایش گرفت و از اینهمه دلبری ماهرخ نهایت لذت را میبرد و خواست آهسته پیشانی ماهرخ را ببوسد كه باز ماهرخ با همان شیطنت به سرعت سرش را كمی عقب برد و گفت:پیشونی نه...لبم...شرط اینه كه لبمو ببوسی...
مجید خنده ی روی لبش عمیق تر شد واو هم با صدایی آهسته در جواب ماهرخ گفت:دختره ی شیطون من میگم جلوی جمع دوست ندارم برقصی بعد تو میگی باشه ولی به شرطی كه جلوی همه لبت رو ببوسم...ماهرخ تو خیلی شیطونی...اینی كه تو میخوای كه صد برابر بدتر از رقصیدنت توی جمعه...
ماهرخ كه برق خاصی در چشمانش هویدا شده و زیبایی و شیطنت ذاتی او را صد برابر كرده بود گفت:همینی كه هست...یا كاری كه خواستم رو میكنی یا من میرم می رقصم...
مجید به كه به علت نحوه ی نشستن ماهرخ و تكیه ایی كه به او داده بود كاملا" او را در آغوش داشت با عشق به تك تك اعضای صورت او نگاه كرد و بعد نگاهش به روی لبهای ماهرخ ثابت ماند و با صدایی آرام گفت:ماهرخ...برای من كه مشكلی نیست...الان اینجا یا هر وقت و هر جای دیگه كه باشه می بوسمت...من از چیزی نمی ترسم پس مطمئن باش برای بوسیدنت معطل نمیكنم ولی فقط یه سوال...واقعا" دوست داری جلوی جمع ببوسمت؟
ماهرخ كه تا آن لحظه همه ی حرفهایش را به شوخی گفته بود ناگهان با تمام وجود احساس كرد مجید واقعا" قصد بوسیدن او را در جمع كرده!!!...لبخند روی لبهایش محو شد و با صدایی آهسته كه حالا همراه با برق بهت و ناباوری در چشمهایش همراه گشته بود گفت:مجید!!!واقعا" میخوای منو الان ببوسی؟!!!
حالا این مجید بود كه لبخند شیطنت بار و برق عشق در چشمهایش همزمان به نمایش درآمد و گفت:آره...چرا كه نه؟...وقتی دختر به این قشنگی توی بغلم باشه...بدونه كه دوستش دارم اونم منو دوست داره و میخواد كه ببوسمش مگه خلم كه این كار رو نكنم؟
ماهرخ با دلهره به آرامی هر دو دستش را به سینه ی مجید گذاشت تا در صورت احساس واقعی تمایل او برای بوسیدنش بتواند او را همچنان با فشار هر دو دست از خودش دور نگه دارد و با صدایی مضطرب گفت:مجید دیوونه شدی؟!...زشته!
مجید یكباره زد زیر خنده و ماهرخ را بیشتر در بغل فشرد و در همان حال رگبار شدیدی شروع به باریدن كرد و همه با صدای جیغ و خوشحالی نه تنها از زیر رگبار فرار نكردند بلكه با شعفی بیشتر به رقص ادامه دادند و مجید كه هنوز ماهرخ را درآغوش نگه داشته بود بعد از اینكه خنده اش تمام شد در كنار گوش ماهرخ با صدایی آرام گفت:ماهرخ من حواسم به خیلی چیزها هست...ولی دیگه از این شوخی ها با من نكن.
ماهرخ كه در اثر ریزش باران كم كم خیس میشد گفت:جنبه نداری؟
مجید باز هم خندید و گفت:اتفاقا" خیلی هم جنبه دارم ولی مشكل اینجاس كه تو هنوز نمیدونی چه شوخی رو كجا باید با من داشته باشی...من جنبه دارم و خیلی هم شوخی پذیرم...ببینم اما تو چی؟...شوخی میكنی اما وقتی پاش میرسه از ترس قلبت مثل گنجشك شروع میكنه تند تند زدن...خوب دختر مگه مجبوری همچین شوخیهایی بكنی كه خودت بعد توش بمونی؟...تو كه دیدی چند ساعت پیش توی اتاق چطوری بوسیدمت...پس مطمئن باش هر وقت كه لازم باشه این كار رو میكنم ولی وای به لحظاتی كه خودت بخوای ببوسمت...
بعد كمی مكث كرد و گفت:ولی ماهرخ از شوخی گذشته...سعی كن حواست به حرفها و رفتارت باشه...
در این لحظه صدای عصبی و اعتراض آمیز حسین آقا كه از در هال بیرون آمده و روی صحبتش با جوانها بود به گوش همه رسید:بچه ها بسه دیگه...رگبارش زیادی طولانی شده...همتون خیس شدین...بیاین داخل سرما میخورین...بیاین داخل ببینم...زود باشین.
دیگه جای مخالفت نبود و همه با توجه به رگبار كه گویا هر لحظه هم شدت بیشتری میگرفت ترجیح دادند دیگر برای ماندن در حیاط اصرای نكنند و به داخل خانه بروند.
ماهرخ به همراه چند تا از دخترها زودتر از بقیه وارد خانه شد و مجید كه همراه دو تا از پسرها مشغول جمع كردن حصیر روی تخت چوبی شده بود وقتی آنرا تا كرد و روی لبه ی ایوان گذاشت خواست از پله ها بالا برود كه افسانه به آرامی بازوی او را گرفت به همین خاطر به سمت افسانه برگشت و با حركت سرش از او پرسید چه میخواهد؟
افسانه با نگاهی طعنه آلود و صدایی آرام گفت:اگه مامان و بابا و داداشش هم بودن اینجوری میتونستی بگیریش توی بغلت یا داشتی از فرصت پیش اومده سوءاستفاده میكردی؟كم مونده بود جلوی همه یه لبم ازش بگیری...مثل اینكه منوچهر حق داشت نگران باشه...منو بگو كه سنگ داداش چشم پاك و طیب و طاهرمو به سینه میزدم...دختره طفلك داشت توی بغلت بال بال میزد...همچین گرفته بودیش كه انگار كفتره و میترسی بپره...
مجید كه از شنیدن حرفهای افسانه به شدت عصبی شده بود گفت:دهنت رو ببند افسانه چرت و پرت نگو...
افسانه نگاه پرمعنی وكنایه آلودش را به مجید باز هم برای لحظاتی ادامه داد سپس به تندی از كنار او رد شد و از پله ها بالا رفته و داخل خانه شد!
در داخل خانه مادرها با غر زدن خود به جان پسرها و دخترها همه را به علت زیر باران ماندن و خیس شدنشان سرزنش میكردند و دراین بین تنها ماهرخ بود كه به علت نبودن خانواده اش از گزند هر حرفی در امان ماند.
ساعتی بعد همه برای خواب آماده شده بودند...ماهرخ با چند دختر دیگر به یكی از اتاق خوابها رفت و در رویای شیرین عشقی نوشكفته كه در دلش پدید آمده بود خیلی زود دعوت خواب را به چشمانش پذیرفت و در خوابی لبریز از آرامش غرق شد.
مجید كه به همراه چند نفر دیگر در هال رختخواب پهن كرده و مانند بقیه قصد خوابیدن داشت دراز كشیده و به سقف خیره بود...در ذره ذره ی وجودش عشق به ماهرخ شعله ور بود اما با رفتارهایی كه از او دیده بود حالا كاملا" مطمئن بود كه ماهرخ در مقوله ی عشق كاملا" بی تجربه و در اوج صداقت و پاكی به سر میبرد و به هیچ وجه در انجام بعضی رفتار و گفتار خود متوجه ی عواقب آن نمی باشد!...مجید بارها و بارها صحنه ایی كه داخل اتاق خواب او را بوسیده بود در ذهن تكرار میكرد و تسلیم بودن ماهرخ را كه به یاد می آورد هر لحظه بیش از پیش بیشتر به خود نهیب میزد كه با توجه به كمی سن ماهرخ و صداقت قلبی او و بی تجربگی اش در برخورد با یك پسر این مجید است كه در آینده باید خود را به رعایت خیلی از مسائل ملزم بداند تا اندكی ماهرخ تجربه و دید بهتری نسبت به برخوردش با محیط و حتی خود او كسب كند...و یا شوخی كه ماهرخ در یكی دو ساعت پیش با او در رابطه با درخواست بوسیدنش در جمع و حیاط كرده بود برایش هم بسیار شیرین و دلپذیر بود هم از فكر متوجه نبودن ماهرخ نسبت به شوخی ها و حرفهایش اندكی نگران شده بود...مجید برای لحظاتی آنقدر این نگرانی در او شدت گرفت كه دلش میخواست همان لحظه برود و ماهرخ را بیدار كرده و برخی مسائل را برایش توضیح بدهد!...اما در نهایت به این نتیجه رسید كه حتی در این خصوص نیز نباید عجله كند...ماهرخ فقط15سال سن دارد و مسلما" همینقدر كه او مطمئن شده بود اولین عشق ماهرخ است پس فرصت زیادی خواهند داشت تا در زمانهای مناسب بسیاری از مسائل را برای او روشن كرده و توضیح كافی بدهد و ماهرخ را متوجه ی نكات بسیار مهم و ظریف روابطش با خود بكند!
مجید ساعتها در افكار خویش غوطه ور بود و بالاخره این او بود كه به عنوان آخرین فرد در میان جمعیت حاضر در خانه محسور جادوی خواب گشت.

***---***---***
امیرخان زمانیكه به همراه خانواده به تهران رسیدند دقایقی بعد مسیرشان از آقا جلال جدا شده و هریك به سوی منزل خویش راهی گشت.
در طول مسیر دیگر هیچ حرفی میان افراد حاضر در ماشین مطرح نشده بود و فقط گاه گاهی این صدای صحبتهای آرام محسن و گلرخ بود كه سكوت عجیب و آزار دهنده ی داخل ماشین را كه با یكدیگر صحبت میكردند می شكست!
زمانیكه وارد خانه شدند منوچهر به علت خستگی وقایع بعدازظهر خیلی سریع به اتاقش رفت و خوابید حتی برای شام هم بیدار نشد.
گلرخ و محسن هم بعد از صرف شام برای خواب آماده شده و به اتاق گلرخ رفتند.
امیرخان كه برعكس همیشه چهره اش بسیار گرفته و دائم غرق در فكر بود بیش از هر وقت دیگر توجه منصوره خانم را به خودش جلب كرده بود.
بعد از شام امیرخان در هال نشست و خود را در ظاهر مشغول خوردن چایی كه همسرش برایش ریخته بود نشان داد ولی این هم چیزی نبود كه از چشمان تیزبین منصوره خانم دور بماند و متوجه ی تظاهر همسرش نگردد!
منصوره خانم كه حالا خودش نیز چایی از داخل سینی برداشته و رو به روی امیرخان در یك مبل راحتی می نشست با صدایی آهسته گفت:امیر؟...چیزی شده؟!...از وقتی از باغ اومدیم بیرون تو اصلا" خودت نیستی یه چیزی بدجور فكرت رو مشغول كرده...
امیرخان نگاهش را به سوی همسرش كه تنها فرد خاص زندگیش بود امتداد داد...همسری كه در طول23سال زندگی مشترك در لحظه لحظه ی زندگی همواره طعم آرامش و خوشبختی و آسایش را به معنی واقعی در تداوم این زندگی به امیرخان بخشیده بود.
بعد از لحظاتی سكوت امیرخان كه نگاه منتظر همسرش را به روی خود متوجه میشد با صدایی گرفته و آرام گفت:واقعیتش منصوره...امروز جلال حرفهایی در رابطه با افسر گفته كه بدجور اعصابم به هم ریخته.
ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۳۶ عصر
یافتن
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, shamiiim, گل شقایق

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان همین امشب-شادی داودی
رمان همین امشب-شادی داودی
عشق؛آزادت میكند.هر چه بیشتر عشق بورزی؛آزادتر می شوی.سرانجام به آزادی غبطه برانگیز ابرها می رسی.
------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت ششم
امیرخان نگاهش را به سوی همسرش كه تنها فرد خاص زندگیش بود امتداد داد...همسری كه در طول23سال زندگی مشترك در لحظه لحظه ی زندگی همواره طعم آرامش و خوشبختی و آسایش را به معنی واقعی در تداوم این زندگی به امیرخان بخشیده بود.
بعد از لحظاتی سكوت امیرخان كه نگاه منتظر همسرش را به روی خود متوجه میشد با صدایی گرفته و آرام گفت:واقعیتش منصوره...امروز جلال حرفهایی در رابطه با افسر گفته كه بدجور اعصابم به هم ریخته.
منصوره خانم نگاه عمیق و پر از سوال خودش را چنان بر ذره ذره ی وجود امیرخان انداخت كه او بلافاصله دستش را به علامت دعوت وی به سكوت بلند كرد و گفت:صبر كن صبر كن...قبل از اینكه بخوای دوباره شروع كنی به غرغر كردن از جلال بگذار همه چیز رو برات بگم...میدونم تو هیچ وقت دل خوشی از جلال به خاطر بداخلاقیش نداری ولی خوب اون طفلكم گناهی نداره خمیر مایه اش اینجوری شكل گرفته...كلا"عبوس و كم حرفه و با تمام كم حرفیهاش اما امروز چیزهایی گفته كه خیلی منو به فكر انداخته!
و سپس شروع كرد به گفتن هر آنچه كه جلال از افسر گفته بود را برای منصوره خانم...
زمانیكه حرفهایش به پایان رسید منصوره خانم كه تا آن لحظه سكوت كرده و دست راستش را به دسته ی راحتی گذاشته و سرش را هم به آن تكیه داده بود حالا نفس عمیقی كشید و صاف نشست و دستش را با حركتی تند اما كوتاه در لابه لای موهایش كشید و سپس گفت:امیر میدونم جلال داداشته و ایرانم خواهرته اما یادت نره كه افسرم دخترخواهرته...این حرفهایی كه جلال میزنه بر فرض هم كه راست باشه اما با اخلاقی كه من توی این همه سال از داداشت دیدم بوی خوبی از قضیه به مشامم نمیرسه...تو رو جون بچه هات با طناب جلال توی چاه نرو...ولش كن بگذار هر غلطی میخواد بكنه خودش بكنه با اون همقدم نشو و آتیش به آشیونه ی ما نزن.
امیرخان برافروخته شد اما با صدایی آهسته و عصبی روی به منصوره خانم گفت:یعنی میگی برفرضی هم كه حرفهای گفته شده صحت داشته باشه بگذارم افسر توی لجن غرق بشه و ولش كنم؟!
منصوره خانم بلافاصله در جواب گفت:من كی همچین چیزی گفتم؟من فقط میگم با طناب جلال توی چاه نرو...اونو ولش كن خودت برو تحقیق كن ببین تا چه حد این حرف و حدیثها صحت داره بعد از راه درستش وارد شو نه از روی غیرت و تعصب نسنجیده...ببین امیر این ماجرا بوی خون میده...من نمیخوام كار افسر رو تایید كنم ولی با توجه به اینكه بعد ازدواجش با اون مرتیكه ی هیچی ندار تو و جلال به كل گذاشتینش كنار و از اونجایی هم كه كم و بیش از ایران قبلا"ها شنیده بودم باباشم اصلا"تحویلش نمیگیره خوب اگه مشكلی هم داشته یا براش پیدا شده شماها هم بی تقصیر نبودین...
امیرخان عصبی پاسخ داد:این چه حرفیه منصوره؟!...مگه هر كی كه شوهرش معتاده باید بره هرزگی كنه؟!
منصوره خانم كلافه پاسخ داد:من كی همچین حرفی میگم؟من میگم در وحله ی اول نباید بیگدار به آب بزنی...خوب تحقیق كن با جلال هم نباش...خودت تنهایی برو پرس و جو كن...بعد اگه دیدی خدای ناكرده حرفها صحت داره از راه درستش وارد شو نه اینكه با اون جلال كه هیچ معلوم نیست توی اون مغز خراب و عصبی خودش چه نقشه های بدی برای افسر بدبخت كشیده همدست بشی!...مشكل افسرهر چی هم باشه حتما" راه حلی هم داره...هرچی باشه دخترخواهرتونه اصلا" اول باید با ایران صحبت كنی ببینی اونم میدونه یا نه؟...افسر و شوهرش چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد عضوی از فامیلتون محسوب میشه پس ننگ اون ننگ همه ی فامیله ولی اینكه با سروصدا و هیاهوی اخلاقی جلال بخوای بری جلو این قضیه میشه تف سربالا...هر قدرم سرتون بالا باشه صاف برمیگرده میخوره توی صورت خودتون...امیر عقلت رو نده دست جلال...این حرف اول و آخر منه!
امیرخان استكان خالی شده از چای را روی میز كنارش گذاشت و گفت:خوب بر فرض كه تحقیق كردم و دیدم همه چی صحت داره اون وقت چی؟با این چیزهایی كه تو میگی یعنی باید كلاهمو بگذارم بالاتر و حتما" بعدشم شونه هامو بندازم بالا بگم به منچه یا نه سرمو مثل كبك كنم توی برف كه نكنه سروصدایی بلند بشه و به قول تو بشه تف سربالا...آره؟
منصوره خان استكانها را در سینی گذاشت و گفت:امیرتو چرا حرف منو متوجه نمیشی؟من فقط میگم با جلال همقدم نشو...تو هیچ وقت بی عقلی توی كارها و تصمیمهات در این چند سال زندگیمون از خودت نشون ندادی ولی نمیدونم چرا این موضوع دلنگرانم كرده!...شاید دلیلش فقط و فقط این باشه كه مطمئنم یه سرقضیه به جلال داره ختم میشه...انشالله كه همش شایعه باشه و اینهمه حرف و سخن كه پشت افسر زدن فقط به خاطر همون شوهر معتادش باشه ولی زبونم لال اگرم راست باشه بازم میشه بدون هیاهو و آبروریزی بیشتر جلوی ضرر رو از هرجایی گرفت كه منفعت داشته باشه...اما اگه بخوای با جلال همپا بشی خدا عاقبتمون رو باید بخیر كنه!
امیرخان از روی راحتی بلند شد و دستی از روی كلافگی به سر و صورتش كشید و گفت:بلندشو خانم...بلندشو...من حواسم به همه چی هست تو هم هی بیخود جلال جلال نكن...بلندشو بریم بخوابیم كه خیلی خسته ام و سرمم سنگینه...فردا میرم خونه ی ایران...فقط خداكنه همه چی دروغ باشه.
منصوره خانم در عمق وجودش جوانه های دلهره و اضطرابی كه ناشی از خبرهای شنیده شده را به خوبی احساس میكرد حرفی نزد اما در آن لحظه تنها چیزی كه به ذهنش می رسید این بود كه اگر لازم باشد حاضر است به پای امیرخان بیفتد و او را التماس كند كه در این خصوص دیگر با جلال هم صحبت نشود و این موضوع را هم با درایت همیشگی خویش حل و فصل نماید اما چهره ی گرفته و خسته و عصبی امیرخان كه بعد از اتمام حرفش سریع به دستشویی رفته و مسواك زد و برای خواب خود را آماده كرد انجام هر كار و حرفی را بر منصوره خانم سد كرد!
منصوره خانم در حالیكه غرق در افكاری نامعلوم و مضطرب كننده ایی گشته بود سینی حاوی استكانهای خالی چای را برداشت و به آشپزخانه رفت تا آنها را شسته و سپس برای خواب آماده شود.

***---***---***
ساعتی از نیمه شب هم گذشته بود وتمام فضای خانه و باغ با سكوتی سنگین پر شده و فقط صدای بادی كه در لابه لای شاخ و برگها می وزید به گوش می رسید.
مهری خانم هنوز نتوانسته بود چشم بر هم بگذارد و فكرش به شدت مشغول و نگران امیرخان و خانواده ی وی گشته بود و دلش شور میزد!...هر قدر به خود نهیب میزد كه باید دست از افكار منفی بردارد اما بی اراده گاه صحنه هایی را به چشم می دید كه گویا در همان لحظه وقوع هر یك را حتمی میدانست!
از فرط بیخوابی كلافه شده بود...به آهستگی از كنار حسین آقا بلند شد و پتویش را پس زد و از اتاق بیرون رفت.به آرامی وارد آشپزخانه شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما هنوز لیوان به لبش نرسیده بود كه صدای جیغی فضای خانه را پر كرد!
اعضای حاضر در خانه تك و توك بیدار شدند به خصوص آنهایی كه در هال خوابیده بودند!
مهری خانم كه صدای جیغ را كاملا" شناخته و مطمئن بود این صدا متعلق به ماهرخ بوده هر كس كه از خواب بیدار میشد را سریعا" به خواب دوباره دعوت میكرد و میگفت:چیزی نیست...چیزی نیست...بخوابین...ماهرخ خواب دیده...احتمالا" هنوز هول و هراس افتادن توی رودخونه به دلش مونده...شماها بخوابین من میرم توی اون اتاق ببینم چطوره...
كسانی هم كه بیدار شده بودند به علت خستگی روزانه ایی كه در باغ عارضشون شده بود با اطمینانی كه مهری خانم به آنها داده بود بار دیگرماندن در رختخواب را بر هر كار دیگری ترجیح داده و چشمهای خویش را با نوازش تداوم خواب شبانه گرم كردند...
در این بین فقط مجید با تمام اصرای كه مادرش كرده بود اما نخوابیده و به بهانه ی خوردن آب به آشپزخانه رفته و سپس پشت سر او به اتاقی كه ماهرخ و چند دختر دیگر در آن خوابیده بودند وارد شد.
به محض اینكه وارد اتاق شدند در كمال تعجب دیدند كه از جمع شش نفره ی دخترهای داخل اتاق غیراز ماهرخ و افسانه و یك دختر دیگر كه بیدار بودند سه دختر دیگر در خوابی عمیق هستند!
ماهرخ از شدت گریه به هق هق افتاده بود و هرچه افسانه تلاش میكرد او را ساكت و یا علت جیغش را متوجه شود پاسخی به او نمیداد...ماهرخ صورتش را بین دو دست گرفته و پاهایش را در خود جمع كرده و در حالیكه موهای بلندش طوری دورش ریخته بود كه گویی زیرانبوهی از مو همه ی وجودش پنهان شده فقط اشك میریخت و هق هق میكرد!
با ورود مهری خانم و مجید به اتاق افسانه خودش را كناری كشید و با صدایی آهسته روی به مادرش گفت:فكر كنم یه خواب خیلی بد دیده...جیغ كشید...من و ساناز داشتیم با هم حرف میزدیم كه ماهرخ یكدفعه جیغ كشید و بعدشم پرید از جاش و شروع كرده به گریه...هركاری هم میكنم ساكت نمیشه!
مهری خانم برگشت به سمت مجید و گفت:برو آشپزخونه یه لیوان شربت آب و قند درست كن بردار بیار ببینم.
مجید كه نگاهش در تاریك و روشن اتاق به روی ماهرخ كه در اثر گریه و هق هق بدنش می لرزید ثابت مانده بود با حركت سر حرف مادرش را تایید كرد و سپس از اتاق خارج شد.
مهری خانم كورمال كورمال كنار بستر ماهرخ روی زمین نشست و قبل از هركاری به افسانه گفت:روی دخترها رو با پتو بپوشون الان مجید برمیگرده توی اتاق...اون چراغ خواب لعنتی رو هم روشن كن ببینم تا یه ذره این اتاق روشن بشه.
افسانه و دختر دیگركه ساناز نام داشت خیلی سریع كارهایی كه مهری خانم خواسته بود را انجام دادند...حالا اندكی با نور چراغ خواب فضای اتاق روشنایی یافته بود و مهری خانم توانست به درستی جای مناسبی برای نشستنش بیابد و بعد در ضمنی كه موهای پریشان شده و بلند و صاف ماهرخ را از دورش جمع كرد و به پشتش ریخت او را در آغوش كشید و گفت:خاله قربونت بشم...چته؟...خواب دیدی؟...گریه نكن قربونت بشم...چیزی نیست...چرا همچین میكنی...بسه عزیزم...گریه نكن...دستات رو بردار از جلوی صورتت بگذار اون صورت مثل ماهتو ببینم...گریه نكن دخترگلم...خواب دیدی ترسیدی...ترس افتادن توی رودخونه هنوز توی دلته...چیزی نیس عزیزم...گریه نكن فدات شم...فردا بریم تهران مامانت اون چشمهای خوشگلتو ببینه پیش خودش میگه ببین یه روز سپردمش دست مهری معلوم نیست چه به روز دخترم آورده كه اینجور اشك ریخته...گریه نكن عزیز دلم...
ماهرخ كه بی وقفه هق هق میكرد و اشك میریخت خودش را درآغوش مهری خانم انداخت و گفت:خاله جون یه خواب خیلی خیلی بد دیدم...
مهری خانم سر و شانه های ماهرخ را نوازش میكرد و در همان حال به مجید كه با لیوانی آب و قند كه هم زده و قندش را هم حل كرده بود وارد اتاق شد نگاه كرد و متوجه ی نگرانی بیش از حد در چهره ی او كه به ماهرخ خیره بود شد...لیوان را از دست مجید گرفت و با اشاره ی سر به او فهماند كه چیز مهمی نیست و ماهرخ فقط خواب بد دیده و بعد به ماهرخ گفت:خوابت خیر باشه انشالله عزیزم...خودت داری میگی خواب دیدی خوب قربونت بشم واقعی كه نبوده...بسه اینقدر گریه نكن...نیگا نفست در نمیاد...بیا...بیا...درست بشین این آب قند رو یه ذره بخور...
و بعد سعی كرد به ماهرخ كمك كند تا صاف بنشیند اما ماهرخ كه هر دو دستش را به دور كمر مهری خانم حلقه كرده بود با همان گریه ادامه داد:خاله...خواب دیدم عروسیه گلرخ شده...عمو جلالم میخواست جلوی پای گلرخ گوسفند بكشه ولی وقتی سر گوسفند رو برید دیدم گلرخ رو داره با چاقو تیكه تیكه میكنه...وای خاله بعدش بابام از در حیاط بیرون رفت...هر چی جیغ كشیدم كه بابا بیا عموجلال گلرخ رو با چاقو تیكه تیكه كرده اما بابام جواب نمیداد...هی رفت هی رفت...پشتش رو به ما كرده بود...اصلا" برنمیگشت ببینه چی شده...برگشتم به عمو جلالم نگاه كردم...فكر میكردم هنوز داره گلرخ رو تیكه تیكه میكنه ولی این بار دیدم بابام زیر دستهای عموجلال افتاده و عموم داشت اونو تیكه تیكه میكرد...گلرخم یه گوشه كنار محسن ایستاده بود داشت نگاه میكرد كه چطور عمو داره بابا رو تیكه تیكه میكنه...ولی لباس عروسش دیگه سفید نبود غرق خون شده بود...بعدش با محسن از خونه رفتن بیرون...وای خاله عموجلال داشت بابامو با چاقو تیكه تیكه...
مهری خانم دوباره ماهرخ رو در آغوش گرفت و روی سرش رو بوسید و گفت:خاله فدات بشم...خواب بوده...واقعی كه نبوده...بسه اینقدر گریه نكن...بسه قربونت بشم...خیر باشه انشالله...خوابت تعبیر بد نداره...مرگ نشونه ی عمر درازه گریه هم كه خوشیه...بیا یه ذره آب قند بخور آروم بشی عزیز دلم...
و بعد با كمك افسانه كمی از آب قند درون لیوان را به ماهرخ دادند...
مجید با صدایی آهسته روی به مادرش گفت:مامان از دست من كاری ساخته اس؟...بمونم یا برم؟
مهری خانم كه حالا اندكی ماهرخ آرامتر شده بود در پاسخ مجید گفت:برو مادر...تو برو بخواب...نگران نباش...چیز مهمی نیست...گفتم كه ماهرخ خواب دیده...
مجید زمانیكه میخواست از اتاق خارج شود بی اراده خم شد و دستش را روی سر ماهرخ كشید و گفت:بهتری الان؟
ماهرخ با حركت سر پاسخ مثبت به او داد و سپس مجید به مادرش گفت:اگه فكر كردی كاری از دستم برمیاد صدام كن...من بیدارم.
مهری خانم لبخندی زد و به مجید اشاره كرد كه دیگر از اتاق بیرون برود.
تقریبا" یك ربع بعد با كمك و محبتهای مهری خانم ماهرخ هم آرامشی دوباره یافت و در رختخوابش دراز كشید.
زمانیكه مهری خانم قصد خروج از اتاق را داشت روی كرد به افسانه و گفت:افسانه بیا بیرون یه دقیقه مادر باهات كار دارم.
افسانه در پی مادرش از اتاق خارج شد و در را پشت سر بستند.
زمانیكه هر دو وارد آشپزخانه شده و چراغ را روشن كردند در كمال تعجب دیدند مجید هنوز بیدار و روی یكی از صندلیهای آشپزخانه به انتظار برگشت مهری خانم نشسته است!
مهری خانم كه به شدت عصبی بود نتوانست تحمل كند و با شدت به سمت افسانه برگشت و در حالیكه بازوی او را با عصبانیت در دست گرفته و تكانش داد با صدایی بسیار آهسته گفت:پدرسگ...داشتی با ساناز در مورد چی حرف میزدی؟...نكنه حرفهایی كه آقا جلال به امیرخان گفته بود رو داشتی به ساناز میگفتی كه ماهرخ شنیده و بعد كه خوابش رفته این كابوس رو دیده؟...هان؟
مجید كه از واكنش مادرش به شدت تعجب كرده بود بی اراده از روی صندلی بلند و به هر دوی آنها نزدیك شد و با صدایی آهسته در حالیكه سعی داشت دست مادرش را از بازوی افسانه جدا كند گفت:هیس...مامان!!!
افسانه كلافه چشم در چشم مادرش دوخت و گفت:مگه خلم كه اون حرفها رو برم به ساناز بگم؟...من و ساناز حرف میزدیم ولی نه در مورد این چیزی كه شما گفتی...خواب دیدن ماهرخ چه ربطی به من داره؟!...اونم همچین خوابی كه اون دیده!...خودتم كه بهش گفتی تعبیرش خوبه...حالا چی شد یكدفعه فكر كردی من توی خواب دیدنش مقصرم؟!...مامان به جون بابا من یك كلمه هم در مورد اون موضوع با كسی غیر شما حرف نزدم...عجب گیری كردما...
مهری خانم بازوی افسانه را رها كرد و در همان حال گفت:خودم خفه ات میكنم اگه بفهمم حرفی جایی زده باشی...موضوع ناموسیه یه بنده خدا چه راست چه دروغ به ما ربطی نداره...شنیدی چی گفتم؟
افسانه كه متوجه ی حال عصبی مادرش شده بود با سر حرف او را تایید كرد سپس با عجله از آشپزخانه خارج شد.
مهری خانم بی توجه به مجید كه همچنان بهتزده ایستاده و به او خیره بود برگشت و روی یكی از صندلیها نشست و دستش را روی میز گذاشت و سرش را به آن تكیه داد...با تمام حرفهایی كه به ماهرخ در رابطه با كابوسش گفته بود اما دلش گواهی بدی میداد...خوابی كه ماهرخ دیده بود با توجه به بی اطلاعی او از مسائل پیش آمده و حرفهایی كه بین عمو و پدرش رد و بدل شده بود حالا برای مهری خانم گواهی خوبی دال بر وقوع حوادث ناخوشایندی داشت كه با تمام وجود اضطرابش را احساس میكرد!
مجید كه از رفتار و حرفهای چند لحظه پیش مادرش گیج و مبهوت گشته بود به طرف او برگشت و نزدیكترین صندلی به او را عقب كشید و به آهستگی دستش را روی آن دست مهری خانم كه آزاد روی میز قرار داشت گذاشت و گفت:مامان؟!
مهری خانم چنان غرق درافكار خود بود كه اصلا" متوجه ی مجید نمیشد!
مجید یك بار دیگر دست مادرش را نوازشی كرد و گفت:مامان؟!
مهری خانم یكباره از افكار مغشوش خویش خارج و تازه متوجه ی حضور مجید در كنارش شد و گفت:تو هنوز اینجایی مادر؟!...بلند شو...بلند شو برو بخواب...ماهرخم الحمدلله آروم شده...فكر كنم دیگه خوابش رفته باشه...پاشو پاشو برو بخواب...
مجید كه با نگاهی جدی وعمیق به چشمان مضطرب مادرش خیره بود مثل مهری خانم با همان صدایی آهسته اما محكم گفت:مامان موضوع آقاجلال با امیرخان چی بوده؟...قضیه ی ناموسیی كه گفتی چیه؟!...چی باعث شده اینقدر نگران باشی؟!...اتفاقی افتاده؟!
مهری خانم نفس عمیقی كشید و گفت:هیچی مادر...یه موضوعی بوده بین امیرخان و آقا جلال این افسانه ی ورپریده شنیده...از غروب كه بهم گفته یه ذره عصبی شدم...چیز مهمی نیست كه به ما ربط داشته باشه...تو هم بیخود فكرت رو خراب نكن...
مجید دستش را از روی دست مادرش برداشت و به صندلی تكیه داد و گفت:اگه چیز مهمی نیست و به ما هم ربطی نداره پس شما چرا اینقدر ریختی به هم؟!...یه دقیقه پیش نزدیك بود بازوی افسانه رو له كنی كه نكنه حرفی زده باشه كه باعث بهم ریختگی ماهرخ شده باشه...بعدش میگی به ما اصلا" ربطی نداره...حرفات عجیب غریبه مامان!!!
مهری خانم كلافه از روی صندلی بلند شد و گفت:مجید سر به سرم نگذار...بهت میگم به ما ربطی نداره یعنی نداره...اگرم بنا باشه كسی از این موضوع باخبر بشه باباته...
مجید كه هر لحظه تصور غلطی از حرفهای مادرش در ذهنش تداعی میشد از روی صندلی بلند شد و رو به روی او ایستاد و گفت:موضوع مربوط میشه به چی؟...مامان تا نگی من آروم نمیشم...شما به افسانه گفتی موضوع ناموسیه بعد میگی چیز مهمی نیست...ما و عموامیر و خاله منصوره سالهاس رابطه داریم...حالا چی شده كه یكهو شما خرجت رو داری سوا میكنی؟
مهری خانم به چشمهای جذاب پسرش خیره شد و اوج جدیت را به وضوح در تك تك كلماتی كه از دهان او جاری شده بود را به خوبی احساس كرده بود...بنابراین مكثی كرد و سپس با صدایی گرفته و غمگین گفت:ببین مجید جان...دلم نمیخواد شما بچه ها چیزی از این موضوع بدونید چون اولا" این مسئله مربوط میشه به بچه ی خواهر امیرخان دوما"موضوع همونطور كه گفتم ناموسیه و از اونجایی كه كم و بیش اخلاق آقا جلال دستمه حس خوبی نسبت به قضایای پیش اومده ندارم و آخر از همه این كه اگه بنا باشه این موضوع رو به كسی بگم مطمئن باش ترجیح میدهم اول بابات رو در جریان بگذارم...
مجید با نگاهی عصبی و دلخور به مادرش خیره شد و گفت:یعنی من بچه ام؟!...یا غریبه ام؟!
مهری خانم لبخند كمرنگ اما مادرانه ایی روی لبهایش نقش بست و گفت:نه عزیزم...نه پسرم...تو نه غریبه ایی نه بچه...ولی مشكل اینجاس كه گفتن این مسائل و پخش شدنش خوبیت نداره و میدونم از دست تو كاری ساخته نیست...اگه از دست كسی كاری ساخته باشه اونم در صورتی كه امیرخان بخواد خام حرفهای آقا جلال بشه فقط باباته...اگه میبینی میگم به ما مربوط نیست منظورم این نیست كه بخوام تو رو غریبه یا ناپخته فرض كنم...نه عزیزم...میخوام این موضوع رو اول به بابات بگم ببینم اون چی میگه...راستش دلنگرانی من بیشتر به خاطر امیرخان و خانواده اشه...از آقا جلال و اخلاقی كه توی این چند سال ازش دیدم دلم شور افتاده میترسم كار دست امیرخان بده...عزیزم از من دلخور نشو ولی اجازه بده اول بابات رو در جریان بگذارم.
مجید نگاه دلخور و عصبیش رو از مادرش گرفت و سپس از آشپزخانه خارج شد و به رختخوابش برگشت و دراز كشید...دستهایش را زیر سرش گذاشت و بار دیگر به سقف خیره گشت!...با تمام دلخوری كه در آن لحظات برایش پیش آمده بود اما بار دیگر خستگی بر او چیره گشت و خواب چشمانش را ربود.
مهری خانم هر قدر تلاش كرد حتی دقیقه ایی نتوانست چشم بر هم بگذارد...هول و هراس عجیبی به دلش افتاده بود و با تعریفی كه ماهرخ از خوابش برای او كرده بود ذهنش بیش از پیش در انتظار وقوع ناگوار برای این خانواده اصرار می ورزید.
ادامه دارد
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۳۸ عصر
یافتن
5 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, shamiiim, گل شقایق, elinoor, گل صحرا
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 6,865 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 6,119 ۱۳-۴-۱۳۹۲ ۰۵:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 4,780 ۱۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,407 ۶-۴-۱۳۹۲ ۱۱:۱۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 3,951 ۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,357 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان امشب - سیمین شیر دل elinia 14 3,240 ۲-۵-۱۳۹۱ ۱۰:۲۰ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 26,850 ۱۰-۸-۱۳۹۰ ۰۵:۳۹ عصر
آخرین ارسال: admin


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد