خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 37 رای - 2.68 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #1
رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
هم آغوش امید،لیدا رنجبر _ تهران:پل،1380.

397ٌص.


فصل اول
دخترک پشت دار قالی نشسته بود و بی صدا با آن دستان کوچک و انگشتان ظریفش ،ریشه می زد که در همان هنگام زن همسایه وارد کارگاه شد و دقایقی در گوشی با اوساکار پج پج کردند و بعد آن دختر را صدا زدند و از او خواستند تا خودش را بتکاند و همراه انها راه بیفتد. در کنار حوض خم شد و دست و صورتش را به خواسته ی آنها شست و بدون سوالی ، گفته های آنها را اطاعت کرد.
لباس بلند صورتی بر تنش کردند و چادری با زمینه سفید و گلهای کوچک ابی روی سرش انداختند که هیچ کدامشان مال او نبود.چقدر همه چیز عجیب بود. امروز با او طور دیگری رفتار می کردند و مهربانتر شده بودند. وقتی به او گفتند از درگاه ای اتاق به اتاق روبرویی برود او دید که در اتاق مهمانی باز است و دو خانم نسبتا جوان با مردی که در وسط آنها نشسته بود به او زل زده اند. ان لباس صورتی رنگ فقط چند دقیقه ای کوتاه بر تنش بود و بعد ان را از بدنش در آوردند و به او گفتند تا دوباره به کارگاه برگردد. معنی کارهایشان را نمی فهمید ولی مجبور بود که فقط اطاعت کند و روی حرف آنها حرفی نزند.
همینطور که مشغول ریشه زنی بود ، یکی از دختر های همانجا که بزرگتر از بقیه بود به پیش او او آمد و پرسید:
خانم ، تو هم دیدی؟ و وقتی خودش متوجه شد که خانم جان از سوال او سر نیاورده ، دستش را گرفت و خواست تا به دنبالش برود. هر دو از پله های توی حیاط که به پشت بام می خورد ، بالا رفتند و همانجا ایستادند. او که فخری نام داشت با اشاره دست همان مردی را که لحظه های پیش توی اتاق دیده بود نشانش داد و گفت: این همان مردی است که آمده تو را ببینه ، بخاطر همین تو رو درست کردند تا نشان او بدهند.
خانم هنوز سنی نداشت که بتواند منظور گفته های آنها را بفهمد.
با سادگی پرسید: مگه اون کیه؟ برای چی می خواست منو ببینه؟
فخری خنده ای کوتاه کرد و گفت : انگاری تو از هیچی خبر نداری. اون میخواد تو رو بگیره ، حالا فهمیدی؟ داماد کیه؟
خانم خیال میکرد که همه دارند با او شوخی می کنند و به خاطر همین حرفهای انها را باور نکرد و بلند بلند خندید و گفت:
این که خیلی پیره و داره میمره.
فخری روی شانه اش زدو گفت: ولی تا دلت بخواد پول داره ، هر چی که بخوای می تونه برات بخره و باز هم به دنبال هم از پله ها یکی یکی پایین آمدند و مشغول کار شدند.
حتی ذره ای درباره ان فکر نکرد و مثل همیشه و روزهای پیش کارهایش را انجام میداد و اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
دو سال بود که به اینجا آمده بود و از خروس خوان صبح تا غروب فقط با یکساعت استراحت ما بین ان، که تمام دخترها دور هو می نشستند و غذایشان را می خوردند ، یک بند کار می کردند. اول برایش خیلی مشکل بود و چون می خواست مثل بقیه تند تند ببافد ، چاقو را به انگشتش می زد و تمام ریشه ها راه هم خونی می کرد. ولی بعد از مدتی خوب یاد گرفته بود و می توانست پا به پای بقیه جلو برود.
خانم هنوز دوازده سالش تمام نشده بود که او را به عقد مردی پنجاه و هشت ساله در آوردند. این اوسا کارها بودند که همه کاره آن دخترها به حساب می آمدند و سر خود تصمیم می گرفتند و عمل می کردند و آنچنان هم نظر پدر و مادرهای آنها مهم نبود.
وقتی او را به آن خانه بزرگ و درندشت آوردند ، و هنگامی که به او گفتند که خانم این خانه از این به بعد او است و دیگه لازم نیست که از صبح تا شب در آن کارگاه کوچک و نمدارو تاریک قالی ببافد ، ذوق زده شده بود و خوشحالی میکرد. در صورتیکه آنقدر کوچک و کم عقل بود که نمی دانست وضع قبلش با تمام سختی ها و رنجهایش ، صدها بابر بهتر از اوضاع حالایش بود.
در آن خانه به غیر از آقا عبدا.. که شوهر او بود سه تا پسر هم زندگی می کردند که دو تای آنها خیلی بزرگتر بودند و کوچکترین پسر هم همسال خودش بود و منصور نام داشت. صبحها بعد از خوردن ناشتایی وقتی آن دو پسر و آقا عبدا... از خانه بیرون می زدند ، خانم و منصور گرگم به هوا ، خانه بازی و خیلی بازیهای دیگر می کردند.
چند وقت یکبار هم آن دو خانم جوان که همگی دختر و پسر های آقا عبدا... بودند به آنجا می آمدند و موقع رفتن سر و وضع خانم را مرتب می کردند ، یکی برایش لباس می آورد و بر تنش میکرد و دیگری سر وصورت او را بزک میکرد. در همان موقعها بود که پسر بزرگتر هم زن گرفت.با آمدن آن دختر ، برای خانم هم بهتر شده بود. چون آنها ، دو سال با هم بودند و خیلی خوب همدیگر را می شناختند.
در کارهای خانه همدیگر را کمک می کردند و بیشتر او غذا درست می کرد و شستن ظرفها و جمع جور کردن اتاقهای اینور حیاط بر عهده ی خانم بود.
14سال داشت که حامله شد و دختری به دنیا آورد. به به دنیا آمدن مهتاب ، او ضعیف تر شده بود و وضع کودک هم آنچنان رضایت بخش نبود ، هر دو ضعیف و بد حال بودند. در همان گیر ودار ، با شیوع بیماری خطرناکی در آن ده ، خیلی ها برای حفظ جانشان ، زن و بچه هایشان را گرفتند ور فتند و تک و توکی هم مانده بودند که آنها هم مجبور بودند و پول و پله ای نداشتند تا برای زندگی به جایی دیگر بروند. در تمام کارگاههای دور و اطراف را تخته کردند و چون کل دار و ندار آقا عبد ا... و پسر ها در همین کار قالی بافی بود ، انها هم به شهر کوچ کردند.
او تازه داشت می فهمید و هر چه سنش بیشتر میشد ، بیشتر سیر می شد.از وضعش ، از خودش ، از این پیرمرد و حتی از بچه تازه متولد شده اش که همیشه مریض احوال بود.خود را سرزنش می کرد که چرا بچه ای به دنیا آورده و این فکر او را ملول و خسته میکرد.
هنوز یکسال مهتاب تمام نشده بود که آقا عبد ا.. سکته کرد و مرد. پسرها یکی از اتاقها را به او و بچه اش دادند و بقیه اتاقها را تمام اجاره دادند ، چند صباحی همانجا ماند و تحمل کرد.ولی دیگه طاقتش طاق شده بود. هر کدام حرفی می زدند و از او انتظار داشتند تا گفته ها و فرمایشهای آنها را تمام و کمال و بدون اعتراضی ، فقط اطاعت کند ولی او هم دیگه نمی توانست لال باشد و مثل یک بچه حرف گوش کن ، اوامر آنها را انجام دهد.
قیافه ی تمامشان حال او را بدتر می کرد. تا اینکه بدون اطلاع آنها از انجا بلند شد. خوب می دانست که با ترک این خانه آواره تر میشود ولی دیگه نمی خواست ادامه بدهد ومثل یک مجسمه بنشیند و حرفهای بثیه را بشنود. چند باری تصمیم گرفت از این شهر بگریزد ، دلش می خواست می رفت همانجایی که بوده ، همانجایی که به دنیا آمده بود. می رفت پیش پدر و مادرش ولی وقتی آنها را به یاد می آورد ، بغض چند ساله اش سریاز می کرد و خشم و عصبانیتش را بیشتر میکرد. او نمی دانست سر چه موضوعی آقا عبدا... رفت و آمد پدر و مادر او را قدغن کرده بود.آن وقتها آقا عبدا... برای خودش بر و بیایی داشت و همه از او حرف شنوی داشتند و حق را به او میدادند.
خانم آنقدر دلش پر بود که حتی یک بار هم پدر و مادرش برای دیدن او نیامده بودند ،وقتی مهتاب را به دنیا اورد ، وقتی رو به موت بود ، نگاهش به در خشک شده بود ولی انگاری دخترشان را از خاطر برده بودند که قدم جلو نگذاشتند.
آنها دخترشان را فدای غرورشان کردند و برای دیدن او نیامدند. چقدر بد بخت و اضافه بود توی این دنیا که حتی خیری هم از پدر و مادرش ندیده بود. پس رفتن او هیچ فایده ای نداشت و همه جا بی کس و غریب بود ، چه اینجا و چه در جای دیگر.
16 سال داشت که با بچه بغل توی کوچه ها سرگردون شده بود. تا اینکه با چقدر این ور و اون ور زدن توانست جایی را پیدا کند .چند مثقال طلایی را که هم داشت فروخت و با یک مقدار پول آن دار قالی برای خودش زد و مقداری از ان را هم بابت اجاره ماه اول داد.با آن سن کم مثل پیرزنها شده بود و فقط توی این فکر بود که صبح را به شب برساند و شب را به صبح.تا بالاخره بگذرد و بگذرد و دنیای او هم تمام شود.
تمام هم و غمش ، تمام درد و ناراحتیش فقط مهتاب بود . دلش برای او می سوخت که او هم عین خودش بد بخت و بی کس و کار بود. او که پدر و مادری داشت و دو خواهر و دو برادر بزرگتر از خودش داشت وضعش این بود ، چه برسد به دختر کوچولوی او.
مهتاب عزیزم اگر تو نبودی ، از خدا در خواست می کردم که از این دنیا بروم ، مهتاب کوچولوی ناز من مادرت تنهاست خیلی تنها.
*******
مهتاب بزرگ شده بود و به مدرسه می رفت. خانم با سعی و فعالیت روز و شبش توانسته بود دخترش را انچنان که می خواست تامین کند و از اینکه موفق شده بود شاد بود و فقط دل خوشیش به همین بود.
(آخرین تغییر در ارسال: 09-12-2011, 12:54 AM توسط Galaxy.)
26-05-2011, 01:42 AM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #2
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
فصل دوم

آنهایی که بر سر قبر آمده بودند آنقدر تعدادشان کم بود که می شد با انگشت دست شمرد.آنهایی هم که بودند هیچ کدامشان را نمی شناختم و نمی دانستم کدامشان جزء فامیل محسوب می شوند.فقط در آنجا دو ، سه نفری برایم آشنا بودند که همسایه ی ما بودند. با رفتن خانم جان تنهای تنها شدم. ما بجز همدیگه هیچ کسی را نداشتم ، هر دو غریب و بی کس. تنهای تنها توی این چرخ گردون.
سرگردان شده بودم ، حتی یک نفر هم جلو نیامد تا ازم بپرسه حالا تو چکار می کنی و کجا میری. تا اینکه آقای درشت هیکلی آمد و مرا به خانه شان برد. آن مرد را بجز همان روزی که بر سر قبر دیده بودم تا به حال ندیده بودمش. وقتی از من خواست تا همراه او بروم خوشحال شده بودم که حداقل یک نفر هست که به فکر منه و به دنبال او رفتم ، بدون اینکه بپرسم من را کجا می برد و اصلا کی هست. به هر حال هر چی که بود بهتر از وضع حالای من بود و همینطور آن مرد مهربان و بهتر از بقیه بود. دلش برای من سوخته بود و در خیال و فکر من بود.
وقتی به دنبال او وارد خانه اش شدم خانمی چادر بغل داشت آب حوض وسط حیاط را بیرون می ریخت. نیم نگاهی به آن مرد و بعد به من کرد و بدون کلامی باز مشغول کارش شد. ظهر که شد آن خانم سفره ای بزرگ به دست من داد تا بر روی تخت کنار حیاط بیندازم.
با خودم گفتم : ما که فقط سه نفر هستیم ، پس چرا آنقدر ظرف و قاشق ، که در همین اثنا در خانه را زدند ، ان خانم که هنوز نامش را هم نمیدانستم با صدای بلند مرا صدا زد که در را باز کنم ، در را باز کردم سه تا پسر روبروی خودم دیدم که هر سه با چشمانی متعجب نگاهم می کردند و یکی یکی بدون حرف و پرسشی از کنار من رد شدند و داخل آمدند.
کنار حوض نشستم و دستم را در آب کردم. آب بخاطر ماندن توی حوض و همینطور افتاب خوردن ، گرم شده بود. داشتم برگهای خشک افتاده در آن را بر می داشتم که با شنیدن گفتگوی آنها از داخل مطبخ ، دستم را در آوردم و گوش ایستادم تا بشنوم که چی در مورد من می گویند ولی انگار فهمیده بودند که من گوش می دهم دیگه ادامه نداند و همگی با هم بیرون آمدند و سر سفره نشستند. آن مرد هم که برای من از بقیه اشناتر بود ، بنام صدایم زد و خواست تا کنارش بشینم و با آنها غذا بخورم.
** ** **
من کار های خانه را می کردم . صبحها که از خواب بلند می شدم ساعتی را به جمع و جور کردن اتاقها اختصاص می دادم ، صبحانه را آماده می کردم و ظهر ها به مدرسه می رفتم که سر راه ظرف غذای پسرها و آن مرد را که تازه فهمیدم بودم اسمش جلال است به دکان می بردم و شبها هم بعد از خوردن غذا ضرفها را می شستم . اما خب با تمام اینها ، خیلی هم سخت نبود و راحت می توانستم چند ساعتی را صرف تکالیف و درسهایم کنم.
منتهی تنها چیزی که خیلی ازارم میداد و ذهنم را مشغول کرده بود سیل سوالهایی بود که از انها داشتم و تا به حال جرات نکرده بودم حتی یکی از آنها را بپرسم. آن زن و مرد در حق من لطف زیادی کرده بودند و ممکن بود سوالهای من ، آنها را برنجاند و این طرز فکر مرا از پرسیدن منع می کرد.
آن روز قبل از اینکه معصومه خانم ظرف غذا را به من بدهد تا به دکان ببرم ، خودم سریع بلند شدم و آن قابلمه بزرگ را بنا به شمارش هر روزی پر کردم و بعد آن را با دستمالی بستم و عرض ده دقیقه رفتم و ب و برگشتم. اب حوض را بیرون ریختم و روی تخت را جارو کردم و منتظر شدم تا او که به گرمابه رفته به خانه برگردد.
با آمدنش به چشمانش خیره شدم که معلوم بود از من و کارهایی که کرده بودم راضیست.
به آشپزخانه رفت ولی وقتی متوجه شد حتی ظرف غذا را هم برده ام رو به من کردو گفت : از موقعیکه تو به این خانه پا گذاشتی ، کار من نصف شده ، همیشه شبها تا سرمو می گذاشتم زمین ، از درد پا و درد کمر می مردم و زنده می شدم ، تا بالاخره خوابم می برد. تو دختر خیلی خوبی هستی و در ادامه ی حرفهایش ازم خواست جلویش بنشینم تا موهایم را ببافد.
همینطور که موهایم را با شانه ی کوچکی تقسیم می کرد آرام و با ترس گفتم : معصومه خانم می توانم یک سوال بپرسم.
که بعد از چند ثانیه ای جواب داد :بگو.
می خواهم بدانم برای چی من را اینجا آوردید؟
بخاطر اینکه اگه ما تو را نمی آوردیم ، حالا باید توی کوچه پس کوچه ها بودی. تو کسی را نداری و اگر ما هم به فکرت نبودیم ، معلوم نبود چه حال و روزی داشتی.
او جوابم را داد ولی برای من اصلا قانع کننده نبود و باز پرسیدم ، شما از کجا خبر داشتید که من هیچ کسی را ندارم.
صدایش را بلند تر کرده و گفت : ولم می کنی یا نه ، چقدر سوال می کنی.
با داد او از ترس از جا پریدم و با بغض گفتم ، حالا که راستش را نمی گویید من هم از اینجا می روم ، اصلا فرار می کنم و دیگه هم به اینجا بر نمی گردم.
او پوزخندی زد و گفت : خیال می کنی اگه بروی ناراحت می شویم و یا اینکه اتفتق خاصی پیش می اید. میدانی چقدر باعث دردسر مایی و چقدر در و همسایه برایمان حرف در آوردند که با وجود سه تا پسر جوان ، یک دختر آوردیم توی خانه . حالا هم می بینی اینجایی فقط محض رضای خداست.
بغضم را توی گلویم نگه داشتم و نگذاشتم جلوی او گریه ام بگیرد ، چقدر هوای خانم جان را کرده بودم.
از وقتی که به اینجا آمده بودم دیگه نمی توانستم بروم پیشش و این دل تنگیم را بیشتر می کرد و سر هر موضوع و چیزی ، خیلی زود بغض می کردم و گریه ام می گرفت .
دو سه روزی گذشت و باز من ملتسمانه به معصومه خانم اصرار و خواهش کردم تا برایم بگوید. خودم نمی دانم چه شد که بالاخره او حاضر شد سوالهای من را پاسخ دهد و گفت:
حقیقتش شوهر من ، برادر توست.
با گفته ی او داشتم شاخ در می آوردم . با تعجب و همراه لبخند گفتم :
ولی آقا جلال که خیلی بزرگتر از خانم جان است پس چطور برادر منه. در صورتیکه مادرم همیشه می گفت که من و او به جز همدیگه هیچ کسی را ندازیم.
تو پدرتو می شناسی. مادرت چیزی از اون برات تعریف نکرده ؟
سرم را تکان دادم و جواب دادم : نه ، هیچی برام نگفته ، خیلی از خانم جان می پرسیدم ولی هر بار از جواب دادن سر باز می زد و هیچی بهم نگفت. تو را به خدا شما بگوئید. چند بار فهمیدم که از مادرم با آقا جلال حرف می زنید.
من و خانم توی یک کارگاه قالیبهفی بودم ،مادرت یک دختر دوازده ساله بود و از همه آنهایی که انجا بودبم کم سن تر بود . اقا عدا... رئیس چهر تا کارگاه در همان طرفها بود.
آخه میدانی ما اون وقتها توی ده زندگی می کردیم . آقا عبدا... زنش مرده بود و دو دختر بزرگ داشت که شوهر کرده بودند و هر کدام یکی دو تا بچه داشتند سه تا پسر هم توی خانه داشت که انها هم از خانم بزرگتر بودند. همان موقع ها که ريالا عبدا... که مادر تو را گرفت جلال هم که پسر بزرگ بود از من خواستگاری کرد. در واقع میشه گفت : خانم ، نامادری شوهر من بود ، خنده دار نه ؟
من و مادرت توی یک خانه زندگی می کردیم ، من بچه دومی را هم داشتم که تازه مادرت تو رو حامله شد. دلم خیلی برایش می سوخت. خیلی سختی کشید ، خدا بیامرزتش. با اینکه بدون خبر از خانه فرار کرد و رفت ، با این حال آقا جلال ، هواشو داشت و ماهانه مقداری پول بهش می داد چون مقداری از خانه سهم مادر تو بود. مرد و راحت شد ، طفلک خیلی زجر کشید ، خیری از دنیا ندید تا رفت.
با تعریفات معصومه خانم ، با یاد آوری چهره مادرم و تصور آن روزها ، قلبم آتش گرفت و آرام آرام اشک ریختم. تا به امروز از پدرم هیچ نمی دانستم ولی حالا با اینکه ندیده بودمش و نه خشم و یا محبتش را حس کرده باشم نسبت به او تنفر داشتم. ازش بدم می آمد که سر پیری ، مادرم را گرفت و بدبختش کرد. معصومه خانم هم که معلوم بود با تعریف از زندگی خانم جان ، خودش هم ناراحت شده بود ، به طرفم آمد ، چادرم را روی سرم انداخت ، دستهایم را گرفت و بلندم کرد و هر دو پا به پای هم راه می رفتیم و بر سر قبر آمدیم.
من که نمی توانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم ، با آمدن به اینجا که به او نزدیکتر شده بودم صدایم را بلند کردم و خودمو روی قبر انداختم و باهاش حرف زدم.
* * ** **
معصومه خانم گاهی وقتها با من مهربان بود و ازم تعریف می کرد و حتی پیش پسرها و آقا جلال از خوبی هام می گفت ، مثل یک مادر واقعی عصر ها کنار هم می نشستم و او از قدیمه و دوران خودش برایم می گفت و من هم با دقت و علاقه حرفهایش را گوش می دادم و لی بعضی روزها هم بد اخلاق می شد و یک بند غر میزد و فحش می داد. من هر وقت یکی بهم چیزی میگفت و دعوایم می کرد پدرم را باعث و بانی همه ی اینها می دانستم و تا دلم می خواست بهش چیز می گفتم و نفرین میکردم .یادمه چند باری هم خانم جان را دیده بودم که با گریه و زاری پدر مرا لعنت می کرد.
هیچکدام از پسرها درس نمی خواندند و در دکان پدرشان کار می کردند. کار آنها خراطی بود و هر روز نوبتی یکی از آنها زودتر به خانه می آمد. هرچه روزها بیشتر می گذشت اذیتهای انها هم بیشتر میشد. من مثلا عمه ی آنها بودم ولی اقا جلال و زنش حقیقت را کتمان کرده بودند و به آنها گفته بودند چون دختر نداریم و مادرشان هم دست تنهاست ، این دختر آ آورده ایم.
هر سه آنها حرفهای زشت و بد می زدند و همینطور راه می رفتند و در گوشم چرت و پرت می گفتند که تو چقدر خوشگلی ، خودم می گیرمت و خیلی حرفهای دیگه ، از نگاهشان ، از حرفهای بی ربط و زشت آنها خسته شده بودم اما نمیدانستم باید به کی شکایت آنها را بکنم.
یکروز وقتی داشتیم رویه ی لحاف را می دوختیم از حرفهای پسرها گفتم که او با حرص و غضب نگاهم کرد و بعد محکم توی صورتم زد و گفت :
غلط کردی ، دختر پررو ، می خواهی بگویی پسر های من بی چشم ورو و بی حیا هستند.
معصومه خانم جوش آورده بود و همینطور غر می زد ، از اینکه گفته بود پشیمان شدم و دیگه از آن روز به بعد حرفی نزدم ولی آنجا هم نمی توانستم بمانم . تازه وضع من بدتر از سابق هم شده بود چرا که آنها می خواستند مرا شوهر بدهند.
روزی که من و معصومه خانم تنها بودیم در خانه را زدند و بعد از آن کمی حرف زدن در همان پشت در ، یک زن پیر به همراه یک خانم نسبتا جوان وارد شد ند و فردای همان روز به همراه مردی به خانه ی ما آمدند. تمام قضیه را فهمیده بودم و خوب می دانستم که می خواهند من را به آن مرد بدهند.
آنقدر بی قیافه و گنده بود که اول از همه از پاهای او وحشت کردم که خیلی بزرگ بود حتی کفشهایش بزرگتر از کفشهای آقا جلال بود. چون من فکر می کردم پاهای آقا جلال از همه ی ادمها بزرگتر است و ان روز دیدم که ان مرد بی قیافه حتی از آقا جلال هم درشتر بود.
من خیلی ترسیده بودم وقتیکه انها رفتند با بغض و گریه به پیش معصومه خانم رفتم و با خواهش گفتم که من را به آن مرد ندهید ، اما معصومه خانم گفت :
با شئهرش صحبت کرده و گفت که خانواده ی خوبی هستند. هر چی که من می گفتم اون یه حرف دیگه ای میزد و می گفت : هیچ دختری که از همان اول راضی نیست تو هم حق داری ناراحت باشی و چقدر حرفهای دیگه.
گفتم : اخه من فقط دوازده سال دارم.
خیال می کنی من و مادرت پنجاه سالمون بود که شوهرمان دادند ما هم ، همسن و سال خود تو بودیم.
مگه خودت نمی گفتی قدیمیها کم عقل بودند و دخترشان را به هر کس و نا کسی میدادند و انگاری از جان دخترشان سیر بودند خوب پس چرا شما هم می خواهید با من اینطوری کنید؟
معصومه خانم گفت: این پسره خوبه ،چند سالی است که توی یک محل با هم زندگی می کنیم و روی انها حسابی شناخت داریم.
گفتم : آخه خیلی زشته ، من از اون می ترسم.
تو فکر می کنی بهتر از این برات میاد.
گریه و لابه های من اصلا فایده ای نداشت و در اخر هم می گفت :
تو خیلی دختر گستاخ و پررویی هستی ، دختر که نباید هنوز هیچی نشده توی این حرفها مداخله کند. فقط هر وقت صدایت کردند و از تو خواستند یک کلام جواب می دهی.
دلم نمی خواست نا خواسته مثل مادر و خیلی کسان دیگر چشم و گوشم را ببندم و بگذارم بقیه ، برایم تصمیم بگیرند از طرفی اذیتهای پسرها و از طرفی ترس از خواستگار باعث شد که یواشکی از آن خانه بگریزم. چون دیگه نمی خواستم به انجا برگردم ، انقدر رفتم و رفتم تا حسابی خودم را گم و گور کردم.
26-05-2011, 01:43 AM,
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
466
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 294


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
مرسی Clap
26-05-2011, 11:45 AM,
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
832
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,735


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
خانم سیما نمونه ای uhum
26-05-2011, 11:12 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #5
Package_favorite  RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
اول خیال می کردم من تنهای تنها هستم ، ولی بعد دیدم دختر و پسر های آواره و بدبخت مثل من زیادند و من هم یکی از آنها. وقتی ما را گرفتند و دیدند بی کس و کاریم همه مان را به مدرسه شبانه روزی بردند یا بهتر بگویم به یتیم خانه بردند.
توی اتاقی که ما بودیم بجز من و یکی دو نفر دیگر همه از وضعشان گله می کردند و ناراحت بودند اما من خیلی خیلی خوشحال بودم که اینجا هستم و اصلا از وضع حالم کوچکترین گلایه و شکوه ای هم نداشتم و از اینکه بقیه را می دیم که ناراضی بودند تعجب می کردم ، چرا که برای من بی خانمان اینجا بهشت بود.
همسن و سالهای خودم زیاد بودند و همگی هم عین هم بودیم ، با این تفاوت که من خودم وبا کمال میل و رضایت پا به اینجا گذاشته بودم ولی بقیه را به زور و اجبار به انجا اورده بودند. یکی را به خاطر وضع بد خانواده اش به انجا اورده بودند و یکی هم مثل من نه پدر و نه مادری داشت و به اینجا روی آورده بود.
در ان جمع دختری بود به نام سارا ، با هیچ کس حرف نمی زد و اگر هم کسی سر به سرش می گذاشت دعوا می کرد و جیغ می کشید و ساعتها همینطور گریه می کرد. دلم می خواست باهاش حرف بزنم و اخر هم همین کار را کردم .اول کنار او نشستم و از وضع خودم برایش تعریف کردم . نگاهم نمی کرد اما من مطمئن بودم که می شنود.
پس از یک هفته من تنها کسی بودم که توانسته بودم با او دوست باشم و حرف بزنم ، او هم حرف می زد ولی خیلی کم و بیشتر من بودم که گوینده بودم. وقتی از او خواستم که برایم بگوید چی باعث شده که به اینجا بیاید گفت :
پدرش معتاد بوده و او را مجبور می کرده که کار بکنه ، مادرش هم او را به اینجا می آورد تا حداقل وضع بهتری داشته باشد.
گفتم :پس چرا انقدر ناراحتی.
می گفت : فقط به خاطر مادرم که باید تا اخر عمرش توی آن خانه زندگی کند.
یکی مثل من و سارا دلواپس و نگران مادرشان بودند و بعضی هم تنفر از پدر و مادرهایی داشتند که آنها را به انجا اورده بودند.
موجودات چون ما آنچنان هم کم نبودند . بهر حال چه راضی و چه ناراضی باید می پذیرفتیم چنین بودن و زندگی کردن را.
خیلی از دخترها وقتی به سنی می رسیدند که می توانستد خودشان را تامین کنند یا به خاطر خیلی دلایل آنجا را ترک می کردند و چند تایی هم ازدواج کرده بودند. در واقع خواستگارهای دختران اینجا بیشتر وضع و موقعیت خود ما را دارند.
خیلی کم پیش می آمد که یک مرد جدا از این قبیله ، با تمام خصوصیات خوب بیاید و دست روی یکی از این دختر ها بگذارد.
** ** **
هر چه بزرگتر و یا به قول معروف عاقلتر می شدم از جنس مخالف بدم میامد. وقتی فکرش را می کردم که من هم یک روزی با یکی از این آدمها ، باید زیر یک سقف زندگی کنم موهای بدنم از هول و وحشت سیخ می شد.
به نظر من تمام مردها مثل هم بودند ، هیچ کدامشان بهتر و برتر از دیگری نیست. وقتی یاد زندگی مادر می کنم ، وقتی بیاد پسر های آقا جلال میفتم که چقدر آزار و عذابم دادند این حس نفرت و بیزاری اوج می گرفت.
نوزده ساله بودم که یکی از مسئولین همانجا از من برای یکی از پسر ها که می گفتند دانشگاه رفته و برای خودش یک مطب زده و خیلی تعریفهای دیگه که به گوشم رسیده بود خواستگاری کرد. آنقدر از این عمل و این حرف آن خانم عصبانی و حرصی شده بودم که خیلی جدی ، سفت و سخت مقابلش ایستادم و مخالفتم را اعلان کردم . از آن روز همه به من به طور دیگیری نگاه می کردند.
معنی نگاهشان را می فهمیدم ، مسخره ام می کردند و فکر می کردند دیوانه ام و یا خیال می کردند من خودم را خیلی برتر از همه می دانم که به چنین ادمی جواب مثبت نداده ام.
برایم حرفها و نگاههای تمسخر آمیز دیگران اصلا مهم نبود و من کار خودم را می کردم . یادم می اید برای یکی از بچه ها و همینطور برای سارا که خواستگار آمده بود آنقدر نصیحتشان کردم و حرفهایی زدم که آنها هم چون خود من از تمام جنس مخالف زده و بیزار شدند. من فکر می کردم و اطمینان داشتم که کار خوبی می کنم و به صلاح آنها عمل می کنم.
وقتی مسئول انجا فهمید که من با دختر ها در این باره صحبت می کنم به قدری بر افروخته شده بود که با غیظ و عصبانیت تمام به من هشدار داد و حسابی دعوایم کرد.
هیچوقت نیامدند تا از خود من بپرسند چرا چنین عقیده ای دارم و چرا این کار ها را می کنم و فقط هر بار به من گوشزد می کردند و فقط همین.
شاید اگر حرفهای دل مرا می فهمیدند و نظرم را می پرسیدند در آخر یکی از ماها دیگری را قانع می کردیم یا آنها مرا و یا من با نظراتم آنها را م من همچنان سخت و با صلابت به روی عقیده هایم پا فشاری می کردم.
سارا ، نفیسه و خود من هر سه نفری توانسته بودیم بعد از یکسال در کنکور قبول شویم. نمی خواستیم بعد این همه سال باز م در آنجا بمانیم و چون گذشته هایمان و با گذشته هایمان زندگی کنیم و ما هم چون خیلی انجا را ترک کردیم. در ضمن من کتابی نوشته بودم که هرگز حتی خیال نمی کردم که یک روز انرا برای چاپ بدهم. چون به پول احتیاج مبرمی داشتم آن کتاب را با اصرار و پیشنهاد بچه ها به یک ناشر دادم.
داستان من دباره زندگی مادرم بود. تمام زندگی خانم جان را به رشته تحریر در آورده بودم . با انکه من در ان زمان نبودم و خیلی چیزها را هم نمیدانستم ولی همان طور که فکر می کردم و می خواستم و بر حسب و گمان می نوشتم. تعدتد صفحات ان بقدری زیاد شده بود که در دو جلد آن را چاپ کردند و در تمام عمرم این اولین باری بود که بی حد و اندازه شاد و خرسند بودم. کسی فکرش را نمی کرد که داستانم تایید بشود و به این زودی به چاپ برسد.
با اولین پولی که طبق قرار داد در اختیارم گذاشتند اتاقی اجاره کردیم و سه نفری در آن زندگی می کردیم.
با بیرون آمدن از آنجا روزهای ما هم رنگ دیگری به خود گرفته بود. دیگه خودمان را موجودات مظلوم و بی کس و کار نمی دانستیم. ما هم مثل خیلی از دانشجویان که ناچارا به جدا زندگی کردم از خانواده اشان مجبور شده اند بودیم و با این خیالات دروغین خودمان را خوشحال می ساختیم.
بین خودمان با آدمهای دیگر فاصله ای نمی دانستیم و چون آنها روزهایمان را سپری می کردیم.
یکسالی از درسم نگذشته بود و هنوز خیلی از ان مانده بود. اما انچنان برای خواندن درس اشتیاق و ذوقی نداشتم و بیشتر نوشتن بود که خوشنود م می کرد و دوست داشتم بیشتر بنویسم.
هر فرصتی که دست میداد ، من می نوشتم حتی پاره ای اوقات سر کلاس درس ، زمانی که استاد درس می داد من به جای نت برداری و یا گوش دادن ،ورقها را جلویم می گذاشتم و می نوشتم.
وقتی کتاب اولم که فکرش را نمی کردم به چاپ رسید اعتمادم بیشتر شد و راحتتر دست به نوشتن زدم و کتاب دوم را هم بعد از چهار ماه تحویل دادم . تا قبل از اینها گمان می کردم آخرش منم یکی می شوم مثل خانم جان ، ولی حالا از وضع زندگی ام راضی هستم و وقتی می بینم چقدر به نسبت قبل تغییر کردم متعجب می مانم.
همه ما سعی کرده بودیم گذشته ی تلخ و چندش آورمان را بر باد فراموشی بسپاریم و فقط به امروز و فردایمان بیندیشیم ، هرچند که اندیشیدن به فردا هم مارا می ترساند و به دلشوره می انداخت.
نیمه های شب بود ک با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدیم ، انگار کسی بود که با مشت محکم در را می کوبید ، هر سه با هم ترسان و لرزان در را باز کردیم که زن همسایه را دیدیم که مضطرب و دستپاچه از ما خواست تا دخترش را نجات دهیم . نفیسه در خانه ماند و ما هک به همراه آن خانم به خانه اش رفتیم . بر روی تختخواب کوچکی ، دختر بچه ی دو سه ساله ای دیدیم که صدای نفسهای بلند و ناجورش ، دل را می آزرد.
هیچ وسیله ای نداشتیم تا کودک را به بیمارستان ببریم ، ما هم ترسیده بودیم ، سارا دانشجوی پرستاری بود و چیزهایی کم و بیش می دانست . مادر سطلی از اب خنک در پایین پای دختر گذاشته بود و با دستان لرزان پاشوره می کردو سارا هم هر انچه می دانست انجام می داد. تا خود صبح بیدار بودیم و وقتی به خانه امدیم بی اشتها و بی میل صبحانه مان را نفیسه آماده کرده بود خوردیم و با هم بیرون امدیم.
ان شب برای عیادت از حال دختر همسایه هر سه به خانه آنها رفتیم که خوشبختانه حالش خیلی بهتر شده بود و پدر مادرش از ما تشکر می کردند که جان کودکش را نجات د اده ایم.
پدر آن دختر می گفت : راننده است و زن و بچه اش بیشتر شبها مجبورند که در خانه تنها بمانند و وقتی که فهمید ما چند خانه پایین تر مستاجر هستیم از ما خواست که اثاث و وسایلمان را به خانه ی انها بیاوریم و در یکی از اتاقهای آنجا زندگی کنیم و از اجاره هم راحت باشیم که با این کار خیال او راحت تر باشه و هم به نفع ما و هم زن و فرزندش باشد.
خانه ای که در ان بودیم اجاره اش زیاد نبود و راحت می توانستیم بپردازیم و لی اینجا از همه لحاظ بهتر بود. هم بزرگتر و دلباز تر و هم از لحاظ امنیت خیلی بهتر بود. چون خانه ما بغلی باغی بود که دیوار مشرف به ان هم کوتاه بود و گاهی شبها با صداهایی که می امد خیلی می ترسیدیم.
با پیشنهاد و اصرار آن زن و شوهر ، فردای همان روز اثاثهایمان که بیشتر ان را کتابهای درسی و دو میز تحریر رنگ و رو پریده و سه چهر تا صندلی فکسنی و یک تلویزیون و مقداری هم ظرف و ظروف اشپزخانه بود و کل وسایل ما را تشکیل میداد ، خودمان با چند بار رفت و برگشت توانستیم آنها را ببریم و دو ساعته خانه را تخلیه کردیم.
زمانی که ما کلاس داشتیم و ظهر به خانه بر می گشتیم ، نسرین خانم زن صاحبخانه برایمان غذا می آورد. زن رئوف و خوش قلبی بود که از لحاظ سنی هم تقریبا هم سن و سال خودمان بود.ما هم در موقعی که در خانه بودیم ، او را کمک می کردیم ، گاهی او قات یکی از ما حیاط را اب می پاشید و جارو می زد. اقای جوادی هم همانطور که خود گفته بود بیشتر شبها نبود و ما چهار نفر کنار هم می نشستیم و صحبت می کردیم . او هم جزء خود ما شده بود و از همه ی سر و رمز ما آگاه بود.
می گفت : از شوهر و زندگیش راضیست و فقط شبها ، نبودن شوهرش او را ناراحت می کند که ان هم با امدن ما ، خیلی بهتر شده و ...
تقریبا سه ماهی از اقامتمان در انجا می گذشت که یک روز که از دانشگاه به خانه می امدم اقای جوادی را در خیابان دیدم ، از من خواست تا سوار شوم ، چون هر دو مسیرمان یکی بود ، سریع سوار شدم. از همان لحظه که سوار شدم اقای جوادی شروع کرد به حرف زدن . اول گوش می دادم ولی نمی فهمیدم که گفته های او چه ارتباطی به من دارد و برای چی اینها را به من می گوید.
نصف بیشتر حرفهایش را نشنیدم چون حواسم جای دیگری بود و برای تظاهر به گوش دادن ، سرم را تکان می دادم و مثلا تایید می کردم که در اخر کلامش گفت : با این گفته ها و تعریفات من ، امیدوارم منظورم را خوب متوجه باشید.
من از شما می خواهم خواستگاره کنم . می خواهم با شما ازدواج کنم در واقع اگر شما راضی به این امر باشیدو ...
اصلا باورم نمی شد که اقای جوادی هم چنین مردی باشد. با حرص و غضب به طرفش برگشتم و با جشمانی لبریز از خشم و نفرت به او زل زدم ، دندانهایم را اینقدر محکم به هم فشردم که داشت خورد می شد.
بی معطلی ، از ماشین پیاده شدم و خواستم به راهم ادامه دهم ولی دلم راضی نشد که هیچی به او نگویم ، مکث کردم و بعد سرم را از شیشه ی ماشین داخل کردم و با حرص گفتم : تو هیچی نمی فهمی ، لیاقت زن و بچه ات را نداری، دلم برایشان می سوزه که به تو اطمینان دارند و اعتماد کردند. با زدن حرفهایم و بیرون ریختن حرصم ، از او روی برگرداندم و راه باقی مانده را رفتم که حتی متوجه نشدم که چه جور این را را طی کردم . بچه ها که متوجه ی ناراحتی من شده بودند ، ازم سوال می کردند و من هم ناچارا علت ان را برایشان شرح دادم.
اول باور نمی کردند که او اینگونه گفته باشد و با تمام شدن حرفهای من ، انها هم چون خود من با تمام وجود از او دلخور و ناراحت شده بودند.
دیگه جای مناسبی برای ماندن ما نبود و باید هر چه زودتر انجا را ترک می کردیم. نسرین خانم که از رفتن ما با خبر شده بود ف با چقدر خواهش و التماس سعی داشت ما را به ماندن در همین جا راضی کند ، با چقدر دروغ سر هم کردن ، دلیلی برای رفتنمان به او گفتیم که آنچنان هم قانع کننده نبود. فی الواقع ما هم از ترک انجا غمگین بودیم هم به خاطر جدا شدن از دوست جدیدمان و هم به خاطر سرگردان بودنمان و سخت گیر اوردن جایی برای خودمان. ولی چه باید می کردیم و به او چه باید می گفتیم. گفتن یا نگفتن ما کدام بیشتر به صلاح ان زن بود.؟!!
27-05-2011, 11:16 AM,
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #6
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
هر کدام از ما چند ساعتی از کلاسهایمان می زدیم و به دنبال یک جای دیگر بودیم ولی مهمتر از همه تنها مشکل و مسئله ی ما ، پول ان بود. مقدار پول ما کم بود و خانه ای که مورد نظر ما هم بود نمی توانستیم با ان پول تهیه کنیم تا اینکه بالاخره پس از کلی این ور و اون ور زدن و گشتن توانستیم خانه ای را پیدا کینم.
وقتی مرد بنگاهی که برای نشان دادن خانه همراهمان امده بود ماشین را جلوی درب بزرگ قهوه ایی رنگی ، پارک کرد ، از حیرت دهانمان باز مانده بود.
آهسته گفتم : اینجا دیگه کجاست ، چه اتفاقی داره میفته.
نفیسه گفت : آخه به شکل و شمایل ما میاد که اینجا زندگی کنیم.ببینم مهتاب تو مگه با این اقا صحبت نکردی ؟
سرم را تکان دادم و جواب دادم چرا ، بهش گفتم که خیلی پول نداریم و به دنبال یه جای کوچک هستیم.
من که مطمئنم اشتباه کرده که ...
سارا به وسط حرف او پرید و گفت :بیایید به روی خودمان نیاوریم و برویم تو ، حداقل این همه راه امدیم و از وقتمان زدیم ، دلمان نسوزد و برویم داخل خانه را از نزدیک ببینیم.
با این اشتباهی که صورت گرفته بود و با این حرف سارا ، زدم زیر خنده و به دنبال مرد بنگاهی داخل شدیم.
حیاط خانه انقدر بزرگ بود که ساختمان ان پیدا نبود . دختان تنومند و بلند قامت در حیاط بودند که نمای خانه را چه از بیرون و چه از داخل زیباتر کرده بودند.اما بر خلاف تصور ما ساختمان ، انچنان هم بزرگ نبود و اصلا با نمای بیرونش قابل مقایسه نبود و مشخص بود که کهنه ساز است و اگر این حیاط و باغ نبود با یک خانه معمولی ، تفاوت چندانی نداشت.
دو طبقه بود و ما را به طبقه بالا بردند و اتاقهای ان را نشانمان دادند. ما به داشتن یک اتاق کوچک هم راضی بودیم و اینجا سه اتاق بزرگ و یک اندازه داشت که هر کداممان می توانستیم یکی از ان را برای خودمان برداریم.
در همان چند لحظه ، به اندازه یک دنیا حسرت خوردیم که حداقل کاش پولمان به اندازه ای لود تا می توانستیم در این خانه باشیم. داشتم از پنجره یکی از اتاقها ف چشم انداز بیرون را نگاه می کردم که با صدای خنده ی بچه ها ، به خودم امدم.
نفیسه گفت : اینو باش ، راستی خیال کرده می خواد اینجا زندگی کنه که با این همه دقت برانداز می کنه . اگه صاحب خانه بفهمد ، با لگد بیرونمان می کند.
با حسرت و افسوس گفتم : اگر اینجا برای ما می شد ، مکه چی میشد؟
وقتی از پله ها پایین امدیم و در حیاط ایستاده بودیم صاحبخانه که مرد مسنی بود ف روبرویمان ایستاد و با لبخندی بر لب خطاب به ما گفت :
امیدوارم که از اینجا خوشتان آمده باشد و توی همین چند روز به اینجا نقل مکان کنید. این اقا به من گفتند که شما پول چندانی ندارید ، من خانه ام را برای پول اجاره نمی دهم ، فقط می خواهم از مستاجر هایم اطمینان داشته باشم که در نبود م مراقب اینجا هستند ، فقط به خاطر همین.
حال بقیه را نمی دانستم ولی خوم که داشتم پر در می اوردم. دیگه از گشتن راحت شده بودیم و یکجای خیلی خوب ، پیدا کرده بودیم . چقدر ان مرد را دعا کردم که تا این حد ما را خوشحال کرده بود. انقدر ذوق زده بودیم که از همان لحظه ورودمان ، با تمام خستگی ، مشغول مرتب کردن آنجا شدیم ، از وسایل خودمان هم فقط کتابها را جدا کردیم و در قفسه کوچکی که در اتاق نشیمن بود چیدیم و چون به قدر کافی همه چیز بود بقیه اسبابهایمان را در انباری جا دادیم.
همان بهتر بود که در انباری گذاشتیم وگرنه قیافه خانه را بدتر به هم می ریخت. به قدری خسته شده بودیم که هر کداممان گوشه ای افتادیم و خوابمان برد.
صبح با صدای ان مرد از جا پریدم. بالای پله ها ایستاده بود که او را دیدم ، اماده ایستاده بود و چمدانی هم در کنارش گذاشته بود و گفت : دخترم معذرت می خواهم که اینطوری بیدارت کردم ، دیگه مجبور شدم ، حالا دیگه خیالم از بابت خانه آسوده شد ، ماندنم ضرورتی ندارد. من عازم سفر هستم ، می خواهم به امریکه بروم و همیشه شش ماه از سال را همانجا ماندگارم و امسال یک ماه هم دیرتر می روم.
کنجکاو شده بودم تا بدانم برای چی به انجا می رود ، ولی فرصت کم بود و نمی شد از او پرسید. دسته کلیدی هم به من داد و با دادن توضیحاتی خداحافظی کرد و رفت.
با رفتن ان ، به اتاق برگشتم و با سر و صدا راه انداختن ان دو را هم بیدار کردم که هر دو با اخم و تخم نگاهم می کردند که چرا نگذاشتم بخوابند.
گفتم : خبر ندارید صاحبخانه رفت و دیگه هم بر نمی گرده.
نفیسه با چشمانی از حدقه بیرون امده و با صدای بریده و یواش گفت : مُرد؟
روی شانه اش زدم و گفتم : مگر ان بیچاره به جز خوبی و محبت در حق ما کار دیگه ای کرده که انقدر برای رفتن مرگ او اماده ای؟
آخه تو گفتی که رفت و دیگه بر نمی گرده.
انقدر عجله داشت ، می گفت چند روزیست که بلیطش را هم تهیه کرده بود و دعا می کرده که تا نرفته یکی برای خانه پیدا شود.
حضرت آقا رفتند امریکا با گفتة من ، هر دو به من خیره شده بودند و منتظر ادامة حرف من.
دقایقی پیش امده بود تا تو ضیحاتی را بدهد و گفت : شش ماه از سال را انجا می ماند.
سارا دستهایش را تکان داد و گفت : پس طرف جز ء اون دسته ای ِ که برای تفریح ، کشورهای خارجی را انتخاب می کندو ما کجا و این کجا.ما چه جور زندگی می کنیم و انها چه جور ،نه به این شوری شوری ، نه به این بی نمکی. هِی هِی هِی بگذریم که حوصله مقایسه کردن و فکر کردن و حرص خوردن را ندارم.
گفتم : بچه ها فکرش را بکنید که صاحب این خانة به این بزرگی و زیبائی ما هستیم ، اونوقت چه حالی می شوید ، در عرض یکسال سه تا خانه عوض مردیم که هر کدام بهتر از قبل بود و اینجا دیگه بهتر از همهجا است.
نفیسه با خنده و تمسخر گفت : فکر می کنم وقتی که از اینجا بلند شویم ، برویم توی یک قصر زندگی کنیم ، ما هم برای خودمان کم پیشرفت نکردیم ، اینطور نیست ؟
** ** **
غروب بود ، دلمان گرفته بود ، به حیلط آمدیم و خودمان را روی صندلی ها انداختیم ، بعد از دقایقی حرف زدن و گوش کردن گفتم :
هوس کردم تمام باغچه ها و درختها را اب بدهم و در ادامة حرفم بلند شدم و به سمت شیر اب رفتم و اب را باز کردم و با شیلنگ خیلی بلندی که دور هم پیچیده شده بود باغچه را اب دادم و بعد شیلنگ را بطرف بالا گرفتم و با فشار به تنة درختها اب پاشیدم ، من اینطرف باغچه بودم و از لای شاخه ها اب به بچه ها می خورد.
انها را نمی دیم و اصلا حواسم نبود که اب به ان دو پاشیده می شود و همینطور داشتم کار خودم را می کردم . وقتی داشتم شیر اب را می بستم انها را مقابل خودم دیدم که خیس اب شده بودند و با تندی به من زل زده بودند.
خندیدم و گفتم : شما داشتید اب بازی می کردید که این وضع را برای خودتان درست کردید؟ که نفیسه من را محکم از پشت گرفت و با اشاره به سارا شیلنگ را به طرف من گرفتند و تمام جونم را خیسِ خیس کردند. هر چی هم داد و بیداد می کردم اصلا صدا به صدا نمی رسید و خندة ان دو همه جارا پر کرده بود.
نفیسه خطاب به سارا گفت : سارا کافیه ، انتقام بسه. هر سه لباسهایمان تر شده بود و هیچکداممان هم حوصله بالا رفتن از پله و عوض کردن لباسمان را نداشتیم و همانجا روی سنگفرشها دراز کشیدیم.
هوا رو به خنکی می رفت و گهگاهی هم بادی می وزید ، بادی خنک و ارام که وقتی به بدنمان می خورد مثل بید می لرزیدیم. ولی باز هم صفا داشت و خوش بودیم ، شاید بشه گفت اولین باری بود که اینهمه خوشحال بودیم و می خندیدیم که دلمان درد گرفته بود.
چند ساعتی می شد که در حیاط بودیم ، همینطور که دراز به دراز کنار هم خوابیده بودیم و تغییر رنگ اسمان را نگاه می کردیم ، ساعت پیش سرخ بود و اینک سیاه ِ سیاه.
نفیسه گفت : کاشکی همیشه همینطور بود ، وقتی فکر می کنم که شش ماه دیگه با امدن اقای معصومی باید باز هم بار و بندیل را به دوش بگیریم و به یک جای دیگه کوچ کنیم ، پشتم می لرزه.
گفتم : مگه قراره با امدن او ، ما برویم.
جواب داد : حتما همینطوره ، چون خودش گفت برای مدتی که نیستم می خواهم کسی در خانه باشد و مراقب اینجا باشد و وقتی که خودش بیاید دیگه مراقب احتیاج ندارد.
سارا گفت : بالاخره چی میشه ، سال دیگه این موقع ، دو سال دیگه و همینطور چند سال بعد.
از جا بلند شدم و همینطور که به طرف در ورودی ساختمان قدم می زدم ، گفتم : شماها انگاری حالتان خوب نیست ، اون یکی از شش ماه دیگه حرف می زنه و این یکی دیگه بدتر ، از چند سال بعد.
بلند شوید ، بیایید بالا ، امشب حتما هر سه از تب و لرز می میریم و عمرمان به فردا هم نمی رسد چه برسد به چند ماه و یا چند سال دیگه.
** ** **
مدتی بود که سارا عوض شده بود ، بیشتر توی خودش بود و دیگه با ما گرم نمی گرفت. با تغییر او، ما هم کل صحبتهایمان در مورد او شده بود. خیلی کنجکاو شده بودیم تا بدانیم ناراحتی او از چیه؟ ولی همینطور منتظر ماندیم تا خو د او بیاید و برایمان بگوید چون تا به حال کوچکترین چیزی را از هم پنهان نکرده بودیم و این را می دانستیم که چه زود و چه دیر بالاخره خودش با ما در میان می گذارد.
اینگونه عادت کرده بودیم و ذره ای نمی توانستیم حرفهایمان را در دلمان نگه داریم. ما هم به هم محتاج بودیم و این گذشت ایام بود که ما را وابسته کرده بود. تا اینکه بالاخره هم همانطور شد و سارا کنار ما امد و با گریه شروع به تعریف کرد که چند روزی بود یکی از پسرهای دانشکده دربارة درس و جزوه و خیلی موضوعهای مربوط به همان از من سوال می کرد و حرف می زد ، از من خواست تا برای رو روزی جزوة مربوط به یکی از درسها را به بدهم وقتی که انها را به من برگرداند متوجه شدم که در بالای یکی از صفحه ها خیلی کمرنگ چیزهایی نوشتهدبود که واضح نبود و بسختی توانستم نوشته اش را بخوانم.
دلم می خواهد با تو سخن بگویم ، دلم می خواهد حرفهایم را بشنوی و باور کنی ، قبولم کنی و پا در زندگیم بگذاری که می خواهم با تو ، روزهای نو و زیبایی را شروع کنم و ...
حالا از من ادرس می خواهد ، بهم گفت می خواهد بیاید و کار را تمام کند. من نمی دانستم چی باید بهش بگم ، اخه چی باید جواب بدم ، کاش یکی بود تا به من می گفت که چکار بکنم.
دلم برای او سوخته بود بلند شدم و نزدیکتر به او نشستم و دستهای سردش را محکم گرفتم و گفتم : معلومه که خیلی دوستت داره ؛ تو می توانی امتحانش کنی و بیشتر اون را بشناسی حرفهایت را بدون رو در بایستی و ترسی برایش بگو. این را بدان و مطمئن باش که اگر حقیقتا تو را بخواهد هیچ چیزی بجز وجود تو برایش مهم نیست ، سارا حرفهایم را گوش می کنی؟
او سرش را تکان داد و گفت : ولی من نمی توانم.
گفتم : اون که خیلی اصرار داره و عجوله.
او با صدای بغض آلود به میان حرفم پرید و گفت : من نمی خواهم اینطوری بشه ، از گفتنش می ترسم ، ای کاش می دونستم اگه همه چیز رو بفهمد چه عکس العملی نشان می دهد. اون موقع بهتر می تونستم تصمیم بگیرم.
سرش را روی شانه ام گذاتم و سعی کردم هر طوری که هست او را دلگرم و امیدوارم کنم. سارا هم عاشق شده بود و دیگه نمی شد او را منصرف کرد ما باید کمکش می کردیم ، جزء همدیگه کسی را نداشتیم و باید سعی خودمان را می کردیم. این اتفاقات نه برای سارا ، بلکه برای خیلی دیگه از دختران پرورشگاه پیش آمده بود و همة ما از عاقبت آن وحشت داشتیم چون تقریبا همة ما سرانجام آن را خوب می دانستیم و این دلیلی بود بر ترس و نگرانی ما.
27-05-2011, 09:05 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #7
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
علی ،سارا را برای تولد خواهر زاده اش دعوت کرده بود ، تا از این طرق بتواند او را نشان خانواده اش بدهد. اما سارا گفت : دعوت او را رد کرده ، هر چی ازش سوال می کردیم می گفت : دوست ندارم ، اصلا دلم نمی خواهد به این جور مراسم ها بروم ، خواهش می کنم اینقدر سر به سر من نگذارید.
-سارا ما هیچ وقت به هم دروغ نمی گفتیم ، نه ، اما حالا چرا ؟تو برای چی دورغ می گی؟
-حالا چرا به ما ، ما اگر به هم دیگه راستش را نگوییم پس با کی حرفامون را بزنیم ، دلمون که می پوسه اگر با هم صاف و صادق نباشیم ، من این را می دانم که تو قبول نکردی و دلت نمی خواد بری چون لباس درست و حسابی نداری ، اینطوری نیست ؟
اشکی که بر گونه های او می غلطید ، با انگشت پاک کردم و سرش را در آغوش کشیدم و گفتم : تو باید بری ، اصلا نگران لباس نباش ، من برایت تهیه می کنم ، یه لباس خیلی قشنگ ، تو باید بهترین لباس رو تنت کنی ، بنظر من نگاه اول خیلی مهمِ و دوست دارم همه آنها زیبایی بی اندازة تو را ببینند.
-مهتاب تو مثل یه مادر داری خودتو فدای ما می کنی ، پول اجاره ، پول خورد و خوراک و حتی تهیه کتابهای ما ، آخر برای چی ، تم هم مثل مایی ، خود تو هم احتیاج به کمک داری ولی فقط به فکر مایی و جوش ما را می زنی. پس خودت چی ، اصلا خودتو از یاد بردی. اگه تو رو نداشتیم هنوز هم توی همان جا بودیم و معلوم نبود چه حال و روزی داشتیم ، مهتاب تو خیلی خوبی ، خیلی ماهی ، من ...
دستمو روی سرش کشیدم و گفتم : ما همه به هم کمک می کنیم ، تو و نفیسه هم برای من خیلی کارها کردیدو میدونی شما همینکه پیش من هستید و تنها نیستم ، ای بزرگترین پشتوانه و دلگرمی برای منه. منم شما ها را دوست دارم. حالا حرف من را گوش کن و خودت را برای جشن اماده کن.
-من فردا کلاس ندارم تو هم همینطور ، از صبح با هم میریم همه جا رو حسابی می گردیم و یکدست لباس خیلی قشنگ و شیک تهیه می کنیم ، قبولِ؟
-نه ، من نمی خوام ، مهتاب قبول کن که اگه منم نروم اتفاق خاصی نمی افته ، تو برای چی انقدر اصرار داری که من شرکت کنم؟
-اعصابمو خورد کردی ، چقدر تو خودسری ، این همه التماس و اصرار یعنی هیچ فایده ای نداشت ، حلال که اینطور شد ، تو باید بری ، فهمیدی ؟باید بری.
اون شب از بس فکر لباس کردم ، دیگه خواب از سرم پرید و بلند شدم و نشستم.
با خودم گفتم : اگر می شد پارچه ای خرید و بعد خودمان می دادیم به خیاط و ان را می دوخت ارزانتر در می آمد و شاید من می توانستم با همین مقدار پول که دارم ، از پس این لباس بر بینیم ولی از بد اقبالی جشن پس فردا بود و در این مدت کم ، هیچ کار نمی توانستیم بکنیم.
دوست داشتم بهترینها را برایش می خریدم ، ولی مگه می شد با این مقدار ، لباسی خرید که از همه لحاظ تک و عالی باشد ، این از محالانه ، چکار می توانستم بکنم به جز اینکه از یکی پول قرض می کردم ،بطوریکه حتی سارا از آن بویی نبرد. خودمُ کشتم تا به این نتیجه رسیدم که از یکی از همکلاسیهایم این مقدار را قرض کنم.
صبح به بهانه خریدن نان خیلی زود از خانه بیرون آمدم و به شماره تلفنی که از یکی از بچه ها داشتم زنگ زدم و با مقدمه چینی و کلی طفره رفتن بالاخره حرفمُ زدم ولی او حتی نگذاشت مقدار ان را بگویم وسریع قبول کرد و گفت :تو رو کجا می تونم ببینم که برات بیارم ؟ می خواهی ادرس بدم بیایی اینجا ، و بعد نشانی خانه شان را داد.
خانه آنها هم در بالای شهر بود و تا آنجا خیلی راه نبود و با ماشین در عرض یک ربع توانستم خودمو برسانم.
با گرفتن پول و یک عالمه تشکر به طرف خانه امدم و در راه بازگشت نان خریدم و به خانه برگشتمف آنقدر خوشحال شده بودم که انگاری یک کوله بار سنگین از دوشم زمین گذاشتم. از بس که از دیشب تا چند دقیقه ای پیش ، دلشوره داشتم و جوش آن را می زدم.
لباس سایز تن سارا خریدیم.وقتی که به خانه آمدم با اصرار آن را بر تنش کردیم ، زیبا بود و او را زیباتر کرده بود . لباس به رنگ سورمه ای بود این رنگ به سارا خیلی می آمد. نفیسه شروع کرد به تعریف کردن از لباس .سارا بالفور لباس را از تنش در آورد و جلوی نفیسه گذاشت و خواهش کرد تا او هم ان را بپوشد.
در واقع یک لباس برای هر سه ما، که از نظر هیکل مثل هم بودیم با این تفاوت که نفیسه چند سانتی از ما بلندتر بود.
سارا گفته بود حرفهای را که خیلی وقت پیش قرار بود به علی بزنه ، امشب بعد از جشن وقتی می خواست تا او را به خانه برساند همه را به او می گوید وقتی می خواست از در خارج شود و به انجا برود یه حالی شده بود ، گویی قصد رفتن به میدان مبارزه را داشت که اینگونه پشت سرش را نگاه می کرد و از ما التماس دعا داشت.
نه تنها او بلکه ما هم دلشوره بدی داشتیم و از وقتی که رفته بود همینطور دست به دعا نشسته بودیم و از معبودمان طلب نصرت داشتیم.
تا آمدن سارا برای ما ساعتهای زیادی طول کشید تا زنگ خانه بلند شد.هر دو شتابان به طرف در رفتیم و خدا خدا می کردیم که او را خوشحال ببینیم و اتفاق بدی نیفتاده باشد.
ولی با باز کردن در و وارد شدن او ، نا امید و با قلبی آکنده از درد سارا دیدیم . اندوهگین با چشمانی لبریز از اشک در گوشه ای نشست و بلند بلند گریه کرد. بدون حرف و سوالی ما هم هر کدام گوشه ای نشستیم و پا به پای او گریه کردیم چقدر دعا کردیم که این اتفاق نیفتد و آخرش هم همان شد که از قبل می دانستیم.
خانة ما به ماتمکده وبه یک مکان سرد و بی روح مبدل شده بود. خیلی دلم می خواست می دانستم بین آنها چه حرفهایی زده شده بود که تا این حد او را ملول و دلسرد کرده بود.
از آن روز که به خانه آمده بود فقط نگاه می کرد ، حرف که باهاش می زدیم همینطور خیره می شد ، حتی یک کلام هم با هیچ کدام از ما حرفی نمی زد ، دلواپس بودیم ولی هیچ کاری نمی توانستیم برای او انجام دهیم در واقع کاری هم از دست ما ساخته نبود. داشت خودش را از بین می برد ، لب به چیزی نمی زد و حتی دو روز بود که به کلاسش هم نرفته بود انگاری دیوانه شده بود و عقلش را از دست اده بود.
بعضی مواقع که من و او تنها می شدیم از نگاه کردن به او می ترسیدم انگار خشک شده بود ، نمی توانستم ببینمش و به آشپزخانه پناه می بردم و از ته دل گریه می کردم اما نمی دانم اشکهای من برای خاطر کی بود برای سارا که شکست خورده بود ، برای خودم و یا به خاطر تمامی آدمهای مثل خودمان که عاقبتی این چنین دارند . چقدر عذاب می کشیدم گاهی از این گونه بودنمان.
سارا دیگر نمی توانست درس بخواند و اگر این وضع ادامه داشت مرگ او حتمی بود . هر کدام از ما چقدر باهاش حرف زدیم و بهش گفتیم انم مثل ما ، برای چی اصلا ازدواج کنیم ، ازدواج ممکنه ما را از هم جدا کند ، پس چه بهتر پیش هم می مانیم.تا آخر عمرمان پیش هم می مانیم شاید دعاهای ما و همچنین حرفهای هر روزی ما در او تاثیر کرده بود که کم کم داشت خودش را با این وضع پیش آمده وفق می داد و با گذشت روزها حال او هم بهتر شده بود.
درسته که مثل قبل با ما حرف نمی زد اما رنگ و رویش خبر از بهبودی او می داد و غذا هم می خورد به کلاسهایش هم می رفت اما نه مرتب ، چند روزی خوب بود اما دو مرتبع تغییر می کرد و این ما را مضطرب و پریشان کرده بود/
تا اینکه نفیسه به حرف آمد و با صدای بلند سر او داد کشید : سارا تو خیلی خودخواهی ، فقط به فکرت خودت هستی ، چند روزه دیوونموی کردی ، اعصابمونو خورد کردی ، لالی یا کری ، دارم با تو حرف می زنم ، خوب یه چیزی بگو ، باهاش حرف زدی یا نه. با صدای نفیسه من که در حیاط نشسته بودم سریع بالا آمدم ، با اخم نفیسه را نگاه کردم و باهاش دعوا کردم و گفتم ، تو که دیوونه تری مگر نمی دونی حالش بده ، چرا اینقدر سرش داد می کشی مگه تقصیر اونه.
نفیسه سرش رو پایین انداخت و با گریه گفت : معلومه که تقصیر خودشه ، اگه به خودش اینقدر شک نداشت خودش را پایین حساب نمی کرد الان حال و روزش این نبود ، به جهنم که اون رفته ، لیاقتشو نداشت ، کی بهتر از این.
بالاخره سارا هم زبان باز کرد و با صدای بلندتر از او گفت : مزخرف نگو ، از خودم شک دارم و خودم را ناچیز می دونم ، چون واقعا هم هستم. چون با خیالی ها فرق دارم ، ما بدبختها تا آخر عمراین وضعمونه ، گناه ما بی پدر و مادر بودنمونه ، تنها بودنمونه ف تا وضع ما را می فهمند یه جور دیگه ای نگاهمون می کنند انگار سل دلریم یا به جذام مبتلا شدیم که همه از ما فاصله می گیرند. با دیدن ما ، حال و شکلشان تغییر می کنه ، تو رو خدا مهتاب تو فکی می کنی ما ادمیم . تو فکر می کنی زندگی ما آدم واره ، خسته شدم ، از همشون بدم میاد.
تمام حرفاشو قبول داشتم ، راشت می گفت ولی لب باز کردن و تایید من نمک روی زخم مالیدن بود. خودم دلم پر بود ، خود من هم یه عالمه حرف داشتم حرفهایی که بجز خودمون کس دیگه ای نمی فهمید و درک نمی کرد. ما هم خسته بودیم خسته از این بودن و زندگی کردن.خیلی وقت بود که دلم گرفته بود ولی نمی توانستم گریه کنم یعنی گریه ام نمی آمد ، توی خودم ریختم و داشت از درون داغونم می کرد.
هر سه محکم همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و دردهایمان را بیان می کردیم.
سارا گفت : مهتاب نمی دونی ، نمی دونی با چقدر خجالت بالاخره حرفهایم را بهش زدم ، خیالم راحته که فهمید و دیگه اینقدر عذابم نمیده ولی حالا دیگه چه فایده . حرفم باعث شد که دیگه به طرفم نیاد.می دونم دیگه از نگاه کردن به من هم متنفره.
- یادته چقدر تو گوشت روضه خوندم ، چقدر بهت گفتم ما راحتیم تا وقتی با هم زندگی کنیم ، این جوری دیگه کسی نیست که یک عمر سر کوفت بزنه و تحقیر مون کنه.
آن شب یکی دیگه از شبهایی بود که خواب از ما فراری بود تا خود صبح در دست دست هم گفتیم و نالیدیم.
** ** **
داشتم ظرفهای ظهر را می شستم که در خانه را زدند بدون اینکه بپرسم کیه ، آیفون را فشار دادم و به آشپزخانه برگشتم ، فکر کردم نفیسه است ، ولی وقتی که کسی بالا نیامد و بعد از پنج دقیقه باز صدای زنگ بلند شد ، سریع از پله ها پایین آمدم و خودم را به حیاط و در خانه رساندم کمی که لای در را باز کردم متوجه اقای جوانی شدم ، حدس زدم که علی باشد که به دیدن سارا آمده ، از اینکه پشت در معطلش کرده بودم خجالت کشیدم و بعد از سلام گفتم :
- عذر می خوام که این همه وقت وعطلتون کردم خیال کردم یکی از بچه هاست و دیگر پایین نیامدم ، شرمنده ام.
آن مرد جوان که قامتی بلند داشت و بسیار خوش تیپ و فوق العاده شیک پوش بود ، خیلی مودبانه پاسخم را داد و گفت : من...
اینقدر ذوق زده شده بودم که نگذاشتم ادامه دهد و با اصرار و در خواست خواستم تا داخل شود.
پشت سر هم می گفت : مزاحم نمی شوم ، کارم را انجام می دهم و رفع زحمت می کنم ولی من نگذاشتم و گفتم : خواهش می کنم ، بی نهایت خوشحالمون کردید بفرمائید بالا.
جلوتر می رفتم و از ان اقا می خواستم تا همراه من بیاید که با کلی تعارف بالاخره راضی شد و بالا آمد. با دست او را دعوت به نشستن کردم و او هم روی کاناپه ای نشست . چقدر ارام و مودبانه سخن می گفت ، توی دلم سایقه سارا را تحسین کردم.
سارا حمام بود پشت در حمام ایستادم و با چند ضربه به در سرش را بیرون اورد اینقدر خوشحال بودم که نمی دانستم چه جوری باهاش حرف بزنم ، با لبخندی بر لب گفتم ، حدس بزن بابهات چکار دارم . یقین دارم که حتی فکرش را هم نمی کنی.
سارا صدایش را بالا آورد و گفت : منو صدا کردی و ایطوری می گی . دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم : هیس یواشتر ، چه خبرته؟ میفهمه ، برامون مهمون اومده ، اونم چه مهمونی.
سارا به حرص گفت : اگه یه کم دیگه معطلم کنی و این چرت و پرتها را بگویی در را می بندم و دیگه هم محلت نمی گذارم.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : حالا که اینطوری می خواهی باشه فقط هوای خودتو داشته باش تا پس نیفتی ، اخر طرف اومده و مسلما با تو هم کار داره نه با ما.
سارا که معلوم بود گفته های منو باور نکرده متحیر پرسید : مهتاب تو را به خدا جدی می گی.؟
گفتم :جان تو شوخی ندارم. آمده بود دم در ، اینقدر اصرار و تعارف بهش کردم تا قبول کرد و آمد بالا. الانم بیچاره همینطور نشسته و منتظر تو ، فقط یه کم زود باش تا من میرم یه چیزی بیارم تو هم سریعتر بیا.
هنوز بیرون نیامده بودم که در باز رو رو به سارا کردم که ماتش برده بود. بهش گفتم ، هی سارا چت شده تو هم ، باز ادامه دادم : به این حس سلیقه تبریک و صد افرین می گویم.
سارا پرسید : چطور مگه؟
گفتم : خود تو به اون راه نزن ، واقعا نمی دونم چی بهت بگم و با گفتن آن بیرون آمدم.
در اشپزخانه داشتم چای را در استکان می ریختم که نفیسه هم پیش من آمد. از تعجب چشمانش گرد شده بود و با همان حالت و لحن گفت :
مهتاب این اقا کیه؟
گفتم :منم مثل تو ، از همه جا بی خبر.
نفیسه گفت : پس برای چی اومد تو؟
گفتم :نه بابا ، اینقدر هم دیگه بی خبر نیستم فقط می دونم با سارا کار داره.
با این حرف من نفیسه جلو تر آمد ، از شدت خوشحالی شانه های مرا فشار می داد و گفت : پس این همونه که سارا حرفشو می زد.
با سر حرفش را تایید کردم و گفتم : بیا این سینی را ببر توی اتاق.
نفیسه سینی را از دستم گرفت ولی گذاشت و گفت : حالا می برم ، اول یکم دیگه برام تعریف کن .
گفتم : چی بهت بگم ، منکه هر چی بود بهت گفتم ، بیشتر از اینم چیزی نمی دونم . حالا این چایی را می بری یا خودم ببرم.
او که در حال تعجب مانده بود آرام گفت : خودت ببر من خجالت می کشم.
هنوز پایم را بیرون نگذاشته بودم که سارا هز حمام بیروم آمد ، کنرم ایستاد و مضطرب نگاهم کرد و گفت : من خیلی می ترسم . نمی تونم برم اونجا. از ترس و دلهره داره حالم بهم می خوره.
نفیسه پیش ما آمد و خطاب به سارا گفت : دختر دست بردار ، کم فیلم بازی کن. ما رو باش که تا امروز تو رو نشناخته بودیم به خیال خودمون تو هم مثل مایی ، امل و ساده. اما حالا می بینم خانم اینقدر گشته که بهترین هاشُ انتخاب کردند و حالا میگه می ترسم.
سارا گفت : کاشکی نیامده بود ، من که نمی تونم باهاش حرف بزنم.
گفتم: اون اومده حرف بزنه ، لازم نیست تو حرفی بزنی. فقط بروگوش کن ، تا دیروز عزا گرفته بودی و به ادم و عالم فحش میدادی و نفرین می کردی ف حالا هم که بیچاره بلند شده و بخاطر تو آمده اینطوری می گی ، تو دیگه چقدر بنده ناشکری هستی که به هیچی راضی نیستی.
سارا گفت : من ماندم که آدرس اینجا را از کجا پیدا کرده تا آنجا که یادم ِ ، من در این باره حرفی نزدم.
گفتم : حتما از بس دلش برای تو تنگ شده که دیگه نتونسته طاقت بیاره و حسابی دنیا رو زیر و رو کرده تا اینجا ها را پیدا کرده ، حالا برو تا از آمدنش پشیمانش نکردی.
با رفتن او به اتاق ، من و نفیسه همانجا ماندیم و صدای حرف آن دو را می شنیدیم.
نفیسه گفت : ببینم مهتاب برای چی این دو تا با هم اینطوری حرف می زنند ، اینقدر رسمی و معمولی ؟
رو به او کردم و با تندی گفتم : مگه تو گوش میدی؟
نفیسه گفت : نمی خوام گوش بدم ولی خوب صداشون تا اینجا می یاد و نا خواسته شنیده میشه دیگه ، حالا خودت چی ؟
در همان لحظه سارا پیش ما آمد . با چهره ای بر افروخته و غضبناک نگاهش را به من انداخت و با صدایی گرفته و در عین حال آرام گفت : خیلی بی شعوری مهتاب و همینطور مسخره و لوس.
نمی دانستم چه خلافی کرده بودم که او را از خود رنجانده بودم ، تا به حال اینچنین با هم سخن نگفته بودیم حتی به شوخی.
سارا گفت : آن آقا با تو کار داره ، میگه کلید می خواد.
اشتباه روی اشتباه ، چه کاری کرده بودم ، چقدر آبروریزی ، دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم زیر زمین.
نه روی نگاه کردن به سارا را داشتم و نه به آن آقا که پسر آقای معصومی بود. با شرمساری و خجالت آنجا رفتم ، قبل از حرفی او با دیدن من ایستاد و گفت :
من متاسفم که خودم ُ از اول معرفی نکردم ، حدس می زدم اشتباهی صورت گرفته.
سر به زیر انداختم و گفتم : من باید از شما عذر خواهی کنم که آنقدر شما رو ... که او حرفم را برید و گفت : خواهش می کنم ، حالا که اتفاقی نیفتاده و بعد در ادامة حرفش گفت : من بابک معصومی هستم پسر آقای معصومی ، فکر می کنم قبل از من ، پدرم توضیحاتی داده باشد که من میام اینجا تا کلید را از شما بگیرم.
کلید را آوردم و به او دادم ، با رفتن او ، به پیش بچه ها بر گشتم. هنوز از خطایی که مرتکب شده بودم نادم و خجالت زده بودم و با دیدن چهرة سارا بدتر شدم.
سارا عبوس و مغموم باز به حالت اول برگشته بود ، این من بودم که دوباره او را به یاد علی انداختم . تا قبل از امروز هر دو سعی خودمان را می کردیم تا با حرفها و کارهایمان او را از فکر علی خارج کنیم . او هم بهتر شده بود و باز امروز.
به سارا گفتم : باور کن فقط یک اشتباه کوچک باعث شد که ...
- تو می خواستی منو مسخره کنی ، خیطم کردی.
- نه به خدا ، سارا خوب بسه دیگه ، تا کی می خواهی سرزنشم کنی ، منکه معذرت خواهی کردم ، چقدر دنبالشو می گیری ، آخه توی این چهار ماه که ما اینجاییم ، هیچ کسی در این خون رو نزده ، منم با دیدن آن مرد مطمئن بودم که خودشه ، بازم میگم منو ببخش.
سارا دستش را به طرفم دراز کرد لبخند کوتاهی تحویلم داد که پر از غصه بود و بعد بلند شد و با قدمهای تند خودش را به حیاط رساند ، به پیشنهاد نفیسه هر دو آماده شدیم و به حیاط رفتیم و با در خواست و اصرار بسیار او راضی کردیم تا به بیرون برویم.
این اتفاق همة ما را ناراحت کرده بود و دل همیشه گرفتة ما را گرفته تر کرده بود.
یک ساعتی یا بیشتر در خیابانها بودیم و بدون حرفی راه می رفتیم. منکه آنقدر از دست خودم کلافه بودم که فقط چشم به جلوی پایم انداخته بودم و اصلا سرمو بالا نکردم. من می خواستم خودمو تنبیه کنم. اما حقیقتا اشتباه من تا حدی بزرگ بود که با چند ساعت ملامت کردن خودم هم راضی نمی شدم.

29-05-2011, 07:34 AM,
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
466
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 294


محل سکونت :
ارسال: #8
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
سیما جون زودی بقیش رو بزار دوست جون Clap
29-05-2011, 10:22 AM,
یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #9
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
آخرهای ترم چهارم بود. هر کدام از ما به تنها چیزی که فکر می کردیم درس بود. چون اواسط ترم بود که کل وقتمان را صرف پیدا کردن خانه و بعد هم اسباب کشی و مرتب کردن و کارهای دیگه کرده بودیم که هر کدام به نوعی مانع درس خواندن ما شده بود و حالا برای امتحانها ، باید حسابی تلاش می کردیم ، هر چند که حقیقتا خیلی سخت بود و همه درسها انبار شده بود ولی چارة دیگه ای نبود و باید خودمان را آماده می کردیم.
در اوج امتحانها نمی دانم چه اتفاقی باز برای سارا افتاد که یک مرتبه تغییر کرد و گفت : دیگه قصد نداره ادامه دهد. وقتی خیلی ازش سوال می کردیم ، او هر بار خیلی خنسردانه و جدی می گفت : مگه چند تا امتحان باید بدم ، تمام شد دیگه.
دروغ می گفت ، و با هر سوال ما یه جوابی میداد و ما فهمیده بودیم چون چند روزی نگذشته بود و بیشتر از دو یا سه تا امتحان بیشتر نداده بود.
سارا باید امتحانش را میداد ، بهش گفتم : فقط چند روز دیگه مانده.
می گفت : خسته شدم و دیگه مغزم نمی کشه.
- این جند روز هم تحمل کن ، بعد سه ماه تمام استراحت می کنی ، اون وقت هم اگر خواستی دیگه ادامه نده ، ولی حالا حیف ِ ، بخدا حیفِ که اینهمه رفتی و آمدی و آخرشم بخاطر جند تا امتحان اینطوری کنی.
ولی او روی حرفش ایستاده بود و حرفهای ما هم فایده ای نداشت ، نه به حال او نه به حال ما ، باهاش دعوا کردم ، سرش داد می کشیدم ، جلویش گریه می کردم و با عجز و لابه ازش خواستم تا دلیلش را بگوید و حرف اخرش را بزند.
اما او اهمیتی نمی داد و می گفت : مگه درس خواندن اجباریه ، نمی خوام بخونم ، بی کی بگم؟ اصلا دلم نمی خواد ، اصلا از اولم به زور تا حالا خوندم ، فقط به چشم و هم چشمیِ که خودم را به شما برسانم. الکی خواندم و تا به حال هم ضرر کردم.
نفیسه که در اتاقش مشغول خواندن بود ، با بلند شدن صدای ما ، بیرون امد و با اخم و عصبانیت گفت : چقدر داد و هوار می کنید . یک عالم درس دارم تا حالا هم هیچی نخواندم ، مگه شما می گذارید آدم حواسش جمع باشه و در ادامة حرفش ، رو به من کرد و گفت : مهتاب تو به این چکار داری ، ولش کن و بگذار هر کار که می خواد بکنه ، مثل بچه ها هر روز یه سازی می زنه ، مقصر خود تویی که اینقدر لوسش کردی ، کی انقدر به ما اهمیت می داد که ما با این طور رفتار می کنی. وقتی که خودش تا به حال نفهمیده برای چی درس خوانده ، راست میگه خواندن هیچ فایده ای براش نداره.
به نفیسه گفتم :جوش زدن به خاطر اینه که میگم ، حداقل این جند تا امتحان آخری هم بده بعد هر کاری که می خواد بکنه ، اونوقت می تونه بره سر کار و یک کار خوب پیدا کنه ولی حالا ...
- ولش کن ، چقدر خودتُ اذیت می کنی ، مگه تو خودت درس نداری که همینطور با این سر و کله می زنی ، مطمئنا خودش پشیمان می شه که اون موقع هم دیگر فایده ای نداره . به عقیدة من آدمهای کم عقل قابل موعظه و نصیحت نیستهند و تا اخر عمر هم همیشه پشیمانند...
سارا به حرف امد و گفت : خواهش می کنم تو دیگه آنقد ر سخنرانی نکن ، حوصله گوش کردن به حرفهای تو رو دیگه ندارم.
نفیسه شانه هایش را بالا انداخت و به طرف اتاقش رفت . سرش را از اتاق بیرون آورد و گفت : به جهنم ، هر کاری می خواهی بکن ، ولی ملاحظة منم بکنید همینطور صداتون را بردید بالا و بعد محکم در را بست.
نمی توانستم مثل نفیسه بی خیال باشم ، با اینکه سر خودم هم درد گرفته بود با این حال تصمیم گرفته بودم به هر جان کندن که بود او را راضی کنم و بعد بروم سراغ کارههای خودم حالا تا هر وقت که طول بکشد. بالاخره هم پیروز شدم ، کتابها و جزوه هایش را جلویش گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم و می خواندیم. سارا می خواند ولی با چقدر غر زدن و منت گذاشتن که خسته شدم ، هیچی حالیم نمیشه ، امتحان ندهم بهتر است از اینکه تمامش را بیفتم و مشروط بشم.
از طرفی هوای او را داشتم و به خواند ن تشویقش می کردم و اصرار و تمنا می کردم و از طرفی دیگه خودم تمام درسهایم مانده بود و تا زمان امتحان هشت ساعت دیگه وقت داشتم که باید تمام شب بیدار می ماندم تا بتوانم تنها نمره قبولی بیاورم.
آخرهای خرداد بود که با کمی این ور و اون ور رفتن ، امتحانهای همة ما تموم شد . با این همه وقتی نمره هایمان را دیدیم ، نفیسه یکی افتاده بود ، من قبول شده بودم به غیر از یکی دو تای آنها بقیه دم مرز بود و سارا بود که با نمره های خوب قبول شده بود نه اینکه در حد عالی ولی بهتر از ما شده بود.
سارا که باورش نمی شد همینطور می رفت و می آمد و از من تشکر می کرد و می گفت : هماه اینها بخاطر تو بود.
ما اینقدر که برای همدیگه خوشحال می شدیم و ذوق می کردیم ، برای خودمان اینچنین نبودیم.
آنطوری که اقای معصومی گفته بود یکماه دیگه باید بر می گشت ، اما تا این مدت هنوز از او خبری نشده بود و ما نگران و غصه دار بودیم. دلمان نمی خواست از اینجا بلند شویم و با گذشت هر روز ، بر غم ما افزوده می شد . زمانی که پسر اقای معصومی برای کاری به خانه آمده بود با خجالت بالاخره تصمیم گرفتم که پیش او بروم و باهاش حرف بزنم.
او داخل ساختمان بود من هم در حیاط منتظر نشستم . خیلی طول کشید تا آمد. با دیدن من جلوتر امد و سلام کرد. خواست برود که با صدای من سر جایش ایستاد و به من چشم دوخت ، از نگاهش معلوم بود که منتظر است تا حرفهای مرا بشنود.
گفتم : اقای معصومی ، پدرتان اینطور که به ما گفتند تا چند روز دیگه بر می گردند. ما بلاتکلیف ماندیم . الانم بخاطر همین مسئله مزاحم شما شدم تا بپرسم ما باید کارهامون را بکنیم و دنبال یه جای دیگه ای باشیم و یا فعلا می توانیم همین جا بمانیم.
لبخندی زد و ارام با همان لحن گفت : پدرم گفتند که شما فقط توی همین مدتی که نیست اینجا باشید و یا اصلا درباره مدت آن حرفی به شما نزده ؟
- هیچی نگفتند.
سرش را پایین انداخت و گفت : بالا همیشه خالیه و پدرم خیلی اصرار داره که من اینجا بیایم و زندگی کنم ولی خوب اینجا به محل کار من خیلی دور است و هر روز باید بیشتر از یکساعت فقط توی راه باشم . پدرم تنهاست ، شما می توانید تا هر وقت که خودتان بخواهید همینجا باشید. ما هم از بودن شما ف خوشحالیم و بعد خداحافظی کرد و رفت .
من هم به داخل رفتم . قصد داشتم باز هم برای نوشتن دست به کار شوم ، خیلی دلم تنگ شده بود برای یک خط نوشتن.
جو اتاق طوری بود که ادم را سرد و بی حال می کرد. بیرون رفتم کمی نشستم و باز از جا بلند شدم و طول و عرض حیاط را ارام قدم می زدم و به جستجوی موضوعی برای نوشتن بودم . ولی هر چه با خودم سر و کله زدم کمتر به منیجه رسیدم ، از بس قدم زده بودم ، سرم سنگین شده بود و گیج می رفت .همانجا وسط حیاط روی زمین نشستم و داشتم با قلمی که دستم بود ور می رفتم و فکی می کردم ولی نه به یک چیز ثابت.
افکار پیچیده و درهمی داشتم که همانجا خوابم برد . نمی دانم چقدر خواب بودم که با صدای در از جا پریدم ، بچه ها بودند که به خانه بر گشته بودند ، دلشان گرفته بود و عصری با هم برای کمی گشتن و قدم زدن از خانه بیرون رفته بودند.
نفیسه گفت : تو توی حیاطی و بازم صدای در را نمی شنیدی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم : مگه خیلی در زدید؟
نفیسه گفت : یک دقیقه دیرتر باز می کردی در را زا پاشنه می کندیم .
خندیدم و گفتم : یعنی این همه وقت پشت در بودید؟
سارا گفت : چقدر خوشش امده که ما رو پشت در نگه داشته ، اینکه دیگه ذوق نداره.
- می دونی داشتم خواب می دیدم.
- خب ، جه خوبی ، کابوس یا خواب شیرین ، از همون خوابهای دلنشین که هیچ وقت فراموش نمیشه.
- نمی دونم ، شاید خوب وبد. بهر حال هر چه که بود اصلا یادم نمی یاد.
سارا گفت : پس هم ما از تو دلخور شدیم هم تو از ما.
سرم ُ تکان دادم و گفتم ، چطور مگه؟
سارا گفت : ما به خاطر اینکه چرا دیر در را باز کردی و اینهمه معطل شدیم و تو به ایت دلیل که بی موقع آمدن ما باعث شد که تو از شهر رویاها به دنیای حال کشیده بشی.
دستش را گرفتم و گفتم : من هیچ وقت از شما دلخور نمی شم ، هیج وقت.
سارا گونة من را بوسید و با لبخند گفت : گاهی وقتها دلم می گیره و ناراحتم که چرا یک دختر پرورشگاهی هستیم ، تصویر کمرنگ تو مقابل چشمانم من را به زمان حال می کشاند. بعد اون وقت با خودم می گم اگر من به انجا اورده نمی شدم ، چطور می تونستم تو رو ببینم و با تو اشنا بشم. یادت می یاد مهتاب اولین نفری که با من حرف زد تو بودی، من بی اعتایی می کردم و به تو اخم می کردم و حتی نیش در می اوردم ولی تو با اینکه همسن من بودی ولی مثل بزرگترها ، خیلی عاقلتر از همة ما.
بچه ها با من دعوا می کردند و مسخره ام می کردند و می خندیدند ، ولی تو مثل حالا ، مثل همیشه با من حرف می زدی و صمیمی شدی، اره این محیط بود که ما به هم پیوند داد ، پس نباید خیلی هم از گذشته ام فرار کنم و دلگیر باشم ، چرا که این گذشته و یکی از آن روزها ، آمدن تو ف سر آغاز پیوند ناگسستنی ما بود.
نفیسه گفت : پس من این وسط چه کاره ام ؟ همینطور از اونوقت تا حالا ، از هم تعریف می کنید و هر چی گوشهایم را تیز کردم تا یه حرفی ، اسمی از خودم بفهمم ، اما انگار نه انگار ، ما خیلی غریبه ایم.
نگاهی به او انداختم و گفتم : این حرفها چیه ؟ ما سه تا مثل هم هستیم ، نه بزرگتر و نه ذره ای کوچکتر ، عین عین هم و تا همیشه هم با هم می مانیم ، اینطور نیست ؟ و بعد هر سه همینطور که به هم خیره شده بودیم لبخندی زدیم و گفتیم : یک روح در سه جسم.
** ** **
دلم نمی خواست شب را بخوابم. من می خواستم همین امشب بتوانم چند صفحه ای را بنویسم . به بالکن رفتم و زیر نور مهتاب نشستم ولی باز هم فقط فکر می کردم. هجوم این فکرها مرا از نوشتن باز می داشت که یکدفعه با صدایی افکارم بهم ریخت. اول خیال می کردم صدا از همین بالاست و یکی از بچه ها بلند شده اما با نوری که از پایین می آمد ، بیشتر هول کرده بودم و کم مانده بود که پس بیفتم . دست تنها نمی توانستم کاری کنم ، یواش یواش راه می رفتم تا صدای پایم از پایین شنیده نشود ، نفیسه و سارا را با چقدر تکان دادن بیدار کردم.
- بچه ها از پایین یه صدایی میاد. بیایید بریم یه کاری بکنیم.
سارا که از ترس چشمانش گرد شده بود گفت : اگر بیان بالا چی : بچه ها بیایید قایم بشیم ، منکه دارم از ترس غش می کنم ، همه ما ترسیده بودیم و می لرزیدیم.
گفتم : سارا چی می گی؟ ما مثلا باید از اینجا مواظبت کنیم. آبرومون میره ، باید یه کاری بکنیم.
نفیسه گفت : تو دیدی که جند نفرند؟
- نه من فقط صداش رو شنیدم.
نفیسه گفت : خوب حتما گربه است.
- نه بابا لامپ روشن شد.
یکدفعه فکری به سرم زد و گفتم : شما همین جا باشید ، من از خانه میرم بیرون ، پاسگاه تا هینجا خیلی دور نیست و سریع بر می گردم.
سارا به من چسبید و گفت : نه نرو ، تو چقدر خُلی ، اگر ببینند تو می خواهی از خانه خارج شوی می کشنت.
خیلی یواش از خانه میرم بیرون. اونا توی ساختمان هستند.اصلا متوجه نمی شوند. با هر پله که پایین می امدم ، حالم بدتر می شد ، قلبم داشت از جا کنده می شد ، در را بی صدا باز کردم. تازه به حیاط رسیده بودم ، دلم می خواست می دویدم تا سریع خلاص بشم.از پشت درختها پاور چین پاورچین خودم را تا در خانه رساندم ، هر کار کردم در را نتوانستم باز کنم. یادم افتاد که در را قفل کرده بودیم و انها انگاری از بالای دیوار آمده بودند . راه آمده را با ترس بیشتر برگشتم و به داخل رفتم. تا به پله اخر رسیدم ، بچه ها با دیدن من غش کردند.
نفیسه بریده بریده گفت : تویی؟ پس برگشتی.
گفتم : کلید را نبردم.
- نرو ، اونا که کاری به ما ندارند ، کارشون را می کنند و می روند. مهتاب نرو دیگه.
- بی اعتنا به حرفهای انها ،کلید را برداشتم و باز مثل قبل خودم را به در خانه رساندم و تا خارج شدم همینطور می دویدم. سر خیابان کیوسک تلفن بود خواستم تلفنی بزنم ولی هیچی با خودم نیاورده بودم و باز آنقدر دویدم که وقتی به پاسگاه رسیدم نفسم بالا نمی اومد و به سختی توانستم حرفم را بزنم.
نمی دان توی چه مدتی خودم را به اینجا رساندم اما گمان نمی کنم خیلی طول کشیده باشد. وقتی همراه آنها سوار ماشین شدم دیگه خیالم راحت راحت شد و همگی با هم از ماشین پایین آمدیم و با کلید که دستم بود در را باز کردم و وارد شدیم. چراغها همه خاموش بود ، دیگه با جرات پشت سر انها داخل ساختمان شدیم . تاریک و ظلمات بود. یکی از مامورها لامپ را روشن کرد. اتاقها همه خالی شده بود و به جر مبلها چیز دیگری نبود.
داد می کشیدم و ناراحت خودم را به بالا رساندم. بچه ها هم نبودند ، دستپاچه و نگران همینطور که گریه می کردم آنها را صدا می کردم که دیدم در بالکن قایم شده بودند.
خودم را به زمین انداختم و گفتم : چرا هر چی صداتون می کنم شما جواب نمی دهید؟
هر دو با گریه گفتند: متاب تا تو رفتی انها هم رفتند. چرا اینقدر دیر اومدی؟
- شما هم همینطور نشستید و هیچ کاری نکردید ؟ حداقل کمی معطلشون می کردید تا من می رسیدم.
- ما ترسیده بودیم و فقط یواشکی نگاهشون می کردیم . دو نفر بودند ، شکل انها را دیدیم، مهتاب حالا چکار کنیم؟
از دست انها عصبانی شده بودم و با خشم و ناراحتی سرشون داد کشیدم : بی عرضه ها ، می دونید چه ابروریزی شد؟
هر کدام از ما ، ناراحت گوشه ای نشستیم و تا روشن شدن هوا ، همینطور در و دیوار را نگاه می کردیم. خیلی بد شد ه بود ، ما اینجا امده بودیم که مواظب خانه باشیم ولی این کار را هم نتوانستیم انجام دهیم.جواب آقای معصومی را چی می دادیم. کاش از خانه بیرون نرفته بودم و اون وقت شاید خودم می توانستم کاری کنم. هر چی بیشتر فکر می کردم از دست آنها بیشتر عصبانی می شدم و مرتب می گفتم:
- آخه چرا داد نزدید تا یکی بیاد . شما توی بالکن بودید ، یعنی این کا را هم نمی تونستید انجام بدهید؟
سارا گفت : اگر می فهمیدند کسی بالاست می آمدند و خفمون می کردند.
- مهتاب حالا چرا اینقدر به ما چیز میگی. ما که حریف انعا نبودیم ، تو هم یکبند به ما چشم غره میری و غُر میزنی.
ساعت نه صبح بود که یک ماور دم در خانه آمد و از ما خواست تا به ادارة اگاهی برویم.
نفیسه گفت : حتما از ما شاکی هستند و می خواهند زندانمان کنند.
گفتم : کی ، دزدها :
نفیسه گفت : اقای معصومی رو می گم.
نگاهش کردم و گفتم : اون که اصلا روحش هم خبر نداره و در ادامة حرفم گفتم : از دیش تا حالا فهمیدم که چقدر شما دوتا خنگید.
وارد که شدیم ، دمِ در پاسگاه ماشینی از وسایل را دیدیم که ماموری هم کنار ماشین ایستاده بود . رد شدیم اما من طاقت نیاوردم که حرفی نزنم و برگشتم و رو به آن اقا گفتم : این اثاثها... که نگذاشت ادامه بدهم و گفت : اینها را گرفتیم تا به صاحبشان تحویل دهیم. دستهایم را محکم بهم زدم و با شعف و شادی رو به بچه ها کردم و بلاند خندیدم ولی هر دوی آنها پشت به من کردند و اعتنایی نکردند. روی شانة سارا زدم و گفتم : شما ها خوشحال نیستید؟
سارا گفت : چرا خیلی هم خوشحالیم و فقط هم به این دلیل که از غر زدن و سرزنشهای تو آسوده می شویم ، واقعا که خدا به ما رحم کرده وگرنه یک عمر باید از تو سرکوفت می شنیدیم.
نفیسه گفت : نمی دونی وقتی که عصبانی هستی ، مهتاب چه شکل و حالتی می شی و هر چی هم که از دهانت در میاد ، می زنی.
من عصبی بودم و حال خودم را نمی فهمیدم ، درست نمی دانم چه چیزهایی به انها گفته بودم . اما بخاطر همه چیز معذرت خواهی کردم و آنها زودی من را بخشیدند چون خودشان فهمیده بودند.
مامور آگاهی وقتی متوجه شد ما در آنجا مستاجر هستیم صاحب خانه را خواست . ما هیچ چیز از او نمی دانستیم ، نه از محل کار و نه تلفنی از او.
سارا گفت : حتما شماره تلفنی از او در دفترچه تلفن هست.
با این فکر به خانه برگشتیم ، با کمی گشتن ، دفترچه تلفن را در کشوی میز زیر تلفن بود ، پیدا کردیم و دو شماره بود که روبروی هر دو هم اسم بابک نوشته شده بود . شماره ای که اول گرفتم کسی گوشی را بر نداشت و شماره دوم که گویی محل کارش بود ، بعد از سه زنگ خانمی برداشت و بعد از دقایقی کوتاه ، بالاخره خودشان گوشی را برداشتند و من هم بعد از سلام و احوالپرسی ، خودم را معرفی کردم و بعد تمام موضوع را به ایشان گفتم و اینکه برای اوردن اسبابها ، باید به ادارة آگاهی بیاید. به ما احتیاجی نبود و همانجا در خانه ماندیم.
ساعت دوازده بود که اقای معصومی آمد و با دیدن ما تبسمی کرد و گفت : مطمئنا شما خیلی ترسیده بودید ، چقدر جالب.
سارا به حرف امد و گفت : بنظر شما اینکه ما ترسیده بودیم جالبه ؟
آقای معصومی خندید و گفت : نه ، منظورم این نبود شما ناراحت نشوید ، هفته پیش درست همین شب ، از انبار شرکت چیزهایی ربوده شده بود و حال هم در خانه ، اما متاسفانه چیزهایی که از شرکت برده بودند پیدا نشد . این اسبابها چندان ارزشی نداره ، اما خوب برای پدر خیلی مهمه و من باید از شما تشکر کنم ، پدرم هم که جای خود.
چند نفری تمام وسایل را از ماشین بیرون آوردند ودر گوشة حیاط گذاشتند و بعد رفتند.
بقدری خسته بودم که سرم درد گرفته بود و جلوی چشمم را نمی توانستم ببینم ، اما اقای معصومی دست تنها بود و ما هم باید کمکش می کردیم.
سه تایی پایین امدیم ، او کتش را در آورده بود و یکی یکی آنها را به ساختمان می برد. جلو رفتیم ، هر کدام از ما یه چیزی که قدرت برداشتن آن را داشته باشیم بلند کردیم که او ما را دید ، با اصرار خواست که ما دست به انها نزنیم و گفت : خواهش می کنم دست نزنید ، این کارها اصلا برای خانمها نیست . او خیلی تعارف و اصرار می کرد ، اما اسبابها زیاد بودند و اگر می خواست تنهایی تمام انها را به داخل ببرد ساعتهای زیادی طول می کشید . هنوز مانده بود ولی هر کدام خسته ، جایی نشستیم.
سارا گفت : ما که چهار نفریم اینهمه وقت برد ، تازه هوزم چقدر مانده ، پس چطور انها که دو نفر بودند در عرض چند ساعتی توانستند تمام این وسایل را بیرون ببرند.
بابک به حرف سارا خندید و گفت : چون ما دفعة اولمان است و عادت نداریم ، مسلما برای بار دوم وسوم ، تند و تیز انجام می دهیم . در ثانی هر حرفه ای برای خودش احتیاج به ممارست و تلاش داره.
نفیسه گفت : اونم چه حرفة سختی. و همة ما در حین کار ، خندیدیم.
بابک گفت : پدرم شانس آورده که من به اینجا نیامدم و شماها امدید ، چون من خیلی خوابم سنگینه و حتی آگر زیر انداز و بالشت سرم را بر می داشتند ، باز هم بیدار نمی شدم.
سارا گفت : ما هم خواب بودیم مهتاب بیدارمان کرد ، آخه مهتاب همیشه بیداره.
لبخند زدم و گفتم : من توی بالکن بودم
او متعجب پرسید : نیمه های شب؟
در جوابش گفتم : من شبها رو دوشت دارم ، حتی بیشتر از روزها و بیشتر کارهایم را می گذارم برای شبها ، تا به خاطر آنها هم که شده بیدار بمانم.
بابک پرسید : شما همگی دانشجو هستید، نه؟ و پاسخش را دادیم.
نفس بلندی کشید و گفت : این سالها خیلی خوبه ، قدرش را خیلی بدانید ، دوران با دوستان زندگی کردن ، تمامش خوبه. هر چند که مشکلاتی برای خودش داره ولی به تمامش می ارزه ، اینطور نیست ؟
نمی دانم کدام حرف او باعث شد ، یکدفعه دلم بگیردو قطره ای اشک چشمانم را بپوشاند . باز هم گرفتگی دل و ان هم بی اندازه.
پلکهایم را بر هم گذاشتم تا هیچ کدام متوجة من نشوند. اما گویی این اشکها خیال پنهان ماندن نداشتند و بدجوری گلویم را می فشرد.
بابک داشت از دوستانش تعریف می کرد ، از اینکه هم سه نفر بودند و با تمام شدن دوران دانشجویی ، هر کدام پخش شدند. هر کدام به یک طرف. هر چی بیشتر می گفت حال من بدتر می شد. خودم هم نمی دانم ، اخه چرا ، چرا اینطوری می شدم و دستانم می لرزید.
او داشت فالی را بتنهایی بلند می کرد . به کمکش رفتم . یک طرف آن را گرفتم ، هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که دستانم لرزید و آن را رها کردم و به زمین افتادم . بابک کنارم امد و بقیه هم دور م جمع شدند. نگذاشتم هیچ کدام دست بهم بگذارند و خودم با سختی بلند شدم و با پوزش به طبقه بالا رفتم . دستانم را روی صورتم گذاشتم و بی انکه خودم دلیل ان را بدانم پی در پی اشک می ریختم که از خستگی خوابم برد. وقتی چشم باز کردم نفیسه و سارا را کنار خودم دیدم که ارام خوابیده بودند.
ساعت هفت شب بود . از صبح تا حالا لب به چیزی نزده بودم . حالا هم از بس گرسنه بودم دلم ضعف می رفت ، از خواب بلند شدم و به اشپزخانه رفتم اما هیچ غذایی روی اجاق گاز نبود ، حتی یک ظرف کثیف هم در ظرفشویی نبود ، در صورتیکه ما هیچ وقت بعد از خوردن غذا بلافاصله ظرفها را نمی شستیم و پس از دو سه ساعت هر کدام که وقت می کردیم ، می شستیم.
کارهای خانه برای ما نوبتی نبود و هر کدام که می خواستیم انجام می دادیم. گاهی وقتها به یک هفته هم می رسید که من دست به هیچ کاری نمی زدم و یکی از بچه ها بود که درست می کرد و می شست و جمع و جور می کرد و همینطور بعضی از روزها من بودم که همة کارهای خانه را می کردم و بقیه به کارهای خودشان می رسیدند.
از گرسنگی بیحال شده بودم ، با خودم گفتم : یعنی اینها نهار چی خوردند که هیچ اثری از ان نیست . خواستم غذایی درست کنم تا هم برای شام شب باشه و هم خیلی زود اماده بشه و بتوانم بخورم ولی تو ی خانه هیچی نداشتیم . برای هر غذایی که فکرش را می کردم تا بلند می شدم و می دیدم که یه چیزی را کم داریم . کلافه شده بودم سر کیفم رفتم اما خیلی هم پول نداشتیم ، باید با همین یک مقدار کم این چند روز را هم می گذراندیم.تازه قبض اب و برق و خیلی چیزهای دیگه را هم باید با همین مقدار پرداخت می کردم . بنابراین خیلی برای خرید نمی ماند. با تمام اینها از خانه بیرون امدم ، به فروشگاه رفتم و انچه را که بیشتر از همه احتیاجمان بود خریداری کردم و به خانه برگشتم.
از بس که این فکرها رو کردم گرسنه بودنمان را از یاد بردم ، وقتی که به خانه امدم بچه ها بلند شده بودند ، رو به انها کردم و گفتم ، شماها غذا چی خورده بودید که هیچ اثری از ان نیست؟
سارا گفت : چیدن تمام اسبابها خیلی وقت برد. چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ما هم هنوز مشغول بودیم که بابک خان تلفن کرد و از بیرون برایمان غذا اوردند . تو هم انگاری بیهوش شده بودی هر چی که صدایت کردیم بلند نشدی ، راستی تو غذایت را خوردی یا نه هنوز؟
با تعجب گفتم : مگه برای منم ...
سارا گفت : یعنی می خواهی بگی تا الان هیچی نخوردی . یک نگاه به ساعت بینداز ، ساعت نه شبِ ، بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت . صدایم را بلند کردم و گفتم : سارا می خواهی چکار بکنی ؟ تو بیا بیرون من شام را درست می کنم.
سارا گفت : می خوام این موقع شب ناهار تو را گرم کنم و بیارم. اول ناهار بخور و بعد شام.
عصری همة ما خیلی خوابیده بودیم و دیگه خوابمون نمی امد . هیچ کاری هم نداشتیم که تا به ان خودمان را مشغول و سرگرم بکنیم.
تازه یک هفته از تعطیلات می گذشت ، اما بیکاری بچه ها را خسته کرده بود.
نفیسه خطاب به من گفت : مهتاب خوش به حال تو . باز هم خیلی کارها داری که انجام بدی. تا فرصت می کنی میری تو فکر نوشتن ، ولی ما چی ، منکه خیلی حوصله ام سر رفته.
سارا با خنده گفت : کاش امشب هم دزد بیاد. چون باعث میشه فردا تا عصری سرمان شلوغ باشه و مشغول کار بشویم.
نفیسه هم در ادامة حرف گفت : پس باید برای دزدها دعا کنیم که یک روز ما را پر کردند. به گفته ها و مسخره بازیهای همدیگه می خندیدیم.
من به بالکن رفتم و آتها را تنها گذاشتم ولی هنوز یک ربع ساعتی نگذشته بود که آن دو هم با سینی چای به بالکن ، پهلوی من آمدند.
نفیسه گفت : تو آمدی اینجا تا از ما و حرفهای ما راحت باشی و بتوانی بنویسی ، ولی ما نمی گذاریم و هر جا که تو بری ، همراهت میاییم.
لبخندی زدم و جواب دادم ، اشکالی نداره ، چند وقتِ که ننوشتم حالا هم روی همة آنها.
سارا گفت : وای چقدر اینجا کیف داره و با صفاست ، پس به خاطر همینه که تو هر شب میایی اینجا ، من تا حالا شبها نیامده بودم و نمی دانستم اینقدر عالیه. از این به بعد تصمیم دارم دیگه جام رو اینجا بیندازم.
به او رو کردم و گفتم : خواهش می کنم ، وگرنه من باید به جای دیگه ای کوچ کنم و اینجا رو ببخشم به تو. همینطور که حرف می زدیم و با هم شوخی می کردیم و می خندیدیم ، صحبت کشیده شد به این روزهای تعطیلی که سارا گفت : چقدر دلم می خواست می توانستم بروم به یک آموزشگاه . می رفتم به یک آموزشگاه خیاطی، یک دوره کوتاه سه ماهه. هم وقتم پر می شود و هم به آنچه که دوست داشتم می رسیدم.
نفیسه گفت : موقع امتحانها که بود با خودم می گفتم : وقتی تمام شد یک دل سیر استراحت می کنم ، اما هنوز چند روز نگذشته ، دلم می خواهد بازم درسها شروع می شد. هر چی باشه بهتر از بیکاری و الکی وقت گذراندن.
29-05-2011, 06:27 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #10
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
بالاخره روزها گذشتند و گذشتند تا این چند هفته هم تمام شد و اقای معصومی بزرگ از این سفر طولانی به خانه اش برگشت . وقتی وارد خانه شد چون بابک پسرش به همان نظم اول هر چیزی را سر جایش قرار داده بود ، هیچ بویی نبرده بود و ما هم حرفی در این باره به او نزدیم.
هنوز یکماه و اندی به پایان تعطیلات مانده بود. توی این مدت توانسته بودم بنویسم و تقریبا تا تمام شدن آن هم خیلی نمانده بود.
در این روزها خیلی دیر از خواب بلند می شدیم. ده ، یازده و بعضی از روزها هم حتی ساعت دوازده . به آخر های داستان که رسیدم ، چون ذوق بیشتری برای نوشتن و پایان آن داشتم ، شبها تا دیر وقت بیدار می ماندم و با این همه صبحها هم ساعت هفت بلند می شدم و برای اینکه خواب از سرم بپرد و با وسوسه به رختخواب بر نگردم به بهانه خریدن نان و یا تهیه ورق و چیزهای دیگر از خانه بیرون می زدم. با کمی پیاده روی تا خیابان اصلی ، هم کمی ورزش کرده بودم و هم حسابی خواب از سرم پریده بود و بعد به خانه بر می گشتم.
آقای معصومی هم سحر خیز بود و تا ساعتی دور حیاط و باغچه ها می دوید و بعد رادیو را زیاد می کرد بطوریکه صدایش تا بالا هم ما آمد.
مرد سرزنده و سرحالی بود. برخلاف ظاهرش که او را مردی جدی و بد اخلاق نشان می داد ، شوخ طبع و خونگرم بود.با اینکه بیشتر از چند روز نیست که آمده ولی اخلاق و رفتارش دست همة ما آمده بود و خوب به کارهای روزمرة او شناخت داشتیم و عادت کرده بودیم.
او ما را به نام صدا می کرد و گاهی وقتها هم کلمة عزیزم و دخترم را به کار می برد. آن روز برای او هم نان خریدم و به خانه آمدم. در را باز کردم و دیدمش که می دوید و در همان حالت با سلام من ، خیلی گرم جوابم را داد و بعد خودش را را روی صندلی انداخت.
نان را بطرفش گرفتم و گفتم :
- برای شما هم گرفتم بفرمایید.
بلند تشکر کرد و گفت : دخترم ممنونم ، اتفاقا می خواستم لباس بپوشم و بروم بیرون نان بخرم.
هر دو داخل رفتیم ، او طبقه پایین و من بالا . لباسم را عوض کردم و به حیاط بر گشتم . صبحها هوای بیرون و مطلوب و دل انگیز بود و آدم را سر کیف می اورد.
چند خطی بیشتر ننوشته بودم که باسینی بزرگ بر دست ، به کنار من امد و گفت : صبحانة تنهایی اصلا به آدم نمی چسبد ، آوردم بیرون ، تا با هم بخوریم.
تشکر کردم و گفتم : من آماده می کردم ، چرا شما زحمت کشیدید. جوابم را نداد ولی در عوض با لبخند و نگاه مهربانش ، باهام حرف زد.
- ببینم دخترم تو چی می نویسی؟ من که هر بار تو را دیدم توی حیاط ، یا توی بالکن ، چند تا ورق جلویت بود و مشغول بودی ، چکار می کنی؟
خندیدم و گفتم : از بس مشقهایم زیاده که هر چی می نویسم تمام شدنی نیست.
او هم به شوخی جوابم را داد : پس باید یک روز بیایم با معلمتان دعوا کنم که چرا این همه تکلیف به شما می گوید.
پس از دقایق کوتاهی شوخی کردن ، جدی شدم و پرسیدم ، اقای معصومی شما از کی تا حالا تنها زندگی می کنید؟
- من از اول تنها بودم.
با حیرت باز سوال کردم : مگه شما ازدواج نکردید؟
سرش را تکان داد و گفت : چرا ، زنم گرفتم ولی باز تنها بودم و تنهاتر هم شدم.
آرام گفتم : خدا رحمتش کند.
سرش را با حالت تعجب و سوال تکان داد و گفت : منظورت کیه :
گفتم : خانم شما.
لبخندی زد و گفت : ممنونم . اما اون که نمرده ، هستش ، منتهی با هم زندگی نمی کنیم.
حس کنجکاویم با عث می شد پشت سر هم از او سوال کنم . او هم یک کلام جواب می داد و بعد خاتمه می داد. از این طرز گفتنش فهمیده بودم که قصد کنجکاو کردن مرا داشت.
- شما از هم جدا شدید؟
- جدا از هم زندگی می کنیم ، اما طلاق نگرفتیم.
- من را ببخشید که اینقدر سوال می پرسم ، اگر شما دوست ندارید دیگه حرفی نمی زنم.
- نه برعکس اصلا ناراحت نمی شوم ، می دانم با اینطور گفتنم تو را اذیت کردم ، ولی حالا صبحانه ات را بخور ، بعدا برات تعریف می کنم.
چون اصلا دوست نداشتم اصرار کنم تا بگوید ، به همین خاطر بدون حرف و کلامی ، صبحانه ام را خوردم ، می خواستم بلند شوم ولی خجالت می کشیدم تا وقتی که او نشسته است من برخیزم و همان جا بودم.
آقای معصومی باز سر حرف را باز کرد و گفت : برعکس خودت ، انگاری دوستات خیلی خوش خوابند که هنوز بیدار نشده اند و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد : شما هر سه اهل یک شهر هستید یا هر کدام از یک طرف امده اید و به خاطر دانشگاه اینجا جمع شدید.
جی باید می گفتم ، چه در دانشگاه ، همکلاسی ها و هر جای دیگه و هر کسی سوالی حول و حوش همین ها ازم می پرسید ، همینطور می ماندم تا پی جوابشان را بدهم نه تنها من ، بلکه انها هم چون من بودند.
که اخر گفتم : ما هر سه برای یک شهریم.
او بحث در این باره را ادامه داد و باز پرسید : مال کدام شهرستان هستید ؟
با هر پرسش او مجبور می شدم دروغ تازه ای بگویم و یکدفعه از دهانم پرید و گفتم : شیرازی هستیم.
با این حرف من ، او شروع کرد به تعریف کردن و اینکه چقدر هوای شیرازُ کرده تا یکبار دیگه به انجا برود.
منو باش ، چی گفته بودم ، تا به حال فقط اسم شهر ها رو شنیده بودم ، یک چیزهایی هم فهمیده بودم ، ولی حتی از این شهر هم پایم را بیرون نگذاشته بودم. کاش می دانستند و از ما در این مورد سوال نمی کردند که ما هم نا خواسته به دروغ جوابشان را بدهیم.
می ترسیدم از اینکه باز هم بپرسد و من درمانده از سوالهای او ، توی دلم دعا می کردم که به دلیلی بلند شود ، تا من هم بتوانم به اتاق خودم بروم ، که با بلند شدم صدای زنگ تلفن ، اقای معصومی بر خاست و من هم همزمان با او بلند شدم و به بالا امدم.
آن دو هنوز هم خواب بودند ، حوصله ام سر رفته بود و حال انجام هیچ کاری را نداشتم ، فکرم کار نمی کرد تا بخواهم بنویسم .
به اتاق سارا رفتم . دقایقی همینطور روبروی او چمباته زدم و نگاهش می کردم. وقتی چشم باز کرد به خودش تکانی داد و با تعجب بهم خیره شد و با ترس گفت : مهتاب چیه ، چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
خونسردانه سرم را بالا انداختم و گفتم : هیچی ، منتظر بودم تا بیدار شوید ، خیلی کلافه شده ام شما هم که تا لنگ ظهر می خوابید.
- امروز چی شده که تو منتظر بیدار شدن ما هستی و به ما محل می گذاری . تو که خیلی وقته خودت رو از ما جدا کردی ، نه با ما می خوری و نه با ما حرف می زنی و تمام وقت سرگرم کارهای خودتی.
- دلم گرفته ، بیایید برویم یه جایی.
باشه برویم ، اما کجا ؟
- شما ها بعضی روزها کجا می روید ، برویم همانجا.
سارا گفت : هیچی ، پیاده تا سر خیابان ، کمی هم داخل مغازه ها رو می بینیم و بعد هم راه رفته رو باز پیاده بر می گردیم.ما که جایی نداریم برویم. اما چرا ، گاهی وقتها هم میرویم پارک ، یک ساعتی روی نیمکتهای انجا می نشینیم و بعد میاییم خونه. می خواهی حالا هم بریم.
سرم را به علامت منفی بالا انداختم و گفتم : چرا بعضی وقتها ادمها اینطوری می شند ، این قدر بیحال و کسل ؟ توی خانه دوست ندارم بمانم ، اما بیرون هم دلم نمی خواد بروم. خیلی اعصابم خورده.
سارا گفت : از بس که از اینجا جُم نخوردی و فقط یا فکر بودی و یا نوشتی ، دیوانه شدی.
گفتم : عصری سه تایی برویم قبرستان، باشه؟
- جا قحطیه ؟ اونجا که ادم بیشتر دلش می گیره.
- می خواهم بروم سر قبر خانم جان ، خیلی وقته که نرفتم ، اگر شما هم نخواهید بیایید ، خودم می روم.
عصری ساعت هفت تقریبا هوا خنک تر شده بود ما هم اماده شدیم و به سر خاک رفتیم .
آنجا نشستم و بعد از خواندن دعا به اصرار نفیسه خیلی آنجا نماندیم و زودی بیرون امدیم. سوار ماشین شدیم و از آنجا پیاده تا بازار رفتیم ، نه می خواستیم چیزی بخریم و نه اصلا پول همراهمان آمورده بودیم که قصد خرید داشته باشیم.
فقط همینطوری برای گذراندن ، یک ساعتی آنجا بودیم . مغازه ها را می دیدیم و سریع رد می شدیم که یکدفعه با دیدن خانمی ، میخکوب زمین شدم ، دستهای نفیسه را گرفتم و محکم فشار می دادم.
بدون چشم بر هم زدن همینطور به روبرو خیره شده بودم . آن خانم هم نگاهم می کرد من سر جایم ایستاده بودم و قدرت قدم بر داشتن نداشتم . آن خانم به من نزدیکتر شد و صورتش را جلوی صورتم آورد و دقیق نگاهم کرد ، بعد با صدای اهسته گفت : مهتاب ؟!
سرم را به زمین انداختم ، او هم مرا شناخته بود. همانطور که در نگاه اول من او را شناختم . اما وانمود کردم که نمی شناسمش.
دستم را گرفت و گفت : منو یادت میاد ؟ ده سال پیش ، اقا جلال ، مهتاب شناختی؟
چقدر پیر و شکسنه شده بود زیر چشمانش پر از چروک بود. کنار او دختری ایستاده بود که صورتی زیبا داشت اما کمی چاق بود و فد ان هم کوتاهتر از معصومه خانم بود.معصومه خانم دید که مسیر نگاهم ان دختر است دستش را روی شانة آن دختر گذاشت و گفت : این عروسمِ ، عروس بزرگم و در ادامة حرفش ، با لحن آرام و غمگین گفت : تو کجا رفتی و ...
نگذاشتم ادامه دهد و توی حرفش پریدم و گفتم : خانم اسم من مهتاب نیست ، شما اشتباهی گرفتید و با سختی قدم بر داشتم و دور و دورتر شدم.
بچه ها همان جا ایستاده بودند ولی من بی اعتنا به انها،بدون اینکه پشت سرم را نگاهی بیندازم خیلی تند راه می رفتم. بیرون از بازار گوشه ای ایستادم ولی هر چه دور و برم را نگاه کردم ، اثری از آن دو نبود.
من انقدر سریع آمده بودم آنها را گم کرده بودم. دقایقی همانجا صبر کردم ولی فایده ای نداشت و در خیابان کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم ، تمام گذشته مقابل چشمانم رژه می رفت . از اندیشیدن به انها عذاب می کشیدم ولی یک از لحظه از یادم نمی رفت.
انگار همین دیروز بود . یاد گذشته و سختیهای اون وقتها که می افتم ، می خوام از ته دل هوار بکشم ، در مقابل اون موقع ها حالا دیگه من خوشبختم ، خیلی زیاد.
یاد اوری گذشته باعث میشه بیشتر قدر زندگی حالا را بدانم و راضی باشم . اما هنوز می ترسیدم ، ترسم از این بود که انها من را پیدا کنند و باز به ان خانه برگردانند. چه اندیشه احمقانه ای ، من برای خودم بزرگ شده بودم و دیگه کسی نمی توانست مجبور کنه.
دلشورة عجیبی داشتم چقدر ترسو بودم که اینگونه می اندیشیدم . به خانه که امدم هنوز بچه ها نیامده بودند ، در حیاط نشستم و منتظر انها شدم ف خیلی وقت بود که در حیاط بودم از انها هم خبری نبود. تا پایم را روی پله اول گذاشتم تا به بالا بروم ، صدای در بلند شد ، با دو خودم را به در رساندم و باز کردم.
هر دو بهم زل زده بودند و با هم گفتند : می دونی تمام بازار را بیشتر از صد بار رفتیم و بر گشتیم . یکدفعه غیبت زد ، چی شد ؟ اون زن کی بود؟ تو رو از کجا می شناخت؟
سرم را گرفتم و گفتم : خواهش می کنم فعلا هیچ حرفی در این باره نزنید . اصلا حوصله درباره فکر کردن را ندارم ، اون زن منو اشتباهی گرفته بود ،دیگه بس کنید.
نفیسه گفت : نمی خواهی بگی خوب نگو ، دیگه دروغ برای چی ، اون خانم تو رو خوب می شناخت بعد چه طور...
در را بستم و گفنم : میگم اما حالا نه ، و به دنبال هم حرکت کردیم...
شب خواستم زودتر از بقیه بخوابم ، به رختخواب رفتم ، زودی خوابم برد و به دقیقه ای نکشید که با دیدن خوابی وحشتناک از جا بلند شدم ، انقدر این خواب واقعی بود که تا ساعتی همینطور در بسترم نشسته بودم و به ان فکر می کردم.
اصلا به خواب شبیه نبود ، یه جوری بود. چقدر وحشت کرده بودم. تمام بدنم عرق کرده بود و دستهایم می لرزید. خواب من تصویری از همان روزها بود . روزی که از خانة فرار کرده بودم ، گرسنه و خسته و بی سر پناه از این خیابان به ان خیابان ، توی کوچه پس کوچه همینطور می رفتم. چه روزهایی ، دلم برای خودم می سوخت که چه وضع اسفناکی داشتم.
اشک چشمانم را پر کرده بود و با زدن پلک ، قطره قطره روی گونه هایم می غلطید و فرو می افتاد.
به ساعت دیواری نگاه کردم ، ساعت سه نیمه شب بودباز هم به رختخواب برگشتم اما دیگه تا روشن شدن هوا خوابم نبرد ، همینطور از این پهلو به ان پهلو خودم را می انداختم تا خوابم ببرد چند بار جایم را تغییر دادم ولی فایده ای نداشت.
سرم درد گرفته بود و گیج می رفت. چشمانم هم سنگین شده بود دور اتاق راه می رفتم و بعد به اشپزخانه آمدم چون نمی خواسنم چراغ را روشن کنم تا بقیه هم بد خواب شوند در همان تاریکی با چقدر گشتن قرص مسکنی را پیدا کردم و خوردم.بعد هم آب خنکی به صورتم زدم و به بالکن رفتم.
روزهای اخر تابستان را سپری می کردیم. باد نسبتا خنکی می امد و چون صورتم را خشک نکرده بودم ، بر ان می خورد و خنکی ان را بیشتر می کرد. هر دو دستم را بلند کردم ، بالاتر از سرم و بی صدا از درون با خدایم رازو نیاز کردم . وقتی داخل امدم احساس سبکب و ارامش می کردم خیلی بیشتر از همیشه دیگه دلشوره لحظة پیش ازارم نمیداد و ارام مشغول کارهایم شدم.
31-05-2011, 02:22 PM,
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,494 19-08-2014, 10:01 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,879 15-05-2014, 08:21 AM
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 4,234 10-11-2013, 01:26 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,910 02-06-2012, 10:25 PM
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 34,285 01-06-2012, 11:37 PM
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,679 01-06-2012, 11:22 PM
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 28,013 03-05-2012, 02:44 PM
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک محنا025 14 6,241 03-03-2012, 12:39 AM
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد