خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 37 رأی - میانگین امتیازات: 2.68
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #1
رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
هم آغوش امید،لیدا رنجبر _ تهران:پل،1380.

397ٌص.


فصل اول
دخترک پشت دار قالی نشسته بود و بی صدا با آن دستان کوچک و انگشتان ظریفش ،ریشه می زد که در همان هنگام زن همسایه وارد کارگاه شد و دقایقی در گوشی با اوساکار پج پج کردند و بعد آن دختر را صدا زدند و از او خواستند تا خودش را بتکاند و همراه انها راه بیفتد. در کنار حوض خم شد و دست و صورتش را به خواسته ی آنها شست و بدون سوالی ، گفته های آنها را اطاعت کرد.
لباس بلند صورتی بر تنش کردند و چادری با زمینه سفید و گلهای کوچک ابی روی سرش انداختند که هیچ کدامشان مال او نبود.چقدر همه چیز عجیب بود. امروز با او طور دیگری رفتار می کردند و مهربانتر شده بودند. وقتی به او گفتند از درگاه ای اتاق به اتاق روبرویی برود او دید که در اتاق مهمانی باز است و دو خانم نسبتا جوان با مردی که در وسط آنها نشسته بود به او زل زده اند. ان لباس صورتی رنگ فقط چند دقیقه ای کوتاه بر تنش بود و بعد ان را از بدنش در آوردند و به او گفتند تا دوباره به کارگاه برگردد. معنی کارهایشان را نمی فهمید ولی مجبور بود که فقط اطاعت کند و روی حرف آنها حرفی نزند.
همینطور که مشغول ریشه زنی بود ، یکی از دختر های همانجا که بزرگتر از بقیه بود به پیش او او آمد و پرسید:
خانم ، تو هم دیدی؟ و وقتی خودش متوجه شد که خانم جان از سوال او سر نیاورده ، دستش را گرفت و خواست تا به دنبالش برود. هر دو از پله های توی حیاط که به پشت بام می خورد ، بالا رفتند و همانجا ایستادند. او که فخری نام داشت با اشاره دست همان مردی را که لحظه های پیش توی اتاق دیده بود نشانش داد و گفت: این همان مردی است که آمده تو را ببینه ، بخاطر همین تو رو درست کردند تا نشان او بدهند.
خانم هنوز سنی نداشت که بتواند منظور گفته های آنها را بفهمد.
با سادگی پرسید: مگه اون کیه؟ برای چی می خواست منو ببینه؟
فخری خنده ای کوتاه کرد و گفت : انگاری تو از هیچی خبر نداری. اون میخواد تو رو بگیره ، حالا فهمیدی؟ داماد کیه؟
خانم خیال میکرد که همه دارند با او شوخی می کنند و به خاطر همین حرفهای انها را باور نکرد و بلند بلند خندید و گفت:
این که خیلی پیره و داره میمره.
فخری روی شانه اش زدو گفت: ولی تا دلت بخواد پول داره ، هر چی که بخوای می تونه برات بخره و باز هم به دنبال هم از پله ها یکی یکی پایین آمدند و مشغول کار شدند.
حتی ذره ای درباره ان فکر نکرد و مثل همیشه و روزهای پیش کارهایش را انجام میداد و اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
دو سال بود که به اینجا آمده بود و از خروس خوان صبح تا غروب فقط با یکساعت استراحت ما بین ان، که تمام دخترها دور هو می نشستند و غذایشان را می خوردند ، یک بند کار می کردند. اول برایش خیلی مشکل بود و چون می خواست مثل بقیه تند تند ببافد ، چاقو را به انگشتش می زد و تمام ریشه ها راه هم خونی می کرد. ولی بعد از مدتی خوب یاد گرفته بود و می توانست پا به پای بقیه جلو برود.
خانم هنوز دوازده سالش تمام نشده بود که او را به عقد مردی پنجاه و هشت ساله در آوردند. این اوسا کارها بودند که همه کاره آن دخترها به حساب می آمدند و سر خود تصمیم می گرفتند و عمل می کردند و آنچنان هم نظر پدر و مادرهای آنها مهم نبود.
وقتی او را به آن خانه بزرگ و درندشت آوردند ، و هنگامی که به او گفتند که خانم این خانه از این به بعد او است و دیگه لازم نیست که از صبح تا شب در آن کارگاه کوچک و نمدارو تاریک قالی ببافد ، ذوق زده شده بود و خوشحالی میکرد. در صورتیکه آنقدر کوچک و کم عقل بود که نمی دانست وضع قبلش با تمام سختی ها و رنجهایش ، صدها بابر بهتر از اوضاع حالایش بود.
در آن خانه به غیر از آقا عبدا.. که شوهر او بود سه تا پسر هم زندگی می کردند که دو تای آنها خیلی بزرگتر بودند و کوچکترین پسر هم همسال خودش بود و منصور نام داشت. صبحها بعد از خوردن ناشتایی وقتی آن دو پسر و آقا عبدا... از خانه بیرون می زدند ، خانم و منصور گرگم به هوا ، خانه بازی و خیلی بازیهای دیگر می کردند.
چند وقت یکبار هم آن دو خانم جوان که همگی دختر و پسر های آقا عبدا... بودند به آنجا می آمدند و موقع رفتن سر و وضع خانم را مرتب می کردند ، یکی برایش لباس می آورد و بر تنش میکرد و دیگری سر وصورت او را بزک میکرد. در همان موقعها بود که پسر بزرگتر هم زن گرفت.با آمدن آن دختر ، برای خانم هم بهتر شده بود. چون آنها ، دو سال با هم بودند و خیلی خوب همدیگر را می شناختند.
در کارهای خانه همدیگر را کمک می کردند و بیشتر او غذا درست می کرد و شستن ظرفها و جمع جور کردن اتاقهای اینور حیاط بر عهده ی خانم بود.
14سال داشت که حامله شد و دختری به دنیا آورد. به به دنیا آمدن مهتاب ، او ضعیف تر شده بود و وضع کودک هم آنچنان رضایت بخش نبود ، هر دو ضعیف و بد حال بودند. در همان گیر ودار ، با شیوع بیماری خطرناکی در آن ده ، خیلی ها برای حفظ جانشان ، زن و بچه هایشان را گرفتند ور فتند و تک و توکی هم مانده بودند که آنها هم مجبور بودند و پول و پله ای نداشتند تا برای زندگی به جایی دیگر بروند. در تمام کارگاههای دور و اطراف را تخته کردند و چون کل دار و ندار آقا عبد ا... و پسر ها در همین کار قالی بافی بود ، انها هم به شهر کوچ کردند.
او تازه داشت می فهمید و هر چه سنش بیشتر میشد ، بیشتر سیر می شد.از وضعش ، از خودش ، از این پیرمرد و حتی از بچه تازه متولد شده اش که همیشه مریض احوال بود.خود را سرزنش می کرد که چرا بچه ای به دنیا آورده و این فکر او را ملول و خسته میکرد.
هنوز یکسال مهتاب تمام نشده بود که آقا عبد ا.. سکته کرد و مرد. پسرها یکی از اتاقها را به او و بچه اش دادند و بقیه اتاقها را تمام اجاره دادند ، چند صباحی همانجا ماند و تحمل کرد.ولی دیگه طاقتش طاق شده بود. هر کدام حرفی می زدند و از او انتظار داشتند تا گفته ها و فرمایشهای آنها را تمام و کمال و بدون اعتراضی ، فقط اطاعت کند ولی او هم دیگه نمی توانست لال باشد و مثل یک بچه حرف گوش کن ، اوامر آنها را انجام دهد.
قیافه ی تمامشان حال او را بدتر می کرد. تا اینکه بدون اطلاع آنها از انجا بلند شد. خوب می دانست که با ترک این خانه آواره تر میشود ولی دیگه نمی خواست ادامه بدهد ومثل یک مجسمه بنشیند و حرفهای بثیه را بشنود. چند باری تصمیم گرفت از این شهر بگریزد ، دلش می خواست می رفت همانجایی که بوده ، همانجایی که به دنیا آمده بود. می رفت پیش پدر و مادرش ولی وقتی آنها را به یاد می آورد ، بغض چند ساله اش سریاز می کرد و خشم و عصبانیتش را بیشتر میکرد. او نمی دانست سر چه موضوعی آقا عبدا... رفت و آمد پدر و مادر او را قدغن کرده بود.آن وقتها آقا عبدا... برای خودش بر و بیایی داشت و همه از او حرف شنوی داشتند و حق را به او میدادند.
خانم آنقدر دلش پر بود که حتی یک بار هم پدر و مادرش برای دیدن او نیامده بودند ،وقتی مهتاب را به دنیا اورد ، وقتی رو به موت بود ، نگاهش به در خشک شده بود ولی انگاری دخترشان را از خاطر برده بودند که قدم جلو نگذاشتند.
آنها دخترشان را فدای غرورشان کردند و برای دیدن او نیامدند. چقدر بد بخت و اضافه بود توی این دنیا که حتی خیری هم از پدر و مادرش ندیده بود. پس رفتن او هیچ فایده ای نداشت و همه جا بی کس و غریب بود ، چه اینجا و چه در جای دیگر.
16 سال داشت که با بچه بغل توی کوچه ها سرگردون شده بود. تا اینکه با چقدر این ور و اون ور زدن توانست جایی را پیدا کند .چند مثقال طلایی را که هم داشت فروخت و با یک مقدار پول آن دار قالی برای خودش زد و مقداری از ان را هم بابت اجاره ماه اول داد.با آن سن کم مثل پیرزنها شده بود و فقط توی این فکر بود که صبح را به شب برساند و شب را به صبح.تا بالاخره بگذرد و بگذرد و دنیای او هم تمام شود.
تمام هم و غمش ، تمام درد و ناراحتیش فقط مهتاب بود . دلش برای او می سوخت که او هم عین خودش بد بخت و بی کس و کار بود. او که پدر و مادری داشت و دو خواهر و دو برادر بزرگتر از خودش داشت وضعش این بود ، چه برسد به دختر کوچولوی او.
مهتاب عزیزم اگر تو نبودی ، از خدا در خواست می کردم که از این دنیا بروم ، مهتاب کوچولوی ناز من مادرت تنهاست خیلی تنها.
*******
مهتاب بزرگ شده بود و به مدرسه می رفت. خانم با سعی و فعالیت روز و شبش توانسته بود دخترش را انچنان که می خواست تامین کند و از اینکه موفق شده بود شاد بود و فقط دل خوشیش به همین بود.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۸-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۵۴ صبح، توسط Galaxy.)
۵-۳-۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #2
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
فصل دوم

آنهایی که بر سر قبر آمده بودند آنقدر تعدادشان کم بود که می شد با انگشت دست شمرد.آنهایی هم که بودند هیچ کدامشان را نمی شناختم و نمی دانستم کدامشان جزء فامیل محسوب می شوند.فقط در آنجا دو ، سه نفری برایم آشنا بودند که همسایه ی ما بودند. با رفتن خانم جان تنهای تنها شدم. ما بجز همدیگه هیچ کسی را نداشتم ، هر دو غریب و بی کس. تنهای تنها توی این چرخ گردون.
سرگردان شده بودم ، حتی یک نفر هم جلو نیامد تا ازم بپرسه حالا تو چکار می کنی و کجا میری. تا اینکه آقای درشت هیکلی آمد و مرا به خانه شان برد. آن مرد را بجز همان روزی که بر سر قبر دیده بودم تا به حال ندیده بودمش. وقتی از من خواست تا همراه او بروم خوشحال شده بودم که حداقل یک نفر هست که به فکر منه و به دنبال او رفتم ، بدون اینکه بپرسم من را کجا می برد و اصلا کی هست. به هر حال هر چی که بود بهتر از وضع حالای من بود و همینطور آن مرد مهربان و بهتر از بقیه بود. دلش برای من سوخته بود و در خیال و فکر من بود.
وقتی به دنبال او وارد خانه اش شدم خانمی چادر بغل داشت آب حوض وسط حیاط را بیرون می ریخت. نیم نگاهی به آن مرد و بعد به من کرد و بدون کلامی باز مشغول کارش شد. ظهر که شد آن خانم سفره ای بزرگ به دست من داد تا بر روی تخت کنار حیاط بیندازم.
با خودم گفتم : ما که فقط سه نفر هستیم ، پس چرا آنقدر ظرف و قاشق ، که در همین اثنا در خانه را زدند ، ان خانم که هنوز نامش را هم نمیدانستم با صدای بلند مرا صدا زد که در را باز کنم ، در را باز کردم سه تا پسر روبروی خودم دیدم که هر سه با چشمانی متعجب نگاهم می کردند و یکی یکی بدون حرف و پرسشی از کنار من رد شدند و داخل آمدند.
کنار حوض نشستم و دستم را در آب کردم. آب بخاطر ماندن توی حوض و همینطور افتاب خوردن ، گرم شده بود. داشتم برگهای خشک افتاده در آن را بر می داشتم که با شنیدن گفتگوی آنها از داخل مطبخ ، دستم را در آوردم و گوش ایستادم تا بشنوم که چی در مورد من می گویند ولی انگار فهمیده بودند که من گوش می دهم دیگه ادامه نداند و همگی با هم بیرون آمدند و سر سفره نشستند. آن مرد هم که برای من از بقیه اشناتر بود ، بنام صدایم زد و خواست تا کنارش بشینم و با آنها غذا بخورم.
** ** **
من کار های خانه را می کردم . صبحها که از خواب بلند می شدم ساعتی را به جمع و جور کردن اتاقها اختصاص می دادم ، صبحانه را آماده می کردم و ظهر ها به مدرسه می رفتم که سر راه ظرف غذای پسرها و آن مرد را که تازه فهمیدم بودم اسمش جلال است به دکان می بردم و شبها هم بعد از خوردن غذا ضرفها را می شستم . اما خب با تمام اینها ، خیلی هم سخت نبود و راحت می توانستم چند ساعتی را صرف تکالیف و درسهایم کنم.
منتهی تنها چیزی که خیلی ازارم میداد و ذهنم را مشغول کرده بود سیل سوالهایی بود که از انها داشتم و تا به حال جرات نکرده بودم حتی یکی از آنها را بپرسم. آن زن و مرد در حق من لطف زیادی کرده بودند و ممکن بود سوالهای من ، آنها را برنجاند و این طرز فکر مرا از پرسیدن منع می کرد.
آن روز قبل از اینکه معصومه خانم ظرف غذا را به من بدهد تا به دکان ببرم ، خودم سریع بلند شدم و آن قابلمه بزرگ را بنا به شمارش هر روزی پر کردم و بعد آن را با دستمالی بستم و عرض ده دقیقه رفتم و ب و برگشتم. اب حوض را بیرون ریختم و روی تخت را جارو کردم و منتظر شدم تا او که به گرمابه رفته به خانه برگردد.
با آمدنش به چشمانش خیره شدم که معلوم بود از من و کارهایی که کرده بودم راضیست.
به آشپزخانه رفت ولی وقتی متوجه شد حتی ظرف غذا را هم برده ام رو به من کردو گفت : از موقعیکه تو به این خانه پا گذاشتی ، کار من نصف شده ، همیشه شبها تا سرمو می گذاشتم زمین ، از درد پا و درد کمر می مردم و زنده می شدم ، تا بالاخره خوابم می برد. تو دختر خیلی خوبی هستی و در ادامه ی حرفهایش ازم خواست جلویش بنشینم تا موهایم را ببافد.
همینطور که موهایم را با شانه ی کوچکی تقسیم می کرد آرام و با ترس گفتم : معصومه خانم می توانم یک سوال بپرسم.
که بعد از چند ثانیه ای جواب داد :بگو.
می خواهم بدانم برای چی من را اینجا آوردید؟
بخاطر اینکه اگه ما تو را نمی آوردیم ، حالا باید توی کوچه پس کوچه ها بودی. تو کسی را نداری و اگر ما هم به فکرت نبودیم ، معلوم نبود چه حال و روزی داشتی.
او جوابم را داد ولی برای من اصلا قانع کننده نبود و باز پرسیدم ، شما از کجا خبر داشتید که من هیچ کسی را ندارم.
صدایش را بلند تر کرده و گفت : ولم می کنی یا نه ، چقدر سوال می کنی.
با داد او از ترس از جا پریدم و با بغض گفتم ، حالا که راستش را نمی گویید من هم از اینجا می روم ، اصلا فرار می کنم و دیگه هم به اینجا بر نمی گردم.
او پوزخندی زد و گفت : خیال می کنی اگه بروی ناراحت می شویم و یا اینکه اتفتق خاصی پیش می اید. میدانی چقدر باعث دردسر مایی و چقدر در و همسایه برایمان حرف در آوردند که با وجود سه تا پسر جوان ، یک دختر آوردیم توی خانه . حالا هم می بینی اینجایی فقط محض رضای خداست.
بغضم را توی گلویم نگه داشتم و نگذاشتم جلوی او گریه ام بگیرد ، چقدر هوای خانم جان را کرده بودم.
از وقتی که به اینجا آمده بودم دیگه نمی توانستم بروم پیشش و این دل تنگیم را بیشتر می کرد و سر هر موضوع و چیزی ، خیلی زود بغض می کردم و گریه ام می گرفت .
دو سه روزی گذشت و باز من ملتسمانه به معصومه خانم اصرار و خواهش کردم تا برایم بگوید. خودم نمی دانم چه شد که بالاخره او حاضر شد سوالهای من را پاسخ دهد و گفت:
حقیقتش شوهر من ، برادر توست.
با گفته ی او داشتم شاخ در می آوردم . با تعجب و همراه لبخند گفتم :
ولی آقا جلال که خیلی بزرگتر از خانم جان است پس چطور برادر منه. در صورتیکه مادرم همیشه می گفت که من و او به جز همدیگه هیچ کسی را ندازیم.
تو پدرتو می شناسی. مادرت چیزی از اون برات تعریف نکرده ؟
سرم را تکان دادم و جواب دادم : نه ، هیچی برام نگفته ، خیلی از خانم جان می پرسیدم ولی هر بار از جواب دادن سر باز می زد و هیچی بهم نگفت. تو را به خدا شما بگوئید. چند بار فهمیدم که از مادرم با آقا جلال حرف می زنید.
من و خانم توی یک کارگاه قالیبهفی بودم ،مادرت یک دختر دوازده ساله بود و از همه آنهایی که انجا بودبم کم سن تر بود . اقا عدا... رئیس چهر تا کارگاه در همان طرفها بود.
آخه میدانی ما اون وقتها توی ده زندگی می کردیم . آقا عبدا... زنش مرده بود و دو دختر بزرگ داشت که شوهر کرده بودند و هر کدام یکی دو تا بچه داشتند سه تا پسر هم توی خانه داشت که انها هم از خانم بزرگتر بودند. همان موقع ها که ريالا عبدا... که مادر تو را گرفت جلال هم که پسر بزرگ بود از من خواستگاری کرد. در واقع میشه گفت : خانم ، نامادری شوهر من بود ، خنده دار نه ؟
من و مادرت توی یک خانه زندگی می کردیم ، من بچه دومی را هم داشتم که تازه مادرت تو رو حامله شد. دلم خیلی برایش می سوخت. خیلی سختی کشید ، خدا بیامرزتش. با اینکه بدون خبر از خانه فرار کرد و رفت ، با این حال آقا جلال ، هواشو داشت و ماهانه مقداری پول بهش می داد چون مقداری از خانه سهم مادر تو بود. مرد و راحت شد ، طفلک خیلی زجر کشید ، خیری از دنیا ندید تا رفت.
با تعریفات معصومه خانم ، با یاد آوری چهره مادرم و تصور آن روزها ، قلبم آتش گرفت و آرام آرام اشک ریختم. تا به امروز از پدرم هیچ نمی دانستم ولی حالا با اینکه ندیده بودمش و نه خشم و یا محبتش را حس کرده باشم نسبت به او تنفر داشتم. ازش بدم می آمد که سر پیری ، مادرم را گرفت و بدبختش کرد. معصومه خانم هم که معلوم بود با تعریف از زندگی خانم جان ، خودش هم ناراحت شده بود ، به طرفم آمد ، چادرم را روی سرم انداخت ، دستهایم را گرفت و بلندم کرد و هر دو پا به پای هم راه می رفتیم و بر سر قبر آمدیم.
من که نمی توانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم ، با آمدن به اینجا که به او نزدیکتر شده بودم صدایم را بلند کردم و خودمو روی قبر انداختم و باهاش حرف زدم.
* * ** **
معصومه خانم گاهی وقتها با من مهربان بود و ازم تعریف می کرد و حتی پیش پسرها و آقا جلال از خوبی هام می گفت ، مثل یک مادر واقعی عصر ها کنار هم می نشستم و او از قدیمه و دوران خودش برایم می گفت و من هم با دقت و علاقه حرفهایش را گوش می دادم و لی بعضی روزها هم بد اخلاق می شد و یک بند غر میزد و فحش می داد. من هر وقت یکی بهم چیزی میگفت و دعوایم می کرد پدرم را باعث و بانی همه ی اینها می دانستم و تا دلم می خواست بهش چیز می گفتم و نفرین میکردم .یادمه چند باری هم خانم جان را دیده بودم که با گریه و زاری پدر مرا لعنت می کرد.
هیچکدام از پسرها درس نمی خواندند و در دکان پدرشان کار می کردند. کار آنها خراطی بود و هر روز نوبتی یکی از آنها زودتر به خانه می آمد. هرچه روزها بیشتر می گذشت اذیتهای انها هم بیشتر میشد. من مثلا عمه ی آنها بودم ولی اقا جلال و زنش حقیقت را کتمان کرده بودند و به آنها گفته بودند چون دختر نداریم و مادرشان هم دست تنهاست ، این دختر آ آورده ایم.
هر سه آنها حرفهای زشت و بد می زدند و همینطور راه می رفتند و در گوشم چرت و پرت می گفتند که تو چقدر خوشگلی ، خودم می گیرمت و خیلی حرفهای دیگه ، از نگاهشان ، از حرفهای بی ربط و زشت آنها خسته شده بودم اما نمیدانستم باید به کی شکایت آنها را بکنم.
یکروز وقتی داشتیم رویه ی لحاف را می دوختیم از حرفهای پسرها گفتم که او با حرص و غضب نگاهم کرد و بعد محکم توی صورتم زد و گفت :
غلط کردی ، دختر پررو ، می خواهی بگویی پسر های من بی چشم ورو و بی حیا هستند.
معصومه خانم جوش آورده بود و همینطور غر می زد ، از اینکه گفته بود پشیمان شدم و دیگه از آن روز به بعد حرفی نزدم ولی آنجا هم نمی توانستم بمانم . تازه وضع من بدتر از سابق هم شده بود چرا که آنها می خواستند مرا شوهر بدهند.
روزی که من و معصومه خانم تنها بودیم در خانه را زدند و بعد از آن کمی حرف زدن در همان پشت در ، یک زن پیر به همراه یک خانم نسبتا جوان وارد شد ند و فردای همان روز به همراه مردی به خانه ی ما آمدند. تمام قضیه را فهمیده بودم و خوب می دانستم که می خواهند من را به آن مرد بدهند.
آنقدر بی قیافه و گنده بود که اول از همه از پاهای او وحشت کردم که خیلی بزرگ بود حتی کفشهایش بزرگتر از کفشهای آقا جلال بود. چون من فکر می کردم پاهای آقا جلال از همه ی ادمها بزرگتر است و ان روز دیدم که ان مرد بی قیافه حتی از آقا جلال هم درشتر بود.
من خیلی ترسیده بودم وقتیکه انها رفتند با بغض و گریه به پیش معصومه خانم رفتم و با خواهش گفتم که من را به آن مرد ندهید ، اما معصومه خانم گفت :
با شئهرش صحبت کرده و گفت که خانواده ی خوبی هستند. هر چی که من می گفتم اون یه حرف دیگه ای میزد و می گفت : هیچ دختری که از همان اول راضی نیست تو هم حق داری ناراحت باشی و چقدر حرفهای دیگه.
گفتم : اخه من فقط دوازده سال دارم.
خیال می کنی من و مادرت پنجاه سالمون بود که شوهرمان دادند ما هم ، همسن و سال خود تو بودیم.
مگه خودت نمی گفتی قدیمیها کم عقل بودند و دخترشان را به هر کس و نا کسی میدادند و انگاری از جان دخترشان سیر بودند خوب پس چرا شما هم می خواهید با من اینطوری کنید؟
معصومه خانم گفت: این پسره خوبه ،چند سالی است که توی یک محل با هم زندگی می کنیم و روی انها حسابی شناخت داریم.
گفتم : آخه خیلی زشته ، من از اون می ترسم.
تو فکر می کنی بهتر از این برات میاد.
گریه و لابه های من اصلا فایده ای نداشت و در اخر هم می گفت :
تو خیلی دختر گستاخ و پررویی هستی ، دختر که نباید هنوز هیچی نشده توی این حرفها مداخله کند. فقط هر وقت صدایت کردند و از تو خواستند یک کلام جواب می دهی.
دلم نمی خواست نا خواسته مثل مادر و خیلی کسان دیگر چشم و گوشم را ببندم و بگذارم بقیه ، برایم تصمیم بگیرند از طرفی اذیتهای پسرها و از طرفی ترس از خواستگار باعث شد که یواشکی از آن خانه بگریزم. چون دیگه نمی خواستم به انجا برگردم ، انقدر رفتم و رفتم تا حسابی خودم را گم و گور کردم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۵-۳-۱۳۹۰, ۰۱:۴۳ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
466
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 294


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
مرسی Clap
امضای mamal khanum
[تصویر:  GVbRp3.png]
[تصویر:  7oUnp3.png]
۵-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
847
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1734


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
خانم سیما نمونه ای uhum
۵-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ عصر
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #5
Package_favorite RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
اول خیال می کردم من تنهای تنها هستم ، ولی بعد دیدم دختر و پسر های آواره و بدبخت مثل من زیادند و من هم یکی از آنها. وقتی ما را گرفتند و دیدند بی کس و کاریم همه مان را به مدرسه شبانه روزی بردند یا بهتر بگویم به یتیم خانه بردند.
توی اتاقی که ما بودیم بجز من و یکی دو نفر دیگر همه از وضعشان گله می کردند و ناراحت بودند اما من خیلی خیلی خوشحال بودم که اینجا هستم و اصلا از وضع حالم کوچکترین گلایه و شکوه ای هم نداشتم و از اینکه بقیه را می دیم که ناراضی بودند تعجب می کردم ، چرا که برای من بی خانمان اینجا بهشت بود.
همسن و سالهای خودم زیاد بودند و همگی هم عین هم بودیم ، با این تفاوت که من خودم وبا کمال میل و رضایت پا به اینجا گذاشته بودم ولی بقیه را به زور و اجبار به انجا اورده بودند. یکی را به خاطر وضع بد خانواده اش به انجا اورده بودند و یکی هم مثل من نه پدر و نه مادری داشت و به اینجا روی آورده بود.
در ان جمع دختری بود به نام سارا ، با هیچ کس حرف نمی زد و اگر هم کسی سر به سرش می گذاشت دعوا می کرد و جیغ می کشید و ساعتها همینطور گریه می کرد. دلم می خواست باهاش حرف بزنم و اخر هم همین کار را کردم .اول کنار او نشستم و از وضع خودم برایش تعریف کردم . نگاهم نمی کرد اما من مطمئن بودم که می شنود.
پس از یک هفته من تنها کسی بودم که توانسته بودم با او دوست باشم و حرف بزنم ، او هم حرف می زد ولی خیلی کم و بیشتر من بودم که گوینده بودم. وقتی از او خواستم که برایم بگوید چی باعث شده که به اینجا بیاید گفت :
پدرش معتاد بوده و او را مجبور می کرده که کار بکنه ، مادرش هم او را به اینجا می آورد تا حداقل وضع بهتری داشته باشد.
گفتم :پس چرا انقدر ناراحتی.
می گفت : فقط به خاطر مادرم که باید تا اخر عمرش توی آن خانه زندگی کند.
یکی مثل من و سارا دلواپس و نگران مادرشان بودند و بعضی هم تنفر از پدر و مادرهایی داشتند که آنها را به انجا اورده بودند.
موجودات چون ما آنچنان هم کم نبودند . بهر حال چه راضی و چه ناراضی باید می پذیرفتیم چنین بودن و زندگی کردن را.
خیلی از دخترها وقتی به سنی می رسیدند که می توانستد خودشان را تامین کنند یا به خاطر خیلی دلایل آنجا را ترک می کردند و چند تایی هم ازدواج کرده بودند. در واقع خواستگارهای دختران اینجا بیشتر وضع و موقعیت خود ما را دارند.
خیلی کم پیش می آمد که یک مرد جدا از این قبیله ، با تمام خصوصیات خوب بیاید و دست روی یکی از این دختر ها بگذارد.
** ** **
هر چه بزرگتر و یا به قول معروف عاقلتر می شدم از جنس مخالف بدم میامد. وقتی فکرش را می کردم که من هم یک روزی با یکی از این آدمها ، باید زیر یک سقف زندگی کنم موهای بدنم از هول و وحشت سیخ می شد.
به نظر من تمام مردها مثل هم بودند ، هیچ کدامشان بهتر و برتر از دیگری نیست. وقتی یاد زندگی مادر می کنم ، وقتی بیاد پسر های آقا جلال میفتم که چقدر آزار و عذابم دادند این حس نفرت و بیزاری اوج می گرفت.
نوزده ساله بودم که یکی از مسئولین همانجا از من برای یکی از پسر ها که می گفتند دانشگاه رفته و برای خودش یک مطب زده و خیلی تعریفهای دیگه که به گوشم رسیده بود خواستگاری کرد. آنقدر از این عمل و این حرف آن خانم عصبانی و حرصی شده بودم که خیلی جدی ، سفت و سخت مقابلش ایستادم و مخالفتم را اعلان کردم . از آن روز همه به من به طور دیگیری نگاه می کردند.
معنی نگاهشان را می فهمیدم ، مسخره ام می کردند و فکر می کردند دیوانه ام و یا خیال می کردند من خودم را خیلی برتر از همه می دانم که به چنین ادمی جواب مثبت نداده ام.
برایم حرفها و نگاههای تمسخر آمیز دیگران اصلا مهم نبود و من کار خودم را می کردم . یادم می اید برای یکی از بچه ها و همینطور برای سارا که خواستگار آمده بود آنقدر نصیحتشان کردم و حرفهایی زدم که آنها هم چون خود من از تمام جنس مخالف زده و بیزار شدند. من فکر می کردم و اطمینان داشتم که کار خوبی می کنم و به صلاح آنها عمل می کنم.
وقتی مسئول انجا فهمید که من با دختر ها در این باره صحبت می کنم به قدری بر افروخته شده بود که با غیظ و عصبانیت تمام به من هشدار داد و حسابی دعوایم کرد.
هیچوقت نیامدند تا از خود من بپرسند چرا چنین عقیده ای دارم و چرا این کار ها را می کنم و فقط هر بار به من گوشزد می کردند و فقط همین.
شاید اگر حرفهای دل مرا می فهمیدند و نظرم را می پرسیدند در آخر یکی از ماها دیگری را قانع می کردیم یا آنها مرا و یا من با نظراتم آنها را م من همچنان سخت و با صلابت به روی عقیده هایم پا فشاری می کردم.
سارا ، نفیسه و خود من هر سه نفری توانسته بودیم بعد از یکسال در کنکور قبول شویم. نمی خواستیم بعد این همه سال باز م در آنجا بمانیم و چون گذشته هایمان و با گذشته هایمان زندگی کنیم و ما هم چون خیلی انجا را ترک کردیم. در ضمن من کتابی نوشته بودم که هرگز حتی خیال نمی کردم که یک روز انرا برای چاپ بدهم. چون به پول احتیاج مبرمی داشتم آن کتاب را با اصرار و پیشنهاد بچه ها به یک ناشر دادم.
داستان من دباره زندگی مادرم بود. تمام زندگی خانم جان را به رشته تحریر در آورده بودم . با انکه من در ان زمان نبودم و خیلی چیزها را هم نمیدانستم ولی همان طور که فکر می کردم و می خواستم و بر حسب و گمان می نوشتم. تعدتد صفحات ان بقدری زیاد شده بود که در دو جلد آن را چاپ کردند و در تمام عمرم این اولین باری بود که بی حد و اندازه شاد و خرسند بودم. کسی فکرش را نمی کرد که داستانم تایید بشود و به این زودی به چاپ برسد.
با اولین پولی که طبق قرار داد در اختیارم گذاشتند اتاقی اجاره کردیم و سه نفری در آن زندگی می کردیم.
با بیرون آمدن از آنجا روزهای ما هم رنگ دیگری به خود گرفته بود. دیگه خودمان را موجودات مظلوم و بی کس و کار نمی دانستیم. ما هم مثل خیلی از دانشجویان که ناچارا به جدا زندگی کردم از خانواده اشان مجبور شده اند بودیم و با این خیالات دروغین خودمان را خوشحال می ساختیم.
بین خودمان با آدمهای دیگر فاصله ای نمی دانستیم و چون آنها روزهایمان را سپری می کردیم.
یکسالی از درسم نگذشته بود و هنوز خیلی از ان مانده بود. اما انچنان برای خواندن درس اشتیاق و ذوقی نداشتم و بیشتر نوشتن بود که خوشنود م می کرد و دوست داشتم بیشتر بنویسم.
هر فرصتی که دست میداد ، من می نوشتم حتی پاره ای اوقات سر کلاس درس ، زمانی که استاد درس می داد من به جای نت برداری و یا گوش دادن ،ورقها را جلویم می گذاشتم و می نوشتم.
وقتی کتاب اولم که فکرش را نمی کردم به چاپ رسید اعتمادم بیشتر شد و راحتتر دست به نوشتن زدم و کتاب دوم را هم بعد از چهار ماه تحویل دادم . تا قبل از اینها گمان می کردم آخرش منم یکی می شوم مثل خانم جان ، ولی حالا از وضع زندگی ام راضی هستم و وقتی می بینم چقدر به نسبت قبل تغییر کردم متعجب می مانم.
همه ما سعی کرده بودیم گذشته ی تلخ و چندش آورمان را بر باد فراموشی بسپاریم و فقط به امروز و فردایمان بیندیشیم ، هرچند که اندیشیدن به فردا هم مارا می ترساند و به دلشوره می انداخت.
نیمه های شب بود ک با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدیم ، انگار کسی بود که با مشت محکم در را می کوبید ، هر سه با هم ترسان و لرزان در را باز کردیم که زن همسایه را دیدیم که مضطرب و دستپاچه از ما خواست تا دخترش را نجات دهیم . نفیسه در خانه ماند و ما هک به همراه آن خانم به خانه اش رفتیم . بر روی تختخواب کوچکی ، دختر بچه ی دو سه ساله ای دیدیم که صدای نفسهای بلند و ناجورش ، دل را می آزرد.
هیچ وسیله ای نداشتیم تا کودک را به بیمارستان ببریم ، ما هم ترسیده بودیم ، سارا دانشجوی پرستاری بود و چیزهایی کم و بیش می دانست . مادر سطلی از اب خنک در پایین پای دختر گذاشته بود و با دستان لرزان پاشوره می کردو سارا هم هر انچه می دانست انجام می داد. تا خود صبح بیدار بودیم و وقتی به خانه امدیم بی اشتها و بی میل صبحانه مان را نفیسه آماده کرده بود خوردیم و با هم بیرون امدیم.
ان شب برای عیادت از حال دختر همسایه هر سه به خانه آنها رفتیم که خوشبختانه حالش خیلی بهتر شده بود و پدر مادرش از ما تشکر می کردند که جان کودکش را نجات د اده ایم.
پدر آن دختر می گفت : راننده است و زن و بچه اش بیشتر شبها مجبورند که در خانه تنها بمانند و وقتی که فهمید ما چند خانه پایین تر مستاجر هستیم از ما خواست که اثاث و وسایلمان را به خانه ی انها بیاوریم و در یکی از اتاقهای آنجا زندگی کنیم و از اجاره هم راحت باشیم که با این کار خیال او راحت تر باشه و هم به نفع ما و هم زن و فرزندش باشد.
خانه ای که در ان بودیم اجاره اش زیاد نبود و راحت می توانستیم بپردازیم و لی اینجا از همه لحاظ بهتر بود. هم بزرگتر و دلباز تر و هم از لحاظ امنیت خیلی بهتر بود. چون خانه ما بغلی باغی بود که دیوار مشرف به ان هم کوتاه بود و گاهی شبها با صداهایی که می امد خیلی می ترسیدیم.
با پیشنهاد و اصرار آن زن و شوهر ، فردای همان روز اثاثهایمان که بیشتر ان را کتابهای درسی و دو میز تحریر رنگ و رو پریده و سه چهر تا صندلی فکسنی و یک تلویزیون و مقداری هم ظرف و ظروف اشپزخانه بود و کل وسایل ما را تشکیل میداد ، خودمان با چند بار رفت و برگشت توانستیم آنها را ببریم و دو ساعته خانه را تخلیه کردیم.
زمانی که ما کلاس داشتیم و ظهر به خانه بر می گشتیم ، نسرین خانم زن صاحبخانه برایمان غذا می آورد. زن رئوف و خوش قلبی بود که از لحاظ سنی هم تقریبا هم سن و سال خودمان بود.ما هم در موقعی که در خانه بودیم ، او را کمک می کردیم ، گاهی او قات یکی از ما حیاط را اب می پاشید و جارو می زد. اقای جوادی هم همانطور که خود گفته بود بیشتر شبها نبود و ما چهار نفر کنار هم می نشستیم و صحبت می کردیم . او هم جزء خود ما شده بود و از همه ی سر و رمز ما آگاه بود.
می گفت : از شوهر و زندگیش راضیست و فقط شبها ، نبودن شوهرش او را ناراحت می کند که ان هم با امدن ما ، خیلی بهتر شده و ...
تقریبا سه ماهی از اقامتمان در انجا می گذشت که یک روز که از دانشگاه به خانه می امدم اقای جوادی را در خیابان دیدم ، از من خواست تا سوار شوم ، چون هر دو مسیرمان یکی بود ، سریع سوار شدم. از همان لحظه که سوار شدم اقای جوادی شروع کرد به حرف زدن . اول گوش می دادم ولی نمی فهمیدم که گفته های او چه ارتباطی به من دارد و برای چی اینها را به من می گوید.
نصف بیشتر حرفهایش را نشنیدم چون حواسم جای دیگری بود و برای تظاهر به گوش دادن ، سرم را تکان می دادم و مثلا تایید می کردم که در اخر کلامش گفت : با این گفته ها و تعریفات من ، امیدوارم منظورم را خوب متوجه باشید.
من از شما می خواهم خواستگاره کنم . می خواهم با شما ازدواج کنم در واقع اگر شما راضی به این امر باشیدو ...
اصلا باورم نمی شد که اقای جوادی هم چنین مردی باشد. با حرص و غضب به طرفش برگشتم و با جشمانی لبریز از خشم و نفرت به او زل زدم ، دندانهایم را اینقدر محکم به هم فشردم که داشت خورد می شد.
بی معطلی ، از ماشین پیاده شدم و خواستم به راهم ادامه دهم ولی دلم راضی نشد که هیچی به او نگویم ، مکث کردم و بعد سرم را از شیشه ی ماشین داخل کردم و با حرص گفتم : تو هیچی نمی فهمی ، لیاقت زن و بچه ات را نداری، دلم برایشان می سوزه که به تو اطمینان دارند و اعتماد کردند. با زدن حرفهایم و بیرون ریختن حرصم ، از او روی برگرداندم و راه باقی مانده را رفتم که حتی متوجه نشدم که چه جور این را را طی کردم . بچه ها که متوجه ی ناراحتی من شده بودند ، ازم سوال می کردند و من هم ناچارا علت ان را برایشان شرح دادم.
اول باور نمی کردند که او اینگونه گفته باشد و با تمام شدن حرفهای من ، انها هم چون خود من با تمام وجود از او دلخور و ناراحت شده بودند.
دیگه جای مناسبی برای ماندن ما نبود و باید هر چه زودتر انجا را ترک می کردیم. نسرین خانم که از رفتن ما با خبر شده بود ف با چقدر خواهش و التماس سعی داشت ما را به ماندن در همین جا راضی کند ، با چقدر دروغ سر هم کردن ، دلیلی برای رفتنمان به او گفتیم که آنچنان هم قانع کننده نبود. فی الواقع ما هم از ترک انجا غمگین بودیم هم به خاطر جدا شدن از دوست جدیدمان و هم به خاطر سرگردان بودنمان و سخت گیر اوردن جایی برای خودمان. ولی چه باید می کردیم و به او چه باید می گفتیم. گفتن یا نگفتن ما کدام بیشتر به صلاح ان زن بود.؟!!
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۶-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ صبح
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #6
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
هر کدام از ما چند ساعتی از کلاسهایمان می زدیم و به دنبال یک جای دیگر بودیم ولی مهمتر از همه تنها مشکل و مسئله ی ما ، پول ان بود. مقدار پول ما کم بود و خانه ای که مورد نظر ما هم بود نمی توانستیم با ان پول تهیه کنیم تا اینکه بالاخره پس از کلی این ور و اون ور زدن و گشتن توانستیم خانه ای را پیدا کینم.
وقتی مرد بنگاهی که برای نشان دادن خانه همراهمان امده بود ماشین را جلوی درب بزرگ قهوه ایی رنگی ، پارک کرد ، از حیرت دهانمان باز مانده بود.
آهسته گفتم : اینجا دیگه کجاست ، چه اتفاقی داره میفته.
نفیسه گفت : آخه به شکل و شمایل ما میاد که اینجا زندگی کنیم.ببینم مهتاب تو مگه با این اقا صحبت نکردی ؟
سرم را تکان دادم و جواب دادم چرا ، بهش گفتم که خیلی پول نداریم و به دنبال یه جای کوچک هستیم.
من که مطمئنم اشتباه کرده که ...
سارا به وسط حرف او پرید و گفت :بیایید به روی خودمان نیاوریم و برویم تو ، حداقل این همه راه امدیم و از وقتمان زدیم ، دلمان نسوزد و برویم داخل خانه را از نزدیک ببینیم.
با این اشتباهی که صورت گرفته بود و با این حرف سارا ، زدم زیر خنده و به دنبال مرد بنگاهی داخل شدیم.
حیاط خانه انقدر بزرگ بود که ساختمان ان پیدا نبود . دختان تنومند و بلند قامت در حیاط بودند که نمای خانه را چه از بیرون و چه از داخل زیباتر کرده بودند.اما بر خلاف تصور ما ساختمان ، انچنان هم بزرگ نبود و اصلا با نمای بیرونش قابل مقایسه نبود و مشخص بود که کهنه ساز است و اگر این حیاط و باغ نبود با یک خانه معمولی ، تفاوت چندانی نداشت.
دو طبقه بود و ما را به طبقه بالا بردند و اتاقهای ان را نشانمان دادند. ما به داشتن یک اتاق کوچک هم راضی بودیم و اینجا سه اتاق بزرگ و یک اندازه داشت که هر کداممان می توانستیم یکی از ان را برای خودمان برداریم.
در همان چند لحظه ، به اندازه یک دنیا حسرت خوردیم که حداقل کاش پولمان به اندازه ای لود تا می توانستیم در این خانه باشیم. داشتم از پنجره یکی از اتاقها ف چشم انداز بیرون را نگاه می کردم که با صدای خنده ی بچه ها ، به خودم امدم.
نفیسه گفت : اینو باش ، راستی خیال کرده می خواد اینجا زندگی کنه که با این همه دقت برانداز می کنه . اگه صاحب خانه بفهمد ، با لگد بیرونمان می کند.
با حسرت و افسوس گفتم : اگر اینجا برای ما می شد ، مکه چی میشد؟
وقتی از پله ها پایین امدیم و در حیاط ایستاده بودیم صاحبخانه که مرد مسنی بود ف روبرویمان ایستاد و با لبخندی بر لب خطاب به ما گفت :
امیدوارم که از اینجا خوشتان آمده باشد و توی همین چند روز به اینجا نقل مکان کنید. این اقا به من گفتند که شما پول چندانی ندارید ، من خانه ام را برای پول اجاره نمی دهم ، فقط می خواهم از مستاجر هایم اطمینان داشته باشم که در نبود م مراقب اینجا هستند ، فقط به خاطر همین.
حال بقیه را نمی دانستم ولی خوم که داشتم پر در می اوردم. دیگه از گشتن راحت شده بودیم و یکجای خیلی خوب ، پیدا کرده بودیم . چقدر ان مرد را دعا کردم که تا این حد ما را خوشحال کرده بود. انقدر ذوق زده بودیم که از همان لحظه ورودمان ، با تمام خستگی ، مشغول مرتب کردن آنجا شدیم ، از وسایل خودمان هم فقط کتابها را جدا کردیم و در قفسه کوچکی که در اتاق نشیمن بود چیدیم و چون به قدر کافی همه چیز بود بقیه اسبابهایمان را در انباری جا دادیم.
همان بهتر بود که در انباری گذاشتیم وگرنه قیافه خانه را بدتر به هم می ریخت. به قدری خسته شده بودیم که هر کداممان گوشه ای افتادیم و خوابمان برد.
صبح با صدای ان مرد از جا پریدم. بالای پله ها ایستاده بود که او را دیدم ، اماده ایستاده بود و چمدانی هم در کنارش گذاشته بود و گفت : دخترم معذرت می خواهم که اینطوری بیدارت کردم ، دیگه مجبور شدم ، حالا دیگه خیالم از بابت خانه آسوده شد ، ماندنم ضرورتی ندارد. من عازم سفر هستم ، می خواهم به امریکه بروم و همیشه شش ماه از سال را همانجا ماندگارم و امسال یک ماه هم دیرتر می روم.
کنجکاو شده بودم تا بدانم برای چی به انجا می رود ، ولی فرصت کم بود و نمی شد از او پرسید. دسته کلیدی هم به من داد و با دادن توضیحاتی خداحافظی کرد و رفت.
با رفتن ان ، به اتاق برگشتم و با سر و صدا راه انداختن ان دو را هم بیدار کردم که هر دو با اخم و تخم نگاهم می کردند که چرا نگذاشتم بخوابند.
گفتم : خبر ندارید صاحبخانه رفت و دیگه هم بر نمی گرده.
نفیسه با چشمانی از حدقه بیرون امده و با صدای بریده و یواش گفت : مُرد؟
روی شانه اش زدم و گفتم : مگر ان بیچاره به جز خوبی و محبت در حق ما کار دیگه ای کرده که انقدر برای رفتن مرگ او اماده ای؟
آخه تو گفتی که رفت و دیگه بر نمی گرده.
انقدر عجله داشت ، می گفت چند روزیست که بلیطش را هم تهیه کرده بود و دعا می کرده که تا نرفته یکی برای خانه پیدا شود.
حضرت آقا رفتند امریکا با گفتة من ، هر دو به من خیره شده بودند و منتظر ادامة حرف من.
دقایقی پیش امده بود تا تو ضیحاتی را بدهد و گفت : شش ماه از سال را انجا می ماند.
سارا دستهایش را تکان داد و گفت : پس طرف جز ء اون دسته ای ِ که برای تفریح ، کشورهای خارجی را انتخاب می کندو ما کجا و این کجا.ما چه جور زندگی می کنیم و انها چه جور ،نه به این شوری شوری ، نه به این بی نمکی. هِی هِی هِی بگذریم که حوصله مقایسه کردن و فکر کردن و حرص خوردن را ندارم.
گفتم : بچه ها فکرش را بکنید که صاحب این خانة به این بزرگی و زیبائی ما هستیم ، اونوقت چه حالی می شوید ، در عرض یکسال سه تا خانه عوض مردیم که هر کدام بهتر از قبل بود و اینجا دیگه بهتر از همهجا است.
نفیسه با خنده و تمسخر گفت : فکر می کنم وقتی که از اینجا بلند شویم ، برویم توی یک قصر زندگی کنیم ، ما هم برای خودمان کم پیشرفت نکردیم ، اینطور نیست ؟
** ** **
غروب بود ، دلمان گرفته بود ، به حیلط آمدیم و خودمان را روی صندلی ها انداختیم ، بعد از دقایقی حرف زدن و گوش کردن گفتم :
هوس کردم تمام باغچه ها و درختها را اب بدهم و در ادامة حرفم بلند شدم و به سمت شیر اب رفتم و اب را باز کردم و با شیلنگ خیلی بلندی که دور هم پیچیده شده بود باغچه را اب دادم و بعد شیلنگ را بطرف بالا گرفتم و با فشار به تنة درختها اب پاشیدم ، من اینطرف باغچه بودم و از لای شاخه ها اب به بچه ها می خورد.
انها را نمی دیم و اصلا حواسم نبود که اب به ان دو پاشیده می شود و همینطور داشتم کار خودم را می کردم . وقتی داشتم شیر اب را می بستم انها را مقابل خودم دیدم که خیس اب شده بودند و با تندی به من زل زده بودند.
خندیدم و گفتم : شما داشتید اب بازی می کردید که این وضع را برای خودتان درست کردید؟ که نفیسه من را محکم از پشت گرفت و با اشاره به سارا شیلنگ را به طرف من گرفتند و تمام جونم را خیسِ خیس کردند. هر چی هم داد و بیداد می کردم اصلا صدا به صدا نمی رسید و خندة ان دو همه جارا پر کرده بود.
نفیسه خطاب به سارا گفت : سارا کافیه ، انتقام بسه. هر سه لباسهایمان تر شده بود و هیچکداممان هم حوصله بالا رفتن از پله و عوض کردن لباسمان را نداشتیم و همانجا روی سنگفرشها دراز کشیدیم.
هوا رو به خنکی می رفت و گهگاهی هم بادی می وزید ، بادی خنک و ارام که وقتی به بدنمان می خورد مثل بید می لرزیدیم. ولی باز هم صفا داشت و خوش بودیم ، شاید بشه گفت اولین باری بود که اینهمه خوشحال بودیم و می خندیدیم که دلمان درد گرفته بود.
چند ساعتی می شد که در حیاط بودیم ، همینطور که دراز به دراز کنار هم خوابیده بودیم و تغییر رنگ اسمان را نگاه می کردیم ، ساعت پیش سرخ بود و اینک سیاه ِ سیاه.
نفیسه گفت : کاشکی همیشه همینطور بود ، وقتی فکر می کنم که شش ماه دیگه با امدن اقای معصومی باید باز هم بار و بندیل را به دوش بگیریم و به یک جای دیگه کوچ کنیم ، پشتم می لرزه.
گفتم : مگه قراره با امدن او ، ما برویم.
جواب داد : حتما همینطوره ، چون خودش گفت برای مدتی که نیستم می خواهم کسی در خانه باشد و مراقب اینجا باشد و وقتی که خودش بیاید دیگه مراقب احتیاج ندارد.
سارا گفت : بالاخره چی میشه ، سال دیگه این موقع ، دو سال دیگه و همینطور چند سال بعد.
از جا بلند شدم و همینطور که به طرف در ورودی ساختمان قدم می زدم ، گفتم : شماها انگاری حالتان خوب نیست ، اون یکی از شش ماه دیگه حرف می زنه و این یکی دیگه بدتر ، از چند سال بعد.
بلند شوید ، بیایید بالا ، امشب حتما هر سه از تب و لرز می میریم و عمرمان به فردا هم نمی رسد چه برسد به چند ماه و یا چند سال دیگه.
** ** **
مدتی بود که سارا عوض شده بود ، بیشتر توی خودش بود و دیگه با ما گرم نمی گرفت. با تغییر او، ما هم کل صحبتهایمان در مورد او شده بود. خیلی کنجکاو شده بودیم تا بدانیم ناراحتی او از چیه؟ ولی همینطور منتظر ماندیم تا خو د او بیاید و برایمان بگوید چون تا به حال کوچکترین چیزی را از هم پنهان نکرده بودیم و این را می دانستیم که چه زود و چه دیر بالاخره خودش با ما در میان می گذارد.
اینگونه عادت کرده بودیم و ذره ای نمی توانستیم حرفهایمان را در دلمان نگه داریم. ما هم به هم محتاج بودیم و این گذشت ایام بود که ما را وابسته کرده بود. تا اینکه بالاخره هم همانطور شد و سارا کنار ما امد و با گریه شروع به تعریف کرد که چند روزی بود یکی از پسرهای دانشکده دربارة درس و جزوه و خیلی موضوعهای مربوط به همان از من سوال می کرد و حرف می زد ، از من خواست تا برای رو روزی جزوة مربوط به یکی از درسها را به بدهم وقتی که انها را به من برگرداند متوجه شدم که در بالای یکی از صفحه ها خیلی کمرنگ چیزهایی نوشتهدبود که واضح نبود و بسختی توانستم نوشته اش را بخوانم.
دلم می خواهد با تو سخن بگویم ، دلم می خواهد حرفهایم را بشنوی و باور کنی ، قبولم کنی و پا در زندگیم بگذاری که می خواهم با تو ، روزهای نو و زیبایی را شروع کنم و ...
حالا از من ادرس می خواهد ، بهم گفت می خواهد بیاید و کار را تمام کند. من نمی دانستم چی باید بهش بگم ، اخه چی باید جواب بدم ، کاش یکی بود تا به من می گفت که چکار بکنم.
دلم برای او سوخته بود بلند شدم و نزدیکتر به او نشستم و دستهای سردش را محکم گرفتم و گفتم : معلومه که خیلی دوستت داره ؛ تو می توانی امتحانش کنی و بیشتر اون را بشناسی حرفهایت را بدون رو در بایستی و ترسی برایش بگو. این را بدان و مطمئن باش که اگر حقیقتا تو را بخواهد هیچ چیزی بجز وجود تو برایش مهم نیست ، سارا حرفهایم را گوش می کنی؟
او سرش را تکان داد و گفت : ولی من نمی توانم.
گفتم : اون که خیلی اصرار داره و عجوله.
او با صدای بغض آلود به میان حرفم پرید و گفت : من نمی خواهم اینطوری بشه ، از گفتنش می ترسم ، ای کاش می دونستم اگه همه چیز رو بفهمد چه عکس العملی نشان می دهد. اون موقع بهتر می تونستم تصمیم بگیرم.
سرش را روی شانه ام گذاتم و سعی کردم هر طوری که هست او را دلگرم و امیدوارم کنم. سارا هم عاشق شده بود و دیگه نمی شد او را منصرف کرد ما باید کمکش می کردیم ، جزء همدیگه کسی را نداشتیم و باید سعی خودمان را می کردیم. این اتفاقات نه برای سارا ، بلکه برای خیلی دیگه از دختران پرورشگاه پیش آمده بود و همة ما از عاقبت آن وحشت داشتیم چون تقریبا همة ما سرانجام آن را خوب می دانستیم و این دلیلی بود بر ترس و نگرانی ما.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۶-۳-۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ عصر
وب سایت کاربر یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,347 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,602 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,605 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,298 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,611 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,238 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,340 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک محنا025 14 5,842 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد