تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 37 رای - 2.68 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
#11
با شروع سومین سال از درس ما ، نفیسه هم باید به یکی از دهاتهای اطراف میرفت و در آنجا تدریس را شروع می کرد. نمی خواستیم از هم جدا شویم و یا این کار باعث شود کمتر از قبل پیش هم باشیم اما چاره ای هم نبود. موقع رفتن هر کدام ناراحت و اندوهگین او را بدرقه کردیم حقیقتا چقدر رفتن او از پیش ما حزن انگیز بود. قرار بر این بود که از روز اول هفته تا چهارشنبه آنجا بماند و فقط دو روز آخر را به خانه بیاید. در آنجا خانه ای به آنها داده بودند که او با چند نفر دیگر زندگی می کرد.
نفیسه هم معلم کلاس اول و دوم بود ، خودش می گفت هم از کارش و از جای آن راضیست و فقط از اینکه کمتر پیش ما است او را دلخور کرده و شکایت می کرد.
با رفتنش خانه خلوت شده بود ، ما هم حسابی دلتنگیش را می کردیم ، نفیسه بیشتر از ما حرف می زذ و شلوغ می کرد ، جای او خیلی خالی بود. چقدر خانه سوت و کور شده بود . سا را هم که مثل همیشه کم حرف می زد و من هم دیگه حوصله نداشتم.
بالاخره کتاب سوم را هم تمام کردم و آن را برای چاپ دادم ، اون روز سارا از اقای معصومی دعوت کرده بود تا شب را به بالا بیاید تا دور هم باشیم اما وقتی که اقای معصومی خواستة او را به این دلیل که پسرش قرار است شب را دیدن او بیاید نپذیرفته بود ف سارا با اصرار از ایشان خواسته بود تا تلفنی بابک را هم دعوت کند و هر دو شب را به طبقة بالا بیایند . او همینطور سر خود تصمیم گرفته بود و بدون اطلاع به من انها را دعوت کرده بود.
با اقای معصومی خودمانی شده بودیم اما آمدن بابک کارها را زیاد و دشوار تر کرده بود . چون کمتر می دیدیمش هنوز با او رو در بایستی داشتیم و دلمان می خواست همه چیز مرتب و خوب باشد. از نزدیکیهای ظهر که معلوم شد آنها می ایند ما هم دست به کار شدیم و تا آمدنشان یکسره مشغول بودیم.
اول کار هر دو برای خرید بیرون رفتیم ، داخل فروشگاه که شدیم هر کدام یه چیزهایی را بر می داشتیم بار اول بود که انقدر ولخرجی کرده بودیم ، پس از بازگشت به خانه ، مشغول پخت و پز و تمیز کردن خانه شدیم که البته کارها را بین هم قسمت کرده بودیم.
غروب شده بود ، ولی ما هنوز آماده نشده بودیم ، وقتی زنگ خانه را زدند من و سارا هراسان به هم چشم دوختیم . دوشت نداشتیم به این زودی بیایند چون کمی از تمیز کردن خانه و همینطور مرتب کردن و ضع خودمان مانده بود . در همان یک دقیقه با هم تند و با عجله جمع و جور کردیم منتهی بیشتر از این نمی شد آنها را پشت در معطل کرد. سارا در را باز کرد ، هر دو روبروی در اتاق ایستاده بودیم و منتظر ورود آنها بودیم که به جای آن دو نفیسه را دیدیم که کفشهایش را در آورد و داخل شد.
با دیدن سر و وضع ما مبهوت مانده بود و پرسید : خبری شده ، ما نبودیم انگاری اتفاقهایی افتاده.
ما هم با دیدن او تعجب کرده بودیم و بلند با هم گفتیم : نفیسه تویی؟
با ناراحتی گفت : انگاری منتظر کس دیگه ای بودید و آمدن من ناراحتتان کرده.
به طرفش رفتم ، کیفش را از دستش گرفتم و جواب دادم : آخه ما باور نمی کردیم که تو بیایی . اونم وسط هفته ، حقیقتا دیدار غیر منتظره ای بود . حالا چی شده که امروز آمدی؟
- بخاطر بازسازی مدرسه . چند روزی فعلا تعطیل کردیم ، حالا اینجا چه خبره، قرار کسی بیاد ؟
سارا گفت : نفیسه چقدر خوب موقعی اومدی ، آنقدر خسته شدیم که دیگه حال تمیز کردن خانه را نداریم ، تازه وضع خودمان را هم ببین ، هنوز هیچ کار نکردیم . کمکمان می کنی ؟
نفیسه با خشم و صدای بلند گفت : بالاخره به هم می گویید کی می خواد بیاد یا همینطور حرفهای خودتان را می زنید؟
خندیدم و گفتم :اِ... مگه بهت نگفتیم ؟ سارا خانم امشب به میل خودشان مهمان دعوت کردند ان هم آقای معصومی و پسرشان را.
نفیسه سرش را تکان داد و سول کرد : برای چی ؟
سارا با شیطنت و مزاح گفت : مگر نمی دانی ، می خواهند بیایند خواستگاری تو ، فکرامون را کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر خودت نباشی خیلی بهتره و همینطور امکان سر گرفتن این وصلت هم بیشتره ، حالا نظرت چیه ؟
نفیسه گونة او را نیشگون گرفت و در جوابش گفت : بهشون بگویید یک شب دیگه بیایند چون امشب اصلا حال و حوصله اش را ندارم و بعد لباسهایش را در آورد و هر کدام را گوشه ای پرت کرد و بدون حرفی به حمام رفت.
ما همینطور که به او می خندیدیم کارهایمان را هم می کردیم که اقای معصومی با صدای رسا و تقریبا بلندی صدایمان کرد. بیرون آمدم و پس از سلام و احوالپرسی و خوش امد گویی به بالا تعارفشان کردم. همگی دور هم نشسته بودیم و بعد از چند دقیقه ای سارا از جا بلند شد و با سینی شربت برگشت. اول جلوی آقای معصومی گرفت که بر نداشت و گفت : خیلی دلم می خواد بردارم ولی به خاطر مرض قند که دارم باید تا می توانم از خوردن چیزهای شیرین خودداری کنم.
حدودا تا یک ساعت همینطور بود همه ساکت و ارام فقط همدیگر را نگاه می کردیم و گهگاهی هم آقای معصومی حرف میزد و زودی خاتمه می داد. تا اینکه حرف تحصیل نفیسه و کار او و خیلی حرفهای دیگه وسط کشیده شد و رسید به زندگی قبل آقای معصومی که این بار بدون سوال و یا اصراری از ما تکانی به خودش داد و شروع کرد به تعریف کردن که :
سی و سه سال داشتم ، تا اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودم ، پدر و مادرم یکسال قبل به فاصله یکماه از دنیا رفتند. بخاطر کار که تمام وقتم را گرفته بود و هم چون کسی نبود تا پا در میانی کند تا آن موقع من مجرد مانده بودم. من در ارتش خدمت می کردم شبی ما را دعوت کردند به یک مهمانی کاملا دوستانه ، مهمانی مفصلی بود . جون تمام مهمانها از خودمان بودند کل صحبت و بحثمان هم از اول تا آخر حول و حوش کارمان بود.
بعد برای صرف نوشیدنی از ما خواستند تا به سالن دیگری برویم ، سالنی بزرگ و بسیار زیبا و شیک ، شکل آن گرد بود و دور تا دور آن را هم با پرده های مخمل قهوه ای تزئین کرده بودند که قشنگی آنجا را جند برابر کرده بود.
صاحب خانه آقای ملک دوست و رفیق چندین و چند سالة ما بود و هر دو در دانشکده افسری با هم آشنا شده بودیم ، با این تفاوت که او هم در زمینة مقام در ارتش و هم از لحاظ سن از من خیلی بزرگتر بود . کسانیکه آنجا آمده بودند به غیر از من که تنها بودم همگی با همسرانشان بودند و این تنهایی سبب می شد که ملک بیشتر با من حرف بزند و کنارم بنشیند.
پاسی از شب گذشته بود و اما بحث ما به درازا کشیده شده بود و هیچ کدام قصد رفتن نداشتیم . هر کدام برای تصمیمی که جدیدا گرفته شده بود نظرات و پیشنهادی می دادند چند تائی هم ناراضی بودند و نقد می کردند.
در آن حین دختر ملک که فریال نام داشت به جمع ما پیوست و پس از سلام و احوالپرسی با تک تک مهمانها ، کنار پدر نشست و نجواکنان با او صحبت کرد و بعد از دقایقی کوتاه از جا بلند شد و با پوزش سالن را ترک نمود. از ان دختر چیزهایی راست و دورغ قبلا شنیده بودم که مثلا مدتی است که از شوهرش جدا شده و پیش پدرش زندگی می کند. فریال قد بلند و لاغر اندام بود . گندم گونه با چشمانی درشت و سیاه و همینطور موهایی به همان رنگ که بر پشتش خیلی ساده جمع کرده بود. بنظر سنش زیاد نمی امد ولی می گفتند سی سال دارد که بعدا فهمیدم هم سال خودم است.
از ان شب تمام فکر و ذهنم حول آن دختر می چرخید و این داشت دیوانه ام می کرد. هر چی هم فکر می کردم به جایی نمی رسیدم که حداقل برایم مثمر ثمر باشد. اخر تصمیم قطعی را گرفتم و دو ماه بعد از ان دیدار با یکی از دوستان در میان گذاشتم تا اینکه با خود ملک درباة این موضوع صحبت کند. یکماه دیگر هم گذشت تا صحبت ملک به گوشم رسید که با دخترش ردربارة من حرف زده ولی او قصد ازدواج مجدد را ندارد.
چند روزی نا امید و مایوس بودم ، مثل قبل دست و دلم به کار نمی رفت ، اما بیکار ننشستم و باز از سر گرفتم و تصمیم گرفتم تا هر طوری هشت با او خودم حضورا صحبت کنم.
هر بار که قصد می کردم به دلایلی عقب می افتاد و چیزی عایدم نمی شد و همینطور معطل ماندم تا یکسال گذشت و بعد فهمیدم که فریال ایران را ترک کرده و به امریکا رفته . دیگه همه چیز برایم تمام شده بود ، روزنه ای امید هم که مرا به تلاش می کشاند از دست رفت و دلسرد و مغموم باز چون قبل با کارها خودم را مشغول ساختم . در اوج نا امیدی باز از این و آن به گوشم رسید که چند روزیست بازگشته و بعد از تمام شدن تعطیلات دوباره بر می گردد. دیگه به تاخیر نینداختم و بی معطلی به خانه ملک رفتم . ملک که نیتم را از همان بدو ورود دریافته بود مرا به باغ برد و خودش به ساختمان برگشت. او انجا روی صندلی نشسته بود و با رفتن من به کنارش ، بلند شد و هر دو اطراف همانجا قدم می زدیم و از وضع حالمان چیزهایی می گفتیم. چقدر برای چنین روزی فکرها کرده بودم و تصمیماتی گرفته بودم و نمی خواستم فرصت را بیهوده از کف بدهم . لا به لای گفته هایم موضوع خواستگاری را وسط کشیدم ، چشمانش را به من دوخت و بعد از سکوتی تقریبا طولانی که بینمان حاکم شده بود از من پرسید : چند سال داری؟
- سی و سه سال.
- تا به حال ازدواج هم کردی ؟
پاسخش را دادم و او ادامه داد : من ازدواج کردم ، این را میدانی ؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
- بچه هم دارم ، یک دختر هفت ساله این را هم میدانی ؟
نمی دانستم و با تعجب گفتم : اما به من گفته بودند شما سریع از شوهرتان جدا شدید و حتی به چند ماه هم نکشید.
حرفم را تصدیق کرد و گفت : همینطوره ، اما دخترم را حامله بودم که جدا شدیم و باز مسیر دیدش را به من چرخاند و سوال کرد : خوب حالا چی ، هنوز هم قصد داری با زنی همسال خودت که یک بچه هم داره ازدواج کنی و یا منصرف شدی؟
دوستش داشتم و در تصمیمم مصمم بودم.این برایم ارزویی محال شده بود که به او برسم تا این که این ارزو بعد از دو سال به واقعیت پیوست و من و او به عقد هم در آمدیم.
ده سال او مثلا کنارم بود و من دلخوش بودم . او چند ماه به چند ماه و در هر فرصتی تنهایم می گذاشت و می رفت تا به دخترش سر یزند و جند هفته ایی می ماند و بیشتر تلفنی از وضع هم باخبر می شدیم.
بابک به دنیا امد و سه ساله بود که هر سه برای اقامت به امریکا رفتیم . ملک فوت کرده بود و کل دارائیش به ما رسیده بود ، فریال اصرار داشت که من کار نکنم و می گفت : با وضعی که داریم احتیاجی به کار من نیست و به همین منوال زندگیمان را می گذراندیم. اول راحت بودم اما تدریجا از اینطور زندگی کردن خسته شدم . همه چیز برایم یک شکل و یکجور شده بود و با خواهشهای بیش از حد من بالاخره راضیش کردم تا به ایران بر گردیم. دخترم بیتا هم در همین جا به دنیا آمد.
دختر او که شانزده ساله بود تلفنی به فریال گفته بود می خواهد ازدواج کند و خیلی حرفهای دیگه . از ان موقع باز دلتنگی دختر وطنش را بهانه کرد و رفت. یکی دوباری در این چند سال اخیر آمد و در هر بار کمتر از دو ماهی ماند و باز هم ...
همسرم را دوست دارم ، اما ما مثلا زن و شوهریم و در کل این سالها همیشه جدا بودیم ، دخترم بیتا الان 14 سال دارد ، فریال اصرار داشت هر دو بچه مان همانجا تحصیل کنند من هم اعتراضی نکردم اما وقتی من انجا را ترک کردم با گریه و زاری بابک دلم راضی نشد و او را هم همراه خودم آوردم. می بینید زندگی ما رو ، خوب دیگه ف هر کسی برای خودش یک ماجرایی داره ، بعضی ها یک قصة طولانی و برخی هم کوتاه. یک مهمانی ، سرنوشت مرا به کل تغییر داد. ادم نمی داند فردای روزگار چه اتفاقی رخ می دهد و ایا این به صلاح اوست و یا ضرر و فاجعه ای در زندگیش باشد.
با به پایان رسیدن گفته های آقای معصومی ، سارا گفت : اقای معصومی شما ها خودتان باعث این تنهایی و جدا زندگی کردن بودید . می توانستید با هم باشید مثل خیلی از زوجها.
- من اینجا را دوست دارم. تمام کار و زندگیم اینجا بود ، نمی توانستم برای همیشه اونجا باشم. اونم مثل من حق داره ، شهر و زادگاهش را دوست داره و این باعث شده من یک طرف و او طرف دیگر باشد. ما هیچ کدام برای انجام عملی به دیگری زور و اجبار نکردیم و با هم کنار امدیم و این تا حالا هم ادامه داشت و تا زمانی هم که زنده باشیم این اوضاع است.
گفتم : پس همسر شما باید حدودا شصت ساله باشه نه؟
با تکان سر جوابم را داد و در ادامه گفت : مثل خودم.
گفتم : چقدر دلم می خواست می دیدمشان.
آقای معصومی گفت : هر وقت خواستید بیایید پایین ، عکسهایی از قدیم در آلبوم است ، یادآوری کنید تا بهتان نشان دهم.
قصة زندگی اقای معصومی چند ساعتی طول کشید ه بود ، ما هم بقدری محو گوش دادن بودیم که از پذیرائی از انها غافل شده بودیم. ساعت دوازده بود که شام را به کمک هم آوردیم و بی صدا صرف کردیم.بابک که تا ان لحظه خموش و ارام چون ما فقط شنونده بود به همراه پدر بلند شد و با تشکر و گفتن شب بخیر از پیش ما رفتند. هر کدام از ما بعد از تمیز کردن ظرفها و جمع و جور کردن ، رختخوابهایمان را توی هال و کنار هم دراز به دراز انداختیم و در همانجا باز از زندگی اقای معصومی حرف می زدیم و هر سه پرسشها و نظراتمان هم عین هم بود.
سارا صدایم کرد و گفت : مهتاب به نظر من بیا و درباره زندگی آقای معصومی بنویس ، می نویسی؟
- نمی دونم ، شاید نوشتم ، اما اگر بخواهم این کار را بکنم اولا باید خود اقای معصومی راضی باشه و بعد بخواهم بیشتر برام توضیح بده، تمام اتفاقهایی که افتاده و خیلی چیزهای دیگه که نگفتِ و گرنه من که خودم نمی دونم . اینطور که شرح داد بیشتر از چهار یا پنج صفحه نمی شه.
نفیسه سرش را از زیر پتو بیرون اورد و رو به ما کرد و گفت : به خیال شما ، آنها حقیقتا خوشبخت بودند و اقای معصومی ارزوی چنین خوشبختی را داشته و یا اینکه...
** ** **
فردای آن شب هر سه پایین رفتیم. آقای معصومی مثل همیشه نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و کتاب می خواند.
نفیسه لبخندی زد و گفت : اقای معصومی شما تعارف کردید و ما به جدی گرفتیم و حالا هم حاضر و آماده آمدیم تا اونی که شما دیشب قولش را دادید نشانمان دهید.
او به حرف ما خندید و با گفتن خوش امدید ، خیلی خوب کردید ، ما را دعوت به نشستن کرد. بعد از یکربع ساعت با البومی بزرگ که روی جلد آن طرح مینیاتور بود برگشت و ان را مقابل ما روی میز گذاشت و با همان لحن شوخ گفت : وفای به عهد.
اول طرح روی ان را دیدیم که سه زن بودند ، یکی از انها جام بر دست می رقصید و دیگری زیر درخت بیدی لم د اده بود و یکی دیگر از آنها هم تاری در دست داشت. با باز کردن آن در صفحة اول عکس بزرگی از خود اقای معصومی بود . معلوم بود مال خیلی وقت پیش و دوران جوانی اوست و عکس مقابل آن یک عکس خانوادگی بود . خانواده ای چهار نفره. آقای معصومی و همسرش نشسته بودند . دختری کوچک بر روی پای آقای معصومی و ان پسر هم خود بابک بود که کنار مادر ایستاده بود ، صفحة بعد عکس عروسی آنها بود . عروس روی صندلی نشسته بود و اقای معصومی هم بالای سر او ایستاده بود و همینطور چند عکس دیگر که از کل عکسها فقط پنج یا شش تا از ان مربوط به عروسیشان بود و بقیه عکسهای خانوادگی یا تکی بود. تمام آنها سیاه و سفید و قدیمی بود ، درست عین تعریف خودش که گفته بود چهره اش کمسال تر از سن حقیقی اش نشان می داد.
آقای معصومی آلبوم را از دست ما گرفت و نگاهی عمیق به ان انداخت و بعد سرش را بالا آورد و گفت : آره ، جوان بود خیلی هم قشنگ ، ولی حالا دیگه پیر شده ، آدم چقدر سریع پیر میشه که خودش متوجه این گذشت و تغییرات نمیشه . آقای معصومی به نقطه ای خیره ماند و فکر می کرد ، هیچ کس نمی دانست او در اندیشة چیست و یاد چه چیزی او را در خود غرق کرده.
با بلند شدن ما ، به خودش آمد و گفت : چیه ، چرا به این زودی هنوز نیامده می خواهید فرار کنید.
گفتم : فضولیهای بیش از انداز ة ما ، شما را هم از کار و زندگی انداخت و مزاحمتان شدیم.
اقای معصومی گفت : کار بخصوصی انجام نمی دادم ، کتابهایی را می خواندم که تا به حال بیشتر از صد بار خواندم ، کتاب را از روی صندلی ای که تا قبل از آمدن ما بر آن نشسته بود برداشت و جلد آن را نشانمان داد و گفت : خیلی قدیمیه ، مثل خودمان . در ادامة حرفش آن کتاب را به طرف ما گرفت و گفت : اگر می خواهید این را بردارید و بخوانید ، داستان جالبیست ، گمان می کنم خوشتان بیاید.
دستم را دراز کردم و آن را گرفتم و گفتم : همین امشب می خوانم و فردا صبح برایتان می اورم.
آقای معصومی گفت : این حرفها چیه ، تا هر وقت که دوست داری پیشت بماند، من عجله ای ندارم ، اینجا کتاب زیاد است ، اگر هر کدام خواستید بیایید و بردارید. بعد از تشکر و خداحافظی از آنجا خارج شدیم.
برای خواندن آن کتاب خیلی عجول بودم و سریع به اتاقم رفتم و شروع کردم به خواندن. تاریخ چاپ اول آن کتاب متعلق به بیست و دو سال پیش بود. یعنی همان روزهایی که من تازه به دنیا امدخ بودم.
موضوع ان زندگی دختری بود که خودش را خوشبخت ترین آدمهای روی زمین می دانسته و غرق در خوشی و شادی بود که یکمرتبه همه چیز تغییر می کند و بر علیه او می شود. از محبتهایی که بر او وارد شده و رنجهایی که کشیده بود نوشته بود که دل آدم را می سوزاند وتا آخر کتاب چند بار گریه کرده بودم و چشمانم پف کرده بود ، درست در عرض هفت ساعت آن را تمام کردم و بعد که خیالم راحت شد چشمانم را بستم و خوابیدم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#12
در حیاط راه می رفتم. کتاب در دستم بود و می خواندم که با کلید انداختن به در نگاهم متوجة او شد. با ورد سارا ، ان هم با حالت مات و مبهوت ایستادم و نگاهش کردم. او کنار در روی زمین نشست و بلند بلند گریه کرد و با مشت محکم بر زمین می کوبید . جلویش رفتم ، هر کار کردم تا دستهایش را بگیرم نتوانستم. آنقدر عصبی بود که دیگه هیچی و هیچ کس جلودارش نبود . صدایش تا حدی بلند بود که ممکن بود همسایه ها پشت در جمع شوند.
ترسیده بودم ولی هرچی با ارامی صدایش کردم ، هر چی حرف زدم تا صدایش را پایین بیاورد فایده ای نداشت . من هم با حرص یک کشیده ای محکم به صورتش زدم ، چشمانش را به من دوخت ، لز بس گریه کرده بود ، سرخ شده بود و پف کرده شده بود.
سرش را روی زمین گذاشت و با تضرع و زاری صدایم کرد و گفت : مهتاب منو بکش ، خواهش می کنم منو بکش ، من دیگه خسته شدم.
به زور بلندش کردم و به داخل بردم . دستهایش را به خاطر محکم زدن بر روی موزائیک ها ، زخم شده بود و شن و سنگهای کوچک در آن فرو رفته بود . دستانش را با آب ولرم شستم و بعد با دستمالی بستم. سارا لحظه ای ارام نمی شد تا از او چیزی بپرسم و همینطور پشت سر هم می گفت : تو را به خدا منو بکش. اگر دوستم داری منو بکش . مهتاب دیگه نمی خوام باشم ، دیگه دلم نمی خواد هیچ کس را ببینم ، همه یک جوری اذیتم می کنند و دلم را می شکنند.
سعی کردم با همان حرفهای همیشگی باز هم آمش کنم . ولی او گفت : نه مهتاب ، ما با هم فرق داریم . من اصلا مثل شماها نیستم ، از همتون بدبخت ترم ، هیچ کس مثل ما نیست. هیچ کس حال و روز من را نداره ، با تمام سختیها باز سعی کردم فراموشش کنم و آن روزها را از یاد ببرم.
مدتی بود که دیگه به هم نگاه نمی کردیم ، از غریبه ها بدتر ، از کنار هم رد می شدیم ، نه سلامی ، ن حرفی ، داشتم عادت می کردم ، خودت که بودی و دیدی با چه سختی او را فراموش کردم و باز هم سعی خودم را کردم ولی چند روزی باز تغییر کرده بود ، پیشم می آمد و باز حرفهای قبل را تکرار می کرد . هر چی بی اعتنایی کردم اما او اهمیتی نمی داد و سعی می کرد مثل قبل مرا به سمت خودش بکشاند و می گفت : سارا دیگه نمی تونم ، خودمو از تو جدا کنم ، ما مال هم هستیم ، بیا باز هم باهام حرف بزن ، سارا می دونم اشتباه کردم ، اعتراف می کنم ، اما قبول کن که مقصر نبودم و خیلی حرفهای دیگه.
مهتاب دوباره نتونستم جلوی خودم را بگیرم ، منم باهاش حرف زدم ، ای کاش آدم بودم و می تونستم خودم را کنترل کنم ، از اون روز به بعد خواهر و مادرش دنبال من راه افتادند گاهی با ملایمت و بعد هم با دعوا و گوشه کنایه ازم می خواهند دست از سر علی بردارم ، دیگه خسته شدم ، دیگه نمی تونم ؛ اونها که هیچی نمی دونند ، نمی دونند که پسر خودشان بامن حرفها زده و چه وعده و عیدها داده منکه با اون کاری نداشتم. این درس خواندن برای من فقط شده دردسر و زجر کشیدن ، دیگه به دانشگاه نمی رم ، می خواهم انصراف بم. می خواهم توی خونه خودم را حبس کنم تا چشمانم به هیچ کس نیفته.
راست می گفت ، از این دانشگاه رفتن جز عذاب کشیدن ، چیز دیگه ای عایدش نمی شد. من مجبورش نکردم و با این خیال که نرفتن و در خانه ماندن ، حال او را بهتر می کند ، در انتخاب این تصمیم راحتش گذاشتم.
در این ترم ساعت کلاسهایم بیشتر از ترمهای پیش بود و روزهای زوج از صبح تا غروب دانشکده بودم. چند روز پیش در مورد نوشتن موضوع زندگی آقای معصومی ازش پرسیدم و اجازه خواستم که گفت : اگر واقعا گمان می کنی که موضوع جالب و خوبی باشد من حرفی ندارم و حاضرم کمکت کنم.
این سبب شده بود روزهایی را هم که در خانه بودم ، به طبقة پایین بروم و پای صحبتهای آقای معصومی بنشینم و با دقت گوش دهم. سارا هم از وقتی که انصراف اده بود و خانه نشین شده بود ، دیگه پاشو از خانه بیرون نگذاشت و هر روز و هر ساعت بیکار بیکار بود.کاری هم نمی کرد تا حداقل ساعتی خودش را مشغول کند . گاهی وقتها با درخواست و اصرار های زیاد من ، او هم پایین می آمد و هر دو مقابل آقای معصومی می نشستیم و دقیق می شنیدیم . آقای معصومی ، مواقعی که حوصله اش را داشت ، تعریفهایش به چهار تا پنج ساعت هم می کشید و بعضی روزها هم بیشتر از دو ساعت نمی شد و خیلی زود خسته می شد و از گفتن باز می ماند.
چقدر دلم می خواست می توانستم برای سارا کاری انجام دهم ، برای پر کردن کمی از وقتش را ، تا می توانست کمی خودش را مشغول کند.
روزی تنها به آموزشگاه رفتم ، می خواستم مدارک لازم برای ثبت نام را بپرسم تا اسم سارا را بنویسم . اما شهری هر ماه آنجا برای من زیاد بود . با این همه هر طوری که بود پول یکماه را پرداختم و موضوع را هم به سارا گفتم . خیال می کردم با شنیدن این خبر ذوق زده و خوشحالش می کنم ولی بر خلاف حدس و گمانم وقتی فهمید من بی اطلاع او ف این کار را کردم ناراحت شده بود و باهام دعوا کرد و گفت : که این دلسوزیهای من بیشتر عذابش می دهد تا اینکه شادش کند.
- تو با این یک مقدار پولی که گیرت میاد ، می خواهی همه کارم بکنی ، اخر مگه میشه.
قبلا خودش گفته بود که خیلی دوست داره به کلاس خیاطی برود . اما حالا ناراضی بود و وقتی شهریة آن را ازم پرسید ، برای اینکه از نگرانی بیرونش بیاورم ، نصف آن مبلغ را که داده بودم بهش گفتم و اینکه پرداخت این مقدار اصلا برام زیاد نیست و اگر بیشتر از اینم بود می توانستم بپردازم ولی حقیقتا این طور نبود .می دانستم برای شروع کار باید خیلی چیزهای دیگر هم برایش تهیه می کردم و این تمام ذهنم را مشغول کرده بود . اما خوب ، از اینکه بعد از مدتها توانستم او را بیرون بکشانم ، خوشحال بودم و این راضیم می کرد. از آن به بعد با خیالی راحتتر می توانستم سر کلاسهایم حاضر شوم و دیگر دلواپس او نبودم و می دانستم که او هم مشغول است و دیگه تنها نیست.
هنوز به ماه دم خیلی مانده بود ولی من نگران شهریة ماه بعد بودم که چطور آن را جور کنم و بدهم که حتی سارا هم متوجه نشود وگرنه غیر ممکن بود که دیگه قبول کنه و به آموزشگاه بورد. ولی او خودش فهمیده بود به خانه آمد و بعد از کلی داد و قال کردن که چرا مثل بچه ها باهاش رفتار می کنم و دورغ بهش می گم و همه چیز را ازش پنهان می کنم.
هر چی بهش گفتم ، پاشو گرده بود توی یک کفش که دیگه نمی خواد بره و این یکماه هم فقط به خاط پولی که داده بودم مجبور بوده و مرتب در کلاسهایش حاضر بشه وگرنه هیچ علاقه ای به این هنر نداره. از دل او باخبر بودم . حرفهای زبانش با حرفهای دلش یک دنیا فاصله بود.
قبول نمی کرد برود ، چون می دید برام سخت ِ و نمیشه ، می دید اوضاع ما طوری نیست که بتوانیم هر کار که می خواهیم ، انجام دهیم.
سارا دلمرده شده بود ، مثل دختر های دیگر ، مثل خود من و یا نفیسه نبود و خیلی بی حال و حوصله فقط دوست داشت گوشه ای بنشیند . کم حرف بود و حالا هم کم حرفتر هم شده بود.
هر چی بهش می گفتم . همش می گفت باشه ، بعدا ، بعدا ، با هیچی خودشو سرگرم نمی کرد . از وقتی که نفیسه می رفت ، همینطور لحظه شماری می کردم تا اخر هفته بشه و برگرده. نفیسه که به خانه بر می گشت کار من خیلی کمتر می شد سبک می شدم و راحت می توانستم به سراغ کارهایم بروم. هر بار که قصد می کردم بنویسم ، وقتی سارا را می دیدم ، منصرف می شدم و ساعاتی را که بیکار بودم و خیلی راحت می توانستم چند صفحه ای را بنویسم ، کارم را رها می کردم و به پیش او می امدم و کنارش می نشستم . برایش حرف می زدم ، از اتفاقهایی که افتاده بود ، از همه جا و همه چیز برای او تعریف می کردم و خودم هم حوصله نداشتم ولی فقط به این خاطر که احساس تنهایی و بی کسی نکند. اما از عکس العملش متوجه می شدم که حال گوش دادن به صحبتهای من را نداره ، قبلا که می نوشتم ، نفیسه و سارا از خانه بیرون می رفتند ، به خیابانها ، پارک و جاهای دیگه می رفتند ولی حالا نفیسه هم که می آمد ، باز در حال او تغییری نمی کرد و این ما بودیم که خودمان را به او می چسباندیم و باهاش می کفتیم و او همیشه کناره گیری می کرد.
گاهی وقتها هم خیلی رُک می کفت : اصلا حوصله گوش دادن به حرفهای شما را ندارم که همش از این و از آن است. به من چه ربطی داره که فلانی چه کار کرده که شما با آب و تاب برایم تو ضیح می دهید. هر کس او را میدید از زندگی مردن سیر می شد . من هم خسته شده بودم و به نفیسه روی می اوردم و می خواستم کمکم کند ، ولی او هم مثل من.
از چند روز پیش نوبت گرفته بودم و یکروز با نفیسه به مطب روان پزشک رفتیم . تمام اتفاقهایی که توی یکسال برایش افتاده بود برای دکتر تعریف کردیم . بعد از کمی حرف زدن ما و گوش دادن دکتر ، گفت : تنها بودن و فکر کردن به خودش و اتفاقهایی که برایش افتاده ، باعث شده که اینچنین شود و خیلی توضیحات دیگه. حتی یک قرص هم تجویز نکرد و گفت : هیچی به درد او نمی خورد و فقط باید او را بیرون ببرید ، در خانه ماندن حالش را بدتر می کند نباید حتی برای دقیقه ای او را به حال خودش بگذارید.
با پیشنهاد نفیسه ما هم همراه او به دهات رفتیم. چند روزی قید درسهایم را زدم و برای بهبودی سارا که ما را نگران کرده بود آماده شدیم به آنجا رفتیم ، فقط به این خاطر و این امید که او خوب شود.
ما تند و با عجله کارهایمان را می کردیم و سارا نشسته بود و یک کلام می گفت : خودتان بروید ، من همین جا می مانم.
اعصابم را بهم ریخته بود ، به خاطر او داشتیم می رفتیم و او اینطوری می گفت. باز من صبر و طاقتم بیشتر از نفیسه بود و جلوی خودم را می گرفتم ولی نفیسه به او چشم غره می رفت و سرش داد می کشید و بهش چیز می گفت . البته عصبانیت بعضی مواقع خوب چیزی است چرا که داد و بیداد های نفیسه ، سارا را می ترساند و او را راضی می کرد.
** ** **
هوا تاریک شده بود که ما رسیدیم و یکسره به خانه رفتیم. خانه کوچکی که برای چهار نفر هم جا کم بود چه برسد به دو نفر ِ دیگه که ما می خواستیم چند روزی انجا بمانیم. نفیسه دوستانش را به ما معرفی کرد ، یه چیزهایی از آنها قبلا می دانستم . چون هر بار نفیسه ، از هر کدام حرفهایی زده بود. من و سارا هم احتیاجی به معرفی نداشتیم ، چون آنها حسابی ما را می شناختند. به گفته خودشان ، نفیسه از اب خوردن ما هم برای انها گفته بود. صبح زودتر از بقیه از خواب بیدار شدم ، بی درنگ از جا بلند شدم ، از ساختمان بیرون امدم و دم در خانه ایستادم . نفس عمیقی کشیدم و یکربع ساعتی همانجا بودم. زیبایی و هوای خنک پاک انجا ، آدم را مدهوش می کرد. با صدای یکی از دخترها که صدایم می کرد به خودم امدم ، رویم را بر گرداندم و نگاهش کردم. بعد از گفتن سلام و صبح بخیر دختر تبسمی کرد و گفت : برای چی امدی بیرون؟
- هوای بیرون خیلی خوبه ، انگار می خواد بارون بگیره ، چه بوی خوبی. اینجا همیشه هوایش همینطوره؟
- آره ، همیشه همینطوره ، شما بیایید اینجا و همینجا با هم زندگی کنیم.
- گفتم شاید وقتی درسم تمام شد همین کار را بکنم ، اما فعلا که نمیشه . خوش به حال نفیسه چه صفایی می کنه اینجا. او از دو پله ای که به حیاط می خورد پایین امد . کنار من بغل در ایستاد و گفت : من دارم میرم نان بخرم.
- اشکالی نداره منم باهات بیام ؟ خیلی دلم می خواد توی این کوچه باغها قدم بزنم.
- نانوایی تا اینجا دور نیست ، اما اول نان می خریم تا پختش تمام نشده ، بعد از یک طرف دیگه میاییم تا بیشتر توی راه باشیم ، خوبه ؟ تشکر کردم و به همراه او رفتم. راه برگشت از کوچه پس کوچه ها آمدیم . بیست دقیقه ای در راه بودیم. به خانه که رسیدیم تازه ساعت هفت و نیم بود. دور هم صبحانه مان را خوردیم و بقیه بجز من و سارا ، از خانه بیرون زدند وبه مدرسه رفتند. من هم دست سارا را گرفتم و همان راه صبحی را رفتم ، خیلی دوست داشتم که داخل باغها راه بروم ، ولی اینجا تمام کوچه ها مثل هم نبود و می ترسیدم گم و گور شویم. همان راه را قدم زنان و اهسته رفتیم و برگشتیم. تا به حال به این چنین جایی نیامده بودم. پس نفیسه حق داشت که آنقدر تعریف کنه و از جایش راضی باشه.
چهر روزی آنجا ماندیم ، مثل باد گذشت . دلمان نمی خواست به این زودی بر گردیم ، همه کارهیمان را کرده بودیم و برای رفتن آماده شده بودیم . ولی آنها نگذاشتند و گفتند:
- ما که تا حالا نتوانستیم خیلی پیش شما باشیم ، این دو روزی که ما تعطیل هستیم بمانید تا هم به باغ برویم وگرنه اگر برگردید ما را دلخور می کنید . آنها خیلی تعارف کردند.
به نفیسه گفتم : ما که از خدا می خواهیم باز هم بمانیم ولی دیگه نمی شه . سه روز است که کلاسهایم را نرفتم ، اما فردا دیگه باید برم.
نفیسه روی شانه ام زدو گفت : سه روزِ نرفتی ، فردا هم روی آن ، من مطمئنم که هیچی نمیشه ، بچه ها راست می گویند ، اگر بمانید فردا از صبح بار و بندیل را جمع می کنیم و میریم باغ. با تعریفهای آنها دلمان آب افتاده بود و باز ماندیم.
پنج شنبه یعنی روز آخری که ما نجا بودیم از صبح زود همگی بلند شدیم . هر کدام یه چیزی دست گرفتیم و رفتیم باغ. شش نفری گفتیم و خندیدیم ، هر کس یه خاطره ای تعریف می کرد. ما هم بیشتر گوش می دادیم تا اینکه بگوئیم. حقیقتا روز قشنگی بود ، در واقع چند روزی که اینجا بودیم تمامش برایمان خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود ، کاش باز هم چنین روزهایی تکرار می شد. لحظة رفتن خیلی دلگیر بود . دل کندن از آنها و از این همه زیبایی خیلی سخت بود از همة آنها قول گرفتیم که هر بار نفیسه آمد آنها هم همراهش بیایند.
یادش بخیر اون روزها.
- باز هم همه چیز مثل قبل ، همه چیز تکرار ، تکرار ، گاهی وقتها تکرارها همان زیبایی بار اول را دارد و جزء آروز محسوب می شود و گاهی وقتها هم این تکرار ها ، حال آدم را بهم می زنه. چقدر خسته کننده و طاقت فرساست. روزهایی ما شکل هم است ، بدن کوچکترین تفاوت. خیال می کردم سارا تغییر کرده و حالش بهتر شده ولی دریغ از یک ذره . دلم می خواست داستانم را تمام کنم اما مگه فکر سارا می گذاشت که به چیز دیگری هم بیندیشم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#13
امروز صبح فقط با این امید با خوشحالی و ذوق از جا بلند شدم که نفیسه بر می گرده. با آمدنش دلگرم می شدم و از این تنهایی در می آمدم. غروبی چشم به در دوخته بودم تا زنگ خانه را بزند. توی این موقعیت به هم بیشتر وابسته شده بودیم و با اینکه هیچکدام کاری هم نمی توانستیم برای دیگری انجام دهیم اما همینکه وجود همیدگه را حس می کردیم این خود امید و تکیه گاهی برایمان بود. سارا خوابیده بود من هم غذا را درست کردم و به بالکن جای همیشگی خودم رفتم. صندلی گذاشتم و روی ان نشستم . پایم را روی نرده ها گذاشتم و چشمانم را بستم ، صحنه های داستانم را در ذهنم مجسم می کردم. انگاری دقایق زیادی در همان حالت بودم که با استشمام بوی با دو خودم را به آشپزخانه رساندم که دیگه کار از کار گذشته بود و تمام غذا سوخته بود. از اینکه اینقدر بد اقبالم دلم سوخت.امروز هم یکی دو ساعتی فرصت گیرم آمد تا بنویسم دوباره کاری شد و باز هم باید غذا درست می کردم.ساعت هشت بود که نفیسه آمد و بعد از سلام و احوالپرسی یکراست به حمام رفت و من حتی برای ثانیه ای از اشپزخانه بیرون نیامدم و حسابی مشغول بودم . سفره را که چیدم ، نفیسه هم از حمام بیرون امد و داشت موهایش را خشک می کرد ، سارا را صدا زدم ، هر سه دو سفره نشستیم . نفیسه حرف می زد و ما گوش می دادیم. در واقع من بودم که فقط گفته های او را می شنیدم چرا که سارا نه با کسی حرف می زد و نه حرفها را گوش می داد. فقط برای خوردن غذا ، آنهم با زور و اصرار دستش را می گرفتیم و بیرون می اوردیم ، او بدون نگاهی یا کلامی ، مقداری می خورد و باز بلند می شد.
نفیسه در حین گفتارش ، زیر چشمی به سارا نگاه می کرد و او را زیر نظر داشت . با بلند شدن او ، رو به من کردو گفت : هیچ فرقی نکرده ، نه؟
به علامت نفی سرم را بالا انداختم و گفتم : پیش همان دکتر هم رفتم ولی می گفت خودش را باید بیاوری . سارا هم اصلا محل آدم نمی گذارد و کارهای خودش را می کنه. کارهای خودش هم که می دونی چیه. تو از اینجا رفتی و نمی بینی نفیسه. من خیلی دست تنهام . وقتی می بینم هیچ کاری نمی تونم بکنم از خودم خسته می شم و از خودم بدم میاد.
نفیسه سرم را در آغوش گرفت و گفت : بمیرم برای تو که همیشه نگران ما هستی ، حالا هم دیگه بدتر.
- بیا فقط براش دعا کنیم ، هیچی دیگه فایده ای نداره، باید خدا کمکش کنه وگرنه به زور دکتر بردن و این کارهای ما هیچ کدام موثر نیست. نفیسه گفت : من می روم توی اتاقش ، می خواهم باهاش حرف بزنم.
- اونکه نه گوش می کنه ، نه صحبت می کنه ، پس الکی خودت را اذیت نکن . چون سر و کله زدن با اون ، دیوانگیه.
- یعنی شما دو تا هیچ با هم حرف نمی زنید؟ سرم را بالا گرفتم و گفتم : نه بیشتر از دو-سه کلمه.
- سارا یکدفعه خیلی عوض شد . خیلی دلم می خواهد بدونم و بفهم برای چی.
- تا قبل هر اتفاقی که براش می افتاد دردفتر خاطراتش می نوشت اما حالا دیگه اون دفتر را دستش نمی بینم.
- وقتی که خوابید من میرم توی اتاقش و همه جا را می گردم ، تا آن دفتر را پیدا کنم خیلی کنجکاو شدم تا بخوانم.
- نفیسه ، تو را بخدا ، من دیگه حوصلة دعواها و اخم و تخم اون را ندارم. می دونی اگه بفهمه که سر کمدش رفتی چه غوغایی بپا میکنه ، سارا بیش از حد حساسه.
هر دو خوابیده بودیم ، من پشتم به او بود و داشتم فکی می کردم ، حقیقتا خودمم نمی دانم به چی ، فقط اندیشیدن به بعضی چیزها ، مرا به دلهره و تشویش می انداخت. عجب جنجالی بر پا بود ، این اولین باری نبود که فکر می کردم ، چیزی که لحظه ای آرام و خوشحالم می کرد و لحظه ای مرا به اضطراب و دلشوره می انداخت که با صدای نفیسه از افکار درهم و پیچیده ام پا بیرون گذاشتم خودم را آمادة شنیدن گفته های او کردم.
- مهتاب می خوام باهات حرف بزنم ، گوش می کنی یا توی خودتی؟
- گوشم با توست بگو.
- مهتاب اگه خواستگار برای من بیاد بنظر تو من قبول بکنم؟
جا خورده بودم ، به خودم تکانی دادم و سریع بطرفش چرخیدم و به چشمانش خیره شدم او هم به دهان من چشم دوخته بود و منتظر حرفی از من بود . اصلا حتی خیال هم نمی کردم که یکروزی نفیسه هم با من از این حرفها بزند. بغض گلویم را گرفته بود و مجال صحبت نمی داد ، هنوز مسئله سارا حل نشده بود که نفیسه هم...
پس از مکث نه چندان کوتاهی متحیر و ناباورانه پرسیدم : نفیسه کسی آمده؟ سرش را پایین اورد و به همبن اکتفا کرد . با لرزشی که به وضوح از صدایم مشخص بود ، سوال کردم کیه؟
- معلمه ، مثل خودم در همان روستاست و تدریس می کنه . از بچه ها دربارة من سوال کرده بود و دیروز هم خودش بعد از کلاس آمد و با من صحبت کرد ، چند ساعتی از خودش و زندگی قبلش گفت . می دونی بیست و هشت سالشه و ازدواج کرده و ...
ما بین حرفش دویدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم : نفیسه بس کن ، تو می خواهی با یک مرد زن دار ازدواج کنی و هوو بشی ؟
- نه ، بگذار حرفم را تمام کنم ، چهار سال پیش ازدواج کرده ولی به خاطر اختلافاتی که با هم داشتند از هم جدا شده اند. بچه هم داره ، دو سالشه ، اما می گفت : بیشتر پیش مادرشه . انگار اون زن حاضر نیست بچه را به او بدهد. بی طاقت شده بودم و باز پرسیدم ، خوب تو چی ، تو قبول کردی؟
- نمی دانم
- نفیسه تو هم قصد داری ما را ترک کنی و از اینجا بری . تمام دلخوشیم فقط به این دو روز آخر بود که این را هم می خوای از ما بگیری ؟ نفیسه که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، میان گریه گفت :
مهتاب از این حرفها نزن ، دلم می گیره . تو خیلی بیرحم هستی ، اگر که حقیقتا دربارة من اینچنین فکر کنی. مگه می تونم به این راحتی از شما دل بکنم ، به خدا اگه جدی اینها را میگی ، همینجا می مونم و هیچ جا نمی رم . مهتاب ، مهتاب تو خیلی بی انصافی ، خیلی زیاد.
حرف را عوض کردم و گفتم : راستی تو هم حرفهایت را بهش زدی ؟
چشم به من دوخت و گفت : تو بگو که این حرفها را جدی نگفتی ؟
- شوخی کردم ، باور کن شوخی کردم. ناراحت نشو . ما تو را خوب می شناسیم. حالا تو بگو ، خودت همه چی را بهش گفتی؟
- آره ، اما نه ، راستش اول فکر کردم راحته ، ولی وقتی باهاش روبرو شدم، دست و پایم را گم کرده بودم و چیزهای دیگه ای گفتم که : پدر و مادرم خیلی سال پیش از دنیا رفته اند و من و دو خواهرم با همدیگه زندگی می کنیم خیلی دروغ بهش گفتم ، نه؟ حالا می فهمم که سارا چه زجری می کشید.
- اما تو هر چی که بود بهش گفتی ، اینکه پدر و مادرت رفته اند و من و سارا هم خواهرهای تو هستیم ، به نظر خودت اینها دورغه؟
- مهتاب اگر خواهر داشتم مسلما به اندازه شما که نه ، نصف نصف شما هم دوستشان نداشتم. شما دوتا هم دوست و هم خواهرم و هم تمام زندگی من هستید . ولی این را که پرورشگاهی هستم را از او مخفی کردم. باز هم شهامت سارا بیشتر از من بود.
نمی خواستم بلند حرف بزنم ولی دیگه دست خودم نبود و خارج از اختیار گفتم : چرا شما این پرورشگاه رو ول نمی کنید ، این همه وقته که از آنجا بیرون آمدید فقط به خاطر اینکه اینهمه عذاب نکشیم اما شما همینطور دنباله اش را می گیرید. مگه پرورشگاه کجاست ؟ اونجا هم یه مدرسه است دیگه . یعنی آنقدر زشت و ننگه که آدم باید از اسمش هم سر افکنده و خجل زده باشه؟
- یعنی لازم نیست بهش بگم ؟
- اوهوم
- اصلا بگو ، نگو . هر کار می خواهی بکن ، فقط دست از سر من بردارید ، من دیگه از دست شما خسته شدم ، دیگه طاقت شنیدن حرفها و ناله هاتون را ندارم . چرا هیچکدام به من فکر نمی کنید و اینقدر عذابم می دهید. نفیسه مرا در اغوش گرفت و گفت :
- باشه ، باشه، دیگه ادامه نمی دم ، می دونم به اندازه کافی سارا تو را اذیت کرده و اعصابت را خورد کرده من دیگه هیچی در این باره نمی گم ، تا حالا هم که به حرفهم گوش دادی ازت ممنونم ، خواهر خوشگلم.
می ترسیدم ، دلم نمی خواست نفیسه هم وضع سارا را پیدا کنه ، آخه چرا ،آنقدر دردسر و دروغ و وحشت . خدایا ، من می ترسم ، می ترسم از اینکه عاقبت این هم بشه مثل همون ، کمکش کن ، خدایا کمکمون کن.
** ** **
یک هفته از آن شب گذشت و باز پنج شنبه نفیسه بر گشت و گفت : آمده و نشانی دقیق اینجا را ازش گرفته تا همین فردا بعد از ظهر برای آشنایی و شناخت بیشتر همدیگه بیاید.نفیسه این چند ساعتی که آمده بود ، نه لب به چیزی زد و نه به حمام رفت ، از حالتش مشخص بود که خیلی نگرانه. من هم حالی بهتر از او نداشتم و این فکر هم مزید بر تمام فکرهای دیگر شده بود ، درونم را می لرزاند و ازارم می داد. در بستر دراز کشیده بودم ، اما خواب نبودم ، مثل هرشب که تا ساعتی بیدار می ماندم ، نفیسه را هم می دیدم که بی تابی می کرد ، گاهی راه می رفت ، چند دقیقه ای می نشست و آخر هم به بالکن رفت . چقدر دلواپس بودم ، خواستم کنارش بروم و با حرفهایی او را از این حال و اضطراب خارج کنم ، اما هر بار صرفنظر کردم و او را به حال خودش گذاشتم. دیگه خوابم برد و متوجه نشدم چه ساعتی به داخل آمد . صبح که بلند شدم به اشپزخانه رفتم ، خواستم صبحانه را اماده کنم ، ولی دستم به کار نمی رفت . چون با این وضع نفیسه که نمی خورد ، سارا هم باید چقدر التماسش می کردی که من حالش را نداشتم و خودم هم که هیچ.
سر یخچال رفتم ولی هیچ چیز درست و حسابی برای بعد از ظهر نداشتیم ، سریع کارهایم را کردم و بیرون آمدم. میوه و شیرینی از هر کدام مقداری خریدم و به خانه بازگشتم . هر چند ساعتی که می گذشت احوال نفیسه بدتر از قبل می شد و همینطور یکسره قدم می زد ، از بس راه می رفت ، کلافه شدم و خودم را در آشپزخانه حبس کردم که به دنبال من به انجا امد و مقابلم ایستاد و گفت : ساعت هفتِ ، اما هنوز نیامده ، نکنه نیاد ، مهتاب تو چی فکر می کنی ؟ اگر نیاد من چکار کنم ، دیگر روی برگشت به آنجا را ندارم و همین جا می مونم.
- آخه این حرفها چیه که تو می زنی ، حتما آدرس را اشتباهی رفته.
- نه مال همین شهرِ ، خیابانها را بلدِ ، غیر ممکنه پیدا نکرده باشه. مهتاب من می دونم که ...
حرفش را بریدم و گفتم : چقدر چرت و پرت می گی ، دختر تو اینقدر بی طاقت نبودی ، هنوز که دیر نشده ، یه لحظه صبر کن ، من مطمئنم که میاد ، دلیلی نداره که پشیمان شده باشه . ببین یادته با سارا دعوا می کردی و می کفتی : چرا خودش را کوچک و پایین دست حساب می کنه و شک داره . خودتم الان عین همان وقت سارا شدی ، بر فرض هم اگر نیاد ، مگر چی میشه؟
- وای نگو مهتاب اگه نیاد آبروریزی میشه ، همه بپه ها می فهمند ، منکه دیگه بر نمی گردم اونجا.
- پس تو از قبل فکر اینجاشم کردی ، مطمئن باش اگر تو هم بخواهی کارهای سارا را پیش بگیری ، من از دست شما فرار می کنم . دیگه بر نمی گردم ، چون دیگه طاقتش را ندارم.
نفیسه به اتاق بر گشت و یه طرف نشست ، ساعت روی نُه بود . شک ما به یقین مبدل شده بود که دیگه نمیاد ، از همین حالا ، فردا و روزهای بعد را می توانستم تصور کنم که چی میشه و این خانه چه وضع و حالی پیدا می کنه . سارا از اتاقش بیرون آمد و کنار من نشست . سرش را روی شانه ام گذاشت و بلند می گریست و می گفت : همة آنها مثل هم هستند ، مهتاب چرا به نفیسه نگفتی که با هیچ کسی حرف نزنه ، چرا بهش نگفتی همة آنها بی رحم و بدند ، مگه منو ندید ، پس چرا بازم اشتباه من را تکرار کرد...
- خدایا دلم داره اتیش می گیره ، می خوام همة آدمها رو بکشم ، چرا ما را مسخره می کنند ، چرا ما را به بازی می گیرند. خدای من ، خدای من ، آخه چرا با ما اینطور رفتار می کنند؟
ساعت نه و نیم بود که زنگ خانه را زدند. آقایی با سبد گل دم در ایستاده بود. همینطور مانده بودم ، زبانم نمی چرخید تا او را به داخل تعارف کنم .آن مرد پس از سلام و احوالپرسی و کلی پوزش و عذر خواهی از اینکه آنقدر دیر شده ، به همراه من وارد شد. من جلوتر رفتم و او پشت سر من . رو به نفیسه کردم و آرام گفتم : بلند شو ، صورتت را بشور ، اومد ، پاشو دیگه . نفیسه آنقدر هول شده بود که نمی توانست بلند شود و به زمین خورد و بعد با کمک من به اتاقش رفت. آن مرد تنها آمده بود ، روی صندلی نشست ، نفیسه هم پس از چند لحظه ای با سلام کوتاهی آمد و نشست . من هم همینطور . اما سارا در اتاقش ماند و بیرون نیامد.
او رو به نفیسه کرد و باز با شرمندگی ادامه داد : حرف قدیمیها راسته که حرف را از پیش نباید زد. بعد از ظهر برای آمدن آماده بودم ، به خانه پدرم رفتم ، اما برایشان مهمان آمده بود و چون دست تنهاست لاجرم من هم ماندم و کمکش کردم . پدرم تنهای تنهاست . مادرم فوت کرده و خواهرم هم در شهرستان زندگی می کنه. اتفاقا وقتی این موضوع را فهمید ، خیلی خوشحال شد و گفت : دلش می خواست خدمت شما برسد و از اینکه نتوانسته بیاید عذر خواهی کرد ، من هم باز از شما پوزش می خواهم که آنقدر دیر شدو ...
یک ساعت بیشتر نماند و زودی رفت ،موقع رفتن ، نفیسه هم بیرون رفت و با هم دقایقی در حیاط ایستادندو حرف زدند. نفیسه خوشحال بود و چقدر با ساعتی پیش فرق کرده بود. نگاهش کردم ، از دیدن او خنده ام گرفت و گفتم : مبارک باشه. نفیسه گفت : قراره فردا بیاد تا با هم دیگه بریم ... با تعجب گفتم : محضر؟ با خنده گفت : نه ، به این زودی ؟ بریم دهات. من گفتم : عقد و عروسی باشه برای ایام عید.
میدونی می خوام با حقوقم یه مقدار اثاث و چیزهایی که لازمه بخرم ، هنوز خیلی کارها باید بکنم. خیلی خوب شد که اون هم قبول کرد یکماه بعد باشه.
سریع بلند شدم و از داخل کیفم هر چقدر پول بود برداشتم و ان را به طرف نفیسه گرفتم . نفیسه بِهم گفت : برای چی ؟ لبخندی زدم و گفتم : هدیة من به خواهرم برای آغاز یک زندگی جدید. قابل تو رو نداره. نفیسه دستم را رد کرد و گفت : نه ، نمی گیرم ، مهتاب این کارها چیه ؛ سرمو پایین انداختم و گفتم : حقوق تو که زیاد نیست ، منم دلم می خواد کمکت کنم اگر نگیری ناراحتم می کنی ، آدم که هدیه اش را هرچند هم که کوچک و ناچیز باشه رد نمی کنه . نفیسه گفت : مهتاب اینهمه مدت تو خرج ما رو دادی ، وقتی برای بار اول حقوق گرفتم ذوق کرده بودم که من هم می تونم کمک خرجی برای شما باشم ، اما حالا هم باز سربار توام.
- سربار چیه ، در ثانی مگه ما چقدر خرج می کنیم که این پولی را که از بابت کتابها گیرم میاد ، باز هم کافی نباشه ، تو خیالت راحت ِ راحت باشه. من خیلی خیلی خوشحالم. سارا هم همینطور . از ظاهرش پیداست که پسر خوبیه .امیدوارم خوشبخت بشی ، برات دعا می کنیم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#14
صبحی که نفیسه از خانه رفت ، چند دقیقه بعد هم من بیرون امدم و به دانشگاه رفتم. تاعصری از یک کلاس به کلاس دیگه ، همینطور درس و درس و وقتی خانه آمدم ، انقدر خسته شده بودم که با همان لباس بیرون خودم را روی تخت انداختم و تا چند لحظه همینطور بی حال و بی جان افتاده بودم.
سرم از شدت درد داشت منفجر میشد ، چشمانم از خستگی باز نمی شد و دلم می خواست همین جا می خوابیدم ولی باید برای شام شب چیزی درست می کردم ، از سارا خبری نداشتم و نمی دانستم تا الان غذایی خورده یا نه. بلند شدم و به اتاق او رفتم . در را باز کردم ، پشت در و به پهلو دراز کشیده بود ، جلوی او ایستادم ، رنگش پریده بود و می لرزید . نشستم و دستش را گرفتم ، خیلی داغ بود و از تب داشت می سوخت ، پلکش را گشود و باز بر روی هم گذاشت صدایش کردم سارا ، سارا ، سارا ، چت شده ، برای چی یک دفعه اینطوری شدی. سارا جوابمو بده وگرنه از ترس غش می کنم، بگو چی شده. باز چشمانش را باز کرد و سریع بست . حالش خیلی بد بود ، دست و پام را گم کرده بودم ، اصلا نمی دانستم با او چکار کنم. تلفن زدم تاکسی سرویس و ادرس خانه را دادم . با همان حال خوابیده لباسهایش را تنش کردم و با چه سختی و وضعی او را از پله ها پایین آوردم و در حیاط تشستیم و منتظر شدیم. خیلی طول نکشید تا ماشین آمد ، سوار شدیم و در نزدیکترین مطب ما پیاده شدیم.
مطب خیلی شلوغ بود و تمام صندلیهای دور تا دور سالن را نشسته بودند. سارا که قدرت ایستادن نداشت همانجا روی زمین نشست ،به طرف خانم منشی رفتم وگفتم : خانم ، خواهرم حالش بده ، بگذارید بعد از این مریضی که آمد ما بریم داخل.
آن خانم بدون اینکه سرش را بالا کند و یا حتی نیم نگاهی بیندازد گفت : هر کسی که به اینجا میاد مریضه ، وگرنه ادم سالم که دکتر نمیاد. شما هم مثل بقیه ، باید صبر کنید تا نوبتتون بشه.
از آقایی که انجا نشسته بود ، با چقدر در خواست و التماس خواستم تا قبول کنه ما بجای او برویم . آن آقا هم وقتی سارا را دید که با چه حالی بر روی زمین نشسته ، راضی شد و بعد از نیم ساعت نوبت به ما رسید . آقای دکتر وقتی او را معاینه کرد ، سوالهایی از من کرد و بعد نسخه ای نوشت و گفت : این خانم اینجا باشد تا شما داروها را بگیرید . چون باید هر چه زودتر آمپولها را تزریق کرد وگرنه دقیقه به دقیقه تبش بیشتر میشه. از انجا خارج شدم و به داروخانه که طبقة پایین بود و با مطب چند قدمی بیشتر فاصله نداشت رفتم . نسخه را پیچید و مقابلم روی میز گذاشت . دست در کیفم کردم ولی بیشتر از چند تومان نبود . کل پولی که همراهم بود فقط به اندازة پول تاکسی و ویزیت شده بود و بیشتر از آن داشتم با چقدر خجالت ، نسخه را برداشتم و از آنجا بیرون آمدم و به مطب بازگشتم و دست سارا که روی تخت دراز کشیده بود ، گرفتم و خارج شدیم. دیگه نمش د سوار تاکسی شد . چقدر صبر کردیم و معطل شدیم تا بالاخره اتوبوس آمد و بالا رفتیم. به خانه رسیدیم با همان سختی باز از پله ها بالا رفتیم و او را روی تخت خواباندم . خودم هم روبروی او نشستم و بی صدا گریه کردم. دلم می سوخت که با چه وضعی خودمان را به دکتر رساندیم ولی چون برای گرفتن دواها ، پول نداشتیم همینطور به خانه بر گشتیم . هر چه فکر کردم تا به اندازة یک پول نسخه از کسی قرض بگیرم ولی هیچکس به ذهنم نمی رسید دوست نداشتم و خجالت می کشیدم تا از اقای معصومی بگیرم اما دیگر چاره ای نبود و جز او کسی نبود تا کمکمان کند . پایین آمدم و روبروی در ایستادم ولی هر چه در زدم و صدایش کردم جوابم را نداد. با خودم گفتم هر جا که رفته باشه تا یکربع تا نیم ساعت دیگه بر می گرده. همیشه هرجا که می رفت شبها به خانه می آمد. در همان حیاط تشستم . چند باری به دم در حیاط رفتم و منتظر شدم ، اما نیم ساعتم گذشت ، ما بدبختها شانس نداریم حالا امشب برعکسِ همیشه، اقای معصومی شب را هر جا که رفته می ماند و با این فکرها به خودم و اقبالم فحش می دادم و این عصبانیتم را بیشتر می کرد.
دستمال خنکی را روی پیشانیش گذاشتم و همینطور تا ساعتی این کار را تکرار کردم ولی تا حدی تب او بالا بود که با این کارها هیچ تاثیری نداشت. طاقت دیدن او را نداشتم و باز برای صدمین بار به حیاط امدم که با شنیدن صدای ماشین ، در خانه را باز کردم ، ماشین بابک بود که پدرش را رسانده بود.
آنقدر دستپاچه بودم که بدون سلام رو به اقای معصومی کردم و گفتم : اقا جون سارا حالش بده ، منم نتوانستم کاری برایش بکنم . بابک که کنار پدرش ایستاده بود با دیدن من و شنیدن حرفهایم ، به جای اقای معصومی بزرگ گفت : خوب حالا برو بیارش ، ما ... ادامة حرفهایش را نشنیدم و سریع خودم را به سارا رساندم و سریع اوردمش پایین و بعد سوار ماشین شدیم.
اقای معصومی گفت : مهتاب چرا زودتر نبردیش دکتر . نمی خواستم بگم بردمش ولی ... و گفتم : من تا غروبی دانشکده بودم وقتی که امدم دیدم به این حال و روز افتاده ، صبح که می رفتم حالش اینطور نبود نمیدونم آخه چرا یکدفعه اینطور شد.
اقای معصومی گفت : آدمیزاد چند روزی خوبه و یکدفعه بد حال و بیمار میشه . حالا هم اتفاقی نیفتاده ، نگران نباش و با این حرف ، دیگه ادامه نداد.
تمام مطبها تعطیل بود و به بیمارستان رفتیم . پزشکی او را معاینه کرد و بعد نسخه ای نوشت ، بابک آن را از دست دکتر گرفت و با تبسمی به من از آنجا خارج شد. من روی نیمکت نشسته بودم که بابک پس از یک ربع -بیست دقیقه ای برگشت و داروها را به طرفم گرفت. دستم را دراز کردم و بعد از کلی تشکر از او گفتم : چقدر شد؟ دستم را در کیفم کردم . می دانستم که هیچی ندارم و کیفم خالی خالیه ولی خجالت می کشیدم و الکی تعارف می کردم.
او هم یک کلام فقط گفت : چیزی نشده و باز ادامه داد ، من میرم توی ماشین ، شما هم بیایید.
به او نزدیکتر شدم و گفتم : نه ، شما بروید ، تا حالا هم خیلی اذیتتان کردیم ، دیگه معطل نشوید ، معلوم نیست سرمش تا کی طول بکشد ، تمنا می کنم بیشتر از این ما را شرمنده نکنید و بفرمایید.
نگاهش را به من دوخت و پس از مکث کوتاهی گفت : خواهش می کنم ، پس من بیرون هستم و با تمام شدن گفته اش از من دور شد و با این عملش دیگه اجازة حرف زدن را به من نداد. سارا هنوز تب داشت ولی نسبت به بعد از ظهر خیلی بهتر شده بود و آرام خوابیده بود. قرصش ساعتی بود ، و باید ساعت دو می خورد تا آن موقع با چه سختی خودم را نگه داشتم تا خوابم نبرد . وقتی که قرصش را دادم خیالم راحت شد و از خستگی یک طرف افتادم و تا خودِ صبح خوابیدم.
** ** **
سه روز از پیش سارا جُم نخوردم و هوای او را داشتم . از چهار ساعت کلاسم هم زدم تا وقتی که مطمئن شدم حالش خوب شده و دیگه احتیاجی به دوا و دارو نیست . در واقع ظاهر او بود که بهبود یافته بود و روحا هنوز بیمار بود و هیچ فرقی نکرده بود و با هیچ چیز هم درمان نمی شد.
آن روز آقای معصومی از پایین پله ها مرا صدا زد تا حال سارا را بپرسد و من با اصرار به بالا دعوتش کردم. کمی نشست و بعد گفت : اگر اشکالی نداشته باشد می خواهم او را ببینم . بلند شدم و به اتاق او رفتم ، او هم وارد شد ، سارا دراز کشیده بود اما چشمانش باز بود ، من یک طرف و آقای معصومی طرف مقابل من کنار تخت ایستاد. سارا ما را دید اما سلام نکرد ، حتی تکانی هم به خودش نداد.
آقای معصومی با همان خونسردی بلند بلند با او حرف می زد: حال دخترم چطوره ، ما را نگران کرده بودی ، خدا را شکر انگاری که بهتر شدی.
او فقط در جواب نگاه می کرد . مات و مبهوت مانده بودیم ، تا به حال اینگونه ندیده بودمش ، درست که این چند وقت حرفی نمی زد منتهی جوابم را می داد ، اما امروز... گویی متوجه حضور ما نشده باشد ، بی اهمیت پشت به آقای معصومی کرد و پلکهایش را روی هم گذاشت.
آقای معصومی که از این عمل سارا متعجب مانده بود ، دیدگانش را به من انداخت و پس از مکثی با اشاره به من ، هر دو از اتاق خارج شدیم . دم در ورودی ایستاد و با صدای آهسته گفت : سارا ناراحتی دیگه ای داره ، تو می دونی؟
با بغض پاسخ دادم ، آره ، مریضِ ، اما دیگه اینجور نبود . یعنی سارا ... شما هم اینطور فکر می کنید؟
گوشة لبم را گاز گرفتم و مضطربانه و با وحشت منتظر حرفی از او شدم. اقای معصومی سرش را پایین انداخت اما بوضوح مشخص بود که به چی فکر می کنه ، درست عین خود من.
با نگرانی پرسیدم : حالا من چکار کنم؟ و او به جای پاسخ ازم سوال کرد : دخترم ، پدر و مادر شما کجا هستند ؟ در این مدتی که اینجا بودید ، عیدی ، تابستانی ، روزهای تعطیل ، نه کسی به دیدار شما امد و نه شما رفتید. با اینکه فرسنگها بین من و دخترم فاصله است ، اما باز هم بیشتر از شماها که به گفتة خودت پدر و مادرتان در همینجا هستند او را می بینم ، البته اینها به من ربطی نداره و الانم که این سوال را ازت پرسیدم نه قصد رنجاندنت را دارم ونه دخالت در زندگی دانشجویی شما. فقط از روی کنجکاوی و اگرم دلت نمی خواهد جوابم را نده . از طرز گفتارش خیلی خوب می شد فهمید که یه چیزهایی بو برده ، دیگه نمی شد دروغ گفت . اشک چشمانم را پوشانده بود . سر به زیر انداختم ، خواستم حرفی بزنم اما لبهایم روی هم قفل شده بود و کلمات را به سختی تو انستم بیان کنم.
با یک عالم درد و غصه گفتم : آقای معصومی دختر شما با ما خیلی فرق داره ، خیلی خیلی زیاد . دلخوشیش به این است که چند وقت به چند وقت پدرش پیشش می ماند و یک دل سیر می تواند نگاهش کند. نه ما که سال به سال حتی ثانیه ای هم برای دیدن پدر و مادرمان امیدی نداریم. حدس شما درسته ، من ، نفیسه ، سارا مثل هم هستیم ، هر سه جز ء همانهایی که یا کس و کاری ندارند و یا فراموش شده اند. حالا بنظر شما برای دیدار والدینشان کجا باید بروند ما...
حرفم را برید و بیشتر از این نگذاشت ادامه دهم و گفت : کاش ازت نمی پرسیدم و آنقدر عذابت نمی دادم ، مهتاب پدر پیرت را ببخش. دستانم را روی صورتم گذاشتم ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. او دقایقی بدون کلام مقابلم ایستاده بود و برو بر نگاهم می کرد و بعد اتاق را ترک کرد و رفت.
سارا اول ارام بود ولی هر روز که می گذشت بدتر می شد. ساعتها گریه می کرد . باهاش حرف که می زدی جیغ می کشید. شبها ، وای از شب که مصیبتهای من سر می گرفت. او با صدای بلند می گریست و نمی شد کنترل کرد. آقای معصومی هم از آن موقع هر بار که مرا میدید حرف سارا را وسط می کشید که او را برای معالجه پیش روانپزشک ببرم و تا بهبودی کامل همان جا بستری باشد. ولی من قبول نمی کردم ، می خواستم خودم خوبش کنم ولی با چی ، چطور ، کاش می توانستم.
نفیسه هم وقتی او را دید چون من فقط گریه می کرد . کا رما فقط برای او همین بود . هر دو با چقدر گشتن دفتر سارا را پیدا کردیم ، دفتر خاطرات او را که تاریخ روزهایی که علی او را دیده بود را نوشته بود . حتی حرفهای او را هم ثبت کرده بود و همینطور از روز اولی که با او اشنا شده بود تمام انها را نوشته بود. از صفحة اول تا آخرین صفحه ، فقط حرف از او بود ودل عاشق سارا. با هر ورقی جگرمان می سوخت و صدای آه و ناله هایمان فلک را کر می ساخت. نفیسه که از حال خودش خارج شده بود ، زیر لب فحش و ناسزا می گفت به علی و کسانیکه با او اینچنین رفتار کرده اند.
بیشتر از این نمی شد از کلاسها زد و غیبت کرد. بعد از چند روزی سر کلاسم حاضر شدم که بهم گفتند بخاطر زیاد شدن غیبتم از یکی از درسها حذفم کرده اند. می دانستم هر دلیلی هم بیاورم ، نمی پذیرند و اصرار و در خواست کردن هم دیگه فایده ای نداشت من هم که غرق در غم و غصه بودم و این دیگه پیش آنها هیج بود. به خاطر همن حذف بجای شش ساعت ، انروز فقط دو ساعتش را کلاس داشتم ، همان دقایقی که سر کلاس نشسته بودم از دلشورةزیاد اصلا هیچی متوجه نشدم و با تمام شدن کلاس ، سراسیمه خودم را به خانه رساندم. از خیلی فاصله دیدم که سارا دم در خانه نشسته بود.با دیدن او و با یاد اوری قبل که چگونه بود و حالا به چه روزی افتاده ، زدم زیر گریه و شتابان خودم را به او رساندم . دستش را گرفتم و با خونسردی و خیلی ارام ازش خواستم بلند شود تا با هم به داخل برویم.برخلاف روزهای پیش بدون داد و مخالفتی از جا بلند شد و دوش به دوش من راه افتاد.
روز بعد برای کمی خرید بیرون آمدم ، خواستم او را هم با خودم ببرم ولی ترسیدم از اینکه اذیت کند زودی رفتم و سریع بر گشتم ولی تا پامو در حیاط گذاشتم چشمم به باغچه ها افتاد که سارا رفته بود و هر چی گل بوده ، چیده و تمامش را پرپر کرده بود و دور خودش ریخته بود.
اقای معصومی بیش از حد به گلهای توی باغچه حساسیت نشان می داد و می دانستم اگر این موضوع را ببیند ، دیگه تحمل نمی کند و بر افروخته و عصبانی می شود وبیرون کردن ما هم از اینجا حتمی بود . ولی وقتی که امد و باغچه ها را دید اصلا به روی من نیاورد و فقط باز برای چندمین بار برای بردن سارا تاکید می کرد.همینطور ک روز بعد که به حمام رفته بودم ، وقتی که بیرون امدم او را در اتاقش ندیدم همه جا را گشتم ، اصلا بالا نبود و با دو خودم را به دم در حیاط رساندم . هنوز در را باز نکرده بودم که با صدای آقای معصومی به عقب برگشتم ، نگاهش کردم و سرم را تکان دادو و گفتم : بازم ... که ما بین سخنم امد و گفت : سارا توی اتاق منه ، بیرون بودم که در خیابان بالایی دیدمش . جلوتر از او رفتم به داخل ، سارا را دیدم که خیلی نزدیک به تلویزیون نشسته بود و داشت تماشا می کرد ، پهلویش نشستم و دستش را روی لبم گذاشتم و بوسیدم.
اقای معصومی بالای سرم ایستاد و گفت : مهتاب تو اگر دوستش داری ، باید کمکش کنی ، اینجا بودن به ضررش است. این کارهای تو ، دوست داشتن نیست ، خودخواهیِ ، اگر اینجا باشه که خوب نمیشه ، تازه روز به روزم ... باور کن بدتر از سارا خوب شدند ، قبول کن و ببرش.
- آقای معصومی ما شما را خیلی اذیت کردیم ، از وقتی که پا گذاشتیم اینجا ، اسایش و راحتی را از شما سلب کردیم . تا حالا هم بی نهایت از شما سپاسگزاریم که اجازة ماندن ما را دادید. خیلی ممنون.
صدایش را بالا برد و سرم داد کشید : این چه اخلاقیه تو داری ؟ چرا نمیشه با تو صحبت کرد ، اصلا قابل موعضه نیستی. من که به خاطر خودم نمی گم ، بخاطر این دختر بدبخت که برای خود خواهیهای تو ،زندگیش داره تباه میشه. تو اگر رفیقش هستی ، حاضر نمی شدی حتی تا به امروز کشیده بشه ، کمکش کن.
- من ، من چه جور می تونم کمکش کنم نمی تونم ببینم اذیتش می کنند. خودم می خوام ازش مواظبت کنم ، چرا فکر می کنید من خودخواهم؟ دوست داشتن خودخواهیه ، آره؟
- اذیت برای چی ، چرا تو مثل بچه ها فکر می کنی . مطمئن باش یکی دو ماه نمیشه که حالش خوب میشه . من این قول را به تو می دهم . قبول ؟
راه گلویم بسته شده بود و نمی توانستم حرفی بزنم و تنها با تکان دادن سر گفته هایش را پذیرفتم.
نفیسه که از پیشم رفته بود . سارا هم رفت . من ماندم و این چهار دیواری. تنهای تنها ،نمی دانم می توانم طاقت بیاورم یا منم وضع سارا را پیدا می کنم. هر روز قبل از رفتن به دانشگاه یا بعد از کلاسها و یا روزهایی که خانه بودم ، هر بار که دلم می کرفت به پیش او می رفتم . ساعتی را کنارش بودم ، از مسئول آنجا اجازه می گرفتم و او را به حاط بیمارستان می بردم.
** ** **
دو هفته ای گذشته بود ولی هنوز فرقی نکرده بود هیچ ، تازه نسبت به من طور دیگری شده بود . انگار من از خاطر او محو شده بودم ، حتی حالت نگاهش اون نگاه همیشگی نبود . چقدر غریبه شده بودم ، با زاری باهاش حرف می زدم و التماسش می کردم ، سارا تو رو به خدا خوب شو ، چقدر شماها بی وفائید که هر کدام به جایی رفتید و تنهام گذاشتید من توی خانه از تنهایی دق می کنم ، سارا تو راضی هستی ، چقدر بی محبت شدی ، هر بار با چقدر امید و ارزو که به دیدنت میام که دیگه خوب شدی و با هم بر می کردیم خونه ، ولی مایوس و خسته تر بَرَم می گردانی. راستی تو اون روزها رو یادت میاد و هنوزم بهش فکر می کنی ، اونوقتها که کوچک بودیم . یادته چقدر با هم دعوا می کردیم و تو سر و کله همدیگه میزدیم. یادت میاد شبهایی که بیدار می ماندیم تا درس بخوانیم. شبهایی که تا صبح به چه سختی خودمان را بیدار نگه می داشتیم که مثلا درس بخوانیم ، اما در عوض خواندن ، گپ می زدیم و می خندیدیم. وای سارا چقدر دلم تنگ شده ، چقدر دلم سیاهِ، با توام ، به حرفام گوش می کنی ؟ بگو تا کی می خوای این وضع را ادامه بدهی ، منم شدم مثل خودت ، با این فرق که تو اینجایی و من توی اون خونه ، من به یاد تو هستم و تو همه چیز را از یاد بردی.
تا وقتی که سارا بود بقدری سرم شلوغ بود که از کارهای خودم می زدم ، اما حالا هر چی که کار می کنم باز ثانیه ای که بیکار می شوم ، برام ساعات زیادی طول می کشه . باید یک جوری یک جایی دست خودم را بند می کردم ، نباید اشتباه سارا را تکرار کنم و بگذارم هجوم افکار و تنهایی ، عقلم را ازم بگیرد.
آخر های سال تحصیلی بود این موقع هیچ مدرسه ای احتیاج به معلم نداشت. اما یکی از دبیرها که موقع وضع حملش بود ، با من تماس گرفت و خواست که به جای او این سه ماه را بروم . خوشحال شدم از اینکه بالاخره توانستم کاری پیدا کنم. از قضا برنامه درسی هم طوری بود که با کلاسهای من جور بود و روزهای بیکاریم را از صبح تا ظهر تدریس ، می گرفت. از این طریق ساعات خیلی کمی را در خانه می گذراندم . با این حال باز نمی توانستم طاقت بیاورم و از خانه بیرون می زدم. به پار ک می رفتم و دقایقی گاه طولانی و گاه هر چقدر که انجا بودم می نوشتم.
داستان جدیدی را در دست گرفته بودم ولی بیحال بودم و برای نگارش ان ، انچنان ذوقی نداشتم و خیلی کُند پیش می رفتم و بعد هم به دیدار سارا می رفتم.حرف زدن با او آرامم می کرد . مقابلش می نشستم و او چشم در چشمانم می دوخت و من برایش از کارهایی که کردم و هر آنچه که دلم می خواست برایش تعریف می کردم با اینکه نمی دانستم ایا از گفته هایم چیزی می فهمد و یا نه ، منتهی همین که نگاهم می کرد و من می توانستم با او راحت دردو دل کنم ، خیلی سبک و شادم می کرد.
اقای معصومی هم شش ماه دوم سال را باز اسباب سفر را بست و خانه اش را برای مدتی ترک کرد. اون وقت بود که خانه ماندن شجاعت می طلبید.
شبها ، تنها آن هم در خانة بزرگ که ، تا چند روز اول ، شبها با چه وحشتی آخر خوابم می برد و با کوچکترین صدا از جا می پریدم که بیشتر سر و صداها از بهم خوردن شاخه ها و درختها بود که حتی سایه های انها در تاریکی و ظلمات ادم را به ترس می انداخت. ولی بعد با این صداها خو گرفتم و حکم لالایی قبل از خواب را برایم داشت . به گوشم آهنگ دلنشینی شده بود که با شنیدنش چشم بر هم می گذاشتم ، چقدر سریع آدمی خودش را با شرایط موجود وفق می دهد. حتی در تصوراتم هم نمی گنجید با این سرعت همه چیز برایم عادی شود.
اتفاقهای بد و ناگوار در این روزها رخ داده بود . شادیها و خوشیهایی که برای ما ، عمرش زودگذر و کوتاه بود و همینطور جدایی و ندیدن عزیزانی که تا دیروز خیال می کردم اگر لحظه ای از آنها جدایم کنند از غصه و تنهایی عمرم به ساعتی نمی کشد و من می میرم.
اما امروز با چشمانم همة اینها را دیدم و تا به حال دم نیاوردم . این موجودات خاکی چقدر عجیب و غریب هستند که حتی خود در حیرت مانده اند.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#15
ساعت یک شب بود که به رختخواب رفتم ، منتهی خوابم نبردو بلند شدم لامپ اتاق را روشن کردم و درسهای عقب افتاده ام را می خواندم . دقیق تا ساعت سه و نیم طول کشید ، دیگه از فشار خستگی و خواب نتوانستم بخوابم . ساعت را بالای سرم گذاشتم ، چراغ را خاموش کردم و به بستر باز گشتم . وقتی که بیدار شدم با عجله سرم را بر گرداندم و نگاه به ساعت انداختم. ساعت روی هشت بود و صدای زنگ آن را متوجه نشده و یک ساعت دیرتر بلند شده بودم.
سریع در عرض چند دقیقه آماده شدم. انقدر با شتاب راه می رفتم که اخر هم در پله های حیاط زمین خوردم ، پایم خراشید ه شده بود و خون می امد. از شدت درد همانجا نشستم و مثل بچه ها گریه می کردم.کمی که دردش خوابید دستم را به نرده ها گرفتم و از جا برخاستم. در را باز کردم ، بابک را مقابل خود دیدم که کلید دستش بود ، آنقدر بِهِم نزدیک شده بود که فاصلة ما بین ما حتی به یک قدم هم نمی رسید. خودم را به عقب کشیدم و با عجله سلام کردم . پاسخم را داد و از کنارم رد شد . هنوز خارج نشده بود که رو به من کرد و گفت : ماشین دمِ درِ یک لحظه صبر کنید من الان میام و می رسانمتان.
تشکر کردم و گفتم : خیلی راه نیست ، خودم می روم.
چشمش را به پای لنگان من انداخت و پرسید : شما حالتون خوب نیست ؟
لبخندی زدم و گفتم : چیزی نیست ، الان زمین خوردم و او هم با گفتة من لبخند زد و به طرفم امد و جلوتر از من خارج شد. خواست در ماشین را باز کند که نگذاشتم و گفتم : شما لطف دارید ، ممنونم ، مقصد من دو سه کوچه بالاتر است و پیاده ، ده دقیقه ای می رسم. خدانگهدار.
دیگه صبر نکردم و از گوشة خیابان راهم را گرفتم و رفتم. یکربع به تمام شدن ساعت اول مانده بودم که به مدرسه رسیدم، یکراست به دفتر رفتم و همانجا نشستم تا زنگ خورد و یکی یکی دبیرها داخل شدند و بعد از سلام و علیک ، جایی نشستند ، در این دقایق کوتاه هر کدام کاری می کردند و یا حرف می زدند تا زنگ خو رد و ساعت دوم شروع شد.
از سه روز پیش به سه تا از کلاسها که درسشان با من بود ، گفته بودم و چند بار هم تاکید کرده بودم که در چنین روزی امتحان از اول تا جایی که درس داده بودم ف می گیرم و چون زنگ اول نیامده بودم بقیه بچه ها با این خیال بودند که امروز به کل غیبت کرده و نمی ایم . با دیدن من مات مانده بودندو اثار غم و ناراحتی به وضوح از چهرة همگی آنها نمایان بود.
در کلاس همهمهبود و هر کدام حرفی می زدند تا طوری مرا راضی کنند تا امتحان را به روز دیگری بیندازم. از هر کلاسی تعداد خیلی کمی خوانده بودند و امتحان گرفتن من ، بیشتر به ضرر خودم بود که باید این همه اوراق را تصحیح می کردم و ساعاتی را هم از کلاسها می زدم و در اخر هم هیچ . بنابراین آن روز نه درس دادم و نه امتحان گرفتم ، بلکه کل ساعت را به انها فرصت دادم تا بخوانند و هر کدام تنبلی می کرد و صحبت می کرد ، برای پرسش به پای تخته صدایش می کردم که این کار من سبب شده بود همگی بدون کوچکترین سر و صدایی فقط بخوانند. من هم کتاب را مقابلم گذاشتم و از هر فصلی یکی دو سوا طرح کردم و علامت می زدم.
** ** **
دو روزی بیشتر به سال جدید نمانده بود . برای سارا و نفیسه هر کدام هدایایی خریدم و کادو کردم . عصر آن روز با چقدر رفتن و حرف زدن بالاخره توانستم اجازة سارا را بگیرم و به خانه بیاورمش دلم می خواست مثل سالهای پیش هر سه کنار هم باشیم. نفیسه هم امد و دو ساعت به سال تحویل کنار هم روبروی تلویزیون نشستیم و برنامه ها را تماشا می کردیم. در واقع سارا بود که میدید و ما بیشتر گرم و گفتگو بودیم و او از مسعود حرف می زد و اینکه قرار شده هفتة بعد برای خرید بازار بروند و دهم عید هم در خانه پدرش مراسم عقد و عروسی را ترتیب دهند. خیالم از نفیسه آسوده شده بود و ذرهایی هم نگرانش نبودم. وقتی هدیه هایمان را بهم دادیم برای مدتها لبخند سارا را در چهرة ملیحش دیدم که چقدر خوشحالم کرد.
مو قع سال تحویل تنها دعایی که کردم برای بهبودی سارا بود . نفیسه هم چون من دستهایش را بالا برد و از ته قلب حاجتمان را گفتیم و هر دو این امید را داشتیم که مستجاب می شود و ای کاش همینطور بود. آن شب دلم نمی آمد که چشم بر هم بگذارم و بخوابم و با این خیال که هر خواسته ای که داشته باشم با گفتن در چنین ساعاتی بر آورده می شود در بالکن ایستادم و هر انچه که خواستم گفتم که یکی دو تا هم نبود.
روز اول عید ، طبق رسم ورسومات به عید دیدنی رفتیم ، این اولین سالی بود که ما برای عیدی به خانه بزرگتری می رفتیم که آن هم با تماس نفیسه ، مسعود آمد و ما را به خانة پدرش برد. وقتی که داخل شدیم ، بجز مردی مسن ، خانم و آقای جوانی هم در مبل کناری او نشسته بودند که گویی خواهر و شوهر خواهر مسعود بودند.
ان خانم با دیدن ما جلو آمد و صورتهای همدیگر را بوسیدیم و تبریک گفتیم و بعد از انجام مراسم معارفه در جمع آنها جای گرفتیم. مسعود پذیرایی می کرد و آن خانم هم تمام دقایقی که آنجا بودیم چشم از ما بر نمی داشت و یک نگاه به نفیسه و یک نگاه به من می کرد. وقتی که بلند شدیم آن خانم دست نفیسه را فشرد و باز به او تبریک گفت و خوشحالی خود را اعلان کرد و در آخر هم بوسه ای از گونة او کرد. نفیسه بطرف پدر مسعود رفت که او از داخل جیب کتش جعبه ای سرخ رنگ در اورد و در دست نفیسه گذاشت و عین گفته ای دخترش را تکرار کرد. از اینکه تا چند روز آینده نفیسه بعنوان یگانه عروسش برای آغاز رندگی جدیدش پا به ان خانه می گذارد ، همة انها را ذوق زده و خوشحال کرده بود و برای آن زوج جوان آرزوی سعادت می کردند.
از انجا خارج شدیم ، مسعود پشت فرمان نشست و نفیسه کنار دست او . من هم در صندلی عقب جای گرفتم. مسعود رو به او کرد و گفت : نمی خواهی جعبه را باز کنی که با اولین حرف او ، نفیسه که تازه یادش افتاده بود آن را از داخل کیفش بیرون اورد و قفلش را باز کرد . گردن بند خیلی بلندی بشکل گیس بافته شده که نگین های قرمز رنگ ریزی تمام سوراخهای بین آن را پر کرده بود ، بسیتر بسیار زیبا و چشم گیر بود.
نفیسه رو به او کرد و با حیرت گفت : وای مسعود چقدر قشنگه.
مسعود در جوابش لبخندی زد و ادامه داد : این گردنبند برای خیلی سال پیش است . اول به گردن مادر بزرگم بود . همینطور با امدن هر عروسی ، رسم شده که پدر شوهر آن را هدیه کند. خوشحالم که تو هم پسندیدی.
روز دوم عید بود که در خانه را زدند ، من از بالا باز کردم ولی نفیسه با این خیال که مسعود پشت در است سریع پایین رفت . چند دقیقه ای گذشت و نفیسه هنوز بالا نیامده بود من هم مطمئن شدم که آن دو در همان حیاط ایستاده اند و حرف می زنند . با عجله خانه را جمع و جور کردم و با این گمان که نفیسه با اصرار و تعارف او را به داخل می اورد ، از پنجره نگاهی به حیاط انداختم منتهی کسی جز خود نفیسه نبود.
حالش طوری نشان می داد که انگار چیزی را می خواند . در همین چند دقیقه به اندازة یک دنیا فکر و خیال کردم تا خودم را به پیش او رساندم و کنارش ایستادم در دستش کارت بزرگ و فوق العاده زیبایی بود . همانطور که به ان کارت چشم دوخته بودم پرسیدم : مسعود آمده بود ؟
و او در جواب من سرش را بالا انداخت و گفت : پستچی بود که این را داد و از من امضاء گرفت . روی این کارت اسم تو است مهتاب نگاه کن.
از دستش گرفتم داخل آن یک جملة کوتاه انگلیسی نوشته شده بود که اول آن هم اسم کوچک من بود فقط نه اسمی ، نه فامیلی ، یا حتی حرف اول نامش. چقدر عجیب و مشکوک بود تنها به یک طریق می توانستم فرستندة ان کارت را بشناسم و ان هم از روی نشانی پشت پاکت بود.
نفیسه که خیال می کرد من خودم از همه چیز با خبرم ف پشت سر هم ازم سوال می کرد و توقع داشت من هم کامل پاسخش را بدهم ف اما جواب من در مقابل پرسشهای او فقط بالا انداختن شانه هایم بود که با این عمل او را عصبانی کرده بودم و با قهر از پیشم رفت.
برای چندمین بار ، باز هم با دقت روی پاکت ، داخل ان و کارت را نگاه انداختم ولی جز همان جمله ، نوشتة دیگری به چشم نمی خورد.
بطرف نفیسه رفتم و با قسم و ایه به او فهماندم که خودم هیچی نمیدانم و بیشترین حدسم بر این است که کسی قصد دست انداختن ما را داشته و برای مسخره بازی و شوخی این کار را کرده منتهی ته دلم حرف دیگری میزد و مرا برای شناخت فرستندة ان تحریک و کنجکاوتر می کرد.
متاسفانه از آن روز هر بار که آماده می شدم تا به جستجوی نشانی آن بپردازم یک چیزی برایم جور می شد و نمی توانستم و همینطور به فردا و فردا کشیده می شد.
قصد داشتم سارا را تا بعد از عروسی نفیسه همین جا نگه دارم بخصوص اینکه آقای معصومی هم نبود و سر و صدا و گریه های او مرا به بردنش مجبور نمی کرد. چند روز بعد مسعود و خواهرش بدنبال نفیسه آمدند تا برای خرید بروند. رسم بر این بود که یکی هم همراه عروس برود از طرفی دلم می خواست با او بروم و از طرفی هم دلم راضی نمیشد سارا را همینطور رها کنم و بروم.
نفیسه هم اصرار روی اصرار که من با او بروم ، ماشین دم در بود و منتظر ما. او هم جلوی من ایستاده بود و می گفت تا تو نیایی من هم نمی روم. این وسط گیر افتاده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم.
سارا آرام در اتاق من روی تخت نشسته بود. آخر حریف سارا نشدم و خودم را برای رفتن با او آماده کردم و قبل از حرکت کنار سارا نشستم و بهش گفتم : ما داریم میریم بیرون ، از اینجا تکان نخوری ،همینطور بشین ، هر وقت هم گرسنه ات شد غذایت را بخور ، ببین گذاشتم روی میز.
می دانستم که هیچی از حرفهایم را نمی فهمد ولی اینکه اینها را می گفتم ، نگرانیم از خاطر او کمتر میشد ، هر چند که این خود گول زدند و بی ثمر بود . درِ آشپزخانه، درِ بالکن و همینطور درِ ورودی به ساختمان و درِ خانه را قفل کردم و بیرون آمدم.
مسعود و خواهرش با آمدن ما ، از ماشین پیاده شدند و بعد از سلام و علیک و احوالپرسی همگی سوار شدیم.
چند ساعتی می شد که از یک خیابان به خیابانی دیگر ، یک مغازه به مغازه ای دیگر، همینطور می گشتیم و هر آنچه که لازم بود می خریدند.
از ظهر گذشته بود و تازه هنوز خرید طلا و آیینه و شمعدان و خُرد و ریزهای دیگر مانده بود. دلم بد جر شور می زد و نگران شده بودم و نفیسه می گفت یه کم دیگه ، الان با هم می رویم .سوار ماشین شدیم و مقابل رستورانی پیاده شدیم و داخل رفتیم . مسعود سفارش غذا را داد دقایق زیادی طول کشید تا غذا را آوردند و روی میز گذاشتند . آنها می خوردند ولی من از دل نگرانی زیاد نتوانستم لب بزنم.
وقتی خواهر مسعود برای شستن دستهایش از جا بلند شد ، روبه نفیسه و مسعود کردم و دلیل رفتنم را گفتم . مسعود حق را به من داد ولی نفیسه باز حرف خودش را می زد ، اهمیتی ندادم و کمی صبر کردم تا خواهرش هم آمد و با او خداحافظی کردم و از آنجا بیرون آمدم.
تا جایی که ماشین رو بود با تاکسی آمدم و بقیة راه را هم از گوشة خیابان می دویدم .هرچه نزدیکتر می شدم ترسم هم بیشتر می شد تا وقتی که به خانه رسیدم و در را باز کردم . سارا سر جایش به خواب رفته بود .پهلویش نشستم و سرش را روی پایم گذاشتم و غرق بوسه کردم.تازه می فهمم که چقدر برایم عزیز است و دوستش دارم . از ساعتی که آمده بود با هر نگاه به او گویی خنجری در قلبم فرو می کردند . دلم می سوخت که چرا باید این وضع را داشته باشد ، چرا نباید مثل نفیسه و دختر های دیگه اینچنین روزهایی را داشته باشد. کاش سارا هم چون نفیسه بود و من این همه غصه دار و نگرانش نبودم . کاش می شد او با علی هم بی دردسر و دغدغه سر می گرفت و مانند چنین روزی ، همراهی سارا برای خریدش بودم.
هوا تاریک شده بود که نفیسه به خانه آمد. من از او سوال می کردم و او هم برایم تعریف می کرد . اما در حین تعریف ، مسیر نگاهش به سارا بود و این او را از شور و حال گفتن باز می داشت . نگاههایش چون نگاههای من بود به سارا . هر دو مشوش ودل نگران.
عروسی هم برگزار شد . از طایفه دامام حدودا 40 نفری می شدند و از طرف عروس هم فقط من بودم و سارا. جشن خلوتی بود همان لباس سرمه ای رنگ را بر تن سارا کردم و صورتش را ارایش کمرنگی کردم ، مثل همان شب تولد زیبا شده بود ، ظاهر بیماریش را در خود پنهان کرده بود و هیچکس جز آنهایی که می شناختنش از احوال ناخوش او خبر نداشتند.خواهر شوهر نفیسه کنارم نشسته بود و با من حرف می زد که متوجه شدم خانمی به طرف سارا رفته ، با عذر خواهی از او سریع بلند شدم و خودم را به انها رساندم و شروع کردم با او و از این طریق توانستم ان خانم را از سارا دور کنم.
ساعت یک شب بود که مهمانها یکی یکی رفتند و من هم بطرف عروس و داماد رفتم و خواستم خداحافظی کنم که نفیسه با نگاهش مرا از رفتن باز می داشت. دستم را محکم فشرد و گفت : مهتاب من هنوز به شما احتیاج دارم ، نکنه تنهایم بگذاری و من را از یاد ببرید.
لبخندی زدم و به شوخی گفتم : نه ، این را میدونم که تا آخر عمرم از دست تو خلاص بشو نیستم و بعد با هر دوی آنها خداحافظی کردم و با سارا راهی شدیم.
روز سیزدهم عید بود که نفیسه تلفن زد و گفت : کارهایمان را بکنیم تا ساعتی دیگر انها بدنبال ما بیایند و به بیرون برویم. نگذاشتم خیلی ادامه دهد و با همان گفتة اولش مخالفم را ابراز کردم و او خیلی سریع تلفن را قطع کرد و من هم گوشی را زمین گذاشتم.داشتم لباسهای سارا و خودم را می شستم که زنگ خانه را زدند ، در را باز کردم . نفیسه و مسعود پشت در بودند که نفیسه لبخند زنان با لحن موذیانه ای از کنارم رد شد و گفت :اِ... تو که هنوز هیچ کاری نکردی ، منکه گفتم زود آماده شوید.
گفتم نفیسه خانم ، من همان بار اول در جواب شما گفتم که نمی ایم . شما بروید و امیدوارم حسابی بهتون خوش بگذره ، تا اینجا هم که آمدید خیلی ممنون.
نفیسه با غضب گفت : باشه تو نیا ، ولی ما سارا را می بریم ، امروز آخرین روزیست که او پیش ماست و این ظلم است که تو بخواهی در خانه نگهش داری . خواستم حرفی بزنم که با گفتة مسعود دیگر نتوانستم. حقیقتش دلیل مخالفت من فقط به این خاطر بود که نمی خواستم مزاحمتی برای انها ایجاد کنم و با پافشاری انها قبول کردم و داشتم خودم را اماده می کردم ، نفیسه هم لباسهای سارا را عوض می کرد و چهار نفری سوار شدیم و پس از یک ساعت تازه از شهر خارج شده بودیم و به جاده افتادیم . وضع هوا اصلا معلوم نبود گاهی ابری بود و گاهی افتابی ، اما خیلی خوب بود. خصوصا وقتی به ان باغ رفتیم ، زیباییش را افزون تر می کرد . همان باغی که دفعة پیش با تمام دوستان نفیسه امده بودیم.
نفیسه و مسعود که داشتند با هم صحبت می کردند ، با بلند شدن من ، هر دو رو به من کردند ، نفیسه پرسید : مهتاب جایی می خواهی بروی؟
- می خواهم بروم بیرون و کمی در کوچه باغها قدم بزنم.
مسعود خطاب به نفیسه گفت : تو هم همراهش برو ، ممکنه که راه برگشت را گم کنه . من گفتة انها را شنیدم و نگذاشتم نفیسه بلند شود و گفتم : نگران نباشید ، یکبار دیگه هم این راهها را آمده ام ف فکر می کنم هنوز به خاطر داشته باشم و با گفتن زودی بر می گردم ، از آنها جدا شدم و راه افتادم . نیم ساعتی تنها در کوچه پس کوچه ها ، قدم زنان و اهسته رفتم و برگشتم. هنوز سفرة نهارمان پهن بود که باران نم نم گرفت و یکدفعه انقدر تند شد که دیگه نتوانستیم بنشینیم و هر کدام برای رفتن اثاثی دست گرفتیم و به صندوق عقب اتومبیل منتقل کردیم و خودمان هم نشستیم و مسعود سریع ماشین را روشن کرد.
باران لطیفی بود و بویش همه جا را پر کرده بود و آدمی را از خود بیخود می کرد . اگر اختیار از خودم بود همانجا زیر باران می نشستم و این همه عجله و سراسیمه برای فرار از ام وضع را نداشتم. اما من که تنها نبودم که تنها نظر من اصل باشد. کنار شیشه نشسته بودم و آن را پایین کشیدم . با سرعت ماشین قطرات باران به صورتم پرتاب می شدند ولی باز هم از رو نرفتم و تا آخر راه همینطور بودم و لذت بردم.
هنگام بازگشت مسعود و نفیسه از اینکه باران بی موقع این روز را خراب کرده بود متعرضانه ، حرفهایی می زدند ، اما بر خلاف گفته های آنها ، به من خیلی خوش گذشته بود و دلیل ان هم تنها همین بارش باران و وضع دل انگیز هوا بود . سارا هم که سرش روی شانة من بود و کل راه رفتن و همینطور برگشتن خوابیده بود ، غافل از ان همه قشنگی.
صبح قبل از رفتن به مدرسه سارا را به بیمارستان برگرداندم و بعد به مدرسه رفتم ، ساعت یک و نیم بود که خانه بودم. ساعتی را عوض دیشب که بخاطر گریه های بلند سارا نتوانسته بودم بخوابم ، استراحت کردم . بعد دوش گرفتم و کمی غذا خوردم . بالاخره امروز بیکار شده بودم و می توانستم به دنبال گشتن نشانی ان کارت بروم با این خیال بیرون آمدم و دقیق یک ساعت تمام در راه بودم . راه زیادی بود اما در عوض سر راست بود و برای پیدا کردنش به گشتن زیادی احتیاج نداشت. جلوتر که رفتم ، بیاد اوردم که برای قرض گرفتن مقداری پول به خانة یکی از بچه های دانشگاه امده بودم . تقریبا نزدیک به همین ادرس بود و فقط یک خیابان فاصله اش بود.
مقابل آپارتمان ایستادم ف با اینکه اسانسور بود اما من از پله ها بالا رفتم و بر اساس نشانی که در دست داشتم باید طبقة چهارم می رفتم. کم کم داشتم به رازی پی می بردم ، حال عجیبی داشتم ، از طرفی ذوق زده و از طرفی هراسان بودم ، مقابل در که ایستادم ، نفسم از شدت هیجان بند آمده بود ، یکی از افراد همین خانه برای من کارت فرستاده بود ، اخه چرا ، منظورش چی بوده ، شایدم...
دستم را روی زنگ گذاشتم و با کمی فشار زودی بر داشتم و منتظر شدم تا کسی در را به رویم بگشاید. دقیقه ای صبر کردم ولی گویی کسی در آن خانه نبود ، دلم نمی خواست امروز را هم که فرصتی پیدا شد تا بیایم و بدون اینکه نتیجه ای عایدم شود ، بر گردم.
پسر بچه ای حدودا هفت هشت ساله از واحد روبرویی بیرون امد. دیدگانش را به من دوخت ، جلوتر امد و نزدیک من ایستاد و گفت : خانه نیستند آقای معصومی شب به خانه میاید . با شنیدن این نام ،مات و مبهون مانده بودم ، اصلا باور کردنی نبود ، اخه چرا به من ، یکصد سوال ذهنم را مشغول به خود کرده بود و قدرت انجام هر عملی را از من سلب کرده بود.
می خواستم برگردم اما انگار پایم را به زمین بسته بودند و نمی توانستم به خود تکانی بدهم دستم را به دیوار گذاشتم و اهسته از پله ها پایین امدم.
بدنم سنگین شده بود و یارای حرکت را نداشتم . چقدر عجیب بود ، با چه وضعی بالاخره خودم را به خانه رساندم . روی صندلی نشستم و ساعتها فقط اندیشیدم ولی به هبچ نتیجه ای نرسیدم . دو روزی گذشته بود و من هنوز در فکر و خیال دست و پا می زدم. جدا که قبول کردنش بس دشوار بود.
باز هم نوشتة داخل کارت را خواندم نه یکبار ، نه چند بار ، بلکه دقیقه به دقیقه و تازه متوجه شده بودم که چقدر ساده نوشته شده بود :
' مهتاب عزیزم تولدت مبارک "
حقیقتا من برای او عزیز بودم که اینگونه نوشته بود ؟ اما ما که با هم برخوردی نداشتیم ، کاش یکی پیشم بود و می توانستم خیلی راحت حرفهایم را بگویم و او هم سوالهایم را پاسخ می داد.
با این همه کلنجار رفتن و اندیشه کردن ، هنوز حتی از خودم هم بی اطلاع بودم و نمی دانستم ، باید خوشحال باشم و یا ناراحت.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#16
بعد از ظهر به حیاط رفتم و قصد نوشتن داشتم اما نمی شد و نتوانستم حتی یک خط هم با این وضعی که من داشتم بنویسم و بیشتر وقتم را در خواندن و خط زدن صرف کردم و در آخر هم کلافه و عصبانی ورقها را به طرفی پرت کردم ، سرم را به بالا گرفتم و چشمانم را بستم.
از صبح هوا ابری بود و بالاخره هم باران گرفت و دانه های ریز و درشتش را به سر و صورتم پرتاپ می کرد و من دقایق بسیاری بدون کوچکترین حرکتی در همان حالت بودم که با باز شدن در و ورود بابک سریع خودم را پشت تنة درختی پنهان کردم.
کمی وسط حیاط ایستاد و بعد با گامهایی ارام و آهسته به داخل ساختمان رفت : با رفتنش از فرصت استفاده کردم و با شتاب خودم را به بالا رساندم .لباسهای خیسم را در آوردم و لباس دیگری بر تن کردم و همینطور موهای به هم چسبیده ام را خشک می کردم که با صدای او بر جایم میخکوب شدم.
هول کرده بودم و اصلا دلم نمی خواست با او روبرو شوم ، حقیقتش بیشترین ترسم از خجالت بود . اما ناچار بودم که جوابش را بدهم ، چون متوجه شده بود که من در خانه هستم.
سعی کردم که خونسرد باشم و ارام آرام از پله ها پایین آمدم ، نیم نگاهی به او انداختم و سلام کردم ، او هم پاسخم را داد و در ادامه گفت : دو روز پیش شما بودید که به آپارتمان من امدید؟ سریع و خیلی جدی گفتم : نه،... چطور مگه؟
لحن گفتارش تغییر کرد و آرام گفت : پس شما نبودید؟
گفته قبلی ام را باز تکرار کردم و او گفت : با مشخصاتی که پسر همسایه داده بود بیشترین حدسم روی شما بود.
در ادامه صحبت او ، سرم را تکان دادم و با لبخند تصنعی کوتاهی گفتم : برای چی من باید به ...
فرصت نداد سخنم را تمام کنم و باز اهسته تر از قبل گفت : چقدر خوش خیال هستم که گمان می کردم بالاخره بعد از این همه مدت یادی از ما کردی و در حین گفتن پشت به من کرد و به سمت در خانه به راه افتاد.
با رفتنش باز در جای قبلم نشستم و با حرص تمام برگه هایی که زیر باران خیس خیس شده بود را مچاله کردم و به این طرف و آن طرف می انداختم. دلم گرفته بود منتهی فقط از خودم که همینطور دروغ می گفتم ، از اینکه ترسو بودم ، بزدل بودم ، بی عرضه بودم که حتی جرات بیان یک کلام حرف راست را هم نداشتم . مسبب این دروغها چه کسی بود ، ایا این خود من بودم و یا گذشته و افکارم مرا اینگونه کرده بود که از همه آدمها وحشت داشته باشم.
هنوز به دو ماه نمی رسید که من کارم را در آن مدرسه شروع کرده بودم و آنطوری مشخص بود اخلاق و روش تدریسم به گونه ای بود که در این مدت کوتاه تقریبا اکثریت بچه های هر سه کلاس احساس رضایت می کردندو این را از نامه هایشان به دفتر و خانم مدید فهمیدم که بچه ها از اخلاق و رفتار خشونت امیز یکی از دبیرها انتقاد کرده بودند و او را با من مقایسه نموده و همینطور چیزهایی از من نوشته بودند که لبخند رضایت را بر لب خانم اعلایی نشاند و این مرا به شعف انداخت که توانستم در این زمان کم با این سرعت در دل بچه های مدرسه نفوذ کنم تا این چنین از من تعریف و تمجید کنند.
روزهای اخر سال تحصیلی بود و تنها دو هفته به برگزاری امتحانهای نهایی باقی مانده بود که کتاب درسی را تمام کرده بود و در این مدت باقیمانده از اول کتاب هر بار چند صفحه ای را برای دوره می گفتم که می خواندند و من از هر کدام دو سه تایی سوال می کردم و یا اینکه از همه امتحان می گرفتم.
چند تایی از بچه ها با اصرار و خواهش شماره تلفن خانه را از من گرفته بودند و گهگاهی تماس می گرفتند و دقایقی حرف می زدند . این خوشحالم میکرد که تنها معلم انها نبودم بلکه مثل یک دوست با تمامی آنها بودم و این عدم فاصله بین من و انها سبب شده بود که صمیمیت بیشتری میان ما ایجاد شود و باز هم این گفته یکی از بچه ها بود که از زبان خیلی از بچه ها برایم پشت تلفن باز گو می کرد.
گاهی وقتها برای رفتن به کلاس خسته و بی حال بودم و از رفتن امتناع می کردم اما با پا گذاشتن به کلاس درس طور دیگری می شدم و دیگر خستگی و بی میلی در من وجود نداشت ، جو کلاس به گونه ای بود که مرا به ذوق می انداخت با آنها که صحبت می کردم به یاد سارا می افتادم ، دوران تحصیلی ما هر چند که آنقدر ها هم خوب نبود و خاطره انگیز نبود ، اما همکلاسی بودن با آن دو زشتیهای آن روزها را برایم کمرنگ می کرد و تنها تصویر سه همکلاس را در ذهنم زنده می کرد.
اکنون تمامی این فکرها دلم را به درد می آورد چرا که دیگر به آنها نزدیک نیستم و بین من و هر کدامشان فاصله زیادی شکل گرفته بود ، شکل گیریِ فاصله به این بزرگی ، فقط در عرض این چند ماه اخیر بود . همه چیز بهم ریخته بود و با گذشت زمان بود که باعث فروپاشی این دوستیها و زیبائیها بود.
یکی از بچه ها بخاطر فارغ التحصیلی اش قصد برپایی مهمانی داشت. یک مهمانی با تمامی بچه های کلاس که مرا هم دعوت کرده بود . دعوتش را قبول کردم و قصدم بر این بود که حتما بروم. از روز قبل تمام کارهایم را کرده بودم و حتی از صبح به گل فروشی رفته بودم و سفارش یک سبد گل بزرگ را هم داده بودم . شاید بشه گفت اولین باری بود که برای رفتن به چنین ضیافتی میل و رغبت از خود نشان می دادم. اما ساعت سه بعد از ظهر بود که نفیسه تنهایی و بدون خبر قبلی به خانه آمد و گفت بخاطر مریضی پدر شوهرش آمده اند وتا حالا هم در بیمارستان بودند و مسعود او را به اینجا آورده تا خودش شب بالای سر پدرش باشد.
از مهمانی حرفی نزدم و هر دو تا ساعتی بدون استراحت همینطور می گفتیم و می شنیدیم و بعد هم با اصرار او به دیدار سارا رفتیم . با تاکسی رفتیم و بر گشتیم. با هم غذای ساده ایی درست کردیم و بیشتر از فرصتمان استفاده کردیم و چون قبل ، از هر طرف و همه جا با هم می گفتیم.
فردای انروز نوبت کلاسهای خودم بود .تا ساعت سه بعد از ظهر کلاس داشتم ، وقتی به خانه آمدم بقدری بیحال بودم که بی آنکه لب به چیزی بزنم دراز کشیدم تا خوابم برد . نمی دانم چه مدت در خواب بودم که با صدای بلند زنگ خانه از جا پریدم و آن را باز کردم.
پشت در سوده بود یکی از همان بچه ها که میهمانی گرفته بود و من نتوانسته بودم دیروز به مهمانی او بروم . با اخم و ناراحتی سلام کرد ، من هم جوابش را دادم و با اصرار به داخل آوردمش اما در همان حیاط ایستاد و بالا نیامد ، با من سر سنگین شده بود و حتی نگاهم نمی کرد ، دستم را زیر چانه اش گذاشتم و سرش را بالا آوردم و گفتم :
چی شده، چرا اینقدر گرفته ای ؟ پس از مکث کوتاهی با همان لحن جوابم را داد : بدقولیهای شما منو ...
با خنده ام گفتةژه او را نا تمام گذاشتم و گفتم : فقط به خاطر همین اینقدر اخم کردی ، باور کن که می خواستم بیام ، اما نشد. خواهرم بعد از چند روزی بی خبری به خانه آمد ، بنظر تو خوب بود که بیرونش می کردم یا تنهایش می گذاشتم ؟
سوده گفت : چرا این را روز قبلش نگفتی .می توانستم مهمانی را به روز بعد بیندازم و یا منتظر نمیشدم که اینقدر عصبانی بشوم اما شما هیچی نگفتید.
- من که نمیدونستم میاد ، گفتم که بی خبر آمده بود ، که در همین اثنا در خانه باز شد . سوده که کنار من ایستاده بود کمی خودش را عقب کشید ، هر دو نگاهمان به در خانه خشک شده بود که بابک وارد شد.
قلبم داشت از جا کنده می شد ، هراسان مانده بودم ، سوده سلام کرد و من هم همینطور . بابک نیم نگاهی به من انداخت و با سردی و خیلی کوتاه پاسخمان را داد و وارد ساختمان شد.
از نگاه پرسشگر سوده مجبور شدم بابک را به او معرفی کنم و بگویم که من در اینجا مستاجر هستم و او هم پسر صاحبخانه می باشد و باز حرفهای خودمان را از سر گرفتیم و ادامه دادم : حالا شما بخاطر بدقولی من را بخشیدید ، یا اینکه باید خیالم ناراحت باشد ، سرش را بالا انداخت و گفت : ابدا ، شما من را پیش بقیه خیط کردید . تا آخرین لحظه چشمم به در بود و فکر می کردم که می آیید.
دستش را گرفتم و گفتم : و اگر من علت نیامدنم را جلوی تمام دوستان تو بگویم و عذر خواهی کنم آنوقت چی؟ تو راضی می شوی ؟
در جوابم لبخندی زد و گفت : نه ، خواهش می کنم ، ولی کاشکی می امدید ، خیلی بد شد. من مطمئن بودم که با وجود شما خیلی خوب میشه ، حالا دیگه گذشت.
سوده همانجا ایستاده بود که من بالا رفتم و سبد گل را که بجای دیروز ، امروز صبح تحویل گرفته بودم پایین آوردم و بسمت او گرفتم ، دستش را به سبد گرفت و تشکر کرد.
من هم باز از او عذر خواهی کردم و تا دم در بدرقه اش کردم ، هنوز داخل نشده بودم که بابک بیرون آمد و گفت : پس من نباید خیلی ناراحت باشم ، این اخلاق شماست که همه را چشم انتظار بگذارید و برنجانید.
پرسیدم : من ، من برنجانم ، برای چی ؟
و او بدون اینکه جوابی بدهد پشت به من کرد و راه افتاد و در خانه را محکم بست . از ناراحتی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و سرم را از لای در بیرون کردم . او که داشت درِ اتومبیلش را باز می کرد ، با دیدن من سرش را بلند کرد و با صدای آمیخته با بغض گفتم :
چرا شما با من اینطوری حرف می زنید ، هر بار که می آیید با چقدر گوشه و کنایه به من اینجا را ترک می کنید؟
پوزخندی زد و گفت : یعنی حق تلافی هم ندارم ؟
سرم را داخل آوردم و در را محکم بستم و به بالا رفتم . میان دو راهی مانده بودم . مردد و دو دل ، نمی دانستم با او حرف بزنم یا نه ، صلاح من چه بود ، هیچ کسی نبود تا کمکم کند و اصلا هیچ کسی را ندارم تا از او کمک بخواهم.
چقدر حیران و کلافه بودم ، حال خوبی نداشتم ، ساعتی مقابل ایینه ایستادم و به تمام اتفاقهایی که تا به حال برایم افتاده بود می اندیشیدم . از این همه سردرگمی مانده بودم ، تا به حال اینقدر به وجود یک هم صحبت احتیاج نداشتم. یک عالم حرف در دلم سنگینی می کرد ، اگر شب نبود حتما پیش سارا می رفتم و باز درد و دل می کردم ، چه کسی جز او گفته های مملو از یاس و غمبارم را گوش می کند و چه کسی جز او دارم که برایش حرف بزنم.
هر بار که دلم می گرفت بهتر می توانستم بنویسم و آن شب هم بیشتر از همیشه نوشتم و بعد با خاطری اشفته و مستاصل به بستر خزیدم ، چهره بابک لحظه ای از ذهنم دور نمی شد و آرامم نمی گذاشت ، درست نمی دانم از من چه توقعی داشته که در انتظارش بوده و من زجرش داده و به گفته خودش رنجاده بودمش.
صبح به طبقه پایین رفتم تا گلها را اب بدهم ، آقای معصومی با اینکه می دانست بابک هفته ای یکبار به خانه اش می اید باز هم برای اطمینان بیشتر کلید ساختمان را به من داده بود تا مرتب گلهای داخل اتاق را اب بدهم. او علاقه بیش از حد به گل و گیاه داشت و بجز حیاط تک تک اتاقها را از انواع گلها و سبزه ها پر کرده بود.
چشمم به تلفن افتاده بود . چند باری وسوسه شدم تا از داخل دفترچه تلفن پدرش شماره خانه اش را بردارم و با او تماس بگیرم و حرف بزنم. حتی گوشی تلفن را هم برداشتم و شماره گرفتم اما نگذاشتم بیشتر از دو زنگ بخورد و سریع قطع کردم ، حتی از اینکه فکرش را هم کرده بودم به خودم نهیب زدم و خوشحال بودم که این کار را نکردم ، تا دقیقه ای بعد پشیمان و دلخور باشم.
دو هفته ای بدون اتفاق خاصی گذشت و امتحانهای نهایی شروع شده بود و من هم مراقب بودم . هر روز امتحان بود صبح از ساعت هفت و نیم از خانه خارج می شدم و ساعت یازده بر می گشتم ، چند روزی هم با کلاسهای خودم تلاقی شده بود که به دیگری واگذار کردم و در کلاسهایم حاظر شدم ، تا امتحانهای خودم هم خیلی وقت نداشتم و اگر اینطور ادامه می دادم افتادن از چند درس حتمی بود.
با تمام شدن مدرسه ، فرصت بیشتری داشتم و تا جایی که می توانستم خودم را با درسها مشغول می کردم.
هفته ای سه بار به دیدن سارا می رفتم و هفته ای یکبار ان هم پنج شنبه یا جمعه نفیسه و شوهرش به اینجا می امدند که مسعود او را می رساند و زودی می رفت و ما را تنها می گذاشت.کم کم موضوع بابک را به فراموشی سپرده بودم و با این کار چقدر احساس سبکی و ارامش می کردم . همان چند روزی هم که به او می اندیشیدم از سادگی و دیوانگی ام بود. او هر بار که به اینجا می امد کارش را انجام می داد و سریع می رفت و من تنها از صدای در خانه متوجه حضور او می شدم.
ان روز تا پایم را از خانه بیرون گذاشتم اتومبیل او را دیدم که داشت مقابل در پارک می کرد. طوری وانمود کردم که اصلا متوجه او نشدم ، سرم را به زیر انداختم و راهم را گرفتم ، خیلی دور نشده بودم که گویی نیرویی مرا به زور مجبور می کرد تا نگاهی به پشت سرم بیندازم ، بی اختیار به عقب برگشتم چند دقیقه ای گذشته بود و مطمئن شده بودم که او وارد خانه شده ، اما تا نگاهم را به عقب انداختم او را دیدم که به عقب ماشین تکیه داده و به این طرف چشم دوخته ، از نگاهش خنده ام گرفت و باز ادامه راهم را رفتم ، از همه زودتر وارد جلسه شدم . امتحانم را دادم و از همه هم زودتر از جلسه بیرون آمدم.

هر بار که یاد نگاهش می افتادم لبخندی روی لبانم می نشست حتی در حین امتحان نگاهش با من بود. احساس گرسنگی می کردم برای خودم ساندویچی خریدم و به پیش او رفتم . اما بهم گفتند خوابیده و مجبور شدم روی نیمکت آنجا بنشینم و مثل همیشه این بار هم خودم تنهایی بخورم . هوا خیلی گرمش شده بود ، آن هم در این موقع ظهر.
می خواستم به خانه برگردم ولی به دلم افتاده بود که او هنوز آنجاست. به همین دلیل در همان حیاط بیمارستان ساعتی دیگر هم نشستم . پرستاری کنارم امد و نشست و کمی با هم گفتگو کردیم . از حال سارا ازش سوال کردم که همان جواب تکراری و همیشگی را تحویلم داد.
با رفتن ان خانم از پیشم ، من هم دیگر طاقت ماندن را نداشتم ، آفتاب صورتم را اذیت می کرد و حسابی خسته شده بودم و در آخر هم برخاستم و راه خانه را در پیش گرفتم ، چند ساعتی بیخود وقت خودم را تلف کرد ه بودم . از رفتن واهمه داشتم و امتناع می کردم . وقتی به کوچه پیچیدم اتومبیل او را دم در ندیدم ، نفس بلندی کشیدم و یا گمهای بلند تر خودم را به خانه رساندم.
شب بود . مقابل تلویزیون نشسته بودم و سریالی را میدیدم ، تنها فیلمی بود که برام جالب بود و هر هفته دنبال می کردم . با تمام شدن آن ، چراغها را خاموش کردم و دراز کشیدم. در این فکر بودم که این بار اگر بابک را دیدم دیگه مثل بچه ها فرار نکنم ، مقابلش می ایستم و می گذارم راحت حرفهایش را با من بگوید... که تلفن زنگ زد ، نگاهی به ساعت انداختم دقیق روی 12 بود ترس برم داشته بود نمی دانستم در این موقع شب بردارم و یا اهمیتی ندهم ولی با خود گفتم شاید نفیسه باشد و یا برای سارا اتفاقی افتاده ، بعد از چقدر زنگ خوردن گوشی را برداشتم ولی حرف نزد ، من هم بدون کلامی سریع گوشی را گذاشتم . اما دست بردار نبود تا اینکه بالاخره مجبور شدم تلفن را قطع کنم.
فردای انروز و همینطور روزهای دیگر ، هر بار که با هم روبرو می شدیم کنایه های او هم ادامه داشت و بعدر از چقدر گوشه و کنایه زدن از کنارم رد می شد ، هر دفعه یه چیزی می گفت و من هر وقت که خواستم لب باز کنم و متقابلا جواب او را بدهم گویی کسی محکم جلوی دهانم را گرفته و فقط نگاهش می کردم تا او می رفت و باز هم پشیمان از اینکه چرا هیچی نگفتم و فقط شنونده گفته های پر از نیش و کنایه اش بودم.
اما خوب ، وقتی که دقت می کردم و می فهمیدم که ته حرفهای دلش خواهش و محبت بود و همین بود که نمی گذاشت من هم در مقابل با خشم و عصبانیت جوابگوی او باشم.
آن روز تا وارد حیاط شدم و چشمم به او افتاد که روی صندلی نشسته بود و با ورود من جلو امد ، توی دلم گفتم : کاش یکم دیرتر آمده بودم و یا کاشکی او متوجه من نمی شد و بر می گشتم اما این حرفها فایده ای نداشت و باز هم باید جلوی او می ایستادم تا او حرفهایش را و هر انچه که در دلش سنگینی می کرد برایم بگوید.
به من نزدیک تر شد و بر عکس همیشه نه با عصبانیت بلکه مهربانی زودتر از انکه من سلام کنم سلام کرد و حالم را پرسید و بی مقدمه شروع کرد و گفت : یک لحظه باهات کار دارم و با اشاره به اتومبیلش ادامه داد بیا سوار شو. متحیر و هراسان گفتم : متاسفانه ، من باید بروم به جایی .باشه بعدا.
- اما شما که همین الان از راه امدید ، خیلی وقتتان را نمی گیرم واین جمله را طوری بیان کرد که خجالت زده بیشتر از این مخالفت را جایز ندانستم و در مدتی خیلی کوتاه بالا رفتم و تغییر لباس دادم و همزمان با او سوار شدم.
از گوشه چشم نگاهی به او انداختم ، او هم نگاهم کرد. تا بحال اینقدر نترسیده بودم . حرف من یا بهتر دروغ من او را خشمگین کرده بود ، با خودم گفتم : اینقدر عصبانیِ که معلوم نیست می خواد چکار کنه که بالاخره لب باز کرد و گفت : دو ماه تمام دنبال توام ، اصلا متوجه این موضوع شدی؟
هیچ جوابی ندادم و او هم پس از مکثی با فریاد ادامه داد : چرا با من اینطوری رفتار می کنی ، هان ، چرا ؟ سرش را به طرف من چرخاند و منتظر کلامی از من بود ولی من ساکت و خموش بودم و دستانم به وضوح می لرزید.
دلم می خواست من هم صدایم را بلند کنم و بهش یه چیزی بگم ، اما با این حالی که من داشتم سکوت را ترجیح دادم و فقط شنیدم ، گاهی آرام صحبت میکرد و گاهی صدایش را بالا می برد ...تا کی کم محلی و بی اعتنایی ، خانم آسا صدامو می شنوی یا باز هم سعی داری یه جوری از دست من فرار کنی و یا خودتو به اون راه بزنی.
گفته های توهین امیز او را بیشتر از این نتوانستم تحمل کنم ، سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم : کَر نیستم ، صدای شما به قدری بلند است که اگر هم دلم نخواد بشنوم ، شنیده می شود ، شما به چه جراتی با من اینطوری حرف می زنید و سرم داد می کشید ، اصلا هر بار که من را می بینید همینطور حرف می زنید.
صدایش را پایین آورد و گفت : بله حق دارید ، نمی خواستم اینطور بشود ولی کارهای شما من را به اینطور حرف زدن وادار می کند ، هربار با دیدن شما عصبانی تر می شدم ، از کار و زندگیم زدم و منتظرت نشستم تا شاید به دلت یه روزی بیفته و در خانه ام را بزنی . نمی خوام منت بگذارم ولی فقط تو بودی که من را مجبور کردی ، به غیر از تو کی میتونه با من اینطور کنه ، یعنی حقیقتا برات بی اهمیت بود که حتی نخواستی فرستنده ان کارت را هم بشناسی.
سر به زیر انداختم و گفتم: نه ، اینطور نیستم ، من اصلا ... شما از من چی میدونید ؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت : همه چیز را می دونم ، یعنی هرچه که مربوط به شما باشه برام مهم بوده فهمیدم.
- نه ، شما اشتباه می کنید ، پدرتان از من حرفی به شما زدند؟
- نه ، چی باید می گفته ؟ من از پدرم چیزی نپرسیدم که بخواهد به من بگوید.
یک آن با خودم تصمیم گرفتم امروز کار را تمام کنم و با این فکر از او خواهش کردم مرا به جایی برساند که با موافقت او نام خیابان را گفتم و او هم با سرعتی که داشت ماشین را در خیابان دیگری انداخت و یکربع ،بیست دقیقه ای در راه بودیم و هر دو هم در سکوت چشم به روبرو دوخته بودیم ، تا لحظه ای که بنا به گفتن من ماشین را نگه داشت پیاده شدیم.
کنارش ایستادم و منتظر شدم تا ماشین را قفل کند و بعد با هم راه افتادیم . بقدری مضطرب و عجول بودیم که یک قدم جلوتر از او راه می رفتم. با ورود به انجا نگاه پرسشگر را بر روی من انداخت و بدون آنکه حرفی بزنم باز ادامه راهم را گرفتم و با تکان سر از او خواستم تا همراهم بیاید. با گفته من در گوشه ای منتظر ایستاد و من داخل رفتم.
دست سارا را گرفتم و بیرون امدم. با بغضی در راه گلویم را مسدود کرده بود نگاهم را به او انداختم و گفتم : می شناسیش ، میدونم که قبلا دیدیش و حتی باهاش حرف هم زدی ، یادت میاد ؟
با شگفتی و حیرت به سارا زل زده بود . چند بار با همان حالت تعجب دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی باز هم مکث کرد و پس از دقایق کوتاه از من پرسید : چرا اینجا؟
کاش می شد گریه نکرد اما نشد و با همان لحن زار گفتم : دلم نمی خوام بیایم اینجا و وضع این را پیدا کنم. دوست ندارم یک روز بشوم مثل همین. زندگی من هر طوری هست باز هم راضیم ، تو را به خدا نگذار بدتر از این بشود . دست از سرم بردار ، سارا اشتباه کرد ، اما من نمی گذارم . من نباید مثل سارا بشوم . اون وقتها خیلی بهش گفتم مواظب باشه ، گول نخوره ، اما دیگه تمام شد. دیگه کار از کار گذشته . من می دونم ، من می دونم که این حرفها و کارها فقط برای مدت کوتاه و یا فوقش چند سالِ اما بالاخره چی ، همتون مثل هم هستید ، یک روز میاید با چقدر حرفهای قشنگ و هنوز چند روزی نگذشته ، میروید.
پایین پای سارا نشستم و به او خیره شدم و دستان بی حسش را در دست گرفتم . سارا هم نگاهم می کرد و او هم مقابل و نزدیک من ایستاد و گفت : نمی فهمم ، برای چی باید بیایی اینجا ، یه کم واضح تر تو ضیح بده.
گفتم : این دختر ده سال در یتیم خانه بود ، هنوز نفسی تازه نکرده بود که پایش به اینجا کشیده شد . می دونی چرا ؟ به او پیشنهاد ازدواج شده بود و تا فهمیدند کس و کار نداره و یک دختر پرورشگاهی است ، دیدند باعث ننگ و خجالتشون است که یک همچین عروسی پا به خانه آنها بگذارد و بعد تمام اون حرفها و نقشه هایی که یک روز قشنگ بود دور ریخته شد و همه چیز نقش بر آب شد . اینها را گفتم چون خود من هم وضعم مثل همینه ، منم مال همانجا هستم ، باورت نمیشه ، نه، تعجب می کنی، بایدم تعجب کنی. خوب حالا که برات گفتم ، می خواهی چکار کنی ، حتما پشیمانی از اینکه دو ماه وقتت را تلف کردی ، نه؟
بعد دست سارا را گرفتم و به همراهش رفتم و از ان طرف هم خودم بی اطلاع او راه خانه را در پیش گرفتم.
این بار چقدر راه خانه طولانی شده بود و برای رفتن به خانه چقدر خسته بودم.
تمام حرفهایم را زده بودم و حالا احساس سبکی می کردم ، اینها حرفهایی بود که بالاخره یک روز باید گفته می شد و من امروز تمامش را گفتم . نمی دانم او چه حالی دارد ولی خود من از شدت ناراحتی و درد اشکهایم قصد پنهان ماندن نداشت و تمام پهنه صورتم را پوشانده بود ، از بس نالیدم و گریستم چشمانم دیگر طاقت باز ماندن را نداشت و با یک عالم درد و غصه سر یر زمین گذاشتم.
فردا باز پیش سارا رفتم ، حرفهایی بود که باید بهش می زدم . حتما از دستم ناراحته ، باید از دلش در می اوردم.
گفتم : سارا بابک پسر آقای معصومی بود ، شناختیش ؟ از دستم ناراحتی که اونو به اینجا اوردم و تو را نشان دادم؟ باور کن من نمی خواستم ، اون بود که با حرفاش منو مجبور به این کار کرد. تو که نمی دونی چی به من می گفت و منو به چه صفتهایی متهم می کرد که اصلا به من نمی خورد ، تو بگو ، اخه من انسان خودخواه و بی احساس و بی محبتی هستم . آره!!
بابک مثل علی هیچی از ما نمی دانست و بی خبر از همه جا جلو آمد و وقتی از ما حرفهایی را فهمیدند رفتند که رفتند اما من مثل تو از رفتن او ناراحت نیستم ، اتفاقا خیلی خوشحال هستم که هنوز هیچی نشده رفت . حرفهایم را زدم و هم او را خلاص کردم و هم خودم را.
می دونی بهم می گفت : دوستم داره ، اما من فهمیدم که خواستنش طوریه که یک روزه مدفون میشه.
** ** **
هراس از بیکاری مرا به فکر انداخته بود که این سه ماه تعطیلی را هم بیکار در خانه ننشینم در همان مدرسه کلاسهای تابستانی را گرفتم و چون نسبت به سال تحصیلی خیلی فشرده بود و روزها کمتر بود ، بجای دو روز در هفته ، چهار روز ، آن هم سه ساعت کلاس بود.
درصد بچه هایی که از درسهای خواندنی تجدید می شوند همیشه خیلی کمتر از درسهای یادگرفتنی است و بهمین خاطر کلاسهایی که تدریسش با من بود تعدادشان کم بود و خیلی هم خلوت.
داخل ساختمان بودم و داشتم گلهای اقای معصومی را اب می دادم چون گلدان ها در تمامی اتاقها پخش بود وارد اتاق خواب شدم و داشتم گلهای کنار پنجره را هم مرتب کرده و آب می دادم که متوجه او شدم. نتوانستم خودم را از دید او قایم کنم . بدون حرکتی همانجا سر جایم ایستاده بودم . سلام و احوالپرسی کوتاهی بین ما از طرق پنجره رد و بدل شد.
او از حیاط به داخل ساختمان آمد و من هم از اتاق خواب بیرون آمدم ، آب پاش را روی زمین گذاشتم و خواستم خارج شوم که او در حالیکه بر روی صندلی کنار تلفن می نشست صدایم کرد و گفت : یه سوالی از شما دارم.
گفته اش مرا لاجرم به نشستن وادار کرد ، با فاصله نشستم و نشان دادم که منتظر ادامه صحبتش هستم و هر دو سرمان به زیر بود ، سعی می کردیم از نگاه کردن به یکدیگر بپرهیزیم.
بدون حرف دیگری بی مقدمه گفت : من کتابهای شما را خواندم ، حقیقتش بجز همین چند تا کتابی که از شما دارم و خواندم ، طرف این کتابها نرفته بودم و داستانهای شما این رغبت را در من به وجود آورد.سوالم هم در واقع یک انتقاد از نوشته های شماست. داستانهای شما خوبه ، اما شخصیت های مرد نوشته هایتان همه هم شکل و مثل هم هستند. امیدوارم منو ببخشید اما راستی چرا؟
سوال او را باز من پرسیدم و گفتم : متوجه نمی شم.
او در پاسخ سوال من صحبتش را بیشتر توضیح داد و گفت : در داستانهای شما شخصیت های مذکر همه نقش منفی دارند ، چرا فکر می کنید تمام آدمها مثل هم هستند.
با تمام شدن سخنش به صراحت گفتم : اره ، درسته من همینطور فکر می کنم . می دونم طرز نوشتنم باعث شده موضوع داستانهایم در کل تکراری باشه . اما دوست ندارم دروغ بنویسم و دلم می خواهد همانطور که از آنها می دانم بنویسم و به خواننده ها هم این را بفهمانم.
بابک سعی داشت مرا از اینطور فکر کردن باز دارد و حالت دیگری به خود گرفت و گفت : تمام دختر ها و زنها مثل هم هستند که شما فکر می کنید تمام مردها هم یک خوی و اخلاق دارند . ادمهای بد زیادند اما آدمهای خوب هم پیدا میشه . نوشته های خود شما باعث شده که اینطور طرز فکر قوت بگیره و از همه...
من در ادامه سخنان او پریدم و گفتم : و از همه انها متنفر و بیزار باشم و با پوزش برخاستم. هنوز پایم را از چارچوب در بیرون نگذاشته بودم که صدایش را از آن اتاق شنیدم که بلند می گفت :
شما دارید اشتباه فکر می کنید و من این را یکروز بهتون ثابت می کنم.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#17
سوده با من تماس گرفت و تلفنی مرا برای جشن تولدش دعوت کرد ولی باز برای اطمینان بیشتر به خانه آمد همان دم در با عجله گفت : آمدم باز تاکید کنم نکنه مثل دفعة پیش بشه . نفسش بند آمده بود و هن هن کنان با سختی حرفش را میزد.
گفتم: برای چی اینقدر عجله ، بیا تو و او گفت : ممنونم ، با برادرم آمدم .الانم سر کوچه ایستاده ، نمی خوام معطلش کنم وگرنه صداش در میاد و دیگه به حرفم گوش نمی ده.
بهش گفتم : آخه برای چی این همه راه اومدی ، تلفنی که بهم گفته بودی ، اصلا راضی به زحمت شما نبودم سوده خانم.
با لبخند من او هم لبخندی زد و گفت : بله ، گفته بودم. اما به حرفهای شما نمیشه خیلی هم اطمینان کرد ، ببخشید و بعد خداحافظی کرد و رفت.
آدرس خانة آنها را از قبل داشتم و دیگه نپرسیدم ، بعد از یک ساعت به انجا رسیدم ، زنگ خانه را فشار دادم. اقای جوانی در را برویم باز کرد و با سلام و خوش امد گویی بسیار مرا به داخل تعارف کرد . چند قدمی بیشتر بر نداشته بودم که سوده را در ایوان دیدم که ایستاده بود و با امدن من جلوتر امد . هدیه ام را به دستش دادم ، او را بوسیدم و تبریک گفتم ، به اتفاق هم وارد شدیم ، خانمی هم کنار در ورودی ایستاده بود و سوده او را مادرش معرفی کرد ، بادیدن من در کنار دخترش ، احوالپرسی کرد و خوش آمد گفت.
در سالن چند مرد جوان نشسته بودند و بغیر از دو سه تا از بچه هایی که از شاگردان خودم بودند چند دختر دیگر هم نشسته بودند که با وجود اینکه هیچ کدام همدیگر را نمی شناختیم اما با تک تکشان دست دادم و بالاخره بعد از مدتی سلام و احوالپرسی در صندلی کنار بچه ها نشستم . صدای نوار بقدری بلند بود که گوش را ازار می داد و صدا به صدا نمی رسید.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یکدفعه همه با هم بلند شدند و در وسط سالن شروع کردند به رقصیدن ، در همان مدت کوتاه که انجا بودم از سر و صدا و شلوغی سرسام گرفته بودم اما ناچار بودم با تمام اینها تحمل کنم و بنشینم. برادر سوده همان آقایی که درِ خانه را برویم گشوده بود به من نزدیک شد ، مقابلم کمی خم شد ،دستش را دراز کرد و از من خواست که با او برقصم ، چقدر افتضاح بود.
سوده با دوست برادرش می رقصبد و برادرش از من می خواست . دست او را رد کردم و فقط به نگاه کردن انها اکتفا کردم و در دل به تمامشان خندیدم. طاقت نشستم و تماشای حرکات مضحک و مسخره آنها را نداشتم و با بی اعتنایی به بقیه فقط با مادرش خداحافظی کردم و بیرون آمدم.
مادر او با چقدر تعارف و اصرار از من خواست تا بمانم و من هم با یک عالم بهانة دروغین عذرم را خواستم و آنجا را ترک کردم که تازه گیر سوده افتادم که دستم را محکم گرفته بود و از من می خواست تا بیشتر از این بمانم .
با مهربانی به او گفتم : عزیزم ، آمدم چون نمی خواستم مثل دفعه قبل منو بد قول بخوانی . دلیلم فقط همین بود وگرنه اصلا نمیشد بیایم.
سوده معترضانه گفت : شما هنوز کیک تولد من را نخوردید . تازه می خوام عکس بیندازم ، و باز در ادامه با لحن ملتمسانه ای گفت : خانم آسا ، خواهش می کنم ، فقط یکم دیگه و بجای اینکه خودتان بروید و اینهمه وقت در راه باشید ، میگم فرشاد شما را هر کجا که می خواهید برساند.
- نه ، نه ، اصلا خودم میرم. دیگه بیشتر از این هم اصرار نکن . باشه . خداحافظ عزیزم.
در راه همینطور با خودم سر و کله می زدم و سوال و جواب پس می دادم. از اینکه چرا آمده ام و چرا از بین آن همه دبیر فقط من آمده بودم ، نادم و پشیمان بودم.
من که تا به حال به اینجور مراسم شلوغ نرفته بودم و عادت نداشتم ، سرم خیلی درد گرفته بود.
** ** **
حال سارا نسبت به روزهای اول خیلی بهتر شده بود و این کمی از ناراحتیمان کاسته بود و خیالمان را راحت کرده بود . این روزها سعی می کردم بیشتر از همیشه پیش او بروم و باهاش صحبت کنم . از پرستارش دربارة او سوالهایی کرده بودم که حرفهای امیدورا کننده ای تحویلم می داد و با گفته هایش اطمینان پیدا کردم که تا چند روز اینده می توانم او را به خانه پیش خودم بیاورم. این جور فکرها که باز هم می توانیم با هم باشیم و زندگی کنیم و روزهای گذشته مان را از سر بگیریم ، بی اندازه خوشحال و ذوق زده ام میکرد و تا فرا رسیدن آن موقع همینطور لحظه شماری می کردم ، تا بالاخره روزی بیاید که از این عالم تنهایی نجات پیدا کنم.
نیمه های آخر فصل تابستان بود که اقای معصومی به خانه اش باز گشت ، با بدو ورودش خودم را به حیاط رساندم ، با کلی حال و احوال پرسی ، خواستم کمکش کنم تا چمدان کوچکی که در دستش گرفته بود بگیرم ولی نگذاشت و گفت : خیلی سنگین نیست ، خودم می توانم تا داخل بیاورم.
در نیمه باز بود . بطرف در رفتم تا آن را ببندم که آقای معصومی گفت : در را نبند ، بابک بیرون داره ماشین را قفل می کنه.
باز هم بابک ، باز هم بابک. با شنیدن اسمش حال عجیبی به من دست میداد ، خواستم بر گردم که آقای معصومی از سارا از من سوال کرد که من هم با شادی شروع کردم به تعریف که خدا را شکر که حالش بهتر شده و تا چند روز دیگه اجازه دارم که او را به خانه بر گردانم.
آقای معصو می لبخندی زد و گفت : حالا به حرفم رسیدی ، دیدی گفتم که ، ما بین گفته هایش با صدای بسته شدن در و داخل شدن او سخنان آقای معصومی نا تمام ماند.
مقابل هر دوی ما ایستاد اما دیدگانش را به من انداخت و هر دو با هم همزمان سر تکان دادیم و چون همیشه ساده و کوتاه سلام همدیگه را جواب دادیم.
از اقای معصومی حال همسر و دخترش را پرسیدم که در جوابم گفت : ممنونم دخترم ، آنها هم حالشان خوب بود. اتفاقا سلام تو را هم خیلی خیلی رساندند و خواستند از قول آنها از تو تشکر کنم.
با تجب سر تکان دادم و گفتم : تشکر برای چی ؟
- بخاطر همان داستانی که از زندگی من و فریال نوشته بودی ، کتاب تو را با خودم برده بودم و انها هم خواندند که البته خانمم خیلی خوشش آمده بود . من گمان میکنم خواندن این کتاب خیلی روی فریال اثر گذاشته بود که موقع امدن من گفت : دوست داره بیاید ایران. می دونی ، می گفت خیلی افسوس گذشته را می خورد که همیشه جدا از هم بودیم و اینگونه روزهایمان را گذراندیم تا حالا که پیر شدیم.
بابک رو به پدرش کرد و گفت : مادر برای همیشه میخواد بیاد یا اینکه...
آقای معصومی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمی دانم ، فریال هر لحظه یه تصمیم می گیره. تو که خوب مادرت را می شناسی.
در حین بیان این جمله دستانش را به طرف بالا گرفت و گفت :
چقدر خسته شدم ، بیایید بریم تو.
بعد از جایش بر خاست و آهسته حرکت کرد ، من هم به دنبال او بلند شدم تا به اتاق خودم بروم که با صدای نجوا کنان بابک سرم را به طرف او چرخاندم تا حرفش را واضحتر بشنوم.
کفت : پدرم راست می گوید ، این کتاب شما بهتر از بقیه کتابهای شما بود و آن هم فقط به این دلیل که شخصیت ... که با صدا کردن آقای معصومی حرفش را نا تمام گذاشت . به گفته های او گوش کردیم که از ما می خواست همراه او داخل شویم . تشکر کردم و با هر دوی آنها خداحافظی کردم.
صحبت آقای معصومی میان صحبت بابک باعث شد حرفش را نصفه رها کند ولی من فهمیدم و تا آخر حرفش را خوب خواندم پس چه بهتر که ادامه نداد تا بیشتر از این حرص مرا در آورد.
آن شب پدر و پسر کنار هم بودند و من هم خوشحال بودم از اینکه بالاخره روزهای تنها بودن در این خانه تمام شد و آقای معصومی به خانه اش بر گشت. حالا که گذشته می فهمم چه شهامتی داشتم که این همه مدت تنهای تنها در این خانه بودم . اما یادم نرفته روزهای اول با چه ترس و هراسی تا نزدیکیهای صبح بیدار می نشستم تا از خستگی و بیحالی خوابم می برد.
** ** **
چهارشنبه نزدیکیهای ظهر درست دو روز بعد وقتی برای مقداری خرید از خانه خارج می شدم ، آقای معصومی صدایم کرد و ازم پرسید که بعد از ظهر به جایی نمی خواهم بروم و قبل از اینکه من لب باز کنم تا منظورشان را بپرسم ، ادامه حرفش را گرفت و گفت : دلم می خواهد حالا که سارا حالش بهتر شده ببینمش ، البته اگر وقتش را داشته باشی و همینطور اگر خودت هم قصد رفتن داری ، خوشحال می شوم اگر من را هم صدا کنی تا همراهت باشم.
سرم را تکان دادم و با رضایت و خوشحالی پاسخ دادم : چشم ، حتما. هر وقت که شما بخواهید من آماده ام.
خریدم وقت چندانی نبرد و در عرض سه ربع خانه بودم و شروع کردم به پختن غذایی که مورد دلخواه سارا بود.
حول و حوش ساعت شش بود که با تک زنگِ آقای معصومی ، من که از قبل خودم را آماده کرده بودم با عجله بیرون آمدم و دقایق کوتاهی در حیاط منتظرشان ایستادم تا آمدند و راه افتادیم.
سارا ، آقای معصومی را شناخت و جواب سلام ما را داد ، او حتی حرف هم با ما میزد ، ظرف غذا را جلویش گذاشتم و گفتم : غذایی که دوست داری برایت آوردم ، ببین.
او با نگاه و لبخندش مرا به بهبودیش امیدوارتر کرد.
چقدر ذوق زده بودم از اینکه آقای معصومی هم اینجا بود و می دید سارا چقدر تغییر کرده ، با بلند شدن من از کنار سارا ، آقای معصومی سر جایم نشست و دقایقی با او صحبت کرد وسارا هم گاهی در جواب او میخندید و یا جوابش را میداد.
وقتی از سارا جدا شدیم کل راه برگشتن ، آقای معصومی باهام حرف می زد ، حرفهایی که ... نمیدان ، شاید او هم متوجه شده بود که من چقدر از نگاههای سارا خجالت می کشم ، از اینکه او را به اینجا آوردم و در خانه نگهش نداشتم و برای خاطر همین آقای معصومی سعی داشت با گفته هایش به من بفهماند که در حق سارا کوتاهی نکردم.
- سارا بعدا می فهمه که من هر کاری کردم برای این بود که دوستش داشتم و ازم راضیه.
آقای معصومی می گفت : سارا باید خوشحال باشه که بجای هر کسی ، یه دوست خوب داره ، یه دوستی که با اندازه تمام دنیا دلواپسش است.
صحبتهای او دل نا آرام مرا قانع کرد و این اطمینان و امید را به من داد که در دوستیم کوتاهی نکردم و سارا هم این را میداند و می فهمد و از من دلخور نیست . وقتی هر دو کنار کنار در ورودی ساختمان ایستاده بودیم آقای معصومی قبل از اینکه من داخل شوم گویی یکدفعه چیزی را به خاطر اورده باشد باز صدایم کرد ، برگشتم و پاسخ دادم ، که گفت : دخترم ، احتیاج به کمکت دارم ، در واقع می خواهم یک خواهشی بکنم و قبل از اینکه خواسته ام را باز گو کنم ، می خواهم بدون رو در بایستی و یا تعارف ، جوابم را بدهی.
با طرز صحبت اقای معصومی یکدفعه یه حالی شدم ، از هیجان زیاد قلبم داشت از جا کنده می شد ، بی اختیار توی ذهنم تا به کجاها رفتم و چه خیالها در همین چند ثانیه نکردم.
تا اینکه با ادامه صحبتشان سعی کردم حواسم را متوجه گفته هایش کنم که گفت : برای فردا شب ، دو تا از دوستانم را دعوت کردم تا بعدر از مدتها باز در این خانه مهمانی داده باشم . فکر می کنم سه چهار سالی میشه که توی این خانه مهمانی نیامده ، اول قصدم بر این بود که غذا از بیرون سفارش بدهم اما خودت بهتر می دونی ما پیرمردها دیگه معده هایمان با غذای بیرون سازگاری نداره . حالا تو بگو ، کمکم می کنی ، قبول دارم خودت خیلی سرت شلوغه ، اما دست تنها نیستی و زیاد وقتت را نمی گیرم.
روبه او کردم و گفتم : من با کمال میل راضیم ، اتفاقا فردا هیچ کاری ندارم و البته اگر هم کاری بود باز کمک به شما را ترجیح می دادم و ... که بالاخره با چقدر صحبت و تعارف قرار براین شد که من فردا ظهر برای پختن غذا به پایین بروم.
دوست داشتم فردا بتوانم غذاهای خیلی خوب و جدیدی درست کنم اما من به جز همان چند نوع غذای همیشگی و معمولی که تا بحال زیاد درست کرده بودم و جور دیگه ای بلد نبودم . بخاطر همین بالاخره با چقدر فکر کردن به این نتیجه رسیدم که فردا صبح به مدرسه بروم که همین کار را هم کردم و از کتابخانه ای که وابسته به انجا بود توانستم با کمی گشتن ، کتاب اشپزی را بگیرم . به خانه امدم و تا ساعتی ، کتاب بر دستم بود و آنها را می خواندم و انتخاب می کردم و طرز پخت آن را حفظ می کردم.
دقیقا همان ساعتی که گفته بودم به پایین آمدم و به اتفاق آقای معصومی به آشپزخانه رفتیم که جای چیزهایی که لازم بود نشانم می داد و بعد هنگام خارج شدن گفت : بابک هم تا چند دقیقه ای دیگر میاد تا هر آنچه نیاز هست بخره.
در برگه ای کوچک هر انچه که برای درست کردن لازم بود یادداشت کردم و قبل از اینکه اصلا بابک بیاید به دست اقای معصومی دادم تا به او بدهد و خیلی زود خودم را مشغول کردم ، تا حدی حواسم را جمع کارها کرده بودم که اصلا متوجه حضور او نشدم یک دفعه با صدایی که از پشت سرم آمد از ترس ظرفی که بر دستم بود رها شد و به زمین خورد و شکست . او داشت چیزهایی که آورده بود را روی میز می گذاشت ، با شکستن ظرف به طرفم آمد ، خم شد و همینطور که تکه های خورد شده را با دستش بر می داشت گفت : متاسفم اگر شما را ترساندم ، فکر کردم متوجه آمدنم شدید.
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#18




با یک عالم شرمندگی و خجالت از این کارم ، سرم را به طرفش گرفتم و به سختی لب باز کردم و گفتم : من ... من متاسفم ، ببخشید.
نگاه مهربانش را به صورتم انداخت و با تبسمی که بر لب داشت گفت : فقط بخاطر یک ظرف شکسته ، اصلا مهم نیست. فقط شما کمی عقب تر بایستید تا من اینها را جمع کنم. خم شدم تا خودم هم در تمیز کردن انجا کمکش کنم که او نگذاشت حتی دستم را دراز کنم و به اطاعت از گفته اش طرف دیگری ایستادم و تنها به حرکات او نگاه می کردم که چگونه آهسته و با احتیاط انجام میداد.
با رفتن بابک از اشپزخانه باز مشغول شدم و با دقت و حوصله توانستم تا قبل از اینکه مهمانها بیایند ، تمام کارها را انجام دهم . تقریبا چهار - پنج ساعتی می شد که توی اشپزخانه بودم و توانستم توی این مدت دو نوع غذا و یک نوع دسر اماده کنم. از صبح زود ، تمام وقت راه رفتم و کار کرده بودم که تمام اینها از یک طرف ، جوش و ناراحتی آن که نکنه نتوانم خوب از عهده آن بر بیایم از طرف دیگر،دلیل بر خستگی ام شده بود و به دقیقه ای نکشید که بخواب رفتم . نمی دانم چقدر خواب بودم که با صدای مهمانها که از پایین بوضوح تا بالا می آمد مرا از جا بلند کرد.
چند باری خواستم به بالکن بروم اما باز صبر کردم تا انها بروند و آخر شب به آنجا رفتم و بی حرکت در گوشه ای چمباتمه زدم . نمی دانم چرا یک دفعه باز هوس نوشتن به سرم زده بود ، دوست داشتم بنویسم اما برای شروع ترس داشتم.






















بالاخره ان روز رسید ، روزیکه پزشک معالج سارا با من تماس گرفت و از من خواست که خودم را به انجا برسانم. دکتر عزیزی که یکی از روان پزشکان انجا بود تقریبا یکساعت تمام برایم صحبت کرد و از سارا گفت که حالش خیلی خوبه و دیگه جای نگرانی نیست و می توانم او را به خانه ببرم و بیشترین تاکید ایشان این بود که خیلی مراقبش باشم و حتی یک لحظه ام تنهایش نگذارم. دکتر ، داروهایی تجویز کرد تا در مواقعی که لازم است ، به او بدهم و هفته ای یکبار هم حضوری و یا تلفنی ایشان را از وضع حال سارا مطلع کنم.
همان شب با نفیسه تماس گرفتم و این موضوع را به او هم گفتم . هر دو از این خبر ذوق زده بودیم.
من که بقدری هول و عجول بودم که اگر دست خودم بود و می توانستم ، همین شبانه خودم را به آنجا می رساندم و او را همراه خود می آوردم. تا خود صبح از ذوق و خوشحالی پلک روی هم نگذاشتم . با روشن شدن هوا از خانه بیرون زدم ، هنوز در را پشت سرم نبسته بودم که با صدای آقای معصومی بر سر جایم ایستادم. آقای معصومی از باغچه دو شاخه گل چید و به طرفم گرفت و گفت :یکی برای تو و یکی هم برای سارا. پس از مکث کوتاهی با لبخندی که بر لبش بسته بود آهسته گفت : منهم خوشحالم و بهت تبریک می گم.
موقع ترک آنجا ، دو تا از پرستارها که در این مدت با هم آشنا شده بودیم ، کنارمان ایستادند و پس از فشردن دستهای همدیگر خداحافظی کردیم و خارج شدیم. از پیاده رو می رفتیم که با صدای بوق اتومبیلی که نزدیک ما حرکت می کرد ایستادیم. با دیدند مسعود و نفیسه سوار شدیم. هنوز ننشسته ، نفیسه شروع کرد به گله و شکوه از من که چرا طبق قراری که دیشب گذاشته بودیم تا با هم بیاییم ، منتظر نشدم و خودم به تنهایی آمدم.
من که از دستپاچگی زیاد همه چیز را فراموش کرده بودم ، از هر دوی آنها عذر خواهی کردم که اینهمه بخاطر من تا خانه رفته بودند.
طبق خواسته سارا تا موقع ظهر در خیابانها می گشتیم و بعد با پیشنهاد مسعود و نفیسه برای صرف نهار به رستورانی که حوالی خانه آنها بود رفتیم . آن غذا برای من از لذیذترین و بهترین غذاهایی بود که مدتها در جمع دوستانم و با خاطری راحت می خوردم.
توی این مدتی که سارا آمده بود هر روز بعد از ظهر با هم بیرون می رفتیم ، سارا پارک را به سینما و هرجای دیگر ترجیح می داد. من هم که مطیع خواسته های او بودم و خوشحال از اینکه او نظری می داد و حرفی می زد. رفت و آمد نفیسه هم بیشتر از قبل شده بود و گاهی اوقات با ما همراه می شد ، در واقع ما سعی مان را می کردیم تا او احساس دلگیری و خستگی نکند . من که نمی توانستم او را تنها در خانه بگذارم و یا همراه خود به مدرسه ببرم به همین دلیل برای یک مدتی مرخصی گرفتم و تمام وقت از پیش او جم نخوردم.
دو - سه هفته ای می شد که همه چیز طبق روال عادی پیش می رفت و دکتر هم با حرفهایی که من از سارا برایش می گفتم احساس رضایت و خوشنودی می کرد.
تا اینکه ... باز هم حرفهای عجیب سارا شروع شد و این فکر و خیال مرا به خود مشغول کرده بود و کلافه ام می کرد . نمی دانم و اصلا نفهمیدم که یک دفعه چی باعث شد که دو مرتبه فکر سارا به اتفاقهای قبل برگردد ، به گذشته تلخ و زشت و ناراحت کننده ای که تمام ذهن او را در برگرفته بود و زجرش می داد . سعی می کردم حرفهایی بزنم که او را از اینگونه فکرها دور کنم اما خود او نمی گذاشت و تمام گفته هایم را به اتفاقها و روزهای قبل می کشاند و ربط می داد.
هر روز فاصله اش با حال بیشتر می شد و در عوض به گذشته اش نزدیک و نزدیک تر می شد . یکروز می رفت به دوران کودکیش و از اون وقتهایی می گفت که پدرش دعوا می کرد و مادرش را می زده و همینطور از کتک خوردنها و دعواهای بچه های پرورشگاه حرف میزد.
با دکتر عزیزی تماس گرفتم اما برعکس من که انقدر نگران و آشفته بودم ، دکتر از وضع حال سارا راضی بود و می گفت : این خیلی خوبه که او سعی می کند تمام اتفاقهایی که مربوط به او بوده ، به یاد بیاره و باعث میشه بهتر خودش را بشناسه و در بهبودی کامل او تاثیر بسیاری دارد.
دکتر از من خواست من هم پای گفته های او بنشینم و تنهایش نگذارم و در یادآوری هر آنچه بوده کمکش کنم ، به گفته ایشان بجای نگرانی باید خوشحال می بودم که او بعد از مدتها دوری از خودش ، اصرار داره تا از خودش حرف بزنه ، سفارشهای دکتر را پذیرفتم ولی مگه می شد با دیدن او پریشان و دلواپس نبود.
شبی دست سارا گرفتم و با هم به بالکن رفتیم . نشستیم و به در تکیه دادیم. اقای معصومی باغچه ها را اب داده بود و بوی خوش آن همه جا پخش شده بود و با نسیم خنکی که می وزید شب را زیباتر کرده بود . صورتم را به بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم ، سارا هم همین کار مرا تکرار کرد.
روبهش کردم و خندیدم ، او هم خندید .ازش پرسیدم : می خواهی همین جا پیش هم بخوابیم و پیش از آنکه منتظر جوابش باشم سریع داخل رفتم و رختخواب بر دست بیرون آمدم و داشتم جای او را پهن می کردم که سارا با همان لبخندی که بر لب داشت نگاهم کرد و گفت : مثل اون وقتها که من و مادرم به پشت بام می رفتیم . با هم جاها را می انداختیم و کنار هم می خوابیدیم . یک دستش را لای موهایم می کرد و آنقدر با موهایم بازی می کرد تا من خوابم می برد.
من باز به داخل رفتم تا رختخواب خودم را هم بیاورم که با صدای بلند او به بالکن پریدم ، سارا بلند گریه می کرد و او را به اتاق آوردم تا آقای معصومی صدایش را نشنود.
چشمانش را به طرف من زل کرده بود و می گفت : اون شب رفتیم بالا تا بخوابیم . خوابم برده بود که مادرم جیغ زد ، دستش را گرفته بود و می خواست از بالا پرتش کند. من خیلی ترسیده بودم ، گریه می کردم ، مادر فقط جیغ می کشید و پدر همینطور فحش می داد و او را کتک می زد . انقدر مامان را زد تا بابای منصوره اومد و من و مادرم را به خانه خودشون برد. مادر تا صبح گریه می کرد ، من هم پهلویش نشسته بودم و گریه می کردم.
دلم براش تنگ شده ، نکنه با هم دعوا کنند ، می خوام برم پیشش.
روبروی او نشستم و همینطور که خودم اشک می ریختم، حرفهایی می زدم تا کمی ارامَش کنم و بخوابد.
صبح که از خواب بیدار شدم او را دیدم که لباس بیرون پوشیده بود . از جا پریدم و جلویش ایستادم و گفتم : کجا می خواهی بری ؟
سارا جوابم را نداد . می دانستم اصرار کردن فایده ای ندارد و فقط گفتم : صبر کن تا منم آماده بشم و او بی اعتنا به حرفم از پله ها پایین رفت . لباسهایم را دست گرفتم و با عجله و در حرکت به تنم کردم و به دنبال او از خانه خارج شدم و بدون اینکه هیچ کدام چیزی بگوییم راه می رفتیم.
نیم ساعتی می شد که همینطور راه مستقیم را گرفته بود و می رفت و من هم به همراه او ، نمی خواستم سر به سرش بگذارم اما باید می فهمیدم چکار می خواد انجام بده و آخر لب گشودم و آرام و با مهربانی پرسیدم : سارا جان ، عزیزم ما الان کجاها داریم میریم ، این را بهم می گی ؟
سرش را تکان داد و گفت : یادم نمیاد کجاها بود ، اون خونه... اون خونه...
پرسیدم : کدوم خونه ؟ همانجا که قبلا بودیم ، آره ؟!!
او باز بعد ار چقدر مکث گفت : مادرم را میارم اینجا ، دوست داره بیاد پیش ما بمونه ، بیا با هم بریم ، باشه.
قرص سارا که از خانه همینطور توی دستم مانده بود را خواستم بهش بدم که دیدم خراب شده بود آن را زمین انداختم و با چقدر حرف زدن و التماس و سختی توانستم او را به خانه برگردانم.
از بس باهاش حرف زده بودم سرم درد گرفته بود و چشمانم داشت از کاسه می زد بیرون ، خسته شده بودم و عین بچه های کوچک که هیچ حرفی را نمی فهمند و فقط روی گفته های خودشون پافشاری می کنند.
مثل همان اوایل مریضی ، ساعتها گریه میکرد و سر و صدا راه می انداخت ، دکتر داروهایش را تغییر داد و بجای یکروز در میان گفته بود هر شب به او بدهم . اما تاثیر هر کدام محدود به چند روز بود و باز کارهای او شروع می شد ، انگاری اصلا خوب نشدنی نبود . گذشته از اینها ، از طرفی دیگه سختی و مشکل من بخاطر پنهان کاریهایی بود که نمی خواستم کس دیگه ای بخصوص آقای معصومی متوجه بشه تا باز مجبور باشم و او را به آسایشگاه ببرم و ای کاش خود سارا این را می فهمید.
گفته ها و تعریفات سارا برای من مثل یک کتاب قصه بود که با زدن هر برگ و گذشت هر روز به زمان حال نزدیکتر می شد و امروز افکار او به آن موقعی کشیده شده بود که برای کنکور می خواندیم و بعد از چقدر انتظار در رشته مورد دلخواه خود قبول شده بود . با خاطره آن روز های از دست رفته باز هم افسوس و غصه و گریه.
من به کارهای هر روزی او عادت کرده بودم که اول اندیشیدن به آن زمانها و آخر تمام آنها هم ختم میشد به گریه و بعد با اصرار و التماس من با خوردن چقدر قرص می خوابید و باز هم یک روز بعد.
سخن دکتر در این باره صحیح بود که می گفت : سارا تلاش می کنه تا با فکر زیاد لحظه به لحظه گذشته اش را به خاطر آورد و ای کاش گفته دیگر ایشان هم درست بود که می گفت : در آخر با اندیشیدن به تمام آن روزها ، سارا همه چیز را می فهمد چه جور باید با زندگی تازه خود کنار بیاد و عادت می کنه و من تنها به این امید بود که صبر می کردم و باز هم تحمل.
با همین حال با او کنار آمدم و هر آنچه که در خاطر داشتم به او می گفتم اما از این به بعد دیگه نمی توانستم هر چی سارا جلوتر می آمد وحشت من هم بیشتر می شد . دلم نمی خواست آن روزهای دانشگاه و آشنایی با علی باز در خاطر او زنده شود. از عکس العمل سارا در برابر یاد اونوقتها می ترسیدم . خیلی می ترسیدم ، اما...
اما چه کاری از دست من بر می آمد و آیا من قدرت این را داشتم تا جلوی او را بگیرم و تا همین جا که آمده بود متوقف کنم.
شبی نفیسه تلفن زد و از من خواست تا فردا را به آنجا برویم . ولی سارا قبول نکرد و من مخالفت او را گفتم و خواستم تا بجای ما آنها بیایند تا همه دور هم جمع باشیم. آن روز صبح سارا حسابی باهام دعوا کرد ، از اینکه تمام وقت هواش را داشتم و حتی هنگام خواب باز در کنار او می ماندم ، ناراحتش کرده بود و سر این موضوع سرم داد کشید که چرا رفتارم با او اینطوری شده و این اجازه را نمی دهم تا خودش به تنهایی کارهایش را انجام دهد و بعد از کلی داد و قال راه انداختن از خانه بیرون زد پیش از انکه فرصتی به من بدهد تا همراهش بروم.
با رفتن او فقط کاری که توانستم انجام دهم تا کمی دلم خنک و آرام شود گریه بود که این اجازه را هم آقای معصومی از من سلب کرد و با صدایش مرا به پایین کشاند و مجبور شدم هر انچه که می پرسید پاسخ دهم ، اما اینبار دیگه نمی شد مخفی کرد و دورغ گفت ، لاجرم باز دورباره مریضی او را گفتم که با این همه ترس من ،آقای معصومی هیچی نگفت ، حتی از بردن سارا هم سخنی نگفت ولی من از خجالت و ناراحتی در حین حرف زدن سرم را زیر انداخته بودم و از نگاه کردن به ایشان پرهیز می کردم ، چقدر دلم گرفته بود وای خدایا ، چقدر دلم گرفته.
یکساعتی از ظهر گذشته بود و هنوز از او خبری نبود ، دلشوره من بحدی بود که آرام و قرار را از من گرفته بود و یک پام در آشپزخانه بود و یک پام دم در خانه. بقدری این پله هل را بالا و پایین رفته بودم که دیگه طاقت ایستادن نداشتم. از صبح ساعت ده رفته بود و تا الان که حدودا پنج بعد از ظهر بود هنوز نیامده بود .
همینطور کنار در ایستاده بودم و چشم به خیابان دوخته بودم ، اتومبیل مسعود را دیدم که هر دویشان با دیدن من ان هم با آن حالت ، ترسیده بودند. نفیسه به عجله خودش را به من رساند و با شتاب و ترس پرسید : مهتاب سارا کجاست ؟ چی شده ، برای چی اینجا ایستادی ؟ هان ؟
سعی کردم آرام و خونسرد جوابش را بدهم . گفتم : چیزی نشده ، سارا رفته بیرون و من هم منتظرم تا ... او که حتی فرصت نداد تا من سخنم را تمام کنم ، دیدگان متعجب و عصبانیش را به من انداخت و گفت : یعنی چی ، تو هم گذاشتی تا او تنها بره .
صدایم را از صدای او بلند تر کردم و گفتم : نفیسه تو چی می گی ، سارا هر کاری که بخواهد انجام می دهد و اصلا به حرفها والتماسهای من اهمیتی نمیده . من که حریف او نمیشم تا بخوام جلویش را بگیرم ... که مسعود با گفتن من با ماشین میرم دنبالش هر دوی ما را از ادامه دادن بحث باز داشت و خود سوار شد . منتهی هنوز ماشین را روشن نکرده بود که با صدای من که سارا را از آن طرف کوچه دیدم که آهسته آهسته قدم بر می داشت و به سمت ما می آمد ، متوقف شد . هر سه بی حرکت نگاهمان را او انداخته بودیم.
از انها خواستم تا هیچ حرفی در این باره به او نزنند چرا که اخلاق سارا را خوب می شناختم که هر وقت توجه ما را به خود می دید عصبانی میشد و بیشتر لجبازی می کرد.
از اینکه نگرانیم بی مورد بود و حال ، او برگشته و صحیح و سالم مقابلم ایستاده بود از شادی می خواستم صورتش را غرق بوسه کنم و از طرفی وقتی یادش می افتم که از صبح تا حالا چقدر من را حرص و جوش داده از دستش عصبانی می شدم .
با انکه از نفیسه خواسته بودم تا سر به سر سارا نگذارد ، اما اخر او نتوانست طاقت بیاورد و تا مدتی با سارا جر و بحث می کرد ولی من بیشتر حرص می خوردم ، می ترسیدم که آخرش به دعوا کشیده شود .
چون غذا آماده بود و بخصوص اینکه سارا هیچی نخورده بود خیلی هم گرسنه بود و خواستم غذا را بکشم که نفیسه هم بالاخره از حرف زدن دست کشید و برای کمک کردن من به اشپزخانه امد.
زودتر از همیشه غذا را آوردیم و بعد از خوردن و جمع کردن ، نفیسه و مسعود یکساعت دیگر هم پیش ما نشستند و بعد با اشاره مسعود و بلند شدن او ، نفیسه هم بلند شد . چقدر اصرار و تعارف کردم تا امشب را هم بمانند و فردا بروند . نفیسه حرفی نداشت و حاضر بود ، اما مسعود مصمم بود که همین شبی راه بیفتند تا فردا به کارهایش برسد.
با رفتن آنها ، من هم به اشپزخانه رفتم و آنجا را تمیز کردم و خواستم رختخوابها را بیاورم که دیدم سارا ، رختخواب مرا پهن کرده . اما نه در اتاق خودش ، بلکه جدا از هم . با این حال تشکر کردم و او فقط به لبخندی کوتاه اکتفا کرد و بعد برای خواب به اتاق خودش رفت.
من هم چراغ بالای سرم را خاموش کردم و در جایم دراز کشیدم که یکدفعه با صدای زنگ خانه ، با هول و هراس از جا پریدم . اول به طرف چراغ رفتم و نگاهی به ساعت انداختم ، تقریبا یک ساعتی می شد که خوابیده بودم و ساعت روی یک و نیم بود . سارا هم با صدای زنگ بلند شده بود ، کنار در ایستاده بود و مرا نگاه می کرد . بعد از چقدر معطلی به طرف بالکن رفتم ، سرم را خم کردم . اما توی تاریکی نمی توانستم چیزی تشخیص بدهم . بخصوص اینکه چشمانم هنوز تار و خواب آلود بود . به داخل برگشت و آخر با ترس و تردید خیلی اهسته پایین امدم و در حیاط را کمی باز کردم که از لای در مسعود را مقابل خود دیدم . از جلوی در کنار رفتم و آن را بیشتر باز کردم . نفیسه هم کنار مسعود ایستاده بود . مات و مبهوت به آنها زل زده بودم و تا خواستم لب بگشایم و چیزی بگویم نفیسه با خنده سلام کرد و با شوخی گفت : ادم که اینقدر مهمانش را پشت در نگه نمی داده.
- چی شده ، چرا برگشتید ؟ و مسعود بجای جواب به من گفت : از خواب بیدارتان کردیم؟
باز همان پرسش را تکرار کردم که نفیسه با اعتراض لب گشود و گفت : منکه یک لحظه دیگه طاقت ایستادن ندارم و همینجا مینشینم. با کنجکاوی زیاد و سوال بی جواب مانده به بالا آمدیم که بالاخره مسعود گفت : انگاری قسمت ما بوده که شبی همینجا می خوابیم . تا نصفه های راه رفته بودیم که ماشین خراب شد و دیگه هم روشن نشد ، تا چقدر راه هل دادیم ولی فایده ای نداشت و آخر هم همان کنار خیابان قفلش کردم و خودمان پیاده تا اینجا آمدیم . نفیسه گفت : منکه اینقدر پاهام درد گرفته که تا سه روز دیگه هم نمی تونم از جام تکون بخورم.
مسعود خندید و گفت : اینهم بهانه خوبی برای تو شده که تا فردا هم پیش خواهرت باشی.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#19
همانطور که انها حرف می زدند و به کارهای خودشان می خندیدند من بلند شدم تا برای آنها هم رختخواب بیندازم که مسعود از جا بلند شد و گفت : شما برید بخوابید و من رختخواب خودمان را پهن میکنم و ...
ساعت سه شده بود که دیگه همگی خوابیدیم . با اینکه خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح صدای باران نگذاشت دیگه بخوابم : راستش حیفم امد از اینهمه قشنگی چشم پوشی کنم و سراسیمه خودم را به بالکن رساندم . انقدر برای تماشای آن حریص شده بودم که خیال می کردم اگر یک دقیقه دیگر معطل کنم تمام میشه و دیگه نمی توانیم ببینم ، منتهی فقط دیدن قانعم نمی کرد و هوس کرده بودم بزنم بیرون و پا به پای باران قدم بزنم.
نفیسه که هنگام خارج شدن مرا دیده بود با ضربات محکمی که بر پنجره اتاق وارد می کرد نگاه مرا به خود جلب کرد و بلند گفت : کله سحر کجا داری می روی ؟
سرم را به طرف بالا گرفتم و با خنده گفتم : دارم می روم هوا خوری . گفت : توی این باران ؟
گفتم : تنها بخاطر همینه که ذوق دارم.
نفیسه گفت : دختر بیا تو ، باز احساساتی شدی؟
و من دستم را برای خداحافظی بالا بردم و بی انکه دیگر این گفتگو را ادامه دهم ، از خانه خارج شدم ، تا انتهای آن خیابان رفتم . برعکس همیشه ، خلون خلوت بود و هر از گاهی اتومبیلی با سرعت زیاد می گذشت.
حظ کرده بودم ، با خودم گفتم : کاش همیشه باران بیاد و هوا همشه اینطوری بود . سر راهم به نانوایی رفتم و چون تازه برای پخت اول آماده می شد زیاد معطل شدم و بعد از دقایق بسیاری که آنجا ایستاده بودم باز راه افتادم ، اگر به اختیار خودم بود دوست داشتم باز هم می رفتم . اما با این فکر که به خانه برگردم و قبل از آنکه انها بیدار شوند صبحانه مفصل را آماده کنم راه خانه را باز هم پیاده اما با قدمهای بلند و تندتر امدم .
هنوز تا خانه فاصله داشتم اما در را دیدم که باز ، گمان کردم مسعود باز گذاشته و می خواهد برود بیرون و با این خیال راه مانده را با سرعت دویدم.
مقابل در که رسیدم داخل حیاط را دیدم که غلغله از جمعیت بود پاهام سست شده بود و حتی قدرت بر داشتن یک قدم دیگه هم نداشتم . ضربان قلبم به شدت میزد ، وحشت داشتم از اینکه جلوتر بروم. چشمم به چشم نفیسه افتاد که با صدای شیون او جمعیتی که جلوی من ایستاده بودند کنار رفتند و نگاهم تنها جنازه ای دید که روی سنگفرش ها افتاده بود.
کشان کشان خودم را به ان نزدیکتر کردم. روی زمین نشستم و با دستان لرزان پارچه ای که روی صورت آن بود کنار زدم ، اما ترسیدم نگاه کنم و سرم را به بالا گرفتم . مسعود جلوی چشمان نفیسه را گرفته بود و خودش هم سرش را برگردانده بود ، بقیه هم همینطور و تنها من بودم که دیدم.
چشمان من ثابت و مات روی صورت مانده بود ، صورتش له شده و غرق به خون بود ، تازه وقتی او را از جلوی دیدگانم بردند من فهمیدم که آن صورت وحشتناک ، آن صورت زشت که هیچ شباهتی با سارا نداشت ، خود سارا بود.
هر بار که چشم باز کردم باز تصویر وحشتناک صورت او را می دیم . از ترس جیغ می کشیدم ، گریه می کردم اما فایده ای نداشت ، چشمانم فقط او را می دید . سعی می کردم فراموشش کنم و بخوابم اما تا چشم روی هم می گذاشتم با دیدن کابوس از جا میپریدم که هر بار نفیسه را کنار خود می دیدم که خود با دیدگان ماتم بار و اشک آلودش سعی در ارام کردن من داشت.
- نفیسه تو هم دیدی ، چقدر زشت شده بود ، خونابه های جنازه سارا را روی زمین دیدی . هر کاری می کنم از جلوی چشمانم دور نمیشه ، نفیسه من می ترسم.
نفیسه دستش را توی دستم قفل کرد ، نزدیکتر به من نشست و چشمانش را توی چشمانم انداخت و با لحن محزون و مهربانی گفت : چرا اینقدر فکرشو می کنی ، چرا با خودت اینطوری می کنی .
گفتم : هیچ کسی اون را ندید ، حتی تو هم ندیدی . اما خیلی خوب دیدم . ولی اصلا شکل سارا نبود.
یک هفته از مرگ او گذشته بود و من اصلا بر سر خاک او نرفتم . هر کسی که من را می دید ، سعی می کرد به نحوی ارامم کند ، آنروز هم آقای معصومی به اتاقم آمد و چقدر باهام حرف زد و اصرار کرد که همین امروز من هم به همراه بقیه به گورستان بروم.
آقای معصومی می گفت : این را باید باور کنم که سارا مُرده . با گفته های او سرم را زیر انداختم و با بغض و گریه و صدای که تو گلوم مانده و خفه شده بود ، گفتم : من هیچ جا نمیام و هیچی هم نمی خوام باور کنم . چقدر با من از این حرفها می زنید.
دلم نمی خواست باور کنم که راستی سارا از پیشم رفته و اونی که حالا زیر خروار ها خاک مدفون شده سارای بینوای منه . سارا همیشه زجر کشید و هیچ وقت راحت نبود ، حتی ... حتی یک لحظه هم احساس خوشبختی نکرد . من می خواستم خوشبختش کنم ، من خیلی فکرها برای خودمان داشتم ، اما او همه چیز را خراب کرد ، سارا فرصت بهم نداد . از همان موقعها که کوچک بودیم به هم قول داده بودیم تا ابد پیش هم باشیم ولی حالا دیگه هیچ کس روی قولش نمی مونه و می زنند زیر همه چیز ، همه ادمها اینطور شدند . آخه چرا همه منو تنها می ذارند.
آقای معصومی گفت : مگه خودت نمی گی خوشبختی اون را می خواستی ، پس الان باید خوشحال باشی ، سارا الان راحت شده ، باید برای مرگ کسانی دل سوزاند و اشک ریخت که هنوز برای بودن امید زیادی داشتند و لی اجل این فرصت را از انها گرفت . اما سارا چی ؟ دل خوشیش چی بود ؟ دخترم بلند شو ، پایین منتظر تو هستند ، پاشو برویم خاک سرده و مهر و محبت را با خودش می بره ، پاشو . گفته های اقای معصومی توانست تا کمی قلب شکسته و غصه دارم را ارام کند.
با رفتن بر سر خاک و نشستن کنار سنگ مزار او و گریه ها و دعا خواندن تمام خاطرات مرگ مادر را برایم زنده کرد.
کم سن بودم و نمی فهمیدم ولی حالا که گذشته خوب به یاد دارم چشمهای خانم جان بسته بود و من کنارش نشسته بودم و با سر و صدای زیادی می خواستم بیدارش کنم ، دستمو روی پلک چشمانش گذاشته بودم و به این صورت آنها را باز نگه داشتم ، ولی هر کاری می کردم باز چشمانش را باز نکرد ، این کار خانم جان عصبانیم کرده بود و به گریه افتاده بودم تا اینکه بعد از یکی دو ساعتی با صدای فریاد من زنهای همسایه آمدند و دور ما جمع شدند.
یاد اون وقتها که می افتم دلم از غصه و درد می خواد بترکه ، از تمام اون روزها و حالا بدم میاد و دلم می گیره . دوست دارم همه چیز زودتر تمام بشه و همه این روزها به اخر برسه . یعنی این روزهای زشت لحظه های آخر عمر منه یا بازم باید ماند و صبر کرد.
** ** **
نفیسه بیشتر از این نمی توانست پیش من بماند بخاطر همین اصرار داشت تا من را همراه خود ببرد . لحظه رفتن وقتی می خواستم سوار ماشین بشوم بابک مقابلم ایستاد و گفت : سعی کن هر چه زودتر خوب بشی و برگردی ، من اینجا منتظر تو می مانم تا برگردی ، چقدر دلم می خواست خودم پرستارت می شدم اما ... مهتاب من تنهام ، بخدا منم مثل تو تنهام ، نگذار طولانی بشه و به روزهای زیادی کشیده بشه ، خیلی زود برگرد . بعد از گفتن این حرفها ، چند قدمی به عقب رفت و کنار ایستاد.
نمی توانستم اینجا بمانم اما گفته های او ، رفتن را برایم مشکل کرده بود و با سوار شدن آنها روبه نفیسه کردم و گفتم که من نمیام خودتان بروید ، من پیاده میشم.
نفیسه که از حرف من تعجب کرده بود سرش را تکان داد و پرسید : آخه برای چی ؟ تو که تا یک دقیقه پیش راضی بودی . بعد دستش را بر روی دستگیره در گذاشت و نگذاشت ان را باز کم و با تندی گفت : مهتاب ، بچه نشو ، تو باید بیایی ، من نمی گذارم تو تنها باشی و اصلا دلم نمیاد که تو اینجا باشی و من برم.
مسعود که تا ان لحظه ساکت نشسته بود ، سرش را به طرف من کرد و گفت : هر وقت خسته شدی و خواستی که برگردی من شما را می اورم . اما چند روزی باش .بنظر من ، این آمدن بی تاثیر هم نیست و در دنباله سخنش بی اینکه منتظر حرفی از من باشد ، ماشین را حرکت در آورد . با راه افتادن ماشین ، سرم را به عقب چرخاندم و او را دیدم . او هم وقتی متوجه نگاه من شد ، دستش را بالا آورد و بار دیگر خداحافظی کرد . من هم کار او را تکرار کردم و هر دو به هم خندیدیم.
دو - سه باری که به اینجا آمده بودم ، دلم می خواست کاری نداشتم و می توانستم بیشتر بمانم و از این همه زیبایی و آرامش لذت ببرم اما حالا دیگه نه و اگر خجالت نبود از انها می خواستم قبول کنند همین حالا برگردم.
یکروز از آمدنمان می گذشت که صبح زود نفیسه برای رفتن به سر کلاس داشت خود را آماده می کرد. من هم با او بلند شدم و همینطور که به حرکاتش نگاه می کردم ، سوال کردم : داری میری؟
او با تکان سر گفته او را تصدیق کرد و گفت : بیدارت کردم ؟
از جا بلند شدم و گفتم : خیلی وقته که بیدارم ، دیشب خیلی زود خوابیدم و نفیسه در دنباله حرف من گفت : امیدوارم که خوب هم خوابیده باشی.
صداش کردم و گفتم : می تونم همراهت بیام؟
لبخند کوتاهی زد و گفت : اگر دوست داری بیا ، اما خسته ات می کند .
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#20
گفتم :برای چی خسته ؟ چقدر دلم برای مدرسه تنگ شده ؟ چه مرخصی طولانی ؟!!
از بیرون آمدن ما تا رسیدن به انجا هفت - هشت دقیقه ای بیشتر طول نکشید . مدرسه کوچک و تازه سازی که از ظاهرش مشخص بود چند کلاسی بیشتر نداره . با ورودمان به آنجا ، دوستهای نفیسه را هم بعد از مدتها دیدم که همگی از ان دیدار شاد بودیم و دقایقی فرصت داشتیم با هم احوالپرسی کردیم و حرف زدیم تا اینکه همه انها به سر کلاس رفتند و من هم بیرون از آنجا پشت ساختمان مدرسه روی زمین و کنار جوی اب نشستم و اطرافم را تماشا می کردم .
اینجا قشنگ بود اما فکرهای زشت من تمام زیباییها را برایم کمرنگ کرده بود .
دلم می خواست شاد باشم ، راحت باشم و بتوانم حرفهای خوب بزنم ، اما چرا نمیشد ؟!
در افکارم غوطه ور بودم و اصلا گذشت ساعت را نفهمیدم که با صدای نفیسه از جا بلند شدم و به پیش انها رفتم کلاسهای انها تمام شده بود . همگی با هم راه افتادیم . مسیر ما کوتاه بود و خیلی زود از هم جدا شدیم.
بعد از روزهای بسیاری ، امروز گرسنگی را حس کردم و با اشتها غذایم را خوردم نفیسه خندید و گفت : چقدر خوب شد که آمدی ؛ ببین توی همین یک روز چقدر فرق کردی ، حتی فکرش را هم که می کنم اگر حریف تو نمی شدم و در خانه تنها می ماندی اعصابم خورد میشه ، چون اونوقت تو هم می شدی مثل سارا و بعد از ... دستانم را روی سر گذاشتم و با صدای بلند او را از دنباله حرفش باز داشتم و با خاطر او گریستم . به یاد اون روزی افتادم که سارا از شدت ناراحتی و عصبانیت دستانش را به زمین زده و بدجوری زخم کرده بود و با زاری و التماس می گفت منو بکش ای خدا منو از این دنیا نجات بده . آخر هم طاقتش را از دست داد و خودش این کار را کرد.
عصری هم که دوستان نفیسه پایین امدند ، هر کدام از سارا حرفی می زدند و حال او را از ما می پرسیدند هیچ کدام نمی دانستند و با سوالهایشان زجرمان می دادند که نفیسه با گفته هایش به انها فهماند و آنها با تمام شدن حرفهای نفیسه گریان و اندوهگین تسلیت گفتند و خیلی زود بلند شدند و رفتند.
پنج روزی مانده بودم و دیگه تعارف و در خواست انها مرا به بودن راضی نمی کرد و می خواستم بروم اما مجبور بودم تا یک روز دیگر هم بمانم تا پنج شنبه با انها برگردم.از آمدنم چند ساعتی نمی گذشت که غروبی با صدایش مرا می خواند باز هم با همان حال و احساس همیشگی در وقت رویایی با او ، با کمی معطلی و یک دنیا تردید به حیاط امدم و با چند قدمی فاصله از او ایستادم و پس از سکوت کوتاهی خیلی اهسته همزمان با هم سلام کردیم و او حالم را پرسید و بعد باز هم سکوت.
منتظر بودم تا او حرفش را بگوید اما انگار قصد ادامه دادن نداشت و دقیقه ای می شد که هر دو مقابل هم اما بی صدا و حرفی ایستاده بودیم ، تا اینکه بالاخره من لب گشودم و پرسیدم ؟ عذر می خوام اقای معصومی ، شما با من کاری داشتید؟!
با گفتن این حرف نگاهم را بصورت او انداختم و خیلی زود برگشتم که تنها لبخند او را دیدم و لحن صمیمی و مهربانش را شنیدم که گفت : بله ، امدم ... حقیقتش می خواستم حال شما را بپرسم . از گفته اش خنده ام گرفت و سرم را بالا گرفتم که او دیدگانش را به چشمان دوخت و گفت : خیلی خوب شد که امدید و واقعا ممنونم.
لحن کلامش تا اعماق قلبم نفوذ میکرد و وجود تنها و همیشه غمگینم را امید و نوری بود که مرا به سوی خود می کشاند و روح خسته و کسلم را برای دوباره زیستن تحریک می کرد.
حرفی در دلم مانده بود که آزارم می داد و تا نمی گفتم خیالم رحت نمی شدم . باید از اشتباهم به او می کفتم و معذرت خواهی می کردم . با امروز سه روزی است که امدم و حتی لحظه ای هم از خانه بیرون نرفتم و همینطور چشم به در دوخته بودم تا از امدنش با خبر شوم ، تا اینکه روز چهارم بود که سر ظهر صدایش را شنیدم که با پدرش در حیاط گفتگو می کردند . خدا خدا می کردم که اینبار بتوانم حرفم را به او بگویم اما تا لحظه اخر پدر و پسر با هم بودند و با رفتن بابک بود که اقای معصومی هم داخل امد.
یکروز دیگر هم گذشت ، اما دیگه نتوانستم صبر کنم و طاقتم تمام شده بود ، با درونی پر تشویش و دستانی لرزان شماره شرکت او را گرفتم ، خانمی برداشت و گفت : اقای معصومی جلسه دارند و اصرار داشت تا خودم را معرفی کنم که من تنها با گفتن بعدا تماس می گیرم ، تلفن را قطع کردم.
یک تلفن چند ثانیه ای ساعتها مرا به اندیشه واداشته بود . دودل بودم.گاهی از این تصمیم عجولانه ای که گرفته بودم خودم را ملامت می کردم و خوشحال بودم از اینکه بهر دلیل نشد و گاهی هم ناراحت و عصبانی از اینکه این بار هم که خودم را برای صحبت کردن با او اماده کرده بودم به این صورت نشد.
غروب جمعه از فشار گرفتگی و دلتنگی باز بی اراده به طرف تلفن رفتم و بدون معطلی و مکثی پشت سر هم شماره ها را گرفتم هنوز زنگی نخورده بود که صدایش را از ان طرف گوشی شنیدم.
اول اهسته گفت : بفرمائید و بعد با سلام من و حتی بیش از انکه خودم را معرفی کنم تن صدایش را بلندتر کرد و خیلی گرم و صمیمی با من احوالپرسی کرد.
قبل از شروع هر حرف دیگری گفتم : انگار شما منتظر تلفن کسی بودید که هنوز تک زنگی نخورده برداشتید ، نکنه من ... که او گفت : نمی دونم باید بگم منتظر بودم یا نه ، حقیقتش انتظار کشیدنهای من فقط مال امروز و دیروز نیست و مدتهاست که با منه ، حالا هم باورم نمیشه که شما تلفن خانه مرا گرفتید ، دلم میخواهد فکری که الان ذهنم را مشغول کرده واقعی باشه و حقیقتا دلهای ما اینگونه باشه.
من که از حرفهای او سر در نیاورده بودم پرسیدم : می بخشید آقای معصومی ، اما من منظور شما را از این گفته آخری متوجه نشدم.
-میدانی ، همین الان گوشی تلفن را به دست گرفتم و قصدم این بود که تلفن شما را بگیرم و یک عالمه باهات حرف بزنم. این دم غروبی بدجوری حالم گرفته ، که درست همان لحظه ، شاید بشه گفت بر حسب اتفاق و یا شایدم ... ، دقیقا نمی دونم چی باید بگم فقط یک کلام می گم ، متشکرم.
حرفهایش را با گوش جان شنیدم و وقتی او سکوت کرده بود آنچه را من می خواستم بگویم منتهی نه با تردید ، بلکه با اطمینان کامل بر گفته هایم و خوشحال از این فرصت ، گفتم :
من می خواستم از شما عذر خواهی کنم ، می خواهم اعتراف کنم که اشتباه کردم . می خوام بگم ، راستش من حالا فهمیدم که همه آدمها مثل هم نیستند ، دلم می خواهد تمام فکر و خیالهای قبل را دور بریزم و درست فکر کنم . شما ، شما راستی کمکم می کنید؟
با تمام شدن حرفهای من ، نامم را برای اولین بار از زبانش شنیدم که با همان صدای بلند گفت : مهتاب حرفمو باور کن تا بحال آنقدر هیجان زده نبودم ، کاش الان پیش تو بودم ، اونوقت حضورا صدایت را می شنیدم و تمام حرفهایی که الان برایم گفتی را باز هم تکرار می کردی.
** ** **
بالاخره ماه اول پاییز هم امد .چون بچه های کوچک برای رفتن به کلاس و شروع درسها ذوق و هیجان زیادی داشتم و دل توی دلم نبود تا زودتر فردا بیاید و از طرفی هم دلشوره داشتم و نگران بودم . از دانشکده که بیرون آمدم اتومبیل بابک را دیدم که در همان خیابان اصلی پارک کرده بود و خود بیرون از ان تکیه داده بود و روبرو را می نگریست . نگاهش را به صورتم انداخت و هر دو به روی هم خندیدیم . به ان طرف خیابان رفتم . در ادامه پاسخ سلامم سوار شد و با اشاره از من خواست تا سوار شوم.
تشکر کردم و گفتم : مزاحم شما نمی شوم ، من باید از این طرف بروم در صورتیکه مسیر شما از ان طرف است و راه شما خیلی طولانی میشه.
بی توجه به گفته های من ، پیاده شد و در کناری را گشود و گفت : خان اسا ، خواهش می کنم.
با نگاهش تسلیم به اطاعت شدم و من هم با او سوار شدم . در حالیکه ماشین را روشن می کرد روبهم کرد و گفت : یک سوال کوچولو ، اجازه است؟
به لحن کلامش خندیدم و با تکان دادن سر سوال او را پذیرفتم که گفت : شما از کجا می دانید که خانه من از آن طرف است و تا اینجا هم خیلی راهِ؟
خودم خودم را لو داده بودم و با حرفی که زده بودم متوجه شده بود که ادرس منزلش را خوب می دانم وبرای اینکه از زبان خودم بشنود ازم خواست تا سوالش را جواب بدهم.
گفتم : حقیقتش من بخاطر کنجکاوی که داشتم تا دم خانة شما هم آمدم که...
دنباله گفته مرا گرفت و گفت : که منِ بد اقبال نبودم تا در را بروی تنها مهمان عزیز بگشایم.
** ** **
کلاسهای من سه روز در هفته بود و هر بار غروب را با تعطیل شدنم او را روبروی در خروجی دانشگاه می دیدم.
بابک هر بار برای امدنش یک جوری توضیح می داد و حرفی میزد ، بار اول گفت : چون مسیرش این طرف بوده و در این خیابان کاری داشته خواسته تا من را هم برساند . دفعه دوم گفت : تصادفی مرا دیده و همینطور روزهای دیگر ... که خود او در حین گفتن از اینکه پشت سر هم دلیلهایی می اورد می خندید.
آن روز از او پرسیدم : این موقع باید شرکت باشی اما ...
با نگاهش مرا از ادامه حرفم باز داشت و گفت : آنها همه فرعند ، ادم باید هدف و اصل زندگیش را بفهمد و تنها آنها را بچسبد.
با اعتراض گفتم : من حاضر نیستم و دلم نمی خواهد کوچکترین لطمه ای به کار شما وارد شود .من خودم می تونم بروم ، باور کن...
قاطع و جدی روی حرفم گفت : اما من دوست دارم و خیلی هم دلم می خواهد و با طرز گفتارش بحث در این باره را خاتمه داد.
نرسیده به خانه ، اتومبیل را کناری زد و از گل فروشی یک شاخه گل سرخ خرید و به دستم داد . نُه باری می شد که مرا رسانده بود و به تعداد روزها ، نُه گل سرخ خریده و به من داده بود که گلدان بالای سر تختم را پر کرده بود.
آن روز بابک از من خواست تا هفته بعد در مهمان ایی که چند تن از دوستان قدیمی اش را دعوت کرده بود شرکت کنم و کمکی هم برای او باشم.
با گذشت هر روز آشنایی ما هم بیشتر می شد و صمیمی تر می شدیم ، تمام خیال و امالم فقط شده بود بودن با او و تمام لحظات تنهاییم را به نگاههای او می اندیشیدم که هر بار یک عالم با من حرف می زد و مرا به زیستن امید می داد و به شعف می انداخت . دیگر آن مهتاب نیستم ، مهتاب ِ تنها و همیشه غمگین ، مهتابی که اکنون از دنیای گذشته اش کوچ کرده و در آسمانها و ابرها سیر می کند که هر روزش را و تمام لحظاتش را دوست می دارد و دیگر برای سپری کردن آنها عجول نیست .یک روز منتظر بود و روز بعد سر امدن انتظار و رفتن بی تابی ها و ای کاش... و ای کاش که همیشگی بود.
یک ساعتی به پایان کلاس مانده بود ، دل توی دلم نبود تا این دقایق هم بگذرد و به سوی او بشتابم . چشم از ساعت بر نداشتم و برای هر یک دقیقه جانم به لبم می رسید تا می گذشت . انگار فقط ساعت من بود که حرکت خسته اش کرده بود و آسوده و بی خیال قدم بر می داشت ، به همین قانع نبودم و از بغل دستی ام ساعت را پرسیدم با این امید که شاید ساعت من خراب باشد و زودتر تمام شود.
با رفتن استاد ، منهم طاقت نیاوردم و بیرون آمدم . در جای همیشگی که او اتومبیلش را پارک می کرد ایستادم. در این چند وقتی که به دنبالم امده بود دقیق سر ساعت و گاهی وقتها هم زودتر می امد و منتظر من می ایستاد و اینک بار اولی بود که من در انتظارش چشم به خیابان دوخته بودم و از دور ماشینها را با دقت می دیدم که با نزدیک شدنشان نا امید باز منتظر بودم.
بیست دقیقه ، نیم ساعت و باز دقایق دیگر صبر کردم اما هیچ کدام اتومبیل بابک نبود . پریشان و اندوهگین راه خانه را پیش گرفتم ، هوا تاریک شده بود و بیشتر از این هم ماندنم فایده ای نداشت . از اینکه از کارش می زد و به دنبال من می امد ناراحت می شدم و هر بار هم به او می گفتم ولی امروز هم بی خبر دقایق بسیاری مرا در انتظار گذاشت و در اخر هم نیامد.
رنجانده و ملولم کرده بود خسته و کوفته خودم را رساندم که ماشین او را مقابل در دیدم . داخل شدم و هر چه به ساختمان نزدیک می شدم صدای گفتگو ی انها را بیشتر می شنیدم. کلید را به در ورودی انداختم و بالا رفتم ، بی انکه تغییر لباس دهم یا کاری انجام بدهم خودم را روی صندلی انداختم و افکار مغشوشم را انطور که به نفعم بود و آسوده ام می کرد مرتب کردم . اما با اینحال باز از جایم تکان نخوردم ، دو ساعتی گذشت و صحبتهای انها هنوز ادامه داشت و من از حرفهای آنها فقط این را متوجه شدم که هر چه هست ارتباطی هم به من دارد چون اسم خودم را در میان گفته های انها می شنیدم . چقدر دلم می خواست کل حرفهایش را می فهمیدم.
از شدت گرسنگی بلند شدم و غذای خیلی ساده و سریع آماده کردم ، مختصری خوردم و بعد به بستر رفتم و نصفه های شب که صدای انها خوابید و چراغها را خاموش کردند منهم چشم بر هم گذاشتم . عصری آقای معصومی مرا به پایین خواند ، در حیاط روی صندلی نشسته بود و من را هم به نشستن در مقابلش دعوت کرد.
اول صحبتش کمی مِن ، مِن کرد سپس گفت :
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,781 ۲۸-۰۵-۱۳۹۳, ۱۰:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,956 ۲۵-۰۲-۱۳۹۳, ۰۸:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 4,448 ۱۹-۰۸-۱۳۹۲, ۰۱:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 4,148 ۱۳-۰۳-۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 34,825 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,781 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 28,765 ۱۴-۰۲-۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک محنا025 14 6,353 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy