خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 37 رأی - میانگین امتیازات: 2.68
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #7
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
علی ،سارا را برای تولد خواهر زاده اش دعوت کرده بود ، تا از این طرق بتواند او را نشان خانواده اش بدهد. اما سارا گفت : دعوت او را رد کرده ، هر چی ازش سوال می کردیم می گفت : دوست ندارم ، اصلا دلم نمی خواهد به این جور مراسم ها بروم ، خواهش می کنم اینقدر سر به سر من نگذارید.
-سارا ما هیچ وقت به هم دروغ نمی گفتیم ، نه ، اما حالا چرا ؟تو برای چی دورغ می گی؟
-حالا چرا به ما ، ما اگر به هم دیگه راستش را نگوییم پس با کی حرفامون را بزنیم ، دلمون که می پوسه اگر با هم صاف و صادق نباشیم ، من این را می دانم که تو قبول نکردی و دلت نمی خواد بری چون لباس درست و حسابی نداری ، اینطوری نیست ؟
اشکی که بر گونه های او می غلطید ، با انگشت پاک کردم و سرش را در آغوش کشیدم و گفتم : تو باید بری ، اصلا نگران لباس نباش ، من برایت تهیه می کنم ، یه لباس خیلی قشنگ ، تو باید بهترین لباس رو تنت کنی ، بنظر من نگاه اول خیلی مهمِ و دوست دارم همه آنها زیبایی بی اندازة تو را ببینند.
-مهتاب تو مثل یه مادر داری خودتو فدای ما می کنی ، پول اجاره ، پول خورد و خوراک و حتی تهیه کتابهای ما ، آخر برای چی ، تم هم مثل مایی ، خود تو هم احتیاج به کمک داری ولی فقط به فکر مایی و جوش ما را می زنی. پس خودت چی ، اصلا خودتو از یاد بردی. اگه تو رو نداشتیم هنوز هم توی همان جا بودیم و معلوم نبود چه حال و روزی داشتیم ، مهتاب تو خیلی خوبی ، خیلی ماهی ، من ...
دستمو روی سرش کشیدم و گفتم : ما همه به هم کمک می کنیم ، تو و نفیسه هم برای من خیلی کارها کردیدو میدونی شما همینکه پیش من هستید و تنها نیستم ، ای بزرگترین پشتوانه و دلگرمی برای منه. منم شما ها را دوست دارم. حالا حرف من را گوش کن و خودت را برای جشن اماده کن.
-من فردا کلاس ندارم تو هم همینطور ، از صبح با هم میریم همه جا رو حسابی می گردیم و یکدست لباس خیلی قشنگ و شیک تهیه می کنیم ، قبولِ؟
-نه ، من نمی خوام ، مهتاب قبول کن که اگه منم نروم اتفاق خاصی نمی افته ، تو برای چی انقدر اصرار داری که من شرکت کنم؟
-اعصابمو خورد کردی ، چقدر تو خودسری ، این همه التماس و اصرار یعنی هیچ فایده ای نداشت ، حلال که اینطور شد ، تو باید بری ، فهمیدی ؟باید بری.
اون شب از بس فکر لباس کردم ، دیگه خواب از سرم پرید و بلند شدم و نشستم.
با خودم گفتم : اگر می شد پارچه ای خرید و بعد خودمان می دادیم به خیاط و ان را می دوخت ارزانتر در می آمد و شاید من می توانستم با همین مقدار پول که دارم ، از پس این لباس بر بینیم ولی از بد اقبالی جشن پس فردا بود و در این مدت کم ، هیچ کار نمی توانستیم بکنیم.
دوست داشتم بهترینها را برایش می خریدم ، ولی مگه می شد با این مقدار ، لباسی خرید که از همه لحاظ تک و عالی باشد ، این از محالانه ، چکار می توانستم بکنم به جز اینکه از یکی پول قرض می کردم ،بطوریکه حتی سارا از آن بویی نبرد. خودمُ کشتم تا به این نتیجه رسیدم که از یکی از همکلاسیهایم این مقدار را قرض کنم.
صبح به بهانه خریدن نان خیلی زود از خانه بیرون آمدم و به شماره تلفنی که از یکی از بچه ها داشتم زنگ زدم و با مقدمه چینی و کلی طفره رفتن بالاخره حرفمُ زدم ولی او حتی نگذاشت مقدار ان را بگویم وسریع قبول کرد و گفت :تو رو کجا می تونم ببینم که برات بیارم ؟ می خواهی ادرس بدم بیایی اینجا ، و بعد نشانی خانه شان را داد.
خانه آنها هم در بالای شهر بود و تا آنجا خیلی راه نبود و با ماشین در عرض یک ربع توانستم خودمو برسانم.
با گرفتن پول و یک عالمه تشکر به طرف خانه امدم و در راه بازگشت نان خریدم و به خانه برگشتمف آنقدر خوشحال شده بودم که انگاری یک کوله بار سنگین از دوشم زمین گذاشتم. از بس که از دیشب تا چند دقیقه ای پیش ، دلشوره داشتم و جوش آن را می زدم.
لباس سایز تن سارا خریدیم.وقتی که به خانه آمدم با اصرار آن را بر تنش کردیم ، زیبا بود و او را زیباتر کرده بود . لباس به رنگ سورمه ای بود این رنگ به سارا خیلی می آمد. نفیسه شروع کرد به تعریف کردن از لباس .سارا بالفور لباس را از تنش در آورد و جلوی نفیسه گذاشت و خواهش کرد تا او هم ان را بپوشد.
در واقع یک لباس برای هر سه ما، که از نظر هیکل مثل هم بودیم با این تفاوت که نفیسه چند سانتی از ما بلندتر بود.
سارا گفته بود حرفهای را که خیلی وقت پیش قرار بود به علی بزنه ، امشب بعد از جشن وقتی می خواست تا او را به خانه برساند همه را به او می گوید وقتی می خواست از در خارج شود و به انجا برود یه حالی شده بود ، گویی قصد رفتن به میدان مبارزه را داشت که اینگونه پشت سرش را نگاه می کرد و از ما التماس دعا داشت.
نه تنها او بلکه ما هم دلشوره بدی داشتیم و از وقتی که رفته بود همینطور دست به دعا نشسته بودیم و از معبودمان طلب نصرت داشتیم.
تا آمدن سارا برای ما ساعتهای زیادی طول کشید تا زنگ خانه بلند شد.هر دو شتابان به طرف در رفتیم و خدا خدا می کردیم که او را خوشحال ببینیم و اتفاق بدی نیفتاده باشد.
ولی با باز کردن در و وارد شدن او ، نا امید و با قلبی آکنده از درد سارا دیدیم . اندوهگین با چشمانی لبریز از اشک در گوشه ای نشست و بلند بلند گریه کرد. بدون حرف و سوالی ما هم هر کدام گوشه ای نشستیم و پا به پای او گریه کردیم چقدر دعا کردیم که این اتفاق نیفتد و آخرش هم همان شد که از قبل می دانستیم.
خانة ما به ماتمکده وبه یک مکان سرد و بی روح مبدل شده بود. خیلی دلم می خواست می دانستم بین آنها چه حرفهایی زده شده بود که تا این حد او را ملول و دلسرد کرده بود.
از آن روز که به خانه آمده بود فقط نگاه می کرد ، حرف که باهاش می زدیم همینطور خیره می شد ، حتی یک کلام هم با هیچ کدام از ما حرفی نمی زد ، دلواپس بودیم ولی هیچ کاری نمی توانستیم برای او انجام دهیم در واقع کاری هم از دست ما ساخته نبود. داشت خودش را از بین می برد ، لب به چیزی نمی زد و حتی دو روز بود که به کلاسش هم نرفته بود انگاری دیوانه شده بود و عقلش را از دست اده بود.
بعضی مواقع که من و او تنها می شدیم از نگاه کردن به او می ترسیدم انگار خشک شده بود ، نمی توانستم ببینمش و به آشپزخانه پناه می بردم و از ته دل گریه می کردم اما نمی دانم اشکهای من برای خاطر کی بود برای سارا که شکست خورده بود ، برای خودم و یا به خاطر تمامی آدمهای مثل خودمان که عاقبتی این چنین دارند . چقدر عذاب می کشیدم گاهی از این گونه بودنمان.
سارا دیگر نمی توانست درس بخواند و اگر این وضع ادامه داشت مرگ او حتمی بود . هر کدام از ما چقدر باهاش حرف زدیم و بهش گفتیم انم مثل ما ، برای چی اصلا ازدواج کنیم ، ازدواج ممکنه ما را از هم جدا کند ، پس چه بهتر پیش هم می مانیم.تا آخر عمرمان پیش هم می مانیم شاید دعاهای ما و همچنین حرفهای هر روزی ما در او تاثیر کرده بود که کم کم داشت خودش را با این وضع پیش آمده وفق می داد و با گذشت روزها حال او هم بهتر شده بود.
درسته که مثل قبل با ما حرف نمی زد اما رنگ و رویش خبر از بهبودی او می داد و غذا هم می خورد به کلاسهایش هم می رفت اما نه مرتب ، چند روزی خوب بود اما دو مرتبع تغییر می کرد و این ما را مضطرب و پریشان کرده بود/
تا اینکه نفیسه به حرف آمد و با صدای بلند سر او داد کشید : سارا تو خیلی خودخواهی ، فقط به فکرت خودت هستی ، چند روزه دیوونموی کردی ، اعصابمونو خورد کردی ، لالی یا کری ، دارم با تو حرف می زنم ، خوب یه چیزی بگو ، باهاش حرف زدی یا نه. با صدای نفیسه من که در حیاط نشسته بودم سریع بالا آمدم ، با اخم نفیسه را نگاه کردم و باهاش دعوا کردم و گفتم ، تو که دیوونه تری مگر نمی دونی حالش بده ، چرا اینقدر سرش داد می کشی مگه تقصیر اونه.
نفیسه سرش رو پایین انداخت و با گریه گفت : معلومه که تقصیر خودشه ، اگه به خودش اینقدر شک نداشت خودش را پایین حساب نمی کرد الان حال و روزش این نبود ، به جهنم که اون رفته ، لیاقتشو نداشت ، کی بهتر از این.
بالاخره سارا هم زبان باز کرد و با صدای بلندتر از او گفت : مزخرف نگو ، از خودم شک دارم و خودم را ناچیز می دونم ، چون واقعا هم هستم. چون با خیالی ها فرق دارم ، ما بدبختها تا آخر عمراین وضعمونه ، گناه ما بی پدر و مادر بودنمونه ، تنها بودنمونه ف تا وضع ما را می فهمند یه جور دیگه ای نگاهمون می کنند انگار سل دلریم یا به جذام مبتلا شدیم که همه از ما فاصله می گیرند. با دیدن ما ، حال و شکلشان تغییر می کنه ، تو رو خدا مهتاب تو فکی می کنی ما ادمیم . تو فکر می کنی زندگی ما آدم واره ، خسته شدم ، از همشون بدم میاد.
تمام حرفاشو قبول داشتم ، راشت می گفت ولی لب باز کردن و تایید من نمک روی زخم مالیدن بود. خودم دلم پر بود ، خود من هم یه عالمه حرف داشتم حرفهایی که بجز خودمون کس دیگه ای نمی فهمید و درک نمی کرد. ما هم خسته بودیم خسته از این بودن و زندگی کردن.خیلی وقت بود که دلم گرفته بود ولی نمی توانستم گریه کنم یعنی گریه ام نمی آمد ، توی خودم ریختم و داشت از درون داغونم می کرد.
هر سه محکم همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و دردهایمان را بیان می کردیم.
سارا گفت : مهتاب نمی دونی ، نمی دونی با چقدر خجالت بالاخره حرفهایم را بهش زدم ، خیالم راحته که فهمید و دیگه اینقدر عذابم نمیده ولی حالا دیگه چه فایده . حرفم باعث شد که دیگه به طرفم نیاد.می دونم دیگه از نگاه کردن به من هم متنفره.
- یادته چقدر تو گوشت روضه خوندم ، چقدر بهت گفتم ما راحتیم تا وقتی با هم زندگی کنیم ، این جوری دیگه کسی نیست که یک عمر سر کوفت بزنه و تحقیر مون کنه.
آن شب یکی دیگه از شبهایی بود که خواب از ما فراری بود تا خود صبح در دست دست هم گفتیم و نالیدیم.
** ** **
داشتم ظرفهای ظهر را می شستم که در خانه را زدند بدون اینکه بپرسم کیه ، آیفون را فشار دادم و به آشپزخانه برگشتم ، فکر کردم نفیسه است ، ولی وقتی که کسی بالا نیامد و بعد از پنج دقیقه باز صدای زنگ بلند شد ، سریع از پله ها پایین آمدم و خودم را به حیاط و در خانه رساندم کمی که لای در را باز کردم متوجه اقای جوانی شدم ، حدس زدم که علی باشد که به دیدن سارا آمده ، از اینکه پشت در معطلش کرده بودم خجالت کشیدم و بعد از سلام گفتم :
- عذر می خوام که این همه وقت وعطلتون کردم خیال کردم یکی از بچه هاست و دیگر پایین نیامدم ، شرمنده ام.
آن مرد جوان که قامتی بلند داشت و بسیار خوش تیپ و فوق العاده شیک پوش بود ، خیلی مودبانه پاسخم را داد و گفت : من...
اینقدر ذوق زده شده بودم که نگذاشتم ادامه دهد و با اصرار و در خواست خواستم تا داخل شود.
پشت سر هم می گفت : مزاحم نمی شوم ، کارم را انجام می دهم و رفع زحمت می کنم ولی من نگذاشتم و گفتم : خواهش می کنم ، بی نهایت خوشحالمون کردید بفرمائید بالا.
جلوتر می رفتم و از ان اقا می خواستم تا همراه من بیاید که با کلی تعارف بالاخره راضی شد و بالا آمد. با دست او را دعوت به نشستن کردم و او هم روی کاناپه ای نشست . چقدر ارام و مودبانه سخن می گفت ، توی دلم سایقه سارا را تحسین کردم.
سارا حمام بود پشت در حمام ایستادم و با چند ضربه به در سرش را بیرون اورد اینقدر خوشحال بودم که نمی دانستم چه جوری باهاش حرف بزنم ، با لبخندی بر لب گفتم ، حدس بزن بابهات چکار دارم . یقین دارم که حتی فکرش را هم نمی کنی.
سارا صدایش را بالا آورد و گفت : منو صدا کردی و ایطوری می گی . دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم : هیس یواشتر ، چه خبرته؟ میفهمه ، برامون مهمون اومده ، اونم چه مهمونی.
سارا به حرص گفت : اگه یه کم دیگه معطلم کنی و این چرت و پرتها را بگویی در را می بندم و دیگه هم محلت نمی گذارم.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : حالا که اینطوری می خواهی باشه فقط هوای خودتو داشته باش تا پس نیفتی ، اخر طرف اومده و مسلما با تو هم کار داره نه با ما.
سارا که معلوم بود گفته های منو باور نکرده متحیر پرسید : مهتاب تو را به خدا جدی می گی.؟
گفتم :جان تو شوخی ندارم. آمده بود دم در ، اینقدر اصرار و تعارف بهش کردم تا قبول کرد و آمد بالا. الانم بیچاره همینطور نشسته و منتظر تو ، فقط یه کم زود باش تا من میرم یه چیزی بیارم تو هم سریعتر بیا.
هنوز بیرون نیامده بودم که در باز رو رو به سارا کردم که ماتش برده بود. بهش گفتم ، هی سارا چت شده تو هم ، باز ادامه دادم : به این حس سلیقه تبریک و صد افرین می گویم.
سارا پرسید : چطور مگه؟
گفتم : خود تو به اون راه نزن ، واقعا نمی دونم چی بهت بگم و با گفتن آن بیرون آمدم.
در اشپزخانه داشتم چای را در استکان می ریختم که نفیسه هم پیش من آمد. از تعجب چشمانش گرد شده بود و با همان حالت و لحن گفت :
مهتاب این اقا کیه؟
گفتم :منم مثل تو ، از همه جا بی خبر.
نفیسه گفت : پس برای چی اومد تو؟
گفتم :نه بابا ، اینقدر هم دیگه بی خبر نیستم فقط می دونم با سارا کار داره.
با این حرف من نفیسه جلو تر آمد ، از شدت خوشحالی شانه های مرا فشار می داد و گفت : پس این همونه که سارا حرفشو می زد.
با سر حرفش را تایید کردم و گفتم : بیا این سینی را ببر توی اتاق.
نفیسه سینی را از دستم گرفت ولی گذاشت و گفت : حالا می برم ، اول یکم دیگه برام تعریف کن .
گفتم : چی بهت بگم ، منکه هر چی بود بهت گفتم ، بیشتر از اینم چیزی نمی دونم . حالا این چایی را می بری یا خودم ببرم.
او که در حال تعجب مانده بود آرام گفت : خودت ببر من خجالت می کشم.
هنوز پایم را بیرون نگذاشته بودم که سارا هز حمام بیروم آمد ، کنرم ایستاد و مضطرب نگاهم کرد و گفت : من خیلی می ترسم . نمی تونم برم اونجا. از ترس و دلهره داره حالم بهم می خوره.
نفیسه پیش ما آمد و خطاب به سارا گفت : دختر دست بردار ، کم فیلم بازی کن. ما رو باش که تا امروز تو رو نشناخته بودیم به خیال خودمون تو هم مثل مایی ، امل و ساده. اما حالا می بینم خانم اینقدر گشته که بهترین هاشُ انتخاب کردند و حالا میگه می ترسم.
سارا گفت : کاشکی نیامده بود ، من که نمی تونم باهاش حرف بزنم.
گفتم: اون اومده حرف بزنه ، لازم نیست تو حرفی بزنی. فقط بروگوش کن ، تا دیروز عزا گرفته بودی و به ادم و عالم فحش میدادی و نفرین می کردی ف حالا هم که بیچاره بلند شده و بخاطر تو آمده اینطوری می گی ، تو دیگه چقدر بنده ناشکری هستی که به هیچی راضی نیستی.
سارا گفت : من ماندم که آدرس اینجا را از کجا پیدا کرده تا آنجا که یادم ِ ، من در این باره حرفی نزدم.
گفتم : حتما از بس دلش برای تو تنگ شده که دیگه نتونسته طاقت بیاره و حسابی دنیا رو زیر و رو کرده تا اینجا ها را پیدا کرده ، حالا برو تا از آمدنش پشیمانش نکردی.
با رفتن او به اتاق ، من و نفیسه همانجا ماندیم و صدای حرف آن دو را می شنیدیم.
نفیسه گفت : ببینم مهتاب برای چی این دو تا با هم اینطوری حرف می زنند ، اینقدر رسمی و معمولی ؟
رو به او کردم و با تندی گفتم : مگه تو گوش میدی؟
نفیسه گفت : نمی خوام گوش بدم ولی خوب صداشون تا اینجا می یاد و نا خواسته شنیده میشه دیگه ، حالا خودت چی ؟
در همان لحظه سارا پیش ما آمد . با چهره ای بر افروخته و غضبناک نگاهش را به من انداخت و با صدایی گرفته و در عین حال آرام گفت : خیلی بی شعوری مهتاب و همینطور مسخره و لوس.
نمی دانستم چه خلافی کرده بودم که او را از خود رنجانده بودم ، تا به حال اینچنین با هم سخن نگفته بودیم حتی به شوخی.
سارا گفت : آن آقا با تو کار داره ، میگه کلید می خواد.
اشتباه روی اشتباه ، چه کاری کرده بودم ، چقدر آبروریزی ، دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم زیر زمین.
نه روی نگاه کردن به سارا را داشتم و نه به آن آقا که پسر آقای معصومی بود. با شرمساری و خجالت آنجا رفتم ، قبل از حرفی او با دیدن من ایستاد و گفت :
من متاسفم که خودم ُ از اول معرفی نکردم ، حدس می زدم اشتباهی صورت گرفته.
سر به زیر انداختم و گفتم : من باید از شما عذر خواهی کنم که آنقدر شما رو ... که او حرفم را برید و گفت : خواهش می کنم ، حالا که اتفاقی نیفتاده و بعد در ادامة حرفش گفت : من بابک معصومی هستم پسر آقای معصومی ، فکر می کنم قبل از من ، پدرم توضیحاتی داده باشد که من میام اینجا تا کلید را از شما بگیرم.
کلید را آوردم و به او دادم ، با رفتن او ، به پیش بچه ها بر گشتم. هنوز از خطایی که مرتکب شده بودم نادم و خجالت زده بودم و با دیدن چهرة سارا بدتر شدم.
سارا عبوس و مغموم باز به حالت اول برگشته بود ، این من بودم که دوباره او را به یاد علی انداختم . تا قبل از امروز هر دو سعی خودمان را می کردیم تا با حرفها و کارهایمان او را از فکر علی خارج کنیم . او هم بهتر شده بود و باز امروز.
به سارا گفتم : باور کن فقط یک اشتباه کوچک باعث شد که ...
- تو می خواستی منو مسخره کنی ، خیطم کردی.
- نه به خدا ، سارا خوب بسه دیگه ، تا کی می خواهی سرزنشم کنی ، منکه معذرت خواهی کردم ، چقدر دنبالشو می گیری ، آخه توی این چهار ماه که ما اینجاییم ، هیچ کسی در این خون رو نزده ، منم با دیدن آن مرد مطمئن بودم که خودشه ، بازم میگم منو ببخش.
سارا دستش را به طرفم دراز کرد لبخند کوتاهی تحویلم داد که پر از غصه بود و بعد بلند شد و با قدمهای تند خودش را به حیاط رساند ، به پیشنهاد نفیسه هر دو آماده شدیم و به حیاط رفتیم و با در خواست و اصرار بسیار او راضی کردیم تا به بیرون برویم.
این اتفاق همة ما را ناراحت کرده بود و دل همیشه گرفتة ما را گرفته تر کرده بود.
یک ساعتی یا بیشتر در خیابانها بودیم و بدون حرفی راه می رفتیم. منکه آنقدر از دست خودم کلافه بودم که فقط چشم به جلوی پایم انداخته بودم و اصلا سرمو بالا نکردم. من می خواستم خودمو تنبیه کنم. اما حقیقتا اشتباه من تا حدی بزرگ بود که با چند ساعت ملامت کردن خودم هم راضی نمی شدم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۸-۳-۱۳۹۰, ۰۷:۳۴ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
466
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 294


محل سکونت :
ارسال: #8
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
سیما جون زودی بقیش رو بزار دوست جون Clap
امضای mamal khanum
[تصویر:  GVbRp3.png]
[تصویر:  7oUnp3.png]
۸-۳-۱۳۹۰, ۱۰:۲۲ صبح
یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #9
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
آخرهای ترم چهارم بود. هر کدام از ما به تنها چیزی که فکر می کردیم درس بود. چون اواسط ترم بود که کل وقتمان را صرف پیدا کردن خانه و بعد هم اسباب کشی و مرتب کردن و کارهای دیگه کرده بودیم که هر کدام به نوعی مانع درس خواندن ما شده بود و حالا برای امتحانها ، باید حسابی تلاش می کردیم ، هر چند که حقیقتا خیلی سخت بود و همه درسها انبار شده بود ولی چارة دیگه ای نبود و باید خودمان را آماده می کردیم.
در اوج امتحانها نمی دانم چه اتفاقی باز برای سارا افتاد که یک مرتبه تغییر کرد و گفت : دیگه قصد نداره ادامه دهد. وقتی خیلی ازش سوال می کردیم ، او هر بار خیلی خنسردانه و جدی می گفت : مگه چند تا امتحان باید بدم ، تمام شد دیگه.
دروغ می گفت ، و با هر سوال ما یه جوابی میداد و ما فهمیده بودیم چون چند روزی نگذشته بود و بیشتر از دو یا سه تا امتحان بیشتر نداده بود.
سارا باید امتحانش را میداد ، بهش گفتم : فقط چند روز دیگه مانده.
می گفت : خسته شدم و دیگه مغزم نمی کشه.
- این جند روز هم تحمل کن ، بعد سه ماه تمام استراحت می کنی ، اون وقت هم اگر خواستی دیگه ادامه نده ، ولی حالا حیف ِ ، بخدا حیفِ که اینهمه رفتی و آمدی و آخرشم بخاطر جند تا امتحان اینطوری کنی.
ولی او روی حرفش ایستاده بود و حرفهای ما هم فایده ای نداشت ، نه به حال او نه به حال ما ، باهاش دعوا کردم ، سرش داد می کشیدم ، جلویش گریه می کردم و با عجز و لابه ازش خواستم تا دلیلش را بگوید و حرف اخرش را بزند.
اما او اهمیتی نمی داد و می گفت : مگه درس خواندن اجباریه ، نمی خوام بخونم ، بی کی بگم؟ اصلا دلم نمی خواد ، اصلا از اولم به زور تا حالا خوندم ، فقط به چشم و هم چشمیِ که خودم را به شما برسانم. الکی خواندم و تا به حال هم ضرر کردم.
نفیسه که در اتاقش مشغول خواندن بود ، با بلند شدن صدای ما ، بیرون امد و با اخم و عصبانیت گفت : چقدر داد و هوار می کنید . یک عالم درس دارم تا حالا هم هیچی نخواندم ، مگه شما می گذارید آدم حواسش جمع باشه و در ادامة حرفش ، رو به من کرد و گفت : مهتاب تو به این چکار داری ، ولش کن و بگذار هر کار که می خواد بکنه ، مثل بچه ها هر روز یه سازی می زنه ، مقصر خود تویی که اینقدر لوسش کردی ، کی انقدر به ما اهمیت می داد که ما با این طور رفتار می کنی. وقتی که خودش تا به حال نفهمیده برای چی درس خوانده ، راست میگه خواندن هیچ فایده ای براش نداره.
به نفیسه گفتم :جوش زدن به خاطر اینه که میگم ، حداقل این جند تا امتحان آخری هم بده بعد هر کاری که می خواد بکنه ، اونوقت می تونه بره سر کار و یک کار خوب پیدا کنه ولی حالا ...
- ولش کن ، چقدر خودتُ اذیت می کنی ، مگه تو خودت درس نداری که همینطور با این سر و کله می زنی ، مطمئنا خودش پشیمان می شه که اون موقع هم دیگر فایده ای نداره . به عقیدة من آدمهای کم عقل قابل موعظه و نصیحت نیستهند و تا اخر عمر هم همیشه پشیمانند...
سارا به حرف امد و گفت : خواهش می کنم تو دیگه آنقد ر سخنرانی نکن ، حوصله گوش کردن به حرفهای تو رو دیگه ندارم.
نفیسه شانه هایش را بالا انداخت و به طرف اتاقش رفت . سرش را از اتاق بیرون آورد و گفت : به جهنم ، هر کاری می خواهی بکن ، ولی ملاحظة منم بکنید همینطور صداتون را بردید بالا و بعد محکم در را بست.
نمی توانستم مثل نفیسه بی خیال باشم ، با اینکه سر خودم هم درد گرفته بود با این حال تصمیم گرفته بودم به هر جان کندن که بود او را راضی کنم و بعد بروم سراغ کارههای خودم حالا تا هر وقت که طول بکشد. بالاخره هم پیروز شدم ، کتابها و جزوه هایش را جلویش گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم و می خواندیم. سارا می خواند ولی با چقدر غر زدن و منت گذاشتن که خسته شدم ، هیچی حالیم نمیشه ، امتحان ندهم بهتر است از اینکه تمامش را بیفتم و مشروط بشم.
از طرفی هوای او را داشتم و به خواند ن تشویقش می کردم و اصرار و تمنا می کردم و از طرفی دیگه خودم تمام درسهایم مانده بود و تا زمان امتحان هشت ساعت دیگه وقت داشتم که باید تمام شب بیدار می ماندم تا بتوانم تنها نمره قبولی بیاورم.
آخرهای خرداد بود که با کمی این ور و اون ور رفتن ، امتحانهای همة ما تموم شد . با این همه وقتی نمره هایمان را دیدیم ، نفیسه یکی افتاده بود ، من قبول شده بودم به غیر از یکی دو تای آنها بقیه دم مرز بود و سارا بود که با نمره های خوب قبول شده بود نه اینکه در حد عالی ولی بهتر از ما شده بود.
سارا که باورش نمی شد همینطور می رفت و می آمد و از من تشکر می کرد و می گفت : هماه اینها بخاطر تو بود.
ما اینقدر که برای همدیگه خوشحال می شدیم و ذوق می کردیم ، برای خودمان اینچنین نبودیم.
آنطوری که اقای معصومی گفته بود یکماه دیگه باید بر می گشت ، اما تا این مدت هنوز از او خبری نشده بود و ما نگران و غصه دار بودیم. دلمان نمی خواست از اینجا بلند شویم و با گذشت هر روز ، بر غم ما افزوده می شد . زمانی که پسر اقای معصومی برای کاری به خانه آمده بود با خجالت بالاخره تصمیم گرفتم که پیش او بروم و باهاش حرف بزنم.
او داخل ساختمان بود من هم در حیاط منتظر نشستم . خیلی طول کشید تا آمد. با دیدن من جلوتر امد و سلام کرد. خواست برود که با صدای من سر جایش ایستاد و به من چشم دوخت ، از نگاهش معلوم بود که منتظر است تا حرفهای مرا بشنود.
گفتم : اقای معصومی ، پدرتان اینطور که به ما گفتند تا چند روز دیگه بر می گردند. ما بلاتکلیف ماندیم . الانم بخاطر همین مسئله مزاحم شما شدم تا بپرسم ما باید کارهامون را بکنیم و دنبال یه جای دیگه ای باشیم و یا فعلا می توانیم همین جا بمانیم.
لبخندی زد و ارام با همان لحن گفت : پدرم گفتند که شما فقط توی همین مدتی که نیست اینجا باشید و یا اصلا درباره مدت آن حرفی به شما نزده ؟
- هیچی نگفتند.
سرش را پایین انداخت و گفت : بالا همیشه خالیه و پدرم خیلی اصرار داره که من اینجا بیایم و زندگی کنم ولی خوب اینجا به محل کار من خیلی دور است و هر روز باید بیشتر از یکساعت فقط توی راه باشم . پدرم تنهاست ، شما می توانید تا هر وقت که خودتان بخواهید همینجا باشید. ما هم از بودن شما ف خوشحالیم و بعد خداحافظی کرد و رفت .
من هم به داخل رفتم . قصد داشتم باز هم برای نوشتن دست به کار شوم ، خیلی دلم تنگ شده بود برای یک خط نوشتن.
جو اتاق طوری بود که ادم را سرد و بی حال می کرد. بیرون رفتم کمی نشستم و باز از جا بلند شدم و طول و عرض حیاط را ارام قدم می زدم و به جستجوی موضوعی برای نوشتن بودم . ولی هر چه با خودم سر و کله زدم کمتر به منیجه رسیدم ، از بس قدم زده بودم ، سرم سنگین شده بود و گیج می رفت .همانجا وسط حیاط روی زمین نشستم و داشتم با قلمی که دستم بود ور می رفتم و فکی می کردم ولی نه به یک چیز ثابت.
افکار پیچیده و درهمی داشتم که همانجا خوابم برد . نمی دانم چقدر خواب بودم که با صدای در از جا پریدم ، بچه ها بودند که به خانه بر گشته بودند ، دلشان گرفته بود و عصری با هم برای کمی گشتن و قدم زدن از خانه بیرون رفته بودند.
نفیسه گفت : تو توی حیاطی و بازم صدای در را نمی شنیدی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم : مگه خیلی در زدید؟
نفیسه گفت : یک دقیقه دیرتر باز می کردی در را زا پاشنه می کندیم .
خندیدم و گفتم : یعنی این همه وقت پشت در بودید؟
سارا گفت : چقدر خوشش امده که ما رو پشت در نگه داشته ، اینکه دیگه ذوق نداره.
- می دونی داشتم خواب می دیدم.
- خب ، جه خوبی ، کابوس یا خواب شیرین ، از همون خوابهای دلنشین که هیچ وقت فراموش نمیشه.
- نمی دونم ، شاید خوب وبد. بهر حال هر چه که بود اصلا یادم نمی یاد.
سارا گفت : پس هم ما از تو دلخور شدیم هم تو از ما.
سرم ُ تکان دادم و گفتم ، چطور مگه؟
سارا گفت : ما به خاطر اینکه چرا دیر در را باز کردی و اینهمه معطل شدیم و تو به ایت دلیل که بی موقع آمدن ما باعث شد که تو از شهر رویاها به دنیای حال کشیده بشی.
دستش را گرفتم و گفتم : من هیچ وقت از شما دلخور نمی شم ، هیج وقت.
سارا گونة من را بوسید و با لبخند گفت : گاهی وقتها دلم می گیره و ناراحتم که چرا یک دختر پرورشگاهی هستیم ، تصویر کمرنگ تو مقابل چشمانم من را به زمان حال می کشاند. بعد اون وقت با خودم می گم اگر من به انجا اورده نمی شدم ، چطور می تونستم تو رو ببینم و با تو اشنا بشم. یادت می یاد مهتاب اولین نفری که با من حرف زد تو بودی، من بی اعتایی می کردم و به تو اخم می کردم و حتی نیش در می اوردم ولی تو با اینکه همسن من بودی ولی مثل بزرگترها ، خیلی عاقلتر از همة ما.
بچه ها با من دعوا می کردند و مسخره ام می کردند و می خندیدند ، ولی تو مثل حالا ، مثل همیشه با من حرف می زدی و صمیمی شدی، اره این محیط بود که ما به هم پیوند داد ، پس نباید خیلی هم از گذشته ام فرار کنم و دلگیر باشم ، چرا که این گذشته و یکی از آن روزها ، آمدن تو ف سر آغاز پیوند ناگسستنی ما بود.
نفیسه گفت : پس من این وسط چه کاره ام ؟ همینطور از اونوقت تا حالا ، از هم تعریف می کنید و هر چی گوشهایم را تیز کردم تا یه حرفی ، اسمی از خودم بفهمم ، اما انگار نه انگار ، ما خیلی غریبه ایم.
نگاهی به او انداختم و گفتم : این حرفها چیه ؟ ما سه تا مثل هم هستیم ، نه بزرگتر و نه ذره ای کوچکتر ، عین عین هم و تا همیشه هم با هم می مانیم ، اینطور نیست ؟ و بعد هر سه همینطور که به هم خیره شده بودیم لبخندی زدیم و گفتیم : یک روح در سه جسم.
** ** **
دلم نمی خواست شب را بخوابم. من می خواستم همین امشب بتوانم چند صفحه ای را بنویسم . به بالکن رفتم و زیر نور مهتاب نشستم ولی باز هم فقط فکر می کردم. هجوم این فکرها مرا از نوشتن باز می داشت که یکدفعه با صدایی افکارم بهم ریخت. اول خیال می کردم صدا از همین بالاست و یکی از بچه ها بلند شده اما با نوری که از پایین می آمد ، بیشتر هول کرده بودم و کم مانده بود که پس بیفتم . دست تنها نمی توانستم کاری کنم ، یواش یواش راه می رفتم تا صدای پایم از پایین شنیده نشود ، نفیسه و سارا را با چقدر تکان دادن بیدار کردم.
- بچه ها از پایین یه صدایی میاد. بیایید بریم یه کاری بکنیم.
سارا که از ترس چشمانش گرد شده بود گفت : اگر بیان بالا چی : بچه ها بیایید قایم بشیم ، منکه دارم از ترس غش می کنم ، همه ما ترسیده بودیم و می لرزیدیم.
گفتم : سارا چی می گی؟ ما مثلا باید از اینجا مواظبت کنیم. آبرومون میره ، باید یه کاری بکنیم.
نفیسه گفت : تو دیدی که جند نفرند؟
- نه من فقط صداش رو شنیدم.
نفیسه گفت : خوب حتما گربه است.
- نه بابا لامپ روشن شد.
یکدفعه فکری به سرم زد و گفتم : شما همین جا باشید ، من از خانه میرم بیرون ، پاسگاه تا هینجا خیلی دور نیست و سریع بر می گردم.
سارا به من چسبید و گفت : نه نرو ، تو چقدر خُلی ، اگر ببینند تو می خواهی از خانه خارج شوی می کشنت.
خیلی یواش از خانه میرم بیرون. اونا توی ساختمان هستند.اصلا متوجه نمی شوند. با هر پله که پایین می امدم ، حالم بدتر می شد ، قلبم داشت از جا کنده می شد ، در را بی صدا باز کردم. تازه به حیاط رسیده بودم ، دلم می خواست می دویدم تا سریع خلاص بشم.از پشت درختها پاور چین پاورچین خودم را تا در خانه رساندم ، هر کار کردم در را نتوانستم باز کنم. یادم افتاد که در را قفل کرده بودیم و انها انگاری از بالای دیوار آمده بودند . راه آمده را با ترس بیشتر برگشتم و به داخل رفتم. تا به پله اخر رسیدم ، بچه ها با دیدن من غش کردند.
نفیسه بریده بریده گفت : تویی؟ پس برگشتی.
گفتم : کلید را نبردم.
- نرو ، اونا که کاری به ما ندارند ، کارشون را می کنند و می روند. مهتاب نرو دیگه.
- بی اعتنا به حرفهای انها ،کلید را برداشتم و باز مثل قبل خودم را به در خانه رساندم و تا خارج شدم همینطور می دویدم. سر خیابان کیوسک تلفن بود خواستم تلفنی بزنم ولی هیچی با خودم نیاورده بودم و باز آنقدر دویدم که وقتی به پاسگاه رسیدم نفسم بالا نمی اومد و به سختی توانستم حرفم را بزنم.
نمی دان توی چه مدتی خودم را به اینجا رساندم اما گمان نمی کنم خیلی طول کشیده باشد. وقتی همراه آنها سوار ماشین شدم دیگه خیالم راحت راحت شد و همگی با هم از ماشین پایین آمدیم و با کلید که دستم بود در را باز کردم و وارد شدیم. چراغها همه خاموش بود ، دیگه با جرات پشت سر انها داخل ساختمان شدیم . تاریک و ظلمات بود. یکی از مامورها لامپ را روشن کرد. اتاقها همه خالی شده بود و به جر مبلها چیز دیگری نبود.
داد می کشیدم و ناراحت خودم را به بالا رساندم. بچه ها هم نبودند ، دستپاچه و نگران همینطور که گریه می کردم آنها را صدا می کردم که دیدم در بالکن قایم شده بودند.
خودم را به زمین انداختم و گفتم : چرا هر چی صداتون می کنم شما جواب نمی دهید؟
هر دو با گریه گفتند: متاب تا تو رفتی انها هم رفتند. چرا اینقدر دیر اومدی؟
- شما هم همینطور نشستید و هیچ کاری نکردید ؟ حداقل کمی معطلشون می کردید تا من می رسیدم.
- ما ترسیده بودیم و فقط یواشکی نگاهشون می کردیم . دو نفر بودند ، شکل انها را دیدیم، مهتاب حالا چکار کنیم؟
از دست انها عصبانی شده بودم و با خشم و ناراحتی سرشون داد کشیدم : بی عرضه ها ، می دونید چه ابروریزی شد؟
هر کدام از ما ، ناراحت گوشه ای نشستیم و تا روشن شدن هوا ، همینطور در و دیوار را نگاه می کردیم. خیلی بد شد ه بود ، ما اینجا امده بودیم که مواظب خانه باشیم ولی این کار را هم نتوانستیم انجام دهیم.جواب آقای معصومی را چی می دادیم. کاش از خانه بیرون نرفته بودم و اون وقت شاید خودم می توانستم کاری کنم. هر چی بیشتر فکر می کردم از دست آنها بیشتر عصبانی می شدم و مرتب می گفتم:
- آخه چرا داد نزدید تا یکی بیاد . شما توی بالکن بودید ، یعنی این کا را هم نمی تونستید انجام بدهید؟
سارا گفت : اگر می فهمیدند کسی بالاست می آمدند و خفمون می کردند.
- مهتاب حالا چرا اینقدر به ما چیز میگی. ما که حریف انعا نبودیم ، تو هم یکبند به ما چشم غره میری و غُر میزنی.
ساعت نه صبح بود که یک ماور دم در خانه آمد و از ما خواست تا به ادارة اگاهی برویم.
نفیسه گفت : حتما از ما شاکی هستند و می خواهند زندانمان کنند.
گفتم : کی ، دزدها :
نفیسه گفت : اقای معصومی رو می گم.
نگاهش کردم و گفتم : اون که اصلا روحش هم خبر نداره و در ادامة حرفم گفتم : از دیش تا حالا فهمیدم که چقدر شما دوتا خنگید.
وارد که شدیم ، دمِ در پاسگاه ماشینی از وسایل را دیدیم که ماموری هم کنار ماشین ایستاده بود . رد شدیم اما من طاقت نیاوردم که حرفی نزنم و برگشتم و رو به آن اقا گفتم : این اثاثها... که نگذاشت ادامه بدهم و گفت : اینها را گرفتیم تا به صاحبشان تحویل دهیم. دستهایم را محکم بهم زدم و با شعف و شادی رو به بچه ها کردم و بلاند خندیدم ولی هر دوی آنها پشت به من کردند و اعتنایی نکردند. روی شانة سارا زدم و گفتم : شما ها خوشحال نیستید؟
سارا گفت : چرا خیلی هم خوشحالیم و فقط هم به این دلیل که از غر زدن و سرزنشهای تو آسوده می شویم ، واقعا که خدا به ما رحم کرده وگرنه یک عمر باید از تو سرکوفت می شنیدیم.
نفیسه گفت : نمی دونی وقتی که عصبانی هستی ، مهتاب چه شکل و حالتی می شی و هر چی هم که از دهانت در میاد ، می زنی.
من عصبی بودم و حال خودم را نمی فهمیدم ، درست نمی دانم چه چیزهایی به انها گفته بودم . اما بخاطر همه چیز معذرت خواهی کردم و آنها زودی من را بخشیدند چون خودشان فهمیده بودند.
مامور آگاهی وقتی متوجه شد ما در آنجا مستاجر هستیم صاحب خانه را خواست . ما هیچ چیز از او نمی دانستیم ، نه از محل کار و نه تلفنی از او.
سارا گفت : حتما شماره تلفنی از او در دفترچه تلفن هست.
با این فکر به خانه برگشتیم ، با کمی گشتن ، دفترچه تلفن را در کشوی میز زیر تلفن بود ، پیدا کردیم و دو شماره بود که روبروی هر دو هم اسم بابک نوشته شده بود . شماره ای که اول گرفتم کسی گوشی را بر نداشت و شماره دوم که گویی محل کارش بود ، بعد از سه زنگ خانمی برداشت و بعد از دقایقی کوتاه ، بالاخره خودشان گوشی را برداشتند و من هم بعد از سلام و احوالپرسی ، خودم را معرفی کردم و بعد تمام موضوع را به ایشان گفتم و اینکه برای اوردن اسبابها ، باید به ادارة آگاهی بیاید. به ما احتیاجی نبود و همانجا در خانه ماندیم.
ساعت دوازده بود که اقای معصومی آمد و با دیدن ما تبسمی کرد و گفت : مطمئنا شما خیلی ترسیده بودید ، چقدر جالب.
سارا به حرف امد و گفت : بنظر شما اینکه ما ترسیده بودیم جالبه ؟
آقای معصومی خندید و گفت : نه ، منظورم این نبود شما ناراحت نشوید ، هفته پیش درست همین شب ، از انبار شرکت چیزهایی ربوده شده بود و حال هم در خانه ، اما متاسفانه چیزهایی که از شرکت برده بودند پیدا نشد . این اسبابها چندان ارزشی نداره ، اما خوب برای پدر خیلی مهمه و من باید از شما تشکر کنم ، پدرم هم که جای خود.
چند نفری تمام وسایل را از ماشین بیرون آوردند ودر گوشة حیاط گذاشتند و بعد رفتند.
بقدری خسته بودم که سرم درد گرفته بود و جلوی چشمم را نمی توانستم ببینم ، اما اقای معصومی دست تنها بود و ما هم باید کمکش می کردیم.
سه تایی پایین امدیم ، او کتش را در آورده بود و یکی یکی آنها را به ساختمان می برد. جلو رفتیم ، هر کدام از ما یه چیزی که قدرت برداشتن آن را داشته باشیم بلند کردیم که او ما را دید ، با اصرار خواست که ما دست به انها نزنیم و گفت : خواهش می کنم دست نزنید ، این کارها اصلا برای خانمها نیست . او خیلی تعارف و اصرار می کرد ، اما اسبابها زیاد بودند و اگر می خواست تنهایی تمام انها را به داخل ببرد ساعتهای زیادی طول می کشید . هنوز مانده بود ولی هر کدام خسته ، جایی نشستیم.
سارا گفت : ما که چهار نفریم اینهمه وقت برد ، تازه هوزم چقدر مانده ، پس چطور انها که دو نفر بودند در عرض چند ساعتی توانستند تمام این وسایل را بیرون ببرند.
بابک به حرف سارا خندید و گفت : چون ما دفعة اولمان است و عادت نداریم ، مسلما برای بار دوم وسوم ، تند و تیز انجام می دهیم . در ثانی هر حرفه ای برای خودش احتیاج به ممارست و تلاش داره.
نفیسه گفت : اونم چه حرفة سختی. و همة ما در حین کار ، خندیدیم.
بابک گفت : پدرم شانس آورده که من به اینجا نیامدم و شماها امدید ، چون من خیلی خوابم سنگینه و حتی آگر زیر انداز و بالشت سرم را بر می داشتند ، باز هم بیدار نمی شدم.
سارا گفت : ما هم خواب بودیم مهتاب بیدارمان کرد ، آخه مهتاب همیشه بیداره.
لبخند زدم و گفتم : من توی بالکن بودم
او متعجب پرسید : نیمه های شب؟
در جوابش گفتم : من شبها رو دوشت دارم ، حتی بیشتر از روزها و بیشتر کارهایم را می گذارم برای شبها ، تا به خاطر آنها هم که شده بیدار بمانم.
بابک پرسید : شما همگی دانشجو هستید، نه؟ و پاسخش را دادیم.
نفس بلندی کشید و گفت : این سالها خیلی خوبه ، قدرش را خیلی بدانید ، دوران با دوستان زندگی کردن ، تمامش خوبه. هر چند که مشکلاتی برای خودش داره ولی به تمامش می ارزه ، اینطور نیست ؟
نمی دانم کدام حرف او باعث شد ، یکدفعه دلم بگیردو قطره ای اشک چشمانم را بپوشاند . باز هم گرفتگی دل و ان هم بی اندازه.
پلکهایم را بر هم گذاشتم تا هیچ کدام متوجة من نشوند. اما گویی این اشکها خیال پنهان ماندن نداشتند و بدجوری گلویم را می فشرد.
بابک داشت از دوستانش تعریف می کرد ، از اینکه هم سه نفر بودند و با تمام شدن دوران دانشجویی ، هر کدام پخش شدند. هر کدام به یک طرف. هر چی بیشتر می گفت حال من بدتر می شد. خودم هم نمی دانم ، اخه چرا ، چرا اینطوری می شدم و دستانم می لرزید.
او داشت فالی را بتنهایی بلند می کرد . به کمکش رفتم . یک طرف آن را گرفتم ، هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که دستانم لرزید و آن را رها کردم و به زمین افتادم . بابک کنارم امد و بقیه هم دور م جمع شدند. نگذاشتم هیچ کدام دست بهم بگذارند و خودم با سختی بلند شدم و با پوزش به طبقه بالا رفتم . دستانم را روی صورتم گذاشتم و بی انکه خودم دلیل ان را بدانم پی در پی اشک می ریختم که از خستگی خوابم برد. وقتی چشم باز کردم نفیسه و سارا را کنار خودم دیدم که ارام خوابیده بودند.
ساعت هفت شب بود . از صبح تا حالا لب به چیزی نزده بودم . حالا هم از بس گرسنه بودم دلم ضعف می رفت ، از خواب بلند شدم و به اشپزخانه رفتم اما هیچ غذایی روی اجاق گاز نبود ، حتی یک ظرف کثیف هم در ظرفشویی نبود ، در صورتیکه ما هیچ وقت بعد از خوردن غذا بلافاصله ظرفها را نمی شستیم و پس از دو سه ساعت هر کدام که وقت می کردیم ، می شستیم.
کارهای خانه برای ما نوبتی نبود و هر کدام که می خواستیم انجام می دادیم. گاهی وقتها به یک هفته هم می رسید که من دست به هیچ کاری نمی زدم و یکی از بچه ها بود که درست می کرد و می شست و جمع و جور می کرد و همینطور بعضی از روزها من بودم که همة کارهای خانه را می کردم و بقیه به کارهای خودشان می رسیدند.
از گرسنگی بیحال شده بودم ، با خودم گفتم : یعنی اینها نهار چی خوردند که هیچ اثری از ان نیست . خواستم غذایی درست کنم تا هم برای شام شب باشه و هم خیلی زود اماده بشه و بتوانم بخورم ولی تو ی خانه هیچی نداشتیم . برای هر غذایی که فکرش را می کردم تا بلند می شدم و می دیدم که یه چیزی را کم داریم . کلافه شده بودم سر کیفم رفتم اما خیلی هم پول نداشتیم ، باید با همین یک مقدار کم این چند روز را هم می گذراندیم.تازه قبض اب و برق و خیلی چیزهای دیگه را هم باید با همین مقدار پرداخت می کردم . بنابراین خیلی برای خرید نمی ماند. با تمام اینها از خانه بیرون امدم ، به فروشگاه رفتم و انچه را که بیشتر از همه احتیاجمان بود خریداری کردم و به خانه برگشتم.
از بس که این فکرها رو کردم گرسنه بودنمان را از یاد بردم ، وقتی که به خانه امدم بچه ها بلند شده بودند ، رو به انها کردم و گفتم ، شماها غذا چی خورده بودید که هیچ اثری از ان نیست؟
سارا گفت : چیدن تمام اسبابها خیلی وقت برد. چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ما هم هنوز مشغول بودیم که بابک خان تلفن کرد و از بیرون برایمان غذا اوردند . تو هم انگاری بیهوش شده بودی هر چی که صدایت کردیم بلند نشدی ، راستی تو غذایت را خوردی یا نه هنوز؟
با تعجب گفتم : مگه برای منم ...
سارا گفت : یعنی می خواهی بگی تا الان هیچی نخوردی . یک نگاه به ساعت بینداز ، ساعت نه شبِ ، بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت . صدایم را بلند کردم و گفتم : سارا می خواهی چکار بکنی ؟ تو بیا بیرون من شام را درست می کنم.
سارا گفت : می خوام این موقع شب ناهار تو را گرم کنم و بیارم. اول ناهار بخور و بعد شام.
عصری همة ما خیلی خوابیده بودیم و دیگه خوابمون نمی امد . هیچ کاری هم نداشتیم که تا به ان خودمان را مشغول و سرگرم بکنیم.
تازه یک هفته از تعطیلات می گذشت ، اما بیکاری بچه ها را خسته کرده بود.
نفیسه خطاب به من گفت : مهتاب خوش به حال تو . باز هم خیلی کارها داری که انجام بدی. تا فرصت می کنی میری تو فکر نوشتن ، ولی ما چی ، منکه خیلی حوصله ام سر رفته.
سارا با خنده گفت : کاش امشب هم دزد بیاد. چون باعث میشه فردا تا عصری سرمان شلوغ باشه و مشغول کار بشویم.
نفیسه هم در ادامة حرف گفت : پس باید برای دزدها دعا کنیم که یک روز ما را پر کردند. به گفته ها و مسخره بازیهای همدیگه می خندیدیم.
من به بالکن رفتم و آتها را تنها گذاشتم ولی هنوز یک ربع ساعتی نگذشته بود که آن دو هم با سینی چای به بالکن ، پهلوی من آمدند.
نفیسه گفت : تو آمدی اینجا تا از ما و حرفهای ما راحت باشی و بتوانی بنویسی ، ولی ما نمی گذاریم و هر جا که تو بری ، همراهت میاییم.
لبخندی زدم و جواب دادم ، اشکالی نداره ، چند وقتِ که ننوشتم حالا هم روی همة آنها.
سارا گفت : وای چقدر اینجا کیف داره و با صفاست ، پس به خاطر همینه که تو هر شب میایی اینجا ، من تا حالا شبها نیامده بودم و نمی دانستم اینقدر عالیه. از این به بعد تصمیم دارم دیگه جام رو اینجا بیندازم.
به او رو کردم و گفتم : خواهش می کنم ، وگرنه من باید به جای دیگه ای کوچ کنم و اینجا رو ببخشم به تو. همینطور که حرف می زدیم و با هم شوخی می کردیم و می خندیدیم ، صحبت کشیده شد به این روزهای تعطیلی که سارا گفت : چقدر دلم می خواست می توانستم بروم به یک آموزشگاه . می رفتم به یک آموزشگاه خیاطی، یک دوره کوتاه سه ماهه. هم وقتم پر می شود و هم به آنچه که دوست داشتم می رسیدم.
نفیسه گفت : موقع امتحانها که بود با خودم می گفتم : وقتی تمام شد یک دل سیر استراحت می کنم ، اما هنوز چند روز نگذشته ، دلم می خواهد بازم درسها شروع می شد. هر چی باشه بهتر از بیکاری و الکی وقت گذراندن.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۸-۳-۱۳۹۰, ۰۶:۲۷ عصر
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #10
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
بالاخره روزها گذشتند و گذشتند تا این چند هفته هم تمام شد و اقای معصومی بزرگ از این سفر طولانی به خانه اش برگشت . وقتی وارد خانه شد چون بابک پسرش به همان نظم اول هر چیزی را سر جایش قرار داده بود ، هیچ بویی نبرده بود و ما هم حرفی در این باره به او نزدیم.
هنوز یکماه و اندی به پایان تعطیلات مانده بود. توی این مدت توانسته بودم بنویسم و تقریبا تا تمام شدن آن هم خیلی نمانده بود.
در این روزها خیلی دیر از خواب بلند می شدیم. ده ، یازده و بعضی از روزها هم حتی ساعت دوازده . به آخر های داستان که رسیدم ، چون ذوق بیشتری برای نوشتن و پایان آن داشتم ، شبها تا دیر وقت بیدار می ماندم و با این همه صبحها هم ساعت هفت بلند می شدم و برای اینکه خواب از سرم بپرد و با وسوسه به رختخواب بر نگردم به بهانه خریدن نان و یا تهیه ورق و چیزهای دیگر از خانه بیرون می زدم. با کمی پیاده روی تا خیابان اصلی ، هم کمی ورزش کرده بودم و هم حسابی خواب از سرم پریده بود و بعد به خانه بر می گشتم.
آقای معصومی هم سحر خیز بود و تا ساعتی دور حیاط و باغچه ها می دوید و بعد رادیو را زیاد می کرد بطوریکه صدایش تا بالا هم ما آمد.
مرد سرزنده و سرحالی بود. برخلاف ظاهرش که او را مردی جدی و بد اخلاق نشان می داد ، شوخ طبع و خونگرم بود.با اینکه بیشتر از چند روز نیست که آمده ولی اخلاق و رفتارش دست همة ما آمده بود و خوب به کارهای روزمرة او شناخت داشتیم و عادت کرده بودیم.
او ما را به نام صدا می کرد و گاهی وقتها هم کلمة عزیزم و دخترم را به کار می برد. آن روز برای او هم نان خریدم و به خانه آمدم. در را باز کردم و دیدمش که می دوید و در همان حالت با سلام من ، خیلی گرم جوابم را داد و بعد خودش را را روی صندلی انداخت.
نان را بطرفش گرفتم و گفتم :
- برای شما هم گرفتم بفرمایید.
بلند تشکر کرد و گفت : دخترم ممنونم ، اتفاقا می خواستم لباس بپوشم و بروم بیرون نان بخرم.
هر دو داخل رفتیم ، او طبقه پایین و من بالا . لباسم را عوض کردم و به حیاط بر گشتم . صبحها هوای بیرون و مطلوب و دل انگیز بود و آدم را سر کیف می اورد.
چند خطی بیشتر ننوشته بودم که باسینی بزرگ بر دست ، به کنار من امد و گفت : صبحانة تنهایی اصلا به آدم نمی چسبد ، آوردم بیرون ، تا با هم بخوریم.
تشکر کردم و گفتم : من آماده می کردم ، چرا شما زحمت کشیدید. جوابم را نداد ولی در عوض با لبخند و نگاه مهربانش ، باهام حرف زد.
- ببینم دخترم تو چی می نویسی؟ من که هر بار تو را دیدم توی حیاط ، یا توی بالکن ، چند تا ورق جلویت بود و مشغول بودی ، چکار می کنی؟
خندیدم و گفتم : از بس مشقهایم زیاده که هر چی می نویسم تمام شدنی نیست.
او هم به شوخی جوابم را داد : پس باید یک روز بیایم با معلمتان دعوا کنم که چرا این همه تکلیف به شما می گوید.
پس از دقایق کوتاهی شوخی کردن ، جدی شدم و پرسیدم ، اقای معصومی شما از کی تا حالا تنها زندگی می کنید؟
- من از اول تنها بودم.
با حیرت باز سوال کردم : مگه شما ازدواج نکردید؟
سرش را تکان داد و گفت : چرا ، زنم گرفتم ولی باز تنها بودم و تنهاتر هم شدم.
آرام گفتم : خدا رحمتش کند.
سرش را با حالت تعجب و سوال تکان داد و گفت : منظورت کیه :
گفتم : خانم شما.
لبخندی زد و گفت : ممنونم . اما اون که نمرده ، هستش ، منتهی با هم زندگی نمی کنیم.
حس کنجکاویم با عث می شد پشت سر هم از او سوال کنم . او هم یک کلام جواب می داد و بعد خاتمه می داد. از این طرز گفتنش فهمیده بودم که قصد کنجکاو کردن مرا داشت.
- شما از هم جدا شدید؟
- جدا از هم زندگی می کنیم ، اما طلاق نگرفتیم.
- من را ببخشید که اینقدر سوال می پرسم ، اگر شما دوست ندارید دیگه حرفی نمی زنم.
- نه برعکس اصلا ناراحت نمی شوم ، می دانم با اینطور گفتنم تو را اذیت کردم ، ولی حالا صبحانه ات را بخور ، بعدا برات تعریف می کنم.
چون اصلا دوست نداشتم اصرار کنم تا بگوید ، به همین خاطر بدون حرف و کلامی ، صبحانه ام را خوردم ، می خواستم بلند شوم ولی خجالت می کشیدم تا وقتی که او نشسته است من برخیزم و همان جا بودم.
آقای معصومی باز سر حرف را باز کرد و گفت : برعکس خودت ، انگاری دوستات خیلی خوش خوابند که هنوز بیدار نشده اند و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد : شما هر سه اهل یک شهر هستید یا هر کدام از یک طرف امده اید و به خاطر دانشگاه اینجا جمع شدید.
جی باید می گفتم ، چه در دانشگاه ، همکلاسی ها و هر جای دیگه و هر کسی سوالی حول و حوش همین ها ازم می پرسید ، همینطور می ماندم تا پی جوابشان را بدهم نه تنها من ، بلکه انها هم چون من بودند.
که اخر گفتم : ما هر سه برای یک شهریم.
او بحث در این باره را ادامه داد و باز پرسید : مال کدام شهرستان هستید ؟
با هر پرسش او مجبور می شدم دروغ تازه ای بگویم و یکدفعه از دهانم پرید و گفتم : شیرازی هستیم.
با این حرف من ، او شروع کرد به تعریف کردن و اینکه چقدر هوای شیرازُ کرده تا یکبار دیگه به انجا برود.
منو باش ، چی گفته بودم ، تا به حال فقط اسم شهر ها رو شنیده بودم ، یک چیزهایی هم فهمیده بودم ، ولی حتی از این شهر هم پایم را بیرون نگذاشته بودم. کاش می دانستند و از ما در این مورد سوال نمی کردند که ما هم نا خواسته به دروغ جوابشان را بدهیم.
می ترسیدم از اینکه باز هم بپرسد و من درمانده از سوالهای او ، توی دلم دعا می کردم که به دلیلی بلند شود ، تا من هم بتوانم به اتاق خودم بروم ، که با بلند شدم صدای زنگ تلفن ، اقای معصومی بر خاست و من هم همزمان با او بلند شدم و به بالا امدم.
آن دو هنوز هم خواب بودند ، حوصله ام سر رفته بود و حال انجام هیچ کاری را نداشتم ، فکرم کار نمی کرد تا بخواهم بنویسم .
به اتاق سارا رفتم . دقایقی همینطور روبروی او چمباته زدم و نگاهش می کردم. وقتی چشم باز کرد به خودش تکانی داد و با تعجب بهم خیره شد و با ترس گفت : مهتاب چیه ، چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
خونسردانه سرم را بالا انداختم و گفتم : هیچی ، منتظر بودم تا بیدار شوید ، خیلی کلافه شده ام شما هم که تا لنگ ظهر می خوابید.
- امروز چی شده که تو منتظر بیدار شدن ما هستی و به ما محل می گذاری . تو که خیلی وقته خودت رو از ما جدا کردی ، نه با ما می خوری و نه با ما حرف می زنی و تمام وقت سرگرم کارهای خودتی.
- دلم گرفته ، بیایید برویم یه جایی.
باشه برویم ، اما کجا ؟
- شما ها بعضی روزها کجا می روید ، برویم همانجا.
سارا گفت : هیچی ، پیاده تا سر خیابان ، کمی هم داخل مغازه ها رو می بینیم و بعد هم راه رفته رو باز پیاده بر می گردیم.ما که جایی نداریم برویم. اما چرا ، گاهی وقتها هم میرویم پارک ، یک ساعتی روی نیمکتهای انجا می نشینیم و بعد میاییم خونه. می خواهی حالا هم بریم.
سرم را به علامت منفی بالا انداختم و گفتم : چرا بعضی وقتها ادمها اینطوری می شند ، این قدر بیحال و کسل ؟ توی خانه دوست ندارم بمانم ، اما بیرون هم دلم نمی خواد بروم. خیلی اعصابم خورده.
سارا گفت : از بس که از اینجا جُم نخوردی و فقط یا فکر بودی و یا نوشتی ، دیوانه شدی.
گفتم : عصری سه تایی برویم قبرستان، باشه؟
- جا قحطیه ؟ اونجا که ادم بیشتر دلش می گیره.
- می خواهم بروم سر قبر خانم جان ، خیلی وقته که نرفتم ، اگر شما هم نخواهید بیایید ، خودم می روم.
عصری ساعت هفت تقریبا هوا خنک تر شده بود ما هم اماده شدیم و به سر خاک رفتیم .
آنجا نشستم و بعد از خواندن دعا به اصرار نفیسه خیلی آنجا نماندیم و زودی بیرون امدیم. سوار ماشین شدیم و از آنجا پیاده تا بازار رفتیم ، نه می خواستیم چیزی بخریم و نه اصلا پول همراهمان آمورده بودیم که قصد خرید داشته باشیم.
فقط همینطوری برای گذراندن ، یک ساعتی آنجا بودیم . مغازه ها را می دیدیم و سریع رد می شدیم که یکدفعه با دیدن خانمی ، میخکوب زمین شدم ، دستهای نفیسه را گرفتم و محکم فشار می دادم.
بدون چشم بر هم زدن همینطور به روبرو خیره شده بودم . آن خانم هم نگاهم می کرد من سر جایم ایستاده بودم و قدرت قدم بر داشتن نداشتم . آن خانم به من نزدیکتر شد و صورتش را جلوی صورتم آورد و دقیق نگاهم کرد ، بعد با صدای اهسته گفت : مهتاب ؟!
سرم را به زمین انداختم ، او هم مرا شناخته بود. همانطور که در نگاه اول من او را شناختم . اما وانمود کردم که نمی شناسمش.
دستم را گرفت و گفت : منو یادت میاد ؟ ده سال پیش ، اقا جلال ، مهتاب شناختی؟
چقدر پیر و شکسنه شده بود زیر چشمانش پر از چروک بود. کنار او دختری ایستاده بود که صورتی زیبا داشت اما کمی چاق بود و فد ان هم کوتاهتر از معصومه خانم بود.معصومه خانم دید که مسیر نگاهم ان دختر است دستش را روی شانة آن دختر گذاشت و گفت : این عروسمِ ، عروس بزرگم و در ادامة حرفش ، با لحن آرام و غمگین گفت : تو کجا رفتی و ...
نگذاشتم ادامه دهد و توی حرفش پریدم و گفتم : خانم اسم من مهتاب نیست ، شما اشتباهی گرفتید و با سختی قدم بر داشتم و دور و دورتر شدم.
بچه ها همان جا ایستاده بودند ولی من بی اعتنا به انها،بدون اینکه پشت سرم را نگاهی بیندازم خیلی تند راه می رفتم. بیرون از بازار گوشه ای ایستادم ولی هر چه دور و برم را نگاه کردم ، اثری از آن دو نبود.
من انقدر سریع آمده بودم آنها را گم کرده بودم. دقایقی همانجا صبر کردم ولی فایده ای نداشت و در خیابان کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم ، تمام گذشته مقابل چشمانم رژه می رفت . از اندیشیدن به انها عذاب می کشیدم ولی یک از لحظه از یادم نمی رفت.
انگار همین دیروز بود . یاد گذشته و سختیهای اون وقتها که می افتم ، می خوام از ته دل هوار بکشم ، در مقابل اون موقع ها حالا دیگه من خوشبختم ، خیلی زیاد.
یاد اوری گذشته باعث میشه بیشتر قدر زندگی حالا را بدانم و راضی باشم . اما هنوز می ترسیدم ، ترسم از این بود که انها من را پیدا کنند و باز به ان خانه برگردانند. چه اندیشه احمقانه ای ، من برای خودم بزرگ شده بودم و دیگه کسی نمی توانست مجبور کنه.
دلشورة عجیبی داشتم چقدر ترسو بودم که اینگونه می اندیشیدم . به خانه که امدم هنوز بچه ها نیامده بودند ، در حیاط نشستم و منتظر انها شدم ف خیلی وقت بود که در حیاط بودم از انها هم خبری نبود. تا پایم را روی پله اول گذاشتم تا به بالا بروم ، صدای در بلند شد ، با دو خودم را به در رساندم و باز کردم.
هر دو بهم زل زده بودند و با هم گفتند : می دونی تمام بازار را بیشتر از صد بار رفتیم و بر گشتیم . یکدفعه غیبت زد ، چی شد ؟ اون زن کی بود؟ تو رو از کجا می شناخت؟
سرم را گرفتم و گفتم : خواهش می کنم فعلا هیچ حرفی در این باره نزنید . اصلا حوصله درباره فکر کردن را ندارم ، اون زن منو اشتباهی گرفته بود ،دیگه بس کنید.
نفیسه گفت : نمی خواهی بگی خوب نگو ، دیگه دروغ برای چی ، اون خانم تو رو خوب می شناخت بعد چه طور...
در را بستم و گفنم : میگم اما حالا نه ، و به دنبال هم حرکت کردیم...
شب خواستم زودتر از بقیه بخوابم ، به رختخواب رفتم ، زودی خوابم برد و به دقیقه ای نکشید که با دیدن خوابی وحشتناک از جا بلند شدم ، انقدر این خواب واقعی بود که تا ساعتی همینطور در بسترم نشسته بودم و به ان فکر می کردم.
اصلا به خواب شبیه نبود ، یه جوری بود. چقدر وحشت کرده بودم. تمام بدنم عرق کرده بود و دستهایم می لرزید. خواب من تصویری از همان روزها بود . روزی که از خانة فرار کرده بودم ، گرسنه و خسته و بی سر پناه از این خیابان به ان خیابان ، توی کوچه پس کوچه همینطور می رفتم. چه روزهایی ، دلم برای خودم می سوخت که چه وضع اسفناکی داشتم.
اشک چشمانم را پر کرده بود و با زدن پلک ، قطره قطره روی گونه هایم می غلطید و فرو می افتاد.
به ساعت دیواری نگاه کردم ، ساعت سه نیمه شب بودباز هم به رختخواب برگشتم اما دیگه تا روشن شدن هوا خوابم نبرد ، همینطور از این پهلو به ان پهلو خودم را می انداختم تا خوابم ببرد چند بار جایم را تغییر دادم ولی فایده ای نداشت.
سرم درد گرفته بود و گیج می رفت. چشمانم هم سنگین شده بود دور اتاق راه می رفتم و بعد به اشپزخانه آمدم چون نمی خواسنم چراغ را روشن کنم تا بقیه هم بد خواب شوند در همان تاریکی با چقدر گشتن قرص مسکنی را پیدا کردم و خوردم.بعد هم آب خنکی به صورتم زدم و به بالکن رفتم.
روزهای اخر تابستان را سپری می کردیم. باد نسبتا خنکی می امد و چون صورتم را خشک نکرده بودم ، بر ان می خورد و خنکی ان را بیشتر می کرد. هر دو دستم را بلند کردم ، بالاتر از سرم و بی صدا از درون با خدایم رازو نیاز کردم . وقتی داخل امدم احساس سبکب و ارامش می کردم خیلی بیشتر از همیشه دیگه دلشوره لحظة پیش ازارم نمیداد و ارام مشغول کارهایم شدم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۰-۳-۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ عصر
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #11
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
با شروع سومین سال از درس ما ، نفیسه هم باید به یکی از دهاتهای اطراف میرفت و در آنجا تدریس را شروع می کرد. نمی خواستیم از هم جدا شویم و یا این کار باعث شود کمتر از قبل پیش هم باشیم اما چاره ای هم نبود. موقع رفتن هر کدام ناراحت و اندوهگین او را بدرقه کردیم حقیقتا چقدر رفتن او از پیش ما حزن انگیز بود. قرار بر این بود که از روز اول هفته تا چهارشنبه آنجا بماند و فقط دو روز آخر را به خانه بیاید. در آنجا خانه ای به آنها داده بودند که او با چند نفر دیگر زندگی می کرد.
نفیسه هم معلم کلاس اول و دوم بود ، خودش می گفت هم از کارش و از جای آن راضیست و فقط از اینکه کمتر پیش ما است او را دلخور کرده و شکایت می کرد.
با رفتنش خانه خلوت شده بود ، ما هم حسابی دلتنگیش را می کردیم ، نفیسه بیشتر از ما حرف می زذ و شلوغ می کرد ، جای او خیلی خالی بود. چقدر خانه سوت و کور شده بود . سا را هم که مثل همیشه کم حرف می زد و من هم دیگه حوصله نداشتم.
بالاخره کتاب سوم را هم تمام کردم و آن را برای چاپ دادم ، اون روز سارا از اقای معصومی دعوت کرده بود تا شب را به بالا بیاید تا دور هم باشیم اما وقتی که اقای معصومی خواستة او را به این دلیل که پسرش قرار است شب را دیدن او بیاید نپذیرفته بود ف سارا با اصرار از ایشان خواسته بود تا تلفنی بابک را هم دعوت کند و هر دو شب را به طبقة بالا بیایند . او همینطور سر خود تصمیم گرفته بود و بدون اطلاع به من انها را دعوت کرده بود.
با اقای معصومی خودمانی شده بودیم اما آمدن بابک کارها را زیاد و دشوار تر کرده بود . چون کمتر می دیدیمش هنوز با او رو در بایستی داشتیم و دلمان می خواست همه چیز مرتب و خوب باشد. از نزدیکیهای ظهر که معلوم شد آنها می ایند ما هم دست به کار شدیم و تا آمدنشان یکسره مشغول بودیم.
اول کار هر دو برای خرید بیرون رفتیم ، داخل فروشگاه که شدیم هر کدام یه چیزهایی را بر می داشتیم بار اول بود که انقدر ولخرجی کرده بودیم ، پس از بازگشت به خانه ، مشغول پخت و پز و تمیز کردن خانه شدیم که البته کارها را بین هم قسمت کرده بودیم.
غروب شده بود ، ولی ما هنوز آماده نشده بودیم ، وقتی زنگ خانه را زدند من و سارا هراسان به هم چشم دوختیم . دوشت نداشتیم به این زودی بیایند چون کمی از تمیز کردن خانه و همینطور مرتب کردن و ضع خودمان مانده بود . در همان یک دقیقه با هم تند و با عجله جمع و جور کردیم منتهی بیشتر از این نمی شد آنها را پشت در معطل کرد. سارا در را باز کرد ، هر دو روبروی در اتاق ایستاده بودیم و منتظر ورود آنها بودیم که به جای آن دو نفیسه را دیدیم که کفشهایش را در آورد و داخل شد.
با دیدن سر و وضع ما مبهوت مانده بود و پرسید : خبری شده ، ما نبودیم انگاری اتفاقهایی افتاده.
ما هم با دیدن او تعجب کرده بودیم و بلند با هم گفتیم : نفیسه تویی؟
با ناراحتی گفت : انگاری منتظر کس دیگه ای بودید و آمدن من ناراحتتان کرده.
به طرفش رفتم ، کیفش را از دستش گرفتم و جواب دادم : آخه ما باور نمی کردیم که تو بیایی . اونم وسط هفته ، حقیقتا دیدار غیر منتظره ای بود . حالا چی شده که امروز آمدی؟
- بخاطر بازسازی مدرسه . چند روزی فعلا تعطیل کردیم ، حالا اینجا چه خبره، قرار کسی بیاد ؟
سارا گفت : نفیسه چقدر خوب موقعی اومدی ، آنقدر خسته شدیم که دیگه حال تمیز کردن خانه را نداریم ، تازه وضع خودمان را هم ببین ، هنوز هیچ کار نکردیم . کمکمان می کنی ؟
نفیسه با خشم و صدای بلند گفت : بالاخره به هم می گویید کی می خواد بیاد یا همینطور حرفهای خودتان را می زنید؟
خندیدم و گفتم :اِ... مگه بهت نگفتیم ؟ سارا خانم امشب به میل خودشان مهمان دعوت کردند ان هم آقای معصومی و پسرشان را.
نفیسه سرش را تکان داد و سول کرد : برای چی ؟
سارا با شیطنت و مزاح گفت : مگر نمی دانی ، می خواهند بیایند خواستگاری تو ، فکرامون را کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر خودت نباشی خیلی بهتره و همینطور امکان سر گرفتن این وصلت هم بیشتره ، حالا نظرت چیه ؟
نفیسه گونة او را نیشگون گرفت و در جوابش گفت : بهشون بگویید یک شب دیگه بیایند چون امشب اصلا حال و حوصله اش را ندارم و بعد لباسهایش را در آورد و هر کدام را گوشه ای پرت کرد و بدون حرفی به حمام رفت.
ما همینطور که به او می خندیدیم کارهایمان را هم می کردیم که اقای معصومی با صدای رسا و تقریبا بلندی صدایمان کرد. بیرون آمدم و پس از سلام و احوالپرسی و خوش امد گویی به بالا تعارفشان کردم. همگی دور هم نشسته بودیم و بعد از چند دقیقه ای سارا از جا بلند شد و با سینی شربت برگشت. اول جلوی آقای معصومی گرفت که بر نداشت و گفت : خیلی دلم می خواد بردارم ولی به خاطر مرض قند که دارم باید تا می توانم از خوردن چیزهای شیرین خودداری کنم.
حدودا تا یک ساعت همینطور بود همه ساکت و ارام فقط همدیگر را نگاه می کردیم و گهگاهی هم آقای معصومی حرف میزد و زودی خاتمه می داد. تا اینکه حرف تحصیل نفیسه و کار او و خیلی حرفهای دیگه وسط کشیده شد و رسید به زندگی قبل آقای معصومی که این بار بدون سوال و یا اصراری از ما تکانی به خودش داد و شروع کرد به تعریف کردن که :
سی و سه سال داشتم ، تا اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودم ، پدر و مادرم یکسال قبل به فاصله یکماه از دنیا رفتند. بخاطر کار که تمام وقتم را گرفته بود و هم چون کسی نبود تا پا در میانی کند تا آن موقع من مجرد مانده بودم. من در ارتش خدمت می کردم شبی ما را دعوت کردند به یک مهمانی کاملا دوستانه ، مهمانی مفصلی بود . جون تمام مهمانها از خودمان بودند کل صحبت و بحثمان هم از اول تا آخر حول و حوش کارمان بود.
بعد برای صرف نوشیدنی از ما خواستند تا به سالن دیگری برویم ، سالنی بزرگ و بسیار زیبا و شیک ، شکل آن گرد بود و دور تا دور آن را هم با پرده های مخمل قهوه ای تزئین کرده بودند که قشنگی آنجا را جند برابر کرده بود.
صاحب خانه آقای ملک دوست و رفیق چندین و چند سالة ما بود و هر دو در دانشکده افسری با هم آشنا شده بودیم ، با این تفاوت که او هم در زمینة مقام در ارتش و هم از لحاظ سن از من خیلی بزرگتر بود . کسانیکه آنجا آمده بودند به غیر از من که تنها بودم همگی با همسرانشان بودند و این تنهایی سبب می شد که ملک بیشتر با من حرف بزند و کنارم بنشیند.
پاسی از شب گذشته بود و اما بحث ما به درازا کشیده شده بود و هیچ کدام قصد رفتن نداشتیم . هر کدام برای تصمیمی که جدیدا گرفته شده بود نظرات و پیشنهادی می دادند چند تائی هم ناراضی بودند و نقد می کردند.
در آن حین دختر ملک که فریال نام داشت به جمع ما پیوست و پس از سلام و احوالپرسی با تک تک مهمانها ، کنار پدر نشست و نجواکنان با او صحبت کرد و بعد از دقایقی کوتاه از جا بلند شد و با پوزش سالن را ترک نمود. از ان دختر چیزهایی راست و دورغ قبلا شنیده بودم که مثلا مدتی است که از شوهرش جدا شده و پیش پدرش زندگی می کند. فریال قد بلند و لاغر اندام بود . گندم گونه با چشمانی درشت و سیاه و همینطور موهایی به همان رنگ که بر پشتش خیلی ساده جمع کرده بود. بنظر سنش زیاد نمی امد ولی می گفتند سی سال دارد که بعدا فهمیدم هم سال خودم است.
از ان شب تمام فکر و ذهنم حول آن دختر می چرخید و این داشت دیوانه ام می کرد. هر چی هم فکر می کردم به جایی نمی رسیدم که حداقل برایم مثمر ثمر باشد. اخر تصمیم قطعی را گرفتم و دو ماه بعد از ان دیدار با یکی از دوستان در میان گذاشتم تا اینکه با خود ملک درباة این موضوع صحبت کند. یکماه دیگر هم گذشت تا صحبت ملک به گوشم رسید که با دخترش ردربارة من حرف زده ولی او قصد ازدواج مجدد را ندارد.
چند روزی نا امید و مایوس بودم ، مثل قبل دست و دلم به کار نمی رفت ، اما بیکار ننشستم و باز از سر گرفتم و تصمیم گرفتم تا هر طوری هشت با او خودم حضورا صحبت کنم.
هر بار که قصد می کردم به دلایلی عقب می افتاد و چیزی عایدم نمی شد و همینطور معطل ماندم تا یکسال گذشت و بعد فهمیدم که فریال ایران را ترک کرده و به امریکا رفته . دیگه همه چیز برایم تمام شده بود ، روزنه ای امید هم که مرا به تلاش می کشاند از دست رفت و دلسرد و مغموم باز چون قبل با کارها خودم را مشغول ساختم . در اوج نا امیدی باز از این و آن به گوشم رسید که چند روزیست بازگشته و بعد از تمام شدن تعطیلات دوباره بر می گردد. دیگه به تاخیر نینداختم و بی معطلی به خانه ملک رفتم . ملک که نیتم را از همان بدو ورود دریافته بود مرا به باغ برد و خودش به ساختمان برگشت. او انجا روی صندلی نشسته بود و با رفتن من به کنارش ، بلند شد و هر دو اطراف همانجا قدم می زدیم و از وضع حالمان چیزهایی می گفتیم. چقدر برای چنین روزی فکرها کرده بودم و تصمیماتی گرفته بودم و نمی خواستم فرصت را بیهوده از کف بدهم . لا به لای گفته هایم موضوع خواستگاری را وسط کشیدم ، چشمانش را به من دوخت و بعد از سکوتی تقریبا طولانی که بینمان حاکم شده بود از من پرسید : چند سال داری؟
- سی و سه سال.
- تا به حال ازدواج هم کردی ؟
پاسخش را دادم و او ادامه داد : من ازدواج کردم ، این را میدانی ؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
- بچه هم دارم ، یک دختر هفت ساله این را هم میدانی ؟
نمی دانستم و با تعجب گفتم : اما به من گفته بودند شما سریع از شوهرتان جدا شدید و حتی به چند ماه هم نکشید.
حرفم را تصدیق کرد و گفت : همینطوره ، اما دخترم را حامله بودم که جدا شدیم و باز مسیر دیدش را به من چرخاند و سوال کرد : خوب حالا چی ، هنوز هم قصد داری با زنی همسال خودت که یک بچه هم داره ازدواج کنی و یا منصرف شدی؟
دوستش داشتم و در تصمیمم مصمم بودم.این برایم ارزویی محال شده بود که به او برسم تا این که این ارزو بعد از دو سال به واقعیت پیوست و من و او به عقد هم در آمدیم.
ده سال او مثلا کنارم بود و من دلخوش بودم . او چند ماه به چند ماه و در هر فرصتی تنهایم می گذاشت و می رفت تا به دخترش سر یزند و جند هفته ایی می ماند و بیشتر تلفنی از وضع هم باخبر می شدیم.
بابک به دنیا امد و سه ساله بود که هر سه برای اقامت به امریکا رفتیم . ملک فوت کرده بود و کل دارائیش به ما رسیده بود ، فریال اصرار داشت که من کار نکنم و می گفت : با وضعی که داریم احتیاجی به کار من نیست و به همین منوال زندگیمان را می گذراندیم. اول راحت بودم اما تدریجا از اینطور زندگی کردن خسته شدم . همه چیز برایم یک شکل و یکجور شده بود و با خواهشهای بیش از حد من بالاخره راضیش کردم تا به ایران بر گردیم. دخترم بیتا هم در همین جا به دنیا آمد.
دختر او که شانزده ساله بود تلفنی به فریال گفته بود می خواهد ازدواج کند و خیلی حرفهای دیگه . از ان موقع باز دلتنگی دختر وطنش را بهانه کرد و رفت. یکی دوباری در این چند سال اخیر آمد و در هر بار کمتر از دو ماهی ماند و باز هم ...
همسرم را دوست دارم ، اما ما مثلا زن و شوهریم و در کل این سالها همیشه جدا بودیم ، دخترم بیتا الان 14 سال دارد ، فریال اصرار داشت هر دو بچه مان همانجا تحصیل کنند من هم اعتراضی نکردم اما وقتی من انجا را ترک کردم با گریه و زاری بابک دلم راضی نشد و او را هم همراه خودم آوردم. می بینید زندگی ما رو ، خوب دیگه ف هر کسی برای خودش یک ماجرایی داره ، بعضی ها یک قصة طولانی و برخی هم کوتاه. یک مهمانی ، سرنوشت مرا به کل تغییر داد. ادم نمی داند فردای روزگار چه اتفاقی رخ می دهد و ایا این به صلاح اوست و یا ضرر و فاجعه ای در زندگیش باشد.
با به پایان رسیدن گفته های آقای معصومی ، سارا گفت : اقای معصومی شما ها خودتان باعث این تنهایی و جدا زندگی کردن بودید . می توانستید با هم باشید مثل خیلی از زوجها.
- من اینجا را دوست دارم. تمام کار و زندگیم اینجا بود ، نمی توانستم برای همیشه اونجا باشم. اونم مثل من حق داره ، شهر و زادگاهش را دوست داره و این باعث شده من یک طرف و او طرف دیگر باشد. ما هیچ کدام برای انجام عملی به دیگری زور و اجبار نکردیم و با هم کنار امدیم و این تا حالا هم ادامه داشت و تا زمانی هم که زنده باشیم این اوضاع است.
گفتم : پس همسر شما باید حدودا شصت ساله باشه نه؟
با تکان سر جوابم را داد و در ادامه گفت : مثل خودم.
گفتم : چقدر دلم می خواست می دیدمشان.
آقای معصومی گفت : هر وقت خواستید بیایید پایین ، عکسهایی از قدیم در آلبوم است ، یادآوری کنید تا بهتان نشان دهم.
قصة زندگی اقای معصومی چند ساعتی طول کشید ه بود ، ما هم بقدری محو گوش دادن بودیم که از پذیرائی از انها غافل شده بودیم. ساعت دوازده بود که شام را به کمک هم آوردیم و بی صدا صرف کردیم.بابک که تا ان لحظه خموش و ارام چون ما فقط شنونده بود به همراه پدر بلند شد و با تشکر و گفتن شب بخیر از پیش ما رفتند. هر کدام از ما بعد از تمیز کردن ظرفها و جمع و جور کردن ، رختخوابهایمان را توی هال و کنار هم دراز به دراز انداختیم و در همانجا باز از زندگی اقای معصومی حرف می زدیم و هر سه پرسشها و نظراتمان هم عین هم بود.
سارا صدایم کرد و گفت : مهتاب به نظر من بیا و درباره زندگی آقای معصومی بنویس ، می نویسی؟
- نمی دونم ، شاید نوشتم ، اما اگر بخواهم این کار را بکنم اولا باید خود اقای معصومی راضی باشه و بعد بخواهم بیشتر برام توضیح بده، تمام اتفاقهایی که افتاده و خیلی چیزهای دیگه که نگفتِ و گرنه من که خودم نمی دونم . اینطور که شرح داد بیشتر از چهار یا پنج صفحه نمی شه.
نفیسه سرش را از زیر پتو بیرون اورد و رو به ما کرد و گفت : به خیال شما ، آنها حقیقتا خوشبخت بودند و اقای معصومی ارزوی چنین خوشبختی را داشته و یا اینکه...
** ** **
فردای آن شب هر سه پایین رفتیم. آقای معصومی مثل همیشه نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و کتاب می خواند.
نفیسه لبخندی زد و گفت : اقای معصومی شما تعارف کردید و ما به جدی گرفتیم و حالا هم حاضر و آماده آمدیم تا اونی که شما دیشب قولش را دادید نشانمان دهید.
او به حرف ما خندید و با گفتن خوش امدید ، خیلی خوب کردید ، ما را دعوت به نشستن کرد. بعد از یکربع ساعت با البومی بزرگ که روی جلد آن طرح مینیاتور بود برگشت و ان را مقابل ما روی میز گذاشت و با همان لحن شوخ گفت : وفای به عهد.
اول طرح روی ان را دیدیم که سه زن بودند ، یکی از انها جام بر دست می رقصید و دیگری زیر درخت بیدی لم د اده بود و یکی دیگر از آنها هم تاری در دست داشت. با باز کردن آن در صفحة اول عکس بزرگی از خود اقای معصومی بود . معلوم بود مال خیلی وقت پیش و دوران جوانی اوست و عکس مقابل آن یک عکس خانوادگی بود . خانواده ای چهار نفره. آقای معصومی و همسرش نشسته بودند . دختری کوچک بر روی پای آقای معصومی و ان پسر هم خود بابک بود که کنار مادر ایستاده بود ، صفحة بعد عکس عروسی آنها بود . عروس روی صندلی نشسته بود و اقای معصومی هم بالای سر او ایستاده بود و همینطور چند عکس دیگر که از کل عکسها فقط پنج یا شش تا از ان مربوط به عروسیشان بود و بقیه عکسهای خانوادگی یا تکی بود. تمام آنها سیاه و سفید و قدیمی بود ، درست عین تعریف خودش که گفته بود چهره اش کمسال تر از سن حقیقی اش نشان می داد.
آقای معصومی آلبوم را از دست ما گرفت و نگاهی عمیق به ان انداخت و بعد سرش را بالا آورد و گفت : آره ، جوان بود خیلی هم قشنگ ، ولی حالا دیگه پیر شده ، آدم چقدر سریع پیر میشه که خودش متوجه این گذشت و تغییرات نمیشه . آقای معصومی به نقطه ای خیره ماند و فکر می کرد ، هیچ کس نمی دانست او در اندیشة چیست و یاد چه چیزی او را در خود غرق کرده.
با بلند شدن ما ، به خودش آمد و گفت : چیه ، چرا به این زودی هنوز نیامده می خواهید فرار کنید.
گفتم : فضولیهای بیش از انداز ة ما ، شما را هم از کار و زندگی انداخت و مزاحمتان شدیم.
اقای معصومی گفت : کار بخصوصی انجام نمی دادم ، کتابهایی را می خواندم که تا به حال بیشتر از صد بار خواندم ، کتاب را از روی صندلی ای که تا قبل از آمدن ما بر آن نشسته بود برداشت و جلد آن را نشانمان داد و گفت : خیلی قدیمیه ، مثل خودمان . در ادامة حرفش آن کتاب را به طرف ما گرفت و گفت : اگر می خواهید این را بردارید و بخوانید ، داستان جالبیست ، گمان می کنم خوشتان بیاید.
دستم را دراز کردم و آن را گرفتم و گفتم : همین امشب می خوانم و فردا صبح برایتان می اورم.
آقای معصومی گفت : این حرفها چیه ، تا هر وقت که دوست داری پیشت بماند، من عجله ای ندارم ، اینجا کتاب زیاد است ، اگر هر کدام خواستید بیایید و بردارید. بعد از تشکر و خداحافظی از آنجا خارج شدیم.
برای خواندن آن کتاب خیلی عجول بودم و سریع به اتاقم رفتم و شروع کردم به خواندن. تاریخ چاپ اول آن کتاب متعلق به بیست و دو سال پیش بود. یعنی همان روزهایی که من تازه به دنیا امدخ بودم.
موضوع ان زندگی دختری بود که خودش را خوشبخت ترین آدمهای روی زمین می دانسته و غرق در خوشی و شادی بود که یکمرتبه همه چیز تغییر می کند و بر علیه او می شود. از محبتهایی که بر او وارد شده و رنجهایی که کشیده بود نوشته بود که دل آدم را می سوزاند وتا آخر کتاب چند بار گریه کرده بودم و چشمانم پف کرده بود ، درست در عرض هفت ساعت آن را تمام کردم و بعد که خیالم راحت شد چشمانم را بستم و خوابیدم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۶-۳-۱۳۹۰, ۰۹:۴۰ عصر
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #12
RE: هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
در حیاط راه می رفتم. کتاب در دستم بود و می خواندم که با کلید انداختن به در نگاهم متوجة او شد. با ورد سارا ، ان هم با حالت مات و مبهوت ایستادم و نگاهش کردم. او کنار در روی زمین نشست و بلند بلند گریه کرد و با مشت محکم بر زمین می کوبید . جلویش رفتم ، هر کار کردم تا دستهایش را بگیرم نتوانستم. آنقدر عصبی بود که دیگه هیچی و هیچ کس جلودارش نبود . صدایش تا حدی بلند بود که ممکن بود همسایه ها پشت در جمع شوند.
ترسیده بودم ولی هرچی با ارامی صدایش کردم ، هر چی حرف زدم تا صدایش را پایین بیاورد فایده ای نداشت . من هم با حرص یک کشیده ای محکم به صورتش زدم ، چشمانش را به من دوخت ، لز بس گریه کرده بود ، سرخ شده بود و پف کرده شده بود.
سرش را روی زمین گذاشت و با تضرع و زاری صدایم کرد و گفت : مهتاب منو بکش ، خواهش می کنم منو بکش ، من دیگه خسته شدم.
به زور بلندش کردم و به داخل بردم . دستهایش را به خاطر محکم زدن بر روی موزائیک ها ، زخم شده بود و شن و سنگهای کوچک در آن فرو رفته بود . دستانش را با آب ولرم شستم و بعد با دستمالی بستم. سارا لحظه ای ارام نمی شد تا از او چیزی بپرسم و همینطور پشت سر هم می گفت : تو را به خدا منو بکش. اگر دوستم داری منو بکش . مهتاب دیگه نمی خوام باشم ، دیگه دلم نمی خواد هیچ کس را ببینم ، همه یک جوری اذیتم می کنند و دلم را می شکنند.
سعی کردم با همان حرفهای همیشگی باز هم آمش کنم . ولی او گفت : نه مهتاب ، ما با هم فرق داریم . من اصلا مثل شماها نیستم ، از همتون بدبخت ترم ، هیچ کس مثل ما نیست. هیچ کس حال و روز من را نداره ، با تمام سختیها باز سعی کردم فراموشش کنم و آن روزها را از یاد ببرم.
مدتی بود که دیگه به هم نگاه نمی کردیم ، از غریبه ها بدتر ، از کنار هم رد می شدیم ، نه سلامی ، ن حرفی ، داشتم عادت می کردم ، خودت که بودی و دیدی با چه سختی او را فراموش کردم و باز هم سعی خودم را کردم ولی چند روزی باز تغییر کرده بود ، پیشم می آمد و باز حرفهای قبل را تکرار می کرد . هر چی بی اعتنایی کردم اما او اهمیتی نمی داد و سعی می کرد مثل قبل مرا به سمت خودش بکشاند و می گفت : سارا دیگه نمی تونم ، خودمو از تو جدا کنم ، ما مال هم هستیم ، بیا باز هم باهام حرف بزن ، سارا می دونم اشتباه کردم ، اعتراف می کنم ، اما قبول کن که مقصر نبودم و خیلی حرفهای دیگه.
مهتاب دوباره نتونستم جلوی خودم را بگیرم ، منم باهاش حرف زدم ، ای کاش آدم بودم و می تونستم خودم را کنترل کنم ، از اون روز به بعد خواهر و مادرش دنبال من راه افتادند گاهی با ملایمت و بعد هم با دعوا و گوشه کنایه ازم می خواهند دست از سر علی بردارم ، دیگه خسته شدم ، دیگه نمی تونم ؛ اونها که هیچی نمی دونند ، نمی دونند که پسر خودشان بامن حرفها زده و چه وعده و عیدها داده منکه با اون کاری نداشتم. این درس خواندن برای من فقط شده دردسر و زجر کشیدن ، دیگه به دانشگاه نمی رم ، می خواهم انصراف بم. می خواهم توی خونه خودم را حبس کنم تا چشمانم به هیچ کس نیفته.
راست می گفت ، از این دانشگاه رفتن جز عذاب کشیدن ، چیز دیگه ای عایدش نمی شد. من مجبورش نکردم و با این خیال که نرفتن و در خانه ماندن ، حال او را بهتر می کند ، در انتخاب این تصمیم راحتش گذاشتم.
در این ترم ساعت کلاسهایم بیشتر از ترمهای پیش بود و روزهای زوج از صبح تا غروب دانشکده بودم. چند روز پیش در مورد نوشتن موضوع زندگی آقای معصومی ازش پرسیدم و اجازه خواستم که گفت : اگر واقعا گمان می کنی که موضوع جالب و خوبی باشد من حرفی ندارم و حاضرم کمکت کنم.
این سبب شده بود روزهایی را هم که در خانه بودم ، به طبقة پایین بروم و پای صحبتهای آقای معصومی بنشینم و با دقت گوش دهم. سارا هم از وقتی که انصراف اده بود و خانه نشین شده بود ، دیگه پاشو از خانه بیرون نگذاشت و هر روز و هر ساعت بیکار بیکار بود.کاری هم نمی کرد تا حداقل ساعتی خودش را مشغول کند . گاهی وقتها با درخواست و اصرار های زیاد من ، او هم پایین می آمد و هر دو مقابل آقای معصومی می نشستیم و دقیق می شنیدیم . آقای معصومی ، مواقعی که حوصله اش را داشت ، تعریفهایش به چهار تا پنج ساعت هم می کشید و بعضی روزها هم بیشتر از دو ساعت نمی شد و خیلی زود خسته می شد و از گفتن باز می ماند.
چقدر دلم می خواست می توانستم برای سارا کاری انجام دهم ، برای پر کردن کمی از وقتش را ، تا می توانست کمی خودش را مشغول کند.
روزی تنها به آموزشگاه رفتم ، می خواستم مدارک لازم برای ثبت نام را بپرسم تا اسم سارا را بنویسم . اما شهری هر ماه آنجا برای من زیاد بود . با این همه هر طوری که بود پول یکماه را پرداختم و موضوع را هم به سارا گفتم . خیال می کردم با شنیدن این خبر ذوق زده و خوشحالش می کنم ولی بر خلاف حدس و گمانم وقتی فهمید من بی اطلاع او ف این کار را کردم ناراحت شده بود و باهام دعوا کرد و گفت : که این دلسوزیهای من بیشتر عذابش می دهد تا اینکه شادش کند.
- تو با این یک مقدار پولی که گیرت میاد ، می خواهی همه کارم بکنی ، اخر مگه میشه.
قبلا خودش گفته بود که خیلی دوست داره به کلاس خیاطی برود . اما حالا ناراضی بود و وقتی شهریة آن را ازم پرسید ، برای اینکه از نگرانی بیرونش بیاورم ، نصف آن مبلغ را که داده بودم بهش گفتم و اینکه پرداخت این مقدار اصلا برام زیاد نیست و اگر بیشتر از اینم بود می توانستم بپردازم ولی حقیقتا این طور نبود .می دانستم برای شروع کار باید خیلی چیزهای دیگر هم برایش تهیه می کردم و این تمام ذهنم را مشغول کرده بود . اما خوب ، از اینکه بعد از مدتها توانستم او را بیرون بکشانم ، خوشحال بودم و این راضیم می کرد. از آن به بعد با خیالی راحتتر می توانستم سر کلاسهایم حاضر شوم و دیگر دلواپس او نبودم و می دانستم که او هم مشغول است و دیگه تنها نیست.
هنوز به ماه دم خیلی مانده بود ولی من نگران شهریة ماه بعد بودم که چطور آن را جور کنم و بدهم که حتی سارا هم متوجه نشود وگرنه غیر ممکن بود که دیگه قبول کنه و به آموزشگاه بورد. ولی او خودش فهمیده بود به خانه آمد و بعد از کلی داد و قال کردن که چرا مثل بچه ها باهاش رفتار می کنم و دورغ بهش می گم و همه چیز را ازش پنهان می کنم.
هر چی بهش گفتم ، پاشو گرده بود توی یک کفش که دیگه نمی خواد بره و این یکماه هم فقط به خاط پولی که داده بودم مجبور بوده و مرتب در کلاسهایش حاضر بشه وگرنه هیچ علاقه ای به این هنر نداره. از دل او باخبر بودم . حرفهای زبانش با حرفهای دلش یک دنیا فاصله بود.
قبول نمی کرد برود ، چون می دید برام سخت ِ و نمیشه ، می دید اوضاع ما طوری نیست که بتوانیم هر کار که می خواهیم ، انجام دهیم.
سارا دلمرده شده بود ، مثل دختر های دیگر ، مثل خود من و یا نفیسه نبود و خیلی بی حال و حوصله فقط دوست داشت گوشه ای بنشیند . کم حرف بود و حالا هم کم حرفتر هم شده بود.
هر چی بهش می گفتم . همش می گفت باشه ، بعدا ، بعدا ، با هیچی خودشو سرگرم نمی کرد . از وقتی که نفیسه می رفت ، همینطور لحظه شماری می کردم تا اخر هفته بشه و برگرده. نفیسه که به خانه بر می گشت کار من خیلی کمتر می شد سبک می شدم و راحت می توانستم به سراغ کارهایم بروم. هر بار که قصد می کردم بنویسم ، وقتی سارا را می دیدم ، منصرف می شدم و ساعاتی را که بیکار بودم و خیلی راحت می توانستم چند صفحه ای را بنویسم ، کارم را رها می کردم و به پیش او می امدم و کنارش می نشستم . برایش حرف می زدم ، از اتفاقهایی که افتاده بود ، از همه جا و همه چیز برای او تعریف می کردم و خودم هم حوصله نداشتم ولی فقط به این خاطر که احساس تنهایی و بی کسی نکند. اما از عکس العملش متوجه می شدم که حال گوش دادن به صحبتهای من را نداره ، قبلا که می نوشتم ، نفیسه و سارا از خانه بیرون می رفتند ، به خیابانها ، پارک و جاهای دیگه می رفتند ولی حالا نفیسه هم که می آمد ، باز در حال او تغییری نمی کرد و این ما بودیم که خودمان را به او می چسباندیم و باهاش می کفتیم و او همیشه کناره گیری می کرد.
گاهی وقتها هم خیلی رُک می کفت : اصلا حوصله گوش دادن به حرفهای شما را ندارم که همش از این و از آن است. به من چه ربطی داره که فلانی چه کار کرده که شما با آب و تاب برایم تو ضیح می دهید. هر کس او را میدید از زندگی مردن سیر می شد . من هم خسته شده بودم و به نفیسه روی می اوردم و می خواستم کمکم کند ، ولی او هم مثل من.
از چند روز پیش نوبت گرفته بودم و یکروز با نفیسه به مطب روان پزشک رفتیم . تمام اتفاقهایی که توی یکسال برایش افتاده بود برای دکتر تعریف کردیم . بعد از کمی حرف زدن ما و گوش دادن دکتر ، گفت : تنها بودن و فکر کردن به خودش و اتفاقهایی که برایش افتاده ، باعث شده که اینچنین شود و خیلی توضیحات دیگه. حتی یک قرص هم تجویز نکرد و گفت : هیچی به درد او نمی خورد و فقط باید او را بیرون ببرید ، در خانه ماندن حالش را بدتر می کند نباید حتی برای دقیقه ای او را به حال خودش بگذارید.
با پیشنهاد نفیسه ما هم همراه او به دهات رفتیم. چند روزی قید درسهایم را زدم و برای بهبودی سارا که ما را نگران کرده بود آماده شدیم به آنجا رفتیم ، فقط به این خاطر و این امید که او خوب شود.
ما تند و با عجله کارهایمان را می کردیم و سارا نشسته بود و یک کلام می گفت : خودتان بروید ، من همین جا می مانم.
اعصابم را بهم ریخته بود ، به خاطر او داشتیم می رفتیم و او اینطوری می گفت. باز من صبر و طاقتم بیشتر از نفیسه بود و جلوی خودم را می گرفتم ولی نفیسه به او چشم غره می رفت و سرش داد می کشید و بهش چیز می گفت . البته عصبانیت بعضی مواقع خوب چیزی است چرا که داد و بیداد های نفیسه ، سارا را می ترساند و او را راضی می کرد.
** ** **
هوا تاریک شده بود که ما رسیدیم و یکسره به خانه رفتیم. خانه کوچکی که برای چهار نفر هم جا کم بود چه برسد به دو نفر ِ دیگه که ما می خواستیم چند روزی انجا بمانیم. نفیسه دوستانش را به ما معرفی کرد ، یه چیزهایی از آنها قبلا می دانستم . چون هر بار نفیسه ، از هر کدام حرفهایی زده بود. من و سارا هم احتیاجی به معرفی نداشتیم ، چون آنها حسابی ما را می شناختند. به گفته خودشان ، نفیسه از اب خوردن ما هم برای انها گفته بود. صبح زودتر از بقیه از خواب بیدار شدم ، بی درنگ از جا بلند شدم ، از ساختمان بیرون امدم و دم در خانه ایستادم . نفس عمیقی کشیدم و یکربع ساعتی همانجا بودم. زیبایی و هوای خنک پاک انجا ، آدم را مدهوش می کرد. با صدای یکی از دخترها که صدایم می کرد به خودم امدم ، رویم را بر گرداندم و نگاهش کردم. بعد از گفتن سلام و صبح بخیر دختر تبسمی کرد و گفت : برای چی امدی بیرون؟
- هوای بیرون خیلی خوبه ، انگار می خواد بارون بگیره ، چه بوی خوبی. اینجا همیشه هوایش همینطوره؟
- آره ، همیشه همینطوره ، شما بیایید اینجا و همینجا با هم زندگی کنیم.
- گفتم شاید وقتی درسم تمام شد همین کار را بکنم ، اما فعلا که نمیشه . خوش به حال نفیسه چه صفایی می کنه اینجا. او از دو پله ای که به حیاط می خورد پایین امد . کنار من بغل در ایستاد و گفت : من دارم میرم نان بخرم.
- اشکالی نداره منم باهات بیام ؟ خیلی دلم می خواد توی این کوچه باغها قدم بزنم.
- نانوایی تا اینجا دور نیست ، اما اول نان می خریم تا پختش تمام نشده ، بعد از یک طرف دیگه میاییم تا بیشتر توی راه باشیم ، خوبه ؟ تشکر کردم و به همراه او رفتم. راه برگشت از کوچه پس کوچه ها آمدیم . بیست دقیقه ای در راه بودیم. به خانه که رسیدیم تازه ساعت هفت و نیم بود. دور هم صبحانه مان را خوردیم و بقیه بجز من و سارا ، از خانه بیرون زدند وبه مدرسه رفتند. من هم دست سارا را گرفتم و همان راه صبحی را رفتم ، خیلی دوست داشتم که داخل باغها راه بروم ، ولی اینجا تمام کوچه ها مثل هم نبود و می ترسیدم گم و گور شویم. همان راه را قدم زنان و اهسته رفتیم و برگشتیم. تا به حال به این چنین جایی نیامده بودم. پس نفیسه حق داشت که آنقدر تعریف کنه و از جایش راضی باشه.
چهر روزی آنجا ماندیم ، مثل باد گذشت . دلمان نمی خواست به این زودی بر گردیم ، همه کارهیمان را کرده بودیم و برای رفتن آماده شده بودیم . ولی آنها نگذاشتند و گفتند:
- ما که تا حالا نتوانستیم خیلی پیش شما باشیم ، این دو روزی که ما تعطیل هستیم بمانید تا هم به باغ برویم وگرنه اگر برگردید ما را دلخور می کنید . آنها خیلی تعارف کردند.
به نفیسه گفتم : ما که از خدا می خواهیم باز هم بمانیم ولی دیگه نمی شه . سه روز است که کلاسهایم را نرفتم ، اما فردا دیگه باید برم.
نفیسه روی شانه ام زدو گفت : سه روزِ نرفتی ، فردا هم روی آن ، من مطمئنم که هیچی نمیشه ، بچه ها راست می گویند ، اگر بمانید فردا از صبح بار و بندیل را جمع می کنیم و میریم باغ. با تعریفهای آنها دلمان آب افتاده بود و باز ماندیم.
پنج شنبه یعنی روز آخری که ما نجا بودیم از صبح زود همگی بلند شدیم . هر کدام یه چیزی دست گرفتیم و رفتیم باغ. شش نفری گفتیم و خندیدیم ، هر کس یه خاطره ای تعریف می کرد. ما هم بیشتر گوش می دادیم تا اینکه بگوئیم. حقیقتا روز قشنگی بود ، در واقع چند روزی که اینجا بودیم تمامش برایمان خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود ، کاش باز هم چنین روزهایی تکرار می شد. لحظة رفتن خیلی دلگیر بود . دل کندن از آنها و از این همه زیبایی خیلی سخت بود از همة آنها قول گرفتیم که هر بار نفیسه آمد آنها هم همراهش بیایند.
یادش بخیر اون روزها.
- باز هم همه چیز مثل قبل ، همه چیز تکرار ، تکرار ، گاهی وقتها تکرارها همان زیبایی بار اول را دارد و جزء آروز محسوب می شود و گاهی وقتها هم این تکرار ها ، حال آدم را بهم می زنه. چقدر خسته کننده و طاقت فرساست. روزهایی ما شکل هم است ، بدن کوچکترین تفاوت. خیال می کردم سارا تغییر کرده و حالش بهتر شده ولی دریغ از یک ذره . دلم می خواست داستانم را تمام کنم اما مگه فکر سارا می گذاشت که به چیز دیگری هم بیندیشم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۲۱-۳-۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ عصر
وب سایت کاربر یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,360 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,603 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,617 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,301 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,619 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,243 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,365 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک محنا025 14 5,846 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد