خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 37 رأی - میانگین امتیازات: 2.68
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
457
تاریخ عضویت:
شهريور ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 285


محل سکونت : شمال
ارسال: #61
RE: رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
آن خانم كه معلوم بود از دست من عصباني شده گفت: اگر شما تا پس فردا هم اينجا بنشينيد آقاي معصومي نمي آيند.
- نمي آيند؟!
- بله ايشان مسافرت هستند.
- پس چرا گفتي هست؟
- من طبق فرمايشان ايشان گفتم ، چون خودشان از من خواستند هر كس تلفن زد نامشان را بپرسم و كارشان را هم
قبول كنم ولي از نبودشان حرفي نزنم.
حرفهايش را باور نداشتم و فكر ميكردم براي اينكه من را راضي كند تا از آنجا بروم اين دروغ را مي گيود كه با لحن
آرامتري گفت: باور كنيد راست مي گويم ، رفتند شيراز ، به ما گفتند كه پنج روزه بر مي گردند.
خواستم بيرون بيايم كه صدايم زد و گفت: خانم دسته گلتان. آن را گرفتم و همان بيرون با حرص و عصبانيتي كه داشتم
تمامش را پرپر كردم و توي جوي آب ريختم.
بابك كاش من را هم با خودت مي برد من كه آمدم ، اون شيرازي كه رفتيم با هم بوديم پس چرا اين بار تنها رفتي
ميداني چقدر اين دو روزه ... من كه مي ميرم تا تو برگردي.
** * * **
سه روز ديگه هم گذشت و بالاخره جمعه روز موعود فرا رسيد از وقتي كه چشمم را باز كردم صداي باران به گوشم مي
خورد كه تند و سيل آسا بود.
پشت پنجره ايستادم حتي از همانجا هم سردي هوا را حس مي كردم پالتوي پشمي ام را بر تن كردم و از خانه خارج
شدم.
خيلي منتظر ماشين شدم اما از اتوبوس خبري نبود و تاكسي ها هم همه پر بودند و با سرعت رد مي شدند. يك جا
ايستادن بيشتر خيسم كرده بود و در پياده رو راهم را گرفتم و رفتم، تك و توكي مغازه ها باز بودند و خيلي از آنها هم
گويي اصلاً امروز قصد بازكردند را نداشتند كه تا اين وقت روز هنوز بسته بودند.
تقريباً نيم ساعتي پياده روي كردم و بيشتر از اين طاقت نياوردم ، سردم نبود اما سوزي كه به صورتم مي خورد چشمانم
را مي سوزاند ، باز كنار خيابان منتظر ايستادم. تاكسي جلوي پايم ايستاد و من سوار شدم ، تمام مسافرها مرد بودند و من
تا جايي كه توانستم خودم را به در چسبانده بودم.
هيچكدام انگار قصد پياده شدن نداشتند و من با اين وضعي كه نشسته بودم پشيمان شدم از اينكه چرا سوار شدم و آخر
من بودم كه زودتر از بقيه پياده شدم.
به در ساختمان رسيدم ، خواستم زنگ بزنم كه آقايي براي خارج كردن اتومبيل خود در را باز كرد و من هم داخل شدم ،
پله ها را آرام بالا رفتم و مقابل در ايستادم و زنگ زدم . منتظر شدم تا باز كند اما باز هم انگار اين در قصد باز شدن
نداشت.
اين فكر كه هنوز نيامده و آمدن امروز من هم باز بي فايده است ، عصبانيتم را برانگيخته بود ، با حرص دستم را روي
زنگ گذاشتم و همينطور فشار ميدادم.
اصلاً حواسم نبود كه در برويم باز شد او را مقابل خود ديدم با چهره اي خواب آلود كه با ديدن من دهانش نيمه باز مانده
بود و چشمانش از فرط حيرت تا حد امكان گشاد شده بود ، براي برداشتن قدمي ديگه توان نداشتم و بي آنكه او حرفي
بزند وارد شدم و بي اراده خودم را در آغوشش رها كردم و بلندبلند با اعتراض و گريه حرف ميزدم و او پي در پي نامم
را صدا ميزد و صورت و موهاي خيس و باران خورده ام را غرق بوسه كرد.
- مهتاب ، عزيزدلم نميدانم خوابم يا توي بيداري تو رو مي بينم ، نمي داني چقدر دنبالت گشتم ، خدا ميدونه فقط چندبار
در خانة نفيسه رفتم ولي هيچ كس در را برويم باز نكرد چقدر توي مدرسه ها رفتم و سراغت را گرفتم و با هر خبر
نااميدتر از روز پيش.چه جور دلت آمد بگذاري و بروي ، پس من اينجا چكاره بودم انگار ديگه اون مهتاب نبود به ياد آن
وقتها كه ميافتم وقتي به اين كار تو فكر مي كردم اينقدر حرصي مي شدم كه مي خواستم ...
و در دنبالة حرفش دستش را بلند كرد.
چشمان اشك آلودم را روي هم گذاشتم و با تمام وجود در عوض اين همه اشتباه و هدر دادن اين سالها و به قول بابك
بي عقلي و بچگي من ، فرار از ترس و يا ... نمي دانم هرچه كه بود ، منتظر تنبيه بابك شدم .
ولي او دستش را روي گونه هايم گذاشت و آهسته گفت: اما اين صورت را فقط بايد نگاه كرد تا آرام شد.
امضای سحرناز
1172 سال است که یک مرد منتظر 313 مرد است ؛ چقدر مرد شدن زمان می برد !
۳۰-۹-۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
457
تاریخ عضویت:
شهريور ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 285


محل سکونت : شمال
ارسال: #62
RE: رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
- روزي كه توي آن جشن ديدمت فقط با اين فكر خوشحال بودم كه برگشتي به اين شهر و الان اينجايي . خدا خدا مي
كردم نفيسه در همان خانه باشد و به اين طريق راحت تر پيدات كنم. چقدر براي او حرف زدم و از خودم گفتم تا قبول
كرد تو را براي فرداي آن روز دعوت كند.
آن روز به چه حالي آمدم و با چه وضعي راه آمده را برگشتم وقتي نفيسه دم در ايستاد و گفت: از اين كارش عصباني
شدي و با حالت قهر رفتي.
مي كه نمي توانستم باور كنم كه آنقدر از من بيزاري حتي اجازة ورود اين فكر را به ذهنم نمي داد ، هيچوقت نااميد نشدم
و اين روحيه را فقط مديون كتاب تو هستم كه نوشته بودي دوستش داشتم و مجبور به رفتنم كردند ، دلم پيش اوست
حالا هرجا كه باشم و او پيش هر كسي كه باشد باز هم براي من است...
چقدر به نفيسه اصرار كردم تا نشاني تو را بدهد ولي حريف او نشدم و مي گفت: كارهاي ما به او هيچ ربطي ندارد و به
قول تو ديگه نمي خواهد دخالت كند.
داغون شده بودم كلافه از همه جا و هركس پايم را از شهر بيرون گذاشتم ، روزي كه كتاب جديدت را ديدم به اين فكر
ميكردم تا شايد بتوانم از طريق نوشته هايت احساس تو را بفهمم و پي به درونت ببرم غافل از اينكه خط به خط و تمام
اين كتابِ قطور داستان خود ماست چقدر لذت بردم وقتي آن را خواندم.
شايد هر كسي اين كتاب را ميخواند افسرده و دلگير ميشد اما براي من سرشار از اميد و زندگي بود ، اميد نزديك شدن
با تو ، اميد ديدار محبوبم و بودن پيش تو حتي اگر تنها به خيالات و اوهام ختم ميشد ولي مرا باز براي ماندن تشويق و
اميد مي بخشيد ، يك چشمم گريه بود و يك چشمم خنده.
بابك لحن صدايش را تغيير داد و به حالت پرسشي از من گفت: چطور با رفتنت از من خواستي دختري از اين تبار و قبيله
را به جاي دختر قشنگ روياهايم جايگزين دل و ذهنم كنم. يعني من احمق بودم و نتوانستم اين كار را راحت انجام دهم ،
من ...
- بابك تو رو به خدا ديگه از قبل حرف نزن ، منم نمي زنم حالا كه تمام شد ، بيا روزهايي كه بايد برايمان قشنگ باشد با
سوزش و غصة گذشته از دست ندهيم.
گفت ميروم چاي درست كنم. بلند شدم تا خوب همه جاي خانه را ببينم.
صدايش را از داخل آنجا مي شنيدم كه گفت: به چي داري نگاه ميني
به اين خانه كه هيچ فرقي نكرده عين همان وقتها نه چيزي كم شده و نه اسبابي اضافه ، به غير از بيرون خانه ،
ساختمانهايي كه نيمه كاره بودند تمام شدند و نماي خيابان را قشنگتر كردند.
نزديكم آمد و گفت: چون كسي اينجا نبود بعد از رفتن شراره بود كه آمدم اينجا ، دلم نمي آمد كس ديگه اي به خانه
دست بزنه ، اين چند سال هروقت كه دلم مي گرفت و دلم هواي تو را مي كرد فقط با آمدن به اينجا و ساعتها نشستن و
غرق در گذشته ها شدن كمي حالم بهتر مي شد. انگار تمام اينجا بوي تو را ميداد و من اين را مي فهميدم و با تمام وجود
استشمام مي كردم تنها اين از تو برايم مانده بود و حالم را جا مي آورد وگرنه ما در همان خانه بوديم.
موقع حسادت لبهايم به هم فشرده مي شد و دلم مي لرزيد با اينكه شراره رفته بود ولي باز طاقت شنيدن اين حرف را
نداشتم نمي توانم ببينم بين خود و كس ديگري كلمة ما را بكار ببرد و حالم را منقلب مي كرد.
خدايا چقدر خوب شد كه من از اين شهر گريختم و بابك را با او نديدم وگرنه شبانه از غصه دق مي كردم و حالا اينجا
نبودم.
اين فكرها را از ذهنم دور كرده بودم و باز با ذوق به ديدن اتاقها مشغول شدم اول به اتاق كار بابك رفتم كه تنها اسم
اتاق كار را داشت و بغير از يك ميز و دو صندلي و يك مقدار چيزهايي كه روي ميز بود به اضافة يك چراغ مطالعه چيز
ديگري در آن به چشم نمي خورد و بعد از آن قدم به اتاق خواب گذاشتم كه يكدفعه با ديدن آنچه روي تخت بود مات
ومبهوت مانده بودم دقايقي بي حركت سرجايم ايستادم و بعد دستم را به ديوار گذاشتم و كمي خودم را جلوتر كشاندم ،
بچه اي كوچك گوشة تخت بود خم شدم و بندهاي كلاهش را كه روي صورتش افتاده بود را كنار زدم و پيش او بر لبة
تخت نشستم و به آن صورت كوچولو خيره ماندم.
بابك همينطور كه صدايم مي كرد بدنبال من به آنجا آمد اما داخل نشد و همان بيرون ايستاده بود. وقتي سرم را بلند
كردم و او را ديدم پرسيدم: بابك ، اين بچه ...
اما او سرش را پايين انداخت و از جلوي در كنار رفت و من باز هم چند دقيقه اي آنجا ماندم نمي دانم چرا ، كنجكاو شده
بودم و دلم مي خواست زودتر بيدار شود تا چشمهايش را ببينم بيرون آمدم و روبروي او نشستم حالت صورت بابك تا
لحظه اي پيش خيلي تغيير كرده بود.
انگار نمي خواست حرفي از آن بچه بزند كه با جلو كشيدن فنجان چاي در مقابلم بي آنكه نگاهم كند ، شروع به صحبت
كرد كه با صداي بلند بچه تداخل پيدا كرده بود.
او بلند شد من هم با او بلند شدم و هر دو به آن اتاق رفتيم بابك او را بغل كرد و در اتاق راه افتاد ولي او همينطور گريه
ميكرد.
- شايد بخاطر گرسنگي باشد.
او سرش را تكان داد و از من خواست تا از داخل يخچال شيشة شير بچه را بياورم . من هم سريع اين كار را انجام دادم و
شيشه را قبل از اينكه بر دهان بچه بگذارم گفتم: نكنه خراب شده باشه؟
سرش را بالا انداخت و گفت: صبح زود بيتا بچه را آورده و شير را آماده توي يخچال گذاشته.
هر دو نگاهمان به صورت بچه بود و من چشمانش را ديدم كه رنگ چشمان بابك بود ، بابك او را روي تخت خوابند و هر
دو كنار او نشستيم.
- صورت اين بچه چقدر بانمك و زيباست.
با اين گفته او نگاه نافذش را به چهره ام انداخت ولي هيچ حرفي نزد و خيلي زود نگاهش را از من گرفت.
بچه با اينكه شيرش را خورده بود ولي باز گريه مي كرد، اين بار من او را در آغوشم گرفتم ولي باز گرية او بند نيامد
بابك او را از دست گرفت و گفت: غريبي مي كنه ، خيلي وقتها توي بغل من هم گريه مي كنه ، بيشتر پيش مامان و
بيتاست ، صبح خوا بودم كه بچه را آورده و رفته حتماً جايي مي خواستند بروند.
به خواستة فريال و بيشتر از آن پدر بود كه ترتيب جشني داده شد. جشني كوچك ولي بسيار خوب و خاطره انگير براي
من و بابك بود.
سالن به آن بزرگي مملو از گلهاي رنگارنگ شده بود. سبدهاي كوچ و بزرگ كه هركدام گوشه و جايي گذاشته شده بود
و زيباترين آنها را هم جدا كرده و بروي ميزها چيده بودند.
همچين روزي و اين قشنگي ها براي من بي شباهت به خواب طلايي روياهايم نبود.
بابك كت و شلوار سفيد برتن كرده بود ، همرنگ لباس من ، بقيه هم همچون مسرور و شاد بودند شاديي كه برايمان بي
اندازه بود.
با ورود نفيسه در كنار مسعود و بچه ها ، اين جشن تكميل شد.
امضای سحرناز
1172 سال است که یک مرد منتظر 313 مرد است ؛ چقدر مرد شدن زمان می برد !
۳۰-۹-۱۳۹۰, ۱۱:۴۶ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
457
تاریخ عضویت:
شهريور ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 285


محل سکونت : شمال
ارسال: #63
RE: رمان هم آغوش اميد (نوشته ليدا رنجبر )
آقاي معصومي با ديده پديده و پرهام دستي بر سرآنها كشيد و خطاب به نفيسه و شوهرش گفت: بالاخره اين سعادت
نصيب ما هم شد تا اين دوقلوها را ببينيم ، ماشاء ا... چقدر بزرگ شدند.
فريال و پدر اولين كساني بودند كه هديه شان را باز كردن و به من دادند ، نفيسه هم همينطور و در آخر هدية بابك بود
كه برايم ارزنده ترين و قشنگ ترين هديه اي بود كه در عمرم گرفته بود.
بچه بيدار شده بود ، او را در آغوش بيتا ديدم ، او را از دستش گرفتم. پديده و پرهام با ديدن آن بچه با چشماني متعجب
جلو آمدند و با هم پرسيدند:خاله اين بچة توست؟
- آره خاله جون و خم شدم و بچه را به آنها نشان دادم و گفتم: قشنگه؟
پديده سرش را چندباري تكان داد و گفت: چقدر كوچولو ، من دوستش دارم.
پرهام پرسيد: اسمش چيه؟ اسمي را كه قبلاً من انتخاب كرده بودم را به خواستة بابك بر روي بچه گذاشته بودم و در
جواب آن دو گفتم: عسل.
پاسي از شب گذشته بود و هنوز دور هم جمع بوديم و اين ضيافت و مراسم ادامه داشت. موقع خداحافظي پدر و فريال هر
دو با هم به من تبريك گفتند ولي اين تبريك جدا از تبريك هاي ديگر براي كتاب جديدم بود كه تازه آنها مطلع شده
بودند و در همين چند روز اخير خوانده بودند.
به بابك گفتم: وقتي پدر براي كتابم تبريك گفت خيلي خجالت كشيدم.
او گفت: تو هرچي كه بوده را گفتي حقيقت را نوشتي ، پدر هم خودش قبول داره و ادامه داد مي دوني پدر بهم چي گفت؟
مي گفت كتاب مهتاب را وقتي خواندم كه شما به هم رسيديد وگرنه هيچ وقت خودم را به خاطر اين گناه نمي بخشيدم .
آمدن مهتاب بار گناهانم را كمتر كرده ، هرچند كه خيلي كارهاست كه بايد انجام بدهم تا دلهاي شما را حقيقتاً با خودم
صاف و يكرنگ بكنم. وقتي خواندم با خودم گفتم كدام يك از خواننده ها مي توانند به خود بقبولانند كه آدمي پراحساس
و عاشق در آن كتاب همين همين آدم بي رحم و سنگدل در اين كتاب باشد. چشمان ما به هم خيره شده بود و پس از
دقايقي او اين سكوت را شكست و گفت: مهتاب يادت مياد اون روز اول ، روي كه تازه پا به آن خانه گذاشته بوديم تو به
من چي گفتي ، گفتي من مي توانم آنچنان جشني را داشته باشم و خيلي حرفهاي ديگه ، كه نمي دانم الان يادت هست يا
نه؟
با ياد آن روزها و حرفهايي كه گفته بوديم سرم را تكان دادم و گفتم:يادمه.
دلم مي خواست پيدات كنم و آن گفتة آن روزم را براي تو ثابت كنم بهت بگم مهتاب آن مراسمي كه تو برايم توصيف
كرده بودي من داشتم ولي اصلاً قشنگ نبود.
باور كن هيچ جلوه اي برايم نداشت ، مي خواهم بهت بگم شكوه و جلال و تجملات بدون وجود عشق و محبت چقدر بي
معناست مثل بهار ، بهاري كه همه منتظر آن هستند اما تنها اسم داشته باشد عاري از گل و زيبايي ها.
آيا آن بهار جلوه و قشنگي دارد و كسي آن را دوست دارد ، آيا كسي هست كه آن بهار زشت و بي رنگ را حتي سالهاي
بعد در خاطر داشته باشد. جز خاطره اي زشت ، نمي دونم حرف دلم را آن طور كه مي خواستم بيان كردم و تو متوجه
شدي يا نه؟
در پاسخ او دستش را گرفتم و خيلي محكم فشار دادم و گفتم: قلبم جايگاه عشق توست و بابك دستم را به صورتش
نزديك كرد ، روي لبهايش گذاشت و بوسه زد.
پايان!
امضای سحرناز
1172 سال است که یک مرد منتظر 313 مرد است ؛ چقدر مرد شدن زمان می برد !
۳۰-۹-۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,375 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,606 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,625 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,313 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,641 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,247 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,400 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک محنا025 14 5,851 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد