تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان هم قفس - سانازفرجی
#1
فصل اول

بازم صندوق پست خالیه!

گاهی وقتا ادم انتظارهایی داره که براي خودش هم گنگ و ناشناسه!احساس تعلق به چیزي که مال تو نیس;تقریبا یک سال بود که هر از چندگاهی که در پست رو باز می کردم نامه اون ناشناس اونجا بود.ولی یک سال و نیم از اخرین نامه گذشته بود و هر روز صندوق پست من خالی بود. تقریبا میشه گفت به نامه ها عادت کرده بودم; براي همین هر موقع اسمی آشنا میشنیدم یا مکانی اشنا میدیدم چشمم دنبال کسی میگشت که در طی یک سال سنگ صبورش بودم,رفیقش,هم قفسش!

اولین باري که نامه اش به دستم رسید خوب یادمه;چندروزي بود درگیر اسباب کشی به اپارتمان کوچیکم بودم. تازه توي خونه مستقر شده بودم که اقاي افشار ;صاحبخونه ام;کلید صندوق پست رو بهم داد.وقتی صندوق رو دیدم نامه اي که چند روز از تاریخش گذشته بود در اون بود, به مقصدي اشنا,ولی از سوي یک ناشناس ,براي یک دوست,یک رفیق.

اویل فکر کردم شاید یکی از همسایه ها دستم انداخته .خب این چیزا یه کمی طبیعیه, دختر جوون ,خونه مجردي,و...زیاد توجه نکردم ,ولی کم کم به نامه ها عادت کردم ,یه چیز خاصی توي نامه ها میدیدم که منو به سمت خودش میکشید.

بعد از مدتی تلاش من شروع شد ,خیلی سعی کردم از طریق پست فرستنده نامه ها رو پیدا کنم ولی هر تلاشی بی فایده بود, نامه اي که ادرس هیچ فرستنده اي نداشت کمکی به من نکرد. به مکانهایی که توي نامه ازش اسم برده شده بود سر زدم,دانشگاه تهران جنوب,تریا کلبه ,و کلا تمام جاهایی که نویسنده ازش حرف زده بود.منتها همش تیرم به سنگ میخورد.

اون اواخر دیگه پی اش رو نگرفتم . نامه ها هم دیگه یک سال و نیم بود که به دستم نمی رسید. شاید شوخی تلخی با من شده بود . شاید همش یه بازي بود؟!ولی من ناخواسته کنجکاو شده بودم ,ناخواسته وارد بازي اي شده بودم که شدیدا علاقه مند به دونستن انتهاش بودم.

صداي تلفن منو از توي افکارم کشید بیرون.

-بله؟

-سلام دخترم افشار هستم.

-سلام اقاي افشار ,خانواده خوبن؟

-ممنونم,هیواجان شرمنده,اپارتمان اقاي کمالی رو دیدي؟

-بله,خیلی مناسب بود,اگه براتون زحمتی نیست قرار بذارین که بریم قرارداد ببندیم.

-روي چشم ,به خدا ازت خجالت میکشم,قبلا بهت گفته بودم ,شهریور عروسی سعیدمه,سعید و خانومش هم میخوان از اول ماه کم کم خونه رو روبه راه کنن و و سایلشون رو بچینن ,باور کن اگه مجبور نبودم قدمت روي چشم همونجا می نشستی.

-خواهش میکنم اقاي افشار,این حرف ها رو نزنین.به امید خدا تا اخر همین برج خونه رو خالی میکنم.

-پس من با اقاي کمالی هماهنگ میکنم. فعلا خداحافظ.

-خداحافظ.

باید از این خونه میرفتم و شاید این خواست خدا بود. ولی نامه ها...شاید اون دیگه نامه ننویسه؟!یک سال و نیم بی خبري این پیغام رو داشت که خیالم رو راحت کنه,ازش خبري نمیشه. اصلا دلم نمیخواست وقتی از اون خونه میرم نامه هاش پاره یا سوزونده بشه.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
دو روز تعطیلی و خونه موندن باعث شده بود که حسابی کلافه بشم. بلند شدم و از توي کتابخانه نامه ها رو اوردم ,روي راحتی لم دادم و یه سیگار روشن کردم.

سلام

نمیدونم اسمت رو چی بذارم؟! رفیق یا سنگ صبور؟! دوست دارم هم قفس صدات کنم ,چون دارم توي قفسی زندگی میکنم که توش تنهاي تنهام و حالا میخوام توام توي این قفس توي این تنهایی شریک من باشی. راستش نمیدونم کی این نامه هارو میخونه ,یه مرد یا یه زن؟ولی هرچی که هست براي من یه رفیقه; نمیدونم چرا شروع به نامه نگاري کردم؟!ولی من خیلی تنهام ,ادمی با کوله باري از غم که حرف دلش رو نتونه به کسی بگه,طبیعیه که مثل من به یه همچین کاري دست بزنه. من ادم کم حرفی نیستم. ولی از اول زندگیم دلم نمیخواست با کسی درد و دل کنم,خصوصا از وقتی که این همه فاجعه توي زندگیم اتفاق افتاده اصلا دلم نمیخواد حرف دلم رو به کسی بزنم.

هنوز یک سالم نشده بود که مادر و برادرم توي یه تصادف کشته شدند. وقتی مادرم مرد من توي بغلش بودم ,پدرم تقریبا دو سال بعد از فوت مادرم ازدواج کرد. رویا جون,نامادریم,خیلی با من مهربونه,ولی از وقتی فهمیدم که مادر واقعی من نیست نتونستم مثل یه مادر دوستش داشته باشم. سه سال و نیمه بودم که ارژنگ و سپیده به دنیا اومدن,اونا دوقلوان,من و ارژنگ از بچگی همیشه با هم دعوا داشتیم,برعکس رابطه ام با سپیده همیشه خوب بود. وقتی ارژنگ و سپیده دیپلم گرفتن پدرم فرستادشون امریکا. خیلی اصرار داشت که من هم براي ادامه تحصیل برم ولی من نمیتونستم مادرم و بیژن رو تنها بذارم, تنها کسی بودم که حداقل ماهی یک بار میرفتم سر خاکشون. بعد از رفتن سپیده و ارژنگ من بیش از پیش تنها شدم. پدرم زیاد نمیخنده,همش کارخونه اس یا با دوستاش میره مسافرت,براي بستن قرارداد هاي انچنانی ,شب ها خیلی دیر میاد خونه, یا این که اصلا نمیاد.هیچ وقت با ما مسافرت نکرده و من فکر میکنم بود و نبودش توي خونه زیاد جلب توجه نمیکنه.

بزرگ ترین دل خوشی رویا توي زندگی رسیدگی به سر و وضع خونه و خودشه. همه اش یا درحال خرید کردنه یا به آرایشگاه رفتن . هرماه قیافه اش تغییر میکنه و با گرفتن رژیم هاي وحشتناك اجازه نمیده که حتی یک کیلو اضافه وزن پیدا کنه. عقیده داره که با این کارها هیچ وقت پدرم رو از دست نمیده . رویا بعد از رفتن بچه هاش رفت و آمدش رو با دوستاش بیشتر کرد اونا اکثرا دوره دارن توي این دوره ها هم کارهاي خنده داري میکنن مثل فال قهوه غیبت کف بینی تخمه شکستن شایعه پراکنی. واقعا این خانوما چه موجودات عجیبی ان؟!هیچ وقت نمیشه اونها رو شناخت .به نظر من هیچ کدومشون شخصیت ثابتی ندارن .

خلاصه توي این شرایط من از همیشه تنهاتر شدم پدر و رویا فکر میکنن که با بودن پول و خونه و ماشین تمام احتیاجات یک انسان حل شده اس. ولی من خیلی چیزاي دیگه میخواستم به وجود پدرم احتیاج داشتم,به حرفهاش , به دلگرمی هاي پدرانه اش که همیشه ازم دریغ کرد.شاید هفته ها میگذشت و نمیدیدمش.

تو همین گیرودار بود که تصمیم گرفتم رابطه ام رو با دوستام بیشتر کنم. حدودا سه سال بود که دیپلم گرفته بودم و دوست هاي دبیرستانم یا شهرستان دانشجو شده بودن یا ازدواج کرده بودن. تنها کسی که در دسترسم بود کامران بود,همسایه مون بود,من و کامی از بچگی با هم همبازي بودیم. کامی خیلی بچه شیطونی بود , یکسال از من بزرگتر بود ولی تو یه مدرسه بودیم سال دوم دبیرستان بودم که اخراجش کردن وقتی دبیرستانی شدیم رابطه مون کمرنگ شد چون کامی همیشه با بچه هایی میجوشید که مثل خودش بودن براي همین بعد از اخراجش از دبیرستان زیاد نمیدیدمش فقط فهمیدم که درسش رو ول کرده. پدرش توي وزارت نفت کار میکرد ,خواهر و برادر نداشت براي همین از هر نظري که فکرش رو بکنی تامین بود. خیلی سرکش بود خونواده اش حریفش نمیشدن براي همین ولش کردن به امان خدا. یه روز تازه از خرید برگشته بودم که دیدمش,داشت با ماشینش ور میرفت.

-افشین!

-سلام کامی.

-چه کاره اي امروز؟

-بیکارم.

-میاي بریم یه دوري بزنیم؟

-اره اتفاقا بدم نمیاد.با ماشین من بریم؟

-نه با ماشین من میریم.

ماشینم رو توي پارکینگ پارك کردم و با کامی زدیم بیرون.

-شنیدم سپیده و ارژنگ رفتن.

-اره چند ماهی میشه.

-تو چرا نرفتی؟

-همینجوري.

-خري دیگه.اینجا موندي که چی؟ عشق و حال هم که نمیکنی بگم واسه اون موندي.بالاخره دیپلم گرفتی؟

-خیلی وقته تو چرا ادامه ندادي؟

-بی خیالش دنیا رو عشقه الوات باش تا کامروا باشی.

-کاش لااقل دیپلم رو میگرفتی .

-وللش بابا بگیرم که چی بشه؟جمال پول و عشقه ,دانشگاه مانشگاه چه خبر؟تو که درسخون بودي.

-این دو سه ساله اصلا حوصله درس خوندن نداشتم.شاید امسال براي دانشگاه بخونم.

-بی خیال پسرخوب,بري دانشگاه که اخرش چی بشه؟بگن طرف دکتره؟یا مهندسه ؟بذار در کوزه ابشو بخور.بچسب به بابات.از صد تا دانشگاه بهتره.

کامی خیلی بد رانندگی میکرد سرعت ماشین بالا بود. صداي ضبط رو تا ته برده بود بالا و صدا به صدا نمیرسید.توي خیابون به دختري که میرسید تیکه می انداخت. با صداي بلند طوریکه صدامو بشنوه گفتم:

-کامی بس کن چکار داري میکنی؟یه ذره ارومتر برو,کمتر چشاتو بچرخون.

-بابا افشین بی خیال مثل اینکه اصلا تو باغ نیستی ها؟پسر خوب ما جوونیم باید حال کنیم.نمیشه کز کنیم گوشه خونه وقتی این روزا رفت چی؟بگیم جوونیمون چیکار کردیم؟

-هرچیزي حدي داره کامی اگه اینها جوونیه من اصلا نمیخوام جوونی کنم بی خیال ما شو.

-خاك تو سرت تو چی میخواي از تنهایی و گوشه گیري؟بس کن افشین از تو لاکت بیا بیرون از پولاي باباجونت استفاده کن بفهم اطرافت چی میگذره پس فردا پشیمون میشی ها!از ما گفتن بود بعد نگی نگفتی ها؟!

-خیلی خوب از تو گفتن ولی از من نشنیدن من این کاره نیستم گفتم که هر چیزي حدي اره با من که میاي یه کم رعایت کن .اگه نمیتونی هم میتونیم اصلا با هم بیرون نیاییم.

کامی ضبط رو کم کرد.

-نوکرتم اي به چشم بابا ناسلامتی عمریه رفیقیم هرچی تو بگی.

خلاصه اون روز گذشت .من و کامی دیگه بیشتر همدیگه رو میدیدیم.من فقط براي فرار از تنهایی به کامی پناه میبردم .البته هیچ وقت با هم درد و دل نمیکردیم چون اولا من ادمش نبودم درثانی کامی طرز فکرش از من جدا بود و هرحرفی رو به باد مسخره میگرفت.کم کم منم مثل خودش میشدم.به قول کامی میخواستم بزنم به رگ بی خیالی.

کامی مهمونی زیاد میرفت منم با خودش میبرد.تو اون مهمونی ها همه کار میکردن هرکاري که فکرش رو بکنی .اوایل اصلا با جمع جور نبودم ولی سعی کردم باشم. نمیخواستم به خاطر کم حرفی و سکوتم کامی منو تنها بذاره. دلم نمیخواست برگردم تو لونه ام. اون خونه جز تاریکی و سیاهی و تنهایی هیچی برام نداشت و دیگه از تاریکی و تنهایی میترسیدم. در عوض تو مهمونیا همه اش موزیک بود و رقص خنده و اواز خلاصه بی خیالی.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
هرچی رفتارم تغییر میکرد کامی رابطه اش باهام بهتر میشد. تو یکی از مهمونیا بود که با غزاله اشنا شدم. شلوغ بود و پرهیاهو از همون نگاه اول به دلم نشست. قد بلندي داشت با موهاي مواج بلند که همیشه روي شونه هاش میریخت.

راستش از اولش مجذوب چشمهاي گیراش شدم ولی من کجا و اون کجا؟زیادي دختر راحتی بود ,مشروب میخورد مواد مخدر مصرف میکرد و کاملا از معیارهاي من دور بود. در نتیجه هیچ وقت سعی نکردم بهش نزدیک بشم.

-اسم من غزاله اس چرا تو تراس نشستی ؟...چند باري میشه که با کامی میبینمت با هم رفیق فابریکید؟

-اره.

-چه کم حرف؟ادم مثل تو ندیدم دخترا خوب دور و برت رو میگیرن ولی مثل اینکه تو باغ نیستی؟چرا استفاده نمیکنی؟جوونی خوشگلی خوش تیپی از همه مهم تر بچه مایه داري. این همه حسن حیفت نمیاد؟

-زیاد اهلش نیستم.

-اهل چی نیستی؟خوش گذرونی؟ از غم و غصه اضافی خوشت میاد؟ چند سالته تو؟

-بیست و یک سال.

-اخی!هنوز کوچولویی!درس میخونی؟

-نه هنوز نرفتم دانشگاه شاید سال دیگه.

-بی خیال دانشگاه شو میخواي با مدرك لیسانس تو اژانس کار کنی؟یا بري تو پیتزا فروشی ؟ حیف این سالهاي عمر نیس که با درس خوندن هدر بره؟بیا!بگیر بکش.

سیگار رو از دستش گرفتم و روشن کردم.

-این چیه ؟سیگار نیست.

-چرا پس افتادي؟امل بازي در نیار می بردت اون بالا...

-بعد با دستش به اسمون اشاره کرد.

نمیدونم چرا کشیدم. شاید به خاطر اینکه به قول غزاله امل بازي درنیارم و ضایع نشم اینکارو کردم. ولی خود خواسته تو

چاه افتادم.دیگه تا صبح نفهمیدم چی شد؟!فقط چیزاي گنگی میدیدماصلا نمیفهمیدم کجام یا دارم چیکار میکنم .وقتی به

خودم اومدم که صبح شده بود. سرم تیر میکشید و به شدت سنگین شده بود. کسی دوروبرم نبود.پیش خودم میگفتم من

کجام؟کامی کو؟بچه ها کجان؟چه بلایی سر من اومده؟تو همین فکرا بودم که غزاله از حموم اومد بیرون فقط یه روبدشامبر

سفید تنش بود.

-بیدارشدي؟چقدر دیر.

-اینجا کجاس غزاله؟کامی کو؟

-اینجا خونه منه.دیشب اومدیم یادت نیس؟

-نه...نه...من هیچی یادم نمیاد.

داشتم دیوونه میشدم.غزاله اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو شونه ام.

-نترس من پیشتم اوایل اینجوري میشی ولی کم کم به کشیدنش عادت میکنی.این ریختی پریشون نمیشی.

سریع از جا بلند شدم.

-غزاله من باید برم باید زود برم.

-خب برو کسی جلوتو نگرفته ولی نمیخواي قبل از رفتن...

و بعد کمر روبدشامبرش رو باز کرد خداي من این دختر چی کار میکرد؟ بدون کوچک ترین حرف و حرکتی سریعا اونجا رو ترك کردم...

اون مهمونی و اتفاقی که بعدش افتاد آخر بدبختی هاي من نبود. اینجا قصه زندگی من تموم نمیشه.بلکه تازه شروع میشه.اون مهمونی و مهمونی هاي بعدي ادامه پیدا کرد بازم من اون زهرماري رو کشیدم و بازم وقتی به خودم اومدم دیدم که ساعت هاست چیزي به خاطرم نمیاد و حواسم مختل شده.خودخواسته پا توي مردابی گذاشتم که اراده اي براي بیرون اومدن ازش نداشتم.نه میشد که ازش بیرون اومد و نه میخواستم .تا جایی پیش رفته بودم که هم به اون مهمونیها عادت کردم هم به اون لعنتی و هم به وجود غزاله.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
چندین ماه به همین منوال گذشت من و غزاله اکثرا با هم بودیم یا مهمونی بودیم یا خرید یا رستوران توي خونه مشکلی نداشتم کسی بهم نمیگفت که کجا میري؟یا چرا میري؟نمیدونم چی شد که پدر نگران حالم شد.شایدم از آبروش میترسید؟یه روز که خودمو توي اتاق حبس کرده بودم بدون اینکه در بزنه اومد تو.

-بشین میخوام باهات حرف بزنم.

روي تخت دراز کشیده بودم بلند شدم و لبه تختم نشستم پدر صندلی میزم رو عقب کشید و روش نشست.خیلی عصبی بود سرخ شده بود.

-من و رویا متوجه یه چیزاي غیرعادي شدیم. از تو اتاق تو بعضی وقتها بوهاي عجیب میاد داري چیکار میکنی؟جریان اون دختره بی سروپا چیه؟رویا چند روز پیش با هم دیده بودتون میگه سرو وضع درست و حسابی نداره تو اکثر شب ها کجایی؟٩

-چه عجب شما یاد من افتادین؟ هفت هشت ماه زمان کمی نیست. هشت ماهه که از تو اتاق من بو میاد هشت ماهه که با غزاله اشنا شدم و شب ها دیر میام خونه یا این که اصلا نمیام.تازه یادتون افتاده؟تازه منو دیدین؟شما اصلا کجائین؟سرتون تا کی مشغول کارهاي خودتونه؟کی میخواین متوجه من بشین؟منم تو همین خونه زندگی میکنم. بابا به خدا غیر از شما یه نفر دیگه هم تو این خونه زنده اس نفس میکشه قلبش میزنه از وقتی یادمه همین طوري بی تفاوت بودین منو درك کن پدر من پسرتم گوشه اي از وجودت البته اگه کارخونه وجودي ازت باقی گذاشته باشه.

بلند بلند حرف میزدم انگار منتظر یه تلنگر بودم تا درد دلم رو فریاد بزنم اصلا نمیدیدم کسی که روبروم نشسته پدرمه .پدر از شدت عصبانیت بلند شد و فریاد کشید:

-این چه طرز حرف زدنه؟پسره مزخرف کارت به جایی رسیده که سر من داد میکشی ؟ بی شرم من پدرتم صبح تا شب براي آرامش شماها سگ دو میزنم. یه نگاه به دور و برت بنداز دیگه چی میخواي که تا سه شماره برات اماده نکرده باشم؟برو زیر دست هاي خودت رو نگاه کن ببین تو چه بدبختی زندگی میکنن؟!وا... ما هم جوون بودیم ولی از این غلط ها نمیکردیم از بس نامربوط کشیدي حالیت نیست داري با پدرت صحبت میکنی. از امروز حق نداري پاتو بذاري بیرون.

بلند شدم و سوئیچ رو گرفتم جلوش و گفتم:

-بیا اینم ماشین. ولی نمیتونی منو توي خونه حبس کنی. بذار محبتی رو که تو ازم دریغ کردي بیرون از خونه پیدا کنم تنهام بذار از همه تون بدم میاد.

پدر با خشم سیلی محکمی به صورتم زد و در اتاق رو به هم کوبیدو رفت بیرون. وقتی پدر رفت یه لحظه پیش خودم فکر کردم که اصلا کار درستی نکردم ولی وقتی درد سیلی پدر رو روي پوستم احساس کردم با خودم گفتم حقش بود. گستاخی که با پدرم کردم و سیلی محکمی که ازش خوردم کافی بود تا دیگه اون احترام از بین ما کنار بره و من گستاخ تر .

بی بند و بارتر بشم.درسته که دیگه ماشین نداشتم یا پول از پدرم نمیگرفتم ولی اونقدر پس انداز داشتم که چند ماهی کفاف خرجم رو بده ,کامی هم بود,با ماشین اون میرفتیم تفریح میکردیم ,غافل از اینکه با خرج بالایی که براي خودم تراشیده بودم پولهام همون یکی دو ماه اول تموم شد.غزاله اصلا رعایت نمیکرد ,با این که میدونست میونه ام با پدرم خراب شده و نمیتونم ازش پول بگیرم همه اش به خرج من مهمونی میگرفت یا خرید میکرد و منو میبرد رستوران.مصرفم هم زیادتر شده بود ,تقریبا روزي ده نخ میکشیدم.بعد از اینکه پولهام تموم شد چشم دوختم به کامی.شب ها خیلی کم میرفتم خونه.اکثرا پیش کامی و غزاله بودم.دو سه ماه گذشت.رفتار غزاله با من روز به روز بدتر میشد.دیگه مثل سابق باهام گرم نبود.

-افشین من امشب مهمون دارم باید بري.

-برم؟حالت خوبه؟خوب مهمونت میاد دور همیم ایرادي داره؟

-تو نمیشناسیش بهتره بري با من لج نکن.

-ولی ما دوستیم غزالههمیشه و همه جا با همیم این مهمون کیه که من نباید بشناسمش؟

-دهنتو ببند خسته ام کردي الان سه ماهه اسیر تو شدم پا میشی میاي اینجا که چی؟تاوان چی رو دارم پس میدم خرج خودم کم بود خرج تو هم اومده روش.

-پس مشکل پوله ؟من که هیچ وقت تو رو لنگ نذاشتم همین الان زنگ میزنم کامی برات بیاره.

-بیخود دلت رو خوش نکن کامی دیگه به تو پول نمیده خودش یکی دو روز پیش بهم گفت تا حالاش هم کلی بهش بدهکاري ما که محکوم نیستیم جور تو رو بکشیم.

-ولی من و کامی رفیقیم بارها شده که اون پول نداشته من کمکش کردم همیشه وضع من اینوري نمیمونه.

بلند شدم و سریع شماره کامی رو گرفتم.

-الو کامی من یه کم پول میخوام غزاله یه چیزایی میگه تو بهش گفتی که دیگه به من پول نمیدي؟ نمیخوام پولهاتو بخورم بهت برمیگردونم تو که میدونی وضعیت من چیه؟پس رفاقتمون چی؟

-رفاقت کیلویی چنده برادر من؟الان دو ماهه پول تو جیبیت رو از من میگیري باباي من که سر گنج نیست.پاشو برو با پدرت آشتی کن اون وقت رفاقت سرجاش میمونه.

-کامی این همه مردنگی که ازش دم میزدي همین بود؟الو...الو...

کامی تلفن رو قطع کرد.غزاله به چارچوب در تکیه داده بود و تماشا میکرد.بعد با بی تفاوتی گفت:

-دیدي افشین خان؟دیدي گفتم؟پاشو پسر خوب وسایلت رو بردار و برو.

-ولی غزاله من...من بهت عادت کردم تکلیف دوستی مون چی میشه؟

هر دوستی یه جایی و یه وقتی تموم میشه مثل دوستی من و تو که از همین امروز تموم میشه.عهد نکردم که تا ابد با هم باشیم.

-ولی تو مال منی نمیتونم حتی فکرش رو هم بکنم که با کس دیگه اي باشی.

غزاله صداش رو بلند کرد و گفت:

-مگه شوهر منی که داري برام تصمیم میگیري؟هرچی بود تموم شد.

-تو چطور میتونی اینقدر راحت این حرفها رو بزنی؟

-خیلی راحت تر از او ن چیزي که تو فکرش رو بکنی.حالا زودتر جل و پلاست رو جمع کن مهمون دارم.

بلند شدم بازوهاش رو با حالت عصبی گرفتم و گفتم:

-مهمونت کیه؟میخوام بدونم ,باید بدونم,پسره؟...بهت گفتم پسره؟

غزاله بازوهاشو از دستم کشید بیرون و فریاد زد:

-اره پسره به تو چه؟بس کن ,چی از جونم میخواي ؟برو گمشو برو.

دیگه چیزي برام نمونده بود که اونجا بمونم همه چیز تموم شد به همین راحتی غزاله و کامی فقط دو ماه بی پولی منو تونستن تحمل کنن چند لحظه گنگ به اطرافم نگاه کردم و بدون هیچ حرفی از پیش غزاله رفتم.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
چندساعتی تو خیابونها قدم زدم فکر کردم به خودم به این که چقدر به وجودم اسیب زدم؟!چقدر از لحظه هاي قشنگ زندگیمو از دست دادم؟!چه یادگیري هایی که میتونستم تو اون یکسال بدست بیارم ولی خودم مانع شدم؟!با ذهن آشفته و محیط زشتی که براي خودم به وجود اورده بودم از همه چیز عقب مونده بودم.هیچ کس رو نداشتم.نمیتونستم به خودم اجازه بدم که برگردم خونه.اون موقعی که با پدرم گستاخانه صحبت میکردم اصلا به این چیزها فکر نمیکردم.اون مواد لعنتی اون قدر تو مغزم رو پر کرده بود که هیچی حالیم نبود.چرا تو دو سه ماهی که از خونه دور بودم به این موضوع فکر نمیکردم که کار اشتباهی کردم؟شاید به این خاطر که هر موقع داستان دعواي اون شب رو براي بچه ها تعریف میکردم همه کلی تشویقم میکردن,((بابا اي وا...)),((دمت گرم,چه جراتی داري!)),((این پدر و مادرها حقشونه که باهاشون این جوري حرف بزنن))

این حرفها هیجان منو بیشتر میکرد به داستان اب و تاب بیشتري میدادم پدرم رو جلوي دوستام میکوبیدم زمین و خودمو میبردم بالا همه اینها باعث شده بود که به عمق اشتباهم پی نبرم.اسیر یه مشت رفیق تو خالی شده بودم و سریعا رنگ عوض کردم. از خودم بدم می اومد از خودم متنفر شده بودم تمام چیزهایی که جلوي دید باز منو گرفته بود از تو مخیله ام کشیدم بیرون ,غرور,تنهایی,دوستهاي بد,حشیش.

ساعتها طول کشید تا با خودم کنار اومدم.تا صبح با خودم جنگیدم یه شب تمام تو خیابونها پرسه زدم مرتکب اشتباه بزرگی شده بودم و خودم رو یه گناهکار میدیدم. باید از نو شروع میکردم ,با خودم گفتم هیچ وقت دیر نیست تا حالا هم کلی عقب افتادم نباید بذارم بقیه لحظه هام نابود بشه.تو دلم فریاد زدم;((خدایا منو ببخش ,منو از خودت دور نکن, ارامش رو به قلب من برگردون, به من امید به فردا بده تا بتونم مشکلات رو کنار بذارم, اشتباهاتم رو جبران کنم ,گناه کردم ,توبه میکنم, منو ببخش ,ببخش....))

صبح بود که برگشتم خونه,وقتی کلید انداختم و رفتم تو حیاط رویا داشت سوار ماشین میشد که بره بیرون.دوید اومد جلو و بغلم کرد.

-اومدي افشین؟نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود تو مثل بچه منی خیلی روزا میرفتم تو اتاقت و گریه میکردم درسته که مادرت نیستم ولی بوي تنت رو میشناسم.تو رو خدا دیگه نرو.

دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه.بغضم گرفته بودمحکم بغلش کردم.

-دیگه نمیرم رویا جون قول میدم من خیلی با شماها بد کردم منو ببخش جوونی کردم خام بودم نفهمیدم من از روي شما و پدر شرمنده ام رویا جون.

خونه برام حال و هواي غریبی داشت.احساس امنیت میکردم عین پرنده اي که از دست یه عقاب شکاري به لونه اش پناه میبره رویا و علی اقا و نرگس عین پروانه دورم میچرخیدن.علی اقا و نرگس زن و شوهرن مدت هاست که با ما زندگی میکنن علی اقا باغبونه و نرگس تو کارهاي خونه به رویا کمک میکنه علی اقا سن زیادي نداره ولی همیشه به چشم پدر دومم بهش نگاه میکنم.مرد زحمت کشی که به خاطر خونواده اش حاضره هر کاري بکنه براي من قابل تقدیره.

نصف شب بود که پدر اومد من و رویا روي صندلی هاي حیاط نشسته بودیم و حرف میزدیم.منتظر بودم که پدر بیاد و ازش عذرخواهی کنم.وقتی منو دید چند لحظه ایستاد و تو چشمام نگاه کرد .سرم رو انداختم پایین و بهش سلام کردم.بدون اینکه جواب بده رفت تو خونه.بعد از چند دقیقه رفتم تو کتابخونه تا باهاش صحبت کنم.همیشه وقتی میاد خونه دوسه ساعتی مطالعه میکنه.راستش اصلا روم نمیشد باهاش حرف بزنم یه کمی هم غرور بی جا باعث شده بود که عذرخواهی از پدرم برام سخت باشه ولی به هیچ کدوم از این احساسات توجه نکردم.

در زدم هیچ جوابی نداد حتما میدونست که منم. رفتم تو و در رو بستم. پشت میزش نشسته بود و سرش تو کتابش بود حتی سرش رو بالا نیاورد تا نگاهم کنه.حق داشت هرکاري که کرده بود یا هر اخلاقی که داشت پدرم بود من رفتار زشتی در قبالش کرده بودم.

-پدر من از شما معذرت میخوام هرچی سرزنشم کنید حق دارید من تو این یک سال خیلی اشتباه کردم به خاطر فرار از یه بد به بدتر پناه بردم.فقط از شما میخوام منو ببخشید.هرکاري بخواید میکنم اون لعنتی رو گذاشتم کنار غزاله هم دیگه توي زندگیم نیست درسته که بازم تنها شدم ولی این تنهایی سگش شرف داره به زندگیی که من براي خودم درست کرده بودم.همیشه فکر میکردم شما در قبال من گناهکارید ولی حالا میفهمم که گناهکار واقعی منم پدر.براي فرار از تنهایی بهشون پناه برده بودم لحظه هاي قشنگ زندگیمو تباه کردم دیگه نمیذارم تکرار بشه تلافی میکنم من تو این یک سال خیلی چیزا یاد گرفتم .میخوام درس بخونم و برم دانشگاه میخوام همون پسري بشم که همیشه ارزو داشتید.روح مادرم به خاطر کارهایی که کردم در عذابه با این کار حتما ازم راضی میشه پشتم رو خالی نکنید پدر من همیشه به شما و تکیه گاهی مثل شما احتیاج دارم. فقط ازتون میخوام که بهم فرصت بدید .خواهش میکنم.

پدر همچنان سرش تو کتاب بود و حرفی نمیزد.از اتاق بیرون اومدم بغضم ترکید.بعد از گفتن این حرفها احساس کردم دلم گرم شد.نمیدونستم عکس العمل پدر چیه ولی همین که حرفهام رو بهش گفته بودم امید تو قلبم زنده شده بود.

باید از فردا شروع میکردم.فردا؟نه فردا خیلی دیر بود از همون شب باید شروع میکردم.رفتم تو انباري وقتی که کاملا هوا روشن شده بود دیگه تمام جزوه ها و کتابهاي دبیرستانم رو تو دو تا جعبه جمع کرده بودم.وقتی کتابها رو روي میز تحریرم چیدم از دیدنشون وحشت کردم.

ولی تصمیمی بود که گرفته بودم و باید اجرا میشد.قبول شدن یا نشدن برام مهم نبود مهم این بود که بعد از اون همه بی ارادگی درس خوندن میتونست یه کمی اراده ام رو قوي کنه.

اولین کار جمع کردن کامپیوتر و تلویزیون و غیره بود.باید محیط اتاقم رو براي درس خوندن اماده میکردم بعد از اون نوبت خاموش کردن تلفن همراهم بود به مدت هشت ماه و در نهایت قطع کردن خط تلفن اتاق.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
حدودا چهارسال از دیپلم گرفتنم میگذشت اوایل درس خوندن خیلی خیلی سخت بود حسابی پشتم باد خورده بود ولی وجود انگیزه هاي مثبت اون هم براي خودم نه براي هیچ کس دیگه تمام وجودم رو گرفته بود. به هیچ نیرویی اجازه نمیدادم که جلوي انگیزه قوي منو بگیره .خودمو توي اتاقم حبس کرده بودم خوشبختانه هیچ کس مزاحمم نمیشد حتی اگه نمیتونستم درس بخونم از توي اتاقم بیرون نمیرفتم. نمیخواستم دو هوائه بشم.روزهاي اول افکارم جمع نمیشد.خیلی وقت ها کشیده میشدم به حشیش ولی جلوي خودمو میگرفتم.بدجوري کلافه ام میکرد .شنیده بودم که وابستگی روانی زیادي تولید میکنه ولی من از اون قوي تر بودم.باید اینو بخه خودم ثابت میکردم.خیلی وقتها به غزاله فکر میکردم ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که حتی ارزش فکر کردن رو هم نداره.

بعد از چند روز سروکله کامی پیدا شد.خوشبختانه به همه سفارش کرده بودم که نمیخوام هیچ کس رو ببینم . یکی یکی بچه ها تماس میگرفتن ولی رویا دست به سرشون میکرد. میدونستم حالا که با پدرم اشتی کردم دوباره کامی اومده سراغم و به بچه ها میگه که یکی یکی با من تماس بگیرن.خوشبختانه بعد از مدت کوتاهی سر وصدا خوابید و من افتادم رو روال درس خوندن.

غزاله فقط یکبار تماس گرفت اونم چهار ماه بعد از جداییمون از شانس بد خودم گوشی رو برداشتم آخه سر شام بودیم .نمیخواستم دوباره وارد زندگیم بشه ارتباط با غزاله براي من جز پسروي چیزي نداشت در صورتی که من دیگه داشتم فقط به پیشرفت فکر میکردم.اعتراف میکنم که وقتی صداشو شنیدم یکهو تمام بدنم گرم شد.بهم حق بده من تشنه محبت بودم ولی نذاشتم که این حالت من به غزاله هم سرایت کنه و به این ترتیب غزاله هم تیرش به سنگ خورد و دوباره همه چیز آروم شد.اون شب بعد از شنیدن صداي غزاله تا صبح خوابم نبرد.شاید دلم براش تنگ شده بود یا شایدم...نه نمیدونم...ولی یه حال عجیبی داشتم.کم کم سعی کردم به اتفاق هاي گذشته کمتر فکر کنم.اون یک سالی که گذشته بود اگر چه به بطالت گذشت ولی اندازه ده سال برام تجربه داشت.یعنی اون موقع فکر میکردم تجربه داشته!

هفت ماه تموم درس خوندم .روزي هشت نه ساعت مفید;تمام اتاقم پر شده بود از ورق و جزوه و تست و کتاب ,ده روز مونده بود به کنکور دیگه چیزي نخوندم.رویا میگفت که باید ذهنت اروم باشه.سعی کردم فقط به چیزهاي خوب فکر کنم.دیگه نظرم عوض شده بود من باید قبول میشدم باید.

چند روز قبل از امتحان وقتی از خواب بیدار شدم دیدم سوئیچ ماشینم روي میزمه.کار پدر بود.خوشحال شدم این کار پدر نشونه اشتی مجدد بود.فهمیدم که منو بخشیده تو اون چندماه جز سلام و خداحافظی کلامی بینمون رو وبدل نشده بود.

هرچی به روز کنکور نزدیکتر میشدم اضطرابم شدیدتر میشد.امتحان رو که دادم راضی بودم ولی دلم شور میزد.خب این طبیعی بود.بعد از امتحان یکراست رفتم سر خاك مادرم و بیژن.مدت ها بود که نرفته بودم.وقتی رسیدم سر خاك مادرم دلم بدجوري گرفت .یه دل سیر حرف زدم و اشک ریختم.وقتی برگشتم خونه رویا منتظرم بود.

-اومدي افشین؟چطور بود؟

_عالی بود!اگر خدا بخواد قبولم.

-پس از حالا بگیم اقاي مهندس دیگه؟!

-نه رویا جون جلو جلو نرید.حالا کو تا جواب دانشگاه!

-این چندماهه خیلی خسته شدي یه برنامه واسه خودت بریز.

-باشه ولی فعلا هیچ برنامه اي ندارم.

-پدرت فرداشب مهمون داره یه ذره خرید دارم میتونی بري یا خودم برم؟

-نه خودم میرم ولی یکی دو ساعت دیگه فعلا خسته ام.

-خیلی خوب برو استراحت کن.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
اتاقم خیلی بهم ریخته بود.نمیدونستم با اون همه کتاب و جزوه چیکار کنم.تصمیم گرفتم جمعشون کنم.اگه قبول نمیشدم بازم سال دیگه شانسم رو امتحان میکردم.اگه جمعشون میکردم در صورت قبول نشدن ضربه بدي بهم میخورد.همین که فکر میکردم باید یک سال دیگه براي رفتن به دانشگاه زحمت بکشم درك قبول نشدن رو راحت تر میکرد.همون موقع بلند شدم و از خونه زدم بیرون. میخواستم قبل از خرید یه ذره تو شهر بگردم.رفتم پارك نیاوران.پدرم همیشه میگفت که مادرم من و بیژن رو میبرده اونجا. از فکر اینکه مادرم یه روزي توي این پارك با بچه هاش میگشته ارامش بهم دست داد. خیلی وقت ها براي رسیدن به این ارامش میرم اونجا.دلم براي مردم تهران تنگ شده بود. هیچ وقت سعی نکرده بودم بهشون توجه کنم ولی امروز اینکارو کردم.پیرمرد بستنی فروش ,بچه هاي مشغول بازي, اون طرف دو تا دوست, این طرف یه زن و شوهر ...روحیه خیلی خوبی داشتم.

از اونجا رفتم پاساژ گلستان قدم میزدم و مردم رو تماشا میکردم.تو حال خودم بودم که یکی زد رو شونه ام.برگشتم کامی بود تعجبی نداشت خیلی وقتا می اومد پاساژ گلستان اون جا براش مثل یه پاتوق بود.یکی از دوستاش هم اونجا بوتیک داشت همیشه به هواي اون می اومد گلستان. یه دختر هم همراه کامی بود خیلی خوش تیپ بود ولی ارایش غلیظی داشت.

-سلام رفیق.

-حیف رفیق!

-خوبی افشین؟میبینم که کدورت ها رو دور ریختی و با مردم اشتی کردي!چه عجب این ورا؟دلمون برات تنگ شده ود.

فقط نگاهش کردم.چطور میتونست اون طور بی تفاوت باشه ؟اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

دختري که همراهش بود با لحن بدي سلام کرد. از طرز حرف زدنش و وحشیانه ادامس جویدنش معلوم بود چی کاره اس!از این جور دخترا دور و بر کامی زیاد بودن.جواب سلامش را خیلی کوتاه دادم.کامی که از برخورد من بدش اومده بود سعی کرد جو رو دوستانه کنه.

-اسم این خانوم عسله از دوست هاي قدیمم.

بعد رو به عسل منو معرفی کرد.

-افشین یکی از ببچه هاي نیک روزگاره نمیدونی چه روزایی با هم داشتیم ؟!بچه ها میشناسنش قبلا خیلی با ما رفیق بود

ولی حالا مثل اینکه یه ریزه با ما قهر کرده .چرا همچین نگاش میکنی؟...باحاله نه؟ولی بی خودي به خودت وعده نده خام هیچ کس نمیشه... بعد یه چشمک به من زد.

عسل دستش رو به طرف من دراز کرد و با صدایی که سرشار از ناز بود گفت:

-از آشنائیت خوشوقتم.

نگاهی بهش کردم و به دستش که به طرف من دراز کرده بود بعد نگاهی به کامی کردم که منتظر ایستاده بود نه دیگه نمیخواستم تو چاله این پسر بیفتم.یه خوش و بش ساده ممکن بود دوباره شروع بدبختی هاي من باشه. بدون معطلی خداحافظی کردم و رفتم.کامی پشت سرهم صدام میکرد.

-افشین؟...افشین؟...چی شد؟چرا رم کردي؟

ازشون دور شدم.خوشحال بودم که دیگه هیچی بین من و کامی نیست.عسل حتما طعمه تازه اي براي من میشد.این دخترا رو خوب شناخته بودم.یه جورایی مثل غزاله بودند .زود رفتم از تو حیاط پاساژ خرید کردم و رفتم تو پارکینگ میخواستم

سریع تر از اونجا برم از کامی بعید نبود که دوباره مچم رو بگیره. اصلا حوصله نداشتم باهاش سروکله بزنم. از پارکینگ که در اومدم تلفنم زنگ زد.

-بله.

-سلام شناختی؟

-نخیر شما؟

-عسلم .کجا غیبت زد؟!هرچی میگردم پیدات نمیکنم هنوز تو پاساژي؟

پیش خودم گفتم;((عجب گیري کردم ها!چه غلطی کردم اومدم این وري؟))ولی مگه میشد که هیچ جا نرم هیچ کاري نکنم تا گیر کامی نیفتم؟شاید باز داشتم ازمایش میشدم؟

-چیزي میخواي؟

-کامی کار داشت رفت میتونی منو برسونی خونه؟

-نه متاسفم من کار دارم الانم تو ماشینم دارم میرم خونه.

-خواهش میکنم افشین همین الان دور بزن و برگرد من منتظرت میمونم.

-نه.

-ولی یه آقاي محترم هیچ وقت عذر یه خانوم رو نمیخواد.

خندیدم و گفتم:

-منم اونقدر شعور دارم که عذر یه خانوم رو نخوام.

کلمه خانوم رو طوري ادا کردم که یعنی یه خانوم نه تو!

-خب پس میتونیم یه قرار واسه فردا بذاریم نظرت چیه؟

-متاسفم من نمیتونم بیام.

-من از تو خیلی خوشم اومده کامی هم کلی ازت تعریف کرد .میتونیم بیشتر باهم اشنا بشیم.

-ولی من اصلا از شما خوشم نیومد.اصلا دلم نمیخواد وقتم رو بیخود تلف کنم.دیگه با من تماس نگیر.

تلفن را قطع کردم.امان از دست کامی!دوباره داشتم گرفتار میشدم.وقتی به این راحتی شماره مو داده به عسل پس آش خوشمزه اي برام پخته.نمیدونستم از جونم چی میخواد؟کم کم داشتم به زندگی فعلیم عادت میکردم.دوست نداشتم دوباره پاي کامی و دوستاش به زندگیم وا بشه.به خودم قول داده بودم.

تا وقتی برسم خونه چندین بار عسل زنگ زد و من ناچار شدم تلفنم رو خاموش کنم.با علی آقا کیسه هاي خرید رو بردیم تو.رویا تو اشپزخونه بود.

-سلام افشین جان اومدي؟یه دختره از نیم ساعت پیش تا حالا سه بار تماس گرفته,مثل اینکه کار مهمی باهات داره.میگفت تلفنت خاموشه.اسمش رو نگفت.میگفت از دوستاي قدیمش هستم.طرف کیه؟

یعنی کی بود؟من دوست قدیمی نداشتم!حدس زدم که باید عسل باشه چیز عجیبی نبود پیدا کردن شماره خونه براش مثل خوردن یه لیوان اب بود.

-نمیدونم رویا جون من دوست قدیمی اي ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم حتی اگه کار مهمی داشته باشه خودتون گوشی رو بردارید هرکسی بود بگید من نیستم.

هنوز حرفم تموم نشده بود که تلفن زنگ زد.رویا گوشی رو برداشت و من سریع زدم روي پخش.خودش بود عسل با اشاره به رویا گفتم که بگو من نیستم.

رفتم تو اتاقم اعصابم خرد بود.بعد از امتحان میخواستم چند روزي آرامش داشته باشم که نشد.میخواستم سریعا به کامی زنگ بزنم و تکلیفم رو باهاش روشن کنم.تلفن همراهم رو روشن کردم.چند لحظه فکرهامو جمع کردم که چی بگم که تلفن زنگ خورد.

-بله؟

-الو:افشین رسیدي خونه؟چرا تلفن رو قطع میکنی؟

-ببینید عسل خانوم من اون کسی نیستم که فکر میکنی .دست از سر من بردار خوب؟

-من باید امشب ببینمت...وا چرا جواب نمیدي؟من الان میام خونه تون. یکهویی هول شدم.

-خونه مون؟

-آره مگه با پدر و مادرت مشکل داري؟

-من اصلا نمیفهمم تو چی میگی ؟میام خونه تون یعنی چی؟من نمیخوام تو رو ببینم بین ما چیزي نیست.

-بین دوتا غریبه هیچ وقت چیزي نیست ولی خودشون کم کم باعث میشن یه چیزایی بوجود بیاد.من میام.

-تو هم دیوونه اي هم خیلی پررو گفتم که نمیخوام ببینمت .دست از سرم بردار.

تلفن قطع شده بود داشتم بیخودي داد میکشیدم.زود شماره کامی رو گرفتم.

-الو کامی منم افشین.

-به به سلام رفیق.

-حیف رفیق که به تو بگن چرا شماره منو دادي به این دختره؟

-کی؟عسل؟بابا طرف اسیرت شده تو نمیري.نمیخواستم شماره تو بدم طفلی زیاد اصرار کرد.به جان تو مجبور شدم.

-دیگه چه خوابی برام دیدي؟

-خواب؟من مدتهاست که خواب نمیبینم.دختره خیلی تاپه خر نشی از دستش بدي .اصلا با دخترایی که تا حالا دیدي فرق میکنه.غزاله رو میذاره تو جیب کوچیکه اش.من فقط میخوام بهت محبت کنم.وقتی امروز دیدمت که از خونه زدي بیرون فهمیدم دوباره با زندگی اشتی کردي.باور کن عسل دختر خوبیه مگه اشکالی داره باهاش دوست بشی؟شاید ازش خوشت اومد؟

-سر تا پاش اشکاله.ببین کامی هرچی بوده بین من تو یا غزاله تموم شد و رفت.دیگه نمیخوام این یکی رو به جون من بندازي فهمیدي؟اگه دختر خوبیه ارزونی خودت من الان کلا تو یه دنیاي دیگه سیر میکنم دیگه دور شماها رو خط کشیدم دیگه نمیخوام اشتباه کنم.حالاهم زود به این دختره زنگ بزن و بگو طرف من پیداش نشه.فهمیدي؟

-بابا بچه مثبت؟!؟این قدر تند نرو ما تا حالا هرکاري کردیم... ارتباط را قطع کردم اصلا حال و حوصله این پسره رو نداشتم.چرا راحتم نمیذاشتن؟بلند شدم رفتم حموم میخواستم به هیچی فکر نکنم.یک ساعتی زیر دوش موندم و وقتی از حموم بیرون اومدم رویا اومد تو اتاقم.

-افشین بدو بیا پایین همون دختره اومده همون که زنگ زده بود با تو کار داره؟!

-واي تو رو خدا یه جوري دکش کن بره من اصلا حال و حوصله اش رو ندارم .دست گل کامرانه رویا جون یه کاري بکن.

-اوا نمیتونم دستش رو بگیرم پرتش کنم بیرون که!از اون هاس؟!اگه بدونی چه رویی داره.به این راحتی ها دست بردار نیست تو بیا پایین ولی خیلی سرد باهاش برخورد کن امشب که گذشت از فردا تو به تلفن هاش جواب نده منم به علی اقا و نرگس می سپارم که هر وقت اومد جلوي در خونه به قول ارژنگ ام شی ش کنن.

دوتایی به هم خندیدیم.رویا جون رفت پایین منم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین .توي سالن نشسته بودن عسل موهاي کوتاه مشکی داشت که خیلی شیک درستش کرده بود یه بلوز سفید و یه شلوار جین هم تنش بود.وقتی رسیدم داشت سیگار میکشید تا منو دید انگار صد ساله منو می شناسه بلند شد اومد طرفم:

-سلام افشین جون اومدي؟مادرجون گفتن شما حمومی عافیت باشه.مادرجون؟چایی نخورده پسرخاله شده بود.با بی تفاوتی از کنارش رد شدم و روي صندلی روبروي رویا نشستم.رویا جون نگاهی به عسل کرد عسل که از رفتار سرد من جلوي رویا مثلا خجالت کشیده بود با حالت لوسی گفت:

-میبینین مادر جون هیچ وقت نمیخواد جلوي بقیه با من مهربون باشه باید شکایتش رو پیش پدرش بکنم.

رویا نمیتونست جلوي خنده اش رو بگیره ولی من داشتم حرص میخوردم عسل یکبند حرف میزد .همه ي حرف هاش دروغ هاي شاخ دار بود نمیدونم چه جوري روش میشد که در حضور من از جانبم دروغ بسازه؟!

-این چندماهه همه اش کارش شده نامهربونی راستش چندماه پیش میخواستم بیام دیدنتون منتها افشین نمیذاشت میدونست که اگه شما رو ببینم حتما شکایتش رو میکنم .چندبار پیشنهاد کرد یواشکی بریم بریم محضر و عقد کنیم ولی من بی خانواده نیستم مادر جون که بدون اجازه اون ها برم محضر تازه من دخترم اجازه پدرم شرطه همه اش بهش میگم تو که این قدر براي ازدواج با من عجله داري پاشو بیا خواستگاري ولی تو گوشش نمیره میگه روم نمیشه به بابام بگم گفتم ایرادي نداره من میگم.واسه همینم امروز سرزده اومدم پیش شما.من و افشین از جونمون همدیگه رو بیشتر دوست داریم.طاقت یک ساعت دوري هم رو نداریم.روزي صدبار تلفنی باهم حرف میزنیم.من دختر قانعی هستم.عروسی آنچنانی نمیخوام که باباش مخالفت کنه یه عروسی ساده تو همین باغ خونه تون کافیه من افشین رو دوست دارم تو رو خدا یه کاري کنین ما به هم برسیم...

خلاصه که عسل یه ریز حرف زد و سیگار کشید.تازه از همه جالب تر این بود که هر از چندگاهی نگاهم میکرد و سرش رو تکون میداد یعنی ناراحت نباش من خودم درستش میکنم .دلم میخواست بلند شم و دندون هاش رو بریزم تو حلقش خیلی عصبی بودم ولی رویا بهم اشاره کرد که اروم باش و فقط گوش کن.

بالاخره عسل دو سه ساعت حرف زد و در کمال وقاحت براي شام پیش ما موند .وقتی خیالش راحت شد که تو دل رویا جون جا باز کرده و پاش به خونه ما باز شده رفت.رویا هم خیلی قشنگ براش فیلم بازي میکرد.یعضی وقتها باورم میشد که واقعا ازش خوشش اومده.

-افشین تو رو خدا همه حرف هاش دروغ بود؟

-باور کنین رو یا جون من الان هشت ماهه پامو از تو خونه بیرون نذاشتم من امروز اولین بار بود میدیدمش نمیدونم چه جوري روش شد این حرف ها رو بزنه.

-خیلی پررو بود.میگفت یه عروسی کوچولو تو همین باغ خونه تون چرا بعضی ها دیگران رو ابله فرض میکنن ؟نترسید دروغهایی که میگه لو بره و آبروریزي بشه؟

-اینا دیگه ابرو ندارن که نگرانش باشن.

-از من به تو نصحیت مادر این دختره ول کن معامله نیست از اوناس که یه نفر رو پیدا میکنن تا خودشونو به طرف بندازن تا یه چیزي گیرش نیاد دست از سرت برنمیداره.

-میگی چی کار کنم رویا جون؟

-از من میشنوي بلند شو برو شمال تا اب ها از اسیاب بیفته اگه تهرون بمونی مجبوري خودتو تو خونه حبس کنی.

-فکر بدي نیست.گوشیم رو هم با خودم نمیبرم اگه کاري داشتین تماس بگیرین ویلا.

-اره این جوري بهتره . تو که حداقل دو ماه باید منتظر جواب دانشگاه بمونی شمال بیش تر بهت خوش میگذره .هم یه آب و هوایی عوض میکنی هم خستگی این چندماه از تنت درمیره.

-میشه اول به پدر بگید دلم نمیخواد دیگه قبل از این که پدر بدونه کاري بکنم.

-باشه امشب بهش میگم البته اگه بیاد خونه.

جمله اخر رو با تاکید خاصی گفت که هر دو خندیدیم. فرداي اون روز صبح خیلی زود رفتم شمال میخواستم تا سروکله اون دختره پیدا نشده دربرم.ظهر نشده بود که رسیدم.اقا حیدر تازه از دریا برگشته بود.سرایدار اونجاس چندتا ویلا دستشه و ازشون مراقبت میکنه.همسرش چندین سال فوت کرده و تنهاس.دلخوشی اقا حیدر بچه ها و نوه هاشن که هفته اي دوسه بار بهش سر میزنن.در رو برام باز کرد و کلیدها رو داد دستم و رفت.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
فصل دوم

بازم تنها شدم ولی اینبار به تنهایی احتیاج داشتم .دلم میخواست با خودم و خداي خودم خلوت کنم. به دور از مشغله دنیا.صبح ها که بیدار میشدم کنار ساحل قدم میزدم روي سنگها مینشستم و به امواج بی قرار دریا نگاه میکردم.غروبها میرفتم و توي شهر میگشتم و شب ها روي بالکن ویلا مینشستم و شعر میخوندم.شعرهاي شاملو رو خیلی دوست دارم شعرهاش بهم ارامش میده .روزهاي لذت بخشی بود تا اون روز فکرش رو هم نمیکردم که بتونم یه روزي از تنهائیم لذت ببرم.همیشه جنبه هاي منفی اش رو دیده بودم.ولی دیگه وضع فرق کرده بود.دیگه دوست داشتم هم مثبت فکر کنم هم مثبت باشم.

حدودا یک ماه گذشت طی تماسهایی که با خونه داشتم فهمیدم که عسل بارها تماس گرفته و رفته دم در خونه که هربار دست به سر شده.رویا میگفت که هم تماس هاش کم شده و هم رفت و امدهاش.خدارو شکر کردم که به خیر گذشت.یه شب که خیلی بی تاب شده بودم و اصلا خوابم نمی برد رفتم روي بالکن و یه سیگار روشن کردم.کتاب شعرهام روي میز بود.یکی رو برداشتم و غرق خوندن بودم که در زدن.خیلی تعجب کردم .اون وقت شب کی میتونست باشه؟سریع رفتم و در رو باز کردم نمیتونستم باور کنم سپیده رو بغل کردم اشک تو چشمام جمع شده بود.نمیتونم بگم که چقدر از دیدنش خوشحال شده بودم.

-تنهایی داداشی؟

-تو کی اومدي ایران؟

-دیروز صبح با فرامرز اومدم.

-فرامرز؟

-وا ؟مامان بهت چیزي نگفته؟ما باهم نامزدیم اومدیم ایران عروسی کنیم.

-تنهایی اومدي شمال؟

-نه مامان و فرامرز هم هستن.

همون موقع رویا و فرامرز که براي اولین بار میدیدمش رو دیدم که با وسایل اومدن جلو سلام و احوالپرسی کردیم و توي بردن وسایل کمکشون کردم.رفتیم تو و گفتم:

-خیلی خوش اومدین من نمیدونستم دیروز اومدین ایران وگرنه میومدم فرودگاه.

-خواهش میکنم سپیده از شما خیلی تعریف میکرد خیلی مشتاق دیدارتون بودم.

-ممنونم سپیده همیشه به من لطف داره اون خواهر خوبیه ولی مطمئن نیستم همسر خوبی هم باشه.

سپیده معترضانه گفت:٢٤

-نیستم فرامرز؟

-چرا هستی بر منکرش لعنت.

با دلخوري ظاهري گفتم:

-سپیده چرا زودتر بهم نگفتی که قصد ازدواج داري؟

سپیده لبخندي زد و پاسخ داد:

-دو سال پیش با فرامرز اشنا شدم .با یکی دو نفر دیگه اونجا شرکت دارن منم تو شرکتشون استخدام شدم.فرامرز خیلی وقته امریکا زندگی میکنه کم کم کار به اینجا کشید که عروسی کنیم.دو هفته پیش تصمیم گرفتیم بیاییم ایران دیروز هم اومدیم.اخر ماه دیگه عروسی میکنیم.

-چه با سرعت مبارکه .امیدوارم زندگی خوبی رو شروع کنین پدر چرا نیومد؟

رویا با لحن خاصی گفت:

-جوك میگی افشین جان ؟پدرت کی تا حالا با ما مسافرت کرده که این دومین بارش باشه؟

-درست میگین رویا جون خب سپیده چه خبر از ارژنگ؟اون چرا با شما نیومد؟

-طفلی سخت مشغول کاره هنوز که نتونسته بره دانشگاه هم درس میخونه هم کار میکنه نتونست بیاد ولی حالش خوبه خوبه.

-خب خدا رو شکر ببخشید میوه نداریم میخواستم فردا برم خرید کاش لااقل قبل از حرکت زنگ میزدین خودمو آماده میکردم.

-میخواستیم غافلگیر بشی.وقتی با مامان تماس گرفتم که بگم داریم میاییم ایران گفت که به علت مشکلات خاصی آقا شمال تشریف دارن ما هم گفتیم که بهت چیزي نگه.

-مشکلات خاص؟

-آره منظورم همون دختره عسل بود جریان رو براي سپیده تعریف کردم کلی خندیدیم.

عادت رویا جونه هیچ وقت نمیتونه حرفی رو از سپیده پنهان کنه همیشه همه چیز رو از سیر تا پیاز براش تعریف میکنه.همه اقوام و اشناهامون این موضوع رو به علت رابطه عمیق اون دو تا میدونن نمیدونم توي رابطه اي که هیچ رازي رو نتونی تو دلت نگه داري چه عمقی وجود داره؟!

فرامرز پسر خوبیه همون یکی دو روز اول حسابی با هم جور شدیم.پسر خونگرم و زودجوشیه با همه خیلی زود صمیمی میشه.تقریبا ده سال با هم تفاوت سنی داریم ولی اصلا نشون نمیده .فرامرز خیلی اصرار کرد که من هم باهاشون برم آمریکا و ادامه تحصیل بدم یا کار کنم منتها من عاشقانه خاك وطنم رو دوست دارم مردم رو دوست دارم دلم میخواد وقتی تو خیابون راه میرم همه باهم فارسی صحبت کنن .درضمن نمیتونستم مادرم و بیژن رو تنها بذارم.پدرم رو هم همین طور پدر با تمام غرور و تحکمی که داشت برام عزیز بود.میدونستم با رفتن ارژنگ و سپیده تمام امیدش به منه.تازه منتظر جواب دانشگاه هم بودم.دانشگاهی که خیلی براش زحمت کشیدم.فرامرز خیلی خوب درك کرد.شاید تنها کسی بود که بعد از شنیدن حرفهام چون و چرا نیاورد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
از وقتی سپیده اینا اومدن شمال بیشتر بهم خوش گذشت.میرفتیم شکار, ماهیگیري ,قدم میزدیم, صحبت میکردیم خلاصه تموم وقتمون پر بود.یک هفته اول خودمون بودیم ولی یکی دو هفته بعد مهمون اشتیم.خاله هاي سپیده وقتی فهمیدن سپیده اومده شمال همه سرازیر شدن.نزدیک ده پونزده نفر بودن حقیقتش اون چند روز زیاد خوش نگذشت .زیاد از شلوغی خوشم نمیاد.خاله هاي سپیده هم زیادي جیغ جیغو هستن.

وقتی برگشتیم تهران هنوز میترسیدم که سر و کله این دختره پیدا بشه و دوباره داستان ادامه پیدا کنه ولی خوشبختانه خبري نشد.با این که کامران رو چند روز بعد تو کوچه دیدم هیچ کدوم ب هم محل نذاشتیم ولی سروصدا خوابیده بود.خوشحال شدم که قضیه فیصله پیدا کرد.

اواسط شهریور بود که سرگرم تدارکات عروسی سپیده شدیم.درست همون طوري که انتظارش رو داشتم.همه چیز خیلی خوب و با شکوه برگزار شد.زیباترین چیزي که تو عروسی سپیده دیده میشد عروس و داماد بودن که عاشقانه پیوند مشترکشون رو بستن.اون شب نزدیک پونصد نفر مهمون داشتیم که فکر کنم دویست نفرشون فقط دوستاي رویاجون بودن.من نمیدونم این رویا جون چه جوري این همه دوست داره؟!پدرم اون شب خیلی خوشحال بود یکی از دلایلی که اون شب به من خوش گذشت خوشحالی پدر بود.قبلا که گفته بودم پدرم زیادي جدي و خشکه ولی اون شب با تمام وجود میخندید.

شب قبل از برگشتن سپیده و فرامرز توي اتاقم دراز کشیده بودم و داشتم سیگار میکشیدم که سپیده اومد تو.

-سلام داداشی.

-سلام کوچولو.

-مزاحم نیستم؟

-تو همیشه مراحمی.

اومد تو و درست روبروم روي صندلی نشست.

-فرامرز به نظرت چه جوري میاد افشین؟

-صبر میکردي بچه دار شدي نظر من رو میپرسیدي...شوخی کردم.پسر خوبیه امیدوارم تو زندگیتون هیچ وقت مشکلی نداشته باشین. تا حالا که همه چی ختم به خیر شده و مشکل حادي نداشتم میدونی افشین فرامرز قبلا ازدواج کرده.

-چی ؟ازدواج کرده؟

-اره خیلی وقت پیش با یه دختر امریکایی ازدواج میکنه البته اینو مامان اینا نمیدونن تو هم فعلا چیزي نگو سال ها قبل بعد از یه عشق و عاشقی طولانی ازدواج میکنه ولی بعد از یکی دوسال همه چیز عوض میشه.انیا همسر سابق فرامرز اون زنی که اون فکر میکرده نبوده.با دوستهاش هرشب میره بیرون الکل بیش از حد مصرف میکنه و در نهایت کار به جایی میرسه که با یه پسر سیاه پوست دوست میشه وقتی فرامرز اعتراض میکنه میگه متاسفم ولی من دیگه نمیتونم با توباشم.تو مرد خوبی بودي و من روزاي زیادي با تو خوش بودم ولی حالا میخوام با یکی دیگه زندگی کنم .شما رو به خیر و مارو به سلامت.تازه اون موقع فرامرز بچه هم داشته!

-بچه داشته؟

-آره اسمش مریمه بهش میگن ماري چهارسالشه قبلا با انیا زندگی میکرده ولی الان دو ساله که با فرامرز زندگی میکنه.

-اون وقت چی؟

-من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم مثل بچه خودم دوستش دارم بهم میگه مامان میدونی افشین اون قدر دوستش دارم که حاضرم براش هرکاري بکنم.نمیدونم چرا ولی همیشه اونو با تو مقایسه میکنم .مامان در قبال تو بدي نکرد ولی خدایی روزهایی هم وجود داشت که مامان من و ارژنگ رو به تو ترجیح بده.٢٧

-خوب این طبیعیه شما بچه هاي واقعی اون بودین.

-اره ولی نباید این طوري باشه درسته که یه مادر براي به دنیا اوردن بچه اش خیلی سختی میکشه ولی باید بتونه حس مادري رو اون قدر تو خودش پرورش بده که بتونه یه نامادري باشه ولی با احساسات کامل یه مادر.

-پس تو میخواي ازمایشات خودت رو روي اون طفل معصوم پیاده کنی ببینی میتونی واقعا براش یه مادر بشی یا نه!درسته؟

-یه جورایی اره ولی نه با این جنلاتی که تو گفتی.

-اصل موضوع همینه حالا با هر جمله اي که گفته بشه.

-تو میخواي منو محکوم کنی ولی من قول میدم مادر خوبی باشم مطمئنم که میتونم.

-منم مطمئنم عزیزدلم.

بلند شدم و بغلش کردم.

-واي افشین نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود اگه بگم بیشتر از ارژنگ دوستت دارم شاید باور نکنی الهی بمیرم بعد از رفتن ما تو خیلی تنها شدي ولی بدون که من همیشه به فکرتم مثل همیشه.

-میدونم سپیده منم دوستت دارم خواهر کوچولو تو براي من بهترینی با دنیا عوضت نمیکنم .تو همیشه مونس من بوي و هستی.

صورتش رو بوسیدم.خواهر بیچاره من فردا میرفت تا زندگی جدیدي رو شروع کنه و شاید تا مدت ها نمیدیدمش.

-حالا به رویا جون چه جوري میخواي بگی؟تا ابد که نمیتونی از همه مخفی کنی.

-کم کم بهش میگم بعد از اینکه رفتم .خیلی چیزا رو باید بدونه ولی فعلا وقتش نیست.راستش راجع به ارژنگ دروغ گفتم.

-یعنی چی که دروغ گفتی؟

-اصلا درس نمیخونه پی رفتن به دانشگاه هم نیست .از همون اول که رفتیم امریکا هم قصد درس خوندن نداشت.تو یه کلوپ کار میکنه اینم مامان اینا نمیدونن.البته بالاخره میفهمن ارژنگ بدجوري جو زده شده.

-خب این حالت براي خیلی ها پیش میادشاید تا دوسه سال دیگه بهتر بشه.

-شاید تو راست بگی؟!به هر حال دوست داشتم تو همه چیز رو بدونی.

-خوشحالم که به من اعتماد کردي مطمئن باش حرفهات پیش خودم میمونه.

-اگه مطمئن نبودم هیچی بهت نمیگفتم.

برام جاي تعجب داشت تا حالا ندیده بودم سپیده چیزي رو از مادرش پنهان کنه.خب بالاخره داشت وارد زندگی میشد و ناخوداگاه درس زندگی میگرفت.نمیتونستم تصور کنم که رویا بعد از شنیدن این موضوع ها چه حالی میشه.عکس العمل هاي رویا قابل پیش بینی نیست.تو موضوعی که هیجان زیادي داره خونسرده و یا بالعکس جایی که باید خونسرد باشه و خودشو کنترل کنه هیجان زده میشه. کار ارژنگ هم در نظرم تعجب اور نبود ارژنگ همیشه از زندگی نرمال بدش می اومد.همیشه دنبال شر بود. کارهایی میکرد که کمتر کسی میکنه.یکی از دلایلی که بی چون و چرا بلند شد و رفت آمریکا همین بود که تحت کنترل کسی نباشه.

فرداي اون شب توي فرودگاه سپیده و رویل یکریز گریه میکردن عجیب اینکه پدرم هم براي بدرقه اومده بود فرودگاه.همه مون ناراحت بودیم دوماه خیلی زود گذشت خیلی هم خوش گذشت.وقتی با فرامرز روبوسی میکردم اروم تو گوشش گفتم:

-دختر کوچولوت رو ببوس.مواظبشونم باش.

خیلی تعجب کرد.بهش لبخند زدم دستم رو محکم فشار داد و گفت:

-مرسی قول میدم.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
چند روز بعد از رفتن سپیده و فرامرز قشنگ یادمه که یکشنبه بود داشتم با رویا براي خرید میرفتم که دیدم جلوي یه دکه روزنامه فروشی غلغله اس.

-نگه دار افشین مثل اینکه جواب کنکور اعلام شده.

-حالا؟!هنوز که وقتش نیست!

سریع یه جا دوبله پار کردم و رفتم جلو چه هیاهویی بود! یکی جیغ میکشید یکی گریه میکرد خلاصه بلوایی بود.از روزنامه

فروشی پرسیدم:

-جواب کنکوره؟کی اومد؟

-صبح زود.

-حرف الف مونده؟

-تموم شد خیلی وقته.

-از کجا میتونم پیدا کنم؟

-هرجابري حتما تا حالا تموم کردن همین جا لاي جمعیت بگرد شاید یکی داشته باشه.

در بین جمعیت راه میرفتم و میگفتم:

-اقا الف؟...الفه؟...

دوتا پسر که روزنامه هاشونو پخش کرده بودن روي پیاده رو صدام کردن.

-داداش بیا اینجا این الفه ما که قبول نشدیم تو بگرد شاید اسمت باشه.

نشستم و روي روزنامه خم شدم نبود هرچی نگاه کردم نبود.

-نیست اسمم نیست.

-بابا تو که داري پس میفتی دقیق نگاه کن هول نشو.

دوباره سه باره نبود ازشون تشکر کردم و رفتم سمت ماشین.رویا پیاده شده بود و هیجان زده منتظر من بود.

-چی شد افشین؟

-نبود به امید خدا سال دیگه قبولم.

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.رویا سعی میکرد ارومم کنه و بهم امیدواري بده ولی من اروم بودم.فقط همون چند دقیقه اول زیادي استرس داشتم بعدش قبول کردم که باید دوباره تلاش کنم.سال دیگه هنوز امید داشتم.

وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اتاقم و روي تخت دراز کشیدم.فکرم خیلی مشغول بود نمیدونستم باید دوباره از کجا شروع کنم.وقتی کتاب ها رو روي میزم تحریرم میدیدم غمم میگرفت.مجبور بودم که دوباره شروع کنم دوست داشتم تلاشو به نتیجه برسه نه این که با یک بار شکست ولش کنم به امان خدا.هوا هنوز خیلی تاریک نشده بود که پدر از پایین صدام کرد.خیلی تعجب کردم.پدر هیچ موقع اون وقت شب خونه نمی اومد.رفتم پایین.پدر و رویا جون توي اتاق نشیمن بودن و هر دو خوشحال سلام کردم.پدر بلند شد و بغلم کرد. کارهاش برام عجیب بود.چی شده بود که پدر محبتش گل کرده بود؟!

-تبریک میگم افشین جان بیا دهنت رو شیرین کن.

بعد جعبه شیرینی رو از روي میز برداشت و گرفت طرفم.با تعجب گفتم:

-شیرینی براي چی؟

-دانشگاه.

-متاسفم پدر اسمم نبود قبول نشدم.

پدر لبخندي زد و روزنامه را از روي میز برداشت و به طرفم گرفت.

-چرا ایناهاش بود.

روزنامه را از پدر گرفتم.دور اسمم رو با خودکار قرمز خط کشیده بود.نمیتونم بگم چه حالی پیدا کردم.با ناباوري گفتم:

-ولی من...من ندیدمش.

-حالا که میبینی اسم خودته افرین پسرم سرافرازم کردي حالا چی قبول شدي؟

روزنامه رو توي دستهام محکم فشار دادم.

-باید ببینم.

سریع از پله ها بالا رفتم.وقتی کد رو با دفترچه کنترل کردم بیشتر تعجب کردم.باورم نمیشد بعد از اون همه سال!اون هم یه همچین رشته اي!براي خودم جاي تعجب داشت چه برسه به بقیه پدر هنوز از پایین پله ها فریاد میکشید:

-پیداش کردي؟چی قبول شدي؟چی شد؟

بلند داد زدم:

-کامپیوتر تهران جنوب.

بعد از ثبت نام هرچی به روز اول کلاس ها نزدیک میشدم اضطراب بیشتري داشتم.مثل روز اولی که میخواستم برم مدرسه و رویا منو برد توي یه لوازم تحریرفروشی ,محو دفترهاي نقاشی و مداد رنگی ها و پاك کن ها شده بودم ولی دیدم که همه بچه ها با پدر و مادرشون اومدن خرید بدجوري دلخور شدم با سن کمی که داشتم پیش خودم فکر میکردم کاش منم با پدر و مادرم اومده بودم تا براي یکی از بزرگ ترین روزهاي زندگیم خرید کنم.طفلی رویا اون روز همه چیز رو خودش انتخاب کرد.ولی بعد از قبولی دانشگاه با اینکه سالها از کلاس اول دبستانم میگذشت مثل بچه ها رفتم و کلی براي خودم لوازم تحریر خریدم.تهجب نکن کسی که مدتها از درسه دور بوده و بعد از رهایی از یه مشکل بزرگ در نظر خودش داره به اینده اي بزرگتر میرسه حالش کمتر از من نمیتونست باشه.پدر و رویا جون خیلی خوشحال بودن پدر به عنوان هدیه ماشینم رو عوض کرد و رویا برام مهمونی گرفت خودم هم خیلی خوشحال بودم.

بالاخره اینطوري شد که من رفتم دانشگاه خوشحالی هاي من همیشه کوتاه مدته اینجاي داستان شروع تنهاییها و غمهاي منه هنوز خیلی چشم ها در کمین من نشسته بودن تا منو از اوج سعادت به سرداب غم بندازن.اره هم قفس من ,دلم یه دشت اندوه داره و یه فصل صحبت منتها دستم دیگه یاري نمیکنه امروز اخرین روزیه که دارم میرم دانشگاه دانشگاهی که اي کاش هیچ وقت قدم توش نمیذاشتم...
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}