خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هم قفس - سانازفرجی

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان هم قفس - سانازفرجی
فصل اول

بازم صندوق پست خالیه!

گاهی وقتا ادم انتظارهایی داره که براي خودش هم گنگ و ناشناسه!احساس تعلق به چیزي که مال تو نیس;تقریبا یک سال بود که هر از چندگاهی که در پست رو باز می کردم نامه اون ناشناس اونجا بود.ولی یک سال و نیم از اخرین نامه گذشته بود و هر روز صندوق پست من خالی بود. تقریبا میشه گفت به نامه ها عادت کرده بودم; براي همین هر موقع اسمی آشنا میشنیدم یا مکانی اشنا میدیدم چشمم دنبال کسی میگشت که در طی یک سال سنگ صبورش بودم,رفیقش,هم قفسش!

اولین باري که نامه اش به دستم رسید خوب یادمه;چندروزي بود درگیر اسباب کشی به اپارتمان کوچیکم بودم. تازه توي خونه مستقر شده بودم که اقاي افشار ;صاحبخونه ام;کلید صندوق پست رو بهم داد.وقتی صندوق رو دیدم نامه اي که چند روز از تاریخش گذشته بود در اون بود, به مقصدي اشنا,ولی از سوي یک ناشناس ,براي یک دوست,یک رفیق.

اویل فکر کردم شاید یکی از همسایه ها دستم انداخته .خب این چیزا یه کمی طبیعیه, دختر جوون ,خونه مجردي,و...زیاد توجه نکردم ,ولی کم کم به نامه ها عادت کردم ,یه چیز خاصی توي نامه ها میدیدم که منو به سمت خودش میکشید.

بعد از مدتی تلاش من شروع شد ,خیلی سعی کردم از طریق پست فرستنده نامه ها رو پیدا کنم ولی هر تلاشی بی فایده بود, نامه اي که ادرس هیچ فرستنده اي نداشت کمکی به من نکرد. به مکانهایی که توي نامه ازش اسم برده شده بود سر زدم,دانشگاه تهران جنوب,تریا کلبه ,و کلا تمام جاهایی که نویسنده ازش حرف زده بود.منتها همش تیرم به سنگ میخورد.

اون اواخر دیگه پی اش رو نگرفتم . نامه ها هم دیگه یک سال و نیم بود که به دستم نمی رسید. شاید شوخی تلخی با من شده بود . شاید همش یه بازي بود؟!ولی من ناخواسته کنجکاو شده بودم ,ناخواسته وارد بازي اي شده بودم که شدیدا علاقه مند به دونستن انتهاش بودم.

صداي تلفن منو از توي افکارم کشید بیرون.

-بله؟

-سلام دخترم افشار هستم.

-سلام اقاي افشار ,خانواده خوبن؟

-ممنونم,هیواجان شرمنده,اپارتمان اقاي کمالی رو دیدي؟

-بله,خیلی مناسب بود,اگه براتون زحمتی نیست قرار بذارین که بریم قرارداد ببندیم.

-روي چشم ,به خدا ازت خجالت میکشم,قبلا بهت گفته بودم ,شهریور عروسی سعیدمه,سعید و خانومش هم میخوان از اول ماه کم کم خونه رو روبه راه کنن و و سایلشون رو بچینن ,باور کن اگه مجبور نبودم قدمت روي چشم همونجا می نشستی.

-خواهش میکنم اقاي افشار,این حرف ها رو نزنین.به امید خدا تا اخر همین برج خونه رو خالی میکنم.

-پس من با اقاي کمالی هماهنگ میکنم. فعلا خداحافظ.

-خداحافظ.

باید از این خونه میرفتم و شاید این خواست خدا بود. ولی نامه ها...شاید اون دیگه نامه ننویسه؟!یک سال و نیم بی خبري این پیغام رو داشت که خیالم رو راحت کنه,ازش خبري نمیشه. اصلا دلم نمیخواست وقتی از اون خونه میرم نامه هاش پاره یا سوزونده بشه.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان هم قفس - سانازفرجی
دو روز تعطیلی و خونه موندن باعث شده بود که حسابی کلافه بشم. بلند شدم و از توي کتابخانه نامه ها رو اوردم ,روي راحتی لم دادم و یه سیگار روشن کردم.

سلام

نمیدونم اسمت رو چی بذارم؟! رفیق یا سنگ صبور؟! دوست دارم هم قفس صدات کنم ,چون دارم توي قفسی زندگی میکنم که توش تنهاي تنهام و حالا میخوام توام توي این قفس توي این تنهایی شریک من باشی. راستش نمیدونم کی این نامه هارو میخونه ,یه مرد یا یه زن؟ولی هرچی که هست براي من یه رفیقه; نمیدونم چرا شروع به نامه نگاري کردم؟!ولی من خیلی تنهام ,ادمی با کوله باري از غم که حرف دلش رو نتونه به کسی بگه,طبیعیه که مثل من به یه همچین کاري دست بزنه. من ادم کم حرفی نیستم. ولی از اول زندگیم دلم نمیخواست با کسی درد و دل کنم,خصوصا از وقتی که این همه فاجعه توي زندگیم اتفاق افتاده اصلا دلم نمیخواد حرف دلم رو به کسی بزنم.

هنوز یک سالم نشده بود که مادر و برادرم توي یه تصادف کشته شدند. وقتی مادرم مرد من توي بغلش بودم ,پدرم تقریبا دو سال بعد از فوت مادرم ازدواج کرد. رویا جون,نامادریم,خیلی با من مهربونه,ولی از وقتی فهمیدم که مادر واقعی من نیست نتونستم مثل یه مادر دوستش داشته باشم. سه سال و نیمه بودم که ارژنگ و سپیده به دنیا اومدن,اونا دوقلوان,من و ارژنگ از بچگی همیشه با هم دعوا داشتیم,برعکس رابطه ام با سپیده همیشه خوب بود. وقتی ارژنگ و سپیده دیپلم گرفتن پدرم فرستادشون امریکا. خیلی اصرار داشت که من هم براي ادامه تحصیل برم ولی من نمیتونستم مادرم و بیژن رو تنها بذارم, تنها کسی بودم که حداقل ماهی یک بار میرفتم سر خاکشون. بعد از رفتن سپیده و ارژنگ من بیش از پیش تنها شدم. پدرم زیاد نمیخنده,همش کارخونه اس یا با دوستاش میره مسافرت,براي بستن قرارداد هاي انچنانی ,شب ها خیلی دیر میاد خونه, یا این که اصلا نمیاد.هیچ وقت با ما مسافرت نکرده و من فکر میکنم بود و نبودش توي خونه زیاد جلب توجه نمیکنه.

بزرگ ترین دل خوشی رویا توي زندگی رسیدگی به سر و وضع خونه و خودشه. همه اش یا درحال خرید کردنه یا به آرایشگاه رفتن . هرماه قیافه اش تغییر میکنه و با گرفتن رژیم هاي وحشتناك اجازه نمیده که حتی یک کیلو اضافه وزن پیدا کنه. عقیده داره که با این کارها هیچ وقت پدرم رو از دست نمیده . رویا بعد از رفتن بچه هاش رفت و آمدش رو با دوستاش بیشتر کرد اونا اکثرا دوره دارن توي این دوره ها هم کارهاي خنده داري میکنن مثل فال قهوه غیبت کف بینی تخمه شکستن شایعه پراکنی. واقعا این خانوما چه موجودات عجیبی ان؟!هیچ وقت نمیشه اونها رو شناخت .به نظر من هیچ کدومشون شخصیت ثابتی ندارن .

خلاصه توي این شرایط من از همیشه تنهاتر شدم پدر و رویا فکر میکنن که با بودن پول و خونه و ماشین تمام احتیاجات یک انسان حل شده اس. ولی من خیلی چیزاي دیگه میخواستم به وجود پدرم احتیاج داشتم,به حرفهاش , به دلگرمی هاي پدرانه اش که همیشه ازم دریغ کرد.شاید هفته ها میگذشت و نمیدیدمش.

تو همین گیرودار بود که تصمیم گرفتم رابطه ام رو با دوستام بیشتر کنم. حدودا سه سال بود که دیپلم گرفته بودم و دوست هاي دبیرستانم یا شهرستان دانشجو شده بودن یا ازدواج کرده بودن. تنها کسی که در دسترسم بود کامران بود,همسایه مون بود,من و کامی از بچگی با هم همبازي بودیم. کامی خیلی بچه شیطونی بود , یکسال از من بزرگتر بود ولی تو یه مدرسه بودیم سال دوم دبیرستان بودم که اخراجش کردن وقتی دبیرستانی شدیم رابطه مون کمرنگ شد چون کامی همیشه با بچه هایی میجوشید که مثل خودش بودن براي همین بعد از اخراجش از دبیرستان زیاد نمیدیدمش فقط فهمیدم که درسش رو ول کرده. پدرش توي وزارت نفت کار میکرد ,خواهر و برادر نداشت براي همین از هر نظري که فکرش رو بکنی تامین بود. خیلی سرکش بود خونواده اش حریفش نمیشدن براي همین ولش کردن به امان خدا. یه روز تازه از خرید برگشته بودم که دیدمش,داشت با ماشینش ور میرفت.

-افشین!

-سلام کامی.

-چه کاره اي امروز؟

-بیکارم.

-میاي بریم یه دوري بزنیم؟

-اره اتفاقا بدم نمیاد.با ماشین من بریم؟

-نه با ماشین من میریم.

ماشینم رو توي پارکینگ پارك کردم و با کامی زدیم بیرون.

-شنیدم سپیده و ارژنگ رفتن.

-اره چند ماهی میشه.

-تو چرا نرفتی؟

-همینجوري.

-خري دیگه.اینجا موندي که چی؟ عشق و حال هم که نمیکنی بگم واسه اون موندي.بالاخره دیپلم گرفتی؟

-خیلی وقته تو چرا ادامه ندادي؟

-بی خیالش دنیا رو عشقه الوات باش تا کامروا باشی.

-کاش لااقل دیپلم رو میگرفتی .

-وللش بابا بگیرم که چی بشه؟جمال پول و عشقه ,دانشگاه مانشگاه چه خبر؟تو که درسخون بودي.

-این دو سه ساله اصلا حوصله درس خوندن نداشتم.شاید امسال براي دانشگاه بخونم.

-بی خیال پسرخوب,بري دانشگاه که اخرش چی بشه؟بگن طرف دکتره؟یا مهندسه ؟بذار در کوزه ابشو بخور.بچسب به بابات.از صد تا دانشگاه بهتره.

کامی خیلی بد رانندگی میکرد سرعت ماشین بالا بود. صداي ضبط رو تا ته برده بود بالا و صدا به صدا نمیرسید.توي خیابون به دختري که میرسید تیکه می انداخت. با صداي بلند طوریکه صدامو بشنوه گفتم:

-کامی بس کن چکار داري میکنی؟یه ذره ارومتر برو,کمتر چشاتو بچرخون.

-بابا افشین بی خیال مثل اینکه اصلا تو باغ نیستی ها؟پسر خوب ما جوونیم باید حال کنیم.نمیشه کز کنیم گوشه خونه وقتی این روزا رفت چی؟بگیم جوونیمون چیکار کردیم؟

-هرچیزي حدي داره کامی اگه اینها جوونیه من اصلا نمیخوام جوونی کنم بی خیال ما شو.

-خاك تو سرت تو چی میخواي از تنهایی و گوشه گیري؟بس کن افشین از تو لاکت بیا بیرون از پولاي باباجونت استفاده کن بفهم اطرافت چی میگذره پس فردا پشیمون میشی ها!از ما گفتن بود بعد نگی نگفتی ها؟!

-خیلی خوب از تو گفتن ولی از من نشنیدن من این کاره نیستم گفتم که هر چیزي حدي اره با من که میاي یه کم رعایت کن .اگه نمیتونی هم میتونیم اصلا با هم بیرون نیاییم.

کامی ضبط رو کم کرد.

-نوکرتم اي به چشم بابا ناسلامتی عمریه رفیقیم هرچی تو بگی.

خلاصه اون روز گذشت .من و کامی دیگه بیشتر همدیگه رو میدیدیم.من فقط براي فرار از تنهایی به کامی پناه میبردم .البته هیچ وقت با هم درد و دل نمیکردیم چون اولا من ادمش نبودم درثانی کامی طرز فکرش از من جدا بود و هرحرفی رو به باد مسخره میگرفت.کم کم منم مثل خودش میشدم.به قول کامی میخواستم بزنم به رگ بی خیالی.

کامی مهمونی زیاد میرفت منم با خودش میبرد.تو اون مهمونی ها همه کار میکردن هرکاري که فکرش رو بکنی .اوایل اصلا با جمع جور نبودم ولی سعی کردم باشم. نمیخواستم به خاطر کم حرفی و سکوتم کامی منو تنها بذاره. دلم نمیخواست برگردم تو لونه ام. اون خونه جز تاریکی و سیاهی و تنهایی هیچی برام نداشت و دیگه از تاریکی و تنهایی میترسیدم. در عوض تو مهمونیا همه اش موزیک بود و رقص خنده و اواز خلاصه بی خیالی.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۰۷ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان هم قفس - سانازفرجی
هرچی رفتارم تغییر میکرد کامی رابطه اش باهام بهتر میشد. تو یکی از مهمونیا بود که با غزاله اشنا شدم. شلوغ بود و پرهیاهو از همون نگاه اول به دلم نشست. قد بلندي داشت با موهاي مواج بلند که همیشه روي شونه هاش میریخت.

راستش از اولش مجذوب چشمهاي گیراش شدم ولی من کجا و اون کجا؟زیادي دختر راحتی بود ,مشروب میخورد مواد مخدر مصرف میکرد و کاملا از معیارهاي من دور بود. در نتیجه هیچ وقت سعی نکردم بهش نزدیک بشم.

-اسم من غزاله اس چرا تو تراس نشستی ؟...چند باري میشه که با کامی میبینمت با هم رفیق فابریکید؟

-اره.

-چه کم حرف؟ادم مثل تو ندیدم دخترا خوب دور و برت رو میگیرن ولی مثل اینکه تو باغ نیستی؟چرا استفاده نمیکنی؟جوونی خوشگلی خوش تیپی از همه مهم تر بچه مایه داري. این همه حسن حیفت نمیاد؟

-زیاد اهلش نیستم.

-اهل چی نیستی؟خوش گذرونی؟ از غم و غصه اضافی خوشت میاد؟ چند سالته تو؟

-بیست و یک سال.

-اخی!هنوز کوچولویی!درس میخونی؟

-نه هنوز نرفتم دانشگاه شاید سال دیگه.

-بی خیال دانشگاه شو میخواي با مدرك لیسانس تو اژانس کار کنی؟یا بري تو پیتزا فروشی ؟ حیف این سالهاي عمر نیس که با درس خوندن هدر بره؟بیا!بگیر بکش.

سیگار رو از دستش گرفتم و روشن کردم.

-این چیه ؟سیگار نیست.

-چرا پس افتادي؟امل بازي در نیار می بردت اون بالا...

-بعد با دستش به اسمون اشاره کرد.

نمیدونم چرا کشیدم. شاید به خاطر اینکه به قول غزاله امل بازي درنیارم و ضایع نشم اینکارو کردم. ولی خود خواسته تو

چاه افتادم.دیگه تا صبح نفهمیدم چی شد؟!فقط چیزاي گنگی میدیدماصلا نمیفهمیدم کجام یا دارم چیکار میکنم .وقتی به

خودم اومدم که صبح شده بود. سرم تیر میکشید و به شدت سنگین شده بود. کسی دوروبرم نبود.پیش خودم میگفتم من

کجام؟کامی کو؟بچه ها کجان؟چه بلایی سر من اومده؟تو همین فکرا بودم که غزاله از حموم اومد بیرون فقط یه روبدشامبر

سفید تنش بود.

-بیدارشدي؟چقدر دیر.

-اینجا کجاس غزاله؟کامی کو؟

-اینجا خونه منه.دیشب اومدیم یادت نیس؟

-نه...نه...من هیچی یادم نمیاد.

داشتم دیوونه میشدم.غزاله اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو شونه ام.

-نترس من پیشتم اوایل اینجوري میشی ولی کم کم به کشیدنش عادت میکنی.این ریختی پریشون نمیشی.

سریع از جا بلند شدم.

-غزاله من باید برم باید زود برم.

-خب برو کسی جلوتو نگرفته ولی نمیخواي قبل از رفتن...

و بعد کمر روبدشامبرش رو باز کرد خداي من این دختر چی کار میکرد؟ بدون کوچک ترین حرف و حرکتی سریعا اونجا رو ترك کردم...

اون مهمونی و اتفاقی که بعدش افتاد آخر بدبختی هاي من نبود. اینجا قصه زندگی من تموم نمیشه.بلکه تازه شروع میشه.اون مهمونی و مهمونی هاي بعدي ادامه پیدا کرد بازم من اون زهرماري رو کشیدم و بازم وقتی به خودم اومدم دیدم که ساعت هاست چیزي به خاطرم نمیاد و حواسم مختل شده.خودخواسته پا توي مردابی گذاشتم که اراده اي براي بیرون اومدن ازش نداشتم.نه میشد که ازش بیرون اومد و نه میخواستم .تا جایی پیش رفته بودم که هم به اون مهمونیها عادت کردم هم به اون لعنتی و هم به وجود غزاله.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۰۸ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان هم قفس - سانازفرجی
چندین ماه به همین منوال گذشت من و غزاله اکثرا با هم بودیم یا مهمونی بودیم یا خرید یا رستوران توي خونه مشکلی نداشتم کسی بهم نمیگفت که کجا میري؟یا چرا میري؟نمیدونم چی شد که پدر نگران حالم شد.شایدم از آبروش میترسید؟یه روز که خودمو توي اتاق حبس کرده بودم بدون اینکه در بزنه اومد تو.

-بشین میخوام باهات حرف بزنم.

روي تخت دراز کشیده بودم بلند شدم و لبه تختم نشستم پدر صندلی میزم رو عقب کشید و روش نشست.خیلی عصبی بود سرخ شده بود.

-من و رویا متوجه یه چیزاي غیرعادي شدیم. از تو اتاق تو بعضی وقتها بوهاي عجیب میاد داري چیکار میکنی؟جریان اون دختره بی سروپا چیه؟رویا چند روز پیش با هم دیده بودتون میگه سرو وضع درست و حسابی نداره تو اکثر شب ها کجایی؟٩

-چه عجب شما یاد من افتادین؟ هفت هشت ماه زمان کمی نیست. هشت ماهه که از تو اتاق من بو میاد هشت ماهه که با غزاله اشنا شدم و شب ها دیر میام خونه یا این که اصلا نمیام.تازه یادتون افتاده؟تازه منو دیدین؟شما اصلا کجائین؟سرتون تا کی مشغول کارهاي خودتونه؟کی میخواین متوجه من بشین؟منم تو همین خونه زندگی میکنم. بابا به خدا غیر از شما یه نفر دیگه هم تو این خونه زنده اس نفس میکشه قلبش میزنه از وقتی یادمه همین طوري بی تفاوت بودین منو درك کن پدر من پسرتم گوشه اي از وجودت البته اگه کارخونه وجودي ازت باقی گذاشته باشه.

بلند بلند حرف میزدم انگار منتظر یه تلنگر بودم تا درد دلم رو فریاد بزنم اصلا نمیدیدم کسی که روبروم نشسته پدرمه .پدر از شدت عصبانیت بلند شد و فریاد کشید:

-این چه طرز حرف زدنه؟پسره مزخرف کارت به جایی رسیده که سر من داد میکشی ؟ بی شرم من پدرتم صبح تا شب براي آرامش شماها سگ دو میزنم. یه نگاه به دور و برت بنداز دیگه چی میخواي که تا سه شماره برات اماده نکرده باشم؟برو زیر دست هاي خودت رو نگاه کن ببین تو چه بدبختی زندگی میکنن؟!وا... ما هم جوون بودیم ولی از این غلط ها نمیکردیم از بس نامربوط کشیدي حالیت نیست داري با پدرت صحبت میکنی. از امروز حق نداري پاتو بذاري بیرون.

بلند شدم و سوئیچ رو گرفتم جلوش و گفتم:

-بیا اینم ماشین. ولی نمیتونی منو توي خونه حبس کنی. بذار محبتی رو که تو ازم دریغ کردي بیرون از خونه پیدا کنم تنهام بذار از همه تون بدم میاد.

پدر با خشم سیلی محکمی به صورتم زد و در اتاق رو به هم کوبیدو رفت بیرون. وقتی پدر رفت یه لحظه پیش خودم فکر کردم که اصلا کار درستی نکردم ولی وقتی درد سیلی پدر رو روي پوستم احساس کردم با خودم گفتم حقش بود. گستاخی که با پدرم کردم و سیلی محکمی که ازش خوردم کافی بود تا دیگه اون احترام از بین ما کنار بره و من گستاخ تر .

بی بند و بارتر بشم.درسته که دیگه ماشین نداشتم یا پول از پدرم نمیگرفتم ولی اونقدر پس انداز داشتم که چند ماهی کفاف خرجم رو بده ,کامی هم بود,با ماشین اون میرفتیم تفریح میکردیم ,غافل از اینکه با خرج بالایی که براي خودم تراشیده بودم پولهام همون یکی دو ماه اول تموم شد.غزاله اصلا رعایت نمیکرد ,با این که میدونست میونه ام با پدرم خراب شده و نمیتونم ازش پول بگیرم همه اش به خرج من مهمونی میگرفت یا خرید میکرد و منو میبرد رستوران.مصرفم هم زیادتر شده بود ,تقریبا روزي ده نخ میکشیدم.بعد از اینکه پولهام تموم شد چشم دوختم به کامی.شب ها خیلی کم میرفتم خونه.اکثرا پیش کامی و غزاله بودم.دو سه ماه گذشت.رفتار غزاله با من روز به روز بدتر میشد.دیگه مثل سابق باهام گرم نبود.

-افشین من امشب مهمون دارم باید بري.

-برم؟حالت خوبه؟خوب مهمونت میاد دور همیم ایرادي داره؟

-تو نمیشناسیش بهتره بري با من لج نکن.

-ولی ما دوستیم غزالههمیشه و همه جا با همیم این مهمون کیه که من نباید بشناسمش؟

-دهنتو ببند خسته ام کردي الان سه ماهه اسیر تو شدم پا میشی میاي اینجا که چی؟تاوان چی رو دارم پس میدم خرج خودم کم بود خرج تو هم اومده روش.

-پس مشکل پوله ؟من که هیچ وقت تو رو لنگ نذاشتم همین الان زنگ میزنم کامی برات بیاره.

-بیخود دلت رو خوش نکن کامی دیگه به تو پول نمیده خودش یکی دو روز پیش بهم گفت تا حالاش هم کلی بهش بدهکاري ما که محکوم نیستیم جور تو رو بکشیم.

-ولی من و کامی رفیقیم بارها شده که اون پول نداشته من کمکش کردم همیشه وضع من اینوري نمیمونه.

بلند شدم و سریع شماره کامی رو گرفتم.

-الو کامی من یه کم پول میخوام غزاله یه چیزایی میگه تو بهش گفتی که دیگه به من پول نمیدي؟ نمیخوام پولهاتو بخورم بهت برمیگردونم تو که میدونی وضعیت من چیه؟پس رفاقتمون چی؟

-رفاقت کیلویی چنده برادر من؟الان دو ماهه پول تو جیبیت رو از من میگیري باباي من که سر گنج نیست.پاشو برو با پدرت آشتی کن اون وقت رفاقت سرجاش میمونه.

-کامی این همه مردنگی که ازش دم میزدي همین بود؟الو...الو...

کامی تلفن رو قطع کرد.غزاله به چارچوب در تکیه داده بود و تماشا میکرد.بعد با بی تفاوتی گفت:

-دیدي افشین خان؟دیدي گفتم؟پاشو پسر خوب وسایلت رو بردار و برو.

-ولی غزاله من...من بهت عادت کردم تکلیف دوستی مون چی میشه؟

هر دوستی یه جایی و یه وقتی تموم میشه مثل دوستی من و تو که از همین امروز تموم میشه.عهد نکردم که تا ابد با هم باشیم.

-ولی تو مال منی نمیتونم حتی فکرش رو هم بکنم که با کس دیگه اي باشی.

غزاله صداش رو بلند کرد و گفت:

-مگه شوهر منی که داري برام تصمیم میگیري؟هرچی بود تموم شد.

-تو چطور میتونی اینقدر راحت این حرفها رو بزنی؟

-خیلی راحت تر از او ن چیزي که تو فکرش رو بکنی.حالا زودتر جل و پلاست رو جمع کن مهمون دارم.

بلند شدم بازوهاش رو با حالت عصبی گرفتم و گفتم:

-مهمونت کیه؟میخوام بدونم ,باید بدونم,پسره؟...بهت گفتم پسره؟

غزاله بازوهاشو از دستم کشید بیرون و فریاد زد:

-اره پسره به تو چه؟بس کن ,چی از جونم میخواي ؟برو گمشو برو.

دیگه چیزي برام نمونده بود که اونجا بمونم همه چیز تموم شد به همین راحتی غزاله و کامی فقط دو ماه بی پولی منو تونستن تحمل کنن چند لحظه گنگ به اطرافم نگاه کردم و بدون هیچ حرفی از پیش غزاله رفتم.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۱۰ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان هم قفس - سانازفرجی
چندساعتی تو خیابونها قدم زدم فکر کردم به خودم به این که چقدر به وجودم اسیب زدم؟!چقدر از لحظه هاي قشنگ زندگیمو از دست دادم؟!چه یادگیري هایی که میتونستم تو اون یکسال بدست بیارم ولی خودم مانع شدم؟!با ذهن آشفته و محیط زشتی که براي خودم به وجود اورده بودم از همه چیز عقب مونده بودم.هیچ کس رو نداشتم.نمیتونستم به خودم اجازه بدم که برگردم خونه.اون موقعی که با پدرم گستاخانه صحبت میکردم اصلا به این چیزها فکر نمیکردم.اون مواد لعنتی اون قدر تو مغزم رو پر کرده بود که هیچی حالیم نبود.چرا تو دو سه ماهی که از خونه دور بودم به این موضوع فکر نمیکردم که کار اشتباهی کردم؟شاید به این خاطر که هر موقع داستان دعواي اون شب رو براي بچه ها تعریف میکردم همه کلی تشویقم میکردن,((بابا اي وا...)),((دمت گرم,چه جراتی داري!)),((این پدر و مادرها حقشونه که باهاشون این جوري حرف بزنن))

این حرفها هیجان منو بیشتر میکرد به داستان اب و تاب بیشتري میدادم پدرم رو جلوي دوستام میکوبیدم زمین و خودمو میبردم بالا همه اینها باعث شده بود که به عمق اشتباهم پی نبرم.اسیر یه مشت رفیق تو خالی شده بودم و سریعا رنگ عوض کردم. از خودم بدم می اومد از خودم متنفر شده بودم تمام چیزهایی که جلوي دید باز منو گرفته بود از تو مخیله ام کشیدم بیرون ,غرور,تنهایی,دوستهاي بد,حشیش.

ساعتها طول کشید تا با خودم کنار اومدم.تا صبح با خودم جنگیدم یه شب تمام تو خیابونها پرسه زدم مرتکب اشتباه بزرگی شده بودم و خودم رو یه گناهکار میدیدم. باید از نو شروع میکردم ,با خودم گفتم هیچ وقت دیر نیست تا حالا هم کلی عقب افتادم نباید بذارم بقیه لحظه هام نابود بشه.تو دلم فریاد زدم;((خدایا منو ببخش ,منو از خودت دور نکن, ارامش رو به قلب من برگردون, به من امید به فردا بده تا بتونم مشکلات رو کنار بذارم, اشتباهاتم رو جبران کنم ,گناه کردم ,توبه میکنم, منو ببخش ,ببخش....))

صبح بود که برگشتم خونه,وقتی کلید انداختم و رفتم تو حیاط رویا داشت سوار ماشین میشد که بره بیرون.دوید اومد جلو و بغلم کرد.

-اومدي افشین؟نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود تو مثل بچه منی خیلی روزا میرفتم تو اتاقت و گریه میکردم درسته که مادرت نیستم ولی بوي تنت رو میشناسم.تو رو خدا دیگه نرو.

دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه.بغضم گرفته بودمحکم بغلش کردم.

-دیگه نمیرم رویا جون قول میدم من خیلی با شماها بد کردم منو ببخش جوونی کردم خام بودم نفهمیدم من از روي شما و پدر شرمنده ام رویا جون.

خونه برام حال و هواي غریبی داشت.احساس امنیت میکردم عین پرنده اي که از دست یه عقاب شکاري به لونه اش پناه میبره رویا و علی اقا و نرگس عین پروانه دورم میچرخیدن.علی اقا و نرگس زن و شوهرن مدت هاست که با ما زندگی میکنن علی اقا باغبونه و نرگس تو کارهاي خونه به رویا کمک میکنه علی اقا سن زیادي نداره ولی همیشه به چشم پدر دومم بهش نگاه میکنم.مرد زحمت کشی که به خاطر خونواده اش حاضره هر کاري بکنه براي من قابل تقدیره.

نصف شب بود که پدر اومد من و رویا روي صندلی هاي حیاط نشسته بودیم و حرف میزدیم.منتظر بودم که پدر بیاد و ازش عذرخواهی کنم.وقتی منو دید چند لحظه ایستاد و تو چشمام نگاه کرد .سرم رو انداختم پایین و بهش سلام کردم.بدون اینکه جواب بده رفت تو خونه.بعد از چند دقیقه رفتم تو کتابخونه تا باهاش صحبت کنم.همیشه وقتی میاد خونه دوسه ساعتی مطالعه میکنه.راستش اصلا روم نمیشد باهاش حرف بزنم یه کمی هم غرور بی جا باعث شده بود که عذرخواهی از پدرم برام سخت باشه ولی به هیچ کدوم از این احساسات توجه نکردم.

در زدم هیچ جوابی نداد حتما میدونست که منم. رفتم تو و در رو بستم. پشت میزش نشسته بود و سرش تو کتابش بود حتی سرش رو بالا نیاورد تا نگاهم کنه.حق داشت هرکاري که کرده بود یا هر اخلاقی که داشت پدرم بود من رفتار زشتی در قبالش کرده بودم.

-پدر من از شما معذرت میخوام هرچی سرزنشم کنید حق دارید من تو این یک سال خیلی اشتباه کردم به خاطر فرار از یه بد به بدتر پناه بردم.فقط از شما میخوام منو ببخشید.هرکاري بخواید میکنم اون لعنتی رو گذاشتم کنار غزاله هم دیگه توي زندگیم نیست درسته که بازم تنها شدم ولی این تنهایی سگش شرف داره به زندگیی که من براي خودم درست کرده بودم.همیشه فکر میکردم شما در قبال من گناهکارید ولی حالا میفهمم که گناهکار واقعی منم پدر.براي فرار از تنهایی بهشون پناه برده بودم لحظه هاي قشنگ زندگیمو تباه کردم دیگه نمیذارم تکرار بشه تلافی میکنم من تو این یک سال خیلی چیزا یاد گرفتم .میخوام درس بخونم و برم دانشگاه میخوام همون پسري بشم که همیشه ارزو داشتید.روح مادرم به خاطر کارهایی که کردم در عذابه با این کار حتما ازم راضی میشه پشتم رو خالی نکنید پدر من همیشه به شما و تکیه گاهی مثل شما احتیاج دارم. فقط ازتون میخوام که بهم فرصت بدید .خواهش میکنم.

پدر همچنان سرش تو کتاب بود و حرفی نمیزد.از اتاق بیرون اومدم بغضم ترکید.بعد از گفتن این حرفها احساس کردم دلم گرم شد.نمیدونستم عکس العمل پدر چیه ولی همین که حرفهام رو بهش گفته بودم امید تو قلبم زنده شده بود.

باید از فردا شروع میکردم.فردا؟نه فردا خیلی دیر بود از همون شب باید شروع میکردم.رفتم تو انباري وقتی که کاملا هوا روشن شده بود دیگه تمام جزوه ها و کتابهاي دبیرستانم رو تو دو تا جعبه جمع کرده بودم.وقتی کتابها رو روي میز تحریرم چیدم از دیدنشون وحشت کردم.

ولی تصمیمی بود که گرفته بودم و باید اجرا میشد.قبول شدن یا نشدن برام مهم نبود مهم این بود که بعد از اون همه بی ارادگی درس خوندن میتونست یه کمی اراده ام رو قوي کنه.

اولین کار جمع کردن کامپیوتر و تلویزیون و غیره بود.باید محیط اتاقم رو براي درس خوندن اماده میکردم بعد از اون نوبت خاموش کردن تلفن همراهم بود به مدت هشت ماه و در نهایت قطع کردن خط تلفن اتاق.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۱۳ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان هم قفس - سانازفرجی
حدودا چهارسال از دیپلم گرفتنم میگذشت اوایل درس خوندن خیلی خیلی سخت بود حسابی پشتم باد خورده بود ولی وجود انگیزه هاي مثبت اون هم براي خودم نه براي هیچ کس دیگه تمام وجودم رو گرفته بود. به هیچ نیرویی اجازه نمیدادم که جلوي انگیزه قوي منو بگیره .خودمو توي اتاقم حبس کرده بودم خوشبختانه هیچ کس مزاحمم نمیشد حتی اگه نمیتونستم درس بخونم از توي اتاقم بیرون نمیرفتم. نمیخواستم دو هوائه بشم.روزهاي اول افکارم جمع نمیشد.خیلی وقت ها کشیده میشدم به حشیش ولی جلوي خودمو میگرفتم.بدجوري کلافه ام میکرد .شنیده بودم که وابستگی روانی زیادي تولید میکنه ولی من از اون قوي تر بودم.باید اینو بخه خودم ثابت میکردم.خیلی وقتها به غزاله فکر میکردم ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که حتی ارزش فکر کردن رو هم نداره.

بعد از چند روز سروکله کامی پیدا شد.خوشبختانه به همه سفارش کرده بودم که نمیخوام هیچ کس رو ببینم . یکی یکی بچه ها تماس میگرفتن ولی رویا دست به سرشون میکرد. میدونستم حالا که با پدرم اشتی کردم دوباره کامی اومده سراغم و به بچه ها میگه که یکی یکی با من تماس بگیرن.خوشبختانه بعد از مدت کوتاهی سر وصدا خوابید و من افتادم رو روال درس خوندن.

غزاله فقط یکبار تماس گرفت اونم چهار ماه بعد از جداییمون از شانس بد خودم گوشی رو برداشتم آخه سر شام بودیم .نمیخواستم دوباره وارد زندگیم بشه ارتباط با غزاله براي من جز پسروي چیزي نداشت در صورتی که من دیگه داشتم فقط به پیشرفت فکر میکردم.اعتراف میکنم که وقتی صداشو شنیدم یکهو تمام بدنم گرم شد.بهم حق بده من تشنه محبت بودم ولی نذاشتم که این حالت من به غزاله هم سرایت کنه و به این ترتیب غزاله هم تیرش به سنگ خورد و دوباره همه چیز آروم شد.اون شب بعد از شنیدن صداي غزاله تا صبح خوابم نبرد.شاید دلم براش تنگ شده بود یا شایدم...نه نمیدونم...ولی یه حال عجیبی داشتم.کم کم سعی کردم به اتفاق هاي گذشته کمتر فکر کنم.اون یک سالی که گذشته بود اگر چه به بطالت گذشت ولی اندازه ده سال برام تجربه داشت.یعنی اون موقع فکر میکردم تجربه داشته!

هفت ماه تموم درس خوندم .روزي هشت نه ساعت مفید;تمام اتاقم پر شده بود از ورق و جزوه و تست و کتاب ,ده روز مونده بود به کنکور دیگه چیزي نخوندم.رویا میگفت که باید ذهنت اروم باشه.سعی کردم فقط به چیزهاي خوب فکر کنم.دیگه نظرم عوض شده بود من باید قبول میشدم باید.

چند روز قبل از امتحان وقتی از خواب بیدار شدم دیدم سوئیچ ماشینم روي میزمه.کار پدر بود.خوشحال شدم این کار پدر نشونه اشتی مجدد بود.فهمیدم که منو بخشیده تو اون چندماه جز سلام و خداحافظی کلامی بینمون رو وبدل نشده بود.

هرچی به روز کنکور نزدیکتر میشدم اضطرابم شدیدتر میشد.امتحان رو که دادم راضی بودم ولی دلم شور میزد.خب این طبیعی بود.بعد از امتحان یکراست رفتم سر خاك مادرم و بیژن.مدت ها بود که نرفته بودم.وقتی رسیدم سر خاك مادرم دلم بدجوري گرفت .یه دل سیر حرف زدم و اشک ریختم.وقتی برگشتم خونه رویا منتظرم بود.

-اومدي افشین؟چطور بود؟

_عالی بود!اگر خدا بخواد قبولم.

-پس از حالا بگیم اقاي مهندس دیگه؟!

-نه رویا جون جلو جلو نرید.حالا کو تا جواب دانشگاه!

-این چندماهه خیلی خسته شدي یه برنامه واسه خودت بریز.

-باشه ولی فعلا هیچ برنامه اي ندارم.

-پدرت فرداشب مهمون داره یه ذره خرید دارم میتونی بري یا خودم برم؟

-نه خودم میرم ولی یکی دو ساعت دیگه فعلا خسته ام.

-خیلی خوب برو استراحت کن.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۱۴ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد