خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #1
رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
نام كتاب : هنگامه
نويسنده : فهيمه رحيمي


[تصویر:  20150618175545_images.jpg]


خلاصه داستان :

این کتاب ادامه داستان هنگامه از سه گانه زخم خوردگان تقدیر است.. سالها گذشت.. سالهایی که بدور از نظام در تنهایی و غم سپری شد.. اما هنگامه قول داده بود تا ایستادگی کنه و به خودش و دیگران ثابت کرد از هیچ به همه چیز رسیدن یعنی چه.. حالا بعد از سالها دوباره نمی توانست نسبت به او یگانه عشقش که در حال نابودیست بی تفاوت باشه .. حلقه ی مهری که هنوز گسسته نشده اورا وادار به ملاقات نظام میکرد.. تصمیم گرفت راهیه شیراز شود.. همه کارها توسط وکیلش انجام شده بود.. فقط مانده بود ملاقات او با نظام و سهامداران اصلیه شرکت.. تا بتواند شرکت و زندگیه نظام دشتی را از نابودی نجات دهد …

................................................................................​......

فصل اول
كار بايد از روي دلسوزي انجام بگيرد و خودنمايي و خودپسندي در ان نباشد.حقيقت اين است كه تو بايد بكوشي تا همسرت را
نجات بدهي و او را به فعاليت گذشته بازگرداني.هنگامه!تو در خيلي امور لياقت خود را ازموده و آن را بكار انداخته اي اينبار هم
مثل گذشته خودت مركز دايره هستي و اين تو هستي كه بايد ديگران را بگرد خود بگرداني!من تو را زني فروتن با استقلال راي
و فكر ميشناسم كه بخاطر صفاي روحي كه در وجودت هست درد را شناخته و با نرم دلي فوق العاده ات در رفع و التيام آنها
كوشيده اي!اينك وقت آن رسيده كه يكبار ديگر آستين همت بالا بزني و به كمك مردي بشتابي كه هنوز حلقه پيوند او را به انگشت داري.
مگر نه اينكه هميشه ميگفتي دوست داري همه انسانها را شاد و خوشبخت ببيني و همه در آسايش و رفاه زندگي كنند؟!حالا من بتو
ميگويم كه بخودت نگاه كن و ببين آن كسي كه بتو وصل است و تو را كامل كرده اينك دارد درد ميكشد و انتظار كمك دارد.بمن
نگو كه سوزش زخم را احساس نميكني و تمام وجودت از التهاب درد بخود نميلرزد!چرا از وقتي كه گزارش اقاي مانيان به دستت
رسيده يك دم قرار و آرام نداري و نميتواني بي تفاوت بنشيني و نگاه كني؟با اينحال هيچ اجباري در ميان نيست و اگر فكر ميكني
كه از عهده اين كار بر نمي ايي تا فرصت براي لغو بليط باقي است بگو تا اقدام كنم.
مديره شيرخوارگاه اين كلمات را بي آنكه نگاه از صورت هنگامه برگيرد ادا كرد و در دل دعا كرد خداوندا كمكش كن تا بتواند
يكبار ديگر شانسش را در زندگي زناشويي اش امتحان كند!
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۵:۰۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
هنگامه سرش را بطرف خانم ناظمي گرداند در چشمان زيباش غم عظيمي موج ميزد در همان حال برق رضايتي كه سعي در مخفي
نگهداشتنش داشت اما خانم ناظمي مسلما زني نبود كه بشود به آساني گولش زد و در حضور او نقاب بر چهره زد.
او طي سالها كار كردن دركنار هنگامه كاملا به روحيات او واقف بود و در همان حال دليل پنهانكاري هنگامه را نيز ميدانست اما با اينحال از جوابي
كه هنگامه ميخواست ابراز كند نفس بر سينه حبس نمود و منتظر پاسخ شد لحظاتي سكوت در اتاق برقرار شد و بجز صداي گريه
كودك شيرخواري كه از ته سالن شنيده ميشد صدايي نمي آمد هنگامه همانطور كه از پنجره باز نيمروز بهاري صحن چمن
شيرخوارگاه را نگاه ميكرد در همان حال نامه رسيده از شركت را ميان انگشتانش فشرد.
حرفهاي خانم ناظمي كه زني پر عاطفه و
دلسوز و يك مديره واقعي بود به دلش خوش نشسته بود و او را در گرفتن تصميم راسخ تر كرده بود.
خانم ناظمي به نيمرخ هنگامه نظر داشت بيني ظريف و دهان كوچك با مژه هايي بلند و برگشته كه ترس و دو دلي با هم در آميخته و آن موجود ظريف
را به موجودي ظريف و شكننده تبديل ساخته بودند.
خانم ناظمي با خود انديشيد كه اگر سكوت كند ترديد و دو دلي با ضربات
طاقت فرساي خود او را از پاي در خواهند آورد و وظيفه خود دانست كه با جملاتي گرم و اميدوار كننده از هيبت ترس بكاهد و او
را از فرو ريختن باز بدارد.
پس از پشت ميز بلند شد و دستش را روي شانه هنگامه گذاشت و نگاه او را متوجه خود كرد و
گفت:امتحان كن!بمن الهام شده كه پيروزي و موفقيت در انتظار توست!
هنگامه به تبسمي اكتفا كرد و با لحني سرد پرسيد:پس بچه ها چه ميشوند؟

خانم ناظمي نفس اسوده اي كشيد و مطمئن از اينكه راه درست را انتخاب كرده لبخند بر لب آورد و گفت:آنچه وظيفه انساني تو
در قبال بچه ها حكم ميكرد انجام دادي و اينك وظيفه اي خطيرتر در پيش روي داري كه بايد انجام بدهي و زندگي و آينده
خودت را نجات دهي.
لبهاي هنگامه جنبيد اما واژه اي از آن خارج نشد.در كفه ترازو ماندن و رفتن را مي سنجيد و نميدانست كدامين كفه سنگينتر از
ديگري است هنگامه گفت:خانم ناظمي واقعا نميدانم راه درست كدام است!پذيرش شكستي ديگر در توانم نيست و در خود
نميبينم كه بتوانم يكبار ديگر در مقابل او ظاهر شوم و بگويم كه من برگشتم!
رانده شدن و بي تفاون از كنارم گذشتن تا سر حد
مرگ مرا ميترساند اما از سوي ديگر فكر گرفتاري نظام و بلايي كه بر سراو آمده هم آزارم ميدهد و نميتوانم بي تفاوت بمانم.اي
كاش اين نامه هرگز بدستم نميرسيد و يا اينكه اخباري كه از شيراز رسيده دروغ از اب در مي آمد آنوقت همه چيز مثل گذشته
روال خود را طي ميكرد.
با وجودي اين كلمات صادقانه ادا شد اما در ته قلبش اين ان چيزي نبود كه ميخواست او سالها زندگي اش را به اميد يك رويا
سپري كرده بود و براي تعلق يافتن آن رويا به واقعيت تلاش كرده بود.به تدريج خاكستر از روي عشق دفن شده كنار رفت و
يكباره گرمي مطبوعي وجودش را فرا گرفت و ميل به زندگي و خود را وقف همسر ساختن پرده ترديد را از هم دريد و نابود
كرد.
اينبار نگاه هنگامه سرشار از گذشت و ايثار بود و خود اضافه كرد:اگر امتحان نكنم هرگز نميتوانم خود را ببخشم.من امتحان
ميكنم و براي هر نوع رفتاري نيز خود را آماده ميكنم.گرچه اينكار آساني نيست اما...
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۵:۱۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nargol93
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
خانم ناظمي بار ديگر دستش را روي شانه هنگامه گذاشت و گفت:همينكه مصمم شده اي امتحان كني اولين قدم را بسوي نيكبختي
برداشته اي.
بعد با لحني شوخ اضافه كرد:نگران نباش نظام دشتي وقتي تو را ببيند تمام اندوهش به پايان ميرسيد من مطمئنم!

هنگامه لبخند محزوني بر لب آورد و گفت:اي كاش منهم مثل شما مطمئن بودم اما فكر ميكنم كه نظام نه تنها صورت من بلكه حتي
اسم مرا هم فراموش كرده باشد.بار ديگر ترس و ترديد در صورت هنگامه سايه افكند و اينبار نيز خانم ناظمي با گفتن اجازه نده
ترس و ترديد تو را مغلوب خود كند هنگامه را بدنبال خود روانه كرد و گفت:تو ميبايست چمدانت را ميبستي و منهم آژانس را
خبر ميكردم.تا بيش از اين وقتمان تلف نشده عجله كن!
در راهروي شيرخوارگاه وقتي آن دو از يكديگر جدا ميشدند تا بكار خود بپردازند هنگامه لحظه اي ايستاد و رو به خانم ناظمي
كرد و در حاليكه نگاهش از سپاسي ژرف حكايت ميكرد گفت:براي همه چيز متشكرم و شما و خوبيهاي شما را هرگز فراموش
نميكنم.
هنگامه در مقابل اتاقش پا سست كرد و نگاهش روي تخت به چمدان خالي اش افتاد كه ميبايست آماده گردد.بخود نهيب زد كه
ترديد مكن و با شهامت باش اين ملاقات از ملاقاتهايي كه در طول ساليان گذشته با افراد سرشناس انجام دادي سخت تر
نيست.ضمن آنكه تو ديگر آن هنگامه گذشته نيستي كه روزي بخاطر مصلحت سفر كرد و زندگي اش را باخت.اينك تو زني هستي
قوي و توانا كه توانستي از هيچ به همه جا برسي و بخود ثابت كني كه اگر در طول چند سال زجر و محنت از نظام دشتي شيوه
مديريت آموختي بيهوده نبوده و اينك زني دولتمندي هستي كه روي توانايي ات مهر تاييد ميگذارند و تو را زني مدير و موفق و
كارآزموده ميشناسند.مگر نه آنكه با ثروت پدر شروع كردي و توانستي خود را به پايه افراد موفق برساني.
مگر در آن سالها اين
ارزو را نداشتي كه به نظام ثابت كني كه اگر او تنهايت گذاشت و به دنبالت نيامد تو توانستي بدون تكيه بر او و تنها به اتكا خداوند
و توانايي ات همان راه را ادامه بدهي و سربلند از ميدان خارج شوي حال كه چنين شده چرا اينطور ترسان و هراسان شده اي و
ميترسي قدم پيش بگذاري
خانم حميدي از كنار هنگامه رد شد و او را آرام و بي حركت مشاهده كرد.كنارش ايستاد و دست سرد هنگامه را بدست گرفت و
پرسيد:چه شده هنگامه؟
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۵:۱۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
لحن مهربان و ملايم خانم حميدي براي هنگامه تازگي خاصي داشت و درك كرد كه اين لحن همان لحني است كه هرگاه او براي
گرفتن چك به نفع پرورشگاه نزد او مي آمد با آن صحبت ميكرد.
اما با اينحال از صداي مهربان خانم حميدي دلگرم شد و
ناخودآگاه دست او را فشرد و او را با خود بسوي تخت به جلو راند گويي براي پيمودن اين چندگام به ملازمي نياز داشت تا
راهنماييش باشد.هر دو مقابل چمدان خالي ايستادند و خانم حميدي پيش از انكه به هنگامه نگاه كند به چمدان چشم دوخت و
پرسيد:هنوز چمدانتان را نبسته ايد؟
بر لبهاي بيرنگ شده هنگامه تبسمي نشست كه هيچ مفهومي نداشت.خانم حميدي با درك اينكه هنگامه براي بستن چمدان به
كمك نياز دارد منتظر پاسخ هنگامه نشد و خود بسوي كمد او رفت و ان را گشود و لباسهاي متعدد هنگامه را در آورد و روي تخت
گذاشت و خود يك به يك به جا دادن آنها داخل چمدان مشغول شد.هنگامه بي هيچ حركتي ايستاده بود و به كار خانم حميدي
نگاه ميكرد.مرغ افكارش از پنجره پر كشيده و در آسمان آفتابي به پرواز در آمده بود و در آني روي بام خانه نظام دشتي نشسته
بود.خانه اي كه او با تمام وجود دوستش داشت و هنوز احساس خوش دوران نوجواني را در آنجا به امانت گذاشته بود.
چهره مادر
با آن صورت مهربان و آن لبخندي كه هميشه بر لب داشت كنار آن حوض با ماهيهاي سرخوش و شاد و آن چند درخت نارنج و
ليمو و صداي محزوني كه شعر دوستم داشته باش را ميخواند.آه كه اي كاش فهميده بود محبتي كه با روح و روان بياميزد هرگز
فراموش نميشود.خانم حميدي كلاه حصيري بيرنگي را مقابل چشم هنگامه تكان ميداد و ميپرسيد:اين را هم ميبريد؟
اين جمله را دوبار تكرار كرد تا هنگامه با تكاني بخود آمد و گفت:آه بله لطفا!
خانم حميدي در مقابل لباسهاي زيبايي كه در چمدان گذاشته بود وجود كلاه پاره و رنگ و رو باخته را جايز نميديد و اگر به اختيار
خودش بود اين كلاه را نه تنها در چمدان نميگذاشت بلكه آن را حتي مناسب گذاشتن در كمد هم نميدانست و در سطل زباله مي
انداخت.
اما نگاه گرم و مهرباني كه هنگامه به كلاه انداخته بود نشان از اين داشت كه اين كلاه در او خاطره اي شيرين را زنده
ميكند كه نميخواهد آن را از دست بدهد پس با اين آگاهي كلاه را چون شيئي گرانبها با دقت در كيسه اي نايلوني گذاشت و در
گوشه چمدان بطوري كه اسيب نبيند جاي داد و با اينكار نگاه سپاسگزار هنگامه را براي خود خريد امادر همان حال باز هم
نتوانست رابطه اي ميان آن كلاه مندرس و زن ثروتمندي كه سهامدار يك شركت ساختماني بزرگ و يك شيرخوارگاه ميباشد
بيابد پس بطوري كه هنگامه متوجه نشود شانه بالا انداخت و بجاي دادن كفشها و كيفها مشغول شد.آخرين كفش را در چمدان
ميگذاشت كه شنيد هنگامه گفت:لطف كن آن كتاني را هم در كنار كفشها و كيفها جاي بده!
خانم حميدي بدنبال اشاره انگشت هنگامه ديده را وسعت داد و چشمش در پايين قفسه كمد به كتاني رنگ باخته اي افتاد و اينبار
نتوانست تعجب خود را مخفي كند و با دهاني نيمه باز از شگفتي پرسيد:آن كتاني را ميگوييد؟آنكه ديگر خيلي كهنه و قديمي
است!
هنگامه به نشانه تاييد سر فرود آورد و گفت:بله ميدانم اما ترجيح ميدهم آن را هم با خودم ببرم!
خانم حميدي با ترديد كتاني را برداشت و نگاهي ناباور به اينكه آيا براستي هنوز قابل پوشيدن است يا خبر به آن انداخت.براي
اينكه لباسها را آلوده نكند آن را هم در نايلون ديگري گذاشت و با اكراه كنار كلاه جاي داد گويي آن دو تنها اشيايي بودند كه در
آن چمدان لايق يكديگر بودند و ميبايست از ديگر چيزهاي متمايز گردند.وقتي كارش به پايان رسيد هنوز در نگاهش بهت و
تعجب وجود داشت و بر لبش اين سوال كه چرا اين دو شيئي كهنه اينقدر ارزش پيدا كرده اند كه آنها را بر كيف و كفشهاي نو
ترجيح ميدهد؟اما اين را هم خوب ميدانست و آموخته بود كه هر سوالي را نبايد مطرح كند و نبايد به اميد جواب باشد پس با
گفتن درش را ببندم؟از هنگامه اجازه خواست.
هنگامه لب تخت نشست و همانطوري كه به اشيا درون چمدان مينگريست
گفت:زحمت كشيديد ممنونم بگذاريد باز باشد شايد لازم شد چيز ديگري به اينها اضافه كنم!
خانم حميدي حضور خود را در اتاق بي ثمر ديد و با گفتن پس من ميروم تا ببينم بچه ها چه ميكنند از هنگامه اجازه رفتن خواست
هنگامه دست خانم حميدي رادر دست خود گرفت و بار ديگر بخاطر لطفي كه كرده بود تشكر كرد
.خانم حميدي لبخندي بر لب
آورد و با گفتن تشكر لازم نيست وظيفه ام بود قصد ترك اتاق را داشت و در همان حال با خود انديشيد اي كاش بجاي تشكر به
سوالم جواب ميداد و مرا از كنجكاوي در مي آورد!
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۵:۲۶ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nargol93
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
هنگامه بلند شد و از كشوي ميز كنار تختش قاب عكسي را بيرون آورد و به تماشا ايستاد.
عكسي بود قديمي كه پدر با لباس نظامي و مادر را در كت و دامني به رنگ كرم نشسته در روي يك نيمكت و برادرش در سن نوجواني و هنگامه را كه كودكي 6 ساله بود در لباسي چين دار به رنگ سفيد و روباني سفيد رنگ كه به موهاي بافته شده اش بسته بود نشان ميداد.هنگامه شيشه قاب را با
انگشتانش لمس نمود و غبار آن را گرفت و با كشيدن آهي بلند قاب را ميان لباسهايش گذاشت و سپس با خشمي كه به آني به او
روي كرده بود در چمدان را محكم بست و آن را چفت نمود.او حب و بغض ديرين خود را با اينكار فرو نشانده بود چرا كه هر گاه به عكس پدر مينگريست بجاي عشق خشم و تحقير نگاه پدر در فكرش تداعي ميشد و سبب ميشد كه خود را تحقير شده و
زبون ببيند و به خشم آيد.
هنگامه ميرفت كه همه چيز را آنطور كه خود دوست داشت بسازد و عشق ديرينه اش را نه به سبب
ترس و نه بخاطر مصلحت بلكه تنها و تنها بخاطر خود عشق به همسر گذشته اش تقديم كند پس بخود گفت بايد بروم و امتحان
كنم و اهميت ندهم كه ديگران در موردم چگونه قضاوت ميكنند و حتي خود او ديگر نميتواند از كنارم بي تفاوت عبور كند و مرا
بخاطر نياورد.
هنگامه در حاليكه به قطرات اشكي كه در چشمانش جمع شده بود اجازه جاري شدن نداد چمدان را با خشم از روي تخت بلند كرد
و از سنگيني آن شانه اش بسوي زمين خم شد.لحظه اي درد ازارش داد و موجب شد تا بار ديگر روي تخت بنشيند تا بتواند تنفس
كند و د رهمان حال با شتاب در چمدان را گشود و لباسهاي الوان خود را بي هيچ ترديد خارج كرد و روي تخت ريخت و
با اطمينان از سبك شدن چمدان آن را بست و بار ديگر به دست گرفت.حالا ميتوانست آن را حمل كند.او با علم به اينكه ميتواند از
چرخهاي زير چمدان براي حمل بهره بگيرد اما تمايل داشت كه بتواند آن را بدون استفاده از چرخ به دست گيرد و حركت
كند.
وقتي از اتاق خارج شد لبخند رضايت بر لب داشت.سبك بود و ميتوانست همانطور سبك و بدون تحمل وزني سنگين حركت
كند.در راهروي طويل بسوي اتاق خانم ناظمي براه افتاد.روي ميز
خانم ناظمى لفافى ظريف و طلايى رنگ قرار داشت و كاركنان شيرخوارگاه به رديف كنار هم ايستاده بودند و انتظار ورود او را مى
كشيدند. با ورود هنگامه خانم نظامى به طرفش امد و همان طور كه اغوش بازكرده بود و سعى مى كرد بغض خود را نهان كند با
لبخند در اغوشش كشيد و گفت : من و بقيه همكاران از اين كه تو را ديگر حضورا نمى بينم غمگينم اما از طرفى هم همه
خوشحاليم و كار جديد را به تو تبريك مى گوئيم.
ان گاه هنگامه را پشت ميز برد و در همان حال ادامه داد.
_ دوستانت هديه اى برايت تهيه كرده اند كه اميدوارم بپسندى و در محل كار جديد مورد استفاده قرار بدهى.

هنگامه از ان همه لطف و مهربانى اشك به ديده اورد و با صدايى گرفته گفت : متشكرم. از همه شما به خاطر همكارى صادقانه تان
با من در اداره اين شيرخوارگاه ممنونم و مطمئناً انچه من را در اين راه موفق گردانيد در مرحله نخست لطف خداوند و سپس
دلسوزيهاى شما بود. جدا شدن از شما و بچه ها كار اسانى نيست و بايد اقرار كنم كه نگرانم و اين نگرانى نه به لحاظ ترس از اداره
شدن اين مكان است چرا كه مى دانم خانم ناظمي هم همچون من از حمايت تك تك شما بهره مند خواهد شد و اينجا را خيلى
بهتر از زمان تصدى من اداره خواهد كرد تنها نگرانى من از اين است كه در شيراز بدون وجود شما ايا قادر خواهم بود كه موفق
شوم يا خير. پس از شما مى خواهم كه براى موفقيتم دعا كنيد و مرا فراموش نكنيد. سعى مى كنم هر شش ماه يكبار همان طور كه
هيئت امنا تصميم گرفته برگردم و در جلسه شركت كنم و اين اميدوارى كه مى توانم باز هم شما را ببينم به من توان رفتن مى
دهد. با عشق و علاقه همچون گذشته به كارتان ادامه بدهيد و بچه ها را دوست داشته باشيد.
اين بچه ها بيش از غذاى جسم به غذاى روح نيازمندند و سينه گرم و پر عطوفت شما مى تواند نياز عاطفى انها را براورده كند. از
هديه تان ممنونم و اجازه مى خواهم ان را بازكنم. و در همان حال بسته را گشود . جا قلمى منبت كارى. هديه انها را به سينه فشرد
و ادامه داد: ممنونم اين هديه زيبايى است.
هنگامه صورت مرطوب از اشك خود را به صورت خانم ناظمى و ديگر همكاران دوخت
و با بدرقه انها قدم به محوطه حياط گذاشت. ا
فتاب روبه افول بود و نسيم خنكى درحال ورزيدن بود كه كنار اتومبيل ايستاد و براى
بار اخر به سوى ساختمان نگاه كرد و با اين اميد كه بچه ها راحت و اسوده در بستر غنوده اند سوار شد و به تكان دست همكاران
به نرمى پاسخ داد و از در شيرخوارگاه خارج شد.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۵:۳۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nargol93

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
شيشه اتومبيل را پايين كشيد تا بتواند هواى تازه را استنشاق كند. هيجان، ترس
و دلهره بهمراه بغضى كه بخاطر دور شدن از محيطى كه دوازده سال روز و شب با ان خو گرفته بود راه نفس اش را گرفته بود و
مى دانست تا گريه نكند ارام نخواهد شد.
در كيفش به دنبال دستمال گشت و وقتى دستمالى به سويش دراز شد تازه متوجه حضور
اقاى مانيان شد. مردى كه چون پدر دوستش داشت و براى او تنها يك وكيل و مباشر حقوقى نبود.
اقاى مانيان مردى شصت سال
سن، امين و وكيل پدر مرحومش در اواخر عمرش بود. پدر با استخدام مانيان خواسته بود كه وى حق و حقوقش را از نظام دشتى
بازبستاند كه به دليل نداشتن مدارك اين كار مسير نشده بود و مانيان در زمان حيات موكل چندبار به ديدار هنگامه رفته بود و
پس از اطلاع از سرنوشت هنگامه ميل و رغبتى براى پيگيرى در خود نيافته و به جاى ان نقش يك پدر دلسوز را براى او ايفا كرده
بود. پس از كشته شدن پدر هنگامه و خوانده شدن متن وصيت نامه ، هنگامه دريافت كه پدرش انقدر ثروتمند است كه نيازي به
سود حاصله از شركت نظام دشتي نداشته باشد اما طمع و دوست داشتن مال مانع از چشم پوشي گشته و زندگي او را به بازي گرفته
بود.با پيشنهاد مانيان اين ثروت به جريان در امد و با خريد ملك شيرخوارگاه هنگامه مديريت ان را عهده دار شد و سپس با بقيه
ثروت عضو يك شركت ساختماني تجاري گرديد و از اموخته هاي خود بهره گرفت و در طول ساليان ان چنان لياقت و شايستگي
از خود بروز داد كه شركاء او را به عنوان قائم مقام خود برگزيدند. ثروت هرگز موجب نشد تا هنگامه شيرخوارگاه را ترك كند و
او زندگي در كنار كودكان و اناني كه به كودكان رسيدگي مي كردند را بر خانه اي لوكس و اشرافي ترجيج داد. هنگامه نگاه سپاس
خود را بديده مانيان دوخت و گفت: متشكرم.
مانيان دست هنگامه را در دست گرفت و گفت: قوي باش تا چشم بر هم بگذاري همه چيز به خوبي انجام شده!
هنگامه سعي كرد لبخند بزند و گفت: تا شما با من هستيد نگراني نخواهم داشت.
_ مانيان گفت: من مي توانستم بدون تو كار عقد قرارداد را تمام كنم اما چون خودت اصرار داشتي حضور داشته باشي پذيرفتم در
غير اينصورت اين قرارداد هم مانند قراردادهاي ديگر بخوبي تنظيم و اجرا مي شد، هنوز هم معتقدم بگذاري خودم به تنهايي عازم
شوم و تو خودت را درگير نكني.
هنگامه به خياباني كه حضور شب را پذيرا شده بود نگريست و گفت: مي خواهم خودم از نزديك شاهد باشم. ان خانه و ان شركت
تمام خاطرات مرا در خود دفن كرده اند. دوست دارم ببينم انجا اينك به چه صورت درامده و از نزديك هم نظام را ببينم مانيان
مردد و نامطمئن پرسيد: ايا به راستي خودت را براي اين ملاقات اماده كرده اي و مطمئني كه اسيب نمي بيني؟
اين بار هنگامه بدون ترديد پاسخ داد: بله مطمئنم و خود را براي هر نوع برخوردي اماده كرده ام.
معجزه اي رخ داده بود. هنگامه ديگر مردد و ترسو نبود گويي با فشاندن ان چند قطره اشك تمام ترس خود را از وجودش بيرون
ريخته بود و اينك مطمئن و مصمم به اينده نگاه مي كرد. در لحظاتي كه هنگامه سرگرم تماشاي خيابان بود مانيان از داخل كيف
سياه رنگش پوشه اي در اورده بود و در ميان اوراق به دنبال كاغذي مي گشت و چون ان را يافت از ميان ورقها بيرون كشيد و در
كيف را بست و خود نگاهي سطحي بر ان انداخت و سپس هنگامه گفت: اين اخرين گزارش است. مبلغ پيشنهادي به صاحب جديد
خانه نه ميليون تومان مبلغ بدهي شركت پنجاه و هشت ميليون براورد شده كه نقدا پرداخت مي شود . مي ماند خريد سهام از
شركاء كه اگر راضي به همكاري شوند به نفع همگي تان خواهد بود اما تاكيد مي كنم كه خريد خانه به سودت نيست و مي تواني با
مبلغي كمي بيشتر خانه اي لوكس خريداري كني.
هنگامه بدون ان كه به كاغذ بنگرد گفت: پدر، شما هم قبول كنيد كه پير شده ايد و فراموش كار! چندبار بايد تكرار كنم كه ان
خانه نه از لحاظ ارزش مادي بلكه برايم ارزش معنوي دارد و حاضر هستم ان خانه را به مبلغي بيش از اين به دست اورم.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۵:۴۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 8,358 ۲۸-۳-۱۳۹۴ ۰۴:۳۵ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد