تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان هنگامه: ادامه زخم‌خوردگان تقدیر
#1
نام كتاب : هنگامه
نويسنده : فهيمه رحيمي


[عکس: 20150618175545_images.jpg]


خلاصه داستان :

این کتاب ادامه داستان هنگامه از سه گانه زخم خوردگان تقدیر است.. سالها گذشت.. سالهایی که بدور از نظام در تنهایی و غم سپری شد.. اما هنگامه قول داده بود تا ایستادگی کنه و به خودش و دیگران ثابت کرد از هیچ به همه چیز رسیدن یعنی چه.. حالا بعد از سالها دوباره نمی توانست نسبت به او یگانه عشقش که در حال نابودیست بی تفاوت باشه .. حلقه ی مهری که هنوز گسسته نشده اورا وادار به ملاقات نظام میکرد.. تصمیم گرفت راهیه شیراز شود.. همه کارها توسط وکیلش انجام شده بود.. فقط مانده بود ملاقات او با نظام و سهامداران اصلیه شرکت.. تا بتواند شرکت و زندگیه نظام دشتی را از نابودی نجات دهد …

......................................................................................

فصل اول
كار بايد از روي دلسوزي انجام بگيرد و خودنمايي و خودپسندي در ان نباشد.حقيقت اين است كه تو بايد بكوشي تا همسرت را
نجات بدهي و او را به فعاليت گذشته بازگرداني.هنگامه!تو در خيلي امور لياقت خود را ازموده و آن را بكار انداخته اي اينبار هم
مثل گذشته خودت مركز دايره هستي و اين تو هستي كه بايد ديگران را بگرد خود بگرداني!من تو را زني فروتن با استقلال راي
و فكر ميشناسم كه بخاطر صفاي روحي كه در وجودت هست درد را شناخته و با نرم دلي فوق العاده ات در رفع و التيام آنها
كوشيده اي!اينك وقت آن رسيده كه يكبار ديگر آستين همت بالا بزني و به كمك مردي بشتابي كه هنوز حلقه پيوند او را به انگشت داري.
مگر نه اينكه هميشه ميگفتي دوست داري همه انسانها را شاد و خوشبخت ببيني و همه در آسايش و رفاه زندگي كنند؟!حالا من بتو
ميگويم كه بخودت نگاه كن و ببين آن كسي كه بتو وصل است و تو را كامل كرده اينك دارد درد ميكشد و انتظار كمك دارد.بمن
نگو كه سوزش زخم را احساس نميكني و تمام وجودت از التهاب درد بخود نميلرزد!چرا از وقتي كه گزارش اقاي مانيان به دستت
رسيده يك دم قرار و آرام نداري و نميتواني بي تفاوت بنشيني و نگاه كني؟با اينحال هيچ اجباري در ميان نيست و اگر فكر ميكني
كه از عهده اين كار بر نمي ايي تا فرصت براي لغو بليط باقي است بگو تا اقدام كنم.
مديره شيرخوارگاه اين كلمات را بي آنكه نگاه از صورت هنگامه برگيرد ادا كرد و در دل دعا كرد خداوندا كمكش كن تا بتواند
يكبار ديگر شانسش را در زندگي زناشويي اش امتحان كند!
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#2
هنگامه سرش را بطرف خانم ناظمي گرداند در چشمان زيباش غم عظيمي موج ميزد در همان حال برق رضايتي كه سعي در مخفي
نگهداشتنش داشت اما خانم ناظمي مسلما زني نبود كه بشود به آساني گولش زد و در حضور او نقاب بر چهره زد.
او طي سالها كار كردن دركنار هنگامه كاملا به روحيات او واقف بود و در همان حال دليل پنهانكاري هنگامه را نيز ميدانست اما با اينحال از جوابي
كه هنگامه ميخواست ابراز كند نفس بر سينه حبس نمود و منتظر پاسخ شد لحظاتي سكوت در اتاق برقرار شد و بجز صداي گريه
كودك شيرخواري كه از ته سالن شنيده ميشد صدايي نمي آمد هنگامه همانطور كه از پنجره باز نيمروز بهاري صحن چمن
شيرخوارگاه را نگاه ميكرد در همان حال نامه رسيده از شركت را ميان انگشتانش فشرد.
حرفهاي خانم ناظمي كه زني پر عاطفه و
دلسوز و يك مديره واقعي بود به دلش خوش نشسته بود و او را در گرفتن تصميم راسخ تر كرده بود.
خانم ناظمي به نيمرخ هنگامه نظر داشت بيني ظريف و دهان كوچك با مژه هايي بلند و برگشته كه ترس و دو دلي با هم در آميخته و آن موجود ظريف
را به موجودي ظريف و شكننده تبديل ساخته بودند.
خانم ناظمي با خود انديشيد كه اگر سكوت كند ترديد و دو دلي با ضربات
طاقت فرساي خود او را از پاي در خواهند آورد و وظيفه خود دانست كه با جملاتي گرم و اميدوار كننده از هيبت ترس بكاهد و او
را از فرو ريختن باز بدارد.
پس از پشت ميز بلند شد و دستش را روي شانه هنگامه گذاشت و نگاه او را متوجه خود كرد و
گفت:امتحان كن!بمن الهام شده كه پيروزي و موفقيت در انتظار توست!
هنگامه به تبسمي اكتفا كرد و با لحني سرد پرسيد:پس بچه ها چه ميشوند؟

خانم ناظمي نفس اسوده اي كشيد و مطمئن از اينكه راه درست را انتخاب كرده لبخند بر لب آورد و گفت:آنچه وظيفه انساني تو
در قبال بچه ها حكم ميكرد انجام دادي و اينك وظيفه اي خطيرتر در پيش روي داري كه بايد انجام بدهي و زندگي و آينده
خودت را نجات دهي.
لبهاي هنگامه جنبيد اما واژه اي از آن خارج نشد.در كفه ترازو ماندن و رفتن را مي سنجيد و نميدانست كدامين كفه سنگينتر از
ديگري است هنگامه گفت:خانم ناظمي واقعا نميدانم راه درست كدام است!پذيرش شكستي ديگر در توانم نيست و در خود
نميبينم كه بتوانم يكبار ديگر در مقابل او ظاهر شوم و بگويم كه من برگشتم!
رانده شدن و بي تفاون از كنارم گذشتن تا سر حد
مرگ مرا ميترساند اما از سوي ديگر فكر گرفتاري نظام و بلايي كه بر سراو آمده هم آزارم ميدهد و نميتوانم بي تفاوت بمانم.اي
كاش اين نامه هرگز بدستم نميرسيد و يا اينكه اخباري كه از شيراز رسيده دروغ از اب در مي آمد آنوقت همه چيز مثل گذشته
روال خود را طي ميكرد.
با وجودي اين كلمات صادقانه ادا شد اما در ته قلبش اين ان چيزي نبود كه ميخواست او سالها زندگي اش را به اميد يك رويا
سپري كرده بود و براي تعلق يافتن آن رويا به واقعيت تلاش كرده بود.به تدريج خاكستر از روي عشق دفن شده كنار رفت و
يكباره گرمي مطبوعي وجودش را فرا گرفت و ميل به زندگي و خود را وقف همسر ساختن پرده ترديد را از هم دريد و نابود
كرد.
اينبار نگاه هنگامه سرشار از گذشت و ايثار بود و خود اضافه كرد:اگر امتحان نكنم هرگز نميتوانم خود را ببخشم.من امتحان
ميكنم و براي هر نوع رفتاري نيز خود را آماده ميكنم.گرچه اينكار آساني نيست اما...
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#3
خانم ناظمي بار ديگر دستش را روي شانه هنگامه گذاشت و گفت:همينكه مصمم شده اي امتحان كني اولين قدم را بسوي نيكبختي
برداشته اي.
بعد با لحني شوخ اضافه كرد:نگران نباش نظام دشتي وقتي تو را ببيند تمام اندوهش به پايان ميرسيد من مطمئنم!

هنگامه لبخند محزوني بر لب آورد و گفت:اي كاش منهم مثل شما مطمئن بودم اما فكر ميكنم كه نظام نه تنها صورت من بلكه حتي
اسم مرا هم فراموش كرده باشد.بار ديگر ترس و ترديد در صورت هنگامه سايه افكند و اينبار نيز خانم ناظمي با گفتن اجازه نده
ترس و ترديد تو را مغلوب خود كند هنگامه را بدنبال خود روانه كرد و گفت:تو ميبايست چمدانت را ميبستي و منهم آژانس را
خبر ميكردم.تا بيش از اين وقتمان تلف نشده عجله كن!
در راهروي شيرخوارگاه وقتي آن دو از يكديگر جدا ميشدند تا بكار خود بپردازند هنگامه لحظه اي ايستاد و رو به خانم ناظمي
كرد و در حاليكه نگاهش از سپاسي ژرف حكايت ميكرد گفت:براي همه چيز متشكرم و شما و خوبيهاي شما را هرگز فراموش
نميكنم.
هنگامه در مقابل اتاقش پا سست كرد و نگاهش روي تخت به چمدان خالي اش افتاد كه ميبايست آماده گردد.بخود نهيب زد كه
ترديد مكن و با شهامت باش اين ملاقات از ملاقاتهايي كه در طول ساليان گذشته با افراد سرشناس انجام دادي سخت تر
نيست.ضمن آنكه تو ديگر آن هنگامه گذشته نيستي كه روزي بخاطر مصلحت سفر كرد و زندگي اش را باخت.اينك تو زني هستي
قوي و توانا كه توانستي از هيچ به همه جا برسي و بخود ثابت كني كه اگر در طول چند سال زجر و محنت از نظام دشتي شيوه
مديريت آموختي بيهوده نبوده و اينك زني دولتمندي هستي كه روي توانايي ات مهر تاييد ميگذارند و تو را زني مدير و موفق و
كارآزموده ميشناسند.مگر نه آنكه با ثروت پدر شروع كردي و توانستي خود را به پايه افراد موفق برساني.
مگر در آن سالها اين
ارزو را نداشتي كه به نظام ثابت كني كه اگر او تنهايت گذاشت و به دنبالت نيامد تو توانستي بدون تكيه بر او و تنها به اتكا خداوند
و توانايي ات همان راه را ادامه بدهي و سربلند از ميدان خارج شوي حال كه چنين شده چرا اينطور ترسان و هراسان شده اي و
ميترسي قدم پيش بگذاري
خانم حميدي از كنار هنگامه رد شد و او را آرام و بي حركت مشاهده كرد.كنارش ايستاد و دست سرد هنگامه را بدست گرفت و
پرسيد:چه شده هنگامه؟
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#4
لحن مهربان و ملايم خانم حميدي براي هنگامه تازگي خاصي داشت و درك كرد كه اين لحن همان لحني است كه هرگاه او براي
گرفتن چك به نفع پرورشگاه نزد او مي آمد با آن صحبت ميكرد.
اما با اينحال از صداي مهربان خانم حميدي دلگرم شد و
ناخودآگاه دست او را فشرد و او را با خود بسوي تخت به جلو راند گويي براي پيمودن اين چندگام به ملازمي نياز داشت تا
راهنماييش باشد.هر دو مقابل چمدان خالي ايستادند و خانم حميدي پيش از انكه به هنگامه نگاه كند به چمدان چشم دوخت و
پرسيد:هنوز چمدانتان را نبسته ايد؟
بر لبهاي بيرنگ شده هنگامه تبسمي نشست كه هيچ مفهومي نداشت.خانم حميدي با درك اينكه هنگامه براي بستن چمدان به
كمك نياز دارد منتظر پاسخ هنگامه نشد و خود بسوي كمد او رفت و ان را گشود و لباسهاي متعدد هنگامه را در آورد و روي تخت
گذاشت و خود يك به يك به جا دادن آنها داخل چمدان مشغول شد.هنگامه بي هيچ حركتي ايستاده بود و به كار خانم حميدي
نگاه ميكرد.مرغ افكارش از پنجره پر كشيده و در آسمان آفتابي به پرواز در آمده بود و در آني روي بام خانه نظام دشتي نشسته
بود.خانه اي كه او با تمام وجود دوستش داشت و هنوز احساس خوش دوران نوجواني را در آنجا به امانت گذاشته بود.
چهره مادر
با آن صورت مهربان و آن لبخندي كه هميشه بر لب داشت كنار آن حوض با ماهيهاي سرخوش و شاد و آن چند درخت نارنج و
ليمو و صداي محزوني كه شعر دوستم داشته باش را ميخواند.آه كه اي كاش فهميده بود محبتي كه با روح و روان بياميزد هرگز
فراموش نميشود.خانم حميدي كلاه حصيري بيرنگي را مقابل چشم هنگامه تكان ميداد و ميپرسيد:اين را هم ميبريد؟
اين جمله را دوبار تكرار كرد تا هنگامه با تكاني بخود آمد و گفت:آه بله لطفا!
خانم حميدي در مقابل لباسهاي زيبايي كه در چمدان گذاشته بود وجود كلاه پاره و رنگ و رو باخته را جايز نميديد و اگر به اختيار
خودش بود اين كلاه را نه تنها در چمدان نميگذاشت بلكه آن را حتي مناسب گذاشتن در كمد هم نميدانست و در سطل زباله مي
انداخت.
اما نگاه گرم و مهرباني كه هنگامه به كلاه انداخته بود نشان از اين داشت كه اين كلاه در او خاطره اي شيرين را زنده
ميكند كه نميخواهد آن را از دست بدهد پس با اين آگاهي كلاه را چون شيئي گرانبها با دقت در كيسه اي نايلوني گذاشت و در
گوشه چمدان بطوري كه اسيب نبيند جاي داد و با اينكار نگاه سپاسگزار هنگامه را براي خود خريد امادر همان حال باز هم
نتوانست رابطه اي ميان آن كلاه مندرس و زن ثروتمندي كه سهامدار يك شركت ساختماني بزرگ و يك شيرخوارگاه ميباشد
بيابد پس بطوري كه هنگامه متوجه نشود شانه بالا انداخت و بجاي دادن كفشها و كيفها مشغول شد.آخرين كفش را در چمدان
ميگذاشت كه شنيد هنگامه گفت:لطف كن آن كتاني را هم در كنار كفشها و كيفها جاي بده!
خانم حميدي بدنبال اشاره انگشت هنگامه ديده را وسعت داد و چشمش در پايين قفسه كمد به كتاني رنگ باخته اي افتاد و اينبار
نتوانست تعجب خود را مخفي كند و با دهاني نيمه باز از شگفتي پرسيد:آن كتاني را ميگوييد؟آنكه ديگر خيلي كهنه و قديمي
است!
هنگامه به نشانه تاييد سر فرود آورد و گفت:بله ميدانم اما ترجيح ميدهم آن را هم با خودم ببرم!
خانم حميدي با ترديد كتاني را برداشت و نگاهي ناباور به اينكه آيا براستي هنوز قابل پوشيدن است يا خبر به آن انداخت.براي
اينكه لباسها را آلوده نكند آن را هم در نايلون ديگري گذاشت و با اكراه كنار كلاه جاي داد گويي آن دو تنها اشيايي بودند كه در
آن چمدان لايق يكديگر بودند و ميبايست از ديگر چيزهاي متمايز گردند.وقتي كارش به پايان رسيد هنوز در نگاهش بهت و
تعجب وجود داشت و بر لبش اين سوال كه چرا اين دو شيئي كهنه اينقدر ارزش پيدا كرده اند كه آنها را بر كيف و كفشهاي نو
ترجيح ميدهد؟اما اين را هم خوب ميدانست و آموخته بود كه هر سوالي را نبايد مطرح كند و نبايد به اميد جواب باشد پس با
گفتن درش را ببندم؟از هنگامه اجازه خواست.
هنگامه لب تخت نشست و همانطوري كه به اشيا درون چمدان مينگريست
گفت:زحمت كشيديد ممنونم بگذاريد باز باشد شايد لازم شد چيز ديگري به اينها اضافه كنم!
خانم حميدي حضور خود را در اتاق بي ثمر ديد و با گفتن پس من ميروم تا ببينم بچه ها چه ميكنند از هنگامه اجازه رفتن خواست
هنگامه دست خانم حميدي رادر دست خود گرفت و بار ديگر بخاطر لطفي كه كرده بود تشكر كرد
.خانم حميدي لبخندي بر لب
آورد و با گفتن تشكر لازم نيست وظيفه ام بود قصد ترك اتاق را داشت و در همان حال با خود انديشيد اي كاش بجاي تشكر به
سوالم جواب ميداد و مرا از كنجكاوي در مي آورد!
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
هنگامه بلند شد و از كشوي ميز كنار تختش قاب عكسي را بيرون آورد و به تماشا ايستاد.
عكسي بود قديمي كه پدر با لباس نظامي و مادر را در كت و دامني به رنگ كرم نشسته در روي يك نيمكت و برادرش در سن نوجواني و هنگامه را كه كودكي 6 ساله بود در لباسي چين دار به رنگ سفيد و روباني سفيد رنگ كه به موهاي بافته شده اش بسته بود نشان ميداد.هنگامه شيشه قاب را با
انگشتانش لمس نمود و غبار آن را گرفت و با كشيدن آهي بلند قاب را ميان لباسهايش گذاشت و سپس با خشمي كه به آني به او
روي كرده بود در چمدان را محكم بست و آن را چفت نمود.او حب و بغض ديرين خود را با اينكار فرو نشانده بود چرا كه هر گاه به عكس پدر مينگريست بجاي عشق خشم و تحقير نگاه پدر در فكرش تداعي ميشد و سبب ميشد كه خود را تحقير شده و
زبون ببيند و به خشم آيد.
هنگامه ميرفت كه همه چيز را آنطور كه خود دوست داشت بسازد و عشق ديرينه اش را نه به سبب
ترس و نه بخاطر مصلحت بلكه تنها و تنها بخاطر خود عشق به همسر گذشته اش تقديم كند پس بخود گفت بايد بروم و امتحان
كنم و اهميت ندهم كه ديگران در موردم چگونه قضاوت ميكنند و حتي خود او ديگر نميتواند از كنارم بي تفاوت عبور كند و مرا
بخاطر نياورد.
هنگامه در حاليكه به قطرات اشكي كه در چشمانش جمع شده بود اجازه جاري شدن نداد چمدان را با خشم از روي تخت بلند كرد
و از سنگيني آن شانه اش بسوي زمين خم شد.لحظه اي درد ازارش داد و موجب شد تا بار ديگر روي تخت بنشيند تا بتواند تنفس
كند و د رهمان حال با شتاب در چمدان را گشود و لباسهاي الوان خود را بي هيچ ترديد خارج كرد و روي تخت ريخت و
با اطمينان از سبك شدن چمدان آن را بست و بار ديگر به دست گرفت.حالا ميتوانست آن را حمل كند.او با علم به اينكه ميتواند از
چرخهاي زير چمدان براي حمل بهره بگيرد اما تمايل داشت كه بتواند آن را بدون استفاده از چرخ به دست گيرد و حركت
كند.
وقتي از اتاق خارج شد لبخند رضايت بر لب داشت.سبك بود و ميتوانست همانطور سبك و بدون تحمل وزني سنگين حركت
كند.در راهروي طويل بسوي اتاق خانم ناظمي براه افتاد.روي ميز
خانم ناظمى لفافى ظريف و طلايى رنگ قرار داشت و كاركنان شيرخوارگاه به رديف كنار هم ايستاده بودند و انتظار ورود او را مى
كشيدند. با ورود هنگامه خانم نظامى به طرفش امد و همان طور كه اغوش بازكرده بود و سعى مى كرد بغض خود را نهان كند با
لبخند در اغوشش كشيد و گفت : من و بقيه همكاران از اين كه تو را ديگر حضورا نمى بينم غمگينم اما از طرفى هم همه
خوشحاليم و كار جديد را به تو تبريك مى گوئيم.
ان گاه هنگامه را پشت ميز برد و در همان حال ادامه داد.
_ دوستانت هديه اى برايت تهيه كرده اند كه اميدوارم بپسندى و در محل كار جديد مورد استفاده قرار بدهى.

هنگامه از ان همه لطف و مهربانى اشك به ديده اورد و با صدايى گرفته گفت : متشكرم. از همه شما به خاطر همكارى صادقانه تان
با من در اداره اين شيرخوارگاه ممنونم و مطمئناً انچه من را در اين راه موفق گردانيد در مرحله نخست لطف خداوند و سپس
دلسوزيهاى شما بود. جدا شدن از شما و بچه ها كار اسانى نيست و بايد اقرار كنم كه نگرانم و اين نگرانى نه به لحاظ ترس از اداره
شدن اين مكان است چرا كه مى دانم خانم ناظمي هم همچون من از حمايت تك تك شما بهره مند خواهد شد و اينجا را خيلى
بهتر از زمان تصدى من اداره خواهد كرد تنها نگرانى من از اين است كه در شيراز بدون وجود شما ايا قادر خواهم بود كه موفق
شوم يا خير. پس از شما مى خواهم كه براى موفقيتم دعا كنيد و مرا فراموش نكنيد. سعى مى كنم هر شش ماه يكبار همان طور كه
هيئت امنا تصميم گرفته برگردم و در جلسه شركت كنم و اين اميدوارى كه مى توانم باز هم شما را ببينم به من توان رفتن مى
دهد. با عشق و علاقه همچون گذشته به كارتان ادامه بدهيد و بچه ها را دوست داشته باشيد.
اين بچه ها بيش از غذاى جسم به غذاى روح نيازمندند و سينه گرم و پر عطوفت شما مى تواند نياز عاطفى انها را براورده كند. از
هديه تان ممنونم و اجازه مى خواهم ان را بازكنم. و در همان حال بسته را گشود . جا قلمى منبت كارى. هديه انها را به سينه فشرد
و ادامه داد: ممنونم اين هديه زيبايى است.
هنگامه صورت مرطوب از اشك خود را به صورت خانم ناظمى و ديگر همكاران دوخت
و با بدرقه انها قدم به محوطه حياط گذاشت. ا
فتاب روبه افول بود و نسيم خنكى درحال ورزيدن بود كه كنار اتومبيل ايستاد و براى
بار اخر به سوى ساختمان نگاه كرد و با اين اميد كه بچه ها راحت و اسوده در بستر غنوده اند سوار شد و به تكان دست همكاران
به نرمى پاسخ داد و از در شيرخوارگاه خارج شد.
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#6
شيشه اتومبيل را پايين كشيد تا بتواند هواى تازه را استنشاق كند. هيجان، ترس
و دلهره بهمراه بغضى كه بخاطر دور شدن از محيطى كه دوازده سال روز و شب با ان خو گرفته بود راه نفس اش را گرفته بود و
مى دانست تا گريه نكند ارام نخواهد شد.
در كيفش به دنبال دستمال گشت و وقتى دستمالى به سويش دراز شد تازه متوجه حضور
اقاى مانيان شد. مردى كه چون پدر دوستش داشت و براى او تنها يك وكيل و مباشر حقوقى نبود.
اقاى مانيان مردى شصت سال
سن، امين و وكيل پدر مرحومش در اواخر عمرش بود. پدر با استخدام مانيان خواسته بود كه وى حق و حقوقش را از نظام دشتى
بازبستاند كه به دليل نداشتن مدارك اين كار مسير نشده بود و مانيان در زمان حيات موكل چندبار به ديدار هنگامه رفته بود و
پس از اطلاع از سرنوشت هنگامه ميل و رغبتى براى پيگيرى در خود نيافته و به جاى ان نقش يك پدر دلسوز را براى او ايفا كرده
بود. پس از كشته شدن پدر هنگامه و خوانده شدن متن وصيت نامه ، هنگامه دريافت كه پدرش انقدر ثروتمند است كه نيازي به
سود حاصله از شركت نظام دشتي نداشته باشد اما طمع و دوست داشتن مال مانع از چشم پوشي گشته و زندگي او را به بازي گرفته
بود.با پيشنهاد مانيان اين ثروت به جريان در امد و با خريد ملك شيرخوارگاه هنگامه مديريت ان را عهده دار شد و سپس با بقيه
ثروت عضو يك شركت ساختماني تجاري گرديد و از اموخته هاي خود بهره گرفت و در طول ساليان ان چنان لياقت و شايستگي
از خود بروز داد كه شركاء او را به عنوان قائم مقام خود برگزيدند. ثروت هرگز موجب نشد تا هنگامه شيرخوارگاه را ترك كند و
او زندگي در كنار كودكان و اناني كه به كودكان رسيدگي مي كردند را بر خانه اي لوكس و اشرافي ترجيج داد. هنگامه نگاه سپاس
خود را بديده مانيان دوخت و گفت: متشكرم.
مانيان دست هنگامه را در دست گرفت و گفت: قوي باش تا چشم بر هم بگذاري همه چيز به خوبي انجام شده!
هنگامه سعي كرد لبخند بزند و گفت: تا شما با من هستيد نگراني نخواهم داشت.
_ مانيان گفت: من مي توانستم بدون تو كار عقد قرارداد را تمام كنم اما چون خودت اصرار داشتي حضور داشته باشي پذيرفتم در
غير اينصورت اين قرارداد هم مانند قراردادهاي ديگر بخوبي تنظيم و اجرا مي شد، هنوز هم معتقدم بگذاري خودم به تنهايي عازم
شوم و تو خودت را درگير نكني.
هنگامه به خياباني كه حضور شب را پذيرا شده بود نگريست و گفت: مي خواهم خودم از نزديك شاهد باشم. ان خانه و ان شركت
تمام خاطرات مرا در خود دفن كرده اند. دوست دارم ببينم انجا اينك به چه صورت درامده و از نزديك هم نظام را ببينم مانيان
مردد و نامطمئن پرسيد: ايا به راستي خودت را براي اين ملاقات اماده كرده اي و مطمئني كه اسيب نمي بيني؟
اين بار هنگامه بدون ترديد پاسخ داد: بله مطمئنم و خود را براي هر نوع برخوردي اماده كرده ام.
معجزه اي رخ داده بود. هنگامه ديگر مردد و ترسو نبود گويي با فشاندن ان چند قطره اشك تمام ترس خود را از وجودش بيرون
ريخته بود و اينك مطمئن و مصمم به اينده نگاه مي كرد. در لحظاتي كه هنگامه سرگرم تماشاي خيابان بود مانيان از داخل كيف
سياه رنگش پوشه اي در اورده بود و در ميان اوراق به دنبال كاغذي مي گشت و چون ان را يافت از ميان ورقها بيرون كشيد و در
كيف را بست و خود نگاهي سطحي بر ان انداخت و سپس هنگامه گفت: اين اخرين گزارش است. مبلغ پيشنهادي به صاحب جديد
خانه نه ميليون تومان مبلغ بدهي شركت پنجاه و هشت ميليون براورد شده كه نقدا پرداخت مي شود . مي ماند خريد سهام از
شركاء كه اگر راضي به همكاري شوند به نفع همگي تان خواهد بود اما تاكيد مي كنم كه خريد خانه به سودت نيست و مي تواني با
مبلغي كمي بيشتر خانه اي لوكس خريداري كني.
هنگامه بدون ان كه به كاغذ بنگرد گفت: پدر، شما هم قبول كنيد كه پير شده ايد و فراموش كار! چندبار بايد تكرار كنم كه ان
خانه نه از لحاظ ارزش مادي بلكه برايم ارزش معنوي دارد و حاضر هستم ان خانه را به مبلغي بيش از اين به دست اورم.
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#7
لحن نرم و ملايم هنگامه به مانيان القاء كرد كه او قصد توهين و تحقير ندارد و در كلامش مهر و دلسوزي نهفته است پس به جاي
ان كه برنجد و خشمگين شود لبخند برلب اورد و گفت: متشكرم كه پيري ام را به رخم كشيدي و فراموشي ام را ياداوري كردي.
اما من عادت كرده ام كه فقط به سود موكل خود فكر كنم و حساب سود و زيانش را نگهدارم اما بد نيست كه گاهي با تلنگري از
اين هالم خارج شوم و به حسي كه در ماوراء ان خوابيده نگاه كنم.
هنگامه حس كرد كه بدون انكه بخواهد ماني را رنجانده است پس براي جبران به سوي او نگريست و نگاه سپاس خود را بديده
پيرمرد دوخت و گفت: اما شما خيلي سال پيش هم اين حس را ديديد و ان چنان تحت تاثير قرار گرفتيد كه چشم برمال دنيا
بستيد و پرونده را دنبال نكرديد . اگر همه شما را وكيلي جدي و موفق بنامند من شما را پدري دلسوز و مهربان و اشنا به عواطف
مي شناسم و به همين خاطر دوستتان دارم.
مانيان از سخن هنگامه و قدرشناسي او شاد شد و گفت: و همين قدرشناسي توست كه مرا پايبند مشكلاتت كرده دختر جان!
انها خيابان فرودگاه را طي كردند و در مقابل سالن پروازهاي داخلي توقف كردند . ربع ساعتي پس از تشريفات پرواز فرصت
داشتند و هردو تصميم گرفتند كه با نوشيدن اب ميوه اي رفع خستگي كنند. وقتي هردو پشت ميز نشستند ناگهان اوراق ذهن
هنگامه به عقب ورق خورد و ياد صبحي افتاد كه به همراه نظام بسوي شيراز قصد پرواز داشت. بگمانش رسيد كه در همين صندلي
نشسته بود و به جاي ( ماني) نظام قرار گرفته بود. همان حس گذشته در وجودش جان گرفت و او را غمگين كرد.
نظام سيگار مي
كشيد و به نقطه اي دور چشم دوخته بود اما دستانش لرزش داشتند گويي از كاري كه انجامش داده بود نا مطمئن بود و اينده را
ناپايدار مي ديد. ان دو در ان صبح گرفته قهوه شان را بدون لذت خورده بودن و با يكديگر كلامي صحبت نكرده بودند و اين
سكوت رنج اورتر از دور شدن از شهري بود كه با تمام وجود دوستش داشت و مي بايست براي هميشه تركش كند. اما اين بار
خود به اختيار و نه به جبر قصد كرده بود رهايش كند و برود تا مگر بتواند انچه را كه قهر طبيعت و زمانه ويران كرده بار ديگر
ترميم كند و بسازد. اين بار خود نماينده خود است و سود و زياني اگر حاصل شود ارعاب و تهديدي در بر نخواهد داشت.
مانيان با گفتن اب ميوه ات گرم شد! هنگامه را به خود اورد و او مشغول نوشيدن بود كه شماره پروازشان اعلام شد و او بدون ان
كه از طعم و مزه نوشيدني لذت برد ان را نوشيد و به اتفاق مانيان به سوي هواپيما حركت كردند. در داخل هواپيما ترجيح داد كنار
شيشه بنشيند تا از ارتفاع بتواند شهر را تماشا كند. با اوج گرفتن هواپيما، مانيان به هنگامه گفت: اگر خسته نيستي كمي از برنامه را
برايت مرور كنم تا اگر تغييري خواستي بدهي پيش از روبرو شدن با انها باشد. هنگامه به عنوان موافقت سرفرود اورد و مانيان
ادامه داد: ما با پرداخت قروض نظام دشتي علناً اسم او را از ليست سهامداران حذف خواهيم كرد و تو به جاي او قرار مي گيري و
اگر نظام طالب بود كه در همان شركت كار كند فقط امور اجرايي به عهده وي گذاشته خواهد شد و لاغير.
هنگامه زير لب غريد اين كاملا بي انصافي است!
اقاي مانيان متعجب به چهره هنگامه نگريست و پرسيد: منظورت چيست؟
هنگامه گفت: تمام تلاش ما براين است كه او را نجات دهيم نه ان كه درمانده ترش سازيم. ما به اين نيت داريم سفر مي كنيم كه
حمايتش كنيم پس لطفا اين بند را تغيير بدهيد!
نظام دشتي بايد همان نظام دشتي گذشته باقي بماند و اين ديگر سهامداران هستند
كه بايد تصميم بگيرند ايا حاضر به همكاري مجدد با وي هستند يا خير .اگر پذيرفتند مي بايست علاوه بر مبلغ سهام گذشته
مبالغي ديگر نيز بپردازند و خود را به سرمايه اي كه نظام بكار خواهد انداخت برسانند در غير اينصورت با گرفتن پول سهام خود
انصراف داده و با شركاء جديدي مشاركت خواهيم كرد
مانيان از روي تأسف سر تكان داد و پرسيد: پس نقش تو در اين رابطه چيست؟
هنگامه اه بلندي كشيد و گفت: من نقشي نمي خواهم ! مانيان برافروخته شد و گفت: اما پيش از سفر حرفت اين نبود و مي
خواستي خودت عهده دار امور باشي اما حالا......
هنگامه چشم به اشك نشسته خود را به مانيان دوخت و گفت: پيش از سفر قصد انتقام داشتم اما مي بينم كه نمي توانم او را خرد و
ذليل شده ببينم اين كار از من برنمي ايد.
مانيان دست هنگامه را گرفت و گفت: ارام باش دخترم، ما داريم به قصد كمك نظام دشتي مي رويم تا قروض اش را پرداخت
كنيم اما اين نيست كه او هنوز هم رئيس شركت باقي بماند. اگر حتي تو اين را بخواهي هيچ معلوم نيست كه ديگر شركاء هم با
عقيده تو هم رأي باشند و بخواهند حضور او را به عنوان رئيس شركت بپذيرند.
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#8
هنگامه بي حوصله سر تكان داد و بالجاجت گفت: هركس كه ناراضي است مي تواند سهامش را بفروشد و برود يكي دوتا كمتر يا
بيشتر فرقي ندارد.
مانيان از استدلال هنگامه لبخند زد و گفت: اگر تو را نمي شناختم و اگر تو در كار خودت خبره نبودي قسم مي خوردم كه از تو
ناشي تر در اين كار كسي وجود ندارد اما چون تو را مي شناسم، مي گويم كه حس عاطفه نمي گذارد كه تو حقيقت را ببيني. با اين
حال من سعي خود را مي كنم تا شايد بتوانم خواسته تو را عملي كنم.
هنگامه نفس بلند و اسوده اي كشيد و در همان حال كه چشمانش را براي لحظه اي اسودن روي هم مي گذاشت گفت:
_من به موفقيت تو اطمينان دارم پدر!
هنگامه متوجه نبود كه با سخنش و ابراز واژه پدر چگونه تمام درهاي مهر را بروي مانيان باز كرد و چگونه ابشاري از لطف و
عطوفت در قلب پيرمرد كه هرگز معني واژه پدر را درك نكرده روانه ساخت .
مانيان هنگامه را زماني يافته بود كه ديد زني
شكست خورده و نااميد در كنج شيرخوارگاه به انتظار مرگ نشسته و دنيا و زيبايي هاي ان را پشت در شيرخوارگاه جاي گذاشته و
با كودكان معلول خود را هم نشين ساخته.او در چشم بي فروغ زن جوان دريايي از حسرت و نااميدي ديده بود و همان نگاه او را
واداشته بود تا دقيق شود و بداند كه چرا تنها دخترژنرال بختياري گوشه نشين شده و از همه دل بريده است.پس پاي قصه او
نشست و انچه را كه مي بايست بفهمد.فهميد و مصمم شد گودالي را كه از روي بي مهري در قلب او بوجود اورده اند با عواطف
پدرانه خود پر كند تا او نيز سهم خود را از درياي عطوفت و مهر برگيرد .تلاش كرد تا توانست روح مبارزه و تلاش را در هنگامه
زنده كند و او را وادار به عمل كند و خوشبختانه تلاش ها ثمر داد و او موفق گرديد تا اين كه شش ماه پيش توسط هنگامه
فراخوانده شد تا در مورد زندگي نظام و شركت او تحقيق نمايد و شرح كاملي ارائه دهد و او با تحقيق دريافته بود كه شركت به
خاطر سهل انگاري نظام در عقد قرارداد در نيمه راه پروژه با كمبود بودجه روبرو شده و پس از تلاشهاي بي ثمر اعلام ورشگستگي
كرده و توسط طلبكاران به زندان افتاده از ان روز او مصمم گشته بود تا براي نجات نظام اقدام كند و به هر طريق ممكن شركت را
نجات دهد. هنگامه از اين كه شناخته شود به شدت احتراز مي كرد و مايل نبود كسي بفهمد كه همسر سابق نظام دشتي در اين كار
نقشي دارد اما هفته گذشته نامه اي رسيد مبني بر اين كه نظام از شدت اندوه بيمار و بستري است و دكترها بهبودي او را ضعيف
مي دانند .
اين نامه هنگامه را چون كوهي از اتشفشان كرد و دست نياز به سوي همه دراز كرد تا راهي براي بهبودي او بيابند و
اينك خود او مي خواست اقدام كننده باشد و خوب مي دانست كه اگر اين زن ارداه كند به يقين پيروز خواهد شد. مهماندار با
اعلام اينكه كمربنهاي خود را ببنديد ، مانيان را از فكر رهانيد و ارام در كنار گوش هنگامه زمزمه كرد كمربندت را ببند، رسيديم.
هواپيما در باند فرودگاه بر زمين نشست و مسافران ارام، ارام پياده شدند. وقتي هنگامه قدم روي اولين پله نردبان گذاشت به
اسمان پرستاره خيره شد و نفس بلندي كشيد. انتظار داشت بوي بهار نارنج را بشنود و تمام وجودش را از ان هوا پر كند اما به
جاي شادي و حس لطيف شبانگاهي، غم بر قلبش چنگ انداخت و بي اختيار اشكش سرازير شد. دردي ناشناخته ازارش داد چرا
كه نظام را بسيار دور از خود و در حال از دست دادن تصور نمود مانيان زير بازويش را گرفت و نجوا كرد: پياده شو مسافران
منتظرند تا تو پياده شوي.
هنگامه برخود لرزيد و ارام از نردبان پايين امد.
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
وقتي مانيان بار ديگر. زير بازويش را گرفت ارام گفت:
- بمن بگو پدر انسانها چه زمان آرامش ميابند و چه زمان حب و بغضها به پايان ميرسد؟
مانيان بخاطر قد كوتاهش مجبور بود سربلند كند تا بتواند چهره هنگامه را ببيند و در همان حال بگويد:دخترم انسانها تا زنده اند
به آرامش دست نميابند اما ميتوانند آرامشي نسبي بيابند و آن هنگامي است كه عشق را بجاي تنفر و دوستي را بجاي دشمني
بنشانند و بجاي توجه به ظواهر نگاهشان را به درون خود متوجه كنند و آرامش حقيقي را آنجا بيابند.ما آدمها تادر بند و اسير
ظواهر هستيم رنگ آرامش را نخواهيم ديد!هر دو وقتي سوار اتوموبيل فرودگاه شدند تا به هتل بروند نفس بلندي كشيدند چرا
كه ميدانستند كار خطيري در پيش دارند.
خانم ناظمي برايشان در هتل دو اتاق رزرو كرده بود و از اين بابت آسودگي خيال داشتند.وقتي مهماندار هتل چمدانهاي آنها را
برداشت و حركت كرد هنگامه در خود نياز مبرمي بخواب و استراحت ديد و با گفتن چقدر خسته ام نياز خود را ابراز كرد مانيان
گفت:تو غذا هم نخورده اي راستش دلم نيامد از خواب بيدارت كنم بهمين خاطر غذاي تو را اورده ام اينطور نگاهم نكن اگر واقعا
ميل نداري حاضرم جور تو را بكشم چون بر خلاف تو من هنوز گرسنه ام و غذاي هواپيما سيرم نكرده.
هنگامه با گفتن نه ميل ندارم به اولين اتاق گشوده شده توسط مهماندار قدم گذاشت و با گفتن صبح ميبينمت شب بخير گفت و در
اتاق را بست.اتاقي كه به او اختصاص داده شده بود به رنگ ابي بود و همه لوازم آن با يكديگر هماهنگي داشت قبل از هر كاري
بسوي پنچره رفت و با كنار كشيدن پرده آبي رنگ پنجره را بسوي شب باز كرد و بار ديگر نفس عميق كشيد.چراغهاي الوان شهر
زيبايي خاصي آفريده بودند و از آنجا كه هتل روي تپه اي بنا گشته بود چشم انداز شهر زيبا و بديع بود.هنگامه زمزمه كرد من بار
ديگر بازگشتم و تو را در اين شهر جستجو ميكنم و هنوز هم نميدانم كه تو در كدامين خانه اين شهر سكونت داري و چه كسي
پرستار تن تب آلود توست.آه نظام آيا اگر مرا ببيني خواهي شناخت يا اينكه جون آن بار مرا نشناخته و از كنارم بي تفاوت
ميگذري؟نميداني چقدر آرزو داشتم كه مرا حتي از ميان حجاب هم ميشناختي و راهم را سدي ميكردي.نميداني چقدر آرزومند
بودم كه پس از اينكه دانستي من بازگشته ام بدنبالم ميگشتي و مرا باز ميافتي مثل آن موقع كه خودت را بخانه پدرم رساندي و مرا
خواستگاري كردي.بگذار حقيقت را بگويم كه درهاي شيرخوارگاه را با اين اميد كه آن را ميكوبي و داخل ميشوي نيمه باز گذاشتم
و تا ساعتها رغبتي به تعويض لباس نداشتم.در همان شب بود كه خوابت را ديدم.خواب ديدم كه تو هراسان وارد شدي و براي
يافتنم در تمام اتاقها را باز كردي و بستي و من مثل بچه هاي شيطان خود را پشت ستون مخفي كرده بودم و از انجا به جستجوي تو
نگاه ميكردم و در دل از اينكه مرا ميطلبي شادمان بودم.اما خواب هميشه خواب بوده وقتي از شدت هيجان بيدار شدم سنگيني
انتظار با گامهايش بسويم آمد و مرا در خود حل كرد.سالي به دنبال سال ديگر گذشتند و از تو هيچ خبري نرسيد تا اينكه ديوان
شعرت را با نام زمستان به چاپ رساندي و من يقين كردم كه تو مرا مرده تصور كرده اي و اين عهد من بود كه خواسته بودم پس
از مرگم ديوان را به چاپ برساني و تو اينكار را كردي و اين عمل يعني پايان تمام خوش باوريها و انتظارها.آه كه نميداني و هرگز
درك نخواهي كرد كه نور چشمانم چگونه با شب پيمان برادري بسته بود و از ترس از دست دادن هم يك لحظه از يكديگر جدا
نميشدند.تو چه ميداني كه در آن شبهاي پر از انتظار و راز و نيازهاي شبانه براي تو چقدر گريستم و گل خشك شده رز را با ديده
تر كردم تا بوي از تعلق گذشته به مشامم برساند و عشق را در قلبم زنده نگهدارد.من بر خلاف تو هرگز گمان نكردم كه ديگر
وجود نداري و من بخاطر تو هر شب در خلوت اتاقم پرونده ها را مرور ميكردم و محاسبات خيالي را به پايان ميرساندم تا اگر
روزي از در بدرون آيي گمان نكني كه اين سالها را بيهوده سپري كرده ام.پدر ماني باور نميكرد كه من قادر باشم همچون گذشته
عمل كنم.يادت مي آيد كه تو هم وقتي به نتيجه كارم نگاه ميكردي متعجب ميشدي و ناباور ميماندي اما من فقط و فقط بخاطر تو
بود كه به ذهنم اجازه خواب رفتن ندادم و لجوجانه كوشيدم و فراموشي را پس رانده و هوشيار باقي بمانم.با وجود همه اينها باز هم
تنها بودم و شب خيال تمام شدن نداشت و انتظار فرا رسيدن صبح طاقتم را طاق ميكرد و چون صبح فرا ميرسيد چشمهاي معصوم
كودكان و نياز دستهاي گرم آنها در ديگري برويم ميگشود و مرا از تمنيات نفساني دور ميكرد و نسيم جانبخش بهشتي كسالت
روح و روانم را با خود ميبرد و براي تلاشي تازه آماده ام ميكرد.آنقدر با تو حرف دارم كه گاه واژه ها نميتوانند معناي عميق آنچه
را كه ميخواهم بگويم بيان كنند پس فقط ميگويم كه خدا ميداند چه كشيدم و هم از او ياري ميخواهم كه كمكم كند.
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }
#10
هنگامه چشم از بيرون گرفت و به تعويض لباس پرداخت و سپس در بستر بدون آنكه ديده برهم بگذارد نشست و نگاهي اجمالي
به اتاقش انداخت.روي ميز چهارگوش كنار تخت آباژوري كوچك با روكش آبي قرار داشت و دفتر راهنمايي با جلد براق و تصوير
رنگي از تخت جمشيد.

هنگامه دفتر راهنما را برداشت و در اول آن به اسم تاريخ فارس برخورد و بي اختيار شروع به خواندن
كرد.اسم فارس يا پارس منصوب به يكي از شعب نژاد آرين است كه نزديك به 110 سال پيش از ميلاد مسيح به اين ناحيه آمده
و اسم خود را به آن داده اند بطوريكه در كتب مذهبي زرتشت ياد شده پس از آن كه مسكن ارين ها سرد شده به سمت جنوب
متوجه شده اند.عمده طوايف آرين ده شعبه بوده كه هر يك در قسمتي ساكن و مهمترين طوايف آنها دو طايفه بوده كه اهميت
مخصوص داشته اند.اول ميدا ماد كه در آذربايجان فعلي تا حدود عراق عجم(عراق عجم به ناحيه اي گفته ميشود كه از شمال
محدود به گيلان و مازندران و از باختر به كردستان و لرستان و از طرف خاور به خراسان و از جنوب به حدود فارس ميرسيده
است.عبدالحسين سعديان.سرزمين و مردم ايران)را تحت تسلط داشته اند دوم طايفه پارس يا پارسا كه بعدا بواسطه اهميت و
اقتدار خود دولت ماد را تحت الشعاع گرفته و بر تمام ايران تسلط يافته و نام خود را به تمام مختلفه اين سرزمين تحملي كرده اند.

خميازه موجب شد كه هنگامه دفتر راهنما را بر هم بگذارد و در بستر دراز بكشد چراغ خواب را خاموش كرد و با نقش و پندار
حافظيه به خواب رفت.صبح از صداي نواخته شدن چند ضربه آرام به در اتاق ديده گشود و صداي مانيان را شنيد كه گفت:من
ميروم پايين تو هم زودتر آماد شو
هنگامه با رخوت بلند شد.اب حمام جسمش را طراوت داد و لطافتي تازه به روح خمودش بخشيد و در رگهايش خوني جوان به
حركت در آمد.هنگامه وقتي مقابل آينه ايستاد لبخند كمرنگي بر لب داشت.خود ميدانست كه روزي پر هيجان در پيش دارد و از
اينكه كه در رويارويي با حوادث تنها نيست نفس آسوده اي كشيد.
وقتي اتاق را ترك كرد و خود را به مانيان رساند او صبحانه خود
را خورده بود و با آسودگي مشغول خواندن روزنامه صبح بود.سلام و صبح بخير هنگامه را به آرامي پاسخ گفت و به چهره او دقيق
نگاه كرد.او طي ساليان تجربه به خوبي درك ميكرد كه در پس نقاب بي تفاوتي اين زن زيبا دريايي خروشان تلاطم دارد و سكوت
و آرامشي كه او سعي دارد در حركات خود اعمال كند سطحي و دور از واقعيت است.
هنگامه در زير نگاه كنجكاو مانيان قادر به خوردن صبحانه اي كه در مقابلش گذاشته بودند نبود.مانيان اين را به فراست دريافت و
بار ديگر نگاه خود را ميان اوراق گرداند اما از زير چشم شاهد بود كه دست هنگامه موقع برداشتن فنجان ميلرزد و گلگوني چهره
اش كم كم رنگ ميبازد و از خود پرسيد آيا تاب خواهد آورد؟
هنگامه فقط به نوشيدن فنجان شير قناعت كرد و نشان داد كه
آماده حركت است مانيان نيز بلند شد و روزنامه را زير بغل زد اما بعد منصرف شد.در كيفش را باز كرد و روزنامه رادرون آن قرار
داد و بدنبال هنگامه روان شد.
حالا نميتوانست زير بازوي هنگامه را بگيرد و حمايتش كند
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 12,252 ۲۸-۰۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: مهرنوش طلا