خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان" وام ازدواج "

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان" وام ازدواج "
خلاصه :

قصه در مورد دختر دانشجویی هستش که پدرش بیمار هستش ودر این میان اتفاقاتی پیش میاد که مجبور میشه بخاطر وام ازدواج با استادش به صورت صوری ازدواج کنه و این تازه شروع جریاناتی برای اون میشه ....


بخونیدش کوتاهه ولی قشنگه
(1782)(1782)(1782)
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۲۷ عصر
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
sonya
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان" وام ازدواج "
امروز اصلا حال و حوصله ي درس و دانشگاه رو نداشتم تو افکار خودم بودم که چه جوري بقيه پول عمل بابام رو جور کنم که
ديدم دم در دانشگاهم به ساعتم نگاه کردم کلاس اولو ازدست دادم هنوز تو افکار خودم بودم که فرناز رو از دور ديدم راهم رو
. به سمت اون کج کردم
-سلام چرا دير کردي
-سلام هيچي بعدا برات تعريف مي کنم
-اين ساعت دوباره با استاد شهاب کلاس داريم
-چرا مگه ساعت قبل نبود
-آره ولي چون آخر ترمه و اين استاد هم وظيفه شناس تصميم داره امروز کتاب و تموم کنه
_حالا خوبه امتحان دست خودشه خوب اونجايي که درس نداده رو امتحان نگيره
-آره خوب حالا اين ساعت مياي سرکلاس
-آره ميام راستي پس کلاس استاد زنگنه چي ميشه
-هيچي ديگه استاد زنگنه هم هفته ي ديگه ساعت استاد شهاب و ميگيره
-حالا بهتر بريم سر کلاس
همونجور که به سمت کلاس ميرفتيم فرناز داشت حرف ميزد حرفاي که اصلا من گوش نمي دادم و فقط سرمو به نشونه ي تاييد تکون مي دادم
از دور امير مقدمو ديدم فرناز هم با ديدن اون گفت عاشق دلخستت هم اومد منو به چي فکر مي کردمو اون به چي واقعا خيلي خوش خيال بود آزاد از همه چيز تو
افکار خودم بودم که با صداي مقدم رشته افکارم پاره شد
-سلام خانم اميري سلام خانم فياضي
سلام
سلام
-خانم اميري حالتون خوبه آخه رنگتون پريده
اين ديگه چي مي خواد نه خيلي حوصله دارم با گفتن ممنون حالم خوبه دست فرناز رو گرفتمو وارد کلاس شديم
-چته چرا پاچه ميگري اون که فقط حالتو پرسيد
-فرناز خواهش ميکنم امروز اصلا حوصله ندارم بعد به سمت رديف آخر رفتمو روي اولين صندلي نشستم
فرناز هم کنارم نشست و گفت نه مثل اينکه واقعا امروز اتفاق مهمي افتاده که مخ کلاس که هميشه رديف اول مي نشست اومده رديف آخر نشسته
همچنان که در سکوت بهش نگاه مي کردم گفت فهميدم عاشق شدي پوزخندي زدمو تو دلم گفتم دوست مارو ببين اتفاق مهم زندگي از ديد اون عاشق شدن
وقتي ديد من چيزي نميگم گفت فهميدم طرف ردت کرده ميدونستم داره از فضولي ميميره که بفهمه چه خبره ولي من عادت نداشتم از زندگي واسه کسي بگم از بچگي
همينطور بود دوست دورو ورم بود ولي در حد همون درس و مسائل عادي باهاشون صحبت مي کردم. هيچوقت کسي از زندگيم خبر نداشت
الان دوست داشتم با کسي صحبت کنم ولي نمي دونستم با کي ورود استاد به کلاس جلوي پيشروي افکارم رو گرفت
-يگانه
-چيه
-حواست کجاست استاد اومد
-آره فهميدم
-اين استاد هم که اينقدر بد اخلاق که نميشه با يه من عسل خوردش
-هيس مي شنوه تازه اخلاقش مهم نيست مهم اينه که خوب تدريس مي کنه
-خانمها اگه حرفاتون تموم نشده بفرمايد بيرون تمومش کنيد
ف-نه استاد عذر مي خوام استاد-تکرار شد ميريد بيرو متوجه شدين با شما هم هستم خانم اميري
در سکوت فقط بهش نگاه کردم اون هم که ديد چيزي نميگم چيزي نگفت شروع کرد به تدريس ده دقيقه که گذشت فرناز گفت جون من تو امروز چته پس براي چي جزوه نمي نويسي
-اه تو چرا امروز به من گير دادي
-حالا مطمئن شدم عاشق شدي
غير ارادي صدامو بالا بردمو گفتم ولم کن تورو خدا فرناز با چشماي گرد شده نگام ميکرد وقتي صورتمو به سمت استاد چرخوندم ديدم که با خشم نگاهم مي کنه و همه ي بچه ها با تعجب مي خواستم عذر خواهي کنم که استاد با عصبانيت گفت هر دوتاتون بيرون
سرمو پايين انداختمو کيفمو هم برداشتم به سمت در رفتم فرناز هم دنبالم اومد وقتي از کنا استاد رد مي شدم به صورت زيرلبي گفتم به درک فکر کنم شنيد آخه فکش منقبض شد و
چشماش خشمگين
وقتي از کلاس اومديم بيرون فرناز مي خواست عذر خواهي کنه که گفتم هيچي نگو فقط ولم کن باور کن امروز حوصله هيچي رو ندارم

همینجور که از دانشکده خارح می شدم فرناز هم دنبالم میومد و عذر خواهی می کرد تو یه لحظه جوش آوردمو گفتم چی می خوای ولم کن اون هم با بغض سرشو انداخت پایینو چیزی نگفت قیافه اش رو که دیدم فهمیدم زیاده روی کردم فرناز ببخشید تند رفتم ولی تو رو خدا امروز دور منو خط بکش خواهش می کنم اونم بازم چیزی نگفت رفتم سمتشو گفتم ببخشید این چند روز اعصاب ندارم تو ببخش سرشو بلند کرد و با لبخند نگاهم کرد می دونستم چیزی تو دلش نیست ولی من نمی تونستم به کسی اعتماد کنمو واسه اش درد و دل کنم تنها کسی که باهاش صمیمی بودم خواهرم بود که دو سال ازمن بزرگتر بود ما دو تا حرفای هم دیگرو خوب می فهمیدیم اون سال قبل ازدواج کرد شوهرش باهاش همکلاسی بود نیما پسر خوبی بود فقط وضع مالیش زیاد خوب نبود اونم مطمئنا تا چند سال دیگه بهتر می شد مهم این بود که لیلا دوسش داشت اون هم عاشقانه لیلا رو دوست داشت بعضی وقتا که اونا رو می بینم آرزو می کنم که من هم عاشق بشمو همسر اینجوری دوستم داشته باشه البته از دوستیهای قبل ازدواج بدم میاد پس نتیجه می گیرم من هیچوقت با عشق ازدواج نمی کنم چون من که با پسرا رابطه ساده سلام علیک رو هم ندارم یعنی هیچوقت گرم سلام و علیک نمی کنم بر عکس بقیه دخترا که وقتی اونا رو می بینم میگم نکنه اونا با هم فامیل هستن چون من فقط با پسرای فامیل راحتم اونم در حدی که از حد خودمون تجاوز نمی کنیم ،شوخیهای که احترام دو طرف حفظ شه
همینجور که تو افکارم بودم دست کسی رو روی شونه ام حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم فرناز
-کجایی دختر چند دقیقه است دارم صدات می کنم
-همینجام فقط به تنهایی احتیاح دارم من میرم اون پشت کنار درختا میشینم باید یه خورده فکر کنم
-باشه برو با اینکه خیلی دوست داشتم بدونم
چشم غره ی من باعث شد حرفشو نیمه کاره ول کنه
-خوب باشه چرا میزنی رفتم
به سوی درختای پشت دانشکده رفتم جای خلوتی بود و می تونستم راحت بشینم فکر کنم باید چیکار کنم شروع کردم با خودم حرف زدن که خدا جون چرا پدر من تو که وضعیت ما رو یدونی حالا من باید از کجا پول جور کنم ای کاش حداقل پسر بودم این از بد شانسی بابا بود که پسر نداره آخه سه تا دختر چیکار می تونن بکنن خدا جون مامانم پیش تو ولی بابامو ازم نگیر پاهامو تو بغلم جمع کردم سرمرو رو پاهام گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن در حالی که گریه می کردم شروع کردم به درد و دل با خدا خدا جون پدرمو ازم نگیر خدا جون به هرکی سر زدم نداشت من چیکار کنم پول عمل بابامو از کجا بیارم یهو حس کردم یکی پیشم نشست با خودم گفتم این فرناز اینقدر فوضوله که با اینکه بهش گفتم می خوام تنها باشم اما بازم اومد فوضولی کنه سرمو بلند کردم که چند تا فحش بارش کنم که از چیزی که دیدم خشکم زد
سرمو بلند کردم تا چندتا فحش بارش کنم از اونچه که ديدم خشکم زد در حالي که بهش زل زده بودم بغضم رو قورت دادم هر دو تامون فقط بهم زل زده بوديم همينجور که نگاش مي کردم بخودم اومدمو گفتم شما عادت دارين استراق سمع کنين اونکه از رفتارمن جا خورده بود ايستاد بعد کت اسپرتش رو مرتب کرد و گفت زبونت خيلي دراز نمي ترسي بهت نمره ندم
پوزخندي زدمو گفتم ديگه برام فرقي نمي کنه
خودم هم از خودم تعجب مي کردم که چه جوري دارم باهاش حرف ميزنم نه به چند قيقه قبلش که وقتي ديدمش خشکم زد نه به حالا که داشتم باهاش بحث مي کردم
-چيه تو فکري داري به نمره فکر مي کني يا اينکه چه جوري از دلم در بياري (اين حرفارو در حالي بهم ميزد که پوزخندي روي لباش بود)
اين ديگه چه قدر از خود راضي بود
من در حاليکه سعي مي کردم محکم باشم بهش گفتم اين آرزو رو به گور مي برين که من بيام ازتون عذر خواهي کنم هر کاري هم دلتون خواست با نمره ام بکنين (راستش اولين بارم بود که با يه استاد اين جوري حرف مي زدم خوب تقصير خودش بود من فقط مي خواستم دق دليمو سر يکي خالي کنم)
مي خواستم از کنارش رد شم که با لحني خالي از عصبانيت گفت صبر کنين خانم اميري
-وقت ندارم مي خوام برم
-چه کاري مهمتر از جور کردن پول براي عمل پدرتون
-شما همه ي حرفامو شنيدين
-راستش غير عمدي بود داشتم از اينجا رد مي شدم که شما رو اينجا ديدم صداتون هم ،راستش نمي تونستم جلوي گوشامو بگيرم
مي خواستم بهش بگم خودتي مگه تو الان نبايد سر کلاس باشي پس اينجا چکار مي کني ديدم اگه نگم بهتر حالا که اون ديگه عصباني نيست بهتر من دوباره عصبانيش نکنم چون با اين وضع من يه ترم زودتر هم فارغ التحصيل بشم بهتره البته کو تا فارغ التحصيلي هنوز دو سال مونده
-به چي فکر مي کنيد خانم اميري
-چيز خاصي نيست
-بهرحال اگه کمکي از دستم برمياد در خدمتم
راستش از خودم خيلي خجالت کشيدم که اينجوري باهاش حرف زدم سرمو انداختم پايينو گفتم استاد واقعا معذرت مي خوام سرمو که بلند کردم ديدم داره نگاهم مي کنه
در حالي که لبخند کوچيکي گوشه لبش بود گفت اشکال نداره بهر حال مي تونيد روي کمکم به عنوان يه دوست حساب کنيد فعلا خداحافظ
-استاد بازم عذر مي خوام يه لحظه کنترلم رو از دست دادم
-مهم نيست بيين دوتا دوست از اين اتفاقا مي افته درسته ديگه ما مي تونيم دوتا دوست براي هم باشيم
نمي دونستم چي بهش بگم از تعجب کم مونده بود شاخ دربيام جاي فرناز خالي که اين استاد خشک رو اينجوري ببينه
-فعلا خداحافظ
-خداحافط
استاد رفت و من با نگاهم اونو بدرقه مي کردم امروز بدجور شوکه ام کرد قد بلندي داشت که تا حالا بهش توجه نکرده بودم اگه اينو به فرناز مي گفتم بهم مي گفت که تو اصلا به غير درس به چي توجه مي کني حلال زاده است داره به سمتم مياد
منم راهم رو به سمتش کج کردم انگار آروم شده بودم
-استاد چکارت داشت ديدم دنبالت مي گرده نه بابا توهم آره
-چي مي گي تو
-هيچي ميگم خوب دل ميدادين و قلوه مي گرفتين
-تو هم دلت خوشه
-يه چيز بگم از تعجب شاخ در مياري
-چي بگو
سعي داشت با نگاه کردن بهم حرصم رو در بياره
-چرا نگاهم مي کني
-استاد قبل از اينکه (و شروع کرد حالت کسي رو که در حال فکر کردن به خود گرفتن)
-خوب چرا حرف نميزني
-راستش وقتي تو رفتي پشت ساختمون دانشکده يکي دو دقيقه بعدش استاد اومد سراغت رو ازم گرفت منم گفتم کجايي ولي نديدم بره پشت ساختمون پس چه جوري کنار تو بود
-هيچي داشت از اونجا رد مي شد که منو ديد
-اون که مي دونست تو اينجايي
-اه فرناز چقدر حرف ميزني بعد در حالي که به سمت در خروجي دانشگاه مي رفتم با فرناز خداحافظي کردم فرنازم هنوز همونجا ايستاده بود مطمنا مي خواست بفهمه چه جوري مي تونه يه ربطي بين اونچه که ديده و شنيده پيدا کنه


کليد رو از کيفم درآوردمو در رو باز کردم وارد خونه که شدم بابامو ديدم که داشت توي حوض دستاش رو مي شست وقتي به اين فکر مي کنم که ممکنه يه روز نباشه غم عالم توي دلم ميشينه.
-سلام بابا شما باز رفتين سرکار
-سلام عزيزم تو که منو مي شناسي، نمي تونم بيکار بشينم
مي دونستم اينو ميگه که من ناراحت نشم والا اون نمي تونه کار کنه فقط مجبوره کار کنه براي ازدواج ليلا اون همه ي پس اندازش رو براي خريد جهيزيه خرج کرد الان هم که بازنشسته آموزش پرورش هستشه و يه حقوقي مي گيره که تو اين گروني فقط مي تونه زندگيمون رو بچرخونه. من و مينا و بابام. مينا هم که دانشجوي سال اول دانشگاه آزاد هستش بابام دوست نداشت دلش رو بشکنه و زماني که حقوق دانشگاه آزاد قبول شد بابام هر طور که بود شهريه اش رو جور کرد و اونو فرستاد ثبت نام کنه حالام که روي ماشين يکي از دوستاش از صبح تا ظهر به صورت شراکتي کار مي کنه خوب معلوم وقتي ماشين مال خودش نباشه سهمش هم کمتر هستش
-يگانه جان ،تو چرا هنوز اونجا وايسادي نمي خواي يه ناهار به ما بدي
-اومدم بابا لباسامو عوض کنم ميام
به اتاقم رفتم بعد از اينکه لباسامو عوض کردمو دستامو شستم به سمت آشپزخونه رفتم و غذايي که از ديشب آماده کرده بودم رو گرم کردم
همين جور که غذا رو گرم مي کردم به بابام فکر مي کردم که تو اين مدت چقدر شکسته تر شده بعد از فوت مادربزرگ که بابام يهو حالش بد شد بعد از اينکه برديمش بيمارستان متوجه شديم يه سکته رو رد کرده بعد از اون اتفاق تحت نظر پزشک بود تا اينکه دو ماه پيش دکتر صريحا اعلام کرد بابام بايد عملش و الا با اين وضعش نمي تونه بيشتر از اين دووم بياره اون روز رو خوب يادمه وقتي وارد مطب دکتر شديم دلشوره داشتم انگار مي دونستم قرار اتفاقي بيفته وفتي دکتر نتايج آزمايشات و نوارهايي که از بابام گرفته بودن رو ديد گفت خانم اميري پدرتون بايد هر چه سريعتر عمل بشه
-مگه چي شده آقاي دکتر
-خانم توي اين چند ماه وضع قلب پدرتون بهتر که نشده هيچ، بلکه بدتر شده اگه وضع همينطور پيش بره من نمي تونم چيزي رو تضمين کنم
-آقاي دکتر چکار بايد بکنيم
-پدرتون بايد هر چه زودتر عمل بشه
اون روز نمي دونم چه جوري از مطب دکتر خارج شدم تو راه که به اين موضوع فکر کردم قطرات اشک روي گونه هام راشونو پيدا کردن و انگار قصد تموم شدن نداشتن امروز با اينکه دو ماه از اونروز مي گذرد ولي هنوز هم نتونستم پول عمل پدرم رو جور کنم حدود دو سه ميليون تونستم با قرض گرفتن از عموم که وضع اون هم بهتر از ما نيست و پس اندازي هم که داشتيم رو هم روي اون بذاريم که تازه بشه حدود سه ميليون حالا سه ميليون باقي رو از کجا بيارم نمي دونم
-يگانه آماده شد
-تويي مينا سلام کي اومدي
- سلام تازه رسيدم الان لباسامو عوض مي کنم ميام کمکت
-باشه
به خواهر فکر کردم که با اينکه يه سال از من کوچکتر بود ولي هيچ وقت نتونستم مثل ليلا با اون راحت باشم حس مي کردم هنوز براي مشکلات بچه است براي همين تا حالا از موضوع عمل بابا چيزي بهش نگفتم به بقيه هم گفتم فعلا چيزي بهش نگن نمي دونم آخرش چي ميشه شروع کردم به چيدن ميز بعد هم بابا و مينا رو صدا کردم ناهار که تموم شد مينا داوطلب شستن ظرفا شد من هم براي بابا چاي ريختم و رفتم کنارش نشستم البته چاي بابا رو کم رنگ ريختم بابا بعد از خوردن چاي شروع کرد به صحبت کردن در مورد درسام و اينکه آرزو داره هر چي زودتر فارغ التحصيل بشم و اون خانم مهندس صدام کنه وقتي اين حرفارو ميزد بغض گلومو گرفت براي همين به بهانه ي درس رفتم تو اتاقم گريه سر دادم دوست داشتم الان ليلا کنارم بود و سرم رو ميذاشتم رو شونه اش ولي حيف که الان اون تو خونه اشه يهو ذهنم رفت سمت استاد شهاب ،استاد ماني شهاب از سال قبل که تدريسش رو توي دانشگاه ما شروع کرد همه ي دخترا دنبال اين بودن که ته و توي زندگيش رو در بيارن آخرش هم بعد از کلي تحقيقات فقط تونستن بفهمن مجرد. من که نمي دونم اين دخترا چرا وقتي يه پسر مي بينن زود دوست دارن بفهمن مجرد يا متاهل چه مي دونم اونروز که فهميده بودن مجرد فرناز با چه آب و تابي اومد تعريف کرد که استاد شهاب مجرد منم بهش گفتم مجرد يا متاهل باشه چي به تو ميرسه اونم گفت بابا تو چقدر بي ذوقي همه دخترا برا يه نگاش مي ميرن تا حالا به چهرش دقت نکرده بودم جز امروز وقتي به چشماش زل زدم اولين چيزي که منو به خودش جذب کرد آرامش چشماش بود الان که فکر مي کنم مي بينم شايد بتونم به اون اعتماد کنم و اون کمکم کنه خودش گفت روم مثه يه دوست حساب کن
اه دختر حالا اون يه چيزي گفت يعني تو مي خواي چيزايي رو که تا حالا براي دوستات تعريف نکردي بري براي اون تعريف کني نمي دونم شايد بهش گفتم، خواب به سراغ چشمام اومد بدون اينکه نتيجه اي بگيرم

صبح با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم به صفحه گوشيم نگاه کردم شماره ناشناس بود مي خواستم قطع کنم که با خودم گفتم شايد کار مهمي داره
-الو بفرماييد
-سلام
-سلام
-خوبين
-ممنون شما
-نشناختين
-آقا لطفا مزاحم نشين
-مزاحم کيه شهاب هستم
-آقا گفتم لطفا مزاحم نشين
-مزاحم کدومه يعني واقعا نشناختين
-آقا مگه مسابقه بيست سوالي،آقا ميشه فاميليتونو بگيد
-آها عرض کردم که ماني شهاب
دوتا شاخ روي سرم سبز شد اين ديگه چکار داره
-يگانه خانم گوشي دستتونه
-بله ببخشيد يه خورده غيره منتظره بود
-راستش مي خواستم ببينمتون
-در چه مرد
-در مورد مشکلتون
-لطفا هر چي ديروز شنيديد فراموش کنيد
-چرا من يه راه حل پيدا کردم
-جدي مي گيد
-بله فقط بايد حضوري ببينمتون
راستش نمي دونستم قبول کنم يا نه تو افکار خودم بودم که گفت يگانه خانم چي مي گيد
اينم با اين يگانه گفتنش چه زود چاي نخورده پسر خاله شد حالا واي به حال اينکه چاي بخوره
-راستش نمي دونم چي بگم
-مطمئن باشيد ضرر نمي کنيد
باشه کجا
-دو ساعت ديگه آدرس کافي شاپ رو هم براتون اس ميزنم پس به اميد ديدار
-خداحافظ
از اتاق که اومدم بيرون ديدم خونه ساکت، فهميدم باز بابا رفته سرکار و مينا هم که دانشگاه . زود صبحونه ام رو خوردم و ميز رو جمع کردم مي خواستم برم آماده شم يه نگاه به يخچال کردم مينا ناهار رو آماده کرده بود پس با خيال راحت مي تونستم برم بيرون
رفتم به اتاقم مانتو مشکي به همراه شلوار جينم رو پوشيدم مي خواستم مقنعه بپوشم که با خودم گفتم نه مگه مي خوام برم دانشگاه
يه شال مشکي داشتم با طرح خطوط ريز سفيد به صورتم ميومد چون پوستم روشن بود و چشمام عسلي يه جلوه اي به صورتم مي داد حوصله آرايش رو نداشتم براي همين گفتم همينجور بهتره چه معني داره آرايش کنم البته خودم هميشه طوري آرايش مي کردم که زياد معلوم نباشه ولي امروز نمي خواستم اصلا آرايش کنم
در خونه رو بستمو به سمت ايستگاه اتوبوس رفتم
به کافي شاپ که رسيدم دودل شدم برم تو يا نه که صدايي از پشت سرم گفت چي شد هنوز مرددين
به پشت سرم نگاه کردم استاد شهاب بود
-شمام تازه رسيدين
-از وقتي شما رسيدين من اومده بودم ولي چون حدس ميزدم ممکنه پشيمون بشين با خودم گفتم بيرون منتظرتون مي مونم که نتونيد پشيمون بشيد راستي سلام
-ببخشيد سلام
-خوب بريم تو
-بله
باهم داخل کافي شاپ شديم يه کت اسپرت سفيد تابستوني پوشيده بود با يه شلوار جين به نظرم ترکيب خوبي بود تي شرتش هم کرمي روشن بود
-خوب چي مي خوري
-ممنون چيزي نمي خورم
-کافي گلاسه مي خوري
-گفتم که
-نذاشت حرفم رو ادامه بدم باشه پس کافي گلاسه سفارش مي دم گارسونو صدا کرد و سفارش دو تا کافي گلاسه داد بعد هردومون سکوت کرديم تا اينکه گارسون کافي گلاسه ها رو جلومون گذاشت
-خوب بخور
اين چرا اينقدر راحت شده اصلا حس مي کنم اين استادي نيست که مي شناختمش
-راستش شما گفته بودين که (اصلا نمي دونستم چه جوري بهش بگم ما قرار بود در مورد جور کردن پول عمل پدرم صحبت کنيم راسش مي ترسيدم فکر کنه من چقدر پرروام)
-چرا حرفتونو خوردين
-خوب قرارمون براي اين بود که
-بله متوجه شدم راستش من يه پيشنهادي داشتم ولي راستش اول چند تا سوال ازتون داشتم
-بفرمايد
-راستش اونطور که من فهميدم شما دو تا خواهر دارين و با پدر و خواهر کوچکتر از خودتون زندگي مي کني درسته؟
-بله خواهر بزرگم متاهل و مادرم هم چند سال پيش فوت کرد
راستش نمي دونم چرا بهش اعتماد کردم و دارم از زندگيم براي اون مي گم ولي تو نگاهش آرامشي بود که مي تونستم بهش اعتماد کنم
-چقدر براي پول عمل پدرتون لازم دارين
-حدود سه ميليون تونستيم از عموم و پس اندازي که خودمون داشتيم جور کنيم حالا سه ميليون باقي رو نمي دونم از کجا بيارم
-خانواده مادريتون چي ؟
-راستش وضع اونا بد نيست واقعيتش وضعشون خوبه ولي اونا از اول هم با ازدواج مادرم با پدرم مخالف بودن بعد از فوت مادرم هم که ديگه با ما قطع رابطه کردن
-رفتين پيششون
-راستش حاضر نيستم باعث کوچيک شدن پدرم جلوي اونا بشم
-ولي جون پدرتون در ميونه
-همينه که دار منواز پا درمياره
-راستش يه پيشنهاد داشتم ولي مي ترسم ناراحت شين
بعد هم با کافي گلاسه مشغول شد مثل اينکه اينم قراره حرصمو دربياره بهش زل زدمو منتظر شدم حرف بزنه
سرشو گرفت بالا بعد با شک همونطور که به چشمام نگاه مي کرد گفت من حاضرم اون پولو بهتون بدم ولي به يه شرط
ديگه حرفاشو نمي شنيدم اينقدر خوشحال شدم که نفهميدم که چي مي گفت تا اينکه گفت خوب چي مي گيد؟
گيج بهش نگاه کردم اون هم با شک و نگراني نگاهم مي کرد با گيجي گفتم شما چي گفتين ؟
-عذر مي خوام من قصد جسارت نداشتم
نذاشتم حرفش رو تموم کنه گفت مگه شما چي گفتين ببخشيد من اصلا حواسم به حرفاتون نبود نفسي از سر راحتي کشيد و گفت
-پس بايد دوباره از اول بگم
-چي رو؟
-پيشنهاد و شرط
-بله بفرماييدراستش هر شرطي باشه قبول مي کنم زندگي پدرم خيلي برام ارزش داره
-ببينيد من مي تونم يه وام براتون بگيرم
-چه وامي
-وام کمي مکث کرد بعد گفت ازدواج
-ولي آخه من که مجردم
-خوب ازدواج بکنيد يه ازدواج صوري
-خوب چرا وام ازدواج نميشه يه وام ديگه گرفت
-چرا خوب شايد بشه
-خوب ،پس براي چي وام ازدواج بگيرم تازه چطور مي تونم بگيرم
-خوب هر وام ديگه اي بگيرين ضامن مي خوات
نگاه عاقل اندر سفيه اي بهش کردم و گفتم مگه وام ازدواج ضامن نمي خواد؟
-خوب چرا اونم ضامن مي خواد ولي من جورش مي کنم
-ببينيذ البته ببخشيد ولي شما مي تونيد ضامن رو براي يه وام ديگه جور کنيد حتما که نبايد من وام ازدواج بگيرم
-ببينيد بر فر هم ضامن جور شد شما بعد مي تونيد قسطهاش رو بديد؟
-فکر نمي کنم ولي براي وام ازدواج همين قضيه پيش مياد
-اونش با من ،من حلش مي کنم
-خوب بر فرض من قبول کنم وام ازدواج بگيرم اولا من مجردم پس بهم وام نميدن در ثاني اگه بخوام ازدواج کنم توي اين چند روز چطوري مي تونم ازدواج کنم نکنه توقع دارين اولين مردي رو که ديدم بهش پيشنهاد ازدواج بدم
لبخندي گوشه لبش نشست و گفت نترسين به اونجا نميرسه
وقتي لبخند رو لباش ديدم لا خودم گفتم اين منو سر کار گذاشته
-ببخشيد من فکر کنم زياد به خودتون زحمت دادين من بايد برم
کيفم رو برداشتم مي خواستم بم که گفت يگانه بشين
اين ديگه شديدا پررو شده بود در حالي که مي نشستم گفتم ميشه منو به اسم کوچيک صدا نکنيد
-باشه عذر مي خوام حالا اگه ميشه بشينيد خانم اميري
-بفرماييد
-ببيندمسلما کسي که شما رو نشناسه نمي تونه ،ميشه از فعل جمع استفاده نکنم
-بفرماييد
-بله داشتم مي گفتم کسي که شما رو نشناسه قبول نمي کنه ضامن شما بشه درست؟
-بله
-ولي اگه ضامن رو من جور کنم چون منو مي شناسه قبول ميکنه درست؟
-بازم بله
-ببين من و تو به چشمام زل زد انگار هنوز شک داشت بگه يا نه بعد يه نفس عميث کشيد و گفت اگه با هم ازدواج کنيم من براي گرفتن وام ضامن دارم بعد از عقد هم که وامو گرفتيم تو مي توني پدرت رو عمل کني بعد هم
کاملا گيج شده بودم نمي دونستم چي بگم
-شما چي مي گيد من که گيج شدم شما در مورد من چي فکر کردين ببخشييد پررويي ولي شما اگه مي خوايين ضامن جور کنيد خوب با عنوان يه وام ديگه جور کنيد که ديگه لازم نباشه ازدواج کنم
-خوب درست ميگي ولي من که تو رو نمي شناسم رو چه حسابي بايد بهت اعتماد کنم
-خوب حتي اگه عقد کنيم من ممکنه قسطها رو ندم
-نه اگه ما عقد کنيم و تو بياي خونه ام من هم در عوض کارهاي خونه چه مي دونم پخت و پز شستن لباسام و بقيه کارهاي خونه حقوقي برات در نظر مي گيرم که بخشيش رو به عنوان قسط وام بر مي دارم بقيه اش هم بهت ميدم بعد سه سال هم که قسطا تموم شد طلاقت ميدم
-ببخشيد ولي شما چيزي به سرتون نخورده صحبت سه ساله تازه بعد از طلاق براي شما که بد نميشه يه عيب و ايرادي ميزارين رو زنتونو مي گين طلاق دادم ولي من چي ديگه نمي تونم موقعيت اولمو داشته باشم
-گفتم که من ازت توقع خاصي ندارم ما مثل خواهر و برادر با هم زندگي مي کنيم
از شرم سرخ شدم و سرم رو انداختم پايين بعد گفتم ولي اين تغييري توي موضوع نميده بالاخره اسم شما تو شناسنامه ام مي مونه راستش مي دونم نهايت پرروييه ولي نميشه اين پولو بهم قرض بدين
-متاسفم شرط من اينه من بايد مطمئن شم پول برگشت داده ميشه از کجا معلوم پولو برنداري بزني به چاک
- حيف که استادم هستين و الا خوب مي دونستم چه جوري جوابتونو بدم مطمئن باشيد هيچ وقت اينقدر ارزش خودم رو پايين نميارم
-کي گفته ارزشت پايين مياد
از روي صندلي بلند شدم
-بهر حال شماره من که رو گوشيت هست اگه نظرت عوض شد بهم خبر بده راستي..
ديگه نتونستم بايستم و به حرفاش گوش بدم از کافي شاپ زدم بيرونشروع کردم بهقدم زدن تو خيابونا خدايا اين چه بلايي بود به سرمن اومد آخه چرا پدر من آخه اين در مورد من چي فکر کرده ميگه مثل خواهر و برادر آره جون خودت وقتي به اسم زنت ميام تو خونه ات ،اي خداراهنماييم کن چرا من بايد اين همه بدبخت باشم ،من چي ميگم خدا جون حالم خوب نيست نمي دونم دارم چي ميگم
به پارکي رسيدم روي يه نيمکت نشستم هر چي فکر کردم نتونستم قبول کنم ازيه طرف آينده ام از يه طرف زندگي پدرم سر دوراهييه بدي گير کرده بودم وقتي به خودم اومدم که ساعت دو بعداز ظهر بود حتما الان پدر و مينا نگران شده بودن مي خواستم بهشون زنگ بزنم که فهميدم گوشيم تو خونه مونده
-اه لعنتي
اشکايي که نمي دونستمکي روي گونه ام روون شده بودند رو پاک کردم و بلند شدم که پسري 17يا18ساله ازکنارم رد شد با ديدن چشماي گريونم گفت نبينم اشکاتو دوست پسرت قالت گذاشته نگران نباش من هستم پوزخندي زدمو از کنارش رد شدم شنيدم که گفت ديوانه
پشت در که رسيدم چند تا نفس عميق کشيدم و در رو باز کردم صداي ليلا از تو هال ميومد خوشحال شدم که اون اينجاست مي تونستم سرم رو روي شونه اش بذارم و راحت گريه کنم وارد هال که شدم چشم به نيما افتد که خندان به ليلا نگاه مي کردسرمو بلند کردمو سلام کردم
-سلام خواهر خانم عزيز ما
ليلا بلند شد من رو در آغوش کشيد گفت خوبي عزيزم کجا بودي تو چرا چشمات قرمزه
-چيز خاصي نيست بهاره و حساسيت فصلي بابا کو؟
نيما-تازه رسيد رفت نمازش رو بخونه
-من برم لباسامو عوض کنم ميام خدمتتون
ليلا-برو عزيزم من هم برم کمک مينا ناهار رو بکشيم
سر ميز ناهار با شوخيهاي نيما و ليلا از حالت سکوت خارج شده بود
بابا-يگانه بابا جون چرا چيزي نمي خوري
-سر راهم شکلات خوردم براي همين احساس سيري مي کنم
-گل بابا من چند بار بگم شيريني جات رو قبل غذا نخور
مينا-ااا بابا فقط يگانه گلتونه
بابا-نه عزيزم سه تاتون دختراي گل منيد
نيما-پس من چي? اگه از روي کمبود محبت افتادم مردم کسي نگه چرا؟
بابا دستي به کمر نيما زد و خندان گفت تو که قند عسل بابايي
بااين حرف پدر همه شروع به خنده کردند و من هم سعي کردم تبسمي روي لبهام بنشونم با اين که سخت بود ولي نبايد پدر مي فهميد من ناراحت هستم
****
بعد از شام دور هم نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم که نيما شروع کرد به صحبت کردن در مورد انتقالي که قرار به اون بدن و اون قراره تا آخر ماه به اهواز ميرفت وقتي پدر اين حرف را شنيد گفت پس ليلا چي ميشه؟
نيما-خوب ليلا هم باهام مياد چون فکر مي کنم چند سالي بايد اونجا باشم
احساس کردم بابا ناراحت شد ولي به روي خودش نياورد به ليلا نگاه کردم اون هم ساکت بود مثل من و مينا
نيما-بابا جون جاي خوبيه بالاخره بايد پيشرفت کنم مجبورم برم چون شرکت منو انتخاب کرده که برم اونجا،تابستون هم شما مياييد پيش ما با هم خوش مي گذرونيم
بابا-آره بابا درست مي گي بالاخره بايد از يه جايي شروع کني،حالا چرا همتون ساکت نشستين ،مينا بابا جون بلند شو شطرنجو بيار يه دست با پسرم بزنم ببينيد بازم من مي برم
چهره همه ي ما باز شد مينا رفت شطرنجو بياره منو ليلا هم کنار هم نشستيم
نيما -بابا جون نميشه اين دفعه من ببرم نذارين حسرت به دل برم جنوب
بابا-اي ناقلا من که مي دونم عمدا ميذاري من ببرم
نيما-ا قرار نشد از بازي پدر زن من ايراد بگيريد
بازي بين نيما و بابا شروع شد مينا هم گفت من درس دارم ميرم تو اتاقم
-باشه برو
به سمت ليلا نگاه کردمو گفتم ليلا قرار نيست من خاله شم
-زرنگي اگه دلت بچه مي خواد برو شوهر کن
-خيلي بدجنسي ليلا من گفتم دوست دارم خاله شم
-حالا زوده
-راستي پول عمل بابا چي شد نتونستي جور کني
-نه خودت که بهتر مي دوني راستش شايد تونستم جور کنم
-چه جوري
-حالا
-نکنه يه بچه پولدار تور کردي
-تو منو خوب مي شناسي ميدوني که اهل اين حرفا نيستم
-آره دلم از اين ميسوزه که اون پسره مقدمم هم رد کردي
-الان نمي خوام ازدواج کنم مي خوام فعلا درسم
با صداي نيما که مي گفت چي شد بابا جون حرفمو قطع کردمو به سمت بابا رفتم
-چي شد نيما
-نمي دونم يهو دستشو رو قلبش گذاشت
-ليلا قرص بابا رو بيار نيما به اورژانس زنگ بزن
-به اورژانس زنگ زدم يگانه آروم باش گريه نکن
به صورتم دست زدم ديدم خيس شده بود سرم رو که برگردوندم ديدم مينا هم داره گريه مي کنه بغلش کردم _بابا حالش خوب ميشه
-آره اون که چيزيش نيست همونجور که مينا تو بغلم بود به ليلا نگاه مي کردم و به نيما که سمت چپ بدن بابا رو ماساژ ميداد صداي بابا رو شنيدم که مي گفت من چيزيم نيست گريه نکنيد در همين حين آمبولانس رسيد
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۳۱ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان" وام ازدواج "
-چي شده آقاي دکتر
در حالي که سرش رو با تاسف تکون مي داد گفت هر چه زودتر بايد عمل بشه
نيما-حالا حالش چطوره
-اگه زودتر عمل نشه حالش بدتر ميشه فعلا خداحافظ بايد به بقيه مريضا برسم
و از کنا ما رد شد چشمهام روي صورت نيما ،ليلا و مينا مي چرخيد
نيما-شرمندهام که نتونستم کاري بکنم
-نه نيما جان همين که الان پيش ما هستي کليه ،ما ميدونيم اگه داشتي دريغ نمي کردي من خودم اين پول رو جور مي کنم
بدون اينکه منتظر جوابش بمونم از بيمارستان خارج شدم گوشيم رو درآوردم و به شماره استاد شهاب نگاه کردم بايد بهش زنگ ميزدم غرور اينجا معنا نداشت نبايد بزارم بابام از دستمون بره دستم رو روي شماره ش فشار دادم بعد از دو بوق صداي جدي استاد به گوشم رسيد
-بله بفرماييد
...........
-الو
............
-الو اگه نمي خواي حرف بزني قطع کنم
-سلام
-سلام
.......
-چيه چرا دوباره ساکت شدي؟
با صداي که بغض تو اون معلوم بود گفتم کمکم کنيد
يهو صداش نگران شد
-چي شده يگانه اتفاقي افتاده؟
-بابام تورو خدا هر شرطي بگين قبول فقط کمکم کنيد
-تو الان کجايي مي خوام ببينمت
-بيمارستان ...بابام حالش بده بايد زودتر عمل شه
-باشه من الان ميام اونجا
-نه
-چرا؟
-آخه ،هيچي پس منتظرتونم
-خداحافظ
بدون اينکه جوابش رو بدم گوشي رو قطع کردم حالا بايد به نيما و ليلا چي بگم با همين فکر به سمت بيمارستان رفتم

بعد از نيم ساعت رسيد کنار نيما ايستاده بودم و مينا و ليلا روي صندلي نشسته بودند
-سلام خانم اميري
-سلام استاد
دخترا و نيما با تعجب به ما نگاه مي کردندن به سمتشون چرخيدم و گفتم:استاد شهاب که قرار کمکمون کنن ،دامادمون آقا نيما خواهر بزرگم ليلا و بعد با اشاره به مينا گفتم و خواهر کوچيکم مينا
ماني-سلام از ديدارتون خوشوقتم
نيما هم دستشرو به سمت اون دراز کرد من هم همينطور
با ليلا و مينا هم سلام عليک کرد بعد رو به من کرد
ماني-خوب چقدر لازم دارين که چکش رو بنويسم
قبل از اينکه بقيه اعتراضي کنن گفتم سه ميليون
ماني-طبق صحبتهايي که کرديم من پنج تا مي نويسم
نگاه نيما متعجب بين استاد و من مي چرخيد دسته چکش رو از کيفش خارج کرد بعد از چند ثانيه چکي با مبلغ پنج ميليون دستم بود
ليلا جلوتر اومدرو به استاد کرد واقعا ممنون نمي دونم چه جوري تشکر کنم هم من هم خواهرام
تو دلم بهش خنديدم لازم نيست تشکر کني اين عوضش رو که سه سال از زندگيم ازم مي گيره دوست داشتم اينارو بهش بگم ولي حيف که نميشد
-خوب خانم اميري من دارم ميرم فقط اگه ميشه مي خواستم چند دقيقه باهاتون صحبت کنم
-بله البته
دستش رو به سمت نيما دارز کرد نيما هم صميمانه دستش رو فشرد آقاي شهاب اميدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم
ماني-خواهش مي کنم کاري نکردم فعلا خداحافظ
به سمت محوطه بيمارستان حرکت کرديم به يه نيمکتي اشاره کرد مي شينيد
-بله
روي نيمکت نشستم اون هم با فاصله کمي از من نشست
-يگانه خانم قرارمون يادت نرفته
-نه ولي نميشه بدون ازدواج من هر روز صبح بيام کارهاي خونتونو بيام انجام بدم سفته هم به عنوان ضمانت بهتون ميدم
-نه قرار نشد زيرش بزني تو پشت تلفن گفتي شرطمو قبول کردي
آخه
-آخه نداريم الانم که ميري بالا به خواهرات و نيما مي گي که من خواستگارتم ،ولي تو بهم گفتي که تو اين وضعيت نمي توني درست تصميم بگيري بعدش به من گفتي که قرار خواستگاري رسمي بمونه براي بعد از عمل پدرت در ضمن ميگي که تو نظرت در مورد من مثبته متوجه شدي
-ولي من چه جوري اين حرفا رو بزنم خجالت مي کشم
-بايد آمادشون کني به خواهرت بگو اون بقيه اش رو درست مي کنه مطمئن باش ،حالا هم ديگه بايد برم، راستي ديگه اينقدر به من نگو استاد خوب، من اسم دارم اگه هم کاري داشتي بهم زنگ بزن
نمي دونم چرا ساکت شده بودم و به حرفاش گوش ميدادم
-خداحافظ
-خداحافظ
اون رفت ومن رفتنش رو نگاه مي کردم اون مي تونست يه ايده ال باشه ولي حيف که ازدواج ما الکيه نه من عاشقش نيستم فقط از نظر منطق چنين آدمي آرزوي هر دختريه خوشتيپ،جدي و احساس مي کنم مهربون آخه اگه مهربون نبود براي چي بايد به من کمک مي کرد نميدونم حالا من براي چي نشستم دارم رفتار اين استاد بدعنق رو تحليل مي کنم حالا به ليلا چي بگم نمي دونم ولي آخرش که بايد بفهمن من قرار با ماني ازدواج کنم منو نگاه چقدر راحت اسمش رو مي گم خوب خودش گفت اون يه چيزي گفت تو ديگه چقدر پررويي
قضيه رو به ليلا البته اصل قضيه رو نگفتم اون هم از اينکه دامادي فهميده ،تحصيلکرده و پولدار گيرشون مياد خيلي خوشحال شد گفت بعد از عمل با بابا صحبت ميکنم که اجازه بده بياد خواستگاري
دو هفته مثل باد گذشت بابا رو عمل کرديم و خوشبختانه نتيجه عمل موفقيت آميز بود تو اين دو هفته دو ماني دوبار به ديدن بابا اومد نمي دونم اين چکار کرده بود که به دل بابا نشسته بود البته بابا هنوز از جريان خواستگاري خبر نداشت
امروز قراره بابا رو مرخص کنن من و ليلا پشت در اتاق ايستاده بوديم و نيما در تعويض لباس به بابا کمک مي کرد
ليلا-چه خبر از آقاي استاد
-جلوش استاد استاد نکنيا که اصلا خوشش نمياد
ليلا-نه بابا تا ديروز اسمش رو مي آوردم سرخ و سفيد مي شدي حالا امروز لزش دفاع مي کني بشکنه اين دست که منو به آقاي استاد فروختي
-ليلا مگه نگفتم...
ليلا-اومد حلال زاده است
-جلوش چيزي نگيا
ليلا-نه بابا چي بگم؟
با قدمهايي محکم راه ميرفت وقتي به ما رسيد سلام کرد
-سلام ليلا خانم خوبي يگانه جان؟
چشمام گرد شد به ليلا نگاه کردم سعي داشت خنده اش رو پنهون کنه
ليلا-ببخشيدمن برم ببينم بابا اماده شده؟
و به سمت اتاق بابا رفت
-ببينيد آقاي شهاب
-ماني
-بله آقا ماني ميشه اينقدر زود صميمي برخورد نکنيد حالا بقيه نمي دونن ما که مي دونيم قضيه چيه؟
-خوب من هم به خاطر ديگران اينجوري برخورد ميکنم فقط يادت باشه خودت خواستي بعدا پشيمون نشي
-مطمئن باشيد پشيمون نميشم من نيازي به محبت شما ندارم
-خيلي تند ميري تقصير منه مثل اينکه فراموش کردي که من
-سلام آقا ماني خوبي؟
اضافه شدن نيما باعث شد که حرفش نيمه کاره بمونه
-ممنون نيما جان تو خوبي
تو گوش ليلا که اونم کنارم ايستاده بود گفتم اينا کي با هم پسر خاله شدن؟
-حسودي بالاخره که بايد باهم باجناق بشن پس بهتر هواي هم رو داشته باشن البته آقا ماني شما بايد احترام نيماي ما رو نگه داره بالاخره نيما حق آب و گل داره
-نه بابا چقدر تحويلش ميگيري اتفاقا شوهر شما بايد تحت امر ماني باشه چون ماني يه سه سالي از شوهر شما بزرگتره
-دختر هم دختراي قديم ،هيچي نشده اينقدر شوهر شوهر مي کني واي به حال زماني که ازدواج کني اونوقت حتما
نمي تويم بگيم بالاي چشم آقا ابرو (البته همه ي اين حرفا رو به شوخي مي گفت)
با خنده گفتم ما اينيم
-اه شوهر ذليل،راستي اين دو تا کجا رفتن
-اونهاشونن دارن با بابا ميان
-به به چه دامادهاي برازنده اي
بالاخره بابا رو به خونه آورديم ليلا و نيما در مورد ماني با بابام صحبت کردن بابا هم موافقتش زو اعلام کرد چون تحقيقي که نيما کرده بود نتيجه اش مثبت بود
دو روز پيش ليلا که خونمون بود اومد کنارم نشست و گفت بابا گفت که آقا ماني مي تونن تشريف بيارن خواستگاري
با لبخند گفتم حالا چرا لفظ قلم حرف ميزني
با دست به کمر زد و گفت اه اه نيشتو ببند دختر هم دختراي قديم چيه تا اسم خواستگار اومد نيشت باز شد
-حسودي؟
-حسود اونم به اين آقاي عصاقورت داده من يه تار موي نيما رو با آقاي شما عوض نمي کنم
-چي شد تا ديروز که خوب بود
حالت فکر کردن به حودش گرفتو گفت خوب که بود ولي خوب به نظرم يه خورده شوخي و خنده هم خوبه مثل نيماي من
-آها حرفت رو بگو مي خواي نيشش بيست و چهار ساعته مثل نيما باز باشه
با صورتي عصباني نگاهم کرد به کنار دستش نگاه کرد کتابم که کنار دستش بود رو برداشت و کوبيد روي سرم
-حالا شوهر من هميشه نيشش بازه بد مي خواد بخندونتتون
-بابا شوخي کردم
لبخندي پيروزندانه زد
-مي دونم که شوخي بود چون اگه جدي بود تو الان زنده نبودي حالام حرف زدن بسه پاشو به ماني جونت خبر بده که بياد حالا هم اگه کاري نداري برم
-نه عزيزم بخاطر همه چيز ممنون
با لبخند از اتاق خارج شد
گوشيم رو برداشتم بايد به ماني خبر ميدادم با دومين بوق گوشي رو برداشت سرد و جدي جواب داد
-بله بفرماييد
-سلام
بدون اينکه حالت صداش رو تغيير بده جوابم رو داد تعجب کردم چرا اينجوري شده
-سلام کاري داشتي
-راستش پدرم گفت مي توني بياي
-کجا بيام
-خوب خونمون
-براي چي؟
-مسخره ام مي کنين استاد
روي استاد تاکيد کردم دوست داشتم حرصش رو دربيارم مگه من مسخره اش بودم که اينجوري باهام حرف ميزد
-سعي نکن حرصم رو در بياري که نمي توني
-اگه نمي خواين بياين قطع کنم
سرد و خشک گفت پس فردا بعد از شام اونجام
-باشه خداحافظ
بدون اينکه جوابي بشنوم تلفن قطع شد
با خودم گفتم اين ديگه چه ديوونه ايه
***********************
امروز قراره بياد شايد تا يه ساعت ديگه بياد نمي دونم چرا دلهره دارم ته دلم دوست داشتم که اين يه خواستگاري واقعي باشه آخه ماني آرزوي هر دختري مي تونه باشه من جزو اونها ولي حيف که عاشقش نيستم
با صداي ليلا که مي گفت کجايي دختر چندبار صدات کردم جواب نميدي
-اومد؟
-آره عزيزم بلند شو بيا نمي خواي که آقا داماد منتظر بمونه
-باشه برو الان ميام
نگاه معني داري به من کرد و گفت اتفاقي افتاده ؟
-نه گفتم که تو برو منم ميام
-باشه
و در را بست نمي دونستم برم يا نه من دوست نداشتم اينجوري ازدواج کنم حتي اگه ازدواج واقعي نباشه
خدايا کمکم کن ،خدا جون ازت مي خوام هر چي که صلاحه پيش بياد
بلند شدم و به سمت سالن پذيرايي حرکت کردم مي دونستم که تا الان همه ي وسايل پذيرايي رو ليلا برده پس من لازم نيست چايي ببرم اصلا مگه خواستگاري واقعيه که براش چايي ببرم
حالا من چه جوري سه سال از عمرم رو باهاش بگذرونم
پشت در پذيرايي نفس عميقي کشيدم و وارد شدم
-سلام
با صداي من همه به سمتم چرخيدن ماني هم با دقت منو برانداز کرد و نيم خيز شد به حالتي که انگار مي خواد بلند شه
-سلام
-راحت باشين بفرماييد
ليلا به کنارش اشاره کردبيا اينجا بشين يگانه جان
کنار ليلا نشستم سرم و انداختم پايين و شروع کردم به بازي با ناخنهام
بابا-خوب اقا ماني داشتين مي گفتين
ماني-بله خدمتون عرض کردم من علاوه بر تدريس ،تو شرکتي که پدرم اون رو بهم داده کار مي کنم در واقع رياست شرکت با من هستش
خانواده ام هم خارج از کشور هستن يه برادر هم دارم که دو سال از من کوچکتره اون هم خارج از کشور هستش
بابا -آقا ماني شما چطور اينجا تنها موندين
ماني-در واقع من بعد اتمام تحصيلاتم به خانواده ام گفتم که مي خوام برگردم ايران
خانواده ام اصرار کردن اونجا بمونم ولي من دوست داشتم جايي باشم که به اونجا تعلق داشته باشم جايي که احساس غريب بودن نکنم
پدرم وقتي ديد من مصمم کمکم کرد که يه شرکت تجاري براي خودم راه اندازي کنم که الان اونجا مشغولم
بابا-مثل اينکه زياد به حرف گرفتمتون ميوه ميل کنيد
ماني-خواهش ميکنم
نيما که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره نتونست بيشتر از اين سکوت کنه آقا ماني ميدوني که خواهر خانمم خيلي عزيزه شما بايد از هفت خوان رستم بگذري تا شايد آخرش پيروز شي
ماني با لبخند نگاهم کرد و ليلا با چشم غره اي به نيما نگاه کرد بابا هم با لبخند به من نگاه مي کرد
بابا-خوب دختر شما نمي خوايي چيزيي بگي
سکوت کردم راستش واقعا نمي دونستم چي بگم من مگه به غير از جواب مثبت راه ديگه اي داشتم
ماني-راستش اقاي اميري و مکثي کرد انگار مردد بود يا شايد هم خجالت مي کشيد نميدونم
بابا-چيزي شده پسرم؟
ماني -راستش اگه اجازه بدين مي خواستم يه چند لحظه با يگانه خانم صحبت کنم
و به بابا نگاه کرد بابا هم به من نگاه کردو گفت پاشو دخترم آقا ماني رو راهنمايي کن تو اتاقت با هم صحبتاتونو بکنيد
جلوتر از اون حرکت کردم اون هم پشت سرم اومد به اتاقم که رسيدم ايستادم و در باز کردم و گفتم بفرماييد
وارد شد من هم وارد شدم در رو باز گذاشتم بهش نگاه کردم ايستاده بود و به اطراف اتاق نگاه مي کرد
صندلي رو از کنار ميز کامپيوتر به سمتش اوردم و گفتم بفرماييد بنشينيد
-سليقه ات بد نيست
نمي دونم شايد ،روي تخت نشستم اون هم روي صندلي نشست -
-چرا نمي دوني؟
به اون نگاه کردم و بعد به اتاقم ساده بود يه تخت و روبروش ميز کامپيوترم بود دو تا گلدون کوچيک کنار پنجره اتاقم که به سمت حياط بود قرار داشت و دو سه تا قاب از طراحي هايي که خودم از چند تا بنا کرده بودم و يه عکس خانوادگي از منو بابا و مينا و ليلا و پشت در يه کتابخونه کوچيک نميدونم قشنگ بودن يا نه ولي به من که ارامش ميدن
-چيه بررسي تموم نشد ده دقيقه است داري به اتاقت نگاه مي کني مگه اولين باره مي بينيش
-شايد
-چيزيت شده امروز خيلي ساکتي
فکر مي کنيد بايد خوشحال باشم قرار بله اي رو بگم که مي دون آخرش چي بشه
عصباني نگاهم کرد و گفت من مجبورت نکردم خودت قبول کردي در ضمن فکر کنم منم که بايد تو رو تحمل کنم
-خوب بهم بزنيد اين مراسم مسخره رو من قول ميدم پولتون رو برگردونم
-داري خستم مي کني از بس هر وقت ديدمت اين حرفا رو تحويلم دادي تو قول دادي پس بايد عمل کني
-آخه
نذاشت حرفم رو ادامه بدم
-من نگفتم بيايم اينجا که تو باز اين حرفا رو بزني مي خواستم بگم من مي خوام که نهايتا تا دو هفته ديگه ما عقد کنيم به پدرت گفتم من جهيزيه اي ازت نمي خوام خانواده ام که قرار نيست از اين ازدواج قراردادي با خبر بشن پس تو يه جوري به خانواده ات بگو که اونا نمي تونن بيان منم که ديگه کسي رو ندارم مراسم هر جا که خواستين مي گيرم تعداد مهمونا هم مهم نيست
به چشماش نگاه کردم چقدر مغرور بود و سرد
-ما هم به غير از خانواده عموم کسي رو نداريم
با يه پوزخند گفت پس مبارکه
و به سمت در رفت و من هنوز هم نشسته بودم
-بلند شو مگه نمي خواي توافقمونو اعلام کني
با ترديد به دنبالش به سمت سالن رفتم

وقتي رفت پدرم پرسيد واقعا دوستش داري، البته حق داري چون واقعا جوون برازنده اي هستش
نمي دونستم چي بگم نيما گفت سکوت علامت رضايته
بابا لبخندي زد و گفت اره بابا
-فکر مي کنم آدم خوبي باشه
و سرم رو بزيرانداختم نمي دونستم الان در مورد خانواده اش بگم يا نه
********************
صبح زود بلند شدم امروز کلاس داشتم و بايد برم دانشگاه از شانس بدم امروز با ماني کلاس داشتم بالاخره بايد عادت کنم چون قرار سه سال باهاش زندگي کنم ،بلند شدم نمازم رو خوندم البته قضا شده بود بعد هم به سمت آشپزخونه رفتم بابا و مينا داشتن صبحونه مي خوردن
-سلام بر باباي گل و خواهر عزيزم
-سلام
-سلام دخترم بيا بشين که ذکر خيرت بود
صندلي را کشيدم عقب و کنار پدر نشستم
-خوب چه خبره
-با آقاي اصغري صحبت کردم که بري از اونجا واسه جهيزيه ات خريد کني قرار شد پولشونو قسط بندي کنه
-نه بابا جون اولا که خودش گفت جهيزيه نمي خواد(جلوي بابا خجالت مي کشيدم اسم ماني رو بيارم اخه تازه ديروز جواب مثبت بابا اعلام شد)
بابا با لبخندي که صورتش رو پوشونده بود گفت خودش کيه؟
-خوب اقا ماني ،در ضمن حرف من اين نبود بعد هم آقاي اصغري جنساش رو دو برابر قيمت بهمون ميده شما هم مجبوريد تا اخر عمر قسط بدين نه پدر من تازه کار ديگه واسه شما خوب نيست من که ازدواج کنم حقوق بازنشستگيتون واسه شما و مينا کافيه(ديگه خجالتم ريخته بود چون خيلي راحت در مورد ازدواجم صحبت کردم)
بابا-آخه
-آخه بي آخه بعد هم بلند شدم و بوسه اي بر گونه اش نواختم
من ديگه بايد برم امروز کلاس دارم
مينا-با همسر آينده کلاس دارين
به سمت مينا برگشتم و گفتم تو اگه حرف نزني کسي نمي گه لالي فهميدي خانم
-بابا جون خداحافظ
-خداحافظ دخترم
زود به اتاقم رفتم لباسهام رو عوض کردم و به سمت دانشگاه حرکت کردم
توي راه تا زماني که به ايستگاه اتو بوس برسم با خودم فکر مي کردم
مثل اينکه من واقعا بايد باهاش ازدواج کنم چه آرزوهايي داشتم ولي خوب بابا ارزشش رو داره
حالا شايد هم مثل اين رماناي عاشقونه بعد عاشق هم شديم و تا آخر باهام مونديم اگه اينجوري بشه چي ميشه
زهي خيال باطل منو چه به اين حرفا اين اتفاقا فقط مال قصه هاست اگه زندگي منه که دو روزه طلاقم ميده
از اين فکر خودم خنده ام گرفت ،واقعا اين آدم جدي و بداخلاقي که من مي ببينم روزي دو فصل کتکم ميزنه
حالا من چرا به اين بدبخت گير دادم شايد از دستم فراري شد ،مگه من چمه گاهي وقتا شيطنت مي کنم تازه از موقعي که بابام مريض شده حتي زندگي کردنو فراموش کردم چه برسه به شيطنت
به ايستگاه رسيدم پيرزني هم اونجا نشسته بود و معلوم بود اون هم مثل من تو فکر شايد هم داره زندگيش رو مرور مي کنه يه پسر جووني هم کنارش نشسته بود و کتابي دستش بود حتما امتحان داشت پس چرا الان مي خوني ،ميري تفريحتو مي کني بعد مياي اول صبح تو ايستگاه درس مي خوني ،اه يگانه چقدر فوضولي به تو چه آخه
با رسيدن اتوبوس افکارم نيمه تمام موندن سوار شدم پيرزن هم کنارم نشست و اتوبوس حرکت کرد
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۳۲ عصر
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
sonya
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان" وام ازدواج "
به در دانشگاه که رسيدم مردد بودم برم يا نه که صداي فرناز از پشت سرم اومد
-چيه استخاره مي کني يا مي ترسي باز استاد شهاب بندازتت بيرون از کلاس
-سلام گلوله نمک
-چيه سرحالي و شوخي مي کني
-هيچي فقط من نمي دونم به کدوم ساز تو برقصم وقتي ناراحتم مي گي چرا ناراحتي وقتي هم خوشحالم ميگي چرا مي خندي؟
-اهو، کي ميره اين همه راه رو حالا بيا بريم سرکلاس تا دوباره مثل جلسه ي چند هفته قبل از کلاس اخراج نشيم
-راستي فرناز جزوه جلسه قبل رو که نيومدم مي خوام کامل نوشتي
-کامل هم نباشه از عاشق دل خستت برات مي گيرم
-من باز تحويلت گرفتم تو پررو شدي
-بابا تو چرا اينقدر ميزني تو برجک من ،حالا خوب يه روز مهربون شدي
-چي مي تونم به تو بگم من
ماني رو ديدم که داشت به کلاس ميرسيد
-زود باش برو تو فرناز استاد رسيد
فرناز-سلام استاد
ماني-سلام،چرا اينجا ايستاديد بفرماييد داخل کلاس
من و فرناز جلو تر از اون وارد شديم بعد هم اون وارد شد
داشتم با خودم فکر مي کردم چرا بهم محل نذاشت خوب حق داشت همينجور ايستاده بودم سلام هم نکردم توقع دارم اون بياد عرض ادب کنه همينجور که تو فکر بودم به صورت ماني زل زده بودم البته عمدي نبود ولي با سقلمه اي که فرناز به من زد و گفت چي اينجوري زل زدي بهش اون از رو رفت تو نرفتي
فهميدم چيکار کردم حالا اون در مورد من چي فکر مي کنه آبروم رفت
از کلاس اونروز چيزي نفهميدم فقط آخر کلاس فرناز گفت هفته ديگه امتحان مي گيره
-هفته ديگه،چقدر زود
-خانم آخر ترمه مي خواد ميان ترم ها رو وارد کنه
-بلند شو بريم
-کجا
-خوابي تو استاد گفت کلاس تموم شد مي تونيم بريم
-آها
-يه چزيت ميشه تو امروز
واقعا خودم هم نمي دونستم چمه
وقتي مي خواستم پشت سر فرناز از کلاس خارج شم گفت خانم اميري شما چند دقيقه باشين باهاتون کار دارم
حالا اي چيکار داره
روبه فرناز گفتم بيرون منتظرم باش من الان ميام
دو سه نفري هم که تو کلاس بودن از کلاس خارج شدن با قدمهايي محکم که نشان از قدرت و استقامتش بود به سمتم آمد
-امروز با پدرت صحبت کردم فردا ميام دنبالت بريم آزمايش بديم
-چقدر زود ده روز از وقتي که بهت گفتم باقي مونده پس زياد زود نيست تازه اون نگاههاي سر کلاست که اينو نميگه
با عصبانيت و در حالي که کمي صدامو بلند کرده بودم گفتم
-آقاي محترم اون کارم غير عمدي بود داشتم به بدبختيم فکر مي کردم که چه جوري بايد سه سال تحملتون کنم
عضلات صورتش منقبض شد مي خواست چيزي بگه که پشيمون شد من هم ديگه منتظر نموندم و از کلاس خارج شدم
به محض اينکه از کلاس خارج شدم فرناز رو ديدم که کنار کلاس ايستاده
بي توجه به اون به سمت بيرون دانشکده رفتم
-وايسا يگانه چرا با استاد حرفت شد
به حياط دانشگاه رسيديم
-چون قراره همسرم بشه
فرناز خشکش زد انگار برق هزار ولت بهش وصل کرده باشن
تکونش دادم و گفتم چت شد تو/
-يه بار ديگه بگو چي گفتي؟
-همون که شنيدي
يهو جيغ بلندي کشيد و گفت هورا پس ميان ترم و گرفتيم ديگه
-هنوز که چيزي معلوم نيست،تازه اين استادي که من مي شناسم حتي اگه روز عروسيمون باشه بازهم مي گه بيا امتحانتو بده بعد برو فهميدي
-حالا کلک تو اين بداخلاق رو که عين حنظل مي مونه چطوري تور کردي
حالت خشم به خودم گرفتم و گفتم اخرين بارت باشه که بهش مي گي حنظل
-برو بابا تو هم اون موقع که نمي دونستم قراره باهم ازدواج کنيد هر چي فحشش ميدادم چيزي نمي گفتي
مي خواستي فضولي نکني تا نفهمي ولي فعلا مي دوني
راستي سر چي دعواتنون شد
اين دوباره اصل موضوع ياده اش اومد
-به تو چه دعوا نمک زندگيه
-تو رو خدا يگانه مي دوني که اگه نگي من امشب خوابم نمي گيره
-خوابت نگيره به من چه ربطي داره
يگانه خواهش مي کنم
-نه
-يگانه تو رو خدا
-به خاطر قضيه کلاسه ميگه چرا اونجوري بهم زل زدي مي گه دوست ندارم کسي از رابطه امون با خبر بشه فهميدي
-آها خوب تو چرا داد مي کشيدي
-اولا داد نبود فقط صدامو بلند کردم دوما بهم برخورد حالا هم اگه ديگه سوال ديگه اي نداري بايد برم خداحافظ
-خداحافظ
به سمت ايستگاه اتوبوس حرکت کردم
يک پرادو از کنارم رد شد بعد از چند متر توقف کرد بي اعتنا از کنارش رد شدم برام بوق زد که توجهي نکردم
يگانه بيا سوار شو
شوکه شدم به سمتش برگشتم ماني رو ديدم که کنار ماشين ايستاده
خواستم بي اعتنا از کنارش رد شم که ديدم اين ديگه خيلي بي ادبي
-ممنونم استاد با اتوبوس ميرم
مثل اينکه حرصش رو درآوردم چونگفت فکر کردي من خيلي مشتاقم اگه کارت نداشتم که سوارت نمي کردم
حالا هم زود باش سوار شو نمي خوام دانشجوهام ما رو با هم ببينن
با ارامش به سمت ماشين حرکت کردم شديدا داشت حرص مي خورد چون صورتش برافروخته شده بود
به محض اينکه سوار شدم حرکت کرد و تمام حرصش رو روي پدال گاز خالي کرد من نمي دونم مردا چه عادت بدي دارن که اگه عصباني باشن و سوار ماشين بشن تمام عصبانيتشون رو روي پدال گاز خالي مي کنن
حالا اين فکر مي کنه من التماسش مي کنم که آرومتر بره تو خواب هم نمي بينم
براي چي التماس کنم اگه قرار اتفاقي بيفته واسه ما دو تاست پس واسه چي من التماس کنم
يهو ديدم ماشين رو کنار خيابون پارک کردبا صورتي عصباني به سمتم برگشت
-فکر کردي با اين کارات حرصم رو درمياري آره حرصم رو در مياري
واقعل ترسيدم چون بدجوري عصباني بود
-وقتي حرصم رو دربياري من هم مي دونم چه جوري تلافي کنم
و صورتش رو بهم نزديک کرد فهميدي
سرم رو به علامت بله تکون دادم
برگشت سر جاش و گفت يگانه به جان عزيزترين کسم اگه يه باره ديگه با هر لقبي غير از اسمم صدام کني خودت مي دوني با من
من مانيم مي فهميم انقدر بدم ماد کسي براي اينکه حرصم رو دربياره باهام رسمي صحبت کنه
درضمن نمي خوام که کسي تو دانشگاه از ازدواجمون با خبر بشه
-کسي نمي دونه
-آره کسي نمي دونه البته اگه تا حالا خواجه شيرازي نفهميده باشه
-شما
با چشم غره اش حرفم رو اصلاح کردم
-تو از کجا ميدوني
-مگه با اين جيغي که دوستت کشيد کسي هم نفهميد درضمن از دور نگاهتون مي کردم فهميدم موضوع صحبتتون چيه
-اون به کسي چيزي نمي گه
-آره نمي گه به شرطي که بهش زنگ بزني بگي به کسي نگه
به خونتون هم زنگ بزن بگو امروز ناهار با مني
-آخه بابام
-ازش اجازه گرفتم ،گفتم شايد خودت هم دوست داري بهشون اطلاع بدي
و ماشين رو به حرکت دراورد
گوشيم رو از کيفم درآوردم به خونه زنگ زدم مينا گوشي رو برداشت بهش گفتم که با مانيم
بعد هم براي فرناز اس فرستادم که قضيه من و ماني رو به کسي نگه
کنار يه رستوران نگه داشت به سمتم برگشت و گفت پياده شو باهام ناهار بخوريم
و بدون اينکه منتظرم بمونه پياده شد من هم به دنبالش پياده شدم
رستوران مثل يه باغ بود که اون رستوران رو وسطش ساختن به طرف ميزي رفت که کنار پنجره روبه باغ بود من هم بدنبالش
وقتي به ميز رسيديم گفتم من ميرم دستام رو بشورم
-باشه
وقتي تو آيينه به خودم نگاه کردم ديدم که چقدر خسته ام دست و صورتم رو شستم و برگشتم وقتي به نزديکي ميز رسيدم ديدم کنار ماني جووني هم سن و سال خودش نشسته و دارن با هم صحبت مي کنن حدس زدم بايد دوستش باشه بنابران جلو رفتم و سلام کردم
اون آقا هم ايستاد و با هام احوالپرسي کرد
-بفرماييد خواهش مي کنم
ماني-بشين رضا جان
-ممنون برم بگم غذاتون رو بيارن
ماني به من نگاه کرد بعد گفت رضا جان ايشون نامزدم يگانه جان ،يگانه آقا رضا هم از دوستان خوبم که از بچگي با هم بوديم جز اون چند سالي که ايران نبودم ،چرا نمي شيني يگانه جان
بله عذر مي خوام
رضا-خوب من برم بگم غذاتون رو بيارن فعلا خداحافظ خوش بگذره
بعد با ماني دست داد و از کنار ما رفتم
-رضا بهترين دوستمه که از دوران کودکي باهميم الان هم صاحب این رستوران هستش
-بله
-چي مي خوري
-مگه سفارش ندادي
-چرا امااگه چيز ديگه اي بخواي مشکلي نيست
-نه هر چي باشه مي خورم
چند دقيقه بعد غذا رو آوردن جوجه با مخلفات و سالاد بود شروع به خوردن کرديم هيچکدوممون حرف نميزديم
بعد از ناهار من رو به خونمون رسوند و رفت
وقتي داخل خونه شدم مينا تو هال داشت تلويزيون نگاه مي کرد
-سلام بابا کجاست
-سلام بابا خوابيده
-حالش خوبه
-آره،خوش گذشت با آقا ماني ناهار خوردي؟
با لبخند گفتم تو دانشگاه فرناز ول کن نيست تو خونه هم تو ،آخه شما دوتا چرا اينقدر فوضولين
-فرناز رو نميدونم ولي من اصلا علاقه اي به شنيدن قصه زندگيت ندارم
با تعجب نگاش کردم و گفتم پس کي بود داشت فوضولي ميکرد
با قيافه حق به جانبي گفت آها اونو پرسيدم ببينم گذاشتي پسر مردم ناهارش رو راحت بخوره یا نه
-واقعا که پررويي،اگه کاري نداري مي خوام برم استراحت کنم
-نه خانم برو من ديگه با خانمهاي متاهل کاري ندارم
سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم لباسام و عوض کردم رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد از نماز با خدا راز ونياز کردم
در اخر هم گفتم خدا جون ازت مي خوام راه درست رو بهم نشون بدي دوست ندارم زندگيم خراب بشه کمکم کن
بعد از نماز روي تخت دارز کشيدم و به وقايع امروز فکر کردم
ماني که گفت کارم داره ولي اون که چيز خاصي نگفت بعداز ناهار هم که ديگه چيزي نگفت چه مي دونم اون هم يه چيزيش نميشه
به حرف فرناز فکر کردم خنده ام گرفت يعني واقعا ماني اينقدر تلخه که مي گه عين حنظله
نه فکر نمي کنم فقط خيلي مغروره ،حالا خدا کنه بشه تحملش کرد چقدر خوب مي شد اگه واقعا همديگر رو دوست داشتيم به قول شاعر دنيا گلستان مي شد
******************************************
صبح زود بيدار شدم و آماده شدم يه خورده کوچولو هم آرايش کردم نه اينکه دلبري کنما نه براي اينکه خوشگلتر کنم
از اتاق که اومدم بيرون صداي زنگ خونه رو شنيدم بابا هم تو حياط داشت به گلهاي تو باغچه آب ميداد شير آب رو بست و رفت در رو باز کرد ماني بود ايستاده بود و با پدرم صحبت مي کرد مثل اينکه نمياد تو براي همين
رفتم کيفم رو برداشتم و به سمت حياط رفتم بابا داشت بهش مي گفت حالا بيدارش مي کنم آماده شه تو هم بهتره بياي تو
-سلام در مورد من حرف ميزنين
-سلام
-سلام ،ماني جان اومده دنبالت که برين آزمايش بدين
به ماني نگاهي انداختم مثل هميشه خوش پوش بود يه تي شرت سفيد و شلوار جين پوشيده بود به سروصورتش هم مثل هميشه رسيده بود بوي عطرش هم که عاليه زيادي ازش تعريف کردم مگه نه ،حالا يعني نمي خوامش و
اينقدر ازش تعريف کردم اگه مي خواستمش چي مي گفتم
-چيزي شده دخترم
-نه نه چيزي نيست
ماني با لبخندي که من به ندرت رو لباش ميديدم رو به پدرم گفت خوب پدر جون اگه اجازه بدين ما بريم
بابا اين ديگه کي چقدر هم خوب نقشش رو بازي مي کننه ...پدر جون
-برين بابا جون فقط مواظب خودتون باشين
ماني-چشم خداحافظ
بعد از دست دادن با پدر ،در و باز کرد و رفت بيرون
-خداحافظ بابا جون
-خداحافظ دخترم
در و بستم به ماني نگاه کردم تو ماشين منتظر نشسته بود
خدايا به اميد تو ببينيم امروز چي ميشه
بعد از اينکه در ماشين رو بستم حرکت کرد ضبط ماشين رو روشن کرد آهنگ سکوت محسن يگانه بود خواننده مورد علاقه ام براي همين سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمام رو بستم
اين برام شده بود يه عادت هميشه وقتي از صداي يه خواننده خوشم مي اومد چشمام رو مي بستم و به صداش گوش ميدادم
-خوابت مياد
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم
-نه
-پس چرا چشماتو بستي ،نکن خوشت نمياد چشت به من بيافته
اه اين باز اول صبحي شروع کرد
-نه من عادت دارم وقتي اهنگ گوش ميدم چشامو مي بندم در ضمن ميشه اينقدر براي خودت نبري و ندوزي
با شيطنتي که تا به حال من از اون نديده بودم گفت
-اها پس يعني دوست داري نگاهم کني که خواستي منو از اشتباه دربياري که به من بفهموني از من خوشت مياد
و به من زل زد
-شما اول لطف کنيد به رانندگيتون برسيد من هنوز جوونم ،بعد هم بهتره من چيزي نگم که شما زياد خيالات ورتون نداره
عمدا باهاش رسمي صحبت کردم آخه اين ديگه نوبرش از خودراضي بي....
خودمم نمي دونم چي بگم واقعا بي چي؟
دوباره که نگاش کردم ديدم دوباره جدي وسرد شده و تا رسيدن به مقصد ديگه چيزي نگفت
اين ديگه چقدر گنداخلاق هستش بابا حالا من يه چيزي گفتم حالا تو چرا روزه سکوت گرفتي ببين چه جوري به جلو زل زده اينگار اونجا چه خبره
يگانه مثل اينکه تو با خودت هم مشکل داريا آخه خودت بهش گفتي جلوشو نگاه کنه
سرمو تکون دادم دوباره با خودم گفتم من اينهمه فکر ميکنم چطور تا حالا واسه خودم کسي نشدم
خوب معلومه چون همه ي فکرام چرت و پرت هستن
-پياده شو خانم مارپل که معلوم نيست سه ساعت تو چه فکري
بهش که نگاه کردم ديدم در رو باز کرده و منتظره من پياده شم به روبرو که نگاه کردم ديدم جلوي آزمايشگاهيم
بعد از اينکه آزمايش داديم از آزمايشگاه اومديم بيرون
-فردا ميام جوابشو ميگيرم،حالا هم بهتره بريم يه چيزي بخوريم بعد برسونمت خونه بعد هم بايد برم شرکت
-باشه
سوار ماشين که شديم حرکت کرد به روبرو نگاه مي کرد شايد هم تو فکر بود بعد از طي مسافتي کنار خيابون پارک کرد و به سمت من چرخيد
-يگانه تا حالا عاشق شدي
با اينکه نفهميدم چرا اين سوال رو کرد ولي جوابش رو دادم
-نه چون عشق وجود نداره
دروغ مي گفتم چون هميشه خودم دوست داشتم با عشق ازدواج کنم پس عشق و قبول داشتم
-چرا فکر مي کني وجود نداره
-نمي دونم ،شايد چون هيچکس اونطور که بايد حق عشقو ادا نمي کنه همه فقط اداي عاشقا رو در ميارن البته اين نظر منه
-دوست پسر چي تا حالا داشتي
-نه
-چرا
به چشماش زل زدم و شمرده شمرده گفتم چون هيچ وقت دوست نداشتم کسي غير از شريک زندگيم تو زندگيم باشه شايدبگي دروغه ولي من هميشه دوست داشتم تنها مردي که قرار باهاش باشم اون کسيه که قرار تا اخر عمر باهاش باشم
-خوبه،تفکرت عاليه من هم دوست دارم براي زن زندگيم من اولين مردي باشم که تو زندگيش به طور جدي وارد شدم
از اين حرفش خيلي خوشحال شدم گفتم حتما از من خوشش مياد که اين حرف و زد اما جمله بعديش همه چي رو خراب کرد
-اما خوب متاسفانه قرار نيست براي هميشه باهام باشيم
الهي بميري حالا اگه ساکت ميموندي چي ميشد
-منم نگفتم شما مرد ارزوهام هستين،حالا هم لطفا زودتر منو برسونين خونه نمي خوام چيزي بخورم
با پوزخندي گفت حالا نمي خواد جوش بياري ،من ازاينکه تو از من خوشت بياد مشکلي ندارم
با فرياد گفتم نگهدار که باعث شد وسط خيابون ترمز کنه خداروشکر ماشيني پشت سرمون نبود
-ديوونه شدي
در ماشينو باز کردم و پياده شدم اون هم به دنبالم از ماشين پياده شد
-کجا ميري مگه ديوونه شدي
-آره ديوونه ام کردي،تو يه آدم خودخواهي که جز به خودت به کس ديگه اي فکر نميکني
بهش نگاه کردم اون هم عصباني شده بود اما هنوز ساکت بود
-مي دوني چيه ازت بيزارم چون منو به حقارت کشوندي مگه سه ميليون براي تو چي بود ،اما تو مي خواستي با اينکار حقيرم کني
و به راه خود ادامه دادم
-با عصبانيت دنبالم اومد جلو راهم ايستادفکر کردي فقط تو بلدي حرف بزني ،حالا هم تا اون روي من بالا نيومده برو سوار ماشين شو
دو جوان که از کنار ما رد مي شد ايستادند و ما را تماشا مي کردند ديگه برام مهم نبود کسي چي فکر ميکنه صدامو بالا بردم مگه زور نمي خوام باهات بيام
دستم رو گرفت و گفت حالا که با زبون آدم سوار نميشي ميدونم چه جوري ببرمت و به دنبال حرفش منو کشون کشون به سمت ماشين مي برد که يکي از اون دو تا
جوون که ما رو تماشا مي کردند پريد وسط و گفت ولش کن اقا مگه تو ناموس نداري که چشت دنبال ناموس مردمه
ماني دستم رو ول کرد و يقه اون پسر رو گرفت به تو چه ربطي داره مگه تو فوضولي
اون پسر و ماني با هم گلاويز شدن که جوون دوم هم به کمک دوستش اومد البته ماني در مقابلشون کم نياورد و هر مشتي که حواله اش مي کردند اون بي جواب نمي ذاشت
همونجور منگ نگاهشون مي کردم که با چاقويي که يکي از پسرا از جيبش در آورد به خودم اومدم به سمتشون دويدم و گفتم چيکار مي کني
اون دوتا هم با تعجب نگاهم مي کردند ماني هم که روي زمين افتاده بود با نفرت روشو از من برگردوند
ولش کنيد اون شوهرمه
اون دوتاهم وا رفتن اون که چاقو دستش بود گفت مطمئنيد مزاحم نيست
-بله آقا گفتم که شوهرمه شما هم مي تونيد بريد
ماني که حالا ايستاده بود گفت چي چي رو مي تونن برن من ازشون شکايت مي کنم آخه به اونا چه تو زندگي مردم دخالت مي کنن
-ماني
-ماني و کوفت برو تو ماشين منتظر بمون
اون پسري که چاقو دستش نبود و معلوم بود آدم منطقي تري گفت آقا ما عذر مي خواييم فکر کرديم شما مزاحمشون شدين
دوستم هم غيرتي شد و پريد وسط و روبه دوستش گفت مگه نه
اون يکي هم جواب دادخوب من چه مي دونستم زن و شوهريد تازه نه شما گفتين نه خانومتون (با اشاره به من )حداقل ايشون مي تونست زودتر بگن
بعد با لبخند گفت البته فکر کنم خانومتون دوست داشت ما شما رو يه گوشمالي بديم
ماني هم در حالي که هنوز عصباني به نظر ميرسيد لبخندي زد و گفت فکر کنم همينطوره بعد گفت من ديگه شکايتي ندارم خداحافظ
و به سمت من امد من هم زوتر از او سوار ماشين شدم اون هم سوار شد و ماشين رو به حرکت درآورد
آرومتر شده بود من نمي دونم اين چرا اينقدر سريع تغيير موضع ميداد
به من نگاه کرد و در حالي که دستي به صورتش مي کشيدبا لبخند گفت خيالت راحت شد از ريخت و قيافه افتادم
بي اراده گفتم ولي هنوز هم جذابي
يک تاي ابروش رو بالا برد و با لبخند معني داري به صورتم زل زد
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۸-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۳۴ عصر
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
آیلین2
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان" وام ازدواج "
وقتي رو تخت دراز کشيده بودم و به اتفاقات صبح فکر مي کردم خنده ام گرفت
آخه دختر نمي تونستي جلوي اون زبونت رو بگيري حتما بايد اون جمله رو مي گفتي
اونم انگار زياد بدش نيومد چرا بدش بياد مگه کسي بدش مياد که کسي ازش تعريف کنه ياد نگاه آخرش که ميافتم گر مي گيرم آخه اولين باري بود که اونجوري نگاهم کرد حس کردم خون توي رگهام سرعت گرفت واقعا چي مي شد اگه هميشه مهربون بود
حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم مي تونم دوستش داشته باشم ولي به شرطي که مهربون باشه نميدونم چرا امروز اين حس به من داد که نکنه دوستش دارم که دوست دارم ازدواجمون واقعي بود
صداي زنگ تلفنم اومد به شمار هاش که نگاه کردم ديدم ليلاست
-الو سلام
-سلام خوبي يگانه جون
-مرسي تو خوبي نيما خوبه
-آره ما خوبيم،بابا و مينا خوبن
-آره سلام ميرسونند
-مرسي راستي از اقا ماني چه خبر چکار کردين
-هيچي فقط رفتيم ازمايش داديم بعد هم آقا ماني يه کتک کاري حسابي کرد
ليلا با تعجب گفت با کي کتک کاري کرد اتفاقي افتاده
-نه و بعد ماجرا رو با سانسور حرفام در مورد پولا رو گفتم
-جدا چيزيش که نشد
-نه بابا راستش لازم بود يکي گوشماليش بده من که حال کردم
ليلا با خنده گفت بابا تو ديگه کي هستي من اگه يکي بخواد دست رو نيما بلند کنه دستش رو مي شکنم
-خوب تو نوبري شوهر ذليل بالاخره بايد يکي اين مرداي زورگو رو ادب کنه يا نه
-آخرش چکار کرد حتما دق دليش رو سرت خالي کرد
-نه بابا جراتش رو نداره
با خودم گفتم کجا بودي که نگاه بعد دعواش رو ببيني طوري نگاهم کرد که حس کردم دارم ذوب ميشم
-يگانه عروسيتون کيه
-راستش فکر کنم هفته ديگه باشه ،حالا بايد ببينيم ،اول جواب آزمايش رو بگيريم بعد،راستي کي ميرين اهواز
-تا بيست روز ديگه ما ميريم اهواز راستش از همين الان دلم براتون تنگ شده
-منم همين طور آخه تو تنها کسي هستي که باهاش راحتم
ليلا با شيطنتي که از صداش معلوم بود گفت من مطمئنم تو به محض اينکه بري سر خونه و زندگيت، ماني جاي همه رو برات مي گيره و مارو ديگه يادت نمياد چه برسه که دلت برامون تنگ بشه
با دلخوري گفتم ليلا خودت مي دوني هيچکس نمي تونه جاي شما ها رو برام بگيره
دوباره با شيطنت گفت جاي ماني رو چي کسي مي تونه بگيره
-ليلا خيلي بدجنس شدي خوب هر کسي جاي خودش رو داره
ليلا جدي شد و گفت عزيزم مطمئن باش از اين به بعد ماني ميشه سنگ صبورت و کسي که تو هر حال مي توني بهش تکيه کني و هر چي تو دلت بود بهش بگي
باز مصرانه گفتم ولي تو يه چيز ديگه اي
ليلا با خنده گفت با همين حرفات حتما اون ماني بدبخت رو اسير کردي،ديگه چي بهش گفتي که گوشاش دراز شد و اومد تو رو بگيره
-ليلا تو امشب خيلي بدجنس شدي ،تازه تا دلش بخواد که من قبول کردم زنش بشم
-آره اونو که مطمئنم اون از خداشه تو زنش بشي تو خواستگاري تو سرت پاين بود ولي من ديدم که چه جوري با نگاهش تحسينت مي کرد
تو دلم گفتم تو چقدر ساده اي خواهر من اگه مي دونستي قضيه از چه خبره ديگه اين حرفو نميزدي
-يگانه صدامو مي شنوي
_آره چيزي گفتي
_عزيزم گفتم اگه کاري نداري قطع کنم مثل اينکه نيما اومد برم شامش رو بکشم
-نه عزيزم به نيما هم سلام برسون
-خداحافظ
وقي رو تخت دراز کشيده بودم و به اتفاقات صبخ فکر مي کردم خنده ام گرفت
آخه دختر نمي تونستي جلوي اون زبونت رو بگيري حتما بايد اون جمله رو مي گفتي
اونم انگار زياد بدش نيومد چرا بدش بياد مگه کسي بدش مياد که کسي ازش تعريف کنه ياد نگاه آخرش که ميافتم گر مي گيرم آخه اولين باري بود که اونجوري نگاهم کرد حس کردم خون توي رگهام سرعت گرفت واقعا چي مي شد اگه هميشه مهربون بود
حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم مي تونم دوستش داشته باشم ولي به شرطي که مهربون باشه نميدونم چرا امروز اين حس به من داد که نکنه دوستش دارم که دوست دارم ازدواجمون واقعي بود
صداي زنگ تلفنم اومد به شمار هاش که نگاه کردم ديدم ليلاست
-الو سلام
-سلام خوبي يگانه جون
-مرسي تو خوبي نيما خوبه
-آره ما خوبيم،بابا و مينا خوبن
-آره سلام ميرسونند
-مرسي راستي از اقا ماني چه خبر چکار کردين
-هيچي فقط رفتيم ازمايش داديم بعد هم آقا ماني يه کتک کاري حسابي کرد
ليلا با تعجب گفت با کي کتک کاري کرد اتفاقي افتاده
-نه و بعد ماجرا رو با سانسور حرفام در مورد پولا رو گفتم
-جدا چيزيش که نشد
-نه بابا راستش لازم بود يکي گوشماليش بده من که حال کردم
ليلا با خنده گفت بابا تو ديگه کي هستي من اگه يکي بخواد دست رو نيما بلند کنه دستش رو مي شکنم
-خوب تو نوبري شوهر ذليل بالاخره بايد يکي اين مرداي زورگو رو ادب کنه يا نه
-آخرش چکار کرد حتما دق دليش رو سرت خالي کرد
-نه بابا جراتش رو نداره
با خودم گفتم کجا بودي که نگاه بعد دعواش رو ببيني طوري نگاهم کرد که حس کردم دارم ذوب ميشم
-يگانه عروسيتون کيه
-راستش فکر کنم هفته ديگه باشه ،حالا بايد ببينيم ،اول جواب آزمايش رو بگيريم بعد،راستي کي ميرين اهواز
-تا بيست روز ديگه ما ميريم اهواز راستش از همين الان دلم براتون تنگ شده
-منم همين طور آخه تو تنها کسي هستي که باهاش راحتم
ليلا با شيطنتي که از صداش معلوم بود گفت من مطمئنم تو به محض اينکه بري سر خونه و زندگيت، ماني جاي همه رو برات مي گيره و مارو ديگه يادت نمياد چه برسه که دلت برامون تنگ بشه
با دلخوري گفتم ليلا خودت مي دوني هيچکس نمي تونه جاي شما ها رو برام بگيره
دوباره با شيطنت گفت جاي ماني رو چي کسي مي تونه بگيره
-ليلا خيلي بدجنس شدي خوب هر کسي جاي خودش رو داره
ليلا جدي شد و گفت عزيزم مطمئن باش از اين به بعد ماني ميشه سنگ صبورت و کسي که تو هر حال مي توني بهش تکيه کني و هر چي تو دلت بود بهش بگي
باز مصرانه گفتم ولي تو يه چيز ديگه اي
ليلا با خنده گفت با همين حرفات حتما اون ماني بدبخت رو اسير کردي،ديگه چي بهش گفتي که گوشاش دراز شد و اومد تو رو بگيره
-ليلا تو امشب خيلي بدجنس شدي ،تازه تا دلش بخواد که من قبول کردم زنش بشم
-آره اونو که مطمئنم اون از خداشه تو زنش بشي تو خواستگاري تو سرت پاين بود ولي من ديدم که چه جوري با نگاهش تحسينت مي کرد
تو دلم گفتم تو چقدر ساده اي خواهر من اگه مي دونستي قضيه از چه خبره ديگه اين حرفو نميزدي
-يگانه صدامو مي شنوي
_آره چيزي گفتي
_عزيزم گفتم اگه کاري نداري قطع کنم مثل اينکه نيما اومد برم شامش رو بکشم
-نه عزيزم به نيما هم سلام برسون
-خداحافظ
بعد از تلفن ليلا دوباره روي تخت دراز کشيدم و کمکم خواب چشمانم رو ربود
صبح با صداي مينا که مي گفت پاشو مگه دو ساعت ديگه کلاس نداري از خواب پريدم
-چر زودتر بيدارم نکردي
-اولا سلام دوما من چه مي دنستم گفتم شايد کلاسا تعطيل شدن
-ساعت چنده؟
-نه
باشه برو خودم ميام
مينا با خنده به سوي در حرکت کرد
-همسر ايندتون هم اينجاست
يهو از تخت پريدم پايين
-چي گفتي؟
-گفتم ماني هم اينجاست
با عصبانيت گفتم پس چرا زودتر بيدارم نکردي
با دلخوري جوابم رو دادبه من چه؟در ضمن اون تازه رسيد
و در اتاق رو بست و رفت فهميدم ناراحت شد
اه حالا انگار ماني کيه که بخاطرش خواهرت رو ناراحت کردي پاشم اماده شم بعد برم از دلش دربيارم
زود لباسام رو عوض کردم يه تونيک آستين بلن طوسي با يه شلوار جين پوشيدم شال سفيدم رو هم سزم کزدم و از اتاق زدم بيرون
اول به سمت اشپزخونه رفتم ديدم مينا اونجا نشسته
-خواهري گلم از دستم ناراحت شدم
جوابم رو نداد از پشت همنجور که روي صندلي نشسته بود بغلش کرد ببخشيد خواهري ناراحت دير بيدار شدنم بودم سر و خالي کردم
بعد هم بوسه اي از ونه اش گرفتم
-حالا بخشيدي؟
بالبخند تو صورتم نگاه کرد من که ناراحت نشدم فقط خواستم خودمو لوس کنم
لپش رو کشيدم اي شيطون با ما هم اره
-حالا زود باش که ماني پيش بابا نشسته مي خواد يه خبر خوب بهت بده
-باشه پس من رفتم بعد همو نجور که از اشپزخونه خارج مي شدم رومو به سمتش برگردوندم گفتم تو چرا اينجا نشستي بيا کنار ما بشين
-يعني نمي بيني من لباس بيرون پوشيدم راستش قراره با دوستم بريم يکي دوتا کتاب که لازم داريم بگيريم
تازه نگاهم به مانتو شلوار و مقنعه اش افتاد اي واي من چقدر حواسم پرت که اصلا متوجه نشدم
-حالا اتفاقي نيافتاده فقط زود برو تا خودتم فراموش نکردي
با خنده به سمت سالن رفتم
ماني کنار بابا و اون دوتا هم روبه در سالن نشسته بودن
-سلام صبح بخير
-سلام دخترم
ماني هم از جاي خود بلند شد وسلام کرد
بابا اين آخر فيلمه ببين چه جوري منو جلو بابام تحويل مي گيره حالا اگه کسي نبود جواب سلامم نميداد
-خواهش مي کنم بفرماييد
ماني دوباره سر جاي خود نشست
من هم روبروي آنها نشستم
-خوبين يگانه خانم
-مرسي شما خوب هستين
-متشکر ممنون بعد همانطور که به پدر نگاه مي کرد ادامه دادراستش همونطور که به پدر جون هم گفتم جواب ازمايش رو گرفتم و مشکلي نداشت گفتم اگه شما و پدرجون مشکلي ندارين امروز که پنجشنبه است هيچ از هفته ديگه دنبال کاراي مراسم باشيم و خريد چيزايي که لازم آخر هفته هم مراسم رو بگيريم
بابا-من که مشکلي ندارم مهم اينه که خودتون راضي باشين و روبه من گفت تو چي مي گي دخترم
پس من ديگه رفتني شدم
-اگه شما موافق هستيد من حرفي ندارم
ماني-پس اگه مشکلي نيست من امروز برم سالن رو براي مراسم رزرو کنم
بابا-راستش پسرم من ميگم مراسم رو تو خونه ما بگيرين شما که ميگي خانواده ات نميان و کسي رو نداري ما هم که جز برادرم و يکي دوتا دوست وهمسايه کسي رو نداريم
ماني با دودلي گفت اگه واقعا اينطور دوست دارين من حرفي تدارم
بعد بلند شد و گفت اگه با من کاري ندارين من رفع زحمت کنم
پدر مي خواست براي بدرقه اش بلند شود که ماني گفت نه پدر جون شما راحت باشيد من خودم ميرم
-باشه پسرم پس به سلامت
-خداحافظ
و از سالن خارج شد من هم به دنبالش از سالن خارج شدم وقتي به کنار در رسيدبه من نگاه کردخوب يگانه خانم کاري نداري
-ممنون امري نيست
با خنده گفت دختر تو چقدر پررويي
-اينم نظر لطفتونه
-يگانه براي شنبه صبح هفته اينده نه هفته بعدش يعني دو روز بعد عروسيمون بليط گرفتم بريم ماه عسل
و با لبخندي مرموز سراپاي من رو برانداز کرد نميدونم چرا خجالت کشيدم
حالا لازم نبود زحمت بکشي بقيه نمي دونن ما که ميدونيم ازدواجمون واقعي نيست
دوباره خرابکاري کردم چون به محض اينکه اين حرف رو زدم دوباره مثل روزهاي اول سرد و خشک شد
-فکر کردي حالا خيلي آش دهنسوزي هستي
-توهين نکنه و الا من هم بلدم جوابت رو بدم
با چشماني بي احساس نگاهم کرد و گفت خيلي مغروري
بابا اين ديکه کيه خودش کوه غرور بعد به من ميگه مغرور
-مطمئنم خودت رو نمي شناسي که به من ميگي مغرور
ديگه حرفي نزد و با عصبانيت در رو بست و رفت
دختره ي ديوانه حالا ساکت مي شدي چي مي شد حالا يه روز مهربون بود بابا خوب مي خواسته جلو بقيه نشون بده ما زن و شوهريم که رفته بليط گرفته من چقدر احمقم خدا روزي که اون مهربون من همه چيز رو بهم ميريزم
امروز قراره ماني بياد که باهم بريم چيزايي رو که لازم داريم بخريم حالا اگه امروز به خير بگذره خوبه
اماده شدم و تو حياط کنار باغچه نشستم تا وقتي ماني اومد زود بريم
اين روزا هم چون اخر ترمه کلاسا تقريبا تعطيل هستن فط من موندم امتحان ماني رو چکار کنم که اين هفته دارم
حالا چي ميشد اين از من امتحان نگيره ناسلامتي من قراره زنش شم
تو افکار خود بودم که صداي زنگ رو شنيدم مينا رو هم ديدم که به سمتم ميامد دختر تو ديگه چقدر هولي خوب داخل منتظرش مي موندي
-سلامت کو؟
-خوب سلام
-به تو هم مربوط نيست حالا هم برو در رو باز کن بهش بگو الان ميام
مينا راهش رو به سمت داخل کج کرد ديگه چرا من برم در رو بازکنم خودت برو که يه ساعت اينجا منتظري
-اه مينا از کي تا حالا اينقدر بانمک شدي
-از زماني که چند دقيقه است عشقت پشت در منتظره
اي واي من برم در رو باز کنم و به سمت در حرکت کردم
در رو که باز کردم ماني رو ديدم به به چقدر هم خوشتيپ شده مواظب باش امروز چيزيي نگي ولي اين چرا اينقدر بداخلاقه
-نمي خواي سلام کني
-ا..ببخشيد سلام
-سلام اگه آماده اي بريم
-باشه بريم
با هم سوار ماشين شديم حرکت که کرد هر دو ساکت بوديم حتي پخش ماشين رو هم روشن نکرد اين ديگه امروز چشه
من نفهميدم اين چرا هر روز اخلاقش يه جوري يه روز مهربون يه روز هم مثل امروز غير قابل نفوذ
براي اينکه سکوت رو بشکنم گفتم اتفاقي افتاده
کوتاه و بدون اينکه روش رو برگردونه گفت نه
-ميشه پخش رو روشن کنم
-روشن کن
مثل اينکه امروز يه چيزيش شده
به سمتش چرخيدم و بدون اينکه ضبط رو روشن کنم گفتم از دستم ناراحتي
-نه
-پس چرا جوابم رو نميدي
بازهم به سردي گفت مگه خودت اينطوري دوست نداري خودت يه مدت قبل گفتي به محبتم نياز نداري
اوهو اين حرفم که مال يه مدت پيشه اين حالا تازه يادش اومده
-حالا نميشه فراموشش کني
-چي رو
بابا انگار ما نمي تونيم يه روز بدون اينکه دعوامون شه باهم باشيم
-خوب همين حرفم رو ديگه
با پوزخندي نگاهم کرد و گفت چيه کمبود محبت پيدا کردي؟
اين بشر تا تلافي نکنه دلش خنک نميشه
-نه آخه ما قرار سه سال باهم اينجوري باشيم که زندگيمون جهنم ميشه
-مشکل من نيست
-بابا تو ديگه چقدر پيله اي
به خشم نگاهم کرد
-چي گفتي؟
-هيچي ميگم اگه خونواده ام ما رو اينجوري ببينن که ...ميدوني که بابام تازه قلبش رو عمل کرده
-خوب اين يعني چي
اين چقدر عقده ايه حتما مي خواد ازش عذر خواهي کنم خوب بخاطر بابا بايد معذرت خواهي کنم و الا اگه بابا رفتار ما رو ببينه خدايي ناکرده اتفاقي براش ميافته
ماشين توقف کرد در حالي که پياده مي شد گفت پياده شو
قبل از اينکه در رو ببنده صداش کردم
-ماني
در رو بازکرد و بالاتنه اش رو داخل ماشين کرد چيه چکارداري؟
-آروم گفتم معذرت ميخوام
درحالي که لبخند پيروزي رو لباش بود سرش رو به علامت اينکه نشنيده تکون داد
-نشنيدم چي گفت
اي عقده اي،واقعا جنبه نداري تقصير منه که اومدم از تو عذر خواهي کنم
-گفتم نشنيدم چي گفتي
در حالي که از ماشين پياده ميشدم بلندتر از دفعه قبل گفتم معذرت مي خوام
اومد کنارم ايستاد دکمه قفل ماشين رو فشار داد با لبخندي پيروزمندانه و موذي نگاهم کرد
-به يه شرط حاضرم ببخشمت و به لبهام خيره شد
اول نفهميدم منظورش چيه بعد از چند ثانيه متوجه شدم عصباني شدم
-ولي تو گفتي..
-آره من گفتم ولي چيز خاصي نخواستم ما قراره زن و شوهر شيم
-تو گفتي مثل خواهر و برادر،الهام راست مي گفت هيچ گربه اي محض رضاي خدا موش نمي گيره
-الهام کيه
-به تو چه مگه فوضولي
با خشم گفت بسه ديگه هر چي خواستي گفتي نخواستم حالا هم زود باش بريم کار زياد داريم
و از کنارم رفت هنگامي که داشت ميرفت زير لب گفت اين باورش شده خواهر و برادريم
نگاهش که کردم ديدم دم طلا فروشي ايستاد
باهم به داخل طلا فروشي رفتيم بعد از سلام و احوالپرسي با فروشنده ،ماني شروع به صحبت با فروشنده کرد من هم مشغول ديد زدن طلا فروشي شدم
يه مغازه بزرگ بود با چهار فروشنده که دونفر مرد و دونفر زن بودند و هر کدام تو يک بخش از مغازه به مشتريان رسيدگي مي کردند واقعا جواهر فروشي معرکه اي بود مطمئنم طلاهاش
عالين
-يگانه جان نظرت در مورد اين چيه
به حلقه اي که دست ماني بود نگاه کردم قشنگ بود يه حلقه که دو رديف برليان در دو طرف اون کار شده بود و بين دو رديف برليان هم نقوش نامفهومي بودند
گرچه معلوم نبود اون نقوش چي هستن اما واقعا شيک و عالي هستن
با دست ماني که دستم رو فشار داد به خودم اومدم
-چيه ازش خوشت نيومد
-نه عاليه
در اين بين هم فروشنده که یک دختر جوون بودگفت خانم از سليقه همسرتون مطمئن باشيد همين که همچين همسري انتخاب کرده نشونه سليقه عاليش هست
لبخندي زدمو به ماني نگاه کردم اون هم با لبخند نگاهم مي کرد وقتي نگاهم رو به سمت خودش ديد روش رو به سمت فروشنده برگردوند
بي جنبه تقصير منه که بروت خنديدم حالا روتو از من مي گيري يه حالي من ازتو بگيرم
-بريم يگانه جان
چقذر هم جان جان ميکنه فقطمن توي موذي رو مي شناسم
-ولي هنوز که حلقه برات نخريديم
با فروشنده خداحافظي کرد بعد دست من رو گرفت و از مغازه خارج شديم وقتي رسديم بيرون دستم رو از دستش کشيدم بيرون
-چرا نذاشتي واسه ات حلقه بخرم يعني مي خواي بگي ما يه حلقه هم نمي تونيم واسه ات بخريم
بهش که نگاه کردم ديدم خونسرد داره منو نگاه مي کنه
-اولا خوب نيست تو خيابون جروبحث کنيم بريم تو ماشين هر چقدر خواستي دعوا کن بعد هم من حلقه خريدم و بدون اينکه منتظر جوابم بمونه به سمت ماشين رفت
من هم ناچارا به دنبالش سوار ماشين شدم وقتي حرکت کرد منتظر بودم برام دليل کارش رو توضيح بده ولي اون ساکت بود و چيزي نمي گفت
-نمي خواي چيزي بگي
نگاهش کردم خونسرد بود نه به اول صبح نه به حالا من مطمئنم اين روانيه
بلند تر داد زدم نشنيدي چي گفتم
-چرا داد ميزني من کر نيستم
-پس چرا جوابم رو نميدي
-سوالي ازمن نپرسيدي
اه... توي اين اوضاع مطمئنم مي خواد با اين کارش حرصم رو دربياره آي بدم مياد از اين کارش ....اه
-پرسيدم چرا نذاشتي من برات حلقه بخرم
-وقتي تو اصلا فکرت اونجا نبود من چکار بايد مي کردم در ضمن من صدات کردم بياي برام حلقه انتخاب کني ولي تو اصلا نشنيدي من هم گفتم بذارم راحت باشي
حالا هم اگه خيلي دوست داري خودت حلقه ام رو انتخاب کني پس فردا که دوباره ميرم اونجا مي توني با هام بياي
-براي چي دوباره ميري
با لبخندي که رو لبش بود نگاهم کرو گفت مگه فوضولي
-داري تلافي مي کني
-نچ
-مي خوام برم خونه
-ولي لباس که هنوز نگرفتي کارت هم براي مهمونا سفارش نداديم و يه سري خريداي ديگه مونده
-ولي من ديگه نمي خوام باتو بيام بيرون
-مگه من چکار کردم
-واقعا که چقدر زود يادت رفت
حالت متعجبي رو به خودش گرفت و نگاهم کرد
-آها اون قضيه رو مي گي
با پوزخند گفتم پس چي فکر کردي حالا اولش که اينه واي به حال آخرش
با لبخند گفت جان من يعني تا حالا ...
-نذاشتم حرفش رو تموم کنه نه نه نه ،چند بار بايد بگم
-يعني تا حالا کسي رو دوست نداشتي يا کسي بهت ابراز علاقه نکرده چه ميدونم کسي که تو زندگيت بوده باشه
بااين حرفش ياد امير پسر عموم افتادم ناف بر هم بوديم هميشه عموم مي گفت يگانه عروس منه ،نميدونم بابا قضيه ماني رو گفته يا نه حتما بهشون گفته
دوسال پيش موقعي که جواب کنکور و داده بودن خونه عموم براي تبريک قبوليم اومده بودن خونمون اونروز امير براي اولين بار بهم گفت دوستم داره
اون روز بهش گفتم من تو رو مثل برادر نداشتم دوست دارم نمي دونم چرا ولي نمي تونستم قبولش کنم ،اونم با ناراحتي نگاهم کرد و گفت چرا شما دخترا وقتي کسي رو نمي خوايد
بهش مي گيد مثل برادرم دوست دارم
نتونستم جوابي بهش بگم چون شايد واقعيت رو ميگفت از اون به بعد امير هيچ وقت به خونمون نيومد الانم که تو عسلويه داره کار مي کنه
واقعا چرا نتونستم دوسش داشته باشم خودمم نفهميدم
اما ماني يه حسي نسبت بهش دارم نمي دونم ولي حتي اگه حق انتخاب بهم بدن بازم ماني رو قبول مي کنم
-دختر تو چرا همش توي هپروتي
پشت چشمي نازک کردم و به سرم رو به شيشه چسبوندم
با خنده اي که تو صداش بود گفت تو چقدر خودتو تحويل مي گيريا
-همينه که هست
-کاري نکن من بدتر از تو شم منو که مي شناسي
راستش از تهديدش ترسيدم براي همين زود به سمتش چرخيدم و لبخندي به روش زدم
از حرکتم فهميد که از تهديدش ترسيدم چون گفت نه خوبه مثل اينکه من گربه رو زودتر از موعد کشتم

همه ي کارهارو در عرض سه روز تموم کرديم فقط دو روز مونده چون سومين روز رسما اسمش رو تو شناسنامم مي نويسن
اي واي تازه يادم اومد پس فردا امتحان دارم خدا بگم چکارت کنم ماني آخه الان وقت اين مراسمه ،من بدبخت چه جوري درسم رو بخونم ،يهو يه فکري زد به سرم با خودم گفتم چرا که نه
گوشيم رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم
بعد از سه بوق صداش اومد
-بله
-سلام
-سلام
-خوبي
-کاري داشتي
اه ....يعني بلد نيستي احوال پرسي کني
-نه ...يعني راستش دلم تنگ شده بود
-حالا من چکار کنم
خواستم از کوره در برم اما گفتم نه من بايد از اين نمره بگيرم
-خوب دلم برات تنگ شده بود خواستم صدات رو بشنوم
فکر کنم به جاي دو تا شاخ چهار تا روي سرش سبز شد
-چي گفتي،نقشه اي تو سرته
چه مخي داري تو
-نه چه نقشه اي،فقط خواستم حالت رو بپرسم بعد مي خواستم بپرسم امتحان پس فردا رو چه جوري مي گيري سخته
نذاشت حرفم تموم بشه صداي خنده اش رو مي شنيدم
-پس بگو چرا مهربون شده بودي و حالم رو مي پرسي
-باور کن...
-تو ديگه اخرشي ،با خودت گفتي يه زنگ ميزنم و نمره رو ازش مي گيرم
-حالا نميشه من امتحان ندم باور کن نرسيدم بخونم خودت که ميدوني
-نه
با صداي غمگيني گفتم چرا
-حالا نمي خواد خودتو به موش مردگي بزني من که تو رومي شناسم امتحان رو که بايد بدي اما يه کاري مي تونم برات بکنم
-چکار
-جاهاي مهم کتاب رو بهت بگم بري بخوني
با خوشحالي گفتم خوب اينم عاليه
-حالا اگه مي خواي سوالاي مهم رو هم بگيري فردا شب همين موقعه بهم زنگ بزن
با خودم گفتم يه زنگ زدن چيزي نيست ده تا زنگ هم بخواي ميزنم
-باشه پس قول داديا که فردا سوالاي مهم رو بهم بدي
-قول و مول نداشتيم ،پررو نشو ديگه ،حالا هم برو درست رو بخون خداحافظ
با خوشحالي خداحافظي کردم
گوشي رو روي تخت گذاشتم ودراز کشيدم
اين ماني هم مي تونه خوب باشه فقط من بايد قلقش بياد دستم،صداي در اتاقم اومد
-بيا تو
-يگانه پاشو عمو اينا اومدن
-باشه الان ميام
مي خواست در رو ببنده که دوباره برگشت و گفت يگانه و سکوت کرد
-چيه چيزي شده
-امير هم همراهشون اومده
با چشماني گشاد شده گفتم بعد از دو سال حال چرا اومده نکنه..........
-نگران نباش امير پسر عاقليه
-اميدوارم
راستش نگران شدم ،عمو اينا که معمولا زود به زود نميان ولي خوب هر چند وقت يک بار به ما سر ميزدن
اما امير بعد از دو سال اونم زماني که قراره من ازدواج کنم ذهنم بم ريخته نمي دونم قراره چي بشه
چند نفس عميق کشيدم و از اتاق زدم بيرون،پشت در سالن باز هم چند نفس عميق کشيدم نمي دونم چرا
اينقدر دلشوره دارم اميدوارم بي مورد باشه وارد سالن که شدم پدر و عمو در حال صحبت بودن سمانه دختر عموم و زن عموم هم با مينا صحبت مي کردند فقط امير ساکت نشسته بود و اولين نفري که متوجه من شد اون بود
چند ثانيه اي نگاهم کرد بعد سلام کرد با صداي اون بقيه هم متوجه ي من شدن
-سلام
به سمت عموم رفتم در آغوشم گرفت و بوسه اي بر پيشانيم زد
-خوبي عروسه گلم
خودش هم فهميد طبق عادت هميشگيش منو عروس خودش خطاب کرده زود در صدد اصلاحبر اومد و گفت
منظورم عروس خانومه گله
-شما خوبيد عمو جان
بعد به سمت زن عمو و سمانه رفتم و با اونها هم احوالپرسي کردم وقتي به امير رسيدم نگاهش کردم همن امير دو سال پيش بود با کمي پختگي در چهره اش
-خوبين دختر عمو
-ممنون شما خوب هستين
و کنار مينا نشستم آرووم به مينا گفتم شام آماده کردي
_آره از صبح خبر داده بودن که امشب اينجان
تعجب کردم پس چرا کسي به من نگفت
زن عمو-خوب يگانه جان چيزي که کم و کسري نداري هر چي خواستي به من بگو منم جاي مادرت دخترم
به چهره مهربون زن عمو نگاه کردم زن ساده اي بود و بي غل و غش شايد همين ويژگي هاش باعث دوام برادري پدر و عموم ميشه
آخه من معتقدم زنا همونطور که مي تونن زندگيها و روابطي رو بسازند قادر به تخريب اونها هم هستن
-ممنون زن عمو شما لطف دارين
چند دقيقه اي باهم صحبت کرديم در اون بين نگاههاي امير بودن که منومعذب مي کردند
دوست نداشتم ديگه اونجا بشينم يا کاش ماني هم اينجا بود نمي دونم چرا اما آرزو کردم ماني هم اينجا مي بود
شايد براي اينکه از دست نگاههاي امير خلاص شم
امير پسر بدي نبود ولي خوب دلم باهاش نبود
فنجونها رو جمع کردم و در حالي که سينس رو بلند مي کردم به مينا اشاره کردم که دنبالم بياد
-چيه چکار داري
-چرا کسي به من نگفت امروز قراره عمو اينا بيان
-آخه مگه تو کجا بودي همين دو ساعت پيش برگشتي بعدش هم که تو اتاقت بودي ،پس ماني کي مياد ،ليلا و نيما هم دير کردند
با تعجب گفتم مگه ماني هم قراره بياد
-آره مگه بهت نگفته بابا بعداز ظهر بهش زنگ زد براي شام دعوتش کرد
-نه چيزي به من نگفت همين نيم ساعت پيش باهاش تلفني صحبت کردم
با شکلکي بامزه گفتم حتما مي خواسته سوپرايزت کنه
صداي زنگ اومد
-حتما ليلا اينا اومدن برم در رو باز کنم
در حالي که هنوز تو فکر بودم سرم رو به علامت باشه تکون دادم
شروع کردم به شستن فنجونا که حس کردم کسي وارد آشپزخانه شد فکر کردم ليلاست بدون اينکه روم رو به سمتش برگردونم گفتم چه عجب اومدي ميذاشتي براي فردا
-نمي دونستم منتظرم هستي و الا زودتر ميومدم
با شنيدن صدا کپ کردم به سمتش چرخيدم با لبخند نگاهم مي کرد سعي کردم اعتماد به نفسم رو بدست بيارم
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۹-۵-۱۳۹۲, ۱۱:۱۶ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان" وام ازدواج "
-چيزي لازم دازيد
-نه فقط اومدم آب بخورم
-الان براتون ميريزم در ضمن چرا خودتون اومدين مي گفتين مينا ميومد براتون اب مي برد
-راستش مي خواستم باهات حرف بزنم
شروع کردم به ريختن چاي توي فنجونها
-بفرماييد مي شنوم
-چقدر رسمي صحبت مي کني با اون آقا خوشتيپه هم اينجوري حرف ميزني،نه بد تيکه اي نيست پس بگو چرا منو رد کرديسرم رو به علامت نفهميدن حرفاش تکون دادم منظورت چيه
-همسر گراميتون رو ميگم نگو پولش چشمت رو نگرفته که باور نمي کنم از سرو وضعش معلومه که از اون مايه داراست که معلوم نيست پولش رو از چه راهي بدست اورده
با عصبانيت گفتم راجب ماني درست صحبت کن،مگه تو اونو ديدي که اينجور درباره اش صحبت مي کني
-معلومه که ديدم پس اين خوشگله که الان نشسته داره مخ باباي منو ميزنه کيه مگه ماني جونتون نيست
پس من چرا اينجا ايستادم ،اي امير بدجنس مي خواي منو جلوي ماني خراب کني که از وقتي اون اومده
اومدي اينجا منو به حرف گرفتي ،از افکار اومدم بيرون سريع سيني چاي رو برداشتم خواستم از آشپزخونه برم بيرون که جلوم رو گرفت
-کجا تازه داشتم گرم مي شدم
-امير برو کنار اين حرکات ازتوبعيده
-چرا چون نمي خوام از دستت بدم
چون دوستت دارم تو بگو اره من ..
-بس کن امير من تو رو مثل برادرم دوست دارم نذار ذهنيتم نسبت به تو خراب بشه ،حالا هم برو کنار
از سر راهم کنار رفت از آشپزخانه که بيرون اومدم اون هم به دنبالم اومد دوست نداشتم ماني ما رو با هم ببينه براي همين سرعت قدم هام رو کم کرد امير فهميد چون روش رو به سمتم برگردوند و گفت چيه مي ترسي که با هم بريم تو
راستش دوست نداشتم فکر کنه که ماني به من اعتماد نداره براي همين گفتم نه ماني بيشتر از چشماش به من اعتماد داره اين حرف رو بارها به من گفته و جلو تر از اون وارد شدم ماني به محض ديدنم بلند شد اما بعد از ديدن امير که بعد از من وارد شد اخمي به چهر هاش نشاند که تا آخر مهموني به طور کامل پاک نشد
سريع بهش سلام کردم و شروع به تعارف چاي کردم امير هم رفت باهاش دست داد به هر دوتاشون که نگاه کردم ديدم نگاه هردوشون بهم از يه جنسه

کنار مينا نشستم امير هم کنار بابا نشست ماني هم که کنار عمو نشسته بود دوباره همه شروع کردن به صحبت کردن با هم ماني هم هر چند دقيقه يک بار به من نگاه مي کرد از اون طرف هم امير در سکوت نگاهش رو بين همه مي چرخوند به ساعت نگاه کردم و بعد به مينا که درحال صحبت با سمانه و زن عمو بود بلند شدم که ميز رو اماده کنم حتما الان ديگه ليلا و نيما هم ميرسيدن مينا جان مياي کمک کني ميز رو بچينيم
قبل از اينکه مينا چيزي بگه ماني بلند شد و گفت با اجازه پدر جون من کمکت مي کنم
بابا-نه ماني جان چرا شما زحمت بکشين
عمو با لبخند گفت برو بابا جون بعد روبه بابا گفت بابا حتما اين دو جوون مي خوان دو دقيقه با هم باشن
شرمنده شدم به خاطر اين همه مهربوني عمو با اينکه هميشه دوست داشت من عروسش باشم ولي الان برخوردش با ماني خيلي خوب بود
بابا-اگه اينطوره بريد بابا جون
راستش نميدونم چرا خجالت کشيدم من به سمت آشپزخونه رفتم ماني هم به دنبالم اومد نگاه امير هم قبل از خروج ما از سالن ديدني بود انگار دوست داشت ماني رو تيکه تيکه کنه
-خوب يه ساعت نشسته بودي با پسر عموي عزيزت گپ مييزدي
-ظرفها رو از کابينت خارج کردم و گفتم چي مي گي تو
-چيه با اون بيشتر خوش مي گذره بهت
-ماني بس کن تو رو خدا
روبروم وايساد و تو چشمام خيره شد
-ديگه حق نداري باهاش حرف بزني
با لجاجت گفتم چرا
مچ دستم رو گرفت و پيچيد و من رو به خودش نزديک تر کرد
-چرا، خوب معلومه چون من ميگم فهميدي و الا کاري مي کنم که به غلط کردن بيفتي ،فهميدي
-با عصبانيت گفتم هيچکاري نمي توني بکني فهميدي
دستم رو پيچيد و شروع کرد به نزديک کردن صورتش به صورتم
-الان نشونت ميدم چکار مي تونم بکنم
و صورتش رو نزديکتر کرد
واقعا به غلط کردن افتاده بودم از يه طرف دوست نداشتم وقتي دوستم نداره ازم سوء استفاده کنه و از طرف ديگه مي ترسيدم کسي ما رو تو اين وضعيت ببينه
-ماني خواهش مي کنم باور کن هيچي بين من و امير نيست
ديگه اشکام سرازير شده بود
-چيه چرا گريه مي کني من قراره دو روز ديگه شوهرت شم
و خواست لباش رو روي لبهام بذاره که.
-آه ببخشيد
با صداي ليلا منو رها کرد معلوم بود بدجوري خجالت کشيده من هم بدتر از اون
ليلا خواست از آشپزخونه بره بيرون که ماني با شرمندگي گفت واقعا عذر مي خوام
ليلا هم مثل اينکه خودش رو پيدا کرده بود چون با بي خيالي انگار که هيچي نديده گفت واسه ي چي ؟آها واسه اينکه سلام نکردين اشکال نداره من اول سلام مي کنم خوبين ،يگانه جان تو خوبي
-ممنون
-کاري داري کمکت کنم
ماني -پس اگه شما کمکش مي کنين من ديگه برم
ليلا-خواهش مي کنم ،بله من کمکش مي کنم
ماني بدون اينکه به من نگاه کنه از اشپزخونه بيرون رفت
ليلا با شيطنت گفت خوب داشتين لاو مي ترکوندين که من سر رسيدم حتما ماني با خودش گفت بر خرمگس معرکه لعنت
با گفتن ليلا اونو درآغوش کشيدم معذرت مي خوام من..
-براي چي معذرت مي خواي اون نامزدته تازه
اتفاقي هم که نيافتاد
بعد منو از آغوشش بيرون کشيد و با چشمکي گفت ناقلا بار چندم بود
در حالي که وسط گريه مي خنديدم گفتم به جان خودت اولين بار بود
ليلا با خنده گفت که من اومدم و کاتش کردم
لبخندي زدم و گفتم کار خوبي کردي
-دروغگو
-ليلا
-ليلا و مرگ زود باش شام رو بکش مرديم از گشنگي
مشغول آماده کردن ميز شديم با خودم گفتم يعني واقعا بعد از ازدواج به قولي که ميده پايبند مي مونه
يعني من الان بايد عروسي رو بهم بزنم ،معلوم که نه من پول رو از کجا بيارم بهش بدم
ولي به خودم که نمي تونستم دروغ بگم من بهش علاقه مند شده بودم همه ي اين دليلهام هم الکي بود من دوست داشتم باهاش زندگي کنم ،راستش بعضي وقتا ارزو مي کنم که عاشق هم شيم
وقت خداحافظي همه براي بدرقه اشون بيرون بوديم ماني و نيما و باباهم کنار عمو ايستاده بودند و در حال خداحافظي که امير دم گوشم گفت دوسش داري نگاهش کردم و بعد به ماني نگاه کردم حواسش به ما نبود اول
مي خواستم جوابش رو ندم که با خودم گفتم بذار جوابش رو بدم شايد از دستش خلاص شم براي همين
به سمتش چرخيدم و با لبخند گفتم آره دوستش دارم اونقدر که نمي توني تصورش رو بکني
با خشم تو چشام زل زد و گفت مطمئنم يه روزي از انتخابت پشيمون ميشي
و از کنارم رفت آخيش از دست اين راحت شدم سرم رو که چرخوندم ماني رو ديدم که با چشماني خشمگين نگاهم مي کرد
بعد از اينکه عمو اينا رفتن ماني هم مي خواست بره که نيما دستش رو گرفت و گفت امشب مي خوام با هم بشينيم فوتبال ببينيم ،
نگو نه که ناراحت ميشم ماني هم اومد تو در رو که بستيم بابا و مينا جلوتر از ما حرکت کردن
نيما و ماني هم باهم بودن که ليلا روبه نيما کرد و گفت نيما جان يه دقيقه بيا کارت دارم
نيما هم با اجازه اي گفت و از کنار ماني رفت ماني هم اومد جلوم وايساد بعد به نيما و ليلا نگاه کرد که حالا ديگه وارد ساختمون شده بودند
-خوب امير خان چي بهت مي گفت که اون لبخند رو تحويلش دادي
-ماني تو خيلي بدبيني
-فکر نمي کني بايد هم نسبت به کسي که قرار بود با هم ازدواج کنيد بدبين باشم
واقعا مخم هنگ کرد آخه اين از کجا ميدونه انگار سوالم رو از تو چشمام خوند چون گفت بابات بهم گفت
گفت مثل اينکه قرار بوده باهم ازدواج کنيد ولي تو قبول نکردي
مي خواستم بهش بگم آي کيو وقتي من قبول نکردم يعني چي ؟
-خوب خودت ميگي قرار بود يعني الان ديگه چيزي نيست الانم برو کنار مي خوام برم
-دوستش داري؟
چه جالب عين سوالي که امير ازم پرسيد،حالا اون عاشق بود اين سوال رو پرسيد تو واسه ي چي مي پرسي
با خونسردي گفتم تو چي فکر مي کني؟
با خشونت گفت فقط جوابم رو بده نه اينکه واسه من سوال طرح کني
-ماني واقعا نمي فهمي يا خودت رو ميزني به نفهمي ،خوب اگه مي خواستمش چرا باهاش ازدواج نکردم
با دستم اون رو کنار زدم و داخل ساختمون شدم
وقتي وارد شدم بابا تو سالن نبود مينا و ليلا داشتن منچ بازي مي کردند و نيما هم در حال تماشاي فوتبال بود
-مينا بابا کجاست
-خسته بود رفت بخوابه گفت از آقا ماني عذر خواهي کنيد
سرم رو به معني فهميدن تکون دادم
ليلا-يگانه بيا منچ بازي منچ بازي کنيم
با اينکه حوصله نداشتم ولي بهتر از بيکاري بود
نشستيم و شروع کرديم به بازي ليلا هم که استاد جرزني بود از اول بازي شروع کرد به جرزني
-ليلا جرزدي قبول نيست چهار بود خودم ديدم
-جر نزدم بعد روبه مينا کرد و گفت مگه نه مينا تو بگو من جرزدم
بدون اينکه فرصت بدم مينا جواب بده گفتم اصلا قبول نيست جلو چشمم جرزني مي کني
در حال بحث بوديم که نميدونم ماني از چه وقت بالا سرم ايستاده بود گفت خانم مگه شما پس فردا امتحان نداري نشستي داري منچ بازي مي کني
با پررويي گفتم ول کن تو رو خدا ماني بيا تو هم بازي کن کيف ميده
کمي فکر کرد بعد گفت به شرطي که هر کي برد بازنده ها هرچي خواست بهش بدن
ميدونستم چه فکر شيطاني تو سرشه اما قبل از اينکه فرصت اعتراض پيدا کنم ميناو ليلا قبول کردن من هم ناچارا قبول کردم
شروع به بازي کرديم بازي ماني بد نبود ولي به پاي من نميرسيد همه ميدونستن که من عالي منچ بازي مي کنم فقط شطرنجم ضعيف بود براي همين
هيچ وقت با کسايي که خوب شطرنج بازي مي کردن مسابقه نميدادم
با لا خره بعد از کلي کشمکش و جرزني هايي که ليلا انجام ميداد و من و ماني مچش رو مي گرفتيم
من برنده شدم
-هوررررررررررا من برنده شدم حالا هرچي بخوام بايد بهم بدين
ماني تعجب کرد حتما باخودش مي گفت حالا مگه چي قراره از من بگيري که اينقدر خوشحالي
با هيجان دوباره به ماني نگاه کردم و گفتم ماني قول بده هر چي خواستم بدي
نگاهي مشکوک به من کرد و گفت باشه قول ميدم
-قول داديا
ليلا-حتما همين الان برات بستني بگيره نه؟
نچ نچي کردم و به ماني نگاه کردم
-سوالاي امتحان رو مي خوام
يهو ماني مثل فشنگ از جاش پريد
-چيزي که مي خواي غير ممکنه
با حالت مظلومانه اي گفتم ولي تو قول دادي
نيما هم که مثل اينکه نيمه اول بازي تمم شده بود اومد کنار ما نشست
نيما-چيه،چه خبره چرا يهو ساکت شدين
ماني به نيما نگاه کرد و گفت قرار بود برنده بازي هر چيزي خواست بهش بديم الانم يگانه مي خواد سوالاي امتحان
پس فردا رو بهش بدم
نيما با خونسردي گفت خوب بايد يدي ديگه
-آفرين نيما ،مرد وقتي قول ميده بايد به قولش عمل کنه
ماني-ولي اونجوري حق بقيه زايل ميشه
-من نميزارم حق کسي خورده بشه
-چه جوري
-اون با من
-باشه فردا يه سر بيا شرکت سوالا رو بگير،ولي اگه يه کلمه رو هم اشتباه بنويسي امتحانت صفره فهميدي
-باشه
ماني به ساعتش نگاه کرد
-خوب من ديگه رفع زحمت مي کنم چون ديگه دير وقته
و بلند شد کتش رو که روي مبل گذاشته بود برداشت واز بچه ها خداحافظي کرد نيما و بقيه خواستن براي بدرقه اش بلند شدند که ماني گفت نه شما زحمت نکشين جورتون رو يگانه مي کشه
و از سالن خارج شديم وقتي به دم در رسيد روبروم ايستاد و کارتي ر از جيبش درآورد
-بيا اين آدرس شرکت صبح بيا
-باشه
دستش رو به سمتم دراز کرد
-دست که مي تونيم بديم
يا لبخند گفتم بله
و باهاش دست دادم
دستم را فشار داد و گفت خوشگل مي خندي
از تعريفش خيلي خوشحال شدم
-تو هم اگه بخندي خنده ات قشنگه
زد زير خنده ميون خنده اش گفت پس بلدي ازم تعريف کني،خوب براي امروز بسه من برم خداحافظ
-خداحافظ
********************************
اون شب وقتي توي تخت دراز کشيده بودم به عادت هميشگيم به وقايع امروز فکر مي کردم
وقتي به ماني فکر مي کردم يه حس خوبي بهم دست ميداد شايد دوستش دارم
شايد که نه مطمئنم تو اين مدت نظرم نسبت بهش عوض شده ديگه مثل قبل از اينکه قراره باهاش ازدواج کنم ناراحت نيستم(اگه به کسي نگين راستش واقعيتش اينه که ناراحت که نيستم هيچ تازه خوشحال )فقط اگه يه خورده غرورش کمتر مي بود زندگيمون عالي مي شد
چي مي شد اگه اون بخاطر اينکه دوستم داره مي خواد باهام زندگي کنه
اي واي خوابم مياد من بخوابم بهتره
*******************************
صبح آماده شدم که به شرکت ماني برم و سوالا رو ازش بگيرم
وقتي به شرکت رسيدم به آدرس نگاه کردم ديم طبقه دومه دکمه آسانسور را زدم
پشت در شرکت دو تا نفس عميق کشيدم و وارد شدم
تو شرکت چند تا اتاق بود که تو هر اتاق دو سه نفري پشت ميزها نشسته بودند
به سمت ميز منشي رفتم دخترجووني بود تقريبا بيست و پنج شش ساله با چهره اي معمولي
حالا من براي چي رو صورت منشيش زوم کردم
-سلام خانم
-سلام بفرماييد
-مي خواستم آقاي شهاب رو ببينم
-وقت قبلي داشتين
-نه ولي خودشون در جريان هستن
گوشي رو برداشت بگم کي هستين
-خانمشون هستم
بعد يهو پشيمون شدم اون که نگفته بود مي تونم بگم يا نه اي خدا چقدر من......
منشي هم متعجب نگاه کرد بعد دکمه اي را فشار داد
-خسته نباشيد ،ببخشيد خانمي اومدن مي گن خانومتون هس..........
-بله الان مي فرستمشون تو
گوشي رو گذاشت و با لبخند گفت ببخشيد معطللتون کردم اخه نمي شنتاختمتون
بفرماييد راهنماييتون مي کنم
باهم به سمت اتاق رياست حرکت کرديم
-بفرماييد کاري نداريد با من
با لبخند گفتم نه ممنون لطف کردين
چند ضربه به در زدم قبل از اينکه دستگيره رو بچرخونم در باز شد و ماني رو جلوم ديدم
-سلام خوبي بيا تو
-سلام
-خوب خانم چه خبر
-سلامتي فقط اومدم سوالا رو بگيرم و برم
-چقدر عجله داري،چي مي خوري بگم بيارن
-آبميوه
گوشي رو برداشت و سفارش داد
-خوب شرکت به نظرت چه جوريه
-دقت نکردم ولي مطمئنم عاليه
دستش رو زير چونه اش روي ميز گذاشت و به من زل زد
-ماني
بدون اينکه حالتش رو عوض کنه گفت جانم
اين امروز سرش به جايي خورده چرا اينقدر نگاهم مي کنه
-از دستم که ناراحت نشدي
-واسه ي چي
-بخاطر اينکه گفتم خانومتم
-نه فراموشش کن
موقعه خداحافظي سوالا رو بهم داد و گفت خوب بخونيا با اينکه اين کارم نامردي در حق بقيه است ولي چکار مي تونم بکنم
بعد دستم رو گرفت و ناگهاني بوسه اي روي گونه ام زد
دستم رو روي گونه ام گذاشتم نميدونم چرا عصباني نشدم فقط نگاهش کردم
ولي اون نمي دونم از نگاهم چه برداشتي کرد که گفت باورکن برادرانه بود
لبخندي بروش زدم که باعث شد اون هم بخنده
-حالا تو يه بوسه برادرانه نميدي
-واقعا پررويي،من برم ديگه خداحافظ
-خداحافظ

امروز قراره امتحان رو بدم و خلاص به محض اينکه وارد دانشگاه شدم فرناز رو ديدم که کنار چندتا از دختر و پسراي هم رشته ايمون ايستاده و مشغول صحبتن دستم رو به علامت سلام تکون دادم
به جمعشون که رسيدم سلام کردم
-سلام، خوندين
فرناز-سلام،سخته من که چيزي نفهميدم
بعد انگار چيزي يادش اومده باشه گفت مگه تو هم امتحان ميدي
بهش چش غره اي رفتم که باعث شد ساکت بشه
الهه يکي از دختراي کلاس با تعجب گفت مگه چيزي شده که نبايد امتحان بدي
-نه اين زيادي حرف ميزنه
مقدم هم که توجمع بود گفت خوب خوندين
-بله ،راستش يه سري سوال دارم که مي خوام بدم همتون بخونيدشون فقط نبايد کسي بفهمه که من بهتون دادم و
نمي پرسين هم که من چه جوري يا از کجا اين سوالا رو آوردم ،قبوله
همه با هم قبول کردن سوالا رو از کيفم درآوردم وبهشون دادم
سر جلسه امتحان فرناز هم نزديکم نشسته بود و تو يه دو تا سوال گير کرده بود البته ناگفته نمونه که من دوتا از سوالا رو عوض کردم چون اگه همه رو به بچه ها ميدادند ديگه واقعا شک مي کردند
بعد از امتحان توي محوطه دانشگاه منتظر فرناز شدم فرناز رو ديدم که داره مياد سمتم
-چي شد خوب دادي
-بد نبود به جز اون دو تا سوال که اصلا نميدونستم چه جورين،ناقلا چه جوري سوالا رو ازش گرفتي
با لبخند گفتم ما اينيم ديگه مثل اينکه منو دسته کم گرفتي
-خوب اون که مي خواست سوالا رو بهت بده اصلا چرا ازت امتحان گرفت
-خوب اون که به خواستش سوالا رو نداد و قضيه بازي رو براش تعريف کردم
-فرناز ميدونم غيره منتظره است ولي فردا عروسيمونه
فرناز با تعجب گفت فردا عروسيت بعد تو امروز بهم ميگي
-ميدونم ولي تو که ماني رو مي شناسي دوست نداره کسي بفهمه حالا فردا مياي
دستش رو به علامت تفکر روي سرش گذاشت باشه يه دوست نامرد بيشتر که ندارم حتما ميام
******************************
الان قراره ماني بياد دنبالم بريم آرايشگاه
-يگانه ماني دم در منتظرته
-باشه بهش بگو الان ميام
سريع وسايلم رو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون
-ليلا .ليال کجايي
-من اينجام
-ليلا پس چرا آماده نيستي مگه نمياي
-چرا ولي يه خورده به کارا برسم تو الان برو من بعدا خودم ميام
-باشه پس دير نکنيا
-باشه برو ديگه
ماني تو ماشين منتظر نشسته بود درماشين رو که بستم متوجه من شد
-سلام اين بار که تو توي هپروت بودي
-عليک سلام،آره امروز من توي فکر بودم آخه مي خواستم ببينم تو چرا اينقدر فکر مي کني مگه چه مزه اي داره
-حالا حرکت کن دير نشه
ماشين رو روشن کردو پاش رو روي پدال گاز فشار داد کمتر از نيم ساعت جلوي آرايشگاه بوديم
مي خواستم پياده شم که گفت ناهار رو براتون ميارم اگه چيزه ديگه اي خواستي بهم زنگ بزن
-باشه خداحافظ
از همون بد ورودم شاگرداي ارايشگر کاراي اوليه رو شروع کردن دو ساعت بعد هم ليلا اومد
-ليلا دير کرديا
-خوب نمي تونستم که خونه رو همينجور ول کنم بالاخره مراسم تو خونه است
-آره راست ميگي
ناها رو هم ماني ساعت دوازده ونيم اورد و رفت جوجه گرفته بود من که واقعا با ولع خوردم آخه صبحونه هم نخورده بودم حال کردم واقعا
بالا خره کار آرايشگر تموم شد به ماني هم خبر دادم که کارم تموم شده ليلا نگاهم کرد و گفت خوشگل که بودي اما خوشگلتر شدي يعني واقعا محشر شدي
ماني وقتي منو ديد چند ثانيه به صورتم زل زد بعد انعام آرايشگر رو داد و دستم رو گرفت و از آرايشگاه خارج شد
از رفتارش تعجب کردم انتظار داشتم حداقل يه تعرف کوچيک بکنه ولي دريغ از يه تعريف
تو ماشين هم اصلا نگاهم نکرد
-ماني اتفاقي افتاده
-نه چطور مگه
-آخه تو
نمي تونستم غرورم رو بشکنم و بگم چرا نگاهم نمي کني
-نمي خوام باعث ناراحتيت شم
اصلا نفهميدم منظورش از اين حرف چي بود
-ماني منظورت چيه
-هيچي فراموشش کن
به آتليه که رسيديم دستم رو گرفت ومنو از ماشين پياده کرد
توي آتليه نگاهم کرد و گفت نمي تونم نگم خيلي خوشگل شدي تو همين حين عکاس اومد
-خوب اماده بشين که يه سري عکس ازتون بگيرم ،که بعد بريم توي باغ هم چندتا عکس بگيريم
ماني کنارم ايستاد و دستش رو دور کمرم گذاشت و عکاس هم شروع به گرفتن عکسها توي ژستهاي مختلف کرد
تا رسيد به يه عکس که گفت روبروي هم وايسين و من بايد دستم رو روي شونه ماني ميذاشتم انگار که درحال رقص هستيمو ماني سرم رو خم کنه و سرش رو به صورتم نزديک کنه انگار که مي خواد لبام رو ببوسه
تو همون حالتي که عکاس مي خواست ايستاديم لباش با لبام فقط چند سانت فاصله داشت
ضربان قلبم رفت بالا حس کردم دستام عرق کردن ،اون هم فقط به لبهام زل زده بود البته عکاس ازش خواست اينکار رو بکنه
وقتي عکاس عکس رو گرفت ماني مي خواست لبهام رو ببوسه که گفتم ماني تو قول دادي
بازوم رو رها کرد و از من فاصله گرفت
زير لب داشت با خودش حرف ميزد که نفهميدم چي ميگه
بالاخره کارمون تو اتليه تموم شد ،به خونه که رسيديم اونجا جمعيت زيادي نبود چند تا از همسايه ها خونه عموم و فرناز و خانواده ي نيما بودن
به سمت قسمتي که براي ما در نظر گرفته بودن رفتيم
کنار هم نشستيم ميتا و سمانه اومدن کنارمون و تبريک گفتن
-مينا بابا کجاست
-پيش مهموناست کاريش داري
-نه
صداي همهمه اي بلند شد فهميدم عاقد اومد
مهريه ام چهارده سکه بود که به خواست خودم بود
بعد از اينکه عاقد دو بار خطبه عقد رو خوند در حال خوندن خطبه براي بار سوم بود که ماني جعبه اي از جيب داخلي کتش خارج کرد و توي دستم گذاشت
-مبارکت باشه
بقيه هم که اين حرکت ماني رو ديدن شروع به دست زدن و کل کشيدن شدن
و ما بالاخره رسما زن و شوهر شديم
جعبه رو که باز کردم ديدم يه سرويس طلا سفيده گوشواره هاش که خيلي عالي بودن شکل اشک تقريبا دستبند و گردنبند هم همين طرح رو داشتن ولي گوشوارهها بشيتر به دلم نشست
فرناز هم به کنارمون اومد
-سلام تبريک ميگم
ماني فقط گفت ممنون همين
منم فرناز رو در اغوش کشيدم و ازش تشکر کردم
مهموني خوبي بود درسته که ساده بود ولي به من که خيلي خوش گذشت
بعد از شام مهمونا شروع کردن به دادن هدايا ،نوبت امير که رسيد کادوش رو به دستم داد و آروم گفت اميدوارم اشتباه نکرده باشي بعد هم با ماني دست داد و از کنار ما رفت قبول نکرد حتي با ما عکس بگيره
************************
بالاخره مهموني تموم شد الان توي خونه ماني هستيم هنوز عادت نکردم بگم خون خودمون ماني رفت دوش بگيره
گفت لباشامو که عوض کردم منتظرش توي هال بشينم گفت باهام حرف داره حالا چه حرفي خدا عالم است
نمي دونم چرا با اينکه يه ساعت بيشتر نيست که از بابا دور شدم اما دلم براش تنگ شده
ياد نگاه اخرش که وقتي من و ماني رو به دست هم مي سپارد بغض مي کنم آخه چشاش دريايي شده بودند معلوم بود خيلي جلوي خودش رو گرفته که اشکاش رو گونه اش سرازير نشن
يه نفس عميق کشيدم و رفتم تو اتاق که لباسام رو عوض کنم توش تخت خواب دونفره گذاشته بود حتما بخاطر اينکه
اگه مينا يا ليلا وارد اتاقم بشن تعجب نکنن چرا تخت يه نفره است
کمد رو که باز کردم تا لباس بردارم
تعجب کردم چون يه طرف لباساي من بود طرف ديگه لباساي ماني
چون من مينا رو براي چيدن لباسام فرستاده بودن اصلا نمي دونستم که چرا ماني لباساش رو تو اون اتاق نذاشته
سريع لباسام رو عوض کردم وتوهال منتظر ماني شدم
بالاخره اومد داشت کمربند حوله رو مي بست بعد هم شروع کرد به خشک کردن موهاش سرش رو که بلند کرد چشمش به من افتاد
-تا تو يه چايي آماده کني من لباس مي پوشم ميام
-با نارضايتي بلند شدم که گفت بابا از اول زندگي که نميشه تنبل باشي
بالاخره بعد از بيست دقيقه امد يه شلوار راحتي با يه تي شرت پوشيده بود اومد تو آشپزخونه و روبروم روي صندلي نشست
بلند شدم و براي هردومون چاي ريختم ليوان رو تو دستش گرفت و به چايي زل زد
-مثل اينکه حرف داشتي زودتر بگو مي خوام برم دوش بگيرم موهام و صورتم از اين ارايش خسته شد
-وقت هست الان ،راستش يه سري حرف بود که گفتم همين امشب بهت بگم بهتره که بعدا حرفي توش درنيادok
-باشه بگو
ليوان رو روي ميز گذاشت و شروع کردبه صحبت کردن
-اول اينکه............
و سکوت کرد منتظر شدم حرفی بزنه ولی اون انگار نه انگار که من منتظرم
-اگه حرف نمیزنی برم حموم
و خواستم بلند شم که گفت بشین
دوباره سر جام نشستم و بهش نگاه کردم
-خوب
-اول بگو ببینم ما زن و شوهریم دیگه
-واسه چی این رو می پرسی
-تو جوابم رو بده من بهت می گم
-ظاهرا زن و شوهریم
-من کاری ندارم ظاهرا یا باطنا....
-وسط حرفش پریدم منظورت چیه
با خشونت توی چشمام زل زد و گفت میذاری حرفم رو بزنم یا نه
-خوب بگو
-داشتم می گفتم من کاری ندارم ظاهرا یا باطنا ،حتما تو رمانای عاشقانه خوندی که طرف میاد به زنه می گه که تو واسه خودت زندگی کن من واسه خودم به نظر من مسخره است مگه نه
راستش از حرفاش ترسیدم یعنی منظورش چیه
-خوب چی می خوای بگی
-اینقدر وسط حرفام شیرجه نزن خوب،اما منظورم از حرفام اینکه چون تو الان همسر من هستی پس موظفی که به من بگی با کی میری با کی میای چکاز می کنی و بقیه کارا که یه زن برای انجام دادنش به شوهرش اطلاع میده فهمیدی
-خوب مگه زندانه ،تازه ما قراره سه سال باهم باشیم پس چه لزومی به این حرفاست بعدش یعنی تو هم به من گزارش کار میدی
زل زد تو چشمام و گفت اولا می خواستی از اول قبول نکنی دوما اره من تا جایی که بهت ربط داشته باشه تو رو در جریان کارهام میذارم
خودم رو روی صندلی شل کردم و منتظر حرفاش شدم
-اما نکته مهمتر اینکه من دوست ندارم هر کدوم توی یه اتاق بخوابیم یعنی اتاقمون جدا نیست
تا این حرف رو زد طوری از روی صندلی بلند شدم که صندلی پرت شد روی زمین
-چی گفتی تو ،فکر کردی با بچه طرفی ،نه اقا من به اندازه کافی عقل و شعور دارم
-با عصبانیت روبروم ایستاد وگفت بشین سرجات و تا حرفام تموم نشده بلند نمی شی بلند شدی خودت می دونی با من
-ولی تو قول دادی،گفتی مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم
-هنوز هم زیر قولم نزدم فقط گفتم اتاق خوابمون مشترکه می فهمی یعنی چی؟
-واسه چی خوب هر کدوم توی یه اتاق بخوابیم خونه که دو تا اتاق داره
-اون اتاقه کار منه
-خوب توی هال می خوابم
-نه توی اتاق مشترکمون می خوابی
دوباره از جام بلند شدم و خواستم از آشپزخونه برم بیرون که گفت کجا
-هر جا که دلم بخواد در ضمن من هر جایی که دلم بخواد می خوابم تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی
مثل اینکه شدیدا عصبیش کردم چون بازوم رو گرفت و محکم فشار داد یگانه کاری نکن برخلاف میلم عمل کنم
از تهدیدش ترسیدم برای همین تو همون حالت که بازوم تو دستش بود گفتم مانی خواهش می کنم تو خودت.
-آره عزیز من ،من گفتم حالا هم زیر قولم نزدم،پس نگران نباش مطمئن باش من نامرد نیستم که زیر قولم بزنم،حالا هم این دو روز رو تنها می خوابی ولی بعدش دیگه نه متوجه شدی
بعد سرش رو خم کرد و گونه ام رو بوسید حالا هم برو دوش بگیر بعدم بخواب منم توی اتاق کارم می خوابم
می خواستم بخوابم که گفت باور کن من آدم بدی نیستم
سرم رو به علامت فهمیدن تکون دادم و به سمت حموم رفتم
سریع دوش گرفتم و از حموم زدم بیرون مانی رو دیدم که روی کاناپه دراز کشیده ،به اتاق رفتم بعد از تعویض لباسم خواستم بخوابم که یادم اومد مانی چیزی رویخودش نداخته بود و چون کولر روشن بود با خودم گفتم نکنه سرما بخوره برای همین ملافه ای برداشتم و از اتاق خارج شدم
وقتی به کنار کاناپه رسیدم بهش نگاه کردم دیدم اروم خوابیده انگار که چند ساعت تو خواب باشه
خم شدم و ملافه رو روش کشیدم خواستم برم که چشمام به صورتش افتاد که توی خواب چقدر معصوم بود
دست گذاشتم رو گونه اش هوس کردم گونه اش رو ببوسم اما خجالت کشیدم برای همین لبام رو روی پیشونیش گذاشتم با بوسه ای سریع سرم رو بلند کردم حس کردم چشماش تکون خوردند برای همین سریع به اتاق برگشتم
روی تخت دراز کشیدم و به حرفای مانی فکر کردم ،چرا این حرفا رو زد خوب اگه دوستم داره قشنگ بگه دیگه ،یگانه تو چقدر خوش خیالی دوست داشته باشه به همین خیال باش،خوب اگه دوستم نداره پس این حرفا رو واسه چی زد،الان که می خوام صادقانه در مورد احساسم نسبت باید بگم من توی این مدت کم بهش علاقه مند شدم طوری که هر روز آرزو می کنم کاش دوستم داشته باشه
فقط کافیه بهم بگه دوستم داره اونوقت همه چیز حل میشه
صبح با صداي تقه هاي که به در اتاق مي خورد بيدار شدم
-يگانه نمياي ناهار بخوري
به ساعت نگاه کردم ساعت يک بود از بس ديشب فکر کردم دير خوابيدم الان هم که..
زود بلند شدم مي خواستم روسري سرم کنم که با خودم گفتم چه معني داره ما که بهم محرميم براي همين يه تي شرت صورتي با يه شلوار پوشيدم
دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم دو تا پيتزا روي ميز بود به همراه نوشابه و سالاد ولي ماني تو آشپزخونه نبود
-سلام ظهر بخير
-سلام ،ببخشيد دير بيدار شدم اخه ديشب دير خوابيدم
-اشکالي نداره حالا هم بشين ناهارت رو بخور
در جعبه پيتزا رو باز کردم و مشغول خوردن شدم
-واسه شنبه آماده باش چون ميريم ماه عسل
-باشه فقط قبلش ميريم که با خانواده ام خداحافظي کنيم باشه
در حالي که برش پيتزا رو گاز ميزد گفت ميريم چرا که نه
بعد از اتمام ناهار اون از اشپز خونه بيرون رفت
من هم ليوانا رو شستم جعبه ها رو هم انداختم توي سطل بعد چاي ساز رو به برق زدم
چاي که اماده شد از همونجا گفتم ماني چاي مي خوري
-آره مي خورم
چايي رو توي دوتا ليوان ريختم و به سالن بردم چايي رو روي ميز گذاشتم و روي مبل روبروي ماني نشستم
ليوانش رو برداشت و تلويزيون رو روشن کرد يه سريال بود ماني به تلويزيون خيره شد من هم همينطور
-ماني
بدون اينکه چشمش رو از صفحه تلويزيون برداره گفت چيه
-مي گم نميشه اتاقامون جدا..
وسط حرفم پريد نه ما ديشب در موردش حرف زديم
نمي دونستم چه جوري راضي کنم براي همين فعلا موضوع رو بي خيال شدم
-ماني خانواده ات هيچ وقت بر نمي گردن ايران
-فکر نمي کنم
-يعني دلت واسه اشون تنگ نميشه
تلويزيون رو خاموش کرد و به من نگاه کرد
-چرا خوب اما هر وقت دلم تنگ بشه ميرم ببينمشون
-اونا از ازدواجت خبر ندارن درسته
-آره چون فکر نمي کنم لازم باشه بدونن ،مگه نه
-آره لازم نبود بگي
-ماني
بالبخند گفت ديگه چيه خانم مارپل
با اخم گفتم اااااا دفعه اخرت باشه بهم ميگي خانم مارپل
اينبار بلندتر خنديد چون دوست دارم ميگم
حالا چي مي خواستي بگي بگو زود باش
-مي خواستم بگم که اگه ميشه رفتارت با من جلوي خونواده ام باشه
-يعني چه جوري باشه
اين چقدر خنگه يعني همه چيز رو من توضيح بدم
-نگفتي منظورت چيه
-يعني اينکه جلوي خونواده ام طوري رفتار کني که انگار دوستم داري نمي خوام اونا چيزي از قرار ما بدونن
چند لحظه خيره نگاهم کردو بعد اومد کنارم نشست به چشمام زل زد و با لبخند و چشماني که حس شيريني رو به من القا مي کردند گفت ديوونه من عاشقتم
تعجب کردم انگار دنيا رو بهم دادن يعني ماني دوستم داره تو همين افکار بودم که.........
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲۹-۵-۱۳۹۲, ۱۱:۱۷ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد