خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان" وام ازدواج "

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان" وام ازدواج "
خلاصه :

قصه در مورد دختر دانشجویی هستش که پدرش بیمار هستش ودر این میان اتفاقاتی پیش میاد که مجبور میشه بخاطر وام ازدواج با استادش به صورت صوری ازدواج کنه و این تازه شروع جریاناتی برای اون میشه ....


بخونیدش کوتاهه ولی قشنگه
(1782)(1782)(1782)
19-08-2013, 12:27 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان" وام ازدواج "
امروز اصلا حال و حوصله ي درس و دانشگاه رو نداشتم تو افکار خودم بودم که چه جوري بقيه پول عمل بابام رو جور کنم که
ديدم دم در دانشگاهم به ساعتم نگاه کردم کلاس اولو ازدست دادم هنوز تو افکار خودم بودم که فرناز رو از دور ديدم راهم رو
. به سمت اون کج کردم
-سلام چرا دير کردي
-سلام هيچي بعدا برات تعريف مي کنم
-اين ساعت دوباره با استاد شهاب کلاس داريم
-چرا مگه ساعت قبل نبود
-آره ولي چون آخر ترمه و اين استاد هم وظيفه شناس تصميم داره امروز کتاب و تموم کنه
_حالا خوبه امتحان دست خودشه خوب اونجايي که درس نداده رو امتحان نگيره
-آره خوب حالا اين ساعت مياي سرکلاس
-آره ميام راستي پس کلاس استاد زنگنه چي ميشه
-هيچي ديگه استاد زنگنه هم هفته ي ديگه ساعت استاد شهاب و ميگيره
-حالا بهتر بريم سر کلاس
همونجور که به سمت کلاس ميرفتيم فرناز داشت حرف ميزد حرفاي که اصلا من گوش نمي دادم و فقط سرمو به نشونه ي تاييد تکون مي دادم
از دور امير مقدمو ديدم فرناز هم با ديدن اون گفت عاشق دلخستت هم اومد منو به چي فکر مي کردمو اون به چي واقعا خيلي خوش خيال بود آزاد از همه چيز تو
افکار خودم بودم که با صداي مقدم رشته افکارم پاره شد
-سلام خانم اميري سلام خانم فياضي
سلام
سلام
-خانم اميري حالتون خوبه آخه رنگتون پريده
اين ديگه چي مي خواد نه خيلي حوصله دارم با گفتن ممنون حالم خوبه دست فرناز رو گرفتمو وارد کلاس شديم
-چته چرا پاچه ميگري اون که فقط حالتو پرسيد
-فرناز خواهش ميکنم امروز اصلا حوصله ندارم بعد به سمت رديف آخر رفتمو روي اولين صندلي نشستم
فرناز هم کنارم نشست و گفت نه مثل اينکه واقعا امروز اتفاق مهمي افتاده که مخ کلاس که هميشه رديف اول مي نشست اومده رديف آخر نشسته
همچنان که در سکوت بهش نگاه مي کردم گفت فهميدم عاشق شدي پوزخندي زدمو تو دلم گفتم دوست مارو ببين اتفاق مهم زندگي از ديد اون عاشق شدن
وقتي ديد من چيزي نميگم گفت فهميدم طرف ردت کرده ميدونستم داره از فضولي ميميره که بفهمه چه خبره ولي من عادت نداشتم از زندگي واسه کسي بگم از بچگي
همينطور بود دوست دورو ورم بود ولي در حد همون درس و مسائل عادي باهاشون صحبت مي کردم. هيچوقت کسي از زندگيم خبر نداشت
الان دوست داشتم با کسي صحبت کنم ولي نمي دونستم با کي ورود استاد به کلاس جلوي پيشروي افکارم رو گرفت
-يگانه
-چيه
-حواست کجاست استاد اومد
-آره فهميدم
-اين استاد هم که اينقدر بد اخلاق که نميشه با يه من عسل خوردش
-هيس مي شنوه تازه اخلاقش مهم نيست مهم اينه که خوب تدريس مي کنه
-خانمها اگه حرفاتون تموم نشده بفرمايد بيرون تمومش کنيد
ف-نه استاد عذر مي خوام استاد-تکرار شد ميريد بيرو متوجه شدين با شما هم هستم خانم اميري
در سکوت فقط بهش نگاه کردم اون هم که ديد چيزي نميگم چيزي نگفت شروع کرد به تدريس ده دقيقه که گذشت فرناز گفت جون من تو امروز چته پس براي چي جزوه نمي نويسي
-اه تو چرا امروز به من گير دادي
-حالا مطمئن شدم عاشق شدي
غير ارادي صدامو بالا بردمو گفتم ولم کن تورو خدا فرناز با چشماي گرد شده نگام ميکرد وقتي صورتمو به سمت استاد چرخوندم ديدم که با خشم نگاهم مي کنه و همه ي بچه ها با تعجب مي خواستم عذر خواهي کنم که استاد با عصبانيت گفت هر دوتاتون بيرون
سرمو پايين انداختمو کيفمو هم برداشتم به سمت در رفتم فرناز هم دنبالم اومد وقتي از کنا استاد رد مي شدم به صورت زيرلبي گفتم به درک فکر کنم شنيد آخه فکش منقبض شد و
چشماش خشمگين
وقتي از کلاس اومديم بيرون فرناز مي خواست عذر خواهي کنه که گفتم هيچي نگو فقط ولم کن باور کن امروز حوصله هيچي رو ندارم

همینجور که از دانشکده خارح می شدم فرناز هم دنبالم میومد و عذر خواهی می کرد تو یه لحظه جوش آوردمو گفتم چی می خوای ولم کن اون هم با بغض سرشو انداخت پایینو چیزی نگفت قیافه اش رو که دیدم فهمیدم زیاده روی کردم فرناز ببخشید تند رفتم ولی تو رو خدا امروز دور منو خط بکش خواهش می کنم اونم بازم چیزی نگفت رفتم سمتشو گفتم ببخشید این چند روز اعصاب ندارم تو ببخش سرشو بلند کرد و با لبخند نگاهم کرد می دونستم چیزی تو دلش نیست ولی من نمی تونستم به کسی اعتماد کنمو واسه اش درد و دل کنم تنها کسی که باهاش صمیمی بودم خواهرم بود که دو سال ازمن بزرگتر بود ما دو تا حرفای هم دیگرو خوب می فهمیدیم اون سال قبل ازدواج کرد شوهرش باهاش همکلاسی بود نیما پسر خوبی بود فقط وضع مالیش زیاد خوب نبود اونم مطمئنا تا چند سال دیگه بهتر می شد مهم این بود که لیلا دوسش داشت اون هم عاشقانه لیلا رو دوست داشت بعضی وقتا که اونا رو می بینم آرزو می کنم که من هم عاشق بشمو همسر اینجوری دوستم داشته باشه البته از دوستیهای قبل ازدواج بدم میاد پس نتیجه می گیرم من هیچوقت با عشق ازدواج نمی کنم چون من که با پسرا رابطه ساده سلام علیک رو هم ندارم یعنی هیچوقت گرم سلام و علیک نمی کنم بر عکس بقیه دخترا که وقتی اونا رو می بینم میگم نکنه اونا با هم فامیل هستن چون من فقط با پسرای فامیل راحتم اونم در حدی که از حد خودمون تجاوز نمی کنیم ،شوخیهای که احترام دو طرف حفظ شه
همینجور که تو افکارم بودم دست کسی رو روی شونه ام حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم فرناز
-کجایی دختر چند دقیقه است دارم صدات می کنم
-همینجام فقط به تنهایی احتیاح دارم من میرم اون پشت کنار درختا میشینم باید یه خورده فکر کنم
-باشه برو با اینکه خیلی دوست داشتم بدونم
چشم غره ی من باعث شد حرفشو نیمه کاره ول کنه
-خوب باشه چرا میزنی رفتم
به سوی درختای پشت دانشکده رفتم جای خلوتی بود و می تونستم راحت بشینم فکر کنم باید چیکار کنم شروع کردم با خودم حرف زدن که خدا جون چرا پدر من تو که وضعیت ما رو یدونی حالا من باید از کجا پول جور کنم ای کاش حداقل پسر بودم این از بد شانسی بابا بود که پسر نداره آخه سه تا دختر چیکار می تونن بکنن خدا جون مامانم پیش تو ولی بابامو ازم نگیر پاهامو تو بغلم جمع کردم سرمرو رو پاهام گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن در حالی که گریه می کردم شروع کردم به درد و دل با خدا خدا جون پدرمو ازم نگیر خدا جون به هرکی سر زدم نداشت من چیکار کنم پول عمل بابامو از کجا بیارم یهو حس کردم یکی پیشم نشست با خودم گفتم این فرناز اینقدر فوضوله که با اینکه بهش گفتم می خوام تنها باشم اما بازم اومد فوضولی کنه سرمو بلند کردم که چند تا فحش بارش کنم که از چیزی که دیدم خشکم زد
سرمو بلند کردم تا چندتا فحش بارش کنم از اونچه که ديدم خشکم زد در حالي که بهش زل زده بودم بغضم رو قورت دادم هر دو تامون فقط بهم زل زده بوديم همينجور که نگاش مي کردم بخودم اومدمو گفتم شما عادت دارين استراق سمع کنين اونکه از رفتارمن جا خورده بود ايستاد بعد کت اسپرتش رو مرتب کرد و گفت زبونت خيلي دراز نمي ترسي بهت نمره ندم
پوزخندي زدمو گفتم ديگه برام فرقي نمي کنه
خودم هم از خودم تعجب مي کردم که چه جوري دارم باهاش حرف ميزنم نه به چند قيقه قبلش که وقتي ديدمش خشکم زد نه به حالا که داشتم باهاش بحث مي کردم
-چيه تو فکري داري به نمره فکر مي کني يا اينکه چه جوري از دلم در بياري (اين حرفارو در حالي بهم ميزد که پوزخندي روي لباش بود)
اين ديگه چه قدر از خود راضي بود
من در حاليکه سعي مي کردم محکم باشم بهش گفتم اين آرزو رو به گور مي برين که من بيام ازتون عذر خواهي کنم هر کاري هم دلتون خواست با نمره ام بکنين (راستش اولين بارم بود که با يه استاد اين جوري حرف مي زدم خوب تقصير خودش بود من فقط مي خواستم دق دليمو سر يکي خالي کنم)
مي خواستم از کنارش رد شم که با لحني خالي از عصبانيت گفت صبر کنين خانم اميري
-وقت ندارم مي خوام برم
-چه کاري مهمتر از جور کردن پول براي عمل پدرتون
-شما همه ي حرفامو شنيدين
-راستش غير عمدي بود داشتم از اينجا رد مي شدم که شما رو اينجا ديدم صداتون هم ،راستش نمي تونستم جلوي گوشامو بگيرم
مي خواستم بهش بگم خودتي مگه تو الان نبايد سر کلاس باشي پس اينجا چکار مي کني ديدم اگه نگم بهتر حالا که اون ديگه عصباني نيست بهتر من دوباره عصبانيش نکنم چون با اين وضع من يه ترم زودتر هم فارغ التحصيل بشم بهتره البته کو تا فارغ التحصيلي هنوز دو سال مونده
-به چي فکر مي کنيد خانم اميري
-چيز خاصي نيست
-بهرحال اگه کمکي از دستم برمياد در خدمتم
راستش از خودم خيلي خجالت کشيدم که اينجوري باهاش حرف زدم سرمو انداختم پايينو گفتم استاد واقعا معذرت مي خوام سرمو که بلند کردم ديدم داره نگاهم مي کنه
در حالي که لبخند کوچيکي گوشه لبش بود گفت اشکال نداره بهر حال مي تونيد روي کمکم به عنوان يه دوست حساب کنيد فعلا خداحافظ
-استاد بازم عذر مي خوام يه لحظه کنترلم رو از دست دادم
-مهم نيست بيين دوتا دوست از اين اتفاقا مي افته درسته ديگه ما مي تونيم دوتا دوست براي هم باشيم
نمي دونستم چي بهش بگم از تعجب کم مونده بود شاخ دربيام جاي فرناز خالي که اين استاد خشک رو اينجوري ببينه
-فعلا خداحافظ
-خداحافط
استاد رفت و من با نگاهم اونو بدرقه مي کردم امروز بدجور شوکه ام کرد قد بلندي داشت که تا حالا بهش توجه نکرده بودم اگه اينو به فرناز مي گفتم بهم مي گفت که تو اصلا به غير درس به چي توجه مي کني حلال زاده است داره به سمتم مياد
منم راهم رو به سمتش کج کردم انگار آروم شده بودم
-استاد چکارت داشت ديدم دنبالت مي گرده نه بابا توهم آره
-چي مي گي تو
-هيچي ميگم خوب دل ميدادين و قلوه مي گرفتين
-تو هم دلت خوشه
-يه چيز بگم از تعجب شاخ در مياري
-چي بگو
سعي داشت با نگاه کردن بهم حرصم رو در بياره
-چرا نگاهم مي کني
-استاد قبل از اينکه (و شروع کرد حالت کسي رو که در حال فکر کردن به خود گرفتن)
-خوب چرا حرف نميزني
-راستش وقتي تو رفتي پشت ساختمون دانشکده يکي دو دقيقه بعدش استاد اومد سراغت رو ازم گرفت منم گفتم کجايي ولي نديدم بره پشت ساختمون پس چه جوري کنار تو بود
-هيچي داشت از اونجا رد مي شد که منو ديد
-اون که مي دونست تو اينجايي
-اه فرناز چقدر حرف ميزني بعد در حالي که به سمت در خروجي دانشگاه مي رفتم با فرناز خداحافظي کردم فرنازم هنوز همونجا ايستاده بود مطمنا مي خواست بفهمه چه جوري مي تونه يه ربطي بين اونچه که ديده و شنيده پيدا کنه


کليد رو از کيفم درآوردمو در رو باز کردم وارد خونه که شدم بابامو ديدم که داشت توي حوض دستاش رو مي شست وقتي به اين فکر مي کنم که ممکنه يه روز نباشه غم عالم توي دلم ميشينه.
-سلام بابا شما باز رفتين سرکار
-سلام عزيزم تو که منو مي شناسي، نمي تونم بيکار بشينم
مي دونستم اينو ميگه که من ناراحت نشم والا اون نمي تونه کار کنه فقط مجبوره کار کنه براي ازدواج ليلا اون همه ي پس اندازش رو براي خريد جهيزيه خرج کرد الان هم که بازنشسته آموزش پرورش هستشه و يه حقوقي مي گيره که تو اين گروني فقط مي تونه زندگيمون رو بچرخونه. من و مينا و بابام. مينا هم که دانشجوي سال اول دانشگاه آزاد هستش بابام دوست نداشت دلش رو بشکنه و زماني که حقوق دانشگاه آزاد قبول شد بابام هر طور که بود شهريه اش رو جور کرد و اونو فرستاد ثبت نام کنه حالام که روي ماشين يکي از دوستاش از صبح تا ظهر به صورت شراکتي کار مي کنه خوب معلوم وقتي ماشين مال خودش نباشه سهمش هم کمتر هستش
-يگانه جان ،تو چرا هنوز اونجا وايسادي نمي خواي يه ناهار به ما بدي
-اومدم بابا لباسامو عوض کنم ميام
به اتاقم رفتم بعد از اينکه لباسامو عوض کردمو دستامو شستم به سمت آشپزخونه رفتم و غذايي که از ديشب آماده کرده بودم رو گرم کردم
همين جور که غذا رو گرم مي کردم به بابام فکر مي کردم که تو اين مدت چقدر شکسته تر شده بعد از فوت مادربزرگ که بابام يهو حالش بد شد بعد از اينکه برديمش بيمارستان متوجه شديم يه سکته رو رد کرده بعد از اون اتفاق تحت نظر پزشک بود تا اينکه دو ماه پيش دکتر صريحا اعلام کرد بابام بايد عملش و الا با اين وضعش نمي تونه بيشتر از اين دووم بياره اون روز رو خوب يادمه وقتي وارد مطب دکتر شديم دلشوره داشتم انگار مي دونستم قرار اتفاقي بيفته وفتي دکتر نتايج آزمايشات و نوارهايي که از بابام گرفته بودن رو ديد گفت خانم اميري پدرتون بايد هر چه سريعتر عمل بشه
-مگه چي شده آقاي دکتر
-خانم توي اين چند ماه وضع قلب پدرتون بهتر که نشده هيچ، بلکه بدتر شده اگه وضع همينطور پيش بره من نمي تونم چيزي رو تضمين کنم
-آقاي دکتر چکار بايد بکنيم
-پدرتون بايد هر چه زودتر عمل بشه
اون روز نمي دونم چه جوري از مطب دکتر خارج شدم تو راه که به اين موضوع فکر کردم قطرات اشک روي گونه هام راشونو پيدا کردن و انگار قصد تموم شدن نداشتن امروز با اينکه دو ماه از اونروز مي گذرد ولي هنوز هم نتونستم پول عمل پدرم رو جور کنم حدود دو سه ميليون تونستم با قرض گرفتن از عموم که وضع اون هم بهتر از ما نيست و پس اندازي هم که داشتيم رو هم روي اون بذاريم که تازه بشه حدود سه ميليون حالا سه ميليون باقي رو از کجا بيارم نمي دونم
-يگانه آماده شد
-تويي مينا سلام کي اومدي
- سلام تازه رسيدم الان لباسامو عوض مي کنم ميام کمکت
-باشه
به خواهر فکر کردم که با اينکه يه سال از من کوچکتر بود ولي هيچ وقت نتونستم مثل ليلا با اون راحت باشم حس مي کردم هنوز براي مشکلات بچه است براي همين تا حالا از موضوع عمل بابا چيزي بهش نگفتم به بقيه هم گفتم فعلا چيزي بهش نگن نمي دونم آخرش چي ميشه شروع کردم به چيدن ميز بعد هم بابا و مينا رو صدا کردم ناهار که تموم شد مينا داوطلب شستن ظرفا شد من هم براي بابا چاي ريختم و رفتم کنارش نشستم البته چاي بابا رو کم رنگ ريختم بابا بعد از خوردن چاي شروع کرد به صحبت کردن در مورد درسام و اينکه آرزو داره هر چي زودتر فارغ التحصيل بشم و اون خانم مهندس صدام کنه وقتي اين حرفارو ميزد بغض گلومو گرفت براي همين به بهانه ي درس رفتم تو اتاقم گريه سر دادم دوست داشتم الان ليلا کنارم بود و سرم رو ميذاشتم رو شونه اش ولي حيف که الان اون تو خونه اشه يهو ذهنم رفت سمت استاد شهاب ،استاد ماني شهاب از سال قبل که تدريسش رو توي دانشگاه ما شروع کرد همه ي دخترا دنبال اين بودن که ته و توي زندگيش رو در بيارن آخرش هم بعد از کلي تحقيقات فقط تونستن بفهمن مجرد. من که نمي دونم اين دخترا چرا وقتي يه پسر مي بينن زود دوست دارن بفهمن مجرد يا متاهل چه مي دونم اونروز که فهميده بودن مجرد فرناز با چه آب و تابي اومد تعريف کرد که استاد شهاب مجرد منم بهش گفتم مجرد يا متاهل باشه چي به تو ميرسه اونم گفت بابا تو چقدر بي ذوقي همه دخترا برا يه نگاش مي ميرن تا حالا به چهرش دقت نکرده بودم جز امروز وقتي به چشماش زل زدم اولين چيزي که منو به خودش جذب کرد آرامش چشماش بود الان که فکر مي کنم مي بينم شايد بتونم به اون اعتماد کنم و اون کمکم کنه خودش گفت روم مثه يه دوست حساب کن
اه دختر حالا اون يه چيزي گفت يعني تو مي خواي چيزايي رو که تا حالا براي دوستات تعريف نکردي بري براي اون تعريف کني نمي دونم شايد بهش گفتم، خواب به سراغ چشمام اومد بدون اينکه نتيجه اي بگيرم

صبح با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم به صفحه گوشيم نگاه کردم شماره ناشناس بود مي خواستم قطع کنم که با خودم گفتم شايد کار مهمي داره
-الو بفرماييد
-سلام
-سلام
-خوبين
-ممنون شما
-نشناختين
-آقا لطفا مزاحم نشين
-مزاحم کيه شهاب هستم
-آقا گفتم لطفا مزاحم نشين
-مزاحم کدومه يعني واقعا نشناختين
-آقا مگه مسابقه بيست سوالي،آقا ميشه فاميليتونو بگيد
-آها عرض کردم که ماني شهاب
دوتا شاخ روي سرم سبز شد اين ديگه چکار داره
-يگانه خانم گوشي دستتونه
-بله ببخشيد يه خورده غيره منتظره بود
-راستش مي خواستم ببينمتون
-در چه مرد
-در مورد مشکلتون
-لطفا هر چي ديروز شنيديد فراموش کنيد
-چرا من يه راه حل پيدا کردم
-جدي مي گيد
-بله فقط بايد حضوري ببينمتون
راستش نمي دونستم قبول کنم يا نه تو افکار خودم بودم که گفت يگانه خانم چي مي گيد
اينم با اين يگانه گفتنش چه زود چاي نخورده پسر خاله شد حالا واي به حال اينکه چاي بخوره
-راستش نمي دونم چي بگم
-مطمئن باشيد ضرر نمي کنيد
باشه کجا
-دو ساعت ديگه آدرس کافي شاپ رو هم براتون اس ميزنم پس به اميد ديدار
-خداحافظ
از اتاق که اومدم بيرون ديدم خونه ساکت، فهميدم باز بابا رفته سرکار و مينا هم که دانشگاه . زود صبحونه ام رو خوردم و ميز رو جمع کردم مي خواستم برم آماده شم يه نگاه به يخچال کردم مينا ناهار رو آماده کرده بود پس با خيال راحت مي تونستم برم بيرون
رفتم به اتاقم مانتو مشکي به همراه شلوار جينم رو پوشيدم مي خواستم مقنعه بپوشم که با خودم گفتم نه مگه مي خوام برم دانشگاه
يه شال مشکي داشتم با طرح خطوط ريز سفيد به صورتم ميومد چون پوستم روشن بود و چشمام عسلي يه جلوه اي به صورتم مي داد حوصله آرايش رو نداشتم براي همين گفتم همينجور بهتره چه معني داره آرايش کنم البته خودم هميشه طوري آرايش مي کردم که زياد معلوم نباشه ولي امروز نمي خواستم اصلا آرايش کنم
در خونه رو بستمو به سمت ايستگاه اتوبوس رفتم
به کافي شاپ که رسيدم دودل شدم برم تو يا نه که صدايي از پشت سرم گفت چي شد هنوز مرددين
به پشت سرم نگاه کردم استاد شهاب بود
-شمام تازه رسيدين
-از وقتي شما رسيدين من اومده بودم ولي چون حدس ميزدم ممکنه پشيمون بشين با خودم گفتم بيرون منتظرتون مي مونم که نتونيد پشيمون بشيد راستي سلام
-ببخشيد سلام
-خوب بريم تو
-بله
باهم داخل کافي شاپ شديم يه کت اسپرت سفيد تابستوني پوشيده بود با يه شلوار جين به نظرم ترکيب خوبي بود تي شرتش هم کرمي روشن بود
-خوب چي مي خوري
-ممنون چيزي نمي خورم
-کافي گلاسه مي خوري
-گفتم که
-نذاشت حرفم رو ادامه بدم باشه پس کافي گلاسه سفارش مي دم گارسونو صدا کرد و سفارش دو تا کافي گلاسه داد بعد هردومون سکوت کرديم تا اينکه گارسون کافي گلاسه ها رو جلومون گذاشت
-خوب بخور
اين چرا اينقدر راحت شده اصلا حس مي کنم اين استادي نيست که مي شناختمش
-راستش شما گفته بودين که (اصلا نمي دونستم چه جوري بهش بگم ما قرار بود در مورد جور کردن پول عمل پدرم صحبت کنيم راسش مي ترسيدم فکر کنه من چقدر پرروام)
-چرا حرفتونو خوردين
-خوب قرارمون براي اين بود که
-بله متوجه شدم راستش من يه پيشنهادي داشتم ولي راستش اول چند تا سوال ازتون داشتم
-بفرمايد
-راستش اونطور که من فهميدم شما دو تا خواهر دارين و با پدر و خواهر کوچکتر از خودتون زندگي مي کني درسته؟
-بله خواهر بزرگم متاهل و مادرم هم چند سال پيش فوت کرد
راستش نمي دونم چرا بهش اعتماد کردم و دارم از زندگيم براي اون مي گم ولي تو نگاهش آرامشي بود که مي تونستم بهش اعتماد کنم
-چقدر براي پول عمل پدرتون لازم دارين
-حدود سه ميليون تونستيم از عموم و پس اندازي که خودمون داشتيم جور کنيم حالا سه ميليون باقي رو نمي دونم از کجا بيارم
-خانواده مادريتون چي ؟
-راستش وضع اونا بد نيست واقعيتش وضعشون خوبه ولي اونا از اول هم با ازدواج مادرم با پدرم مخالف بودن بعد از فوت مادرم هم که ديگه با ما قطع رابطه کردن
-رفتين پيششون
-راستش حاضر نيستم باعث کوچيک شدن پدرم جلوي اونا بشم
-ولي جون پدرتون در ميونه
-همينه که دار منواز پا درمياره
-راستش يه پيشنهاد داشتم ولي مي ترسم ناراحت شين
بعد هم با کافي گلاسه مشغول شد مثل اينکه اينم قراره حرصمو دربياره بهش زل زدمو منتظر شدم حرف بزنه
سرشو گرفت بالا بعد با شک همونطور که به چشمام نگاه مي کرد گفت من حاضرم اون پولو بهتون بدم ولي به يه شرط
ديگه حرفاشو نمي شنيدم اينقدر خوشحال شدم که نفهميدم که چي مي گفت تا اينکه گفت خوب چي مي گيد؟
گيج بهش نگاه کردم اون هم با شک و نگراني نگاهم مي کرد با گيجي گفتم شما چي گفتين ؟
-عذر مي خوام من قصد جسارت نداشتم
نذاشتم حرفش رو تموم کنه گفت مگه شما چي گفتين ببخشيد من اصلا حواسم به حرفاتون نبود نفسي از سر راحتي کشيد و گفت
-پس بايد دوباره از اول بگم
-چي رو؟
-پيشنهاد و شرط
-بله بفرماييدراستش هر شرطي باشه قبول مي کنم زندگي پدرم خيلي برام ارزش داره
-ببينيد من مي تونم يه وام براتون بگيرم
-چه وامي
-وام کمي مکث کرد بعد گفت ازدواج
-ولي آخه من که مجردم
-خوب ازدواج بکنيد يه ازدواج صوري
-خوب چرا وام ازدواج نميشه يه وام ديگه گرفت
-چرا خوب شايد بشه
-خوب ،پس براي چي وام ازدواج بگيرم تازه چطور مي تونم بگيرم
-خوب هر وام ديگه اي بگيرين ضامن مي خوات
نگاه عاقل اندر سفيه اي بهش کردم و گفتم مگه وام ازدواج ضامن نمي خواد؟
-خوب چرا اونم ضامن مي خواد ولي من جورش مي کنم
-ببينيذ البته ببخشيد ولي شما مي تونيد ضامن رو براي يه وام ديگه جور کنيد حتما که نبايد من وام ازدواج بگيرم
-ببينيد بر فر هم ضامن جور شد شما بعد مي تونيد قسطهاش رو بديد؟
-فکر نمي کنم ولي براي وام ازدواج همين قضيه پيش مياد
-اونش با من ،من حلش مي کنم
-خوب بر فرض من قبول کنم وام ازدواج بگيرم اولا من مجردم پس بهم وام نميدن در ثاني اگه بخوام ازدواج کنم توي اين چند روز چطوري مي تونم ازدواج کنم نکنه توقع دارين اولين مردي رو که ديدم بهش پيشنهاد ازدواج بدم
لبخندي گوشه لبش نشست و گفت نترسين به اونجا نميرسه
وقتي لبخند رو لباش ديدم لا خودم گفتم اين منو سر کار گذاشته
-ببخشيد من فکر کنم زياد به خودتون زحمت دادين من بايد برم
کيفم رو برداشتم مي خواستم بم که گفت يگانه بشين
اين ديگه شديدا پررو شده بود در حالي که مي نشستم گفتم ميشه منو به اسم کوچيک صدا نکنيد
-باشه عذر مي خوام حالا اگه ميشه بشينيد خانم اميري
-بفرماييد
-ببيندمسلما کسي که شما رو نشناسه نمي تونه ،ميشه از فعل جمع استفاده نکنم
-بفرماييد
-بله داشتم مي گفتم کسي که شما رو نشناسه قبول نمي کنه ضامن شما بشه درست؟
-بله
-ولي اگه ضامن رو من جور کنم چون منو مي شناسه قبول ميکنه درست؟
-بازم بله
-ببين من و تو به چشمام زل زد انگار هنوز شک داشت بگه يا نه بعد يه نفس عميث کشيد و گفت اگه با هم ازدواج کنيم من براي گرفتن وام ضامن دارم بعد از عقد هم که وامو گرفتيم تو مي توني پدرت رو عمل کني بعد هم
کاملا گيج شده بودم نمي دونستم چي بگم
-شما چي مي گيد من که گيج شدم شما در مورد من چي فکر کردين ببخشييد پررويي ولي شما اگه مي خوايين ضامن جور کنيد خوب با عنوان يه وام ديگه جور کنيد که ديگه لازم نباشه ازدواج کنم
-خوب درست ميگي ولي من که تو رو نمي شناسم رو چه حسابي بايد بهت اعتماد کنم
-خوب حتي اگه عقد کنيم من ممکنه قسطها رو ندم
-نه اگه ما عقد کنيم و تو بياي خونه ام من هم در عوض کارهاي خونه چه مي دونم پخت و پز شستن لباسام و بقيه کارهاي خونه حقوقي برات در نظر مي گيرم که بخشيش رو به عنوان قسط وام بر مي دارم بقيه اش هم بهت ميدم بعد سه سال هم که قسطا تموم شد طلاقت ميدم
-ببخشيد ولي شما چيزي به سرتون نخورده صحبت سه ساله تازه بعد از طلاق براي شما که بد نميشه يه عيب و ايرادي ميزارين رو زنتونو مي گين طلاق دادم ولي من چي ديگه نمي تونم موقعيت اولمو داشته باشم
-گفتم که من ازت توقع خاصي ندارم ما مثل خواهر و برادر با هم زندگي مي کنيم
از شرم سرخ شدم و سرم رو انداختم پايين بعد گفتم ولي اين تغييري توي موضوع نميده بالاخره اسم شما تو شناسنامه ام مي مونه راستش مي دونم نهايت پرروييه ولي نميشه اين پولو بهم قرض بدين
-متاسفم شرط من اينه من بايد مطمئن شم پول برگشت داده ميشه از کجا معلوم پولو برنداري بزني به چاک
- حيف که استادم هستين و الا خوب مي دونستم چه جوري جوابتونو بدم مطمئن باشيد هيچ وقت اينقدر ارزش خودم رو پايين نميارم
-کي گفته ارزشت پايين مياد
از روي صندلي بلند شدم
-بهر حال شماره من که رو گوشيت هست اگه نظرت عوض شد بهم خبر بده راستي..
ديگه نتونستم بايستم و به حرفاش گوش بدم از کافي شاپ زدم بيرونشروع کردم بهقدم زدن تو خيابونا خدايا اين چه بلايي بود به سرمن اومد آخه چرا پدر من آخه اين در مورد من چي فکر کرده ميگه مثل خواهر و برادر آره جون خودت وقتي به اسم زنت ميام تو خونه ات ،اي خداراهنماييم کن چرا من بايد اين همه بدبخت باشم ،من چي ميگم خدا جون حالم خوب نيست نمي دونم دارم چي ميگم
به پارکي رسيدم روي يه نيمکت نشستم هر چي فکر کردم نتونستم قبول کنم ازيه طرف آينده ام از يه طرف زندگي پدرم سر دوراهييه بدي گير کرده بودم وقتي به خودم اومدم که ساعت دو بعداز ظهر بود حتما الان پدر و مينا نگران شده بودن مي خواستم بهشون زنگ بزنم که فهميدم گوشيم تو خونه مونده
-اه لعنتي
اشکايي که نمي دونستمکي روي گونه ام روون شده بودند رو پاک کردم و بلند شدم که پسري 17يا18ساله ازکنارم رد شد با ديدن چشماي گريونم گفت نبينم اشکاتو دوست پسرت قالت گذاشته نگران نباش من هستم پوزخندي زدمو از کنارش رد شدم شنيدم که گفت ديوانه
پشت در که رسيدم چند تا نفس عميق کشيدم و در رو باز کردم صداي ليلا از تو هال ميومد خوشحال شدم که اون اينجاست مي تونستم سرم رو روي شونه اش بذارم و راحت گريه کنم وارد هال که شدم چشم به نيما افتد که خندان به ليلا نگاه مي کردسرمو بلند کردمو سلام کردم
-سلام خواهر خانم عزيز ما
ليلا بلند شد من رو در آغوش کشيد گفت خوبي عزيزم کجا بودي تو چرا چشمات قرمزه
-چيز خاصي نيست بهاره و حساسيت فصلي بابا کو؟
نيما-تازه رسيد رفت نمازش رو بخونه
-من برم لباسامو عوض کنم ميام خدمتتون
ليلا-برو عزيزم من هم برم کمک مينا ناهار رو بکشيم
سر ميز ناهار با شوخيهاي نيما و ليلا از حالت سکوت خارج شده بود
بابا-يگانه بابا جون چرا چيزي نمي خوري
-سر راهم شکلات خوردم براي همين احساس سيري مي کنم
-گل بابا من چند بار بگم شيريني جات رو قبل غذا نخور
مينا-ااا بابا فقط يگانه گلتونه
بابا-نه عزيزم سه تاتون دختراي گل منيد
نيما-پس من چي? اگه از روي کمبود محبت افتادم مردم کسي نگه چرا؟
بابا دستي به کمر نيما زد و خندان گفت تو که قند عسل بابايي
بااين حرف پدر همه شروع به خنده کردند و من هم سعي کردم تبسمي روي لبهام بنشونم با اين که سخت بود ولي نبايد پدر مي فهميد من ناراحت هستم
****
بعد از شام دور هم نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم که نيما شروع کرد به صحبت کردن در مورد انتقالي که قرار به اون بدن و اون قراره تا آخر ماه به اهواز ميرفت وقتي پدر اين حرف را شنيد گفت پس ليلا چي ميشه؟
نيما-خوب ليلا هم باهام مياد چون فکر مي کنم چند سالي بايد اونجا باشم
احساس کردم بابا ناراحت شد ولي به روي خودش نياورد به ليلا نگاه کردم اون هم ساکت بود مثل من و مينا
نيما-بابا جون جاي خوبيه بالاخره بايد پيشرفت کنم مجبورم برم چون شرکت منو انتخاب کرده که برم اونجا،تابستون هم شما مياييد پيش ما با هم خوش مي گذرونيم
بابا-آره بابا درست مي گي بالاخره بايد از يه جايي شروع کني،حالا چرا همتون ساکت نشستين ،مينا بابا جون بلند شو شطرنجو بيار يه دست با پسرم بزنم ببينيد بازم من مي برم
چهره همه ي ما باز شد مينا رفت شطرنجو بياره منو ليلا هم کنار هم نشستيم
نيما -بابا جون نميشه اين دفعه من ببرم نذارين حسرت به دل برم جنوب
بابا-اي ناقلا من که مي دونم عمدا ميذاري من ببرم
نيما-ا قرار نشد از بازي پدر زن من ايراد بگيريد
بازي بين نيما و بابا شروع شد مينا هم گفت من درس دارم ميرم تو اتاقم
-باشه برو
به سمت ليلا نگاه کردمو گفتم ليلا قرار نيست من خاله شم
-زرنگي اگه دلت بچه مي خواد برو شوهر کن
-خيلي بدجنسي ليلا من گفتم دوست دارم خاله شم
-حالا زوده
-راستي پول عمل بابا چي شد نتونستي جور کني
-نه خودت که بهتر مي دوني راستش شايد تونستم جور کنم
-چه جوري
-حالا
-نکنه يه بچه پولدار تور کردي
-تو منو خوب مي شناسي ميدوني که اهل اين حرفا نيستم
-آره دلم از اين ميسوزه که اون پسره مقدمم هم رد کردي
-الان نمي خوام ازدواج کنم مي خوام فعلا درسم
با صداي نيما که مي گفت چي شد بابا جون حرفمو قطع کردمو به سمت بابا رفتم
-چي شد نيما
-نمي دونم يهو دستشو رو قلبش گذاشت
-ليلا قرص بابا رو بيار نيما به اورژانس زنگ بزن
-به اورژانس زنگ زدم يگانه آروم باش گريه نکن
به صورتم دست زدم ديدم خيس شده بود سرم رو که برگردوندم ديدم مينا هم داره گريه مي کنه بغلش کردم _بابا حالش خوب ميشه
-آره اون که چيزيش نيست همونجور که مينا تو بغلم بود به ليلا نگاه مي کردم و به نيما که سمت چپ بدن بابا رو ماساژ ميداد صداي بابا رو شنيدم که مي گفت من چيزيم نيست گريه نکنيد در همين حين آمبولانس رسيد
19-08-2013, 12:31 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان" وام ازدواج "
-چي شده آقاي دکتر
در حالي که سرش رو با تاسف تکون مي داد گفت هر چه زودتر بايد عمل بشه
نيما-حالا حالش چطوره
-اگه زودتر عمل نشه حالش بدتر ميشه فعلا خداحافظ بايد به بقيه مريضا برسم
و از کنا ما رد شد چشمهام روي صورت نيما ،ليلا و مينا مي چرخيد
نيما-شرمندهام که نتونستم کاري بکنم
-نه نيما جان همين که الان پيش ما هستي کليه ،ما ميدونيم اگه داشتي دريغ نمي کردي من خودم اين پول رو جور مي کنم
بدون اينکه منتظر جوابش بمونم از بيمارستان خارج شدم گوشيم رو درآوردم و به شماره استاد شهاب نگاه کردم بايد بهش زنگ ميزدم غرور اينجا معنا نداشت نبايد بزارم بابام از دستمون بره دستم رو روي شماره ش فشار دادم بعد از دو بوق صداي جدي استاد به گوشم رسيد
-بله بفرماييد
...........
-الو
............
-الو اگه نمي خواي حرف بزني قطع کنم
-سلام
-سلام
.......
-چيه چرا دوباره ساکت شدي؟
با صداي که بغض تو اون معلوم بود گفتم کمکم کنيد
يهو صداش نگران شد
-چي شده يگانه اتفاقي افتاده؟
-بابام تورو خدا هر شرطي بگين قبول فقط کمکم کنيد
-تو الان کجايي مي خوام ببينمت
-بيمارستان ...بابام حالش بده بايد زودتر عمل شه
-باشه من الان ميام اونجا
-نه
-چرا؟
-آخه ،هيچي پس منتظرتونم
-خداحافظ
بدون اينکه جوابش رو بدم گوشي رو قطع کردم حالا بايد به نيما و ليلا چي بگم با همين فکر به سمت بيمارستان رفتم

بعد از نيم ساعت رسيد کنار نيما ايستاده بودم و مينا و ليلا روي صندلي نشسته بودند
-سلام خانم اميري
-سلام استاد
دخترا و نيما با تعجب به ما نگاه مي کردندن به سمتشون چرخيدم و گفتم:استاد شهاب که قرار کمکمون کنن ،دامادمون آقا نيما خواهر بزرگم ليلا و بعد با اشاره به مينا گفتم و خواهر کوچيکم مينا
ماني-سلام از ديدارتون خوشوقتم
نيما هم دستشرو به سمت اون دراز کرد من هم همينطور
با ليلا و مينا هم سلام عليک کرد بعد رو به من کرد
ماني-خوب چقدر لازم دارين که چکش رو بنويسم
قبل از اينکه بقيه اعتراضي کنن گفتم سه ميليون
ماني-طبق صحبتهايي که کرديم من پنج تا مي نويسم
نگاه نيما متعجب بين استاد و من مي چرخيد دسته چکش رو از کيفش خارج کرد بعد از چند ثانيه چکي با مبلغ پنج ميليون دستم بود
ليلا جلوتر اومدرو به استاد کرد واقعا ممنون نمي دونم چه جوري تشکر کنم هم من هم خواهرام
تو دلم بهش خنديدم لازم نيست تشکر کني اين عوضش رو که سه سال از زندگيم ازم مي گيره دوست داشتم اينارو بهش بگم ولي حيف که نميشد
-خوب خانم اميري من دارم ميرم فقط اگه ميشه مي خواستم چند دقيقه باهاتون صحبت کنم
-بله البته
دستش رو به سمت نيما دارز کرد نيما هم صميمانه دستش رو فشرد آقاي شهاب اميدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم
ماني-خواهش مي کنم کاري نکردم فعلا خداحافظ
به سمت محوطه بيمارستان حرکت کرديم به يه نيمکتي اشاره کرد مي شينيد
-بله
روي نيمکت نشستم اون هم با فاصله کمي از من نشست
-يگانه خانم قرارمون يادت نرفته
-نه ولي نميشه بدون ازدواج من هر روز صبح بيام کارهاي خونتونو بيام انجام بدم سفته هم به عنوان ضمانت بهتون ميدم
-نه قرار نشد زيرش بزني تو پشت تلفن گفتي شرطمو قبول کردي
آخه
-آخه نداريم الانم که ميري بالا به خواهرات و نيما مي گي که من خواستگارتم ،ولي تو بهم گفتي که تو اين وضعيت نمي توني درست تصميم بگيري بعدش به من گفتي که قرار خواستگاري رسمي بمونه براي بعد از عمل پدرت در ضمن ميگي که تو نظرت در مورد من مثبته متوجه شدي
-ولي من چه جوري اين حرفا رو بزنم خجالت مي کشم
-بايد آمادشون کني به خواهرت بگو اون بقيه اش رو درست مي کنه مطمئن باش ،حالا هم ديگه بايد برم، راستي ديگه اينقدر به من نگو استاد خوب، من اسم دارم اگه هم کاري داشتي بهم زنگ بزن
نمي دونم چرا ساکت شده بودم و به حرفاش گوش ميدادم
-خداحافظ
-خداحافظ
اون رفت ومن رفتنش رو نگاه مي کردم اون مي تونست يه ايده ال باشه ولي حيف که ازدواج ما الکيه نه من عاشقش نيستم فقط از نظر منطق چنين آدمي آرزوي هر دختريه خوشتيپ،جدي و احساس مي کنم مهربون آخه اگه مهربون نبود براي چي بايد به من کمک مي کرد نميدونم حالا من براي چي نشستم دارم رفتار اين استاد بدعنق رو تحليل مي کنم حالا به ليلا چي بگم نمي دونم ولي آخرش که بايد بفهمن من قرار با ماني ازدواج کنم منو نگاه چقدر راحت اسمش رو مي گم خوب خودش گفت اون يه چيزي گفت تو ديگه چقدر پررويي
قضيه رو به ليلا البته اصل قضيه رو نگفتم اون هم از اينکه دامادي فهميده ،تحصيلکرده و پولدار گيرشون مياد خيلي خوشحال شد گفت بعد از عمل با بابا صحبت ميکنم که اجازه بده بياد خواستگاري
دو هفته مثل باد گذشت بابا رو عمل کرديم و خوشبختانه نتيجه عمل موفقيت آميز بود تو اين دو هفته دو ماني دوبار به ديدن بابا اومد نمي دونم اين چکار کرده بود که به دل بابا نشسته بود البته بابا هنوز از جريان خواستگاري خبر نداشت
امروز قراره بابا رو مرخص کنن من و ليلا پشت در اتاق ايستاده بوديم و نيما در تعويض لباس به بابا کمک مي کرد
ليلا-چه خبر از آقاي استاد
-جلوش استاد استاد نکنيا که اصلا خوشش نمياد
ليلا-نه بابا تا ديروز اسمش رو مي آوردم سرخ و سفيد مي شدي حالا امروز لزش دفاع مي کني بشکنه اين دست که منو به آقاي استاد فروختي
-ليلا مگه نگفتم...
ليلا-اومد حلال زاده است
-جلوش چيزي نگيا
ليلا-نه بابا چي بگم؟
با قدمهايي محکم راه ميرفت وقتي به ما رسيد سلام کرد
-سلام ليلا خانم خوبي يگانه جان؟
چشمام گرد شد به ليلا نگاه کردم سعي داشت خنده اش رو پنهون کنه
ليلا-ببخشيدمن برم ببينم بابا اماده شده؟
و به سمت اتاق بابا رفت
-ببينيد آقاي شهاب
-ماني
-بله آقا ماني ميشه اينقدر زود صميمي برخورد نکنيد حالا بقيه نمي دونن ما که مي دونيم قضيه چيه؟
-خوب من هم به خاطر ديگران اينجوري برخورد ميکنم فقط يادت باشه خودت خواستي بعدا پشيمون نشي
-مطمئن باشيد پشيمون نميشم من نيازي به محبت شما ندارم
-خيلي تند ميري تقصير منه مثل اينکه فراموش کردي که من
-سلام آقا ماني خوبي؟
اضافه شدن نيما باعث شد که حرفش نيمه کاره بمونه
-ممنون نيما جان تو خوبي
تو گوش ليلا که اونم کنارم ايستاده بود گفتم اينا کي با هم پسر خاله شدن؟
-حسودي بالاخره که بايد باهم باجناق بشن پس بهتر هواي هم رو داشته باشن البته آقا ماني شما بايد احترام نيماي ما رو نگه داره بالاخره نيما حق آب و گل داره
-نه بابا چقدر تحويلش ميگيري اتفاقا شوهر شما بايد تحت امر ماني باشه چون ماني يه سه سالي از شوهر شما بزرگتره
-دختر هم دختراي قديم ،هيچي نشده اينقدر شوهر شوهر مي کني واي به حال زماني که ازدواج کني اونوقت حتما
نمي تويم بگيم بالاي چشم آقا ابرو (البته همه ي اين حرفا رو به شوخي مي گفت)
با خنده گفتم ما اينيم
-اه شوهر ذليل،راستي اين دو تا کجا رفتن
-اونهاشونن دارن با بابا ميان
-به به چه دامادهاي برازنده اي
بالاخره بابا رو به خونه آورديم ليلا و نيما در مورد ماني با بابام صحبت کردن بابا هم موافقتش زو اعلام کرد چون تحقيقي که نيما کرده بود نتيجه اش مثبت بود
دو روز پيش ليلا که خونمون بود اومد کنارم نشست و گفت بابا گفت که آقا ماني مي تونن تشريف بيارن خواستگاري
با لبخند گفتم حالا چرا لفظ قلم حرف ميزني
با دست به کمر زد و گفت اه اه نيشتو ببند دختر هم دختراي قديم چيه تا اسم خواستگار اومد نيشت باز شد
-حسودي؟
-حسود اونم به اين آقاي عصاقورت داده من يه تار موي نيما رو با آقاي شما عوض نمي کنم
-چي شد تا ديروز که خوب بود
حالت فکر کردن به حودش گرفتو گفت خوب که بود ولي خوب به نظرم يه خورده شوخي و خنده هم خوبه مثل نيماي من
-آها حرفت رو بگو مي خواي نيشش بيست و چهار ساعته مثل نيما باز باشه
با صورتي عصباني نگاهم کرد به کنار دستش نگاه کرد کتابم که کنار دستش بود رو برداشت و کوبيد روي سرم
-حالا شوهر من هميشه نيشش بازه بد مي خواد بخندونتتون
-بابا شوخي کردم
لبخندي پيروزندانه زد
-مي دونم که شوخي بود چون اگه جدي بود تو الان زنده نبودي حالام حرف زدن بسه پاشو به ماني جونت خبر بده که بياد حالا هم اگه کاري نداري برم
-نه عزيزم بخاطر همه چيز ممنون
با لبخند از اتاق خارج شد
گوشيم رو برداشتم بايد به ماني خبر ميدادم با دومين بوق گوشي رو برداشت سرد و جدي جواب داد
-بله بفرماييد
-سلام
بدون اينکه حالت صداش رو تغيير بده جوابم رو داد تعجب کردم چرا اينجوري شده
-سلام کاري داشتي
-راستش پدرم گفت مي توني بياي
-کجا بيام
-خوب خونمون
-براي چي؟
-مسخره ام مي کنين استاد
روي استاد تاکيد کردم دوست داشتم حرصش رو دربيارم مگه من مسخره اش بودم که اينجوري باهام حرف ميزد
-سعي نکن حرصم رو در بياري که نمي توني
-اگه نمي خواين بياين قطع کنم
سرد و خشک گفت پس فردا بعد از شام اونجام
-باشه خداحافظ
بدون اينکه جوابي بشنوم تلفن قطع شد
با خودم گفتم اين ديگه چه ديوونه ايه
***********************
امروز قراره بياد شايد تا يه ساعت ديگه بياد نمي دونم چرا دلهره دارم ته دلم دوست داشتم که اين يه خواستگاري واقعي باشه آخه ماني آرزوي هر دختري مي تونه باشه من جزو اونها ولي حيف که عاشقش نيستم
با صداي ليلا که مي گفت کجايي دختر چندبار صدات کردم جواب نميدي
-اومد؟
-آره عزيزم بلند شو بيا نمي خواي که آقا داماد منتظر بمونه
-باشه برو الان ميام
نگاه معني داري به من کرد و گفت اتفاقي افتاده ؟
-نه گفتم که تو برو منم ميام
-باشه
و در را بست نمي دونستم برم يا نه من دوست نداشتم اينجوري ازدواج کنم حتي اگه ازدواج واقعي نباشه
خدايا کمکم کن ،خدا جون ازت مي خوام هر چي که صلاحه پيش بياد
بلند شدم و به سمت سالن پذيرايي حرکت کردم مي دونستم که تا الان همه ي وسايل پذيرايي رو ليلا برده پس من لازم نيست چايي ببرم اصلا مگه خواستگاري واقعيه که براش چايي ببرم
حالا من چه جوري سه سال از عمرم رو باهاش بگذرونم
پشت در پذيرايي نفس عميقي کشيدم و وارد شدم
-سلام
با صداي من همه به سمتم چرخيدن ماني هم با دقت منو برانداز کرد و نيم خيز شد به حالتي که انگار مي خواد بلند شه
-سلام
-راحت باشين بفرماييد
ليلا به کنارش اشاره کردبيا اينجا بشين يگانه جان
کنار ليلا نشستم سرم و انداختم پايين و شروع کردم به بازي با ناخنهام
بابا-خوب اقا ماني داشتين مي گفتين
ماني-بله خدمتون عرض کردم من علاوه بر تدريس ،تو شرکتي که پدرم اون رو بهم داده کار مي کنم در واقع رياست شرکت با من هستش
خانواده ام هم خارج از کشور هستن يه برادر هم دارم که دو سال از من کوچکتره اون هم خارج از کشور هستش
بابا -آقا ماني شما چطور اينجا تنها موندين
ماني-در واقع من بعد اتمام تحصيلاتم به خانواده ام گفتم که مي خوام برگردم ايران
خانواده ام اصرار کردن اونجا بمونم ولي من دوست داشتم جايي باشم که به اونجا تعلق داشته باشم جايي که احساس غريب بودن نکنم
پدرم وقتي ديد من مصمم کمکم کرد که يه شرکت تجاري براي خودم راه اندازي کنم که الان اونجا مشغولم
بابا-مثل اينکه زياد به حرف گرفتمتون ميوه ميل کنيد
ماني-خواهش ميکنم
نيما که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره نتونست بيشتر از اين سکوت کنه آقا ماني ميدوني که خواهر خانمم خيلي عزيزه شما بايد از هفت خوان رستم بگذري تا شايد آخرش پيروز شي
ماني با لبخند نگاهم کرد و ليلا با چشم غره اي به نيما نگاه کرد بابا هم با لبخند به من نگاه مي کرد
بابا-خوب دختر شما نمي خوايي چيزيي بگي
سکوت کردم راستش واقعا نمي دونستم چي بگم من مگه به غير از جواب مثبت راه ديگه اي داشتم
ماني-راستش اقاي اميري و مکثي کرد انگار مردد بود يا شايد هم خجالت مي کشيد نميدونم
بابا-چيزي شده پسرم؟
ماني -راستش اگه اجازه بدين مي خواستم يه چند لحظه با يگانه خانم صحبت کنم
و به بابا نگاه کرد بابا هم به من نگاه کردو گفت پاشو دخترم آقا ماني رو راهنمايي کن تو اتاقت با هم صحبتاتونو بکنيد
جلوتر از اون حرکت کردم اون هم پشت سرم اومد به اتاقم که رسيدم ايستادم و در باز کردم و گفتم بفرماييد
وارد شد من هم وارد شدم در رو باز گذاشتم بهش نگاه کردم ايستاده بود و به اطراف اتاق نگاه مي کرد
صندلي رو از کنار ميز کامپيوتر به سمتش اوردم و گفتم بفرماييد بنشينيد
-سليقه ات بد نيست
نمي دونم شايد ،روي تخت نشستم اون هم روي صندلي نشست -
-چرا نمي دوني؟
به اون نگاه کردم و بعد به اتاقم ساده بود يه تخت و روبروش ميز کامپيوترم بود دو تا گلدون کوچيک کنار پنجره اتاقم که به سمت حياط بود قرار داشت و دو سه تا قاب از طراحي هايي که خودم از چند تا بنا کرده بودم و يه عکس خانوادگي از منو بابا و مينا و ليلا و پشت در يه کتابخونه کوچيک نميدونم قشنگ بودن يا نه ولي به من که ارامش ميدن
-چيه بررسي تموم نشد ده دقيقه است داري به اتاقت نگاه مي کني مگه اولين باره مي بينيش
-شايد
-چيزيت شده امروز خيلي ساکتي
فکر مي کنيد بايد خوشحال باشم قرار بله اي رو بگم که مي دون آخرش چي بشه
عصباني نگاهم کرد و گفت من مجبورت نکردم خودت قبول کردي در ضمن فکر کنم منم که بايد تو رو تحمل کنم
-خوب بهم بزنيد اين مراسم مسخره رو من قول ميدم پولتون رو برگردونم
-داري خستم مي کني از بس هر وقت ديدمت اين حرفا رو تحويلم دادي تو قول دادي پس بايد عمل کني
-آخه
نذاشت حرفم رو ادامه بدم
-من نگفتم بيايم اينجا که تو باز اين حرفا رو بزني مي خواستم بگم من مي خوام که نهايتا تا دو هفته ديگه ما عقد کنيم به پدرت گفتم من جهيزيه اي ازت نمي خوام خانواده ام که قرار نيست از اين ازدواج قراردادي با خبر بشن پس تو يه جوري به خانواده ات بگو که اونا نمي تونن بيان منم که ديگه کسي رو ندارم مراسم هر جا که خواستين مي گيرم تعداد مهمونا هم مهم نيست
به چشماش نگاه کردم چقدر مغرور بود و سرد
-ما هم به غير از خانواده عموم کسي رو نداريم
با يه پوزخند گفت پس مبارکه
و به سمت در رفت و من هنوز هم نشسته بودم
-بلند شو مگه نمي خواي توافقمونو اعلام کني
با ترديد به دنبالش به سمت سالن رفتم

وقتي رفت پدرم پرسيد واقعا دوستش داري، البته حق داري چون واقعا جوون برازنده اي هستش
نمي دونستم چي بگم نيما گفت سکوت علامت رضايته
بابا لبخندي زد و گفت اره بابا
-فکر مي کنم آدم خوبي باشه
و سرم رو بزيرانداختم نمي دونستم الان در مورد خانواده اش بگم يا نه
********************
صبح زود بلند شدم امروز کلاس داشتم و بايد برم دانشگاه از شانس بدم امروز با ماني کلاس داشتم بالاخره بايد عادت کنم چون قرار سه سال باهاش زندگي کنم ،بلند شدم نمازم رو خوندم البته قضا شده بود بعد هم به سمت آشپزخونه رفتم بابا و مينا داشتن صبحونه مي خوردن
-سلام بر باباي گل و خواهر عزيزم
-سلام
-سلام دخترم بيا بشين که ذکر خيرت بود
صندلي را کشيدم عقب و کنار پدر نشستم
-خوب چه خبره
-با آقاي اصغري صحبت کردم که بري از اونجا واسه جهيزيه ات خريد کني قرار شد پولشونو قسط بندي کنه
-نه بابا جون اولا که خودش گفت جهيزيه نمي خواد(جلوي بابا خجالت مي کشيدم اسم ماني رو بيارم اخه تازه ديروز جواب مثبت بابا اعلام شد)
بابا با لبخندي که صورتش رو پوشونده بود گفت خودش کيه؟
-خوب اقا ماني ،در ضمن حرف من اين نبود بعد هم آقاي اصغري جنساش رو دو برابر قيمت بهمون ميده شما هم مجبوريد تا اخر عمر قسط بدين نه پدر من تازه کار ديگه واسه شما خوب نيست من که ازدواج کنم حقوق بازنشستگيتون واسه شما و مينا کافيه(ديگه خجالتم ريخته بود چون خيلي راحت در مورد ازدواجم صحبت کردم)
بابا-آخه
-آخه بي آخه بعد هم بلند شدم و بوسه اي بر گونه اش نواختم
من ديگه بايد برم امروز کلاس دارم
مينا-با همسر آينده کلاس دارين
به سمت مينا برگشتم و گفتم تو اگه حرف نزني کسي نمي گه لالي فهميدي خانم
-بابا جون خداحافظ
-خداحافظ دخترم
زود به اتاقم رفتم لباسهام رو عوض کردم و به سمت دانشگاه حرکت کردم
توي راه تا زماني که به ايستگاه اتو بوس برسم با خودم فکر مي کردم
مثل اينکه من واقعا بايد باهاش ازدواج کنم چه آرزوهايي داشتم ولي خوب بابا ارزشش رو داره
حالا شايد هم مثل اين رماناي عاشقونه بعد عاشق هم شديم و تا آخر باهام مونديم اگه اينجوري بشه چي ميشه
زهي خيال باطل منو چه به اين حرفا اين اتفاقا فقط مال قصه هاست اگه زندگي منه که دو روزه طلاقم ميده
از اين فکر خودم خنده ام گرفت ،واقعا اين آدم جدي و بداخلاقي که من مي ببينم روزي دو فصل کتکم ميزنه
حالا من چرا به اين بدبخت گير دادم شايد از دستم فراري شد ،مگه من چمه گاهي وقتا شيطنت مي کنم تازه از موقعي که بابام مريض شده حتي زندگي کردنو فراموش کردم چه برسه به شيطنت
به ايستگاه رسيدم پيرزني هم اونجا نشسته بود و معلوم بود اون هم مثل من تو فکر شايد هم داره زندگيش رو مرور مي کنه يه پسر جووني هم کنارش نشسته بود و کتابي دستش بود حتما امتحان داشت پس چرا الان مي خوني ،ميري تفريحتو مي کني بعد مياي اول صبح تو ايستگاه درس مي خوني ،اه يگانه چقدر فوضولي به تو چه آخه
با رسيدن اتوبوس افکارم نيمه تمام موندن سوار شدم پيرزن هم کنارم نشست و اتوبوس حرکت کرد
19-08-2013, 12:32 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان" وام ازدواج "
به در دانشگاه که رسيدم مردد بودم برم يا نه که صداي فرناز از پشت سرم اومد
-چيه استخاره مي کني يا مي ترسي باز استاد شهاب بندازتت بيرون از کلاس
-سلام گلوله نمک
-چيه سرحالي و شوخي مي کني
-هيچي فقط من نمي دونم به کدوم ساز تو برقصم وقتي ناراحتم مي گي چرا ناراحتي وقتي هم خوشحالم ميگي چرا مي خندي؟
-اهو، کي ميره اين همه راه رو حالا بيا بريم سرکلاس تا دوباره مثل جلسه ي چند هفته قبل از کلاس اخراج نشيم
-راستي فرناز جزوه جلسه قبل رو که نيومدم مي خوام کامل نوشتي
-کامل هم نباشه از عاشق دل خستت برات مي گيرم
-من باز تحويلت گرفتم تو پررو شدي
-بابا تو چرا اينقدر ميزني تو برجک من ،حالا خوب يه روز مهربون شدي
-چي مي تونم به تو بگم من
ماني رو ديدم که داشت به کلاس ميرسيد
-زود باش برو تو فرناز استاد رسيد
فرناز-سلام استاد
ماني-سلام،چرا اينجا ايستاديد بفرماييد داخل کلاس
من و فرناز جلو تر از اون وارد شديم بعد هم اون وارد شد
داشتم با خودم فکر مي کردم چرا بهم محل نذاشت خوب حق داشت همينجور ايستاده بودم سلام هم نکردم توقع دارم اون بياد عرض ادب کنه همينجور که تو فکر بودم به صورت ماني زل زده بودم البته عمدي نبود ولي با سقلمه اي که فرناز به من زد و گفت چي اينجوري زل زدي بهش اون از رو رفت تو نرفتي
فهميدم چيکار کردم حالا اون در مورد من چي فکر مي کنه آبروم رفت
از کلاس اونروز چيزي نفهميدم فقط آخر کلاس فرناز گفت هفته ديگه امتحان مي گيره
-هفته ديگه،چقدر زود
-خانم آخر ترمه مي خواد ميان ترم ها رو وارد کنه
-بلند شو بريم
-کجا
-خوابي تو استاد گفت کلاس تموم شد مي تونيم بريم
-آها
-يه چزيت ميشه تو امروز
واقعا خودم هم نمي دونستم چمه
وقتي مي خواستم پشت سر فرناز از کلاس خارج شم گفت خانم اميري شما چند دقيقه باشين باهاتون کار دارم
حالا اي چيکار داره
روبه فرناز گفتم بيرون منتظرم باش من الان ميام
دو سه نفري هم که تو کلاس بودن از کلاس خارج شدن با قدمهايي محکم که نشان از قدرت و استقامتش بود به سمتم آمد
-امروز با پدرت صحبت کردم فردا ميام دنبالت بريم آزمايش بديم
-چقدر زود ده روز از وقتي که بهت گفتم باقي مونده پس زياد زود نيست تازه اون نگاههاي سر کلاست که اينو نميگه
با عصبانيت و در حالي که کمي صدامو بلند کرده بودم گفتم
-آقاي محترم اون کارم غير عمدي بود داشتم به بدبختيم فکر مي کردم که چه جوري بايد سه سال تحملتون کنم
عضلات صورتش منقبض شد مي خواست چيزي بگه که پشيمون شد من هم ديگه منتظر نموندم و از کلاس خارج شدم
به محض اينکه از کلاس خارج شدم فرناز رو ديدم که کنار کلاس ايستاده
بي توجه به اون به سمت بيرون دانشکده رفتم
-وايسا يگانه چرا با استاد حرفت شد
به حياط دانشگاه رسيديم
-چون قراره همسرم بشه
فرناز خشکش زد انگار برق هزار ولت بهش وصل کرده باشن
تکونش دادم و گفتم چت شد تو/
-يه بار ديگه بگو چي گفتي؟
-همون که شنيدي
يهو جيغ بلندي کشيد و گفت هورا پس ميان ترم و گرفتيم ديگه
-هنوز که چيزي معلوم نيست،تازه اين استادي که من مي شناسم حتي اگه روز عروسيمون باشه بازهم مي گه بيا امتحانتو بده بعد برو فهميدي
-حالا کلک تو اين بداخلاق رو که عين حنظل مي مونه چطوري تور کردي
حالت خشم به خودم گرفتم و گفتم اخرين بارت باشه که بهش مي گي حنظل
-برو بابا تو هم اون موقع که نمي دونستم قراره باهم ازدواج کنيد هر چي فحشش ميدادم چيزي نمي گفتي
مي خواستي فضولي نکني تا نفهمي ولي فعلا مي دوني
راستي سر چي دعواتنون شد
اين دوباره اصل موضوع ياده اش اومد
-به تو چه دعوا نمک زندگيه
-تو رو خدا يگانه مي دوني که اگه نگي من امشب خوابم نمي گيره
-خوابت نگيره به من چه ربطي داره
يگانه خواهش مي کنم
-نه
-يگانه تو رو خدا
-به خاطر قضيه کلاسه ميگه چرا اونجوري بهم زل زدي مي گه دوست ندارم کسي از رابطه امون با خبر بشه فهميدي
-آها خوب تو چرا داد مي کشيدي
-اولا داد نبود فقط صدامو بلند کردم دوما بهم برخورد حالا هم اگه ديگه سوال ديگه اي نداري بايد برم خداحافظ
-خداحافظ
به سمت ايستگاه اتوبوس حرکت کردم
يک پرادو از کنارم رد شد بعد از چند متر توقف کرد بي اعتنا از کنارش رد شدم برام بوق زد که توجهي نکردم
يگانه بيا سوار شو
شوکه شدم به سمتش برگشتم ماني رو ديدم که کنار ماشين ايستاده
خواستم بي اعتنا از کنارش رد شم که ديدم اين ديگه خيلي بي ادبي
-ممنونم استاد با اتوبوس ميرم
مثل اينکه حرصش رو درآوردم چونگفت فکر کردي من خيلي مشتاقم اگه کارت نداشتم که سوارت نمي کردم
حالا هم زود باش سوار شو نمي خوام دانشجوهام ما رو با هم ببينن
با ارامش به سمت ماشين حرکت کردم شديدا داشت حرص مي خورد چون صورتش برافروخته شده بود
به محض اينکه سوار شدم حرکت کرد و تمام حرصش رو روي پدال گاز خالي کرد من نمي دونم مردا چه عادت بدي دارن که اگه عصباني باشن و سوار ماشين بشن تمام عصبانيتشون رو روي پدال گاز خالي مي کنن
حالا اين فکر مي کنه من التماسش مي کنم که آرومتر بره تو خواب هم نمي بينم
براي چي التماس کنم اگه قرار اتفاقي بيفته واسه ما دو تاست پس واسه چي من التماس کنم
يهو ديدم ماشين رو کنار خيابون پارک کردبا صورتي عصباني به سمتم برگشت
-فکر کردي با اين کارات حرصم رو درمياري آره حرصم رو در مياري
واقعل ترسيدم چون بدجوري عصباني بود
-وقتي حرصم رو دربياري من هم مي دونم چه جوري تلافي کنم
و صورتش رو بهم نزديک کرد فهميدي
سرم رو به علامت بله تکون دادم
برگشت سر جاش و گفت يگانه به جان عزيزترين کسم اگه يه باره ديگه با هر لقبي غير از اسمم صدام کني خودت مي دوني با من
من مانيم مي فهميم انقدر بدم ماد کسي براي اينکه حرصم رو دربياره باهام رسمي صحبت کنه
درضمن نمي خوام که کسي تو دانشگاه از ازدواجمون با خبر بشه
-کسي نمي دونه
-آره کسي نمي دونه البته اگه تا حالا خواجه شيرازي نفهميده باشه
-شما
با چشم غره اش حرفم رو اصلاح کردم
-تو از کجا ميدوني
-مگه با اين جيغي که دوستت کشيد کسي هم نفهميد درضمن از دور نگاهتون مي کردم فهميدم موضوع صحبتتون چيه
-اون به کسي چيزي نمي گه
-آره نمي گه به شرطي که بهش زنگ بزني بگي به کسي نگه
به خونتون هم زنگ بزن بگو امروز ناهار با مني
-آخه بابام
-ازش اجازه گرفتم ،گفتم شايد خودت هم دوست داري بهشون اطلاع بدي
و ماشين رو به حرکت دراورد
گوشيم رو از کيفم درآوردم به خونه زنگ زدم مينا گوشي رو برداشت بهش گفتم که با مانيم
بعد هم براي فرناز اس فرستادم که قضيه من و ماني رو به کسي نگه
کنار يه رستوران نگه داشت به سمتم برگشت و گفت پياده شو باهام ناهار بخوريم
و بدون اينکه منتظرم بمونه پياده شد من هم به دنبالش پياده شدم
رستوران مثل يه باغ بود که اون رستوران رو وسطش ساختن به طرف ميزي رفت که کنار پنجره روبه باغ بود من هم بدنبالش
وقتي به ميز رسيديم گفتم من ميرم دستام رو بشورم
-باشه
وقتي تو آيينه به خودم نگاه کردم ديدم که چقدر خسته ام دست و صورتم رو شستم و برگشتم وقتي به نزديکي ميز رسيدم ديدم کنار ماني جووني هم سن و سال خودش نشسته و دارن با هم صحبت مي کنن حدس زدم بايد دوستش باشه بنابران جلو رفتم و سلام کردم
اون آقا هم ايستاد و با هام احوالپرسي کرد
-بفرماييد خواهش مي کنم
ماني-بشين رضا جان
-ممنون برم بگم غذاتون رو بيارن
ماني به من نگاه کرد بعد گفت رضا جان ايشون نامزدم يگانه جان ،يگانه آقا رضا هم از دوستان خوبم که از بچگي با هم بوديم جز اون چند سالي که ايران نبودم ،چرا نمي شيني يگانه جان
بله عذر مي خوام
رضا-خوب من برم بگم غذاتون رو بيارن فعلا خداحافظ خوش بگذره
بعد با ماني دست داد و از کنار ما رفتم
-رضا بهترين دوستمه که از دوران کودکي باهميم الان هم صاحب این رستوران هستش
-بله
-چي مي خوري
-مگه سفارش ندادي
-چرا امااگه چيز ديگه اي بخواي مشکلي نيست
-نه هر چي باشه مي خورم
چند دقيقه بعد غذا رو آوردن جوجه با مخلفات و سالاد بود شروع به خوردن کرديم هيچکدوممون حرف نميزديم
بعد از ناهار من رو به خونمون رسوند و رفت
وقتي داخل خونه شدم مينا تو هال داشت تلويزيون نگاه مي کرد
-سلام بابا کجاست
-سلام بابا خوابيده
-حالش خوبه
-آره،خوش گذشت با آقا ماني ناهار خوردي؟
با لبخند گفتم تو دانشگاه فرناز ول کن نيست تو خونه هم تو ،آخه شما دوتا چرا اينقدر فوضولين
-فرناز رو نميدونم ولي من اصلا علاقه اي به شنيدن قصه زندگيت ندارم
با تعجب نگاش کردم و گفتم پس کي بود داشت فوضولي ميکرد
با قيافه حق به جانبي گفت آها اونو پرسيدم ببينم گذاشتي پسر مردم ناهارش رو راحت بخوره یا نه
-واقعا که پررويي،اگه کاري نداري مي خوام برم استراحت کنم
-نه خانم برو من ديگه با خانمهاي متاهل کاري ندارم
سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم لباسام و عوض کردم رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد از نماز با خدا راز ونياز کردم
در اخر هم گفتم خدا جون ازت مي خوام راه درست رو بهم نشون بدي دوست ندارم زندگيم خراب بشه کمکم کن
بعد از نماز روي تخت دارز کشيدم و به وقايع امروز فکر کردم
ماني که گفت کارم داره ولي اون که چيز خاصي نگفت بعداز ناهار هم که ديگه چيزي نگفت چه مي دونم اون هم يه چيزيش نميشه
به حرف فرناز فکر کردم خنده ام گرفت يعني واقعا ماني اينقدر تلخه که مي گه عين حنظله
نه فکر نمي کنم فقط خيلي مغروره ،حالا خدا کنه بشه تحملش کرد چقدر خوب مي شد اگه واقعا همديگر رو دوست داشتيم به قول شاعر دنيا گلستان مي شد
******************************************
صبح زود بيدار شدم و آماده شدم يه خورده کوچولو هم آرايش کردم نه اينکه دلبري کنما نه براي اينکه خوشگلتر کنم
از اتاق که اومدم بيرون صداي زنگ خونه رو شنيدم بابا هم تو حياط داشت به گلهاي تو باغچه آب ميداد شير آب رو بست و رفت در رو باز کرد ماني بود ايستاده بود و با پدرم صحبت مي کرد مثل اينکه نمياد تو براي همين
رفتم کيفم رو برداشتم و به سمت حياط رفتم بابا داشت بهش مي گفت حالا بيدارش مي کنم آماده شه تو هم بهتره بياي تو
-سلام در مورد من حرف ميزنين
-سلام
-سلام ،ماني جان اومده دنبالت که برين آزمايش بدين
به ماني نگاهي انداختم مثل هميشه خوش پوش بود يه تي شرت سفيد و شلوار جين پوشيده بود به سروصورتش هم مثل هميشه رسيده بود بوي عطرش هم که عاليه زيادي ازش تعريف کردم مگه نه ،حالا يعني نمي خوامش و
اينقدر ازش تعريف کردم اگه مي خواستمش چي مي گفتم
-چيزي شده دخترم
-نه نه چيزي نيست
ماني با لبخندي که من به ندرت رو لباش ميديدم رو به پدرم گفت خوب پدر جون اگه اجازه بدين ما بريم
بابا اين ديگه کي چقدر هم خوب نقشش رو بازي مي کننه ...پدر جون
-برين بابا جون فقط مواظب خودتون باشين
ماني-چشم خداحافظ
بعد از دست دادن با پدر ،در و باز کرد و رفت بيرون
-خداحافظ بابا جون
-خداحافظ دخترم
در و بستم به ماني نگاه کردم تو ماشين منتظر نشسته بود
خدايا به اميد تو ببينيم امروز چي ميشه
بعد از اينکه در ماشين رو بستم حرکت کرد ضبط ماشين رو روشن کرد آهنگ سکوت محسن يگانه بود خواننده مورد علاقه ام براي همين سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمام رو بستم
اين برام شده بود يه عادت هميشه وقتي از صداي يه خواننده خوشم مي اومد چشمام رو مي بستم و به صداش گوش ميدادم
-خوابت مياد
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم
-نه
-پس چرا چشماتو بستي ،نکن خوشت نمياد چشت به من بيافته
اه اين باز اول صبحي شروع کرد
-نه من عادت دارم وقتي اهنگ گوش ميدم چشامو مي بندم در ضمن ميشه اينقدر براي خودت نبري و ندوزي
با شيطنتي که تا به حال من از اون نديده بودم گفت
-اها پس يعني دوست داري نگاهم کني که خواستي منو از اشتباه دربياري که به من بفهموني از من خوشت مياد
و به من زل زد
-شما اول لطف کنيد به رانندگيتون برسيد من هنوز جوونم ،بعد هم بهتره من چيزي نگم که شما زياد خيالات ورتون نداره
عمدا باهاش رسمي صحبت کردم آخه اين ديگه نوبرش از خودراضي بي....
خودمم نمي دونم چي بگم واقعا بي چي؟
دوباره که نگاش کردم ديدم دوباره جدي وسرد شده و تا رسيدن به مقصد ديگه چيزي نگفت
اين ديگه چقدر گنداخلاق هستش بابا حالا من يه چيزي گفتم حالا تو چرا روزه سکوت گرفتي ببين چه جوري به جلو زل زده اينگار اونجا چه خبره
يگانه مثل اينکه تو با خودت هم مشکل داريا آخه خودت بهش گفتي جلوشو نگاه کنه
سرمو تکون دادم دوباره با خودم گفتم من اينهمه فکر ميکنم چطور تا حالا واسه خودم کسي نشدم
خوب معلومه چون همه ي فکرام چرت و پرت هستن
-پياده شو خانم مارپل که معلوم نيست سه ساعت تو چه فکري
بهش که نگاه کردم ديدم در رو باز کرده و منتظره من پياده شم به روبرو که نگاه کردم ديدم جلوي آزمايشگاهيم
بعد از اينکه آزمايش داديم از آزمايشگاه اومديم بيرون
-فردا ميام جوابشو ميگيرم،حالا هم بهتره بريم يه چيزي بخوريم بعد برسونمت خونه بعد هم بايد برم شرکت
-باشه
سوار ماشين که شديم حرکت کرد به روبرو نگاه مي کرد شايد هم تو فکر بود بعد از طي مسافتي کنار خيابون پارک کرد و به سمت من چرخيد
-يگانه تا حالا عاشق شدي
با اينکه نفهميدم چرا اين سوال رو کرد ولي جوابش رو دادم
-نه چون عشق وجود نداره
دروغ مي گفتم چون هميشه خودم دوست داشتم با عشق ازدواج کنم پس عشق و قبول داشتم
-چرا فکر مي کني وجود نداره
-نمي دونم ،شايد چون هيچکس اونطور که بايد حق عشقو ادا نمي کنه همه فقط اداي عاشقا رو در ميارن البته اين نظر منه
-دوست پسر چي تا حالا داشتي
-نه
-چرا
به چشماش زل زدم و شمرده شمرده گفتم چون هيچ وقت دوست نداشتم کسي غير از شريک زندگيم تو زندگيم باشه شايدبگي دروغه ولي من هميشه دوست داشتم تنها مردي که قرار باهاش باشم اون کسيه که قرار تا اخر عمر باهاش باشم
-خوبه،تفکرت عاليه من هم دوست دارم براي زن زندگيم من اولين مردي باشم که تو زندگيش به طور جدي وارد شدم
از اين حرفش خيلي خوشحال شدم گفتم حتما از من خوشش مياد که اين حرف و زد اما جمله بعديش همه چي رو خراب کرد
-اما خوب متاسفانه قرار نيست براي هميشه باهام باشيم
الهي بميري حالا اگه ساکت ميموندي چي ميشد
-منم نگفتم شما مرد ارزوهام هستين،حالا هم لطفا زودتر منو برسونين خونه نمي خوام چيزي بخورم
با پوزخندي گفت حالا نمي خواد جوش بياري ،من ازاينکه تو از من خوشت بياد مشکلي ندارم
با فرياد گفتم نگهدار که باعث شد وسط خيابون ترمز کنه خداروشکر ماشيني پشت سرمون نبود
-ديوونه شدي
در ماشينو باز کردم و پياده شدم اون هم به دنبالم از ماشين پياده شد
-کجا ميري مگه ديوونه شدي
-آره ديوونه ام کردي،تو يه آدم خودخواهي که جز به خودت به کس ديگه اي فکر نميکني
بهش نگاه کردم اون هم عصباني شده بود اما هنوز ساکت بود
-مي دوني چيه ازت بيزارم چون منو به حقارت کشوندي مگه سه ميليون براي تو چي بود ،اما تو مي خواستي با اينکار حقيرم کني
و به راه خود ادامه دادم
-با عصبانيت دنبالم اومد جلو راهم ايستادفکر کردي فقط تو بلدي حرف بزني ،حالا هم تا اون روي من بالا نيومده برو سوار ماشين شو
دو جوان که از کنار ما رد مي شد ايستادند و ما را تماشا مي کردند ديگه برام مهم نبود کسي چي فکر ميکنه صدامو بالا بردم مگه زور نمي خوام باهات بيام
دستم رو گرفت و گفت حالا که با زبون آدم سوار نميشي ميدونم چه جوري ببرمت و به دنبال حرفش منو کشون کشون به سمت ماشين مي برد که يکي از اون دو تا
جوون که ما رو تماشا مي کردند پريد وسط و گفت ولش کن اقا مگه تو ناموس نداري که چشت دنبال ناموس مردمه
ماني دستم رو ول کرد و يقه اون پسر رو گرفت به تو چه ربطي داره مگه تو فوضولي
اون پسر و ماني با هم گلاويز شدن که جوون دوم هم به کمک دوستش اومد البته ماني در مقابلشون کم نياورد و هر مشتي که حواله اش مي کردند اون بي جواب نمي ذاشت
همونجور منگ نگاهشون مي کردم که با چاقويي که يکي از پسرا از جيبش در آورد به خودم اومدم به سمتشون دويدم و گفتم چيکار مي کني
اون دوتا هم با تعجب نگاهم مي کردند ماني هم که روي زمين افتاده بود با نفرت روشو از من برگردوند
ولش کنيد اون شوهرمه
اون دوتاهم وا رفتن اون که چاقو دستش بود گفت مطمئنيد مزاحم نيست
-بله آقا گفتم که شوهرمه شما هم مي تونيد بريد
ماني که حالا ايستاده بود گفت چي چي رو مي تونن برن من ازشون شکايت مي کنم آخه به اونا چه تو زندگي مردم دخالت مي کنن
-ماني
-ماني و کوفت برو تو ماشين منتظر بمون
اون پسري که چاقو دستش نبود و معلوم بود آدم منطقي تري گفت آقا ما عذر مي خواييم فکر کرديم شما مزاحمشون شدين
دوستم هم غيرتي شد و پريد وسط و روبه دوستش گفت مگه نه
اون يکي هم جواب دادخوب من چه مي دونستم زن و شوهريد تازه نه شما گفتين نه خانومتون (با اشاره به من )حداقل ايشون مي تونست زودتر بگن
بعد با لبخند گفت البته فکر کنم خانومتون دوست داشت ما شما رو يه گوشمالي بديم
ماني هم در حالي که هنوز عصباني به نظر ميرسيد لبخندي زد و گفت فکر کنم همينطوره بعد گفت من ديگه شکايتي ندارم خداحافظ
و به سمت من امد من هم زوتر از او سوار ماشين شدم اون هم سوار شد و ماشين رو به حرکت درآورد
آرومتر شده بود من نمي دونم اين چرا اينقدر سريع تغيير موضع ميداد
به من نگاه کرد و در حالي که دستي به صورتش مي کشيدبا لبخند گفت خيالت راحت شد از ريخت و قيافه افتادم
بي اراده گفتم ولي هنوز هم جذابي
يک تاي ابروش رو بالا برد و با لبخند معني داري به صورتم زل زد
19-08-2013, 12:34 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان" وام ازدواج "
وقتي رو تخت دراز کشيده بودم و به اتفاقات صبح فکر مي کردم خنده ام گرفت
آخه دختر نمي تونستي جلوي اون زبونت رو بگيري حتما بايد اون جمله رو مي گفتي
اونم انگار زياد بدش نيومد چرا بدش بياد مگه کسي بدش مياد که کسي ازش تعريف کنه ياد نگاه آخرش که ميافتم گر مي گيرم آخه اولين باري بود که اونجوري نگاهم کرد حس کردم خون توي رگهام سرعت گرفت واقعا چي مي شد اگه هميشه مهربون بود
حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم مي تونم دوستش داشته باشم ولي به شرطي که مهربون باشه نميدونم چرا امروز اين حس به من داد که نکنه دوستش دارم که دوست دارم ازدواجمون واقعي بود
صداي زنگ تلفنم اومد به شمار هاش که نگاه کردم ديدم ليلاست
-الو سلام
-سلام خوبي يگانه جون
-مرسي تو خوبي نيما خوبه
-آره ما خوبيم،بابا و مينا خوبن
-آره سلام ميرسونند
-مرسي راستي از اقا ماني چه خبر چکار کردين
-هيچي فقط رفتيم ازمايش داديم بعد هم آقا ماني يه کتک کاري حسابي کرد
ليلا با تعجب گفت با کي کتک کاري کرد اتفاقي افتاده
-نه و بعد ماجرا رو با سانسور حرفام در مورد پولا رو گفتم
-جدا چيزيش که نشد
-نه بابا راستش لازم بود يکي گوشماليش بده من که حال کردم
ليلا با خنده گفت بابا تو ديگه کي هستي من اگه يکي بخواد دست رو نيما بلند کنه دستش رو مي شکنم
-خوب تو نوبري شوهر ذليل بالاخره بايد يکي اين مرداي زورگو رو ادب کنه يا نه
-آخرش چکار کرد حتما دق دليش رو سرت خالي کرد
-نه بابا جراتش رو نداره
با خودم گفتم کجا بودي که نگاه بعد دعواش رو ببيني طوري نگاهم کرد که حس کردم دارم ذوب ميشم
-يگانه عروسيتون کيه
-راستش فکر کنم هفته ديگه باشه ،حالا بايد ببينيم ،اول جواب آزمايش رو بگيريم بعد،راستي کي ميرين اهواز
-تا بيست روز ديگه ما ميريم اهواز راستش از همين الان دلم براتون تنگ شده
-منم همين طور آخه تو تنها کسي هستي که باهاش راحتم
ليلا با شيطنتي که از صداش معلوم بود گفت من مطمئنم تو به محض اينکه بري سر خونه و زندگيت، ماني جاي همه رو برات مي گيره و مارو ديگه يادت نمياد چه برسه که دلت برامون تنگ بشه
با دلخوري گفتم ليلا خودت مي دوني هيچکس نمي تونه جاي شما ها رو برام بگيره
دوباره با شيطنت گفت جاي ماني رو چي کسي مي تونه بگيره
-ليلا خيلي بدجنس شدي خوب هر کسي جاي خودش رو داره
ليلا جدي شد و گفت عزيزم مطمئن باش از اين به بعد ماني ميشه سنگ صبورت و کسي که تو هر حال مي توني بهش تکيه کني و هر چي تو دلت بود بهش بگي
باز مصرانه گفتم ولي تو يه چيز ديگه اي
ليلا با خنده گفت با همين حرفات حتما اون ماني بدبخت رو اسير کردي،ديگه چي بهش گفتي که گوشاش دراز شد و اومد تو رو بگيره
-ليلا تو امشب خيلي بدجنس شدي ،تازه تا دلش بخواد که من قبول کردم زنش بشم
-آره اونو که مطمئنم اون از خداشه تو زنش بشي تو خواستگاري تو سرت پاين بود ولي من ديدم که چه جوري با نگاهش تحسينت مي کرد
تو دلم گفتم تو چقدر ساده اي خواهر من اگه مي دونستي قضيه از چه خبره ديگه اين حرفو نميزدي
-يگانه صدامو مي شنوي
_آره چيزي گفتي
_عزيزم گفتم اگه کاري نداري قطع کنم مثل اينکه نيما اومد برم شامش رو بکشم
-نه عزيزم به نيما هم سلام برسون
-خداحافظ
وقي رو تخت دراز کشيده بودم و به اتفاقات صبخ فکر مي کردم خنده ام گرفت
آخه دختر نمي تونستي جلوي اون زبونت رو بگيري حتما بايد اون جمله رو مي گفتي
اونم انگار زياد بدش نيومد چرا بدش بياد مگه کسي بدش مياد که کسي ازش تعريف کنه ياد نگاه آخرش که ميافتم گر مي گيرم آخه اولين باري بود که اونجوري نگاهم کرد حس کردم خون توي رگهام سرعت گرفت واقعا چي مي شد اگه هميشه مهربون بود
حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم مي تونم دوستش داشته باشم ولي به شرطي که مهربون باشه نميدونم چرا امروز اين حس به من داد که نکنه دوستش دارم که دوست دارم ازدواجمون واقعي بود
صداي زنگ تلفنم اومد به شمار هاش که نگاه کردم ديدم ليلاست
-الو سلام
-سلام خوبي يگانه جون
-مرسي تو خوبي نيما خوبه
-آره ما خوبيم،بابا و مينا خوبن
-آره سلام ميرسونند
-مرسي راستي از اقا ماني چه خبر چکار کردين
-هيچي فقط رفتيم ازمايش داديم بعد هم آقا ماني يه کتک کاري حسابي کرد
ليلا با تعجب گفت با کي کتک کاري کرد اتفاقي افتاده
-نه و بعد ماجرا رو با سانسور حرفام در مورد پولا رو گفتم
-جدا چيزيش که نشد
-نه بابا راستش لازم بود يکي گوشماليش بده من که حال کردم
ليلا با خنده گفت بابا تو ديگه کي هستي من اگه يکي بخواد دست رو نيما بلند کنه دستش رو مي شکنم
-خوب تو نوبري شوهر ذليل بالاخره بايد يکي اين مرداي زورگو رو ادب کنه يا نه
-آخرش چکار کرد حتما دق دليش رو سرت خالي کرد
-نه بابا جراتش رو نداره
با خودم گفتم کجا بودي که نگاه بعد دعواش رو ببيني طوري نگاهم کرد که حس کردم دارم ذوب ميشم
-يگانه عروسيتون کيه
-راستش فکر کنم هفته ديگه باشه ،حالا بايد ببينيم ،اول جواب آزمايش رو بگيريم بعد،راستي کي ميرين اهواز
-تا بيست روز ديگه ما ميريم اهواز راستش از همين الان دلم براتون تنگ شده
-منم همين طور آخه تو تنها کسي هستي که باهاش راحتم
ليلا با شيطنتي که از صداش معلوم بود گفت من مطمئنم تو به محض اينکه بري سر خونه و زندگيت، ماني جاي همه رو برات مي گيره و مارو ديگه يادت نمياد چه برسه که دلت برامون تنگ بشه
با دلخوري گفتم ليلا خودت مي دوني هيچکس نمي تونه جاي شما ها رو برام بگيره
دوباره با شيطنت گفت جاي ماني رو چي کسي مي تونه بگيره
-ليلا خيلي بدجنس شدي خوب هر کسي جاي خودش رو داره
ليلا جدي شد و گفت عزيزم مطمئن باش از اين به بعد ماني ميشه سنگ صبورت و کسي که تو هر حال مي توني بهش تکيه کني و هر چي تو دلت بود بهش بگي
باز مصرانه گفتم ولي تو يه چيز ديگه اي
ليلا با خنده گفت با همين حرفات حتما اون ماني بدبخت رو اسير کردي،ديگه چي بهش گفتي که گوشاش دراز شد و اومد تو رو بگيره
-ليلا تو امشب خيلي بدجنس شدي ،تازه تا دلش بخواد که من قبول کردم زنش بشم
-آره اونو که مطمئنم اون از خداشه تو زنش بشي تو خواستگاري تو سرت پاين بود ولي من ديدم که چه جوري با نگاهش تحسينت مي کرد
تو دلم گفتم تو چقدر ساده اي خواهر من اگه مي دونستي قضيه از چه خبره ديگه اين حرفو نميزدي
-يگانه صدامو مي شنوي
_آره چيزي گفتي
_عزيزم گفتم اگه کاري نداري قطع کنم مثل اينکه نيما اومد برم شامش رو بکشم
-نه عزيزم به نيما هم سلام برسون
-خداحافظ
بعد از تلفن ليلا دوباره روي تخت دراز کشيدم و کمکم خواب چشمانم رو ربود
صبح با صداي مينا که مي گفت پاشو مگه دو ساعت ديگه کلاس نداري از خواب پريدم
-چر زودتر بيدارم نکردي
-اولا سلام دوما من چه مي دنستم گفتم شايد کلاسا تعطيل شدن
-ساعت چنده؟
-نه
باشه برو خودم ميام
مينا با خنده به سوي در حرکت کرد
-همسر ايندتون هم اينجاست
يهو از تخت پريدم پايين
-چي گفتي؟
-گفتم ماني هم اينجاست
با عصبانيت گفتم پس چرا زودتر بيدارم نکردي
با دلخوري جوابم رو دادبه من چه؟در ضمن اون تازه رسيد
و در اتاق رو بست و رفت فهميدم ناراحت شد
اه حالا انگار ماني کيه که بخاطرش خواهرت رو ناراحت کردي پاشم اماده شم بعد برم از دلش دربيارم
زود لباسام رو عوض کردم يه تونيک آستين بلن طوسي با يه شلوار جين پوشيدم شال سفيدم رو هم سزم کزدم و از اتاق زدم بيرون
اول به سمت اشپزخونه رفتم ديدم مينا اونجا نشسته
-خواهري گلم از دستم ناراحت شدم
جوابم رو نداد از پشت همنجور که روي صندلي نشسته بود بغلش کرد ببخشيد خواهري ناراحت دير بيدار شدنم بودم سر و خالي کردم
بعد هم بوسه اي از ونه اش گرفتم
-حالا بخشيدي؟
بالبخند تو صورتم نگاه کرد من که ناراحت نشدم فقط خواستم خودمو لوس کنم
لپش رو کشيدم اي شيطون با ما هم اره
-حالا زود باش که ماني پيش بابا نشسته مي خواد يه خبر خوب بهت بده
-باشه پس من رفتم بعد همو نجور که از اشپزخونه خارج مي شدم رومو به سمتش برگردوندم گفتم تو چرا اينجا نشستي بيا کنار ما بشين
-يعني نمي بيني من لباس بيرون پوشيدم راستش قراره با دوستم بريم يکي دوتا کتاب که لازم داريم بگيريم
تازه نگاهم به مانتو شلوار و مقنعه اش افتاد اي واي من چقدر حواسم پرت که اصلا متوجه نشدم
-حالا اتفاقي نيافتاده فقط زود برو تا خودتم فراموش نکردي
با خنده به سمت سالن رفتم
ماني کنار بابا و اون دوتا هم روبه در سالن نشسته بودن
-سلام صبح بخير
-سلام دخترم
ماني هم از جاي خود بلند شد وسلام کرد
بابا اين آخر فيلمه ببين چه جوري منو جلو بابام تحويل مي گيره حالا اگه کسي نبود جواب سلامم نميداد
-خواهش مي کنم بفرماييد
ماني دوباره سر جاي خود نشست
من هم روبروي آنها نشستم
-خوبين يگانه خانم
-مرسي شما خوب هستين
-متشکر ممنون بعد همانطور که به پدر نگاه مي کرد ادامه دادراستش همونطور که به پدر جون هم گفتم جواب ازمايش رو گرفتم و مشکلي نداشت گفتم اگه شما و پدرجون مشکلي ندارين امروز که پنجشنبه است هيچ از هفته ديگه دنبال کاراي مراسم باشيم و خريد چيزايي که لازم آخر هفته هم مراسم رو بگيريم
بابا-من که مشکلي ندارم مهم اينه که خودتون راضي باشين و روبه من گفت تو چي مي گي دخترم
پس من ديگه رفتني شدم
-اگه شما موافق هستيد من حرفي ندارم
ماني-پس اگه مشکلي نيست من امروز برم سالن رو براي مراسم رزرو کنم
بابا-راستش پسرم من ميگم مراسم رو تو خونه ما بگيرين شما که ميگي خانواده ات نميان و کسي رو نداري ما هم که جز برادرم و يکي دوتا دوست وهمسايه کسي رو نداريم
ماني با دودلي گفت اگه واقعا اينطور دوست دارين من حرفي تدارم
بعد بلند شد و گفت اگه با من کاري ندارين من رفع زحمت کنم
پدر مي خواست براي بدرقه اش بلند شود که ماني گفت نه پدر جون شما راحت باشيد من خودم ميرم
-باشه پسرم پس به سلامت
-خداحافظ
و از سالن خارج شد من هم به دنبالش از سالن خارج شدم وقتي به کنار در رسيدبه من نگاه کردخوب يگانه خانم کاري نداري
-ممنون امري نيست
با خنده گفت دختر تو چقدر پررويي
-اينم نظر لطفتونه
-يگانه براي شنبه صبح هفته اينده نه هفته بعدش يعني دو روز بعد عروسيمون بليط گرفتم بريم ماه عسل
و با لبخندي مرموز سراپاي من رو برانداز کرد نميدونم چرا خجالت کشيدم
حالا لازم نبود زحمت بکشي بقيه نمي دونن ما که ميدونيم ازدواجمون واقعي نيست
دوباره خرابکاري کردم چون به محض اينکه اين حرف رو زدم دوباره مثل روزهاي اول سرد و خشک شد
-فکر کردي حالا خيلي آش دهنسوزي هستي
-توهين نکنه و الا من هم بلدم جوابت رو بدم
با چشماني بي احساس نگاهم کرد و گفت خيلي مغروري
بابا اين ديکه کيه خودش کوه غرور بعد به من ميگه مغرور
-مطمئنم خودت رو نمي شناسي که به من ميگي مغرور
ديگه حرفي نزد و با عصبانيت در رو بست و رفت
دختره ي ديوانه حالا ساکت مي شدي چي مي شد حالا يه روز مهربون بود بابا خوب مي خواسته جلو بقيه نشون بده ما زن و شوهريم که رفته بليط گرفته من چقدر احمقم خدا روزي که اون مهربون من همه چيز رو بهم ميريزم
امروز قراره ماني بياد که باهم بريم چيزايي رو که لازم داريم بخريم حالا اگه امروز به خير بگذره خوبه
اماده شدم و تو حياط کنار باغچه نشستم تا وقتي ماني اومد زود بريم
اين روزا هم چون اخر ترمه کلاسا تقريبا تعطيل هستن فط من موندم امتحان ماني رو چکار کنم که اين هفته دارم
حالا چي ميشد اين از من امتحان نگيره ناسلامتي من قراره زنش شم
تو افکار خود بودم که صداي زنگ رو شنيدم مينا رو هم ديدم که به سمتم ميامد دختر تو ديگه چقدر هولي خوب داخل منتظرش مي موندي
-سلامت کو؟
-خوب سلام
-به تو هم مربوط نيست حالا هم برو در رو باز کن بهش بگو الان ميام
مينا راهش رو به سمت داخل کج کرد ديگه چرا من برم در رو بازکنم خودت برو که يه ساعت اينجا منتظري
-اه مينا از کي تا حالا اينقدر بانمک شدي
-از زماني که چند دقيقه است عشقت پشت در منتظره
اي واي من برم در رو باز کنم و به سمت در حرکت کردم
در رو که باز کردم ماني رو ديدم به به چقدر هم خوشتيپ شده مواظب باش امروز چيزيي نگي ولي اين چرا اينقدر بداخلاقه
-نمي خواي سلام کني
-ا..ببخشيد سلام
-سلام اگه آماده اي بريم
-باشه بريم
با هم سوار ماشين شديم حرکت که کرد هر دو ساکت بوديم حتي پخش ماشين رو هم روشن نکرد اين ديگه امروز چشه
من نفهميدم اين چرا هر روز اخلاقش يه جوري يه روز مهربون يه روز هم مثل امروز غير قابل نفوذ
براي اينکه سکوت رو بشکنم گفتم اتفاقي افتاده
کوتاه و بدون اينکه روش رو برگردونه گفت نه
-ميشه پخش رو روشن کنم
-روشن کن
مثل اينکه امروز يه چيزيش شده
به سمتش چرخيدم و بدون اينکه ضبط رو روشن کنم گفتم از دستم ناراحتي
-نه
-پس چرا جوابم رو نميدي
بازهم به سردي گفت مگه خودت اينطوري دوست نداري خودت يه مدت قبل گفتي به محبتم نياز نداري
اوهو اين حرفم که مال يه مدت پيشه اين حالا تازه يادش اومده
-حالا نميشه فراموشش کني
-چي رو
بابا انگار ما نمي تونيم يه روز بدون اينکه دعوامون شه باهم باشيم
-خوب همين حرفم رو ديگه
با پوزخندي نگاهم کرد و گفت چيه کمبود محبت پيدا کردي؟
اين بشر تا تلافي نکنه دلش خنک نميشه
-نه آخه ما قرار سه سال باهم اينجوري باشيم که زندگيمون جهنم ميشه
-مشکل من نيست
-بابا تو ديگه چقدر پيله اي
به خشم نگاهم کرد
-چي گفتي؟
-هيچي ميگم اگه خونواده ام ما رو اينجوري ببينن که ...ميدوني که بابام تازه قلبش رو عمل کرده
-خوب اين يعني چي
اين چقدر عقده ايه حتما مي خواد ازش عذر خواهي کنم خوب بخاطر بابا بايد معذرت خواهي کنم و الا اگه بابا رفتار ما رو ببينه خدايي ناکرده اتفاقي براش ميافته
ماشين توقف کرد در حالي که پياده مي شد گفت پياده شو
قبل از اينکه در رو ببنده صداش کردم
-ماني
در رو بازکرد و بالاتنه اش رو داخل ماشين کرد چيه چکارداري؟
-آروم گفتم معذرت ميخوام
درحالي که لبخند پيروزي رو لباش بود سرش رو به علامت اينکه نشنيده تکون داد
-نشنيدم چي گفت
اي عقده اي،واقعا جنبه نداري تقصير منه که اومدم از تو عذر خواهي کنم
-گفتم نشنيدم چي گفتي
در حالي که از ماشين پياده ميشدم بلندتر از دفعه قبل گفتم معذرت مي خوام
اومد کنارم ايستاد دکمه قفل ماشين رو فشار داد با لبخندي پيروزمندانه و موذي نگاهم کرد
-به يه شرط حاضرم ببخشمت و به لبهام خيره شد
اول نفهميدم منظورش چيه بعد از چند ثانيه متوجه شدم عصباني شدم
-ولي تو گفتي..
-آره من گفتم ولي چيز خاصي نخواستم ما قراره زن و شوهر شيم
-تو گفتي مثل خواهر و برادر،الهام راست مي گفت هيچ گربه اي محض رضاي خدا موش نمي گيره
-الهام کيه
-به تو چه مگه فوضولي
با خشم گفت بسه ديگه هر چي خواستي گفتي نخواستم حالا هم زود باش بريم کار زياد داريم
و از کنارم رفت هنگامي که داشت ميرفت زير لب گفت اين باورش شده خواهر و برادريم
نگاهش که کردم ديدم دم طلا فروشي ايستاد
باهم به داخل طلا فروشي رفتيم بعد از سلام و احوالپرسي با فروشنده ،ماني شروع به صحبت با فروشنده کرد من هم مشغول ديد زدن طلا فروشي شدم
يه مغازه بزرگ بود با چهار فروشنده که دونفر مرد و دونفر زن بودند و هر کدام تو يک بخش از مغازه به مشتريان رسيدگي مي کردند واقعا جواهر فروشي معرکه اي بود مطمئنم طلاهاش
عالين
-يگانه جان نظرت در مورد اين چيه
به حلقه اي که دست ماني بود نگاه کردم قشنگ بود يه حلقه که دو رديف برليان در دو طرف اون کار شده بود و بين دو رديف برليان هم نقوش نامفهومي بودند
گرچه معلوم نبود اون نقوش چي هستن اما واقعا شيک و عالي هستن
با دست ماني که دستم رو فشار داد به خودم اومدم
-چيه ازش خوشت نيومد
-نه عاليه
در اين بين هم فروشنده که یک دختر جوون بودگفت خانم از سليقه همسرتون مطمئن باشيد همين که همچين همسري انتخاب کرده نشونه سليقه عاليش هست
لبخندي زدمو به ماني نگاه کردم اون هم با لبخند نگاهم مي کرد وقتي نگاهم رو به سمت خودش ديد روش رو به سمت فروشنده برگردوند
بي جنبه تقصير منه که بروت خنديدم حالا روتو از من مي گيري يه حالي من ازتو بگيرم
-بريم يگانه جان
چقذر هم جان جان ميکنه فقطمن توي موذي رو مي شناسم
-ولي هنوز که حلقه برات نخريديم
با فروشنده خداحافظي کرد بعد دست من رو گرفت و از مغازه خارج شديم وقتي رسديم بيرون دستم رو از دستش کشيدم بيرون
-چرا نذاشتي واسه ات حلقه بخرم يعني مي خواي بگي ما يه حلقه هم نمي تونيم واسه ات بخريم
بهش که نگاه کردم ديدم خونسرد داره منو نگاه مي کنه
-اولا خوب نيست تو خيابون جروبحث کنيم بريم تو ماشين هر چقدر خواستي دعوا کن بعد هم من حلقه خريدم و بدون اينکه منتظر جوابم بمونه به سمت ماشين رفت
من هم ناچارا به دنبالش سوار ماشين شدم وقتي حرکت کرد منتظر بودم برام دليل کارش رو توضيح بده ولي اون ساکت بود و چيزي نمي گفت
-نمي خواي چيزي بگي
نگاهش کردم خونسرد بود نه به اول صبح نه به حالا من مطمئنم اين روانيه
بلند تر داد زدم نشنيدي چي گفتم
-چرا داد ميزني من کر نيستم
-پس چرا جوابم رو نميدي
-سوالي ازمن نپرسيدي
اه... توي اين اوضاع مطمئنم مي خواد با اين کارش حرصم رو دربياره آي بدم مياد از اين کارش ....اه
-پرسيدم چرا نذاشتي من برات حلقه بخرم
-وقتي تو اصلا فکرت اونجا نبود من چکار بايد مي کردم در ضمن من صدات کردم بياي برام حلقه انتخاب کني ولي تو اصلا نشنيدي من هم گفتم بذارم راحت باشي
حالا هم اگه خيلي دوست داري خودت حلقه ام رو انتخاب کني پس فردا که دوباره ميرم اونجا مي توني با هام بياي
-براي چي دوباره ميري
با لبخندي که رو لبش بود نگاهم کرو گفت مگه فوضولي
-داري تلافي مي کني
-نچ
-مي خوام برم خونه
-ولي لباس که هنوز نگرفتي کارت هم براي مهمونا سفارش نداديم و يه سري خريداي ديگه مونده
-ولي من ديگه نمي خوام باتو بيام بيرون
-مگه من چکار کردم
-واقعا که چقدر زود يادت رفت
حالت متعجبي رو به خودش گرفت و نگاهم کرد
-آها اون قضيه رو مي گي
با پوزخند گفتم پس چي فکر کردي حالا اولش که اينه واي به حال آخرش
با لبخند گفت جان من يعني تا حالا ...
-نذاشتم حرفش رو تموم کنه نه نه نه ،چند بار بايد بگم
-يعني تا حالا کسي رو دوست نداشتي يا کسي بهت ابراز علاقه نکرده چه ميدونم کسي که تو زندگيت بوده باشه
بااين حرفش ياد امير پسر عموم افتادم ناف بر هم بوديم هميشه عموم مي گفت يگانه عروس منه ،نميدونم بابا قضيه ماني رو گفته يا نه حتما بهشون گفته
دوسال پيش موقعي که جواب کنکور و داده بودن خونه عموم براي تبريک قبوليم اومده بودن خونمون اونروز امير براي اولين بار بهم گفت دوستم داره
اون روز بهش گفتم من تو رو مثل برادر نداشتم دوست دارم نمي دونم چرا ولي نمي تونستم قبولش کنم ،اونم با ناراحتي نگاهم کرد و گفت چرا شما دخترا وقتي کسي رو نمي خوايد
بهش مي گيد مثل برادرم دوست دارم
نتونستم جوابي بهش بگم چون شايد واقعيت رو ميگفت از اون به بعد امير هيچ وقت به خونمون نيومد الانم که تو عسلويه داره کار مي کنه
واقعا چرا نتونستم دوسش داشته باشم خودمم نفهميدم
اما ماني يه حسي نسبت بهش دارم نمي دونم ولي حتي اگه حق انتخاب بهم بدن بازم ماني رو قبول مي کنم
-دختر تو چرا همش توي هپروتي
پشت چشمي نازک کردم و به سرم رو به شيشه چسبوندم
با خنده اي که تو صداش بود گفت تو چقدر خودتو تحويل مي گيريا
-همينه که هست
-کاري نکن من بدتر از تو شم منو که مي شناسي
راستش از تهديدش ترسيدم براي همين زود به سمتش چرخيدم و لبخندي به روش زدم
از حرکتم فهميد که از تهديدش ترسيدم چون گفت نه خوبه مثل اينکه من گربه رو زودتر از موعد کشتم

همه ي کارهارو در عرض سه روز تموم کرديم فقط دو روز مونده چون سومين روز رسما اسمش رو تو شناسنامم مي نويسن
اي واي تازه يادم اومد پس فردا امتحان دارم خدا بگم چکارت کنم ماني آخه الان وقت اين مراسمه ،من بدبخت چه جوري درسم رو بخونم ،يهو يه فکري زد به سرم با خودم گفتم چرا که نه
گوشيم رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم
بعد از سه بوق صداش اومد
-بله
-سلام
-سلام
-خوبي
-کاري داشتي
اه ....يعني بلد نيستي احوال پرسي کني
-نه ...يعني راستش دلم تنگ شده بود
-حالا من چکار کنم
خواستم از کوره در برم اما گفتم نه من بايد از اين نمره بگيرم
-خوب دلم برات تنگ شده بود خواستم صدات رو بشنوم
فکر کنم به جاي دو تا شاخ چهار تا روي سرش سبز شد
-چي گفتي،نقشه اي تو سرته
چه مخي داري تو
-نه چه نقشه اي،فقط خواستم حالت رو بپرسم بعد مي خواستم بپرسم امتحان پس فردا رو چه جوري مي گيري سخته
نذاشت حرفم تموم بشه صداي خنده اش رو مي شنيدم
-پس بگو چرا مهربون شده بودي و حالم رو مي پرسي
-باور کن...
-تو ديگه اخرشي ،با خودت گفتي يه زنگ ميزنم و نمره رو ازش مي گيرم
-حالا نميشه من امتحان ندم باور کن نرسيدم بخونم خودت که ميدوني
-نه
با صداي غمگيني گفتم چرا
-حالا نمي خواد خودتو به موش مردگي بزني من که تو رومي شناسم امتحان رو که بايد بدي اما يه کاري مي تونم برات بکنم
-چکار
-جاهاي مهم کتاب رو بهت بگم بري بخوني
با خوشحالي گفتم خوب اينم عاليه
-حالا اگه مي خواي سوالاي مهم رو هم بگيري فردا شب همين موقعه بهم زنگ بزن
با خودم گفتم يه زنگ زدن چيزي نيست ده تا زنگ هم بخواي ميزنم
-باشه پس قول داديا که فردا سوالاي مهم رو بهم بدي
-قول و مول نداشتيم ،پررو نشو ديگه ،حالا هم برو درست رو بخون خداحافظ
با خوشحالي خداحافظي کردم
گوشي رو روي تخت گذاشتم ودراز کشيدم
اين ماني هم مي تونه خوب باشه فقط من بايد قلقش بياد دستم،صداي در اتاقم اومد
-بيا تو
-يگانه پاشو عمو اينا اومدن
-باشه الان ميام
مي خواست در رو ببنده که دوباره برگشت و گفت يگانه و سکوت کرد
-چيه چيزي شده
-امير هم همراهشون اومده
با چشماني گشاد شده گفتم بعد از دو سال حال چرا اومده نکنه..........
-نگران نباش امير پسر عاقليه
-اميدوارم
راستش نگران شدم ،عمو اينا که معمولا زود به زود نميان ولي خوب هر چند وقت يک بار به ما سر ميزدن
اما امير بعد از دو سال اونم زماني که قراره من ازدواج کنم ذهنم بم ريخته نمي دونم قراره چي بشه
چند نفس عميق کشيدم و از اتاق زدم بيرون،پشت در سالن باز هم چند نفس عميق کشيدم نمي دونم چرا
اينقدر دلشوره دارم اميدوارم بي مورد باشه وارد سالن که شدم پدر و عمو در حال صحبت بودن سمانه دختر عموم و زن عموم هم با مينا صحبت مي کردند فقط امير ساکت نشسته بود و اولين نفري که متوجه من شد اون بود
چند ثانيه اي نگاهم کرد بعد سلام کرد با صداي اون بقيه هم متوجه ي من شدن
-سلام
به سمت عموم رفتم در آغوشم گرفت و بوسه اي بر پيشانيم زد
-خوبي عروسه گلم
خودش هم فهميد طبق عادت هميشگيش منو عروس خودش خطاب کرده زود در صدد اصلاحبر اومد و گفت
منظورم عروس خانومه گله
-شما خوبيد عمو جان
بعد به سمت زن عمو و سمانه رفتم و با اونها هم احوالپرسي کردم وقتي به امير رسيدم نگاهش کردم همن امير دو سال پيش بود با کمي پختگي در چهره اش
-خوبين دختر عمو
-ممنون شما خوب هستين
و کنار مينا نشستم آرووم به مينا گفتم شام آماده کردي
_آره از صبح خبر داده بودن که امشب اينجان
تعجب کردم پس چرا کسي به من نگفت
زن عمو-خوب يگانه جان چيزي که کم و کسري نداري هر چي خواستي به من بگو منم جاي مادرت دخترم
به چهره مهربون زن عمو نگاه کردم زن ساده اي بود و بي غل و غش شايد همين ويژگي هاش باعث دوام برادري پدر و عموم ميشه
آخه من معتقدم زنا همونطور که مي تونن زندگيها و روابطي رو بسازند قادر به تخريب اونها هم هستن
-ممنون زن عمو شما لطف دارين
چند دقيقه اي باهم صحبت کرديم در اون بين نگاههاي امير بودن که منومعذب مي کردند
دوست نداشتم ديگه اونجا بشينم يا کاش ماني هم اينجا بود نمي دونم چرا اما آرزو کردم ماني هم اينجا مي بود
شايد براي اينکه از دست نگاههاي امير خلاص شم
امير پسر بدي نبود ولي خوب دلم باهاش نبود
فنجونها رو جمع کردم و در حالي که سينس رو بلند مي کردم به مينا اشاره کردم که دنبالم بياد
-چيه چکار داري
-چرا کسي به من نگفت امروز قراره عمو اينا بيان
-آخه مگه تو کجا بودي همين دو ساعت پيش برگشتي بعدش هم که تو اتاقت بودي ،پس ماني کي مياد ،ليلا و نيما هم دير کردند
با تعجب گفتم مگه ماني هم قراره بياد
-آره مگه بهت نگفته بابا بعداز ظهر بهش زنگ زد براي شام دعوتش کرد
-نه چيزي به من نگفت همين نيم ساعت پيش باهاش تلفني صحبت کردم
با شکلکي بامزه گفتم حتما مي خواسته سوپرايزت کنه
صداي زنگ اومد
-حتما ليلا اينا اومدن برم در رو باز کنم
در حالي که هنوز تو فکر بودم سرم رو به علامت باشه تکون دادم
شروع کردم به شستن فنجونا که حس کردم کسي وارد آشپزخانه شد فکر کردم ليلاست بدون اينکه روم رو به سمتش برگردونم گفتم چه عجب اومدي ميذاشتي براي فردا
-نمي دونستم منتظرم هستي و الا زودتر ميومدم
با شنيدن صدا کپ کردم به سمتش چرخيدم با لبخند نگاهم مي کرد سعي کردم اعتماد به نفسم رو بدست بيارم
20-08-2013, 11:16 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان" وام ازدواج "
-چيزي لازم دازيد
-نه فقط اومدم آب بخورم
-الان براتون ميريزم در ضمن چرا خودتون اومدين مي گفتين مينا ميومد براتون اب مي برد
-راستش مي خواستم باهات حرف بزنم
شروع کردم به ريختن چاي توي فنجونها
-بفرماييد مي شنوم
-چقدر رسمي صحبت مي کني با اون آقا خوشتيپه هم اينجوري حرف ميزني،نه بد تيکه اي نيست پس بگو چرا منو رد کرديسرم رو به علامت نفهميدن حرفاش تکون دادم منظورت چيه
-همسر گراميتون رو ميگم نگو پولش چشمت رو نگرفته که باور نمي کنم از سرو وضعش معلومه که از اون مايه داراست که معلوم نيست پولش رو از چه راهي بدست اورده
با عصبانيت گفتم راجب ماني درست صحبت کن،مگه تو اونو ديدي که اينجور درباره اش صحبت مي کني
-معلومه که ديدم پس اين خوشگله که الان نشسته داره مخ باباي منو ميزنه کيه مگه ماني جونتون نيست
پس من چرا اينجا ايستادم ،اي امير بدجنس مي خواي منو جلوي ماني خراب کني که از وقتي اون اومده
اومدي اينجا منو به حرف گرفتي ،از افکار اومدم بيرون سريع سيني چاي رو برداشتم خواستم از آشپزخونه برم بيرون که جلوم رو گرفت
-کجا تازه داشتم گرم مي شدم
-امير برو کنار اين حرکات ازتوبعيده
-چرا چون نمي خوام از دستت بدم
چون دوستت دارم تو بگو اره من ..
-بس کن امير من تو رو مثل برادرم دوست دارم نذار ذهنيتم نسبت به تو خراب بشه ،حالا هم برو کنار
از سر راهم کنار رفت از آشپزخانه که بيرون اومدم اون هم به دنبالم اومد دوست نداشتم ماني ما رو با هم ببينه براي همين سرعت قدم هام رو کم کرد امير فهميد چون روش رو به سمتم برگردوند و گفت چيه مي ترسي که با هم بريم تو
راستش دوست نداشتم فکر کنه که ماني به من اعتماد نداره براي همين گفتم نه ماني بيشتر از چشماش به من اعتماد داره اين حرف رو بارها به من گفته و جلو تر از اون وارد شدم ماني به محض ديدنم بلند شد اما بعد از ديدن امير که بعد از من وارد شد اخمي به چهر هاش نشاند که تا آخر مهموني به طور کامل پاک نشد
سريع بهش سلام کردم و شروع به تعارف چاي کردم امير هم رفت باهاش دست داد به هر دوتاشون که نگاه کردم ديدم نگاه هردوشون بهم از يه جنسه

کنار مينا نشستم امير هم کنار بابا نشست ماني هم که کنار عمو نشسته بود دوباره همه شروع کردن به صحبت کردن با هم ماني هم هر چند دقيقه يک بار به من نگاه مي کرد از اون طرف هم امير در سکوت نگاهش رو بين همه مي چرخوند به ساعت نگاه کردم و بعد به مينا که درحال صحبت با سمانه و زن عمو بود بلند شدم که ميز رو اماده کنم حتما الان ديگه ليلا و نيما هم ميرسيدن مينا جان مياي کمک کني ميز رو بچينيم
قبل از اينکه مينا چيزي بگه ماني بلند شد و گفت با اجازه پدر جون من کمکت مي کنم
بابا-نه ماني جان چرا شما زحمت بکشين
عمو با لبخند گفت برو بابا جون بعد روبه بابا گفت بابا حتما اين دو جوون مي خوان دو دقيقه با هم باشن
شرمنده شدم به خاطر اين همه مهربوني عمو با اينکه هميشه دوست داشت من عروسش باشم ولي الان برخوردش با ماني خيلي خوب بود
بابا-اگه اينطوره بريد بابا جون
راستش نميدونم چرا خجالت کشيدم من به سمت آشپزخونه رفتم ماني هم به دنبالم اومد نگاه امير هم قبل از خروج ما از سالن ديدني بود انگار دوست داشت ماني رو تيکه تيکه کنه
-خوب يه ساعت نشسته بودي با پسر عموي عزيزت گپ مييزدي
-ظرفها رو از کابينت خارج کردم و گفتم چي مي گي تو
-چيه با اون بيشتر خوش مي گذره بهت
-ماني بس کن تو رو خدا
روبروم وايساد و تو چشمام خيره شد
-ديگه حق نداري باهاش حرف بزني
با لجاجت گفتم چرا
مچ دستم رو گرفت و پيچيد و من رو به خودش نزديک تر کرد
-چرا، خوب معلومه چون من ميگم فهميدي و الا کاري مي کنم که به غلط کردن بيفتي ،فهميدي
-با عصبانيت گفتم هيچکاري نمي توني بکني فهميدي
دستم رو پيچيد و شروع کرد به نزديک کردن صورتش به صورتم
-الان نشونت ميدم چکار مي تونم بکنم
و صورتش رو نزديکتر کرد
واقعا به غلط کردن افتاده بودم از يه طرف دوست نداشتم وقتي دوستم نداره ازم سوء استفاده کنه و از طرف ديگه مي ترسيدم کسي ما رو تو اين وضعيت ببينه
-ماني خواهش مي کنم باور کن هيچي بين من و امير نيست
ديگه اشکام سرازير شده بود
-چيه چرا گريه مي کني من قراره دو روز ديگه شوهرت شم
و خواست لباش رو روي لبهام بذاره که.
-آه ببخشيد
با صداي ليلا منو رها کرد معلوم بود بدجوري خجالت کشيده من هم بدتر از اون
ليلا خواست از آشپزخونه بره بيرون که ماني با شرمندگي گفت واقعا عذر مي خوام
ليلا هم مثل اينکه خودش رو پيدا کرده بود چون با بي خيالي انگار که هيچي نديده گفت واسه ي چي ؟آها واسه اينکه سلام نکردين اشکال نداره من اول سلام مي کنم خوبين ،يگانه جان تو خوبي
-ممنون
-کاري داري کمکت کنم
ماني -پس اگه شما کمکش مي کنين من ديگه برم
ليلا-خواهش مي کنم ،بله من کمکش مي کنم
ماني بدون اينکه به من نگاه کنه از اشپزخونه بيرون رفت
ليلا با شيطنت گفت خوب داشتين لاو مي ترکوندين که من سر رسيدم حتما ماني با خودش گفت بر خرمگس معرکه لعنت
با گفتن ليلا اونو درآغوش کشيدم معذرت مي خوام من..
-براي چي معذرت مي خواي اون نامزدته تازه
اتفاقي هم که نيافتاد
بعد منو از آغوشش بيرون کشيد و با چشمکي گفت ناقلا بار چندم بود
در حالي که وسط گريه مي خنديدم گفتم به جان خودت اولين بار بود
ليلا با خنده گفت که من اومدم و کاتش کردم
لبخندي زدم و گفتم کار خوبي کردي
-دروغگو
-ليلا
-ليلا و مرگ زود باش شام رو بکش مرديم از گشنگي
مشغول آماده کردن ميز شديم با خودم گفتم يعني واقعا بعد از ازدواج به قولي که ميده پايبند مي مونه
يعني من الان بايد عروسي رو بهم بزنم ،معلوم که نه من پول رو از کجا بيارم بهش بدم
ولي به خودم که نمي تونستم دروغ بگم من بهش علاقه مند شده بودم همه ي اين دليلهام هم الکي بود من دوست داشتم باهاش زندگي کنم ،راستش بعضي وقتا ارزو مي کنم که عاشق هم شيم
وقت خداحافظي همه براي بدرقه اشون بيرون بوديم ماني و نيما و باباهم کنار عمو ايستاده بودند و در حال خداحافظي که امير دم گوشم گفت دوسش داري نگاهش کردم و بعد به ماني نگاه کردم حواسش به ما نبود اول
مي خواستم جوابش رو ندم که با خودم گفتم بذار جوابش رو بدم شايد از دستش خلاص شم براي همين
به سمتش چرخيدم و با لبخند گفتم آره دوستش دارم اونقدر که نمي توني تصورش رو بکني
با خشم تو چشام زل زد و گفت مطمئنم يه روزي از انتخابت پشيمون ميشي
و از کنارم رفت آخيش از دست اين راحت شدم سرم رو که چرخوندم ماني رو ديدم که با چشماني خشمگين نگاهم مي کرد
بعد از اينکه عمو اينا رفتن ماني هم مي خواست بره که نيما دستش رو گرفت و گفت امشب مي خوام با هم بشينيم فوتبال ببينيم ،
نگو نه که ناراحت ميشم ماني هم اومد تو در رو که بستيم بابا و مينا جلوتر از ما حرکت کردن
نيما و ماني هم باهم بودن که ليلا روبه نيما کرد و گفت نيما جان يه دقيقه بيا کارت دارم
نيما هم با اجازه اي گفت و از کنار ماني رفت ماني هم اومد جلوم وايساد بعد به نيما و ليلا نگاه کرد که حالا ديگه وارد ساختمون شده بودند
-خوب امير خان چي بهت مي گفت که اون لبخند رو تحويلش دادي
-ماني تو خيلي بدبيني
-فکر نمي کني بايد هم نسبت به کسي که قرار بود با هم ازدواج کنيد بدبين باشم
واقعا مخم هنگ کرد آخه اين از کجا ميدونه انگار سوالم رو از تو چشمام خوند چون گفت بابات بهم گفت
گفت مثل اينکه قرار بوده باهم ازدواج کنيد ولي تو قبول نکردي
مي خواستم بهش بگم آي کيو وقتي من قبول نکردم يعني چي ؟
-خوب خودت ميگي قرار بود يعني الان ديگه چيزي نيست الانم برو کنار مي خوام برم
-دوستش داري؟
چه جالب عين سوالي که امير ازم پرسيد،حالا اون عاشق بود اين سوال رو پرسيد تو واسه ي چي مي پرسي
با خونسردي گفتم تو چي فکر مي کني؟
با خشونت گفت فقط جوابم رو بده نه اينکه واسه من سوال طرح کني
-ماني واقعا نمي فهمي يا خودت رو ميزني به نفهمي ،خوب اگه مي خواستمش چرا باهاش ازدواج نکردم
با دستم اون رو کنار زدم و داخل ساختمون شدم
وقتي وارد شدم بابا تو سالن نبود مينا و ليلا داشتن منچ بازي مي کردند و نيما هم در حال تماشاي فوتبال بود
-مينا بابا کجاست
-خسته بود رفت بخوابه گفت از آقا ماني عذر خواهي کنيد
سرم رو به معني فهميدن تکون دادم
ليلا-يگانه بيا منچ بازي منچ بازي کنيم
با اينکه حوصله نداشتم ولي بهتر از بيکاري بود
نشستيم و شروع کرديم به بازي ليلا هم که استاد جرزني بود از اول بازي شروع کرد به جرزني
-ليلا جرزدي قبول نيست چهار بود خودم ديدم
-جر نزدم بعد روبه مينا کرد و گفت مگه نه مينا تو بگو من جرزدم
بدون اينکه فرصت بدم مينا جواب بده گفتم اصلا قبول نيست جلو چشمم جرزني مي کني
در حال بحث بوديم که نميدونم ماني از چه وقت بالا سرم ايستاده بود گفت خانم مگه شما پس فردا امتحان نداري نشستي داري منچ بازي مي کني
با پررويي گفتم ول کن تو رو خدا ماني بيا تو هم بازي کن کيف ميده
کمي فکر کرد بعد گفت به شرطي که هر کي برد بازنده ها هرچي خواست بهش بدن
ميدونستم چه فکر شيطاني تو سرشه اما قبل از اينکه فرصت اعتراض پيدا کنم ميناو ليلا قبول کردن من هم ناچارا قبول کردم
شروع به بازي کرديم بازي ماني بد نبود ولي به پاي من نميرسيد همه ميدونستن که من عالي منچ بازي مي کنم فقط شطرنجم ضعيف بود براي همين
هيچ وقت با کسايي که خوب شطرنج بازي مي کردن مسابقه نميدادم
با لا خره بعد از کلي کشمکش و جرزني هايي که ليلا انجام ميداد و من و ماني مچش رو مي گرفتيم
من برنده شدم
-هوررررررررررا من برنده شدم حالا هرچي بخوام بايد بهم بدين
ماني تعجب کرد حتما باخودش مي گفت حالا مگه چي قراره از من بگيري که اينقدر خوشحالي
با هيجان دوباره به ماني نگاه کردم و گفتم ماني قول بده هر چي خواستم بدي
نگاهي مشکوک به من کرد و گفت باشه قول ميدم
-قول داديا
ليلا-حتما همين الان برات بستني بگيره نه؟
نچ نچي کردم و به ماني نگاه کردم
-سوالاي امتحان رو مي خوام
يهو ماني مثل فشنگ از جاش پريد
-چيزي که مي خواي غير ممکنه
با حالت مظلومانه اي گفتم ولي تو قول دادي
نيما هم که مثل اينکه نيمه اول بازي تمم شده بود اومد کنار ما نشست
نيما-چيه،چه خبره چرا يهو ساکت شدين
ماني به نيما نگاه کرد و گفت قرار بود برنده بازي هر چيزي خواست بهش بديم الانم يگانه مي خواد سوالاي امتحان
پس فردا رو بهش بدم
نيما با خونسردي گفت خوب بايد يدي ديگه
-آفرين نيما ،مرد وقتي قول ميده بايد به قولش عمل کنه
ماني-ولي اونجوري حق بقيه زايل ميشه
-من نميزارم حق کسي خورده بشه
-چه جوري
-اون با من
-باشه فردا يه سر بيا شرکت سوالا رو بگير،ولي اگه يه کلمه رو هم اشتباه بنويسي امتحانت صفره فهميدي
-باشه
ماني به ساعتش نگاه کرد
-خوب من ديگه رفع زحمت مي کنم چون ديگه دير وقته
و بلند شد کتش رو که روي مبل گذاشته بود برداشت واز بچه ها خداحافظي کرد نيما و بقيه خواستن براي بدرقه اش بلند شدند که ماني گفت نه شما زحمت نکشين جورتون رو يگانه مي کشه
و از سالن خارج شديم وقتي به دم در رسيد روبروم ايستاد و کارتي ر از جيبش درآورد
-بيا اين آدرس شرکت صبح بيا
-باشه
دستش رو به سمتم دراز کرد
-دست که مي تونيم بديم
يا لبخند گفتم بله
و باهاش دست دادم
دستم را فشار داد و گفت خوشگل مي خندي
از تعريفش خيلي خوشحال شدم
-تو هم اگه بخندي خنده ات قشنگه
زد زير خنده ميون خنده اش گفت پس بلدي ازم تعريف کني،خوب براي امروز بسه من برم خداحافظ
-خداحافظ
********************************
اون شب وقتي توي تخت دراز کشيده بودم به عادت هميشگيم به وقايع امروز فکر مي کردم
وقتي به ماني فکر مي کردم يه حس خوبي بهم دست ميداد شايد دوستش دارم
شايد که نه مطمئنم تو اين مدت نظرم نسبت بهش عوض شده ديگه مثل قبل از اينکه قراره باهاش ازدواج کنم ناراحت نيستم(اگه به کسي نگين راستش واقعيتش اينه که ناراحت که نيستم هيچ تازه خوشحال )فقط اگه يه خورده غرورش کمتر مي بود زندگيمون عالي مي شد
چي مي شد اگه اون بخاطر اينکه دوستم داره مي خواد باهام زندگي کنه
اي واي خوابم مياد من بخوابم بهتره
*******************************
صبح آماده شدم که به شرکت ماني برم و سوالا رو ازش بگيرم
وقتي به شرکت رسيدم به آدرس نگاه کردم ديم طبقه دومه دکمه آسانسور را زدم
پشت در شرکت دو تا نفس عميق کشيدم و وارد شدم
تو شرکت چند تا اتاق بود که تو هر اتاق دو سه نفري پشت ميزها نشسته بودند
به سمت ميز منشي رفتم دخترجووني بود تقريبا بيست و پنج شش ساله با چهره اي معمولي
حالا من براي چي رو صورت منشيش زوم کردم
-سلام خانم
-سلام بفرماييد
-مي خواستم آقاي شهاب رو ببينم
-وقت قبلي داشتين
-نه ولي خودشون در جريان هستن
گوشي رو برداشت بگم کي هستين
-خانمشون هستم
بعد يهو پشيمون شدم اون که نگفته بود مي تونم بگم يا نه اي خدا چقدر من......
منشي هم متعجب نگاه کرد بعد دکمه اي را فشار داد
-خسته نباشيد ،ببخشيد خانمي اومدن مي گن خانومتون هس..........
-بله الان مي فرستمشون تو
گوشي رو گذاشت و با لبخند گفت ببخشيد معطللتون کردم اخه نمي شنتاختمتون
بفرماييد راهنماييتون مي کنم
باهم به سمت اتاق رياست حرکت کرديم
-بفرماييد کاري نداريد با من
با لبخند گفتم نه ممنون لطف کردين
چند ضربه به در زدم قبل از اينکه دستگيره رو بچرخونم در باز شد و ماني رو جلوم ديدم
-سلام خوبي بيا تو
-سلام
-خوب خانم چه خبر
-سلامتي فقط اومدم سوالا رو بگيرم و برم
-چقدر عجله داري،چي مي خوري بگم بيارن
-آبميوه
گوشي رو برداشت و سفارش داد
-خوب شرکت به نظرت چه جوريه
-دقت نکردم ولي مطمئنم عاليه
دستش رو زير چونه اش روي ميز گذاشت و به من زل زد
-ماني
بدون اينکه حالتش رو عوض کنه گفت جانم
اين امروز سرش به جايي خورده چرا اينقدر نگاهم مي کنه
-از دستم که ناراحت نشدي
-واسه ي چي
-بخاطر اينکه گفتم خانومتم
-نه فراموشش کن
موقعه خداحافظي سوالا رو بهم داد و گفت خوب بخونيا با اينکه اين کارم نامردي در حق بقيه است ولي چکار مي تونم بکنم
بعد دستم رو گرفت و ناگهاني بوسه اي روي گونه ام زد
دستم رو روي گونه ام گذاشتم نميدونم چرا عصباني نشدم فقط نگاهش کردم
ولي اون نمي دونم از نگاهم چه برداشتي کرد که گفت باورکن برادرانه بود
لبخندي بروش زدم که باعث شد اون هم بخنده
-حالا تو يه بوسه برادرانه نميدي
-واقعا پررويي،من برم ديگه خداحافظ
-خداحافظ

امروز قراره امتحان رو بدم و خلاص به محض اينکه وارد دانشگاه شدم فرناز رو ديدم که کنار چندتا از دختر و پسراي هم رشته ايمون ايستاده و مشغول صحبتن دستم رو به علامت سلام تکون دادم
به جمعشون که رسيدم سلام کردم
-سلام، خوندين
فرناز-سلام،سخته من که چيزي نفهميدم
بعد انگار چيزي يادش اومده باشه گفت مگه تو هم امتحان ميدي
بهش چش غره اي رفتم که باعث شد ساکت بشه
الهه يکي از دختراي کلاس با تعجب گفت مگه چيزي شده که نبايد امتحان بدي
-نه اين زيادي حرف ميزنه
مقدم هم که توجمع بود گفت خوب خوندين
-بله ،راستش يه سري سوال دارم که مي خوام بدم همتون بخونيدشون فقط نبايد کسي بفهمه که من بهتون دادم و
نمي پرسين هم که من چه جوري يا از کجا اين سوالا رو آوردم ،قبوله
همه با هم قبول کردن سوالا رو از کيفم درآوردم وبهشون دادم
سر جلسه امتحان فرناز هم نزديکم نشسته بود و تو يه دو تا سوال گير کرده بود البته ناگفته نمونه که من دوتا از سوالا رو عوض کردم چون اگه همه رو به بچه ها ميدادند ديگه واقعا شک مي کردند
بعد از امتحان توي محوطه دانشگاه منتظر فرناز شدم فرناز رو ديدم که داره مياد سمتم
-چي شد خوب دادي
-بد نبود به جز اون دو تا سوال که اصلا نميدونستم چه جورين،ناقلا چه جوري سوالا رو ازش گرفتي
با لبخند گفتم ما اينيم ديگه مثل اينکه منو دسته کم گرفتي
-خوب اون که مي خواست سوالا رو بهت بده اصلا چرا ازت امتحان گرفت
-خوب اون که به خواستش سوالا رو نداد و قضيه بازي رو براش تعريف کردم
-فرناز ميدونم غيره منتظره است ولي فردا عروسيمونه
فرناز با تعجب گفت فردا عروسيت بعد تو امروز بهم ميگي
-ميدونم ولي تو که ماني رو مي شناسي دوست نداره کسي بفهمه حالا فردا مياي
دستش رو به علامت تفکر روي سرش گذاشت باشه يه دوست نامرد بيشتر که ندارم حتما ميام
******************************
الان قراره ماني بياد دنبالم بريم آرايشگاه
-يگانه ماني دم در منتظرته
-باشه بهش بگو الان ميام
سريع وسايلم رو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون
-ليلا .ليال کجايي
-من اينجام
-ليلا پس چرا آماده نيستي مگه نمياي
-چرا ولي يه خورده به کارا برسم تو الان برو من بعدا خودم ميام
-باشه پس دير نکنيا
-باشه برو ديگه
ماني تو ماشين منتظر نشسته بود درماشين رو که بستم متوجه من شد
-سلام اين بار که تو توي هپروت بودي
-عليک سلام،آره امروز من توي فکر بودم آخه مي خواستم ببينم تو چرا اينقدر فکر مي کني مگه چه مزه اي داره
-حالا حرکت کن دير نشه
ماشين رو روشن کردو پاش رو روي پدال گاز فشار داد کمتر از نيم ساعت جلوي آرايشگاه بوديم
مي خواستم پياده شم که گفت ناهار رو براتون ميارم اگه چيزه ديگه اي خواستي بهم زنگ بزن
-باشه خداحافظ
از همون بد ورودم شاگرداي ارايشگر کاراي اوليه رو شروع کردن دو ساعت بعد هم ليلا اومد
-ليلا دير کرديا
-خوب نمي تونستم که خونه رو همينجور ول کنم بالاخره مراسم تو خونه است
-آره راست ميگي
ناها رو هم ماني ساعت دوازده ونيم اورد و رفت جوجه گرفته بود من که واقعا با ولع خوردم آخه صبحونه هم نخورده بودم حال کردم واقعا
بالا خره کار آرايشگر تموم شد به ماني هم خبر دادم که کارم تموم شده ليلا نگاهم کرد و گفت خوشگل که بودي اما خوشگلتر شدي يعني واقعا محشر شدي
ماني وقتي منو ديد چند ثانيه به صورتم زل زد بعد انعام آرايشگر رو داد و دستم رو گرفت و از آرايشگاه خارج شد
از رفتارش تعجب کردم انتظار داشتم حداقل يه تعرف کوچيک بکنه ولي دريغ از يه تعريف
تو ماشين هم اصلا نگاهم نکرد
-ماني اتفاقي افتاده
-نه چطور مگه
-آخه تو
نمي تونستم غرورم رو بشکنم و بگم چرا نگاهم نمي کني
-نمي خوام باعث ناراحتيت شم
اصلا نفهميدم منظورش از اين حرف چي بود
-ماني منظورت چيه
-هيچي فراموشش کن
به آتليه که رسيديم دستم رو گرفت ومنو از ماشين پياده کرد
توي آتليه نگاهم کرد و گفت نمي تونم نگم خيلي خوشگل شدي تو همين حين عکاس اومد
-خوب اماده بشين که يه سري عکس ازتون بگيرم ،که بعد بريم توي باغ هم چندتا عکس بگيريم
ماني کنارم ايستاد و دستش رو دور کمرم گذاشت و عکاس هم شروع به گرفتن عکسها توي ژستهاي مختلف کرد
تا رسيد به يه عکس که گفت روبروي هم وايسين و من بايد دستم رو روي شونه ماني ميذاشتم انگار که درحال رقص هستيمو ماني سرم رو خم کنه و سرش رو به صورتم نزديک کنه انگار که مي خواد لبام رو ببوسه
تو همون حالتي که عکاس مي خواست ايستاديم لباش با لبام فقط چند سانت فاصله داشت
ضربان قلبم رفت بالا حس کردم دستام عرق کردن ،اون هم فقط به لبهام زل زده بود البته عکاس ازش خواست اينکار رو بکنه
وقتي عکاس عکس رو گرفت ماني مي خواست لبهام رو ببوسه که گفتم ماني تو قول دادي
بازوم رو رها کرد و از من فاصله گرفت
زير لب داشت با خودش حرف ميزد که نفهميدم چي ميگه
بالاخره کارمون تو اتليه تموم شد ،به خونه که رسيديم اونجا جمعيت زيادي نبود چند تا از همسايه ها خونه عموم و فرناز و خانواده ي نيما بودن
به سمت قسمتي که براي ما در نظر گرفته بودن رفتيم
کنار هم نشستيم ميتا و سمانه اومدن کنارمون و تبريک گفتن
-مينا بابا کجاست
-پيش مهموناست کاريش داري
-نه
صداي همهمه اي بلند شد فهميدم عاقد اومد
مهريه ام چهارده سکه بود که به خواست خودم بود
بعد از اينکه عاقد دو بار خطبه عقد رو خوند در حال خوندن خطبه براي بار سوم بود که ماني جعبه اي از جيب داخلي کتش خارج کرد و توي دستم گذاشت
-مبارکت باشه
بقيه هم که اين حرکت ماني رو ديدن شروع به دست زدن و کل کشيدن شدن
و ما بالاخره رسما زن و شوهر شديم
جعبه رو که باز کردم ديدم يه سرويس طلا سفيده گوشواره هاش که خيلي عالي بودن شکل اشک تقريبا دستبند و گردنبند هم همين طرح رو داشتن ولي گوشوارهها بشيتر به دلم نشست
فرناز هم به کنارمون اومد
-سلام تبريک ميگم
ماني فقط گفت ممنون همين
منم فرناز رو در اغوش کشيدم و ازش تشکر کردم
مهموني خوبي بود درسته که ساده بود ولي به من که خيلي خوش گذشت
بعد از شام مهمونا شروع کردن به دادن هدايا ،نوبت امير که رسيد کادوش رو به دستم داد و آروم گفت اميدوارم اشتباه نکرده باشي بعد هم با ماني دست داد و از کنار ما رفت قبول نکرد حتي با ما عکس بگيره
************************
بالاخره مهموني تموم شد الان توي خونه ماني هستيم هنوز عادت نکردم بگم خون خودمون ماني رفت دوش بگيره
گفت لباشامو که عوض کردم منتظرش توي هال بشينم گفت باهام حرف داره حالا چه حرفي خدا عالم است
نمي دونم چرا با اينکه يه ساعت بيشتر نيست که از بابا دور شدم اما دلم براش تنگ شده
ياد نگاه اخرش که وقتي من و ماني رو به دست هم مي سپارد بغض مي کنم آخه چشاش دريايي شده بودند معلوم بود خيلي جلوي خودش رو گرفته که اشکاش رو گونه اش سرازير نشن
يه نفس عميق کشيدم و رفتم تو اتاق که لباسام رو عوض کنم توش تخت خواب دونفره گذاشته بود حتما بخاطر اينکه
اگه مينا يا ليلا وارد اتاقم بشن تعجب نکنن چرا تخت يه نفره است
کمد رو که باز کردم تا لباس بردارم
تعجب کردم چون يه طرف لباساي من بود طرف ديگه لباساي ماني
چون من مينا رو براي چيدن لباسام فرستاده بودن اصلا نمي دونستم که چرا ماني لباساش رو تو اون اتاق نذاشته
سريع لباسام رو عوض کردم وتوهال منتظر ماني شدم
بالاخره اومد داشت کمربند حوله رو مي بست بعد هم شروع کرد به خشک کردن موهاش سرش رو که بلند کرد چشمش به من افتاد
-تا تو يه چايي آماده کني من لباس مي پوشم ميام
-با نارضايتي بلند شدم که گفت بابا از اول زندگي که نميشه تنبل باشي
بالاخره بعد از بيست دقيقه امد يه شلوار راحتي با يه تي شرت پوشيده بود اومد تو آشپزخونه و روبروم روي صندلي نشست
بلند شدم و براي هردومون چاي ريختم ليوان رو تو دستش گرفت و به چايي زل زد
-مثل اينکه حرف داشتي زودتر بگو مي خوام برم دوش بگيرم موهام و صورتم از اين ارايش خسته شد
-وقت هست الان ،راستش يه سري حرف بود که گفتم همين امشب بهت بگم بهتره که بعدا حرفي توش درنيادok
-باشه بگو
ليوان رو روي ميز گذاشت و شروع کردبه صحبت کردن
-اول اينکه............
و سکوت کرد منتظر شدم حرفی بزنه ولی اون انگار نه انگار که من منتظرم
-اگه حرف نمیزنی برم حموم
و خواستم بلند شم که گفت بشین
دوباره سر جام نشستم و بهش نگاه کردم
-خوب
-اول بگو ببینم ما زن و شوهریم دیگه
-واسه چی این رو می پرسی
-تو جوابم رو بده من بهت می گم
-ظاهرا زن و شوهریم
-من کاری ندارم ظاهرا یا باطنا....
-وسط حرفش پریدم منظورت چیه
با خشونت توی چشمام زل زد و گفت میذاری حرفم رو بزنم یا نه
-خوب بگو
-داشتم می گفتم من کاری ندارم ظاهرا یا باطنا ،حتما تو رمانای عاشقانه خوندی که طرف میاد به زنه می گه که تو واسه خودت زندگی کن من واسه خودم به نظر من مسخره است مگه نه
راستش از حرفاش ترسیدم یعنی منظورش چیه
-خوب چی می خوای بگی
-اینقدر وسط حرفام شیرجه نزن خوب،اما منظورم از حرفام اینکه چون تو الان همسر من هستی پس موظفی که به من بگی با کی میری با کی میای چکاز می کنی و بقیه کارا که یه زن برای انجام دادنش به شوهرش اطلاع میده فهمیدی
-خوب مگه زندانه ،تازه ما قراره سه سال باهم باشیم پس چه لزومی به این حرفاست بعدش یعنی تو هم به من گزارش کار میدی
زل زد تو چشمام و گفت اولا می خواستی از اول قبول نکنی دوما اره من تا جایی که بهت ربط داشته باشه تو رو در جریان کارهام میذارم
خودم رو روی صندلی شل کردم و منتظر حرفاش شدم
-اما نکته مهمتر اینکه من دوست ندارم هر کدوم توی یه اتاق بخوابیم یعنی اتاقمون جدا نیست
تا این حرف رو زد طوری از روی صندلی بلند شدم که صندلی پرت شد روی زمین
-چی گفتی تو ،فکر کردی با بچه طرفی ،نه اقا من به اندازه کافی عقل و شعور دارم
-با عصبانیت روبروم ایستاد وگفت بشین سرجات و تا حرفام تموم نشده بلند نمی شی بلند شدی خودت می دونی با من
-ولی تو قول دادی،گفتی مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم
-هنوز هم زیر قولم نزدم فقط گفتم اتاق خوابمون مشترکه می فهمی یعنی چی؟
-واسه چی خوب هر کدوم توی یه اتاق بخوابیم خونه که دو تا اتاق داره
-اون اتاقه کار منه
-خوب توی هال می خوابم
-نه توی اتاق مشترکمون می خوابی
دوباره از جام بلند شدم و خواستم از آشپزخونه برم بیرون که گفت کجا
-هر جا که دلم بخواد در ضمن من هر جایی که دلم بخواد می خوابم تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی
مثل اینکه شدیدا عصبیش کردم چون بازوم رو گرفت و محکم فشار داد یگانه کاری نکن برخلاف میلم عمل کنم
از تهدیدش ترسیدم برای همین تو همون حالت که بازوم تو دستش بود گفتم مانی خواهش می کنم تو خودت.
-آره عزیز من ،من گفتم حالا هم زیر قولم نزدم،پس نگران نباش مطمئن باش من نامرد نیستم که زیر قولم بزنم،حالا هم این دو روز رو تنها می خوابی ولی بعدش دیگه نه متوجه شدی
بعد سرش رو خم کرد و گونه ام رو بوسید حالا هم برو دوش بگیر بعدم بخواب منم توی اتاق کارم می خوابم
می خواستم بخوابم که گفت باور کن من آدم بدی نیستم
سرم رو به علامت فهمیدن تکون دادم و به سمت حموم رفتم
سریع دوش گرفتم و از حموم زدم بیرون مانی رو دیدم که روی کاناپه دراز کشیده ،به اتاق رفتم بعد از تعویض لباسم خواستم بخوابم که یادم اومد مانی چیزی رویخودش نداخته بود و چون کولر روشن بود با خودم گفتم نکنه سرما بخوره برای همین ملافه ای برداشتم و از اتاق خارج شدم
وقتی به کنار کاناپه رسیدم بهش نگاه کردم دیدم اروم خوابیده انگار که چند ساعت تو خواب باشه
خم شدم و ملافه رو روش کشیدم خواستم برم که چشمام به صورتش افتاد که توی خواب چقدر معصوم بود
دست گذاشتم رو گونه اش هوس کردم گونه اش رو ببوسم اما خجالت کشیدم برای همین لبام رو روی پیشونیش گذاشتم با بوسه ای سریع سرم رو بلند کردم حس کردم چشماش تکون خوردند برای همین سریع به اتاق برگشتم
روی تخت دراز کشیدم و به حرفای مانی فکر کردم ،چرا این حرفا رو زد خوب اگه دوستم داره قشنگ بگه دیگه ،یگانه تو چقدر خوش خیالی دوست داشته باشه به همین خیال باش،خوب اگه دوستم نداره پس این حرفا رو واسه چی زد،الان که می خوام صادقانه در مورد احساسم نسبت باید بگم من توی این مدت کم بهش علاقه مند شدم طوری که هر روز آرزو می کنم کاش دوستم داشته باشه
فقط کافیه بهم بگه دوستم داره اونوقت همه چیز حل میشه
صبح با صداي تقه هاي که به در اتاق مي خورد بيدار شدم
-يگانه نمياي ناهار بخوري
به ساعت نگاه کردم ساعت يک بود از بس ديشب فکر کردم دير خوابيدم الان هم که..
زود بلند شدم مي خواستم روسري سرم کنم که با خودم گفتم چه معني داره ما که بهم محرميم براي همين يه تي شرت صورتي با يه شلوار پوشيدم
دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم دو تا پيتزا روي ميز بود به همراه نوشابه و سالاد ولي ماني تو آشپزخونه نبود
-سلام ظهر بخير
-سلام ،ببخشيد دير بيدار شدم اخه ديشب دير خوابيدم
-اشکالي نداره حالا هم بشين ناهارت رو بخور
در جعبه پيتزا رو باز کردم و مشغول خوردن شدم
-واسه شنبه آماده باش چون ميريم ماه عسل
-باشه فقط قبلش ميريم که با خانواده ام خداحافظي کنيم باشه
در حالي که برش پيتزا رو گاز ميزد گفت ميريم چرا که نه
بعد از اتمام ناهار اون از اشپز خونه بيرون رفت
من هم ليوانا رو شستم جعبه ها رو هم انداختم توي سطل بعد چاي ساز رو به برق زدم
چاي که اماده شد از همونجا گفتم ماني چاي مي خوري
-آره مي خورم
چايي رو توي دوتا ليوان ريختم و به سالن بردم چايي رو روي ميز گذاشتم و روي مبل روبروي ماني نشستم
ليوانش رو برداشت و تلويزيون رو روشن کرد يه سريال بود ماني به تلويزيون خيره شد من هم همينطور
-ماني
بدون اينکه چشمش رو از صفحه تلويزيون برداره گفت چيه
-مي گم نميشه اتاقامون جدا..
وسط حرفم پريد نه ما ديشب در موردش حرف زديم
نمي دونستم چه جوري راضي کنم براي همين فعلا موضوع رو بي خيال شدم
-ماني خانواده ات هيچ وقت بر نمي گردن ايران
-فکر نمي کنم
-يعني دلت واسه اشون تنگ نميشه
تلويزيون رو خاموش کرد و به من نگاه کرد
-چرا خوب اما هر وقت دلم تنگ بشه ميرم ببينمشون
-اونا از ازدواجت خبر ندارن درسته
-آره چون فکر نمي کنم لازم باشه بدونن ،مگه نه
-آره لازم نبود بگي
-ماني
بالبخند گفت ديگه چيه خانم مارپل
با اخم گفتم اااااا دفعه اخرت باشه بهم ميگي خانم مارپل
اينبار بلندتر خنديد چون دوست دارم ميگم
حالا چي مي خواستي بگي بگو زود باش
-مي خواستم بگم که اگه ميشه رفتارت با من جلوي خونواده ام باشه
-يعني چه جوري باشه
اين چقدر خنگه يعني همه چيز رو من توضيح بدم
-نگفتي منظورت چيه
-يعني اينکه جلوي خونواده ام طوري رفتار کني که انگار دوستم داري نمي خوام اونا چيزي از قرار ما بدونن
چند لحظه خيره نگاهم کردو بعد اومد کنارم نشست به چشمام زل زد و با لبخند و چشماني که حس شيريني رو به من القا مي کردند گفت ديوونه من عاشقتم
تعجب کردم انگار دنيا رو بهم دادن يعني ماني دوستم داره تو همين افکار بودم که.........
20-08-2013, 11:17 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #7
RE: رمان" وام ازدواج "
تو همين افکار بودم که داغي لبهاش رو روي لبهام حس کردم
انگار مسخ شده بودم چون هيچ کاري نمي کردم بعد از چند ثانيه انگار عقل به سرم برگشت يهو اونو کنار زدم
-چکار مي کني
با خنده نگاهم کرد و گفت مگه خودت نگفتي جلو خونواده ات بازي کنم خوب من دارم تمرين ميکنم بازيم چطور بود
و با پوزخندي ادامه داد به نظرمن تو که از بازيم خوشت اومد مگه نه؟
-خفه شو عوضي ،جون به جونتون کنن آخرش همينيد که هستيد
با خشونت گفت بسه ديگه هر چي من هيچي نمي گم پرروتر ميشي
-تو قول ...
-بسه ديگه اين جمله رو هر جا کم مياري تحويل من ميدي آره من قول دادم اما غلط کردم تو زنمي
اشکام سرازير شده بودند روي زمين نشستم و بهش زل زدم
-چيه چرا اينجوري نگاهم مي کني مگه قتل کردم
هق هق گريه ام بلندتر شد
چشماش رو بست و با کلافگي دستش رو بين موهاش مي کشيد،شروع کرد به قدم زدند توي هال
دوباره نگاهش کردم چقدر دوست داشتم اون بوسه اش واقعي بود نزديک بود خودم رو لو بدم اگه نگفته بود همه اش بازيه
وقتي به اينجاي افکارم رسيدم دوباره هق هق گريه ام بلند تر شد
-يگانه بس مي کني يا کاري مي کنم که تا اخر عمرت گريه کني
نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و گريه ام شديدتر شد
با عصبانيت گفت اگه ساکت نميشي بلند شو برو تو اتاق گريه کن که حوصله ات رو ندارم
بلند شدم برم که گفت زندگي با من اينجوريه فهميدي مجبوري تحمل کني
وارد اتاق که شدم خودم رو روي تخت انداختم و سرم رو توي بالش گذاشتم و شروع به گريه کردم
بعد از چند دقيقه صداي بسته شدن محکم در رو شنيدم
رفت ،اي کاش وقتي کنارت زده بودم بهم مي گفتي دوستم داري ،چرا بايد زندگي من اينجور باشه ،تقصير خودمه فکر مي کردم مثل قصه هاست که بعدا عاشق هم ميشيم و با خوبي و خوشي با هم زندگي مي کنيم
دوباره گريه ام شدت گرفت دوست داشتم تمام بغضي رو که توي گلوم هست بريزم بيرون کاش مي تونستم با يکي درد ودل کنم
اما کي ليلا که قراره چند روز ديگه بره اهواز مينا هم که هنوز بار مشکلات من براش سنگينه اون هنوز بچه است
اي خدا تو بهم بگو چکار کنم
هرچي بيشتر فکر مي کرد به هيچ نتيجه اي نميرسيدم
وقتي به خودم اومدم که ساعت نه شب بود ،از اتاق خارج شدم هال تاريک بود چراغش رو روشن کردم ماني اونجا نبود يعني هنوز نيومده،به اتاق کارش رفتم چند ضربه به در زدم اما صدايي نيومد ،در رو باز کردم اونجا هم نبود پش هنوز نيومده
رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم نماز ظهر و عصر هم که قضا شده بود رو هم خوندم
بعد از نماز روي مبل توي هال نشستم
پس اين کي مياد يعني جاي ديگه اي هم داره ولي اون که گفت فاميلي اينجا نداره
خوب شايد پيش دوستي چيزي رفته باشه نميشه که دوست صميمي نداشته باشه
نمي دونم کي خوابم برد ،فقط زماني که حس کردم کسي منو بلند کرد با همون چشماي بسته خواستم جيغ بزنم که صداي ماني اروم دم گوشم اومد که گفت اروم باش منم
اونقدر غرق خواب بودم که بعد از اين حرفش دوباره به خواب رفتم
صبح که بيدار شدم ديدم تو اغوش مانيم
سريع خودم رو از اغوشش بيرون کشيدم که باعث شد بيدار بشه
-چته اول صبحي
-مگه قرار نبود اين چند روز من تنها بخوابم
با لبخند گفت دختر تو چقدر پررويي خوب اين حرف و من زدم خيلي راحت مي تونم زيرش بزنم
از روي تخت بلند شدم و بلند داد زدم خيلي نامردي
و سريع از اتاق خارج شدم صداش رو مي شنيدم که با خنده مي گفت تا صبحونه رو حاضر کني من يه دوش مي گيرم ميام
**
نمازم رو که خوندم رفتم سمت آشپزخونه تا صبحونه رو آماده کنم ،در حال چيدن صبحونه روي ميز بودم که سرو کله اش پيدا شد
نامرد بوي ادکلنش قبل از خودش رسيد چه بوي خوبي هم داره
-من که خيلي گشنه امه صبحون هم که حاضره
چايي رو جلوش گذاشتم براي خودم هم چايي ريختم و روبروش نشستم
در حال خوردن صبحونه بوديم که يه نگاه دزدکي بهش انداختم ،چقدر بي خيال بود اين بشر انگار نه انگار که ديروز باهم دعوا کرديم
خوب چکار کنه قرار نيست که ماتم بگيره تازه اون وقتي خيلي راحت حرفش رو پيش مي بره براي چي ناراحت بشه اينقدر درگير افکارم بودم که نفهميدم چند دقيقه است به صورتش زل زدم
-چيه مي خواي منو بخوري؟
اخمي کردمو گفتم آره نه خيلي شيريني
-حداقلش شيرينتر از توام
-آره تو گفتي و من باورم شد
-امتحانش مجانيه و گونه اش رو به سمت من جلو آورد
-اه ماني يعني تو يه روز هم نمي توني مثل يه همخونه باشي
-دختر تو چقدر زود کم مياري بايد يه کلاس برات بذارم
-ممنون يه نفر مثل تو واسه اين دنيا کافيه
-نه من بايد دينم رو به جامعه ادا کنم و تو رو آدم کنم
-اوني که بايد منو آدم کنه خودش بايد ادم باشه،تازه فرشته ها هيچ وقت آدم نميشن
-اين رو باهات موافقم ،ولي فرشته ها شياطين رو آدم مي کنن
-کم برا خودت نوشابه باز کن اگه تو فرشته باشي فرشته ها مي رند خودشون رو مي کشن
-نه اينکه.....
صداي تلفن جروبحث ما رو قطع کرد
با لبخند گفت ضعيفه بر رو تلفن رو جواب بده
-واقعا هم اين اداها بهت ميان
و به سمت تلفن رفتم
-الو
-الو سلام يگانه جان خوبي
-سلام ليلا خانم ممنون خوبم
-مشکلي که پيش نيومد
راستش به خاطر فکرايي که مي کرد سرخ شدم ،ماني هم بالا سرم ايستاده بود
-نه
-راستش ديروز روم نشد زنگ بزنم شبم هر چي زنگ زدم کسي بر نداشت
تعجب کردم يعني من ديشب صداي زنگ رو نشنيدم
-حتما گوشي ايراد داره که نشنيديم ،خوب به موبايلم زنگ ميزدي
-زنگ زدم ولي خاموش بود
-فکر کنم شارژ تموم شده
-شايد ،راستش زنگ زدم بگم که امشب شام خونه ما دعوتين مي خوام ما اول پاگشاتون کنيم
-ممنون ،تو زحمت افتادي
-نه عزيزم فقط زود بياين ديرنکنيدا
-باشه اگه ماني کاري نداشت زود ميايم
-خداحافظ
-خداحافظ
به محض اينکه گوشي رو قطع کردم گفت کجا دعوتيم
-تو که يه ساعت اينجا ايستادي همه رو شنيدي ديگه واسه چي مي پرسي
-تو نميشه يه بار با من موافق باشي
سرم رو به علامت نه تکون دادم نچ
-که اين طور پس ما هم امروز جايي نميريم
-ولي من ميرم
-مي خواي بري بگي چرا شوهرت همرات نيست اونم روز دوم بعد از عروسي
-مي گم مرده
با خشونت نگاهم کرد و گفت خودت بميري چرا من
-چقدر هم از مرگ مي ترسي تو
نه اينکه تو نمي ترسي دختر شجاع
بعد راهش رو به سمت اتاق کج کرد و در همان حال گفت ما هيچ جايي نميريم
به حرفاش اهميت ندادم گفتم همين جوري ميگه رفتم تو اشپزخونه ظرفهاي صبحونه رو شستم و مشغول شدم تا يه چيزي واسه ناهار درست کنم آخه ساعت يازده بود
مرغ رو مزه دار کردم و داخل فر گذاشتم که کباب شه بعد هم برنج رو آبکش کردم و گذاشتم دم بکشه بعد هم مشغول سالاد درست کردن شدم ماني هنوز از اتاق بيرون نيومده بود يعني اينهمه وقت تو اتاق چکار مي کنه
بي خيال به من چه
سالاد رو که آماده کردم گذاشتم توي يخچال بعد هم مشغول سرخ کردن سيب زميني شدم اخراي کارم بود که اقا به اشپزخونه اومد،قيافه اش هم عين طلبکارا بود
-ناهار آماده است
مي خواستم يه چيزي بهش بگم گفتم ولش کن نمي ارزه
-اره الان مي کشم
ناهار رو کشيدم بدون هيچ حرفي ناهارش رو خورد و از اشپزخونه رفت بيرون
کوفت بخوري اينهمه زحمت کشيدم زورت اومد يه تشکر بکني
ظرفا رو شستم چاي رو دم کردم به هال نگاه کردم ديدم اونجاست
عمدا براي خودم چاي ريختم و توي بشقاب ميوه گذاشتم و براي خودم بردم تو هال براي اون هم هيچي نبردم ،پررو بذار حالش جا بياد

وقتي روي مبل نشستم يه نگاه بهم انداخت و دوباره به تلويزيون خيره شد من هم درحالي که چاييم رو مي خوردم و پاي چپم رو روي پاي راست انداخته بودم و عمدا پام رو تکون ميدادم به تلويزيون خيره شدم يه سريال بود از اين سريالا که تا حالا چندبار تکرار گذاشته بودنش ولي ماني طوري به تلويزيون خيره شده بود که انگار اولين باره که داره اونو مي بينه ،خوب شايد اولين باره داره مي بينه همه که مثل من نيستن که آمار همه فيلم و سريالا رو داشته باشن. البته من زياد سريال نگاه نمي کردم ولي چون مينا زياد سريال نگاه مي کرد پس خواه ناخواه آمار سريالا ميومد دستم.
بعد از اينکه چاييم رو تموم کردم ليوان رو محکم روي ميز گذاشتم ،نزديک بود ليوان بشکنه ولي بخير گذشت
ماني نگاهي بهم انداخت و سرش رو به علامت تاسف تکون داد،حتما با خودش گفت اين ديگه چقدر ديوونه است که با خودش درگيره. اولا ديوونه خودتي بعد هم برو براي خودت تاسف بخور آقاي خودخواه البته همه ي اين حرفا رو تو دلم گفتم، ازش نترسيدماااااا، نه، فقط گفتم ولش کن نمي ارزه باهاش دهن به دهن بشم(دروغ گفتم ازش مي ترسيدم)
ساعت پنج که شد بلند شدم برم آماده شم چون اونجا که نامحرم هست پس بايد يه لباس مناسب بپوشم،کمد رو زيرورو کردم ولي اخرش نتونستم تصميمي بگيرم
به ساعت که نگاه کردم ديدم شيش شده و من هنوز آماده نشدم سريع سارافون بنفش روشن به همراه يه بلوز سفيد پوشيدم شلوار جينم رو هم پوشيدم تا ارايش کردم ديدم ساعت هفت شد سريع از اتاق خارج شدم ديدم ماني تو هال نيست لبخندي زدم و گفتم ديدي آقا ماني که ميريم به سمت اتاقش رفتم تقه اي به در زدم
-بيا تو
وارد که شدم ديدم روي تخت درازکشيده با تعجب گفتم تو هنوزآماده نشدي
-نه مگه بايد اماده مي شدم
-ماني بلند شو تو رو خدا دير شد
همونجور که رو تخت دراز کشيده بود پشتش رو به من کرد نزديک بود گريه ام بگيره ،با صداي بغض الودي گفتم ماني
-ميري بيرون در رو ببند مي خوام بخوابم
رفتم کنارش روي تخت نشستم ،دستم رو آروم روي بازوش گذاشتم ماني خواهش مي کنم بلند شو بريم ديگه نزديک بود اشکام بريزه با فشار دادن لبهام از ريزش اشکام جلوگيري مي کردم روش رو به سمت من بر گردوند تو چشمام زل زد و گفت حاضري چيزي که ازت مي خوام رو انجام بدي
اي خدا چرا من بايد اينقدر حقير بشم ،اگه بابا بفهمه من چکار کردم ديگه زنده نمي مونه ،نه نبايد بذارم بفهمه
-چي مي خواي
همونجور که روي تخت دراز کشيده بود گفت عذر خواهي کن
راستش هنوز نفهميدم که اين چرا اينقدر مي خواد ارزشم رو پايين بياره حالا خوب يه عذر خواهي چيزي نيست بذار دلش خوش باشه که عذر خواهي کردم
-چي شد؟
-باشه ، تو درست ميگي من اشتباه کردم عذر مي خوام
مي خواستم بلند شم که گفت خشک و خالي
-منظورت چيه
-يعني تو وقتي با دوستت قهري بعد که اشتي مي کنيد همديگر رو نمي بوسيد
از روي تخت بلند شدم با عصبانيت گفتم تو ديگه شورش رو درآوردي هرچي من هيچي نمي گم تو بدتر ميشي ،فکر کردي نميدونم منظورت چيه نميذارم تنها چيزي رو که برام مونده ازم بگيري ،با اين کاراتم فقط داري خودت رو توي چشمام کوچيک مي کني ،البته ميدونم برات مهم نيست ولي بهتره بهت بگم من ازت متنفرم
فکر کنم شوکه شده بود چون در سکوت بدون اينکه حرکتي بکنه فقط به حرفام گوش ميداد مي خواستم در رو ببندم که با عصبانيت گفت آره من تو رو نمي خوام فقط تو رو براي.. ديگه نتونستم بيشتر از اين به حرفاش گوش بدم سريع در رو بستم و به اتاق مشترکمون رفتم چشمم به قاب عکسش روي عسلي کنار تخت افتاد اون رو برداشتم و به زمين کوبيدم
لعنتي ازت بدم مياد و هق هق گريه ام فضا رو پر کردبعد از حدود بيست دقيقه در باز شد سرم رو که بلند کردم ماني رو ديدم که توي چارچوب در ايستاده بود ،با نفرت روم رو ازش برگردوندم
-بلند شو بريم ديرشد
-من جايي نميرم
جلوم زانو زد وبا صدايي که مي خواست خنده اش رو مخفي کنه گفت بقيه دعوامون بمونه براي وقتي که برگرديم الانم بلند شو بخاطر پدر، من راضي شدم بيام چون دوست ندارم ناراحتش کنم
بدون اينکه نگاهش کنم بلند شدم دست و صورتم رو شستم و برگشتم
-بريم
-صورتت رو ارايش نمي کني
با تلخي گفتم مگه وقتي هم مونده
دست روي پيشونيش گذاشت و گفت آره بهتره بريم به اندازه کافي دير شده
تو ماشين هردومون سکوت کرده بوديم فقط زماني که دم خونه ليلا رسيديم خواستم پياده شم که گفت ميگيم چون کار داشتم يه خورده دير شد بعد هم توي ترافيک گير کرديم
با پوزخندي گفتم حالا خوب شد کلمه اي به اسم ترافيک هست که آدماي مثل تو بي بهونه نمونن
-بهتره بحث رو همينجا تموم کني به نفع خودت هست فهميدي
بدون اينکه جوابش رو بدم از ماشين پياده شدم خواستم زنگ رو بزنم که در باز شد و ليلا پشت در بود
-سلام چقدر دير کردين
-سلام ..
سلام ليلا خانم ببخشيد دير شد يه سري کار داشتم که حتما بايد انجام ميدادم بعد هم که تو ترافيک معطل شديم
-خواهش مي کنم ،فقط ما نگران شديم حالا هم بفرماييد تو ،منم الان بهمراه يگانه ميايم
با اجازه اي گفت و وارد شد
-تو از کجا فهميدي ما اومديم
-خوب دير کردين براي همين هر ساعت خيابون رو از پنجره ديد ميزدم
-خوب يه زنگ ميزدي مي پرسيدي که کجاييم
-خانم باهوش به عقل خودمم رسيد ولي هر چي به گوشيت زنگ زدم بر نداشتي آقا ماني و خونه هم همينطور براي همين نگران شدم با تعجب کيفم رو باز کردم دنبل گوشيم گشتم
-اي واي حتما تو خونه مونده
-باشه الان بعد درباره اش صحبت مي کنيم بهتره بريم تو ليلا و نيما توي يک اپارتمان هفتاد متري زندگي مي کردند مال خودشون نبود و اونو اجاره کرده بودند وارد سالن که شدم ديدم که عمو اينا به همراه امير و خانواده نيما و پدر و مينا همه توي سالن نشستند نيما و ماني هم کنار هم نشسته بودند.

به محض اينکه وارد شديم همه دوباره شروع کردن به گفتن اينکه چرا دير کردين و نگران شديم خلاصه من هم همون حرفايي رو که مطمئن بودم ماني به اونها گفته رو دوباره تحويلشون دادم خلاصه بعد از احوال پرسي با همه وقتي خواستم بشينم تنها جاي خالي کنار ماني بود که روي مبل دو نفره نشسته بود سمت راست ماني هم نيما نشسته بود و سمت چپ ماني هم امير نشسته بود ،من هم اجبارا کنار ماني نشستم ماني با نيما مشغول صحبت در مورد مسائل کاري و قضيه انتقالي نيما بودند به بابا نگاه کردم که با عموم گرم صحبت بود چقدر پدرم رو دوست دارم و مطمئنم حتي اگه هزار بار ديگه مجبور به اين ازدواج به خاطر پدرم بشم باز هم اين کار رو مي کنم،به پدرم خيره شدم که بعد از فوت مادرم با اينکه غم سنگيني روي دوشش بود وشکسته تر شده بود اما باز هم محکم و استوار در کنار ما بود ليلا به همراه مينا و سمانه براي آماده کردند ميز بلند شدند مي خواستم براي کمک همراه اونا شم که ليلا گفت نه عزيزم تو بشين ما هستيم،دوباره سر جاي خود نشستم چشمام رو در جمع چرخوندم هر کسي مشغول صحبت با کناريش بود ،پدرم و عمو و پدر نيما که باهم گرم صحبت بودند زن عمو هم با مادر نيما و بقيه هم همينطور گرم صحبت بودند
-چيه دنبال همصحبت مي گردي با صداي امير به سمتش برگشتم،قبل از اينکه من چيزي بگم
ماني گفت مگه من مردم که بدون همصحبت بمونه بعد در حالي که دستش رو دور بازوم مي گذاشت گفت مگه نه عزيزم
من نميدونم اين حواسش به ما بود يا به نيما چون نمي خواستم بقيه از وضعيت ما با خبر بشن با لبخند سرم رو به سمت ماني برگردوندم و گفتم اولا دور از جون بعد آره مطمئنم تا تو رو دارم چيزي کم ندارم
امير دندون قروچه اي کرد و صورتش رو از ما برگردوند نيما هم که با لبخند به ما نگاه مي کرد
ماني در حالي که لبخند روي لبش بود سرش رو به گوشم نزديک کرد و گفت نبينم باهاش هم کلام شي
گرماي نفسش که به گوشم خورد حالم دگرگون شد دوست داشتم در آغوشم بگيره براي همين وقتي محکم بازوم رو فشار داد اعتراضي نکردم
بالاخره مهموني تموم شد همه بيرون دم در ايستاده بوديم و با هم خداحافظي مي کرديم که امير به من نزديک شد و گفت اميدوارم خوشبخت شي بابت همه ي اين حرفهاي که ممکنه توي اين چند روز بهت گفتم عذر مي خوام بالاخره دلم سوخته بود مي خواستم تلافي کنم
سرم رو بلند کردم که چيزي بگم که چشمم به ماني افتاد که جدي و خشمگين به ما خيره شده بود ديگه نتونستم حرفي بزنم براي همين سکوت کردم امير دوباره ادامه داد اميدوارم منو ببخشي در هر صورت من فردا بر مي گردم عسلويه و دوباره مثل دوسال پيش از دستم راحت ميشي ،نمي تونم بگم مثل يه برادر چون باور کن برام سخته که حس کنم دختري رو دوست داشتم الان شده برام يه خواهر ولي مي تونم بهت بگم مي توني روي من به عنوان يه دوست حساب کني،با اينکه دوست ندارم اين حرف رو بزنم ولي نمي تونم نگم يگانه من هيچ وقت فراموشت نمي کنم بعد به بقيه نگاه کرد من هم همين کار رو کردم ليلا رو ديدم که با دقت به ما نگاه مي کنه اما بقيه حواسشون به ما نبود البته به جزء ماني
امير با خنده دوباره به من نگاه کرد و گفت بايد اعتراف کنم که ماني خيلي دوست داره ببين چه جوري داره نگاهم مي کنه حتما الان دوست داره تيکه تيکه ام کنه
با لبخند از اينکه ديگه امير مزاحم زندگيم نميشه گفتم نه اون اين جوري نيست فقط يه خورده حساسه
-حساس نه آقا حسودند که اين هم خصلت همه ي ما مرداست ،حالا هم بهتره برم خداحافظ
-خداحافظ وقتي که امير از کنارم رفت ليلا کنارم ايستاد آروم گفت امير چکارت داشت
-بعدا بهت ميگم
-نديدي ماني چقدر ناراحته بعد ايستادي باهاش دل ميدي و قلوه مي گيري
-پس تو هم فهميدي
-حرفتون شده
-نه چيز مهمي نيست ليلا با لبخند گفت اذيتش نکن اين بدبخت رو
-من که کاريش ندارم خودش بي خودي ناراحت ميشه
خوب آقا ماني نقطه ضعفت اومد دستم حالا ميدونم چه جوري حالت رو بگيرم نگاهم رو به دنبال ماني چرخوندم ديدم به من خيره شد اما به محض اينکه نگاه من رو به سمت خودش ديد روش رو به سمت نيما برگردوند و به ظاهر مشغول صحبت با اون شد. سوار ماشين که شديم سريع حرکت کرد
-مگه من بهت نگفتم باهاش حرف نزني
-وقتي داره باهام حرف ميزنه نمي تونم بهش بگم من جوابت رو نميدم چرا ،چون اقا ماني دوست نداره
-بذار برسيم خونه بهت مي فهمونم وقتي به حرفم گوش نميدي چه بلايي سرت ميارم
وقتي به خونه رسيديم محکم پاش رو روي ترمز گذاشت به صورتش نگاه کردم از عصبانيت سرخ شده بود با خودم گفتم کارم تمومه ، براي همين زودتر از اون پياده شدم سريع به سمت اتاق دويدم مي خواستم در رو قفل کنم که بهم رسيد و پاش رو بين در گذاشت و محکم در هل داد به کنار تخت پرت شدم وارد اتاق شد و محکم در رو بست کتش رو به گوشه اتاق پرتاب کرد و به سمتم امد همونطور که روي زمين بودم پاهام رو توي شکمم جمع کردم و با گريه بهش زل زدم
-زبونت کجا رفت پس ،خوب بلد بودي دلبري کني براي اون پسر عموي گراميت
-ماني به جان بابام...دستش رو جلوي بينيش به علامت سکوت گذاشت
-هيس حرفي نميزني ،نکنه اينم نقشه بود که قبول کردي زنم شي ،نشستي با پسر عموت نقشه ريختي ميرم زنش ميشم اون که گفت چيزي ازم نمي خواد پول رو ازش مي گيرم بعد هم که طلاق بگيري و بري با اين عاشقت ازدواج کني و بشينيد دو تايي به ريش من بخنديد نه
با گريه گفتم ماني...
دستش رو بلند کرد مي خواست روي صورت فرود بياره که نرسيده به صورتم اون رو پايين آورد
-گفتم چيزي نگو ،حالا من مي دونم چکار کنم که دست اين عاشقت بهت نرسه مال خودم ميشي
من رو بلند کرد و به سمت تخت پرتاب کرد ديگه هق هق من بلند شده بود به سمت گوشه تخت رفتم
ماني باور کن من دوسش ندارم در حالي که به من نزديک مي شد گفت حالا معلوم ميشه
دستش رو دراز کرد که من رو بگيره که از روي تخت پريدم پايين و به سمت در دويدم که اون سريعت از من به در رسيد در حال چرخوندن کليد در بود که به کمرش زدم در رو باز کن مي خوام برم بيرون
با دستش محکم به صورتم کوبيد و من رو به وسط اتاق پرتاب کرد
-خفه شو
به پاش افتادم ماني غلط کردم هر چي تو بگي ديگه باهاش حرف نميزنم
ولي اون بي خيال بود انگار صدام رو نمي شنيد و به روي صورتم خم شده بود
-ماني تو رو خدا اينکار رو با من نکن
سرش رو بلند کرد و گفت هيس و دوباره لبهاش رو روي لبهام گذاشت دستام رو محکم تو دستش گرفته بود هرچي تقلا مي کردم نمي تونستم از دستش فرار کنم
-چته ؟
-ماني هر چي تو بگي من غلط اضافه کردم ولي تو رو خدا اينکار رو با من نکن تو که دوستم نداري ،خواهش مي کنم
-حرف اضافه نزن
-ماني چرا مي خواي خوارم کني
به چشمام زل زد و گفت مگه نگفتم خفه شي مي خواست دستش رو به لباسم بزنه فهميدم نمي تونم با خواهش جلوش رو بگيرم پس تهديدش کردم ماني به جون بابام اگه بهم دست بزني خودمو آتيش ميزنم
با اين حرفم منو به گوشه اي پرت کرد،حس کردم چشماش خيس شدن ،روش رو از من گرفت و گفت يعني اينقدر از من متنفري ،وقتي گفتي ازم بيزاري گفتم دروغ ميگه ولي الان باورم شد
کلافه به سمت در اتاق رفت در رو باز کرد وقتي خواست از اتاق بره بيرون به سمتم برگشت و گفت هيچ وقت نمي بخشمت و از اتاق خارج شد.
تو دلم به حرفش خنديدم تو منو نمي بخشي يا من ،وقتي به حرفاي اخرش فکر کردم گفتم يعني از اين به بعد چي ميشه منظورش از اينکه منو نمي بخشه يعني چي مگه من چکارش کردم..

صبح که از خواب بيدار شدم ماني رو ديدم که توي هال روي کاناپه خوابيده از کنارش رد شدم و به اشپزخانه رفتم در حال اماده کردند صبحونه بودم که صداش رو شنيدم
-وسايلي رو که لازم داري زود جمع کن با تعجب گفتم براي چي با پوزخندي سر تا پام رو ورانداز کرد و گفت قراره بريم ماه عسل به همين زودي فراموش کردي
-باشه خواست از آشپزخونه خارج بشه که گفتم صبحونه نمي خوري
-برام بيار توي اتاق کارم ،تنهايي بيشتر مي چسبه و از اشپزخانه خارج شد حالا انگار من خيلي دوست دارم کنارت صبحونه بخورم از خودراضي صبحونه رو براش به اتاق بردم بعد هم به اتاقم رفتم و مشغول بستن چمدان براي مسافرت شدم
******
امروز اولين روز مسافرتمونه توي هتل .........ساکن شديم توي يه سويت بزرگ و شيک ماني هم نمي دونم تلافي چي رو مي خواد سرم در بياره که اصلا باهام حرف نميزنه جايي هم براي گردش نرفتيم فقط توي هتل هستيم و از اونجا خارج نشديم نفهميدم من، پس ما براي چي اومديم اينجا خوب اگه قرار بود فقط توي اتاق باشيم تو خونه مي مونديم بهتر بود من که هيچ وقت سر از کاراي ماني درنميارم داشتم مجله اي که دستم بود رو ورق ميزدم که ماني آماده و لباس پوشيده جلوم سبز شد
-من ميرم بيرون اگه دير کردم شامت رو سفارش بده همينجا برات بيارن جوابي بهش ندادم فقط بهش زل زدم
-چيه الحمدالله از دست زبونت خلاص شدم
-نه فقط برام فرقي نمي کنه کجا ميري و کي برميگردي
-آره حق با تو هستش ،تقصير منه که تو رو آدم حساب کردم و اومدم بهت بگم دارم ميرم بيرون وبدون اينکه منتظر جوابم بمونه از اونجا خارج شدمجله رو روي زمين پرتاب کردم و شقيقه هام رو فشار دادم از دست اين ماني چرا اين کارا رو ميکنه،من از کجا به کجا رسيدم قرار بود چي بشه و چي شد،نامرد تو که پول داشتي بدي براي چي همه ي اين کارا رو کردياخرش هم که وامي نگرفتيم و پول عمل رو از جيب خودت دادي همه ي اين کارا براي چي بود اگه اول فکر مي کردم دوستم داري ولي الان با اين رفتارت ديگه حتي به علاقه خودم نسبت به تو شک دارم چه برسه به علاقه تو نسبت به خودم،نمي فهمم چي از من ميخواي نمي تونم باور کنم که تو منو بخاطر....حتي نمي تونم بهش فکر کنم باورم نمي شه اينجور آدمي باشي ،تو که راحت مي تونستي هر دختري که بخواي رو بدست بياري پس اين کارات چه معني داره دارم ديوونه ميشم خدايا کمکم کن به ساعت نگاه کردم ساعت هشت و نيم شده بود و هنوز برنگشته بود حوصله شام رو نداشتم براي همين به اتاق خواب رفتم اول مي خواستم روي تخت بخوابم بعد با خودم گفتم نه چون مطمئنن ماني هم روي تخت مي خوابه پس بهتره روي زمين بخوابم رو تختي و يکي از بالشت ها رو برداشتم و روي زمين دراز کشيدم که يادم اومد هنوز نمازم رو نخوندم سريع وضو گرفتم و نمازم رو خوندم مي خواستم بخوابم که حس کردم گشنه ام شده براي همين به آشپزخونه رفتم يخچال رو باز کردم حوصله ي خوردن چيز گرم رو نداشتم البته مطمئنن چیز گرمی هم توی یخچال گیر نمیادبراي همين يک موز برداشتم و با دولقمه اون رو خوردم خودم از اين کارم خنده ام گرفت بعد از اون ليوان آبي خوردم و به خودم گفتم اگه ديگه کاري نداري برو بگير بخواب ،روی زمین دراز کشیدم و رمان همخونه رو برداشتم و شروع کردم به خوندن فکر کنم اين بار سومه که دارم مي خونمش وقتي به آخرش رسيدم با خودم گفتم يعني ميشه که زندگي من و ماني پايانش مثل اين رمان باشه نه نميشه چون زندگي ما يه واقعيته نه يه داستان تازه من اگه شانس داشتم که اين بلا سرم نمي اومدمثل اينکه باز زياده روي کردم خداجونم ببخشيد ميدونم که دارم ناشکري ميکنم ،مي دونم تو اينقدر بزرگي که منو مي بخشي يگانه بهتره بخوابي چون بي خوابي روت اثر گذاشت و داشتي ناشکري مي کردي کم کم چشام گرم خواب شدن و ديگه هيچ چيزي نفهميدم صبح که از خواب بيدار شدم ديدم روي تخت هستم و ماني هم با حداکثر فاصله از من اونطرف تخت خوابيده
20-08-2013, 11:18 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #8
RE: رمان" وام ازدواج "
امروز هم مثل ديروز گذشت باز ماني عصر که شد از هتل زد بيرون و من اون روز هم بازهم تنها موندم گوشيم رو برداشتم و به ليلا زنگ زدم دوست داشتم باهاش صحبت کنم بعد چند بوق گوشي رو برداشت
-الو سلام
-سلام خوبي
-ممنون ،کجايين ماه عسلين ديگه
-آره
-خوش مي گذره
-آره جات خاليه کاش تو هم بودي
-تو گفتي و من باور کردم،آخه کدوم آدم عاقلي تو ماه عسل دوست داره يه مزاحم باهاش باشه
-ولي من واقعيت رو گفتم
ليلا با خنده گفت اين رو مطمئنم تو که عاقل نيستي،ماني کجاست
-رفت يه دوري بيرون بزنه و بياد
-پس تو چرا باهاش نرفتي
نزديک بود واقعيت رو بهش بگم بعد با خودم گفتم گيريم که من بهش بگم مگه اون چکار مي تونه بکنه غير از اينکه غصه بخوره
-چيزي لازم داشت رفت بخره و زود برگرده منم از بس ديروز راه رفتم و کلي جاها رو گشتيم خسته شدم تو دلم گفتم حالا خوبه از من بخواد از جاهايي که رفتيم براش تعريف کنم ،اونوقت من مي موندم و دروغي که نمي دونستم چه جوري درستش کنم اما خدا رو شکر از اون بحث خارج شد و گفت که پس فردا ديگه به سمت اهواز حرکت خواهند کرد
-چه زود ولي من که اينجام
-آره ولي خوب ميدوني که نيما بخاطر عروسيت انتقالي رو عقب انداخت ولي الان ديگه بايد بريم با غصه گفتم اگه ماني قبول کنه فردا برمي گرديم
-ديوونه اي تو مگه دختر مي خواي ماه عسلتون رو خراب کني
-ولي من نمي تونم بدون خداحافظي بذارم بري
-من دوست دارم قبل رفتنم ببينمت ،حالا ولش کن مي تونيد بعد از امتحاناتت بيايد پيش ما باهم کلي خوش بگذرونيم و تلافي خداحافظي رو هم در مياريم چند دقيقه ديگه هم ليلا باهام صحبت کرد که ماه عسلمون رو خراب نکنم و بذارم به هردومون خوش بگذره حق داشت اون که نمي دونست اينجا چه خبره شامم رو که خوردم مشغول خوندن نماز شدم بعد از اينکه نمازم تموم شد طبق عادت هميشگيم مشغول راز و نياز با خودم شدم خدا جون هر طور که خودت صلاح ميدوني زندگيم رو جلو ببر واي ازت مي خوام که اين هوس که تو سر ماني افتاده از سرش بيفته مطمئنم که دوستم نداره و فقط مي خواد براي ارضاي هوسشه که مي خواد منو بدست بياره خداجونم کاري کن که ديگه با من کاري نداشته باشه و بتونيم مثل دو تا هم خونه با هم زندگي کنيم يا اينکه..با صداي تکون خوردن در اتاق سرم و بلند کردم ديدم کسي اونجا نيست با خودم گفتم حتما چون پنجره بازه باد خورده به در و اون رو تکون داده پس دوباره مشغول راز و نياز شدم اون شب ماني زودتر از شب قبل برگشت ،اما بر خلاف شب قبلش تو اتاق نخوابيد بلکه ملافه اي برداشت و توي هال خوابيد که اين کارش باعث تعجبم شد بعد با خودم گفتم يعني ممکنه دعام مستجاب شده باشه و ديگه ماني کاري بهم نداشته باشه
********
صبح بعد از صبحونه از ماني خواستم برگرديم اون هم از خدا خواسته گفت اگه براي امروز بليط باشه همين امروز برمي گرديم از اينکه باهام مخالفت نکرد تعجب کردم و به خيال اينکه دعام مستجاب بوده خوشحال بودم غافل از اينکه ماني ..........
حالا که با خودم فکر مي کنم ميبينم که اگه اونروز به جاي اينکه دعا می کردم اين هوس از سرش بيفته دعا مي کردم عشقم تو دلش بيفته شايد ماني از من فاصله نمي گرفت و زودتر باورش مي شد که دوستش دارم.
اونروز ماني بليط برگشت براي شب پيدا کرد و ما همون شب برگشتيم .
وقتي رسيديم خونه ماني چمدون ها رو گذاشت توي اتاق بعد نشست روي مبل و گفت يگانه بيا بشين کارت دارم در حالي که با خستگي راه ميرفتم گفتم نميشه بذاري براي فردا امروز خيلي خسته ام.
-بشين زياد وقتت رو نمي گيرم ،بعد مي توني بري به خوابت برسي روبروش نشستم خوب چکار داري
-مي توني از امشب توي اتاق تنها بخوابي و نگران هم نباشي
ديگه اين کارش شديد باعث تعجبم شد براي همين پرسيدم تا آخرنگاهي از گوشه چشمش به من انداخت و گفت آره تا آخر قرارمون که سه ساله بود
-ازت ممنونم حالا اگه کاري نداري مي خوام برم بخوابم
-برو شب بخير
-شب بخير
*******
از اونروز به بعد که الان حدود دو ماه مي گذره ماني وسايلش رو به اتاق کارش برد و ديگه وارد اتاق من نشد ،کمتر باهام حرف ميزد تو اين مدت هم که امتحاناتم رو دادم و تموم شده بودند ديگه کمتر بيرون ميرفتم و حوصله ام تو خونه سر ميرفت
ماني هم بعد از تعطيلي دانشگاه اکثر وقتش رو توي شرکتش مي گذروند و ديگه زياد تو خونه نمي موند و باهام زياد حرف نميزد جزء يه سلام و چند تا کلمه ضروري ديگه باهام حرف نميزدو اين کم محليهاش باعث مي شد من بيشتر به سمتش کشيده بشم و در عشقش بيستر مي سوختم شب موقع نماز شروع کردم به راز و نياز با خداخداجون من غلط کردم گفت اين هوس از سرش بيفته ،کاش دعام رو مستجاب نمي کردي من دوستش دارم،خداجون من عاشقشم ،نمي خوام از دستش بدم ،خداجون مهرم رو به دلش بنداز اصلا بذار من رو نخواد فقط رفتارش مثل اول شه ،باهام حرف بزنه ،مسخره ام کنه باهام کل کل کنه خداجون من عاشقش شدم نمي خوام از دستش بدم،ماني من عاشقتم باور کن عاشقتم
-ديوونه چرا اينا رو زودتر نگفتي
با صداي ماني سريع سرم رو به سمت در برگردوندم
-تو از کي اينجا ايستادي
با خنده گفت مهم نيست مهم اينکه الان ميدونم عاشقمي
نميدونم چرا اما مي خواستم حرفام رو انکار کنم
-اما من...
-هيس
بعد در حالي که به من نزديک مي شد گفت ديوونه مي مردي زودتر مي گفتي
از روي سجاده بلند شدم و گفتم ماني من ...من دستام رو توي دستاش گرفت و همونطور که من رو توي اغوشش مي کشيد گفتم منم عاشقتم نفهميدم چي شد و چطور شد فقط خودم رو توي اغوشش حس کردم دوستش داشتم و مي خواستمش و اين رو نمي تونستم انکار کنم
ماني سرم رو نوازش مي کرد و بر اون بوسه ميزد بعد از چند دقيقه سرم رو بين دو دستاش گرفت و گفت مطمئني که پشيمون نميشي
با لبخند نگاهش کردم و گفتم هيچ وقت بخاطر بدست اوردن تو پشيمون نميشم
با خنده نگاهم کرد و لبهام رو با لبهاش قفل کرد
توي حال و هواي خودمون بوديم که گوشيش زنگ خورد..
از آغوشش بيرون اومدم و گفتم ماني نمي خواي جواب بدي گوشيت سوخت از بس زنگ خورد
با لبخند گفت ببين روزي رو که ازت اعتراف گرفتم به خير مي گذره يا نه ؟
گوشيش رو از جيبش خارج کرد و شروع به صحبت کرد
بعد از چند لحظه با ناراحتي گفت مثل اينکه نميشه من و تو يه روز راحت باشيم يا خودمون اون روز رو خراب مي کنيم يا کسي برامون
خرابش مي کنه
با نگراني گفتم چي شده اتفاقي افتاده؟
-مامانم و ماهان تو فرودگاه هستن بايد برم دنبالشون
با چشماني گشاد شده گفتم مگه تو نگفتي که اونا هيچ وقت بر نمي گردند
-آره گفتم ولي چه مي دونستم ممکنه مامانم بعد از بيست سال بخواد برگرده
با نگراني گفتم حالا چي ميشه بهشون مي گي من کيم؟
چند لحظه به من نگاه کرد بعد با خجالت گفت الان که نمي تونم زود بهشون بگم من ازدواج کردم چون مطمئنم مامانم
نمي تونه تحمل کنه که من بدون اينکه بهشون خبرداده باشم ازدواج کردم پس... پس الان بهشون مي گم که ...
-چي مي گي
-مي گم که تو کاراي خونه رو مياي انجام ميدي و ميري
-يعني خدمتکارم ديگه
در حالي که من رو در اغوش مي گرفت گفت نه قربونت بشم،ميدونم سخته ولي تو يه چند روزي تحمل کن
-مطمئنن شب رو ديگه نمي تونم اينجا باشم درسته
-آره تا زماني که بهشون بگم هرشب خودم مي رسونمت بري پيش بابا و مينا
-به اونا چي بگم
با کلافگي گفت بگو ماني شب نمي تونه بياد خونه چون کارش زياد شده دوست نداره من تنها تو
خونه بمونم براي همين گفته بيام پيش شما،الان من بايد برم فرودگاه بيارمشون خونه
تو هم لباسات رو جمع کن که با خودت ببري وسايلت هم جمع کن يه جايي بذار که تو ديد نباشن
بعد هم زنگ بزن آژانس برات ماشين بفرستن با آژانس برو باشه
-باشه
کتش رو برداشت مي خواست از اتاق خارج شه که پشيمون شد و برگشت صورتم رو
تو دستاش گرفت و بوسه اي داغ روي لبهام گذاشت
-يگانه عاشقتم اينو هرگز فراموش نکن از روز اول عاشقت بودم حيف که الان وقت ندارم
اما يه روز مي شينيم با هم تا صبح در مورد روزايي که با عشقت گذشت برات صحبت مي کنم
به ساعتش نگاه کرد من بايد برم خداحافظ
-خدا حافظ
وقتي ماني رفت به لحظاتي که تا چند لحظه با هم داشتيم فکر کردم درسته که طولاني نبودن اما شيرين بودند
طوري که الان حتي با فکر کردن به اون لحظاتي که ماني بهم گفت عاشقمه و من رو تو
آغوشش کشيد تنم گر مي گيره و احساس گرما مي کنم
طبق خواسته ماني وسايلم رو جمع کردم و توي يکي از کمدها گذاشتم و در اون رو قفل کردم و کليدش رو هم
برداشتم بعد هم وسايل ضروريم رو برداشتم تا با خودم ببرم خونه پدرم قاب
عکس ماني رو هم که قبلا خودم شيشه اش رو شکسته بودم و خودم هم اونو دوباره قاب گرفته بودم رو با خودم برداشتم
چون ديگه الان که مي دونم دوستم داره مطمئنم که بيشتر از هميشه دوسش دارم و دلم براش تنگ ميشه
بالا خره آماده شدم که برم به آژانس هم زنگ زده بودم و ماشين پايين منتظرم بود
همه جاي خونه رو نگاه کردم ديگه نمي تونستم از اينجا دل بکنم ،اينجا من لذت عاشق شدن رو حس کردم
اينجا من گر چه در يه مدت کوتاه اما لحظات شيرين و تلخي رو تجربه کرده بودم که هيچ وقت از خاطرم نميره
من چم شده خوب فردا صبح که دوباره اينجام حالا درسته با يه عنوان ديگه
نميدونم چرا اما احساس دلشوره ي شديدي توي وجودم هست حس ميکنم قراره اتفاقي بيفته اما چي
يگانه بس کن دير شد تو باز هم به اين افکار منفيت اجازه پيشروي دادي
**************
از خونه خارج شدم غافل از اينکه در طي يه هفته قراره زندگيم از اين رو به اون رو شه کاش هيچ وقت
به اون تلفن جواب نميداد ،نه اي کاش هيچ وقت مادر و برادرش به ايران نمي اومدن
يا کاش ماني اينقدر بهم اعتماد داشت که...........
به خونه مون که رسيدم بهتره بگم خونه پدرم چون من ديگه خونه ي ماني رو خونه ي خودم مي دونستم و فقط اونجا
احساس راحتي مي کردم من نمي دونم اين عشق چيه که باعث ميشه ديگه هيچي رو غير از
معشوق نبيني و حالا من مطمئنم ديگه هيچ جايي غير از خونمون احساس راحتي
نخواهم کرد حتي تو خونه اي که بيست سال از عمرم رو گذروندم
زنگ خونه رو که زدم مينا در رو باز کرد وقتي چمدان رو توي دستهام ديد گفت اين چيه
-يعني تو نمي دوني چيه؟
-چرا خوب با ماني حرفت شده
-نه
وارد ساختمون که شدم بابا رو ديدم که توي هال نشسته ،با ديدن من با لبخند گفت چه عجب راه گم کردي،
اما به محض ديدن چمدان توي دستم لبخند روي لبش خشکيد
-چيزي شده دخترم
-نه ،فقط چون ماني يه مدت شبا نمي تونه خونه بياد گفت من شبا بيام پيش شما تا تنها نباشم
مينا-پس اين چمدان چيه
-مسلما يه سري وسايل ضروريم توي چمدانن
بابا-پس تا تو بري وسايلت رو توي اتاقت بذاري مينا هم برات شام گرم مي کنه مياره شام که نخوردي درسته
-آفرين زديت توي خال هنوز شام نخوردم آخه تنهايي که کيف نميده
******************
اون شب رو با دلتنگي گذروندم دوست داشتم کنار ماني مي بودم ،اما اين فکر که خانواده اش
چطوري با موضوع برخورد مي کنن نگرانم کرده بود
صبح بعد از خوردن صبحونه اماده شدم که به خونه امون برم که بابا با تعجب گفت کجا ميري صبح به اين زودي
-مي خوام برم خونمون چون ممکنه ماني براي ناهار بياد خونه مي خوام برم براش ناهار درست کنم و يه خورده
هم خونه رو مرتب کنم
-باشه برو ،شب که مياي
-آره ميام اگه دير کردم نگران نشين چون ممکنه کارام طول بکشه
به خونمون که رسيدم مي خواستمدر رو با کليد باز کنم بعد با خودم گفتم نميشه من که قراره نيست به عنوان خانم اين خونه وارد بشم پس بايد..
-ببخشيد خانم کاري داشتين اينجا ايستادين
سرم رو که بلند کردم ديدم پسر جواني کنارم ايستاده
-بله ولي فکر نمي کنم به شما مربوط باشه
-اوه شما چقدر خشن هستين
در حالي که مي خواستم دستم رو به روي زنگ فشار بدم گفت نزنين من کليد دارم
متعجب به سمتش برگشتم شما کليد اين خونه رو دارين
-آره منزل برادرمه
آها پس اين ماهانه برادر ماني
-شما برادر آقاي شهاب هستين
-بله و شما منو از کجا مي شناسين
در همين حين در باز شد و ماني که برادرش رو که دو قدم با من فاصله داشت رو نديد گفت يگانه تو ده دقيقه است...
که با ديدن ماهان حرفش رو خورد
-ماهان تو هم اينجايي پس چرا اينجا ايستاده بودين
ماهان-معرفي نمي کني ماني جان
ماني-اوه بله ايشون يگانه خانوم هستن دیشب در موردشون با تو و مامان صحبت کردم
و از جلوي در کنار رفت
بعد از اينکه در رو بست رو به ماهان گفت ماهان جان تو برو تو من بايد يه مسئله اي رو به يگانه خانم بگم بعد ميايم تو
ماهان نگاه مشکوکي به ما انداخت و گفت باشه پس من رفتم
ماني هم وقتي ديد ماهان وارد ساختمان شد منو در آغوش کشيد يگانه نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود
-ماني چکار مي کني ممکنه يکي ما رو ببينه
منو از خودش دور کرد و گفت ديگه نمي تونم بدون تو راحت بخواب
با خنده گفتم نه اينکه تو اين مدت من پيشت مي خوابيدم به من عادت کرده بودي هان
لپم رو کشيد و گفت تا چند روز ديگه که براي هميشه مال من ميشي
-مطمئن باش من براي هميشه مال توام ،حالا هم بهتره بريم تو نديدي برادرت چه جوري نگاهمون کرد و رفت
-آره راست ميگي
بعد دوباره من رو در آغوش کشيد و لبهام و بوسيد ،لبهاش رو که از لبهام برداشت به چشمام خيره شد
-خوبه بهت گفتم ممکنه کسي ما رو ببينه
-خوب ببينن زن و شوهريم
باخنده گفتم چيه شجاع شدي
با اخم گفت من ترسو نيستم فقط دوست ندارم مادرمو ناراحت ببينم
و به سوي ساختمان رفت نه مثل اينکه بهش برخورد ولي من که داشتم شوخي مي کردم ولش کن بعدا از دلش درميارم
الان بهتره برم بينم اوضاع چطوريه
وارد خونه که شدم زني شيک و آراسته که مطمئنم هم جوونتر از سنش نشون ميداد رو ديدم نگاهش که به من افتاد
با لبخند نگاهم کرد
-سلام
-سلام عزيزم ،يگانه خانم هستي ديگه
با دلهره گفتم بله
-راحت باش عزيزم ،پس تو همون دانشجويي هستي که ماني ازش تعريف مي کرد
با گيجي بهش نگاه کردم ادامه داد ماني ديشب خيلي ازت تعريف مي کرد حالا چرا اونجا ايستادي راحت باش
-اگه هنوز صبحونه نخوردين من برم آماده کنم
-فکر کنم ماني داره آماده مي کنه خواستم خودم درست کنم گفت خودش آماده مي کنه
-پس من برم کمکشون کنم
-اگه زحمتي برات نيست برو دخترم
وارد آشپزخونه که شدم نفس راحتي کشيدم با خودم گفتم مادرش که خيلي مهربونه پس اين ماني از چي مي ترسه
به ماني نگاه کردم که داشت تخم مرغها رو از يخچال خارج مي کرد
به سمتش رفتم و تخم مرغها رو از دستش گرفتم
-چي درست کنم املت ،نيمرو يا....
ولي ماني اصلا بهم نگاه نمي کرد مثل اينکه آقا قهر کرده خوب پس بايد از دلش دربيارم دوستش داشتم و دوست نداشتم ناراحتش کنم
براي همين بهش نزديک شدم و گفتم ماني من مغذرت مي خوام ولي باور کن شوخي کردم
باز هم توجهي نکرد و بي خيال دستش رو به چونه اش مي کشيد
چون قد من بهش نمي رسيد ناچارا بوسه اي روي گردنش زدم خوب ببخشيد ديگه ،سرم رو که بلند کردم ،ماني با لبخند نگاهم مي کرد
-اگه مي دونستم اينجوري مياي منو مي بوسي زودتر باهات قهر مي کردم
-زرنگي آقا من ديگه باج نميدم اينم چون اولين بار بود نخواستم دلت بشکنه
-خوب همينم غنيمته
-صبحونه آماده شد ،با صداي ماهان سريع از ماني فاصله گرفتم
ماهان که وارد اشپزخونه شد گفت يگانه خانم نبودين ديشب ببينيد اين ماني چقدر از شما تعريف کرد مي گفت يکي از دانشجوهام
چون ديده من بدبخت فلک زده ام ،هر روز مياد تو کارهاي خونه بهم کمک مي کنه البته من شديدا تعجب کردم که اين ماني با اخلاق گندش
رو چه جوري توي دانشگاه تحمل مي کنيد بعد ميايد توي خونه کمکش مي کنيد
ماني نگاهي به ماهان کرد وگفت من اينجوري گفتم من فلک زده ام تازه اگه اخلاقم مثل تو باشه که زود با همه پسر خاله ميشي خوبم
در ضمن من گفتم يگانه جا..خانم قراره روي يه پروژه که چند روز ديگه شروع ميشه کمک کنن الان هم براي تدارک و جمع آوري اطلاعات
هر روز ميان اينجا که البته زحمت کاراي خونه هم افتاده روي دوششون
ماهان به من که در حال درست کردن نيمرو بودم نگاه کرد و گفت ببخشيد يگانه خانم که من يه خورده رک هستم ولي خانواده تون مشکلي ندارن که
با يه مرد غريبه توي يه خونه کار مي کنيد
موندم چي بگم که ماني گفتم اولا ماهان جانوقتي ميگم چايي نخورده پسر خاله مشي به خاطر همينه دوما من و پدر يگانه همديگر رو مي شناسيم و ايشون به من اعتماد دارن
ماهان بينيش رو خاراند و گفت خوب من يه خورده فوضول و رکم چه کنم ديگه
-بفرماين صبحونه آماده ست ،من برم خانم شهاب رو صدا کنم
و از اشپزخانه خارج شدم اين ماهانم هم چقدر دقيق و فوضوله خوب به تو چه ؟
مادر ماني در حال مطالعه روزنامه بود
-خانم شهاب صبحونه اماده است
از جاي خود بلند شد و با لبخند گفت عزيزم ما که قراره يه مدت همديگر رو ببينيم پس اينقدر رسمي نباش مي توني منو خاله يا چيز ديگه اي که باهاش راحت باشي صدا کني
فکر کنم اونجور بهتر باشه
نميدونم چرا ولي توي اين زمان کم مهر مادرش عجيب به دلم افتاده بود و راستش به خودم به خاطر داشتن چنين مادر شوهري حسودي مي کردم
-خانم شهاب من مادرم و چند سال پيش از دست دادم الانم تو اين زمان کم به قدري بهتون علاقه پيدا کردم که دوست دارم مادر صداتون کنم (به اين مي گن پاچه خواري )
من رو در اغوش کشيد و گفت منم از ديشب که ماني در موردت برامون صحبت کرد نديده مهرت به دلم نشست ،اگه تو دوست داري منم از خدامه که دختري مثل تو خانم و خوشگل
داشته باشم مطمئنم ماني و ماهان هم دوست دارن خواهري مثل تو داشته باشن
باهم به سمت اشپزخونه رفتيم رو به مادر کردم و گفتم ادر شما بشينيد من براتون چاي مي ريزم
ماني و ماهان هر دو با چشمهايي از حدقه در امده نگاهم کردند ماهان که معلوم بود پسري شوخ و راحتي هستش به ماني نگاه کرد و گفت
من زود پسر خاله ميشم يا اين يگانه ببين چه زود مادرمون رو تصاحب کرد
ماني با تحسين نگاهم مي کرد و مادر با لبخند
مادر-به تو چه حالا بده بعد عمري خواهر دار شدين مگه نه ماني جان
ماني نگاه معني داري به من کرد و گفت چي بگم والله

بعد از صبحونه مادر گفت مي خواد بره يه خورده توي شهر بگرده
ماهان-من که خسته ام امروز مي خوام بشينم توي خونه استراحت کنم
ماني-من باهاتون ميام
-منم ناهار رو تا بياين آماده مي کنم
ماهان-لطفا فسنجون باشه چون من عاشقشم
-چشم
مادر-دست درد نکنه تو رو هم به زحمت انداختيم
-نه خواهش مي کنم
ماني-چيزي لازم ندارين براتون بگيريم
-ممنون همه چيز هست
ماني -پس ما رفتيم خداحافظ
مادر-خداحافظ
ماهان روي صندلي رو به روي من و پشت به در آشپزخونه نشسته بود مادر که از اشپزخونه خارج شد ماني هم چون ديد کسي حواسش به اون نيست بوسي برام فرستاد و از آشپزخونه خارج شد اين کارش باعث شد که لبخندي روي لبهام بشينه
ماهان-به چي مي خنديد
در حالي که هنوز لبخند روي لبهام بود از روي صندلي بلند شدم و گفتم هيچي
-لبخند که ميزنيد خوشگلتر مي شين
خودم رو جمع و جور کردم و توي دلم گفتم اين ديگه پيش از حد راحته ،حالا من چه جوي تا ماني بياد با اين سر کنم
بدون اينکه بهش نگاه کنم مشغول جمع کردند ميز شدم اون هم انگار نمي خواست از اونجا بره بيرون چون بدون اينکه از جاش تکون بخوره به من زل زده بود
-آقا ماهان اگه چيزي لازم دارين بهتون بدم
-نه فقط دوستدارم اينجا بشينم
-آخه اينجوري نمي تونم راحت به کارا برسم
-خوب من هم کمکتون مي کنم
اين چقدر پيله است بابا به چه زبوني بگم وقتي بهم زل ميزني من معذبم و نمي تونم راحت باشم ،جوابش رو ندادم و مشغول انجام کارام شدم
کارام يه چند ساعتي طول کشيد و در اون زمان هم ماهان توي آشپزخونه نشسته بود و به من نگاه مي کرد با اينکه اول ناراحت بودم بعد بي خيالش شدم انگار که اون اونجا نباشه کارم رو انجام دادم
بالاخره کارم تموم شد فقط سالاد بود که مي خواستم درست کنم ماني عاشق سالاده ،دوست داره هميشه سالاد با غذاش بخوره
وقتي مواد سالاد رو روي کابينت چيدم تا سالاد رو آماده کنم ماهان بلند شد دستاش رو شست و گفت تو خيلي خسته شدي بده من سالاد رو آماده مي کنم
-ممنون خودم درست مي کنم
و شروع به خرد کردن کاهو شدم
ماهان با ادايي بچگانه گفت تو رو خدا بده من درست کنم والا دلم مي شکنه
راستش بعد از چند ساعت ترسم نسبت به ماهان ريخته بود و ديدم که اون پسر خونگرمي هستش تنها ايرادش اينه که زود مي خواد با آدم صميمي بشه
-آقا ماهان دست نزنيد گفتم که خودم درست مي کنم
يعني ازم ناراحت شد با ابروهايي گره کرده و مثل بچه ها گفت من باهات قهرم
يادم اومد که خيار رو نيوردم مي خواستم به طرف يخچال برم که چاقو رو هم با خودم برداشتم
-خوب مي تونم با يه چاقويي ديگه سالاد درست کنم
-تا شما يه چاقوي ديگه پيدا کنيد من خيار رو آوردم و اومدم
در يخچال رو باز کردم چون سبد ميوه جلو خيار بود چاقو رو روي ميز گذاشتم تا اول اون رو در بيارم که ماهان به سمت چاقو دويد من هم قبل از اينکه او به چاقو برسه مي خواستم چاقو رو بردارم که دستش رو روي دستم که روي چاقو بود گذاشت
مي خواستم دستم رو از زير دستش بکشم بيرون
ماهان -تا بهم نديش دستت رو ول نمي کنم
-باشه اول دستتون رو بردارين
ماهان با خنده گفت چقدر ناز مي کني خوب بدش ديگه
توي همين لحظه صداي ماني به گوشم رسيد ،با خشونت گفت چکار مي کنيد شما دو تا
ماهان-فوضولي داريم بازي مي کنيم
ماني نگاه معني داري به من انداخت و گفت پس مزاحمتون شدم
مي خواستم بگم نه چيزي نبود که ماهان سريع گفت آره مزاحمي چون تازه بازي شروع شد
ماني-يگانه خانم (روي کلمه خانم تاکيد کرد)يه چند لحظه بيايد اتاق کارم کارتون دارم
ماهان -چکارش داري خوب همين جا بگو
ماني-نترس همبازيت رو نمي دزدم برات پسش ميارم
ماني از آشپزخونه خارج شد و من هم به دنبالش رفتم
-مادر کجاست
باخشونت گفت توي آلاچيق توي حياطه الان مياد
وارد اتاق که شديم در رو بست
طوري که سعي مي کرد صدايش بالا نرود گفت دو تايتون توي آشپزخونه چکار مي کردين
-ماني خجالت بکش منظورت چيه
-نميدونم منظورم چيه خودت بهم بگو
-من داشتم سالاد درست مي کردم ماهان هم دوست داشت کمکم کنه
-واسه چي دستت رو گرفته بود
-اتفاقي بود
کلافه دستي بين موهاش کشيد و گفت ديگه نمي خوام تا زماني که نفهميدن زنمي باهاش صميمي شي ،فهميدي
راستش از يه طرف بهش حق مي دادم بالاخره اون مرد بود و قضيه رو از ديد خودش نگاه مي کرد و از طرف ديگه دوست نداشتم نسبت به من بي اعتماد باشه و زود بهم شک کنه
-تو به من اعتماد نداري
-چرا بهت اعتماد دارم ،اصلا اشتباه کردم امروز شما دو تا رو تنها گذاشتم ماهان که نميدونه تو زنمي
-ولي من که ميدونم
به چشمام زل زد و گفت ولي اون يه مرده
دستاش رو توي دستام گرفتم و گفتم ماني تو تنها مرد زندگيمي اين رو باور کن
دستهام رو با دستهاش قفل کرد و پيشونيش رو به پيشوني من چسبوند و چشماش رو بست و در همون حال زمزمه وار گفت اينقدر دوست دارم که نمي تونم تصور کنم ممکنه روزي از دستت بدم
من هم زمزمه وار گفتم عاشقتم اين رو باور کن
چند دقيقه به همون حال مونديم آروم گفتم بهتره بريم بيرون ما چند دقيقه است اينجايم
-چشماش رو باز کرد و با لبخند گفت خوب داريم روي پروژه مون کار مي کنيم
بعد شالم رو از سرم پايين آورد و دستش رو توي موهام فرو برد و موهام رو نوازش کرد سرش رو بين موهاهم برد و موهام رو بوييد
اين نزديکي و اينکارش باعث شد حرارت بدنم بالا بره و قلبم ديوانه وار خودش رو به سينه ام مي کوبيد سرم رو بالا گرفتم و به چشماش زل زدم اشتياق و خواستن توي چشماش موج ميزد
براي اولين بار پيش قدم شدم و روي نوک پام ايستادم و آروم لبهاش رو بوسيدم ،مي خواستم لبهام رو از لبهاش جدا کنم که اون يکي از دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و دست ديگرش رو پشت گردنم گذاشت و با اشتياق به بوسيدن لبهام ادامه داد من هم همه چيز رو فراموش کردم و آگاهانه همراهيش مي کردم
دستهام رو که بيکار بودند به دور کمرش حلقه کردم بعد از چند دقيقه با صدايي خفه اي گفت يگانه عاشقتم
خودم رو از آغوشش بيرون کشيدم و در حالي که با دستم موهاش رو بهم مي ريختم گفتم بهتره بريم بيرون حتما الان مادر و ماهان گرسنه اشون شده
-خيلي شيطوني تو اين رو مي دونستي
-مگه من چکار کردم
با نگاهي معني دار گفت يعني تو نمي دوني
واقعا هم نفهميدم منظورش چيه براي همين گفتم آقا شما توهم زدين بهتره من برم بيرون
-برو منم الان ميام
مادر و ماهان توي هال در حال بررسي خريدهاي مادر بودند
ماهان با ديدنم گفت آخرش خودم سالاد رو درست کردم ،حالا اين بد اخلاق چکارت داشت
-اول اجازه بدين به مادر سلام کنم خوبين مادر جون
مادر-خوبم عزيزم امروز تو خيلي توي زحمت افتادي
-خواهش مي کنم کاري نکردم
مي خواستم به آشپزخونه برم که ماهان گفت منو مي پيچوني
-نه نمي پيچونم فقط در مورد پروژه يه خورده با هم صحبت کرديم
-بيام کمکت
-نه ممنون خودم ميز رو مي چينم
چند روز بعد هم به همين منوال گذشت تا اينکه يه هفته از اومدن مادر و ماهان گذشت اون روز طبق معمول مار و ماهان ميخواستن براي ارزيابي اوضاع برن بيرون ،چون ماهان مي خواست توي ايران به همراه مادر يه شرکت تاسيس کنه و اونا توي اين چند روزه هر روز اوضاع رو بررسي مي کردند تا اگر مناسب بود شرکت رو اينجا تاسيس کنن
اون روز مادر توي آشپزخونه کنار من بود و ماهان از ماني خواست که با هم به اتاق برن تا يک مسئله اي رو باهاش درميون بذاره مادر رو به من کرد و گفت دخترم براشون اين قهوه اي که آماده کردم رو مي بري ،ماهان عادت داره صبح حتما قهوه بخوره
-چشم مادرجون
قهوه رو توي دو تا فنجون ريختم به سمت اتاق کار ماني رفتم
به پشت در اتاق که رسيدم يهو از صداي ماني کنجکاو شدم ببينم چي ميگن
ماني-منظورت چيه من که نمي فهمم چي ميگي
و صداي ماهان که آروومتر ميومد
ماهان-بابا يعني بعد از اين همه حرفي که زدم تازه ميگي ليلي مرد بود يا زن
ماهان با صدايي که سعي مي کرد کنترلش کنه گفت صاف برو سر اصل مطلب بگو يعني چي ؟
ماهان-منظورم اينکه مي خوام درباره ي من با يگانه صحبت کني ،ببيني نظرش در مورد من چيه ،البته من مطمئنم نظرش مثبته
ماني با صداي بلندي گفت چي گفتي
ماهان-چت شد تو گفتم مي خوام يگانه رو برام خواستگاري کني چرا تو رنگ صورتت اين جوري شد
ماني- با خودشم صحبت کردي
ماهان -نه ولي مطمئنم اون هم از من خوشش مياد آخه با من يه جوريه
ماني-مگه حلقه رو توي دستش نديدي اون نامزد داره
-ماهان-نه نداره ، من خودم ازش پرسيدم
ماني با فرياد گفت خودش بهت گفت
ماهان -آره
ماني -باشه تو امروز با مامان برو من نميام مي خوام با يگانه صحبت کنم
ماهان-يگانه خانم، پسر خاله نشو
ماني-آره يگانه خانم
قبل از اينکه در باز بشه سريع به آشپزخونه برگشتم
مادر-چي شد
بدون اينکه متوجه بشه قهوه رو توي سينک ريختم و روبه مادر گفتم هيچي فقط گفتن که بهتون بگم قهوه تون مثل هميشه عالي بود
با صداي ماهان که به مادر مي گفت من آماده ام بريم به سمت در آشپزخونه برگشتم
ماني هم کنار او ايستاده بود با صورتي برافروخته و عصباني که مطکئنم خيلي سعي در آرووم کردن خودش مي کنه ،اينقدر به ماني زل زده بودم که بادست مادر که به روي شونه ام گذاشت به خودم اومد که از من خداحافظي ميکرد
-به سلامت مادر جون
مادر-ماني تو نمياي
ماني -نه مادر شما برين من امروز کار دارم
ماهان-خداحافظ بچه ها
به محض اينکه مادر و ماهان از ساختمون خارج شدند ماني به سمتم آمد از آشپزخونه دويدم بيرون که توي هال مچ دستم رو گرفت و محکم اون رو پيچيد
ماني-چيه، چرا فرار مي کني مگه کار اشتباهي کردي
-ماني تو رو خدا دستم و ول کن تو الان عصباني هستي بعدا با هم صحبت مي کنيم
منو به سمت خودش بر گردوند ،توي چشمام زل زد و گفت در عرض يه هفته عاشق شدي و سيلي محکم به سمت چپ صورتم زد
ضربه سيلي به حدي محکم بود که لبم پاره شد و خون از اون جاري شد
دستم رو روي لبم گذاشتم و با عصبانيت گفتم چکار مي کني وحشي
ضربه دوم رو به سمت راست صورتم زد و گفت من وحشيم ،احمق بي شعور ،چي حرفايي تحويل اين برادر احمق تر از خودم دادي که مي خواد ازت خواستگاري کنه
-خوب چرا از خودش نپرسيدي
منو هل داد روي زمين پرت شدم کلافه دستي بين موهاش کشيد و گفت چرا بهش گفتي نامزد نداري مگه من احمق شوهرت نيستم ،واقعا احمقم که حرفات رو باور کردم ،بايد اون روزي رو که داشتي دعا مي کردي هوس از سرم بيفته مي فهميدم منو نمي خواي ،من احمق وقتي حرفات رو شنيدم چکار کردم گفتم بذار توي اتاق جدا بخوابه کم کم بهم علاقه مند ميشه ،بعدشم که شنيدم داري ميگي دوستم داري زود خر شدم و اومدم هر چي تو دلم بود رو بهم گفتم
سرش رو بالا گرفت و گفت اي خدا مگه من چکار کردم که مي خواي اينجوري از من تقاص بگيري
با لحني ملايم گفتم ماني باور کن من کاري نکردم
-پس چه جور مي گفت دوسش داري و باهاش يه جوري هستي
دوباره به سمتم آمد و سيلي ديگري به صورتم زد منو بلند کرد و به ديوار چسبوند و شروع کرد به زدن سيليهاي پي در پي به دو طرف صورتم
داشتم گيج مي شدم با گريه گفتم ماني خواهش مي کنم ولم کن
دوباره من پرت کرد روي زمين ،با خودم گفتم بايد جلوش بايستم نبايد فکر کنه من گناهکارم من که کاري نکردم
جلوش ايستادم و توي چشماش زل زدم قبل از اينکه من حرفي بزنم گفت
تو يه عوضي آشغالي،تو يه هر..
قبل از اينکه جمله اش رو تموم کنه محکم روي دهنش کوبيدم خفه شو تو که به من اعتماد نداشتي چرا باهام ازدواج کردي خشمگين نگاه مي کرد و انگشتاش رو توي مشتش فشار ميداد
بدون ترس ادامه دادم آره تو يه احمقي مي دوني چرا چون قبل از اينکه بفهمي قضيه چيه قضاوت مي کني
و من هم لايق همه اينايي که گفتي هستم ميدوني چرا چون به تو اعتماد کردم باور کردم واقعا مردي
هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که مشت محکمي به صورتم زد و دوباره من رو روي زمين پرت کرد
نگاهي به من کرد وگفت ازت متنفرم ،نمي دونم چقدر براي اين ماهان عشوه و دلبري کردي که خرشده و اومده از تو خواستگاري کنه ،خيلي کثافتي
به سمت در رفت قبل از اينکه خارج بشه برگشت به من نگاه کرد بعد چشماش رو بست و گفت وقتي بر مي گردم نمي خوام اينجا ببينمت
نمي خواستم از دستش بدم براي همين گفتم صبر کن حرفاي منو هم بشنو
پوزخندي زد و گفت اون چيزي رو که بايد مي فهميدم فهميدم ،ديگه لازم نيست چيزي بگي
و در رو محکم بست و رفت
نيم ساعتي همونجا فقط نشسته بودم و گريه مي کردم از خودم بدم اومد که عاشق چنين مردي شدم که اصلا بهم اعتماد نداشت
بهم گفت از اينجا برم ،حتي اگر نمي گفت يعني بعد از اون حرفاش مي تونم اينجا بمونم
به اتاق رفتم لباسام رو عوض کردم بعد هم دست و صورتم رو شستم ،کيفم رو برداشتم خواستم از در برم بيرون که ياد حلقه افتادم اونو از دستم خارج کردم بعد روي برگه اي ياداشتي براي ماني نوشتم به اتاق کارش رفتم و حلقه و ياداشت رو توي کشو گذاشتم و از خونه خارج شدم
شروع به راه رفتن توي خيابون شدم و به ماني فکر مي کردم چقدر بي منطق شده بود خوب برادرت خواستگاري کرده به من چه مي رفتي برادرت رو ميزدي
اونقدر ناراحت بودم که از ماني متنفر شدم حتي بهم اجازه نداد از خودم دفاع کنم ،واقعا آدم احمقيه که اينجوري در مورد من فکر کرد بهم ميگه براش دلبري کردي و عشوه اومدي
آخه احمق من براي تو که شوهرمي هم چنين کاري نکردم اونوقت براي برادرت بکنم
بهم ميگه ازمن متنفره ميگه ديگه نمي خوام ببينمت
خوب من نميذارم هيچ وقت منو ببيني اينقدر از دستش عصباني بودم که دوست داشتم خفه اش کنم
نمي دونم چقدر راه رفته بودم وچند ساعت بود که بيرون بودم فقط زماني به خودم اومدم که هوا تاريک شده بود و من توي منطقه اي بودم که اصلا نمي شناختمش
يعني من از صبح تا حالا توي خيابونا بودم و خودم نفهميدم ،به اطراف نگاه کردم خيابون خلوت و تاريکي بود مي خواستم از عرض خيابون عبور کنم که ............
سکوت خيابون رو صداي ترمز ماشين و يا حسين گفتن مردي شکست
و پيکر دختري که نقش زمين شده بود
در آن خيابان و در آن سکوت تنها يک مرد بود و يک ماشين و پيکر دختري بر روي زمين و نور چراغ ماشين که بر روي چهره بي فروغ دختر مي تابيد

(راوي از اين قسمت به بعد ماني هستش (
اون روز ديوونه شده بودم نميدونم چرا اونکار رو باهاش کردم کتکش زدم و بعد هم بهش گفتم که از اونجا بره
ديگه نمي خوام ببينمش واقعا چقدر احمق بودم و نفهم حتي بهش اجازه ندادم حرف بزنه
از اون روز يک سال و دو ماه مي گذره و هنوز که هنوز نتونستم خبري از يگانه پيدا کنم
اونروز بعد سه ساعت که بيرون بودم پشيمون شدم که چرا اينقدر تند رفتم و نذاشتم از خودش دفاع کنه
وقتي برگشتم خونه همه جا رو گشتم يه نامه و حلقه اش رو توي کشو پيدا کردم توي نامه نوشته بود که هيچ وقت منو نمي بخشه و من روزي
مي فهمم که در موردش اشتباه کردم و اون وقته که عذاب وجدان من رو رها نمي کنه
توي نامه اش نوشته بود که فردا ميره دادخواست طلاق ميده ،اما از اون روز تا حالا منتظر خبري
از اون هستم حتي اگه يه دادخواست طلاق باشه اما هيچي بهم نرسيد
اونروز وقتي مادرم و ماهان اومدن همه چيز رو گفتم ماهان هم خجالت زده گفت منو ببخش
اون رفتارش هيچ وقت طوري نبود که بذاره من از حدم فراتر برم اما من فکر مي کردم مگه من چيزي کم دارم که منو
نخواد و به اين خاطر با اطمينان بهت گفتم که اون هم منو مي خواد
وقتي اين حرفش رو شنيدم مشتي محکم به صورتش کوبيدم
دوست داشتم انتقام اون ضربه هايي که به يگانه زدم رو از اون بگيرم ولي حيف که نمي شد
مادرم منو سرزنش مي کرد که چرا زودتر بهشون نگفتم ،مي گفت يگانه دختر خوبي و لياقت خوشبختي رو داره
همون شب رفتم خونه پدرش تا ازش معذرت خواهي کنم و اونو برگردونم خونه حاضر بودم به پاش هم بيفتم
ولي اونجا نبود راستش نتونستم واقعيت رو به خونواده اش بگم فقط گفتم وقتي برگشتم اون خونه نبود با خودم گفتم حتما اومده شما رو ببينه
از يه طرف عذاب وجدان گرفته بودم که به پدرش دروغ گفتم و جرات گفتن واقعيت رو نداشتم و از يه طرف نگران حال پدر بودم که اتفاقي براش نيفته
اونشب و روزهاي بعد رو من و ماهان همه جا رو گشتيم ولي اثري از يگانه نبود حتي کلانتريها و بيمارستانها و پزشکي قانوني رو هم گشتيم اما اثري
از يگانه پيدا نکرديم
چند روز بعد از نا پديد شدن يگانه پدر سکته کرد که خدا رو شکر خدا کمکش کرد و بخير گذشت ولي ديگه اون آدم گذشته نيست
و شکسته تر شده
ماهان مادر بعد از يک ماه مجبور شدن برگردند و من تنها با غم از دست دادن يگانه سر کردم
و من هفته اي يک بار به پدر و مينا سر ميزنم راستش نميدونم اين فکر منه يا واقعيت اما حس مي کنم
مينا طوري به من نگاه مي کنه انگار که ميدونه من مقصر گم شدن يگانه ام ،البته حق داره چنين فکري بکنه
ضربه اي که به در خورد منو از افکارم خارج کرد
-بفرماييد
منشي-آقاي شهاب اينها رو بايد امضا کنيد
پرونده رو از دستش گرفتم داشتم پرونده رو امضاء مي کردم که گفت آقاي شهاب من يه عرضي داشتم
همونطور که سرم پايين بود گفتم بفرماييد
منشي-راستش من ديگه نمي تونم کار کنم و مي خواستم استعفا بدم
سرم رو بلند کردم و گفتم چرا
منشي-راستش يه ماهه ديگه عروسيم هستش همسرم هم مخالف کار کردن منه
-فعلا تا يه منشي جديد پيدا کنيم بايد باشين
منشي-چشم ولي بيشتر از يه هفته نمي تونم بمونم
-پس يه آگهي بديد توي روزنامه که به يه منشي با تجربه نياز داريم
منشي -چشم قربان ،با اجازه تون
دوباره شروع به مرور گذشته کردم بعد از اينکه ماهان و مادر رفتن ديگه نتونستم مقاومت کنم عصبي شدم
سرکار نميومدم و تمام وقتم رو توي خونه مي گذروندم که در آخر به پيشنهاد فريد که معاونم توي شرکت بود و از
بهترين دوستام بود به يه روانشناس مراجعه کردم بعد نبود راستش تنها حسن رفتنم پيش يه روانپزشک
اين بود که تونستم براي يکي که بي طرفه و من رو نمي شناسه راحت صحبت کنم و اينکه اون اميد به اينکه روزي
يگانه رو پيدا کنم رو توي دلم زنده نگه داشت و من حالا به اين اميد روزا رو مي گذرونم که روزي يگانه رو پيدا کنم
و ازش عذر بخوام
امروز هم بايد برم پيش آقاي فرهمند ،همون روانشناس ،راستش با اينکه حالم نسبت به گذشته خوب شده ولي من ديگه نمي تونم
پيش فرهمند نرم چون به يه نفر احتياج دارم که حرفام رو بدون اينکه سرزنش کنه يا نصيحتم کنه به حرفام گوش بده
شايدم هم مي خوام با گفتن از کاري که با يگانه کردم بار عذاب وجدانم رو کم کنم که با عشقم دختري که دوستش داشتم اين کار رو کردم
به مطب مشاور که رسيدم خلوت بود بعد از ده دقيقه من رفتم تو
فرهمند به محض اينکه منو ديد از جاي خود بلند شد و گفت سلام خيلي وقته نيومدي گفتم حتما ازم سير شدي
-سلام لطف دارين مگه ميشه آدم از همصحبتي با شما سير بشه
فرهمند مرد ميانسال با موهايي خاکستري و چهره اي مهربان که از اولين جلسه باعث مي شد آدم باهاش احساس راحتي کنه
-خوب ماني جان چه خبر
-خبري که نيست هنوز هيچ خبري ازيگانه ندارم
-ببين ماني جان بعد اين همه مدت فکر نمي کني اگه قرار بود ازش خبري بشه تا حالا شده بود
من هميشه تو رو به اين ترغيب مي کردم که اميدوار باشي يه روزي پيداش مي کني
ولي اينجوري دارم حس مي کنم تو اينجوري داري از زندگي عقب مي موني و در جا ميزني
نمي خواي فراموشش کني ،اصلا از کجا مطمئني زنده است
با فرياد گفتم دکتر
-آروم باش ببين اون مي خواست از تو فرار کنه پس چرا خونواده اش ازش خبر ندارن
مگه تو نمي گي حتي رفتي اهواز که ببيني اونجاست چند روز خونه خواهرش رو تحت نظر هم گرفتي
اما آخرش ديدي اونجا هم نيست
-خوب آره
-فکر نمي کني تو هم بايد زندگي کني الان يک سال و چند ماه که از اون روزا مي گذره چند سال ديگه مي خواي منتظر بموني
پريدم وسط حرفاش و گفتم من مطمئنم اون زنده است
- اگه زنده است پس کجاست مگه نمي خواست دادخواست طلاق بده پس چرا نميده ماني جان واقع بين باش
-ولي اون يه حقيقت ،همش تقصير من بود
-باز که برگشتي سرخونه اولت اين اتفاق مقرر شده بود تو فقط وسيله بودي اين رو باور کن
-شما که بهم مي گفتيد اميدوار باشم اون پيداش ميشه
-مجبور بودم اين حرفا رو بهت بزنم چون تو اون روزا فقط مي خواستي اين حرفا رو بشنوي
اما الان اگه بازم اين حرفا رو بهت بزنم نابودت مي کنم تو جووني و بايد زندگي کني
بايد فراموشش کني
اشکام سرازير شدن نمي تونستم باور کنم که براي هميشه اونو از دست دادم يعني ديگه هيچ وقت نمي بينمش
اين امکان نداره اون گفت دوستم داره پس منو مي بخشه و دوباره برمي گرده
ليوان آبي جلو روم گرفته شد سرم رو که بلند کردم دکتر رو ديدم
-بيا اين آب رو بخور ،بعد که رفتي خونه خوب روي حرفام فکر کن
ليوان رو لاجرعه سر کشيدم
دکتر روي صندلي مقابلم نشست مي خواست جو رو عوض کنه گفت ماني جان از کار چه خبر، شرکت که ميري
با لبخند بي رمقي گفتم آره
-اوضاع شرکت خوبه
-آره فقط بايد دنبال يه منشي جديد باشم
-چرا
-منشيم مي خواد ازدواج کنه بعد ازدواج هم اجازه ي کار نداره
-منشي پيدا کردي يا نه
-نه تازه امروز گفتم يه آگهي به روزنامه بدن
-اگه من برات يکي رو پيدا کنم استخدامش مي کني
-مطمئنه
-دخترمه حالا از نظرت چقدر مطمئنه
-دختر شما اگه مثل شما باشه که صددرصد مطمئنه
-راستش دوست داره کار کنه هر چي هم بهش مي گم بابا تو يه دونه اي نمي خواد کار کني ميگه من دوست دارم
از بيکار بودن خسته شدم
-ببخشيد تحصيلاتشون چقدره
-تا ديپلم بيشتر نخوند به اصرار من و مادرش کنکور هم شرکت کرد اما چون علاقه نداشت قبول نشد به
عکاسي علاقه داشت که رفت سراغ عکاسي به صورت تجربي يه چيزايي ياد گرفت
اما يه مدته که ديگه عکاسي هم نمي کنه ،خوب چي ميگي
-نديده استخدامن فقط اگه خودشون هم سختي کار مشکلي نداشته باشن
-مطمئنم از پس کارا بر مياد دختر مقاوميه
**********************************
اون روز که از مطب خارج شدم به اين فکر کردم که يعني واقعا بايد يگانه رو براي هميشه فراموش کنم
نه امکان نداره يعني براي هميشه از دست دادمش
اي کاش زمان به عقب بر ميگشت و من هيچ وقت اون کاررو باهاش نمي کردم مطمئنم دلش رو بدجور شکستم
حتما هيچ وقت منو نمي بخشه
20-08-2013, 11:19 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #9
RE: رمان" وام ازدواج "
توي دفترم نشسته بودم و به کارام رسيدگي مي کردم که ضربه اي به در خورد
-بفرماييد
منشي-آقاي شهاب يه خانم به اسم فرهمند اومدن ميگن با شما قرار داشتن
-بفرستينش تو
-بله ،خانم بفرماييد تو
دوباره مشغول فاکتور هاي اين يه ماه شدم
-سلام
بدون اينکه سرم رو بلند کنم گقتم سلام بفرماييد
و دوباره مشغول بررسي فاکتورها شدم :خانم فرهمند چي ميل دارين بگم براتون بيارن
-ممنون چيزي نمي خورم فقط شما هميشه عادت دارين سرتون پايين باشه و با مهمونتون صحبت کنم
سرم رو که بلند کردم نگاهم افتاد توي چشماش نمي دونم که توي چشماش چي بود که باعث شدم زبونم قفل شه
و نتونم جوابش رو بگم ،شايد يه جور گستاخي تو نگاهش بود که باعث شدم نتونم جوابشو بدم
-آقاي شهاب عذر مي خوام مثل اينکه گستاخي کردم
به خودم اومدم و در حالي که سرم رو تکون ميدادم گفتم نه خواهش مي کنم فقط من چون بايد حتما اين فاکتور ها رو چک مي کردم سرم رو بالا نگرفتم در هرصورت عذر مي خوام
-خواهش مي کنم راستش در مورد کار خدمتتون رسيدم پدرم گفتن مثل اينکه به منشي احتياج دارين
-بله و اگه شما با شرايط کاري ما موافق باشين مي تونيد از فردا کارتون رو شروع کنيد
لبخندي زد نميدونم چرا اما از لبخندش خوشم نيومد انگار از نگاهش شرارت مي باريد
-آقاي شهاب
-بله
-مي تونم آقا ماني صداتون کنم
-چي؟
-خوب شما هم مي تونيد يلدا صدام کنيد
-شما رو نميدونم ولي من راحتترم که فرهمند صداتون کنم
حس کردم اخمي روي چهر هاش نشست
بهتر بايد از همين حالا حدش رو بدونه چيه اولين روز اومده ميگه مي خوام به اسم صدات کنم با اينکه برام مهم نبود به اسم کوچيک صدام کنه اما
چه معني داشت اينقدر زود باهام صميمي بشه هيچ وقت از اينجور دخترا که دوست دارن زود با آدم صميمي شن خوشم نميومد
دوباره نگاهش کردم و جدي گفتم
-حالا هم مي تونيد برين پيش خانم منشي مدارک لازم رو تحويل بدين از فردا هم بياين شرکت
-بله
و بدون اينکه خداحافظي کنه از دفتر خارج شد مثل اينکه از برخوردم خوشش نيومد
اگه دختر فرهمند نبود عمرا استخدامش مي کردم ،از اون پدر چنين دختري بعيده
**************************
طبق هر روز کار و زندگيم رو ادامه دادم و از فرداي اون روز يلدا توي شرکت شروع به کار کرد
توي دفترم با فريد نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم
فريد-ميگم حالا تا آخر عمرت مي خواي منتظر بموني
اينقدر بله رو قاطع گفتم که خودمم تعجب کردم
فريد که باورش نشده بود گفت برو بابا مگه ميشه تو مردي و يه سري نيازا داري عمرا بتوني مطمئنم تا دوماه ديگه
مبارک باد بشي رفت
-ميشه زر زيادي نزني من مي تونم نيازام رو کنترل کنم
-مگه تو پسر پيغمبري مطمئنم با اين منشي لوندي که داري سر يه ماه افتادي رو خط
-عمرا (مي خواستم بهش بگم من خودمو در برابر زنمم کنترل کردم ولي با خودم گفتم مگه لازمه اون از زندگيم با خبر بشه )
به فريد که نگاه کردم ديدم داره با يلدا حرف ميزنه اين کي اومد تو دفتر که من نفهميدم
فريد رو به من کرد و گفت ماني جان اين پرونده رو بررسي کن کار خودت يه چند تا امضاء ناقابل هم بزن پاش
و به سمت در رفت قبل از اينکه خارج بشه چشمکي زد و به يلدا اشاره کرد
سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم و به يلدا نگاه کردم واقعا فريد حق داشت چنين فکري در موردش بکنه
آخه اين مانتو پوشيده بود همه اندامش رو که مشخص کرده بود ولش کن بهتره زياد در موردش توضيح ندم
*******************
خلاصه يک ماه از کار يلادا توي شرکت مي گذشت که يه روز که سرم خلوت بود يلدا به دفترم اومد و گفت
ماني جان.
وسط حرفش پريدم و گفتم بگي شهاب راحترم ،چقدر پررو بود اين دختر
با يه لبخند اغواگر نگاهم کرد و گفت ولي من اينجوري راحتترم ،حالا هم بذار حرفام رو تموم کنم بعد نظرت رو بگو
اگه به احترام پدرش نبود بلند مي شدم از شرکت پرتش مي کردم بيرون
دوباره با همون لبخندي که روي لباش بود ادامه داد من همه چيز رو در مورد زندگيت مي دونم
-خوب
-خوب به جمالت اينقدر وسط حرفام نپر عزيزم
داشتم مي گفتم راستش قضيه فرار زنت رو هم مي دونم که قالت گذاشته ورفته
با اين حرفش از روي صندلي بلند شدم و گفت خفففففففففففففه شو
-چرا ناراحت ميشي خوب ميدونم حقيقت تلخه ولي بايد باورش کني حالا که زنت گذاشته و رفته بهتر تو هم به زندگيت برسي
-مگه زندگي من به تو ربطي داره
همون طور که هموز اون لبخند به قول فريد پسرکشش روي لبش بود اومد و جلوم وايساد و گفت ما مي تونيم باهم باشيم و به دوتامون خوش بگذره
مخم هنگ کرد اين مگه ديوونه است حتي به فکر آبروي پدرش نيست
بهم نزديکتر شد ازش فاصله گرفت و گفتم برو بيرون
بدون توجه به حرفم دوباره به من نزديکتر شدو به چشمام زل زد
نمي خواستم کم بيارم حتي اگه زيبا بود من نبايد کم مي آوردم
همونجور که من عقب تر ميرفتم اون به من نزديکتر مي شد شايد داشتم کم مي آوردم اما نمي خواستم باور کنم
به ديوار که چسبيدم اون هم تقريبا به من چسبيد يکم خودش رو کشيد بالا و به لبهام نگاه کرد داشتم وسوسه مي شدم
نه من اينقدر ضعيف نيستم که کم بيارم من فقط يگانه رو مي خوام
مي خواست لبهاش رو روي لبهام بذاره که هولش دادم عقب
-چکار مي کني گم شو بيرون
لبخندي زد و گفت تا يه هفته ديگه خودت با پاي خودت مياي پيشم
با فرياد گفتم گمشو بيرون شانس آوردي که به احترام پدرت از کار اخراجت نمي کنم اما اگه يه باره ديگه تکرار کني خودت مي دوني با من
درست دو روز از اون ماجرا مي گذشت که احضاريه از دادگاه به دستم رسيد
بازش که کردم گيج شدم ناخودآگاه شروع کردم به خنديدن دادخواست طلاق بود
پس چرا اينقدر دير حالا که يک سال و چند ماه از رفتنت مي گذره، بالاخره مي بينمش
خوشحال بودم حتي اگه خبري که ازش بهم مي رسيد يه دادخواست طلاق بود اينجوري فهميدم حالش خوبه
به تاريخ دادگاه که نگاه کردم براي دو هفته ديگه بود ،دو هفته ديگه مي تونستم ببينمش
توي اين مدت کجا بود ،چه اتفاقي توي اين مدت افتاده
اما هر چي که بود بالاخره ميديدمش
*****************
به قراره دادگاه يه هقته مونده
کلافه و سردرگم منتظر تموم شدن اين هفته هستم
اعصابم حسابي توي اين مدت بهم ريخته از يه طرف منتظرم اين روزا تموم شه و روز دادگاه برسه از طرف ديگه رفتار وقيحانه يلدا که توي اين روزا گستاخ تر شده بد جوري روي اعصابم رژه ميره
مي خواستم با فرهمند در مورد دادگاه مشورت کنم با مطبش تماس گرفتم منشيش گفت ديروز رفته مسافرت و احتمالا يه سه هفته اي طول مي کشه تا برگرده
سعي مي کردم خودم رو سرگرم کار کنم و به هيچي فکر نکنم تا روز دادگاه برسه
**************
امروز پنج شنبه است و تا دادگاه ديگه چيزي نمونده شنبه قرار دادگاه
با فريد توي دفترم نشسته بودم و داشتيم با هم صحبت مي کرديم فريد گفت حالا مي خواي چکار کني
-خودمم نمي دونم ولي حاضرم هر کاري بکنم که منو ببخشه
-يعني توي اين مدت کجا بوده چرا زودتر دادخواست نداد ،ميگم به خانواده اش خبر دادي
-نه امروز مي خوام برم به پدرش خبر ميدم
فريد با خنده گفت حالا خوب شد توي اين مدت تو ازدواج نکردي والا مي شد عين فيلماي هندي
با پوزخندي نگاهش کردم و گفتم حالا هم کمتر از فيلم هندي نيست زنم يه سال و چند ماه غيبش ميزنه ،بعد اين مدت هم که دادخواست طلاق بدستم ميرسه دادخواستي که قرار بود خيلي وقت پيش ميومد
فريد با من و من گفت ماني يعني ممکنه با کسي...و سکوت کرد
-چرا حرفت رو تموم نمي کني
-قول بده عصباني نشي
-چي مي خواي بگي
-ميگم نکنه با کسي فرار کرده باشه
با خشونت گفتم آخرين بارت باشه که در مورد يگانه اينجوري حرف ميزني يه بار اشتباه کردم دارم تاوانش رو ميدم اما ديگه امکان نداره بهش شک کنم
-معذرت مي خوام فقط يهويي اين فکر به ذهنم خطور کرد
***********************
عصر که از شرکت خارج شدم به سمت خونه پدر يگانه رفتم تا هم پدر رو ببينم هم اينکه ماجرا رو يه جوري بهش بگم
وقتي به اونجا رسيدم فقط مينا خونه بود با اکراه به داخل دعوتم کرد
وقتي که نشستم بدون فوت وقت رفتم سر اصل مطلب و دادخواست رو نشونش دادم
دادخواست رو که ديد چشماش گريون شدن رو به من کرد و گفت فکر مي کردم هيچ وقت ديگه نمي بينمش
-ولي من هميشه منتظر روزي بودم که دوباره ببينمش
-شنبه منم باهاتون ميام
-نه مي خوام فقط خودم باشم
-ولي اون خواهرمه
-ميدونم اما بعد اين مدت خودمم نمي دونم قراره چطوري باهام برخورد کنه ،من اومدم بهتون خبر بدم که در جريان باشيد مطمئن باشيد بعد از دادگاه همه چيز رو بهتون اطلاع ميدم ،فقط ازتون مي خوام يه طوري به پدر بگيد که زياد هيجانزده نشن
-نميشه فقط من بيام
-خواهش مي کنم مينا خانوم اصرار نکنيد ميدونم توي اين مدت از من متنفر شدين من رو مقصر گم شدن يگانه ميدونيد شايد حق با شما باشه ،شايد که نه مطمئنا حق با شماست ،قول ميدم سرفرصت همه چيز رو بهتون بگم
ولي شنبه رو نمي تونم اجازه بدم بياين چون نمي دونم برخورد يگانه با من چه جوري و اصلا بر خورد اون با شما چه جور باشه
*************
بالاخره روز دادگاه فرا رسيد ،فريد اصرار کرد که با من باشه راستش خودمم دوست داشتم يکي با من باشه
شايد چون مي ترسيدم ،من آدمي نبودم که کم بيارم ولي از برخورد يگانه مي ترسيدم
وارد سالن دادگاه که شديم پر از جمعيتي بود که هر کدوم مشکلي داشتن
از يه طرف سالن سروصداهاي بلندي ميومد نگاه که کردم ديدم زني با شوهرش در حال بحثه
زن مي گفت من جگر گوشه امو بهت نميدم
مرد هم داد ميزد غلط کردي بچه رو نديد توي خواب هم نمي بيني طلاقت بدم
زن با گريه گفت مهريه ام رو مي بخشم ولي بچه ام رو بهم بده
مرد قهقه اي زد و گفت نه مهريه ات رو ميدم نه بچه رو
حوصله گوش دادن به بحث شون رو نداشتم و از کنارشون رد شدم فريد هم کنارم قدم برميداشت
طرف ديگه ي سالن دختري با گريه مي گفت به خدا بابا من نمي شناسمش
مرد هم که فکر کنم پدرش بود گفت آره دختره ي....... نمي شناسيش پس چطوري شما رو با هم گرفتن و محکم روي سر دخترک کوبيد
هميشه از اينجور فضاها بدم ميومد ،حس مي کردم آدم وقتي به اينجور جاها مياد ،با ديدن مشکلات بقيه از زندگي سير ميشه
همونجور که جلو ميرفتيم ديدمش چشام بهش افتاد اما از چيزي که ميديم شوکه شدم به چشاي خودم اعتماد نداشتم چندبار چشام و باز وبسته کردم اما دوباره همون تصوير رو ديدم
انگار يه سطل آب يخ روي سرم ريختن سردم شد ،پاهام سست شد ،نزديک بود سقوط کنم که فريد بازوم رو گرفت
رو به فريد کردم و گفتم فريد اينجا چه خبره ؟
فريد بدون اينکه جوابم رو بده سرش رو تکون داد و منو روي صندلي نشوند
فريد هم کنارم نشست سرم رو بلند کردم و دوباره به چند قدم جلوتر صندلي روبرو نگاه کردم
خودش بود اما امکان نداشت نمي تونستم چيزي رو که مي بينم باور کنم
با اين کارش تمام غرور و شخصيتم رو شکست من جلوي فريد شکستم نمي تونستم باور کنم يگانه به من خيانت کرده باشه
چرا نمي خواي باور کني پس اينکه پيشش نشسته کيه ،خوب معلومه کيه؟
همونجور که من بهش زل زده بودم اون هم به من نگاه مي کرد و در عين خونسردي انگار که اون هيچ کاري نکرده و مجرم و گناهکار منم
اون عوضي هم سرش رو آورد پايين و چيزي در گوش يگانه گفت که باعث شد يگانه روش رو ازم بگيره
عمرا طلاقش بدم شده سالها توي اين راهروها ميدونمش اما طلاقش نميدم
-ماني حالت خوبه
-آره فريد جان ،مي خوام برم
-ولي ...
-ميدونم ،اما نمي تونم بمونه ،با اين کارش خوردم کرد ،واسه طلاق وقت داره ،بذار بمونه جلسه بعد
-پس منم باهات ميام
-نه ،مي خوام تنها برم
- مواظب خودت باش آروم هم رانندگي کن
از در دادگاه که خارج شدم توي ماشين نشستم و شروع کردم به بدو بيراه گفتن به همه
يگانه يعني تاوان کاري که کردم اينقدر سنگينه که اينکار رو با من کردي ،اگه ميزدي منو مي کشتي اينقدر ناراحت نمي شدم ،اون احمق عوضي چي داشت که من رو به اون فروختي
ازت متنفرم ،محکم دستم رو روي فرمون کوبيدم انتقامم رو از دوتاتون مي گيرم آشغالاي عوضي
توي ماشين منتظر شدم که اونا بيان ومن برم دنبالشون ببينم کجا زندگي مي کنن
بالاخره اومدن ،سوار ماشين شدن فکر کنم باهاشون آشنا باشه چون منتظرشون بود حرکت که کردن من هم دنبالشون با فاصله حرکت کردم
ماشين جلوي يه خونه توي مناطق متوسط شهر ايستاد دوتاشون پياده شدن از راننده خداحافظي کردند و رفتن تو
احمق اين چي داره ،هيچي
تو افکار خودم بودم که تلفنم زنگ خورد مينا بود حتما مي خواست ببينه چي شده
-الو
-سلام چي شد؟
-سلام چيز خاصي نشد راستش امروز نمي تونم براتون چيزي رو تعريف کنم بذاريد يه روز ديگه
با صدايي نگران گفتم آخه
عصبي گفتم اون حالش خوبه نگران نباشيد
و تلفن رو قطع کردم
به سمت مقصد نا معلومي حرکت کردم کنار پارک خلوتي رسيدم ماشين رو خاموش کردم و پياده شدم
چند ساعتي توي پارک نشسته بودم و به اندک رفت و آمد مردم نگاه مي کردم مي خواستم همه چيز رو فراموش کنم اما نمي شد گرسنه ام شده بود اما نمي تونستم چيزي رو بخورم به ساعت موبايلم نگاه کردم ساعت شش عصر بود بلند شدم و به سمت ماشين حرکت کردم گوشيم که توي دستم بود زنگ خورد به شماره که نگاه مردم شماره يلدا بود
قطع کردم دوسه باره ديگه زنگ زد و قطع کردم مي خواستم گوشي رو خاموش کنم که پيامي از طرف اون بهم رسيد نا خواسته بازش کردم نوشته بود پدرم از مسافرت برگشت اگه مي خواي ببينيش اون توي خونه منتظرته و آدرس خونه رو هم نوشته
سوار ماشين که شدم اول خواستم برم خونه بعد با خودم گفتم بهتره برم با فرهمند صحبت کنم
طبق آدرس که رفتم يه خونه ويلايي بود زنگ رو که زدم در باز شد وارد که شدم داخل خونه برخلاف اون چيزي که فکر مي کردم زياد بزرگ نبود
به در ساختون که رسيدم يلدا در رو باز کرد يه دامن کوتاه با يه تاپ پوشيده بود
يلدا-سلام عزيزم
-بابات هستش
-آره بيا تو
وارد سالن شديم روي يه مبل دونفره نشستم يلدا هم کنارم نشست
بهش نگاه کردم و گفتم ميشه جاي ديگه اي بشيني
-نه عزيزم عادت مي کني
-پس بابات کو
-الان مياد
بعد شيشه مشروب رو که معلوم بوده از فبل آماده کرده بود باز کرد ،يه گيلاس به دستم داد و گفت تا تو اين رو بخوري اون هم اومده
اول نمي خواستم بخورم راستش شايد آدم زياد معتقدي نبودم اما هيچ وقت کاري رو که شرع خدا حرام کرده بود انجام نداده بود اما اينبار با خودم گفتم مگه نمي گن هر کسي اينا رو مي خوره همه غماش يادش ميره خوب بذار منم فراموش کنم
به دهنم که نزديک کردم بوي الکل ميداد بعد لاجرعه اون رو سر کشيدم خيلي تلخ بود راست مي گفتن آدم که اين رو مي خورد تلخي زندگيش رو يادش ميره چون به تلخي اين فکر مي کنه
حس کرده کسي داره با موهام بازي مي کنه نگاه که کردم ديدم يلداست شروع کرد به ماساژ دادن گردنم حرکت دستاش روي گردنم و صورتش که فقط چند سانتي متر باهام فاصله داشت داشت تحريکم مي کرد نمي دونم شايد اثر اون مشروب بود
که باعث شد صورتم رو بهش نزديک کردم اون هم دستاش رو به دور گردن قلاب کرد و ليوان ديگه اي به دستم داد دوباره بدون مکث اون رو سر کشيدم
اينبار خودش صورتش رو بهم نزديک کرد و ديگه هيچي نفهميدم
****************
صبح با سردرد شديد بيدار شدم به خودم که نگاه کردم برهنه بودم تعجب کردم من که لباس تنم بود
سمت راست تخت رو که نگاه کردم مخم هنگ کرد آخه من کي ،اصلا باورم نميشه
يلدا رو با خشونت تکون دادم و گفت بيدار شو ببينم
با ناز گفت چي ميگي عزيزم
-عزيزم و کوفت بلند شو ببينم
روي تخت نشست و گفت چته
-اينجا چه خبره
-يعني تو نمي دوني
عصبي شدم گلوش رو با يه دست فشار دادم و گفتم حرف ميزني يا خفه ات کنم
با دوتا دستش دستم رو کنار زد و گفت ديشب که حالت و کردي ناراحت نبودي حالا چت شده
با دو تا دستام موهام رو چنگ زدم و گفتم اين امکان نداره
-چرا امکان نداره مگه تو مرد نيستي
محکم روي دهنش کوبيدم و گفتم خفه شو هرزه هرجايي ،پس همش نقشه ات بود منو کشوندي اينجا
سريع از روي تختم پايين پريدم و لباسام و برداشتم و پوشيدم
-کجا ميري
-به تو ربطي نداره ،ديشب رو هم با اينکه من بادم نمياد کاري کردم فراموشش کن
-تو چي ميگي
-حتما خودت خواسته بودي من که چيزي يادم نمياد
سريع از خونه خارج شدم توي ماشين عذاب وجدان گرفتم من چه جوري تونستم اين کار رو بکنم
من تا حالا اين تجربه رو نداشتم ،حالا اولين تجربه ام اينجوري باشه از خودم متنفر شدم ،حالا من با يگانه چه فرقي مي کنم منم شدم يکي مثل اون
به خونه که رسيدم سريع خودم رو به حموم رسوندم زير دوش آب شروع کردم به حرف زدن با خودم
20-08-2013, 11:21 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #10
Package_favorite  RE: رمان" وام ازدواج "
احمق اينقدر ضعيف النفس بودي
من که نميدونستم مست بودم
آره مست بودي اما مجبور نبودي مست شي
چطور مجبور نبودم ميخواستم فراموش کنم که يگانه با من چکار کرد ،يگانه چطور تونستي منو به اون مردتيکه بفروشي مگه اون چي داشت اما من نداشتم
زير دوش نشستم و اشکام سرازير شد اينطوري راحت مي تونستم گريه کنم چون ديگه معلوم نبود دارم گريه مي کنم
يه چيزي که داشت ديوونه ام مي کرد اين بود که من هيچ وقت بهش دست نزدم و اون الان يه ساله و چند ماهه داره با اون عوضي زندگي مي کنه
به اين موضوع که فکر مي کنم ديوونه ميشم ،دوست دارم گردن هردوتاشون رو بشکنم
ياد يلدا افتادم با خودم گفتم حالا اين رو من کجاي دلم بذارم
هر چي با خودم فکر مي کنم من چيزي بيشتر از وقتي که روي مبل نشسته بوديم يادم نمياد انگار که يهويي خواب باشم و اتفاقي نيفتاده باشه ،شايد هم واقعا اتفاقي نيفتاده
چنگي به موهام زدمو گفتم از همه ي زنها متنفرم همتون خائنيد
بايد ميرفتم سراغ یگانه بايد ببينم چرا اينکار رو با من کرد
مي خواستم از حموم بزنم بيرون که نگاهم به آيينه افتاد تصوير مردي رو ديدم که خورد شده بود ،دستم رو مشت کردم و محکم به آيينه کوبيدم
درد شديدي رو توي دستم حس کردم بدون توجه به خوني که از دستم جاري ده بود از حموم زدم بيرون
چند تا دستمال کاغذي از جعبه کشيدم بيرون و روي دستم فشار دادم ،سريع لباسام رو پوشيدم و سويچ ماشين رو برداشتم و زدم بيرون
بايد ميديدمش و حسابم رو باهاش تصفيه مي کردم
با سرعت به سمت اون خونه حرکت کردم
*********************
بالاخره رسيدم سرم رو روي فرمون گذاشتم و به عاقبت کارم فکر کردم بايد دوتاشون رو بکشم ،اينجور اين ننگ پاک مي شد
سرم رو بلند کردم و به خونه نگاه کردم مشتم رو محکم روي فرمون کوبيدم و گفتم هردوتون رو مي کشم
در ماشين رو محکم کوبيدم و به سمت خونه رفتم
در رو که زدم خودش در رو باز کرد انگار فراکوش کرده بودم واسه ي چي اومده بودم چون فقط به صورتش زل زدم
اون هم با خشم نگاهم مي کرد
به خودم که اومدم ديدم مي خواد در رو ببنده ،پام رو لاي در گذاشتم و هلش دادم
در باز شد اون به کناري پرتاب شد
در رو بستم اون هم از روي زمين باند شد
-گمشو بيرون واسه چي اومدي اينجا
پوزخندي زدمو گفتم پس هنوز زبونت درازه
به خونه نگاهي کردم يه حياط کوچيک با يه باغچه که يه درخت قديمي که خشک شده بود توش بود
نگاهش کردم و گفتم منو خيلي ارزون فروختي ،اون عوضي چي داشت که من نداشتم
توي چشمام زل زد و گفت عشق داشت ولي تو نداشتي
اون لحظه دوست داشتم بگيرم خفه اش کنم
با فرياد گفتم حالا اون عاشق کجاست که بياد نجاتت بده ،امروز مي خوام کارت رو تموم کنم
-نمي توني هيچ غلطي بکني
-منو احمق رو بگو باور کردم که تو نجيب ترين دختري هستي که ديدم ولي مي بينم از زناي خيابوني هم کمتري
تو که اهل نماز بودي چطوري با يه مرد اون هم اين همه مدت زندگي کردي
-اون مردتر از اين حرفاست و من عاشقشم
-تو گفتي و منم باور کردم
سرتا پاش رو نگاه کردم و با نفرت گفتم شايدم بچه دار شدين و خبر ندارين
قبل از اينکه بفهمم چي شده سوزشي رو توي صورتم حس کردم
-خفه شو بهت اجازه نميدم در مورد من و امير اينجوري حرف بزني
با شنيدن اسم اون مردک از دهنش شکستم ،پاهام سست شدن و روي زمين افتاد
اشکام مي خواست پايين بريزن اما جلوشون رو مي گرفتم دوست نداشتم بفهمه هنوز هم دوسش دارم
همونجور که روي زمين نشسته بودم اون روبروم ايستاده بودم گفتم
خيلي نامردي هيچوقت فکر نمي کردم اينقدر راحت اين حرفا رو بزني و بگي عاشقشي
حداقل حرمت اين رو نگه ميداشتي که هنوز شوهرتم
-تو منو به زور وادار به ازدواج با خودت کردي
-پس چرا گفتي عاشقمي
فقط در سکوت نگاهم کرد و چيزي نگفت
نفس عميقي کشيد و گفت طلاقم بده
سرم رو روي پام گذاشتم و به اشکام اجازه دادم بيان پايين براي اولين بار اجازه دادم کسي اشکام رو ببينه
-بيا بگير بخور حالت جا بياد
سرم رو بلند کردم ليوان آبي رو جلوم گرفته بود
به چشماش زل زدم اين چشما نمي تونستن مال کسي ديگه باشن اين چشما مال من بودند
به جاي اينکه ليوان رو بگيرم مچ دستش رو گرفتم ليوان آب از دستش افتاد و با ترس نگاهم کرد
بلند شدم و روبروش ايستادم بوش رو که حس مي کردم داشتم ديوونه مي شدم
توي بغلم کشيدمش و بوش رو به ريه هام کشيدم
تقلا مي کرد که خودش رو از بغلم بکشه بيرون محکمتر بغلش کردم
و لبام رو به گوشش چسبوندم
-با من اينکار رو نکن يگانه من دوست دارم
بوسه اي روي گردنش زدم ،مي خواستم انتقام بگيرم
به لبهاش نگاه کردم و لبهام و روي لبهاش گذاشتم و محکم شروع به بوسيدنش کردم
اونم ديگه تکون نخورد و ساکت توي بغلم موند
سرم رو بلند کردم و گفتم پس تو با همه راه مياي
انگار آتيشش زده باشم عصباني شد شروع کرد به کوبيدن روي سينه ام

بلندش کردم و به سمت داخل ساختمون بردمش اون هم هي مي گفت منو بذار زمين
-بذار برسيم داخل بعد
به داخل ساختمون که رسيدم اونو گذاشتم زمين و قبل از اينکه فرار کنه محکم دستش رو گرفتم
-ولم کن چي مي خواي از جونم
-همون چيزي که هيچ وقت به من ندادي و به اون عوضي....
-خفه شو گفتم که اون مردتر از اين حرفاست که بزور بخواد......
اينبار من پريدم وسط حرفش الان معلوم ميشه
-باشه دستم و ول کن بعد مثل آدم رفتار کن
-فکر فرار نباش
و دستش رو ول کردم ،اون هم به سمت در سمت راست دويد بازش که کرد معلوم شد اتاقه
منم دنبالش دويدم و قبل از اينکه در رو ببنده وارد اتاق شدم
-خواهش مي کنم با من کاري نداشته باش
-که چي بشه
-امير الان ميرسه
-کار منم زياد طول نمي کشه مي خوام همونجور که منو سوزوند بسوزونمش
روي تخت يک نفره اي که گوشه اتاق بود پرتش کردم و به سمتش رفتم
-خواهش مي کنم با من کاري نداشته باش
-الان معلوم ميشه توي اين مدت باهم چه جوري بودين
*************************
به نفس نفس افتاده بودم روي اون تخت کوچيک کنارش دراز کشيدم به ملافه که نگاه کردم لبخندي روي لبم نشست
توي بغلم کشيدمش که با گريه گفت چيزي رو که مي خواستي گرفتي برو گمشو بيرون
بوسه ي آرومي روي لبش گذاشتم و بالبخند همونجور که بلند مي شدم گفتم آره بهتره من برم
-ازت متنفرم
-منم همينطور اما امروز براي من عالي بود تو هم خوب با من راه اومدي
با گريه همونجور که سعي مي کرد خودش رو با ملافه بپوشونه گفت خيلي نامردي
دکمه هاي پيرهنم رو بستم و گفتم به امير خان سلام برسونيد
*****************
از خونه که زدم بيرون يه حس سرخوشي بهم دست داد من با يگانه مي تونستم بهترين زندگي رو داشته باشم
دستام و مشت کردم و گفتم پس راست مي گفت که بهش دست نزده يعني ممکنه
آره ديگه خوبه خودت ديدي اون هنوز هم مال خودت بود
چرا باز گذاشتي اونجا بمونه تو که ديدي اون بهش دست نزده پس چرا با خودت نبرديش
چکار کنم وقتي اون ميگه ازم متنفره من بگم عاشقشم
واقعا خري بازم مي خواي از دستش بدي
توي ماشين نشستم و با خودم گفتم حالا من بايد چکار کنم
بعد از اين تجربه نمي تونستم از دستش بدم ،بخاطر اين نيست که باهاش ... داشتم نه
من ديگه نمي تونستم آغوشش رو که تجربه کردم از دست بدم
نگاهش رو که به من انداخت موقعي که از اتاق بيرون اومدم انگار داشت مي گفت که پيشم بمون
يه يک ساعتي داشتم فکر مي کردم که از دور امير رو ديدم با يه سري وسايل که توي دستاش بود پياده داشت به سمت خونه ميرفت
ماشين رو روشن کردم و از کنارش رد شدم چون شيشه ها دودي بودن متوجه من نشد و بي خيال از کنارم رد شد
سر خيابون ايستادم و از آيينه بهش نگاه کردم
داشت در رو با کليدي که از جيبش خارج کرده بود باز مي کرد
وارد که شد ماشين رو يه گوشه پارک کردم و همونجا ايستادم
خودمم نمي دونستم چرا دارم اينکار رو انجام ميدم
گوشيم زنگ خورد فريد بود دکمه پاسخ رو زدم
-الو سلام فريد جان
-سلام خوبي
-عالي
-چيه کبکت خروس مي خونه ،گنج پيدا کردي
-فوضولي موقوف
-باشه دارم برات ،ماني جان امروز نمياي شرکت
-نه امروز ديگه نميام
-قرارداد شرکت سما رو مي خواستم بشينيم با هم ببينيم چه جوريه
-تو قرارداد رو از فرهمند بگير بخونش بعد با هم صحبت مي کنيم
-باشه ،فردا که مياي
-معلوم نيست بعد بهت خبر ميدم ،چشم به در خونه افتاد که امير از اون خارج شد
فريد جان من خودم باهات تماس مي گيرم خداحافظ و قبل از اينکه چيزي بگه قطع کردم
از توي آيينه به امير نگاه کردم چهره اش ناراحت نشون ميداد يعني فهميده چي شده
نه يگانه اينقدر حجب و حيا داره که در مورد اين مسئله نمي تونه با کسي صحبت کنه
از کجا ميدوني اونا يک سال و چند ماهه با همند حتما ديگه با هم راحت و صميمي شدند
راستي من چرا ازش چيزي در مورد اين مدت نپرسيدم
که کجا بوده و چکار مي کرده
خوب معلومه ديگه پيش امير بوده ديگه
از کجا معلوم چطور اينقدر مطمئني
تا حالا بهش فکر نکرده بودم
نگاهش سرد بود چرا نمیدونم یعنی راست می گفت که از اول دوستم نداشت
پس چرا زودتر نگفت چرا گذاشت موضوع به اینجا برسه می تونست خیلی راحت بگه منو نمی خواد
بعد تو خیلی راحت آزادش می کردی
سرم رو توی دستام گرفتم و گفتم نمیدونم نمیدونم
اون چي داشت مي گفت من عاشقش بودم باور نمي کنم يعني اون داشت راست مي گفت پس کاري که با من کرد چي ؟
پس چرا امروز اينکار رو کرد
نمي تونم ذهنم رو متمرکز کنم که چي شده يعني کدومشون داره دروغ ميگه پس حقيقت چيه ؟
يعني ممکنه امير دروغ بگه نه آخه واسه چي دروغ بگه خوب معلومه ديگه واسه مصلحت خودش خوب اونم ممکنه به خاطر خودش دروغ گفته باشه
سرم رو تکون دادم تا بتونم افکارم رو منظم کنم
همه ي ذهنيتي که توي اين يک سال و چند ماه ازش داشتم با حرفاي امروزش بهم ريخت الان نميدونم چي رو بايد باور کنم
به ساعت نگاه کردم نه شب شده بود و من هنوز داشتم به امروز و اتفاقاتي که امروز افتاد فکر مي کردم
نميدونم چرا يه حسي بهم ميگه که امير دروغ ميگه و اون داره حقيقت رو ميگه
ما عاشق هم بوديم نميدونم شايد بوديم
سرم درد گرفت شقيقه هام رو فشار دادم و عرض اتاق رو قدم زدم
بايد سعي خودم رو بکنم
اگه اون حقيقت رو گفته باشه چي؟
امير بگم خدا چکارت بکنه که همه ي زندگيم رو بهم ريختي
تصوير روز عروسي جلو چشمام اومد عکسايي که توي آتليه گرفتيم
انگار فيلم زندگيم با يه دور تند از جلوي چشمام رد مي شد
امروز توي دادگاه فهميدم اون بارداره
رفتم کنارش و گفتم که ديدي گفتم بچه دار شدين و خبر ندارين
با چشماي گريون نگاهم کرد و گفت باور کن امير بهم دست نزده
پس اين آزمايش چي ؟تو که نبايد باردار باشي
توي چشمام زل زد و گفت مطمئني که نبايد باشم
خدايا اون چي مي گفت يعني اون بچه ي منه
اي خدا ميدونم که بنده ي خوبي نبودم اما کمک کن راه درست رو برم
بعد هم از کنارم رد شد و رفت مي خواستم دنبالش برم که امير جلوم گرفت و گفت بهتره زن و بچه ام رو راحت بذاري
چقدر راحت اين حرف و زد
با اين حرفش منم داغ کردم و باهاش گلاويز شدم
فريد که مثل دفعه قبل همراهم بود جلو اومد و به همراه يکي دونفر ما رو جدا کردن
تف تو صورت امير کردم و گفتم خيلي نامردي
از دادگاه زدم بيرون مي خواستم فکر کنم و ببينم کدومشون راست ميگه
******************
صبح که از خواب بيدار شدم بدون اينکه صبحونه بخورم لباسام رو پوشيدم و به شرکت رفتم
آسانسور پر بود به سمت پله ها رفتم و آروم آروم بالا رفتم
در شرکت رو که باز کردم چشمم به يلدا افتاد اين چند روزه بدجور بهم گير داده بود که بايد باهاش باشم و الا ازم شکايت مي کنه
-سلام ماني جان
-صد بار گفتم منو آقاي شهاب صدا کن
اخمي کرد و نگاهم کرد
در ضمن هيچ تلفني رو وصل نکن و همه ي قراراي امروز رو هم کنسل کن نمي خوام کسي رو ببينم فهميدي
-چرا
-بايد براي تو توضيح بدم
و به سمت دفترم رفتم
روي صندليم نشستم و دوباره حرفاي امير و رگانه رو مرور کردم
يعني ممکنه اون بچه ي من باشه
از کجا معلوم ،يعني اون دفعه که من
چنگي به موهام زدمو گفتم مي برش آزمايش بده
روبروش ايستاده بودم خوب حرفام رو شنيدي اگه مي خواي باورکنم اين بچه بچه ي منه بايد بريم آزمايش بدي
با نفرت نگاهم کرد و گفت ميدونستي که من يه سال و چند ماه پيش که بهم شک کردي مي خواستم ازت جدا شم
-خوب
-الان اگه آزمايش بدم و ثابت کنم اين بچه ي تو هستش بايد طلاقم بدي و ديگه نه سراغ من بياي و نه سراغ بچه رو بگيري
کلافه طبق عادت هميشگيم چنگي به موهام زدم و گفتم مي خواي با اين حرفات از آزمايش دادن منصرفم کني
سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و گفت يه بار تاوان شکي که به من کردي رو من دادم و حافظه ام رو از دست دادم
باتعجب گفتمچي ميگي تو منظورت چيه؟
-پس فکر کردي چرا توي اينهمه مدت حتي سراغ خانواده ام رو نگرفتم
-نقشه جديدته
-عادت کردي هميشه اينجوري باشي ،بدون اينکه دفاعيه رو بشنوي قصاص مي کني
-يعني تو الان منو يادت نمياد
توي چشمام زل زد و گفت من يه ماهه اون مردي رو که عاشقم کرد بعد هم بهم تهمت خيانت زد رو يادم مياد
-گيجم کردي واضحتر حرف بزن
-هر وقت تصميم نهايت رو در مورد آزمايش گرفتي همه چيز رو بهت ميگم
-چي رو مي خواي بگي،چرا الان نميگي
-همه ي چيزهايي که توي اين مدت بر من گذشت و بهت ميگم سوال دومت هم جوابش اينه الان بهت نمي گم چون مي خوام ببينم چقدر بهم اعتماد داري و ديگه اينکه نمي خوام حرفام روي تصميمت اثر بذاره
-فکر مي کني الان نذاشته تو الان بدتر منو حيرون کردي
-بهتره بري خداحافظ
و بي درنگ در رو بست و من رو با دنياي از شک و ترديد پشت در خونه گذاشت
*********************************
تموم اون روز و شب رو فکر کردم من به يگانه ايمان داشتم اما اين شک وجودمو نابود مي کرد نمي تونم ازش بگذرم اما اگه واقعا بچه ام بود اون وقت من هم يگانه رو از دست ميدم هم بچه ام رو
مطمئنم سر حرفش ميمونه و اگه آزمايش بده هيچ وقت منو نمي بخشه
اون توي يک سال و دو سه ماه نذاشته بود بهش دست بزنه امکان نداره توي اون يک ماه گذاشته باشه بهش دست بزنه
تو از کجا مطمئني
********************************
روبروي هم توي کافي شاپي که اولين بار همديگر رو ديديم نشسته بوديم
چقدر خوشگل شده بود دستم رو زير چونه ام گذاشتم و بهش زل زدم
-خوب تصميم نهاييت چي شد
-بذار يه چيزي بخوريم بعد
-بستني مي خورم
-هنوز هم پررويي بذار ازت بپرسم بعد بگو
لبخندي زد و نگاهم کرد
بستني ها رو که جلوم گذاشتن گفت زودتر حرفات رو بزن که من بايد يه سري چيزا رو بهت بگم
توي چشماش نگاه کردم صداقت توي چشماش موج ميزد
اين چشمها امکان نداشت بهم دروغ بگه من مطمئنم
-حالا بذار بستنيم رو بخورم بعد
-چرا اينقدر مي ترسي هر چي زودتر بگي زودتر خودتو راحت مي کني
-باشه خانم مارپل
دستمالي که کنار دستش بود رو به سمتم پرتاب کرد و گفت مگه نگفتم ديگه به من نگو خانم مارپل
دستمال رو توي دستم گرفتم و گفتم تو که همه چيز يادته
اخمي روي چهره اش نشست اگه فکر مي کني حرفام دروغه مجبور نيستي بشيني و به اونا گوش بدي
دوست داشتم مثل اوايل ازدواجمون سربه سرش بذارم
-دختر تو که باز هم کم آوردي
دستش رو که روي ميز بود رو توي دستم گرفتم و با خنده گفتم آدمت مي کنم من
صورتش جدي شد و دستش رو از دستم خارج کرد و همونطور که به ظرف بستني خيره شده بود گفت
مي شنوم بالاخره تصميمت رو گرفتي يا نه ؟من وقت زيادي ندارم که بشينم و اينجا هدر بدم
وقتي اين حرفاش رو شنيدم بهم برخورد يعني چي براي چي بايد خودم رو براش کوچيک کنم
من هم اخمي روي چهره ام آوردم و گفتم
من بهت ايمان دارم که بهم دروغ نمي گي و مطمئنم که اين بچه ،بچه ي منه ،تصميمم هم اينه که..........
تصميمم اينه که آزمايش رو بدي
لبخندي روي لباش نشست و گفت اگه چيز ديگه اي مي گفتي باورش برام سخت بود درسته زياد باهات زندگي نکردم اما توي اون مدت کم خوب شناختمت
-منظورت چيه؟
-منظورم اينه که چه تو مي خواستي چه نمي خواستي من براي اينکه تو رو از شک دربيارم هر آزمايشي رو که مي خواستي حاضر بودم بدم
-از دستم ناراحت شدي
-نه تازه ناراحتيم مهم نيست من که ديگه قرارنيست باهات زندگي کنم
-خوب حرفايي که داشتي و قرار بود بگي رو مي شنوم
-عجله داري
-نه فقط مي خوام بدون تو مدتي که نبودي چه اتفاقاتي افتاده
-اونروز اينقدر ناراحت شدم که نفهميدم پياده تا کجا رفتم زماني به خودم اومدم که توي يه اتاق بودم و سرم هم پانسمان شده بود
وسط حرفش پريدم و گفتم کي بهت زده بود
-ميشه وسط حرفام نپري
-باشه بگو
-به اطرافم که نگاه کردم ديدم يه نفر که برام غريبه است کنارم نشسته سرش رو روي تخت گذاشته بود و خوابيده بود چشمام رو که به زور باز کرده بودم بهش دوختم و گفتم هي آقا من کجام
سرش رو بلند کرد و گفت بيدار شدي حالت خوبه
-شما کي هستي من اينجا چکار مي کنم
رنگ نگاهش عوض شد ،نمي دونم با دلسوزي نگاهم کرد يا حالت ديگه اي بود اما من حس کردم با دلسوزي نگاهم مي کنه
داشت به طرف در اتاق ميرفت که بهش گفتم چرا جوابم رو نميدي
به طرفم برگشت و گفت بهتره الان استراحت کني بعدا باهم صحبت مي کينم
دوباره چشمام روبستم و به خواب رفتم با تکونهاي دستي بيدار شدم
-بلند شو يه چيزي بخور يه هفته است که فقط بهت سرم وصل کديم
-تو کي هستي
-منو نمي شناسي
-بايد بشناسم
-اميرم
-امير کيه
-يعني تو منو يادت نمياد
-نه
زير لب آروم گفت پس بهنام راست مي گفت
-چي مي گي
-من نامزدتم
راستش سر درد بدي توي سرم پيچيد بنابراين بدون اينکه غذا رو بخورم زير پتوخزيدم
-بلند شو شامت رو بخور
-نمي خورم سرم درد مي کنه مي خوام بخوابم
يه هفته اي از حضور من توي اون خونه گذشت کم کم داشت حالم خوب مي شد ولي هنوز هيچي يادم نيومده بود حتي اسمم رو هم نمي دونستم
يه روز که توي حياط نشسته بودم امير کنارم نشست و گفت چته يگانه
نگاهي بهش کردمو گفتم اسم من يگانه است
-آره
-پس چرا من يادم نمياد
سرش رو پايين انداخت و گفت چون تصادف کردي ضربه به سرت خورده و ممکنه براي هميشه حافظه ات رو از دست داده باشي
غم همه ي عالم به دلم نشست يعني امکان داشت هيچ وقت از گذشتم رو يادم بياد اصلا از کجا معلوم اين داره راست ميگه و من نامزدشم
اين فکرم رو به زبون آوردم
با لبخند بي جاني نگاهم کرد خواست دستم رو بگيره که نذاشتم
-چي شده من نامزدتم چرا باور نمي کني
-پس خونواده ام کو
-اونا توي يه تصادف فوت کردند تو هم دختر عموي مني
-مگه تو نميگي نامزديم پس چرا توي يه خونه زندگي مي کنيم
-خوب چون من کارم رو انتقال دادم اينجا خونواده م هم توي شهرستان هستن تو هم دوست داشتي همراه من باشي براي همين با هم زندگي مي کنيم
حس مي کردم دروغ ميگه براي همين نميذاشتم بهم نزديک بشه
دو ماه از حضورم در کنار امير مي گذشت اون هر روز ميرفت بيرون و شب با دست پر بر ميگشت
اونشب توي هال نشسته بوديم بعد از شام بهش گفتم که امير من نمي تونم با تو زندگي کنم اينجوري راحت نيستم
-باشه عقد مي کنيم فقط تو يه وکالت تام بهم بده من خودم همه چيز رو درست مي کنم
-براي چي وکالت مي خواي
-لازمش دارم
-تا نگي براي چي بهت نميدم
-براي کاراي طلاقت
-طلاق من ما که ازدواج نکرديم که بخوايم طلاق بگيريم
-تو ازدواج کردي
-با کي
-با يه نفر که دوسش نداشتي و عمو به خاطر پول تو رو به زور بهش داد من و تو عاشق هم بوديم
تو قبل از تصادف مي خواستي طلاق بگيري اومدي خونه ي من که کمکت کنم اما اون تصادف باعث شد همه چيز بهم بريزه
حرفاش ضدونقيض بود چرا هر روز برام يه قصه از زندگيم تعريف ميکنه
-منم مي خوام تا طلاق نگرفتم و ازدواج نکرديم جدا زندگي کنيم
-يعني چي
-يعني يا من از اينجا ميرم يا تو
-چرا من که باهات کاري ندارم
-من نمي تونم ،درکم کن ميدونم اينجا خونه ي تو هستش پس من ميرم
-نمي خواد تو جايي بري خودم ميرم
از فرداي اون روز امير از اون خونه رفت اما هر روز ميومد و بهم سر ميزد و برام خريد مي کرد و خرجم رو ميداد
هربار که امير پيشنهاد طلاق ميداد طفره ميرفتم منتظر بودم همه چيز يادم بياد ولي روز به روز نااميدتر مي شدم هرچي هم به امير مي گفتم آدرس و اسم شوهرم رو بده مي خوام ببينمش
-ميگفت نه اون خطرناکه ممکنه بلايي سرت بياره
خلاصه يک سال گذشت و من هنوز هيچي يادم نيومده بود يه روزامير اومد و گفت يگانه من خسته شدم
بيا دادخواست طلاقت رو بده و خلاصمون کن
-اما من هنوز چيزي يادم نيومده
-هيچ وقت هم يادت نمياد
-چرا چون بهنام دوستم دکتره اون گفت که هيچ وقت حافظه ات رو بدست نمياري ميدونم مقصر منم اما من هر جور که باشي مي خوامت
-پس من چي
-يگانه خواهش مي کنم
-باشه فقط قبل از طلاق بايد شوهرم رو ببينم اسمش چيه
-ماني،توي دادگاه مي بينيش فقط بهش محل نده که پررو ميشه آدم خطرناکيه
اين شد که من دادخواست طلاق دادم
توي دادگاه که ديدمت دلم لرزيد بهت زل زدم امير آروم توي گوشم گفت مگه بهت نگفتم بهش محل نذاري اون بايد بفهمه تو از اون متنفري
قضاياي بعدي رو هم که خودت ميدوني امير يه سال و چند ماه تو ذهنم جا داد که من تو رو نمي خوام و تو خطرناکي براي همين من اونجوري باهات برخورد مي کردم
تا اون روز که تو اومدي توي خونه و اون بلا رو سرم آوردي
وقتي توي آغوشت بودم آروم مي شدم انگار اون آغوش رو قبلا تجربه کرده باشم يه تصاوير نامفهموي هم توي ذهنم ميومد اما نميدونستم چي هستن
وقتي داشتي مي رفتي دوست داشتم بموني حس مي کردم حضورت بهم امنيت ميده اما تو با اون حرفات فقط خوردم مي کردي
نيم ساعت بعد رفتن لباسام رو پوشيدم و تخت رو تميز کردم و به تصاويري که ميديدم فکر مي کردم
يهو ديدم امير بالاي سرمه با عصبانيت سرش داد کشيدم تو بلد نيستي در بزني بياي تو
تعجب کرد اولين بار بود که سرش داد ميزدم
-چي شده اتفاقي افتاده
دوباره فرياد زدم نه فقط نمي خوام ببينمت بهتره بري بيرون والا خودم ميرم
اونم ناراحت از خونه رفت بيرون
تا يه هفته با اون تصاويري که ميديدم کلنجار ميرفتم هر روز حجم چيزاي که ميديدم بيشتر مي شد و تقريبا همه چيز يادم اومد همه چيز دعواي آخرمون ،تهمتي که به من زدي همه چيز يادم اوم
تصميمم رو گرفتم اينبار به اراده ي خودم بود ديگه نمي خواستم باهات زندگي کنم به امير گفتم که همه چيز يادم اومده
گفت اشتباه کردم دوست دارم نمي خوام از دستت بدم بهش گفتم فعلا تا تکليف من با ماني مشخص نشده نمي خوام به چيز ديگه اي فکر کنم
تا اينکه توي دادگاه توافق به طلاق کرديم و تو قبول کردي طلاقم بدي ،دادگاهم برگه عدم بارداي خواست
من که مطمئن بودم باردار نيستم
از خنده امير هم معلوم بود اونم مطمئنه
ولي تو رو نمي دونستم
*******
جواب آزمايش رو که گرفتم ديدم باردارم تعجب کردم امير کنارم ايستاده بود
متصدي آزمايشگاه به امير نگاه کرد و گفت آقا مبارکه خانومتون باردارن
امير قهقه اي زد و گفت خانم اشتباه شده
متصدي که از رفتار منو امير تعجب کرده بود گفت نه جواب صددرصد درسته ،مطمئن باشيد
به خونه که رسيديم امير جلوم ايستاد و گفت يگانه اين بچه ي کيه تو که يه سال و خورده اي با شوهرت نبودي
از شرم سرخ شدم اين چقدر پررو بود
-سرت رو بالا بگير ،ميگم اين بچه ي کيه
با شرم گفتم ماني
با فرياد گفت ديوونه شدي چي مي گي تو،مگه شما توي اين مدت با هم بودين
-ميشه بس کني
-ميگم کي
-يه روز به زور وارد خونه شد تو هم نبودي منم نتونستم.........به خاطر شرم نتونستم حرفام رو ادامه بدم
با خشم گفت اون هم ميدونه
-نه ،ميشه بس کني
-ميگي بچه ي منه
-نه من با آبروي خودم بازي نمي کنم
-خودم يه برگه عدم بارداري برات ميارم
-مي خوام توي شناسنامه بچم اسم پدرش باشه
-من براش پدري مي کنم
-اما هيچ وقت پدرش نمي شي
اونروز امير خيلي سعي کرد که متقاعدم کنه که بهت نگم اون بچه ات اما من دوست داشتم بچه ام اسم پدر واقعيش توي شناسنامه اش باشه نه يکي ديگه
***********
توي دادگاه تو هم وقتي فهميدي من باردارم انگار آتيشت زده باشن پريدي بهم که اين بچه ي کيه ،اونجا براي دومين بار بهم شک کردي
با خودم تصميم گرفتم که هر چي که تصميمت بود من آزمايش رو بدم
قبل از اينکه بيام اينجا امير جلوي راهم رو گرفت و گفت هر چي که قراره اتفاق بيفته من هستم ،بعد توي چشمام زل زد و ادامه داد يگانه براي يه بار هم که شده به عشق من فکر کن
********
خوب آقا ماني هر چي که بود رو بهت گفتم الان هم مي خوام برم و به آينده ام فکر کنم
خداحافظ راستي براي آزمايش خبرم کن
****
بعد از ملاقاتم به شرکت رفتم کاراي عقب مونده زياد داشتم که خيلي وقت بود انجام نداده بودم
وارد دفترم که شدم ديدم يلدا سر جاي من نشسته
-اينجا چکار مي کني بلند شو برو به کارت برس
-چيه ديگه يادي نمي کني از من
باز شروع کرد
-بس مي کني يا نه ؟
کنار ميز ايستادم اون هم روبروم ايستاد و گفت چرا مي خواي به بختت لگد بزني
پوزخندي زدمو گفتم بخت من تويي؟
-چيه به چشمت نمي يام
-عددي نيستي که به چشمم بياي
-شنيدم زن فراريت رو با يه بچه توي شکمش پيدا کردي
باپشت دستم روي دهنش کوبيدم و گفتم خفه شو اون بچه ي منه يه تار موي گنديده ي يگانه به صدتا مثل تو ميارزه
پشت لبش رو پاک کرد و گفت خوبه پس بچه ي توي شکم من هم بچه ي تو هستش
-من به تو دست هم نزدم
-تو که مست بودي از کجا مطمئني
-مطمئنم ،مگه ميشه اتفاقي بين من و تو افتاده باشه و من يادم نباشه
-مي بيني که شده
-من يه حرومزاده که معلوم نيست پدرش کيه رو نمي خوام
-از کجا مطمئني بچه يگانه مال تو هستش
انگشتم رو به نشونه تهديد جلوي صورتش تکون دادم و گفتم آخرين بارت باشه که اسم يگانه رو روي زبون کثيفت مياري فهميدي
حالا هم از جلو روم گمشو بيرون
-ميرم همه چيز رو به زنت ميگم
با خشم به چشماش زل زدم و گفتم تو اين کار رو نمي کني
-مي کنم
-نمي توني چون مي کشمت
دستش رو روي گردنم کشيد و گفت تو با من راه بيا من که مشکلي با زنت ندارم
دستش رو کنار زدم و گفتم من عق مي گيره که بهت دست بزنم چه برسه به اينکه باهات... داشته باشم مي فهمي
عصباني شد و گفت منم همين طور فکر کردي کشته مرده اتم بهتر از تو برام سرو دست مي شکنن
-پس برو سراغ همونا ،که من نمي خوام نجس شم
-خفه شو فکر کردي کي هستي
از خشم صورتش قرمز شده بودادامه داد نکنه خيال ورت داشته و فکر کردي اونشب واقعا باهم.. .داشتيم نه جانم همچين چيزي نبوده ولي مثل اينکه دوست داشتي باشه
-اگه دوست داشتم مي تونستم خيلي راحت باهات باشم خودت که چندبار پيشنهاد دادي
-خيلي بي شعوري ارزشش رو نداري ارزشت همون دختر فراريه
-به هزارتاي مثل تو ميارزه
با خشم به سمت در رفت و گفت ديگه يه دقيقه هم اينجا نمي مونم
-مگه کسي جلوت رو گرفته ،در ضمن ازت ممنونم که گفتي اونشب اتفاقي نيفتاده ،چ/ن هر روز ميرفتم حموم ولي هنوز حس مي کردم پاک نشدم
سرش رو تکون داد و از دفتر خارج شد
از دست اين راحت شدم کنه
چقدر هم بي شعوره ،يعني واقعا اتفاقي نيفتاده بود پس اين چه قدر بي شعور بوده که مي خواسته اينجوري منو پايبند خودش کنه
من که گفتم چيزي يادم نمياد انگار بعد از خوردن اون مشروب خواب رفته باشم پس واقعا خواب رفتم
*********************
از اون موقع بيست و پنج سال مي گذره الان شما دو تا دوقلو هم که ديگه بزرگ شدين و واسه خودتون کسي شدين
الناز رو به مادرش کرد و گفت مامان شما چه جوري با بابا آشتي کردين
با خنده به الناز و مهيار نگاه کردم و گفتم پدرم رو درآورد تا قبول کرد منو ببخشه و دوباره برگرده سر خونه و زندگيمون
مهيار چشمکي زد و گفت خوب حقتون بود باباجون
دستم رو دور شونه ي يگانه گذاشتم و اونو به به خودم فشردم
يگانه اروم توي گوشم گفت ماني زشته جلوي بچه ها
قهقه اي زدم و گفتم خانوم من ما چند ساعت نشستيم تموم زندگيمون رو بدون سانسور براشون تعريف کرديم حالا بذار يه خورده عمليش رو هم ببينن
يگانه-ماني تو امشب چيزي خوردي
-يگانه منو اين حرفا
و به حالت قهر روم رو ازش گرفتم
مهيار به من نگاه کرد و گفت بابا من و الناز خسته شديم ميريم بخوابيم و به الناز اشاره کرد و از سالن خارج شدن
يگانه به من نزديک شد و گفت باشه قهر نکن شوخي کردم
نگاش کردم و گفتم همينجوري خشک و خالي
لباش رو به گونه ام نزديک کرد که لبام رو روي لباش گذاشتم و محکم بوسيدمش
هنوز هم مثل گذشته لباش گرم و پر حرارت بودند و باعث مي شدند خستگي تمام روز از تنم خارج شه
روي تخت که کنار هم دراز کشيديم
ياد گذشته افتادم
وقتي مقابل يگانه ايستادم و گفتم من نمي خوام آزمايش بدي مطمئنم که بچه ي منه
با لبخند گفت اونا الان شش ماهه شونه کدومشون بچه تو کدومشون نيست
با خوشحالي گفتم مگه دوتان
-آره
(بعد از اينکه خونواده يگانه از ماجرا با خبر شدن اون برگشت پيششون و باهاشون زندگي مي کرد اون روز هم که من رفتم ببينمش اون تنها توي خونه بود )
اونو توي آغوشم کشيدم و گفتم يگانه من بگم غلط کردم منو مي بخشي من ديگه خسته شدم نمي تونم بدون تو بچه هام زندگي کنم
به چشمام زل زد و گفت نچ
-چرا
-براي اينکه ديوونه اي و مغرور
-ميدونم مغرورم و هيچ وقت نخواستم رک و راست اعتراف کنم که عاشقتم ولي باور کن بدون تو نمي تونم زندگي کنم
توي چشمام نگاه کرد و با ناز گفت با اجازه ي دوقلوها بله
توي آغوشم کشيدمش و تموم سرو صورتش رو غرق بوسه کردم
************
امير هم بعد از اون ماجرا نميدونم کجا رفت هنوز بعد از اين همه سال نفهميديم کجاست
مادرهم وقتي فهميد يگانه دوباره برگشت با اولين پرواز برگشت ايران يک ماه بعدش پدر و ماهان هم اومدند که مهيار و الناز رو ببينن
ماهان هم از شرمندگي همش فقط عذر خواهي مي کرد
**********
ماني تو هنوز نخوابيدي
به سمت يگانه برگشتم و گفتم آره فدات شم
و اون رو در آغوش کشيدم
-ماني
-جونم
-ضربان قلبت بهم آرامش ميده
-فداي اين زبونت بشم من
بوسه اي رو بينيش زدم و توي آغوشم فشردم

پايان

تشکرات فراموش نشه
(1782)(1782)(1782)(1782)
20-08-2013, 11:22 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد