خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک


وانمودکن اورانمی بینی



[تصویر:  20150116212454_vanemood-kon.jpg]

نویسنده : مری هیگینز کلارک
مترجم : نفیسه معتکف


ليسي فارل، يك دلال معاملات كه زني مستقل است، با ايزابل كه قصد فروش آپارتمان دخترش را دارد آشنا مي‌شود. ايزابل دخترش را در حادثه اي از دست داده، اما تصور مي‌كندكه او به قتل رسيده است. ليسي موقع قتل ايزابل سر مي‌رسد و ايزابل پس از دادن يادداشت‌هاي دخترش به ليسي مي‌ميرد. او حالا يك شاهد است و قاتل به دنبالش است.

****************


با خواندن كتاب، با ليسي شخصيتي جذاب كه درگير ناامني، عشق و دلتنگي است آشنا مي‌شويد. كلارك با طرح شخصيت‌هاي زياد خواننده را در حدس زدن تا پايان داستان درگير مي‌كند.


****************


پشت جلد :
زني جوان، در زماني نابجا، در مكاني نابجا، به‌طور ناخواسته درگير ماجراي يك قتل مي‌شود... او ناگزير است با هويتي دروغيت به شهري ديگر برود تا راز قتل را آشكار كند... ليسي مرد دلخواهش را مي‌يابد، اما از اظهار عشق ناتوان است، چرا كه...







امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶-۱۰-۱۳۹۳ ۰۹:۲۹ عصر، توسط ایران دخت.)
۲۶-۱۰-۱۳۹۳, ۰۹:۲۸ عصر
یافتن
2 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mahgolak, Galaxy
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل اول :


هفته ي بعد از روز کارگر بود و زنگ مداوم تلفن هاي پارکر و پارکر به ليسي اعلام مي کرد که بالاخره سکوت تابستاني سپري شده است.
در ماه گذشته،کار شرکت تعاوني مانهاتان به گونه اي غير عادي راکد بود،ولي حالا دوباره رونق گرفته بود.

ليسي به ريک پارکر که فنجان قهوه اش را روي ميز مي گذاشت،رو کرد و گفت:
-حالا ديگر وقتش رسيده.از ماه ژوئن تا حالا حتي يک معامله ي درست و حسابي هم نداشتيم.هر کس را مي ديدي راهي هامپتونز يا کيپ بود.اما خداراشکر،حالا همه برگشته اند.من هم از ماه کم کاري لذت بردم.اما حالا وقتش رسيده دوباره کار را شروع کنيم.

سپس فنجان قهوه ي ريک را برداشت و گفت:
-متشکرم.چقدر خوب است که وارث شرکت به آدم خدمت کند.
-اشکالي ندارد.ليسي،چقدر خوشگل شده اي.

ليسي حالت چهره ي ريک را ديد و سعي کرد اصلا به روي خود نياورد.او هميشه احساس مي کرد ريک مي خواهد با چشمانش او را بخورد.ريک مردي خوش قيافه،لوس و داراي نوعي دلربايي ساختگي بود که کارش را با آن پيش ميبرد.. شخصيت او به طور واضح ليسي را ناراحت مي کرد.ليسي از صميم قلب آرزو مي کرد اي کاش پدر ريک او را از شعبه ي غربي به آنجا منتقل نکرده بود.او دلش نمي خواست شغلش به خطر بيافتد.سعي مي کرد فاصله ي خود را با ريک حفظ کند و براي حفظ تعادل کاريشان مراقب بود زياد با او صميمي نشود.
تلفن ليسي زنگ زد و او با اولين زنگ گوشي را برداشت تا پشت سر هم زنگ نخورد.
-ليسي فاول هستم
-دوشيزه فاول،من اليزابل وارينگ هستم.بهار گذشته که قرار بود شما يکي از خانه هاي تعاوني ساختمان ما را بفروشيد،با هم ملاقات کرديم.
ليسي فکر کرد:يک مورد حي و حاضر،و به طور غريزي حدس زد که خانم وارينگ خيال دارد آپارتمانش را براي فروش بگذارد.در ذهن خود به جستوجو پرداخت تا چيزي يادش بيايد..او در ماه مي دو آپارتمان در محله ي 70 شرقي فروخته بود.يکي از آنها ملک شخصي بود که او براي فروش آن با کسي جز مدير ساختمان حرف نزده بود.مورد بعدي نيز آپارتماني در تعاوني در نزديکي خيابان پنجم بود.اين حتما آپارتمان نورس ترام بود و ليسي به طور مبهم به خاطر آورد که در آسانسور با زني حدودا پنجاه ساله و جذاب حرف زده و به او کارت ويزيت داده بود.

ليسي به نيت اين که بخت يارش باشد،انگشتان وسط و اشاره ي خود را روي هم قرار داد و گفت:
-آپارتمان هاي دو طبقه ي نورس ترام؟ما در آسانسور يکديگر را ديديم؟
خانم وارينگ خوشحال شد
-درست است.مي خواهم آپارتمان دخترم را بفروشم و اگر زحمت نباشد مي خواهم شما اينکار را بکنيد.
-هيچ زحمتي نيست خانم وارينگ
ليسي قرار ملاقاتي براي روز بعد تعيين کرد و گوشي را گذاشت.سپس رو به ريک کرد و گفت:
-چه فرصتي!ساختمان شماره ي سه-70 شرقي.ساختمانش حرف ندارد.
ريک سريع پرسيد:
-ساختمان شماره ي سه-70 شرقي؟کدام آپارتمان؟
-شماره 10-ب.آنجا را مي شناسي؟
ريک عصباني شد و گفت:
-از کجا بشناسم؟به خصوص با اين پدري که دارم.با اين آقاي عقل کل که مدت پنجاه سال مرا در بخش غربي به کار واداشت.

سپس انگار مي خواهد به نحوي از دل ليسي در آورد که تندي کرده است،اضافه کرد:
-اين طور که فهميدم،يک نفر تو را ديده و از تو خوشش آمده و مي خواهد تو يک کالاي گران را برايش آب کني.يادت مي آيد برايت گفته بودم پدربزرگم در مورد کاسبي چه مي گفت؟او ميگفت اگر مردم تو را به خاطر داشته باشند،خير و برکت به ات رو کرده.
ليسي به اميد اينکه واکنش منفي او باعث شود مکالمه شان قطع شود گفت:
-شايد.هرچند من در مورد خير و برکتش چندان مطمئن نيستم.

ليسي خيلي دلش مي خواست ريک او را هم صرفا يکي از کارمندان امپراطوري خانوادشان بداند.
ريک شانه اي بالا انداخت و به طرف اتاق کار خودش رفت که مشرف به خيابان 62 شرقي بود.پنجره ي دفتر کار ليسي مشرف به خيابان مديسون بود و او از منظره ي خيابان،انبوه جهانگردان و مغازه هاي بيشمار آن لذت مي برد.

ليسي به همسران نگران مديراني که به مانهاتن منتقل شده بودند،مي گفت:
-عده اي مثل ما اينجا به دنيا آمده اند.اما کساني که با بي ميلي به اينجا آمده اند،قبل از اينکه حتي خودشان هم بفهمند،متوجه مي شوند با وجود تمام مشکلات موجود،باز هم اينجا بهترين مکان براي زندگي است.

سپس اگر کسي از او توضيح ميخواست مي گفت:
-من در مانهاتان بزرگ شده ام و به جز دوران دانشکده که ازينجا دور بودم بقيه ي عمرم را اينجا گذرانده ام.اينجا خانه و شهر من است.
پدر او جک فاول هم در مورد شهر نيويورک همين نظر را داشت.وقتي ليسي کوچک بود به همراه پدرش شهر نيويورک را کاوش کرد.پدرش به او مي گفت:
-ليس،ما با هم رفيق هستيم.تو هم مثل من مجذوب اين شهر هستي،اما مادرت که خدا خيرش بدهد،عاشق زندگي در خارج از شهر بود.او در حق من ايثار کرد که حاضر شد اينجا زندگي کند.مي دانست من بيرون از اينجا ميپوسم.

جک فاول نوازنده بود و اغلب در گروه موسيقي در تئاتر کار مي کرد.گاهي هم در باشگاه ها و کنسرت هايي که گهگاه برگزار مي شد،شرکت مي کرد.ليسي در حالي که بزرگ مي شد،پا به پاي پدرش تمام آواز هاي برادوي را مي خواند.مرگ ناگهاني پدر بالافاصله پس از فارغ التحصيل شدن او،هنوز اثر خود را بر جاي گذاشته بود،در واقع او ترديد داشت بتواند از شر آن ضربه ي ناگهاني خلاص شود.گاهي وقتي به محل تئاتر ها سر مي زد،انتظار داشت ناگهاني به پدرش برخورد کند.
بعد از مراسم خاکسپاري،مادرش به کنايه گفته بود،
-همانطور که پدرت پيشبيني اش را کرده بود،من ديگر در شهر نمي مانم.

او که به عنوان پرستار در مطب پزشک متخصص کودکان کار مي کرد،آپارتماني در نيوجرسي خريد تا به کيت و خانواده اش نزديک باشد و در بيمارستان محلي آنجا استخدام شد.
ليسي هم که تازه فارغ التحصيل شده بود،آپارتماني کوچک در ايست اند پيدا کرد و در بنگاه معاملات ملکي پارکر و پارکر استخدام شد.و حالا با گذشت هشت سال،يکي از کارمندان با سابقه ي بنگاه بود.

ليسي زمزمه کنان پرونده ي مربوط به ساختمان شماره سه-70 شرقي را بيرون آورد و مشغول بررسي آن شد.فکر کرد:"من آپارتمان دو طبقه اي را در طبقه ي دوم اين ساختمان فروختم.اندازه ي اتاق هايش مناسب و سقف آنها بلند بود.آشپزخانه اش مي بايست کمي تعمير و مطابق روز مي شد.و حالا بايد چيزهايي در مورد آپارتمان خانم وارينگ کشف کنم."

ليسي دوست داشت در صورت امکان در مورد کارهايي که در پيش داشت مطالعه کند و هميشه اين مسئله به طور قابل توجهي کمکش کرده بود.او با افرادي که در ساختمان هايي کار مي کردند که فروش آپارتمانهايش تحت نظارت بنگاه آنها بود آشنا مي شد و اطلاعات زيادي کسب مي کرد.حالا هم بخت يارش بود که با تيم پاورز،مدير ساختمان شماره سه-70 شرقي دوست بود.ليسي به او زنگ زد و به مدت بيست دقيقه به درددل او راجع به ماجراهاي تابستانش گوش کرد.او با حالتي تاسف بار به ياد آورد که تيم هميشه آدمي وراج بوده و از هر دري حرف زدند تا بالاخره نوبت به آپارتمان خانم وارينگ رسيد.
طبق گفته هاي تيم،ايزابل وارينگ مادر هیثر لندي بود.هيثر،دختر جيمي لندي صاحب رستوراني پرآوازه،که خود خواننده و هنرپيشه اي در راه شهرت بود،در اوايل زمستان گذشته که در راه بازگشت از تعطيلات آخر هفته از پيست اسکي ورمونت،در حال رانندگي به خاکريزي برخورد کرده و جان خود را از دست داده بود.آپارتماني که قرار بود فروخته شود متعلق به هيثر بود.
تيم گفت:
-خانم وارينگ نمي تواند باور کند مرگ دخترش در اثر تصادف بوده است.
وقتي بالاخره ليسي از شر تلفن خلاص شد،مدتي طولاني نشست و به ياد آورد که سال گذشته هيثر لندي را در يکي از تئاتر هاي موفق برادوي ديده بود و در واقع بخوبي او را به خاطر مي آورد.
از نظر ليسي،هيثر در همه چيز تمام بود؛زيبا،ماهر در صحنه،و با آن صداي زير بينظيرش به قول پدر ليسي از هر لحاظ نمره ي بيست مي گرفت.بيخود نبود که مادر هيثر مرگ او را باور نمي کرد.

ليسي لرزيد و بلند شد تا کولر را خاموش کند.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶-۱۰-۱۳۹۳ ۰۹:۵۰ عصر، توسط ایران دخت.)
۲۶-۱۰-۱۳۹۳, ۰۹:۳۷ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mahgolak
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
صبح سه شنبه ايزابل وارينگ به آپارتمان دخترش رفت تا آن را از ديد يک بنگاهي نگاه کند.خوشحال بود که کارت ليسي فاول را نگه داشته است.جيمي،شوهر سابق او و پدر هيثر پيشنهاد کرده بود آپارتمان را بفروشند و انصافا براي اين کار فرصت کافي به ايزابل داده بود.روزي که او ليسي را در آسانسور ديد،يکدفعه از اين زن جوان خوشش آمد چون او را به ياد هيثر مي انداخت.
راستش را بخواهيد،ليسي هيچ شباهتي به هيثر نداشت،هيثر چشمانش ميشي و موهاي کوتاه مجعد قهوه اي روشن داشت که تکه هايي از آن را طلايي کرده بود.او دختري ريز نقش با قدي نسبتا کوتاه و هيکلي مناسب بود که خود را کوتوله مي ناميد.و ليسي دختري بلند و باريک اندام با چشمان سبز آبي و موهايي صاف و تيره بود که بلندي آن تا سر شانه اش مي رسيد.اما در رفتار و طرز خنديدن ليسي چيزي بود که خاطره اي خوشايند از هيثر را در ذهن ايزابل زنده ميکرد.

ايزابل به دوروبرش نگاهي انداخت و به نظرش رسيد هر کسي مانند هيثر از سرسراي سنگ مرمر و کار چوب روی در و ديوار خوشش نمي آيد و نتيجه گيري کرد که عوض کردن آنها کاري ندارد.آشپزخانه و حمام مي بايست بازسازي مي شد تا قيمت فروش بالا برود.
او بعد از چند ماه رفت و آمد مکرر از کليوند به نيويورک وملاقات با دوستان هيثر،بالاخره به اين نتيجه رسيد که بايد به سراغ پنج کمد پر از لباس و کشوهاي هيثر برود و با اينکه کاري دلخراش است،تکليف وسايل او را مشخص کند.همچنين به کار تحقيق و جستجو براي یافتن سرنخي در مورد مرگ هيثر پايان بدهد و به زندگي خويش بپردازد.

با اين همه،ايزابل هنوز نمي توانست باور کند که مرگ هيثر تصادفي بوده است.او دخترش را مي شناخت و مي دانست اينقدر احمق و ساده لوح نبوده که در طوفان و برف رانندگي کند،به خصوص هنگام شب.به هر حال پزشک قانوني و جيمي قانع شده بودند.ايزابل مي دانست اگر جيمي قانع نشده بود،تمام مانهاتان را براي پيدا کردن جواب زير و رو مي کرد.

در يکي از قرار هاي گهکاه نهار،جيمي سعي کرده بود ايزابل را قانع کند که از جستجو دست بردارد و سر زندگي خودش برگردد.جيمي دليل آورده بود که احتمالا آن شب هيثر خوابش نمي برده و نگران بوده که به تمرين روز بعدش برسد و به اخطار در مورد برف سنگين توجه نکرده است.جيمي به راحتي هر چيزي را که باعث شک و ترديد و نفوس بد مي شد،رد مي کرد.
به هر حال،ايزابل نمي توانست بپذيرد و به آخرين گفتگوي تلفني با هيثر استناد مي کرد:
-جيمي!وقتي با هيثر حرف مي زدم،او خودش نبود.نگران بود.به طور وحشتناکي نگران بود.نگراني اش را از صدايش تشخيص مي دادم.
بالاخره جيمي با اوقات تلخي از کوره در رفته و گفته بود:
-لطفا بس کن ايزابل.اوضاع بي آنکه تو آن را به هم بزني،سخت هست.بخصوص که دوباره بحث هاي قديمي را پيش مي کشي و دوستان هيثر را وارد گود مي کني.خواهش مي کنم بگذار روح دخترمان در آرامش باشد.

ايزابل حرف هاي جيمي را به ياد آورد و سرش را تکان داد.جيمي لندي دخترش را بيش از هر چيزي در دنيا دوست داشت و در کنار آن،عاشق قدرت بود.ايزابل از سر دلتنگي در اين مورد فکر کرد.همين مسئله بود که باعث شد کارشان به طلاق بکشد.باعث و باني جدايي آنان،رستوران معروف جيمي،سرمايه گذاري هاي او،و حالا هم هتل آتلانتيک سيتي و قمار خانه هايش بود.ايزابل با خود گفت که ديگر جايي براي من وجود نداشت.شايد اگر جيمي به جاي حالا،آن موقع با استيو آبوت شريک مي شد،زندگي زناشويي اش با ناکامي رو به رو نمي شد.ايزابل متوجه شد که در اتاق ها قدم ميزند ولي در واقع هيچ جا را نمي بيند.بنابراين ايستاد و از پنجره به خيابان پنجم نگاه کرد.

عده اي در پارک مرکزي جمع بودند.عده اي مي دويدند.پرستار ها کالسکه ي کودکان را مي راندند.و عده اي کهنسال هم زير آفتاب روي نيمکت ها نشسته بودند.او در حالي که آنان را تماشا مي کرد به فکرش رسيد که نيويورک به خصوص در ماه سپتامبر بسيار زيباست.او به ياد آورد که عادت داشت در چنين روزهايي هيثر را با کالسکه به پارک ببرد.قبل از به دنيا آمدن هيثر،او ده سال در انتظار بچه به سر برده بود و سه بار سقط جنين کرده بود.اما با تمام آن دردسر ها،هيثر به زحمتش مي ارزيد.او نوزادي بخصوص بود.هميشه مردم به تماشايش مي ايستادند و زيباييش را تحسين مي کردند.،و البته هيثر خودش هم اين را مي دانست.او دوست داشت بنشيند و همه چيز را با دقت نگاه کند.او باهوش،دقيق،با استعداد و داراي اعتماد به نفس بود.
چرا زندگي ات را به فنا دادي؟
ايزابل بعد از مرگ هيثر،هر وقت دلش مي گرفت و از شدت اندوه به خود مي پيچيد،بارها و بارها سوالهايي را پيش خود تکرار مي کرد.

بعد از تصادفي که در بچگيت شاهدش بودي،بعد از اينکه ديدي چطور آن خودرو از مسيرش منحرف شد و تصادف کرد،هميشه از جاده هاي لغزنده وحشت داشتي.حتي ميگفتي به کاليفرنيا مي روي تا از زمستان هاي سرد نيويورک نجات پيدا کني.پس چرا ساعت دو بعد از نيمه شب در آن هواي سر و بوران رانندگي کردي؟تو فقط بيست و چهار سال داشتي.خيلي جوان بودي و مي بايست حالا حالاها زندگي مي کردي.آن شب چه اتفاقي افتاده بود؟چه باعث شد رانندگي کني؟چه کسي مجبورت کرد راهي شوي؟

صداي زنگ اف اف ايزابل را از دنياي ياس و نااميدي بيرون آورد.نگهبان ساختمان بود که اطلاع مي داد خانم فارل طبق قراري که براي ساعت 10 داشته،آمده است.
ايزابل گفت:
-خدايا!از آنچه به ياد دارم جوان تر هستي.چند سالت است؟سي سال؟دخترم هفته ي آينده بيست و پنج سالش ميشد.مي داني که او در اين آپارتمان زندگي مي کرد.اينجا مال او بود.پدرش اينجا را برايش خريده بود.بدبياري بود.مگر نه؟سير طبيعي بود که اول بايد من مي رفتم و او پس از مرگم کارهايم را راست و ريس مي کرد.

ليسي که حال و حوصله ي گوش دادن به احساسات افراطي خانم وارينگ را نداشت،گفت:
-خواهر من دو پسر و يک دختر دارد.اصلا نمي توانم تصورش را بکنم که براي خواهر زاده هايم اتفاقي بيافتد.بنابراين حال و روز شما را کاملا درک مي کنم.
سپس ايزابل به دنبال او به راه افتاد.ليسي با چشماني مجرب اندازه ي اتاق ها را بررسي کرد.طبقه ي اول شامل سرسرا،يک اتاق نشيمن بزرگ،نهارخوري،يک اتاق مطالعه ي کوچک،آشپزخانه و رختشويخانه بود.پلکاني مارپيچ طبقه ي طبقه ي اول را به طبقه ي دوم وصل مي کرد.اتاق خوابي بزرگ،يک اتاق نشيمن،رختکن،حمام و توالت در طبقه ي دوم قرار داشت.ايزابل توضيح داد:
-اينجا براي زني جوان خيلي بزرگ است.پدرش اين را برايش خريد.مي بينيد که،پدر او نمي توانست کار زيادي برايش انجام دهد؛اما هميشه او را خيلي لوس مي کرد.در حقيقت،وقتي هيثر فارغ التحصيل شد و به نيويورک بازگشت،مي خواست آپارتماني کوچک در محله ي غربي اجاره کند.جيمي عصباني شد.ترجيح مي داد دخترش در آپارتماني زندگي کند که نگهبان داشته باشد.مي خواست دخترش در محله اي امن باشد.حالا هم مي خواهد من اينجا را بفروشم و پولش را بردارم.مي گويد من بايد از غصه خوردن دست بکشم و به زندگي ادامه دهم.اما من هنوز نتوانستم با قضيه کنار بيايم.سعي خودم را مي کنم.اما مطمئن نيستم که بتوانم..
اشک در چشمان ايزابل جمع شد و ليسي سوالي کرد که او مجبور بود جوابش را بدهد.
-مطمئنيد مي خواهيد اينجا را بفروشيد؟

ليسي متوجه حالت چهره ي ايزابل شد.چشمان او پر از اشک بود و چهره اش در هم رفت.
-دلم مي خواست مي فهميدم چرا دخترم مرد.چرا آن شب طوفاني با عجله تصميم گرفت به خانه برگردد؟و چرا صبر نکرد تا صبح روز بعد طبق برنامه با دوستانش برگردد؟چه چيزي باعث شد تغيير عقيده بدهد؟مطمئنم يک نفر اين را مي داند.من بايد اين را بفهمم.مي دانم که او بشدت نگران بود اما حرفي به من نزد.خيال مي کردم شايد اينجا بتوانم جوابش را پيدا کنم.در اين آپارتمان یا از دوستانش.اما پدرش میگوید که من باید هم از خودآزاری دست بردارم هم از مردم آزاری.گمان میکنم حق با اوست و من باید به زندگی ام ادامه بدهم.بنابراین گمان میکنم دلم میخواهد که اینجا را بفروشم.

لیسی دستش را روی دست آن زن گذاشت و به آرامی گفت:
-تصور می کنم هیثر هم همین را میخواهد.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۶-۱۰-۱۳۹۳, ۰۹:۵۷ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک


آن شب لیسی حدود چهل کیلومتر رانندگی کرد تا به ویکوف-نیوجرسی،محل زندگی مادر و خواهرش برسد.از اوایل آگوست که مادرش شهر را ترک کرده و به هامپتونز رفته بود،یکدیگر را ندیده بودند.کیت و شوهرش جی،ویلایی ییلاقی در نان تاکت داشتند و همیشه به لیسی اصرار میکردند که تعطیلاتش را با آنان بگذارند.،

وقتی لیسی از پل جرج واشنگتن رد شد،خودش را برای گله گزاری که می دانست جزیی از سلام و احوالپرسی خانوادگی است،آماده کرد.
-تو فقط سه روز را با ما می گذرانی.
و شوهر خواهرش گوشزد می کرد:
-ایست هامپتون چه دارد که نان تاکت ندارد؟
و لیسی لبخند به لب از ذهنش گذشت:«تو را ندارد.»
شوهر خواهر او،جی تیلور.صاحب موفق شرکت تهیه ی وسایل برای رستورانها بود.او جزو طبقه ی مورد علاقه ی لیسی نبود،اما تا جایی که لیسی به خاطر داشت،کیت کشته مُرده ی این مرد بود.آنان سه بچه داشتند.بنابراین لیسی کی بود که بخواهد نظر بدهد؟او پیش خود فکر کرد که ای کاش جی آن قدر فیس و افاده نداشت.جی طوری اظهار نظر میکرد که انگار پاپ فتوا داده است.

وقتی او به جاده ی شمار چهار رسید،متوجه شد که دلش برای دیدن خانواده پر میکشد.برای کیت و سه فرزندانش –تاد دوازده ساله،اندی ده ساله،و سوگلی او بانی چهارساله،وقتی به یاد دختر خواهرش افتاد،متوجه شد که تمام روز از فکر ایزابل اصرار کرده بودکه لیسی پیش او بماند تا با هم قهوه ای بخورند و درباره ی هیثر حرف بزنند.

«بعد از طلاق به کلیوند رفتم،به شهری که در آن بزرگ شده بودم.آن موقع هیتر پنج سال داشت و در تمام طول رشد در حال رفت و آمد پیش من و پدرش بود.من دوباره ازدواج کردم.بیل وارینگ مسن تر از من بود.مرد خوبی بود.سه سال است که مُرده .آرزو داشتم هیثر مردی مناسب گیر بیاورد،ازدواج کند و بچه دار شود.اما او مصمم بود که اول شغلی برای خودش دست و پا کند،هرچند قبل از مرگش اینطور بوش می آمد که یکی را پیدا کرده.شاید هم من اشتباه میکردم،اما از لحن کلامش چیزهایی فهمیده بودم.»
سپس با لحن نگران مادرانه از لیسی پرسیده بود:
«تو چطور؟مردی در زندگی ات هست؟»
لیسی در حالی که در مورد این سوال فکر میکرد با حالتی کنایه آمیز خندید و از ذهنش گذشت:«از وقتی سی ساله شده ام،احساس میکنم ساعت بیولوژیکی ام در حال تیک تاک کردن است.خوب باشد.من کارم را دوست دارم،آپارتمانم را دوست دارم،خانواده و دوستانم را هم دوست دارم.سرگرمی های زیادی دارم،بنابراین حق گله وشکایت ندارم.هرچه پیش آید،خوش آید.»

مادر لیسی در را به روی او باز کرد و بعد از اینکه صمیمانه اورا در آغوش گرفت،گفت:
-کیت در آشپزخانه است.جی هم به دنبال بچه ها رفته.یک نفر دیگر هم اینجاست که دلم میخواهد ملاقاتش کنی.

لیسی تعجب کرد وقتی با مردی روبرو شد که او را به خاطر نمی آورد،تا حدی یکه خورد.آن مرد در اتاق نشیمن نزدیک بخاری دیواری ایستاده بود و لیوانی نوشیدنی در دست داشت.مادر لیسی که کمی سرخ شده بود،او را آلکس کاربین معرفی کردو توضیح داد که آنان سالها پیش یکدیگر را میشناختند و حالا از طریق جی دوباره به هم برخورده اند.جی تعدادی وسایل و تجهیزات به آلکس که به تازگی رستورانی در خیابان 46 غربی افتتحاح کرده بود،فروخته بود.

لیسی با او دست داد و حدس زد تقریبا شصت سال داشته باشد،همسن و سال مادرش.ظاهرش سرد و بی روح می نمود.مادر لیسی کمی مضطرب و دستپاچه به نظر میرسید.لیسی دلش میخواست بداند چرا،و بمحض اینکه توانست بهانه ای بتراشد،خود را به آشپزخانه رساند و از خواهرش که مشغول هم زدن سالاد بود،پرسید:
-چند وقت است این ماجرا شروع شده؟

کیت که موهای طلایی اش را پشت سر جمع کرده بود نگاهی به لیسی انداخت و با تبسمی بر لب گفت:
-حدودا یک ماه.آدم خوبی است.جی او را برای شام به خانه آورد.مادر هم اینجا بود.زنش مُرده.همیشه در کار رستوران بوده.به نظرم این اولین رستورانی است که به خودش تعلق دارد.ما به آنجا رفته ایم.جای خوبی است.
صدای به هم خوردن در آمد و هردو از جا پریدند.کیت به لیسی هشدار داد:
-خودت را جمع و جور کن.جی و بچه ها آمدند.

از وقتی تاد پنج ساله بود،لیسی او و بعد هم بچه های دیگر را به مانهاتان می برد تا شهر را به آنان نشان دهد،همان کاری که پدر لیسی برای او انجام داده بود.آنان این گردشها را روزهای جک فارل می نامیدند.از تئاترهای برادوی گرفته تا موزه ها و بسیاری جاهای دیگر را دیده بودند.لیسی آنان را به گرینویچ ویلیچ برده بود.با تراموا به روزولت آیلند و با قایق به الیس آیلند رفته و ناهار را در بالای ساختمان وُرد ترید سنتر خورده و در راکفلر پلازا اسکیت کرده بودند.
پسرها با ذوق و شوق فراوان به لیسی خوشامد گفتند و احوالپرسی کردند.
بانی که طبق معمول خجالتی بود،خود را به او چسباند و گفت:
-خیلی دلم برایت تنگ شده بود.
جی به لیسی گفت که خیلی خوب و روبراه به نظر میرسد و ظاهرا ایست هامپتون به او ساخته است،و لیسی جواب داد که در حقیقت ایامی خوش بوده و خوشحال شد که روی او را کم کرده است.جی از اصطلاحات عامیانه ای که جنبه ی خودنمایی داشت،متنفر بود.

سر شام،تاد که به حرفه ی خانه اش در بنگاه معاملات ملکی علاقه نشان میداد از او در مورد بازار خرید و فروش در نیویورک سوال کرد و لیسی جواب داد:
-کم کم در حال رونق است.راستش امروز یک مورد برای فروش گرفتم.وقتی در مورد ایزابل وارینگ حرف زد،متوجه شد که آلکس کاربین واکنش نشان داد و از او پرسید:
-او را میشناسید؟
-نه،ولی جیمی لندی را می شناسم.دخترشان هیثر را هم دیده بودم.
دختر زیبایی بود.چه واقعه ی ناگواری.جی،تو هم با لندی کار کرده ای.حتما هیثر را دیده ای.او زیاد به رستوران پدرش میرفت.

چهره ی جی به کبودی گرایید و لیسی با تعجب به شوهر خواهرش نگاه کرد
جی با حالت عصبی گفت:-نه هرگز او را ندیده ام.من زمانی با جیمی لندی کار می کردم.ساعت هفت بود.بار شلوغ شده بود و کم کم سرو کله ی مردم برای شام پیدا میشد.جیمی لندی میدانست که باید به طبقه ی پایین برود و به مردم خوشامد بگوید ولی حال و حوصله اش را نداشت.آن روز برایش روز بدی بود.تلفن ایزابل افسرده اش کرده بود.از وقتی گوشی را گذاشته بود،صحنه ی بیرون آوردن بدن سوخته ی هیثر از خودروی تصادفی عذابش میداد.


امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۶-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۰۴ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
نور خورشیدِ در حال غروب به طور مایل از پنجره ی دفتر کارش به داخل می تابید.دفتر کار او در رستوران خانه ی ونزیا واقع در خیابان 56 غربی بود.
او این رستوران را سی سال پیش باز کرده بود.
پیش از آن،سه رستوران داشت که کارش نگرفت.آن موقع تازه با ایزابل ازدواج کرده بود و در آپارتمانی اجاره ای در طبقه ی دوم یک ساختمان زندگی میکردند.حالا خودش آپارتمان داشت و صاحب خانه ی ونزیا،یکی از معروفترین رستورانهای مانهاتان بود.

جیمی پشت میز عتیقه ی بزرگ و با ابهتش نشسته بود و در فکر دلایلی بود که رفتن به طبقه ی پایین برایش سخت میکرد.مشکل فقط تلفن همسر سابقش نبود.دیوارهای رستوران او با نقاشی پوشیده شده بود.او این کار را از رقیبش لاکوت باسک تقلید کرده بود.نقشهای روی دیوار مناظری از ونیز بود که چهره ی هیتر هم در آن دیده میشد.وقتی هیتر دوساله بود،جیمی از یک نقاش خواسته بود صورت هیتر را روی پنجره ی دوگز پالیس نقاشی کند.و وقتی هیتر دختر جوان بود،چهره ی او را در حالی کشیده بودند که ملوانی زیر پنجره گوندولا مینواخت و برای او آواز میخواند.
وقتی بیست سال داشت،او را در حالی که از روی پل عبور میرد و ورقه ای نت موشیقی را دست داشت،نقاشی کرده بودند.
جیمی میدانست که برای آرامش روحش هم که هست باید نقاشی ها را از روی دیوار پاک کند.اما همان طور که ایزابل قادر نبود از فکر مرگ دخترش و اینکه مرگ او تقصیر کس دیگر بوده بیرون بیاید،او هم نمیتوانست نیاز حضور مداوم دخترش را در کنار خود فراموش کند.جیمی احساس میکرد هر وقت در تالار غذاخوری راه میرود،هیتر او را نگاه میکند.

او مرد شصت و هفت ساله ای سیه چرده بود که هنوز موهایش به طور طبیعی سیاه بود.چشمان نگرانش در زیر ابروان پرپشت چهره اش را بدبین و منفی باف نشان میداد.چثه ای متوسط داشت و اندام عضلانی و سفت او پرقدرت به نظر میرسید.
میدانست که دیگران پشت سرش حرف میزنند و برایش لطیفه میسازند.شنیده بود که میگویند کت و شلوارهای به آن زیبایی و خوش دوختی به تن او حرام شده است و هرقدر تلاش کند برازنده جلوه کند،باز هم مثل کارگزان روز مزد به نظر میرسد.او میخندید اما به یاد داشت که وقتی هیتر برای اولین بار این حرفها را شنید چقدر بر آشفت.
جیمی به یاد آورد که به او گفته بود:
«نگران نباش.من صد تا ازین آدمها را میخرم و میفروشم.آنچه ارزش دارد معنویات است و بس.»

جیمی سرش را تکان داد.حالا بیش از همیشه میدانست که براستی نمیشود به چیزی امید بست.اما هنوز هم دلیلی داشت که صبح از خواب بیدار شود.در چند ماه گذشته تمام فکر و ذکرش بر هتل آتلانتیک سیتی و قمارخانه ای که در دست ساختمان بود،متمرکز بود.وقتی نمونه ی کار را به هیتر نشان داده بود،او گفته بود:
«دونالد ترامپ باید فاتحه ی خودش را بخواند.چطور است اسمش را هیترز پلیس بگذاریم و من در آنجا برنامه اجرا کنم؟فقط برای خودت،بابا.»
هیتر از وقتی در ده سالگی اش به ایتالیا رفته بود،جیمی را بابا صدا میکرد و دیگر به او پدر نمی گفت.جیمی بخاطر می آورد که به او جواب داده بود:
-خودت هم میدانی که در آن واحد میتوانم اسم تو را مثل هنرپیشه ها روی تابلو بیاورم،اما بهتر است موضوع را با استیو هم در میان بگذاری.او از اوضاع آتلانتیک سیتی خبر دارد.من تصمیم گیری را به او واگذار میکنم.
چطور است اصلا کار را فراموش کنی،ازدواج کنی و چند نوه برای من بیاوری؟
هیتر خندیده بود:
-اوه بابا.یکی دو سالی به من فرصت بده.الان خیلی به من خوش میگذرد.

او آهی کشید و به یاد خنده های دخترش افتاد.پیش خود فکر کرد که حالا دیگر از نوه خبری نخواهد بود.نه دختری با موهای قهوه ای روشن و چشمان میشی،و نه پسری که شاید روزی جای او را میگرفت.
با صدای ضربه ای به در،جیمی از فکرو خیال بیرون آمد.

-بیا تو،استیو.
او فکر کرد باز هم خدا را شکر که استیو را دارد.بیست و پنج سال پیش،روزی قبل از باز شدن رستوران،پسری مو طلایی و خوش قیافه که دانشگاه کرنل را رها کرده بود،درِ آنجا را زده و گفته بود:
-آقای لندی،میخواهم برای شما کار کنم.پیش شما چیزای بیشتری یاد میگیرم تا در دانشگاه.
و جیمی خنده اش گرفته و در عین حال معذب شده بود،چون او جوانکی تازه کار به نظرش رسیده بود.او از استیو پرسیده بود:
-میخواهی برای من چکار کنی؟
و سپس به آشپزخانه اشاره کرده و گفته بود:
-بسیار خوب،من خودم از آنجا شروع کردم.
جیمی فکر کرد که آنروز برایش روز خوبی بود.هرچند استیو بچه محصلی لوس و ننر به نظر میرسید،بچه ایرلندی بود.مادرش او را با خدمتکاری بزرگ کرده و او ثابت کرده بود که مانند مادرش سختکوش است.
ابتدا جیمی تصور کرده بود که او بورس تحصیلی اش را از دست داده و اخراج شده است،اما بعد فهمید که اشتباه کرده و اصولا برای این حرفه ساخته نشده است.
استیو ابوت در را باز کرد و وقتی وارد شد،چراغ را روشن کرد و گفت:
-چرا در تاریکی نشسته ای؟جلسه ی احضار روح داری؟

لندی با لبخندی سرد بر لب، سرش را بلند کرد و متوجه نگاه دلسوزانه مرد جوان شد.
- به نظرم خیال بافی می کردم.
- همین الان شهردار با چهار نفر دیگر وارد شد. کسی به من نگفته بود او میز رزرو کرده.
جیمی صندلی اش را عقب کشید و از جا برخاست.
- او میز رزرو نکرده بود. گمان میکنم هیزونور نتوانسته در مقابل سوسیس های ما مقاومت کند.
ابوت با گام های بلند به آن سمت اتاق رفت، دستش را روی شانه لندی گذاشت و گفت:
- حدس میزنم که روز سختی را گذرانده ای.
جیمی گفت:
- بله... امروز صبح ایزابل زنگ زد که بگوید یک نفر از بنگاه رفته بوده خانه را ببیند و معتقد بود که آپارتمان سریع فروش می رود. هر بار که تلفنی با من حرف میزند، حرف های همیشگی را تکرار میکند و می گوید که مرگ هیثر را باور ندارد و نمی تواند بپذیرد که او در آن هوای توفانی و جاده لغزنده به میل خودش راه خانه را در پیش گرفته. می گفت باور نمی کند مرگ او تصادفی بود و نمی تواند این مسأله را رها کند. با این کارهایش مرا به سر حد جنون می رساند.
جیمی به ابوت خیره شده بود ولی در واقع او را نمی دید. سپس نگاهش را از او برگرفت و گفت:
- وقتی ایزابل را ملاقات کردم، زیبایی اش دل می برد. می خواهی باور کن، میخواهی نکن، او ملکه زیبایی کلیولند بود، نامزد داشت و قرار بود ازدواج کند. اما من انگشتر نامزدی او را از انگشتش در آوردم و از پنجره بیرون انداختم.
سپس با خنده ادامه داد :
- مجبور شدم وام بگیرم تا پول انگشتر را به نامزدش پس بدم. اما بالاخره دختره را گرفتم.
ابوت داستان را می دانست و می توانست درک کند که چرا جیمی نمی تواند از فکر این مسائل بیرون بیاید.
- درست است زندگی تان دوام نداشت، ولی در عوض هیثر گیرت آمد.
- معذرت میخواهم، استیو. گاهی احساس میکنم پیرمردی شده ام که هر حرفی را صد بار تکرار می کند. تو قبلاً هم این ها را شنیده بودی. ایزابل هرگز نیویورک را دوست نداشت، یا حتی این طرز زندگی را. او اصلا نمی بایست کلیولند را ترک کند.
- اما این کار را کرد و تو او را ملاقات کردی، جیمی. زود باش، شهردار منتظر است.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۶-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۵۹ عصر
یافتن

تبلیغات

کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل دوم

در عرض چند هفته آینده، لیسی هشت مشتری را که توان خرید آن آپارتمان را داشتند برای دیدن آن جا برد. دو نفر از آنان معلوم بود که قصد خرید ندارند و فقط می خواهند آن جا را دید بزنند. از آن دسته افرادی بودند که سرگرمی شان تلف کردن وقت دلالان معاملات ملکی است.

یک روز بعد از ظهر، لیسی که خودش را آماده می کرد به خانه برود، به ریک پارکر که کنار میز او ایستاده بود، گفت:
- می دانی وقتی مدت یک سال یک نفر را به این جا و آن جا می بری تا خانه نشانش بدهی و دیگر آماده می شوی که ازش ناامید شودی، چه می شود؟ ناگهان برای آپارتمانی تعاونی چکی یک میلیون دلاری می کشد و آن وقت است که از خوشی دلت میخواهد خودت را بکشی.
ریک با آن چهره اشرافی اش که هرکسی را مادون شأن خود می پنداشت گفت:
- تو خیلی حوصله داری. من که واقعاً نمی توانم افرادی که وقت آدم را تلف می کنند تحمل کنم. آر.جی.پی دلش می خواهد بداند آیا خریداری درست و حسابی برای آپارتمان وارینگ داری یا نه.
ریک پدرش را آر.جی.پی صدا میزد.
- گمان نمیکنم. اما یک لیست تازه فروش داریم.
- متشکرم، اسکارلت اوهارا. این خبر را به او میدهم. بعدا می بینمت.

وقتی ریک پشتش را به او کرد تا برود، لیسی شکلکی در آورد. امروز یکی از آن روزهایی بود که ریک دائما گوشه و کنایه زده بود. لیسی دلش می خواست بداند چه چیزی باعث ناراحتی ریک شده است و چرا، و در حالی که پدرش در حال مذاکره ای برای فروش هتل پلازاست، چطور در فکر فروش آپارتمان وارینگ است؟
به من فرصت بدهید.
او در کشوی میزش را قفل کرد و پیشانی اش را مالش داد. کم کم سردردش از آن ناحیه شروع می شد. ناگهان متوجه شد که چقدر خسته است. از وقتی از مرخصی برگشته بود، یک نفس دویده بود. این طرف و آن طرف می رفت، فهرست کاری قبل را دنبال می کرد و فهرست های تازه ای برای فروش به برنامه اش اضافه می شد. درگیر دوستانش بود و بچه های کیت هم قرار بود آخر هفته بیایند و..... و کلی وقت هم می بایست صرف ایزابل وارینگ می کرد.
آن زن هر روز به او زنگ می زد و اصرار می کرد که سری به آپارتمان بزند. می گفت:
- لیسی، تو باید برای ناهار پیش من بیایی. تو که به هر حال غذا میخوری، مگر نه؟ سر راه خانه ات سری به من بزن. ساکنان نیوانگلند شفق را هنگام غروب خورشید پرتو معتدل می نامند. غم انگیز ترین ساعت روز است.

لیسی از پنجره دفتر کارش نگاهی به خیابان انداخت. سایه های دراز کم کم به صورت اریب روی خیابان مادیسون می افتاد و به وضوح نشان می داد که روز ها کوتاه و کوتاه تر می شود. لیسی پیش خود فکر کردم که غروب دلتنگ کننده و ایزابل هم زنی غصه دار است که خود را موظف میداند به آپارتمان هیثر برود و به لباس ها و وسایل شخصی او سر و سامان بدهد. کاری سخت است. به نظرش می رسید هیثر از آن گروه آدم هایی بوده که به سختی از وسایل قدیمی شان دل می کنند.
لیسی فکر کرد که سپری کردن زمانی با ایزابل و گوش کردن به درد دل او کاری پیش پا افتاده است و چندان هم مشکل نیست. از طرفی او ایزابل را دوست داشت و با او دوست شده بود. و پیش خود اقرار کرد که در واقع درد و رنج ایزابل خاطره ی مرگ پدرش را برای او زنده می کند.
لیسی از جای خود بلند شد و فکر کرد که به خانه می رود و ولو می شود. لازم بود که این کار را بکند.

ساعت نه شب، از جکوزی بیرون آمد. کاملا با نشاط و سرحال بود و وقتی به خانه رسید، درگیر درست کردن ساندویچ ژامبون مورد علاقه پدرش بود که تلفن زنگ زد. پدرش این نوع ساندویچ را غذای اصلی نیویورکی ها برای ناهار می دانست.
او تلفن را روی پیغام گیر گذاشت و بعد صدای آشنای ایزابل وارینگ را شنید. تصمیم گرفت گوشی را بر ندارد. آمادگیی نداشت مدت بیست دقیقه با او حرف بزند.
صدای مردد ایزابل وارینگ، به آرامی ولی با لحنی پر حرارت به گوش رسید:
- لیسی، ظاهرا خانه نیستی. باید موضوعی را با تو در میان بگذارم. من یادداشت های روزانه هیثر را در کمد لباس هایش پیدا کردم. چیزی در آن وجود دارد که ثابت می کند من بیخود خیال نمی کردم که مرگش تصادفی نبوده. به نظرم بتوانم ثابت کنم کسی می خواسته او را از سر راهش بردارد. حالا نمی توانم بیشتر توضیح دهم. فردا با هم حرف می زنیم.

لیسی در حال گوش کردن، سرش را تکان داد. سپس بدون هیچ انگیزه ای پیغام گیر را خاموش کرد و حتی زنگ تلفن را هم بست. دلش نمی خواست بداند چه کسانی با او تماس می گیرند. دوست داشت تمام شب را به خودش بپردازد. شبی آرام، یک ساندویچ، یک لیوان نوشابه، و یک کتاب. لیسی پیش خود گفت:
حالا به اش رسیدم!

***

صبح روز بعد، به محض این که لیسی به دفتر کارش وارد شد، تاوان خاموش کردن پیغام گیر تلفن را پرداخت. ابتدا مادرش زنگ زد و سپس کیت تا حال او را بپرسند، چون شب قبل هرچه زنگ زده بودند کسی جواب تلفن را نداده بود. وقتی سعی می کرد که خواهرش را مطمئن کند که حالش خوب است، ریک در آستانه در حاضر شد. به شدت دلخور بود.
- ایزابل وارینگ می خواهد با تو حرف بزند. تلفنش را به اتاق من وصل کرده اند.
لیسی به خواهرش گفت که کاری برایش پیش آمده و باید برود. سپس گوشی را گذاشت و به اتاق ریک رفت.
- ایزابل، متأسفم که دیشب نتوانستم با تو تماس بگیرم.
- اشکالی ندارد. به هر حال نمی توانستم تلفنی باهات حرف بزنم. امروز کسی را برای نشان دادن آپارتمان می آوری؟
- تا حالا که کسی تقاضایی نداده.
وقتی لیسی این حرف را میزد، ریک یادداشتی را از آن سوی میز به سوی او سُراند. روی آن نوشته شده بود: کورتیس کالدول. وکیل شرکت کلر - رولاند. اسمیت ماه آینده از تگزاس به اینجا منتقفل می شود و آپراتمانی یک خوابه در خیابان پنجم 65 و 72 می خواهد. می توان آن آپارتمان را به او نشان داد.
لیسی تشکری از ریک کرد و به ایزابل گفت:
- شاید امروز یک نفر را بیاورم. گوش شیطان کر بگو. نمی دانم چرا، ولی به دلم افتاده این یکی خریدار است.

وقتی لیسی از تاکسی پیاده شد، پاتریک نگهبان ساختمان به او گفت:
- آقای کالدول منتظر شماست.
لیسی از پشت در شیشه ای باشکوه ساختمان مردی لاغر اندام و حدودا چهل ساله را دید که با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود. لیسی فکر کرد که خدا را شکر ده دقیقه زود رسیده است.

پاتریک دستگیره در را گرفت تا در را برای او باز کند و آهی کشید و گفت:
- مشکلی هست که لازم است بدانی. کولر خراب شده و الان برای تعمیرش اینجا هستند. داخل آپارتمان حسابی گرم است. به ات گفته باشم. من اوایل سال بازنشسته می شوم. آن قدر ها هم زود نیست. به نظرم چهل سال کار کردن در این پست کافی باشد.

لیسی فکر کرد: اوه چه عالی! کولرِ خراب آن هم در گرم ترین روز های سال. تعجبی ندارد این یارو بی حوصله شده. انگار بُز آوردیم.
لحظه ای طول کشید تا لیسی از سرسرا گذشت و به کالدول رسید. نظریه لیسی در مورد آن مرد برنزه ی مو حنایی چشم آبی، نظریه ای نامطمئن بود. احساس کرد انگار آن مرد خودش را آماده کرده است تا به او بگوید از انتظار کشیدن خوشش نمی آید.
اما وقتی لیسی خودش را معرفی کرد، خنده ای چهره ی کورتیس کالدول را باز کرد و به شوخی گفت:
- راسش را بگویید، خانم فارل. این کولر چند وقت به چند وقت اوضاعش به هم می ریزد؟



امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۶-۱۰-۱۳۹۳, ۱۱:۰۷ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 1,863 ۷-۷-۱۳۹۳ ۰۹:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 1,920 ۲۱-۵-۱۳۹۳ ۱۲:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 3,137 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲ ۰۲:۳۱ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 4,089 ۱۹-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۴۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد