امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#11
فصل چهارم :

ساندی ساوارانو، مردی که لیسی او را با نام کورتیس کالدول می شناخت، بعد از اینکه بسرعت از آپارتمان ایزابل خارج شد، از راه پلکان اضطراری به زیرزمین و از ورودی آنجا به بیرون رفت.هرچند کاری مخاطره آمیز بود، گاهی آدم مجبور است خطر کند.
او با قدم های سریع خود را به خیابان مدیسون رساند.پوشه ی چرمی زیر بغلش بود.تاکسی گرفت و راهی هتل کوچکی واقع در خیابان بیست و نهم شد. بمحض رسیدن به اتاقش پوشه را روی تخت پرت کرد و مقدار زیادی اسکاچ در لیوان آب ریخت و نصف ان را یک نفس سر کشید و بقیه را جرعه جرعه نوشید.این عادتی بود که پس از انجام دادن چنین ماموریت هایی داشت.

در حالی که لیوان اسکاچ را در دست داشت، پوشه را برداشت و روی صندلی نشست.تا اخرین لحظه ی ماموریتش را خوب انجام داده بود.وقتی نگهبان ساختمان به پیرزنی کمک می کرد نا سوار تاکسی شود، او وارد شده و یکراست به آپارتمان ایزابل رفته و با کلیدی که داشت در را باز کرده بود.دفعه ی قبل که برای بازدید آپارتمان آمده بود، پس از اینکه لیسی به کتابخانه رفته بود تا با ایزابل حرف بزند، او کلید را از روی میز راهرو برداشته بود.

او ايزابل را در حالي پيدا كرده بود كه با چشماني بسته روي تخت ولو شده بود.پوشه چرمي روي ميز كنار تخت قرار داشت.وقتي ايزابل متوجه حضور او شده بود از جا پريده و به سوي در دويده بود،اما او جلوي در مانع ايزابل شده بود.
ايزابل داد و فرياد نكرده بود كالدول از اين حركت ايزابل خوشش امده بود.ايزابل با علم به اينكه هيچ راه فراري ندارد و بالاخره خواهد مرد،ان قدر ها نترسيده بود.
كالدول ان لحظه را مجسم كرد.او هميشه دوست داشت اهسته سلاح خود را بيرون بياورد،به چشمان قرباني خود نگاه كند و دقيق نشانه بگيرد.كالدول از حالت ذوقي كه در لحظه هدف گيري و فشردن ماشه پيدا مي كند،خوشش مي امد.
لحظه اي را مجسم كرد كه ايزابل خود را كنار كشيد تا از دست او دربرود و به سوي تخت برگشت.او مي خواست چيزي بگويد ولي قادر نبود و بالاخره فقط با فرياد گفت: ((نزن!))و ناگهان صداي او و صداي شليك گلوله با صداي كسي كه از طبقه پايين او را صدا ميزد در هم اميخته بود.
ساوارانو از سر خشم با انگشتانش روي پرشه چرمي ضرب گرفت.آن زن چه لحظه با شكوهي سررسيده بود.بجز اين يكي،همه چيز رو به راه بود.فكر كرد چقدر حماقت كرد كه اجازه داد ان زن بيرونش كند و در را به رويش ببندد.اما در هر حال او يادداشت هارا بدست اورده و ايزابل را هم كشته بود؛كاري را كه براي انجام دادانش استخدام شده بود.اگر ليسي هم مشكلي برايش ميشد،او را هم ميكشت.به هر حال او كاري را انجام ميداد كه بنا بود انجام داده شود.

ساوارانو با دقت زيپ پوشه را كشيد و داخلش را نگاه كرد تمام اوراق صحيح و سالم و تميز انجا بود،اما وقتي ان هارا ورق زد،يكه خورد.همه ي انها سفيد بودند.
ناباورانه به صفحات زل زد.به سرعت ان هارا پشت و رو كرد.به دنبال نوشته مي گشت.تمام صفحه ها بدون استثنا سفيد بودند.بنابراين يادداشت ها هنوز در اپارتمان بودند.حالا مي بايست چكار مي كرد؟مي بايست در اين مورد فكر ميكرد.
حالا دير وقت بود و نمي توانست انجا برود.حتما افراد پليس مثل مور و ملخ ان جا را احاطه كرده بودند.مي بايست براي به دست اوردن يادداشت ها راهي پيدا مي كرد.

اما بعيد نبود كه ليسي فارل اوراشناسايي كرده و لو داده باشد.بنا بر اين وظيفه ديگري بر عهده داشت كه مي توانست لذتش را دو چندان كند.

***

نزديك سحر بود كه ليسي به خوابي عميق فرو رفت.در خواب ديد كه سايه هاي اهسته در راهروي باريك و طويل در حركتند و از پشت در هاي بسته صداي فرياد هاي وحشتناكي مي ايد.
هرچند از روزي كه پيش رو داشت مي ترسيد،وقتي ساعت يك ربع به هفت از خواب بيدار شد،احساس ارامش كرد.كارگاه اسلون به او گفته بود به اداره پليس برود تا به كمك او بتوانند طرح چهره ي كورتيس كالدول را بكشند.
او با ربدوشامبر كنار پنجره ايستاده بود و در حالي كه قهوه اش را جرعه جرعه مينوشيد.به قايق هايي مي نگريست كه اهسته در ايست ريور پهلو مي گرفتند.مي دانست ابتدا بايد در موردمساله اي تصميم بگيرد.او از خود پرسيد:يادداشت ها!با ان اوراق چه كنم؟ايزابل معتقد بود در ان نوشته ها چيزي هست كه تاييد ميكند مرگ هيثر تصادفي نبوده است.كورتيس كالدول بعد از كشتن ايزابل،پوشه ي چرمي را با خود برده بود.ايا او ايزابل را براي خاطر ان اوراق كشته بود؟ايا از انچه ايزابل پيدا كرده بود.مي ترسيد؟ايا او به اصطلاح اوراق را دزديده بود كه مطمئن شود ديگر هيچ كس نمي تواند ان ها را بخواند؟
ليسي سرش را كه بر گرداند و نگاه كرد كیف دستي اش هنوز سرجاي خود زير كاناپه بود.كيفي كه اوراق اغشته به خون درون ان قرار داشت.از ذهنش گذشت كه بايد ان هارا به پليس تحويل دهد اما از راهي كه در عين حال سرقولش بماند.

ساعت دو بعد از ظهر،ليسي در اتاقي كوچك در اداره پليس مقابل ميز كاراگاه اسلون نشسته بود.همكار او،كارگاه نيك مارس هم در انجا حضور داشت.ليسي فكر كرد كه كاراگاه اسلون انگار خيلي عجله داشته است.چون از نفس افتاده بود يا شايد هم زيادي سيگار مي كشيد.پاكت باز شده سيگار از جيب بغلش افتاده بودند.
اما نيك مارس فرق داشت.حالت او،ليسي را به ياد بازيكن فوتبالي مي انداخت كه او در هجده سالگي در سال اول دانشگاه عاشقش بود.مارس بيست و چهار ساله نشان مي داد.حالت چهره اش بچگانه بود با گونه هاي پر و چشمان معصوم ابي رنگ و لبخندي ارام،او ادم خوبي بود.در واقعا از نظر ليسي در جريان ًبازجويي او نقش ادم خوب بازي مي كرد.اسلون گاهي عارت و پورت مي كرد و با خشونت حرف مي زد،اما نيك مارس سعي مي كرد خشم او را فر بشاند.رفتار او هميشه ارام و مشتاق بود.

ليسي حدود سه ساعت در اداره پليس بود.اين مدت براي اينكه پي ببرد نمايشنامه اي كه اجرا مي كنند در واقع به نفع اوست،زياد بود.ليسي سعي مي كرد چهره ي كورتيس كالدول را براي نقاش اداره ي پليس شرح دهد و اسلون به خود مي پيچيد كه چرا او نمي تواند توضيحي دقيق و واضح ارائه دهد.
-او هيچ نشانه اي نداشت؟خال؟ماه گرفته گي؟



[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#12
ليسي حدود سه ساعت در اداره پليس بود.اين مدت براي اينكه پي ببرد نمايشنامه اي كه اجرا مي كنند در واقع به نفع اوست،زياد بود.ليسي سعي مي كرد چهره ي كورتيس كالدول را براي نقاش اداره ي پليس شرح دهد و اسلون به خود مي پيچيد كه چرا او نمي تواند توضيحي دقيق و واضح ارائه دهد.
-او هيچ نشانه اي نداشت؟خال؟ماه گرفته گي؟
ليسي به نقاش توضيح داده بود:
-من چيزي نديدم.تنها چيزي كه مي توانم بگويم اين است كه او چهره اي تكيده،چشمان ابي روشن،پوست برنزه و موهايي حنايي رنگ داشت.هيچ چيز مشخصي درچهره اش نبود.همه چيز عادي و بجا بود.بجز لبهايش كه كمي باريك بود.

اما وقتي طراحي نقاش را ديد با درنگ گفت:
-نه،اصلا اين طوري به نظر نمي رسيد.
اسلون با صداي بلند گفت:
-پس چه شكلي بود؟
نيك مارس با لبخندي اطمينان بخش به ليسي لبخندي زد و به اسلون گفت:
-اوه،سخت نگير.ليسي اوقات سختي را گذرانده.
بعد از اينكه نقاش نتوانست چهره ي مورد نظرليسي را بكشد،كلي عكس به ليسي نشان داد كه به هر حال هيچ كدام شباهتي به كورتيس كالدول نداشت و دلخوري اسلون را شدت بخشيد.
بالاخره اسلون سيگاري بيرون اورد و اتش زد كه نشانه اي واضح از عصبانيتش بود.سپس با تشر به ليسي گفت:
-بسيار خوب،خانم فارل،لازم است دوباره ماجرا را مرور كنيم.
مارس پرسيد:
-ليسي،با يك فنجان قهوه چطوري؟
ليسي از سر امتنان گفت:
-بله،متشكرم.
و بار ديگر هشدار داد كه ادم هاي خوب و ادم هاي بد نمايشنامه باشد.معلوم بود كاراگاه اسلون چيزي تازه در استين دارد.
-خانم فارل،دلم مي خواهد در مورد اين جنايت چند چيز را باهم مرور كنيم.ديشب وقتي شماره ي ٩١١را گرفتيد كاملا غصه دار بوديد.
ليسي يك ابرويش را بالا دادو باحركت سر گفت:
-بله،دليل خوبي داشتم.
-حتما.و بايد بگويم وقتي ما به انجا رسيديم تا با شما حرف بزنيم.كم و بيش بهت زده بوديد.
-به نظرم همين طور است.
در واقعا انچه شب قبل براي او اتفاق افتاده بود،حالت ابهام داشت.
-وقتي مي خواستيد انجارا ترك كنيد،من شما را همراهي نكردم،اما فهميدم شما بخاطر داشتيد كه كيف دستي تان را در كمد لباس داخل راهرو در نزديكي در ورودي اپارتمان گذاشته ايد.
-وقتي از جلوي كمد رد مي شدم،كيفم را به خاطر اوردم.
-به ياد داريد كه عكاسان مشغول عكس گرفتن بودند؟
ليسي فكر كرد:فلش دوربين ها،و در جواب گفت:
-بله،به يادم مي ايد.
اسلون عكسي در قطع هشت در ده روي ميز گذاشت و گفت:
-لطفا با دقت به اين عكس نگاه كنيد،-و بعد توضيح داد-راستش انچه شما مي بينيد،تصوير بزرگ شده ي عكسي است كه در راهرو از شما گرفته شده-و با تكان سر به مرد جوان اشاره كرد و ادامه داد-كاراگاه مارس اين تصوير حساس را انتخاب كرده.

ليسي به تصوير زل زد.او را از نيمرح در حالي نشان ميداد كه ريك پاركر مي خواست كيف را از دست او بگيرد و او ان را عقب برده و به خود چسبانده بود.
-بنابرين شما نه تنها به خاطر داشتيد كه كيف دستي تان را برداريد،بلكه سعي مي كرديد خودتان ان را حمل كنيد.

-خوب،اگر بخواهيد از بُعد مناسب به قضيه نگاه كنيد،طبيعت من است.بخصوص وقتي پاي همكارانم در بين است.برايم مهم است كه به خود متكي باشم.
-ليسي وقتي اين حرف را ميزد صدايش بسيار اهسته بود.او ادامه داد.
-راستش،هر چند مثل خلبان ها خودكار عمل كردم.واقعا يادم نمي ايد در ذهنم چه مي گذشت.
كاراگاه اسلون گفت:
-نخير،خوب هم يادتان مي ايد.در حقيقت به نظر من،شما عمداً ان كار را كرديد.ببينيد خانم فارل لكه هاي خون روي كمد ،خون ايزابل وارينگ،خوب،خون او چطوري به انجا رسيده بود؟نظر شما چيست؟

از ذهن ليسي گذشت كه از طريق اوراق اغشته به خون يادداشتهاي هيثر.
يكي دو ورق از يادداشت هاي كف كمد افتاد وليسي سعي كرده بود ان هارا جمع و جور كند و در كيفش بگذارد،البته دستانش هم خون الود بود.اما او نمي توانست اين را به كاراگاه اسلون بگويد.دست كم حالا نمي توانست.او احتياج به زمان داشت.او مي بايست يادداشت هارا مي خواند.او نگاهي به دستانش انداخت و انهارا روي زانوهايش گذاشت.فكر كرد:بايد يك چيزي بگويم،اما چه؟
اسلون روي ميز خم شد.رفتار او بيشتر حالت تهاجمي داشت و حتي متهم كننده.
-خانم فارل،من از بازي شما سردر نمي اورم.شما چيزي را به ما نمي گوييد.معلوم است كه اين قتلي معمولي نبوده.مردي كه خود را كورتيس كالدول ناميده،به اپارتمان دستبرد نزده و ايزابل وارينگ هم الله بختكي نكشته.اين جنايت از روي نقشه ي قبلي صورت گرفته،و حضور شما در صحنه احتمالاً جزو نقشه نبوده.
اسلون مكثي كرد و در حالي كه لحنش عصباني بود،ادامه داد:
-شما به ما گفتيد كه او پوشه ي چرمي خانم وارينگ را با خود حمل مي كرد.دوباره ان را براي من شرح دهيد.
ليسي گفت:
-قبلاً توضيح دادم،تغييري كه نكرده.ان پوشه به اندازه ي پوشه هاي استاندارد بود.دور ان هم زيپ داشت كه بسته مي شد كه چيزي از لاي ان نيفتد.
-خانم فارل،ايا قبلا ان پوشه را ديده بوديد؟
اسلون يك ورق كاغذ به ان سوي ميز هل داد.ليسي به ان نگاه كرد.ورقه اي كنده شده بود كه رویش نوشته داشت.
-زياد مطمئن نيستم.
-لطفاً اين را بخوانيد.
ليسي نگاهي اجمالي به ان ورقه انداخت.تاريخش مربوط به سه سال قبل بود و با اين جمله شروع مي شد كه:بابا دوباره براي ديدن نمايش امد و همه ي مارا براي شام به رستوران برد و ...
ليسي فكر كرد:يادداشت هاي هيثر.حتما اين صفحه را جا گذاشته ام.چند تاي ديگر جا مانده؟و ناگهان مردد شد.
اسلون دوباره پرسيد:
-ايا اين ورقه را قبلاً ديده بوديد؟
-ديروز بعد از ظهر،وقتي ان مرد را براي ديدن اپارتمان بردم،ايزابل در اتاق مطالعه پشت ميز نشسته بود پوشه ي چرمي روي ميز باز بود و او مشغول خواندن اوراقي بود البته با اصمينان نمي توانم بگويم اين يكي از همان اوراق هست،ام احتمالاً هست.
ليسي فكر كرد كه دست كم تا حدي راستش را گفته است.ناگهان متاسف شد كه چرا قبل از امدن به اداره ي پليس،از ان يادداشتها كپي نگرفته است.درواقع،این تصمیمی بود که گرفته بود.خیال داشت یک نسخه از آن را به جیمی لندی بدهد،نسخه ای را برای خودش نگه دارد و اوراق اصلی را به پلیس بدهد.ایزابل دلش میخواست جیمی یادداشتها را بخواند چون آشکارا احساس کرده بود ممکن است جیمی با خواندن آنها بتواند چیزی را کشف کند.جیمی میتوانست نسخه دوم اوراق را بخواند و به این ترتیب لیسی هم به قولش عمل میکرد.

اسلون گفت:
-ما این ورق را از زیر صندلی راحتی اتاق خواب پیدا کردیم شاید صفحات دیگری هم بوده. به نظر شما امکان دارد این طور باشد؟
و بی آنکه منتظر جواب لیسی شود ادامه داد
–بهتر است دوباره سراغ لکه خون ایزابل که روز کمد طبقه پایین بود،برویم.آیا در مورد اینکه آن لکه چطوری به آن جا رسیده نظری دارید؟
لیسی گفت:
-دست من خونی بود.شما که این را می دانید.
- بله می دانم.اما وقتی شما میخواستید کیفتان را از کمد بردارید که از دست شما خون نمی چکید.خوب،حالا باید فهمید موضوع چه بوده.آیا قبل از اینکه ما سر برسیم،شما از اتاق ایزابل چیزی برداشتید و در کیف دستی تان گذاشتید؟ به نظر من که این طور است.چرا به ما نمیگویید آن چه بوده؟آیا ورقه های دیگری هم در اتاق نبوده؟حدس من درست نیست؟
مارس مصرانه گفت:
-سخت نگیر،ادی،به لیسی فرصت جواب دادن بده.
اسلون با عصبانیت گفت:
-لیسی هرقدر دلش بخواهد وقت دارد،اما حقیقت همین است که گفتم.او چیزی را از اتاق برداشته و من از این بابت مطمئنم تو تعجب نمیکنی وفتی شاهد واقعه چیزی را از خانه قربانی بر می دارد؟ می توانی حدس بزنی چرا؟
لیسی خیلی دلش میخواست به کارآگاه اسلون بگوید یادداشتها را برداشته و چر،اما فکر کرد:اگر این کار را بکنم،او از من می خواهد فورا آنها را به پلیس بدهم.حتی نمیگذارد یک نسخه اش را به پدر هیثر بدهم. ومطمئنم نمی توانم ازآنها بخواهم اجازه دهند یک نسخه هم برای خودم بردارم.خیال خواهند کرد من هم در این خیانت دست داشته ام.فردا اصل یادداشتها را به آنها می دهم.
لیسی از جای خود بلند شد:
-دیگر کاری با من ندارید،کاراگاه اسلون؟
-امروز نخیر،خانم فارل.فقط بخاطر داشته باشید شریک جرم بودن در قتل مجازات شدیدی دارد و جرم تلقی می شود.
سپس برای ایتکه او را تهدید کند ادامه داد:
- یک چیز دیگر اگر آن اوراق پیش شما باشد نمیتوانم مطمئن باشم که شما صرفا شاهدی بی گناه هستید.از آن گذشته مسئولیت وارد کردن قاتل به آپارتمان ایزابل وارینگ باشماست.

لیسی بی آنکه جوابی دهد آنجا را ترک کرد.می بایست به دفتر کارش میرفت.اما لازم بود اول سری به خانه اش بزند و یادداشتهای هیثر را بردارد و شب وقتی همه دفتر را ترک می کردند،می توانست از آنها کپی بگیرد و صبح نسخه اصلی را به اسلون بدهد.او با نگرانی فکر کرد که باید سعی کند به او بفهماند چرا آن یادداشتها را برداشته است.
ابتدا خواست تاکسی بگبرد اما بعد تصمیم گرفت پیاده به خانه برود.بعد از ظهر آفتابی بود و اوهنوز احساس میکرد تا تا مغز استخوانش یخ کرده است.وقتی از خیابان دوم رد شد،احساس کرد کسی به او نزدیک میشود.
سرش را برگرداند و چشمان زل زده ی مردی مست را دید.مرد در حالی که از کنارش می گذشت زیر لب گفت:
-ببخشید.
لیسی فکر کرد:انتظار داشتم کورتیس کالدول را ببینم. و متوجه شد که بدنش می لرزد.اگر او به دنبال یادداشتها بوده، حالا که آنها را به دست نیاورده، آیا ممکن است به سراغشان بیاید؟او می داند که من دیدمش و می توانم به عنوان قاتل شناسایی اش کنم.تا وقتی کالدول دستگیر نمی شد جان لیسی در خطر بود.لیسی کاملا اطمینان داشت و سعی کرد این فکر را از ذهن بیرون کند.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#13
راهروهای ساختمانی که آپارتمان لیسی در آن قرار داشت مانند راهروی کلیساها بود،اما وقتی لیسی به طبقه خودش رسید به نظرش آمد راهرو طولانی و ترسناک است.او به سرعت با کلیدی که در دست داشت،در باز کرد و سریع وارد شد.

وقتی کیف را از زیر کاناپه بیرون میکشید،با خود عهد کرد که دیگر هرگز از آن استفاده نکند.کیف را به اتاق خواب برد و روی میز گذاشت و مراقب بوددستش به دسته ی خون آلود کیف نخورد.
فرز و چابک ورقه ها را از کیف بیرون آورد و با دیدن لکه های خون روی آن خود را کمی عقب کشید .بالاخره آنها را داخل پاکتی زرد رنگ گذاشت و در کمد لباس دنبال کیف دسته بلندش گشت.
ده دقیقه بعد با کیفی که بند آن روی شانه اش بود،وارد خانه شد ودر حالی که مضطربانه تاکسی صدا میزد،سعی کرد خودش را قانع کند مردی که خود را کالدول می نامید و بنا به دلایلی ایزابل را کشته بود،حتما تا حالا کیلومتر ها از آنجا دور شده و راه فرار را در پیش گرفته است.



فصل ششم

ساندی ساوارانو که نام دروغین او کورتیس کالدول بود به هیچ وجه دلش نمی خواست خطر کند.وقتی در تلفن عمومی نزدیک آپارتمان فارل ایستاده بود برای اینکه شناخته نشود کلاه گیسی خاکستری رنگ و ریش مصنوعی گذاشته بود و کت و شلوار رسمی اش را با شلوتار جینی رنگ و رو رفته و ژاکتی کهنه و مندرس عوض کرده بود.
کالدول به آخر خیابان نظری اجمالی انداخت و فکر کرد:وقتی فارل از اداره پلیس بیرون آمد،پیاده به خانه اش رفت و من نباید اینجا پرسه بزنم. یک خودرو پلیس آنجا پارک شده.شاید او را زیر نظر دارد.
او به سوی غرب راه افتاد.سپس تغییر عقیده داد و برگشت.تصمیم داشت خودرو پلیس را زیر نظر بگیرد تا بفهمد نظریه اش درست بوده آیا پلیس مراقب لیسی فارل است یا نه. مجبور نشد مدت زیادی منتظر بماند.در فاصله چند متری خود چهره آشنای زنی را دید که با کت و دامن مشکی و کیف بندی از ساختمان خارج شد و تاکسی صدا زد.وقتی تاکسی باسرعت دور شد، نگاه کرد تا واکنش پلیس گشت را ببیند.لحظه ای بعد، خودرو پلیس با چراغ گردان به راه افتاد.
او پیش خود گفت: خوب شد.حالا یک مانع کمتر سر راهم وجود دارد.



فصل هفتم

بعد از اینکه جیمی لندی و استیو ابوت ترتیب سوزاندن جسد ایزابل را دادند،به رستوران برگشتند،استیو مقدار قابل توجهی اسکاچ در دو لیوان ریخت،یکی از آنها را روی میز لندی گذاشت و گفت:
-به نظرم هر دوی ما به این احتیاج داریم.
لندی دستش را به سوی لیوان دراز کرد و گفت:
-من هم همین عقیده را دارم
روز بدی برای او بود.بعد از تحویل گرفتن جسد ایزابل، آن را سوزانده بودند تا خاکسترش را به گورستان دروازه بهشت در وسط چستر ببرند و در مقبره خانوادگی بگذارند.
لندی در حالی که به ابوت نگاه میکرد گفت:
-پدر و مادرم،فرزندم ، زن سابقم همه در آنجا هستند.اصلا سر در نمی آورم،استیو.یک نفر تصمیم میگیرد آپارتمان را بخرد و بعد قاتل ایزابل ازآب در می آید،قاتل زنی بی دفاع.ایزابل اصلا عادت نداشت جواهرات گرانبها به سر و گردنش بیندازد و خودی نشان بدهد.او اصلا جواهرات نداشت.اصولا به این جور چیزها اهمیت نمیداد.
حالت چهره ی لندی مخلوطی از خشم و تاسف و اندوه بود.
-به او گفتم باید از شر آپارتمان خلاص شود.گیر دادن به مرگ هیثر و نگرانی اینکه مرگ او تصادفی نبوده بالاخره کار دستش داد.این مساله او را تا حد جنون کشانده بود،من را هم همینطور.ماندن در آن آپارتمان ازهمه بدتر بود.از این گذشته،او به پول احتیاج داشت.او با مردی ازدواج کرد یک شاهی هم برایش نگذاشت.دلم میخواست زندگی اش سر و سامان بگیرد اما حالا کشته شده.
چشمان او پر از اشک شد
–خوب،حالا پیش هیثر است.شاید همانجایی که دلش می خواست باشد.من نمیدانم.
ابوت که آشکارا دلش میخواست موضوع صحبت را عوض کند،گلویش را صاف کرد و گفت:
-سینتیا حدود ساعت ده برای شام به اینجا می آید،جیمی چطور است تو هم به ما ملحق شوی.
لندی سرش را تکان داد:
-نه متشکرم.خیلی از تو ممنونم،استیو.از وقتی هیثر مرده تو خیلی به من لطف داری و مراقبم هستی.من حالم خوب است.نگران من نباش.به دوست دخترت برس.می خواهی با او ازدواج کنی،نه؟
ابوت لبخند به لب گفت:
-من در هیچ کاری عجله نمی کنم.دو طلاق برایم بس است.
- حق باتوست.من هم به همین دلیل است که سالها مجرد مانده ام.ولی تو هنوز جوان هستی و راهی دراز در پیش داری.
- نه آن قدرها دراز. یادت نرود که بهار گذشته چهل و پنج ساله شدم.
جیمی ناله ای کرد و گفت:
-اوه،خوب،من ماه دیگر شصت وهشت ساله می شوم.ولی اگر خیال می کنی از میدان به در میروم کور خوانده ای.هنوز وقت زیادی تا مردن دارم.این مساله را فراموش نکن.
سپس به ابوت چشمکی زد و هر دوخندیدند.ابوت آخرین جرعه اسکاچ را سر کشید و از جا بلند شد:
-حتما همینطور است.من به این مسئله امید دارم.وقتی رستورانمان را در اتلانتیک سیتی افتتاح کردیم بقیه رستورانها باید درشان را تخته کنند،درست است؟
و وقتی ابوت دید که جیمی لندی به ساعت خود نگاهی انداخت،گفت:
-خوب بهتر است من بروم پایین و به میهمانان خوشامد بگویم.
لحظاتی بعد از رفتن ابوت منشی جیمی زنگ زد:
-آقای لندی،خانمی به نام فارل می خواهد با شما صحبت کند. می گویددلالی است که از طرف پناهگاه معاملات املاک برای خانم وارینگ کار میکرده.جیمی با تحکم گفت:
-خط را وصل کن.



[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#14
لیسی در بنگاه به سوالات ریک در مورد گفتگویش با کارآگاه اسلون پاسخهایی داده بود:
-او عکسهایی را به من نشان داد.هیچ کدامشان شباهتی به کالدول نداشت.
و بار دیگر با لبخند دعوت ریک را برای شام رد کرده و گفته بود:
-می خواهم به یک سری از کارهایم برسم.(و راست گفته بود.)
او صبر کرده بود تا همه بنگاه را ترک کنند.سپس کیفش را نزدیک دستگاه فتوکپی برده و از یادداشتهای هیثر دو نسخه کپی گرفته بود.یکی برای پدر هیثر و یکی هم برای خودش.سپس به رستوران لندی زنگ زد بود.مکالمه کوتاه بود.جیمی لندی انتظار او را میکشید.
خیابان ها قبل از نمایش تئاتر شلوغ بود و او بسختی می توانست تاکسی بگیرد.اما بخت یارش بود و یک تاکسی،مسافری را درست جلوی ساختمان اداری او پیاده کرد.لیسی از پیاده رو رد شد و قبل از این که کسی تاکسی را بگیرد بسرعت سوار شد و آدرس رستوران را در خیابان 56 غربی داد.سپس به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.در همان حال استراحت هم محکم کیف را در دست گرفته بود.چرا اینقدر تشویش داشت؟خودش هم نمی دانست.چرا احساس می کرد یک نفر دائم او را زیر نظر دارد؟از بیرون رستوران می توانست ببیند که داخل پر از مشتری است.به محض اینکه نامش را به منشی گفت،او با سر به پیشخدمت علامت داد و گفت:
- آقای لندی طبقه بالا منتظر شما هستند،خانم فارل
لیسی به لندی گفته بود که ایزابل یادداشت های روزانه ی هیثر را پیدا کرده بود و او می خواهد آنها را به آنجا ببرد.

اما وقتی وارد دفتر کار لندی شد خود را با مردی غمگین و در عین حال جدی روبرو دید.احساس کرد انگار خیال دارد به هدفی مجروح شلیک کند.اما در ضمن ،احساس می کرد می باید رک و راست حرف هایی را که ایزابل موقع مرگ زده به او بگوید.
لیسی گفت:
- من قول دادم که یادداشت های فیثر را به شما بدهم.همچنین قول دادم که خودم هم آن ها را بخوانم.نمی دانم چرا ایزابل دلش می خواست من آن ها را بخوانم.او دقیقا گفت "به او نشان بده...جایی که.." او از من می خواست چیزی را به شما نشان بدهم.حدس می زنم بنا به دلایلی او معتقد بود من باید نکته ای پیدا کنم که ظاهرا ثابت می کند مرگ دختر شما تصادفی ساده نبوده و ایزابل حق داشته.من هم می خواهم سعی کنم طبق خواسته ی او رفتار کنم.
سپس لیسی کیفش را باز کرد و اوراقی را که همراه آورده بود از آن بیرون آورد.لندی نظری اجمالی بر آنها انداخت و بعد رویش را برگرداند.لیسی میطمئن بود دیدن دستخط دخترش برای او دردناک بوده است ولی تنها اظهار نظری که لندی کرد این بود که با بدخلقی گفت:
- اینها اصل نیست.
- اوراق اصلی را با خودم نیاوردم.می خواهم آن ها را به پلیس بدهم.
چهره ی لندی از خشمی ناگهانی برآشفت و گفت :
- ولی این چیزی نیست که ایزابل از تو خواسته بود.
لیسی از جای خود بلند شد:
- آقای لندی!چاره ی دیگری ندارم.مطمئنا خودتان درک می کنید که تا همین جا هم باید توضیح زیادی به پلیس بدهم که چرا این مدارک را از محل جنایت برداشتم.مطمئنا بالاخره اوراق اصلی را به شما بر میگردانند.اما متاسفانه فعلا مجبورید با همین کپی سر کنید.
و فکر کرد من هم همینطور.
وقتی لیسی از دفتر لندی بیرون می رفت،او حتی سرش را بلند نکرد.

لیسی وارد آپارتمانش شد و کلید برق جلوی در ورودی را زد و هنوز یکی دو قدم بیشتر جلو نرفته بود که متوجه بهم ریختگی خانه شد.تمام کشوها بیرون افتاده بود.کمد لباسش زیر و رو شده بود.تمام کوسن های روی مبل کف اتاق ولو شده بود.حتی محتویات یخچال هم بیرون ریخته و در آن باز بود.لیسی با ترس و وحشت به این در هم ریختگی نگاه کرد .سپس از روی وسایلی که کف اتاق ریخته بود رد شد تا به سرایدار زنگ بزند.او هم بی درنگ شماره ی 911 را گرفت و یکراست به کارآگاه اسلون وصل شد.

اسلون بلافاصله بعد از ماموران کلانتری منطقه به آنجا رسید و با لحنی جدی به لیسی گفت:
- شما می دانید آنها به دنبال چه چیزی هستند.مگر نه؟
و لیسی جواب داد:
- بله می دانم آنها دنبال یادداشت های روزانه ی هیثر هستند .اما آن اوراق اینجا نیست.در دفتر کارم است.امیدوارم کسی که اینکار را کرده به آنجا نرفته باشد

وقتی لیسی در خودرو پلیس بود ،کارآگاه اسلون در مورد حق و حقوق او برایش موعظه کرد.ولی لیسی معترضانه گفت:
- من فقط می خواستم به قولی که به زنی در حال مرگ داده بودم وفا کنم.او از من خواسته بود یادداشت ها را بخوانم و بعد آنها را به پدر هیثر بدهم و من اینکار را کردم.امشب یک کپی از روی آن گرفتم.
وقتی آنان به محل کار لیسی رسیدند اسلون از کنار او دور نشد.لیسی قفل کشویی در را باز کرد و یکراست به سراغ پاکت زرد رنگی رفت که یادداشت های هیثر در آن بود.
اسلون گیره کاغذها را باز کرد.چند ورقی را بیرون کشید و با دقت آنها را بررسی کرد.سپس به لیسی نگاهی انداخت و گفت:
- مطمئنی همه ی آن ها را به من داده ای؟
- این تمام کاغذ هایی است که وقتی ایزابل در حال مرگ بود در کنار او قرار داشت.
و لیسی امیدوار بود کارآگاه اسلون بیش از این او را تحت فشار قرار ندهد.او حقیقت را گفته بود اما نه کاملا.نسخه ای دیگر از یادداشت های هیثر هنوز در کشوی میز او بود.
- بهتر است به اداره ی پلیس برویم خانم فارل.لازم است در این مورد بیشتر صحبت کنیم
لیسی معترضانه گفت:
- آپارتمانم.باید آن جا را تمیز کنم.

فکر کرد که چه حرف احمقانه ای زد.کسی که ایزابل وارینگ را کشته بود،،احتمالا برای بدست آوردن یادداشت ها این کار را کرده بودو اگر او در خانه بود چه بسا کشته می شد...ولی حالا در فکر ریخت و پاش خانه اش بود.احساس کرد سردرد دارد.ساعت از 10 هم گذشته و او ساعت ها بود که چیزی نخورده بود.

اسلون با تشر گفت:
- آپارتمان شما می تواند صبر کند.لازم است دوباره همه چیز مرور شود.
اما وقتی آنها به اداره ی پلیس رسیدند،کارآگاه اسلون،کارآگاه مارس را فرستاد تا برای او قهوه و ساندویچ بیاورد.سپس گفت:
- بسیار خوب،بهتر است از اول شروع کنیم خانم فارل
از ذهن لیسی گذشت دوباره همان سوال ها.و سرش را تکان داد.آیا هرگز هیثر لندی را دیده بود؟آیا عجیب نیست که ایزابل وارینگ صرفا بعد از ملاقاتی کوتاه در آسانسور،فروش آپارتمان را به او محول کرده بود؟در طول هفته گذشته چند بار ایزابل را دیده بود؟برای نهار یا شام یا دیدار های آخر شب؟

لیسی در ذهن خود جستوجو می کرد تا چیزی پیدا کند که قبلا به آن ها نگفته بود.ایزابل هنگام شفق را نور معتدل می نامید و می گفت زمان تنهایی است.
- او دوستان قدیمی نداشت که به او زنگ بزند؟
- فقط می دانم به من زنگ می زد.شاید خیال می کرد من هم زنی مجرد در مانهاتان هستم که به طریقی می توانم کمکش کنم تا در مورد مرگ هیثر اطلاعاتی بدست آورد.
و لیسی در حالی که چهره ی غمگین ایزابل را با آن گونه های برجسته و چشمان زیبایی که نشان دهنده ی زیبایی دوران جوانی اش بود ،مجسم می کرد،ادامه داد:
- به نظر من تقریبا مثل این می ماند که با راننده تاکسی یا متصدی بار درددل کند.می توانید دلی رحیم و گوشی شنوا در اختیار داشته باشید با علم به اینکه بعد از رفع مشکلتان نگران این نیستید که چرا حرف زده اید..نمی دانم منظور مرا درک می کنید؟

از رفتار و حالت چهره اسلون چیزی مشخص نبود.در عوض او گفت:
- بهتر است در این مورد حرف بزنیم که کورتیس کالدول چطور وارد آپارتمان وارینگ شده.هیچ نشانه ای از ورود با زور و اجبار در کار نیست.مشخص است که ایزابل وارینگ به این آسانی ها او را راه نمی داده و بعد هم برگردد به اتاق خواب و روی تخت دراز بکشد.تو به او کلید دادی؟
- البته که ندادم.اما صبر کنید...ایزابل همیشه یک کلید در کاسه ای که روی میز راهرو بود،داشت.به من گفته بود وقتی می خواهد بسرعت به طبقه ی پایین برود تا بسته های پستی اش را بیاورد ،از آن استفاده می کند تا مجبور نباشد از دسته کلیدش استفاده کند.احتمالا کالدول آن را دیده و برداشته.اما آپارتمان من چی؟چطور ممکن است کسی بتواند وارد آپارتمان من شود؟من که سرایدار دارم.
- و یک گاراژ شلوغ و پلوغ با دری ورودی که بسته های ارسالی را از آنجا به داخل می برند.این روزها ساختمان های ایمن فقط لطیفه است.خانم فارل.خودت که با ملک و املاک سروکار داری و بهتر میدانی.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#15
لیسی کورتیس کالدول را مجسم کرد که تفنگ بدست سر به دنبال او گذاشته است و قصد کشتنش را دارد.احساس کرد با خودش مبارزه می کند تا اشکهایش سرازیر نشود.
- حرفتان خنده دار نبود.می خواهم به خانه ام برگردم.

برای لحظه ای لیسی گمان کرد ممکن است مدتی طولانی او را نگه دارند،
اما اسلون از جا برخواست و گفت:
- باشد .می توانید بروید خانم فارل.اما باید به شما هشدار دهم که محاکمه ای رسمی در انتظار شماست. برای برداشتن مدارک از صحنه ی جنایت و پنهان کردن آنها.
لیسی فکر کرد:باید با وکیل صحبت کنم.چرا حماقت کردم؟
وقتی او وارد آپارتمانش شد،رومن گارسیا سرایدار مجتمع مسکونی و همسرش سونیا در حال مرتب کردن آپارتمان بودند.سونیا گفت:
- ما نتوانستیم طاقت بیاوریم که شما وارد این بلبشو شوید
و در حالی که میز اتاق خواب لیسی را دستمال می کشید ادامه داد:
- ما چیزهایی را که از کشو بیرون ریخته بود سر جایشان گذاشتیم.البته نه آنطور که خودتان می گذارید.اما دست کم دیگر روی میز ولو نیستند.
لیسی گفت:
- نمیدانم چطور از شما تشکر کنم

وقتی آپارتمان را ترک می کرد آنجا پر از پلیس بود و می ترسید و نمی دانست موقع ورود با چه چیزی رو به رو می شود.
رومن که کار تعویض قفل را تمام کرده بود گفت:
- باز شدن این قفل کار آدم حرفه ای بوده.ابزار مناسبی هم داشته.چطور جعبه جواهرات را نبرده؟
این اولین چیزی بود که پلیس به او گفته بود بررسی کند.چند دستبند طلا،گوشواره های الماس،و گوشواره های مرواریدی که مادربزرگش به او داده بود،همه دست نخورده بود.
- گمان نمی کنم او دنبال اینجور چیزها بوده.
وقتی لیسی این حرف را می زد،احساس کرد که صدایش چقدر خسته و آهسته است.
سونیا به او نگاه کرد و گفت:
- فردا صبح برمی گردم.نگران نباشید.فردا وقتی از سرکار برگردید همه چیز آماده و روبراه است.
لیسی تا جلو در همراه آنان رفت و گفت:
- این قفل شل و ول به درد می خورد؟
رومن آن را امتحان کرد و گفت:
- نه!اما کسی نمیتواند وارد شود.این یکی را عوض کردم.دست کم بدون سر و صدا نمی تواند وارد شود.حالا در امان هستید.

لیسی در آپارتمان را پشت سر خود بست و قفل کرد.سپس به دور و برش نگاهی انداخت و بر خود لرزید.فکر کرد:
خود را به چه دردسری انداخته ام.



فصل هشتم

لیسی معمولا به جز خط لبی کمرنگ و کمی ریمل،آرایش دیگری نمیکرد،اما وقتی در روشنایی روز متوجه کبودی زیر چشمانش و رنگ پریدگی چهره اش شد،از کمی رژگونه و سایه ی چشم استفاده کرد و در کشو به دنبال رژ لبش گشت.اما آرایش تاثیر چندانی بر چهره اش باقی نگذاشت.حتی پوشیدن کاپشن قهوه ای طلایی مورد علاقه اش،غم و غصه اش را از بین نبرد.با آخرین نگاه به آینه متوجه شد که هنوز فرسوده و داغان است.

در بنگاه جلو در اتاقش ایستاد،نفس عمیقی کشید و شانه هایش را صاف کرد.خاطره ای ناخوشایند به ذهنش رسید.وقتی دوازده ساله شده و احساس کرده بود از پسر های هم سن و سالش بلندتر شده است،سعی کرده بود موقع راه رفتن قوز کند.و حالا که می خواست به اتاق ریچارد پارکر بزرگ برود،چند دقیقه ای همانجا ایستاد و به خود گفت:پدر می گفت بلند قد بودن خوب است.او یک بازی ترتیب می داد و ما را وامیداشت کتاب روی سرمان بگذاریم و راه برویم.می گفت راه رفتن با سربلندی باعث می شود آدم در برابر دیگران اعتماد به نفس داشته باشد ...و حالا من به اعتماد به نفس احتیاج دارم.
ریک در اتاق پدرش بود.معلوم بود که پارکر پیر عصبانی است لیسی نگاهی به ریک انداخت و کوچکترین حس همدلی در او ندید.فکر کرد که امروز او ریک پارکر خالص و واقعی است.

ریچارد پاکر بدون تعارف و بی هیچ رودربایستی گفت:
-لیسی؛ طبق گفته ی مامور امنیتی ساختمان، دیشب تو همراه یک کاآگاده به اینجا آمدی.موضوع چیست؟
لیسی همه چیز را برای او تعرف کرد و گفت که تصمیم داشته یادداشت ها را به پلیس بدهد اما اول لازم بوده است برای پدر هیتر کپی بگیرد.

پارکر پیر ابروانش را بالا برد و گفت:
-تو مدارکی را که از پلیس پنهان کرده بودی، در اینجا نگه می داشتی؟
لیسی گفت:
-قصد داشتم امروز آنها را به پلیس بدهم.
سپس در مورد اینکه کسی آپارتمان او را نیز زیر و رو کرده بود، گفت و اضافه کرد:
-من فقط می خواستم کاری را که ایزابل از من خواسته بود، انجام دهم.اما ظاهرا خود را در بد وضعیتی گرفتار کرده ام.
ریک حرف او را قطع کرد و گفت:
-لازم نیست چیز زیادی از قانون بدانی تا بفهمی چه کرده ای.کارت واقعا احمقانه بود.
لیسی گفت:
-درست فکر نکردم.در این مورد متاسفم، اما...
پارکر بزرگ گفت:
-من هم متاسفم.آیا امروز قرار داری؟
-دوتا برای امروز بعد از ظهر.
-لیز یا اندرو می توانند کار تو را انجام دهند.بهتر است با تلفن به مشتریها اطلاعات بدهی.
ناگهان حالت سربه زیری لیسی ناپدید شد و با خشم گفت:
-منصفانه نیست.
-این هم منصفانه نیست که تو پای این دفتر را به مراحل بازرسی و تحقیقاتی پلیس بکشانی؛ خانم فارل.
ریک رو به او کرد و گفت:
-متاسفم، لیسی.
اما لیسی فکر کرد که او هم پسر همان پدر است.دلش می خواست باز هم حرف بزند، اما سکوت کرد.
بمحض اینکه لیسی پشت میزش نشست، یکی از منشی های تازه استخدام شده به نام گریس مک ماهون فنجانی قهوه جلوی او گذاشت و گفت:
-نوش جان.
لیسی سرش را بالا کرد تا از او تشکر کند و در همین لحظه گریس در حالی که سعی می کرد صدایش را کسی نشنود، آهسته گفت:
-امروز صبح زود که به اینجا رسیدم، کارآگاهی اینجا بود و با پارکر بزرگ حرف می زد.نتوانستم حرف هایشان را بشنوم، اما شنیدم چیزهایی راجع به تو بود.

***

اسلون مایل بود بگوید کارآگاه خوب کسی است که به ظن خود ایمان دارد.

بعد از بیست سال اشتغال در این حرفه، آن قدر تجربه داشت که بگوید بسیاری از ظن های او درست بوده و او را به نتیجه رسانده است.به همین دلیل وقتی به همراه کارآگاه نیک مارس یادداشت های هیتر را بررسی می کرد، نظریه ی خود را برای او شرح داد.
او با لحنی خشمگین گفت:
-من هنوز هم معتقدم لیسی فارل با ما روراست نیست.او از آنچه می گوید بیشتر در این ماجرا درگیر است.ما می دانیم که او این یادداشت ها را از آپارتمان برداشته و می دانیم که یک نسخه از آن را به پدر هیتر داده.
سپس به صفحات آغشته به خون اشاره کرد و گفت:
-بگذار یک چیزی دیگر را هم بگویم.اگر دیروز با گفتن اینکه ما کف کمد لباسی که کیف او در آنجا بوده لکه های خون ایزابل را پیدا کردیم، او را نترسانده بودم، شک دارم که امروز این یادداشت ها جلوی چشممان بود.
مارس پرسید:
-ادی، آیا تا به حال توجه کرده ای که این صفحات شماره گذاری نشده.حالا ما از کجا بدانیم فارل بعضیهایش را از بین نبرده تا ما نتوانیم آنها را ببینیم؟که این مساله تحریف نام دارد.من هم با تو هم عقیده ام.اثر انگشت فارل نه تنها روی این اوراق هست بلکه روی تمام مورد وجود دارد.

***

یک ساعت بعد، مات ریلی، متخصص انگشت نگاری از واحد 506 به کارآگاه اسلون تلفن کرد و گزارش داد که از درِ آپارتمان لیسی انگشت نگاری شده است و اثر انگشت به دست آمده با اثر انگشت ساندی ساوارانو که بزهکاری سطح پائین و مظنون به قتلهای مربوط به گروه مواد مخدر است، یکی است.
اسلون با تعجب گفت:
-ساندی سارانو؟عجیب است!مات، قایق ساوارانو دو سال پیش منفجر شدو ما با لباس مبدل در تشییع جنازه ی او شرکت کردیم!
مات با لحنی خشک گفت:
-حتما تشییع جنازه ی کسی دیگر بوده.مُرده ها که به جایی دستبرد نمی زنند.

***

لیسی بقیه ی روز را ناامیدانه به پرونده ی مشتریهایی که او پیدا کرده و حالا در اختیار دلالان دیگر گذاشته بود، نگاه می کرد.
وظیفه ای که به او محول کرده بودند، کاری بود که او سالها پیش انجام می داد، پرونده ی مشتری ها را در می آورد و تلفنی اطلاعات لازم را در اختیار آنان می گذاشت.
او در عین حال معذب بود و احساس می کرد زیر نظر است.ریک به طور مرتب جلوی او رژه می رفت و لیسی احساس می کرد ریک مراقب اوست.چند بار وقتی رفت تا پرونده ای را بیاورد، متوجه شد که نگاه ریک به اوست.به نظر می رسید ریک تمام مدت او را می یابد.به دلش افتاده بود که در پایان وقت اداری به او خواهند گفت بهتر است تا معلوم شدن نتیجه ی بازپرسی به محل کارش نیاید.بنابراین می بایست یادداشت های هیتر را با خود می برد و لازم بود وقتی ریک مراقب او نیست، آنها را بردارد.

بالاخره ده دقیقه به ساعت پنج که ریک به دفتر کار پدرش رفت، او موفق شد پاکت او راق را بردارد و در کیف دستی اش بگذارد.سپس ریچارد پارکر بزرگ، او را به دفتر کار خود فرا خواند تا به او بگوید موقتا از کار اخراج است.



[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#16
فصل نهم


جی تیلور در حالی که دوباره به ساعتش نگاه می کرد، گفت:
-الکس، امیدوارم آن قدر ها گرسنه نباشی، معمولا لیسی تا این حد دیر نمی کرد.
-کاملا معلوم بود که او نگران است.

مونا فارل به میان صحبت آنان پرید تا از دخترش دفاع کند و گفت:
-این موقع روز خیابان ها شلوغ است.احتمالا در ترافیک گیر کرده.
کیت نگاهی هشدار دهنده به شوهرش کرد و گفت:
-به نظر من با این دردسری که لیسی داشته نباید از دیر کردنش دلخور شویم.خداوندا، او دو روز است که درگیر یک جنایت است.دیشب هم که به آپارتمانش دستبرد زده اند.جی، مطمئنا او دعوا و مشاجره ی دیگری لازم ندارد.
الکس کاربین دلسوزانه گفت:
-من هم موافقم.او دو روز سختی را گذرانده.
مونا فارل همراه با لبخندی تشکر آمیز به کاربین نگاه کرد.او هرگز در حضور داماد پرافاده اش احساس راحتی نمی کرد.جی خیلی زودرنج و کم حوصله بود.ولی مونا متوجه شده بود که او با الکس چقدر محترمانه رفتار می کند.
آنان در اتاق نشیمن نشسته بودند و کوکتل می نوشیدند.بچه ها تلویزیون تماشا می کردند.بانی که نزد بزرگتر ها بود؛ التماس می کرد که اجازه دهند بیدار بماند تا بتواند لیسی را ببیند.او در کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد تا لیسی سر برسد.
مونا فکر کرد که الان ساعت هشت و ربع اشت و قرار بوده لیسی ساعت هفت و نیم آنجا باشد.لیسی هیچ وقت این کار را نمی کرد.چه چیزی باعث تاخیرش شده بود؟

***

هرچه کاسه کوزه بود سر لیسی شکسته بود.او ساعت پنج و نیم به خانه اش رسید.احساس می کرد برای اهدافش از کار برکنار شده است.پارکر بزرگ به او قول داده بود دست کم تا مدتی حقوق پایه اش را دریافت خواهد کرد.
لیسی فکر کرد:حالا دیگر مرا از کار برکنار می کند.احتمالا بهانه می آورد که به علت کپی گرفتن از یادداشت ها و پنهان کردن آنها در دفتر شرکت او را به مخاطره انداخته ام.هشت سال است برایش کار می کنم و یکی از بهترین دلالان بنگاهش بوده ام.چرا می خواهد از دستم خلاص شود؟مگر نه اینکه پسر خودش اسم کورتیس مالدول را به من گفت تا قراری با او بگذارم؟شرط می بندم بعد از این همه مدت که برایش کار کرده ام.؛ خیال ندارد سهمم را بدهد.حتما می گوید برای اخراجم دلیلی داشته.آیا می تواند از این کار شانه خالی کند؟ظاهرا من از هر جهت به دردسر افتاده ام.
لیسی بابت این بداقبالی ناگهانی سری تکان داد.لازم است با یک وکیل صحبت کنم، اما با کی؟

اگهان یاد جک ریگان افتاد.جک و همسرش مارگارت، زن و شوهری که در اواسط پنجاه سالگی بودند، در طبقه پانزدهم مجتمع مسکونی او زندگی می کردند.او در میهمانی کریسمس سال قبل با آنان حرف زده بود و به خاطر داشت که مردم درباره ی یک مورد جنایی که او در آن پیروز شده بود، صحبت می کردند.
لیسی تصمیم داشت فورا به او زنگ بزند، اما متوجه شد که شماره ی تلفن آنان در دفتر تلفن ثبت نشد.بدترین چیزی که ممکن بود پیش بیاید؛ این بود که با دیدن او در را ببندند.اما لیسی تصمیم گرفت که به هر حال به خانه ی آنان برود.سوار آسانسور شد و به طبقه ی پانزدهم رفت.وقتی زنگ خانه ی انان را فشار داد؛ متوجه شد که با حالتی مضطرب راه رو را می یابد.

تعجب زن و شوهر از دیدن او توام با خوشامد گویی گرم و صمیمانه ای بود.ریگانها قبل از شام لبی تر می کردند و از او خواستند به آنان ملحق شود.درباره ی دستبرد به خانه او چیزهایی شنیده بودند.
لیسی شروع به صحبت کرد:
-این یکی از دلایل امدنم به اینجاست.یک ساعت بعد که لیسی آنجا را ترک می کرد، قرار گذاشته بودند که در صورت اتهام احتمالی به او بابت نگه داشتن یادداشت ها، ریگان وکیل او باشد.ریگان به او گفته بود:
-کمترین اتهامی که می توانند به تو وارد کنند، اشکال تراشی بر سر راه ماموران دولتی است.اما اگر معتقد باشند تو برای نگه داشتن یادداشت ها انگیزه پنهانی داشتی، اتهام به مراتب جدی تر است.
لیسی اعتراض کرده بود:
-اما تنها انگیزه من وفا کردن به قولی بود که به زنی در حال مرگ داده بودم.
و ریگان با نگاهی جدی، لبخند زده و گفته بود:
-احتیاجی نیست مرا متقاعد کنی، لیسی.ولی کار هشیارانه ای نکرده ای.

***

او اتوموبیل خود را در پارکینگ طبقه زیرین پارک می کرد.می ترسید مبادا اتفاقی برای اتوموبیلش بیفتد.چون استطاعت خرید خودرویی دیگر را نداشت و این یکی از چندین افکار ناخوشایندی بود که آن روز مجبور بود به آن گردن نهد...
از سنگینی بار تردد خودروها کاسته شد؛ اما هنوز ترافیک بود.او اتوموبیل را ذره ذره روی پل جرج واشنگتن به جلو می راند.لیسی فکر کرد که حتما جی در حال و هوایی جالب به سر می برد و لبخندی تاسفبار و در عین حال نگران بر لبانش نشست که تا این حد خانواده اش را منتظر نگه داشته است.
در حالی که به مسیر شماره 4 می پیچید، با خود کلنجار می رفت که تا کجای ماجرا را برای آنان شرح دهد.بالاخره تصمیم گرفت که سیر تا پیاز قضیه را بگوید و فکر کرد که اگر کیت با مادرش به دفتر کار او زنگ زده باشند، باید دلیل غیبت خود را برای آنان شرح دهند.
وقتی لیسی به مسیر شماره ی 17 پیچید.به خود اطمینان خاطر داد:
جک ریگان وکیل خوبی است.اوضاع را روبراه می کند.
او از آینه ی خودرو به پشت سر نگاهی انداخت.آیا خودرویی در تعقیب او بود؟تردید داشت.به خیابان شریدان پیچید.به خود هشدار داد:دست بردار.تو دچار توهم شده ای.

***

کیت و جی در خیابانی خلوت در بخش اعیان نشین زندگی می کردند.لیسی جلوی خانه ی آنان توقف کرد.از خودرو پیاده شد و به راه افتاد.
بانی شادمانانه فریاد زد:
-او آمد.لیسی امد!
و به سوی در دوید.جی غرولند کنان گفت:
-بموقع رسید.
مونا فارل نجوا کرد:
-خداراشکر.
و می دانست علی رغم حضور الکس کاربین، جی از شدت عصبانیت نزدیک به انفجار است.

بانی با زحمت در را باز کرد و دستانش را از هم گشود تا لیسی را بغل کند.ناگهان صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید و لیسی احساس کرد گلوله ای از کنارش عبور کرد.سرش تیر کشید و خود را جلو انداخت و بانی را در آغوش گرفت.به نظرش می رسید صدای فریادها از داخل خانه می آید، اما در یک لحظه احساس کرد صداها در داخل سرش طنین انداز است.
به دنبال تیر اندازی و در سکوت ناگهانی پس از آن، لیسی بسرعت و در ذهن خود موقعیت را بررسی کرد.دردی واقعی احساس می کرد.اما متوجه شد خونی که روی گردنش جاری است متعلق به جسم کوچک خواهرزاده ی اوست.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#17
فصل دهم

در اتاق انتظار بخش کودکان مرکز پزشکی هاکن ساک، پزشک با اطمینان خاطر به لیسی لبخند زد و گفت:
-خظر از بیخ گوش بانی رد شده و جان سالم به در می برد.خانم فارل، او اصرار دارد شما را ببیند.

لیسی همراه الکس کاربین بود.از وقتی بانی را از اتاق عمل بیرون آورده بودند، مونا و کیت و جی به دنبال او به بخش رفته بودند.لیسی با آنان نرفته بود.تنها فکری که در ذهن داشت این بود که:تقصیر من بود...تقصیر من بود.

او به گونه ای نامشخص می دانست.در اثر خراشی که گلوله به سرش وارد کرده است، سرش کمی درد می کند.در حقیقت، احساس می کرد جسم و روحش کرخت شد است.در نوعی ناباوری شناور بود و هنوز سر در نمی آورد چه اتفاقی افتاده است.

پزشک که متوجه نگرانی و احساس گناه او شده بود؛ گفت:
-خانم فارل، به من اعتماد کنید.مدتی طول می کشد تا کتف و بازوی او خوب شود، ولی بالاخره مثل روز اولش می شود.بچه ها زود التیام پیدا می کننید.خیلی زود هم فراموش می کنند.

هرچند خبری خوب بود، لیسی به جلو چشم دوخته بود و افکاری ناگوار داشت.او عجله داشت در را برای من باز کند.این تنها کاری بود که انجام می داد.منتظر من بود.این انتظار تقریبا به قیمت جانش تمام شد.آیا دوباره همه چیز مثل روز اولش می شود؟
الکس کاربین مصرانه گفت:
-لیسی؛ برو بانی را ببین.
لیسی نگاه به او انداخت.چقدر از او ممنون بود که شماره 911 را گرفته و اورژانس را خبر کرده بود.به یاد داشت مادرش هم سعی می کرد جلو خونریزی کتف بانی را بگیرد.
لیسی در اتاق خواهرزاده اش، جی و کیت را دید که دو طرف تخت بانی نشسته اند.مادرش پائین تخت نشسته بود و با چشمانی نگران مراقب اوضاع بود.
کتف و آرنج بانی را با نوار زخم بندی بسته بودند.او با صدایی خواب آلود اعتراض می کرد:
-من که بچه کوچولو نیستم.نمی خواهم در تخت بچه ها باشم.
و بعد چشمش به لیسی افتاد و خوشحال شد.

-لیسی.
لیسی سعی کرد لبخند بزند، گفت:
-دوست کوچولوی من.چه زخم بندی زیبایی!کدام قسمتش را امضا کنم؟
بانی هم لبخندی زد و گفت:
-تو هم صدمه دیده ای؟
لیسی روی تخت خم شد.زیر دست بانی بالش گذاشت بودند.او فکر کرد:دست ایزابل وارینگ موقع مرک زیر بالش بود.می خواست یادداشت های آغشته به خون را بیرون بیاورد.دو روز پیش من آنجا بودم و همین باعث شد بانی امروز اینجا باشد.خدا رحم کرد، وگرنه حالا در حال برنامه ریزی برای مراسم تدفین او بودیم.
کیت به آرامی گفت:
لیسی، او حالش خوب می شود.راست می گویم.
جی پرسید:
-تو اصلا احساس نکردی کسی تعقیبت می کند؟
کیت به جی تشر زد:
-جی، محض رضای خدا بس کن.دیوانه شده ای؟البته احساس نکرده بود.
لیسی فکر کرد:بانی صدمه دیده و این دو نفر یکدیگر را سرزنش می کنند.نمی بایست می گذاشتم این اتفاق بیفتد.
پلک های بانی روی هم افتاد و لیسی خم شد و گونه ی او را بوسید.بانی ملتمسانه گفت:
-خواهش می کنم فردا بیا.
لیسی به او قول داد:
-کمی کار دارم؛ اما زود برمی گردم.
سپس در حالی که لبانش همچنان روی گونه بانی بود؛ با خود عهد کرد که هرگز او را در معرض خطر قرار ندهد.وقتی لیسی به اتاق انتظار برگشت، افراد پلیس منطقه برگن منتظرش بودند.یکی از انان گفت:
-از نیویورک با من تماس گرفتند.
لیسی پرسید:
-از طرف کارآگاه اسلون؟
-نه، از دادستانی.از ما خواسته اند مراقب شما باشیم تا سالم به خانه برسید.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#18
فصل یازدهم :

کاری بالدوین؛ دادستان منطقه جنوب نیویورک، چهره ای شفیق و مهربان داشت و حاش از نظر کسانی که او را موقع نجات محاکمات دیده بودند، با ان ناهماهنگ بود.عینگ بدون قاب او حالت عالمانه ی چهره ی لاغرش را تشدید می کرد.باریک اندام بود و قدی متوسط داشت.طرز برخوردش دلچسب بود.موقع بازجویی از شهود به هیچ وجه آنان را خرد نمی کرد و کارش را بی آنکه حتی ابرویی بالا بیندازد، تمام می کرد.چهل و سه سال داشت و در این سن و سال در مورد سیاست بین الملل بلند پرواز بود.کاملا معلوم بود که دلش می خواهد در مقام خود در موردی داغ به اوج شهرت رسید.

و حالا این مورد پیش روی او قرار داشت و مطمئنا دارای عوامل بجا و مناسب هم بود.زنی جوان در آپارتمانی گران قیمت در منطقه ی مانهاتان شاهد قتل همسر سابق صاحب رستورانی برجسته بود و از همه مهم تر اینکه او قاتل را دیده بود و می توانست او را شناسایی کند.
بالدوین می دانست وقتی ساندی ساوارانو از مخفیگاه خود بیرون می آید تا کاری را انجام دهد، حتما پای مواد مخدر در میان است.او وارد عمل می شد و هرکس سر راه کارتل مواد مخدری قرار می گرفت که او در استخدامشان بود؛ از بین می برد.او رحم و مروت نداشت.و در حالی که همه گمان می کردند او دوسال پیش مُرده است، اکنون وارد عمل شده بود.
اما وقتی در اداره پلیس تصویر ساوارانو را به لیسی نشان داده بودند، او آن مرد را نشناخته بود.شاید حافظه اش به خوبی کار نمی کرد و یا شاید ساوارانو با عمل جراحی پلاستیک تغییر چهره داده بود.بالدوین فکر کرد که احتمال دوم متحمل تر است و در هر صورت لیسی فارل تنها کسی است که می تواند او را شناسایی کند.

آرزوی کاری بالدوین این بود که ساوارانو را تحت پیگرد قانونی قرار دهد و دستگیر کند؛ یا بهتر از آن، پیش از محاکمه نظر موافق طرف دعوای او را جلب تا بتواند از ساوارانو به عنوان شاهدی بر ضد روسای اصلی او استفاده نماید.
اما خبری که همین چند لحظه پیش از کارآگاه ادی اسلون دریافت کره بود، خون او را به جوش اورده بود.یادداشت هایی که به نظر می رسید کلید بخشی از مورد دعواست، از قرارگاه پلیس به سرقت رفته بود.
اسلون توضیح داده بود:
-آن را در اداره ی پلیس در دفتر خودم گذاشته بودم.درِ اتاق هم قفل بود.من و نیک مارس آن را می خواندیم تا ببینیم چیز به درد بخوری پیدا می کنیم یا نه.اما یادداشت ها از دیشب ناپدید شده .ما آنجا را زیر رو کردیم تا بلکه بفهمیم چه کسی آنها را بلند کرده.
-بهتر است قبل از اینکه این یکی هم غیبش بزند، آن را بگیری.
و گوشی را محکم زمین گذاشته بود.
قرار بود لیسی فارل را به دفتر بالدوین برود.خیلی سوالها بود که او م بایست جواب می داد.

***

لیسی خیلی ساده لوح بود که خیال کرده بود تحویل دادن یادداشت ها به پلیس به مشکلات و درگیریها او پایان می دهد.شب قبل نیوجرسی را ترک کرده و تقریبا سحر به خانه برگشته بود، اما نمی توانست بخوابد.دو مساله فکرش را مشغول کرده بود، اول اینکه او باعث شده بود جان بانی در معرض خطر قرار بگیرد و خودش را مقصر می دانست، دیگر اینکه سردر گم بود چطور شد ناگهان زندگی اش از هم پاشید.مانند انسانی طرد شده احساس می کرد چون می تواند مرد به نام کورتیس کالدول را شناسای کند، هم جان خودش در معرض خطر قرار داد؛ هم جان نزدیکانش.
لیسی فکر کرد:نباید به دیدن مادر و کیت و بچه ها بروم.آنان نباید مرا ببینند.می ترسم به خیابان بروم.این معرکه تا کی طول می کشد؟آخرش چه می شود؟
جک ریگان بیرون اتاق دادستان به او ملحق شده و وقتی منشی به او گفته بود می تواند برود، لبخندی اطمینان بخش زده بود.

***

بالدوین عادت داشت که اولین بار برای یادداشت مطالب و تکمیل پرونده، مردم را در دفتر خود معطل کند.وقتی لیسی فارل و وکیلش در حال نشستن روی صندلی بودند، او زیر چشمی آنان را برانداز کرده و فکر کرده بود که به نظر می رسد فارل به شدت تحت فشار عصبی قرار دارد.جای تعجب هم نبود، چون شب قبل از گلوله از کنار جمجمه ی او گذشته و به کودکی چهار ساله اصابت کرده بود.معجزه بود که کسی در ان تیر اندازی کشته نشده بود.
بالدوین بعد از اینکه از حضور انان تشکر کرده بود، بی رو در بایستی گفته بود:
-خانم فارل، متاسفم که به دردسر افتاده اید.ولی حقیقت این است که شما با برداشتن مدرک جرم از صحنه جنایت، در کار بازرسی اخلال ایجاد کرده اید و همان طور که برای همه مشخص است، ممکن است تعدادی از آنها را از بین برده باشید.حالا هم همه آن ها گم شده که خود گواهی است بر اهمیت آن.
لیسی به شدت اعتراض کرده بود:
-من چیزی را از بین نبرم.
و جک ریگان نیز با تحکم اضافه کرده بود:
-شما حق ندارید به موکل من تهمت بزنید.

بالدوین با بلند کردن دست امر به سکوت کرده و در حالی که ریگان را نادیده گرفت بود، با لحنی غیر دوستانه به لیسی گفه بود:
-خانم فارل، امید ما به شهادت شماست.اما فراموش نکنید مردی که شما او را با نام کورتیس کالدول می شناسید، قاتلی بی رحم است.برای اینکه بتوانیم او را محکوم کنیم، به شهادت شما احتیاج داریم.ما مجبوری اطمینان حاصل کنیم هیچ چیز سد راه رسیدن به این هدف نمی شود.
سپس او مکثی کرده و به لیسی خیره شده بود:
-خانم فارل، من این اختیار را دارم که شما را به عنوان شاهد تعیین کننده نتیجه ی دادرسی نگه دارم.اما باید بگویم این کار اصلا خوشایند نیست.معنی اش این است که شما باید بیست و چهار ساعت در ساختمان حراست تحت نظر باید.
لیسی پرسیده بود:
-مظورتان برای چه مدت است؟
-نمی دانم خانم فارل، تا موقعی که قاتل را دستگیر و محاکمه کنیم.من می دانم تا وقتی قاتل ایزابل وارینگ دستگیر نشود، جان شما در خطر است.در حالی که بارها بر این تصور بودیم که می توانیم به گونه ای موفقیت آمیز او را تحت تعقیب قرار دهیم.تا حالا دُم به تله نداده.
لیسی پرسیده بود:
-بعد از اینکه علیه او شهادت دادم؛ در امان هستم؟

او در حالی که مقابل دادستان نشسته بود؛ ناگهان احساس کرده بود که در خودرویی نشسته که از کنترل خارج شده است و با سرعتی سرسام آور در سرازیری پیش می رود.
جک ریگان قاطعنه جواب داده بود:
-نه.تو در امان نخواهی بود.
و بالدون گفته بود:
-برعکس، ساوارانو حالا در تنگنا قرار گرفته.او هرکاری می کند تا به زندان نرود.حالا ما می توانیم او را متهم به قتل کنیم.شاید هم بمحض دستگیر شدن بپذیرد که مدارک دولتی را برگرداند، که در این صورت حتی محاکمه هم نمی شود.ولی تا آن موقع باید از شما محافظت شود؛ خانم فارل.آیا تا به حال در مورد محافظت از جان شاهد چیزی شنیده اید؟


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#19
فصل دوازدهم

او درِ دفتر کارش را قفل کرده و در خلوت دوباره یادداشت های هیتر را بررسی کرده بود.بله، چیزهای در ان وجود داشت اما او مشکل را حل کرده بود.پلیس با اسامی کسانی که در دست داشت، پیگیر قضیه بود، اما بیهوده.او صفحات را ورق زد.لکه های خون روی آن مربوط به خیلی وقت پیش و خشک شده بود.احتمالا دقایقی بعد از فوران خون خشک شده بود.، اما با این حال دستانش کمی چسبناک بود.او دستمالی را با آب پارچی همیشه آماده خیس کرد و دستانش را پاک کرد سپس صاف نشست.تنها حرکت او این بود که انشگتانش را باز و بسته می کرد که مطئنا نشانه ی اضطراب او بود.

مدت سه ماه بود که از لیسی فارل خبری نبود.یا او را به عنوان شاهد تحت نظر نگه داشته بودند و یا برنامه ی محافظت از شاهد در موردش پیاده شده و غیبش زده بود، اما چه چیزی باعث شده بود نسخه ای برای خودش نگه ندارد؟
هیچ چیز.
او هرجا بود، حتما می دانست این یادداشت ها به قدری ارزش دارد که کسی برای خاطر آن کشته شده است.ایزابل در مورد آنها چیزهایی به فارل گفته بود و فقط خدا می دانست چه چیزهایی.

***

ساندی ساوارانو به مخفیگاه برگشته بود.ابتدا تصور می کرد اگر خودش برود و یادداشتهارا بیاورد و شخصا خدمت ایزابل وارینگ برود برسد،کاری آرمانی انجام داده است،اما بی احتیاطی کرده بود.دوبار بی احتیاطی احمقانه.اول اینکه گذاشته بود فارل اورا موقع وقوع جنایت در آپارتمان وارینگ ببیند و بتواند شناسایی اش کند،و فکر کرد اگر پلیس اورا دستگیر کند،فارل شناسایی اش خواهد کرد.دیگر اینکه اثر انگشت خود را روی در اپارتمان فارل بر جا گذاشته بود که جرم دستبرد به همراه داشت.او فکر کرد که حاضر است همه چیزش را از دست بدهد ولی به زندان نیفتد.

رد پای فارل می بایست پیدا می شد و ساوارانو می بایست او را از سر راه بر میداشت.شاید ان موقع می توانست در امان باشد.



فصل سیزدهم


روی زنگ در اپارتمان کوچکی در خیابان هینیبین در مینیابولیس نوشته شده بود،آلیس کارول،از نظر همسایگان،او زن جذاب و بیست و هشت-نه ساله ای بود که شغل نداشت و بیشتر وقت خود را در انزوا به سر می برد.
لیسی می دانست مردم اورا این گونه توصیف می کنند و فکر میکرد که حق دارند او را منزوی بدانند.بعد از سه ماه احساس راه رفتن در خواب تمام نشده و حالت شدید جدایی و انزوا جایش را گرفته بود.
به خود خاطر نشان کرد:چاره ی دیگری نداشتم
وقتی بیدار میشد،به یاد می اورد که چطور به او گفتند فقط لباس های ضخیم خود را جمع کند و انهارا بدون حتی یک عکس خانوادگی یا اسباب و اثاثیه ای که نشان دهنده ی هویت او باشد،در چمدان بگذارد.کیت و مادرش آمده بودند تا در بستن چمدان به او کمک کنند.همه گمان میکردند این وضع موقت و نوعی مرخصی اجباری است.
در اخرین لحظه مادرش اصرار کرده بود با او برود:
-لیسی،تو نباید تنها بروی.کیت و جی باهم هستند و بچه هایشان راهم دارند
و لیسی گفته بود:
-مادر،تو بدون بچه ها دیوانه می شوی.اصلا تصورش را هم نکن.
کیت به او قول داده بود:
-لیسی،جی شارژ اپارتمان تورا می پردازد.

و البته جواب تند لیسی که گفته بود خودش از عهده ان بر می اید. نوعی گنده گویی بیجا بود.او بی درنگ فهمیده بود بمحض از انجا برود و هویتی تازه پیدا کند.دیگر نمی تواند هیچ گونه وابستگی به انچه در نیویورک دارد،داشته باشد.اگر برای شارژ ماهانه چکی ارسال می شد،حتما ان را ردیابی می کردند.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.دو مامور پلیس اورا سوار خودرو پلیس کردند.انگار می خواستند اورا برای بازجویی به قرارگاه ببرند.چمدانهایش را به پارکینگ بردند که وانتی بدون علامت انجا پارک شده بود.سپس خود اورا به خودرویی ضد گلوله و مجهز به سلاح انتقال دادند تا به اصطلاح به واشنگتن دی.سی ببرند.

لیسی در حالی که وقتش را در ان چهار دیواری سپری می کرد و شاهد ناپدید شدن هویت اصلی اش بود،فکر می کرد که مانند آلیس در سرزمین عجایب شده است.

چند هفته ای با یک مربی تمرین کرده بود تا سابقه ی تازه اش را به ذهن بسپارد.انچه زمانی مربوط به او بود از بین رفته و فقط در حافظه اش باقی مانده بود،که البته بعد از مدتی بعضی واقعیتها برایش سوال برانگیز شده بود.اکنون فقط تلفنهای هفتگی با دستگاه مخصوص و نامه هایی را داشت که از کانالی ایمن به دستش می رسید.بجز این،هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشت.فقط در دنیای تنهایی خود غرق بود.

تنها واقعیت محض،هویت تازه ای بود.مربی اش او را جلوی اینه برده و گفته بود:
-در اینه نگاه کن.این زن جوان را می بینی؟هرچه را در مورد او می دانی،فراموش کن.برای مدتی به نظرت سخت می اید و احساس میکنی در یک بازی شرکت کرده ای و داری وانمود میکنی.ترانه ای قدیمی وجود دارد که جری ویل ان را خوانده.میگوید:وانمود کن او را ندیده ای...برای فرار خیلی دیر است...بالای سر اورا نگاه کن...وانمود کن اورا ندیده ای.


****

و ان موقع بود که لیسی نام آلیس کارول را انتخاب کرده بود.نام آلیس را از آلیس در سرزمین عجایب و نام خانوادگی کارول را از لوئیس کارول خواننده ی ترانه ی((درون اینه))گرفته بود.هویت تازه ای که برای وضعیت تازه اش بسیار مناسب بود.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#20

فصل چهاردهم

سرو صدای ناشی از بازسازی آپارتمان هیثر لندی گوش را کر میکرد.به محض اینکه ریک پارکر از آسانسور پیاده شد،سراپا خشم فکر کرد کدام پیمانکار خبره مامور این تخریب است؟
هوا ابری و سنگین بود و به نظر می رسید برف خواهد بارید.پیش بینی شده بود که شبی توام با برف و باران در پیش است.نوری خاکستری و محو راهرو و اتاق نشیمن آپارتمان هیثر لندی را روشن کرده بود.
ریک بینی خود را بالا کشید.هوای انجا خشک و غبارآلود و خفقان آور بود.او چراغ را روشن کرد و متوجه شد لایه ای ضخیم از گرد و خاک روی میزها و قفسه ها و کتابخانه را پوشانده است.

در دل به سرایدار ساختمان ناسزا گفت و فکر کرد وظیفه ی سرایدار لعنتی است که اطمینان حاصل کند پیمانکار قبل از بازسازی آپارتمان مجاور،تمام روزنه ها را پوشانده است.او بی درنگ گوشی پیام گیر را برداشت و به نگهبان گفت:
-به این سرایدار بی مصرف بگو زود بیاید اینجا.

***

تیم پاورز تنومند و ذاتا مهربان که مدت پانزده سال سرایدار این مجتمع مسکونی بود،بدرستی می دانست در دنیای مالک و مستاجر همیشه سرایدار بدبخت است که در هر معرکه ای یقه اش را می گیرند.همیشه در اخر روز بدی که سپری کرده بود،با حالتی فیلسوف مابانه به همسرش می گفت:
-اگر نمی توانی گرما را تحمل کنی،از آشپزخانه بیا بیرون.

او به تجربه یاد گرفته بود که وقتی ساکنان مجتمع گله می کنند که چقدر آسانسور آهسته می رود،شیر دستشویی چکه می کند،سیفون توالت آب می دهد و حرارت ساختمان یکدست نیست،باید با آنان همدلی کند.
او جلوی در ایستاد و به نطق غزا و انتقادی ریک پارکر گوش کرد.در طول این همه سال که غرولند ساکنان را تحمل کرده بود،هرگز چنین ادم تندخو و آتشین مزاجی ندیده بود.البته می توانست به او بگوید کجا باید عقده اش را خالی کند.می توانست بگوید که او جوانی احمق است که از صدقه سر پدرش نان می خورد،وگرنه خودش کاره ای نیست.شرکت پارکر و پارکر یکی از بزرگترین شرکتهای معاملات املاک در منطقه ی مانهاتان بود.
ریک صدایش را بالاتر برده و عصبانی تر شده بود.بالاخره وقتی ساکت شد تا نفسی تازه کند،تیم فرصت را غنیمت شمرد و گفت:
-بهتر است اینهارا برای مسوولش بگویی.
سپس به راهرو برگشت و در آپارتمان مجاور را کوبید و با فریاد گفت:
-چارلی،بیا بیرون.
در باز شد و صدای ضربات چکش شدت گرفت.چارلی کویین با موهای فلفل نمکی اش در حالی که شلوار جین و گرمکن به تن و نقشه ای ساختمانی در دست داشت،وارد راهرو شد و گفت:
-تیم،گرفتارم.
پاورز گفت:
-ولی نه آن قدر ها.قبلا به تو گفته بودم قبل از خراب کردن دیوار ها،حسابی درز هارا بپوشان.آقای پارکر،می شود بیایید و توضیح دهید که چرا عصبانی هستید؟
ریک با داد و فریاد گفت:
-حالا که بالاخره پلیس دست از سر این آپارتمان برداشته،ما مسوولیم که آن را برای مالکش بفروشیم.ولی جنابعالی می توانید به من بگوید چطوری می توانم مشتری به اینجا بیاورم؟آن هم با این همه بلبشویی که درست کرده اید؟
سپس تیم را به کناری هل داد و وارد آسانسور شد و دکمه ی آن را زد.وقتی در آسانسور پشت سر او بسته شد،سرایدار و پیمانکار نگاهی به هم کردند.پاورز رک و صریح گفت:
-او می خواهد کاری بکند!چه آدم نفهمی!
کویین اهسته گفت:
-ممکن است نفهم باشد ولی به نظر من از آن آدمهایی است که تا آخر هر کاری می ایستند.
سپس آهی کشید و گفت:
-تیم،یه نظافتچی برای اینجا بیاور.خودم پولش را می دهم.

***

ریک پارکر بخوبی می دانست که درست نیست با این حالت عصبی یکراست به محل کارش برود.دلش نمی خواست با پدرش مواجه شود.فکر کرد:نمی بایست این طور عصبانی می شدم.و هنوز از شدت خشم می لرزید.
ریک فکر کرد که ماه ژانویه ماه دلگیری است.او به سوی سنترال پارک رفت و بسرعت وارد مسیر دوندگان شد.دونده ای به او تنه زد.ریک با تشر گفت:
-مواظب باش.
و دونده بی آنکه از سرعت خود بکاهد،با صدای بلند گفت:
-هی مرد،خونسرد باش.
ریک فکر کرد:خونسرد باشم؟حتما.حالا که پیرمرد گذاشته کار فروش را از سر بگیرم،هر روز صبح سر و کله ی این کارآگاه فضول پیدا می شود.

کارآگاه اسلون صبح امروز هم آمده و همان پرسشهای همیشگی را مطرح کرده بود:
-مردی که خود را کورتیس کالدول معرفی کرد،چه موقع با تو تماس گرفت؟آیا به ذهنت خطور نکرد به شرکتی که او ادعا می کرد آنجا کار می کند،تلفن کنی؟
او هزار بار این سوالهارا کرده بود.
ریک دستانش را در جیبهایش کرد و به یاد آورد که جوابی محافظه کارانه داده بود:
-ما دایم با شرکت کلر-رولاند-اسمیت کار می کنیم.بنگاه ما ساختمانهای آنها را اداره می کند.دلیلی نداشت برای گرفتن تاییدیه به آنجا زنگ بزنم.
-می دانی کسی که تلفن کرد از کجا می دانست در مورد هویتش تحقیق نمی کنی؟این طور که من فهمیده ام شرکت پارکر و پارکر برای خاطر اعتبار خودش در مورد تمام متقاضیانش تحقیق می کند تا مطمئن شود کسانی که آپارتمان های سطح بالا می خواهند،در همان سطح باشند.

ریک به یاد می آورد که وقتی پدرش بی آنکه در بزند،وارد شد تا به آنان ملحق شد،چقدر وحشت زده شد.
-قبلا که به شما گفته ام.باز هم می گویم که من خبر ندارم یارو از کجا می دانست می تواند از نام آن شرکت حقوقی استفاده کند.

او در حالی که راه می رفت، به برفهای گل آلودی که روی هم انباشته شده بود،لگد میزد.در این فکر بود که آیا چون او قرار ملاقات گذاشته بود،پلیس به او مظنون شده است؟وآیا کم کم متوجه می شوند که اصولا تلفنی در کار نبوده است؟

ریک فکر کرد:باید داستان بهتری سر هم کنم.او با خشونت به زمین یخ زده پا می کوبید.حالا دیگر خیلی دیر شده بود.می بایست به همان داستان قدیمی می چسبید و آن را راست و ریس می کرد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,350 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,375 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 6,118 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,424 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت